وقتی
آب
سربالا
می رود . . .
دکتر
ناصر
زرافشان
در
شماره
۱۶
روزنامه
هم میهن
مصاحبه
ای با
آقای
عباس
میلانی
زیر
عنوان "روزگار
سپری
شده
روشنفکران
چپ"
منتشر
شده است
که در آن
بنا به
توضیح
مصاحبه
کننده
قرار
بوده
است
درباره
"روشنفکران
چپ ادبی
و دلائل
تفوق
طولانی
آنها بر
فضای
فکری
جامعه "
بحث
شود؛
اما اگر
از چند
فتوای
کوتاه و
بدون
دلیل
راجع به
چند
چهره
ادبی
بگذریم
، آنچه
در این
مصاحبه
مورد
بحث
قرار
گرفته ،
بجای چپ
ادبی
ایران ،
جنبش چپ
بطور
کلی و در
همه
جهان و
بخصوص
جنبه
های
سیاسی و
ایدئولوژیک
آن است ؛
و از
کائوتسکی
و لنین و
گرامشی
و مائو
تسه
تونگ و
لین
پیائو
گرفته
تا
کامبخش
و خلیل
ملکی و
آریان
پور ، از
طبری و
ترویج
مارکسیسم
و فروغی
و تجدد
فکری در
ایران و
"سیر
حکمت در
اروپا"
گرفته
تا مصدق
و
کودتای
۲۸
مرداد و
ماهیت
این
کودتا و
جریان
تشکیل
حزب
رستاخیز
و
ایدئولوژی
آن و نو
تاریخی
گری و بی
حافظگی
تاریخی
ایرانیان
سخن
رفته
است که
بدیهی
است هیچ
یک از
این
مباحث ،
بحث
ادبی
نیست ، و
هیچ یک
از این
چهره ها
نیز
چهره
های
ادبی و
هنری
نیستند.
من
تردید
دارم که
آقای
میلانی
نویسنده
و
هنرمند
باشد ،
یعنی
قریحه و
خلاقیت
ادبی و
هنری
داشته
باشد ؛
نیز
تردید
دارم که
او
صلاحیت
نقد
ادبی
داشته
باشد ،
اما
یقین
دارم
کسی که
در زمان
واحد ،
خود را
هم
نظریه
پرداز
سیاسی و
ایدئولوگ
، و هم
منتقد
ادبی و
هنری
بداند ،
و هم در
زمینه
تفکر
سیاسی و
فلسفی و
هم در
زمینة
خلق
ادبی و
هنری
اظهار
لحیه
کند ، از
هیچ یک
از این
دو چیزی
نمی
داند و
شاید به
همین
دلیل هم
وقتی
مصاحبه
کننده
از او در
مورد "روشنفکران
ادبی یا
نویسندگان
روشنفکر"
سؤال
میکند،
جواب
این
سؤال را
نمی دهد
و بجای
آن ، چون
چنته اش
در این
زمینه
خالی
است ،
وارد
عرصه
سیاسی و
ایدئولوژیک
می شود.
زیرا
تحلیل
ادبی و
هنری ،
عرصه ای
است خاص
خود و
جولان
در این
عرصه
نیازمند
آگاهی
های
تخصصی
از
موضوع و
نقد و
تحلیل
بر اساس
نظریه
های
ادبی و
روشهای
خاص این
رشته
است ، و
بدون
نقد و
تحلیل
با چهار
کلمه
کلی
گویی بی
پایه و
فتوا
مانند
از این
قبیل که
"نصف
داستان
های
کوتاه
هدایت
را هیچ
روزنامه
ای چاپ
نمی کرد
،
اینقدر
که
زبانش
سست است
،
اینقدر
که
بافتش
ضعیف
است ..."
نمی
توان
پرونده
کسی مثل
هدایت
یا علوی
یا صمد
بهرنگی
را بست.
اما
من در
اینجا
به
اظهار
نظر های «ادبی»
آقای
میلانی
کاری
ندارم و
پاسخگویی
در این
زمینه
را به
کسانی
وا
میگذارم
که حوزه
تخصصی
کار
آنها
مباحث
ادبی
است. بحث
من در
مقاله
حاضر ،
از یک
طرف بر
سر
اظهار
نظر های «سیاسی-اجتماعی»
و گاه «فلسفی»
ایشان ،
و از طرف
دیگر بر
سر
معرفی
نامه
آقای
میلانی
بقلم
مصاحبه
کننده
است.
مصاحبه
، با
معرفی
آقای
میلانی
بوسیله
مصاحبه
کننده
شروع می
شود. هدف
از
معرفی ،
در این
موارد
این است
که از
مصاحبه
شونده
شناختی
به
خواننده
بدهند .
اما یک
زندگی
۵۹ ساله
که بستر
شکل
گیری
میلانی
فعلی
است و
تنها از
خلال
همین
زندگی
میتوان
به
منشاء و
علل
مواضع
کنونی
او پی
برد ، از
سوی
آقای
مصاحبه
کننده
در سه
سطر ،
یعنی با
ذکر سه
تاریخ
خلاصه
می شود : "عباس
میلانی
در ۱۳۲۷
متولد
شده ، در
۱۵
سالگی
به
امریکا
رفته ،
پس از
اقامتی
ده ساله
در آن
کشور در
سن ۲۵
سالگی
به
ایران
بازگشته
و در
اواسط
دهه ۶۰
خورشیدی
دوباره
به
امریکا
رفته و
اکنون
مقیم
امریکاست
..." همین.
این
شیوه
چهره
سازی
های
کاذب
است.
ابتدا
بر روی
زندگی
گذشته و
واقعیت
زندگی
کنونی
فردی که
قرار
است «چهره»
شود ،
سرپوش
می
گذارند
و بعد با
عناوین
دهن
پرکنی
از قبیل «اندیشمند
و
تئوریسین
شناخته
شده» در
مورد
او، و
تعارفاتی
از قبیل «پر
مخاطب ،
جریان
ساز ،
سترگ ،
بسیار
مهم و ...»
در مورد
ترجمه
های او ،
مخاطب
جوان و
خالی
الذهن
از راه
رسیده
را
مرعوب
می
سازند ،
و به این
ترتیب
از فرد
مورد
نظر یک «اتوریته»
فکری ،
یک مرجع
می
سازند
تا بعدا
بتوانند
با این
شیوه ،
افاضات
او را
نسنجیده
و بدون
نقد ، بی
آنکه
فرصت
سبک و
سنگین
کردنی
وجود
داشته
باشد ،
به
خواننده
خالی
الذهن
حقنه
کنند. ما
اطلاع
نداریم
این "تئوریسین
شناخته
شده "
کدام "تئوری
ها" را و
در کدام
زمینه
ای
ارائه
کرده
است ،
اما در
سطور
آتی
بعنوان
یک
مترجم ،
یکی از
ترجمه
های او
را – که
بسیار
هم در
این
مصاحبه
از آن
ستایش
شده است-
مورد
بررسی
قرار
خواهیم
داد.
اما
پیش از
پرداختن
به
ترجمه
های
آقای
میلانی
و نظرات
ایشان ،
گمان
میکنم
داشتن
اطلاعات
مختصری
پیرامون
زندگی
گذشته
او – که در
معرفی
آقای
مصاحبه
کننده
مسکوت
مانده
است-
ضروری
باشد تا
بتوان
از خلال
آن سیر
نامبرده
را تا
رسیدن
به
مواضع
فعلی اش
بهتر
شناخت.
در
تابستان
سال
۱۳۵۵
گروه
پرویز
واعظ
زاده (کادرهای
سازمان
انقلابی
حزب
توده)
بوسیله
فرد خود
فروخته
ای بنام
سیروس
نهاوندی
لو رفت و
واعظ
زاده و
یاران
او (خسرو
صفائی،
گرسیوز
برومند،
معصومه
طوافچیان،
مهوش
جاسمی و ...
) یا در
جریان
یورش
ساواک
به خانه
های
آنها و
ضمن
درگیری،
یا پس از
دستگیری
در
شکنجه
گاههای
ساواک
به
شهادت
رسیدند.
سازمان
انقلابی
در سال
۱۳۴۸
برخی از
کادرهای
خود را
به
رهبری
پرویز
واعظ
زاده
برای
مبارزه
علیه
رژیم
پهلوی
به داخل
ایران
فرستاده
بود. اما
پیش از
او همین
سازمان
سیروی
نهاوندی
را
روانه
ایران
کرده
بود که
او – به
ادعای
خودش-
بعلت
تفاوت
دیدگاه
با
سازمان
انقلابی
، با این
سازمان
قطع
رابطه
کرده و
گروهی
را بنام
"سازمان
رهائی
بخش
خلقهای
ایران"
بوجود
آورده
بود. این
که
سیروس
نهاوندی
از
ابتدا
این
باصطلاح
"سازمان
رهائی
بخش..." را
زیر نظر
ساواک
براه
انداخته
بود یا
دستگیری
ادعائی
او در
سال ۵۴
صحت
داشته و
او پس از
این
دستگیری
تن به
همکاری
با
ساواک
داده
بود
کاملا
روشن
نیست.
اما
بهرحال
در
تابستان
۵۵ گروه
واعظ
زاده که
سیروس
نهاوندی
در آن
نفوذ
کرده و
آنرا لو
داده
بود زیر
ضرب
قرار
گرفت و
اعضای
آن کشته
شدند. پس
از آن،
ساواک
تعداد
زیادی
از
جوانانی
را هم که
طی آن
سالها
در دام "سازمان
رهائی
بخش..."
نهاوندی
افتاده
یا
بهرحال
با او
رابطه
ای
داشته
یا
بوسیله
او
شناسائی
شده
بودند،
دستگیر
کرد.
عباس
میلانی
هم در
میان
این
دستگیر
شدگان
بود. پس
از آنکه
معلوم
شد
سیروس
نهاوندی
خود
عامل
ساواک
بوده و
ساواک
در
جریان
همه چیز
گروه او
بوده
است ،
برخی از
این
دستگیر
شدگان
در
زندان
بریدند
و به
همکاری
با رژیم
تن در
دادند.
عباس
میلانی
از آن
جمله
بود. او
با
ابراز
ندامت و
نوشتن
تنفرنامه
ای که در
مطبوعات
سال ۵۶
نیز درج
شد ،
همانسال
از
زندان
آزاد شد.
دوست
چهل
ساله ام
ناصر
رحمانی
نژاد،
که هر
کجا هست
امیدوارم
سلامت
باشد،
در آن
ایام با
عباس
میلانی
هم سلول
بود و
نقل
میکرد
که
میلانی
خود می
گفت
تصمیم
دارد با
ساواک
همکاری
کند و
استدلال
میکرد
که گروه
سیروس
نهاوندی
ساخته
ساواک
بوده و
آنها
همه چیز
را می
دانند و
به این
ترتیب
هیچ
دلیلی
برای
خودداری
از
همکاری
با آنان
وجود
ندارد.
البته
میلانی
چون در
سالهای
۵۵ و ۵۶
پیش
بینی
سرنگونی
رژیم
پهلوی
را در
آینده
نزدیک
نمیکرد
، در این
معامله
مغبون
شد و اگر
میدانست
چند
صباحی
دیگر
مثل
دیگران
از
زندان
آزاد می
شود،
این باج
را به
رضا
عطارپور
(سربازجوی
ساواک
معروف
به حسین
زاده)
نمیداد.
دوسال
پس از
آنکه او
به این
ترتیب
از
زندان
بیرون
آمد،
رژیمی
که او به
آن
سرسپرده
و قول
همکاری
به آن
داده
بود،
سرنگون
شد. او
همین
دوسال
پیش با
تحمل
خفتی
سنگین
تغییر
جهت
داده
بود تا
خود را
با "باد"
هم جهت
سازد،
اما
اکنون "باد"
دوباره
تغییر
جهت
داده
بود!
در
همان
سالهای
آخر
رژیم
پهلوی
هنگامی
که به
آذین
فراخوان
"جبهه
دموکراتیک"
خود را
منتشر
کرد،
میلانی
جزوه ای
را با
نام
مستعار --- پخش
کرد که
در آن به
به آذین
و جبهه
دموکراتیک
پیشنهادی
او زیر
عنوان "دکان
جدید
حزب
توده"
حمله
کرده
بود.
مناظره
ای هم در
"نقد
آگاه"
با نجف
دریابندری
داشت.
سپس با
سرنگونی
رژیم
پهلوی
در آن
روزهای
آشفته
اولیه
به
دانشگاه
رفت و در
دانشکده
حقوق
سرگرم
کار شد
که پس از
مدتی از
آنجا هم
بدلیل
سوابقش
، عذر او
را
خواستند.
به این
ترتیب
او که
همه
شانسهای
خود را
در داخل
کشور
تباه
شده
میدید،
دوباره
به
امریکا
رفت. در
آنجا
ابتدا
در یک
مدرسه
درجه سه
در
کالیفرنیای
شمالی
بنام
کالج
نوتردام
به
ایرانیان
جامعه
شناسی
درس
میداد.
او از
این
کلاسها
برای
تخریب
مارکس
استفاده
می کرد
چون
میدانست
مستمعین
او در آن
کلاسها
چیزی از
مارکس
نمی
دانند.
او
تصمیم
گرفته
بود
خیانت
به
آرمانهای
سوسیالیستی
و ضدیت
با
مارکسیسم
را به
پول نقد
تبدیل
کند و به
این
ترتیب
خود را
به
عنوان
یک "روشنفکر"
ضد
مارکسیست
و ضد چپ ،
در معرض
فروش
قرار
داد و
برای
قرب به
قدرت
تلاش
بسیار
کرد.
امریکائی
ها او را
مناسب
تشخیص
دادند و
به
عنوان
یکی از
مدیران
"پروژه
دموکراسی
ایران"
منصوب و
به
گروهی
از
عوامل
ایرانی
و
امریکائی
ملحق شد
که
مستقیما
در این
زمینه
کار می
کنند و
پایگاه
نئوکانها
در
انستیتوی
هوور در
استانفورد
را در
اختیار
او قرار
دادند.
این
انستیتوی
هوور
یکی از
بازمانده
های
دوره
تبلیغات
هیستریک
ضد
کمونیستی
است که
در
دوران
جنگ سرد
برای
مبارزه
با
کمونیسم
بوجود
آمده و
اکنون
برای "دفاع
از
دموکراسی"
کار می
کند.
در
همان
روزهائی
که در
ماه پیش
مصاحبه
مورد
بحث در
روزنامه
هم میهن
منتشر
شد،
آقای
عباس
میلانی
به
اتفاق
راب
سبحانی
و لادن
ارچین
در
باهاماس
با
نئوکانهای
امریکائی
و
اسرائیلی
در
زمینه
تغییر
رژیم در
ایران
جلسه
داشتند.
آقای
امید
کاشانی
در
تاریخ ۶
ژوئن
۲۰۰۷ در
سایت
ایرانیان
www.iranian.com
گزارشی
در این
زمینه
داشت.
ضمنا
با وجود
نکوهشی
که آقای
میلانی
در متن
مصاحبه
خود از
رابطه
مراد و
مریدی "آل
احمد و
اطرافیان
او"
میکند،
از همین
معرفی و
مقدمه
ای که
مصاحبه
کننده
نوشته
است
کاملا
پیداست
که این
مصاحبه
کننده
خود "مرید"
این
تئوریسین
نوظهور
است.
مصاحبه
کننده
در این
گفتگو "...ذهن
آکادمیک،
نظام
مند و
دقیق
عباس
میلانی
را درک
کرده
است ..." و
میگوید
"توانائی
میلانی
در
ارائه
مولفه
های
تاریخ
نگر،
اشاره
های
مداوم و
پرشمارش
به
مصادیق
بحران
روشنفکری
در
ایران «این
باور را
در او
بوجود
آورده
است که
او
همواره
به
مسائل
روشنفکران
ایرانی
پرداخته
و اصلا
دغدغه
اصلی اش
همین
است» و در
ادامه
مینویسد
«از دیگر
آثار
مهم این
مترجم و
منتقد
ایرانی
باید به
ترجمه
مشهور و
تاثیر
گذارش
از رمان
بی بدیل
میخائیل
بولگاکف
یعنی
مرشد و
مارگریتا
اشاره
کرد». در
حاشیه
این
مصاحبه
هم آقای
بهروز
افخمی
زیر
عنوان
مهمان
یادداشتی
دارد
سراسر
تمجید
از همین
ترجمه
که طی آن
از این
که "مترجم
با ذوق و
خیلی
وسواسی
و کمال
طلبی
مثل
عباس
میلانی
آنرا به
فارسی
در
آورده"
ابراز
مسرت
میکند.
ببینیم
قضاوتهای
این
صاحب
نظران
روزنامه
ای تا چه
حد
مستند و
متکی به
بررسی
های جدی
و واقعی
است و
خواننده
تا چه حد
میتواند
به آنها
اتکا
کند.
آقای
عطاالله
مهاجرانی
در ویژه
نامه
تحلیل
خبر
شماره
۱۳۶۵
روزنامه
اعتماد
مورخ ۲۳
فروردین
۸۶
صفحه۲۷
مقاله
ای دارد
زیر
عنوان "عیار
ترجمه
مرشد و
مارگریتا"
که
خواندنی
است. او
مینویسد
سالها
پیش
دکتر
شرف
الدین
خراسانی
به من
گفت
هنگام
خواندن
کتابهائی
که از
زبان
دیگری
ترجمه
شده است
"هرجا
را که
نفهمیدی،
با مداد
کنار
صفحه
علامت
بگذار.
شاید
نویسنده
نفهمیده
باشد!
شاید هم
مترجم،
شاید هم
خودت!"...
در این
مقاله
می
خواهم
نقدی و
نگاهی
داشته
باشم به
ترجمه
رمان
شگفت
انگیز "مرشد
و
مارگریتا"
... وقتی
کتاب
مرشد و
مارگریتا
را
میخواندم
این
داوری
را
داشتم
که
مترجم
به
شایستگی
از پس
معنی و
لفظ
برآمده
است. اما
جابجا
در متن
فارسی
با
ابهام و
علامت
سوال
روبرو
میشدم.
کنار هر
عبارت
یا واژه
ای که
برایم
مبهم و
تردید
آمیز
بود، با
مداد خط
کشیدم،
علامت
سوال و
تعجب
گذاشتم.
در
تعطیلات
نوروزی
امسال
متن
انگلیسی
مرشد و
مارگریتا
را
خواندم.
البته
نسخه
انتشارات
پنگوئن.
همه آن
ابهام
ها
زدوده
شد! مثل
توده مه
محو شد...
همان
وقت که
ترجمه
فارسی
کتاب را
میخواندم،
در
مواردی
که با
ابهام
مواجه
میشدم،
احساس
میکردم
که
بایستی
مطلب به
شکل
دیگری
باشد. با
خودم
میگفتم
یعنی
بولگاکف
اشتباه
کرده
است؟
چطور
ممکن
است
نویسنده
ای که
رمانش
را
بارها
بازنویسی
میکند،
و برای
هر واژه
آن می
اندیشد،
اشتباه
کرده
باشد؟
آیا
مترجم
شتابزده
ترجمه
کرده
است؟
متن
انگلیسی
که
ترجمه
براساس
آن صورت
گرفته
در
اختیارم
نبود.
اما
کنار
برخی
صفحات
به
توصیه
دکتر
شرف
علامت
زده
بودم...
مثلا "وقتی
کلمات
را ادا
میکرد
زبانش
به ندرت
تکان
میخورد"(ص۱۷)
برایم
کاملا
نامفهوم
بود. "پیلاطس
با یکی
از لب
هایش
خندید"(ص۲۱).
هر کاری
کردم
مثل
پیلاطس
با یک لب
بخندم
نشد! "پوزبند
براق
شیری به
زره اش
آویخته
بود"(ص۳۱).
پوزبند
شیر
آویخته
بود؟
نمی
توانستم
تصویر
روشنی
از ین
عبارت
درک کنم...
تازگی
که متن
انگلیسی
مرشد و
مارگریتا
را
میخواندم
تمام آن
نکته ها
که در
متن
فارسی
با آنها
مواجه
شده
بودم
برطرف
شد. متن
ترجمه
را با
نسخه
انگلیسی
مقابله
کردم.
دریغ
خوردم.
رمانی
که مثل
مینیاتور
دقیق و
مثل
قالی
ابریشم
ریزبافت
است و به
تعبیر
صادق
هدایت
یک
معماری
با شکوه
موسیقائی
است که
یک نت
اشتباه
میتواند
انسجام
آنرا به
هم
بزند،
بدلیل
شتابزدگی
مترجم
چه آسیب
های جدی
خورده
است...
امیدوارم
این نقد
موجب
شود تا
ناشر
کتاب را
به دست
ویراستار
شایسته
ای
بسپارد
تا در
چاپ های
آینده
این
کاستی
های
ویرانگر
برطرف
شود...
مواردی
که
میخواهم
اشاره
کنم هیچ
یک در
ساحت
بحث
اصالت
معنی یا
لفظ نمی
گنجد.
سخن
برسر
شتابزدگی
است که
مثل
مصیبت
بر سر
کتاب
نازل
شده است.
مینیاتور
درخشانی
را تصور
کنید که
در
موارد
متعددی
روی آن
لکه های
جوهر
افتاده
و نشت
کرده
است..."
آنگاه
دکتر
مهاجرانی
به ذکر
مورد به
مورد
لغزش
های
ابتدائی
در
ترجمه
کتاب
میپردازد.
مثلا
آنجا که
"لب
هایش به
ندرت
تکان می
خورد"
ترجمه
شده است
"زبانش
به ندرت
تکان می
خورد"
یا آنجا
که "پیلاطس
با یک
گونه اش
خندید و
دندانهای
زردش را
نشان
داد"
ترجمه
شده است
"پیلاطس
با یکی
از لب
هایش
خندید،
در
حالیکه
دندانهای
زرد خود
را
بیرون
می
انداخت"
یا Fountain
به
معنای
فواره
با Mountain
به
معنای
کوهستان
اشتباه
گرفته
شده و