زرتشت و داريوش در اسطورهً قرآني اصحاب کهف
• اصحاب رقيم (ياران کتيبه)و اصحاب کهف (ياران غار) در قرآن بي ترديد اشاره به همان تصاويرکتيبهً معروف بيستون داريوش و تصاوير ملل حمل کنندهً داريوش و تاج و تخت وي در بالاي دخمهً وي در نقش رستم و هفت تن جاودانيهاي معروف ايرانيان باستان مي باشند.
جواد مفرد
اخبار روز
پنجشنبه ١۵ دی ١٣٨۴ – ۵ ژانويه ٢٠٠۶
نگارنده قبلاٌ ضمن مقالاتي تلاشهايي در انطباق نام داريوش با دقيانوس انجام داده بود که اخيراٌ به نارسايي آن پي برده و بدين وسيله به اصلاح آن مي پردازم: اصحاب رقيم (ياران کتيبه)و اصحاب کهف (ياران غار) در قرآن بي ترديد اشاره به همان تصاويرکتيبهً معروف بيستون داريوش و تصاوير ملل حمل کنندهً داريوش و تاج و تخت وي در بالاي دخمهً وي در نقش رستم و هفت تن جاودانيهاي معروف ايرانيان باستان مي باشند. اين مطلبي بود که قبلاٌ هم کما بيش برايم محرز شده بود.
اما در چگونگي ارتباط نام دقيانوس با داريوش راه خطا پيموده بودم چه نام به اشتباه نام دقيانوس را صورت تحريف شده اي از شکل بابلي نام داريوش يعني داريووش به شمار آورده بودم. در حاليکه نام دقيانوس علي القاعده در زبانهاي کهن ايراني به معني کشندهً فرد جاودانه يعني گئوماته زرتشت يعني برديه پسر خوانده و داماد کورش بوده است که مي دانيم در اساطير زرتشتي به همراه کرساسپ (رستم، آترادات) و کياخسارو (کيخسرو، خضر) و پشوتن (کورش، بهرام ورجاوند) معروفترين هفت تن جاودانيهاي ايرانيان باستان مي باشند که در قرآن تحت نام اصحاب کهف معرفي شده اند. بر خلاف وي قاتل او يعني داريوش که در اوستا تحت نام جاماسپ (آزارنده و کشندهً گروه مغان) يا همان دقيانوس روايات مسيحي و اسلامي به معني لفظي کشندهً فرد جاوداني (زرتشت) در شمار جاودانهاي زرتشتي قرار نگرفته است .
در کتب پهلوي و اوستا تنها به مقام دامادي وي بر گئوماته زرتشت (برديه) اشاره شده است که اساساٌ هم از نظر تاريخي درست است چه داريوش با پارميس (پوروچيستا، يعني پردانش) دختر کوچک گئوماته زرتشت ازدواج نموده بود و به نظر مي رسد اين ازدواج بعد از قتل گئوماته زرتشت توسط وي و شش تن سران پارسي همدستش ، براي جلب توجه طرفداران بي شمار گئوماته زرتشت صورت گرفته است. نام داريوش (داريه- وهو- اوش) را مي توان در اصل به معني دارندهً هوش خوب معني نمود چه وي در کتب پهلوي و شاهنامه تحت لقب جاماسپ حکيم اپرذات ( داناي کشندهً گروه مؤبدان از خاندان فرمانروايان نوذري) و عامل قتل سپتداته (گئوماته زرتشت) بدين صفت متصف شده و دقيقي در شاهنامه در باب اين صفت او چنين سروده است:
بخواند آن زمان شاه، جاماسب را
کجا رهنمون بود گشتاسپ را
سر موبدان بود و شاه ردان
چراغ بزرگان و اسپهبدان
چنان پاک تن بود و پاکيزه جان
که بودي بر او آشکارا نهان
ستاره شناسي گرانمايه بود
ابا او به دانش که را پايه بود
بپرسد از او شاه و گفتا خداي
ترا دين به داد و پاکيزه رأي
چو تو نيست اندر جهان هيچ کس
جهاندار دانش ترا داد و بس
مطلب مهم ديگري که در اين رابطه برايم نا مکشوف مانده بود نام معروفترين فرد اصحاب کهف يعني يمليخا بود که قبلاٌ مورد توجه اين جانب و ديگران قرار نگرفته است چه اين نام بايد مربوط به گئوماته زرتشت يعني جاوداني معروف زرتشتيان باشد.
چون براي نگارنده ثابت شده است که کلمهً يم (علي القاعده جم) با کلمهً جّم (الجّم، عجم) در عربي يعني انجمني= مغ مربوط است و جزء ليخا در اين نام را به دو صورت مي توان معني نمود يکي به معني درخت تاک (ليغ) و ديگري به معني لوک (يعني درشت اندام) که هر دو مورد درباب گئوماته زرتشت صدق مي کنند: مي دانيم يکي از القاب زرتشت که در شمار جاودانيهاي کتب پهلوي ذکر شده ون جوت بيش يعني درخت رنجزداي است. اين نام بايد از آنجا حادث شده باشد که مقر فرمانروايي اوليه زرتشت و پدرش سپيتمه جمشيد منطقهً انگورخيز (هوم خيز) مراغه يا همان رغهً زرتشتي درجنوب شرقي درياچهً اورميه بوده است.
معهذا نظر دوم بيشتر مقبول نظر و مستدل مي نمايد يعني جزء ليخا را در نام يمليخا صورتي از کلمهً افغاني لوک يعني درشت اندام برابر بگيريم، چه اين جزء در يکي از نامهاي اسلامي معروف گئوماته زرتشت يعني لقمان (در اصل لوکمان) به معني داناي درشت اندام نيز ديده ميشود.
عدد هفت تعداد ياران اصحاب کهف را سواي تعداد جاودانيهاي معروف زرتشتي مي توان در تعداد قاتلان گئوماته زرتشت يعني داريوش و شش تن سران پارسي همدست وي ديد که گئوماته زرتشت و همراهانش را در ٢٨ ماه دسامبر سال ۵٢٢ پيش از ميلاد در سيکايا آوائوتي (آبادي سکاوند شهرستان نهاوند) که دخمهً مصور گئوماته زرتشت بلند قامت در آن قرار گرفته ترور نموده و بنا به روايت معروف ماگوفوني يعني مغ کشي به راه انداخته اند که در صورت اخير نام يمليخا (گئوماته زرتشت) نبايد در اين فهرست قرار مي گرفت. اما به هر حال تصوير يمليخا (گئوماته زرتشت) در شمار ١٠ تن اسير اصحاب رقيم (ياران کتيبهً بيستون) قرار گرفته و براي اينکه قامت بلند وي و آوازهً نيکوي او جلب توجه ناظران را جلب نکرده باشد نقش وي را به حالت به پشت دراز کشيده در زير پاي داريوش، پادشاه ظالم و مستبد هخامنشي رسم نموده اند. مي دانيم در اساطير مربوط به اصحاب کهف و رقيم از سگ اساطيري آنان سخن به ميان آمده است که بي ترديد اشاره به نام سکونخا يعني فرمانرواي سکائيان اروپايي شمال شرق بالکان است و ما مي دانيم که از قديم الايام نام سکا (در اصل به معني ملت پرستندهً جام طلايي خورشيد) با کلمهً سگ مشتبه مي شده است.
خلاصهً اسطورهً اصحاب کهف که مهر عيسوي و اسلامي خورده است بنا به تحقيق سيد ابوالفضل طباطبايي از اين قرار است:
" پادشاه آن زمان دقيانوس نام داشت و شنيده بود که در شهراِفِسوس آسياي صغير عده اي از پيروان مسيح وجود دارند لذا سفري بدانجا نمود و امر کرد مؤمنين به مسيح نزد او جمع شدند. سپس آنها را در قبول بت پرستي يا کشته شدن مخير ساخت. بعضي از آنها فرار را براختيار بت پرستي ترجيح دادند و بعضي ديگر از قبول اين کيش سرباز زده و کشته شدند و بدن آنها را به دستور امپراطور در دروازه هاي شهر آويخته شد.
جمعي هم به ناچار قبول بت پرستي کردند. هفت نفر از اشراف زادگان که در خدمت دربار بودند. از اين رفتار بسيار متأثر گرديدند و چون محرمانه از ديانت مسيح پيروي ميکردند. يکي از آنها به نام يمليخا به رفقاي خود پيشنهاد نمود، محرمانه شهررا ترک گويند و فرار اختيار کنند. اينان در راه خانه هاي خود در کوهستان گرفتار رعد و برق شدند وبه غار رقيم پناه بردند و سنگ بزرگي از بالاي کوه پايين افتاده و دهانه غار را بر روي آنها بست و چون خود را در آن حال ديدند هر يک از کارهاي نيکويي خود براي ديگران نقل کرده و نجات خود را از خدا خواستند.
ناگهان کوه در هم ريخت و نجات يافتند. دقيانوس از عقيدهً جوانان به ديانت مسيح (در اصل زرتشت) مطلع شد و آنها را احضار نمود و براي ترک اين عقيده و اختيار بت پرستي و شرکت در جشنهاي مذهبي و انجام آئين قرباني مهلت داد. چون جوانان از رفتار پادشاه در آن شهر سخت متأثر بودند و حاضر نمي شدند از ايمان به خدا و مسيح دست بردارند. يمليخا براي توشه راه مقداري خرما خريد و جوانها شبانه از شهر فرار کردند و پس از پيمودن سه ميل راه اسبهاي خود را رها نموده هفت فرسخ نيز پياده راه رفتند و رنج بسياري ديدند.
در ميان راه به چوپاني به نام کشطوس (توس دلير از جاودانيهاي معروف زرتشتي، کورش دوم ) برخوردند و از او آب و شير خواستند چوپان که آنها را در حال اضطراب ديد و دانست از مردم معمولي نيستند چگونگي حالشان را پرسيد. چون جوانان بنابر دستور ديني نمي خواستند دروغ بگويند، شرح ماجرا را برايش تعريف کردند چوپان نيز با حالت تأثر به آئين مسيح گرويد و گوسفندان خود را ترک نموده به سگ خود که قطمير(نازک پوست) خوانده ميشد به آنها پيوست. جوانها از بيم آن که سگ صدا کند سگ را با سنگ مي راندند ولي سگ همچنان در جاي خود مي ايستاد و از آنها جدا نمي شد.
به اين ترتيب همگي از کوهي موسوم به آنشيلوس (بشارت) يا ناجلوس بالا رفته به غاري که در آن جا بود پناه بردند. غار را چون جاي امني ديدند براي سکونت خود اختيار کردند و يمليخا را براي تهيه خوار و بار و کسب اطلاع از رفتار دقيانوس مأمور شهر نمودند. يمليخا با لباس مندرس به شهر رفت و دانست که دقيانوس از جشنهاي مذهبي فراغت يافته بود، به شهر افسوس مراجعت نمود و سراغ جوانان را گرفته است و چون از فرار آنها مطلع گرديد بسيار بر آشفته و کسان و پدران جوانها را احضار نموده از آنها بازخواست کرده است. يمليخا با شتاب مقداري آذوقه تهيه کرده و به غار بر مي گردد و ماجرا را براي رفقاي خود تعريف مي کند.
در شهر کسان جوانها پادشاه را به محل اقامت آنها راهنمايي مي نمايند و دقيانوس با سپاه خود به کوه آنشيلوس رفته چون داخل غار ميشود جوانها را در خواب مي بيند و مي گويد هر گز مجازات من در بارهً آنها به چنين سختي که خودشان در باره خويش روا داشته اند، نبود. آن گاه دستور مي دهد دهانه غار را با سنگ و گچ ببندند. به همراهان خود ميگويد آنها را به همين حال بگذاريد تا از گرسنگي و تشنگي بميرند و غاري که براي سکونت خود انتخاب کرده اند، گورستان آنها باشد. خوب است به آنها بگوئيد از خداي آسماني بخواهند باز از اين تنگناي نجاتشان بدهد. امپراطور گمان ميکرد آنها بيدارند و اين کار به چشم خود مي بينند.
در صورتيکه آنان در خواب عميق فرو رفته بودند و سگ آنها در دهانهً غار با دستهاي گشوده روي زمين نشسته ، از آنها پاسباني مي کرد..... قيام اصحاب کهف پس از سيصد و هفتاد سال فرا رسيد. روزي مرد جواني که زمينهاي اطراف غار متعلق به او بود در صدد بر آمد براي گوسفندان خود آغلي بسازد.
براي اين کار از سنگهاي دهانهً غار استفاده مي نمايد. همينطور که عمله ها به کار سنگ برداري مشغول بودند، ناگهان دهانه غار باز ميشود، در اين اثنا جوانان کهف از خواب بر مي خيزند و با قيافه هاي خندان با يکديگر صحبت مي کنند. آنها گمان مي کردند فقط يک شب خوابيده اند.هر يک ديگري به بردباري و پايداري در مقابل شکنجه و بيدادگري دقيانوس تشجيع مي کرد. يمليخا مانند معمول براي تهيه خواربار واطلاع از وضع دقيانوس از غار بيرون آمده، به شهر افسوس مي رود؛ چون به دروازه شهر مي رسد مي بيند صليب بزرگي بر بالاي آن نصب شده است. از مشاهده صليب به شگفت آمده، از يک نفر راهگذر مي پرسد، راستي اينجا شهر افسوس يا او دچار اشنتباه شده است؟ سپس با عجله براي تهيه آذوقه ميرود تا زود به غار برگشته مژده صليب را به رفقاي خود بدهد. براي خريد خوراکي از پولي که همراه داشته و سکه زمان دقيانوس بوده، مي پردازد.خواربار فروش و مردم از ديدن سکه قديم تعجب نموده گمان مي کنند يمليخا گنجي به دست آورده است؛ لذا دور او جمع شده سعي مي کنند از گنج خيالي سهمي ببرند و چون به نتيجه نمي رسند او در کوچه هاي شهر مي گردانند. يمليخا کوشش نمود در ميان جمعيت يک نفر آشنا بيابد و خود را به وسيله او از دست آنها نجات دهد. ولي او سعي او بيهوده بود زيرا اثري از کسان و دوستان او پس از سيصد و چند سال باقي نمانده بود.
بالاخره کشيش و حاکم شهر از قضيه آگاه شدند و يمليخا را نزد خود احضار و از او تحقيقات نمودند. وي داستان خويش را بر ايشان نقل کرد و براي اثبات اظهارات خود آن ها را به غار دعوت نمود.......يکي از اصحاب کهف که ماکسيميليان (بزرگترين، همان برديه زرتشت) نام داشت به شاه گفت براي آنکه خداوند حقيقت روز معاد و رستاخيز را نشان دهد، مارا براي مدتي طولاني به خواب برد و پيش از روز معاد زنده نمود.
آن گاه جوانها به خواب مرگ فرو رفتند و جسد آنها در همان مکان باقي ماند وبه امر امپراطوري کليسايي برفراز غار بنا گرديد که زيارتگاه پيروان مسيح شد."
گفتني است نام زرتشت در کتاب پهلوي زند وهومن يسن در رابطه با قيام اُخروي بهرام ورجاوند (کورش سوم) ويدت خيم يعني داراي خوي و سرشت فقيرانه و فروتنانه و مردمي آمده و موبد موبدان زمان بهرام ورجاوند دانسته شده است.