|
نکاتی
چند پیرامون"
مزج قسمی
مغول ها با
آریه های
آسیایی "
وافسانه های
دروغین
|
|
|
|
غلام
سخی سخا
قسمت دوم
پررویی جعل
کننده گان
تاریخ کاملا
گیچ کننده
است، چگونه
دروغ های
غیرقابل
باوری را در
کتاب های خود
منعکس ساخته
و اذهان
جامعه را به
انحراف
میکشانند،
غافل از آنکه
روزی این همه
دروغپراگنی
ها افشا و
چهره قلابی
نویسندگان
آنها افشا
خواهد شد،
قسمیکه
نویسنده
توانای
ایران، جناب
ناصر پور
پیرار با
تحقیقات
ارزنده خود
چهره بسیاری
از تاریخ
نویسان
جعلکار را
افشا کرده
است.
جیمز
موریه مورخ
انگایسی
میگفت:«
ایرانیان
لبریزازخود
پسندی وشاید
بتوان گفت که
درتمام دنیا
مردمی پیدا
نشود که به
این درجه به
شخص خود شان
اهمیت قایل
شوند»
در مورد
سلطان محمود
غزنوی باید
گفت که فرهنگ
دوستی وادب
پروری سلطان
محمود غزنوی
را مشروط
کردن به
موجودیت چند
صد نفرشاعر
ویا رقابت او
با دربار
خلفای
درباربغداد،
دور ازانصاف
وسطحی نگری
است. اگراو
دارای اوصاف
عالی
فرهنگی
نمیبود ،
میتوانست
مثل شاهان
دیگر به عوض (400)
شاعر، به
همین تعداد
زن های زیبا
روی و چند
نفر دلقک در
دربار نگاه
میکرد. اگراو
دارای شخصیت
عادی میبود
وتمام
کارهای خوب
را به
اثرتقلید
انجام میداد."
لوموند
دیپلوماتیک"
درحق او
اینطورنمی
نوشت: "«
درسال (2000)
میلادی تنها
دو شخصیت
موثردرآسیا
را به عنوان
آغازگران
هزاره دوم
انتخاب کرد...اولی
حکیم ابوعلی
سینای
بخارایی و
دیگری همان
محمود غزنوی»(14)
ویا اینکه
اوهمه چیزرا
از روی هوس
بدون پابندی
به هیچ نوع
ارزش
اجتماعی
انجام
میداد،امروزعلما
ودانشمندان
کشورهای
اسلامی با یک
صدا فیصله
نمیکرد که
سال 2013 بنام آن
بزرگمرد
تاریخ مسمی
شود.مراتب
فوق نشان
دهنده ی عظمت
شخصیت سلطان
محمود غزنوی
میباشد.
اوراق تاریخ
مملواز
اسمای
فاتحین
حقیقی
وساختگی است
چرا آنها به
همچو مقام
ومنزلتی
نایل
نمیگردند؟
با
تاسف سلطان
محمود بزرگ
تنها دروطن
آبایی خود
افغانستان
بنابر
تعصبات ترک
ستیزی
تقدیرنمیگردد
ببینید رنه
گروسه
درینمورد
درصفحه(26)کتاب
خود" چهره
آسیا" چه
میگوید:«
ترکان غزنوی(1186-962)
..به ترکیب
تاریخی
افغانستان
کنونی شکل
بخشیدند.»
اگراوهویت
غیرترکی
میداشت
بالاتر از هر
کسی،
قهرمان،
غازی، بابای
ملت و صدها
لقب دیگر را
تا کنون از
خود میکرد و
ملیونها
افغانی برای
ساختن مقبره
اش اختصاص می
یافت و ده ها
مکتب، بنام
او یاد
میگردید.
متاسفانه،
بازمانده
های او نه
مقام دارند و
نه صلاحیت که
او را بابا
خطاب نمایند.
برای اخلاف
سلطان محمود
شهرت و
اعتبار بین
المللی او
کافی است.
اتهامات
نسبت به
دیگران و
تحریف تاریخ
آنها و خصوصا
دشمنی با
هویت و تاریخ
شان یکی از
صفات بارز
عده ای از
نویسندگان و
مورخین
ایرانی چون
آقای خنجی
میباشند.
متاسفانه
امراض غیر
قابل علاج
آنها به یک
تعداد
مورخین و
نویسندگان
کشور ما هم
سرایت کرده
اند. یک
نمونه آن جلد
اول کتاب "
افغانستان
در
مسیرتاریخ"
میباشد.
تصویری که
درین کتاب از
ترکان داده
شده است، جز
خصومت ورزی
با ترکها و
واقعیت های
تاریخی چیز
دیگری نیست.
معلوم نیست
که موصوف با
استناد کدام
منابع
تاریخی در
مورد ترکان
ابراز
نظرنموده
اند. ولی
حقیقت مسلم
این است،
آنچه که
موصوف در
مورد ترک ها
نوشته اند،
با نوشته های
دشمنان ترک
ها مطابقت
دارد.
موصوف،
بدون اشاره
منبع، از "
ورود
عنصرترک"
یاد میکند.
مگر مورخین و
باستان
شناسان نظری
برخلاف،
جناب غبار
دارند. پیش
از تقدیم
نظریات آنها
لازم است در
مورد شیوه
تاریخ نگاری
آقای
غبارمطلبی
ازدانشمند
دیگر کشور ما
افغانستان،
پوهاند عبد
الحی" حبیبی"
بشنویم که در
صفحه (138) " جنبش
مشروطیت در
افغانستان"
میگوید :« "غبار"
میتوانست در
تاریخ و
ادبیات و
سیاست و
اجتماعيات
مباحث
دلچسپی
بنویسد که
ازآنجمله
نمونه کار و
افکار و
تحلیل و نظرش
به وقایع، در
کتاب مسیر
تاریخ آشکار
است که آن
کتاب را با
وجود برخی
لغزش های
تاریخی و
عددی و بعضا"
ارادی با قوت
بیان و ظرافت
ادبی دلچسپ و
درخور خوانش
و مطالعه
ساخته است وی
در تاریخ
نویسی سبک
خاصی داشت که
وقایع
تاریخی را
همواره به
نفع تصور خاص
هندی و قالب
فکری خود
استعمال
میکرد و
بنابرین در
تاریخ نگاری
خود ناظر
بیطرف به نطر
نمی اید.»
بیان صریح
آقای حبیبی
در مورد طرز
دید او به
مسایل
تاریخی، همه
مشکل را حل
میکند. مورخ
که در وقایع
نگاری اصل
بیطرفی را
مدنظر
نداشته
باشد، آثار و
نوشته های او
فاقد اعتبار
و ارزش بوده،
نمیتوان
آنرا به
عنوان منبع و
ماخذ تاریخی
مورد
استفاده
فرارداد.
برای تکذیب
گفته ی محترم
غبار درباره
ورود ترک ها!
ابراز
نظرهای زیر
را به عنوان
نمونه تقدیم
میدارم:
ابن
خلدون، مورخ
و دانشمند
شناخته شده
شرق و غرب در
مورد مسکن
ترکان
مینویسد:«و
فی الکتب هی
ارض ارض
الترک....فاما
علما الفرس و
نسابتهم
فیابون من
هذا کله»
ترجمه « در
کتاب ها است
که ایران
سرزمین
ترکان است
اما
دانشمندان و
نسب شناسان
فارس این
مسئله را
انکارمیکنند»
(15)
«
درست به ان
میزان که
ازحضور
تاریخی تمام
اقوام کنونی
ایران، ترک
ها
واملیشیها
وگیلگها
ومازندرانی
ها... میتوان
ازطریق
یافته ها
باستان شنا
ختی
ویادگارهای
صنعتی وهنری
وبقایای
تخریب شده
معماری
آنان، از7000سا
ل پیش سخن
گفت ومکان
جفرافیایی
آنها را معین
کرد که
سراسراقلیم
ایران را پر
میکرده اند،
گفتگو ازقوم
....مقدم
ودورتراز2500
سال پیش، به
علت یافت
نشدن کمترین
نشانه ی
ازآنها،نا
میسروغیرممکن
است» (16)
محمود
کاشغری
دردیوان
لغات الترک
مینویسد:
سرزمیین های
ترکی
ازکشورروم
تا ولایت
ماچین، پنج
هزار فرسنگ
در درازا و
سه هزار
فرسنگ
درپهنا
وهمگی روی هم
هشت هزار
فرسنگ است.من
همه ی
اینهارا جهت
بازشناختن
دردایره ی به
شکل زمین
نشان داده ام.»
جمله ای
تحقیرامیز
زیرکه درعین
حال
طنزتاریخ
نیزمحسوب
میشود، بی
معنی ترین
جمله ی است
که در"
افغانستان
درمسیرتاریخ"
برمیخوریم.
« اصلا
وقتیکه قسما"
مغول ها به
اریه های
اسیایی مزج و
مخلوط شدند
نام ترک به
ان اطلاق شد.»(56)
وهمچنان
درصفحه (251)
کتاب خود
مینویسد«
مغول های که
درتاریخ با
طوایف
آریایی
آسیایی
درآمیختند
ومخلوط
وممزوج شدند
نام " ترک"
گرفتند.»
نمبدانم
منظور آقای "غبار"از
کاربرد
کلمات "مزج"
مخلوط"
وآمیختن" چه
بوده؟
اگرمراد شان
این باشد که
هر دو قوم
مذکور با ا
نصراف از نام
های اصلی
خود، نام
جدیدی (یعنی
ترک)
اختیارکردند.
وقوع
همچوحادثه ی
را عقل سلیم
نفی میکند.
زیرا که
ازیکطرف قوم
مغول
هنوزپابرجا
است وازجانب
دیگراتفاق
چنین چیزی
درهیچ گوشه ی
ازجهان دیده
ویا تجربه
نشده است.
واگر مراد
شان از یکجا
شدن دو قوم(آریه
های اسیایی و
مغولها)
مانندازدواج
دوفرد مختلف
الجنس بوده
باشد و ثمره
ی آندو را "ترک"
نامیدند و
مسلماُ از
روی جمله
مذکور،جزء
این نمیتوان
معنی دیگری
از ان
استخراج کرد.
درین حالت ما
شاهد یگانه
حادثه ی
بینظیرعصرحاضرنه
درهیچ نقطه ی
از جهان،
بلکه
درکارخانه
قوم سازی
مورخ
مشهورکشورخود
میباشیم.
موصوف از ذوب
هر دو قوم
مختلف ونا
متجانس (
آریه های
آسیایی
ومغول ها)
درکارخانه
خود، قوم
جدیدی(ترک)را
تولید کردند.
سوال اینجا
است که چرا
ترک گذاشتند
ونام ترک
بنابر شهادت
تورات و سایر
منابع
معتبرقبلا
وجود داشت،
وبهتربود،
نام مناسب
تریعنی"
آریه مغول و
یا مغول آریه
" انتخاب
میکردند.
کاملا ساده
لوحانه
خواهد بود
اگر بپذیریم
همچوچیزی
ممکن میباشد.
و نیز
نمیتوان
قبول کرد که
مورخ مشهور
کشورما
ازطرح چنین
چیزی نیت و
یا انگیزه ی
خوب داشته
باشد. به
هرحا ل هیچ
فهمیده
نمیشود که
چه ضرری
ازجانب
ترکان به
جنابعالی
رسیده باشد
که باعث
اینقدر بی
مهری وخشم
شان شده
ونتوانسته
در مورد انها
به عنوان یک
مورخ بیطرف،
واقعیت هارا
بنویسد.؟گاهی
آنها را "عنصرترک"
خطاب میکنند
وزمانی هم به
رول دایه
شاهد پیدایش
ترک ازنتیجه
ی مخلوط
وممزوج دو
قوم کاملا با
هم متفاوت،
میباشد.
اگراین دو
نمونه
ازقضاوت وی
را درمورد
ترکان محک
قرار بدهیم،
به عیان کج
فهمی
نامبرده را
مشاهده می
کنیم. بنا ً
انچه که او
درباره
ترکان نوشته
– به استثنای
مواردی اندک-
کاملا
افسانه ودور
از واقعیت
های عینی
میباشند.
وقتی میگویم
موارد اندک،
این به آن
منظوراست
که، موصوف
نتوانسته آن
حقایق قبلا
آشکارشده را
کتمان کند.
ضروراست
تاکید کنم که
با نوشته های
غرض آلود،
میتوان
حقایق را
موقتا ونه
دایم پوشیده
نگهداشت
وبالاخره
چهره ی پنهان
شده حقا یق
مثل آفتاب
زیر ابرخود
را نمایان
میسازد.
درآنصورت
بیشرین آسیب
به اعتبار و
مقام علمی
مورخ وارد
شده وتراوش
ذهنی شان به
حیث منبع
موثق بی ارزش
میگردد.
این گفته(
مزج وممزوج
ومخلوط مغول
ها..... ...) بی
بنیاد وتهی
از مفهوم
محترم "غبار"
به چند دلیل
ازیبخ وبن
نادرست
وغیرعقلی و
غیرعملی
میباشد.
موضوع حیرت
آور و سوال
برانگیزاین
است که
چطورممکن
است که آقای
غباربه
عنوان یک
مورخ ماهر و
ورزیده،
بدون ارائه
دلیل ویا
برهانی
درمورد
ترکان به
خیال پردازی
میپردازد
وترک را، خام
خیالانه
ازمزج "مغول
ها وآریه ها "
درتاریخ
معرفی میکند.این
ابتکاری است
که موصوف را
درمیان
مورخین قبل
ازوی وبعد از
وی، برجسته
واستثنایی
میسازد.
وامتیاز
دیگر اوعدم
آگاهی اش
ازمتن تورات
یعنی
درحقیقت
قدیمترین
سند شناخت
اقوام میبا
شد، است که
مذکور از ده
ها پادشاه
وسلطان خورد
وبزرگ تاریخ
وحتی تعداد
گاو وگوسفند
واسپ، شتر و
خر و
قاطرکشور
خبردارد،
ولی ازمتن
کتاب مشهور
یعنی تورات
درمورد ترک و
سایر کتب که
به واسطه
مورخین
ودانشمندانی
چون یعقوبی،
طبری
،مسعودی
،ابن
الخردابه،
ابن
الاثیر،گردیزی،محمود
کاشغری
ومحمد بن
خاوند شاه
بلخی و...
خبرندارد.
اگر مورخ
نامورکشورما
افغانستان
،احتملا از
تورات
خبرنداشته
باشد،مگرهیچ
باورم نمی
اید وی از
کتب
دانشمندان
فوق الذکر بی
اطلاع باشد.این
قبیل نوشته
های مغرضانه
وهدفمند صرف
به خاطر
تحریف تاریخ
وگذشته یک
قوم وایجاد
تصورات
نادرست
درمورد آنها
میباشد وبس.و
درنقل قول
ازتاریخ وی
به ارتباط
ترکان باید
کاملا دقت
صورت گیرد.
محمد خاوند
شاه بلخی در"
روضته الصفا
" مینویسد: «
یافث یکی
ازپسران نوح
بود که شمال
ومشرق زمین
به اونامزد
شد که به
آنجا برود.....و
او را یازده
پسربود که
اقوام چین
وصقلاب وترک
ازنسل
ایشانند.
ترک
بزرگترین
پسریافث و
ولیعهد
اوبود واو را
یافث اوغلا ن
نیزگویند.
" جا ن من" از
قول مورخ
مشهورموسوم
به " دو گو
اینس" که
درقرن هژدهم
زندگی
میکرد،
مینوسد:«...
چینی ها وترک
ها و هون ها
ومغول ها
فرزندان نوح(ع)
میباشند که
بعدازطوفان
به طرف شرق
رفتند.»" (17)
این مطلب را
،یعقوبی به
شکل دیگری
شرح میدهد:«پس
ازآنکه
دربابل
پراگندگی
زبان ها روی
داد،
فرزندان نوح
نزد فا لغ
پسرابره
آمدند و
خواستند تا
زمین را میان
آنها تقسیم
کنند...........فا لغ
زمین را
برآنها قسمت
کرد وچین
وهند وسند
وترک وخزر و
تبت
وپامیروبلغر"بلغار"
ودیلم
وتوابع زمین
خراسان نصیب
فرزندان
یافث ابن نوح
شد....»
این
دواظهارنظر،با
نتایج و
بررسی های
مورخ
فرانسوی
موسوم به "
گیرشمن"
کاملا
هماهنگی
دارند.
به علاوه
ازتورات،منابع
معتبر دیگری
را سراغ
داریم که
درهزاره سوم
قبل ازمیلا د
ما را از
کلمه "ترک"
خبرمیدهد. او
عبارت
ازمنابع
آشوری
واورارتویی
میباشند.
« ما درمنابع
آشوری قبل
ازمیلاد به
نام " ترک"
برمیخوریم.
به نوشته
یامپولسکی
درمنابع
آشوری از
سکونت "
توروک" ها =
ترک ها
درحوزه
دریاچه
ارومیه سخن
رفته است....در
منابع
اورارتویی
نیز
اطلاعاتی
مبنی
برسکونت "تروخ"
ها در ناحیه
اطراف
دریاچه
ارومیه وجود
دارد.»(18)
نتیجه گیری
دانشمند
مذکوراز
طریق تحلیل
فقه اللغه(19)
این است که
میان توروک
ها و توریخی
ها تفاوتی
نبوده،هردویکی
میباشد.حتی
در کتیبه های
اورارتویی،
به نوشته
ناصر
پورپیرار
اسامی
سرداران
ومکان های
جغرافیایی
ترکی است.
همچنان در
منابع
تاریخی از"بون
ترک" ها و"
هایلان
توروک" ها و "
تورکوت" ها
تذکر رفته
است.
محقق
گرجی "ی.س.
یاکایشیولی
میگوید " بون
ترک ها یا
ترکان ویا
تورانیان
اند.»
اکادمیسن "مار"
"بون ترک ها "
را به معنی "ترکان
محلی"
دانسته اند»
برخی دیگر
ازمحققا ن
نیز این نام
را " هون ترک"
دانسته اند.(20)
با
توجه به
مراتب فوق
،میتوان گفت
که این واژه
با وصف که
بعدازمیلاد
عمومیت پیدا
کرد ،قرن ها
و قرن ها قبل
وجود د اشته
است.بر اساس
اسناد
ومدارک
تاریخی
هرقبیله از
ترکان
همانطوریکه
درمناطق
مختلف زندگی
میکردند،به
همین قسم
دارای نام
های محتلف
چون
اویغور،قیرقیز،قبچاق
،خلج ،بلغار
وترک وغیره
بودند.و
درترکیب
امپراطوری "کوک
ترک" =گوگ
تورک" خان
ساحه ی
حاکمیت اش
ازمنچوری تا
ابران
بود،اویغورها
وقیرقیزها
شامل بودند.اینکه
گفته شده
آریه ها
ومغول ها مزج
شدند ،نام
ترک اطلاق
شد،اساس و
پایه علمی
نداشته، حتی
ناممکن بودن
چنین چیزی،
بدون ارایه
دلایل هم
کاملا قابل
درک است.
همین
جمله ی" اصلا
وقتیکه قسما...."
محترم غبار
در مقاله ی
زیرعنوان "
کوشانی ها و
یفتلی ها در
گذرگاه
تاریخ"منتشره
درسایت "
خاوران" نقل
شده است.من
در موردچند و
چون مقاله
حرفی ندارم
فقط به موضوع
جالبی
برخوردم که
نویسنده
محترم حرفی
را به
نویسنده "
افغانستا ن
درمسیر
تاریخ" نسبت
داده اند که
فکر نمی کنم
چنین چیزی را
جناب غبار در
تاریخ خود
تذکرداده
باشد.من
هرقدرکوشیدم
آنرا پیدا
نکردم.اگر
کسی لطف کنند
و بنویسند که
درکدام صفحه
نوشته شده
است.
عبارت نقل
شده از "افغانستان.......»
درمقاله
آمده است: (
غبار مورخ
شهیرکشور
مینویسد «
ترک ها ابتدا
درقرن پنجم
بعد ازتسلط
برمنگولیا
به غرب متوجه
شدند،درسغدیانه
قبایل یفتلی
آریا یی را
مغلوب
کردند،درنصف
دوم قرن ششم
میلادی بار
اول نام آنها
درسواحل
جیحون شنیده
شد.درقرن ششم
میلادی
امپراطور
بزرگ
نومن،فرمانروای
منگولیا تا
اورال بود
درگذشت
وقلمروآن
بدو حصه شرقی
وغربی تقسیم
شد. قلمرو
شرقی با
پادشاهی
موگان خاقان
و دولت غربی
به پادشاهی
استامی خان
یبغو
برادرتومن
تشکیل شد...»)
اصل عبارت در
کتاب
مذکورصفحه ی(57)
«ترکان
آلتایی که در
اوایل قرن
پنجم
زیرتعرض
امپراطوری "
توبا" (امپراطوری
"توبا " نیز
یک
امپراطوری
ترک بود که
در چین تشکیل
شد. تا کید
ازمن است)قرارگرفته
بودند-بعدها
برقبایل
جوان جوان در
منگولیا
غالب شده
وخود به جبهه
غرب متوجه
گردیدند و از
تارم تا حوزه
سیحون گسترش
یافتند.
اینها
درسغدیانه ،
یفتلی ها را
مغلوب کردند
و در نصف دوم
قرن ششم،نام
آنها برای
اولین
باردرسواحل
جیحون شنیده
شد...الی اخر»
درافغانستان
درمسیرتاریخ
صرفا گفته
شده که "
یفتلی ها را
مغلوب کردند"
مگردرمقاله،
جمله فوق به
شکل زیرآمده
است.
" قبایل
یفتلی
آریایی را
مغلوب کردند"
آیا نسبت
دادن چیزی به
کسی ویا
تحریف گفته
هایش
کاردرستی
است ویا نه،
میگذارم به
قضاوت
خواننده ها.
من درین مورد
چیزی
نمیدانم.
مقاله ی
دیگری از
نظرم گذشت که
نویسنده
بیمار وعقده
یی با یاوه
سرایی
درمورد
ترکان
مینویسد. «
چون قلم بدست
ترک تبارهای
افتاده » قلم
بدست آدم های
کمسواد
وعقده مند
بمانند "
طبابت بدست
آدم های
دیوانه"
خطرناک
ومضرمیباشد.اینها
قلم را برای
تخلیه ی سینه
ی پرعقده شان
بکارمیبرند،
ودربرابرحقیقت
نویسی
واعتراف به
خوبی های
دیگران
حساسیت
دارند.فقط
دریک چیزمثل
آقای خنجی
مهارت دارند
وآن بزرگ
نمایی خود
ونسبت دادن
اتهامات
ناروا به
دیگران.ما
برخلاف چنین
اشخاص
مضرویاوه
سرا،یگانه
چیزی که
داریم عبارت
ازاسناد
ومدارک است.ازقول
اسناد
ومدارک دست
داشته حرف
میزنیم. قبل
ازهمه به این
شخص بیماردل
باید بگویم
که نوقلم
بودن ویا
کهنه قلم
بودن یک قوم
ازروی لسان
اش قابل
تشخیص است.
لسان ترکی
ازجمله لسان
هایی است که
چندین هزار
سال قدامت
تاریخی
دارد،
دانشمند
وزبان شناس
آلمانی
درمورد زبان
ترکی نوشته
جالبی دارد
که شاید
خواندن آن
باعث خشم
وغضب ترک
ستیزان شود.
فریتز هومل
سومرشناس
آلمانی،
درابتداء
زبان سومری
را در زمره ی
زبان های
آلتایی
محسوب نمودو«
در 1884
پیشرفته، با
برابرنهادن
واژه های
سومری وترکی
وتوضیح در
حدود (350) واژه
سومری به کمک
واژه های
زبان ترکی
،بر ارتباط
زبان سومری و
زبان های
ترکی تاکید
کرد وحتی
ازخودش یک
جمله ترکی
ساخت که به
ادعایش
سومری بوده
است. وی از
مطالعات خود
به این نتیجه
رسیدکه "
شاخه ی
ازاجداد
باستانی
اقوام ترک
حدود سال های
5000 قبل از
میلاد به
آسیای مقدم
آمده
سومرهارا
پدید آوردند
.آثار
بازمانده
اززبان
سومری نشان
میدهند که
زبان ترکی
درآن
اعصارچگونه
بوده است.»(21)
سومری ها
نخستین
بنیاد
گذارتمدن
درجهان
بودند آنها
بود که برای
اولین مرتبه
قانون را در
جهان معرفی
کرد وبخشی از
قانون
همورابی ،از
قانون سومری
کاپی شده است.
این سومری ها
بودند که،
اولین خط غیر
تصویری را
که بعدا بنام
خط میخی شهرت
یافت،به
جهان عرضه
کردند.آنها
بودند که سال
را به 12ماه
وماه را به 30
روز، و روز
را به 24 ساعت
وساعت را به 60دقیقه
تقسیم کردند.وشطرنج
ازاختراعات
آنها است.
نوشته ی دگری
که روی طبق
نقره ی
درقزاقستان
ازیک
قبرمتعلق به
یک شهزاده
یافت شده و
به استناد
دانشمندان
شوروی سا بق 2500
سال قبل
نوشته شده
است.الفبا ی
این نوشته با
الفبای
اورخون که
هزارسال
فاصله دارد،
یکی میباشد.
کتیبه های
اورخون که
هرکدام آن
بنابه قول
داکتر جاوید
هئیت یک
اعلامیه
سیاسی است(22) 1500
سال سابقه
دارند. علاوه
براین ها
تعداد(16) جلد
کتاب ها ی
بطورنمونه"
قوتاد
قوبلیک" "
عتبته
الحقایق" "
داستان
اوغوز خان " "بختیارنامه"
" معراج نامه"
" مخزن
میرحیدر"
وغیره به خط
ترکی
اویغوری
نوشته شده
است.این
اسناد ولوحه
های سنگی
وکتب به قلم
ترکان نوشته
شده اند
این تنها
درافغانستان
نمی
توانستند
درمورد خود
وتاریخ
درخشان خود
چیزی
بنویسند
وازحقوق
مشروع خویش
دفاع کنند.
اگرکسی هم
میکرد به
سرنوشت
دانشمند
فرزانه جناب
" نذیهی"
دچارمیشد
وهمه
خبردارند او
برای دفاع
اززبان
وتاریخ خود
برای سال ها
ممنوع القلم
گردید.فرهنگ
وزبان وقلم
ما اجازه
نداشت ازخود
چیزی
بگویدوبنویسد.
.و درکدام
سیستم سیاسی
غیراز سیستم
فاشیستی ،
دیده شده که
بخاطردفاع
ازلسان
مادری
ازنوشتن
محروم گردد
ودرکدام
رژیم سیاسی
غیراز رژیم
فاشیستی یک
کودک درمکتب
از زبان
مادری خود
محروم باشد و
به دو زبان
تحمیلی درس
بخواند.تحمیلی
نامیدن این
زبان ها به
معنی دشمنی
با آنها نیست.اثرات
ناگوار و
منفی تحصیل
به زبان
غیرمادری به
کسانی معلوم
است که به
چنین درد
مبتلا هستند.یعنی
قادرنیستند
به لسان
مادری خود
بنویسند
وبخوانند.
چنانکه عملا
دیده شده
شاهان فرهنگ
کش به مشوره
تیوریسن های
فاشیست، مال
بیت المال را
برای رشد
وانکشاف
لسان وفرهنگ
خود به مصرف
میرسانیدند
ونه تنها نمی
خواستدند
لسان وفرهنگ
دیگران
درپهلوی
لسان شان
انکشاف پیدا
بکند، بلکه
کتاب ها ی
نوشته شده
لسان ترکی را
به بهانه
تکثیرجمع
اوری و
ناجوانمردانه
می
سوختاندند.درحقیت
آنها
شعارهتلر را
که میگفت«
اگربخواهید
ملتی را به
طورکامل
محتاج
ودرمانده
کنید زبان
آنرا نابود
کنید» تطبیق
کردند.این
خود نشان
میدهد که
زبان یک ملت
ازارزش
ومقام والای
برخورداربوده،ودربخش
هویت
انسانی،زبان
مادری،دارای
ارزش ومقام
خاصی را دارا
میباشد.و
هیاهووجنجال
ها سر واژه "
پوهنتون" و"دانشگاه"
این مهم را
آشکارترساخت.ما
باید به
اهمیت این
مسئله که
تدریس به
زبان
غیرمادری
دارای
عواقبی منفی
چون عدم
اعتماد به
خود،گریزازمکتب
وعدم پیشرفت
دردروس
وغیره
باشد،توجه
داشته باشیم
بناءِ اهمیت
زبان مادری
وخواندن
ونوشتن به آن
بالاتروضروری
تراز هر چیز
دیگر میباشد.مفهوم
این گفته به
کسانی
قابل فهم است
که به مثل من
علیرغم
داشتن
دیپلوم
پوهنتون ویا
دانشکده،(برای
من ارزش
ندارد که
هرکدام که
باشد)، بی
سواد باشند.ونا
گفته پیدا
است که
استعماروفاشیسم
هم ازین مهم
غافل نیستند
بدین سبب پیش
ازنابودی
فزیکی ملتی
به زبان
اوحمله
مینمایند.چنانچه
مقاومت
لجوجانه
وغیراسلامی
وغیرانسانی
تعدادی
زیادی
ازاعضای
فاشیست لویه
جرگه قانون
اساسی
درمقابل
خواست مشروع
وبرحق جنرال
دوستم
واستاد
هدایت اله "
هدایت" مبنی
بررسمی شدن
ترکی
ازبکی،نشانه
آشکارکوششهای
فاشیسم
میباشد که
هنوزمیخواهند
درین
کشورچندین
زبانه،به
سیاست یکه
تازی خود
ادامه داده
وراه وروش
غیرانسانی
وغیراسلامی
اسلاف خودرا
که دشمنی
وخصومت با
لسان ترکی (
ازبکی،
ترکمنی و..)
بودند،ادامه
دهند. تعجب
اینجا است که
با وجود
خصومت،
ازکلمات و
واژه های آن(
" بابا" " خان"
"خیل" "اولوس"
و"جرگه " "
قالین"
قورمه" "قابلی"
" قاشق" "
قیچی" "
قاچاق" "بیرق"
" اوتو" "
توشک" " اتاق"
" آشک و منتو"
" خانم" " آقا"
" من" " او" "
هرکس"
وصدهای دیگر.)
استفاده
میکنند
وغالبا ادعا
میشود که این
کلمات مربوط
زبان خود شان
میباشد.فراموش
نشود که
اگرما مشکل
تشخیص کلمات
یک لسان
ازلسان دیگر
را داشته
باشیم، زبان
شناسان به
چنین مشکلی
مواجه نیست.برای
آنها واژه
های یک زبان
مانند نشان
انگشت
انسان،قابل
شناسایی
وتشخیص است.
ما به هیچ
زبانی خصومت
نداریم، این
اصل( یعنی
عدم خصومت به
لسان وفرهنگ
دیگران) را
ازاسلاف خود
به میراث
برده ایم. به
شرطیکه آن
لسان به
ابزارسیاسی
تبدیل
نگردیده
وغیرعادلانه
مال بیت
المال به رشد
وانکشا ف آن
تخصیص نیابد.چنانچه
درزمان
بابای؟! زبان
کش ( زبان کشی
درحقیقت قتل
دسته جمعی
انسان ها است)
نخواستند،
مالیات باغ
وزمین
ومالیات قا
لین( محصول
انگشتان و
ناخن های
زخمی
بافندگان)
خود مارا به
رشد وانکشاف
زبان مادری
ما مصرف کنند.
.آنانیکه
ازروی کینه
وتعصب با
زبانی دشمنی
میکنند
درحقیقت نه
تنها ازخرد
ودانش بی
بهره اند
بلکه وحشیان
بیش نبوده،
با خدا
واحکامش
ضدیت میکنند.زیرا
که زبان به
مثل گوینده
اش مخلوق خدا
میباشد.دشمنی
با او دشمنی
با خدا ست. آن
زبان که
زمینه رشد
وانکشاف اش
بواسطه
قاتلین زبان
محدود ویا
ازبین میرود
این وجیبه
الهی
گویندگانش
است اززبان
مادری خود در
برابر
قاتلین زبان
به هرقیمتی
که تمام شود،
دفاع کنند
ونگذارند
زبان شان با
داشتن( 24،000) فعل
بسیط
درحاشیه
باقی بماند. Herman
Vanbery زبان که
ازنگاه
زیبایی
وکمال
وجایگاه آن
به قول هرمن
وانبری
بالاتراززبان
عربی است(23)
وزبان شناس
دیگری موسوم
به ماکس
مولردرقرن
نزدهم گفته
بود که«
زمانیکه ما
زبان ترکی را
با دقت
وموشگافانه
می آموزیم با
معجزه ی
روبرو
میشویم که
خرد انسان
درعرصه زبان
آنرا آفریده
است»(24) کشف نو
درمورد زبان
ترکی بواسطه
" جین متلاک"
گفته ی ماکس
مولر را
تائید
واثبات کرد.برای
معلومات
بیشتردرین
مورد به این
سایت ها
مراجعه گردد.
http://www.viewzone.com/hinduturk.html
http://www.mondovista.com/ancientturks.html
http://turkiran.com/farsi.htm
منابع
وماخذ
1-تاریخ
فلسفه- ویل
دورانت –مترجم-عباس
زریاب
2-دوازده قرن
سکوت (
برآمدن
هخامنشی ها)
ناصرپورپیرار
3- دوزده قرن
سکوت ( پلی
برگذشته)
ناصر
پورپیرار
4- تاریخ
دیرین ترکان
ایران دکتر
زهتابی
ترجمه
وتلخیص علی
احمد سرایان
4- تاریخ
ترکان..
حسن راشدی
5- سایت
ناریا
ناصرپورپیرار
6-سیاست-نامه
دکتر سروش
7- همانجا
8- ترکستان
نامه
بارتولد
مترجم
کریم کشاورز
9-دوازده قرن
سکوت
ناصرپورپیرار
10- همانجا
11-ترکستان
نامه
بارتولد
12-دوازده قرن
سکوت
ناصرپورپیرار
13- //
//
www.Turkirak
14-سایت
15-سایت آلما
یولو
16-سایت ناریا
The Attila The Hun جان من 17
18-تاریخ
دیرین ترکان
ایران
دکترذهتابی
19- تاریخ
وبررسی...
حسن راشدی
20-تاریخ
دیرین ترکان
ایران
دکترذهتابی
21- تاریخ
ترکان...
حسن راشدی
22- بررسی
تاریخ
دکتر جواد
هیئت
23- سایت
تریبون
24-سایت //
|
http://ffta1.com/index//index.php?option=com_frontpage&Itemid=1
نامه
«شمس تبریز» ،
شمارههای
۳۷ و ۳۸ و ۳۹ و
۴۰، تیرماه۱۳۷۸،
تبریز. مصاحبهکننده:
آقای علی
حامد ایمان
آزاد
تبریز- میدانید
که زبان ما
به نامهای
گوناگون
نامیده شده
است : آذری،
ترکی،
آذربایجانی،ترکی
آذری، ترکی
ایرانی و … به
نظر شما
کدامیک از
این نامها
صحیح است.
باتوجه بهاینکه
جناحهای
خاصی بعضی
از این نامها
را انکار و یا
حتی کاربرد
آنرا
تکفیرکردهاند
نظر شما
درباره صحت
و سقم هریک
از آنها چیست؟
زبان
دیرسال و
پرباری که
در سرزمین
مقدس
آذربایجان
رایج و
فراگیراست
زبان ترکیاست
و تودههای
وسیع مردم
این سرزمین
هر زمان زبان
خود را به
همین نام
نامیدهاند
وغیر ترکان
آذربایجان و
سویهای آن
نیز چنین
گفتهاند،
این نام
همگانی و
فراگیر ماست.اما
در چهارچوب
تحلیل دقیق
علمی و
آکادمیک، از
آنجا که ترکی
رایج در
آذربایجان
وسویهای آن،
برخی وجوه
افتراِ آوائی
و مورفولوژیک
با دیگر شعبات
زبان
توانمندترکی
در جهان پیدا
کردهاست. آن
را به صفت
آذری و یا
آذربایجان
متصف میکنیم
کهشاخهای
از ترکی غربی
به شمار میرود.
و شما میدانید
که این ترکی
که در غرب
دریایخزر تا
دروازههای
وین رایج
است از ترکی
شرقی که شرِ
دریای خزر تا
اقصی نقاطچین
را پوشش میدهد،
در گذر زمان
فاصله گرفتهاست.
و شاید بیش از
۳۰ درصد
ازمورفمهای
زبان در مخزن
واژگان با هم
تفاوت حاصل
کردهاند و
احتمالا جزئی
وجوهافتراِ
نحوی نیز
پیدا آمده
است. اما به
هر گونهای
که تعبیر شود
از یک زبان
ترکی
مادرجدا شده
اند و دو شاخه
پر بار از یک
تنه تناور و
تنومند به
حساب میآیند
و در طولتاریخ
هر دو شاخه
شرقی و غربی
میوههای
رنگین و با
طراوتی دادهاند
که هم اکنون
دردنیا رایج
اند و همه جا
نام ترکی (=
تورکجه)
دارند و هر یک
از این شاخهها
و میوهها
راتاریخی
بسیار دراز
آهنگ و
شیرینی است
که آن را
باید در
دانشگاه ها
تحصیل کرد.
? در مقابل
این نظریه
که میگویند
زبان ترکی
از قرن دهم
در آذربایجان
رایج شده
وقبلا زبان
این منطقه
فارسی بوده
است و وجود
شاعرانی
مانند خاقانی
و نظامی
وقطران و
دهها نظائر آن
را دلیل این
مدعا میدانند
چه میگوئید؟
این یک
دروغ است،
دروغی بزرگ
که توسط
ترکی ستیزان
رواج داده
میشود.
درآذربایجان
هیچگاه زبان
فارسی رایج
نبوده است،
اکنون هم
نیست. شما حتی
یک ده همنمیتوانید
پیدا کنید که
به فارسی
سخن بگویند.
در منابع
تاریخی و
جغرافیایی
همچنین
خبری به ما
داده نشده
است. در
آذربایجان
در طول تاریخ
نیم
زبانهایی
نظیر:تالشی،
تاتی، کردی،
آسوری،
ارمنی،
گیلکی،
عبرانی در
گستره
فراگیر زبان
ترکیهمزیستی
داشتهاند.
حتی در منابع
تاریخی از
برخی از
روستاهای
عرب زبان
خبر دادهشدهاست،
اما فارسی در
هیچ شهر و دهی
رایج نبوده
است و همه
این زبانها و
نیم زبانها
نیز حیات و
تکامل خود را
مدیون زبان
ترکی هستند و
دانشمندان و
سخنورانآذربایجان
به نشر معارف
اسلامی در
نیم زبانها
اعتنائی
بلیغ داشتهاند.
بویژه
اهتمامیستایشآمیز
در رشد و توسعه
و غنای زبان
فارسی
بعنوان زبان
مشترک اهل
قلم در ایرانو
«زبان دوم» و
یا «زبان
دیگر» (Foreign Language) در
منطقه، و
زبان عربی
به عنوانزبان
قرآن کردهاند.
شما «خطیب
تبریزی» را
در نظر آورید
که آثار او در
مبحث الفاظقرنها
در نظامیهها
و مدارس عالی
برای آموزش
دقائق زبان
عرب تدریس
شد و هنوز هماز
کتب مرجع در
صرف عربی به
شمار میرود و
یا «عزالدین
زنجانی» که
کتاب تصریفوی
یگانه کتاب
درسی مهم
حوزههاست
که دهها تن
از علمای
اسلامی از
جمله«سعدالدین
تفتازانی» بر
آن شرح
نوشتهاند.
اینان همّت
خود را صرف
آموزش زبان
قرآنمیکردند
که ناشی از
اعتقاد صافی
ضمیرانه و
خالصانه
آنان داشت. و
خاقانی و
نظامیو
قطران و
نظائر آنان
که نام
بردید، همت
خود را صرف
نشر معارف
اسلامی در
زبانمشترک
اهل قلم میکردند.
عربی نویسی
آنان و فارسی
نگاری اینان،
دلیل بر رواج
ایندو زبان
در آذربایجان
نمیتواند
باشد. خاقانی
خود را «تُرک
عجمی» مینامد
و نظامیمیگوید
: «پدر بر پدر
مرمرا ترک
بود». این
بزرگان
بسیار فرا ملی
میاندیشیدند
و تأکید بر نشر
باورهای
مقدس دینی
خود بویژه در
زبانهای
دیگر داشتند.
? پس چرا
این بزرگان
اثری به
ترکی از خود
بر جای
نگذاشتهاند
و در میان
چهارصدشاعر
که در دربار
غزنوی زندگی
میکردند حتی
یک نفر هم به
ترکی شعر
نسرودهاست؟
شما بر
اساس کدام
مستندات و
مستمسکات
علمی و
تاریخی چنین
حکمیمیدهید؟
دوران
سامانی و
غزنوی از
دورانهای
طلائی گسترش
و تکامل نظم
و نثر ترکیدر
خراسان بزرگ
است در دوره
سامانیان
نثر مذهبی
ترکی در شرِ
ایران به
اوج تکاملخود
رسید، ترجمههای
ترکی منثور
از قرآن مجید
که از این
دوره برجای
مانده،
شاهداین
مدعاست. شعر
ترکی نیز
همین گونه
است. اثر
بسیار معروف
قوتادغو
بیلیغ در
همیندوره
سروده شد که
بررسی علائق
و مشترکات آن
با شاهنامه
فردوسی،
بحثی مهم
درادبیات
پژوهی آن
عصر است. دو
شاعر معروف «ترکی
کیشی» و «جوجی»
در همیندوره
در غزنه ظهور
کردند «خواجه
احمد یسوی»
معروف به
پیر ترکستان
آثار خود را
درهمین زمان
به نظم در
آورد. کتاب
بسیار ارزنده
عتبةالحقایق
محصول همین
دوره است و«نهج
الفرادیس»
نیز در همین
دوره …
? نام این
کتابها را که
میفرمائید
اول بار است
که میشنویم!
متأسفانه
همین طور است.
ترکی ستیزی
آریامهری در
ایران اجازه
نداده است
که
شماودیگران
به ترکی
پژوهی روی
آورید و با
مغالطه و
سفسطهها
پیوسته چنین
وانمودکردهاند
که زبان
موسوم به
ترکی،
مخلوطی از
لغات مغولی
و فارسی و
عربی و غیره،
وفاقد هر گونه
ادبیات و شعر
است. اکنون
شما در دنیا جز
ایران کشوری
پیدا نمیکنید
کهدر
دانشگاههای
آنها زبان و
ادبیات ترکی،
فرهنگ ترکی،
تاریخ ترکی،
هنر ترکی و
نظائرآن
تدریس نشود.
اما نوکران
فراماسونری
آریامهری در
ایران همه
اینها را
ایرانی
نامیدهاندو
ایرانی را هم
فارسی و
پارسی معنی
کردهاند و
ترکی را هم
انیران و ترک
را انیرانی
نامدادهاند
و در برخورد با
فرهنگ والای
ترکی خصومت،
نفرت، کینه،
استهزاء،
تمسخر،ریشخند،
لودگی،
مسخرگی، بیاعتنائی
و بی توجهی
القا کردهاند
و دشمنان
انقلاباسلامی
نهادهائی
چون «سازمان
تألیف
کتابهای
درسی» را در
آموزش و
پرورش
ووزارت علومو
سازمان صدا و
سیما و نظائر
آن را به
تسخیر در
آوردهاند و
جو فرهنگیکشور
را آلوده
ساختهاند و
هیستری
فارسی بازی
آریا مهری را
زنده نگه
داشتهاند.
بعضی میخواهند
آذربایجان
را از لحاظ
فرهنگی غیر
فعال نمایند.
? طبق یک
نظریه، زبان
آذربایجانی
در قدیم «آذری»
نام داشته
است و بتدریج
از بینرفته
و جای خود را
به ترکی
داده است. در
این باره
نظر شما چیست؟
همانگونه
که گفتیم
لفظ ترکی «آذری»
صفتی است که
به شاخهای
از ترکی غربی
دادهمیشود
و در تاریخ
زبانشناسی
ترکی جایگاه
و تعریف
مشخصی دارد و
در سرزمینمقدس
ایران
استانهای
شرقی کشور
ترکیه و بخش
هائی از
گرجستان و
ارمنستانموجود،
تمامت خاک
جمهوری
آذربایجان
رایج است.
لفظ آذری
مرکب از کلمه
ترکیآذر (=آذ ار)
و نشانه
منسوبیت «ی»
است در معنای
منسوب به
جوانمردان
ایل آذ یا آز.این
ایل که در
منابع کهن
تاریخی و
جغرافیای
اسلامی نظیر
«صورةالارض»اثر
ابن حوقل،«المسالک
والممالک»
اثر ابن
خردادبه «مروج
الذهب»
المقدسی، «راحةالصدور»
راوندیو جز
آن، و نیز
منابع و سنگ
نبشتههای
ترکی پیش از
اسلام و آثار
مکتوب
گرانقدرترکی
مانند «دیوان
لغات الترک»
«حماسههای
دده قورقود»
و «قارا
مجموعه» اثر
شیخ صفیاردبیلی
و چرم نبشتههای
دشت تورفان
نام آن آمده،
حکومتی را که
قرنها پیش از
میلادمسیح
در شمال غرب
ایران، جنوب
قفقاز و شرِ
کشور ترکیه
فعلی تشکیل
دادند،
آذرنامیدهاند
یعنی
جوانمردان
آذ.
? این نام
را بر روی
سرزمین خود
نیز نهادهاند
و حتی نام
کوهها و رودها
را نیز به
خودمنسوب
داشتند مانند
نام رود آراز
یا ارس.
بدنه
دولت «آذ» را
جوانمردان
سلحشوری
تشکیل میدادند
که بارها در
جنگ باقبائل
همسایه خود
مخصوصا در جنگ
با «اوز»ها
پیروز شدند و
حماسه
آفریدند.
درمنابع
تاریخی
فارسی نظیر
راحةالصدور
فصلهای
مشبعی با
عنوانهایی
نظیر«اندر
تاختنملک
آذان بر
اوزان» با
توصیف
قهرمانیهای
جوانمردان
آذ نگاشته
شده است و
زبانآنان «ترکی
الاذیه» و یا
ترکی
الاذریه
نامیده شده
است. هر دو
لغت آذیه و
آذریه صحیحاست.
این همان
زبانی است
که خطیب
تبریزی آنرا
به ابوالعلا
معری معرفی
کرد و
ناصرخسرو به
قطران
تبریزی
منسوب داشت
و در زمان
ناصرالدین
شاه تدوین
کنندگاندانشمند
کتاب پرارزش
«نامه
دانشوران» به
توصیف آن
پرداختند
ومیرزا مهدی
خاناسترآبادی
منشی دربار
نادرشاه آن
را در مقابل
جغتائی قرار
داد و تعریف
علمی ومشخصی
به دست داد.
اما پس از
پایان جنگ
جهانی نخست
و سقوط
امپراطوری
عثمانی و
آغاز سیاست«ترکی
ستیزی»
انگلیس در
سطح جهان و
کودتای
رضاخانی در
ایران و
توسعه سیاستناسیونالیسم
فارسی، پان
ایرانیسم،
شوونیسم
فارسی و
اختراع
اصطلاحاتی
نظیر«پاناسلامیسم
و پان ترکیسم»،
سیاست
جداسازی
مردم
آذربایجان
از گذشته
پربار ترکیاسلامی
خود را رواج
گرفت و در این
راستا به
ایجاد کینه و
نفرت علیه
ترکی شروع
شد واین
سیاست را به
محیطهای
علمی نیز
کشاندند و
ترکی را زبان
مهاجم(!)
نامیدند.
در این
میان، احمد
کسروی که
مدعی مهدویت
و نبوت نیز
بود و زبان
فارسی
رازبان خدا
میدانست و
زبان پاک مینامید
و کتاب
ورجاوند
بنیاد را هم (نعوذباالله)همسنگ
قرآن مجید و
کتاب دینی
خود میپنداشت،
نظریه جدیدی
پیش کشید به
اینمعنا که
گویا زبان
نامیده شده
با نام آذری
در متون
اسلامی،
زبانی بوده
است که ریشهفارسی
داشته است و
در سرتاسر
آذربایجان
رایج بوده
است و گویا
توسط شاه
اسماعیلختائی
که کسروی،
او و تبارش را
خوش نداشت،
برافتاده
است و ترکی
جای آن را
گرفتهاست!
وی برای
این زبان
فرضی به
تدارک امثله
و شواهد نیز
دست زد.
دیوانهای
شاعرانآذربایجان
را کاوید و هر
جا بیتی و یا
جملهای به
یکی از نیم
زبانهای
تالشی، تاتی
وکردی یافت،
به این زبان
منسوب ساخت.
او در مجموع
هفده جمله و
بیت پراکنده
ازمتون
فارسی جمع
آوری کرد و
بعنوان
امثله زبان
آذری عرضه
داشت. میان
این
مثالهاهیچگونه
وحدت نحوی و
سنخیت صرفی
وجود نداشت.
مثلا سه بیت
از شیخ صفیاردبیلی
صاحب دو کتاب
ترکی «قارا
مجموعه» و «مناقب»
به نیم زبان
تالشی، و دو
بیت ازهمام
تبریزی به
نیم زبان
تاتی جزء این
مثالها بود.
پس از
کسروی،
اسلامی
ستیزان و
ترکی ستیزان
و خائنانی که
دور سفره
مردارشاهنشاهی
جمع شده
بودند، سعی
کردند که به
این امثله و
شواهد
بیافزایند. در
این میانافرادی
نظیر منوچهر
مرتضوی،
عبدالعلی
کارنگ، یحیی
ذکاء، امین
احمد ریاحی،رحیم
رضا زاده ملک،
سرهنگ شعار،
محمودمهران،
ادیب طوسی،
ماهیار نوایی
ودیگران
بسیار سینه
چاک کردند و
هنوز هم به
برکت بیاعتنایی
برخی از
مسؤولانجمهوری
اسلامی بعضی
از آنان که
زندهاند،
فعال هستند و
بانفوذ در
سازمانهای
تألیفکتابهای
درسی و از
طریق ایادی
و نوچههای
خود، تئوری
انگلیسی
احمد کسروی
رابالعابی
ملی گرایانه
به اذهان
پاک و معصوم
فرزندان ما
القاء میکنند.
بسیاری از
قلم بهدستان
عافیت طلب
نیز در مقابل
این توطئه
سکوت
مرگباری پیش
گرفتهاند.
? آیا این
نظریه در
خارج از
ایران هم
رواج دارد؟
منابع
ایرانی ملی
گرا که از سوی
سرویسهای
اطلاعاتی
انگلیسی
تغذیه میشوند
درخارج هم
به تبلیغ
این نظریه
ایرونی میپردازند.مثلا
«احسان یار
شاطر» فراری
که باغارت
بیت المال
ایران دکه
ایران شناسی
در آمریکا باز
کرده است،
ماده آذری Azeri
رادر دائرةالمعارف
ایرانیکا Iranica با
همین تعریف
آورده است. و
به تبع او
نوچه هایداخلی
وی در دائرةالمعارف
بزرگ اسلامی
و دائرةالمعارف
تشیع و
دانشنامه
ایران
واسلام هم
سعی کردهاند
این نظریه
پوچ و سخیف و
بیپایه و
کسروی ساخته
را رختعلمی
بر تن کنند.پان
ایرانیستهایی
که به اسلام
و انقلاب
اسلامی نیز
گاه اقرار
زبانیدارند
نه اذعان
قلبی و از
مصداِ «المومنون
اخوه» سوء
استفاده
دهشتناکی میکنند
و مامسلمین
را به بارکش
خویشتن بدل
میسازند و
حمالالحطب
این
ماجرایند.
? به نظر
شما این
اشخاص چه
اهدافی را
دنبال میکنند؟
اینان
ظاهرا سنگ «وحدت
ملی» را به
سینه میزنند
و به «ایرون
و ایرونی» دلمیسوزانند.
اما هدف
پنهانی
اینان این
است که
آذربایجان
را اولا بلحاظ
فرهنگی
تبدیلبه یک
منطقه غیر
فعال کنند و
ثانیا در
چارچوب یک
طرح موذیانه
براندازی،
نسلجدید
آذربایجان
را رودرروی
نظام مقدس
جمهوری
اسلامی قرار
دهند و با
تحمیل«ترکی
ستیزی» به
نظام، منطقه
را برای
جولان اسلام
ستیزان امن
تر سازند.
میدانید
که هر گونه
اندیشه و
حرکت فرهنگی،
ریشه سیاسی
دارد و
عملکردسیاسی
به دنبال آن
است. این
حرکت
موذیانه
فرهنگی در
سرزمین مقدس
آذربایجان
نیزکه اخیرا
شتاب گرفته
است، مبدا و
مقصد مخوفی
دارد که باید
جوانان را از
آن آگاهساخت.
جوانان ما
باید با
رویکردی
عظیم به
میراث
فرهنگی ترکی
اسلامی
بازمانده
ازنیاکان
خود و گسترش
آموزش علمی
زبان ترکی
در منطقه و
کشاندن آن
به مدارس
ودانشگاهها و
مطبوعات، هم
توطئه «ایرونی
بازی» را
خنثی سازد و
هم به تعمیق
انقلاباسلامی
و تحقق کامل
آرمانهای
قرآنی امام
راحل مدد
رسانند.
? لطفا در
مورد پیدایش
مکتب «پان
ترکیسم» و
ماهیت آن و
تاریخ و
عملکردپانترکیسم،
اطلاعاتی در
اختیار ما
بگذارید؟
پس از
شکست دولت
عثمانی در
جنگ جهانی
نخست و تجزیه
پی در پیسرزمینهای
اسلامی و
گسترش
فعالیتهای
فراماسونری
در این
سرزمینها،
از سویبورژوازی
ملی کشور
ترکیه دو
جریان فکری
سیاسی ،
تکوین و
گسترش مییافت.جریان
نخست ناظر بر
آن بود که در
مقابل هجمه
خانمان
برافکن
دنیای غرب
درسرزمینها،
روح وحدت
اسلامی را
بیدار سازد و
همه کشورها و
سرزمینهای
اسلامی رابه
سوی ایجاد
اتحادیه
کشورهای
اسلامی سوِ
دهد. دنیای
غرب و اسلام
ستیزان اینجریان
فکری را «پاناسلامیسم»
نامیدند و با
آن به
مبارزه
پرداختند و
ترکیه را به
سویلائیسم
کشانیدند و
این جریان
اندیشگی را
به انزوا و
نابودی سوِ
دادند.
جریان
دوم که به
دو جناح دینی
و غیر دینی
منقسم میشد،
ناظر بر آن
بود که کلیهکشورها
و ملتهای
ترکی زبان
را از غرب چین
تا دروازههای
وین به
مرکزیت
ترکیه تحتیک
حکومت
فدرالی و
اتحادیه
گونه درآورد
و یا حداقل از
افتادن
سرزمینهای
تجزیهشده
خلافت
عثمانی به
دست غربیها و
روسها
جلوگیری کند
و به تشکیل
حکومتهایمحلی
از سوی مردم
ترک زبان
مدد رساند.
غربیها این
جریان را هم
«پان ترکیسم»نامیدند
و از آن
تعاریف
گوناگونی به
دست دادند. آن
را برنتافتند
و در همه
سرزمینهایترک
زبان، به
ترکی ستیزی
فراماسونری
دست یازیدند
و هجمههای
فرهنگی علیهفرهنگ
اسلامی ترکی
را در سرتاسر
جهان به این
حربه توجیه
کردند.
بدین
گونه که غول
و اسطورهای
بانام پانترکیسم
ساخته شد که
هرگونه
تصوری ازآن
لرزه بر
اندام ملل
غیر ترک میانداخت
و هرگونه
خیزش فرهنگی
ترکی نیز به
آنمنسوب میشد.
? پس باید
گفت که در
واقع این
اصطلاح ریشه
ترکی ندارد و
انگلیسی است
آیا نظرشما
همین است؟
دقیقا،
این اصطلاح
ساخته
غربیهاست. «پان»
ریشه یونانی
دارد و به
معنی همه
است.اصطلاح
«پان ترکیسم»
از سال ۱۹۱۵
به این سو
وارد مخزن
واژگان
انسیکلوپدیهایغربیها
شدهاست و در
تعاریف نا
مشخص و
جورواجور آن،
پیوسته به
همبستگی
ترکانتعبیر
شده است.
هیچیک از
جناحهای
اصلی و فرعی
این نوع
اندیشه
سیاسی در
ترکیههیچگاه
حزبی به این
نام تشکیل
ندادند. گرچه
پیش قراولان
این جریان
فکری
دراصطلاح «تورکچولوک
و اسلام
چیلیق» را
بارها به کار
بردهاند اما
تشکل و
انسجامسیاسی
تحت این نام
را هیچگاه
نداشتند.
مرحوم «ضیاءگوکالپ»
کتابی با نام«تورکچولوگون
اساسلاری»
تالیف کرد،
اما نه او و
نه همفکرانش
حزب و گروهی
به ایننام
تشکیل
ندادند.
انسجام و
اتحاد و
همبستگی و
صلح و دوستی
همه ترکان
جهان بهآرزوی
قلبی
حسرتباری
تبدیل شده
بود که شیوههای
ناجوانمردانه
ترکی ستیزی
درسرتاسر
دنیا آن را
تقویت میکرد
و از سوی دیگر
سیاست بازان
فراماسونری
موفقمیشدند
از این آرزوی
حسرتبار
مردمی
سوءاستفادههای
کلان بکنند.
شوونیستها
ولد بلافاصل
صهیونیستها
هستند
? آیا زبان
و ادبیات
ترکی
آذربایجانی
در دانشگاههای
دنیا تدریس
میشود در
کدامدانشگاه
و با چه
اهدافی؟
در کلیه
دانشگاهها و
مراکز
تحصیلات
عالی در سطح
جهان که در
آنها رشتههای
«زبانو
ادبیات ترکی»،
«فرهنگ ترکی»،
«تاریخ هنر
ترکی»، «تاریخ
ترکی» موجود
استدرسهائی
با عنوان «تاریخ
ادبیات ترکی
آذربایجانی»
و «مبانی
دستور زبان
ترکی آذری»صرف
ترکی آذری،
نحو ترکی
آذری، مخزن
واژگان ترکی
آذری و چندین
درس دیگر
دررابطه با
زبان و
ادبیات ترکی
آذربایجانی
تدریس میشود.
مثلا در
دانشگاه
آکسفورد یکدرس
مستقل چهار
واحدی موسوم
به «شعر و ادب
فضولی» (Fuzuli¨s Literary)وجود
دارد و کرسی
گرایش تخصصی
فضولی شناسی
تاسیس شده
است. در یکی
ازدانشگاههای
آمریکا کرسی
عالی «ساهرشناسی»
ایجاد شده و
خانمی از
اهالی
تبریزموسوم
به خانم
دکتر برنجیان
رساله دکتری
خود را در همین
کرسی دفاع
کرده است.
دردانشگاه
فلورانس
ایتالیا کرسی
عالی تحقیق
در آفرینش
ادبی شاه
اسماعیل
ختائیوجود
دارد و دیوان
شاه ختائی
هم از سوی
همین شعبه
چاپ شده است.
در ژاپنخانمی
از رساله
دکتری خود
پیرامون «لهجه
تبریز» دفاع
کرده است. در
دانشگاه «صوفیه»در
پایتخت
بلغارستان
در رشته «فیلولوژی
ترکی» گرایش
«ادبیات
آذربایجان»
ایجاد شدهاست.
در دانشگاه
ازمیر رشته
مستقل «آذربایجان
ادبیاتی»
وجود دارد که
همه سالهچندین
نفر با درجه «لیسانس»
از آن فارغالتحصیل
میشوند …
? در مورد
اهداف این
دانشگاهها هم
میتوانید
صحبت
فرمائید؟
سیاستگذاران
این
دانشگاهها در
بیرون از
جهان اسلام
البته اهداف
آشکار و
پنهانیدارند.
جالب است
بدانید که
دولت
صهبیونیستی
اسرائیل و
دولت داشناک
ارمنستان
ودولت یونان
هم در
دانشگاههای
خود در کنار
رشته اسلام
شناسی، رشتههائی
نظیر«زبان
وادبیات
فارسی» و «زبان
وادبیات
ترکی» و «زبان
و ادبیات
عربی» تأسیسکردهاند.
اینان همقصد
تربیت متخصص
برای خود و هم
قصد تحریف و
به انحرافکشاندن
پژوهشهای
سالم و اسلام
باورانه و
ترکانه در
این زبانها
را دارند.
این
مسأله،
بدیهی و روشن
است. صحبت بر
سر این است
که ما چرا
باید میدان
را برایآنان
امن بسازیم.
مجموعه عظیم
ادبیات ترکی
جزئی جدا
نشدنی از
فرهنگ
اسلامیتاریخ
مسلمین و
ایران است.
هرگونه بیغیرتی
و بیاعتنائی
ما در برخورد
با اینمجموعه
عظیم، کمک
به
میدانداری
دشمنان
اسلام خواهد
کرد.
ایادی
دشمن در
ایران با خط
و خطوط ملی
گرایانه و در
پوششی از
ایرونی بازیهایقرتی،
لانه کرده
است.
شوونیستها و
پان
ایرانیستها
ولد بلافاصل
صهیونیستها
هستند ودر
لژهای
فراماسونری
صهیونیست
ساخته،عضویت
داشتهاند.
شما خوب میدانید
کهشالوده
لژهای
فراماسونری
جدید (Oriant New Grand) در
قرن هجدهم
میلادیتوسط
صهیونیستها
نهاده شده و
به اعتراف
خود آنان،
این
سازمانها را
برای تضعیفملتها
و امحاء فرهنگ
اسلامی و
تفوِ بر آنان
ایجاد کردند.
در پروتکل
یهود دربارهایجاد
فراماسونری
جملاتی قریب
به این
مضمون گفته
میشود: «مسیر
درازی داریم
تابتوانیم
آثار چند قرن
دیگران را
منهدم سازیم.
برای تهیه
وسایلی که
ما را به
مقصود برساند
باید ازبیغیرتی
و عدم اطلاع
و بیثباتی
افراد ملل
دیگر استفاده
کنیم. این
قدرت مخفی
ماست و چه
کسیقادر است
که قدرت
مخفی ما را از
بین ببرد؟
فراماسونری
فقط به
منظور مخفی
نگاه داشتن
نقشههایما
است و طرز
اجرای آن در
محلهای
مختلف باید
برای همیشه
بر ملتها
پوشیدهبماند.»
بسیار
روشن است که
اکنون در
ایران کسانی
که سعی میکنند
جوانان
آذربایجان
دربرخورد با
فرهنگ پربار
ترکی اسلامی
و ایرانی، بیغیرتی
و بیاعتنائی
نشان دهند و
آنرادغدغه و
مسأله خود
ندانند و باعث
عدم اطلاع
جوانان از
افتخارات
فرهنگی ترکی
خودمیشوند و
نهضتهای
فرهنگی
اسلامی مقدس
ترکیگرائی
را به بیثباتی
سوِمیدهند،
به نوعی سر
در آخور
فراماسونری
جدید
صهیونیستی
دارند.
فراموش
نکنیم که
فراماسونرهای
ایران
پیوسته خط «نفوذ»
در حاکمیتها
را دنبالکردهاند.
بر ما روشن
است که پس
از صدور
انحلال
فراموشخانه
از سوی
ناصرالدینشاه،
ملکم خان
مهره اصلی
فراموشخانه،
با نفوذ در
ارگانهای
دولتی،
تشکیلات
سابقخود را
با شیوهای
جدید احیاء
کرد و این بار
«جامعه آدمیت»
تشکیل داد و
حتی موفقشد
«کتابچه غیبی»
خود را منتشر
سازد. و پس از
آنکه باز
دستش روشد،
به شیوهایدیگر
در ارکان
حکومتی نفوذ
کرد تا جائی
که حتی با
سمت کنسول
روانه مصر شد
و درسال ۱۲۸۸
در تهران «مشاور
صدراعظم» گشت
و مجلس
تنظیمات
حسنه را
تنظیم کردو
به تصویب
شاه و
صدراعظم
رسانید و
اولین
قرارداد
استعماری با
«بارون
جولیوس
دورویتر» را
منعقد ساخت
که به همت
روحانیت
معظم شیعه
لغو گردید.
قصد من
نقل تاریخ
نیست ، اما میخواهم
به شما بگویم
که میرزا
ملکمها
نمردهاند.جای
پای آنها را
در کتابهای
درسی تاریخ،
تاریخ
ادبیات،
فارسی و غیره
مشاهده میکنمو
معتقدم که
اکنون اینان
در «پوششی» از «ترکی
ستیزی»
فعالیتی
موذیانه و
مخربدارند.
هرگونه
رویکرد به
احیاء و گسترش
زبان مقدس
ترکی با
پشتوانه
عظیم اسلامیخود
در ایران،
خلاف منافع
این جاسوسان
بیمزد و
مواجب
سرویسهای
اطلاعاتیصهیونیستی
خواهد بود و
هرگونه
دشمنی با
احیاء عزت و
عظمت زبان و
ادبیات ترکیدر
ایران، به
هر انگیزه و
پوششی که
باشد، در
راستای خدمت
به «ملکم
خانهای
جدید»خواهد
بود که لعاب
اسلامی هم
به ظاهر
دارند.
? حرف و درد
شما زیاد است،
اجازه بدهید
از بحث اصلی
منحرف نشویم.
اخیرااطلاع
یافتیم که
شما دو اثر
قدیمی به
زبان ترکی
را کشف کردهاید
که یکی از
آنهاترجمه
عهدنامه
حضرت علی(ع)
به مسیحیان
است و دیگر «قارا
مجموعه» از
شیخصفی،
آیا ممکن است
توضیحاتی در
این باره در
اختیار ما
بگذارید؟
سه روز پس
از کسب خبر
وجود این
یادمان
گرانبها به
اصفهان رفتم.
ساعت ۱۰ صبحوارد
کاخ چهل
ستون شدم و
با هماهنگی
قبلی که با
مسئولین
موزه انجام
داده بودم،طومار
را در یکی از
اتاِهای
مخزن کاخ
تحت مطالعه
در آوردم و به
فضل الهی
تاساعت چهار
عصر همان روز
توانستم
کلیه مطالب
این طومار
هفت متری را
قرائت
وکتابت کنم.
? از مشخصات
این طومار
بیشتر صحبت
بفرمائید؟
استنساخ
کننده نسخه،
متن عربی
عهدنامه را
به خط نسخ
وبا اعراب
کامل و درعرض
۸۰ سانتیمتر
استنساخ
کرده است و
در فاصله
سطور، که
فضای قابل
توجهیاست،
ترجمه
تقریبا تحت
اللفظی و
مفهوم جملات
عربی را با
نستعلیق
زیبای مکتبتبریز
نوشته است و
از آنجا، آغاز
کردهاست که
برگردان و
معادل هر لغت
را زیر همانلغت
بنویسد، از
این رو در
اغلب سطرها
جای خالی و
فاصله زیاد
بین کلمات
افتادهاست
و گاه به نظر
میرسد که
جملات به
ترمیم نیاز
دارد. اما چنین
نیست و ما با
تفرسدر
ساختار جملات،
با یک
هماهنگی
عالمانه و
ماهرانه
رودررو شدیم
که نشان
ازقدمت،
صلابت و
ظرفیت کم
نظیر ترکی
آذربایجانی
و سنت نثر
سیاسی و
فلسفی اینزبان
در ایران
دارد.
? این
ترجمه در چه
سالی انجام
گرفته است؟
نسخهای
که ما تحت
مطالعه قرار
دادیم، در
دوره صفویه
در جلفای
اصفهان
استنساخشده
است و بنا به
تصریح کاتب
نسخه در
مقدمه، آنرا
از روی طومار
چرمی مستنسخ
درسال ۴۴۷
هجری قمری
در تبریز
استنساخ
کرده است.
یعنی میتوانیم
ادعا کنیم که
«عهدنامه
حضرت علی (ع)
با مسیحیان
فلسطین» در
اوایل قرن
پنجم هجری (و
یا شاید پیشاز
آن) در شهر
تبریز به
زبان
توانمند و پر
صلابت ترکی
آذربایجانی
ترجمه شده
است واثری
از مجموعه
فرهنگی
مدروس و
مکتوب ترکی
آذربایجانی
در یکهزار سال
پیش بهشمار
میرود.
? با توجه
به اینکه
این طومار و
سند تاریخی
در موزه کاخ
چهلستون
اصفهان
سالها
نگهداری شدهاست،
چرا تاکنون
مطرح نشده
است؟
در ایران
پیوسته
ارادهای
متمرکز فعال
بوده است تا
زبان ترکی
را در این
کشور ریشه کنکند
و آذربایجان
را از فعالیت
تهی سازد و
آثار فرهنگی
این سرزمین
را امحاءکند.
دلایلو
شواهد این
توطئه روشن
است. مسکوت
گذاشتن طرح
این سند
تاریخی با
ارزش،ناشی
از همین
اراده
متمرکز بوده
است. این
گوشه از
واقعیت تلخ
به جریان
افتادن سیلبنیان
برانداز «ترکی
ستیزی» در
این کشور است.
ابعاد تلخی
ماجرا خیلی
بیشتر
ازاینهاست.
? لطفا
درباره ترکی
ستیزی
روشنگری
بیشتری
بفرمائید و
شیوهها و
عملکرد اینسیاست
را روشن کنید.
نظر شما
درباره
روشهای
سیاسی ترکی
ستیزان چیست؟
ترکی
ستیزی ابعاد
وسیعی دارد
نمیتوان در
یک گفتگوی
کوتاه به آن
پرداخت. اینشیوه
فراماسونری
در هر کشور به
یک نوع خاص
اجرا شده است.
اگر شیوه
اجرا مثلا
درایران
دوره پهلوی
با یونان
یکسان بود در
عراِ، سوریه،
اتحاد شوروی
سابق
وبلغارستان
تفاوت عمده
داشت. اما
مقصد نهایی
یکی بود:
ایجاد احساس
کهتری
درترکان و
آسیمیلیزاسیون
و محو میراث
فرهنگی ترکی
با چشم انداز
آیندهایناسیونالیستی
و ضد اسلامی.
ترکیستیزی
و اسلام
ستیزی دو
مقوله جدای
از همنبودند
ونیستند. هر دو
در راستای هم
به کار گرفته
شدهاند. اگر
غرب از قدرت
ترکانمیترسید
به خاطر آن
بود که این
قدرت را
اسلام به
ترکان دادهبود.
از این رو هر
ترکیستیزی
میبایست
نخست به
اسلام زدایی
بپردازد.
چنانکه در
همه کشورهای
اسلامی،در
قرن اخیر
رژیمهای دست
نشانده و غیر
الهی و غیر
مردمی ترکی
ستیز، اسلام
زداییدهشتناکی
پیش گرفتند.
حتی در خود
کشور ترکیه
لائیکها،
گرچه سنگ
دفاع از
فرهنگترکی
را به سینه
میزدند، اما
با تغییر
الفبا و انکار
فرهنگ غنی
اسلامی دوره
سلجوقی
وعثمانی، در
واقع به
نوعی ترکی
ستیزی هم
دست میزدند
و آناطولی را
از گسترشعظیم
اسلامیت و
ترکیت جدا
کردند. این
شیوه، ویژه
آن سرزمین
بود که
فراماسونریدیکته
میکرد. شیوه
ترکیستیزی
در ایران به
تمامی با آن
متفاوت بود و
در اینجا با
تبلیغایدئولوژی
نژادگرایی
پارسیسم،
شوونیسم
فارسی، پان
ایرانیسم، و
ناسیونالیسم
عجمی(= پارسی)
به ترکی
ستیزی و
اسلام ستیزی
پرداختند.
? آیا رابطهای
بین پان
ترکیسم و پان
ایرانیسم
وجود دارد؟
اگر وجود دارد
این رابطه
راچگونه
ارزیابی میفرمائید
و به نظر شما
در جمهوری
اسلامی پان
ایرانیسم
فعال استیا
منفعل؟
بله پان
ایرانیسم
نام حزبی
است که در
دوره شاه
خائن تأسیس
شد. دارای
مرامنامهبود
و ارگان رسمی
خود را با نام
«خاک و خون»
هر روز منتشر
کرد و فعالیت
گستردهایدر
آذربایجان
داشت. شالوده
مرامنامه
این حزب
شیطانی بر
اساس نظریه
نژادگراییآریایی
و نفی و تقبیح
تازیان و
ترکان ریخته
شده بود و
نظریه
پردازان حزب،
اسلامستیزی
و ترکی ستیزی
را تئوریزه
کرده بودند و
با همکاری
محافل
فراماسونری،
مراکزعلمی و
فرهنگی کشور
را در دست
داشتند. بعد از
انقلاب بعضی
از سران و
مهرههایاین
حزب شیطانی،
رنگ عوض
کردند و ظاهرا
اسلام ستیزی
را از
مرامنامه
خویشحذف
کردند و با
تظاهر و تعارف
به اسلام
سعی کردند
پان
ایرانیسم و
آریاگرائی
وشوونیسم و
فارسیسم را
رنگ و لعابی
اسلامی دهند.
اینان در
واقع اسلام
و آرمانهایاسلامی
را تبدیل به
وسیله و
دستموزه
برای شرح و
بیان و تبلیغ
آریاگرائی و
ترکیستیزی
میکنند و
اغلب در
ارگانهای
فرهنگی کشور
نظیر صدا و
سیما (برنامههایتاریخ
و فرهنگ
ایران زمین
و نظائر آن)،
دانشگاهها (رشته
های تاریخ و
زبان و
ادبیاتفارسی
و زبان فرهنگ
باستانی و جز
آن)، آموزش
پرورش (دفتر
تحقیقات و
تالیفکتابهای
درسی،
پژوهشکدههای
مجلات رشد و
انتشارات و
غیره) سعی
دارند نفوذ
کنندو نیات
پلید شیطانی
خود را با دست
مسلمین صافی
ضمیر و پاکدل
اجرا سازند و
دربسیاری
ارگانهای
مطبوعاتی
حضور دارند و
مجلات و هفته
نامههای
فزون از
شمارمنتشر میکنند.
و عموما جو
غالب فرهنگی
کشور را به
دست گرفته
اند و طرحهایموذیانه
زیرزمینی
فراماسونری
را اجرا میکنند.
? آیا پان
ترکیسم و پان
ایرانیسم در
مقابل هم
قرار دارند و
اکنون در
ایران پانترکسیت
و پان
ایرانیست ها
با هم در جدال
هستند؟
پان
ترکیسم یک
جریان فکری
مرده و مضمحل
شده است اما
پان
ایرانیسم
برنامهموذیانه
و پیچیده و
گسترده
بسیار فعالی
است که برای
پیاده کردن
نیات پلید
پانایرانیستی
اکنون خیزش
فرهنگی
معقول در
آذربایجان
را به پانترکیسم،
این اسطورهخیالی
و موهوم نسبت
داده است و
از آن تعریف
مشخص هم نمیتواند
به دست دهد.
پان
ایرانیستها
دشمن سرسخت
غیرت و صداقت
و فعالیت و
تدین در
آذربایجانهستند
و از هر گونه
پیشرفت
اقتصادی و
فرهنگی که
نصیب جوانان
این دیار میشود،ناخرسندی
نشان میدهند.
از اعتناء و
توجه
مسئولان
دولت به
منطقه با
شگردهایمختلف
جلوگیری میکنند
و با تحلیلهای
پیچیده و
موذیانه،
مسئولان را
از غول بیشاخو
دم پان
ترکیسم میترسانند
و متاسفانه
موفقیت نسبی
نیز به دست
آوردهاند.
اینان از
سویی
مسئولان
جمهوری
اسلامی را
مرعوب میسازند
و از سوی دیگر
باتربیت
نوچههای
پانایرانیستی،
سعی در حفظ و
تحکیم این
جو غالب
دارند. پانایرانیستها
بویژه پس از
شکست کودتای
نوژه از
اقدامهای
نظامی علیه
جمهوری
اسلامیموقتا
صرفنظر کردند
و به
اقدامهای
فرهنگی روی
آوردند. پان
ایرانیستها
میدانند کهترکیستیزی
مغایر با
منافع نظام
و انقلاب است،
از این رو
محیلانه
تلاش دارند
کهبرخی از
مسئولان
نظام مقدس
جمهوری
اسلامی را
نیز با خود
همراه و
همدین
وهمساز کنند و
یا بگونهای
مرعوب سازند
که هیچیک از
مسئولان،
قدمی در ترکیپژوهی
و پاسداشت
زبان و
ادبیات ترکی
ایرانی و
اسلامی
برندارند. و ما
اکنون
دراستانهای
آذربایجان (اردبیل،
تبریز،
ارومیه و
زنجان) کمتر
مسئول
فرهنگی سراغ
داریمکه
خدمت به
فرهنگ و زبان
ترکی
آذربایجان
را سرلوحه
اهداف
فرهنگی خود
در منطقهقرار
دهد و مرعوب
جوّ پان
ایرانیسم
نگردد و یا
دستکم خود
شیرینی و خوش
رقصینکند و
به اصطلاح
سری را که
درد نمیکند
دستمال
ببندد و عافیت
نطلبد.
? آیا به
نظر شما آزادی
تحصیل به
زبان ترکی
باید هدف
مسئولان
جمهوری
اسلامیباشد؟
هدف ترکیستیزان،
سلب آزادی
تحصیل به
زبان ترکی
است. اما برای
ما مسلمینآذربایجان،
آزادی زبان
ترکی هدف
نیست بلکه
وسیله است.
هدف رشد و
کمال جوانآذربایجانی
است. برای
تحقق این
رشد و کمال
باید هر گونه
تنگنا را از
میان
برداریم کهدر
فلسفه «نوعی
رهاسازی از
قیود» نامیدهمیشود.
ما ادعا میکنیم
که ترکیستیزی،تنگنا
و مانعی در
مقابل رشد و
کمال انسان
ترکی زبان و
جوان
آذربایجانی
است و برعکس
آن، تحقق
آزادی تحصیل
به زبان
ترکی طریق
رشد و کمال او
را هموارتر
خواهدساخت.
آزادی پدیدهای
است که اگر
نباشد، روندی
به نام
پیشرفت و
تکامل
پیدانخواهد
شد. از آزادی
تعریف حد تام
داریم، نه
حد ناقص. خود
مقوله آزادی
نمیتواندهدف
نهائی باشد.
بلکه هدفی
است که
تبدیل به
وسیلهای
برای رسیدن
به هدف
یااهداف
والای رشد و
کمال الهی
در انسان
خواهد شد.
? نظر شما
درباره
اعتراض
استاندار
آذربایجان
شرقی به پخش
برنامه هتل
پیادهرو
ازسیمای
جمهوری
اسلامی
ایران و
اهانتهای
عدیده به
زبان ترکی
چیست؟
مسأله
ما، مسأله
زبان فارسی
نیست. انقلاب
ما انقلاب
اسلامی است
نه انقلابفارسی.
انقلاب
ارزشهای
اسلامی است
نه انقلاب
ارزشهای پان
فارسیسم و
پانایرانیسم.
اما متاسفانه
صدا و سیمای
جمهوری
اسلامی
ایران،
بویژه در
سالهای
اخیر،این
مساله را به
فراموشی
سپرده است و
«فارسی بازی»
را عمده کرده
است و در کنار
آن«ترکیستیزی»
وحشتناکی را
هم دنبال میکند.
برداشت
من به عنوان
یک بیننده
سیما این است
که
سیاستگذاران
فرهنگی
سیما،بیشتر
در اندیشه
گسترش زبان
فارسی هستند
تا گسترش
معارف
اسلامی و
مفاهیمقرآنی.
و در بسیاری
از برنامه
های خود، «بیگانه
ستیزی» القا
میکنند. گویا
فارسی زبانیوالا
و برتر و
فرابشری و
ترکی، زبان
اراذل و
اوباش و
دلقکان و
لودگان و
زبانی پستاست.
بیننده چنین
تلقی کند که
القاء این
مطلب هدف
پنهانی
سیاستگذاران
«سیما»است.
اعتراض
استاندار
آذربایجان
شرقی هم
ناشی از
بررسی عمیق
سیاستهای
فرهنگیکلان
پان
فارسیستها
علیه فرهنگ
مقدس اسلامی
آذربایجان
بوده است.
? آیا به
نظر شما پان
فارسیستها در
جمهوری
اسلامی نقشی
دارند؟
نفوذ پان
فارسیستها در
ارگانهای
فرهنگی کشور
یک واقعیت
تلخی است که
متأسفانهباید
به آن
اعتراف کنیم.
پان
فارسیستها
بازمانده
فرقه «شعوبیه
افراطی»
هستند که
درمقابل
حرکت ضد
ارزشی ترجیح
عرب بر عجم،
اینان عجم (فارس)
رابرتر از عرب
وترک میدانستند
و سعی داشتند
که آن را «تشیع
علوی» تبدیل
سازند. پانفارسیستهایامروزی
که تعارفی
هم به تشیّع
میکنند
بازمانده
چنین فرقهای
هستند که در
دوره پهلویبسیار
فعال بودند و
حتی حزب
دیگری با نام
«سومکا»
داشتند.
گروهکهایی
نظیر«نهضت
آزادی» نیز
از این
آبشخور سیراب
میشوند.
اینان در
پنجاه سال
اخیر لژهایفراماسونری
عدیدهای
تاسیس کردند
از جمله «لژ
صفا» که موسس
آن «ذبیحالله
صفاشهمیرزادی»
رئیس
دانشکده
ادبیات
دانشگاه
تهران در دهه
چهل بود و «ابراهیم
پور داودرشتی»
که مبلّغ
کیش
نئومزدیسنا و
مخالف سرسخت
تدریس قرآن
و عربی در
مدارسایران
بود. وی از
عنصر ترک
پیوسته با
عنوان «اجنبی
و انیرانی»
نام برده
است. طبقنظریه
او زبانی به
اسم ترکی،
وجود ندارد و
آنچه که
اکنون به
این اسم
نامیده میشودمجموعه
لغاتی از
مغولی و
فارسی و عربی
است که گویا
قبائل وحشی
آسیای میانه
برایران
تحمیل کردهاند
و تازیان (مسلمین)
آن را رواج
داده اند!
متاسفانه
نوچهها و
تربیت شده
های این
افراد اکنون
در مراکز
دانشگاهی و
فرهنگیکشور
نفوذ دارند و
محتوای فکری
خود را در
قالبهای
اسلامی و
مردمی تبلیغ
و القاءمیکنند.
? شما در
جائی گفتهاید
که ایران
گرایی از
خارج هدایت
میشود، آیا
این صحت
دارد؟
ببینید من
گفتهام و میگویم
پان فارسیسم
و پان
ایرانیسم را
پیوسته
لژهایفراماسونری
و جاسوسهای
انگلیس و
نوکران و
عوامل
سرویسهای
اطلاعاتی
بیگانگانو
دشمنان
اسلام هدایت
کردهاند. «احمد
کسروی» را در
نظر بگیرید. او
مرد شماره یکتفکر
پان فارسیسم
و اسلام
ستیزی و ترکیستیزی
بود و میدانید
که عضو
وابستهانجمن
پادشاهی
لندن بود و
فرمان از
آنجا میبرد.
خود رضاخان
را هم که
عامل اجرایایدئولوژی
ناسیونالیسم
فارسی ضد
اسلامی بود
اجنبیان
آوردند و رسم
نامیمون
ترکیستیزی
را هم او در
ایران تقویت
کرد. دیگران
هم همینطور،
همه سر در
آخور دشمناناسلام
داشتند و
دارند. هم
اکنون
پایگاه اصلی
پان
فارسیستها و
ترکی ستیزان
در امریکادکه
«احسان یار
شاطر» است و
او در چهل سال
اخیر سوء قصد
به فرهنگ و
اعتقاداتمردم
ایران اعم
از ترک و فارس
کردهاست و
میکند.
اینها
مسائل کم
اهمیتی نیست
که از کنار آن
بیاعتنا رد
بشویم. ساده
لوحی است
اگرما خیال
کنیم که
دشمنان
اسلام سلاح
بر زمین
گذاشتهاند
اینان تلاش
دارند که
مسالهاصلی
ما را مساله
زبان و مساله
نژاد بکنند و
با نفوذ دادن
عوامل و
ایادی درجه
یک تادرجه
دهم خود در
ارگانها و
نهادهای
فرهنگی و
تاسیس
بنیادها و
انجمن های
فرهنگیو
غیره و از
طریق رسانهها،
با «فارسی
بازی و ترکی
ستیزی»
محیلانهای
نیات پلید
خودرا با
شگردهای
عجیب و گاه
غیر قابل
تصور به
اذهان پاک
جوانان ما
القا میکنند.
خوب، این
القائات چه
نتیجهای
خواهد داد.
از سوئی
در جوانان
فارس هیستریتوجه
افراطی به
پان فارسیسم
ایجاد میشود
که منجر به
نوعی فاشیسم
خواهد شد و
ازسوی دیگر
جوانان ترک
اصیل ایرانی
رابه
دامهائی که
دیگران پهن
کردهاند سوِ
خواهندداد و
یا حداقل دل
آزردگی از
نظام مقدس
جمهوری
اسلامی و …
? به نظر
شما چه باید
کرد؟
من نظر
خودم را
بارها گفتهام.
باید اصل
پانزدهم
قانون اساسی
به تمامی و
با قدرت،بویژه
در شمال غرب
کشور اجرا شود.در
این کار بیش
از این تعطیل
و اهمال و
سستیروانیست.
تا دیر نشده،
دولت باید
ابتکار عمل
را به دست
گیرد. من
امروز اخطار
میکنمکه
فردا بسیار
دیر است. مردم
شمالغرب
کشور طالب آن
هستند که به
زبان ترکی
ایرانیتحصیل
کنند. هر
آذربایجانی
چنین آرزوئی
را در دل دارد
و این امری
اجتناب
ناپذیر
وبسیار طبیعی
و عادی است.
http://www.azadtabriz.org/news/?p=19765#more-19765
كنگر
نام قدیمی
خلیج فارس و
منشاء تركی
ساكنان قدیمی
سواحل آن
حسن
صفری
خلیجی
كه امروزه در
ایران بعنوان
خلیج فارس و در
ممالك عربی
بعنوان خلیج
عرب مشهور می
باشد در هزاره
های قبل از
میلاد بعنوان
خلیج كنگر
نامیده می شد.
كنگر در واقع
نام اصلی
سومریان می
باشد كه از
سواحل خلیج
کنگر (خلیج
فارس) تا
قسمتهای
بزرگی از بین
النهرین ساكن
بودند. ضمناً
كنگر نام
طایفه بزرگ
ترك بوده كه از
هزاره های قبل
از میلاد در
منطقه ی وسیعی
از آسیای
میانه،
آذربایجان و
بین النهرین
زندگی کرده
اند و امروزه
هم در
آذربایجان،
اخلاف این
طایفه بزرگ
ترك به همان
نام زندگی می
كنند. در این
مقاله ما سعی
خواهیم كرد
ضمن نظری
اجمالی بر
پیشینه
تاریخی خلیج
فارس در دوره ی
سومرها و كنگر
نامیده شدن
این خلیج و
همچنین عینیت
و قرابت زبانی
و نژادی
سومرها و یا
كنگرها با
تركان
بیاندازیم.
چنانكه
اشاره شد به
سومرها "در
منابع كتبی
قدیمی نام
قومی سومر
بکار نرفته
است، مردم بین
النهرین
جنوبی در متن
های میخی «مردم
(کشور) سومر»
نامیده می شد،
مردمانش هم «کنگیر»
و «سانگ نگیگا» (سیاه
سرها) نامیده
می شدند."1
همان
کنگرها از
سواحل خلیج
مذكور در طول
دو رودخانه ی
دجله و فرات (بین
النهرین) که
آنموقع
جداگانه به
خلیج کنگر (خلیج
فارس امروزی)
می ریخت،
زندگی می
کردند. چنانکه
اولین اسطوره
ی جهان یعنی
داستان
بیلگامیس (بیلگه
میش، گیلگمیش)
هم در این
منطقه و مرتبط
با آبهای این
خلیج شکل
گرفته است. از
متن و مضمون
داستان بویژه
در لوحه ی
یازدهم از
جملاتی چون "سوار
شدن اورشان
آبی و
بیلگامیس به
کشتی و بدریا
زدن کشتی بر
روی امواج
دریا و همچنین
رفتن به ته
دریا با سفارش
اوتناپیشتوم
جهت یافتن
گیاه خاردار
که داروی
جوانی و
جاویدانگیست"2
می توان
آشکارا بر
ارتباط
تنگاتنگ
سومرها (کنگرها)
با دریا (خلیج
کنگر) پی برد.
ضمناً داستان
بیلگامیس
حدود 8-7 هزار
سال پیش شكل
گرفته كه در
آنموقع عرب و
فارس در منطقه
وجود نداشت.
یعنی در اصل "قبل
از اینكه
اقوام سامی به
این منطقه
بیایند
سومرها سواحل
خلیج فارس [امروزی]
را اشغال كرده
بودند"3 و
فارس ها هم
چندین هزار
سال بعد به
منطقه آمدند.
همانطور
كه اشاره
گردید براساس
منابع معتبر
برجای مانده
از خود
سومریان،
كنگر نامی بود
كه سومریان
خود را به آن
نام می
نامیدند. سومر
در اصل نامیست
كه اكدهای
سامی به
كنگرها (سومرها)
می گفتند.
البته هر دو
نام سومر و
كنگر در واقع
دارای منشاء
تركی می باشد.
سومرها در بین
النهرین
دارای طوایف و
قبایل مختلف
بودند كه یكی
از آنها
اتحادیه
طوایف ترك
سوبار و یا
سوبیر بود. "قدیمیترین
اطلاعات در
مورد سوبارها
به هزاره های
چهارم و سوم
قبل از میلاد
مربوط می شود.
آنها در این
دوره در بین دو
رود فرات و
دجله زندگی می
كردند. در آن
دوره در منابع
اكدی رودخانه
فرات،
پوراتتو
نامیده می شد و
دجله هم،
ایتیقلا (ایتی
گلا و یا ایتی
گله که در تركی
فعلی به معنی
سریع جریان
یابنده می
باشد(،
یكی از شاخه
های آن یعنی
دیاله هم
تورنا نامیده
می شد. به
قسمتی از بین
النهرین از
بغداد به طرف
جنوب كنگیر (كنگر)
و به شمال آن
هم سوبارتو (سوبار)
گفته می شد.4 كلاً
در اواسط
هزاره سوم قبل
از میلاد،
اكدی ها شمال
بین النهرین
را ولایت سوبر
و بعضاً سوبرت
(ت پسوند می
باشد) می
نامیدند. در
هزاره اول قبل
از میلاد هم در
بین النهرین
دولت كوچك
سوبر موجود
بود. در آنموقع
سوبر بعنوان
مترادف آشور
بكار می رفت.5
لذا
مردمی كه
فرهنگ و تمدن
درخشانی را
برای جهان
ارزانی داشته
و ما امروزه
آنها را بنام
سومر می
شناسیم به
خودشان نه
سومر بلكه
كنگر می گفتند.
سومر نامیست
كه طوایف سامی
اكد، كنگرها
را به این نام
می نامیدند.
این مسئله هم
ناشی از آن بود
كه طوایف سامی
كه بعدها از
صحراهای
عربستان بطرف
شمال و
شمالغرب حركت
كرده و به بین
النهرین می
آمدند، در سر
راه خود "اولین
بار با
سوبارها (سوبرها)
برخورد
نمودند و
كنگرهای پشت
سر آنها را هم
بعنوان سومر [كه
در واقع معرب
سوبر می باشد[
شناختند."6
لازم
بذكر است كه هم
سوبر (سوب + ار) و
هم كنگر (كنگ +
ار) علاوه
براینكه
مرتبط با نام
طوایف ترك
سوبر (و یا
سوبار) بین
النهرین می
باشد، مثل
بسیاری از
طوایف ترك
خزر، افشار،
قاجار،
تاتار، آوار،
آذر، بالکار،
بولقار،
سووار، آغاجر (مطابق
قوائد
هماهنگی
اصوات در
تركی،
پسوندها تابع
مصوت های ریشه
و یا اسم قبل
از خود می
باشند،
بنابرین در
ریشه و یا اسمی
با مصوتهای
ضخیم بصورت «آر»
و در ریشه و
اسمی با مصوت
های نازك
بصورت «ار» می
آیند( و غیره
از دو جزء اسم [طایفه]
و جزء «آر- ار»
بصورت پسوند و
یا جزء دوم اسم
مرکب بمعنای «مردم،
مرد، انسان و
قهرمان» می
باشد، كه
ساختار نام
قومی تركی از
معنا و شكل
ظاهری در دو
نام سوبر و
كنگر كاملاً
مشهود می باشد.
لذا "بكار
رفتن «ار» در
نام طوایف ترك
امریست كه
بصورت گسترده
رایج می باشد".7
در
رابطه با ریشه
و معنای "نام
طایفه سوبار (سوبر)
هم، همانطور
که از شکل
ظاهری و معنای
آن مشخص می
باشد، این نام
در تركی قدیم
هم به معنای «مردم
روخانه» بكار
رفته است.
چونكه كلمه سو
(آب) در تركی
قدیم بصورت "سوب"
بود كه به مرور
زمان حرف «ب» از
آخر كلمه حذف
شده است. ضمناً
در طول تاریخ
بسیاری از
طوایف ترك
متناسب با محل
زندگی خود
نامیده شده
اند. مثلاً
طوایفی كه در
كوهستان
زندگی می كرد
مردم كوهستان
و طایفه ای هم
كه در مناطق
جنگلی زندگی
می كرد آغاجری
(مثل طایفه ترك
آغاجری = مردم
جنگل، قابل
ذكر است كه «آغاج»
در تركی به
معنای درخت می
باشد و «ار»
بمعنای مرد و
یا مردم)
نامیده شدند.
لذا سوبر (سوب+ار)
نامیده شدن
مردمی كه در
بین النهرین
زندگی می
كردند طبیعی
می باشد (مردمی
که در کنار آب
و یا رودخانه
زندگی می کنند).
به همین جهت ا.
م. دیاكونف هم
نام كشور
سوبار را
بعنوان صحرای
آب تعریف می
كند که بر
قواعد ایجاد
نام مکان و محل
مطابقت ندارد."8
یعنی
در واقع
دیاکونف به
جهت ندانستن
معنای بخش دوم
کلمه ی مرکب
سوبار (سوب + ار)
یعنی «ار»
ترکی،
اشتباهاً
سوبار را بجای
مردم كنار آب و
یا مردم
رودخانه،
صحرای آب
نامیده است.
لذا
هم از لحاظ
ساختار
زبانشناسی و
هم از لحاظ
معنی کلمات و
بسیاری دلایل
دیگر که در
ادامه این
مقاله اشاره
خواهد شد،
مطمئناً
بسیاری حقایق
تاریخی که
بصورت هدفدار
و از روی غرض
تحرف شده
آشکار و معلوم
خواهد شد که هر
دو کلمه ی سومر
(سوبر) و کنگر
دارای منشاء
ترکی بوده و
خلیج فارس و یا
عرب هزاران
سال قبل خلیج
کنگر بوده است.
علاوه
بر قرابت
زبانی بین
سومرها و
ترکها که بطور
خلاصه اشاره
خواهد شد،
عینیت نام
بسیاری طوایف
ترک و طوایف
تشکیل دهنده
سومر نشان از
منشاء ترکی
سومرها دارد.
همانطور که
گفته شد
سومرها خود را
کنگر می
نامیدند. کنگر
هم یک نام ترکی
می باشد که
علاوه بر
اینکه
تاریخاً
بصورت طایفه و
دولت موجود
بوده، امروزه
هم اخلاف این
طایفه ی ترک در
آذربایجان
زندگی می کنند.
ضمناً
در رابطه با
كنگرها در
متون قدیم
تركی هم مطالب
زیادی وجود
دارد. «در
فرهنگ لغات
قدیم تركی
شواهدی مبنی
بر "كنگرس"
بودن كنگرها
موجود هست.
تركشناسان
مشهور روسی ل.
م. قومیلیف و م.
ی. آرتامانف در
بین طوایف ترك
در خیلی
قدیمتر از
دوره ی گؤی
تركها بر نام
كنگرها اشاره
می كنند. اما
در این مسئله
چیزی كه جالب
است، این است
كه علاوه بر
نام طایفه،
دولتی هم به
این نام (دولت
ترك كنگ یو در
تركستان)
موجود بوده
است. در بین
دریاچه های
بالخاش جنوبی
و آرال، كنگ
یوی و یا دولت
كنگ واقع بود.
مردم آن دولت
در تركی "كنگ
ار(كنگر)" و یا "مردم
كنگ یوی"
نامیده می شد.
آنها را
یونانی ها در
قرن هشتم "پادزیناك"
و یا "پچنك" (طایفه
ی مشهور ترك)
می نامیدند كه
از منابع روسی
هم معلوم می
باشد.»9
برخی
از محققان،
کنگرها را جزو
ساکاها (اتحادیه
ی طوایف بزرگ
ترک) می دانند...
برخی ها هم
كنگرها را از
نژاد هون ها (ترکان
هون) می دانند.."10
ضمناً
"در سنگ نوشته
های قدیم ترکی
به الفبای
اورخونی بر
نام مکان «کنگ»
اشاره می شود.
در آسیای
میانه در
سواحل
سیردریا قلعه
کنگ و ایالت
کنگا از اوایل
میلاد معلوم
می باشد. طایفه
ی قدیمی ترک
کنگر هم از نام
مکان کنگ
ایجاد شده است."11
علاوه
بر بین
النهرین و
آسیای میانه،
طوایف کنگر در
قفقاز و
آذربایجان هم
زندگی کرده و
در حال حاضر هم
زندگی می کنند.
"در آثار
استرابون و
پلینی بزرگ که
در سده ی اول
قبل از میلاد و
سده ی اول بعد
از میلاد
زندگی کرده
اند در رابطه
با کنگرها و
سابیرها (سابر
و یا سوبر) که
قبل از میلاد
در قفقاز
جنوبی و
آذربایجان
زندگی کرده
اند می توان
اطلاعاتی کسب
کرد. اینکه
کنگرها از چه
زمانی در
آذربایجان
اسکان یافته
اند، معلوم
نیست. اما در
توضیح و تفسیر
کلمات مشترک
ترکی و سومری
گفته می شود که
این نام را
سومرها بر
کنگرها نهاده
اند. ضمناً ما
در کتاب دده
قورقود هم بر
نام کنگرها
بشکل کنگلی (کنگلی
= کنگ + لی كه "لی"
تركی به معنای
"ی" نسبت در
عربی می باشد)
برمی خوریم."12
پتولمی
هم در
آذربایجان در
مورد نام مکان
کنگرا نوشته
بود. کنگر که
نام طایفه در
ترکها می باشد
هم در دوره ی
میلاد و هم در
قرون وسطی
معلوم بود.13
حدود
120 خانوار از
کنگرها در
مناطق مختلف
قفقاز جنوبی
اسکان یافتند.
قسمت بزرگی از
آنها در
نخجوان و
سرزمین فعلی
ارمنستان
اسکان یافتند.
کنگرها
آنقدر
قدرتمند
بودند که
شاهان ساسانی
را به لرزه می
انداختند.
مورخان سده ی
ششم میلادی در
رابطه با جنگ
بین ساسانی ها
و کنگرها می
نوشتند. گرچه
در خصوص تاریخ
اسکان کنگرها
در این اراضی
دقیقاً چیزی
نتوان گفت،
اما یک چیز
دقیقاً مشخص
هست که از سده
ی پنجم در
رابطه با نام
آنها در این
اراضی نام
مکان موجود
بوده است... در
رابطه با نام
طایفه ی کنگر
در آذربایجان
و ارمنستان یک
سری نام مکان
موجود می باشد.
در حال حاضر در
منطقه ی
قوکاسیان
ارمنستان
کوهی بنام
کنگر وجود
دارد که هنوز
هم به این نام
خوانده می شود14
[لازم بذکر است
که اراضی
جمهوری
ارمنستان
فعلی قسمتهای
غربی سرزمین
تاریخی
آذربایجان می
باشد که در
اوایل دهه
بیستم خان
نشینی ایروان
و برخی مناطق
دیگر جهت
تشکیل جمهوری
ارمنستان به
ارمنی ها داده
شد و
آذربایجانی
ها در طی ده ها
سال بتدریج از
این مناطق
رانده شدند].
ضمناً
در آذربایجان
علاوه بر وجود
نام خانوادگی
کنگرلی (کنگری)
"یک سری نام
مکان مرتبط با
نام کنگرها
موجود می باشد
که از آنها می
توان به
کنگرلی («لی» به
معنای «ی» نسبت
در تركی می
باشد و کلمه «کنگرلی»
تركی به معنای
«کنگری» می
باشد)، کنگرلر
در نخجوان (لر
علامت جمع در
ترکی می باشد)،
کنگرلر در
نزدیکی
شهرستان قم
واقع در
آذربایجان
جنوبی و دره
کنگرلی در
منطقه
عزیزبکف
ارمنستان
اشاره کرد."15
سوبارها
هم مثل كنگرها
از جمله طوایف
تركی بودند كه
در مناطق
مختلف ترك می
توان ردپای
آنها را
مشاهده كرد.
اما
قدیمیترین رد
پای سوبرها را
در بین
النهرین می
توان جست.
همانطور كه
اشاره گردید
قبل از آمدن
طوایف سامی از
شبه جزیره
عربستان،
سوبارها در
قسمت شمالی
بین النهرین
زندگی می
كردند كه با
آمدن و جمع
گردیدن طوایف
سامی در اكد و
دیگر مناطق
بین النهرین
قدرت یافتند و
تدریجاً
سوبارها را به
طرف شمال
راندند. "چنانكه
از طرف جنوب
طوایف سامی
آشوری و از
شمال طوایف
هوری بر آنها
فشار وارد
نمودند و
سوبارها
مجبور شدند به
سه شاخه تقسیم
گردند. شاخه ی
غربی، مركزی و
شرقی. شاخه
غربی بطرف غرب
حركت نموده و
در داخل دیگر
طوایف
آسیمیله
گردید. شاخه
شرقی بطرف شرق
به حوضه
دریاچه
ارومیه حركت
كردند و سپس
برخی از آنها
بطرف تركستان
و سیبری كوچ
نمودند. شاخه ی
شرقی سوبارها
زبان خود را
حفظ كردند،
چونکه آنها در
کنار
همنژادان خود
بودند.
سوبارهایی که
در همانجا
ماندند در بین
قسمت های
شمالی دجله و
فرات در غرب
دریاچه ی وان،
بین دیاربکر و
بیتلیس در
مناطق
جداگانه
زندگی کردند.
محل
زندگی
سوبارهای
شاخه مرکزی هم
به یکی از
ایالات دولت
میتانی که
توسط هوری ها
تشکیل یافته
بود تبدیل
گردید. دولت در
سده ی هشتم
میلادی فرو
پاشید و در
همان ایالت
برخی دولتهای
شهری آرمه،
اورمو،
کولمری،
تورخو و غیره
توسط سوبارها
تشکیل شد."16
طوایف
ترکی که با هم
متحد شده و
اتحادیه ی
طوایف سوبار
را تشکیل داده
بودند،
اکثراً
امروزه و در
قرون وسطی هم
به عنوان
طوایف مشهور
ترک مطرح بوده
اند. یکی از
طوایف تشکیل
دهنده ی آن
قشقائی ها
بودند که در
هزاره های قبل
از میلاد هم به
این نام
خوانده می
شدند. قشقائی
ها در هزاره ی
دوم قبل از
میلاد در
آسیای صغیر17 زندگی
می کردند.
براساس منابع
میخی "تیقلات
پالاسار اول
پادشاه آشور
در اواخر سده ی
یازدهم قبل از
میلاد با
قشقائی ها در
قسمتهای
شمالی فرات
برخورد می کند.
سپس در قسمت
های شمالی
رودخانه های
قیزیل ایرماق
و کلکیت دولت
کوچک قشقائی
تا سده ی هشتم
قبل از میلاد
دوام آورد."18 مسئله
ی مهمی كه در
این میان جلب
توجه می كند
این است كه،
ترکان
قشقائی، که
زمانی ساکن
بین النهرین
بودند و با
فشار طوایف
سامی در ترکیب
سوبرها به
قسمتهای
شمالی و
آذربایجان
حرکت نمودند،
بعدها
تدریجاً بطرف
جنوب حرکت
کرده و در حال
حاضر هم تا شهر
بوشهر و
همچنین تا گله
دار و خنج 19 در
استان فارس به
کناره های
خلیج کنگر
قدیمی خود کوچ
کرده و در این
مناطق زندگی
می کنند.
یکی
دیگر از طوایف
مشهور ترک هم
کومانها می
باشند که در
قرون وسطی هم
زیاد مطرح
بوده و از
آسیای میانه و
ترکستان بطرف
غرب مهاجرت
نمودند. اما
طوایف ترک
کومان از قدمت
و تاریخی خیلی
قدیمتر از آن
برخوردار می
باشد. چنانکه
اشاره گردید "در
هزاره های سوم
و دوم قبل از
میلاد در
نتیجه ی فشار
طوایف سامی و
هوری اتحادیه
ی طوایف سوبار
فرو پاشید و
برخی از طوایف
تشکیل دهنده ی
آن به قسمت های
شمالی بین
النهرین و غرب
فرات حرکت
نمودند. یکی از
همین طوایف،
کومانها
بودند."
بدینصورت
بیگلربیگی
سوبار با کمک
متمادی طوایف
ترک تشکیل
دهنده ی
اتحادیه ی
طوایف سوبار
چون کوموق،
کومان،
قاشقای،
آریمن،
سوغان،
سالور، اوروم
و غیره بیش از
دو قرن بین دو
دولت
میلیتاریست
آشوری و
اورارتو
استقلال خود
را حفظ کرد و
نهایتاً در
سال 673 از صحنه ی
تاریخ محو
گردید.
سوبارها به
آذربایجان و
از آنجا به طرف
شرق حرکت
نموده و اخلاف
آنها با حفظ
زبان خود با
نامهای
سوبار،
سووار، سیبر و
سوبیر در
مناطق مختلف
تا حال موجود
می باشند.21
ضمناً
نام اولین و
مهمترین
اسطوره ی
سومری هم در
این خصوص جالب
و قابل توجه می
باشد. تمامی
محققان
اسطوره ی
بیلگامیس،
نام قهرمان
وشخصیت اصلی
آن یعنی
بیلگامیس و یا
گیلگمیش را
بعنوان
انسانی عالم،
داننده و دنیا
دیده ترجمه می
کنند. هر دو
كلمه دارای
ریشه ی ترکی می
باشد. البته
اصل داستان
بنام اصلی
قهرمان آن در
دوره ی
کنگرها،
بیلگه میش
بوده که بعداً
در دوره
اکدها، این
قوم سامی نام
داستان را
بصورت
گیلگمیش
نوشته اند که
شاید بعلت
نوشته شدن آن
بر لوحه های
گلی (گل در
ترکی گیل می
باشد- گیلگمیش)
بدینصورت در
اكدها تلفظ
شده است.
س.
ش. چاقدورف می
نویسد که ریشه
ی کلمه
بیلگامیس را
بیلگا تشکیل
می دهد که در
زبان سومری به
معنای پدر
بزرگ، ریش
سفید و قهرمان
می باشد و "میس"
پسوندی می
باشد که نشان
دهنده ی
ارتباط
قهرمان
داستان به
همان مردم می
باشد.22 البته
همانطور که
مورخان خارجی
هم اذعان می
دارند ریشه
کلمه همان
بیلگا (بیلگه)
می باشد که در
ترکی از ریشه
بیل = بدان ]بیلگه
= دانشمند[
به معنای عالم
و داننده می
باشد و در نام
خاقان
دانشمند گؤی
ترک ها یعنی
بیلگه خاقان
هم می توان
آنرا مشاهده
کرد.
ضمناً
شباهت
ساختاری
بیلگامیس-
بیلگه میس-
بیلگامیش و یا
گیلگمیش
قهرمان
داستان سومری (کنگری)
با نام های
قهرمانان
دیگر ترک چون
آلپانیش (آلپامیش)
در ترکان
ازبک،
ایلالمیش –
ایلالمیس (پسوند
"میش" در برخی
از شاخه های
ترکی چون
قزاقی بصورت "میس"
می باشد)،
ترسوزامیش در
کتاب دده
قورقود و غیره
تصادفی نیست.23
چونکه ساختار
نام بیلگه میش
ترکیست و نام
های زیادی با
این ساختار در
ترکی بوده و
هنوز هم بکار
می رود که از
جمله می توان
به نام
توختامیش،
خان اردوی
زرین اشاره
کرد.
اما
در رابطه با
تمدن سومر می
توان گفت چیزی
که باعث
سردرگمی
چندین صد ساله
در زمینه ی
منشاء و
منسوبیت تمدن
سومری گردید،
ناشی از
اقدامات
مغرضانه ی
محققان اولیه
ی تمدن سومری
بود که حتی با
جعلیات
هدفدار
موجبات
سردرگمی
جهانیان را
فراهم آوردند.
در دوره ای که
توسط انگلیس و
با کمک
یهودیان و
ممالک غرب در
راستای اهداف
استعماری
انگلیس نظریه
مجعول
آریائیسم در
حال شکل دهی
بود، نتایج
همه ی تحقیقات
در زمینه ی
اکتشافات
باستانشناسی
و زبانشناسی
در این راستا
حتی با جعل
بسیاری حقایق
به نفع زبان
های هند و
اروپایی و به
ضرر ترکی سوق
داده می شد. در
عین حال هیچ
محقق ترکی هم
در بین محققان
تمدن و زبان
سومری حضور
نداشته و زبان
ترکی هم در
تحقیقات و
پژوهشهای
مذکور از روی
غرض دور نگه
داشته می شد.
در نتیجه در
زمینه ی منشاء
زبان سومر
تحقیقات بی
نتیجه ماند.
حتی در خواندن
کلمات هم بعلت
عدم آشنایی
محققان به
زبان ترکی و
دور نگه داشته
شدن زبان ترکی
از تحقیقات،
اشتباهات
زیادی روی داد.
"چنان که از
سخنان
پروفسور مار
سالها گذشته
اما وضعیت به
هیچ وجه تغییر
نیافت. اگر بحد
کافی در
اینگونه
مسائل به ترکی
توجه می شد
بسیاری از
افسانه های
پوچ
زبانشناسی و
تاریخ جای خود
را به حقایق می
داد."24 اما
بعدها با
مقایسه ی زبان
سومری با زبان
ترکی فعلی با
وجود فاصله
زمانی حدود 6
هزار سال کلید
بسیاری
معماها در این
مورد گشوده می
شود.
علاوه
بر نام خود
سومرها (کنگر و
سوبر) و طوایف
تشکیل دهنده
آنها که با
طوایف ترک
امروزی یکسان
می باشد، زبان
آنها هم با
زبان ترکی
مطابقت دارد.
چنانکه
دانشمند
آلمانی "ف.
هومل 350 کلمه ی
متقابل زبان
های سومری و
ترکی را از
لحاظ معنا و
ساختار آوایی
مقایسه کرده و
ثابت کرد که
این دو زبان
علیرغم فاصله
ی زمانی زیاد
از یک ریشه
بوده و با
یکدیگر مرتبط
می باشند." 25
د.
ردر دانشمند
روسی هم می
نویسد در مورد
زبان سومری می
توان گفت که
این زبان جزو
زبانهای
التصاقی و یا
پیوندی می
باشد و بجهت
ساختاری می
توان آن را با
زبان ترکی
مقایسه کرد.26
اولجاس
سلیمان محقق
قزاقستانی با
مطالعه ی
نتایج
تحقیقات
محققان خارجی
و همچنین با
تحقیقات و
مقایساتی كه
بین كلمات
متقابل تركی و
سومری انجام
داد به این
نتیجه رسید که
از جدول
مقایسه ی لغات
متقابل دو
زبان مشخص می
گردد كه
لكسیكولوژی و
لغات تركی و
سومری می
تواند مورد
مقایسه قرار
گیرد. همچنین
شباهت ساختار
و معنای كلمات
هر دو زبان
تشكیل یك
سیستم را می
دهد و به همین
جهت نمی توان
این عینیت و
تشابه را
تصادفی به
حساب آورد.27
حال
دانشمندان و
سومرشناسان
خارجی و ترک
زیادی با
مقایسه ی زبان
سومری و ترکی
از جهات مختلف
به این نتیجه
رسیده اند که
سومرها و
طوایف تشکیل
دهنده ی
اتحادیه ی
طوایف سوبر
ترک بودند.
ضمناً چیزی که
در این مبحث
جلب توجه می
کند، تطابق
طوایف ترک بین
النهرین با
طوایف ترک
آذربایجان،
آسیای میانه و
سیبری می باشد.
این هم با
بسیاری دلایل
دیگر نشانگر
تقسیم و
مهاجرت مكرر
طوایف ترک از
غرب به شرق و
برعکس می باشد.
حتی با
تحقیقات وسیع
نظریه ی مربوط
به منشاء
اورال- آلتایی
زبان ترکی زیر
سؤال رفته و
دانشمندان با
مشاهده ی قدمت
زبان ترکی در
بین النهرین،
آذربایجان و
آناطولی شرقی
تغییر عقیده
داده اند.
چونکه "قرن ها
و بلکه هزاران
سال قبل از مته
خاقان
امپراتور هون (اولین
امپراتور ترک
در آسیای
میانه) در طرف
غرب و
خاورمیانه
اتحادیه ی
طوایف ترک
موجود بوده
است"28 لذا
بسیاری از
دانشمندان،
بین النهرین،
مناطق شرقی آن
و امتداد رشته
کوه های زاگرس
و آذربایجان
را زادگاه ترک
ها معرفی می
کنند. چونکه
قدمت طوایف
ترک این منطقه
با وجود طوایف
سوبار،
تروکی، کاسی،
قوتی،
لولوبی،
قشقایی،
کومان و غیره
به چندین هزار
سال قبل از
میلاد می رسد.
ضمناً بین
النهرین،
شمال آن،
مناطق شرقی آن
و سلسله كوه
های زاگرس و
آذربایجان
امروزه هم
علیرغم توطئه
ها و اقدامات
وحشیانه ی
دیگر برای
آسیمیله كردن
ترك ها در
منطقه، محل
زندگی ترك ها
می باشد.
چنانكه در بین
النهرین
تركها در
استانهای
كركوك، موصل،
قسمتی از
سلیمانیه و
مناطق ترك از
شمال تا
بغداد، در
ایران هم در
آذربایجان تا
مناطق دور دست
اراضی تاریخی
آذربایجان
چون همدان و
اراك و حتی از
همدان تا
كناره های
خلیج فارس هم
در امتداد
رشته كوه
زاگرس در بعضی
نقاط بصورت
اكثریت و در
بعضی نقاط
همراه با فارس
ها، لرها، عرب
ها و غیره
زندگی می كنند.
از همان طوایف
می توان بر
قشقائی ها در
محدوده
استانهای
اصفهان،
فارس، بوشهر،
كهكلویه و
بویر احمد،
چهارمحال
بختیاری و
همچنین تركان
ابیورد،
تركان
فریدون،
سنقر، شهر كرد
و غیره اشاره
كرد.
مورد
مذكور در خصوص
انطباق محل
زیست طوایف
ترك منشاء
قدیمی چون
سومر (كنگر)،
سوبار(قشقائی،
كومان و ...)،
تروكی، قوتی،
لوللوبی،
كاسی و غیره با
محل زیست
تركان امروزی
در منطقه را
علاوه بر
تحقیقات
زبانشناسی
انجام گرفته
در رابطه با
زبان بانیان
تمدن های
منطقه و نام
همان طوایف،
حفریات
باستانشناسی
هم تأیید می
نماید. چنانكه
پروفسور محمد
تقی زهتابی در
بحث خود در
خصوص منشاء
سومرها با
استناد به
آثار
باستانشناسی
كشف شده در بین
النهرین،
كناره های
خلیج فارس تا
كرانه های خزر
در امتداد كوه
های زاگرس و
آسیای میانه
نظریه ی معروف
خود مبنی بر
اتمسفر واحد و
یكپارچه ی هنر
و فرهنگ در
منطقه ی مذكور
را ارائه می
دهد. 29
لذا
چنانكه
تحقیقات ریشه
ای و بیطرفانه
در این رابطه
انجام پذیرد،
اثبات می گردد
كه، برخورد به
نام طوایف ترك
در محدوده ی
بزرگی از آسیا-
از نزدیكی های
ژاپن تا قلب
اروپا و
همچنین تا بین
النهرین و
سواحل خلیج
فارس امری
كاملاً طبیعی
و عادی می باشد.
چونكه از 7-6
هزار سال پیش
این طوایف
مكرراً در
همان منطقه ی
بزرگ در تردد
بوده اند و
چنانكه این
امر در سال های
بعد از میلاد و
حتی در صدر
اسلام و مدتی
بعد از آن هم
ادامه داشته
است. به همین
جهت یكسری
مورخان مغرض
تنها با
استناد به
آخرین تردد و
كوچ طوایف
اوغوز از شرق
به غرب، بدون
توجه به تاریخ
قدیم منطقه
ادعا می
نمایند كه ترك
ها حدود هزار
سال است كه به
آذربایجان و
برخی نقاط
ایران مهاجرت
كرده اند. لذا
برخورد به نام
های طوایف ترك
در نقاط مختلف
آسیا از این
مسئله ناشی می
گردد. چنانكه "به
عقیده ی س. ی.
مالوف زبان
طوایف كوچرو
از رودخانه
دون تا مرزهای
چین با شامل
شدن اسكیت ها و
سارماتها
تركی بود." 30
بدینصورت
با منابع
معتبر تاریخی
به اثبات
رسانده می شود
که كنگر
]بر
گرفته شده از
نام اصلی
سومرها[
نام
قدیمی و اولیه
ی خلیج فارس
بوده و ساكنان
قدیمی سواحل
آن هم دارای
منشاء تركی
بوده است که
امروزه هم با
وجود تغییرات
جمعیتی ایجاد
شده در نتیجه ی
مهاجرت های
بعدی و حتی
اقدامات
شوونیستی،
باز هم ترکان
از انتهای
مرزهای
تاریخی اراضی
آذربایجان در
همدان و اراك
تا خلیج کنگر
که حال آنرا
برخی خلیج
فارس و برخی
خلیج عرب می
نامد، همراه
با فارس ها،
لرها، عرب ها و
غیره زندگی می
نمایند و در
واقع صاحبان و
ساكنان اصلی و
قدیمی منطقه
می باشند.
منابع:
1-
Yusif
Yusifov, “Qədim Şərq tarixi”, II nəşr, Bakı:
Çıraq nəşriyyatı, 2005, s. 53
2-
“Gılgamış
destanı”, Çevirən: Muzaffer Ramazanoğlu, səh. 43
3-
پروفسور
محمد تقی،
زهتابی،
ایران
توركلرینین
اسكی تاریخی،
جلد 1، چاپ
سوم، تبریز،
انتشاراتی
اختر، سال 1381، ص.
40
4-
Firudin Ağasıoğlu,
“Azər xalqı (seçmə yazılar), II nəşr, Bakı:
Çıraq nəşriyyatı, 2005, s. 155
5-
Oljas Süleymenov,
“Az-ya”, Azərnəşr, Azərbaycan Bədii Tərcümə
və Ədəbi Əlaqələr Mərkəzi, Bakı,
1993, səh. 212
6-
Firudin Ağasıoğlu,
“Azər xalqı (seçmə yazılar), II nəşr, Bakı:
Çıraq nəşriyyatı, 2005, s. 155
7-
Firudin Ağasıoğlu,
“Azər xalqı (seçmə yazılar), II nəşr, Bakı:
Çıraq nəşriyyatı, 2005, səh. 19
8-
Firudin Ağasıoğlu,
“Azər xalqı (seçmə yazılar), II nəşr, Bakı:
Çıraq nəşriyyatı, 2005, s. 154
9-
Altay
Məmmədov, “Kəngərlər - ən qədim türk dövlətləri
silsiləsindən”, Azərbaycan dövlət nəşriyyatı,
Bakı, 1996, səh. 7
10-Mahmud
İsmayıl, “Azərbaycan xalqının yaranması”
Azərbaycan dövlət nəşriyyatı, Bakı, 1995,
səh. 41
11-Qiyasəddin
Qeybullayev, “Azərbaycan türklərinin təşəkkülü
tarixi”, Bakı: Azərbaycan Dövlət nəşriyyatı,
1992, s. 57
12-Mahmud
İsmayıl, “Azərbaycan xalqının yaranması”
Azərbaycan dövlət nəşriyyatı, Bakı, 1995,
səh. 41
13-Kamal
Əliyev, Fəridə Əliyeva, “Azərbaycan antik dövrü”
Bakı: Azərbaycan Dövlət nəşriyyatı, 1997, s. 43
14-Mahmud
İsmayıl, “Azərbaycan xalqının yaranması”
Azərbaycan dövlət nəşriyyatı, Bakı, 1995,
səh. 41
15-Mahmud
İsmayıl, “Azərbaycan xalqının yaranması”
Azərbaycan dövlət nəşriyyatı, Bakı, 1995,
səh. 42
16-Firudin
Ağasıoğlu, “Azər xalqı (seçmə yazılar), II
nəşr, Bakı: Çıraq nəşriyyatı, 2005, s. 155
17-Firudin
Ağasıoğlu, “Azər xalqı (seçmə yazılar), II
nəşr, Bakı: Çıraq nəşriyyatı, 2005, s. 154
18-Firudin
Ağasıoğlu, “Azər xalqı (seçmə yazılar), II
nəşr, Bakı: Çıraq nəşriyyatı, 2005, s. 159
19-دكتر
منوچهر،
كیانی، سیه
چادرها-
تحقیقی از
زندگی ایل
قشقایی چاپ
اول، شیراز، ص.
600-6001
نقشه های
ضمیمه
20-Firudin
Ağasıoğlu, “Azər xalqı (seçmə yazılar), II
nəşr, Bakı: Çıraq nəşriyyatı, 2005, s. 147
21-Firudin
Ağasıoğlu, “Azər xalqı (seçmə yazılar), II
nəşr, Bakı: Çıraq nəşriyyatı, 2005, s. 160
22-Чагдуров,
С. Ш.
Происхождение
Гиссериады,
изд. «Наука»,
Новосибирск,
1980, стр.
171
23-Elməddin
Əlibəyzadə, Qədim dünyanın ulu kitabı,
Gənclik nəşriyyatı, Bakı, 1996, səh. 28
24-Oljas
Süleymenov, “Az-ya”, Azərnəşr, Azərbaycan Bədii
Tərcümə və Ədəbi Əlaqələr
Mərkəzi, Bakı, 1993, səh. 185
25-پروفسور
دكتر محمد
تقی، زهتابی،
ایران
توركلرینین
اسكی تاریخی،
جلد 1، چاپ
سوم، تبریز،
انتشاراتی
اختر، سال 1381، ص.
132
26-Д.Г.Редер.
Мифы и
легенды
древнего
двуречя. – Изд.
Наука, Москва,
1965, стр. 150
27-Oljas
Süleymenov, “Az-ya”, Azərnəşr, Azərbaycan Bədii
Tərcümə və Ədəbi Əlaqələr
Mərkəzi, Bakı, 1993, səh. 204
28-Altay
Məmmədov, “Kəngərlər - ən qədim türk dövlətləri
silsiləsindən”, Azərbaycan dövlət nəşriyyatı,
Bakı, 1996, səh. 28
29-پروفسور
دكتر محمد
تقی، زهتابی،
ایران
توركلرینین
اسكی تاریخی،
جلد 1، چاپ
سوم، تبریز،
انتشاراتی
اختر، سال 1381، ص.
40
30-Kamal
Əliyev, Fəridə Əliyeva, “Azərbaycan antik dövrü”
Bakı, Azərbaycan Dövlət nəşriyyatı, 1997, s. 41
Güntay
Gəncalp
Səməd
Behrənginin kimliyi üzərinə
-
Bəzi
ideologiyaların tərəfdarları bizim milli şəxsiyətlərimizi
bir şəkildə özlərinə çıxmaq
istəyirlər. Məslən Səhənd və Behrəngi
onlardan sayıla bilər. Səhənd haqqında söyləşini
daha sonraya saxlayıb, Behrəngi haqqında konuşalım.
Behrənginin kommunist olduğunu qəbul etmək mümkünmü?
-
Bəzi
insanlar böyük amaclar, böyük işlər üçün doğulurlar.
İçlərində böyük iş görmək üçün doğuşdan
gətirdikləri enerji olur. Bu enerji zaman axışı içində
həm toparlanır, həm də daha etkin duruma gəlir. XX
əsrdə bir çox enerjili insanlarımızı mənfur
kommunizm ideologiyası məhv etdi. İnsan hər nəyə
inansa içindəki o enerji də o inanışa görə toparlanıb
realizə edilər. Əslində kommunizm İranda gerçəkdən
bir din halına gəlmişdi və bir düşüncə konusu heç
zaman olmadı. Olsaydı onlardan bir əsər qalardı. Heç
bir əsər qalmadı. Sanki yox olub yerin altına girdilər.
Sadəcə bizim bəzi enerji insanlarımızı bu
kommunizm dini yazıq etdi. Ancaq bir tərəfdən də onların
yazıq olmalarına üzülməmək lazım, çünkü tarix boyu
sadəlövh və avam sədaqətlilər öz
cəhalətləri üzündən başqalarına casusluq
edirlər. İranda kommunizm yolunda ölənlər rus
mənafeləri yolunda həyatlarını itirdilər, sinfi mübariz
kimi boş sözlər hamısı aldatıcı şüarlar
idi. Belə bir ortamda sormaq lazımıdır ki, Behrəngi
də rus casusu idi ya yox? Bu suala cavab vermək üçün də
Behrəngi haqqında yazılan xatirələrə, onu rus
casusu kommunist olaraq göstərmələrə baxmaq lazım
deyil, əsas qaynağa baxmaq lazımdır, yəni
Behrənginin davranışlarına, bilgi birikdirmə şəklinə
və yazdığı əsərlər.
-
Behrənginin
bir çox həmşəhrisi və tanıdıqları kommunist
idilər. Kommunist olanlarla əlaqəsini danmaq olmaz.
-
Behrənginin
kommunist olmayanlarla da əlaqəsini danmaq olmaz. Təbriz kimi bir
şəhərdə o zaman, elə indi də intellektual
kəsim bir-birini tanımışdır. O zaman kommunist olmanın
bəlli özəllikləri var idi. Bir təşkilata bağlı
olmaq, o təşkilatın ideologiyasını imalarla da olsa
yazmaq, ya da rəsm etmək və ya davranışlarla
sərgiləmək. Behrənginin əsərlərində
belə şey olmamışdır. Hələ Türkiyədə
behrənginin əsərlərini tərcümə edərkən
o tam bir kommunist kimi təqdim etmişlər. Ancaq kommunistlər
özlərini damdan, dağdan, təpədən atıb öldürdükləri
zaman, ya da Siyahkəl örnəyində olduğu kimi terror
əməliyatlarına qatılıb xalqın evladları olan
əsgərləri öldürdükləri zaman Behrəngi tam bunun
tərsi işlərlə məşğul olur. Azərbaycanı
kənd-kənd, oba-oba dlaşıb xalq dastanlarını yazıb
kitablaşdırır. Bilirsiniz kommunist görüşə görə
Behrəngi milliyətçiliklə məşğul olmuşdur.
Çünkü Afrikada insanlar aclarından ölərkən, Latın
Amerika ölkələrində antiamerika mübarizəsi
gedərkən, Behrəngi burjuaziyaya qarşı mübarizəni
buraxıb və öz xalqının kimliyini kitablaşdırmaq
kimi bəsit işlərlə uğraşmışdır.
Behrəngini kommunist olaraq göstərmənin səbəbi bizim
milli bilincimizin zəif olmasından və behrəngi kimi
ərdəmlilərimizə sahib çıxmayışımızdan
qaynaqlanmışdır. İndi bu sorun da gedərildiyi üçün
Behrəngi də öz gerçək kimliyi ilə milli
mənəviyatımızda ortaya çıxır.
-
Behrənginin
ulussevər olduğunu göstərən amillər nədir?
-
Bilirsiniz
o zaman Azərbaycan-Türk milli kimliyini yansıdan
əsərlər yazmaq və ya yazılmış
əsərləri işıq üzünə çıxarmaq çox
təhlükəli iş idi. Pəhləvi şovinizmi heç bir
şeydən bu qədər qorxmurdu. Bu üzdən də
əslində Behrəngi kommunistlərdən daha təhlükəli
işlərlə məşğul idi. Örnəyin onun
“Para-Para” adında çıxardığı kitaba baxalım.
Bu kitabın adını çox doğru seçmişdir. Çünkü kitabın
adı Behrənginin yurdunun para-para olduğunu, param-parça olduğunu
çağrışdırır. Kitabın içində isə Bakı
və Təbriz şairlərindən örnək şeirlər
verilmişdir. Yəni bir ulusun ulusal yöndə aydınlanması
üçün bu kimi işlər çox önəmlidir və kommunist olmaqlar
heç bir əlaqəsi yoxdur. Bunun harası rus casusluğudur? Ya
da bəzi sevdiyi, xoşlandığı farsca şeirləri türkçəyə
tərcümə etməsi haqda düşünəlim. Bilirsiniz ki,
İranda hər kəs fars dilini bilir. O zaman hər kəsin
oxuması mümkün olan şeir parçalarını nədən türkçəyə
çevirmişdir? Burada Behrənginin vicdanında, bilincində türkçəyə
verilən önəm üzərinə durmaq gərəkir. Türkçəyə
estetik özəllik qazandırma çabalarına baxmalıyıq.
Bunun harası rus casusluğu yapmaqdır? Yalnız bu yolla onun
tərcümə əməlinin arxasındakı
fəlsəfəni anlamaq olar. Ayrıca, Behrəngi bu şeirləri
ədəbi türk dilinə çevirmişdir, Təbriz
ləhcəsinə deyil. Bu da onu göstərir ki, Behrəngi
bireysəl planda türk dili üzərinə çalışıbmış.
Baxın Nimadan çevirdiyi bu tərcüməyə:
“Gecədir
, dəmlənmiş torpaq
Rəngi
üzdən qaçmış.
Yel
bulutdan törəmə dağdan aşıb
Yügürüb
üstümü almış.”
Ya
da Füruğ Fərruxzaddan çevirdiyi şeirlər. Ya da özünün
yazdığı bir neçə türkçə şeirlər. Bunlar
nəyin göstərgəsidir? O deməkdir ki, Behrənginin
zehnini məşğul edən internasional xülyalar olmamışdır.
İnternasionalistlərin davranış antropologiaları haqqında
bilgimiz vardır. Bunun dışında yazdığı
əsərlərində milli mənsubiyətini açıqca
abartmağa çalışmışdır. Əzilən türk
kimliyini yazdığı əsərlərdə savunmuşdur.
Behrənginin yazdığı əsərlər onun
mərkəzləşmiş ruhi enerjsinin və daxili dünyagörüşünün
məhsuludur. İnsan ruhundakı oluşumları başqaları
görə bilməz. Bu oluşumları bir sənətçi yalnız
yazdığı əsərləri ilə göstərə
bilər. Ona görə də Behrənginin ruhundakı oluşumlar
onun əsərlərindədir, tanıdıqları ilə
olan münasibətlərdə deyildir. Diqqət etsəniz
Behrənginin yazdığı əsərlərin düşünsəl
qaynağı milli həyat olduğu üçün bugünkü ulusal oyanışda
onun kitabları çox etkindir. Sanki bugünkü mücadiləmizin
manisfesti kimi.
-
Onun
əsərləri ilə bugünkü milli-siyasi mübarizə arasında
necə bağ qurmaq olar?
-
Səməd
Behrənginin bütün əsərlərini ələ alıb
incələmək bir söyləşiyə sığmaz, ancaq
örnək olaraq “Qaraca balıq” əsərindən bəzi
təsbitlərdə bulunmaq olar. “Qaraca balıq” axtarış-oluş-buluş
dərsini hər tək-təkimizə vermişdir. Mən öz
həyatımdakı axtarışlar, oluşlar və buluşları
“Qaraca balıq”ın həyatına bənzədirəm. Bu
gün hər tək-təkimiz “Qaraca balıq” əsərinin
sonunda mübarizə eşqi ilə, özgülük xəyalları
ilə yata bilməyən “Qırmızı” balığa
bənzəyirik. İran mühitində türk milli kimliyinin yüksəlişi
gerçəkdən “Qaraca balıq” əsərində
rəmzləşdirilmişdir: Düşünmə- mövcud sosial
duruma qarşı düşüncədə qarşı çıxmaq-
Sosial durumu dəyişdirəcək düşüncənin o mühitdə
olmadığı üçün hicrətdə bulunmaq- böyük bir
hədəf üçün yola çıxmaq- silahlanmaq- silahlanaraq özgüvənə
sahib olmaq və ən qorxunc təhlükələrin üstünə
cəsarətlə yürüyüb təhdid amillərini ortadan qaldırıb
və hərəkətə davam etmək- sonunda dənizə
qovuşmaq. Bu saydıqlarım Behrənginin “Qaraca balıq”
timsalında bizə göstərdiyi mübarizə və aydınlanma
yöntəmidir. Əsərin sonu çox önəmlidir. Behrəngi
“Qaraca balıq”ın aqibətinin necə olduğunu yazmır.
Yazsaydı bu əsər çox zəif olardı. “Qaraca balıq”ın
yazqısının bilinməzlikdə buraxılması onu çox
şahanə əsər etmişdir. Yəni Qaraca balıq geri
dönüb yurdundakı bataqlıqda yaşayan balıqları da
qurtara bilər, dənizdəki yırtıcılara qarşı
olan mübarizəyə liderlik də edə bilər, çünkü Qaraca
balıq həm fikri baxımdan, həm də savaş
tekniklərini bilmə açısından geniş təcrübəyə
sahibdir. Qaraca balığın yazqısını oxucu özü
təxmin etməlidir. Bu təxmin Behrənginin təsəvvürlərindəkilərlə
uyğun gəlməyə bilər. Önəmli deyil. Zatən böyük
bir əsərin diqqəti cəlb edən tərəfi oxucunun
təxminlərini, xəyallarını fəallaşdırmasıdır.
Söyləmək istədiyim budur ki, bu əsərdə
Azərbaycan- Türk milli kimliyinin yüksəlişi və qurtuluşu
bir roman dili ilə bəyan edilmişdir. “Qaraca balıq”ın
həyatını hansı kommunist devrimlərlə qiyaslamaq
olar? Heç biri ilə. Çünkü “Qaraca balıq” devrimci deyil,
evrimcidir. Bir oluş və daimi devingənlik macərasıdır.
“qaraca balıq”ın silahlı mübarizəsi ancaq kəndini
və digərini savunmaq üçündür. Bizim də
gələcəkdə başlayacaq olan silahlı mübarizəmiz
kiçik şəhərlərdə deyil, şovinizmin hakim olduğu
o dənizdə, Tehranda başlayacaq. Orada onu silah gücünə
devirib və qurtuluş bildirgəsini yayınlayacağıq.
Behrəngini kommunizm faşizminə bağlayıb onun milli
şəxsiyətinə zərər gəlməsini önləmək
bizim milli görəvlərimizdən birisidir.
http://www.azadtribun.net/x19369.htm
|
حافظ و
مسیح از دکتر
بزرگمهر
وزیری
|

|

|
آیا
حافظ مسیحی
بود ؟
ایران
سرزمین
شاعران
بزرگ است .
سخن
سرایانی
چون فردوسی
، سعدی ،
مولوی ،
نظامی،
حافظ ، جامی
و بسیاری
دیگر .
امروزه نیز
شعر در میان
ایرانیان
جائی والا
دارد .
شاعران
ایران در
دوره های
بحرانی و
پرفراز و
نشیب ، نقش
مهمی داشته
اند . شاعر
بزرگی چون
فردوسی در
دورانی که
می رفت تا
ایرانیان
پس از هجوم
تازیان و
استیلای
اسلام بر
ایران و
تاخت و تاز
بعدی اقوام
ترک ، یکسره
زبان و
تاریخ و
حیثیت
تاریخی خود
را به
فراموشی
بسپارند ،
با به نظم
درآوردن
داستان های
باستانی
ایران و به
کار گرفتن
زبانی
فاخرو
سرافراز ،
بنائی
استوار به
جای نهاد که
تا امروز
نیز
پابرجاست .
شاهنامه
فردوسی
هنوز هم به
عنوان سند
ملّی هویت
ایرانیان
معتبر و
ارزشمند
است .
همچنان
که از نام
این مقاله
بر می آید ،
هدف من این
است که با
استناد به
اشعار حافظ
، این پرسش
را در ذهن
خواننده
برانگیزم
که آیا حافظ
مسیحی بوده
است ؟
آیا حافظ
مسیحی بود ؟
ایران
سرزمین
شاعران
بزرگ است .
سخن
سرایانی
چون فردوسی
، سعدی ،
مولوی ،
نظامی،
حافظ ، جامی
و بسیاری
دیگر .
امروزه نیز
شعر در میان
ایرانیان
جائی والا
دارد .
شاعران
ایران در
دوره های
بحرانی و
پرفراز و
نشیب ، نقش
مهمی داشته
اند . شاعر
بزرگی چون
فردوسی در
دورانی که
می رفت تا
ایرانیان
پس از هجوم
تازیان و
استیلای
اسلام بر
ایران و
تاخت و تاز
بعدی اقوام
ترک ، یکسره
زبان و
تاریخ و
حیثیت
تاریخی خود
را به
فراموشی
بسپارند ،
با به نظم
درآوردن
داستان های
باستانی
ایران و به
کار گرفتن
زبانی
فاخرو
سرافراز ،
بنائی
استوار به
جای نهاد که
تا امروز
نیز
پابرجاست .
شاهنامه
فردوسی
هنوز هم به
عنوان سند
ملّی هویت
ایرانیان
معتبر و
ارزشمند
است .
در دوره های
اخیر مانند
نهضت
مشروطیت ،
شاعرانی
چون عارف
قزوینی،
میرزاده
عشقی ، ادیب
الممالک
فراهانی و ...
نقش مهمی
بازی کرده
اند. در
دوره های
بعد نیز
همیشه
شاعران
مورد توجه
ایرانیان
بوده اند . در
بازی های
سیاسی
معاصر هم ،
احزاب
سیاسی چپ و
به ویژه
توده ای ها
کوشش کردند
تا با عَلَم
کردن چهره
های مشخص و
دادن لقب ”
پدرروشنفکری“
به آنها ، آب
به آسیاب
خود بریزند.
غرض از
این مقدمه ،
پرداختن به
اهمیت نقش
شاعران نزد
ایرانیان
است و
اکنون
بپردازیم
به اصل
موضوع .
همچنان که
گفتیم ،
ایران
سرزمین
شاعران
بزرگ است
ولی اگرچه
شاعرانی
چون فردوسی
و سعدی و
مولوی و ...
مقام بسیار
ارزشمندی
دارند ولی
برخورد
ایرانیان
با یکی از
این شاعران
یعنی خواجه
شمس الدین
محمد حافظ
شیرازی به
نوعی دیگر
است . حافظ در
نزد
ایرانیان
جایگاهی
همچون
پیامبران
ولی صمیمی
تر از آنان
دارد . کتاب
او به عنوان
نماد فرهنگ
ایرانی در
خانه اغلب
ایرانیان
یافت می شود .
و دیوان او
را ” لِسان
الغیب“ یعنی
” زبان
نادیده ها“
نامیده اند
و بسیاری از
آن فال می
گیرند. بی آن
که بخواهم
فالگیری را
تائید کنم
ولی از برکت
روح بزرگ
اوست که پس
از گذشت قرن
ها هنوز
مردم
بسیاری با
داشتن شغلی
به نام ”فال
حافظ“ از این
راه کسب
روزی می
کنند.
آشنائی خود
من با اشعار
حافظ از
دوران
کودکی پیش
آمد ، ولی
طبیعی است
که در هر
مرحله از
زندگی
برحسب
بالارفتن
میزان
آگاهی و
آشنائی
بیشترم با
زبان و ادب
پارسی ،
برداشت من
نیز از
اشعار حافظ
تغییر کرد .
حدود 10 سال
پیش ، پس از
آن که به
دنبال یک
تجربه خاص و
مشخص ، دل و
جان خود را
به عیسا
مسیح سپردم
و مسیحی شدم
، دنیای
تازه ای در
پیش رویم
گشوده شد .
پرده های
بسیاری
کنار رفت و
مطالب و
مفاهیم
بسیاری که
پیش از آن
برایم یا
ناشناخته و
یا بی معنی
بود ، آشکار
شد.
*
همچنان
که از نام
این مقاله
بر می آید ،
هدف من این
است که با
استناد به
اشعار حافظ
، این پرسش
را در ذهن
خواننده
برانگیزم
که آیا حافظ
مسیحی بوده
است ؟ ممکن
است که برای
خواننده
گرامی این
پرسش پیش
آید که
چگونه ممکن
است ، خواجه
شمس الدین
محمد که
تخلّص وی
نیز حافظ
است (زیرا که
قران را از
بر داشته)
مسیحی بوده
باشد؟در
این که حافظ
در یک
خانواده
مسلمان به
دنیا آمده و
آموزش های
اسلامی را
در دوران
کودکی و
نوجوانی
گذرانیده و
در این
رهگذر به
یُمن حافظه
نیرومند
خود ، حافظِ
قران هم شده
است ، هیچ شک
و تردیدی
نیست. ولی
این دلیل
نمی شود که
در مراحل
بعدی زندگی
، براثر
آشنائی با
شخصیت مسیح
، دل به او
نسپرده
باشد.
بهترین
مدرک و سند ،
غزلیات خود
اوست . چگونه
است که
حافظ، حتی
یک بار نام ”
محمد“
پیغمبر
اسلام را در
غزل های خود
نمی برد ولی
بارها و
بارها به
نام ”عیسی“ و ”
مسیح“ اشاره
می کند.
مژده ای دل،
که مسیحا
نَفَسی می
آید
که ز انفاس
خوشش بوی
کَسی می آید
از غم هجر
نکن ناله و
فریاد که
دوش
زده ام فالی
و فریاد رسی
می آید
حافظ با آن
که قران را
با 14 روایت از
بر، داشته
است ، فقط
عشق را ”فریادرس“
آدمی، می
داند.
عشقت رسد به
فریاد ، گر
خود به سانِ
حافظ
قران ز بَر
بخوانی با
چارده
روایت
در اشعار
بعدی ، وی به
خوبی بیان
می کند که
این
فریادرس و
شفادهنده
کیست :
طبیب عشق ،
مسیحا دَم
است و مشفق
لیک
چو درد در تو
نبیند ، که
را دوا
بِکُنَد؟
*
طبیب راه
نشین ، درد
عشق نشناسد
برو به دست
کن ای مُرده
دل مسیح
دَمی
البته
مسیحی بودن
حافظ ،
مانند
مسیحی بودن
افراد
معمولی
نیست . او
همچنان که
سمرقند و
بخارا را به
خال هندوی
زیبارویان
می بخشد
اگر آن تُرک
شیرازی به
دست آرد دل
ما را
به خال
هندویش
بخشم
سمرقند و
بخارا را
نَفَس عیسی
و آب خضر را
در لب دلدار
می بیند
ای قصه بهشت
ز کویت
حکایتی
شرح جمال
حور ز رویت
روایتی
اَنفاسِ
عیسی از لب
لعلت لطیفه
ای
آب خضر ز نوش
لبانت
کنایتی
از روان
بخشی عیسی
نزنم دَم
هرگز
زان که در
روح فزائی
چو لبت ماهر
نیست
ولی پرسش در
اینجاست که
چرا حافظ
عزیز ما ، در
هر فرصت و در
هر زمان ،
حتی وقتی به
ستایش
زیبائی و
حُسن معشوق
می پردازد ،
عیسی را به
یاد می
آوَرَد.
سایه قدّ تو
بر قالبم ای
عیسی دَم
عکس روحیست
که بر عَظم
رَمیم
افتادَست
عظم رمیم :
استخوان
پوسیده
با که این
نکته توان
گفت : که آن
سنگین دل
کُشت ما را و
دَم عیسی
مریم با
اوست
حافظ از
معتقدان
است ،گرامی
دارش
زان که
بخشایش ، بس
روح
مُکَرّم با
اوست
حافظ در
اینجا به
صراحت می
گوید که ”بخشایش
روح بسیار
مکرّم“ یا
فیض روح
القُدُس که
از ویژگی
های ایمان
داران
مسیحی است ،
با اوست .
و در جای
دیگر می
گوید :
در عشق
خانقاه و
خرابات فرق
نیست
هرجا که هست
پرتو ، روی
حبیب هست
آنجا که کار
صومعه را
جلوه می
دهند
ناقوس دِیر
راهب و نام
صلیب هست
عاشق که شد
که یار به
حالش نظر
نکرد
ای خواجه ،
درد نیست
وگرنه طبیب
هست
ذکر دوباره
این بیت در
اینجا
ضروری است :
طبیب عشق
مسیحا دَم
است و مشفق
لیک
چو درد در تو
نبیند ، که
را دوا
بکند؟
به نظر می
رسد که حافظ
کاملاً با
کتاب مقدس (
عهد قدیم و
عهد جدید)
آشنا بوده
است . عیسا
مسیح در
انجیل متی ،
فصل 11 آیه 28 می
گوید : ”
بیائید ای
همه تمامی
زحمتکشان و
گرانباران
و من شما را
آرامش
خواهم داد.“
حافظ می
گوید:
بارِ غمی که
خاطر ما
خسته کرده
بود
عیسی دمی
بفرستاد و
برگرفت
عیسا
مسیح ، آن
چنان که در
انجیل
یوحنّا
آمده است به
شاگردان
خود می گوید:
” آمین،
آمین، به
شما می گویم
هرکه به من
ایمان
آورد،
کارهائی را
که من می کنم
او نیز
خواهد کرد. و
بزرگتر از
اینها را
نیز خواهد
کرد ، زیرا
که من نزد
پدر می روم .“
این سخن را
زمانی می
گوید که به
شاگردانش
وعده آمدن
روح
القُدُس و
فیض او را می
دهد. حافظ در
این باره می
گوید:
فیض روح
القدس ار
باز مَدد
فرماید
دیگران هم
بکنند ،
آنچه مسیحا
می کرد
در انجیل
مَتی ، فصل 7 ،
آیه های 13و 14
عیسا مسیح
می گوید : ” از
درِ تنگ
داخل شوید.
زیرا راهی
که به مرگ می
انجامد و
درِ آن فراخ
است و آنانی
که به آن
وارد می
شوند
بسیارند.
ولی راهی که
به زندگی می
انجامد و
درِ آن تنگ و
دشوار است و
یابندگان
آن کم اند.“
حافظ می
گوید:
جَریده رو
که گذرگاه
عافیت تنگ
است
پیاله گیر
که عمر عزیز
بی بَدَل
است
جریده ، به
معنای تنها
و صف یک نفری
به دنبال
یکدیگر است .
*
این فقط لب
لعل دلدار
نیست که جان
بخشی اش،
دَم عیسا را
به یاد حافظ
می آورد. اگر
نوروز است و
باد بهاران
می وزد، باز
حافظ از
مسیح یاد می
کند:
صبا به
تهنیت پیرِ
مِی فروش
آمد
که موسَم
طَرَب و عیش
و ناز و نوش
آمد
هوا ، مسیح
نَفَس گشت و
باد، نافه
گُشای
درخت سبز شد
و مرغ در
خُروش آمد
اگر پیر
مُغان برای
حافظ ، نماد
عرفان و
خِرَد
ایران
باستان است
، عیسا مسیح
برایش نماد
زنده کردن و
زنده شدن
دوباره (
احِیا) است .
جان رفت در
سَرِ میِ و
حافظ به عشق
سوخت
عیسی دَمی
کجاست که
اِحیای ما
کند
*
عیسا
مسیح واژه
مَلَکوت را
به معنای
پادشاهی
خداوند به
کار برده
است . این
واژه عربی
نیست ، بلکه
یک واژه ”آرامی“
یا ” سُریانی“
است و حافظ
واژه ملکوت
را به ویژه
در اشعارش
به کار برده
است ”
دوش دیدم که
ملایک درِ
میخانه
زدند
گِلِ آدم
بسرشتند و
به پیمانه
زدند
ساکنان
حَرَم سِتر
و عفاف
ملکوت
با من راه
نشین باده
مستانه
زدند
*
زمُلک تا
ملکوتش
حجاب
بردارند
هر آن که
خدمتِ جام
جهان نما
بکند
طبیب عشق
مسیحا دَم
است و مُشفق
لیک
چو درد در تو
نبیند ، که
را دوا
بکند؟
حافظ ، آئین
مِهر(میترا)
و مسیح
آئین مهر یا
میترا ، یکی
از آئین ها
باستانی
ایران است
که بر
بسیاری از
سنت ها و
مراسم
مسیحیت ، به
ویژه نزد
کاتولیک ها
تاثیر
گذاشته است .
از جمله
تعطیلی روز
یکشنبه ,
دادن و
گرفتن حلقه
در هنگام
ازدواج و
جشن گرفتن
روز 25 دسامبر
به عنوان
زادروز
مسیح . حافظ
که خود با
آئین مهر
آشنا بوده
بیگمان از
این تاثیر
آگاهی
داشته است .
به نظر
بسیاری از
پژوهشگران
تلفظ درست
واژه
خرابات که
در اشعار
حافظ بسیار
به کار رفته
است ،
خُرابات
است که به
معنای
خورآباد یا
خانه
خورشید است
و این نامی
است که برای
پرستشگاه
های
میترائی به
کار می رفته
است . حافظ در
غزل زیر به
دو اصطلاح
ویژه آئین
مهر یعنی ”
رقم مهر“ و ”
پیک جهان
پیما“ اشاره
می کند و ذکر ”معجز
عیسوی“ نیز ،
در این غزل
شایان توجه
است .
یادباد آن
که نهانت
نظری با ما
بود
” رقم مهر“ تو
بر چهره ما
پیدا بود
یاد باد آن
که چو چشمت
به عتابم می
کُشت
”معجز
عیسویت“ در
لب شکّرخا
بود
یادباد
آن که صبوحی
زده در مجلس
اُنس
جز من و یار
نبودیم و
خدا با ما
بود
یادباد آن
که رُخَت
شمع طرب می
افروخت
وین دل
سوخته ،
پروانه نا
پروا بود
یادباد آن
که در آن
بزمگه خُلق
و ادب
آن که او
خنده
مستانه زدی
صهبا بود
یادباد آن
که چو یاقوت
قدح خنده
زدی
در میان من و
لعل تو
حکایت ها
بود
یادباد آن
که نگارم چو
کمر بربستی
در رکابش
مَه نو ” پیک
جهان پیما“
بود
یادباد آن
که خُرابات
نشین بودم و
مست
وانچه در
مسجدم
امروز کم
است ،
آنجابود
یادباد آن
که به اصلاح
شما می شد
راست
نظم هر گوهر
ناسُفته که
حافظ را بود
نکته دیگر
در تائید
مسیحی بودن
حافظ، این
است که در
غزل های وی
نام های
شخصیت های
کتاب مقدس
که البته در
قران هم از
آنها نام
برده شده ،
دیده می شود
ولی از ”محمد“
نامی برده
نمی شود . به
زبان دیگر ،
حتی هنگامی
که حافظ از
قران نام می
برد ، فضای
اندیشه او ،
فضای کتاب
مقدس است و
نه اسلام . در
شماری از
غزل های
حافظ نام
های
پیامبران و
یا شخصیت
های دینی
چون آدم ،
نوح،
ابراهیم،
زرتشت ،
یوسف و مریم
دیده می شود
ولی ذکری از
محمد نیست .
به عنوان
مثال در غزل
زیر ، از
موسی،
جمشید و
عیسا نام
برده شده و
تصویر کلی
غزل یک فضای
ایرانی ،
بهاری و
معنوی است .
بلبل ز شاخ
سَرو به
گلبانگ
پهلوی
می خواند
دوش درس
مقامات
معنوی
یعنی بیا که
آتش موسی
نمود گُل
تا از درخت
نکته توحید
بشنوی
جمشید جز
حکایت جام
از جهان
نبرد
زنهار دل
مبند بر
اسباب
دنیوی
این قصه عجب
شنو از بخت
واژگون
ما را بکشت
یار به
انفاس
عیسوی
نمونه ها
و موارد
دیگری از
اشارات
حافظ به
مسیح را در
ابیات زیر
می توان دید :
مسیحای
مجرّد را
برازد
که با
خورشید
سازد هم
وُثاقی
وثاق به
معنای بستر
و دُشَک
*
در آسمان نه
عجب گر ، به
گفته حافظ
سرود زهره
به رقص آورد
مسیحا را
*
گر روی پاک و
مجرّد چو
مسیحا به
فلک
از فروغ تو
به خورشید
رسد صد پرتو
*
در دو مورد
دیگر حافظ
اشاره روشن
تری به
مسیحی بودن
خود دارد ، ”زُنّار“
، کمربندی
است که
مسیحیانی
که در
سرزمین های
اسلامی می
زیسته اند ،
ناگزیر از
بستن آن به
کمر بوده
اند تا از
مسلمانان
باز شناخته
شوند و حافظ
در دوبیت
زیر چنین می
گوید :
داشتم
دَلقی و صد
عیب مرا می
پوشید
خرقه رهن
مِی و مطرب
شد و زُنّار
بماند
*
حافظ این
خِرقه که
داری تو
بینی فردا
که چه
زُنّار ز
زیرش به
دَغا
بگشایند
گفتار خود
را در اینجا
پایان می
دهم و داوری
را به
خواننده
واگذار می
کنم.
یادداشت :
دیوان های
حافظ که
مورد
استفاده
قرار گرفته
اند:
1- دیوان حافظ
به تصحیح
دکتر پرویز
خانلری.
2-دیوان حافظ
به کوشش
محمد
قزوینی و
دکتر قاسم
غنی
|
http://www.farsicrc.com/index.php?option=com_content&task=view&id=2749&Itemid=51
ریشه
تاریخی
بابا نوئل
اشاره به نام
یکی از کشیشان
مسیحی به نام سن
نیکولاس
دارد که در قرن
چهارم میلادی
می زیست و از
اهالی بیزانس
و منطقه آناتولی
در ترکیه
فعلی بوده است.
وی به خاطر کمک
و دادن هدیه به
فقرا شهرت
داشت.جسد سنت
نیکلا (نیکلاس)
اکنون در کشور
ترکیه در
منطقه Demre (سواحل
دریایی
مدیترانه)
مدفون است و به
علت مومیایی
شدن طبیعی (به
علت سرما) هنوز
قسمتهایی از
آن سالم مانده
است.
دانشمندان در
سال 2003 موفق به
باز سازی صورت
وی از روی
استخوانها
شدند و با کمال
تعجب
دریافتند که
بابا نوئل
واقعی رنگین
پوست (پوستی به
رنگ قهو ای
روشن) بوده است
تصویری از
سنت «نیکلاس»-گراور
چوب - قرن
چهارم بعد از
میلاد
مسیح
روزنامه
اعتماد امروز
یکشنبه ۳ آذر
طی مقاله ای
تحت عنوان (تصرف
پایتخت چین به
دست اویغورها)
نام دریای خزر
را به دریای
قزوین تغییر
داد متن این
مقاله که در
صفحه ۷ این
روزنامه به
چاپ رسیده از
این قرار است:
نیروهای
اویغور (طبق
رسم الخط
قدیم؛یویغور)
به ریاست
یوگوخان
۲۱نوامبر۷۶۲میلادی
شهر (لو-یانگ)
پایتخت وقت
چین (امپراتوری
تانگ) را متصرف
شدند و این
دولت را خراج
گزار خود
کردند. طبق
اسناد ((محمد
امین صدر))
مورخ کاشغری
اویغورها که
اینک اتباع
چین هستند ((توقوزاوغوز))قبایلنه
گانه منطقه
آلتایی را در
سال
۷۴۴میلادی
متحد ساخته و
در مدتی کوتاه
سرزمین هایی
از منچوری تا
شمال شرقی
دریای قزوین (دریای
مازندران) را
به تصرف خود
درآورده
بودند. توقوز=دوقوز=۹
و اوغوز=قبیله.
این قبایل از
نیمه قرن هفتم
میلادی که
امپراطوری
ساسانیان از
میان رفت و
سپاه معروف به
((مرزبان)) آن
مستقر در ((فرارود))
و دژ خجند فرو
پاشید این
فرصت را به دست
آورده بودند
که دست به
جهانگیری
بزنند. قبلآ
هون ها همسایه
غربی اویغور
چند بار دست به
چنین تلاشی
زده بودند که
ارتش
ساسانیان
ایران آنان و
بستگانشان-خزرها-
را در هم شکسته
و به اروپا
فراری داده
بودند.
امپراطوری
اویغورها به
پایتختی ((اردوبالیغ))
تا سال
۸۴۰میلادی
دوام یافت و در
این سال به دست
قرقیزها از
میان رفت. علت
شکست آن از
نیروی قرقیز
که شمار کمتری
بودند این بود
که منطقه
اویغورها
دچار خشکسالی
و قحطی شده بود.
روزنامه
اعتماد تاریخ
۳/۹/۸۷ شماره
۱۸۲۷
ایلقار
اردبیللی
| دکتر
نهضت فرنودی
|
روانشناس
بالینی
|
روانشناسی
نژاد پرستی و
نفرت از
غیرخودی
پس
از چند تجربه
ی یأس آور
فرد یا خود
را از دیگران
منزوی می
کند، یا به
خشونت با
محیط بر می
خیزد و نوعی
برتری طلبی
که فعل
وارونه ی
حقارت درونی
اوست را نشان
می دهد و یا
در پشت ایده
آل های ذهنی،
مانند
ناسیونالیسم
که مادر ایده
آل های ذهنی،
را در قِلّت
گرائی، مذهب
که مادر ایده
آلی را خالق
هستی و یا
نژاد و
قومیت،
بدنبال
امنیت درونی
می گردد
متون
روانکاوی تا
کنون هیتلر
را با برچسب
هایی چون:
مجنون
پارانوئید،
کودکی «سادیست»
و دیگر آزار،
ترسوئی
پنهان در پشت
توّهم
شجاعت، برده
ای روان نژند
در چنگ وسوسه
های
دیگرآزاری،
خود شیفته ای
در چنگ حقارت
نفس و
بالاخره
روان پریشی
ضد اجتماعی و
تشنه ی خون،
معرفی کرده
اند.
اگر
چه این برچسب
ها ابعادی از
وجود آدلف
هیتلر را
مشخص می کند،
ولی
متأسفانه
هیتلر و
بسیاری از
نژاد پرستان
هر عصر و
زمان، چیزی
هستند بیشتر
و فراتر از
این برچسب ها
و میدان و
شدت آسیب و
گزند آن ها
به دیگران
بسته به
میزان قدرتی
است که به
دست می آورند.
گاه یک کلام
و جمله ی
آزاد دهنده،
نقش این
تخلیه ی
درونی را
بازی می کند
و گاه به آتش
کشیدن یک
قاره و
سوزاندن
میلیون ها می
انجامد.
شناخت
این ویژگی «فراتر»
از برچسب های
روانکاوی،
هدف این
مقاله است و
گامی بسیار
کوچک در راه
شناخت این
جغد شوم که
هر زمان بر
بام خانه ی
قومی، ملتی و
یا نژادی می
نشیند و
خانواده ی
بشری را در
اندوهی تازه
فرو می برد.
بگذارید
با یک تصویر
سازی شما را
به خاستگاه
اولیه قدرت
ها و ضعف های
نیمه ی
خودآگاه و
ناخودآگاه
انسان ببرم،
و با هم
مروری داشته
باشیم از
آنچه «تولد
روانی انسان»
نامیده می
شود. تولدی
که همزمان با
تولد جسمانی
ما نیست و طی
پنج سال اول
عمر و درگذر
از مراحل
مختلف رشد
روانی صورت
می گیرد.
کودک
انسان در
آغاز تولد،
مانند
مسافری است
که با
هواپیما در
فرودگاه
ناشناسی
وارد می شود.
نه سرزمینی
را که بر آن
فرود آمده می
شناسد، نه
زبان مردمش
را می داند و
نه علامت و
نشانه ای
آشنا می بیند.
هواپیما
برابر تونل
فرود قرار می
گیرد و این
تنها مسافر
از تونل عبور
کرده به سالن
فرودگاه می
رسد. علاوه
بر تمام
ابهامات
موجود، حتی
فضای
فرودگاه و
سالن فرود را
ابر و مِه
ابهام که چشم
باز مسافر را
همتای چشم
بسته ناتوان
می کند، فرا
گرفته است.
کودک برای
راه بردن به
راز این
سرزمین
ناشناخته،
تمام انرژی
جسمی و روانی
خود را بکار
می گیرد و
بیشتر از هر
زمان دیگر در
طول عمر «پیش
رو»،
یکپارچه
توجه می شود
که شاید
وضعیت خود را
بتواند
ارزیابی کند.
پس
از حدود پنج
شش ماه
بتدریج
ابرها و مِه
ناشناسی در
سالن ورود
فروکش می کند
و مسافر یک «منِ
بیرون از من»
را که تنها
مستقبل او در
این فرودگاه
است می بیند. «این
منِ بیرون از
من » اهمیت
فوق العاده
ای در زندگی
مسافر تازهِ
وارد دارد.
این
اوست که باید
نیازهای
مسافر را
فراهم کند.
نیازهای
مادی و جسمی
و امنیتی و
هم نیازهای
رو به افزایش
روانی او را.
از طرف دیگر،
واکنش های
این «منِ
بیرون از من»،
همان اولین
آینه ای است
که اولین
تصویرهای
مسافر از «خویشتن»
در آن نقش می
بندد اگر این
آینه یا «منِ
بیرون از من»،
با لبخند و
گل و تابلوی
خوش آمد و
آغوش باز به
استقبال
آمده باشد،
اولین «سکه ی
طلای» پذیرش
در قلک خالی «خودپذیری»
کودک
انداخته می
شود. این«منِ
بیرون از من»
را بگذارید
مادر به
نمامیم یا
کسی که نقش
مادر را برای
کودک ایفا
میکند.
کودک
در این سالن
ورود به حیات
روانی،
بتدریج
متوجه جدایی
خود از مادر
می شود. چیزی
که در درون
هواپیما از
آن بی خبر
بود، زیرا
اولاً یک
ماهی در حالت
بی خبری «من
جهانی» یا «خود
شیفتگی»
مطلق بسر می
برد و بعد از
آن هم دوره
ای از «همبودی»
و همزیگری با
مادر را
تجربه می کرد.
لذا این
گشایش چشم
سوم یا «تولد
دل» یا «جدایی
روانی» کودک
از مادر در
این فرودگاه
و سالنی که
مسافر «ورود
روانی» خود
را تجربه می
کند اتفاق می
افتد.
بهر
حال تجربه ی
این «دو بودی»
با مادر
تجربه
هولناکی
است، زیرا
کودک خود را
ضعیف و
ناتوان از بر
آوردن اولین
نیازهای خود
و مادر را «قادر
مطلق» یا آن
ایده ال
قدرتمند می
بیند که حیات
و مرگش در
دست اوست.
مادر،
این «قادر
مطلق»، در
چشم تازه به
دنیا گشوده ی
کودک در
رفتار و
حرکاتش طی
هزاران بده
بستان
روزمره با
کودک، یا این
پیام را به
کودک می دهد
که او آنقدر
عزیز و مهم و
دوست داشتنی
است که در
رأس برنامه
ها و الویت
های مادر
قرار دارد و
مادر با
حساسیت
کامل، حضور
دائمی، قدرت
تمام و آرامش
و بردباری در
خدمت و کمر
بسته ی اوست
و یا بر عکس
به دلائلی،
مانند
گرفتاری و
اشتغال بی
اندازه - عدم
حساسیت کافی
- نداشتن
کیفیت
پرستاری و
پرورش -
بیماری جسمی-
بیماری
روانی و
افسردگی -
اعتیاد-
خشونت و
اختلاف
زناشویی-
مشکلات
اقتصادی
فشار و شدت
حوادث
بیرونی و
اجتماعی مثل
جنگ و ترور و
وحشت، یا در
نهایت عدم
آمادگی مادر
برای تولد و
مراقبت از یک
کودک، پیامی
که به مسافر
تازه وارد می
دهد این است
که احتمال
رهایی به حال
خویشتن و
وانهادن در
سختی و
نیازمندی و
وحشت، در این
فرودگاه و
سرزمینی که
وارد آن شده
ای هست.
اینکه
کودک و مسافر
تازه وارد ما
کدام یک از
این دو پیام
را دریافت می
کند، اثری
قدرتمند و
پایا در هیأت
روانی او در
بقیه عمر
خواهد داشت.
اگر
چه نویسنده
این سطور جزء
آن دسته از
روانشناسان
مثبت اندیش
است که هرگز
قدرت انتخاب
آزاد و واکنش
به جهان و
آنچه در آن
هست را از
انسان نمی
گیرد، ولی از
اثر بسیار
مهم این پیام
اولیه هم
غافل نیست.
افرادی
که در بزرگی
از انواع
اختلالات
شخصیتی
بخصوص از نوع
«خود شیفتگی»
رنج می برند
کسانی هستند
که در این
مرحله از
زندگی روانی
خود دچار «وقفه»
و «ایست
روانی» شده
اند. مرحله
ای که کودک
انتظار و
نیاز حیاتی
دارد که دو
بخش موجود«درونی
اش»، یعنی آن
بخشی که کودک
آنرا دوست
ندارد، زیرا
که آبشخور
ترس و اضطراب
و ناتوانی و
احتیاج است،
با نیمه دیگر
او که شجاع
است و شور
حیات دارد و
تازه نفس است
و با
شادمانی،
لحظه های
زندگی را
تجربه می کند
و مادر را
بسمت خود می
کشاند و
صداهای جدید
در خود کشف
می کند و
خلاصه اولین
رقص خود را
در دنیا و با
مادر آغاز می
کند، نوعی
پیوند و
یکپارچگی را
تجربه کند،
(Cohesive Self).
این
پیوند و
یکپارچگی
فقط وقتی
اتفاق می
افتد که کودک
تصویری
مطلوب،
مقبول، دوست
داشتنی و
ارزشمند، از
خود را در
آینه اعمال و
صورت و نگاه
مادر مشاهد
کند و هسته ی
حرمت ذات او
در مزرعه ی
عشق و اعتماد
و امنیت
کاشته گردد.
وقتی کودک
این پیام را
دریافت نمی
کند، هیأت
روانی او به
سمت چند
پارچگی
خویشتن
کشیده می شود.
(Fragmentations of the self)
مهمترین
تجربه ی Self یا «خویشتن»
کودک، تجربه
ی او به «موجود
خوب» و «موجود
بد» و یا «مقبول»
یا «غیرمقبول»
است.
«کوهات»
عدم هم حسّی
یا قدرت درک
احساسات
کودک بوسیله
ی والدین را
خاستگاه
اولیه این
مشکل بزرگ
روانی می
داند. و من
آنرا میراث
شومی می
خوانم که ما
نخواسته و
ندانسته به
فرزندان خود
منتقل می
کنیم. چیزی
که مبنای
بسیاری از
مصیبت های
تاریخی است. (عدم
حساسیت به
احساسات و
نیازهای
دیگران).
کودک در میان
تمام
نیازهای
روانی که نام
بردیم از
جمله نیاز به
امنیت و عشق
و اعتماد و...
یک نیاز مهم
دیگری را هم
فریاد می کند
وآن فریاد
ناشنیده ی
کودک انسان
برای نمایش و
خود نمایی،
به امید
دریافت توجه
و تحسین است
که البته این
نیاز در
مراحل مختلف
رشد و تحول
روانی کودک
به اشکال
مختلف ظاهر
می شود.
مادر
و پدری که
این نیاز را
جدی می گیرند
و با کودک
خود وارد یک
بازی جدی و
بده بستان «دو
قلو مآبانه»
می شوند و
گاه قدرت های
خود را با
مهارت به
کودکی که
مشتاق نمایش
و بزرگ نمایی
است قرض می
دهند که کودک
آنرا از آن
خود تصور می
کند، نیاز
دیگر کودک که
احتیاج دارد
مادر و پدری
ایده آل و
قادر مطلق
داشته باشد
را برآورده
می نمایند.
وقتی
این «ایده آل»
و این «قادر
مطلق» و این «خدای
» زمینی کودک
او را پسندید
و پذیرفت و
تحسین کرد،
بتدرج قلّک
خالی
ارزشمند
کودک با سکه
های طلا پُر
می شود و
دیگر در دروه
های بعدی
زندگی هر کسی
که زباله و
بی بهایی را
بخواهد به
خورد این
قلُک بدهد،
در آن فرو
نخواهد رفت و
خود بخود سر
ریز می شود و
از بین
میرود، بدون
اینکه درونی
هیأت روانی
کودک گردد.
اما
اگر به این
نیاز مهم
کودک پاسخی
داده نشد و
کودک به
یکپارچگی
نرسید،
اولاً برای
بقیه عمر
گرفتار
احساسات
انتقالی این
دوره، یعنی
دوره ی
نیازمندی به
آینه گونگی
مثبت - ایده
آل ساز ی و بت
طلبی و یافتن
جفت دوقلوی
خود است. و در
ثانی،
خواسته و
نخواسته از
درون هم گاهی
«خود خوب و
ایدهآل» و «گاهی
بد و دوست
نداشتنی» می
شود و هم طی
یک واکنش
روانی
بیرونی سازی
و با بکار
گیری از
مکانیسم
دفاعی تعکیس
یا فرافکنی
این احساسات
خوب و بد را
به دیگران
انتقال می
کند.
در
طول زندگی،
تا بهنگام
مرگ، ما
پیوسته به
موجودی
بیرون از خود
که ما را
ارزشمند و
دوست داشتنی
بداند
نیازمندیم.
کسی که این
نیاز را در
کودکی از
مادر و پدر
دریافت کرده
باشد، به شکل
بالغ تر و دو
سویه تر
بدنبال این
موجود می
گردد و کسی
که از دریافت
آن در کودکی
محروم باشد،
حتی در بزرگی
به دنبال این
موجود می
گردد که
یکطرفه و بی
قید و شرط و
بدون توجه به
آنچه در
مقابل
دریافت می
کند، در
اختیار و
خدمت این
بزرگسال «کودک
روان» قرار
گیرد. چون
انسان ها از
روابط خود،
برخورداری
دو جانبه را
طلب می کنند،
«بزرگسال
کودک روان»
ما، پیوسته
با یأس مواجه
می شود زیرا
او احتیاج
دارد کسی را
بیابد تا او
را ایده آل
سازی کند.
قادر مطلقی
که قدرت حفظ
و حراست او
را داشته
باشد. پس از
چند تجربه ی
یأس آور فرد
یا خود را از
دیگران
منزوی می
کند، یا به
خشونت با
محیط بر می
خیزد و نوعی
برتری طلبی
که فعل
وارونه ی
حقارت درونی
اوست را نشان
می دهد و یا
در پشت ایده
آل های ذهنی،
مانند
ناسیونالیسم
که مادر ایده
آل های ذهنی،
را در قِلّت
گرائی، مذهب
که مادر ایده
آلی را خالق
هستی و یا
نژاد و
قومیت،
بدنبال
امنیت درونی
می گردد.
مادرش
وطن او را می
ستاید،
بخصوص وقتی
که او فرزند
خلف باشد و
در راهش جان
فشانی کند.
دین اش، به
او پناه می
دهد و به او
هویت
یکپارچه و
قدرتمند می
بخشد، بخصوص
اگر
دستوراتش را
گردن بنهد و
نژادش برتری
او را و
ارزشمندی اش
را به ثبت می
رساند. نیمه
ی بَد من، از
آنِ کسی می
شود که «غیر
من» است. نفرت
درونی به
بیرون
فرافکنی
مبدل می گردد
و تضاد به
صورتی موقت
حل می شود.
آنچه و آن کس
که همانند من
است خوب و «غیرمن»
بد می گردد.
و
به این ترتیب
روانشناسی
نژاد پرستی و
نفرت به دلیل
تفاوت های
جنسی، دینی،
ملّی، قومی و
حتی گروهی
شکل می گیرد.
فرد، آن «بَدی»
را که در
درون خانه ی
دل توان
روبرویی با
آن را نداشت،
بیرونی می
کند و با
تمام قوا به
مبارزه و
تخریب آن می
پردازد.
ظاهراً
هیتلر و مردم
آلمان، قوم
یهود را به
علّت
ادعایشان به
«قوم
برگزیده ی
خداوند بودن»،
بَد و لایق
نابودی می
دانستند، در
حالی که
هیتلر خود
درباره ی
آریایی ها می
گوید: «ما بر
عکس یهودیان
که چهره ای
تاریک، یا
قامتی کوتاه
و موی بسیار
بر تن و بوی
بدِ بدن و
چشمانی بی
حالت و بی
نور و پشتی
خمیده
دارند،
مردمی هستیم
با قامتی
افراشته،
قدی بلند،
سینه ای
فراخ، پوستی
روشن،
چشمانی
درخشان و
نافذ،
سختکوش و
خلاق و برای
همین ما نژاد
«برتریم».
نژاد آریا،
بر ترین نژاد
هاست».
خواندن همین
چند سطر نشان
می دهد که
چگونه حقارت
درونی را
بیرونی می
کنیم و به
روانشناسی
نفرت و نژاد
پرستی میدان
می دهیم.
آنچه درون
خود ماست، در
دیگران می
بینیم و با
آن به ستیز
بر می خیزیم.
باید
به این نکته
اشاره کنم که
ما وطن پرستی
از نوع سالم،
دین داری از
نوع سالم و
ملّی گرایی
از نوع سالم
نیز داریم.
بهترین
نشانه ی
سلامت این
احساسات،
میزان دیگر
پذیری است و
حق متقابل
برای «غیرخودی»
قائل شدن و
به دیگر
اندیش، با
صمیمیت و نه
ریا، حق حیات
دادن. درون
گرایی های
قومی یک
انعطاف
ناپذیری و
تعصب تدافعی
است و در
برابرش
پولورالیسم
و نسبی گرائی
سلامت که فقط
از ویژگی های
انسان خوب
رشد کرده
است، قرار
دارد. از این
روست که می
توان گفت
تعصب،
انحصارگری،
جزم اندیشی
دیگر ستیزی،
به هر نام و
به هر شکل، و
گسترش و
اشاعه ی
افکار قومی و
نژادی از
ویژگی های
روانِ تجاوز
دیده است و
هرقدر که
نیرو صرف آن
کنی ثمری
شیرین نمی
بخشد، بلکه
خشونت و نفرت
درونی را
اضافه می کند.
فقط
انسان بالغ،
فقط انسان
سلامت می
تواند
آنچنان دیگر
پذیر و تنوع
پذیر باشد که
بگوید:
شش
جهت است این
وطن
قبله
در او یکی
مجوی
بی
وطنی است
قبله گه
|
برگرفته
از : پیام
آشنا
|
انتشار
از: قویدل
|
نظرات :
|
|
| 2008-11-18 |
تاریخ |
|
کیانوش
توکلی |
نام |
| |
ایمیل |
|
کسانی که
برنامه "
ماهواره "را
تماشا می
کنند؛ حتما
پای سخنان
نافذ و
صمیمی دکتر
بهضت
فرنودی
نشسته اند .یکی
از پر
بنینده
ترین
کانالهای
تلویزینهای
ماهواره ای
همین
برنامه های
روانکاوی و
روانشناسی
است و خانم
نهضت
فرنودی و
اقای
هلاکویی دو
نفری هستند
که برنامه
های جالبی
ارائه می
کنند و
جالب تر
این که
تنها زنان
هستند که
با این
روشناسان
تماس می
گیرند و
مشکلات
روانی خود
را با آنان
در میان می
گذارند . ما
همه بخوبی
بیاد داریم
وقتی وارد
کشورهای
اروپایی
شدیدم
ازانجا که
در کیس ما
زندان ،
شکنجه وجود
داشت ؛
مقامات
اداره
پناهندگی
به ما
پیشنهاد
دیدار با
روانشناسان
آنهم بطور
مجانی را
می دادند
تا انجا که
بیاد دارم
|
نظر
خواننده |
|
ثبت
روز "كوروش"
در تقويم
ملي
ايران
رحيم
مشايي در
باره
ابهاماتي
که
پيرامون
مرمت غير
اصولي
آرامگاه
کوروش
مطرح مي
شود، گفت :
آرامگاه
کوروش و
مجموعه
پاسارگاد
و تخت
جمشيد
براي ما
بسيار
بسيار
مهم است و
مرمت
بناي آن،
از
راهبردي
ترين
طرحهاي
ميراث
فرهنگي
قلمداد
مي شود.
ثبت
روز "كوروش"
در تقويم
ملي
ايران
"اسفنديار
رحيم
مشايي"
معاون
رييس
جمهوري و
رييس
سازمان
ميراث
فرهنگي،
صنايع
دستي و
گردشگري
در
اظهاراتي
كه در
دوران
انقلاب
اسلامي
بي سابقه
به شمار
مي رود،
از در نظر
گرفتن
روزي به
نام " روز
کوروش"
در تقويم
ملي
ايران
دفاع كرد.
رحيم
مشايي
امروز
جمعه به
خبرنگار
ايرنا در
شيراز
گفت: " هر
سال
افرادي
مي کوشند
بطورغيررسمي
در جوار
آرامگاه
کوروش با
برگزاري
آيين
هايي،
ياد و نام
کوروش را
گرامي
بدارند.
ما نيز
معقتديم
اين
موضوع
قابل
بررسي
است كه در
تقويم
ملي روزي
به نام
كوروش يا
تخت
جمشيد
داشته
باشيم
اگرچه،
تاكنون
در نظر
گرفتن
روزي
بنام
کوروش در
دستور
کار ما
نبوده
است."
كوروش
ملقب به "كوروش
كبير" ،
پادشاه
امپراتوري
ايران و
بنيانگذار
سلسله
هخامنشيان
بود که
قلمروي
حکومتش
از هند تا
آسياي
صغير و
درياي
مديترانه
را در بر
مي گرفت.
از او به
عنوان
نخستين
شخصيتي
نام برده
مي شود كه
در
تاريخ،
قوانين
مربوط به
حقوق بشر
را وضع
كرده است.
رحيم
مشايي در
باره
ابهاماتي
که
پيرامون
مرمت غير
اصولي
آرامگاه
کوروش
مطرح مي
شود، گفت :
آرامگاه
کوروش و
مجموعه
پاسارگاد
و تخت
جمشيد
براي ما
بسيار
بسيار
مهم است و
مرمت
بناي آن،
از
راهبردي
ترين
طرحهاي
ميراث
فرهنگي
قلمداد
مي شود.
رييس
سازمان
ميراث
فرهنگي ؛
صنايع
دستي و
گردشگري
تصريح
كرد:"
چگونه مي
توان
براي
بنايي که
براي ما
حساسيت و
اهميت
استراتژيک
دارد
مرمتگراني
غير
متخصص و
غيرحرفه
اي بکار
بگيريم؟!"
وي
افزود:
همه
مراحل
مرمت اين
بنا با
استفاده
از سنگ و
مصالح
کارشناسي
شده صورت
گرفته و
هيچ خللي
در مرمت
سقف
آرامگاه
کوروش يا
بدنه آن
رخ نداده
است.
رحيم
مشايي با
بيان
اينکه
گاه و
بيگاه
مطالبي
راجع به
نفوذ نم و
آب به
درون
آرامگاه
کوروش
مطرح مي
شود، گفت:
حتي مطرح
مي شود که
زير
آرامگاه
کوروش آب
آمده است
؛ اما اين
مسايل
صحت
ندارد و
رطوبت
ادعايي
ناشي از
سد احداث
شده در آن
منطقه هم
نيست چون
ما به طور
هميشگي
در آنجا
کار مي
کنيم،
كاملا
هوشيار و
بيداريم
و نظارت
کامل
داريم تا
مانع از
بروز
خسارت و
آسيب به
آرامگاه
شويم .
بنابراين،
جاي هيچ
نگراني
نيست.
وي
خاطرنشان
کرد:
برنامه
ما براي
تخت
چمشيد و
پاسارگاد
يک
برنامه
جامع و
استراتژيک
است و در
صدد
هستيم طي
يکي دو
سال
آينده
بتوانيم
بطور
بسيار
برجسته
طرح هاي
خود را
آنجا
پياده
کنيم .
بناي
آرامگاه
کوروش در
شهرستان
پاسارگاد
و بناي
کهن تخت
جمشيد در
شهرستان
مرودشت
به ترتيب
در فاصله 110
کيلومتري
و 65
کيلومتري
شمال
شيراز در
استان
فارس
قرار
دارد. اين
دو بنا در
فهرست
ميراث
فرهنگي
جهاني به
ثبت
رسيده
است.
|
برگرفته
از :
جام جم
آنلاین
|
انتشار
از: وزنا
|
نظرات
:
|
|
|
2008-11-22 |
تاریخ |
|
مزدک |
نام |
| |
ایمیل |
|
از خوک
بودن
محمد و
پیروانش
چیزی
کاسته
نمیشود
جناب
نویدی !پاک
کردن
کامنتها
در ضمن
تنها
گفتمان
همسنگر
بودن
شما
هویت
طلبان
با
حرامیان
خوک صفت
اسلامی
است نه
چیز
دیگری!اینقدر
پاک کن
تا جونت
در!درحقیقت
خوک و سگ
نامیدن
ارازل
اسلامی
توهین
به این
جانوران
است !
|
|
|
|
http://www.iranglobal.info/I-G.php?mid=2&news-id=47973&nid=haupt
جنجال
به دنبال
انتشار جلد
سوم «جریان
های اصلی در
مارکسیسم»
میلانی:
استالینیست
ها نمی
گذاشتند
منتشر شود
مدیر
انتشارات
آگاه: تکذیب
می کنم!
گزارش
•
به دنبال
انتشار جلد
سوم کتاب «جریان
های اصلی در
مارکسیسم»
نوشته ی لشک
کولاکوفسکی
توسط
انتشارات
اختران، عباس
میلانی مترجم
کتاب مدعی شده
است که «استالینیست
ها» تاکنون
مانع انتشار
این کتاب شده
بودند، حسین
حسین خانی
مدیر
انتشارات
آگاه که دو جلد
نخست کتاب را
منتشر کرده،
این ادعا را
تکذیب کرده
است. گفتگوی
اعتماد با
ناصر زرافشان
که ظاهرا «متهم
اصلی» از نظر
میلانی است،
در پایان این
گزارش آمده
است ...
اخبار
روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه ٣ آذر
۱٣٨۷ - ۲٣
نوامبر ۲۰۰٨
اشاره:
جلد سوم کتاب «جریان
های اصلی در
مارکسیسم»
نوشته ی لشک
کولاکوفسکی
توسط
انتشارات
اختران،
منتشر شده است.
عباس میلانی
مترجم کتاب در
پس گفتاری که
بر آن نوشته
مدعی شده است
که «استالینیست
ها» مانع
انتشار جلد
سوم این کتاب
توسط نشر آگاه
که دو جلد نخست
را چاپ کرده
بود، شده اند.
اظهارات او به
برخی از «ضدکمونیست
های حرفه ای»
در ایران فرصت
تازه ای
بخشیده است تا
همچنان از «سایه
ی دایی یوسف بر
فراز ایران»
شکوه کنند.
حسین حسین
خانی مدیر
انتشارات
آگاه که دو جلد
نخست کتاب را
منتشر کرده،
ادعاهای عباس
میلانی را
تکذیب کرده و
در مورد عدم
انتشار جلد
سوم کتاب و قطع
همکاری خود با
عباس میلانی
دلایل دیگری
را مطرح کرده
است. ناصر
زرافشان که
بنا به گزارش
روزنامه ی
اعتماد ظاهرا
«متهم اصلی» از
نظر میلانی در
جلوگیری از
انتشار جلد
سوم این کتاب
است، در
گفتگویی
مفصل، این
اظهارات را
تکذیب کرده و
تاکید کرده
است «مارکسیسم،
استالینیسم
ندارد».
مجموعه ی این
گزارش و
گفتگوها را به
نقل از
روزنامه ی
اعتماد می
خوانید:
عباس میلانی:
تاریخ غمبار
ترجمه جریان
های عمده
مارکسیسم
حدود ۲۰ سال
پیش، هنگامی
که کار ترجمه
جریان های
اصلی
مارکسیسم را
با همکاری
انتشارات
آگاه آغاز
کردم، برخی از
دوستان از این
کار بر حذرم می
کردند. می
گفتند نفوذ
استالینیست
های وطنی در
دستگاه های
فرهنگی مملکت -
چه آنها که
رسماً
سانسورچی
بودند، چه
آنها که با
چماق تکفیر «خلقی»
مخالفان را از
سر راه برمی
دارند - مانع
از چاپ کتاب
خواهد شد. می
گفتند شاید
توطئه یی در
کار است و می
خواهند با
پرداخت حق
الترجمه، حقی
نسبت به کتاب
پیدا کنند و از
این راه از
چاپش ممانعت
کنند. آن روزها
همین نیروها
سراغ دکتر
مصطفی رحیمی
رفته بودند
چون جرات کرده
بود کتابی در
نقد جزمیات
استالینیستی
ترجمه و چاپ
کند.
هرگز به تئوری
توطئه باور
نداشته و
ندارم. به
علاوه آن
روزها
نقدآگاه - که
در آن چند
مقاله به چاپ
رساندم -یکی از
بازترین
نشریات مملکت
بود. در عین
حال می دیدیم
که
استالینیست
ها بر سر دوست
نازنینم دکتر
رحیمی چه
آوردند. در هر
حال قرارداد
را با آگاه
امضا کردم. بعد
از دو سال
دستنویس متن
کامل ترجمه سه
جلد را تحویل
انتشارات
آگاه دادم. تا
آن زمان حتی
جلد اول به همت
یکی از
فرزانگان
روزگار و به
خرج انتشارات
آگاه
ویراستاری
شده بود. قرار
بود آن جلد به
زودی زیر چاپ
برود و مجلدات
دیگر هم به
ترتیب به چاپ
برسند.
۱۵ سال گذشت و
به رغم تماس
های مکرر از
طرف من و
دوستانم از
کتاب خبری نشد.
حتی در
روزگاری که
عملاً ممیزی
چندانی در کار
نبود، آگاه از
چاپ کتاب
امتناع کرد.
هربار هم
بهانه یی می
آورد. یک بار
می گفت کاغذ
گران است و
قابل دسترسی
نیست. بار دیگر
فضای ممیزی را
مستمسک قرار
می داد.
بالاخره به
ستوه آمدم.
نامه یی به شکل
وکالت به
دوستی دادم و
از او خواستم
دستنویس کتاب
را از آگاه باز
پس بگیرد. گفتم
حاضرم همه
پولی را که
آگاه به عنوان
حق ترجمه به من
داده، به نرخ
دلار زمانی که
پول پرداخت
شد، باز پس
بدهم. دو ناشر
در ایران و یکی
هم در خارج
آماده چاپ
کتاب بودند.
آگاه
پیشنهادم را
نپذیرفت. ادعا
کرد به کتاب
سخت علاقه مند
است و برای
چاپش سرمایه
گذاری فراوان
کرده. مدعی شد
کار
ویراستاری هر
سه جلد
تقریباً تمام
شده. اما حال
می گفت حدود
۲۰۰ صفحه از
ترجمه گم شده.
به زحمت
فراوان صفحات
نایاب را از نو
ترجمه کردم و
دوباره با
مساعی آگاه
کار حروفچینی
این صفحات
پایان گرفت.
بالاخره جلد
اول و دوم کتاب
همزمان به
بازار آمد و به
گفته آگاه در
فرصتی کوتاه و
به سرعتی
غیرمترقبه به
چاپ دوم رسید.
بعد از چندی
نمونه چاپی
جلد سوم هم به
دستم رسید.
مدتی گذشت و از
جلد سوم خبری
نشد. شنیدم که
از وزارت
ارشاد اجازه
گرفته ولی از
چاپش خبری
نبود. دوباره
بعد از مدتی نه
از آگاه که از
همان دوستانم
شنیدم آگاه
رغبتی به چاپ
جلد سوم ندارد.
گویا ادعا
کرده بود چون
منتقدان کتاب
فرصت پاسخ
گفتنی
ندارند، آگاه
هم رغبتی به
چاپ کتاب
ندارد. شگفت
اینکه در تمام
این مدت، آگاه
حتی یک سطر هم
در مورد این
تصمیم به من
ننوشت. در
استدلال آگاه
و «آگاهانی» که
گویا به این
کار ترغیبش
کرده اند چند
فرضیه
زیانبار
نهفته است.
اولاً، اگر
آگاه نگران «پاسخگویی»
منتقدان کتاب
بود چرا در سال
هایی که عملاً
هر کس می
توانست مطلب
خویش را به چاپ
برساند کتاب
را به چاپ
نرساند. حتی
امروز هم در
داخل و خارج
هستند وسایلی
که
استالینیست
ها به مدد آن
گاه حرف خود را
می زنند و گاه
هم به اقتضای
طبیعت «فکر»شان،
از آن برای
ترور شخصیت
استفاده می
کنند. جریان
های عمده
مارکسیسم
اثری
دانشگاهی است.
نقدش بر
مارکسیسم و
نحله هایش از
نوع حملات
باسمه یی «ضدمارکسیست
ها» نیست. نقد و
نظر کسی است که
عمری را به غور
و تامل در
مارکسیسم
سپری کرده و
مدتی نزدیک به
۲۰ سال از
برجسته ترین
نظریه
پردازان
مارکسیسم
جهان بود.
لاجرم
پاسخگویی به
نظرات و
انتقاداتش
شناختی بیشتر
از شنیده های
دست دوم از
منابع دست سوم
استالینیستی
می طلبد. شاید
علت واقعی
واهمه
استالینیست
ها از چاپ کتاب
هم دقیقاً
همین است. می
دانند چیزی در
چنته ندارند و
چون خود را قیم
و ولی «توده» می
دانند، وظیفه
خود می دانند
که جلوی چاپ
این گونه آثار
را بگیرند،
مبادا توده «فریب»
بخورد. پیش فرض
ممانعت از چاپ
جلد سوم جریان
های عمده
مارکسیسم این
فرض یکسره
باطل است که
آگاه و «آگاهانی»
که داعیه
دموکراسی و
آزادی دارند
مصلحت مردم را
بهتر از خود
آنها می دانند.
شرط اول
دموکراسی
باور به حس
تمیز توده
مردم است. نمی
توان ادعای
دموکراسی و
روشنفکری
داشت و در عین
حال منادی
سانسور شد.
تاریخ نشان
داده خطرناک
ترین نوع
سانسورچی
آنهایی هستند
که مدعی اند
سانسور را به «مصلحت»
خلق و «تاریخ»
می کنند. اگر
همت اختران
نبود جلد سوم
این کتاب
پراهمیت که
منتقدان آن را
جامع ترین شرح
تاریخ
مارکسیسم
دانسته اند به
این زودی به
بازار نمی آمد.
مدیرنشر آگاه:
تکذیب می کنم
حسین حسین
خانی مدیر
انتشارات
آگاه، هرگونه
نقش چپ گرایان
ایرانی،در
عدم انتشار
جلد سوم کتاب
جریان های
اصلی در
مارکسیسم از
سوی انتشارات
آگاه را گاه با
عصبانیت و گاه
با خنده تکذیب
می کند.وی
ملاحظات شخصی
و سیاسی خود را
دلیل اصلی عدم
تداوم همکاری
اش با مترجم
کتاب
کولاکوفسکی
می داند.
هومان
دوراندیش
---
-جناب حسین
خانی، قصه جلد
سوم کتاب
جریان های
اصلی در
مارکسیسم
چیست؟
ما حروفچینی
این کتاب را
انجام داده
بودیم اما من
جلد سوم کتاب
را تا پیش از
حروفچینی
نخوانده بودم.
آقای میلانی
در متن پی
گفتاری که
برای
انتشارات
آگاه نوشته
اند، اذعان
کرده اند بنده
و ویراستار
کتاب در سال
۱٣٨٣ از هیچ
گونه کمک و
همکاری به
ایشان دریغ
نکردیم. البته
ایشان این
جمله را از متن
پی گفتار
کنونی کتاب
خارج کرده اند
و علاوه بر
این، جملات
دیگری را نیز
چه از پی گفتار
و چه از مقدمه
مترجم در چاپ
کنونی حذف
کرده اند که
بنده متن این
جملات حذف شده
را تقدیم شما
می کنم. اما در
همین جمله یی
هم که از ایشان
نقل کردم،
قولی ناصواب
وجود دارد. چرا
که آن ۷۰ صفحه
مفقودشده جلد
دوم را
ویراستار
کتاب ترجمه
کرد. ترجمه آن
۱۵۰ صفحه یی هم
که ایشان می
گویند مجدداً
ترجمه کردند،
بدین صورت
انجام شد که
ایشان ترجمه
متن انگلیسی
کتاب را با
صدای خودشان
روی نوار ضبط
کردند و
نوارهای ضبط
شده را برای ما
فرستادند. این
نوارهای ضبط
شده نیز توسط
ویراستار و
دستیار
ویراستار
پیاده شد. من
متن کتاب را در
این مرحله
دیدم.
-در آن زمان
ایشان در
ایران
نبودند؟
نخیر، این
صحبت مربوط به
سال ٨٣ است.
-ایشان مدعی
اند که ۲۰۰
صفحه از متن
ترجمه شان گم
شده بود.
نخیر، خودشان
در پی گفتار
کتاب گفته اند
۱۵۰ صفحه از
کتاب گم شده
بود یعنی ۷۰
صفحه از جلد
دوم و ۱۵۰ صفحه
از جلد سوم.
همان طور که
خود آقای
میلانی در بخش
حذف شده پی
گفتار کتاب
گفته اند، ما
پس از اخراج
ایشان از
دانشگاه به
ایشان
پیشنهاد
کردیم که در
ازای دریافت
مبلغی معادل
حقوق
دانشگاهی شان
این کتاب را
ترجمه کنند.
اما کار به
اینجا ختم نشد.
ایشان
ویراستاری به
نام منوچهر
صفا را انتخاب
کردند و قرار
شد من ماهیانه
به او هم حقوق
پرداخت کنم.
زمانی که آقای
میلانی در حال
ترک کشور
بودند مقداری
از متن جلد اول
کتاب در
اختیار ما بود
ما آن را به
حروفچینی
دادیم.
حروفچینی آن
موقع هم
حروفچینی
سربی بود.
-شما به خاطر
دارید که
ایشان چه سالی
از دانشگاه
اخراج شدند؟
در همان ایام
انقلاب
فرهنگی. در آن
زمان شرایط
نامطلوبی بود.
من به یاد دارم
که یک بار
گروهی آمدند و
از انبار
انتشارات ما
کتاب بردند؛
یعنی آن کتاب
را توقیف
کردند. یک بار
هم که خودم در
چاپخانه حضور
داشتم برای
توقیف یکی
دیگر از کتاب
های ما آمده
بودند و من به
یکی از آن
افراد گفتم
شما برای
توقیف نشر این
کتاب باید
مجوز داشته
باشید. او هم
تفنگی را که
روی دوشش قرار
داشت نشان داد
و گفت این مجوز
من است، الحق
هم که آن مجوز
خیلی قوی بود.
در آن زمان جلد
اول کتاب
کولاکوفسکی
را که ما در
حال حروفچینی
آن بودیم،
بردند و کار
نشر کتاب به
این ترتیب
متوقف شد. من
تعجب می کنم که
آقای میلانی
چطور این
اتفاقات را به
خاطر نمی آورد.
به هر حال کتاب
توقیف شد و
ایشان هم از
این موضوع
اطلاع داشتند
و می دانستند
نمونه های
کارشده کتاب
را پاره یی از
افراد منتسب
به حاکمیت با
خودشان برده
اند و ما چیزی
در اختیار
نداریم. در
همان زمان
همسر آقای
میلانی هنوز
در ایران
بودند. همسری
که بعدها از
ایشان جدا
شدند. اتفاقاً
قسمت های آخر
کتاب نزد همسر
ایشان بود،
یعنی جلد دوم و
شاید حتی جلد
سوم.
-توقیف
غیررسمی کتاب
در چه سالی
صورت گرفت؟
در همان ایام
حروفچینی بود.
-یعنی همکاری
عباس میلانی
با شما
احتمالاً در
سال های ۶۱- ۶۰
شروع شد.
درست به خاطر
ندارم چه سالی
بود اما در
همان ایام
انقلاب
فرهنگی بود.
-به هر حال
ایشان پس از
اخراج از
دانشگاه
همکاری اش را
با شما شروع
کرد.
بله ایشان در
همان زمان به
ما اطلاع
دادند که از
دانشگاه
اخراج شده اند.
-احتمالاً از
زمان آمدن
ایشان به سراغ
شما تا زمان
اتمام ترجمه
کتاب نیز چند
سالی سپری شد.
دو سال طول
کشید.
-پس کار ترجمه
ایشان در
حوالی اواسط
دهه ۶۰ به
پایان رسید.
بله همان سال
ها بود. به هر
حال پس از
توقیف این
کتاب در زمان
حروفچینی جلد
اول ما این
کتاب را کنار
گذاشتیم. در آن
زمان دیگر
آقای میلانی
از ایران رفته
بود اما از
موضوع رها شدن
کار نشر این
اثر از سوی ما
به دلیل توقیف
کتاب اطلاع
داشتند.
-شما از وزارت
فرهنگ و ارشاد
درخواست مجوز
نشر کرده
بودید؟
نه در آن زمان
اصلاً این
مسائل در میان
نبود. ما اول
کتاب را چاپ می
کردیم و بعد
استعلام می
کردیم. حالا یا
اعلام وصول می
شد یا اینکه
کتاب را جمع می
کردند. اما
گاهی اوقات
نیز افراد
دیگری از
سازمان های
دیگری می
آمدند و کتاب
را جمع می
کردند و ما
کاری از دست
مان برنمی آمد.
-توقیف کتاب
مربوط به چاپ
کدام جلد بود؟
جلد اول. به
همین دلیل ما
به این نتیجه
رسیدیم که این
کتاب را الان
نمی توان
منتشر کرد.
-شما با عباس
میلانی
قرارداد امضا
کرده بودید؟
زمانی که قرار
شد ما جلد سوم
را به نشر
اختران تحویل
دهیم، دنبال
قرارداد با
ایشان گشتم
اما واقعاً
قراردادی
پیدا نکردم. من
تردید دارم که
با ایشان
قرارداد امضا
کرده باشم.
همچنین تردید
دارم که اگر
قراردادی هم
با ایشان امضا
کرده باشم،
این قرارداد
برای هر سه جلد
بوده باشد. چون
من در همان
زمانی که
ایشان
پیشنهاد
ترجمه این
کتاب را
دادند، فقط
جلد اول و دوم
کتاب را دیدم.
-آقای میلانی
پس از آنکه جلد
اول کتاب خمیر
شد از کشور
خارج شدند؟
بله به نظرم
ایشان پس از آن
اتفاق از کشور
خارج شدند. به
هر حال روند
انتشار کتاب
متوقف شد تا
اینکه پس از
گذشت چندین
سال گشایشی در
فضای سیاسی و
فرهنگی کشور
حاصل شد و کتب
توقیف شده
قبلی تا حدی
اجازه انتشار
یافتند. ما هم
جلد اول و دوم
را از نو
حروفچینی
کردیم و این دو
جلد را به
ارشاد ارائه
کردیم و
اتفاقاً کتاب
مجوز چاپ گرفت.
۷۰ صفحه کسری
جلد دوم را هم
از نو ترجمه
کردیم.
-یعنی به صورت
پیاده کردن
کلام آقای
میلانی از روی
نوار؟
نه این ۷۰ صفحه
را خود
ویراستار
ترجمه کرد.
-پس در واقع
جلد دوم کتاب
از نوعی
دوگانگی در
نثر رنج می برد.
نه این طور
نیست چرا که یک
ویراستار
دیگر نثر
متفاوت این ۷۰
صفحه را با نثر
آقای میلانی
یکنواخت کرد.
اما ما آن ۱۵۰
صفحه جلد سوم
را نداشتیم و
به ایشان
اطلاع دادیم
که ما این بخش
از کتاب را
نداریم. ایشان
هم گفتند شاید
این ۱۵۰ صفحه
نزد همسر قبلی
من باشد، اما
پس از اینکه
این صفحات را
پیدا نکردند،
مجدداً آن را
ترجمه کردند
که البته این
ترجمه به صورت
شفاهی و روی
نوار صورت
گرفت. ما این
نوارها را در
انتشارات
آگاه داریم. به
هر حال من جلد
سوم را در زمان
آغاز همکاری
با آقای
میلانی ندیده
بودم.
-یعنی شما جلد
سوم را در چه
سالی مطالعه
کردید؟
در همین سال
های اخیر در
سال ٨۲ یا ٨٣.
-اما جلد اول و
دوم را در دهه
۶۰ خوانده
بودید.
بله در آن زمان
این دو جلد
کتاب را دیده
بودم و تشخیص
هم دادم که این
کتاب، کتاب
خوبی است. اما
این نکته هم
مهم است که خود
کولاکوفسکی
می گوید؛«در
فرانسه فقط دو
جلد اول و دوم
چاپ شد و ناشر
کتاب (که شرکت
فایارد بود)
هرگز توضیح
نداد چرا جلد
سوم را منتشر
نکرد.» اما من
به شما دلیل آن
را می گویم؛
جلد سوم بی
ارزش بود. اما
مساله من بی
ارزش بودن جلد
سوم نیست.
مساله من این
بود که تصمیم
گرفتم اصلاً
با آقای
میلانی کار
نکنم.
-قبل از اینکه
به آقای
میلانی
بپردازیم،
لطفاً
بفرمایید شما
به چه دلیل جلد
سوم کتاب
کولاکوفسکی
را بی ارزش می
دانید؟
دو جلد اول
کتاب مسائل را
به گونه یی
اصولی طرح و رد
و تحلیل و نقد
می کند ولی جلد
سوم این گونه
نیست.
-یعنی بار
محققانه جلد
سوم کمتر است؟
بله بسیار کم
است. اما در
جلد اول و دوم
بار محققانه
کتاب بسیار
زیاد است.
تحقیق خیلی
خوبی صورت
گرفته و تحلیل
های بسیار
خوبی مطرح شده
است. ولی جلد
سوم این طور
نیست و
فرانسوی ها هم
حاضر به چاپ آن
نشدند. اما
دلیل من در عدم
چاپ این کتاب
ضعف کیفی جلد
سوم نبود. دلیل
من عدم تمایلم
نسبت به ادامه
همکاری با
آقای میلانی
بود. من در
سال٨٣ درباره
ایشان متوجه
چیزی شدم و به
نماینده
ایشان هم گفتم
نمی خواهم با
ایشان کار کنم.
-شما به آقای
میلانی توضیح
دادید چرا
تمایلی به
ادامه همکاری
با ایشان
ندارید؟
به نماینده
ایشان
توضیحاتی
دادم که الان
دیگر دلیلی
نمی بینم آن
توضیحات را در
اینجا تکرار
بکنم.
-در واقع مواضع
یا کنش سیاسی
ایشان را نمی
پسندیدید؟
بله، فرض کنیم
این گونه بوده
است. ببینید من
در طول فعالیت
۴۰ ساله ام به
عنوان ناشر،
همواره از
کارکردن با
افرادی که
ممکن است
شائبه هایی را
هم برای من
ایجاد کنند،
احتراز کرده
ام.
-اگر شما جلد
سوم را باارزش
ارزیابی می
کردید، باز هم
همکاری تان را
با ایشان قطع
می کردید؟
بله، چرا که من
می خواستم
ارتباطم با
آقای میلانی
قطع شود.
-اگر با مواضع
سیاسی ایشان
مشکلی
نداشتید اما
جلد سوم را
همچنان بی
ارزش می
دانستید،چطور؟
ما معمولاً
کتاب هایی را
که سفارش
ترجمه آنها را
می دهیم،
قبلاً دیده
ایم. اما با
این حال من
بسیاری از
کتاب هایی را
که شخصاً با
آنها مخالف
بوده ام، چاپ
کرده ام. یک
نمونه اش،
کتاب فلسفه
کانت است. من
شاید با این
کتاب مخالف
باشم اما
دلیلی برای
عدم انتشار آن
نمی بینم.
-نطفه ترجمه
این کتاب چطور
شکل گرفت.
انتشارات
آگاه به عباس
میلانی ترجمه
این کتاب را
پیشنهاد کرد؟
نه. آقای
میلانی
جلدهای اول و
دوم کتاب را
آوردند و من
این دو جلد را
دیدم و به
عنوان ناشر به
ایشان
پیشنهاد دادم
که اگر ترجمه
این کتاب را
تمام کند، ما
معادل همان
حقوق دانشگاه
را به ایشان
پرداخت می
کنیم.
-در واقع ایشان
می خواست کتاب
را ترجمه کند و
در جست وجوی
ناشر مناسب
بود.
بله. ضمناً در
آن زمان ما «نقد
آگاه» را
منتشر می
کردیم و آقای
میلانی در این
زمینه نیز
نوعی همکاری
با ما داشتند.
یعنی مقاله می
دادند و
مقالات آن
زمان ایشان،
الان هم موجود
است.
-ظاهراً عباس
میلانی معتقد
است جلد سوم
کتاب به دلیل
پرداختن به
دوره استالین
و نقد
استالینیسم،
با فشار
مارکسیست های
ایرانی به
مرحله چاپ از
سوی انتشارات
آگاه نرسید.
نه، این طور
نیست.
-در این میان،
مشخصاً آقای
ناصر زرافشان
متهم هستند.
من برای آقای
زرافشان
احترام خاصی
قائل هستم ولی
ایشان
گرفتارتر از
آن است که مورد
مشاوره ما
قرار بگیرد. من
هرگز به یاد
ندارم که ما
درباره کتابی
با ایشان
مشورت کرده
باشیم. دسترسی
به ایشان هم
کار ساده یی
نیست، چرا که
آدم بسیار
گرفتاری است.
البته مرسوم
است که بسیاری
از اهل قلم طرف
مشاوره
ناشران قرار
می گیرند ولی
ما هرگز این
شانس را
نداشته ایم که
ایشان حتی
مورد مشاوره
ما قرار بگیرد.
آقای زرافشان
هیچ نقشی در
این قضایا
نداشتند.
-آقای میلانی
در یادداشت
کوتاهی مدعی
شده اند پس از
عدم انتشار
جلد سوم، از
شما به عنوان
ناشر کتاب در
این باره
توضیح خواسته
اند و شما هم
گفته اید چون
منتقدان کتاب
فرصتی برای
پاسخ دادن به
آن ندارند،
انتشارات
آگاه هم رغبتی
به چاپ کتاب
ندارد. ظاهراً
منظور ایشان
از منتقدان
کتاب هم
مارکسیست های
ایرانی بوده
است که
تریبونی برای
نقد کتاب
نداشتند.
یعنی من این
پاسخ را به
ایشان داده
ام؟
-بله، اما
ظاهراً گفت
وگوی شما و
ایشان در این
باره،
غیرمستقیم و
با واسطه بوده
است. یعنی شما
با واسطه به
ایشان گفته
اید منتقدان
کتاب در ایران
تریبونی برای
دفاع از
مارکسیسم
ندارند و
انتشارات
آگاه نیز در
چنین شرایطی
تمایل به چاپ
کتاب ندارد.
این حرف ممکن
است درست باشد
اما چنین چیزی
را به خاطر
ندارم.
-عباس میلانی
همچنین گفته
است در سال های
عدم انتشار
کتاب، به رغم
تماس های مکرر
من و دوستانم،
از چاپ کتاب
خبری نشد.
این حرف درست
نیست. حتی به
نظر من ناروا
است. اولاً من
زمانی که فرصت
حروفچینی
مجدد و امکان
اخذ مجوز چاپ
کتاب را به دست
آوردم، به
زحمت آدرس ای
میل آقای
میلانی را
پیدا کردم.
زمانی هم که ما
می خواستیم در
شرایط جدید
کتاب را به دست
نشر بسپاریم،
متوجه شدیم
ویرایش
منوچهر صفا
بسیار قدیمی
است و به درد
کار امروز نمی
خورد یعنی با
توجه به غنای
واژگان
پدیدآمده در
ادبیات سیاسی
امروز، این
کتاب بسیار
عقب مانده است
و از لحاظ
ترجمه در سطح
بسیار قدیمی و
پایینی قرار
داشته و نیاز
به ویرایش
مجدد دارد.
بنابراین من
از یکی از
همکارانم
خواهش کردم
کتاب را
مجدداً
ویراستاری
کند و به همین
دلیل باید
موافقت آقای
میلانی را هم
برای این کار
اخذ می کردم.
من به زحمت
توانستم آقای
میلانی را
پیدا کنم و این
موضوع را به
اطلاع ایشان
برسانم.
-تصمیم به
ویرایش مجدد
کتاب مربوط به
چه سالی بود؟
اوایل دهه ٨۰
بود. به هر حال
ما این موضوع
را به اطلاع
ایشان
رساندیم و
ایشان هم
اعلام موافقت
کردند. حتی از
امکان چاپ
کتاب اظهار
خشنودی کردند.
در هر صورت ما
ویرایش مجدد
کتاب را برای
آقای میلانی
فرستادیم و
ایشان هم آن را
تایید کردند و
جلدهای اول و
دوم زیر چاپ
رفت. اما جلد
سوم به دلیل آن
کسری ۱۵۰ صفحه
یی اش ،زیر چاپ
نرفت. البته من
هم هنوز آن را
نخوانده بودم.
اما همان طور
که گفتم، دلیل
عدم چاپ این
کتاب از سوی
انتشارات
آگاه، مواردی
از این دست
نبود. دلیل این
امر، تصمیم من
مبنی بر عدم
تداوم همکاری
ام با آقای
میلانی بود.
-شما تمایلی
ندارید راجع
به چرایی اخذ
این تصمیم،
توضیح بیشتری
بدهید؟
نه، چون می
ترسم من هم مثل
آقای میلانی
شوم.
-آیا این نگرش
شما که چون
فلان پژوهشگر
در فلان موسسه
امریکایی
مشغول فعالیت
است، پس ما با
او همکاری نمی
کنیم، نگرشی
چپگرایانه
نیست؟
باید دید این
پژوهشگر در
آنجا چه کاری
انجام می دهد.
ممکن است
فعالیت این
پژوهشگر در
حوزه ایران
شناسی باشد
اما گاهی نیز
ممکن است این
فعالیت در
خصوص پروژه
دموکراسی
سازی در ایران
آن هم با
راهنمایی
بعضی از
نهادهای
بسیار عجیب و
غریب باشد.
-یعنی شما از
باب مخالفت با
پروژه
دموکراتیزاسیون
در ایران با
آقای میلانی
قطع همکاری
کردید؟
اجازه بدهید
وارد این بحث
ها نشویم. من
به عنوان آدمی
که در این کشور
دارم کار می
کنم باید این
حق را داشته
باشم که از
برخی آدم ها
خوشم نیاید و
نخواهم با
آنها کار کنم.
-آخر ممکن است
این فرمایش
شما این شائبه
را ایجاد کند
که شما از باب
مخالفت با
دموکراسی با
آقای میلانی
قطع همکاری
کرده اید.
من گمان نمی
کنم در این
کشور شاغلان
هیچ شغلی بیش
از ناشران
احتیاج به
دموکراسی
داشته باشند.
ما ناشران
خیلی به
دموکراسی
نیاز داریم.
-پس در واقع
شما با
موسساتی که در
راستای پررنگ
کردن نقش
امریکا در
گذار به
دموکراسی در
کشورهای جهان
سوم فعالیت می
کنند، مخالف
هستید و تز
عهده داری
دموکراتیزاسیون
در سطح جهانی
از سوی امریکا
را رد می کنید.
یعنی شما چنین
نقش و دیدگاهی
را نمی پسندید.
البته قرار
نیست ما بحث
سیاسی کنیم
اما بله، من
چنین دیدگاهی
را نمی پسندم و
تمایلی ندارم
با کارگزاران
این ایده
همکاری کنم.
-آقای میلانی
این نکته را هم
گفته اند که
انتشارات
آگاه با طرح
بهانه هایی
نظیر ممیزی
کتاب، گرانی
کاغذ یا عدم
دسترسی به
کاغذ، از چاپ
کتاب سر باز می
زد. شاید
استدلال
مربوط به
ممیزی کتاب را
شما در دوران
پیش از دوم
خرداد با
ایشان مطرح
کرده باشید.
اما آیا
واقعاً
دلایلی نظیر
گرانی کاغذ یا
عدم دسترسی به
کاغذ را هم
مطرح کرده
اید؟
من به خاطر
ندارم چنین
چیزهایی را به
ایشان گفته
باشم. البته ما
در کار نشر
همواره
گرفتار گرانی
و نایابی کاغذ
بوده ایم. ولی
من به یاد
ندارم چنین
حرف هایی را به
آقای میلانی
زده باشم. من
گفتم که کتاب
را پس از توقیف
، کنار
گذاشتیم تا
زمانی که
گشایشی در کار
نشر کتاب پدید
آمد.
-البته شاید
کسی غیر از شما
چنین حرفی را
به ایشان گفته
باشد و آقای
میلانی هم آن
را حمل بر رای
و موضع شما
کرده باشند.
یعنی شاید کل
ماجرا محصول
یک سوءتفاهم
است.
بله،
متاسفانه
کسانی که در
خارج از کشور
هستند از
آنجایی که
دسترسی
مستقیم به
داخل کشور
ندارند گاهی
دچار توهم می
شوند.
-یعنی می خواهم
بگویم مدعیات
عباس میلانی
علیه شما -که
شما آنها را از
اساس تکذیب می
کنید- بر فرض
عدم صحت نیز
ممکن است
سخنانی
غیرمغرضانه
باشد؟
ممکن است.
-ایشان همچنین
گفته اند پس از
اینکه کار نشر
کتاب به مشکل
برخورد، به
انتشارات
آگاه اعلام
کرده اند
حاضرند کل
مبلغی را که به
عنوان حق
ترجمه دریافت
کرده اند به
دلار زمان
ترجمه کتاب به
انتشارات
آگاه پس بدهند
و کتاب را
خودشان در
اختیار
بگیرند.
آقای میلانی
هرگز چنین
حرفی را به من
نزدند. یعنی با
واسطه گفته
اند؟
-در این باره
توضیحی نداده
اند. شما این
سخن ایشان را
هم تکذیب می
کنید؟
اصلاً هرگز
چنین بحثی بین
من و ایشان
نبوده است.
-اجازه بدهید
این سوال را هم
مطرح کنم که
شما به عنوان
مدیر
انتشارات
آگاه از طرف
فرد یا افرادی
یا یک جریان
سیاسی یا
فرهنگی برای
عدم چاپ جلد
سوم این کتاب
تحت فشار قرار
داشتید یا نه؟
مطلقاً خیر.
-پس این مدعا
را که اعمال
نفوذ یا فشار
استالینیست
های ایرانی
مانع از چاپ
این کتاب شد،
تکذیب می کنید
و آن را در
بهترین حالت،
نوعی توهم می
دانید؟
قویاً تکذیب
می کنم. الان
استالینیست
های رسمی هم
دیگر این گونه
به استالین
وابسته
نیستند.
استالینیست
های رسمی
قدیمی مان را
عرض می کنم.
-در مورد ناصر
زرافشان این
نکته هم مطرح
است که ایشان
به رغم اینکه
قدرتی در نظام
سیاسی ایران
ندارد اما به
عنوان یک عضو
بلندپایه
کانون
نویسندگان
ایران دارای
نفوذی است که
می تواند یک
ناشر را از نشر
کتابی در نقد
مارکسیسم
بازدارد. شاید
اشارات
تلویحی عباس
میلانی در
مورد نقش
زرافشان در
عدم چاپ این
کتاب از سوی
انتشارات
آگاه، مبتنی
بر چنین
استدلالی است.
من گمان می کنم
آقای میلانی
در تنهایی و
غربت چیزهایی
را برای
خودشان تصور
کرده اند که با
واقعیات
اینجا اصلاً
تطبیق نمی کند.
متاسفانه
بعضی از این
تصورات نیز
ناروا و به کلی
نامربوط است.
-البته عباس
میلانی هم در
یادداشت
خودشان اسمی
از ناصر
زرافشان
نیاورده است
اما تا جایی که
من اطلاع دارم
اشاره ایشان
به ناصر
زرافشان یا
لااقل افرادی
نظیر آقای
زرافشان است.
تا جایی که من
به خاطر دارم
آقای میلانی
مصاحبه یا
مقاله یی در
مورد نقش
روشنفکران چپ
در ایران به
چاپ رساندند و
آقای زرافشان
به این مقاله
پاسخ دادند.
شاید این پاسخ
آقای
زرافشان،
عباس میلانی
را به ورطه این
توهم انداخته
است که آقای
زرافشان با
توجه به
محتوای پاسخ
شان،
احتمالاً
مانع از چاپ
کتاب جریان
های اصلی در
مارکسیسم از
سوی انتشارات
آگاه شده اند.
یعنی چیزهایی
مثل چپگرایی
آقای
زرافشان،
عضویت ایشان
در کانون
نویسندگان و
مثلاً نفوذ
احتمالی اش بر
انتشارات
آگاه را جفت و
جور کرده اند و
به نتیجه
مذکور رسیده
اند. به نظر من
این تصورات
واقعاً ناروا
است.
-این کتاب پس
از مناظره
قلمی زرافشان
و میلانی از
انتشارات
آگاه به نشر
اختران تحویل
داده شد؟
بله. احتمالاً
این کتاب بعد
از آن مناظره
به نشر اختران
تحویل داده شد.
البته من این
را دقیقاً به
خاطر ندارم.
-به عنوان کلام
آخر حرف خاصی
درباره این
ماجرا دارید؟
فقط متاسفم که
آقای میلانی
این گونه فکر
کرده است.
واقعاً باعث
تاسف است.
ایشان که
خودشان را
طرفدار
دموکراسی می
دانند. باید به
دیگران هم این
حق را بدهند که
تمایلی به
انجام پاره یی
از کارها
نداشته باشند
یا اینکه
نخواهند برخی
از ارتباطات
را با پاره یی
از افراد
ادامه بدهند.
ناصر
زرافشان:
مارکسیسم
استالینیسم
ندارد
رایج است، می
گویند گفت وگو
با اهالی حقوق
و قانون ظرافت
ها و پیچیدگی
های خاص خود را
دارد. گفت وگو
با ناصر
زرافشان و دقت
و وسواس وی در
پاسخ به
سوالات؛ تا
جایی که او را
به بازنویسی
واداشت، مهر
تاییدی بود بر
آن گفته رایج.
حال تصور کنید
موضوع گفت وگو
قرار است راجع
به کتابی باشد
که نویسنده (کولاکوفسکی)
به نقد برخی از
قرائت های
مارکسیستی
پرداخته است.
حال به این
ماجرا اضافه
کنید
ابهاماتی
پیرامون
انتشار کتاب
که مترجم آن (عباس
میلانی) مطرح
کرده است و
شائبه هایی در
خصوص تلاش
زرافشان جهت
عدم انتشار
جلد سوم کتاب «جریان
های اصلی
مارکسیسم».
خلاصه آنکه
پیش بینی کنید
چه اتفاقاتی
ممکن است
بیفتد اگر
قرار باشد با
یک وکیل
درباره نقد
تفکراتش، آن
هم با چاشنی
اتهام بر وی،
گفت و گویی
صورت گیرد. اما
خیالتان
راحت، اتفاق
خاصی نیفتاد.
ما پرسیدیم و
او پاسخ داد،
داوری هم با
شما.
حسین سخنور
---
-قرائت ها و
برداشت های
زیادی تاکنون
از مارکسیسم
صورت گرفته
است که بخشی از
آنها در ایران
همچنان مشوش و
مبهم است. به
نظر شما کتاب «جریان
های اصلی
مارکسیسم» تا
چه حد توانسته
است این
آشفتگی را
سامان ببخشد؟
علاوه بر این
شما در این
آشفته بازار
اندیشه، قائل
به کدام قرائت
مارکسیسم
هستید؟
من هنوز فرصت
نکرده ام این
جلد آخر
کولاکوفسکی
را بخوانم تا
بتوانم به آن
قسمت از سوال
شما که راجع به
حدود تاثیر
این کتاب است
جواب دهم. اما
اگر به قول شما
قرائت ها و
برداشت ها از
مارکسیسم
مشوش و مبهم
است. با وجود
دسترسی نسبی
به آثار
کلاسیک و دست
اول
بنیانگذاران
مارکسیسم و
نظریه
پردازان و
مفسران
مارکسیست نسل
های بعدی یعنی
از خود مارکس و
انگلس و بعد
لنین و
لوکزامبورگ و
پلخانف و
گرامشی و
لوکاچ و...
امثال آنها
گرفته تا
اندیشمندان و
نویسندگان
معاصر مانند
سوئیزی،
امین، هاروی،
مگداف، گالی
نیکوس، بلامی
فوستر، پانیچ
و صدها
نویسنده و
محقق و متفکر
دیگر من نمی
فهمم چرا
کولاکوفسکی
باید به این
آشفتگی سامان
بخشد؟ آشفته
بازاری را که
شما از آن صحبت
می کنید
عمدتاً کسانی
به وجود آورده
اند که در جهت
تحریف و تخریب
مارکسیسم
تقلا می کنند.
مگر برای پی
بردن به اینکه
مارکسیسم
چیست و چه می
گوید، منبعی
موثق تر از خود
مارکس و
مارکسیست ها
وجود دارد؟
شما اگر در
زمینه تفکر و
نگرش مثلاً
ابن سینا دچار
ابهام بودید.
برای رفع این
آشفتگی و
ابهام باید
ابن سینا را
بخوانید یا
محمد غزالی
را؟ من که
مجبور نیستم
به مارکسیسم
حتماً از همان
پنجره یی نگاه
کنم که
کولاکوفسکی
ساخته است.
من تا همین حد
که خوانده ام
معتقدم کتاب
کولاکوفسکی
با یک جهت گیری
خاص
ایدئولوژیک
نوشته شده و
انتخاب آن
برای ترجمه هم
با همان جهت
گیری خاص صورت
گرفته است و
امروز هم همان
جهت گیری خاص
ایدئولوژیک و
سیاسی است که
می خواهد با
سازماندهی یک
جلسه بحث و
بررسی
مطبوعاتی
برای این کتاب
آن را مطرح و
تبلیغ کند. این
در اساس کار
خیلی خوبی است
به شرطی که
برای همه و
بدون حذف و
تبعیض و جهت
گیری های
ایدئولوژیک
انجام شود،
اما برای آنکه
به شما نشان
دهم چنین بی
طرفی در کار
نیست مثالی می
زنم؛ عقل و
منطق حکم می
کند که وقتی
قرار است
دیدگاهی نقد
شود، ابتدا
باید خود آن
دیدگاه مطرح و
معرفی شود تا
پس از آن امکان
نقد آن وجود
داشته باشد.
کتاب نخوانده
را نمی توان
نقد کرد. این
گفته در مورد
مارکسیسم هم
صدق می کند.
همین پنج، شش
ماه گذشته
ترجمه جلد اول
کتاب سرمایه
منتشر شد.
سرمایه، کتاب
کوچک و کم
اهمیتی نیست.
در میان آثار
کلاسیک
مارکسیستی
شاید برجسته
ترین و معروف
ترین باشد؛
اثری دوران
ساز که حاصل
حیات مارکس
است. مطبوعاتی
که امروز به
قصد مطرح کردن
کتاب
کولاکوفسکی
پرونده جدا
تشکیل می دهند
و برنامه نقد و
بررسی می
گذارند کدام
یک دو کلمه در
نقد و معرفی
ترجمه «کاپیتال»
نوشتند. آیا
فکر می کنید
این سکوت
تصادفی بود؟
بیایید یک
مقداری بی
طرفانه و بی
تعصب به محیط
اطراف مان و
آنچه در آن
جریان دارد
نگاه کنیم.
اما در مورد
قسمت دوم سوال
تان که می
پرسید در این
آشفته بازار
اندیشه من
قائل به کدام
قرائت
مارکسیسم
هستم من باید
از شما بپرسم
مگر چند قرائت
از مارکسیسم
وجود دارد؟
اگر بخواهم
خیلی ساده
جواب بدهم من
به مارکس و
پیروان او
معتقدم.
-اما در حوزه
اندیشه
سیاسی،
اندیشه های
مارکسیستی
قابل تفکیک به
نحله ها و
گرایش های
متفاوتی است.
از جمله
مارکسیسم
ارتدوکس،
انقلابی،
انتقادی، هگل
گرا و ساختگرا
یا لنینیسم و
استالینیسم.
این صفات
متعدد و مختلف
که برشمردید
مبنای تفکیک
اندیشه های
مارکسیستی به
قول شما به
نحله ها و
گرایش های
متفاوت نیست.
مارکسیسم
ذاتاً یک جهان
بینی انقلابی
است. مارکسیسم
غیرانقلابی
یا ضدانقلابی
نداریم.
بنابراین
مطرح کردن
مارکسیسم
انقلابی به
عنوان یکی از
گرایش های
مختلف
مارکسیسم بی
معنا است.
مارکسیسم
ذاتاً در حال
انتقاد و
انتقاد از خود
رشد می کند.
بنابراین
مطرح کردن
مارکسیسم
انتقادی به
عنوان یک
گرایش
جداگانه
مارکسیستی
معنا ندارد.
مارکسیسم از
یک جهت هگلی
است زیرا ریشه
هایی در نگاه
تاریخی و
دیالکتیک هگل
دارد، همان
طور که ریشه
هایی هم در
اندیشه های
سوسیالیستی
سوسیالیست
های فرانسوی
یا
اقتصاددانان
کلاسیک
انگلیس دارد.
بنابراین نمی
توان از
مارکسیسم
هگلی آن هم به
عنوان یک
گرایش تفکیک
شده از
مارکسیسم
صحبت کرد.
لنینیسم از یک
سو ادامه و
بازتاب
مارکسیسم در
یک دوره
تاریخی خاص
یعنی عصر
طلایی سرمایه
داری در آغاز
قرن بیستم است
که سرمایه
داری لیبرال
پس از انقلاب
صنعتی دوم (صنایع
سنگین) در
اولین موج
جهانی سازی
خود درست مثل
امروز شعار
پایان تاریخ
می داد و برای
خنثی کردن و
اخته سازی
مارکسیسم خیز
برداشته بود و
با تکیه بر
سازشکاری ها و
فرصت طلبی های
برخی جریان
های بین الملل
دوم و بعضی
جریان های
سابقاً چپ و
واداده آن
روزگار می
خواست مارکس
را هم مسخ و
دفن کند و از
او یک
امامزاده بی
معجزه و بی خطر
و خاصیت مثل
بسیاری از «علمای
علوم اجتماعی»
دیگر درست کند
و لنین در
برابر چنین
جریان هایی
قدعلم کرد و
ایستاد.
بنابراین
تفکیک جهان
بینی
مارکسیستی با
عناوینی از
قبیل
مارکسیسم
انقلابی،
مارکسیسم
انتقادی،
مارکسیسم هگل
گرا،
مارکسیسم
لنینیسمی و...
بی معنی است و
طرح مساله به
این شکل
اساساً
نادرست است.
-شما که تمام
نحله های
اندیشه
مارکسیستی را
یکسان می
دانید، علی
القاعده نمی
توانید مرزی
هم بین
مارکسیسم و
استالینیسم
قرار دهید.
برای
مارکسیسم
چیزی به اسم
استالینیسم
وجود ندارد.
بحث پیرامون
دوره حکومت
استالین در
شوروی و نقد آن
از سال ها پیش
جریان داشته و
هنوز هم ادامه
دارد و بحثی
چنان ساده
نیست که بتوان
اینجا طی چند
سطر به آن
پرداخت . عقیده
شخصی من این
است که انقلاب
اکتبر از
دهه٣۰ به بعد
از شاهراه خود
منحرف شد و
آنچه بعداً در
شوروی به وجود
آمد، هرچه
بود،
سوسیالیسم
نبود؛ اگرچه
انقلاب اکتبر
خود حاصل
مبارزات
انقلابی
مارکسیست های
آن روزگار بود
که جریان اصلی
و مرکزی این
جنبش را در
جهان در آن
زمان تشکیل می
دادند . نظیر
آنچه با حکومت
استالین برای
انقلاب اکتبر
پیش آمد، در
تاریخ جنبش
های اجتماعی
دیگر هم روی
داده و در هر
جنبش اجتماعی
احتمال وقوع
آن هست، اما
ضمناً فراموش
نکنید که
قربانیان آن
دوره را در
درجه اول
بلشویک های
طراز اول
تشکیل می
دادند و به هر
حال بیش از هر
کس دیگر این
خود مارکسیست
ها بودند که در
برابر آن کژی
ها ایستادند،
کشته شدند و آن
را نقد و افشا
کردند.
دوره استالین
باید بی
رودربایستی و
بی ملاحظه اما
صادقانه و
عادلانه
بررسی و نقد
شود. اما
رویداد های
دوره استالین
و «استالینیسم»
برای برخی
بهانه یی شده
است برای
سفسطه کاری ها
و عقده گشایی
های
ضدمارکسیستی،
اما حساب
مارکسیسم از
این شیوه های
مزورانه جدا
است.
-یعنی الان
بهار
مارکسیست ها
است؟
خیر، اما
دوران بره
کشان
لیبرالیسم نو
هم که با
فروپاشی
شوروی و فرو
ریختن دیوار
برلین آغاز
شده بود،
نزدیک به
پایان است.
اتفاقاً همین
بحران اخیر
دنیای سرمایه
داری به
اندازه ده ها
سال کار نظری
چشم ها را باز
کرد. کجاست آن
دست پنهان
بازار که ادعا
می شد در صورت
عدم مداخله،
دولت منابع را
به بهترین شکل
ممکن، توزیع و
بازار را
تنظیم خواهد
کرد؟ چگونه
است که
سردمداران
سیاست «آزادی
مطلق بازار از
هرگونه دخالت
دولت» شرکت
هایی را که با
بالا کشیدن
اندوخته های
مردم از طریق
شارلاتان
بازی های مالی
و شعبده بازی
با اوراق
بهادار و
افزارهای
مشتقه اعلام
ورشکستگی
کرده اند،
دوباره به ریش
همان دولتی
بسته اند که تا
دیروز مداخله
آن را در بازار
اکیداً منع می
کردند و از جیب
مالیات
دهندگان و
قشرهای پایین
جامعه به
وسیله دولت
ارقام صدها
میلیارد
دلاری از ثروت
های عمومی
جامعه را به آن
شرکت های
ورشکسته
تزریق می کنند.
مگر قرار نبود
دولت در بازار
هیچ گونه
مداخله یی
نکند؟ و کجا
هستند
مدافعان وطنی
این سیاست های
عوامفریبانه
که امروز برای
مخاطبان سابق
خود توضیح
دهند چه
اتفاقی
افتاده است.
-البته برخی
معتقدند
مارکسیست ها
نباید از این
بحران خوشحال
باشند چون
دیری نمی پاید
که این بحران
تمام می شود.
این عده بحران
اخیر را جزء
بحران های
ادواری
سرمایه داری
می دانند که
دیر یا زود
برطرف می شود.
بحث تکامل
تاریخ و
سرنوشت و
آینده انسان،
بحث شرکت در یک
جشن تولد یا
مراسم قرعه
کشی بلیت های
لاتاری نیست
که بتوان با
این زبان
درباره آن
صحبت کرد که
مارکسیست ها
نباید از این
بحران خوشحال
یا دلخور
باشند. نگرانی
از آینده
انسان مطرح
است. پای
سرنوشت انسان
و این کره خاکی
که روی آن
زندگی می کند
در میان است.
شما می گویید
برخی معتقدند
این بحران
تمام می شود.
اتفاقاً هدف
تمام مبارزه
یی که
مارکسیسم و
مارکسیست ها
تاکنون با
نظام سرمایه
داری کرده اند
همین بوده است
که این بحران
ها تمام شود.
اما برای
همیشه تمام
شود، نه اینکه
بحرانی تمام
شود تا بحران
بعدی آغاز شود.
اما رهایی از
این بحران ها
برای همیشه
مستلزم رهایی
از نظام
سرمایه داری
است، زیرا
بحران های
ادواری همان
طور که
تلویحاً در
سوال خود شما
هم پذیرفته
اید جزء ذاتی
نظام سرمایه
داری است. این
نظام با بحران
زندگی می کند و
با بحران هم
ادامه حیات می
دهد و در همه
عمر تاریخی
این نظام یک
دوره تعادل
وجود نداشته
است. حرکت ذاتی
و درونی این
نظام که
اتفاقاً
مارکس کاشف آن
است بی ثباتی
دائمی است و از
یک عدم تعادل
به یک عدم
تعادل دیگر می
رسد.
تاریخ آن را
تاریخ عبور از
یک بحران به
بحران بعدی
تشکیل می دهد و
از این رو
سرانجام
دوران آن هم با
یکی از همین
بحران ها به سر
می رسد. اما
اینکه می
گویید بعضی
معتقدند
بحران اخیر
جزء بحران های
ادواری
سرمایه داری
است، من
تاکنون چنین
اظهارنظر خوش
بینانه یی از
هیچ یک از
سلسله
جنبانان اصلی
خود این نظام
نشنیده ام. به
اصطلاح خود
اقتصاددانان
سرمایه داری
این یک recession
نیست، یک Depression
است. امثال
جوزف
استیگلیتز و
آلن گرینسپن،
فقط می گویند
حیرت زده ایم و
در مورد مراحل
بعد آن نیز هیچ
گونه پیش بینی
نمی کنند. این
گونه پیش بینی
های سنگین و
قاطعی که شما
نقل کردید خاص
کاتولیک تر از
پاپ هایی است
که فقط در
ایران یافت می
شوند.
در مورد
چگونگی حرکت
نظام سرمایه
داری و این
مسابقه
انباشت
رقابتی سوزان
جرج تمثیل
بسیار گویایی
دارد. او می
گوید هر فرد
سرمایه داری
در فضای رقابت
مانند دوچرخه
سواری است که
چون فقط روی دو
چرخ قرار
گرفته تا
زمانی که پا می
زند و در حرکت
است می تواند
تعادل خود را
حفظ کند و به
زمین نیفتد.
اما ضمناً چون
دوچرخه
سواران دیگری
هم با او در
حال مسابقه
اند، ناگزیر
است هرچه می
تواند سریع تر
پا بزند تا از
آنها هم عقب
نماند. مجموع
این دوچرخه
سواران که با
یکدیگر در حال
رقابت اند، به
تنها چیزی که
فکر نمی کنند
دیوار سنگی
عظیمی است که
به سرعت به سوی
آن در حال حرکت
اند. انباشت
رقابتی
سرمایه شبیه
چنین مسابقه
یی است.
-شما بسیاری از
اقدامات
نئوکان ها را
به پای کل تفکر
سرمایه داری
گذاشتید در
این صورت می
توان فجایع
استالین را به
کل مارکسیسم
تعمیم داد.
خیر، قیاس شما
یک قیاس مع
الفارق است.
آنچه من در
قسمت های قبلی
و در زمینه
دینامیسم
ذاتی سرمایه
داری و انباشت
رقابتی
سرمایه توضیح
دادم ارتباطی
به نئوکان ها
ندارد و
برخاسته از
ماهیت ذاتی
این سیستم است.
در تمامی آنچه
تا اینجا
توضیح دادم از
جنبه های
اساسی صحبت
کردم که مربوط
به ماهیت
عمومی و
خصوصیات ذاتی
نظام سرمایه
داری است و
اسمی از
نئوکان ها
نبرده ام. اما
اتفاقاً جا
دارد از
نئوکان ها و
سیاست های
آنها و معلم و
مرشد آنها
میلتون
فریدمن هم
یادی بکنیم،
زیرا اتفاقاً
آنچه نئوکان
ها و باند بوش
و چنی کردند و
می کنند
سرمایه داری
ناب و خالص است
نه الگوهای
تعدیل شده
کینزی که
امروز سرمایه
داری به ضرورت
جلوگیری از
نرخ نزولی سود
با آنها فاصله
گرفته است.
نظریه فریدمن
و مکتب شیکاگو
که متنفذترین
خط فکری
اقتصادی نیمه
دوم قرن بیستم
در امریکا است
به سرمایه
داری فاجعه،
سرمایه داری
بلاهای
ناگهانی
موسوم است.
فریدمن معتقد
است (یا معتقد
بود) که زمینه
تغییرات
اساسی و عمده
در زمان بحران
ها و بلاهای
بزرگ اجتماعی
و طبیعی فراهم
می شود، زیرا
جامعه در این
مقاطع در
نتیجه شوکی که
مثلاً پس از یک
کودتای
خونین، اشغال
نظامی،
زلزله، توفان
های مهیب،
سونامی و
نظایر اینها
به آن وارد می
شود، برای
مدتی چنان
دستخوش
اضطراب، گیجی
و پریشانی می
شود که در
برابر
تغییرات
مقاومت نمی
کند و از این
رو بهترین
زمان برای
اجرای
تغییرات مورد
نظر همین
مقاطع است. او
که اول بار به
عنوان مشاور
ارشد پینوشه
در جریان
کودتای شیلی
نظرات خود را
در بستر
کودتای خونین
و خائنانه
پینوشه علیه
مردم شیلی در
عمل به امتحان
گذاشت و تجربه
کرد، معلم
بسیاری از
مهره های
کلیدی نئوکان
ها بوده است و
آنچه
امریکایی ها
طی دهه های
اخیر در
بالکان،
خاورمیانه،
آسیای جنوب
شرقی پس از
سونامی در
لوئیزیانا پس
از توفان
کاترینا و در
مقیاس بزرگ تر
در خود امریکا
بعد از حوادث
۱۱ سپتامبر با
مردم امریکا
کردند، اجرای
عملی نظریات
فریدمن و مکتب
شیکاگو بود.
رامسفلد دوست
و شاگرد
فریدمن تا
وزارت دفاع
امریکا را هم
خصوصی سازی
کرد و کار ارتش
را هم به شرکت
های خصوصی که
مزدور و آدمکش
جمع آوری و
استخدام می
کردند واگذار
ساخت.
خانم نائوتی
کلاین اخیراً
در آخرین کتاب
خود «دکترین
شوک» به نقد و
تحلیل نظرات
فریدمن و مکتب
شیکاگو و
عملکرد
شاگردان آن
پرداخته است
که امیدوارم
ترجمه فارسی
آن را به زودی
تقدیم
خوانندگان
فارسی زبان
کنیم.
ده ها هزار نفر
در جریان
کودتای
امریکایی
پینوشه کشته و
سر به نیست
شدند و یک ملت
سال ها در
اسارت رژیم
کودتا دست و پا
زد. ٣۰ هزار
نفر از فعالان
چپ را در یک
حرکت در
آرژانتین سر
به نیست کردند
و اکنون سال ها
است جنبش
مادران این
ناپدید شده ها
به دنبال
سرنخی از
سرنوشت آنان
است. در یک
توطئه سیاه در
اندونزی بین
۵۰۰ هزار تا یک
میلیون نفر را
سلاخی کردند.
در گواتمالا،
ویتنام
جنوبی،
هاوایی و... همه
جا همین قصه
بوده است و
امروز پرچم
دموکراسی و
حقوق بشر بلند
کرده اند و در
لباس بوداهای
نیک سیرت و
مصلحین انسان
گرا نسل جوان
کشور را که با
پیشینه آنها
کمتر آشنایی
دارد، در معرض
بمباران
تبلیغاتی خود
قرار داده اند.
آیا شما به
عنوان یک
روزنامه نگار
که پیدا است
نظر مساعدی هم
نسبت به نظام
سرمایه داری
دارید، خبر
دارید که این
واردکنندگان
دموکراسی و
حقوق بشر به
عراق،
اسکادرانی از
هموسکسوئل
های منحرف
امریکایی
سازماندهی
کرده و آن را
با ماموریت
تجاوز به
کودکان ۱۰ تا
۱۶ ساله عراقی
به عراق
فرستاده اند؟
آیا خبر دارید
دو اسکادران
از مزدوران
جنگی را به
همراه سگ های
تربیت شده یی
که به آلت
تناسلی
زندانیان دست
بسته حمله می
کنند، برای
جوانان بالغ
عراقی که
بازداشت می
شوند به این
کشور فرستاده
اند؟ آیا از
شرکت بلک واتر
و فعالیت های
مزدوران
آدمکشی که این
شرکت استخدام
کرده و به عراق
گسیل داشته
چیزی شنیده
اید؟
اینها
اقدامات خاص
نئوکان ها
است، اما همین
ها هم جدا از
نظام سرمایه
داری و عوارض
آن نیست.
-شما یک قرائت
از سرمایه
داری را
انتخاب می
کنید که در آن
همه چیز بر اصل
سود بیشتر است
در حالی که
لیبرالیسم یک
طیف است که یک
سر آن هم پوپر
و راولز قرار
می گیرند که
تاکیدات
فراوانی بر
عدالت دارند.
به نکته خوبی
اشاره کردید.
نظامی که در آن
همه چیز بر اصل
سود بیشتر
متکی است» اما
برخلاف تصور
شما این اصل
مربوط به یک
قرائت از
سرمایه داری
نیست. پدر
لیبرالیسم
اقتصادی -
اسمیت - می
گوید این اصل (سود
بیشتر) محور
اصلی فعالیت
در آن نظام است
و هیچ یک از
گرایش های
مختلفی که در
نظام سرمایه
داری وجود
داشته تاکنون
منکر این اصل
نبوده است،
نیروی محرکه
کل این نظام
تعقیب سود
بیشتر است. این
اجماع همه
نظریه
پردازان
سرمایه داری
است. از این
گذشته ساختار
اقتصادی و
اجتماعی
موجود نظام
چیزی نیست که
ما بتوانیم به
میل خود آن را
تغییر دهیم و
اگر به فرض
محال پوپر یا
راولز الگوی
دیگری را
پیشنهاد
کردند بشود از
الگوی آنها
تبعیت کرد.
آنچه در
واقعیت روی می
دهد اقتضای
عینی این نظام
است نه انتخاب
ذهنی. نیروی
عظیم تحول
تاریخی را که
یک نیروی عینی
و پیوسته است،
انتخاب و پسند
من و شما یا
پوپر و راولز
تعیین و هدایت
نمی کند. جامعه
یک سوپرمارکت
نیست با جنس
های متنوع و
متفاوت در
غرفه های
گوناگون آن که
هر چه را با
ذائقه ما
هماهنگی داشت
برگزینیم یا
هر وقت
خواستیم از
الگوی
نولیبرالی
مثلاً به
الگوی کینزی
تغییر شکل
دهیم، آنچه در
عمل اتفاق می
افتد تابع
اقتضائات
عینی اقتصادی
و اجتماعی است.
-بهتر نیست با
این مقدمات،
اشاره یی صریح
تر به نسبت
مارکسیسم و
دموکراسی
داشته باشیم.
نظام هایی که
در دوران
حکومت شوروی
پس از دهه ٣۰
در شوروی و
بعدها در
اروپای شرقی و
مرکزی روی کار
آمدند
دموکراتیک
نبودند و این
یکی از مسائل
ذهنی من با این
نظام ها و یکی
از تجارب منفی
آن دوره است.
اما در مورد
رابطه
دموکراسی با
سرمایه داری و
افاضات
نولیبرالی
چند دهه اخیر
در این زمینه
می گویند شرط
تامین و تضمین
دموکراسی
وجود بازار
آزاد است. این
هم از آن
موهومات
نولیبرالی
است که بی هیچ
دلیل و توضیحی
در چند دهه
گذشته تبلیغ
شده است. در
گفت وگوی
امروز بسیاری
از مسائل مهم
عبوری مطرح شد
که تمامی وقت
گفت وگوی
امروز هم برای
بحث درباره
هیچ یک از آنها
کفایت نمی کند
و هر یک مجالی
به مراتب بیش
از اینها می
طلبد، اما همه
مسائلی هستند
که ما درباره
آنها حرف
داریم و البته
به مرور و در
یک جبهه
گسترده
ایدئولوژیک
با همه آنها
برخورد
خواهیم کرد. از
جمله این
مسائل یکی هم
همین رابطه
دموکراسی و
بازار است.
عدالت و
برابری شرط
اصلی وجود و
بقای آزادی و
دموکراسی است.
انقلاب
فرانسه بر
پرچم خود شعار
آزادی،
برابری و
برادری را نقش
کرده بود. قرار
گرفتن آزادی و
برابری در
برابر یکدیگر
در این شعار
امری تصادفی
نیست و معنی
دار است. آزادی
و برابری به
عنوان دو ارزش
همپایه و
برابر، لازم و
ملزوم
یکدیگرند.
منتسکیو یکی
از برجسته
ترین نظریه
پردازان
سیاسی
لیبرالیسم می
گفت حد آزادی
هر کس آنجا است
که مخل و مانع
همین آزادی
برای دیگری
نباشد. آزادی
آنجا متوقف می
شود که برابری
را نقض کند،
یعنی دیگری را
برده خرد خود
سازد. آزادی
عمل هیچ کس تا
آنجا نیست که
منتج به
اسیرکردن و
استثمار کردن
دیگری شود،
زیرا در این
حالت به اصل
برابری تخطی
شده است که
همپایه اصل
آزادی است. در
تفکر اصیل و
اولیه
لیبرالی
برابری تضمین
دوام آزادی
است. اما چگونه
نظامی که
ذاتاً تولید
کننده
نابرابری است
می تواند مدعی
آزادی باشد؟
مالکیت خصوصی
بنا به تعریف،
مستلزم داشتن
یک عده و
نداشتن بقیه
است. این
انحصار است؛
انحصار
مالکیت به
تعدادی خاص و
نه همه. مالکیت
منحصر به یک
اقلیت است. اما
همین نظام در
مرحله معینی،
تا سپری شدن
عصر رقابت
آزاد، در میان
همان اقلیت
دارندگان
سرمایه نیز
مجدداً
انحصار ایجاد
می کند؛
انحصار
مالکیت به بخش
کوچکی از
جامعه یعنی
انحصار
برخورداری از
همه نعمت ها و
مواهب زندگی
به آنها که «مالکیت»
دارند و سپس
رقابت بین
همین «دارنده
ها» با یکدیگر
و مجدداً
ایجاد انحصار
به سود بزرگ
ترین دارنده
ها و... تا آخر.
نظامی که حرکت
ذاتی آن در جهت
تولید و
بازتولید
انحصار و
نابرابری
است، نظامی که
نطفه اش در
بستر رقابت در
بازار و هرج و
مرج ناشی از
این رقابت و
نابرابری
حاصل از
مجموعه این
شرایط بسته
شده است،
نظامی که
انباشت
رقابتی
سرمایه مانند
مسابقه یی بی
رحمانه بر آن
حاکم است که
لزوماً باید
برنده و
بازنده یی
داشته باشد،
نظامی که
تولید و
بازتولید
انحصار خاصیت
ذاتی آن است،
چگونه ادعای
آزادی و
دموکراسی
دارد؟
-طبیعی است که
تبیین و تشریح
بیشتر نسبت
دموکراسی با
مارکسیسم و
لیبرالیسم
وقت بیشتری می
طلبد و می
تواند موضوع
یک گفت وگوی
مستقلی باشد
اما در بخش آخر
سوالی مربوط
به حواشی کتاب
«جریان های
اصلی
مارکسیسم»
وجود دارد که
آن را مطرح می
کنم. مترجم
کتاب مدعی است
سال ها این
کتاب در نشر
آگاه بایگانی
شده است و
جنابعالی به
عنوان مشاور
این انتشارات
از مسببان این
اقدام بوده
اید. آیا
واقعاً اراده
یی وجود داشت
که این کتاب
منتشر نشود؟
طبیعی است که
تبیین و تشریح
بیشتر نسبت
دموکراسی با
مارکسیسم و
لیبرالیسم
وقت بیشتری می
طلبد و... ادعای
سخیفی است و من
بعید می دانم
آقای میلانی
چنین ادعایی
کرده باشد. من
در بخش قابل
توجهی از این
مدت در زندان
اوین بوده ام.
حتی اگر شخصاً
چنین تفکر یا
منشی داشتم
آیا واقعاً
چندان
قدرتمند بوده
ام که از درون
زندان اوین
مانع انتشار
کتاب کسی
باشم؟ من
شخصاً معتقدم
حقیقت فقط در
شرایطی می
تواند برملا
شود که همه
بتوانند حرف
هایشان را
مطرح کنند.
آقای میلانی
در یکی از
مراکز بزرگ
تبلیغاتی غرب
نشسته که آن
مرکز ۴۰ سال
است در پوشش
کار آکادمیک
فعالیت نظری
ضدمارکسیستی
می کند، با
امکانات مالی
و رسانه یی
گسترده و
ارتباطات
فراوان با
مراجع قدرت
مسلط و این
گونه دم از
غربت و
مظلومیت می
زند. پس ما چه
باید بگوییم؟
مطلقاً
انتظار چنین
حرفی را
نداشتم.
موسسات
انتشاراتی تا
آنجا که من می
دانم قبل از هر
چیز با توجه به
وضع بازار و
احتمال فروش
سریع یک کتاب
یا ماندن آن
روی دست شان در
مورد چاپ و نشر
یک کتاب تصمیم
می گیرند.
-چپ های داخلی
اگرچه در
تصمیمات قدرت
و حاکمیت نمی
توانند
تاثیرگذار
باشند اما
تردیدی نیست
که چپ ها نفوذی
گسترده در
کانون
نویسندگان و
به تبع آن در
بسیاری از
مراکز
انتشاراتی
دارند. میلانی
نیز می گوید
کتاب «جریان
های اصلی
مارکسیسم» سال
ها از وزارت
فرهنگ مجوز
گرفته بود ولی
همین نفوذی که
مطرح کردم چاپ
آن را ۱۵ سال
به تاخیر
انداخت.
نیروی چپ در
داخل اگرچه
خود نیز زیر
فشار است اما
تردیدی نیست
که نفوذی
گسترده در
محافل
فرهنگی،
کانون
نویسندگان،
موسسات
انتشاراتی و
مانند اینها
دارد. میلانی
مدعی است کتاب
«جریان های
اصلی...» طوری از
نیروی چپ صحبت
می کند که گویی
چپ در حاکمیت
است. در حالی
که در این دو
دهه سیل نوشته
های تبلیغاتی
ضدچپ و
ضدمارکسیستی
در ایران
جریان داشته
است. بعضی از
مطبوعات و
ناشران ما که
نشر آثار
نولیبرالی و
ضدیت با چپ در
این سال ها
گویی عرصه
تخصصی آنها
بوده است.
-اگر شما بحث
صرفه اقتصادی
را مطرح می
کنید چرا ناشر
دوم (اختران)
از این منطق
پیروی نمی
کند؟
من نه در ذهن و
مغز نشر
اختران هستم
که به جای آنها
صحبت کنم، نه
حق دارم و نه
مایلم در مورد
اشخاص ثالث
بحث کنم.
Wed 19 11
2008 9:42
۳۵. بازسازی
کیستی ایرانی -
پنج
زبان مادری و
کیستی ملی
مزدک
بامدادان
ناسیونالیسم
ایرانی یک
جنبش پیشرو،
آزادیخواه و
گیتیگرا بود.
این جنبش نه
تنها گرایشی
به دیگرستیزی
و نژادپرستی
نداشت، که
نزدیک به همه
اندیشمندان و
بنیانگزاران
آن از
ترکزبانان
درون و بیرون
ایران بودند (بنگرید
به بخش "آذربایجان
و کیستی
ایرانی").
ناسیونالیسم
ایرانی در
بیرون از
مرزهای سیاسی
ایران آن
روز، در اران
و قفقاز (که آن
زمان هنوز
آذربابجان
نامیده نمی
شدند) و زیر
سرنیزه
دشمنان ایرانزمین
پدید آمد و از
همین روی نیز
در همان آغاز
زایشش، پیش
از آنکه در پی
ستیز با
دیگران باشد،
پدآفند از
فرهنگ ایرانی
را آماج خود
نهاده بود.
ایرانگرائیِ
دوره روشنگری
در رویارویی
با دشمنانی
پدید آمد که
هستی ملی
ایرانیان را
نشانه گرفته
بودند و چنان
که تاریخ
نشان داد، در
پی نابودی
این یگان
فرهنگی-تاریخی
بودند.
نگاهی هر چند
گذرا به
اندیشه های
میرزا فتحعلی
آخوندزاده،
که او را باید
پدر
ناسیونالیسم
ایرانی بشمار
آورد، نشانگر
آن است که
خودکاوی ملی
در نزد او جدا
از رویکرد
بنیادین به
ارزشهای جهان
نوین نمی
توانسته است
باشد.
ناسیونالیسم
ایرانی که در
رویارویی با
دشمن بیگانه
سر برکرده
بود، پس از
رسیدن به
درون مرزهای
ایران و همه
گیر شدنش، به
سنگری
فرارُست برای
رویارویی به
دشمن درونی،
با خودکامگی
و هرزگی
دربار قاجار،
یا با همان
پدیده ای که
آخوندزاده
آنرا "دسپوتیسم"
می نامید. در
بخش "پیوستگی
و کیستی
ایرانی"
نمونه هایی
از اندیشه
های
نوگرایانه
پیشگامان
جنبش
ایرانگرائی
را آوردم و
نشان دادم که
این جنبش
تنها یک
ستایش
سوداگونه از
ایران باستان
نبود و پیش از
آن نگاه به
پدیده های
مدرنی چون "قانون"،
"حقوق بشر"،
برابری زن و
مرد"، "آزادی
اندیشه و
گفتار" و بیش
و پیش از هر
چیزی، "لگام
زدن بر اسب
افسارگسیخته
خودکامگی
شاهان قجر"
بود و اگر در
این راه
نگاهی به
ایران باستان
می افکند و
آنرا می
ستود، تنها
از آن رو که
چنین دگرگونی
ژرفی نیاز با
یک پیشینه
سازی (ری
آرکائیزاسیون)
گسترده و
ریشه دار می
داشت. سخن بر
سر این نیست
که آیا
پیشروان جنبش
ایرانگرائی
درونمایه
راستین این
واژه ها را
بدرستی
دریافته
بودند یا نه،
سخن از آن است
که آنان با
این ارزشها
آشنا شده
بودند و در پی
گستراندن
آنها در کشور
خود بودند.
برای نمونه
میرزا یوسف
خان
مستشارالدوله
که هم
پیشرفتهای
اروپا را به
چشم دیده بود
و هم سرکوب
خونین کمون
پاریس را، در
جایگاه یکی
از
بنیانگزاران
ناسیونالیسم
ایرانی هم
کتاب "یک کلمه"
(۱) را نوشت، و
هم از
روحانیون
مسلمان فتوای
براه اندازی
راه آهن
تهران به
خراسان را
گرفت.
با نگاه به
زندگانی این
اندیشمندان،
از روزگار
آخوند زاده
تا برآمدن
پهلویها می
توان دید که
ناسیونالیسم
ایرانی
همزمان با سه
دشمن ملت
ایران در
ستیز بوده
است: ۱.
خودکامگان، ۲.
بیگانگان (روس
و انگلیس) و 3.
واپسگرائی
دینی.
ایرانگرائی
یک گفتمان
درباری نبود،
این گفتمان و
این گرایش در
دل توده های
مردم و در
برابر دربار
و برای
نابودی
ساختارها
واپسگرای
کهن، و به
میان کشیدن
پای "ملت" به
همه پهنه های
زندگی سیاسی
و اجتماعی
مردم ایران
پدید آمده
بود.
اندیشمندان
نسل دوم جنبش
روشنگری نیز
چنین می
اندیشیدند.
حتا روزنامه
ایرانشهر، که
امروزه از آن
به نام یک
نمونه آشکار "ناسیونالیسم
باستانگرا"
یاد می شود،
به ارزشهای
جهان نوین
بیش از
گفتمان
ناسیونالیستی
بها می داد.
یرواند
آبراهامیان
در اینباره
دست به یک
پژوهش آماری
زده و می
نویسد: «از
مجموع ۲۳۶
مقاله، ۷۳ تا
بر اهمیت
آموزش عمومی
و غیر مذهبی،
و ۴۵ تا بر
ضرورت بهبود
وضع زنان
تأکید داشت،
حدود ۳۰
مقاله – با
عبارات مورد
پسند – به
توصیف ایران
پیش از اسلام
اختصاص داشت
و ۴۰ مقاله
دیگر نیز در
باره مسائل
تکنولوژی
جدید و فلسفه
غرب، بویژه
آنتی
کلِریکالیسم
وُلتر،
نژادپرستی
گوبینو و
آثار گوستاو
لوبون در
باره توده
های غیر
عقلانی بحث
می کرد» (۲).
بدیگر سخن
حتا برای
ایرانشهر نیز
آموزش همگانی
و حقوق زنان
نخستین و
دومین چالش
پیش روی
پیشرفت
ایرانیان
بودند.
آشفتگیهای
پدید آمده در
پی جنبش
مشروطه و
هراس پیوسته
از دست درازی
روس و انگلیس
به سرزمین
مان زمینه ها
را برای
برآمدن چهره
ای چون
رضاشاه آماده
کرد.
ناسیونالیسم
ایرانی که تا
به آنروز
همیشه در
کنار ملت و
رودرروی
دربار بود،
چند پاره شد،
گروهی (عشقی و
یزدی) به ستیز
با خودکامه
نو برآمده
برخاستند و
جان بر سر
آرمان خود
نهادند،
گروهی (بهار)
در چهره
سردار سپه
راهی بخش خود
را بازیافتند
و به او
پیوستند، و
دسته ای دیگر (دهخدا)
دست از سیاست
شستند و به
فرهنگ
پرداختند.
اینچنین،
جویبار
پاکیزه
ایرانگرائی
که سودای
رسیدن به
دریای
سربلندی
ایران را در
سر می پرورد،
در میانه راه
و پیش از آنکه
به رودخانه
ای خروشان
فراروید،
شاخه شاخه شد
و به بیراهه
افتاد. اگر
پیشگامان
ناسیونالیسم
ایرانی "ناسیون"
یا ملت را
برتر از هر
چیز دیگر می
دیدند و می
سرودند:
همیشه مالک
این ملک ملت
است که داد /
ســــند بدست
فــــریدون
قباله دست
قباد
به زور بازوی
ملـــــــت
بود
کـــــــــز
ضحاک /
گــــــــرفت
داد دل
خـــــــلق
کـــــاوه
حداد
پهلویها درست
همان واژه ای
را که
ناسیونالیسم
ایرانی از دل
آن برآمده و
بر آن استوار
شده بود،
بدست فراموشی
سپردند، واژه
"ملت" را، در
نگر ایشان
شهروند
ایرانی باید
خود را
پایبند به سه
چیز نشان می
داد: «خدا – شاه –
میهن»، و چه
جای شگفتی که
در این "سه
گانه" شاه پیش
از میهن جای
می گرفت، آن
ناسیونالیسمی
که همه چیز
را، از گذشته
های درخشان و
پرشکوه گرفته
تا قانون و
دادگری و
آزادی و
سربلندی و
برابری زن و
مرد برای ملت
می خواست،
جای خود را به
ناسیونالیسم
کَژ و کولی
داده بود که
در آن از "ناسیون"
نشانی نبود و
همه چیز، حتا
میهن، برای
شاهی بود که
پروای خواسته
های ملت را
نداشت و خود
را پس از خدا
برترین
فرمانروا می
شمرد.
همسنجی سرود "ای
ایران" و "سرود
شاهنشاهی"
بخوبی نشانگر
به بیراهه
رفتن جنبش
ایرانگرائی
بروزگار
پهلویها است.
سال ۱۳۱۲
آتاتورک در
نامه ای
رضاشاه را
برای بازدید
از ترکیه به
میهمانی
خواند. در
آئین نامه
این بازدید
جایی نیز
برای نواختن
سرود ملی
ایران گذاشته
بودند و
پیرامونیان
رضاشاه تازه
دریافتند که
ایران سرود
ملی ندارد.
بدستور
رضاشاه
شاهزاده محمد
هاشم میرزا
افسر شعر آن
را سرود و
غلامرضا خان
سالار معزز (مین
باشیان) آهنگ
آنرا ساخت.
شاه نیز آنرا
دید و پسندید
و پس از آنکه "دشمان"
را بجای "اجنبی"
و "شاهنشه" را
بجای "شهنشه"
گذاشت، فرمان
به نواختن آن
داد. این سرود
برای نخستین
بار در خرداد
ماه ۱۳۱۳ در
ترکیه نواخته
شد. شعر این
سرود چنین
بود:
شــــــــاهنشه
ما زنده بادا /
پاید کشور به
فَرَّش
جاودان
کز پهـــلوی
شد ملک ایران /
صــد ره بهتر
ز عهد باستان
از دشــمنان
بودی پریشان /
در ســـایهاش
آسـوده ایران
ایرانیان
پیوسته شادان
/ هــــمواره
یزدان / بوَد
او را نگهبان
نیازی به
گفتن نیست که
این سرود هر
چیزی می
تواند باشد،
مگر "ملی"،
سرود با واژه
شاهنشاه آغاز
می شود و "ایران"
چهاردهمین
واژه آن است و
در همانجا
نیز این واژه
بکار می آید
تا شاهکارهای
"پهلوی" را
برشمارده
باشد. سرود با
آرزوی اینکه
یزدان
نگاهبان شاه
باشد، پایان
می پذیرد.
سرود "ای
ایران" نیز
درست بمانند
ناسیونالیسم
ایرانی در
زیر سرنیزه
دشمنان
ایرانزمین
سروده شد.
نواب صفا در
کتاب خاطرات
خود گفته
حسین گل
گلاب،
سراینده سرود
را آورده است: «وقتی
در سال ۱۳۲۳
ایران تحت
اشغال متفقین
بود.
بعدازظهر یکی
از روزهای
تابستان در
خیابان شاهد
حرکات دور از
نزاکت بعضی
از سربازان
خارجی با
مردم بودم. از
ناراحتی نمی
دانستم چه
کنم، بی
اختیار راه
انجمن موسیقی
را که تازه
تأسیس شده
بود، پیش
گرفتم. وقتی
خالقی مرا
دید گفت: چرا
ناراحتی؟
واقعه را
برایش تعریف
کردم. او گفت
ناراحتی
تأثیری ندارد
بیا کاری
کنیم و سرودی
بسازیم».
همانگونه که
پیشتر آوردم،
این دو تن از
شاگردان کلنل
وزیری بودند
که خود از
پیشروان
ناسیونالیسم
مردمگرای
ایرانی بشمار
می رود:
ای ایران ای
مرز
پرگُـــــــهر
/ ای خاکت
سرچشمهٔ هنر
دور از تو
اندیشهٔ
بَدان /
پاینـده مانی
تو جاودان
ای ...
دشمن ار تو
سـنگ خارهای
من آهنم / جان
مــــــن
فــدای خـاک
پاک میهنم
مهر تو چون،
شد پیشهام /
دور از تو
نیست اندیشهام
در راه تو،
کِی ارزشی
دارد این جان
ما / پاینده
باد خاک
ایران ما
سرود با نام و
بنام ایران
آغاز می شود،
آن را می
ستاید و
پایندگی آنرا
خواهان است.
هیچ نشانی از
شاه در این
سروده نیست.
سرود
شاهنشاهی به
فرمان شاه و
برای ستایش
او ستوده شد.
سرود ای
ایران را ولی
مردم کوچه و
خیابان برای
ستایش
میهنشان، که
بزیر چکمه
سربازان
بیگانه
افتاده بود
هنگامی
سرودند، که
سایه شاهنشاه
خودکامه دیگر
بر سرشان
سنگینی نمی
کرد. از همین
رو است که تا
به امروز هیچ
سرود دیگری
این چنین در
دلهای
ایرانیان
خانه نکرده
است و هیچ
سرود دیگری
را ایرانیان
این چنین از
ته دل نمی
خوانند.
گروهی بر این
سرود خرده می
گیرند که چرا
در آن نامی از
مردم یا ملت
ایران نیست.
از یاد نباید
برد همانگونه
که
ناسیونالیسم
ایرانی یک
جنبش ملتگرا
بود، واژه "ایران"
نیز در آن
روزگار
پیوندی
ناگسستنی با
اندریافت
همگانی مردم
از واژه "ملت"
داشت. از دیگر
سو همسنجی
این سرود با
سرود ملی
دیگر کشورها
نشان می دهد
که پیدایش
سرود ملی یک
رخداد است و
نه یک برنامه
از پیش توشته
شده، نزدیک
به همه
سرودهای ملی
ناگهانی و از
دل یک رخداد
بدر آمده و بر
دل مردمان
نشسته اند. "مارسه
یز" (۱۷۹۲)
سرود ملی
فرانسه که
نخست برای "ارتش
راین" در جنگ
برابر اتریش
ساخته شده
بود و هنگام
گشودن پاریس
بر زبان هنگ "مارسی"
روان شد،
چنان آکنده
از ستیزه
جوئی و
فراخوان به
خونریزی است،
که
اندیشمندان
فرانسوی
بارها خواهان
بازنویسی آن
شده اند. "دویچلندلید"
(۱۸۴۱) که بند
نخستش سرود
ملی آلمان
نازی، و بند
سوم آن سرود
ملی آلمان
فدرال است،
با گزاره «آلمان،
آلمان، برتر
از هر چیزی»
آغاز می شود.
همچنین "پرچم
پر ستاره" (۱۸۱۴)
سرود ملی
امریکا در
ستایش پرچمی
است که در
جنگهای
امریکا -
بریتانیا در
پی یک
بمباران
شبانه هنوز
برافراشته
مانده است.
با نگاهی
دادگرانه به
رضاشاه و
بدور از
نفرینها و
آفرینهایی که
دوستان و
دشمنانش
پیشکش او می
کنند، و بدون
نادیده گرفتن
این سخن که
ایران براستی
از فردای سوم
اسفند بود که
گام به جهان
نوین گذاشت،
از یاد نباید
برد که
برداشت
رضاشاه و
پیرامونیان
او از
ناسیونالیسم
ایرانی
آسیبهای ژرفی
را گریبانگیر
این جنبش
پیشرو و
مردمی کرد،
که تا به
امروز نیز
دست از سر آن
برنداشته اند.
همسنجی ایران
سال ۱۲۹۹ با
ایران ۱۳۲۰ (آغاز
و پایان
فرمانروائی
رضاشاه)
نشانگر نو
شدن پرشتاب
چهره کشورمان
است. رضاشاه و
در پی او پسرش
دست به "نوسازی"
ایران زدند،
بی آنکه خود "نوگرا"
باشند.
رضاشاهی که
بدنبال رهائی
زنان ایرانی
بود، خود
مردی سه زنه
بود (۳). پسر او
که خود را
پرچمدار "تمدن
بزرگ" می
دانست، در
کتابش خود را
"نظرکرده
امامان" می
نامید و
داستان رهائی
خود از مرگ
ناگزیر بدست
ابوالفضل
العباس را با
آب و تاب در
کتابش می
نوشت (۴).
باری رویکرد
هر دو پادشاه
پهلوی به
ناسیونالیسم
نیز از همین
دست بود. آنها
از آنجا که
خود نوگرا
نبودند، تنها
دست به
نوسازی چهره
ایران زده
بودند و نه به
نوسازی
زیرساختهای
فرهنگی آن، و
بدینگونه
اندیشه
واپسگرای
اسلامگرایان
توانست در
زیر چادر
نوسازی جامعه
ایران همچون
آموزش فراگیر
همگانی،
ساختن
دانشگاه،
برپائی
دادگستری و ...
که سنگرهای
روحانیان را
یک بیک از دست
آنان بدر می
آورد، به
بازسازی و
گسترش خویش
بپردازد.
هنگامی که
پایه های تخت
پهلوی دوم به
لرزه
درآمدند، هیچ
اندیشه
نیرومندی در
جامعه نبود
که بتواند در
برابر توفان
ویرانگر
اسلامگرایی
بایستد،
ناسیونالیسم
ایرانی که
توانسته بود
جنبش پرشکوهی
چون مشروطه
را بیافریند
و رهبری کند،
بدست شاهان
پهلوی به شیر
بی یال و دم و
اشکمی
فروکاسته شده
بود، که به
تلنگری از
پای افتاد و
با برآمدن
جمهوری
اسلامی و
دشمنی
کورکورانه آن
با
ایرانگرایی
روزبروز
ناتوانتر و
کم کُنِشتَر
شد. پهلوی ها
ناسیونالیسم
ایرانی را از
درونمایه
راستین خود
تهی کردند و
اگرچه دست به
نوسازی ایران
زدند، ولی
هرگز در پی
نوسازی
اندیشه
ایرانی
نبودند،
نوسازی (مدرنیزاسیون)
روزگار
پهلویها
برخاسته از
یک کُنشگری
پیوسته بود و
ریشه در
نوگرایی (مدرنیته)
نداشت.
همانگونه که
برداشت آنان
از
ناسیونالیزم
نیز برداشتی
واپسگرایانه
بود و دیگر
ارزشهای
همزاد این
ناسیونالیسم
چون حقوق
بشر، برابری
زن و مرد،
آزادی و بیش و
پیش از هرچیز
"ملت" را
نادیده می
گرفت.
آسیب شناسی
ناسیونالیسم
ایرانی
بروزگار
پهلویها خود
پرسمان
پیچیده و
سنگینی است
که نوشتاری
دیگر و
پژوهشی
گسترده تر می
طلبد. این
اندک را در
اینجا از آن
آوردم که
نشان دهم اگر
امروز کسی
خود را یک
ایرانگرا یا
ناسیونالیست
ایرانی می
داند و در
گذشته این آب
و خاک بدنبال
ریشه های این
اندیشه می
گردد، باید
بدنبال همان
ارزشهای ژرف
انسانی و فرا-زمانی
باشد که
آخوندزاده ها
و طالبوف ها و
مستشارالدوله
ها و
میرزاآقاخان
ها بدنبال
آنها بودند،
بدنبال "حقوق
بشر"، "آزادی"،
"حقوق زنان" و
"برابری
انسانها" و
بیش و پیش از
هرچیزی "سربلندی
و آسایش
ایرانیان"، و
بداند که از
نگر آنان
ناسیونالیسم
تنها یک راه
بود، برای
رسیدن به این
خواسته ها. در
جهان امروز
هر گونه
ناسیونالیسمی
که بر حقوق
بشر و حقوق
شهروندی
استوار نشده
باشد، جنبشی
واپسگرا و
آزادی ستیز
است.
ناسیونالیسم
ایرانی،
همانگونه که
در بخش "پیوستگی
و کیستی
ایرانی"
آوردم، در
راستای
سربلندی
ایران و
پیشرفت آن
بسوی جهان
نوین، همه
نیروی خود را
بروی یک واژه
گذاشت، بروی "ملت
ایران". در
همسنجی با
کشورهای
همسایه خود،
می بینیم که "ایران"
تنها نام
دارای
پشتوانه
تاریخی
پیشامدرن در
این بخش از
جهان است.
برای نمونه
در تاریخ
هیچگاه کشوری
بنام ترکیه
هستی نداشته
است و واژه "ملت
ترک" نیز
برخوردار از
یک پیشینه
تاریخی نیست.
تا پیش از سال
۱۹۲۳ در
آسیای کوچک،
در جایی که
امروزه کشور
ترکیه جای
گرفته است،
کشور و یا
دولتی بنام "ترکیه"
نبوده است و
این نام تنها
برساخته
ترکان جوان و
برخاسته از
نیاز به
نوسازی یک
امپراتوری
فروپاشیده می
بوده است. "عراق"
اگرچه نام
سرزمینهای
جنوبی کشور
عراق امروزین
بوده است،
ولی تا پیش از
سال ۱۹۳۲
هرگز یادآور
یک دولت یا
ملت نمی بوده
است. واژه "پاکستان"
تا پیش از
۱۹۴۷ نه
درونمایه
سیاسی داشت و
نه سرزمینی، "افغانستان"
در جایگاه
نام یک کشور،
تنها از سال
۱۹۱۹ است که
در ادبیات
سیاسی جهان
به چشم می
خورد، تاریخ
افغانستان تا
پیش از امان
الله خان،
کمابیش همان
تاریخ ایران
است. همچنین
آذربایجان
اگرچه نام یک
سرزمین بهم
پیوسته در
اینسوی ارس
بوده است،
ولی تا پیش از
پیدایش
جمهوری
آذربایجان
بسال ۱۹۱۸ (در
سرزمینی که
تا آنروز
اران و قفقاز
نامیده می شد)
هرگز برای
نامیدن یک
کشور، ملت و
یا دولت بکار
نرفته است.
تاریخ جمهوری
آذربایجان
نیز تا پیش از
پیمان
ترکمانچای (۱۸۱۳)
همان تاریخ
ایران است.
"ایران" ولی
از سرگذشتی
دیگر
برخوردار
است،
بنیانگزاران
شاهنشاهی
ساسانی،
اردشیر
بابکان و
پسرش شاپور،
نزدیک به
هزاروهشتسد
سال پیش خود
را "شاهنشاه
ایران و
انیران"
خواندند و
بدینگونه یک
سامانه سیاسی
(شاهنشاهی) را
به یک گستره
سرزمینی (ایران)
پیوند دادند
و اینچنین دو
پایه بنیادین
پدیده ملت (قدرت
سیاسی در
درون مرزهای
سرزمینی) را
پدید آوردند (۵).
پس اگر یک
شهروند
ایرانی
هزاروهشتسد
سال در تاریخ
باز پس رود و
به مردمان
آنروزگار
بگوید که از
مردمان کشور "ایران"
است، کسی از
شنیدن این
نام در شگفت
نخواهد شد.
ولی یک
شهروند ترکیه
یا عراق یا
پاکستان باید
تنها "سد سال"
در گذشته
کشورش بازپس
رود و سخن از
کشور عراق،
ترکیه و یا
پاکستان
براند، تا
دریابد که
هیچکس نامی
از این
کشورها
نشنیده است (۶).
پس کیستی
ایرانی یک
کیستی
برساخته و
برآمده از
نابودی یک
امپراتوری
نیست. کیستی
ایرانی تا
پیش از اسلام
یک کیستی
کُنشگر و یکی
از دو کیستی
بنیادین جهان
کهن بود، پس
از اسلام و تا
برآمدن صفویه
این کیستی
تنها یک
آرمان و یک
آرزو بود،
بگونه ای که
سرایندگان و
چامه سرایان
از آن در
درازای نُهسد
سال برای
نامیدن
سرزمینهای
آرمانی خود،
و برای ارج
نهادن بر
پادشاهان
سرزمینهای
ایرانی (هرچند
کوچک و خرد،
مانند کرپ
ارسلان
سلجوقی که
نظامی در
دربار او
بوده است)
آنان را
پادشاه ایران
می خواندند.
پس از صفویه
کیستی ایرانی
بار دیگر
بالید و پس از
زمانی کوتاه
و پابپای
پسرفت جامعه
ایران میدان
را برای
کیستی شیعی
تهی کرد تا در
دوره روشنگری
بار دیگر
برای رهائی
ایران و
ایرانی با
فرهیختگانی
چون
آخوندزاده و
کرمانی و
مستشارالدوله
و طالبوف به
میدان بیاید.
در همه این
هزاروهشتسد
سال، نام
ایران هیچگاه
از یادها
نرفته بود.
این همه نشان
از ریشه داری
کیستی ایرانی
دارد، پدیده
ای که در میان
ملتهای
همسایه نمی
توان یافت،
یک شهروند
ترکیه، عراق،
پاکستان،
افغانستان و
افغانستان،
تا پیش از
آغاز سده
بیستم حتا یک
چکامه در
ستایش کشور
خود نخواهد
یافت، چرا که
این کشورها
چه با برداشت
کهن و چه با
برداشت نوین
از واژه کشور
یا ملت، همگی
تازه در سده
بیستم پای به
پهنه هستی
نهادند.
بیهوده نیست
که ژرار
نیولی کیستی
ایرانی را "یک
کیستی
پیروزمند" می
نامد.
دنباله دارد ...
بخشهای
پیشین در
تارنگار
همِستَگان
خداوند دروغ،
دشمن و
خشکسالی را
از ایران
زمین بدور
دارد
مزدک
بامدادان
mbamdadan.blogspot.com
---------------------
۱. ناظم
الاسلام
کرمانی در
کتاب "تاریخ
بیداری
ایرانیان" می
نویسد: «چون
سبب ترقیات
فرانسه و
تنزلات ایران
را از ملکم
پرسید، او
چنین گفت:
بنیان و اصول
نظم فرانسه
یک کلمه است [...]
و آن یک کلمه [...]
کتاب قانون
است»
۲. "ایران بین
دو انقلاب"،
یرواند
آبراهامیان،
برگردان گل
محمدی و
فتاحی، نشر
نی، ۱۳۸۳،
برگ ۱۵۳
۳. ۱) تاج
الملوک دختر
تیمورخان
آیرملو، ۲)
قمر الملوک (
توران) نوه
مهدی قلی خان
مجد الدوله،
۳) عصمت
الملوک دختر
غلامعلی مجلل
الدوله
دولتشاهی.
۴. «ناچار برای
آنها فاش
کردم که در
حین فرو
افتادن از
اسب، حضرت
ابوالفضل
علیه السلام
فرزند برومند
علی علیه
السلام ظاهر
شد و مرا در
هنگام سقوط
گرفت و از
مصدوم شدن
مصون داشت» "مأموریت
برای وطنم" ج
۶، ب. ۸۷ ـ ۸۹.
محمد رضاشاه
گویا فراموش
کرده بود
ابوالفضل
همان کسی است
که شیعیان "به
دو دست بریدهاش"
سوگند یاد می
کنند!
۵. من،
پرستنده مزدا
خدایگان
شاپور،
شاهنشاه
ایران و
انیران که
نژاد از
ایزدان دارد،
پسر پرستنده
مزدا خدایگان
اردشیر،
شاهنشاه
ایران و
انیران که
نژاد از
ایزدان دارد،
نَوه خدایگان
بابک شاه،
فرمانروای
ایرانشهر
هستم.
An, mazdēsn bay šābuhr, šāhān šāh ērān
ud anērān kē čihr az Yazdān, pus mazdēsn bay
Ardašīr, šāhān šāh Ērān, kē čihr az
Yazdān, nab bay Pābag šāh, ērānšāhr xwadāy
hem.
همچنین
بنگرید به
دانشنامه
ایرانیکا،
بخش "ایرانشهر"
۶. برای
کوتاهی سخن
از کشورهایی
چون
ترکمنستان و
قرقیزستان و
قطر و کویت و
امارات متحده
عربی و عمان
در می گذرم.
چريك
آلمانى، و
چريك ايرانى
ش. فرهمند راد
Tue / 18 11 2008 /
10:49
 |
سه
شنبه ۲۸ آبان
۱۳۸۷
چندىست كه
فيلم "پديدهى
بادر ماينهوف"
بر پردهى
بزرگترين
سينماهاى
اروپا و جهان
نمايش داده
مىشود. فيلم
پر خرج و خوشساختىست
با بازيگرى و
كارگردانى
درخشان. فيلمشناسان
آن را مىستايند
و براى جايزهى
اسكار نامزدش
كردهاند.
اما در عرصهى
اجتماعى
اروپا، و بهويژه
در آلمان اين
فيلم طوفانى
از بحث ميان
موافقان و
مخالفان
برانگيخته كه
موضوع اين
نوشته نيست.
تماشاگرانى
كه در دههى
۱۹۷۰ جوان و
دانشجو بودهاند،
با هر يك از
صحنههاى
تكاندهندهى
فيلم خاطرات
آن دوران در
برابر
ديدگانشان
جان مىگيرد:
حكومت سلطنتى
در ايران و
شعار "جاويد
شاه" و ساواك،
جنگ ويتنام و
تظاهرات ضد
جنگ در سراسر
جهان، جنبش
دانشجوئى
اروپا در سال
۱۹۶۸ و پس از
آن، و جنبش
چريكى در
آلمان، و
البته در
ايران. فيلم
بار ديگر بهروشنى
يادآورى مىكند
كه زمينهها
و انگيزهها
يكىست، و
شكل بروز
نارضايى، در
رويارويى با
حكومت پليسى
نيز، بهناچار
مشابه است.
دانشجوئى
آلمانى در
تظاهرات ضد
شاه ايران در
دوم ژوئن
۱۹۶۷ به دست
پليس شخصىپوش
آلمان كشته
مىشود و اين
پليس در
دادگاه تبرئه
مىشود. جنبش
اعتراضى
جوانان و
دانشجويان
آلمان در
سراشيب بىبازگشت
خشونت هر چه
بيشتر در مىغلتد.
گودرون
انسلين Gudrun Ensslin
پرخاشگرانه
مىگويد:
«مىبينيد با
چه كثافتهايى
طرف هستيم؟
همهمان را
مىكشند. اينها
همانهايى
هستند كه
آشويتسها را
ساختند. با
اينها بحث
نمىشود كرد.
اينها اسلحه
دارند و ما
نداريم. بايد
مسلح شويم.»
او و آندرهآس
بادر Andreas Baader براى
رساندن فرياد
اعتراض خود
به گوش جامعه
راهى جز آتش
زدن به شعبههاى
دو فروشگاه
زنجيرهاى
نمىيابند.
گروههاى
مسلح زير
زمينى شكل مىگيرد.
خشونت و
كشتار متقابل
است، و
گسترده در
سراسر گيتى.
بهمنى را كه
بهراه
افتاده ديگر
نمىتوان به
آسانى متوقف
كرد. "گردان
ارتش سرخ" RAF در
آلمان متولد
مىشود،
جوانان هر چه
بيشترى به
جنبش مسلحانه
مىپيوندند،
و اين بهمن
اولريكه
ماينهوف Ulrike Meinhof
روزنامهنگار
چپگرا را
نيز با خود مىبرد.
جنبشهاى
چريكى در
سراسر جهان
از يكديگر
الهام و كمك
مىگيرند؛
نوشتههاى يكديگر
را مىخوانند،
از آموزشها
و تجربههاى
يكديگر سود
مىبرند،
اسلحه بههم
مىرسانند، و
در پشتيبانى
از يكديگر
دست به
عمليات مىزنند.
چريكهاى
آلمانى نيز
نسل پيش از
خود را
خطاكار مىدانند
و براى جبران
خطاهاى پدران
خود به پا مىخيزند:
پدر اولريكه
ماينهوف عضو
پيشين حزب
نازىست، و
پدر گودرون
انسلين، اين
نوادهى بىواسطهى
فيلسوف بزرگ
آلمان هگل،
كشيش است.
اينان نيز
همه، به
استثناى
آندرهآس
بادر مانند
چريكهاى
ايرانى
دانشگاهى و
دانشجويان
ممتاز هستند.
اينان نيز
نوشتههاى
فرانتس فانون
را خواندهاند
و به هوشى
مينه و چه
گوارا عشق مىورزند.
اينان نيز
آنتونيو
گرامشى را
آموختهاند و
"انسان تكساحتى"
هربرت
ماركوزه را
مىخوانند.
اينان نيز در
اردوگاههاى
سازمان
فلسطينى "فتح"
جنگ چريكى مىآموزند.
اينان نيز "خودآموز
چريك شهرى"
نوشتهى
كارلوس
ماريگلا را
از بر دارند. و
آنگاه كه
آندرهآس
بادر و
گودرون
انسلين پس از
نخستين
دستگيرى مىگريزند،
در خانهاى
متعلق به رژى
دبره پناه مىگيرند.
اينان نيز
پول بانكها
را "به نفع
جنبش خلق
مصادره" مىكنند،
اينان نيز "مزدوران
امپرياليسم و
فاشيسم" را در
"دادگاه خلق"
به اعدام
محكوم مىكنند
و خود حكم
اعدام را
اجرا مىكنند.
اينان نيز در
زندان براى
كسب حقوق
زندانى سياسى
اعتصاب غذا
مىكنند و تا
پاى جان مىروند
(هولگر ماينس
Holger Meins). اينجا
نيز اسطورهها
ساخته مىشود
و اسطورهها
جوانان
بيشترى را بهسوى
گروههاى
مسلح مىكشاند.
شباهتها
بسيار است و
شگفتانگيز.
اما دستكم
يك تفاوت
بزرگ و آن نيز
شگفتانگيز
ميان رفتار و
اخلاق چريكهاى
آلمانى و
چريكهاى
ايرانى وجود
دارد: جنبش
چريكى آلمانى
عناصرى از
هيپىگرى،
جنبش "عشق
بورز، جنگ
نكن"، و آزادى
جنسى دههى
هفتاد ميلادى
را در خود
دارد.
اولريكه
ماينهوف دو
دختر همزاد (دوقلوى)
خود را رها مىكند
و پنهان مىشود.
گودرون
انسلين پسر و
شوهرش را رها
مىكند و
آندرهآس
بادر معشوق
اوست. اينان
هيچ مرز و
محدوديتى در
عشق ورزيدن و
همخوابگى نمىشناسند.
در اين راه
حتى مقررات
سخت اردوگاههاى
فلسطينى را
بههم مىريزند.
گودرون
انسلين آنجا
كه در
اردوگاه
فلسطينى مىخواهند
زنان را از
مردان جدا
كنند، به
اعتراض مىگويد
"كار ما كردن
و كشتن است!"
در اين دوران
در پارهاى
از محافل
جوانان و
دانشجويان
ايران نيز
هيپىگرى
رواج دارد و
در "پارتى"ها
حشيش مىكشند.
اما زندگى و
اخلاق چريكى
ايرانى رياضت
را و روزهى
عشق را تجويز
مىكند. در
دانشگاهها
دانشجويان
دختر و پسرى
كه با هم
سرخوشى مىكنند
از سوى گروههاى
مقلد چريكها
طرد مىشوند.
كسانى بهسوى
دختران
خوشپوش و
آراسته گوجهفرنگى
گنديده پرتاب
مىكنند.
كسانى حتى با
شركت دختران
در برنامههاى
كوهنوردى به
مخالفت بر مىخيزند.
و اكنون از
اسناد و
خاطرات
انتشاريافته
مىدانيم كه
در درون
سازمانهاى
چريكى افراد
را به "جرم"
عشق ورزيدن "اعدام
انقلابى" مىكردند.
تازهترين
نمونهى اين
خاطرات نوشتههاى
مريم سطوت
است كه در چند
بخش اخير
داستان عشق
ادنا ثابت و
عبدالله پنجهشاهى
و "اعدام
انقلابى"
عبدالله را
باز مىگويد (در
اين نشانى: http://fatapour.blogspot.com
):
«حسين نشست
روى زمين
كنار من و
دستش را
گذاشت روى
سرش. نفس
عميقى كشيد و
صدايش را
پايين آورد:
ـ"عبدالله تو
درگيرى كشته
نشده... رفقا
زدنش."
نفهميدم چه
مىگويد. فكر
كردم اشتباهى
شنيدهام.
سرم را بيشتر
به او نزديك
كردم و
پرسيدم:
ـ"چى؟ يعنى چى
او را زدند؟"
ـ" همين كه
گفتم. رفقاى
خودمون زدنش."
ـ"ولى.. ولى
آخه براى چى؟
مگه چكار
كرده بود؟"
حسين سرش را
بالا آورد.
چشمانش بى
نور و تهى بود.
انگار جاى
خيلى دورى را
نگاه مىكرد.
به آرامى گفت:
ـ"براى اينكه
او و پرى با هم
رابطه عاطفى
داشتند."
مثل برق
گرفته ها
خودم را عقب
كشيدم و با
دست فريادم
را خفه كردم:
ـ"واى! نه!؟ "
حتماً اشتباه
شنيده بودم.
ناباورانه
تكرار كردم:
ـ"بخاطر
رابطه عاطفى!!؟"
مىخواستم
بار اين جمله
را بهتر حس
كنم.
حسين سرى
تكان داد و
گفت:
- "درست شنيدى"
اين جمله
مانند آوارى
بر سرم خراب
شد. "مگه
همچين چيزى
ممكنه؟"»
او از درگيرىهاى
درونى خود با
جوانههاى
احساسى
عاشقانه سخن
مىگويد:
«حسين پهلوى
تخت روى
صندلى نشسته
بود. سرش را به
ديوار تكيهداده
و چشمانش
بسته بود.
فرصتى بود تا
به چهرهاش
خوب نگاه كنم.
صورتش آرامشى
داشت. دلم نمىآمد
صدايش كنم. چهقدر
ديشب خودم را
با خيال راحت
به دستش
سپرده بودم.
مطمئن بودم
كه هر كارى از
دستش بر بياد
برايم انجام
مىدهد.
بودنش در
كنارم آرامش
و اطمينانى
به من مىداد.
"اين پسر چه
جايى در
وجودم داشت؟"
از اين فكر
تنم داغ شد و
قلبم به تپش
افتاد. آنقدر
بلند كه
صدايش را
خودم مىشنيدم.
"زيادتر از آن
كه فكر مىكردم،
به درونم
نفوذ كرده
بود. اين چه
حسى بود كه به
او داشتم."
هنوز درست
نمىدانستم.
شايد هم
انتظارش را
نداشتم. اما
مىفهميدم
احساسى را كه
به او داشتم
در مسيرى مىرفت
كه كنترلش از
دستم خارج
بود. از اين
افكار آنچنان
داغ شده بودم
كه نمىتوانستم
در همان حالت
روى تخت
بمانم."»
اما اينها
همه احساسات
ممنوعه است؛
هم از نظر
سازمان و هم
از نظر
بسيارى از
اعضاى سازمان:
«وقتى به
سازمان آمدم،
ديوار آهنينى
دور خود
كشيده بودم.
ديوارى كه نه
خودم بتوانم
از آن خارج
شوم و نه
ديگران
بتوانند از
آن عبور كنند
و جلوتر
بيايند. نمىدانم
چه بلايى سر
اين ديوار
آمده بود! "اگر
كسى متوجه
اين احساسم
بشود؟" از فكر
بر ملا شدن آن
لرزشى از ترس
تمام وجودم
را فرا گرفت."
نه نبايد كسى
چيزى از آن مىفهميد.
هيچكس. هيچكس.
حتى حسين ..."»
زن فضول
همسايه با
ديدن حال زار
"شيرين" با
لهجهى
اصفهانيش مىگويد:
«ـ"انشالله
مباركس، ديگه
وقتش بودس.
مواظب خودت
باش. زياد
بلند و كوتاه
نشىها."
حسين از من
جدا شد و
جلوجلو رفت.
همسايه سرش
را جلو آورد.
نزديك گوشم.
طورى كه حسين
نشنود.
ـ"حالا وقتشس
خودتو براى
شورت لوس كنى."»
و چه پرتگاه
هولناكىست
ميان تصور
همسايه و
واقعيت زندگى
در آن خانهى
تيمى.
با مقايسهى
بخشهاى
گوناگون
نوشتهى مريم
سطوت بهروشنى
پيداست كه او
در زمينهى
تكنيك نوشتن
پيشرفت مىكند
و هر بخش با
بيان و تكنيك
بهتر و
استوارتر از
بخش پيشين
عرضه مىشود.
گامهايش
استوارتر باد!
او دليل
ممنوعيت عشق
و عاطفه را هم
توضيح مىدهد،
اما بهنظر
من پديدهى
چريكيسم و
رياضت چريكى
در ايران
درست مانند
پديدهى بادر
ماينهوف نياز
به موشكافى
گسترده و همهجانبهى
جامعهشناختى
و روانشناختى
دارد:
«تبليغ مىشد
كه كمونيستها
زن و شوهر نمىشناسند.
همه با هم
هستند. هيچ
مرزى را
رعايت نمىكنند.
چنين
تبليغاتى بر
بستر فرهنگ
جامعه كه هر
نوع رابطه
ميان دختر و
پسر قبل از
ازدواج، فساد
و هرزگى
شناخته مىشد،
مىتوانست
موثر باشد.
سازمان بخصوص
براى رد كردن
چنين
تبليغاتى با
شكلگيرى
روابط عاطفى
در خانههاى
تيمى تند
برخورد مىكرد.
از نظر
سازمان، چنين
روابطى با
شرايط خشونتآميزى
كه ما را
احاطه كرده
بود، انطباق
نداشت و مانع
مىشد تا
رفقا برخوردى
قاطع با
تصميمات
سازمانى
داشته باشند،
برخوردهاى
قاطعى كه
براى بقاى
زندگىمان
ضرور بودند.
وجود رابطه
عاطفى ميان
دو نفر در
زندگى جمعى،
ميان آنها و
ديگران فاصله
مىانداخت و
در تيم
مشكلات جدى
بوجود مىآورد.
به همين دليل
حتى زن و
شوهرهايى كه
قبل از
پيوستن به
سازمان با هم
ازدواج كرده
بودند، جدا
از هم و در تيم
هاى متفاوت
سازماندهى مىشدند.
مىدانستم كه
زندگى در
خانههاى
تيمى يعنى
زندگى در
پايگاه نظامى.
همه چيز از
قوانين نظامى
تبعيت مىكرد.
تصميمات
گرفته شده
بايد قاطع
اجرا مىشدند.
مثلاً خروج
از خانه
زمانى كه
رفيقى به
موقع باز نمىگشت،
رفتن يا
نرفتن سر
قرارى مشكوك،
شليك به
رفيقى كه تير
خورده و
امكان خودكشى
و توان فرار
نداشت و
بسيارى
تصميمات ديگر.
تجربه نشان
داده بود،
علايق عاطفى
مانع برخورد
قاطع در اينگونه
موارد كه
دردآور ولى
ناگزير است،
مىشود.»
و نكتهاى
دربارهى نام
فيلم: در
رسانههاى
فارسى آن را
با نخستين
معناى
لغتنامهاى Complex
"عقدهى بادر
ماينهوف"
ترجمه كردهاند.
اما بهنظر
من استفان
آئوست Stefan Aust
نويسندهى
كتابى كه
فيلم را بر آن
ساختهاند
بازى
هوشمندانهاى
با واژهى
كمپلكس كردهاست
و منظور او
بسيار فراتر
از "عقده" است.
از اين رو من "پديدهى
بادر ماينهوف"
را پيشنهاد
مىكنم،
هرچند كه در
روانشناسى
نيز Baader-Meinhof Phenomenon وجود
دارد كه هيچ
ربطى به اين
گروه آلمانى
و فعاليتهاى
آن ندارد،
اما شايد اين
نيز خود بر
وسعت و ايهام
"پديدهى
بادر ماينهوف"
مىافزايد؟
وبلاگ
نويسنده: http://shivaf.blogspot.com
اوباما
شيطان سياه
است
Sat / 22 11 2008 /
21:44
امام جمعه
مشهد: مگر
تحلیل غیر از
این است كه
شیطان سیاه
با شیطان
سفید فرقی
ندارد؟
كارگزاران:
سیداحمد علمالهدی
در خطبههای
نماز جمعه
دیروز مشهد،
اوباما را «شیطان
سیاه» نامید.
وی با اشاره
به اینكه «استراتژی
آمریكا
براندازی نرم
نظام است»،
گفت: این سادهلوحی
است كه فكر
كنیم رئیسجمهور
آمریكا تغییر
كرد، اوضاع
نیز متفاوت
میشود. چرا
باید به آنها
فرصت بدهیم؟
مگر تحلیل
غیر از این
است كه شیطان
سیاه با
شیطان سفید
فرقی ندارد؟
شیطان شیطان
است، سفید و
سیاه نمیشناسد.
وی همچنین با
انتقاد از
تحرك
دانشجویان
منتقد در
آستانه 16 آذر
گفت: «بسیج
باید فرصتها
را تصاحب كند
و با برخورد
قاطعانه
اجازه
خودنمایی به
این جریانات
انحرافی را
ندهد».
وی خطاب به
مدیران
دانشگاهها
هم گفت:
مدیران در
دولت مكتبی
نباید به
دنبال مدیریت
سكولار و بیسروصدا
باشند و در
نظر آنها
جریانات
انحرافی با
بسیج
دانشجویی
ایثارگر
یكسان جلوه
كند، بلكه
مدیریت باید
از ظرفیت
بسیج دانشگاه
حداكثر
استفاده را
بكند.
وی افزود: در
ادامه این
جنگ نرم،
دشمن سعی
دارد از طریق
توسعه مفاسد
اخلاقی در
جنگ پیروز
شود و عناصر و
عوامل این
جنگ، دختران
بیحجاب و
آلوده هستند
كه مروج بیبندوباری
در بین
جوانان هستند
كه پایگاه
جنگ نرم دشمن
محسوب میشوند.
Tue 11 11
2008 8:14
بیانیه حزب
ملت ایران در
سالروزشهادت
دکتر فاطمی
پاینده ایران
ای آفریدگار
پاك
ترا پرستش می
كنم واز تو
یاری میجویم
به بهانه
سالروزشهادت
شهید حسین
فاطمی قهرمان
نهضت ملی
ایران
"دكتر فاطمی
می تواند
آموزش دهنده
همه وطن
دوستان باشد. (دكتر
مصدق)"
دكتر سید
حسین فاطمی
به سال 1296
خورشیدی چشم
به جهان
گشود، از
كودكی از
استقلال ذاتی
و اتكا به نفس
خاصی
برخورداربود.
پس از پایان
دوره دبستان
در اصفهان به
ادامه تحصیل
مشغول شد.
پس از مدتی
اداره
روزنامه
باختر را
عهده دارشد و
اولین بار به
خاطر نوشتن
دو بیت شعر در
روزنامه به
زندان افتاد.
پس از شهریور 1320
همه زندانیان
سیاسی از
جمله حسین
فاطمی نیز از
زندان آزاد
شد و به تهران
آمد و
روزنامه
باختر را
جداگانه در
تهران راه
اندازی كرد.
دكتر فاطمی
یك ملت گرای
راستین با
گرایش های ضد
استعماری و
ضد استبدادی
بود. او در
زندگی پر
بارش هرگز
قلم را نه با
دربار و نه با
هیچ گروه
دیگری به
معامله
نگذاشت. پس از
پایان جنگ
جهانی دوم در
بین كسانی كه
به پاریس
فرستاده می
شدند به
تحصیل در
رشته حقوق
مشغول شد
سرانجام پس
از 3 سال و چند
ماه رتبه ی
دكترای حقوق
را دریافت
كرد و همزمان
موفق به اخذ
دیپلم
روزنامه
نگاری نیز
گردید.
پس از بازگشت
به ایران به
دنبال پیشوای
خود مصدق رفت
و پس از مدتی
امتیاز
روزنامه
پرارزش باختر
امروز به نام
او صادر شد و
در 12 مرداد 1328
مقاله ای تحت
عنوان "این
دزدها بازهم
سواری می
خواهند" نوشت
كه منجر به
توقیف
روزنامه
گردید.
صبح روز جمعه 22
مهرماه 1328 مردم
دسته دسته در
اعتراض به
تقلب در
انتخابات به
پیروی از
دكتر مصدق و
دكتر فاطمی و
برخی دیگر از
یاران آنان
در خیابان
كاخ اجتماع
می كنند و 20 نفر
به نمایندگی
از آنان از
جمله دكتر
مصدق و دكتر
فاطمی در
دربار متحصن
شده و دست به
اعتصاب غذا
می زنند كه
بدون نتیجه
تحصن را رها
می كنند. و
مصدق به احمد
آباد تبعید
می گردد. در
هنگامه ای
این چنین
دكتر فاطمی
طی اعلامیه
ای كه در آن
دربار و هیات
حاكمه محكوم
شناخته می
شوند و
انتخابات
دوره شانزدهم
غیر قانونی
اعلام می
گردد، كه
مصدق را جان
تازه ای
بخشید. در این
هنگام مصدق
در تبعید
احمد آباد
متحصنین
دربار را به
منزل دعوت می
كند در این
جلسه جبهه
ملی ایران را
به پیشنهاد
دكتر فاطمی
تاسیس می
كنند.
پس از
بنیانگذاری
جبهه ملی،
دكتر فاطمی
سرپرست
كمسیون
تبلیغات جبهه
ملی شد و
باختر امروز
به عنوان
ارگان جبهه
ملی یه كارش
ادامه داد.
بلا فاصله در
نخستین شماره
پس از تاسیس
می نویسد: این
جبهه پرچمدار
آزادی و
طرفدار قانون
اساسی و دشمن
زورگویی،
دزدی و رشوه
خواری است. به
این ترتیب
بعد دیگری از
مبارزه مصدق
و یارانش
آغاز شد و
مخالفت خود
را با قرار
دادگس –
گلشائیان كه
دولت انگلیس
را تا سال 1993 در
غارت منابع
ایران آسوده
خاطر می
ساخت، آغاز
كردند و این
درحالی بود
كه شاه به
انگلیسی ها
قول داده بود
كه با گرفتن
اختیار
انحلال
مجلسین
خواهند
توانست لایحه
نفت گس –
گلشائیان را
از تصویب
بگذارند.
مصدق و
یارانش
قاطعانه در
برابر رزم
آرا ایستادند
و رزم آرا
برای ایجاد
شكاف بین
ملیون و
پیروان مصدق،
تنها به منزل
فاطمی می رود
تا شاید او را
نیز مانند
بسیاری دیگر
با وعده و
وعید و یا سخن
گفتن از
اصلاحات شاه
بفریبد. اما
فاطمی بازهم
فاطمی ماند و
فریب نخورد و
تفاوت خود را
با رزم آرا در
اعتقاد به
دموكراسی
برای ملت
ایران دانست
و تا آنجا پیش
رفت كه رزم
آرا دستور
توقیف او را
صادر كرد كه
با اعتصاب
دانشجویان
سرانجام آزاد
می شوند.
طرح ملی شدن
صنعت نفت :
دكتر فاطمی
پیشنهادی را
در آغاز با
مصدق و سپس با
اشاره او در
جمع
نمایندگان
جبهه ملی
مطرح می كند
كه نه تنها در
ایران در
تمام دنیا به
روزگار خود
انفجاری بس
عظیم آفرید و
آن پیشنهاد
ملی شدن صنعت
در سراسر
كشور كه مورد
موافقت بیشتر
نمایندگان
جبهه ملی
قرار گرفت و
آنان سرانجام
در سایه
یگانگی موفق
شدند قانون
ملی شدن صنعت
نفت در سراسر
كشور را به
تصویب
برسانند و
نام نیك خود
را برای
همیشه در
تاریخ ایران
ثبت كردند و
تلاش ها و
مخالفت های
رزم آرا هم
كاری از پیش
نبرد.
دكتر فاطمی
در 30 اردیبهشت
1330 با وجود
مخالفت شدید
و در حالی كه
كمتر از 40 سال
سن داشت با
حمایت قاطع
دكتر مصدق به
سمت معاون
پارلمانی
نخست وزیر و
سخنگوی دولت
منصوب می شود
و سعی
فراوانی كرد
تا شاه را با
ملت همراه
سازد به امید
آنكه استقلال
و دموكراسی
در ایران به
طبق قانون
اساسی تامین
شود.
دكتر فاطمی
به همراه
مصدق بزرگ به
نیویورك سفر
كرد تا در
شورای امنیت
از منافع ملت
ایران در
رویارویی با
شكایت انگلیس
و از حقوق ملت
ایران دفاع
كرد.
در بهمن ماه
۱۳۳۰ بعنوان
نماینده اول
تهران انتخاب
شد. در ۲۵ بهمن
۱۳۳۰ در حالی
كه برمزار
شهید محمد
مسعود (كه
توسط عمال
حزب توده
ترور شده بود)
مشغول
سخنرانی وگر
امید داشت
یاد این
همكار
روزنامه نگار
شجاع میهن
پرست بود كه
توسط گلوله ی
محمد مهدی
عبد خدایی از
اعضای جوان
گروه فدائیان
اسلام هدف
قرار می گیرد
و نقش بر زمین
می شود. یاران
اورا به
بیمارستان
منتقل می
كنند. دكتر
فاطمی این
فرزند رشید
ملت و شاگرد
مصدق در
ماشین با
لبخندی به
اطرافیانش می
گوید: "دیدید
بالاخره
انگلیس ها
مرا كشتند" .........
و كمی بعد می
گوید چه زنده
بمانم وچه
نمانم تقاضای
من اینست كه
باختر امروز
به همین سبك و
شیوه انتشار
یابد. پدر عبد
خدایی وقتی
از جنایت
پسرش آگاهی
یافت در نامه
ای به دكتر
فاطمی نوشت:
حضرت دكتر
فاطمی به جده
ات زهرا قسم
از آن وقتی كه
این سانحه
ناگوار بوقوع
پیوسته این
كمترین از
حرم مطهر
شفای آن عنصر
پاك را مسئلت
دارم و طلب
عفو فرزندش
را می كند.
در مهرماه
۱۳۳۱ كارشكنی
انگلیس در
ایران به اوج
خود می رسد
فاطمی وزیر
امور خارجه و
سخنگوی دولت
می شود و با
قاطعیت تمام
در مهرماه
۱۳۳۱
سفارتخانه
انگلیس را
تعطیل و
جاسوس آن را
اخراج كرده
وكینه شدیدی
را در دل
انگلیسها
ایجاد نمود.
بطوریكه
خبرنگار
رویتر كه پس
از 28 مرداد به
ایران بازگشت
با نفرت
تمام، دكتر
فاطمی را
نبوغ شیطانی
مصدق خواند.
فاطمی در 25
مرداد در
میتینگی در
میدان
بهارستان
خواهان
برچیده شدن
بساط ننگین
پهلوی شد و به
مردم وعده
داد كه حكومت
آینده باید
فقط با نظر
مردم عمل
كنند.
حضور مردم در
صحنه می
توانست
بهترین ملاك
پشتیبانی
مردم باشد.
اما اگر
فاطمی پس از
مشاهده
اقدامات
خائنانه و
هرج و مرج
طلبانه حزب
توده و
مزدوران
انگلیسی در
جهت نا امن
كردن جامعه
از همگان
خواست تا
آرامش پیشه
كنند و
صراحتاً
اعلام كرد كه
تغییر نظام
فعلاً در
دستور كار
نیست و از
همگان می
خواست تا سبب
ایجاد سوءظن
نشوند ولی
حزب توده از
یك سو و
مزدوران
انگلیسی از
سوی دیگر به
اقدا مات خود
جهت نا امن
كردن جامعه
ادامه می
دادند.
در 28 مرداد
هیات دولت
مشغول تصمیم
گیری درباره
رفراندوم و
نحوه برگزاری
آن بود. كه
كودتاچیان
دفتر باختر
امروز را
غارت كردند و
دكتر فاطمی
با فداكاری
دكتر سعید
فاطمی خواهر
زاده اش و
برخی محافظان
نخست وزیر از
مهلكه گریخت.
تا اینكه
سرگرد مولوی
او را در
مخفیگاه
دستگیر می
كند و با
قساوت تمام
با هفت تیر بر
سر دكتر
فاطمی می
كوبد و او را
نزد نصیری می
برد، نصیری
نسبت به او بد
دهنی می كند و
دكتر فاطمی
در جواب
می گوید: ما
برای مملكت
جز خدمت كاری
نكردیم.
آینده این را
به شما ثابت
می كند. مولوی
در آن روز از
بختیار
فحش ها می
خورد كه چرا
فاطمی را
زنده آورده
است. اشرف
خواهر شاه از
تیمور بختیار
می خواهد كه
سریعتر او را
به قتل
برساند. صحنه
سازی برای
قتل دكتر
فاطمی به دست
او باش
سرسپرده از
فجیح ترین
جنایت پهلوی
بود. هنگامی
كه دكتر
فاطمی از پله
های شهربانی
به پایین می
آید شعبان بی
مخ و اوباش وی
از قبیل اكبر
گیلیكه ای و ..........
با هماهنگی
تیمور بختیار
با چاقو بر سر
دكتر فاطمی
می ریزند و
اگر فداكاری
خواهر از جان
گذشته دكتر
فاطمی، بانو
سلطنت فاطمی
نبود كار او
را همان جا می
ساختند اما
خواهر از جان
گذشته خود را
برروی او می
اندازد او هم
چندین ضربه
چاقو نصیبش
می شود.
چرچیل در30
سپتامبر 1953 طی
نامه محرمانه
ای از مقامات
ایران می
خواهد كه
بهترین جواب
برای فاطمی
اعدام است و
شاه در
ملاقات با
كرومیت
روزولت مامور
سیا و عامل
كودتای 28
مرداد می
گوید: من تاج و
تختم را
مدیون خدا،
ملتم، ارتشم
و شخص شاه
هستم.
روز 7 مهرماه 1333
دكتر فاطمی
را در حالی كه
از درد به خود
می پیچید روی
برانكارد به
دادگاه نظامی
منتقل كرده
وكیل او
سرتیپ قلعه
بیگی از
دادگاه خواست
تا قاضی و
دادستان از
محل زندان
دیدن نمایند
تا آثار
بیماری وخیم
فاطمی را
مشاهده كنند
تا به آنها
ثابت شده كه
در این وضع
محاكمه او
غیر قانونی
است. ولی
پزشكان خائن
چون سر لشكر
دكتر
خوشنویسان و
دكتر ایادی و
سرتیپ دكتر
مقبل و دكتر
تدین اعلام
نمودند او در
سلامت است
وكیل كه این
امر را می
بیند حاضر به
ادامه كار
وكالت نمی
شود و سرهنگ
علی امین پور
را به عنوان
وكیل تسخیریش
انتخاب می
كنند. آزموده
جلاد از
دادگاه می
خواهد تا
محاكمه دكتر
فاطمی غیر
علنی و سری
باشد و
سرانجام به
دستور شاه و
اربابانش حكم
اعدام صادرمی
شود و تقاضای
فرجام هم
توسط شخص شاه
رد شد.
در دادگاه
آزموده می
خواهد اگر
وصیتی دارید
بفرمائید شما
كه بارها
گفته اید از
مرگ ابایی
ندارم و مرگ
حق است فاطمی
جواب می دهد:
آقای آزموده
مرگ حق است
آنهم مرگ به
چنین پر
افتخاری. من
می میرم كه
نسل جوان
ایران از مرگ
من عبرتی
گرفته و با
خون خود از
وطنش دفاع
كرده و
نگذارد
جاسوسان
اجنبی به این
كشور حكومت
كنند. من
درهای سفارت
انگلیس را
بستم غافل از
آنكه تا
دربار هست
انگلیس سفارت
لازم ندارد.
قبل از اجرای
حكم، فاطمی
در ساعت شش
صبح با
افسران و
ماموران در
محل سخن گفت
كه من اعدام
می شوم چون
سفارت انگلیس
را بستم و در
ادامه گفت ما
سه سال در این
كشور حكومت
كردیم و یك
نفر از
مخالفان خود
را نكشتیم
برای آنكه ما
نیامده بودیم
برادر كشی
كنیم ما برای
آن قیام
كردیم كه
ایران را
متحد كرده
دست خارجی را
از كشور
كوتاه كنیم
وگفت شاه
باید از روزی
بترسد كه به
سرنوشت لوئی
شانزدهم و
تزار روس و
محمد علی
میرزا و
رضاخان مبتلا
گردد.
و درآخرین
سخنان خود
گفته بود: در
این دم آخر می
خواهم به ملت
ایران و
كسانی كه در
راه نهضت
مقدس ملی
جانبازی و
فداكاری كرده
اند درود
فرستم و خدا
را شكر كنم كه
با شهادت در
این راه پر
افتخار دین
خود را به ملت
ستمدیده و
استعمار زده
و غارت شده
ایران ادا
كردم.
امیدوارم
سربازان
مجاهد نهضت
همچنان
مبارزه خود
را ادامه
دهند زیرا من
به آرزوی خود
رسیده و
سعادت
جاودانی
شهادت نصیبم
شد پاینده
ایران زنده
باد دكتر
محمدمصدق.
چهل روز از
تیرباران این
سردار فداكار
نهضت ملی
گذشت و مزار
جانباخته
میهن در
كنترل و
محاصره
نیروهای
فرماندای
نظامی بود.
مردم در
گروههای
گوناگون در
پیرامون
گورستان ساكت
ایستاده
بودند كه
بانو سلطنت
فاطمی بسمت
مزار برادر
خیز برداشت و
ناگهان
اسماعیل كریم
آبادی رو به
داریوش فروهر
مبارز جوان
نهضت ملی كرد
و گفت چرا
ساكت ایستاده
ای باید به
مزار دكتر كه
ممنوع بوده
برویم در این
هنگام زنده
یاد فروهر به
همراه سعید
فاطمی صف
سربازان را
شكافتند و به
درون رفتند و
مردم نیز كه
در اختیار
چنین حركتی
بودند بداخل
رفتند و مزار
فاطمی قهرمان
چون نگینی در
میان مردم می
درخشید.
حزب ملت
ایران از آن
سال تاكنون
همراه در
آیین های
سالگرد حضور
موثر خود را
برای زنده
داشت نام و
آرمان های
سردار بزرگ
نهضت ملی حفظ
كرده و این
آرمانخواهی
همچنان تا
رسیدن به
سرمنزل مقصود
و سپردن مشعل
آن به نسل
جدید ادامه
خواهد یافت. 25
سال بعد وقتی
شاه در 22 بهمن 57
از برابر
امواج آزادی
خواهانه ملت
می گریخت در
حالی كه
بیشترین
نزدیكانش در
زندان بودند
تنها سفارش
یكنفر را به
نخست وزیر می
كرد او هم
آزموده
دادستان
جنایتكار
دادگاه نظامی
مصدق و یاران
قهرمانش بود.
شعبان و
آزموده به
خارج گریختند
و در نهایت
نكبت و
بدنامی از
رنج های خود
كفتند و
نوشتند.
نصیری در
صحنه تلوزیون
ظاهر شد سپس
اعلام شد،
سرهنگ مولوی
هیلكوپترش به
دكل برق فشار
قوی برخورد
كرد و تكه تكه
شد. سروان
شقاقی زیر
فشار شدید
شاه دست به
خودكشی زد
تیمور بختیار
بخارج گریخت
و توسط ساواك
ترور شد .
آنان كه از
تاریخ درس
نمی گیرند
خود سوژه
ننگین درس
تاریخ خواهند
شد.
بر قرار باد
سامان مردم
سالار
زندان سیاسی
باید برچیده
شود
درود بر
سرداران نهضت
ملی مصدق،
فاطمی و
فروهر
دبیرخانه حزب
ملت ایران
تهران- 19 آبان
ماه 1387 خورشیدی
کورش
و عصبانيت کمونيستی!

بچه
که بوديم
آخوندی در
محلهء ما
زندگی می کرد
که گهگاه منبر
هم می رفت و
برای بچه های
محل از کرامت
های امام اول
شيعيان، که
خودش او را «آقام
علی مرحبا!» می
ناميد، يادم
است تعريف می
کرد که يک بار،
در يکی از جنگ
های با کفار،
آقام علی
مرحبا خيلی
جوشی شد و شروع
کرد به کشتار
کافران و يکی
يکی شان را با
ذوالفقار از
وسط دو شقه می
کرد. کفار از
ترس پا به فرار
گذاشتند و
لشگريان
اسلام آمدند
که آقام علی
مرحبا را آرام
کنند اما خون
چنان جلوی چشم
حضرت را گرفته
بود که با
ذوالفقار دو
سه تا از
لشگريان خودی
را هم نصفه کرد
و بقيه پا
بفرار
گذاشتند و چند
نفری هم رفتند
سراغ دلدل،
اسب آقام علی
مرحبا، و از او
ـ که زبان انس
و جن را می
فهميد ـ خواهش
کردند که حضرت
را آرام کند.
دلدل رفت کنار
حضرت تا به
زبان اسبی
خودش چيزی
بگويد، اما
آقام علی
مرحبا او را هم
دو شقه کرد.
کار داشت بيخ
پيدا می کرد
که خداوند
متعال در عرش
برين نگران شد
و حضرت
جبرائيل را
فرستاد تا
جلوی آقام علی
مرحبا را
بگيرد. اما خشم
ايشان هنوز
فروکش نکرده
بود و، در
نتيجه، با يک
ضربت بال
جبرائيل را هم
قطع فرمودند...
باری، پريروز (هفتم
آبان) که چند
سالی است از
جانب کميتهء
نجات
پاسارگاد روز
کورش اعلام
شده، يکی از
دوستان جوانم از
تهران آدرس
مقاله ای را
روی اينترنت
برايم
فرستاد، در
يکی از سايت
های حزب
کمونيست
کارگری، با
عنوان «گرامیداشت
روز کورش،
نوستالژی
رژیم گذشته!
مردم نه ایران
اسلامی و نه
ایران
اهورایی نمی
خواهند!» (بگذريم
که منفی در
منفی مثبت می
شود و اين
عنوان معنای
عکس بخود می
گيرد. اما به
ما چه، ما که
معلم ديکته و
انشای کسی
نيستيم). باری،
و به همراه اين
مقاله
يادداشتی
فرستاده بود
مبنی بر اين که
مقاله مال
هفتم آّبان
سال پيش است
اما يکی
دو نفر را می
شناسم که
از هواداران
حزب کمونيست
کارگری هستند
و امسال مقاله
را تکثير و در
هر کجا که
توانسته اند
پخش کرده اند
تا ـ لابد، به
خيال خودشان ـ جلوی
عشق و علاقه
مردم را به
کورش بگيرند و
آن ها را از «ناسيوناليست»
شدن نجات دهند
مقاله را که
خواندم قيافۀ
دوست گرامی
خانم آذر
ماجدی را در
حين نوشتن آن
مجسم کردم و بی
اختيار به ياد
آقام علی
مرحبا افتادم.
خشمی ديدم
چندان غليظ که
موجب شده
ايشان هم از
دوست و دشمن
نگذرند و، جوش
آورده از يک
طغيان پايان
ناپذير، حساب
اين «ناسیونالیسم
عظمت طلب
ایرانی» را که «بار
دیگر به کورش
آویزان شده
است» و «از مدتی
پیش در سایت
هایشان به
استقبال روز 7
آبان رفته اند»
و «نویسندگان
شان در مدح
کورش و تاریخ و
فرهنگ
پرافتخار
ایران نوشته
اند» را رسيده
اند (در اينجا
نيز تعويض
فاعل جمله از
من نيست و مطلب
با امانتداری
نقل شده).
در
عين حال، از
آنجا که من نيز
در اين جرم ها
که ايشان بر
شمرده اند
شريکم، فکر
کردم جمعه
گردی اين هفته
را به همين
مطالبی که
ايشان رديف
کرده اند
اختصاص دهم و
ببينم که
منشاء اين خشم
آقام علی
مرحبائی
ايشان چيست و
چرا مشغول قطع
بال
و پر ما
هواخواهان
برقراری روز
گراميداشت
کورش بزرگ شده
اند.
بگذاريد کار
را با چند پرسش
آغاز کنم. آيا
ايشان از «ناسيوناليسم»
دلخورند يا از
«ناسيوناليسم
عظمت طلب» و يا
از «ناسيوناليسم
عظمت طلب
ايرانی»؟ هرکس
که دستی از دور
بر آتش داشته
باشد می
داند که اين
مقولات با هم
متفاوتند و هر
کدام جايگاه
انديشگی ويژه
ای را عرضه می
کنند. علت
مخالفت ايشان
با «ناسيوناليسم»
احتمالاً
ناشی از همان
نگاه کوتاه
بينی است که
حاضر نيست دو
قدم به قبل از
پيدايش دولت ـ
ملت ها برود و
دريابد که
آنچه با نام
ناسيوناليسم
به حکومت
هيتلر و
موسولينی
انجاميد
هيچگونه ربطی
به
ناسيوناليسم
تاريخی ندارد.
نه اين «ناسيون»
(ملت) آن
ناسيون قديمی
است و نه آن «ناسيوناليسم»
(ملت گرائی يا
ملی گرائی) با
نازيسم و
فاشيسم مدرن
اروپا نسبتی
دارد. در
گذشته، من در
تفريق اين
معانی مطالبی
نوشته ام و در
اينجا تفصيل
نمی دهم. کافی
است به اين
اشاره کنم که
ناسيوناليسم،
بعنوان يک
پديدهء منتشر
بشری، هميشه
بوده و هميشه
هم خواهد بود و
بزرگان
سوسياليسم و
حتی کمونيسم
هم آن را
برسميت
شناخته اند،
چنانکه اندکی
بعد شرح خواهم
داد.
اما شايد
ايشان نه به
ناسيوناليست
ها (در معنای
گستردۀ آن) که
به «ناسيوناليست
های عظمت طلب»
اعتراض
دارند، يعنی
کسانی که می
خواهند با
گراميداشت
روز جهانی
صدور منشور
حقوق بشر از
جانب کورش
هخامنشی «عظمت
از دست رفته»
را بازسازی
کنند. البته
ايشان در هيچ
کجای خونريزی
قلمی خود
توضيح نمی
دهند که معنای
بازسازی عظمت
گذشته ای که
خشم ايشان را
برانگيخته
چيست. آيا اگر
ما، يعنی
مجموعۀ کسانی
که خود را
ايرانی می
دانيم و
ديگران هم ما
را ايرانی می
شناسند،
بگوئيم که
اولين سند
قابل قبول
تمام دنيا
دربارۀ حقوق
بشر را يک
ايرانی ـ آن هم
در 2547 سال پيش ـ
منتشر کرده،
دروغگوئی
کرده و خواسته
ايم «عظمت
طلبی» کنيم؟
آيا
گراميداشت
روز صدور
منشور حقوق
بشر کورش موجب
طرح ادعاهای
ارضی و
تجاوزکارانه
نسبت به
همسايگان، يا
ادعاهای
نژادی و تفاخر
به خون می شود؟
آيا اگر يکی از
ميان ما «ناسيوناليست
های طرفدار
انديشۀ کورش»
گفته باشد (از
مقالۀ ايشان
نقل می کنم) که «کورش،
[بعنوان]
نمایندۀ هویت
ایرانی،
فرهنگ و خرد
جاویدان
ایرانی را
برای همۀ
جهانیان
نهادینه کرد. [و]
روزی که
نخستین
اعلامیه
جهانی حقوق
بشر، صادر شد
جهانیان را به
آزادی و
برابری و
نیکبختی
امیدوار کرد»،
حرف گزافی زده
است؟ آيا
ايشان
معتقدند که
کورش ايرانی
نبوده و، پس،
ايرانيان حق
ندارند او را
بخود نسبت
دهند؟ يا آيا
ايشان
معتقدند که
کورش مفاد
منشور حقوق
بشرش را از شکم
مادر با خود
آورده و جامعه
ای که او در آن
رشد و نمو کرده
نمی توانسته
اينگونه
افکار را در
ذهن او تلقين
کند؟ يا آيا
ايشان
معتقدند که
ايرانی اصلاً
«خرد» ندارد و
مفاد منشور
کورش هم چندان
«خردمندانه»
نيست که بشود
گرامی اش
داشت؟ و آيا
اگر يکی از
ميان ما ادعا
نمايد که
اجرای مفاد
منشور کورش می
تواند «جهانیان
را به آزادی و
برابری و
نیکبختی
امیدوار کند»
راه خطا رفته
است؟ آيا خانم
ماجدی ترجيح
می دهند که ما
ايرانيان
جهانيان را به
آزادی و
برابری و
نیکبختی
امیدوار
نکنيم و با
همين زبان اتم
خواه خمينی و
خامنه ای و
احمدی نژاد با
آنها سخن
بگوئيم؟
يا شايد ايشان
با ترکيب «ناسيوناليسم
عظمت طلب
ايرانی»
مخالفند و
ايرانيان را
لايق عظمت
طلبی، آن هم از
طريق مفاخره
به بزرگان
انسان دوست
شان و نه
جباران
خونريزشان،
نمی دانند.
ايشان
پرخاشگرانه
می نويسند: «
براستی کدام
شکوه و
افتخار؟
تاریخ ایران
مملو از سرکوب
های دهشتناک
پادشاهی است!»
من البته بهيچ
وجه منکر بخش
دوم سخن ايشان
نيستم اما
بنظرم می رسد
که ايشان زياد
هم اهل
مطالعات
تاريخی نبوده
و دربارهء
تاريخ ايران
تکرارگوی
نظرات
عاميانه ای
هستند که در
بين چپ های دست
سوم ايرانی
رايج است، و
آنچه هائی را
مطرح می سازند
که چندان با
واقعيت
تاريخی وفق
نمی دهد. مگر
اينکه خالد بن
وليد و چنگيز
مغول و
هلاکوخان را
هم ايرانی
بدانيم. يعنی،
ايشان فقط
نيمۀ خالی
ليوان را می
بينند و آن را
به کل ليوان
تسری می دهند.
تازه، کدام
ملتی است که
پادشاهان
خونريز
نداشته باشد و
از لای اوراق
تاريخش خون
نچکد؟ اما
کدام ملتی هم
وجود دارد که فکر
حقوق بشر،
آزادی مذاهب و
عقايد، جدائی
مذاهب از
حکومت، آزادی
انتخاب مکان
زيست، و رعايت
حال مردمان
گوناگون را
بصورت قانون
درآورده
باشد؟ کدام
ملت فاتحی است
که در روز فتح
يک ابرکشور
ديگر فرمان
عفو عمومی
بدهد،
سربازان را از
آزار مردم باز
بدارد، و به
ارزش ها و
باورهای محلی
احترام
بگذارد؟ کدام
ملت است که
برای اولين
بار در سه
هزاره پيش
فرمان لغو
بندگی را صادر
کند؟ من پرسش
هايم را به
همان سال های
کورش هخامنشی
محدود می کنم
تا خانم ماجدی
دچار خشم
بيشتر نشوند.
آيا در اينها
که گفتم هيچ «شکوه
و افتخاری»
وجود ندارد و
ما محکوميم که
همواره خود را
فرزندان شاه
سلطان حسين و
آقامحمد خان
قاجار و...
بدانيم؟
ايشان می
پرسند که «خرد
ایرانی دیگر
چگونه پدیده
ای است؟ آیا
خرد هم ملیت
دارد؟» و
غافلند از
اينکه اگر خرد
چيزی در حدود «روش
راه بردن عقل»
باشد، آنگاه
هر فرهنگ و هر
ملتی در طول
تاريخ خود
روشی را با
آزمون و خطا
پرداخته و
بکار برده است.
و اين تقصير من
نيست اگر،
مثلاً، خدای
اعراب باديه
در 1400 سال پيش
خدای معجزۀ
موسوی و شق
القمر نبوی
بوده است و
خدای فردوسی
ما ـ که از قول
تاريخی دو
هزار ساله می
نوشته ـ «خداوند
جان و خرد» نام
داشته است. می
گوئيد ما
نبايد به اين
بنازيم و بايد
هميشه بياد
داشته باشيم
که ملتی
خرافات زده و
تا گلو در
مذاهب بی
خردانه فرو
رفته هستيم؟
من براستی نمی
دانم ملت
ايران با خانم
ماجدی چه بدی
کرده که
ايشان، در
مقام ميراثی
خود در رهبری
حزب کمونيست
کارگری،
علاقه دارند
کارگران
ايران از زير
بوته در آمده
باشند و بياد
نياورند که
روزگاری در
سرزمين شان ـ
مطابق اسناد
ترديد ناپذير
تاريخی ـ
کارگران زن و
مرد يک سان
حقوق می
گرفتند،
مرخصی
بارداری و
بيماری
برقرار بود،
برای بچه
هاشان مهد
کودک فراهم
بود، و حقوق
ماهانه شان
هيچگاه عقب
نمی افتاد. و
يا آيا عيبی
دارد اگر آقای
اسانلو (که
معلوم نيست از
کی ملک طلق حزب
کمونيست
کارگری شده
است) آگاه شود
که اگر در عصر
ديگری در
ايران بدنيا
آمده بودند
کسی ايشان را،
به جرم بيان
خواست های
کارگری، زبان
نمی بريد و به
شکنجه دچار
نمی کرد؟
اين همه گفتم
اما هنوز به
گره کور علت
واقعی خشم
خانم ماجدی
نپرداخته ام.
ايشان
خوشبختانه
دليل اصلی خشم
خويش را نيز
صريحاً بيان
می دارند،
آنجا که می
نويسند: «اینها
خواهان زنده
کردن رژیم
گذشته هستند.
اینها در
نوستالژی
رژیم گذشته
گریان اند. به
یاد پدر
تاجدارشان
کلاه از سر
برمی دارند».
من از اين سخن
سخيف تر و
عاميانه تر
کمتر شنيده ام.
«اين ها» کی
هستند که
ماهيت شان
اينگونه نزد
خانم ماجدی
آشکار است؟ در
کجا سخنی گفته
اند که حمل بر
سلطنت طلبی و
پادشاهی
خواهی آنان
باشد؟ از کدام
يک از سخنان
آنها دربارهء
منشور حقوق
بشر کورش، يا
خردی که
سازندۀ آن
است، و يا
سرزمينی که
چنين «نگاه به
انسان» را
پخته و
پرداخته است
بوی آن می آيد
که می خواهند
سلطنت
محمدرضا شاه
را به ايران
برگردانند؟
گويا ايشان
فراموش کرده
اند آن «پدر
تاجدار» ـ که
به هر تعبيری
بگيريم پدر
تاجدار خانم
ماجدی هم بوده
است ـ ديگر
وجود خارجی
ندارد، و زير
سنگ های گران
مسجد رفاعی از
شر من و ايشان
راحت شده است،
و بازگشت او که
سهل است
بازگشت پسر او
نيز ـ در شکل
اعادهء «رژيم
گذشته» ـ ديگر
ممکن نيست.
گيرم ما کوتاه
بيائيم، همين
خانم ماجدی و
حزبش که قرار
است کوتاه
نيايند و تا
آخرين قطره
خون خود را در
راه مسدود
ساختن بازگشت
سلطنت به
ايران فدا
کنند.
اما طرفه تر از
همه اينکه
تنها سخنانی
از اين «سلطنت
طلبان» که در
مقالهء ايشان
نقل می شود
برگرفته ای
است از سخنان آقای
مهندس کورش
زعيم،
يک عضو سرشناس
جبهه ملی، که
در هفتم آبان
سال گذشته
سفری به
پاسارگاد
داشته و در
آنجا گفته که
بهتر است روز
کورش بزرگ را
روز ملی ايران
هم بخوانيم. يعنی،
براستی، خانم
ماجدی نمی
داند که اگر
کسی من
اسماعيل نوری
علا را ـ که
عضو تشکيلات
خاصی نيستم ـ
سلطنت طلب بخواند
(که برخی نامردمان
خوانده
اند) اين عنوان
به من بيشتر می
چسبد تا به
مهندس زعيمی
که در هيئت
اجرائی جبههء
ملی نشسته است.
من اصلاً به شک
افتاده ام که
آيا خانم
ماجدی می داند
که جبهۀ ملی
چيست؟ اگر
ايشان می
گفتند که «اينها»
می خواهند
حکومتی
بورژوائی ـ
لیبرالی (که
البته مورد
نفرت حزب
کمونيست
کارگری است)
برقرار کنند
حرفشان بيشتر
می چسبيد تا
سلطنت طلب
بخواندشان.
اگر ايشان
لااقل ـ در حين
مطالعات
سياسی خود ـ
آخرين منشور
جبهۀ ملی را هم
خوانده بودند
می دانستند که
اين جبهه
رسماً
خواستار
برقراری
جمهوری در
ايران است (که
من البته با
اين اعلام
موضع مخالفم؛
بخاطر اينکه
جبهه را از
جبهه گی می
اندازد و از
ملت ايران
برای آينده اش
سلب اختيار می
کند. مگر اينکه
جبهه خود را يک
حزب سياسی
بداند که
آنگاه موضوع
البته فرق می
کند ـ مطلبی که
پرداختن مفصل
به آن در اينجا
جايز و ممکن
نيست).
باری، سرکار
خانم ماجدی به
اين نکته توجه
نمی کنند که
آدمی که می
خواهد کار
سياسی کند
اقلاً بد نيست
چهار تا و نصفی
آدم سياسی
ديگر را ـ که
حکم رقبای او
را هم دارند ـ
بشناسد و فرق
آنها را با هم
بداند و بفهمد
که، مثلاً،
نمی توان
سخنان آقای
داريوش
همايون و گفته
های آقای
مهندس زعيم را
يک کاسه کرد و
از آن «مانيفست
زنده کردن
رژيم سابق»
را، آن هم با
مدد گرفتن از
انفاس قدسيۀ
کورش
هخامنشی،
استخراج نمود.
اين نوع
برخورد و طرز
فکر ضرر اولش
به همان
تشکيلاتی می
خورد که پايش
که برسد معلوم
می شود مدعی آن
است که رهبری
همهء جنبش های
داخل کشور ـ از
کارگری گرفته
تا دانشجوئی و
زنان ـ را يکجا
بر عهده دارد.
من نمی دانم
چرا دوستانی
همچون خانم
ماجدی، که در
گذشتۀ ايران
هيچ بارقه ای
از نور
رستگاری نمی
بينند، و
افتخار به دست
آوردهای
انسانی
گذشتگان را
نادرست می
دانند، و همۀ
جنبش های
جوانان ما را
خالی از هويت و
تاريخ می
بينند، و با
اين نفرت از
گذشته سخن می
گويند،
اينقدر وقت
شان را صرف يک
ملت از زير
بوته درآمدهء
بی هويت و بی
پدر و مادر می
کنند. اصلاً،
با اين عقايد
ضد
ناسيوناليستی
و ضد ميهن
دوستی، چرا
نمی روند حزب
شان را در خدمت
يک ملت «آدم
حسابی»
بگذارند و وقت
عزيزشان را
صرف يک عده
مردم خون آشام
در سراسر
تاريخ می
کنند؟ بنظر می
رسد که در نوع
عقيدۀ ايشان
برای مقولاتی
همچون پای
بندی به خاک و
وطن و ميهن و «من
آنم که ابوعلی
سينا دانشمند
بود» جائی
وجود ندارد.
خوب، آيا بهتر
نيست خيال همه
را راحت کنند و
اصلاً با دانش
و تبحری که در
زبان انگليسی
دارند
مقالاتشان را
برای آنانی
بنويسند که
قدر سخن ايشان
را می دانند؟
بهر حال اگر
دری به تخته
بخورد و حزب
ايشان بر مسند
قدرت قرار
گيرد لابد قصد
دارد چيزی مثل
«اتحاد جماهير
شورائی ايران»
را برقرار
نمايد. در آن
صورت چه
چيزهائی «ايرانيت»
اين حکومت را
تعيين می کند و
آيا ايشان به
کسی اجازه
خواهد داد که
به ديدار
آرامگاه کورش
برود و يا
منشور حقوق
بشر او را
گرامی بدارد.
آيا حکومت
شورائی ايشان
سد سيوند را که
می رود تا
آرامگاه کورش
به مخروبه
تبديل کند
خراب خواهند
کرد يا آن را
به همان بهانه
ها که حکومت
اسلامی اقامه
می کند برقرار
نگاه خواهند
داشت؟
باری، ما
ناسيوناليست
های ايرانی که
خود را نه عظمت
طلب بلکه واقع
بين و آينده
نگر و سازنده
می دانيم، به
اين باور
رسيده ايم که
ملت ها ـ حتی
در ميدان بازی
فوتبال و
المپيک و جام
جهانی ـ محتاج
داشتن هويت و
افتخارند و چه
بهتر که، بجای
تفاخر به امام
زين العابدين
بيمار و امام
خمينی و
استالین
سفاک، به
کسانی و
چيزهائی
افتخار کنند
که بشود
بمددشان هم راهی
برای احترام
گذاشتن به
انسان ها و جدی
گرفتن حقوق
شان باز کرد، و
هم ـ در سطح
بين المللی ـ سری
توی سرها در
آورد.
و من يکی، صريح
بگويم، نوع
نگاه دوست
گرامی، خانم
آذر ماجدی، را
در اين مورد به
نگاه آيت الله
خلخالی بسيار
نزديک می يابم
که دوست داشت
در کنار کشتن
موجودات زنده
ـ از قورباغه و
گربه گرفته تا
ناسيوناليست
و مجاهد و
فدائی و
کمونيست ـ
قبرهای آدم
های سرشناس را
خراب کند، تخت
جمشيد را با
بولدوزر
ويران سازد و
کاری کند که از
شناسنامهء ما
جز يک صفحه مهر
انتخابات
جمهوری
اسلامی و يک
صفحهء مهر
جيره بندی
ارزاق (که رسم
حکومت های
کمونيستی هم
بوده) چيزی
باقی نماند.
در واقع، من
اگر بخواهم،
به سبک خانم
ماجدی کلام يک
نفر را به يک
جمع گسترده و
گوناگون تسری
دهم بايد
بگويم که
کمونيست های
کارگری ايران
نيز بهتر است
قهرمان خود را
در قامت آقای
اسفنديار
رحيم مشاعی،
رئيس سازمان
ميراث
فرهنگی،
ببينند که
مجدانه مشغول
تخريب و محو
آثار باقی
مانده از
تاريخی است که
در کلام خانم
ماجدی «مملو
از سرکوب های
دهشتناک
پادشاهی است».
اجازه
دهيد سخنم را
با شرح مختصری
دربارۀ همين
نکتۀ آخری
تمام کنم. من
نمی دانم چرا
حزب خانم
ماجدی پسوند «کارگری»
بخود گرفته و
زمين و زمان را
به خودی و
ناخودی ـ
ببخشيد، به
کارگری و
غيرکارگری ـ
تقسيم نموده
و، در عين حال،
معين نکرده
است که
سرپرستی
کمونيست هائی
که کارگر
نيستند (مثل
همهۀ رؤسای
حزب خودشان)
با
چه تشکيلاتی
خواهد بود که
بوسيلۀ حزب
ايشان «تصفيه»
نشود؛ اما اين
را می دانم که
کمونيسم
مارکسيستی بر
بنياد تصديق
وجود «ملت» ها و
علائق تاريخی
آنها، که از
اشتراکات
تاريخی و
فرهنگی شان
نشئات می
گيرد، بوجود
آمده و هرگز در
پی برانداختن
ارزش ها و چهره
هائی که غرور و
حيثيت و
افتخار ملت ها
را بوجود
آورده اند
نبوده است (در
مورد «پول پوت»
البته، بعلت
قلت اطلاعم،
اشاره ای نمی
کنم). در واقع،
درست بخاطر
تشخيص همين
مطلب بوده که
مارکس و انگلس
ـ و حتی لنين ـ
در برابر
پديدۀ «کوسموپوليتنيسم»
(جهان وطنی
عاری از ارزش
های ملی
فرهنگی) به
پديدهء «انترناسيوناليسم»
پرداخته اند
که ما آن را در
فارسی به «بين
الملل مداری»
ترجمه می کنيم.
معنای
انترناسيوناليسم
آن است که «ملل» (ناسيون
ها)، وجود
جداجدای
خارجی و واقعی
دارند و
کمونيسم می
کوشد کاری کند
که آنها در
شبکه ای از
روابط صلج
آميز،
دوستانه و
عادلانه در
کنار هم بسر
برند؛ و چون
وجود دارند ـ
لااقل بخاطر
تمييز
دادنشان از
يکديگر هم که
شده ـ هر يک
دارای ويژگی
های خاصی
هستند که می
توان مجموع
شان را
شناسنامه و
هويت هر ملتی
دانست.
حتی
در داخل «اتحاد
جماهير شوروی»
(يا «شورائی») در
دوران لنين
نيز «احساسات
مليه» (يا به
زبان روزا
لوکزامبورک National
Aspirations)
مورد نفی قرار
نگرفته،
بزرگان
افتخار آفرين
گذشته، حتی
اگر (همچون
پوشکين) شاعر
درباری هم
بودند، مورد
تکريم قرار
گرفته و برای
حفظ آرامگاه و
مجسمه و حتی
خانه و ميز و
قلم شان بودجه
تخصيص داده می
شد. در عين
حال، اين «اتحاد
شورائی» هم با
پيوستن
داوطلبانهء
ملت ها به
يکديگر ـ و
بخصوص همراه
با برسميت
شناختن «حق
جدائی طلبی از
اتحاديه» برای
هر يک از آنان
ـ تصور می شده
است و واحد «ملت»
سنگ بنای
ايجاد «اتحاديه»
بوده است.
در
واقع، مقابله
کردن با
احساسات و
ارزش های ملت
های مختلف، و
کوشش در امحاء
ويژگی های ملی
آنها، يکی از
مواريث شوم
دوران
استالين است. و
من يقين دارم
اعضاء محترم
حزب کمونيست
کارگری ايران
دوست ندارند
که خود را
ميراث بر يکی
از خون آشام
ترين
ديکتاتورهای
تاريخ بدانند.
بياد
داشته باشيم
که
آفرينندگان
اصلی نظريه
های
مارکسيستی،
بعنوان
آدميانی
تحصيل کرده و
مطلع و با سواد
و فرهيحته،
همگی به اهميت
ارزش های ملی و
مفاخر ملت ها
واقف بوده و در
راستای تکريم
درخشش های
تاريخی آنان
اشاره های
بسيار کرده
اند، تا آنجا
که شخص مارکس،
با توجه به
شرايط دلخراش
عربستان
چهارده قرن
پيش، در مورد
ظهور اسلام در
شبه جزيرۀ
عربستان از
عنوان «انقلاب
محمدی» نام
برده و اين
انقلاب را
بخاطر گسست اش
از رسوم و
روابط
اقتصادی
قبيله ای و
حرکت اش بسوی
نوعی فرهنگ
شهری بسيار
ابتدائی
ستوده است. حال
اين دست آورد
را مقايسه
کنيد با دست
آورد کورش
بزرگ در هزار
سال پيش از
پيامبر اسلام
تا اهميت تفکر
و خرد کورش
ايرانی
برايتان روشن
شود.
حال
بدبختی را
ببينيد که
بخشی از
ايرانيانی که
خود را پيروان
راه مارکس می
دانند به
ديگران خرده
می گيرند که
چرا رفته ايد و
گشته ايد و «از
ميان اوراق
خونريز تاريخ
ايران» يک نفر
را که مبشر صلح
و دوستی و
بنيانگزار
برسميت
شناختن حقوق
بشر و الغاء
بردگی و آزادی
عقيده بوده
بيرون کشيده و
عمل او را
ستايش می
کنيد؟ و چون
چنين می کنيد
معلوم است که
عظمت طلب ايد و
می خواهيد
رژيم گذشته را
احياء کنيد. (به
معنای تلويحی
سخن خانم
ماجدی، مبنی
بر اينکه
احياء رژيم
گذشته نوعی
عظمت طلبی
است، نيز کاری
ندارم!)
و اينجاست که
واقعاً دلم
بحال آن مردم
نيامده ای می
سوزد که ايشان
مقالهء خود را
با توصيف آنان
به پايان برده
اند: «مردم
خواهان یک
زندگی آزاد،
برابر و مرفه
اند. مردم
سعادت و رفاه و
آزادی می
خواهند... این
امیال و خواست
مردم ایران را
فقط کمونیسم
کارگری می
خواهد و می
تواند تامین
کند. یک دنیای
بهتر آینده
ایران را رقم
می زند. مردم
نمی خواهند به
گذشته رجعت
کنند، می
خواهند به
آینده ای با
افق باز و شاد
قدم بگذارند»؛
آری،
دلم می سوزد
وقتی مجسم می
کنم که ـ در يک
آيندۀ خيالی ـ
اين ساکنان «پروار
بندی» حرب
کمونيست
کارگری، نه
تاريخی
دارند، نه
خاطره ای، و نه
چيزی برای
مغرور بودن در
جامعۀ بين
المللی اما،
در عوض، بسيار
مرفه و شاد و
شنگول اند.
البته
يادمان هم
باشد که يک قرن
تجربهء انواع
حکومت های
کمونيستی
نتوانسته
مردمی شاد و
مرفه، آنگونه
که خانم ماجدی
می گويد
بيافريند؛
حال آنکه هيچ
کدام از آن
حکومت ها به
قتل و فلع و
قمع شخصيت های
برجستهء
تاريخی هم
برنخواسته
بودند. گويا
اکنون قرار
است اين نقيصه
از جانب حزب
کمونيست
کارگری ايران
برطرف شود!
==============================
ای
ـ ميل شخصی
اسماعيل نوری
علا
esmail@nooriala.com
تهران
خط مقدم
مبارزه با
آپارتاید-
بولود
گونئیلی
آزاد
تبریز- حرکت
ملی
آذربایجان در
مرحله کنونی و
در خلال این
سالها به خوبی
نشان داده که
یک حرکت هویتخواه
و کاملا مدنی
بوده وبه
دنبال سعادت
ملی ملت
آذربایجان میباشد.
دلسوزان و
فعالین حرکت
ملی مدام به
مدنی بودن این
حرکت تاکید
داشته و با
درایت و
هوشمندی و
آیندهنگری،
مانع افتادن
آن در فاز
خشونت، ترور و
. . . گشته اند. از
سویی قیام
سرنوشتساز
خرداد ۸۵، در
کنار پیامهای
رنگارنگی که
به دنیا و
خصوصا
آپارتاید
فرستاد، یک
نقطه مهم و
اساسی را
آشکار ساخت و
آن اینکه
امروز حرکت
ملی
آذربایجان،
هژمونی خود را
با موفقیت
تمام به اکثر
نقاط
آذربایجان
گسترده است.
اینچنین است
که آپارتاید
با روشها و
اقدامات
مختلف، سعی در
فشار آوردن و
ایزوله نمودن
حرکت ملی را
داشته و رویای
انحراف آن را
در سر میپروراند.
القاء
تجزیهطلبی و
وابستگی به
روسها و امروز
به اسرائیل و
امریکا، از
دوران پهلوی
تا جمهوری
اسلامی حربهای
برای مدیران
بومی به کار میرود
تا مهرههایی
بیهویت و
نوکر صفت صد در
صد در خدمت
سیستم
نژادپرستی
پارس، به کار
گمارده شوند.
در راستای
سیاست به
اصطلاح مهار
قومی!
آپارتاید،
پیکره غرب
آذربایجان
توسط تروریستهای
بازی خورده نا
امن میگردد،
به امید روزی
که جهت فشار
آوردن و زمینگیر
کردن حرکت ملی
و مدنی
آذربایجان به
کار آید و با
مشغول کردن آن
در غرب، توان
اتخاذ
تصمیمات کلان
را از او سلب
نماید.
دستگیری فلهایی
هویتطلبان و
ایجاد جو
پلیسی و
روانی،
سرمایهگذاری
در راستای
رادیکالیزه
کردن حرکت
مدنی و ملی
آذربایجان و
از سویی، رونق
دادن انواع
فسادهای
اجتماعی و
مواد مخدر
توسط عناصر
جیرهخوار،
چاپ انواع
هفتهنامهها،
مجلات و کتب در
جهت مخدوش
کردن
دیدگاههای
جوانان تازه
به عرصه
رسیده، و از
همه مهمتر روی
کار آمدن
عناصر نظامی
در سطوح عالی
مدیریتی
استانهای
آذربایجان و
سخن راندن از
ویژه بودن
شرایط امنیتی
منطقه بر روی
میز کار
آپارتاید این
دست و آن دست
میگردد، تا
شاید فرصتی
همچو قتلعامهای
سالهای ۱۳۲۵ و
یا اعدامهای
فلهای دهه
شصت را فراهم
آورند و به
خیال خام خویش
مسئله را حل
کنند، غافل از
اینکه حرکت
ملی
آذربایجان با
کوله باری از
یک قرن تجربه،
پختهتر از
این حرفهاست
که چنین فرصتی
را برای
نژادپرستان
مهیا سازد.
بهطور
خلاصه
آپارتاید
امروز پروژههایی
مانند:
-
محدود کردن
فعالیتمدنی
تا حد صفر
-
ایجاد اختلاف
بین فعالین
حرکت ملی،
توسط عناصر
نفوذی
-
ایجاد رعب و
وحشت و راهاندازی
جنگ روانی
علیه حرکت
-
پرورش دادن
عناصر نفوذی
در راستای
هدایت حرکت به
دلخواه
آپارتاید و به
دست گیری سکان
حرکت ملی
را
در دست اجرا
دارد. با این
وصف سوال
بنیادی این
است که آیا
قرار گرفتن
حرکت ملی
آذربایجان در
وضعیت دفاعی
تام و بسنده
کردن به
موقعیتهای
احتمالی ضد
حمله، منافع
ملی
آذربایجان را
تامین خواهد
کرد؟ از دید
نگارنده،
حرکت ملی برای
برون رفت از
چنین وضعیتی،
باید با دست
گذاشتن بر
نقاط ضعف
آپارتاید،
توپ بازی را تا
منطقه جریمه
حریف پیش
برده، و با
درایت و
هوشمندی در
همان محوطه
هیجده قدم
حریف، حفظ توپ
کند. گردش
مداوم توپ در
منطقه جریمه
حریف، طبیعی
است که او را
گیج و زمینگیر
کرده و قدرت
اتخاذ تصمیم
قاطع و طرحریزی
حملات منظم را
از او بگیرد.
حرکت ملی
آذربایجان
نباید از موضع
ضعف حق و حقوق
ملت
آذربایجان را
از آپارتاید و
نژادپرستان
بطلبد، بلکه
باید با به فعل
درآوردن
پتانسیلهای
بالقوه خود،
حریف را وادار
به کرنش در
مقابل خواستههای
به حق ملت
آذربایجان
نماید. اما
چگونه؟!
آپارتاید
در طی سالین
گذشته با
انواع
ترفندها،
اقتصاد
آذربایجان را
روز به روز
ضعیفتر و
ضعیفتر کرد و
با اخلال در
زمینه سرمایهگذاری
در آذربایجان
و ایجاد بحران
بیکاری و فرار
سرمایهها از
یکسو و با
سرمایهگذاریهای
کلان در
شهرهای فارسنشین،
سیاست مهاجرت
دادن جوانان
جویای کار به
دیگر شهرها و
آسیمیله کردن
آنان را در پیش
گرفت که بحث در
مورد آن از
حوصله این
نوشته خارج
است. اما در
نتیجه همین
سیاستها،
امروز کمتر
شهری را در
کشور میتوان
یافت که ترکها
به صورت
اجتماعی در آن
سکنا نگزیده
باشند. از طرفی
تهران بهعنوان
مرکز سیاسی
کشور، که بیش
از ۷۰ درصد
ساکنانش را
آذربایجانیها
تشکیل دادهاند
نه تنها همان
نقطه ضعف یا
چشم اسفندیار
آپارتاید
است، بلکه در
واقع دروازه
اصلی حرکت ملی
آذربایجان
برای گسترش
هژمونیاش به
سراسر کشور
شمرده میشود.
حرکت ملی با
حضوری پر رنگ
در صحنه سیاسی
این ابر شهر
آذربایجانینشین،
سایه خود را بر
سراسر کشور
خواهد افکند و
این به نوبه
خود، پویایی و
اثر گذاری
بیشتر حرکت
ملی در
معادلات
سیاسی کشور را
در پی خواهد
داشت.
نگارنده
به خوبی آگاه
است که حداقل،
نطفه فعالیتهای
دانشجویی
حرکت ملی
آذربایجان در
مرحله کنونیاش
در سال ۱۳۶۹ در
تهران و در
مراسمهای شب
شعر در
دانشگاه شاهد
این شهر بسته
شد، لذا منکر
فعالیتهای
ارزشمند
یاران حرکت
ملی در خلال
سالهای گذشته
در تهران –که
به حق بعضی از
دوستان از آن
بعنوان
استانبول
آذربایجان
یاد میکنند-
نیست. با وجود
این، تاکید
نگارنده بر
این است که
سرعت گسترش
حرکت ملی
آذربایجان در
شهر و استان
تهران، با
آهنگ کنونی –
با توجه به
ظرفیتها و
پتانسیلها و
امکانات قوی
این شهر –
جوابگوی
نیازهای حرکت
ملی نمیباشد.
لذا جا دارد
فعالین حرکت
ملی نگاه ویژهای
بر این شهر
داشته باشند.
چرا که گرمتر
شدن تنور هویتطلبی
در این شهر
اتوماتیکوار
بر ترکهای
سراسر کشور،
خصوصا بر
شهرهای ترکنشین
اطراف مانند
قم، قزوین،
کرج، همدان،
اراک، ساوه و
همچنین بر
ترکهای سمنان
و استانهای
شمالی تاثیر
به سزایی
داشته، و آنان
را برای
پیوستن به
صفوف حرکت ملی
تشویق خواهد
کرد.
باید
توجه داشت که
گسترش هژمونی
حرکت ملی به
شهرهای دیگر و
سراسر کشور،
فرصت تثبت
قاطعانه
هژمونی این
حرکت در
آذربایجان را
فراهم و تسهیل
خواهد کرد.
فعالین حرکت
ملی نباید با
کارهای
تکراری و
موازی که سود
احتمالیاشان
کفاف هزینه
سنگیناش را
نمیکند،
مشغول و
فرسوده شوند.
حرکت ملی
آذربایجان
برای رسیدن به
اهداف
راهبردی خود،
باید جایگاه و
ارزش و منزلت
خود را با
نمایش قدرت به
رخ آپارتاید و
جهانیان میکشید،
که طی قیام
سرنوشتساز
خرداد ۸۵ در
بیش از ۲۵ شهر
آذربایجان،
به خوبی از
عهده این مهم
برآمد . ساده
انگاری است
اگر کسانی فکر
میکنند برای
نشان دادن
حیات حرکت
ملی، در
مناسبتهای
مختلف باید
تظاهران
خیابانی راه
انداخت. در
شرایط فعلی! ما
نباید
ناخواسته در
مسیر اهداف
شوم آپارتاید
حرکت کرده و
بهانه به دست
دشمن دهیم.
شرایط ویژه
امنیتی که
آقایان
موذیانه در
اندرون سخن از
آن میرانند،
به هیچوجه، چه
از نظر سیاسی و
چه از نظر
اقتصادی
مطلوب حرکت
ملی نیست و این
ترفند دشمن
باید با تدبیر
بهنگام
فعالین حرکت
ملی، خنثی شود.
از طرفی در
شرایط فعلی،
اگر کسانی
نیازی به
تظاهرات و
تجمعات
خیابانی میبینند،
با توجه به
مطالب ذکر
شده، تهران
بهترین مکان
به نظر میرسد.
چرا که گذشته
از مطالب ذکر
شده, در این
شهر با وجود
دفاتر
اقتصادی-سیاسی،
روزنامهها و
خبرگزاریهای
بینالمللی و
سفارتخانههای
کشورهای
خارجی، هم
امکان بایکوت
خبری حوادث
مهم، کم مینماید
و هم اینکه
هزینه برخورد
احتمالی برای
آپارتاید
بیشتر از هر
نقطه دیگر
خواهد بود.
نتیجه:
با حضور
قدرتمندانه
در فضای سیاسی
تهران، حرکت
ملی
آذربایجان از
موضع قدرت
وارد معادلات
سیاسی کشور
خواهد شد و به
نظر میرسد
حرکت ملی برای
به ساحل امن
رساندن کشتی
خود در میان
امواج پر
تلاطم،
ناگزیر از آن
میباشد. حرکت
ملی به درستی
نگاهی به خارج
نداشته و
ندارد و تمام
تکیه و امیدش
به ملت شریف و
آزاده
آذربایجان
بوده و هست.
چرا که نمیخواهد
کارتی باشد در
دستان
بازیگران
عرصه سیاست
جهانی. و البته
روشن است که
این به معنی بیتفاوتی
به شرایط و
موقعیتهای به
وجود آمده
احتمالی ناشی
از تحولات
منطقهای و
بینالمللی
نیست. با این
تفاسیر
اعتقاد
نگارنده بر
این است که
معادلات حرکت
ملی
آذربایجان،
جواب خود را در
تهران خواهد
یافت و با
داشتن تهران،
گشودن گرههای
عدیده ملت
رنجدیده
آذربایجان
بسی سهلتر
خواهد بود. به
بیان دیگر
تهران برگ
برندهای است
در دست ملت
آذربایجان.
آیا حرکت ملی
آذربایجان در راه
رسیدن به
اهداف والای خود، از
این کارت مهم و
حیاتی
استفادهای
خواهد کرد؟!
۳/۹/۱۳۸۷
بولود
گونئیلی
Oyrenci
در
بیمارستانی،
دو مرد در یک
اتاق بستری
بودند. مرد
کنار پنجره
به خاطر
بیماری ریوی
بعد از ظهرها
یک ساعت در
تخت می نشست
تا مایعات
داخل ریه اش
خارج شود. اما
دومی باید
طاق باز می
خوابید و
اجازه نشستن
نداشت.آن دو
ساعتها در
مورد همسر،
خانوادههایشان،
شغل، تفریحات
و خاطرات
دوران سربازی
صحبت می
کردند. بعد از
ظهرها مرد
اول در تخت می
نشست و روی
خود را به
پنجره می کرد
و هر آنچه را
که
می دید برای
دیگری توصیف
می کرد. در آن
حال بیمار
دوم چشمان
خود را می بست
و
تمام
جزئیات دنیای
بیرون را پیش
روی خود مجسم
می کرد
او با این
کار جان تازه
ای می گرفت،
چرا که دنیای
بی روح و
کسالت بار او
با تکاپو و
شور
و
نشاط فضای
بیرون پنجره
رنگ زندگی می
گرفت
در یک بعد
از ظهر گرم،
مرد کنار
پنجره از رژه
ای بزرگ در
خیابان خبر
داد. با وجود
این که
مرد دوم
صدایی نمی
شنید، با
بستن چشمانش
تمام صحنه را
آن گونه که هم
اتاقیش
وصف می کرد
پیش رو مجسم
می نمود
روزها و
هفته ها به
همین صورت
سپری شد. یک
روز صبح وقتی
پرستار به
اتاق آمد، با
پیکر بی جان
مرد کنار
پنجره که با
آرامش به
خواب ابدی
فرو رفته بود
روبرو شد
پس از آنکه
جسد را به
خارج از اتاق
منتقل کردند
مرد دوم
درخواست کرد
که تخت اورا
به
کنار پنجره
منتقل کنند.
به محض اینکه
کنار پنجره
قرار گرفت،
با شوق
فراوان به
بیرون
نگاه کرد،
اما...
تنها چیزی که
دید دیواری
بلند و
سیمانی بود.
با تعجب به
پرستار گفت:جلوی
این پنجره که
دیواره!!!چرا
او منظره
بیرون را آن
قدر زیبا
وصف می کرد؟
پرستار
گفت: او که
نابینا بود،
او حتی نمی
توانست این
دیوار سیمانی
بلند را
ببیند. شاید
فقط خواسته
تو را به
زندگی
امیدوار کند.
بالاترین
لذت در زندگی
اینست که
علیرغم
مشکلات
خودتان، سعی
کنید دیگران
را شاد
کنید
....شادی اگر
تقسیم شود
دوبرابر می
شود
اگر می
خواهید خود
را ثروتمند
احساس کنید ،
کافیست تمام
نعمتهایتان
را، که با پول
نمی
توان خرید،
بشمارید.
زمان حال یک
هدیه است. پس
قدر این هدیه
را بدانید
انسانها
سخنان شما را
فراموش می
کنند
انسانها
عمل شما را
فراموش می
کنند
اما آنها
هیچگاه
فراموش نمی
کنند که شما
چه احساسی را
برایشان به
وجود آورده
اید
به یاد داشته
باشید: زندگی
شمارش نفس
های ما نیست،
بلکه شمارش
لحظاتی است
که این نفس
ها را می
سازند
|
|
|
مطمئنم
كه این متن
براتون
تكراریه.
اما
فكر می كنم
ارزش خوندن
برای بار
چندم رو
داره.
بهشت
و جهنم
روزی
یک مرد
روحانی با
خداوند
مکالمه ای
داشت: "خداوندا!
دوست دارم
بدانم بهشت
و
جهنم چه
شکلی
هستند؟ "،
خداوند او
را به سمت دو
در هدایت
کرد و یکی
از
آنها را باز
کرد، مرد
نگاهی به
داخل
انداخت،
درست در وسط
اتاق یک میز
گرد بزرگ
وجود
داشت که روی
آن یک ظرف
خورش بود،
که آنقدر
بوی خوبی
داشت که
دهانش آب
افتاد،
افرادی که
دور میز
نشسته
بودند
بسیار لاغر
مردنی و
مریض حال
بودند،
به نظر قحطی
زده می
آمدند،
آنها در دست
خود قاشق
هایی با
دسته بسیار
بلند
داشتند
که این دسته
ها به بالای
بازوهایشان
وصل شده بود
و هر کدام از
آنها به
راحتی
می
توانستند
دست خود را
داخل ظرف
خورش ببرند
تا قاشق خود
را پر
نمایند،
اما از آن
جایی
که این دسته
ها از
بازوهایشان
بلند تر
بود، نمی
توانستند
دستشان را
برگردانند
و
قاشق را در
دهان خود
فرو ببرند.
مرد
روحانی با
دیدن صحنه
بدبختی و
عذاب آنها
غمگین
شد، خداوند
گفت: "تو
جهنم را
دیدی، حال
نوبت بهشت
است"، آنها
به سمت اتاق
بعدی رفتند
و
خدا
در را باز
کرد، آنجا
هم دقیقا
مثل اتاق
قبلی بود،
یک میز گرد
با یک ظرف
خورش
روی
آن و افراد
دور میز،
آنها مانند
اتاق قبل
همان قاشق
های
دسته
بلند را
داشتند،
ولی به
اندازه
کافی قوی و
چاق بوده،
می گفتند و
می
خندیدند،
مرد روحانی
گفت: "خداوندا
نمی فهمم؟!"،
خداوند
پاسخ داد: "ساده
است، فقط
احتیاج به
یک مهارت
دارد، می
بینی؟
اینها یاد
گرفته اند
که به
یکدیگر غذا
بدهند، در
حالی که آدم
های
طمع کار
اتاق قبل
تنها به
خودشان فکر
می کنند!"
هنگامی
که موسی فوت
می کرد، به
شما می
اندیشید،
هنگامی که
عیسی مصلوب
می شد، به
شما فکر می
کرد،
هنگامی که
محمد وفات
می یافت نیز
به شما می
اندیشید،
گواه این
امر کلماتی
است که آنها
در دم آخر بر
زبان آورده
اند، این
کلمات از
اعماق قرون
و اعصار به
ما یادآوری
می کنند که
یکدیگر را
دوست داشته
باشید، که
به همنوع
خود
مهربانی
نمایید، که
همسایه خود
را دوست
بدارید،
زیرا که هیچ
کس به
تنهایی
وارد بهشت
خدا (ملکوت
الهی)
نخواهد شد.
تخمین
زده شده که 93%
از مردم این
متن را برای
دیگران
ارسال
نخواهند
کرد، زیرا
آنها تنها
به خود می
اندیشند،
ولی اگر شما
جزء آن 7% باقی
مانده می
باشید، این
پیام را
برای
دیگران ارسالنمایید،
من جزء آن 7%
بودم،
همچنین به
یاد داشته
باشید که من
همیشه
حاضرم
تا
قاشق غذای
خود را با
شما سهیم
شوم.
لطفا
این متن را
برای
دوستان خود ارسال
نمایید،
کسانی که
برایتان
ارزشمند
هستند، اما
اگر این کار
را انجام
ندادید،
نگران
نباشید،
هیچ حادثه
ناخوشایندی
برای شما رخ
نخواهد
داد، شما
تنها این
فرصت را که
به دنیای
شخص دیگری
با این مطلب
روشنایی
بیشتری
ببخشید، از
دست خواهید
داد، کسی چه
می داند،
شاید یکی از
دوستان شما
هم اکنون
بیشترین
نیاز را به
خواندن این
مطلب داشته
باشد
|
http://us.mg2.mail.yahoo.com/dc/launch?.rand=4odecjv29l6i8
21 Azər bayramınız qutlu olsun
63 il bundan qabağ Güney Azərbaycanda milli hükümət
quruldu, millətmimiz öz müqəddəratın bir daha öz
əlinə keçirdi. Hükümətin 1 illik ömründən
nələr anlaşılmalıdır?
Bir il yaşayan milli hükümətin qurucularının gərçək
milli hisləri, dərin görüşləri və sarsılmaz
iradələri bizə bunu anlatmağdadır ki bizdə onların
başardığı işi başara bilərik. Yetər ki
onlar kimi gərçək milli hislər, dərin görüşlər
və sarsılmaz iradəyə sahib olağ. Bunu başarmağ
üçün, əl-ələ verməliyik.
Dünyanın ən təhlükəli dönəmlərində özgürcəsinə
baş qaldıran o milli düvlətin evladlarına bu gün umudlar
bağlanıb, umudları ata-analarımız bizlərə
bağlaiyblar. Bizlərə düşənsə, o umudların
yerinə yetirilməsidir.
Fars siyasətçiləri hər yöndən çalışırlar
ta 1324-cu ildə qurulan milli devlətçiligimizi
komnistlərə və Ruslara bağlasınlar və onun milli
mahiyətin zədələsinlər. Bu yolda geniş işləmlər
görüb və çoxlu həzinələr verərək bir sıra
saxta sənədlər yaratmağı başarıblar.
Hətta başarıblar ta bəlli dönəmlərdə özlərin
milli hükümətin varisləri kimi tanıtan şəxslərə
meydan verib və özgür olan milli hükümətimizin məqamın,
saxta və Fars mərkəzli federal muxtariyətə
qədər yendirsinlər.
Milli
hükümətimizin adından anlayan anlamışdır hər
haldə. Adın "Azərbaycan Milli Hüküməti"
seçən özgürlük savaşçılarımız İran və
federalismdən yana olmadıqların açıqcasına
sərgiləiyblər. Bu gərçəklərə yan baxan
şovonistlərin qulu olan bir sıra federalçısa, özgürlük
savaşçılarımızın qanın və əldə
etdikləri varlıqları yoxa sayaraq, Fars dəiyrmanına
su tökməkdələr.
Milli Party bildirir ki "Azərbaycan Milli Hüküməti"nin
gərçək varisləri özgürlük savaşçıların öz
balalarıdırlar və bu meydanda yalancil olaraq adların
"Firqəçi", "Federalçi" və saxta
"Demokrat" qoyanlar kimi yatmış, alınmış
və casuslara yer yoxdur.
"Azərbaycan Milli Hüküməti"nin quruluşunun
63-cu il dönümü, habelə, "Azərbaycan Milli Hüküməti"nin
Farslar və xarici güclərin xiyanəti nəticəsində
qarşılaşdığı savaşda utuzmasının
62-ci il dönümün yad edərək, o fəxr edici quruluşun bir
daha təkrar olması, və, üzücü çöküşün təkrar
olmasının önün almağı arzu edirik. Təbiki arzu
deiyl, istəmək demək lazimdir. Biz "Azərbaycan
Milli Hüküməti"nin quruluşun istəiyrik.
Milli Party
21/08/1387
Təbriz
--
Milli Party
Mətbuat xidməti
http://www.milliparty.com
پاسخ ها،
36، شهریور 87
| سه شنبه 5
شهریور1387
ساعت: 2:8 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
صداقت. به
سایت naria.ir رجوع
کنید.
آقای بی نام.
اما توریست
های تمام
جهان از راه
نمایان و
تور
لیدرهای
اسپانیایی
همان
داستان
قدیمی حمله
ی اعراب
ساخت کلیسا
را می شنوند
و کتاب های
درسی
اسپانیا
نیز همان
قصه ها را
تبلیغ می
کنند.
آقای میثم.
انشاء الله
زمان ورود
به تاریخ
معاصر. |
| سه شنبه 5
شهریور1387
ساعت: 7:47 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
صداقت. سراغ
ای میل
استاد
غفوری
بروید:
mojijimi@yahoo.com |
| سه شنبه 5
شهریور1387
ساعت: 10:35 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
| آقای
قشقایی. آن
نام را با
اجازه ی شما
عوض کردم.
صلاح الدین
ایوبی به
جنگ های
صلیبی
مربوط است
نه اسپانیا. |
| چهارشنبه
6 شهریور1387
ساعت: 14:4 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
| فریبا
خانم. بدون
استثنا
تمام اقوام
و قبایل و
عشایر
کنونی
ایران، به
خصوص در
آذربایجان
و کردستان،
کوچندگانی
پس از دوران
به اصطلاح
صفویه اند.
تشخیص ورود
چند سیاه
چادر نشین
به محال
سولدوز، در 200
سال پیش، که
حالا ایل
قره پاپاخ
معرفی می
شوند و صاحب
چند شهرک و
ده شده اند،
کاملا درست
است. اگر هر
یک از
متعصبان و
قوم پرستان
آذربایجان
و کردستان
نیز، اندکی
اطراف خود
را بجویند و
به جای
انتساب خود
به مادها و
سومریان،
حقیقت را از
ریش و گیس
سفیدان قوم
بپرسند،
معلوم
خواهد شد که
آذربایجان
و کردستان
پیش از ورود
قاجار و
توابع آن،
تقریبا غیر
مسکون بوده
است. آیا
مشوق این
کوچندگان
چه کسانی
بوده و از
کجا به راه
افتاده
اند؟!! |
| پنجشنبه 7
شهریور1387
ساعت: 0:32 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
| پریسا
خانم. دیدن
مستند
تختگاه هیچ
کس برای شما
از خوردن
نان و آب
واجب تر است
شاید که از
رویا بافی
دست
بردارید.
اگر
خواستید
برای تان می
فرستیم. |
| جمعه 8
شهریور1387
ساعت: 1:41 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
دما. واقعا
حیف شد.
آقای میر
عماد. جز
توضیحات
آقای آشنا
می توانید
به قسمت FAQ در
سایت
www.naria.ir رجوع
کنید.
آقای آشنا.
هنوز مطالب
مهم دیگری
ناگفته
مانده است.
آقای حکیمی.
در باب آن
شخص گرچه از
قدیم با کار
و بار او
آشنا بودم،
از بابتی که
می پرسید
شناسایی
ندارم و
احتمالا
نومسلمان
باشد.
آقای... روشن
فکران و
علمای
مسلمان از
بابت قبول
چنین
داستان های
بچگانه ای
که در موضوع
لشکر کشی
اعراب به
اسپانیا
ساخته اند،
بیش تر
مقصرند.
آقای
مشقاسم.
جهنم چه
خبر؟! |
| جمعه 8
شهریور1387
ساعت: 12:15 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای....
همین روز
گذشته گفت و
گویی حضوری
با چند دانش
جو داشتم که
مدتی است بر
سر جزییات
این گونه
امور
کنجکاوی می
کنند و اندک
اندک به
قبول کامل
نزدیک می
شوند. در آن
جمع نکته ای
بیان شد که
نهال
حقیقتی
عجیب در آن
کاشته بود.
می گفتم
آلودگی
عمومی و
سراسری در
فرهنگ
کنونی بشر،
که منشا’
دانشگاهی و
از نوع آن
دارد،
چندان است
که اگر
کنیسه
سرانجام و
بر اثر فشار
عمومی بر
ماجرای
پوریم،
مجبور به
اعتراف شود
که داده های
موجود در
امور
انسانی
سراپا جعل
چاره
اندیشان
یهود است،
آنان که نان
شان در گرو
همین
موهومات
است و تمام
خدمه و بدنه
ی فرهنگ
جاری را
شامل می
شوند، یک
یهود ستیزی
واقعی به
راه خواهند
انداخت و
کنیسه را به
دروغ گویی و
توطئه چینی
متهم
خواهند کرد!!!
اگر چنین
مطلبی صورت
پذیرد،
عرصه ی تفکر
و اوضاع و
رفتار
متفکرین به
سیرک بزرگ و
تماشایی
بدل خواهد
شد.
آقای توحید. 1.
در زمان چاپ
این کتاب
هنوز
مترجمینی
دنبال
منابع نو
بودند و
ناشرینی که
بازار کتاب
های بی مایه
را کساد می
دیدند و آب
های
زیرکاهی که
نصایح
مخصوص خود
را به کرسی
می نشاندند.
یکی از
محصولات
این توازن
همین کتاب
اولاگوئه
بود. 2. نجس
بودن
مشرکین و
الزام آن ها
به پرداخت
جزیه اگر در
میان
مسلمین
زندگانی و
کار کنند یک
حکم تعطیل
ناپذیر
قرآنی است. 3.
رد کنندگان
نظریه
توطئه
هنگامی که
جهان در لجن
دروغ غرقه
است، بلند
گوی کنیسه
اند. 4.
فراماسونری
چند وجه
دارد که در
مباحث
معاصر
خواهم آورد. 5.
در قرآن به
پیامبری
یوسف و
ارتباط او
با یهودیان
و دربار
فرعون
اشاره ای
نیست. او
غلام
خریداری
شده ای است
که مورد نظر
همسر صاحب
اش قرار می
گیرد و در
اثر پاک
نظری،
سرانجام به
سرپرستی
اموال حاکم
می رسد، که
خطاب فرعون
را ندارد. در
واقع یوسف
در قرآن
کریم الگوی
یک انسان
خوددار و
پاکیزه عمل
است که اسیر
وسوسه نمی
شود و
خداوند به
او "حکمت و
علم" می
بخشد، نه
نبوت. برای
من از همه
شگفت آورتر
نام زلیخا
است که جمعی
از مترجمان
و مفسران به
زن آن
خریدار
یوسف
بخشیده
اند؟!! |
| جمعه 8
شهریور1387
ساعت: 23:36 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
منوچ. شرح
ماجرای
یوسف در
قرآن منحصر
به سوره ای
به نام اوست.
یوسفی که به
فرعون متصل
نیست،
عنوان
پیامبری
ندارد و
تنها حکیم
خوانده شده
است. این
یوسف در
سوره فرزند
یعقوب
معرفی می
شود که در
آیه ی 140 سوره
ی بقره،
ابراهیم و
ذریه ی او و
نیز اسباط
جدا از قوم
یهود
خوانده شده
اند. جز این
سوره، چنان
که می دانید
در دو آیه، 84
سوره ی
انعام و 34
سوره ی غافر
نیز نام
یوسف به وجه
دیگری برده
شده که با
صفات و
مقامات
سوره ی یوسف
منطبق نیست.
حتی در غافر
رسولی صاحب
معجزه
معرفی می
شود. در ضمن،
آن مومن
دربار
فرعون را
نمی توان
یوسف فرض
کرد، زیرا
همان مومن،
رفتار با
یوسف را به
علامت
هشدار تذکر
می دهد. به
نکته ی بس
ظریف دیگری
نیز توجه
کنید. یوسف
ذکر شده در
آیه ی 84 سوره
ی انعام، از
ذریه ی
ابراهیم و
زاد و رود
اسحاق و
یعقوب
نیست، ذریه
ی نوح و در
ردیف داود و
سلیمان و
ایوب و موسی
و هارون
خوانده می
شود و گرچه
خداوند در
آیه 58 سوره ی
مریم همه را
فرزند آدم
می گوید،
ولی صراحتی
نداریم که
ابراهیم از
ذریه ی نوح
باشد. بنا بر
این می توان
نتیجه شما
را پذیرفت
که یوسف
مذکور در
خارج از
سوره ی یوسف
شخصیت
دیگری و در
زمره ی
پیامبران
است و
ارتباطی با
شخصیت سوره
ی یوسف
ندارد. یعنی
همان که می
گویید: دو
اسراییل و
دو یوسف.
آقای بی نام.
دیدار
ایشان فرصت
مغتنم و
موجب
مشتاقی است.
برای تنظیم
امور به تر
آن که قبلا
با تلفن 66492049
تهران تماس
بگیرند. |
| شنبه 9
شهریور1387
ساعت: 17:14 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
| آقای
صداقت. یک
احتمال این
است که
دوستان به
پیشواز ماه
رمضان رفته
باشند و نای
پاسخ دادن
به شما را
ندارند. |
| یکشنبه 10
شهریور1387
ساعت: 2:51 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
تاریخ. گرچه
این نام شخص
نیست، اما
پر حرفی های
تان با کارت
ویزیت زیر
که همراه آن
کرده
بودید،
صاحب خود را
لو می داد:
«گشتم و
كتابتون رو
پيدا كردم
در طول
خوندن كتاب
بارها اون
رو محكم به
ديوار
كوبيدم و
ناراحت
رهاش كردم !
ولي
كنجكاوي
هيچ وقت
رهام نمي
كرد و باز
براي
خوندنش بر
مي گشتم...».
چاره ای
نیست، کتاب
ها بدون
توجه به
علائق و
عصبیت های
شما نوشته
می شوند،
پیشنهاد کم
خرج تر برای
خلاصی
یکباره،
این که به
جای کتاب،
جمجمه ات را
با شدت کافی
و لازم به
دیوار
بکوبی... |
| یکشنبه 10
شهریور1387
ساعت: 10:24 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
| آقای
رضا. قانون
اصلی
تجارت،
چپاول و کسب
حد اکثر سود
و نارضایتی
طرف مقابل
است،
نزدیکی
مبلغ به این
حرفه،
تاراندن
دیگران از
اطراف دینی
است که در
اندیشه ی
گسترش آن
است. اشکال
عمده ی جهان
امروز هم
همین است که
خاخام ها و
کشیشان و
ملاها و حتی
شامان ها
مشغول
تجارت شده
اند و در
مساجد خود
ما ماش و عدس
نامرغوب به
قیمتی گران
می فروشند. |
| یکشنبه 10
شهریور1387
ساعت: 15:6 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
عدنان. راه
سهل تر این
که به مجتهد
وبلاگ،
علامه م.
ستاره، در
یادداشت
بالا رجوع
کنید.
آقای اتفاق.
متاسفانه
علی رغم چند
سفارش نسخه
ای از آن
نیافتم.
ممکن است
بیش تر جست،
شاید پیدا
شود.
آقای م.
ستاره. در
مصر فتوا
داده اند که
ستاره ی شش
پر نقشی
اسلامی است.
پس
مسلمانان
بشتابید
برای
بوسیدن
پرچم
اسراییل.
آقای مهران
حقیقت. مسجد
جامع 900 ساله
ی یزد، بدون
یک حمام حتی
300 ساله در آن
شهر، نشان
می دهد که
مردم یزد در
ایام ماضی
از بطن مادر
تا دیدار
ملک الموت
به طور مادر
زاد مطهر می
زیسته اند. |
| دوشنبه 11
شهریور1387
ساعت: 1:26 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
مسعود.
ممنون. حالا
مدتی است که
سبب وفور
این نقوش
ستاره در
معماری
اسلامی جدی
گرفته می
شود. به گمان
شان رسیده
است که با
فتوایی کار
به پایان
خواهد رسید.
آقای سینا.
تردید
نکنید خون
بهای هر
آفریقایی
که غرب بر
زمین ریخت و
پاسخ هر
ستمی را تا
آخرین درشت
گویی هم
خواهند داد.
و نه فقط
غربیان که
هرکس در
سراسر جهان
و در هر زمان
که مردم
فریبی و
جنایت کرده
باشد.
آقای صداقت.
انشا’ الله
با پا در
میانی
مایکروسافت
مسئله ی
آنونس نیز
پیش از
انتخابات
آمریکا حل
خواهد شد.
فعلا که دست
رسی به
استاد
غفوری هم
دشوار شده
است. حرف
هایی می
زنند که
امیدواریم
به خیر
بگذرد...
آقا یا خانم
باقری. همین
ظواهر و
مشخصات در
سراسر کشور
ترکیه نیز
برقرار
است، با این
تفاوت که در
آن جا زرد
پوستان کم
تری دیده می
شوند. اگر
خدا بخواهد
به گشایش
مبحث مورد
نظر شما
نزدیک می
شویم. |
| دوشنبه 11
شهریور1387
ساعت: 12:11 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
روشن. در
مورد حضور
اسلام در
شرق دور،
هیچ هجوم
نظامی و یا
داد و ستد
تجاری در
کار نبوده
است. مطلبی
است روشنگر
و دردآور که
به خواست
خدا قریبا
به آن ورود
خواهم کرد.
خانم لیدا.
آن عکس ها از
لاشه ی یک
حیوان و از
زوایای
مختلف
گرفته شده و
آن منقار
دارش دست
کاری شده
است. |
| دوشنبه 11
شهریور1387
ساعت: 17:13 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
ایمان. به
علاوه و
بدتر از
همه،
آمریکا
دچار تشتت
سیاسی و
اغتشاش
داخلی
خواهد شد.
آقای عابدی.
سرانجام
گره ها به
دست و فن شما
باز می شود.
آقای ترک 86.
توضیح قانع
کننده ی
کامل
نیازمند
بیان
مقدماتی
است که
حوصله ی بیش
تری می طلبد.
چنان که
مدخل های
جنبی
نوگشوده ی
پیشین فضای
آماده تری
برای طرح
مسائل
بنیانی
منطقه
فراهم کرده
است. ولو کره
ال....!!؟
آقای نتاب.
به علت
نرسیدن
نجات غریق
آب فراوانی
بلعیده است.
خوب نباید
با منقار
داخل آب می
شد! عهد
خشایارشا
نیست که
مجسمه اش را
بتراشن!!! |
| دوشنبه 11
شهریور1387
ساعت: 23:46 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
| آقای
بی نام. مطلب
جالبی بود
اگر شهامت
رجوع
دوباره را
نیز داشته
باشد، که به
طور معمول
نداشته اند.
مسافرتان
نرسید. |
| سه شنبه 12
شهریور1387
ساعت: 11:25 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
خانم
سعیدی. بر
پیشانی همه
ی ما یک داغ
دروغ
کوبیده اند.
ماهاتیر
محمد هم
همان
منابعی را
حفظ کرده
است که
مهاجرانی و
جنتی و
مشاعی و
غیره. مشکل
این است که
لااقل یک
ایکناسیو
اولاگوئه
نداشته ایم.
آقای بی نام.
ایشان نعمت
دیدارشان
را به بعد
موکول کرده
اند.
آقای فتح.
اندکی دیگر
حوصله کنید.
روزه که جای
خود دارد،
معمول است
که می گویند
نمازمان را
بخوانیم و
راحت شویم!!!
آقای
دهقانی. این
گونه
سئوالات در
حوزه های
علمیه و در
دانشگاه
های ما
ممنوع بوده
است. |
| سه شنبه 12
شهریور1387
ساعت: 12:2 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
| آقای
عابدی. چیزی
در اختیار
من نیست ولی
آقای اتفاق
نسخه ی
جدیدی از
تختگاه
تنظیم کرده
اند که در
مجموع از
نسخه ی قدیم
به تر است.
پیشنهاد می
کنم حاصل
زحمت ایشان
را که در
اختیار
استاد
غفوری هم
هست، آپلود
کنید. |
| سه شنبه 12
شهریور1387
ساعت: 13:25 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
| رمضان
ماه امتحان
و هدایت بر
بندگان
مسلم خدا
مبارک باد.
برای
مشرکین
متاسفم که
از هیچ راهی
نتوانستند،
جز همین
اختلاف
عمدی و
لجوجانه ی
یکی دو
روزه، در
زمان رویت
هلال، به
گونه ای
رمضان را
نیز فرقوی
کنند. |
| سه شنبه 12
شهریور1387
ساعت: 17:25 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
بی نام.
عنوان
فامیل آن
شخص به
یهودیان
شناخته شده
و آنوسی های
معتبر
ایران
متعلق است.
یکی از آن ها
هم دلقکی در
رادیو
تلویزیون
بود که از
جمله لحن
یهودیان را
تقلید می
کرد. به
مسافر سلام
برسانید و
سفر به خیر
بگویید.
آقای غفوری.
اگر برای
خفه کردن
سوژه نیاز
به کمک داری
خبرمان کن.
ضمنا آن
فیلم ترکیه
شما هم از
دقیقه ی سوم
به صورتی
چاره
ناپذیر هنگ
می کند.
آقای صداقت.
ناامید
نشوید،
سرانجام
پیروزی با
شماست و
بدانید در
جهان گره ای
فنی نیست که
به دست آقای
عابدی و
اتفاق باز
نشود. |
| سه شنبه 12
شهریور1387
ساعت: 22:24 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
| آقای
عابدی. همگی
مدیون
زحمات شما
هستیم. اگر
آن بخش
مستقل است
مانعی
ندارد. به هر
حال ممنون. |
| چهارشنبه
13 شهریور1387
ساعت: 1:37 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
عدنان و
آقای حکاری.
بحث هایی در
این خصوص
را، که
امیدوارم
بسیار مفصل
و روشنگر
شود، به
یاری
خداوند
برای جلد
دوم اسلام و
شمشیر
گذارده ام،
هرچند پاره
ای از آن،
مثلا وجود
دو یوسف
متفاوت در
قرآن عظیم،
به طور دست و
پا شکسته
عرضه شد.
آقای صداقت.
نگفتم
پیروزی از
آن شما
خواهد شد؟ |
| چهارشنبه
13 شهریور1387
ساعت: 23:50 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
بی نام. از آن
جا که چند
یادداشت
آینده به
بنیان
مسئله
خواهد
پرداخت، پس
به تر که
اندکی دیگر
حوصله کنید.
آقای ثابت.
به خواست
خداوند
چندان
فاصله ای با
آغاز مباحث
آن نداریم. |
| پنجشنبه
14 شهریور1387
ساعت: 5:10 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
عابدی. این
دوست ما را
یا روزه از
حال برده،
یا عاشق شده
و یا بیماری
مجتبی را
گرفته است.
آن سطر
اضافی است،
لطفا حذف
کنید.
جناب مسافر.
به دیدار
شما و پدر
گرامی تان
مشتاق و
امیدوارم.
تعجب می کنم
که در این
اوضاع و
احوال، نقد
شما به
نوشته های
زرین کوب را
پسندیده
باشند. خوش
شانس بوده
اید. معمولا
در این گونه
موارد
شاگرد را از
تحصیل
محروم می
کنند.
دختر خانم
کرد. در
اقلیمی که
فتوای پاکی
مشرکین را
می دهند،
چنین
رفتاری با
قرآن و بر ا
شدن چنان
قیامتی نیز
تعجبی
ندارد. |
| پنجشنبه
14 شهریور1387
ساعت: 16:2 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
علی رضا.
تمام
اختیارات
در آدرس www.naria.ir
در دست آقای
عابدی است
که مالک
آنند.
آقای حامد.
به آدرس www.naria.ir
بروید و بخش
FAQ را بخوانید.
آقای رضا. در
کتاب اسلام
و شمشیر
درباره ی
این آیه و «هادوا»
که اشاره به
یهود نیست،
به گمانم سه
یادداشت
آمده است.
رجوع کنید.
آقای مهدی -
مهدی. تا
قرون اخیر
مسافرت با
هدف معین از
هیچ نقطه ای
به نقطه ی
دیگر جهان
میسر نبود و
جز در حوزه
ای معین و
محدود کسی
از اوضاع آن
سوی هیچ
دریایی با
خبر نبود.
چنان که به
تمام
سفرنام ها
از هرودوت
تا ابن
بطوطه باید
خط بطلان
کشید. لغتی
را که نوشته
اید لااقل
به دو صورت
می توان
خواند،
منظورتان
با کدام
معنا است؟
آقای درویش.
دیسانتری
گرفته.
البته شوخی
است. ایشان
الحمدالله
بسیار
سرحال و
سلامت اند.
آقای فتح.
لازم است
یادداشت
بعد را، اگر
به خواست
خدا نصب شد،
عمیق و دقیق
بخوانید.
یادداشتی
است روشنگر
مطالب
بسیار. |
| پنجشنبه
14 شهریور1387
ساعت: 21:25 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
| آقای
بی نام.
سئوالات
شما
برخاسته از
باورهای
موجود است و
در صورت رد
این باورها
سئوالات هم
خود به خود
دود می شوند.
لطفا چند
یادداشت
دیگر هم
حوصله کنید.
روش قطره
چکانی در
طراحی و
عرضه ی این
مدخل های
نو، به
راستی موجب
استیصال و
عصبانیت
دشمنان
حقیقت شده
است، زیرا
ممکن نیست
دریابند
پشت پا و فن
بعدی را چه
زمان و چه
گونه
خواهند
خورد تا بدل
آن را فراهم
کنند. اما
بدانید که
به وفای عمر
و یاری
الهی، تا
ضربه فنی
شدن آن ها
زمان
بسیاری
نمانده است. |
| جمعه 15
شهریور1387
ساعت: 5:28 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
مهدی - مهدی.
منحصر کردن
عالم به
معنای زمین
و نه
کاسموس، آن
گاه که
خداوند
مرجع
رسیدگی به
امور آسمان
ها و زمین
است، دشوار
می نماید: و
لله ما فی
السماوات و
ما فی الارض
و الی الله
ترجع
الامور.
کسانی از
این اشارات
که قرآن
آسمان ها را
کثیر و زمین
را مفرد می
گوید، چنین
برداشت می
کنند که
انسان فقط
در زمین
زندگی می
کند، اما
ارض در قرآن
نام کره ی
زمین است و
کره ی دیگری
به نام ارض
نداریم که
جمع بسته
شوند. اما
عالم نام
کره ی زمین
نیست و تا بی
نهایت را می
پوشاند. به
این بحث می
توان
بازگشت و آن
را بازتر
کرد.
آقای فتح. به
خواست خدا
تا رسیدن به
پاسخ ها
فاصله ی
زیادی
نداریم. |
| جمعه 15
شهریور1387
ساعت: 22:21 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
سلام. در این
باره چند
یادداشت در
مجموعه ی
اسلام و
شمشیر
آورده ام که
در آن ها
توضیج کافی
را خواهید
یافت. به
آدرس www.naria.ir
رجوع کنید.
آقای
مقالات
علمی. کامنت
شما
اشتباها از
دست رفت. چه
طور با این
نام وزین
علمی که بر
خود گذارده
اید، معنای
ایران
شناسی بدون
دروغ را نمی
دانید؟ یکی
از یادداشت
های آن را
بخوانید،
به شما
تفهیم می
کند که
ایران
شناسی
موجود
سراپا دروغ
است. |
| یکشنبه 17
شهریور1387
ساعت: 12:37 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
هاتف. ترجمه
و سی دی
همراه آن
رسیده است،
منتظر متن
اصلی کتابم.
آقای
ویرگول.
همین
مشکلات
خودمان را
حل کنند،
کافی است.
اگر اوضاع
کنونی حاصل
فرهنگ
ایرانی
است، پس به
تر آن که
جهانیان را
معاف کنیم.
آقای بابک.
ممنونم.
تمام
دارایی
جهان جز
کتاب قرآن
نیست.
آقای حسن. 95
درصد ترکیه
ی امروز پیش
از ورود به
اصطلاح
سواران
عثمانی بر
اثر عوارض
طوفان نوح
غیر مسکون
بوده و بقیه
را نیز
مسیحیان
بیزانسی در
اختیار
داشته اند.
آقای هیوا
ایزدی. از
راه نمایی
شما ممنونم.
آقای مسعود.
مسلم این که
پیشنهاد
کلیسا برای
تعویض
خداوند نمی
توانسته
تمام
مسیحیان را
از راه به در
کند که تا
زمان طلوع
اسلام یکتا
پرست بوده
اند و روشن
است که
دنبال
کنندگان
توحید نیز
پناهگاهی
جز مسلمین
نداشته اند
که کنیسه و
کلیسا در
مجموعه ای
از انواع
دروغ بافی
ها، به
اسلام
پیوستن
مسیحیان را
با تاریخ
کثیف
فتوحات
غارتگرانه
ی سربازان
مسلمانی
تعویض کرده
ان که هرگز
وجود
نداشته اند.
در واقع در
هیچ زمانی
هیچ
مسلمانی
برای
مسلمان
کردن قومی
دیگر، چه با
اسلحه و چه
با کالا و به
صورت تاجر
از نجد خارج
نشده است.
نکته ی اصلی
زمان این
تغییر و
تبدیل کردن
خداوند به
یهوه و مسیح
در کنیسه و
کلیسا است
که قرآن آن
را پس از
بعثت
پیامبر
تعیین می
کند. |
| دوشنبه 18
شهریور1387
ساعت: 12:4 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
هاتف. بی شک
بخش عظیمی
از
کشتارهای
انجام شده
به وسیله ی
کلیسا، که
بر آن نام
انگیزاسیون
گذارده
اند،
دنباله ی
تصفیه حساب
با مخالفان
تثلیث بوده
است
جنایاتی که
شدت آن به
طور موقت
مسیحیت را
از پاشیدگی
مطلق نجات
داد.
آقای سرباز
مسلمان.
ترجمه های
شما را می
خوانم و اگر
لازم بود
اظهار نظر
خواهم کرد.
موفق باشید. |
| دوشنبه 18
شهریور1387
ساعت: 18:40 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
سرباز. آیا
دیگ آش به
نیمه
رسیده؟ یا
دیگر آش هم
خبری نیست؟!!
آقای
دهقانی.
لینک خوبی
بود، ممنون.
آقای بی خبر.
یهودیت و
مسیحیت و
تورات و
انجیل، تا
مقطع
اسلام، به
دلیل
تاییدات
قرآن،
ادیانی با
کتاب های
آسمانی
بوده اند.
تغییرات و
تحولات در
این دو دین و
گرایش
یهودیان و
بخشی از
مسیحیان به
قطع پیوند
با آسمان و
نونویسی
کتاب های
شان،
ترفندی از
سوی خاخام
ها و کشیشان
برای بقا در
برابر
اسلام با
ایجاد
فاصله از
مبدآ’ بوده
است، با این
نتیجه که
اینک
یهودیت و
مسیحیت از
هیچ نظر به
عنوان دین
اعتبار و
اهمیتی
ندارند. در
عین حال
تصور هر نوع
برخورد
عقیدتی
داخلی در
این دو دین،
از جمله
تثلیث، پیش
از طلوع
اسلام،
محملی
ندارد و
مخالف آیات
و اشارات
صریح قرآن
است. |
| سه شنبه 19
شهریور1387
ساعت: 11:9 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
اقای
اتفاق. با
تشکر. بیست
نسخه سی دی
های جدید
رسید.
آقای... سعی
کردم ای میل
بفرستم ولی
موفق نشدم.
غرض این که
بدانید سی
دی ها آماده
است. لطفا
باخبرم
کنید که با
چه وسیله و
به کجا
بفرستم و یا
حضوری
تقدیم کنم.
آقای ایزدی.
درباره ی
تاثیر
جغرافیا بر
تاریخ، به
گمانم حرف
آخر را در
مدخل کتاب
هخامنشیان
آورده ام:"تاریخ
از زمین می
روید و چون
هر رستنی
دیگر بومی
اقلیم خویش
است". این
چکیده و جان
مایه ی تمام
مباحثی است
که در باب
تاثیر
جغرافیا بر
تاریخ
تاکنون در
جهان نوشته
شده است. |
| سه شنبه 19
شهریور1387
ساعت: 15:14 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
| آقای
جباری.
برابر
معمول در
فاصله ی
ساعات ده
صبح تا دو و
نیم بعد از
ظهر، اما
اگر ساعت
دیگری برای
شما میسر و
به تر است،
از همین
طریق
باخبرم
کنید. |
| سه شنبه 19
شهریور1387
ساعت: 19:53 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
سرباز.
مواظب
باشید ته
دیگ آش
معمولا ریگ
زیاد پیدا
می شود.
فحاشان
همچنان به
تنها هنر
خویش، یعنی
تکثیر
ناسزاها
مشغول اند.
آقای حامد.
ممنون.
آقای رضا.
اگر منظور
همان قرآنی
است که
تصویر آن را
گذارده
اند، آن
قرآن عهد
ناصر الدین
شاه است.
آقای
ویرگول.
دیگر شناخت
اشخاص نه از
صورت ظاهر،
نه از
سابقه، نه
از سخنان و
نه از اعمال
شان ممکن
نیست. کنیسه
تمام ذخیره
ی خود برای
ایجاد فضای
"کی به کیه"
را بیرون
ریخته است! |
| چهارشنبه
20 شهریور1387
ساعت: 14:10 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
صدیقی. عبری
زبان مادری
شماست یا
آموخته
اید؟
آقای جباری.
آدرس همان
است، در
خدمتم.
آقای سلام
بر همه. پاسخ
شما در
شلوغی کار
فراموش شد.
در این باره
در مجموعه
مقالات
اسلام و
شمشیر
لااقل دو
یادداشت
آمده است. |
| چهارشنبه
20 شهریور1387
ساعت: 21:2 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
سرباز.
ظاهرا
فراغت پس از
صرف آش
اندیشه را
به جاهای
دور می برد
چنان که
انگشت بر
نقطه ای
گذارده اید
که خود حجتی
است بر
نونویس
بودن تورات
و دهان کجی
ابلهانه ای
که یهودیان
در این
نونویسی
نسبت به
قرآن روا
داشته اند.
اگر نام
اسرائیل و
اسماعیل و
جبریل در
قرآن ذکر
شده و اگر
خداوند این
نام را بر
سرکرده ی
قومی پیش از
رسالت موسی
قرار داده،
پس لااقل دو
نکته از این
باب بیرون
می زند: نخست
این که
اسرائیل
نامی عربی
است و نه
عبری، چنان
که مترجمین
با هدایت آن
داستان
مشرکانه ی
تورات مدعی
می شوند و بر
آن معنایی
بی توازن می
گذارند،
دوم این که
زمان
پیدایش خط و
زبان عبری
را باید
تعویض کرد.
زیرا اگر
این خط و
زبان را کهن
بپنداریم و
از جمله متن
ده فرمان و
تورات
اولیه را
نیز به همین
خط و زبان
بیانگاریم،
پس بنی
اسرائیل در
مصر و پیش از
رهایی نیز
با این خط و
زبان آشنا
بوده اند که
ارتباط
اختصاصی
این خط و
زبان با دین
یهود بریده
می شود و در
حاشیه ی
فرهنگ مصر
قرار می
گیرد که
نمونه ی
کهنی از آن
را ندیده
ایم. اضافه
کنم که ایل و
آل و ال همه
جا به معنای
اهل و
خانواده
آمده و فقط
در تفسیر
قلابی نام
یعقوب به
اسرائیل
بدل شده است
که معنای
خدا به آن
بخشیده
اند، تا
عنوان
قرآنی بنی
اسرائیل را
به استخدام
تورات
درآورند.
آقای eldeniz.
ممنون. کتاب
ها را همراه
صورت حساب و
طرز پرداخت
برای شما
خواهیم
فرستاد. به
شرط این که
تقاضای تان
را تایید
دوباره
کنید. |
| پنجشنبه
21 شهریور1387
ساعت: 1:26 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
| آقای
جاوید. بر آن
توصیه
ایستاده ام.
اجازه دهیم
مثل چهار
پای عصاری
چشم بسته به
دور خود
بگردند، در
عهد عتیق
متوقف
بمانند، به
اطراف خود
لگد حواله
کنند و
مخاطبی
نیابند.
نواندیشان
در این
مرحله تنها
متعهد به
تبلیغ اند و
بدانید که
این درخت
ریشه در
چشمه ی
حقیقت دارد
و بی گمان
ثمر خواهد
داد، حتی
اگر تا ابد
قطره
بارانی
نبارد. |
| پنجشنبه
21 شهریور1387
ساعت: 19:30 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
ایزدی. به
ایشان سلام
برسانید و
بفرمایید:
بر این عذاب
الهی از آن
روی
شاکرانه
صبر می کنم
که مبادا
مصیبتی
عظیم تر
نصیبم شود.
آقای هومن.
مردان و
زنان غیور
شرق میانه،
در فلسطین و
افغانستان
و به ویژه
عراق، با
مقاومت
مثال زدنی
خویش، پرچم
کنیسه و
کلیسا را
نیمه
افراشته
کرده اند. آن
گاه که نو
بردگان
سیاه، در
اروپا و
آمریکا، به
یاری الهی،
برای خون
خواهی
پدران خویش
برخیزند،
این لانه
های شرک و
حرص و
جنایت،
برچیده
خواهد شد.
آقای امید.
در میان آن
نوشته ها
مطلب تازه و
قابل
استفاده ای
ندیدم. همان
مکررات
قبلی است. |
| جمعه 22
شهریور1387
ساعت: 0:21 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
توحید. در
کامنتی که
می گویید،
سخنی از
هادوا
نیست، سخن
از یوسف های
ذکر شده در
قرآن است.
اشتباه شما
در این است
که "هود" را
که در چند
مورد در
قرآن، از
جمله در آیه
ی 140 سوره ی
بقره، به
جای "یهود"
به کار رفته
و قبلا در
این باره
توضیح کافی
داده ام، با
"هادوا"
اشتباه
گرفته اید.
آقای جباری.
ممنون راه
نمایی های
شما هستم. |
| جمعه 22
شهریور1387
ساعت: 8:55 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
مریم
خانم. صبح
جمعه ی ماه
رمضان است،
چادر سر
کنید و
روانه ی قم
شوید، هم آب
و هوا عوض
کرده اید،
به زیارت
رسیده اید و
هم می
توانید
پاسخی
معتبر از
بخش پرسش و
پاسخ دفاتر
مربوطه
بگیرید که
شنیده ام
کامپیوتری
هم شده است.
مش قاسم جان.
بدو به داد
آقا برس،
انگلیسی ها
دارن آزارش
می دن؟!! |
| جمعه 22
شهریور1387
ساعت: 12:55 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
| آقای
توحید.
اشارات شما
کاملا درست
است. هرچند
برداشته
شدن حرف ی از
ابتدای نام
یهود در
قرآن مبارک
بسیار جای
تامل دارد،
اما در حال
حاضر
معتقدم که
با رعایت
هایی می
توان هود را
هم به عنوان
اشاره به
نام قوم
یهود قبول
کرد، چنان
که قوم و
پیامبری
غیر یهودی
دیگری هم به
همین نام در
قرآن ذکر
شده است: هود
پیامبر و
قوم او. بدین
ترتیب
کلیات بحث
به این
ترتیب می
شود: یهود
نام دومی
است که به جز
بنی
اسراییل از
مقطعی به
بعد در قرآن
بر قومی
نهاده شده
است که از
مصر نجات
داده شده
اند. هود را
هم می توان
با
ملاحظاتی
اشاره به
قوم یهود
دانست بدون
این که برای
حذف حرف ی
توضیحی
داشته
باشیم. اما
هادوا را به
هیچ عنوان
نمی توان
خطابی به
قوم یهود
گرفت. زیرا
که هادوا
نام نیست و
مشتقی از
فعل است. با
این همه
قبول هود به
عنوان یهود
هم هنوز بر
مبنای
نزدیکی
اشاره قرآن
به قوم یهود
و تطبیق آن
با مضمون
آیات دیگر
است، بی این
که برای حذف
حرف ی هنوز
توضیحی
وجود داشته
باشد. اگر
هادوا و هود
و یهود و بنی
اسراییل را
تماما
اشاره به
قومی واحد
بیانگاریم،
آن گاه جای
این تحقیق
عمیق خالی
است تا علت
این همه
تغییر نام
گذاری بر
قوم موسی در
قرآن را
دریابیم. |
| جمعه 22
شهریور1387
ساعت: 12:32 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
| آقای
بی نام.
برداشت از
این وبلاگ و
یا سایت
ناریا دات
آی آر. با ذکر
منبع برای
انتقال در
وب و نه چاپ
کتاب و تهیه
ی فیلم آزاد
است. |
| جمعه 22
شهریور1387
ساعت: 13:45 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
بی نام. به
هیچ وجه.
تصریح شده
بود که چاپ
آن به صورت
کتاب و یا
تهیه ی فیلم
نیاز به
اجازه
دارد، نه به
صورت
مقالات
تحقیقاتی
چنان که
تاکنون
تعدادی
مقاله در
باب مطالب
عرضه شده در
این وبلاگ
در موارد
مختلف عرضه
شده است.
آقای... ممنون.
بیش از همه
در عین مضحک
بودن بسیار
افسرده
کننده است.
آقای جاوید.
پیروان و
مدافعان
دروغ در
تمام جهان
به یکسان
عمل می کنند.
اگر انبوهی
سند و چندین
مستند
سینمایی
محکم، که
حقیقت
ماجرای 11
سپتامبر را
بیان و آن را
توطئه ی
دولت بوش
برای غارت
جهان و در
وهله ی نخست
خود
آمریکاییان
معرفی
کرده، موجب
خجلت و مانع
عوام فریبی
حاکمان
ایالات
متحده
نشده،
تفاوتی با
رفتار
مسئولین
فرهنگی
دولت
خودمان
ندارد که پس
از مستند
تختگاه هیچ
کس، هنوز
نقش تخت
جمشید را
پشت درشت
ترین
اسکناس
کشور قرار
می دهند. |
+
نوشته شده
توسط ناصر
پورپیرار در
چهارشنبه
بیست و نهم
آبان 1387 و ساعت 4:0 |
38
نظر
| جمعه 22
شهریور1387
ساعت: 14:32 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
خانم
نسرین.
کامنت های
شما برای
دیگران
بسیار قابل
استفاده
است و خصوصی
فرستادن آن
موضوعیت
ندارد. سخت
گیری
دوستان ما
به
ملاحظاتی
است که کم تر
از آن
باخبرند.
اگر اجازه
صادر می
کنید آن ها
را از صورت
خصوصی خارج
کنم. کافی
است پس از
واریز وجه
فرم سایت را
پر کنید.
بلافاصله
ارسال
خواهد شد.
آقای حامد.
کوشیدم
پاسخ شما را
با ای میل
بفرستم که
ممکن نشد.
ناچار در
این جا نصب
می کنم.
آدمی که بی
درک بنیان
مطالب ادای
نکته بینان
را در می
آورد و خود
را نخود آش
می کند، به
روز تو می
افتد. اگر
آتن ویران و
سوزانده
نشده بود،
پس احتمالا
بقایای
قدرتمند
یونانیان
برای گذران
یک سیزده به
در پنج قرنه
به ایران
خالی از
سکنه
سرازیر شده
اند؟!!! |
| جمعه 22
شهریور1387
ساعت: 17:41 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
اتفاق. اگر
بررسی های
انجام شده
در مجموعه ی
"تاملی در
بنیان
تاریخ
ایران" را
نادیده
بگیریم،
تاکنون هیچ
تحقیق ملی
در باب هیچ
موضوعی در
حوزه ی
تاریخ و ادب
و هویت و دین
و مذهب
ایرانیان
انجام
نشده، حال
آن که تمام
دریافت های
پیشین به
عنوان
میراث
مکتوب ما،
در تمام
مبانی و
مداخل،
جعلیات
ساخت دست
کنیسه و
کلیساست که
یکسره و
بدون هیچ
استثنا و
اغماضی به
طور کامل
دور ریختنی
است. مثلا ما
اصفهان و
شیراز و
کاشان و
قزوین و
تبریز و رشت
و کرمان و
یزد و بغداد
قدیم
نداریم که
به دنبال
نام شان
بگردیم. آن
چه را
تاکنون در
باب هر یک از
این ها
شنیده اید
از نوشته
های مضحکی
چون
الفهرست
ابن ندیم و
معجم
البلدان و
غیره
درآمده
است، که در
اساس به کار
ابطال آن
اسناد و
کتاب ها می
خورد. اگر
شیخ پیش تاز
و روشن نگری
چون علامه ی
بزرگ مرتضی
عسکری،
مجموعه ی
صحابه ی
پیامبر را
نیز جعل نام
هایی از سوی
یهودیان
دانسته
است، پس خود
حدیث مفصل
از مجمل
ایشان
بخوانید.
آقای رعد.
این هم
دنباله ای
از حکایت
بالاست. به
زمان رابی
بنیامین،
جز
مهاجرانی
مختلف و
غالبا
ناشناس و
ترسیده و
پناه برده
به بلندی
ها، کسی در
شهر و دهی در
ایران
زندگی نمی
کرده که
سیاحی چون
رابی
بنیامین،
به شرح
احوال و
عقاید و
گذران آن ها
بپردازد. |
| جمعه 22
شهریور1387
ساعت: 17:52 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
خانم
نسرین.
یادداشت
های تان را
برطبق
اجازه ی
صادره نصب
کردم. برای
خوانندگان
این وبلاگ
آگاهی نسبت
به آن دسته
از لغات
سومری و
عبری و عربی
و هندی و
اسلاو و
لاتین، که
در فارسی و
ترکی به
میزان کافی
یافت می
شود، غنیمت
بزرگی است
تا شاید
معلوم
کسانی شود
که مسیر
ورود لغات
سومری به
زبان ترکی،
وام هایی
برای
بازسازی
این زبان در
دوران اخیر
است، نه
مثلا دلیل
پیوند
دیرین میان
سومریان و
ترکان. در
وبلاگ تان
دیدم که
تشابه نام
های
جغرافیایی
با مناطقی
در فلسطین
اشغالی را
به کتاب
مقدس ارجاع
داده
بودید، اگر
ممکن باشد
رفرنس نقل
آن را اضافه
کنید. برای
نمونه در
مورد نایین
با اجازه
اضافه کردم.
یک شوخی هم
بیافزایم:
این متولد
آذر تاریخ
سال لازم
ندارد؟!!
آقای هیوا
ایزدی.
منظور جوک
نامه و یا
کتاب مضاحک
است.
آقای اتفاق.
زحمتی که
برای بهبود
کیفیت سی دی
ها کشیدید،
بسیار
ارزشمند
بود و همگی
راضی ترند.
آن نامه ها
را هم دیدم،
روی سازمان
های دولتی
به سختی می
توان تاثیر
گذارد، اما
آن خطیب اگر
مجاب شود،
که احتمال
اش زیاد
نیست، ثمر
بیش تری
خواهد داد.
به هر حال
ممنونم و
خدا به شما
عوض دهد. |
| شنبه 23
شهریور1387
ساعت: 16:46 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
| آقای
مهدی - مهدی.
از ارسال
لینک ها
ممنونم.
برای اندکی
شادمانی و
رفع خستگی
ادعا کنم که
برای تالیف
تورات های
جدید ابتدا
چارت آن را
کشیده اند!!! |
| شنبه 23
شهریور1387
ساعت: 21:56 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
مهدی - مهدی.
برای مزاح
بود. طبیعی
است که عکس
آن درست است.
آقای حسام
الاحوازی.
گرچه شباهت
چندانی
میان
معماری عرب
و اسپانیا
دیده نمی
شود و مساجد
اسپانیا از
آرک ها و نعل
درگاه ها و
ظرایف
معماری
رومن و
یونان
پیروی
کرده، اما
رفت و آمد و
کار
معماران
عرب در
اسپانیای
مسلمان و یا
برعکس آن،
طبیعی است
که به مانعی
برنخورد.
آقای بی نام.
تحقق آرمان
های شما
قطعی و از
وعده های
خلاف
ناپذیر
الهی است.
آقای حامد.
آن چند سطر
پاسخ ای
میلی بود که
به نام شما
رسیده بود.
به هر حال
مطلب بی
اهمیتی است. |
| یکشنبه 24
شهریور1387
ساعت: 1:1 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
| آقای
توحید. پاسخ
قانع کننده
بر این
نکات، تا
حدود زیاد
به مقدماتی
ظریف
نیازمند
است که قصدم
موکول کردن
آن به کتاب
دوم اسلام و
شمشیر بود،
به خواست
خدا. اما در
این فرصت
نیکو به
اختصار
بگویم: پیش
از این تنها
به حکمت
ترجمه شدن
حکم معترض
بوده ام و
نگفته ام که
حکم به
معنای نبوت
است، که اگر
گفته باشم
نیز حاصل کم
دقتی است.
آیات 80 تا 90
سوره انعام
را با حوصله
مطالعه
کنید که
متضمن نکات
ظریفی است.
در این آیات
خداوند
فهرستی از
شایستگان
از نوح تا
موسی و برخی
از ذریه ی آن
ها می آورد و
النهایه
آیه ی 89 یاد
آور می شود
که به آن ها
مراتب
برتری، از
هدایت و
کتاب و حکم و
نبوت
بخشیده ایم.
مسلم این که
تمام آن ها
کتاب
نداشته و
مامور به
رسالت
نبوده اند،
بل در درجات
معین عنایت
دیده اند که
یکی هم "حکم
و علم" است.
کاری به این
ندارم که
مترجمین در
همین آیه 89
باز هم به
غلط حکم را
حکمت ترجمه
کرده اند،
ولی حکم در
لغت به
معنای حق
ابراز نظر،
داوری و
انفصال
امور است:
الیس الله
احکم
الحاکمین،
و له الحکم و
الیه
ترجعون، ان
الحکم الا
الله، ان
الله یحکم
مایرید. در
قرآن این
رتبه ی حق
داوری و
علم، در
محدوده ای
معین، به
لوط و یوسف و
داود و
سلیمان و
موسی داده
شده است و
همگی نیز
ماقبل
رسالت و
نبوت. چنان
که در آیه 16
سوره ی
جاثیه می
خوانیم که
خداوند بر
بنی
اسرائیل
تمام مراتب
برتری، از
کتاب و حکم و
نبوت را
فرستاده
است. برای
دریافت
دقیق تر
مطلب کافی
است به آیه ی
14 به بعد سوره
ی قصص
مراجعه
کنید که به
موسی ابتدا
"حکم و علم"
تفویض و سپس
در بیابان
آتش را می
بیند و به
رسالت دعوت
می شود. در
واقع حکم و
علم اعطای
رتبه و
مقامی از
سوی خداوند
دون نبوت
است. باید هر
یک از ما
نهضت دقت
عمیق در
مطالعه ی
متن آیات
قرآن را
آغاز کنیم.
در باب هود و
یهود نیز
بگویم که
اصل بحث رد
یهود
شناختن
هادوا بود
که ظاهرا و
به شکر خدا
حاصل شده و
هنوز در باب
هود باید
تامل بیش
تری کرد
هرچند
ظواهر
آیاتی با
چنین
خطابی، با
تردید
هایی،
انتساب آن
به یهود را
بلامانع
نشان می دهد.
چنان که
معتقد
نیستم لغت
یهود
ارتباط
محکمی با
هدایت
داشته
باشد، که
شرح آن را
انشا’ الله
در آینده
خواهم آورد.
موفق باشید.
در مورد آیه
ی 22 سوره ی
یوسف نیز بی
دقتی من در
اثر عدم
رجوع به آیه
بود، زیرا
که مطلب را
به طور کلی و
ضمنی در
پاسخ آقای م.
ستاره
آورده
بودم، نه
ترجمه ی
دقیق آیه. |
| یکشنبه 24
شهریور1387
ساعت: 1:4 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
| آقای
ویرگول. همه
مانند همین
خانم کریمر
ادعا می
کنند "هر
پژوهشگری
باید
آزادانه
آراء،
نظرات،
دیدگاه و
عقاید خود
را اعلام
کند". اما به
پادوهای
شان دستور
می دهند که
مانع پخش
همگانی
مستند
تختگاه هیچ
کس و انتشار
کتاب اسلام
و شمشیر و
ورود من به
کشورهای
عضو شینگن
شوند!!!
مسلمانان
از این
معرکه گیری
های بی حاصل
کنیسه و
کلیسا و
پیروان شان
زیاد دیده و
شنیده اند. |
| یکشنبه 24
شهریور1387
ساعت: 7:55 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
سئوال. پرسش
شما چندان
واضح نیست.
خانم مریم.
در آن چند
مورد
محدود، که
لغت حرب در
قرآن به کار
رفته، چه
ذهنی و چه
عینی،
مفهوم و
معنای
مرسوم
کنونی را
دارد. مثلا
مساوی
دانستن
گرفتن ربا،
با حرب با
پیامبر و
خدا، یک
درافتادن
ذهنی است.
اشکال عمده
در این است
که بر اثر
شاه نامه
خوانی
دائم، به
محض شنیدن
لفظ حرب، صف
آرایی
پنجاه هزار
نفره از دو
سو و یا جنگ
العلمین در
صحرای
آفریقا را
به یاد می
آوریم، در
حالی که کتک
کاری دو
کودک در
خیابان و یا
دو مشت زن در
رینگ نمایش
نیز حرب
میان آن
هاست. در
مورد حجاب
نیز که مختص
به ایران
نیست، اگر
خدا بخواهد
در چند
یادداشت
بعد مطلبی
عرضه خواهد
شد که پاسخی
است کلی
برای این
گونه موارد. |
| یکشنبه 24
شهریور1387
ساعت: 23:47 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
| ظاهرا
آقای م.
ستاره،
برای یک امر
خیر، ای
میلی به چند
دوست
فرستاده
اند که بی
پاسخ مانده
است. جز آنان
که از حوالی
ارومیه
ظاهرا قهر
کرده اند و
یا به علت
روزه های بی
سحری رمق
احوال پرسی
ندارند و یا
از
اطرافیان
تشر شنیده
اند و یا
مشغول
اسباب کشی
اند،
دیگران به
صندوق ای
میل شان
رجوع کنند. |
| دوشنبه 25
شهریور1387
ساعت: 1:33 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
| آقای
عدنان. این
یکی کاملا
صحیح است
چون
هخامنشیان
جز زباله و
خاکستر
خانه ها و
جنازه ی
بومیان
ایران کهن
چیزی از خود
در تاریخ به
جا نگذارده
اند. طفلک
سرپرست این
به اصطلاح
کشفیات حتی
نمی دانست
هخامنشیان
مربوط به
کدام دوره
اند و مرتبا
از دو هزار
سال پیش می
گفت.
احتمالا
عهد
هخامنشیان
را با دوران
ظهور عیسی
اشتباه
گرفته بود. |
| سه شنبه 26
شهریور1387
ساعت: 6:42 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
| آقای
ایزدی. چه
گوارا یک
پزشک
انقلابی
بود که علیه
تسلط
کمپانی های
غارتگر و
سیاست
مداران آدم
کش ایالات
متحده در
آمریکای
مرکزی و
جنوبی
مبارزه می
کرد. او علی
رغم پیروزی
انقلابیون
در کوبا و
رسیدن به
مقامات
رسمی
دولتی، در
حد وزیر، با
وجود داشتن
خانواده و
کودکانی،
داوطلبانه
استعفا
داد، برای
ادامه ی
مبارزه به
بولیوی
رفت، به
چریک های آن
کشور پیوست
و سرانجام
با خیانت یک
روشنفکر
فرانسوی
همرزم اش به
نام رژی
دوبره به
دست عوامل
نفوذی
سازمان سیا
کشته شد.
شخصیت
انقلابی و
فداکار چه
گوارا برای
تمام آزادی
و عدالت
طلبان جهان
و به ویژه
ملت های
آمریکای
مرکزی و
جنوبی،
بسیار
آرمانی و
مورد
احترام است
و البته هیچ
ربطی به
روشن فکران
چپ نمای ما
ندارد که
گرچه تصویر
چه گوارا را
بر می دارند
و با نام او
پز می دهند و
ژست می
گیرند، اما
در بطن بیش
تر آن ها یک
رژی دوبره
پنهان است و
غالبا ه را
از ب تشخیص
نمی دهند. |
| سه شنبه 26
شهریور1387
ساعت: 14:14 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
| آقای eldeniz.
احتمالا
باید کتاب
های
درخواستی
شما حالا به
دست تان
رسیده باشد.
لطفا
دریافت آن
ها را اطلاع
دهید. دوما
این که برای
پیوستن به
آرمان
خواهی
اجتماعی
کسی را
مجبور نمی
کنند، این
یک انتخاب
داوطلبانه،
آگانه و بی
چشم داشت
است، اما هر
آرمان
خواهی موظف
است مواظب
روش های
اقدام خود
باشد و به هر
اندازه که
می تواند
جریان ترقی
خواهی را به
مقصد نزدیک
کند، زیرا
از خود
گذشته ترین
آرمان خواه
اگر مسیر را
اشتباه
انتخاب
کند، نه فقط
کمکی به
مردم و به
جریان رو به
پیش تاریخ
نکرده، بل
در فهرست
خائنان و
حتی دشمنان
فهرست می
شود. از مهیب
ترین آسیب
ها برای
جریان های
آرمان طلب،
نا آگاهی آن
ها نسبت به
جریان عمده
تمایلات
جامعه ای
است که در آن
عمل می کنند.
آرمان خواه
باید درست
در میان و با
کمک همان
مردمی که او
را احاطه
کرده اند،
نیات خود را
پیاده کند و
نه با پشت
کردن به آن
ها. اینک
باید تاریخ
به ما
آموخته
باشد که بی
توجهی به
اعتقادات
دینی و
مذهبی مردم
تا چه حد
موجب می شود
تا درون
پیله ی تنگ
سکتاریسم
محبوس
باشیم و
کوچک شویم.
متاسفانه
تمام جریان
های چپ
ایران از
موضع دین
ستیزی
اعلام وجود
کرده و در
نتیجه
غالبا در حد
یک محفل بی
اثر باقی
مانده اند.
این بحث
مطولی است
که بیش از
این در چنین
کامنتی نمی
گنجد. |
| سه شنبه 26
شهریور1387
ساعت: 20:15 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
بختیار.
مطالب آقای
توحید، نه
نظر شخص
ایشان، که
به نقل از
سایت تبیان
بوده است.
آقای حامد.
عربی
بخوانید.
آقای رضا.
مفسر قرآن
نیستم و
شرحی بر
آیات الهی
ندارم.
درمورد
هادوا در
آیه ی 46 سوره
ی نسا هم
قضیه همان
است که در
اشارات
قبلی گذشت،
اگر
یهودیان به
قول خودتان
"در تغییر
دادن آیات
الهی و
حقایق جهان
خبره اند"،
پس نمی
توانند از
جانب خدا
هادوا
خوانده
شوند، که به
معنای
هدایت شده
است! |
| سه شنبه 26
شهریور1387
ساعت: 21:14 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
| به
عنوان یک
تاکتیک
دفاعی و به
نشانه ی
هراس از
درگیری،
نهضت ارسال
کامنت های
خصوصی و یا
با پیغام
های "لطفا
حذف
بفرمایید"،
در این
وبلاگ
بسیار بالا
گرفته است،
هرچند
بسیاری از
آن ها برای
ارشاد بنده
و دیگر
دوستان
غنیمت است.
به گمانم بد
نیست پیه
شنیدن چند
لیچار بی
اهمیت را بر
تن خود
بمالیم و
لااقل در
این ستون
حرف های دل
خواه مان را
در حضور جمع
بیان کنیم. |
| چهارشنبه
27 شهریور1387
ساعت: 9:50 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای 1.
برابر
نشانه های
متعدد
تاریخی و
جغرافیایی،
طوفان نوح
در بخش
مرکزی
ترکیه
امروز و در
حصار ناشی
از چهار
دیوار کوه
های شمالی و
جنوبی و
شرقی و غربی
آن رخ داده و
از آن که
بارش باران
مدت طولانی
ادامه
داشته است،
بی شک سرریز
آب های داخل
ترکیه، از
دو سوی شرقی
و غربی، بر
سطح و وسعت
دریای سیاه
نیز تاثیر
گذارده،
چنان که در
سمت شرق،
دریاچه ی
بزرگ
ارومیه را
در ایران با
وسعتی
بسیار بیش
از سطح
کنونی و
دریاچه ای
هم در همان
حوالی کوه
آرارات در
ارمنستان
پدید آورده
است. زمان
سنجی دقیق
وقوع طوفان
بسیار آسان
است اگر
لایه های
رسی موجود
در بخش
مرکزی
ترکیه، به
آزمایشگاه
فرستاده
شود.
خانم مریم.
اوضاع فقه
اسلامی در
حال حاضر
چنین است:
جزای زنا را
با رجم می
دهند که در
قرآن
نیامده و
ربا را حلال
می کنند که
در قرآن جنگ
با خدا و
پیامبر
خوانده شده
است!!!؟
آقای مسعود.
با تشکر.
لینک های
ارسالی شما
باز نمی
شود، اگر
مشکل نباشد
تصاویر
درون آن ها
را به صورت
یک مجموعه و
درکنار هم
ارسال کنید.
ممنون. |
| چهارشنبه
27 شهریور1387
ساعت: 23:27 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
مسعود.
تصاویر
رسید و بی
اندازه
ممنونم.
آقای...
ممنونم. این
استاد بزرگ
بنیان
اندیشان و
قهرمان
تولید و
تقدیم
تختگاه هیچ
کس به حقیقت
جویان
جهان، که
دوست و دشمن
را در برابر
سلامت و
سادگی و صحت
تصاویر و
بیان آن به
احترام
واداشته،
احتمالا
عاشق شده،
از تمام
تعلقات
جهان دست
شسته و
مشغول
گذران
دوران سخت
هجران است.
اما از این
که اخیرا
صدای ضعیف و
گله مند از
دوری ایشان
را از تلفن
شنیده ام،
ظاهرا جای
نگرانی
زیادی نیست.
آقای reza. نه
فقط هیچ اثر
فنی و
فرهنگی در
ایران عمری
دورتر از
چهار و یا
پنج قرن پیش
ندارد، بل
ادعای کشف
هر نمونه ای
قدیم تر از
این، که به
بعد از زمان
پوریم نسبت
دهند، بدون
ملاحظه و
تردید
مجعول است.
آقای دوست.
اولا که آن
پاپیروس
تاریخ قرن
سوم هجری را
دارد و نه
پیش از
اسلام را.
وانگهی
بغداد چه
ربطی به
ایران دارد.
و در نهایت
تا پایان
بحث حوصله
کنید تا
منظور از
گشودن آن
معلوم شود.
آقای آیدین
یاشار. همین
قدر که حجم
آب مستطیل
بسته شده به
وسیله ی کوه
ها در ترکیه
را برابر
دریای
مدیترانه
ای گرفته
اید، که
چندین
برابر بزرگ
تر از آن
است، پس فرض
های تان
معیوب است و
نیز بدانید
که شیرین
ترین آب
هنگامی که
به طور
محصور و به
تدریج
تبخیر شود و
منبع تازه و
شیرین
کننده ی
کافی به آن
نریزد،
مانند
دریاچه ی قم
و خزر و
ارومیه به
تدریج شور و
شورتر می
شود. طرح
مدخل رخ داد
طوفان در
ترکیه به
چند دلیل
تاریخی و
جغرافیایی
متکی و منضم
بود که یکی
از آن ها
فقدان
شهرهای
باستانی و
نایابی
آثار تجمع
کهن انسانی
در حوزه ی
مرکزی
ترکیه است.
اینک اثبات
روی داد
طوفان نوح و
آن هم فقط در
ترکیه
بسیار آسان
است و در
نتیجه هر
برداشت و
گمانه و
تصور دیگری
را همان قدر
باطل می کند
که گواهی
است بر
درستی مطلق
مطالب قرآن.
آقای عابدی
ممنون. به
خواست خدا و
برای آماده
سازی به قصد
چاپ، مشغول
آخرین
بازخوانی
یادداشت
های ایران
شناسی بدون
دروغ از
شماره ی
نخست آنم که
به تدریج در
وبلاگ نصب
دوباره
خواهم کرد.
دست بردگی
اصولی در آن
ها نخواهد
بود و در حد
نرم کردن
ادبی برخی
جملات ثقیل
انجام می
شود. دوستان
می توانند
یادداشت
های جدید را
ریپلیس و یا
همان قدیمی
ها را
استفاده
کنند. |
| پنجشنبه
28 شهریور1387
ساعت: 1:43 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای م.
ستاره.
تصحیحات
شما بسیار
مقدم و لازم
است، کار من
بر روی همان
ها انجام
خواهد شد و
فردا هم جز
کار روزمره
و زیارت
خوانی بعد
از ظهر
برنامه ی
دیگری
ندارم.
آقای علی
رضا. باید به
تقلید
مومنین
بهانه گیر
نخستین، از
خداوند
تقاضا کنم
که اگر نه
چند هزار بل
لااقل یکی
دو همکار
فرشته برای
کمک به این
از پا
افتاده
بفرستد تا
شاید
بتوانم به
نوعی
درخواست
شما را
اجابت کنم.
در غیر این
صورت باید
کار را به
زمانه سپرد
تا صاحبان
فرهنگ لازم
از منگی به
درآیند و
آستینی
بالا زنند. |
| جمعه 29
شهریور1387
ساعت: 13:28 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
عادل. ممنون.
آقای روشن.
در جست و
جوهای
سردستی
بعدی به
علائم و
شواهد
جغرافیایی
تازه ای
برخورده ام
که می توان
حتی مراحل و
مشروح
رویداد
طوفان در
ترکیه را به
آسانی
همانند
تختگاه هیچ
کس به صورت
مستندی
مطمئن و
محکم
درآورد.
هفته پیش با
یکی دو
روحانی و
غیر روحانی
موجه در
همین باب می
گفتم. پاسخ
شان تقریبا
چیزی در این
مضمون بود
که: گوشت باز
هم گران شده
است!!!؟
خانم مریم.
حالا که
دیگر چنان
حجابی
معمول است
که خود عالی
ترین منظر
بی حجابی
است، چنان
که به گمانم
اگر
برداشتن
این شبه
روسری های
بس رنگین و
افه ساز را
حکم کنند،
بسیاری از
بانوان با
آن مخالفت
خواهند کرد.
اگر بخواهم
در باب
یهودیان و
حجاب
بنویسم
احتمالا
چیزی در باب
همین حجاب
جدید خواهد
شد و البته
گاه لوده
گویی خود را
به من تحمیل
می کند.
آقای جباری.
در مسافرتی
کوتاه
بودم، با
عجایبی در
آن، که از
دور دنیا در
هشتاد روز
نیز شگفت
آورتر بود.
از توجه شما
ممنونم.
آقای سرباز.
انصافا که
فراغت بعد
از تناول
آش، چنان که
ظواهر امر
حکایت می
کند، تیز
بینی ذاتی
شما را بسی
شکوفاتر
کرده است. به
مطلب کاملا
درستی
اشاره کرده
اید،
امیدوارم
فرصتی
فراهم آید
تا تکمله ای
در این گونه
مطالب قرآن
بیاورم که
شاید مفید
افتد. مختصر
این که قرآن
را نمی توان
با کتاب
مجموعه
قوانین
مدنی و
جزایی یکی
دانست و در
جای آن قرار
داد و توجه
کنیم که آن
آموزه های
اساسی و
تربیتی و
اخلاقی
قرآن در بطن
خود، بی
نیاز به
فهرست
مراحم و
مظالم، هر
گونه ظلم و
اجحاف و
نابرابری
را مطرود می
داند و در
کار ساختن
آدمی است که
در کلیت
امور،
مبنای
مهربانی و
مراعات را
به رسمیت
بشناسد و از
حرص و ظلم
بیزاری
بجوید. |
| جمعه 29
شهریور1387
ساعت: 20:26 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
علی رضا. به
اتفاق سوار
اتوبوس
شوید و
ایشان را به
قسمت
ارشادات قم
معرفی
کنید،
امیدوارم
هدایت شوند.
مریم خانم.
برای بحث
درباره ی
ترکیه و
عثمانی و
آتاتورک
باید اندکی
دیگر حوصله
کنید. |
| شنبه 30
شهریور1387
ساعت: 1:16 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
تلمیذ. در
باب نام
موسی به
مطلبی
هوشمندانه
اشاره کرده
اید. این
اواخر
کتابی
دریافت
کرده ام از
یک نویسنده
ی فرانسوی
به نام "راز
خروج" که
تحقیق
دامنه داری
در همین باب
است. گوش
شیطان کر!
مدتی است می
کوشم که آن
را ترجمه و
در فهرست
انتشارات
مان قرار
دهم. در عین
حال از یاد
مبرید که
قرآن همین
نام را برای
موسی رسمی
می داند.
خانم مریم و
آقای سرباز.
برخورد با
قرآن بدون
ایمان
اولیه به
خداوند،
پیوسته
موجد بهانه
ای برای
ایجاد
اخلال در
متن است.
اخیرا به
چراهای
معمول در
باب قرآن،
چون نداشتن
اعلامیه
آزادی
بردگان و
شمارش
رکعات نماز
و غیره،
افزوده اند
که چرا
خداوند متن
رسمی اذان
را مانند
ترتیب وضو
در قرآن
نیاورده تا
موجب
اختلاف
نباشد؟
پاسخ دادم
اختلاف
تراشان از
همان دستور
وضوی معین
شده نیز
موجبی برای
جدایی
درآورده
اند، چنان
که دستور
مستقیم نهی
و حکم حرمت
در باب ربا
را نشنیده
می گیرند،
ولی توهمی
چون سنگسار
را که پایه
ای در قرآن
ندارد،
اجرا می
کنند؟!! از
مسلمین
ساده ضمیر و
آنوسی هایی
که دائما
مشغول غلط
گیری از
قرآن اند،
باید پرسید:
آیا خداوند
را با همان
توصیفات
قرآنی، به
یکتایی و
مالکیت
زمین و
آسمان و آن
چه در میان
است، قبول
دارند و می
پذیرند که
قرآن ارسال
شده ای از
جانب
خداوند
است؟ اگر
آری پس
بندگان در
اندازه نصب
سئوال بر
قرآن، با
هیچ اشاره و
بهانه ای
نیستند و جز
انجام و
اجرا وظیفه
ای ندارند و
اگر در وجود
خداوند
مرددند، پس
سئوالات
شان را باید
نه از حواشی
قرآن، که از
مبدا’ خلقت
آغاز کنند.
در حال حاضر
منکران
رسمی و غیر
رسمی، چون
دانش ورود
به بنیان
هستی و
مبانی
موجود را
ندارند،
پیاپی به
کسره و ضمه و
کلمات و
آیات قرآن
بند می کنند!!!
عجیب است
کسانی با
اندک سایه
ای از علمی
با عمر به
زحمت صد
ساله، به
ادای ایراد
های
کودکانه در
احکام
دستگاهی
مشغول اند
که یاد آوری
می کند یک
روز ما
برابر
پنجاه هزار
سال شماست!!!!
آیا به تر
نیست
مومنین
همانند
چهارده قرن
گذشته قرآن
را برای
اطاعت از
دستورات و
توصیه های
آن بخوانند
و منتظر
اشراف بیش
تر در مرور
زمان شوند،
چنان که
همین مرور
زمان قفل
ماجرای
طوفان نوح
را گشود. در
این باب بیش
از آن نمی
توان گفت که
در آیه ی
هفتم سوره ی
آل عمران
آمده است: "پا
برجایان در
دانایی می
گویند
ایمان
آوردیم و
تماما از
سوی خداوند
است و بیمار
دلان به
دنبال
تاویل می
روند".
|
| شنبه 30
شهریور1387
ساعت: 1:33 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
احسان. فقط
فراموش
کردم شما را
همراه آقای
علی رضا و
دوست شان
سوار
اتوبوس قم
کنم.
آقای ایزدی.
سئوال شما
ورود به
مراتبی را
می طلبد که
تنها در
صفحات
کتابی قابل
طرح است.
حضور
خداوند در
صفحات
تاریخ از
این باب
قابل دیدار
و قبول است
که سرنوشت
تمام امور
به دست اوست. |
| شنبه 30
شهریور1387
ساعت: 3:25 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
عابدی و
آقای صمیمی.
این راه
نمایی نیز
از دوست
دیگری
رسیده است.
به این آدرس:
http://www.yougetsignal.com/
یا مستقیما
به این صفحه
بروید:
http://www.yougetsignal.com/tools/web-sites-on-web-server/
این عدد رو
وارد کنید :
208.116.16.3
دکمه ی
اینتر رو
بزنید .
در لیستی که
ظاهر می شه ،
روی هر کدوم
که خواستید
، کلیک راست
بکنید و open in a new tab
یا به طور
خلاصه ،
گزینه ی دوم
رو انتخاب
کنید .
آقای حذف.
شامورتی که
می گویند
همین است.
امیدوارم
قدر شب های
قدر را
بدانید و
ندبه ها را
فراموش
نکنید. |
| شنبه 30
شهریور1387
ساعت: 18:31 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
عابدی. اگر
هک شدن دلیل
حقانیت
است، پس
ملاحظه
کنید خود ما
چه قدر بر
حقیم!!!
اقای هاتف. 1434
آقای
ویرگول.
الحق که اگر
این باستان
شناسان
زبده را
نداشتیم به
کلی از
خاطره ی
دنیا پاک می
شدیم.
احتمالا آن
میخ ها را
برای ادامه
ی زجری که در
دنیا می
کشیدند در
گور زنان
سربالا
قرار می
داده اند.
دوستانی که
می خواهند
تمرین
باستان
شناسی
کنند، در
این مورد
گمانه
بزنند. صاحب
به ترین حدس
و گمان
باستان
شناسانه،
به زیارت
گور کورش
اعزام
خواهد شد تا
هرچه می
خواهد به
جای ضریح،
چنان که مد
شده است
زمین را
سجده کنان
ببوسد. |
| شنبه 30
شهریور1387
ساعت: 19:56 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
عابدی. با
عذر خواهی
فراوان،
آیا می
توانید
دوستان و از
جمله آقای
سرباز را به
آدرس آن
یادداشتی
که نامه های
نظام
مهندسی
ایران در آن
اسکن شده
راه نمایی
بفرمایید؟
ممنون.
آقای سعاد.
تمام آن
مطالبی را
که بالحنی
متعجب
اشاره کرده
اید، حقیقت
است. یعنی
سرزمین
کنونی ما بر
اثر قتل عام
پوریم
لااقل تا
دوهزار سال
خالی
ازسکنه
بوده سعدی و
حافظ و
فردوسی و
ابن سینا و
مولوی و شهر
شیراز و
اصفهان کهن
و باستانی و
اشکانیان و
ساسانیان
از جعلیات
یهودیان
است. اعراب و
مغول و
اسکندر
طبیعتا به
ایران خالی
از سکنه
حمله نکردهاند،
ناصر خسرو و
ابن بطوطه و
غیره نبوده
اند که
سفرنامه
نوشته
باشند زیرا
ایران در
زمان آن ها
بیغوله ای
نامسکون
بوده است و
غیره و غیره...
تمام این
مطالب ناشی
از «ذهن
توطئهگر
یهود» و حاصل
«جعلیات
ارباب
کنیسه و
کلیسا» برای
پوشاندن رد
قتل عام
پوریم است! و
حقیقت دارد
که به ملک
الشعرا
بهار گفته
ام جرثومه
فرهنگی.
برای درک و
هضم و فهم
این مطالب
لااقل 6000
صفحه مطلب
منتشر شده و
مسلم است که
نمی توان آن
شش هزار برگ
را به این
ستون پاسخ
ها منتقل
کرد. اگر
دوستان شما
از مستند
تختگاه هیچ
کس مطلب
تازه ای در
نیافته
اند، پس یا
چشم های
معیوبی
دارند، یا
متعصب اند.
برای اشراف
کامل به
مطالبی که
شنیدید
باید کتاب
ها و محتوای
این وبلاگ
را با حوصله
بخوانید و
آن گاه
چندان به
مستندات
محکم مجهز
خواهید شد
که دوستان
تان را مجاب
کنید. |
| شنبه 30
شهریور1387
ساعت: 23:31 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
عابدی.
ممنونم. با
همان لینک
ارسالی
شماره ی
نامه را به
دست آوردم.
اصل آن را
نیز در
فراغتی
برای تان
ارسال می
کنم اگر به
یاد بیاورم
که کجاست؟!!
آقای امیر
عماد.
ممنونم. تا
آن جا که
باخبرم
ترجمه ی
کامل و
معتبری از
اسلام و
شمشیر به
عربی موجود
است، ناشری
در لبنان
قصد انتشار
آن را داشت،
مدتی چانه
زدند که
برخی الفاظ
را از مقدمه
حذف کنم، به
توافق
نهایی در آن
باب
رسیدیم،
گروهی
مصرانه و
سخت در پی
انتشار آن
بودند و
ناگهان
همگی گم و
گور شدند.
همین! پیدا
کنید آنوسی
پس معرکه را
در لبنان؟!!!
آقای نتاب.
چالدران
نام یک
منطقه است.
نام های
جغرافیایی
به ندرت و در
زمانی بس
طولانی
متغیر می
شوند. ولی
نمی توان
علامت و
اثری آورد
که چالدران
را پیش از
ورود
عثمانیان و
صفویه ی هر
دو بی ریشه،
شناسایی
کرده باشد.
آقای م.
ستاره. تفضل.
آقای جباری.
به نام شما
پیامی
دوستانه
رسیده بود.
در باب قضیه
ی دیگر هم یک
تازه وارد
به بازار
آمده است.
http://www.emperatoor.net/ |
| یکشنبه 31
شهریور1387
ساعت: 1:0 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
سعاد. مطالب
اصلی که
زمینه ی
دروغ
درباره ی
تاریخ
ایران را از
اذهان پاک
می کند در 176
یادداشت "ایران
شناسی بدون
دروغ" آمده
که آرشیو آن
در سایت www.naria.ir
موجود است.
برای خرید
کتاب ها نیز
می توانید
با تلفن 66492049
تهران تماس
بگیرید.
برای تان
ارسال
خواهند کرد.
آقای احسان.
خدا را شکر
که رفع
ابهام شد!!!
آقای مهران
حقیقت. در
ایران بیش
از شصت هزار
ده وجود
دارد و در
عین حال ده
بدون امام
زاده نایاب
است. از این
دیدگاه اگر
امام زاده
های
گرداگرد و
داخل شهرها
و بین راهی
را نیز به
حساب
نیاوریم،
پس لااقل
باید پنجاه
هزار امام
زاده داشته
باشیم. آمار
رسمی
کنونی،
امام زاده
های مستضعف
را که آرایه
های آن
چنانی
ندارد،
منبع درآمد
سازمان
اوقاف نیست
و غبار روبی
رسمی نمی
شود، به
حساب
نیاورده
اند!!! |
| یکشنبه 31
شهریور1387
ساعت: 2:19 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
| آقای
نتاب. باید
مردم و محلی
ها در
آذربایجان
پاسخ دهند. |
| دوشنبه 1
مهر1387 ساعت: 8:22 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
تلمیذ. سایت
کارنگ
چندان فعال
نیست ولی به
هر ترتیب
خبرش را به
شما می
رسانیم که
لااقل سالی
به طول
خواهد کشید.
آقای بی نام.
با این
مخالفانی
که بنیان
اندیشان
ذخیره کرده
اند و جز
فحاشی چیزی
نمی دانند،
وجود ایشان
در بین
دشمنان هم
غنیمت است!
آقای توحید.
ممنون. باید
قابل حک و
اصلاح باشد
که یکی یکی
از سایت
آقای عابدی
برمی دارم و
کاری است
نیازمند
حوصله.
آقای... از همه
بابت زحمت
کشیده اید و
ممنون.
مقاله ای بی
پایه و
پریشان
بود، از
جمله در ذکر
جاده ی
ابریشم که
توهمی مطلق
است. از آن جا
که محدوده و
نقشه دقیق
جغرافیایی
برای یافته
های خویش
ارائه
نداده بود،
مطالب آن
ذهنی می
نمود.
اما به هر
حال گامی به
جلو در خزر
شناسی و به
ترین
برداشت
همان بود که
در آخر
مقاله ذکر
شده بود: .Khazar studies are
just beginning .
آقای حمید.
اگر مستند
تختگاه هیچ
کس را ندیده
اید، حتما
با دقت
تماشا کنید
و یادداشت
های ایران
شناسی بدون
دروغ را
تماما
بخوانید. به
توضیحات
کافی
خواهید
رسید. |
| دوشنبه 1
مهر1387 ساعت: 14:6 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
بی نام. به
همت و کرم
دوستی که
خداوند
دامادش
کند، با
مصاحبه ای
آشنا شدم در
روزنامه ی
اطلاعات 21
شهریور،
انجام شده
با آقای
ارفعی که می
گویند خط
ایلامی می
خواند. به
چند سطری از
آن توجه
کنید:
"س. استاد
شاگردی
دارید که
راه شما را
ادامه دهد؟
ج. نخیر!
س. پس بعد از
شما چه کسی
به کاوش در
زبان
ایلامی
ادامه
خواهد داد؟
آیا قصد
ندارید یک
خود آموز
ایلامی
بنویسید؟
ج. نه! چون در
این جا هرکس
که کتابی می
خواند،
استاد دهر
می شود و این
جای تاسف
دارد. چند
نفر از
شاگردان ام
که چند جمله
پیش من درس
خوانده
اند، ادعای
شان بیش تر
از سواد من
است که عمرم
را در این
راه گذارده
ام. راست اش
را بگویم من
دل ام نمی
سوزد. اگر
کسی دوست
داشته
باشد، باید
برود "جان
بکند" و یاد
بگیرد. من به
لحاظ شاگرد
بدشانس
هستم...".
طبیعت امر
بر این است
که پیرزنی
با چشمان آب
مرواریدگرفته
و نم دار
بتواند
گلیم بافی
را به نوه
پنج ساله اش
بیاموزد،
زیرا زیر و
بم کار را می
داند و گلیم
باف ماهری
است. حالا به
حساب
دانسته های
آن آموزگار
معمری
رسیدگی
کنید که از
عهده ی
پرورش
شاگرد بر
نمی آید!!؟
آیا این
اعتراف به
کار آن بحث
نمی خورد که
گفته ام کسی
در جهان نمی
تواند جز از
راه مقابله
با کتیبه
های میخی
داریوشی
کلمه ای
بابلی و
ایلامی
بفهمد؟!! در
حال حاضر
تمام بنیان
اندیشان،
به قول این
گونه
اساتید با
جان کندن
مشغول
استخراج
حقایق
تاریخ و
فرهنگ شرق
میانه اند،
زیرا به هر
ظاهرا
استادی
رجوع کرده
ایم، جز
دروغ نمی
دانست. آقای
بی نام
نسرین خانم
نیز یکی از
این
اصظلاحا
مشغول جان
کندن هاست.
دوستان،
دشواری
نوآموزی
پیش خود و
بدون راه
نما را
فراموش
نکنند. |
| سه شنبه 2
مهر1387 ساعت: 3:29 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
دوست. ایشان
چند کتاب
مفید دیگر
هم از جمله
در رد شخصیت
و دیوان
حافظ نوشته
اند که قابل
استفاده
است. ضمنا
لینک
ارسالی شما
اشکال دارد
و باز نمی
شود.
آقای ایزدی.
اشتغال به
ویراستاری
دشوار کتاب
پاپیروس
های
اسلامی،
اندکی تمام
کارها را به
تعویق
انداخته
است. به چشم! |
| سه شنبه 2
مهر1387 ساعت: 22:27 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
آلین. از کجا
دریافته
اید که نام
چالدران
همیشه بوده
است مثلا
چالدران
پیش از عهد
صفویه کجا
ثبت است؟
آقای
فاشیست.
معلومه
اشتباها
بهت کراک
خالص
فروختن!
جنبه داشته
باش پسر، دو
سه ساعت
دیگه حال ات
خوب میشه!
آقای تلمیذ
و اصول کافی.
بی شک و به
خواست
خداوند،
بیداری
اسلامی، از
میان سردم
داران شیعه
یک علامه
عسکری دیگر
را به صحنه
خواهد
فرستاد تا
نقد اسناد
تشیع را
وسعت دهد.
باید همین
آرزو را
برای
صاحبان رای
در دیگر فرق
اسلامی نیز
آرزو کرد.
حقیقت این
که در باب
دوراندیشی
اسلامی،
تشیع با
نمونه کتاب
های 150 صحابه
ی ساختگی و
اسلام و
شمشیر از
دیگر فرق
پیشتازتر
است. |
| چهارشنبه
3 مهر1387 ساعت: 0:29 |
نویسنده: ناصر
پورپیرار |
آقای
سلام. سه جلد
کتاب پلی
برگذشته و
یادداشت 177 را
بخوانید.
استاد کورش
آریایی. این
نقد آخرین
شما کمر
بنده را
شکافاند. به
سبک داریوش
هخامنشی
بگویم: ذلیل
بشی الهی. |
+
نوشته شده
توسط ناصر
پورپیرار در
چهارشنبه
بیست و نهم
آبان 1387 و ساعت 4:0 |
|
پاسخ
ها، 35،
مرداد 87
سه
شنبه 1 مرداد1387
ساعت: 22:52
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
سلیم. شماره
ی تلفن در
کامنت های
قبل آمده
بود، که با
معذرت
خواهی
ارسال مجدد
می کنم. 66492049
آقای
رحمانی.
ممنونم و
خداوند
یاورتان
باشد.
|
|
چهارشنبه
2 مرداد1387
ساعت: 1:26
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
امین. ورود
به هر بهانه
و با هر
مقصدی به آن
پایگاه، به
رسمیت
شناختن
سرقت و
سارقان است.
اگر شما و هر
کس دیگر این
امر را نمی
پذیرید، به
این وبلاگ
وارد نشوید.
|
|
چهارشنبه
2 مرداد1387
ساعت: 4:58
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
نتاب. از
تمام کانال
های ممکن
اطلاع داده
شد، که بی
جواب ماندن
آن ها شک دست
اندر کار
بودن مرکز
بلاکفا را
افزایش می
دهد. در هر
حال کاملا
بی اهمیت
است.
آقای
منوحیم.
فرموده
بودید که
سطح مطالب
بالاتر می
رود. از
پایین بودن
ارتفاع
نوشته های
پیش عذر
خواهی می
کنم. معمولا
هفته ی اولی
که پول
اعراب می
رسد مطالب
به تری ثبت
می شود،
زیرا این
گونه مباحث
ارتباط
مستقیمی با
گرسنگی و
سیری شکم
نویسنده
دارد. دستی
بالا کنید و
یک عروسی به
راه
اندازید و
سور مفصلی
بدهید تا
چند نوشته
آماده کنم
به بلندای
کوه طور!!!
آقای
مارلیک و
آقای تلمیذ.
دستور
خداوند بر
قطع ریزش
باران از
آسمان و بلع
آب در زمین
آغاز انجام
یک فرمان
است نه
پایان آن.
زیرا اگر آن
دریای وسیع
آب مطابق
تصور شما به
یکباره فرو
می نشست،
کشتی بر
بلندی فرود
نمی آمد و در
قیف حاصل از
فروکش فوری
آب، تا
اعماق دره
ها به درون
گل مکیده می
شد. ضمنا
آقای تلمیذ
برابر
معمول برای
ختم کردن
ماجرا عجله
دارند. در
مورد
اسراییل
نیز به
توضیحات
مجموعه
مقالات
اسلام و
شمشیر
مراجعه
کنید.
|
|
چهارشنبه
2 مرداد1387
ساعت: 15:39
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
هاتف. تصور
برقراری
سیستم
فرعونیت،
یعنی
انباشت فوق
العاده ی
ثروت در مصر
عهد
ابراهیم،
بسیار
عامیانه
است. اگر
یهودیان
تاریخ
پیدایش دین
خود و عبور
از نیل را تا
قریب 4000 سال
پیش از مسیح
به عقب می
کشند و در آن
زمان حتی
تمرکز و
تجمع ساده
نیز در مصر
قابل اثبات
نیست، پس
بدون شک اگر
این تاریخ
گذاری را
قبول کنیم،
دوران
ابراهیم
لااقل به
هفت هزار
سال پیش
منتقل می
شود که هنوز
عهد سنگ است.
بدین ترتیب
زمان شناسی
تورات
مطلقا
تاریخی
نیست و بر
مبنای
تاریخ
فاصله ی
میان موسا و
عیسای
پیامبر از
هزار سال
بیش تر نمی
شود.
|
|
چهارشنبه
2 مرداد1387
ساعت: 16:13
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
غفوری. آن
بیداری که
دیدار از
مستند شما،
که برای
تولید آن
خون دل
خورده اید،
در ذهن ها می
آفریند، با
هیچ عامل
دیگری قابل
مقایسه
نیست. حرف
های امثال
سهند هم
مسلما گرچه
نمی تواند
ذره ای از
ارزش کار و
شخصیت
فداکار شما
بکاهد، اما
برای "یحمل
اسفارا"ی
قرآن مصداق
دیگری می
سازد. زیرا
آن کتاب
خوانده که
درباره
مولفی و
اثرش از روی
اندازه ی مو
و نوع شلوار
و از این
قبیل قضاوت
می کند،
احتمالا
کاه خوردن
از توبره را
با کتاب
خواندن
اشتباه
گرفته است.
آقای
مارلیک. از
آن که حد
اکثر بلندی
ارتفاعات
عمومی در
اطراف
ترکیه
مرکزی،
قریب 1900
متراست، پس
بالاتر
قرار گرفتن
سطح آب از
این ارتفاع
ممکن نبوده
و چون کوه
آرارات بیش
از پنج هزار
متر ارتفاع
دارد و در
زمان طوفان
لااقل سه
هزار متر آن
از آب بیرون
و قابل
مشاهده
بوده، پس
منطقی است
قبول کنیم
که پس از
توقف ریزش
باران و
آغاز
بازگشت آب
به زمین،
کشتی به
کنار
آرارات
هدایت شده و
به تدریج بر
آن نشسته
باشد.
آقای مسعود.
با تبحر و
شناسایی که
دارید لطفا
لینک های
تصاویر
هوایی قابل
استفاده و
در ابعاد
بزرگ از
عوارض
جغرافیایی
ترکیه را
برای
استفاده ی
دوستان جست
و جو و ارسال
کنید. ممنون.
دوستان
دیگر نیز
اگر در این
مورد کمک
کنند موجب
امتنان
خواهد بود.
|
|
چهارشنبه
2 مرداد1387
ساعت: 20:20
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
فتح. مطلب
این است که
بر مبنای
سند اصلی،
یعنی قرآن،
چنان که پیش
تر آوردم،
به جز موسی،
هیچ یک از
پیامبران
نام برده در
قرآن، اعم
از ابراهیم
و اسماعیل و
اسحاق و
یغقوب و
یوسف و حتی
داود و
سلیمان، به
دلایل عقلی
و دورانی،
نمی
توانسته
اند
پیامبرانی
بر بنی
اسراییل
شنا خته
شوند. در
حقیقت متن
آیات 33 و 34
سوره ی آل
عمران را می
توان
سرمنشا’
نگاه جدید
به مسئله ی
نبوت و
رسالت قرار
داد تا
معلوم شود
که تنها
رسولان
وارد و
فرستاده
شده بر قوم
یهود، موسی
و برادرش
بوده اند که
به اشاراتی
در قرآن این
قوم در نزد
خداوند
فاقد
اعتبار هر
دو را کشته
اند.
آقای مسعود.
ممنون اما
بیش تر باید
سراغ
تصاویری را
گرفت که
اسکن کوه ها
و ارتفاعات
ترکیه را
داشته باشد.
|
|
پنجشنبه
3 مرداد1387
ساعت: 0:3
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
رعد. جذب و
درک کامل آن
چه بر سر ما
آورده اند
تقریبا
ناممکن است.
چنان از
چهار سو و از
افراز سر و
از کف پا در
محاصره ی
دروغ قرار
داریم که
حتی بیان
جیره بندی
شده ی آن نیز
از حد تحمل و
هضم مغز و
معده ی کسان
فراوانی در
کل جهان بسی
بالاتر است.
با این همه
اینک که این
عرصه باز
است، بی
اعتنا به
هرکس و
هرچیز که
زیر سم
خواهد
ماند، به
مدد الهی
باید تا
پایان تاخت.
آقای
یولداش. چه
ارتباطی با
مباحث جاری
دارد؟
|
|
جمعه 4
مرداد1387
ساعت: 18:37
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
یولداش.
موضوع ستون
ها درست است
و در باب
بقیه ی
مطالب نیز
باید که
اندکی درنگ
کنید.
آقای سلیم.
هر زمان که
مایل و
آماده
بودید با
تلفن قبلی
تشریف
بیاورید.
آقای تلمیذ.
حوصله کنید.
آقای بی نام.
گروه یک آن
برایم جالب
بود. ممنون
|
|
جمعه 4
مرداد1387
ساعت: 23:0
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
نقشه
توپوگرافی
بسیار
روشنی بود.
اما دو نکته:
اول این که
برای درک
درست و کامل
باید که
نقشه عرض 30
تا 45 درجه
شرقی غربی و
25 تا 45 درجه ی
شمالی
جنوبی را
بپوشاند.
دوم این که
فرض را بر
این
بگذارید که
پشت بامی با
مساحت صد
متر دارید
که دیواره
ای نیم متری
در اطراف آن
است. اگر در
هر 4 سوی این
پشت بام نیز
ناودان کار
بگذارید که
مجموعا در
هر ثانیه 50
لیتر آب را
تخلیه
کنند، اما
بارانی
درشت دانه و
سریع ببارد
که در هر
ثانیه 100
لیتر آب
وارد پشت
بام شود،،
در کم تر از
بیست دقیقه
پشت بام شما
ابتدا تا
لبه دیواره
پر و سپس از
همه سو
سرریز
خواهد کرد.
این همان
اتفاقی است
که شدت
باران در
طوفان نوح
برای
سرزمین
ترکیه
امروز به
وجود آورده
که خروجی
های آب آن
اندک و
باران وارد
شده بر آن
چون تنوره و
ستونی از آب
بوده است.
ضمنا در نظر
آورید که
بارش باران
به شهادت
قرآن، تا
زمان توقف
کشتی ادامه
داشته است.
آقای ایزدی.
با عرض
معذرت، به
مجتهد محل
رجوع کنید.
|
|
شنبه 5
مرداد1387
ساعت: 2:11
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
مسعود.
ممنون و
خسته
نباشید. به
راستی نقشه
ی کم نظیری
است. به
موقعیت
جغرافیایی
مدار 25 تا 40
عرض
جغرافیایی
توجه کنید و
ببینید که
ارتفاعات
سمت شمال و
جنوب
ترکیه،
چنان راه را
بر خروج آب
بسته است که
سیلاب های
گریزان،
بدون یافتن
روزن نجات،
اجبارا به
مسیر شرق و
غرب میل
کرده اند.
وانگهی
چنان که خود
توجه داده
اید معلوم
است که تمام
مانداب های
کنونی در
ترکیه و
ایران غربی
و ارمنستان
زمانی تا
ارتفاع
معینی با
یکدیگر
مرتبط بوده
اند. به ساخت
رسوبی و رسی
حوزه ی
وسیعی از
ترکیه ی
مرکزی
امروز توجه
کنید و در
نظر بگیرید
که این حوزه
های رسی در
زمان ماقبل
طوفان در
سطح بسیار
پست تری
بوده اند که
امکان تجمع
آب را سهل و
ممکن تر می
کرده است. به
راستی که
تئوری رخ
داد طوفان
در آسیای
صغیر مدرکی
روشن تر از
این نقشه
لازم
ندارد، اگر
بیاندیشند!!!
|
|
یکشنبه
6 مرداد1387
ساعت: 1:19
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
حسام.
ممنونم.
اصلاح شد.
آقای
منوحیم.
پاسوردتان
غلط است.
آقای
ارادتمند.
لبخند که
هیچ از خنده
دل پیچه
گرفتم.
ممنون.
آقای نتاب.
آن نقطه های
قرمز در
نقشه علامت
وقوع زلزله
است.
آقای حسام
الاحوازی.
ایشان اهل
کاشان اند و
حساب شان با
خداوند.
فریبا خانم.
آن دوست
شیرین زبان
و خوش وعده
دیگر سری
نزد. شاید که
او هم
گرفتار
امتحانات
شده باشد!
آقای هیوا
ایزدی. گرچه
نمی دانم چه
زمان میسر
خواهد شد،
اما پاسخ
چنین
سئوالاتی
به ادامه ی
مقالات
اسلام و
شمشیر محول
خواهد بود.
آقای محمد
حسین. به
مجوعه
مقالات "اسلام
و شمشیر"
رجوع کنید. و
در انتظار
دنباله ی
یادداشت ها
بمانید.
آقای غفوری.
احتمالا
گمان کرده
اند
حیوانات
آبزی
پیوسته از
هر آلودگی و
گناهی شسته
و پاک می
شوند و این
پشه است که
باید تا
آخرین
شماره کشت،
که بی خواب
ماندگان از
نیش آن ها
کاملا
موافق این
امرند.
|
|
یکشنبه
6 مرداد1387
ساعت: 20:44
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
بی نام.
اشتباهات
این گروه
تنها مبادی
عددی
ندارد، گاه
به ارائه ی
چنان
تصاویری از
زندگانی
پیامبران و
شبه
پیامبران
پرداخته
اند که نزد
عاقل هیچ
محملی جز
این ندارد
که قصد
زدودن قبح
آن اعمال را
داشته اند.
یعنی اگر
دختران یک
نبی با
پدرشان
همبستر می
شوند تا نسل
او را حفظ
کرده
باشند، پس
طبیعتا
برای مردم
معمول
انجام هر
فسق و شلم
شوربایی
مجاز می شود!
چنان که
شاهدیم
دنیا را به
کاباره ی
بزرگی بدل
کرده اند و
فرق چندانی
میان
خیابان و
اتاق خواب
دیده نمی
شود. ضمنا دو
میلیون جلد
کتاب را اگر
به طور فله
ای هم تا
ارتفاع
دسترس
انسان بر
روی هم
بچینید
میدان
توپخانه را
پر می کند.
آقای رضا.
ظاهرا مهره
های شما
هنوز در
خانه ی اول
نشسته است!
کتاب های
پلی بر
گذشته را
بخوانید.
|
|
دوشنبه
7 مرداد1387
ساعت: 14:17
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
رضا. مجموعه
پلی
برگذشته را
این بار در
زمان فراغت
و به وجهی
بخوانید که
دیرتر
فراموش شود.
آقای محمد
رضا. صفا
آوردید. دل
مان برای هه
هه هه های
شما تنگ شده
بود. با این
همه توصیه
همان است: به
اراجیف
نویسان
اعتنا
نکنید. آن
آقا بیش از
بی سوادی اش
پر حرفی می
کند.
آقای
مارلیک و
حکیمی. این
داستان
گزارش
کامران نجف
زاده چیست؟!
|
|
دوشنبه
7 مرداد1387
ساعت: 18:54
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
اقای
تلمیذ. به
زودی و به
خواست
خداوند
خواهم نوشت
که آن چند
اشاره ی
درست به
برخی مسائل
منطقه و
تاریخ
دنیای کهن،
چیزی نیست
جز این که
نویسندگان
پنج سفر
نخست تورات
در دوران
جدید برای
ایجاد توهم
در ذهن قرآن
ستیزان، با
ناشیگری
تمام از روی
قرآن
برداشته
اند و با پر
رویی بی
نظیر ادعا
می کنند که
مندرجات
قرآن کپی
شده از
تورات است.
این نادانی
نمونه،
درست
همانند این
است که خط
فارسی
کنونی را از
اعراب وام
گرفته و سپس
مدعی می
شوند که ما
خط عرب را
اصلاح کرده
ایم و در
حقیقت وام
خود را به
جای
استهلاک
استملاک
کرده اند!!!
تشخیص دیگر
شما، در
مورد نام
گذاری
مصنوعی و
بدون معنا
بر اشخاص در
تورات هم،
کاملا به
جاست.
آقای ناموف.
درست است،
مسجد کبود
تبریز از
قلم افتاد.
بعدا و در
محل مناسب
تصاویر آن
را ارائه
خواهم داد،
مختصرا این
که مسجد
کبود نیز،
همانند
مسجد بزرگ
یزد، یک
بنای کاملا
خشت و گلی
بوده است که
در اواخر
دوران فتح
علی شاه و
این یکی را
بنا بر نیاز
تحریک
اقوام
بسیار
شاعرانه
کاشی کاری
کرده اند. و
چون بنا
فاقد
استحکام
اولیه بود،
خلاف دیگر
مساجد، در
زلزله ی
سنگین عهد
ناصر الدین
شاه به روز
کنونی
افتاد. هنوز
بخش هایی از
خشت چینی
های قبل از
کاشی کاری
اخیر این
مسجد در
بقایای
کنونی نیز
قابل تشخیص
است، هرچند
بسیار سرهم
بندی شده بر
روی قسمتی
از آن ها آجر
چسبانده و
یا چیده اند.
|
|
چهارشنبه
9 مرداد1387
ساعت: 2:44
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
مسعود. آقای
ستاره در
چند پیام
بالا مثالی
زدند که
برای هر
مشتاق
دریافت
حقیقتی
کارساز بود.
شخصا مورد
اشاره شده ی
ایشان را
تجربه کرده
ام و
نتوانستم
به استادی
از دانشگاه
آتن تفهیم
کنم کلمات
حک شده بر
سکه هایی که
به تاریخ
اشکانی
معرفی کرده
اند، به خط و
زبان
یونانی و
توصیف
حاکمی با
فرهنگ
یونانی است.
این گونه
اخته کردن
اندیشه و
فرهنگ آدمی
جز به دست
جلادان جای
خوش کرده در
لانه های
فرهنگی
کنیسه و
کلیسا، که
در غرب به
دانشگاه
مشهورند،انجام
نگرفته و جز
قصد به جان
هم انداختن
مردم جهان
را نداشته
است. شخصا در
آکروپلیس
به سبب
ایرانی و
مسبب تخریب
آن بنا بودن
مورد توهین
یک توریست
ایتالیایی
بسیار
سانتی
مانتال
قرار گرفتم.
آقای بی نام.
احتمال
دارد منظور
شما را دقیق
برداشت
نکرده باشم.،
ولی در آیه ی
36 سوره ی
توبه آمده
که از زمان
خلقت، عدد
ماه های سال
در کتاب خدا
12 بوده و نیز
از جمله در
آیه ی 26 سوره
ی مائده از
چهل سال
محرومیت
قوم بنی
اسراییل
صحبت شده
است. شخصا
گمان دارم
که با مقیاس
موجود، عمر
نوح در آیه 14
سوره
عنکبوت 950
سال ذکر شده
است.
آقای ایزدی.
اصلی ترین
مباحث هنوز
ناگفته
مانده است.
در پایان
مدخل صفویه
است که
تکلیف دوغ و
یا دوشاب
فروش روشن
خواهد شد.
|
|
پنجشنبه
10 مرداد1387
ساعت: 12:22
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
کلیم. برای
این که
تابعین هیچ
اندیشه ی
دیگری
آماده
نیستند به
آسانی
یهودیان
جنایت کنند
و حقوق
دیگران را
ببلعند.
آقای رضا.
ترجمه
مقاله در
صفحه ی اصلی
نصب شد.
|
|
پنجشنبه
10 مرداد1387
ساعت: 17:58
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
نویدار. با
وبلاگ شما
آشنا نبودم.
مطلب از
آدرس:
آقای حسین
محمدی و
آقای بی نام.
ارزش این
گونه
یادداشت ها
در بدعت
گذارانه
بودن آن است
و این که چه
گونه داده
های مجموعه
ی «تاملی در
بنیان
تاریخ
ایران»، هر
بررسی در
باب مسائل
شرق میانه
را، بدون
منظور کردن
قتل عام
پوریم،
فاقد ارزش و
ژورنالیستی
می داند.
کاملا
معلوم است
نویسنده
کوشیده است
بر مبنای
اطلاعات
سنتی و دست و
پا شکسته ی
جاری،
منتقدانه
مقاله
بنویسد که
حتی در
مواردی متن
گل نبشته ی
کورش را با
کتیبه ی
بیستون
داریوش
مخلوط کرده
است. از طرفی
این قبیل
نوشته ها می
تواند برخی
از
خوانندگان
پی گیر را
سرانجام به
مقالات «ایران
شناسی بدون
دروغ» هدایت
کند که
امیدوارم
در میان
آنان مترجم
مقاله را
نیز
بیابیم، که
به اعتراف
خودشان با
تاریخ
ایران
آشنایی
ندارند و به
همین دلیل
مقاله را با
فرهنگ
کیهانی
همسو می
دانند که از
ژست های
متعارف
تازه
واردان به
گود است.
بدون تردید
تنها کلید
ورود به
گنجینه ی
حقایق در
باب
القائات
متعفن
کنونی، در
تمام جهات
به اصطلاح
علوم
انسانی،
وقوف از
جنایات
پوریم و
جعلیات
جدید
یهودیان در
تمام رده
های فرهنگی
تمام ملت
های
باستانی و
کهن است.
دیگر نکته ی
جذاب مقاله
اشاره ی
تمسخر آمیز
آن به کوشش
بازگشت
مسئولان
فرهنگی این
جمهوری به
کورش پرستی
است.
|
|
پنجشنبه
10 مرداد1387
ساعت: 18:32
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
نویدار. به
تر است
اجازه دهید
کامنت
خصوصی شما
را منتشر
کنم که حاوی
تمام مطلب
است.
آقای م.
ستاره.
اشاره ی
ظریف شما
نشان می دهد
که قوم
پرستان، از
هر قبیله ای
که باشند،
از یک مرکز
اداره می
شوند و قوم
پرستی، از
هر نوع که
باشد،
ابزار
اختلاف
افکنی
یهودیان و
ابراز
مخالفتی
آشکار و در
پرده با دین
اسلام است.
آقای تلمیذ.
بد نیست
منتظر
ادامه ی بحث
بمانید و یا
مطلب مربوط
به اسراییل
را در
مجموعه
مقالات
اسلام و
شمشیر
بخوانید.
ضمنا
بدانید که
وسعت
جعلیات
یهود در باب
تمدن و
تاریخ و
فرهنگ و ادب
شرق میانه و
به خصوص بخش
اسلامی آن،
تا به حدی
است که
تعیین
تکلیف با آن
ها مگر برای
کسی که رخ
داد پلید
پوریم را
پذیرفته
باشد،
ناممکن است.
باید صبور
بود و تبلیغ
وسیع و همه
جانبه، به
خصوص پخش
مستند
استاد
غفوری عالی
مقام را،
تنها چاره
ساز و راه
گشا در
مرحله ی
کنونی
دانست. زیرا
به عینه می
بینیم که
مخالفت با
پوریم و
ابراز
دشمنی شخصی
و لجارانه
با استاد
غفوری
سرلوحه ی
عمل
مدافعان
دروغ های
پیشین است.
|
|
پنجشنبه
10 مرداد1387
ساعت: 21:52
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقا و
یا خانم
لارا. نمی
دانم معلم
چه مقطعی
هستید، اما
اگر حقیقت
بر شما
آشکار شده،
بر مبنای
معتقدات و
نیز تبعیت
از وجدان و
تعهد به
حفاظت از
فرهنگ درست
اندیشی و
آگاهی،
مجاز به
تکرار آن
دروغ ها
نیستید. در
حال حاضر
معلمانی،
در سطوح و با
شیوه های
گوناگون،
زیرکانه
جوانان را
به سمت
آشنایی بیش
تر با حقایق
تاریخ
ایران سوق
می دهند و
حتی در کلاس
بخش های اثر
گذار مستند
تختگاه هیچ
کس را نمایش
داده اند.
این بر عهده
ی شماست که
تکلیف خود
را با دیو
دروغ تعیین
کنید: با او
بسازید و یا
بجنگید.
|
|
جمعه 11
مرداد1387
ساعت: 7:45
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
کیوان.
توصیه همان
است که عرض
شد. کسانی که
از کتاب
اسلام و
شمشیر و 165
یادداشت
گوهرین "ایران
شناسی بدون
دروغ" و
مباحث
کلانی چون
جمعیت
شناسی
تاریخی و ده
ها مدخل
بیدارگر
دیگر، چیزی
جز هارای
هارای و از
این قبیل
نیاموخته
اند، حتی در
اندازه ی
دریافت
ناسزا هم
نیستند،
چون هرچه
بگویند و
بنویسند،
در منظر
خردمند،
ناسزای
دیگری است
که خود نثار
خود می کنند.
حوصله کنید
و به کار خود
برسید،
ضربه های در
راه، با قوت
الهی، کمر
هرگونه قوم
پرستی را،
که در ماهیت
خود جبهه
گیری علیه
وحدت
اسلامی و
خوردن از
آخور
یهودیان
است، خرد
خواهد کرد.
تا آن جا که
به تولیدات
فرهنگی
مربوط می
شود، مجموع
داده های
تاکنون
تمام قلم به
دستان
برخاسته از
میان این
قوم
پرستان، از
نظر ماهیت و
محتوا،
ارزش
پاراگرافی
از مثلا
یادداشت
شماره ی 160 را
ندارد، که
مهار و
کنترل بیان
را از کف
بسیاری از
قوم ستایان
بیرون کشید
و ماسک چهره
ی بسیاری از
مدعیان
آنان را
درید.
آقای رضا. در
ایام غیر
تعطیل با
تلفن 66492049 تماس
بگیرید.
|
|
جمعه 11
مرداد1387
ساعت: 12:8
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
کیوان. مطلب
ساده ای است.
اگر
مخالفان
این مباحث،
هنوز کتاب
ها و مطالب
وبلاگ را
نخوانده و
مستند
تختگاه را
ندیده
باشند، پس
ابله اند که
به این حوزه
وارد می
شوند و
اظهار نظر
می کنند. و
اگر با
اسناد و
ادله و
تصاویر این
گفتارها
آشنا باشند
و باز هم
نغمه ی
مخالف
بخوانند،
از دو حال
خارج نیست:
یا به مقدار
فهم مباحث
کلان
نرسیده و
مشکل
برداشت
دارند و یا
محرک آنان
در مخالفت،
انگیزه ی
مستقیم و
غیر مستقیم
قومی است.
اگر این
مباحث
نادرستی ها
و جنایات و
توطئه های
یهودیان را
برملا می
کند، پس
مخالف
خوانی آن
ها، چه خود
یهودی
باشند و یا
ضدیت با
اسلام آن ها
را به جانب
داری از
یهود
بکشاند، از
مبدا’
پشتیبانی و
گاه نان
خوری
یهودیان
حرکت می کند.
هیچ شق اصلی
دیگری نیز
امکان
ندارد.
|
|
جمعه 11
مرداد1387
ساعت: 19:49
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
پیام
زیر از سوی
آقای
نویدار به
طور خصوصی
رسیده بود
که با اجازه
ی مجدد
ایشان
منتشر می
شود.
پنجشنبه 10
مرداد1387
ساعت: 16:46 توسط:نویدار
آقای
پورپیرار،
با درود
مجدد
متاسفانه
لینکی را که
برای نوشته
من گذاشته
اید، متعلق
به من نیست.
آنها (یک
سایت
دانشجویی
جدایی طلب
به نام
آذربایجان
جنوبی) نیز
دیروز
نوشته مرا
بدون ذکر
منبع
گذاشته
بودند و
وانمود
ساخته
بودند که
گویا من
نویسنده آن
سایت هستم.
پس از دو ای
میل من لینک
وبلاگ مرا
گذاشته اند.
لطفا شما
نیز لینک را
روی وبلاگ
من "آقا
اجازه"
(aghaejaze.wordpress.com) قرار
دهید.
لینک کامل
به نوشته:
http://aghaejaze.wordpress.com/2008/07/26/%D9%85%D9%86%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D8%AD%D9%82%D9%88%D9%82-%D8%A8%D8%B4%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1-%DB%8C%D8%A7%D9%88%D9%87-%DB%8C%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%9F%D8%9F/
با درود،
نویدار
وب سایت پست
الکترونیک [
نظر خصوصی ]
میان پرده
آقای کیوان.
ظن شما قوی
است، زیرا
مدیران
بلاگفا به
ده ها
اعتراض
دوستان ما
برای حک
وبلاگ وقعی
نگذاردند
که این خلاف
آیین نامه ی
مدیریت این
چنین رسانه
هایی است که
باید بی طرف
بمانند.
درست شبیه
همین مشکل
چند سال پیش
با مدیران
پرشین بلاگ
پیش آمد که
البته طعم
گردن کلفتی
شان را
چشیدند.
ببینیم بر
سر بلاگفا
چه خواهد
آمد؟! اگر
حقیقت
ماجرا بدین
گونه باشد
که شما حدس
می زنید، پس
حقانیت
مطلق بنیان
اندیشان
مسلم می شود
که قوم
پرستی را با
توحش و
دشمنی با
فرهنگ
پیشرو
برابر می
دانند.
|
|
شنبه 12
مرداد1387
ساعت: 18:16
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
سید.م.ح.
ندیدن شما
خسارت بود.
کاش قبلا
خبر دار می
شدم. به
گمانم در دو
سه روز
آینده
امانتی شما
آماده
خواهد شد.
منتظر خبر
تازه از شما
هستم.
|
|
شنبه 12
مرداد1387
ساعت: 20:18
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
محمد رضا،
کانادا. در
پیام خصوصی
آدرس
بگذارید و
تعداد مورد
نیاز را
اعلام
کنید، برای
تان ارسال
خواهد شد.
پول را بعدا
در نامه ی
پست سفارشی
ارسال
خواهید کرد.
آقای...
ممنونم.
هرچند این
مبارزه ی
فرهنگی با
یهودیت
جاعل بسیار
دیر انجام
می شود ولی
به خواست
خدا و همت
دوستان
دیدار از
نتایج آن
چندان به
تاخیر
نخواهد
افتاد.
|
|
شنبه 12
مرداد1387
ساعت: 22:40
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
رضا. برای
دانلود
نسخه ی
انگلایسی
می توانید
به آدرس www.naria.ir
رجوع کنید.
پیشنهاد من
دریافت
مستقیم سی
دی هاست که
کیفیت به
تری دارد و
در صورت
ارسال آدرس
برای تان
فرستاده
خواهد شد.
شخصا
برنامه ی
معینی
ندارم و
کارم فقط
نوشتن است.
بقیه را
دوستان
باید به
عهده
بگیرند.
مقالات هم
در همان
سایت موجود
است می
توانید
انتخاب
کنید. موفق
باشید.
|
|
یکشنبه
13 مرداد1387
ساعت: 19:12
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای...
مشرکین و
دشمنان
اسلام از هر
وسیله و
اندیشه ای
برای ایجاد
تفرقه و
پراکندگی
میان
جماعات
مسلمین، از
قبیل فلسفه
و عرفان و
تصوف و
درویشیگری
و
اسماعیلیه
بازی و
انواع نام
ها و
باندهای
دیگر
استفاده
کرده اند و
در کنار هر
یک از این
دکورها یک
کارگردان
اورشلیمی
نشسته است.
آقای مهران
حقیقت.
ممنونم و
بسیار
شادمان
خواهم شد
اگر نسخه ای
از تحقیقات
جدیدتان را
دریافت کنم.
آقای reza. شخصا
در آن
نمایشگاه
نبوده ام.
کتاب ها و
بروشور را
ناشر دیگری
برده بود که
با او
ارتباطی
ندارم. به
گمانم در
مرحله ی
نخست بر روی
ورژن
انگلیسی
تختگاه هیچ
کس کار کنید
و پس از
دریافت
نتیجه و
آنالیز آن
گام بعدی را
بردارید.
|
|
دوشنبه
14 مرداد1387
ساعت: 11:59
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
بینام. بروز
نشانه های
دیگری هم
بحمدالله
گواهی می
دهد که
زحمات
استاد
غفوری بزرگ
در نمایش
آشکار
شیادی های
به کار رفته
در مجموعه ی
تخت جمشید،
که زادگاه
دروغ در
تاریخ
ایران و
قبله گاه
باستان
پرستان
بود، اندک
اندک موجب
بیداری
سرسخت ترین
قوم پرستان
فارس شده
است.
آقای هیوا
ایزدی.
اعلام
منطقه ای
بودن طوفان
نوح کشف
حساب نمی
شود زیرا
قرآن به
صراحت تمام
و به تکرار
بروز طوفان
در حوزه ی
زندگی قوم
نوح را
اعلام کرده
و وقوع آن
طوفان در
جنوب عراق
نیز به کلی
اشتباه و
فاقد منطق
تاریخی و
جغرافیایی
است.
آقای reza. دو
نسخه امروز
برای تان
ارسال شد. به
محض دریافت
اعلام کنید.
آقای مهران
حقیقت. با
تشکر هر دو
مقاله رسید
که مقاله ی
نخست در
موضوع
الیگارشی
فارسیان دو
قران هم نمی
ارزد.
آقای
منوحیم. مرد
باید جیگر
شیر داشته
باشه، برو
جلو من خودم
هواتو دارم.
تو احتمالا
به بازی های
سرنوشت
اعتقاد
نداری و نمی
دانی که
ممکن است
این ماجرا
به دل چسب
ترین حادثه
ی زندگی ات
بدل شود و تا
آخر عمر از
من ممنون
باشی. و چون
از عمر من
چیز زیادی
نمانده پس
کار شاقی هم
نخواهد بود.
دلیر باش
مرد، مگر
تورات نمی
خوانی؟!!
|
|
دوشنبه
14 مرداد1387
ساعت: 22:35
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
بابک و آقای...
این آقای
منوحیم یک
دوست بسیار
نازنین
ماست که این
نام مستعار
را برای خود
انتخاب
کرده است.
مشکل این
است که از
وقت ازدواج
اش می گذرد
ولی او از
متاهل شدن
واهمه دارد.
سر به سرش می
گذاریم
شاید به
موضوع
خوابیدن
شتر معروف،
در آستانه ی
خانه اش
راضی شود.
آقای سید.م.ح.
برای آماده
سازی
مقالات به
صورت کتاب
باید منتظر
پایان آن ها
بود که به
امید خدا
چندان دور
نیست.
|
|
سه
شنبه 15
مرداد1387
ساعت: 16:33
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
عابدی. ضمن
تشکر ای میل
رسیده، اما
فولدر
درخواست
همچنان
خالی است.
ببخشید که
جواب را در
این ستون می
گذارم. یاهو
در اسکین
جدید
همچنان
مشغول
اطوار
درآوردن
است.
|
|
سه
شنبه 15
مرداد1387
ساعت: 22:35
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
خانم
نسرین. اگر
تحقیق خود
را در این
باب تکمیل
کنید در
استان
مرکزی و
حوزه ی
تهران و
خراسان و
اصفهان
اسامی عبری
فراوانی را
بر شهرها و
قصبات
ایران
خواهید
یافت مثلا:
کاشمر و
قزوین و
سمیرم و... به
گمانم این
آقای افضل
زاده کوتاه
ترین و بی
زبان ترین
تحقیق
درباره ی
مسجد جمعه ی
نایین را
ارائه داده
است.
آقای...
ممنون.
|
چهارشنبه
16 مرداد1387
ساعت: 0:11
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
اتفاق.
احتمالا
اشتباه
کرده اند،
رسیدگی
خواهم کرد.
آقای هیوا.
این واژه
را از کجا
برداشته
اید؟ مفرد
اورامانات
است؟
|
|
چهارشنبه
16 مرداد1387
ساعت: 23:25
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
کورش
آریایی.
آن طرف ها
چه خبر؟!!
آقای... یکی
از
موثرترین
راه های
گرایش به
بی غیرتی
در میان
مردم
ایران
گسترش
شعر
فارسی و
به خصوص
دیوان
هایی چون
حافظ و
مولانا
بوده است.
آقای بی
نام. گمان
نمی کنم
که این
مطلب
منبع
تدوین
شده
داشته
باشد.
اخیرا
کسانی در
حوزه های
جغرافیایی
خود
مشغول
جست و جو
شده اند.
|
|
پنجشنبه
17 مرداد1387
ساعت: 23:30
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
دوست.
مجموعه ی
یادداشت
های این
وبلاگ از
سال 1382
تاکنون
در سایت
www.naria.ir به شکل
طبقه
بندی شده
و در
فولدرهای
مختلف
موجود
است.
خانم
سمیرا.
گمان نمی
کنم زیرا
که مباحث
بسیار
مطول
خواهد شد.
در واقع
ورود به
تورات و
موضوع
طوفان
نیز بخشی
از تاریخ 500
سال اخیر
منطقه ی
ماست.
|
|
+
نوشته شده
توسط ناصر
پورپیرار در
سه شنبه بیست
و هشتم آبان 1387
و ساعت 5:0 |
|
جمعه 18
مرداد1387
ساعت: 8:45
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
ایزدی. مشکل
عمده و اصلی
در این است
که نام
گذاری بر
هیچ شی’ و
محل و عنصر و
شهر و دهی در
ایران قدیم
تر از چند
قرن پیش و حد
اکثر از
زمان به
اصطلاح
صفویه نیست.
در آن زمان
هم انتخاب
هر نامی
دورتر از
مفاهیم
اکبر و اصغر
و احمد
آباد، که
بار تاریخی
و عقیدتی و
توصیفی
داشته
باشد، فقط
می تواند
یهودی و یا
لااقل
گزیده ای
یهودی
باشد، زیرا
اندک
مهاجران
قدیم ساکن
در بلندی
های ایران،
صاحب فرهنگ
و آگاهی
متعالی و
دیرین
نبوده اند.
|
|
جمعه 18
مرداد1387
ساعت: 10:57
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
ناظر و آقای
پرسش. از
مراحم شما
ممنونم و
جان تان
سلامت باشد.
بحث جاری در
باب طوفان و
تاریخ
انبیا و
تورات و
قرآن از اهم
مباحثی است
که ترکش و
دنباله ی آن
به تاریخ
منطقه ی ما
در 500 سال
اخیر کشیده
می شود.
مطالب آقای
پرسش متضمن
دقایق
بسیاری است
که رمز
گشایی آن
ها، از جمله
در باب
قربان بودن
اسماعیل و
اسحاق و
دیگز ضمائم
موضوع
چندان آسان
نیست که اگر
خدا بخواهد
نگاه تازه
به مطلب را
عرضه خواهم
کرد.
|
|
شنبه 19
مرداد1387
ساعت: 2:30
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
منوچهر خان.
با عرض
معذرت حسب
فرمایشات
کهولت، باز
هم کلیدها
را گم کرده
ام.
|
|
شنبه 19
مرداد1387
ساعت: 15:47
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
أمة الله.
برای
دریافت
پاسخ باید
منتظر چند
یادداشت
بعد باشید.
آقای بجانی.
در این جا
باید حوصله
کرد و منتظر
ماند. حتی
برای به
قهقرا رفتن!!!
|
|
شنبه 19
مرداد1387
ساعت: 19:25
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای...
بزرگی
فرمودید به
اتفاق آقای
عابدی از
شما
ممنونیم.
|
|
یکشنبه
20 مرداد1387
ساعت: 11:4
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای م.
ستاره. نصب
این کامنت
اعدام عمدی
بود، تا
بدانید با
کسانی
طرفیم که
معنای "ذی
شعور" را هم
نمی دانند و
با "بی شعور"
عوضی می
گیرند. پس از
آن مجتهد
زاده و یکی
دو نفر دیگر
چشم مان به
این بی سواد
روشن که در
تحریک
جمهوری،
مستقیما
تقاضای
اعدام دارد.
کاش یکی از
این ها به
خصوص مجتهد
زاده
بازجوی من
می شد تا
ببینیم چه
سئوالی می
کند! این
یادداشت
های مربوط
به تورات
کاسه ی صبر
کسانی را
لبریز کرده
است.
|
|
یکشنبه
20 مرداد1387
ساعت: 15:4
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
قشقایی. از
این دوست
تان بپرسید
یهودیان
کجا اعلام
کرده اند که
تورات های
کنونی را
قبول
ندارند؟!!!
اگر این
اعلام
خصوصی بوده
و صرفا در
گوش ایشان
گفته اند که
قدر این
دوست تان را
بدانید و
هرچه می
گوید قبول
کنید. اگر هم
اعلام
عمومی بوده
آدرس آن را
مشخص کنند.
ضمنا
بپرسید اگر
تورات های
کنونی را
قبول
ندارند
شنبه ها در
کنیسه چه می
خوانند؟! آن
نامه هم
قبلا منتشر
شده و اگر در
آرشیو
وبلاگ
بگردید
پیدا خواهد
شد. به ایشان
یک نسخه از
مستند
تختگاه هیچ
کس را بدهید
تا ببینند و
اگر باز هم
تاییدیه
سازمان
نظام
مهندسی را
برای قبول
مطالب
نمایش داده
شده در
مستند لازم
داشت،
ایشان را نه
به سازمان
نظام
مهندسی که
نزد یک چشم
پزشک ببرید.
|
|
یکشنبه
20 مرداد1387
ساعت: 20:29
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
خانم
أمة الله.
شیخ و علامه
ی بزرگ
مرتضی
عسکری
کتابی دارد
به نام "150
صحابه ی
ساختگی" که
مطالعه ی آن
را به شما
توصیه می
کنم. در این
وبلاگ به
بنیان ها
توجه داده
می شود. مثلا
اشاره است
که خط عرب
لااقل تا 6
قرن پس از
پیامبر
استعداد
کتاب نویسی
عمومی
ندارد ولی
شما علاقه
دارید که
امام بخاری
در قرن سوم
هجری کتابی
حاوی 600 هزار
حدیث جمع
آوری شده
برای شما
نوشته باشد.
بی این که
توجه کنید
اگر به طور
متوسط هر ده
حدیث را در
برگی
بگنجانیم،
باید 60 هزار
برگه ی
پوستی
فراهم کنیم
که وجه تهیه
ی مواد برای
یک نسخه از
صحیح بخاری
هم سر به
کهکشان می
زند، مگر
این که گمان
کنیم امام
بخاری پیش
از تالیف
دائره
المعارف اش
نیز وجوهات
دریافت می
کرده است!!
ضمن این که
هیچ مولفی
نمی تواند
حتی با صد
نسخه از
تالیف، خود
را به
دیگران، آن
هم در حوزه ی
بسیار وسیع
جهان اسلام
بشناساند.
دو توصیه
دارم: نخست
در باب
اسلام و
شمشیر پس از
مطالعه
تمام
مقالات
قضاوت کنید
و دیگر این
که برای
آگاهی از
مسائل
خلافت و
خلفای پس از
اسلام، از
منظر صاحب
این وبلاگ،
حوصله کنید.
آقای محمدی.
آب نمک از
جمله به این
درد می خورد
که یک جهود
را چهل سال
در آن
بخوابانند
و سپس یک
مسلمان دو
آتشه از
درون آن
خارج کنند.
آقای ناظر
سوم بحث. شما
که حرفی
برای زدن
نداشتید،
پس راه را
برای خاخام
موسی زرگری
باز کنید تا
با آن نسخه ی
مخصوص از
تورات شان
وارد شوند.
آقای نتاب.
در تورات
نوشته است
سوای
کودکان و
البته هرچه
جمعیت را
زیادتر
کنیم
اشکالات
تورات
آشکارتر می
شود. زیرا 400
سال بعد از
خروج، در
سرشماری
زمان داود
از مردم بنی
اسرائیل و
یهودا، بر
اساس فصل 24
دوم
سموئیل،
تمام قوم
فقط یک
میلیون و
سیصد هزار
نفر بوده
اند!!!
|
|
یکشنبه
20 مرداد1387
ساعت: 22:50
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
روشن نگر.
متاسفانه
باز هم
ضمیمه ها
باز نشد. این
روزها یاهو
دائما
مشغول گربه
رقصانی است.
|
|
دوشنبه
21 مرداد1387
ساعت: 14:12
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
هاتف. لطفا
با تلفن 66492049
با پیش
شماره ی
تهران تماس
بگیرید.
آقای ناظر
سوم. برای
تست و
آزمایش
خودتان، به
خصوص که
خداوند
معماری هم
حساب می
شوید، نسخه
ای از مستند
تختگاه هیچ
کس را
ببینید و
درباره ی آن
قضاوت کنید
تا ارزیابی
فرهنگی خود
شما میسرتر
شود. تاکنون
که یک یهودی
دو آتشه اید
که اقناع
دیوار پشت
سرتان از
آموختن
حقیقت به
شما آسان تر
می نماید.
فریبا خانم.
اولا که خیر
مقدم و در
ثانی همین
افسانه
درباره ی
ابن سبا و
یهودی بودن
او وغیره،
همانند ده
ها و صدها
نظیر دیگر،
در زمره ی
جعلیات
جدید است و
امیدوارم
مباحث آتی
به نیکی
معلوم کند
که گفت و گو
از تالیف
کتاب در هر
رده و موضوع
و با هر قصدی
در جهان
اسلام،
البته به جز
نگارش
قرآن، سخن
سرایی در
باره ی
موهومات و
ادعاهایی
غیر مستند و
بدون نمونه
است. حتی
تورات شان
نیز جدید و
با توزیع
این افسانه
ها همزمان
است.
خانم أمة
الله. مغروق
دریایی از
بلاتکلیفی
و بیگانه با
بنیان
مسانل اید.
مثلا از
خرافات و
انحرافات
بسیار در
اخبار
محدثین می
گویید، اما
ابزاری
برای جدا
کردن صحیح
از ناصحیح
ندارید. آیا
ضرورت حفظ
ترتیب در
نماز،
موجبی برای
قبول ششصد
هزار حدیث
بخاری است
که اگر یکی
هم نادرست
باشد، او را
از صلاحیت
ورود در این
گونه مطالب
مردود می
کند. به
گمانم
اثبات حضور
شخص بخاری و
آن دیگران
مقدم و مهم
تر از قبول و
یا رد صحث
ثبت احادیث
آن هاست.
لااقل
مطالعه ی
کتاب اسلام
و شمشیر را
تمام و موضع
تان را نسبت
به مطالب آن
روشن کنید.
|
|
دوشنبه
21 مرداد1387
ساعت: 22:13
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
هاتف. با پیش
شماره ی
تهران، 021.
آقای فتح.
فرقه های
اسلامی
مشرک
نیستند،
شرک مخصوص
اهل کتاب
پیشین و
معتقدان به
تثلیث است.
آقای سرباز.
چنین نامی
در اسناد
دین یهود
ثبت نشده و
نزدیک ترین
نام به او
عززیا است
که در زمره ی
انبیا’
نبوده است.
شخصا این
نام را فقط
در قرآن
کریم دیده
ام و به همین
دلیل
معتقدم حذف
نام او در
تورات های
جدید نیز
توطئه ای
علیه قرآن
است.
آقای عدنان.
ممنون.
تدارکات
دفاعی
پرتقالی ها
در جزایر
خلیج اثبات
کننده ی
حضور مردم
بومی در آن
منطقه نیست.
اگر در داخل
ایران تجمع
انسانی و
تحرک
اجتماعی
نایاب است،
پس تصور
زندگی جمعی
در جزایر
جنوب که بیش
تر آن ها تا
این اواخر
غیر مسکون
بوده،
تصوری سالم
نیست.
|
|
سه
شنبه 22
مرداد1387
ساعت: 8:30
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
تلمیذ.
یادداشت
شما شماره 1
را نداشت. آن
چه را که
فرهنگ
امروز می
شناسیم و در
طبقات زیر
قرار دارد:
تاریخ،
باستان
شناسی،
مرمت، هنر
شناسی،
معماری
وابسته به
مکتب امثال
پوپ، اسلام
شناسی
کنیسه های
دانشگاه
نام گرفته،
روان
شناسی،
زبان
شناسی،
جامعه
شناسی،
فرقه بازی
های سیاسی و
مذهبی،
فلسفه،
عرفان،
حکمت،
تصوف، شعر و
موسیقی از
وجه "شب است
و من شوق وصل
تو را دارم"،
کاباره و
قمارخانه و
هالیود
بازی، فال
گیری و
رمالی و
قوادی و از
این قبیل،
درست به سبب
زیر ساخت
یهودی آن
ها،
نهادینه
نیست و پایه
های هر یک را
می توان با
دو سه نقد و
نظر و ردیه ی
موشکافانه
فرو ریخت.
دریافت های
نو و انتقال
به جهان
فارغ از
یهود، در
وجه فرهنگی
آن، موکول
به وسعت
دادن
نویابی در
تمام امور
فوق و از
جمله مطلبی
است که در
باب زبان
عبری آورده
اید. بدانید
بیرون
ریختن
اسرائیلیان
از سرزمین
فلسطین
بسیار آسان
تر از اخراج
فرهنگ
آلوده ای
است که
بسیاری از
آدمیان
تاییدیه ی
دریافت
تخصص در
باور آن را
به صورت
اوراق
دکترا بر در
و دیوار
خانه و محل
کارشان می
چسبانند و
به آن
افتخار می
کنند تا
جایی که هر
دارنده ی
گواهی
پایان تلاش
و تحصیلات،
در زمینه
های علوم
انسانی،
ناخواسته و
خواسته به
سربازی از
جان گذشته
در حفظ و
دفاع از
فرهنگ یهود
ساخته ی
موجود
تبدیل می
شود، که نان
خود را از
قبل آن به
خانه می برد.
چنان که در
مباحث جاری
قانع کردن
هر یک از
آنان، از به
راه آوردن
مردم ساده و
بدون ادعا و
حقیقت طلب
یک شهر هم
دشوارتر
است، که از
بازوی خود
نان می
خورند.
آقای
قشقایی. دست
آن دوست شما
و هرکسی که
با ضربه ی
نخستین
تختگاه هیج
کس بیدار
نمی شود،
خالی است و
نقدی برای
داد و ستد در
بازار
اندیشه ی
غیر متعصب
ندارد.
|
|
سه
شنبه 22
مرداد1387
ساعت: 13:5
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
میانبر.
ادعای
اشراف به
مقولات
انسانی،
نیازی به
بورد تخصصی
ندارد،
زیرا این
گونه امور
از مسیر علم
نمی گذرد و
سراپا ملهم
از تفکرات
فردی و
فرامین
تجربی است.
چنان که
عالمان
حرفه ای و
متخصصان
امروز، نه
فقط بر ارزش
کار آن
هنرمند و
معمار ذره
ای
نیافزوده
اند، که چند
هزاره پیش
ابنیه ی
کهنی چون
دیوار چین،
اهرام مصر و
زیگورات
های بین
النهرین را
بالا برده و
یا مجسمه
های شگفت
انگیز روم و
یونان را
تراشیده
اند، بل
پیوسته
مشغول حیرت
از نحوه ی
اجرای آن
مواریث کهن
اند و این
خلاف قواعد
شناخته شده
ی علم است که
پیوسته رو
به پیش دارد.
موعظه ای
بیاورم که
شیرخوارگان
قنداق و
گهواره را
به مقام
شیخوخیت
منابر می
رساند:
آموزه ها در
علوم
انسانی،
بنا بر
تجارب و
غرایز پیش
می رود و نه
بر اساس
فرمول ها.
مانند
گرسنه ای که
غذا می دزدد
و یا شاگردی
که به معلم
دروغ می
گوید. تکرار
می کنم که
صحنه
گردانی و
کرسی سازی
های مصطلح
کنونی در
رده های این
گونه
اصطلاحا
علوم، یک
توطئه چینی
بس موفق
یهودی است.
آن ها ابتدا
ردیفی از
دروغ در باب
تاریخ و
فلسفه و
زبان شناسی
و ادبیات و
غیره را
کلاسه کرده
و سپس به از
بر کنندگان
بی آزار آن،
مدرک می
دهند تا از
مزایای
قانونی نان
آور آن بهره
مند شوند، و
از این راه
ساده، برای
آن دروغ ها،
مبلغان نو و
مداحان
متعصب و
ساده لوح و
ارزان
تدارک می
بینند. این
است ماهیت
آن آلودگی
عمیق که
نسبت به آن
هشدار می
دهم. مثلا آن
شیخ که در
مباحث
اسلامی علم
رجال
خوانده، از
بحث قلابی
بودن حدیث و
محدث و یا
راوی و
روایت می
گریزد و
درگیری با
آن را به سود
خود نمی
بیند، چنان
که صاحب
تالیفی در
باب شکوه
تخت جمشید
را ده مستند
تختگاه هیچ
کس نیز به
راه راست
نمی کشاند و
بر سر عقل
نمی آورد.
آیا متوجه
عمق آشوب می
شوید؟ همه
جا با لباس
رسمی به
همدیگر
دروغ می
گوییم و
اساتید و
معلمان
علوم
انسانی از
همه بیش تر.
این را می
گویند
سرگردانی
لاعلاج
انسان
امروز، که
در چنگ
فرهنگ یهود
زده ی جهانی
اسیر است!
|
|
سه
شنبه 22
مرداد1387
ساعت: 19:49
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
خانم ش.
هر زمان که
مناسب
دانستید،
زنگ بزنید.
آقای
قشقایی.
برخی مطالب
تا میزانی
بی ارزش اند
که نصب آن ها
به علت
آسیبی که به
محیط زیست
می زنند،
جراتی می
طلبد که
هنوز فراهم
نکرده ام.
|
|
پنجشنبه
24 مرداد1387
ساعت: 1:38
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
علی رضا.
نخست این که
آن همای
سنگی تخت
جمشید هنوز
به طور کامل
حجاری نشده
است. در باب
آن حیوان
دریایی
منقار دار
هم بدانید
که بروز گاه
به گاه جهش
های کنترل
نشده ی
ژنتیکی در
میان جان
داران، اعم
از انسان و
یا حیوان،
معمولی است.
به گونه ای
که نوزادان
انسانی با
چهره ی
حیوانات و
یا حتی با دم
و یا سم هم
به دنیا
آمده است،
که لاشه ی
حیوان
دریایی
تازه یافت
شده نیز در
همین ردیف
قرار می
گیرد.
معمولا این
نمونه ها به
علت
ناتوانی در
برآوردن
نیازهای
استاندارد
طبیعی
خویش،
همانند
همین
نمونه، یا
مرده به
دنیا می
آیند و یا
عمر بلندی
ندارند.
|
|
پنجشنبه
24 مرداد1387
ساعت: 14:5
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
سلام محمدی.
با تشکر،
محموله ی
ارسالی شما
را دریافت
کرده و
خواندم.
مردم کرد و
تمام دیگر
اقوام
ایرانی، به
ظهور روشن
فکران بیش
تری از قبیل
شما
نیازمندند.
به خواست
خدا
امیدوارم
مباحث در
پیش به
غربالگری
دقیق تری در
میان اهل
نظر منجر
شود و نخاله
های بی
مصرفی را،
که بدون فهم
کنه مطالب
دهان باز می
کنند، به
کلی دور
بریزد.
فریبا خانم.
چشم انداز
اطراف این
داده های
نو، چندان
شیشه گون و
شفاف است،
که اگر کسی
پانورامایی
به این وسعت
را نمی
بیند، با
دوربینی هم
که شما به
دست اش
بدهید،
چیزی
نخواهد دید.
اگر قرار
بود این
مباحث،
دایره ای از
سیاهی لشکر
بی کاره را
به دور خود
فراهم کند،
پس با معرکه
گیری
تفاوتی
نداشت.
بدانید که
تا مدت ها
طرف خطاب ما
نخبه
اندیشان
خواهند
بود، نه
عوام.
آقای روشن.
گرچه کمی
متکی به
شنیده ها
بود ولی می
تواند
واقعیت هم
باشد. فعلا
که گرفتار
انواع
توطئه های
یهود ساخته
ایم.
|
|
پنجشنبه
24 مرداد1387
ساعت: 18:16
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
عابدی. از
دقت ها و
زحمات شما
بسیار
ممنونم.
امیدوارم
اندک اندک
بخش پاسخ
های
اردیبهشت و
خرداد کامل
شود که به
مناسبت
ورود به
مدخل جمعیت
شناسی
تاریخی
بسیار هم
مفصل بود.
آقای هومن.
اولا که
هنوز در این
باره تزی
ارائه
نداده ام و
آن چه
خوانده اید
در حد اشاره
بوده است.
حوصله کنید
و تا زمان
لازم در باب
مسیر حرکت
زبان ترکی
بیاندیشید
که از سیبری
سرازیر شده
و یا از جنوب
به شمال
صعود کرده
است؟
فراموش
نکنید میان
آذربایجان
و سیبری
اسلاوها
زندگانی می
کنند که نه
فقط ترکی
نمی دانند
بل ترک ها را
به آموختن
خط و زبان
خویش مجبور
و یا مشتاق
کرده اند و
بدانید که
مهاجرت نیز
قوانین خود
را دارد.
یعنی چه
زبان ترکی
از جنوب به
شمال و یا از
شمال به
جنوب رخنه
کرده باشد،
به سبب قلت
قومی در دور
زدن قوم
اسلاو
ناچار شده
اند که تمام
تاریخ و
آغاز
اقتدار و
حتی تولد
نخستین شهر
آن ها یعنی
مسکو و
کرمل، به
ششصد سال هم
نمی رسد.
امیدوارم
تعصبات
اجازه دهد
که این
نشانه ها را
دست کم
نگیرید.
درباره ی
عثمانیان
نیز صلاح در
حوصله کردن
است. در مورد
مسلمانان
سینگ یانگ
نیز تا
پایان
مراسم
المپیک صبر
کنید، به
راه نمایی
شما علیه
چینیان
لشکر
خواهیم
کشید.
آقای عدنان.
لطفا
تصاویر را
به ای میل
وبلاگ
بفرستید.
مسلما قابل
استفاده
است.
آقای رضا از
کانادا.
هزینه ها را
به تشخیص
خودتان صرف
تکثیر و
تبلیغ کنید
و نتیجه را
نیز گاه
گاهی ارائه
دهید. ممنون.
|
|
جمعه 25
مرداد1387
ساعت: 1:54
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
خانم
وجدانی.
شخصی به نام
صمیمی گاه
در این
وبلاگ نیز
کامنت می
گذارد، اما
تشخیص و
تایید این
که همان
صمیمی
نویسنده ی
آن مقاله
باشد، آسان
نیست. به
گمانم در
همین صفحه
مستقیما از
خود او
سئوال کنید
و منتظر عکس
العمل او
بمانید.
آقای صدیقی.
دست ام به ای
میل شما
نرسید. آن
مومن سوره ی
غافر مجرد
است و از
ایمان رایج
در دربار
فرعون
تبعیت نمی
کند. بی شک
دین یهود و
حتی یهودی
شدن خود
موسی پس از
خروج انجام
شده، ولی
نمی توان
تردید کرد
که موسی پیش
از نزول
تورات و
فرامین، به
وحدانیت
خدا ایمان
داشته و
برگزیده و
رسول بوده
است. کوشش
شما در جمع
آوری اسناد
ایلامی
قابل ستایش
است.
آقای فتح.
آیا منظور
شما شباهت
نام او به
اسپانیاست؟
|
|
جمعه 25
مرداد1387
ساعت: 23:56
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
خانم
مریم. راه
معمول این
است که ای
میل و یا
تلفنی را
اعلام کنید
و از آن آقای
صمیمی که
چنان مقاله
ی خوبی را در
تابناک
گذارده بود
بخواهید که
با شما تماس
بگیرند.
شاید ایشان
هم دنبال
شخصی چون
شما بگردند.
آقای یکی.
این مطلب بس
واضح و
اعلام شده
ای است که
عمر تشکیل
حوزه ی
علمیه ی قم
نیز در همان
حدود است و
ایران قبل
از مشروطیت
به معنای
کنونی آن
حوزه ی
علمیه
نداشته و
آقایان
علما برای
طی مدارج
لازم به
عراق و به
حوزه ی
کربلا و نجف
می رفته اند.
آقای آیدین
یاشار. اگر
به تدریج
مواد آن
پروتکل را
در این ستون
بگذارید،
ثواب کرده
اید.
|
|
شنبه 26
مرداد1387
ساعت: 9:58
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
اتفاق. قبلا
هم نوشته ام
که او با
واسطگی
برادرم در
آلمان و به
اصرار
بالاخره یک
مصاحبه از
من گرفت و
پخش کرد.
بلافاصله
تهدید به
اخراج شد و
حالا در هر
فرصتی
فحاشی می
کند.
|
|
دوشنبه
28 مرداد1387
ساعت: 15:13
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
احمد. ممنون
از اطلاعی
که دادید.
بفرمایید
تمام دو
ساعت و نیم
مستند پخش
شد و یا بخشی
از آن و اگر
ممکن است
زمان آن را
نیز تعیین
کنید.
|
|
شنبه 26
مرداد1387
ساعت: 2:8
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
نتاب. با
امتنان
فراوان نصب
شد. اگر
دوستان متن
دیگر نصب
نشده ای
سراغ
دارند،
لطفا ارسال
کنند.
|
|
شنبه 26
مرداد1387
ساعت: 15:44
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
حمید رضا.
زمانی در
چند سال پیش
از این آقا
در جمعی
پرسیده شد
که آیا
خواندن خط
پهلوی زرا
می داند؟
ادعای تخصص
در موضوع
کرد و کسی
گفت: من
علاقمندم
کلمه ی
ایران را به
خط پهلوی
برایم
بنویسید تا
به عنوان
یادگاری
نگاه دارم و
طرف از عهده
برنیامد.
آقای حقیقت.
آمار واقعی
یهودیان
جهان یک راز
است و فقط
کنیسه ی
بزرگ می
داند، زیرا
یهودیان در
میان مردم
سراسر جهان
و بدون
تظاهر به
یهودیت
زندگی می
کنند.
آقای مهدی -
مهدی. ساعتی
پیش و در
حضور
مهمانی،
بار دیگر و
با چشم یک
عکاس، چند
دقیقه ای به
عکس آن
حیوان در
سایتی که
معرفی کرده
اید، نگاه
کردم و به
این نتیجه
قطعی رسیدم
که لااقل
بخش سر آن
جانور در
عکس ساختگی
است. زیرا
چنان که داغ
حرارت بر
پوست حیوان
نشان می
دهد، قسمت
اصلی و پر
قدرت نور بر
بالای بدن
می تابد که
تمام سایه
ها را به زیر
شکم و گردن
منتقل
کرده، ولی
وضع سایه ی
سر حیوان
برعکس است و
گویا نور از
زیر منقار
به بالا
تابیده است!!!؟
حقه ی کوچک و
ناشیانه
ای، که نشان
می دهد جاعل
آن از عکاسی
چیزی نمی
دانسته است.
جالب تر از
همه این که
چنین پدیده
ی نادرى
اینک ىاىد
به مرکز
تحقیقات
مجهز و مهمی
منتقل شده
باشد، اما
نوشته اند
در گوشه ی
دیوار خانه
ای در حال
متلاشی شدن
است، حالا
چرا این
جانور کریه
را از روی شن
های ساحل به
پشت دیوار
خانه ای
کشانده
اند، یعنی
دروغی که
باید محل
نامشخصی
داشته
باشد، زود
بپوسد و مثل
کتاب های
ایرانیان
که اسکندر و
عرب و مغول
نابود
کردند،
چیزی از آن
ها باقی
نماند. وقتی
هیاهوی
اصلی در
باره ی این
عکس را
باستان
پرستان
ایرانی به
راه
انداخته
اند، از شدت
ضربه ی
وارده به آن
ها آگاه می
شویم که به
جنون کامل
نزدیک شان
کرده است.
|
|
شنبه 26
مرداد1387
ساعت: 20:48
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
حمید رضا. به
یادداشت
تازه نصب
شده رجوع
کنید. دوست
دیگری هم
راجع به آن
پارچه
پرسیده بود
که یادآوری
کردم پارچه
را در
زایشگاه به
دست لاشه ی
مورد نظر
بسته اند تا
با لاشه های
دیگر
اشتباه
نشود و
باستان
شناسان
دانشگاه
شیکاگو آن
را به عنوان
یک اثر
هخامنشی
ندزدند، که
ظاهرا بی
فایده بوده
است. عجب
دزدان
قهاری
هستند این
ایران
شناسان
دانشگاه
های غربی!
|
|
یکشنبه
27 مرداد1387
ساعت: 14:26
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
یکی. در مورد
آقای ملا
زاده، در
کامنت های
یادداشت
قبل مطالبی
نوشته ام.
آقای صمیمی.
خانمی به
نام مریم
وجدانی
مشتاق
ارتباط با
شما هستند و
در یادداشت
خصوصی در
قسمت پیام
ها شماره
تلفن
گذارده اند.
لطفا در
صورت تمایل
با ای میل
وبلاگ تماس
بگیرید.
آقای sadegh.
یهودیان و
باستان
پرستان ما
واهمه ای از
این بی
آبرویی ها
ندارند.
باید پرچم
پوریم را
برافراشت.
آقای سلیم.
حتی ممکن
است معترض
شوند که
دشمنان
ایران لاشه
را عوض کرده
اند.
آقای مسعود.
ممنونم.
|
|
یکشنبه
27 مرداد1387
ساعت: 21:12
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
خانم
وجدانی.
تاکنون سه
نفر با نام
صمیمی با ای
میل وبلاگ
تماس گرفته
و شماره شما
را خواسته
اند، دستور
چه می
فرمایید؟!!
|
|
دوشنبه
28 مرداد1387
ساعت: 8:20
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
مهرداد.
پایه ی بحث
در مقاله
درست است،
اما آغشته
به لغزش های
بسیار جدی
که نام
نویسنده را
به فهرستی
می برد که از
تاریخ یهود
چیز زیادی
نمی دانند و
این مختص
مردمی است
که در آموزش
و پرورش
دولت
اسراییل
تربیت شده
باشند. مثلا
95 درصد
اطلاعات
ارائه شده
در مقاله
همانی است
که یهودیان
در قرون
اخیر
درباره ی
فرهنگ و
تاریخ جهان
و از جمله
فرهنگ و
تاریخ و دین
خودشان
ساخته اند و
بدانید حتی
تقسیم بندی
یهودیت به
دو شاخه ی
مهم
اسراییلی و
یهود، ضمن
مطالب
بسیار
دیگر، اخذ
ناقص و
هدفمندی از
قرآن است که
در مرحله ی
نخست تلقین
برای معکوس
نشان دادن
مطلب است. در
حالی که از
قرآن پاره
هایی به
میزان حتی
یک لت از 13
قرن پیش به
دست است ولی
از تورات به
هیچ زبان و
حتی عبری،
نسخه ی قدیم
پانصد ساله
نیز نداریم.
آن ها چنان
که خود
اعتراف
دارند در هر
بازنویسی
نسخه های
مقدم را
برای ختم
غائله می
سوزانده
اند. تعیین
تکلیف و کشف
زیر بنای
دین و قوم
یهود کار
بسیار سهلی
است، به شرط
این که صاحب
نظران
کنیسه از خر
شیطان
پایین
بیایند که
طبیعی است
نخواهند
آمد، زیرا
برای محکوم
کردن شان به
ایجاد آشوب
در فرهنگ و
تاریخ مردم
جهان، تنها
مستند
باشکوه
استاد
غفوری کافی
است.
|
|
دوشنبه
28 مرداد1387
ساعت: 14:37
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
لطیفی. با
تشکر
فراوان،
ترجمه ی
ارسالی
رسید. لطفا
متن به زبان
اصلی را نیز
بفرستید. در
تورق اول به
نظر کتاب
معتبری می
رسد.
آقای حجت
الاسلام.
عکس العمل
های دولتی
در برابر
مباحث
تاریخی و
دینی جدید،
مثل یک لج
بازی
برنامه
ریزی شده
است.
آقای تلمیذ.
دست روی هر
مطلبی می
گذاریم، به
نظر می رسد
کوهی از
دروغ را
درون پوست
تخم مرغی
پنهان کرده
اند.
|
|
سه
شنبه 29
مرداد1387
ساعت: 2:56
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
خانم
وجدانی.
تلفن را
برای کسی
فرستادم که
ای میل اش
شباهت بیش
تری با نام
آقای صمیمی
داشت.
|
|
سه
شنبه 29
مرداد1387
ساعت: 20:50
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
فریبا
خانم. موفق
به درک کامل
منظور
پنهان در
سئوالات
شما نشدم.
برابر آیه ی
93 از سوره ی
آل عمران،
آن اسراییل
که قوم بنی
اسراییل را
پیش از ظهور
موسای
پیامبر
هدایت می
کرده،
شخصیتی
منفرد و
مستقل و
بدون پیوند
با راه
نمایی های
الهی بوده
است. در آیه
ی مورد نظر
شما،
برگزیدگی
هیچ یک از
انبیا’ ذکر
نشده و قرآن
به طور
معمول
پیامبران
را "انعم
الله، مورد
لطف خداوند"،
"اجتبینا،
در جوار خدا"
و یا هدایت
شده خوانده
است، مگر در
چهار مورد
که "ان الله
اصطفی،
یعنی
برگزیده
خداوند"
گفته شده
اند: 130 بقره، 33
و 42 آل عمران
و 144 اعراف. در
مورد نخست
خداوند
ابراهیم را
در دنیا و
آخرت
برگزیده ی
خویش می
خواند، که
امتیازی
استثنایی
است. در آیه
ی دوم باری
تعالی آدم و
نوح و آل
ابراهیم و
آل عمران را
برگزیده و
برتر از "عالمیان"
خوانده است.
در آیه سوم
مریم
برگزیده و
برتر از "زنان
عالم" گفته
شده و در آیه
ی چهارم
موسی
برگزیده ای
بر "قوم خود"
خطاب می شود.
بدین ترتیب
مقام
برگزیدگی
بر اساس این
آیات،
ابتدا بر
ابراهیم و
سپس بر آدم و
نوح و آل
عمران
بخشیده می
شود، که در
مورد
ابراهیم دو
جهانی است.
در ابواب
دیگر،
انبیا’
مذکور در
قرآن،
غالبا در
زمره ی ذریه
ی پیامبران
بزرگ
خوانده شده
اند که به
تنهایی
معنای
برگزیدگی
ندارد و بنا
بر صریح چند
آیه، حتی می
توانند
مطرود و
مورد
مواخذه ی
خداوند نیز
قرار گیرند.
آقای رامین.
تشخیص های
شما درباره
ی او کاملا
قابل تایید
است، اما به
تر که با
کلماتی
بدون بوی
عصبیت بیان
شود.
آقای هادی.
اگر از این
اشاره چیزی
درک می کنید
به اطلاع
تان برسانم
که هنوز در
هیچ نقطه ای
از جهان،
قطعه ای از
قرآن و از
هیچ عهدی
یافت نشده
که متنی
جدای از
قرآن های
موجود در
قفسه ی کتاب
فروشی های
امروز
داشته باشد.
پس گمان دست
بردگی در آن
با عرضه ی
کدام نمونه
اثبات می
شود؟ قرآن
انجیل نیست
که چند ورژن
رسمی داشته
باشد و
تورات نیست
که در هر
دوره بنا بر
نیاز خاخام
ها تجدید
مطلب شده
باشد.
آقای امیر
عماد. فقط از
نادرستی
اسفار خمسه
گفته ام،
سایر کتاب
های ضمیمه ی
عهد عتیق،
قسمتی از
تورات
نیست، بل
شرح حوادثی
است که رابی
ها در باب
تاریخ یهود
پس از موسی
نوشته اند و
غالبا درست
است. اگر از
قضیه سر در
نمی آورید،
شاگردانه
بپرسید و
طلبکارانه
سئوال
ندهید.
|
|
چهارشنبه
30 مرداد1387
ساعت: 21:24
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
خانم
عرب زاده. به
ای میل تان
پاسخ داده
ام. مسلما
بدون
مطالعه ی
کامل و دقیق
مجموعه
یادداشت
های "ایران
شناسی بدون
دروغ" از
مباحث جاری
مطلب
چندانی درک
نخواهید
کرد. هرچند
کلان بودن
این مدخل ها
بسیاری را
پس از
مطالعه نیز
حد اکثر
دچار تردید
کرده است.
آقای نتاب.
منظورتان
از انتقال
دوباره ی
جواب ها چه
بود؟
آقای ترک 86.
تاریخ و
ماجرایی را
که ارائه می
دهید قابل
تامل است،
هرچند زمان
طوفان را
باید لااقل
یک هزاره
دورتر برد.
ضمنا پذیرش
شدت
بارندگی با
توصیفاتی
که قرآن
آورده،
گریز از آن
را مگر به
مدد کشتی
غیر ممکن می
کند. مطلب
اساسی این
که تاریخ از
حیات مقدم
بر حضور
رومیان
شرقی در
ترکیه خبری
نمی دهد و
نام هیچ قوم
کهن متعلق
به هزاره
های دور و
آثاری از آن
ها، مثلا
بقایای
معماری، در
ترکیه ی
امروز دیده
نمی شود، که
چنین خلائی
از جنبه ی
باستان
شناسی
طبیعی نیست
و جز با
انهدام
کامل ناشی
از طوفان
توضیح داده
نمی شود. اگر
کشورهای
اسلامی
همتی کنند،
با وجود کشف
سرزمین
وقوع
طوفان، به
دست آوردن
دقیق زمان
آن با بررسی
دوران
شناسانه ی
بقایا،
چندان
دشوار نیست.
مطلب این
است که
مراکز دینی
و مذهبی
اسلامی که
این همه بر
منابر نان
این طوفان
را خورده
اند، در
برخورد با
این کشف
اصلی،
احتمالا به
خاطر
برخوردش با
ادعاهای
تورات، رو
ترش می کنند
و فقط مانده
است که عبری
حرف بزنند!!!
آقای فدایی.
مشکل این
است که شیوه
ی عمل برخی
از افراد به
خصوص در
حوزه ی
اقتصاد و
فرهنگ
بسیار به
سبک
یهودیان
نزدیک است،
به اضافه ی
قرائنی که
نمی توان از
آن گذشت. با
این همه هر
ادعایی
باید با
مدارک کافی
همراه
باشد، مگر
این که به
صورت سئوال
طرح شود.
|
|
پنجشنبه
31 مرداد1387
ساعت: 2:24
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
آشنا. از
ارسال
کامنت ها
ممنونم. به
نظر می رسد
ساعت ارسال
کامنت های
شما خارج از
ردیف و
اندکی غریب
است!
آقای فتح.
این جور
کارها از
جوانب
مختلف موثر
و مفید است.
مایلم مرا
از بازخورد
آن نیز با
خبر کنید.
|
|
پنجشنبه
31 مرداد1387
ساعت: 6:36
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
نتاب. منظور
فقط کامنت
های
اردیبهشت و
خرداد 1387 بود
که سارقین
مثلا هک
کرده بودند.
ظاهرا به
همت دوستان
تمام آن ها
دوباره جمع
آوری و قسمت
اردیبهشت
آن نیز نصب
شده است.
مجموعه ی
پاسخ ها در
حال حاضر و
تا
اردیبهشت 87
در سایت naria.ir
موجود است.
به هر حال
ممنونم.
|
|
پنجشنبه
31 مرداد1387
ساعت: 15:18
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
آشنا. آن عکس
ها قدیمی
هست ولی کم
سایقه نیست
و قبلا در
کتاب "پرواز
بر فراز
آثار
باستانی
ایران" اثر
اشمیت چاپ
شده است. آن
شخص که گمان
کرده تحفه ی
نطنز
یافته، آن
قدر بی خبر
است که در
زیر دو عکس
انتهایی
مربوط به
شوش، نوشته
است: تخت
جمشید در
سال 1308!!! و برخی
از تصاویر
دیگر را
عمدا دفرمه
کرده تا
جدید
بنماید!!!!!
طفلک حتی
عکس مقبره ی
دانیال را
نیز نمی
شناسد.
مدعیان
ایران
شناسی ما از
این قماش
اند و تازه
این یکی از
به ترین شان
است.
آقای روشن.
این کنار
زده شده که
دکترای اش
را با جوک
نامه ی
سلمان
فارسی
گرفته، باز
هم دچار
خواب آشفته
شده است.
|
|
پنجشنبه
31 مرداد1387
ساعت: 22:55
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقای
ترک 86. دخالت
دادن عداوت
در مقولات
فرهنگی،
همان تعصب و
مادر
ارتجاع و
واپس
ماندگی در
هر زمینه ای
است. دشمن
دانستن
معتقدان به
دیگر مذاهب
اسلامی،
درست احوال
همجرمانی
را تداعی می
کند که در
دادگاه
گناه را به
گردن
یکدیگر می
اندازند. آن
که ارزش
فرهنگی کشف
نیمه کاره
ماندن تخت
جمشید و یا
تعیین حوزه
ی بروز
طوفان نوح
را نمی داند
و با خبر
نیست ارائه
ی مدخل های
نو از سوی
ملتی که
هرگز صاحب
نظر در هیچ
حوزه ای
شناخته
نشده، مایه
ی چه
سربلندی
ملی است،
محکوم و
مجبور می
ماند که در
تمام عمر
کورش بزک
شده ی
یهودیان را
بستاید و یا
به دشمنی با
عمر و عثمان
و ابوبکر
افتخار کند.
|
|
جمعه 1
شهریور1387
ساعت: 6:9
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
آقا و
یا خانم
یاسین.
نگاهی به
اطراف و
اداها، حتی
در این
جمهوری
انقلابی ضد
ههیونیسم،
معلوم می
کند که چه
گونه لااقل
در بخش
فرهنگی، در
محاصره همه
جانبه ی
یهودیان
تغییر چهره
و رفتار و
گفتار داده
ایم. شخصا
لااقل با
نیم دوجین
آنان طرفم
که هر یک با
سیما و
سخنانی سخت
دل خوشی
آور، در
پوشش بنیان
اندیش،
دنبال
فرصتی است
تا به نوعی
زهر خود را
بریزد. با آن
ها مدارا می
کنم و چون
چیزی برای
مخفی کردن
ندارم
اجازه می
دهم در رفت و
آمدها
احساس
آزادی
کنند، در
عین حال هم
مواظبم حبه
قندی را به
ظرف آب و یا
چای مقابل
ام
نیاندازند.
چنین
دنیایی را
که همه باید
مواظب حیله
گری های
یهودیان
باشند، خود
یهودی ها
ساخته اند و
مزرعه ی
بدبینی به
قوم یهود را
خود تخم
پاشیده اند.
آن چه را که
در مواردی
آقای بی نام
گفته اند،
انعکاسی از
این فضای
احتیاط و
حزم است که
البته در
مواردی هم
به بی
انصافی
نزدیک شده
که
متاسفانه
مورد خانم
نسرین یکی
از آن هاست،
اما بازتاب
چنین
تصاویری
شاید حتی یک
یهودی را به
خود آورد که
رشد یهود
ستیزی و
بدگمانی
نسبت به قوم
یهود به
جایی رسیده
است که سر به
زیر و بی غرض
ترین آن ها
خطرناک تر
دیده می
شوند. بنیان
اندیشان و
کسانی که
اینک نیک می
دانند از
داریوش دوم
هخامنشی تا
کریم خان
زند دروغ
شنیده اند و
از رودکی تا
ابن سینا و
حافظ شان
قلابی است و
می دانند که
چنین زخم
بدنما، در
صورت هویت
فرهنگی
ایرانیان
را یهودیان
نشانده
اند، کافی
است جایی به
ستاره ی
داودی بر
خورند تا
داغ شان
تازه شود و
اختیار
کلام را از
دست بدهند.
به هر حال
امیدوارم
آقای بی نام
توضیح بیش
تری در باب
یادداشت
خود
بیاورند.
آقای محمد.
به گمانم در
کامنت های
یادداشت
قبل یک لینک
نصب از طرف
آقای صادق
اعلام شده
باشد.
|
|
جمعه 1
شهریور1387
ساعت: 13:56
|
نویسنده:
ناصر
پورپیرار
|
|
خانم
نسرین.
امیدوارم
فرصت تقدیم
چند
یادداشت
آتی نیز به
دست آید تا
شاید معلوم
کنم، به
استثنای
خاور دور،
که به علت
نبود امکان
ارتباط،
دست
یهودیان تا
همین اواخر
از آن کوتاه
بوده و در
نتیجه از
ژاپن و چین و
کره و آسیای
جنوب شرقی،
اسناد کهن
سالمی
ارائه می
شود، آن چه
را مبانی
فرهنگ خاور
میانه و
اروپا و
ترکش های
غربی و
شمالی آن می
شناسیم، در
هر حوزه و به
هر صورتی که
گمان کنید،
از خراب
کاری
یهودیان
مصون
نمانده، که
در رآس آن ها
تاریخ
ادیان و به
ویژه تاریخ
استقرار
اسلام قرار
دارد. بنا بر
این رجوع به
این اسناد
غالبا
خواهان را
به بی راهه
هدایت می
کند و به بن
بست می
رساند. اگر
تاریخ
باستان، در
حوزه ی شرق
میانه و
حواشی
مدیترانه
را، بدون
منظور کردن
عواقب
طوفان نوح و
نیز رخ داد
پلید پوریم
و تبعات آن
در نظر
بگیریم و
تدارکات
موجود در
علوم
انسانی را
مبنای جست و
جو قرار
دهیم، روز
به روز و
لحظه به
لحظه از
حقیقت
دورتر
خواهیم شد.
مطالعات
فرهنگی در
روزگار ما
صورتی از
لوازم غذا
|
“ثانیا در چارچوب یک طرح موذیانه براندازی، نسلجدید آذربایجان را رودرروی نظام مقدس جمهوری اسلامی قرار دهند”
پس ایشون طرفدار “نظام مقدس جمهوری اسلامی” هستن… و چرا نباشن؟
شما برخلاف سایر قومیتهای ایرانی، در این حکومت سهم زیادی دارین و در اشکالاتش هم سهیم هستین. اما با این نژاد پرستی و افراط و ندانم کاری که در پیش گرفتین به جای اینکه در محدود کردن و اصلاح سیستم حکومتی با بقیه مردم همراه بشین، فارس ستیزی رو در اولویت قرار دادین.
دیدگاه توسط احمد در چهارشنبه, ۲۷ آذر, ۱۳۸۷ @ ۹:۴۱ ق.ظ
اینهم سندش: http://www.azadtabriz.org/forum/index.php?topic=11.0
دیدگاه توسط احمد در چهارشنبه, ۲۷ آذر, ۱۳۸۷ @ ۱۰:۱۸ ق.ظ
با درود به سایت عالی و دشمن شکن azadtabriz از قرار دادن این مصاحبه که خیلی
از واقعیات مهم مربوط به زبان کهن مردم غیرتمند این دیار (آذربایجان جنوبی) را که برخی از نوکران خود فروش (که این افراد قطع به یقین ناموس فروش هم هستند) مثل
کسروی ملعون(لعنت الله علیه) که حیله های انها را که سعی بر انکار زبان کهن و اجدادی آذربایجان جنوبی دارند نقش بر اب می کند.جوانان غیرتمند آذربایجان جنوبی
یکبار در خرداد ۱۳۸۵ ثابت کردند که توهین به ملت بزرگ ترک چه عواقبی در بر دارد و
با شدت بیشتر هم از این پس به حول قوه اللهی برای توهین کنندگان خواهد داشت
از این رو پان فارسها سعی می کنند این بار در لباس دوست اما خطرناکتر از قبل و
این دفعه با شیوه جدید البته بسیار خطرناک تحریف تاریخ و القا کردن این موضوع به
مردم آذربایجان جنوبی که زبان قدیم شما پارس(به اصطلاح قند) بوده اما با حمله مغول به ترکی تغیر کرد که باید جواب این خیره سرها را این گونه داد(که البته خودشان خوب
می دانند) که زبان ترکی کاملا از مغول جداست و همچنین نژاد مغول و ترک هیچ گونه
قرابتی ندارد و فقط از انجا که چنگیز خان مغول هنگام حمله به ایران چون می دانست شکست خواهدخورد قبیله های ترک و مغول را با وعده هایی به قبایل ترک با هم متحد کرد و با تمام توان به ایران حمله کرد و در ان هنگام نیز بخشی از ترکها وارد ایران شدند(که فارسها این گونه تفسیر می کنند که ترکها و مغولها یکی هستند) در حالی
که ترکها هزاران سال قبل از اینکه مغولها حمله کنند در شمالغرب ایران زندگی میکردند
و جالب است که بدانید حدود ۴ ماه پیش استاندار اذربایجان غربی طی مصاحبه ای
با اخبار ساعت ۱۴:۳۰ رادیو جوان در مورد باستانشناسی در اطراف دریاچه ارومیه اعلام
کردند که بر اساس شواهد پارسها قبل از اینکه از ارومیه بگذرند و به فارس(شیراز) بروند ترکها در این سرزمین سکونت داشتند و زندگی می کردند.
دیدگاه توسط چو ایران باشد تن من مباد در چهارشنبه, ۲۷ آذر, ۱۳۸۷ @ ۱۲:۰۹ ب.ظ
و اما داستان توهین به آذربایجانیها.
زمانی ملانصرالدین سوژه ی لطیفه ها بود و ما از ۵۰ سال پیش به قبل اهانت قومی بین اقوام مختلف ایرانی نداشتیم. اما متاسفانه در سی چهل سال اخیر این شکل لطیفه سازی قومی به وجود اومده که مسئله ساز شده.
البته “توهین” های مورد اشاره شما بیشتر در تهران دیده میشه که اکثریت اون رو آذربایجانیها تشکیل میدن، من بیشتر این جوکها رو از دوستان آذری خودم میشنیدم!
شما اگه به اصفهان و یزد و شیراز و کرمان سفر کنین می بینین که در اون شهرها مردم آذربایجان محترم هستن و سوژه ی لطیفه ها نیستن و مورد اهانت قرار نمیگیرن. مثلا اصفهانی ها، اهالی شهرضا و نجف آباد و گاهی لرها رو سوژه ی لطیفه های خودشون میدونن و شیرازیها سر به سر کازرونی ها میذارن و بوشهری ها با برازجانی ها شوخی دارن و … که البته همه ی اینها دو طرفه ست و نفرتی هم ایجاد نمیکنه.
در تهران هم در سالهای اخیر و بعد از اینکه مردم متوجه ناراحتی آذربایجانیها شدن این شکل لطیفه سازی کم شده و اخیرا احمدی نژاد و شخصیتهای سریالهای تلویزیونی سوژه ی لطیفه ها شدن.
دیدگاه توسط احمد در چهارشنبه, ۲۷ آذر, ۱۳۸۷ @ ۳:۱۰ ب.ظ
دوستان و غیر دوستان بدانند
امروز دشمن ما نه اسرائیل است نه آمریکا و نه انگلیس
( البته اسرائیل دشمن فلسطینیهاست و ما نیز بعنوان یک مسلمان از فلسطینیها حمایت می کنیم )
امروز دشمن ما فقط و فقط قوم فاشیسم فارس می باشد
و بقول حجت الاسلام عظیمی قدیم
غرب زدگی بهتر از فارسی زدگی است
دیدگاه توسط shiva در چهارشنبه, ۲۷ آذر, ۱۳۸۷ @ ۳:۴۴ ب.ظ
این یک جواب منطقی به نوشته های من بود؟
فارسها دشمن مردم آذربایجان نیستن، بسیاری از فارسها نه در گذشته و نه در زمان فعلی اصلا کاری به این مسائل قومی نداشتن و ندارن.. مردم شهرهای فارس نشین عموما درگیر زندگی و مشکلات خودشون هستن و از محدودیتهایی که حکومت برای آذربایجانی ها ایجاد کرده و همچنین از خواسته های به حق مردم آذربایجان خبر ندارن.
برای یک یزدی یا شیرازی یا کرمانی چه اهمیتی داره که آذری ها روزنامه ی ترکی داشته باشن یا در دانشگاهشون به ترکی درس داده بشه؟
اقلیت فارس ستیز (مثل شما که علاقه ی عجیبی به “دشمن سازی” بیجا نشون میدین) نمیدونن که دشمن واقعی، جهل و افراط و نژادپرستی اونهاست. وگرنه به جای تقدیس حکومت (به امید دریافت امتیازات قومی اندک)، همراه بقیه آزادیخواهان میهن برای رسیدن به حقوق ملی تلاش میکردن که در نهایت خواسته های قومی مردم آذربایجان رو هم به شکل بهتری جواب میده.
دیدگاه توسط احمد در چهارشنبه, ۲۷ آذر, ۱۳۸۷ @ ۶:۰۰ ب.ظ
yashasin azad tebriz azerbaycanin danishan dili.
bu yaziyla bagli mende bir azerbaycan turku olarq dushuncelerimi bildirmek istiyirem.azerbaycanda danishilan dilin ne oldugunu anlamaq istiyen butun kimselere bir dostumun anisini, yashli ve oxuma-yazmasi olmayan bir ketlisinin elinin(ulusunuz), dilinin ne olabileceyine dedikleri axtarmaliyam:turkiyede yashiyan insanlara turklerse mende onlarin dilin 100% anlayib, onlarada istedigi 100% anlatiramsa demek ya men turkem yada onlar azer.bugun turkiyede yashayan insanlara azeri diyen yoxsa demek o zaman men turkem.
yuxarda size axdardigim bu soz ve menim yazimin dunyada hansi dil qalibina girdigi,hansi dillerden ne oranda soz oldugunu dilci olan-olmayam kimseler bele anliya bilmelidir.
yashadigim topraqlarinda adinin azerbaycan olmasida o dilin hansi bolgenin olduguda bellidir(azerise azerbaycan azericesi,turkse azerbaycan turkcesi).
sagolun
دیدگاه توسط erdebilli ata در چهارشنبه, ۲۷ آذر, ۱۳۸۷ @ ۷:۵۱ ب.ظ