توفان در ليوان آب

در حاشيه هياهوی جديد پهلوی‌طلب‌ها و متحدان آنها

•عناصر فرصت‌طلبی كه به‌نام «آزادی» و «جمهوری‌خواهی» دست در دست سلطنت‌طلبان در اين بازی‌ها و جنجال‌ها و پروژه‌های مشكوك و آلوده شركت می‌كنند، بايد تاكنون دريافته باشند كه توجيهات آنها در ميان جمهوری‌خواهان و آزادی‌خواهان ايران خريداری ندارد و با سرگرمی‌های گذرا و جنجال‌هائی كه به‌توفان در ليوان آب می‌ماند، چيزی جر بدنامی و بي‌اعتباری درو نمی‌كنند

مجيد زربخش

 

اخبار روز

پنجشنبه ١۵ دی ١٣٨۴ – ۵ ژانويه ٢٠٠۶

 

بازماندگان و كارگزاران سلطنت پهلوي، در بيست و چند سال اخير در خارج از كشور، هر بار با بوجود آمدن يك فرصت مناسب كوشش كرده‌اند حضور سياسی خود را با برگزاری نشست‌های پر سر و صدا، طرح فراخوان‌ها و استفاده از عناصری از صفوف غيرسلطنت‌طلب نشان دهند و با آن از يك‌سو خود و ديگران را برای مدتی سرگرم سازند و از سوی ديگر توجه دولت‌های خارجی به‌ويژه امريكا را جلب كنند.

تجاوز نظامی امريكا به‌افغانستان و سپس عراق و نام بردن مقامات پنتاگون و كاخ سفيد از ايران به‌عنوان يكی از «سه محور شر» و طرح موضوع احتمال حمله نظامی به‌ايران يكی از اين «فرصت‌ها» بود. اينان كه در چند سال پس از خرداد 76 از نفس افتاده بودند، با مشاهده شرائط جديد و استراتژی «جنگ پيشگيرانه» امريكا و تأكيد آن بر مداخله مستقيم و حتی نظامی در «كشورهای حامی تروريسم» كوشش‌های تازه‌ای را برای استفاده از اين «فرصت» آغاز كردند. راديو- تلويزيون‌ های آنها با دفاع از حمله نظامی امريكا به افغانستان و عراق، لزوم دخالت نظامی امريكا در ايران را بطور ضمنی و گاه با صراحت طرح و تبليغ كردند. در كنار اين تبليغات آقای رضا پهلوی به‌ديدار مقامات امريكائی رفت تا با اين استدلال كه پايگاه اصلی تروريسم جمهوری اسلامی است، امريكا را به دخالت در ايران ترغيب كند.

چند ماه پس از لشكركشی امريكا به‌عراق، به‌دليل آشكار شدن پيامدهای جنگ در عراق و منطقه و فرورفتن امريكا در باتلاق اين جنگ، معلوم شد كه مسئله دخالت نظامی در ايران دشوارتر و غيرعملي‌تر از آن است كه تصور مي‌شد و رويدادها در مسيری مغاير با پندارهای گروه‌های سلطنت‌طلب و فرصت‌طلبان آرزومند دست‌يابی به‌قدرت جريان يافت. با وجود اين ناكامي، اوضاع ايران و بحران‌های جمهوری اسلامی مانع از آن شد كه آنها دوباره به‌انفعال روی آورند. شكست پروژه اصلاحات، ايجاد زمينه برای تقويت گرايش جستجوی راه حل در خارج از نظام و شرائط مساعد برای باز كردن جبهه‌های جديد مبارزه، نيروهای سياسی و به‌ويژه نيروهای اپوزيسيون در خارج از كشور را به‌كوشش‌های تازه‌ای برای گسترش فعاليت و ايجاد ائتلاف‌ها و اتحادها كشاند و در راستای تحقق اين اتحادها منشورها و طرح‌های متعددی انتشار يافت.

بدين‌گونه سلطنت‌طلب‌ها نيز بجای خارج شدن از صحنه، ميدانی تازه يافتند، ميدانی كه تا به‌امروز عرصة فعاليت آنها است. در اين دور تازة فعاليت، آنها هم، ابتدأ مدتی به‌بحث پيرامون ضرورت اتحاد پرداختند. آقای رضا پهلوی علاوه بر مصاحبه‌ها و فراخوان‌ها پيرامون لزوم مبرم اتحاد، منشور «ميثاق با مردم» را انتشار داد و در آن به‌تشريح نظرات و مبانی «ميثاق» خود با مردم پرداخت. چندی پس از آن، نمايش «رفراندم» با هم‌دستی محسن سازگارا از مهره‌های پيشين سپاه پاسداران و خدمتگزاران خامنه‌ای و دستگاه ولايت فقيه و مشاركت تنی جند از عناصر فرصت‌طلب بر روی صحنه آمد (كه در آغاز عده‌ای از جمهوري‌خواهان به‌دليل برداشت‌های نادرست و يا از روی ساده‌لوحی به آن پيوستند). در ادامه اين فعاليت‌ها سرانجام «نشست برلين» و در هفته‌های گذشته «كنگره جهانی رفراندم» در بروكسل با هياهوی فراوان برگزار گرديد. در اين فعاليت‌های جنجالی كه اساسأ مصرف خارجی دارد، هدف آن در درجه اول جلب توجه و حمايت امريكا است، فرصت‌طلبان نام‌برده هر روز بيشتر به طيف پهلوی‌طلب‌ها نزديك شدند. توصيه آنها در هم‌كاری با كارگزاران و بازماندگان سلطنت پهلوی اين است كه آنها نيز همانند ساير نيروهای سياسی طی سال‌های طولانی پس از انقلاب تغيير يافته‌اند و آنان نيز خواهان آزادی و در پی استقرار يك نظام سياسی دمكراتيك‌اند.

  گر چه تا كنون بارها به ادعاهائی از اين‌گونه پرداخته شده است، معهذا بار ديگر اين ادعا را در پرتو مواضع و نوشته‌های بازماندگان سلطنت پهلوی بررسی مي‌كنيم تا با توجه به آن، ادعای آزاديخواه بودن خود اين عناصر نيز روشن گردد.

سلطنت‌طلب‌ها رضا پهلوی را وليعهد و وارث تاج و تخت پادشاهی مي‌دانند و خود او نيز بهمين عنوان در فعاليت است. لذا نخست ببينيم رضا پهلوی وارث كدام سلطنت است؟ حقانيت و مشروعيت خود را از كجا مي‌آورد؟ و سرانجام امروز دربارة گذشتة تاريخی اسلاف خود، دربارة پدر و سلطنت او كه خود را وارث آن مي‌داند، چه مي‌گويد؟ و نظام دمكراتيك مورد نظر او چگونه نظامی است؟

رضا پهلوی در حقيقت وارث سلطنتی است كه به‌دست بيگانگان استقرار يافته و مدعی وراثت پادشاهی مشروطه‌ای است كه هيچ‌گاه وجود نداشته است. سلطنت خاندان پهلوی با كودتای 1299 و با حمايت انگليس به ملت ما تحميل شد. اولين نتيجه اين سلطنت تحميل شده استقرار مجدد ديكتاتوری و از بين رفتن ثمرة تلاش آزاديخواهان ايران در پايان دادن به استبداد و استقرار نظامی مشروطه بود. با آغاز سلطنت رضا شاه دستاورد بزرگ سال‌ها كوشش و فداكاری آزادگان ايران و فرصت تاريخی گرانبهائی كه برای حركت كشور ما بسوی جامعه‌ای دمكراتيك بوجود آمده بود، در زير فشار سرنيزه‌های حكومت او از مردم گرفته شد و بار ديگر خودكامگی پادشاه جای مشاركت مردم را در حيات سياسي- اجتماعی گرفت و زندان و شكنجه و خفقان جايگزين آزادی شد.

پس از خلع رضا شاه از سلطنت، محمدرضا شاه نيز كه مانند پدر هنگام رسيدن به‌پادشاهی سوگند وفاداری به‌قانون اساسی مشروطه و دفاع از منافع و استقلال كشور را خورده بود، هنگامی كه مردم برای خاتمه دادن به‌نفوذ انگليس و برای استقلال و آزادی ايران به‌پا خاستند، بجای همراهی با جنبش ملی و آزاديخواهانه مردم، همراه با بيگانگان در توطئة‌های ضد ملی شركت كرد و سرانجام نيز از طريق كودتای مشترك انگليس و امريكا و با شركت مستقيم عوامل سيا، حكومت ملی دكتر مصدق را ساقط و مجددأ بر تخت سلطنت نشست.

 

با توجه به‌اين واقعيت‌های تاريخي، آقای رضا پهلوی وارث تاج و تختی است كه توسط دولت‌های بيگانه با توطئه و كودتا و سركوب بر مردم ما تحميل شده است. كارنامة اين سلطنت تحميلی نيز چيزی جز استبداد و وابستگی به‌بيگانگان نبوده است. پس از كودتای 28 مرداد، محمدرضا شاه به‌پاس قدردانی از آنها كه او را به‌تخت سلطنت نشاندند با انعقاد قرارداد كنسرسيوم نفت سلطه انگليس و امريكا را بر منافع نفت و ثروت ملی ايران تضمين نمود. سياست وابستگی به‌بيگانگان و نفوذ آنها نه تنها در اين زمينه، بلكه بر تمام عرصه‌های اقتصادي، سياسي، نظامی و فرهنگی غالب شد و در تمام دوران 25 ساله پس از كودتای 28 مرداد 1332 ادامه يافت. ارتش ايران كه مي‌بايستی وسيله‌ای برای دفاع از كشور باشد، با حضور پنجاه هزار مستشار نظامی امريكا در ايران به ابزاری جهت ايفای نقش ژاندارمی در منطقه و حفظ منافع امريكا تبديل گرديد.  سياست محمدرضا شاه در زمينة آزادي‌ها و حقوق مردم نيز- همانند پدر- سياست سركوب و اختناق و سلب آزادي‌های دمكراتيك بود. به‌سخن ديگر آقای رضا پهلوی وارث تاج و تختی فاقد مشروعيت، وارث سلطنتی تحميلي، استبدادی و وابسته به‌بيگانه است. افزون بر اين سلطنت در تاريخ ما، در دوران پيش از سلسلة پهلوی نيز، در كنار ارتجاع مذهبی يكی از دو پاية اصلی استبداد و فرهنگ استبدادی بوده است و اين پايه سرانجام با انقلاب بهمن ماه 1357 فرو ريخت. بنابراين، به‌ويژه در شرائط وجود نظام دمكراتيك تجربه شده، هيچ دليل و منطق و توجيه‌ای برای پذيرش يك وارث رژيم سلطنتی و بازسازی مجدد نظامی كه با دمكراسی قرابت نداشته و توسط مردم سرنگون شده است، وجود ندارد و با هيچ سفسطه‌ای نمي‌توان هم از استقرار يك نظام دمكراتيك سخن گفت و هم خواهان بازگشت يك سيستم ماهيتأ و تاريخأ ارتجاعی و استبدادی بود.

مشكل آقای رضا پهلوی و گروه‌های پهلوي‌خواه اين است كه هم مدعی وراثت سلطنت تحميلی با كارنامه‌ای از خيانت و جنايت هستند و هم مدعی دمكراسي‌خواهی و مردم‌سالاري‌اند. در نتيجه، آنجا كه سخن از نقض حقوق دمكراتيك مردم در دوران سلطنت پهلوی و خيايت رژيم گذشته به‌منافع ملی ايران به‌ميان مي‌آيد، ناگزير به‌تناقض‌گوئی مي‌افتند و دم خروس پيدا مي‌شود. در اينجا آنها با صراحت و يا بطور ضمنی به‌دفاع يا توجيه رژيمی برمي‌خيزند كه هيچ نشانی از دمكراسی و مردم‌سالاری نداشته است. حتی هنگامی كه دولت امريكا به‌شركت در كودتای 28 مرداد اعتراف مي‌كند و بخاطر آن از مردم ايران پوزش مي‌طلبد، از اينان به‌رغم اين اعتراف و تمامی اسنادی كه در اين باره انتشار يافته، چيزی جز دفاع يا توجيه يا سكوت شنيده نمي‌شود.

آقای رضا پهلوی در منشور «ميثاق با مردم» خود در همان حال كه از رژيم آزادي‌كش پيشين دفاع مي‌كند، مي‌كوشد اين فكر را الغأ كند كه او به‌مبانی حقوق بشر و ارزش‌ها و اصول جامعه دمكراتيك وفادار است. او در اين «ميثاق» مي‌نويسد: «پدرم در آن روزهای سخت و بحرانی [منظور هفته‌های آخر قبل از انقلاب است] به‌شدت دل مشغول آيندة ايران و تلاش برای حفظ قانون اساسی و مشروطيت ايران بود ... و پيوسته تكرار كرده بود كه در برابر اعتراض عمومی مردم دستور كشتار عمومی نخواهد داد و خواست عمومی ملت را با اسلحه پاسخ نخواهد گفت». وی سپس در اشاره به‌جنايت‌های رژيم خميني، درباره اعدام ژنرال‌های شاه و كارگزاران رژيم گذشته چنين مي‌نويسد: «با اعدام ناجوانمردانة افسران و فرماندهانی كه جز عمل به‌وظيفة خويش در برقراری نظم و امنيت عمومي، گناهی نداشتند، با دستگيری و به‌زندان انداختن افراد خدمتگزار در نظام گذشته، هجوم همه جانبه اين گروه به‌آزادي‌های مردم آغاز گرديد».

اينها گفته‌های رضا پهلوی و عقايد مشروطه‌طلبانی است كه مدعی استقرار نظام پادشاهی دمكراتيك و مدعی باور و تعهد به‌دمكراسی و عدالت و حقوق مردم‌اند. شايد صريح‌تر از اين نتوان از متجاوزان به‌حقوق مردم دفاع كرد

حتی با قبول اين فرض كه محمدرضا شاه در لحظة سقوط و در شرائطی كه در محاصرة انقلاب مردم قرار داشت، تن به‌پذيرش قانون اساسی مشروطه داده بود، چيزی را تغيير نمي‌دهد. كارنامة محمدرضا شاه را نه اين فرض و اين لحظة استيصال، بلكه تاريخ سلطنت او نشان مي‌دهد. به‌گواهی اين تاريخ محمدرضا شاه نه مجری و حافظ قانون اساسی مشروطه، بلكه بزرگ‌ترين نقض كنندة آن بود. قانون اساسی و دستاوردهای مشروطيت از همان آغاز تجربه، ابتدأ به‌دست پدر و سپس توسط او از ميان رفت و جای آن را سركوب و اختناق و ديكتاتوری گرفت. آقای رضا پهلوی و سلطنت‌طلبان و «مشروطه‌خواهان» پيرامون  وی كدام پادشاهی مشروطه را مي‌خواهند مستقر كنند؟ آيا آنها به‌دنبال مشروطه مفروضی هستند كه در آن لحظة درماندگی در ذهن محمدرضا شاه بود!! و يا آنها در پی «مشروطه‌اي» هستند كه در دوران پس از كودتای 28 مرداد بطور واقعی در كشور ما حاكم بود. با توجه به توجيه و بعضأ دفاع اينان از رژيم محمدرضا شاه و كارگزاران آن، با توجه به‌برجسته كردن «تلاش» محمدرضا شاه در حفظ دستاوردهای مشروطيت! و با توجه به نكات ديگری كه در مطالب نقل شدة بالا ديده مي‌شود، پادشاهی مشروطة آنها چيزی بيشتر از سلطنت پيشينيان آنها نيست. در برخورد آنها به‌گذشتة رژيمی كه خود را وارث آن مي‌دانند، نه فقط هيچ‌گونه سخنی از سركوب و اختناق و تجاوز به‌حقوق مردم شنيده نمي‌شود، بلكه بر عكس ادعا مي‌كنند كه : محمدرضا شاه پيوسته تكرار كرده بود كه در برابر اعتراض مردم دستور كشتار نخواهد داد و خواست عمومی مردم را با زور اسلحه پاسخ نخواهد گفت!!

وقتی قرار باشد كسی هم از دمكراسی دفاع كند و هم استبداد گذشته را توجيه نمايد، برای او طبعأ راهی جز مغلطه و تحريف تاريخ باقی نمي‌ماند. بهمين جهت ناگزير برهه‌ای كوتاه و شرائطی استثنائی از تاريخ سلطنت محمدرضا شاه را به‌گونه‌ای سفسطه‌آميز مبنا قرار مي‌دهد و احكام دلبخواه خود را از آن استنتاج مي‌كند.

برخلاف سفسطه‌های اين دسته از «مشروطه‌خواهان»، اين امر كه محمدرضا شاه در ماه‌های آخر قبل از انقلاب دستور كشتار عمومی نداد، نه به‌دليل عدم توافق او با سركوب و كشتار، بلكه به‌دليل از دست دادن قدرت و امكانات توسل به‌سركوب گسترده و ناتوانی و درماندگی در آن شرائط و به‌دليل آن بود كه كشتار ديگر نمي‌توانست به‌نتايج مورد نظر منتهی شود. در آن زمان بسياری از ارتشيان به‌ويژه در رده‌های پائينی و ميانی ديگر حاضر به‌كشتار مردم نبودند و بطور روزافزون به‌صفوف مردم مي‌پيوستند. امتناع از توسل به‌كشتار عمومی در آن شرائط هيچ ارتباطی با عدم تمايل محمدرضا شاه به‌سركوب جنبش‌های مردمی ندارد. او در آخرين آزمايش، در 17 شهريور 57 تمايل و عزم خود را به‌استفاده از اين ابزار نشان داد و نتايج نامطلوب آنرا مشاهده كرد. نتيجة كشتار 17 شهريور، گسترش جنبش عمومی بود. پس از اين كشتار اعتراض‌ها و مقاومت‌ها وسعت و شتابی بيشتر گرفت و جنبش همگانی سدناپذير شد.

اما موضوع سركوب در دوران پهلوي‌ها و از جمله در دوران محمدرضا شاه به‌آن روزهای بحرانی محدود نمي‌شود. محمدرضا شاه در هر كجا و هر زمان كه مي‌توانست دستور سركوب و كشتار مردم را صادر مي‌كرد. روزهای تاريخی 30 تير 1331 و 16 آذر 1332 از جمله يادگارهای اين كشتاراند. در مواردی حتی به‌كشتاركنندگان پاداش هم داده مي‌شد. در 16 آذر 32 دستور يورش و كشتار در دانشگاه را داد. در حمله به اين كانون آزاديخواهی سه دانشجوی مبارز جان باختند. پس از سركوب اعتراض دانشجويان، بر اساس اسناد غيرقابل انكار، افسران و درجه‌دارانی كه در اين مأموريت شركت داشتند، پاداش گرفتند و در ابلاغية ترفيع درجة آنها كه «به‌فرموده» از طرف لشكر 2 زرهی به تاريخ 25/9/1332 شماره 2122 صادر شده بود، تصريح گرديد كه «به‌كليه افسران و درجه‌داران و سربازان ابواب جمعی گوش‌زد و تذكر دهند كه همواره خدمات و جديت و فعاليت افسران و درجه‌داران و سربازان منظور نظر بوده و به‌موقع تشويق خواهند شد».

«دمكرات‌های مشروطه‌خواه» در ادامة توجيه رژيم گذشته، چگونگی دمكراسی و عدالتی را كه به‌آن باور دارند، بيشتر نشان مي‌دهند. آقای رضا پهلوی در «ميثاق» خود بر آن است كه فرمانده‌هان و كارگزاران رژيم وابسته و استبدادی پيشين گناهی جز «عمل به‌وظيفة خويش در برقراری نظم و امنيت عمومي» نداشتند.

البته آنچه به‌حقوق متهمان مربوط مي‌شود، بي‌ترديد نقض حقوق اوليه و مسلم متهمان نقض حقوق بشر است و اعدام و صدور حكم توسط دادگاه‌هائی كه در آن حقوق بشر و حقوق اوليه و مسلم متهمان نقض شده است، خود يك جنايت است و هر انسان آزاديخواهی بايد آن را محكوم كند. در اينجا اما سخن بر سر اين است كه گفته مي‌شود اين متهمان اصولأ بي‌گناه بوده‌اند. سخن آقای رضا پهلوی و جريانات وابسته به‌او اين است كه ارتشبد نصيری رئيس سازمان امنيت شاه، رئيس نهاد سركوب آزاديخواهان و مسئول دستگاه پيگرد و شكنجه و خفقان و ژنرال‌های عامل كشتار مردم و حافظ رژيم ديكتاتوری و وابسته و ساير «افراد خدمتگزار نظام پيشين» اصولأ بي‌گناه بوده‌اند و عمل آنها در سركوب مردم، عمل به‌وظيفه «برای برقراری نظم و امنيت» بوده است. البته برقراری نظم و امنيت عمومی نه فقط در اينجا و توسط اينان، بلكه همواره در همة نظام‌های مستبده و در ميان همه نيروهای استبدادي، توجيه‌گر سركوب است. از رضا شاه تا محمدرضا شاه تا حاكمان جمهوری اسلامی جنايت‌ها و سركوب‌های خود را با «برقراری نظم و امنيت عمومي» توجيه كرده‌اند و مي‌كنند.

بطوری كه مشاهده مي‌شود، «مشروطه‌خواهان دمكرات» امروز، به‌يك معنا وارث به‌حق رژيم سرنگون شدة پيشين‌اند و آن درك آنان از آزادی و عدالت است. برخورد آنها به‌تاريخ گذشته، برداشت آنها از آزادی و حقوق مردم، ارزيابی آنها از كل نظام پيشين و دفاع آنها از متجاوزان به‌حقوق مردم، از عاملان كشتار و مسئولان دستگاه اختناق 25 ساله و از غارتگران اموال عمومی نشان مي‌دهد كه استقرار پادشاهی مشروطة آنها و دمكراسی آن تفاوت زيادی با احياء رژيم پيشين و قواعد حاكم بر آن ندارد و اين هم تصادفی نيست، زيرا گردانندگان جريان «مشروطه‌خواهي» و سلطنت‌طلبی اساسأ همان بازماندگان خانوادة پهلوی و كارگزاران رژيم گذشته‌اند. اگر رضا پهلوی در جنايت‌های رژيم پيشين سهيم نبوده است، اما همراهان و همكاران و مشاوران او و كسانی كه تشكيلات او و فعاليت‌های سلطنت‌طلبان را سازماندهی و اداره مي‌كنند، اساسأ همان كارگزاران نظام گذشته‌اند، همان حاملان انديشه‌های استبدادي، همان متجاوزان به‌حقوق مردم و كسانی هستند كه خدمتگزار دستگاه «اعليحضرت» در بخش‌های مختلف سياسي، نظامی و امنيتی بوده‌اند و در حفظ رژيم تا لحظه سقوط آن كوشيده‌اند و امروز نيز به‌گونه‌ای مي‌انديشند كه در بالا مشاهده كرديم. آنهائی كه «از تغيير» اينان سخن مي‌گويند، در واقع تغيير خود را توجيه و پرده‌پوشی مي‌كنند.

بديهی است كه پهلوي‌طلبان مي‌توانند به‌عنوان يك جريان سياسی به‌نام احياء سلطنت و يا استقرار نظام پادشاهی و يا هر نام ديگری فعاليت كنند، پلاتفرم بنويسند، نشست و كنگره برگذار كنند و «شورای رهبري» برای خود تعيين كنند. منتهی مسئله اين است كه در اين ميان عده‌ای به‌نام جمهوري‌خواهان بجای افشاء ماهيت اينان، همكاری با آنها را تبليغ مي‌كنند و برای توجيه اين همكاری به‌آرايش آنها، به‌تحريف تاريخ و به‌قلب حقايق متوسل مي‌شوند و اتحاد خود را با پهلوي‌طلب‌ها «گشودن راه همكاری بسوی دمكراسي»!! جلوه مي‌دهند. اما اين توجيهات بي‌پايه نمي‌تواند كسی را فريب دهد. اصولأ اتحاد جمهوری خواهان و سلطنت‌طلبان «برای استقرار دمكراسي»! مقوله‌ای بي‌معنا است. جمهوری نظامی است كه در طول تاريخ به‌عنوان يك ساختار سياسی مبتنی بر حاكميت و اعمال ارادة مردم در تقابل با حكومت‌های پادشاهی كه مبتنی بر اراده يا خودكامگی پادشاه است، در مقابله با حاكميت كليسا و در مبارزه با نظام‌های مقتدر سلطنتي- استبدادی تكوين يافته است و اساسأ معرف حاكميت مناسبات و بنيادهای سياسی دمكراتيك است.

در برابر آن، سلطنت عمومأ و بطور مشخص در ايران آميخته با استبداد و پايگاه فرهنگ استبدادی و ارتجاعی بوده است. سلطنت گذشتة نزديك، سلطنت بلاواسطه‌ای كه پهلوي‌طلبان خود را وارث آن مي‌دانند، علاوه بر ويژه‌گی استبدادی و سركوب‌گرانه، هم‌چنين نماد وابستگی به‌بيگانگان بود و سرانجام نيز با انقلاب مردم به آن ‌پايان داده شد. بديهی است كه استقرار نظام دمكراتيك نمي‌تواند بر اساس اتحاد ميان كارگزاران و بازماندگان و طرف‌داران و توجيه‌گران آن نظام با جمهوري‌خواهان دمكرات تحقق يابد و طرح چنين اتحادی همان‌گونه كه اشاره گرديد، مقوله‌ای بي‌معنا و گمراه‌كننده است. مبلغان اين اتحاد و همكاری در واقع نه استقرار رژيم دمكراتيك در ايران، بلكه هدف‌های ديگری را دنبال مي‌كنند. نگاهی به‌تلاش‌های اينان و از جمله فعاليت‌های مربوط به «پروژه رفراندم»، جنجال برگذاری نشست‌های برلين و بروكسل و ... نشان مي‌دهد كه اين عناصر بي‌هويت و فرصت‌طلب به‌دنبال ارضاء اميال خود، به‌دنبال ارضاء جاه‌طلبي‌ها، مطرح شدن و ظاهر شدن در رسانه‌های وابسته به‌سلطنت‌طلبان و به‌دنبال آنند كه شايد از طريق اين اتحادها و جلب نظر امريكا، زمينه‌های شكل‌گيری يك اپوزيسيون وابسته را فراهم سازند و هر چه در اين امر فعال‌تر باشند، گويا سهم آنها در اين «اپوزيسيون» بيشتر خواهد شد. پروژه رفراندم بارزترين تجلی اين پندار بود. هياهوی چند ماهه «رفراندم 60 ميليوني» نشان داد كه اولأ مخاطب اصلی در اين پروژه امريكا است و ثانيأ هر كس مي‌كوشد خود را مبتكر و سازماندهنده اين پروژه معرفی كند. در اين ميان آقای سازگارا تلاش كرد با غلوها و دروغ‌پردازي‌ها خود را بهتر بفروشد و جای بيشتری را برای خود اشغال كند. برخی مقامات امريكائی نيز به‌نوبه خود به او كمك كردند. اما با توجه به‌عدم موفقيت اين نمايش، مسير اوضاع در جهت ديگری سير كرد و پروژه «رفراندم»- با وجود تكاپو برای روشن نگهداشتن شعله‌های نيمه سوختة آن به‌سرنوشت بادكنك‌های ديگر دچار شد.

عناصر فرصت‌طلبی كه به‌نام «آزادی» و «جمهوری‌خواهی» دست در دست سلطنت‌طلبان در اين بازی‌ها و جنجال‌ها و پروژه‌های مشكوك و آلوده شركت می‌كنند، بايد تاكنون دريافته باشند كه توجيهات آنها در ميان جمهوری‌خواهان و آزادی‌خواهان ايران خريداری ندارد و با سرگرمی‌های گذرا و جنجال‌هائی كه به‌توفان در ليوان آب می‌ماند، چيزی جر بدنامی و بي‌اعتباری درو نمی‌كنند.

ميان آزادي‌خواهان و آزادي‌كشان، ميان نيروهای استقلال‌طلب و نيروهای اميدبسته به بيگانه نه زمينة همكاری وجود دارد و نه اتحادی مي‌تواند بوجود آيد.

 

www.iranisnotpersia.com