August 20, 2006

شعبان جعفری در سالگرد كودتا 28 مرداد درگذشت 

شعبان جعفری (بی مخ) دیروز در سالگرد کودتا 28 مرداد در آمریکا درگذشت 

Shaban_khan_02.jpgشعبان جعفری در سال ۲۰۰۰

آری ! شعبان جعفری ( بی مخ ) در پنجاه و سومین سالگرد کودتایی که خود نقش بسزایی در پیدایش آن داشت درگذشت و این همان طنز تاریخ است 
شعبان جعفری بی شک یکی از نامهای جنجالی تاریخ معاصر ایران و از بازیگران اصلی کودتا 28 مرداد بود . او که خود را از مریدان " آیت الله کاشانی " و دوستداران " محمد رضا شاه پهلوی " می دانست ، در کودتای ۲۸ مرداد به همراه دوستانش نقشی بزرگ در پیروزی خیابانی طرفداران شاه و ارتش در مقابل طرفداران حزب توده و دکتر مصدق بازی کرد 

وقتی خبر را شنیدم یاد مرد بزرگ تاریخ معاصر ایران دکتر حسین فاطمی افتادم که چگونه پس از دستگیری در سال سی و دو مورد اصابت چاقوی شعبان بی مخ قرار گرفت . اينك هم دكتر فاطمي و هم شعبان جعفري به تاريخ پيوسته اند ، اما اين كجا و آن كجا 

آری ! شعبان بی مخ در تاریخ معاصر ایران یک نماد بود و در مملکت ما ايران که هنوز هم شعبان بی مخ ها و تفکرات شعبان بی مخی حضور پررنگی دارند و می توانند تصمیم ساز باشند شاید درگذشت شعبان بی مخ آن هم در سالگرد کودتای 28 مرداد ، نور امیدی را در دل روشن کند که زمان شعبان بی مخ ها ، زهرا خانم ها و ... به سر آمده باشد 

به امید روزی که افکار و رفتار های مبتنی بر لمپنیسم را تنها و تنها در دل تاریخ جستجو کنیم 

عکس از کتاب خاطرات شعبان جعفری

http://razeno.com/cat9/


ویر منتشر نشده از کودتای 28 مرداد 1332

28 مرداد 1386

روز 28 مرداد یادآور كودتای ننگین و سیاهی است كه شیرینی نهضت ملی شدن صنعت نفت را در كام ملت ایران تلخ كرد.
پس از پیروزی قیام سی تیر به رهبری آیت‌الله كاشانی كه باعث روی كار آمدن مجدد دكتر محمد مصدق شد، مصدق در صدد افزایش اختیارات خود و محدود كردن اختیارات مجلس شورای ملی برآمد و بنای اختلاف با آیت‌الله كاشانی را گذاشت. بدین ترتیب او بدون توجه به نقش و رهبری آیت‌الله كاشانی در قیام سی تیر كه منجر به روی كار آمدن مجدد او شد، به پیاده نمودن شعار «جدایی دین از سیاست» پرداخت و برخی روحانیون و نزدیكان آیت‌الله كاشانی را دستگیر كرد. عوامل داخلی و خارجی نیز آنچنان شخصیت این مرد روحانی بزرگ و شریف را لكه‌دار كردند كه شاید بتوان آن را در تاریخ ایران بی‌سابقه دانست.
طرح كودتای نظامی 28 مرداد را باید در اصل، یك طرح انگلیسی دانست. انگلیس كه پس از كوتاه شدن دست خود از صنعت نفت ایران، منابع بسیاری را در منطقه و خصوصا ایران از دست داده بود، با قطع امید از رسیدن به توافق، وارد مطالعه طرح یك كودتای نظامی شد. در ابتدا آمریكا مخالف بود اما پیروزی آیزنهاور در انتخابات ریاست جمهوری آمریكا باعث تغییرات عمده‌ای در سیاست خارجی آمریكا شد. كرمیت روزولت رییس اداره خاور نزدیك سازمان سیا به فرماندهی عملیات انتخاب شد و آمریكا و انگلیس، ستاد مشتركی را در ایستگاه اطلاعاتی انگلیس در قبرس تشكیل دادند و عملیات كودتا را طرح‌ریزی كردند.
اگرچه اجرای نقشه كودتا در 25 مرداد شكست خورد و شاه از ایران فرار كرد اما سستی مصدق و دلایل مختلف دیگر باعث شد كه در 28 مرداد 1332 كودتا عملی شود و سرلشكر فضل‌الله زاهدی مجری طرح كودتا به جای مصدق نخست وزیر شد و بدین ترتیب با قبضه شدن قدرت در دست استبداد داخلی و استعمار خارجی یكی از ننگین‌ترین دوره‌های استبداد در تاریخ معاصر ایران رقم خود و باعث حاكمیت 25 سال دیكتاتوری محمدرضا شاه با حمایت مستكبرین و خصوصا آمریكا گردید.
این واقعه تاریخی در‌س‌ها و عبرت‌های فراوانی برای ملت ایران به همراه د اشت و به عنوان یكی از تلخ‌ترین روزها در تاریخ ایران ثبت شده است.


گزارش تصویری منتشر نشده از کودتای 28 مرداد 1332







سپهبد زاهدی در دفتر کار خود در روزهای اوایل کودتای 28 مرداد 1332






اجتماع مردم به هنگام پایین کشیدن مجسمه محمدرضا پهلوی در میدان توپخانه در جریان کودتای 28 مرداد 1332





تظاهرات سربازان و چماقداران در حمایت رژیم پهلوی در جریان کودتای 28 مرداد 1332





حرکت تانکها و تظاهرات چماقداران در خیابانهای تهران در حمایت از سلطنت پهلوی






تظاهرات سربازان و چماقداران در حمایت رژیم پهلوی در جریان کودتای 28 مرداد 1332






عده ای از سربازان شرکت کننده در کودتا







شعبان جعفری معروف به شعبان بی مخ در حال شعار دادن در جمع کودتاچیان





فضل اله زاهدی پس از کودتا در جمع کودتاچیان






نعمت اله نصیری یکی از عوامل اصلی کودتا در حال نشان دادن یکی از اسناد این واقعه






بازگشت محمدرضا پهلوی به ایران پس از کودتا






زاهدی در جمع امرای ارتش و نظامیان شرکت کننده در کودتای 28 مرداد

http://www.irdc.ir/news.asp?id=2088 


بخش سوم

موضع گیری‌های ارتجاعی علیه دکتر مصدق

 

دکتر محسن قائم مقام – نیویورک

mgg19@Columbia.Edu


پیش گفتار بخش سوم

در دو بخش گذشته به برخی از حملات دسته جمعی و ارتجاعی علیه دکتر مصدق پاسخ گفته شد. و نیز اشاراتی تاریخی و تحلیلی از دوران رضا شاه به عمل آمد. در این بخش کوشش میشود که بطور گذرا پیدایش، رشد و نضج نهضت ملی ایران پس از شهریور 1320 و رهبری دکتر مصدق مرور شود. و به برخی از مطالب نادرست عنوان شده در مقالات نویسندگان " چپ رادیکال " پاسخ داده شود. حق هست که دانشورانی که در موضوع نهضت ملی ایران مطالعه داشته اند نیز با قلم خود این " وارونه نویسی های تاریخ " را افشا نمایند.

ایران پس از شهریور 1320

شهریور 1320 فرا رسید ومتفقین مملکت ما را اشغال نظامی کردند. دیکتاتور تنها و بی پناه از ایران بیرون رانده شد. انگلیسی ها زمانی که نتوانستند شخص مناسبی از خانواده قاجار پیدا نمایند محمد رضا ولیعهد را بسلطنت برگزیدند. سید ضیاءالدین طباطبائی، عامل کودتای 1299 سر از صندوق انتخابات بیرون آورد و مصدق بمنزله دادستان ملی و بعنوان اعتراض به اعتبارنامه سید ضیاء ، بافشاگری از حکومت 20 ساله دیکتاتوری رضاشاهی پرداخت. عنوان آزادی انتخابات و مبارزه برای آن که سرانجام "جبهه ملی ایران" از آن بیرون آمد آغاز مبارزات گسترده مردم ایران برای کسب آزادی و دمکراسی بود. سابقه خدمات صادقانه و میهن دوستانه دکتر مصدق و شهامت فوق العاده او در رو یا روئی با سردارسپه و در مخالفتش با تفویض قدرت سیاسی مملکت به وی، اعتماد و اطمینان بی تردید مردم را باو بی همتا ساخت. مجموعه این رویدادهای تاریخی و عملکرد او در رهبری نهضت ملی سیمای یک قهرمان ملی و تاریخی را از او ساخت.

موضوع های مطرحه و آرایش نیروها در مملکت، منازعات حاصله

آزادیهائی که پس از سقوط دیکتاتوری در شهریور 1320 بدلیل ضعف حکومت مرکزی نصیب مردم شد وضع و دوران جدیدی را در مملکت بوجود آورد. آرایش نیروهای اجتماعی در مملکت شکل نوی بخود گرفت. مردم فرصتی یافتند تا بمیدان بیایند و مبارزات نهضت مشروطه برای برقراری آزادی و دمکراسی را در شرایط جدید کشوز و جهان دوباره از سر آعاز نمایند. سرکردگی نیروهای ارتجاع داخلی بشکل طبیعی در دست سید ضیاءالدین طباطبائی که دوباره سر از سوراخ و لاک خویش بیرن آورده بود، قرار گرفت. از سوی دیگر روشنفکران و آزادیخواهان در گروههای مختلفی گردهم آمدند. موضوع های مطرح برای آزادیخواهان مهمتر از همه بسط و تضمین آزادیهای مردم با برقراری یک سیستم دمکراتیک از جانب نهاد مجلس شورای ملی بود، مجلسی که نمایندگی واقعی مردم را داشته باشد و بتواند قوانین مناسب و در خدمت خواسته های مردم و نیاز مملکت را مدون نماید. در میان روشنفکران مملکت با انتخاب یک شیوه مسالمت آمیز با طرح و بحث مسائل از طریق گروهها ، احزاب و نشریات و جرائد در کشور اختلافی در میان نبود. صحبت "انقلاب" که در دوران غروب جنبش مشروطه بعنوان "انقلاب دوم" خوانده می شد همیشه یک جنبه آرزوئی و جل همه مشکلات را با خود داشت، رؤیائی بود تااینکه برنامه ای که کسی یا گروهی دنبال آن باشند، چیزی نظیر ظهور حضرت صاحب در اذهان جا میگرفت! تنها حل مسأله آزادی و دمکراسی میتوانست ضامن پیشرفت مردم و مملکت باشد. بعبارتی کلید مشکلات کشور کلیدی سیاسی بود و از راه سیاسی می توانستند راهی برای جل مشکلات اجتماعی پیدا نمایند. از سوی دیگر استقلال کشور که با حضور نیروهای مسلح متفقین در مملکت شکل حادی بخود گرفته بود، خطر بزرگی برای یکپارچگی کشور میتتوانست باشد. فروغی نخست وزیر زمان شهریور20 برای آرام کردن مردم در اشاره به ورود متفقین در مجلس گفت: "می آیند و میروند و بکسی هم کاری ندارند!" و دیدیم که در سایه تانک های ارتش سرخ در تهران و آذزبایجان جه کار هائی که نشد. و بالاخره بجای خود برقراری عدالت اجتماعی در جامعه، که از دیرگاه مورد توجه گروه بزرگی از روشنفکران جامعه بود، و دیرگاه از خواسته ها و آرزو های اکثریت روشنفکران و در معنی عام ان آرزوی عامه مردم بود ، از خواسته های اکثریت روشنفکران در هر زمان در ایران بود و پس از شهریور 20 انتخاب راه حل سوسیالیستی که همان معنی را عنوان میکرد خواسته بسیاری از گروهای روشنفکری بخصوص حرب توده ایران گردید.

مجلس چهاردهم، قرارداد نفت شمال، فرقه دمکرات در آذربایجان

در مجلس چهاردهم بسیاری از نمایندگان طیف های مختلف در میان مردم راه یافتند. اولین نشانه هم رائی میان روشنفکران برای برقراری یک حکومت ناشی از اراده مردم، مخالفت دشته جمعی ایشان با اعتبار نامه سید ضیاء الدین طباطبائی ، عامل کودتای 1299 بود که ادامه عملکرد آن کودتا از میان بردن باقی مانده مقاومت مشروطه خواهان در بر قراری حکومت باشی از رأی مردم و برقراری دیکتاتوری 20 ساله بود. و باز توافق همه، بخصوص نمایندگان حزب تازه بنیاد حزب توده ایران، در انجام اعتراض تنها بوسیله دکتر مصدق در مجلس بود. حضور نیروهای متفقین در مملکت خطرات بسیاری را برای استقلال و تمامیت ارضی ایران مطرح ساخته بود. انگلیس و امریکا در سراسر جهان برای تقسیم میراث شیر پیر بریتانیا که صدمات جنگ جهانی آنرا بیش از همیشه ضعیف و بشکلی درمانده کرده بود منازعه ای پنهانی داشتند. و این منازعه در خاورمیانه که ملک طلق بریتانیا برای سالها بود در ایران تظاهر خود را داشت. دولت شوروی که با چهارده ملیون کشته در جنگ پیروز گشته بود و در تقسیم دنیا پس از چنگ جهانی به پشتیبانی بسیاری از مبارزین آزادی در جهان که شوروی را نگهبان آزادی و عدالت اجتماعی در جهان میشناختند نیمی از اروپای را با یونان و شاید ایتالیا مبادله و مصالحه کرد. ادامه منازعه در تقسیم جدید جهان در میان شوروی و غرب در مورد آذربایحان بود. شوروی ارتش خود را از آذربایجان بیرون نبرد تا بتواند برنامه و سناریوی اروپای شرقی در برقراری حکومتهای به نوعی در قیمومیت دولت شوروی را در پناه تانک های ارتش سرخ در آذربایجان پیاده نماید، که قسمت اول برنامه با روی کار آمدن فرقه دمکرات موفقیت آمیز بود. شوروی همواره بدنبال کسب امتیاز " نفت شمال " ایران بود و اوج این مذاکرات در عقب نشینی شوروی از آذربایجان در مبادله با امضای قرار داد نفت شمال توسط قوام السلطنه، نخست وزیر وقت ایران صورت پذیرفت. که آن قرارداد هم با عدم تصویب در محلس پانزدهم که اکثریت آنرا وکلای منصوب قوام تشکیل میدادند از میان رفت. و البته نباید فراموش کرد که فشار غرب بر شوروی و سایر مبادلات در پایان جنگ جهانی در میان ایشان در پایان گرفتن ماجرای آذربایجان و بیرون رفتن ارتش سرخ از ایران اساسی بود. و گر نه استالین پیشاپیش نام "آران"، سرزمین شمالی آذربایجان که امروزه جمهوری آذربایجان را تشکیل میدهد، را به نام " آذربایجان " تبدیل کرده بود!

شعار الغاء قرارداد نفت جنوب در برابر شعار ملی شدن صنایع نفت در سراسر کشور

حزب توده که حزب دنباله روی شورروی نظیر سایر احزاب کمونیست در دنیا بود برای حفظ منافع " برادر بزرگتر " در برابر شعار "صنایع نفت در سراسر کشور باید ملی شود" شعار "قرار داد نفت جنوب باید ملغی گردد" را مطرح کرد. که همانطور که در بخش اول اشاره شد استراتژی بدی بود. این شعار تنها برای حفط احتمالی " قرارداد نفت شمال " برای روسها مطرح شده بود چون " ملی کردن صنایع نفت " حق دادن هیج امتیاز جدیدی برای نفت را باقی نمیگذاشت. ولی جون در عمل قراردادی یکطرفه ملغی میشد، در هر دادگاهی از نظر حقوقی مردود بود. از این جهت مبارزه شدیدی از طرف حزب توده علیه نیروهای ملی که بدنبال ملی کردن نفت بودند آغاز شد که در سراسر دوران حکومت ملی دکتر مصدق ادامه یافت و متأسفانه از عوامل عمده شکست نهضت ملی ایران در مرداد 1332 گردید. چه اگر مبارزات روشنفکران ایران همه در پشتیبانی از یک مبارزه ضد ارتجاعی و ضد استعماری در غالب نهضت ملی ایران شکل میگرفت چنان قدرتی در مملکت پیدا می شد که هیچ نیروءئی قادر نبود تا آنرا درهم بشکند. و ادامه دنباله روی حزب توده از سیاست های دولت شوروی مانع اصلی عدم انجام این آرزوی بزرگ روشنفکران ایران در همبستگی همه روشنفکران در یک صف متحد گردید.

نهضت ملی ایران، شهریور 1320 - 28 مرداد 1332

نهضت ملی ایران یک موج فکری گسترده ای در میان مردم آگاه و هوادار مبارزه برای برقراری آزادی و حفظ استقلال مملکت بود. این موج فکری پس از شهریور 1320 تظاهر نمود و بزودی نضج گرفت و رهبری خود را بوجود آورد. این نهضت در دنباله مبارزات جنبش مشروطه و در ادامه برآوردن خواسته های آن جنبش بود. نهضت ملی ایران اجبارآ در چند جبهه مختلف در مبارزه بود. مبارزه با ارتجاع داخلی که ابتدا ضعیف بود و دربار و زمین داران بزرگ و سایر هم پالکی هایشان این بخش را می ساختند ولی در ادامه مبارزه ارتجاع داخلی بخصوص پس از واقعه آدربایجان قدرت گرفت و دیکتاتوری ارتجاع بسرکردگی سپهبد رزم آرا، رئیس ستاد ارتش و پس از آن نخست وزیر را بوجود آورد. ولی نضج مبارزه بحدی بود که ارتجاع داخلی دیگر نمیتوانست جلو دار آن باشذ. اعتلای قدرت نهضت ملی در اوج خود مجلس را به تصویب قانون ملی شدن نفت در 1329 مجبور ساخت و مصدق را به نخست وزیری رساند. و در 1331 در قیام با شکوه سی ام تیر ماه از حکومت ملی دکتر مصدق دفاع نمود. و در دنباله این مبارزات بزرگ سرانجام امپریالیسم انگلیس و امریکا با کمک ارتجاع داخلی حکومت مصدق را ساقط نمودند. نهضت ملی ایران و رهبری آن دکتر مصدق نبردی را در یک جنگ تاریخی و دراز مدت که برای برقراری ازادی و دمکراسی در مملکت و استقلال آن صورت میگرفت را باخت. ولی نهضت همچنان ادامه یافت همانگونه که جنبش مشروطه با شکست روبرو شد ولی آتش جنبش در دلهای مردم هرگزخاموش نشد و مشعل جنبش در دست آزادیخواهان نهضت ملی ایران همچنان بجلو رانده شد.

دفاع مردم از مصدق

بعد از مقاله دوم برای من نوشتند که مردم ایران همیشه رهبران خود را در پایان کار تنها گذاردند. و بایشان در پاسخ نوشتم که این گفته هرگز واقعیت ندارد چه، اعتراض مردم ایران از همان روز اول کودتا به کودتا چیان رسا و آشکار بود. کودتاچیان که عدم همکاری مردم را با خود میدانستند و می دیدند خیابانهای شهر را پر از پلیس و نظامی کرده بودند. در آغاز سال تجصیلی دبیرستانها و دانشگاه در مهر ماه باز شد و فریاد " مصدق پیروز است " در صجن مدارس خاموش نمی شد. این بار همه محصلین در کنار هم ایستاده بودند. خشونت کودتا و حقیقت عریان دیکتاتوری وحدت آورده بود. دانشگاه اشعال نظامی بود. یکنفر هم اگر در جائی میایستاد سربازی با خشم باو نزدیک میشد که "متفرق شید!" و تراژدی " 16 آذز 1332 " و سرکوب رژیم از دانشجویانی که میدان مبارزه در دفاع از مصدق ، حکومت مصدق و مخالفت شدید با کودتا چیان رارها نمیکردند، صورت پذیرفت. حضور نیکسون در آنزمان تصادفی بود. و دانشجویان برنامه ای برای او نداشتیند. این حزب توده بود که میخواست بهمه چیز رنگ سیاست شوروی که در آن زمان شدیدآ ضد امریکائی بود را بزند و موضوع اعتراض دانشجویان به کودتا چیان و کودتا و پشتیبانی از دکتر مصدق و نهضت ملی ایران را پنهان نماید. در دنباله این فاجعه مردم ایران در17 آبان 1332 یعنی کمی بیش از دوماه پس از کودتا در اعلام محاکمه دکتر مصدق به خیابانها ریختند و شهر را تعطیل کردند و بمقابله با نظامیان کودتا پرداختند. نظامیان حکومت کودتا سقف بازار را برای شکستن مقاومت بازاریان خراب کردند. و جمع کثیری از مردم را در خیابانها دستگیر و با عجله ایشانرا به آبادان و برخی را به جزیره خارک فرستادند. من د رآنزمان دانش آموز بودم و تنها از مدرسه ما چندین دانش آموز جزء دستگیر شدگان و اعزامی به آبادان و جزیره خارک بودند. رقم دستگیر شدگان و اعزامی ها در شهر بسیار زیاد بود. نهضت مقاومت ملی ایران ، که ادامه مبارزه جبهه ملی ایران با حکومت کودتا بود، روز 17 آبان روز اعتراض به محاکمه دکتر مصدق را "تعطیل عمومی" اعلام نموده بود. کودتا چیان هر کس را که آنروز در شهر حرکت داشت و هر کس را میتوانست دستگبر میکرد. این مقاومت ها تا دو سال همچنان ادامه داشت مردم نشان دادند که مصدق را تنها نگذاردند و نهضت همچنان ادامه دارد. حضور فرمانداری نظامی در شهرها و بخصوص در تهران و سپس تشکیل سازمان مخوف امنیت، ساواک، خود دلیل درجه و میزان مقاومت مردم در برابرجکومت کودتا بود.

"چپ " وابسته و "چپ " جدید با افکار غیر دمکراتیک و استالینیست

در این بخش از مقاله من به توضیح بیشتری در مورد مطالبی که بطور مجمل در بالا نوشتم می پردازم. من در مقدمه بالا سعی نمودم و قصد داشتم که موضوعات طرح شده در آن دوران را بنویسم. و ذیلآ به جزئیات لازم دیگری از این موضوعات اشاره میکنم. و امیدوارم برای نسل جوانی که نه سنش بآن دوران ها قد میدهد و نه سند و مدرک منظمی در دسترس اش موجود است و نه نشریه ملی گرایان آزاد است که در داخل مملکت باین وارونه نویسی های تاریخی پاسخی بنویسند، مفید افتد.

در برخی از قسمت های پائین پاسخ به آنهائیست که بنام " چپ رادیکال " علیه مصدق و نهضت ملی ایران نوشته اند. این افراد صحبت های آنزمان چپ وابسته را میرنند. نهضت ملی ایران برای برقراری آزادی و دمکراسی در مملکت و حفظ استقلال کشور شکل گرفته بود و آنرا نا بخردانه مبارزه برای "تحدید قدرت سلطنت" میخوانند. افراد آزادیخواه چپ در ایران پس از 28 مرداد مواضع و تحلیل های خود از نهضت ملی ایران و دکترمصدق را اصلاح کردند و امروزه در ضف مبارزان آزادی و دمکراسی مبارزه میکنند ولی برای این افراد نوظهور "چپ با افکار گذشته و باطل شده" هنوز پا بر جاست و برای ایشان هنوزهمان تز ها و ایده هائی که در تجربه تاریخ شکست خورده و دور افتاده شده ملاک و منطق تحلیل موضوعات اجتماعی است. به نقل بمعنی مینویسند: " مصدق و جبهه ملی برای سرکوب مبارزه طبقاتی و قومی، شعار ملی شدن نفت را که تنها برای مبارزه با دربار و فراکیسیون های ارتجاعی بود ، پرچم خود نمودند". خواندن همین تز ها خود معرف اندازه تعصب و آگاهی سیاسی و اجتماعی ایشان است. و این سخنان اگر پاسخی نداشته باشند و اگر وارونه نویسی تاریخ ادامه یابد می تواند برای مدتی ذهن ساده و کم تجربه جوانان دانشگاه را در گمراهی نگهدارد.

دربار مرکز توطئه ارتجاع داخلی و عامل نفوذ نیروهای استعماری به کشور

تیمورتاش وزیر مقتدر دربار رضا شاهی ، از نخبگان مملکت و افسری تحصیل کرده روسیه بود. و قدرت و ابهت همراه وحشتی به دربار رضاشاهی بخشیده بود. در آن دوران قدرت بی رقیب دیکتاتوری احتیاجی به تقسم قدرت با کسی در مملکت را نداشت. د رحالیکه پس از شهریور 20 با پیدایش آزادیهای مردم بدلیل ضعف حکومت مرکزی پس از سقوط دیکتاتوری ، دربار بسیار آسیب دیده و بسیار ناتوان شده بود. لذا کسب پشتیبانی و کسب قدرت از سایر نیروهای ارتجاعی کشور، مثل زمین داران بزرگ، سرمایه داران، رؤسای ایلات و بوروکراسی سنتی ، برایش اجباری بود و برای در میدان سیاست نیرومند باقی ماندن بآن نیاز داشت. در عین حال بدلیل حضور شاه در مزکز قدرت مملکت، با وجود ضعف بسیاری که در آنزمان بر آن مستولی شده بود، هنوز نقطه اتکاء نیرومند و مرکز قابل اطمینانی برای ارتجاع داخلی می توانست بحساب آید. و برای نیرو های خارجی که به ثروت ملی ایران چشم دوخته بودند بهترین مرکز برای نفوذ به ارکان حیاتی مملکت بود. فرماندهی کل قوا با شاه بود و طبیعتأ ارتش در دست شاه و در بار او بود. باین دلیل انتخابات با حضور قدرت ارتش در شهرستانها ، هرگز نمی توانست بدون کنترل و دخالت دربار انجام گردد.

تحصن در دربار

مصدق با شناخت کامل از این واقعیت های مملکت بود که همراه گروهی که به آزادیخواهی شناخته شده بودند به تحصن در دربار رفت و خواستار آزادی انتخابات شدند. او با این اقدام اولأ علنأ دربار را مرکز قدرت مملکت و حل " مسأله آزادی انتخابات " معرفی و اعلام کرد. او در آستانه دربار، وقتی هژیر وزیر با سیاست دربار با روئی آمیخته با استفهام احترامأ په پیشوازش آمد ، با پرخاش از هژیر پرسید " عبالحسین خان وجدان داری؟". اینگونه پرخاشگری ها همراه جق طلبی است. "جبهه ملی ایران" در اعتراض به تقلب در انتخابات و درخواست "آزادی انتخابات" در تحصن تاریخی خود و سایر آزادیخواهان در دربار، که شباهتی به تقاضای "اعلام مشروطیت" از مظفرالدین شاه در جنبش مشروطه را داشت، بنیان گزارده شد.

مبارزه با دربار

دربار محمد رضاشاه که گذشته از مرکز فساد خانواده سلطنتی، پایگاه اصلی ارتجاع داخلی و مرکز توطئه های کشور های نیرومندی که به منافع ایران چشم دوخته بودند، بود، از این مبارزه با دربار اقدامی اساسی در پیشبرد مبارزه برای آزادی و دمکراسی در کشور بشمار میرفت. و بهترین استراتژی برای آزادیخواهان میتوانست باشد. چنانچه در عمل بیشتر آزادیخواهان، به درجات مختلف ، اجبارآ، مستقیم یا عیر مستقیم ، با دربار در مبارزه بودند. لذا " تحدید حیطه قدرت سلطنت " بهترین استراتژی آزادیخواهان را می ساخت. حملات آشکار به دربار و شکایت از فساد و دخالت های علنی و غیرقانونی آن در جلوگیری از برقراری آزدیها در کشور توسط صاحبان جرائد مانند محمد مسعود در مرد امروز و کریم پور شیرازی در شورش مورد جمایت کامل مردم بود. روزنامه های ایشان تا غروب نایاب می شد و با قیمت های گران فروش میرفت. مردم از آن زمان که بیداری یافتند از دربار و فساد و دخالت های آن در تار و پود زندگی شان بیزار بودند. و زمانی که دستشان بجائی نمیرسید حد اقل از دشنامی که ر.زنامه نگاران با شهامت نثار دربار میکردند نقسی بااحساس راحت تری میکشیدند. مصدق و جبهه ملی ایران هم بجز انجام یک مبارزه دمکراتیک و ضد استعماری برنامه و هدف دیگری را اعلام نکرده بود. و تنها ازین راه پای آزادیخواهان میتوانست به مجلس باز شود. واقعیت این بود که اگر در آنزمان به " قانون اساسی " که محتوی انقلاب مشروطه بود، درست عمل میشد همه چیز به شکل و در جهت صحیحی میتوانست حرکت نماید. در حالیکه این قانون اساسی جمهوری اسلامی است که اگر بآن عمل شود با حضور "ولی فقیه " هیچ کار درستی انجام پذیر نخواهد بود. لذا مبارزه با دربار و "تحدید قدرت سلطنت" بهترین استراتژی برای هر حرکت ملی و دمکراتیک می توانست باشد. شعار بی پشتوانه "انقلاب" دادن دردی از مردم را دوا نمیکرد. مبارزات طبقاتی را احزابی که نمایندگی آن طبقات را بعهده دارند دنبال میکنند نه یک جبهه ای که برای یک مبارزه دمکراتیک و ضد استعماری شکل گرفته است. و دیدیم که با این استراتژی درست نیروهای مردمی در سراسر مملکت بسیج شدند و مبارزه با استعمار انگلیس پشیرفت های چشمگیری را پیدا کرد. و مهمتر از همه نهضتی بنیاد گرفت که تا به امروز برای دست یابی به آزادی و دمکراسی از پا نیافتاده است!

پایان بخش سوم. در بخش بعد

"چپ" در دوران آزادی های نسبی سالهای 20 و پس از آن
 iranemrooz
تورج رهنما      
 
  برگرفته از: كتاب يك عمر در خدمت دو فرهنگ - گزيده مقالات( به كوشش سوزان گويري)تورج رهنما   
 
 
  پيشگامان داستان نويسي جديد در ايران
(1357- 1300)

ترديد نيست كه با انتشار مجموعه «يكي بود يكي نبود»در 1300 خورشيدي، يكي از مهم ترين حوادث تاريخ ادبيات ايران روي داده است. دليل اهميت اين مجموعه در اين است كه جمالزاده با آن براي نخستين بار داستان كوتاه را به معني امروزي آن وارد ادبيات فارسي كرد. اما اگر نويسنده در اين مجموعه پاره اي از ساختارهاي داستان كوتاه غربي را به عاريت گرفته، سنت كهن داستانسرايي در ايران را كاملاً به يك سو ننهاده است. بخشي از گيرايي «يكي بود يكي نبود» مرهون همين تلفيق است.
«يكي بود يكي نبود» داراي شش داستان است كه «درد دل ملّا قربانعلي» بي ترديد بهترين آنهاست. شخصيت اصلي داستان، روضه خوان نسبتاً پيري است كه روزي در اثر حادثه اي غير مترقبه عاشق دختر جوان و زيبا، اما بيمار همسايه مي ‌شود. ولي اين عشق بي حاصل است: ملا قربانعلي متأهل است، پير است و مي داند كه براي رسيدن به معشوق كاري از دست او ساخته نيست. آتش عشق كم كم بالا مي گيرد مرد بينوا بيمار مي شود كارش را رها مي كند و خانه نشين و بدهكار مي شود اما شوربختي ملا هنوز كامل نيست. با مرگ دختر جوان آخرين ضربه نيز بر روح او فرود مي آيد و او را بكلي از پاي در مي آورد.
در «درد دل ملّا قربانعلي» جمال زاده داستان را به نوعي «واپس نگري» آغاز مي كند. قهرمان داستان در پاسخ مخاطبي فرضي ابتدا خود را معرفي مي كند و سپس سرگذشت خود را شرح
مي دهد: «اسم داعي؟ الاحقر قربانعلي. شغل و كارم؟ سرم را بخورد، ذاكر سيدالشهدا....» اين شيوه واپس نگري و زمينه سازي شيوه اي است نو كه اگر جمال زاده آن را از داستان نويسان غربي آموخته است، اما استفاده هوشمندانه از آن نتيجه ذوق هنري خود اوست.
داستان «درد دل ملّا قربانعلي» ساختاري استوار و زباني دلنشين دارد. اما موضوع اين اثر، كه از تمام ويژگي هاي يك داستان كوتاه جديد برخوردار است، در ادبيات كهن ايران بي نظير نيست عشق زاهدي پير به دوشيزه اي جوان خواننده آگاه را بيدرنگ به ياد شيخ صنعان در «منطق الطير»
مي اندازد. اما هنر جمال زاده در اين است كه با زباني طنزآميز تراژدي صوفي رياضت كش قرن هاي گذشته را به تراژدي ـ كميك روضه خواني در روزگار ما تبديل مي كند.
طنزي كه جمال زاده در اين داستان به كار مي برد طنزي است زيركانه و مستور كه نظير آن را در آثار ديگر او كمتر مي توان يافت. اين طنز هم در خلق شخصيت ملّا قربانعلي به كار رفته است . هم در زبان او. به سخن ديگر: از يك سو ملا قربانعلي كه به دليل موقعيت خاص اجتماعي اش نبايد در هنگام كار به چيزي جز ذكر مصيبت اوليا بينديشد، به دختري زيبا فكر مي كند و از سوي ديگر داستان زندگي او، كه در اصل غم‌ انگيز است به دليل شيوه بيانش سبب انبساط خاطر خواننده
مي شود. ترديد نيست كه جمله هاي تكراري و برگردان هايي كه ملا قربانعلي به هنگام بيان سرگذشت خود به كار مي برد، در پديد آوردن چنين حالتي مؤثر است.
طنز جمال زاده بر خلاف طنز هدايت پيچيده و تاريك و ژرف نيست، صريح و روشن و دلنشين است. آثار اين طنز را، كه بندرت گزنده و نيشدار است، مي توان به سادگي در بيشتر داستان هاي «يكي بود، يكي نبود» يافت. اما در اين مجموعه دو داستان نيز وجود دارد كه در آنها از شوخ طبعي نويسنده تقريباً نشاني نيست: «دوستي خاله خرسه» و «ويلان الدوله» نگاهي كوتاه به يكي از اين داستان ها ما را با جنبه ديگري از شيوه داستان نويسي جمال زاده آشنا مي كند.
«دوستي خاله خرسه» داستان دلكشي است كه در آن تقابل نيكي و بدي، بي نيازي و آز به
گونه اي بديه نشان داده مي شود. در اينجا در يك سو حبيب الله، جوان و مهربان و خونگرم ايراني قرار دارد و در سوي ديگر قزاق بد نهاد و آزمند روسي. حبيب الله كارگر ساده اي است كه از زادگاهش ملاير عازم كنگاور است تا به امور خانواده برادرش، كه در جنگ كشته است، رسيدگي كند. اين سفر با گاري و در زمستاني بسيار سرد انجام مي گيرد. اما بين راه ناله هاي قزاقي مجروح مسافران را به توقف وا مي دارد. حبيب الله بيدرنگ از گاري پياده مي شود، او را به داخل گاري مي آورد و براي آنكه دل سورچي را كه از سوار شدن قزاق خشنود نيست به دست آورد سكه اي به او مي دهد اما هنگامي كه مي خواهد كيسه پولش را دوباره پر شالش بگذارد،‌كيسه باز مي شود و سكه هاي حبيب الله در دامنش مي ريزد.
سفر ادامه مي يابد و در طي آن جوان ايراني از هيچگونه محبتي در حق قزاق روس دريغ
نمي ورزد. اما همينكه گاري به كنگاور مي رسد و چشم مرد بيگانه در آنجا به گروهي قزاق هموطنش مي افتد، آنها را فرا مي خواند، با آنها آهسته حرف مي زند و به حبيب الله اشاره
مي كند. ناگهان قزاقان به جوان ايراني حمله مي كنند او را مي گيرند و با خود مي برند. همان روز حبيب الله در ظاهر به اتهام بد رفتاري با يك تبعه روس و در باطن به دليل داشتن اندوخته اي اندك در نزديك كنگاور تيرباران مي شود.
براي پرهيز از اطناب مي توان از شخصيت سازي و صحنه پردازي جمال زاده در اين داستان چشم پوشيد، اما اشاره به چند نكته در زمينه زبان و شيوه داستانسرايي او بي مناسبت نيست.
داستان «دوستي خاله خرسه» با جمله اي بسيار بلند آغاز مي شود. سپس زباني به عرصه داستان پا مي نهد كه سرشار از واژه هاي موزون و مسجع و انباشته از مترادفات و اصطلاحات عاميانه است: «رييس اداره مان آدم نازنيني بود. اهل ذوق و شوق، درويش صفت، عارف مسلك، صوفي مشرب، با همه آشتي، از جدال بيزار، بي قيد و بي اذيت و بي آزار» (همين شيوه را جمال زاده اندكي بعد براي توصيف حبيب الله به كار مي برد «حبيب الله جواني بود 22 ساله، خوش اندام، بلند قد، چهار شانه، خرم و خندان، خوشگو، خوشخو، متلك شناس، كنايه فهم، مشتي، خونگرم، زورخانه كار و طرف محبت و اعتماد همه اهل ملاير...» اما آنگاه كه حادثه آغاز مي شود و داستان رنگ اصلي خود را مي يابد شيوه داستانسرايي تغيير مي كند: تكرارها و سجع بازي ها ناپديد
مي شود و اصطلاحات عاميانه به كار نمي رود مگر در زبان افراد عادي(جعفرخان، حمزه و حبيب الله) يعني در اصل در جاي كاملاً طبيعي اين اصطلاحات بدين گونه محتواي داستان چيره مي شود و زبان تحت الشعاع آن قرار مي گيرد.
روي هم رفته جمال زاده زباني ساده و روان دارد و غالباً از كلمات، اصطلاحات، تغييرات و ضرب المثل هاي عاميانه بهره مي گيرد. نويسنده گاهگاه پُرحرفي مي كند، جمله هاي بلند و نفس گير مي آورد و بيش از حد از مترادف ها استفاده مي كند. اما توصيفات زيبا و جذاب نيز در آثار او اندك نيست، داستانِ «دوستي خاله خرسه» نمونه بارزي براي تأييد اين نظر است.
شخصيت هاي داستان هاي جمال زاده بيشتر مردم كوچه و بازارند. بين آنها شخصيت هاي «پيكارو» كم نيست. بسياري از داستان هاي نويسنده براساس تضاد شخصيت ها و رفتار آنان شكل مي گيرد در «دوستي خاله خرسه» و «فارسي شكر است» اين تضاد شديدتر است.
درونمايه بيشتر داستان هاي جمال زاده مبارزه با خرافات، ناداني و بي عدالتي هاي اجتماعي است. براي نويسنده هدف از نوشتن تنها ايجاد سرگرمي نيست، بلكه در وهله نخست وارد كردن خواننده به فكر كردن و آموختن است. اين ويژگي ها سبب مي شوند كه بسياري از داستان هاي نخستين او، از جمله «درد دل ملّا قربانعلي» را مي توان از بهترين داستان هاي كوتاه فارسي شمرد.
پس از انتشار مجموعه «يكي بود، يكي نبود» جمال زاده بيش از بيست سال سكوت كرد. نخستين اثري كه از نويسنده پس از 1320، انتشار يافت مجموعه «عمو حسنعلي» است. متاسفانه چه در اين اثر و چه در مجموعه هاي بعد، شمار داستان هاي خوب اندك است.
با انتشار «يكي بود يكي نبود» در 1300 خورشيدي نه تنها فصلي جديد در تاريخ ادبيات ايران گشوده شد، بلكه تحولاتي بزرگ در زمينه تاريخ اجتماعي ما پديد آمد. در اين سال رضا خان زمام امور را بدست گرفت و چهار سال بعد سلسله پهلوي را بنيان نهاد.
دوران حكومت رضا شاه از همان آغاز با احتناق همراه بود. از اين رو جاي شگفتي نيست اگر بسياري از هنرمندان دست از فعاليت كشيدند و خاموشي گزيدند. با اينهمه ما در اين دوران با دو نويسنده بزرگ رو به رو مي شويم كه آثار آنان در پيشبرد داستان نويسي در ايران بسيار مؤثر است، صادق هدايت و بزرگ علوي.
هدايت بنيان گذار واقعي داستان كوتاه در ايران است. او نخستين كسي است كه صناعت داستان نويسي غربي را وارد ادبيات فارسي كرد و با بهره گيري از آن آثاري آفريد كه پاره اي از آنها جزو شاهكارهاي ادبيات داستاني امروزند. داستان هاي هدايت را كه در چهار مجموعه «زنده بگور» «سه قطره خون» و «سگ ولگرد» گرد آمده اند مي توان به سه دسته بخش كرد: 1- داستان هايي كه موضوع آنها مربوط به دوران گذشته است و شخصيت هاي آنها بيشتر قهرمانان تاريخي اند؛ 2- داستان هايي كه جنبه حديث نفس دارند و داراي فضايي روياگونه اند و 3- داستان هايي كه در آنها زندگي و سرنوشت مردم فرو دست اجتماع توصيف مي شود.
شمار داستان هاي گروه اول و دوم در بين آثار هدايت اندك است؛ آنها جزو داستان هاي طراز اول نويسنده به شمار نمي آيند. شاهكارهاي هدايت را بايد ميان داستان هاي دسته سوم جست. ما در اينجا با آدم هاي گوناگون از طبقات فرو دست اجتماع رو به رو هستيم. داش آكل، كاكا رستم، گُل ببو، زرين كلاه، ميرزا يدالله و مشهدي شهباز به همان اندازه به اين طبقه تعلق دارند كه علويه خانم، آقا موچول، عصمت سادات، صغراسلطان و منيجه خانم. هدايت در تصوير كردن زندگي، سرنوشت و روحيات اين شخصيت ها چنان چيره دست است كه آدمي گاهگاه فراموش مي كند كه آنها تنها نيروي تخيل نويسنده آفريده است.
از شمار اين شخصيت ها بايد از قهرمان داستان «داش آكُل» نام برد. داش آكل لوطي جوانمردي است كه او را همه مردم شيراز مي شناسند و دوست دارند، زيرا او «در همان حال كه محله سر دُزدك را قُرق مي كرد كاري به كار زن ها و بچه ها نداشت، بلكه بر عكس با مردم به مهرباني رفتار مي كرد و اگر اجل برگشته اي با زني شوخي مي كرد يا به كسي زور مي گفت ديگر جان به سلامت از دست داش آكل به در نمي برد. اغلب ديده مي شد كه داش آكل از مردم دستگير
مي كرد، بخشش مي نمود و اگر دنگش مي گرفت بار مزدم را به خانه شان مي رسانيد»
اما زندگي آرام داش آكل با پيش آمدن حادثه اي دچار اختلال مي شود: يكي از آشنايانش به نام حاجي صمد به هنگام مرگ وصيت مي كند كه سرپرستي خانواده اش را به داش آكل بسپارند. از اين پس زندگي لوطي تغيير مي كند. از شبگردي و قُرق كردن چارسو دست مي كشد، دوستانش را رها و تمام وقتش را صرف سركشي به خانه و املاك حاجي مي كند. اما در اين ضمن اتفاق ديگري نيز روي مي دهد و زندگي دروني او را دچار تلاطم مي كند. داش آكل كه مردي مجرد ميانسال و بد سيماست،‌عاشق دختر جوان و زيباي حاجي مي شود، اما او به كسي در مورد علاقه خود حرف نمي زند و رنج را تحمل مي كند. داش آكل كه راهي براي گريز از اين عشق نمي داند به مشروب پناه مي برد و براي خود و طوطي اي كه مي خرد كه شب ها با او در خلوت درددل
مي كند. اين وضع پنج سال ادامه مي يابد بچه هاي حاجي بزرگ مي شوند و به سن قانوني
مي رسند. اكنون ديگر كار داش آكل به پايان رسيده است. او سر شبي حساب دارايي حاجي را در اختيار خانواده اش مي گذارد، از آنها خداحافظي مي كند و به ياد گذشته به سوي محله سر دزدك به راه مي افتد اما در آنجا با رقيب قديمي اش كاكا رستم رو به رو مي شود كه از موقعيت استفاده مي كند و او را به باد مسخره مي گيرد: «خ خ خيلي وقته ديگ ديگه اين طرف ها په په پيدات نيست!....» اِاِم امشب خاخا خانه حاجي ع ع عقد كنان است، مگ مگه تو تو را را راه نه نه...» و داش آكل: «خدا تو را شناخت كه نصف زبانت داد، آن نصف ديگرش را هم من امشب مي گيرم.» نبرد آغاز مي شود نبردي كه در آن داش آكل ميانسال به دست رقيب جوان از پاي در مي آيد.
«داش آكل« نه تنها از نظر موضوع داستاني دلكش است، بلكه از نظر شخصيت ها، صحنه پردازي و زبان نيز اثري يگانه است. به ويژه در ترسيم شخصيت و عوالم دروني داش آكل خامه هدايت بيداد مي كند من گمان نمي كنم كه درتمام ادبيات ايران شخصيت عياري با اين چيره دستي تصوير شده باشد.
در داستان «زني كه مردش را گم كرده» هدايت به گوشه ديگري از ايران مي رود و ما را با آدم هاي ديگري آشنا مي كند گُل ببو، كشاورز مازندراني، هيچگونه نشاني از جوانمردي و عوالم عاطفي داش آكل ندارد، بر عكس: او آدم بي عاطفه اي است كه همسرش را دائماً كتك مي زند و سرانجام هم او را رها مي كند و در پي زن ديگري مي رود. اما زرين كلاه شويش را دوست دارد و حاضر نيست كه او را بسادگي رها كند. از اين رو كودك نوزادش را بر مي دارد و به جست و جوي مردش به مازندرارن سفر مي كند. اما كوشش او بي نتيجه است: گل ببو بر نمي گردد.
زرين كلاه اگرچه زني بدبخت است، اما باز هم در بين شخصيت هاي زن هدايت موجودي دوست داشتني است. زن هاي ديگر نويسنده هرگز از چنين امتيازي برخوردار نيستند. آنها غالباً افرادي بدنهاد،‌دروغزن،‌سليطه، فريبكار و حسودند. نمونه بارز اين زن ها ربابه است در داستان «محلل» ميرزا يدالله،‌شوهر ربابه او را به دليل زشتخويي و هرزه گويي اش سه طلاقه مي كند و پس از آنكه از اين كار پشيمان مي شود و مي خواهد به سوي او بازگردد، چاره اي جز يافتن يك محلل ندارد، بنابراين «بقال الدنگ پُفيوزي» ‌را پيدا مي كند كه اگر «هفت تا سگ صورتش را مي ليسيد، سير نمي شد»! او حاضر مي شود كه در ازاي پنج تومان محلل شود، اما پس از انجام صيغه عقد قول و قرار خود را بكلي از ياد مي برد و با بي شرمي مي گويد: «زنم است، يك مويش را نمي دهم هزار تومان بگيرم!» ولي ربابه به شوهر دوم هم وفادار نمي ماند و از او نيز جدا مي شود.
شخصيت هاي زن در داستان هاي هدايت غالباً از عشق بويي نبرده اند و تنها گرفتار غرايز خويشند. اين گفته نه تنها در مورد زرين كلاه (زني كه مردش را گم كرد) صدق مي كند، بلكه در آثار هدايت عموميت دارد. به سخن ديگر، نكته اي كه قهرمان يكي از داستان هاي هدايت درباره عشق مي گويد، به احتمال زياد حرف خود نويسنده است: «عشق مثل يك آواز دور، يك نغمه دلگير و افسونگر است كه آدم زشت و بد منظري مي خواند نبايد دنبال او رفت» از اين رو طبيعي است كه در آثار هدايت عشق هميشه با شكست همراه است داستان هاي «داوود گوژ پشت»، «لاله»، «آينه شكسته»، «گرداب»، «صورتك ها»، «عروسك پشت پرده»، و بسياري ديگر مؤيد اين نظرند.
قهرمانان هدايت هميشه انسان نيستند. در سگ ولگرد سرگذشت غم انگيز سگي اسكاتلندي
توصيف مي شود كه در خرابه اطراف ورامين سرگردان است و آنقدر به اين سو و آن سو مي رود كه
سرانجام از پا در مي آيد. جهان بيني بدبينانه و نگرش خاص فلسفي هدايت را نسبت به مفهوم زندگي و سرنوشت انسان شايد در كمتر اثري مانند «سگ ولگرد» بتوان يافت. ظاهراً هدايت در اين داستان همان نظري را ابراز مي كند كه ششصد سال پيش از او حافظ بيان كرده بود: «من ملك بودم و فردوس برين جايم بود/ آدم آورد در اين ملك خراب آبادم» اصولاً سر سپردن به سرنوشت يكي از ويژگي هاي شخصيت هاي هدايت است. اگر سگ در اين داستان و زرين كلاه در اثر ديگر نويسنده براي دگرگون كردن وضع خود تلاش مي كنند، نمونه هاي نادرند.
در داستان هاي هدايت گذشته از شخصيت ها، مكان و زمان هم بسيار گوناگون است نويسنده تنها به كلبه هاي محقر، به اتاق هاي تاريك، به قهو خانه هاي دودزده و كاروانسراهاي مخروبه
نمي رود، گاهي هم به خانه هاي مجلل دولتمردان و ثروتمندان سر مي زند؛ گاهي به سيبري و زماني به ميهمانخانه هاي پاريس، گاهي به آينده و زماني به گذشته هاي دور سفر مي كند. با هدايت مي توان واپسين لبخند بودا را در آغاز چيرگي تازيان تماشا كرد و در تخت ابونصر شاهد عشقبازي موميايي زنده شده سيمويه بود.
زبان هدايت ساده و بي پيرايه و از واژه ها، اصطلاحات و ضرب المثل هاي مردم كوچه و بازار سرشار است. اما اگر در نثر او از عبارت پردازي ها و توضيحات نثر جمال زاده اثري نيست، از طنز او گاهگاه نشانه اي هست. با اينهمه طنز هدايت ويژه خود اوست: طنزي مستور، گزنده و تلخ.
نويسنده ديگري كه فعاليت ادبي خود را در دهه نخست اين قرن آغاز كرد، بزرگ علوي است. آثار داستاني علوي را مي توان به سه دوره تقسيم كرد. در نخستين دوره (تا 1320) علوي داستان هايي نوشت كه در مجموعه «چمدان» گرد آمده اند؛ از 1320 تا 1333 آثاري را منتشر كرد كه او را به عنوان نويسنده اي متعهد معرفي مي كنند. واپسين آثار داستاني علوي يادگار دوران دوري از ايران و زندگي او در آلمان است.
«چمدان» نخستين مجموعه علوي به سال 1313 منتشر شد. در اين اثر علاقه نويسنده به طرح مسايل ژرف رواني و پيروي او در اين مسير از شيوه نويسندگاني چون «آرتور شنيتسلر» و «اشتفان تسوايگ» آشكار است. بهترين داستان اين مجموعه، «سرباز سُربي» گفته بالا را تأييد مي كند.
در دوره دوم، علوي به استقلال هنري مي رسد و داستان هايي مي آفريند كه چه از نظر محتوا و چه از جهت ساختمان بديع اند. در اين آثار، ديگر از آدم هاي سوايي و روان نژند گذشته اثري نيست بر عكس: قهرمانان او افرادي دلير و تسليم ناپذيرند كه عليه بي عدالتي هاي اجتماعي دست به مبارزه مي زنند. نمونه خوب اين آثار داستان «گيله مرد» است.
در دوره سوم علوي، سرخورده از دگرگوني هاي سياسي در وطنش،داستان هايي مي نويسد كه در آنها بيشتر زندگي و سرنوشت فراريان سياسي وصف مي شود اگر قهرمانان او در دهه بيست افراد مبارز و تسليم ناپذير بودند اكنون ديگر آدم هاي خسته، سرخورده و انديشناكي هستند كه در برابر رويدادهاي پيرامون خود خاموش و ناتوان قرار مي گيرند و از خود واكنشي نشان نمي دهند.
بهترين داستان علوي بي ترديد «گيله مرد» است. حوادث داستان مربوط به زماني است كه ژاندارم ها براي گرفتن بهره مالكانه به روستاهاي شمال ايران مي روند و به تاراج زندگي گيله مرد مي پردازند. اما دهقانان خاموش نمي نشينند و دليرانه مقاومت مي كنند. در آغاز، خواننده با شخصيت هاي اصلي داستان آشنا مي شود: يك گيله مرد و دو امنيه مسلح كه او را براي بازجويي به فومن مي برند. گيله مرد، روستايي شجاعي است كه همراه شماري از دهقانان به جنگل پناه برده و هنگامي كه مخفيانه به خانواده اش سر مي زده دستگير شده است امنيه اول محمد ولي مردي است به ظاهر دلير و در باطن بسيار جبون كه گيله مرد را دائماً با سخنان نيشدار خود
مي آزارد، امنيه دوم مردي بلوچي است كه انديشه اي جز به دست آوردن پول و گريز به زادگاه خود در سر نمي پرورد. اما گيله مرد به چه فكر مي كند؟ او مترصد آن است كه با هفت تيري كه در مقابل پول پنهاني از مأمور بلوچ گرفته است، محمدولي را خلع سلاح كند و بگريزد. اما هنگامي كه نقشه او عملي مي شود «صداي تيري شنيده شد و گلوله اي به بازوي راست گيله مرد اصابت كرد. هنوز برنگشته بود، گلوله ديگري به سينه او خورد و او را از بالاي ايوان سرنگون ساخت. مأمور بلوچ كار خود را كرد.»
داستان «گيله مرد» داستاني بسيار مؤثر است كه گذشته از موضوع و شخصيت هاي جالبش، صحنه پردازي آن نيز با چيره دستي كم نظيري انجام گرفته است. داستان از همان آغاز داراي فضايي دلهره آميز است: «باران هنگامه كرده بود. باد چنگ مي انداخت و مي خواست زمين را از جا بكند. درختان كهن به جان يكديگر افتاده بودند. از جنگل صداي شيون زني كه زجز مي كشيد
مي آمد.»
علوي با توصيف طبيعت خشمگين و منقلب در اصل تلاطم هاي روحي شخصيت هاي داستان را نشان مي دهد و خواننده را به صورتي غير مستقيم از همان آغاز به فضاي اثرش مي برد، فضايي كه تا پايان داستان همچنان حفظ مي شود.
بين فهرمانان علوي شخصيت هاي زن ممتازند. شايد هيچ نويسنده ديگر ايراني مانند علوي شورانگيزي،‌زيركي و فتنه گري زن ايراني را از يك سو و فداكاري، پاكدامني و مهرورزي او را از سوي ديگر توصيف نكرده باشد. بويژه تعدد شخصيت هاي دسته دوم در آثار علوي نشانگر احترام عميقي است كه نويسنده براي زنان وطنش قائل است.
زبان علوي ساده، روشن و بي پيرايه است، اما از غنا و گيرايي زبان هدايت برخوردار نيست. در مقابل، يكي از ويژگي هاي ممتاز علوي نيروي تخيل اوست در يافتن عناصري كه به داستان هاي او رنگ داستان هاي پليسي مي دهند.
آغاز دوره دوم فعاليت هاي ادبي علوي مصادف است با سال هاي نخست جنگ جهاني دوم و دگرگوني ها بزرگِ اجتماعي در ايران. دليل اصلي اين تغييرات ورود متفقين به ايران در شهريورماه 1320، كناره گيري رضا شاه از سلطنت و آغاز حكومت شاه جديد است. اكنون در زندگي هنري نويسندگان ايران دوره اي نوآغاز مي شود و آنها پس از سالها گوشه نشيني بار ديگر به فعاليت
مي پردازند. اما اين دوره نيز چندان نمي پايد و پس از سقوط حكومت مصدق در مردادماه 1332 بار ديگر دوران احتناق آغاز مي شود.
از شمار نويسندگاني كه ابتدا پس از 1320 شروع به نوشتن كردند، بايد از صادق چوبك نام برد. نخستين مجموعه داستان چوبك، «خيمه شب بازي» به سال 1324 و مجموعه ديگر او، «اَنتري كه لوطي اش مرده بود» چهار سال بعد انتشار يافت. داستان هاي اين دو اثر، كه با استقبال فراوان منتقدان رو به رو شد، نشان دهنده آن بود كه نويسنده اي بزرگ پا به عرصه ادبيات معاصر ايران نهاده است. مجموعه هاي ياد شده از يك سو شامل داستان هايي هستند كه مضامين و شيوه داستان نويسي هدايت را كم و بيش به خاطر مي آورند و از سوي ديگر در برگيرنده آثار طرح مانند و كم حجمي كه به عكس هاي فوري شباهت دارند. اين آثار، كه داستان هاي كوتاه و مُدرن امريكايي را به ياد مي آورند، تا آن زمان در ايران پيشينه اي نداشتند. يكي از بهترين انواع اين داستان ها «عدل» نام دارد كه داراي محتوايي بسيار ساده است: توصيف اسبي كه در جوي آب افتاده و پايش شكسته است. در هيأت اسب ستمديده اي كه با وجود درد فراوان «ابداً ناله نمي كرد» چوبك سرنوشت مردم وطنش را مي بيند كه با شكيبايي بسيار همه چيز را تحمل مي كنند و دم بر
نمي آورند. اين موضوع در داستان «قفس» نيز تكرار مي شود. در اينجا هم قفس كه از مرغ و خروس انباشته شده نمادي است براي جامعه ايراني كه در آن «همه گرسنه شان بود. همه با هم بيگانه بودند همه جا گند بود. همه چشم به راه بودند.» قفس پايان آزادي است، اما از آزادي هم گاهگاه بدان گونه كه چوبك معتقد است ـ نمي توان بهره برد. در يكي از داستان هاي مجموعه دوم، انتري توصيف مي شود كه در تمام عمر خود تنها يك آرزو دارد: رهايي از دست لوطي خشن و بيرحم خويش. اما هنگامي كه لوطي صبحگاهي از خواب دوشين سر بر نمي گيرد، حيوان نمي داند كه بايد چكار كند. او آزاد است ولي نمي تواند از اين آزادي استفاده كند.
چوبك، نويسنده اي است بدبين، قهرمانان او نه بدان سبب كه قرباني بي عدالتي هاي اجتماعي اند، شوربخت و درمانده اند، بلكه دليل عمده آن سرنوشت فساد پذير خود آنهاست. و اين درست همان چيزي است كه چوبك را از هدايت كه انسان را ذاتاً موجودي پليد نمي داند متمايز مي كند. افزون بر اين، شخصيت هاي چوبك تقريباً بودن استثنا افرادي نا كتعادل،‌عصيانگر و بنده غرايز خويشند. بنابراين اگر چوبك در توصيف آنان گاهگاه جانب ادب را نگاه نمي دارد و پرده دري مي كند بي دليل نيست.
قهرمانان چوبك غالباً آدم هاي تو سري خورده،‌تيره روز و محرومند. اگرچه در ميان آنان گاهگاه كارمندان دولت، هنرمندان و روشنفكران نيز ديده مي شوند، اما اكثريت با دزدان، قاچاقچيان و دلالان محبت است. اينان افرادي خشن، بي ملاحظه و بي عاطفه اند كه از هم نفرت دارند، به هم دروغ مي گويند و تنها در انديشه منافع خويشند. جهان چوبك جهاني تاريك، زشت و سرشار از پليدي است. اين جهان آنگونه كه مثلاً در داستان «پيراهن زرشكي» توصيف مي شود، به مرده شوي
خانه اي مي ماند كه در آن تنها دو نوع انسان وجود دارد: مردگان كه خاموش و مقهورند و مرده شوي ها، كه پليد و فريبكارند.
علاقه بي پايان چوبك، به حيوانات تعلق دارد. شايد هيچيك از نويسندگان ايراني (و حتي شرقي) تا اين اندازه حيوانات و پرندگان را در آثار خود جا نداده است. داستان هاي «قفس»، «انتري كه لوطيش مرده بود»، «عدل»، «همراه» و «مردي در قفس» تنها چند نمونه از اين آثارند.
زبان چوبك در داستان هايي كه تحت تأثير هدايت است، سرشار از اصطلاحات، تعبيرات و ضرب المثل هاي مردم فرو دست اجتماع است، اما آثار ديگري كه تحت تأثير نويسندگان آمريكايي است، ساده، موجز و مقطع است. چوبك در تصوير صحنه ها و شخصيت ها، بويژه در داستان هاي نخستينش بسيار چيره دست است. بهترين نمونه اي كه مي توان در اين مورد ذكر كرد، داستان «چرا دريا طوفاني شده بود؟» است كه تنها شاهكار چوبك، بلكه يكي از داستان هاي ممتاز زبان فارسي است. تصوير صحنه ها و توصيف شخصيت ها در اين اثر چنان زنده و جاندار است كه خواننده هنگام مرور آن گويي در برابر پرده سينما نشسته و سرگرم تماشاي فيلم است.
اگرچه نيروي خلاقه چوبك در داستان هاي بعدي اش به سستي گراييد و از انسجام آثارش كاسته شده، اما از او بايد به دليل دو مجموعه نخستينش هنوز هم به عنوان داستان نويسي بزرگ ياد كرد.
از شمار نويسندگاني كه نخستين آثارشان در دهه دوم اين قرن انتشار يافت، جلال آل احمد است. اولين مجموعه داستان آل احمد «ديد و بازديد» (1324) نام داشت و ظهور نويسنده اي را نويد مي داد كه اگرچه در آغاز تحت تأثير هدايت قرار داشت، اما خيلي زود راه خود را يافت و به استقلال هنري رسيد.
آثار داستاني آل احمد را مي توان به دو بخش تقسيم كرد: در سال هاي پيش از 1332 نويسنده داستان هايي نوشت كه در آنها از يك سو از وضع اجتماعي ايران و از سوي ديگر از تعصبات مذهبي پاره اي از هموطنانش انتقاد مي كرد. پس از 1332 آل احمد آثاري آفريد كه اگرچه از نظر موضوعات اجتماعي تفاوت فراواني با آثار پيشينش نداشتند، اما در آنها يك فرق عمده ديده مي شد: روي آوردن به مذهب و سنت هاي گذشته. گرايش به اين سو كه اكنون اساس انديشه اجتماعي و فعاليت هاي ادبي آل احمد را بويژه پس از دهه چهل تشكيل مي داد، از آنجا ناشي مي شد كه نويسنده پذيرفتن بي قيد و شرط تفكر و شيوه زندگي غربي را سبب از بين رفتن فرهنگ بومي ايران مي دانست.
آل احمد بين سال هاي 1324 و 1332 گذشته از مجموعه داستان «ديد و بازديد» سه مجموعه ديگر نيز به نام هاي «از رنجي كه مي بريم»، «سه تار» و «زن زيادي»‌انتشار داد كه موضوع بيشتر آنها توصيف زندگي مردم ساده و محرومي است كه قرباني شرايط ناهنجار اجتماعي مي شوند اما اين آدم ها ويژگي ديگري نيز دارند: به ناهنجاري ها تن در مي دهند و شكست را به عنوان سرنوشت محتوم مي پذيرند. در داستان هاي اين دور نه تنها خشك انديشي هاي مذهبي، بلكه فقر و ناداني نيز بيداد مي كند. «سه تار» و «بچه مردم» نمونه هاي بارزي در اين مورد است.
شهرت آل احمد به دليل داستان هاي نخستين او نيست، داستان هايي كه بين آنها نمونه هاي خوب كم است؛ شهرت آل احمد در قصه نويسي بيشرـ به سبب رمان كوتاه «مدير مدرسه» (1337) و چند اثري است كه در مجموعه «پنج داستان»(1350) گرد آمده است. اگر نثر آل احمد در داستان هاي نخستينش به دليل بي توجهي به اصول نگارش بيشتر به نثر يك روزنامه نگار حرفه اي شبيه است، اكنون نويسنده زباني را براي بيان انديشه هاي خود بر مي گزيند كه با زبان گذشته او تفاوت بسيار دارد. اين نثر آرام و سنگين و يكدست نيست، بلكه «تلگرافي، حساس، دقيق، خشن، صريح و صميمي است» (سيمين دانشور)؛ نثري است بي پروا،‌عصبي، پرهيجان و كم و بيش آميخته با طنز. از اين رو به جرأت مي توان گفت كه بخش عمده تأثير آل احمد در ادبيات داستاني امروز ايران مرهون زبان ويژۀ اوست،‌زباني كه به گفت و گو بيشتر شبيه است. اما اشتباه آل احمد در اين است كه از اين زبان در همه جا به يك شكل استفاده مي كند و در اين مورد تفاوتي بين مقاله و سفرنامه و داستان قائل نيست. با وجود اين نويسنده در چند مورد آثاري ارزشمند آفريده است. يكي از آنها داستان «جشن فرخنده» است.
ابراهيم گلستان نخستين داستان هاي خود را در سال هاي 1326 و 1327 نوشت و آنها را يك سال بعد در مجموعه اي به نام «آذر، ماه آخر پاييز» منتشر كرد. موضوع بيشتر اين داستان ها سرخوردگي از فعاليت هاي سياسي است. شخصيت هاي اصلي غالب اين آثار روشنفكراني هستند كه ناگزيرند از آرمان هاي خويش براي تغيير نظام موجود و پديد آوردن نظامي نو دست بردارند. شايد جمله اي كه قهرمان داستان «ميان ديروز و امروز» مي گويد، بيانگر عوالم دروني بيشتر شخصيت هاي آثار نخستين گلستان باشد: «...و اكنون دريغي در جانش دميد كه كاش از اول پايش به ميان كشيده نشده بود.»
مجموعه دوم گلستان «شكار سايه» (1334) نام دارد و شامل داستان هايي است كه نويسنده بين سال هاي 1328 و 1331 نوشته است. درونمايه بيشتر آثار اين مجموعه نيز توصيف تشويش هاي دروني قهرمانان است در اين دوره كه تصوير دگرگوني هاي بزرگ اجتماعي غالباً در آثار نويسندگان منعكس مي شوند در داستان هاي گلستان تنها مي توان با شخصيت هاي مترلزل و مردّد رو به رو شد.
در بين داستان هاي نخستين نويسنده يك اثر ممتاز است: «در خم راه». اگرچه درونمايه اين داستان نيز با آثار ديگر اين دوره متفاوت نيست، امافضاي آن، فضاي ديگري است. افزون بر اين، ساختمان استوار، زبان پرتحرك و نحوه نشان دادن كشمكش هاي دورني قهرمانان به آن تشخصي مي بخشد كه در بين آثار گلستان كم نظير است.
كهزاد كه از ستم ارباب به جان آمده است، ياغي مي شود و به كوه مي زند در اين كار پدرش نيز همراه اوست، پدري كه اقدام فرزندش را بيهود و نابخرادانه مي داند و او را پيوسته به بازگشت تشويق مي كند. اما كهزاد از تصميم خود منصرف نمي شود،‌مي ماند و باز نمي گردد. او ديگر حاضر به تحمل حقارت نيست، اما شگفت اين است كه وقتي پدرش به دست مأموران خان
مي افتد و او از مخفيگاه خود ناظر اين صحنه است دچار تزلزل مي شود و اقدامي نمي كند كهزاد اين بار حقارت را مي پذيرد و آنقدر در جاي خود مي ماند تا پدرش را مأموران خان مي كُشند.
«در خم راه» از نظر ساختمان و زبان بي شباهت به «گيله مرد» علوي نيست، اما پايان آن متفاوت است. اگر به خاطر آوريم كه اين دو داستان تقريباً در يك زمان (1326) نوشته شده اند، آنگاه تفاوت هاي ديدگاه هاي اين دو نويسنده كاملاً آشكار مي شود.
گلستان پاره اي از بهترين داستان هاي خود را، كه غالباً جنبه هاي ذهني و تمثيلي دارند در دهه چهل نوشت درونمايه بيشتر اين داستان تنهايي، ناكامي و مرگ است. آدم هاي گلستان در اين دوره همه در نيمه راه مي مانند و سرانجام به تنهايي رو مي آورند قهرمان «عشق سال هاي سبز» به مشروب پناه مي برد، شخصيت هاي داستانِ «چرخ و فلك» توانايي ايجاد پيوندي استوار را با هم ندارند، «سفر عصمت» به بُن بست مي رسد و نهال نو پاي «درخت ها» مي شكند.
از زيباترين داستان هاي اين دوره «ماهي و جفتش» و «از روزگار رفته حكايت»اند كه اولي به دليل موضوع بكر، بي پيرايگي زبان انسجام آن، و دومي به سبب بافت غني، شيوۀ نگارش و طنز نيرومندش از داستان هاي ممتاز گلستان اند.
يكي از ويژگي هاي گلستان نثر اوست، نثري كه نمونه هاي درخشان آن را مي توان بويژه در دو مجموعه «جوي و ديوار تشنه» (1346) و «مد و مه» (1348) يافت. اما زبان نويسنده در داستان هاي اين دو مجموعه متفاوت است: در آثاري كه گلستان كوشيده است كه از وزن شعر فارسي بهره گيرد و زباني آهنگين خلق كند، توفيق او به دليل بي توجهي به درونمايه داستان اندك است و در داستان هايي كه نثر، بي آنكه موزون باشد، زيباست،‌گلستان زباني مي آفريند كه بين معاصرانش كم نظير است.
آل احمد و گلستان نخستين داستان هاي خود را در دهه بيست انتشار دادند، يعني زماني كه ايران از آزادي نسبي برخوردار بود و فعاليت هاي هنري هنوز امكان داشت. اما اين وضع چندان نپاييد و با دگرگوني هاي اجتماعي كه در 1332 پديد آمد تغيير يافت. اكنون بار ديگر دوران احتناق آغاز
مي شود، كتاب ها مطبوعات و راديو دقيقاً كنترل مي شوند، هنرمندان به زندان مي افتند و نويسندگان ممنوع القلم مي شوند. ترس و بدببر همه جا حكمفرما و بزودي موضوع اصلي آثار ادبي مي شود. نسلي كه اكنون شروع به نوشتن مي كند، نسلي شكست خورده، آرمان باخته و از پا افتاده است ـ احمد محمود، جمال ميرصادقي و بهرام صادقي به اين نسل تعلق دارند.
وحشت و يأسي كه بر فضاي بيشتر آثار نويسندگان دهه سي سايه افكنده است، در نخستين داستان هاي محمود نيز آشكارا ديده مي شود. گذشته از اين در اين نوشته ها خواننده با آدم هايي رو به رو مي شود كه چهره هاي مشخصي ندارند، قابل لمس نيستند و رفتار و گفتارشان چندان طبيعي نيست. اين شخصيت ها، كه تحت تأثير هدايت و چوبك آفريده شده اند، موجودات درونگرايي هستند كه نهايت آرزويشان مرگ است؛ آنها از واقعيت هاي زندگي مي گريزند و با كوچك ترين رويداد ناگوار دست به خودكشي مي زنند.
مجموعه «زائري زير باران» (1346) حد فاصلي است بين سالهاي نخست نويسندگي و آثار دوران پختگي و كمال هنري محمود گو اينكه فضاي داستان هاي اين دوره نيز تاريك و رخوت انگيز است، اما امتيازشان اين است كه در همه آنها آفتاب داغ درياي متلاطم و نخلستان هاي وهم انگيز جنوب به گونه اي زنده و بديع حضور دارند اما اگر در جنوب زيبايي و ثروت هست تنگدستي و محروميت نيز هست. اكنون داستان هاي محمود سرشار است از وجود كارگران، كشاورزان، كپرنشينان و بيكاران يعني تيره بختاني كه در اجتماع محلي از اِعراب ندارند. يكي ار اينان قهرمان داستان «در زير باران» است او كارگر بيكاري است كه خون خود را مي فروشد تا بتواند با پولي كه در ازاي آن دريافت
مي كند، زندگي خانواده اش را براي يكي دو روز تأمين كند، نكته تكان دهنده در اين داستان اين است كه محل وقوع آن دقيقاً در جايي است كه ثروت سرشار مردم ايران اين سرزمين در زير خاك آن نهفته است ترديد نيست كه پيوند پنهاني اي كه در اين داستان بين خون و نفت وجود دارد، نظر خواننده تيزبين را بيدرنگ جلب مي كند. خوني كه از رگ هاي مرد تيره روز مكيده مي شود، نمادي است براي ثروتي كه از دست صاحبان آن به تاراج مي رود.
محمود ابتدا در مجموعه «غريبه ها و پسرك بومي» (1353) به استقلال كامل هنري مي رسد و آثاري مي آفريند كه از انسجام كافي برخوردارند. يكي از بهترين داستان هاي اين مجموعه «شهر كوچك ما» نام دارد كه به سبب ساختماني استوار، فضايي گيرا و زباني نيرومند اثري ممتاز است. «شهر كوچك ما» درونمايه اي غني و بكر دارد: با كشف نفت در شهركي در جنوب مأموران شركت نخل ها را قطع مي كنند، خانه ها را ويران مي سازند و مردم را از زادگاه خود مي رانند. اكنون شهر كوچك كه سرسبزي و آرامش خود را از دست داده است، بايد پذيراي چيزي شود كه جز تيره روزي و بي خانماني حاصلي براي مردم بومي ندارد. نخل ها فرو مي افتند تا دكل هاي نفت برافراشته شوند. طبيعت قرباني صنعت مي شود و صنعت، زمينه ساز ناكامي هاي جديد.
از امتيازات اين داستان، زبان ويژه آن است. زباني تند و ناآرام و پر تپش، زباني كه به رگبارهاي بهاري شبيه است.
يكي از نويسندگاني كه اندكي پس از احمد محمود به انتشار آثارش پرداخت، جمال ميرصادقي است. نخستين مجموعه داستاني ميرصادقي، «مسافرهاي شب» به سال 1341 منتشر شد. بيشتر داستان هاي اين مجموعه وصف زندگي مردم كوچه و بازار و آداب و رسوم آنهاست. اما اين آثار ويژگي ديگري نيز دارند. توصيف محلّه هاي قديمي تهران، مجالس عروسي، عزاداري، روضه خواني و مانند آنها. گذشته از اين، ميرصادقي در پاره اي از اين داستان ها به توصيف خاطرات كودكي، بويژه دوران بلوغ و عوالم شورانگيز آن مي پردازد. «مرد» يكي از نمونه هاي درخشان اين گونه داستان هاست.
شخصيت هاي مجموعه دوم نويسنده هم باز همان مردم ساده و كاسبكارند. ميرصادقي نه تنها اين طبقه را خوب مي شناسد و از آداب و رسوم و عواطف و انديشه هاي آنان دقيقاً آگاه است، بلكه نسبت به آنها ـ كه غالباً زندگي و سرنوشت اندوهباري دارند ـ عميقاً احساس همدردي مي كند.
موضوع اصلي داستان هاي ميرصادقي در مجموعه «چشم هاي من، خسته» (1345) فقر است؛ بويژه داستان «اين برف، اين برف لعنتي» نمونه بارزي در اين زمينه است. قهرمان داستان شاگرد قصابي است كه هنرش در وصول نسيه از مشتري هاست، چشمش كه به بدهكار مي افتد با چنان سماجتي او را دنبال مي كند كه بدهكار از بيم رسوايي فوراً بدهي خود را مي پردازد. يكي از اين بدهكارها زني است كه توانايي پرداخت پول را ندارد. اما پسرك هم دست بردار نيست و
نمي خواهد دست خالي به مغازه برگردد. بنابراين بقچه اي را كه زن در بغل مي فشارد، با زور از دستش بيرون مي كشد:« بقچه پريد بالا...روي هوا از هم باز شد خس ها(=استخوان ها) همان خس هايي كه من توي كوچه ريخته بودم همان خس هايي كه مصدر جناب سرهنگ مي برد براي..... جلو چشم همه پخش زمين شد.»
از مجموعه «اين سو تل هاي شن»(1353) به بعد موضوع داستان هاي ميرصادقي تغيير مي يابد. اكنون توجه نويسنده به طبقات ديگري از اجتماع بويژه به كارمندان دولت و روشنفكران معطوف
مي شود و به تشريح مسائل آنان مي پردازد. يكي از بهترين داستان هايي كه ميرصادقي درباره سرنوشت كارمندان دولت نوشته است، داستان «تاپ تاپ» از مجموعه «هراس» (1365) است. قهرمان اين اثر كارمندي است كه پس از پايان كار به خانه آمده است و مي خواهد استراحت كند، اما پسرش مرتباً توپ خود را به ديوار مي زند و رشته افكار او را مي گسلد: «....مي گم من كه نيسم، آقاي رييس مي گم آقاي رييس، من وظايف ديگه اي هم دارم به زن و بچه ام هم بايد برسم، تاپ ...معذورم. مگه آدم چقدر نيرو داره، تاپ تاپ ....چقدر مي تونه كار كنه، تاپ...فردا كه افتادم و مريض شدم، تاپ تاپ...بايد چند برابر پول اضافه كارمو، تاپ...خرج حكيم و دوا بكنم تاپ تاپ....»
در اينجا ميرصادقي با چيره دستي زندگي ناآرام كارمند بينوا را ترسيم مي كند: صداي مداوم توپ، ضربه هايي است كه او بايد در زندگي پرتشنج خود تحمل كند. اما اين ضربه ها، ضربه هاي سرنوشت، پايان ناپذير است و هر لحظه شديدتر و كشنده تر بر روح و جسم او فرود مي آيد.
موضوع ديگري كه در داستان هاي ميرصادقي در دهه پنجاه بارها تكرار مي شود زندگي و مسائل روشنفكران است. اما روشنفكراني كه آنها را نويسنده توصيف مي كند، غالباً افراد بي فضيلت،
بي هويت و سازشكاري هستند كه آرمان هاي گذشته خود را بكلي از ياد برده اند و اكنون نان را به نرخ روز مي خورند. نمونه خوب اين آثار داستان هاي « نجاتي ها» و «پيراهن آبي» است. در داستان نخست، محيط بيمارستاني توصيف مي شود كه در آن آدميان را براي پذيرفتن «وضع موجود» مورد عمل جراحي قرار مي دهند و در «پيراهن آبي» انساني وصف مي شود كه اندك اندك چهره عوض مي كند و سرانجام همرنگ جماعت مي شود.
اگر در آثار ميرصادقي محيط شهر، زشت و آلوده و نفرت انگيز است، طبيعت زيبا و پاك و دوست داشتني است. يكي از دلنشين ترين توصيف هايي كه نويسنده از طبيعت و مظاهر آن مي كند، در داستان «اين برف، اين برف لعنتي» است: «.....مي ديدي كه برف روي برف مي بارد و پيش
چشم هايت شكل مي گيرد. برف مي شود چراغ برق و دست هايش را باز مي كند برف مي شود يك درخت، و پرنده هاي كوچك و سفيد سرشاخه هايش مي نشيند؛ برف مي شود يك بچه گربه بازيگوش و از سر ناودان آويزان مي شود...»
ميرصادقي طبيعت را دوست مي دارد و هنگامي كه از شهر و مردم مسخ شده آن به ستوه
مي آيد، به آغوش آن پناه مي برد در داستان «اين سوي تل هاي شن» مردي كه مورد تعقيب اتوبوس (نماد صنعت) قرار مي گيرد به صحرا مي گريزد و درونمايه داستان «مهاجرت» گريز درخت ها از شهر و برآمدن ساختمان هاي سيماني بجاي آنهاست.
روي آوردن به طبيعت در مجموعه «دوالپان(1356) نيز موضوع پاره اي از داستان هاي ميرصادقي قرار مي گيرد. در اينجا هم طبيعت نماد پاكي، معصوميت و اميد است. هنگامي كه در داستان «لحظه اسيري» باران مي بارد، همه جلوه هاي زشتي و وحشت ناپديد مي شوند و «نسيم خنكي بوي خاك و گياه را به اتاق مي آورد.»
يكي ديگر از نويسندگان اين دوره بهرام صادقي است. صادقي داستان هاي خود را بين سال هاي 1335 و 1345 نوشت و پس از آن تا هنگام مرگش در پاييز 1363 خاموشي گزيد.
شمار آثار صادقي زياد نيست، اما همين آثار او را به عنوان يكي از چيره دست ترين داستان نويسان امروز ايران معرفي مي كنند. بويژه طنز نيرومند او در بين همكاران نويسنده اش بي نظير است.
صادقي در داستان هايش كمتر جهان بيرون را توصيف مي كند، بلكه در وهله نخست به بيان كشمكش هاي دروني و تناقض هاي رواني آدميان مي پردازد. قهرمانان صادقي بيشتر كارمندان جزو، روشنفكران بي آرمان و هنرمندان واخورده اند. اينان زندگي بيهوده، اما مضحكي دارند، موجوداتي شكست خورده اند كه خود نيز غالباً از آن بي خبرند. كوشش نويسنده، صرف توصيف روحيات و نقطه هاي ضعف آنان مي شود. اين كار به بهره گيري از طنز انجام مي گيرد، طنزي كه از چخوف مايه گرفته و غالباً به همان گيرايي است. اين طنز از همان ابتدا در داستان هاي صادقي ديده مي شود. «كلاف سر در گم» نمونه ساده اي از آن است. در اينجا نويسنده مردي را توصيف مي كند كه چون سال هاست كه چهرۀ خود را در آينه نديده، آن را كاملاً از ياد برده است. برخورد اين شخص با واقعيت، با عكس خود، سبب حيرت او مي شود او نمي تواند خودش را بشناسد. اين سر در گمي در برابر واقعيت كه سبب پديد آمدن موقعيت مضحك مي شود، در بيشتر آثار صادقي به چشم مي خورد نيروي تخيل نويسنده در ايجاد اين موقعيت شگفتي انگيز است. اما هميشه وضعيت هاي استثنايي نيستند كه توجه خواننده را جلب مي كنند بلكه صادقي گاهگاه به موقعيت عادي هم از زاويه اي غير معمول نگاه مي كند ترديد نيست كه در اين گونه موارد شخصيت ها نيز تبديل به كاريكاتور مي شوند. «كمبوجيه» شخصيت اصلي داستان «سنگر و قُمقمه هاي خالي» يكي از آنهاست. او كه جز به مشروب و مواد مخدر نمي انديشد، در زندگي زود از پا در مي آيد: «آقاي كمبوجيه در سنگر تسليم شد. خوشبختانه قُمقمه او كاملاً خالي بود و دشمن نتوانست به غنيمت مقصود آب است دست يابد.»
اما دنياي قهرمان داستان «با كمال تأسف» از دنياي «آقاي كمبوجيه» هم حقيرتر و تاريك تر است. او هم كارمند مفلوكي است كه تنها سرگرمي اش جمع كردن آگهي هاي تسليت روزنامه هاست. نقطه عطف داستان هنگامي است كه «آقاي مستقيم» خبر مرگ خود را در روزنامه مي خواند اكنون آقاي مستقيم چه مي تواند بكند؟ نيروي تخيل نويسنده به ياري او مي آيد و او را به مجلس ختم خودش روانه مي كند!
صادقي در داستان هاي «غير منتظر» و «سراسر حادثه» دست به تجربه اي تازه مي زند او كه تا بحال زندگي آدم ها را به صورت انفرادي توصيف مي كرد، اكنون به ترسيم نابساماني هاي زندگي خانوادگي مي پردازد. داستان «سراسر حادثه» نمونه خوبي در اين زمينه است. در اين اثر، صادقي مستأجران متعدد خانه اي را گرد هم جمع مي كند تا خواننده را به تماشاي گوشه كوچكي از جامعه بزرگ وادارد. تنها وجه مشتركي كه بين افراد اين اجتماع رنگارنگ وجود دارد، اين است كه بين آنها هيچگونه تفاهمي نيست. اين اشخاص نه تنها حرف هاي يكديگر را نمي فهمند و
نمي پذيرند بلكه به سخنان خود نيز اعتقاد ندارند بنابراين ايجاد اجتماعي سالم هم بين آنان ممكن نيست اين آدم ها كه شخصيت هاي نمايشنامه هاي پيراندللو را به ياد مي آورند ـ به هيچ روي در انديشه شناختن ديگران نيستند، بلكه در اصل در جست و جوي يافتن هويت خويشند. اما تلاش آنان بيهوده است و توفيقشان براي رسيدن به مقصود غير ممكن: داستان «سراسر حادثه» بالماسكه اي تماشايي است، بالماسكه اي كه در آن سرانجام نقاب ها از چهره ها فرو مي افتد و واقعيت آشكار مي شود.
از موضوعات مورد علاقه صادقي توصيف زندگي و عوارض آن در شهر است. شهر در نظر نويسنده به تيمارستاني مي ماند كه رهايي از آن مقدور نيست. در آنجا عواطف مي ميرند، دوستي ها به دشمني ها و معصوميت ها به درنده خويي ها تبديل مي شوند. صادقي اين ويژگي را در داستان «مهمان ناخوانده در شهر بزرگ» به بهترين وجه نشان مي دهد.
صادقي تنها داراي ديد اجتماعي نيست، بلكه بدبيني او به زندگي به او ديدي فلسفي نيز بخشيده است. در داستان هايي كه نويسنده با اين ويژگي آفريده است، جنون و مرگ همه جا حضور دارد. نمونه بارز اين داستان ها «تدريس در بهار دل انگيز» و «آوازي غمناك براي يك شب بي مهتاب» هستند.
زبان صادقي زباني ساده و گزارشگرانه. بجز طنز، كه ممتازترين ويژگي كار نويسنده است زبان او از خصوصيات ديگري برخوردار است. گاهي به لحن توصيفي افسانه هاي كهن نزديك مي شود و زماني بافتي نمايشي مي پذيرد؛ گاهي از عرفان مايه مي گيرد و زماني به زبان تصويري در سينما مشابهت مي يابد. اما در هر صورت زباني دقيق، بي پيرايه و كاملاً پرداخت شده است.
نويسنده ديگري كه بايد از او به عنوان يكي از پيشگامان داستان نويسي ياد كرد، هوشنگ گلشيري است. گلشيري در داستان هاي نخستين خود مي كوشد كه زندگي ملالت بار طبقات متوسط اجتماع و به ويژه كارمندان جزء را توصيف كند و حالات روحي و عوالم ذهني آنان را باز نمايد. بيشتر اين شخصيت ها ميانسال و مجردند و عمرشان يا در محل كارشان و يا در مشروب فروشي ها مي گذرد. نمونه خوب اين گونه داستان ها «دخمه اي براي سمور آبي» است كه در آن بيهودگي زندگي معلمي مجرد نشان داده مي شود. معلم، انساني است تنها كه نه ريشه در گذشته دارد و نه اميد به آينده.
داستان «مردي با كراوات سرخ» نه تنها از نطر درونمايه با داستان هاي ديگر مجموعه «مثل هميشه» (1347) تفاوت دارد، بلكه از نظر ساختمان نيز منسجم تر است. در اينجا حالات و رفتار يك مأمور ساواك توصيف مي شود كه در پي كشف هويت مردي به نام س.م. است تلاش مأمور سبب مي شود كه او نه تنها كم كم س.م. را بشناسد، بلكه اندك اندك به هويت و شخصيت واقعي خود نيز پي برد. در پايان اتفاقي جالب روي مي دهد. س.م. كارت شناسايي مأمور را به سينه خود
مي زند و عينك خود را به چشم او مي گذارد. به اين ترتيب اين دو شخصيت به ظاهر متفاوت يكي مي شوند و استحاله كامل مي شود.
«مردي با كراوات سرخ» اثري است با تكنيكي نيرومند و هوشمندانه. داستان به شكل گزارشي دقيق در ذهن راوي تنظيم مي شود تا بعد نوشته و با مافوق تسليم گردد. بي ترديد خواندن محتواي گزارش يك مأمور مخفي چندان دلنشين نيست، اما هنر نويسنده در اين است كه ما را در طي آن به گونه اي غير مستقيم با روحيه و شخصيت واقعي او آشنا مي كند و تغييرات عاطفي را نشان مي دهد. از امتيازات اين داستان يكي هم طنز مستوري است كه در بافت آن به كار رفته است. ما در اينجا ابتدا با مأمور منضبط، آداب دان و دقيقي رو به رو مي شويم كه در آثر آشنا شدن با س.م. تغيير ماهيت مي دهد: مشروب مي خورد،‌ترياك مي كشد، انضباط را فراموش مي كند و مأموريت خود را از ياد مي برد. اما جالب تر اين است كه كه چهرۀ س.م. كه افكار او بايد در اصل بوسيله مأمور آشكار شود ـ كم و بيش در پرده ابهام مي ماند و خواننده آن را بدرستي نمي بيند.
گلشيري در داستان هايي كه پس از مجموعه «مثل هميشه» نوشت، همچنان به درونمايه آثار نخستينش، كه بيشتر كشف جهان پيچيدۀ درون انسان بود، وفادار مي ماند در اين داستان معمولاً راوي نقشي عمده ايفا مي كند. كار او از يك سو باز كردن دست شخصيت ها و از سوي ديگر پنهان كردن راز آنان است. با اين شيوه كه گلشيري در به كار بردن آن چيره دست است، خواننده كم كم به كانون داستان به كشف حقيقت، نزديك مي شود، اما هنر نويسنده به همين جا پايان نمي يابد: او ضمن اينكه از حس كنجكاوي خواننده براي شناخت واقعيت استفاده مي كند، با زيركي تمام تمهيداتي مي چيند كه او را پيوسته در حالت تعليق نگه دارد و ترديد او را درباره چيزي كه فكر
مي كند مي داند برانگيزد. بدين گونه كشف حقيقت در داستان هاي گلشيري ـ كه در آغاز آسان مي نمود غالباً غيرممكن مي شود. و اين، تفاوت عمده اي است كه بين آثار او و داستان هاي پليسي ـ كه در پايان آنها حقيقت روشن مي شود ـ وجود دارد: اين ويژگي در بيشتر داستان هاي مجموعه «نمازخانه كوچك من» (1354)، بويژه در «عكسي براي قاب عكس خالي من» و «گرگ» آشكارا به چشم مي خورد.
بيشتر داستان هاي گلشيري در شهر روي مي دهند. اما شهر در آثار او، هم گذرا توصيف
مي شود و هم گنگ؛ و در صورت اخير تنها براي نشان دادن حالات ذهني شخصيت ها. صحنه داستان «مردي با كراوات سرخ» اصفهان است، اصفهان در شب، اصفهان خاموش و شبح وار.
در آثار گلشيري موضوعات متنوع است و زبان در عين سادگي محض، ظاهراً بي رمق و آرام. اما استفاده از اين زبان از شگردهاي گلشيري است و او در اين كار تعمد دارد. روي هم رفته شيوه داستان نويسي گلشيري تركيب پيچيده اي است از شيوه علوي و چوبك. او از علوي روش توصيف حالات رواني شخصيت ها و ايجاد فضاي داستان هاي پليسي و از چوبك شيوه نشان دادن سرخوردگي هاي انساني و عدم توجه به اصول متعارف اخلاقي را وام گرفته است.
يكي ديگر از نويسندگان چيره دست ايران غلامحسين ساعدي است. داستان هاي ساعدي را
مي توان به دو گروه بخش كرد: الف) داستان هايي كه در شهر روي مي دهند و ب) داستان هايي كه محل وقوع آنها در روستا و يا در جنوب ايران است. شخصيت هاي دسته نخست بيشتر خانه به دوشان و ولگردان، و قهرمانان گروه دوم روستاييان و ساحل نشينان جنوبند.
بي ترديد هيچ نويسندۀ معاصر ايراني مانند ساعدي به توصيف زندگي ولگردان، بيكاران و خانه به دوشان حاشيه شهرها نپرداخته و از تنگدستي و محروميت آنان اين گونه با صميميت سخن نگفته است. او در داستان هاي خود خواننده را به اين دنياي غم انگيز و فلاكت بار مي برد و با آدم هايي رو به رو مي كند كه نظير آنها در خيابان ها و كوچه هاي شهر بندرت مي توان يافت. يكي از اين آدم ها، راوي داستان «خاكستر نشين ها»ست. او كودكي بي سرپرست است كه نزد دايي بزرگش در زير زميني تاريك و محقر در حاشيه شهر ري زندگي مي كند كار دايي كودك ـ كه با تمام تنگدستي نمي خواهد تن به گدايي دهد ـ چاپ كردن زيارتنامه است. اما مسلم است كه چاپ كردن زيارتنامه بايد مخفي انجام گيرد، چون داشتن ماشين چاپ از نظر امنيتي جرم است. نياز به توضيح نيست كه زندگي اين دو تن مدام در خطر است، و اين خطر تنها از سوي مأموران دولتي نيست بلكه دايي كوچك كودك نيز، كه به درآمد اندك آنان رشك مي برد آنها را مدام به فاش كردن اسرارشان تهديد مي كند.
در اين داستان همه عناصري كه در آثار ديگر ساعد نيز به گونه هاي مختلف ظاهر مي شوند، وجود دارد: ترس، فساد، گرسنگي، بي پناهي و خرافات. تمام اين عوامل در اثر ديگري از نويسنده يعني در «گدا» هم آشكارا ديده مي شود. امتيازي كه اين دسته از داستان ها دارند توصيف دقيق و موشكافانه محيط آنهاست. شايد هيچ نويسنده ايراني ـ بجز چوبك ـ اين محيط و انسان هايي را كه در آنها زندگي مي كنند، بخوبي ساعدي نمي شناسد و وصف نمي كند.
شخصيت هاي ساعدي آدم هاي محروم، بي پناه و شكست خورده اي هستند كه در برابر زور خشمشان را فرو مي خورند و دم بر نمي آورند. اما در اين مورد استثنا هم وجود دارد: در داستان «سايه به سايه»‌خواننده با مردم تيره روزي رو به رو مي شود كه سرانجام ترس را به يك سو
مي نهند و در برابر مأموران امنيتي به مبارزه بر مي خيزند.
بين آثار ساعدي و داستان هاي نسبتاً زيادي مي توان يافت كه محل وقوعشان روستاست. مجموعه «عزاداران بَيَل» (1343) كه شامل هشت داستان به هم پيوسته است، يكي از آنهاست. ساعدي دراين داستان ها مسائل زندگي در روستا را مطرح مي كند، و از كار و امور روزانه از بيماري و قحطي، از عشق و خرافات و موضوع هايي نظير آنها سخن مي گويد. بيل، دهكده اي كوچك و خيالي است كه تمام ويژگي هاي يك جامعه بزرگ را داراست: فضاي فتنه خيز و مردم آن تنگدست و خرافه پرستند.
وجه مشتركي كه در همه اين داستان ها وجود دارد بلايي است كه در هر يك از آنها روي
مي دهد. اين بلا در سه داستان نخست به صورت بيماري و در داستان پنجم به شكل سگي غريب ظاهر مي شود. در داستان چهارم مردي كه گاوش مرده است، مشاعرش را از دست مي دهد و خود را گاو مي پندارد. داستان ششم شرح خرافه پرستي روستاييان و داستان هفتم توصيف بيماري مرموز يكي از آنان است. در داستان آخر سرنوشت يكي از اهالي دهكده توصيف مي شود كه به شهر مي رود و درآنجا كارش به تيمارستان مي كشد.
ساعدي در ايجاد فضاي روستا چيره دست است و در توصيف آدم ها و نشان دادن جهان ذهني آنان توانا. او در اين داستان ها چنان واقعيت و خيال را با هم در مي آميزد كه سبب شگفتي
مي شود. طنز سياه او نيز دراين موارد غالباً به كمكش مي آيد و معجوني غريب پديد مي آورد. اما درباره اين داستان ها بايد به نكته اي نيز اشاره كرد: برخلاف ادعاي پاره اي از منتقدان، نه دهكده بيل بي هويت است و نه ساكنان آن؛ آنچه شگفتي انگيز است تنها غرابت رويدادهايي است كه نيروي تخيل نيرومند ساعدي آنها را آفريده است ـ و اين از ارزش كار نمي كاهد.
در مجموعه «ترس و لرز» (1347) ساعدي در ايجاد فضاي غريب و و هم انگيز گامي فراتر مي رود و داستان هايي مي آفريند كه براي آنها نظاير فراواني در ادبيات امروز ايران نمي توان يافت. در اينجا نويسنده به توصيف زندگي و سرنوشت ساحل نشينان جنوب ايران مي پردازد و آثاري پديد مي آورد كه بن مايه همه آنها «نزول بلا»ست داستان «گرداب» از آن شمار است. در اينجا دريا (نمادي براي زندگي؟) محل وقوع حادثه اي مي شود كه آن را تنها نيروي تخيل ساحل نشينان ساده دل
مي آفريند. به سخن ديگر، شخصيت هاي داستاني ساعدي از دريا (و درون خود) آينه اي
مي سازند كه در آن تنها چهرۀ ترسناك اشباح را مي توان ديد، اشباحي كه سرانجام صورت انسان مي پذيرند و به شكل سياهپوشاني مرموز از گرداب سر بر مي آورند.
آخرين نويسنده بزرگي كه بايد از او نام برد، محمود دولت آبادي است. اگر محيط روستا تنها بخشي از آثار ساعدي را تشكيل مي داد، در داستان هاي دولت آبادي زمينه همه آنها مي شود. ترديد نيست كه توجهي را كه نويسنده براي نشان دادن محيط روستا و زندگي كم عرض و طول روستاييان معطوف داشته است، در هيچ يك از نويسندگان امروز ايران تا بدين حد نمي توان يافت. دليل آن نيز روشن است دولت آبادي روستازاده اي است كه محيط دهكده هاي ايراني و بويژه دهكده هاي شمال خراسان را دقيقاً مي شناسد و با روحيات شخصيت هاي داستاني خود كاملاً آشناست. اما نويسنده از امتياز ديگري نيز برخوردار است: عشق بي پايان به محيطي كه خاستگاه اوست و تعهدي كه نسبت به مردم آن احساس مي كند.
دولت آبادي تاكنون دو مجموعه داستان كوتاه به نام هاي «لايه هاي بياباني» (1347) و «هجرت سليمان» (1351) منتشر كرده است؛ بسياري از نوشته هاي او حد فاصل بين داستان و رُمانند. خود او در مصاحبه اي در خردادماه 1353 به اين ويژگي اشاره مي كند: «عيب عمده داستان نويسي من شكل بندي بافت آن است. من از داستان كوتاه شروع كرده ام و دارم رو به رُمان
مي روم، رو به پهناورترين زمينه ادبيات. نقص عمده اين راه پيمايي ضروري اين است كه پاره اي از داستان هايم ضمن اينكه از داستان كوتاه دور شده اند، هنوز به رُمان نرسيده اند».
شخصيت هاي داستان هاي دولت آبادي غالباً روستاييان بينوا و تيره روزي هستند كه در زندگي، تنها يك چيز را خوب مي شناسند: ترس را: ترس از خشكسالي، ترس از آفت، ترس از سوانح طبيعي، ترس از مالك، ترس از ژاندارم، ترس از دادگاه و ده ها نوع ترس ديگر.
داستان هاي دولت آبادي يادگار روزگاري است كه فقر، ستم، بيماري و بي سوادي در روستاهاي ايران بيداد مي كرد و اصلاحات سطحي اثري عمده در كاهش آنها نداشت. از اين رو جاي شگفتي نيست اگر بسياري از شخصيت هاي دولت آبادي خانه و كاشانه را وا مي نهند و مهاجرت مي كنند. ذوالفقار، قهرمان داستان «بياباني» نمونه بارزي در اين مورد است. او كه كشاورزي ساده است ولايتش را براي تأمين زندگي خانواده اش ترك مي كند و به شهر مي رود. اما زندگي در شهر براي ذوالفقار جز نكبت و شوربختي حاصلي ندارد. اين نكبت دامن بسياري از قهرمانان نويسنده را كه به شهر روي آورده اند نيز مي گيرد.
ترك روستا براي قهرمانان دولت آبادي تقريباً هميشه با از هم گسيختگي بنيان خانوادگي و از دست دادن هويت فردي همراه است. روستا براي اينان در حُكم پناهگاه در حكم خانه پدري است، خانه اي كه آنان را در برابر محيط سرد و بيرحم شهر حفظ مي كند.اصولاً حضور مقتدرانه پدر در بيشتر داستان هاي دولت آبادي حس مي شود. از اين رو هر كجا سايه پدر نيست، تزلزل هست، تباهي و ناكامي هست. در داستان «ادبار»‌با جواني رو به رو مي شويم كه به دليل مهاجر پدر به شهر پادوي شيره كش خانه مي شود و پس از آنكه اين كار را هم از دست مي دهد، در نهايت خواري مي ميرد. قهرمان جوان داستان «بند» نيز سرنوشتي مشابه دارد. او هم ناگزير است كه پس مهاجرت پدر و مادرش به شهر در دخمه قاليبافي كار كند و صدها گونه رنج و حقارت را تحمل نمايد.
بين شخصيت هاي داستان هاي دولت آبادي بدبختي و نكبت نه تنها دامنگير روستاييان مهاجر
مي شود، بلكه افرادي هم در ده مي مانند، سرنوشت بهتري ندارند. شوربختي آنها نيز در اين است كه بايد در برابر ظلم مالك و نمايندگان قانون سر فرود آورند و دم نزنند. دراين مورد قهرمان داستان «هجرت سليمان» نمونه اي منحصر به فرد نيست. اما در اين باره استثنا هم وجود دارد: ذوالفقار شخصيت اصلي داستان «بياباني» يكي از كساني است كه حاضر نيست از حق خود چشم بپوشد و تسليم شود. اگر چه ذوالفقار سرانجام شكست مي خورد اما مي داند كه انتقام خود را در آينده اي نه چندان دور از كسي كه به حق او تجاوز كرده است خواهد گرفت.
اصولاً شمار شخصيت هاي مقاوم در آثار دولت آبادي كم است. و اين، واقعيتي نيست كه تنها در مورد شخصيت هاي روستايي صدق كند. با وجود اين در داستان هاي نويسنده گاهگاه مي توان با كساني رو به رو شد كه شجاعت و غرورشان تحسين برانگيز است. يكي از آنها شخصيت اصلي داستان «مرد» است ذوالقدر نوجواني است كه پس از فرو ريختن تكيه گاه خانواده اش تسليم
نمي شود. و در برابر سرنوشت سر فرود نمي آورد.
در ميان داستان هاي دولت آبادي «هجرت سليمان» از انسجام بيشتري برخوردار است. موضوع داستان ساده است: سليمان مردي است روستايي كه همسرش همراه زن ارباب به شهر مي رود و پس از دوماه نو نوار و سر حال به ده باز مي گردد. اما در غياب او سليمان تاب تحمل حرف هاي نيشدار مردم را ندارد. بنابراين به مواد مخدر پناه مي برد داستان توصيف سقوط سليمان است. سليمان با معتادان و بزهكاران همنشين مي شود در معرض عام شلاق مي خورد و سرانجام به زندان مي افتد. اما واكنش سليمان در برابر اين سقوط يكسان نيست: اگر در اجتماع كوچك ده پيش نمايندگان قانون سر خم مي كند، در خانه همسر بي گناهش را به باد كتك مي گيرد. به سخن ديگر: او در برابر فرادستان خاضع است و در مقابل فرو دستان ستمگر. اما زن به طور غريزي
مي داند كه خطا در كجاست و مي كوشد كه آن را به مردش تفهيم كند: «نامرد، مردانگي آن نيست كه آدم تف تو يخه خودش بندازه، مرد كه همه مردي هاشو به خونه نمي آره . مثل گاو شلاقت مي زنن و نفست در نمي آد»
داستان «هجرت سليمان» تنها توصيف سقوط يك انسان نيست، بلكه در ضمن وسيله اي است براي نشان دادن موقعيت زن ايراني، زني كه ستمديدگي وبي پناهي او در اينجا به گونه اي بسيار مؤثر توصيف مي شود.
زبان دولت آبادي در داستان هايش زباني است نيرومند، پيراسته و انعطاف پذير. هنگامي كه
حادثه اي روي مي دهد، بر شتاب اين زبان افزوده مي شود و زماني كه محيط آرام و خمودۀ روستا توصيف مي شود حالتي رخوتناك و تا حدي ملال آور مي يابد. گو اينكه اين زبان ابتدا در رُمان هاي «جاي خالي سُلوچ» و «كليدر» به استقلال كامل مي رسد، اما در داستان هاي كوتاه دولت آبادي نيز نشانه هاي بسيار مي توان يافت كه نويسنده مي كوشد تا با بهره گرفتن از زبان بومي مردم خراسان به زباني ويژه دست يابد. نيست كه استفاده از واژه ها،‌اصطلاحات، تركيبات و ضرب المثلهاي اين زبان بر غناي نثر دولت آبادي مي افزايد و به داستان هاي او فضايي كاملاً بومي
مي بخشد. از اين رو اگر ادّعا كنيم كه ما بخشي از زبان مردم امروز خراسان را از طريق داستان هاي دولت آبادي مي شناسيم، سخني به گزاف نگفته ايم. اما مردم بومي اين بخش از ايران را ما نه تنها از طريق زبان بلكه از راه آشنا شدن با زندگي، سرنوشت و محيط آنان مي شناسيم. و اين آشنايي را مديون نويسنده اي هستيم كه به فرهنگ بومي زادگاه خويش عشق مي ورزد.
در پايان مي خواهم از آنچه تاكنون درباره تحولات داستان نويسي در ايران گفته ام نتيجه بگيرم:
اگرچه سال هاي بين 1300 و 1357 از نظر اجتماعي دوراني ناآرام و پرتلاطم است، اما كوشش نويسندگان ما، دست كم در يك زمينه بسيار ثمربخش بوده، و آن داستان كوتاه، است. من
مي خواهم حتي ادعا كنم كه در بين انواع گوناگون ادبي(اعم از شعر، رُمان و نمايشنامه) هيچيك از نظر كيفيت دست كم تا 1357 با داستان كوتاه قابل سنجش نيست و اين براي ما كه داراي پيشينه اي كوتاه در اين زمينه ايم، بايد غرور آفرين باشد.يني 

http://www.persian-language.org/Group/Article.asp?ID=961&P=3


nموضع گیری مشترک نیروهای ارتجاعی علیه دکتر مصدق و نهضت ملی ایران!

  بخش سوم

 

  دکتر محسن قائم مقام- نیویورک

 

پیش گفتار بخش سوم

در دو بخش گذشته به برخی از حملات دسته جمعی و ارتجاعی علیه دکتر مصدق پاسخ گفته شد . و نیز اشاراتی تاریخی و تحلیلی از دوران رضا شاه به عمل آمد. در این بخش کوشش میشود که بطور گذرا پیدایش، رشد و نضج نهضت ملی ایران پس از شهریور 1320 و رهبری دکتر مصدق مرور شود . و به برخی از مطالب نادرست عنوان شده در مقالات نویسندگان " چپ رادیکال " پاسخ داده شود .  حق هست که دانشورانی که در موضوع نهضت ملی ایران مطالعه داشته اند نیز با قلم خود این  " وارونه نویسی های تاریخ " را افشا نمایند .

 

ایران پس از شهریور  1320

 

شهریور 1320 فرا رسید ومتفقین مملکت ما را اشغال نظامی کردند.  دیکتاتور تنها و بی پناه از ایران بیرون رانده شد . انگلیسی ها زمانی که نتوانستند شخص مناسبی از خانواده قاجار پیدا نمایند محمد رضا ولیعهد را بسلطنت برگزیدند . سید ضیاءالدین طباطبائی، عامل کودتای 1299 سر از صندوق انتخابات بیرون آورد و مصدق بمنزله دادستان ملی و بعنوان اعتراض به اعتبارنامه سید ضیاء ، بافشاگری از حکومت 20 ساله دیکتاتوری رضاشاهی پرداخت . عنوان آزادی انتخابات و مبارزه برای آن که سرانجام " جبهه ملی ایران " از آن بیرون آمد آغاز مبارزات گسترده مردم ایران برای کسب آزادی و دمکراسی بود . سابقه خدمات صادقانه و میهن دوستانه دکتر مصدق و شهامت فوق العاده او در رو یا روئی با سردارسپه و در مخالفتش با تفویض قدرت سیاسی مملکت به وی، اعتماد و اطمینان بی تردید مردم را باو بی همتا ساخت .  مجموعه این رویدادهای تاریخی و عملکرد او در رهبری نهضت ملی سیمای یک قهرمان ملی و تاریخی را از او ساخت .

 

موضوع های مطرحه و آرایش نیروها در مملکت، منازعات حاصله

 

آزادیهائی که پس از سقوط دیکتاتوری در شهریور1320  بدلیل ضعف حکومت مرکزی نصیب مردم شد وضع و دوران جدیدی را در مملکت بوجود آورد.  آرایش نیروهای اجتماعی در مملکت شکل نوی بخود گرفت . مردم فرصتی یافتند تا بمیدان بیایند و مبارزات نهضت مشروطه برای برقراری آزادی و دمکراسی را در شرایط جدید کشوز و جهان دوباره از سر آعاز نمایند . سرکردگی نیروهای ارتجاع داخلی بشکل طبیعی در دست سید ضیاءالدین طباطبائی که دوباره سر از سوراخ و لاک خویش بیرن آورده بود، قرار گرفت. از سوی دیگر روشنفکران و آزادیخواهان در گروههای مختلفی گردهم آمدند .  موضوع های مطرح برای آزادیخواهان مهمتر از همه بسط و تضمین آزادیهای مردم با برقراری یک سیستم دمکراتیک از جانب نهاد مجلس شورای ملی بود، مجلسی که نمایندگی واقعی مردم را داشته باشد و بتواند قوانین مناسب و در خدمت خواسته های مردم و نیاز مملکت را مدون نماید . در میان روشنفکران مملکت با انتخاب یک شیوه مسالمت آمیز با طرح و بحث مسائل از طریق گروهها ، احزاب و نشریات و جرائد در کشور اختلافی در میان نبود . صحبت " انقلاب " که در دوران غروب جنبش مشروطه بعنوان " انقلاب دوم " خوانده می شد همیشه یک جنبه آرزوئی و جل همه مشکلات را با خود داشت، رؤیائی بود تااینکه برنامه ای که کسی یا گروهی دنبال آن باشند، چیزی نظیر ظهور حضرت صاحب در اذهان جا میگرفت!  تنها حل مسأله آزادی و دمکراسی میتوانست ضامن پیشرفت مردم و مملکت باشد . بعبارتی کلید مشکلات کشور کلیدی سیاسی بود و از راه سیاسی می توانستند راهی برای جل مشکلات اجتماعی پیدا نمایند . از سوی دیگر استقلال کشور که با حضور نیروهای مسلح متفقین در مملکت شکل حادی بخود گرفته بود، خطر بزرگی برای یکپارچگی کشور میتتوانست باشد .  فروغی نخست وزیر زمان شهریور20  برای آرام کردن مردم در اشاره به ورود متفقین در مجلس گفت: " می آیند و میروند و بکسی هم کاری ندارند!" و دیدیم که در سایه تانک های ارتش سرخ در تهران و آذزبایجان جه کار هائی که نشد.   و بالاخره بجای خود برقراری عدالت اجتماعی در جامعه، که از دیرگاه مورد توجه گروه بزرگی از روشنفکران جامعه بود، و دیرگاه از خواسته ها و آرزو های اکثریت روشنفکران و  در معنی عام  ان آرزوی عامه مردم بود ، از خواسته های اکثریت روشنفکران در هر زمان در ایران بود و پس از شهریور 20 انتخاب راه حل سوسیالیستی که همان معنی را عنوان میکرد خواسته بسیاری از گروهای روشنفکری بخصوص حرب توده ایران گردید.  

 

مجلس جهاردهم، قرارداد نفت شمال، فرقه دمکرات در آذربایجان

 

در مجلس جهاردهم بسیاری از نمایندگان طیف های مختلف در میان مردم راه یافتند . اولین نشانه هم رائی میان روشنفکران برای برقراری یک حکومت ناشی از اراده مردم، مخالفت دشته جمعی ایشان با اعتبار نامه سید ضیاء الدین طباطبائی ، عامل کودتای 1299 بود که ادامه عملکرد آن کودتا از میان بردن باقی مانده مقاومت مشروطه خواهان در بر قراری حکومت باشی از رأی مردم و برقراری دیکتاتوری 20 ساله بود . و باز توافق همه، بخصوص نمایندگان حزب تازه بنیاد حزب توده ایران، در انجام اعتراض تنها بوسیله دکتر مصدق در مجلس بود .  حضور نیروهای متفقین در مملکت خطرات بسیاری را برای استقلال و تمامیت ارضی ایران مطرح ساخته بود . انگلیس و امریکا در سراسر جهان برای تقسیم میراث شیر پیر بریتانیا که صدمات جنگ جهانی آنرا بیش از همیشه ضعیف و بشکلی درمانده کرده بود منازعه ای پنهانی داشتند . و این منازعه در خاورمیانه که ملک طلق بریتانیا برای سالها بود در ایران تظاهر خود را داشت . دولت شوروی که با چهارده ملیون کشته در جنگ پیروز گشته بود و در تقسیم دنیا پس از چنگ جهانی به پشتیبانی بسیاری از مبارزین آزادی در جهان که شوروی را نگهبان آزادی و عدالت اجتماعی در جهان میشناختند نیمی از اروپای را با یونان و شاید ایتالیا مبادله و مصالحه کرد . ادامه منازعه در تقسیم جدید جهان در میان شوروی و غرب در مورد آذربایحان بود . شوروی ارتش خود را از آذربایجان بیرون نبرد تا بتواند برنامه و سناریوی اروپای شرقی در برقراری حکومتهای به نوعی در قیمومیت دولت شوروی را در پناه تانک های ارتش سرخ در آذربایجان پیاده نماید، که قسمت اول برنامه با روی کار آمدن فرقه دمکرات موفقیت آمیز بود . شوروی همواره بدنبال کسب امتیاز    " نفت شمال "  ایران بود و اوج این مذاکرات در عقب نشینی شوروی از آذربایجان در مبادله با امضای قرار داد نفت شمال توسط قوام السلطنه، نخست وزیر وقت ایران صورت پذیرفت . که آن قرارداد هم  با عدم تصویب در محلس پانزدهم که اکثریت آنرا وکلای منصوب قوام تشکیل میدادند از میان رفت. و البته نباید فراموش کرد که فشار غرب بر شوروی و سایر مبادلات در پایان جنگ جهانی در میان ایشان در پایان گرفتن ماجرای آذربایجان و بیرون رفتن ارتش سرخ از ایران اساسی بود . و گر نه استالین پیشاپیش نام " آران "، سرزمین شمالی آذربایجان که امروزه جمهوری آذربایجان را تشکیل میدهد، را بهنام " آذربایجان " تبدیل کرده بود!

 

 شعار الغاء قرارداد نفت جنوب در برابر شعار ملی شدن صنایع نفت در سراسر کشور

 

 حزب توده که حزب دنباله روی شورروی نظیر سایر احزاب کمونیست در دنیا بود برای حفظ منافع " برادر بزرگتر " در برابر شعار " صنایع نفت در سراسر کشور باید ملی شود " شعار " قرار داد نفت جنوب باید ملغی گردد " را مطرح کرد  . که همانطور که در بخش اول اشاره شد استراتژی بدی بود . این شعار تنها برای حفط احتمالی " قرارداد نفت شمال " برای روسها مطرح شده بود چون " ملی کردن صنایع نفت " حق دادن هیج امتیاز جدیدی برای نفت را باقی نمیگذاشت. ولی جون در عمل قراردادی یکطرفه ملغی میشد، در هر دادگاهی از نظر حقوقی مردود بود .  از این جهت مبارزه شدیدی از طرف حزب توده علیه نیروهای ملی که بدنبال ملی کردن نفت بودند آغاز شد که در سراسر دوران حکومت ملی دکتر مصدق ادامه یافت و متأسفانه از عوامل عمده شکست نهضت ملی ایران در مرداد 1332 گردید . چه اگر مبارزات روشنفکران ایران همه در پشتیبانی از یک مبارزه ضد ارتجاعی و ضد استعماری در غالب نهضت ملی ایران شکل میگرفت چنان قدرتی در مملکت پیدا می شد که هیچ نیروءئی قادر نبود تا آنرا درهم بشکند . و ادامه دنباله روی حزب توده از سیاست های دولت شوروی مانع اصلی عدم انجام این آرزوی بزرگ روشنفکران ایران در همبستگی همه روشنفکران در یک صف متحد گردید .

 

نهضت ملی ایران، شهریور 1320 -  28 مرداد 1332

 

نهضت ملی ایران یک موج فکری گسترده ای در میان مردم آگاه و هوادار مبارزه برای برقراری آزادی و حفظ استقلال مملکت بود . این موج فکری پس از شهریور 1320 تظاهر نمود و بزودی نضج گرفت و رهبری خود را بوجود آورد . این نهضت در دنباله مبارزات جنبش مشروطه و در ادامه برآوردن خواسته های آن جنبش بود . نهضت ملی ایران اجبارآ در چند جبهه مختلف در مبارزه بود . مبارزه با ارتجاع داخلی که ابتدا ضعیف بود و دربار و زمین داران بزرگ و سایر هم پالکی هایشان این بخش را می ساختند ولی در ادامه مبارزه ارتجاع داخلی بخصوص پس از واقعه آدربایجان قدرت گرفت و دیکتاتوری ارتجاع بسرکردگی سپهبد رزم آرا، رئیس ستاد ارتش و پس از آن نخست وزیر را بوجود آورد . ولی نضج مبارزه بحدی بود که ارتجاع داخلی دیگر نمیتوانست جلو دار آن باشذ. اعتلای  قدرت نهضت ملی در اوج خود مجلس را به تصویب قانون ملی شدن نفت در 1329  مجبور ساخت و مصدق را به نخست وزیری رساند . و در 1331 در قیام با شکوه سی ام تیر ماه از حکومت ملی دکتر مصدق دفاع نمود . و در دنباله این مبارزات بزرگ سرانجام امپریالیسم انگلیس و امریکا با کمک ارتجاع داخلی حکومت مصدق را ساقط نمودند . نهضت ملی ایران و رهبری آن دکتر مصدق نبردی را در یک جنگ تاریخی و دراز مدت که برای برقراری ازادی و دمکراسی در مملکت و استقلال آن صورت میگرفت را باخت . ولی نهضت همچنان ادامه یافت  همانگونه که جنبش مشروطه با شکست روبرو شد ولی آتش جنبش در دلهای مردم هرگزخاموش نشد و مشعل جنبش در دست آزادیخواهان نهضت ملی ایران همچنان بجلو رانده شد .

 

دفاع مردم از مصدق

 

 بعد از مقاله دوم برای من نوشتند که مردم ایران همیشه رهبران خود را در پایان کار تنها گذاردند  . و بایشان در پاسخ نوشتم که این گفته هرگز واقعیت ندارد چه اعتراض مردم ایران از همان روز اول کودتا به کودتا چیان رسا و آشکار بود . کودتا چیان که عدم همکاری مردم را با خود میدانستند و می دیدند خیابانهای شهر را پر از پلیس و نظامی کرده بودند .  در آغاز سال تجصیلی دبیرستانها و دانشگاه در مهر ماه باز شد و فریاد " مصدق پیروز است " در صجن مدارس خاموش نمی شد . این بار همه محصلین در کنار هم ایستاده بودند. خشونت کودتا و حقیقت عریان دیکتاتوری وحدت آورده بود . دانشگاه اشعال نظامی بود . یکنفر هم اگر در جائی میایستاد سربازی با خشم باو نزدیک میشد که " متفرق شید! " و تراژدی         " 16  آذز 1332 "  و سرکوب رژیم از دانشجویانی که میدان مبارزه در دفاع از مصدق ، حکومت مصدق و مخالفت شدید با کودتا چیان رارها نمیکردند، صورت پذیرفت . حضور نیکسون در آنزمان تصادفی بود . و دانشجویان برنامه ای برای او نداشتیند . این حزب توده بود که میخواست بهمه چیز رنگ سیاست شوروی که در آن زمان شدیدآ ضد امریکائی بود را  بزند و موضوع اعتراض دانشجویان به کودتا چیان و کودتا و پشتیبانی از دکتر مصدق و نهضت ملی ایران را پنهان نماید .  در دنباله این فاجعه مردم ایران در17 آبان 1332 یعنی کمی بیش از دوماه پس از کودتا در اعلام محاکمه دکتر مصدق به خیابانها ریختند و شهر را تعطیل کردند و بمقابله با نظامیان کودتا پرداختند . نظامیان حکومت کودتا سقف بازار را برای شکستن مقاومت بازاریان خراب کردند. و جمع کثیری از مردم را در خیابانها دستگیر و با عجله ایشانرا به آبادان و برخی را به جزیره خارک فرستادند . من د رآنزمان دانش آموز بودم  و تنها از مدرسه ما چندین دانش آموز جزء  دستگیر شدگان و اعزامی به آبادان و جزیره خارک بودند  . رقم دستگیر شدگان و اعزامی ها در شهر بسیار زیاد بود . نهضت مقاومت ملی ایران ، که ادامه مبارزه جبهه ملی ایران با حکومت کودتا بود، .روز 17 آبان روز اعتراض به محاکمه دکتر مصدق را " تعطیل عمومی " اعلام نموده بود .  کودتا چیان هر کس را که آنروز در شهر حرکت داشت و هر کس را میتوانست دستگبر میکرد . این مقاومت ها تا دو سال همچنان ادامه داشت مردم نشان دادند که مصدق را تنها نگذاردند و نهضت همچنان ادامه دارد . حضور فرمانداری نظامی در شهرها و بخصوص در تهران و سپس تشکیل سازمان مخوف امنیت، ساواک، خود دلیل درجه و میزان مقاومت مردم در برابرجکومت کودتا بود .

 

 "چپ " وابسته و "چپ " جدید با افکار غیر دمکراتیک و استالینیست

 

در این بخش از مقاله من به توضیح بیشتری در مورد مطالبی که بطور مجمل در بالا نوشتم می پردازم .من در مقدمه بالا سعی نمودم و قصد داشتم که موضوعات طرح شده در آن دوران را بنویسم . و ذیلآ به جزئیات لازم دیگری از این موضوعات اشاره میکنم . و امیدوارم برای نسل جوانی که نه سنش بآن دوران ها قد میدهد و نه سند و مدرک منظمی در دسترس اش موجود است و نه نشریه ملی گرایان آزاد است که در داخل مملکت باین وارونه نویسی های تاریخی پاسخی بنویسند،  مفید افتد .

 

در برخی از قسمت های پائین پاسخ به آنهائیست که بنام " چپ رادیکال " علیه مصدق و نهضت ملی ایران نوشته اند . این افراد صحبت های آنزمان چپ وابسته را میرنند . نهضت ملی ایران  برای برقراری آزادی و دمکراسی در مملکت و حفظ استقلال کشور شکل گرفته بود و آنرا  نا بخردانه " مبارزه برای " تحدید قدرت سلطنت " میخوانند .  افراد آزادیخواه چپ در ایران پس از 28 مرداد مواضع و تحلیل های خود از نهضت ملی ایران و دکترمصدق را اصلاح کردند و امروزه در ضف مبارزان آزادی و دمکراسی مبارزه میکنند ولی برای این افراد نوظهور  " چپ با افکار گذشته و باطل شده " هنوز پا بر جاست و برای ایشان هنوزهمان تز ها و ایده هائی که در تجربه تاریخ شکست خورده و دور افتاده شده ملاک و منطق تحلیل موضوعات اجتماعی است . به نقل بمعنی  مینویسند:  " مصدق و جبهه ملی برای سرکوب مبارزه طبقاتی و قومی، شعار ملی شدن نفت را که تنها برای مبارزه با دربار و فراکیسیون های ارتجاعی بود ، پرچم خود نمودند " . خواندن همین تز ها خود معرف اندازه تعصب و آگاهی سیاسی و اجتماعی ایشان است . و این سخنان اگر پاسخی نداشته باشند و اگر وارونه نویسی تاریخ ادامه یابد می تواند برای مدتی ذهن ساده و کم تجربه جوانان دانشگاه را در گمراهی نگهدارد .

 

دربار مرکز توطئه ارتجاع داخلی و عامل نفوذ نیروهای استعماری به کشور

 

تیمورتاش وزیر مقتدر دربار رضا شاهی ، از نخبگان مملکت و افسری تجصیل کرده روسیه بود . و قدرت و ابهت همراه  وجشتی به دربار رضاشاهی بخشیده بود . در آن دوران قدرت بی رقیب دیکتاتوری احتیاجی به تقسم قدرت با کسی در مملکت را  نداشت . د رحالیکه پس از شهریور 20 با پیدایش آزادیهای مردم بدلیل ضعف حکومت مرکزی پس از سقوط دیکتاتوری ،  دربار بسیار آسیب دیده و بسیار ناتوان شده بود . لذا کسب پشتیبانی و کسب قدرت از سایر نیروهای ارتجاعی کشور، مثل زمین داران بزرگ، سرمایه داران، رؤسای  ایلات و بوروکراسی سنتی ، برایش اجباری بود و برای در میدان سیاست نیرومند باقی ماندن بآن نیاز داشت .  در عین حال بدلیل حضور شاه در مزکز قدرت مملکت، با وجود ضعف بسیاری که در آنزمان بر آن مستولی شده بود، هنوز نقطه اتکاء نیرومند و مرکز قابل اطمینانی برای ارتجاع داخلی می توانست بحساب آید .  و برای نیرو های خارجی که به ثروت ملی ایران چشم دوخته بودند بهترین مرکز برای نفوذ به ارکان حیاتی مملکت بود . فرماندهی کل قوا با شاه بود و طبیعتأ ارتش در دست شاه و در بار او بود . باین دلیل انتخابات با حضور قدرت ارتش در شهرستانها ، هرگز نمی توانست بدون کنترل  و دخالت دربار انجام گردد .

 

تحصن در دربار

 

مصدق با شناخت کامل از این واقعیت های مملکت بود که همراه گروهی که به آزادیخواهی شناخته شده بودند به تحصن در دربار رفت  و خواستار آزادی انتخابات شدند . او با این اقدام اولأ علنأ دربار را مرکز قدرت مملکت و حل " مسأله آزادی انتخابات "  معرفی و  اعلام کرد . او در آستانه دربار،  وقتی هژیر وزیر با سیاست دربار با روئی آمیخته با استفهام احترامأ په پیشوازش آمد ، با پرخاش از هژیر پرسید " عبالحسین خان وجدان داری؟ "  . اینگونه پرخاشگری ها همراه جق طلبی است . " جبهه ملی ایران " در اعتراض به تقلب در انتخابات و درخواست " آزادی انتخابات "  در تحصن تاریخی خود و سایر آزادیخواهان در دربار، که شباهتی به تقاضای " اعلام مشروطیت " از مظفرالدین شاه "  در جنبش مشروطه را داشت، بنیان گزارده شد .

 

مبارزه با دربار

 

  دربار محمد رضاشاه که گذشته از مرکز فساد خانواده سلطنتی،  پایگاه اصلی ارتجاع داخلی و مرکز توطئه های کشور های نیرومندی که به منافع ایران چشم دوخته بودند،  بود،  از این مبارزه با دربار اقدامی اساسی در پیشبرد مبارزه برای آزادی و دمکراسی در کشور بشمار میرفت . و  بهترین استراتژی برای آزادیخواهان میتوانست باشد . چنانچه در عمل بیشتر آزادیخواهان، به درجات مختلف ، اجبارآ، مستقیم یا عیر مستقیم ، با دربار در مبارزه بودند  . لذا " تحدید حیطه قدرت سلطنت "  بهترین استراتژی آزادیخواهان را می ساخت . حملات آشکار به دربار و شکایت از فساد و دخالت های علنی و غیرقانونی آن در جلوگیری از برقراری آزدیها در کشور توسط صاحبان جرائد مانند محمد مسعود در مرد امروز و کریم پور شیرازی در شورش مورد جمایت کامل مردم بود . روزنامه های ایشان تا غروب نایاب می شد و با قیمت های گران فروش میرفت . مردم از آن زمان که بیداری یافتند  از دربار و فساد و دخالت های آن در تار و پود زندگی شان بیزار بودند . و زمانی که دستشان بجائی نمیرسید  حد اقل از دشنامی که ر.زنامه نگاران با شهامت نثار دربار میکردند نقسی بااحساس راحت تری میکشیدند  .   مصدق و جبهه ملی ایران هم  بجز انجام  یک مبارزه دمکراتیک و ضد استعماری برنامه و هدف دیگری را اعلام نکرده بود  . و تنها ازین راه پای آزادیخواهان میتوانست به مجلس باز شود . واقعیت این بود که اگر در آنزمان  به  " قانون اساسی "  که محتوی انقلاب مشروطه بود، درست عمل میشد همه چیز به شکل و  در جهت صحیحی میتوانست حرکت نماید. . در حالبکه این قانون اساسی جمهوری اسلامی است که اگر بآن عمل شود  با حضور " ولی فقیه " هیچ کار درستی انجام پذیر نخواهد بود . لذا مبارزه با دربار و " تحدید قدرت سلطنت " بهترین استراتژی برای هر حرکت ملی و دمکراتیک می توانست باشد . شعار بی پشتوانه " انقلاب " دادن دردی از مردم را دوا نمیکرد . مبارزات طبقاتی را احزابی که نمایندگی آن طبقات را بعهده دارند دنبال میکنند نه یک جبهه ای که برای یک مبارزه دمکراتیک و ضد استعماری شکل گرفته است . و دیدیم که با این استراتژی درست نیروهای مردمی در سراسر مملکت بسیج شدند و مبارزه با استعمار انگلیس پشیرفت های چشمگیری را پیدا کرد . و مهمتر از همه نهضتی بنیاد گرفت که تا بامروز برای دست یابی به آزادی و دمکراسی از پا نیافتاده است!

 

پایان بخش سوم . در بخش بعد

 

" چپ " در دوران آزادی های نسبی سالهای 20 و پس از آن


www.turkiran.com