ایران به پیش از ۲۲ خرداد بر نخواهد گشت

 

شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸ - ۲۰ ژوين ۲۰۰۹

دکتر محمد حسین یحیایی

yahyai.jpg
بیش از یک هفته از انتخابات سرنوشت ساز 22 خرداد می گذرد، کشور در تب و تاب آن می سوزد، انباشت و نفرت چندین ساله مردم زجر کشیده، تو سری خورده و تحقیر شده که در دل ها پنهان بود به بیرون می ریزد. این فرصت و شرایط ویژه ساده به دست نیآمده است. در 30 سال گذشته همه جنبش ها، خواست های دمکراتیک و حق طلبی های صنفی و سیاسی با نیرنگ و کار برد خشونت سرکوب شده، فعالین اجتماعی، اندیشه ورزان سیاسی و حتی طرفداران حقوق بشر تحت پی گرد قرار گرفته اند. مردم بر این باور بودند که با گذشت زمان شرایط بهتر خواهد شد ولی با دولت نهم این سرکوب ها ابعاد وسیعتری به خود گرفت. دولتی که خود را مهر ورز نامیده بود با نامهری به سراغ دانشجویان، کارگران، زحمتکشان و روشنفکران رفت. استادان معترض را بیکار، دانشجویان معترض را ستاره دار و کارگران معترض را روانه زندان کرد. با درآمد های سرشار نفتی بجای سرمایه گذاری و تولید، واردات را تشویق کرد، همزمان با پخش پول و افزایش نقدینگی در بین خودی ها که در فکر باز پرداخت آن نبودند میزان تورم را بالا برد و با پایین نگهداشتن بهره بانکی از میزان تورم و سیاست گذاری های دیگر اقتصادی و حذف نهاد های نظارتی اقتصاد ملی را به ویرانی کشاند. از آن رو مردم مأیوس و سرخورده تمایلی به شرکت در انتخابات نداشتند و هر روز به مسایل پیرامونی خود بی تفاوت می شدند. رژیم با آگاهی به تاکتیک های نو روی آورد، همانند دوره های گذشته با رد صلاحیت کلی چهار نفر از خودی ها را معرفی کرد و به مدت چند روز زمینه تبلیغات و گفتگو و مناظره را در رسانه ملی فراهم کرد. هرچند اجازه انتشار به روزنامه های مسقل و رادیو تلویزیون های غیر دولتی داده نشد و رسانه ملی هم که با پول مردم اداره وتغذیه می شود یکسویه از دولت احمدی نژاد و شرایط موجود دفاع کرد، ولی همین اندک فضای باز و بازگویی اوضاع اقتصادی و سیاسی جامعه و همچنین پرده دری های محدود از عملکرد دولت، اشتیاق مردم را به انتخابات افزایش داد و توده های مردم را با انگیزه های گوناگون که در رأس آنها رهایی از شرایط موجود و دولت کنونی بود بر انگیخت. بنابرین انگیزه واقعی شرکت عظیم مردم در انتخابات برای رهایی بود، از آن رو نمی تواند افزایش آراء و سیل شرکت کنندگان در انتخابات به نفع دولت کنونی و سیاست های ویرانگر آن باشد. این خود یکی از دلایل تردید در سلامت انتخابات است. افزایش رأی برای دولتی که چهار سال اداره کشور را در دست داشت و در همه امور ناتوان بود بگونه ای که در این مدت بحران اقتصادی عمیق تر شد، تورم از مرز 25 درصد گذشت، میلیون ها انسان زیر خط فقر قرار گرفت، فساد اداری افزایش یافت و جامعه با تنگناهای بزرگی روبرو شد، در نتیجه مردم برای برون رفت و رهایی از دولت خود کامه مجبور به مداخله شد.. حال چگونه است که این دولت ناکام در همه امور بتواند تعداد آرای خود را افزایش دهد؟ حداد عادل که این روز ها خود را سخنگوی دولت می داند، افزایش رأی را به مسافرت های استانی رئیس جمهور پیوند می زند ، به پیآمد آن مسافرت ها و به بازدهی و دستآورد های آن نمی پردازد. پخش پول به جای سرمایه گذاری، و گسترش رانت خواری در جامعه بجای افزایش تولید ملی فاجعه آفرین است. مردم ایران در گستره پهناور آن این فاجعه را با پوست و استخوان خود لمس می کنند. افزایش بیکاری در بین جوانان و پی آمد های روانی و اخلاقی آن جامعه را دچار بحران هویت کرده است. نگاهی به صفحه حوادث روزنامه ها عمق فاجعه را نشان می دهد.

با پایان انتخابات و اعلام نتیجه آن به نفع احمدی نژاد از سوی رهبری مردم سر خورده و مأیوس و رنجیده از بی حرمتی به آنان را به خیابان ها ریخت و تظاهرات میلیونی راه انداختند.آنان خواهان حق خود بودند که توسط حاکمیت تمامیت خواه پایمال شده است. تظاهرات میلیونی را رئیس جمهور خس و خاشاک لقب داد و رهبری آنان را آشوبگر خواند. آنان نه آشوبگر و نه خس وخاشاک اند. مکانی جز خیابان ندارند. محل تجمع مردم خیابان است. آنان هیچگونه حق دسترسی به وسایل ارتباط جمعی، نهاد و سازمان های سیاسی مستقل ندارند که قادر باشند خواسته های خود را بگوش کر شده و چشم کور شده مستبدان برسانند. آنان با مسالمت پیش می روند، کشته می دهند، کتک می خورند، تحقیر می شوند ولی عقب نشینی نمی کنند. آنان دیگر گول گفتار نیک و دسیسه های پنهان را نخواهند خورد. زور آزمایی دولت با همه ابزار و اقتدار با مردم ساده که جز فریاد در حنجره چیز دیگری در دست ندارند بار ها در تاریخ تکرار شده، ولی فریاد حق طلبانه و آزادی خواهی مردم همواره پیروز شده است. مردم در شرایط امروز فروتنی نشان می دهند و همزمان همه رخداد های پیرامونی را رسد می کنند و زیر نظر دارند. آنچه مسلم است تاریخ همواره اشگ همه مستبدان را جاری کرده است. انکار واقعیت ها، تهدید مردم، تلاش در راستای تفرقه بین مخالفین، همزمان با پذیرش برخی از خواسته های مخالفین از نشانه های مستبدین در همه ادوار است.سخنان رهبری در نماز جمعه این هفته از این قواعد مستثنی نبود. ایشان تلاش ورزید مردم را به اطاعت از قانون و قانون گرایی دعوت کند در حالیکه خود به قانون شکنی متهم شده است. ایشان بار ها سخن از قانون گفت و افزود. ً زیر بار بدعت های غیر قانونی نخواهم رفت.ً و راهپیمایی های مسالمت آمیز مردم را غیر قانونی خواند. ایشان نظام را پاک و منزه از هرگونه تقلب خواند ولی روزی یکی از پایه های نظام و عضو برجسته شورای انقلاب از آن به خدا پناه برد. ایشان با بی حرمتی به شهروندان، تظاهر کنندگان و حق طلبان را آلت دست جرج سرووس میلیاردر مشهور مجاری آمریکایی خواند که با صرف 10 میلیون دلار در گرجستان انقلاب مخملی آفرید. جامعه ایران با فرهنگ دیرینه خود نمی تواند این اتهام را بپذیرد. رهبر بدون اشاره به جوانانی که در چند روز اخیر بدست و گلوله نیرو های امنیتی جان باختند به تهدید مستقیم مردم پرداخت و انگشت اتهام را در ایجاد تشنج و نا آرامی ها به سوی مردم بی دفاع نشانه گرفت. ایشان بعنوان فرمانده کل قوا مسئولیت عملکرد نیرو های نظامی و امنیتی را در هر شرایطی دارد. قانون اساسی جمهوری اسلامی این حق را به شهروندان می دهد که خواسته های خود را به زبان آورند. اصل 27 می گوید. ً تشکیل اجتماعات و راه پیمایی ها، بدون حمل سلاح، به شرط آنکه مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است.ً بنابرین نمی توان راه پیمایی مسالمت آمیز مردم را مغایر با قانون خواند.

در شرایط امروز با خواست رهبری و اجرای دولت خود کامه همه راه های خروجی و منتهی به دمکراسی در کشور مسدود شده است، رژیم و عوامل آن می خواهند آزادی و آزادی خواهی را در ذهن و گلوی مردم خفه کنند، اعتراضات را فاقد ارزش حقوقی می دانند. رسانه ها را که محور اصلی در یک جامعه آزاد در جهان کنونی است به تعطیلی کشانده اند. رسانه ملی که اعتراضات در دنیا را را با آب و تاب پوشش می دهد، سخنی و یا تصویری از تظاهرات میلیونی در کشور خود را پخش نمی کند. گویا این رسانه متعلق به طیف و یا قشر خاصی است، توده های مردم که با مالیات خود آن را تأمین می کنند از آن محرومند. بنابرین مردم راهی جز کف خیابان و یا بالا پشت بام ندارند، مردمی که دیگر تحمل دیکتاتوری و خیانت به امید خود را ندارند و برای بدست آوردن آزادی و حق تعیین سرنوشت خود فدا کاری می کنند. در شرایط امروز راهی جز خواست مردم و اجرای آن متصور نیست، دیگر مردم به شرایط و اوضاع پیش از 22 خرداد بر نخواهند گشت. از آن گذشته اقتصاد ضعیف و نحیف ایران تحمل و ظرفیت اغتشاش و نا آرامی ها را در کشور برای مدت طولانی ندارد. اقتصاد وابسته به درآمد های نفتی و مخارج هنگفت دولت نظامی، امنیتی با کوچکترین تزلزل بی ثبات می شود و ماشین دولتی و خدمات رسانی از کار می افتد. از مدت ها پیش از انتخابات بازار بورس سیر نزولی داشت و در هفته گذشته ارزش سهام به شدت کاهش یافت. ادامه این روند فرار سرمایه را تشدید و اقتصاد ویران ایران را ویران تر خواهد کرد. با انتخابات 22 خرداد جامعه ایران در مسیری قرار گرفت که برگشت ناپذیر است. عقب نشینی اقتدارگراها محتمل و ضروری است. افرادی که رهبری جنبش را به عهده گرفتند مجبور به ادامه آن و همسویی و همراهی با مردم اند وگرنه حرکت مردمی آنان را به بیرون پرت خواهد کرد. با وعده و وعید تو خالی و گذرا نمی توان این موج و آتشفشان را مهار کرد. این خالی شدن درد و اضطرابی است که سال ها بر مردم تحمیل شده است.

نظام جمهوری اسلامی با ساختار کنونی جوابگوی نیاز های جامعه ایران نیست، برای حفظ وحدت تقسیم قدرت سیاسی ضروری و الزامی است. تمرکز قدرت در دست یک گروه ویا شخص با اصل و اساس دمکراسی و خرد جمعی مغایرت دارد. اقوام و ملل ساکن در گستره ایران باید در نظام اداری و سیاسی کشور سهیم و نمایندگی شوند. کار برد خشونت، کشتار مردم بی پناه و سرکوب دگر اندیشان شاید برای مدت کوتاهی بحران را به تعویق اندازد و آرامش ظاهری را به جامعه و خیابان ها بر گرداند ولی عمر آن کوتاه و ماهیت آن آرامش قبل از طوفان خواهد بود. راه برون رفت گردن نهادن به خواست توده های مردمی است که با جرئت و شجاعت به خیابان ها ریخته، خواست خود را بر زبان می آورند...

دکتر محمد حسین یحیایی
mhyahyai@yahoo.se

zendooniiran.blogspot.com

اگر کمی عقب تر برویم به دوره احمدشاه می بینیم که چگونه انگلیسی ها احمدشاه را با ترفند و وعده های خود خام کرده و پس از طرح ریزی کودتایی رضا پهلوی را به قدرت رساندند


 

میرحسین موسوی: در کنار مردم خواهم ماند

درگیری معترضان با پلیس

پلیس راه های منتهی به میدان انقلاب، خیابان آزادی و میدان آزادی را بسته بود

شاهدان عینی در تهران می گویند پلیس ایران برای متفرق کردن تظاهرکنندگان از باتون، گاز اشک آور، دستگاه های آبفشان و تیراندازی استفاده کرده است.

یک خبرنگار بی بی سی گفت که مردی را که تیر خورده بود دیده است و سایر تعدادی زخمی نیز در خلال درگیری میان تظاهرکنندگان و ماموران دولتی بوده است.

میرحسین موسوی، نامزد معترض انتخابات اخیر ریاست جمهوری ایران امروز در جمع هواداران خود حاضر شد و از آنها خواست تا در صورتی که توسط مقام های دولتی بازداشت شد، دست به اعتصاب سراسری بزنند.

آقای موسوی همزمان در بیانیه ای خطاب به مردم گفته "همواره در کنار شما خواهم ماند."

آقای موسوی در این بیانیه تاکید دارد که "هرگز اجازه نخواهم داد بر اثر عمل من جان کسی در معرض خطر قرار گیرد و در عین حال بر اعتقاد راسخ خویش مبنی بر باطل بودن انتخاباتی که گذشت و استیفای حقوق مردم پای می فشارم."

آقای موسوی از مردم خواسته که حرکات اجتماعی خود را بر اساس آزادی های مصرح در قانون اساسی و اصل امتناع از خشونت پیگیری کنند.

شاهدان عینی می گویند آقای موسوی در سخنان خود در خیابان جیحون تهران در نزدیکی خیابان آزادی که شاهد درگیری هزاران معترض با نیروهای دولتی بود گفته است که "آماده شهادت است" و به راهش ادامه خواهد داد.

درگیری های روز شنبه عمدتا زمانی آغاز شد که گروه های زیادی از مردم برای شرکت در تظاهرات به سوی میدان های انقلاب و آزادی سرازیر شدند اما به سد نیروهای امنیتی برخوردند.

از هفته گذشته و به دنبال اعلام نتایج انتخابات، شهرهای مختلفی در ایران شاهد اعتراضاتی بوده است. در برخی شهرهای ایران میان هواداران نامزدهای معترض با نیروهای امنیتی درگیری روی داد. بر اثر این درگیری ها تعدادی کشته و چندین نفر زخمی شده اند.

آیت الله علی خامنه ای رهبر ایران روز جمعه در سخنرانی شدیدالحنی به مردم هشدار داده بود از تظاهرات خیابانی خودداری کنند.

در اعتراضات روز شنبه در تهران، پلیس برای متفرق کردن معترضان از گاز اشک آور، باتون و ماشین های آب پاش استفاده کرد و گزارش های تائید نشده، حاکی از آن است که این درگیری ها کشته و زخمی بر جای گذاشته است.

شاهدان عینی گفته اند که صدای تیراندازی در تهران شنیده شده است. معترضان علیرغم ممنوعیت تجمعات امروز در خیابان ها ظاهر شدند و با پلیس درگیر شدند.

هزاران نیروی امنیتی که شامل تعداد زیادی نیروی بسیجی بوده است میدان انقلاب و حوالی دانشگاه تهران را به محاصره خود در آورده بودند. خبرنگاران می گویند مقام دولتی نسبت به روزهای پیش با شدت عمل بیشتری وارد عمل شده اند.

طبق گزارش ها معترضان از دست پلیس به کوچه و خیابان های اطراف محل تجمع گریختند و ضمن دادن شعارهایی علیه مقام های دولتی به طرف نیروهای امنیتی سنگ پرتاب کردند. آنها همچنین در خیایان ها آتش روشن کردند.

یک شاهد عینی به بی بی سی گفت در برخی از کوچه های منتهی به خیابان آزادی پلیس ضدشورش راه مردم را بسته بود اما در حداقل یک مورد فشار جمعیت چنان زیاد شد که پلیس اجازه عبور داد.

آسوشیتدپرس گزارش می دهد که علیرغم تلاش های پلیس و بسیج، یک بار حدود سه هزار نفر از تظاهرکنندگان موفق به تجمع در میدان انقلاب شدند و شعار "مرگ بر دیکتاتور" و "مرگ بر دیکتاتوری" سر دادند.

یک شاهد عینی به رویتر گفت که تظاهرکنندگان یک ساختمان مورد استفاده هواداران محمود احمدی نژاد در جنوب تهران را به آتش کشیدند.

شاهد دیگری که در تظاهرات شرکت کرده بود در گفتگو با خبرگزاری فرانسه گفت: "روی خیابان خون زیادی ریخته شده بود. فکر می کنم بتوانیم به جرات بگوییم که خیلی ها مرده اند یا امشب خواهند مرد. ما کسانی را دیدیم که شدیدا زخمی شده بودند."

شبکه های خبری خارجی از دادن گزارش عینی از تجمعات "غیرقانونی" منع شده اند بنابراین تایید این مشاهدات از سوی موسسات خبری ممکن نیست.

گزارش می شود که با فرارسیدن شب معترضان همچون شب های گذشته در اعتراض به نتایج انتخابات از پشت بام ها "الله اکبر" و "یا حسین، میرحسین" سر داده اند.

بیانیه جدید موسوی

آقای موسوی در بیانیه ای که همزمان با درگیری ها منتشر کرده، این پرسش را مطرح می کند که مردم می پرسند"چه باید کرد و به چه سو باید رفت".

این نامزد انتخابات ریاست جمهوری، می گوید که آنچه را به آن باور دارد با مردم درمیان گذاشته است.

آقای موسوی با شرحی از پیروزی انقلاب ایران در سی سال پیش در باره دلایل خود برای ورود به عرصه انتخابات می نویسد: "آمده بودم تا بگویم گریز از قانون به استبداد می انجامد، تا به یاد آورم که اعتنا به کرامت انسانها پایه های نظام را تضعیف نمی کند بلکه استحکام می بخشد."

آقای موسوی با اشاره به انتقادهایی که به حامیان وی وارد شده می گوید: "چقدر بی انصافند کسانی که منافع کوچکشان آنها را وا می دارد تا این معجزه انقلاب اسلامی را ساخته و پرداخته بیگانگان و انقلاب مخملین بنامند."

"چقدر بی انصافند کسانی که منافع کوچکشان آنها را وا می دارد تا این معجزه انقلاب اسلامی را ساخته و پرداخته بیگانگان و انقلاب مخملین بنامند."

میرحسین موسوی

در این بیانیه با اشاره به اعتراض های گسترده نسبت به نتیجه انتخابات و نادیده گرفته شدن اعتراض ها آمده که اگر برای موج نارضایی های گسترده اجتماعی از بحران مدیریتی کشور، از طریق صیانت از آرای آنها پاسخ داده نشود و یا آنها نتوانند برای دفاع از حقوق شان به نحوی مدنی و آرام واکنش نشان دهند، مسیرهای خطرناکی در پیش خواهد بود.

آقای موسوی میزان تقلب و جابه جایی آرا را عظیم دانسته که به عقیده وی "آتش به خرمن اعتماد مردم زده است."

آقای موسوی امروز شنبه از سوی شورای نگهبان به جلسه این شورا دعوت شده بود اما از حضور در این شورا امتناع کرد. او در این بیانیه می نویسد: "از ما خواسته می شود که در این شرایط شکایت خود را از طریق شورای نگهبان پیگیری کنیم، حال آنکه این شورا در عملکرد خود چه قبل، چه حین و چه بعد از انتخابات عدم بی طرفی خود را به اثبات رسانده است."

ما در این راه با بسیجی رو به رو نیستیم، بسیجی برادر ماست. ما در این راه با سپاهی رو به رو نیستیم، سپاهی حافظ انقلاب و نظام ماست. ما با ارتش رو به رو نیستیم، ارتش حافظ مرزهای ماست و .... ما با کجروی های و دروغ گویی ها روبه رو هستیم و در پی اصلاح آن هستیم

میرحسین موسوی

این نامزد انتخابات همچنان بر این نظر است که باید این انتخابات باطل شود و انتخابات دیگری برگزار شود نه آنکه "با طرح احتمال خونریزی، مردم از هر گونه راهپیمایی و تظاهرات بازداشته شوند یا شورای امنیت کشور به جای پاسخگویی به سئوالات مشروع در خصوص نقش لباس شخصی ها در حمله به افراد و اموال عمومی و ایجاد التهاب در حرکت های مردمی، به فرافکنی بپردازد و مسئولیت فجایع به وجود آمده را بر عهده دیگران بگذارد."

به گفته آقای موسوی، "ما در این راه با بسیجی رو به رو نیستیم، بسیجی برادر ماست. ما در این راه با سپاهی رو به رو نیستیم، سپاهی حافظ انقلاب و نظام ماست. ما با ارتش رو به رو نیستیم، ارتش حافظ مرزهای ماست و .... ما با کجروی های و دروغ گویی ها روبه رو هستیم و در پی اصلاح آن هستیم."

این نامزد انتخابات ریاست جمهوری به مقامات دولتی توصیه کرده برای برقراری آرامش امکان تجمع مسالمت آمیز را بر اساس قانون اساسی فراهم کنند، زیرا با ایجاد فضایی آزاد در رسانه ها دیگر " احتیاجی به حضور نیروهای نظامی و انتظامی در خیابانها نخواهد بود."

شورای نگهبان که مسئول نظارت بر انتخابات است روز شنبه گفت که آماده است به طور تصادفی 10 درصد صندوق های رای را بازشماری کند. این شورا ابطال انتخابات با بازشماری کل آرا را رد کرده است.

http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/06/090620_ir88_mousavi_election.shtml


علي رضا اردبيلي

آذربايجان و جنبش مدني ضد استبدادي جاري در ايران

اين نوشته كوتاه گزارشي است از نكات مورد تأكيد در پانل تلويزيون گونآذ از در تاريخ 18 ماه ژوئن. در پانل مزبور آقايان محمد آزادگر (مسئول هيئت اجرائيه جنبش فدرال دموكرات آذربايجان) يونس شاملي، ماشاالله رزمي، دكتر غلامرضا صبري تبريزي، اسماعيل جميلي، علي رضا اردبيلي و احمد اوبالي (مدير تلويزيون) حضور داشتند. شركت كنندگان در پانل بر لزوم شركت آگاهانه در جنبش عمومي مردم بر عليه استبداد حاكم با شرط حفظ استقلال تشكل جنبش ملي آذربايجان و طرح خواستهاي اين جنبش در كنار خواستهاي عمومي دموكراتيك اجماع نظر داشتند.


در ميان نظرات طرح شده مورد توافق 5 اصل ناظر بر چهارچوب همكاري جنبش ملي آذربايجان با جنبش عمومي ضد استبدادي وجود داشت. بر اساس اين اصول بايستي در آذربايجان و ساير مناطق ترك نشين و از آن جمله مناطق ترك نشين تهران و اطراف آن:

 

1. فعالين جنبش ملي آذربايجان در رأس جنبش عمومي ضد استبدادي در اين مناطق قرار گيرند.

2. شعارهاي عمومي جنبش ضد استبدادي تركي باشند.

3. در كنار شعارهاي عمومي شعارهاي جنش ملي آذربايجان نيز (در يك همرنگي و فضاي همدلي بدون ايجاد رقابت و تضاد مابين اين شعارها) مطرح شود.

4. در تهران تمامي هيئتها و انجمنهاي سنتي مرتبط با آذربايجان و يا نام تك-تك شهرهاي آذربايجان (انجمن مراغه اي هاي مقيم تهران و از اين قببيل) بعنوان تشكلهاي سنتي فعال شوند و همچون روزهاي انقلاب در سالهاي 1356 و 1357 در راه پيماييهاي منظم با برنامه ريزي قبلي صفوف تركان مستقلاً و به شيوه همان سالهاي گذشته به شكل هماهنگ در جنبش عمومي شركت كنند.

5. نقش مهم تهران همچون انقلاب گذشته و همچون حوادث سه روز پاياني آن انقلاب در اين جنبش نيز غير قابل چشم پوشي است و از سويي اكثريت بسيار بزرگ اهالي تهران در محلات و شهركهاي فقير نشين اين شهر و مناطق اطراف آن زندگي ميكنند. بخاطر حضور پرتعداد اهالي ترك در اين مناطق برعهده فعالين ترك است كه براي تأمين شركت اين بخش از اهالي دست به كار شوند. از اين طريق ميتوان استبداد حاكم را كه با شعارها و ادعاهاي پوپوليستي قصد فريب مردم محروم اين مناطق را دارد، خلع سلاح نمود. از سوي با توجه به اتهامي كه از سوي حكام جور متوجه جنبش ضد استبدادي جاري به عنوان يك جنبش "بالاي شهريها" است، اهميت اين نكته بازهم بيشتر احساس ميشود.

برگرفته از : iranglobal


انتشار از: بهمن آزادگر


نوبت دهم !؟

در برابر عظمت آن ایده ای که در مجموعه یادداشت های ایران شناسی بدون دروغ عرضه می شود، و در مقایسه با آثار مثبتی که توجه به این داده های نو در سرزمین ما، در منطقه و در کل جهان پدید می آورد، نوشتن یادداشت درباره انتخابات کار کوچک و عبثی بود، اگر بیداری مردم، گزینش دهم را از بالا کشیدن این و آن، برای تکرار احتمالی ندانم کاری ها، به حادثه ای تاریخی بدل نمی کرد، که بسیاری از ماجراهای رخ داده در صد سال اخیر در برابر پیام غرّان آن به زمزمه می ماند.

شخصا در صف این انتخابات نایستادم و در پنجاه سالی که امکان شرکت در گزینش های رسمی و سیاسی را داشته ام، جز دوره ی نهم انتخاب رییس جمهور، هرگز نه در زمان سلطنت و نه در این جمهوری به هنگام برپایی این گونه صحنه گردانی ها حتی تماشاچی هم نبوده ام و بی شک با معیار فرهنگی که سال هاست محک سنجش دیگران قرار می دهم، مسلما نمی توانستم به مسئول دستگاهی که در زمان قدرت او، درست همانند دوران خاتمی، چاپ و انتشار چندین مجلد از کتاب های مرا ممنوع کرده اند، آری و یا حتی نه بگویم، زیرا آن که دهان بند به کار می برد، تا صدای ناله را نشنوند، بی گمان در آستین، برای رگ زدن حقیقت، خنجری دو دم و بی رحم، پنهان دارد.

با این همه، شکوه این انتخابات و بازتاب ابدی پیام آن در تاریخ معاصر ایران چنان تکان دهنده بود که قلم را در مشت من به سوی خود گرداند و به عنوان مورخ وظیفه دیدم تلالو خیره کننده ی این رخ داد تاریخی یگانه را که بسیار می کوشند پرتوی آن را بپوشانند و در اندازه نبرد قدرت میان داوطلبانی درآورند که لااقل در بخش فرهنگی، چندان تفاوت بارز و تعیین کننده ای با یکدیگر ندارند. شاید سال ها بگذرد و سرزمین ما و حتی جهان تجربه ی چنین اقتداری در حضور آگاهانه و مصمم مردم را، برای اعلام گزینشی محاسبه شده، بار دیگر به خود نبیند.

نخستین شراره های این آتش فشان، به صورت زلزله ای پدیدار شد که صورت ظاهر مناظره را داشت. فرشته های پیشین را می دیدیم که پیاپی به سیمای دیو تغییر چهره می دهند و مقدم بر همه پرهای کروبی بود که می سوخت و آن عبای از پشم نازک بره شترش را از تن بیرون می کشید. ضربه ها بر او چنان کوبنده بود که سرنوشت رقت بار رسمی اش در این انتخابات، نسبت به گناهان او هنوز مهربانانه می نمود و گواهی بر صحت کامل نتایج این انتخابات، برجسته تر و عیان تر از آن آوایی نداریم که از صندوق های در حال گردش به سراسر اقلیم پهناور این سرزمین، به آوای گوناگون، تنها یک قضاوت و قصد درباره ی کروبی را منتقل می کرد: او حتی به میزان یک در صد نیز نزد مردم اعتبار سیاسی و اخلاقی ندارد! شما از این پیام جز این برداشت می کنید که مردم از آسیب دستبرد زنندگان به دارایی های ملی و دروغ گویان متظاهر، به جان آمده اند؟!! چنین مکافات و مجازاتی چنان جلوه ی صریح و  طبیعی داشت که در هیاهوی خیابانی و مطبوعاتی موجود و حتی در نزد همسنگران اش، کسی حقوق کروبی را غصب شده نمی پندارد و کباده اش را نمی کشد، تا آن جا که کرباسی معاون تصورات آتی او، با حسابگری مخصوص خود، در نیمه راه از او کنار کشید!!! می پرسم در یک مجموعه اقدامات رسمی و اداری همپیوند، که سرانجام به اعلام نحوه تقسیم آراء در حوزه هایی معین و معلوم منجر می شود، چه گونه می توان در مورد کسی به عدالت عمل کرد و در باب دیگری به انحراف؟!! لااقل نزد من چنان کارکردی از امکانات فنی شناخته نیست که اعمال چنین معجزه ای را میسر کند. به زبان ساده اگر نتایج شمارش آرای کروبی قرین صحت و قابل قبول بوده است، پس در منطق این گونه امور اداری و فنی، هر اعلام دیگری نیز در جنب آن صحیح می شود و اگر سهم کروبی را نیز دست برده می دانند پس چرا برای او مچ بند مثلا صورتی نمی بندند و در دفاع از او سطل های زباله را نمی سوزانند؟!

آن گاه به رضایی می رسیم که ژست های او در ایجاد توهم تسلط بر مدیریت و آگاهی های اجتماعی سه دهه ی اخیر، در عین متانت، سخت نمایشی بود. او علیه احمدی نژاد اعلام خطای مشخص نکرد و به عنوان یکی از طرفین مناظره، حرفی برای گفتن نداشت. در مجموع آرزوهای خویش را بر می شمرد که زیر بنای جریان های اجتماعی موجود، بطلان و عدم امکان تحقق آن ها را از پیش تعیین کرده است. زیرا در وجه نحست ظاهرا نمی دانست که تحقق آن تحولات خیال اندیشانه و آرزومندانه، در فضای موجود، ابتدا و مقدمتا با بحران فقدان مدیران توانا رو به روست، چندان که برای مراکز بی اثر و آزار فرهنگی نیز کارگردان آگاه یافت نمی شود، چه رسد به طراحان بنیان شناسی که در میان این همه رنجوری، لااقل سلامت را به عرصه ی اقتصاد باز گردانند. اگر احمدی نژاد ناگزیر است پیاپی مهره های اصلی و ستون پایه های گردش امور اداری خود را تخریب کند و به شانس دیگری رو آورد، تا پس از چندی به همان نتایج قبلی رضایت دهد، از آن است که انحصار طلبی دراز مدت مانع پرورش شایستگان دگر اندیش در مراتب اداری و اجتماعی بوده است. اگر کسی به اثرات این ضایعه ی عظیم ملی، هنوز آگاه نباشد، درست به مسخرگی سرداری است که به خدمه توپی که در آن گلوله نیست، فرمان آتش می دهد. با این همه خوی نظامی و قلدرانه، زمانی که مدعی شد مدیریت دولتی در سال های نخست انقلاب در اختیار سپاه بوده، جایگاه دو سه درصدی در صندوق های رای و نیز تکلیف مردم با او را معین کرد. هیچ تفاوتی در این مقوله نمی بینم که او بلوف زده و یا حقیقتی جاری از آن روزگار را علنی کرده باشد، زیرا همین ادعا او را از گمان آگاهی های سیاسی تخلیه کرد و ظاهرا اشراف نداشت که چنین گزافه ای مستقیما سخن اشخاص و مراکز مدیریت اجتماعی سال های نخست انقلاب را، که از نداشتن اختیار نالیده اند، بر کرسی حق می نشاند و از وابستگان به بازرگان تا بنی صدر می توانند با سند قرار دادن این اعتراف اعلام کنند که تمام نا به سامانی های اقتصادی و سیاسی و نظامی آن سال ها حاصل دخالت های غیر قانونی و ناموجه سپاه بوده است. مردم این سخن گردن کشانه و قانون گریزانه ی رضایی را نپسندیدند و با اعلام تمایل اندک به او معلوم شد که تمنای عمومی اتکاء به خرد و توانایی های جمعی و ملی است! رضایی نیز مانند کروبی مدافغ خیابانی ندارد و گویا در جبهه ی اعتراض نیز همین رتبه را حق او شناخته اند و بدین ترتیب تاکنون نیمی از اعلام نتیجه ها منطقی فرض شده تا این سئوال سر برآورد که چه گونه می توان حتی به مدد شامورتی فقط نیمی از آراء صندوق های اخذ رای را مخدوش کرد؟!

سپس نوبت به موسوی رسید، که بی گمان باید سی سال گذشته را مشغول به امورات شخصی خویش و نه کنجکاوی های سیاسی مجرب ساز بوده باشد، تا آن جا که حتی نمی دانست تجربه ی ملی، از دوران سرکردگی هشت ساله ی خاتمی، چندان منفی و مایوس کننده بود، که در مراتب متعدد، عکس العمل های بی کنترل گروه های دانشجویی را به صورت قصد شتم او برانگیخته و اکنون نیز تعلق خاطرش به مراکز سیاسی و فرهنگی بیگانه حتی بدون پرده پوشی های ضرور و ظاهرا در حاشیه ی امن انجام می شود! اگر موسوی در تراکت های انتخاباتی اش، خود را در پناه و زیر دست خاتمی تصویر می کند، پس پیشاپیش، آشکارا و بی خبر از انعکاس اجتماعی آن، تذکر می دهد که قامت سیاسی اش حتی از خاتمی نیز کوتاه تر است. او در مناظره اشتباهات عمده و عدیده ای مرتکب شد که بدترین آن ها همزبانی با موضع ناراضی شورای اروپا نسبت به رفتار بین المللی جمهوری اسلامی و رد فرضیه ی ضعف عمومی آمریکا و اسراییل بود که ضربه ی نهایی را به پیکر بی تحرکی و خمودگی های معمول در بدنه ی ملی وارد آورد و بر همگان معلوم شد که عناصری از خود محوری های اشراف منشانه و تمایل به وابستگی، برای در اختیار گرفتن سرنوشت کشور ترکیب و تجهیز شده اند. چنین تشخیص و تشویشی که ترکش های آن تا اعماق دهات و در خانوارهای معمولا ناظر و بی طرف شهر نشین نیز رسوخ کرد، مردم را حتی از بسترهای بیماری و در کهولت و ناتوانی به پای صندوق های رای برد تا بگویند از دخالت بیگانه منزجرند و برای استقلال، حتی به میزان کسب شده در دوران احمدی نژاد، حد اکثر بها و اعتبار را قائل اند. از چه راه و چه گونه ملتی فاقد حزب و روزنامه و متینگ و روشنفکر و مفسر سیاسی پیشاهنگ، علی رغم کوهی از تلقینات مخالف، شیوه ی مقابله با خطر را در فاصله ای کوتاه و با این استادی بی نظیر فرا گرفت؟! آن کس که به درک راز گوشه هایی از تیزهوشی سیاسی این مردم تمایلی دارد، که حاصل تجارب صد سال نبرد پیاپی و پر خون، برای کسب آزادی و استقلال بوده است، کفایت می کند از خود بپرسد چرا در این نوبت، این همه نیروی ملی، گویی به فرمان سروشی از غیب، خود را به صندوق های رای رسانده اند؟!!

حالا به انتخابات وارد شویم که شرح آن بسیار ساده و شناخت آن تنها موکول به ادای پاسخ های صریح و امین به سئوالات زیر است:
۱. آیا جمعه ۲۲ خرداد ۸۸ بوده؟
۲. آیا در آن روز انتخابات انجام شده؟
۳. آیا استقبال از این انتخابات به اعتراف بین المللی بی سابقه بوده؟
۴. آیا این استقبال تا سطح ۸۵ درصد واجدین شرایط گسترش داشته؟
۵. و بالاخره آیا مردم چهل میلیون رای به صندوق ها ریخته اند؟
این شناس نامه اصلی این انتخابات است که کوتاهی قد، ادعای حلول نور، نداشتن سیمای سینمایی، گم کردن پول و هر حاشیه ی دیگری درباره ی هر یک از داوطلبین، در اصالت آن تغییری به وجود نمی آورد. مختصات ثبت شده در این شناس نامه، بی اعتنا به نتایج، بر حضور و اراده ی استثنایی ملی گواهی می دهد، که امری تاریخی و نیازمند پژوهش است. بدین ترتیب مسلم است که مردم در تجمعی بی سابقه، در ۴۵ هزار شعبه ی اخذ رای اعلام موضع کرده اند، که ظاهرا کسی مخالف روند و درستی اجرای عملیات آن نیست، جز آن که بازندگان مدعی دست بردگی در واخوانی آرای مردم شده اند، نه منکر اصل اخذ این همه رای. ضمن این که مداخله و تقلب در شمارش آراء، در مورد چنین انتخاباتی امکان اجرا ندارد، که در آن نه توافق حتی نسبی و موردی، بل خصومت و بدگمانی صرف در میان داوطلبان حاکم است، هرکدام بدبینانه و به چند چشم یکدیگر را می پایند و هر اعلام نتیجه ای باید به گواهی نفراتی برسد که ارفاقی نسبت به هم ندارند، در چنین شرایطی هر گمانه ای در اجرای خلاف در هر حوزه ای، بلافاصله و به اجبار، ابتدا ناظرین تمام کاندیدا ها را به زیر سئوال می کشاند. چنین است که مدعیان اعمال نادرستی در بازخوانی آراء هنوز سندی مغایر با نتایج ثبت شده در صورت جلسه ي هیچ حوزه ای ارائه نداده اند، زیرا بی درنگ گویی به ماموران و ناظرین خود تهمت تبانی می زنند و تا زمانی که چنین سندی عرضه نشود نتایج اعلام شده ی کنونی ناظر به صحت است. آیا دولت آینده این درس های دیکته شده از سوی مردم در این انتخابات را خواهد گرفت و یا همچنان در بر پاشنه های زنگ زده و پر از صدای خراش پیشین خواهد چرخید؟! والسلام!   

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 و ساعت 5:0 | 67 نظر
نوعی مباهله 3

  نوعی مباهله 3

سرانجام و به خواست خداوند سلسله بررسی های ایران شناسی بدون دروغ، به حوزه ی پایانی خود نزدیک می شود و آخرین قطعات این پازل عظیم در جای خود قرار می گیرد، که تصویر پر نقش و نگاری از مجموعه جعلیات شیادانه ماموران فرهنگی یهود، در کرسی های گوناگون علوم اجتماعی و انسانی و در سطوح عالی دانشگاه های بزرگ جهان از کار درآمده است. گردش زوایا در تنظیم و ترسیم این تابلوی بی مشابه و مثال، چنان با ملاحظه و دخالت همه جانبه ی عقل و اسناد طراحی و اجرا شده، که از میان مداخل بس متنوع و مهم آن، حتی جا به جایی نام سرباز و صحرایی نیز تشخیص داده می شود. چاله ی بس کوچکی که در راه روشن فکری مهمل پسند ملی تراشیدم که با گردن در آن افتادند و معلوم شد آنان که با ریز بینی، اشکالات کوچک این نوشته ها را هم بیرون می کشند، درسعی جمعی، از حد همان دریافت، که هم سرباز و هم صحرای آن قلابی است، پیش تر نرفته، و بر این هزار برگ نوشتار بی پیشینه ذره غباری بزرگ تر از آن را نیافته اند تا جار زنند و در بوق گذارند. از این راه بوده است که معاندین عوام اندیش این تزها را شناخته ایم که در باب این همه گفتار و حتی علت تعویض آن لوگوی سنگی فراز سر داریوش نیز خموش مانده اند، که شرح آن را در یادداشت شماره ۵۰ آورده ام! اینک مخالفان این مجموعه بررسی ها از هر سو در محاصره اند، راه گریزی نمی یابند و مسلم می دانند بر اساس آن اشاره در مقدمه کتاب هخامنشیان، در پهنه ی وسیع این تاملات، اندک فضای تهی برای لم دادن هیچ پان اندیشی نمانده و قادر نیستند برای اختفای هیچ مضمون و محتوای قوم گرایانه، که معمولا سنان آن رو به سلامت اسلام دارد، کوچک ترین شکاف و گوشه ای بیابند و چاره ندارند جز این که یا کلیت آن را مردود شمارند، که کوشش بی ثمری است، یا بر صحت هر سطر آن گواهی دهند که با دور ریزی بدایع و باورهای کنونی در حوزه های مختلف برابر می شود. این تحقیقات در حصار بسته ی خود راهی برای دخول مداخله گرانه و مخرج و روزن بازی ندارد که سوداهای قوم پرستان را در خود جای دهد و به مفهوم درست آینه ای بی رگه و شفاف است که به دست گیرنده آن، لاجرم باید جسارت دیدار شمایل نامنکسر و غیر یهود ساخته ی خویش را نیز داشته باشد.

باید اندکی هم در باب زبان این داده ها بگویم. نزد من به میزانی ذخیره لغات و ذوق و توان بیان است تا برای هر مضمون ذهن خود خیمه مخصوص زنم و لحن و واژگان مناسب به کار برم. سنجش صحت این ادعا، با مراجعه به کتب، داستان ها و یادداشت های عرضه شده در این وبلاگ هم میسر و آسان است. مثلا آن شیوه گفتار که در کتاب بی بدیل مگر این پنج روزه آمده، بی تشکیک و تردید در یکسانی صاحب قلم، به کلی با آن نحوه که در بخش هخامنشیان آورده ام، متفاوت است، چنان که الفاظ آرایشی در داستان گران سنگ یاغی با زبان حکایت نوبت و صلوات یکسان نیست، بهره و بلدی که تقریبا در دیگر نوشته های خودی و بیگانه به ندرت دیده ام. در عین حال می پذیرم که مار گفتار در این مجموعه مقالات، گزنده ای جرار بوده و به زمان ورود به کتاب چهارم، یعنی برآمدن مردم گزنده تر نیز خواهد شد، که آن چه خوانده اید تنها مقدمه ای بر رویدادهای روزگار اخیر بود تا اثبات شود در هیچ دوره ای از کریم خان تا انقلاب ۵۷ هم، به میزان سطری از حقیقت تاریخ ایران نگفته اند، این گزندگی عمدی از آن باب بوده است که هرگز و در هیچ مدخلی خود را رویاروی صاحب نظری معتبر و محترم نیافتم. شیادانی در مقابل بوده اند، بر دکان قلب و قلابی فروشی خود، تابلوی دانشگاه های داخل و خارج زده و پادوهایی لایق آبدارخانه، که عنوان پروفسور ایران شناس داشته اند. در اساس از خوانندگان پوزش می خواهم که با ملاحظه کاری های بی هوده، بیش از این، خطاب های لایق این سارقان فرهنگ و عقلانیت مردم بی آزار شرق میانه و جهان را نیاورده ام، که شایسته و درخور ناسزای مطلق اند!

مدت زمانی می گذرد که از خود می پرسم علت این همه گشاده دستی در اهدای رایگان انواع اطلاعات دائرة المعارفی، در علوم انسانی و ضمائم آن چیست که به هر نحو و در بساط های گوناگون، در اوراق وب پراکنده اند و پاسخ خود را سرانجام گرفته ام که سود اصلی صاحبان این صفحات، در تزریق آسان دروغ به اذهان ساده لوحانی است که مشاطه ذهنیات قوم پرستانه ی خود را به این بزک خانه ها می سپارند و این حقه بازان پرده باز را، که به نام گردن کشی های تصوری و تاریخی آنان سند منگوله دار ساخته اند، گواه می گیرند و چنین مترسکانی را نگاهبان جالیز خیالات خوش خویش شناخته اند چندان که گویا آن مبلغان خرابه های تخت جمشید، جور چینان کاخ های کوروشی در چغندر زار پاسارگاد، حک کنندگان کتیبه های نونوشته ی پهلوی در نقش رستم، بالا برندگان مقبره ی قلابی طغرل سلجوقی در شهر ری و بر پا کنندگان مسجد شیخ لطف الله در اصفهان قرن پیش، به محض ورود به مرز زبانی ترکان، به فرشتگانی صاحب جاه فرهنگی بدل شده اند، که از عهده ی نقش سطر نوشته ای بر دو تکه سنگ کنار رودخانه ای در اورخون و یا بنای بدلی قلعه ای نونوار در ازمیر، بر نمی آمده اند و می توان در سلامت گفتارهای آنان سوگند موکد جاری کرد!!!

ترکان عثماني قسطنطنيه را  فتح مي کنند و به عنوان قدرتي منسجم مانع نفوذ اروپائيان در سرزمين هاي شرقي مي شوند.

سلطنت مجارستان به دست امپراطوري عثماني سقوط مي کند.

عثماني ها بين‌النهرين را تصرف و سيادت خود را بر سواحل جنوبي ايران تثبيت مي کنند!

پرتغالي ها نقاطي را در جنوب ايران را اشغال مي کنند و تنگه هرمز را تحت کنترل خود درمي‌‌آورند!

شاه عباس به کمک نيروي دريائي سلطنتي بريتانيا و کمپاني انگليسي هند شرقي پرتغالي ها را از سرزمين خود بيرون مي راند.

نبرد وين ثابت ميکند که توسعه طلبي عثماني‌ها در اروپا محدود شده است.

با شکست امپراطوري عثماني، قدرت فرانسه در بعضي از اراضي قلمرو عثماني مانند سوريه و لبنان جايگزين نفوذ عثماني مي شود. فرانسه همچنين مستعمرات سابق آلمان موسوم به توگو و کامرون را ضبط مي کند.

تکرار ادعاهای فوق، که با قصد فریب چند سویه ی ما تدارک دیده اند، بدون رسیدگی های ضرور، از زبان هرکس و در هر اندازه ای، از موفقیت کامل تدوین کنندگان این دائرة المعارف ها در نصب کلاه بوقی نادانی بر سرها خبر می دهد و سخاوت آنان در عرضه ی مجموعه دانایی های لجن آلوده کنونی در حوزه تاریخ و علوم اجتماعی و ادبیات و فلسفه و عرفان و غیره، چنان است که بعید نیست به زودی حتی برای هر مراجعه کننده به این مراجع موهوم هدیه نیز بفرستند!!! بر این قرار برای مشتریان میدانی این گونه معرکه گیران کنیسه و کلیسایی و آن که همانند قلقلکی از فتح قسطنطنیه و جنوب ایران به دست ترکان عثمانی شادمانی می کند، اثبات این که سرزمین فارس و سراسر ایران تا زمان اصطلاحا صفویه و زندیه، کاروان سرا و جاده و بازار و حمام و آب انبار و مسجد ندارد، بی اثر و اعتبار است. چنین کسان از خود نمی پرسند چرا موزه های کشوری که سلطان محمد فاتح و توپ های دور زن ۶۰۰ ساله داشته اند، که احتمالا در چادرهای ایلی سلجوقیان و عثمانیان ریخته می شده، به جای چاشنی یکی از آن توپ ها، موی ریش و قبای پیامبر را به نمایش گذارده اند که به کلی با تاریخ قوم ترک بی ارتباط است؟! این سراسیمه شدگان پیش هنگام از رویارویی با حقایقی در باب پیشینه سیاسی و فرهنگی قوم خود، که هنوز به آن وارد نشده ام، حتی آماده اند همان چنگیز خون ریز را در چنته و پنجه ی تاریخ خود نگهدارند و رشته جاده های سراسر چین را دیوارهایی در برابر شجاعت و بی پروایی و تیز چنگی مغولانی بگیرند، که باز هم ارتباطی با ترکان ندارند!!؟

مطمئن نیستم دیدار این تصویر از جاده های چین هم، که در جنگ جهانی اول برداشته اند و از دو سو گذرگاه کاروان هایی از اسب و قاطر و شتر و الاغ است، بتواند ذره ای تحرک اندیشه در کسانی پدید آورد که چون فارسیان نیازمند رستم دستان و سام نریمان خویش اند و اگر افسانه های دده قورقود و چنگیز خان را از آنان بستانید از نظر تاریخی خود را برهنه می بینند و شاید بنویسند این معبر مخصوص را چینیان برای گذر مغولانی تعبیه کرده اند که به علت کوتاهی قد توان بالا رفتن از دیوار را نداشته اند!!! ما شاهد سکوت ذلیلانه ای بودیم که در برابر تصویر مسجد شیخ لطف الله در حال ساخت به عهد رضا شاه برقرار شد، حالا ببینیم پیروان شاه اسماعیل صفوی که باز هم در باب آن عکس که دانسته های کنونی صفوی مسلک را خاکستر می کرد، مطلبی نیاوردند در دیدار از این تصویر چه می کنند و چه گونه چنگیز خان شان را بدون پرش از روی دیوار مزاحم، به پکن می رسانند؟!!

مورخ قادر به تشخیص نیست که این سربازان، مغولان از دیوار بالا آمده اند و یا چینیان مدافع دیوار، که در طول آن رژه می روند؟! و به جد می پرسد مگر سرزمین چین جاده های مناسب نداشته است که آن چهارپا داران، با اسب و قاطر و شتر و این سربازان با کلاه و کوله بار، از روی ذیوار آمد و رفت می کنند؟!  

«ابتدا به اختصار توضیح دهم آن چه به اراده ی الهی در دو سه یادداشت آینده عرضه خواهد شد، گرچه مبحثی منفرد و مجزا می نماید، اما مقدمه ای است زمینه ساز برای ادای مطلبی که به عنوان برداشت نهایی از مسائل دوران مشهور به صفویه در پیش دارم و در خلال جمله ای بیاورم که محقق با انقیاد خویش در رسن رعایات و تعارفات، نمی تواند مطالبی را بیان کند و منطقی را به پیش راند که مقتدرانه آگاهی و فرهنگ کنونی را، در این یا آن حوزه، مختصرا تغییر دهد. از آن جمله  ورود به مبحث خط و زبان و لهجه و غیر آن است، که کسانی با تمسک به عنوان زبان شناس، برای برداشت های تاریخی و تمدنی از آن ها، به مثابه ابزار استقرار توهماتی بی پایان در مقوله ی دیرینگی اقوام و تثبیت هویت هایی سود برده اند، که تاکنون حتی مشمول نظارت های نخستین هم نبوده است. تا آن جا که می توان گفت باز کردن مباحثاتی درباره ی زبان های کنونی و جاری در منطقه ما، نه گشودن دریچه ای بر مقوله ی شناخت، که فراهم آوردن فرمولی در حاشیه است تا تاریخ سراپا جعلیات شرق میانه را در لفافه لفاظی های دیگری بپوشانند که حاصل آن هرچه بیش تر نشناختن یکدیگر است. مورخ محصول نهایی سنه های متوالی کنکاش خود را، که برای آن اعتباری یگانه و یونیک قائل است، به عنوان آینه ای در برابر ملل شرق میانه قرار می دهد تا مگر بر حوصله ی خود شناسی و محاسبات رفتاری و گفتاری خویش بیافزاییم تا آن مرز که بپذیریم و قانع شویم، علی رغم گمان های گوناگون کنونی، هیچ هویتی در شرق میانه، از پس جنایات پوریم، جز موجودیت اسلامی، منطق تاریخی، واقعیت مادی، استمرار دورانی و از زمانی معین اصالت فرهنگی ندارد». (از مقدمه یادداشت ۱۶۰ ایران شناسی بدون دروغ)

این مقدمه ی یادداشت شماره ی ۱۶۰ از مجموعه نوشتارهای ایران شناسی بدون دروغ است. آن کس که بی توجه به مطالب این نوشتار، هنوز برای ثبت بی سند قدمت تاریخی قوم خود، که نمی دانم در صورت اثبات هم کدام گره از نا به سامانی های این منطقه را می گشاید، نیازمند حضور چنگیز خان و خط اورخون است، هیچ تفاوتی با آن فارس پرست رستم ستا و شاه نامه خواه ندارد که خط و کتاب مجعول اوستایی را اساس فرهنگ جهانی می داند و هیچ یک علاقه ندارند که پورپیرار وضع قلابی و توطئه آمیز موجود را درهم بریزد، زیرا کنیسه و کلیسا هنوز از توسعه ی قوم پرستی که پایگاه تفرقه ی دینی میان مسلمین شرق میانه است، نصیب و بهره ی کافی را نبرده اند؟!!! (ادامه دارد)           

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در جمعه پانزدهم خرداد 1388 و ساعت 20:30 | 76 نظر
نوعی مباهله، 2

نوعی مباهله، ۲

آخرین نمونه از حاصل تلاش هایی که به صورت فیلم و نمایش و سخن رانی و شعر و قصه و روزنامه و مجله و اظهار دل خوری و ارسال ناسزا و لغز پرانی و نشست های هفتگی و سمینارهای داخلی و خارجی علیه نوداده های «تاملی در بنیان تاریخ ایران» انجام می شود، فصل نامه بازسازی شده ای به نام فروزش است که با پست به دستم رسید و برای شناخت محتویات آن کافی است نگاهی به تصویر روی جلدش بیاندازیم.

به راستی آن چه در این فصل نامه خواندم، خیال پردازی و موهوماتی بود، درست به قواره ی همین عکس و به دور اندیشی و صداقت آن کسان آفرین خواندم که این تصویر مجعول و معیوب را تراکت معرفی مطالب فصل نامه ای قرار داده اند که غالبا جز خیالات خام و خنده دار، متنی در باب تاریخ ایران عرضه نکرده است.

«ایران از جمله کشور های معدودی است که درک وزن و موقعیت جهانی امروز آن، به میزان بیش از اندازه معمول, بستگی به تاریخ و فرهنگ آن و میدان جغرافیایی نفوذ تاریخی و فرهنگی آن دارد. در این زمانه می توان به یقین گفت که موضوع ایران برای همه آنهایی که برنامه جهانی دارند، عاملی مهم است. ما نیز هم چون استاد محمد علی ندوشن بر این باوریم که «ایران هنوز حرف هایی برای گفتن دارد»، که اگر درست و به جا و از راه های موثر ادا شود، گوش های شنوا هم خواهد داشت». (فروزش، شماره اول دوره ی جدید، ص 2، سخن سر دبیر)

بر مبنای آن چه در این فصل نامه قابل برداشت بود، کسانی برای ایران حرف هایی هزار بار مکرر شده داشته اند از این قبیل که سه سال پس از انتشار مستند تختگاه هیچ کس هنوز هم تخت جمشید را نگین معماری جهان می دانند و با باوری بچگانه آب و آتش و خاک و باد و عقل و آزادی را تحفه ی اجداد نازنین شان به جهانیان می شمارند!!!  

«ایرانی هستیم پر شماره، پر جمعیت، نشسته بر میانه ی دنیا، مستقر بر پل فرو ریخته میان شرق و غرب، و میراث دار افتخاراتی درخشان و شکوهی بزرگ که بسیار به آن می نازیم و بسیار با خدشه دار شدنش آشفته می شویم. وارثان نخستین تمدن جهان هستیم . بنیان گذار نخستین تمدن جهانی هستیم، بر سازندگان اولین قوانین بین المللی پایدار هستیم، و برای بخش مهمی از تاریخ بسیار بسیار طولانی خویش، ابر قدرتی جهانی بوده ایم. هر کس که سودای جهان گشایی داشت به خانه مان حمله کرد، چرا که برای دیر زمانی خانه مان مرکز جهان بود، و با سرسختی، مقدونی و عرب و ترک و مغول و روس را در خود هضم کردیم و باقی ماندیم تا به میراث خویش و تداوم خویش ببالیم. اینک ماییم، صد و چهل میلیون نفر مردمان ایران زمین، بسیاری جوان، بسیاری با سواد و بسیاری مهاجر و سرگردان، که خود را تاجیک، افغان، ترکمن، ارمن، گرج، آذری – یا بیشترشان – ایرانی میدانند». (فروزش، شماره اول دوره ی جدید، ص 4، شروین وکیلی، مقاله ی فراخوانی برای دگرگون ساختن هستی)

از این گفتار در باب احوال مستقران بر پلی فروریخته، که مفتخرا در میان امواج دروغ غوطه ورند، محظوظ شدید؟ به یاد آوردم ملا نصرالدین را که زمانی ادعا کرده بود در میانه ی دنیا نشسته است و معترضین ناباور را هدایت می کرد برای اثبات ادعای او زمین را متر کنند!!! حالا چنین آدمی که افغان و ترکمن و ارمنی و گرجی و آذری و تاجیک را ایرانی می داند، به سرش زده است که همه را برای دگرگون کردن هستی به گرد خویش بخواند. به گمانم حاصل سعی او به آن جا خواهد رسید که اگر سرانجام هسته ای از حیات، به هر شکلی، در گوشه ای از کائنات شناخته شد، ایشان بی درنگ یک شناس نامه ی ایرانی برای آن صادر کنند.

«ببینید تقریبا هیچ کشوری خصوصیات ایران را از این جهات ندارد: نخست این که در مرکز دنیای شناخته شده است؛ پیش از این که آمریکا کشف بشود و پیش از این که استرالیا شناخته شود و نامی از آن در میان باشد. اگر از شمال و جنوب و شرق و غرب به نقشه جغرافیا بنگرید تقریبا در مرکزی ترین نقطه به ایران بر می خورید. از طرف شرق می خورد به منتهاالیه چین، و همین طور از شمال و جنوب در مرکز آسیا قرار دارد. این مرکزی بودن، یعنی محاصره بودن توسّط مجموعه ای از کشور ها». (فروزش، شماره اول دوره ی جدید، ص 8، محمد علی اسلامی ندوشن، مقاله رمز مداومت تاریخی ایران)

این یکی مشغول آن است که توصیه ی ملا نصرالدین را عمل کند و با متر خیال، پس از دور انداختن یک سری سرزمین ها، بالاخره ایرانیان را در مرکز جهان سکنی می دهد. حالا مگر آن وسط چه خبر است و چه خیر می کنند که این سوخته جانان معتکف شده در مرکز زمین، حاضر به یک وجب جا به جا کردن خود نیستند؟!  

«زمام تفکّر را ایرانیان به دست گرفتند. یعنی توانستند شایستگی خود را از طریق کارهای فرهنگی نشان دهند. خاصّه از زمانی که زبان فارسی دری پا به میدان عمل گذاشت استعداد ها توانستند خودشان را به زبان ملی ابراز کنند و این کار هم شد، به طوری که در عرض 50، 60 سال – یعنی از دوره یعقوب لیث که اولین شعر فارسی گفته شد تا آغاز کار سامانی ها – چند شاعر بیشتر نداشتیم ولی از آن پس، یک باره سیل اشک سرازیر گشت. در زمان سامانی نه تنها شعر بلکه کتاب های تفسیر و کتاب های بسیاری دیگر به فارسی نوشته شد. رودکی بیش از یکصد هزار بیت شعر گفت، اگر این تعداد نبوده لااقل چند ده هزار بوده که متأسّفانه در طی زمان از دست رفته اند و جز اندکی از آنها در دسترس نیست». (فروزش، شماره اول دوره ی جدید، ص10، محمد علی اسلامی ندوشن. مقاله رمز مداومت تاریخی ایران)

با این وصف، ظاهرا زبان ما را از آن روی دری گفته اند که گویا ناگهان از در بیرون زده و وارد میدان عمل شده است! می گویند پهلوانی ادعا داشت که در یک شب برفی، با یک ضربت مشت، ده گرگ را بی جان کرده است. اطرافیان یادآور شدند که با یک ضربه ی مشت ده گرگ را نمی توان کشت. پهلوان گفت شاید هم که هشت گرگ بود. باز هم کسانی قانع نشدند و گوینده را به تجدید نظر دعوت کردند. پهلوان دوباره گفت که در هیاهوی آن زد و خورد شاید هم که اشتباه کرده باشم و چهار گرگ بوده اند. اما هنوز ناباوری در صورت اطرافیان او باقی بود و معترض شدند که چهار گرگ را هم نمی توان با یک ضربت مشت کشت. پهلوان با دل خوری قسم خورد که محال است از یک گرگ کم تر را قبول کند. حالا حکایت تعداد ابیات رودکی شاعر است، می گویند صد هزار بیت سروده از این دست: «شیب تو با فراز و فراز تو با نشیب، فرزند آدمی به تو اندر بشیب و تیب»، که اندکی از این گونه لکنت زبان ها را بر مبنای حدس و گمان هایی بی اساس باقی می گویند و اگر قبول نکنید که رودکی نام ناشناس صد هزار بیت سروده باشد، آماده اند به ده هزار بیت تقلیل دهند، ولی زیر بار کم تر از آن نخواهند رفت. چنین است اوضاع همه چیز این مردم تحمیق و تخدیر شده که جز افسانه هایی در باب هیچ چیز خود نشنیده اند.     

«ساختن و پرداختن سریع پل استوار به هنگام  لشگر کشی ها و حفر کانال های بزرگ نظیر کانال سوئز که به همت ایرانیان حفر شد و ایجاد بناهای باشکوه، ذوق و هنر و احاطه ی مهندسان ایرانی را بر مسایل ریاضی و فنی نشان می دهد. آموزشگاه های درباری هخامنشی را باید نقطه ی شروع کار سازمانی آموزش و پرورش جهان دانست و تا جایی که اطلاع داریم اولین دانشکده ی پزشکی جهان به وسیله ایرانیان در مصر تاسیس شد و دانشکده ی معروف گندی شاپور در عهد ساسانیان سرمشق شایسته ای برای تمام مدارس عالی جهان شناخته شده است». (فروزش، شماره اول دوره ی جدید، ص13، محمود امامی نائینی، مقاله ی پرتو فرهنگ ایران در تمدن جهان)

به گمان شما دارنده ی چنین نگاهی به مسائل ایران و جهان را می توان با ساخت ده مستند دیگر نظیر تختگاه هیچ کس دعوت به تجدید نظر در قضاوت های ملی و جهانی خود کرد؟ آیا از آن ها که در یک پاراگراف چند سطری ایرانیان را سازنده ی دانشگاه های پزشکی در مصر می دانند که از ۴۰۰۰ سال پیش ابزار و وسائل جراحی مدرن و مورد تقلید در اتاق های جراحی امروز داشته اند، می توان پرسید که چرا یکی از آن دانشکده های پزشکی را در ایران نساخته اند و اصولا سلسله ای که مرکزی برای خوابیدن شبانه و استراحت روزانه امپراتورش ندارد، با کدام بضاعت به حفر کانال و تدارک بیمارستان در مصر دست زده است و آیا سرانجام راهی برای تعیین تکلیف نهایی با چنین اوهام و اوصافی یافت خواهد شد؟! 

«ابوریحان بیرونی می نویسد: در زمان ما، در «جی» که یکی از شهر های اصفهان است، از تل هایی که شکافته شده، خانه هایی یافتند که عدل های بسیاری از پوسَت درختی که توز نام دارد و با آن کمان و سپر را جلد می کردند، پر بود. این پوست های درخت به کتابت هایی مکتوب بود که دانسته نشد چیست. 
این ندیم آورده است: در سال سیصد و پنجاه قمری، سغی [سقفی؟] خراب گردیده است که جایش معلوم نشد. زیرا از بلند بودن سقف آن گمان می کردند که توی آن خالی و مصمت است، زمانی که فرو ریخت از آن کتاب زیادی به دست آمد که هیچ کس توانایی خواندن آن را نداشت».(فروزش، شماره اول دوره ی جدید، ص34، فریدون جنیدی، مقاله آموزش و فرهنگ در ایران پیش از اسلام)

بدون شک اگر ملتی بر سندی مهر تایید زند که در آن اقرار شده باشد به طور عام از زیر بته درآمده اند و حامل هیچ میراث فرهنگی در هیچ زمانی نبوده اند، باز هم هویت کامل تری از کسانی دارند که این گونه مهملات محض را موجب گردن کشی فرهنگی خود قرار می دهند و جملاتی را موجب ارجمندی تاریخ و فرهنگ خود می شناسند که حتی درک عادی ترین مفهوم خرد پسند از آن نا میسر است. آیا از زبان کسانی که آماده نیستند با این مباحثه درگیر شوند که خط عرب و با یقین کامل خط فارسی تا همین چند قرن پیش استعداد کتاب نویسی نداشته اند، تکرار ادعای ابن ندیم که دارو ساز ناشناسی را در قرن اول هجری مولف شش هزار جلد کتاب می داند، مطلب دور از انتظاری است؟!  

«زمان، 558 پیش از میلاد است. کوروش 41 ساله، پسر کمبوجیه (شاه – شاه استاندار پارس) و ماندانا (شاهدخت مادی، دختر آستیاگ پادشاه) به تازگی به جای پدر، بر تخت شاهی انشان نشسته است. انشان، پایتخت ایلام بود که پس از حمله ویرانگرانه آشوریان، از نفس افتاده، پذیرای پارسیان، عمو زادگان مادی ها بود. او، با این نسب که پدرانشان سه نسل شاه بوده اند و هم چنین اخلاق خوبی که دارد (مهربان، دوست دار یاران و غم خوار مردمان)، میان دو قوم دارای محبوبیت است. کوروش که تیز هوشی و زیرکی ویژه ای نسبت به طبیعت انسان و درکی عمیق از نیرو های سیاسی جهانی روزگار دارد، به این نتیجه می رسد که بسیاری از اشراف ماد که زیر فرمان آستیاگ اند از پادشاه راضی نیستند». (فروزش، شماره اول دوره ی جدید، ص۴۱، علیرضا افشاری، مقاله داستان کوروش بزرگ)

این نقالی مطلقا ناشیانه که صدای بر هم کوفتن دست های مرشد نیز از میان آن شنیده می شود، حاوی اکتشافات بزرگی است که احیای بی استناد آن برای یک قلم خود کار، در دست خیال پردازی قوم پرست چندان دشوار نیست. او به مدد اسطرلابی از تعصب و تعلق، از تاریک ترین زوایای ذهنی کورش و آستیاک و  ماندانا با خبر است و دکوری بر پا می کند که شایسته ی نزول اجلال شاه خوش اخلاق او باشد، که ظاهرا از زیر و بم امورات سیاسی جهان زمان خود، از طریق گوش دادن مدام به برنامه ی سی ان ان داریوشی خبردار بوده است. آن گاه به همین قصه پرداز آسان گمان، هزار تصویر از شیراز فاقد تجمع چشمگیر در پنجاه سال پیش نشان دهید، باز هم ذره ای از شیفتگی او نسبت به بزرگان ادب و حکمت فارس کم نخواهد شد، حتی اگر ضرور شود که وجود  یک شیراز زیر زمینی را ادعا کند.    

«استورگان ایرانی در چهارچوب دولت های پی در پی سلسله های اشکانی و ساسانی همچنان محفوظ ماندند و بر خلاف سایر استورگان منطقه، هم چون استورگان میان رودان که به دلیل انقطاع تاریخی و نهادی (فقدان دولت) رو به فراموشی گذاشتند، پس از اسلام نیز مایه مباهات ایرانیان بودند و در رستاخیز سیاسی ایران در قرن یکم هجری نقش آفرینی کردند. همین قدرت و جذبه بخش استورگانی تاریخ ایران بود که بسیاری از پادشاهان تاریخ ایران پس از اسلام نظیر سلطان محمود غزنوی، فرمانروایان شمال ایران (آل بویه و دیلمیان) و حتا شاه اسماعیل صفوی به آن مباهات می کردند و با رساندن نسب خود به سلسله استورگانی و شخصیت های استوره ای ایران، هم و غم جهت استحکام دولت ایرانی و باز سازی فرهنگی، تاریخی، تمدّنی و سرزمینی آن به کار می بردند. بسیاری از ایرانیان نیز از طریق تداوم شیوه های روایت گونه این تاریخ کهن و باستانی، هم چون شاهنامه فردوسی، به ویژه بخش استورگانی آن، با گذشته خود آشنا و به شناخت هویت ملی خود نایل می شدند». (فروزش، شماره اول دوره ی جدید، ص۴۹، حمید احمدی، مقاله بنیاد های هویت ملی ایران)

اگر دست چنین مولفی را بگیرید، دور این سرزمین بگردانید و هزار شاهد مستقیم از تهی بودن آثار تجمع و فقدان مراکز عام المنفعه ی مورد نیاز شهر نشینی، چون گرمابه و آب انبار و آسیاب و بازار و کاروان سرا و معبد و مسجد و خانه های اشرافی به او بنمایانید، محال است نو دریافت های تاریخی و تمدنی مورد اشاره را با یک بیت از اشعاری عوض کند که به سلطان محمود از بابت فتح بت خانه سومنات هند تبریک گفته است.

«اوست ها در دو منطقه ی اوستیای شمالی در روسیه و اوستیای جنوبی در گرجستان پخش هستند. این قوم بزرگ که به ایران شمالی معروف هستند، خود را به زبان بومی شان، ایرونی مینامند و کشور خویش را ایرستون (ایرستان) می گویند. این ایرانیان دارای یکی از قدیمی ترین زبان های موجود ایرانی هستند و لهجه ی آنان مانند کردهای ایران است. مردمان بی نهایت مهربان، خون گرم و مهمان نواز و بسیار ایران دوست که در کم ترین نقطه ای از جهان می توان دید. آنها بازمانده قوم باستانی و ایرانی آلان هستند که هنوز هم جمهوری خویش را آلانیا می گویند». (فروزش، شماره اول دوره ی جدید، ص۶۰، مقاله اوستیا، حامد کاضم زاده، سرزمین فرزندان سلم و میراث داران فرهنگ ایرانی در قفقاز)

این یکی مشغول تکمیل ادعاهای شروین وکیلی است و برای مردم اوستیا، که وکیلی فراموش کرده بود ایرانی بخواند در فهرست اصیل زدگان ایران جا باز می کند. باید سپاس گذار خداوند بود که هیچ کس در منطقه و در جهان این گونه لاف های در غریبی را جدی نمی گیرد و چنین نوشته هایی را دست آویز دخالت در امور دولت و مردم دیگر نمی داند، وگرنه باید هر ده سال یک بار با همسایه ای گلاویز شویم، چنان که بر سر نام رودخانه ای با ملت عراق جنگیدیم تا سرانجام و به دنبال ضایعاتی نامحدود، هنوز هم عراقیان آن رودخانه را شط العرب بنامند و پارسیان در مرکز نشسته اروند رود! آیا چنین مولفانی صلاح نمی بینند ده سالی هم با کشور امارات و در صورت لزوم با هر عربی بجنگیم تا تکلیف خلیج فارس هم به ترتیب آن رودخانه ی مرزی غرب تعیین شود؟!  

«نگاهی به سیر تحول و تکامل فرهنگ در ایران علی رغم این که پیشینه ای بلند و بالنده را هویدا می کند گویای فراز و فرود بسیاری در طول تاریخ این سرزمین است به نحوی که فرهنگ و آموزش، گاه به دلایلی از جمله توجه حکومت، نفوذ دین و . . . در اوج عزت بوده و هّم و غّم ملت و دولت را به خود اختصاص داده و گاهی دیگر جز کورسویی از توجه آن هم در موارد بسیار خاص و در طبقات ویژه جامعه دیده نمی شود، با این همه، پیش تازی فرهنگ و تمدن ایران و نقش موثر و زیر بنایی که در ساختن و تکامل تمدن بشری داشته است، بر هیچ کس پوشیده نیست. فرهنگ ایران باستان و به عبارت بهتر، نظام فکری و فلسفی حاکم بر جامعه ی ایرانی به گواهی تاریخ یکی از غنی ترین فرهنگ ها در طول تاریخ بشر است». (فروزش، شماره اول دوره ی جدید، ص۷۳، علی محمد آقا علیخانی، مقاله شاهنامه، کتابی آموزشی است)

متوسلین به قافیه ی گواهی تاریخ، که از هر مسند و منبری شنیده می شود، معلوم نیست کدام تاریخ را می گویند و از کجا بر می دارند؟ کدی است که از فرط و فراوانی مصرف، به علامت و اشاره ای تبدیل شده تا معلوم کند مصرف کننده ی آن، مستند معینی برای ادعای خویش ندارد و می تواند میدان را چندان فراخ بگیرد که به دنبال و با اتکای بر آن، نقش موثر فرهنگ ایران بر رشد و توسعه ی تمدن بشر را بی معارض بگوید. حال باید به برآورد آن حکمت و دانش و توانی پرداخت که بکوشد به صاحب چنین نظری تفهیم کند که ایران پس از پوریم لااقل تا زمان به اصطلاح صفویه، فاقد تجمع انسانی متمدنانه و امکانات تولید و توزیع بوده است!

«فروزش فصل نامه ای در زمینه ایران پژوهی و ایران شناسی است و تلاش دارد به هر آنچه که چیستی و کیستی ایران و ایرانی پیوندی دارد، بپردازد. فروزش می کوشد تا این دست آگاهی ها میان همه ایرانیان – در هر رویه از سواد و با هر باوری -  ببرد و بار دیگر اهمیت اندیشیدن به ایران را به آنان یادآور سازد... نقدها، نظر ها و پیشنهادهای شما، یاریگر ما در راهی که پیش گرفته ایم، خواهد بود، ضمن آن که به نظر می رسد فروزش می تواند جایگاه مناسبی برای معرفی کتاب های که در زمینه ی تاریخ و فرهنگ ایران هستند، باشد. پیشاپیش از حسن توجه و همکاری تان سپاس گزارم». (از نامه تبلیغاتی ضمیمه ی فصل نامه ی فروزش)

با فصل نامه ی فروزش، نامه ای تبلیغاتی با متنی مظلومانه همراه بود که چند سطر فوق را از میان آن برداشته ام. حالا کسی این حضرات بلند مایه در بی مایگی را محک زند. نسخه ای از تختگاه هیچ کس و مجموعه ای از کتاب های تاملی در بنیان تاریخ ایران و آدرس وبلاگ ناریا پنج را برای شان بفرستد و بخواهد آن ها را به مردم معرفی کنند. صحنه ی جالبی پیش خواهد آمد که برای قضاوت فرهنگ شناسان حال و آینده سودآور است.

بدین ترتیب به تعیین کننده ترین حوزه ی بررسی، در دایره ی ایران شناسی وارد می شویم، چندان که به مطایبه مدعی شوم یادداشت های ایران شناسی بدون دروغ موجب برقراری وحدت میان فارس و ترک در نزد کسانی شده است، زیرا از قلم صاحب نظران ترک می خوانیم که من به زبان فارسی ظلم کرده ام. این چرخاندن در بر روی کوبه اش از آن روی صورت گرفته، که سرنوشت دو زبان فارسی و ترکی را به یکدیگر متصل می بینند و گرچه در اعماق ضمیر از نوساز و عاریه بودن فارسی شادمان اند، اما قوم پرستی به یادشان می آورد که این شمشیر دو دم است و در غفلتی، اوراق گمانه های خودشان را نیز خواهد درید. پس به تر آن که اعلام کنند از ابتدا این یادداشت ها ضاله بوده، موجبی برای دفاع ندارد و باید بر جان مسئولین مانع تراش در راه انتشار عمومی آن ها دعای خیر نثار کرد. حالا این جماعت چنان که دیگر نمی دانند فارس و یا ترک اند، چنگیز خان دارند و یا ندارند، همچون بادکنکی، در هوا معلق اند و مدتی است صحنه گردانانی را می بینیم که این تحقیقات آن ها را مسخ و معطل گذارده است، چندان که دیگر جایگاه معینی ندارند، اگر پوریم را بپذیرند پس بر خالی بودن شرق میانه از تجمع متمدنانه ی انسانی تا عمق دو هزاره از پس آن قتل عام صحه گذارده اند، اگر نیمه ساخت بودن تخت جمشید را باور کنند، پس تداوم بی اعتنایی نسبت به آن مخروبه، خبر می دهد که ایران پس از خشایارشا، تا زمانی معین، از حضور مجرد آدمی و مراکز مقتدر سیاسی و اقتصادی خالی بوده است. اگر جاعلانه بودن الفهرست ابن ندیم را قبول کنند پس ایران پس از ظهور و طلوع اسلام را فاقد نمایه های فرهنگی دانسته اند که عارضه آشکار فقدان تجمع متمدن است، اگر پیام روشن آن تصویر ساخت مسجد شیخ لطف الله را دریافت کرده باشند، پس تمام سلسله ی صفویه و به تبعیت آن قصه های تمدن فارسیان و ترکان فارسی گوی صفویه را به گورستان دروغ فرستاده اند، اگر شهر شیراز مقدم بر ۳۰۰ سال پیش را نیابند، پس ناگزیرند پیدا شدن شیراز در عهد کریم خان را آغاز تولد دوباره ی تجمع در آن منطقه بگیرند و برای شاعران و حکیمان گران مایه ی مدفون به شیراز و برای زبان شیرین فارسی فاتحه بخوانند. چنین است که این تحقیقات راه گریز از حقیقت را بر هر جست و جو گری بسته است، مگر بر آن ها که بخواهند به قواره ی صاحب قلمان نشریاتی چون فروزش درآیند و اگرهای بسیار دیگر که تا پانصد شماره رقم می خورد و هر یک راه تازه ای به صحت مطلق مدخل های تاملی در بنیان تاریخ ایران می گشاید. 

خط زنجیر به هم پیوسته ی این بررسی ها، که با خواست خداوند، به قریب ده سال گرداگرد تاریخ و فرهنگ ایران و جهان بسته شده، به تعبیری معجزه است و برای ادراک آن کافی است از معاندی بپرسید چه بخش و مطلب و مبحثی از مجموعه داده های تاملی در بنیان ایران را پذیرفته است؟ او یا ناچار به سکوت پناه می برد، یا ناگزیر پاسخ می دهد که نتیجه گیری هیچ مدخلی را قبول ندارد، زیرا اگر حتی یکی از مطالب و مبانی از این همه نگاه نو را بپذیرد، از فرط پیوستگی، سراپا و از ابتدا تا انتهای این داده های نوین در باب تاریخ و تمدن شرق میانه و جهان را منطبق با حقیقت گرفته است! بگذارید ادعا کنم چنین شیوه و اسلوبی در سازمان دهی ستیزه با دروغ در محصولات فرهنگی جهان تاکنون نظیر دیگری نداشته است. (ادامه دارد)   

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت 2:0 | 47 نظر
نوعی مباهله

نوعی مباهله

 

مدتی است با قصد ویرایش نهایی و آماده سازی برای تبدیل به کتاب، مشغول بازخوانی یادداشت های «ایران شناسی بدون دروغ»ام، که هزار صفحه ی بزرگ در قطع آ چهار با حروف نسبتا ریز است. کار سترگی که در زمانی کوتاه با مدد خداوند به انجام رسیده است. در هنگام این بازخوانی از هیبت تحقیق انجام شده دچار حیرت و هراس می شوم و هنوز که در ابتدای بازبینی مطالبم، به خود اجازه می دهم ادعا کنم در سراسر حیات فرهنگ آدمی، در هیچ مقطع و محلی، ردی چنین یکنواخت و هوشیارانه در ستیز با شیادی و دغل کاری و به چنین شیوه ای دیده نشده، که دشمنان متعصب و بدنام و توطئه ساز را در تعیین تکلیف نهایی مردد و نسبت به مسیر و مقصد آن دچار سردرگمی کند.   

«آن ها در ظاهر به هزار اطوار بالا نشینی متوسل می شوند، با نیشخند یکدیگر را دل گرم می کنند که این مباحث و مداخل جدید قابل اعتنا نیست، قدرت حذف پذیرفته های پیشین را ندارد و دل خوش اند که این هیاهو موقت است و بی توجه به زبانه های آتشی که هفت سال است دائما سرکش تر می شود، در حال گریز از لهیب آن، به یکدیگر اشاره می کنند که این جرقه به زودی خاموش خواهد شد، اما علی رغم این بالماسکه ی ناشیانه و بدلی، خواب و آرام از کف داده اند، محافل شان پر از سخن ناخواسته در این باره است، کتاب های چون حلوای شان، از شعر و نثر، به کام آن ها بی مزه و تلخ و عوامانه می آید، در خلوت و خمیازه کسی در درون شان دائما تکرار می کند که حق با پورپیرار است، دل واپس اند که در یادداشت بعد چه رسوایی تازه ای برای باورهای آنان به بار خواهم آورد، آرامش از آنان سلب شده، از دانش جویان و جوانان می ترسند تا مبادا در این ابواب از آن ها مطلبی بپرسند، سراسیمه اند که یکی از میان شان ناگهان به سود حقیقت خروج کند، برخی از آن ها تکیده شده، از خور و خواب افتاده اند، پاشنه بر زمین می گوبند و نمی دانند بدون آن فردوسی حماسه سرا و حافظ شیرین سخن، چه گونه روزگار خیال خود را سر و سامان دهند و چنان که در میان بیابانی خشک و ناشناس اسب و استرشان سقط و مشک آب شان دریده شده باشد به وحشت افتاده و زندگی فرهنگی و شلخته گری های تاریخی شان بدون آینده و چشم انداز و بی صاحب مانده است». (از یادداشت ۳۴، بهمن ۸۵)

این بلاتکلیفی هنوز هم ادامه دارد و وسیع تر شده است. بسیاری از صاحبان کرسی های سودا و سخن، نمی دانند این نوشته ها را تایید و یا تکذیب کنند و چون عوارض تایید ممکن است در آینده گریبان تعصبات شان را بگیرد و از تکذیب این همه داده های کوه سان مستند نیز عاجزند، پس تنها مفر به روی خود گشوده را پناه گرفتن در سایه سکوت می بینند و با دلواپسی کنجکاوانه منتظر فرود ضربه ی کلنگ یادداشت بعدند، تا چه دروغ و یاوه ای را ویران کند و گرد آن را به باد بسپارد! تجربه ی عرضه ی مدخل انتقالی بودن زبان های منطقه و نیز انتشار مستند طوفان نوح، که فریاد و هیاهوی مظلومانه ی مال باختگانی را به عرش رساند، به خوبی نشان داد که برگزیدن شیوه ی تدریج در بیان بنیان های تاریخ منطقه، بر چه حکمت متعالی متکی بوده است!

«گاه بر خود می بالم که جریان این تجسس را به گونه ای هدایت کرده و به کانالی فرستاده ام، که پس از هفت سال گفت و گوی محاسبه شده و گام به گام، از تریبونی محدود، اینک کسانی را آماده ی شنیدن این مدخل باور نکردنی می بینم که شاه نامه را به زمان صفویه نوشته اند و تمام آن قرآن هایی که با ترجمه فارسی در دارایی های قرون سوم تا دهم فهرست کرده اند، جدید نوشته هایی از دوران صفوی است و به قصد القاء حضور فرهنگ فارسیان از آغاز اسلام فراهم کرده اند! زمانی که هنوز مسجدی در ایران نبوده و انحصارا با مظاهر زندگی مردمی رو به روییم که به طور پراکنده، در قلایی فراز کوه می زیسته اند! اگر بر این سخن درخواست گواه کنید، بگویم نگارش آن قرآن های ترجمه داری را که در کتاب «فرهنگ نامه ی قرآنی» به اوایل قرن چهارم و یا حتی اواخر قرن سوم منتسب کرده اند، بر «کاغذ نخودی ضخیم آهار دار» می گویند، که نوع دست ساز آن هم در جهان تا قرن سیزده میلادی و در ایران تا همین اواخر هنوز تولید نمی شده است! تمام خشم یهود و عوامل آن ها در ایران، که به صورت صدور فحش نامه ها و مجموعه اتهامات احمقانه علیه صاحب این قلم، از آن نشست مرکز مثلا گفت و گوی تمدن ها تا مطالبی که در اطلاعات سیاسی - اقتصادی در این اواخر بروز کرده، از آن است که هرگز تصور نمی کردند این مباحثات دامنه ای چنین وسیع بگیرد و دودمان شان را به باد دهد و اینک به خود لعنت می فرستند که دیر به حربه ی ممانعت متوسل شده اند و خشم بیش تر آنان زمانی زبانه می کشد که هنوز نمی دانند در آینده چه مطلبی به میان خواهم کشید و کنجکاوی وادار و ناگزیرشان می کند به مطالبی در حد همین وبلاگ، برای نوآگاهی های مورد نیاز خویش، اجازه ی امتداد دهند و به راستی این دیدگاه درستی است که هنوز هم زمینه را آماده ی عرضه ی گزارشات هوش ربایی نمی بینم که از وسعت توجه یهود به اختفای ماجرای پوریم نزد مردم جهان حکایت می کند، زیرا ارائه ی آن ها مخصوص زمانی است که گره های ذهنی آن روشن فکری، اندکی بازتر شود که در یک و نیم قرن گذشته بر باورهایی لمیده که از تار و پود انواع جعلیات تاریخی بافته اند. این همان داروی تلخی است که جز اندک اندک و به مدد چند چاشنی و شیرینی، از حلقوم این ننران بد ادای روشن فکر نما پایین نمی رود». (از یادداشت ۲۴، دی ماه ۱۳۸۵)

به راستی هم همراه کشاندن این روشنفکری علیل تا سرزمین باور به قلابی بودن حافظ و مولانا و تازه ساز و وام برداشتن زبان فارسی از زبان بومی یهودیان، نیازمند طی چنان مسیر مخصوصی بود، تا بتوانم این همه مدعی نق نقو را به وعده ی رسیدن به شهر آب نبات، همراه خود تا ارتفاع کنونی بالا کشم.

«فرانسیس ریشار هم چون حصوری، گرچه معترف و معتقد است که تمامی این داده ها و مدعاها نیازمند تحقیق دقیق و موشکافانه است، اما انجام نشدن چنین تحقیقی را مانع انتشار موهومات موجود نمی بیند و از قول پیربداق نامی، که سرگذشتی شیرین تر از هری پاتر دارد، باز هم بدون ابراز تردید در اصل موضوع، گمان می کند که خانواده های شیرازی، که تروپ نسخه نویسی تشکیل می داده اند، کار خود از قرن هفتم هجری آغاز کرده اند، زیرا که لابد بر انتهای یک کتاب ظاهرا دست نوشت شده در شیراز، رقم تحریر قرن هفتم یافته است تا ساده لوحی او و نظایر او اثبات شده باشد و اگر توجه دهم که یافتن شهری با نام شیراز، با چنین توان و تربیتی، در قرن هفتم هجری چندان میسر و معتبر نیست، بی شک یکی از همین دست نوشته ها را سند رد اعلام من قرار خواهند داد! اگر هنوز نتوانسته اند و هرگز نخواهند توانست نسخه ای مخطوط به زبان فارسی، مقدم بر عهد صفوی عرضه کنند، که احتمالا یکی از آن ها را پایه ی رونویس های شیراز عهد صفوی بیانگاریم، پس آن نهضت نسخه سازی شیراز، که فرانسیس ریشار قبول دارد، جز تلاشی برای ایجاد رونق و رواج در بازار و زمان آغاز زبان فارسی معنا نمی گیرد». (از یادداشت ۳۱، بهمن ۸۵)

این نوشته شاهدی است از میان مطالب یادداشت های دو سال و نیم پیش، که با اغتنام فرصت مختصرا تذکر دادم یاد کردن از شیراز ۷۰۰ سال پیش توجیه تاریخی ندارد، و چند ماهی بعد، در فروردین ۸۶، ضمن مطالب یادداشت ۴۸، قدمی پیش تر گذاردم، صراحت بیش تری به کار بردم و نوشتم: «و بر همین اساس نام پارسه در کتیبه های هخامنشی را با هیچ منطق و مدرکی نمی توان و نباید خطه و مردم کنونی فارس و ضمائم پر هیاهوی تاریخی - فرهنگی آن ها دانست، زیرا تا زمان صفویه کسی سرزمین و قوم و زبانی به نام فارس در ایران نمی شناخته و این الصاق هم همانند بسیار دیگر، کاملا تازه ساز و جدید است، چنان که یافتن کم ترین رد پا و علائم مادی استقرار شهری با نام شیراز، پیش از حضور کریم خان در تاریخ، میسر نیست»! آن گاه به فرصتی دیگر، در مقدمه ی یادداشت ۶۵ و به خرداد ۸۶ بار دیگر به اشاره ای آشکارتر به مطلب بازگشتم و نوشتم:

«مثلا این یادداشت ها از مسیرهای مختلف اثبات می کند که پیش از زندیه شهری به نام شیراز، در عرصه ی جغرافیایی خطه ی فارس امروزین برپا نبوده و از آن نتیجه می گیرد آن حافظی که در غزلیات اش، قریب سه قرن پیش از زندیه، از شیراز بی مثال خبر می دهد، خود و دیوان اش مجعول و برساخته ای هدفمند است که علاوه بر تبلیغ خوش باشی و یک لا قبایی و بی دینی و کفرگویی، از جمله به قصد رد فقدان عظیم هستی اجتماعی دراز مدت ناشی از پوریم در ایران فراهم کرده اند».

اما تا اثبات همین تذکر و اعلام صحت آن در جزییات، سالی زمان و ده ها یادداشت زمینه ساز فاصله بود تا درک و هضم نوساز بودن شیراز بر متعصبان لانه کرده در ناندانی این شهر، که در یادداشت ۱۳۷ آمده بود، دشوار ننماید و ناچار شوند در برابر آن همه مستندات و تصاویر اثبات کننده بی قدمتی شیراز و در نتیجه ابطال دور تسبیح کاملی از بزرگان مدفون در آن شهر، که در کتاب قلابی شدالازار ثبت است، حین آشامیدن خون جگر، باز هم ناچار و ناتوان سکوت کنند.

«جند کس را در اول کتاب یاذ کرد مکر خواجه حسن میمندی کی وزیر خاص محمود بوذ و از آن سبب میان ایشان موافقت نبود کی فردوسی مردی شیعی مذهب بود و حسن میمندی از جمله نواصب و او را همه میل بذین مذهب بیش تر بوذی و هرچند دوستان او را نصیحت بیش تر کردندی کی با وزیر این معنی لجاج نشایذ بودن کفتار ایشان قبول نکردی و جواب وی جنین بوذی کی من دل بر آن بنهاذم کی اگر خذای تعالی جنین تقدیر کرده است کی این کتاب به زبان من کفته شوذ طمع از مال سلطان ببریذم کی مرا به جاه وزیر حاجت باشذ» (شاه نامه، نسخه ی عکسی فلورانس، مقدمه)

این نمونه ای از نگارش زبان فارسی در قرن هفتم هجری است که در مقدمه ی نسخه ی شاه نامه ی فلورانس می خوانیم. همان نسخه ای که بخشی از دعواهای بر سر راست و دروغ و صحت و سقم و سالم و مجعول بودن آن را شنیدیم و شاهد شدیم که به هم پریدند، خسته شدند و بدون اعلام نتیجه، سرانجام همگی صلاح را در سکوت دیدند. اما سعی کنونی من رسیدگی به احوال نگارش چند سطر فوق است که ظاهرا حرف چ را به رسمیت نمی شناسد و در جای آن ج می گذارد. به جای هر حرف دال که صلاح بداند، حرف ذال می نشاند و برای طرب بیش تر ما، گرچه بود را به صورت بوذ، اما نبود را بدون ذال و به صورت امروزی آن می آورد تا از معجزه ی تاثیر  حرف نفی ن بر سر افعال در ۸۰۰ سال پیش بی خبر نمانیم. که را همه جا کی می نویسد ولی در اصل شاه نامه ای که به دنبال این مقدمه آمده، همه جا که به صورت امروزین است تا بر معلومات خود بیافزاییم و بدانیم که را در فارسی قرن هفتم، در نگارش به نثر، به صورت کی ولی در سرودن شعر همان با اصل که می آورده اند!!! در این جا چنین ها جنین و گفتارها، کفتارها شده، و تنها خدای تعالی می داند که خواننده از کجا به مقصود اصلی نویسنده پی می برده است؟ و به همین ترتیب در متونی که قصد الصاق آن به دوران ماقبل صفویه را داشته اند، پ را ب و ژ را ز نوشته اند تا گمان کنیم زبان فارسی هم تحولاتی را پشت سر گذارده است و چیزی نمی گذرد که با ندانم کاری های آن ها در این باب نیز آشنا می شویم»! (از یادداشت ۳۳، بهمن ۸۵)

شاید اینک که دیگر حقیقت را عریان کرده به صحنه فرستاده ام، نکته سنجی هایی از قماش بالا چندان به جلوه درنیاید، اما از قبیل همین اشارات کوچک و کوتاه بوده است که چون سوهانی تعصب کور کسانی را سوده و برای تاثیر پذیری از مستندات بعدی آماده کرده است. بی شک بار بس کلان و سنگین انتقال فرهنگ و تاریخ و ادب و مذهب و هستی و هویت ملتی، به بنگاه امن حقیقت، جز با حمل تدریجی و جز با همت مشتاقان به نواندیشی صادقانه، میسر نبوده است.   

«بر دار کردن حسنک وزیر: و آن روز و آن شب تدبیر بر دار کردن حسنک در پیش گرفتند و دو مرد پیک راست کردند با جامه ی پیکان، که از بغداد آمده اند و نامه ی خلیفه آورده که: «حسنک قرمطی را بر دار باید کرد و به سنگ بباید کشت، تا بار دیگر بر رغم خلفا هیچ کس خلعت مصری نپوشد و حاجیان را در آن دیار نبرد». چون کارها ساخته آمد، دیگر روز، چهارشنبه دو روز مانده از صفر، امیر مسعود برنشست و قصد شکار کرد و نشاط سه روزه، با ندیمان و خاصگان و مطربان و در شهر، خلیفه ی شهر را فرمود داری زدن بر کران مصلای بلخ، فرود شارستان. و خلق روی آن جا نهاده بودند ، بوسهل بر نشست و آمد تا نزدیک دار و بر بالایی بایستاد و سواران رفته بودند با پیادگان تا حسنک را بیارند». (نرگس روان پور، گزیده ی تاریخ بیهقی، ص ۱۴۳)

این هم قماش دیگری از همان قضیه، ولی سیصد سال زودتر از آن مقدمه شاه نامه نسخه فلورانس و باز هم مکتوبی از همان اقلیم خراسان که پ و چ و گ و ژ سالمی دارد، نمی بینیم که را کی نوشته باشند و بود را بوذ. بدین ترتیب باید بروز نوعی بیماری لکنت زبان عمومی را محتمل بدانیم که مردمی به صرافت ترک معهود بیافتند، و ناگهان چنین را جنین و پدر را بدر بنویسند و احتمالا این جا هم باید معتقد به کاربرد نوع جدید هزوارش پس از اسلام شویم تا پرده را برده بنویسند و پرده بخوانند! این قضایا جز مسخره بازی نیست و تنها وسعت بلایی را می نمایاند که بر سر همه چیز ما آورده اند و این را هم اضافه بگویم که این انبان شیرین زبانی از زبان و قلم عروضی سمرقندی و یا بیهقی، نه با قصد شرح روابط حیات یا دار زدن حسنک، بل تمهیدی برای اثبات حضور محمود و مسعود و این شاعر و آن حکیم و مورخ و بغداد و بلخ بوده است و بس، تا این گونه قصص کاغذین و باز نویس شده در همین یکی دو سده ی اخیر را، جایگزین مسجد و کاروان سرا و حمام و آب انبار و خانه های اشرافی و بناهای حکومتی کنند!!! (از یادداشت ۳۳، بهمن ۸۵)

در واقع این گونه بررسی های متون کهن فارسی، بالا رفتن از پله های نردبانی است تا سرانجام بر بام آن، دهخدا را نیز مشغول نفرین بر گنجینه سازان لغت کهن فارسی ببینیم که به التماس توصیه دارد آن اباطیل را که شیره و شاهدی برای قدمت این زبان می شناخته ایم، یکجا به دور ریزیم و برای فرهنگ خود بی آبرویی نخریم! خردمندان می دانند که حتی برای عبور از آن شهادت دهخدا، تا اثبات تقدیمی بودن زبان فارسی، پرتگاه عبور از بررسی میراث یهودیان، به صورت متون فارسی-یهودی نیز لازم بوده است، کاری که به مدد الهی و با مهارت کامل عبور از آن میسر شد و به ضرورت، فریاد خفتگانی را نیز به آسمان رساند که خاندان و قبیله و گفتار خود را کهن و مصون می پنداشتند.  

«با این همه درستی این اشاره ها که آزمایش هر برگ نوشته ی قدیمی شاهدی بر صحت آن می تراشد، شاید که جز مینوی خطابی به هر یک از ما گرفته شود و با گوشه ای از مراتبی آشنا شویم که نه فقط نسخه دیوان خاقانی و قابوس نامه ی فرای و غیره، بل بدون استثنا هر دفتر نوشته ای به خط و زبان فارسی را شامل می شود که در فاصله ی قرن سوم تا دهم هجری تاریخ تحریر زده اند. اگر باور این مدعا بر کسی گران است، به حوصله ی خود تا پایان این سری از یادداشت ها فرصت دهد تا مگر ملاقاتی دوباره در فضای تفاهم دیگری فراهم شود. زیرا که چندان ادله و اثبات در راه است که جز واماندگان و آستان بوسان تلقینات کنیسه و کلیسا، هر حقیقت جوی بی غرضی را قانع می کند و از سوار شدن دوباره بر خر شیطان باز می دارد». (از یادداشت ۲۵، دی ماه ۸۵)

پس به عینه ببینید که تعیین تکلیف با هر ستون بحث به پایان محاسبات لازم حواله شده و مثلا تا زمانی که هنوز صفویه ی قلابی و نظایر دیگری را مستقیما به عرصه ی بررسی نکشانده ام در هر اشاره ی لازم به زمان صفویه نیز ارجاع داده ام که سود بردن از تقویم زمانی موجود و معهود آن سلسله بوده است. اگر عقب ماندگان زبان بسته ای که برای گریز از فهم نو خود را به بی عاری و کند ذهنی فرهنگی می زنند، بهره از چنین لوازمی برای پرهیز از اغتشاش غیر لازم در ارائه مدخل را، تضاد در گفتار تشخیص داده اند، پیداست به ریشه ی پوسیده ای برای ممانعت از سقوط کامل متوسل اند.  

«نه این گونه آگاهی ها، نه آن خانواده های شیرازی که از مادر بزرگ تا نوه نسخه جعل می کرده اند، نه آن دانشگاه آموزش کتاب سازی در اروپا، نه آن انبوه نسخه نویسان هندی و اهل عثمانی که در اوائل قرن دهم به بعد، مرکز و مشغول انتشار متون فارسی بوده اند، نه آن مثنوی که در کابل و هند می یابند، نه آن دیوان حافظ که در مدت چند دهه از صد بیت به پانصد غزل متورم می شود، نه نبودن کاروان سرا و حمام و بازار و آب انبار، نه زندگی پر از هراس و هزار ساله ی مردم بر بلندی ها و قلاع غیر قابل عبور، نه فقدان دو واژه ی فارسی (و ترکی) بر سنگ و پوست و چوب و کاغذ در ماقبل صفوی و احتمالا حتی نه اعتراف شخص فردوسی، حتی اگر از قبر برخیزد و منکر همه چیز و حتی شخص و مقبره ی خویش شود، ظاهرا گروهی را ذره ای از جایگاه کنونی نخواهد جنباند که دریابند بر سر چه سرگرمی جغجغه سانی عمر می گذرانند، بر چه ریشه ی پوسیده ای آویزان اند و به صرافت نمی افتند از کنج بویناک خیالات تاریخی و ادبی خویش بیرون بلغزند، نفسی تازه کنند و هستی سرزمینی را با بازی آن کلماتی درهم نیامیزند که حتی نمی دانیم از حلق چه کسانی بیرون ریخته است»! (از یادداشت۳۲، بهمن ۸۵)

حالا در جایی نشسته ام که دو سال و نیم پس از تاریخ یادداشت بالا، می توانم بر فهرست فوق مجموعه ای از نوداده های بی معارض دیگر را بیافزایم و بگویم نه مستند تختگاه هیچ کس و نه نمایش کتیبه های نوکنده ی ساسانی و نه برملا کردن جورچینی پاسارگاد و نه حتی عرضه ی مستند شگفت انگیز و آدم ساز طوفان نوح نتوانسته است کسانی را از جایگاه قوم پرستی خود، حتی به میزان یک تعویض لگن بجنباند. آن گاه با شگفتی تمام مدعی می شوند که از پورپیرار نکات بسیار آموخته اند و البته به شرط آن که از قبیله ی آنان گذر نکنم! آیا انتظار دارند که سکوت کنندگان درباره ی مستند تختگاه هیچ کس و طوفان نوح را شایسته ی پاسخ نویسی بدانم!!؟ و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر.

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در دوشنبه چهارم خرداد 1388 و ساعت 2:0 | 43 نظر
ایران شناسی بدون دروغ 215، مقدماتی بر نتیجه، 23

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۲۱۵  

 

پرگویی و برهم انباشتن آواری از شبه مستندات گوناگون، نزد اهل نظر، نشانه ضعف مدخل و دشواری اثبات آن است. مثلا در مبحث جاری تنها اگر از خواننده خردمند بپرسیم: همزمانی ظهور متون فارسی در دوران جدید، به خط و حرف عرب، با غروب متون نظیر و قدیم تر، به خط و حرف عبری، علامت چیست؟ با تاملی کوتاه و با ملاحظه ی ارتباطات هر دو متن، در می یابد که متقدمان، حق امتیاز بهره برداری از زبان بومی خود را، با نام گذاری جدید زبان فارسی و با استمداد و اختلاس از خط عرب، به مامورانی واگذارده اند، تا به مرور زمان و با مدد کوهی از جعلیات گوناگون، اساس و ابزار زیاده نویسی هایی را فراهم کنند، تا از آن کلنی کوچک، به تدریج، ملت بزرگ فارس، با تاریخ و هنر و معماری و سلاسل معتبری از مدیریت و مرکزیت سیاسی و دور تسبیحی از عناصر فرهنگی آوازه مند بسازند، دلقکانه پرچم نخبگی مطلق جهان را به دست شان بسپارند، تا مدعی مالکیت هر آب و خاک و نقش و نعشی شوند، با  ذوالاکتافی باسمه ای که گویا تسمه از کتف و گرده ی همسایگان می گذرانده و سلطان محمودی، که قدم زنان ۱۹ بار هندوستان را تسخیر کرده است!!!؟ دریافت از بنیان دانش و داده ای که در چند سطر فوق مستتر است، برای قوم پرستی که اصل و عوارض ماجرای هولناک پوریم در شرق میانه و وقوع طوفان در ترکیه را، از بیم دست تنگی تاریخی نپذیرفته باشد، ممکن نیست.

«یهودیان ایران که از دوران کهن در این سرزمین استقرار یافته اند، مدت هاست که از نظر زبانی با مردم محیط خود همگون شده اند. زبانی که امروزه به کار می برند یا همان زبان مشترک یعنی فارسی است و یا گویش های خاصی که گرچه آن ها هم ایرانی هستند، و از منبعی دیگر به جز زبان مشترک سرچشمه گرفته اند. چنین گویش هایی در بیش تر شهرهای مرکزی و جنوبی ایران: کاشان، همدان، اصفهان، شیراز، و کرمان یافت می شود. این گویش ها در نظر زبان شناسان بیش از آن که به عنوان گویش های یهودی اهمیت داشته باشند، به سبب آن که بازمانده گویش های کهن محلی هستند که امروزه اکثریت مردم شهرهای یاد شده آن ها را به سود زبان فارسی کنار گذاشته اند، حائز اهمیت اند. این گویش ها با لهجه هایی که در روستاهای مجاور بر جای مانده، حویشاوندی دارند. گویش دیگر، تاتی یهودی متعلق به قفقاز دارای وضعی متفاوت است. از آن جا که در آذربایجان شوروی و داغستان، یعنی بیرون از قلمروی ایران، به معنی خاص کلمه، به این گویش سخن می گویند با گونه های گفتاری همجوار که در میان مردم مسلمان کاربرد دارد، یک واحد گویشی تشکیل می دهد که اصل آن احتمالاٌ به آن دسته از مهاجران ایرانی می رسد که از آغاز دوره ی ساسانیان در مرزهای کشور شاهنشاهی مستقر شده بودند. اما درباره ی زبان غریب یهودیان هرات که زاروبین بدان اشاره کرده است، باید بگوییم که ظاهراٌ چیزی جز زبان خاص آنان نیست». (ژیلبر لازار، شکل گیری زبان فارسی، ص۳۱)

محققانی که برای پرهیز از تکرار و ابراز خود نمایی در نواندیشی، به نمایش گوشه چشمی از حقیقت ناچار می شوند، همچون ژیلبر لازار، مجبور به این اعتراف اند که در حوزه بزرگی، از دریای سیاه تا دریاچه آرال و خطه ی ماوراء النهر و دره ها و ارتفاعات افغانستان، زبان محلی کلنی های گوناگون یهود رایج بوده است. زبان هایی که به نیاز نفوس جدید، گسترش جغرافیایی بیش تری یافته و به زمان لازم نه با عنوان اصلی یدیش، که با پسوندهای فارسی و ترکی و تاجیک و ازبکی و پشتو و دری و اردو و از این قبیل، به کار برده اند و به سعی وسیع همدستان شان در مراکز تنقیه و تلقیح نادرستی، که نام دانشگاه های بزرگ متکی به کنیسه و کلیسا را در شرق و غرب، بر خود دارند، فقط به استناد این زبان ها و بدون ضمائم تاریخی و مادی و حتی خطوط باستانی مستقل، در قرون اخیر چندین ملت نوزاد تحویل گهواره ی این منطقه داده اند که همگی جغجغه به دست، با ایجاد سر و صدا، موهامات فرهنگی و تاریخی و فرقه بازی های مذهبی خود را تبلیغ می کنند. آیا این نوشته ها و هشدارها ادعای این است که اینک قوم ترک و لر و فارس و کرد و گیلک و پشتو و هزاره و غیره نداریم؟ به هیچ وجه! تنها یادآور این نکته ام که بخشندگان این زبان های مختلف، که از جماعاتی بدون نشان تاریخی، ملت هایی با ادعاهای عجیب و غریب و اعتقادات غیورانه مذهبی و غالبا گرز به دست، برای کوبیدن بر سر همسایه مسلمان خویش ساخته اند، قصد دیگری جدا از احیای گذشته ما داشته اند. اگر ادبیات جدیدمطلبی که با انبوه مستندات موجود، پرهیز از تایید آن، با عضویت در گروه جاعلان مسائل شرق میانه و فرقه سازان اسلامی برابر است.      

«بیمار شدن دختر فرعون و رفتن در آب نیل در صبح گاه
قضا را دخت فرعون گشت بیمار، به رنج بد شد آن دختر گرفتار
پدر چون دیدش آن حالت بترسید، طبیبان جمع کرد و باز پرسید
چه باشد ای سران تدبیر این کار، به بد رنجی شد این دختر گرفتار
بسی بخشم شما را گوهر و گنج، اگر فارغ شود زود او از این رنج»
(آمنون نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران، ص۱۶ متن)

این هم چند بیتی از چکامه بلند موسی نامه شاهین که باز هم به زبان فارسی و با الفبای عبری سروده است. در این جا فرصتی فراهم می بینم تا تذکر دهم که در ادبیات فارسی و در میان شاعران نام آشنای کنونی، در هیچ دوره ای، کسی موسی نامه نیاورده، تا شاهین آن را با حفظ زبان، به خط عبری بگرداند، بی هوده اقدام مطلقی که متنی کاربردی را به سبکی نگارشی و بی کاره تبدیل می کند. موسی نامه شاهین تالیف مستقل و منفردی است که شاعری یهودی با خط و زبان معهود و مادری در زایش و ستایش موسی نگاشته است. این مطلب نه فقط در باب موسی نامه و اردشیر نامه و یوسف زلیخای شاهین، بل در تمام دیگر موارد و متونی مصداق دارد که به زبان فارسی و با خط عبری نوشته اند!

«سخن گفتن یوسف علیه السلام جهت افتادگی خویش
فراز منبر آن خورشید تابان، به پا استاده بود آن شمع دوران
عرق از شرم بر رویش فتاده، خلایق دیده ها بر وی نهاده
نمی کرد آن خجالت را تحمل، ز نرگس لاله می افشاند بر گل
به دلال آنگهی یوسف چنین گفت، که دایم باد جان ات با خرد جفت
مکن وصف مرا چون نیست در من، وبال ات باشد آن بی شک به گردن»
(آمنون نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران، ص ۵۹ متن)

و این هم سطور دیگری از داستان یوسف و زلیخای شاهین. اگر از تسلط شاعر بر زبان با اصطلاح امروزین فارسی و زیر و بم های فنی مورد نیاز، در بیان این ابیات درگذریم که گمان آشنایی آموزشی با زبان آن را از میان بر می دارد و سروده روان و سلیس و در عین حال ساده و بی غش و خش و خالی از حشو آن را در نظر آوریم، از خانه زاد بودن این زبان در نزد سراینده ی آن با خبر می شویم. آن گاه مناسب می دانم از مغایرتی بگویم که قادران رجوع به عقل ناآلوده به تعصب، تا مرزهای معینی با ابعاد آن توطئه فرهنگی جاری واقف می شوند که با قصد رساندن آسیب به سالم اندیشی معمول اسلامی، از راه ساخت نو ادبیات فارسی آغاز کرده اند و مظاهر آن را در این نکته ی عجیب و بدیع و باور نکردنی می بینیم که در تالیفات موجود فارسی-یهودی، غالبا جز دعوت به تزکیه و تکیه بر فرامین دین و ذکر زندگانی انبیاء و تاریخ یهود و از این قبیل نمی خوانیم و اثری از چنان غزلیاتی نیست که در اشعار اصطلاحا فارسی و به خط عرب، پیوسته خواننده را به دوری از عقل و اندیشه و خوش باشی و بی خیالی و ناباوری به روز جزا و رد آیات قرآن دعوت می کند!!! آیا تمام این جزییات پر اهمیت نشان نمی دهد که یهودیان با تفویض زبان منطقه ای و بومی خود و تعویض نام آن، تمامی ما را به گول زنکی فریفته، به پستوی خیالات قوم پرستانه کشانده و ابزار زبان را مبتدایی گرفته اند تا هرچه می توانیم بر سر یکدیگر فحاشانه فریاد زنیم! اینک به همت این مدخل نو دیگر نمی پرسند این همه اشعار فارسی ناب را چه کسی سروده است، زیرا لشکر جراری از سخن سرایان یهود، هنوز هم برای عرض این چنین خدمات کنیسه ای دست به سینه و به صف ایستاده اند، تا مثلا تاریخ و لغت نامه ی زبان فارسی بنویسند و از قول هرکسی و در هر زمانی که نیاز افتد بیت شاهد برای حیات الفاظ بی پشتوانه بتراشند. باید برای اندیشه ورزان سئوالی طرح کنم تا در مباحث تازه درگرفته و از فرط حرارت سرخ شده در برابر متعصبان قوم پرست به کار برند که: بر سر آن همه فارسی سرای به خط عبری چه آمد و آن فرهنگ تیزپر به کجا گریخت که مدت های مدید و درست از پس ظهور فارسی با خط عرب، دیگر از عمرانی و شاهین و بخارایی های تازه، که اشعار دیگری به فارسی و با خط عبری بسرایند، نشانی نیست؟!!    

«عمرانی دومین شاعر بزرگ یهود است که در اوائل قرن شانزدهم میلادی گویا در شیراز می زیسته است. آثار به جای مانده ی ادبی او به طور کلی به شعر است و در پاره ای از مضامین و به کار بردن کلمات و عبارات وزین و رقیق گوی سبقت را حتی از شاهین برده است. لیکن عمرانی در تمام آثار خود شاهین را شاه شعرای یهود ایران می داند. آثار عمرانی وسیع است و کثرت نسبی نسخه های خطی موجود آثار او، نشان می دهد که شعر عمرانی خوانندگان فراوانی در میان جوامع یهود ایران و بخارا داشته است. قرائت اغلب این آثار خواننده را به گمان وامی دارد که عمرانی به تصوف، خاصه به رنگ و صورت ایران آن، گرایش داشته است». (آمنون نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران، ص ۱۷۹ متن)

عمرانی شاعر پر آوازه ی دیگری است که با اصطلاح امروز، به فارسی می سروده است. تعمق در مفاهیم چند سطر پایانی نقل فوق، ما را با ریشه ی بسیاری از انحرافات کنونی در صراط مستقیم اسلام آشنا می کند و نیز حوزه ی تسلط لغت فارسی با حرف نگاری عبری را به ما آدرس می دهد. عناوین آثار یافت شده از او، چنان که در یادداشت پیش آوردم، عدیده است و با میزان رسوخ او به ظرایف زبان مادری اش، که اخیرا نام فارسی گرفته، از طریق خواندن ابیاتی از او آشنا می شویم. 

«ای منزل آخرت ندیده، دل نیز ز آخرت بریده
دین داده برای دهر فانی، غافل ز سرای جاودانی
چون بی خبران در آن علفزار، ماننده ی گاو و خر علف خوار
برکنده دل از حساب هستی، مغرور به کبر و خود پرستی
علم و ادب و کمال و ایمان، در باخته از برای یک نان
آویخته دل بر این جگربند، چون زاغ به قیل و قال خرسند»
(آمنون نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران، ص ۱۹۸ متن، از گنج نامه ی عمرانی)

«خداوندا به فریاد دلم رس، که هستم عاجز و بی خویش و بی کس
به نا حق دست و پای ما ببستند، دل این مادر پیرم شکستند
من بی چاره نو داماد بودم، به بخت خویشتن دلشاد بودم
مرا از همدم خود دور کردند، دل ام خستند و جان رنجور کردند
آن صدیق بی چاره در آن عذاب بود و جلادان ظالم او را پوست همی کندند، و در آن عذاب از زبان آن صدیق بیرون می آمد: خدای دیگر را سجده نخواهم کرد. چون به نزدیک ناف و شکم او رسید به زاری جان تسلیم کرد». (آمنون نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران، ص ۲۳۵ متن، از قصه ی هفت برادران عمرانی)

«ابتدای سخن به نام خدا، خالق ذوالجلال و بی همتا
آفریننده ی زمین و زمان، کردگار و خدای کون و مکان
آن که نطق و روان و روزی داد، هیچ منت به هیچ کس ننهاد
پادشاهی که هست و خواهد بود، واحد و دایم و حی وجود
بحر کونین غرق رحمت اوست، همه عالم طفیل نعمت اوست
پادشاهان به درگه اش بنده، سروران بر درش سرافکنده
مونس و غم خور گرفتاران، مرهم سینه ی دل افگاران
کار ساز جهان به رحمت خویش، دل نوازنده ی شه و درویش
صانع نه سپهر و کوکب و ماه، از درون و برون ما آگاه»
(آمنون نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران، ص ۲۳۸ متن، از رساله ی منظوم واجبات و ارکان سیزده گانه ی ایمان اسراییل، اثر عمرانی)

«باب دوازدهم در ایمان آوردن که مسیح خواهد آمد.
واجب است آن که عبریان یکسر، هر که باشد زمهتر و کهتر
که بیارند جملگی ایمان، که ز فرمان قادر و سبحان
رایت ماشیح شود پیدا، عالم آسوده گردد از غوغا
عالم از مقدم اش بیاساید، عدل و داد نکو پدید آید
رسم بد از جهان بیاندازد، عبریان را تمام بنوازد»
(آمنون نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران، ص ۲۴۳ متن، از رساله ی منظوم واجبات و ارکان سیزده گانه ی ایمان اسراییل، اثر عمرانی)

از این راه با منابع اصلی باورهای موجود آشنا می شویم و از جمله می خوانیم که یهودیان با زبان های محلی خود، که اینک فارسی و ترکی و چه و چه می نامیم، از جمله تاریخ ظهور و حضور کورش در منطقه را هم به نظم فارسی سروده اند، که رد پای مکتب تاریخ نویسی باستان پرستانه را در فصلی که دانیال نامه ی خواجه بخارایی از متن تورات اقتباس کرده، به ما می نمایاند.

«خواجه ی بخارایی شاعری یهودی است که در اوائل قرن هفدهم در بخارا می زیسه است. دانیال نامه تنها اثر باقی مانده ی اوست که آن را در سال ۱۶۰۶ میلادی به نظم کشیده است و به عنوان یک شاعر پخته و سخن سنج می توان او را سومین شاعر بزرگ یهود پارسی گوی به شمار آورد. انگیزه ی اصلی خواجه در تنظیم دانیال نامه تقویت روحیه ی یهودیان و دلداری آن ها به ظهور مسیح موعود بوده است. دانیال نامه گذشته از ارزش شعری و تاریخی که دارد برای تحقیق در لهجه شناسی با ارزش است».

«دیدن کورش حال داریوش در معرکه میدان و در آمدن و هزیمت دادن سپاه فرنگ را
چه کورش دید این احوال هایل، تو گوئی گشت از او ادراک زایل
به میدان تاخت همچون شیر سر مست، با آن نام آوران در جنگ پیوست
به مردی گرز در جولان در آورد، سمندش گرد از میدان برآورد
بخوردی هر که آن گرز گران سنگ، به صحرای قیامت کردی آهنگ
هر آن کو شربت تیغ اش چشیدی، دگر روی جهان هرگز ندیدی
ز شست اش هر که تیری نوش کردی، هماندم حلقه ای در گوش کردی
به دل سهم خدنگ اش هر که جا داد، کمندش بی گمان از دست افتاد»
(آمنون نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران، ص ۲۸۶ متن، از رساله ی منظوم دانیال نامه ی بخارایی)

شارح کتاب آمنون نتصر بیان دانیال نامه را با لهجه ای از لهجه های یهودیان در منطقه می شناساند و متن آن را که سرمشق شاه نامه سازان بوده، موجب دل گرمی تاریخی یهود می داند. چنان که جست و جو در میان آثار فارسی-یهودی موجود، الگوی تک تک صاحب نظران ظاهرا فارس زبان را، که شهرت عالم گیر دارند، به خواستاران آن ارائه می دهد.    

«در فهرست نسخه های فارسی یهودی کتابخانه کلاو کتب پزشکی زیر مذکور است:
۱- کتاب پزشکی (بدون اسم)، ۳۲۴ صفحه، شماره ۲۰۴۵ (همچنین نگاه کنید به پاروقی ۵۴ این مقدمه)
۲- ممد الحیات، ۳۱۸ صفحه، شماره ۲۰۴۶
۳- مجموعه پزشکی، شماره ۲۰۴۷، شماره ۲۰۹۵
رساله ی مختصری از طب مسمی به زاد المسافرین نوشته ی محمد مهدی بن علی نقی ۲۹۴ صفحه
۴- مجموعه ی پزشکی، ۳۹۶ صفحه، شماره ۲۰۴۸
الف - کتاب قرابادین شفائی
ب- باب اندر دواهای آتشک و آبله فرنگی
ج- کتاب از هر یک نسخه (؟) ابتدا در باب نسخه ای که برای آتشک و زخم های دیگر مجرب است. (این کتاب گویا مجربات اکبری است که میر محمد اکبر ارزانی آن در اوائل قرن هیجدهم برای دربار مغول هند نوشته است)». (آمنون نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران، ص۳۵)

این هم رد پای انواع ابن سیناها که یکی از آن میان، به همچشمی ناصر خسروی قلابی، کتابی هم به نام زاد المسافرین، اما در مبحث طبابت دارد!؟ بدین ترتیب ماخذ اصلی مکتوبات کهنه نمای موجود به زبانی که در همین اواخر فارسی خوانده اند، برملا می شود که سایه و انعکاسی از حاصل اشارات و منقولات آن ها را در منبع زیر نیز می خوانید.

«معلوم نیست زبان فارسی از چه هنگام بدین خط نوشته شد؛ قدیم‌ترین نوشته‌هایی که به زبان فارسی نو یا گویش‌های بسیار نزدیک به آن وجود دارند به خطی غیر از خط فارسی‌ است... ایرانیان مسلمان نظیر یزید فارسی تلاش کردند شیوه نوشتن قرآن را که به خط نبطی بود و در آن ابهامات زیادی بود را بهبود بخشند. در خط سریانی حروف بدون نقطه نوشته می‌شدند و مصوت‌های کوتاه و برخی مصوت‌های بلند مانند «ا» نوشته نمی‌شد. از آن رو که قرآن به زبان عربی بود، عرب‌ها در خواندن آن مشکلی نداشتند، ولی ایرانیان نمی‌توانستند آن را بخوانند. بنابراین ایرانیان با ذوق و سلیقه خود و با نیم نگاهی به خط پهلوی و خط اوستایی، خط نوشتاری قرآن را تکامل بخشیدند و آن‌چه را امروزه به ناحق خط عربی می‌نامند را پدید آوردند. بیشتر افراد گمان می‌کنند که ایرانیان خط کنونی خود را از عرب‌ها وام گرفته‌اند، حال آنکه این خط، خطی است که خود در شکل گیری آن سهم عمده‌ای داشته‌اند. ایرانیان بر اساس نیازهای زبانی خود الفبای فارسی را پدید آوردند. از سده سوم هجری به علت رواج نامه نگاری‌های دیوانی، کم کم خط‌های مانوی و پهلوی، جای خود را به الفبای فارسی دادند. الفبای ایرانی در آغاز به صورت ابجد مردف بوده‌است و خط لاتین هم که ماخوذ از خطوط کهن ایرانی است، هنوز بر همان ردیف «ابجد» و «هوز» استوار است. تغییر شکل الفبای ایرانی به صورت کنونی، پس از اسلام روی داد و آن چنین بود که شعوبیه ایرانی برای تسهیل در فراگیری الفبا، کوشیدند و حروف همسان را از نظر صورت و ردیف صوتی در کنار هم قرار دادند تـا برای نوآموزان، فراگیری آن آسان باشد و نامش را الفبای «پیرآموز» گذاشتند. اعراب خط نداشته‌اند و خطی که از «‍حمیر» و «انبار» به عربستان رفته و در زمان ظهور اسلام نشر یافته‌است، خط عربی نیست بلکه زبان عربی به این خط نوشته می‌شده‌است. و چون آثار مخطوط در قرون اولیه اسلامی و پس از آن، به زبان عربی نوشته می‌شد، خطی که بـا آن، زبان عربی ثبت می‌گردید، به نام خط عربی مشهور گردید. خطی که امروز زبان فارسی با آن نوشته می‌شود و یا در هند و پاکستان متداول و مرسوم است و در سابق در کشور عثمانی نیز رواج داشته‌است، خط عربی نیست؛ بلکه این خط که از «انبار» به نجد عربستان رفته یکی از خطوط متداول ایرانی بوده که بـا تحولاتی برای نوشتن زبان عربی به کار برده اند.
فارسی به خط عبری:
کهن‌ترین نوشتهٔ به‌دست ‌امده از زبان فارسی نو به خط عبری کتابت شده ‌است نمونه‌های بسیار کهن دیگری هم از نوشته‌های متعلق به یهودیان فارسی زبان به دست آمده، که دارای مختصات گویشی خاص خود است.

این نوشته های گندیده را، که با ایجاد ازدحام و اغتشاش قصد پوشاندن این واقعیت را دارد که زبان فارسی موجود، تا همین اواخر، مورد استفاده ی کلنی های یهود در منطقه بوده، از دائرة المعارف به واقع بی ارزش و عامیانه ی ویکی پدیا برداشته ام. اینک باید بر احوال خویش زارانه بگرییم که منبع آگاهی های جوانان ما، از شدت فقر و بی کارگی روشن فکر خودی، به چنین کثافت نامه هایی منتقل شده، که با کمال وقاحت اگر ردیه ای مستند بر هذیان های بالا ارائه دهید، چنان که بارها آزموده ام، به سرعت دور می اندازند و حذف می کنند تا جا برای چنین ادعاهایی تنگ نشود که: «یزید فارسی تلاش کرد شیوه نوشتن قرآن را که به خط نبطی بود و ابهامات زیادی داشت، بهبود بخشد»، «ایرانیان با ذوق و سلیقه ی خود، خط نوشتاری قرآن را تکامل بخشیدند و آن ‌چه را امروزه به ناحق خط عربی می‌نامند را پدید آوردند»، «اعراب خط نداشته‌اند و خطی که از «‍حمیر» و «انبار» به عربستان رفته و در زمان ظهور اسلام نشر یافته، خط عربی نیست بل که زبان عربی به این خط نوشته می‌شده ‌است»، «خطی که امروز زبان فارسی با آن نوشته می‌شود و یا در هند و پاکستان متداول و مرسوم است و در سابق در کشور عثمانی نیز رواج داشته ‌است، خط عربی نیست؛ بل یکی از خطوط متداول ایرانی بوده که بـا تحولاتی برای نوشتن زبان عربی به کار برده اند». آیا از چنین سخنان فوق ابلهانه که از چشمه سار مسموم دانشگاه های طویله سان غرب جوشیده، سیراب شدید؟! اینک و با نهایت خویشتن داری که ناسزایی درشت نپرانم از وجود روشن فکرانی باخبرم که با تکیه بر نام آن یزید فارسی، که گویا با الگو گرفتن از سلمان فارسی، سهم پر اهمیت تصحیح ناتوانایی های فرهنگی اسلام و رفع نقایص قرآن را بر عهده گرفته، از همین تخیلات احمق رنگ کن پیروی می کنند و بر زبان اهدایی یهودیان سجده می برند و تاج آن را بر فرق سر می گذارند، چنان که مدعیانی در میان ترکان و لران و کردان و غیره، با مواد لهجه های دیگری از زبان بومی یهودیان منطقه، نظیر دیگری از همین تاج افتخار را ساخته اند! مشکل بزرگ پیش آمده چنین ترسیم و تایید می شود که تحویل گیرندگان این لهجه های یهودی، آن را به جای هستی و هویت ملی و قومی خویش جار می زنند و تلفظ کلمات را در جای نماد مادی مورد نیاز حضور در تاریخ می گذارند!!! (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 و ساعت 21:0 | 22 نظر
ایران شناسی بدون دروغ 214، مقدماتی بر نتیجه، 22

 آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۲۱۴  

 

درگیری با مقدمات و مقصدی که این یادداشت ها می پیماید، در تار و پود عضلات هر بازو نیست و آن اندیشه که بتواند دل خواه را در آستان گفتار نو به مذبح برد، در مخزنی ذخیره نمی شود که در آن توتم های جهل به صورت جزمیاتی لایتغیر انبار شده است. از این روی گرچه صفحات آن شناس نامه که برای زبان فارسی در چند نوشته ی اخیر ارائه دادم، به میزان کافی مهرهای موید بر اوراق خود داشت، اما کسانی با واهمه ای آشکار، حساسیت هایی بروز دادند که از جهات مختلف چنان شگفت انگیز می نمود، که بر من اثبات شد راه درست می روم و دل هایی را به لرزه درآورده ام که از صدور المثنای نظیر، برای زبان رایج خود، دچار هراس بسته شدن دکان های قوم پرستی شده اند. چنین است که به عمق بیش تر می روم، چند گوهر نو از میان لجن ته نشست شده در این دریای دروغ، که یهودیان هویت کهن شرق میانه را در آن غرقه کرده اند، بیرون می کشم، تا احتمالا تشخیص درست بر نزدیک بینان نیز میسر شده باشد. 

«آشنایی دوملت ایران و یهود در حدود دو هزار و پانصد سال پیش آغاز گردیده و در کتاب مقدس، خصوصاٌ اسفار عرزا، نحمیا، استر، دانیال و تواریخ ایام. شواهد تاریخی و لغوی در تایید این آشنایی یافت می شود. نام شاهان ایران کورش، داریوش خشاریارشا، و اردشیر و نیز القاب ایرانی چون ساتراپ و احشدرپان و کلماتی چون دات (قانون، مذهب)، گنز (گنج) و پردس (باغ، فردوس) و بسیاری از القاب و کلمات دیگر که ریشه ی ایرانی دارد در کتاب مقدس به چشم می خورد. دامنه ی این آشنایی به مرور زمان به دائره برخوردها و آثار متقابل مذهبی و فرهنگی کشیده شده به حدی که امروزه شناسائی کامل فرهنگ ایران و فرهنگ یهود بدون تحقیق و تتبع در آثار مذهبی و فرهنگی هر دو ملت ممکن نمی گردد». (آمنون نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران، مقدمه، ص ۹)

کتاب آمنون نتصر که بر پایه ی یافته های قرن اخیر از مندرجات متون و دیوان های فارسی - یهودی تدوین شده، در عین صراحت و سادگی حاوی مطالبی دوپهلو است، که با اندک مرمتی در نگاه، مخفیگاه آنان را می توان شناخت. در این جا او نیز آغاز مراوده و مزاوجت بین دو ملت را با حضور کورش آزاد کننده اسیران و ثروت بلوکه شده ی یهود در بابل آغاز می کند، از مبنای ورود کهن یهودیان به ایران می گوید و از تاثیری که این حضور در ارکان هستی مادی و معنوی ایرانیان باقی گذارده است. با این همه سعی او در این باب که برخی لغات مندرج در تورات را برداشته ای از زبان فارسی بگوید، از آن که تحریر تورات یهودیان قرن ها بر اقدام کورش مقدم است، مورخ را وا می دارد تا بی اعتنا از روی ادعای او عبور کند.

«ادبیات یهودیان ایران و ماوراءالنهر که به زبان فارسی و خط عبری نوشته شده و ادبیات فارسی یهودیان نامیده می شود شاخه ای از ادبیات فارسی است. این ادبیات که اغلب در محور موضوعات مربوط به تاریخ و مذهب یهود دور می زند از لحاظ ادبی، زبان شناسی ایرانی، جامعه شناسی یهود ایران و تاثیر متقابل دو ملتی که یکدیگر را دو هزار و پانصد سال پیش در شاهراه کلده و آشور ملاقات کرده اند با ارزش است. تار و پود ادبیات فارسی یهودی نموداری از رشته ی الفت به ادبیات و فرهنگ ایران زمین از یک سو، و رویای آخر زمان ظهور مسیح و رستگاری بشر از سوی دیگر است. بزرگ داشت فرهنگ ایران، غزلیات و اشعار عرفانی عطار، سعدی، مولوی، حافظ، ابن یمین و دیگران دوشادوش سخنان پیامبران اسرائیل در مجموعه ها و کتب مقدس یهود ایران به چشم  می خورد. شعر فارسی یهودی گرچه در زیبایی الفاظ، استواری فکر و قدرت تخیل با به ترین اشعار برابری نمی کند، ولی ارزش و ماهیت آن را باید در کنار دورنمای تاریخی و سنتی ملت یهود جست وجو کرد». (آمنون نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران، ص۷۰، ۷۱)

کوشش این یادداشت های هنوز مقدماتی درست در همین جهت است که بدانیم آیا زبان جاری ما میراث بذل و بخشش های یهودیان در انتقال زبان یدیش شرقی خود به فارسیان است، تا سکوی پرشی برای سقوط در منجلاب آن افتخارات قلابی بگیرند که در ماهیت خود پرده ای بر محو عواقب قتل عام پوریم بوده است، یا این که یهودیان ساکن این منطقه، معلوم نیست چه گونه به میزانی فارسی می دانسته اند تا چند هزار کتاب با زبان فارسی و به خط عبری بنویسند که ماهیتا برای هیچ یک از طرفین کاربرد و نیاز منطقی ندارد، اما به هر حال اینک با انبوهی از این تولیدات آشنا شده ایم. 

«اعتقاد یهود بر وجود مقابر انبیا و بزرگان مقدس آنان در خاک ایران چون آرامگاه دانیال در شوش، استر و مردخای در همدان، حبقوق در تویسرکان و دیدارگاه سارح بت آشر در نزدیکی اصفهان نمودار قدمت سکونت یهودیان در ایران است. اما درباره ی آغاز اسکان دسته جمعی خانواده های یهودی و احداث دیه ها و محلات در شهرهای ایران جز در مورد اصفهان و مشهد متاسفانه مدارک کتبی در دست نیست». (آمنون نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران، مقدمه، ص ۱۰)

بنا به شواهد کافی، تعداد معینی از رابی های صاحب مقام مذهبی و دینی یهود و حتی چند نبی صاحب کتاب آن ها، به صورت آشکار و پنهان، در گوشه های پراکنده و دور از هم ایران دفن اند. چنین شواهدی برای مورخ به معاینه می گوید، که ماجرای حضور کهن یهودیان در ایران را نمی توان یک گذر حادثی و کوتاه مدت در مسیر تاریخ این سرزمین گرفت و اگر تعداد این بزرگان صاحب امتیاز در دین یهود، که مدفن شان را در ایران می گویند، از مجموع سران دین یهود در اورشلیم و دیگر نقاط جهان بیش ترند، پس باید پذیرفت در دوران معینی یهودیان با سرپرستی بزرگان دین و قوم خود، دستگاه مدیریت ایران را در اختیار داشته اند، این جا را سرزمین خویش می شناخته اند و دفن در ایران را حتی از به خاک رفتن در اورشلیم و حوالی هیاکل سلیمان نیز برتر می شمرده اند!

«دکتر آدلر در سفر خود به ایران و بخارا (۷-۱۸۹۶) تعدادی سیدور (کتاب دعا و نماز) فارسی- یهودی با خود به لندن آورد. یکی از این کتاب ها که مبنایش سیدور سعد یا گائون است در سال ۱۵۶۴ در شیراز نوشته شده است. کتب دیگر این مبحث عبارت است از سروده ها، سلیحوت (بخشایش)، هوشعانا (نجات) که گویا آن ها را افرائیم بن رحیم به فارسی- یهودی ترجمه کرده است. ویدوییم و تنحومیم (اعترافات و تسلیات) را الیشع بن شموئیل ملقب به راغب به عبری و هم به فارسی- یهودی نوشته است. نسخه های فارسی- یهودی اگادت پسح (روایت عید فسح درباره ی خروج یهودیان از اسارت مصر) فراوان یافت می شود. هفت میهمان کتاب دیگری است درباره ی بزرگ داشت هفت شب عید سوکوت (سایه بندان به یاد چادرنشینی یهود در بیابان سینا پس از خروج از مصر) که اساس آن بر افسانه های عارفانه ی اسحق لوریا (۱۵۷۲-۱۵۳۴) یکی از رهبران قبالای شهر صفاد (صفد) واقع در شمال اسرائیل قرار دارد. قرائت هر رساله با آهنگ مخصوصی ادا می شده است. گاهی کاتبان نام آهنگ را که روی هم رفته همان دستگاه ها و گوشه های موسیقی ایرانی است در کنار عنوان رساله قید می کرده اند». (آمنون نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران، مقدمه، ص ۳۱)

به زودی، به خواست خداوند و پس از گذر از این مبحث کوتاه، به مدخل کوه آسایی وارد می شوم تا اثبات شود که یهودیان با خط و زبان عبری آشنایی چندانی ندارند، با آن به علت نواقص فراوان کاربردی، جز ادعیه و افسانه های دینی و مذهبی و تورات ننوشته اند که خواندن کامل آن در انحصار لایه ی نازکی از خاخام هاست و آن چه را که یهود به عنوان میراث حکیمانه و مکتوب تاریخ قوم خود عرضه می کند و ارائه می دهد، بی استثنا با استفاده از خطوط و زبان مردمی است که بر آن ها وارد می شده اند و هرگاه در خطه ای چون ایران و ترکیه، به دلیلی که می دانیم، با فقدان تجمع انسانی و فرهنگ و فن نگارش و خط و ادبیات مواجه می شده اند، برای رفع نیاز، با استفاده از الگوی عمومی زبان های مهاجران یهود، که در تمام جهان شیوه ی یدیش شناخته می شود، قسمتی از گنجینه ی فرهنگ جایگزین عبری خود را به عنوان زبان محلی و گاه منطقه ای به کار زده اند، چنان که در مورد زبان فارسی و ترکی، کاربران آن را از خراسان بزرگ تا جنوب ایران و تماما در حوزه های زیستی کلنی های قدیم و جدید یهودیان می یابیم، بی این که بخش اعظمی از این کاربران، پیش از هیاهوهای تبلیغاتی اخیر، واقعا بدانند که فارسی و یا ترکی صحبت می کنند، زیرا تمامی آن ها مشغول سخن گفتن به زبان مادری و یدیش خویش، با نام های گوناگون بوده اند. امری که هنوز هم خالی از مصادیق مراجعه نیست.

«شاهین

موسی نامه
یوسف و زلیخا
اردشیر نامه

عمرانی
گنج نامه
فتح نامه
قصه ی هفت برادران
واجبات و ارکان سیزده گانه ایمان اسرائیل
انتخاب نخلستان
ساقی نامه
مناجات نامه
حکایت ده مقتول (نثر)
قربانی اسحاق (نثر)
تفسیر مسخت آبوت (رساله ی اندرز پدران به نثر)
حنوکا نامه

خواجه ی بخارایی
دانیال نامه

بابائی بن لطف
کتاب انوسی
یا الیا

الیشع بن شموئیل (راغب)

شاهز اده و صوفی
حنوکا نامه

یوسف بن اسحاق

آنطیوکوس نامه
مخمسات

بنیامین بن میشال

قربانی اسحق
مناجات نامه
احتراز نامه
پوریم (تفسیر منظوم کتاب استر)
غزل دوازده اسباط
سرگذشت امینا با همسرش
 دلسرد شدن از زنان
قصیده قاضی
قصیده آجرپاره
چهل سئوال

سیمان طوب ملمد
حیات الروح

یهود ابن داوید

مخزن الپند

یهودا (یحیی)
تمثال نامه هفت وزیران

شهاب یزدی
 ای قادرت نما».
(آمنون نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران، متن اصلی، ص ۵)

این اسامی و آثار تنها بخش بسیار کوچکی از مانده های شعرا و صاحب قلمان یهودی است که به زبان فارسی و با خط عبری یافته ایم و متن آن ها در کتاب آمنون نتصر آمده است. کار جمع آوری این مکتوبات لو دهنده نزدیک به ۱۲۰ سال است که همت اصلی مراکز و مهره های یهود در ایران و ماوراء النهر است که به گمانه ای تاکنون نزدیک به دو هزار جلد می رسد و بی فوت وقت از دسترس خواننده ی ایرانی بیرون برده می شود. اگر یهودیان فارسی را در قالب منظوم نیز چنان به آسانی درک می کرده اند، که انبوهی شاعر و نغمه سرا از میان خود بیرون دهند، پس چنین حجم غریبی از گفتار فارسی-یهودی تنها برای استفاده ی اقلیتی فارسی دان نبوده است! از طریق مطالعه فقط چند سطر و برگ از این آثار، چنان که در ذیل می آورم، بر آن کسان که رگ های برافراخته ی تعصب به گردن دارند، احتمالا معلوم خواهد کرد که تا چه میزان در منجلاب خیالات پریشان و ناممکن فرو رفته ایم.

«داستان یوسف و زلیخا که «احسن القصص» نامیده شده و تعدادی از شعرای زبردست پارسی گوی در ایران و هندوستان آن را به نظم کشیده اند محبوب ترین داستان یهودیان ایران و ماوراءالنهر است. گرچه ماخذ این داستان سفر پیدایش کتاب مقدس است، با وجود این یهودیان ممالک دیگر تا امروز نتواسته اند از نکات شیرین آن استفاده کنند. آن چه شاهین به یهودیان ایران هدیه داده است بدون شک نتیجه ی تخیلات لطیف و ذوق داستان پردازی شعرا و داستان سرایان ایرانی است. یوسف و زلیخای شاهین برخلاف یوسف و زلیخای شعرای دیگر فقط یک داستان افسانه ای نیست، بل چنان که ابتدای این مبحث تاکید شد، این داستان نیز در محور انگیزه های مذهبی تاریخی دور می زند. بدین سبب ابتدا و انتهای این داستان مغایر با داستان های یوسف و زلیخای شعرای دیگر است. یوسف و زلیخای شاهین در واقع از آفرینش آسمان و زمین، آدم و حوا، طیور و وحوش، نوح و ابراهیم و اسحاق و یعقوب شروع و به اندرز یعقوب به دوازده پسران و حمل جنازه یوسف از مصر به سرزمین کنعان ختم می شود. شاهین کوشیده است چهره سنتی این داستان را تا آن جایی که مقدور بوده حفظ کند. در این جا نیز پاره ای از اسامی مانند زلیخا به جای زن پوتیفار (فوطیفرع عزیز مصر) و مالک از ادبیات فارسی اقتباس شده است. یوسف و زلیخا در سال ۱۳۵۸ میلادی نوشته شده و شامل ۸۷۰۰ بیت است. وزن این داستان مانند موسی نامه است». (آمنون نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران، مقدمه، ص۳۹)

در زیر، با زندگی نامه و نمونه ی شعر شاهین آشنا خواهیم شد، که سراینده نخستین داستان یوسف و زلیخا و نیز موسی نامه و اردشیر نامه به زبان فارسی و خط عبری است. اگر کسی فرصت کند تا داستان کامل یوسف زلیخای شاهین را با دقت سطر به سطر بخواند، آن گاه پایه ی اولیه و اصلی سریال یوسف صدا و سیما را خواهد یافت، که این همه به دنبال آن می گشته ایم.

«مولانا شاهین شیرازی بزرگ ترین شاعر یهودی پارسی گوی است که در اواسط قرن چهاردهم میلادی در شیراز می زیسته است. وی نیز نخستین یهودی ایرانی است که در صحنه ی ادبیات یهود ایران درخشان گردیده و شعر سروده است. شاهین از نظر وسعت معلومات و کیفیت و کمیت شعری سر آمد و ره گشای همه شعرای یهود ایران بوده است. شعرای یهود در اشعار خود اغلب او را ستوده اند و عموماٌ از سبک او پیروی کرده اند. کما این که خواجه بخارائی شاعر یهودی قرن هفدهم (۱۶۰۶ میلادی) درباره ی او به خود می گوید:
به شاهین همرهی کی می توانی، تو گنجشک ضعیفی، باز مانی».
(آمنون نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران، متن اصلی، ص ۹)

برابر معمول، همین چند سطر زندگی نامه ی شاهین را فرصت و شاهدی برای وجود شیراز قرن چهاردهم میلادی گرفته اند. حالا و در این مرحله مقصود من این نیست که شاهین را در تاریخ جدید حضور یهود در ایران بیابم و درستی و نادرستی موجودیت او را اثبات کنم. اینک فقط می کوشم تا تمام حواس خواننده ی این مدخل را به حجت های مندرج در چند سطر زیر جلب کنم.  

«آغاز سخن بنا نهادم، برنام احد زبان گشادم
برنام کریم و قادر پاک، سازنده ی عرش و لوح و افلاک
خلاق نبود و بود دوران، علام و علیم نطق مرغان
بخشنده ی تاج و تخت شاهی، روزی ده مور و مرغ و ماهی
داننده رازهای پنهان، معبود مکان نوک ارکان
غنام و رحیم کل اشیا، هستی ده کوه و دشت و دریا
دانای رقوم تخمه ی پاک، شمع دل عاشقان غمناک
گنجور عطا و کان اومید، دارنده ی ماه و مهر و ناهید»
(آمنون نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران، متن اصلی، ص ۱۰۷)

برگی از متن اردشیر نامه ی شاهین. کتاب خانه ی حوزه ی علمیه ی یهود

این ابیات آغازین اردشیر نامه ی شاعری یهودی وشاهین نام به زبان فارسی و با خط عبری است. آیا این سروده ی کلاسیک و آب دار بر زبان فارسی آموخته ای گذشته و یا اثر شاعری است که با تسلط کامل، به زبان مادری خویش، شعر می گفته است؟! و نیز اگر به دنبال بخشش این زبان به فارسیان، کنیسه برای تکمیل لوازم ملت سازی خود، چنین شاعری را مامور کند تا دیوانی نیز با نام یک فارس، مثلا حافظ و یا مولانا بسراید، از عهده بر نمی آید؟! و نیز درخواست کنندگان کسب حقیقت را به این سئوال هدایت کنم که: چرا یهودیان پس از بخشیدن زبان محلی خود به فارسیان، دیگر دیوان و کتاب فارسی- یهودی ننوشته و همه چیز را به فارسیان واگذارده اند تا تکثیر همان متون پیشین را این بار به خط عرب و به نام خود ادامه دهند؟!!! (ادامه دارد)  

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 3:0 | 38 نظر
ایران شناسی بدون دروغ 213، مقدماتی بر نتیجه، 21

 آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۲۱۳  

 

بر اساس یک بررسی ساده  و با مراجعه به مجموعه هایی از مهم ترین لغت نامه های به ظاهر کهن فارسی و توشیحات و  آراء و اقوال صاحب نظران حرفه ای در باب آن ها، معلوم شد که فارسی اسناد اثباتی کهن و دستگاه تولید واژگان ندارد، که همراه زمانه روان شود، به وقت خود بزاید و یا پوست بیاندازد. بدین قرار شاهد تدوین اوراق گریم کرده ای شدیم که با نصب ماسک کلماتی قاطعانه ساختگی و من درآوردی، چون نمتک و زغرور و چکوک و بلکنجک و پژول و گلفهشنگ و ونجنک و لیولنگ و هبولنگ و مچاچنگ و شتالنگ و پجول و پژول و اسپغول و قنبره و غیره، نمایش زبان کهنه ی دنیا دیده ای را  به صحنه برده اند و گرچه آن تصویر مسجد شیخ لطف الله در حال ساخت، به زمان ناصر الدین شاه، هرگونه یقین تاریخی و فرهنگی، نسبت به این سرزمین، از پس ماجرای پلید پوریم، تا زمان فتح علی شاه قاجار را برهم می زند و به راستی زمان شناسی هر پدیده ی مادی در این عرصه را بسیار دشوار و حتی ناممکن می کند، اما می خواهم با مراجعه به مندرجات آن اندک مستندات موجود، در پایان این بررسی های زبان فارسی، از مطلب نیم پنهانی پرده بردارم که هرچند دیدار از آن بسیار ناخوش آیند است، لیکن ریشه مکافات موجود در سطح منطقه را از خاک بیرون خواهد کشید و در منظر ملل شرق میانه قرار خواهد داد.

«سال هاست که ترکیب فارسی-یهودی در میان تحقیقات پژوهشگران ایرانی و یهودی، کاربرد و نشانه های فراوان دارد. در حالی که متخصصان و عامه ی خوانندگان این کلمه را برای دو وجه فرهنگی و ادبی زندگانی یهودیان ایران به کار می برند، این کلمه زمینه ی قانونمند تحقیقی است که تمام جوانب زندگی یهودیان ایران، شامل تمام مرزهای فرهنگی ایران را دربر می گیرد. به علاوه تحقیقاتی با عنوان فارسی- یهودی می کوشد تمام مواد ادبی کتبی و موضوعات و دست نویس های باستان شناسانه هنری و غیره را جمع آوری و مطالعه کند تا میراث تاریخی و فرهنگی یهودیان ایران را روشن تر کند». (هومن سرشار، فرزندان استر، ص ۸۱)

بدین ترتیب برخورد با نمونه های متعددی از مکتوبات یهودی، که متون فارسی در زمینه های گوناگون را با خط عبری ارائه می دهد، حیرانی ویژه ای را در میان جست و جو گران فرهنگ و ادب شرق میانه موجب شده است، که ظاهرا و به علتی که با خواست خداوند در دنبال خواهم آورد، می کوشند به زیر ذره بین سئوالات بنیادی برده نشود.

«کثرت نگارشات فارسی-یهودی که به صورت دست نویس باقی مانده و بعضی ویرایش و منتشر شده اند، گواه فعالیت مستمر ادبی یهودیان ایرانی در دوران پیش مدرن ایران است. لیست کامل موضوعات و انواع دست نوشته های فارسی-یهودی که توسط یک دانشمند و کتاب دوست اروپایی در قرن نوزدهم از جوامع یهودی ایران و آسیای مرکزی خریداری شد، نشانه ی موضوعات مورد علاقه ی جوامع یهودی است. علاوه بر متون فارسی-یهودی، فهرست زیر نشانه ی تنوع ذائقه و دیدگاه های فرهنگی یهودیان ایرانی قرن بیستم است. این فهرست در ۱۸۹۸ تهیه و منتشر شد». (هومن سرشار، فرزندان استر، ص ۸۱)

آن گاه فهرستی از هرگونه مکتوبات، به خط فارسی-یهودی ارائه می شود که پیوستگی و اعلام حضور مستمر فرهنگ معینی را بدون چانه زنی اعلام می کند. شاید هنوز به طور کامل منظور از متون فارسی-یهودی را توضیح نداده باشم. برای آشنایی با این گونه اسناد به ترین مثال مواردی در وب است که کلمات فارسی را با الفبای انگلیسی می نویسند. اینک مجموعه های فراوانی از کتبی در اختیار مراکز و موزه های یهودی است که از میان خطه های معینی از جغرافیای ایران و آسیای میانه جمع آوری کرده اند. در این کتاب ها، درست همانند همان وب نوشته های به اصطلاح فینگلیش و چنان که در چند نمونه ی زیر می بینید، تلفظ مجموعه ای از منابع فارسی کنونی را با حروف عبری نوشته اند. بی گمان این انبوه تدارکات کتبی با متون حکمی و فلسفی و ادبی و غیره را فقط برای جمعی می توان نوشت که بر لغت فارسی به کمال مسلط باشند و آن را زبان اصلی خود بدانند.   

 

سمت راست تصویر صفحه ۹۲ از کتاب فارسی - یهودی  «خسرو و شیرین» نظامی. کتاب خانه ی حوزه علمیه یهود و سمت چپ تصویر صفحه ی ۶ از کتاب «یوسف و زلیخا»ی جامی در کتاب خانه ی دانشگاه الهیات یهودی در موضوع معراج پیامبر، با براقی به سیما و کلاه و آرایش شاه زادگان قاجاری!!!

سمت راست تصویر صفحه ۱۵۴ از کتاب فارسی - یهودی  «اردشیر نامه» شاهین. کتاب خانه ی حوزه ی علمیه ی یهود، با عنوان استر کورش کبیر فرزند شاه اردشیر را می زاید و سمت چپ تصویر صفحه ۱۰۷ از کتاب «موسی نامه»ی شاهین در موزه ی اسراییل اورشلیم با موضوع سوزاندن گوساله ی زرین به وسیله ی موسای پیامبر.

«اما موضوع مقاله حاضر گویش نیست، بل زبان فارسی-یهودی است، یعنی زبان مشترک ایران، بدان گونه که دست کم به مدت دوازده قرن نزد یهودیان کاربرد داشته است. امروزه همه ی یهودیان ایرانی در سخن گفتن، فارسی را به عنوان زبان اول و یا در جایی که با گویشی دیگر مقارن شود، همچون زبان دوم به کار می برند، همچنین فارسی ابزار انحصاری ادبیات است، چون گویش هایی که به آن ها اشاره کردیم صرفا کاربرد شفاهی دارند. پس از آن که ادبیات فارسی-یهودی در قرن گذشته کشف شد، نسخه شناسان مختلف به ویژه و. باخر، در بین سال های ۱۸۸۰ و ۱۹۱۴ با جدیت در باره ی آن بررسی و تحقیق کردند. برخی از قطعات آن به چاپ رسید که با توجه به وسعت آن چه هنوز انتشار نیافته اندک است، اما برای آن که تصوری از شیوه ی فارسی نویسی یهودیان در ذهن ما به وجود آورد کافی است». (ژیلبر لازار، شکل گیری زبان فارسی، ص ۳۲)

بنا بر این و بی توجه به تاریخ گذاری های لازار و تنها با مراجعه به گنجینه ای از این گونه کتاب های فارسی-یهودی و بنا بر استدلال های در دنبال، این سئوال عمده و تعیین کننده را پیش می کشم که این گونه فارسی نویسی با الفبای عبری از بابت کدام نیاز یهودیان پدید آمده است؟ اگر کسانی از میان عالمان یهود، که از جمله فارسی می دانسته اند، با این قصد که متون و میراث ادب فارسی را به میان عامه ی یهودیانی برند، که فارسی نمی دانسته اند، پس باید آن کتب را به زبان و لغت عبری ترجمه کنند، نه این که همان کلمات فارسی را با حروف عبری به نمایش گذارند. بنا بر این و منطقا چنین کتاب های فارسی-یهودی در حقیقت چیزی جز این شناخته نمی شوند که مردمی با زبان و خط خویش کتاب نوشته اند، زیرا برای این همه تجدید نگارش و تولید این همه کتاب، نمی توان توضیح و توجیه و توجه دیگری ساخت. به یقین صاحبان خرد و عالمان اشاره شناس، بر مبنا و به فرمان خرد و اندیشه، با همین یک سئوال قانع شده اند که اصطلاح کنون فارسی- یهودی، با برداشت های جاری، یک شیادی دیگر برای گم کردن رد پای حقیقت است که یهودیان کهنه کار اختراع کرده اند، زیرا مجموعه ای که اینک فارسی-یهودی خوانده می شود، در نهاد خود کتاب هایی است که یهودیان با زبان رایج و تنها خطی که از آنان می شناسیم، در حوزه ای از تجمع خود، از خراسان بزرگ تا جنوب ایران می نوشته اند، پیش از این که بخواهند همان زبان را با جانشین کردن خط عرب، به جای خط عبری، به صورت ابزاری برای نو ملت سازی های هدفمند درآورند و بار تبلیغ فرق مذهبی را به دوش مردم آن بگذارند. در حقیقت گنجینه موجود در ادب ایران راهی مخالف آن پیموده است، که اینک جار می رنند و در واقع وادار شده ایم، با فیس و افاده، متن کتاب های به زبان و خط یهودیان را، تنها با تغییر نوع خط، از عبری به عربی، در دو سه صد ساله اخیر، به خود نسبت دهیم. با این سئوال دیگر که اگر مجموع میراث ادبی و فرهنگی یهودیان ایران، انحصارا به زبان فارسی و با خط عبری مدون است و آن را نشانه ی گسترش زبان فارسی کهن در میان یهودیان ایران می گویند، آن گاه این سئوال سر بر می آورد که این فارسی دانان یهودی که در چنین گستره ی وسیعی بر زبان فارسی مسلط بوده اند، چرا مستقیما از کتب فارسی استفاده نکرده و از بابت رفع چه نیازی مجبور به تجدید نگارش آن ها به خط عبری شده اند؟! چنین سئوالی باز هم پاسخی جز این ندارد که یهودیان متون زبان منطقه ای خود را با خط کهن و قومی خویش نوشته اند! حالا به جای پریدن به آسمان و پرخاش به این و آن، اگر کسی از میان مدعیان، توضیح و حتی توجیه دیگری برای وجود این همه متون متنوع فارسی-یهودی می شناسد، به شرط این که ماهیت مدخل را درک کرده باشد، بسم الله.   

«فخرالدین گرگانی در سرودن ویس و رامین از چه منبعی استفاده کرده است؟ خود شاعر در مقدمه اطلاعات نسبتا مشروحی به دست داده ولی برای بیان مقصود الفاظی به کار برده که موجب بروز تعبیر و تفسیرهای گوناگونی شده است. در این بخش از منظومه که بارها نقل شده، گرگانی می گوید که به پرسش سرور و بزرگ خود درباره داستان ویس و رامین چنین پاسخ داده است: داستانی سخت زیباست که شش دانشمند آن را نوشته اند، اما به زبان پهلوی است. و خواننده آن چه را گفته شده درنمی یاید. همه کس نمی تواند این زبان را به خوبی بخواند و اگر هم آن را بخواند معنایش را درک نمی کند. در این حکایت وصف هر چیزی با شرح و بسط فراوان آمده است اما هنگامی که آن را بخوانی چندان معنایی ندارد... بنا بر این سخن دانان کهن داستان ویس و رامین را روایت کردند. آنان در سخن فارسی مهارت نشان دادند زیرا استاد این زبان بودند. پس داستانی پرداختند که در آن واژه هایی غریب از هر هر نوع زبانی به چشم می خورد». (ژیلبر لازار، شکل گیری زبان فارسی، ص ۱۱۲)

چنین توضیحاتی با فرض بی خردی خواننده برابر است. الفاظی است مشحون از بی عاری فرهنگی که با آن، وجه عقل ملت و حتی مردم منطقه ای را به بازی گرفته اند. اگر هزار بار بخوانید، سرانجام به دانه ارزنی از دانایی در آن برنخواهید خورد. تصویر مضحک آن شش دانشمندی که جمعا داستان ویس و رامین به زبان پهلوی می نوشته اند، حال ان که با همین الفبای دروغین کنونی، که به نام زبان پهلوی مارک زده اند، حتی نمی توان به نوعی نام شاپور را نوشت که به سی شکل خوانده نشود!؟ آیا بزرگان ویس و رامین چاپ زن ما هرگز گریبان فخرالدین اسعد گرگانی خیالی را گرفته اند تا مسخرگی را بس کند و قصه ای را نسراید که با قید و اعتراف شخص خود، واژه های غریبی از هر نوع زبان در آن به کار رفته است. این ها تمام می رساند که یافتن منبع و مدرکی که آغاز پیدایش زبان فارسی کنونی را اعلام کند، در اختیار کسی جز همین وجیزه هایی که می خوانید نیست و این مقوله چنان دلقکانه است که ظاهرا باید بدون حیرت عقلانی و به سادگی بپذیریم که نیم قرن پس از تدوین شاه نامه، فخرالدین اسعد گرگانی تعریفی برای زبان و لغت مکتوبات خود ندارد!!! 

«زبان کتاب های فارسی-یهودی را باید از گویش های یهودیان ایران جدا دانست. یهودیان اصفهان، همدان، کاشان و پاره ای دیگر از نقاط مختلف ایران، نزدیکی قابل توجهی به زبان های پارسی میانه نشان می دهند. این گویش ها چه از نظر آوا شناسی صرف و چه از لحاظ کمک به مبحث زبان شناسی ایرانی نیازمند تحقیق و تتبع است، آثار کتبی یهودیان ایران و ماوراء النهر همه به خط عبری، اما به زبان فارسی نوشته شده است. لذا محققین این آثار را فارسی-یهودی می نامند. زبان این نوشته ها روی هم رفته همان فارسی کلاسیک است و جز در چند مورد استثنایی گویش یهودیان در آن به کار نرفته است». (آمنون نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران، ص ۱۳).

اینک تردیدها در این که یهودیان زبان خود را در کتاب های اصطلاحا فارسی-یهودی می نگاشته اند، بر طرف و آن گره گشوده می شود که تعیین حوزه ی گسترش زبان به اصطلاح فارسی را دشوار می کرد: بدین ترتیب فارسی زبانان منطقه ی ما، از خراسان تا اصفهان و کاشان و یزد و کرمان و افغانستان، در همان حوزه ی تجمع دیرین یهودیان جمع اند، با این قید که حتی اگر به طور کامل بر صحت یافته های این مدخل جدید صحه گذاریم، باز هم  نمی توان و نباید حیات و کاربرد و حتی ارزش یابی مناسب برای فارسی کنونی را که عصای دست ارتباطات اجتماعی و فرهنگی جماعات متعددی است، معطل گذاریم و در اعتلای آن نکوشیم، زیرا به محض ورود در حوزه ی شناخت، آدمی به دریافت حقایق مسئول و موظف می شود تا از طغیان و یا تمکین بی خردانه باز ماند. چنان که آشنایی با ماهیت یهودی زبان فارسی نام موجود شاید کسانی را برانگیزد تا پرچم فارس ستایی معهود و متعارف را پایین تر از این نصب کنند. 

«ادبیات یهود ایران در حقیقت شاخه ی مهمی از ادبیات فارسی است که تاکنون به علت عدم معرفی لازم و نا آشنایی مردم به خصوصیات آن از دامان مادر به دور مانده است. تا آن جا که نگارنده اطلاع دارد، تذکره نویسان ایرانی به آثار ادبی یهود ایران اشاره نکرده اند و گویا سبب اصلی عدم آشنایی آن ها به خط عبری بوده است». (آمنون نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران، ص ۱۷).

آیا فصیح تر از این می خواهید؟ نتصر می گوید که برای آشنایی با ادبیات ایرانی یهود، نیاز به دانستن زبان عبری نیست، کافی است بتوانید خط یهودیان را بخوانید! با این قید که نباید ادبیات فارسی را شاخه ای از ادبیات یهود گرفت، بل درست تر آن که بگوییم که  با تغییر خط، از عبری به عربی، بر مجموعه ی ادبیات یهود عنوان فارسی بخشیده ایم. وسعت این گونه ادبیات یهود که اینک از آن نمونه های فراوان یافته اند، از نثر و شعر، تا به حدی است که بی تردید از وجود یک فرهنگ همه جانبه خبر می دهد و چنان متنوع است که نمی توان آن را حاصل تفنن و تقلید گرفت. اگر حوصله کنید و کتاب آمنون نتصر را بیابید و بخوانید آن گاه در میان نمونه های شعری یهودیان و شاعران و نثر نویسان یهودی، که آثارشان را به شیوه اصطلاحا فارسی-یهودی نوشته اند، به قدر کافی فردوسی و حافظ و گنجوی و مولانا و نثر نویسان به نام خواهید یافت، تا پاسخی برای آنان شمرده شوند، که از چپ و راست می پرسند: پس این همه شعر و کتاب را چه کسانی سروده و نوشته اند؟!!!

«یهودیان ایران، علاقه ی فراوانی به خواندن اشعار شعرای بزرگ ایران داشته و دارند. پاره ای از این شعرا مانند فردوسی، سعدی، شمس تبریزی، حافظ و غیره نام شان به احترام یاد شده است. به طوری که از نسخه های خطی روشن می گردد، آثار این شعرا را از دیرباز به خط عبری درآورده و آثار شعرای زیر تاکنون به خط عبری دیده شده است: ابن یمین، اهلی شیرازی، بابا طاهر عریان، جامی، حافظ، خاقانی، خواجوی کرمانی، خیام، سعدی، سلمان ساوجی، شاه نعمت الله ولی، صائب تبریزی، عبید زاکانی، عرفی، عطار، فردوسی، فغانی، مغربی، مولوی، نظامی، وحشی بافقی...».  (آمنون نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران، ص ۶۵).

حیرت انگیز است!!! یهودیان ایران که علاقه ی وافری به خواندن اشعار شعرای بزرگ ایران داشته اند، به جای خواندن دیوان این شاعران با خط فارسی، معلوم نیست به کدام علت همان متون فارسی را به خط عبری نوشته اند. حالا می توان دریافت چرا ادبیات منظوم ما این همه فرمان خوش باشی و ناباوری به روز جزا را، در خود نگه داشته است؟! (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 10:0 | 91 نظر
ایران شناسی بدون دروغ 212، مقدماتی بر نتیجه، 20

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۲۱۲  

 

اینک، آفت دروغ سراپای گفتارهای فرهنگی در باب زبان و ادب ایرانیان را فرا گرفته و توهمات در این زمینه چنان دامن گیر خلایق است، که با کمال تعجب، هرچه درجات و مقامات صاحب نظران را بالاتر می بینیم، خیالات کودکانه و حتی کریه و مافوق نژاد پرستانه ی آنان نیز به همان میزان اوج و ارتفاع می گیرد.

«وقتی کتاب رجال اسلامی را تصفح کنند، مثل این است که در کتاب، تنها رجال ایرانی است و به طور شاذ و نادر یک اسم حرانی یا اندلسی نیز گاهی دیده می شود. و دیگر خواستم یک بار به نحو اجمال نشان بدهم که اگر علماء ایران را از صفحه ی تاریخ دنیا برداریم نه تنها عالم اسلام بل که جامعه بشریت هیچ چیز ندارد یا در نهایت فقر و بی چارگی علمی و ادبی و صفتی (صنعتی) و اخلاقی است و این نه غلوی است که می کنم و نه حب وطن است که مرا بدین گفته می دارد، مثل من و با من پنجاه سال در رجال و کتب فحص کنید، به همان جا می رسید که من رسیده ام». (علی اکبر دهخدا، لغت نامه، مقدمه، ص ۵۰۲)

به عیان ببینید اثرات مخرب کتب ضاله ای را که به نام میراث مکتوب ملی و اسلامی به طور جاعلانه فراهم شده و نه فقط بر ماجرای پوریم پرده کشیده، بل در اندیشه ی آزاد و بی انحراف کسانی در اندازه دهخدا نیز این گونه ویرانگری کرده است! چنین گنده گویی هایی جز از قلم و خیال و زبان مبتلایان به مالیخولیای فرهنگی و آسیب دیده از شوونیسم ملی و قومی خارج نمی شود و این قبیل گمانه ها جز علامت مزمن شدن بیماری خود برتر انگاری نیست. حضراتی در نظایر این مواضع، البته که گوش شنوایی برای درک و هضم دریافت های نو را ندارند و چنین است که انتقال داده های جدید، به مردم معمول، که ضرری در قبول حقایق نمی بینند، دشواری ندارد، مشکل درآن سطوح بروز می کند که صاحب نقش و سطر و فیلم و مجسمه ای، پیش تر، دست مایه و احساسی در باب تخت جمشید بروز و بیرون داده باشد. چنین کسی در مواجهه با مستند با شکوه تختگاه، بی درنگ به هیستری فحاشی دچار می شود، زیرا قبول داده های مستقیم و مشخص مستند، با دور انداختن آن نقش و سطر و فیلم و مجسمه و گم نامی و بی کاری اش برابر می شود! بر این قرار قیاس کنید که دهخدا با چنین چشم انداز مافوق نژاد پرستانه، چه گونه فرهنگی می تواند برای زبان فارسی تدوین کرده باشد؟ او که پنجاه سال را در کار تورق کتاب رجال و تذکره ها گذرانده، آیا ممکن است با قبول ساختگی بودن زبان فارسی و مجعول بودن آن کتاب ها، پنجاه سال عمر خود را فنا شده بداند؟!

«علوم و معارف عرب: بلاد عرب خالی از مدارس به معنای خاص بوده است و در دوران بسیار قدیم و قبل از اسلام اصولا توجهی به این قسمت ها نمی شده است و مجموعه ی هنر آن ها تفاخر به ملیت و سرودن اشعار ملی بوده است که حاکی از برتری نژادی و قومی می باشد. و به جز برخی از نواحی آن که از پرتو معارف ایرانی مستفیض بوده اند خود دارای مدارس قابل توجه نبودند. پس از ظهور اسلام و تحریص و تحریک بر علم و معرفت، به این قسمت ها نیز توجه شد و به وسیله ی ملت های دیگر، به ویژه ایرانیان، اقدام به تاسیس مدارس و مساحد گردید». (دهخدا، لغت نامه، ذیل لغت عرب، ص ۱۵۷۹۴)

این کلیشه ی ثابت توصیف فرهنگ عرب، از زبان اغلب مدعیان حضور در محافل دانشگاهی ایران است، که بدترین و متعصب ترین نوع آن را، نزد مولفان و محققانی ذخیره داریم، که چون شیخ ابراهیم زنجانی در کسوت روحانیت ظهور کرده اند! مورخ درمی ماند چه طور سرکرده ای چون دهخدا، نخستین مدون فرهنگ لغت فرس، که کلام فارسی آن به زحمت سر به ۱۲۰۰ نمونه می زند، با نگاهی به اطراف، از خود نپرسیده است ایرانیان سازنده مسجد و مدرسه برای عربان، چرا تا قرن دهم هجری، در سرزمین خود، یک اتاقک آموزشی و یا محراب عبادت نساخته اند؟!!!  

«...لکن لغت نویسان ما، از اسدی تا رشیدی، به ضبط نوادر و شواذ بسنده کرده اند و جمعی که در هند و ترکیه قدیم به نوشتن لغت نامه فارسی پرداخته اند، متتبع بصیر داند که آن ها لغت نامه فارسی نباشد، بل که معجونی است از استعارات بارد و کنایات دور از طباع سلیمه مخصوص مردمی به هندوستان و شواهد از شعرای گم نام و کج طبع و عامی و نیز عده بسیاری از لغات دیستان المذاهب و روزه و دساتیر و آیین هوشنگ که برساخته جمعی بی ایمان است، و نیز مبالغی خطیر از لغات محلی السنه ی مختلفه ی هند و بیش از همه مجعولات که فرهنگ نویسان برای پر حجم تر کردن کتاب خویش کرده اند تا ممدوح نادان را بفریبند و عجب این که انگلیسیان نیز بی هیچ تتبع و تصرفی در لغت نامه های مترجم انگلیسی به فارسی و بالعکس همان اغلاط را عینا نقل کرده اند. ریچارد سن در اواخر قرن  هجدهم میلادی بوده و سایرین تقلید او کرده اند و فرانسویان نیز از قبیل دمزن و جز آن، به تقلید انگلیسیان نیز بار دیگر این گناهان را مرتکب شده اند و یکی دو نفر دیگر که در عصر ما به تالیف لغت نامه فارسی به فارسی پرداخته اند، از متکی بودن به حس تحری و جودت نقد اروپاییان در علم، به همین پایدام گرفتار شده و عین کتاب های انگلیسی و فارسی را با همه ناروایی های بی پایان آن، عینا بار دیگر به صورت لغت نامه ی فارسی به فارسی نوشته و طبع کرده اند و این لغزشگاهی بزرگ و منزلی بس خطیر است که جوانان و طبقه حامیان لغت را گم راه تر کند و چاره تنها این است که امروز آن چه شواهد ادبی دارد و آن چه را که در تداول عامه ی ایرانیان است گرفت، و کتاب های هند و مقلدین آن ها را نابود انگاشت». (دهخدا، لغت نامه، مقدمه، ص ۵۰۴)

دهخدا در حکم انتهایی یادداشت بالا، صراحت دارد که آن چه را به نام فرهنگ لغت فارسی به هر زبان و هر عنوان و از هر مولفی، تا زمان او بیرون داده اند، شایسته دور انداختن و نابود انگاشتن است و تالیف لغت نامه ای را، بر مبنای نمونه های شعری غیر مجعول و واقعا موجود و نیز لسان عام توصیه دارد، کاری که خود دست به ساخت آن زد و توجه نداشت که انتشار لغات فارسی در لسان عام، رسن سست بافته ای با دوک دیوان های قلابی و مجعول شعر، و سعی دویست ساله مراکزی برای رسمیت دادن به آن ها بوده است. آیا زبانی را که تا چند دهه پیش جز دفترچه ی لغات قلابی دشمن ساخته ندارد، با چه معیاری زبانی کهن و شیرین بدانیم و اگر آن را دیرینه بشماریم، چه گونه قبول کنیم هزار سال پس از رونمایی نخستین هم، دایه و ناظم و آرایشگری نداشته است؟! اینک هضم این غذای ثقیل و ناسالم دشوار می نماید که ارباب سخنی همانند دهخدا، هم مردم دیگر را در برابر علماء ایران فقیر و بی سرمایه بگوید و هم در باب زبان قوم خود، که تنها ابزار ابراز جلالت فرهنگی است، به اعتقاد بالا رسیده باشد!!! گفتار دهخدا در میانه ی نقل فوق، برنامه ای از شبکه دوم سیمای جمهوری را به یادم آورد که دو روز پیش، مجری آن چند صاحب منصب دولتی در امورات فرهنگی را، به یقه درانی در باب خلیج فارس تشویق و تحریک می کرد. کسی از دعوت شدگان می گفت اختلافاتی چون ماجرای تصاحب نام خلیج را، دولت و سیاستمداران توطئه گر انگلستان بنیان گذارده و تا قرن پیش نشانی از آن نبوده و هم او، چند جمله بعد، در دفاع از شناس نامه و شجره ی فارس مبنا، برای خلیج، به نقشه هایی اشاره می کرد که انگلیسیان از قرن هفده و هجده میلادی چاپ کرده اند و آن ها را مدرک اثبات قدمت نام خلیج فارس می شمرد!!!!؟ این جا نیز دهخدا تعجب می کند که مراجع و مکتوبات انگلیس، بر مفاد و محتوای لغت نامه های بی ارج و نسب تولید هندوستان صحه گذارده اند و به احتمال زیاد نمی داند که هجوم این فضولات فرهنگی، در شمایل لغت نامه نویسی فارسی، در دوران اخیر، از اقدامات کمپانی هند شرقی است که با مجموعه و بسته ای حجیم از موهومات و از جمله دین زردشت و کتاب او، همراه چند خانواده، برای ایجاد اغتشاش هویت شناسانه و بالا بردن سد جدایی میان مسلمین منطقه، روانه ی ایران کرده اند. دهخدا گمان دارد آن «عده ی بسیار از لغات دیستان المذاهب و روزه و دساتیر و آیین هوشنگ» را، کسانی برای رفع بی حوصلگی و پر کردن اوقات فراغت و سرگرمی تدوین کرده اند، حال آن که بنیان اندیشان مجموعه این اقدامات فرهنگی و سیاسی و ادبی را، بخش های جداگانه و در عمل پیوسته ای از روندی می دانند که کسانی برای بهره ای، که از آن خواهم گفت، از دو سرزمین تاریک و خالی از گذشته و بی تاریخ ایران و ترکیه، در چند قرن اخیر، دو ملت فارس و ترک ساخته اند تا پایه و پایگاهی برای بالا بردن بنای فرقه های اسلامی و موجد عظیم ترین انشعابات و جدا سری در دین اسلام شوند.  

باری، این ها که گفتم هنوز تمام استدلال، برای اثبات نوساز و غیر تاریخی بودن زبان فارسی نیست و می خواهم به بحث فنی هولناک و شگفتی وارد شوم که در انتهای آن نزد صاحب خرد بی تعصبی، در کمین دریافت حقیقت نشسته، بی تردید معلوم خواهد شد که زبان نازای فارسی را نمی توان صاحب دستگاه منضبطی شناخت که صیقل روزگار خورده باشد. از جمله بیان کردم که دفتر لغت فرس اسدی طوسی، به تصحیح دبیر سیاقی در ۱۳۳۶شمسی و چاپ همان کتاب به تصحیح مجتبایی و صادقی به سال ۱۳۶۵ شمسی انجام شده است. تصحیح دبیر سیاقی ۴۸۰ و از آن مجتبایی و صادقی ۷۸۰ لغت را به شرح رسانده است. هیچ کس تاکنون نپرسیده این اضافات را از کجا برداشته اند و یا به فرض اگر اسدی طوسی نوشته باشد: «بشکول: مرد قوی بود». بشکول تلفظ چه مردمی در کدام جغرافیا و مرد قوی تلفظ چه کسانی از کدام خطه است، تا بتوانیم هر دو مجموعه را از فارسیان بدانیم. اینک می خواهم چند لغتی را به قصدی معین از کتاب مجتبایی و صادقی، که ویراسته تر است، بردارم و به بحثی وارد شوم که در انتهای آن هر صاحب فرهنگی که به عنوان و عقل خویش ارزش گذارد، به سادگی درک خواهد کرد که زبان فارسی را در قرون اخیر و در کارگاه های مخصوص، با سود بردن از گنجینه لغات مهاجران داخلی و همسایگان بیرونی و غالبا با مبتدای عبری از خراسان تا هندوستان در ابعاد مختصر ساخته و همراه اوهام دیگری با نسبت و سال شمار غلط، چون دولت صفویه و میدان نقش جهان و پل های اصفهان و مسجد شیخ لطف الله، همراه مجلدات شعر و شاه نامه و چند خانوار، برای نمایش سامانی برنامه ریزی شده، به این ملک فارغ از جوشش متمدنانه ی حیات، روانه کرده اند. 

بر سبیل ذکر مقدمه عنوان کنم که دو منبع و مغازه ی فروش افاده برای فارس پرستان و فارسی ستایان، شاه نامه ی فردوسی و دیوان حافظ نامی است، یکی در ابتدای ظهور این زبان و دیگری در میانه آن، به شرح و نقلی که بارها خوانده و شنیده ایم. برای شاه نامه، فریتس ولف آلمانی فرهنگی دارد که لغات و ضمایر و موصولات و حروف اضافه و مشتقات و مصادر آن دیوان را فهرست کرده و از طریق کتاب او می توان با دقت کافی دریافت که در شاه نامه ی فردوسی که و با و یا و را و از و چند و چون و اگر و مگر و یا رستم و رخش و ضحاک و دماوند و رزم و بزم و غیره، چند نوبت و در کدام ابیات به کار رفته است. چنان که در سال های اخیر فرهنگ دیگری را، خانم مهین دخت صدیقیان، به همان روال و سیاق، برای دیوان حافظ فراهم آورده، که خواهان را با فهرست کاربرد لغات فارسی و ضمائم و حواشی آن، در دیوان حافظ آشنا می کند. ملتمس و خاضع دانایی و درستی، با قیاسی کنجکاوانه در این دو منبع، به سهولت از اسرار جلای زبان فارسی موجود آگاه می شود: فرهنگ ولف کم تر از ۱۲۰۰ لغت فارسی آشنا را عرضه می کند و فرهنگ خانم صدیقیان بیش از ۴۰۰۰ واژه را!! این دو کتاب را ورق بزنید و اگر حوصله دارید الفاظ ناب و لغتواره آن را شماره کنید تا به سادگی دریابید این تفاوت ۳۰۰۰ واژه را، از ریشه و مشتقات کلام و زبان عرب برداشته و به فارسی سرد و بی نمک شاه نامه افزوده اند و معلوم تان شود که قند موجود در اشعار حافظ از کجا رسیده و آبخور گسترش کاربرد زبان فارسیان، از چه چشمه ای جوشیده است!؟

خلم: آب بینی سطبر. ۱۸۶، در شاه نامه نیامده است.
ژم: بج بود. ۱۸۷، در شاه نامه نیامده است.
بچکم: اوربانه و جعفری بود. ۱۸۳، در شاه نامه به معنای ییلاق آمده است.
خلالوش: غل غل بود. ۱۳۰، در شاه نامه نیامده است.
کپوس: خوهل باشد. ۱۲۴، در شاه نامه نیامده است.
لچ: بر غرور باشد و بسل آب کویژ خوانند. ۶۳، در شاه نامه نیامده است.
خنور: آلت خانه باشد چون جنبره. ۱۰۰، در شاه نامه نیامده است.
نماذ: نموذ باشد. ۶۲، در شاه نامه نیامده است.
وسناذ: بسیار باشد. ۷۹، در شاه نامه نیامده است.
داشاذ: عطا باشد. ۷۹ ، در شاه نامه نیامده است.
نغنغ: همچون قفیز بود یعنی کول. ۱۳۸، در شاه نامه نیامده است.
پلاچ: پلاه باشد که دوخ و دخ نیز خوانند. ۶۳، در شاه نامه نیامده است.
بتکوب: ریچال است. ۳۶، در شاه نامه نیامده است.
غتفره: جاهل و ابله باشد. ۲۲۰، در شاه نامه نیامده است.
پالوایه:
مرغکی است سیاه و سفید که بر درخت نشیند. ۲۲۰، در شاه نامه نیامده است.
کاژ: کلیک بود. ۱۱۶ ، در شاه نامه نیامده است.
نشک: درخت نوژ باشد. در شاه نامه نیامده است.
آهون: نقب باشد و سمجه نیز گویند. ۱۹۴، در شاه نامه نیامده است. 
پروز: جامه ی پوشیدنی یا گستردنی. ۱۱۲، در شاه نامه نیامده است.
خربیواز: شبیازه گویندش. ۱۱۵، در شاه نامه نیامده است.
دوخ: گیاهی باشد که در مسجدها افکنند. ۶۶
اسغول: بزر قطونا بود. ۱۷۵، در شاه نامه نیامده است.
ثرنگ: هم دام و هم تله یعنی فخ. ۱۷۰، در شاه نامه نیامده است.
استرنگ: یبروح باشد. ۱۶۵، در شاه نامه نیامده است.
بشک: طل باشد و آن چه در زمستان بر زمین نشیند. ۱۵۸، در شاه نامه نیامده است.

این ها نمونه هایی به تصادف گزیده، از فرهنگ فرس اسدی، به تصحیح مجتبایی و اشرف است، به توصیف دهخدا، مملو از ناروایی های بی پایان. در مقابل هر یک عددی است که به صفحه کتاب مرجع اشاره دارد. آیا عجیب نیست که دو همشهری، که در طوس زاده شده و هر دو مقاماتی در فهم زبان و لغت فارسی به هم زده اند، با واژگانی جداگانه سخن گویند و لغاتی به کار برند که برای آن دیگری ناآشنا و یا به مفهوم و معنای دیگر باشد؟!!! 

ارزیز: فلز روی، در لغت فرس پیدا نمی شود.
ارز: قیمت، در لغت فرس پیدا نمی شود.
ارغنده: خشمگین، در لغت فرس پیدا نمی شود.
ارمنده: آرام، در لغت فرس پیدا نمی شود.
ازار: نوار زینتی، در لغت فرس پیدا نمی شود.
ازغ: شاخه، در لغت فرس پیدا نمی شود.
ازدر: شایستگی، در لغت فرس پیدا نمی شود.
استام: سررشته دار، دهانه ی اسب، در لغت فرس پیدا نمی شود.
استوه: خسته، در لغت فرس پیدا نمی شود.
اشتاب: عجله داشتن، در لغت فرس پیدا نمی شود.
اشنان: نوعی سبزی، در لغت فرس پیدا نمی شود.
الچخت: خسیس، در لغت فرس پیدا نمی شود.
الفنجیدن: برنده شدن، در لغت فرس به معنای جمع کردن مال آمده است.
اورند: جلال و منزلت، لغت فرس به معنای زیبایی آمده است.
اوستام: ستون، تکیه گاه، در لغت فرس به معنای معتمد آمده است.
ایرمان: مهمان، همسفره، در لغت فرس پیدا نمی شود.    

و این هم روی دیگر سکه. در میان دریای لغات فاقد معنای معین در مکتوبات کهن فارسیان، یعنی همان که دهخدا «برساخته ی مشتی بی ایمان» خوانده و در دیوان شاه نامه موج می زند، این چند نمونه را فقط از مبتدای حرف الف برداشته ام که این بار برای کتاب لغت فرس غریبه اند و ادراک اسدی با برداشت فردوسی از آن ها نمی خواند و منطبق نمی شود!!! آیا معنا و مفهوم به بازی گرفتن فرهنگ و زبان ملتی، در فارسی سازی های اخیر، به هندوستان و ترکیه و ایران، از این نمایه های به جای مانده از جاعلان، به خوبی معلوم نیست؟!! (ادامه دارد) 

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 2:0 | 68 نظر
ایران شناسی بدون دروغ 211، مقدماتی بر نتیجه، 19

  آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۲۱۱

هنگامی که به ماجرای تولید این لغت نامه های فارسی در هند موشکافانه می نگرم، صورتی از مسخره بازی و سیاه کاری فرهنگی به خود می گیرد و چارت مدعیان فارسی دانی وطنی را برای اجرای سهمی از این نمایش به میان صحنه می برد. مثلا از خویشتن می پرسم اگر جهانگیری در برابر لغت بتک می نویسد: «خط و کتابت و نامه را می گویند»، نخست خود او این لغت بتک و معنای تفسیری آن را از کجا برداشته و هندیان همین واژه را، بدون آگاهی از معنای آن، کجا و در چه روابطی آموخته، برای رفع چه نیازی نگهداشته، در کدام نوشتار هندی مصرف کرده، اصولا چه دلیلی برای اثبات آشنایی مردم هند با زبان فارسی به دست است و سرانجام صاحبان چنین آشنایی احتمالی و ناچیزی با زبان فارسی، چه گونه از عهده ی مراجعه به فرهنگ جهانگیری برآمده و فرضا از ترکیب «اول مفتوح به ثانی زده و ثالث مضموم و واو معروف» چه درک می کرده اند؟! زیرا استفاده از فرهنگ جهانگیری و دیگر نمونه های تدوین شده در هند، بیش از واژگان فارسی، نیازمند فهم معنای لغت عرب است!

«لغات فارسی کتاب التلخیص به دلیل آن که ابوهلال اهل خوزستان بوده و نیز به این سبب که بسیاری از آن ها مربوط به ابزارها و پدیده های روزمره و گیاهان و جانوران است به احتمال قوی به فارسی خوزستانی است. این حدس از این جا نیز تایید می شود که تعدادی از این لغات اصلا در فرهنگ ها و متون فارسی نیامده است و در مقابل اصل عربی تعداد دیگری از آن ها در فرهنگ های عربی به فارسی و متون دیگر، که در خراسان و مرکز ایران نوشته شده اند، واژه های دیگری به کار رفته است». (علی اشرف صادقی، مسائل تاریخی زبان فارسی، ص ۱۶۸)

تمام مطالب این سطور، بی سرانجام، غیر قابل برداشت و آشکارا نامفهوم است، ادله ی آن به خود فریبی می ماند و از طریق چنین نگارش های بی ضابطه است که حالا فارسی خوزستانی، فارسی کردی، فارسی لری، فارسی آذربایجانی، فارسی گیلکی و مازندرانی، فارسی خراسانی و حتی فارسی یزدی و شیرازی و کرمانی و بندری داریم، که از سر بزرگواری آن ها را خرده فرهنگ نامیده اند، بی این که نخست معلوم کنیم فارسی بدون درز و شکاف و خرد نشده فارس ها، از کجا به ما رسیده است؟!! پیش از این به تفصیل معلوم کرده بودم که از درون هیچ زبان مستقل و معینی لهجه زاده نمی شود مگر در صورت برخورد دو زبان و فرهنگ بیگانه با یکدیگر، که در این صورت نام گذاری هر یک، جز با رعایت استقلال، خود ستایی واضحی است: زبان خوزستانی، زبان کردی، زبان گیلکی و غیره. اگر کسانی دخول واژه های فارسی در این زبان های محلی را، که عارضه ای است حاصل دویست سال مرکزیت اجباری برای زبان فارسی، علت چسباندن و ضمیمه کردن پسوند فارسی به این زبان ها می دانند، پس باید حالت کنونی فارسی را هم، فارسی عربی و یا لهجه و خرده فرهنگی از زبان عرب بگوییم!

«اسطوره ی قند پارسی: بی تردید برای کسانی که با زبان فارسی آشنایند، این زبان دل چسب و شیرین است، خواه راهی به «بنگاله» یافته باشد یا خیر. سخن ما در این جا بر چند نکته مبتنی است. یکی این که اگر فارسی قند است و شکر است و شیرین است، به تکرار می گوییم که حدود ۶۰ درصد آن از کلمات و مفاهیم عربی و اسلامی تشکیل یافته و خط آن عربی است. علاوه بر آن کلمات و مفاهیم ترکی و مغولی در این زبان کم نیست. به عبارت دیگر این همان زبان فارسی «ناسره» است که قند است و نه فارسی سره ی «شاه نامه ی فردوسی» که تخیلی و مملو از عبارات و مفاهیم نژاد پرستانه است». (علی الطایی، بحران هویت قومی در ایران، ص ۱۹۰)

چنین مباحثی در اندازه خود و بی این که جست و جوی والدین زبان فارسی را قصد کرده باشد، اشاراتی است بر لزوم بازنگری بی تعصب و اندازه گیری توان کاربردی زبان فارسی موجود، در جهان رو به گسترش امروز. اما مقدم بر این باید خاستگاه و دستگاه این زبان را بیابیم و نقطه و نحوه رویش آن را نشان دهیم، زیرا طرح ایراد و ابهام های بالا تعیین تکلیف فرهنگی با زبان فارسی است، اما معلوم کردن زمان و نحوه پیدایش آن، گشودن مدخل تاریخی و سیاسی روشنگری است که با سرنوشت و سرگذشت و هویت و هستی مردم سراسر شرق میانه مربوط می شود.       

«یکی دیگر از این نوع فرهنگ ها غیاث اللغات محمد غیاث الدین تکمیل به سال ۱۲۴۲ هجری است. علاوه بر این ها در هند فرهنگ های دیگری هم تالیف یافت که موید الفضلا تالیف محمد لاد دهلوی، بهار عجم و چراغ هدایت از جمله آن ها بودند... یکی از ایرادات اصلی این فرهنگ نامه ها این است که در آن ها لغت ها و واژگان با یک نظم و روال دقیق علمی تنظیم نشده، از این رو به کار تحقیقات کم تر می آیند و ارزش علمی ندارند. و گاهی نیز اتفاق افتاده که به سبب غلط خوانی لغات عربی، ترکی و فارسی، کلمات جدید به اشتباه وارد شده است. مطلب دیگر آن که در دوره امپراتور اکبر دسته ای از پارسیان هند به مقصودهای خاصی چند کتاب به نام دساتیر، شارستان و آئین هوشنگ جعل کردند و در آن ها لغت های برساخته ی بسیار به عنوان لغت های ناب فارسی و مطلب های برساخته درباره تاریخ ایران باستان وارد نمودند. این کتاب مجعول واژه هایی بی بنیاد پدید آورد مانند پرخیده، اپرخیده، فرنود سار، سفرنگ، سمراد و جزء آن ها. از این رو این لغت ها به عنوان لغت های خالص فارسی در فرهنگ ها راه جست و در دوران قاجاری و حتی بعد از آن محل استفاده کسانی قرار گرفت که به گمان خود خواستند پارسی ناب بنویسند. مطلب های برساخته تاریخی هم از کتاب های یاد شده در اثرهای دوره قاجاری که درباره ایران قدیم نوشته اند، راه جست». (یعقوب آژند، تاریخ ایران دوره ی صفویان، ص ۵۴۸)

پس فرهنگ های فارسی متعددی داریم که در هند نوشته اند، سرشار از لغات من درآوردی دساتیر و شارستان که ارزش علمی ندارند و به کار تحقیق نمی آیند. حالا کسی تعیین کند ریشه های لغت و زبان فارسی را، اگر در این فرهنگ ها نمی یابیم، به کجا رجوع کنیم و اصولا چنین فرهنگ هایی با چه هدفی چاپ و تبلیغ می شود، آن گاه که هرکدام را ناقض آن دیگری می بینیم. مگر کلام و زبان شلیته است که هر شلخته ای به دل خواه خود بدوزد و بپوشد؟ آیا نباید چنین فرهنگ نویسی فارسی متولد شده در هند را، درست همانند دیگر جعلیات از هند رسیده، چون دین زردشت و دیوان حافظ، دست پخت همان کسان بدانیم که تخت جمشید از آغاز نیمه ساخت و خرابه را، گوهر معماری جهان تبلیغ کرده اند؟!  

«فرهنگ نظام تالیف سید محمد علی داعی الاسلام استاد «ناظم کالج» در حیدر آباد دکن که به نام نظام دکن در پنج مجلد تالیف شده. مولف در مقدمه ی جلد اول گوید:
«و بعد چنین گوید احقرالانام سید محمد علی (داعی الاسلام) که ترقی هر ملت و ملک به ترقی زبان ترتیب کتب لغت جامع آن است که دارای هر سه شعبه ی زبان یعنی تکلم و نثر و نظم باشد. ما ایرانیان تا کنون در غفلت مانده لغت زبان خود را مرتب نکرده ایم و عجب این که لغت جامع عربی را ما نوشته ایم. از ابتدای قرن پنجم هجری تا حال مسلمانان هند فارسی را به طور زبان علمی می آموزند و زودتر از ایرانیان حاجت به لغت جامع فارسی را احساس کرده اند.
سلطنت اسلامیه ی دکن مرا برای ترتیب لغت جامع زبان فارسی مامور نموده مدت سه سال در ایران بودم و تفحصات و تحقیقات ممکنه در باب زبان عام مقرر ایران و السنه ی ولایتی آن نمودم و با ادبای آن مملکت مشورت های لازمه نموده از ایشان و وزارت معارف ملک استفاده و استمداد کرده با مواد مراجعت به حیدرآباد نمودم و اکنون جلد اول فرهنگ را به عالم علم و ادب ارائه می دهم». (دهخدا، مقدمه، فرهنگ نظام، ص ۲۲۷)

این نخبه ترین نوشتار فاقد ارزش در موضوع فرهنگ نویسی زبان فارسی است که هنوز قرنی از قلمی شدن آن نمی گذرد، با این اعتراف که تا زمان او هم فارسی زبانان لغت خود را مرتب نکرده و از ۹۰۰ سال پیش، همان هنگام که هندیان مشغول آموختن زبان عالمانه ی فارسی بوده اند، فقط فرهنگ لغت عرب می نوشته اند و گذشتگان در گورهای خود حوصله کرده اند تا به زمان ما داعی الاسلام فرهنگ جامع زبان فارسی بنویسد تا معلوم شود که هندیان احتمالا از طریق رجوع به مرتاضان و پیش گویان، بدون نیاز به فرهنگ نظام داعی الاسلام، فارسی علمی آموخته اند! آیا ضرورت است چنین بافته های یاوه ای را که هر عقل سلیم بدون فوت وقت از بی بنیانی آن خبردار می شود، به عنوان افاضات عالمانه ی این و آن به خورد عموم دهیم و نپرسیم این چه معرکه ای است که شامورتی بازان آن چنین ناتوان و ناشی اند؟!   

«عجالة قدیمی ترین کتابی که در این زمینه (لغت فارسی) هست «لغت نامه» تالیف ابومنصور علی بن احمد اسدی طوسی است که به نام فرهنگ یا لغت فرس اسدی معروف است و آن را پس از نظم گرشاسب نامه یعنی پس از ۴۵۸ تالیف کرده است و آن هم در صورتی است که اشعار گرشاسب نامه را که در نسخه های کنونی این لغت نامه است، اسدی خود در آن جا داده باشد. بیش تر بدان می ماند کسانی که در این کتاب دست برده اند این اشعار را پس از اسدی در آن داخل کرده باشند و بعید می نماید که اسدی برای لغاتی که معنی کرده شاهد از شعر خود آورده باشد». (دهخدا، مقدمه، سعید نفیسی، لغت فرس اسدی، ص ۱۸۷)

گرچه داعی الاسلام با وجود چنین فرهنگ های به ظاهر ۹۰۰ ساله، همین اواخر از بی ترتیبی زبان فارسی نالیده، اما ضرورت می دانم همین قدیم ترین کتاب لغت زبان فارسی را میخ تابوت تصور کسانی کنم که برای ورود این زبان ساختگی، به جغرافیای ما، عمر بیش از سه یا چهار قرن قائل اند. گفته شده که تدوین لغت فرس اسدی طوسی به تقریب با تدوین دیوان شاه نامه همزمان است، هر دو کتاب را در حوزه جغرافیای طوس تالیف کرده اند و در منطق مطلب کاملا قابل قبول است که آثار این همشهریگری و همسایگی را در هر یک از این دو تالیف شاهد شویم. ضرورت نمی بینم یادآوری کنم که در زمان سرودن شاه نامه و لغت فرس هنوز خط عرب به بلوغ نحوی لازم نرسیده و تا تعیین تکلیف با مکان نصب نقطه و اعراب فاصله بسیار دارد و فرض را بر این قرار می دهم که فارسی زبانان ایران و هند با مدد اسطرلاب های مخصوص و رجوع به جوکیان و مرتاضان و کارگشایان غیب دان هند، چند قرنی مقدم بر عربان، برای یا و با و تا و جیم و خ و نون نقطه ساخته و پیشرفت فرهنگ و کتابت و نظم کلام خود را معطل اعراب نکرده اند!!! اینک ابتدا کافی است به کیفیت و کمیت لغت فرس اسدی طوسی بپردازم که موجب شرمندگی صاحبان ادعاهای ریز و درشت در باب زبان فارسی کهن خواهد شد.   

«عجیب است که در فرهنگ اسدی از ناصر خسرو شعری نقل نشده. و اما این که در کتاب حاضر از حماسه ی فخرالدین (ویس و رامین) و اشعار حکیم قطران که غالبا مورد استفاده ی فرهنگ نویسان بعدی قرار گرفته است جیزی دیده نمی شود می توان تصور کرد که اسدی دو شاعر اخیر را نمی شناخته است. در آن زمان روابط مغرب و جنوب ایران آن قدر بسیار نبود که آثار ادبی آن نواحی به سرعت به مشرق مملکت نفوذ کند. ولی به هیچ وجه قصد ندارم از این بیانات در این جا نتایج دیگری بگیرم». (محمد دبیر سیاقی، لغت فرس اسدی، ص شصت و دو)

زایمان شگفتی ها در لغت فرس اسدی طوسی سر به صد قلو می زند و آن چه را که دبیر سیاقی در شکوه نامه ی بالا سروده، فقط شیون یکی از این نوزادان است، زیرا در درون فرهنگ اسدی طوسی هیاهوی عظیمی از دست به سر کردن زبان فارسی بر پاست.

 «گردنا ـ مرغی بود که با پر بریان کنند.
آشنا ـ شناگر باشد در آب.
نغوشا ـ از مذهب گبر کان است.
کبیتا ـ ناطف باشد.
استا و زند ـ صحف ابراهیم است.
شاداب ـ سیراب بود.
پرگست ـ چنان بود که کسی گوید معاذ الله.
هملخت ـ چرم موزه و کفش باشد.
انگشت ـ فحم باشد.
غوشت ـ چیزی باشد که بر تن او هیچ موی نباشد». (محمد دبیر سیاقی، لغت فرس اسدی، گزیده هایی از صفحات ۳ تا ۱۳)

بدین ترتیب قدیم ترین فرهنگ نویس ما از مرغانی که احتمالا برای حفظ مزه ی مخصوص آن، با پر بریان می کرده اند، از شناگرانی با عنوان آشنا، از شاخه ای زردشتیگری نغوشا نام و از اوستایی خبر دارد که بر ابراهیم نازل شده، تا معلوم شود او نه کباب پرنده خورده است، نه معنای آشنا را می داند، نه دین ابراهیم را می شناسد و نه از گبران خبر دارد. چنان که ۷۰ در صد لغات این فرهنگ کهن کاملا بی معنا، ساختگی و حتی مضحک است.

«گریغ ـ گریز باشد.
ورغ ـ بند آب باشد.
ستاغ ـ اسپ زین ناکرده بود.
قحاف و نفاغ ـ قحف باشد.
کناغ ـ تار ابریشم و آن ریسمان بود.
ماغ ـ مرغی باشد سیاه گون بیش تر در آبگیرها باشد.
آمرغ - قدر و قیمت باشد.
یالغ ـ ظن چنان است که از نام ترکی است.
فغ ـ بت باشد به عبارت فرغانیان.
شغ ـ سر وی گاو بود.
بندروغ ـ سه پای بود که اندر میان آب نهد تا از گذرگاه به جایی دیگر روند.
توغ ـ هیزم کوهی سخت بود.
لوغ و لوغیدن ـ دوشیدن بود به عبارت ماوراء النهر.
سماروغ ـ گیاهی باشد که در دوغ کنند.
کاغه ـ تن زده باشد.
سپریغ ـ خوشه ی انگور بود که هنوز دانه ها نکرده بود.
زیغ ـ بساطی باشد که از دخ بافته باشند.
نغنغ ـ همچون قفیز باشد.
کیغ ـ سپیدی باشد که از پس خواب پیرامن چشم باشد و نیز بیماران را.
شوغ ـ آماسی باشد عظیم بر پای.». (محمد دبیر سیاقی، لغت فرس اسدی، ص ۷۸)

ترتیب الفبایی لغت فرس اسدی طوسی در زمره ی ابداعات فرح انگیز است. مثلا لغات بالا را از باب غین برداشته ام که منظور واژگانی منتهی به حرف غین و نه با مبتدای آن است. مجموع لغات حرف غین در لغت فرس دبیر سیاقی سی نمونه است که بیست نوع آن به کلی غیر قابل برداشت و من درآوردی است و مجموع واژگان ثبت شده در لغت فرس اسدی طوسی به تصحیح دبیر سیاقی تنها ۴۸۰ لغت است که ۳۵۰ نمونه ی آن مشمول همین حکم می شود، با این معنای واضح که مجموع لغات کاربردی در فرهنگ لغت اسدی طوسی، از زبان شیرین فارسی، حد اکثر ۲۰۰ کلمه است و البته کشف این بغرنجی که الفاظ در دو طرف تساوی در این فرهنگ را، از دارائی و دولت کدام قوم برداشته شده و مثلا اگر اسدی طوسی خبر می دهد که: نغنغ: قفیز باشد، آیا نغنغ لفظ فارسی است و یا قفیز؟ چرا که معنای قفیز هم چون نغنغ نامعلوم است.  

«چون از لغت فرس اسدی فقط یک نسخه ی خطی بنا بر اوضاع ایران نسبتا کهن به جای مانده است ناچار باید چنین پنداشت که این کتاب بسی استنساخ نشده است. اسدی همواره در ادب فارسی دارای مقامی بلند بوده است مع ذالک در بعضی فرهنگ های متاخر به اشعار وی استناد شده، در حالی که مصنفان این فرهنگ ها لغت نامه ی او را خود ندیده اند، ولی حلیمی و حسین وفایی این کتاب را در برابر خویش داشته اند. برای تحقیق بیش تر در این موضوع منابع کافی در اختیاد من نیست. فرهنگ نویسان بعدی یک شعر را به شاهد چند لغت آورده اند چنان که اسدی نیز چنین کرده است و همچنین اغلب معنای لغات را به عینه از اسدی نقل کرده اند». (محمد دبیر سیاقی، لغت فرس اسدی، صفحه ی شصت و سه، مقدمه ی پاول هرن)

حالا به اوج تراژدی در این کهنه ترین شناس نامه ی زبان فارسی می رسیم. پاول هرن، که کاشف این فرهنگ در زیر زمین واتیکان بوده است، قریب ۱۲۰ سال پیش فقط از وجود یک نسخه از این فرهنگ لغت خبر می دهد که سخت موجب حیرت است، اما نباید نگران بود، زیرا که این آمار هم به وقت خود زایمان خواهد کرد.

«از لغت فرس اسدی تا آن جا که نگارنده اطلاع دارد پنج نسخه ی کهن موجود است و چهار نسخه از این پنج نسخه همان است که مورد استفاده و مقابله ی مرحوم اقبال در چاپ لغت فرس سال ۱۳۱۹ قرار گرفته و نسخه ی پنجم ظاهرا قسمتی از نسختی است از لغت فرس اسدی متعلق به کتاب خانه ی ملی ملک که کوشش و تجسس آقای دکتر صادق کیا استاد دانشمند دانشگاه تهران آن را از پس پرده ی فراموشی بیرون آورده است. مشخصات این نسخه در شماره سوم سال سوم مجله ی دانشکده ی ادبیات تهران به قلم ایشان تشریح گردیده و آن از روی قرائن ظاهرا در ۷۲۲ تحریر یافته و قدیمی ترین نسخه ی موجود است و گویا قریبا نیز طبع و در دسترس ارباب دانش نهاده خواهد شد.
این چهار یا پنج نسخه هیچ یک چنان که باید منطبق بر یکدیگر نیستند بدان حد که اختلافات کلی تعداد لغات و نوع و میزان شواهد و دگرگونی عبارات و تعریف لغات را نمی توان حمل بر تسامح نساخ در استنساخ از روی نسخه ی اصل کرد و به عبارت به تر نام اختلاف نسخه بر آن نمی توان نهاد و همین امر است که موجب تردید انتساب قطعی نسخه های موجود به اسدی شده است. شرح این افزونی و کمی و مبنای متفن این تردید را مرحوم اقبال در مقدمه ی چاپ خود بس روشن و استوار آورده اند «و به حق در صحت انتساب جمیع نسخ معروف این کتاب به اسدی تا وقتی که نسخه ای خطی از فرهنگ اسدی که قدمت زمان آن محرز باشد به دست نیاید» تردید کرده اند تا نسخه ی اصلی که ریخته ی قلم و نتیجه ی کوشش آن شاعر لغوی قرن پنجم باشد از روی اطمینان احیا شود» (محمد دبیر سیاقی، لغت فرس اسدی، ص چهار و پنج)

بدین ترتیب ناگهان و در فاصله ی پنجاه سال تعداد نسخه های لغت فرس اسدی طوسی پنج برابر می شود، زیرا پیدا شدن فقط یک تک نسخه از فرهنگی که می باید از لوازم تاقچه ی اتاق مطالعه ی هر صاحب قلمی بوده و به شماره ی کافی تکثیر شده باشد، اعتبار و اقبال از آن را زیر سئوال می برد و گرچه این پنج نسخه، چنان که اعتراف کرده اند، بی نهایت با یکدیگر غریبه اند، اما وقتی که این بزرگان اندیشه و علم و ادب تکلیف می کنند که تمام آن ها را لغت فرس اسدی طوسی بدانیم، جای تحاشی نمی ماند. این که در طول زمان و به مرور از کتابی نسخ جدیدی یافت شود، جای تذکر ندارد، نا به سامانی در آن است که هر نسخه نویافته، از فرط استقلال متن، از وجود اسدی طوسی دیگری باخبرمان می کند!!!؟ 

«نسخه های لغت فرس: از لغت فرس اسدی، یا به تعبیر دیگر از تحریرهای آن، تاکنون یازده نسخه مختلف شناخته شده است، که بعضی از آن ها مختصر و تلخیص شده به نظر می رسند، و بعضی دیگر مفصل ترند... نسخه های موجود لغت فرس، چنان که گفته شد، به اندازه ای متفاوت و ناهمسانند که نمی توان همگی را بر نوشته از روی یک اصل دانست. چنین به نظر می رسد که بعد از اسدی کسان دیگری گرد آورده های او را اساس قرار داده، و هر یک با افزودن لغات و شواهد دیگر و آوردن مطالب مختلف، تحریرهای جدید از آن ساخته اند. مقابله و بررسی نسخه ها نشان می دهد که در طول زمان بعضی از کاتبان نیز به سهم خود از این روش پیروی کرده و به قصد به تر کردن و کامل تر کردن این واژه نامه، و به ذوق و تشخیص خود، در نسخه ها تصرف می کرده و با داخل کردن ضبط ها و عبارات و اشعار نسخه های پیشین در نسخه های خود، یا با حذف اشعار و تلخیص تعاریف، مجموعه هایی می ساخته اند که امروز چند نمونه از آن ها در دست است». (ابومنصور احمد بن علی اسدی طوسی، لغت فرس، به تصحیح فتح الله مجتبایی و علی اشرف صادقی، ص ۱۵-۱۴)

این روند مبارکی است که این بار در کم تر از سی سال باز هم تعداد نسخ لغت فرس اسدی طوسی را دو برابر کرده اند و انتظار می رود به زودی از این فرهنگ یکصد نسخه ذخیره کنیم که البته نمی دانیم لغت فرس چه کسی خواهد شد. فقط اشاره کنم تعداد واژگان در لغت فرس اسدی طوسی به تصحیح مجتبایی و صادقی، نسبت به الفاظ و لغات همان کتاب، به تصحیح دبیر سیاقی، قریب دو برابر است!!! آقایان و خانم ها از راه این گونه شیوه های شیره مالی، که زیبنده عالمان نیست و به کار متعصبان می آید، نمی توان حیات کهن زبان فارسی و یا دیرینگی نام خلیج فارس را اثبات کرد، به تر آن که اکرام و اعزاز این دکان های گردگرفته و بی کالا و رونق را قطع کنیم، بی جهت علم فارسی را مقابل زبان قرآن با کج سلیقگی و خیره سری بالا نگیریم، حق نمکی را ادا کنیم که لغت و قواعد زبان عرب، از لفظ و فرهنگ و زبان ما مطالبه دارد و به حقایقی رو کنیم که برای مردم و زبان ما اعتبار بالاتری می زاید. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 17:0 | 30 نظر
ایران شناسی بدون دروغ، 210، مقدماتی بر نتیجه، 18

 آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۲۱۰

به زودی و اگر خدا بخواهد به بنیان مطالبی در سرزمین هند وارد خواهم شد تا صاحبان خرد دریابند چه گونه با تولید شمایل و شخصیت دروغین و مضحکی چون چنگیز خان مغول و تیره و دنباله ی او، مانند تیمور و هلاکو، دوران معینی از تاریخ آدمی را در سیاه چال عمیق و بی فروغی به بند کشیده اند و آن هنگام که سرانجام بنیان گزاران کرسی های علوم انسانی غرب به عنوان جنایت کاران فرهنگی عالم محاکمه شدند، معلوم می شود با تبعیت از مطالبات کنیسه و کلیسا، تا چه میزان شالوده انسان شناسی جهان را بر شیادی نهاده و از تاریخ و فرهنگ و ادب مردم شرق و تمدن های کهن، لعبتک مسخره ای ساخته اند که به هدایت عروسک بازان کنیسه و کلیسا می جنبند و چنان صفویه و عثمانی، تیموریان هند نیز امکان و آثار حضوری ندارند تا احتمالا و معلوم نیست چرا به فرهنگ لغت زبان فارسی، آن هم با کلماتی نیازمند شوند که هرگز به گوش فارسی گویان نرسیده است!

«مجمع الفرس سروری کاشانی درست در همان زمان که فرهنگ جهانگیری در هند به نام جهانگیر تالیف می شده این کتاب را هم در ایران به امر شاه عباس اول می نوشته اند. تاریخ تالیف جهانگیری سال ۱۰۰۵ و تاریخ تالیف مجمع الفرس سال ۱۰۰۸ هجری است.
مولف این کتاب محمد قاسم بن حاج محمد کاشانی متخلص به سروری است که شرح حال او در تذکره تقی الدین کاشانی و سفینه ی خوشگو و ریاض الشعرا مسطور است. خلاصه این که وی از اصفهان در حدود سال ۱۰۳۲ به هندوستان رفته و دربار شاه جهان را دریافته و بعد در راه مکه درگذشته است. از تذکره ی نصر آبادی چنین برمی آید که وی در هندوستان پس از اطلاع بر فرهنگ جهانگیری فرهنگ خود را بسط و تفصیل داده است و عجب این است که صاحب فرهنگ جهانگیری کتاب سروری کاشانی را نیز در عداد مآخذ خود ذکر کرده است». (دهخدا، مقدمه، ص ۱۹۹، مقاله ی علی اصغر حکمت، مجمع الفرس سروری کاشانی)

برای آگاهی از مراتب خیانت های فرهنگی اعمال شده در حق مردم ممتاز شرق میانه، تنها خواندن چند جمله ی بالا کفایت می کند. جهانگیری فرهنگ دور انداختنی خود را در سال ۱۰۰۵ هجری و سروری، در سال ۱۰۰۸ هجری، یعنی سه سال پس از جهانگیری تالیف کرده و با این همه جهانگیری در زمره منابع مورد استفاده ی خویش، نام فرهنگ سروری را نیز آورده است؟!!!

«از فرهنگنامه های دیگر که در هند تالیف یافت یکی هم فرهنگ رشیدی تالیف عبدالرشید حسینی، معاصر اورنگ زیب بود. این اثر یکی از ارجمندترین آثار لغت نامه فارسی است که در سال ۱۰۶۴ هجری قمری خاتمه یافت». (یعقوب آژند، تاریخ ایران دوره ی صفویان، ص ۵۴۸)

حالا همین فرهنگ رشیدی را بگشاییم، که از مبانی و مواهب و محکمات لغت فرس گفته اند. در باب این فرهنگ ساده انگار، که به میزان نیاز نگارش نامه ای، لغت واضح و شناسای فارسی ندارد و چنان که بازخوانم در ساخت و پاخت با کلمات کتف های جهانگیری را از پشت بسته است، ادعاها تا به حدی است که شخص مولف را هم به ستایش از خویش واداشته است. 

«چنین گوید معترف به عجز و قصور و مغترف از مشرب اهل هوش و ارباب شعور، عبدالرشید بن عبدالغفور الحسینی المدنی التتوی که چون فرهنگ جهانگیری و سروری مطالعه افتاد جامع ترین فرهنگ ها دید اما مشتمل بودند بر امری چند که احتراز و اجتناب از آن لازم و متحتم گردید.
اول آن که مولفان آن دو فرهنگ در حل لغات اطناب کرده اند به ایراد عبارات مکرره ی بی حاصل و اشعار متکثره ی لاطائل.
دوم آن که در بعضی لغات تصحیح لفظ و توضیح اعراب و تنقیح معانی چنان که باید نکرده اند.
سوم آن که بعضی لغات عربی و ترکی در میان فرس درج کرده اند و تنبیه ننموده اند که فرس نیست.
چهارم آن که بعضی لغات به تصحیفات خوانده و لغات متعدد پنداشته چند جا ذکر کرده اند مثلا بعضی کلمات به بای تازی و فارسی و به تا و نون خوانده چهار جا ذکر کرده اند و بعضی را به کاف تازی و فارسی و بعضی را به سین و شین و بعضی را به زای تازی و فارسی و رای مهمله خوانده و این در نسخه ی سروری بیش تر است و در جهانگیری کم تر. و سوای این نیز سهو و غلط هست که در بیان لغات معلوم می شود و عجب تر آن که در بعضی لغات میان کاف و لام و میان واو و را و مانند آن حروف که اشتباه در آن بعدی دارد، اشتباه نموده اند». (فرهنگ رشیدی، مقدمه، ص ۲)

بدین ترتیب رشیدی مشغول دور ریختن حاصل کار جهانگیری است. اگر حوصله می کنید، خود به تطبیق لغات این چند سطرمقدمه ی به شدت معرّب، با کلمات مندرج در آن فرهنگ نامه بپردازید، تا دریابید که در حوزه ی لغت، هیچ یک از افاضات جملات بالا، مثلا عجز و قصر و مشرب و مشتمل و مطالعه و تنبیه و تصحیف و غیره، در اصل فرهنگ رشیدی ثبت نیست و نمی دانیم صادر کننده این نقد نامه بر فرهنگ جهانگیری، چرا از لغات پیشنهادی در فرهنگ خود سود نبرده و کدام یک را فارسی می دانسته، لغات مندرج در سطور این مقدمه و یا آن چه را به طور نمونه در زیر می خوانید؟!

 زبغروز بگر: به فتح و سکون با و فتح آن و ضم کاف فارسی و ضم غین، همان زابگر مرقوم باشد. (فرهنگ رشیدی، ص ۵۴۵)

پاسخ به سادگی معلوم است، زیرا کاربرد این گونه واژگان پیشنهادی فرهنگ رشیدی، که از عدد و شماره بیرون و از مصادیق بی ضابطگی فرهنگی است، به گمان ادای ناسزا، موجب دست به گریبان شدن با دیگران خواهد شد. به راستی که هندیان برای آموختن زبان فارسی، بی فوت وقت، به فرهنگی نیاز داشته اند تا محتملا معنای زبغروز بگر را به آن ها بفهماند که در اساس جایگزین کردن حرف مفتی در جای مهمل نویسی دیگری است. اگر خنده ی پر خشم شما فروخفت و دریافتید ما را در تمام زمینه ها، از تخت جمشید تا کتاب لغت، تمسخر کرده و اسباب تفریح خویش قرار داده اند، پس برای تسکین بیش تر، با گزینه هایی باز هم به تصادف، از این فرهنگ ممتاز زبان فارسی آشنای تان کنم:

سکاچه: کابوس که در خراسان عبدالجنه گویند.
سگال: بالضم، انگشت افروخته، مرادف زگال و کاف فارسی باید در جمیع کلمات مرکب از آن.
سکالیو: بالشم و لام ساکن و یای مضموم، آن چه بر انگشت افروخته پخته باشند از نان و جز آن.
سکاروا و سکارو: بالضم نانی که بر روی انگشت افروخته افکنند تا بریان شود.
سکاشه: در شین معجمه بیاید.
سکافره: در شین معجمه بیاید، چه صحیح شکافه است نه سکافره. (!!!)
سکج: به فتح سین و کسر کاف و جیم تازی در آخر، مویز باشد.
سکز: به فتح سین و کسر کاف، مصطکی.
سکسک: به ضم هر دو سین، اسبی که راه نداشته باشد و ناهموار رود.
سکرکه: به ضمتین و فتح کاف دوم، شرابی که از جواری سازند ظاهرا عربی باشد، زیرا که در قاموس آورده.
سکره: به ضمتین و فتح رای مشدد و مخفف، کاسه باشد.
سکنجبیدن: به فتحتین و سکون نون و کسر جیم تازی، تراشیدن و گزیدن و سرقیدن و آواز به گلو کردن...» (فرهنگ رشیدی، ص ۶۱۴)

اینک که با این نم آبه ها آشنا شدید که سرچشمه ی لغت فارس گفته اند، جای دارد بپرسیم اگر گنجینه لغات فارسی این است که در هند، یعنی تنها مرکز صدور فرهنگ لغات فارسی آمده است، پس سعدی و حافظ و فردوسی، زبان دواوین خود را قرن ها مقدم بر این فرهنگ نویسی ها از کجا برداشته اند و مثلا چرا واژه ی دوش به معنای شب گذشته و نظایر دیگری که دائما بر زبان این شاعران می گذرد، در فرهنگ نامه ی جهانگیری و رشیدی و برهان و آنندراج دیده نمی شود؟!!

«مولف کتاب محمد حسین بن خلف التبریزی متخلص به برهان است، و از ترجمه ی احوال و تاریخ زندگانی او نظر به قلت منابع تاریخی موجود اطلاع جامعی در دست نیست. نویسندگان فهرست ها و «کاتالگ ها» نیز شرح احوال او را به تفصیل ننوشته اند و این بنده در این مدت کوتاه به منابعی که در دسترس داشتم مراجعه نموده به قدر مقدور تجسس کردم، اما اطلاعاتی مفصل تحصیل نشد. باید در موقع فرصت کتاب هایی را مانند: تاریخ مآثر قطب شاهیه ی محمودی تالیف محمود بن عبدالله النیشابوری، حدیقة السلاطین تالیف عبدالله الشیرازی الصعیدی (در شرح احوال عبدالله قطب شاه معاصر مولف)، تاریخ قادری تالیف میرزا قادر خان منشی، تاریخ هاله ی قطبیه یا تاریخ سوانح دکن، و دیگر کتب که در باب رجال علم و ادب دکن نوشته شده است مطالعه نمود و تفحص و تجسس کرد، شاید بتوان اشاراتی در ترجمه احوال مولف به دست آورد ولی متاسفانه دسترس به این کتب برای بنده فعلا میسر نیست». (دهخدا، مقدمه، ص ۲۰۱، مقاله ی علی اصغر حکمت، به نام برهان قاطع)

با این نقل از حکمت، صاحب فرهنگ فارسی دیگری در هند می شویم که مولف معین و زمان تالیف مشخصی ندارد. فرهنگی است که به وضوح تمام از نمونه های دیگر کپی شده، در هیچ زمینه ای کار مستقل شمرده نمی شود و شاید به سبب بی تاثیری، هنوز هم بدون صاحب باقی گذارده اند.

«صاحب برهان کتاب خود را با مراجعه به کتاب های لغت و فرهنگ های متعددی نوشته است. خود او چهار کتاب را نام می برد و می گوید: «چون کم ترین بندگان ابن خلف التبریزی، محمد حسین المتخلص به برهان می خواست که جمیع لغات فارسی و پهلوی و دری و یونانی و سریانی و رومی و بعضی از لغات عربی و لغات زند و پازند و لغات مشترکه و لغات غریبه و متفرقه و اصطلاحات فارسی و استعارات و کنایات به عربی آمیخته و جمیع فوائد فرهنگ جهانگیری و مجمع الفرس سروری و سرمه ی سلیمانی و صحاح الادویه ی حسین الانصاری راکه هر یک حاوی چندین کتاب لغت اند به حالت ایجاز بنویسد و آن به هیچ وجه صورت نمی بست مگر به اسقاط شواهد و زوائد»... (برهان قاطع، دیباچه ی مولف، ص دال)

بیش ترین کاربرد این مضامین و مکتوبات کهنه در تبلیغ نام شهرهایی است که در زمان مولفان آن، هنوز نطفه نبسته بودند و غالبا به اصفهان و شیراز و کاشان و قزوین و قم و همدان و نیشابور و غیره اشاره دارند، که تماما از مراکز تجمع مجدد یهودیان در دوران اخیر است. با این همه دو شرح مختصر در باب افاضات مولف برهان قاطع را بخوانید که ارزیابی بی ارزشی و نابابی آن است.

«اولین کتابی که محل مراجعه ی صاحب برهان بوده است فرهنگ جهانگیری است و می توان گفت که نه تنها از لغات فرهنگ جهانگیری استفاده نموده بل که در غالب مطالب و سبک و حتی عبارات همان مقالات صاحب فرهنگ جهانگیری را به عینه نقل و انتحال نموده است». (دهخدا، مقدمه، ص ۲۰۲، مقاله ی علی اصغر حکمت، به نام برهان قاطع)

حتی اگر این فرهنگ نویسان و شاهان تیموری محتاج آنان شده در هند را جدی بگیریم، با این قضاوت حکمت، منظور از پی نویسی های مکرر بر فرهنگ های فارسی در هند را، باید پایه گذاری و عادی سازی ظهور یک زبان دانست که برنامه ریزان معینی در همین قرون اخیر، آماده کرده و همراه چند گروه مهاجر به ایران خالی از سکنه فرستاده اند تا اینک صاحب قوم و زبان ممتاز و شیرین فارسی شویم که از همان زبغروز بگر آغاز شده و در حال حاضر هم به زحمت دارای اندکی بیش از یک هزار واژه ی مستقل و غیر اثرگذار و بدون قاعده و گرامر است.

«در این چند ساله که پی زنده کردن زبان افتاده اند و می خواهند به جای واژه های بیگانه، فارسی بنشانند، برخی دست غارت به خوان ناچیز دساتیر برده، مشت مشت از لغت های نا به هنجار آن برداشته، مانند استخوان و کلوخ به این جا و آن جا پرتاب می کنند. در میان واژگانی که به فرهنگستان پیشنهاد می شود بسیاری از لغت های دساتیر هم دیده می شود و پیداست که کارمندان فرهنگستان که همه از دانشمندان اند، فریب نخورده آن ها را نمی پذیرند. از سال ۱۰۶۲ هجری قمری که سال تالیف برهان قاطع است و صدها لغت دساتیر در آن یاد گردیده، دساتیر یکی از آسیب های زبان ما شده است». (برهان قاطع، مقدمه، ص پنجاه و دو، مقاله ی ابراهیم پور داود، به نام دساتیر)

با این که نمی دانیم پورداود تاریخ تالیف برهان را در چه ماخذی یافته و از کجا برداشته است، اما می بینیم که شوری آش فرهنگ نویسی فارسی در هند و واژه سازی های اخیر، تا به حدی است که خانی مانند پورداوود نیز فهمیده است و می داند که لغات زبان فارسی کنونی لحیم کردن اجزاء گوناگون حروف به یکدیگر و بیرون کشیدن اجباری معنایی از آن است بی این که بتوان برای آن اسلوب و منطق و مبنایی تصور کرد، جز آن که به امکانات زبان عرب، آن هم با طلب کاری وقیحانه، ناخنک بزنیم.    

«توسعه ی ادب فارسی در هندوستان و انتشار عظیم کتب شعر و دیوان های اساتید نظم در دربار اکبر و شاه جهان و جهانگیر به کمال رونق و رواج رسیده و مردم هند را بیش از پیش متوجه معانی بسیاری از لغات و اصطلاحات مشکله نمود و حاجت خود را به کتاب لغتی که فارسی به فارسی باشد و ابیات مشکل را معنی نماید زیادتر از قرون سابقه احساس می کرده اند و هر چند در زمان جلال الدین اکبر شاهنشاه شعر دوست و ادب پرور هند یک چنین کتاب لغتی مورد علاقه شخص پادشاه واقع گردید و جمال الدین حسین انجوی شیرازی در اوایل آن قرن چنان که گفتیم کتاب فرهنگ خود را در زمان او شروع به تالیف کرد ولی باید گفت که نوشتن کتب لغت فارسی از آغاز قرن هفتم هجری از عهد سلاطین غور که در هندوستان سلطنت های اسلامی فارسی زبان تاسیس شد تا زمان سلاطین مغول گورکانی و بعدها تا قرن سیزدهم هجری پیوسته اهل فضل و دانش در آن دیار به کتاب لغت فارسی عنایت مخصوص ارزانی داشته اند و فرهنگ های متعددی که از قرن نهم به بعد نگاشته اند همه برهان صدق و گواه محکم این دعوی است». (دهخدا، مقدمه، ص ۲۰۲، مقاله ی علی اصغر حکمت، به نام برهان قاطع)

عجیب است! همین علی اصغر حکمت که چنین کباده ی فرهنگ های فارسی تدوین هندوستان و از جمله برهان قاطع را بر سر چنگ می کشد، در دنباله ی مقاله ی خود قریب یک هزار لغت مندرج در همان فرهنگ نامه را، به عنوان مهجورات محلی و از جمله پانصد نمونه را با قید هزوارش های بی معنا، که فهرست آن برای انتقال به این وبلاگ بسیار مطول است و از آتین و آسیم و آموتیا و آیشم و ابرونتن و ایبر شروع و به هجنم و هجید و هرنیز و هوبسپا و هوپمن و هیب و یدمن و یربهانتن ختم می شود، از دارایی های آن کتاب بیرون ریخته است. کاری که در کنکاش من در آن به اصطلاح فرهنگ نامه ی زبان فارسی، به اخراج نیم بیش تر واژگان آن مجموعه سر می زند!!!

«بتاره: بر وزن شراره، لیف جولاهگان باشد و آن جاروب مانندی است که با آن آش و آهار بر نار مالند.
بتاوار: بر وزن سزاوار، عاقبت و انجام و آخر کار باشد.
بتاییدن: به کسر اول و یای حطی بر وزن گراییدن به معنای بگذاشتن باشد.
بتخال: به ضم اول و سکون آخر که لام باشد، نام بت خانه ای است که آن را بتخاله بر وزن بزغاله نیز می گویند.
بترجا: به فتح اول و ثانی و سکون رای قرشت و جیم به الف کشیده، کنایه از سوی عورتین است که مقعد مردان و فرج زنان باشد. و فرجه ی مابین ناخن و گوشت را هم گفته اند که چرک در آن جمع می شود.
بتع: به کسر اول و سکون ثانی و عین بی نقطه، به لغت بربر شرابی است مست کننده.
بتفوز: به فتح اول و سکون ثانی و فای به واو رسیده و به زای نقطه دار زده، پیرامون دهان را گویند مطلقا خواه از انسان و خواه از حیوان دیگر و منقار مرغان را نیز گفته اند و گرداگرد کلاه را هم می گویند و به جای فا، غین نقطه دار هم به نظر آمده است». (برهان قاطع، ص۲۳۳)

ملاحظه می کنید که با هیچ دانشی جز مسخره بازی ناب مواجه نیستیم. مشتی کلام و لغت بی اساس است که هر دو سوی آن ها من درآوردی و از مصادیق کلاه برداری فرهنگی است با قصد کهنه وانمودن زبان و لغت فارسی که اگر تمام زاویه های دهات را بگردید با صرف صد لغت از ذخیره ی این گونه فرهنگ ها هم قادر به اعلام تقاضای لقمه و جرعه ای نان و آب نخواهید شد. به راستی باز هم بپرسیم این همه فرهنگ نگار و چنین مجموعه ای از لغات چه گونه و به چه کار هندیان می آمده، که هنوز هم به جای نه می گویند نهی؟!! آن چه اندیشمند را به زمان این گونه جعلیات هدایت می کند آن است که گرچه مثلا می خوانیم: بتاره بر وزن شراره، اما در اصل فرهنگ واژه ی شراره و غالب دیگر هموزن های کلمات را نمی یابیم و این خود به تنهایی اثبات می کند که زبان و واژگان در اختیار سازندگان این فرهنگ نامه ها، جدا از نمایشات درونی تالیفات آن ها و نزدیک به زمان ماست.

 «ابتدای قرن چهاردهم لغت بزرگ حجم مسمی به فرهنگ آنندراج در جنوب هند نوشته شد که لغت زبان عربی و فارس هر دو است. مولف محمد پادشاه متخلص به شاد ولد غلام محی الدین معروف به نسیم میرمنشی مهاراجه آنندراج راجه ی ولایت ویجی نگر بوده، شاعر و ادیب فارسی بوده، خواست چند کتاب لغت عربی و فارسی را یک جا جمع کند تا برای علما و طلاب زبان عربی و فارسی یک کتاب کافی باشد. پس برای الفاظ عربی منتهی الارب و منتخب اللغه و صراح و غیاث اللغات و فرهنگ فرنگ را انتخاب کرده و در ذیل هر لفظی که از آن ها گرفته عین عبارت آن ها را نقل کرده و در آخر نام آن کتاب را نوشته و مقصودش از فرهنگ فرنگ درست معلوم نشد گویا کتاب لغت جانسن یا استینگس است که هر دو لغت عربی و فارسی به انگلیسی است». (دهخدا، مقدمه، ص ۲۲۱، مقاله ی سید محمد علی داعی الاسلام، به نام فرهنگ آنندراج)

این فرهنگ متورم و هفت جلدی که عمر اندک ۱۳۰ ساله دارد، شاه کاری است در پریشان نویسی که ظاهرا شاهراجه ای در هندوستان به تالیف آن محتاج شده است! در این مجموعه به مقتضای نوپدید بودن، اندک لغات جدید فارسی و انبوهی عرب نویسی معیوب دیده می شود، به انضمام ترکیبات و معانی شگفت آور و بی مایه ای که در دکان هیچ عطاری نخواهید یافت. چنان که آوردن شرح دیگری بر آن را، جز انعکاس چند لغت و معنا از آن میان ضرور نمی دانم، که مجعولات و مخلوقاتی به ابواب زبان عرب برده است.

استفراخ: به کسر اول و ثالث و خای معجمه. جهت چوزه جا گرفتن کبوتر و جز آن و جهت چوزه بیرون آوردن داشتن.
استقلا. به کسر اول و ثالث. شپش جستن در سر خواستن. و شپش کرمی است معروف که در موی سر پیدا می شود.
استعراب: به کسر اول و ثالث. فحش گفتن و سخن زشت آوردن و گشن خواه شدن و گاو ماده.
استعکاد: به کسر اول و ثالث. فربه گردیدن سوسمار و شتر و به چیزی درآمدن و چسبیدن شکار به خوف صیاد.
استعناد: به کسر اول و ثالث، حرف پنجم نون است و دال ابجد در آخر. غالب گردیدن قی و چیره شدن شتر و اسب بر مهار و رسن و عصا زدن مردم را و سر مشک را بیرون نور دیده آب خوردن.
استغشاء: به کسر اول و ثالث و شین معجمه که حرف پنجم است. به طوری پوشیدن جامه را که چیزی نشنوی و نبینی.
استیزار: به کسر اول و ثالث و زای هوز به الف کشیده و رای مهمله در آخر. وزیر گردانیدن و وزارت خواستن و وزارت کردن و گرد کردن و بردن....

و از این قبیل لغت سازی مضحک و ابلهانه و بی اصل و امانت، برای زبان عرب، که سر به چند هزار می زند. از این روی فهرست کردن آنندراج در فرهنگ نامه های فارسی از اساس معیوب است و جای آن دارد که صاحب نظری در زبان عرب به تفسیر و تمسخر آن فرهنگ لغات بنشیند و تکلیف اش را یکسره کند. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:0 | 48 نظر

http://naria5.blogfa.com/


ایران | 19.06.2009

اکبر گنجی: تمام هدف نباید برکناری احمدی‌نژاد باشد

 
اکبر گنجی

اکبر گنجی در آخرین مقاله خود به نقد هدف‌های انتخابات دهم و رویکرد تحکیم اقتدار آیت‌الله خامنه‌ای پرداخته است. توصیه گنجی برای گذار از "نظام سلطانی" تقویت جامعه مدنی است. او اجرای این رهنمود را در نافرمانی مدنی می‌بیند.

 

 

دویچه‌وله: شما در آخرین مقاله‌ی خود نوشته‌اید که رهبر به رای دادن اکثریت مردم نیاز داشت تا مشارکت ۸۰ درصدی را به پای مشروعیت نظام بنویسد. به نظر می‌رسد اعتراض‌های پس از انتخابات چنین خواستی را قلب کرده باشد. چرا طراحان این ماجرا پیش‌بینی چنین مقاومتی را نکرده بودند؟

اکبر گنجی:  جمهوری اسلامی در سه دهه گذشته، تجربه‌ای در سطح امروز نداشته است. هیچ‌گاه به این گستردگی اعتراضی به زمامداران کشور نشده بود. گاهی دیده می‌شد که بعد از یک بازی فوتبال یا چیز دیگری، مردم یک منطقه می‌ریختند و سروصدا می‌کردند و کمی بعد جمع می‌شدند و می‌رفتند.  مسئله‌ای در این سطح را قطعا اینها پیش‌بینی نکردند. پیش‌بینی آقای خامنه‌ای این بود که تقلب می‌کنیم و پس از آن آقایان موسوی و کروبی اعتراض می‌کنند، اعتراض را می‌دهیم شورای نگهبان و بعد شورای نگهبان آن را رد می‌کند.  این نه تنها خلاف انتظار طراحان این ماجرا، بلکه حتا برخلاف انتظار کلیه فعالین سیاسی و حقوق بشری ایران بود.

شما در عین حال در همین مقاله نوشته‌اید که انتخابات از جنس دیگری بود. یعنی چه؟ از چه جنسی بود؟

تقلب در کلیه‌ی انتخابات جمهوری اسلامی وجود داشته است.  در انتخابات سال ۸۴ هم آقای احمدی‌نژاد را با کمک نیروهای امنیتی و نظامی و بسیج بالا آوردند. اما این بار تقلب وسعت شگرفی داشت. بسیاری از فعالین حقوق بشر و نیروهای روشنفکر و نیروهای سیاسی رادیکال در این انتخابات دور آقای کروبی جمع شدند. این را هیچ کسی نمی‌تواند انکار کند. آقای کروبی در انتخاب سال ۸۴ پنج شش میلیون رای آورد.  چطور است که با حامیان جدید، ایشان زیر یک درصد رای می‌آورد؟ آقای خامنه‌ای خواسته روشنفکران کشور را تحقیر کند و بگوید که آزادیخواهان و حقوق‌بشری‌ها اصلا در جامعه ایران جایی ندارند. پیامد این انتخابات هم از جنس دیگری بود. همین به صحنه آمدن مردم را کسی پیش‌بینی نمی‌کرد. آقای موسوی و کروبی هم خوب ایستادگی کرده‌اند و باید به آنها تبریک گفت.

به نظر می‌آید که تظاهرات و اعتراضات از خود این آقایان جلو افتاده است، ولی به‌هرحال به پای آنها نوشته می‌شود. چون جریان تظاهرات سریا رهبر ندارد. شما فکر می‌کنید آیا آقایان موسوی و کروبی و حتا آقای رضایی  در پروسه اعتراض و مقاومت مردم، از جنس دیگری خواهند شد؟

این انتخابات چهار کاندیدا داشت که همه مسئولان بلندپایه جمهوری اسلامی در سی‌سال گذشته بودند. آقای خامنه‌ای دارد عدم تحمل خود را به نمایش می‌گذارد. اگر موسوی رییس جمهور می‌شد، حداکثر یک تفاوت ده درصدی در اوضاع ایجاد می‌شد. چون رییس جمهور در ساختار سیاسی ایران قدرت چندانی ندارد. اما آقای خامنه‌ای همین را هم نمی‌خواست تحمل کند و کسی را می‌خواست صد در صد همفکر خودش، نه حتی ۹۹ درصد! بله، متاسفانه مردم فاقد رهبری و اتاق فکر هستند. آنها دارند اعتراض خود را مسالمت‌آمیز پیش می‌برند. این بزرگترین مبارزه اعتراضی و مسالمت‌‌آمیز مردم است. دوستان هم مجبور شده‌اند پابه‌پای این مردم بیایند. الان مردم خیلی جلوتر از فعالان سیاسی و چهره‌های شناخته‌شده این سه دهه هستند.

جواب مرا ندادید. آیا مجموعه توضیحاتی که فرمودید کمک می‌کند به این که آقایان هم از جنس دیگری بشوند؟

این به آینده بستگی دارد. در همین انتخابات آقای کروبی و آقای موسوی شعارهایی دادند که با سابقه قبلی‌شان زیاد سنخیت نداشت. ایستادگی کنونی آنها را بسیاری از اصلاح‌طلبان و نزدیکان آنها هم انتظار نداشتند. می‌شود گفت که تا همین الان خیلی جنس عوض کرده‌اند و من فکر می‌کنم اگر سیر حوادث به همین شکل ادامه پیدا کند، هم این دو بزرگوار و هم دیگران، مجبورند پوست‌های جدیدی بیندازند.

ما روی بحث جنس باقی می‌مانیم. فکر می‌کنید واکنش رهبری چگونه باشد؟ آیا از جنس دیگری غیر از پیش‌بینی‌های کلاسیک خواهد بود؟

تا کنون آقای خامنه‌ای مطابق شیوه‌ی گذشته‌اش عمل کرده است، یعنی تقلب را انجام داده، فردای تقلب تبریک گفته، روز بعدش آن را اعجاز الهی نامیده و بعد هم گفته که بازنده باید تحمل باخت را داشته باشد. به نظر می‌رسد که آقای خامنه‌ای فقط دارد فرصت می‌خرد تا بتواند مردم را توی خانه‌ها کند و اگر موفق شود، سرکوب عجیبی به راه خواهد انداخت. تنها ممکن است در صورت حضور گسترده مردم در خیابا‌ن‌ها با همین آرامش، این تغییر به ایشان تحمیل شود. وگرنه من فکر نمی‌کنم آقای خامنه‌ای پوست بیندازد و جنس دیگری پیدا کند.

ولی شما در همین مقاله‌ی اخیرتان نوشته‌اید که نظام ولایت فقیه در حال پوست انداختن است!

پوست انداختنی که من در مقاله گفتم به معنای آن است که آقای خامنه‌ای حاکمیتی صددرصد تابع خودش را می‌خواهد و می‌خواهد از ساختار سیاسی کسانی را  حذف کند که سی سال جزو قدرتمندترین چهره‌های این نظام بودند. نمونه‌اش آقای هاشمی. آقای هاشمی تا موقعی که آیت‌الله خمینی زنده بود بسیار بسیار قدرتمندتر از آقای خامنه‌ای بود و آقای خامنه‌ای توی آن دوره اصلا قدرت چندانی نداشت. برنامه‌ی آقای خامنه‌ای این است که با هاشمی و ناطق نوری به اسم مبارزه با فساد برخورد شود. پوست انداختن مورد نظر من این است که آقای خامنه‌ای می‌خواهد همه کسانی را که احساس می‌کند صددرصد با او موافق و همراه نیستند، از ساختار سیاسی حذف کند. این البته بستگی به ادامه جریان و موازنه قوا دارد.

آقای گنجی، توضیحاتی که می‌دهید با بخشی از مقاله‌تان، که می‌نویسید این رخدادها فرصتی تاریخی برای قدرتمندتر شدن جامعه ایران است، مغایرت دارد. اگر نظام ولایت فقیه قدرتمندتر شود، ابزارهای به مراتب بیشتری برای تسلط بر جامعه خواهد داشت.  چگونه می‌‌توان توضیح داد که این شرایط می‌تواند فرصتی تاریخی برای جامعه هم باشد؟

آقای خامنه‌ای اگر بتواند مردم را بکند توی خانه، قطعا  سرکوب گسترده‌ای انجام خواهد داد و حتا با کسانی غیر از هاشمی و ناطق هم به‌عنوان مخل نظم و امنیت ملی برخورد خواهد کرد. آن فرصت تاریخی که من می‌گویم، این است که دموکراسی و نظام دموکراتیک محصول یک جامعه قدرتمند است. یعنی رابطه‌ی دولت و جامعه یک رابطه معکوس است. هرچقدر دولت قدرتمندتر باشد، جامعه مدنی  ضعیف می‌شود و هر چه جامعه مدنی قدرتمند شود، از قدرت دولت کاسته خواهد شد.
ما باید از رویدادهای اخیر به‌عنوان یک فرصت تاریخی برای قدرتمندتر شدن جامعه استفاده کنیم. هرچه تنوع و تکثر در جامعه ما بیشتر شود، قدرت آن هم بالاتر می‌رود. سندیکاهای کارگری، جنبش‌های زنان، دانشجویان، این‌ها باید متشکل شوند. تمام هدف ما نباید برکناری احمدی‌نژاد باشد. این هدف خوب و بزرگی است، اما مهم‌تر از این دمکراسی است و ما برای گذار به دمکراسی باید جامعه را قدرتمند کنیم.

اساس مقاله‌ی اخیر شما نقد نظام سلطانی است. چگونه در چنین ساختار اقتدارگرایانه‌ای نهادهای مدنی شکل می‌گیرند، متکثر می‌شوند و در عین حال رهبری هم پیدا می‌کنند؟

رژیم ایران، هم در دوران آقای خمینی و هم در دوران آقای خامنه‌ای، رژیم سلطانی بوده است. قدرت اصلی دست رهبر یا سلطان است و اتکای سلطان به پول و تدارکات است. اینجا پول از دلارهای نفتی و تدارکات از نیروهای نظامی، سپاه، بسیج، و وزارت اطلاعات می‌آید. معلوم است که در چنین نظامی سلطان اجازه شکل گرفتن نهادهای مدنی را نمی‌دهد. اما طرف دیگر قضیه، نافرمانی مدنی است.
مثالی بزنم: الان کانون مدافعان حقوق بشر خانم عبادی از نظر اینها غیرقانونی است. اما خانم عبادی و همفکران‌شان به کار خود ادامه می‌دهند. جنبش یک میلیون امضاء از نظر جمهوری اسلامی غیرقانونی است و با آنها برخورد می‌کنند. اما آنها دارند کار خود را پیش می‌برند. سندیکاها در ایران سرکوب می‌شوند، اما کارگران تشکل‌های خود را تعطیل نکرده‌اند. ما راهی جز این نداریم. جامعه باید در مقابل قوانین ناقض حقوق بشر، قوانین ناحق و ناعادلانه بایستد و از طریق متشکل کردن خودش و مبارزات مسالمت‌آمیز بتواند به حیات خود و مبارزه برای دمکراسی ادامه دهد.

آخرین سوال: آقای گنجی شما هیچ پایه توده‌ای برای حکومت کنونی قائل نیستید؟

این طور نیست که جریان اقتدارگرا هیچ پایگاهی در جامعه نداشته باشد. اینها یک اقلیت ده درصدی را در جامعه با پول نفت و تطمیع و تهدید خریده‌اند. کسانی را دارند که حاضرند برای نظام آدم بکشند. طبق قانون بودجه سال ۸۲ و ۸۳، ما بیشتر از دو هزار شرکت ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌دولتی داشته‌ایم که همه تحت نظارت دولت و مجلس بوده‌اند.
قرار شد این‌ها را خصوصی کنند و طی سال‌هایی که آقای احمدی‌نژاد آمده، همه این‌ها را واگذار کرده‌اند. اما هیچ گزارشی وجود ندارد که این‌شرکت‌ها به که داده شده و کجا رفته‌اند.این هفتاد هشتاد درصد بودجه کشور بوده است. همه را به همفکران و عمال خود بخشیده‌اند. اقلیتی در جامعه با پول و همفکری، وابسته به نظام است. تئوری اینها این است که اگر ارعاب را ادامه دهیم، می‌توانیم با همین اقلیت انگشت شمار، حاکمیت‌مان را ادامه دهیم.


مصاحبه‌گر: مهیندخت مصباح
تحریریه: بهنام باوندپور

http://www.dw-world.de/dw/article/0,,4408934,00.html


قطبی: حماسه ی ملبورن را در سئول تکرار می کنیم!

 


اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۲۴ خرداد ۱٣٨٨ -  ۱۴ ژوئن ۲۰۰۹


ایلنا: سرمربی تیم ملی فوتبال کشورمان پس از اولین تمرین تیم ملی در کره جنوبی گفت: اگربازیکنان حرف‌های من را گوش دهند به طور حتم خواهیم توانست کره جنوبی را در خانه شکست دهیم.
افشین قطبی سر مربی تیم ملی فوتبال کشورمان با بیان این مطلب به خبرنگار ایلنا، افزود: در حال حاضر به هدفی جز رسیدن به پیروزی در مقابل تیم ملی کره جنوبی توجه نخواهم داشت. در این بین اگر بازیکنی هم از تصمیم‌گیری من ناراحت شود. برایم مهم نخواهد بود، چرا که آبروی کشورم دراولویت اول قرار دارد. به امید خدا با یکدلی و اتحاد بازیکنان بتوانیم کره جنوبی را شکست دهیم و حماسه ملبورن دوم را در سئول به وجود بیاوریم.
وی ادامه داد: به خوبی از نقاط قوت و ضعف تیم کره جنوبی آگاهی دارم. می‌دانم چگونه ستارگان این تیم را مهار کنم. به احتمال زیاد با شکست دادن کره جنوبی زمینه حضور مستقیم تیم ملی در جام جهانی مهیا می کنیم.
سرمربی تیم ملی در خصوص اینکه گفته می‌شود با توجه به صعود کره جنوبی به جام جهانی این تیم بی‌انگیزه و با نفرات ذخیره مقابل تیم ملی کشورمان ظاهرخواهد شد گفت: سرمربی کره جنوبی روز گذشته در مصاحبه خود اعلام کرد این تیم با تمام توان مقابل ایران بازی خواهد کرد. پس دلیلی ندارد ما فکر ‌کنیم این تیم مقابل کشورمان بی‌انگیزه ظاهر خواهد شد.به تمامی بازیکنان اعلام کرده‌ام به شایعات توجهی نکنند و با انگیزه مضاعف به فکر اثبات توانایی‌ها وقدرت های خود باشند.
قطبی با اشاره به شایعه مذاکره همسر کره‌ای وی با مسوولان فدراسیون کره جنوبی برای تبانی با تیم ملی کشورمان در بازی روز چهارشنبه گفت: واقعاَ نمی‌دانم این حرفها از سوی چه کسانی مطرح می‌شود. مگر می‌شود در یک بازی ملی و حساس بین دو کشور چنین اتفاقی رخ دهد. ما به این قبیل حرف‌ها اهمیت نمی‌دهیم و تلاش می‌کنیم در روز مسابقه با ارائه توانایی‌های خود بتوانیم حقانیت خود را بگیریم.


بحرین ـ عربستان در پلی‌اف مقدماتی جام‌جهانی ۲۰۱۰

 


اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
پنج‌شنبه  ۲٨ خرداد ۱٣٨٨ -  ۱٨ ژوئن ۲۰۰۹


میلان ماچالا مربی تیم فوتبال بحرین بعد از رسیدن به پلی آف گفت که تساوی بدون گل می‌توانست زمینه حذف آنها را بوجود آورد. بحرین با پیروزی ۱-۰ برابر ازبکستان به بازی پلی آف انتخابی جام جهانی رسید.
به گزارش ایسنا؛ در آخرین بازی گروه یک انتخابی جام جهانی ۲۰۱۰ دو تیم بحرین و ازبکستان به مصاف هم رفتند که میزبان با گل محمد عبدوالرحمن در دقیقه ۷۴ به برتری رسید.
ماچالا بعد از بازی گفت : " بازی برای هر دو تیم سخت بود چون تنها پیروزی می توانست زمینه صعود حریف را فراهم کند، ازبکستان تیم قدرتمندی است و ما چند فرصت گلزنی در این بازی داشتیم".
وی افزود:" دنبال کردن تساوی بدون گل می توانست خیلی خطرناک داشت. ازبک ها در نیمه دوم اشتباهات خودشان را جبران کردند و فشار زیادی روی ما گذاشتند".
پیش از این دیدار هر دو تیم شانس ایستادن در رده سوم جدول را داشتند که در نهایت بحرین توانست با ۱۰ تیم امتیاز پایین تر از استرالیا و ژاپن قرار بگیرد.
به این ترتیب بحرین در پلی آف آسیا در دو بازی رفت و برگشت به مصاف تیم سوم گروه دو خواهد رفت.
هم‌چنین میرجلال کاسیموف مربی ازبکستان هم گفت: " این بازی پایان کار ما در دیدارهای انتخابی جام جهانی بود. بحرین تیم خوبی است و دمای هوای اینجا کار ما را سخت کرده بود".
وی افزود: " بحرین به نسبت چند سال قبل که من خودم بازی می کردم پیشرفت زیادی کرده است. فکر می کنم بخش مهمی از این پیشرفت مدیون میلان ماچالاست".
دو تیم قطر با شش و ازبکستان با چهار امتیاز نیز در رده های چهارم و پنجم جدول قرار گرفتند و حذف شدند.
بر این اساس با توجه به تساوی تیم‌های عربستان و کره شمالی در گروه ۲ آسیا، دیدار پلی‌اف برای مشخص شدن نیم سهمیه باقی‌مانده‌ی قاره‌ی آسیا برای حضور در دیدار برابر نیوزلند و شانس صعود به جام‌جهانی را تیم‌های عربستان ـ بحرین برگزار خواهند کرد.


قطبی: هنوز هم شانس صعود هست

 


اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
يکشنبه  ۱۷ خرداد ۱٣٨٨ -  ۷ ژوئن ۲۰۰۹


سرمربی تیم ملی فوتبال کشورمان بعد از تساوی بدون گل مقابل کره شمالی در مقدماتی جام جهانی ۲۰۱۰،گفت: با اینکه ایران کار سختی برای صعود دارد اما هنوز هم می‌تواند در صورت پیروزی در دو بازی آینده، از طریق مسابقه پلی آف راهی جام جهانی شود.
به گزارش ایرنا، arthtimes" از پیونگ یانگ به نقل از "افشین قطبی" نوشت: این مسابقه برای هر دو تیم مهم بود بنابراین روشن است که فشار زیادی روی تیم‌ها قرار داشت.
وی افزود: به نظر من تیم ایران در نیمه اول فوق العاده و سازمان یافته بود. کنترل بازی در دست ما بود و هیچ فرصتی به حریف ندادیم و فکر می‌کنم سه یا چهار شانس مسلم گل داشتیم. به نظر من در فوتبال ملی باید حداقل یکی از این شانس‌ها را تبدیل به گل کرد.
قطبی با اشاره به جو ورزشگاه مملو از تماشاگر شهر پیونگ یانگ که بی وقفه تیمشان را تشویق می‌کردند، اظهار داشت: پیروزی در پیونگ یانگ برای هر تیم سخت است. البته مقابل بهترین تیم کره شمالی در این سالها بازی کردیم که بسیار سازمان یافته و سخت کوش بودند. آنها مهاجمانی دارند که از کلاس بالایی نسبت به استانداردهای آسیا برخوردارند.
سرمربی تیم ملی ایران در مورد نتیجه مسابقه دیروز خاطر نشان کرد: فکر می‌کنم هر دو تیم در آینده می‌توانند از این یک امتیاز استفاده کنند.
ایران که اکنون با هفت امتیاز بعد از تیم های کره جنوبی، عربستان و کره شمالی، در مکان چهارم گروه دوم مقدماتی جام جهانی در آسیا ایستاده، دو مسابقه دیگر در پیش دارد.
قطبی ادامه داد: ایران باید اول مسابقه بعدی خود را مقابل امارات در خانه ببرد و بعد شانس خود را در سئول امتحان کند.
از سوی دیگر کره شمالی که یک بازی بیشتر از ایران انجام داده یازده امتیازی است و در آخرین مسابقه خود باید خارج از خانه به دیدار عربستان برود.
سرمربی تیم ملی فوتبال کره شمالی هم با تصدیق اینکه هنوز امکان صعود ایران به جام جهانی وجود دارد، گفت، تیمش برای اطمینان از سفر به آفریقای جنوبی باید عربستان را شکست دهد.
"کیم جونگ هون" افزود: اگر عربستان را ببریم که هیچ اما اگر شکست بخوریم باید منتظر نتیجه مسابقه دیگر بمانیم.


افشین قطبی: در بازی مقابل چین تمرکز کافی نداشتیم

 


اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
سه‌شنبه  ۱۲ خرداد ۱٣٨٨ -  ۲ ژوئن ۲۰۰۹


پکن - "افشین قطبی" سرمربی تیم ملی فوتبال ایران پس از شکست تیمش در برابر تیم ملی فوتبال چین گفت: در مسابقه با تیم چین تمرکز لازم را نداشتیم و خیلی بهتر از این می توانسیتم بازی کنیم.
به گزارش ایرنا، وی دوشنبه شب پس از شکست یک بر صفر تیم ملی فوتبال ایران در برابر چین در ورزشگاه المپیک "چینگ خوان دائو" به خبرنگاران گفت: بهتر بود نتیجه این بازی به تساوی کشیده می شد.
قطبی افزود : من درباره داوری این رقابت صحبت نمی کنم، اما اگر این مساله ( داوری) رعایت می شد دست کم نتیجه این مسابقه تساوی بود.
وی با بیان این مطلب که "داور مسابقه یک پنالتی را به سود ایران نگرفت"، اظهار داشت: اگر داوری درست بود نتیجه بهتر از این بود.
قطبی گفت: بچه ها خیلی انرژی صرف کردند، اما تمرکز لازم را نداشتیم.
به اعتقاد وی ملی پوشان ایرانی آنطور که شاید و باید عمل نکردند.
سرمربی تیم ملی ایران در عین حال بازی در برابر چین را تجربه خوبی برای تیم ملی دانست و گفت: با توجه به تجربیاتی که از این بازی بدست آوردیم ظرف روزهای باقیمانده تا دیدار با کره شمالی باید مشکلات خود را مرتفع کنیم تا در "پیونگ یانگ" بازی بهتری انجام دهیم.
وی در خصوص تگ گل این مسابقه که در دقیقه ۴۴ وارد دروازه ایران شد، گفت: مدافعان و دیوار دفاعی ما مقصر بود. رحمتی برغم اینکه دید کافی نداشت روی توپ اثر گذاشت، اما مدافعان نتوانستند آن را ریباند کنند.
قطبی در مجموع از بازی با چین ابراز رضایت کرد و گفت: وقتی گل را در آخر وقت نیمه اول دریافت می کنیم فشار روانی زیادی به تیم وارد می شود.
وی در خصوص بازتاب این شکست در ایران گفت: هر چند دیدار با چین یک دیدار دوستانه بود، اما در ایران متاسفانه نتیجه را با میکروسکوپ نگاه می کنند. در دنیای بازی های دوستانه مربیان همواره سعی می کنند که از موقعیت بازی های دوستانه برای بازی های آتی خود استفاده کنند.
وی گفت: مسابقه با چین به ما یاد داد که باید روی ضربات ایستگاهی بیشتر دقت کنیم تا اینگونه اتفاقات تکرار نشود.
وی گفت: معتقدم که از ۶۰ درصد توان خود در بازی با چین استفاده کردیم درحالیکه می توانیم و باید از ۱۰۰ درصد توان بازیکنان استفاده کرد.
وی خستگی برخی نفرات تیم ملی را در نتیجه دیدار با چین بی تاثیر ندانست و با اشاره به این نکته که برخی بازیکنان خسته و در آخرین لحظات به تیم اضافه شدند، تصریح کرد: با این همه من به بازی با کره شمالی فکر می کنم.
به گفته قطبی باید سعی کنیم اعتماد به نفس در تیم ملی بیشتر شود و بازیکنان نیز باید انرژی بیشتری بگذارند.
وی در خصوص بکار نگرفتن بازیکنانی چون علی کریمی و خسرو حیدری، گفت: آنها خسته بودند و نمی خواستم که در بازی با چین فشار بیشتری را متحمل شوند. من معتقدم که در این خصوص تصمیم درستی گرفته ام. ملت ایران فوتبال را خوب می شناسند و می دانند که تیم ایران در شرایطی که باید پیروز شود، پیروز میدان خواهد بود.


ایران به جام جهانی صعود نکرد

چند بازیکن ایران با دستبند سبز در میدان حاضر شدند

تیم ملی ایران در آخرین بازی خود در مرحله مقدماتی جام جهانی 2010 آفریقای جنوبی مقابل کره جنوبی به نتیجه 1-1 دست یافت و با توجه به تساوی تیم های عربستان و کره شمالی، از صعود به جام جهانی باز ماند.

تیم ایران در دقیقه 51 این بازی توسط مسعود شجاعی به گل برتری دست یافت اما در دقیقه 81 مقهور فشار تهاجمی کره جنوبی شد و با گل پارک جی سونگ، برتری خود را از دست داد.

تیم ایران در نهایت با 11 امتیاز، بعد از تیم های کره جنوبی، کره شمالی و عربستان، در رده چهارم گروه قرار گرفت و امیدش به صعود به جام جهانی را کلا از دست داد.

کره جنوبی و کره شمالی مستقیما به جام جهانی صعود کردند و عربستان باید با بحرین، تیم سوم گروه دیگر، بازی حذفی را برگزار کند.

یکی از نکاتی که در رسانه های مختلف جلب توجه کرد به دست داشتن نوارهای سبزرنگ به مچ دست بازیکنان ایران بود که در نیمه دوم دیده نشد؛ گرچه در گذشته برخی بازیکنان ایران چنین اقدامی را به عنوان یک نماد اعتقادی و جهت تقویت روحیه انجام داده اند، اما اقدام جمعی به این شکل نادر بوده است.

هرچند برخی منابع از این اقدام به عنوان حمایت از میرحسین موسوی در تنش سیاسی موجود ایران دانستند و برداشتن آن را ناشی از فشار سازمان تربیت بدنی قلمداد کردند، اما هنوز منبع مستقلی هیچکدام از این دو ادعا را تایید نکرده است.

منصور پورحیدری سرپرست تیم ملی ایران دلیل بستن مچ بند های سبز را "نذر برای پیروزی" دانست و با وجود دفاع از این اقدام به استناد سابقه آن در دوران بازیگری خود گفت بازیکنان "در بین دو نیمه با این تشخیص که ممکن است این سبزها مورد سوء استفاده عده ای قرار گیرد آنها را باز کردند."

مهرداد مسعودی، کارشناس فوتبال، که برای دیدن بازی ایران به سئول رفته بود، گفت شش بازیکن تیم ایران در آخرین لحظات پیش از ورود به زمین، دستبندهای سبزرنگی را به مچ خود بستند. جواد نکونام، علی کریمی، حسین کعبی، مسعود شجاعی، محمد نصرتی و مهدی مهدوی کیا بازیکنانی بودند که اقدام به این کار کردند.

گزارش بازی

ایران در این مسابقه مهدی رحمتی، هادی عقیلی، جلال حسینی، حسین کعبی، مهدی مهدوی کیا، جواد نکونام، پژمان نوری، محمد نصرتی، آندرانیک تیموریان، مسعود شجاعی و علی کریمی را به کار گرفت و افشین قطبی سرمربی ایران، در این بازی مسعود شجاعی را جایگزین وحید هاشمیان در نوک حمله ایران کرده بود.

دو تیم در 22 بازی پیشین خود برابر بودند (هشت برد به سود هر تیم و شش مساوی) اما در 15 دقیقه ابتدای بازی توپ و میدان در اختیار بازیکنان کره جنوبی قرار داشت و بازیکنان این تیم در دقیقه 16 بازی دو بار با شوت های از راه دور از بیرون محوطه جریمه دروازه ایران را تهدید کردند، که مهدی رحمتی یکی از این ضربات را کنترل کرد.

غلبه تیم کره جنوبی به اندازه ای بود که وقتی ایران برای اولین بار توپ را به مقابل دروازه کره رساند، 20 دقیقه از آغاز مسابقه گذشته بود.

اما پس از آن ایران بود که چهار بار دروازه کره را بطور جدی تهدید کرد؛ در دقیقه 26 شوت از راه دور نکونام دروازه کرخ را تهدید کرد و اگر مسعود شجاعی به توپ ناقص دقع شده رسیده بود، امکان دستیابی ایران به گل وجود داشت.

یک دقیقه بعد مهدی مهدوی کیا دروازه کره را هدف قرار گرفت، در دقیقه 42 ضربه کاشته نکونام با فاصله بسیار اندک از سمت چپ دروازه کره بیرون رفت و بهترین موقعیت یک دقیقه مانده به پایان نیمه اول نصیب مسعود شجاعی شد.

در دقیقه 44 مسعود شجاعی مقابل دروازه کره صاحب توپ شد و پس از عبور از مدافعان کره در مقابل روازه این تیم توپ را با ضربه ای محکم روانه دروازه کره کرد که تنها واکنش دروازه بان کره باعث شد نتیجه به سود ایران تغییر نکند.

در آغاز نیمه دوم ارسال بلندی از محمد نصرتی وارد محوطه جریمه کره شد که اشتباه دروازه بان نامطمئن کره، مسعود شجاعی را در موقعیتی مناسب برای زدن گل قرار داد و ایران در آستانه کسب اولین پیروزی خود مقابل کره جنوبی در سئول از سال 1971 قرار گرفت.

با وجود تلاش بازیکنان کره برای جبران گل خورده، حملات ایران ادامه یافت و تنها تعلل مسعود شجاعی (که با ارسال حسین کعبی صاحب توپ شده بود) در دقیقه 63 مسابقه مقابل دروازه کره جنوبی باعث شد که اختلاف به دو گل افزایش پیدا نکند.

مهدی رحمتی در دقایق بعدی دو بار دروازه ایران را بسته نگه داشت و اجازه نداد نفوذ موفق بازیکنان کره و عبور آنها در داخل محوطه جریمه از سد مدافعان ایران، نتیجه را تغییر دهد.

در دقیقه 75 آرش برهانی جایگزین علی کریمی شد اما افزایش فشار کره بر روی دروازه ایران نه تنها موقعیتی برای گل زنی او ایجاد نکرد بلکه در دقیقه 81 به نقوذ پارک جی سونگ، هافبک منچستریونایتد به سمت چپ محوطه جریمه ایران منجر شد که پارک توانست تقریبا از راویه ای بسته، توپ را با فاصلهای اندک از مهدی رحمتی درون دروازه ایران قرار دهد.

بازیکنان کره جنوبی در دقیقه 90 باردیگر توانستند در محوطه جریمه ایران از مدافعان و دروازه بان تیم ایران عبور کنند اما در نهایت نتوانستندضربه پیروزی بخش را بزنند.


نگاهی به دوره مربیگری علی دایی در تیم ملی

در نهم فروردین ماه 1388 یک روز پس از شکست یک بر دو تیم ملی فوتبال ایران مقابل عربستان و سقوط ایران به رده چهارم گروم دوم رقابتهای انتخابی جام حهانی در قاره آسیا علی دایی از سرمربی گری تیم ملی فوتبال ایران برکنار شد تا عمر مربیگری دایی در تیم ملی به 13 ماه هم نرسد.

آغاز مربی گری


در 12 اسفندماه 1386 در شرایطی که از سوی فدراسیون فوتبال مجید جلالی، افشین قطبی، امیر قلعه نوی ، بیژن ذوالفقارنسب و محمد مایل کهن به عنوان نامزدهای مربیگری تیم ملی اعلام شده بودند به یک باره علی دایی به عنوان سرمربی تیم ملی معرفی شد.

این در حالی بود که دایی چند روز قبل اعلام کرده بود که در بین نامزدهای مربیگری تیم ملی قرار ندارد و "هرکسی لابی اش قوی تر باشد مربی تیم ملی می شود."

به هر ترتیب دایی تنها یک سال و نیم پس از ورود به عرصه مربیگری هدایت تیم ملی ایران را برعهده گرفت.

کاپیتان سابق تیم ملی ایران در مهرماه 1385 پس از اینکه ورنر لورانت آلمانی از سایپا جداشد، هدایت این تیم را که در آن موقع در صدر جدول قرار داشت را برعهده گرفت و موفق شد به عنوان مربی - بازیکن سایپا را به مقام قهرمانی لیگ ایران برساند.

علی دایی در پایان آن فصل و در سن 38 سالگی از فوتبال بازی کردن خداحافظی کرد. در فصل بعد ( 87-86 ) دایی تنها مربی سایپا بود، اما نتوانست نتایج فصل گذشته را تکرار کند.

مدافع عنوان قهرمانی، در لیگ یازدهم شد اما در لیگ قهرمانان آسیا موفق شد به دور بعدی صعود کند.

او در سه ماه ابتدایی سال 1386 به صورت هم زمان هدایت سایپا و تیم ملی را بر عهده داشت که این "دوشغله بودن" او هم انتقادهایی را به سمت او روانه کرد. در نهایت در پایان لیگ 87-86 دایی سایپا را رها کرد و تنها در تیم ملی به مربی گری پرداخت.

آمار مربی گری


علی دایی در سوم فروردین ماه 1387 برای اولین بار روی نیمکت تیم ملی ایران نشست. ایران در آن بازی دوستانه با یک گل مغلوب بحرین شد.

در ادامه تیم ملی با مربیگری دایی نتایج خوبی در دیدارهای مرحله اول انتخابی جام جهانی کسب نکرد و دو مساوی مقابل کویت و امارات به دست آورد.

اما در دور برگشت آن بازی ها ایران هر سه دیدار خود را برد و به عنوان تیم اول راهی مرحله بعدی مسابقات شد.

در مرحله بعدی این مسابقات هم پس از برگزاری پنج بازی ایران با مربیگری دایی شش امتیاز بدست آورد و در رده چهارم قرار گرفت. شکست مقابل عربستان با اعتراض شدید تماشاگران به عملکرد دایی همراه شد و سرمربی 40 ساله تیم ملی ایران بلافاصله پس از این بازی اخراج شد.

علی دایی در مجموع 25 بازی ملی سرمربی ایران بود ( بازی مقابل تیم های باشگاهی در این آمار لحاظ نشده است) که در این بازی های 16 برد و 6 تساوی و سه باخت به دست آورد.

 

بخش عمده ای از این دیدارها بازی های دوستانه بود ، آمار دایی در دیدارهای مقدماتی جام جهانی چهار برد ، پنج مساوی و یک باخت است.

درست است که دایی تنها در یک دیدار رسمی شکست خورد ، اما تساوی های پرتعداد باعث شد تا آمارش از آمار برانکو ایوانکویچ ، سرمربی تیم ملی ایران در دیدارهای مقدماتی جام جهانی 2006 ضعیف تر باشد.

دایی از هر بازی 1.7 امتیاز کسب کرد و ایوانکویچ از هر مسابقه 2.3 بدست آورده بود.

"عدم تعامل با رسانه ها"


به اعتقاد بسیاری از کارشناسان فوتبال ایران یکی از مشکلاتی که همواره علی دایی در مدت حضورش در تیم ملی با آن دست و پنجه نرم می کرد، نداشتن تعامل مناسب با رسانه ها بود.

در این 13 ماهه دایی به دفعات از این بابت با چالش هایی مواجه شد که آخرین آن به کنفرانس خبری پس از بازی ایران و عربستان بر می گردد.

در این مدت به دفعات روزنامه ها از رابطه نه چندان مناسب دایی با برخی ستاره های فوتبال ایران از جمله مهدی مهدوی کیا و علی کریمی نوشتند.

با اینکه دایی این گزارش ها را تائید نمی کرد اما آمار می گوید در 25 بازی که دایی سرمربی ایران بود مهدوی کیا تنها سه بار و علی کریمی فقط دو مرتبه برای تیم ملی به میدان رفتند.

آخرین جنجالی که در این زمینه برای دایی به وجود آمد، دعوت نکردن از علی کریمی برای بازی با عربستان بود.

با توجه به بازی های خوبی که کریمی در بهمن و اسفندماه برای پرسپولیس انجام داده بود بسیاری از کارشناسان اعتقاد داشتند کریمی باید به تیم ملی دعوت می شد.

اما دایی این کار را نکرد و در جریان بازی ایران و عربستان تماشاگران چندین بار با تشویق علی کریمی نسبت به حضور نداشتن او در این بازی اعتراض کردند.

برخی کارشناسان به غیر از نداشتن تعامل مناسب با رسانه ها و ستاره ها، برخوردار نبودن از تجربه کافی در زمینه مربیگری را از دیگر عوامل "ناکامی" علی دایی برمی شمارند.

http://www.bbc.co.uk/persian/arts/2009/03/090331_pm_daei_sacking.shtml


 

حساس روسپيگری زير حجاب اجباری در ايران

این آن خدا ی پدرسالار خشن ملاهای مجنون که نیمی از جمعیت کشور را سیاه پوش کرده نیست

http://www.roshangari.net/
روشنگری.کريستينا پاترسون در جريان سفر به ايران همان احساس غضب و خشمی را تجربه را کرد که نقض خشن حقوق زنان در دل ميليون ها زن ايرانی بر می انگيزد. او اين احساس را در مقاله زير که در 16 مه در اينديپندنت منتشر شد، بيان کرده است. پاترسون از سردبيران ادبی اين نشريه است و در حوزه ادبيات بويژه شعر تخصص داردو همين خصوصيت در تبيين او از بی حقی مردم بويژه زنان ايران زير فشار دولت مذهبي، منعکس شده است. مقاله به صورت آزاد و نزديک به متن ترجمه شده است. شعرهای حافظ و مولوی که در مقاله به آن ها اشاره رفته به زبان نثر برگردانده شده است.

***
مذهب واقعی ايران اسلام نيست
اگر ميخواهيد زنی احساس کند مثل يک روسپی است، کافی است به او يک روسری بدهيد. مويی که تا به حال فقط وقتی برايت مشغله ذهنی می شد که احساس ميکردی وزوزی شده، چرب يا خشک است، همان حلقه های مجعد خشک ناگهان از يک چيز طبيعی و لازم که دور صورت پرچين و چروک يا کک و مک دارت را پوشانده، به يک سلاح جنسی شريرانه، چشمک زن و اغواگر تبديل می شودکه هدف آن به دام انداختن و شکار يک مرد و آسيب رساندن به اوست.

چند هفته پيش از لحظه ای که من همراه با دو زن روزنامه نگار، پايم را در فرودگاه تهران به زمين گذاشتم، کمتر به چيز ديگری فکر ميکرديم. با اين فکر کلنجار ميرفتيم که پيش از اين وقتی که مجبور نبوديم تمام روز به روسری های مان وربرويم، با دست های مان چه ميکرديم؟ قبلا که اين کاسه لاک پشت داغ، مثل قنداق دور سرمان پيچيده نبود و مغزمان را به جوش نمی آورد، چقدر احساس آزادی می کرديم؟ و چه احساسی داشت وقتی کمی گرم ات می شد، می توانستی اندکی ژاکت ات را باز بکني؟ چه حالتی بود؟ به زحمت يادمان می آمد.

راهنمای ما برای مان يک روپوش قهوه ای ضخيم و نايلونی آورد تا نجابت مان را حفظ کنيم، ولی من ترجيح دادم يک ژاکت بلند قديمی را که از لندن خريده بودم بپوشم. اما وقتی نوارچسب آن - که سفت و سخت آن را می بستم تا به کسی به خاطر يک لحظه نمايان شدن پای پوشيده در شلوارم تجاوز نشود- در رفت، راهنمای ما با شتاب خود را به من رساند تا يک سنجاق قفلی به من بدهد. بعد، يک تونيک بلند در بازار خريدم. نميدانم با چه ماده شيميايی سمی آغشته بود که آخر هفته پوستم مثل پوست سوسمار شده بود. اگرايران مغزم را اسير خود کرده بود، پيکرم عليه آن شورش می کرد.

تقاضانامه های عبور ,به نام خدا, را فرياد ميزد، اوراق راهنمای توريست ها ,به نام خدا, را فرياد ميزد. ,به نام خدا, ست شايد، که کودکان در خيابان ها توی چادر لنگان خود را می کشند، و زن و مرد در اتوبوس ها از هم جدا شده اند، و هيبت زنان ايران، حتی زنان مدرن ايران هم ديگر به شکل زنانه نيست، بلکه سه گوش شده است.

و ,به نام خدا, ست که شما ميتوانيد در شيراز باشيد، و جوجه خوشمزه ای را که با زعفران چاشنی زده شده به دندان بکشيد و يک ليوان از آن نوشيدنی گوارا را آرزو کنيد - البته فقط آرزو کنيد. و نيزشايد ,به نام خدا, ست که دلتان به شدت و بطورسمجی آن را می خواهد، بطوريکه تا هواپيمای تان ساعت 8 صبح از باند فرودگاه و از خاک ايران برميخيزد، به جستجوی آن برآمده و به مهمان دار می گوييد:, اوه، ساقی, يا چيزی شبيه آن,برايم يک جام می بياور!, و آنوقت در واقع داريد کلام حافظ، شاعر بزرگ پارسی در قرن 14، محبوب گوته، محبوب امرسون، محبوب لورکا، و همچنين محبوب بسياری از مردان، زنان و کودکان ايراني، را بازگو ميکنيد.

و در مقبره حافظ، در سايه باغی در محاصره درخت های سرو است که شما ميتوانيد ايرانی ها را ببينيد که خدای حقيقی خود را پرستش می کنند. اين آن خدای پدرسالار خشن ملاهای مجنون که نيمی از جمعيت کشور را سياه پوش کرده نيست، ونه خدای مردانی که وقتی رو سری شما به عقب ميرود بر سر شما داد ميزنند، ونه خدای پاسبان های اخلاق که شما را کنترل ميکنند تا ببينند دخترجوانی که با او صحبت ميکنيد همانطور که ادعا ميکنيد دختر عموی شماست يا نه. خدای آنها نيست که به مينياتورها ی نفيسی که در کانون هنر ايرانی قرار دارد، و به فرش ها و نقاشی های زيبايی که نفس را در سينه حبس ميکند، وبه باغ های گل سرخ با رايحه باغ بهشت – يا معادل فارسی آن پرديس - الهام می بخشد.

خدايی که ايرانيان ستايش می کنند، خدای شعر است، و اين واقعيت را وقتی به راهنمای تان نگاه ميکنيد در می يابيد، که چگونه مرمرهای مقبره را لمس ميکند و چگونه کلمات را طوری به زبان می آورد که گويا روح خود را آزاد ميکند، و چگونه شعری در باره بهار و هزار دستان و گل سرخ می خواند. اين خدايی والا که در جستجوی زيبايی است، خدايی که ميتوانيد تقريبا بگوييد خدای شراب، زن و موسيقی است. شايد به اين دليل است که بسياری از ايرانيان به شعر حافظ مثل راهنمای زندگي، مثل يک انجيل، قران، يا آی چينگ نگاه ميکنند. و شايد اين است دليل آنکه عليرغم تمام زاهد نمايی های دولتي، تنها 1.4 درصد مردم به نماز جمعه می روند.

واقعيت اين است که اسلام توسط اعراب به فرهنگی وارد شد که مذهب عمده آن زرتشتی بود که بر پايه تغيير کيش قرار ندارد و حول خدايی غيرشخصي، اهورايی و غير پدرسالار استوار است. اين شاه عباس , که اکنون نمايشگاه تمدن شکوفای آن در موزه بريتانيا به نمايش گذاشته شده است, بود که مذهب شيعه را در کشوری که آن زمان سنی بود رايج کرد. او هم مثل بقيه رهبران ايران به خاطر اهداف سياسي، اين تحول مذهبی را به انجام رساند.

و همين مساله صادق بود در مورد زمانی که ايرانيان عليه يک رژيم خودکامه، متکی بر پليس مخفي، شکنجه، قتل دسته جمعی و وحشت توده ای برپاخواستند. و چه کسی اين حکومت را مستقر کرده بود؟ خوب مثل هميشه، ما، ما بريتانيايی های خوب قديمي، در همکاری با سازمان سيا، برای اينکه روی جنس مطلوب مان در خاورميانه، نفت، چنگ بيندازيم. اين بيم های برخاسته از دل پرخون يک ليبرال نيست. واقعيت است. انقلاب ها هميشه نياز به يک ايدئولوژی دارند. و اسلام بنيادگرا بيش از همه دم دست بود.

يک شاعر بزرگ ديگرايراني، رومي، ميگويد: شب رفته، روز آمده و خفته در می يابد چه در خواب ديده است. ما فقط می توانيم اميدوارباشيم آن روح زيبايی که يکی از بزرگ ترين نمونه های شعر، معماری و علم را در جهان بوجود آورد، روزی زن ستيزان حاکم را در هم بشکند، روزی پرده حجاب را بدرد، و روسری و چادر را به کنارافکند.


http://www.independent.co.uk/opinion/commentators/christina-patterson/christina-patterson-the-true-religion-of-iran-is-not-islam-1685737.html



   2 خرداد 1388    05:09


نظر شما
نام:   mahmoodi
ای-میل:   mahmmdi1393@yahoo.com
02:44 17 خرداد 1388
very good

نام:   فوضل باشی
ای-میل:  
10:35 6 خرداد 1388
منظور از ,فوضل,، ,فضول, است ؟ بله همین طور است.

نام:  
ای-میل:  
02:08 6 خرداد 1388
منظور از ,فوضل,، ,فضول, است ؟

نام:   فوضل باشی
ای-میل:  
02:08 5 خرداد 1388
خانم پاترسون این را هم باید بداند که روسپی گری نژاد پرستی مخصوصا بر علیه فقیران جامعه با روسپی گری حجاب احباری چندان توفری نمی کند ار آن مسۀاحل هم کمی می نوشت خوبتر می شد.

دوبی و نه- ديدنی هايش

پارتی 20میلیون دلاری هتل آتلانتیس که مشهورترین هنرمندان جهان در آن شرکت داشتند درست قبل از آن برگزار شد که حباب بحران ترکید. حالا از سقف ها آّب می چکد و آجرها فرومیریزد..

http://www.roshangari.net/
روشنگری.دوبی قرار بود مرکز تجارت مالی خاورميانه باشد و معجزات جهانی شدن سرمايه داری را با زرق و برق و جاه و جلالی که چشم را نتوان از آن برگرفت، در اين سوی جهان به نمايش بگذارد. با فروپاشی بازار مالی جهاني، چهره زشت حقيقتی که در پشت تلالوی بی مانند آن پنهان مانده بود، خود را عيان می کند، حداقل برای بسياری از مهاجران غربی که در جستجوی راهی آسان برای ثروتمند شدن به اين معجزه آويزان شده بودند. اما آشنايی با داستان برده هايی که مرغ عزا و عروسی اند به وجدانی شريف و چشمانی حقيقت بين تر از آن کسانی نياز دارد که به جستجوی طلا در دريای اشک و خون ميروند. گوشه هايی از اين داستان را يوهان هری بازگو کرده است. گزارش بلند او از سفر در دوبی در نشريه اينديپندنت مدتها در راس پر خواننده ترين مقالات قرار داشت. در زيرچکيده ی بخش هايی از اين گزارش را بخوانيد. بدون ترديد با حقايق هولناکی روبرو خواهيد شد که در گزارشات فرحبخش رسانه های رسمی از آن ها اثری نيست* - حقايق تلخی در رابطه با جفا با انسان، با زمين،با طبيعت حتی با خود منبع حيات دوبی يعنی جاذبه های توريستی آن، و در رابطه با بی اعتنايی شگرف حاکمان غاصب نمونه وار خاور ميانه. ترجمه آزاد ولی نزديک به متن است.

چهره تاريک دوبی
صورت بشاش و خندان شيخ محمد– حاکم مطلق دوبی – بر شهری که خلق کرده پرتو می افکند. تصوير او روی تمام ساختمان ها هست. اين مرد دوبی را به عنوان شهر هزار و يکشب و فروغ تابان جهان عرب به جهان فروخت. همه آسمان خراش های بلند آن که به سبک مانهاتان ساخته شده و متشکل است از رديف به رديف اهرام سراسر شيشه ای و هتل هايی که به صورت انبوهی از سکه های طلا شکل داده شده، زير سيطره اوست. و خود او آنجاست، روی بلندترين ساختمان جهان که مثل يک ميله باريک در دل آسمان فرو رفته و بلندتر از هر ساختمانی است که بشر در جهان ساخته است.

ولی يک چيز لبخند شيخ محمد را می شکند. انبوه چرثقيل ها در آسمان در جا زده اند، مثل اينکه در زمان متوقف شده اند. ساختمان های بی شمار نيمه تمام مانده اند، به نظر ميرسد آنها را رها کرده باشند. در مجلل ترين پروژه های جديد ساختماني، از قبيل هتل عظيم آتلانتيس که به صورت يک قصر صورتی با هزينه يک و نيم ميليارد دلار در عرض 1000 روز روی يک جزيره مصنوعی ساخته شد، آب باران از سقف ها جاری و آجر سقف ها در حال فروپاشی است. شهر روياها بر رويايی غيرممکن ساخته شده بود و اکنون ترک های آن خود را به نمايش می گذارند. اکنون شهر زير نور خورشيد بيش از آنکه شبيه مانهاتان باشد، به ايسلند ديگری در صحرا شباهت دارد. حالا که شکوفايی جنون آميز ساختمان سازی متوقف شده و حرکت توفنده آرام گرفته است، رازهای دوبی آرام آرام رخ می نمايند. اين شهری است که در عرض فقط چند دهه بر پايه اعتبارات، نابودی محيط زيست، سرکوب و بردگی ساخته شد. دوبی تجسم فلزی و زنده ی جهان گلوباليزه شده نئوليبرالی است، جهانی که شايد سرانجام زير فشار بحران درهم شکسته و به تاريخ سپرده ميشود.

کارن اندروز: سقوط از ديسنی لند بزرگ سالان به کارتون خوابی
کارن اندروز را در پارکينگ يکی از عالی ترين هتل های بين المللی پيدا کردم. او زنی لاغر اندام است که عليرغم لباس های چروکيده اش هنوز نشانه های زنی را که زمانی ثروتمند بود به نمايش می گذارد. او ماههاست که به پاس مهربانی نگهبان بنگلادشی که دلش نمی آيد کارين را از آنجا بيرون کند، در پارکينگ زندگی ميکند و شبها در رنج رورش ميخوابد. او با شوهرش در سال 2005 از کانادا به دوبی آمد. وقتی که شوهرش نقشه خود برای کار در دوبی را با او در ميان گذاشت، اعتراض کرده بود که اين تصور را به خود راه ندهد که سياه بپوشد و لب به مشروب نزند، اما بعد از ورود به دوبی بهشت را کشف کرد: , اين يک ديسنی لند برای بزرگ سالان بود و شيخ محمد ميکی موس آن. زندگی سحر آميز بود. شما يکی از اين آپارتمان های بزرگ و شگفت انگيز را در اختيار داشتيد. و لشکری از خدمتکاران برای امور شخصی خودتان. از ماليات خبری نبود. درست مثل اين که هرکسی يک مديرعامل بود. عيش و نوش تمام وقت.,

اما وقتی دانيل شوهر کارن که با دريافت وام های هنگفت به کار پرداخته بود ورشکست ميشود، کارين در می يابد در بهشتی که نياز به پرداخت ماليات نيست، شهروندان نيز حقوقی ندارند. شوهر ورشکسته و مبتلا به سرطان مغز وقتی نتوانست وام خود را بازپرداخت کند مستقيم به زندان رفت. محاکمه به زبان عربی صورت گرفت و مترجمی هم در کار نبود. او را در سلول کنار يک جوان 27 ساله سری لانکايی انداختند که مثل خود او به علت قرض به زندان افتاده بود و می گفت روی ديدار خانواده خود را ندارد. جوان به قصد خودکشی يک تيغ را بلعيد. ,دانيل با کوبيدن به در کمک می طلبد. اما کسی نيامد و جوان در مقابل چشم او جان داد., آپارتمان را هم از آن ها گرفتند.

حالا کارن 9 ماه است به انتظار پايان مدت زندان شوهر، بطور غيرقانونی در پارکينگ زندگی ميکند. وقتی او را ترک ميکردم، در حاليکه به سوی ديگری نگاه ميکرد با شرمندگی خواهش کرد اگر ممکن است غذايی برای او بخرم.

کارن تنها نيست. سراسر شهر پر است از خارجی ها,expat, يی که مخفيانه زير خاکريزهای شنی يا در فرودگاه يا در ماشين های خود ميخوابند. کارن در آخر صحبت خود می گويد: ,چيزی که در مورد دوبی بايد بدانيد اين است که هيچ چيز مثل آنچه می نمايد نيست. هيچ چيز. اين يک شهر نيست. يک مدل دروغين از شهر است. آنها شما را گول ميزنند و ميگويند اينجا مکانی مدرن است، ولی زير سطح آن، يک ديکتاتوری قرون وسطايی جا گرفته است.,

معجزه اعليحضرت
سی سال پيش تمام دوبی کنونی صحرايی بود که کاکتوس، علف های صحرايی و عقرب تنها ساکنين آن را تشکيل می دادند، ولی در وسط شهرزير انبوه فلز و شيشه جای پای شهری که زير فلز و شيشه دفن شده باقی مانده است که نسخه تميز شده ای از آن را در موزه شهر تعريف می کنند.
در اواسط قرن 18 اينجا در قسمت پايين خليج فارس روستايی کوچک ساخته شد که از آن برای غواصی در جستجوی مرواريد استفاده ميشد.

اندکی نگذشت که مردم از ايران، شبه قاره هند و کشورهای عربی به اميد به دست آوردن ثروت به اينجا آمدند. روستا به نام ملخ محلی که همه چيز آن را ميخورد، دابا daba خوانده شد. اندکی بعد امپراتوری بريتانيا آن را با توپ های خود به تصرف در آورد و تا 1971 در چنگ خود نگه داشت. بعد از عقب نشينی بريتانيا دوبی با 6 دولت همسايه امارات متحده عربی را تشکيل دادند. نفت بعد از رفتن بريتانيايی ها کشف شد و شيخ ها ناگهان خودشان را با يک مساله بزرگ روبرو ديدند. آنها عمدتا قبايلی بيسواد بودند که زندگی شان را با شترچرانی در صحرا ميگذراندند. اما حالا خزانه عظيمی از طلا داشتند. با آن چه کار بايد می کردند؟ نفت دوبی در مقايسه با ابوظبی به حساب نمی آمد. بنابراين شيخ مکتوم تصميم گرفت با پول ها چيزی بسازد که دوام داشته باشد.
اسرائيل لاف ميزد که يک منطقه بيابانی را شکوفا کرده است. شيخ مکتوم هم ميخواست بيابان را شکوفان کند. او تصميم گرفت شهر را به مرکز توريسم و خدمات مالی تبديل کند تا بتواند پول نقد و استعداد ها را از سراسر جهان جلب کند. او همه جهان را دعوت کرد که آزاد از ماليات به دوبی بيايند، و آنها در ابعاد ميليونی آمدند، بطوريکه ساکنان اصلی اکنون فقط 5 درصد جمعيت دوبی را تشکيل ميدهد. مثل اين بود که يک شهر تمام و کامل در عرض سی سال از آسمان به زمين افتاد، تکامل يافت و باد کرد. آنها با شتاب درعرض يک نسل از قرن 18 به قرن 21 وارد شدند.
وقتی دراتوبوس توريستی اصلی شهر بنشنيد، تبليغات تصويری بر سرتان می بارد تا برايتان توضيح دهد اين معجزه چطور روی داد: اين مرکز تجارت جهانی است که توسط اعليحصرت ساخته شده است.
ولی اين يک دروغ است. شيخ اين شهر را نساخت. شهر را برده ها ساختند. برده ها هم اکنون دارند آن را می سازند.

آنهايی که ياد گرفته ايم نبينيم
سه نوع متفاوت اهل دوبی وجود دارد که دور هم پيچيده اند. خارجی ها,expats, از نوع کارن. اماراتی ها تحت رياست شيخ محمد، و مادون طبقه ی خارجی که شهر را ساخته است، و اکنون در تله آن گير افتاده است. اين دسته اخير ناپيدا های عيان هستند. شما آنها را همه جا می بينند. در يونيفرم های کثيف و سخت آبی رنگ که روسا بر سرشان فرياد می زنند، ولی شما يادگرفته ايد آنها را نبينيد. شعاری که تکرار می شود اين است: ,شيخ شهر را ساخته است,، ,شيخ شهر را ساخته است,. پس کارگران؟ کدام کارگران؟

هر بعد از ظهر صدها هزار جوانی که دوبی را ساخته اند با اتوبوس از محل کارشان به منطقه ای بايردر چندکيلومتری شهر انتقال داده شده و در درون ديوارهای سيمانی آن از جهان جدا ميشوند. تا چند سال قبل آنها را روی وسايل نقليه مخصوص حيوانات بار کرده و بين محل اقامت و کار نقل و انتقال ميدادند. ولی بعد از گلايه ی ,خارجی ها, از اين منظره نامطبوع نقل و انتقال آنها با اتوبوس های کوچک آهنی صورت ميگيرد که در منطقه کويری مثل يک گرمخانه عمل می کند. مثل اسفنج فشرده عرق از سر و روی آن ها می ريزد.

سوناپور يکی از اقامت گاه های آنهادر فاصله يک ساعتی از شهر است متشکل از کيلومترها ساختمان سيمانی هم شکل. 300000 نفر در درون مکانی که ترجمه نام هندی اش
,شهرطلاست, روی هم تلمبار شده اند.

دراولين اردوگاهی که توقف کردم بوی فاضلاب و عرق تن حال آدم را به هم ميزد. دور و برت آدم ها ازدحام ميکردند، دنبال کسي، هرکسي، می گشتند تا برای او تعريف کنند چه بر سر شان آمده است. ساهينال منير يک جوان لاغر 24 ساله بنگلادشی بود.او تعريف کرد:,آنها برای اينکه ترا به اينجا بکشانند دوبی را بهشت جلوه ميدهند. وقتی به اينجا آمدی می فهمی اينجا جهنم است., چهارسال قبل يک دلال به دهکده آنها در جنوب بنگلادش آمد و به مردان دهکده گفت جايی هست که آنها ميتوانند در آن از ساعت 9 صبح تا 5 بعد از ظهر روی ساختمان کار کنند و ماهيانه 40000 تاکا takka برابر با 400پوند درآمد داشته باشند. بعلاوه مسکن عالی و غذای بسيار خوب هم در اختيار آنها گذاشته ميشود و با آنها به بهترين وجهی رفتار خواهد شد. تنها کاری که برای به دست آوردن يکی از اين مشاغل لازم بود، عبارت بود از پيش پرداختی به مبلغ 220000 تاکا،
,2300 پوند, برای تهيه ويزا. اين مقدار پول با مزد 6 ماه اول بازپرداخت خواهد شد. به همين آسانی.

ساهينال زمين خانواده را فروخت و از وام دهندگان محلی قرضی دست و پا کرد تا خودش را به اين بهشت برساند. همينکه به فرودگاه دوبی رسيد، شرکت ساختمانی مربوطه پاسپورت او را گرفت. او هنوز که هنوز است پاسپورتش را نديده است. به او گفتند از همان لحظه بايد روزانه 14 ساعت در گرمای کوير کارکند - در جايی که به توريست ها ی غربی ميگويند نبايد در تابستان حتی 5 دقيقه هم بيرون ماند و دمای هوای آن به 55 درجه ميرسد. دستمزد برابر بود با 500 درهم برابر با 90 دلار در ماه. اين يک چهارم مزدی بود که وعده داده شده بود. کمپانی به او گفت اگر نميخواهد، ميتواند برگردد. ,ولی چطور ميتوانم به کشورم برگردم. شما پاسپورت مرا گرفته ايد. من پولی برای خريد بليط ندارم., آنها جواب دادند: ,پس بمان و کارکن,.

ساهينال وحشت زده بود. خانواده اش در بنگلادش – پسرش، دخترش، همسر و پدر و مادرش – منتظر پول بودند، هيجان زده بودند که پسرشان بالاخره توانست موفق بشود. ولی او بايد فقط برای پولی که برای رسيدن به دوبی پرداخته بود، دو سال تمام کار ميکرد و تازه مزدی که می گرفت کمتر از مزد کارش در بنگلادش بود. او اتاقش را به من نشان داد. يک سلول خفه و کوچک سيمانی با تخت سه طبقه. او با يازده نفر ديگر در آن زندگی می کند. تمام اموالش روی سکوی تخت خودش تلمبار شده است: سه پيرهن، يک شلوار و يک تلفن همراه. اطاق بوی گند می دهد، زيرا توالت های اردوگاه که به شکل يک سوراخ در زمين است، پر از مدفوع است و ابری از مگس آن را سياه کرده است. وسيله تهويه، حتی يک پنکه، هم وجود ندارد:, گرما غير قابل تحمل است. نمی توانيد بخوابيد. شبها فقط عرق می کنيد و خودتان را خارش ميدهيد. ,. آب که با کانتينرهای بزرگ سفيد به اردوگاه آورده ميشود تصفيه شده نيست. مزه آن شور است. او ميگويد اين آب , مارا مريض می کند، ولی چيز ديگری برای آشاميدن نيست.,

به گفته او کارشان بدترين کار جهان است:, مجبوريد آجرها و بلوک های سيمانی 50 کيلويی را در شديدترين گرمايی که تصورش هم برايتان دشوار است حمل کنيد... اين حرارت – چيزی به وحشتناکی آن وجود ندارد. آنقدر عرق می کنيد که روزها يا هفته ها نميتوانيد ادرار کنيد. مثل اين است که ادرار از پوست تان خارج ميشود و بوی گند ميدهيد. سرتان گيج می رود و حال تان بد ميشود. اما نميتوانيد کار را متوقف کنيد، مگر يک ساعت بعد از ظهر. می دانيد اگر لحظه ای از کار بايستيد يا خواب تان ببرد ممکن است جان تان را از دست بدهيد. اگر مرخصی برای بيماری بگيريد، مزدتان را از دست می دهيد و زمان اسارت شما در اينجا طولانی تر می شود.

ساهينال در حال حاضر طبقه 67 ام يک برج مجلل جديد را رو به بالا می سازد. نام اين برج را نمی داند. در چهار سالی که او در اينجاست، هرگز آن دوبی معروف توريستی را نديده است، اما آن را طبقه روی طبقه ميسازد.

از او می پرسم آيا عصبانی است؟ البته مدت درازی است که احساس خشم ميکند، اما
,اينجا هيچکس خشم خود را نشان نمی دهد. کار تان به زندان دراز مدت و بعد ديپورت ختم ميشود., سال گذشته تعدادی از کارگران به خاطر آنکه مزدشان چهار ماه پرداخته نشده بود دست به اعتصاب زدند. پليس دوبی کمپ های آنها را با سيم خاردار محاصره کرده و زير فشار ماشين های آب پاش همه را به سرکار برگرداند. ,سردسته شورشيان, را زندانی کردند.

من سوال ديگری را امتحان کردم؟ آيا او از آمدنش پشيمان است؟ همه آنها پايين را نگاه ميکردند، با نوعی دستپاچگی: چطور ميتوانيم به آن فکر کنيم؟ما گير افتاده ايم. اگر شروع کنيم که به پشيمانی فکر کنيم..., جمله را ول می کند. سرانجام کارگر ديگری سکوت را می شکند:, من کشورم، خانواده ام و زمين ام را از دست داده ام. ما در بنگلادش ميتوانيم مواد غذايی بکاريم. اينجا چيزی کاشته نمی شود. فقط نفت و ساختمان.,

بعد از بحران اخير برق در ده ها اردوگاه قطع شده و دستمزد بسياری ماه هاست که پرداخت نشده است. کمپانی های آنها ناپديد شده اند و همراه آنها پاسپورت ها و دستمزد های کارگران. , همه چيز ما را غارت کردند. حتی اگر به نحوی به کشورمان برگرديم، طلبکارهايی که به ما وام داده اند خواهان بازپرداخت فوری پول شان هستند. ما را به زندان خواهند فرستاد.,

همه اينها ظاهرا غيرقانونی است. پاسپورت ها قانونا نبايد ضبط شوند. دستمزدها بايد سروقت پرداخت شود ولی من حتی يک نفر را نديدم که با او ,قانونی, رفتار شده باشد. سرآن ها را کلاه گذاشته و به اينجا آورده اند، با همدستی مقامات دوبی.

يک انگليسی که روی يک پروژه ساختمانی در دوبی کار می کند به من گفت:, رقم خودکشی در کمپ ها و ساختمان ها بسيار کلان است، ولی گزارش نمی شود. از آنها به عنوان ,حادثه , نام می برند., حتی بعد از مرگ اين کارگران خانواده آنها آزاد نمی شوند و قرض او را به ارث می برند. يک پژوهش که توسط ديده بان حقوق بشر به عمل آمده نشان ميدهد ارقام مرگ و مير ناشی از گرما، کاربيش از حد، و خودکشی پنهان نگه داشته ميشود. ولی يک مشاور هندی تنها در ميان کارگران هندی 971 مرگ فقط برای سال 2005 را ثبت کرد. بعد از افشای اين رقم به مشاور مزبور گفته شد شمارش را متوقف کند.

در مرکز خريد مجلل دوبی
با يک تاکسی در عرض ده دقيقه خودم را از اردوگاه به منطقه ای که مراکز خريد مجلل و مرمرين شهر در آن قرار دارد رساندم. حالا وسط فروشگاه هاروی نيکولز هستم. يک دختر فروشنده با حالتی خسته پيراهنی را به نمايش گذاشته است: ,چنانکه می بينيد بهای آن به 20000 پوند تقليل يافته است,.
از نوشتن باز می ايستم. زمان در اين مراکز خريد وجود ندارد. نور خيره کننده نئون ها روز و شب را بی معنا کرده است. اينجا دوبی به جزء متشکله اش تبديل ميشود: خريد کنيد. در ميکروفون همه ميگويند وضع تجارت خوب است. وقتی ميکروفون را خاموش کنيد وحشت خود را عيان می کنند. در گران ترين مراکز خريد من تنها آدم موجود در بازار هستم. مغازه ها خالی است و پژواک صدای آدم می پيچد.

يک دختر 17 ساله هلندی در شلوار کوتاه داغی بی اعتنا به نگاه های خيره مردان در بازار پرسه ميزند. او ميگويد: ,من عاشق اينجا هستم. گرما، مراکز فروش، ساحل!, از او می پرسم:, آيا کار بردگی در اين جامعه هيچوقت فکرت را مشغول کرده است؟, او سرش را پائين می اندازد، درست همانطور که ساهينال موقع صحبت با من سرش را پائين انداخته بود: , سعی می کنم نبينم., حتی در 17 سالگی او يادگرفته که نبيند، و سوال نکند؛حس ميکند با اينکار از خط ممنوعه عبور ميکند.

بين مراکز خريد چيزی وجود ندارد به جز آسفالت. جاده های آسفالتی که حداقل چهار باندی است. مردم با تاکسی يا خودروی شخصی بين بازارچه ها, مال ها, حرکت ميکنند. پياده رفتن بين مال ها خودکشی است. مثل اين است که دوبی متشکل است از جاده های اتوموبيل رو که مال ها آن را سوراخ سوراخ کرده است.

چه احساسی داشتی اگر کشورت پر بود از خارجی ها؟ دسترسی به اماراتی های بومي، برعکس دو دسته قبلی يعنی , خارجی ها, و , برده ها, آسان نيست. اگر از مردان که لباده بلنده سفيد می پوشند سوال کنيد شما را تحقير کرده و با لحن تندی می گويند: ,دوبی عالی است., و زن ها در لباس های سياه خفقان آورشان از شما رو بر می گردانند. از اين رو از طريق اينترنت با يک جوان وبلاگ نويس اماراتی ارتباط گرفتم و قرار ملاقات گذاشتيم: در مرکز خريد. مگرجای ديگری هم هست؟

احمد العطار جوان خوش سيمای 23 ساله ای است با لباده ی سفيد و ريش اصلاح کرده و يک عينک سيمی چهار گوش روی چشم. او انگليسی را با لهجه کامل آمريکايی صحبت می کند و فورا به من نشان ميدهد لندن، لس آنجلس و پاريس را بهتر از خود غربی ها می شناسد. در کافه استارباک نشسته ايم. او ميگويد: ,اينجا بهترين جای جهان برای جوانان است! دولت پول تحصيل شما تا دريافت درجه دکترا را می پردازد. وقتی ازدواج کنيد به شما خانه رايگان می دهند. بهداشت رايگان است و اگر در موردی درمان به اندازه کافی خوب در دسترس نباشد، دولت مخارج سفر و معالجه شما در خارج را می پردازد. حتی لازم نيست پول تلفن تان را بپردازيد. تقريبا همه يک خدمتکار، يک پرستار بچه و يک راننده در اختيار دارند. و ما هرگز ماليات نمی پردازيم. آيا شما آرزو نمی کرديد اماراتی باشيد؟,

و قبل از اينکه بتوانم اعتراض خود به اين نوع نظر که خود را به جای جهان می پندارد بيان کنم، روی من خم شد و گفت: , ببين، پدر بزرگ من هر روز صبح از خواب بلند ميشد و مجبور بود جان بکند تا خود را به اولين چاه برساند تا آب بدست بياورد. وقتی چاه خشک می شد، مجبور بود آب را با شتر بياورد. آنها هميشه گرسنه و تشنه و نااميدانه در جستجوی کار بودند. او برای همه عمرش لنگ شد زيرا وقتی پايش شکست درمانی در دسترس نبود. حالا به ما نگاه کن!,

برای اماراتی ها اين دولت مثل پاپا نوئل است. به آنها شيرينی ميدهد و از جای ديگر پول به دست می آورد: از اجاره دادن زمين به خارجی ها، ماليات کم بستن بر تجارت آنها و دريافت پول برای فرودگاه، و تهی کردن چاه های نفت. بيشتر اماراتی ها مثل احمد برای دولت کار می کنند بنابراين در مقابل ورشکستگی اعتبارات، تضمين شده اند. او ميگويد: , من عواقب بحران را حس نکرده ام، دوستانم هم همينطور. شغل شما تضمين شده است. شما را فقط وقتی اخراج می کنند که زياده از حد بدکار کرده باشيد., اخيرا با تصويب قوانين سخت تر اخراج اماراتی ها بيش از پيش غيرممکن شده است.

البته به نظر او وجود تعداد زيادی خارجی در امارات چيزی ,بدنما, ست. , ولی ما اين خارجی ها را بهای توسعه مان می دانيم. وگرنه چطور ميتوانستيم به اينجا برسيم. هيچ کس نمی خواهد به روزهای صحرا برگردد. ما از سطح کشورهای آفريقايی به اينجا رسيده ايم که درآمد سرانه مان 120000 دلار در سال است. آنوقت انتظار داری شکايت کنيم؟,
او ميگويد فقدان آزادی سياسی برای او مساله ای نيست.,به زحمت بتوانيد يک اماراتی را پيدا کنيد که از شيخ محمد حمايت نکند., آيا به خاطر اين نيست که می ترسند؟ , نه، به خاطر اين است که ما واقعا از او حمايت می کنيم. او يک رهبر بزرگ است. فقط نگاه کن!, لبخندی ميزند و ادامه ميدهد: ,مطمئنم زندگی من خيلی شبيه زندگی شماست. ما به گشت و گذار ميرويم، يک فنجان قهوه ميخوريم، به سينما ميرويم. شما به پيتزا هات يا ناندوی لندن می رويد. و همان زمان من اينجا در يکی از همان فروشگاه ها هستم., اين را گفت و يک کافه لاته ديگر سفارش داد.

ولی آيا همه جوانان اماراتی اوضاع را اينطور می بينند. گروه های ديگری هم هستند مثل سلطان القاسمی ستون نويس روزنامه که کلکسيون هنری جمع ميکند.او لباس های مارکدار غربی می پوشد و به عنوان يک ليبرال منتقد شهرت دارد. او معتقد است تصاحب همه سرمايه ها توسط حکومت، اماراتی ها را تنبل کرده و طرفدار خصوصی کردن است.
با وجود اين وقتی من سعی کردم سيستم برده داری را که دوبی ايجاد کرده با او مطرح کنم او عصبانی شد:, آدم بايد ارزش کار ما را بداند. ما بيش از همه مردم جهان مدارا می کنيم. دوبی تنها شهر واقعا بين المللی در جهان است. با همه کسانی که اينجا می آيند با احترام رفتار ميشود.,

من مکث کرده و به اردوگاه سوناپور که فقط چند مايل از آنجا فاصله داشت فکر کردم. آيا او واقعا ميداند چنين جايی وجود دارد؟ به نظر می رسيد اواز اين سوال ناراحت شده است:, ميدانيد اگر ساليانه 30 يا 40 مورد بدرفتاری با کارگران وجود داشته باشد، به نظر خيلی زياد می آيد، ولی فکر می کنيد چقدر آدم اينجا هست..., 30 يا 40 مورد؟ من گفتم اين بدرفتاری با ماهيت نظام عجين است. ما داريم از صدها هزار نفر صحبت می کنيم. سلطان به شدت به خشم آمده است و کلمات از دهانش مثل سيل روان ميشود:, فکر می کنيد در نيويورک با مکزيکی ها بدرفتاری نمی شود؟ و چقدر طول کشيد تا بريتانيا با مردم درست رفتار کند؟ من می توانستم به لندن بيايم و در باره بی خانمان های خيابان آکسفورد بنويسم و شهر شما را جای وحشتناکی جلوه بدهم. اينجا کارگران هروقت دل شان بخواهد می روند. هر هندي، يا آسيايی که بخواهد می تواند اينجا را ترک کند.,

من يادآوری کردم: ولی آنها نمی توانند. پاسپورت شان را از آنها گرفته اند. مزدشان را نگاه داشته اند. او ميگويد اگر اين طور باشد بد است. چرا سفارت خانه های شان به آن ها کمک نمی کنند. من گفتم آنها سعی ميکنند. ولی شما چرا جلوی اعتصاب کارگران عليه کارفرمايان بدرفتار را می گيريد؟ , شکر خدا. ما اجازه اين کار را نمی دهيم. اعتصاب کار نامناسبی است. آنها ميروند به خيابان ها. ما چنين کاری نمی کنيم. ما نمی خواهيم مثل فرانسه باشيم. تصورش را بکنيد در يک کشوری کارگران هروقت دل شان بخواهد کار را متوقف کنند؟,

, پس کارگران وقتی سرشان کلاه می رود و به آنها دروغ گفته ميشود، چکار بايد بکنند؟, , استعفا بدهند،از کشور بروند. , من آهی کشيدم. سلطان حالا از خشم به جوش آمده بود. ناگهان صدايش را عوض کرد و در حاليکه ادای اين منتقدين نفرت انگيز را در می آورد گفت: , غربی ها هميشه از ما شکايت دارند. چرا شما با حيوانات بهتر ازاين رفتار نمی کنيد؟ چرا شامپوی بهتری را تبليغ نمی کنيد؟ چرا با کارگر ها بهتر رفتار نمی کنيد؟ , ترتيبی که به کار برده بود، افشاگر بود: حيوانات، شامپو، بعد کارگران. او بيش از پيش داغ کرده بود. توی صندلی اش جا به جا شد و انگشتش را توی صورت من تکان داد: , من به کارگرانم عينک ايمنی و چکمه مخصوص دادم، ولی آنها از اين چيزها استفاده نکردند. اين چيزها سرعت عمل آنها را می گيرد. ,

بعد لبخند ميزند و نکته ای را مطرح ميکند که به نظر او استدلال منکوب کننده اوست: , من وقتی می بينم روزنامه نگاران غربی از ما انتقاد می کنند – آيا شما تشخيص نمی دهيد داريد به پای خودتان شليک می کنيد؟ خاورميانه اگر دوبی شکست بخورد، جای بسيار خطرناک تری خواهد بود. صادرات ما نفت نيست، اميد است. فقرای مصر يا ليبی يا ايران با اين اميد بزرگ می شوند: به دوبی می رويم. ما برای منطقه بسيار مهم هستيم. ما نشان ميدهيم يک کشور مدرن اسلامی چگونه بايد باشد. ما اينجا بنيادگرا نداريم. اروپايی ها نبايد شکست ما را ببينند. شما بايد خيلی نگران ما باشيد. آيا ميدانيد اگر اين مدل شکست بخورد چه خواهد شد؟ دوبی در راه ايران خواهد افتاد، راه اسلامی.,

سلطان به صندلی تکيه ميدهد. استدلال های من آشکارا او را مضطرب کرده بود. صدايش نرم تر و آشتی جويانه تر شد، تقريبا حالت خواهش داشت: , گوش بده. مادر من هرروز صبح سرچاه می رفت و يک سطل آب می آورد. هديه عروسی او يک پرتقال بود، زيرا او هرگز پرتقال نخورده بود. دو برادر من وقتی بچه بودند به علت خرابی وضع بهداشت مردند. شما حق نداريد در مورد ما روی صندلی داوری بنشينيد.,

راهی آشنا برای رشد بنيادگرايی اسلامی

ولی اقليت ديگری هم در امارات هستند. گروه کوچکی از مخالفان که سعی می کنند قوانين سرکوبگرانه شيخ را تغيير دهند. من يکی از آنها را ملاقات کردم. محمد المنصوری را که ,دشمن شماره يک مردم, محسوب ميشود. او گفت , غربی ها به اينجا می آيند و مراکز فروش و ساختمان های بلند را می بينند و فکر می کنند ما آزاد هستيم. ولی اين تجارت، اين ساختمان ها برای که هستند؟ اينجا يک ديکتاتوری است. خانواده سلطنتی فکر می کنند صاحب اين کشورند و مردم خادم آنها هستند. اينجا آزادی وجود ندارد.,

منصوری ميگويد پدر او ماهيگير بوده و به او يادداده که دنبال گله راه نيافتد. او در جريان توسعه ناگهانی دوبی درس خوانده وکيل و بعد رئيس انجمن وکلا شد که برای انطباق قوانين دوبی با قوانين بين المللی تلاش ميکند و بنابراين از چارچوب تحمل شيخ فراتر رفت. وقتی او با سازمان نگهبان حقوق بشر و بی بی سی در باره , سيستم برده داری کشورش صحبت کرد، پليس امنيتی به سراغش رفت و به او گفت خفقان بگيرد وگرنه شغلش را از دست خواهد داد و فرزندانش کاری به دست نخواهند آورد. وقتی او ساکت نشد، اسناد وکالت و پاسپورت او را گرفتند واو هم به يک زندانی ديگر در کشور خودش تبديل شد., من در ليست سياه قرار گرفتم و روزنامه ها حق ندارند در مورد من بنويسند., من از او پرسيدم چرا دولت اصرار دارد اين سيستم برده داری را حفظ کند. او توضيح آشنايی داشت:, بيشتر کمپانی ها مال حکومت است، آنها با حقوق بشر مخالفند زيرا سود آنها را پايين می آورد. به نفع آن هاست که کارگران برده باشند. ,

در آخرين رکود قبلي، دمکراسی در دوبی شکوفا شد، اين دمکراسی به زور از شيخ ها گرفته شد. در دهه 30 بازرگانان شهر عليه شيخ بن مکتوم المکتوم– حاکم مطلق امروز – متحد شدند و اصرار داشتند کنترل ماليه به آنها داده شود. اين وضع چند سال طول کشيد و بعد شيخ با حمايت مشتاقانه دولت بريتانيا آنها را خفه کرد.

امروز شيخ محمد دوبی را به مرکز اعتبارات تبديل کرده است. شهر تماما روی وام ساخته شده است. دوبی 107 درصد توليد ناخالص خود را مقروض است. اگر دولت نفتی همسايه ابوظبی دفترچه چک خود را بيرون نمی آورد، حالا دوبی ورشکسته شده بود. محمد معتقد است اين امر آزادی ها را بيش از گذشته محدود می کند و حالا هم هرروز محدودتر ميشود. زيرا آنها در ابوظبی به مراتب محافظه کارتر هستند.

همه در اينجا از خطر بنيادگرايی اسلامی صحبت ميکنند.اکنون امام ها توسط دولت منصوب ميشوند و مراسم مذهبی تحت کنترل شديد دولت است. ولی محمد با نگرانی می گويد:, ما اينجا اسلام گرايی نداريم. ولی فکر ميکنم اگر مردم را اينقدر تحت کنترل قرار داده و راهی برای ابراز خشم شان باقی نگذاريد، اسلام گرايی ممکن است رشد کند. مردمی که دايم به آنها گفته ميشود خفه شوند، روزی منفجر خواهند شد.,

منتقدين ديگری هم هستند، مثل عبدالحق عبدالله، استاد دانشگاه که مشکل او اصلاحات سياسی نيست، بلکه از انهدام ,هويت اماراتی, ناراحت است. او که به آنچه دوبی ساخته افتخار ميکند نگران آن است که همه دستاوردها را به ,خارجی ها, ببازند، بعد از ابراز اين نگرانی او به گارسن سفارش ميدهد که يک کوکا بياورد.


Pride دوبی

يک گروه ديگر هم هستند که تبليغات جديد در مورد آزادی را واقعی می بينند. ولی آنها همان گروهی هستند که حاکمان دوبی کمتر از هرگروه ديگری خواهان آزادی آنها هستند: همجنس گرايان. همجنسگرايی در دوبی قانونا ممنوع است و ده سال زندان دارد ولی کلوپ های همجنسگرايان فعال است. من صالح را که سرباز ی در ارتش سعودی است ملاقات کردم. او ميگويد: ,دوبی برای همجنس گرايان عالی است. در عربستان سعودی ارتباط با جنس مخالف خيلی دشوار است. دسترسی به زنان ممکن نيست از اين رو همه مردان به همجنس برای همخوابگی روی می آورند. ولی آنها فقط ميخواهند با پسران جوان رابطه داشته باشند، 15 تا 21 سال. من 27 سال دارم و ديگر خيلی پير شده ام. لازم است همجنسگرايان واقعی را پيدا کنم.دوبی بهترين جاست. همه همجنسگرايان عرب ميخواهند در دوبی زندگی کنند. , او بعد از گفتن اين حرف به طرف پيست رقص رفت و به دوست پسر هلندی اش که عضلات بازوی قوی و لبخندی گشاده داشت پيوست.

,شيوه زندگی,
همه کتاب های راهنما از دوبی به عنوان نقطه ذوب همه با يکديگر نام می برند. ولی وقتی من در شهر ميگردم، می بينم هر گروهی دورخود جمع شده و در جزيره قومی خودش زندگی کرده و به کاريکاتور خودش تبديل ميشود. يک شب به دابل دکر Double Decker رفتم که محل تجمع خارجی های انگليسی است. دم در ورودی يک اتاقک تلفن قرمز و علايم ايستگاه های اتوبوس لندن را گذشته اند. در ديسکو با دو زن 60 ساله با پوست آفتاب گرفته هم صحبت شدم. آنها که در از ظهر داشتند مشروب ميخوردند مشروب ديگری سفارش داده و به من گفتند:, آدم به خاطر "سبک زندگی"اينجا زندگی می کند,. همه اينجا از "سبک زندگی" صحبت ميکنند، ولی وقتی از آنها می پرسی اين سبک زندگی چيست، جواب مبهم است. يکی از دو زن، Ann Wark، آن را اينطور جمع بندی کرد:, اينجا هرشب بيرون می رويد. در کشورت خود هرگز اين کار را نمی کنی. هميشه در حال معاشرت با مردمی. خيلی عالی است. يک عالم وقت آزاد داری. چند خدمتکار و آدم داری بنابراين خودت احتياج نداری کار بکنی. تو کارت فقط اين است که بروی پارتی!,

آنها 20 سال است که در دوبی هستند و با شادمانی تعريف می کنند که شهر چطور اداره ميشود:,اين جا يک سلسله مراتب هست. اماراتی ها در راس آن هستند، بعد بايد بگويم انگليسی ها و بقيه غربی ها. آنوقت فکر می کنم فيليپينی ها، چون يک کمی بيشتر از هندی ها مغز دارند. بعد در ته اجتماع هندی ها و بقيه قرار دارند., آنها اعتراف ميکنند که هرگز با يک اماراتی صحبت نکرده اند. ,هرگز؟,، , نه، آنها خودشان با خودشان هستند., با وجود اين به نظر آنها همه چيز دوبی هم خوب نيست.جولز تايلور می گويد: ,اگر تصادف کنيد، مصيبت است. يک زن انگليسی که می شناختم يک هندی را زير گرفت و چهار روز تمام زندانی شد. اگر يک ذره الکل از نفست در بيايد همه شان به تو هجوم می آورند. اين هند ی ها خودشان را جلوی ماشين می اندازند، برای اينکه پول خون شان به خانواده شان داده شود. ميدانيد که به عنوان خسارت. ولی پليس فقط ما را سرزنش می کند. زن بيچاره.,

يک دختر 24 ساله انگليسی به نام هنا گمبل از پيست رقص جدا می شود که با من صحبت کند:, من اينجا آفتاب و ساحل دريا را دوست دارم. خيلی عالی است!,. ,هيچ چيز بدی اينجا وجود ندارد؟,، , اوه، وجوددارد. بانک ها. وقتی ميخواهی پول رد و بدل کنی بايد به آنها فاکس کنی. نميتوانی اين کار را آن لاين بکنی.,، ,چيز بد ديگری نيست؟, شديدا به فکر فروميرود:, ترافيک آن هم چندان خوب نيست.,

وقتی از انگليسی ها می پرسم ازاينکه در يک دموکراسی زندگی نمی کنيد، چه احساسی به شما ميدهد، واکنش ها هميشه يکی است.آنها اول کمی گيج به نظر می آيند، بعد به مقابله با من بلند ميشوند: يک پسر جوان که دو شاخ کميک روی سرش گذاشته بود در حاليکه سعی می کرد آبجورا توی دهان دوستش که به پشت روی زمين افتاده بود بريزد،سر من داد زد: , اين روش عرب هاست.,

بعد در هتل با يک زن ترشروی آمريکايی که برای يک کمپانی وسايل آرايش کار می کند صحبت کردم او گفت همه کسانی که نمی توانند در کشور خودشان موفق شوند، سر از اينجا در می آورند و ناگهان به ثروت رسيده و در سطحی بالاتر از توانايی های شان قرار می گيرند و شروع می کنند لافزنی در مورد عظمت خودشان. من در هيچ جای جهان اينهمه آدم نالايق در پست های ارشد نديده ام. راسيسم کامل هست. من دخترهای فليپينی دارم که برای من همان کاری را می کنند که يک دختر اروپايی ولی به آنها يک چهارم مزد پرداخت می شود. آدم هايی که کارهای واقعی را انجام ميدهند چندد شاهی می گيرند، در حاليکه مديران نالايق به خودشان ماهيانه 40000 پوند می پردازند. ,

به جز او، همه خارجی ها که من در دوبی با آنها صحبت کردم بر سر يک چيز توافق داشتند: لذت برخورداری از خدمه ای که کارهای آنها را انجام ميدادند. کارهايی که در کشور خودشان مجبور بودند خودشان انجام دهند. به نظر می آيد همه يک خدمتکار دارند. خدمتکاران عمدتا فيليپينی هستند، ولی با شروع بحران به عقيده آنها فيليپينی ها خيلی گران هستند، از اين رو يک دختر خدمتکار اتيوپيايی سربراه آخرين مدروز شده است. اين راز آشکاری است که وقتی شما يک خدمتکار را استخدام کرديد، بر او قدرت مطلقه داريد. پاسپورت او را ميگيريد. همه اين کار را می کنند. شما تصميم می گيريد کی دستمزد او را پرداخت کنيد و چه وقت حق دارد مرخصی بگيرد، اگر اصلا مرخصی در کار باشد. او عربی بلد نيست. نمی تواند فرار کند.

در يک برگر کينگ يک دختر فيليپينی به من گفت برای او ,هولناک , است که توی مراکز فروش دوبی بگردد، زيرا هميشه کلفت های فيليپينی از خانواده هايی که در خدمت آنها هستند راهی به سوی او يافته و درخواست کمک می کنند. ,آنها می گويند، خواهش می کنم. من اينجا اسير شده ام. آنها به من اجازه نمی دهند به خانواده ام تلفن کنم. آنها مرا وادار می کنند تمام ساعت هايی که خواب نيستم تمام هفت روز هفته کار کنم., اوايل من به آنها می گفتم خدای من به کنسولگری خواهم گفتم. محل اقامت ات کجاست؟ ولی آنها هرگز آدرس خودشان را نمی دانستند و کنسولگری هم علاقه ای به داستان آنها نداشت. حالا از آنها اجتناب می کنم. هميشه به زنی فکر می کنم که به من گفت چهار سال است هيچ نوع ميوه ای نخورده است. آنها فکر ميکنند من قدرت دارم چون می توانم به تنهايی همه جا بروم. ولی من قدرتی ندارم. ,

تنها شبانه روزی موجود برای زنان در دوبی يک ويلای خصوصی کثيف است که به زودی صاحبخانه ای آن را تصرف می کند. اين شبانه روزی پر است از کلفت هايی که فرار کرده اند. ملا ماتاریMela Matari يک زن 25 ساله اتيوپيايی که لبخندی اندوهناک دارد برای من تعريف کرد که چه بر سرش آمده است و هزارها نفر ديگر مثل او هستند. يک آژانس به او وعده بهشتی در ميان شن ها را داد و او دختر چهار ساله اش را در وطنش رها کرد و به اينجا آمد تا پولی برای آينده بهتر فراهم کند. , ولی آنها نصف چيزی را که وعده داده بودند به من می پرداختند. مرا در يک خانواده استراليايی گذاشتند که چهار بچه داشتند و مادام مرا وادار ميکرد هر روز از ساعت 6 صبح تا ساعت يک بعد از نيمه شب کار کنم. هيچ مرخصی نداشتم. من از پا درآمده بودم و درخواست مرخصی کردم ولی آنها سرم داد کشيدند: , آمدی اينجا که کار کنی نه اينکه بخوابی!, بعد يک روز که که ديگر از پا افتادم، مادام مرا کتک زد. او با مشت و لگد مرا می کوبيد. گوش هايم هنوز صدمه ديده است. آنها دستمزد مرا به من نمی دادند. می گفتند آخر دو سال دستمزد را خواهند پرداخت. چکار می توانستم بکنم؟ هيچکس را اينجا نمی شناختم. وحشت زده بودم., يک روز بعد از اينکه باز هم او را کتک زده بودند او به خيابان دويد و با انگليسی شکسته بسته از مردم می خواست محل کنسولگری اتيوپی را به او نشان بدهند. بعد از دو روز سرگردانی در خيابان آن را پيدا کرد ولی به او گفتند او بايد پاسپورتش را از مادام بگيرد. او می پرسد , چطور ميتوانم اينکار را بکنم؟, او 6 ماه است که در اين خوابگاه است. دو بار با دخترش صحبت کره است. او ميگويد:, من کشورم را از دست داده ام. دخترم را از دست داده ام. همه چيزم را از دست داده ام., وقتی او اينها را می گفت من ياد جملاتی افتادم که در دابل دکر شنيدم بودم. از زنی به نام Hermione Frayling هرميون فری لينگ بود پرسيدم بهترين چيز دوبی چيست؟ او گفت:, اوه، طبقه خدمتکارش! تو مجبور نيستی کاری بکنی. آنها همه کارهايت را انجام ميدهند.,

پايان ,جهان,
جهان, حالا خالی است. آن را رها کرده اند. قاره هايش ناتمام مانده اند. , جهان, پروژه ای بود که طراحان توسعه دوبی در حال پياده کردن آن بودند. آنها جزاير مصنوعی به شکل همه سرزمين های موجود روی سياره زمين درست کرده بودند و برنامه ريزی کرده بودند قاره ها را بفروشند تاروی آن به شکل کشورهای جهان ساخته شود. شايع بود که بکهام ها قصد داشتند برای بريتانيا سرمايه گذاری کنند. ولی حالا کسانی که در سواحل نزديک کار می کنند ميگويند ماه هاست کسی اين طرف ها نيامده است. يک نفر که ازاهالی آفريقای جنوبی بود به من گفت: کار, جهان, به سرآمده است.

در سراسر دوبی پروژه های جنون آميزی که , در دست ساختمان , بود حالا ,درحال ويرانی, است. آنها داشتند اينجا ساحلی می ساختند که با لوله هايی که از زير شن کشيده ميشد خنک ميشد تا ثروتمندان وقتی از روی حوله به سوی دريا ميرفتند انگشت پای شان داغی شن را لمس نکند.
پروژه درست قبل از آن تمام شد که حباب اقتصاد جهانی ترکيد. هتل آتلانتيس در زمستان گذشته يک پارتی 20 ميليون دلاری به سبک اشرافی برگزار کرد که کسانی مثل رابرت دونيرو، ليندسی لوهان و ليلی آلن در آن شرکت کردند. اين هتل که روی يک جزيره مصنوعی ساخته شده البته به شکل يک درخت خرماست و به دندان های غول پيکر دهانی که در حال پوسيدن است شباهت دارد. رنگ آن صورتی و مجهز به طاق هايی است. آرشيتکت فراعنه که از زازا گابور الهام گرفته است. برج بلند وسط آن به نام گراند لابی پوشيده از توپ هايی های پر از تلالو ست. در وسط آن يک ساختار شيشه ای عظيم است که شباهت دارد به روده هر ميهمانی که شبی را در آتلانتيس گذرانده است. حالا زير باران غير منتظره آب از هر گوشه سقف آن می چکد و آجرهای آن در حال فروپاشی است.

دختری از اهالی آفريقای جنوبی بهترين اتاق های آن را به من نشان ميدهد و می گويد اين , مجلل ترين چيزی است که در جهان بوجود آمده است., ما از کنار مغازه های دور هتل آتلانتيس که حلقه الماس 24 ميليون پوندی ميفروشند گذشتيم. تانک های آب عظيمی درست کرده اند که توی آن پرشده است از کوسه هايی که پوزه خود را به سوی قصرهای ويران شده مصنوعی و زير دريايی های غرق شده گرفته اند. هتل بيش از 1500 اتاق دارد که منظره ی همه آن ها درياست. سوئيت نپتون سه طبقه است و مستقيما روبروی تانک آب پراز کوسه ساخته شده بطوريکه وقتی من آن را ديدم يکه خوردم. وقتی روی تخت می خوابيد، کوسه ها به شما نگاه می کنند. در دوبی شما ميتوانيد با ماهی ها بخوابيد و زنده بمانيد.

ولی لوکس ترين چيزها نيز رها شده اند. من خودم چند شب را در هتل هايت گذراندم، قصری مجلل که ثروتمندان مشهور جهان ميهمان آن بوده اند. احساس می کردم خالی است. هر وقت غذا می خوردم، تنها آدم موجود در رستوران بودم. يکی از کارمندان رستوران در گوش من زمزمه کرد: , معمولا اينجا پر بود. حالا به زحمت کسی اينجا می آيد., وقتی در هتل می چرخيدم خودم را مثل جک نيکلسون در فيلم شايننيگ احساس می کردم: آخرين آدم در خانه ای متروک و شبح زده.

معروف ترين هتل دوبي، سمبول افتخار آن، هتل برج العرب است که در ساحل قرار دارد و شبه يک کشتی شيشه ای عظيم است. در لابی با يک زوج انگليسی که در شهر کار می کردند سر صحبت را باز کردم. آنها حالا 10 سال است که برای کار به دوبی می آيند و عاشق آن هستند. , ميدانيد هيچوقت نمی دانيد اينجا با چه روبرو ميشويد. در آخرين سفرمان در شروع تعطيلات پنجره های مان رو به دريا باز می شد. در آخر تعطيلات آنها يک جزيره کامل آنجا ساخته بودند. , من که تحملم از اين همه زياده روی تمام شده بود، از جا در رفتم و از آنها پرسيدم وجود اين برده ها که همه جا در مقابل چشم قرار دارند، شما را ناراحت نمی کند. اميدوارم منظور مرا نفهميده باشند، چون زن چنين جواب داد:, اين چيزی است که ما به خاطرش به اينجا می آئيم! عالی است. شما همه کار را نمی توانيد خودتان به تنهايی انجام دهيد! , و شوهرش خود را داخل صحبت کرد:, وقتی به توالت ميرويد در را برای شما باز می کنند، سرپوش توالت را بالا می زنند، تنها کاری که نمی کنند اين است که وقتی می شاشيد، آن را برای تان بيرون نمی کشند!, و هردو ی شان زدند زير خنده.

چالش با صحرا
دوبی فقط فراتر از توان مالی اش عمل نکرده است، حيات آن فراتر از توان اکولوژيک آن است. شما روی چمن های دکور شده می ايستيد و به فواره هايی که آب را به همه طرف می پاشند نگاه می کنيد. توريست ها را می بينيد که با دلفين ها شنا می کنند. از يخچال هايی به قامت کوه بالا می رويد که روی آن پيست اسکی با برف واقعی ساخته اند. و صدايی پشت سر شما ميکوبد: اين صحراست. اين يکی از کم آب ترين مناطق جهان است. چطور اين ممکن است؟ چطور ممکن شده است؟

خود زمين، دوبی را دفع می کند؛ آن را خشک کره و به دست توفان نابودی می سپارد. ساختمان جديد The new Tiger Woods Gold Course برای آبياری زمين اش روزانه نياز به چهار ميليون گالن آّب دارد وگرنه به سرعت خشک شده و برباد می رود. شهر مرتبا دچار طوفان های شنی است که آسمان را تاريک می کند. وقتی توفان خاک می نشيند، گرمای سوزان سر می رسد. اگر همه چيز را دايما بطور مصنوعی مرطوب نگه ندارند، گرما همه چيز را می سوزاند.

دکتر محمد رئوف از مرکز پژوهش های خليج که من در دفترش با او صحبت ميکردم به شدت محزون بود و هشدار ميداد: , اين يک منطقه صحرايی است و ما شرايط زيست محيطی آن را به چالش کشيده ايم. اين به شدت غيرعقلانی است. اگر با صحرا در بيفتيد، شکست خواهيد خورد.,
شيخ مکتوم شهر نمايشی خود را در جايی ساخته که هيچ آب قابل استفاده ای ندارد، هيچ. آب روی سطح زمين ندارد و تعداد خيلی کمی آب زير زمينی دارد. يکی از کم باران ترين مناطق جهان است. از اين رو دوبی آّب دريا را می دوشد. آب امارات در کارخانه های عظيم تصفيه که در کرانه خليج قرار گرفته، از نمک تخليه ميشود و اين امر آنرا را به گران ترين آب جهان تبديل ميکند. هزينه توليد آن بيشتر از توليد نفت است و مقادير عظيمی از گاز کربن را به اتمسفر وارد ميکند. اين امر دليل اصلی آن است که ساکنين دوبی بزرگ ترين سطح توليد کربن نسبت به ساير انسان های روی زمين را دارند. بيش از دو برابر يک شهروند آمريکايی.

اگر رکود کنونی تعميق شود، به عقيده دکتر رئوف دوبی می تواند دچار کمبود آب شود. او ميگويد:, در حال حاضر ما ذخاير مالی لازم برای انتقال آب به وسط صحرا را داريم. ما دچار مشکل عظيمی خواهيم شد. آب منبع اصلی حيات است. اين يک فاجعه است. دوبی فقط آنقدر آب دارد که برای يک هفته ی ما کافی است. تقريبا هيچ مخزن ذخيره آبی وجود ندارد. ما نمی دانيم اگر منابع تامين آب را از دست بدهيم چه خواهد شد. بقای ما به سختی امکان پذير خواهد بود., گرم شدن هوا مساله را سخت تر کرده است. او می گويد:, ما اين جزاير مصنوعی را ساخته ايم. ولی اگر سطح آب بالا بيايد، همه اينها از بين می رود. , اگر همه چيز ثابت بماند در سطح کنونی يک ساکن دوبی بطور متوسط سه برابر انسان های روی زمين به آب نياز دارد. در سده ای که کمبود آب در چشم انداز آن قرار دارد، و در حال انتقال از سوخت فسيلی هستيم، دوبی بسيار آسيب پذير است.,

من ميخواستم بدانم دولت دوبی در صورت وخامت شرايط چگونه واکنش نشان خواهد داد. بنابراين تصميم گرفتم بفهمم حکومت با مسايل زيست محيطی که هم اکنون وجود دارد، يعنی آلودگی آب های ساحلی چه برخوردی دارد. يک زن آمريکايی که در يکی از هتل های بزرگ کار ميکند، مطالب زيادی در فوروم های آن لاين نوشته که بدی اوضاع و وخامت فزاينده آن را مورد تاکيد قرار ميدهد. از اين رو به او زنگ زدم که با هم ملاقات کنيم. او به خشکی به من گفت: , من نمی توانم با شما صحبت کنم,., حتی اگر محرمانه بماند؟,., نميتوانم با شما صحبت کنم.,، ,ولی من اسم شما را مطرح نخواهم کرد,، , شماگوش نمی دهيد. به اين تلفن گوش ميدهند. من نميتوانم با شما صحبت کنم., و صدايش شکست و گوشی را گذاشت.
روز بعد به دفتر او رفتم. او گفت: , اگر هويت مرا افشا کنيد - آنها مرا در اولين هواپيما گذاشته و از اين شهر بيرون می فرستند. , در ساحل قدم زديم و او شروع به حرف زدن کرد:, موضوع اين طور شروع شد. از آدم هايی که از ساحل استفاده می کردند، شکايت هايی به ما می رسيد. آب بوی عجيبی می داد و ظاهر آن غيرعادی بود و مردم بعد از شنا به بيماری دچار می شدند. به اين جهت من به وزرای بهداشت و توريسم نامه نوشتم و انتظار پاسخ فوری داشتم. ولی خبری نشد. سکوت. من نامه ها را دستی به آنها رساندم. باز هم خبری نشد.

کيفيت آب بدتر و بدتر شد. ميهمانان مدفوع، کاندوم و نوار بهداشتی در آب ديده بودند. به اين جهت هتل پژوهشگرانی از يک کمپانی حرفه ای را برای آزمايش آب استخدام کرد. آنها به ما گفتند آب پر است از اجزای مدفوع و باکتری ها آنقدر زياد هستند که شمارش آنها ممکن نيست. من شروع کردم به توصيه به ميهمانان هتل که توی آب نروند و آنها چون برای استفاده از ساحل درتعطيلات شان آمده بودند، واقعا ناراحت شدند.,

او شروع کرد به نوشتن پيام های خشمگينانه در فوروم های بحث خارجی ها – و مردم فهميدند که چه خبر است. دوبی با چنان شتابی توسعه يافته بود که تسهيلات تصفيه آن نمی کشيد. بارکش های فاضلاب سه يا چهار روز در مراکزبازيابی در صف می ماندند. از اين رو آنها برای راحت کردن خود مدفوع را در دريا تخليه ميکردند که مستقيم به سطح آب می آمد.

حالا راز برملا شده بود و مقامات شهرداری سرانجام موضوع را تاييد کردند. آنها گفتند صاحبان بارکش ها را جريمه خواهند کرد. ولی کيفيت آب بهتر نشد. آب حالا سياه شده و بو ميداد: , بايد مواد شيميايی وارد آب شده باشد. نمی دانم چه بود. ولی هرچه بود سمی بود., او به شکايت ادامه ميدهد و تلفن های ناشناسی به او ميشود: , تخريب دوبی را بس کن وگرنه ويزايت فسخ شده و اخراج ميشوی. , او می گويد خارجی ها وحشت دارند در باره چيزی حرف بزنند. يک اظهار نظر انتقاد آميز در روزنامه کافی است تا اخراج شوی:, بنابراين فکر ميکنيد من چه بايد بکنم؟ حالا آب بدتر از هميشه است. مردم واقعا مريض ميشوند. عفونت چشم، عفونت معدي، بيماری های پوستی. به اين نگاه کنيد!,

در سطح آب کنار يکی از هتل های مشهور دوبی مدفوع شناور است. , چيزی که از دوبی فهميدم اين است که مقامات سرسوزنی برای محيط زيست تره خرد نمی کنند. خداوندا، آنها مواد سمی را به دريا، که منبع اصلی جاذبه های توريستی شان است، پمپاژ می کنند. اگر در آينده مشکلات زيست محيطی بوجود بيايد، روی آن سرپوش خواهند گذاشت و آنقدر اينکار را ادامه ميدهند تا به فاجعه کامل منجر شود., موقع صحبت او طوفانی از شن در اطراف وزيدن گرفته بود. مثل اين بود که صحرا سعی می کند آهسته ولی مستمر زمين را پس بگيرد.

درخت های قلابی پلاستيکی
شب آخری که در دوبی بودم سر راهم به فرودگاه در پيتزاهاتی که کنار يکی از جاده های بی پايان دوبی قرار داشت ايستادم. داخل آن عين پيتزا هات نزديک آپارتمان خودم در لندن بود حتی رنگ استفراغ مانند دکورش. فکرم پراکنده و حواسم جای ديگر بود. شايد دوبی از آن رو مرا پريشان کرده بود که به نظرم تمام زنجيره توليد جهانی در اينجا متراکم شده است. بسياری از کالا های مورد استفاده من توسط نيمه بردگان مستاصل در فاصله 2000 مايلی تهيه ميشود. آيا تفاوت تنها در اين است که اينجا آنها فقط در دو مايلی شما هستند و شما گاهی ميتوانيد يک نگاهی به صورت آن ها بياندازيد؟ دوبی عبارت است از بازار جهانی شده ی بنيادگرانه در يک شهر.

از يک دختر فيليپينی که که پشت دخل است می پرسم آيا او اين شهر را دوست دارد؟ او با احتياط می گويد , خوب است., واقعا؟ برای من تحملش دشوار است. او نفسی به راحتی می کشد و ميگويد:, اين وحشتناک ترين جای جهان است! من از آن متنفرم! بعد از چند ماه که به اينجا آمدم فهميدم همه چيز دوبی قلابی است. همه چيزهايی که می بينيد. درخت ها قلابی هستند. قرار داد کار کارگران قلابی است، جزاير قلابی است، لبخندها قلابی است - حتی آب هم قلابی است!, اما او هم در اينجا گير افتاده است. او هم قرض گرفت تا خودش را به دوبی برساند و سه سال است که مجبور به ماندن شده است. , به نظر من دوبی مثل يک سراب است. تخيلی است نه واقعی. از دور فکر ميکنی آب می بيني، ولی وقتی به آن نزديک می شوي، يک مشت شن دهانت را پر می کند.,

در اينحال يک مشتری ديگر وارد ميشود. او به زور لبخند گشاده ولی مصنوعی ويژه دوبی را به صورتش تحميل می کند و ميگويد: , امشب چطور ميتوانم در خدمت جنابعالی باشم؟,


* به عنوان نمونه ای از گزارشات عادی در رابطه با دوبی مراجعه کنيد به گزارش زير از سايت راديو آلمان
http://www.dw-world.de/dw/article/0,,4183739,00.html
* منبع
http://www.independent.co.uk/opinion/commentators/johann-hari/the-dark-side-of-dubai-1664368.html



   17 خرداد 1388    01:06


نظر شما
نام:  
ای-میل:  
14:17 22 خرداد 1388
تشکر لازم نبود شیداخانم گل سفسطه بازی که تشکر نداره عزیزجان اینگونه سفسطه بازی کار من است و باورت نمیشه که از این سفسطه بازی خودم لذت هم میبرم. مردم محروم جنوب ایران هم در کشوری زندگی میکنند که هیچی نداره اون مقدار ناچیز نفت و منابع طبیعی هم که وجود داره مال اراذل حاکمه بنا براین لازمه برن نزد وحشیها و استثمار بشن و خرج بیچاره گی خودشونو در بیارن بنا بر این حق با شماست و مجددا احسنت بر شما

نام:   شيدا
ای-میل:  
12:35 22 خرداد 1388
از انهاي كه با خط انكليسي مي نويسند اصلا خوندن مقاله تون سر ادم را بدرد مياره خواهشن به فارسي بنويسيد . واز اقاي باسواد متشكرم كه متاسفانه همه جيز را مخلوط كرده وبا سفسطه بازي ميخواهد بكويد اشتغال زائي وامرار معاش خوانوادهاي بسياري از مردم محروم جنوب ايران كه در كشورهاي خليجي كار ميكنند غير از مليونها كه جنسيت اين كشورها كرفتة مثل اون بدبختهاي هستند كه در كارخونهاي اسلحة سازي بودند. واقعا كه اين رفيق بي نام ما بايد مقالهاي همون خارجي بخونه كه اكر يكبار ديكر مقاله اش بخونه متوجه ميشه كه بررسي شدة وسوالاتي كه كرده از جند زن و مرد توي كاباره كه البته من نكفتم جاي بدي هست اما جاي نسيت كه درباره يك موضوع مهم مقالة نويست. بله مردمان اين كشورها مطالبات زياد دارند كه بحث زياد لازمه

نام:  
ای-میل:  
11:32 22 خرداد 1388
yeki az mashagheli keh baraye dokhtarane badbakhet 12 -13 saleh ijad kardan haman raghsidan dar ostadiumhaye sarposhideh va mamlo az adamhaye velgard ast keh pool laye sinehye dokhtar bacehha gharar midahand va baraye hamin kar az gholchomaghhaye sebil kolofte vabasteh beh police emarat ham estefadeh mikonand omidvarim keh eshteghale mowrede nazare khanome sheyda nabashad.lazem beh zekr ast keh dar in tejarate nan va abdar khanevadehye dokhtarane bichareh naghshe bazar garm sazi ra dar haman amaken ifa mikonand menjomleh baradaran va madaran va pedarane anan.khob in balaiist keh yeki az haman rezhimhaye sarmayehdariye vabasteh keh hamana rezhime kholafaye iran ast bar sare mardome sarzamine ma avardeh ta jaii keh chehrehye in homoye eslami baraye besyari doost dashtani va khandan!!!be nazar miayad. shayad in aks khosh tiptarin akse montakhabe jenabe sheykh ol raiis bashad keh beh darde boridane bacheh ha az shir khordan bashad.

نام:  
ای-میل:  
10:20 22 خرداد 1388
yadetoon nareh keh malijake hokoomate eslamiye iran ham hamisheh dar hale khandeh va lab lisidan keh maanaye khoobi ham nadarad mibashad.in sheykhe shoma labesh ro ham miliseh ya nah?ageh nemiliseh pas ejtemaii tareh.

نام:  
ای-میل:  
08:26 22 خرداد 1388
آری شبدا خانم گل - هیتلر و دارودسته رذل و آدمکشش هم در آنزمان برای میلیونها انسان بیگناه در کارخانه اسلحه سازی اشتغال زایی کرد و یانکیهای جنایتکار هم برای بیگاری در مزارعشان با استثمار کارگران بیکار آمریکای لاتین برایشان اشتغال زایی میکنند من بدبخت فلکزده عرضه همین کار ساده و اشتغال زایی را هم ندارم بهتر از اینها سعودیها هستند که حتی برای رنان خارجی بدبخت اشتغال زایی میکنند و چنانچه به ارباب خود تمکین نکنند گردنشان را میزنند چون برده لاحق است ومانند این خارجیهای کافر نیستند که فقط عمرشان را در کاباره ها میگذرانند و در همانجا هم بقول شما شیدا خانم گل بررسیهایشان را میکنند. من بدبخت هم از بیچارگی بقول شما: (( حرفهاي قلومبة وبوز رفتن وباور كردن مشت دروغ يك خارجي )) مشغولم. احسنت بر شما

نام:   شيدا
ای-میل:  
21:45 21 خرداد 1388
همين شيخ لبخند به لب لااقل اشتغال زايئ كه كردة ( 3 تا 4 مليون نفر از كاركر تا كارمند خودي واجنبي بكار كرفته ) شما جه بحق بشريت كرديد غير از حرفهاي قلومبة وبوز رفتن وباور كردن مشت دروغ يك خارجي كة بررسي هايش در كابارها ميكند

نام:   ع ق
ای-میل:  
14:04 21 خرداد 1388
باتشكر از مقالة نويس باسوادي كه حتى اسم يا اي ميل خود را ننوشته واز بنده انتقاد كردة من خود رانده شدة از انطرف هستم ولى مستثمر يا تاجر هم نيستم. ظلمهاي كه به ما شده در انطرف باعث شدة كه دوبي را بهتر خيلي بهتر بدونيم ما از حال كاركرها خبر داريم از نواقصها هم خبر داريم . از يك مملكت با تاريخ 30 ساله نبايد انتظارات زيادي داشت . اخة اين مردكه جون هاري ليبرال جب اسكتلندي جي سرش مي شه از بافت اين كشور كه جناب عالي سرتون نمي شه. ولي باز از شما متشكرم كه انتقاد كردي ومرا وادار به نوشتن.

نام:  
ای-میل:  
12:15 21 خرداد 1388
ع.ق و ایرانی
از نوشتارتان نمایان است که سالها در دبی بوده و با فساد و فسق و فجور آنجا عجین شده اید. من نمیدانم شما میفهمید انسانیت چیست؟ اصلا با کلمه ای بنام استثمار آشنایی دارید و معنی آنرا میفهمید؟ آیا هیچگاه در این مدت طولانی که در دبی هستید سری به اقامتگاه کارگران خارجی زده اید؟
آنطور که از نوشتارتان استفهام میشود اینستکه شما خودتان هم در آنجا از اسثثمارگران بودید و هستید. گول زرق وبرق شباته را خورده اید و حتی حتما خودتان هم یکی از باعثین آن بودید. مدیر مدرن و فعال برای شما چه معنایی دارد اینکه با باد هوا ساخت و ساز میکند و نیروی کار خارجی را به بدترین و شنیعترین نوع استثمار میکند و راه استثمار این انسانهای شریف و زحمتکش را هموار میسازد؟
شما اصلا میفهمید حقایق چه معنی میدهد؟ یا در زرق برق محیطی که خونابه زحمتکشان استثمار شده است غرق در عیش و نوشید؟
از خواب خرگوشی خود بیدار شوید و بحقایق راستین و رذالتهای پشت پرده بنگرید و نه اینکه یاوه گویی کنید که: ( شيخ محمد يك مدير مدرن فعالي هست كه در منطقة كم نظير هست. ) نادانی هم حدی دارد!

نام:   ايراني
ای-میل:   iranii57@yahoo.com
10:30 21 خرداد 1388
از كي تا حالا يك شهر بزرك ميتوان با صحبت كردن با جند تا زن مست توي كابارها انهم خارجي ها وجند كيشر فلبيني ودوتا كاركر سونوبور بررسي كرد وجمع بندي كرد. واقعا كه مسخرة هست اكر تمام مقالاتي كه درج ميكنيد به اين سبك هست خا بده بركت اقايون. ما كه توي دوبي هستيم درسته بة كاركرا خيلي ظلم ميشه واينطور نيست كه با يك خدمتكار صحبت كردة وشامل همه بكنيم. اقايون براي بررسي يك جامعة بايد علمي بررسي شود وامار دقيق اورد. اين دو نفر اماراتي كه صحبت كردند از خانوادهاي معروف وثروتمند هستند ما انها را مي شناسيم . شيخ محمد يك مدير مدرن فعالي هست كه در منطقة كم نظير هست. ما اينها را تمس ميكنيم نه در هوا صحبت ميكنييم مثل جناب خارجي كه دلش خوشه مقاله نوشته.

نام:   ع.ق
ای-میل:  
09:29 21 خرداد 1388
اقايان روشنكري من از بيست سال ساكن دوبي هستم . همه دروغ محض است كام عكسهاي شيخ محمد روي تمام ساختمانها. جة دروغ محض . من وعائلةام دو روز در هتل مجلل اتلانتس سكونت داشتم با شبي 1600 درهم نه از جكيدن اب خبري بود واز ريزش اجر اخة دروغ هم حدي داره. اقايون شما با اين همه دروغ مصداقيت خود را از دست داديد. اكر ميخواهيد ما هنوز خوانندة سايت شما باشيم يك ذره دقت وحداقل از اونهاي كه توي دوبي هستند سوال كنيد كه شيخ محمد جه جور شخصيتي هست. ما نمي تونيم كه هر مقالةاي بدون جيك كردن بخورد مردم دهيم

نام:  
ای-میل:  
11:56 18 خرداد 1388
kodoom sheykhe khandan?har cheh negah kardam too soorate oon mir ghazabi keh aksesho dar safhehye asli oon bala chap kardin labkhand ham keh nadidam hich,tanha chizi keh didam ro mitoonin az baghyehye khanandegan beporsin.ghiyafash mesle kasi mimooneh keh sobhe zood tooye corn fleksash jish kardeh bashan.

در دفاع از هرمان ديرک س
نامه سرگشاده بيش از 700 تن از فعالين صلح يهودی

نوام چامسکی و نوامی کلاین مثل بقیه امضاء کنندگان نامه خود یهودی هستند.

http://www.roshangari.net/

مترجم: نرگس ييلاقی
به دنبال انتقاد هرمان ديرکس رييس فراکسيون حزب چپ آلمان die Linke به عملکردهای ضد بشری دولت وارتش اسراييل بر ضد فلسطينيان و بياناتی که در حقانيت فراخوان کمپين جهانی بايکوت و تحريم کالاهای اسراييلی ابراز کرده بود، بخشی از وسايل ارتباط جمعی آلمان و تعدادی از افراد مخالف نظراتش، او را به يهودی ستيزی به طور عام متهم ساختند. در پی آن، تعدادی از شهروندان يهودی تبار از سراسر جهان برآن شدند تا عليرغم ديدگاه های مختلفی که دارند، طی يک نامه ی سرگشاده و با يک موضع گيری مشترک از يهودی ستيزی خواندن هرگونه انتقاد برحق از سياست ها و اعمال دولت اسراييل فاصله بگيرند و همسان سازی فراخوان به بايکوت کالاهای اسراييلی را که به منظور وادار ساختن دولت اسراييل در به رسميت شناختن حقوق ملت تحت ستم فلسطين شکل گرفته است، با اعمال و سياست ها ی نژاد پرستانه ی آلمان نازی آشکارا رد و محکوم کنند.

شخصيت های معروفی از جمله خانم يودت باتلر نظريه پرداز برجسته ی حقوق زنان، نوام چامسکی نويسنده و زبان شناس آمريکايي، نرمان گ. فينکل اشتاين دانشمند علوم سياسی از آمريکا، خانم نوامی کلاين نويسنده و منتقد جهانی سازی از کانادا، سه وی بن دور تاريخ دان(پاريس- نيويورک)، خانم فليسا لانگر وکيل دادگستری و فعال جنبش حقوق بشر از آلمان، ياکوب مونتا نويسنده و فعال سنديکايی از آلمان، خانم تيکوا هونيگ-پارناس نويسنده از اسراييل، و ميشاييل وارشاوسکی نويسنده و فعال سياسی اسراييلی را می توان نام برد.

متن و مضمون اين نامه ی سرگشاده و همچنين نظرات يهوديان ساکن اسراييل و ديگر نقاط جهان در اين راستا به وضوح نمايانگر آن است که به زير سؤال بردن موجوديت اسراييل مطرح نيست و آن چه دنبال می شود همگانی کردن جدلی سياسی در نقد، ارزيابی و به چالش کشيدن سياست های دولت اسراييل در قبال فلسطينيان و جستجو و پيشنهاد راه کارهای تغيير اين سياست ها به نفع صلح و همزيستی يهودی ها و فلسطينی ها می باشد و نبايد آن را اقدامی نژاد پرستانه تلقی کرد.


نامه ی سرگشاده ی
جمعی از فعالين يهودی جنبش صلح
در باره ی اظهارات هرمان ديرکس، بايکوت کالاهای اسراييلی و يهودی ستيزی


ما فعالين يهودی تبار جنبش صلح هستيم.
برخی از ما بر تبار يهودی و يهودی بودن خود تآکيد می ورزيم و برخی نه. اما به طور کلی همه ی ما به کسانی که وانمود می کنند زبان همه ی يهوديان هستند و به هر گونه اعتراض بر حق[به دولت اسراييل] برچسب يهودی ستيزی می زنند معترضيم.

ما با نگرانی از تهمت پراکنی بر عليه هرمان ديرکس، فعال سنديکايی و عضو حزب چپ آلمان در شهر دُويز بورگ* آگاهی يافتيم.

هرمان ديرکس در رابطه با تهاجم نظامی اخير دولت اسراييل به نوار غزه از فراخوان فوروم اجتماعی جهانی مبنی بر بايکوت کالاهای ساخت اسراييل حمايت کرده است. اقدامی که می تواند با وارد آوردن فشار[اقتصادی] به دولت اسراييل، در سوق دادن آن دولت به اجرای عدالت در مورد فلسطينيان کمک کند. دولت اسراييل را بايد با اتخاذ تدابيری از اين دست تحت فشار قرار داد.

در پی اعلام حمايت هرمان ديرکس از اين فراخوان افراد زيادی از گروه بندی های مختلف با لحنی خشن او را به يهودی ستيزی متهم ساختند و گفتند و نوشتند که هرمان ديرکس خواهان تکرار بايکوت کالاهای يهودی به سبک سياست های ضد يهود نازی های آلمان در سال های 30 قرن بيستم می باشد.

هرمان ديرکس به درستی اعلام می کند که:
" در خواست فوروم اجتماعی جهانی هيچ گونه وجه اشتراکی با اقدامات راسيستی نازی ها در قبال يهوديان ندارد، بلکه تنها هدفش اين است که به سياست های سرکوبگرانه ی دولت اسراييل عليه فلسطينيان پايان داده شود."

پيش از اين ها هيچ گونه حرف و سخنی از يهودی ستيزی هرمان ديرکس در ميان نبود. اما اکنون و پس از حمايت او از بايکوت[کالاهای اسراييلی]، اين اشخاص سعی می کنند به عناوين مختلف او را بر صندلی اتهام بنشانند. مثلا Dieter Graumann معاون دبيرکل شورای مرکزی يهوديان آلمان، او را يک يهودی ستيز ناب می نامد و آخيم بر* در روزنامه ی وست دويچه آلگماينه سايتونگ می نويسد"اظهارات ديرکس با قتل عام يهوديان در حاشيه ی جنگل های اوکراين يکسان و همانند است." و به همين ترتيب هندريک وُست* دبيرکل حزب محافظه کار دموکرات مسيحی آلمان در ايالت نورد راين وستفالن نوشته است: " هرمان ديرکس در پی از سرگيری تبليغات ضد يهود نازی هاست."

ما امضاء کنندگان [اين نامه] اصولاً نسبت به مؤثر بودن "فراخوان بايکوت کالاهای ساخت اسراييل" نظرات گوناگونی را نمايندگی می کنيم.
تعدادی از ما بر اين باوريم که يک چنين حرکتي، به عنوان بخش مهمی از "کارزار بايکوت و تحريم سرمايه گزاری در اسراييل "، می تواند در پايان دادن به بيش از چهل سال اشغال سرزمين های فلسطينی توسط اسراييل مؤثر باشد.

عده ای ديگر معتقدند که با بايکوت هدفمند می توان دولت اسراييل را زير فشار قرار داد تا از حمايت کنسرن ها، مؤسسات و شرکت هايی که حاميان اشغال[سر زمين های فلسطينی] به حساب می آيند، دست بردارد.

در عين حال همه ی ما متفقاً در ضرورت تحت فشار قرار دادن دولت اسراييل برای برقراری صلحی عادلانه و پايدار در منطقه ی خاورميانه هم رأی و هم نظر هستيم.
همه ی ما مشترکاً اما بر اين باوريم که فراخوان بايکوت اسراييل ابداً با اعلاميه های نازی ها و شعار "از يهودی ها خريد نکنيد" آن ها وجه مشترکی ندارد.

همان گونه که بايکوت رژيم آپارتايد آفريقای جنوبی برای پايان بخشيدن به سيستم تبعيض نژادی حاکم بر آن کشور در نفس خود برعليه سفيد پوست ها نبود، بايکوت[کالاهای ساخت اسراييل] با هدف پايان دادن به اشغال[سرزمين های فلسطينی] نيز نمی تواند با يهودی ستيزی برابر انگاشته شود.

جنبش های خواهان عدالت اجتماعی برای پيشبرد هدف های حق طلبانه ی خود بارها و بارها خواهان بايکوت و همچنين تحريم سرمايه گزاری در کشورهای مختلفی شده اند. به طور نمونه فراخوان هايی که در مورد رژيم نظامی برمه و يا دولت سودان انتشار يافته اند قابل ذکرند.
اين فراخوان ها اعم از اين که مؤثر بوده باشند يا نه، در هر صورت هيچگاه تبعيض نژادی نبوده اند و نيستند.

سيطره ی خشونت در خاورميانه عملاً به جو يهودی ستيزی در اروپا نيز دامن زده است. به طور مثال اخيراً در شهر رُم پايتخت ايتاليا، عده ای خواهان تحريم مغازه های يهوديان شده اند. چنين تحريکاتی در نفس خود از نوعی فناتيسم کور و قضاوتی سطحی و کلی نگر ناشی می شود که ما مخالف و برعليه آن هستيم.

جنايات اسراييل را نمی توان به همه ی يهوديان در کليت خود نسبت داد. بايکوت اقتصادی اسراييل را نبايد به معنی تحريم مغازه های يهودی تلقی کرد.

رشد فزاينده ی اسلام ستيزی و بيگانه ستيزی در اروپا که اين بارعمدتاً مهاجران و فراريان کشورهای اسلامی را نشانه گرفته است، اشکال نگران کننده ی ديگری از تبعيض نژادی در اروپاست.

هرمان ديرکس سال هاست که در خط مقدم جبهه ی دفاع از حقوق خارجيان فعاليت می کند، در حالی که بعضی از کسانی که در مقابل هر نوع انتقاد به اسراييل واکنش نشان می دهند و آن را يهودی ستيزی می نامند، خودشان دقيقاً همچون دولت اسراييل در راستای طرز تفکر راسيستی قدم بر می دارند و فعال هستند.

هولوکاوست يکی از مخوف ترين وقايع تاريخ مدرن است. اين فاجعه ی ضد بشری نبايد دست آويزی باشد که با تکيه بر آن بتوان هر نوع اعتراض و انتقاد به سرکوب های ضد بشری اسراييل عليه فلسطينی ها را در گلو خفه کرد. ما چنين سؤ استفاده ای را ناقض شأن و حرمت جانباختگان و قربانيان هولوکاوست ارزيابی می کنيم.



پانويس هااز مترجم:
*- Duisburg
- Achim Beer / Westdeutsche Allgemeine Zeitung
- Hendrik Wüst / CDU / NRW
*- برای حمايت از اين آکسيون به ايميل و لينک زير مراجعه نماييد:
Dierkes.Letter@gmail.com
www.zcommunications.org
*- اين نامه در تاريخ 19 آپريل 2009 و با 717 امضاء از 29 کشور جهان انتشار يافته است.
*- ترجمه حاضر از روی متن چاپ شده در صفحه ی 11 شماره ی 96 – شنبه 25 آپريل روزنامه ی آلمانی زبان Junge Welt ترجمه شده است.
*****
عکس صفحه اول: هرمان ديرک س



   30 اردیبهشت 1388    02:18


نظر شما
نام:  
ای-میل:  
03:41 31 اردیبهشت 1388
عجب ادم های ملا نقطه ای پیدا میشند! خب دوست عزیز چه فرقی میکنه که بنویسند ۷۱۷ تن ویا بنویسند بیش از ۷۰۰تن ! وقتی که تیتر مقاله میگوید بیش از ۷۰۰ تن یعنی از ۷۰۱ تا ۷۹۹ تن !. بهر حال امید است که این ۷۱۷ نفر روشنفکر و صلح دوست روزی هم بیانیه ای در افشای جنایات رژیم اسلامی که از جنایت و ادمکشی روی رژیم صیهونیسنی را سفید کرده و در حمایت از اپوزیسیون مترقی و سرنگون طلب بیرون دهند . به امید ان روز

نام:   م.ر
ای-میل:  
03:35 30 اردیبهشت 1388
مسؤل محترم روشنگری تا تاریخ 19 آوریل 2009 تعداد امضاء کنندگان 717 نفر از 29 کشور جهان بوده است. لطفاً تیتر مطلب را تکمیل کنید. ضمناً هرمان دیرک س صحیح است. دریکس غلط است.

دیققت: آشاغی گلن یازی، دورنا درنکی نین، خرداد قیامینین ایل دؤنومو موناسیبتی ایله گئچیرن سئمیناردا، یونس شامیلی نین چیخیشی دیر

 

 

آزربایجان میللی دئمکراتیک حرکاتی

پروبلم لر، تهلوکه لر و آچیلیش لار

 

یونس شاملی

گئچن یوز ایلده آزربایجان خالقینین، گونئی ده، گله جه یینه آیشق ساچان ایکی حادیثه واریر؛

- 1945جی ایلده قورولان آذربایجانین میللی حکومتی و

- 6200 جی ایلده یارانان آذربایجانین شانلی میللی قیامی دیر

 

قیسسا جا سؤیله نیلسه، میللی حکومتین یارانماسی، آزربایجان خالقینین سیاسی وارلیغینا بیر دامغا ورماق و تورک میللتینین گله جه یینه بیر یول گؤستری سی ایدی

 

1945نجی ایلده یارانان میللی حکومت، تورک خالقینین، ایران دا، تاریخاً دایاناجاق نوکته سی دیر. ائله بو اهمیت اوچون دور کی، ایران فارس حاکمیتلری بو حادیثه نی ایرانین تاریخیندن سیلیب و اونون ایزلرین محو ائتمیه چالیشمیشلار

 

آمما، تاریخ، تورک خالقینین دوشمنلری نین ایستیی کیمی ورق ورولمامیشدیر. سوسموش آزربایجانین هارای، یئنی دن بیر حادیثه اساسیندا 6200 ده میدانا چیخدی و بو هارای آزربایجان نین میللی دئمکراتیک حرکاتی نی،بو گونکو بیچیمده، تورک لری بیر میلت اولاراق، هم ایرانین ایچینده و هم خاریجده تثبت ائتدی

 

البته دئملییم کی، آزربایجانین میللی قیامی و مای آیینین حوادیثی فارس رئژیمینی آزربایجان خالقینین اوغوروندا معیین بیر آتلیمی آتیلماسی مجبوریتینده قویمادی. او جومله دن، تورک درسلیی مدرسه لرده (مکتب لرده) و تورک مئدیا و یا درگیلرین آچیلماسینا یول آچمادی. آمما یاددان چیخارمامالییق کی او گونلرده فارس رئژیمی، ایراندا، ایپین اوجون ایتریمیشدی و باسقی یا دایاناراق آللادیجی تاکتیک لرله، مای آیینین حادیثه لرین قارشیلادی. ایران درگی سینین رئداکتورون و کاریکاتور چوسون، قیسسا مودتلی، زیندانا آلدی و دولتی بیر عذرایستمکله مسئله یه ظاهیرده سون قویدو.

 

آمما مسئله بو ساده لیکله سونا چاتمادی. مایین قیامی، حتی او سویه ده کی ایران رئژیمینی، دالیا اوتورماق مجبوریتینده قویمامیشدی، درین تاثیرلر ایران ایجتماعیایندا بوراخدی.

 

خرداد قیامی نین ان اؤنملی اثری ایرانین گله جکه ینده، فارس اوتوریته سینه سون قویماق معناسیندا ایدی. یاخشی باخسانیز، ایراندا فارس هویتلی اؤلکه بویو (سراسری) اوپوزوسیون آدلانان قورپلار و فعالار، ایچری دی و خاریجده، ایراندا رئژیم دئیشیلمه سین داها ایسترمیرلر. بلکه ایران رئفورم یولی ایله ایلرله مه سین دن، دانیشرلار؟! البته فارس ائکسترم و ایفراتی قورپلار بو آنالیزده حئسابدان خاریجدیر. چون بو قوروپلارین اوقدر تاثیر ائدیجی روللاری یوخدور.

 

گینه ده دیققت ائدسنیز، جمهور باشخانلیغی سئچیملری، فارس هویتلی مئدیا، و اونلارین سیاسی فعالار و پارتیالاری آکتیوجه قارشیلانیر. جمهور باشخانلیق سئچیمی، ائله گؤتورولور کی گویا بو مسئله ایراندا چوخلو دئشیکلیکلره یول آچاجاقدیر! ائله حرکت اولور کی گویا احمدی نژاد او مملکتین صاحیبی دیر. حال بو کی لازیم گلیرسه، هر بیر جمهور باشخانی ایراندا، هر زامان، ولایت فقیه طرفیندن قالدیریلا بیلر. بو قدر جمهور باشخانلیق سئچیملرینه اؤنمه وئرمک، فارس ماهیتلی مئدیا و حتی اونلارین سیاسی تشکیلاتلاری و فعالاری طرفیندن، اونلارین رئفورم ماهیتلی حرکتین گؤستریر. بو او معنادادیر کی، ایرانین گله جک ده ، داها بیر فارس اوتوریته لی رئژیمن یارانماسینا هر کسین شکی واردیر. ائله بونا گؤره ده فارس سیاست چیلرین ایچه ریده و خاریجد ایران ایسلام جمهوریتین یخماق یوخ، بلکه او حاکمیتین دوامین، رئفورم ائتمک شرطی ایله ایسته ییرلر.

 

بیلدیگینیز کیمی، بهمن اینقلابیندان سونرا، ایراندا میللی مسئله حاقیندا مبارزه وار ایدی. کوردوستان دا، اهواز دا، ترکمن لر و بلوچیستان دا دواملی ساواش گئدیردی. اما مای آیی نین حوادیثیندن قاباخ، میللی مسئله ایراندا فارس حاکیم دایره لرده هئچ زامان جیدی آلینمامیش دیر. آمما خردادین قیامیندان سونرا، میللی مسئله اولکه بویو دیسکوسا چئویریلمیشدیر. بو حقیقت ین ایچیندن، آییق اولورساق، آزربایجانین تاثیر ائدیجی رولو و اونا رامن آزربایجانین رهبرلیک موقعین قازانماق او حرکتین سونوجلاریندان دیر.

 

بو سؤزلردن نتیجه آلماق ایسته ییرم کی، آزربایجان میللی دئمکراتیک حرکاتی نین حتی بو سویه ده اهمیتین و تعیین ائدیجی رولونو، آزدا اولموش اولسا گؤستریم.

 

ائله بو اهمیت دن اؤتوردور کی، آزربایجان میللی دئمکراتیک حرکاتین پروبلئم لرین، اونون اؤنونده اولان تهلوله لر و گله جک اوچون اومود لار و آچیلیش لاری قیسسا دا اولموش اولسا گؤزدن گئچیرده ک؛

 

پروبلئم لری و تهلوله لری سیرالامادان، آذربایجان حرکاتینین ان مثبت یؤنو و اونون معاصیر اولماسینا فاکت اولاراق، حرکاتین سیول اولماسی، و رئفورم شیوه سینه دایانماسی دیر. بئله بیر مباریزه شیوه سینده، شیدت، خشونت و یا اینتقام آلما فیکری و یا حیسی اورتادان قالدیریلیر، و هر بیر آذربایجالییا، هر یئرده اولورسا، اوز فیکریندن، میلتیندن و میللی دئمکراتیک حرکاتیندان مدافعه ایمکانی وئریر. بیلمه لییک کی، هر کیچیک بیر شدت و خشونت بیزیم فعاللاریمیزین و یا فعلاریمزا منسوب اولانلارین طرفیندن، یالنیز شیدت ایشله دن آداما یوخ، بلکه حرکاتین عمومیتله حیاتین تهلوکه یه سالا بیلر.

 

آزربایجانین میللی دئمکراتیک حرکاتینی تهلوکه یه سالان فاکت لار نه دن عبارت دیر؟

بیرینجی سی، ایران دا حاکیم اولان، دینی استیبداد و فارس آپارتاید رئژیمینین حیاتینین دوامی دیر.

بو رئژیمین حیاتینین دوامی، بیزیم میلتیمیزین اریتمه سیاستینه معروض قویماسی و میللی دئمکراتیک مبارزه نین آچیلیشماسینین قارشیسیندا دورماسی و فعالاریمیزی باسقییا معروض قوماسی حرکتیمیزین ان تهلوکه لی نکته لریندن سایلیر.

ایکینجی سی، ایران دا باشقا غیرفارس میلتلرله فرقلی، آذربایجان خالقینین شهری یاشام طرزی دیر. بو یاشام طرزی، البته کی بیزیم میلتیمیزین معاصیر اولماسین گؤستریر، اما عین حالدا بو شرایط بیزیم میلتیمیزین آسیمیله اولماسیندا داها منفی اثرلر بیراخیر. بو شرایط ین اوزانماسی، ان آزی بیزیم میلتیمزین آراسیندا آیریلیق، ایکی لیخ و دوشمنه آذربایجان اراضی سینده زمین یاراتماق معناسیندادیر.

اوچونجوسو، میللی دئمکراتیک حرکات، معین زامان قدر، سونوجا وارماسا، یا نتیجه یه چاتماسا، میلتیمیز آراسیندا مایوسلوق، موباریزلریمیزه آراسیندا یورقونلوق و گله جه یه باخیشمیز اومودسوز اولابیلر.

دوردونجوسو، بین الخلق آچیدان، دونیانی قابسیان و سیخینتی یا سالان فینانس کریزی، بین الخلق قوه لری، ایران رئژیمینی جیددی سیخینتییا قویما ایمکانی نی الدن وئررکن، آزربایجان خالقنین اسارتی نین عؤمرو اوزانیر. و بو شرایط بیزیم خالقیمیز چیخارلاری ایله ایقون دئیلدیر.

 

آمما آزربایجان میللی دئمکراتیک حرکاتینین پروبلم لرینه گلدیکده اوزون بیر لیسته یه ایشاره ائتمک اولار. آزربایجان میللی دئمکراتیک حرکاتینین معاصیرلشمک و اثرلی اولماق اوچون بیر نئچه جیددی پروبلملرله قارشی قارشیا دورور، او جومله دن؛

 

تشکیلاتسیزلیق. هر آیی بیر تشکیلات یارانسادا، آمما بو تشکیلات لارین گئنیش مه مه سی و خالقیمیز آراسیندا یایلماماسی، بؤیوک بیر پروبلم دیر. بو وضعیته باخمیاراق، هر تشکیلات اؤزون میلتیمیزین ایچینه یایلما بیچیمینده گؤستریر و او اساسدا رهبرلیک ادعالاری ایله میدانا چیخیر. میثال ورماق ایسته میرم، اما هرکس اؤزو زحمت چکیب، میثال لاری تاپا بیلر.

تشکیلات لارین گئنیش مه پروسئسینده، بیر یا ایکی معنوی کوردیناسیا مرکزی یارالتما یئرینه، تشکیلات لار و شخص لر آراسیندا گئنیش گرگینلیک یارادیلمیش دیر. بو گرگینلیک و حتی بعضاً دوشمانلق سویه سینده داورانیش، حرکاتین قول-قانادین سیندیرماق معناسیندادیر. میثال اوچون، داک لارین آراسیندا اولان گرگینلیک، گاموهون فرق لی بؤلوملری آراسیندا اولان مسئله لر، گاموح لا داکین، ایستیقلال پارتیاسی ایله گاموحون آراسیندا گرگینلک او جمله دن سایلا بیلر.

آزربایجانین میللی دئمکراتیک حرکاتیندا، ایچری غیرضروری مباحیثه لر یارالدیب اونلاری آلیشدیرماقدیر. میثال اولاراق؛

بایراق و سیمگه مسئله سی دیر. بایراق یارالتماق حقوقی فاکت لاری گؤزدن آلتساق، یالنیز اینترنت ده، میللی حرکاتین ایچری مسئله لرین آکتوئل مسئله یه چئویریب و تشکیلاتلاری و بعضی فعالاری بیربیرنین قارشی سیندا قوی دو. گویا بایراق یارالدانلار چوخ میللتچی و اونو بوگون یارالتمایا شرایطی موناسیب گؤرمه یه نلر، آز میللتچی و گویا ایران چی میشلر!

باشقا میثال، فئدرالچی و ایستقلالچی مباحیثه سین، دوست دوشمن مباحیثه سی کیمی گؤرنلر. بعضی ایستقلاچی لار، فئدرالچیلاری اؤز دوستلارینا، ایرانچی، فارسچی و یا بئله نچی عبارت لرله تقدیم ائتمک له، ایچری گرگین لیگین آرتماسینا کؤمک ائدمیشدیرلر.

 

 

 

نظری باخیمدان، آزربایجانین گؤنئی ده میللی منافعین گؤرمه ین لر و اونو تورانچیلق، بوتؤولوک و تورک دونیاسی مسئله لری ایله بیر معنادا گؤرنلردیر. اؤز آرامیزدا دا دانیشیرساق، بعضا حتتا تورکلوک دونیاسیندا، اؤزوموز، اؤزوموزله قارشی قارشییا دوروروخ. نمونه اولاراق بعضاً حتتا گونئی ده میللی دئمکراتیک حرکاتین موقعی، قوزئی ده آزربایجان جمهوریتی ایله قارشی قارشیا دورور. میثال اوچون؛ آذربایجان حاکمیتی ایرانین، بیرلشمیش میللتلر ین، اینسان حاقلاری تشکیلاتینین نیظاره تیندن چیخماسینا مثبت سس وئردی. آزربایجانین بو موقع گؤنئی ده گئدن موباریزه ایله اوست-اوسته دوشموردو. اما رئاکسیالار گونئی دن آذربایجان حکومتینه چوخ فرقلی ایدی. بیرسی حاکمیتی سرت تنقید آلتینا توتدو، بیرسی یوموشاق و او بیرسی ساکین اولمانی بیر موناسیب تاکتیک گؤتوردو. بیزه تورک دونیاسی، بوتؤولوک و بئلنچی دوشونوشلر فیکری مسئله لر دیر. بو مسئله لره مثبت جهتدن دوشونملییک. آمما اونلارا، منجه، یالنیز گله جکده، گونئی ده دولتیمیز یارانادان سونرا، موقع توتمالییق.

 

دئمکراتیک پرنسیپلره دایانمایان تنقید شیوه لری دیر. آزربایجان توپلوموندا و اونون دئمکراتیک یاشامینا معنا وئرن فاکت لارین بیری ده، دئمکراتیک پرنسیپلره دایانان تنقید شیوه سی دیر. بو شیوه ده نه تحقیر و نه اهانت و حتی نه ده بیرینی لغا قویماق وار. بو شیوه ده یالنیز فیکیر فرقلرین آنلاتماق و فرقلی منطیق لری بیربیری ایله چارپیش دیرماق، اساس مسئله دیر. بو شیوه یه بیر سونت و عادت اولاراق آزربایجان حرکاتیندا گئنیش یئر آچمالییق.

 

غیرفارس میللتلرین بیرلییی، آزربایجانین میللی حرکاتی اوچون اهمیتلی دیر. بئلنچی بیرلیک ایراندا گئدن سیاسی حرکاتین رهبرلیین ایکی یئره بؤلور، فارس رهبرلییی دولت و اوپوزیسون سیویه سینده، غیرفارس میللتلرینین بیرلیینده آذربایجان رهبرلیغی دیر. تاسفله حرکاتیمیزا ایندیه قدر بئله بیر موقع تاپامامیش و تشکیلاتلاریمیز حتی بئله بیر شرایطی یارالتمامیشدیر. باشقا طرفدن بئله نچی بیر بیرلیک، مئدیا ساواشیندا، دوشمنین مئدیا هجومونا آزدا اولسا قارشی دورا بیلر. البته، بو آرادا کورد مسئله سی بو بیرلیگین یارانماسیندا گرگینلیک یارالدیبدیر.

 

تورک میللتی نین عمومی افکاری (کامو اویو) ایران دا هله ده فارس حاکمیتی و فارس دوشونجه شیوه سینین کؤلگه سی آلتیندا دیر. بونا گؤره مباحیثه موضولاری و مباحیثه سویه سی بیزیم خالقیمیزی نظره آلاراق قاباغا آپاریلمالی دیر. مباحثه لرین سویه سی و بعضا حتی موضوسوو (تورانچلیق، آتا تورکچولوک...) بیزیم خالقیمیزین گؤزلدیگی مباحیثه لردن اوزاقدیر. سون زامان دا مباحیثه لر و چوخلی یازیلار آزربایجانین آکتیویستلرینین بیر بیر ایله توخونوشلارینا مشغول اولوب و اوپونیونون خالق آراسیندا دئیشمه سینه آز توجه گؤستریلیب. بیر طرفدن ده، مباحثه لر عمومیتله، بیر باغلی داییره ایچینده دوام ائتمیش و گویا اوپونیون هر طرفلی مسئله دن خبری وار و ایندی ایسه یالنیز حرکاتین ایچینده اولان مسئله لر تارتیشمالیدیر.

 

بین الخالق و بؤلگه سل مسئله لر:

آزربایجانین میللی دئمکراتیک حرکاتی نی تاثیر آلتینا آلان مسئله لردن، بین الخلق و بؤلگه سل سورج لر و پروسس لردیر. بو آچیدان بعضی اهمیتلی بین الخلق و بؤلگه سل مسئله له ری گؤزدن گئچیرماغیمیز لازیمدیر.

 

بین الخالق حادیثه لردن:

آمئریکا دا بیر بؤیوک حادیثه اوز وئردی. بیر قارا دری، (سیاهپوست) آمئریکانین پرئزیدینتی سئچیلدی. مئدیایا گؤره اگر سه اوبامانی آمئریکالیلار سئچدیلر اما عین حالدا آمئریکالی لار بو سئچیمدن تعجبلنیرلر.

اوبامانین سئچیلمه سی، ایستر ایسته مز امئریکانین گؤرونتوسون دونیا سیاستینده دئگیشدی. آمئریکایا پرزیدینت سئچیلدی، آمما بو سئچم آمئریکالی لاردان آرتیق آفریقالیلاری سئوندیردی.

 

آمما، اوبامانین ایرانلا آنلاشما، و ایسلام جمهوریتی ایله دوستلوق الی اوزالتما ایران داکی خالقلارا و اونون باشیندا آذربایجان خالقی نین چیخارلاری ایله هئچ ده اویقون دگیل. ایران دولتی هر جور اولورسا نظارت آلتیندا اولماسی گرکیر و اینسان حاقلارین قوروماق بو علاقه ده ان اوستون گلن مسئله لردن دیر. تاسفله ایرانین آتوم مسئله سی قالدیریلاندان، ایراندا اینسانلار علیه نه گئدن حاقسیزلیقلار و آزربایجان آکتویسلترین سیخینتی سی شدتله آرتماقدادیر.

 

ایران علیه نه گئدن سیاست آمریکا و آوروپا طرفیندن جیدی شکیلده دئیشیلمکده دیر. هم آمئریکا و هم آوروپا بیر آلتدیم دالایا اوتورموشلار. اگر سه آمئریکانین سیاستی ایرانا فعال قارشیلیق وئرمه ایدی و آوروپا سیاستی ایسه ایرانا تنقیدی دیالوق واسیطه سی ایله اؤنه سورولوردو. آمما ایندی ایسه، اوبامانین سئچیلمه سی و ائکونومیک کریزی باش وئرندن سونرا، امریکا دیالوق و آوروپا دا ساکین اولما سیاستی ایله ایران رئژیمنی قارشیلایرلار.

 

بؤلگه سل پروبلملر:

تورکیه،

تورکیه ده بیرباخیمدان دئمکراتیک لشمه سورجی (پروسه سی) ایلرله یر، بیر باشقا طرفدن ایچری گرگینلیک آرتیر و باشقا یؤندن ده تورکیه نین بؤلگله سل هئژئمونیک حرکاتی آزربایجان جمهوریتین و آزربایجان میللی دئمکراتیک حرکاتی جیدی آلمیر. ارمنیستان سینیرین آچما، ایران آمئریکا ساواشیندا موداخیله ائتمه سیاستی او جومله دن دیر.

 

آزربایجان،

آزربایجان چوخ آغیر بیر دورومدا گؤرونور. ایسرائیلین پرئزیدئنیتی آزربایجانا دعوت اولماسین، آزربایجانین سیخینتی آلتیندا اولماسیندان خبر وئریر.

چون کی بیرطرفده ایران، ایسرائیل قارشیسی، بیر باشقا طرفدن روسیه سیخنتیسی، قاراباغین گله جه یی هئچ بللی اولمایان حالدا، تورکیه ارمنیستانا سینیر آچماسی، آزربایجانی گونشولاردان خاریج یاردیما (کؤمه که) احتیاجینین حیسی آیدنلاشیر. آزربایجان ارمنیسان مسئله سی حالا آمریکا روسیه علاقه لرینین آراسیندا بیر آچماز دوروما گلمیشدیر. باخین گورجوستانین گونئی اوستیادا قاباغا گلن حادیثه لرینه. بعضی قوه لر آزربایجاندا آچیخجاسینا قاراباغی آزاد ائتمک اوچون ساواشا اینانیرلار. آمما گونئی اوستیانین سرنوشتی قاراباغ مسئله سین حربی قوه ایله چوزولمه سین کؤلگه یه آپاریر و اینسانی اومودسوز حاله سالیر.

 

 

عرب اؤلکه لری

عرب اؤلکه لری ایران رئژیمینه قارشی شیدتی آرتیرریلار. چون کی ایرانین هئژئمونی ایدعالاری و اللخصوص ایرانین آتم تئکنولوژوسونا ال تاپماسی عربلری ایران اوستونلویوندن گرچکدن قورخودور و اونلاری عکس العمله گئچیریر. بو حاقدا عربلرله ایسرائیل سیاستی اوست اوسته دوشور. بو بیرلیگین قارشیسیندا ایران دا، حزب الله، حماس و عراق ایله افغانیستان دا ترور قوروپلارینا کمک ائتمک له ایکی جبهه نین شیدتین آرتیریر

 

آچیلیش لار

پروبلم لره و تهلوکه لره باخمیاراق، آزربایجانین میللی دئمکراتیک حرکاتی نین گئدیشاتیندا، دوشمنه غلبه چالماق اوچون معین آچلیشلار و گئنیش اومودلار گؤزه چارپیر؛

 

ان سون حادیثه لردن، ایراندا پرزیدینت سئچگی لرینده قالدیریلان و آکتوئلله شن میللی مسلئه دیر. بو گونکو یارانان شرایط، میللی قیامین سونوجلاریندان دیر. دانیشدیغیمیز فارس آپارتاید سیستمینده، جمهور باشخانلیق کاندیدلری میلیت لرین حاق لارین الده ائتمک شرطین ده، بیر بیرندن قاباغا گئچمک ایسته ییرلر. حتی او کاندیدلرین بیری، اکبر اعلمی میللی حاقلاری الده ائتمه یی، اؤزونه اساس شعار توتور و آذربایجانی اؤزونه تشکیلات کیمی اعلان ائدیر. بو وضیعت دوغوردان دا، آذربایجانین میلی دئمکراتیک حرکاتینا بیر آچیلیش و اونون فعلارینین اورینده اومودلر یارالدیر. هر کس بیلیر کی بو وضیعت یئترلی دیئلدیر

 

دئمک ایران دا یاشایان میلتلرین اوپونیونو، میللی مسئله حاقیندا، معین درجه ده تاثیر آلتینا آلینیب دیر. بو یول حله سونا چاتمامیشدیر. آزربایجان فعالارینین ان اؤنملی و اهمیتلی یولو: اوپونیونو ایران دا و خاریجده قازانماق و آذربایجان حاقیندا قامو اویون یارالتماق!

 

خاریجد یاشایان فعال آذربایجانلی لار، آوروپا و آمریکا دا آزربایجانی، او دولتلر و میلتلره معیین بیر درجه ده تانیتدیرمیشلار. و میللی حرکاتین قانادلارین داها چوخ آچمیشلار. طبیعی دیر کی بو حاقدا چالیشما آزربایجانین میللی حرکاتین ین قانادلارینین قوه سین داها چوخ آرتیراجاقدیر

 

ساغ اولون

2009-05-29

www.turkiran.com


ملتی که فریب خورد!

یک نفر ممکن است اشتباه کند. ده نفر هم ممکن است اشتباه کند! یک میلیون نفر هم ممکن است اشتباه کند! گاها یک ملت حتی اشتباه میکند! (خمینی)

این اولین باری نیست که تبهکاران عرصه سیاست یک کشور  ملتی را فریب میدهند و وارد بازیهایی میکنند که نتیجه اش برای مردم خسران و برای سیاستمداران فرصتی میسازد تا چند صباحی بیشتر به تبهکاریهای خود ادامه دهند. وسعت فریبی که ملل ایران را با آن فریب داده اند چنان گسترده است که هنگام بازگویی آن روشنفکران نامدار آنان نیز آنرا باور نمیدارند.

در این زمینه قدری به هویت این رژیم میپردازم.

رژیم حاضر چگونه بر تخت قدرت نشست! در رفراندم کارت سبز و قرمزی که حداقل برای مادر بنده اینگونه توضیحش داده بودند: کارت سبز یعنی اسلام و کارت قرمز یعنی کافر کدام را انتخاب میکنی؟ و طبیعی است که مادر مسلمان من اسلام را انتخاب کرده بود. این حقه بازی بود که اساس رژیم را بنیان نهاد. در حقیقت در بین اسارتی که  نامش را اسلام گذاشته بودند و دموکراسی که نامش را کفر گذاشتند به انتخاب واداشته شد و یکی از شعارهایی که بعد از این رفراندم سر دادند و هم اکنون طرفداران احمدی نژآد نیز گاها آنرا سر میدهند این بود: هر کس که رای نداده حق سخن نداره!

اما چرا این فریب و نیرنگ بکار رفت؟

در ایران ورود به حوزه علمیه و نیروی انتظامی هیچ وقت از روی علاقه و ایمان و تخصص نبوده است بلکه اگر دقت کنید خواهید دید که عناصری از جامعه که عرضه کار و فعالیت نداشته اند یا به حوزه علمیه پناه برده اند یا به نیروهای مسلح و افرادی که از روی ایمان و یا علاقه وارد این مشاغل شده باشند انگشت شمار هستند. حال این قشر اول مدیر جامعه شده است و قشر دوم مطیع کننده مردم در برابر قشر اول! پس هنگام شنیدن اختلاسها و دزدیها و رشوه خواری نباید متعجب شد و نباید در بدیهی و طبیعی بودن این صفت در آنها شک کرد.

گروه سوم کارمندان زیر دست این گروه هستند که آنها نیز افرادی هستند که برای عبور از فیلتر گزینش و پارتی باید چند صفت و استعداد ویژه داشته باشند: خوب دروغ بگویند. (که مثلا نماز خوان روزه بگیر و ...) خوب نقش بازی کنند (بتوانند با تن صدا و پیراهن روی شلوار انداختن و باصطلاح خاکی نما شدن خود را مومن نشان دهند). خوب اطاعت کنند و رازدار باشند و همراه باشند و خوب دزدی و دروغ را مورد دفاع قرار دهند. پس افرادی که در دوران مختلف وارد سیستم حکومت ایران شده اند افرادی هستند که استاد دروغگویی و نقش بازی کردن و فساد هستند. درست بهمین دلیل است که فردی در مسجد فرو میرود و آدم فروشی میکند و رشد میابد و به مرحله مدیریت میرسد و اگر زرنگ باشد و شورش را در نیاورد و با مهره های قدرت خوب تا کند تا آخر خواهد رفت وگرنه برملا میشود و میبینیم که وزیر و رئیس مجلس و رهبر و رئیس جمهور یکباره پته شان روی آب میآید و دزد از آب در می آیند. و این نتیجه طبیعی یک چنین سیسم و نظامی است.

حال آیا این چنین افرادی قابلیت اصلاح شدن و اصلاح کردن دارند. هرگز! چون این افراد با مدارک جعلی تحصیلی و ذات دزد و تبهکارشان بهیچ وجه نمیتوانند راه را برای دموکراسی و نظارت عمومی و عدالت باز کنند زیرا یک چنین کاری عملا خودکشی خواهد بود. و در هر صورت نتیجه طبیعی این چنین عقب نشینی در بهترین صورت و در صورت عفو آنها حداقل کنار رفتن آنها و منزوی شدنشان و کوتاه شدن دستشان از مجاری تداوم تبهکاری است.

 

حال این چنین تشکیلات مخوفی از تبهکاران نیاز به ایجاد احساس خطر در میان مردم برای چرخاندن دید فضول عمومی به سویی غیر از خودشان است پس این است که تمام دنیا در اشتباه است! و دشمن ایران و ایرانی و همه باید در کنار باند آنها بمانند تا کشور مصونیت یابد و هر گونه اظهار نظری غیر از این میتواند اقدام علیه امنیت ملی( امنیت شبکه دزدان) باشد و باید همانند کسی که میان مرگ زندگی است باید علیه حرکات مشکوک بیرحم بود. بهمین دلیل است که نیروهای آنها در برخورد با حوادث و اعتراضات برای مقابله با مردم پس از گاز اشک آور از گلوله های جنگی  استفاده میکنند و در خیابانها سنگر دوشکا تاسیس میکنند.

 

اما این روند پس از فروپاشی بلوک شرق در خطر قرار گرفته است و تروریسم دول غربی را به این فکر انداخته است که دول غیر مسئول برای گریز از مسئولتهای خود به دشمن تراشی از آنها در جوامع خود پرداخته اند و افراد ساده لوح مذهبی را به عنوان سفیران انتقام و حسابکشی از دنیای غرب  بسوی آنها میفرستند لذا باید با این دولتها مقابله کرد. دولت دزدان ایران نیز یکی از این دولتهاست. اما تا کی میتوانند قلدری کنند. در اواخر ریاست جمهوری رفسنجانی دولت ایران متوجه این موضوع شد که در عرصه بین الملل بعنوان یک دولت خودکامه و استبدادی و مصدر تروریسم شناخته شده است لذا اقدامات لازم برای تولید سلاح هسته ایی  آغاز شد که عاملی بازدارنده در برابر حرکات احتمالا نظامی غربیان داشته باشد و از سویی به تهیه یک ماسک دموکراسی برای خود اقدام کردند. از آنجا که آزادی احزاب و گروههای سیاسی بمعنی نابودی آنها بود یک آلترناتیو دروغین بجای احزاب مخالف تهیه دیده شد و این بود که محمد خاتمی و یارانش یک جبهه مقابل  نه در برابر حاکمیت بلکه در برابر طبقه دوم آن ایجاد کردند و اولین بار واژه های نمایشی راست و چپ وارد گفتمان سیاسی ایرانیان شد و کم کم به عنوان اصلاح طلبان خود را بشکل یک گروه ظاهرا مخالف و متقابل به نمایش در آوردند. این نمایش علاوه بر ایجاد غفلت در اذهان از اصل دیکتاتوری مطلقه برای مردم چنین القا شد که رای به خاتمی بعنوان نه گفتن به رژیم است و این بازی عملا در بیرون از کشور همراه با شعار گفتگوی تمدنها همزمان هم دنیا و هم ملل ایران را بازی داد. مردم انرژی خفته خود را بروز دادند و عملا علاوه بر منافع فوق فرصتی به شبکه دزدان داد تا نیروهای مردمی را که طی سالیان بعنوان ثمره توسعه افکار عمومی بعنوان یک نیروی مبارز واقعی آفریده شده بود شناسایی و با کشتار و زندان و متواری ساختن آنها مجددا مردم را به حالت صفر اوایل تشکیل شبکه باز گرداند.

 این روند در پایان دوره "فرشته مرگ لبخند به لب" کاربرد خود را از دست داد و داد مردم از بی عدالتی و عدم تحقق شعارها به هوا بلند شد. فساد فجیع مالی موجود عملا مردم را به فقر و تنگ دستی کشانده بود و باند مخوف و زرنگ حقه بازان این بار همان شعاری که مردم انتظار داشتند به آنها ارائه کرد و هرچند کم اما توانست یک مشروعیت دست و پا شکسته در عرصه بین الملل ایجاد کند و خود را از فرشته مرگ  جورج بوش برهاند.

اما اکنون اوباما سر کار آمده بود. بررسی ها نشان میداد که آمار رای دهندگان محدود به کادر رژیم خواهد بود و لذا یک نمایش و بلکه یک فداکاری نیاز بود. مردم که حال و روزشان روز به روز بدتر میشد آرزوی روزهای بد موسوی را داشتند لذا مهره اول بازی را به صحنه آوردن اما حتی این نیز چنگی به دل مردم نمیزد اما آنها با زرنگی تمام به فداکاری و تقدیم قربانی پرداختند و دزدیهای خود را افشا کردند. اما مردم ساده لوح ما بجای اینکه متوجه وجود و حاکمیت شبکه منسجم دزدان شود مجددا بازی خورد و همه به شعار "نه به دیکتاتور احمدی نژاد" وارد بازی شدند و گروهی هم بودند که از افشای دزد کهنه کار ،هاشمی، خوشحال شدند و عملا جانب دزد جوان را گرفتند. ملل نفرین شده ایران در ذهن خود از موسوی منجی از دیکتاتوری و استبداد ساختند و گروهی هم دزد جوان را بعنوان مرد ...دار این میدان تصور کردند و البته چنین چیزی نبود. از سویی نیز اعلامیه های تحریک آمیز و فریبکارانه سپاه در معرفی موسوی بعنوان رهبر انقلاب مخملی و سبز رنگ به شدت به این جو بازی دامن زد و هرچه بیشتر فلک زدگان را به حماقت انداخت. و نهایتا انتخابات انجام شد و طیف فلک زده و فریب خورده آزادیخواهان به تصور اینکه واقعا انقلابی در کار بوده و بر علیه آن  اقدامی شده است و مثلا نخست وزیر اعدامهای دسته جمعی و جنگ که خود یکی از عمال برقراری  "اصل مترقی ولایت فقیه" بوده امروز طی یک معجزه در راس انقلاب برای آزادی و دموکراسی و عدالت قرار گرفته به خیابانها رختند و برای اطاعت از رهبری اصلاح طلبان و موسوی و کروبی در مقابل دفاتر انها جمع شدند ولی ناباورانه شاهد تنها ماندن در مقابل قمه کشان شدند و با واقعیت فریب خوردگی رو در رو شدند.

آری این واقعیت بازی اصلاح طلبی بود که خود رژیم برای فریب افکار ناظران بین المللی و داخل تدارک دیده بود و واقعا هم موفق عمل کرد و اکنون ملل ایران میتوانند زمزمه هایی از بیرون بشنوند که بدون اینکه مردم کوچکترین آزادی و عدالتی را صاحب شده باشند باند دزدان حاکم اما از سوی ناظران بین المللی بویژه لاشخوری بنام روسیه بعنوان یک دولت دموکراتیک برسمیت شناخته شد و تنها واژه سزنده برای این ملت " ملتی که فریب خورد" میباشد. ملتی که بازی داده شد و بهترین نیروهایش با گرفتاری در حجم بازی و جو هیجانی آن از اصل شبکه ایی که عامل دیکتاتوری و استبداد  بوده و هست دچار غفلت شدند و علاوه بر تقدیم یک مشروعیت مجانی به قیمت خون بهترین و فداکارترین فرزندان خود به رژیمی که قبولش نداشته اند حداقل تا چهار سال دیگر که فریبکاری جدیدی برایش تدارک ببینند فرصت اعتراض و دفاع را از دست داد.

24/03/88

آراز بیلگین


Güney Azərbaycan cavanların hizbullahçılara və şahçılara qurban verməməlidir

 Babək Azəri   hüquqçu

Jan Jak Russonun məşhur bir sözü var,o söz belədi: " Ola bilər ki, adamın gerçəkdən xoşu gəlməyə, amma onu inkar edə bilməz". Hər hansı bir elmi araşdırma gərçəklərə əsaslanmayla mumkün olur. Hal -hazırda İranda qüdrət mafiyasının iki hissəsinin arasında seçkilərlə bağlı  tazad yaranıb. Bu iki hissəni --Ahmadinijadla Mirhüseyn Musəvi bir - biri ilə  üz - üzə  durmaqla təmsil edirlər.Əlbəttə istibdad hakim olan ölkələrdə hakimiyyət içində qüdrət davası adi bir haldı. Amma Iranda çox sayda xalqın meydana çıxması bir istisna haldır. Bəziləri belə bir yanlış fikirdədirlər ki meydana çixan xalq Mirhüseyn Musəvini dəstəkləyib və onlar seçkidə olan saxtakarlığı  məhkum edirlər. Etiraz aksiyalarında iştirak edənlərin hamısı, seçkilərdə iştirak edənlər deyirlər ki, əslinda çox sayda seçkini baykot edənlərdə bu eterazlarda iştirak edirlər. Misal üçün, Təbriz şəhərinin prokroru bildirmişdir ki Təbriz şəhərində 60 nəfər etiraz aksiyası ilə baglı tutulmuşdurlar. Amma onların heç birisi prezidentliyə namizədlərin tərəfdarları deyillər. Iranda seçkilərdə iştirak edənlərin  pasportalarına möhür vurulur. Bəs bu hesabla əgər bir fərdin pasportunda seçkilərlə bağlı möhür vurulmayıbsa, bu, o, mənadadır ki, o fərd heç bir prezidentliyə namzədin tərəfdarı olmayıb. Burdan bu sual ortaya çıxır: bəs nə üçün o adamlar ki seçkilərdə iştirak etməyiblər, onlar necə  seçkilərdə saxtakarlıqla bağlı aksiya keçirirlər? Bildiginiz kimi,  Iranda əhali üzərində çox ağır polis nəzarəti var. Iran hakimiyyətinin içində yaranan tazadlar yaxşı zəmin yaradır  ki, xalq meydana çıxıb, etiraz edənlər əlbəttə, bu ümidlə ki, etirazlar genişlənib davamlı formada Iranın hər tərəfini bürüyə və bu vasitə ilə rejimin polis nəzarətini ortadan qaldırıb və bu yolla rejimi dəyişməyə nail olalar.

Saxtakarlığa qarşı etiraz keçirənlərin siyasi mahiyyəti

Iranın əlaqələr və informasiya nazirliyinin verdiyi məlumata görə, Iranda əhalinin 34 faizi, yəni 23 milyon nəfər internetdən faydalanırlar. Keçən il “Fainənşal taimz” qəzetinin  verdiyi məlumata görə, Iranda 800 min blog var və bu baxımdan İran Çindən sonra ikinci yeri tutur. Blog -- bir nov modern jurnalistika sahəsidir və ondan əsas məqsəd bir neçə internet səhifəsidir ki, bu səhifələrin baş redaktoru, yazıçı və məsul ancaq bir nəfərdir. Bunlardan da əlavə, çox sayda saitlər vasitəsi ilə Iranada televiziya proqramları yayılır. Bu hesabla yeni əlaqə texnikası ancaq  sərvətlilərin ixtiyarında deyil, əslində çox adam, xüsusən gənclər ondan faydalanırlar. Bütün bu səbəblərə görə,  Iranda  xüsusən gənclər şəriət toplumunda yaşasalarda, onlarda modern düşüncələrə, demokratiyaya,  insan haqqlarına meyil artır. Elə bu səbəbə görə,  Iranda keçirilən etiraz aksiyanlarında ümumi halda mahiyyət baxımından müsair və demokratik bir hərəkatdır. Amma çox təəssüflə qeyd etməliyəm ki,  bu hərəkata rəhbərlik edən yoxdur,  yəni bir demokrat təşkilat onu təmsil etməyir, eyni halda Iran rejiminin islahtçı adlanan tərəfdarları -- şahçılar, tude partiyası və s. onu müsadirə etmək istəyirlər. O biri tərəfdən iyunun 19 da keçirilən cümə namazında Əli Xamenei etiraz aksiyası keçirənləri hədələyib və onlardan tələb edib ki,  aksiyalara son qoyalar.  O, sözünün sonunda ağlamsınaraq xarırladıb ki, islam yolunda candan keçməyə hazırdı. Siyasi araşdırmaçılar Xameneinin hədələrinə çox ciddi baxırlar. Onların nəzərinə görə, əgər aksiyalar davam edərsə, imkan var ganlı toqquşmalar baş verə. Iran rejiminin verdigi məlumata görə, Iranın böyük şəhərlərinin kənarında 7 milyon 500 min nəfər yaşayır. Əlbəttə digər qaynaqlar onu 10 milyondan artıq olduğunu iddia edirlər. Böyük şəhərlərin kənarında yaşayanlar çox çətin durumdadırlar, onların çoxu savadsız və ya az savadlıdırlar. Onlar hətta içməli sudan  və elektrikdən məhrumdurlar. Bu yerlərdə cinayətlə  bağlı çox yüksək statistikanın olduğunu söyləyirlər. Iran rejimi son 30 ilin ərzində bu yerlərdə yaşayan adamların pul gücünə yoxsuııuqlarından və islam adına din -  inamınan sui - istifadə edib onları hizbullah adı ilə təşkilatlandırıblar.Onlara bu imkanı yaradıb soyuq silahlarla, məsələn, qəmə və zəcirlə mədəni formada etiraz aksiyası aparanlara hücum edir və göz qabağında çox dəhşətli cinayətlər törədirlər. Hal - hazırda da bu insani faciələrin təkrarlanmasının sayı artıb.

Milli hərəkat naminə nə etməliyik?

Üstə qeyd etyim kimi Iranda xüsusən Tehran şəhərində keçirilən etiraz aksiyaları mahiyyət baxımından demokratik də olsa, amma başsiz bir hərəkatdır və fars millətinə aid olan bəzi şovinist təşkilatlar, o cumlədən, şahçılar və Iran rejiminin islahatçi adlanan tərəfdarları bu hərəkata sahib cixmaq istəyirlər. Əgər biz fəal formada meydana çixaq,  amma bizim fəaliyyətimiz adı çəkilən təşkilatların nəfinə qurtula. Bu, o mənadadır ki,ölü və ya yaralı verməklə öz düşmənlərimizin qulluğunda olmuşuq. Hər siyasi rabitənin gərək ki bir müəyyən hüquqi təməlləri və platforması olsun. Indiki vəziyyətdə bizim dəsdəyimiz ancaq passiv formada ola bilər.Əlbəttə, əgər bu hərəkat radikallaşar və özünə demokratik başçı seçər və qeyri fars millətlər konkret formada vədlər verər.  Onda təbiidir ki, biz aktiv formada bu hərəkatı himayət etməliyik.  Əlbəttə bu günki vəziyyətdə Güney Azərbaycanın şəhərlərində millətçi qüvvələrin başda olduqları  kütləvi etiraz aksiyalarının hyata keçirilməsi Azərbaycanın nəfinədir.  Əgər millətçi qüvvələr başqa qüvvələrlə, xüsusən fars millətinə aid olan  qüvvələrlə birlikdə və Irandakı bu polis rejimi şəraitində etiraz aksiyaları keçirmə fikirləri varsa, gərək bu suala cavab versinlər ki, bu iş birliyi Güney Azərbaycana hər hansı bir müsbət nəticəni verəcək.Unutmayaq ki, əməl əmələ xatir deyil, əslində müəyyən nəticəyə xatirdir. Güney Azərbaycan cavanların hizbullahçılara və şahçılara qurban verməməlidir.


Iranda baş verən hadisələrlə ilə bağlı "Paritet" qəzetinin Babək Azəri ilə müsahibəsi

Iranda son prezident seşkisinə növbəti fars şovenizminin oyunu demək olar

                                                                 Sual: Avropadan Irandakı prezident seçkilerini necə qiymətləndirdiniz?

Fuad bəy mən sizə təşəkkür etirəm ki, mənə bu imkanı yaradıbsınız ki,fikirlərimi “Paritet” qəzetinin dəyərli oxucuları ilə paylaşım.Seçkilərdən öncə İranın daxilində fəaliyyət göstərən bəzi təşkilatlar təklif etmişdirlər ki, beynəlxalq orqanların tərəfindən seçkilərə nəzarət olusun. Bundan da əlavə belə bir təklif də verilmişdir ki jurnalistlərin və müstəqil siyasi fəalların tərəfindən nəzarət komitəsi yaransın və onlar seçkiyə nəzarət etsinlər. Amma Keşikçi Şurası bu təklifləri qəbul etməkdən imtima etmişdir. Iran Ana Yasasının 99-cu maddəsində qeyd olunub ki, Keşikçi Şurası gərək seçkilərə nəzarət etsin .Keşikçi Şurası 12 üzvdən ibarətdir və onun 6 üzvü dini xadimdir. Onları dini rəhbər, yəni Xamneyi təyin edir. Amma qalan 6 nəfəri məhkəmə orqanlarının rəısi təklif edir və məclisin təsdiqi ilə adı çəkilən şuraya üzv seçilirlər. Əlbəttə, məhkəmə orqanlarının rəısini də dini rəhbər təyin edir. Bu hesabla demək ki, olar Keşikçi Şurasının hər 12 üzvi dini rəhbər tərəfindən təyin olunur. İranda seçkilərlə bağlı son qərarı Keşikçi Şurası alır və ona qarşı şikayət etmə qanun baxımından düzgün deyil. Iranın seçki qanunları prezident namizədlərinə bu haqqı verir ki, onların təmsilçiləri seçkiyə nəzarət etsinlər. Amma son prezident seçkisində Mirhüseyn Musəvini təmsil edənlərə bu imkan verilməmişdir. Seçkilərdən sonra Mirhüseyn Musəvi Keşikçi Şurasına məktub yazıb və konkiret formada seçkilərdə saxtakarlığın detalların ifşa etmişdir. İranda prezident seçkisi iki mərhələdə həyata keçirilir. Birinci mərhələdə namizədləri filterdan keçirib , anca o namzadlərin səlahiyyətlərin təsdiqləyirlər ki, onlar rejimə 100 faiz vəfadardırlar. İkinci mərhələdə Keşikçi Şurasının nəzarəti altında prezident seçkisi həyata keçirilir . Iranda son prezident seçkisi nişan verdi ki, xalaqa hətta bu imkanda verilmir ki filterdan keçirilən namizədlərin arasından birisini seçələr. Kimin prezident olması öncədən təyin olunur. Mən üçün bu aydın faktlar yetərlıdir ki, Iranda prezident seçkisi adı ilə keçirilən prosesi bir iyrənc oyun adlandıram.

Sual: Buna növbəti fars şovenizmi demək olarmı?

Mənim fikrimcə, bu ifadəni işlətmək olar . Iran rejimi iddia edir ki, çox insansevərdir, amma əməldə insanlığa qarşı bir siyasəti həyata keçirir.Eələ bu səbəbə gorə, Iran rejiminin sözlərin eşitsək də, amma onun əmələri əsasında ona giymət verməliyik.Iranda dörd əsas problem var:

1.Siyasi azadlığın olmaması

2.Qadınlarla kişilərin bərabər hüquq olmaması

3.Dini azlıqlara qarşı dəhşətli ayrı - seçkiliklər

4.Qeyri fars millətlərə qarşı dəhşətli ayrı- seçkiliklər

İranda son prezident seçkisində mənim üstə qeyd etdiyim problemlərlə bağlı heç bir prezident namizədi tərəfindən konkiret çıxış yolu ortaya qoyulmamışdır. Bu işin yerinə onlar bir - birinin oğru oluğunu sübut etməyə çalışmışdırlar. Əlbttə, bunun bir müsbət tərəfidə var, çünki millət bunların iç - üzün elə bunların öz dillərindən eşitmişdirlər. Bu hesabla Iranda son prezident seşkisinə növbəti fars şovenizminin oyunu demək olar.

Sual: Sizc, Irandakı hadisələri haradansa "qanadı"lır, yoxsa bu Azərbaycan türklərinin cana doymasından irəli gəlir? Hər hansı azərbaycanlı adından mitinqlərə çıxması və düzgün seçki tələb etməsi soydaşlarımız arasında demokratik inkişafdan xəbər vermirmi?

Çox təəssüflə qeyd etməliyəm ki, indiki rejim də keçmiş rejim kimi Iranda yaşayan millətlərin səsin eşitmək istəmir. Onun yerinə çalışır Iranda keçirilən etiraz aksiyaların xarici ölkələrə bağlaya. 1978 - ci ildə Təbriz şəhərində şah rejiminə qarşı kütləvi etiraz aksiyası həyata keçirilmişdir.Şah rejiminin yüksək vəzifəli adamlari bu gülünc iddianı eşitmişdirlər ki, Təbrizdə etiraz aksiyası keçirənlər Araz çayının o tərəfindən, yəni sovet ittifaqından Təbrizə gəlib və etiraz aksiyası keçiriblər. Elə bu səbəbə görə də Təbrizdə yenidən etiraz aksiyası olanda xalq bu şüarı hayqırmışdı:

Şüşə sındıran Orucəli,

Ot yandıran Borcəli,

Haradan oldu xaricəli?

İyunun 19 da keçirilən cümə namazında Əli Xamenei etiraz aksiyası keçirənləri hədələyib və onlardan tələb edib ki, aksiyalara son qoyalar. O, Iranda baş verən hadisələri xarici ölkələrə çalışmış, amma əslində bu etirazlar Iranda yaşayan millətlərin, o cümlədən Azərbaycanlıların cana doymasından irəli gəlir. Əlbəttə ki, Azərbaycanlılar istər qadını və ya kişisi olsun, öz şüarlarında aydıncasına nişan verilər ki, onlar demokratiya və ayrı - seçkiliyə son qoymaq üçün mübarizə aparırlar. Iranın əlaqələr və informasiya nazirliyinin verdiyi məlumata görə, Iranda əhalinin 34 faizi, yəni 23 milyon nəfər internetdən faydalanırlar. Keçən il “Fainənşal taimz” qəzetinin verdiyi məlumata görə, Iranda 800 min blog var və bu baxımdan İran Çindən sonra ikinci yeri tutur. Blog -- bir nov modern jurnalistika sahəsidir və ondan əsas məqsəd bir neçə internet səhifəsidir ki, bu səhifələrin baş redaktoru, yazıçı və məsul ancaq bir nəfərdir. Bunlardan da əlavə, çox sayda saitlər vasitəsi ilə Iranada televiziya proqramları yayılır. Bu hesabla yeni əlaqə texnikası ancaq sərvətlilərin ixtiyarında deyil, əslində çox adam, xüsusən gənclər ondan faydalanırlar. Bütün bu səbəblərə görə, Iranda xüsusən gənclər şəriət toplumunda yaşasalarda, onlarda modern düşüncələrə, demokratiyaya, insan haqqlarına meyil artır. Elə bu səbəbə görə, Iranda keçirilən etiraz aksiyanlarında ümumi halda mahiyyət baxımından müsair və demokratik bir hərəkatdır. Amma çox təəssüflə qeyd etməliyəm ki, bu hərəkata rəhbərlik edən yoxdur, yəni bir demokrat təşkilat onu təmsil etməyir, eyni halda Iran rejiminin islahtçı adlanan tərəfdarları -- şahçılar, tude partiyası və s. onu müsadirə etmək istəyirlər.

Sual: Ola bilərmi, azərbaycanlılar bu mitinqlərdən istifadə edib, hətta muxtariyyat və hakimiyyət deyişikliyinə kimi gedib çixsınlar?

Cavab: Biz Azərbaycanılar ancaq rejimin dəyişilməsinə yox, kimin gəlməsini də fikirləşməliyik. Keçən rejimdə, yəni şah rejimində xalq içində belə bir fikir vard ki, şah getsin yerinə hər kəs gəlir gəlsin, o kəs nə qədər də pis olsa, şahdan pis olmayacaq, Amma əməldə gördük ki, şah gedib və ona oxşar, hətta ondan da pis bir rejim Irana hakim oldu.Elə bu səbəblərə görə, müxtəlif sahələrdə təşkilatlar yarayıb və hər bir təşkilat öz təlablərin konkiret formada ortaya goyub. Məsələn, qadınlar, ətraf mühiti, dini azlıqlar və qeyri fars millətlərin təşkilatlarından ad aparmaq olar.Mənim fikrimcə, Iranda 3 asas güvvə var: biricisi, Iranın fars hakimiyəti, ikinci onun fars müxalifəti, üçüncü, qeyri fars millətlərin ittifaqı. Əgər bu üçüncü qüvvə həqiqi mənada birləşib və rejimə qarşı keçirilən etirazların başçısı ola. Onda bu imkan var ki, rejim dəyişilib və hətta, biz Azərbaycanlılar milli hakimiyətimizi bərpa edək.

http://www.azadtribun.net/x19732.htm


گزارش های اولیه از راهپیمایی امروز تهران

تجمع نیروهای امنیتی جلوی دانشگاه تهران. این عکس توسط مخاطبان ارسال شده است و زمان گرفتن آن مشخص نیست.

گزارش های اولیه از وقوع درگیری های پراکنده در تهران میان معترضان به نتیجه انتخابات ریاست جمهوری ایران و نیروهای دولتی حکایت دارد.

شاهدان عینی می گویند که پلیس در مواردی برای متفرق کردن تظاهرکنندگان از گاز اشک آور استفاده کرده است.

حضور نیروهای "لباس شخصی" که باتوم به دست دارند در برخی خیابان های اطراف خیابان انقلاب و خیابان آزادی تهران گزارش شده است.

از یک سو در صفحه ای منسوب به زهرا رهنورد، همسر میرحسین موسوی، در فیس بوک، از حرکت مردم به سوی میدان انقلاب تهران گزارش شده است و از سوی دیگر در برخی سایت ها خبری منتشر شده است مبنی بر این که مجمع روحانیون مبارز راهپیمایی امروز را لغو کرده است.

اما نه انتساب صفحه مذکور در فیس بوک به خانم رهنورد قطعی است و نه در سایت رسمی مجمع روحانیون مبارز خبری از لغو راهپیمایی امروز دیده می شود.

این در حالی است که برقراری ارتباط تلفنی با تهران نیز بسیار دشوار است.

بر اساس اخبار رسیده ماموران نیروی انتظامی در منطقه اطراف میدان انقلاب تهران که محل آغاز راهپیمایی معترضان عنوان شده بود، حضور محسوسی دارند.

از سوی دولت، شورای امنیت کشور در پاسخ به نامه ای که میرحسین موسوی خطاب به شورای عالی امنیت ملی منتشر کرده بود، میرحسین موسوی را به "انتساب اتهام به نیروهای انتظامی" متهم کرد و با متوجه ساختن مسئولیت عواقب "اجتماعات غیرقانونی" به طرف آقای موسوی، از او خواست "از تحریک و تلاش برای تشکیل چنین اجتماعات پرهیز نموده و از این اجتماعات حمایت ننمایید."

آقای موسوی روز چهارشنبه هفته گذشته (۱۷ ژوئن) در نامه خود نوشت: "طی ایام اخیر به کرات مشاهده می شود که همردیف با قوای انتظامی، افرادی بدون لباس فرم، بدون نشان مشخص و بدون جایگاه قانونی معین با سلاح سرد (از قبیل شلنگ، چماق، زنجیر، میله آهنی و...) و گاهی سلاح گرم در سطح شهر ظاهر می شوند و قبل از نیروی انتظامی به صفوف تظاهرکنندگان حمله می کنند".

آقای موسوی نوشته بود که این گروه علاوه بر "تحریک اجتماعات" به تخریب اموال و وسایل نقلیه مردم می پردازند.

اکنون اسماعیل احمدی مقدم، فرمانده نیروی انتظامی ایران در نامه ای به آقای موسوی اتهام حمله به مردم از سوی سربازان این نیرو را رد کرد و با دفاع از عملکرد نیروی تحت فرمان خود در جریان دوره تبلیغات انتخاباتی و پس از اعلام نتایج، مدعی شد این نیرو "بدون شلیک حتی یک تیر به کنترل اوضاع پرداخت."

آقای احمدی مقدم مدعی شد "مجروحیت و بستری شدن حدود چهارصد نفر از ماموران" شاهدی بر تلاش نیروی انتظامی برای خود داری از استفاده از خشونت در مقابله با مردم است و به میرحسین موسوی هشدار داد "در صورت تداوم رویه کنونی، ناجا در راستای حفظ نظم و امنیت جامعه و مردم، به صورت قاطع با اقدامات غیرقانونی براساس وظایف ذاتی خود برخورد خواهد کرد و جای هیچ گله‌ای وجود نخواهد داشت."

غیبت موسوی و کروبی در جلسه شورای نگهبان

اخبار درباره گردهمایی تهران در شرایطی منتشر شد که جلسه شورای نگهبان برای رسیدگی به شکایات نامزدها تنها با حضور محسن رضایی برگزار شد و شورای نگهبان برای شمارش 10 درصد صندوق ها ابراز آمادگی کرد.

خبرگزاری ایرنا اعلام کرد که در جلسه ای که برای رسیدگی به شکایات سه نامزد انتخابات ریاست جمهوری ایران برگزار شد، مهدی کروبی و میرحسین موسوی حاضر نشدند.

همچنین این خبرگزاری به نقل از عباسعلی کدخدایی سخنگوی شورای نگهبان نوشت این شورا آماده است تا 10 درصد از صندوق های رای را "به صورت تصادفی و با حضور نمایندگان نامزدها بازشماری کند."

آقای کدخدایی گفت محسن رضایی که در جلسه حضور داشت تقاضای بازشماری آراء در برخی استان ها را مطرح کرد که "توافق شد برخی صندوق ها به صورت تصادفی مورد بازشماری قرار گیرد."

تحولات در شورای نگهبان در شرایطی رخ داد که مهدی کروبی روز گذشته (جمعه 19 ژوئن - 29 خرداد) با ارسال نامه ای به این نهاد خواستار ابطال انتخابات شد.

آقای کروبی در این نامه خطاب به شورای نگهبان نوشته بود: "با رأی عادلانه در باره انتخابات و ابطال آن و برگزاری انتخابات مجدد اراده ملت را بپذیرید و بقای نظام را تضمین کنید که این به عدالت نزدیک تر است."

http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/06/090620_ba-ir88-tehran-rally.shtml


بخش نهم)احمد شاه قاجار

آخرين شهريار

 

دوشنبه ۱۴ ارديبهشت ۱۳۸۸ - ۰۴ مه ۲۰۰۹

محمود کویر

kavir.jpg
احمد شاه قاجار هفتمين و آخرين پادشاه سلسله قاجار،فرزند محمدعلی شاه و ملکه جهان خانم، در ۱۲۷۵ در تبريز چشم بر جهان گشود.
ملکه جهان خانم پس از برکناری محمد علی شاه همراه او به ادسا رفت و در سال ۱۳۲۴ در هفتاد و دو سالگی در سن کلو در گذشت. وی را در کربلا دفن کردند.
احمد ميرزا درده سالگی وليعهد شد و در سيزده سالگی پس از فتح تهران به دست مجاهدين مشروطه خواه و پناهنده شدن پدرش به سفارت روسيه، به سلطنت رسيد.
به دنبال فتح تهران به دست مجاهدين، نشست بزرگی از مليون و سران مشروطه در بهارستان برپا گرديد و برای اداره امور کشور بيست و دو نفر برگزيده شدند که بر هييت دولت رياست داشته باشند.
افراداين هييت مانند سپهدار تنکابنی و سردار اسعد و يپرم خان قايم مقام رييس دولت بودند.
احمد شاه تا هجده سالگی و رسيدن به سن قانونی نقش چندانی در اداره كشور نداشت وعضدالملك بزرگ خاندان قاجار كه از سوی شورايی از ملايان و برخی نمايندگان مجلس اول و سران مجاهدين به نيابت سلطنت برگزيده شده بود، زمام امور را در دست داشت.
احمد ميرزا با رسيدن به سن قانونی در تيرماه ۱۲۹۳ تاجگذاری كرد و هفده سال پادشاه بود. در اين مدت مانند پدربزرگ و جد خود سفرهای چندی از راه وام از بانكهای خارجی به اروپا انجام داد. سفر اول وی هفت ماه و سفر دوم وی ده ماه به درازا كشيد. در سالهای پادشاهی احمد شاه، ايران گواه رويدادهای بسياری بود: اعدام شيخ فضل الله نوری، فرار محمدعلی شاه از ايران، شوريدن مردم بوشهر بر نظاميان انگليس، قيام شيخ محمد خيابانی، قيام ميرزا كوچكخان جنگلی وكودتای رضاخان پهلوی. در صحنه بين المللی نيز جنگ اول جهانی، انقلاب بلشويكی در روسيه مهمترين رخدادهای دوران حكومت وی بود.
احمدشاه در آستانه جنگ جهانی اول تاجگذاری کرد و سلطنت او با اشغال ايران از طرف قوای انگليس و روس و عثمانی و تشکيل يک دولت در مهاجرت در کرمانشاه، در مقابل دولت مرکزی ايران ادامه يافت. بعد از پايان جنگ وثوق الدوله نخست وزير وقت که با پشتيبانی انگليسی ها به اين مقام منصوب شده بود با امضای يک قرارداد سياسی و نظامی با انگلستان، بحران بزرگی به وجود آورد.(اين قرارداد خائنانه ترين قرارداد ايران بر باد ده شناخته شده و طراح آن يعنی وثوق الدوله نيز خاينی بزرگ معرفی شده است. اما به راستی اين قرارداد را خوانده ايد؟ آنان که در کتاب های تاريخ اين مطالب را نوشته اند چطور؟ برويم دردنامه آن روزگار را از قلم همين وثوق الدوله بخوانيم. برويم قرارداد را بخوانيم. روزگار آن است که تاريخ را دوباره بنويسيم. آدم ها و پديده ها نه سياه هستند نه سفيد خاکستری هستند) به هر روی امضای اين قرارداد که به قرارداد ۱۹۱۹ معروف شده است به حرکت های آزادی خواهانه در آذربايجان و گيلان دامن زد و سرانجام با اشغال تهران از سوی نيروهای قزاق به فرماندهی رضاخان، احمدشاه فرمان نخست وزيری سيدضياءالدين طباطبايی عامل سياسی کودتا را صادر نمود و رضاخان با لقب سردار سپه به فرماندهی نيروهای مسلح ايران منصوب شد.
در همين روز لرد کرزن، وزير امور خارجه انگليس نيزدر گزارشی خبرشادی بخش بستن قرارداد را به آگاهی کابينه انگليس می رساند. جملاتی از اين گزارش اين گونه است:
„... يک سال پيش که ستاره اقبال ما درخشيدن گرفت و نشان داد که جنگ ميدان های جنگ باختری به پايان موقفيت آميزش نزديک می شود و حتی به خود ايرانيان هم ثابت شد که ديگر اميدی به پيروزی آلمان ها نيست. يکی از سياستمداران برجسته ايرانی به نام وثوق الدوله که همواره نسبت به منافع بريتانيا در ايران احساسات و خط مشی دوستانه داشته است از طرف شاه مامور تشکيل کابينه گرديد... خود مقام سلطنت، اعليحضرت سلطان احمد شاه قاجار که
عين اين نظر را داشت به طبع از وزرای سهگانه کابينه پشتيبانی میکرد... سر پرسی کاکس دستور داشت برای عقد قراردادی با ايران بکوشد که در نتيجه آن منافع آتی بريتانيا در اين قسمت از جهان از برخورد صاعقه ها و گزندهايی از آن نوع که در سال های اخير به کرات با آن روبرو شده است محفوظ بماند.
مذاکراتی که در عرض نه ماه گذشته در جريان بوده و اکنون به نتيجه رضايتبخش رسيده، ثمره کوشش توام حکومت ايران و سر پرسی کاکس بوده است. پادشاه ايران که در سرتاسر مذاکرات منتهی به اين قرارداد با نظر بسيار مساعد شرکت داشته است در همين آينده نزديک از کشور ما ديدن خواهد کرد تا بدين وسيله حسن نيت خود را نسبت به اوليای اين کشور علنا ابراز دارد...“
روز دوشنبه بيستم مرداد هزارو دويست ونود هشت شمسی سه روز پس از امضای قرارداد، احمدشاه بيست و دوساله برای ديدار از اروپا از تهران خارج شد.
روزنامه ايران روزبعد گزارش داد که: موقع عزيمت موکب مبارک ملوکانه آقايان امام جمعه وظهير الاسلام هر دو دعای حرکت خواندند وهرکدام يک جلد قرآن مجيد محض تيمن تقديم حضور مبارک کردند. واز طرف ذات اقدس ملوکانه دستخط توليت آستان قدس به آقای ظهيرالاسلام مرحمت گرديد.
احمد علی سپهر،مورخ الدوله می نويسد:هنوز موکب سلطنتی به انزلی نرسيده بود، که غوغای جرايد تهران واعتراض شديد روحانيون ومليون به رهبری سيد حسن مدرس عليه قرارداد برخاست. حتی نسخه هايی از شکايات وعرضحال ايرانيان برای سفارتخانه های فرانسه وامريکادر تهران فرستاده شد. مدرس در اين تاريخ قدرت و محبوبيت عجيبی در ايران داشت وکلامش مثل وحی منزل مورد قبول واحترام عامه بود.
احمد شاه در لندن مورد پذيرايی مقامات تراز اول انگلستان قرار گرفت.در مهمانی های رسمی كه جورج پنجم پادشاه و لويد جورج نخست وزير وقت انگلستان هم بودند، مقامات انگليسی قرارداد نهم اوت را عامل اتحاد، تحكيم دوستی و همكاری دو دولت قلمداد كردند اما نتوانستند از شاه جواب بگيرند.
سرانجام قرارداد با موج مخالفت ها از هر سو و با توافق قبلی بين سيدضياءالدين و انگليسی ها لغو شد، ولی حکومت سيدضياءالدين هم بيش از صد روز دوام نيافت و احمدشاه پس از تشکيل کابينه های بی دوام به رياست قوام السلطنه و مشيرالدوله و مستوفی الممالک سرانجام فرمان نخست وزيری رضاخان سردار سپه را صادر نمود و خود بار ديگر عازم اروپا شد.
برادر احمدشاه به عنوان نايب السلطنه در تهران ماند. در چنين شرايطی قاجارها هيچ گونه قدرتی در اختيار نداشتند و تمام قدرت حكومت در دست رضاخان بود. رضاخان در غياب احمد شاه روز به روز قدرت بيشتری می گرفت و می كوشيد تا با تبليغاتی گسترده، احمد شاه را نسبت به سرنوشت مملكت بی اعتنا نشان دهد. دست نشاندگان رضاخان در شهرهای مختلف چنين تبليغ می كردند كه شاه علاقه ای به ايران ندارد و به دنبال عياشی در فرنگ است. احمد شاه برای بازگشت به ايران در حالتی ترديد آميز به سر می برد. اما پس از مدتی تصميم به بازگشت به ايران گرفت. انگليسی ها وقتی كه از تصميم شاه برای عزيمت به ايران مطلع شدند، نزد او رفتند و ضمن مبالغه در اوضاع آشفته ايران صلاح او را در اين دانستند كه تا مدتی از رفتن به ايران چشم بپوشد.
در اين هنگام شيخ خزعل در خوزستان قيام كرد. رضاخان نيروی بزرگی برای سركوب خزعل اعزام كرد. مجلس، خزعل و هوادارانش را خاين خواند. سپس با ميانجیگری انگليسی ها كه درباره نفت و گسترش فعاليت شركت نفت انگليسی ـ ايرانی با رضاخان به توافق رسيده بودند، خزعل به رضاخان تسليم و به تهران فرستاده شد. خوزستان نيز به وسيله ارتش تصرف شد. پس از سركوب قيام خزعل، رضاخان با شورش كردها به سركردگی اسماعيل سميتکو روبرو شد. اين قيام كه از غرب درياچه اروميه آغاز شده بود نيز توسط رضاخان سركوب شد. به دنبال اين رويداد ايلات تركمن خراسان نيز كه بپا خاسته بودند سركوب و يا تسليم شدند. به دنبال كودتا كه در روز دوشنبه سوم اسفند ماه نيمه شب انجام شد، وی پايتخت را تسخير كرد و فردای آن روز جمع زيادی از رجال و دولتمرادن گذشته بازداشت شدند و اقداماتی در جلب نظر مردم صورت گرفت. اندكی بعد سردار سپه وزير جنگ شد. افراد مختلفی در آن دوران نامزد کودتا يا در فکر کودتا بودند ولی به هر حال قرعه ی فال به نام سيد ضياء زده شد و با مشارکت رضا خان مير پنج (پهلوی)، احمد آقا خان (امير احمدی)، کلنل کاظم خان (سياح) و ماژور مسعود خان (کيهان) در سحر گاه اسفند ۱۲۹۹ کودتا اتفاق افتاد.
بنا بر پژوهش های استاد همايون کاتوزيان و آن چنان که خود می گويد: در آن زمان قرار بود که تا يکی دو ماه بعد نيروهای بريتانيايی قزوين را ترک کنند و بيشترين وحشتی که وجود داشت اين بود که جمهوری سرخ گيلان به رهبری ميرزا کوچک خان جنگلی که جمهوری بولشويکی کمونيستی مورد حمايت شوروی بود تهران را بگيرند و پادشاه را برکنار کنند.
اين حقيقت دارد که ژنرال آيرونسايد و چند تن از ديپلمات های سفارت بريتانيا در تهران و يکی دو تن از مستشاران نظامی اين کشور در سازماندهی کودتا نقش داشتند اما دولت بريتانيا به کلی از اين ماجرا بی خبر بود.
بی خبری دولت بريتانيا از نقش داشتن ديپلمات ها و نظاميانش در راه اندازی کودتا در تهران، موضوع مستندی است که اسناد دولت بريتانيا آن را گواهی می کند و من شخصاً اين اسناد را ديده و در کتاب خود با جزييات شرح داده ام.
کودتاچيان تقريبا بدون هيچ واکنشی از سوی نيروهای پليس و ژاندارم پايتخت از دروازه قزوين وارد تهران شدند و مراکز حساس دولتی را تصرف کردند. شاه فردای کودتا يعنی، چهارم اسفند، حکم رياست الوزاءيی طباطبايی را در قصر فرح آباد ژاله امضاء کرد.پس از کودتا، تمام مطبوعات تعطيل شد، حتا روزنامه رعد که به رهبر سياسی کودتا وابسته بود، از اين حکم دور نماند.
رجال سياسی، دستگير و راهی زندان شدند. به دنبال اعلام حکومت نظامی و منع رفت و آمد، هرگونه ندای مخالفی با نيروی قزاق پاسخ داده شد. بر در و ديوار شهر اعلانات تهديد کننده و خشن نظامی چسبانده شد. متن حکومت نظامی که زير آن نام رضا خان مير پنج نوشته شده بود با اين جمله آغاز گرديد:
„ من حکم می کنم…. و.“
سيد روز دهم اسفند اعضای کابينه ی خود را تعيين و روز بعد در قصر فرح آباد آنان را به شاه معرفی کرد.
رضا خان تا ۲۶ خرداد ۱۳۰۲ ه.ش. با حضور در كابينه های قوام، مشير الدوله و مستوفی الممالك با عنوان وزير جنگ تصميم گيرنده اصلی بود. وی با ادغام ديويزيون قزاق، ژاندارمری دولتی، بريگاد مركزی و ساير قوای پراكنده نظامی پليس جنوب، ارتش متحدالشكلی را پايه گذاشت كه فقط مجری دستورهای وزير جنگ بود و در همين زمان به پاره ای از نهضت ها از جمله نهضت جنگل و قيام كلنل پسيان با خونريزی و سرکوب پايان داده شد. نهضت جنگل بر پايه ظلم ستيزی و آرمان خواهی توسط ميرزا كوچك جنگلی در شمال كشور شكل گرفت و در مقطع كوتاهی توانست در مقابل قوای بيگانه (روس و انگليس) ايستادگی كند. پس از پيروزی بلشويك ها و سرنگونی حكومت روسيه تزاری، گر چه اين نهضت در مقطع بسيار كوتاهی مورد حمايت بلشويك ها قرار گرفت، ولی با چرخش سياست خارجی شوروی مبنی بر اعلام سياست سازش با دولت ها و انصراف از سياست حمايت انقلاب جهانی (در هشتمين كنگره حزب كمونيست) قوای رضا خان توانست باقيمانده نيروهای او را هم متلاشی كند. رضا خان سردار سپه در خرداد ۱۳۰۲ ه.ش. فرمان نخست وزيری را از احمد شاه گرفت و موجبات سفر سوم او را به اروپا فراهم ساخت. باموج سرکوب و ايجاد آرامشی در پناه سرنيزه و هم چنين سركوب سركشانی چون سميتکو و بر كنار كردن شيخ خزعل از مسند قدرت در خوزستان نفت خيز، رضا خان قهرمان ملی شد. او در آن ايام پاشيدگی ايران توانست دوباره ايرانی يکپارچه برقرار سازد. ابتداشعار جمهوری مطرح شد زيرا در همين ايام در تركيه هم رژيم امپراتوری برچيده و نظام جمهوری مستقر شده بود. اين امر بهانه خوبی برای طرفداران رضاخان بود كه تبليغات وسيعی به راه بيندازند و خواهان استقرار نظام مشابهی در ايران شوند. اما پس از مدتی شور جمهوری خواهی فرو نشست و به اصرار ملايان با نفوذ و انگليس ها رضاخان پس از معذرت خواهی، خود به عموم مردم توصيه كرد كه "عنوان جمهوری " را موقوف نمايند و سرانجام مـجـلـس دوره پـنـجـم ماده واحده ای را با مضمون " مجلس شورای ملی به نام سعادت ملت، انقراض سلطنت قاجاريه را اعلام نموده و حكومت موقتی را حدود قانون اساسی و قوانين موضوعه مملكتی به شخص آقای رضاخان پهلوی واگذار می نمايد، تعيين تكليف حكومت قطعی موكول به نظر مجلس موسسان است...صبح روز نهم آبان ۱۳۰۴ در حالی که هنوز جلسه مجلس شورای ملی برای رسيدگی به ماده واحده خلع قاجاريه از سلطنت تشکيل نشده بود، قصر گلستان به دستور رضا خان سردارسپه که داشت آماده پادشاه شدن می شد، به محاصره سربازان درآمد.
اين کار سردارسپه که رييس حکومت موقت هم بود بدين معنی بود که محمدحسن ميرزا، وليعهد و آخرين مدعی تخت و تاج قاجارها، بايد قصر را ترک و آن را به رييس حکومت موقت واگذار کند.
از روز دهم آبان در تهران و سراسر کشور به مدت سه روزتعطيل عمومی و جشن و سرور اعلام شد و شهر تهران چراغانی شد. بدين ترتيب احمدشاه از سلطنت خلع و حكومت ۱۵۳ ساله قاجاريه پايان يافت. احمدشاه در پاريس پس از آگاهی از برکناری خود از سلطنت بيانه ای به شرح زير صادر و منتشر نمود:
در اين موقع ملالتبار كه آينده كشور من دستخوش خطر قرار گرفته و تمام افكارم متوجه ملت ايران می باشد اين اعلاميه را خطاب به ملت خود می فرستم. از وقتی كه رضاخان ارتش را در اختيار خود گرفت و تمام منابع درآمد مملكت را مورد سوءاستفاده قرار داد همواره بر ضد قانون اساسی كشور شاهنشاهی اقدام می كرد و من برای احتراز از آشفتگی و به همريختگی اوضاع كشور كه سبب ناراحتی و صدمه ملت عزيزم می گرديد، صلاح در آن ديدم كه از ميهن خود دور بمانم و اين فداكاری را بر خود هموار سازم تا شايد ميزان قبح اين عمليات غيرانسانی و خودسرانه را نشان داده باشم. كودتايی كه به سلطنت من خاتمه داد به زور اسلحه انجام گرفته است. اين عمل تيشه به ريشه قوانين مقدس اساسی زده مصايب و بلايايی بر سر ملت بيگناه من وارد خواهد ساخت. من تمام عمليات اين حكومت و كسانی كه تحت نفوذ و سلطه آن واقع شده اند باطل و بی اعتبار دانسته و خواهم دانست.
من هنوز تمام حقوق خود و خاندان خويش را نسبت به تاج و تخت ايران كه به لطف پروردگار و به موجب قانون اساسی مملكت واجد آن بوده دارا می باشم. من پادشاه قانونی و مشروطه ايران بوده و خواهم بود و در انتظار ساعت مراجعت به مملكت هستم تا بتوانم به خدمتگزاری ملتم ادامه دهم و هرگز نجابت اخلاقی و فداكاری ملت ايران را در ايام سخت و دشوار فراموش نخواهم كرد.
بعد از تصويب طرح انقراض قاجاريه در مجلس، رضاخان سردار سپه با عنوان جديد "والاحضرت اقدس" رياست حكومت موقتی را تا تعيين تكليف حكومت آينده ايران به دست گرفت. رضاخان بی اعتنا به اعتراض پادشاه برکنارشده، برادر و وليعهد او محمد حسن ميرزا را نيز از كشور اخراج كرد. ده روز پس از برکناری احمد شاه از سلطنت، سفير انگلستان نزد رضاخان رفت و طی يادداشتی از سوی دولت انگلستان حكومت وی را به رسميت شناخت. فردای همان روز نيز سفير شوروی به ديدار رضاخان شتافت و به رسميت شناختن حكومت او را توسط دولت خويش اعلام كرد. با حمايت همه جانبه ای كه از سوی دولت های بزرگ خارجی صورت گرفت، رضاخان روز ۱۵ آذر ۱۳۰۴ مجلس مؤسسان را با نطق خود افتتاح كرد. اين مجلس پس از شش روز بحث رضاخان را به پادشاهی ايران انتخاب و سلطنت را در خانواده او موروثی اعلام كرد.
آخرين مراسم رسمی كه در تالار تخت مرمر برگزار شد، تاجگذاری رضاخان در سال ۱۳۰۴ شمسی بود كه خلع سلطنت از احمد شاه و خاندان قاجار نيز در اين واقعه اعلام شد.
*****
احمد شاه در خارج به فكر تجارت افتاد. در بورس ها مشاركت می كرد و مقاديری زمين در حومه پاريس خريداری كرد و مبلغی نيز به عنوان سپرده در بانك ها به امانت گذارد.
از ۱۳۰۶ به بيماری كليه دچار شد و تحت درمان چند پزشك معروف قرار گرفت ولی بيماری او نه تنها معالجه نشد بلكه شدت يافت و پزشكان معالج او يك عمل جراحی را لازم و ضروری می دانستند و در نتيجه در بيمارستان آمريكايی لويی واقع در پاريس بستری شد و روز ۲۵ آبان ماه ۱۳۰۷ تحت عمل جراحی قرار گرفت. احمدشاه دوران يك سال كه از عمل جراحی او سپری شد عوارض بيماری ظاهر گرديد و ناگزير به همان بيمارستان لويی پاريس انتقال يافت ولی اقدامات پزشکان به جايی نرسيد و سرانجام روز ۸ اسفندماه ۱۳۰۸ در سن ۳۲ سالگی بدرود زندگی گفت. از جنازه وی تشييع رسمی به عمل آمد و طبق وصيت او جنازه را به كربلا انتقال دادند و در مقبره اختصاصی واقع در كنار قبر امام حسين دفن شد.
پس از مرگ احمدشاه، محمدحسن ميرزا وليعهد طی اعلاميه ای خود را شاه ايران خواند و به ملت اعلام نمود كه هر زمانی كه لازم باشد برای تصاحب تاج و تخت به ايران باز خواهم گشت.
احمدشاه مردی باهوش، خسيس و پول دوست بود. زبان فرانسه را به خوبی حرف می زد ورمان های فرانسوی می خواند. در كودكی کمی زبان روسی فرا گرفته بود ولی پس از خلع محمدعلی شاه طبق دستور مستوفی الممالك، تدريس آن موقوف گرديد. بهترين معلمين تهران مدرس او بودند، از كمال الملك و مزين الدوله گرفته تا مترجم الممالك و مدحت و مشار دلسوزانه در تعليم او كوشش می كردند و چندی نيز تحت نظر سالارلشكر فنون نظامی آموخت. خط و ربط خوبی داشت و به بازی بيليارد عشق می ورزيد.
سلطان احمدشاه قاجار قبل از مرگ وصيتنامه ای تنظيم نموده بود. در اين وصيتنامه كمپانی گارانتی تروست نيويورك، شعبه نيويورك مجری وصيتنامه بود.
احمدشاه بدون ذكر مبلغ و تعداد اوراق بهادار به شرح زير دارايی خود را تعيين كرده است:
در نيويورك شركت گارانتی تروست مقيم نيويورك – اوراق بهادار و نقدينه
در لوزان بانك ملی سوييس – اوراق بهادار و نقدينه
در لندن بانك وست مينستر محدود – اوراق بهادار و نقدينه
بانك كرديت ليونه پاريس – فقط نقدينه.
احمدشاه در آن وصيتنامه فرزندان خود را بدين شرح معرفی میكند:
مريم خانم متولد (بيست مه ۱۹۱۵) ايراندخت متولد(هفدهم نوامبر ۱۹۱۵) همايوندخت متولد (پنجم اكتبر ۱۹۱۷) فريدون متولد (بيست و دوم ژانويه ۱۹۲۲).
برای هر كدام از فرزندان خود شهريه ای معين نموده بود و قيموميت آن ها را به عهده ملكه جهان مادرش قرار داده بود و متذكر شده بود حقوق ماهيانه آن ها را تا پايان هيجده سالگی پرداخت نمايند و هر كدام كه به سن هيجده سالگی رسيدند، سهم الارث سهميه خود را دريافت دارند.
غير از فرزندان برای ادامه تحصيل برادرزادگان (فرزندان محمد حسن ميرزا) نيز مبلغی در نظر گرفته بود.
احمدشاه زنان صيغه ای خود را در وصيت نامه به شرح زير ذكر میكند:
عذراخانم، كشور خانم، كبری خانم، شمامه خانم، بدرالمولك خانم، خانم خانم ها، فاطمه خانم.
امضاء كنندگان وصيت نامه عبارتند از: رييس دادگاه ابتدايی سن – مهردار وزير دادگستری – وزير امور خارجه – ژنرال قنسول ممالك متحده آمريكا در پاريس – ويس قنسول ممالك متحده آمريكا در پاريس.
فريدون ميرزا تنها فرزند ذكور احمدشاه كه هنگام مرگ پدر هفت ساله بود تحصيلات عالی خود را در علم حقوق در پاريس به اتمام رسانيد و درجه دكترای حقوق دريافت كرد و به وكالت دادگستری اشغال ورزيد و سرانجام در ۱۳۶۷ در پاريس درگذشت.
از مقامات دولتی ايران هيچ يك در مراسم تشييع جنازه او شركت نكردند.
محمدحسن ميرزا، که در ۱۲۷۷ شمسی دنيا آمده بود، بعد از وفات برادر غالبا در يکی از دهکده های مجاور لندن می زيست و با عايدی مختصری که به موجب وصيت برادرش به او می رسيد و برخی مستمری های ديگر که به طور کمک و اعانه به او پرداخت می شد با تنگدستی گذران روزگار می کرد.
وى در اواخر عمر و پس از شهريور بيست و سقوط رضاشاه در صدد کسب اجازه بازگشت به ايران برآمد، اما توفيق نيافت و در سال ۱۳۲۱ در لندن در گذشت.
سلطان علی ميرزا، فرزند سلطان عبدالمجيد ميرزا، برادر احمد شاه قاجار است و در بيروت به دنيا آمده اما از هيجده ماهگی در فرانسه زندگی می کند، تحصيلات خود را تا حدود دکتری در رشته اقتصاد در اين کشور به پايان رسانده و به جز سال هايی که پيش از انقلاب در ايران به کشاورزی اشتغال داشته، بقيه عمر خود را در فرانسه گذرانده است.
سلطان علی ميرزا بزگ ترين اولاد ذکور از ميان برادرزادگان احمدشاه است که در صورتی که سلطنتش ادامه می يافت، تاج و تخت ايران پس از او به آنان انتقال می يافت.
او کتابی نيز درباره تاريخ قاجار به زبان فرانسه با نام شاهان فراموش شده نوشته است.
پس از جنگ جهانی دوم ابتدا نظر بر اين بود كه دگرباره سلطنت به باز مانده های سلسله قاجار بازگردانيده شود و تنها بازمانده برادر زاده احمد شاه بود كه در ارتش بريتانيا خدمت مي كرد. ولی اين فكر مردود و مدتی بر جمهوری شدن ايران انديشيدند كه آن هم دنيايی مشكلات از پی داشت، و سرانجام با ميانجيگری و تعهدات فروغی و ديگر سياست بازان، موافقت ها جلب شد كه وليعهد جوان ايران بر تخت سلطنت بنشيند و رضا شاه استعفا نامه خود راكه فروغی آن را تقرير كرده بود امضا كرده و از ايران خداحافظی كرد. چرا كه مهاجمين به ايران، راضی به ماندن او در ايران نبودند.
شهرنوش پارسی پور می نويسد:خاله بزرگ ما، بدرالملوك همسر نخستين احمد شاه بوده است. او را برگزيده بودند تا وليعهد ايران را به دنيا بياورد. او نيز دخترى به نام ايراندخت به دنيا آورده بود. ايراندخت كه در لحظه تولدش شهر تهران را آذين بسته بودند، پنج ساله بود كه به همراه پدر و مادرش كشور را ترك كرده بود. او چهار سال از محمدرضا شاه بزرگ تر بود، اما هنگامى كه در سن بيست ويك سالگى در سوييس پادشاه آينده ايران را ملاقات می كند سخت مورد توجه او قرار می گيرد. هنگامى كه وليعهد به تهران می آيد به پدرش اعلام می كند كه علاقه مند به ازدواج با دختر احمد شاه است. از ايراندخت، معروف به پرنسس دعوت به عمل می آيد كه به تهران بيايد و با رضا شاه ملاقات كند. در اين ملاقات رضا شاه به دختر جوان و بسيار زيبا می گويد كه آب سلسله پهلوى و قاجار به يك جوى نمی رود. چنين به نظر می رسد كه اين حادثه بايد در سال ١٣١٥ يا ١٣١٦اتفاق افتاده باشد.
دختر جوان كه نمی تواند با اين ازدواج سلطنت را به خاندان قاجار بازگرداند به اروپا باز می گردد و ازدواج می كند و در سال ١٣١٧ نخستين فرزند خود را به دنيا می آورد. در سال ١٣٢٤ او داراى سه فرزند است و از شوهر طلاق گرفته است. ملكه فوزيه نيز از پادشاه ايران طلاق گرفته و به مصر بازگشته است. شاه يك بار ديگر براى ازدواج با دختر احمد شاه اظهار علاقه می كند. بدين مناسبت عكسى از ايراندخت گرفته می شود و به دربار فرستاده می شود، اما حضور سه فرزند مانع بزرگى براى اين ازدواج به شمار می آيد.
****
دوران قاجار، روزگار تغيير و دگرگونی های بزرگ جهانی است و ايران نيز از اين مدار بيرون نمی ماند. قراردادهای ايران بر باد ده با خارجيان، کم دانشی برخی ازسران قاجار، عقب ماندگی و بی سوادی بخش بزرگی از جامعه،قدرت دراز مدت نظامی قبيله ای و خودکامگی سلاطين سبب بسياری تباهی ها شد، اما ياد کردن اين نکات نيز بسيار مهم است:
*بر روی هم دوران صد و سی ساله حکمرانی قاجار را می توان عصر قدرت گيری دوباره ی روحانيت شيعه و تثبيت نهاد مرجعيت دانست.
پس از سرنگونی شاه سلطان حسين صفوی، فقهای شيعه نفوذ بی چون و چرای خود را از دست دادند.
پس از حدود نيم قرن، با تاسيس سلسله قاجار بار ديگر ورق برای روسای شيعه برگشت. فتحعلی شاه به هنگام تاجگذاری نزد بزرگ ترين مرجع شيعه، شيخ جعفر کاشف الغطاء، رفت و او شاه قاجار را نايب خويش قرار داد.
ديگررويداد اين دوران، برتری مکتب اصولی بر اخباريون بود. اصولی ها به اجتهاد در فقه قايل بودند. شايد بتوان گفت که تمام فقهای دويست سال اخير پيرو مکتب فقهی ای هستند که وحيد بهبهانی همزمان با شروع سلسله قاجاريه پی ريزی کرده بود و شيخ مرتضی انصاری در دوران ناصرالدين شاه آن را تکميل کرد.
در همين زمان جنبش اصلاح طلبانه و دينی باب آغاز شد. اين جنبش می توانست اصلاحات ژرفی در دين و اجتماع ايران پديد آورد. روشنفکران ايران در کنار ملايان و پس مانده ترين گروه های اجتماعی قرار گرفته و آن را سرکوب کردند.
* به هنگام روبرو شدن ايران با تمدن غرب،تمايل شاهان قاجار به پياده کردن الگوهای غرب، راه ورود دستاوردهای انقلاب صنعتی را به ايران هموار می کرد. ايران در پايان دوران قاجاری به سرعت روی به دگرگونی نهاده بود.
اشتياق قاجاريان برای اعزام دانش آموز به اروپا، موج جديدی به راه انداخت که در بازگشت انديشه تجددطلبی را به همراه می آورد.
عصر قاجار،زمان ورود بسياری از دستاوردهای دنيای غرب به ايران بود. اشتياق شاهان قاجار به پيشرفت های فرنگ و تلاش اصلاح گرانی چون ميرزا تقی خان اميرکبير و قايم مقام فراهانی، با تمام مخالفت های درباريان و ملايان و بازاريان، روند آشنايی ايرانيان با فن آوری های آن روز را سرعت بسيار بخشيد.
هنر عکاسی و سينما در ايران و به وسيله ی شاه قاجار پايه ريزی شد.
در دوران ناصرالدين شاه بود که به دستور اميرکبير وقايع اتفاقيه، اولين روزنامه رسمی ايرانی، منتشر شد.
سنگ بنای دانش های جديد در دارالفنون نهاده شد. ده ها دبستان برپا گرديد و به تدريج راه بر مکتب خانه ها و ملايان بسته شد.
کارخانه ضرب سکه و قالب گيری در تهران داير گرديد.
اولين تلاش در مسير استقرار صنعت ذوب آهن در ايران توسط حاج محمد حسن امين الضرب بوده است. وی با اخذ اجازه و انحصار تأسيس کارخانه ذوب آهن از ناصرالدين شاه، در محل شهر آمل برای خريد توربين های بخار، کوره های دمشی و نيز ساير تجهيزات يک واحد فولاد سازی از فرانسه اقدام کرد.
نخستين کارخانه های تصفيه شکر و قندسازی در مازندران و بلورسازی در تهران و اصفهان و قم و کاغذسازی در تهران و حريربافی در کاشان و تهيه ماهوت و چلوار و کارخانه نخ ريسی و...به راه افتادو به همين سبب، بازار که نقشی واسطه داشت به صف ناراضيان دولت پيوست. ورود نخستين نشانه های تمدن غرب و به راه افتادن دبستان و روزنامه و ترجمه کتاب های خارجی، بازار کار و بار ملايان را از رونق می انداخت و آنان نيز به صف مخالفان دولت پيوستند و فرياد مشروعه و گاه نيز مشروطه سر دادند.
هفت سال پيش از مشروطه که مدرسه تربيت در تبريز شروع به کار کرد، آخوندی به نام طالب حق بر سرمنبر خطاب به مردم گفت:
گوهر گرانبهای شريعت، دست فرسود علم جغرافيا و زبان ايتاليا و فرانسوی شده... نگذاريد عَلَمی را که نياکان شما برافراشتند به دست اين قوم فرومايه که خود را فرنگی ماب می نامند سرنگون شود.
سه سال پيش از اعلام مشروطيت بار ديگر براثر تحريک آخوندها تمام مدارس جديد تبريز غارت و ويران شد. آخوندی به نام سيدمحمد يزدی در مسجد شاهزاده تبريزهمزمان با حمله به مستشار بلژيکی به نام پريم، بر سر منبر رفته و گفت:
... دين شما از دست رفت. در شهر مسلمان، ميخانه باز شد، در شهر مسلمان، معلم خانه ها اطفال شما را از دين به در کردند، نان و گوشت شما سپرده به دست بيگانگان و کفار گرديد... در اين شهر سه چيز نبايد وجود داشته باشد: ميخانه، معلم خانه و مسيو پريم.
سپس طلاب و مردم نادان، تمام مدارس جديد شهر را غارت و ويران کردند.
شيخ فضل الله نوری در جلسه ای به ناظم الاسلام درباره مدارس جديد چنين مي گويد: ناظم الاسلام، ترابه حقيقت اسلام قسم مي دهم. آيا اين مدارس جديده خلاف شرع نيست؟ و آيا ورود به اين مدارس مصادف با اضمحلال دين اسلام نيست؟ آيا درس زبان خارجه و تحصيل شيمی و فيزيک عقايد شاگردان را سخيف و ضعيف نمی کند؟
اولين کارخانه برق توسط حاج امين الضرب اصفهانی (مهدوی) به کار افتاد.هنگامی که وی همراه مظفرالدين شاه به روسيه رفت روزی هنگام قدم زدن در خيابان چشمش به کارخانه برق افتاد که شهر را روشن می کرد. وی چنان مجذوب روشنايی برق شد که تصميم گرفت او نيز چنين کارخانه ای در دارالخلافه داير نمايد و اين کارخانه را رو به راه کرد.
اولين خط آهن در فاصله کوتاه تهران و حرم عبدالعظيم به راه افتاد.
نخستين اتومبيل در زمان مظفرالدين شاه وارد تهران گرديد.
در سال ۱۸۶۳ ميلادی اولين تمبر ايرانی چاپ شد.
پانزده سال بعد ايران جزو اولين کشورهايی بود که به عضويت اتحاديه بين المللی پست درآمد.
نخستين خط آزمايشی تلگراف در سال ۱۲۶۷ هجری بين کاخ گلستان و باغ لاله زار کشيده شد.
دو سال بعد پايتخت به وسيله شبکه تلگراف به رشت و تبريز و اصفهان و همدان و شيراز و مشهد متصل شده بود. نقش تلگراف در تحولات سال های آغازين قرن بيستم ايران و به ويژه در گسترش جنبش مشروطه غير قابل انکار است.
در تمام اين موارد البته تودهی مردم با دنباله روی از ملايان به مخالفت ها برخاستند.
نخستين دستگاه های فونوگراف و گرامافون و ماشين تحرير در زمان ناصرالدين شاه و مظفرالدين شاه وارد ايران شد.
اولين موزهی ايران در زمان ناصرالدين شاه و در کاخ گلستان ايجاد گرديد.
اولين تشکيلات پليس در ايران در زمان ناصرالدين شاه ايجاد گرديد.
هنر نقاشی به وسيله کسانی چون کمال الملک و تحت تاثير غرب رشد چشمگيری يافت.
معماری غرب، به کاخ ها و خانه های تهران جلوه و نمای ديگری داد.شهر تهران و برخی شهرهای ديگر چهرهی نو يافتند.
مفاهيمی چون قانون اساسی و عدالتخانه برای اولين بار در دوران قاجار به ادبيات سياسی ايران وارد شد.
در همين زمان بود که مجلس و انجمن های بسياری که نشانه های نخستين احزاب بودند در ايران ايجاد گرديد. مردم ايران برای نخستين بار به شرکت مستقيم در تحولات اجتماعی و سياسی رویآوردند.
در زمينه کشاورزی نيز کارها صورت گرفت: ساختن سد ناصری روی رودخانه كرخه. ترويج كشت نيشكر در خوزستان در دو منطقه عقلی و شوشتر.تجديد بنای پل عظيم شوشتر و هفت چشمه آن. ساختن يك سد بزرگ بر روی رودخانه معروف گرگانرود كه زير نظر مهندس ميرزاحسن و با همكاری هزار كارگر، مدتی كمتر از يكسال بنای آن به پايان رسيد و دشت استرآباد زير كشت درآمد. بنای يك سد بزرگ در نقطه اتصال دو رود قره چای و انار رود در شهرستان قم و بستن پل معروف دلاك بر روی آن. اتمام كار نهر عظيمی كه آب رود كرج را به تهران منتقل كرد و تهران را از بیآبی رهانيد. شروع كار انتقال آب از شميران به تهران، كه ناتمام ماند.
در پايان اين دوره جنبش های سترگ خيابانی در آذربايجان و کوچک خان در گيلان و پسيان در خراسان و سمکو در کردستان رخ داد و ايران می رفت تا به يک حکومت فدراتيو تبديل شود. جنبش هايی که همه در جستجوی راهی برای رسيدن به عدالت و آزادی بودند. اين حرکت ها و قيام ها البته به چشم بسياری سرآغاز از هم پاشيدن ايران بود، که چنين نبود. تاريخ در سرزمين ما بارها تکرار شده است. پادشاهان بسياری به اين سرنوشت دچار گرديده اند. هر چند صباحی که جامعه رشدی پيدا می کند و بذر دانش و ابادانی به بار می نشيند و مردمان در کار سازندگی هستند، خوی و منش جداسری سر برمیدارد. نظام واحه نشينی و فرهنگ قبيله ای، ما را به جدا سری می کشاند؛ پس از هر گوشه بانگی برمی خيزد و سرانجام نياز های اجتماعی و فرهنگی به سوی بر سرکار آمدن يک خودکامه تمرکز طلب به راه می افتد. همه و همه دست در دست هم می گذاريم و خودکامه را بر تخت و سپس بر آسمان می نشانيم و باز پش از دورانی از آرامش و سرکوب، آتش در زير خاکستر گل می کند. اين خودکامه را فرو می کشيم. جداسری آغاز می کنيم و دوباره به انتظار ظهور خودکامه ای ديگر بر می آشوبيم.
به هر روی با برسرکار آمدن يک حکومت خودکامه ی ديگر که در جستجوی پيشرفت ايران و ايجاد تمرکزی دوباره بود، اين همه بر باد رفت.حکومت جديد با سرکوب خونبار اين جنبشهای آزاديخواهانه برقرار گرديد.
به باور همايون کاتوزيان: عوامل سرنگونی قاجار و روی کارآمدن رضاخان چند مسيله بود که مهم ترين آن ها يکی اين بود که او قشون (ارتش) ايران را سروسامان داد و به آن اقتدار بخشيد و هرج و مرج های محلی را فرونشاند و ديگری، طبقه متوسط متجدد جامعه بود که خواهان فرونشستن هرج و مرج و پيشرفت مراحل تجدد بود.
در مجلس پنجم که رضا خان را به پادشاهی برگزيد هوادارنش اکثريت داشتند واگرچه بخشی از اين اکثريت از راه دخالت او در انتخابات فراهم آمده بود اما چنين دخالتی نقش اساسی نداشت، چراکه دوره های چهارم و پنج مجلس شورای ملی، دوره هايی بود که نمايندگانش آزادانه انتخاب شده و از راه انتخابات آزاد به مجلس راه يافته بودند.
عده زيادی از سران مملکت و نيروهای ملی گرا و مدرن اعتقاد داشتند که بايد نيروی مرکزی قوی نيرومندی پديد بيايد و هرج و مرجی را که به جای حکومت اصيل و واقعی مشروطه پديدار شده بود از ميان ببرد تا هم تماميت ارضی مملکت حفظ شود و هم اينکه روند توسعه پيش برود.
برای تحقق چنين خواسته ای دو راه حل بيشتر وجود نداشت، يکی اينکه در چارچوب همان حکومتی که در پی انقلاب مشروطه روی کار آمده بود، نخبگان سياسی همچون وثوق الدوله و قوام السلطنه و مدرس و مشيرالدوله و مؤتمن الملک و مستوفی الممالک ثباتی در مملکت ايجاد کنند.
تنها عاملی که امکان چنين راه حلی را ايجاد می کرد همان قرارداد ۱۹۱۹ با بريتانيا بود اما با شکست اين قرارداد تنها دو راه باقی ماند، پذيرش ديکتاتوری يا اضمحلال مملکت.
به همين جهت بود که خيلی از نخبگان و روشنفکران و دست اندرکاران بصراحت از ديکتاتوری دفاع می کردند و بروشنی می توان در روزنامه های آن دوران ديد که ديکتاتوری مدروز شده بود و روزنامه ها به صراحت می نوشتند که مملکت به ديکتاتوری احتياج دارد.
اما به نوشته ی سلطان علی ميرزا،برادر زادهی احمدشاه که تاريخ نگار نيز هست، ماجرا به گونه ی ديگری و غير از آن است که همايون کاتوزيان می نويسد: به نظر من در همان زمان احمد شاه در ايران افرادی مثل مصدق، قوام السلطنه و ديگران بودند که اگر سلطنت احمد شاه ادامه می يافت می توانستند با کمک برخی از رجال آن زمان که افرادی قوی بودند دموکراسی رجالی در ايران برپا کنند و اين دموکراسی رجالی بمرور، همان گونه که در ممالکی همچون انگلستان پيش آمد، به دموکراسی ملی بينجامد.
من معتقدم که بريتانيا نقش فعالی در ساقط کردن خاندان قاجار از قدرت داشت و اين را قبول ندارم که می گويند عوامل بريتانيا بدون اطلاع دولت مرکزی اين کشور در روی کار آوردن رضا خان شرکت کردند.
من فکر نمی کنم که مملکتی مثل بريتانيا که در آن زمان امپراتوری قوی ای بود، سفارتخانه اش در تهران بدون توافق دولت مرکزی اقدامی بکند.
در وزارت خارجه بريتانيا دفاتری هست که سياست بلندمدت اين کشور را تعيين می کند، منقرض کردن سلطنت قاجار هم حتمن از همان سياست هايی است که در اين دفاتر تعيين شده و مورد قبول مقامات بريتانيايی بوده است.
خاندان قاجار در آن دوران مشکل خدمات بزرگی به ايران کرد، آغامحمد خان قاجار اين مملکت را که در قرن هيجدهم پاره پاره شده بود يکپارچه کرد و هيجده سال جنگيد تا تماميت ارضی آن را تأمين کند.
در دوران ناصرالدين شاه چون ايران در صلح به سر می برد و جنگی رخ نداد، فرهنگ و هنر و ادبيات پيشرفت کرد و نوعی رنسانس بوجود آمد که آثار آن هنوز در ايران مشهود است.
ارتش نوين ايران را هم عباس ميرزا، وليعهد فتحعلی شاه با کمک خارجيان و بخصوص فرانسوی ها شکل داد. قاجاريه ايران را به آستانه دنيای مدرن رساند.

*
در باره ی احمد شاه نيز باورها و گمان ها گوناگون است. کوشيدم تا گوشه هايی از اين ماجرا را باز گشايم. نوشتار خويش را به پايان می برم با شعری از ابراهيم پورداود در باره ی احمدشاه و سپس شعر ديگری که رو در روی آن ايستاده است:
در تاجگذاری احمد شاه قاجار
*
خاک به سر کن ز بهر تاج گذاري
بايدت امروز شور و شيون و زاري
دولت ساسان گذشت و چرخ نهد تاج
بر سر هر ترکمان و ترک و تتاري
تاج همان است ليک مرد همان نيست
آنکه تواند نمود افسر داری
دانی اين شاه داريوش نگردد
تاج کيانی و راست زحمت و باري
چشم اميدی به خاندان قجر نيست
می ندهد شوره زار بار بهاري
سود نبرديم از شهان مغولی
بهره نديده ز تازيان مهاری
احمد بيگانه است گر چه شده شه
نيست ز بيگانه جز سياهی و تاري
عاقبت کار گرگ زاده شود گرگ
گله ملّت به گرگ از چه سپاري
خويش پرستد نه قوم و کشور و آيين
آن که بود از نژاد ايران عاري
دريا پر موج و ناخدا ز هنر دور
کشتی بشکسته چون رسد به کناري
بار خدايا روا مدار که بر ما
آيد زين ناخدای پستی و خواري
*
شعری از احمدخان دشتی كه فی البداهه در حضور احمدشاه قاجار خوانده است:
از ورود مركب مسعـــود شاه تاجـــدار
فارس سايد از شرف بر چرخ تاج افتـــخـــار
پادشاه بر و بحر احمدشــه جمشيدفـر
پادشاه پادشاهــان خسرو گردون وقــــــار
شهرياران سوده بر درگاه او روی نيــاز
خسروان بر آستانش جبهــــه سای و خاكسار
بحر درك خدمتش فرمانروای ملك فارس
با هزاران شوق شد ســـوی بنـــادر رهسپــار
آن كه ادراك خرد در كنه ذاتش قاصراسـت
می نگنجـــد وصف قــــدرش در بيان اختصار
عمه شاهنشاه صاحب اختيار ملــك جـم
شهريار كامبخش كــــامجـــوی كامكـــــار
آن كه اندر نشر عدل و انتظـــام مملكـــت
دانش جاماســــب دارد كوشش اسفنـــديــار
ای جهانداری كه تيغ سطوتت چون شد بلند
گشته كوته دســــت طغيان و ستــم از روزگار
عدل آن كــرد در دوران كه از تأثيـــر وی
شير با آهو هم آغوشنـــد در يـــك مـــرغزار
در زمان دولتت امروز اندرملــك فـــارس
نيست غير از ما كسی در سختی و عسرت دچار
قرن ها در خدمت دولت كشيـــده رنـــج ها
با سری پرشور و شــــوق و با دلی اميـــدوار
تاج و تخت سلطنت را چاكرو فرمان پذيـر
در مقام شه پرستی مــــال و جان كرده نثـــار
رنج را راحت شمرده در مقـــام بنـــدگی
بر اميد آنكه روزی اين نهـــال آيد به بـــــار
داده پاداش عمل اما نــه بر وفق مــــراد
بــــارور گرديـــــد اما بـــر خلاف انتظـــار
كی روا باشد خداوندا كه انـــدر دولتـــت
دست فرسوده محن باشيم زين سان خوار و زار
خانمان در دست دشمن مالمان پامال جور
از حقوق خويشتن محروم و در انظـــــــار زار
رنج چندين ساله اين خاندان بر باد رفــت
ای ولی نعمت شده وقت ترحم زينهــــــــار
*
پرونده سلسله نوشتار آخرين شهرياران ايران را در همين جا می بنديم. شگفتا که همه ی اين شاهان و شهزادگان، به غير از احمدشاه، به دست سرداران ودرباريان و مردم، با خيانت و بیرحمی کشته شدند. همان ها که از خاک برآمدند و ما آنان را بر آسمان برديم و بار ديگر به خاک و خونشان کشيديم.
من بر اين باورم که دولت قاجار(به ويژه شاهانی چون ناصرالدين شاه و شاهزادگانی چون عباس ميرزا و وزيران اين دولت) نقشی بسيار مهم در روند پيشرفت جامعه ايران داشته اند.
*
پايان


کتاب نامه:
ونسا مارتين.تجارت، اعتراض و دولت در ايران قرن نوزدهم.نشر تايوريس. لندن. انگلستان.
محمدعلی كاتوزيان، دولت و جامعه در ايران، انقراض قاجار و استقرار پهلوی، ترجمه حسن افشار، تهران، نشر مركز، ۱۳۸۰.
خسرو معتضد.قصه های قاجار، از خواجه تاجدار تا شهريار در به در ناشر قطره
اسناد محرمانه وزارت خارجه انگلستان درباره قرارداد ١٩١٩ ايران و انگليس جلد اول ترجمه محمد جواد شيخ الاسلامي
علیاصغر شميم، ايران در دوره سلطنت قاجار، تهران، علمی، ۱۳۷۰.
حسين جودت، از صدر مشروطيت تا انقلاب سفيد، تهران،بینا، ۱۳۴۸.- محمدابراهيم باستانی پاريزی، محيط سياسی و زندگانی مشيرالدوله، تهران، ابنسينا، ۱۳۴۱.
احمد احرار، طوفان در ايران، ۲ جلد، تهران، نوين، بیتا.
حسين مكی، تاريخ بيست ساله ايران، جلد اول تا ششم، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب و نشر ناشر، ۱۳۵۹ ـ ۱۳۶۶.
هدايت الله حكيم الهی، اسرار سياسی كودتا و زندگانی آقا سيدضياءالدين تهران، بینا، ۱۳۲۲.
گريگور، يقيكيان، شوروی و جنبش جنگل، يادداشتهای يك شاهد عينی، تهران، نوين، ۱۳۶۳.
علیاصغر زرگر، تاريخ روابط سياسی ايران و انگليس در دوره رضاشاه، ترجمه كاوه بيات، تهران، پروين و معين،۱۳۷۲.
محمدتقی بهار (ملك الشعراء)، تاريخ مختصر احزاب سياسی ايران از انقراض قاجاريه، ۲جلد، تهران، حبيبی، ۱۳۵۷.
مختصری از زندگانی سياسی سلطان احمد شاه قاجار، به ضميمه چند پرده از زندگانی داخلی و خصوصی او.حسين مکی.انتشارات اميرکبير.تهران.

http://www.asre-nou.net/php/view.php?objnr=3229

شيخ خزعل در خوزستان قيام كرد. رضاخان نيروی بزرگی برای سركوب خزعل اعزام كرد. مجلس، خزعل و هوادارانش را خاين خواند. سپس با ميانجیگری انگليسی ها كه درباره نفت و گسترش فعاليت شركت نفت انگليسی ـ ايرانی با رضاخان به توافق رسيده بودند، خزعل به رضاخان تسليم و به تهران فرستاده شد. خوزستان نيز به وسيله ارتش تصرف شد. پس از سركوب قيام خزعل، رضاخان با شورش كردها به سركردگی اسماعيل سميتکو روبرو شد. اين قيام كه از غرب درياچه اروميه آغاز شده بود نيز توسط رضاخان سركوب شد. به دنبال اين رويداد ايلات تركمن خراسان نيز كه بپا خاسته بودند سركوب و يا تسليم شدند

 

به هنگام روبرو شدن ايران با تمدن غرب،تمايل شاهان قاجار به پياده کردن الگوهای غرب، راه ورود دستاوردهای انقلاب صنعتی را به ايران هموار می کرد. ايران در پايان دوران قاجاری به سرعت روی به دگرگونی نهاده بود
اشتياق قاجاريان برای اعزام دانش آموز به اروپا، موج جديدی به راه انداخت که در بازگشت انديشه تجددطلبی را به همراه می آورد
عصر قاجار،زمان ورود بسياری از دستاوردهای دنيای غرب به ايران بود. اشتياق شاهان قاجار به پيشرفت های فرنگ و تلاش اصلاح گرانی چون ميرزا تقی خان اميرکبير و قايم مقام فراهانی، با تمام مخالفت های درباريان و ملايان و بازاريان، روند آشنايی ايرانيان با فن آوری های آن روز را سرعت بسيار بخشيد.
هنر عکاسی و سينما در ايران و به وسيله ی شاه قاجار پايه ريزی شد.
در دوران ناصرالدين شاه بود که به دستور اميرکبير وقايع اتفاقيه، اولين روزنامه رسمی ايرانی، منتشر شد.
سنگ بنای دانش های جديد در دارالفنون نهاده شد. ده ها دبستان برپا گرديد و به تدريج راه بر مکتب خانه ها و ملايان بسته شد.
کارخانه ضرب سکه و قالب گيری در تهران داير گرديد.
اولين تلاش در مسير استقرار صنعت ذوب آهن در ايران توسط حاج محمد حسن امين الضرب بوده است. وی با اخذ اجازه و انحصار تأسيس کارخانه ذوب آهن از ناصرالدين شاه، در محل شهر آمل برای خريد توربين های بخار، کوره های دمشی و نيز ساير تجهيزات يک واحد فولاد سازی از فرانسه اقدام کرد
نخستين کارخانه های تصفيه شکر و قندسازی در مازندران و بلورسازی در تهران و اصفهان و قم و کاغذسازی در تهران و حريربافی در کاشان و تهيه ماهوت و چلوار و کارخانه نخ ريسی و...به راه افتادو به همين سبب، بازار که نقشی واسطه داشت به صف ناراضيان دولت پيوست. ورود نخستين نشانه های تمدن غرب و به راه افتادن دبستان و روزنامه و ترجمه کتاب های خارجی، بازار کار و بار ملايان را از رونق می انداخت و آنان نيز به صف مخالفان دولت پيوستند و فرياد مشروعه و گاه نيز مشروطه سر دادند

من بر اين باورم که دولت قاجار(به ويژه شاهانی چون ناصرالدين شاه و شاهزادگانی چون عباس ميرزا و وزيران اين دولت) نقشی بسيار مهم در روند پيشرفت جامعه ايران داشته اند

به نوشته ی سلطان علی ميرزا،برادر زادهی احمدشاه که تاريخ نگار نيز هست، ماجرا به گونه ی ديگری و غير از آن است که همايون کاتوزيان می نويسد: به نظر من در همان زمان احمد شاه در ايران افرادی مثل مصدق، قوام السلطنه و ديگران بودند که اگر سلطنت احمد شاه ادامه می يافت می توانستند با کمک برخی از رجال آن زمان که افرادی قوی بودند دموکراسی رجالی در ايران برپا کنند و اين دموکراسی رجالی بمرور، همان گونه که در ممالکی همچون انگلستان پيش آمد، به دموکراسی ملی بينجامد
من معتقدم که بريتانيا نقش فعالی در ساقط کردن خاندان قاجار از قدرت داشت و اين را قبول ندارم که می گويند عوامل بريتانيا بدون اطلاع دولت مرکزی اين کشور در روی کار آوردن رضا خان شرکت کردند.
من فکر نمی کنم که مملکتی مثل بريتانيا که در آن زمان امپراتوری قوی ای بود، سفارتخانه اش در تهران بدون توافق دولت مرکزی اقدامی بکند
در وزارت خارجه بريتانيا دفاتری هست که سياست بلندمدت اين کشور را تعيين می کند، منقرض کردن سلطنت قاجار هم حتمن از همان سياست هايی است که در اين دفاتر تعيين شده و مورد قبول مقامات بريتانيايی بوده است.
خاندان قاجار در آن دوران مشکل خدمات بزرگی به ايران کرد، آغامحمد خان قاجار اين مملکت را که در قرن هيجدهم پاره پاره شده بود يکپارچه کرد و هيجده سال جنگيد تا تماميت ارضی آن را تأمين کند
در دوران ناصرالدين شاه چون ايران در صلح به سر می برد و جنگی رخ نداد، فرهنگ و هنر و ادبيات پيشرفت کرد و نوعی رنسانس بوجود آمد که آثار آن هنوز در ايران مشهود است
ارتش نوين ايران را هم عباس ميرزا، وليعهد فتحعلی شاه با کمک خارجيان و بخصوص فرانسوی ها شکل داد. قاجاريه ايران را به آستانه دنيای مدرن رساند


en tygbit / monarkins flagga är lejonet med svärdet i hand

Problemet är att den är monarkins flagga.......”lejonet och svärdet och solen”-emblemet från shahens tid

Ali-Neda


http://stockholm.city.se/kronika/17780/ar_en_tygbit_viktigare_an_manniskoliv_

Vet hut era fossiler! Vad är det för fel på er?

”Folk DÖR och du tjafsar om en tygbit?! Var lite konstruktiv!”

 

Krönika.I torsdags anordnade unga iraniesvenskar en demonstration på Sergels torg. Syftet var att visa solidaritet med follket i Iran och få Sveriges regering att protestera mot islamistregimens våld.

Vet ni vad vårt största problem inför demonstrationen var? Inte att få journalister att bevaka demon, eller att få svenska politiker att komma och hålla tal, utan hur vi skulle lösa frågan med flaggor:

Den nuvarande officiella iranska flaggan är den med Islamiska Republikens emblem på. För majoriteten symboliserar den dock förtrycket som de bekämpar. Den senaste officiella flaggan innan dess var den med ”lejonet och solen”-emblemet från shahens tid. Problemet är att den är monarkins flagga; de som ogillade shahen har svårt för den. Och så har vi kommunisterna som vill vifta med röda fanor.

Unga iranier inser vikten av mångfald och förmågan att samlas tillsammans under olika symboler.

Kan bli bråk

Men för våra föräldraras generation som har fastnat i sina politiska fack är detta en känslig fråga. Vifta med en monarkiflagga och vänsterfolket kommer att lämna demonstrationen, och vice versa. I värsta fall blir det bråk mellan enstaka individer.

Vi försökte lösa det hela genom att be folk att inte ta med några flaggor alls. I lokala iranska radiostationer uppmanade vi folk att lägga politik åt sidan: ”Låt oss fokusera på det som förenar oss: solidaritet med demokratirörelsen.”

Tror ni inte att det lik förbaskat viftades med monarkiflaggor på torsdagen? Plötsligt såg denna neutrala demonstration ut att inte vara neutral alls.

Jag och en till gick fram och artigt och vänligt bad dem ta ner sina flaggor. ”Vi har inget emot din flagga, men det finns de som är överkänsliga. Du är medveten om denna trista realitet. Vi får inte glömma huvudsyftet; att ordna en stor demo där ALLA kan samlas.”

Tror ni att de fattade? ”Detta är min flagga blabla stolthet blabla. Jag tar inte ner den.”

– Även om det innebär att vissa går iväg?

”Jag tar inte ner den.”

De iranska kommunisterna som gapade i tre timmar – på persiska. All denna tid och ändå lyckades de inte förmedla ett skit till förbipasserande. Bravo.

Vet hut

En annan tog ner sin flagga. Så fort vi gick två meter bort viftade han den igen. ”Barnunge” ville jag skrika. ”Folk DÖR och du tjafsar om en tygbit?! Var lite konstruktiv!”

Vi hade tillstånd från fyra till sex. Klockan fem kom kommunisterna med röda fanor och började gapa i egna megafoner, mitt under en svensk politikers tal.

Fan vad jag skämdes. I Iran går folk ut i miljontals, enade. Här stör de varandras demonstrationer.

Vet hut era fossiler! Vad är det för fel på er? Vi unga borde kunna lära av er äldre. Istället måste vi skämmas över era barnsligheter. Gå i terapi för fan! Det är dags att ni skärper er illa kvickt. Människoliv hänger på det.


 Nima Dervish

 

Publicerad: 20 Juni 2009 21:12Senast Ändrad: 20 Juni 2009 21:15

نامزد ندا آقا سلطان: ندا خواهان آزادی بود، آزادی برای همه

نیکی محجوب

بی بی سی فارسی

 

ندا آقا سلطان، در درگیری های روز شنبه ۳۰ خرداد در تهران در اثر اصابت گلوله به قلبش کشته شد.

تصاویر ارسالی از لحظه مرگ ندا آقا سلطانی و عکس های مخابره شده از این دختر جوان بلافاصله در سایت ها و رسانه های خبری مختلف در سراسر جهان به عنوان نمادی از کشته شدگان درگيری های پس از انتخابات رياست جمهوری در ايران منتشر شد.

کاسپین ماکان، نامزد ندا آقا سلطان روز دوشنبه ۱ تير در گفت و گو با بخش فارسی بی بی سی با اشاره به اینکه ندا بهمن ماه امسال ۲۷ ساله می شد، گفت:"هدف ندا آقای موسوی یا احمدی نژاد نبود، هدفش وطنش بود و برايش اهمیت داشت که در این راه قدم بردارد. بارها اشاره کرده بود که حتی اگر جانش را از دست بدهد و گلوله به قلبش بخورد،که اتفاقا گلوله به قلبش خورد، در همين راه قدم برخواهد داشت. ندا با سن کمش درس بزرگی به خیلی ها داد."

آقای ماکان در باره روز حادثه گفت:"وقتی که این اتفاق افتاد، ندا از درگیری ها دور بود، یعنی در خیابان های فرعی نزدیک امیرآباد بود. حدود یک ساعتی با استاد موسیقی اش در ماشین پشت ترافیک نشسته بود، از گرما و خستگی کلافه و از ماشین پیاده می شود. اما براساس تصاویری که مردم ارسال کرده اند،احتمالا نیروهای لباس شخصی و بسیجی در تیراندازی با نشانه گیری به قلبش می زنند."

کاسپین ماکان نامزد ندا آقا سلطان گفت:"چند دقیقه بیشتر طول نکشید، بیمارستان شریعتی نزدیک بود، حاضران سعی می کنند ندا را با اتومبیل به اورژانس ببرند اما قبل از انتقال به بیمارستان، او در دست استاد موسیقی اش جان می دهد."

آقای ماکان در گفت و گو با بخش فارسی بی بی سی افزود:"جسدش را دیروز با زحمت زیاد توانستیم تحویل بگیریم. البته جسد ندا در پزشکی قانونی تهران نبود، در پزشکی قانونی خارج از تهران بود. مسئولان پزشک قانونی خواستند که بخش هایی از بدنش از جمله قسمتی از استخوان رانش را بگیرند، پزشکی قانونی نگفت برای چه کسی اعضا را می خواهد استفاده کند، هیچ توضیحی در این زمینه داده نشد. خانواده موافقت کرد برای اینکه زودتر جسد را تحویل بگیرند، چون ممکن بود همین موضوع باعث تعویق تحویل جسد بشود. جسد را در قطعه ای از بهشت زهرا یک شنبه 31 خرداد هنگام عصر دفن کردیم، البته کسان دیگری هم که در درگیری ها کشته شده بودند را هم آنجا آورده بودند، انگار منطقه از پیش برای این افراد تعیین شده بود."

آقای ماکان در خصوص هزینه تحویل جسد نیز گفت: "در حال حاضر هزینه ای به طور مشخص پرداخت نشده، مقامات امنیتی ایران طی حکم های مختلف به بیمارستان ها، کلینیک ها و جراحان و پزشکی قانونی عنوان کرده بودند که نباید گواهی فوت براثر شلیک گلوله باشد، مسلما به این دلیل که در آینده شکایت بین المللی توسط خانواده ها به عمل نیاید . البته من هنوز برگه ترخیص ندا را ندیده ام اما در چند روز آینده از پدرش برگه را می گیرم."

آقای ماکان با توضیح در مورد ممانعت از برگزاری مراسم برای ندا آق سلطان گفت:"دوشنبه یکم تیرماه ساعت دو ونیم قرار بود در مسجدی در خیابان شریعتی بالاتر از سید خندان مراسمی داشته باشیم، اما بسیجیان و مسئولان مسجد اجازه برگزاری ندادند، چون به نظرشان هرج و مرج می شود و نمی خواهند درگیری به وجود آید. چون می دانند که ندا مظلومانه رفت و می دانند که همه مردم در ایران و خارج از ایران متاسف شدند، و شاید پیش بینی می شد جمع کثیری از مردم حاضر شوند، به هر صورت فعلا اجازه برگزاری هیچ مراسم عمومی را نداده اند. "

در همين حال، شاهدان عينی به بخش فارسی بی بی سی گفتند که عده زيادی برای برگزاری مراسم در مقابل مسجد الرضا در ميدان نيلوفر تهران جمع شده بودند، اما نيروی انتظامی با بيرون کردن جمعيت از مسجد و متفرق کردن آنها، اجازه برگزاری مراسم را نداد.

آقای ماکان همچنين با اشاره به برخی تصاویر ویدئوهای جعلی که از ندا در سایت ها منتشر شده نیز گفت:" من توی بعضی از سایت ها می گشتم از جلمه" آی ریپورت"، عکسی از یک دختر خانمی با علامت های سبز در تظاهرات قبل از این درگیری در تظاهرات آرام گذاشته بودند و گفته بودند که عکس ندا قبل از درگیری است. در حالی که این تصاویر ربطی به ندا ندارد. آن دختر عکس آقای موسوی را در دست دارد، به نوعی به نظر می رسد طرفداران آقای موسوی ند ا را به او ربط داده اند. اما این طوری نیست. ندا فوق العاده به من نزدیک بود، ندا هرگز طرفدار هیچ یک از این دو گروه نبود، ندا خواهان آزادی بود، آزادی برای همه. "

بخش فارسی بی بی سی کوشيد که با ديگر اعضای خانواده ندا آقا سلطان نيز گفت و گو کند، اما يکی از بستگان او گفت که خانواده خانم آقا سلطان به دلايلی قادر به انجام مصاحبه نيستند.

وی در باره اين دلايل توضيحی نداد.


پانصد میلیون نفر اسکار بالی وود را تماشا کردند

فیلم حماسی "جودا اکبر" تعداد زیادی از جوایز اسکار بالی وود (سینمای هند)، از جمله بهترین فیلم، بهترین کارگردان و بهترین بازیگر مرد را از آن خود کرده است

این فیلم بر اساس یک داستان حماسی ساخته شده که موضوع آن عشق یک امپراتور مغول و یک شاهزاده خانم هندوست

 

یکی از بازیگران شرکت کننده در مراسم جوایز بالی وود

هشت هزار نفر در مراسم جوایز اسکار بالی وود شرکت کردند

فیلم حماسی "جودا اکبر" تعداد زیادی از جوایز اسکار بالی وود (سینمای هند)، از جمله بهترین فیلم، بهترین کارگردان و بهترین بازیگر مرد را از آن خود کرده است

این فیلم بر اساس یک داستان حماسی ساخته شده که موضوع آن عشق یک امپراتور مغول و یک شاهزاده خانم هندوست

تخمین زده می شود که پانصد میلیون نفر در سراسر جهان مراسم جوایز سینمای بالی وود را تماشا کرده اند. این مراسم روز شنبه (13 ژوئن)، در جزیره تفریحی ماکائو متعلق به چین برگزار شد و هفت ساعت به طول انجامید.

گردانندگان اسکار بالی وود با برگزاری این مراسم در خارج از کشور هند تلاش داشته اند اهمیت صنعت چند میلیارد دلاری سینمای هند را افزایش دهند چون این صنعت به دلیل رکود اقتصادی با مشکلات مالی مواجه شده است.

امسال دهمین سال برگزاری مراسم جوایز اسکار بالی وود است. در این مراسم فیلم های مختلف از سراسر جهان برای کسب جایزه رقابت کردند.

در حالی که هریتیک روشن، بهترین بازیگر مرد شناخته شد، پری یانکا چوپرا، به عنوان بهترین بازیگر زن جایزه دریافت کرد. خانم چوپرا که به خاطر ایفای نقش در فیلم "فشن"، اسکار بالی وود به او اعطا شد پیش از این مقام ملکه زیبایی هند را داشته است.

با این که آیشواریا رای باچان، ستاره زن فیلم جودا اکبر، موفق نشد اسکار بالی وود را از آن خود کند، به عنوان بهترین بازیگر زن در یک دهه گذشته بالی وود معرفی شد و همچنین از او به دلیل دستاوردهای چمشگیرش در سینمای بین المللی قدردانی شد.

او جو حاکم بر مراسم را که هشت هزار نفر در آن شرکت داشتند، "عالی و پرهیجان" توصیف کرد

شاهرخ خان ستاره مرد فیلم های بالی وود در یک دهه گذشته خوانده شد و راکش روحان کارگردان دهه در بالی وود نام گرفت

http://www.bbc.co.uk/persian/arts/2009/06/090614_shr_bollywood.shtml


انصافعلی هدایت

روزنامه نگار آزاد و مستقل

 

فرصتی تاریخی برای ملت های ایران

- نیروهای حاشیه ای ایران، باید بی تفاوتی که ناشی از دلخوری و محاسبات اشتباه استراتژیک است را کنار بگذارند. باید همه شهرهای ایران را به صحنه مبارزات مسالمت آمیز در آورند. - سکوت اصلاح طلبان در باره حقوق ملت های محروم حاشیه ای ایران و سکوت ملت های حاشیه ای در کنار این اعتراض ها در مرکز، تنها منافع خامنه ای و دار و دسته اش را تامین خواهد کرد و دیکتاتوری در سراسر ایران عمیق تر خواهد شد.


جنگ قدرت دو جناح حکومت در ایران، از چند روز قبل از دوران تبلیغات رسمی انتخاباتی ریاست جمهوری دهم آغاز شده بود. اما با مناظره های تلویزیونی، وارد مرحله جدیدی شد. با “کودتای انتخاباتی و تقلب در شمارش آرای رای دهندگان” به گفته جناح خارج از حکمرانی (اصلاح طلبان) این جنگ تیزتر شد. با سخنان امروز خامنه ای در نماز جمعه، دستور آتش و جنگ خیابانی داده شد.

 

اکنون، موسوی و همراهان وی یا باید تسلیم شوند و تن به پیامدهای منفی تسلیم بدهند و یا باید بر شدت مقاومتشان بیفزایند. راه دیگری برای جبهه مقاومت در مقابل ولایت مطلقه فقیه نمانده است. این جبهه باید خط خود را روشن تر سازد. نمی تواند دولا دولا و شتروار راه برود. خامنه ای این تاکتیک را شناخته است و برای مقابله با آن، اقدام کرد و ابتکار عمل را در دست گرفته است.

 

باید پای شعارهای مردم در خیابان ها را به فراتر از بطلان انتخابات کشید. به خواست های اصلی مردم بها داد و آن ها را به شعارهای اصلی اعتراض ها بدل کرد. مردم و به خصوص داشجویان، در این سال ها، خواستار حذف ولایت فقیه، تغییر قانون اساسی، آزادی های مدنی، آزادی انتشار اخبار در رسانه های آزاد، آزادی در اجتماعات، آزادی در تشکیل احزاب بدون اجازه و تایید مقام های رسمی، و … شده اند. این ها خواست های اصلی مردم هستند. ریاست جمهوری، نقش بر ایوان است.

 

اگر در همین شعار بطلان نتیجه انتخابات محدود بمانیم، به کنترل آگاهانه خواست های مردم و نادیده گرفتن خواست های استان های حاشیه ای مبتلا شده ایم. نیروها و توان واقعی آنان را به نفع خامنه ای و حکمرانان، از صحنه دور نگه داشته ایم. کسانی را که به طور طبیعی با ما هم سنگر و هم پیمان هستند را نادیده گرفته ایم. در عین حالی که در حاشیه ماندن این لشگرهای عظیم مردمی، به نفع خامنه ای و همراهان او تمام خواهد شد.

 

حد اقل خواست جناح خامنه ای و احمدی نژاد آن است که استان های خارج از مرکز، از جمله استان های ترک زبان، کرد زبان، سیستانی و بلوچستانی، اعراب، ترکمن، خراسانی، گیلانی و مازندرانی و … ساکت و بی طرف بمانند. تا نیروهای تحت امر خامنه ای و احمدی نژاد، تنها برای سرکوب یکی دو دانشگاه و شهر متمرکز گردند. آتش به روی آن ها گشوده، به تسلیم بکشانند. صداهای اعتراض را در نیمه راه، خفه سازند.

 

آنگاه، به بهانه ایجاد نا امنی، شورش و … همه سران اصلاحات، خاتمی ها، موسوی و همسرش، کروبی ها و حزبش، اعضای خانواده و وفاداران به هاشمی رفسنجانی، اعضا و رهبران جبهه مشارکت ایران اسلامی، اعضا و هواداران سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ایران، احزاب و جمعیت های وابسته به هاشمی رفسنجانی، جامعه روحانیون مبارز و … دانشجویان، اعضا و هواداران نهضت آزادی، نیروهای ملی و مذهبی، جنبش زنان، کارگران و … را یکی بعد از دیگری تسویه کنند. از صحنه حذف کنند. شاید هم اعدام های دهه شصت را براه بیاندازند تا آرامشی نسبی را برای حکومت ایجاد کنند.

 

خامنه ای راه خود را از مردم به پشتوانه اهرم های سپاهی، بسیجی، و بخشی از علما حکومتی از عموم مردم جدا کرده است. او همانند قیام های قبلی دانشجویان، به تاکتیک همیشگی خود دست زد و خواست تا دانشجویان و معترضان و حتی رهبران این حرکت جمعی را به دو دسته تقسیم کند تا هر کدام برای رهایی خود از سایه شوم مجازات ها، دیگری را مسئول بدانند و هم دیگر را هم متهم نمایند.

 

او با این حرکت، اقشار شرکت کننده در آن را به مومن، ارازل و اوباش تقسیم کرد. تا شرکت کنندگان در اعتراض ها را به دودسته تقسیم کرده و به جان هم بیاندازد. علاوه بر این، به مردمی که تا این لحظه به صحنه حمایت از موسوی نیامده اند هم چشم غره بدهد.

 

اما اگر همه مردم ایران هم ندانند که اکثریت ایران، به خصوص دانشجویان، در ۲۰ سال اخیر چه می خواسته اند، دو گروه، بهتر، از آن خواست ها خبر دارند:

۱. اصلاح طلبان و نظریه پردازان جناح راست که در دانشگاه ها و در جلسه های پرسش و پاسخ دانشگاهی و دانشجویی، با صدها سوال و درخواست در باره تغییر قانون اساسی روبه رو بوده اند که شامل تغییر نوع رابطه حکمرانان و مردم، نوع سیستم حکومتی و قوانین انتخاباتی هم می شود. از نظر روشنفکران و دانشجویان، ولایت فقیه، نامشروع ترین اصل قانون اساسی است که دانشجویان در بیست سال گذشته روی آن متمرکز شده اند و اعتراض کرده اند و می کنند.

۲. دانشجویان دسته بزرگ دوم هستند که در همه آن نوع مراسم های دانشجویی و اعتراض ها، سخنرانی ها، جلسات پرسش و پاسخ، به قانون اساسی و ولایت مطلقه آن، رابطه بین مردم – حکومت، آزاد و مستقل نبودن نهادهای اجتماعی اعتراض کرده اند. خواستار نهادهایی رها از یوغ دولت و نظارت استصوابی و غیر استصوابی شده ند.

 

مردم ایران از انقلاب مشروطه تا کنون، چندین انقلاب خونین یا صلح آمیز در نواحی مختلف ایران بر پا کرده اند تا قانون را اجرا کرده و از حقوق انسانی و قانونی خود که در سند مشروطیت آمده بود، دفاع کنند. اما هر بار، به طور شدیدتری سرکوب شده اند. حکومت های ایران، برای سرکوبی آن ها، موضوع و خواست مردم آن مناطق را عوض کرده و آن را به شکلی که خود می خواسته اند، نمایانده اند تا بخش اعظم مردم، در دیگر نقاط ایران، یا ساکت بمانند و یا علیه مردمی که بپا خواسته اند، موضع گیری کنند.

 

خامنه ای و متحدان او هم در بیست سال گذشته، به راه سیاستمداران بعد از انقلاب مشروطه رفته اند. به خواست های حقوقی، طبیعی و شهروندی مردم گوشه و کنار ایران، هیچ توجهی نکرده اند. بلکه همانند سیاستمدران گذشته، آنان را سرکوب کرده اند.

 

مردم آذربایجان، کردستان، خوزستان، سیستان و بلوچستان، ترکمن صحرا و … صدها بار، با اقدام های بسیار صلح آمیز، خواست های خودشان را به گوش وی رسانده اند. طومارهای فراوانی را نوشته و خواسته هایشان را از طریق دفتر خود وی و سران قوای سه گانه وی، پیگیری کرده اند. اما کسی به آن ها توجه نکرده است و نمی کند.

 

زبان، آموزش در مدارس و دانشگاه ها در زبان بومی در هر منطقه، رفع بیکاری و سرمایه گذاری در آن نواحی، استفاده از مدیران و کارشناسان بومی، آزادی های منطقه ای در حدی که در مرکز وجود دارد، مجوز برای تاسیس احزاب بومی برای پیشبرد خواست های منطقه ای، آزادی در اداره امور کلان و خرد منطقه، ازادی در تدوین قوانین مورد نیاز مناطق بر حسب جغرافیا، همسایه ها و ثروت های رو زمینی و زیر زمینی، تصویب قوانین با توجه به نیاز مردم و دین آنان و … از آن خواسته ها بودند و هستند.

 

در یک کلام، مردم این مناطق، خواستار حکومت های منطقه ای با خودمختاری نسبی بودند و هستند. اما رهبران ایران، نه تنها به این خواست ها بی توجهی کرده، بلکه مردان و زنان روشن فکر مرکزگرا را هم به پشتوانه دستگاه های گسترده تبلیغاتی، رسانه ای، پولی، احساساتی و ترس از تجزیه ایران، به مخالفت با این خواست ها و مردم واداشته اند.

 

در پی این بی توجهی رهبران ایران، روشنفکران، فعالان سیاسی، اصلاح طلبان، روزنامه نگاران، نویسندگان، فعالان حقوق بشر، و … مرکزگرای ایرانی، مردم آن مناطق تحت فشار هر چه بیشتر نیروهای مرکز قرار گرفته و سرکوب شده اند.

 

نه تنها تهران و رهبران آن، به خواست های مردم استان ها و مناطق حاشیه ای بی توجهی نشان داده اند، بلکه این تصور درست را هم در میان آن مردم بوجود آورده اند که تهران با همه احزاب، سازمان ها، ان. جی . اوهایش، با همه روشنفکرانش، با فعالان حقوق بشرش، با همه طیف های اصلاح طلبش و … به آن ها پشت کرده اند. در یورش حکومت برای سرکوبی اعتراض ها و خواست های مردم آن مناطق، با رهبران مرکز، خامنه ای و متحدانش، همراه شده اند. مرکز و مدعیانش، آنان را تنها گذاشته اند. به اختناق و سرکوب مرکز، زبان اعتراض نگشوده اند. آن ها را در مقابل گلوله ها و فشارهای دولتی در شهرها و کوه های آذربایجان شرقی، آذربایجان غربی، استان اردبیل، استان زنجان، مناطق ترکمن صحرا، استان های عرب نشین، مناطق بلوچی، نواحی کرد نشین و … تنها گذاشته اند. به این ترتیب و با این سیاست، حکومت توانسته است تا این ملت ها را از هم جدا ساخته و به راحتی، همه آن ها را به نوبت، سرکوب کند.

 

خامنه ای و فرمانبران او، نه تنها به خواست های این مناطق بی توجهی نشان داده اند، بلکه آنان را در سایه چشمان بسته مرکزگرایان و طرفدارانش، از دم تیغ گذرانده اند. مردم این مناطق، طعم تلخ بی توجهی دیگر نقاط ایران به سرنوشت آنان را چشیده اند. چنین تجربه های تلخی را تحمل کرده و قورت داده اند. منتظر فرصت مناسبی مانده اند تا به مرکز و هوادارانشان نشان دهند که تنها ماندن در مقابل نیروهای تا دندان مسلح مرکز و بی توجهی به آنان، تا چه اندازه تلخ بوده و هست.

 

اکنون خیزش هایی به بهانه اعتراض به نتایج انتخابات، در مناطق فارس نشین دیده می شود. ترک های ایران، کردها، عرب ها، سیستانی ها و بلوچستانی ها، ترکمن ها، لرها، بختیاری ها، خراسانی ها، گیلانی ها، مازندرانی ها و … به طور عمدی و آگاهانه، خود را بی تفاوت نشان می دهند. تا طعم تلخ سرکوبی، تنهایی، متهم شدن، شکست، زندان، سرخوردگی، بی یاوری و بی هم پیمانی را تهران و مرکزنشینان هم بچشند و بدانند که اگر آن ها مردم یک کشور با یک سرنوشت مشترک هستند، باید به خواست های حقوقی وقانونی هم احترام گذاشته و در مقابل حکومت، از خواست های دموکراتیک، حقوق طبیعی و شهروندی هم دیگر حمایت کنند. اگر از خواست های هم حمایت نکنند و هم دیگر را در مقابل نیروهای مرکز تنها بگذارند، آن که پیروز میدان خواهد شد، مردم و خواست های آنان، دموکراسی، قانون، حقوق بشر و … نخواهند بود.

 

من، در این روزها بارها و بارها با روشنفکران آذربایجانی، کردستانی، خوزستانی، سیستانی، بلوچستانی، ترکمنی، لرها، گیلانی ها و … گفتگو کرده ام.

 

همه این افراد و تشکیلات سیاسی، معتقدند که تهران و مرکزنشینان، نه تنها در تاریخ یک صد ساله اخیر، آنان را تنها گذاشته اند، بلکه هم گام و هم پیمان با قدرت مرکزی، آنان و خواست هایشان را بشدت محکوم کرده و زمینه سرکوبیشان، توسط نیروهای مسلح حکومتی را فراهم آورده اند. به سخن دیگر؛ احزاب، سازمان ها، جمعیت ها، روشنفکران، فعالان سیاسی تهران و …، آتش توپخانه حکومت ها علیه مردم و خواست هایشان در مناطق حاشیه ای ایران بوده اند.

 

روشنفکران این مناطق اعلام می کنند که باید از حرکت تهران و مرکز حمایت نکرد تا در مقابل سرنیزه های مرکز تنها بمانند. تا سرکوب شوند. تا طعم تلخ بی توجهی دیگر هموطنان در دیگر بخش های کشور را بچشند. تا شکست را مزه کنند. تا سرخوردگی را تجربه کنند. تا …

 

اما گفته اند که با حکومت مرکزی نیز همچون آن ها، همراه نخواهند شد. تهران و مبارزان آن را سرزنش و محکوم نخواهند کرد. آنان را متهم نخواهند ساخت. تا بر زخمشان، نمک نپاشند. همان کاری که احزاب، سازمان ها، جمعیت ها و روشنفکران مرکز محور با آنان کرده اند و می کنند.

 

این گروه می گویند؛ این، یک نوع، مردانگی در اخلاق و رفتار سیاسی است که تا کنون، مرکزنشینان نسبت به مبازرات قانونی و حقوقی حاشیه نشینان، از خود نشان نداده اند. اکنون مرکز فقط تنها می ماند. ما به آنان حمله نمی کنیم. محکومشان نمی سازیم. در جناح حاکمان و دشمنان آن ها هم قرار نمی گیریم. همان کاری که مرکز با حاشیه نکرده است.

 

می توان ادعا کرد که این نوع برداشت و قضاوت، با توجه به شواهد نه چندان دور دست تاریخی، صحیح است. به عنوان مثال: مرکزنشینان به خواست های مردم آذربایجان در چهار سال گذشته کاملا بی توجه بوده اند. خواست های آنان را نادیده گرفته اند. به انکار آنان و خواست هایشان در همراهی با حکومت، تاکید رزیده اند. به هنگامی که آذربایجان سرکوب شده، سکوت کرده اند. اخبار چندانی از اعتراضات تیریز، ارومیه،اردبیل و دیگر شهرهای این مناطق در مطبوعات و رسانه های مرکز منعکس نشده است. گروه های تحقیق و تفحص براه نیفتاده است. آنان را به بهانه های پوچی چون پان ترکیسم، تجزیه طلبی و .. سرکوب کرده اند. فعالان سیاسی و مدنی تهران و مرکز، خواست های میلیون های آذری در راهپیمایی ها را نادیده گرفته اند و به اعزام نیروهای مرکز برای سرکوبی آنان، اعتراض نکرده اند. آنان را تک و تنها گذاشته اند تا سرکوب شوند.

 

عقلای سیاسی مرکز می دانند که درایران، بدون حمایت مالی، جانی و معنوی آذربایجان، راهی بسوی پیروزیشان ندارند. چرا که تعداد جمعیت و نفوذ آنان در سیستم و حکومت، حتی از قوم فارس هم بیشتر است. باید برای هر تغییری، حمایت آذربایجانیان را جلب کرد. حتی اگر برای لغو نتیجه انتخابات ریاست جمهوری دهم باشد.

 

این خطای استراتژیک مرکز، در نگاه به مسایل و خواست های پیرامون است که نتیجه آن را خواهد دید و می بیند. اگر ملت های پیرامون از این اقدام شجاعانه مرکز حمایت نکنند، مرکز، تنها خواهد ماند. شکست خواهد خورد و برای مدت های طولانی، شهامت و جرات اعتراض را از دست خواهد داد.

 

خامنه ای به این راز آگاه است. تلاش می کند تا ترک ها، کردها، عرب ها، سیستانی ها، بلوچ ها، ترکمن ها، لرها، گیلانی ها و مازندارنی ها و … در این جریانات خاموش و بی تفاوت بمانند. نیروهایش در این مناطق در تب و تاب هستند و تلاش می کنند تا با ارائه تفاسیر مورد قبول مردم و روشنفکران این مناطق، آنان را از اعتراضات مرکز دورتر کنند. این بی تفاوتی ها، وزنه ی ترازوی نیروها را به نفع وی و حامیانش سنگین تر می کند. نیروهای مسلح او به سادگی می توانند اعتراضات دست خالی در مرکز را از پای در آ&