شكوه خيالي، سكوت واقعي

شنبه,۳ شهریور ۱۳۸۶

آزاد تبریز

 اغلب به نظرم عجيب مي‌آيد كه تاريخ چنين ملال انگيز است، چون بخش بزرگي از آن حتماً ساختگي است

                                                              كاترين مورلند

 

تاريخ سرزميني كه ما امروز ايران مي‌ناميمش مانند همه چيزش عجيب و پر از ناباوري است. همانگونه كه همه جا و من جمله از مدرسه تا دانشگاه به ملال انگيزي تمام تكرار مي‌شود، تاريخ اين سرزمين با آغاز كار كوروش هخامنشي آغاز مي‌شود و چه چيزي معروف‌تر از تاريخ 2500 ساله؟! اما در چشم يك محقق و مورخ تيزبين اينجا يك اشكال عمده و غير قابل چشم پوشي وجود دارد و آن اينكه به سر آنهمه آثار تمدني كه نه بر كاغذ‌هاي رنگارنگ و پر دروغ بلكه بر خاك نوشته و يادگار مانده است چه مي‌شود؟ ماننا، ايلام، اورارتو و يا آنچه كه امروز ما نامي بر آنها نهاده‌ايم كه تنها نام امروزي محل و منطقه‌اي است كه اين آثار در خاك آن نهفته بوده است بدون آنكه اطلاعي دقيق و درستي از هويت حقيقي اقوام و ملل پديد آورنده‌ي اين تمدن‌هاي درخشان داشته ‌باشيم. پديده‌‌اي كه آدمي را حقيقتاً به حيرت‌ وامي‌دارد و در جاي جاي اين سرزمين اين آثار تمدني بس عظيم و حيرت‌انگيز يا در سكوت و بايكوت نهفته است يا اگر چيزي بدست آمده و مي‌آيد نه به واسطه‌ي اكتشافات باستانشنا سانه و علمي و سيستماتيك بلكه حاصل توقيف غارتگران داخلي و خارجي اشياي عتيقه بوده و يا توسط مردم عادي در حين كار زراعت و غيره بدست آمده و تحويل مراكز و موزه‌ها شده است. چنانكه گفتيم ما از هويت و كيستي و چگونگي سرنوشت و حيات پديد آورندگان اين تمدن‌ها اطلاع دقيق و درستي نداريم و تنها به نام منطقه‌اي امروزين مي‌شناسيم‌شان مثلاً تپه سوخته، حسنلو، جيرفت، املش، مارليك، سيلك، تپه‌علي، بزكش و جاي جاي اين سرزمين شمال تا جنوب و غرب تا شرق در هر يك به گونه‌اي و به عبارت ديگر شايد به احتياط بتوان گفت آثار تمدني آن سي‌وسه قومي كه داريوش در كتيبه‌اش نام مي‌برد نام‌هايي كه امروزه حتي تلفظ و بازخواني آن نامها برايمان سخت و معنا و مفهومشان به كلي ناشناخته و ناآشناست. مانند ثتگوش، موژراي و الي آخر

نمي‌دانيم اين اقوام ناآشنا براي مورخ و باستان شناس امروز كه اين همه آثار درخشان تمدني از خويش به جاي گذاشته‌اند كه بوده‌اند؟ چه شده‌اند؟ همين قدر مي‌دانيم كه از ديدگاه باستان شناسي و دقيق اگر بررسي كنيم آثار تمدني اين اقوام و ملل ناشناس كه من بعد  ”ما قبل هخامنشي” خواهيم ناميدشان بسيار و بسيار غني‌تر و وسيع‌تر از آني است كه تاكنون شناسايي و يا معرفي شده است و بس بسيار غني‌تر از آثاريست كه بقاياي تمدني سه سلسله‌ي هخامنشي، اشكاني و ساساني معرفي مي‌كنند. اينجا به چند نكته و سوال اساسي مي‌رسيم مهمترين نكته، ضعف تمدني اين دوره هزار و دويست ساله‌(دوره ي سه سلسله ي هخامنشي، اشكاني و ساساني) در مقايسه با تمدن‌هاي ما قبل هخامنشي با استناد به آثار مكشوفه باستاني (البته آثار ثبت شده‌ي رسمي نه آثاري كه از كلكسيون شخصي فلان آقا يا از فلان عتيقه فروشي پيدا شده وهيچ اعتمادي بر ساختگي نبودنشان نيست). اين ضعف و خلأ تمدني را من بعد “فقر باستان شناسي” خواهيم ناميد و به زباني ساده‌تر سه سلسله هحامنشي و اشكاني و ساساني از نظر آثار تمدني و از ديد باستانشناسي بسيار فقيرتر از تمدن‌هاي ما قبل هخامنشي‌اند اما با تعجب بسيار مي‌بينيم كه بدون مدركي مستدل ومنطق تاريخي، درصدها عنوان و هزاران جلد كتابي كه درباره‌ي اين سه سلسله مي‌نويسند از دربارهاي عظيم چون بهشت، قدرت بيكران امپراطوري وازاين قبيل اراجيف مي‌نويسند وسپاهيانش را حتي به ميليون مي‌رسانند و با هزاران كشتي به جنگ يونان مي‌فرستندشان (حمله خشايار شاه به يونان كه مي‌توانيد عظمت خيالي آن را در تواريخ هرودوت بخوانيد). نويسندگان و نقالان اين قصه‌ها و اساطير الاولين فراموش كرده‌اند كه در ديرينه شناسي نقل روايتهاي رنگارنگ نيستند كه اصل قرار مي‌گيرند بلكه يافته‌هاي باستانشناسي و آثار تمدني است، چه بسا قصه‌هاي پادشاهان و دربارها و خدم و حشم و شكوه و عظمت و كه ساخته‌ي ذهن خيال‌پردازاني امثال فردوسي است؟! پس دراينجا بدون هيچ‌گونه پيش‌داوري به چند سوال عمده مي رسيم، هويت تاريخي اين همه تمدن‌هاي ما قبل هخامنشي چيست؟ چرا از اين هزار دويست سال سرشار از عظمت و شكوه (سه سلسله هخامنشي، اشكاني و ساساني)  آثار تمدني قابل عرضه ي بسيار اندكي به جا مانده است؟ چرا اين همه كتاب و داستان و نقالي روايت از اين سه سلسله مي‌شنويم و مي‌بينيم و مي‌خوانيم اما هيچ تحقيق و بررسي جامع و نوين به درد بخور درباره‌ي آن همه تمدن كه غناي صنعتي و فرهنگي نهفته در آُُثار به جا مانده‌شان حيرت انگيز است در دست نيست؟ محقق تيزبين و خردمدار حق دارد كه بر اين نكته دست بگذارد. آيا محقق حق و وظيفه ندارد كه نوشته هاي كتب مختلف را سنجشي تطبيقي كرده و همچنين به محك باستان شناسي بيازمايد؟ بخصوص درباره‌ي دوران‌هايي كه آثار مكتوب از آنها به جا نمانده است تا عيار خلوص اين قصه‌هاي تاريخي عيان شود چرا كه تاريخ نقلي اگر به محك باستان شناسي (بخصوص در زمينه ديرينه شناسي) نيازموده شود سردرگمي‌هاي بسيار پيش آمده و بسياري از قصه‌ها به نام تاريخ در اذهان جاي خواهد گرفت چنانكه وضعيت امروز تاريخ و ذهنيت تاريخي ايرانيان چنين است و نبود همين سخت‌گيريها و بررسي‌ها و روشن‌گري‌ها سبب شده است كه تلقي روشنفكر ايراني از تاريخ هماني باشد كه در مدرسه و دانشگاه يادش مي‌دهند و حتي كسي كه مدعي فلسفه است و انحطاط ايران را به روش انديشه نگاري تاريخي پي‌مي‌گيرد(سيد جواد طباطبايي) چنان بينديشد و چيزهايي بنويسد كه حقيقتاً خنده دار و كودكانه است و آدمي رقت مي‌آورد بر حال چنين روشنفكري مغشوش‌المشاعر سرگرداني كه در عين حال تعصب شديدي بر اين قصه‌هاي بي‌سر و ته دارد و هر گونه نقد بنياني و اساسي روشنگري را  پس مي‌زند و در اين توهمات تاريخي دست و پا زنان گرفتار خواهند بود تا زماني كه به گفتگوي اساسي و ملي دربارة تاريخ و سرنوشت ايران و ايراني تن در ندهند!.

شايد ناصر پورپيرار اولين كسي نباشد كه بر سوالات و نكات مذكور دست نهاده است و تاكنون بوده‌اند كساني كه به اين تشكيكات پرداخته اند،  كساني همچون شاپور لواساني و محمد تقي زهتابي و چند تن ديگر كه البته تعدادشان بسيار اندك است اما بي‌شك پورپيرار اولين كسي است كه به گستردگي و دقتي كم نظير به اين مسئله پرداخته است. ما نمي‌دانيم كه نگارنده‌ي مجلدات “تاملي در بنيان تاريخ ايران” با پيش‌ ذهنيت و پيش‌داوري در اين عرصه وارد شده است يا نه با پي‌گيري گام به گام به اين نتايج درخشان رسيده است. پيش داوري نمي‌كنيم بلكه تحقيقات مفصل او را كه فعلاً   در هشت جلد كتاب و سلسله مقالات و چند سخنراني عرضه شده است با دقت مي‌خوانيم ومي‌بينيم و به محك خرد مي‌سنجيم و آنچه را كه براي ما مهم است نتايجي است كه از بحث بنياني و مشبع خود مي‌گيرد. اينجا هدف معرفي آثار يا بررسي آثار او نيست بلكه چارچوب دكترين تاريخي “دوازده قرن سكوت” ناصر پورپيرار را به طور خلاصه عرضه مي‌كنيم و البته ناگفته نماند كه اين دكترين تصورات مجرد همچون ساير كتب تاريخي و تاريخ‌ نگاري ايراني نيست بلكه اگر كسي كتب او را با حوصله و دقت لازم بخواند و بررسي   كند (كه البته كمتر يافت مي‌شوند چنين كساني) در خواهد يافت كه اين دكترين حاصل بررسي و تحقيقات دامنه‌دار در دو زمينه‌ي منابع مكتوب و آثار تمدني است.

او در بررسي‌هايش به اثبات اين حقيقت مي‌كوشد كه آنچه كه امروز به عنوان سابقه تمدني ايران (سه سلسله هخامنشي، اشكاني و ساساني) مي‌شناسيم قصه‌ها و افسانه‌هاي تاريخي‌اند و پس از هجوم هخامنشيان كه به حكومت خشايارشا ختم مي‌شود، جغرافيايي كه با عنوان شرق ميانه از آن ياد مي‌كند خالي از سكنه و هر گونه نشانه‌هاي سكونت و تمدن بوده است. پوربيرار با استناد به منابع مكتوب قديمه از جمله “عهد عتيق” درباره‌ي كوروش و هخامنشيان آراء ديگري عرضه مي‌دارد و آراء خويش را به بوته‌ي نقد و تطبيق با آثار باستاني و كتيبه‌ها مي‌زند و حقايق حاصل از اين نقد و بررسي بسيار دقيق‌تر و عالمانه‌تر و مسئولانه‌تر از بررسي‌هاي عرضه شده تا امروز است. پورپيرار هخامنيشان و كوروش را نه برخاسته‌ از انشان بلكه سرداري مي‌داند كه براساس داده‌هاي تورات   كه قديمي‌ترين و دقيق‌ترين منبع باقي‌مانده از آن عصر است از مأوراء آرارات (تقريباً نقاط جنوب غربي روسيه) براي نجات قوم يهود از اسارت بابل به آنجا هجوم آورده و بابل را ويران نمود و معبد يهود در اورشليم را باز سازي نموده و ثروت توقيف شده‌ي آنان در بابل را به اورشليم باز گردانده و سپس عنان به شرق بازگردانده و همراه بسياري از يهوديان به سرزميني كه امروز ايران مي‌ناميم‌اش آمده و زمينه هاي تسلط خونين وكوتاه مدت جانشينانش بر شرق ميانه را فراهم آورده.  پورپيرار معتقد است كه پس از تسلط هخامنشيان و يهود بر ملل ساكن منطقه، اين اقوام و ملل بومي مغلوب در پي رهايي خويش از زير سلطه ائتلاف يهودي و هخامنشي برآمده‌اند و   طرح قيام عمومي بر عليه اين استيلا گران بيگانه را ريخته‌اند اما يهوديان پيش‌دستي كرده و به سر نيزه‌ي سربازان هخامنشي تمامي اين اقوام و ملل بومي را سركوب و تدريجاً نابود كرده‌اند و اين واقعه با عنوان “عيد پوريم” در كتاب استر از كتب عهد عتيق، بازگويي كامل شده. البته تمامي اين بحث‌ها در كتب مذكور ( دوازده قرن سكوت) به صورتي بسيار مفصل و قدم به قدم طرح و بررسي شده، همراه با نقد تطبيقي منابع و بخصوص استنادات باستان شناسي.

مؤلف دوازده قرن سكوت معتقد است كه بعد از اين واقعه‌‌ هستي اقوام منطقه رو به افول و نابودي گذاشته و يك خلأ تاريخي وحشتناك به وجود آمده كه آنرا با قصه‌هاي تاريخي و پادشاهان و حكومت‌هاي دورغين پر كرده‌اند بخصوص با دو سلسله اشكاني و ساساني كه بررسي‌هاي باستانشناسي به هيچ وجه وجود تاريخي آنها را اثبات نمي‌كند و اين خلأ تاريخي با ظهور اسلام و آغاز تدريجي شكوفايي دوباره تمدن “شرق ميانه” پايان پذيرفته است و با مهاجرت بخصوص دو قوم عرب و ترك، دوباره حيات بشري در اين سرزمين جان گرفته است.  

مهاجرتهاي تمدن سازي كه روشن فكري بي‌سواد و عرب ستيز و ترك‌ستيز امروز ايراني از آنها با عنوان تهاجم‌هاي تمدن براندازانه ياد مي‌كند بدونه اينكه حتي صحفه‌اي و برگي از آن آثار تمدني موهوم در بررسي‌اي عالمانه عرضه كند!. اين خلأ تاريخي دوازده قرني را يافته‌هاي باستانشناسي به طرز شگفت‌انگيزي اثبات مي‌كنند و از اين 12 قرن سكوت يا به خيال جبروت پرستان قصه باف از اين 12 قرن شكوه!! اثر درخشان تمدني حتي سكه‌اي قابل شناسايي باقي نمانده است و البته يكسري آثاري اعم از كتيبه و ابنيه به جاست كه تكليف قسمت اعظم‌شان را پورپيرار در بررسي‌هاي دقيق و عالمانه روشن نموده از جمله بناي معروف به تخت جمشيد و چند كتيبه در اطراف شيراز و البته نتايج بررسي‌هاي بيشتر و دقيق‌تر در آينده‌اي نزديك عرضه مي‌شود تا دغل بازي تاريخ سازان اروپايي عمدتاً يهودي در پروژه‌ي توليد بي‌تاريخي ايران بيشتر آشكار شود.

همانگونه كه گفته شد محقق با بررسي دقيق يافته‌هاي باستاني از تمدنهاي “ما قبل هخامنشي” اين آثار را در نهايت ترقي هنري و صنعتي مي‌يابد اما با رسيدن به عصر هخامنشي ديگر هيچ اثر تمدني و صنعتي قابل عرضه‌اي يافت نمي‌شود تا چند قرن بعد از ظهور اسلام و تازه آثار صنعتي و هنري كه سفالگر و صنعتگر دو قرن بعد از اسلام شروع به پديد آوردن آنها مي‌كند چنان ناشي و هنر و صنعتش چنان بدوي و ابتدايي است كه از نظر غناي هنري و صنعتي بس فقير‌تر و ضعفيفتر از آثار تمدني “ما قبل هخامنشي” است و پورپيرار اولين كسي است كه اين سؤال را با چنان جديتي پي‌مي‌گيرد كه بر سر آن همه تمدن درخشان چه آمده است كه هنرمند و صنتعگر و سفال‌ساز دويست سال پس از اسلام هيچ شناختي از آن همه صنعت و هنر و آثار تمدني ندارد چرا كه اگر مي‌داشت طبعاً بايد وارث آن هنر و تمدن مي‌بود و آثار دست ساخته‌اش هنرمندانه‌تر از اين   مي‌بود كه هست. چه بر سر آفرينندگان و صاحبان اين آثار درخشان كه خبر از وجود تمدن هايي بس مترقي مي‌دهند (تمدنهاي ما قبل هخامنشي) آمده كه سفال ساز و صنعتگر قرن سوم هجري هيچ اثري از ويژگيهاي آن همه آثار تمدني من جمله سفال را در دست ساخته‌هاي خويش منعكس نمي‌كند و اين نيست جز به دليل اينكه صنعتگران قرن سوم هجري هيچ اطلاعي از آن تمدنها و آثار تمدني ندانشته و اين بي‌خبري منطقاً اتفاق نمي‌افتد مگر اينكه ركود و فاصله‌ي انحطاطي ما بين اين دو بوده باشد، اين است كه پورپيرار طراح و مدافع د كترين 12 قرن سكوت است كه با ظهور هخامنشيان آغاز مي‌شود و با ظهور اسلام و مهاجرت اقوام به اين سرزمين پايان مي‌يابد و در بررسي‌هايش چنان دقيق و موشكاف است كه هيچ صاحب قلم ايراني را تاكنون اين دقت و تعهد نبوده است. طراح چنين دكتريني منطقاً به اين نتيجه مي‌رسد كه تاريخي كه به خوردما مي‌دهند سرشار از جعل و دروغ است و بررسي چند موارد از اين جعليات و به خصوص جعل كتيبه‌ و ابنيه در اطراف شيراز به اثبات جعلياتي حقيقتاً تكان دهنده انجاميده است كه خشم و تأثر هر انسان خردمداري را بر مي‌انگيزد، حال اينكه چرا و چگونه اين دروغهاي بس بسيار بزرگ را به نام تاريخ براي ما ساخته و تلقين كرده‌اند موضوعي است كه وقت دگر مي‌طلبد و بحث دگر.

در اولين نگاه شايد آراء ناصر پورپيرار بسيار تكان دهند و غير قابل باوربه نظر بيايد چرا كه تمام تصورات تاريخي كه تاكنون و عمدتاً اروپائيان يهودي ساخته و در اذهان ما قالب كرده‌اند را در هم مي‌ريزد و بسي بغرنج به نظر مي‌رسد اما براي كسي كه تعصبات عوامانه كورش نكرده باشد و بي‌هيچ گونه پيش‌داوري و با دقتي مسوولانه محققانه كتابها و آراء او را خوانده و بررسي كند، مجهولات بسياري گشوده خواهد شد و نيز حقايق بسياري آشكار خواهد شد و نادانسته‌ها و ناگفته‌هاي بس تامل برانگيز بسيار. اما دريغ كه در اين اوضاع وانفسا كسي را آن دغدغه و تعهد نيست كه جوينده‌اي چنان باشد و هر كسي سرگرم تعصبات كهنه و توهمات خويش است تعصبات و توهماتي گاه بسيار جهالت و لجاجت‌آميز، دريغ از ساحت مقدس خرد و آدمي حقيقتاً نمي‌داند چه كند در برابر اين بلاهت‌هاي كهن مثلاً اين اظهار نظر يك استاد تاريخ در يكي از دانشگاههاي معظم كه “اساتيد وقت خواندن اين همه كتاب را ندارند”!!! (اين جمله ي مشعشع، جواب يكي از اساتيد دوره ي كارشناسي اينجانب در يكي از دانشگاههاي تهران به درخواستم براي دعوت آقاي پورپيرار جهت ايراد سخنراني در دانشگاه مان بود!!!). سيد مرتضي حسيني

azadtabriz

www.turkiran.com