جلسه ی
پر تشنج
سخنرانی
اکبر گنجی
دقایقی
پس از شروع
سخن رانی،
تعدادی از
حاضران در
سالن که
پرچم های
شیروخورشید
نشان دردست
داشتند و
یا به
دورخود
پیچیده
بودند،
شروع به
خواندن
سرود ای
ایران و
سپس دادن
شعار مرگ
بر جمهوری
اسلامی
کردند.
آنها
فریادمی
زدند که
خود توسط
جمهوری
اسلامی
زندانی و
شکنجه شده
و
نزدیکانشان
اعدام شده
اند و به
این دلیل
اجازه نمی
دهند،
اکبرگنجی
که به گفته
ی آنها عضو
سپاه
پاسداران
بوده و با
رژیم
جمهوری
اسلامی
همکاری
داشته،
دراین شهر
سخن رانی
کند.
جمعه
شب چهارم
دسامبر،
جلسه ی سخن
رانی
اکبرگنجی،
روزنامه
نگار و
زندانی
سیاسی سابق
توسط گروه
حامیان
جنبش سبز
ایران-
استکهلم
درمحل ABF این
شهر
برگزارشد.
دقایقی
پس از شروع
سخن رانی،
تعدادی از
حاضران در
سالن که
پرچم های
شیروخورشید
نشان دردست
داشتند و
یا به
دورخود
پیچیده
بودند،
شروع به
خواندن
سرود ای
ایران و
سپس دادن
شعار مرگ
بر جمهوری
اسلامی
کردند.
آنها
فریادمی
زدند که
خود توسط
جمهوری
اسلامی
زندانی و
شکنجه شده
و
نزدیکانشان
اعدام شده
اند و به
این دلیل
اجازه نمی
دهند،
اکبرگنجی
که به گفته
ی آنها عضو
سپاه
پاسداران
بوده و با
رژیم
جمهوری
اسلامی
همکاری
داشته،
دراین شهر
سخن رانی
کند.

دراینجا
نظر چندتن
از شرکت
کنندگان
درجلسه را
درمورد
تشنج پیش
آمده می
شنوید.
شهرام
فرزانه فر
از شرکت
کنندگان در
جلسه، این
امررا
نشانه ای
از عدم
آشنائی
افراد با
دمکراسی
عنوان می
کند
در
اینجا می
توانید نظر
یکی دیگر
از شرکت
کنندگان را
بشنوید

چند
مامور پلیس
و نگهبان ABF
درمحل
حاضربودند،
اما به
گفته ی
آنها به
این دلیل
که معترضان
دست به
خشونت
فیزیکی
نزده
بودند، نمی
توانستند
آنها را به
زور از
سالن خارج
کنند. با
این حال،
اعتراض این
افراد باعث
ایجاد تشنج
و ازجمله
بحث و
مشاجره ی
لفظی میان
آنها و
دیگر شرکت
کنندگان در
جلسه شد.
برخی از
شرکت
کنندگان می
گفتند آنها
نیز نسبت
به
اکبرگنجی
منتقدهستند،
اما آمده
اند تا
سخنان او
را بشنوند
و پرسش های
خود را نیز
با او
درمیان
بگذارند.
گفتگو
با زرگران،
مسئول
انتظامات
جلسه
پیرامون
تشنج در
جلسه
حمید
معصومی یکی
دیگر از
منتقدان به
اکبر گنجی
نیزممانعت
از سخنرانی
او را ضعف
ایرانیان
در شناخت
دمکراسی
عنوان کرد
گفتگوی
دو نفر از
منتقدان به
اکبر گنجی
اما با دو
نظر مخالف
در مورد
تشنج در
جلسه
سرانجام
پس از حدود
یک ساعت
توقف،
مسئولان
برگزاری،
تصمیم به
تعطیل جلسه
و خروج
حاضران از
سالن
گرفتند.
پس
ازآن
اکبرگنجی
به ادامه ی
سخن رانی
خود که
بررسی پی
آمدهای
شیوه های
مختلف
اقدام برای
سرنگونی
جمهوری
اسلامی
بود،
پرداخت. او
با توجه به
نتایج
انقلاب های
بزرگ جهان
و حتی خود
ایران، راه
های خشونت
آمیز برای
تغییر نظام
را ردکرد و
علاوه برآن
بر رعایت
اخلاق در
مبارزه ی
سیاسی
تاکیدکرد.
سخنرانی
اکبر گنجی
بعد از
تشکیل مجدد
جلسه
برخی
از پرسش ها
پیرامون
مسائل مطرح
شده درسخن
رانی او و
یا
اظهارنظرهای
پیشین او
بود، اما
سئوال هایی
نیز که به
گذشته ی او
و همکاری
اش با رژیم
جمهوری
اسلامی
مربوط می
شد، مطرح
شد. یکی از
شرکت
کنندگان،
مهشید
راستی ضمن
محترم
دانستن
بازگشت او
و افرادی
مانند او
به سوی
مردم،
تاکیدکرد
که آنها یک
عذرخواهی
به مردم
بدهکارند و
خواست تا
برای رفع
هرگونه
شائبه ای،
از
عملکردخود
درگذشته و
دوران
همکاری اش
با رژیم
عذرخواهی
کند.
اکبرگنجی
ضمن اشاره
به این که
هنگام ورود
به سپاه
پاسداران
تنها ۱۹
ساله بوده
و درسپاه
نیز همواره
نقش منتقد
و مخالف را
داشته،
رسیدگی به
خطاهای
احتمالی را
به وجود
دادگاهی
مورد
اعتماد و
بی طرف در
آینده
مربوط
دانست.
درهمین
زمینه و
دررابطه با
عضویت خود
در سپاه
پاسداران
او به
عملکرد
گروه های
سیاسی
ازجمله
سازمان
مجاهدین
خلق ایران
و سازمان
چریک های
فدایی خلق
ایران در
آن زمان
اشاره کرد
که خواستار
انحلال
ارتش و
مجهزکردن
سپاه
پاسداران
به سلاح
های سنگین
برای
پاسداری از
انقلاب
بودند.
بااین حال
اکبر گنجی
با توجه به
جو
انتقلابی
کشور در آن
دوره وجود
اشتباهاتی
را از سوی
خود و دیگر
نیروهای
طرفدار
انتلاب
تائید کرد.
پرسش
مهشید
راستی و
پاسخ
اکبرگنجی
او
همچنین
درپاسخ به
پرسش دیگری
درمورد نقش
برخی از
رهبران
اصلاح طلب
که خود در
گذشته
دربرابرمردم
قرارداشته
اند، ضمن
تایید چنین
وضعیتی
تاکیدکرد
که تمام
حوادث و
نیز
عملکردهای
این افراد
را باید با
توجه به
شرایط
موجود در
آن زمان و
به صورتی
همه جانبه
مورد بررسی
قرارداد.
پرسش
حیدر و
پاسخ
اکبرگنجی
گفتگوی
جدل آمیز
چند تن از
موافقان و
مخالفان
سخنرانی
اکبر گنجی
گزارش
رادیویی
جلسه ی سخن
رانی
اکبرگنجی
را می
توانید روز
دوشنبه
ساعت
پانزده از
برنامه ی
پژواک
بشنوید.
زینت
هاشمی
zinat.hashemi@sr.se
|
انتشار
از:
کیانوش
توکلی
|
|
|
|
|
نظرات
:
|
|
| 2009-12-07 |
تاریخ |
| Behruz |
نام |
| . |
ایمیل |
|
Kianush KHAN /Baz ham ke SANSUR kardi
|
نظر
خواننده |
|
| 2009-12-06 |
تاریخ |
| Behruz |
نام |
| . |
ایمیل |
|
tAVAKOLI POFYUZ ,YEK KAMETE MOKHALEF RA TAHAMMOL
NEMIKONI,?
|
نظر
خواننده |
|
| 2009-12-05 |
تاریخ |
| این
لباس
شخصی ها
را
شناسایی
کنید |
نام |
| با
نام یک بی
نام هر دو
میشود بی
نام |
ایمیل |
|
ارسال
پارازیت
های
سرطان زا
در این
سایت !؟ به
مرحله ی
خطر ناک
خود
رسیده
است.
|
نظر
خواننده |
|
| 2009-12-05 |
تاریخ |
| mazdack |
نام |
| |
ایمیل |
|
هواداران
فرقه
رجوي دست
كمي از
ارازل و
اوباش
اسلامي
باند
خامنه اي-يزدي-احمدي
ندارند.اين
ارازل به
چيزي جز
تمام
قدرت
راضي
نيستند.همين
حراميان
با رهبري
رجوي با
راديكاهاي
چپول
باعث
بمسلخ
فرستادن
هزاران
تن از
بهترين
فرزندان
ايران و
شكست
بزرگترين
جنبش
روشنفكري
و
آزاديخواهي
و سكولار
درايران ...
|
نظر
خواننده |
| ادامه
مطلب |
|
|
| 2009-12-05 |
تاریخ |
|
سعید |
نام |
| |
ایمیل |
|
بعضي از
اين
سازمان
هاي چب و
راست و
افرادي
كه
خودشان
چند
صباحي
زودتر از
ګنجی و
امثالهم
از
جمهوري
اسلامي
كنده شده
و به خارج
آمدند
فكر
ميكنند
كه تخم دو
زرده
گذاشتند
و حالا
اين گنجي
است كه
تخمش يك
زرده
ميباشد.
بسياري
از اين
گرو ها
بيش از
بيست سال
است كه در
خارج
بيتوته
كرد ه اند
و پز
مقاومت و
مبارزه
در مقابل
رژيم را
ميدهند و
اين در
صورتي
است كه به
اندازه
يك هزارم
گنجي هم
نتوانستند
رژيم جهل
و جنايت
را به
جهانيان
بشناسانند
و در داخل
ایران
نیز
تاثیر
ګذار
باشند.
اين
آقايان و
گرو هاي
هاي
هژموني
طلب
انتظار
دارند كه
دور
ايران را
بايد يك
ديوار
كشيد و به
احد
الناسي
اجازه
نداد كه
از اين
رژيم
پليد جدا
و خارج
شود.
|
نظر
خواننده |
| ادامه
مطلب |
|
|
| 2009-12-05 |
تاریخ |
|
ناصر
مستشار |
نام |
| |
ایمیل |
|
اوج
درماندگی
و شکست
اپوزیسیون
درکجا به
وقوع
پیوست!
|
نظر
خواننده |
| ادامه
مطلب |
|
|
| 2009-12-05 |
تاریخ |
|
کامران |
نام |
| |
ایمیل |
|
جناب
گنجی
هنوز
اسیر
نهضت
خمینی
است و نمی
خواهد
خودش را
از این
گنداب
ارتجاعی
برای
همیشه
جدا کند.
او سعید
حجاریان
بنیان
گذار
وزارت
اطلاعات
و قاتل
هزاران
جوان
ایرانی
را دوست
خود می
داند.
زمانی که
گنجی در
سپاه
پاسداران
خمینی
بوده
دهها
هزار نفر
شکنجه و
اعدام
شدند.
گنجی
|
نظر
خواننده |
| |
|
روابط
آلمان و
ايران،
يگانگي
نژاد
آريايی
نظريهپردازان
اصلي
ناسيونال
سوسياليسم،
مانند
آلفرد
روزنبرگ،
معتقد
بودند كه
ايرانيان
امروزي با "نژاد
آريايي"
هيچ
ارتباطي
ندارند،
اما در عين
حال بهرهگيري
از عواطف
ايرانيان
را براي
پيشرفت
مقاصد خود
سودمند ميديدند
بسياري
از مردم
مسلمان، از
جمله در
ايران، به
آدولف
هيتلر دل
بستند.
برخي از
روحانيون
شيعه تبليغ
ميكردند
كه هيتلر
پنهاني
اسلام
آورده و
براي "اعتلاي
كلمۀ حق" با
روس و
انگليس
مبارزه ميكند
كتابي
كه به
تازگي به
عنوان "آلمانيها
و ايران" در
برلين
منتشر شده،
در اصل
كاوشي در
تاريخ
روابط
سياسي
آلمان با
ايران است؛
اما اين
كتاب بيش
از آن كه در
شناخت
تاريخ
ديپلماسي
آلمان
راهگشا
باشد، نكات
بسيار
جالبي را
در رابطه
با تاريخ
سياسي
ايران
معاصر مطرح
ميكند.
نويسنده
آن گونه كه
خود توضيح
داده، اين
كتاب را در
پاسخ به يك
پرسش اساسي
تدوين كرده
است. به
گمان او در
رابطه
ايران و
آلمان چيزي
ناشناخته و
مرموز وجود
دارد، كه
درخور كاوش
و ژرفش
بيشتر است.
او
ميگويد كه
در ايران
جمهوري
اسلامي
حكومت ميكند،
كه از نظر
موازين
حقوق بشر و
عرف بينالمللي
يكي از
بدنامترين
رژيمهاي
جهان است.
اين رژيم
با سركوب
نيروهاي
آزاديخواه
داخلي به
مردم خود
اعلام جنگ
داده است و
در عرصۀ
بينالمللي
با پيروي
از سياستي
تهاجمي
افكار
عمومي جهان
را آشفته
كرده و
كشورهاي
منطقه را
به نگراني
فرو برده
است.
دو
كشور ايران
و آلمان،
به رغم
تفاوتهاي
عميق و
اختلافات
اساسي، با
گذار از
جنگها و
انقلابات و
تحولات
سياسي در
طول بيش از
صد سال
روابطي
نزديك
داشتهاند.
چرا؟
ماتياس
كونتزل در
ديباچهي
كتاب
يادآور ميشود
كه ايران و
آلمان با
بندهاي
آشكار و
پنهان، گاه
معقول و
اغلب
نامعقول به
هم پيوند
خوردهاند.
دولتمردان
آلماني به
طور سنتي
به روابط
نزديك و
دوستانه با
ايران
علاقهمند
هستند.
آنها هنوز
هم تا
امروز از
اتخاذ
سياستي
قاطع عليه
برنامه
هستهاي
جمهوري
اسلامي
طفره ميروند.
نويسنده
براي حل
معماي "دوستي
مصيبتبار
ايران و
آلمان" به
پيشينه و
زمينههاي
تاريخي اين
رابطه نقب
ميزند، و
گاه به
نتايجي
شگفتانگيز
ميرسد. او
در كندوكاو
انتقادي
خود، به
گنجينهاي
بزرگ از
منابع
آرشيوي،
آمار و
دادههاي
منتشر نشده
تكيه كرده
است. او
عقيده دارد
كه بسياري
از مدارك و
اسناد اين
رابطه هنوز
به درستي
كاويده
نشده است. (ص
۱۴)
سرآغاز
يك "دوستي"
ناصرالدين
شاه قاجار
اولين
زمامدار
ايراني بود
كه در سال
۱۸۷۳ از
برلين ديدن
كرد. او بيدرنگ
اين آرزو
را بيان
كرد كه
كشورش با
آلمان
مناسباتي
نزديك و
دوستانه
داشته باشد.
براي طرف
آلماني اين
رابطه هنوز
جذابيتي
نداشت.
آلمان
در نيمهي
دوم قرن
نوزدهم
هنوز سرگرم
سامان دادن
به حاكميت
سياسي خود
بود، و به
كشورهاي
دور عنايت
چنداني
نداشت؛ اما
با به قدرت
رسيدن
ويلهلم دوم
در سال
۱۸۸۸ اين
كشور سياست
فعالتري
در برابر
كشورهاي
خاورزمين
در پيش
گرفت. قدرت
تازه
اروپا مدعي
بود كه در
پيشبرد
سياست
خارجي خود
از
تجاوزگريها
و آزمنديهاي
استعماري
دور است.
اتحاد
با امت
اسلام
با
رشد قدرت
آلمان، اين
كشور به
زودي در
رقابت با
قدرتهاي
بزرگ
اروپا، به
ويژه
بريتانيا
قرار گرفت.
قيصر آلمان
بر آن بود
كه بهترين
راه تضعيف
امپراتوري
بريتانيا،
مشغول كردن
آن با
منازعات
استعماري
است. به
عقيده
ويلهلم دوم
اگر تمام
كشورهاي
اسلامي در
برابر
استعمار
بريتانيا
قيام كنند،
اين كشور
در جبهۀ
شرق درگير
ميشود و
نميتواند
به قلدري
در برابر
قدرتهاي
اروپايي
ادامه دهد.
قيصر
آلمان به
زودي به
ظرفيت
بالاي
اسلام در
مبارزه با
قدرتهاي
خارجي پي
برد و بر آن
شد كه از
حربۀ "جهاد
عليه كفار"
بهرهبرداري
كند.
ويلهلم
دوم در ۲۹
اكتبر ۱۸۹۸
در پيامي
به دلجويي
از "امت
غيور اسلام"
پرداخت. او
در دمشق به
زيارت
آرامگاه
صلاحالدين
ايوبي
سردار بزرگ
اسلام در
مبارزه با
اروپائيان،
رفت و از
جهاد او
عليه
مهاجمان
كافر ستايش
كرد.
ويلهلم
در پايان
سفر خود به
خاورميانه
اعلام كرد: «به
۳۰۰ ميليون
مسلمان
جهان
اطمينان ميدهم
كه قيصر
آلمان براي
هميشه دوست
پيروان
محمد خواهد
بود.» (۲۷)
ويلهلم
بخشي از
سياست جنگي
خود را
چنين بيان
كرد: «تمام
جهان اسلام
بايد عليه
يوغ
انگلستان
قيام كند.»
او در
آستانهي
ورود به
جنگ جهاني
اول در ۱۵
اوت ۱۹۱۴
به متحد
خود انور
پاشا سلطان
عثماني
نوشت: «حضرت
سلطان بايد
مسلمانان
را در
آسيا، هند،
مصر و
آفريقا به
جهاد فرا
بخوانند.»(۲۸)
نداي
ويلهلم در
دفاع از "جهاد
عليه كفار"
پژواكي
شايسته
يافت: برخي
از علماي
شيعه قيصر
آلمان را "ناجي
اسلام"
خواندند و
به او "حاجي
ويلهلم
محمد" لقب
دادند.
بسياري از
مسلمانان
صادقانه
عقيده
داشند كه
خداوند
ويلهلم را
براي رهايي
اسلام از
دست كفار
روس و
انگليس
فرستاده
است.
اما
روشنفكران
آزادانديش
به تبليغات
ويلهلم روي
خوش نشان
ندادند. در
شرايطي كه
بيداري ملي
در ايران و
تركيه نضج
ميگرفت،
روشنفكران
سكولار نميتوانستند
با شعار
تاكتيكي "جهاد
اسلامي"
همراهي
كنند. آنها
"جهاد با
مارك
آلماني" را
شمشيري
دودم ميدانستند
كه به
تقويت
نيروهاي
كهنهانديش
و متعصب
منجر ميشود.
"شمشير
انتقام" از
ستمگران
با
فرو رفتن
نهضت
مشروطه در
آشوبهاي
داخلي و
دخالتهاي
خارجي،
آزاديخواهان
ايراني
براي نجات
ميهن از
چنگ
استعمارگران
به قدرت
آلمان دل
بستند.
نويسنده در
فصل هاي
اول و دوم
كتاب ريشههاي
تاريخي اين
گرايش را
با ذكر
نمونهها و
شواهد
بيشمار
نشان ميدهد.
با
شعلهور
شدن جنگ
جهاني اول،
بسياري از
ايرانيان
آرزو ميكردند
كه آلمان و
متحدانش در
جنگ پيروز
شوند تا
ايران از
سلطه
بيگانگان
نجات يابد.
نويسنده
مثال ميآورد
كه حزب
دموكرات به
رهبري
سليمان
ميرزا، كه
برخي از
روشنفكران
تحولخواه
در آن گرد
آمده
بودند،
آشكارا از
آلمان
هواداري ميكرد.
به نظر او
مأموران
آلماني در
تأسيس
كميتۀ "اتحاد
اسلام" و
تشكيل "دولت
مهاجرين"
در
كرمانشاه (به
رياست
رضاقلي خان
نظامالسلطنه
مافي) نقشي
فعال
داشتند.
رضاشاه
متحد هيتلر
با
شكست آلمان
در جنگ
جهاني اول،
احساسات
تند
ناسيوناليستي
با گرايش
فاشيستي در
اين كشور
شكل گرفت،
كه خود
زمينهاي
شد براي
رشد حزب
ناسيونال
سوسياليسم
به رهبر
آدولف
هيتلر. اين
حزب تبليغ
ميكرد كه
آلمانيهاي
اصيل از
نژاد
آريايي
هستند كه
همان "نژاد
برتر" است.
در
همين سالها
در ايران
رضا شاه
پهلوي سلطۀ
خود را با
تكيه بر "ميراث
ايران
باستان" و
سرچشمههاي
اصيل ملت
ايران
تحكيم ميكرد.
رضا
شاه كه ميكوشيد
پروژهي
نوسازي
كشور را
بدون دخالت
استعمارگران
پيش ببرد،
در آلمان
نازي متحدي
يافت كه ميتوانست
به رشد
ايران كمك
كند، و چه
بهتر كه
اين متحد
خود را از "نژاد
آريا" نيز
ميدانست!
آلمان به
اطلاع
پادشاه
ايران
رساند كه
آماده است
بدون هيچ
چشمداشت
استعماري،
به رشد و
توسعۀ
ايران كمك
كند.
آلمانيها
در ازاي
دريافت نفت
و مواد
خام، به
تأسيس
شالودهي
صنعتي كشور
كمك كردند.
وزارت
تبليغات
آلمان نازي
به رهبري
گوبلز ميكوشيد
با برنامهاي
سنجيده،
نظريات
برتري
نژادي و
عقايد
ضدسامي را
در ايران
گسترش دهد.
فرستندهي
فارسيزبان
"راديو
برلين"
تبليغ ميكرد
كه آلمانيها
و ايرانيان
از يك نژاد
هستند و
بايد در
جبههاي
متحد عليه
استعمار
مبارزه
كنند.
بسياري از
عوام باور
داشتند كه
آلمانيها
يا اهالي
قوم "ژرمن"
در اصل اهل
استان
كرمان بودهاند!(۵۲)
نويسنده
يادآور ميشود
كه نظريهپردازان
اصلي
ناسيونال
سوسياليسم،
مانند
آلفرد
روزنبرگ،
معتقد
بودند كه
ايرانيان
امروزي با "نژاد
آريايي"
هيچ
ارتباطي
ندارند،
اما در عين
حال بهرهگيري
از عواطف
ايرانيان
را براي
پيشرفت
مقاصد خود
سودمند ميديدند.
اتحاد
آرياييتباران
هنگامي
كه در
آلمان حزب
نازي به
قدرتهاي
جهاني
اعلام جنگ
داد، اين
سياست به
كام بسياري
از مردم
ستمزده
شرق، از
جمله مردم
ايران،
شيرين آمد.
بار ديگر
تاكتيك
اتحاد بر
ضد "دشمن
مشترك" در
خاطرۀ جمعي
مردم زنده
شد.
بسياري
از مردم
مسلمان، از
جمله در
ايران، به
آدولف
هيتلر،
پيشواي حزب
نازي دل
بستند.
براي توجيه
و تحكيم
اين گرايش،
افسانهها
و شايعات
بسياري بر
سر زبانها
افتاد.
گفته ميشود
كه برخي از
ملايان
شيعه تبليغ
ميكردند
كه هيتلر
پنهاني
اسلام
آورده و
براي "اعتلاي
كلمۀ حق" با
روس و
انگليس
مبارزه ميكند!
هيتلر
و "امام
زمان"
نويسندهي
كتاب "آلمانيها
و ايران"
سند ميآورد
كه برخي از
ملايان در
قم هيتلر
را از
اخلاف
پيامبر
اسلام
دانستند و
دسته اي از
علما تا
آنجا پيش
رفتند كه
گفتند
هيتلر همان
"امام زمان"
است كه
براي "احياي
دين محمد"
ظهور كرده
است.
يك
سند جالب
گزارشي است
كه اروين
اتل، سفير
آلمان در
تهران در
فوريه ۱۹۴۱
به مقامات
برلين
فرستاده
است. آقاي
سفير مينويسد:
«سفارت ما
از چند ماه
پيش از
منابع
گوناگون
مطلع شده
است كه
برخي از
ملايان در
سراسر كشور
بالاي منبر
از پديدهاي
تازه سخن
ميگويند،
دال بر اين
كه خداوند
امام زمان
را در هيئت
آدولف
هيتلر به
زمين
فرستاده
است. در
سراسر
كشور، و
بدون هيچ
دخالتي از
جانب
سفارتخانهي
ما، شايع
شده است كه
پيشواي
آلمان براي
نجات اين
كشور آمده
است... در
تهران يك
ناشر عكسهايي
از پيشوا (هيتلر)
و امام
علي، امام
اول
شيعيان، را
چاپ كرده
است. اين
عكسهاي
بزرگ تا
چند ماه در
طرف راست و
چپ ورودي
چاپخانه
چسبيده بود.
اين عكسها
پيام روشني
داشتند:
علي امام
اول است و
پيشوا امام
آخر.»(۵۲)
نويسندهي
كتاب "آلمانيها
و ايران"
شرح ميدهد
كه پيش از
اشغال
ايران توسط
متفقين،
شايعات
عجيبي
درباره
هيتلر بر
سر زبانها
افتاده بود.
برخي از
ملايان
موعظه ميكردند
كه هيتلر
از اخلاف
پيامبر
اسلام است
و زير
پيراهن خود
عكسي از
امام علي
را با خود
دارد. در
برابر عدۀ
ديگري
عقيده
داشتند كه
هيتلر از
اول مسلمان
نبوده،
بلكه به
دنبال
مطالعه و
تحقيق به
اسلام
گرويده است.
راديو
برلين در
تبليغ
اسلام
بهرام
شاهرخ
گويندهي
معروف "راديو
برلين"
تفسيرهاي
ايدئولوژيك
خود را
اغلب با
آيههايي
از قرآن
همراه ميكرد.
نازيها
تبليغ ميكردند
كه ريشهي
تمام آفتها
استعمار
انگلستان
است، و
هدايت اين
دستگاه را
يهوديان به
دست گرفتهاند.
آنها
در توجيه
سياست
ضديهودي
نازيان به
آيات قران
متوسل ميشدند،
و عمليات
ضديهودي
هيتلر را
با غزوات
محمد عليه
طوايف
يهودي
مقايسه ميكردند.
وابستهي
فرهنگي
سفارت
آلمان
دربارهي
كارآيي اين
تبليغات
نيرنگآميز
به رؤساي
خود لاف
زده بود كه
با «درآميختن
تبليغات
سياسي با
باورهاي
ديني
ايرانيان"
به موفقيت
فراواني
دست يافته
است. (۵۴)
اروين
اتل سفير
آلمان در
تهران نيز
در نامهاي
كارپايهي
تبليغاتي
خود را
چنين توضيح
ميدهد: «تنها
اگر
بتوانيم
روحانيت
كشور را با
تبليغات
آلماني
همراه
كنيم،
آنگاه شكي
نيست كه
تودههاي
وسيع مردم
ايران را
در كنار
خود خواهيم
داشت.»(۵۵)
حمله
متفقين به
ايران در
شهريور
۱۳۲۰ به "پيوندهاي
اقتصادي و
ايدئولوژيك"
آلمان نازي
و ايران
رضا شاه
پايان داد.
دوستي
پايدار
نويسنده
در فصل سوم
كتاب به
عنوان "انقلاب
خميني از
تئوري تا
عمل" به
تفصيل به
انقلاب سال
۱۳۵۷ ميپردازد
و پايههاي
بيگانهستيزي
و به ويژه
يهوديستيزي
حاكميت
برآمده از
انقلاب را
نشان ميدهد.
در
فصلهاي
چهارم و
پنجم كتاب،
نويسنده
روابط
آلمان و
ايران را
در دوران
سي سالهي
جمهوري
اسلامي
رديابي ميكند.
او نشان ميدهد
كه به رغم
برخي "ناملايمات
گذرا"
مانند
فتواي آيتالله
خميني به
كشتن سلمان
رشدي، قتل
روشنفكران
وفعالان
ايراني در "رستوران
ميكونوس"
يا ماجراي "كنفرانس
برلين" اين
دوستي
پايدار
مانده است.
نويسنده
در بسياري
موارد
سياست
خارجي
آلمان را
در قبال
ايران
نادرست و
غيراصولي
ميداند،
كه به
سادگي
ميثاقهاي
بينالمللي
و موازين
حقوق بشر
را زير پا
ميگذارد.
نويسنده
براي ارائۀ
نمونهاي
نزديك به "كنفرانس
برلين"
اشاره ميكند
و آن را
فضيحتي
آشكار ميخواند.
ماتياس
كونتزل شرح
ميدهد كه
در سال
۲۰۰۰ بنياد
هاينريش بل
(مؤسسۀ
فرهنگي
وابسته به
حزب سبزهاي
آلمان)
هفده
روشنفكر
ايراني از
اردوي
اصلاحطلبان
را به
برلين دعوت
كرد تا در
كنفرانسي
دربارهي
راهبرد
اصلاحات در
ايران گفتوگو
كنند. شركتكنندگان
در كنفرانس
پس از
بازگشت به
ميهن
دستگير
شدند و در
برابر
دادگاه
انقلاب
قرار
گرفتند.
آنها متهم
شدند كه
امنيت كشور
را به خطر
انداخته و
با "دين حق"
محاربه
كردهاند.
شركتكنندگان
در كنفرانس
به مجازاتهاي
شديدي در
ايران
محكوم شدند.
در برابر
يوشكا
فيشر، وزير
خارجه كه
خود از حزب
سبزها بود،
در برابر
اين بيعدالتي
آشكار سكوت
كرد.
و
امروز...
نويسندهي
كتاب عقيده
دارد كه
انتخابات
دورۀ دهم
رياست
جمهوري نه
تنها ايران
را به
بحران
سياسي فرو
برد، بلكه
به همراه
آن "روابط
آلمان و
ايران" را
نيز با
چالشي جدي
روبرو كرد.
به نظر
نويسنده «مردم
اين كشور
را ديگر
نميتوان
ملتي يگانه
سرگرم
مبارزه با
شاه و
آمريكا و
اسرائيل
جلوه داد.
انتخابات
رياست
جمهوري اين
تصوير را
درهم شكست
و كشور را
به دو
اردوي
متخاصم
تقسيم كرد.
اينك هر
كشوري در
جهان در
برابر اين
پرسش قرار
گرفته است:
با كدام
اردو قصد
همكاري
داريد: با
اردوي
پيشرفت و
آزادي يا
با اردوي
اختناق و
عقبماندگي؟»
(ص ۱۲)
كتاب
آقاي
كونتزل
سياست
كنوني
آلمان در
رابطه با
ايران را
سياستي
ناسنجيده و
كوتهبينانه
ميداند،
كه منافع
واقعي مردم
دو كشور در
آن گم شده
است.
نويسنده
اميدوار
است كه اين
سياست بر
پايههايي
استوار و
خردمندانه،
و در
راستاي
حمايت از
جنبش آزاديخواهي
مردم ايران
تصحيح شود.
شناسنامه
كتاب:
Matthias
Küntzel
Die
Deutschen und der Iran
Geschichte
und Gegenwart einer verhängnisvollen Freundschaft
Wjs
Verlag, Berlin, 2009
|
برگرفته
از :
ایرانیان
انگلستان
|
انتشار
از: داریوش
حاجبی
|
http://www.iranglobal.info/I-G.php?mid=2-55374
| گفتگوی
با ماشااله
رزمی
|
بمناسبت
سی امین
سالگرد
جنبش
طرفداران
آیت اله
شریعتمداری
چندين
سال پيش
وقتي
دانشجوي
سال اول
دانشگاه
بودم و
علاقمند به
دانستن در
مورد مسائل
آذربايجان،
يكي از
فعالين
دانشجو كپي
جزوه اي با
عنوان «جنبش
طرفداران
شريعتمداري»
را به من
داد. در
مورد آيت
اله جسته و
گريخته
مطالبي
خوانده يا
شنيده بودم
اما اين
كتاب از
زبان يكي
از مبارزين
آن دوران،
من و هم
نسلان مرا
با شور و
قيام و
البته
رويدادهاي
غم انگيز و
پندآموز
آنزمان
ميهنم آشنا
كرد. چند
روز بعد
مخفيانه
كتاب را به
چند قسمت
كرديم و
لابلاي
اوراق جزوه
هاي درسي
مان از آن
چندين بار
كپي گرفتيم.
اين جزوات
سالها
مخفيانه در
دانشگاه
بين جوانان
آذربايجاني
مي گشت و به
رسالت مولف
مبارزش در
روشني بخشي
به راه
ملتش ادامه
مي داد.
نويسنده
اين كتاب
كه اكثرا
در
آذربايجان
جنوبي به
آن جزوه
شريعتمداري
اطلاق مي
شود ماشاء
الله رزمي
بود و كتاب
توسط نشريه
تريبون
انتشار
يافته بود.
استاد رزمي
از مسئولين
فدائيان
خلق در
آذربايجان
بوده و در
زمان شاه
چندين سال
از عمرش را
در زندانها
گذرانده
است و در
رويدادهاي
بعد انقلاب
شاهدي فعال
و در صحنه
بوده است.
وي هم
اكنون در
فرانسه
زندگي مي
كند و
همچنان
فعال و
متعهد به
رسالت
انساني و
ملي خويش
باقي مانده
است. در سي
امين
سالگرد
جنبش
طرفداران
شريعتمداري
مصاحبه اي
را با وي
انجام داده
ايم اما
قبل از
شروع تذكر
چندين نكته
را ضروري
مي دانم:
گفتگوی
سایت
اویرنجی با
ماشااله
رزمی
بمناسبت سی
امین
سالگرد
جنبش
طرفداران
آیت اله
شریعتمداری
چندين
سال پيش
وقتي
دانشجوي
سال اول
دانشگاه
بودم و
علاقمند به
دانستن در
مورد مسائل
آذربايجان،
يكي از
فعالين
دانشجو كپي
جزوه اي با
عنوان «جنبش
طرفداران
شريعتمداري»
را به من
داد. در
مورد آيت
اله جسته و
گريخته
مطالبي
خوانده يا
شنيده بودم
اما اين
كتاب از
زبان يكي
از مبارزين
آن دوران،
من و هم
نسلان مرا
با شور و
قيام و
البته
رويدادهاي
غم انگيز و
پندآموز
آنزمان
ميهنم آشنا
كرد. چند
روز بعد
مخفيانه
كتاب را به
چند قسمت
كرديم و
لابلاي
اوراق جزوه
هاي درسي
مان از آن
چندين بار
كپي گرفتيم.
اين جزوات
سالها
مخفيانه در
دانشگاه
بين جوانان
آذربايجاني
مي گشت و به
رسالت مولف
مبارزش در
روشني بخشي
به راه
ملتش ادامه
مي داد.
نويسنده
اين كتاب
كه اكثرا
در
آذربايجان
جنوبي به
آن جزوه
شريعتمداري
اطلاق مي
شود ماشاء
الله رزمي
بود و كتاب
توسط نشريه
تريبون
انتشار
يافته بود.
استاد رزمي
از مسئولين
فدائيان
خلق در
آذربايجان
بوده و در
زمان شاه
چندين سال
از عمرش را
در زندانها
گذرانده
است و در
رويدادهاي
بعد انقلاب
شاهدي فعال
و در صحنه
بوده است.
وي هم
اكنون در
فرانسه
زندگي مي
كند و
همچنان
فعال و
متعهد به
رسالت
انساني و
ملي خويش
باقي مانده
است. در سي
امين
سالگرد
جنبش
طرفداران
شريعتمداري
مصاحبه اي
را با وي
انجام داده
ايم اما
قبل از
شروع تذكر
چندين نكته
را ضروري
مي دانم:
1-
سايت
اويرنجي
سلسله
مصاحبه
هايي را از
تابستان
امسال شروع
كرده است و
در اين
مصاحبه ها
سعي دارد
در مورد
زندگاني،
تجربيات، و
افكار و
انديشه هاي
فعالين نام
آشناي حركت
ملي
آذرايجان
تدقيق و
طرح سوال
نموده و تا
حد امكان
به مستند
سازي
بپردازد.
2-
در صورت
امكان سعي
خواهد شد
تا در
فرصتهاي
آينده
مباحثي
ديگري با
استاد رزمي
طرح و
نظرات
ايشان در
اختيار
خوانندگانمان
قرار گيرد.
3-
در انجام
اين مصاحبه
از كمك ها و
راهنمايي
هاي استاد
عليرضا
اردبيلي
بهره
گرفتيم كه
بدين ترتيب
از ايشان
كمال تشكر
را داريم.
-
با تشكر از
وقتي كه در
اختيار ما
قرار داديد
اجازه مي
خواهم تا
بحثمان را
با اثر
ارزشمند
شما آغاز
نمايم. شما
با تالیف
کتاب «جنبش
طرفداران
شریعتمداری»
نقش ممتاز
و بزرگی در
آشکار
ساختن
وقایع آن
دوره داشته
اید. اما
مسئله
بسیار قابل
تامل در
مورد این
رویداد،
سکوت کامل
جریان ها و
نیروهای
درگیر در
آن وقایع
در قبال
روشن نمودن
ابعاد این
قضایا است.
بویژه عدم
انتشار
اسناد،
خاطرات،
مصاحبه ها
و ... از جانب
بازماندگان
حزب خلق
مسلمان
بسیار سوال
برانگیز
است. دلیل
این امر را
چه می
دانید؟
ج
- من کتاب «جنبش
طرفداران
شریعتمداری
در
آذربایجان»
را سال 1990 در
پاریس
نوشته ام
اما کتاب
ده سال بعد
در دو هزار
نسخه در
سال 2000 در
سوئد توسط
نشر تریبون
انتشار
یافت و در
اندک مدتی
نایاب شد.
بعد از آن
نیز نسخه
های بسیار
زیادی از
روی سایت
های
اینترنتی
کپی شده و
این روند
همچنان
ادامه دارد.
بنظر می
رسد تاریخی
بودن موضوع
و
منحصربفرد
بودن کتاب
و عینی و
صادقانه
نوشته شدن
مطالب آن
علت اصلی
موفقیت
کتاب بوده
است. دایره
المعارف
ایرانیکا
از من
خواست که
کتاب را
برای آنها
بفرستم تا
ترجمه
انگلیسی
آنرا در
ایرانیکا
چاپ کنند
اما سکوت
همه جانبه
در مورد
جنبش
طرفداران
شریعتمداری
گویا
مسئولین
ایرانیکا
را هم شامل
شده و از
طریق دوستی
بمن گفتند
که کتاب
توسط آقای
عباس
میلانی در
دست بررسی
است.
درمورد
سکوت
همگانی
نسبت به
این جنبش
عظیم دلایل
متعددی
وجود دارد.
وجه غالب
در این
جنبش
مخالفت با
ولایت فقیه
بود و بعد
از آنکه
نظام ولایت
فقیه بمردم
ایران
تحمیل شد
دیگر در
داخل نمی
شد راجع به
آن صحبت
کرد زیرا
هرگونه
اظهار نظر
در مورد آن
به مخالفت
با ولایت
فقیه تعبیر
می شد و کسی
حاضر نمی
شد ریسک
بکند. در
آنزمان اصل
110 قانون
اساسی در
مورد
اختیارات
ولی فقیه
بود و مردم
شعار می
دادند:
«
قانو اساسی
ده اولان
اصل یوزاون
ضد بشردیر
اصلاح
اگر
اولمازسا
باطل دیر
هدر دیر»
البته
موارد
استثنائی
وجود دارد
از جمله
ابراهیم
یزدی که
درآن دوره
وزیرخارجه
بود بعدا
در کتاب
خاطرات
دوران
وزارتش به
جنبش
طرفداران
شریعتمداری
اشاره می
کند ولی
مهدی
بازرگان که
خود
آذربایجانی
و نخست
وزیر دولت
انقلاب بود
در کتاب «انقلاب
ایران در
دو مرحله»
مطلقا نامی
ازاین جنبش
نمی برد؛
اولا بخاطر
نقش بسیار
غلطی که
شخصا نسبت
به جنبش
داشت و
ثانیا بعد
از واقعه
از آیت اله
شریعتمداری
فوق العاده
شرمنده بود.
بسیاری
از
روحانیون
نیز مخالف
سرکوب
نظامی جنبش
و توهین به
آیت اله
شریعتمداری
بودند و
حتی بارها
در جلسات
هیئت دولت
طی سی سال
گذشته
مساله حزب
خلق مسلمان
و جنبش
طرفداران
شریعتمداری
در
آذربایجان
مطرح شده و
نسبت به بی
احترامی به
مرجعی که
میلیونها
پیرو داشت
اظهار
پشیمانی
شده است،
ولی همه
این صحبت
ها در داخل
حلقه بسته
حکومتیان
مانده و
بعدا اینجا
و آنجا نقل
قول شده
است.
درجریانات
اخیر هم که
بخش دیگری
از
روحانیون
مخالف
ولایت فقیه
شده و مورد
توهین واقع
شدند،
آشکارا به
آنها گفته
شد که
شماها
خودتان
اکنون
تاوان
توهینی را
که به آیت
اله
شریعتمداری
کرده بودید
پس می دهید.
البته
در دایره
حکومتیان
تنها موضوع
توهین به
آیت اله
شریعتمداری
مطرح می
شود ولی
هیچگونه
اشاره ای
به سرکوبی
مردم
آذربایجان
نمی شود
اما در
کادر
محققین کم
و بیش به
اصل قضیه
نیز می
پردازند.
از
طریق دوست
محققی
شنیدم که
درهمان
اوایل نشر
کتاب،
وزارت
خارجه
تعدادی از
آن را تهیه
کرده و در
مرکز
تحقیقات
وزارت
خارجه، بخش
آذربایجان،
در اختیار
محققینش
گذاشته است
و آنان نیز
اسنادی را
در رابطه
با موضوع
گرد آوری
کرده اند،
ولی چنانکه
می دانید
بخش
تحقیقات
وزارت
خارجه در
اختیار
محققین پان
ایرانیست
است و آنان
سعی می
کنند صورت
مساله را
پاک کنند.
وزارت
خارجه
جمهوری
اسلامی اگر
واقعا خود
را
وزارتخانه
ای می داند
که معیارها
و پرنسیپ
های بین
المللی را
رعایت می
کند با
گذشت سی
سال از
سرکوبی
جنبش
طرفداران
شریعتمداری
باید اسناد
مربوطه اي
که در
اختیارش
است را
منتشر کند،
چون در
دنیا رسم
است که سی
سال بعد از
وقایع
تاریخی
اسناد
مربوط به
آن واقعه
دراختیار
عموم
گذاشته می
شود. بعدا
توضیح
خواهم داد
که چرا
وزارت
خارجه باید
این کار را
بکند و نه
وزارت
اطلاعات که
تقریبا
راجع به
همه
گروههای
سیاسی کتاب
های قطوری
منتشر کرده
و کوشیده
است همه
مردم ایران
را خائن به
کشور و ملت
ایران
قلمداد
کند؛ ظاهرا
از نظر
آقایان در
این کشور
خادم ملت
پیدا نمی
شود.
تکلیف
دولتیان و
ذوب شدگان
درولایت
فقیه روشن
است و نمی
توان
ازآنان
انتظارداشت
که
درپیشگاه
ملت به
گناهان خود
اعتراف
بکنند ولی
درعین حال
سکوتشان
دلیل عذاب
وجدانشان
است.
اما
رهبران
باقی مانده
جنبش در
معرفی آن
کم کاری
کرده اند.
بغیر از
دوست عزیزم
آقای حسن
شریعتمدازی
فرزند آیت
اله
شریعتمداری
که شعله ای
ازآن آتش
جاودان را
همچنان
فروزان نگه
داشته است
و چه در
جلسات
سخنرانی و
چه در
مصاحبه های
رادیوئی و
تلویزیونی
کوشیده است
نوری بر
زوایای
تاریک آن
برهه از
تاریخ
ملتمان
بیاندازد،
بقیه
رهبران
باقی مانده
جنبش
بدلایل
نامعلوم
نخواسته
اند اظهار
نظر علنی
بکنند. حسن
شریعتمداری
درکتاب «ایران
آینده و
آینده
ایران» بخش
آخر کتاب
مرا عینا
چاپ کرده و
نقدی را هم
که به آن
بخش نوشته
بود بدنبال
آن آورده
است و
علیرغم
انتقاداتی
که ایشان
به کتاب
دارند طی
ده سال
گذشته از
تحسین
کنندگان
کتاب بوده
اند.
من
شخصا با
بعضی از
فعالین
جنبش
طرفداران
شریعتمداری
صحبت کرده
ام و
خواسته ام
که خاطرات
خود را
بنویسند و
اگر اسنادی
در اختیار
دارند
منتشر کنند
اما آنان
نسبت به
عظمت این
حرکت خود
را ناتوان
احساس می
کنند و خود
را در حدی
نمی بینند
که به
تحلیل این
طغیان عظیم
ملت
بپردازند.
آن بخش از
رهبران
جنبش نیز
که در
ایران
مانده اند
و یا در
دوره ریاست
جمهوری
رفسنجانی
از آنان
دعوت کردند
و به ایران
بازگشتند،
در شرایطی
نیستند که
یادمانده
های خود را
منتشر کنند
و من
امیدوارم
که دیر یا
زود مهر
سکوت از لب
ها برداشته
شده و
زبانها باز
خواهند شد
و نسل جدید
آن
فداکاران
فراموش شده
را بهتر
خواهد
شناخت.
جریانات
سیاسی
بویژه حزب
توده ایران
و سازمان
فدائیان
خلق که
بخاطر
حمایت از
خط ضد
امپریالیستی
خمینی از
جمهوری
اسلامی
حمایت می
کردند و
علیه جنبش
طرفداران
شریعتمداری
بودند تا
بحال بطور
رسمی در
این مورد
خاص از خود
انتقاد
نکرده اند
و حتی بعضی
از آنها
هنوز جریان
حزب خلق
مسلمان را
امپریالیست
ساخته (جل
الخالق) می
دانند ولی
مباحثی در
میانشان
گذشته که
من یکی از
آنها را
مطرح می
کنم .
بعد
از انقلاب
مقداری از
اسناد
ساواک بدست
حزب توده
افتاده بود.
ازجمله این
اسناد
گزارشاتی
بود که قبل
از انقلاب
مامورین
ساواک به
دیدارآیت
اله
شریعتمداری
رفته و از
مجلس صحبت
ایشان
گزارش به
ساواک
فرستاده
بودند. در
کمیته
مرکزی حزب
توده راجع
به انتشار
این اسناد
بحث می شود
و بعضی از
اعضاء
کمیته
مرکزی با
توجه به
احترامی که
آیت اله
شریعتمداری
در میان
مردم داشت
با انتشار
آنها
مخالفت می
کنند و می
گویند که
انتشار این
اوراق و
تلقین این
امر که آیت
اله با
ساواک
همکاری می
کرده به
اعتبار حزب
در میان
مردم لطمه
می زند. بعد
از بحث
مفصل
بالاخره
قرار می
دهند که
اوراق
مربوطه را
به سازمان
فدائیان
خلق بدهند
و توسط
آنها منتشر
شود که
همینطور هم
می شود. در
آنموقع علی
کشتگر
سردبیر
نشریه کار
بود و ویژه
نامه ای از
این اسناد
منتشرکرد.
سال ها بعد
من در
پاریس سعی
کردم علت
انتشار آن
ویژه نامه
را از علی
کشتگر جویا
شوم ولی او
از جواب
دادن
امتناع
کرده و تا
بحال
توضیحی
نداده است.
ظاهرا همه
قبول دارند
که کارشان
اشتباه
بوده است
ولی کسی
مسئولیت
اشتباهات
را قبول
نمی کند.
مجاهدین
خلق در
جریان جنبش
طرفداران
شریعتمداری
با تمام
توانشان از
رهبری
خمینی دفاع
می کردند و
مستقیما رو
در روی حزب
خلق مسلمان
بودند.
متاسفانه
رهبری
مجاهدین به
انتقاد از
خود معتقد
نیست و
هرگز از
اشتباهات
خودش
انتقاد
نکرده است
و به این
سنت ناپسند
ایرانی که
انتقاد از
خود را
بهانه دادن
بدست دشمن
می داند
پایبند
مانده است.
رهبران
مجاهدین به
بدنه نیروی
طرفدار خلق
مسلمان چشم
دوخته
بودند ولی
طولی نکشید
که خودشان
قربانی
انحصارطلبان
شدند و
امید است
که امروز
به اشتباه
خود پی
برده باشند.
جریانات
پان
ایرانیست
نظیر جبهه
ملی نیز
بخاطر باور
ایدئولوژیک
خود از
سرکوبی
جنبش های
ملی
غیرفارس
خوشحال می
شوند و در
مورد جنبش
طرفداران
شریعتمداری
سکوتشان
قابل درک
است.
-
امروز در
حالي كه
حتي از
مسئله
اعدام هاي
تابستان 1367
در زندانها
تابوزدايي
شده است،
هنوزهم
موضوع كتاب
شما در
ايران با
سكوت
تحميلي از
بالا مواجه
است. علت
اين همه
وحشت از
بازگويي
فاجعه سال 1358
شمسي در
آذربايجان
از كجا
سرچشمه مي
گيرد؟
ج
– من با
تعدادی از
صاحب
نظراني که
کتاب را
خوانده
بودند صحبت
کرده و نظر
آنان را
راجع به
کتاب جویا
شده ام.
بدون
استثناء از
سلطنت طلب
گرفته تا
چپ و
لیبرال
دموکرات و
ملی مذهبی
همه به
اهمیت
تاریخی
کتاب معترف
بوده اند،
ولی هرکدام
بدلیلی
نخواسته
اند درباره
موضوع کتاب
اظهار نظر
کتبی بکنند
و یا نقدی
بر آن
بنویسند.
جناح چپ
جمهوری
اسلامی که
در آن زمان
میدان دار
بود و با
تمام ابزار
قدرت
حکومتی که
در اختیار
داشتند به
سرکوبی
جنبش اقدام
کردند، سال
هاست که
پشیمان شده
اند و هم
اکنون آدمی
مثل بهزاد
نبوی که
شخصا برای
سازماندهی
سرکوب به
تبریز آمده
بود امروز
بجرم اصلاح
طلبی و پی
بردن به
اشتباهات
گذشته در
زندان بسر
می برد.
آیت
اله ملکوتی
درخاطراتش
به سرکوبی
جنبش اشاره
می کند و می
گوید که
همه ما در
دوره شاه (منظورش
همه
روحانیون
است) شاه را
تائید می
کردیم چون
شاه با
کمونیسم
مبارزه می
کرد ولی
درموقع
انقلاب
نظرمان عوض
شد و
انقلابی
شدیم و
علیه شاه
موضع
گرفتیم،
اما آیت
اله
شریعتمداری
همانطور که
در دوره
شاه اصلاح
طلب بود
بعد از
انقلاب نیز
اصلاح طلب
باقی ماند
و لذا آن
واقعه
بوجود آمد
که نمی
بایست
آنطور می
شد.
شخص
آیت اله
خمینی
تصمیم
گیرنده
اصلی برای
سرکوب جنبش
بود و
مسئولیت
اصلی بعهده
اوست و تا
زمانی که
حکومتیان
اعم از
اصلاح طلب
و اصول گرا
و محافظه
کار از
خمینی
استفاده
تبلیغاتی
می کنند و
می کوشند
در پیروی
از خط
خمینی از
رقبا جلوتر
بروند هرگز
مساله
سرکوبی
جنبش
طرفداران
شریعتمداری
و بی
اعتبار
کردن خود
آیت اله
شریعتمداری
را بمیان
نخواهند
کشید؛ زیرا
برای اظهار
نظر درست
در باره آن
واقعه شخص
آیت اله
خمینی باید
نقد شود و
از
انحصارطلب
بودن وی
انتقاد
گردد. او
شخصا به
آیت اله
شریعتمداری
در حضور
هاشمی
رفسنجانی و
حسن
شریعتمداری
اولتیماتوم
داده و
گفته شورای
انقلاب
بمباران
تبریز را
تصویب کرده
و اگر
تبریز آرام
نشود
بمباران
خواهد شد.
بعد از آن
بود که آیت
اله
شریعتمداری
از مردم
تبریز
خواست که
دست از
اعتراض
بردارند و
حتی گفت
کسانی که
شلوغ می
کنند از ما
نیستند.
آیت اله
شریعتمداری
خود را از
طرفدارانش
جدا کرد و
خمینی
منتظر همان
لحظه بود،
یعنی جدا
کردن سر از
بدن. بعد از
سرکوب
نظامی مردم
تبریز، خود
شریعتمداری
را که دیگر
نیروئی پشت
سر خود
نداشت و از
بیماری
سرطان
پرستات نیز
رنج می
برد، به
تلویزیون
کشید و
تحقیر و دق
مرگ کرد.
-
رهبران
سازمانهاي
چپ در 20 سال
اخير ضمن
بازنگري
ايدئولوژي
و عملكرد
خودشان از
جهات
بسياري دست
به خانه
تكاني زده
اند. اما
هيچيك از
اين
جريانات از
همكاري
فكري و
عملي
خودشان در
سركوب جنبش
چندين
مليوني خلق
مسلمان در
آذربايجان
حتي نامي
نمي برند.
چرا اين
استاندارد
دوگانه؟
ج
– گروههای
چپ بویژه
حزب توده و
فدائیان
خلق (درآنزمان
انشعاب
اقلیت و
اکثریت
صورت
نگرفته بود)
بخاطر
حمایت از
خط ضد
امپریالیستی
آیت اله
خمینی از
حکومت
حمایت می
کردند و
نیز بخاطر
مبارزه با
سرمایه
داران،
علیه جنبش
طرفدران
شریعتمداری
و حزب خلق
مسلمان
موضع
گرفتند.
بعد از
انحلال
اتحاد
شوروی
سازمان
فدائیان
خلق اکثریت
در کنگره
اول خود از
خود انتقاد
کرد و بدون
نام بردن
از یکایک
اشتباهات
رهبری،
تمام خط
سیاسی و
اعمال
گذشته
رهبری
سازمان را
نفی نمود و
بخاطر
اشتباهات
بزرگی که
رهبران
فدائی
مرتکب شده
بودند،
کلیه کادر
رهبری
گذشته را
کنار
گذاشتند و
رهبریت
جدید
انتخاب
کردند.
مباحثات
کنگره در
کتاب گنگره
اول ثبت
شده و
انتشار
علنی یافته
است.
و
اما حزب
توده بعد
از انحلال
اتحاد
شوروی دچار
بحران
سياسی و
ایدئولوژیک
گردید و به
چند پاره
تقسیم شد و
در وضعیتی
نبود و
نیست که از
گذشته
رهبران خود
انتقاد کند
مخصوصا که
رهبریت حزب
توده توسط
جمهوری
اسلامی
دستگیر شد
و داستان
توبه در
زندان را
همه دیده و
شنیده اند
و تکه پاره
بدنه باقی
مانده حزب
نیز نمی
خواهد گناه
رهبران را
بگردن
بگیرد. در
ضمن بعضی
از افراد
چپ اعم از
توده ای و
فدائی هنوز
معتقدند که
جریان خلق
مسلمان یک
جریان
سرمایه
داری بود و
بوسیله
روحانیون
مرتجع
هدایت می
شد و می
بایست از
بین برود.
این نگاه
ایدئولوژیک
که به جنبش
ملی اعتقاد
ندارد و
تنها
مبارزه
طبقاتی را
برحق می
داند و
خیال می
کند که
دموکراسی
را فقط
دموکراتها
بوجود می
آورند باید
چشمها را
باز کند و
طور دیگر
ببیند.
دموکراسی
در هر
جامعه ای
حاصل تعادل
قواست و چه
بسا اتفاق
می افتد که
این تعادل
قوا در
جامعه توسط
افراد
غیردموکرات
و حتی
مرتجع
برقرار
گردد ولی
البته
نهادینه
کردن
دموکراسی
بعهده
دموکرات
هاست و
بدینجهت
برای
دموکراتیک
شدن جامعه
به افراد
دموکرات
نیاز هست.
همانطور
که در کتاب
توضیح داده
ام، ضد
کمونیست
افراطی
بودن
روحانیون
طرفدار
شریعتمداری
علت اصلی
مخالفت
کمونيست
های آنروز
با جنبش
بود که
بیشتر بر
اساس
احساسات
عمل می
کردند تا
دور اندیشی
سیاسی و
البته این
امر همه
کمونیست ها
را نیز
شامل نمی
شد؛ از
جمله گروهی
از فدائیان
خلق که از
فردای
انقلاب راه
خود را از
بقیه جدا
کرده بودند
و به
طرفداران
اشرف
دهقانی
معروف
بودند
اعلامیه
داده و از
جنبش حمایت
کردند و یا
بخشی از
فرقه
دموکرات
آذربایجان
که زنده
یاد دکتر
زهتابی در
راس آنها
بود با نام «فرقه
دموکرات
مستقل
آذربایجان»
از جنبش
حمایت می
کردند.
-
در دهه های
منتهی به
انقلاب و
بعد از
انقلاب
روحانیون
برجسته
بسیاری
وجود
داشتند.
بویژه آیت
الله خویی،
آیت الله
زنجانی،
اردبیلی،
علامه
امینی،
جعفری،
طباطبایی و
بسیاری
دیگر. آیا
چیزی از
موضعگیری
های آنها
در قبال
افکار و
شخصیت آیت
الله
شریعتمداری
و خواست
های حزب
خلق مسلمان
به خاطر می
آورید؟
ج
–
روحانیونی
که شما
ازآنها نام
برده اید
یا مانند
اردبیلی و
زنجانی با
حکومت
بودند و از
خمینی
حمایت می
کردند و یا
روحانیون
غیرسیاسی
بودند که
درگذشته از
اوقاف حقوق
می گرفتند
و بعد از
انقلاب
ساکت بودند
و می
ترسیدند
اگر حرفی
بزنند
پرونده های
آنان را رو
بکنند و
آبرویشان
برود.
منظورم
آیات عظام
است و
پائینتر از
آنها رقمی
نبودند که
موضعگیری
آنان
تاثیری در
معادله
قدرت داشته
باشد.
-
به نظر شما
جنبش
طرفداران
شریعتمداری
و بویژه
خود حزب
خلق مسلمان
را می توان
در رده
جنبشهای
ملی
آذربایجان
رده بندی
کرد؟
ج
– تعلق ملی
یک جنبش
مانند تعلق
خانوادگی
افراد است؛
هیچکس پدر
و مادر خود
را خودش
انتخاب نمی
کند و
مساله
خانواده و
زادگاه
خارج از
اراده
انسان است.
جنبش های
ملی نیز با
محل پیدایش
خویش و
شعارهائی
که مطرح می
کنند جنبش
ملی نامیده
می شوند و
حتی اگر
جنبشی در
یک منطقه
هیچگونه
شعار منطقه
ای مطرح
نکند و
صرفا
شعارهای
عام مانند
آزادی و
برابری و
نان و مسکن
بخواهد باز
هم بنام
ملت ساکن
در همان
منطقه
شناخته می
شود و از
مبارزات
تاریخی و
ملی همان
ملت بحساب
می آید.
جنبش
طرفداران
شریعتمداری
که محتوای
ملی پررنگی
نیز دارد و
اگر هم در
خارج از
آذربایجان
نیرو و
هوادار
داشت باز
هم آن
هواداران
از
آذربایجانی
های مقیم
در خارج از
خاک تاریخی
آذربایجان
بودند؛ در
مشهد، قم و
شاه
عبدالعظیم
این
آذربایجانی
ها بودند
که مقلد
آیت اله
شریعتمداری
بودند و به
حزب خلق
مسلمان
پیوسته
بودند.
شروع حرکت
در مخالفت
با
اختیارات
نامحدود
ولی فقیه
بود که از
افتخارات
مردم
آذربایجان
محسوب می
شود ولی
هرچه جنبش
پیش می رفت
و
رادیکالتر
می شد
شعارهای
ملی
پررنگتر می
شدند.
ازهمان اول
یکی از
شعار ها
این بود که
مسئولین
آذربایجان
باید از
اهالی محل
و با تایید
آیت اله
شریعتمداری
انتخاب
شوند. خود
آیت اله
طرفدار
انجمن های
ایالتی و
ولایتی بود
و کانون
مبارزه نیز
در شهر
تبریز قرار
داشت که
پایتخت
تاریخی
آذربایجان
است. یکی از
شعارهای
تظاهرات که
با مارش
نظامی و
قدم رو
جمعیت
بزبان ترکی
خوانده می
شد این
شعار بود:
«آذربایجان
قهرمانلاری
چوخ
وئریب بئله
امتحانلاری
جمهوری
اسلام
اولسون
برقرار
رهبریمیز
مرجعیمیز
شریعتمدار»
-
رهبر اصلي
جنبش يك
روحاني بود
و برخي
ديگر از
روحانيون
نيز در بين
رهبران
پايين تر
جنبش بودند
و همچنين
نامي كه
حزب طرفدار
آيت اله
برگزيد؛
يعني «حزب
خلق مسلمان»
گرايشات
چپي-اسلامي
را در
افكار
متبادر مي
كند، با
اين وجود
آيا رهبران
جنبش
گرایشات
ملی-منطقه
ای از خود
بروز می
دادند؟
ج
– جنبش
طرفداران
شریعتمداری
یک حرکت
توده ای
بود و
رهبران
شناخته شده
و ناشناخته
متعددی
داشت. خود
آیت اله
حلقه واسط
گرایشات
موجود در
جنبش بود
که خواهان
اجرای
قانون
انجمن های
ایالتی و
ولایتی بود.
زبان جنبش
ترکی بود و
شعارها و
خواسته ها
بزبان ترکی
مطرح می شد.
همه
آذربایجانی
بودند و
ملی
بودنشان
آنقدر روشن
بود که کسی
راجع به آن
شک نمی کرد.
بورژوازی
ملی
آذربایجان
و بازار
تبریز
لوکوموتیو
جنبش بود،
به گذشته
مبارزاتی
آذربایجان
متکی بودند
و نمی
خواستند
شخصی در
تهران قیم
آنها باشد.
خمینی و
اطرافیانش
نیز جنبش
را قیام
تبریزی ها
می دانستند
و بهمین
جهت قصد
بمباران
تبریز را
داشتند. و
عمدا می
خواستند
جنبش را
بدست خود
ترک ها
سرکوب کنند
و از
افرادی چون
آیت اله
موسوی
تبریزی و
صادق
خلخالی
استفاده
کردند.
درعین حال
در آن زمان
هنوز جنگ
سرد در
جریان بود
و جنبش های
ملی مانند
حالا در
جلوی صحنه
سیاست بین
المللی
نبودند. در
بیانیه ها
از دولت
خواسته می
شد که هرچه
به کردستان
داده شده
به
آذربایجان
نیز داده
شود و
منظور این
بود که
کردها در
مذاکره با
هیئت حس
نیت که از
تهران
اعزام شده
بود خواهان
خود مختاری
بودند و
دولت می
گفت که
حاضر است
به کردها «خودگردانی»
بدهد.
خودگردانی
یا
اوتوژستیون
بمعنی
خودمختاری
اداری است
نه سیاسی.
آن
عده از
رهبران
جنبش
طرفداران
شریعتمداری
که لائیک و
غیرمعمم
بودند نظیر
آقایان
مهندس حسن
شریعتمداری،
مهندس
توکلی و
مهندس
علیزاده و
همفکرهای
آنان افراد
دموکرات
ملی بودند
و انگیزه
های
دموکراتیک
ملی داشتند
ولی شخصی
مانند آیت
اله سید
یوسف حکم
آبادی
نماینده
تام
الاختیار
شریعتمداری
در
آذربایجان
تنها تعلق
ملی داشتند
و بیشتر به
اسلامی
بودن جنبش
فکر می
کردند، اما
آیت اله
سعیدی و
آیت اله
ایرانی
علنا مدافع
خواسته های
ملت
آذربایجان
بودند.
بغیر از
اینگونه
رهبران
اکثریت
رهبران و
سازمانگران
مردمی جنبش
عرق ملی
قوی داشتند
ولی
متاسفانه
ایده
هایشان
تئوریزه
نشده بود،
شعارها را
آنها می
ساختند و
همه شعارها
رنگ و بوی
ملی داشتند.
در آن دوره
جنبش های
ملی
نظیرکانون
فرهنگی
سیاسی خلق
ترکمن،
جبهه
دموکراتیک
خلق اهواز،
بلوچ راج
زرمبخش(جبهه
آزادیبخش
خلق بلوچ)،
کومله و
حزب
دموکرات
کردستان
جریانات
لائیک و چپ
بودند و
روشنفکران
آنروز فکر
می کردند
که اگر
جنبشی
مذهبی باشد
دیگر نمی
تواند ملی
باشد. این
درک اشتباه
بدلیل عدم
اطلاع از
محتوای
جنبش ملی
طرفداران
شریعتمداری
بود. جنبشی
به آن عظمت
در یک
جامعه
مذهبی نمی
توانست رنگ
مذهب
نداشته
باشد بویژه
که در
اوایل
انقلاب
هنوز
اکثریت
مردم نسبت
به مذهب و
روحانیت
خوش بین
بودند و
حکومت
مذهبی و
تلفیق دین
و دولت
چهره واقعی
و عقب
مانده خود
را نشان
نداده بود
و خود آیت
اله
شریعتمداری
نیز مرجع
تقلید مردم
بود، پنج
میلیون
آذربایجانی
که فریاد
میزدند:
«
قم سنه
زندادیر
شریعتمدار،
جان سنه
قرباندیر
شریعتمدار»
و
یا
«
آیت اله هه
بو ناچیز
جانی قربان
ائیلریك،
گر اونا
توهین اولا
دنیانی
ویران
ائیلریك»
اکثرا
مسلمانان
مومنی
بودند و
بدون
انگیزه های
مذهبی در
آنروز نمی
شد آنهمه
نیرو را به
خیابان
آورد. همه
می گفتند
استاندار و
امام جمعه
باید از
اهالی محل
و مورد
تائید آیت
اله
شریعتمداری
باشد و همه
همانهائی
را می
خواستند که
دولت حاضر
بود به
کردها بدهد.
-
به نظر شما
شخص آیت
الله
شریعتمداری
تا چه حد به
مسئله ملی
اهمیت می
داد؟
ج
– شخص آیت
اله
شریعتمداری
در دوره
ملی شدن
صنعت نفت
از مصدق
حمایت کرده
بود و
مساله ملی
را در
ابعاد
گوناگون آن
خوب می
شناخت اما
حاضر نبود
از خود
مختاری حرف
بزند و
بیشتر به
انجمن های
ایالتی و
ولایتی
تاکید می
کرد که اگر
درست اجرا
شود خود
مختاری
کامل است.
آیت اله
مثل همه
آیات عظام
بیشتر
مدافع
اتحاد تمام
مسلمین بود
و نمی
خواست به
ایجاد
جدائی در
میان
مسلمانان
متهم شود.
ایشان نه
تنها در
سراسر
ایران بلکه
در میان
شیعیان
کشورهای
همسایه و
حتی شیعیان
پاکستان
طرفداران
زیادی داشت
و می کوشید
سخنگوی همه
مریدانش
باشد اما
خمینی وی
را مرجع
آذربایجانی
ها می
دانست و
مطمئن بود
با بودن
شریعتمداری
در
آذربایجان
بغیر از
سودجویان
فرصت طلب
هیچکس مقلد
خمینی در
این منطقه
نخواهد شد.
خمینی نمی
خواست قدرت
حکومتی را
با هیچکس
حتی با
مجتهدی که
جان او را
در سال 1342
نجات داده
بود، تقسیم
کند.
-لطفا
در مورد
رويداد سال
42 كه به آن
اشاره
فرموديد
بيشتر
توضيح دهيد.
ج
– درسال 1342
آیت اله
خمینی
روحانی
گمنامی بود
که فقط در
جریان ملی
شدن نفت
نامش
بعنوان یکی
از نزدیکان
آیت اله
کاشانی ذکر
می شد و
همراه
کاشانی از
مصدق
جداشده بود.
درسال 1342
وقتی که
شاه برنامه
اصلاحات
ششگانه را
بعنوان
انقلاب
سفید بمیان
آورد آیت
اله خمینی
باین عنوان
که این طرح
مال
آمریکائی
هاست با آن
مخالفت کرد
و مردم را
هم به
مخالفت
دعوت کرد
که بدنبال
آن عده ای
از مذهبیون
افراطی در
تهران و قم
شورش کردند
که در
نتیجه در
درگیری با
مامورین
چند نفر
کشته شدند
که آقای
عمادالدین
باقی با
استفاده از
اسناد
ساواک
تعداد دقیق
کشته شده
ها را در
تحقیقاتش
ذکرکرده
است که اگر
اشتباه
نکرده باشم
جمعا 27
نفرمی باشد.
بدنبال
این شورش
کور که با
اصلاحات
مخالفت می
کرد آیت
اله خمینی
دستگیر شد
و طرفداران
شاه خواهان
اعدام او
بودند و با
توجه به
نقش او در
تحریک مردم
امکان
اعدام وجود
داشت که
آیت اله
شریعتمداری
قدم پیش
گذاشت و
اعلام کرد
که آیت اله
خمینی
مجتهد است
و پادشاه
کشور
مسلمان
نباید دستش
بخون مجتهد
آلوده شود
و بدنبال
تائید
اجتهاد آیت
اله خمینی
بوسیله آیت
اله
شریعتمداری
شاه دستور
داد خمینی
را به
ترکیه
تبعید کنند
و بدینسان
از مرگ
نجات یافت
و بعدا به
عراق رفت و
پانزده سال
به صدام
حسین
پناهنده شد.
-با
توجه به
اينكه
روحيات
رهبران در
تغييرات
اجتماعي
اعم از
انقلاب يا
اصلاحات
تعيين
كننده است
و از سوي
ديگر با
لحاظ
روزهاي
طوفاني سال
57 و حضور
خميني و
ديگر
رهبران در
ميدان، آیا
آیت الله
از لحاظ
شخصیتی می
توانست
رهبر یک
جریان
سیاسی در
برهه
انقلابی آن
زمان باشد؟
ج
– یک مثل
قدیمی می
گوید که
دیوانگی
مسری است.
جامعه
شناسانی که
در
روانشناسی
اجتماعی
صاحب نظر
هستند بدون
استثناء
معتقدند که
رفتار توده
مردم در
حرکات جمعی
متاثر از
همدیگر و
شبیه رفتار
غریزی گله
است. اعمال
خشونت آمیز
نظیر قمه
زدن و
سنگسارکردن
فقط درمیان
یک جمع به
هیجان آمده
ممکن است و
فرد تنها
در یک گوشه
جدا از
مردم نمی
تواند قمه
بر سر خود
بزند مگر
اینکه قصد
خودکشی
داشته باشد.
خشونت در
انقلابات
نیز حالت
مسری دارد؛
عده ای
آگاهانه
خشونت
انقلابی را
ترویج می
کنند و
افراد
معمولی هم
با دیدن
صحنه های
مرگ و
خونریزی
بشدت تحریک
می شوند و
به خشونت
روی می
آورند بدون
آنکه به
عواقب آن
فکر کنند.
در انقلاب
ضد سلطنتی 1357
نیز خشونت
عمومی شد و
جو انقلابی
جامعه را
فراگرفت.
آیت اله
شریعتمداری
یک مجتهد
اصلاح طلب
بود و نمی
خواست
انقلابی
باشد و در
مصاحبه
هایش خود
را پیرو
امام حسن
می دانست (نام
پسرش را
نیز حسن
انتخاب
کرده است)
ولی رقیب
او خمینی
رهبر یک
قیام شکست
خورده
درسال 1342 بود
و می دانست
که در
انقلاب،
قدرت را
باید با
زور گرفت و
با زور نیز
نگهداری
کرد، لذا
در آن جو
انقلابی
خشونت آمیز
شکست آیت
اله
شریعتمداری
محتمل بود.
من در کتاب
نوشته ام
که این
جنبش با
این رهبری
محکوم به
شکست بود
ولی آقای
حسن
شریعتمداری
می گویند
اگر احزاب
سیاسی
آنروز
خیانت نمی
کردند جنبش
شکست نمی
خورد. اما و
اگر در
وقایع
تاریخی
تعیین
کننده
نیستند،
نقش شخصیت
و تاثیر
عوامل
متعدد می
تواند عامل
پیروزی و
یا شکست
بشود ولی
قاعده کلی
آنست که
آنکه
سازمان
یافته تر،
قدرتمند تر
و حیله
گرتر است
پیروز می
شود هرچند
که ناحق
باشد. در
جامعه
امروزی
ایران ورق
برگشته است
مردم از
انقلاب
زیان دیده
اند و
انقلابی
شده های
بعد از
انقلاب
دمار از
روزگار
مردم
درآورده
اند، اکنون
همه می
خواهند
مبارزه
مسالمت
آمیز بکنند
و کسانی که
خشونت را
تبلیغ می
کنند
شنوندگان
زیادی
ندارند،
تعادل قوا
بنفع
مبارزات
مدنی
غیرخشونت
آمیز است.
فکر نمی
کنم دیگر
شریعتمداری
جدیدی در
آذربایجان
ظهور کند
ولی
طرفداران
مبارزات
غیرخشونت
آمیز حتی
اگر رهبری
کاریزماتیک
هم نداشته
باشند
احتمال
پیروزیشان
بیشتر است.
-
بعد از هر
رویداد مهم
تاریخی
همانند
انقلاب
مشروطه و
حکومت ملی
آذربایجان
در دوران
پیشه وری
علیرغم
شکست آنها
جریانهایی
با این نام
سالها در
آذربایجان
وجود
داشتند و
حتی هم
اکنون نیز
به فعالیت
ادامه می
دهند. برای
مثال
انقلاب
مشروطه بر
جنبش
آزادیستان
و حکومت
ملی
آذربایجان
تاثیر
نهاده و
بویژه
حکومت ملی
و فرقه
دموکرات
ادعا داشت
که وارث و
ادامه
دهنده راه
دو جنبش
پیشین خود
است. اما به
نظر شما
حزب خلق
مسلمان و
طرفداران
شریعتمداری
بصورت
عجیبی به
یکباره از
صحنه سیاست
و جامعه
ناپدید
نشده اند؟
آیا هم
اکنون
بقایا و
بازماندگان
آن سازمان
وجود
دارند؟
ج
– آتشی
زکاروان
بجا مانده -
جریانی
بنام
بقایای
جنبش
طرفداران
شریعتمداری
بطور رسمی
در
آذربایجان
وجود
ندارد، ولی
بسیاری از
مقلدان آیت
اله
شریعتمداری
بعد از فوت
ایشان
تقلید دینی
خود را
تغییر
ندادند و
بر اساس
بقا بر
میت،
همچنان
شریعتمدارچی
مانده اند.
توده های
مردم
شریعتمداری
را مجتهد
مظلوم می
دانند و
همچنین در
میان اعضاء
گروههای
مذهبی جنبش
ملی می
توان از
فعالین
سابق حزب
خلق مسلمان
را دید. من
درباره
ادامه نهضت
با حسن
نزیه اولین
وزیر نفت
بعد از
انقلاب که
در خانه
آیت اله
متحصن شده
بود صحبت
کرده ام
ایشان می
گویند که
چون حزب
خلق مسلمان
علیرغم میل
آیت اله
شریعتمداری
به مقاومت
مسلحانه
دست زد و
آیت اله
عمل آنها
را تائید
نکرد لذا
بعد از
شکست و
غیرقانونی
شدن حزب
خلق مسلمان
مقلدین
شریعتمداری
نخواستند
بنام حزب
خلق مسلمان
فعالیت را
ادامه
بدهند و
بعضی از
رهبران حزب
نیز نظیر
حسن
شریعتمداری
به مبارزه
مسلحانه
اعتقاد
نداشتند و
کنترل نیرو
از دستشان
خارج شده
بود. من
فکرمی کنم
با پیشرفت
جنبش ملی
آذربایجان
مساله جنبش
طرفداران
شریعتمداری
بیشتر مطرح
خواهد شد و
اگر شرایط
مناسب گردد
چه بسا
الگوئی
برای عده
ای بشود.
جنبش
طرفداران
شریعتمداری
در مقایسه
با جنبش 15
خرداد 1342
بسیار
مترقی و
مدرن بود و
حمایت
میلیونی
مردم
آذربایجان
را داشت و
تفاوت
ایندو از
زمین تا
آسمان است.
شورش
طرفداران
خمینی در
پانزده
خرداد 1342
بغیر از یک
مورد از
خواسته
هایش که
مخالفت با
کاپیتولاسیون
بود بقیه
شعارهایش
ارتجاعی
بود از
جمله
مخالفت با
حق رای
زنان و
مخالفت با
اصلاحات
ارضی و
تقسیم
زمینهای
اوقاف. اما
چنانکه
خودتان
شاهد هستید
طرفداران
خمینی ازآن
حرکت
ضدمدرنیته
یک انقلاب
سیاسی بزرگ
ساخته اند
و خروار ها
کاغذ در آن
باره سیاه
کرده اند.
سازش
جناح
روحانی
جنبش
طرفداران
شریعتمداری
با رژیم
نیز یکی از
علل شکست و
ناپدید شدن
جنبش بود.
خمینی خود
آخوند بود
و رگ خواب
آخوندها را
خوب می
شناخت و
توانست
بسیاری از
آنان را
بخرد که
سردسته
خریداری
شده ها آیت
اله عظمای
فعلی جناب
خسروشاهی
بود که در
تاسیس حزب
خلق مسلمان
نقش داشت.
مردم شعار
می دادند:
«باخما
کی روحانی
لر تک
قویدولار
سنی
بیز
سنی تک
قویماریق
شریعتمدار
قم
سنه
زندادیر
شریعتمدار
جان
سنه
قرباندیر
شریعتمدار»
اما
بدنه جنبش
بتنهائی
نمی توانست
نهضت را
ادامه بدهد
بدن بدون
سر مدتی
تقلا کرد و
بعد درخون
خود غرقش
کردند.
-تسخیر
تبریز
همانند سال
21 آذر 1325 با
جنایت و
خونریزی
همراه بود؟
ج
– برای
آشنائی
بیشتر به
تسخیر
تبریز توسط
پاسداران
اعزامی از
مرکز می
توانید به
متن کتاب «جنبش
طرفداران
شریعتمداری»
مراجعه
کنید
همینقدر
بگویم که
درگیریها
در مقابل
مرکز رادیو
و
تلویزیون،
مقابل
زندان
تبریز،
چهار راه
منصور، داش
مغازالار و
میدان منجم
بسیار
خونین بود
و حتی برای
تسخیر مرکز
حزب خلق
مسلمان در
میدان منجم
از آر پی جی
استفاده
کردند.
-
روحانیونی
همانند
موسوی
تبریزی،
خلخالی،
اردبیلی،
قاضی،
ملکوتی و
بسیاری
دیگر از
آخوندهای
آذربایجان
دست در دست
خمینی
گذارده
مقابل
خواست های
ملت خویش
ایستادند
اما هم
اکنون همه
اینها به
کناری
نهاده شده
اند. با
توجه به
اینکه
روحانیون
صاحب قدرت
در سالهای
بعد مرگ
خمینی فارس
بوده اند
آیا
برکناری
آنها می
تواند ریشه
نژادپرستانه
داشته
باشد؟
ج
– جمهوری
اسلامی از
بدو تاسیس
خود همواره
افراد
سیاسی و
کاردان را
ازخود
رانده است
و امروز می
بینیم که
دایره
حکومت
بسیار تنگ
شده تا
آنجا که دو
قوه از سه
قوه حکومتی
را به دو
برادر
سپرده است
که اتفاقا
ایرانی هم
نیستند و
هر دو
عراقی می
باشند (هر
پنج برادر
لاریجانی
که اکنون
ثروتمندترین
خانواده و
گرداننده
حکومت
اسلامی در
ایران
هستند
متولد عراق
می باشند.
پدر ایشان
میرزا هاشم
آملی یک
روحانی
متحجر در
نجف بود.)
تصفیه
آذربایجانی
ها از
حکومت
اسلامی
دلایل
متعدد
داشته است.
درآغاز
انقلاب
جبهه ملی
ها و پان
ایرانیست
ها در دولت
موقت بودند
و درچهره
هر
آذربایجانی
یک پیشه
وری می
دیدند.
بعدا
آذربایجانی
ها را بعلت
شریعتمدارچی
و مخالف
ولایت فقیه
بودن به
حکومت راه
نمی دادند
و از زمانی
که وزارت
اطلاعات
تشکیل شد و
کادرهای
ساواک شاه
را بر سر
کارهایشان
برگردانند،
تصفیه ها
سیستماتیک
شد. یعنی
سابقه هر
آذربایجانی
و خانواده
اش یا به
پیشه وری و
یا به
شریعتمداری
وصل می شد و
صلاحیتش
برای پست
های حساس
رد می شد،
بدینجهت
بعد ازکشته
شدن آیت
اله قاضی
که در آغاز
انقلاب
ترور شد تا
امروز حتی
امام جمعه
های تبریز
هم از
اهالی خود
تبریز
نبوده اند.
جامعه
آذربایجان
سیاسی است
و اطرافیان
خمینی
دنبال
آدمهائی می
گشتند که
سابقه
سیاسی
نداشته
باشد
بدینجهت
امروز به
بن بست
رسیده اند.
معروف
است که
اسکندر
مقدونی
وقتی که
قصد داشت
دنیا را
تسخیر کند
باین فکر
بود که بعد
از تسخیر
چگونه آنرا
نگاه خواهد
داشت؛
ازمعلم خود
ارسطو راه
حل می
خواهد و
ارسطو می
گوید بسیار
ساده است:
کارهای
بزرگ را به
آدمهای
کوچک بسپار
و آدمهای
بزرگ را به
کارهای
کوچک به
گمار. آدم
کوچک چون
بخاطر
لیاقتش به
آن مقام
نرسیده
همیشه به
تو وفادار
خواهد ماند
تا مقامش
را حفظ کند
و آدم بزرگ
نیز عمرش
با کارهای
کوچک تلف
خواهد شد و
امکانی
نخواهد
داشت که با
تو مخالفت
کند.
جمهوری
اسلامی طی
سی سال
گذشته عین
این سیاست
را بکار
بسته است.
تا زمانی
که جمهوری
اسلامی
برای اداره
جنگ به
آذربایجانی
ها احتیاج
داشت و
برادران
باکری سمبل
قهرمانی
درجنگ شدند
برخورد
نژادپرستانه
مشاهده نمی
شد، ولی
بعد از مرگ
خمینی و
تسلط
معاودین
عراقی و
پان
فارسیست ها
بر ارکان
جمهوری
اسلامی
برخورد
نژادپرستانه
نسبت به
آذربایجانی
ها مشهود
است.
-
نوشتن
رویدادهای
قیام
طرفداران
شریعتمداری
از سوی
جنابعالی و
یا تاریخ
مشروطه
آذربایجان
توسط کسروی
باعث
انتقال
تجربیات
مبارزه
برای
دمکراسی به
نسل های
بعدی شده
است و سنت
مبارزه
برای آزادی
و عدالت در
آذربایجان
را غنی
ساخته است.
اما در کل
جای خالی
نوشته هایی
از این دست
دیده می
شود. بویژه
از جنبه
جامعه
شناسی
سیاسی
تاریخ
معاصر
آذربایجان
مورد تدقیق
جدی قرار
نگرفته است
و تنها در
لابلای
فصول کتاب
های تاریخ
معاصر
ایران بدان
پرداخته
اند؟ در
مورد چرایی
آن و ضرورت
پرداختن به
این مسئله
چه می
اندیشید؟
ج
– من طرفدار
شریعتمداری
نبودم و از
منتقدین
جدی ایشان
محسوب می
شدم. بویژه
از سال های
نوجوانی با
آیت اله
سید یوسف
حکم آبادی
که بعد
ازانقلاب
نماینده
تام
الاختیار
آیت اله
شریعتمداری
در
آذربایجان
شد و با
پسران
ایشان که
هم سن و هم
محله من
بودند
اختلافات
عقیدتی
داشتم؛
درعین حال
من یک
مبارزحرفه
ای بودم و
زندگی ام
را وقف
مبارزه در
راه آزادی
کرده بودم
و از نزدیک
شاهد جنبش
مردمی
طرفداران
شریعتمداری
بودم و
دوستان
زیادی در
بین آنها
داشتم که
از کودکی
باهم بزرگ
شده بودیم
و نمی
توانستم
نسبت به
مبارزات
آنان در
صفوف حزب
خلق مسلمان
بی تفاوت
باشم. در
آنموقع من
از مسئولین
فدائیان
خلق در
تبریز بودم
و بخاطر شش
سال زندانی
سیاسی بودن
در
زندانهای
شاه در
میان
طرفداران
شریعتمداری
نیز قرب و
منزلتی
داشتم و در
بعضی مواقع
با آنها
همراه می
شدم. وقتی
که جنبش
شکست خورد
من احساس
کردم که
ماشین
جهنمی
سرکوب
بازهم
سریعتر قتل
و کشتار
خواهد کرد
و لازم است
تجربه این
جنبش برای
نسل های
آینده ثبت
شود.
بعنوان یک
ناظر بیطرف
هفت سال
خاطرات
جنبش را در
سینه نگه
داشتم و
وقتی در
سال 1364 از مرز
رد شدم
تازه
فهمیدم که
قدرتهای
بزرگ چگونه
درباره آن
جنبش مردمی
عمل کرده
اند و
بدینسان
ایده نوشتن
خاطرات آن
دوران در
ذهنم متولد
شد. نمی
خواستم
تنها
خاطرات
شخصی خودم
را بنویسم،
می خواستم
خودم را در
روند
مبارزات
ملتم نقد
کنم، می
خواستم
بگویم که
روشنفکران
درباره این
جنبش
اشتباه
کرده اند.
باین ترتیب
انتقال
تجربه،
انتقاد
ازخود، ثبت
یک واقعه
بزرگ
تاریخی و
نشان دادن
نقش
قدرتهای
خارجی در
به شکست
کشاندن
جنبش های
مردمی از
انگیزه های
نوشتن کتاب
بودند. اما
اگر امروز
این کتاب
را دوباره
بنویسم
حجمش دو
برابر می
شود زیرا
اکنون دنیا
را وسیعتر
می بینم و
مانند
پرنده ای
که بالای
میدان
کارزار
پرواز کند
صف آرائی
های دوست و
دشمن را با
تمام
جزئیاتش می
بینم و
بهتر می
توانم
قضاوت بکنم.
-
در تمام
رويدادهاي
صد ساله
اخير
آذربايجان
دولت روسيه
تزاري يا
اتحاد
جماهير
شوروي
دخالت
اكثرا منفي
داشته اند.
به توپ
بستن مجلس
در مشروطه،
تصرف تبريز
و بويژه
نقش دوگانه
شوروي در
رويدادهاي
بعد جنگ
سرد در
آذربايجان
و قضاياي
خيانت به
حكومت ملي
آذربايجان
رد پاي
همسايه
شمالي را
در
آذربايجان
و ايران
نشان مي
دهد. در حين
قيام
طرفداران
شريعتمداري
حكومت
شوراها چه
موضعي
داشت؟
ج
– من درسال 1364
با پای
پیاده و با
چشم گریان
بخاطر ترک
اجباری یار
و دیار از
مرز رد شدم
و به
آذربایجان
شوروی رفتم.
روز سوم
ورود من یک
افسر روس
که فارسی
را با لهجه
تهرانی حرف
می زد به
جلیل آباد
آمد تا مرا
با خود به
سومقائیت
ببرد. در
فاصله چند
ساعت راه
از جلیل
آباد تا
سومقائیت
نامبرده
تنها از
جریان
شریعتمداری
حرف می زد و
می کوشید
مرا به بحث
وادار کند.
او در
صحبتهایش
می گفت که
شوروی هرگز
اجازه نمی
دهد یک
جریان
لیبرالی در
کنار
مرزهایش
قدرت
بگیرد،
زیرا چنین
جریانی
پایگاه
امپریالیسم
علیه
سوسیالیسم
می شود.
ماهها بعد
من همین
نظر را با
بیانی دیگر
از زبان
مسئول هلال
احمر
آذربایجان
شنیدم که
در ضمن از
کادرهای
مرکزی حزب
کمونیست هم
بود. وی نیز
ضمن اشاره
به مخالفان
مذهبی در
اتحاد
شوروی
اظهار
خوشحالی می
کرد که خوب
شد جنبش
شریعتمداری
زود سرکوب
شد وگرنه
خطر این
وجود داشت
که به
آذربایجان
شوروی
سرایت
نماید و
فتنه برپا
کند.
آیت
اله
شریعتمداری
اولین
مجتهد
ایران بود
که اعزام
نیروهای
ارتش سرخ
شوروی به
افغانستان
را محکوم
کرد و همین
یک مساله
کافی بود
تا شوروی
از طریق
عوامل
ایرانی خود
در پی
نابودی
جنبش
طرفداران
شریعتمداری
باشد.
با
شنیدن نظر
مسئولین
شوروی من
بیشتر به
علت
موضعگیری
حزب توده
علیه شخص
شریعتمداری
و حزب خلق
مسلمان پی
می بردم و
می کوشیدم
به کادرهای
حزب توده و
فدائیان
خلق که در
باکو
بودند،
توضیح بدهم
که چپ
درباره
جنبش
طرفداران
شریعتمداری
اشتباه
کرده است.
این یک
حرکت ملی
بوده و چپ
بخاطر
اعتقاداتش
به حق
تعیین
سرنوشت ملل
بدست خویش
باید از
این حرکت
حمایت می
کرد، ولی
برعکس
اعتقاداتش
عمل کرده
است. شکی
نیست که
موضعگیری
حزب توده
در هماهنگی
با شوروی
ها بوده و
فدائیان
خلق نیز
ناآگاهانه
دنباله رو
حزب توده
شده اند.
نظریات من
در آنزمان
برای
کادرهای
حزبی قابل
قبول نبود
در عوض در
بین اعضای
رده های
پائین
فدائی و
توده ای و
مردم محلی
که از جنوب
آذربایجان
بودند
پذیرش جدی
داشت.
وقتی
از شوروی
به فرانسه
آمدم یکی
از اولین
کارهایم
این بود که
مدارکی را
که برای
تدوین کتاب
لازم بود
جمع آوری
کنم و با
نوشتن
درباره این
جنبش به
ملت خودم
خدمت کنم و
بویژه نقش
عامل خارجی
را در شکست
دادن جنبش
یاد آور
شوم.
درایران دو
چیز وجود
دارد که
قدرتهای
خارجی را
بسوی خود
می کشد: یکی
موقعیت
استثنائی
ژئواستراتژیک
آن است و
دیگری
منابع عظیم
نفت و گاز
که دومین
منبع گاز
دنیا و
سومین منبع
نفت دنیاست.
موقعیت
ژئواستراتژیک
و منابع
انرژی باعث
می شوند که
قدرتهای
بزرگ بین
المللی
برای پنجاه
سال بعد
ایران نیز
برنامه و
پروژه
داشته
باشند. هر
حرکتی در
این خطه رخ
می دهد
مستقیما به
منافع
قدرتهای
بزرگ مربوط
می شود و
آنان می
کوشند به
ایجاد
جریاناتی
که اهداف
آنان را
تامین می
کند یاری
برسانند و
در نابود
کردن
جریاناتی
که منافع
آنان را
بخطر می
اندازد
کوشا باشند.
-
آن روزها
دوران جنگ
سرد نيز
بود، بويژه
اينكه
آذربايجان
را بايد از
اولين نقاط
دنيا در
شروع جنگ
سرد به
شمار آورد.
طبيعتا با
توضيحات
جنابعالي
در مورد
دولت
شوروي، دول
غربي نيز
اين
رويدادها
را رصد مي
كرده اند.
شواهدي
مبني بر
اين امر
وجود دارد؟
ج-
والری
ژیسکاردستن
رئیس جمهور
فرانسه که
خمینی را
پذیرفته
بود بعد
ازانقلاب
می کوشید
بخاطر پناه
دادن به
خمینی از
ایران
امتیازاتی
بگیرد.
مطبوعات
آنروز
فرانسه
مستقیم و
غیرمستقیم
از جمهوری
اسلامی
حمایت می
کردند و
کلا تا
موقع اشغال
سفارت
آمریکا در
تهران، غرب
نظر مثبتی
به حکومت
مذهبی در
ایران داشت
چون کمربند
سبز دور
کمونیسم
شوروی
ایجاد می
کرد.
درجریان
جنبش
طرفداران
شریعتمداری،
اریک رولو
روزنامه
نگار و
سیاستمدار
فرانسوی که
بعدا در
تونس و
ترکیه سفیر
فرانسه شد،
در تبریز
مستقر شده
بود و
وقایع
آذربایجان
را از
دیدگاه
تهران و
طرفداران
خمینی به
سراسر دنیا
مخابره می
کرد.
دوستان من
در روزنامه
لوموند
تعریف می
کنند که یک
خبرنگار
ارمنی نیز
در تبریز
مستقرشده
بود و با
نام ژان
کراس برای
روزنامه
لوموند
گزارش می
فرستاد.
ظاهرا تمام
دنیا جنبش
طرفداران
شریعتمداری
را زیر نظر
داشتند و
تنها
گروههای
سیاسی
ایرانی
بودند که
اهمیت آنرا
درک نمی
کردند.
-
دولت وقت
يعني دولت
موقت
بازرگان در
برخورد با
جنبش
طرفداران
شریعتمداری
بر چه
محورهایی
تکیه می
کرد؟ آیا
باز حرف از
دخالت
بیگانگان
بود؟
ج
– بعد از
اولین
تظاهرات
بزرگ حزب
خلق مسلمان
در تبریز
که علیه
مقاله
توهین آمیز
صادق
خلخالی
بود، مهدی
بازرگان
نخست وزیر
دولت موقت
ضمن محکوم
کردن
تظاهرات
گفت که
تظاهرکنندگان
تبریزی
نیستند و
از آنسوی
مرز آمده
اند. این
سخنان نیز
باعث
اعتراضات
بیشتر شد،
ولی مساله
نگاه و
نحوه
برخورد
دولت با یک
مساله
داخلی است
و چون از
درک آن
عاجز است
به
بیگانگان
نسبت می
دهد. در
زمان شاه
بعد از
حکومت ملی
فرقه
دموکرات،
بخش
آذربایجان
در وزات
خارجه
بوجود آمده
بود و در
دفترنخست
وزیری نیز
بخش ویژه
آذربایجان
وجود داشت.
هر دو بخش
نخست وزیری
و وزارت
خارجه بعد
ازانقلاب
نیز حفظ
شدند و
مسائل و
خواسته های
سیاسی
آذربایجان
در آنجاها
بررسی می
شد. جمهوری
اسلامی هر
دو تشکیلات
را
نگهداشته و
همچنان
مسائل
آذربایجان
در وزارت
خارجه
پبگیری می
شود؛ گويی
آذربایجان
در خارج از
ایران قرار
دارد. در
دوره جنبش
طرفداران
شریعتمداری
هنوز وزارت
اطلاعات
تشکیل نشده
بود و بخش
آذربایجان
نخست وزیری
وقایع را
زیر نظر
داشت و
یقینا بخش
آذربایجان
وزارت
خارجه و یا
بخش
آذربایجان
در دفتر
ریاست
جمهوري (نخست
وزیری سابق)
پرونده
مربوط به
جنبش
طرفداران
شریعتمداری
را در
اختیار
دارند و
مسئول
هستند که
سی سال بعد
از واقعه
اسناد
مربوطه را
منتشر کنند.
-
بسیاری از
فعالین،
فاز نوین
حرکت ملی
آذربایجان
را جوان می
نامند. اما
حرکت ملی
با شناخت
عمیق تاریخ
و سنت
مبارزاتی
ملت خود در
سده اخیر و
درس گرفتن
از آن می
تواند بر
تجربه نسل
نوین
بیافزاید.
به نظر شما
جنبش
طرفداران
شریعتمداری
چه درسهایی
برای
امروزمان
دارد؟
ج
– حرکت ملی
موجود
آذربایجان
با خواست
های مشخص
ملی بعد از
پایان جنگ
ایران و
عراق شکل
گرفته است
و طی بیست
سال گذشته
از مراحل
مختلفی
عبور کرده
و هم اکنون
در فاز
سیاسی قرار
دارد، اما
ریشه این
حرکت در
حکومت ملی
پیشه وری
است و
بدینجهت سه
نسل را
شامل می
شود و
چندان هم
جوان نیست.
نسل ما
انقلاب ضد
سلطنتی و
جنبش
طرفداران
شریعتمداری
را تجربه
کرده است.
بنظر من
حرکت ملی
آذربایجان
شعارهایش
را از
حکومت ملی
الهام
گرفته است
و از جنبش
طرفداران
شریعتمداری
هم
تجربیاتی
دارد که
مهمترین
آنها عدم
پذیرش قدرت
مطلقه است
که بصورت
مخالفت با
ولایت فقیه
ظاهر شده
است. جنبش
طرفداران
شریعتمداری
ضعف هائی
نیز داشته
که می
تواند درسی
برای امروز
و آیندگان
باشد که از
جمله آن
ضعف ها یکی
هم رهبری
روحانیون
در رده های
مختلف جنبش
بود.
روحانیون
مردم را به
صحنه
آوردند ولی
خیلی زود
به حکومت
مرکزی
فروخته
شدند و
مردم را
بلاتکلیف
گذاشتند.
احمد
کسروی در
بررسی جنبش
تنباکو در
دوره
ناصرالدین
شاه می
نویسد که
جنبش
تنباکو یک
نتیجه خوب
و یک نتیجه
بد داشت؛
نتیجه خوب
این بود که
توده را
بمیدان
آورد و
کلمه آزادی
را در دهان
آنان گذاشت
و نتیجه بد
آن هم این
بود که
آخوند را
رهبر مردم
کرد.
در
سال های
آخر عمر
محمد مصدق
که در
دهکده احمد
آباد کرج
بحال تبعید
زندگی می
کرد یکی از
دوستان ما
یعنی مصطفی
شعاعیان
برای مشورت
پیش مصدق
رفته بود.
مصدق به او
گفته بود
که پسرم هر
کاری می
خواهید
بکنید
بخودتان
مربوط است
ولی من یک
نصیحت
پدرانه
دارم و
آنهم اینست
که اختیار
خودتان را
به
روحانیون
واگذار
نکنید
اینان درست
در لحظه
پیروزی شما
را قربانی
می کنند.
این
تجربیات
وجود داشت
ولی
متاسفانه
در انقلاب
سال 1357 به آن
ها توجه
نشد.
بزرگترین
ضعف جنبش
طرفداران
شریعتمداری
در رهبری
آنست.
شریعتمداری
خودش آدم
سیاسی و با
تجربه ای
بود و شعار «شریعتمدار
سیاستمدار»
که در
تظاهرات
داده می شد
کاملا درست
بود ولی
بقیه
روحانیون
غیرسیاسی و
بیگانه با
استراتژی و
تاکتیک
مبارزه
بودند و
سیاست های
غلط آنان
از جمله ضد
کمونیست
افراطی
بودن در
منطقه ای
که در
گذشته
حکومت ملی
چپ داشته
بدور از
آینده نگری
سیاسی بود.
هدف آنان
نیز صف
دوست و
دشمن را از
هم جدا نمی
کرد یعنی
رهبران
روحانی
جنبش
حکومتی را
وعده می
دادند که
خمیني
درحال
ساختن آن
بود یعنی«جمهوری
اسلامی».
-با
تشكر از
وقتي كه در
اختيار
سايت
اويرنجي و
خوانندگان
عزيزمان
قرار
داديد،
اميدواريم
ديگر
بزرگان و
پيشگامان
مبارزات
ملي-دموكراتيك
آذربايجان
نيز همانند
جنابعالي
تجربيات و
انديشه هاي
خود را از
نسل جوان
ملتمان
دريغ
نورزند.
من
هم از
شمامتشکرم.
|
انتشار
از:
کیانوش
توکلی
|
|
|
|
|
نظرات
:
|
|
| 2009-12-07 |
تاریخ |
| mazdack |
نام |
| |
ایمیل |
|
اولا من
هيچگاه
نگفته ام
كه خميني
و يا
كروبي
بهتر از
شريعتمداريست.حرف
من اينست
كه ما
نبايد
وقايع و
شخصيتهاي
تاريخي
را بخاطر
تعصباتمان
بيش از آن
چه هستند
بزرگ
كنيم.بين
تمام اين
ارازل
اسلامي و
ديناسورها
يكي دوتا
ميتوان
يافت كه
تا حدودي
مردمي تر
بودند
مثل
طالقاني
و منتظري
و هر دو در
همان
اوايل از
حراميان
حاكم
بردند.ولي
شريعتمداري
مخالفتش
نه بخاطر
|
نظر
خواننده |
| ادامه
مطلب |
|
|
| 2009-12-06 |
تاریخ |
| Akbari |
نام |
| |
ایمیل |
|
Mazdak djan,
|
نظر
خواننده |
| ادامه
مطلب |
|
|
| 2009-12-06 |
تاریخ |
| yaratıcılık |
نام |
| |
ایمیل |
|
aysan azerqizi عزيز
آگاه
هستند که
شريعتمداری
آتا ترک
نبود و
نمی
تونست هم
باشه ولی
همينکه
شريعتمداری
رو حرفش
واستاد و
مثل
کروبی و
سايرين
گله وار
پشت
خمينی
راه
نافتاد و 30
سال لال
نظاره گر
و همکار
اين نظام
نبود
لياقت
تحسين را
شريعتمداری
به دليل
شجائت و
سر خم
نکردن
مقابل
خمينی
ادمخوار
دارند.
فرق است
بين کسی
که 30 سال از
اخور
خمينی و
نظام
خورده با
کسی که از
روز اول
به خمينی
گفت برو
گورت را
گم کن
کثافت
اشغال
|
نظر
خواننده |
|
| 2009-12-06 |
تاریخ |
|
حامد- |
نام |
| |
ایمیل |
|
حامد-خدمت
مزدک
بادرودجناب
مزدک-
ادعای
اینکه
طرفداری
ازشریعتمداری
بخاطرترک
بودنشان
است خیلی
ساده
لوحی
وعوامفریبی
است.اگراین
ادعادرست
است چرا
ازبازرگان
،همین
میرحسین
موسوی،قوام
السلطنه،فvح
پهلوی
خودخاندان
ترک
تبارپهلوی
دفاع
نمیشود؟؟؟دوست
عزیزمردم
خادمین
خودرا
درپرسه
زندگی
میشناسند.
|
نظر
خواننده |
| ادامه
مطلب |
|
|
| 2009-12-06 |
تاریخ |
| mazdack |
نام |
| |
ایمیل |
|
اي aysan azerqiziواقعا
حقته كه
صيغه
باشي
ضعيفه-نصفي!!در
ضمن اگر
شريعتمداري
زنده
نيست
پسرش مثل
شير زنده
و قبراق
ايستاده!آخه
دختر يا
خانموم
كجا ديده
اي كه من
از يك
آخوند
دفاع
كنم؟همان
آقاي
كرمي هم
چون
نميخواد
به تيم
خود گلي
زده باشد
اينهارا
گفته.در
ضمن فرق
بسياريست
بين
كروبي و....
|
نظر
خواننده |
| ادامه
مطلب |
|
|
| 2009-12-06 |
تاریخ |
| aysan azerqizi |
نام |
| |
ایمیل |
|
يک سئوال
از اقای
مزدک == چرا
وقتيکه
اقای
ناصر
کرمی
کروبی را
شيخ و
سردار
اصلاحات
ناميدند
رگهای
گردن شما
بيرون
نزدند? yaraticilik
عزيز با
اين حرفت
کاملا
موافقم >>
شریعتمداری
يکی از
سرسختترين
مخالفين
تز ولايت
فقيه
بوده فقط
همين
خصلت او
را حتی از
پيشروترين
بانيان
جنبش سبز
امروز
سالهای
نوری
جلوتر می
اندازد .
کتاب
اقای
رزمی
متونه
حکم
تابوت را
برای
مجاهدين
خلق
داشته
باشه اگر
در ايران
و
ازربايجان
در سطح
انبوه
چاپ و
منتشر
بشه :( نظام
خمينی
ايسم را
طرد کرده
و امروز
مصباح
يزدی
ايسم يکه
تازی می
کنه هيچ
بعيد
نيست اين
کتاب را
منتشر
کنند هر
چند که
اين کتاب
مثل
شمشير
چندين
لبه می
مونه
|
نظر
خواننده |
|
| 2009-12-06 |
تاریخ |
|
آقای
رزمی و
حقیقت؟! |
نام |
| |
ایمیل |
|
... آقای
رزمی به
نوشتن
حرفهای
پوچ و بی
اساس
عادت
دارند و
در قبال
این
حرفها
برای
خودشان
مسئولیتی
هم قائل
نیستند.
یکی از
این
حرفها
این بود
که
یومسکو
زبان
ترکی را
سومین
زبان
قدرتمند
دنیا و
فارسی را
لهجه سی و
سوم زبان
عربی
اعلام
کرده است.
حالا اگر
شما از
ایشان
سند
بخواهید،
بارانی
از
فحشهای
شیک مثل "پانفارسیست"
"فاشیست"
و
امثالهم
بر سر شما
فرومی
ریزد.
بدبخت
جنبشی که
تئوریسین
آن امثال
رزمی و
رزمیها
باشند ...
|
نظر
خواننده |
| ادامه
مطلب |
|
|
| 2009-12-06 |
تاریخ |
| mazdack |
نام |
| |
ایمیل |
|
واقعا
مايه
تاسف است
كه عده اي
فردي
مرتجع
وابله
تراز
خميني را
اينچنينن
بالا مي
برند.يعني
شماها تا
اين حد
ابله
تشريف
داريد كه
انسان
مزدبگير
رژيم
قبلي را
بمبارزي
خستگي
ناپذير
تبديل مي
كنيد؟آيا
شما كه
ديگران
را به
نژادپرستي
...متهم مي
كنيد اگر
آنچه را
شما
درمورد
اين
مزدور
ابله
نوشته
ايد اگر
بخاطر
ترك
نبودنش
نيست
بخاطر
چيست؟آيا
اين جناب
چپ
مسكويچ
اگر بمرض
شونيسم ....
|
نظر
خواننده |
| ادامه
مطلب |
|
|
| 2009-12-06 |
تاریخ |
| yaratıcılık |
نام |
| |
ایمیل |
|
جریانات
پان
ایرانیست
نظیر
جبهه ملی
و امثال
ورجاوندها
دشمنی
ديرينه
با ملت
ترک
ازربايجانی
داشته
اند.
خيانت
حزب توده
هم به همه
روشن است ,
در اينجا
نقش
مجاحدين
خلق و
حمايت
انان از
خمينی و
دشمنی
شان با
شريعتمداری
در درون
هر شخص
منصفی
اين
سئوال را
ايجادمی
کند که يک
حزب چقدر
بايد
اشتباه
کند تا
قادر به
ديدن خوب
از بد
باشد
|
نظر
خواننده |
|
| 2009-12-06 |
تاریخ |
|
حامد-- |
نام |
| |
ایمیل |
|
قابل
توجه
جنابان
توکلی
ونویدی--
باسلام
وتشکرازجناب
توکلی
ازنشراین
نوشته
ودرودبرکیومرث
نویدی
عزیزکه
اظهارنظرکرده
است
هرچندنادقیق!!!
ازآنجائیکه
متاسفانه
وباهزاران
افسوس
جنبش کل
مردم
ایران
قطب بندی
شده
وهرگروه
ملی
نشریه،سایت
انترنتی،پالتاک
وتلویزیون
و...خودرابزبان
ملی
خوددارد،گویا
|
نظر
خواننده |
| ادامه
مطلب |
|
|
| 2009-12-06 |
تاریخ |
|
هوشنگ
وطنخواه |
نام |
| |
ایمیل |
|
(جریانات
پان
ایرانیست
نظیر
جبهه ملی
نیز
بخاطر
باور
ایدئولوژیک
خود از
سرکوبی
جنبش های
ملی
غیرفارس
خوشحال
می شوند و
در مورد
جنبش
طرفداران
شریعتمداری
سکوتشان
قابل درک
است ) انچه
نقل شده
است
بیانی جز
دروغ
تهمت و
اتهام و
خیانت به
تاریخ
نام
دیگری
ندارد.
|
نظر
خواننده |
| ادامه
مطلب |
|
|
| 2009-12-06 |
تاریخ |
| yaratıcılık |
نام |
| |
ایمیل |
|
Very candid interview, perhaps one the best on this
site, very enlightening , once again Azerbaijanis
don’t let the darkness to take hold and cover up the
truth .
|
|
11.12.2009
پیشنهاد ۲۴
دیپلمات
بازنشسته
آلمان برای
فشار به
اسرائيل
انتقاد
از
اسرائيل،
به خاطر
گذشته
آلمان در
این کشور یک
تابو محسوب
میشود. اما
برای اولین
بار ۲۴
سیاستمدار
بازنشسته
آلمانی در
بیانیهای
از دولت
خواستهاند
که برخوردی
سختتر با
اسرائيل
پیشه کند.
پس
از جنگ
جهانی دوم،
دولتهای
آلمان، صرفنظر
از این که در
کدام احزاب
ریشه داشتهاند،
همواره در
برابر
اسرائيل
سیاستی
دوستانه
اتخاذ کردهاند.
دلیل این
سیاست،
عذاب
وجدانی است
که جامعه
آلمان به
خاطر کشتار
یهودیان در
دوران
هیتلر
احساس میکند.
به این
ترتیب،
مخالفت با
سیاستهای
اسرائیل،
در آلمان یک
تابو به
حساب میآید.
اما
اکنون ۲۴ تن
از
سیاستمداران
بازنشسته
آلمان برای
نخستین بار
این تابو را
شکستهاند.
آنها در
بیانیهای
از دولت
خواستهاند
که سیاست
سختتری در
برابر
اسرائیل
پیشه کند.
بیانیه
سیاستمداران
بازنشسته،
در پایگاه
اینترنتی
روزنامه "زوددویچه
سایتونگ"
منتشر شده
است.
کمک
به شرط صلحطلبی
امضاکنندگان
بیانیه، که
رئیس پیشین
سرویس
اطلاعاتی
آلمان
فدرال،
سفیر سابق
آلمان در
اردن و چند
سفیر دیگر
نیز در میان
آنها
هستند، از
دولت آلمان
خواستهاند
که سیاست
خاورمیانهای
خود را فعالتر
کند و از
توسل به
وسایل فشار
نترسد.
سیاستمداران
بازنشسته
معتقدند که
آلمان میتواند
کمکها و
خدماتی را
که در
اختیار طرفهای
منازعه در
خاورمیانه
قرار میدهد،
به نقش آنها
در پیشرفت
روند صلح
مشروط سازد.
"میشائیل
لیبال" یکی
از دیپلماتهای
امضا کننده
بیانیه، در
مصاحبهای
با برنامه
بامدادی
شبکه اول
تلویزیون
آلمان گفته
است:«ما
مخالف
اسرائیل
نیستم، اما
از یک صلح
عادلانه در
خاورمیانه
پشتیبانی
میکنیم.»
امضاکنندگان
بیانیه از
دولت آلمان
خواستهاند
که از سیاست
فعال
واشنگتن در
قبال صلح
خاورمیانه
پشتیبانی
کند و در
اتحادیه
اروپا
سیاستی را
که خواستار
اعمال فشار
برای صلح
است بلوکه
نکند.
آلمان
مانع فشار
برای صلح
دیپلماتهای
اروپائی
مستقر در
خاورمیانه،
از مدتها
پیش، با
لحنی
محتاطانه
شکوه میکنند
که دولت
آلمان تلاشهای
آنان را
برای وادار
ساختن
اسرائیل به
رعایت
تعهدات بینالمللیاش
خنثی میکند.
آنها
بارها از
اتحادیه
اروپا
خواستهاند
که معافیت
گمرکی
کالاهای
وارداتی از
شهرکهای
یهودینشین
واقع در
سرزمینهای
فلسطینی را
لغو کند. اما
مخالفت
آلمان مانع
تحقق این
طرح شده است.
علاوه بر
این،
انتقاد
رشدیابنده
اتحادیه
اروپا از
سیاست شهرکسازی
اسرائیل،
همواره از
سوی دولت
آلمان
تضعیف میشود.
میشائیل
لیبال،
سفیر پیشین
و یکی از
امضاکنندگان
بیانیه در
شبکه اول
تلویزیون
آلمان گفته
است:«اصل
همبستگی با
اسرائیل،
به عنوان
پشتیبانی
از هرسیاست
هر دولت
اسرائیلی
تفسیر شده
است و این
درست نیست.»
راه
تحقق امنیت
واقعی
به
گزارش
دویچه وله،
۲۴
سیاستمدار
بازنشسته
آلمانی در
بیانیه خود
نوشتهاند:«آلمان،
به دلایل
تاریخی خود
را متعهد به
دفاع از
امنیت
اسرائیل
کرده است.
اما یک
امنیت
واقعی تنها
از راههای
سیاسی ممکن
است و نه
اشغال و
اسکان
مناطق
فلسطینی.»
میشائیل
لیبال، در
برنامه
بامدادی
شبکه اول
تلویزیون
آلمان
افزود:«من
فکر میکنم
اگر سهمی در
تلاشهای
بینالمللی
برای صلح
بپذیریم،
در درازمدت
خدمت بزرگی
به اسرائیل
کردهایم.»
برپایه
گزارش
دویچهوله،
بیانیه
سیاستمداران
بازنشسته
آلمان،
پشتیبانی
جبهه
طرفداران
صلح را در
اسرائیل به
دنبال داشت.
"یوری آونری"
برنده نوبل
صلح
آلترناتیو
و فعال
سرشناس
جنبش صلح
اسرائيل،
همزمان با
انتشار
بیانیه
سیاستمداران
آلمانی در
مقالهای
نوشت: «آلمان،
در صورتی میتواند
دوستی خود
را با
اسرائيل
ثابت کند که
به جای
پشتیبانی
از دولت دست
راستی و
تندروی
فعلی، از
جبهه صلح
دفاع کند.»
اسرائيل،
تقویتکننده
بنیادگرائی
اسلامی
یوری
آونری در
مقاله خود
افزوده است: «روشنفکران
آلمانی میدانند
که سیاست
معاصر ما
برای
اسرائیل و
تمام جهان
عواقب
وخیمی
خواهد داشت.
این سیاست
به جنگ
پایدار،
تقویت
بنیادگرائی
اسلامی در
منطقه و
انزوای
جهانی
اسرائيل به
عنوان
حکومتی
اشغالگر
منتهی
خواهد شد،
که در آن
یهودیان
سرکوبگر
اقلیتها
تبدیل
خواهند بود.»
خاخام
آریک
آشرمن،
رئیس
سازمان "خاخامهای
طرفدار
حقوق بشر"
اسرائیل
نیز، از
دیدگاه
یوری آونری
پشتیبانی
میکند. او،
در اورشلیم
به
خبرنگاران
آلمانی
گفته است:«دوستان،
به دوستان
خود در حال
مستی اجازه
رانندگی
نمیدهند.
دوستی
واقعی به
این معنا
نیست که آدم
به دوست
خودش اجازه
هرکاری را
بدهد و او را
در همه چیز
تقویت کند.
از این
طریق،
انسان در
برخی شرایط
زمینه تحقق
رفتاری را
فراهم میکند
که
خودویرانگر
نیز هست.»
خاخام
آشرمن
توضیح داده
است:«من فکر
میکنم
جامعه بینالمللی
با
پشتیبانی
از اسرائیل
این رفتار
خودویرانگر
را نیز در
اسرائیل
تقویت کرده
است.»
جواد
طالعی
تحریریه:
مصطفی
ماکان
http://www.dw-world.de/dw/article/0,,5002977,00.html
ایران | 09.12.2009
ازدواج
موقت:
جایگزین
شرعی دوستی
دختر و پسر
برخی
از مسئولان
دولتی و
حکومتی
اخیرا یک
بار دیگر
بحث ازدواج
موقت را پیش
کشیدند و
اینبار بین
دختران و
پسران جوان.
به عقیدهی
آنان،
تحکیم این
نهاد باعث
جلوگیری از «هرج
و مرج جنسی»
میشود. آیا
به راستی
چنین است؟
فرهاد
تجری، رئیس
کمیسیون
حقوقی و
قضایی، و
علی مطهری،
عضو
کمیسیون
فرهنگی
مجلس،
اخیرا در
سخنانی به
طرفداری از
ازدواج
موقت
پرداخته و
عنوان کردهاند
که باید این
نوع ازدواج
به جای
روابط
نامشروع
بین دختر و
پسر رواج
داده شود.
فرهاد
تجری در گفت
و گو با
خبرگزاری
دانشجویان
ایران،
ایسنا، از
ازدواج
موقت به
عنوان «یک
ضرورت
اجتماعی»
نام برده و
گفته است: «تامین
نیازهای
جنسی و
عاطفی
افراد از
طریق مشروع
و قانونی
کمک میکند
که شاهد
حرکات
نابهنجار،
غیراخلاقی،
مجرمانه و
خلاف عرف در
سطح جامعه
نباشیم.»
وی
همچنین
نبود
ازدواج
موقت در
جوامع غربی
را دلیلی بر
وجود «هرج و
مرج و فضاحتهای
اخلاقی» در
این جوامع
دانسته است.
علی
مطهری، عضو
کمیسیون
فرهنگی
مجلس نیز
هفته آخر
آبانماه
در یک
برنامه
تلویزیونی
اظهار داشت
که نباید
دانشآموزانی
را که
ازدواج میکنند
از مدارس
اخراج کرد
بلکه باید
آنان را
تشویق به
این کار کرد.
وی
پس از این
برنامه
تلویزیونی
در گفت و گو
با روزنامه
"خبر" گفت: «همه
ما میدانیم
که امروزه
دختران و
پسران با هم
دوست میشوند
و روابطی را
برقرار میکنند
که نامشروع
است و حتی در
بسیاری از
مواقع،
خانوادهها
هم در جریان
هستند. ما هم
میگوییم
همین رابطه
در جریان
باشد اما به
صورت
مشروع،
آنها
بیایند و
ازدواج
موقت کنند.»
این
عضو هیأت
علمی
دانشگاه
تهران در
پاسخ به
سؤال
خبرنگار ’’خبر‘‘
در مورد
نبودن
شرایط کار و
تامین
زندگی برای
جوانانی در
این سن و سال
گفت: «واضح
است که
زمینه کار و
فعالیت
اجتماعی
فراهم
نیست، برای
همین است که
جوان نمیتواند
ازدواج
دائم داشته
باشد و برای
همین است که
آنها را به
ازدواج
موقت ترغیب
میکنیم.»
اما
آیا به واقع
چنین است؟
اصولا
تفاوت
ازدواج
دائم و موقت
در چیست؟
آیا تنها در
مدت زمان
تداوم این
دو نوع
قرارداد
است؟
مرضیه
مرتاضی
لنگرودی،
فعال ملی
مذهبی
زنان،
اینگونه
فکر نمیکند.
او میگوید: «ازدواج،
ازدواج
است، چه
موقت چه
دائم. به
هرحال
نهادی شکل
میگیرد که
آن نهاد،
تعهداتی به
عهدهی
طرفین
رابطه قرار
میدهد.
اگرهم بحث
صیغه شده
است، فقط
برای محرم و
نامحرم
بودن نبوده.
برای این
بوده که زن و
مردی که دو
طرف یک
رابطهی
عاطفی
هستند،
تعهداتشان
را در قبال
تبعات این
رابطهی
عاطفی
بپذیرند و
نسبت به
همدیگر هم
متعهد شوند.
باید دید که
دختر یا پسر
جوان
دبیرستانی
اصلاً به
سنی رسیدهاند
که بتوانند
این تعهدات
را بپذیرند.»
اما
در این که
اصلا
ازدواج
موقت یا
صیغه،
تعهداتی را
برای دو طرف
به وجود
بیاورد نیز
اختلاف نظر
وجود دارد.
دکتر حسین
قاضیان،
جامعهشناس
و پژوهشگر
اجتماعی،
معتقد است
اصولا صیغه
یا ازدواج
موقت، یک
ارتباط
تعهدآور
نیست. او میگوید:
«ازدواج
موقت
اتفاقاً در
بطن خودش
گویی یک نوع
عدم تعهد را
هم میپروراند.
به این
مفهوم که ما
تعهدی را که
در ازدواج
معمولی و
ماندگار به
دنبالش
هستیم،
تعهدی است
مادامالعمر
و ابدی، اصل
بر دوام
تعهد است. در
حالی که در
نهاد
ازدواج
موقت اصل بر
موقتبودن
این تعهد
است.
بنابراین
آن نوع
تعهدی را که
حدس زده میشود
در ازدواج
موقت شکل
خواهد
گرفت، که
تازه در
همین حرف هم
جای اما و
اگر هست،
اگرهم چنین
تعهدی شکل
بگیرد،
تعهدی است
که با آن نوع
تعهد که
خانوادهی
معمولی به
دنبالش است
ناسازگار
است. چون آن
یکی تعهدی
است برای
همیشه، در
حالی که این
در بطناش
تعهد موقت
گنجانده
شده است.»
دکتر
قاضیان از
منظر دیگری
نیز به این
موضوع نگاه
میکند. او
میگوید: «ازدواج
موقت
معنایش این
است که شما
شرکای جنسیتان
را میتوانید
عوض کنید و
شریک جنسی
قبلی به
شریک جنسی
بعدی منتقل
شود و این
باز با آن
نوع از
الگوی
تعهدی که
معمولاً در
خانوادهی
معمولی و
بهنجار
مورد نظر
است، فاصله
میگیرد.»
ازدواج
موقت بین
دختران و
پسران
آماده
ازدواج
Bildunterschrift:
Großansicht
des Bildes mit der Bildunterschrift: مرضیه
مرتاضی
لنگرودی
معتقد است
ازدواج
موقت برای
جوانان
بالغ و آگاه
میتواند
یک ازدواج
کاملا
مترقی باشدخانم
مرتاضی
اگرچه با
رواج صیغه
بین دختران
و پسران
دبیرستانی
و به رشد
عقلی کافی
نرسیده، به
شدت مخالف
است، اما
رواج
اینگونه
ازدواج بین
دختران و
پسران بالغ
و رشدیافته
را مثبت میداند.
او میگوید: «من
فکر میکنم
زن و مرد
رشدیافته
برای این که
برچسبها و
انگهای
ناشایست به
رابطهشان
نخورد و زن
یا مرد به
عنوان
عناصر شهوتران
و بیبندوبار
در جامعه
مطرح
نشوند، به
منظور
شناسایی
بیشتر
یکدیگر یا
اصلاً به
این منظور
که نمیخواهند
تنها
باشند، به
هزار دلیل
که دلایل
شخصی
خودشان
است،
ازدواج
موقت میتواند
یک ازدواج
کاملاً
مترقی باشد.»
این
فعال ملی
مذهبی
البته
تاکید میکند
که تنها
جنبه دینی و
مذهبی
ازدواج
موقت و محرم
و نامحرم
بودن برایش
مطرح نیست،
بلکه به
عقیدهی او
همان مسئله
تعهد و
قانونمند
کردن روابط
است. او میگوید،
جوانان
باید
بپذیرند که
در قبال
عملی که
انجام میدهند،
یک سری
تعهدات هم
دارند. در
ضمن او به
قراردادهای
اجتماعی
اشاره میکند
و میگوید
بشر امروز
به این
نتیجه
رسیده که
اگر برای هر
عملی هرچند
طبیعی مثل
غذا خوردن
یک سری آداب
و مقررات
وضع کند،
نتیجه
بهتری
خواهد گرفت.
به همین
دلیل رابطه
دو جنس هم
بهتر است با
یک چارچوب
مشخص صورت
گیرد.
دکتر
قاضیان اما
نگاه
متفاوتی به
این مسئله
دارد. او میگوید
برای جامعه
ایران باید
راهحلی
برای معضل
رابطه دختر
و پسر در
شرایط
کنونی پیدا
کرد و
ازدواج
موقت میتواند
چنین راهحلی
باشد: «به
هرحال در
جامعهای
مثل ایران
مادام که
چارچوبهای
کنونی
برقرار
است، برای
حل مشکل
دختر و پسر
باید راهحلی
در همین
چارچوب
پیدا کرد. به
نظر میآید
که این شیوهای
است که هم
مورد رضایت
طرفین است و
هم امکان میدهد
که جوانها
نیازشان به
ارتباط با
جنس مخالف
را برطرف
کنند و
بعلاوه کمک
میکند که
مقامات
اجتماعی و
سیاسی روی
این رابطهی
مورد نیاز،
برچسبی
بچسبانند
که آن برچسب
از نظر آنها
این رابطه
را مجاز میکند.
یعنی بجای
این که
عنوان هرج و
مرج جنسی به
آن بدهند،
عنوان
باصلابت
ازدواج به
آن میدهند،
گیرم که
موقت».
به
عقیدهی
او، این در
حقیقت یک
نوع پوشش
برای عملی
است که
انجام میگیرد،
اما افراد
جامعه میخواهند
هزینه
کمتری برای
آن
بپردازند.
به اعتقاد
این جامعهشناس،
اجتماع
بالاخره
این پوشش را
میپذیرد: «جامعه
همیشه به
خودش و به
دیگران کلک
میزند و
همه هم از
این کلک
باخبرند و
این کلک را
میپذیرند.
بنابراین
من فکر میکنم
جامعه در
عین حال که
ممکن است با
خود ازدواج
موقت چندان
موافقت
نداشته
باشد، یا
دستکم نسلهای
نوتر در
شهرها کمتر
بتوانند با
مفهوم
ازدواج
موقت و
کارکردش
کنار
بیایند،
اما حدس میزنم
که از آن
پوشش
استفاده میکنند
برای این که
به روابط
خودشان آن
جوری که
دوست
دارند،
سامان
جدیدی
بدهند که در
عین حال
مورد آزار و
اذیت کمتری
از جانب
حکومت و
فشار سیاسیاش
قرار گیرند.
در نهایت
فکر میکنم
که جامعه
خواه
ناخواه این
پوشش را میپذیرد،
آن را تغییر
میدهد و
برای روابط
خودش یک
پوشش و بستهبندی
اخلاقی
موجه میتراشد».
ازدواج
موقت و تنش
در روابط
دختر و پسر
ممنوعیت
هرگونه
رابطه بین
دختر و پسر
در جامعه
ایران در
طول سی سال
پس از
انقلاب
باعث نشده
تا اینگونه
روابط از
بین برود
بلکه سببی
بوده برای
اضطراب و
تنشی که در
اینگونه
روابط
تبدیل به یک
عنصر دائمی
شده است.
تصویر
دختر و پسری
که با ترس و
لرز و با
صدها نگاه
جستجوگرانه
به اطراف
خود تنها
دست یکدیگر
را میگیرند،
تصویر
ناآشنایی
نیست. سر هم
کردن دهها
دروغ از
نسبت دختر و
پسری که در
خیابان یا
پارک یا هر
فضای عمومی
دیگری شکار
پلیس اخلاق
میشوند،
یکی از راههای
رایج برای
فرار از این
ترس است.
این
اضطراب
باعث شده که
روابط دختر
و پسر همیشه
با تنش و
ناآرامی
همراه باشد.
اما آیا
خواندن یک
جمله یا
گرفتن یک
برگه
ازدواج
موقت میتواند
این تنش را
کاهش دهد؟
Bildunterschrift:
Großansicht
des Bildes mit der Bildunterschrift: دکتر
حسین
قاضیان میگوید
ازدواج
موقت یک
پوشش و کلکی
است که
جامعه به
خود میزند
دکتر
حسین
قاضیان میگوید،
عقد موقت
شاید
بتواند خطر
پلیس
اخلاقی را
از بین
ببرد، اما
به گفتهی
وی ترس
جوانها فقط
از پلیس
نیست بلکه
بسیاری از
خانوادهها
نیز با
رابطه دختر
و پسر مشکل
دارند. به
عقیدهاو
این جنبه به
خصوص برای
دختران
بسیار
پررنگتر
است: «پوشش
ازدواج
موقت ممکن
است خطر
سیاسی را
مرتفع کند،
به این معنی
که حکومت میپذیرد
که این نوع
ارتباط را
در این
چارچوب
مجاز
بشمارد و
متعرض آن
نشود.
بنابراین
به همین
دلیل هم هست
که ممکن است
افراد از
این
استقبال
کنند و
بگویند خب
به این طریق
ما دولت را
ساکت میکنیم
و نمیگذاریم
دیگر متعرض
ما شود. اما
از طرف دیگر
آن جنبه از
این
ارتباطات
که هنوز در
ذهن و
اخلاقیات
جامعهی ما
پذیرفته
نیست، فکر
میکنم
کماکان به
عنوان یک
تهدید باقی
خواهد ماند.
یعنی
بسیاری از
خانوادهها
ممکن است با
این نوع
روابط در
پوشش
ازدواج
موقت سر
سازگاری
نداشته
باشند.
بویژه این
ناسازگاری
یک سوگیری
جنسیتی
واضح و
آشکار دارد
یعنی ممکن
است در مورد
پسران، این
نوع روابط
را بپذیرند
و قبول
کنند، اما
در مورد
دختران به
سختی
خواهند
پذیرفت».
مشکل
جوانان فقط
ازدواج
نیست
برخی
از
کارشناسان
معتقدند
اصولا طرح
چنین بحثهایی
در موقعیت
کنونی،
نوعی فرار
از حل
مشکلات
بزرگتر است.
به عقیدهی
این گروه در
حال حاضر
مشکل
ازدواج و
رابطه دختر
و پسر اصلیترین
مشکل
جوانان
نیست. این
افراد
معتقدند
اگر مسايل
دیگر حل شود
و جامعه از
نظر سیاسی،
اجتماعی و
فرهنگی به
یک آرامش
نسبی برسد،
مشکل
ارتباط
دختر و پسر
یا ازدواج
نیز خود به
خود حل
خواهد شد.
مرضیه
مرتاضی
لنگرودی
یکی از این
افراد است.
او میگوید: «این
که ما
بخواهیم
خشونتهای
سیاسی،
اقتصادی یا
بحرانهایی
را که در
جامعه
ایجاد
ناهنجاری
میکنند،
به امر
عاطفی در
حوزهی
روابط جنسی
زن و مرد
تقلیل
دهیم، این
به نظر من
ناشی از
ناکارآمدی
و سوء
مدیریت
مسئولینیست
که باید در
جامعه نظم و
امنیت
برقرار
کنند.»
این
فعال زنان
به تجربه
پنج ماه
گذشته و
جنبش
اعتراضی
شکلگرفته
پس از
انتخابات
اشاره میکند
و میگوید،
حضور پررنگ
جوانان و
نوجوانان
در
اعتراضات
اخیر نشان
میدهد که
اگر
خواستهاو
غرایز این
گروه درست
راهبری
شود، فقط به
سمت امیال
جنسی سوق
پیدا
نخواهد کرد.
او میگوید: «من
میخواهم
بگویم چون
این فضاها
وجود ندارد
و مسئولین
میخواهند
به این
فضاها
اساساً
اجازهی
رشد ندهند،
نگاهی به
اوقات
فراغت
جوانان
ندارند و
جوانان و
نوجوانان
را در حوزههایی
که
علاقمندند
سرکوب میکنند،
در حوزههای
اجتماعی،
سیاسی و
فعالیتهای
آرمانی
سرکوب میشوند،
طبیعی است
وقتی همهی
فضاها بسته
باشد، آدم
فقط به خودش
میرسد و
سراغ مسائل
جنسی میرود.
من میگویم
باید
فضاهای
زیادی را
گشود، اول
باید آن
فضاها باز
شود.»
اما
دکتر حسین
قاضیان
معتقد است
معضل رابطه
دختر و پسر
در جامعه
ایران وجود
دارد و باید
این مشکل حل
شود. او حتی
طرح این
گونه مسائل
از جانب
دولتمردان
را به فال
نیک میگیرد:
«به هرحال
فکر میکنم
این گامی
است به پیش
که مسئولان
کشور ما
دارند به
وجود روابط
جنسی بین
دختر و پسر
در جامعه
اذعان و
اعتراف میکنند.
پیش از این،
این موضوع
به شکل
دیگری صورتبندی
میشد و
اغلب گفته
میشد که
جوانان
مشکل
ازدواج
دارند. در
پشت این نوع
از صورتبندی،
یعنی با طرح
مسألهی
ازدواج، در
واقع این
جنبه از
موضوع یعنی
بحران
روابط جنسی
بین دختر و
پسر در
جامعهایران
مخفی میشد
و سعی میشد
از طریق
موضوع
ازدواج به
آن نگاه شود.
به نظر میرسد
یا از نظر
حضرات این
شیوه شکست
خورده یا به
هرحال
نامطلوب
بوده و به
نتیجه
نرسیده است.
در نتیجه
شاید این
بار با
صراحت
بیشتری
ناچار شدهاند
اعلام کنند
که بین دختر
و پسر روابط
جنسی
نامجاز
وجود دارد و
این به حدی
شیوع و
گسترش پیدا
کرده که از
نظر آنها
خطر محسوب
میشود و از
آن به عنوان
هرج و مرج
جنسی یاد
کردهاند.
از این بابت
که نگاه
کنیم، به
نظرم برای
نزدیک شدن
به صورت
درستتر
مسأله گامی
است به پیش.»
رابطه
بین دو جنس
مخالف،
قدمتی
همپای عمر
انسان دارد.
اما
قانونمند
کردن این
رابطه و
قرار دادن
آن در
چارچوب
قراردادهای
اجتماعی،
بحثی است که
حداکثر
همسال تمدن
نوین بشری
است.
آیا
باید این
رابطه را
محدود کرد؟
آیا باید
برای آن
چارچوب
مشخص و
قراردادی
تعیین کرد؟
’’تعهد‘‘ شرط
لازم
اینگونه
روابط است
یا یک عنصر
دست و
پاگیر؟ آیا
متعهد کردن
آدمها در
رابطه جنسی
باید از سن
خاصی آغاز
شود؟
پاسخ
این پرسشها
و دهها پرسش
دیگر در این
زمینه را
لااقل در
جامعه
کنونی
ایران،
تنها ’’زمان‘‘
مشخص میکند.
میترا
شجاعی
تحریریه:
کیواندخت
قهاری
http://www.dw-world.de/dw/article/0,,4997777,00.html
فرهنگ و هنر | 11.12.2009
کنسرت
محمدرضا
شجریان در
قونیه
گفتوگو با
جمشید
صفرزاده،
نوازندهی "تندر"
به
دعوت بنیاد
بینالمللی
مولانا در
ترکیه،
محمدرضا
شجریان پس
از سی سال و
اینبار به
همراه گروه
شهناز، در
مجموعه
فرهنگی
صدرالدین
در قونیه،
چهار شب
کنسرت
خواهد داشت.
اولین اجرا
شنبه، ۲۱
آذر (۱۲
دسامبر)
خواهد بود.
گروه
شهناز با
همکاری
محمدرضا
شجریان و
مجید
درخشانی
تشکیل شده
است. از جمله
اجراهای
این گروه،
میتوان به
تور
اروپاییای
اشاره کرد
که در ماه
سپتامبر در
بیش از ۱۰
کشور
برگزار شد.
بنیاد بینالمللی
مولانا،
امسال از
استاد
شجریان
دعوت کرده
است، در
مراسم
بزرگداشت
مولانا
حضور یابد؛
مراسمی که
هر ساله
برگزار میشود
و غالبا
شهرام
ناظری در آن
به اجرای
برنامه میپرداخته
است.
محمدرضا
شجریان پس
از سی سال و
اینبار به
همراه گروه
شهناز در
قونیه
کنسرت
خواهد داشت.
جمشید
صفرزاده،
دانشآموختهی
موسیقی و از
اعضای گروه
شهناز، در
این اجرا با
ساز "تندر"،
از سازهای
جدید ساختهی
استاد
شجریان،
گروه را
همراهی میکند.
او در گفتوگویی
با دویچه
وله، از
جزییات
کنسرت و
ویژگیهای
ساز تندر و
همچنین از
وضعیت فعلی
موسیقی در
بین جوانان
و استقبال
آنها از
کنسرتهای
موسیقی
سنتی سخن میگوید.
Bildunterschrift:
Großansicht
des Bildes mit der Bildunterschrift: جمشید
صفرزاده،
از اعضای
گروه شهناز
دویچه
وله: آقای
صفرزاده،
شما
نوازندهی
بمساز "تندر"،
از سازهای
جدید ساختهی
استاد
شجریان
هستید. ۲۱
آذر کنسرت
گروه شهناز
به همراه
استاد
شجریان در
قونیه است.
لطفا در
مورد این
اجرا و
قطعاتی که
اجرا میشود،
توضیح دهید.
جمشید
صفرزاده: ۲۱،
۲۲، ۲۴ و ۲۵
آذر، چهار
شب در قونیه
اجرا داریم.
کارهایی که
اجرا میکنیم
شامل دو
پارت است. یک
پارت شور
است، با نام
"مرغ خوشخوان"
و پارت دیگر
همایون است
که سیدی آن
با نام "رندان
مست" به
بازار عرضه
شده است. در
انتهای
پارت شور ما
"در خیال" را
اجرا
خواهیم کرد
با
آهنگسازی
استاد مجید
درخشانی و
به
خوانندگی
آقای
شجریان که
در خاطر همه
هست و کاری
به
یادماندنی
است. در
انتهای
پارت شور به
بیات ترک
خواهیم رفت
و پارت
شورمان با
تصنیف "در
خیال" تمام
خواهد شد. در
کنسرت
قونیه
کارهای
جدیدی را که
داریم و ضبط
کردهایم
اجرا نمیکنیم.
چون این
کارها به
دلیل
شرایطی که
در ایران
بوجود آمد،
هنوز در
تهران اجرا
نشده است،
به همین
دلیل ما
کارهای
قدیمی شور و
همایون را
اجرا
خواهیم کرد.
نکتهای
که در رابطه
با همین
اجرا در
قونیه جالب
توجه است،
این است که
شما
نوازندهی
یکی از
سازهای
جدید استاد
شجریان
هستید با
نام تندر که
این ساز
برای اولین
بار در
ارکستر
استاد
درخشانی
استفاده میشود،
چون در تور
اروپایی
استاد
شجریان هم
نبود. به
عنوان
اولین
نوازندهی
ساز تندر،
در رابطه با
این ساز و
ویژگیهای
خاصی که
دارد توضیح
دهید؟
البته
ما اجرای
دیگری هم در
تهران
داشتیم که
برای
بزرگداشت
استاد
مشکاتیان
در
فرهنگستان
هنر برگزار
شد که یکبار
این ساز با
همراه گروه
شهناز به
خوانندگی
استاد
شجریان به
روی صحنه
رفت. اما در
مورد اینکه
در این اجرا
از این ساز
اجرا میشود،
باید بگویم
این ساز
قابلیتهای
خیلی زیادی
را دارد و در
نتیجه بم
ارکستر را
خیلی تقویت
میکند و
محدودهی
باس ارکستر
خیلی قویتر
میشود. و
اینکه این
ساز از چهار
محدوده یا
چهار
پوزیسیون
تشکیل شده
است و هر
پوزیسیون
۱۴ خرک دارد.
استاد
شجریان با
گذاشتن نمد
در
پوزیسیون
چهار (از سمت
راست،
اولین
پوزیسیون)
باعث شدند
که یک صدای
پیتسی
کاتو، (Pizzicato /
صدای خف یا
گرفته)
بوجود آید.
یعنی بدون
اینکه با
دست ساز یا
سیمها را
بگیریم و
خفه کنیم،
همین طوری
وقتی شما با
آن میزنید،
صدای پیتسی
کاتو میدهد.
از آن طرف
پوزیسیون
یک آن که
صدای خیلی
بمی دارد و
پوزیسیون
دو محدودهی
صدای میانی
است و
پوزیسیون
سه که پشت
خرک میشود،
به طبع نسبت
به محدودههای
دیگر صدای
زیرتری
دارد.
استاد
شجریان بعد
از نزدیک به
سی سال در
قونیه و در
بزرگداشت
مولانا
اجرا دارند.
فکر میکنید
که استقبال
از این
کنسرت چطور
باشد؟
خیلی
زیاد خواهد
بود. ما
شنیدهایم
که خیلیها
اصلاً میخواهند
از تهران،
از ایران
برای دیدن
این کنسرت
اقدام کنند
و همین الان
هم اقدام
شده است. چون
سایت دلآواز
از همین چند
روز پیش
شروع کرد به
فروش بلیط
از تهران و
تا الان
خیلی فروش
داشته است
که غیر از
این از
کشورهای
دیگر هم
حتما
خواهند آمد.
استاد
شجریان
چهرهی
مختص به
ایرانیان
نیست، بلکه
فکر میکنم
چهرهای
آشنا برای
خیلی از
مردم دنیا
هستند.
به
فعالیتهای
هنری شما
بپردازیم.
در دو گروهی
که استاد
درخشانی
تأسیس
کردند، "خورشید"
و "ماه"، شما
هم فعالیت
دارید.
ازاجراهای
این گروه
بگویید.
ظاهراً
گروه
خورشید
اجرایی
خواهد
داشت؟
گروه
خورشید
خیلی گروه
فعالی بود و
کارهای
زیادی کرد و
موقعی هم که
شروع به کار
کرد، اسم
این گروه
خیلی پیچید.
منتهی از
زمانی که
آقای
درخشانی
مسئولیت
گروه شهناز
با
خوانندگی
استاد
شجریان را
پذیرفتند،
مسئولیت
سنگینی بود
و سرشان
خیلی شلوغ
شد و درگیری
ایشان
بیشتر مختص
به گروه
شهناز شد. به
خاطر همین
یک مقداری
گروه
خورشید کم
کارتر شد.
ولی این به
این معنا
نیست که
کلاً گروه
خورشید کار
نکند. گروه
خورشید
الان چند
کار آماده
دارد که یکی
کار ماهور
است که
استاد
درخشانی
ساختهاند
و یک کار
دیگری هم
هست که کار
همایون است
که آقای حسنپور،
از
نوازندگان
تار آن را
آهنگسازی
کردهاند.
طبق برنامهریزیی
که ما کردهایم
برای اسفند
ماه، سه شب
در تالار
وحدت اجرا
خواهیم
داشت.
Bildunterschrift:
Großansicht
des Bildes mit der Bildunterschrift:
آقای
صفرزاده،
شما گروهی
هم داشتید
با نام "مضراب"
که حتی در
یکی از
اجراهایتان
استاد
درخشانی به
صورت
افتخاری
شرکت کردند.
اجرایی در
کاخ
نیاوران
داشتید.
فعالیت این
گروه هم
مدتی است کم
شده است .
برنامههای
این گروه
چیست؟ شما
خودتان از
تأسیسکنندگان
این گروه
بودید!
ما
قطعات این
گروه را ضبط
کردهایم.
اینبار
نوازندهی
میهمان ما
آقای مسعود
شعاری،
نوازندهی
سه تار،
هستند. ضبط
این کار
انجام شده و
میکسآن هم
درحال
انجام است.
در حال
رایزنیهایی
هستیم که یک
خوانندهی
مطرح بیاید
و روی این
کار بخواند
که من فعلا
اسمی نمیبرم.
یک گروه
دیگری هم
هست که من
دارم با این
گروه کار میکنم.
اتفاقاً
همین امروز
ما ضبط
داشتیم. این
گروه گروه "سور"
است و
نوازندههای
خیلی خوبی
دارد.
آهنگسازش
آقای
مولانیان
نوازندهی
تار است و
روی شعرهای
مولانا،
یعنی با
محوریت
شعرهای
مولانا
تصنیف کار
کرده است.
خوانندهی
این گروه
آقای پوریا
اخواص
هستند. این
کار، کار
خیلی خوبی
است. من فکر
میکنم تا
دو ماه دیگر
سی دی آن به
بازار
بیاید و به
دستتان
برسد.
آقای
صفرزاده،
شما
نوازندهی
جوانی
هستید و با
استاد
شجریان هم
کار میکنید.
در عین حال
فارغالتحصیل
رشتهی
موسیقی و
مشغول
تدریس ساز
سنتور نیز
هستید. با
توجه به
وضعیت
موسیقی
سنتی در
ایران،
استقبال
جوانان از
این نوع
موسیقی و
بخصوص ساز
سنتور در
حال حاضر
چگونه است؟
جوانها
موسیقی
ایران را
دوست
دارند، نه
این که دوست
نداشته
باشند.
منتهی باید
زمینهای
فراهم شود
که جوانها
هم کمی به
این سمت
کشیده شوند.
این صحبتی
است که من
همه جا میکنم.
الان میتوانم
بگویم ۹۰
درصد
ایرانیها
در خانههایشان
ماهواره
دارند. شما
وقتی
ماهواره را
روشن میکنید،
تمام کانالها
سازهای
غربی را
نشان میدهند،
سازهایی
مثل گیتار
یا سازهای
دیگر. اما در
ایران که
باید خود
صدا و سیما
اشاعهی
فرهنگ کند و
شکل سازهای
ایرانی را
نشان دهد،
وقتی
نوازندهای
ساز میزند،
جلوی ساز را
میپوشاند،
چون اعتقاد
دارند، به
فرض، حرام
است. خود این
به تنهایی
تبلیغ منفی
است. منتهی
با این حال
خیلی دوست
دارم شما
فضای کنسرتهای
ایرانی و
همین فضای
کنسرت آقای
شجریان را
ببینید، که
جوانها با
چه اشتیاقی
میآیند و
در صفهای
طولانی میایستند
تا برای
شرکت در این
کنسرت بلیط
تهیه کنند.
البته من
فکر میکنم،
با یکسری
اتفاقاتی
هم که
افتاد،
فضای
موسیقی
سنتی در حال
حاضر دارد
بهتر میشود.
مصاحبهگر:
کاوه
بهرامی
تحریریه:
بابک بهمنش
http://www.dw-world.de/dw/article/0,,5005134,00.html
فرهنگ و هنر | 11.12.2009
هرتا مولر:
من میهن
ندارم
هرتا
مولر برندهی
جایزه
ادبیات
نوبل را "خانم
ناآرام
ادبیات
سیاسی مدرن"
خواندهاند.
او از زبان
برای برهنه
کردن رژیمهای
تمامیتخواه
استفاده میکند.
هر واژه او
همدردی با
انسانی است
که نباید در
برابر فشار
دیکتاتوری
خم شود.
هرتا
مولر روز
هشتم
دسامبر
جایزه ادبی
نوبل را از
آکادمی
سلطنتی
سوئد در
استکهلم
دریافت کرد.
در روزهای
گذشته
رسانههای
جمعی
نقدها،
مصاحبهها
و گزارشهای
بیشماری
دربارهی
این "سیمای
ناآرام
ادبیات
مدرن" منتشر
کردهاند.
هرتا
مولر در
رومانی به
دنیا آمده
اما تمام
آثار خود را
به زبان
آلمانی
منتشر کرده
است. بنیاد
نوبل، از او
به عنوان "نویسندهای
از آلمان"
نام برد. اما
خانم مولر
خود را
متعلق به
هیچ کشوری
نمیداند.
او میگوید: «پس
از انتشار
کتاب "پستیها"
هممیهنانم
مرا طرد
کردند. آنها
میگویند
حال که از
رومانی
رفتهام،
دیگر نباید
کاری به کار
این کشور
داشته باشم...
و بعد با
پلیس
امنیتی
رومانی
سروکار
پیدا کردم...
از رومانی
به آلمان
فرار کردم،
اما خیال
نمیکنم که
اینجا هم
وطن من باشد.
البته
اینجا
زندگی میکنم،
اما اینجا
موطن من
نیست چون
مال اینجا
نیستم، مال
آنجا هم
نبودم،
آنجا را رها
کردم چون به
آنجا تعلق
نداشتم.»
اما
هرتا مولر
بالاخره
خود را
نویسندهای
آلمانی میداند،
چون به این
زبان مینویسد.
او در دامان
این زبان
بزرگ شده و
سپس در
پانزده
سالگی زبان
رومانیایی
را فرا
گرفته است.
به گفته
خودش: «راستش
نمیدانم
کجایی هستم.
شاید از هر
دو چیزی
گرفتهام،
و شاید از
هیچ یک چیزی
با خود
ندارم.»
از درد
اختناق
بنیاد
جایزه نوبل
از هرتا
مولر به
خاطر
مقاومت
شجاعانهی
این
نویسندهی
۵۶ ساله در
برابر
دیکتاتوری
کمونیستی
در رومانی
قدردانی
کرد. سخنگوی
هیئت ژوری
جایزه نوبل
در این باره
گفت: «خانم
مولر جوهر
زیبای
مقاومت را
در کارهای
خود نشان
داده است.
قدرت زبان
در نثر او
خواننده را
از لحظه اول
میخکوب میکند.
او از
مسائلی
حیاتی سخن
میگوید که
ارزش
مبارزه
دارند.»
هرتا
مولر در
آثار خود
پدیدهی
دیکتاتوری
و ریشههای
آن را در
رومانی
نشان میدهد:
«فکر نمیکنم
تحت تعقیب
باشم، اما
هر وقت به
رومانی میروم
حس میکنم
که سازمان
امنیت
همچنان
فعال است. از
اوضاع فعلی
خبر ندارم،
و سر در نمیآورم
که چرا
همچنان
برای
سازمان
امنیت جالب
توجه هستم.»
خانم
مولر در
مصاحبهای
با روزنامه
"زوددویچه
تسایتونگ"
میگوید که
از مهاجرت
به آلمان که
در سال ۱۹۸۷
روی داد،
همیشه
خوشحال
بوده است. او
میگوید
زندگی در
رومانی او
را به قدری
خرد و داغان
کرده بود،
که برای
مدتی مدید
در خود
شهامت
مهاجرت نمیدید.
درباره
میهن اول
خود میگوید:
«در رومانی
شاید کتابهایم
را دوست
داشته
باشند، اما
از خودم
خوششان نمیآید.
چون من هنوز
چیزهایی
درباره
رومانی میگویم
که خوشایند
نیست: به نظر
من در این
کشور هنوز
دموکراسی
وجود ندارد
و فساد بیداد
میکند، و
دستگاه
امنیتی
سابق هم تا
حد زیادی به
شیوه سابق
فعال است.»
AA/MM
http://www.dw-world.de/dw/article/0,,5006073,00.html
2009.12.11
|
| فرج
سرکوهی
|
راه طی
شده
بازرگان تا
جدایی دین
از حکومت
بازرگان
به گفته
اغلب
مورخان
سرسلسه موج
دومی گرایش
اصلاح
طلبان
مذهبی
ایران است
که متناسب
با مواضع
فکری و
سیاسی
متفاوت و
دوران های
گوناگون
تحول خود،
از خود به
عنوان
روشنفکر
مذهبی،
روشنفکر
دینی، نو
اندیش
مذهبی و..
یاد می
کنند. موج
اول این
گرایش در
صدر مشروطه
و بر بستر
نخستین
برخورد
اسلام
ایرانی با
مدرنیته
غربی با
چهره هایی
چون سید
جمال الدین
اسدآبادی
شکل گرفت.
شانزدهمین
جلد از
مجموعه
آثار مهندس
مهدی
بازرگان،
که به
تازگی
منتشر شد،
۴۳ نوشته
نخستین
نخست وزیر
جمهوری
اسلامی را
در بر می
گیرد که
برخی برای
اولین بار
منتشر می
شوند.
اغلب
آثار
گردآوری
شده در
شانزدهمین
مجلد
مجموعه
آثار
بازرگان از
میان نوشته
های
اعتقادی و
دینی و
مقالات او
در باره
مسائل
اجتماعی
گزیده شده
اند. این
آثار در
سال های
۱۳۰۶ تا
۱۳۷۲ نوشته
شده و
زندگی فکری
بازرگان را
از نوجوانی
و میان
سالی تا
پختگی پیری
ترسیم می
کنند.
آثار
مکتوب
بازرگان،
چون زندگی
سیاسی او،
در هفت دهه
گذشته بر
فلسفه
سیاسی،
بینش دینی
و سیاست
عملی در
ایران
تاثیری
چنان عمیق،
پایا و
موثر داشت
که تاریخ
سیاست عملی
و تاریخ
گفتمان
سیاسی و
دینی ایران
را بی
تاکید بر
حضور موثر
او نمی
توان نوشت.
بازرگان
به گفته
اغلب
مورخان
سرسلسه موج
دومی گرایش
اصلاح
طلبان
مذهبی
ایران است
که متناسب
با مواضع
فکری و
سیاسی
متفاوت و
دوران های
گوناگون
تحول خود،
از خود به
عنوان
روشنفکر
مذهبی،
روشنفکر
دینی، نو
اندیش
مذهبی و..
یاد می
کنند. موج
اول این
گرایش در
صدر مشروطه
و بر بستر
نخستین
برخورد
اسلام
ایرانی با
مدرنیته
غربی با
چهره هایی
چون سید
جمال الدین
اسدآبادی
شکل گرفت.
مهدی
بازرگان از
انگشت شمار
سیاستمدارانی
است که به
برکت عمری
دراز و
حضور فعال
نظری و
عملی در
توفان های
سیاسی و
اجتماعی
ایران، بخت
آن را یافت
تا بر حرکت
های فکری و
سیاسی
جامعه
ایرانی
موثر بوده
و تحقق
برخی
نظریات خود
را در باره
جامعه
اسلامی در
عمل تجربه
و نقد کند.
بارزگان
همچنین از
معدود
کسانی است
که تا در
پیری نیز
فکری جوان
و نوجو
داشت و در
آستانه ۷۰
سالگی یک
بار دیگر
مبانی
نظریات خود
را در
زمینه
فلسفه
سیاسی نقد
و با نفی
بخش اصلی
نظریات
گذشته خود
در باره
امکان
استخراج
الگوی
مدیریت
اجتماعی و
سیاسی
جامعه از
متون
اسلامی، پا
به دوران
سوم تحول
فکری خود
نهاد.
نقد
مذهب بدان
سان که در
اروپای عصر
عقل گرایی
رخ داد در
ایران رخ
نداد اما
نخستین
دوره فکری
بازرگان با
دورانی
قرین شد که
آشنایی
ایرانیان
با علوم
تجربی و
دستاوردهای
علمی و
اجتماعی
اروپایی
غربی زمینه
هایی را
برای
بازاندیشی
برخی
مفاهیم و
آموزه های
اسلامی
فراهم کرده
و مبانی
آموزه های
اسلامی را
در جامعه
ایرانی نیز
به چالش
طلبیده
بودند.
مهدی
بازرگان در
آثار
نخستین
دوره فکری
خود، که از
دهه سی
آغاز شد،
کوشید تا
با تفسیر و
تاویل متون
مرجع
اسلامی،
سازگاری
اسلام و
علوم تجربی
را اثبات و
مدعی شد که
بسیاری از
دستاوردهای
علوم تجربی
را می توان
در متون
مرجع
اسلامی
یافت.
دوره
دوم حیات
فکری
بازرگان در
ده های ۴۰ و
۵۰ به اوج
رسید. در
این دوران
جامعه
شناسی و
فلسفه
سیاسی با
اقبال
فعالان
سیاسی و
روشنفکران
ایرانی رو
به رو بود و
بازرگان
کوشید تا
در برابر
الگوهای
مطرح این
دو دهه چون
سوسیالیسم،
لیبرالیسم
و
ناسیونالیسم
شاهنشاهی
از سویی و
برخی
الگوهای
اسلامی چون
ولایت فقیه
و الگوی
خلقی چپ
گرایان
اسلامی از
دیگر سو،
الگویی
لیبرال و
نزدیک به
آن چه
بعدتر به
دموکراسی
دینی شهره
شد، از
متون مرجع
اسلامی
استخراج
کند.
انقلاب
اسلامی
الگوهای
اسلامی
مدیریت
جامعه را
در کوره
آزمون
تاریخ
گذاخت و
اتحاد
هواداران
نظریه
ولایت فقیه
و چپ
اسلامی،که
لیبرالیسم
را خصم خود
می دیدند،
بازرگان
متمایل به
لیبرالیسم
را به
ناچار به
اپوزیسیون
فکری و
سیاسی راند.
مهدی
بازرگان که
شاهد تحلیل
گر بزرگ
ترین آزمون
فلسفه
سیاسی شیعه
در کوره
عمل تاریخی
بود،
نظریات
گذشته خود
را نقد کرد
و در مقاله
ای با
عنوان «مرز
میان دین و
سیاست» که
برخی آراء
مطرح شده
در آن در
کتاب «آخرت
و خدا، هدف
بعثت انبیا»نیز
آمده است،
استخراج هر
نوع الگوی
مدیریت
سیاسی،
اقتصادی و
اجتماعی
جامعه را
از متون و
مبانی دینی
نفی و با
محدود کردن
کارکرد دین
به تنظیم
رابطه فردی
اخلاقی و
معنوی
انسان و
خالق، بر
ضرورت
جدایی دین
از حکومت
تاکید کرد.
مهدی
بازرگان که
در سال
۱۲۸۶در
آذربایجان
متولد و در
۱۳۵۷ در
ژنو گذشت.
بازرگان به
دوران حیات
خود بیش از
۱۰۰ کتاب و
مقاله
منتشر کرد
که از آن
جمله می
توان به بی
نهایت ها
کوچک ها،
راه طی
شده، ذره
بی انتها،
مسئله وحی،
بعثت و
ایدئولوژی،
بررسی
نظریه اریک
فروم،
ترمودینامیک
در زندگی،
توحید،
طبیعت،
تکامل،
علمیبودن
مارکسیسم،
علی و
اسلام، خدا
در اجتماع،
پراگماتیسم
در اسلام،
مرجعیت و
روحانیت،
انقلاب
ایران در
دو حرکت و
سخنرانی ها
و مقالات
دوران سوم
حیات فکری
او اشاره
کرد.
بازرگان
از نخستین
دانشجویانی
بود که به
دوران
پهلوی اول
برای تحصیل
به اروپا
اعزام شدند.در
سال ۱۳۰۶
در رشتهٔ
ترمودینامیک
و نساجی در
فرانسه
تحصیل و در
سال ۱۳۱۳
به ایران
بازگشت و
سال ها
استاد
دانشکده
فنی
دانشگاه
تهران بود.
به
دوران نخست
وزیری دکتر
محمد مصدق
ریاست هیئت
خلع ید از
شرکت نفت
انگلیس و
ریاست هیئت
مدیره موقت
شرکت نفت
را بر عهده
داشت. پس از
کودتای
۲۸مرداد
۱۳۳۲ به
ریاست شرکت
آب و
فاضلاب
تهران
منصوب و
اولین شبکه
لولهکشی
آب را در
تهران راه
اندازی کرد.
مهدی
بازرگان که
با استبداد
شاه مخالف
و پس از
کودتای ۲۸
مرداد از
بنیان
گذاران
سازمان
نهضت آزادی
بود و به
دوران
پهلوی دوم
بارها به
زندان
افتاد.
بازرگان
پس از
پیروزی
انقلاب
اسلامی
اولین نخست
وزیر
جمهوری
اسلامی بود
اما پس از
۲۵۷ روز به
دلیل
مخالفت
روحانیون
بنیادگرا و
چپ اسلامی
و چپ سنتی
هوادار
شوروی سابق
ناچار به
استعفا شد.
بازرگان
در نخستین
دوره مجلس
شورای
اسلامی
نماینده
مردم تهران
بود اما از
آن پس
صلاحیت او
برای
نمایندگی
رد و از
حضور همه
ارگان های
حکومتی
محروم شد و
تا پایان
عمر به
عنوان
منتقد
جمهوری
اسلامی
فعالیت های
فکری و
سیاسی خود
را ادامه
داد.
|
برگرفته
از :
رادیو فردا
|
انتشار
از: Arastu
|
مثلاً
مفسران و
مورخين
يهود، با
غلط خواندن
گل نبشتهي
كورش، (كه
بخشي از
نادرست
گويي در
بارهي آن
را، در
ابتداي بخش
اول «پليبرگذشته»
و در مقالهاي
با نام «گل
نبشتهي
كورش»
گفتهام)،
و با
استناد به
يك جملهي
خودستايانهي
او در آن گل
نبشته،
كوشيدهاند
آن جمله را
تا مقام
نخستين
منشور حقوق
بشر بالا
كشند و
معلوم نيست
بر كجاي
سردر
سازمان ملل
بچسبانند!!!
اما هرگز
نخواستهاند
بر
اعترافات
عديدهي
داريوش در
كتيبهي
بيستون، به
گوش و دماغبري،
ميخكوبي
اسيران به
دروازهها
و دار زدنهاي
مكرر
سرداران و
رهبران
مقاومت
اقوام
ايران و
بين
النهرين
تفسيري
بنويسند، و
به سادگي
بر اعمال
او، كه
نخستين
نمونهي
سركوب به
شيوهي
كنوني ارتش
اسراييل و
ايالات
متحده و
سپاهيان
استماري 4
سدهي اخير
در جهان
بوده است،
چشم پوشيدهاند.
این
که نخستین
بار کوروش
اندیشه های
حقوق بشر
را طرح
کرده است،
سخنی پوچ
است /جوزف
ویزهوفر (Josef
Wiesehofer)
منشور
حقوق بشر
کوروش کبیر
“یاوه بزرگ”؟
نوشته
شده در جولای
26, 2008 با navidar
25
اوت 2008: پس از
آن که این
نوشته را
در ماه
ژوییه 2008 در
اینجا
گذاشتم،
با
پروفسور
ویسهوفر و
دکتر
گالاس
تماس
گرفتم و
دیدگاه
های آنها
را جویا
شدم. پس از
خواندن
نوشته زیر
پاسخ آنها
را در اینجا
بخوانید.
نویدار
======================
هفته
نامه “اشپیگل”
چاپ آلمان
در شماره 28
سال 2008
نوشته ای
به نام “فرمانروای
قلابی صلح”
به قلم
ماتیاس
شولتس Matthias Schulz
منتشر
کرده است.
در این
نوشته
نویسنده
می گوید که
کوروش
پیام آور
صلح و حقوق
بشر نبوده
است و یکی
چون دیگر
دیکتاتورهای
زمان خویش
بوده است و
در این
راستا
منشور
حقوق بشر
کوروش را
یک “سند
تبلیغاتی”
می خواند.
این
نوشته که
در هفته
نامه
معتبر “اشپیگل”
چاپ شده
است، کم کم
دارد توجه
همگان را
جلب می کند.
ایرانیان
آلمانی
زبان چند
واکنش به
این نوشته
نشان داده
اند. تا
آنجا که در
اینترنت
دیدم،
واکنش ها
تاکنون
بیشتر
عصبی و
غیرمنطقی
بوده اند.
در
اینجا
برگردان
نوشته “اشپیگل”
را می آورم
تا هر کس
درک مستقل
خود را از
نوشته
اصلی به
دست آورد و
چون بسیار
مورد های
مشابه
دیگر
تفسیرهای
دست چندم
به وجود
نیاید. خود
نیز زمان
برای
پژوهش
بیشتر
پیرامون
استدلال
های این
نوشته
نیاز
دارم؛ هر
چند که
نوشته از
دید من
چندان
پخته به
نظر نمی
آید و
دارای چند
اشکال
ساختاری
است و به
جای
کاربرد
روش های
علمی کمی
نیز از
فرهنگ
پلمیک
یاری جسته
است. با
وجودی که
هیچ گونه
تعصبی به
این گونه
مورد ها
ندارم،
کمی نیز
بوی فرهنگ
از گونه
روزنامه
کیهان می
آید. اما
دارای چند
نمونه و
استدلال
تاریخی
است که
نیاز به
تامل دارد.در
تاریخ
ایران
نکته های
مبهم
بسیاری
وجود
دارند که
تاکنون
کسی به
آنها
نپرداخته
است. این
نکته یکی
از آنهاست.
دیدگاه
های خود را
در اینجا
بنویسید
تا یک
تبادل
سازنده
دیدگاه ها
را داشته
باشیم.
نویدار
=================================
فرمانروای
قلابی صلح
هفته
نامه “اشپیگل”،
شماره 28/2008
ماتیاس
شولتس
در
سازمان
ملل متحد
در
نیویورک
در
ویترینی
شیشه ای
لوح 2500 ساله
به خط میخی
نام “منشور
باستانی
حقوق بشر”
وجود دارد
که به آن
احترام
فراوان می
گذارند.
اکنون
آشکار می
گردد: این
لوح را یک
دیکتاتور
باستانی
نوشته است
که
مخالفان
خود را
شکنجه می
کرده است.
قرار
بود آن چه
که محمد
رضا شاه
پهلوی در
نظر داشت،
جشن
رکوردها
گردد. او
نخست “انقلاب
سفید” (اصلاحات
ارضی)
را اعلام
کرد و خود
را “آریامهر”
خواند.
حال، در
سال 1971 نیاز
آن را حس
کرد که “2500
سال
پادشاهی
ایران” را
جشن بگیرد
و این گونه
بود که
اجرای “بزرگترین
نمایش
جهان”
اعلام گشت.
او
دستور داد
که پنجاه
خیمه
باشکوه بر
ویرانه
های تخت
جمشید (پرسپولیس)
برپا
سازند. 69
نفر از
سران
کشورها و
پادشاهان
و در میان
انها
پادشاه
ژاپن به
آنجا
رفتند. در
آنجا 20،000
لیتر شراب
نوشیده شد
به همراه
خوراک
بلدرچین،
طاووس و
خاویار در
ظرف طلا. بر
روی میزها
نیز بطری
های شراب “شاتو
لافیت” Château Lafite
گردانده
می شد.
در
نقطه اوج
جشن شاه به
سوی
آرامگاه
کوروش دوم
گام نهاد
که در سده
ششم پیش از
میلاد در
یک جنگ
درازمدت
خونین بیش
از پنج
میلیون
کیلومتر
مربع را
تسخیر
کرده بود.
“منشور
باستانی
حقوق بشر ”
مورد
ستایش
همگان
با
بیش از صد
میلیون
دلار
هزینه،
ستایش از
پادشاه
باستانی
ایرانیان
امری
پرهزینه و
مورد
انتقاد
بود. شاه در
پاسخ با
این
انتقادها
گلایه وار
گفته بود: “یعنی
با نان و
تربچه از
سران
کشورها
پذیرایی
کنم؟”
حتی
رهبر
مذهبی آیت
الله
خمینی نیز
از
تبعیدگاه
خود نفرت
خود را از
این کار
ابراز
داشت: “جنایت
های شاهان
ایرانی
صفحات
تاریخ را
سیاه
ساخته است.”
با این
وجود شاه
معتقد بود
که بهتر می
داند. او
بیان داشت
که کوروش
انسانی
ویژه بوده
است با
اندیشه
انسانی،
سرشار از
محبت و
مهربانی.
او نخستین
انسانی
بوده است
که حق “آزادی
اندیشه” را
بنیان
نهاده است.
شاه این
دید خود را
به اطلاع
سازمان
ملل متحد
نیز
رسانید. در
روز 14 اکتبر
که جشن در
تخت جمشید
در اوج خود
بود،
خواهر
دوقلوی او (اشرف
پهلوی) گام
به بنای
سازمان
ملل متحد
در
نیویورک
نهاد. در
آنجا او
کپی لوح
منشور
حقوق بشر
را به “سیتو
اوتانت”،
دبیر کل
سازمان
ملل هدیه
داد. او نیز
برای این
هدیه تشکر
کرد و آن را
به عنوان “منشور
باستانی
حقوق بشر”
مورد
ستایش
قرار داد.
اکنون
این دبیر
کل سازمان
ملل بود که
می گفت:
پادشاه
پارسی این
“هوشمندی
را در
احترام به
تمدن های
دیگر نشان
داد.” سپس
اوتانت
دستور داد
این لوح
گلی را که
بیانیه
این کوروش
دوم به
اصطلاح
انسان
دوست سال 539
پیش از
میلاد را
در بر
دارد، در
یک ویترین
شیشه ای در
بنای اصلی
سازمان
ملل به
نمایش
بگذارند.
این لوح
هنوز
آنجاست،
در کنار
قدیمی
ترین
قرارداد
صلح جهان.
تعارفات
بزرگ،
سخنان
بزرگ،
یاوه بزرگ
به
نظر می رسد
که سازمان
ملل متحد
قربانی یک
حقه بازی
شده است. بر
خلاف
ادعای
شاه، جوزف
ویزهوفر (Josef
Wiesehofer) شرق
شناس
پرسابقه
از شهر کیل
می گوید که
این لوح خط
میخی بیش
از یک “پروپاگاند”
(تبلیغ)
نیست. او می
گوید: “این
که نخستین
بار کوروش
اندیشه
های حقوق
بشر را طرح
کرده است،
سخنی پوچ
است.”
هانس
پتر
شاودیگ (Hanspeter
Schaudig)،
آشورشناس
از
هایدلبرگ
نیز در این
فرمانروای
باستانی،
مبارز
پیشاهنگ
برابری و
احترام
نمی بیند.
زیردستان
او باید
پاهای او
را می
بوسیدند.
نزدیک
به سی سال
این
فرمانروا
شرق را به
جنگ کشید و
میلیون ها
انسان را
در بند
مالیاتی
خود اسیر
ساخت. به
دستور او
بینی و گوش
نافرمایان
را می
بریدند.
محکومان
به مرگ را
تا سر در
خاک می
کردند و
خورشید
کار را به
پایان می
رساند.
آیا
سازمان
ملل این
دروغ
تاریخی
ساخته و
پرداخته
شده توسط
شاه را
بدون
تحقیق
پذیرفته
است؟
“سازمان
ملل یک
خطای بزرگ
مرتکب شده
است.”
این
کلاوس
گالاس (Klaus Gallas)
متخصص
تاریخ هنر
که در شهر
وایمار
گرم تدارک
فستیوال
فرهنگی
آلمان و
ایران (”دیوان
غربی-شرقی،
تابستان
2009″) است،
بود که این
بحث را به
افکار
عمومی
کشاند. در
تدارک این
فستیوال
بود که او
متوجه
ناهمخوانی
هایی در
این منشور
شد. او می
گوید: “سازمان
ملل یک
خطای بزرگ
مرتکب شده
است.”
با
وجود
درخواست
های
فراوان “اشپیگل”
سازمان
ملل حاضر
به ابراز
نظر در این
مورد نیست.
“سرویس
اطلاعات
سازمان
ملل” در
وین
کماکان
بیان می
دارد که
این سنگ
نبشته
شرقی توسط
بسیاری به
عنوان “نخستین
سند حقوق
بشر”
پذیرفته
شده است.
پیامد
های این
کار بسیار
سنگین است.
در این
میان حتی
در کتاب
های درسی
مدرسه های
آلمان نیز
این
ایرانی
باستانی (کوروش)
به عنوان
پیشاهنگ
سیاست
بشردوستی
تدریس می
شود. در
اینتر نت
نیز یک
ترجمه
جعلی پخش
شده است که
در آن
کوروش حتی
حداقل
دستمزد و
حق
پناهندگی
را نیز
تدوین
کرده است. “برده
داری باید
در تمام
جهان
برچیده
شود. هر
کشوری می
تواند
آزادانه
تصمیم
بگیرد که
آیا رهبری
مرا می
خواهد یا
نه.” اینها
سخنانی
هستند که
در آنجا
گفته شده
اند.
حتی
شیرین
عبادی،
برنده
جایزه صلح
نوبل در
سال 2003 نیز
در این دام
افتاده
است. او در
سخنرانی
خود در
اسلو گفت: “من
یک زن
ایرانی
هستم، از
نواده
کوروش
بزرگ،
همان
فرمانروایی
که بیان
داشت که
نمی خواهد
بر مردمی
حکومت کند
که او را
نمی
خواهند.”
دانشمندان
حیرت زده
مانده اند
که یک
شایعه
چگونه خود
به خود
گسترش می
یابد. تا
این میزان
روشن است
که در مرکز
این بلوف
بزرگ چهره
ای
ایستاده
است که شرق
باستان را
بیش ار هر
کس دیگری
به لرزه
درآورد. “نبوغ
نظامی”
(ویزهوفر)
کوروش او
را تا هند و
به مرزهای
مصر رساند.
او
آفریننده
کشوری با
ابعاد
عظیم نوین
بود. در اوج
قدرت
خویش، او
صاحب
امپراطوری
افسانه ای
بود که به
ثروت خود
می بالید.
اگرچه در
ابتدا همه
چیز بسیار
ناچیز
آغاز گشت.
این مرد
جوان که
فرزند یک
پادشاه
کوچک بی
اهمیت در
پارس در
جنوب غربی
ایران
بود، در
سال 599 پیش
از میلاد
بر تخت
سلطنت
نشست.
یک
عمل گرا با
شلاق و
شیرینی و
نه یک
بشردوست
حتی
در دوران
باستان
نیز حماسه
های عجیب و
غریب
پیرامون
سلسله های
حکومتی
ساخته و
پرداخته
می شدند.
یکی از
آنها می
گوید که
کوروش در
بیابان
بزرگ شد و
یک سگ به او
شیر می داد.
از او هیچ
تصویر یا
تندیس
واقعی
وجود
ندارد.
غرب
بسیار زود
اراده
نیرومند
او را حس
کرد. او
نخست بر
ایلامی
ها، ملت
همسایه
خود چیره
شد. سپس در
سال 550 پیش
از میلاد
با ماشین
جنگی سریع
و سربازان
خود در زره
های برنز
بر مادها
حمله برد.
پس از آن بر
آسیای
کوچک
پیروز شد
که در آن
صدها هزار
یونانی در
جوامع
کوچک می
زیستند.
اشراف
زاده های “پرینه”
به بردگی
گرفته
شدند.
سردار
جنگی برای
استراحت
از جنگ، به
کاخ خود در
پاسارگاد
باز می
گشت، جایی
که
گرداگرد
از باغ های
آبیاری
شده “پارادایسوس”
(پردیس-مترجم)
بود. در کاخ
نیز او حرم
بزرگی
داشت.
البته او
زمان
زیادی در
آنجا
نماند و به
زودی
دوباره
روانه
جبهه شد،
این بار در
افغانستان.
در 71 سالگی
بود که
کارش در
جایی در
ازبکستان
به پایان
رسید. نیزه
ای به ران
او خورد و
او سه روز
پس از آن
درگذشت.
“ویزهوفر”
این
پادشاه را
“عمل گرا” (پراگماتیست)
و زیرک در
جنگ و
هوشمند در
سیاست
داخلی می
خواند که
با “سیاست
شلاق و
شیرینی” به
هدف های
خود می
رسید. او
بشردوست (اومانیست)
نبود.
البته
برخی از
هلنی ها از
این سردار
پیروز
خوششان می
آمد.
هرودوت و
اشولس (که
هر دو در
سال های
بعد می
زیستند)
این رهبر
شرقی را به
عنوان
بخشنده و
مهربان می
ستودند. در
کتاب مقدس
نیز او
قدیس نام
برده می
شود چون او
گویا به
یهودیان
اسیر
اجازه
داده است
که به
اسراییل
بازگردند.
اما
تاریخ
شناسان
مدرن
گزارش های
این گونه
را به
عنوان
تملق و
چاپلوسی
افشا
ساخته اند.
“ویزهوفر”
می گوید: “در
دوران
باستان یک
تصویر
درخشان از
کوروش
ساخته شد.”
اما در
حقیقت او
یک حاکم
خشن چون
دیگران
بوده است.
ارتش او
مناطق
مسکونی و
مکان های
مقدس را
غارت می
کرد و
اشراف
شهری را به
اسارت می
برد.
این
که این مرد
را بنیان
گذار حقوق
بشر جا
بزنند،
تنها می
توانست به
فکر شاه
برسد که
خود در سال
های 60 دچار
دشواری
بود. با
وجودی که
ساواک،
پلیس مخفی
او،
وحشیانه
شکنجه می
کرد، همه
جا در کشور
مقاومت
شکل می
گرفت. گروه
های
مارکسیستی
بمب پرتاب
می کردند و
ملاها
مردم را به
مقاومت
فرا می
خواندند.
این
لوح گلی یک
خیانت
سیاسی
فرومایه
را
جاودانه
کرده است
از
این رو
فرمانروا (شاه)
تلاش داشت
که خود را
به
گذشتگان
باستانی
بچسباند.
آن گونه که
کوروش در
آن زمان
پدر ملت
بود، “من
نیز امروز
هستم.” شاه
ادعا می
کند که “تاریخ
پادشاهی
ما با
بیانیه
مشهور
کوروش
آغاز می
شود. این
یکی از
درخشانی
ترین
سندهایی
است که در
باره روح
آزادی و
برابری در
تاریخ
بشری یافت
می شود.”
اما
حقیقت این
است: این
لوح گلی یک
خیانت
سیاسی
فرومایه
را
جاودانه
ساخته است.
آن زمانی
که این
نوشته در
سال 539 پیش
از میلاد
تدوین می
شد، کوروش
درگیر
دراماتیک
ترین بخش
زندگی خود
بود. او
جرات آن را
یافته بود
که بر
امپراطوری
جدید
بابل،
رقیب
نیرومند
برای تسلط
بر
خاورمیانه،
حمله برد.
گستره این
دولت تا
فلسطین
بود و مرکز
آن بابل
باشکوه
بود با برج
91 متری، که
تاج آن بود
و مرکز
دانش و هنر.
افزون بر
آن این
سرزمین پر
از سلاح
نیز بود. با
این وجود
این پارسی
جرات حمله
را یافت.
نیروهای
او مسیر
دجله را
پیمودند و
نخست
اوپیس (Opis) را
تسخیر
کرده و
تمام
اسیران را
کشتند. سپس
به سوی
بابل
سرازیر
شدند. آنجا
نبونید،
پادشاه
پیر 80 ساله
پشت دیوار 18
کیلومتری
پیرامون
شهر سنگر
گرفته بود.
در
همین زمان
روحانیون
خدای
مردوک در
بابل طرح
خیانت به
سرزمین
خود را می
ریزند.
آنها که از
این که
پادشاه
شان قدرت
روحانیون
را محدود
ساخته
بود،
عصبانی
بودند، به
گونه ای
نهانی
دروازه
های شهر را
گشودند و
نمایندگان
پارسیان
دشمن را به
شهر راه
دادند.
نبونید به
تبعید
فرستاده
شد و پسرش
کشته شد.
سپس
تبانی بر
سر تسلیم
بدون جنگ
شهر صورت
گرفت.
کوروش
آزادی همه
هموطنان
خود را که
در جنگ های
پیشین به
اسارت
گرفته شده
بودند را
خواستار
شد . او
همچنین
تندیس های
خدایان را
که دزدیده
شده بودند
را بازپس
گرفت.
این
بخش ها
بودند که
از سوی شاه
به گونه ای
دیگر به
عنوان رد
عمومی
برده داری
بازتفسیر
شدند. اما
در حقیقت
کوروش
تنها
زنجیرهای
هم وطنان
خود را
گشوده بود.
روحانیون
برای این
خدمت
خیانت
کارانه
پول و زمین
دریافت
کردند. در
پاسخ آنها
کوروش را “کبیر”
و “عادل” و
در اساس او
به عنوان
کسی که همه
جهان را “از
نیاز و
دشواری
رها می
سازد”،
خواندند.
تنها
پس از آن که
همه چیز
روشن گشته
بود،
کوروش خود
وارد شهر
شد. او با
اسب خویش
از میان
دروازه
درخشان
آبی رنگ “ایشتار”
گذشت. زیر
پای او
شاخه های
نی گسترده
بودند.
سرانجام،
آن گونه که
در سطر 19
نوشته شده
است، مردم
اجازه
یافتند که
“پای او را
ببوسند.”
در
این لوح به
خط میخی
هیچ چیز در
باره رفرم
های
عمومی،
اخلاقی یا
توصیه های
بشردوستانه
وجود
ندارد. “شاودیگ”
محقق آن را
“قطعه ای
پروپاگاند
درخشان” می
نامد.
اما
این شایعه
فرمانروای
صلح طلب به
برکت
روحانیون
حقه باز
ایجاد شد و
اکنون پس
از ستایش
از سوی
سازمان
ملل متحد
این حباب
کماکان
بزرگتر می
شود.
ملاها
نیز در این
آیین
کوروشی
همیاری
دارند
تازگی
ها ملایان
نیز در این
آیین
کوروشی
همراهی می
کنند. در
ماه زوئن
موزه
بریتانیا
(British Museum) در لندن
خبر داد که
لوح گران
بهای اصلی
را به
تهران
امانت می
دهد. این
لوح اکنون
نماد غرور
ملی
ایرانیان
شده اشت.
“گالاس”
فاش ساخت
که: “حتی
چندی پیش
از
پارلمان
آلمان
درخواست
شده بود که
نمونه این
لوح را در
یک ویترین
شیشه ای در
پارلمان
به نمایش
گذارند.
این
درخواست
البته
بازپس
گرفته شده
است. اما
خدشه سازی
تاریخ
متوقف
نشده است.
با این
ستایش
منحوس از
سوی
سازمان
ملل متحد،
شایعه ای
متولد شده
است که
کماکان
تغذیه
جدید می
یابد.
یک
ضرب المثل
شرقی می
گوید: “یک
نادان
سنگی را در
چاه می
اندازد که
ده عاقل
نمی
توانند آن
را بیرون
آورند.”
*
* *
این
نوشته را
به انگلیسی
یا آلمانی
بخوانید.
.این
نوشته را
به
بالاترین
بفرستید 
فارس
پرستان
فرصت طلب
در حضور
آیت الله
منتظری و
کوروش بازی
سیروس
رضا
دنیای
غریبی است
، دنیای
بنگ و دود :
زبانهای
آریایی !!!!
سرزمین
زردشت (که
در تاریخ
مثلاً
ولادتش ،
هزار سال
اختلاف نظر!!!
وجود دارد ) .
خواستم
خواص اعجاب
انگیز «مواد»
را
بیازمایم
که منجر به
افاضات ذیل
شد : - درود و
روزه به «امی
تیس» ، همسر
و خاله
کوروش کبیر
. - درود و وضو
بر کوروش
فراوان
کبیر ، که
سرزمین شرق
میانه را «به
درخواست
مردمان این
سرزمینها»!!!!؟؟؟در
خون غوطه
ور ساخت . -
درود و
آفتابه بر
داریوش
کبیر!!!!!!!!!! که
بنای نیمه
تمام تخت
جمشید؟؟؟؟
را بنا
نهاد . - درود
و مرحبا بر
اسکندر
ذوالقرنین
و چنگیز
خان مغول ،
که اولی
بنای سنگی
و نیمه
تمام تخت
جمشید را
به «آتش
بدون دود»
شعله ور
ساخت و
دومی در
ایران!
خالی از
سکنه ،
میلیونها
انسان و
حیوان را
از دم تیغ
گذراند . -
العجب از
مورخان
چیره دست
کنیسه و
کلیسا ، که
از ایران 2
میلیونی
عصر
ناصرالدین
شاه ، به
دوران
خشایارشا ،
پنج میلیون
نظامی به
یونان
روانه نمود
کیقباد2008-09-23
2009-12-11
|
اعطای
تندیس حقوق
بشر به آیت
الله
منتظری
همزمان
با روز
جهانی حقوق
بشر، کانون
مدافعان
حقوق بشر
ایران آیت
الله
منتظری را
تلاشگر
حقوق بشر
در سال 1388
نامید.در
ادامه این
بیانیه
تاکید شده
آنچه کانون
را در
تقدیم این
جایزه به
شخصیت
برجسته و
علمی آیت
الله ترغیب
نموده،
مواضع عملی
ایشان است
از جمله
مخالفت با
اعدام های
بی رویه در
سالهای 1360 و 1367،
مخالفت با
سخت گیری
حکومت علیه
شهروندان و
دفاع همه
جانبه،
شجاعانه و
مقتدرانه
ایشان از
جنبش سبز
مردم ایران.
بر
اساس این
خبر که در
وبسایت
رسمی آیت
الله
منتظری
منتشر شد
برخی از
اعضای این
کانون و
نیز چهره
های سرشناس
سیاسی از
جمله
عبدالفتاح
سلطانی،
ابراهیم
یزدی، تقی
رحمانی،
نرگس محمدی
و حبیب
الله پیمان
با حضور در
منزل آیت
الله
منتظری
تندیس حقوق
بشر را به
او اهدا
کردند.
نرگس
محمدی از
اعضای
کانون
مدافعان
حقوق بشر
با قرائت
بیانیه
کانون گفت
آیت الله
منتظری "در
زمینه های
نظری و
عملی و با
نادیده
انگاشتن
مقام و
قدرت دنیوی
و
برخورداری
های ناشی
از آن، از
حق و کرامت
واقعی
انسان دفاع
کرد."
وی
افزود: "مواضع
فقهی ایشان
در مورد
حقوق
شهروندی
همه
ایرانیان،
تکیه و
تاکید بر
مشروعیت
حکومت بر
اساس آراء
مردم و
دفاع از
حقوق
مخالفان بر
همگان روشن
و آشکار
است."
"آیت
الله
منتظری در
زمینه های
نظری و
عملی و با
نادیده
انگاشتن
مقام و
قدرت دنیوی
و
برخورداری
های ناشی
از آن، از
حق و کرامت
واقعی
انسان دفاع
کرد."
کانون
مدافعان
حقوق بشر
"مخالفت
با اعدام
های بی
رویه"
در
ادامه این
بیانیه
تاکید شده "آنچه
کانون را
در تقدیم
این جایزه
به شخصیت
برجسته و
علمی آیت
الله ترغیب
نموده،
مواضع عملی
ایشان است
از جمله
مخالفت با
اعدام های
بی رویه در
سالهای 1360 و 1367،
مخالفت با
سخت گیری
حکومت علیه
شهروندان و
دفاع همه
جانبه،
شجاعانه و
مقتدرانه
ایشان از
جنبش سبز
مردم ایران."
عبدالفتاح
سلطانی
وکیل
دادگستری
نیز با
اشاره به "تعطیلی
کانون"
خطاب به
آیت الله
منتظری گفت:
"برای همین
بنا
گذاشتیم
خدمت رسیده
از شما که
از قدیم
الایام در
راستای
تحقق حقوق
بشر از
دیدگاه
اسلام فعال
بوده اید و
عملا از
حقوق
زندانیان
از سال 1360 به
بعد دفاع
کرده اید و
بر کاهش
فشار بر
آنان با هر
ایده، فرقه
و فکری
موثر بوده
اید و حتی
از حقوق
کسانیکه
گفته می
شود فرزند
شما را به
شهادت
رسانده اند
دفاع
کردید،
لازم دیدیم
از شما
تقدیر و
تشکر کرده
و بطور
مرسوم یک
جایزه را
تقدیم کنیم."
"متاسفانه
بین زن و
مرد، پیر و
جوان هم
تفاوتی
قائل نشده
اند. حتی
زنها و
دخترها را
بیشتر کتک
زده اند.
آقایان می
گویند این
کارها را
برای حفظ
نظام انجام
می دهند."
آیت
الله
منتظری
"این
کشور مال
ما مردم
است"
آیت
الله
حسینعلی
منتظری در
این دیدار
گفت "نظام
را می
خواهیم که
در سایه آن
احکام
اسلامی
اجرا شود
نه اینکه
به بهانه
حفظ نظام
احکام
اسلامی و
شرعی زیر
پا گذاشته
شود و
مرادتان هم
از نظام
شخص باشد."
وی
در واکنش
به وقایع و
خشونتهای
هفته ها و
ماه های
اخیر در
ایران گفت:
"شما به چه
مجوزی مردم
را کتک می
زنید؟ برای
این که شما
را قبول
ندارند؟ خب
قبول
نداشته
باشند. مگر
شما خدایید
یا
پیامبرید؟
آنچه که
شما به نام
اسلام و
دین انجام
می دهید
موجب
بدنامی
برای اسلام
می شود. چرا
با مردم،
تند و خشن
برخورد می
کنید؟"
آیت
الله
منتظری در
ادامه این
دیدار گفت:
"هیچ یک از
برخوردهایی
که با مردم
شد شرعی و
قانونی
نیست و
آمرین و
عاملین
ضامن و
بدهکار
مردم هستند.
متاسفانه
بین زن و
مرد، پیر و
جوان هم
تفاوتی
قائل نشده
اند. حتی
زنها و
دخترها را
بیشتر کتک
زده اند.
آقایان می
گویند این
کارها را
برای حفظ
نظام انجام
می دهند."
"یکی
از هموطنان
کردمان
آقای احسان
فتاحیان را
دفعه اول
به 10 سال
زندان
محکوم
کردند، پس
از تحمل
زندان
ایشان را
اعدام
کردند! در
حالیکه
دادگاه
تجدید نظر
حق ندارد
مجازات را
تشدید کند."
آیت
الله
منتظری
وی
با مقایسه
زندان شاه
با وضعیت
فعلی گفت: "زمانی
که ما در
رژیم سابق
زندان
بودیم روزی
ازغندی که
بازجوی ما
بود به
زندان آمد
و عباس
اشراقی را
دستش را
گرفت و برد.
به او گفتم
عباس را
کجا بردی؟
گفت: آزادش
کردم. چون
حالت صرع
دارد و اگر
در زندان
بمیرد در
مجامع بین
المللی
برایمان
مشکل درست
می کنند.
آنها
عاقلانه
برخورد می
کردند ولی
این آقایان
آقای بهزاد
نبوی را که
داخل زندان
نبود و
برای عمل
جراحی و
معالجه چند
روزی مرخصی
داده
بودند، در
حال بیماری
به زندان
عودت دادند.
آیا این
عمل
عاقلانه
است؟ یکی
از هموطنان
کردمان
آقای احسان
فتاحیان را
دفعه اول
به 10 سال
زندان
محکوم
کردند، پس
از تحمل
زندان
ایشان را
اعدام
کردند! در
حالیکه
دادگاه
تجدید نظر
حق ندارد
مجازات را
تشدید کند."
آیت
الله
منتظری
افزود: "والله
این کشور
مال ما
مردم است و
ما به
کشورمان
علاقه
داریم. ...
کشور مطابق
رای و نظر
مردم باید
اداره شود.
امام حسن (ع)
طی نامه ای
به معاویه
می نویسد:
پس از رحلت
پدرم "ولانی
المسلمون
الامر من
بعده" یعنی:
پس از
شهادت پدرم
علی (ع) مردم
مرا ولی و
حاکم قرار
دادند.
ایشان به
معاویه نمی
گوید: "من
حاکم هستم
چون امام
معصوم هستم.
بلکه رای و
اقبال مردم
را مطرح می
کند. پس همه
کاره مردم
اند."
|
برگرفته
از : bbc
|
انتشار
از:
کیانوش
توکلی
|
2009.12.07
|
| گفت
و گو با
پروفسورحمید
دباشی
|
دستاوردهای
جنبش سبز
دکتردباشی
متولد
اهواز است
و درسال 1984میلادی
از دانشگاه
پنسیلوانیا
با دومدرک
دکترا-
جامعه
شناسی و
فرهنگ و
مطالعات
اسلامی-
فارغ
التحصیل شد
وپس از آن
تحصیلات
تکمیلی خود
را در
دانشگاه
هاروارد به
پایان
رساند.او
درامریکا
طی دو دهه ی
گذشته
زندگی
آکادمیک
بسیار
فعالی
داشته که
بیست جلد
کتاب، تنها
بخشی از آن
است.
دکتر
دباشی با "ادوارد
سعید"،
نویسنده
کتاب بسیار
معروف "شرق
شناسی"،
همکاری
نزدیک
دانشگاهی
داشت و
بیست و
پنجمین
سالگرد
انتشار"شرق
شناسی" را
چند ماه
قبل از
درگذشت "سعید"
طی مراسمی
در حضور او
جشن گرفت.او
هم اکنون
عضو کمیته
برگزار
کننده
مراسم
سالانه
بزرگداشت
ادوارد
سعید است و
روز سوم
دسامبر،میزبان
"نوام
چامسکی"
متفکر بزرگ
امریکایی
دراین
مراسم بود.
دباشی در
سال 2003
جشنواره
فیلم
فلسطین در
نیویورک را
با عنوان "رویاهای
یک ملت"
برگزار کرد
که اکنون
سایت
اینترنتی
آن به
بزرگترین
مجموعه
فیلم
فلسطین
تبدیل شده
است.
او
58 ساله است
اما براین
باور است
که " در
آستانه ی
بازنشستگی،
تازه به
استخدام
جنبش سبز
مردم ایران
درآمده ".
او نه تنها
با کتابها
وآثار علمی
خود تاثیر
قابل توجهی
بر شناخت
محافل
دانشگاهی
ایالات
متحده ی
امریکا از
ایران
معاصر
داشته ،
بلکه با
مصاحبه ها
،مقالات و
نوشته هایش
در رسانه
های امریکا
و روزنامه
های مهم
جهان عرب،
تلاش بی
وقفه ای در
معرفی جنبش
سبز مردم
ایران
داشته
ودارد.
دکتر
دباشی برای
جنبش سبز
چهار
دستاورد بر
می
شمارد؛روشن
ساختن
ماهیت خشن
حکومت،
آشکار کردن
عدم
مشروعیت و
مرجعیت آن،
فروریختن
هاله کاذب
جمهوری
اسلامی در
منطقه و
مهمتر از
همه ، تصرف
"حوزه
عمومی " در
گفتمان
جامعه .
او
بر این
باور است
که حاصل
فکری جنبش
سبز،رویکرد
به تجدد
اجتماعی به
جای تجدد
سیاسی است.
دباشی
در باره
سخنان
احمدی نژاد
علیه
اسرائیل می
گوید:
امروز در
جهان عرب
این بحث
مطرح است
که ژست
کاذب و
تظاهر
جمهوری
اسلامی به
حفظ منافع
مردم
ستمدیده
فلسطین ،
یک مقابله
تصنعی است.
او همچنین
رویکرد
دولت احمدی
نژاد به
امریکا را
از موضع
ضعف
ارزیابی
کرده و می
گوید نتیجه
طبیعی دولت
ضعیف، فدا
کردن منافع
ملی ملت
است.
گفت
و گو با
دکتر دباشی
را در
ادامه می
خوانید:
به
شانزدهم
آذر، روز
دانشجو،
نزدیک می
شویم. همه
از بروز
خشونت
احتمالی در
این روز
نگرانند.
این نگرانی
در بیانیه
ها و سخنان
رهبران
جنبش هم
دیده می
شود.
رفتارهای
خشن حکومت
در ماههای
اخیر
مخصوصا در
تظاهرات
سیزده
آبان،
نگرانی از
احتمال
تکرار
حادثه ای
نظیر میدان
تیان آن من
در چین را
افزایش
داده است.
آیا فکر می
کنید
جمهوری
اسلامی به
مدل چینی
سرکوب برای
ختم غائله
متوسل شود
؟
دکتر
دباشی:جمهوری
اسلامی به
هرشیوه و
مدلی متوسل
خواهد شد
تا شاید
بتواند
جنبش
آزادیهای
مدنی ایران
را در نطفه
خفه کند.
اما مشکل
جمهوری
اسلامی
دقیقا در
برداشتی
است که از
جنبش سبز
در ذهن
دارد و می
پندارد که
جنبش به
جنینی می
ماند که می
توان آن را
در نطفه
خفه کرد. به
نظر من
جنبش سبز
نه نطفه ای
است که
بتوان آن
را خفه کرد
و نه مریضی
است که
احتیاج به
پزشک داشته
باشد. جنبش
سبز همچون
انسان
بالغ، عاقل
و فرهیخته
ای است که
از دل
مبارزات
تاریخ و
فرهنگ
سیاسی
معاصر
ایران قد
بلند کرده
است. قامت
بلند و
زیبای این
جنبش دیگر
تاب و تحمل
این لباس
تنگ و بی
قواره
جمهوری
اسلامی
فعلی را
ندارد.
طبیعی است
که برای
چند صباحی
می توان با
چوب و چماق
و سرکوب
همچنان این
لباس کهنه
و مندرس
وتنگ را بر
تن او نگه
داشت ، ولی
به قول
ابوالفضل
بیهقی،"تاریخ
به راه
راست رود" و
در تاریخ
روا نبود
تخسیر و
تحریف کردن.
چهار
دستاورد
مهم جنبش
سبز
شما
در یکی از
مصاحبه
هایتان
گفته بودید
که " شرط
اول این
جنبش
اجتماعی،
بری بودن
قطعی آن از
خشونت است.
این جنبش
نه توان
نظامی دارد
و نه
اندیشه
نظامی". اما
پرهیز از
خشونت در
برابر
حکومتی که
همه راههای
مسالمت
آمیز نقد و
اعتراض را
به روی
شهروندانش
بسته، کار
آسانی نیست.
راه حلی که
شما به
عنوان
جایگزین
خشونت برای
پیشبرد
اهداف مدنی
جنبش سبز
پیشنهاد می
کنید چیست؟
مروری
بر برآیند
دست
آوردهای
مردم از
زمان شروع
جنبش سبز
نشان می
دهد که ملت
ما با
حداقل
هزینه،
حداکثر
نتایج
مطلوب مورد
نظر خود را
بدست آورده
است.این
نکته را
باید با
تاکید
بگویم که
ضرب و شتم،
تجاوز و
شکنجه حتی
یک انسان و
بالاتر از
آن از دست
دادن
عزیزانی
چون " ندا" و
"سهراب" و
دیگران،
هزینه
بسیار
گزافی است.اما
باید به
این واقعیت
هم توجه
داشته
باشیم که
نتایجی که
مردم در
اثر شجاعت
و ازخود
گذشتگی خود
بدست آورده
اند در
مقایسه با
هزینه هایی
که یک
جمعیت
هفتاد و دو
میلیونی
پرداخت
کرده،
بسیار
درخشان و
غیر قابل
انکار است.
اولین
دستاورد
جنبش سبز
آن است که
ماهیت
خشونت بار
این حکومت -
که نقطه
تیز "قدر
قدرتی" آن
فقط متوجه
شهروندان
خود است –
برای همه
جهانیان
آشکار شده
است. در این
عمل شنیع،
دولت فعلی
جمهوری
اسلامی حتی
از حکومت
غاصب
اسرائیل هم
بدتر است.
زیرا
اسرائیل
این ظلم و
جور
وقیحانه را
در مورد
مردم مظلوم
فلسطین روا
می دارد نه
در مقابل
مردم خودش.
به عبارت
دیگر،در
طول این
دوره حدودا
شش
ماهه،ماهیت
خشونت بار
این حکومت،
هم برای
جهانیان
روشن شده و
هم خود
جمهوری
اسلامی به
عدم
مشروعیتش
وقوف پیدا
کرده است.
مجددا بر
این نکته
تاکید می
کنم که
هرچند مرگ
حتی یک
ایرانی هم
هزینه
گزافی
است،اما
آشکار شدن
ماهیت خشن
این حکومت
بر
جهانیان،
دستاوردی
بزرگ با
هزینه ای
نسبتا کم
است.
دومین
دستاورد،
روشن شدن
عدم
مشروعیت
حکومت است.
توسل
جمهوری
اسلامی به
خشونت،
مقبولیت
رژیم و یا
به قول
آقای سروش،
"حقانیت" و
به تعبیر
دیگر،"مرجعیت
حکومت" را
به شدت زیر
سئوال برده
است . این
توضیح لازم
است که هر
جمهوری ای،
مرجعیت خود
را از
شهروندانش
می گیرد و
از آنجاکه
جمهوری
اسلامی این
مرجعیت را
از دست
داده،
ماهیت یک
حکومت
دیکتاتوری
به خود
گرفته است.
مردم ایران
صرفا یک
سوال ساده
و معصومانه
از حکومت
داشتند و
پرسیدند که
"رای من
کجاست؟". در
مقابل این
سئوال
ساده،
حکومت هر
آنچه از
زور،
قلدری،
چماق،
مسلسل، آدم
ربایی،
شکنجه،
تجاوز و
قتل عمد در
چنته داشت
بیرون ریخت
و به مردم
نشان داد.
همانطور که
بسیاری از
انسان های
دلسوز ما
همچون آیت
الله صانعی
و آیت الله
منتظری
گفتند، در
جواب سئوال
"رای من
کجاست"
حکومت باید
دوباره
اعتماد
مردم را
کسب می کرد
نه آنکه
بیشتر به
سلب اعتماد
از خود می
پرداخت.
سومین
دستارود آن
است که
جنبش سبز،
هاله کاذب
و مقدسی که
جمهوری
اسلامی
برای خود
در منطقه
ایجاد کرده
بود را
یکباره فرو
ریخت و در
عین حالی
که معصومیت
، نجابت و
شرافت ملت
ایران را
از دل این
تاریکی ها
به مردم
دنیا نشان
داد، ماهیت
دروغ و دغل
جمهوری
اسلامی را
نیزبه وضوح
به نمایش
گذاشت .
چهارمین
دستاورد
آنست که
جنبش سبز
توانست با
فروپاشی
دوگانگی
های دیرینه
و مرزبندی
های مزمن و
کاذبی
همچون
روشنفکر
دینی –
روشنفکر
لائیک،
روشنفکر
درون مرزی-
روشنفکر
برون مرزی،
مذهبی و
غیر مذهبی،
"حوزه
عمومی" را
به اشغال
خود درآورد
و اکنون در
شرف خلق "خرد
جمعی" است.به
اعتقاد من
این
مهمترین
دستاورد
جنبش سبز
است.
در
اینجا لازم
است که این
توضیح را
نیز اضافه
کنم که در
حال حاضر
دو گروه به
جان هم
افتاده
اند؛ عده
ای که می
خواهند
رژیم
جمهوری
اسلامی را
براندازند
و عده ای که
در تلاشند
تا آن را
حفظ کنند .جنگ
این دو
جناح ربطی
به ما ملت
ایران
ندارد. ملت
ایران می
پرسد "رای
من کجاست؟"
و به حقوق
شهروندی،آزادی
های مدنی ،
حقوق اقلیت
ها ، حقوق
زنان و ...
معتقد است.
این سئوال
ِ ماقبل
جمهوری
اسلامی و
سئوال ِ ما
بعد جمهوری
اسلامی است.سئوال
اساسی ما (
رای من
کجاست؟) یک
سئوال
شهروندی
است و
مفاهیمی
چون حق
آزادی
بیان، حق
برگزاری
اجتماعات
وحق انتخاب
یک حکومت
دمکراتیک
در آن
مستتر است
و همچنان
به قوت خود
باقیست. در
نتیجه، من
به کسانی
که خواهان
براندازی
این رژیم
هستند می
گویم "بفرمایید
و براندازی
کنید!" وبه
کسانی هم
که می
خواهند این
جمهوری را
سرپا نگه
دارند می
گویم "بفرمایید
و آن را حفظ
کنید!".این
دعواها
ربطی به
جنبش سبز و
خواسته های
آن ندارد.من
هم آن عدم
توازنی که
شما در
سئوالتان
اشاره
کردید را
قبول دارم
و همگان هر
روز شاهدند
که هر چه
ملت ما با
عدم خشونت
و شرافت و
نجابت
بیشتری عمل
می کند،
حکومت هم
بیشتر به
خشونت و
چوب و چماق
روی می
آورد . اما
این نکته
بسیارمهم
را باید
همیشه به
یاد داشته
باشیم که
صرف همین
عدم توازن
برای ما در
طول زمان
دستاوردهای
غیرقابل
انکاری
داشته و
خواهد داشت.
مطالبه
حقوق
شهروندی به
معنای
تایید
تحریم و
حمله نظامی
به ایران
نیست
دستاوردهای
جنبش سبز
واکنش هایی
را در
بیرون از
مرزهای
ایران به
دنبال
داشته و به
طرح مساله
بسیار
حساسی منجر
شده که می
توان آن را
در قالب
متحدین و
مخالفین
جنبش در
سطح بین
المللی
مطرح کرد.این
مساله
نگرانی
هایی را از
سوی برخی
متفکران و
صاحبنظران
به نام بین
المللی به
دنبال
داشته که
اندیشمند
بزرگ
امریکایی،پرفسور
چامسکی از
جمله
آنهاست.
آقای
چامسکی در
برنامه
اعتصاب
غذای
ایرانیان
در نیویورک
گفتند که
مردم ایران
راه بسیار
سختی در
پیش رو
دارند و
باید از
راه بسیار
باریکی
بگذرند. به
گفته ایشان
مردم از یک
طرف باید
با سرکوب
بیرحمانه
حکومت
مقابله
کنند و از
سوی دیگر
باید مراقب
باشند تا
در دام
دشمنان
ایران به
عنوان یک "ملت
– دولت"
نیافتند.
این نگرانی
آقای
چامسکی
نیازمند
توضیح
بیشتری است.
به نظر شما
متحدان
واقعی جنبش
دموکراسی
خواهی در
ایران کدام
نیروها
هستند و
مراقب کدام
خطرها باید
بود؟
من
دقیقا با
حرف آقای
چامسکی که
در مراسم
اعتصاب عذا
در برابر
مقر سازمان
ملل ایراد
کردند،
موافقم.
الان ما در
ایران با
گفتمان "حقوق"
مواجهیم؛
حقوق
انسانی،شهروندی،
زنان،
اقلیتهای
مذهبی و
قومی.
منتها
گرفتاری
اصلی ما
این است که
ابرقدرتهایی
مانند
آمریکا،
اروپای
غربی و
اسرائیل،این
گفتمان
حقوق را به
یک هژمونی
نئولیبرال
جهانی
تبدیل کرده
اند و هر
وقت ما از
حقوق حرف
می زنیم،
آنها این
حرف ما را
در گفتمان
و دستور
زبان
خودشان
وارد می
کنند.اما
واقعیت این
است که
تاکید ما
بر ضرورت
احقاق حقوق
انسانی و
شهروندی
مان با
گفتمان
آنها
متفاوت است.
ما با
دستور زبان
آنها حرف
نمی زنیم.
برخاستن و
طغیان ملت
ما برای
احقاق حقوق
مدنی اش،
اصلا و
ابدا به
معنای
تحریم
اقتصادی
ایران،
حمله نظامی
به ایران و
کتمان کردن
حقوق
بلافصل
ایران برای
برخورداری
از
تکنولوژی و
انرژی هسته
ای نیست.
اگر ملت
ایران با
سلاحهای
کشتار جمعی
مخالف است
به این
معناست که
این یک امر
جهانی است.
نه تنها
کشور ایران
بلکه هیچ
کشوری در
دنیا و در
منطقه
نباید سلاح
کشتار جمعی
داشته باشد.
مایلم
بر این
نکته تاکید
کنم که
اکنون که
به مرحله
جدیدی از
مبارزات و
پویش ها
رسیده ایم
باید خیلی
مواظب
باشیم که
حرف حق و
درست ما که
برخاسته از
مبارزات
دیرینه
ماست ،آب
به آسیاب
دشمنان ما
نریزد.
منظورم از
دشمنان، نه
دشمنان
فرضی، بلکه
کسانی است
که منافع
اقتصادی و
سیاسیشان
ایجاب می
کند که
کنترل جهان
را در
اختیار
خودشان
داشته
باشند.
شاید
لازم باشد
با ذکر
مثالی این
نکته را
بازتر کنم.
بسیاری از
دوستان
همفکر و
همرزم عرب
و مسلمان
من از
ابتدای
جنبش سبز
خیلی به
این جنبش
مشکوک
بودند و می
پرسیدند که
این چه
جنبشی است
که آمریکا
و اروپا از
آن دفاع می
کنند و یا
اینکه چرا
اشخاصی
مانند دکتر
مهاجرانی
برای آن در
جایی مثل "وای
نپ "- موسسه
واشنگتن
برای
سیاستهای
خاور نزیک-
و یا عباس
میلانی در
موسسه "هوور"
و کنگره
امریکا
سخنرانی می
کنند؟ و
سئوالهایی
مشابه.
موضع ما در
این باره
خیلی روشن
است ؛ به
این معنا
که ما،هم
به حقانیت
این جنبش
باور داریم
و هم
خواهان
احقاق حقوق
شهروندی
مردم ایران
هستیم و هم
می خواهیم
که این
جنبش را با
دیگر
جنبشهای
آزادیبخش
منطقه و
جهان وصل و
مرتبط کنیم.
به عبارت
دیگر، ما
حامیان
جنبش سبز
بر این
باوریم که
جمهوری
اسلامی و
شخص آقای
احمدی نژاد
به دروغ و
دغل خود را
دوست نهضت
آزادیبخش
فلسطین یا
مردم ستم
کشیده
لبنان جا
زده است.
جمهوری
اسلامی از
این مساله
مستمسکی
ساخته و آن
را همچون
چوبی بالای
سر ملت ما
قرار داده
است . به
اعتقاد من
دقیقا به
همین خاطر
است که در
میان
شعارها
شنیده می
شود که "نه
غزه نه
لبنان،
جانم فدای
ایران". من
از نظر نوع
تفکر سیاسی
با این
شعار
مخالفم،
منتها درک
می کنم که
چرا کسی که
سی سال زیر
تیغ جمهوری
اسلامی
زندگی کرده
و برایش به
دروغ
سرنوشت
مردم ستم
کشیده
فلسطین را
مستمسک
قرار داده
اند تا
بتوانند
توی سرش
بزنند و
نگذارند
آزادی های
مدنی اش را
بدست
بیاورد،چنین
حرفی را می
زند. چندی
پیش در
صحبتی که
با "عظمی
بشاره"- از
برجسته
ترین
متفکران
فلسطینی در
نشریه
الاهرام
داشتم - حرف
من این بود
که دلیلی
وجود ندارد
که حرف حق
ما را
آدمهای
دغلکار
بزنند.
زمان آن
رسیده است
که حرفها و
خواسته های
به حق مان
را به درون
و بطن
نهضتهای
دموکراتیک،
آزادیخواهانه
و مدنی مان
ببریم .با
این کار
مانع از
این خواهیم
شد که آدمی
مثل آقای
احمدی نژاد
به ژنو
برود و باز
با وقاحت
منکر
هولوکاست
شود و
بخواهد ژست
طرفداری از
ملت فلسطین
را بگیرد.این
نکته را هم
باید اضافه
کنم که
دراجلاس
ژنو مساله
قتل عام
اسرائیل در
غزه در
دسامبر 2008 و
ژانویه 2009
تحت الشعاع
حرف های بی
اساس آقای
احمدی نژاد
در نفی
هولوکاست
واقع شد. تا
قبل از
سخنان آقای
احمدی نژاد
در ژنو،
افکار
عمومی دنیا
منتظر
اجلاس ژنو
و محکومیت
اسرائیل
بود.اما
آقای احمدی
نژاد با
سخنان خود
، محکومیت
ها را
متوجه
ایران کرد.
من
معتقد هستم
که اگر
جنبش سبز
به پیروزی
برسد، ما
الفبای
تفکر سیاسی
منطقه را
تغییر
خواهیم داد
. در صورت
پبروزی
جنبش سبز
دیگر کسانی
چون معمر
قدافی ، بن
لادن و یا
احمدی نژاد
نخواهند
توانست با
بیان
دردهای
منطقه، ژست
طرفداری از
حقوق
مظلومان در
منطقه را
به خود
بگیرند. ما
اعتراض
موجهی به
این دردها
داریم و
باید
بتوانیم
این مستمسک
را از دست
آنها خارج
کنیم.آدمهایی
مثل احمدی
نژاد با
مواضع
نابخردانه
خود، ما را
در برابر
قدرتهایی
چون امریکا
قرار می
دهند و چون
از موضع
ضعف و عدم
مقبولیت
اجتماعی
صحبت می
کنند ،
منافع
منطقه ای و
جهانی ما
را در معرض
تهدید قرار
می دهند.
تظاهر
احمدی نژاد
به حمایت
از فلسطین
زمانی
نه چندان
دور گفته
می شد که
حرفها و
مواضع آقای
احمدی نژاد
ایشان را
در "خیابان
های عرب" و
در بین
توده عرب
محبوب کرده
است. با
توجه به
اینکه شما
با مبارزان
و متفکرین
عرب در
تماس کاری
هستید، آیا
این مواضع
ضد
اسرائیلی
آقای احمدی
نژاد
توانسته
برای او
جایگاهی در
بین
روشنفکران
فلسطینی
باز کند؟
من
این عبارت "خیابان
های عرب" را
دارای بار
منفی نژادی
می دانم و
با استفاده
از آن
موافق
نیستم.این
به معنای
آن است که
تصمیمات و
سیاست های
کشورهای
عربی و
اسلامی در
خیابانها
اتخاذ می
شود نه به
وسیله
متفکرین
،نظریه
پردازان،
روشنفکران
وسیاستمداران
عرب. اما در
باره سئوال
شما باید
بگویم که
در حال
حاضر بحثی
در روزنامه
های عربی و
روزنامه
هایی که
مسائل
ایران را
در کشورهای
عربی دنبال
می کنند
مطرح است
مبنی بر
اینکه این
ژست کاذب و
تظاهر
جمهوری
اسلامی به
حفظ منافع
مردم
ستمدیده
فلسطین و
مقابله با
اسرائیل،
یک مقابله
تصنعی است.
امروز این
سئوال مطرح
است که
اصلا چه
نوع مقابله
ای ایران
با اسرائیل
داشته است؟
این بحث در
روزنامه
هایی چون
السفیر،
الاهرام و
النهار
وغیره مطرح
است. آنها
گول این
حرفها را
نمی خورند
چرا که
کسانی که
برای آنها
مقاله می
نویسند
متوجه
مسائل
داخلی
ایران
هستند. من
مایلم بر
این نکته
تاکید کنم
که اتفاقا
برعکس آنچه
مطرح می
شود،نوع
دمکراسی
خواهی و
میل به
نهادینه
کردن
خواسته های
دمکراتیک
در دنیای
عرب و
ایران نه
تنها هیچ
منافاتی با
هم ندارد،
بلکه سنخیت
هم دارند.
آنچه
شما در
رابطه با
مردم عادی
در جهان
عرب هم در
قالب سؤال
مطرح کردید
، صحت
ندارد. در
این رابطه
حتی در
اوایل نهضت
سبز شایعه
ای پخش شد
مبنی بر
این که
بعضی از
کسانی که
در ایران
شکنجه می
دهند و
چماق می
زنند، عرب
هستند و از
لبنان به
ایران
اعزام شده
اند.
متفکران
عرب در این
زمینه
معتقد
بودند که
سوء
استفاده ها
ی جمهوری
اسلامی از
نهضت
آزادیبخش
فلسطین
دلیل این
نوع شایعه
ها و حرفها
بوده است.
نکته دیگر
انکار
هولوکاست
است. این
انکار
وقیحانه و
ابلهانه،
یعنی انکار
مرگ
میلیونها
انسان
معصوم و
اهانت به
خاطرات
دردناک
بازماندگان
آن حادثه.
طرح این
مساله هیچ
نفعی به جز
ننگ و
آبروریزی
برای مردم
ایران
نداشته است.
همدردی ،
همفکری و
همکاری با
نهضت
آزادیبخش
فلسطین به
معنای
انکار درد
و ستمی که
بر مردم
یهود رفته
نیست.
اتفاقا
همانطور که
بسیاری از
متفکرین
معاصر گفته
اند خاطره
ظلم به ملت
یهود در
زمان جنگ
دوم جهانی،
الان به
ملت فلسطین
تعلق دارد
نه به
حکومت غاصب
اسرائیل.
مانند
کشتار دسته
جمعی
ارامنه و
کشتار
مسلمانان
در
یوگوسلاوی
سابق، ما
باید یک
استاندارد
واحدی در
تقبیح ظلم
و ستم و
ستایش از
آزادی و
عدالت
داشته
باشیم. ما
نمی توانیم
به بهانه
مخالفت با
یک ظلم،
منکر وجود
ظلمی دیگر
شویم. این
مواضع
فریبکارانه،
کل نهضت
آزادیبخش
فلسطین را
به خطر
انداخته
است. نهضت
آزادیبخش
فلسطین به
دلیل
مبارزات
مستمر شصت
ساله خود،
مقبولیت
عامی در
چهار گوشه
جهان پیدا
کرده است.
ما شاهد
بودیم که
فردی مانند
"ریچل کوری"
از شهر
سیاتل در
ایالت
واشنگتن
امریکا به
اردوگاه
فلسطینی "رفح"می
رود و جان
خودش را
فدای ملت
فلسطین می
کند. به نظر
من ، این
شجاعت و
دلیری خانم
"ریچل کوری"
از تمام
شعارهای
جمهوری
اسلامی
قابل ستایش
تر است و
برای ایجاد
همدردی با
مردم
فلسطین و
همکاری و
همفکری با
آنها ارزشی
به مراتب
بیشتر از
شعارهای تو
خالی
جمهوری
اسلامی و
آقای احمدی
نژاد دارد.
جنبش
سبز و
مساله
فلسطین
درمورد
رابطه جنبش
سبز و
مساله
فلسطین
دیدگاههای
متفاوتی
وجود دارد.
برخی می
گویند این
مساله ربطی
به جنبش
سبز ندارد
و منافع
ملی ایران
حکم می کند
که کاری به
مواضع
اسرائیل و
فلسطین
نداشته
باشد. بعضی
هم می
گویند
سیاست
اسرائیل و
مخالفتش با
شکل گیری
دولت مستقل
فلسطینی به
گونه ای
اجتناب
ناپذیر
موجب ادامه
مسابقه
تسلیحاتی
وتنش در
منطقه می
شود و این
امر خواه
ناخواه روی
همسایگان
ایران و
بالطبع بر
امنیت
ایران به
عنوان یک
دولت- ملت
تاثیرگذار
است. کسانی
هم هستند
که مساله
اخلاقی
ضرورت
محکوم کردن
نقض حقوق
بشر و
جلوگیری از
حق حاکمیت
ملی مردم
فلسطین را
مطرح می
کنند و آن
را جدا از
نقض حقوق
مردم ایران
نمی دانند.
شما این
مسئله را
چگونه
ارزیابی می
کنید؟
من
با نکته
آخر مورد
اشاره در
سئوال شما
موافقم. من
در یکی از
مقاله هایم
که بلا
فاصله بعد
از شروع
نهضت سبز
نوشتم، "حسن
نصرالله"
دبیر کل
حزب الله
لبنان را
به خاطر
تقبیح نهضت
سبز مردم
ایران و
طرفداری از
آقای احمدی
نژاد مورد
نقد قرار
دادم. در آن
مطلب خطاب
به حسن
نصرالله
نوشتم که: "ریشه
های الفت
با نهضت
آزادیبخش
فلسطین و
مردم ستم
کشیده
لبنان در
قلب ملت
ایران است
نه در جیب
گشاد آقای
احمدی نژاد".
به نظر من
ملت ایران
یک سابقه و
الفت
طولانی با
نهضت
آزادیبخش
فلسطین
دارد. در
این مورد
ذکر یک
مثال می
تواند تا
حدودی
روشنگر این
الفت
دیرینه
باشد. در
سال 2003 من
بزرگترین
فیلم
فستیوال
فلسطین را
در نیویورک
برگزار
کردم .در آن
سال آقای
نیکزاد
نجومی (هنرمند
و گرافیست
برجسته و
پرآوازه
ایرانی
مقیم
نیویورک)
به عنوان
هدیه،
پوستری را
به من داد
که درست سی
سال پیش از
آن یعنی در
سال 1973 و در
جریان جنگ
اعراب و
اسرائیل،
عده ای
دانشجوی
ایرانی در
نیویورک
برای
فستیوال
فیلمی که
برای ملت
فلسطین
برگزار شده
بود، تهیه
کرده بودند.
این خود
نمونه ایست
از اینکه
الفت و
همفکری و
همبستگی ما
ایرانیان
با نهضت
آزادیبخش
فلسطین در
رگ و پی
ماست و
اصلا به
مسائل
سیاسی و
مذهبی هم
هیچ
ارتباطی
ندارد. به
عبارت دیگر
جنبش
سبز،هم از
منظر
تاریخی و
هم از منظر
مساله حقوق
بشر و
اخلاقی،
حامی جنبش
فلسطین است.
چطور می
شود کسی
قتل عام
ملت فلسطین
را طی شصت
سال گذشته،
از دیر
یاسین تا
غزه، ببیند
و موضعگیری
نکند؟
اینها بیش
از 3 میلیون
انسان را
در
بزرگترین
زندان جهان
و از زمین،
هوا و دریا
محبوس کرده
اند. این
مردم محتاج
آب نوشیدنی
و نان شب
هستند و
سرنوشتشان
به این
وابسته شده
که آیا
دولت
اسرائیل
اجازه بدهد
یا ندهد!
چطور می
شود یک
انسانی
شاهد این
بی عدالتی
و وقاحت
باشد و
بگوید این
به ما
مربوط نیست
و مسئله
خودشان
است؟!
ثالثا وقتی
بگویید
فلسطین
مسئله ما
نیست، فی
النفسه
طرفدار
دولت
اسرائیل
شده اید.
نکته دیگر
اینکه اصلا
منافع ملی
ما ایجاب
می کند که
با نهضتهای
آزادیبخشی
مثل
فلسطین،
همفکری و
همیاری و
همکاری
داشته
باشیم.
منافع و
مصالح ملی
ما منطبق
بر منافع و
مصالح
منطقه ای
ماست.
اسرائیل می
خواهد که
ابرقدرت
منطقه و
پایگاه
نظامی
سیاستهای
امپریالیستی
آمریکا
باشد. در
نتیجه
اسرائیل از
نهضت سبز
آزادیبخش
ایران
بیشتر از
همه می
ترسد. یکی
از سران
امنیتی
دولت
اسرائیل
گفته بود
که ما اگر
توطئه ای
می چیدیم
که کسی را
در ایران
بر سر کار
بیاوریم که
به نفع ما
کار کند ،
بهتر از
احمدی نژاد
نمی شد. به
گفته
اواحمدی
نژاد
بهترین کسی
است که
اسرائیلی
ها می
توانند در
ایران
داشته
باشند.علت
آن نیز این
است که او
قیافه کریه
و منفوری
از ایران
به جهانیان
نشان می
دهد که
دقیقا همان
خواسته
اسرائیل
است.اگر
این تصویر
را با
تصویری که
جنبش سبز
از ایران
به دنیا
نشان داد
مقایسه
کنید متوجه
می شوید که
چرا
متفکرین و
روشنفکران
خود
اسرائیل،
کسی مانند "گید
ئون لاوی"
در سرمقاله
ای در
روزنامه ی "
هاآرتص"
نوشت: "من
از حسادت
سبز شدم که
چرا ما
چنین حرکت
زیبایی را
در اسرائیل
نداریم". در
نتیجه، این
جنبش در
حال تغییر
دادن
الفبای
منطقه است
و این
بسیار مهم
است که
جوانها و
متفکران و
نهضت
آزادیخواهان
زنان،
کارگران و
معلمان
ایران
بدانند که
آنها در
شرف تغییر
الفبای
سیاسی
منطقه
هستند.
از
نظر منافع
ملی ما هم
اینطور
نیست که
بگوییم
مسئله
فلسطین به
ما ربطی
ندارد.
مساله
فلسطین
دقیقا و
خیلی خوب
هم به ما
ارتباط
دارد. چون
مسئله
فلسطین از
وقیحانه
ترین
ظلمهایی
است که در
تاریخ
معاصر
اتفاق
افتاده و
رابطه با
آن، محک
اعتبار
جنبش
سبزاست.
طوری که
اگر روزی
جنبش سبز
ما به
مسئله
فلسطین بی
اعتنا شود،
آن موقع
باید
بیاندیشیم
که چه نقصی
جنبش سبز
ما را به
این نقطه
رسانده است.
انرژی
هسته
ای،منافع
ملی و
منافع
منطقه ای
مساله
انرژی هسته
ای ایران
دوباره به
بن بست
رسیده است.ایران
یک محکومیت
تازه از
شورای حکام
آژانس
دریافت
کرده و به
دنبال آن
آقای احمدی
نژاد
دستورداده
تا ساخت ده
مرکز جدید
غنی سازی
اورانیوم
آغاز شود.
احتمال
تحریمهای
تازه ی بین
المللی هر
روز بیشتر
می شود.
مساله هسته
ای ایران
به کجا می
رود و برای
مقابله با
تحریمها چه
باید کرد؟
به
نظر من
همانطور که
آقایان
موسوی و
خاتمی به
تکرار گفته
اند،
برخورداری
از انرژی و
تکنولوژی
هسته ای،
حق ایران
است. اصلا و
ابدا به
هیچ دولتی
مربوط نیست
که بخواهد
این حق را
بپذیرد یا
نپذیرد.
این حق
بلافصل
ماست.
ایران یک
عضو امضا
کننده
پیمان منع
گسترش
سلاحهای
کشتار جمعی
(ان پی تی)
است و
مادام که
به مقررات
آن عمل می
کند هیچ
مانع سیاسی
یا اخلاقی
برای
پیگیری و
دستیابی اش
به
تکنولوژی
هسته ای
وجود ندارد
و نخواهد
داشت. جالب
اینجاست که
در بحث
مربوط به
انرژی هسته
ای ایران،
کشوری
مانند
اسرائیل که
اصلا عضو "ان
پی تی "نیست
و از
هزاران
کلاهک هسته
ای
برخورداراست
و تمام صلح
منطقه را
به خطر
انداخته
،با وقاحت
تمام می
گوید که
ایران حق
ندارد که
اسلحه اتمی
داشته باشد
و حتی
نباید از
تکنولوژی
اتمی هم
برخوردار
باشد!
منافع ملی
ما ایجاب
می کند که
از
تکنولوژی
هسته ای در
چارچوب
مقررات بین
المللی
برخوردار
باشیم. اما
از آنجا که
حکومت فعلی
آقای احمدی
نژاد از
محبوبیت و
مقبولیت و
مشروعیت
برخوردار
نیست،
اصولا در
موضع دفاع
از منافع
ملی کشور
هم نیست.
ایشان به
جای دفاع
از منافع
ملی، مساله
دستیابی
ایران به
انرژی هسته
ای را به یک
ملعبه
سیاسی بین
ایران و
آمریکا و
یا ایران و 5+1
تبدیل کرده
تا برای
خود وجهه
بین المللی
کسب کند و
صحنه بازی
را از
مسائل
داخلی به
ژئوپولوتیک
منطقه ببرد.
اگر مساله
در چارچوب
منافع و
مصالح ملی
قرار
بگیرد،
آقای احمدی
نژاد به
خاطر عدم
مقبولیت و
مشروعیت،
بازنده
خواهد بود.
به همین
دلیل،
جمهوری
اسلامی سعی
می کند
انرژی هسته
ای ایران
را با
مسائل
منطقه گره
بزند. آقای
اوباما هم
وضعیت
اسفباری را
در منطقه
از جورج
بوش به ارث
برده است.
عراق ،
افغانستان
و حتی شمال
پاکستان هم
در حال
حاضر و به
تبع
افغانستان
دچار هرج و
مرج
وحشتناکی
شده است.
شرایط سوق
الجیشی
منطقه به
گونه ایست
که اگر
آمریکا
بخواهد
نیروهای
نظامی اش
را از عراق
بیرون بکشد
یا اگر به
دنبال
تغییر
سیاستهای
نظامی اش
در
افغانستان
یا شمال
پاکستان
باشد،ناچار
است که
نگران
سلاحهای
اتمی
پاکستان
باشد و
تمهیدات
لازم را
برای
جلوگیری از
تسلط
طالبان بر
این سلاحها
بیاندیشد.
امریکا
برای ایجاد
این
تغییرات در
سیاست
نظامی و
منطقه ای
خود محتاج
مذاکره و
همکاری با
جمهوری
اسلامی است.
این
واقعیتی
است که
وجود دارد
و این
واقعیت را
آقای احمدی
نژاد و
یارانش به
خوبی می
دانند. به
همین جهت
به نفعشان
است که
بازی را از
مسائل
داخلی و
ملی ایران
به مسائل
منطقه ای
بکشند. با
این کار از
یک سو پای
میز مذاکره
می نشینند
وعکس
یادگاری می
گیرند تا
شاید وجهه
بین المللی
پیدا کنند
واز سوی
دیگر چون
یک عامل
مهم در
مسائل سوق
الجیشی
منطقه
هستند در
واقع می
کوشند تا
از این
موقعیت،
سرپوشی
برای مسائل
داخلی
ایران
بسازند.
به
اعتقاد من
نمایندگان
نهضت سبز،
آقایان
موسوی و
کروبی
بسیار
هوشمندانه
رفتار کرده
و اعلام
کرده اند و
اصرار هم
دارند که
منافع ملی
ما منافاتی
با جنبش
سبز ندارد
و در واقع
این منافع،
نهفته در
جنبش سبز
است. ثانیا
این
نمایندگان
جنبش سبز
اجازه نمی
دهند که
مسائل سوق
الجیشی و
منطقه ای
بر مسائل
ملی و
منافع ملی
کشور غلبه
پیدا کند.
این یک
پدیده فوق
العاده و
بسیارمهم
است که بعد
از خرداد
ماه و
انتخابات
ایران
اتفاق
افتاده است.
اگر قبل از
خردادماه
از من در
مورد
انتخابات
ایران می
پرسیدید،
آن را صرفا
یک مساله
داخلی می
دانستم که
ارتباطی با
مسائل
منطقه ای
ندارد. در
حالی که
این
انتخابات و
جنبش سبز
تمام مسائل
منطقه ای
را تحت
الشعاع
قرار داده
است. در
واقع دولت
آقای احمدی
نژاد در
تلاش است
تا با روی
آوردن به
مسائل
منطقه ای
از مسائل
داخلی فرار
کند. منتهی
مساله این
است که
متاسفانه
ممکن است
که منافع
ملی و
طولانی مدت
ما به خاطر
این ضعف
دولت فعلی
به خطر
بیفتد.
رویکرد
احمدی نژاد
به امریکا
از موضع
ضعف است
دولتهای
ایران و
آمریکا
رویکردهای
متفاوتی در
هر دوره
نسبت به هم
داشتند.
همانطور که
طی دهه های
اخیر شاهد
رویکردهای
متفاوت
دولت های
ریگان،کلینتون،
جورج بوش و
اوباما به
ایران بوده
ایم، دولت
ها در
ایران هم
رویکردهای
متفاوتی به
واشنگتن
داشته اند.
رویکرد
دولت آقای
رفسنجانی
به آمریکا
از موضع
عملگرایی
بود و دولت
اصلاحات
آقای خاتمی
هم از موضع
تنش زدایی
در صدد
بهبود
روابط با
آمریکا بود.
آقای احمدی
نژاد هم در
موارد
متعدد،
تلاش های
ناموفقی در
ایجاد
گشایش در
روابط
تهران و
واشنگتن
داشته است.
به نظر شما
رویکرد
دولت احمدی
نژاد به
امریکا از
چه منظر و
زاویه
ایست؟
در
مناظره های
آقای موسوی
و احمدی
نژاد، کاشف
به عمل آمد
که آقای
احمدی نژاد
در جریان
مبارزات
انتخاباتی
به کاخ
سفید پیغام
داده بوده
که می
خواسته با
اوباما
ملاقات کند
تا وجهه
بین المللی
پیدا کند.
در حال
حاضر نیز
چون دولت
آقای احمدی
نژاد،
نامشروع و
نامقبول
است، ناچار
است که به
مسائل
جهانی از
موضع ضعف
عمل کند. به
اعتقاد من
آقای احمدی
نژاد به
خاطر همین
عدم
مشروعیت
داخلی به
هرگونه
معامله و
معادله ای
با غرب تن
خواهد داد
تا بتواند
حداقل وجهه
ی بین
المللی خود
را حفظ کند.
اما
در مورد
رویکرد
دولت ها در
ایران به
امریکا
باید این
نکته را
بگویم که
متاسفانه
زمانی که
دولت آقای
خاتمی بر
سرکار بود
و ما از یک
دولت مقبول
و ملی
برخوردار
بودیم،
ایشان با
دولت جنگ
افروزی مثل
جورج بوش
روبرو شد.
الان هم که
دولت
اوباما در
واشنگتن بر
سر کار است
و کاخ سفید
کمتر از
جنگ وتغییر
رژیم سخن
می گوید و
بیشتر مایل
به مذاکره
است،در
تهران شخصی
مانند
احمدی نژاد
به طور
نامشروع به
ریاست دولت
رسده است.
این مساله
مرا یاد آن
شعر مولانا
می اندازد
که می گوید:
آن
یکی
خرداشت،
پالانش
نبود رفت و
پالان
یافت، گرگ
خر را در
ربود
من
طبیعتا به
تنش زدایی
در روابط
تهران و
واشنگتن
اعتقاد
دارم اما
نه به هر
شکلی و به
هر قیمتی.من
قائل به
نوعی رابطه
بین ایران
و آمریکا
هستم که
متضمن
منافع
ملی،منطقه
ای و
نهادهای
دموکراتیک
ما باشد.
والا اگر
همین فردا
آقای
اوباما به
خاطرمنافع
منطقه ای
آمریکا با
آقای احمدی
نژاد صحبت
کند و
سفارتخانه
ها هم
دوباره در
تهران و
واشنگتن
بازشوند
اما
کوچکترین
توجه و
اعتباری به
جنبش
آزادیبخش
مدنی مردم
ایران داده
نشود، اصلا
این رابطه
معنایی
برای ما
نخواهد
داشت.چنین
رابطه ای
هیچ تاثیری
نخواهد
داشت و
تبدیل می
شود به یک
رابطه بین
دو دولت؛
دولت آقای
احمدی نژاد
و آقای
اوباما که
برای منافع
منطقه ای
خود به یک
توافق هایی
رسیده اند
که هیچ
ربطی به
ملت ایران
نخواهد
داشت. اگر
آقای
اوباما آن
زمان که
آقای خاتمی
رئیس
جمهوری
ایران بود
به کاخ
سفید راه
می یافت،
چون هر دوی
این رئیس
جمهورها از
دل مردم
کشورشان
برآمده
بودند و
قدرتشان
حاصل تلاش
نهادهای
مدنی و
دمکراتیک
بود،
توافقات
احتمالی
این دو می
توانست
متضمن
منافع ملی
هر دو کشور
باشد . ولی
الان ما
متاسفانه
در این
شرایط
نیستیم و
هر روز
بیشتر از
روز قبل
شاهد این
واقعیت
هستیم که
آقای
اوباما به
دلیل منافع
منطقه ای
امریکا و
آقای احمدی
نژاد هم به
دلیل
گریزاز
مسائل
داخلی
ایران وارد
یک سری
معادلات می
شوند. یک
روز
تاسیسات
اتمی در
نزدیک قم
کشف می شود
و روز دیگر
غنی سازی
به روسیه
می رود،
روز بعد
غنی سازی
از روسیه
پس گرفته
می شود و
منکر همه
توافقات می
شوند. به
نظر من
اینها صرفا
یک بازی
سیاسی بین
دو قدرت
منطقه ای
است. اگر
احتمالا در
آینده
توافقی بین
این دو شخص
صورت بگیرد
کوچکترین
ارتباطی با
منافع ملی
ما ندارد و
در نتیجه
ملت ایران
برای آن
حقانیت و
مرجعیتی
قائل
نخواهدبود.
تجدد
اجتماعی؛
محصول فکری
جنبش سبز
به
عنوان سوال
آخر می
خواهم به
گفته شما
مبنی بر "
تولد فکر
نو در جنبش
سبز" اشاره
کنم. شما
گفته بودید
که :" من همه
اعتبارم ،
هر تجربه
ای که دارم
، هرچه که
خوانده ام
و مجموعه
دانسته
هایم را در
گروی این
حرف می
گذارم که
این، تولد
یک تفکر و
یک عملکرد
جدید،
نوپا،
شایسته،
زیبا و سبز
است. از نظر
من الان
زمان یک
جشن تولد
است. تولد
یک تفکر
سیاسی و یک
عملکرد
جدید". سوال
من این است
که در جنبش
سبز کدام
تفکر سیاسی
نو و
عملکرد
جدید را
شما می
بینید که
در انقلاب 1357
یا انقلاب
مشروطه و
یا جنبش
تنباکو
سابقه
نداشته و
باید تولد
آن را جشن
بگیریم؟
این
فکر نو از
دل تجربیات
تاریخی ما
زاییده شده
است. ملت
ایران
حدودا
دویست سال
است که به
دنبال
دستیابی به
مفهومی است
به نام "تجدد
سیاسی" . من
این فکر نو
را "تجدد
اجتماعی" (
در برابر
تجدد سیاسی)
می نامم.
تمام
تلاشهایی
که ما طی دو
قرن اخیر
داشته ایم
برای
دستیابی به
تجدد سیاسی
بوده است.
تلاش هایی
که از
اوایل قرن
نوزدهم و
از زمان
جنگ ایران
و روس و
اعزام
اولین گروه
دانشجویی
به اروپا
توسط عباس
میرزا
قاجار
داشتیم
برای
دستیابی به
تجدد سیاسی
و نهادینه
کردن افکار
آزادیخواهانه
در سپهر
سیاسی
ایران بوده
است. با
کمال تاسف
و شرمندگی
برای نسل
من، باید
بگویم که
همه آن
تلاش ها یی
که از جنبش
تنباکو تا
انقلاب
مشروطه و
انقلاب سال
57 داشتیم،
به ظهور "جمهوری
ناقص
الخلقه ی
اسلامی"
منجر شد. ما
همیشه دچار
نوعی بی
صبری، عجله
و "میان
برزدن" در
عرصه ی
سیاسی بوده
ایم.
همواره به
وسیله یک "
میان بر
سیاسی"(
انقلاب یا
کودتا)،
جهت
حرکتمان
تغییر کرده
است .
انقلاب و
کودتا در
واقع دو
نوع مختلف
از "میان بر
زدن" است.
این کوتاه
کردن راه،
همواره
فرصت و
مجال رشد
اجتماعی
قرین به
رشد سیاسی
را از ملت
ایران سلب
کرده است.
ما همیشه
سعی کرده
ایم تا ره
صد ساله را
یک شبه طی
کنیم و با
یک انقلاب
یا کودتا و
بدون طی
کردن مسیر
طبیعی، به
مقصد برسیم.
خوشبختانه
در جنبش
سبز، مردم
ما نه از
توان نظامی
چنین میان
بر زدنی
برخوردارند
و نه به
دنبال
اندیشه
وایدئولوژی
ای هستند
که مستلزم
دست زدن به
حرکات
نظامی
اینچنینی
است. به
اعتقاد من
ملت ما به
یک رشد
اجتماعی
بلیغ و
شریفی
رسیده که
در حال
حاضر از
حوصله تنگ
و شعور
محدودکسانی
که بر جان و
مالش حاکم
شده
اند،خارج
است. ملت ما
یک حرکت
اجتماعی
بدیع و
موزونی
پدید آورده
که قرین
سرود و رقص
و زیبایی
است.اگر به
تظاهراتی
که در داخل
ایران از
روز 23 خرداد
به بعد
انجام شده
نگاه کنید
می بینید
که این ها
یکی از
زیباترین
پدیده هایی
است که ملت
ایران به
طور دسته
جمعی خلق
کرده است.
اما قداره
بند ها و
آنها که
سرگردنه ها
نشسته اند،
در برابر
این پدیده
های موزون
و زیبا، با
فحاشی، آدم
ربایی،
دغلکاری،
دروغ،
آزار،
شکنجه،
کیفرخواستهای
مضحک و
برگزاری
بیدادگاههای
چندش آور،
عکس العمل
نشان دادند.
جنبش
سبز، حاصل
سی سال
تجربه ملت
از اموری
چون
انقلابهای
فرهنگی و
تصفیه
دانشگاهها،
سی سال
بازنویسی
تاریخ مدرن
ایران به
شیوه
دلخواه
حاکمان و
تک ساحتی
کردن فرهنگ
چند صدایی
و چند ضلعی
ایران به
ضرب چوب و
چماق است.
جالب این
است که از
دل این همه
اقدامات
نابخردانه،
متفکران و
روشنفکران
همین جنبش
سبز بیرون
آمدند.
حالا هم
متصدیان
امور ظاهرا
به دنبال
این هستند
که علوم
اجتماعی را
به زعم خود"اسلامی"
کنند تا
مشکل و
بحران فعلی
حل شود.
آقایان فکر
می کنند که
بحران فعلی
نتیجه
آموزه های
غلط علوم
انسانی و
اجتماعی
است که در
دانشگاهها
تدریس می
شود.جالب
اینجاست که
دو تن از
برجسته
ترین
متفکرین
معاصر ما
هر دو فارغ
التحصیل
رشته هایی
غیر از
علوم
اجتماعی
هستند؛
آقای
عبدالکریم
سروش
داروسازی
خوانده اند
و آقای
محسن کدیور
مهندسی برق
خوانده و
بعد هم
تحصیلات
حوزوی
داشته است.
یعنی
برجسته
ترین
متفکران
جنبش سبز
،محصول
علوم
انسانی
نیستند.
مترقی ترین
دانشمندان
و
سیاستمداران
ایرانی،
معمولا
فارغ
التحصیل
دانشکده
های فنی
بوده اند و
هنوز هم
دانشجویان
رشته های
فنی ،مترقی
تر و سیاسی
ترند و در
مسائل
اجتماعی و
سیاسی
پیشگام
هستند.
من
سئوالم این
است که مگر
می شود
جلوی رشد
طبیعی
فکر،یک
ایده، یک
ملت و یا یک
جهان بینی
را گرفت؟
به اعتقاد
من فرهنگ
سیاسی و
اجتماعی ما
طی قرون و
اعصار و در
چهار راه
حوادث شکل
گرفته و
ذاتا
فرهنگی چند
صدایی و
چند ضلعی
است. از سوی
دیگر فرهنگ
اسلامی نیز
بالذاته
فرهنگ چند
صدایی و
چند ضلعی
است؛در
تاریخ تفکر
اسلامی می
خوانیم که
فقیه
مسلمان با
عارف
اسلامی
جدال فکری
داشته،
عارف با
فیلسوف
اسلامی
اختلاف نظر
داشته و
همه اینها
بعضا با
سلاطین و
پادشاهان
در جنگ
وجدال بوده
اند.
منظورم این
است که خود
فرهنگ
اسلامی ما
نیز یک
فرهنگ چند
صدایی است
و منحصر به
فرهنگ فقهی
ما نیست.
اسلام و
تفکرات
متفاوت
اسلامی
بخشی از
فرهنگ ما
هستند.
فرهنگ ما
یک فرهنگ
تاریخی است
که از
ماقبل از
اسلام هم
نشانه هایی
در آن وجود
دارد. مثال
بارز این
مساله را
می توان در
جدال مرحوم
مطهری و
زرین کوب
دید. هر دوی
آنها درست
می گفتند
که اسلام
هم بخشهایی
از فرهنگ
دیرینه ما
را زنده
کرد و هم
بخشهایی را
به آن
اضافه کرد.
به عنوان
مثال اسلام
به ما "اذان"
را داده
است اما ما
به اذان،"موذن
زاده
اردبیلی"
را می دهیم.
اسلام به
ما قرآن را
داده ما به
اسلام
،جلال
الدین رومی
را می دهیم.
یعنی یک
تقابل و
تعاملی بین
فرهنگهای
ما و
فرهنگهای
همه جهان
از جمله
عزیزترین و
نجیب ترین
جنبه
فرهنگی ما
که جنبه
اسلامی اش
باشد وجود
داشته و
دارد. این
فرهنگ چند
صدایی و
چند ضلعی
را نمی شود
به یک نوع
تفکر خاص
محدود کرد
و دائم
دانشگاهها
را بر اساس
آن تصفیه
کرد. حتی
تفکر فقهی
هم خودش
محدود،
محصور و
مجبور به
تعامل با
جنبه های
دیگر فرهنگ
ماست.
اتفاقی که
طی 30 سال
گذشته در
ایران
افتاده
آنست که با
ضرب چوب و
چماق یک
نوع تفکر
خاص را در
کلیت جامع
فرهنگ چند
صدایی ما
فرو برده
اند و الان
از دل همان
ضرب و شتم
ها و قلع و
قمع ها،
باز یک
فرهنگ
متنوع و
چند صدایی
بوجود آمده
است.
من
این حرکت و
رشد مجدد و
تعالی- که
ما را به یک
تجدد
اجتماعی در
مقابل تجدد
صرف سیاسی
رسانده است-
را فکر نو
می خوانم و
معتقدم که "معرفت
شناسی " ما
دچار نوعی
تحول شده
است. به
عبارت دیگر
در ساختار
معرفتی ما
یک تغییر
اساسی
بوجود آمده
که دیگر ما
به فکر این
نیستیم که "حسن"
برود، "حسین"
بیاید ویا
جمهوری
اسلامی
برود و
مثلا سلطنت
طلبها یا
مجاهدین
خلق بیایند.
نیروهای
اپوزیسیون
هنوزبه
همان زبان
قدیمی صحبت
می کنند و
فکر می
کنند همه
چیز با
رفتن
جمهوری
اسلامی و
آمدن
مجاهدین
خلق و یا
سلطنت
طلبها حل
می شود.
مساله
جامعه و
فرهنگ
سیاسی ما
بعد از این 200
سال، اصلا
و ابدا
رفتن این و
آمدن آن
نیست. "فکر
نو" ی مورد
اشاره در
سئوال شما
و اینکه
گفتم همه
اعتبارم را
روی این
حرف می
گذارم این
است که
برای ملت
ما 200 سال طول
کشیده تا
به این
سوال برسد
که " رای من
کجاست؟".در
دوران
گذشته ما
شعرها و
آهنگها
ساختیم
مبنی بر
اینکه "تفنگ
من کو؟" اما
اکنون
خوشبختانه
و برای
اولین بار
در فرهنگ
سیاسی مان
دیگر نمی
گوییم تفنگ
من کو؟ می
گوییم رای
من کو؟ حرف
رای من کو،
حرف اول و
آخر ماست و
این نکته و
ایده جدید
است که ما
از
جوانانمان
آموختیم.
ما نسل
گذشته باید
اعتراف
کنیم که
این را از
بچه هایمان
یاد گرفته
ایم. باید
همواره به
این امر
وقوف داشته
باشیم که
این سوال،
هرگز سوال
نسل ما
نبود. سوال
انقلاب 57 و
نهضت ملی
شدن نفت و
انقلاب
مشروطه و
تنباکو
نبود که
رای من کو ؟
به همین
دلیل می
گویم که
این یک جشن
تولد است.
مرگ یک ندا
و سهراب
بسیار
هزینه
سنگینی است
و نباید
هیچ ملتی
چنین هزینه
هایی را
پرداخت کند
، ولی اگر
در روند
تاریخی به
مساله نگاه
کنیم متوجه
خواهیم شد
که برای
تولد این
فکر در
فرهنگ
سیاسی
ایران،
خوشبختانه
هزینه کمی
پرداخته
ایم و
مهمتر آنکه
این
دستاورد را
هیچ کسی
نمی تواند
از ما
بگیرد. نه
جمهوری
اسلامی
قادر به
چنین کاری
است و نه
نیروهای
مخالف آن.
در داخل
ایران
هموطنان
دلیر ما
جلوی این
جمهوری
ایستاده
اند و حوزه
عمومی را
به تصاحب
خود در
آورده اند
و در آن
حوزه دارند
حرف می
زنند. در
خارج هم ما
در مقیاسی
کوچکتر در
مقابل
نیروهای به
اصطلاح "اپوزیسیون"
قرار گرفته
ایم و حرف
خودمان را
می زنیم و
حوزه عمومی
در کنترل
ما در آمده
است . یعنی
اینکه من
در خرداد
ماه رفته
ام پای
صندوق رای
و به آقای
موسوی به
عنوان رئیس
جمهوری - نه
رهبر- رای
داده ام.
چرا که
خوشبختانه
ما از
مرحله
رهبری و
کیش شخصیت
گذشته ایم.
اما
متاسفانه
تقلبی صورت
گرفته است.
الان هم که
می گویم
رای من کو
یعنی آنکه
من خواهان
آنم که
رئیس
جمهوری ای
که با حق
رای من
انتخاب شده
است بر
صندلی
ریاست
بنشیند تا
من در مقام
یک شهروند
قادر باشم
از او
بازخواست و
سئوال کنم
و مراقب
سیاست های
داخلی و
خارجی او
باشم. چون
برای ما
ریاست
جمهوری،
اصل و هدف
غایی نیست.
اصل، حوزه
دموکراتیک
عمومی است
که به نظر
من
خوشبختانه
و بعد از
سالها
مبارزه آن
را تصرف
کرده ایم و
افلاطون هم
نمی تواند
این حوزه
را از ما پس
بگیرد!
از
فرصتی که
در اختیار
ما
گذاشتید،
بسیار
سپاسگزارم.
|
برگرفته
از :
شبکه جنبش
راه سبز
جرس
|
انتشار
از: Arastu
|
2009.12.07
|
| سعید
قاسمی نژاد
|
جنبش
دانشجویی
در گذر
تاریخ
در
جامعه
کنونی
ایران می
توان هشت
گسل اساسی
را تشخیص
داد بعضی
از این
گسلها با
یکدیگر
همپوشانیهایی
دارند. اول
گسل
دموکراسی-آمریت.
دوم گسل
سنت –
مدرنیته،
سوم گسل
مذهبی – غیر
مذهبی،
چهارم گسل
قومی، پنجم
گسل بین
مذاهب
مختلف در
ایران، ششم
گسل
تروتمندان-فقرا،
هفتم گسل
جنسی و
هشتم گسل
نسلی. در
کنار این
هشت گسل
فعال می
توان
ازیکجنبش
اجتماعی
فراگیر وشش
جنبش
اجتماعیخردتر
فعال
نیزنام برد
که در پاسخ
به مشکله
ای که یک یا
چند تا از
این هشت
گسل پیش پا
نهاده اند
شکل گرفته
اند.
در
بیش از
یکصد و
پنجاه سال
کشاکش با
تجدد ایران
از شش
گذرگاه مهم
عبور کرده
است.
گذرگاه اول
انقلاب
مشروطه بود.
انقلاب
مشروطه اگر
چه بیگ بنگ
کشاکش
ایرانیان
با تجدد
بود و از هر
خواستی
اندکی را
با خود
داشت اما
به گمان من
سه خواست
در میان آن
خواسته ها
برجسته تر
بودند:
خواست
پیدایش
دولت مدرن
ملی،
حاکمیت
قانون
وتمنای
توسعه
اقتصادی
کشور .
گذرگاه دوم
برآمدن رضا
خان در
سپهر سیاست
ایران و
بنیانگذاری
سلسله
پهلوی بود.
سه ویژگی
بنیادین
این عصر
اول تشکیل
دولت ملی
مدرن به
عنوان
خواستی
دیرینه،
دوم توسعه
اقتصادی
کشور در
هیئتی
امرانه و
ویزگی سوم
صف ارایی
تمام قد
تجدد در
برابر سنت
بوده است.
عصر رضا
خان عصر
یکه تازی
بی رقیب
تجدد در
ایران بود
که ایران
جدید و
نهادهای
مهمی همچون
دادگستری
نوین، ارتش
مدرن،
کارخانه
ها،
دانشگاهها
و . . . در آن
بنیان
نهاده شدند.
گذرگاه سوم
از سقوط
رضا خان تا
سقوط مصدق
است.
گامهای
شتابان
ایران در
عرصه توسعه
اقتصادی در
عصر رضاخان
ایران را
آماده گام
نهادن در
مسیر توسعه
سیاسی کرده
بود که با
سقوط
رضاخان به
عنوان
دیکتاتوری
تمام عیار
و ضعف
محمدرضا
شاه فرصت
آن فراهم
گشته بود .
ویژگیهای
مهم این
عصر خواست
استقلال،
خواست
حکومت
قانون و
خواست
دموکراسی
بودند.
سقوط مصدق
که ماحصل
اتحاد
ارتجاع
داخلی و
قدرتهای
خارجی بود
و تلاش
ناکام
امینی برای
اصلاح راه
را بر
انقلاب 57
باز کرد.
ویژگی اصلی
انقلاب 57
چیرگی
مفاهیم
سوسیالیستی
بر عمده
گروههای
انقلابی
بود.
انقلاب 57 هر
چه بود
انقلابی
برای
دموکراسی
نبود.
انقلاب 57
انقلابی
برای
استقلال،
انقلابی
علیه ظلم و
انقلابی
علیه تجدد
بود. اگر
انقلاب
ایران در
مرحله اول
انقلاب همه
علیه یکی
بود، در
مرحله دوم
انقلاب
روستاها و
حاشیه
نشینان
شهری علیه
شهر بود.
گذرگاه
پنجم اما
عصر
اصلاحات در
ایران بود.
خواستهای
بنیادین
عصر
اصلاحات
دموکراسی،
آزادیهای
سیاسی،
اجتماعی و
فرهنگی،
حکومت
قانون،
پیوستن
ایران به
جامعه
جهانی و
خواست تجدد
بودند.
اینک ما در
ششمین
مرحله از
کشاکش خود
با تجدد و
تلاش برای
آزادی
هستیم.
خواستهای
جنبش کنونی
تقریبا
همان
خواستهای
عصر
اصلاحات
هستند اما
مسیر روشن
تر است و
ابهامها
کمتر.
در
جامعه
کنونی
ایران می
توان هشت
گسل اساسی
را تشخیص
داد بعضی
از این
گسلها با
یکدیگر
همپوشانیهایی
دارند. اول
گسل
دموکراسی-آمریت.
دوم گسل
سنت –
مدرنیته،
سوم گسل
مذهبی – غیر
مذهبی،
چهارم گسل
قومی، پنجم
گسل بین
مذاهب
مختلف در
ایران، ششم
گسل
تروتمندان-فقرا،
هفتم گسل
جنسی و
هشتم گسل
نسلی. در
کنار این
هشت گسل
فعال می
توان
ازیکجنبش
اجتماعی
فراگیر وشش
جنبش
اجتماعیخردتر
فعال
نیزنام برد
که در پاسخ
به مشکله
ای که یک یا
چند تا از
این هشت
گسل پیش پا
نهاده اند
شکل گرفته
اند. جنبش
اجتماعی
فراگیر
موجود در
ایران جنبش
دموکراسیخواهی
و حقوق بشر
است.
جنبشهای
خردتر
عبارتند از
اول جنبش
دانشجویی
به عنوان
دیرپا ترین
و سامان
یافته ترین
جنبش
اجتماعی در
ایران که
حول گسل
دموکراسی-امریت
و سنت – تجدد
با دفاع از
دموکراسی و
تجدد شکل
گرفته است.
دوم جنبش
زنان و
شناخته شده
ترین نمود
آن کمپین
یک میلیون
امضا که
حول شکاف
جنسی و
شکاف سنت –
تجدد
سازماندهی
شده است.
سوم جنبش
معلمان با
حدود یک
میلیون
معلم و 15
میلیون
دانش اموز
در ایران
با
خواستهای
اصلی
اقتصادی-
صنفی،چهارم
جنبش
کارگران با
خواستهای
اصلی
اقتصادی-صنفی.
پنچم جنبش
اقلیتهای
قومی-مذهبی
. ششم جنبش
سبکهای
زندگی که
شاید بتوان
آن را فعال
ترین جنبش
اجتماعی در
ایران نام
نهاد. جنبش
سبکهای
زندگی در
تقابل با
حکومت
جمهوری
اسلامی به
عنوان
حکومتی
توتالیتر
که می کوشد
تمامی عرصه
های زندگی
شهروندان
را تحت
اختیار خود
بگیرد و
سبک زندگی
مذهبی-سنتی
مورد پسند
خود را به
شهروندان
تحمیل کند،
پیگیر
آزادیهای
سبکهای
مختلف
زندگی در
جامعه است.
جنبش
سبکهای
مختلف
زندگی حول
سه گسل سنت-تجدد،
مذهبی-
غیرمذهبی و
گسل نسلی
سامان
یافته است.
جنبشهای
قومی-
مذهبی،
جنبش
سبکهای
مختلف
زندگی،
جنبش
دانشجویی و
جنبش زنان
به خوبی با
جنبش
دموکراسیخواهی
مردم ایران
هماهنگ
هستند.
جنبش
معلمان به
خاطر خصلت
عمیقا
صنفیش
اگرچه
اعضایش به
صفت فردی
عمدتا در
کنار جنبش
دموکراسیخواهی
ایستاده
اند اما به
عنوان جنبش
معلمان با
جنبش
دموکراسیخواهی
ارتباط
برقرار
نکرده است.
پایگاه
اصلی حکومت
اسلامی در
این سی سال
همواره
روستاها و
حاشیه
نشینان
شهری بوده
است.
روستاهای
ایران در
طول تاریخ
معاصر به
دلایل
متعدد فاقد
اهمیت
سیاسی بوده
اند،حاشیه
نشینان
شهری اما
حامی اصلی
حکومت و
ابزار
سرکوب
حکومت به
عنوان
مهمترین
نهاد
نگاهدارنده
آن بوده
اند. جنبش
کارگران
نیز در
همین بخش
است که شکل
می گیرد.
حاشیه
نشینان
شهری عمدتا
به شدت
مذهبی،
محافظه
کار، مخالف
سبکهای
مختلف
زندگی،
مخالف حقوق
زنان و
بیگانه
ستیزند. از
این رو می
توان گفت
که علیرغم
وجود تک
ستاره هایی
در اسمان
جنبش
کارگری در
ایران
همچون
منصور
اسالو،
جنبش
کارگری
دموکراسیخواه
از سویی به
دلیل
ویژگیهای
فرهنگی
اعضا و از
سویی به
دلیل سرکوب
شدید
حکومت،
هنوز در
ایران قوام
مناسبی
نیافته است
و مهمترین
چالش پیش
روی جنبش
دموکراسیخواهی
نیز از
مناطقی بر
می خیزد که
پایگاه
جنبش
کارگری است.
جنبش
دانشجویی
در ایران
تاریخی
طولانی
دارد که از
یکی شدن
مدارس عالی
و تاسیس
دانشگاه
تهران در 1934
اغاز می
شود و در
این سالها
ماجراهایی
بسیار را
از سر
گذرانده
است. از
سالهای
پرشور و
فعال 1941 تا 1953،
ماجرای 7
دسامبر در
دانشگاه
تهران که
ما امروز
به مناسبت
آن گرد هم
امده ایم
تا قیام
دانشجویان
در سال 1999،از
کنفدراسیون
دانشجویان
ایرانی در
اروپا تا
مبارزات
جنبش
دانشجویی
در عصر
اصلاحات،
از روزهای
شرکت
فعالانه
جنبش
دانشجویی
در نبرد
چریکی در
دهه 70
میلادی تا
انقلاب
فرهنگی و
بسته شدن
دانشگاهها
در سال 1980 ، از
تحریم
انتخابات 2005
توسط جنبش
دانشجویی
تا شرکت در
انتخابات 2009
و اینک
جنبش سبز
مردم ایران.
جنبش
دانشجویی
ایران
خصایصی
داشته است
که همواره
در این
سالها ثابت
بوده اند.
اول آنکه
جنبش
دانشجویی
ایران
همواره در
جانب تجدد
ایستاده
بوده است.
دوم انکه
جنبش
دانشجویی
ایران
همواره
منتقد
حکومت
مستقر و
خواستار
تغییربوده
است. سوم
انکه جنبش
دانشجویی
ایران
همواره
اوارنگارد
و پیشرو
بوده است.
چهارم انکه
جنبش
دانشجویی
ایران
همواره به
دلیل وجود
نهاد همیشه
موجودی که
حکومت حاکم
در عصر
پهلوی نمی
خواسته و
در عصر
جمهوری
اسلامی
نتوانسته
است آن را
از بین
ببرد در
غیاب احزاب
سیاسی و
اتحادیه
های کارگری
بار انها
را در عرصه
سیاسی به
دوش کشیده
است. پنجم
انکه جنبش
دانشجویی
ایران
همواره
عدالتخواه
و ظلم ستیز
بوده است.
جنبش
دانشجویی
ایران هر
چه پیش
آمده است
لیبرالتر
شده است،
اینک
دموکراسیخواه
است، جنبش
دانشجویی
همان گونه
از
دموکراسی
را می
خواهد که
در
دموکراسیهای
لیبرال
غربی حاکم
است نه
دموکراسی
از جنس
دموکراسیهای
جمهوری
دموکراتیک
کره. جنبش
دانشجویی
ایران
مسالمت
جوست،
علیرغم
متوسط سنی
پایین
فعالان از
خشونت دوری
می جوید،در
تمامی این
سالها هرگز
جنبش
دانشجویی
اغازگر
خشونت
نبوده است،
قربانی
خشونت بوده
است. جنبش
دانشجویی
ایران
مسالمت جو،
خواهان
دموکراسی
لیبرال و
خواهان
محترم
شمرده شدن
آزادیهای
فردی هستند.
در سال 1386
حداقل 95
دانشجو با
اتهام
سیاسی
بازداشت
شده به
زندان
افتادند، 90
نشریه
دانشجویی
توقیف شد، 309
دانشجو با
مشکلات
ینظیر
محرومیت از
تحصیل یا
ممنوع
الورود شدن
به دانشگاه
مواجه شدند.
در سال 1387
حداقل 112
دانشجو به
اتهام
سیاسی
بازداشت
شده و به
زندان
افتادند.
حداقل383
دانشجوبه
کمیته
انضباطی
احضار شده
و با احکام
انضباطی
مواجه شدند.
. در سال 1388
اما روند
بازداشتها،
احضارها به
کمیته
انظباطی،
احکام
دادگاهها و
ممنوعیت از
تحصیل به
شکلی
وحشتناک
افزون شده
اند.
بسیاری از
شهدای
اعتراضات
اخیر
دانشجویان
دانشگاهها
هستند.
صرف
نظر از
وظایف
انسانی هر
یک از ما در
برابر نقض
سازمان
یافته،
گسترده و
مستمر حقوق
بشر در هر
جای جهان
باید توجه
داشت که
ایران
همواره
موتور محرک
خاور میانه
بوده است.
ملی شدن
صنعت نفت
موجی از
ملی گرایی
را در خاور
میانه به
راه انداخت
و انقلاب
اسلامی در
ایران
زمینه ساز
ظهور
فراگیر
بنیادگرایی
اسلامی و
اسلام
رادیکال در
خاورمیانه
شد که اینک
دامن اروپا
و آمریکا
را نیز
گرفته است.
ایران
امروز
درگیر
نبردی میان
اسلام
رادیکال از
سویی و
نیروهای
سکولار و
اسلام
میانه رو
از سویی
دیگر است
پیروزی
گروه دوم
می تواند
موجی از
دموکراسی
خواهی را
در منطقه
به همراه
داشته
باشد، نبرد
با
بنیادگرایی
اسلامی و
تروریسم
برآمده از
آن راه حل
نظامی و
امنیتی
ندارد اگر
چه برخورد
نظامی،
امنیتی با
ان هم
اکنون
ناگزیر شده
است. اسلام
رادیکال را
پیش از هر
چیز باید
در همانجا
که پدید
آمده است
شکست داد و
سمبولیک
ترین و
آماده ترین
مکان برای
شکست اسلام
رادیکال
موطن آن
یعنی ایران
است. تقویت
نهادهای
مدنی در
ایران
بهترین راه
برای کمک
به رسیدن
به چنین
هدفی است و
در این راه
همبستگی
میان جنبش
دانشجویی
ایران و
دیگر
کشورها به
عنوان
جنبشهای
پیشرو و
تاثیر گذار
می تواند
راه حلی
باشد برای
شناخت بهتر
دو طرف از
یکدیگر و
همکاریهای
بیشتر و
موثرتر.
*
متن
سخنرانی
درکنفرانس
همبستگی با
دانشجویان
ایرانی در
هلند
|
برگرفته
از : Roozonline
|
انتشار
از: Arastu
|
2009.12.09
|
| اکبر
گنجی
|
در
پارلمان
اروپا:دولت
خامنه ای ـ
احمدی نژاد
شکست خورده
است
مبارزات
چند ماه
گذشته به
پیروزی
اخلاقی
جنبش سبز و
شکست
اخلاقی
رژیم حاکم
منجر شده
است.برای
گذار به
دموکراسی،
راهی جز
قدرتمند
شدن مردم
از طریق
سازمان
یابی
علائق،
مطالبات و
منافع
متکثر وجود
ندارد. طی
سال های
گذشته،
دانشجویان،
زنان،
کارگران(یک
سوم نیروی
کار کشور)،
معلمان و
دیگر اقشار
اجتماعی در
حال سازمان
یابی بوده
اند. جنبش
سبز مولف
از تمامی
خرده جنبش
های
اجتماعی
است.
اکبر
گنجی دیروز
ضمن سخنانی
در جلسه
سبزهای
پارلمان
اروپا با
تاکید بر
اینکه "جنبش
سبز برای
رسیدن به
اهداف خود،
فقط و فقط
از روش های
مسالمت
آمیز
استفاده می
کند" اظهار
داشت: "اهداف
و روش های
مبارزاتی
جنبش سبز،
نشان دهنده
ی درس
آموزی از
گذشته است."
وی همچنین
با اشاره
به اینکه "شعار
همگانی رأی
من چه شد،
معنایی جز
خواست
انتخابات
آزاد
رقابتی و
منصفانه
ندارد" حق
تجمع، حق
آزادی
بیان، حق
تشکل، حق
برخورداری
از دادگاه
های
عادلانه(دادگاه
های علنی
با حضور
وکلا و
هیأت منصفه)،
آزادی کلیه
زندانیان
عقیدتی-
سیاسی و
نفی شکنجه
را ازدیگر
خواست های
جنبش
سبزبرشمرد.
متن
سخنان گنجی
در این
جلسه به
شرح زیرست:
"نارضایتی
مردم ایران
از
زمامداران
حاکم عمیق
و گسترده
است.
انتخابات
ریاست
جمهوری 22
خرداد سال
جاری، لحظه
ی ظهور و
تجلی جمعی
نارضایتی
ها بود.
مبارزات
آزادیخواهانه
ی یک صد سال
گذشته،
انباشتی از
تجربه برای
عبرت آموزی
برای ما
فراهم
آورده است.
اهداف و
روش های
مبارزاتی
جنبش سبز،
نشان دهنده
ی درس
آموزی از
گذشته است.
شعار
همگانی "رأی
من چه شد؟"
معنایی جز
خواست
انتخابات
آزاد
رقابتی و
منصفانه
ندارد. حق
تجمع، حق
آزادی
بیان، حق
متشکل شدن،
حق
برخورداری
از دادگاه
های
عادلانه(دادگاه
های علنی
با حضور
وکلا و
هیأت منصفه)
و غیره؛
مطالباتی
است که حتی
با حقوق
مندرج در
قانون
اساسی
جمهوری
اسلامی
تعارض
ندارند.
آزادی کلیه
ی زندانیان
عقیدتی-
سیاسی و
نفی شکنجه،
دیگر خواست
های جنبش
سبزاند.
اگر به
تمامی
مطالبات
جنبش سبز
نگریسته
شود، سرشت
این جنبش
که چیزی جز
جنبش
دموکراسی
خواهی
نیست،
هویدا می
شود. جنبش
سبز برای
رسیدن به
اهداف خود،
فقط و فقط
از روش های
مسالمت
آمیز
استفاده می
کند. جنبشی
که مخالف
خشونت است،
نمی تواند
از روش های
انقلابی(خشونت
آمیز) سود
بجوید که
نه به نظام
دموکراتیک
ملتزم به
آزادی و
حقوق بشر
منتهی می
شود، نه
اخلاقاً
قابل دفاع
است.
مبارزات
چند ماه
گذشته به
پیروزی
اخلاقی
جنبش سبز و
شکست
اخلاقی
رژیم حاکم
منجر شده
است. جنبش
سبز به
دنبال
رهبرانی
گاندی گونه
است، نه
افرادی که
جز خشم و
نفرت و
کینه و
انتقام
چیزی نمی
پراکنند و
از خود
بروز نمی
دهند. مردم
محروم از
حق سازمان
یابی و
گرفتار
تبعیض و
نابرابری
های
اقتصادی
شگرف(ضریب
جینی 41/0 در
سال 2008)، با
رژیمی
برخوردار
از دستگاه
های وسیع
سرکوب(سپاه
پاسداران،
بسیج،
نیروی
انتظامی،
وزارت
اطلاعات) و
درآمدهای
نفتی بالا(280
میلیارد
دلار طی 4
سال 2005 تا 2007)
دست و پنجه
نرم می
کنند. برای
گذار به
دموکراسی،
راهی جز
قدرتمند
شدن مردم
از طریق
سازمان
یابی
علائق،
مطالبات و
منافع
متکثر وجود
ندارد. طی
سال های
گذشته،
دانشجویان،
زنان،
کارگران(یک
سوم نیروی
کار کشور)،
معلمان و
دیگر اقشار
اجتماعی در
حال سازمان
یابی بوده
اند. جنبش
سبز مولف
از تمامی
خرده جنبش
های
اجتماعی
است. ایران
دارای
ساختار
جمعیتی
جوان است. 70
درصد جمعیت
کشور(حدود 50
میلیون تن)
زیر 35 سال سن
دارند.
زمامداران
جمهوری
اسلامی طی
سه دهه ی
گذشته
کوشیده اند
تا نظام
ارزشی خود(یک
سبک زندگی
خاص) را به
جوانان
تحمیل کنند.
اما آنها
شکست خورده
اند و این
نسل سبک
های متکثرو
مدرن را
تعقیب می
کند. آنان
خواهان
آزادی های
اجتماعی
هستند و
بنیادگرایان
حاکم را
مانع تحقق
خواست خود
به شمار می
آورند."
گنجی
در ادامه
سخنان خود
افزود: "فضای
بین المللی
و روابط
جهان غرب
با رژیم
ایران، به
شدت بر
حیات و
ممات جنبش
سبز و
آینده ی آن
تأثیرگذار
است.
برساختن
فضای جنگی
موجب به
حاشیه
راندن جنبش
سبز و سود و
نفع رژیم
می شود، و
برساختن
فضایی دیگر
موجب بقا و
رشد جنبش
دموکراسی
خواهی
ایرانیان
می شود.
تحریم های
اقتصادی و
افزایش
آنها،
مجازات
مردم
ایران، نه
زمامداران
رژیم، است.
تجربه ی
تحریم های
گسترده ی
عراق نشان
داد که
تحریم
اقتصادی
لزوماً به
فروپاشی و
سرنگونی
رژیم های
خودکامه
منتهی نمی
شود. اما
تحریم های
اقتصادی
مردم را
فقیر و
فقیرتر
خواهند کرد
و موجبات
مرگ هزاران
انسان(سالخوردگان
و کودکان) و
سوء تغذیه
میلیون ها
تن را
فراهم می
آورند.از
سوی دیگر،
طبقه ی
متوسط
بازیگران و
عاملان
اصلی جنبش
دموکراسی
خواهی در
تمامی
جوامع
هستند.
مطابق
آمارهای
رسمی دولت
در حال
حاضر بیش
از 14 میلیون
نفر از
مردم ایران
زیر خط فقر
به سر می
برند.
تحریم
اقتصادی
طبقه ی
متوسط را
هم ضعیف می
کند و آنان
را به فقرا
تبدیل می
سازد.
منابع
اقتصادی
محدود طبقه
ی متوسط
ایران
امکان بسیج
اجتماعی،
اتصال شبکه
های
اجتماعی و
گردش اخبار
و اطلاعات
را در
شهرها
فراهم
آورده است.
تحریم های
اقتصادی "فلج
کننده" رمق
این طبقه
را خواهد
گرفت و در
عوض دستگاه
های نظامی
و امنیتی
مسلط بر
منابع نفتی
و قاچاق
مرزی را
تقویت
خواهد کرد(ارزش
روزانه ی
قاچاق
بنزین 2 تا 3
میلیون
دلار است).
به عنوان
مثال، اگر
فروش بنزین
به ایران
تحریم
گردد، قیمت
سوخت در
ایران
افزایش
خواهد یافت
و ارزش
قاچاق این
کالا برای
نیروهای
مسلط بر آن
بالاتر
خواهد برد.
این تحریم
مستقیماً
بر زندگی
حداقل 500
هزار
خانوار در
ایران که
از راه
مسافر کشی
یا کار در
آژانس های
مسافرتی،
کل یا بخشی
از هزینه ی
زندگی خود
را تأمین
می کنند
اثر منفی
می گذارد.
براساس
محاسبات
بانک
مرکزی،
مجلس و
مراکز دیگر
در ایران،
تورم ناشی
از
آزادسازی
قیمت بنزین
در ایران
بین 20 تا 70
درصد خواهد
بود. تحریم
فروش بنزین
این اثر
تورمی را
باز هم
بیشتر
خواهد کرد.
چنین تورمی
آن بخش از
جمعیت
ایران را
که در زیر
خط فقر
زندگی می
کنند( 14
میلیون نفر)،
دو برابر(28
میلیون نفر)
خواهد کرد.
بدین ترتیب
تحریم
اقتصادی نه
تنها
مجازات
مردم ایران
است، بلکه
مجازات
جنبش
دموکراسی
خواهی
ایرانیان
است. حتی
اگر فرض
کنیم جرج
بوش، دیک
چینی و
رامسفلد به
دنبال
دموکراتیک
کردن
خاورمیانه
بودند(که
تردید جدی
در این
خصوص وجود
دارد)،
تهاجم
نظامی به
عراق و
افغانستان
نشان داد
که نمی
توان با
سیاست های
میلیتاریستی
نظام
دموکراتیک
را در
کشوری دیگر
مستقر ساخت.
کشته شدن
چند هزار
سرباز
آمریکا،
هزینه کردن
صدها هزار
میلیارد
دلار در
این جنگ،
کشته شدن
هزاران تن
از مردم
عراق، از
بین رفتن
امنیت
اجتماعی
توتالیتر
گونه ی
صدام حسین
و ناروشن
بودن آینده
عراق و
افغانستان
طی سال های
آینده؛
برخی از
پیامدهای
تهاجم
نظامی به
خاورمیانه
است(اگر
بیش از یک
هزار
میلیارد
دلاری که
خرج جنگ
افغانستان
و عراق شد،
صرف توسعه
ی آموزشی و
فرهنگی
مردم
خاورمیانه
می شد،
اکنون در
چه شرایطی
قرار
داشتیم؟).
حمله ی
نظامی به
ایران،
مردم ایران
و زیرساخت
های
اقتصادی و
اجتماعی
آنان را
نابود
خواهد ساخت.نه
تنها حمله
ی نظامی،
بلکه
دیسکورس
نظامی-
امنیتی و
زبان تهدید
نظامی هم
به سود
رژیم ایران
و به زیان
جنبش سبز
است.
زمامداران
ایران در
فضای نظامی
به بهانه ی
تهدیدهای
خارجی،
مردم و
مخالفان را
به اتهام
عوامل دشمن
گسترده تر
از پیش
سرکوب
خواهند کرد.
شکست
محافظه
کاران و
پیروزی
اوباما،
تغییر
دیسکورس
تهدید
نظامی به
دیسکورس
گفت و
گوهای
دیپلماتیک
به وسیله ی
اوباما،
بهانه ی "جنگ
سخت" را از
رژیم ایران
گرفت و
رژیم را در
برابر
آزمون
اداره ی
اقتصاد و
حل مشکلات
واقعی
جامعه یعنی
فقر و
بیکاری
گسترده ی
نیروی کار،
فساد
گسترده ی
اداری و
اجتماعی،
رواج
گسترده ی
اعتیاد به
مواد مخدر
و فرار
گسترده ی
مغز ها از
کشور قرار
داد. دولت "خامنه
ای- احمدی
نژاد" در
همه ی این
آزمون ها
شکست خورده
است و راه
حلی هم
برای این
معضلات
ندارد.
تنها راه
فرار آن دو
بازی با
کلمات بر
سر "جنگ نرم"،
انقلاب
مخملی،
نابودی
اسرائیل،
نفی
هولوکاست و
مسالۀ غنی
سازی
اورانیوم
است. در
چنین
شرایطی است
که
نارضایتی
گسترده ی
مردم ایران
در شکل
جنبش سبز
نمایان شده
است. اگر
فضا دوباره
نظامی-
امنیتی
شود، (تغییر
سرمشق از
گفت و گو به
تهدید
نظامی)
جنبش سبز
به محاق
خواهد رفت."
وی
در پایان
گفت: "پرسش
سبزهای
ایران از
شما
نمایندگان
مردم اروپا
این است:آیا
به جای
رژیم حاکم
بر ایران،
باید
ایران،
ایرانیان و
جنبش
دموکراسی
خواهی آنان
مجازات-
یعنی حمله
نظامی و
تحریم
اقتصادی-
شوند؟! تا
حدی که من
اطلاع
دارم،
سبزهای
ایران
مخالف
تنبیه و
مجازات
ایران و
ایرانیان
اند، اما
موافق
تنبیه و
مجازات
سرکوبگران
حاکم بر
کشورند.
سرکوبگران
را چگونه
می توان
مجازات
کرد؟مهمترین
مسأله و
خواست
سبزها گذار
مسالمت
آمیز ایران
به نظام
دموکراتیک
ملتزم به
آزادی و
حقوق بشر
است. بعضی
کمپانی های
جهان غرب(به
عنوان مثال
نوکیا و
زیمنس)
تکنولوژی
سرکوب را
به رژیم
ایران
فروخته و
می فروشند.
شورای
امنیت
سازمان ملل-
یا حداقل
دولت های
غربی- باید
فروش
تکنولوژی
سرکوب به
جمهوری
اسلامی را
ممنوع
سازند. ما
با هرگونه
تحریمی که
موجب
افزایش درد
و رنج مردم
ایران شود
مخالف
هستیم، اما
از هر گونه
تحریمی که
موجب فشار
بر
سرکوبگران
و تضعیف
دستگاه
اختناق
باشد حمایت
به عمل می
آوریم.
کسانی در
جهان غرب
که به رژیم
ایران در
قطع
استفاده از
اینترنت،
شنود تلفن
ها و
استفاده از
ماهواره ها
کمک کرده
اند،
اخلاقاً
موظف اند
تا این
موانع را
از پیش پای
مردم ایران
بردارند.
رژیم نه
تنها جنبش
سبز را از
امکانات
رسانه ای
محروم
ساخته است،
بلکه تمامی
راه های
اطلاع
رسانی
مستقل و
درست را
مسدود کرده
است. همان
طور که
انگلیس
تلویزیون
فارسی زبان
بی. بی.سی را
به راه
انداخته
است،
اتحادیه ی
اروپا می
تواند یک
تلویزیون
مستقل
فارسی زبان
به راه
اندازد تا
در خدمت
اطلاع
رسانی، گفت
و گو، و
دموکراسی و
حقوق بشر
باشد.
دسترسی
نهادهای
دولتی
ایران به
شبکه های
ماهواره ای
و ارتباطات
جهانی را
می توان
مشروط به
آزادی گردش
اطلاعات و
بر داشتن
سانسور از
رسانه ها و
مطبوعات
مستقل کرد.
معامله های
اقتصادی با
نهادهای
دولتی
ایران را
می توان
مشروط به
رعایت
ضوابط
سازمان
جهانی کار
در مورد حق
تشکیل
سندیکا ها
و اتحادیه
های مستقل
کارگری کرد.
حضور
نمایندگان
دولت ایران
در مجامع
بین
المللی،
نهادهای
وابسته به
سازمان ملل
و سازمان
های
اقتصادی
بین المللی
را می توان
مشروط به
رعایت
میثاق بین
المللی
حقوق مدنی
و سیاسی،
کنوانسیون
رفع همۀ
اشکال
تبعیض علیه
زنان و
میثاق های
مربوط به
حقوق
کودکان کرد.
تجارت با
نهادهای
دولتی
ایران را
می توان
مشروط به
شفافیت نقل
و انتقالات
مالی، بر
چیدن اسکله
ها و مجاری
غیر قانونی
ورود و
صدور کالا
و حذف
قاچاق در
مرزها کرد
که دستگاه
های امنیتی
و نظامی
ایران در
آن دخالت
دارند.
زمامداران
ایران طی
سه دهه ی
گذشته مردم
ایران را
به شدت و به
طور
سیستماتیک
سرکوب کرده
اند،
هزاران تن
از مخالفان
سیاسی را
اعدام و ده
ها تن از
دگراندیشان
و دگرباشان
را در داخل
و خارج
ترور کرده
اند،
بهائیان را
به صرف
بهایی بودن
از همه ی
حقوق اساسی
شان محروم
کرده اند،
اماکن
دراویش را
تخریب و
خودشان را
زندانی
کرده اند،
اصلاح
طلبان را
پس از
انتخابات
ریاست
جمهوری به
جرم شرکت
در
انتخابات و
رقابت در
چارچوب
تنظیم شده
از سوی
نظام
بازداشت و
به زندان
های طویل
المدت
محکوم کرده
اند،
بازداشت
شدگان را
مجبور کرده
اند تا در
تلویزیون
علیه خود و
دوستان شان
حرف بزنند
و به جرائم
ناکرده
اعتراف
کنند، چند
تن از
بازداشت
شدگان را
زیر شکنجه
به قتل
رسانده
اند، به
گفته ی
رهبران
جنبش سبز،
تعدادی از
جوان های
زندانی را
مورد تجاوز
قرار داده
اند،
دانشگاها
را، زیر
عنوان
اسلامی
سازی، به
طور
سیستماتیک
از اساتید
و
دانشجویان
دگراندیش
پاکسازی
کرده و می
کنند،
روزنامه
های مستقل
را توقیف و
روزنامه
نگاران را
زندانی
کرده و می
کنند و...برای
پیگیری
حقوقی این
جرائم، ما(فعالین
سیاسی و
مدافعان
حقوق بشر)
کمپین
مبارزه با
جنایت علیه
بشریت را
به راه
انداخته
ایم.
رهبران
حاکم بر
ایران شش
مورد از
مصادیق جرم
جنایت علیه
بشریت را-به
طور
سیستماتیک-انجام
داده و می
دهند. ما به
دنبال
گشودن
پرونده
حقوقی برای
زمامداران
ایران در
دیوان بین
المللی
کیفری به
جرم جنایت
علیه بشریت
هستیم. اگر
جهان غرب
مدافع
دموکراسی و
حقوق بشر،
و مخالف
رژیم های
ستمگر است،
به جای آن
که مردم
ایران و
جنبش سبز
آنان را
مجازات
کند، باید
به مدافعان
حقوق بشر
ایران یاری
رساند تا
با کمک
وکلای بین
المللی
پرونده
حقوقی
تشکیل دهند
و آن را به
شورای
امنیت
سازمان ملل
بسپارند.
خودکامگان
حاکم بر
ایران ممکن
است با
استناد به
سیاست های
دوگانه ی
دول غربی و
تحریک
احساسات
ملی
گرایانه ی
مردم
بتوانند
بخشی از
مردم ایران
را در
موضوع غنی
سازی
اورانیوم
پشت خود
گرد آورند،
اما آنان
به هیچ وجه
قادر
نخواهند
بود از
چنان
رویکردی در
مسأله ی
نقض حقوق
بشر سود
بجویند.
شعار
نابودی
اسرائیل و
نفی
هولوکاست
از سوی
رهبران
ایران
حرکتی
رندانه
برای تغییر
صورت مسأله
ی اصلی
ایران است.
آنان
هولوکاست
را انکار
می کنند تا
به جای
تمرکز بر
جنایات
رژیم و
انسان هایی
که اینک در
مقابل چشم
جهانیان
نابود می
شوند، همه
ی توجه ها
را به
اثبات
نابودی
یهودیان در
جنگ جهانی
دوم معطوف
سازند. اگر
مسأله ی
حقوق بشر
به مسأله ی
اصلی روابط
جهان با
رژیم ایران
تبدیل شود،
و سیاست
های تشویقی
(فروش
تکنولوژی
مدرن-
خصوصاً
برای صنعت
نفت- و
سرمایه
گذاری
خارجی) و
تنبیهی (گشودن
پرونده ی
جنایت علیه
بشریت در
شورای
امنیت
سازمان ملل
و ارسال
پرونده به
دیوان
کیفری بین
المللی)
مشروط به
رعایت
موازین
اعلامیه
جهانی حقوق
بشر و
میثاق بین
المللی
حقوق مدنی
و سیاسی
گردد، مردم
ایران و
جنبش سبز
آنان، به
فضای تنفس،
بقا و
تقویت برای
گذار به
دموکراسی
دست خواهند
یافت.در
پایان
یادآور می
شوم که 60 الی 70
روزنامه
نگار
ایرانی پس
از
انتخابات
به کشورهای
همسایه
ایران پناه
جسته اند.
آنان به
دنبال کسب
ویزا از
کشورهای
اروپایی
هستند، اما
سدهای
بسیاری در
برابر آنها
قرار دارد.
درخواست ما
این است که
دولت های
اروپایی
برای آنها
ویزای ورود
به اروپا
صادر
نمایند."
در
پایان این
جلسه گنجی
به پرسش
های حاضران
پاسخ گفت.
بیشتر پرسش
ها درباره
ی مسائل
هسته ای،
مواضع جنبش
سبز در
خصوص
برنامه ی
هسته ای،
اثرات
تحریم های
اقتصادی بر
رژیم و
مردم
ایران، نوع
تحریم هایی
که سبزها
از آن دفاع
می کنند،
وضعیت حقوق
بشر،
ارتباط
جهان غرب
با رژیم و
مخالفان، و
چگونگی
مشروط کردن
سرمایه
گذاری
خارجی به
مسائل حقوق
بشر در
ایران بود.
سبزهای
اروپا به
گنجی می
گفتند: "دلیل
مخالفت ما
با اتمی
شدن ایران
روشن است،
ما طرفدار
محیط زیست
هستیم."
گنجی در
پاسخ به
آنها اظهار
داشت: "بنابر
گزارش های
سازمان های
امنیتی
آمریکا و
اسرائیل،
ایران در
حال حاضر
فاقد سلاح
اتمی است.
اما برخی
از کشورهای
منطقه
دارای سلاح
های اتمی
هستند.غرب
باید از
سیاست های
دبل
استاندارد
دست بر
دارد و
ازاستراتزی
جمع آوری
سلاح های
کشتارجمعی
و هسته ای
از کل
منطقه ی
خاورمیانه
حمایت به
عمل اورد".
گنجی
در این
سخنرانی
همچنین به
موضوع
تأسیس
تلویزیون
پرداخت و
در پاسخ به
پرسش ها
توضیحات
بیشتری در
این زمینه
عرضه کرد.
خانم سابین
مایر خطاب
به گنجی
گفت: "شما
سال 2006 به
اینجا
آمدید و
برای ما
سخنرانی
کردید. در
آن جلسه از
ضرورت
تأسیس
تلویزیون
سخن گفتید.
ما پیشنهاد
شما را
پیگیری
کردیم. به
شما مژده
می دهم که 5
میلیون
یورو برای
تلویزیون
فارسی زبان
اتحادیه ی
اروپا به
تصویب
رسیده است".
|
برگرفته
از : iranglobal
|
انتشار
از: Arastu
|
|
|
|
|
نظرات
:
|
|
| 2009-12-09 |
تاریخ |
|
گنجی نیز
راه حل
نیست |
نام |
|
لعنت
برآغاز و
انجام
رژیم و
همه جنگ
طلبان |
ایمیل |
|
جنگ و
تحریم
مایحتاج
عمومی
مردم
یقینا
راه حل
نیست.
درعین
حال
اینگونه
وانمودن
که مثلا
تلویزیون
فارسی بی
بی سی,
آمریکا,
آلمان و
یا
اتحادیه
اروپا
برخلاف
گربه, فقط
محض رضای
خلق موش
میگیرند
هم, چندان
صادقانه
نیست. این
راه
آزموده
ایست که
عمله و
اکره نیم
چلبی,
گوسفندان
رجوی و
دیگرانی
چند
دیرزمانیست
آزموده
اند وزهی
بار
شیرین از
این درخت
تلخ. ضمنا
تا جایی
که من از
مانیفیست
و دیگر
قلمیات
گنجی
میفهمم
پس از
رژیم,
نظام
آرمانی
او
سرمایهداری
نوع خالص
آمریکایی
میباشد,
چراکه
ایشان
معتقدند
حتا
سوسیال
دمکراسیها
آزادی?! را
محدود
میکند و
حضرتشان
چنین
تحدیدی
را برنمی
تابند. من
فکر
میکنم;
لعنت
برآغاز و
انجام
رژیم, همه
جنگ
طلبان و
مجیزگویان
امپریالیزم
و
صهیونیزم,
اما
سرمایهداری
نوع خالص
آمریکایی,
نسخه
گنجی نیز
راه حل
نیست.
|
نظر
خواننده |
|
| 2009-12-09 |
تاریخ |
|
بهار
میآید |
نام |
|
فرقه
رجویسم
همجنس
خامنه ای |
ایمیل |
|
کلمه «انحراف»
کلمه
بسیار
آشنایی
است
وعموما
هم از
دهان
اقتدارگرایان
بیرون
میآید که
تحمل
دگراندیشی
را
ندارند.
انحراف
آنجاست
که به
مردم
دروغ
گفته شود
و بر خلاف
اصول
انسانی و
انقلابی
با
دیکتاتورها
هم پیمان
شد همان
دیکتاتور
صدام
حسینی که
بر علیه
مردم خود
وبر علیه
مردم
ایران
جنایات
بسیاری
کرد. اگر
منظور از
مردم
ایران
همان
معجون «سبز
» است که هم
رجوی هم
نیم
پهلوی و
هم
دیگران
توسرشان
برایش
میزنند
باید گفت
که این
معجون را
میتوان
از کسانی
که برایش
سر وسینه
میشکنند
وباهم در
رقابت
بسر
میبرند
میتوان
بخوبی
شناخت .
میگویند
میخواهی
بدانی که
کیستی
ببین
دوستت
کیست ؟
ودوست
|
نظر
خواننده |
| ادامه
مطلب |
|
|
| 2009-12-09 |
تاریخ |
|
مسعود |
نام |
|
دزدی
شخصیت
های
تاریخی
توسط
مجاهدین |
ایمیل |
|
شخصیت
های
تاریخی
را به نفع
خود
ندزدید:بدرستی
باید گفت
که هیچ
رابطه ای
ومقایسه
ای بین
مصدق
کبیر و
این خود
فروخته
که همراه
صدم بوده
است وجود
ندارد .
اینقدر
هم زور
نزنید که
هر شخصیت
تااریخی
و انسانی
را به نفع
خود
مصادره
کنید .واقعا
این
مجاهدین
رو ی هر
توده ای
است را در
تاریخ
سفید
کرده اند.
در
هرچیزی
برای
آنها فرق
میکند.
|
نظر
خواننده |
| ادامه
مطلب |
|
|
| 2009-12-09 |
تاریخ |
|
سعید |
نام |
| |
ایمیل |
|
این
هوادار
مجاهدین
که به
آقای
ګنجی
برای
سخنرانی
در
پارلمان
اروپا
ایراد
میګیرد و
پیاپی
رهنمود
میدهد که
باید این
اروپایی
ها را رها
کرد و به
مردم
ایران
متکی بود
بهتر است
که اول
مریم
رجوی را
از زیر
دست و پای
همین
ارويایی
ها جمع
کند و سپس
برای
ګنجی لغز
بخواند.
در ضمن با
زیرکی جا
دادن نام
ننګین
رجوی در
کنار نام
رهبران
جنبش این
شعر را در
ذهن
تداعی
میکند که:
تکیه بر
جای
بزرګان
نتوان زد
به ګزاف -
باید
اسباب
بزرګی
همه
آماده
شود. سوم
هم اینکه
بدونه شک
خواهی
دید که
جای رجوی
و خامنه
ای در یک
سوراخ
خواهد
بود.
|
نظر
خواننده |
|
| 2009-12-09 |
تاریخ |
|
کامران |
نام |
|
پارلمان
اروپا
وشهر
اشرف |
ایمیل |
|
حمایت
اکثریت
پارلمان
اروپا و
صدور
قطعنامه
قاطع در
دفاع از
ساکنان
اشرف
منهای
گروهی از
سبزهای
حامی
جمهوری
اسلامی
را نمی
توان
مانند
حسین
بازجو
لابی
اسرائیلی
نامید.
دادگاه
عالی
اروپا و
دادگاه
میکونوس
بر خلاف
خواست
ساستمداران
و
دولتهای
غربی و
آلمان به
لیست
سیاه و
شکایت
مجاهدین
خلق و
کشتار
کردها
رسیدگی
نمودند.
|
نظر
خواننده |
| ادامه
مطلب |
|
|
| 2009-12-09 |
تاریخ |
|
بهار
میآید |
نام |
|
موریانه
ها ی جمع
شده بر
سفره
خونین
مردم
ایرا� |
ایمیل |
|
موریانه
ها ی جمع
شده بر
سفره
خونین
مردم
ایران
چون او
دقیقا
دست روی
همکاری
مجاهدین
با جنگ
طلبان
گذاشته
است
وبارها
آنها را
افشا
کرده اند.
البته
این
مجاهدین
چون فکر
کردند که
دعوت چند
جنگ طلب
ولابی
صهیونیسم
از مریم
رجوی کار
شق
القمری
است
اکنون که
گنجی نیز
به
پارلمان
اروپا
رفته است
میخواهند
رقیب خود
را از
میدان
بدر کنند.
ولی این
سیاستهای
استعمارگرانه
نشان
میدهد که
در
پارلمان
اروپا و
آمریکا
لابی های
متفاوتی
به کار
میباشند
تا
اعتراضاتی
مردمی را
بوسیله
لابی های
ایرانی
خود بنام «اپوزیسیون
»حمایت
کنند
دسته ای
بدنبال
گنجی و
امثالهم
هستند
وبعضا
وعموما
جنگ
طلبان و
لابی های
اسراییل
با
مجاهدین
حال
میکنند.
|
نظر
خواننده |
| ادامه
مطلب |
|
|
| 2009-12-09 |
تاریخ |
|
کامران |
نام |
|
خمینی
حامی
انقلاب
مخملی |
ایمیل |
|
خمینی هم
در زمان
شاه
منادی
انقلاب
مخملی
بود و
مخالف
جهاد و
مبارزه
مسلحانه
ولی وقتی
به قدرت
رسید
فرمان
کشتار
ملت
کردستان
را صادر
نمود.
همین
خمینی
مخملی که
مخالف
خشونت و
اسلحه و
مبارزه
مسلحانه
بود
فرمان
کشتار
هزاران
زندانی
سیاسی بی
دفاع را
صادر
نمود.
|
نظر
خواننده |
| ادامه
مطلب |
|
|
| 2009-12-09 |
تاریخ |
|
کامران |
نام |
| |
ایمیل |
|
جناب
گنجی از
طرف
فراکسیون
کوچک
شاید 7 در
صدری سبز
ها دعوت
شده بود.
مسئول
قبلی این
فراکسیون
انگلیکا
بر بود که
چون این
دفع از
طرف سبز
های
آلمان
کاندید
نشده بود
قهر کرد و
از حزب
بیرون
آمد. این
از مقدار
دمکرات
بودن این
خانم!
بگذریم
از رابطه
خوبش با
رژیم
آخوندها
و دشمنی
اش
|
نظر
خواننده |
| ادامه
مطلب |
|
|
| 2009-12-09 |
تاریخ |
|
کامران |
نام |
| |
ایمیل |
|
جناب
گنجی
صحبت از
صدها
هزار
میلیارد
هزینه
جنگ
نموده که
حتما
اشتباهی
اینجا
چاپ شده.
حداکثر 2
تا 3 هزار
میلیارد
دلار
هزینه
جنگ در
عراق و
افغانستان
بوده.
آمار
کشته ها
در عراق
هزاران
نفر نیست
بلکه
دهها
هزار نفر
می باشد.
اعدامها
در ایران
هم دهها
هزار
انسان می
باشد و نه
هزاران
نفر. رقم
ترورهای
خارج
کشور
صدها نفر
می باشد و
نه دهها
نفر!
|
نظر
خواننده |
| |
|
اعطای
تنديس "تلاشگر
حقوق بشر"
کانون
مدافعان
حقوق بشر به
آيتالله
منتظری، دفتر
آيت الله
منتظری

کانون
مدافعان
حقوق بشر
ايران در روز
پنج شنبه ۱۹
آذر ماه ۱۳۸۸
مطابق با روز
جهانی "حقوق
بشر" با حضور
در بيت آيت
الله العظمی
منتظری و طی
ديدار و
گفتگو، ضمن
اعلام معظم
له به عنوان
برنده "تلاشگر
حقوق بشر" در
سال ۱۳۸۸ اين
تنديس را به
آيت الله
منتظری
تقديم کردند.
در اين ديدار
آقايان :
دکتر
ابراهيم يزدی
، دکتر حبيب
الله پيمان ،
دکتر
عبدالفتاح
سلطانی ،
دکتر محمدعلی
دادخواه ،
تقی رحمانی ،
عبدالرضا
تاجيک ،
عطاءالله شيرازی
، حسين نوری
زاده ، امير
دليرسانی و
خانم نرگس
محمدی از
اعضاء کانون
مدافعان
حقوق بشر
ايران حضور
داشتند.
در
ابتدای اين
مراسم آقای
دکتر
عبدالفتاح
سلطانی وکيل
دادگستری
گفتند:
"کانون
مدافعان
حقوق بشر هر
ساله برای
تقدير از
کسانی که
حقوق بشر
را رعايت و
در اين راستا
فعاليت میکنند
تقدير میکند،
که امسال
با تعطيلی
کانون امکان
برگزاری
مراسم ويژه
نبود. برای
همين
بناگذاشتيم
خدمت رسيده
از شما که از
قديم الايام
در راستای
تحقق حقوق
بشر از
ديدگاه
اسلام فعال
بوده ايد و
عملا از حقوق
زندانيان از
سال ۱۳۶۰ به
بعد دفاع
کرده ايد و
بر کاهش فشار
بر آنان با
هر ايده ،
فرقه و فکری
مؤثر بوده
ايد و حتی از
حقوق کسانی
که گفته میشود
فرزند شما را
به شهادت
رسانده اند
دفاع کرديد،
لازم ديديم
از شما تقدير
و تشکر کرده
و به طور
مرسوم يک جايزه
را تقديم
نماييم .
اميدواريم
خداوند به
شما عمر با
عزت داده و
ان شاء الله
سايه شما بر
سر ملت ايران
مستدام باشد."
سپس در
همين زمينه
آقای دکتر
دادخواه
ادامه دادند:
"امروز از
نظر جهانی
روز حقوق بشر
است ، برای
همين خدمت شما
رسيديم .
همانگونه که
قرآن هنگام
خطاب قرار
دادن ، انسان
و آدم را
مورد خطاب
قرار میدهد،
اين نمادی را
هم که کانون
مدافعان
حقوق بشر
خدمت شما
ارائه داده
اند،
استوانه
کوروش کبير
است که از
نظر برخی
مفسران همان
ذوالقرنين
است . در ابتدای
آن اصول و
منشوری را
اعلام کرده
که بر پايه
آن انسان
آزاد باشد،
کسی بر او
سلطه نداشته
باشد، بردگی
را از ميان
برداشت و سلطه
را کلا نفی
کرد مگر به
انتخاب مردم
که چه کسی را
برگزينند،
و اين اختيار
انسانی را به
او يادآور شد.
ولی
متأسفانه در
کشور ما
خيلی از
بايدها
رعايت نمی
شود.
اميدواريم
با توجه به
نصايح
بزرگانی چون
حضرتعالی که
راه را از
گمراهی نشان
میدهند،
فردايی روشن
در انتظار
ملت ايران
باشد. و همان
را میگوييم
که قرآن میفرمايد:
(أليس الصبح
بقريب ) و اين
نويد خداوند
در مورد مردم
محقق خواهد
شد."

پس از آن ،
بيانيه
کانون
مدافعان
حقوق بشر
توسط سرکار
خانم نرگس
محمدی قرائت
شد. در بخشی
از اين
بيانيه آمده
است :
"... کانون
مدافعان
حقوق بشر در
سال ۱۳۸۸
تنديس "تلاشگر
حقوق بشر"
را به حضرت
آيت الله
العظمی
حسينعلی
منتظری تقديم
میدارد.
ايشان در
زمينه های
نظری و عملی
و با ناديده
انگاشتن
مقام و قدرت
دنيوی و
برخورداری
های ناشی از
آن ، از حق
و کرامت
واقعی انسان
دفاع کرده
است .
مواضع
فقهی ايشان
در مورد حقوق
شهروندی همه
ايرانيان ،
تکيه و
تأکيد بر
مشروعيت
حکومت بر
اساس آراء
مردم و دفاع
از حقوق
مخالفان بر
همگان روشن و
آشکار است .
آنچه
کانون را در
تقديم اين
جايزه به
شخصيت
برجسته و
علمی آيت
الله ترغيب
نموده ،
مواضع عملی
ايشان است .
از جمله مخالفت
با اعدام های
بی رويه در
سال های ۱۳۶۰
و ۱۳۶۷، مخالفت
با سخت گيری
حکومت عليه
شهروندان و
دفاع همه جانبه
، شجاعانه و
مقتدرانه
ايشان از
جنبش سبز
مردم ايران .
کانون
مدافعان
حقوق بشر با
تقدير از
تلاش های اين
عالم برجسته
که سالها
حصر و
محروميت و
تحمل مرارت
را برای
ايشان به همراه
داشته است ،
و با تبريک
به ايشان
برای نيک
نامی جاودانه
شان در نزد
ملت ايران ،
با آرزوی
سلامتی و
تداوم راه پرارزش
دفاع از حقوق
انسانها،
تنديس "تلاشگر
حقوق بشر" را
در ۱۹ آذر
ماه ۱۳۸۸
مصادف با ۱۰
دسامبر ۲۰۰۹
و شصت و
يکمين سالگرد
اعلاميه
جهانی حقوق
بشر تقديم
آيت الله
العظمی حسينعلی
منتظری میکند."
کانون
مدافعان
حقوق بشر

سپس آيت
الله العظمی
منتظری ضمن
ابراز تشکر و
قدردانی از
اعضاء
کانون
مدافعان
حقوق بشر که
در راه دفاع
از حقوق شهروندان
تلاش و کوشش
میکنند، با
اشاره به
حوادث پس از
انتخابات و
برخوردهای
تند و خشن با
مردم معترض
فرمودند:
هيچ يک از
برخوردهايی
که با مردم
شد شرعی و
قانونی نيست
و آمرين و
عاملين ضامن
و بدهکار
مردم هستند.
متأسفانه
بين زن و مرد،
پير و جوان
هم تفاوتی
قائل نشده
اند; حتی زن
ها و دخترها
را بيشتر
کتک زده اند.
آقايان میگويند
اين کارها را
برای حفظ
نظام انجام
میدهند، من
بارها عرض
کرده ام ما
مخالف حفظ
نظام نيستيم
اما حفظ نظام
وجود نفسی
ندارد، بلکه
حفظ آن وجوب
مقدمی
دارد، يعنی
نظام را ما
میخواهيم
که در سايه
آن احکام اسلامی
اجرا شود نه
اين که به
بهانه حفظ
نظام احکام
اسلامی و شرعی
زير پا
گذاشته شود و
مرادتان هم
از نظام شخص
باشد. شما به
چه مجوزی
مردم را کتک
میزنيد؟
برای اين که
شما را قبول
ندارند؟! خب
قبول نداشته
باشند. مگر
شما خداييد
يا
پيامبريد؟
آنچه که شما
به نام اسلام
و دين انجام
میدهيد
موجب بدنامی
برای اسلام
میشود. چرا
با مردم ،
تند و خشن
برخورد میکنيد؟
خداوند
خطاب به
پيامبر میفرمايد:
(فبما رحمة
من الله لنت
لهم ولوکنت
فظا غليظ
القلب
لانفضوا من
حولک فاعف
عنهم واستغفرلهم
و شاورهم فی
الامر) يعنی :
"ای پيامبر!
چون تو نرمخو
هستی مردم
به تو گرايش
دارند، و اگر
تند و خشن
بودی مردم از
تو فراری
میشدند. بعد
میفرمايد:
برای اين
مردم طلب عفو
کن ، برايشان
استغفار کن و
در امر حکومت
با آنها
مشورت کن ."
شما آمده
ايد خودی ها
را هم
غيرخودی میکنيد،
در حالی که
قرآن میگويد:
غيرخودی ها
را از خود
کنيد، با
آنها مشورت
کنيد، دستور
واقعی اسلام
اين است نه
آنچه آقايان
به اسم اسلام
انجام میدهند
و دستور میدهند
مردم را به
قصد کشت
بزنند.
ايشان در
ادامه
فرمودند:
ضرر را از
هر کجا
بگيريد به
نفع است .
آقايان از
اول ،
انتخابات را
منحرف
کردند. بعد
عده ای را
زدند عده ای
را زندانی
کردند، بعد
گفتند
پرونده
انتخابات
مختومه شد.
اگر مختومه
شد پس ادامه
بازداشت ها
برای چه بود؟
مصاحبه های
تلويزيونی
برای چه بود؟
اعتراف
گيری چرا؟
محاکمه بر
اساس
اعترافات
تحت فشار
برای چه
بود؟! مگر
بازداشتی ها
به انتخابات
مربوط
نبودند؟
حالا که پرونده
اش را بسته
اعلام
کردند،
بازداشتی ها
را آزاد میکردند،
از آنها
معذرت خواهی
میشد، چه
بسا اوضاع به
اينجا نمی
رسيد که هر
روز ادامه
پيدا کند.
خودتان
آمديد و
ادامه اش
داديد، خود
شما تفرقه
ايجاد کرديد
و حالا آمده
ايد از وحدت
دم میزنيد؟!
اگر به دنبال
آرامش و وحدت
هستيد برای
چه بی گناهان
را در
بازداشت نگه
داشته ايد و
با فشار از
آنها اعتراف
میگيريد و
بر اساس همان
اعتراف ها
محاکمه میکنيد
و احکام
سنگين صادر
میکنيد؟
مگر روايت
نداريم که
اعتراف تحت
فشار و شکنجه
و ارعاب اثری
ندارد؟
بدانيد اين
اعتراف ها
ذره ای ارزش
ندارد و بر
خلاف موازين
اسلام است .
زمانی که
ما در رژيم
سابق زندان
بوديم روزی
ازغندی که
بازجوی ما
بود به زندان
آمد و عباس
اشراقی را
دستش را گرفت
و برد. به او
گفتم عباس
را کجا بردی
؟ گفت : آزادش
کردم . چون
حالت صرع دارد
و اگر در
زندان بميرد
در مجامع بين
المللی
برايمان
مشکل درست
میکنند.
آنها
عاقلانه
برخورد میکردند
ولی اين
آقايان آقای
بهزاد نبوی
را که داخل
زندان نبود و
برای عمل
جراحی و معالجه
چند روزی
مرخصی داده
بودند، در
حال بيماری
به زندان عودت
داده اند.
آيا اين عمل
عاقلانه است
؟! يکی از
هموطنان کردمان
آقای احسان
فتاحيان را
دفعه اول به
۱۰ سال زندان
محکوم کردند،
پس از تحمل
زندان ايشان
را به اعدام
محکوم کردند!
در حالی که
دادگاه
تجديدنظر حق
ندارد
مجازات را
تشديد کند.
چون ۱۰ سال
زندان از
حداقل
مجازات کمتر
نبوده است و
اين حکم برخلاف
قانون است .
ما به اين
آقايان میگوييم
والله اين
کشور مال ما
مردم است و
ما به کشورمان
علاقه داريم
. کشور هم
حاکميت میخواهد
و با شرايطش
بايد برقرار
باشد. اما
کشور مطابق
رأی و نظر
مردم بايد اداره
شود. امام
حسن (ع ) طی
نامه ای به
معاويه مینويسند:
پس از رحلت
پدرم "ولانی
المسلمون
الامر من
بعده " يعنی :
پس از شهادت
پدرم علی (ع )
مردم مرا ولی
و حاکم قرار
دادند. ايشان
به معاويه
نمی گويد: من
حاکم هستم
چون امام
معصوم هستم
بلکه رأی و
اقبال مردم
را مطرح میکند.
پس همه کاره
مردم اند.
بنابراين بايد
حقوق ملت
استيفا شود.
در قانون
اساسی فصل
جداگانه ای
هست به عنوان
حقوق ملت ،
آقايان اين
اصول را
ناديده
گرفته اند.
در آنجا حق
اجتماعات ،
اظهارنظر و
آزادی مردم
آمده است .
مراد، آزادی
مسئولان
نيست بلکه
مراد آزادی
مردم است.
آيت الله
خمينی در
پاريس
درباره
آزادی میگفتند:
"حتی کمونيست
ها هم در
حکومت آينده
ما حق
اظهارنظر
دارند." حالا
که
مسلمانها هم
، حتی آنها
که برای
انقلاب زحمت
کشيدند و زندان
رفته اند را
از حق
اظهارنظر
محروم میکنند،
آنها را
بازداشت میکنند
و به زور
اعتراف میگيرند
که ما ضد
انقلاب و ضد
نظام هستيم
!
همه ما بر
اساس آيات
قرآن وظيفه
داريم که امر
به معروف و
نهی از منکر
کنيم . صرف
دعا کردن
کافی نيست و
فايده ندارد
و نبايد دلمان
را به اين که
گوشه ای
بنشينيم و
دعا کنيم خوش
کنيم ، بلکه
علاوه بر آن
بايد در جای
خودش وارد شد
و به وظيفه
عمل کرد. امر
به معروف و
نهی از منکر
هم مربوط به
امور جزئی
نيست بلکه مربوط
میشود به
امر جامعه و
حکومت.
من لازم
است همين جا
از شما و
تمام کسانی
که در فعاليت
های حقوق
بشری برای
تمامی
انسانها
فارغ از قوم
، قبيله و
عقيده تلاش
میکنند
تشکر کنم . در
اين راه
ملاکمان "انسان
بما هو انسان
" است . مولا
اميرالمؤمنين
(ع ) به مالک
اشتر میفرمايد:
با لطف و
محبت با مردم
برخورد کن
چون که مردم
از دو صنف
خارج نيستند:
"اما اخ لک
فی الدين او
نظير لک فی
الخلق ": "يا
برادر دينی
تواند يا مثل
تو انسان
هستند."
بنابراين
آنها که میگويند
اسلام را
قبول نداريم
هم بايد
حقوقشان
رعايت شود.
در اين راه
که قدم برمی
داريد قطعا
مشکلاتی
پيش میآيد،
زندانی میشويد،
از کار بی
کارتان میکنند
و فشارهای
ديگر، ولی
نااميد
نشويد،
بردبار
باشيد چون
قرآن میفرمايد:
"انما يوفی
الصابرون
اجرهم بغير
حساب ". ان
شاء الله موفق
و مأجور
باشيد و از
زحمات شما
تقدير و تشکر
میکنم.
در پايان
اين ديدار،
تنديس
استوانه ای
منشور حقوق
بشر توسط دکتر
ابراهيم
يزدی ، دکتر
حبيب الله
پيمان و آقای
تقی رحمانی
به معظم له
اعطا شد.
اين تنديس
بر اساس
استوانه
کوروش کبير و
مربوط به ۵۳۹
سال پيش از
ميلاد ساخته
شده است ،
استوانه
کوروش کبير
به عنوان نخستين
منشور حقوق
بشر ناميده
شده و به
تمامی زبان
های رسمی
دنيا ترجمه
شده است .
والسلام
عليکم و رحمة
الله و
برکاته .
دفتر آيت
الله العظمی
منتظری
۱۳۸۸/۹/۱۹
http://news.gooya.com/politics/archives/2009/12/097424.php
«گل
نبشتهي
كورش»
يادداشت
21
هيچ
كس در
دوگانگي
مديريت
امپراتوري
هخامنشيان
ترديد نكرده
است، تا جايي
كه اين دو
مديريت را به
علت تفاوتهاي
اساسي و
بنياني آن.
به دو تيرهي
مختلف آن
قبيله منتسب
كردهاند.
اين دوگانگي
را ميتوان
از طريق غير
مستقيم
ديگري نيز
برملا كرد.
مثلاً
مفسران و
مورخين
يهود، با غلط
خواندن گل
نبشتهي
كورش، (كه
بخشي از
نادرست گويي
در بارهي آن
را، در
ابتداي بخش
اول «پليبرگذشته»
و در مقالهاي
با نام «گل
نبشتهي
كورش» گفتهام)،
و با استناد
به يك جملهي
خودستايانهي
او در آن گل
نبشته،
كوشيدهاند
آن جمله را
تا مقام
نخستين
منشور حقوق
بشر بالا
كشند و معلوم
نيست بر كجاي
سردر سازمان
ملل
بچسبانند!!!
اما هرگز
نخواستهاند
بر اعترافات
عديدهي
داريوش در
كتيبهي
بيستون، به
گوش و دماغبري،
ميخكوبي
اسيران به
دروازهها و
دار زدنهاي
مكرر
سرداران و
رهبران
مقاومت
اقوام ايران
و بين
النهرين
تفسيري
بنويسند، و
به سادگي بر
اعمال او، كه
نخستين
نمونهي
سركوب به
شيوهي
كنوني ارتش
اسراييل و
ايالات
متحده و
سپاهيان
استماري 4
سدهي اخير
در جهان بوده
است، چشم
پوشيدهاند.
هنوز
دربارهي
خشونت هدايت
شدهي
داريوش در
جلوگيري از
گسترش
مقاومت در
ميان اقوام و
ملتهاي
مغلوب كورش،
به صورت
آكادميك،
بررسي لازم
صورت نگرفته
است، اما اگر
بخواهيم با
استناد به
همين روايتهاي
موجود
قضاوتي
كنيم، بايد
بگوييم در
حالي كه اين
اسناد به
مسالمتجويي
برديا و
كمبوجيه
نسبت به حقوق
اقوام پايمال
كوروش
اشاراتي ميكند،
ديگر اسناد
مستقيم و
همزمان آن
دوران، و
بالاتر از
همه متن
كتيبهي
بيستون، به
خشونت بيبديل
داريوش در
گزينش روشي
مخالف
كمبوجيه و
برديا تصريح
دارد. و آن
گاه كه
اشارات
تورات و نقلهاي
مستقيم
مورخين يهود
را، در
مخالفت وسيع
كمبوجيه با
باز ساخت
معابد
اورشليم و
متفرق كردن
دوبارهي
يهوديان و
برچيدن تجمع
تازه پديد
آمدهي آنها
را در نظر ميگيريم،
چشم انداز
تازهاي در
شناخت روابط
يهود و
هخامنشيان
گشوده ميشود.
«مخالفت
كمبوجيه
نسبت به
يهوديان به
قسمي محسوس
بود و توقف
بناي خدا در
آن عصر طوري
در يهوديان
مؤثر واقع
گرديد كه
بعضي از
مورخين شرق
چون عمل
تبعيد
يهوديان به
وسيلهي او
را نظير بخت
النصر ديدند
به اشتباه
كمبوجيه را
بخت النصر
تصور كردهاند.
يهوديان
مقيم
يهوديه، كه
مجبوراً
ساختن خانه
خدا را متوقف
كرده بودند،
ادامهي
بناي خانهي
خدا را موكول
به عصر
شاهنشاه
ديگري كه پي
به اهميت
اتحاد با
يهود بَرَد،
نمودند. مدت
حكومت شش
ساله
كمبوجيه در
بابل هنگام
حيات پدرش و
دورهي 7
سالهي
سلطنت بعد از
پدر، لطماتي
نسبت به
برنامهي
ملي يهود
وارد كرد.
چنان چه رويهي
كمبوجيه هم
مانند پدرش
ادامه مييافت
موقعيت
بزرگي نصيب
مهاجرين
يهود ميشد».
(حبيب لوي،
تاريخ يهود
ايران، جلد
اول، ص 234)
اگر
به دستور
پيشين كورش،
كه به عنوان
نخستين
فرمان صادرهي
او در بابل
شناخته شده،
رجوع كنيم،
بدون مكث
معلوم ميشود،
كه فرزندان
كورش در
ارتباط با
قوم يهود
درست نقطهي
مقابل پدر
عمل كردهاند.
«در
سال اول
سلطنت كورش،
پادشاه
پارس،
خداوند آن چه
را كه توسط
ارمياي نبي
فرموده بود،
به انجام
رساند.
خداوند كورش
را بر آن
داشت تا
فرماني صادر
كند و آن را
نوشته به
سراسر زمين
پهناورش
بفرستد. اين
است متن آن
فرمان: من،
كورش پارس،
اعلام ميدارم
كه خداوند،
خداي آسمانها،
تمام ممالك
جهان را به
من بخشيده
است و به من
امر فرموده
است كه براي
او در شهر
اورشليم كه
در يهودا است
خانهاي
بسازم.
بنابراين،
از تمام
يهودياني كه
در سرزمين من
هستند،
كساني كه
بخواهند ميتوانند
به آنجا
بازگردند و
خانهي
خداوند،
خداي
اسراييل را
در اورشليم
بنا كنند.
خداي
اسراييل
همراه ايشان
باشد!
همسايگان
اين يهوديان
بايد به
ايشان طلا و
نقره، توشه
راه و
چهارپايان
بدهند و نيز
هدايا براي
خانهي خدا
تقديم كنند».
(عهد عتيق،
عزرا، 4ـ1:1)
نكتهي
بديع اين
جاست كه
تورات نظير
همين فرمان
را، از زبان
داريوش نيز
نقل ميكند،
با اين تفاوت
كه فرمان
كورش به
بازگشت
اسيران و
آغاز مجدد
بناي خانهي
خدا در
اورشليم
تصريح دارد،
در حالي كه
فرمان
داريوش بر
رفع مزاحمت
از باز ساخت
بناي معبد
اورشليم، كه
پيشتر
دستور آن را
كورش داده
بود، اشاره
دارد. همين
مطلب ساده بر
اين حقيقت
تاريخي صحهي
دوباره ميگذارد
كه در فاصلهي
اين دو
فرمان، كه
دوران
حكمراني
كمبوجيه و
برديا است،
روابط بين
يهوديان و
دربار
هخامنشيان
تيره بوده و
اين حقيقت
ديگر تاريخی
را محکم تر
می کند که
مسئوليت
تاريخی قتل
برديا و
کمبوجيه با
يهوديان است
که برای
آسودگی خيال
خويش،
داريوش را
در راس يک
گروه هفت
نفره ی
کودتاگر، به
قصابی مردم
منظقه و قتل
عام دشمنان
يهود، در
ايران و بين
النهرين، می
گمارند.
«بگذاريد
خانهي خدا
دوباره در
جاي سابقاش
ساخته شود و
مزاحم
فرماندار
يهودا و سران
قوم يهود كه
دستاندركار
ساختن خانه
خدا هستند،
نشويد. بل كه
براي پيشرفت
كار بيردنگ
تمام مخارج
ساختماني را
از خزانه
سلطنتي، از
مالياتي كه
در طرف غرب
رود فرات جمعآوري
ميشود،
بپردازيد. هر
روز، طبق
درخواست
كاهنانبي كه
در اورشليم
هستند به
ايشان گندم،
شراب، نمك،
روغن زيتون و
نيز گاو و
قوچ و بره
بدهيد تا
قربانيهايي
كه مورد پسند
خداي آسماني
است، تقديم
نمايند و
براي سلامتي
پادشاه و
پسراناش
دعا كنند. هر
كه اين
فرمان مرا
تغيير دهد،
چوبهداري
از تيرهاي
سقف خانهاش
درست شود و
ير آن به دار
كشيده شود، و
خانهاش به
زبالهدان
تبديل گردد.
هر پادشاه و
هر قومي كه
اين فرمان را
تغيير دهد
وخانهي خدا
را خراب كند،
آن خدايي كه
شهر اورشليم
را براي محل
خانهي خود
انتخاب كرده
است، او را از
بين ببرد.
من، داريوش
پادشاه، اين
فرمان را
صادر كردم،
پس بدون
تأخير اجرا
شود». (تورات،
عزرا، 12ـ 6:6)
بدين
ترتيب
محتواي اين
نخستين
اعلاميهي
داريوش،
معلوم ميكند
كه استقرار و
استيلاي پر
از جنايت و
كودتا گرانهي
او در منطقه،
فقط ميتوانسته
است با كمك
يهوديان
برقرار شده
باشد، كه
رفتار
كمبوجيه و
برديا را با
بر باد رفتن
آرزوهايشان
در توطئهي
مسلط كردن
كورش بر مردم
شرق ميانه،
برابر ميديدند.
شايد اکنون
ديگر اين بحث
تازه گشوده
دربارهي
روابط
هخامنشيان و
قوم يهود را،
به سرانجام
روشني
رسانده باشم
و اگر كسي
مترصد
دريافت
حقيقت بوده،
اينك ديگر
علت اصلي
برآمدن
ناگهاني
امپراتوري
هخامنشي در
شرق ميانه،
سبب و چهگونگي
نابودي
پياپي
فرزندان
كورش و نيز
نحوه و دليل
به قدرت
رسيدن
ماجراجويانه
و پر از
كشتار
داريوش را،
كه چيزي جز
تجديد حيات و
اقتدار قوم
يهود در
منطقه نبوده
است، كشف
خواهد كرد. (ادامه
دارد)
چهارشنبه،
15 مرداد، 1382
يادداشت
22
باري،
اينك داريوش
با توسل به
سختترين
خشونتها،
بر منطقه
مسلط شده است
و يهوديان
دريافتهاند
كه كنترل خشم
اين همه قو م
مغلوب، بينظارت
مستقيم آنها
ميسر نيست.
تجربهي
حكومت
كمبوجيه و
شورش سراسري
و عمومي ملتهاي
متعددي در
شرق ميانه،
عليه سلطهي
هخامنشي، به
آنها
فهمانده بود
كه ادامهي
حيات آن
امپراتوري
محتاج
برآوردن يك
مركز قدرت
جديد در جاي
بابل ويران
شده است. آنها،
چنان كه
تورات به
دفعات
اعتراف ميكند،
مهار ادارهي
امپراتوري
هخامنشيان
را به دست
گرفتند و
نمايشات
القا كنندهي
عظمت را آغاز
كردند : با
تقليد از
نقوش و سمبلها
و نشانهها و
معماري كاخهاي
آشور و بابل،
و چنان كه
داريوش خود
اعتراف ميكند،
با استفاده
از هنرمندان
ملتهاي
شكست خوردهي
بين النهرين
و ايران، در
شوش و تخت
جمشيد و
پاسارگاد و
همدان،
قصرهاي
سلطنتي
ساخته شد و
براي بيان
روايت
نادرست رخدادها،
با كپي
برداري از
خطوط آشوري و
بابلي، خط
سادهاي
اقتباس
كردند. خطي
كه فقط در
سدهي نخست
حكومت
هخامنشيان
به كار رفت،
چنان كه از
اردشير دوم
به بعد،
كتيبههاي
چند سطري
سلاطين، به
متون كوتاه
مغلوط خامدستانهاي
بدل شد كه
گويي هيچ
صاحب نظري
براي تصحيح
آنها يافت
نميشده است.
مورخ امروز
با نگاه به
كتيبههاي
سراپا مغلوط
و معيوب
اردشير دوم و
سوم مطمئن ميشود
كه آن
امپراطوران
و منشيانشان
خواندن و
نوشتن خطوط
درباري خويش
را نميدانستهاند
و اين هنوز
در حالي است
كه متن اين
كتيبه ها،
واژه به
واژه،
تقريباً
رونوشت
مكرري از
كتيبههاي
امپراتوران
پيشين
هخامنشيان
بوده است!!!
باري
در اين كتيبهها
و به ويژه
كتيبهي
داريوش در
بيستون،
براي نخستين
بار به واژهي
فارس برميخوريم
كه مفاهيم
گونه گوني را
منتقل ميكند.
به زحمت
بتوان سند
مكتوب
باستاني
ديگري يافت
كه توسل به
جعل و دروغ
در آن، به
وسعت كتيبهي
بيستون باشد.
من هر بار كه
متن اين
كتيبه را ميخوانم
از خود ميپرسم
به چه سبب
تاكنون در
اين مطالب
مغشوش باريك
نشدهاند و
متني چنين
مزورانه و در
عين حال
سفاكانه را
سنگ نخست و
پايهي
عمارت
فرهنگ،
تاريخ و هويت
ايرانيان
قرار دادهاند؟!!!
من
فقط به يكي
از دهها
دروغ آشكار
داريوش در
كتيبهي
بيستون
اشاره ميكنم
تا معلوم شود
چه گونه
اسنادي را
جدي گرفتهاند
وچه كساني،
با چه حد از
دانايي،
كوشيدهاند
بر مبناي اين
گونه پريشان
نويسيهاي
بيپايه،
هخامنشيان
را آغازگر
تمدن و تاريخ
ايران معرفي
كنند. داريوش
در بند 11 ستون 1
مينويسد :
داريوش
شاه گويد : پس
از آن مغي گئومات
نام از پ
ئيسي يادووا
برخاست. او
به مردم دروغ
گفت كه من
برديا پسر
كورش هستم و
مردم همه از
كمبوجيه
برگشته به
سوي او شدند.
و
در سطر 26 ستون 4
مينويسد :
داريوش
شاه گويد : وهيزدات
نام پارسي
دروغ گفت كه من
برديا پسر
كورش هستم.
او پارس را
نافرمان كرد.
بدين
ترتيب يك بار
هم در كتيبهي
بيستون صحت
اين ضرب
المثل معروف
به اثبات
رسيد كه : «دروغگو
كم حافظه است»!
به اين دليل
داريوش را ميبينيم
كه در كتيبهاش،
به صورتي
غيرعادي، به
خواننده
التماس ميكند
كه سخنان او
را دروغ
نپندارند.
«تو
كه از اين پس
اين نوشته را
خواهي
خواند،
كارهايي را
كه در يك سال
انجام دادهام
باور كن و
دروغ مپندار.
قسم به
اورمزد، كه
دروغ نيست. و
من هنوز تمام
اعمالام را
ننوشتهام
تا به نظر
قابل باور
بيايد و دروغ
پنداشته
نشود»!!! (كتيبهي
بيستون،
ستون چهار،
بندهاي 6 و 7 و 8)
آن
چه در كتيبهي
بيستون بيشترين
حيرت مورخ را
برميانگيزد
اين است كه
داريوش به
دفعات از
شورش مردم پارس
عليه حكومت
هخامنشيان
سخن ميگويد.
آيا اين چه
گونه
امپراتوري
پارسيان
است، كه هم از
آغاز، پارسيان
عليه آن شوريده
اند؟!!! (ادامه
دارد)
به
راستي كه از
متن كتيبهي
بيستون
دريافت دقيق
مفهوم واژهي
پارس
ناممكن است.
پيش تر نوشته
بودم كه واژهي
«پارسه» يك
ناسزا و به
معناي ولگرد
و بيخانمان
و مهاجم
ناشناس است.
اين معنا
هنوز هم در
واژهنامههاي
كردي و فارسي
ضبط است و ميتواند
پس از هجوم
ناگهاني قوم
غريبهي
هخامنشي، از
سوي بوميان
شرق ميانه و
ايران، به
عنوان لقبي
تحقيرآميز
به قبيلهي
كورش، به
خصوص پس از
خون ريزيهاي
سراسري
داريوش
بخشيده شده
باشد و بررسيهاي
گمانه هاي
ديگري كه در
بخش اول كتاب
12 قرن سكوت
ضبط است و
تقريباً در
صحت اين
گمانهها
ترديد
ندارم، زيرا
واژهي پارسه
يك لغت
نوظهور و
بدون
پشتوانهي
قومي و
جغرافيايي
است، كه پس
از تسلط
داريوش بر
ايران عرضه
ميشود و ثبت
مكرر آن در
كتيبهي
بيستون نيز
كاربرد مبهم
و نامعيني
دارد.
داريوش،
در درجهي
نخست،
همدستان خود
در كودتاي
عليه برديا و
كمبوجيه، و
نيز سركردهگان
نظامياناش
را، كه به
سركوب
سرداران
اقوام مقاوم
ميفرستاد، پارسي
خوانده است،
كه ميتواند
روزنهي
روشني به لقب
بودن اين
عنوان
بگشايد :
«
ويدرن
نام پارسي،
بندهي من،
او را سركردهي
آن سپاه كردم…
ووميس
نام پارسي،
بندهي من،
او را به
سرکوب
فرستادم…
پس از آن
سپاه فارس
را فرستادم…
ارت ورديي
نام پارسي،
بندهی من،
او را
فرماندهی
آنان کردم... ويوان
نام
پارسی، بندهی
من را سردار
آنها کردم... ويدفرنا
نام پارسي،
بندهی من او
را سردار
آنان كردم…
در زمان
كشتن گئومات
مغ اين مردان
با من همكاري
كردند و
همدستان من
بودند : ويدفرنا،
پسر
وايسپار پارسي،
اوتان پسر ثوخر
فارسي، گئوبروو
پسر مردونيي
پارسي، ويدرن
پسر بگابيگن
فارسي، بگ
بوخش پسر داتودهي
پارسي، اردومنش
پسر دهوك
پارسي ».
بدين
ترتيب
داريوش
عمدتاً
سركردگان
نظامي و
همدستان خود
را پارسي ميخواند
و هر چند
مواردي هم در
كتيبه از
واژهي پارس
مفهومي
جغرافيايي
برداشت ميشود،
اما اين
جغرافيا
نامعين و
پريشان است و
اشارهي
درستي به
منطقهاي
خاص ندارد.
مطلب
بسيار مهم در
كتيبه اين
است، كه در
مواردي،
داريوش به
نافرماني و
شورش
سپاهيان و
سرداران
پارسي خود
نيز اشاره ميكند
و عمدهترين
شان، كه
شايستهي
دقت فراوان
است. در بند 5
ستون 3 كتيبهي
بيستون ثبت
است :
«
پس از آن
سپاه پارسي
مستقر در
كاخ، كه پيشتر
از يهوديه
آمده بود،
نسبت به من
نافرمان شد ».
(شارپ،فرمان
های
شاهنشاهان
هخامنشی،
ص۵۰ وپاورقی)
همين
که داريوش
سپاه يهودی را
که از
اورشليم به
کمک او
فرستاده
اند، و چنان
که خود
نوشته، در
حساس ترين
نقطه، يعنی
کاخ او به
عنوان گارد
حفاظتی مستقر
بوده اند را
، سپاه
پارسی می
خواند، خود
به خود تکليف
اين واژه را
معلوم می
کند، اما حقهبازان
دغلي كه خود
را كتيبهخوان
و شرق شناس و
ايران شناس و
زبان شناس و
از اين قبيل
عنوانهاي
قلابي ميدانند،
واژهي
كاملاً قابل
فهم و آشنای «يدايا»
در سطر بالا را،
با وقاحت
تمام، «انشان»
خوانده و ثبت
كردهاند!!!!!
آيا همين
طفره زدن و
تغيير نام،
مشت آنان را
نميگشايد،
آبرويشان
را نميريزد
و معلوم نميكند
كه اين به
اصطلاح شرقشناسان
يهود، خود به
خوبي از اصل
ماجراي قومشان
و كورش و
داريوش باخبرند
و آيا همين
سطر كتيبهي
بيستون نشان
نميدهد كه
محافظان و
نظاميان و
سازماندهندگان
آن
امپراتوري
را، از ميان
قوم بنياسرائيل
ميگزيدهاند؟
و صحت ادعای
مرا که میگويم
اين اسامی
ساختگی است و
جايگزين نامهای
يهودی کرده
اند، اثبات
نمیکند؟ آيا
اشارات صريح
تورات بر اين
كه دانيال
و نحميا و مردخاي
و عزرا،
يعني ربيهاي
برجستهي
يهود، به
زمان داريوش
و خشايارشا،
شخص دوم و در
واقع
کارگردان حكومت
هخامنشی
بودهاند،
تصوير آن
امپراتوری
يهود ساخته را
تكميل نميكند؟
آيا اين
سئوال براي
باستانپرستان
ما گشوده
نيست كه چه
گونه ممكن
است كورش در
گل نبشتهاش
تلفظ درست انشان
را بداند،
اما داريوش
آن را يدايا
بخواند؟ و
آيا سرانجام
از ميان اين
انبوه ايران
شناسان سند
ساز بيسواد
و حيلهگر،
كسي آمادهي
پاسخگويي
به اين
سئوالات
عمده هست؟
باري،
پس از سقوط
هخامنشيان،
به دست
اسكندر نجات
بخش و گريز
بقاياي
آنان، به
سرزمين بومي
خود، يعني
سرزمين
خزران و سد
بستن اسكندر
ذوالقرنين
بر مسير
بازگشت آنها،
در دربند
قفقاز، به
تقاضاي
بوميان
ايران، كه
عيناً با
توضيح قرآن
نيز منطبق
است، طومار
هخامنشيان و
به دنبال
آنان، طومار
اين واژهي
پارس، تا
ظهور
رضاشاه،
درهم پيچيده
شد. (ادامه
دارد)
يادداشت
۲۴ (آخرين
يادداشت
برای پدر
محمد)
از
پس فرار
وحشيان
هخامنشی، به
آن سوی کوه
های قفقاز،
تا ۸۰ سال
پيش، که
يهوديان،
سپاه جديد
شعوبيه را ،
برای ايجاد
تفرقه در
ميان اقوام
ايران و در
ميان ملت های
منطقه، به
ميدان ايران
فرستادند،
هيچ سلسله و
سلطان و
سرداری، خود
و سلسله اش را
فارس
نخوانده
است، مدعی
نبوده است که
فارس ها
تمدن و هستی
و هويت
ايرانيان را
بنيان گذارده
اند، نگفته
است که ديگر
اقوام
ايران، از
نظر سياسی و
اقتصادی و
فرهنگی،
بايد که زير
دست فارس
ها بمانند و در
۲۲۰۰ سال
گذشته، هرگز
صاحب انديشه
و قلم و
مقامی، به
سبب فارس
بودن، بر خود
نباليده است
و به آن سبب،
امکانات اين
سرزمين را
ملک طلق خويش
نپنداشته
است. در
ايران، چه
عرب حکومت
کرده است و
چه ترک و چه
لر، حيات ملی ايرانيان،
در روابطی
بسيار
پيچيده و
پنهان، در
سايه ی رعايت
فدراليسمی
نانوشته،
اما پرتواان،
تا زمان رضا
شاه، با شاخص
آشکار بقای
ملی، ادامه
داشته است.
گواهی
تاريخ می
گويد که از
سلجوقيان و
مغول و قاجار
و از امويان
و عباسيان و
انبوه
کارگزاران
خلفای حاکم،
و از نادر
خان
خراسانی، تا کريم
خان لر، هرگز
نکوشيده اند
که ترکی و
عربی و مغولی
و فارسی را،
به عنوان
زبان رسمی و
ملی جا بزنند
و پيوسته
نيازهای
منشآتی و
علمی و دينی
ايران، با کمک
گرفتن از
زبان توانای
عرب،
نيازهای
احساسی و
فراغتی، با
سرودن شعر به
مخلوطی از
زبان فارسی و
عربی، و روابط درونی
اقوام و
ايلات، با
زبان های
بومی گذشته
است.
از
زمان رضا شاه
اطوارها و
افتخارات
قلابی
هخامنشی خواهی
و جدايی
طلبی و زياده
جويی فارس ها
را به جريان
انداخته اند
و لشکر فارس
ها را به سرکوب
سران اقوام و
قبايلی فرستاده
اند ، که چند
هزاره در
هويت بومی
خويش می
زيستند و به
ضرب و زور
تفنگ، و با
کمک روشن
فکری نادان و
ناتوان و
مهمل باف سده
ی اخير، بدون
هيچ محدوده و
رعايتی،
زبان و پوشش
و آموزش آبکی
و مفتخر و
متکی به
افسانه های
شاهنامه و
ديوان های
شعر فارس ها
را، جايگزين
فرهنگ بسيار
متنوع و غنی
بوميان اين
سرزمين کرده
اند. و از
همان زمان،
ديگر از آن
فدراليسم
نانوشته،
ولی مقدس و
ملی، که بقای
عمومی را
تامين و
تضمين کرده
است، اثری
نمی بينيم، همه
مدعی
يکديگريم و
در هر فرصت
تاريخی، پيش
و بيش از
همه، به حساب
کشی قومی
مشغول می
شويم، که
نمونه ی روشن آن
را، در رخ
دادهای پس از
انقلاب اخير
ديديم و
ديديم که يک
فرصت طلايی،
برای
همبستگی و
بهره برداری
از امکانات
ملی را،
مطالبات
ستيزه
جويانه ی
قومی، که عکس
العمل طبيعی
روش های فارس
پرستانه ی
پيشين، از
زمان رضا شاه بود،
به بی راهه
برد.
اينک
هرچند که
سرسخت ترين
فارس پرستان
و افسانه ساز
ترين
هخامنشی
خواهان، از
قماش شعبانی
و شاپور
شهبازی و
مشتی ديگر،
هنوز می
تازند،
اطوارهای
نوظهور و
نژاد
پرستانه ی
باستان گرايان
را، که
يهوديان به
رضا شاه و
محمد رضا شاه
ديکته کرده
اند، در
مراکز
آموزشی و
اداری به ذهن
جوانان ما
تزريق می
کنند و با آموزه
های
شوونيستی،
تاريخ را به
کپک زدگی
کشانده اند و با
افيون قصه
های شاهنامه
ای تخدير
کرده اند؛ اما
وقت است که
برعليه اين
بدآموزی ها
اقدام کنيم،
اين فرهنگ
هنوز متکی
به افتخارات
دروغين
ظاهرا ملی
را، که
مورخين
فرمان بر
کليسا و
کنيسه برای
ما ساخته
اند، به دور
اندازيم، به
خصلت های کهن ايرانيان
پيش از
داريوش بازگرديم،
اتحادی رسمی
و قانونی و
برابر حقوق
را پايه
ريزيم و به
نيازهای
بوميان
ايران توجه
کنيم که
صاحبان اصلی
اين سرزمين
اند و ۷۰۰۰
سال است با
اين آب و
خاک، بدون
ستيزه ی ملی،
و در نهايت
صبوری، ساخته
اند. اين
اصلی ترين و
گشاده ترين
دری است که
برای عبور
عمومی به
آينده ی
تابناک ميهن
مان باز می
کنيم. و
تواصوا
بالحق و
تواصوا
بالصبر.
ناصر
پورپیرار
قویدل
|