2007.08.04

کیومرث نویدی

نویسنده و تحلیل گر مسایل سیاسی

 

راه حل رضاشاهی دستور تاریخی تجزیه است.

اما آیا با فدارلیسم استانی مسئله حل خواهد شد یا صدها بار پیچیده
تر؟ اگر بخواهیم بر این نمط حکم کنیم، باید اساسا شعار عدم تمرکز را بازپس بستانیم و چماق رضاشاهی مرکز مقتدر را بر سر همة بخشهای اتنیک جامعة ایران بگیریم. گمان من این است که در این صورت، تنها و تنها راه تجزیه را به عنوان یک راه حل انسانی و مقرون به توسعه پیش پای بهرملت
های ایرانی گذاشته
ایم؛ گو یک دورة ده بیست سالة دیگر هم بتوانیم تمامیت ارضی ایران را چنین نگاه داریم. این آن چیزی
ست که آقای امینی از دریافتش ناتوانند؛


مشکل نشست پاریس

۵

 

آقای محمد امینی در مقاله
ای به نام «عذری بدتر از گناه» به قول خودشان به آقای دکتر حسین باقرزاده «پرخاشی» کرده
اند به شرح زیر:

«.....کافی نیست که در لابلای نوشته ای بگوییم که این اندیشه ها برای آینده ایران خطرناک است. باید بی مهابا به این گونه اندیشه ها بتازیم و کارزاری را برانگیزیم که اجازه ندهد، آتش افروزان ستیز قومی، جنبش نیرومند مدنی ایران را که برای دموکراسی، پیشرفت، حقوق بشر، عدالت اجتماعی و برابری همه شهروندان ایران مبارزه می کند و برآن است که ایرانی متحد و نیرومند یارای شرکت فعال در سیاست و اقتصاد جهانی داشته باشد، به کژراهه کشند....»

نخست این را بگویم که شووینیسم یعنی میهن
دوستی اغراق
شده و پس قصد من از به کاربردن آن تعریف است نه توهین. هر پدیده
ای نامی دارد و ناگزیریم از این که پدیده
ها را با نامهایشان بشناسیم.

باری،

و این نخستین بار نیست که شووینیسم پارسی پرخاش می
کند و بر آنان که آتش
افروزان ستیز قومی می
نامدشان می
تازد؛ اما این بار، نه به نام تمامیت ارضی یا پیشرفت و توسعه یا ایران جاوید و میراث مقدس کوروش کبیر، که به نام جنبش مدنی، حقوق بشر، عدالت اجتماعی و برابریِ همة شهروندان ایران.

نوشته
ام که آقای داریوش همایون دارند از شبکلاه مفاهیم مدرنی همچون دمکراسی و حقوق بشر و حقوق شهروندی مار سرکوب و اختناق و نفی حق شهروندی غیرفارس
های ایرانی (و به تبع آن خود فارس
ها) را بیرون می
کشند و این گونه
ای شامورتی
بازی سیاسی
ست؛ و البته ایشان تنها نیستند. آقای محمد امینی نیز از برکردگان سه
گانة ایشان
اند (در کنار آقای بابک امیرخسروی و آقای حشمت رئیسی) پیش از این که به بحث بیشتر پیرامون این گونة جدید از شامورتی
بازی سیاسی بپردازم، یادی می
کنم از یک نمونة دیگر که به روشن
ترین شکلی راه کار نهائی را نشان داده است: آقای جلال متینی.

ایشان که نشریة پربار ایران
شناسی را درمی
آورند در سیری بر اندیشه
های دکتر مصدق و درگیری
های او با رضاشاه و شاه، بخشی را هم به داستان راه
آهن سرتاسریِ ایران اختصاص داده
اند و ثابت کرده
اند که راه
آهن شمال به جنوب نه خواست انگلیس بوده
است و نه خواست شوروی. بل، خواست خود رضا شاه بوده
است. رضا شاه بیدی نبوده
است که از این بادها بلرزد و با هدف مشخصی راه
آهن را از جاهائی گذرانده
است که خود می
خواسته است. (منظور از بادها هم مخالفت
های دکتر مصدق است با طرح که اولا مخالف احداث راه
آهن بوده
است و ثانیا می
گفته
است اگر می
خواهید الا و بلا بکشید، به جای شمالی جنوبی، شرقی غربی بکشید که ایران بشود پل ارتباط زمینی بین غرب و شرق و کارتان درآمد داشته
باشد.)

باری نه خواست انگلیس و نه شوروی بوده
است این شمالی جنوبی کشیدن راه
آهن. قبول! اما، ببینیم هدف ویژة رضا شاه چه بوده
است از شمالی جنوبی کشیدن راه
آهن و صرف نظر کردن از در
آمد ترانزیت حمل و نقل میان شرق و غرب؛ آن هم در کشوری پهناور ولی فقیر که به قول مصدق یکی از نازلترین تراکم جمعیت
ها را داشته
است؟ آقای جلال متینی چنین می
نویسند: «... بدین ترتیب از یاد نبریم که رضا شاه در سال اول پادشاهی
اش و قطعاً پیش از آن که به پادشاهی برگزیده شود، در بارة راه
آهن سراسری در برابر انگلیسیها سخت مقاومت کرد و سرانجام نقشة خود را عملی ساخت. به احتمال قوی او می
خواست «راه
آهن» به عنوان مظهر قدرت حکومت مرکزی از خوزستان و کردستان و لرستان ـ که تجزیه
طلبی و خانخانی و طغیان علیه حکومت مرکزی در آن نواحی مسبوق به سابقه بود ـ بگذرد تا عشایر و خانهای محلی هر روز با شنیدن صدای سوت راه
آهن و عبور راه
آهن از استانهای غربی ایران بدانند از این پس با شخص وی و با حکومت مرکزی ایران سر و کار دارند نه با انگلستان،.......» (ایران
شناسی، دورة جدید، سال چهاردهم، شمارة سوم ـ صفحة ۴۷۷ و ۴۷۸)

پس به زعم ایشان اصرار رضاشاه بر شمالی جنوبی کشیدن راه
آهن که مصدق آن را خیانت دانسته است، اساسا نه اقتصادی (یا توسعه
ای) که سوق
الجیشی بوده
است؛ آن هم نه علیه بیگانه که علیه خودی: کردها، لرها و عرب
ها (ایشان نامی از آذربایجانیها نمی
برند.) اما، شگفت
آورتر این است که ایشان در یک شمارة دیگر ایران
شناسی، از بیخ و بن نه تنها کثیرالمله بودن ایران که تشکیل شدن ملت ایران از اقوام را نیز افسانه
ای می
دانند ساخته و پرداختة روسها (مقالة پیشنهاد ـ سال دهم ایرانشناسی، شمارة ۲) و توجه کنید که آقای اسماعیل نوری علاء نیز با ذکر این که قوم عقب مانده است و نباید مردمان ایرانی را قوم نامید، هویت کردی، ترکی، بلوچی، عربی، ترکمنی و... را به اصلیت تقلیل می
دهند؛ و یعنی در اصل حتی تشکیل شدن ملت ایران از اقوام را هم منکر هستند.

این درک و دید به کجا راه می
برد؟

توجه کنید به تعریفی که نشریة ایران
شناسی از خود ارائة می
دهد: «ویژة پژوهش در تاریخ و تمدن و فرهنگ ایران و زبان و ادبیات فارسی». باری، قطعاً لازمة پژوهش در تاریخ و فرهنگ ایران، پژوهش در زبان فارسی هم هست؛ اما، آیا تاریخ و تمدن و فرهنگ ایران، تنها، به زبان فارسی محدود می
شود. آقای متینی حق داشته
اند و دارند که مجله
ای خاص پژوهش در زبان فارسی منتشر کنند. اما، هنگامی که نام مجله را ایران
شناسی می
گذارند و در عین حال به حذف همة زیرمجموعه
های زبانی و فرهنگی ایرانی از حیطة پژوهش تاریخ و تمدن و فرهنگ ایران می
رسند، حق است که به ایشان اعتراض شود که چرا نام مجله
تان را فارسی
شناسی نمی
گذارید؟!

و باری، این اگر نفی هویت کردی، ترکی، بلوچی، ترکمنی و عربی (و نیز بهرفرهنگهای دیگری همچون گیلکی و مازندرانی و...) از هویت ایرانی یا ایرانیگی (ایرانیت) نیست پس چیست؟

و چنین حذفی را چگونه می
شود به سرانجامی هرچند موقتی رساند؟

و این راه
حل آقای امینی است ستایش شدة آقای داریوش همایون: «... باید بی مهابا به این گونه اندیشه ها بتازیم و کارزاری را برانگیزیم که اجازه ندهد، آتش افروزان ستیز قومی.....»،

و این راه حل البته که راه می
برد در نهایت به همان راه
حل ستایش شدة آقای متینی؛ راه
حل رضاشاهی یعنی؛ سرکوب، حذف هر صدای مخالف و حتی منتقد تا حد ترور دولتی (کشتن حتی وزیر دربار خود در زندان بدون محاکمه و به خود
کشی واداشتن وزیر دادگستریِ خود).

نه! من نمی
خواهم از رضاشاه دیو بسازم؛ او نه نوکر انگلیس بود و نه جز به منافع خودش و ایران به منفعت دیگری می
اندیشید (در تمام مدت سلطنت رضاشاه، به طور متوسط روزی ۷ پروندة شکایت برای غصب املاک این و آن توسط وکلای ایشان در دادگاه مطرح می
شد. و آن قاضی مستقلی که جرأت می
کرد علیه ایشان رأی دهد به سرنوشت احمد کسروی گرفتار.) اما، این که آقای داریوش همایون رضا شاه را به عنوان مرد قرن ایران برگزیده
اند و تا به این انتخاب مشروعیت بخشند چند قتلی را که به دستور رضاشاه در زندان صورت گرفته
است و نیز بالا کشیدن زمینهای مردم را هم جارو کرده
اند زیر قالی، نمی
توان حمل بر دمکراسی
خواهی و طرفداری از حقوق بشر و جنبش جامعة مدنی ایران کرد. با این همه باید گفت که آقای متینی یک نکته را درست دیده
اند؛ رضاشاه با خان
ها درگیر بود؛ بخشی از دیکتاتوری او شبیه است به دیکتاتوری بیسمارک در آلمان. در این مورد باید کار بی
غرض کرد. امابی
شک راه حل نهائی پلیسی کردن کل جامعه و اعمال ترور دولتی و شیوه
های سلطانیستی نبوده است؛ آنچه رضاشاه به آن رسید و محمدرضاشاه، با وقفه
ای، ادامه
اش داد.

راه حل رضاشاهی، گاه به واکنش
های مسخره
ای هم می
رسد: به جائی که جعل و تقلب آشکار یک پان
ترکیست مانند آقای دکتر جواد هیئت خریدار پیدا کند میان آذربایجانی
های ایران (شنیده
ام که ایشان هنگام سخنرانی
هاشان اشکی هم نثار می
کنند)؛ به این فراز از سخنان ایشان توجه کنید که از همان مقالة پیش
گفتة «پیشنهاد» آقای متینی آن را نقل می
کنم (چرا که به درستکاریِ آقای متینی اطمینان دارم؛ ایشان تعبیر ـ مصادره به مطلوب یا نامطلوب ـ می
کنند، اما تحریف نمی
کنند.):

«.... زبان فارسی از خارج از ایران، یعنی از آن طرف جیحون به وسیلة ترکان غزنوی و سلجوقی به ایران آمده و با قدرت سلاطین ترک، زبان رسمی و ادب ایران و آسیای صغیر و هندوستان گردیده و بعداً هم با همکاری شعرای کلاسیک ترک
زبان به این پایة ادبی رسیده
است ...... مانند مثنوی مولوی و دیوان غزلیات شمس و دیوان نظامی گنجه
ای، خاقان شروانی و قطران تبریزی و امثال آنها .....»

باری این واکنشی
ست در برابر راه
حل رضاشاهی؛ اما، آیا این تعبیرهای رضاشاهی ما از حق
طلبی
های ترک
های آذربایجانی نیست که به این استعداد کم
نظیر فاشیسم نژادی ـ زبانی زمینة ترک
تازی می
دهد؛ و این راه حل رضاشاهی دو بخش دارد: نخست مهدورالدم دانستن تجزیه
طلب و آنگاه تجزیه
طلب خواندن هرکس که از حق و هویت ترک یا کرد یا... به عنوان بخشی از هویت ملی ایرانی دم بزند.

و تازه بیائیم با تحقیقات قطعا علمی
مان ثابت کنیم ترک
زبانهای آذربایجانیِ ما تا قرن هفتم هجری تات
زبان بوده
اند و پس نژادیک ایرانی
اند؛ با ترکمن
ها و عرب
ها چه می
کنیم؟

آقای ناصر کرمی لطف کرده
اند به من و چون نوشته
بودم پدرم لر بوده
است و مادرم فارس، مرا افتخار بخشیده
اند و شجرة مرا به شجرة کوروش کبیر نسبت داده
اند؛ نهایت چنین نگاهی راه می
برد به این که برای صدور شناسنامة ایرانی به مقایسة ژنتیک همة ایرانیان با «دِ ان آی» کوروش کبیر متوسل شویم؛ چه جهنمی آقایان؟! اجازه دهید من از این افتخار محروم باشم؛ من (این کرد ِ فارسی
نویس) جاروکشیِ چادرهای عرب و ترکمن غیر نژادگرا را بر خویشاوندیِ قلة افتخار نژادگرایان ایرانی ترجیح می
دهم؛ ایران من از بهرملتهائی تشکیل شده
است که در آن خاک ریشه دارند؛ گو پدران آنها زمانی متجاوزان بوده باشند؛ هند و اروپائی
ها، خود، نخستین متجاوزان به آن خاک بوده
اند (تا آنجا که تاریخ داریم.) و اعقاب هیچ یک از متجاوزان، دیگر، متجاوز یا مستأجر نیستند؛ همه صاحب
خانه
اند؛ به آنها و حقوقشان به نام حقوق شهروندی، به نام جنبش مدنی، دمکراسی و حقوق بشر تجاوز نکنیم؛ در خون آنها بشریت (شرقی و غربی
اش) جریان دارد؛ و راه حل هم، دیگر نمی
تواند راه حل رضاشاهی باشد. این فئودال
ها و ملوک
الطوایف نیستند که برابر مایند؛ کودکان کرد و ترک و بلوچ و ترکمنند که از سوادآموزی به زبان مادریشان، زیر ترکة معلمهای رضاشاهی محروم می
شوند و آغاز آموزش برای آنها بدل می
شود به آغاز ویرانی
 شخصیت خودشان، پدر و مادرشان و هستیِ فرهنگی
شان. دختر خود من با اصرارهای یک معلم احمق آلمانی و شتاب پدر و مادر بی دانشش، چنین سرنوشتی یافت؛ بی آن که یک کلمه آلمانی بلد باشد بردیمش سر کلاس اول آلمانی و دیدم من که چگونه یک بچة بااستعداد و عاشق آموختن، بدل به یک نفرت
زدة خرفت شد. (تا حدودی نجاتش دادیم، باری، ولی به چه بهائی؟) و امروز بر مبنای تجربة شخصی
ام حکم می
کنم: نشاندن یک کودک کرد، ترک، ترکمن، بلوچ، عرب و... سر کلاس اول فارسی یک جنایت است علیه بشریت. و در عهد رضاشاه، دست کم در مدارس آذربایجان حتی ترکی حرف زدن کودکان با یکدیگر را نیز ممنوع کرده
بودند؛ دقیقاً همانچه که آمریکائیهای سفید با کودکان سرخ
پوست کردند؛ این سیاست اگر به تجزیه
طلبی ره نبرد به کجا ره می
برد؟

آقای امینی در مقاله
 و سخنرانی
هایشان مثالها آورده
اند از ترکیه که آنجا آموزش هر زبانی غیر ترکی ممنوع است؛ توهین و تردید نسبت به هویت ترکی ممنوع است و...

و چه می
خواهند بگویند؟ دارند اینها را به عنوان الگو مطرح می
کنند یا چه؟

نمی
گویند این را، اما، در سپیدیِ سطرها باید حرف اصلی ایشان را خواند؛ باری، این سیاست
ها الگوی ایشانند و صداهای مخالف را هم منتسب می
کنند به نئوکان
ها؛ انگار نئوکان چیزیست غیر از نئولیبرالیسم اقتصادی که جز سلطة کور سرمایه هیچ چیز را نمی
خواهد؛ و اتفاقاً، مردمانی فرهنگ
باخته و ناتوان از بیان خواستها و شکایت
های خود بهترین کارگران (بردگان) خواهند بود برای سرمایة جهان
گستر.

خانم مهناز نوشته
اند ذیل مقالة من (پارانویای تجزیه):

«.... در ملحقه هجده دسامبر 1992 اعلامیه جهانی حقوق بشرمشخصا آمده است که افراد اقوام قانونا حق مطالبه و فعالیت برای کسب منافع گروه اتنیکی خود را دارند و در بند سوم همان ملحقه به صراحت می گوید که این حق ، نه فقط یک حق فردی که حق جمعی نیز می باشد. حق جمعی افراد یک قوم ، حق قوم است، زیرا قوم جمع افراد قوم است...»

و با این همه حکم کرده
اند:

«...بنظر میرسد که شما مفهوم مدرن "حق شهروندی" را کاملاً درک نکرده اید و همچنان بصورت قوم گرایانه بآن مینگرید. البته این نوع نگرش محدود بافراد غیر فارس نیست، و چنانچه در برخی ازنوشته های این سایت میبینیم نگرش قومی در فارسها نیز گسترش دارد و اکثراً بصورت نژادگرایانه (از نوع نژاد خیالی آریائی) متجلی میشود....»

و افزوده
اند:

«... تنها راه تضمین عدم تبعیض و کوچک بینی یک واحد اجتماعی اینستکه آنها را در یک قالب مجزا نریزیم و (حقوق ویژه) برایشان نطلبیم، بلکه با قبول و احترام به هویت قومی و زبانی، حقوق سیاسی همه افراد را بدون هیچگونه پیشوند و پسوندی حقوق سیاسی و شهروندی ایرانی بدانیم و باین ترتیب بالاترین درجه حق تصمیم گیری بر سرنوشت خود را برای همه مردم بطور مساوی، وبابستن راههای تبعیض سیاسی و اجتماعی، تضمین نمائیم...»

به گمان من اما، مشکل خانم مهناز این است که نمی
توانند این را دریابند که این حق قومی جز با داشتن حقوق سیاسی قابل حصول نخواهد بود. ما نمی
توانیم ادعا کنیم از حقوق شهروندان ایرانی (به عنوان شهروند ایرانی) دفاع می
کنیم نه به عنوان شهروند کرد یا ترک یا......عربِ ایرانی. آنچه من می
گویم این است؛ نفی هویت کردی، ترکی و..... و عربی این انسانها، حذف مهمترین بخش شخصیت آنان است و زایل کردن حقوق شهروندی آنان. ما می
گوئیم بیائید به عنوان افراد رأی بدهید؛ اما اگر به عنوان یک زیرمجموعة ملی خواهان حق باشید آغاز کرده
اید به جداسری.

خانم مهناز که به نظر من نرم
اهنگ
ترین و منعطف
ترین وجه شووینیسم پارسی را نمایندگی میکنند، می
گویند که نباید به یهودی حق بدهیم به عنوان یهودی در بازی دمکراتیک وارد شود؛ او باید بیاید نمایندة مسلمان را هم بربگزیند یا خود نمایندة مسلمان شود؛ این کاملا درست است؛ اما، خانم گرامی بازداشتن یهودی، از یهودیت و بازداشتن او از ساختن تشکیلات ویژة مذهبی
 و فرهنگی
اش مغایر است با نخستین و بدیهی
ترین جنبه
های شخصیت انسانی او و طبعا با حقوق بشر. این آن چیزی
ست که مصوبة مورد اشارة شما؛ ملحقه هجده دسامبر 1992 اعلامیه جهانی حقوق بشر می
گوید؛ نمی
توانید به نام حق شهروندی جلوی مجموعة یک قوم را برای نگاهبانی از فرهنگ و هویت خویش بگیرید؛ این نامش شامورتی
بازی
ست. و بدتان نیاید از این عریان سخن گفتن من: شامورتی
بازی همان چشم بندی
ست. رنگ کردن خلایق: از گوش یکی سکه بیرون آوردن و از جیب آن یکی تخم مرغ بیرون کشیدن.

در یک نظام فدرال، زیندگان حیطة فدرال برای انتخاب مجلس و مقامات محلی جدا از گستر
ة سرتاسری رای می
دهند و آنگاه در انتخابات سرتاسری نیز، با حقوق مساوی با زیندگان دیگر بخشهای فدرال رأی سرتاسری می
دهند. گو این که از بنیاد، مقایسة مذهب و بهرملت نادرست است؛ در کردستان ایران یهودی مسیحی و بهائی و زردشتی و یارسان کرد هم زندگی می
کنند؛ هیچ کس از فدرالیسم مذهبی سخن نگفته است؛ بحث بر سر فدرالیسم اتنیک است.

و اما، ترس آقای باقرزاده از فدرالیسم اتنیک بر سر آن است که میان کرد و ترک و دیگر بخشهای اتنیک جامعة ایران اختلاف ارضی وجود دارد. باری چنین است. اما آیا با فدارلیسم استانی مسئله حل خواهد شد یا صدها بار پیچیده
تر؟ اگر بخواهیم بر این نمط حکم کنیم، باید اساسا شعار عدم تمرکز را بازپس بستانیم و چماق رضاشاهی مرکز مقتدر را بر سر همة بخشهای اتنیک جامعة ایران بگیریم. گمان من این است که در این صورت، تنها و تنها راه تجزیه را به عنوان یک راه حل انسانی و مقرون به توسعه پیش پای بهرملت
های ایرانی گذاشته
ایم؛ گو یک دورة ده بیست سالة دیگر هم بتوانیم تمامیت ارضی ایران را چنین نگاه داریم. این آن چیزی
ست که آقای امینی از دریافتش ناتوانند؛ برای نگاه داشتن ایران، البته که باید ایران را دوست داشت؛ اما، هر دوست داشتنی هنگامی که به درجة مذهب برسد، دیگر کور و کر است و خطرناک. به گمان من نگرانی دکتر باقرزاده گرچه بیهوده نیست؛ اما ایشان به همة جوانب ماجرا نیندیشیده
اند؛ هرگونه
ای از تمرکززدائی غیراتنیک تضادهای اتنیک را در واحدهای خردتری بسیار بار غیرقابل
حل
تر خواهد کرد؛ چون حیطة تصمیم
گیری را محلی
تر و خردتر و از حیطة اثرگذاری کلان دورتر خواهد ساخت. با این همه ایشان جرات کرده
اند که در مقالة خود به صراحت تجزیه
طلبی را از عداد گناهان کبیره دور کنند و منطبق بدانند با روح میثاق جهانی حقوق بشر و من به ایشان به خاطر این شهامت تبریک می
گویم.

شووینیسم پارسی نامی
ست برای طیفی از احساساسات ایران
دوستانة انتزاعی (منتزع از موجودیت اتنیکی کنونی ایران)، که البته نمایندگان گوناگونی دارد؛ از انکار لزوم حق سیاسی برای بخشهای اتنیک آغاز می
کند و به نفی حق ملی برای غیرآریائیها می
رسد. از توصیه به دست شستن از هویت ویژه (با کاهش ماجرا به اصلیت) آغاز می
کند و به تهدید به برداشتن چماق رضاشاه می
انجامد. بدون شک این جریان نخواهد توانست بدل به یک پروژة سیاسی همگانی شود؛ بخش متعادل
تر و منطقی
تر آن به سمت رعایت حق انسان ایرانی موجود در قالب آنچه واقعی
ست خواهد رفت و بخش سرازپانشناس آن که تجزیه
طبی را ذنبی لایغفر می
شناسد و حاضر است همة ایران و ایرانی کنونی را پای آرامگاه کوروش کبیر به باد دهد، عنان گسیخته، به سمت هرچه فاشیستی شدن.

فاشیسم اما، راه استقرار تمدن صنعتی نیست و بدون استقرار تمدن صنعتی برای هیچ ملتی تداوم حیات تاریخی مقدر نمانده است.

باز در این باره خواهم نوشت.

 

برگرفته از : iranglobal


نظرات :

  کاربران گرامی :  
  1- مطالبی که حاوی فحش و توهين به ديگران باشند , حذف می شود  
  2- کامنت ها نبایستی بیش از 180 کلمه باشد  
  3 - کامنت ها پای مقالات یکجا در صفحه اظهارنظر هم درج می شود  
  2007-08-06   تاریخ
  مهناز   نام
    ایمیل

  آقای نویدی

یا من در نوشتن بزبان فارسی قاصرم و نمیتوانم منظورم را بخواننده برسانم یا شما از خواندن و فهم نثر فارسی دچار ضعف هستید. بهرحال دلیل هرچه باشد آنچه شما از قول من میگوئید نظریات من نیست و حرفهائیست که شما در دهان من میگذارید!

یکبار دیگر توضیح میدهم :
1- "نص صریح ملحقة میثاق جهانی حقوق بشر" کوچکترین ارتباطی به واژه ای بیمعنی بنام "فدرالیسم اتنیک" ندارد و اصولاٌ در مورد نوع نظام حکومتی ساکت است. شما بمتون مربوطه رجوع کنید تا متوجه شوید که تضمین حقوق افراد و حقوق دسته جمعی گروههای نژادی، فرهنگی، و زبانی مطلبیست کاملاً مجزا از فرم نظام سیاسی.

2- شما هنوز تعریف مشخصی از "فدرالیسم اتنیک" نداده اید تا ما بفهمیم این چگونه موجودیست و تفاوت عملی و واقعیش با نظامهای فدرالیست پیشرفته و مترقی دنیا چیست. بطور مشخص و بعنوان مثال در"فدرالیسم اتنیک" شما یک فرد کرد که در تهران بدنیا آمده و در تهران زیسته، یا به تهران مهاجرت نموده، آیا شهروند کردستان بحساب میآید یا تهران؟ آیا در انتخابات حکومت محلی تهران واجد انتخاب شدن و انتخاب کردن است یا کردستان؟ از آنطرف، یک بلوچ مهاجر بکردستان آیا حق دارد کاندیدای استانداری کردستان شود یا نه؟ آیا استان خراسان دارای حقوق مساوی با کردستان از نظر حکومت محلی هست یا نه؟ آیا تعداد نمایندگان کردستان در مجلس شورای ملی ایران بر مبنای جمعیت کردستان تعین میشوند یا ظابطهً دیگری در کار است؟

3- نوشته اید: "شما می
پذیرید که یک اقلیت حق دارد تشکل خودش را داشته باشد؛ اما، به رغم این و حتی پذیرفتن ملحقة میثاق جهانی در این مورد، نمی
پذیرید که اقوام یا بهرملتهای ایرانی حق دارند تشکل
های خودشان را داشته
باشند". برای چندمین بار تکرار میکنم، حق ایجاد تشکل یرای هر گروهی که از اصول شناخته شده حقوق بشر عدول نکنند در یک نظام دمکراتیک پیشرفته نهادینه شده است. شما نیازی به "فدرالیسم اتنیک" (که هنوز نمیدانیم چگونه چیزیست و موٌلفه هایش کدامست) برای تضمین حق جمعی هیچ گروهی ندارید. بنابراین درست بعکس آنچه شما میگوئید آنچه من میپذیرم بمراتب گسترده تر، مترقی تر، و عادلانه تر از "حقوق سیاسی بر مبنای قومیت" است. این شما هستید که با محدود کردن این حقوق "بقومیت" آنها را به سطح "حقوق ویژه برای اقلیتها" تنزل میدهید.

4- من هرگز "پیشنهاد" نکرده ام که "مردم فارس را هم قوم بدانیم"، چون بهیچ وجه دغدغه واژه سازی و هویت سازی و ملت سازی و مسائل اینچنینی که ظاهراً مسئله اصلی قوم گرایان است ندارم. تنها هدف من اینستکه ایران از این وضع اسفناک نجات یابد و بقهقرائی دیگر هم نیفتد.

من ایرانی میخواهم مدرن و پیشرفته، دمکراتیک و کاملاً مبتنی براصول حقوق بشری جهانشمول، که تمام مردمش از حقوق مساوی برخوردار باشند و تمام فرهنگها و زبانهایش امکان رشد و گسترش داشته باشند. من تقسیم بندی سیاسی ایران باقوام مختلف را قدمی متحجرانه و در خلاف جهت این ایده آل میدانم. من واقعیات را آنگونه که هست میپذیرم و اگر هم تغییر یافت (چنانکه در طول تاریخ رخ داده) آنرا خواهم پذیرفت. قومیت بمعنی اصل و نسب و بخشی از هویت فرد است که ثابت است و تغییر نمیپذیرد. ملیت هویت قراردادی و سیاسی/اجتماعیست که ممکنست تغییر پذیرد (یک بحرینی با قومیت عرب تا چند سال پیش ملیتی ایرانی داشت، امروز قومیتش همان است که بود ولی ملیتش تغییر کرده). امروزه، و با تعاریف مدرن، یک "ملت" ایران وجود دارد متشکیل از گروههای فرهنگی و زبانی مختلف. من معتقدم که هر نوع تعریف دیگر نه تنها همبستگی ملی را متزلزل میکند (واین بنفع هیچ گروهی نیست) بلکه با خط کشیها و تفاوت گذاریهای کاذب به ایجاد و گسترش تبعیضات اجتماعی میانجامد. بنابراین موضوع نیست که ما فارسها را چه بنامیم! از دید من "فارس بودن" یعنی تعلق بگروهی از ایرانیان که زبان مادریشان فارسی است. من هیچگونه تفاوت دیگری بین خودم و شما نمیبینم، و برای اینکه این تفاوت را در یک کلمه خلاصه کنم آنرا قومیت مینامم (که با تعاریف شناخته شده بین المللی نیز مطابق است). البته شاید اگر کمی عقده خود کم بینی و غرب گرائی بیشتری داشتم بجای قومیت میگفتم "اتنیسیتی" من فارس است !

  نظر خواننده

  2007-08-06   تاریخ
  کیومرث نویدی   نام
    ایمیل

  تا بتوانم در مقالة بعدی به مسائلی اساسی
تر بپردازم، پاسخ چند خواننده را اینجا میدهم:
۱ ـ سرکار خانم شلاله. حق است که مرا همواره به خاطر کمی دانش و محدودیت معلومات سرزنش کنند. حرفی نیست. اما، توجه نکرده
اید که من اساساً در این مقاله از گونة ویژه
ای از فدرالیسم دفاع نکرده
ام. تنها نوشته
ام با این که حق با آقای باقرزاده است و ممکن است اختلافات ارضی موجب برخورد شود، اما، همین مشکل در فدرالیسم استانی نیز وجود دارد و حتی ممکن است حادتر شود.
و کجای کارید خانم؟ کار از این حرفها گذشته است. بیشترین دشنامها را من از کسانی و به ویژه کردهائی دریافت می
کنم که رک و راست خواهان تجزیه هستند.
در عین حال گمان می
کنم آنچه به فدارالیسم اتنیک مشهور است تقسیم بندی مناطق خودگردان باشد بر مبنای مرزهای قومی یا اتنیک یا آنچنان که من می
پسندم بهرملی. و از آنجا که یکی از اهداف فدرالیسم در کشور چندزبانه
ای مانند ایران متحقق کردن امکان آموزش و فرهیزش به زبان خودی
ست؛ این وجه از کار قطعا و به ناگزیر باید اتنیک باشد.
سرکار خانم مهناز!
من نمی
دانم نام خودداریِ سرسختانة شما از پذیرفتن نص صریح ملحقة میثاق جهانی حقوق بشر مورد اشارة خودتان، در مورد حقوق اقوام، و آنگاه تعبیر کردن این خودداری به رسیدن درکی ویژه و مدرن از حقوق شهروندی را چه می
توان نام نهاد.این خودداری از سر منطق است آیا یا از سر احساسات وطندوستانة اغراق
آمیز شما؟ و این احساسات، عرض کرده
ام، ایران موجود کنونی و واقعی را در برابر مفهوم انتزاعیِ یک ایران تخیلی قربانی میکند. نام این گونه از وطن
دوستی نیز شووینیسم است. و باز عرض می
کنم نمی
توان با تکیه بر حقوق شهروندی (به عنوان انسان ایرانی)، حقوق شهروندی همان انسان را به عنوان یک کرد، یک ترک و...... (که همانا حق قوم باشد به عنوان مجموعة افراد قوم)، نقض کرد و نادیده گرفت. مثال شما باز مع
الفارق است: صحبت از شماری ایرانی مهاجر در آمریکا نیست؛ سخن از مردمانی با اختلافات فرهنگی ـ زبانی در سرزمین ایران است که ده هاسال است خواست
های برحق آنها با چماق یک اقتدارگرائی متمرکز و تک
زبان
 و تک
زبان
گرا سرکوب می
شود. شما می
پذیرید که یک اقلیت حق دارد تشکل خودش را داشته باشد؛ اما، به رغم این و حتی پذیرفتن ملحقة میثاق جهانی در این مورد، نمی
پذیرید که اقوام یا بهرملتهای ایرانی حق دارند تشکل
های خودشان را داشته
باشند و باز بر حقوق شهروندی تک تک افراد آن اقوام تأکید می
کنید. می
توان این بحث را تا بی
نهایت ادامه داد و به هیچ نتیجه
ای نیز نرسید؛ چرا که شما از پذیرفتن یک دودوتا چهارتا به عنوان مبتدای بحث پرهیز می
کنید. من بحث
های شما با آقای تبریزی را نیز دنبال کرده
ام.
پیشنهاد شما که مردم فارس را هم قوم بدانیم عین پیشنهاد حزب دمکرات کردستان ایران است؛ آنها می
گویند هرچه ما کردها هستیم فارس
ها هم باشند. اگر ما قومیم آنها هم قوم باشند. روشن است اما که در این پیشنهاد طنزی نهفته است. باز می
گویم که قوم باری عقب
مانده و عشیرتی در خود دارد و من بر همان ساب
ناسیون که برابر بهرملت را جایش پیشنهاد می
دهم تأکید دارم.
می
دانم که برابر اتنیک نیز در فارسی می
شود قومی. در این مقاله من به پرخاش آقای امینی پرداختم به آقای باقرزاده که خطرات فدرالیسم اتنیک را برشمرده
بودند و با همان اصطلاح به بحث پرداختم.
۳ـ توهین
ها و تهدیدهای آقای داریوش ارزش پاسخ
گوئی ندارند. اما آنچه ایشان با کنایه و اشاره در مورد آن نشریة رایگان و محل تامین مالیٍ آن طرح کرده
اند یک اتهام استنادی
ست و قابل تعقیب در مراجع قضائی. نه ایشان شهامت آن را دارند که نام واقعیشان را بروز دهند و نه من حوصلة دادگاه
بازی. همینجا یک بار و برای همیشه توضیح می
دهم که منظور ایشان باید ماهنامة پیک نو باشد که نشریه
ای بود تبلیغی و مانند ده
ها نشریة تبلیغی دیگر (از جمله نشریة بسیار جدی شهروند کانادا) رایگان پخش می
شد و تنها ممر درآمد آن آگهی
های تجارتی بود. من ویراستاری این نشریه را به عهده داشتم و تهیة پاره
ای گزارشهای مربوط به ایران را (در مورد مسائل اقتصادی، کارگری، دانشجویان، زنان، کودکان، حقوق بشر و.....) متاسفانه به علت گرفتاری شغلی جوانی که بار اصلی گرداندن نشریه را بر دوش داشت، نشر این ماهنامة خوب و خواندنی و در عین حال موفق، یک سالی پیش، متوقف ماند. درصورتی که کار ادامه پیدا کند یا پروژة مشابهی جایگزین شود، من با کمال میل همان خدمت را به عنوان یک کار حرفه
ای و نیز یک وظیفة فرهنگی ادامه خواهم داد.

  نظر خواننده

  2007-08-06   تاریخ
  شلاله   نام
    ایمیل

  آقای کیومرث نویدی شما باز هم طبق معمول با اطلاعات کم و دانش محدودتان به وسط پریده اید و از چیزی دفاع میکنید به نام فدرالیسم اتنیکی که حتی دوآتشه های افراطی نیز به احتیاط در باره آن حرف میزنند و تشکل هایی مانند حزب دمکرات نیز صحبت در باره نوع فدرالیسم را به آینده حواله می دهند. برای این که خواننده از وقتی که برای خواندن نوشته شما گذاشته پشیمان نشود به شما توصیه می کنم وقتی که حرفی برای زدن دارید دست به قلم ببرید زیاد گویی و تهی گویی فایده ای ندارد. شما اصلا معنی فدرالیسم اتنیکی را می دانید؟

  نظر خواننده

  2007-08-06   تاریخ
  Mandana_ iran   نام
    ایمیل

  Kesi ke Rahahan Reza Shah ro bar nemy tabeh mybayad ba Ollagh invar o onvar beravad Agha!

  نظر خواننده

  2007-08-05   تاریخ
  مهناز   نام
    ایمیل

  جناب آقای نویدی، نوشته اید: " نمی
توانید به نام حق شهروندی جلوی مجموعة یک قوم را برای نگاهبانی از فرهنگ و هویت خویش بگیرید؛ این نامش شامورتی
بازی
ست. و بدتان نیاید از این عریان سخن گفتن من: شامورتی
بازی همان چشم بندی
ست. رنگ کردن خلایق: از گوش یکی سکه بیرون آوردن و از جیب آن یکی تخم مرغ بیرون کشیدن."

دوست عزیز، عرض کنم که خیر، من بدم نمیاید! حتی مفتخر کردن من به "شوونیستی" هم برایم مهم نیست. این واژه ها این روزها آنقدر مثل نقل و نبات توزیع میشوند که بکلی معنی خود را از دست داده اند. هر کجا که هرکس از گفتار معقول و منطقی در میماند جایش را با الفاظ دهن پرکن ولی کاملاً بی معنی پر میکند و با جوابی سربالا خود را از مخمصه میرهاند. بنابراین گرچه این اولین بار است که بجای پاسخ به موضوع منطقی و دقیق و سرنوشت سازی که مطرح کرده ام، یعنی تعمق و درک عمیق در مفهوم"حق شهروندی"، به چشم بندی و رنگ کردن خلایق متهم میشوم، باید بگویم که اولین بار نیست که میبینم مخاطبم علاقه ای به تفکر و گفتگوی سازنده ندارد و ترجیح میدهد راه ساده تر و بی دردسر تر را برگزیند که همانا بستن گوش و چشم و فکر و چسبیدن بآنچه در ذهن خود ساخته ایم میباشد.

باری، منهم امیدوارم شما از واژه قوم و قومیت بدتان نیاید. چون من آنرا را صحیحترین و دقیقترین واژه برای تعریف گروههای مختلف زبانی و فرهنگی ایران میدانم (بعنوان مثال، قومیت من فارس و ملیتم ایرانی است). از این گذشته، با وجودیکه تسلط چندانی بفارسی ندارم ترجیح میدهم هرکجا که واژه صحیح و معقول و متداول فارسی وجود دارد از کاربرد لغتهای نامتجانس و نا ماٌنوس غربی بپرهیزم (همانطور که از کاربرد لغات فاری سره که نامتداول و نا ماٌنوسند میپرهیزم). فرو کردن لغت "اتنیک"، که دقیقاً بمعنای قومیت است، در متن فارسی صرفاً آنرا نامفهوم و نازیبا میسازد و از فصاحت کلام میکاهد. امیدوارم شخص ادیبی مانند شما بصرف اینکه یک لغت فرنگی است آنرا مهمتر یا متجددتر نداند و بمعنی توجه کند نه فرم.

واما در مورد اصل مطلب. نوشته اید : " اما، خانم گرامی بازداشتن یهودی، از یهودیت و بازداشتن او از ساختن تشکیلات ویژة مذهبی
 و فرهنگی
اش مغایر است با نخستین و بدیهی
ترین جنبه
های شخصیت انسانی او و طبعا با حقوق بشر."

شما در کجای نظامهای پیشرفته دمکراتیک مبتنی بحقوق بشر میبینید که کسی را از ساختن تشکیلات ویژه مذهبی و فرهنگی باز دارند؟ در کجا میبینید گرد هم آئی و تشکیلات سیاسی و فرهنگی که بخاطر قومیت مشترک گروهی ایجاد شده قانونی نشناسند؟ همهٌ این حقوق در حقوق شهروندی مستتر است و نیازی به ساختار سیاسی خاص برای تاٌمین آنها نیست. در همین آمریکا اگر ایرانیان (و حتی مثلاً کردهای ایرانی) بخواهند تشکیلات سیاسی و فرهنگی تشکیل دهند آیا طبق قوانین موجود نمیتوانند؟ آیا لازم است فدرالیسم آمریکا تبدیل بفدرالیسم قومی شود که ایرانیان چنین حقی داشته باشند؟

دوست عزیز، بنظر میرسد شما هنوز هم مایل نیستید کمی در درک عمیقترمفهوم حق شهروندنی مدرن تلاش کنید و ببینید چه معنائی دارد. حق شهروندی یعنی حق ایجاد تشکل بر هر مبنائی که مغایر حقوق پایه ای انسانی (و قانون اساسی کشور) نباشد. بنابراین ایجاد تشکیلاتی برای مثلاً کردها یا بلوچ ها در یک نظام پیشرفته دمکراتیک نیاز به "حق ویژه" ندارد. در یک نظام غیر مرکز گرا مردم هر منطقه حق دارند امور محلی خود را خود اداره کنند. شما بعنون شهروند ایران که ساکن کردستان هستید حق دارید در قوانین کردستان (که نباید مغایر با قوانین اساسی کل ایران باشند) تاٌ ثیر گذار باشید. ممکنست لطف کرده برای من توضیح دهید که در فدرالیسم قومی شما یک فرد کرد ساکن کردستان از چه حقی برخوردار است که در فدرالیسم استانی نیست؟ من واقعاً نمیدانم. البته شعارهای فدرالیسم قومی و حقوق سیاسی قومی و غیره را شنیده ام ولی تابحال ندیده ام که یکی از این قوم گراها تعریفی دقیق و ملموس از این مفاهیم بدهد که ما بفهمیم دقیقاً دنبال چه چیز هستند.

امیدوارم شما مایل باشید بجای شعار و اتهامات مختلف وارد بحثی منطقی و سازنده با مخالف فکریتان شوید، شاید اگر هردو طرف افکارشان را بسط دهند باین نتیجه برسند که اصولاً اختلاف چندانی بلحاظ ساختاری وجود ندارد و همه حرفها صرفاً بر سر واژه هاست!

  نظر خواننده

  2007-08-05   تاریخ
  داریوش   نام
    ایمیل

  شما از سر وظیفه همان کاری را می کنید که غلام یحیی پیش از این کرده است و همان جوابی را خواهید گرفت که مردم آذربایجان و مردم کردستان به آنانان دادند. در ضمن اربابان شما رفتاری بهتر از بریا و روس ها با شم نخواهند کرد، مطمئن باشید. بهتر است شما به فکر همان پخش روزنامه ای باشید که همه می دانند از کجا تأمین مالی می شود که شما آن را مفت و مجانی منتشر و پخش می کنید. من فکر می کنم و از نوشته های شما معلوم است که ناکامی های شخصی خود را به حساب مفهوم من در آوردی شونیسم فارس می گذارید. راستی شونیسم چیست و مصداقش را در ارتباط با مردم ایران در کجا و در کجای تاریخ می توان یافت؟ شما بر طبلی می کوبید که صدای ناهنجار آن بیش از همه خودتان را گیج خواهد کرد. بر این طبل بکوبید! پیشاپیش خسته نباشید!

  نظر خواننده

  2007-08-05   تاریخ
  morad   نام
    ایمیل

  shoma ba mantegh va mostadal in shaboon bi mokh hay ghalami ra be chalesh keshideie.inha talash mazboohane mikonannd baray ehya rejim sonati va matrood solte gari markazi.
dar zemn rah ahan ra alman ha be shomal keshidand ta niroo bebarand be ghafghaz be komak artesh alman ke az oroupa be taraf mosko pish ravi mikard,be hamin elat englis ha reza shah ra biroon kardand.