2009-10-13
|
| يعقوب
گؤنئيلي
|
نقش
روشنفکران
عافیت اندیش
در توجیه و
تئوریزه
کردن هویت
زدائی از ملت
ترک
آذربایجان
|
|
تضاد
و مشکل هویت
خواهی و
تحصیل بزبان
مادری ملت
ترک
آذربایجان
با رژیم
جمهوری
اسلامی است
ولی جای تعجب
است که چرا
این
روشنفکران
فارس و بعضا
ترکهای هویت
بر باد داده
هم بد تر از
رژیم در
مقابل ملت
ترک سینه چاک
می کنند، شما
مگر وکیل
مدافع و یا
سخنگوی رژیم
هستید
شماهائی که
خود رانده
شده اید و
جائی در بین
ملت خود
ندارید و نه
ته پیازید و
نه سر پیاز
چرا اینقدر
کاسه های
داغتر از آش
شده اید،
باشد اگر شما
ها در عالم
خواب و خیال
به حاکمیت
رسیدید کوره
خانه های ترک
سوزیتان را
برپا کنید و
هرترکی که
نخواست
فارسیزه
بشود روانه
کوره های آدم
سوزی بکنید.
|
|
معضل
بی هویت سازی
ملت ترک
آذربایجان و
عدم درک آن
توسط
روشنفکران
عافیت اندیش
و دمیدن
ناشیانه
سورنا از طرف
گشادش
********************************
البته
در این دوره
از زمان که
عملا با
ایجاد دهکده
جهانی بیان
مسائل نژادی
و قومی در حد
افراطی به
تاریخ سپرده
شده و برای
جهانی شدن می
بایست از
بیان چنین
مسائلی
پرهیز کرد در
کشور ما به
دلیل فقر
فرهنگی شاهد
مطرح شدن
قومیت گرائی
و خدشه دار
کردن فرهنگ و
تاریخ قومی
توسط قومی
دیگر هستیم
********************************
تضعیف
بافت ترکیب
ملی ملت
آذربایجان
تحت تاثیر
آسیملاسیون
راسیسم
فارس، بر
خلاف ملت کرد
دقیقا به
خاطر عدم
وجود
ناسیونالیسم
می باشد و آن
هم برمی گردد
به اعتماد به
نفس تاریخی
این ملت، که
در طول تاریخ
همیشه در رأس
قدرت بوده و
همیشه با
احترام به
حیثیت و زبان
مادری دیگر
ملل و ارجحیت
و اولویت
دادن به آنها
به عنوان ملت
های اقلیت
غیر حاکم در
حکومت، باعث
تداوم و
طولانی شدن
حاکمیت
ترکها بوده
است قوناخ
بویور
یوخاری
باشا، مهمان
بفرما بالا
بشین، الله
قوناخی،
مهمان خدا،
با
تشویش عامل
مهم زمان و
سطح تراز
شرایط
تکاملی
اقتصادی
فعلی و با
انطباق غیر
واقعی
موقعیت
نیویورک و
پاریس و
برلین با
شهرهای
آذربایجان
کنونی نمی
توانیم
تئوری را
همانند
انترناسیونالیسم
پرولتری ملت
ها را قبل از
ارتقاء به آن
سطح تکامل که
شاید بعد از
پنج یا شش قرن
دیگر واقعیت
خواهد یافت
محکوم کرد، و
همراه با
تحقیر ضمنی
سنتی مرسوم
راسیسم
فارس، به عقب
ماندگی
محکوم کرده و
ملت ما را در
موضع دفاعی
قرار دهند،
پس اگر ملت
آذربایجان
موازی با
ایجاد تکامل
جهانی می
خواهند رشد
یابند، پس
بهتر است
زبان ترکی را
فراموش کرده
و همگی
فارسیزه
بشوید، به
این می گویند
سگ را از در می
اندازی
بیرون می
خواهد از
پنجره بیاید
تو، آخر اگر
قرار باشد که
به فرض محال
ما به این
زودیها به
سوی دهکده
جهانی شدن
برویم،
حداقل زبان
انگلیسی را
انتخاب می
کنیم که هم
زبان علمی
است و هم زبان
کامپیوتر و
در ضمن کشور
های مدعی
همین تئوری
خود شدیدا
مشکل دارند
با مهاجران
خارجی و نسل
پنجم و ششم
مهاجران در
ناف اروپا
هنوز که هنوز
است خود
راخارجی
احساس می
کنند که
دقیقا ناشی
از بازتاب
رفتار
نامرئی
ناسیونالیستی
ملت اروپا با
آنها می
باشد، تنها
سلاح فکری
ملت
آذربایجان
در این مقطع
بر حسب شرایط
زمانی و
تکاملی همان
ناسیونالیسمی
است که اروپا
به کمک آن
کشور های
خودشان را
توانسته اند
به سطح تکامل
امروزین
برسانند، با
مطرح کردن
این تئوری
های دهن پر کن
و مدل جدید در
حالی که خود
از بس سرود ای
ایران ای مرز
پرگهر را
خوانده اند
که دهنشان کف
کرده تلاش
نکنید با
کلمات آخوند
مأبانه که هر
چیزی را برای
مردم حرام
ولی برای
خودشان حلال
می دانند
تلاش نکنید
تنها سلاح
رهائی ملت
آذربایجان
را دلیل عقب
ماندگی این
ملت جلوه
دهید و بدین
طریق ملت ما
را در مقابل
راسیسم بی
رحم فارس که
قصد نابودی
حیثیت ملی ما
را دارند بی
دفاع گذارید
و خلع
سلاحشان
کنید
********************************
همه
ما از قومهای
مختلف هستیم
ولی در نهایت
همه ایرانی
هستیم، حالا
این قومهای
مختلف با هم
ازدواج کرده
اند و صاحب
فرزندان
مشترک شده
اند و دیگر
صحبت آذری و
فارس و کرد و
عرب و بلوچ در
میان نیست یک
ایران واحد
با مرزهای
مقدس و با
زبان رسمی
فارسی که همه
بدون
استثناء و
ارجحیت با
این زبان
مشترک می
توانیم با هم
حرف بزنیم
آیا شما پان
ترکیستها می
خواهید با
تجزیه ایران
کودکان
مشترک این
قوم ها را از
وسط نصف
کنید؟
********************************
تجسم
و تصور نصف
کردن کودکان
از وسط
زائیده ذهن
شما و
قهرمانان
تاریخی
شماست،
افکاری
بازمانده از
دوران
جنایتکارانی
مثل داریوش و
خشایارشا
اصلا تصور
کردن به
همچون تهمتی
تنها از ذهن
یک جنایتکار
می تواند
تراوش کند در
اسطوره های
ما ترکها حتی
گرگ نر با
تحمل زحمت
زیاد به معده
خود فشار می
آورد تا غذای
بلعیده اش را
جهت تغذیه
بچه هایش
بازگرداند و
مطرح کردن
این سئوال بی
اساس عوام
فریبانه و
عاطفی که دل
هر مادر و
پدری را بدرد
می آورد حتی
با متوسل شدن
به جراحی
عاطفه می
خواهند
خواست خود را
به ملتمان
تحمیل کنند
اگر به زبان
مادری ما به
حیثیت ملی و
تاریخی ما
تجاوز شده را
باید فرموش
کنیم و شامل
مرور زمان
سازیم و
بگوئیم عیبی
ندارد
اتفاقی است
که افتاده و
کاری نمی شود
کرد
طبق
معمول
راسیسم فارس
در موضع ضعف
ننه من غریبم
و در موضع
قدرت شمر بن
ذي الجوشن،
البته ما
عادت کردیم
به اینگونه
شگردهای
تاریخ
گذشته،
سئوال من این
است که وقتی
اتحاد
جماهیر
شوروی از هم
پاشید کدام
یک از
فرزندان
مشترک ملتها
را در
آذربایجان
شمالی از وسط
دو نصف کردند
هنوز که هنوز
هست تعداد
زیادی از
ملیت های
مختلف در
آذربایجان
شمالی و
آذربایجانی
ها در جمهوری
های دیگر
شوروی سابق
زندگی می
کنند، فقط
این ارمنی ها
بودند که در
اشغال قره
باغ شکم
مادران
حامله
آذربایجانی
را دریدند و
نه تنها
کودکان را از
وسط نصف
کردند بلکه
مادران
کودکان را هم
تکه پاره
کرده و
سوزاندند
نکند شما
نوادگان
داریوش و
خشایارشا هم
قصد دارید
چنین جنایتی
را درآینده
با ملت ما
بکنید که از
که ازحالا
اینچنین
هشدار باش می
دهید و تهدید
می کنید
تضاد
و مشکل هویت
خواهی و
تحصیل بزبان
مادری ملت
ترک
آذربایجان
با رژیم
جمهوری
اسلامی است
ولی جای تعجب
است که چرا
این
روشنفکران
فارس و بعضا
ترکهای هویت
بر باد داده
هم بد تر از
رژیم در
مقابل ملت
ترک سینه چاک
می کنند، شما
مگر وکیل
مدافع و یا
سخنگوی رژیم
هستید
شماهائی که
خود رانده
شده اید و
جائی در بین
ملت خود
ندارید و نه
ته پیازید و
نه سر پیاز
چرا اینقدر
کاسه های
داغتر از آش
شده اید،
باشد اگر شما
ها در عالم
خواب و خیال
به حاکمیت
رسیدید کوره
خانه های ترک
سوزیتان را
برپا کنید و
هرترکی که
نخواست
فارسیزه
بشود روانه
کوره های آدم
سوزی بکنید.
********************************
کارگرن
جهان متحد
شوید در
انترناسیونالیسم
گارگری همه
کارگران و
زحمتکشان
رفیق و برادر
هم هستند چه
ترکی چه
فارسی همه با
هم رفیق و
برادر و
خواهریم
دشمن مشترک
همه ما
کاپیتالیسم
و
امپریالیسم
خونخوار است
********************************
در
دنیای مدرن
امروز کار
نیروی بازو
در مقایسه با
کار فکری و
تکلم در درجه
دوم اهمیت
واقع شده و
تکلم
عالیترین
ابزار کار و
توضیح یافته
ها و ایده ها و
ابتکارات و
اختراعات و
دفاعیات از
تز و دفاع
منافع
اقصادی می
باشد در واقع
بالاترین
اهیمت و رل را
در دنیای
ارتباطات
امروز جوامع
بشری به
دیالوگ و
کومونکیشن
قائلند
مارکسیست
آذربایجانی
بیدار شو ما
را دارند به
مرور زمان از
زبان مادری
خود دور می
کنند و به
زبان مادری
خود داریم
لال می شویم
ما با زبان
لال چگونه می
توانیم
ازحقوق
کارگران ملت
آذربایجان
دفاع کنیم
علت
عدم شناخت
دقیق و یا
فراموشی
عمدی عامل
مهم و تأثیر
گذار زمان و
نقش تعیین
کننده آن بر
روی پدیده
های اجتماعی
اعتقادات
و باورهائی
که در ذهن
بعضی از
انسانها
تبدیل به
تابو های
لایتغیر می
شوند و با
هوسی جنون
آمیز برای
تقلید از رسم
یا طرز فکری
که بنیان
فکری آنها را
تشکیل می
دهند و تمام
تراوشات
ذهنیشان
سرچشمه
گرفته از
همان
اعتقادات
منجمد و دگم
می باشند، که
در تمام
ابعاد
گفتاری و
رفتاری
نمودی یکسان
دارند و درک
تفکرات دیگر
انسانها
برایشان غیر
ممکن است،
چون امکان
ارتباط فکری
و قدرت
یادگیریشان
در حد صفر است
و به کلیه
مسائل از
طریق
فیلترهای
ذهنی می
نگرند،
قالبی پیش
ساخته در مغز
خود دارند و
هر مقوله و یا
پدیده ای را
با کلیشه های
منجمد در
ذهنشان مهک
می زنند و اگر
در آن قالب
نگنجد غیر
قابل تصور
پنداشته و
نیازی به
تفکر در مورد
آن را نمی
بینند، سرود
ای ایران ای
مرز پر گوهر
مزخرفترین و
مرتجعترین و
تهوع آور
ترین و
زجرآورترین
صداست در گوش
یک هویت طلب
ترک
آذربایجانی
که از این
سرود بوی
تجاوز و خون
می آید و
صدائی که وز
وز پشه مطبوع
تر و گواراتر
از این سرود
است سرودی
برای تمامیت
ارضی ایران و
سرودی که یاد
آور قتل عام
٢٥٠٠٠ نفر از
سربازان جان
برکف
فدائیان
آذربایجان
جنوبی را در
برف و سوز و
سرمای ٢١ آذر
سال ١٣٢٥ در
بالای کوه
های
قافلانکوه
را بیاد می
آورد، این
سرود در جهت
منافع
استعماری
راسیسم فارس
است و برعکس
دقیقا بر
علیه منافع
دیگر ملتهای
غیر فارس است
اگر
راسیستهای
فارس این
سرود را مثل
آیه ها
آسمانی می
پرستند به
این علت است
که تمام
منافع آنان
از جمله زبان
مادریشان ،
ملت درجه یک
بودنشان در
این سرود
تضمین شده
است
با
اینکه
امروزه
ارتباطات
جهانی ملت
ترک
آذربایجان
با سایر
ترکهای دنیا
به کمک
اینترنت به
واقعیت
پیوسته ولی
مهمتر از آن
امروز ما
آدرس خانه
شما را داریم
و تمام ادا و
اطفار شما
دیگر از چشم
ما پنهان
نیست، دیگر
جوادیه و
نازی آباد
نشین های
جنوب شهر و
خیلی جنوبتر
از آنها و
همچنین در
تمام شهرهای
آذربایجان
هم دیگر
کوچکترین
احترامی به
شما ها قائل
نیستند و شما
ها را دیگر
هموطن خود
حساب نمی
کنند و بچشم
متجاوز به
حیثیت ملی و
زبان
مادریشان به
شما ها نگاه
می کنند
امروز دهن
کجی جای
احترام و
حرمت را
گرفته است و
درهائی که
شما
راسیستها بر
روی دیگر
ملتهای غیر
فارس،
همانند یک
حاکم جبار
بسته بودید و
پشت درهای
بسته از خود
یک هیولای
ناشناخته
ساخته
بودید،
امروز همه
چیز برای همه
کس آشکار شده
است و
مهمترین
چیزیکه هست
امروز بطور
کامل مختصات
مکانی و همه
خصوصیات و
شگردهای شما
مثل کف دست
برای ملت ما
شناخته شده
است و مفهوم
استعماری
منافع شما ها
در پشت شعار
های فاشیستی
چو ایران
نباشد تن من
مباد و سرود
منحوس ای
ایران ای مرز
پر گوهر را
خیلی خوب می
دانند و هدف
از سرود
مرزهای پر
گوهر که
امروز در
دانشگاه
صنعتی توسط
بعضی از
دانشجویان
پانیرانیست
ترنم می شود
معلوم است،
هشداری است
برای ملت
آذربایجان
در واقع
تکرار این
سرود معادل و
مترادف است
با آروزی
نابودی
موجودیت و
حیثیت ملی و
زبان مادری
دیگر ملیتها
یعنی بلعیده
شدن دیگر
ملتها و
نابودی کامل
آنها، و سکوت
امروز ملت
آذریایجان
برای شما ها
غیرعادی و
مرموز است،
چون شما ها
عادت کردید
که همیشه
ترکها را در
وسط صحنه
ببینید و
آنها باتوم
خور و ترکش
خور و گلوله
خور باشند،
ولی این بار
سکوت آنها
باعث سر گیجه
شدن راسیسم
فارس شده، پس
کجائید شما
ای نوادگان
بابک
خرمدین، بچه
های ستارخان
و باقر خان ما
عادت کردیم
که همیشه شما
جلوی خلفای
بنی عباسی
بیاستید تا
دست و پایتان
را ببرند شما
ها از تبریز
تا تهران را
با استبداد
بجنگید و
مشروطیت را
برای ما به
ارمغان
بیاورید و
حکومت را
برای ما کادو
پیچی کنید
شاه را فراری
دهید خرمشهر
را از اشغال
صدام حسین
آزاد کنید،
پس کجاست آن
مهدی باکری
ها، مهندس
بهروز
پورشریف ها
که بیایند به
دادما برسند
و ما را از دست
این حاکمیت
جبار نجات
دهند،
ولی
این بار ما
ترکهای
آذربایجان
تماشاگر
مبارزه شما
همراه با
سرود منحوس
ای ایران ای
مرز پر
گوهرتان در
مقابل رژیم
خواهیم بود،
چون سالی که
نکوست از
بهارش
پیداست از
سرودتان
معلوم است
دنبال چه
هستید راستش
را بخواهید
از این
جریانات
چیزی نصیب ما
نمی شود، شما
ها فعلا
کشکتان را
بسابید ما هم
دورا دور
مواظب اوضاع
هستم فقط این
سرود منحوس
ای ایران ای
مرز پر
گوهرتان را
کمی پر
صلابتر
تکرار کنید
تا ملت ترک
آذربایجان
کاملا
خودشان را از
صحنه مبارزه
بیرون
بکشند، چون
از دادن شهید
و نگرفتن
کوچکترین
نتیجه برای
ملتمان دیگر
خسته شدیم،
امروز ملت
آذربایجان
با شعار
یاشاسین
آذربایجان
همره با پرچم
قرمزخونین
بابک خرمدین
در میادین
فوتبال در
حمایت از تیم
ملی
آذربایجان
تراکتور، از
هویت خود
دفاع میکنند
پاورقی
شما
بجای قدر
دانی از دست و
پای بریده
بابک خرمدین
بدست خلفای
بنی عباسی بد
تر از آن خلفا
زبان
نوادگان
بابک را
بریدید و
آنها را از
ابتدائیترین
حقوق آموزش
به زبان
مادری محروم
کردید.
شما
بجای
قدردانی از
پیروزی
ستارخان در
شکست و
نابودی
استبداد
برای او
پاداش و مدال
مرگ را جایزه
دادید.
شما
بجای
قدردانی از
شهدای ملت
ترک
آذربایجان
در جبهه ها
فیلم
اخراجیها را
برایشان
ساختید.
شماها
همه تان در
قیام خرداد
١٣٨٥ ملت
آذربایجان
را در مقابل
رژیم تنها
گذاشتید و
ضمن دهن کجی و
توهین به این
قیام از مسبب
آن از مانا
نیستانی
حمایت کردید.
ما
کیفرخواست
جنایات
تاریخی و نسل
کشی شما
مجرمان
راسیسم فارس
غاصب را بر
علیه ملت ترک
آذربایجان
را بموقعش در
دادگاههای
ذیصلاح
جهانی مطرح
خواهیم کرد. |
برگرفته
از:
http://www.milliharakat.com/articleno847.php
|
توسط -- آراز
گونئیلی -2009-10-13- |
ممانعت
از برگزاری
مراسم روز
جهانی کودک
به زبان ترکی
در زنجان
مراسم
روز جهانی
کودک که قرار
بود روز جمعه
۱۷ مهر ٨٨ با
خواندن
سرودهای
ترکی
آذربایجانی
در مهدکودک
قصربازی در
کوچه زند
زنجان
برگزار شود
با ممانعت
ماموران
حفاظت
اطلاعات
نیروی
انتظامی
زنجان و
تهدید
مسئولین
برگزاری این
مراسم لغو شد.
ساوالان
سسی : مسئولین
امنیتی
زنجان از
برگزاری
مراسم روز
جهانی کودک
در این شهر
ممانعت و عده
ای از فعالین
فرهنگی
آذربایجانی
در زنجان را
دستگیر و پس
از یک روز
بازداشت
آزاد کردند.
مراسم
روز جهانی
کودک که قرار
بود روز جمعه
۱۷ مهر ٨٨ با
خواندن
سرودهای
ترکی
آذربایجانی
در مهدکودک
قصربازی در
کوچه زند
زنجان
برگزار شود
با ممانعت
ماموران
حفاظت
اطلاعات
نیروی
انتظامی
زنجان و
تهدید
مسئولین
برگزاری این
مراسم لغو شد.
ماموران
همچنین با
مراجعه به
محل برگزاری
مراسم ضمن
پاره کردن
پارچه نوشته
های خوش
آمدگویی به
زبان ترکی،
سه تن از
خبرنگاران
ماهنامه
فرهنگی ترکی -
فارسی
بایرام به
نامهای
تلناز
نعمتی، داود
خداکرمی و
بتول قاسمی
را دستگیر
کردند.بازداشت
شدگان پس از
یک روز
بازداشت
موقت با دادن
تعهد آزاد
شده اند.
تهدید
و ارعاب
وممانعت از
برگزاری
مراسم روز
جهانی کودک
به زبان ترکی
آذربایجانی
در حالی صورت
می گیرد که
این مراسم در
بسیاری از
مهدکودکهای
شهر زنجان به
زبان فارسی و
با حمایت
مسئولین
برگزار
گردید.
پیش
از این نیز
مسئولین
امنیتی
ایران از
برگزاری
مراسمات
فرهنگی
آذربایجانیها
همچون روز
جهانی زبان
مادری، قلعه
بابک،
گرامیداشت
ستارخان و
دهها مراسم
فرهنگی دیگر
ممانعت کرده
بودند
ممانعت از
برگزاری
مراسمات
فرهنگی
آذربایجانیها
در ایران در
سالهای اخیر
شدت یافته
است و
برگزارکنندگان
و شرکت
کنندگان این
مراسمات
بازداشت و
مورد آزار و
اذیت و
بازداشت
قرار می
گیرند و به
احکام سنگین
زندان محکوم
می گردند
|
برگرفته
از : سایت
ایران
گلوبال
|
انتشار
از: داریوش
حاجبی
|
| محمد
امینی
|
سردی
روابط ترکیه
و اسراییل
نشانه چیست؟
ترکیه
در ادامه
اعتراض خود
به عملیات
ارتش
اسراییل
علیه
فلسطینیان
در نوار غزه،
اسراییل را
از یک مانور
مشترک هوایی
سالانه حذف
کرده است. این
مانور با
عنوان عقاب
آناتولی
قرار بود با
حضور
اسراییل،
ایتالیا،
آمریکا و
برخی
نیروهای
پیمان
آتلانتیک
شمالی (ناتو)
برگزار شود.
از
دهه 1990 میلادی
که اسراییل و
ترکیه
مناسبات
نظامی
استراتژیک
برقرار
کردند، این
نخستین باری
است که ترکیه
چنین موضعی
در برابر
اسراییل
اتخاذ می کند.
بر
اساس گزارش
ها ترکیه به
اسراییل
اطلاع داده
است که علت
این تصمیم
نگرانی
آنکارا از
استفاده از
هواپیماهای
جنگنده ای
است که تل
آویو از آنها
برای
بمباران
نوار غزه در
تهاجم سال
گذشته
استفاده کرد.
در
عملیات
اسراییل
صدها غیر
نظامی
فلسطینی
کشته شدند.
ترکیه در
همان زمان هم
مراتب
اعتراض شدید
خود به
اقدامات
نظامی
اسراییل را
ابراز کرده
بود. ماجرای
اعتراض
شدیداللحن
رجب طیب
اردوغان به
شیمون پرز
رییس جمهور
اسراییل در
یک نشست مهم
بین المللی
در داووس هم
مدتی خبرساز
شد اما شاید
کمتر کسی
تصور می کرد
که آنکارا به
طور یکطرفه
اسراییل را
شرکت در
مانور هوایی
عقاب
آناتولی حذف
کند.
به
گزارش
آسوشیتدپرس،
در یک
اطلاعیه
منتشره در وب
سایت ارتش
ترکیه آمده
است که این
مانور قرار
بود بین
روزهای دهم
تا بیست و سوم
اکتبر جاری
انجام شود و
ایتالیا،
آمریکا و
شماری از
نیروهای
ناتو هم در آن
شرکت می
کردند.
این
اطلاعیه
کوتاه می
افزاید که
این مانور پس
از "مذاکراتی
که وزارت
خارجه ترکیه
انجام داد"
لغو شده است.
ارتش
اسراییل هم
با صدورا
طلاعیه ای
اعلام کرد
برگزاری این
مانور بمدت
نامعلومی به
تعویق
افتاده است
چون "ترکیه
تصمیم گرفت
فهرست
کشورهای
شرکت کننده
را تغییر
داده و
اسراییل را
حذف کند".
هوشنگ
حسن یاری
استاد کالج
نظامی
سلطنتی
کانادا می
گوید این
رخدادی مهم
در روابط دو
متحد
استراتژیک
در منطقه
خاورمیانه
است. آقای حسن
یاری تاکید
می کند که "در
گذشته ترکیه
و اسراییل از
نظر همکاری
های نظامی
بسیار به هم
نزدیک شده
بودند.
اسراییل در
چند سال
گذشته بروز
کردن بخصوص
نیروی هوایی
ترکیه را بر
عهده داشته
است".
روزنامه
حریت چاپ
ترکیه از قو ل
مراد بایار،
از مقامات
مسئول در
صنایع دفاعی
ترکیه نوشت
که هیچ مشکل
خاصی بر سر
راه برنامه
ها و پروژه
های مشترک
نظامی میان
دو طرف وجود
ندارد.
این
نشریه می
نویسد که حجم
مبادلات
ترکیه و
اسراییل در
سال 2007 به دو
میلیارد و
ششصد میلیون
دلار رسید که
یک میلیارد و
هشتصد
میلیون دلار
از این
مبادلات به
همکاری های
نظامی دو طرف
مربوط می شده
است.
با
وجودی که
هسته مرکزی
روابط
آنکارا-تل
آویو آسیب
جدی ندیده
است، اما این
پرسش مطرح
است که علت
سردی در
روابط سیاسی
دو طرف در
چیست؟
سالم
مشکور،
روزنامه
نگار و
تحلیلگر
مسائل
خاورمیانه
معتقد است که
پاسخ به این
پرسش را باید
در توجه
بیشتر
آنکارا به
روابطش با
کشورهای
عربی و
اسلامی
جستجو کرد.
این
روزنامه
نگار می گوید:
"ترکیه در
سایه حکومت
اردوغان سعی
می کند عمیقا
روابطش را با
کشورهای
عربی و
اسلامی
تقویت کند و
نمی خواهد
احساسات
جهان عرب و
اسلام را
علیه خود
تحریک کند."
سالم
مشکور حذف
اسراییل از
مانور عقاب
آناتولی را
گامی دیگر در
مسیر تحولات
ماههای اخیر
می خواند که
همگی تقریبا
در راستای
دورتر شدن
ترکیه از
اسراییل
بویژه بر سر
تحولات
اراضی
فلسطینی
اتفاق
افتاده اند.
آقای مشکور
البته تاکید
می کند که
ترکیه
تمایلی
ندارد که
روابطش با
اسراییل را
بکلی قطع کند
چرا که "چنین
اقدامی با
فشارهای
داخلی
محافلی در
ترکیه همراه
خواهد بود".
این
اشاره آقای
مشکور به
ارتش و
جریانات
سکولار در
ترکیه است که
از روابط
نزدیک با
اسراییل در
مقابل چالش
ها و معادلات
منطقه ای و
جهانی حمایت
جدی کرده و می
کنند.
ترکیه
از روابط
نزدیک خود با
اسراییل،
علاوه بر
منافع نظامی
کوتاه و میان
مدت، بدنیال
منافع کلان
تری هم بوده
است که در
چارچوب صف
بندی های
نظامی و
استراتژیک
در منطقه و
فرامنطقه ای
قابل تحلیل
هستند.
با
تمام اینها،
برخی
تحلیلگران
استمرار
موضع
گیریهای
مخالف
اسراییل
توسط ترکیه
را نشانگر یک
تغییر جدی در
نگاه در
سیاست خارجی
آنکارا می
دانند.
نادر
انتصار
کارشناس
روابط بین
الملل مقیم
آمریکا در
این ارتباط
می گوید: "باید
مساله را در
چارچوب
سیاستهای دو
سال گذشته
ترکیه بررسی
کرد". به بیان
آقای
انتصار،
ترکیه جهت
سیاست خارجی
خود را ظرف دو
سال گذشته از
اروپا محوری
به سمت
خاورمیانه،
آسیای میانه
و قفقاز
تغییر داده
است.
این
کارشناس
برای این
نقطه نظر،
مثالهایی هم
مطرح می کند
که از جمله می
توان به تلاش
ترکیه جهت
فعالیت
بیشتر در
تسهیل گفت و
گوها میان
ایران و
جامعه بین
المللی بر سر
برنامه هسته
ای ایران و
همچنین
امضای
موافقتنامه
میان ترکیه و
ارمنستان
برای شکست
دیوار بلند
بی اعتمادی
یکصدسال
گذشته اشاره
می کند.
علت
این چرخش در
سیاست خارجی
ترکیه هم از
نظر آقای
انتصار این
است که اروپا
با سلسله
مواضع خود به
آنکارا نشان
داد که پذیرش
ترکیه در جمع
اعضای
اتحادیه
اروپا به این
زودی ها
اتفاق
نخواهد
افتاد. به
بیان این
کارشناس
تحولات
خاورمیانه،
هرچند نباید
این وضع را
تیره گی کامل
در روابط
ترکیه و
اسراییل
دانست اما
پیامی که
ترکیه با این
موضع گیری ها
به اسراییل
ارسال می کند
آن است که
ترکیه در
مقابل رفتار
اسراییل
موضع گیری
متفاوتی در
مقایسه با
سالهای قبل
خواهد داشت.
|
برگرفته
از : bbc
|
انتشار
از:
کیانوش
توکلی
|
جمهوری
اسلامی و
منشور کورش
کبیر
پنجشنبه ۲۳ مهر
۱۳۸۸ - ۱۵ اکتبر ۲۰۰۹
امیر مومبینی
خبر
«رئیس سازمان
میراث
فرهنگی
ایران به
خبرگزاری
فارس گفت که
موزه
بریتانیا
اعلام کرده
است به علت
حوادث پس از
انتخابات
ایران،
برخلاف قول
قبلی خود
قادر به
ارسال منشور
کوروش به
ایران نیست و
آن را در
فرصتی دیگر
در ایران به
نمایش خواهد
گذاشت.»
و این که:
«هانا بولتون
رئیس دفتر
مطبوعات
موزه
بریتانیا
اخیرا در گفت
و گو با
روزنامه
گاردین گفته
بود، موقع
قرض دادن
هرگونه شیئی
باید بررسی
کنیم که زمان
مناسب است یا
نه."
و این که:
"رئیس
سازمان
میراث
فرهنگی گفت،
این اقدام
موزه
بریتانیا
تنها یک
بهانه است و
آنها می
خواهند عمل
به تعهدشان
را به تعویق
بیندازند به
همین دلیل ما
طی یک مهلت ۲
ماهه به آنها
فرصت می دهیم
تا این موضوع
را تعیین
تکلیف کنند."
و:
"اگر آنها
منشور کوروش
را برای
نمایش در
ایران تا
حداکثر دو
ماه آینده
ارسال
نکنند، ما هم
تمام همکاریهای
مشترک
باستان
شناسی،
برپایی
نمایشگاههای
میراث
فرهنگی و
غیره را در
انگلستان
متوقف و قطع
خواهیم کرد."
منشور

منشور حقوق
بشر کوروش
بزرگ موسوم
به استوانه
کوروش (به
انگلیسی: Cyrus human right
cylinder) استوانهای
سفالین است
که در سال ۵۳۹
پیش از میلاد
به فرمان
کوروش کبیر
ساخته شد.
«در حدود سال
۱۲۸۵
خورشیدی (۱۸۷۹-۱۸۸۲)
به هنگام
کاوشهای
باستانشناسی
در بابل در
میانرودان،
هورمزد
رسام،
باستانشناس
بریتانیایی
آسوریتبار،
استوانهٔ
سفالین
موسوم به
کوروش کبیر
را یافت که
شامل نوشتههایی
به خط میخی
بود.[۵] جنس این
استوانه از
گل رس است، ۲۳
سانتیمتر
طول و ۱۱
سانتیمتر
عرض دارد و
دور تا دور آن
در حدود ۴۰ خط
به زبان اکدی
و به خط میخی
بابلی نوشته
شدهاست.
بررسیها
نشان داد که
نوشتههای
استوانه در
سال ۵۳۹ پیش
از میلاد
مسیح به
دستور کوروش
بزرگ پس از
شکست نبونید (بختالنصر)
و گشوده شدن
شهر بابل،
نویسانده
شده، به
عنوان سنگ
بنای
یادبودی در
پایههای
شهر بابل
قرار داده
شدهاست. در
حال حاضر این
لوح سفالین
استوانهای
در بخش «ایران
باستان» در
موزه
بریتانیا
نگهداری میشود.
از سوی دیگر
در سالهای
اخیر آشکار
شد که بخشی از
یک لوحه
استوانهای
که آن را از آن
نبونبید
پادشاه بابل
میدانستند،
در حقیقت
پارهای از
استوانه
کوروش بزرگ،
از سطرهای
۳۶ تا ۴۳ است.
پس از این
کشف، این
پاره از لوح
استوانهای
که در
دانشگاه ییل
(Yale) در آمریکا
نگهداری میشد،
به موزه
بریتانیا در
لندن انتقال
داده شد و به
استوانه
اصلی پیوست
گردید.
در جریان جشنهای
۲۵۰۰ ساله
شاهنشاهی
ایران،
منشور کوروش
به رغم
مخالفت دولت
وقت
بریتانیا
برای چند روز
به ایران
آورده شد و به
نمایش در آمد»
منشور کورش
کبیر
مهمترین سند
به جا مانده
از
هخامنشیان
در بازتابدهی
جنبههای
نیک و
متمدنانهی
تمدن آن زمان
ایران است.
این منشور
اعلام
موجودیت
متمدنانهی
تمدن و فرهنگ
و دولتمداری
ایران
باستان است.
این منشور
بیانیهی
بزرگ در روند
پیدایش
گرایش نوینی
در تاریخ بشر
است که
آزادگی را به
جای بردگی،
داد را به جای
ستم، آزادی
دین و عقیده
را به جای
سرکوب فکر،
رحم را به جای
کین، عفو را
به جای
انتقام،
برادری را به
جای دشمنی و
سازندگی را
به جای جنگ و
خونریزی میخواست.
از همین رو
بود که
آورندهی
این منشور،
کورش بزرگ،
که خود کوشید
تا در گفتار و
کردار و
پندار بدین
گرایش
پایبند
بماند، هم در
دینها و
آیینها، هم
در تاریخها
و افسانهها،
هم در خاطرهیپایدار
تاریخ غرب و
شرق، ستوده
شد و ستوده
ماند، تا
آنجا که نام
او بزرگتر و
محترمتر از
نام میهن او،
و بزرگتر و
محترمتر از
نام هر
پادشاه و
پیامبر و
سردار فاتح
دیگری از
دورانهای
سپری شدهی
تاریخ، در
همایشگاه
مللمتحد
گرامی داشته
شد. و منشور
وی، به نام
نخستین
منشور مدون
حقوق بشر به
ثبت رسید. و
خاطرهی او
در سیما و
سرشت چندین
چهرهی
اسطورهای
ایران
جاودانه گشت
و سرمشق شد
برای ما،
فرزندان این
پیر جاودان،
تا به
بهبسازی
خویش
بپردازیم و
به شویم. چنان
که فردوسی
گوید:
فریدون فرخ
فرشته نبود
ز مشک و ز انبر
سرشته نبود
ز داد و دهش
یافت این
نیکویی
تو داد و دهش
کن فریدون
تویی
پرسش:
ولایت فقیه،
حکومت خامنهای
و دولت احمدی
برای چه میخواهند
به مدت یک
هفته، یا یک
ماه، منشور
حقوق بشر
کورش را از
انگلستان به
ایران
بیاورند و به
نمایش
بگذارند؟ چه
چیزی را میخواهند
به نمایش
بگذارند؟
آیا میخواهند
استوانهی
سفالی نیمه
خرد شدهی
کوچک را به
عنوان یک
پدیدهی
دیدنی به
نمایش
بگذارند؟
آیا میخواهند
عظمت تمدن و
فرهنگ ایران
پیش از اسلام
را به نمایش
بگذارند؟
آیا میخواهند
یکی از آثار
به جا مانده
از کورش بزرگ
و سلسلهی
هخامنشیان
را به نمایش
بگذارند؟
یا این که میخواهند
این منشور را
به عنوان
نخستین
منشور حقوق
بشر جهان به
نمایش
بگذارند، و
بگویند من
آنم که رستم
بود پهلوان؟
چه میخواهند
اینان از
کورش و منشور
او، از کورشی
که کشندهی
سرداران و
سربازان
خود، کروزوس
پادشاه لیدی
را عفو کرد و
به وزارت
رساند و در
کنار خویش
نشاند و از او
فلسفه آموخت
و فرهنگ هلنی
و به یاری او
با خرد و
خردمندان
یونانی آشنا
گشت و شد
کوروش غرب و
شرق؟
چه میخواهند
اینان از
کورش و منشور
او، آن هم در
فردای به خون
کشاندن
فرزاندن
کورش و کاوه،
در فردای به
خون کشاندن
جنبش سبز، در
فردای لغو
تمامی مفاد
منشور کورش،
در فردای
روزی که
جوانی نگون
بخت را، به
خاطر کم بودن
پول وی برای
خرید طمع
قاتلان، با
دست
پیرجادویی
از جنس فکر
خودشان دار
میزنند. در
فرادی روزی
که پدر و مادی
را به قاتل
مبدل کردند.
در فردای
روزی که خلق
جادو شده را
به پرتاب سنگ
برانگیختند
تا تا محکوم
نگون بختی را
ذره ذره ذره
زجر دهند و در
حلق افعی مرگ
فروکنند. در
فردای این
همه بیرحمیها،
منشور رحم
پادشاه پارس
را از برای چه
میخواهند
اینا؟
چه میخواهید
از کوروش؟
چرا درست این
لحظه را برای
آوردن منشور
کورش انتخاب
کردید؟
که سایهی
منشور را روی
قبر خیس ندا
بیندازید؟
که در این
قادسیهی
قتلعام
حقوق انسانها،
معرکهی
حقوق بشر به
راه
بیندازید؟
که در این
معرکهی پانعربیسم
خودتان، خاک
ناسیونالیسم
ایرانی در
چشم جماعت
بپاشید؟
که خامنهای
خلیفه و
احمدی خلافه
پای منشور
کوروش عکس
بگیرند و نان
ناسیونالیسم
به تنور
تبلیغات
بپزند؟
آیا در تمام
جهان از این
مضحکتر
چیزی پیدا میشود
که خلیفه و
خلافهی شما
مدعی میراثداری
کوروش و
منشور او
شوند؟
اصلاً در
تصور کسی میگنجد
که کورش ممکن
بود احمدی را
به سربازی
سپاه خود
بپذیرد، اگر
چه او شادی را
دوست داشت و
چنین کاری
قطعأً میتوانست
بر انبساط
خاطر همگان
بیفزاید!
شوخی تلخ
تاریخ این
است که کوروش
با فتح همان
میدانی
تاریخ ایران
را آغاز کرد
که شما با
شکست ایران
در آن تاریخ
خود را آغاز
کردید!
کوروش چه
کرد؟
شما چه میکنید؟
منشور کوروش
میگوید:
خط ۲۴. ارتش
بزرگ من با
صلح و آرامش
وارد بابل شد.
نگذاشتم رنج
و آزاری به
مردم این شهر
و این سرزمین
وارد آید.
خط ۲۵. وضع
داخلی بابل و
معابد مقدسش
قلب مرا تکان
داد ... من برای
صلح کوشیدم.
نـَبونید،
مردم
درماندهٔ
بابل را به
بردگی کشیده
بود، کاری که
در خور شأن
آنان نبود.
شما چه میگویید؟
آیا شما هم
صلح را میستایید
و از صلح دفاع
میکنید و میکوشید
که سیاست خود
را با صلح
زینت دهید؟
یا این که میگویید
«جنگ برکت خدا
است» و به حساب
جان و مال
مردم دولتهای
دیگر را به
ستیز و جنگ
تحریک میکنید؟
بابل دشمن
اصلی پارس
بود، اما
کورش در
منشور خود تا
میتواند
بابل و
خدایان و
مردمان آن را
میستاید و
مدعی میشود
که به خاطر
بابل بزرگ و
مردمان
ستمدیدهی
آن به آن شهر
لشکر کشید، و
از همین رو
جنگی نشد و او
بدون جنگ و
خونریزی
وارد بابل شد.
شما با آنان
که رقیبان
اصلی خود میشمارید
چه برخوردی
دارید؟ آیا
میگویید
زنده باد
آمریکا و
مردم
آمریکا، یا
میگویید
مرگ بر
آمریکا؟
انگلستان
چی؟ اسرائیل
چی؟ آیا فکر
میکنید بین
شعار زنده
باد بابل
کوروش و مرگ
بر آمریکای
شما شباهتی
هست؟ آنهم
وقتی که به
لحاظ تناسب
قوا ایران
امروز بابل
آن زمان است و
آمریکا
ایران آن
زمان. فکر نمیکنید
در مقایسهی
خرد سیاسی
شما از کورش
پارسی که
۲۵۰۰ سال پیش
از شما میزیست
خیلی کم میآورید؟
منشور میگوید:
خط ۲۶. من برده
داری را
برانداختم.
به بدبختیهای
آنان پایان
بخشیدم.
فرمان دادم
که همهٔ مردم
در پرستش
خدای خود
آزاد باشند و
آنان را
نیازارند.
فرمان دادم
که هیچ کس
اهالی شهر را
از هستی ساقط
نکند.
شما چه میگویید؟
آیا بردگی را
برانداختید،
یا آن را
احیاء
کردید؟ آیا
نه این است که
شما بردگی
عقیدتی را
احیاء
کردید؟ آیا
نه این است که
هر که با مذهب
و عقیدهی
شما نباشد
اجنبی یا نجس
یا غیرخودی و
مخالف است.
آیا نه هر
مخالف
عقیدتی باید
یا عقیدهی
شما را
بپذیرد یا
مطیع حکومت
عقیدتی شما
باشد و خود را
به عنوان
شهروند درجه
دو عقیدتی
بازشناسد و
بپذیرد که حق
ندارد در
کشور خود به
مقامات اصلی
سیاسی و
نظامی و
فرهنگی برسد.
آیا از
مخالفان خود
نمیخواهید
که تسلیم
تبعیض شوند؟
آیا در نظام
شما دگرباور
انسان درجه
دو نیست؟ آیا
دارندگان
باورهای
مذهبی خود
شما بردهی
باور خود
نیستند و در
صورت تغییر
باور مستحق
مرگ شناخته
نمیشوند؟
آیا این یک
شکل خاص
بردگی نیست؟
آیا حقوق
زنان در اکثر
موارد نصف
مردان نیست؟
آیا زنان
نیمه انسان
محسوب نمیشوند؟
آیا حقوق
شرعی زنان
ایران از
حقوق
اجتماعی
بردگان در
عصر باستان
کمتر نیست؟
مگر تفاوت
یکی شهروند
نیمه حقوق با
یک برده
چیست؟ آیا
برده کسی
نبود که برخی
حقها را
داشت و برخی
حقها را
نداشت و باید
از حکومت و
قوم حاکم، و
صاحب خود
متابعت میکرد
و برای آنان
جان میکند؟
آیا نه این
است که حق
برده بر
فرزندان خود
در بسیاری
موارد از حق
زن ایدهآل
شما بر
فرزندان خود
بیشتر بوده
است؟ وقتی
کوروش
بلافاصله پس
از براندازی
بردگی به
آزادی عقیده
اشاره میکند
و میگوید من
برده داری را
برانداختم و ...
فرمان دادم
همهی مردم
در پرستش
خدای خود
آزاد باشند،
آیا خودآگاه
یا
ناخودآگاه
وقوف خود را
بر این امر
نشان نمیدهد
که لغو بردگی
با آزادی دین
و عقیده با هم
پیوندهایی
دارند؟ مگر
نه این که در
آن زمان
بردگان
بیشتر
دارندگان
دین و زبان و
دیگری
بودند؟
منشور میگوید:
خط ۲۶. . . فرمان
دادم که همهٔ
مردم در
پرستش خدای
خود آزاد
باشند و آنان
را نیازارند.
فرمان دادم
که هیچ کس
اهالی شهر را
از هستی ساقط
نکند.
خط ۳۲. فرمان
دادم تمام
نیایشگاههایی
که بسته شده
بود را
بگشایند.
همهٔ خدایان
این
نیایشگاهها
را به جاهای
خود
بازگرداندم.
همهٔ
مردمانی که
پراکنده و
آواره شده
بودند را به
جایگاههای
خود
برگرداندم.
خانههای
ویران آنان
را آباد کردم.
همهٔ مردم را
به همبستگی
فرا خواندم.
شما چه؟ آیا
شما هم به
یهودی و
زرتشی و
مسیحی و
بودایی و
بهایی آزادی
کامل دادید و
به آنها کمک
کردید تا
معابد خود را
بازسازی
کنند و از
آنها در
اجرای
مراسمشان
حمایت کردید
و همهی آنها
را از حقوق
برابر
برخوردار
کردید؟ آیا
شما هم مثل
کورش برای
ادیان و
مذاهب
گوناگون
احترام
یکسان قایل
شدید و
حاکمیت
سیاسی را از
دین و سازمان
دینی جدا
کردید و همهی
ادیان و
مذاهب و
عقاید را در
پناه یک
سیاست
خردمندانه
قرار دادید،
یا بر عکس؟
براستی
منشور کوروش
در این زمینه
چه آموزشی
برای شما میتواند
داشته باشد؟
آیا شما تحمل
مطالعه و
تعمق در آن را
دارید؟ آیا
شما به جای
برگرداندن
مهاجرین و
فراریان و
آباد کردن
خانهی آنان
و دعوت همگان
به همبستگی
بزرگترین
موج فرار و
مهاجرت را
ایجاد
نکردید؟ آیا
به جای آباد
کردن خانههای
فراریان و
مرهم نهادن
بر زخم آنان
خانه و اموال
آنان را
مصادره
نکردید و
بستگان آنان
را آزار
ندادید؟
بگویید
کارنامهی
شما در تعقیب
و آزار و
کشتار
دگرباوران و
دگر اندیشان
به چه کسی
شباهت دارد،
به کارنامه
کوروش یا به
کارنامه بختالنصر
بیدادگر،
حاکم وقت
بابل، که
کورش برای
دفع شر او به
بابل وارد شد.
آیا تمامی
کردار شما در
زمینهی
برخورد با
دگرباوران و
دگراندیشان
همانند بختالنصر
نیست؟ بختالنصر
در قیاس با آن
چه شما تا
کنون کردید
بسی قابل
تحملتر
بوده است. اگر
بختالنصر
به خاطر
سیاست
دارندگان
کیش و عقیدهی
متفاوت را
کیفر میداد
شما به خاطر
کیش و عقیدهی
خودتان حتی
دارندگان
سیاست
متفاوت را،
اگر چه همکیش
و هم پروندهی
شما نیز
باشند، کیفر
داده و میدهید.
کوروش در
منشور شگفت
خود کلامی در
بارهی
ترویج یا
تحمیل کیش و
عقیدهی خود
نمیگوید. در
این منشور
اصلا روشن
نیست که دین و
مذهب کوروش
چه بوده است.
او همهی
خدایان را میپرستد
و به همهی
ادیان و
مذاهب
احترام میگذارد
و به جای
تحمیل عقیده
از تحمل
عقیده دفاع
میکند و
تنها از
ترویج و
تامین آزادی
عقیده سخن میگوید.
او به جای
ادعای ترویج
دین و مذهب،
که شما مدعی
آن هستید، بر
کارهای
سیاسی، بر
سازندگی، بر
عمران، بر
تامین رفاه و
شادی برای
مردم، تکیه
میکند. صلح،
سازندگی،
رفاه،
آزادی،
برابر
حقوقی، رحم،
شادی،
همبستگی و
همزیستی،
اینهاست سنگپایههای
منشور کوروش.
او به جای
ادعای ترویج
دین همان
کارهایی را
انجام میدهد
که یک دین نیک
باید ترویج
کند. او در عمل
از نزدیکترین
کسان به والاترین
کلام در
والاتریندینها
و فلسفههای
جهان است. اگر
رحم، این
محتوای
الرحمن و
الرحیم، در
اسلام مهمترین
باشد، اگر
رحم، این
محتوای
شهادت عیسی،
در عیسویت
مهمترین
باشد، آنگاه
میتوان
سنجید که تا
چه حد به
انسان و خدای
انسانها
نزدیکتر است
این کلام رحم
و بخشش
پادشاه پارس.
از همین روست
که هم تورات و
انجیل و قرآن
او را میستایند
و هم تاریخ و
افسانه و
اسطوره. و تحت
تأثیر همین
شخصیت کوروش
و خردمندان
کوروش منش
ایران بودهاست
که پیامبر
اسلام به
تمجیدی
شکوهمند
گفته است:
اگر خرد گردنآویزی
شود بر گلوی
ماه،
ایرانیان
بدان دست مییابند
و از آن خود میکنند.
آیا شما خود
را سزاوار آن
میدانید که
مشمول این
کلام پیامبر
خویش باشید؟
اگر آری، دمی
آرام گیرید.
بیندیشید. در
معبد کوروش
خاموش
بایستید. به
منشور او
نگاه کنید.
بخوانید و
گوش کنید.
بشنوید
فریادهای
زجر انسانها
را. سعی کنید
خود را به جای
کسانی
بگذارید که
آن رنجها را
متحمل میشوند.
بشنوید
فریاد
انسانی را که
سنگسار
میشود.
بشنوید
فریاد
انسانی را که
مورد تجاوز
قرار میگیرد.
فریاد زجر
اعدامیها
را بشنوید.
فریاد شکنجه
را بشنوید.
صدای خنجرهایی
را که در سینهی
مخالفین فرو
بردند
بشنوید. صدای
زنده به
گوران را
بشنوید.
فریاد
دختران
محکوم به
اعدامی را که
شب قبل از مرگ
در سلولهای
سرد خود مورد
تجاوز
سربازان
چکمهپوش
قرار گرفتند
بشنوید. صدای
گرسنگان را
بشنوید.
تمامی فریادهای
دلخراش
برآمده از
دوزخ بنا شده
توسط جمهوری
اسلامی را
بشنوید.
آنگاه شاید
دریابید که
با ایجاد
جهنم نمیتوان
به بهشت رفت.
راه بهشت از
راه بهشت است!
این را میتوانید
در منشور
بزرگ کوروش
بخوانید!
منبع: ایران
امروز
«گل
نبشتهي كورش»
يادداشت
21
هيچ
كس در دوگانگي
مديريت
امپراتوري
هخامنشيان
ترديد نكرده
است، تا جايي
كه اين دو
مديريت را به
علت تفاوتهاي
اساسي و
بنياني آن. به
دو تيرهي
مختلف آن
قبيله منتسب
كردهاند. اين
دوگانگي را ميتوان
از طريق غير
مستقيم ديگري
نيز برملا كرد.
مثلاً مفسران
و مورخين
يهود، با غلط
خواندن گل
نبشتهي
كورش، (كه بخشي
از نادرست
گويي در بارهي
آن را، در
ابتداي بخش
اول «پليبرگذشته»
و در مقالهاي
با نام «گل
نبشتهي كورش»
گفتهام)، و با
استناد به يك
جملهي
خودستايانهي
او در آن گل
نبشته،
كوشيدهاند
آن جمله را تا
مقام نخستين
منشور حقوق
بشر بالا كشند
و معلوم نيست
بر كجاي سردر
سازمان ملل
بچسبانند!!!
اما هرگز
نخواستهاند
بر اعترافات
عديدهي
داريوش در
كتيبهي
بيستون، به
گوش و دماغبري،
ميخكوبي
اسيران به
دروازهها و
دار زدنهاي
مكرر سرداران
و رهبران
مقاومت اقوام
ايران و بين
النهرين
تفسيري
بنويسند، و به
سادگي بر
اعمال او، كه
نخستين نمونهي
سركوب به شيوهي
كنوني ارتش
اسراييل و
ايالات متحده
و سپاهيان
استماري 4 سدهي
اخير در جهان
بوده است، چشم
پوشيدهاند.
هنوز
دربارهي
خشونت هدايت
شدهي داريوش
در جلوگيري از
گسترش مقاومت
در ميان اقوام
و ملتهاي
مغلوب كورش،
به صورت
آكادميك،
بررسي لازم
صورت نگرفته
است، اما اگر
بخواهيم با
استناد به
همين روايتهاي
موجود قضاوتي
كنيم، بايد
بگوييم در
حالي كه اين
اسناد به
مسالمتجويي
برديا و
كمبوجيه نسبت
به حقوق اقوام
پايمال
كوروش
اشاراتي ميكند،
ديگر اسناد
مستقيم و
همزمان آن
دوران، و
بالاتر از همه
متن كتيبهي
بيستون، به
خشونت بيبديل
داريوش در
گزينش روشي
مخالف
كمبوجيه و
برديا تصريح
دارد. و آن گاه
كه اشارات
تورات و نقلهاي
مستقيم
مورخين يهود
را، در مخالفت
وسيع كمبوجيه
با باز ساخت
معابد
اورشليم و
متفرق كردن
دوبارهي
يهوديان و
برچيدن تجمع
تازه پديد
آمدهي آنها
را در نظر ميگيريم،
چشم انداز
تازهاي در
شناخت روابط
يهود و
هخامنشيان
گشوده ميشود.
«مخالفت
كمبوجيه نسبت
به يهوديان به
قسمي محسوس
بود و توقف
بناي خدا در آن
عصر طوري در
يهوديان مؤثر
واقع گرديد كه
بعضي از
مورخين شرق
چون عمل تبعيد
يهوديان به
وسيلهي او را
نظير بخت
النصر ديدند
به اشتباه
كمبوجيه را
بخت النصر
تصور كردهاند.
يهوديان مقيم
يهوديه، كه
مجبوراً
ساختن خانه
خدا را متوقف
كرده بودند،
ادامهي بناي
خانهي خدا را
موكول به عصر
شاهنشاه
ديگري كه پي به
اهميت اتحاد
با يهود
بَرَد،
نمودند. مدت
حكومت شش ساله
كمبوجيه در
بابل هنگام
حيات پدرش و
دورهي 7 سالهي
سلطنت بعد از
پدر، لطماتي
نسبت به
برنامهي ملي
يهود وارد كرد.
چنان چه رويهي
كمبوجيه هم
مانند پدرش
ادامه مييافت
موقعيت بزرگي
نصيب مهاجرين
يهود ميشد». (حبيب
لوي، تاريخ
يهود ايران،
جلد اول، ص 234)
اگر
به دستور
پيشين كورش،
كه به عنوان
نخستين فرمان
صادرهي او در
بابل شناخته
شده، رجوع
كنيم، بدون
مكث معلوم ميشود،
كه فرزندان
كورش در
ارتباط با قوم
يهود درست
نقطهي مقابل
پدر عمل كردهاند.
«در
سال اول سلطنت
كورش، پادشاه
پارس، خداوند
آن چه را كه
توسط ارمياي
نبي فرموده
بود، به انجام
رساند. خداوند
كورش را بر آن
داشت تا
فرماني صادر
كند و آن را
نوشته به
سراسر زمين
پهناورش
بفرستد. اين
است متن آن
فرمان: من،
كورش پارس،
اعلام ميدارم
كه خداوند،
خداي آسمانها،
تمام ممالك
جهان را به من
بخشيده است و
به من امر
فرموده است كه
براي او در شهر
اورشليم كه در
يهودا است
خانهاي
بسازم.
بنابراين، از
تمام
يهودياني كه
در سرزمين من
هستند، كساني
كه بخواهند ميتوانند
به آنجا
بازگردند و
خانهي
خداوند، خداي
اسراييل را در
اورشليم بنا
كنند. خداي
اسراييل
همراه ايشان
باشد!
همسايگان اين
يهوديان بايد
به ايشان طلا و
نقره، توشه
راه و
چهارپايان
بدهند و نيز
هدايا براي
خانهي خدا
تقديم كنند». (عهد
عتيق، عزرا، 4ـ1:1)
نكتهي
بديع اين جاست
كه تورات نظير
همين فرمان
را، از زبان
داريوش نيز
نقل ميكند،
با اين تفاوت
كه فرمان كورش
به بازگشت
اسيران و آغاز
مجدد بناي
خانهي خدا در
اورشليم
تصريح دارد،
در حالي كه
فرمان داريوش
بر رفع مزاحمت
از باز ساخت
بناي معبد
اورشليم، كه
پيشتر دستور
آن را كورش
داده بود،
اشاره دارد.
همين مطلب
ساده بر اين
حقيقت تاريخي
صحهي دوباره
ميگذارد كه
در فاصلهي
اين دو فرمان،
كه دوران
حكمراني
كمبوجيه و
برديا است،
روابط بين
يهوديان و
دربار
هخامنشيان
تيره بوده و
اين حقيقت
ديگر تاريخی
را محکم تر می
کند که
مسئوليت
تاريخی قتل
برديا و
کمبوجيه با
يهوديان است
که برای
آسودگی خيال
خويش، داريوش
را در راس يک
گروه هفت نفره
ی کودتاگر، به
قصابی مردم
منظقه و قتل
عام دشمنان
يهود، در
ايران و بين
النهرين، می
گمارند.
«بگذاريد
خانهي خدا
دوباره در جاي
سابقاش
ساخته شود و
مزاحم
فرماندار
يهودا و سران
قوم يهود كه
دستاندركار
ساختن خانه
خدا هستند،
نشويد. بل كه
براي پيشرفت
كار بيردنگ
تمام مخارج
ساختماني را
از خزانه
سلطنتي، از
مالياتي كه در
طرف غرب رود
فرات جمعآوري
ميشود،
بپردازيد. هر
روز، طبق
درخواست
كاهنانبي كه
در اورشليم
هستند به
ايشان گندم،
شراب، نمك،
روغن زيتون و
نيز گاو و قوچ
و بره بدهيد تا
قربانيهايي
كه مورد پسند
خداي آسماني
است، تقديم
نمايند و براي
سلامتي
پادشاه و
پسراناش دعا
كنند. هر كه
اين فرمان
مرا تغيير
دهد، چوبهداري
از تيرهاي سقف
خانهاش درست
شود و ير آن به
دار كشيده
شود، و خانهاش
به زبالهدان
تبديل گردد. هر
پادشاه و هر
قومي كه اين
فرمان را
تغيير دهد
وخانهي خدا
را خراب كند،
آن خدايي كه
شهر اورشليم
را براي محل
خانهي خود
انتخاب كرده
است، او را از
بين ببرد. من،
داريوش
پادشاه، اين
فرمان را صادر
كردم، پس بدون
تأخير اجرا
شود». (تورات،
عزرا، 12ـ 6:6)
بدين
ترتيب محتواي
اين نخستين
اعلاميهي
داريوش،
معلوم ميكند
كه استقرار و
استيلاي پر از
جنايت و كودتا
گرانهي او در
منطقه، فقط ميتوانسته
است با كمك
يهوديان
برقرار شده
باشد، كه
رفتار
كمبوجيه و
برديا را با بر
باد رفتن
آرزوهايشان
در توطئهي
مسلط كردن
كورش بر مردم
شرق ميانه،
برابر ميديدند.
شايد اکنون
ديگر اين بحث
تازه گشوده
دربارهي
روابط
هخامنشيان و
قوم يهود را،
به سرانجام
روشني رسانده
باشم و اگر كسي
مترصد دريافت
حقيقت بوده،
اينك ديگر علت
اصلي برآمدن
ناگهاني
امپراتوري
هخامنشي در
شرق ميانه،
سبب و چهگونگي
نابودي پياپي
فرزندان كورش
و نيز نحوه و
دليل به قدرت
رسيدن
ماجراجويانه
و پر از كشتار
داريوش را، كه
چيزي جز تجديد
حيات و اقتدار
قوم يهود در
منطقه نبوده
است، كشف
خواهد كرد. (ادامه
دارد)
چهارشنبه،
15 مرداد، 1382
يادداشت
22
باري،
اينك داريوش
با توسل به سختترين
خشونتها، بر
منطقه مسلط
شده است و
يهوديان
دريافتهاند
كه كنترل خشم
اين همه قو م
مغلوب، بينظارت
مستقيم آنها
ميسر نيست.
تجربهي
حكومت
كمبوجيه و
شورش سراسري و
عمومي ملتهاي
متعددي در شرق
ميانه، عليه
سلطهي
هخامنشي، به
آنها
فهمانده بود
كه ادامهي
حيات آن
امپراتوري
محتاج
برآوردن يك
مركز قدرت
جديد در جاي
بابل ويران
شده است. آنها،
چنان كه تورات
به دفعات
اعتراف ميكند،
مهار ادارهي
امپراتوري
هخامنشيان را
به دست گرفتند
و نمايشات
القا كنندهي
عظمت را آغاز
كردند : با
تقليد از نقوش
و سمبلها و
نشانهها و
معماري كاخهاي
آشور و بابل، و
چنان كه
داريوش خود
اعتراف ميكند،
با استفاده از
هنرمندان ملتهاي
شكست خوردهي
بين النهرين و
ايران، در شوش
و تخت جمشيد و
پاسارگاد و
همدان،
قصرهاي
سلطنتي ساخته
شد و براي بيان
روايت نادرست
رخدادها، با
كپي برداري از
خطوط آشوري و
بابلي، خط
سادهاي
اقتباس كردند.
خطي كه فقط در
سدهي نخست
حكومت
هخامنشيان به
كار رفت، چنان
كه از اردشير
دوم به بعد،
كتيبههاي
چند سطري
سلاطين، به
متون كوتاه
مغلوط خامدستانهاي
بدل شد كه گويي
هيچ صاحب نظري
براي تصحيح آنها
يافت نميشده
است. مورخ
امروز با نگاه
به كتيبههاي
سراپا مغلوط و
معيوب اردشير
دوم و سوم
مطمئن ميشود
كه آن
امپراطوران و
منشيانشان
خواندن و
نوشتن خطوط
درباري خويش
را نميدانستهاند
و اين هنوز در
حالي است كه
متن اين كتيبه
ها، واژه به
واژه،
تقريباً
رونوشت مكرري
از كتيبههاي
امپراتوران
پيشين
هخامنشيان
بوده است!!!
باري
در اين كتيبهها
و به ويژه
كتيبهي
داريوش در
بيستون، براي
نخستين بار به
واژهي فارس
برميخوريم
كه مفاهيم
گونه گوني را
منتقل ميكند.
به زحمت بتوان
سند مكتوب
باستاني
ديگري يافت كه
توسل به جعل و
دروغ در آن، به
وسعت كتيبهي
بيستون باشد.
من هر بار كه
متن اين كتيبه
را ميخوانم
از خود ميپرسم
به چه سبب
تاكنون در اين
مطالب مغشوش
باريك نشدهاند
و متني چنين
مزورانه و در
عين حال
سفاكانه را
سنگ نخست و
پايهي عمارت
فرهنگ، تاريخ
و هويت
ايرانيان
قرار دادهاند؟!!!
من
فقط به يكي از
دهها دروغ
آشكار داريوش
در كتيبهي
بيستون اشاره
ميكنم تا
معلوم شود چه
گونه اسنادي
را جدي گرفتهاند
وچه كساني، با
چه حد از
دانايي،
كوشيدهاند
بر مبناي اين
گونه پريشان
نويسيهاي بيپايه،
هخامنشيان را
آغازگر تمدن و
تاريخ ايران
معرفي كنند.
داريوش در بند
11 ستون 1 مينويسد
:
داريوش
شاه گويد : پس
از آن مغي گئومات
نام از پ ئيسي
يادووا
برخاست. او به
مردم دروغ گفت
كه من برديا
پسر كورش هستم
و مردم همه از
كمبوجيه
برگشته به سوي
او شدند.
و
در سطر 26 ستون 4
مينويسد :
داريوش
شاه گويد : وهيزدات
نام پارسي
دروغ گفت كه من
برديا پسر
كورش هستم. او
پارس را
نافرمان كرد.
بدين
ترتيب يك بار
هم در كتيبهي
بيستون صحت
اين ضرب المثل
معروف به
اثبات رسيد كه
: «دروغگو كم
حافظه است»! به
اين دليل
داريوش را ميبينيم
كه در كتيبهاش،
به صورتي
غيرعادي، به
خواننده
التماس ميكند
كه سخنان او را
دروغ
نپندارند.
«تو
كه از اين پس
اين نوشته را
خواهي خواند،
كارهايي را كه
در يك سال
انجام دادهام
باور كن و دروغ
مپندار. قسم به
اورمزد، كه
دروغ نيست. و
من هنوز تمام
اعمالام را
ننوشتهام تا
به نظر قابل
باور بيايد و
دروغ پنداشته
نشود»!!! (كتيبهي
بيستون، ستون
چهار، بندهاي 6
و 7 و 8)
آن
چه در كتيبهي
بيستون بيشترين
حيرت مورخ را
برميانگيزد
اين است كه
داريوش به
دفعات از شورش
مردم پارس
عليه حكومت
هخامنشيان
سخن ميگويد.
آيا اين چه
گونه
امپراتوري
پارسيان است،
كه هم از
آغاز، پارسيان
عليه آن شوريده
اند؟!!! (ادامه
دارد)
به
راستي كه از
متن كتيبهي
بيستون
دريافت دقيق
مفهوم واژهي پارس
ناممكن است.
پيش تر نوشته
بودم كه واژهي
«پارسه» يك
ناسزا و به
معناي ولگرد و
بيخانمان و
مهاجم ناشناس
است. اين معنا
هنوز هم در
واژهنامههاي
كردي و فارسي
ضبط است و ميتواند
پس از هجوم
ناگهاني قوم
غريبهي
هخامنشي، از
سوي بوميان
شرق ميانه و
ايران، به
عنوان لقبي
تحقيرآميز به
قبيلهي
كورش، به خصوص
پس از خون ريزيهاي
سراسري
داريوش
بخشيده شده
باشد و بررسيهاي
گمانه هاي
ديگري كه در
بخش اول كتاب 12
قرن سكوت ضبط
است و تقريباً
در صحت اين
گمانهها
ترديد ندارم،
زيرا واژهي پارسه
يك لغت نوظهور
و بدون
پشتوانهي
قومي و
جغرافيايي
است، كه پس از
تسلط داريوش
بر ايران عرضه
ميشود و ثبت
مكرر آن در
كتيبهي
بيستون نيز
كاربرد مبهم و
نامعيني دارد.
داريوش،
در درجهي
نخست،
همدستان خود
در كودتاي
عليه برديا و
كمبوجيه، و
نيز سركردهگان
نظامياناش
را، كه به
سركوب
سرداران
اقوام مقاوم
ميفرستاد، پارسي
خوانده است،
كه ميتواند
روزنهي
روشني به لقب
بودن اين
عنوان بگشايد :
«
ويدرن
نام پارسي،
بندهي من، او
را سركردهي
آن سپاه كردم…
ووميس
نام پارسي،
بندهي من، او
را به سرکوب
فرستادم…
پس از آن سپاه فارس
را فرستادم…
ارت ورديي
نام پارسي،
بندهی من، او
را فرماندهی
آنان کردم... ويوان
نام پارسی،
بندهی من را
سردار آنها
کردم... ويدفرنا
نام پارسي،
بندهی من او
را سردار آنان
كردم… در
زمان كشتن
گئومات مغ اين
مردان با من
همكاري كردند
و همدستان من
بودند : ويدفرنا،
پسر وايسپار پارسي،
اوتان پسر ثوخر
فارسي، گئوبروو
پسر مردونيي
پارسي، ويدرن
پسر بگابيگن
فارسي، بگ
بوخش پسر داتودهي
پارسي، اردومنش
پسر دهوك
پارسي ».
بدين
ترتيب داريوش
عمدتاً
سركردگان
نظامي و
همدستان خود
را پارسي ميخواند
و هر چند
مواردي هم در
كتيبه از واژهي
پارس مفهومي
جغرافيايي
برداشت ميشود،
اما اين
جغرافيا
نامعين و
پريشان است و
اشارهي
درستي به
منطقهاي خاص
ندارد.
مطلب
بسيار مهم در
كتيبه اين
است، كه در
مواردي،
داريوش به
نافرماني و
شورش سپاهيان
و سرداران
پارسي خود نيز
اشاره ميكند
و عمدهترين
شان، كه
شايستهي دقت
فراوان است. در
بند 5 ستون 3
كتيبهي
بيستون ثبت
است :
«
پس از آن سپاه
پارسي مستقر
در كاخ، كه پيشتر
از يهوديه
آمده بود،
نسبت به من
نافرمان شد ».
(شارپ،فرمان
های
شاهنشاهان
هخامنشی، ص۵۰
وپاورقی)
همين
که داريوش
سپاه يهودی را
که از اورشليم
به کمک او
فرستاده اند،
و چنان که خود
نوشته، در
حساس ترين
نقطه، يعنی
کاخ او به
عنوان گارد
حفاظتی مستقر
بوده اند را ، سپاه
پارسی می
خواند، خود به
خود تکليف اين
واژه را معلوم
می کند، اما حقهبازان
دغلي كه خود را
كتيبهخوان و
شرق شناس و
ايران شناس و
زبان شناس و از
اين قبيل
عنوانهاي
قلابي ميدانند،
واژهي
كاملاً قابل
فهم و آشنای «يدايا»
در سطر بالا را،
با وقاحت
تمام، «انشان»
خوانده و ثبت
كردهاند!!!!!
آيا همين طفره
زدن و تغيير
نام، مشت آنان
را نميگشايد،
آبرويشان را
نميريزد و
معلوم نميكند
كه اين به
اصطلاح شرقشناسان
يهود، خود به
خوبي از اصل
ماجراي قومشان
و كورش و
داريوش باخبرند
و آيا همين سطر
كتيبهي
بيستون نشان
نميدهد كه
محافظان و
نظاميان و
سازماندهندگان
آن امپراتوري
را، از ميان
قوم بنياسرائيل
ميگزيدهاند؟
و صحت ادعای
مرا که میگويم
اين اسامی
ساختگی است و
جايگزين نامهای
يهودی کرده
اند، اثبات
نمیکند؟ آيا
اشارات صريح
تورات بر اين
كه دانيال
و نحميا و مردخاي
و عزرا،
يعني ربيهاي
برجستهي
يهود، به
زمان داريوش و
خشايارشا،
شخص دوم و در
واقع
کارگردان حكومت
هخامنشی بودهاند،
تصوير آن
امپراتوری
يهود ساخته را
تكميل نميكند؟
آيا اين سئوال
براي باستانپرستان
ما گشوده نيست
كه چه گونه
ممكن است كورش
در گل نبشتهاش
تلفظ درست انشان
را بداند، اما
داريوش آن را يدايا
بخواند؟ و آيا
سرانجام از
ميان اين
انبوه ايران
شناسان سند
ساز بيسواد و
حيلهگر، كسي
آمادهي پاسخگويي
به اين
سئوالات عمده
هست؟
باري،
پس از سقوط
هخامنشيان،
به دست اسكندر
نجات بخش و
گريز بقاياي
آنان، به
سرزمين بومي
خود، يعني
سرزمين خزران
و سد بستن
اسكندر
ذوالقرنين بر
مسير بازگشت
آنها، در
دربند قفقاز،
به تقاضاي
بوميان
ايران، كه
عيناً با
توضيح قرآن
نيز منطبق
است، طومار
هخامنشيان و
به دنبال
آنان، طومار
اين واژهي
پارس، تا ظهور
رضاشاه، درهم
پيچيده شد. (ادامه
دارد)
يادداشت
۲۴ (آخرين
يادداشت برای
پدر محمد)
از
پس فرار
وحشيان
هخامنشی، به
آن سوی کوه های
قفقاز، تا ۸۰
سال پيش، که
يهوديان،
سپاه جديد
شعوبيه را ،
برای ايجاد
تفرقه در ميان
اقوام ايران و
در ميان ملت
های منطقه، به
ميدان ايران
فرستادند،
هيچ سلسله و
سلطان و
سرداری، خود و
سلسله اش را فارس
نخوانده است،
مدعی نبوده
است که فارس
ها تمدن و هستی
و هويت
ايرانيان را
بنيان گذارده
اند، نگفته
است که ديگر
اقوام ايران،
از نظر سياسی و
اقتصادی و
فرهنگی، بايد
که زير دست فارس
ها بمانند و در
۲۲۰۰ سال
گذشته، هرگز
صاحب انديشه و
قلم و مقامی،
به سبب فارس
بودن، بر خود
نباليده است و
به آن سبب،
امکانات اين
سرزمين را ملک
طلق خويش
نپنداشته است.
در ايران، چه
عرب حکومت
کرده است و چه
ترک و چه لر،
حيات ملی ايرانيان،
در روابطی
بسيار پيچيده
و پنهان، در
سايه ی رعايت
فدراليسمی
نانوشته، اما پرتواان،
تا زمان رضا
شاه، با شاخص
آشکار بقای
ملی، ادامه
داشته است.
گواهی
تاريخ می گويد
که از
سلجوقيان و
مغول و قاجار و
از امويان و
عباسيان و
انبوه
کارگزاران
خلفای حاکم، و
از نادر خان
خراسانی، تا کريم
خان لر، هرگز
نکوشيده اند
که ترکی و عربی
و مغولی و
فارسی را، به
عنوان زبان
رسمی و ملی جا
بزنند و
پيوسته
نيازهای
منشآتی و علمی
و دينی
ايران، با کمک
گرفتن از زبان
توانای عرب،
نيازهای
احساسی و
فراغتی، با
سرودن شعر به
مخلوطی از
زبان فارسی و
عربی، و روابط درونی
اقوام و
ايلات، با
زبان های بومی
گذشته است.
از
زمان رضا شاه
اطوارها و
افتخارات
قلابی
هخامنشی خواهی
و جدايی طلبی
و زياده جويی
فارس ها را به
جريان
انداخته اند و لشکر
فارس ها را به سرکوب
سران اقوام و
قبايلی فرستاده
اند ، که چند
هزاره در هويت
بومی خويش می
زيستند و به
ضرب و زور
تفنگ، و با کمک
روشن فکری
نادان و
ناتوان و مهمل
باف سده ی
اخير، بدون
هيچ محدوده و
رعايتی، زبان
و پوشش و آموزش
آبکی و مفتخر
و متکی به
افسانه های
شاهنامه و
ديوان های شعر فارس ها
را، جايگزين
فرهنگ بسيار
متنوع و غنی
بوميان اين
سرزمين کرده
اند. و از همان
زمان، ديگر از
آن فدراليسم
نانوشته، ولی
مقدس و ملی، که
بقای عمومی را
تامين و تضمين
کرده است،
اثری نمی
بينيم، همه
مدعی
يکديگريم و در
هر فرصت
تاريخی، پيش و
بيش از همه،
به حساب کشی
قومی مشغول می
شويم، که
نمونه ی روشن آن
را، در رخ
دادهای پس از
انقلاب اخير
ديديم و ديديم
که يک فرصت
طلايی، برای
همبستگی و
بهره برداری
از امکانات
ملی را،
مطالبات
ستيزه جويانه
ی قومی، که عکس
العمل طبيعی
روش های فارس
پرستانه ی
پيشين، از
زمان رضا شاه بود،
به بی راهه برد.
اينک
هرچند که
سرسخت ترين
فارس پرستان و
افسانه ساز
ترين هخامنشی
خواهان، از
قماش شعبانی و
شاپور شهبازی
و مشتی ديگر،
هنوز می
تازند،
اطوارهای
نوظهور و نژاد
پرستانه ی
باستان گرايان
را، که
يهوديان به
رضا شاه و محمد
رضا شاه ديکته
کرده اند، در
مراکز آموزشی
و اداری به ذهن
جوانان ما
تزريق می کنند و
با آموزه های
شوونيستی،
تاريخ را به
کپک زدگی
کشانده اند و با
افيون قصه های
شاهنامه ای تخدير
کرده اند؛ اما
وقت است که
برعليه اين
بدآموزی ها
اقدام کنيم،
اين فرهنگ
هنوز متکی به
افتخارات
دروغين ظاهرا ملی
را، که مورخين
فرمان بر
کليسا و کنيسه
برای ما ساخته
اند، به دور
اندازيم، به
خصلت های کهن ايرانيان
پيش از داريوش بازگرديم،
اتحادی رسمی و
قانونی و
برابر حقوق را
پايه ريزيم و به
نيازهای
بوميان ايران
توجه کنيم که
صاحبان اصلی
اين سرزمين
اند و ۷۰۰۰
سال است با اين
آب و خاک، بدون
ستيزه ی ملی، و در
نهايت صبوری، ساخته
اند. اين اصلی
ترين و گشاده
ترين دری است
که برای عبور
عمومی به
آينده ی
تابناک ميهن
مان باز می
کنيم. و
تواصوا بالحق
و تواصوا
بالصبر.
ناصر
پورپیرار
تجدید رابطه
ترکیه و
ارمنستان:
واکنشهای
باکو، مسکو و
تهران
دوشنبه ۲۰ مهر
۱۳۸۸ - ۱۲ اکتبر ۲۰۰۹
رضا تقی زاده
رادیو فردا: امضای
پیمان تجدید
روابط سیاسی
مابین
آنکارا و
ایروان نه
تنها در دو
کشور یاد
شده، که نزد
سه کشور
همسایه
آذربایجان،
ایران و
روسیه نیز
واکنشهای
قابل ملاحظهای
را بر انگیخت.
حمایت
آمریکا و
جامعه اروپا
از این اقدام
جسورانه
دیپلماتیک
نشان داد که
ناتو کاهش
خصومت و
بهبود
تدریجی
مناسبات
مابین ترکیه
و ارمنستان
را همسو با
مصالح
راهبردی غرب
تشخیص داده و
در راه دست
یافتن به
توافق ۱۰
اکتبر در
زوریخ تلاش
کرده است.
هموار شدن
مسیر توسعه
مناسبات
ارمنستان با
جامعه اروپا
بعد از عادیسازی
تدریجی
مناسبات
آنکارا –
ایروان و در
ادامه
اقدامات سالهای
اخیر غرب در
جهت نزدیکی
ناتو با
گرجستان و
همچنین
گسترش سریع
مناسبات
کشورهای عضو
ناتو با
آذربایجان،
منطقه جنوب
قفقاز را بیش
از پیش در
ارتباط با
غرب قرار
خواهد داده و
بمعنی عقب
راندن آرام
نفوذ روسیه
از این مناطق
تعبیر خواهد
شد.
حضور سرگئی
لاوروف وزیر
خارجه روسیه
در کنار
هیلاری
کلینتون
وزیر خارجه
آمریکا و
برنار کوشنر
وزیر خارجه
فرانسه، به
نمایندگی
جامعه
اروپا، در
مراسم امضای
پیمان
زوریخ،
لزوماً به
این معنی
نیست که
روسیه در حد
آمریکا و
اروپا از این
رویداد
خشنود و راضی
است.
ارمنستان
تاکنون به
دلیل
نیازهای
اقتصادی و
بخصوص
وابستگی
انرژی به
روسیه،
ناگزیر از
همراهی
نزدیک با
برادر
بزرگتر خود
بوده است.
نداشتن
دسترسی به آبهای
آزاد،
ارمنستان را
به روسیه، به
دلایل
ملاحظات
امنیت ملی
نیز پیوند
زده است.
درگیری
نظامی
ارمنستان با
آذربایجان
بر سر منطقه
قره باغ که در
سال ۱۹۸۸، پس
از فروپاشی
اتحاد شوروی
سابق آغاز
شد، به مسکو
فرصت داد که
با حمایت
نظامی و
سیاسی از
ارمنستان،
مناسبات خود
را با ایروان
بر مبنای
ایفای نقش
برادر
بزرگتر
استوار سازد.
همزمان،
آذربایجان
نیز به منظور
کسب حمایت
خارجی، به
آنکارا
نزدیک شد. در
مثلث یاد شده
نقش اولیه
تهران حائز
اهمیت بود. در
حالی که
حمایت روسیه
از ارمنستان
در جنگ قره
باغ آشکار به
نظر میرسید،
تهران بیشتر
مایل بود که
در مناقشه
یاد شده نقش
میانجی بیطرف
را ایفا کند،
حال آنکه،
علیرغم
وابستگیهای
قومی و
اشتراک
مذهبی با
آذربایجان،
عملاً در
کنار
ارمنستان
قرار داشت.
ارمنسان از
نگاه ایران،
عامل تعادل
دهنده در
برابر
آذربایجان
محسوب میشد.
یک روز پیش از
برگزاری
مراسم امضای
پیمان عادیسازی
مناسبات
ترکیه با
ارمنستان در
زوریخ،
دیمیتری
مدودف رئیس
جمهور روسیه
نیز در «کیشنیف»
مابین الهام
علیاف رئیس
جمهور
آذربایجان و
سرژ
سارکیسیان
رئیس جمهور
ارمنستان،
قرار گرفته و
بر «ضرورت حل
مناقشه
ارمنستان و
آذربایجان»
تأکید میورزید.
دیدار اخیر
الهام علیاف
با سرژ
سرکیسیان در
ملداوی،
هفتمین
دیدار روسای
جمهوری دو
کشور متخاصم
همسایه، از
زمان اعلام
آتشبس که در
سال ۱۹۹۴
مابین آنها
اعلام شد، به
شمار میرود.
از آن زمان،
گروه مینسک
نیز که از سوی
شورای امنیت
و همکاری
اروپا با
عضویت
روسیه،
فرانسه و
آمریکا
پیشنهاد و
تشکیل شده
بود، بدون
دست یافتن به
نتیجهای
قابل اهمیت،
سعی در رفع
مناقشه بر سر
قره باغ
کوهستانی
داشته است.
بیتردید،
تجدید رابطه
ارمنستان با
ترکیه،
آذربایجان
را وادار
خواهد ساخت
که در مسیر
دست یافتن به
سازش با
ارمنستان،
نتایج ناشی
از این
رویداد را به
طور جدی مورد
ملاحظه قرار
دهد.
ترکیه در سال
۱۹۹۳، به
حمایت از
جمهوری
آذربایجان،
مرزهای خود
را با
ارمنستان
مسدود ساخت و
با ایراوان
ترک رابطه
کرد. اینک
بدون هر نوع
تغییر عملی
در مناسبات
آذربایجان و
ارمنستان از
آن زمان و یا
تغییر در
جبهههای
جنگ و یا دست
یافتن به راه
حل رفع
مناقشه در
قره باغ،
روابط
آنکارا و
ایراوان در
مسیر عادی
شدن
قرارگرفته
است.
آذربایجان
از این
رویداد
ناراضی است،
در عین حال به
دلیل حضور
روسیه در
شمال قفقاز و
ایران در
جنوب قفقاز،
باکو دارای
نگرانیهای
امنیت ملی
است و خود را
به حمایت
ترکیه
نیازمند میبیند.
در راه ابراز
نارضایتی از
حرکت
دیپلماتیک
ترکیه و
نزدیکی به
ارمنستان،
آذربایجان
به طور ضمنی
حتی موضوع
امکان کاهش
صدور نفت از
خط لوله باکو-
تفلیس- جیهان
را مطرح
ساخته و از
امکان تجدید
نظر در مسیر
انتقال گاز
از فاز دوم
حوزه شاه
دنیز یاد میکند.
البته ضمن
طرح این
موضوع،
آذربایجان
واقف است که
نیاز های آن
کشور به مسیر
انتقال
انرژی ترکیه
یک نیاز
اساسی است. در
عمل، دست
شستن باکو از
مسیر انتقال
انرژی
ترکیه، همان
مخاطراتی را
برای
آذربایجان
در خواهد
داشت که
مسدود ساختن
تنگه هرمز
برای ایران.
ترکیه در عمل
با در اختیار
داشتن کارتهای
برنده، در
تجدید رابطه
با ارمنستان
به بازی
هشیارانهای
پرداخته که
در نتیجه آن
موفق خواهد
شد موقعیت
خود را
بعنوان یک
قدرت منطقهای
و شریک ناتو و
عضو آینده
جامعه اروپا
بیش از پیش
تقویت کند.
در قبال این
حرکت،
آذربایجان
با وجود
نارضایتی
عمیق، مجبور
به قبول
نتایج آن
خواهد شد.
مسکو، چارهای
جز افزایش
تلاش در جبههای
دیگر و ایفای
نقش میانجی
مابین
ارمنستان و
آذربایجان و
تلافی این
رویداد در
منطقه
اوستیا و
آبخازیا
نخواهد یافت.
تهران نیز که
دارای
درگیریهای
داخلی و
خارجی دیگری
است، ضمن
آشنایی با
ابعاد و
اهمیت
فراوان این
رویداد در
میان مدت، با
سکوت از کنار
آن خواهد
گذشت. ماشین
دیپلماسی
ایران هنوز
آنقدر
گسترده و
فعال نیست که
در برخورد
مؤثر با
تحولات
منطقهای از
پیش آماده
شده باشد. در
برخورد با
تحول اخیر
نیز، ایران «رضایت
رسمی» خود را
با حفظ سکوت
محترمانه
ابراز خواهد
داشت!
اگر
نهرو هم مطلب
چندانی از
سلسله ی
مغولان هند
نمی داند و
دانایی
عمومی او در
باب این متجاوزین
قلابی به
سرزمین اش،
عمدتا به
همان بی
ارزشی اکبر
شناسی اوست،
و اگر گمان می
کند که سلسله
مغولان هند
در انتهای
حکومت اورنگ
زیپ بسته می
شود، پس در
مورد این
مغولان با
جلوه و جانی
رو به روییم
که پیوسته
مورد استناد
این یادداشت
ها بوده است: هر حاکمیت
مقتدری که
قرنی در محلی
قرار می
گیرد، باید
آثار و الگوی
لوازم
مصرفی،
بقایای
زیستی و گور و
گردشگاه و
عماراتی از
خود به جای
گذارد و گرنه
قابل امتداد
و اثبات نیست
و در صف
مجعولات می
ایستد. چنان
که در همین
آشفته بازار
بخشیدن
انواع ابنیه
به مغولان
هند، هنوز تنها
پنج حاکم
تیموری،
غالبا در
دهلی و اگرا
صاحب سر پناه
شده اند و
گرچه هنوز
زمان گذر از این
مقدمات و
ورود به
مبانی مدخل
نیست، اما می
پرسم که
معماری
مغولان هند،
در حالی که
نظیر دیگری
در شرق میانه
ندارد،
محصول کدام
تحول بنیانی
در تصورات
فرهنگی آن
قوم خون خوار
معرفی شده است
که گفته اند
شهرهای
کویری را هم
به آب می
بستند، کتاب
خانه می
سوزاندند و
در هر دهکی
چند صد هزار
جنازه به جای
می گذاردند.
موجب اعجاب
است که همین
مغولان را ناگهان
صاحب و مبدع
چند سبک و
مکتب
مینیاتور می بینیم،
تا شاهان
سلسله های
عثمانی و
صفویه و
تیموریان
هند با
استفاده از
تکنیک آنان
بدون چهره و
شاه نامه های
جعلی بدون
تصاویر
طلایی
نمانند. مورخ
گمان دارد
مجازترین
مکان کاربرد
اسلنگ رنگ
کردن دیگران،
در همین ظهور
ناگهانی و بی
پیشینه ی هنر
مینیاتور در دربار
مغولان است! چنان
که کسی برای
این سئوال
دیگر پاسخی
نیاورده است که
این همه نشان
داوود در ابنیه
ی منتسب به
مغولان هند،
زمانی که
کاربرد
یهودی آن در
جهان شهره
بود، از چه
بابت به کار
رفته است؟

ستاره های
داود بر دو
سوی دروازه
ی غربی سرای
نور محل،
تاریخ
برداشتن عکس
۱۹۷۹

اگرآ،
ستاره های
داود بر دو
طرف سر در
مدخل ورودی
کهنه قلعه

ستاره ی
داود بر دو
سوی یکی از
ورودی های
فاتح پور
سیکری

اگرآ،
ستاره های
داود بر دو
سوی سر در شبستان
مقبره و مسجد چیستی.

سه ستاره ی
داود بر سر در
شبستانی در
فاتح پور
سیکری

و نقش
منفرد دیگری
از ستاره ی
داود در
مجموعه ی
اگرا فورت

ستاره های
داود بر سر در
ورودی های
فاتح پور
سیکری،
راسته اصلی
بازار، که
درتاریخ
برداشتن عکس یعنی
سال ۱۹۸۵
دیوارهای
اطراف
دروازه ها
نیمه فرو
ریخته است.

عکس قدیمی
از ستاره
داود در گوشه
ی زیر سقف
انگور خانه

قلعه
اگرآ، هاتی
پل، تاریخ
برداشتن عکس
۱۹۷۹ با
لوگوی سفید
رنگ ستاره ی
داود در سمت
راست سر در
ورودی قلعه و
ده ها تابلوی
بزرگ از
ستاره ی داود
در آگرا فورت
و فاتح پور
سیکری، که می
گویند بنای
آن ها در قریب
۴۰۰ سال پیش،
یعنی زمانی
انجام گرفته
است که
سرمایه ی
متحد کنیسه
و کلیسا برای
چپاول جهان
به کار
افتاده بود.
اگر به آرایه
های جنبی این
دو بنا توجه
کنیم، آن گاه
به سادگی
معلوم خواهد
شد که نقش
اندازی های
وسیع و مرکز
قرار دادن
لوگوی
یهودیان در
این بناها،
بر حسب تصادف
گرافیکی
نیست.

نور
گیری در اگرا
فورت
مشبک های
پنجره

قرار دادن
آن نقش معروف
و نمودار
گرافیکی سه
بار تکرار
نام علی در
مرکز این
ستاره های
داود و نیز
گره چینی
هایی با صدها
نقش ستاره
داود بر نوساز
بودن این
تغییرات در
مجموعه ی
معماری
مغولان در
هند گواهی
می دهد.

چنان که
این فارسی
نویسی با
مرکز قرار
دادن نام عمر
و ابوبکر، در
همان حوالی،
نقش توطئه
چینان را از
سایه بیرون
می کشد.

ستاره
های سقف و
دیوار در
فاتح پور
سیکری، که
توریستی دو نقش ستاره
را برجسته
کرده است.

مشبک های
پنجره
فاتح پور
سیکری، نقوش
نرده دیوان
خاص

مشبک های
پنجره

مشبک های
پنجره

مشبک های
ورودی

مشبک های
پنجره

مشبک های
پنجره

ستاره

مشبک های
پنجره

مشبک های
پنجره
این ها
فقط تعدادی
از نمایه های
ستاره داود
آن هم فقط در
اگرا فورت و
فاتح پور
سیکری است و
به یقین در هیچ
مجموعه ی
معماری در
شرق میانه
این همه
یادآوری و
نقش اندازی لوگوی
یهودیان
دیده نشده،
که معماران
ظاهرا مغول
در هند از
خود به جای
گذارده اند.
آیا به واقع
این بناها
مغولی است؟ (ادامه
دارد)
+
نوشته شده
توسط ناصر
پورپیرار در
چهارشنبه
بیست و دوم
مهر 1388 و ساعت 23:30 |
9
نظر
آشنایی
با ادله و
اسناد رخ داد
پلید پوریم
مدخلی
بر ایران
شناسی بدون
دروغ و بی
نقاب، ۲۳۰
پس سلسله
ای از سلاطین
مغول - تیموری حاکم
شده بر هند
ساخته اند،
که تعداد زمام
داران آن، به
شرحی که
خواندید و
نیز خواهد
آمد، از ۵ تا
۲۷ نفر متغیر
است و هر بررس جدید
به خوش آمد خود
و یا حد اکثر
بر اساس نقش
اندازی های
مسخره ای چون
نمونه ی زیر، به زمان
لازم،
اشخاصی را از
جمع آن
امپراتوران
عالی جاه،
اخراج و یا
وارد کرده
است!
مثلا کخ
در صفحات
آغازین کتاب
اش، بر این
مینیاتور
درجه ی هشتم،
شرح زیر را آورده
که به انفراد،
وسعت مسخرگی
در ساخت
سلسله ی
تیموریان
هند را برملا
می کند:
«تصویر
گروهی از یک
خاندان: اکبر
بین پسرش،
جهانگیر و
نوه اش، شاه
جهان نشسته
است و تاج
تیموری را به شخص
اخیر منتقل
می کند. در
مقابل هر یک
از این افراد
وزیرش
ایستاده است:
از چپ به
راست،
اعتماد
الدوله، خان
اعظم و آصف
خان». (کخ،
معماری هند
در دوره ی
گورکانیان،
ص ۱۶)
این که
با تطبیق
کدام علامات
و آلبوم،
مثلا اکبر
دانستن نفر
میانی بر تخت
نشسته را می
توان تایید
کرد، هنوز
سئوال نیست.
بنا بر ظاهر
مینیاتور و بر اساس سیمای
حاضران و به
دلیل جوانی، نوه شناختن
گیرنده ی تاج
را می توان
مفروض گرفت،
اما مطابق
مسطورات موجود،
اکبر باید
تاج را به
فرزندش
جهانگیر
تفویض کند که
این جا با
افسوس تاج
را می نگرد، حال
آن که بر روال
تقسیمات و منقولات،
جانشین پدرش بوده
است! وانگهی
می گویند
اکبر به سال
۱۶۰۵ میلادی
درگذشته و
تاج داری شاه
جهان از سال
۱۶۲۷
میلادی، یعنی
۲۱ سال پس از
مرگ پدر
بزرگ، آغاز
شده که
الزاما
قضایای
مضبوط در این
پرده ی رنگین
حقه بازی را
در صورتی با
منطق اجرای
نمایش نامه ی
تاریخی
مغولان هند
منطبق می کند
که برگزاری
این مراسم منقوش
را در زیر
سنگ لحد اکبر
و به مناسبت
بیست سالگی
درگذشت او
گمان کنیم.
حالا اگر
درون تان با
دیدن چنین
تصاویری از
جعلیات
دانشگاه های
غربی آشوب
نمی شود و با
دیدن این
گونه نشانه
های واضح
کودنی در
سازندگان
موهومات
برای مردم
این منطقه ی
مصیبت دیده،
دچار قی و
قسیان
نیستید، خود
صحت مندرجات
در باب وزرای
این اشباح
تاریخی رنگ
روغن دیده را
تعیین کنید!؟
راه دیگر
خلاصی از
لطمات این به
اصطلاح
اسناد زمام
داری مغولان
در هند، این
که تصور کنیم
شاه جهان این
تاج را در
صندوق خانه
ای تا نوبت
زمام داری
خود به امانت
گذارده که
آن گاه نمی
دانیم
جانشین
اکبر، یعنی
جهانگیر، به
جای این تاج
تیموری چه بر
سر می گذارده
است؟! مورخ
راهی برای
فرو نشاندن
خشم ناشی از
مواجهه با
این همه
کلاشی، جز
نمسخر و بد
زبانی حتی
الامکان
کنترل شده
نسبت به
مولفانی
همچون این کخ
جهود نمی
شناسد.
اینک
بدون
تعارفات
مصطلح و
ملاحظه و
پنهان کاری
های متداول و
برای نمایش اثر
انگشت کنیسه
و کلیسا در
پروراندن مجموعه
ای از پرت
نویسی ها، من
جمله در باب
مغولان هند،
مناسب می
دانم به
یادگارهایی
رجوع کنم که
علی الاصول و
به دلایل
گوناگون
باید بر آن
گردن گذارد.
تقریبا هرکس
که حتی نصفه و
نیمه و به
تفنن اوراق
کتابی را در
موضوع هند و
مردم و تاریخ
نو و یا
باستانی آن
ورق زده
باشد، از
جایگاه
والای
فرهنگی و
سیاسی جواهر
لعل نهرو
آگاه است.
مردی که به
سال ۱۸۸۹
میلادی در
خانواده ی
یکی از اشراف
هند به دنیا
آمد، ۷۵ سال
پر تلاطم و
آوازه را از
سر گذراند و
سرانجام به
سال ۱۹۶۴
میلادی چشم
بر جهان بست. در
معروف ترین
کالج های
انگلستان
درس خواند،
اندکی بیش از
ده سال عمر را
در زندان
غارت پیشگان
و اشغالگران
انگلیسی
گذراند،
همراه و دوش
به دوش
مهاتما
گاندی رهبر
جاودان
آزادی و
استقلال
هند، مبارزه
انحصاری
مردم هند در
راه آزادی را
رهبری کرد و در
نهایت پس از
عمری رزم همراه
با مشقت و
استقامت به
عنوان اولین
نخست وزیر
دولت مستقل
هند به سال
۱۹۴۶ میلادی
برگزیده شد و
برای اعلام
محدوده ی
وسیع آگاهی
های او در باب
سرزمین هند
کافی است به
یکی از
تالیفات او
به نام کشف
هند اشاره
کنم. چنان که کتاب
سه جلدی او با
نام نگاهی
به تاریخ
جهان، از دانش
نسبی و البته
مغشوش و سهل
گیرانه ی او
در باب
سرگذشت جهان
حکایت می کند.
کتابی که
اینک برگ
هایی از
ترجمه فارسی
آن را باز می
کنم تا با
ارائه سطوری
از آن معلوم
شود که این
عنصر نام آور
سیاسی و
فرهنگی هند
نیز مطلب
چندانی از
حکومت
مغولان در
سرزمین اش
نمی داند. نهرو
هم در مراجعه
مختصر و دست و
پا شکسته ی
خود، در
موضوع ظهور
مغولان در
هند، غالبا
به مستنداتی
متوسل است که
کاغذی است و
ابطال آن ها
با نقل از
سطور هر یک
از آن ها میسر
است. چنان که
در باب گمانه
های بابر در
باب هند به
بیوگرافی او
رجوع می کند
که هند را
چنین توصیف
کرده است:
«هند
کشور بسیار
زیبایی است
که در مقایسه
با کشور ما
دنیای به کلی
مختلف و
متضادی است.
کوه ها و
رودخانه ها،
جنگل ها و
جلگه
ها،حیوان ها
و گیاهان،
بادها و
باران ها و
مردم و زبان
های شان، همه
طبیعت دیگری
دارند... همین
که از سند
بگذرید
سرزمین،
درخت ها، سنگ
ها، قبایل و
ایلات،
عادات و آداب
مردم همه
دیگر مال
هندوستان
است، حتی
مارها و افعی
ها هم متفاوت
هستند.
قورباغه های
هندوستان
شایان توجه می
باشند. هر چند
از نوع نژاد
قورباغه های
ما هستند اما
شش هفت «گز»
بر روی آب می
روند... سرزمین
هندوستان
چیز های جالب
و توصیه
کردنی کم
دارد و مردم
آن زیبا و
خوبرو
نیستند. آن
ها هیچ تصوری
از لطف
اجتماعات
دوستانه یا
معاشرت و
اختلاط
آزادانه یا
مراودات
خانوادگی
ندارند. آن ها
نه هوش نه
ذکاوت دارند
نه فهم فکری، نه
رفتار
مودبانه و نه
مهربانی و
لطف
دوستانه، نه
نبوغ و
استعداد اختراع
مکانیکی یا
طرح و اجرای
کارهای دستی
و نه جرات و
دانش برای طرح
های هنری و
معماری، آن
ها نه اسب های
خوب دارند نه
گوشت خوب، نه
انگور و
هندوانه و
میوه های خوب
نه یخ یا آب سرد
و نه غذای خوب یا
نان خوب در
بازار هاشان
پیدا می شود،
نه حمام و
مدرسه
دارند، نه
شمع ومشعل و
نه شمعدان... مهم
ترین چیز
عالی
هندوستان آن
است که کشوری
است بزرگ و
پهناور که
مقادیر
زیادی طلا و
نقره دارد. یک
حسن دیگر
هندوستان هم
آن است که
کارکنان و
کارگران هر
شغل و هر کسب و
کاری بیشمار
و بی پایان
هستند، برای
هر کار و شغلی
اشخاص معینی
هستند که
همان کار و
شغل را پدر بر
پدر از قرون
متمادی در
دست داشته
اند». (جواهر
لعل نهرو،
نگاهی به
تاریخ جهان،
ص ۵۹۷)
فغان
بابر قلابی
مغول و محروم
مانده از
خوردن یک شکم
هندوانه ی
خوب درهند،
از این مطلب
بر هواست که
مردم آن
سرزمین در
۵۰۰ سال پیش
در مبحث
مکانیک،
اختراعات
نداشته اند و
در کشوری که
شمع و مشعل
نبوده، کسی
به حمام و
مدرسه نمی
رفته و
هندوانه و
انگور خوب
نمی خورده،
مقادیر
بسیار زیادی
طلا و نقره،
که گویا
همراه باران
های موسمی از
آسمان
سرازیر می
شده، سراغ
دارد و نیز
گروه بی
شماری از
افزارمندانی
را می شناسد که
بدون آب یخ و
نان و گوشت
خوب، نسل در
نسل در کار
خود استاد
بوده اند! آیا
خود را ناظر
اجرای نمایش
نامه دل آشوب
کنی نمی
بینید که
بازیگران آن
با قهقهه به
ریش تماشا چیان
خویش می
خندند؟! نهرو
پس از به صحنه
آوردن چنین
بابری،
تاریخ
مغولان هند
را این گونه
پی گیری می
کند:
«وقتی
بابر در گذشت
وظیفه
دشواری در
مقابل پسرش
همایون قرار
گرفت. زیرا
همایون مردی
دانشمند و با
فرهنگ بود
اما مثل پدرش
لیاقت و ارزش
نظامی نداشت.
به این جهت در
سراسر
امپراطوری
تازه اش
آشفتگی هایی
بروز کرد و
عاقبت هم ده
سال پس از مرگ
بابر در سال
۱۵۴۰ یکی از
روسا و امرای
افغانی
استان بیهار
به نام «شیر
خان» نیروی او
را شکست داد و
او را از هند
بیرون راند.
بدین قرار
دومین
امپراطوری
از سلسله
مغولان کبیر
سرگردان شد و
ناچار بود
خود را مخفی
سازد و انواع
ناملایمات و
محرومیت ها
را تحمل کند.
در دوران
همین
سرگردانی در
بیابان
راجپوتانا
بود که همسر
همایون در
ماه نوامبر
۱۵۴۲ پسری
به دنیا آورد.
این پسر که در
صحرا متولد
شد «اکبر» بود
که بعدها یکی
از بزرگترین
امپراطوران
هند گردید». (جواهر
لعل نهرو،
نگاهی به
تاریخ جهان،
ص 599)
بدین
ترتیب هنوز
امپراتوری
مغول هند
کاملا نطه
نبسته دومین
سلطان آن را سرگردان
بیابان ها می
بینیم تا
سرانجام و پس
از دو سال در
به دری،
همسرش در زیر
آسمان باز
فرزندی
بیاورد که
ماموریت باز
گرداندن
حاکمین مغول
به هند را
داشته است.
گفته اند که
همایون با
کمک شاه
طهماسب اول
دوباره بر
هند مسلط می
شود. حالا اگر
بپرسیم شاه
طهماسب صفوی
که قادر بود
به یک
سرگردان در
بیابان چنان
کمکی برساند
که در چشم بر
هم زدنی از
اصفهان به
سمت هند
براند و آن را
دوباره
تسخیر کند،
به کدام علت
خود هوس دست
یافتن به ان
سرزمین را
نداشته، در
پاسخ شاید
برگی بر
تاریخ
تیموریان
هند
بیافزایند
که همایون و
طهماسب دو
برادر ناتنی
از پشت چنگیز
خان بوده اند!
«وقتی
همایون مرد
اکبر فقط
سیزده سال
داشت.
مانندپدر
بزرگش در
دوران جوانی
به تخت سلطنت
نشست. او یک لَله
و سرپرست
داشت به نام «بایرام
خان» که «خان
بابا» نامیده
می شد، اما پس
از چهار سال
او خود را از
قید سرپرست و
راهنمایی و
دستور های
دیگران
آسوده ساخت و
حکومت را به
دست خود گرفت...
پایتخت اکبر
هم در ابتدا
شهر «اگره»
بود، در آنجا قلعه
و ارگ شهر را به
دستور او
ساختند. سپس
شهر دیگری به
نام «فاتح
پورـ سیکری»
که حدودا
سی کیلومتر
با اگره
فاصله دارد،
اهمیت یافت.
او این مکان
را از آن جهت
که مرد مقدسی
به نام «شیخ
سلیم چیستی»
در آنجا
زندگی می کرد
برگزید و در
این محل شهر
بزرگی ساخت
که به روایت
یکی از
مسافران
انگلیسی
همان زمان «خیلی
از لندن
بزرگتر»
بود. این شهر
مدتی بیش از
پانزده سال
پایتخت
امپراطوری
اکبر بود. سپس
«لاهور» را
پایتخت خود
قرار داد... «فاتح
پورـ سیکری»
هنوز با مسجد
زیبا و با «بلند
دروازه» و
ساختمان های
متعدد دیگرش
باقی و بر سر
پا است. این
شهر اکنون
خالی از سکنه
و زندگی است
اما در میان خبابان
ها و کوچه ها
و در تالار
های وسیع و
پهناور کاخ
هایش انگار
هنوز هم
اشباح یک
امپراطوری
مرده در حرکت
است». (جواهر
لعل نهرو،
نگاهی به
تاریخ جهان،
ص 600)

طراحی
بالا از
فاتح پور
سیکری، قریب
دو هکتار ابنیه
ی پوشیده با
رنگ روغن و
نوسازی های
جدید را
نشان می دهد که
باید چشم
توریست ها را خیره
نگهدارد. این
به اصطلاح
شهر، که دروغ تراش
بی شرمی آن
را بزرگ تر از
لندن اندازه
زده، چهار
دیوار
مختصری است که
شرح آن را می
توان در مقدمه
جزوه فاتح
پور سیکری،
که در تمام
هتل های دهلی
یافت می شود،
چنین خواند:
«فاتح
پور سیكري در
37 كيلومتري
غرب آگرا
قرار دارد و
محل سكونت
شيخ سليم
چیستي بوده
است. اكبر،
امپراتور
مقتدري بود
كه به تمام
اديان
احترام مي
گذازد. مي
گويند به اين
جا آمد و با
اين قديس
بيعت كرد و از
او خواست
برايش دعا
كند تا صاحب
فرزند پسر
شود. گفته مي
شود اين قديس
او را تقديس
كرد و همسر
اكبر باردار
شد. در 30 آگوست 1569،
پسر اكبر
متولد شد و او
را محمد سليم
ناميدند كه
بعدها با لقب
امپراتور
جهانگير،
تاج گذاري
كرد. اكبر در
آن جا كاخ
هايي ساخت
اما به علت
كمبود آب، آن
منطقه را
ترك كرد.
آرامگاه شيخ
سليم از مهم
ترين عمارات مجموعه
است و از
سراسر جهان،
زائر دارد.
گفته مي شود
اگر كسي به
ضريح
آرامگاه
دخيل ببندد و
آرزو كند،
دعايش
برآورده خواهد
شد. آن گاه
صاحب آرزوی
حاجت روا
شده، بايد
دخيلي كه
بسته را
بگشايد. پس از
ورود به
محوطه ی فاتح
پور سیكري،
به عمارت
هايي مي رسيم
از جمله: نوبت
خانه، ديوان
عام، ديوان
خاص، خاص
محل، چر
چرمن، پنج
محل، منجم
خانه، كاخ
مريم، كاخ
جوزابي، حوا
محل، كاخ
بربال، منار
هيران، مسجد
جامع،
آرامگاه شيخ
سليم،
آرامگاه،
اسلام خان،
بلند
دروازه،
بائولي،
خانه هاي
ابوالفضل و
فيضي و غيره».
آیا
بپنداریم
نهرو از
موقعیت
اگرا، فاتح
پور سیکری و
قلعه سرخ بی
خبر بوده،
نمی دانسته
که آن قلعه کیلومترها
با آگرا
فاصله دارد و
مجموعه ی
مستقلی است
که با هیچ
تمهیدی نمی
توان آن را در
جای حصار و
ارگ شهر اگرا قرار
داد، چنان که
گمان او بر
ساختن شهر
فاتح پور
سیکری به
عنوان
پایتخت جدید
اکبر نیز به
کلی نادرست
بود، زیرا
فاتح پور
سیکری نه شهر
که فقط
خلوتگاه و
مسجد و قبری
مجرد، در
میان بیابان است
از آن شیخ
سلیم چیستی،
که بنا بر نقشه
ی بالا،
خیابان و
کوچه هم
ندارد.

این هم
طراحی
مجموعه ی
قلعه ی سرخ و
یا قلعه ی
اگرا است.
چنان که می
بیتید این
حصاری بر گرد
شهر اگرا
نیست، بل
محوطه ی جداگانه ی بی
اسلوبی است
شامل یک رشته
بناهای مجزا
که قریب هزار
متر در ۷۵۰
متر مساحت
دارد، بیش
تر مساحت آن
فضاهای خالی
آزاد و یا
مشجر با
خندقی در
گرداگرد آن است که
در
بروشورهای
راه نما چنین
معرفی کرده
اند:
«پس از
تاج محل،
قلعه آگرا از
مراكز ديدني
هند است كه
اكبر،
امپراتور
مقتدر مغول
آنرا ساخته
شده. قلعه
آگرا تركيبي
از عمارتها و
كاخهايي لست
كه توسط
اكبر،
جهانگير،
شاه جهان و
ارانگزب بنا
شده و در واقع
به موزه اي از
بناهاي
متنوع
فرمانروايان
مغول تبديل
شده است. قلعه
از ديوارهاي
محكم و ضخيم
از جنس سنگ
ماسه اي
ساخته شده
است. قبلا دو
راه آب پر از
كودكوديل و
قورباغه در
اطراف آن
قرار داشت كه
عبور دشمن را
مشكل مي كرد.
ساخت آن حدود
هشت سال و تحت
نظارت كشيم
خان،
فرمانده
ارشد اكبر و
حاكم كابل
انجام گرفت.
اين قلعه پيش
تر چهار
دروازه داشت
كه امروز دو
دروازه داير
است. دو
دروازه ديگر
يعني دروازه
آب و دروازه
درشاني براي
هميشه مسدود
شده است.
دروازه ضلع
جنوبي،
دروازه امر
سينگ، مخصوص
عموم است. پس
از عبور از
اين دروازه،
كاخ
جهانگير،
گريپ گاردن،
خاص محل،
ديوان خاص،
شيش محل،
سومان برج،
نگين مسجد،
ديوان عام،
مينا مسجد و
موتي مسجد
است».
آیا
نهرو را نسبت
به پاره ای از
تاریخ متاخر
هند این همه
ناآگاه فرض
کنیم یا مطلب
را باید از
دریچه ی
دیگری
نگریست تا
با منتهای بی
فرهنگی و
دشمن خویی مراکز
دانشگاهی
غرب در امور
انسانی و از
کوشش بی
پایان
مورخین
مزدور کنیسه
و کلیسا در
گمراه کردن
مردم مشرق
نسبت به آثار
و نشانه های
سرزمین خویش
آشنا شویم.
چنان که به سهولت
و برای تولید
چنگیز مغول،
جاده های کهن چین
را دیوار
دفاعی در
برابر
مغولان گفته و
مزرعه چغندر
پاسارگاد را
به نام کاخ
کورش به ثبت
جهانی
رسانده اند!
«مسلما
بسیار متعجب
خواهی شد که
برایت بگویم اکبر
بیسواد بود.
یعنی خواندن
و نوشتن را
نمی دانست،
با این همه
مردی بسیار
تحصیل کرده
و مطلع بود که
گروهی
کتابخوان
داشت که کتاب
ها را برایش
می خواندند.
به دستور او
بسیاری از
کتاب های
سانسکریت به
زبان فارسی
ترجمه شد... در
صرف غذا
بسیار محتاط
بود. در هر سال
فقط سه یا
چهار ماه
گوشت می خورد
... هر شب کمتر
از سه ساعت را
برای خواب
صرف می کرد،
حافظه ای فوق
العاده داشت.
در حالی که
چندین هزار
فیل داشت نام
تمام فیل
هایش را می
دانست
همچنین نام
تمام اسب ها و
غزالها و
کبوتر هایش
را نیز می
دانست... هر
چند که نمی
توانست چیزی
بخواند و
بنویسد هر چه
در قلمرو
سلطنتش روی
می داد
میدانست و
اشتیاق او به
دانش به قدری
زیاد بود که
می کوشید هر
چیز را فورا
بیاموزد و
همچون مرد
گرسنه ای بود
که می خواهد
تمامی غذایی
را که به چنگ
می آورد و در
یک لقمه
ببلعد». (جواهر
لعل نهرو،
نگاهی به
تاریخ جهان،
ص 610)
باید
قادر شویم
برای این
اعجوبه ی
سیاسی و
فرهنگی اکبر
نام، در میان
امپراتوران
مغول هند نام
و مراتب
جدیدی خلق
کنیم که
بتواند طلسم
را از گریبان این
صاحب
استعداد بی
سواد و درعین
حال بسیار
تحصیل کرده و
صاحب اندیشه
ای چابک بگشاید،
که گرچه نام
هزاران فیل و
غزال و کبوتر
و میمون خود
را می داند و
اشتیاق
فراوانی به
کسب دانش
دارد، اما تا
پایان عمر از
به خاطر
سپردن چند
الفبای
معمول و
مدرسوی عاجز
مانده است!!!
«پس از
اکبر سه
پادشاه
شایسته دیگر
سلطنت کردند
اما هیچ چیز
فوق العاده
درباره ی
آنها وجود
ندارد. هر
وقت یک
امپراطور می
مرد، بر سر
جانشینی او
میان پسرانش
رقابت های کم
نظیری به
وجود می آمد.
پس از اکبر
پسرش
جهانگیر که
از یک مادر
راجپوت
متولد شده
بود، به
سلطنت رسید.
او تا اندازه
ای سنت هایی
را که پدرش به
وجود آورده
بود ادامه
داد، اما
ظاهرا به هنر
و نقاشی و باغ
ها و گل های اش
از حکومت و
سلطنت بیش تر
علاقه داشت...
پس از
جهانگیر
پسرش شاه
جهان پادشاه
شد که مدت سی
سال از ۱۶۲۸
تا ۱۶۵۸
سلطنت کرد در
زمان سلطنت
او که معاصر
لوئی
چهاردهم
فرانسه بود
شکوه و عظمت
پادشاه مغول
هند به اوج
خود رسید و
در زمان
سلطنت او بذر
های انحطاط
نیز کاشته می
شد... سپس
اورنگ زیب به
سلطنت رسید
که آخرین
پادشاه از
مغولان کبیر
بود. او سلطنت
خود را با
زندانی کردن
پدر پیرش
آغاز کرد.
سلطنت او چهل
هشت سال از
۱۶۵۹ تا ۱۷۰۶
طول کشید». (جواهر
لعل نهرو،
نگاهی به
تاریخ جهان،
ص 613)
آثار بی
حوصلگی و
آشفته نویسی
بیش تر، ناشی
از بی خبری
نسبت به
ترتیب ادامه
ی تاریخ
مغولان هند،
از این گفتار
نهرو سرریز
می کند و در
عین حال که
تذکر می دهد
در باب به
گمان او
آخرین
سلاطین مغول
هند، جز
رقابت بر سر
جانشینی
مطلب فوق
العاده ای
نمی نوان
گفت، یادآور
می شود که به
زمان شاه
جهان شکوه و
جلال حاکمان
مغول در هند،
به عنوان
مایه ی سقوط،
به اوج خود
رسیده بود؟!
سرانجام نیز
نهرو سلسله ی
گورکانیان
هند را در
پایان
روزگار
اورنگ زیب بر
می چیند و
گرچه بدین
ترتیب خود را
از ادامه ی
دوخت و دوز
قصه های نو خلاص
می کند، اما
دویست سال
پایانی عمر
آن سلسله را
بلاتکلیف می
گذارد، که
انتهای آن
بسیار نزدیک
به ما و در
میانه ی قرن
نوزده
میلادی می
گذرد! باید
خردمندان را
از قبول سلطه
ی آن سلسله
کشویی در
هند برحذر
داشت که
نهرو، موجه و
معتبرترین
صاحب نظر
تاریخ هند،
طومار آن ها
را پس از پنج
حاکم بر می
چیند، کسانی
پس از ۱۴ یا ۱۷
سلطان و
بالاخره
دهخدا به
دنبال ۲۷
زمام دار از
تاریخ بیرون
می فرستند!!! (ادامه
دارد)
+
نوشته شده
توسط ناصر
پورپیرار در
جمعه هفدهم
مهر 1388 و ساعت 4:0 |
56
نظر
آشنایی
با ادله و
اسناد رخ داد
پلید پوریم
مدخلی
بر ایران
شناسی بدون
دروغ و بی
نقاب، ۲۲۹
مسیر
مفاهیم راه
نما را بسته
اند تا با
تبدیل عادی
ترین
مشغولیات
زندگی، به
انواع
کلاشی،
آخرین سکه
های سیاه
خلق خدا را نیز
بربایند.
حالا ورزش
همان
گلادیاتور
بازی و
وحشیگری پول
سازی است که
میلیون ها کس
را تا سرحد
جنون چنان از
خود بی خود می
کند، تا مثلا
گذر توپی از
دروازه
گشادی را نهایت
کام یابی بدانند
و بر سر کسب آن
آماده اند تا
خون مدافع
مقابل را
بریزند.
ابراز هنر
گذر از بازار
مکاره ای
است که دکان
داد و ستد مصرع
سازان و
مشاطه گران
هجویات،
مزقون
نوازان و
آوازه
خوانان و نقش
اندازان بر
بوم را رواج
می دهد، که در
واقع خیالات
خام قافیه
دار و پارچه
های رنگ شده ی
قاب گرفته می
فروشند. در
گوشه ای و به
نامی دیگر، تصاویر
دارندگان برترین دماغ
و لب و ابرو و
گیسو و چشم و قد
و بالای زن و
مرد را، از
زوایا و در
احوالات گوناگون
می بینیم، تا هر
روز دو هزار
بار خود را در
آینه مقایسه
کنیم و از
شباهت عینک و
کفش و شلوار
و درازا و
پهنای دماغ
مان، با
الگوهای
سینمایی بر
خود ببالیم و
یا برعکس. خرید
و فروش
مایحتاج، یعنی
همان کلاه
برداری رسمی
و مستمر روزانه،
که هر بقال و
میوه فروش و
کفاش و زرگری را
به خفاشی خون
آشام بدل
کرده است.
درمان،
تحویل دست
بسته ی انسان
رنجوری به
غولان سیری
ناپذیری است
که ظاهر
ماموران
بازگرداندن
سلامت را
دارند. آموزش حجره
ی پر رونق
دیگری است که
در آن دروغ و
نادانی را،
چون گردو، فال
فال می کنند و
در گذر
نوباوگان می
گذارند و
اگر پلید
ترین نوع آن
را طلب کنید
در دکان
معرفی میراث
ملل عرضه می
شود که مثلا
جمع بزرگی را
به دیدار
چهار دیوار
بی شکوه و
نوسازی به
نام ایا
صوفیا، به
این بهانه می
کشانند که
کلیسایی
۱۶۰۰ ساله و
به تسخیر
مسلمین
درآمده است تا
در عین حال و به
تمسخر، موی
ریش و جای پای
پیامبر را نشان
دهند و این
همه مسلمان
و مومن ترک معترض
این بازی ها
نمی شوند و
تفکر نمی
کنند که موزه
توپکاپی در
این نمایش
مهوع قصد هجو اسلام
را دارد و نمی
پرسند قالب
پای پیامبر و
یا موی ریش
ایشان را چه
کس و در چه
زمان برداشته
و تراشیده و توپکاپی پس
از هزار سال،
چه گونه آن ها را
صاحب شده
است؟! چنان
که مخروبه ای
نیمه کاره در
ایران به نام
تخت جمشید را
شکوه معماری
جهان نامیده
اند و خط
زنجیری از
زود باوران
را از پله های
آن به بالا می
فرستند و
اینک که دروغ
ها برملا
شده، بهانه
می آورند که
ذکر حقیقت درآمد
توریسم کشور
را نابود می
کند! در فضای
این گونه سهل
انگاری های
منفعت
طلبانه است
که یونسکو
برای بد نامی
مسلمین
اندونزی، در دهه
های اخیر،
میان جنگل
های آن کشور
معبد بروبودو
ساخته و
دولت آن مملکت
مسلمان، برای
حفظ درآمد
ورود توریست،
آن تزویر سر
به فلک کشیده را
به نمایش
جهانی گذارده
است. چنان که چینیان
جاده هایی
حاصل نهایت
خردمندی و
دور اندیشی
در مواصلات
آن سرزمین از
نظر
انقلابات
جوی بی ثبات
را، به سود
تاریخ
مغولان ساخت
یهود، دیوار
نام داده اند
و حالا با
بدترین و بی
آبروترین
نمونه ی این پلیدی
ها آشنا
شوید که
مسئولان
مراکز
فرهنگی دولت
هند را به
دربانان
کنیسه و
کلیسا بدل می
کند که
آگاهانه و
رسما بار
بخش بزرگی از تاریخ
آن سرزمین
پهناور را بر
دوش اشباحی گذارده
اند که در
این زمان امپراتوران
مغول هند نام می
دهیم.
http://naria5.blogfa.com/
نتیجه
حاکمیت
سرمایه داری
بر جهان
یک
میلیارد
انسان گرسنهاند
•
طبق تخمین
سازمان تغذیه
جهانی وابسته
به سازمان ملل
(فائو) بیش از
یک میلیارد
نفر در جهان از
گرسنگی رنج میبرند.
سوای عوامل
طبیعی،
تصمیمات
نادرست
سیاسی،
اقتصادی و
هنجارهای
توسعه نیافته
اجتماعی در
گسترش گرسنگی
دخیل هستند. ۲۰
سال پیش
سازمان تغذیه
جهانی (فائو)
اعلام کرد که
مشکل گرسنگی
ناشی از کمبود
مواد غذائی
نیست، بلکه
ناشی از نبود
خواست سیاسی
برای مقابله
با گرسنگی است
...
اخبار
روز: www.akhbar-rooz.com
پنجشنبه ۲٣
مهر ۱٣٨٨ - ۱۵
اکتبر ۲۰۰۹
دویچه وله: طبق
تخمین سازمان
تغذیه جهانی
وابسته به
سازمان ملل (فائو)
بیش از یک
میلیارد نفر
در جهان از
گرسنگی رنج میبرند.
سوای عوامل
طبیعی،
تصمیمات
نادرست
سیاسی،
اقتصادی و
هنجارهای
توسعه نیافته
اجتماعی در
گسترش گرسنگی
دخیل هستند.
تا سال ۲۰۵۰
جمعیت کره
زمین به ۹
میلیارد نفر
خواهد رسید. ۹۷
درصد این
جمعیت در
کشورهای جهان
سوم و توسعه
نیافته متولد
خواهد شد که
امروز از
گرسنگی در رنج
هستند.
کره زمین، بر
خلاف تصور
بارور است و میتواند
غذای جمعیت
بیشتری را نیز
تامین کند. ۲۰
سال پیش
سازمان تغذیه
جهانی (فائو)
اعلام کرد که
مشکل گرسنگی
ناشی از کمبود
مواد غذائی
نیست، بلکه
ناشی از نبود
خواست سیاسی
برای مقابله
با گرسنگی است.
تقریبا نیمی
از مردم جهان
با کمتر از ۲
دلار در روز
زندگی میکنند.
یک پنجم اهالی
کره زمین حتی
یک دلار هم در
روز در اختیار
ندارند. اینها
انسانهائی
هستند که شب با
شکم گرسنه میخوابند
و از سوء تغذیه
در رنج هستند.
در همه
کشورهائی که
دولتهایشان
با موفقیت محل
شغل و تامین
درآمد برای
مردم ایجاد میکنند،
از میزان
گرسنگی کاسته
شده است. اما
زیمبابوه و
برمه که زمانی
صادر کننده
مواد غذائی
بودند، اکنون
نمونه بارز
اتخاذ تصمیم
نادرست سیاسی
دیکتاتورهای
حاکم هستند.
مردم این
کشورها به کمکهای
غذائی جامعه
جهانی وابستهاند.
افزون بر این،
گرانی مواد
غذائی در
بازارهای
جهانی در سالهای
۲۰۰۷ و ۲۰۰۸ بر
تعداد
گرسنگان جهان
افزود. هنوز
چندی از کاهش
قیمت مواد
غذائی نگذشته
بود که بحران
اقتصادی و
رکود به جهان
سوم نیز رسید.
این بحران
برای بسیاری
از این کشورها
به معنی از دست
رفتن بازار
صادرات بود.
و سوم اینکه با
تغییرات
اقلیمی و
خشکسالی ناشی
از آن که ساخته
دست بشر
هستند، بخش
اعظمی از
پیشرفتهای
حاصل شده در
مبارزه علیه
گرسنگی،
بخصوص در چین و
هند، از دست
رفتند.
کشورهای
صنعتی باید
عوارض گمرکی
را کاهش دهند
از آنجا که بخش
اعظم ساکنان
کشورهای
جهان سوم فقیر
هستند، قدرت
خرید وجود
ندارد و
دهقانان
بیشتر از نیاز
خانوادهشان
تولید نمیکنند.
در اینجا
کشورهای
صنعتی نقش
مهمی ایفا میکنند.
هانس یواخیم
پروس، مدیرعامل
جامعه همکاری
تکنیکی
آلمان، میگوید:
«ما باید با
کاهش عوارض
گمرکی برای
کشورهای فقیر
امکان دسترسی
به بازارها را
فراهم آوریم.
ما بدین وسیله
به کشورهای در
حال توسعه
شانس تولید و
صادرات
کالاهائی مثل
حتی پنبه را هم
میدهیم. فروش
این کالاها
درآمدزا
هستند. درآمد،
تقاضا را
افزایش میدهد
و تقاضا باعث
افزایش تولید
مواد غذائی
خواهد شد.»
کشورهای
صنعتی باید
بازارهای خود
را به روی
فراوردههای
کشاورزی
کشورهای جهان
سوم باز کنند.
اما هیچیک از
توصیهها
برای توسعه
کارساز
نخواهند شد،
مگر اینکه خود
کشورهای در
حال توسعه از
نقش دولت در
اقتصاد
بکاهند و با
فساد مالی
مبارزه کنند
تا ابتکارات
خصوصی شکوفا
شوند. آنها
باید مثل چین و
هند برای مردم
امکانات شغلی
و کسب درآمد
فراهم سازند.
مبارزه
با اعدام، با
مبارزه علیه
اندیشه اعدام
آغاز می شود
علی
طایفی
•
برای حرکت
بسوی لغو
اعدام خواه
برای کودکان
یا
بزرگسالان،
مبارزه با
اندیشه اعدام
مهمتر ازخود
اعدام است.
کمپین های
حقوق بشری اگر
بتوانند در
کارنامه
فعالیت خود یک
اثر بجای
بگذارند
همانا که
بتوانند با
بسیج تمامی
نیروهای فعال
و همسو در عرصه
ملی و بین مللی
به فراخوان
عمومی برای
ایجاد فشار بر
دولت جمهوری
اسلامی جهت
لغو اعدام از
قوانین مدنی و
کیفری در کشور
بپردازند ...
اخبار
روز: www.akhbar-rooz.com
دوشنبه ۲۰
مهر ۱٣٨٨ - ۱۲
اکتبر ۲۰۰۹
خبر
اعدام بهنود
شجاعی را
همگان در هاله
ای از ابهام و
اندوه
خواندند.
مهمترین
پرسشی که
دراین میان
مطرح می شود
این است که
چگونه و چرا یک
انسان بخاطر
قتل انسان
دیگری، باید
جانش را ازدست
بدهد! قتل
پدیده ای
مجرمانه است
ولی قتل قاتل
مجرمانه نیست!
چه فرایندی
سبب مشروعیت
یکی و محکومیت
دیگری می
گردد؟ متن
حاضر درصدد
بررسی چنین
پرسشی و تلاش
برای یافتن
پاسخی درخور
است.
سی سال پی درپی
هر روز منتظر
اخبار بد و
غیرانسانی
هستیم. صبحانه
روزانه ملتی
مصیبت زده و
غنوده در آغوش
اموزه های
سخیف دینی و
متحجر خوراکی
جز مرگ نبوده
است!
روز مرگ و
اعدام هر
انسانی و
امروز بهنود،
تیر خلاص
دیگری است بر
بدنه نحیف
وجدان همه
شرکای دینی،
حقوقی و
اجتماعی این
حکم. به فاصله
یک روز از روز
کودک و روز
مبارزه علیه
خشونت و اعدام
باردیگر شرع
انور اسلامی
تقابل و
ناهمسازی خود
را با حقوق
انسانی
بنمایش گذارد.
شخصا از
خانواده
مقتول خرده ای
نمی گیرم که
آنان نیز
آموزش یافته و
تربیت یافته
ساختار
فرهنگی حقوقی
و ارزشی هستند
که رهبران
دینی آن با
اندیشه های
سفالی، کوزه
های خالی
اندیشه را
سالیانی است
بجای آب گوارا
به آنان نوید
داده اند.
روزگار شکستن
این کوزه ها،
روزگار
استیفای حقوق
انسان خواهد
بود.
اعدام هر
انسانی بدلیل
جرم، خود
تکرار جرم
دیگری است.
برای مبارزه
علیه اعدام
باید با
اندیشه اعدام
مقابله کرد.
قوانین بدوی
مربوط به
بازتولید
جامعه،
همواره فرد را
قربانی جامعه
کرده است.
روشهای
مجازات زاجره
و قصاص بجای
قوانین
تنبیهی و
ارشادی، کهن
ترین و بمعنای
امروز غیر
انسانی ترین
پاسخ و راهکار
چاره جویی
مسائل
اجتماعی است.
جمهوری
اسلامی
درایران
بدلیل
ناتوانی در حل
مسائل عدیده
اجتماعی و
فرهنگی که
مسبب اصلی آن
فقر
ایدئولوژیک و
مدیریتی و
دانشی است، نه
تنها در زمینه
سازی این
مسائل نظیر
قتل ها و نزاع
های اجتماعی،
بلکه در پیامد
های این مسائل
نیز به بدترین
روش به حذف
صورت مسئله می
پردازد.
دراین میان
نقش رهبران
دینی و
متشرعین نیز
بسیار حائز
اهمیت است که
بتوانند به
بازنگری و
تظبیق شرع
اسلامی با
ضرورتهای
امروز جوامع
مدرن و حقوق
نوین
بپردازند.
درغیر
اینصورت و
دراثر به تن
کردن پوشش
کهنه متعلق به
هزاره های قبل
به تن و اندام
انسان امروزی
و بالغ، علاوه
براینکه
قربانی نخست
آن انسان
خواهد بود،
قربانی دیگر
آن مبانی دینی
است.
روح قوانین
کیفری و جزایی
درباره حقوق
کودک بسیار
متناقض است. از
سویی کودکی
پدیده ای
حاشیه نشین
است و کودکان
کمترین حقوق
دفاع و
برخورداری از
حقوق اجتماعی
از آموزش و
تفریح گرفته
تا پوشاک،
مسکن و تغذیه
مناسب را
دارند و در
فرایند های
تصمیم گیری
نیز نقشی
بدانان محول
نمی شود ولی
همین کودک در
ارتکاب جرمی
مانند
بزرگسال
درانتظار مرگ
تا رسیدن به سن
قانونی مرگ!
روزانه بارها
مرگ را به تخیل
و کابوس می
گذراند!
نظام حقوق
امروز ما نه
تنها با رشد
ساختارهای
اجتماعی و
فرهنگی ایران
امروز منطبق
نیست و کوس
ماندگاری در
دوران اولیه
حقوق و
قراردادهای
الهی- طبیعی را
می زند، بلکه
با ساختارهای
جمعیتی نیز
سازگاری نشان
نمی دهد. بنظر
می رسد نسل
گذشته در تضاد
جدی با نسل
کنونی و بخصوص
نسل آتی قرار
گرفته و
قربانیان این
تضاد فقط
فاقدان قدرت
است!
اعدام کودکی
به جرم قتل
کودکی دیگر
توسط
بزرگسالانی
که خود در زایش
این جرایم دست
داشته و زمینه
ساز این آسیب
پذیری و آسیب
زایی هستند و
اینک نیز همین
بزرگسالان به
حذف مسائلی که
خود ببار
آورده و از حل
و فصل ان
ناتوان
هستند، اعدام
فقط یک انسان
نیست که خود
داستان غم
انگیزی است.
این عمل یعنی
اعدام همانند
عمل قتل آن
کودک، هر دو در
ماهیت جرم
محسوب می شوند
و هرگز
نیمتوان پاسخ
امری آسیب
شناختی را با
امری آسیب ساز
دیگر به چاره
جویی نشست.
از اینروست که
معتقدم طرح و
دفاع از حقوق
کودکان و
کودکی
درایران دفاع
از حقوق بشر
برای آینده
است و این یک
امر مبرم
درکنار سایر
فعالیت های حق
طلبانه است.
ولی چه کسی و
چگونه می
تواند از این
تولید نفرت و
خشونت
پیشگیری کند؟
برخی شواهد
آماری
درسال ۲۰۰۷
ایران با بیش
از٣۱۷ اعدام
از رتبه ۴ به
رتبه دوم
درجهان صعود
کرد. این رقم
در سال ۲۰۰۷
یعنی کمتر از
ده سال به ٣۱۷
نفر اعدام شده
افزایش یافته
و رتبه ایران
را پس از چین
به مقام دوم
رساند. این در
حالی است که
درمقایسه بین
جمعیت این
دوکشور، نرخ
اعدام
درایران
وضعیت بسیار
نگران کننده
ای را بخود
گرفته است. به
عبارت دیگر از
هر یک میلیون
نفر، یک نفر در
ایران اعدام
شده اند.
از نظر تعداد
زندانی نیز
ایران با
۱۶٣۵۲۶
زندانی درسال
۲۰۰٣، در بین
۱۶۴ کشور رتبه
دهم را بخود
اختصاص داده
است! از منظری
دیگر نسبت
جنسی
زندانیان
نشان می دهد
فقط ٣.۵ (سه و
نیم) درصد از
آنان زن هستند
و ازاین نظر
نیز از بین ۱٣۴
کشوری که
دارای زندانی
زن بوده اند
رتبه ٨۴ را
اتخاذ کرده
است. همچنین
شواهد گویای
این امر است که
از هر ۱۰۰،۰۰۰
نفر، ۲۲۶ نفر
ایرانی در
زندان بسر می
برند. این شاخص
در مقایسه با
مقیاس جهانی
جایگاه ایران
را در رتبه ٣٣
قرار می دهد.
بر اساس گزارش
سازمان عفو
بینالملل در
زمینه مجازات
اعدام در
جهان، چین،
ایران و
عربستان از
نظر تعداد
اعدام در سال
۲۰۰۸، در صدر
کشورهایی
قرار دارند که
این مجازات در
آنها اجرا میشود.
اُلیور
هِندریش،
فعال ضداعدام
سازمان عفو
بینالملل در
آلمان، بر این
عقیده است که
جهان در مجموع
در حال حرکت به
سوی حذف کامل
حکم اعدام است.
به اعتقاد او،
حتی یک اعدام
هم زیاد است و
هنوز هم
بسیارند
کشورهایی که
حکم اعدام - و
اغلب در پی
محاکمههای
غیرمنصفانه -
صادر میکنند.
هِندریش
معتقد است،
گردنزدن، به
دار آویختن،
تیرباران و
سنگسار کردن
یا با صندلی
الکتریکی و
تزریق سم
کشتن، در قرن
بیستویکم
جایی ندراند.
به اعتقاد او،
اعدام «یک
شکنجهی جسمی
و روحی قانونی»
است که به مرگی
منتهی میشود
که دولتها آنرا
سازماندهی میکنند.
کمپین بین
المللی حقوق
بشر درایران
اسامی ۱۱۴
متهم نوجوان را
منتشر کرد که
در انتظار
اعدام به سر می
برند. این
اولین بار است
که چ