December 15th, 2007

21 آذر روزهایی باید از نو شناخت
استالین، باقراف، پیشه وری و …. اندکی رضا شاه!
هفتهء پیش شانس آن را داشم که در شهر سن خوزه سخنان جمیل حسنلی، مورخ و نمایندهء کنونی مجلس ملی جمهوری آذربایجان را بشنوم.
او کتاب مشهوری نگاشته که حاوی اسناد بسیار با ارزشی است پیرامون برآمدن پیشه وری و تشکیل “آذربایجان دموکرات فرقه سی” و البته فروپاشی آن.
حسنلی این اسناد را – که روزگاری محرمانه و سری و طبقه بندی شده بودند- پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی از مراکز روسی و آذربایجانی و آمریکائی اخذ کرده است و بنابراین کتابی ساخته و پرداخته که می تواند بسیاری از پرسش های اساسی آن دوران را پاسخ دهد.
کتاب حسنلی نخست به زبان ترکی آذربایجانی نشر یافت و سپس به زبان های روسی و انگلیسی (توسط نشر دانشگاه هاروارد) و سرانجام نسخه ای ابتر و سانسورشدهء آن در تهران به فارسی منتشر گردید.
من این مطلب را از حافطهء خود و نیز از یادداشت هایی که از سخنان حسنلی در سن حوزه برداشته ام، می نویسم و متاسفانه هیچ یک از ترجمه های کتاب دم دستم نیست و نسخهء اصل نیز به همچنین. (این سطور را در سفر مکزیک می نویسم)
جمیل حسنلی عقیده دارد برای درک درست جنبش آذربایجان و نقش بازیگران آن باید جنگ های متعدد ایران و روس را که منجر به قرارداد یا عهدنامه گلستان و ترکمن چای شد، در مد نظر قرار داشت. یعنی این که در آن دوران سرزمین شمال آذربایجان در منطقهء قفقاز و آذربایجان جنوب رود ارس دو پاره شد و ملتی که همواره با یک زبان و یک آئین و مسلک طی قرن ها به هم آمیخته بودند ناگهان شقه شقه شدند. شاید تراژیک بودن این “جدایی” را هموطنان اصفهانی و شیرازی و تهرانی درک نکنند. اما مردم آذربایجان چه در ایران و مردم آذربایجانی زبان شمال ارس این “جدایی” را تا بن استخوان درک کردند، فهمیدند و سال های سال ادبیاتی به وجود آمد به نام “نیسگیل ادبیاتی” (ادبیات حسرت) و این ادبیات در شکل شفاهیِ بایاتی و شعر و موسیقی همواره مانند حکایت سوزناک نی مولوی در که از نیستان خود بریده شده بود، نفیرش در دو سوی ارس طنین انداز بود. خاطرات سید حسن تقی زاده و تمام جهانگردانی که پس از آن عهدنامه ها به آن دیار سفر کرده اند، سرشار از این نوع مشاهدات است که چگونه آن نی بریده شده برای وصل شدن دوباره به نیستان بی تابی می کند. (نیستان اینجا بیشتر آذربایجان است تا مثلا استان های دیگر ایران!)
اما این وجه احساسی ماجرا است. وجه عینی و ابژکتیو آن مهاجرت صدها هزار نفری مردم جنوب است به باکو، برای کار و فرار از فقر وحشتناک و نکبت و زور مالک و جور ارباب، و نیز اندکی برای تحصیل و کسب و کار.
حسنلی می گفت (و من در موزهء باکو دیدم) که روزگاری بیش از نصف کارگران صنعت نفت باکو را ایرانیان آذربایجانی تشکیل می داند. و این درست همزمان بود با جنبش های کارگری و نطفه های انقلاب روسیه. سهم ایران جنبش مشروطیت بود. جنبشی که مرکزش تبریز بود و دست اندکارانش از هر دو سوی ارس.
باکو یکی از مراکز مهم جنبش کارگری روسیه بود و تبریز مهم ترین شهر ایران پس از پایتخت و دروازه، اروپا و مدرنیت.
بنابراین آن خط ناپیدا که از عهدنامهء گلستان شروع شده بود در اوایل قرن بیست آشکار شد و مردم دو سوی ارس متحدا و متفقا علیه استبداد تزاری و استبداد قاجاری به پا خاستند.
این انقلاب ها هرچند به پیروزی کامل نرسیدند ولی بذر آنها کاشته شد. سهم ایران انقلاب مشروطیت بود و سهم برادران قفقازی ما “جمهوری دموکراتیک آذربایجان” در سال 1918 بود در پی انقلاب اکتبر 1917 .
این جمهوری دوسال دوام آورد و آخر سر زیر چکمه های ارتش سرخ و حزب بلشویک له گردید. آنگاه دوران لنین بود و دوران “وحشت بزرگ” استالین که مرزها به کلی بسته شدند و در این سو پس از کشاکش زیاد، رضا خان به یاری بریتانیای کبیر ظهور کرد.
نسیم اصلاحات رضا شاه و مدرن کردن ایران همراه با چماق استبداد بود. این نسیم شاید در تهران و شهرهای دیگر سبب نوعی تجدد و نوسازی شد (و قدرش را باید دانست)، اما برای مردم آذربایجان این نسیم کمتر وزید و بیشتر چماقش فرود آمد: قدغن شدن مدارس و مکتب های ترکی زبان، اعزام و انتصاب مقامات فارسی زبان به منطقه که شرایط و اوضاع و احوال آذربایجان را درک نمی کردند و البته ادامهء سلطهء مالکان و فئودال های کلان به جان و مال و ناموس مردم.
مردمی که چند سال قحطی مرگبار و محاصرهء روس ها را از سر گذرانده بودند و برای آزادی مشروطیت جانفشانی ها کرده بودند، حالا با مقاماتی روبرو می شدند که زبان آنان را تحقیر می کردند و فرهنگ شان پست می شمردند. با سواد یعنی کسی که فارسی می توانست بخواند و بنویسد و … شاعران و حتی نوحه خوانان و نوازندگان و خوانندگان آذربایجانی خفه شدند و طبقهء جدیدی با تشویق حاکمان جدید زبان و فرهنگ ملی خود را انکار کرده و به خدمت نظام جدید درآمدند. در این دوره ادبیات ایران سرشار از عرب ستیزی و ترک ستیزی است. ترکان همواره خونریز و وحشی معرفی می شدند و اعراب سوسمارخوار و بیابانگرد. ترکان آذربایجانی “آذری” خواند و برایشان یک هویت فارسی درست کردند که گویا در زمان سلجوقیان به زور زبان شان عوض شده بود. دور دور ناسیونالیسم کاذب بود و بازگشت به خویش باستانی.
کوچ های اجباری در گوشه و کنار ایران به وقوع می پیوست و شاه جدید ایران نه تنها برای ایران تاریخ جدیدی را دستور می داد تا نوشته بشود، بلکه نام و هویت خود را هم عوض کرد و شد و ناگهان شد “پهلوی”!
مردم با آنکه طبق دستور لباس و کلاه خود را عوض کرده بودند ولی در باطن همان بودند که بودند. (بازگشت زنان به حجاب و حسینیه و مسجد و سنت ها پس از خروج رضا شاه از کشور را به یاد آورید!)
در آذربایجان فقر و نکبت و مرض و خانخانی بیداد می کرد. رضا شاه که در چند سال آخر عمرش به بیماری زمین خواری دچار شده بود و بنا به نوشته و تصویر روی جلد ایلیستراسیون (چاپ پاریس) روزی ده ها کیلومتر مربع زمین تناول می کردند و باز هم سیر نمی شدند! به قول سعدی که سلطان اگر سیبی از باغی بکند مباشرانش درخت از جا می کنند (نقل به مضمون) زمامداران محلی هم شروع کرده بودند به چپاول و غارت رعایای خود. بنابراین در آن ایام شورش های دهقانی و رخ نمودن کسانی مانند قاسم (در سراب) و دیگر شهرهای آذربایجان به سبک “زاپاتا” (در خاطرات صفر قهرمانی این نوع شورش های دهقانی به خوبی ترسیم شده است) آذربایجان را به مرکز شورش های ضد فئودالی تبدیل کرده بود.
در سال های 1930 جهان به سرعت دگرگون شده بود. با سقوط سه امپراتوری بزرگ، عثمانی، مجارستان- اتریش و روسیه تزاری در کنفرانس پاریس 1919 کشورهای جدیدی پا به عرصهء وجود گذاشته بودند. تمام کشورهای بالکان و کشورهای عربی نو زاد که حتی در تاریخ نامی از آنان نبود (مانند عراق و اردن و عربستان سعودی و…) در پی کسب هویت تازه خود بودند تا برای خود ریشه هایی در تاریخ پیدا کنند. کشور نو بنیاد اتحاد جماهیر شوروی کعبهء آما زحمتکشان و روشنفکران جهان بود. آخر هنوز جنایات استالین فاش نشده بود و کسی از وجود اردوگاه های کار اجباری و قلع و قمع مخالفان استالین با خبر نبود.
در سال 1938 که در آلمان نازی ها دور برداشته بودند و بوی جنگ تازه ای به مشام می رسید، شوروی از شهروندان غیر شوروی خواست یا به تابعیت شوروی در بیایند و به سربازی بروند یا به کشور آباء و اجدادی خود باز گردند. نصیب ایران چهل هزار نفر بود که شوروی را ترک کردند و به مام وطن بازگشتند. اکثریب قریب به اتفاق این 40000 نفر آذربایجانی بودند. بسیاری از آنان تحصیل کرده و متخصص بودند. دست کم دو زبان را به خوبی می دانستند: ترکی آذربایجانی و روسی. اغلب آشنا به موسیقی و ادبیات و زندگی مدرن. (فرخنده عمه، عمهء مادر من یکی از اینان بود. زنی بود مدرن که چادر سر نمی کرد. یک کلاغه ای یا روسری روی سرش می انداخت. در خانه اش گرامافون و صفحه های موسیقی و مبلمان و اشیاء عتیقه و مدرن و میز و صندلی وجود داشت و برای من خانهء او در سراب یک خانهء رویایی بود. دیگری “عیسی خان باربد” بود که در باکو درس موسیقی خوانده بود و اغلب اپراهای وردی و پوچینی و چایکوفسکی و کورساکف و البته عزیر حاجی بی اف و مسلم ماقامایف و … را می شناخت. تار هم نیکو می نواخت. او که زمانی استاد تار من هم شد، در سراب فقیر و بدبخت و عقب مانده از زور بیکاری به نوازنده و خوانندهء عروسی های سراب و حومه بدل شد. صورتش را حسابی تیغ می انداخت و همیشه کراوات می بست. بعدها که فیلم های کلارگ گیبل را دیدم شباهت عجیبی بین ایشان احساس کردم.
دیگری صابر آتشین بود. همراه و همسفر عیسی خان. پدر فائقهء آتشین که بعدها ستاره بزرگ موسیقی ایران شد. با نام گوگوش.
و هزاران نفر دیگر که چهرهء شهرهای آذربایجان و حتی تهران را عوض کردند. این به اصطلاح “مهاجران” با خود نوعی مدنیت و فرهنگ مدرن و مدرنیت را با خود به ارمغان آورده بودند و داستان هایی که از زندگی در شوروی تعریف می کردند برای اهالی عقب مانده سخت جذاب می نمود.
احزاب کمونیست سراسر دنیا با اندیشهء انترناسیونالیسم بین المللی رفتن به زیر بیرق کمونیسم شوروی را نه تنها حاشا نمی کردند بلکه به آن افتخار هم می کردند.
جهان چنان بود
***
پیشه وری
در سال 1941 همزمان با آغاز جنگ جهانی دوم، کسانی که رضا شاه را به مسند قدرت آورده بودند، بر آن شدند که او را ببرند. با سقوط رضا شاه در زندان ها باز شد و صدها زندانی سیاسی آزاد شدند. یکی از آنان که پس از 11 سال حبس آزاد شد، مردی بود به نام سید جعفر جواد زاده که به پیشه وری مشهور بود.
اعضاء آتی حزب توده هم آزاد شدند و نخست بر آن بودند که حزب کمونیست ایران را با ایدئولوژی مارکسیسم لنینسم بنیان گذارند. ولی گویا به پیشنهاد دیمتری گئورگی اف، دبیر کل حزب کمونیست بلغارستان، قرار شده که سلیمان میرزا اسکندری با دیگر همفکرانش به همان حزب توده، بدون اتکاء آشکار به مارکسیسم – لنینیسم اکتفا کنند تا شمار زیادی از روشنفکران و اقشار سنتی و حتی بازاری و ارباب به آن جلب شود. حزب تشکیل شد ولی پیشه وری عضو آن نشد.
او در تهران روزنامهء آژیر را با خط مشی آزادیخوانه و تجددگرایی منتشر کرد. این روزنامه بیشتر عدالت اجتماعی و تجددگرایی را بازتاب می داد.
پیشه وری که در عنفوان جوانی در باکو روزنامه ای به نام “آذربایجان جزو لاینفک ایران” را منتشر می کرد، دگر باره پس از دوره های توفانی سیاسی اش در نهضت جنگل (به عنوان وزیر کابینهء میرزا کوچک خان)، به حرفهء محبوبش، روزنامه نگاری بازگشته بود.
در نخستین انتخابات آزاد پس از خروج رضاشاه به تبریز رفت و در انتخابات شرکت کرد و برنده شد. شعار او عدالت اجتماعی، لغو مناسبات ارباب و رعیتی و توجه ویژه به زبان مادری و تحصیل آن در کنار زبان فارسی در مناطق ترک نشین بود.
او با رای زیاد در انتخابات برنده شد ولی در تهران اعتبار او لغو شد.
استالین
در همان ایام، استالین سرمست از بادهء قدرت به عنوان ناجی و رهایی بخش محرومان جهان، می خواست ممالک بیشتری را ضمیمه خاک بزرگ اتحاد جماهیر شوری بکند. فنلاند و سه کشور دریای بالتیک: لیتوانی، لیتونی و استونی در شمال و یونان و کشورهای بالکان در غرب و گیلان و مازندران و آذربایجان در جنوب و ترکستان بزرگ که تاچین گسترش می یافت و مغولستان، لقمه های خوشمزه ای می نمودند. مولداوی و بلاروس و اوکرائین قبلا لقمهء چپش شده بودند و آب از آب تکان نخورده بود. این کشورها ظاهرا ضمیمهء کشور برادر بزرگ می شدند به عنوان جمهوری های سوسیالیستی با حق تعیین سرنوشت و حفظ زبان و فرهنگ خود در بنای بزرگ سوسیالیسم شرکت می کردند.
احزاب کمونیست و چپ دنیای کاپیتالیسم هم می خواستند کشورهای خود را وارد اردوگاه کمونیسم کنند. برخی مانند چکسلواکی موفق هم شدند. (از طریق انتخابات آزاد)
استالین عاشق اوپرا بود و با یکی از آوازه خوانان اوپرا روابطی عاشقانه ای داشت. اما بیشتر از اپرا شراب های ولایت خود گرجستان را دوست داشت. نیز به اهمیت نفت در دنیای آتی هم پی برده بود و بوی نفت را خوب احساس می کرد. بنابراین موقعی که فهمید ممکن است بخش های جنوبی دریای خزر یکی از منابع نفتی غنی باشد و باکوهای دیگری ممکن است به وجود بیاید، توجه و عشقش اش به استان های شمالی ایران بیشتر شد.
او در نامه ای به رفیق باقراف (دبیر کل حزب کمونیست آذربایجان) محرمانه نوشت که در گرگان و گیلان و مازندران و آذربایجان جنبش های قوی کمونیستی و قومی ایجاد شود.
میر جعفر باقراف
پیشه وری زخم خورده با آن هم پیشینهء سیاسی اش کاندید خوبی برای برای اجرای نقشهء استالین می توانست باشد. باقراف گویا از باکو توسط قطار به جلفا می آید و با پیشه وری از جفایی که به او رفته بود صحبت می کند و موضوع انجمن های ایالتی و ولایتی قانون اساسی دوران مشروطیت را پیش می کشد. حتی پیشنهاد می کند که نام “فرقه” را (که قبلا با استالین مصلحت شده بود) برای تشکیلات خود انتخاب کند. شاید از عهدنامه های گلستان و ترکمن چای و مجاهدت های برادران شمال هم سخن به میان آمده بود. و البته از یاری های بی دریغ کشور شوراها در ساخت و آبادانی آذربایجان که بعد مدلی باشد برای تمام کشور فلک زده ایران. پیشه وری می گوید تاریخ نشان داده که روس ها هرگز برای ملت ایران دوستان خوبی نبوده اند. جعفراف پاسخ می دهد اولا این روس ها از آن روس ها نیستند وانگهی مگر من مرده ام که بگذارم روس ها باز در حق ایران جفا کنند.
اما باقراف در نهان براین باور بود (بدون اینکه حرف دلش را به پیشه وری بگوید) که تهران هرگز یک آذربایجان خود مختار و دموکراتیک و آباد را هرگز بر نخواهد تافت و سرانجام آذربایجان ناچار به کشور شوراها خواهد پیوست. در آن صورت آذربایجان متحد وبزرگ پس از اوکرائین دومین جمهوری بزرگ کشور شورها می شد و لاجرم قدرت باقراف بسیار بیشتر می شد. شاید هم در سلسله مراتب حزبی نفر سوم می شد! و حتی شاید پس از مرگ استالین نفر اول!
معلوم نیست در آن دیدار بین پیشه وری و باقراف چه گذشت. اما در آن ایام که به قول سیروس مشفقی شاعر”جهان بی شک به سوی سوسیالیسم می رفت!” برای پیشه وری سوسیالیست سخنان باقراف مبنی بر ایجاد یک آذربایجان دموکراتیک که “بدون شک” در سراسر ایران تعمیم می یافت و عدالت اجتماعی برقرار می شد، مانند مائدهء آسمانی بود. دولت مرکزی ضعیف بود، شاه جوان دموکرات بود، مردم ایران تشنهء آزادی و عدالت اجتماعی بودند، زحمتکشان دنیا در کنار شوروی بودند و … چه بهتر که در آذربایجان “فرقه” ایجاد گردد و با شعارهای مترقی مردم را جذب کند و آنگاه اصول انجمن های ایالتی و ولایتی مشروطیت که زیر چکمهء رضا خان له شده بود، دوباره مطرح شود و …
شاید پیشه وری با این افکار به تبریز بازگشت تا با کمک هم فکرانش و کسان خوشنامی مانند قیامی و شبستری و بی ریا و … فرقه را ایجاد کند. 40000 هزار مهاجر و هزاران نفر از روشنفکران و دهقانان و کارگران آذربایجان هم هواه خواه فرقه می شدند. بنابراین گروه های فدایی که بذرش از زمان مشروطیت پاشیده شده بود این بار با یاری برادر بزرگ شکل گرفتند و برای احیای حقوق دهقانان مبارزه را آغاز کردند. شهرها یکی پس از دیگری به دست فداییان می افتاد و فرقه نیرومندتر می شد.
در بیست و یک آذر 1324 فرقه با صدوراعلامیه ای تحت عنوان “مراجعت” موجودیت خود را اعلان کرد که مراجعت به قانون انجمن های ایالتی و ولایتی قانون اساسی مشروطیت بود. مردم معمولی و زحمتکشان و دهقانان سخت به هیجان آمدند. خان ها و ارباب ها بزرگ اغلب به تهران گریختند و اموالشان شامل اصلاحات ارضی شد. آنان که ماندند بنا به دستور شخص پیشه وری از هرگونه مصادره اموال مصون ماندند. شهرها به سرعت تغییر قیافه می داد زنان دوش به دوش مردان در جوخه های فدایی شرکت می کردند و در نخستین انتخابات مجلس ملی آذربایجان برای اولین بار در تاریخ ایران زنان هم حق رای پیدا کردند.
پیشه وری هرگز رژیم پلیسی و اختناق برقرار نکرد. مسافرت آزاد بود و همچنین تجارت مبتنی بر اقتصاد بازار. دانشگاه و یتیم خانه ایجاد گردید و مدارس به سرعت فعال شدند تا ریشه های بیسوادی خشکانده شود.
در تابستان آن سال (1324) دولت خود مختار شماری از روزنامه نگاران مشهور را به تبریز دعوت کرد تا با دستاوردهای نیم سالهء فرقه از نزدیک آشنا شوند. ارتجاعی ترین و درباری ترین نشریه ها هم نتوانستند انتقادهای اساسی به فرقه وارد کنند. نوشته های اسماعیل پوروالی، روزنامه نگار سرشناس آن دوره – که بعدها تحت عنوان “قصهء پر غصهء من” در روزگار نو (چاپ پاریس) منتشر شد- پیرامون سفر روزنامه نگاران تهران به آذربایجان بسیار خواندنی است.
ایام جنگ بود و ایران تحت اشغال نیروهای بزرگ و شاهراه کمک رسانی آمریکایی ها به جبههء روسیه از طریق بندر خرمشهر به بندر انزلی. ارتش آلمان نازی تا سی کیلومتری مسکو آمده بودند و استالین عجالتا از نقشه های بلندپروازانهء خود مبنی بر ضمیمه ساختن ترکستان شرقی (اینک در خاک چین) و بخشی از لهستان و یونان دست کشیده بود. شاید اگر آمریکا آن چنان قوی نبود و آلمان آن چنان به مسکو نزدیک نشده بود، استالین با حرکت شطرنج وار آذربایجان را می بلعید و همه را “مات” می کرد. آب هم از آب تکان نمی خورد! پیشه وری هم یا با تصادف می مرد یا عازم سیبری می گردید و تمام اعضای دولت ملی هم سر به نیست می شدند یا مانند بی ریا بعدها و صدها نفر طعم تبعید در مجمع الجزایر کولاگ را می چشیدند. (رجوع شود به کتاب ” در ماگادان کسی پیر نمی شود” به قلم اتابک فتح الله زاده”) نقشهء دنیا بارها عوض شده است. آن بار هم عوض می شد.
اما چند عامل سبب شد که ورق برگردد. در چند ماههء آخر حکومت خودمختار آذربایجان مالکان فراری و در راس آنان ذوالفقاری های زنجان، مطبوعات وابسته به دربار و دولت های انگلیس و آمریکا و خوف دولت مرکزی از تکرار این واقعه در دیگر نقاط کشور (در کردستان اتفاق افتاده بود) به ویژه در ولایت ترکمن نشین گرگان و مازندران که هم دربار صاحب املاک بسیار بود و هم گرایشات چپ نیرومند، شروع کردند به سمپاشی علیه فرقه و وقایع آذربایجان را یک “غائله” و حرکت تجزیه طلبانه نشان دادن و مرتب علیه فرقه تبلیغات کردند. این در حالی بود که روشنفکران و حتی ملی گرایانی مانند مصدق علیه فرقه جبهه نگرفتند. اما حزب توده و در راس آن اردشیر آوانسیان هم مرتب به حزب بلشویک گزارش های جعل شده می دادند از این که فرقه به اصول سوسیالیسم وفادار نیست و علیه سرمایه داران و مالکان (که هنوز در آذربایجان باقی مانده بودند) با نرمش رفتار می کند و ….
نباید از نظر دور داشت که ارمنی هایی هم مانند مکویان که در دولت شوروی سخت صاحب نفوذ بودند، از این واهمه داشتند یک دولت خودمختار در همسایگی آذربایجان در هر حال به ضرر جمهوری سوسیالیستی ارمنستان خواهد بود.
عدم همکاری دولت مرکزی و قطع بودجهء آذربایجان سبب گردید که دولت خودمختار اسکناس و اوراق قرضه چاپ کند و دولت شوروی هم نیروهایش را خارج کرده بود. دیگر نه از کمک مالی شوروی خبری بود و نه از سلاح هایی که قولش را داده بود تا فرقه یک ارتش درست کند.
بالاخره دولت دست به کار شد و قوام را روانهء مسکو کرد. حسنلی می گوید که در نخستین دیدار استالین – قوام استالین پیشنهاد می کند که ایران جمهوری بشود و قوام رئیس جمهور آن. گویا قوام قول مساعد می دهد ولی در روزهای بعدی – که مترجم ایرانی هم به خواهش قوام مرخص شده و صحبت ها بیشتر خصوصی و محرمانه بود، قوام گویا زیر قولش می زند ولی در عوض امتیاز نفت شمال را به شوروی ها می دهد. استالین هم قول می دهد شر فرقه را بکند.
فرقه به چاره جویی می افتد و هیاتی را همراه پیشه وری به تهران می فرستد و مذاکراتی در جهت اجرای قانون انجمن های ایالتی و ولایتی قانون اساسی مشروطیت انجام می گیرد که دولت ایران بسیاری از خواسته های فرقه را قبول می کند و قول می دهد و حتی بیانیه ای از طرف فرقه و مظفر فیروز امضاء می شود که این خواسته های دموکراتیک، از جمله تدریس زبان ترکی آذربایجانی و انتصاب مقامات و اصلاحات ارضی و غیره با صلاحدید فرقه و دولت مرکزی انجام بگیرد. گویا یکی از خواسته های دولت مرکزی کنار رفتن پیشه وری بود از صدر فرقه که آن هم پذیرفته می شود و بی ریا به جای پیشه وری می نشیند. شاعری عامی و سیاست مداری کم مایه.
قوام با دست پر از مسکو باز می گردد. حسنلی می گوید با توجه به اسناد یافته شده، برخلاف باور همگان، قوام مرد روس ها بود نه عامل انگلیسی ها.
دولت ایران برای نظارت بر انتخابات، ارتش بزرگ خود را به آذربایجان گسیل می کند. ولی ارتش به عنوان سرکوب فدایی ها عمل می کند. مقاومت هایی در اینجا و آنجا رخ می دهد ولی دولت شوروی امر می کند که مقاومت بی مقاومت! و سران جبهه را به شوروی فرا می خواند. حسنلی در سندی نشان می دهد که اخطار شدید آمریکا که حتی گفته بود اگر لازم باشد از سلاح های اتمی هم استفاده می کند، استالین را مجبور کرد که این چنین به سرعت کار فرقه را به انجام برساند. وانگهی در مذاکرات خود با قوام به خواسته اش رسیده بود!
ارتش شاهنشاهی همچون ارتش فاتح وارد شهرهای بی دفاع آذربایجان می شود. چون هزاران نفر از اعضای فعال فرقه و فدائیان به شوروی رفته بودند گویا به این امید که با تجهیزات بهتر دوباره بازگردند.
ارتش با یاری مالکان و گردنکشانی که در زمان فرقه نمی توانستند گردنکشی بکنند، به جان و مال مردم افتادند. هزاران نفر کشته می شوند. در شهرهای مختلف چوبه های دار برپا می شود. لاهرودی، صدر فرقه که هم اکنون در باکو زندگی می کند، شمار کشته شدگان را سی هزار نفر ذکر می کند (در مصاحبه ای با نیره توحیدی و کاظم علمداری که در مجلهء کنکاش چاپ آمریکا درج شده است)، اما به نظر می رسد که این رقم بسیار اغراق آمیز باشد. بر آقای لاهرودی و فرقه است که اسناد مربوط به کشته شدگان را منتشر نمایند.
***
پایان دردناک فرقه در چند جمله چنین خلاصه می شود.
- استالین با طمع نفت شمال ایران می خواست حرکتی در آذربایجان و دیگر ولایت های شمالی ایجاد کند که بعدها در صورت عدم موفقیت به ضمیمه کردن آن ها دست کم با دولت ایران معامله کند و آن حرکت را ها با نفت شمال “تاخت” بزند.
- پیشه وری که از طرف مردم تبریز به عنوان نماینده مجلس انتخاب شده بود و سال ها برای عدالت اجتماعی و برقراری سوسیالیسم مبارزه کرده بود، با حضور نیروهای شوروی و با صلاحدید استالین و باقراف فرصت را غنیمت شمرده و می خواست آمال و آرزوهایش را در نخست در آذربایجان و سپس در تمام ایران پیاده کند.
- مردم آذربایجان پس از انقلاب مشروطیت و قیام خیابانی هنوز تشنهء آزادی و عدالت بودند و به جنبش پیشه وری پیوستند. (منظور از مردم اکثریت تهیدست و روشنفکران و حتی طبقه متوسط است، نه مالکان و فئودال های بزرگ!)
(برای درک درست کارنامهء یکسالهء فرقه شاید مطالعه کتاب یادداشت های روزانهء میرزا عبدالله مجتهدی که بر خلاف اکثر علماء در آذربایجان مانده بود، و هر روز کارهای فرقه را در دفتر خاطراتش می نوشت و حتی تجزیه و تحلیل می کرد، پرفایده باشد.)
- پیشه وری از نقش زبان مادری بسیار استفاده کرد. مردم هم که “زبان بریده” و تحقیر شده بودند، از این سیاست پیشه وری بسیار استقبال کردند. باید نکتهء مهمی را در اینجا یادآوری بکنم که ارتش شوری برای سربازان آذربایجانی مجله ای به نام “وطن یولوندا” (در راه وطن) در تیراژ 4000 نسخه منتشر می کرد. این مجله در میان مردم آن چنان محبوب شد که بزودی تیراژش به 20000 نسخه رسید و صفحات نشریه پر شد از شعرها و نوشته های آذربایجانی های ایران. سلیمان رستم اف، رسول رضا، میرزا ابراهیم اف (سرابی) و خیل دیگر شاعران و نویسندگان تاریخ و هنر و حتی بناهای تاریخی آذربایجان را معرفی می کردند و این برای مردم اینسو بسیار جذاب بود. جهانگیر جهانگیراف آهنگساز نامی آذربایجان آهنگی برای مردم جنوب ساخت که بعد ها سرود ملی آذربایجان شد. افراسیات بدل بیلی فیلارمونیای تبریز را درست کرد و نسلی از نوازندگان و سرایندگان و خوانندگان در همان سال های جنگ متولد شد. مردم آذربایجان دیگر از ترک بودن خود احساس حقارت نمی کردند، بلکه احساس غرور هم می کردند.
- محمد رضا شاه پس از واقعهء آذربایجان به صورت شاه همه کاره و حاکم و دیکتاتور در آمد.
- میر جعفر باقراف آرزوی یک “آذربایجان بزرگ” را به گور برد. او پس از استالین تیرباران شد.
- هزاران نفری که با ورود ارتش به آذربایجان به امید بازگشت به شوروی پناه بردند، اغلب سرنوشت دردناکی پیداکردند. نه آنان هرگز به نطام شوروی اعتماد کردند و نه نطام به آنان. برخی روانهء اردوگاه های مخوف استالین شدند و جان باختند و برخی در حسرت دیدار وطن دچان غم هجران شدند. برخی از جوانسالان شان اما درس خواندند و خوب هم درس خواندند و وارد جامعهء شوروی شدند. اما هرگز به مقامات بالایی نرسیدند. چرا که دنبالهء نام فامیل شان “اف” نداشت. این “اف” از زمان تزارها نقش مهمی در زندگی مردم بازی کرد. در همهء جمهوری ها. فقط گرجی ها و ارمنی ها و سه جمهوری بالتیک کم و بیش توانستند بدون اف به مقاماتی برسند.
- نظام پادشاهی ایران هرگز آنان را نبخشید و عفو عمومی ای را که جزو ماده های دولت – فرقه بود، مانند دیگر ماده های آن پیمان، هرگز اجرا نکرد. آگر آن پیمان اجرا می گردید راه به سوی یک جامعهء مدنی و دموکراتیک باز می شد و شان آنی نمی شد که شد و ایران اینی نمی شد که شده است!
- آمریکا پیروزمند واقعی آن ماجرا شد و دربار و شاه آن را به حساب خود نوشتند و برخی از تاریخ نگاران نقش قوام را برجسته کردند.
- پیشه وری سرنوشت غم انگیزی پیدا کرد و چون همواره از باقراف و استالین دل آزرده بود و در آن دوران وحشت بزرگ حرف دلش را می زد، در یک “تصادف” به قتل رسید.
- مردم آذربایجان سال ها روز 21 آذر را به عنوان “غائله” که توسط یک مشت اجنبی و متجاسر! ایجاد شده بود، به دستور دولت جشن می گرفتند و در سرمای وحشتناک آذرماه در مراسم باشکوه نجات آذربایجان مجبور به شرکت می شدند و “جاوید شاه!” می گفتند.
…. و اکنون از خاکسترهای آن حرکت، حرکت های دیگری توسط آذربایجانی ها ایجاد شده است و پس از 60 سال دوباره همان خواسته ها، این بار با وسیله های مدرن ارتباطی از طریق اینترنت و ماهواره رخ نموده است. فعالانش هم دیگر دهقانان و مهاجران نیستند. بلکه اغلب جوانان و دانشجویانی هستند که در داخل و خارج کشور زندگی می کنند.
این بار هم کشورهای خارجی می خواهند منافع خود را در این حرکات حفظ کنند و شاید هم روزی با منافع دیگری “تاخت” بزنند. سرنوشت تمام جنبش ها و حرکت ها همین است. در قرن بیستم و بیست و یکم تقر&