ناآراميهاي
اخير در برخي
از شهرهاي
آزربايجان
ربطي به جنبش
سبز ملت فارس
ندارد - مئهران
باهارلي
رسانه
ها و گروههاي
سياسي فارس پي
در پي با پخش
اخبار واقعي و
يا ساختگي سعي
در تحريك مردم
ترك و
آزربايجان
جنوبي به
پيوستن به جبش
سبز ملت فارس و
فارسستان
دارند. آنها
همچنين كوشش
مي كنند كه
اعتراضات
پراكنده اما
افزاينده
تركان و
آزربايجاني
جنوبي به
جمهوري
اسلامي ايران
را به نام جنبش
سبز ملت فارس
مصادره كنند.
در
حاليكه
اعتراضات
مردم ترك و
آزربايجان
جنوبي به
جمهوري
اسلامي نه در
گذشته و نه در
حال و نه در
آينده ربطي به
جنبش سبز ملت
فارس و مبارزه
به حق ملت فارس
براي دمكراسي
نداشته و
ندارد. خلق ترك
و آزربايجان
جنوبي با عدم
پيوستن به
جنبش سبز در
ماههاي گذشته
در صدد رساندن
همين پيام
صريح به
فارسها و
جهانيان بوده
است.
اعتراضات
كنوني و محتمل
آينده خلق ترك
و آزربايجان
جنوبي بر عليه
جمهوري
اسلامي نيز،
براي بدست
آوردن
خواستهاي ملي
خود است و ربطي
به جنبش سبز و
ملت فارس
ندارد. خلق ترك
و آزربايجان
جنوبي خواهان
اداره امور
خود و تشكيل
دولت ملي خود
كه حاكم بر
آزربايجان
ائتنيك باشد
است. اين دولت
دولتي لائيك و
حقوقي و مقيد
به اصول
دمكراسي و
حقوق بشر
خواهد بود.
جمهوري
اسلامي مانع
اين خواست ملي
خلق ترك و
آزربايجان
جنوبي است.
دليل
اعتراضات
مردم ترك و
ناآراميهاي
آزربايجان
نيز همين است.
بنابراين
اعتراضات
كنوني و آينده
خلق ترك و
آزربايجان
جنوبي معطوف
به اين خواست
ملي وي است. وي
هنگامي كه در
جنبش خلق
مسلمان بر
عليه ولايت
فقيه قيام
كرد، هنگامي
كه بر عليه
نژادپرستي
فارسي در
خرداد ٨٥ قيام
كرد، حتي در
دوره حكومت
ملي
آزربايجان به
رهبري پيشه
وري و در آينده
نيز، صرفا
دنبال خواست
ملي خود بوده و
خواهد بود. در
آن دوره ها نيز
مانند امروز،
مبارزه خلق
ترك جدا از
مبارزه خلق
فارس بود. در
آن دوره ها نيز
اين دو ملت جدا
از يكديگر عمل
كردند، حتي
خلق فارس و
فارسستان بر
عليه ملت ترك و
آزربايجان
موضع گرفت..
به همه حال نه
خواست ملي
مذكور و نه
هيچكدام از
اعتراضات و
شورشهاي خلق
ترك و
آزربايجاني
جنوبي بر عليه
جمهوري
اسلامي نه در
گذشته و نه در
حال و نه در
آينده ربطي به
جنبش سبز ملت
فارس و كلا
مبارزه
دمكراسي
خواهي به حق
ملت فارس
نداشته و
ندارد، بلكه
بخشي از
مبارزه ملي
دمكراتيك خلق
ترك و
آزربايجان
جنوبي براي
بدست آوردن
حاكميت ملي
خود و ايجاد
دولتي ملي،
لائيك، مدرن و
حقوقي و
دمكراتيك در
وطن و سرزمين
ملي خود
آزربايجان
جنوبي است
اگر
خلق فارس و
فارسستان
خواهان
همگامي خلق
ترك و
آزربايجان با
جنبش سبز
اوست، مي
بايست از جعل و
تحريف
واقعيات و
اخبار و
رويدادهاي آن
و مصادره
كردنشان به
نفع جنبش سبز،
مردم فارس و
فارسستان جدا
خودداري كند.
زيرا اين امر
باعث دوري
بيشتر مردم
ترك و
آزربايجان از
هر آنچه كه رنگ
و بوي فارسي و
فارسستاني
دارد- اين شامل
جنبش سبز نيز
مي شود-خواهد
شد. آنها با
اين تحريفات و
مصادره
كردنها به
جنبش سبز خود
نيز ضرر مي
رسانند چرا
باعث اكراه
تركان از خود
شده و در نتيجه
جنبش سبز خلق
فارس را از يك
پشتيبان
بالقوه
نيرومند
مانند ملت ترك
و آزربايجان
جنوبي محروم
مي كنند،
مئهران
باهارلي
۲۸/۱۲/۲۰۰۹
مبارزات
آزادیخواهانه
کنونی چگونه
راه به یک نظام
دمکراتیک می
برد؟
یونس
شاملی
اعتراضات
به تدریج
گستره بیشتری
را به خود
اختصاص میدهد
و قربانیان
بیشتری را می
گیرد. اما با
تاسف این
اعتراضات با
وجود گسترش آن
در محیط اولیه
خود هنوز
نتوانسته است
دامنهء
جغرافیایی
خود را بسط
دهد. علت را
بصورت کوتاه
میتوان چنین
توضیح داد؛
مبارزاتی
که در تهران و
شهرهای مرکزی
آن مثل شیراز و
اصفهان در
جریان است،
مبارزاتی
برای
دمکراتیزه
کردن دولت
ایران است.
یعنی مبارزات
مردم در مرکز و
فرهنگ و
شعارهای مطرح
آن مبارزه
ایست که
خواستگاههای
جامعه فارس
ایران را
منعکس می کند و
مبارزه ایست
علیه استبداد
سیاسی و دینی
در ایران و
برای
دمکراتیزه
کردن دولت
ایران، که
دولتی فارسی
است. خیلی ها
بر این باورند
که جنبش سبز به
رهبری موسوی و
کروبی
پاسخگوی
نیازهای
دمکراتیک یک
دولت نیست. اما
آن بخش از
اعتراضات که
در صدد تغییر
رژیم جمهوری
اسلامی در
ایران است در
سمت و سوی
برپایی دولت
دمکراتیک
فارسی در
ایران فعالیت
می کند.
بنابراین
برپایی یک
دولت فارسی
دمکراتیک در
ایران واقعاً
قابل تحقق است
یا نه مورد
سوآل جدی است.
اما
مبارزه در
میان ملیتهای
غیرفارس
ایران تنها
مبارزه علیه
استبداد
سیاسی و دینی
نیست. بلکه و
در عین حال
مبارزه با
استبداد
نژادی در
ایران نیز هست.
استبداد
نژادی در
حاکمیت ایران
باعث شده است
که 70 درصد
جمعیت
غیرفارس زبان
ایران، نه
تنها از تمامی
حقوق ملی خود
محروم بوده
اند، بلکه
دولت ایران در
تلاش آن است که
با هر گونه
توهین و تحقیر
و صد حیله و
نیرنگ
ملیتهای
غیرفارس را با
هویت فرهنگی
خود بیگانه
ساخته و آنان
را به فارس
زبان تبدیل
کند.
به
عبارت دیگر،
ماهیت مبارزه
در جامعه فارس
ایران ماهیتی
دمکراتیک
دارد. اما
ماهیت مبارزه
در آذربایجان
و دیگر
ملیتهای
غیرفارس
ایران مثل
کرد، بلوچ و
عرب ماهیتی
ملی-دمکراتیک
دارد.
هر
روز که می گذرد
این ایده
بیشتر روشن می
شود که، اگر
زیر پرچم
موسوی عمل
شود، نتیجه
چیزی غیر از
جمهوری
اسلامی روتوش
شده نخواهد
بود و نصف
جامعه یعنی
زنان بایستی
همچنان با
همان وضعیت
اسفبار به
زندگی شان
ادامه دهند.
هفتاد درصد
جامعه
غیرفارس، و در
آن میان 30
ملیون ترک
زبان در ایران
بایستی به
زندگی
تحقیرآمیز
خود همچنان
ادامه دهند. و
در عین حال
تامین
اجتماعی بخش
فقیر و زحمتکش
جامعه همچنان
فلاکت زندگی
نکبت بار را
تحمل کنند.
به
نظر میرسد؛ دو
مسئله در
شرایط کنونی
نقش محوری را
در تحولات
سیاسی بازی
میکند؛
یک؛
ساقط کردن این
رژیم که ظاهرا
تحقق آن
نزدیکتر می
شود
دو؛
جایگزین کردن
یک آلترناتیو
مناسب
مورد
اول را تقریبا
همگان اتفاق
نظر دارند. اما
در مورد دوم
اختلاف نظر
وجود دارد. این
اختلاف نظر
فقط بین دو بخش
از جامعه وجود
دارد؛ اختلاف
بین فعالین
سیاسی جامعه
فارس ایران با
فعالین سیاسی
جامعه
غیرفارس
ایران.
فعالین
سیاسی جامعه
فارس می
خواهند باز هم
بعد از جمهوری
اسلامی یک
دولت متمرکز و
مقتدر در مرکز
برپا کنند.
دولت
متمرکز و تک
زبانه در
جامعه ایران
که جامعه ایی
کثیرالملله و
چند زبانه است
و هفتاد درصد
جمعیت کشور را
غیرفارس
زبانان تشکیل
میدهند، تنها
میتواند به یک
دیکتاتوری
جدیدی با
خمیرمایه
ناسیونالیسم
فارس تحت
عنوان
ناسیونالیسم
ایرانی منجر
شود.
آما
فعالین سیاسی
متعلق به
ملیتهای
غیرفارس
ایران، یعنی
هفتاد در صد
ساکنان ایران
یک سیستم
غیرمتمرکز
سیاسی و یک
نظام
دمکراتیک با
ساختار
فدرالیستی پی
گیری می کنند.
در
یک سیستم
غیرمتمرکز با
تقسیم قدرت
سیاسی به
مناطق اتنیکی
ایران امکان
بازتولید
استبداد را
مسدود می کند و
در عین حال
ایدئولوژی
شونیسم فارس
را از سر دولت
سراسری ایران
برای همیشه
برمیدارد و در
عین زنان به
کامیابی در
زندگی
اجتماعی دست
پیدا می کنند.
وزیر
آموزش و پرورش
اخیرا اظهار
داشته است که:"هفتاد
درصد دانش
آموزان در
سراسر كشور دو
زبانه بوده (غیرفارس
زبان) و پس از
ورود به كلاس
اول و گذراندن
يك سال تحصيلي
هنوز زبان
مادري آنها به
فارسي تبديل
نشده است". این
اظهار نظر
ساختار
جمعیتی ایران
را به روشنی
برملا ساخته
است. (پارانتز
از من است) 1
دولت
ایران دولت
مردمان و یا
دولتی متعلق
به تمامی
ملیتهای ساکن
ایران نیست.
دولت ایران،
زبان، تاریخ،
دولت، مدارس و
دانشگاهها،
فیلم و
ادبیات،
قانون اساسی،
نیروهای مسلح
و دادگاهها و
خلاصه همه چیز
فارسی است و
هیچ اثری از
زبان و یا
فرهنگ
ملیتهای دیگر
ایران (ترک،
کرد و یا بلوچ
و عرب...) نه در
قانون اساسی و
نه در
سیاستهای
دولت به چشم
نمی خورد.
بنابراین این
دولت دولتی
متعلق به ملیت
فارس ایران
است و تاسف
بار که دولتی
متحجر، عقب
مانده، مستبد
و نژادپرست و
دین مدار است.
چیزی که خلق
فارس ایران آن
را هرگز آرزو
نکرده و نمی
کنند. دولتی که
هم به فارسها و
هم به ملیتهای
غیرفارس زبان
ایران در 30 سال
گذشته تحمیل
شده است.
بنابراین
برای تامین
برابری سیاسی
میان ملیتهای
موجود در
ایران بایستی
به یک نظام
فدرالیستی در
ایران وزنهء
سنگینی دارد.
یعنی هر ملیتی
در منطقه
خودش، مثل
کانادا،
هندوستان و یا
سوئیس،
بایستی دولتی
محلی و ایالتی
خود را بنا
کنند. دولت
موجود ایران
نیز دولت
جامعه فارس
ایران است.
برابری سیاسی
در میان
ملیتهای
ایران تنها از
طریق تاسیس
دولتهای محلی
و ایالتی ممکن
است. در این
پروسه
نمایندگان
واقعی
ملیتهای ساکن
ایران در
تهران
میتوانند
بصورت مشترک
دولت فدرال و
سراسری ایران
را تاسیس کنند.
بنابراین
یک جمهوری
فدراتیو،
فمنیستی،
دمکراتیک و
عدالت گرا
تنها راه
تامین حقوق
برابر
ملیتها، زنان
و زحمتکشان و
تنها وسیله
نهادینه کردن
دمکراسی
سیاسی در
ایران است
اما
متاسفانه
احزاب و
فعالین سیاسی
جامعه فارس
ایران در نظر
ندارند قدرت
سیاسی را با
ملیتهای
غیرفارس
ایران تقسیم
کنند. تمامی
مطبوعات و
مدیای در
ایران و خارج
از ایران،
حضور سنگین
ملیتهای
غیرفارس در
ایران را
تقریبا به هیچ
می انگارند و
این بخش از
جامعه ایران
بر این باور
پای می فشارد
که با حذف صورت
مسئله میتوان
راهی برای
برون رفت از
این معضل بزرگ
جامعه پیدا
کرد. متاسفانه
باید گفت که
این همان
استبداد
نژادی است که
در سیاست دولت
جمهوری
اسلامی نقش
کلیدی را بازی
می کند. آیا
احزاب و
فعالین سیاسی
جامعه فارس
ایران در صدد
برقراری
استبداد
نژادی دیگر در
ایران فردا
هستند؟ اگر
چنین نیست،
سانسور و حذف
مفهوم
ملیتهای
غیرفارس در
ایران چه معنی
دیگری دارد؟
باید
چشم ها را شست
و طور دیگری را
دید.
yunes.shameli@gmail.com
20091228
جنبش
سبز تكليف خود
را با مردم
روشن كند !
از
بررسي اجمالي
وقايع پس از
انتخابات
رياست
جمهَوري چنين
به نظر مي رسد
گر چه در وهله
نخست ملت
خواهان
برقراري
عدالت از طريق
اجرای مفاد
قانون اساسي
كشور با
انتخاب يكي از
كانديداهاي
جناح مخالف
بودند اما
پيشرفت پروسه
اعتراضات به
نتايج
انتخابات ،
مطالبات مردم
را در سطحي
بالاتر از
خواسته
رهبران جنبش،
درمعرض ديد
قرار داده وهم
اكنون كه قريب
6 ماه از اولين
اعتراضات
مردم به تقلب
صورت گرفته در
انتخابات مي
گذرد آنچه به
چالش كشيده
شده و در
شعارهاي
معترضين مطرح
مي باشد كليت
نظام توتاليتر
اسلامي است .
حال سوالي كه
مطرح مي شود
اين است آيا
رهبران جنبش
توانايي
همراهي مردم
را در بيان و
مطالبه
خواسته
هايشان دارند
يا مردم را در
نيمه راه جنبش
به اصطلاح سبز
تنها خواهند
گذاشت ؟
آنچه
دل هر ناظر بي
طرفي را به درد
مي آورد حس
بيهوده بودن
هزينه هاي
انجام شده در
اين مقطع
زماني به لحاظ
احتمال سقط
شدن زود هنگام
جنين پراحساس
انقلاب
اصلاحي مي
باشد.
اگر
چه بعضي از
تئوري
پردازان
اسلامي سعي در
محاط كردن
قوانين اداره
جوامع بر اساس
اسلوب هاي
نوين از جمله
دموكراسي و
ليبراليسم در
قالب مفاهيم
اسلامي دارند
اما آنچه مسلم
است این است كه
مفاهيم
اسلامي در
تعارض شديد و
پايه اي با
اصول كشور
داري نوين مي
باشد. اگر
اسلام را
داراي دو شعبه
اصلي تسنن و
تشيع بدانيم
نتيجه و آرمان
شعبه نخست
بنياد گرايي
اسلامي است كه
در حيات گروه
هاي افراطي از
قبيل القاعده
و طالبان
متجلي مي شود و
شعبه دوم كه
آغشته به
مفهوم انتظار
و مهدويت مي
باشد نتيجه اي
جز حكومت
اسلامي و
ولايت مطلقه
فقها نخواهد
داشت. اگر
بخواهيم خو
شبينانه به
قضيه بنگريم،
اصول و مفاهيم
كشور داري
نوين يعني
سياست بر اساس
دموكراسي و
ليبراليسم
تنها زماني مي
تواند در
جامعه اسلامي
جامع عمل
بپوشد كه
حكومتی
سكولاريست در
سر كار آيد كه
در آن صورت نیز
ساختار به
وجود آمده به
شدت شكننده
خواهد بود كه
هر لحظه امكان
تبديل شدن به
دو نتيجه فوق
را خواهد داشت
نمونه بارز
چنين جوامعي
جمهوري تركيه
و پاكستان است
كه علي رغم تلا
ش بسيار
روشنفكران آن
جوامع و نيز
قدرت هاي فرا
منطقه اي هنوز
از ثبات لازم
در برقراري
دموكراسي
برخوردار
نيستند لذا آنچه
در رابطه با
جنبش سبز
ضروري مي
نمايد بيان
ديدگاه هاي
رهبران آن به
صورت شفاف و
ارائه پلاتفورم
و استراتژي
كوتاه مدت و
بلند مدت مي
باشد كه در
قالب آن
خواسته هاي
ملت معترض و
هزينه پرداز
متجلي گردد.
سوال اساسي
ديگري كه در
اين زمینه
مطرح مي شود
این است كه
رهبران اين
جنبش چه كساني
هستند؟
اگر
رهبري جنبش را
از آن شكست
خوردگان
رقابت
انتخاباتي و
عقبه فكري
انان بدانيم
با نگاهي به
گذشته و گرايش
فكري اين
افراد خواهيم
فهميد كه
اينان افرادي
هستند كه در
جهت ثبات نظام
توتاليتر
فعلي تلا شها و
هزينه ها كرده
اند كه نتيجه
آن جز التزام
به نظام
جمهوري
اسلامي و
مقبوليت
افكار بنيان
گذار آن نمي
باشد، اين
افراد به
دفعات بيان
داشته اند كه
به قانون
اساسي جمهوري
اسلامي
اعتقاد راسخ
داشته و
دارند،
قانوني كه يكي
از بند هاي آن
اصل ولايت
مطلق فقيه مي
باشد لذا چنين
مي نمايد كه
گرايش فكري
اين افراد در
تناقض با
خواسته هاي
مردم معترض مي
باشد به نظر
نگارنده اين
افراد جرئت و
قدرت كافي در
انحراف از
آرمان هاي
نظام اسلامي
ندارند بنا
براين در نگاه
اول صلاحيت
رهبري اين
جنبش را نيز
نخواهند داشت
وانگهي بيشتر
اعضاي اين
گروه ملبس به
لباس روحانيت
هستند كه اين
خود در تعارض
عملي با اصول
سكولاريسم
است .
از
سوی دیگر اگر
رهبري جنبش را
از آن
اپوزسيون
خارج نشين
بدانيم اگر چه
اين گروه با
داشتن
امكانات لازم
مي توانند نقش
موثري در
ترويج جنبش
داشته باشند ولي
از لحاظ
تئوريك نه
توانايي و نه
صلاحيت هدايت
جنبش را دارند.
اپوزسيون
خارجي را مي
توان در گروه
هاي ذيل دسته
بندي كرد:
1-گروه
هاي چپ گرا
شامل چپ
كلاسيك به سان
اعضاي حزب
توده و گروهي
از فدائيان
خلق و نيز چپ
نوين که به
ظاهر عنوان
سوسيال
دموكراسی را
یدک می کشند،
مي باشد، اين
گروه ها با
توجه به شکست
خوردن اساس
ایدولوژی چپ،
برنامه مشخص و
عملي در رابطه
با وضعيت
سياسي ايران و
آينده آن
ندارند .
2-گروه
هاي سلطنت
طلب، شامل دو
گروه مشروطه
خواه ها و شاه
الهي ها، اين
گروه ها داراي
تفكرات مشمئز
كننده و
طرفدار به
قدرت رسيدن
رضا شاه دوم
پهلوي مي
باشند كه اين
عقيده توهيني
است در مقیاسی
بس بزرگ به
ملتي كه طي يك
قرن گذشته
هزينه هاي
بسياري را
برای مطرود
كردن استبداد
پرداخته است.
3-گروه
هاي ملي مذهبي
: اين گروه به
سان حزب توده
داراي سابقه
طولاني و نقش
موثر در
مبارزات ملت
ايران عليه
استبداد مي
باشد که پس از
وقایع نهضت
ملی شدن نفت
به دفعات دچار
بحران و
انحلال
گرديده و عملا
در رهبري توده
ملت نا كام
مانده است.
4-مجاهدين
خلق گروهي كه
پايگاه مردمي
آن بسيار
ضعيفتر از سال
هاي ابتدايي
تأسيس آن و
داراي
انحرافات
اساسي از
مرامنامه
تشكيلاتي خود
هستند كه
ديكتاتوري
درون
تشكيلاتي يكي
از شاخصه هاي
اصلي آن مي
باشد، اين
گروه داراي
نوسانات
اساسي در عمل و
بيان خواسته
هاي خود مي
باشند كه از
اينرو گاهاً
در ليست گروه
هاي تروريسم
جهاني نيز
قرار گرفته
است .
هر
چند اپوزسيون
خارج نشين
داراي عناصر
تعطيل و نیمه
تعطیل در ميان
نسل بالاتر از
45 سال مردم مي
باشند كه صرفا
مي توانند به
عنوان سمپاتی
ساده براي اين
گروه ها عمل
كنند ولي هيچ
يك از آنان
داراي وزن
اجتماعي كافي
جهت ايفاي نقش
رهبري در جنبش
سبز نيستند.
نقطه مشترك
اين گروه ها در
اين است كه
آنها به جاي
موج آفريني در
فضاي سياسي
ايران همواره
مترصد فرصتي
براي موج
سواري بوده و
هستند و
فعاليت هاي
سياسي آنان
عملا جنبه
تفنني داشته و
بهانه ایست
براي اخذ
درآمد از محل
كمك هاي قدرت
هاي خارجي كه
در اين اثنا
نیز به رقابت
با يكديگر
پرداخته اند.
شايد
به نظرآيد
بهترين گزينه
براي رهبري
جنبش سبز
استفاده
ازعقل جمعي
باشد كه با
توجه به دور
بودن مواضع
گروه هاي
مختلف و نيز
رقابت بر سر
منافع گروهي
اين گزينه نيز
بعيد به نظر
مي رسد كه در
اين صورت جنبش
سبز نا گزير از
آزمودن تجربه
تلخ انقلاب 57
مي باشد
آزموني كه
جنبش را در
ورطه
بلاتكليفي
آواره مي
نمايد كه آفاق
آن مصداق اين
سخن خواهد بود
"ما
مي دانيم چه
نمي خواهيم
ولي نمي دانيم
كه چه مي
خواهيم. " كه در
آن صورت جنبش
سبز چيزي جز يك
ماجراجويي
سياسي نخواهد
بود و آنكه
خواهد باخت
مردمي است كه
انرژي عظيم
اجتماعي خود
را از دست رفته
خواهد ديد.
شايد اين منطق
دليلي است بر
اطمينان رژيم
توتاليتر در
سركوب جنبش و
بي نتيجه بودن
آن .
نكته
آخر بي ميلي
جنبش هاي ملي
ملل غير فارس
ايران در
تأييد و
پيوستن به
جنبش سبز مي
باشد كه بدون
حضور آنها
جنبش سبز عقيم
خواهد ماند. با
نظري به
محدوده
جغرافيايي و
حوزه عمل جنبش
سبز در مي
يابيم كه اين
جنبش محدود به
مناطق مركزي و
عمدتاً فارس
نشين ايران مي
باشد. ايران
كشوری
كثيرالمله
است كه قوم
فارس يكي
ازعناصر
تشكيل دهنده
آن مي باشد اين
در حالي است كه
اين قوم، قوم
حاكم از لحاظ
زباني و
فرهنگي به
بركت قرار
گرفتن ايده
فارس گرايي به
عنوان
استراتژي
دولتي و نفوذ
عوامل فارس
گراي افراطي
در بدنه ي
حكومت مي باشد
كه نتيجه آن به
وجود آمدن
راسيسم فارسي
و همت عوامل آن
به نابودي
فرهنگي و
اسيملاسيون
منفي اقوام
غير فارس طي
سال هاي حكومت
پهلوي و
جمهوري
اسلامي بوده
است.
جنبش
هاي ملي ملل
غير فارس
موجود در
ايران كه طي
دهه هاي گذشته
با تلاش در
راستاي
بيداري ملل،
بدنه جنبش خود
را از لحاظ
تئوريك و
پراتيك هر چه
بيشتر
مستحكمتر
كرده اند، در
رابطه با جنبش
سبز كه ماهيتي
به ظاهر
دموكراتيك
دارد تنها يه
صورت نظاره گر
باقي مانده
اند و اتفاقات
مربوطه را به
شبهه مي نگرند
و از پيوستن به
آن امتناع مي
ورزند، اين
شيوه برخورد
شامل تمامي
ملل اعم از
حركت ملي
آذربايجان ،
جنبش ملي
اعراب
الاهواز ،
جنبش خلق كرد ،
جنبش
بلوچستان مي
باشد دلایل
چنين برخوردي
را بايستي در
موارد ذيل
جستجو كرد:
1-مشخص
نبودن رهبري
جنبش سبز و
مواضع اصولي
آن در رابطه با
ماهيت خواسته
ها ،استراتژي
ها و تاكتيك
هاي جنبش كه
افقی روشن را
برای ناظرین
متجلی نمی کند.
2-عدم
همراهي عوامل
و گروههای
دخيل در جنبش
سبز طي ساليان
گذشته با
جنبش هاي ملي
ملل غير فارس
كه ذاتاً
ماهيتي
دموكراتيك
دارد.
شعارهايي كه
طي ده سال
گذشته از طرف
اين جنبش ها
مبني بر عدالت
محوري و قانون
گرايي و
دموكراسي و
ليبراليسم و
حقوق بشر مطرح
مي شده است
مورد بي توجهي
جريانات و
شخصيت هاي
سياسي قرار می
گرفت که هم
اكنون بدنه
جنبش سبز را
تشكيل مي
دهند،
كارنامه
عملكرد اين
جريانات و
شخصيت ها كه
داعيه رهبري
جنبش را دارند
در رابطه با
فعاليت هاي
محقانه ملل
غير فارس قابل
دفاع نمي باشد
چه اين
جريانات و
شخصيت ها نه
تنها با سكوت
خود در قبال
فجايعي كه
حكومت در
آذربايجان،
كردستان،
خوزستان و
بلوجستان
مرتكب آن مي
شد،پوچي
شعارهاي
دموكراسي و
آزادي خواهي
خود را براي
ملل غير فارس
نمايان مي
كردند بلكه در
بيشتر مواقع
حكومت را
تشويق به
افزايش چنين
برخورد هاي
غير انساني در
سر كوب قيام
هاي ملي اين
ملل مي نمودند
كه نمونه هاي
آن را در رفتار
اين جريانات
در قبال سر كوب
ملت
آذربايجان در
خرداد 85 و نيز
اعدام هاي
دسته جمعي در
كردستان و
الاهواز و
بلوچستان مي
تواند ديد. لذا
انتظار
پيوستن اين
ملل به جريان
جنبش سبز
انتظار
بيهوده مي
نمايد مگر
آنكه جنبش سبز
تكليف خود را
با مسئله مليت
هاي موجود در
ايران نیز به
صورت شفاف
روشن نمايند.
در
صورت همه گير
شدن اين جنبش
مي توان
خواسته هاي
ذيل را براي
جنبش سبز مطرح
نمود .
-استعفای
دولت دهم و
رهبری رژیم.
-انحلال
مجلس خبرگان و
ایجاد مجلس
خبرگان موقت
با شرکت امنا و
روشنفکران
ملل مختلف.
-تدوین
قانون اساسی
بر اساس اصول
دموکراسی،
لیبرالیسم و
سکولاریسم و
برگزاری
رفراندم.
-ایجاد
نظام کاملا
فدرالی ملی –
جغرافیایی بر
اساس حق تعیین
سرنوشت .
-برگزاری
انتخابات
آزاد جهت
تشکیل دولت و
پارلمان.
-برقراری
روابط بین
المللی بر
اساس منافع
ملی.
-ایجاد
قوه قضائیه
کاملامستقل.
-رسیدگی
به جرائم و
جنایات
حاکمان فعلی
بر اساس
موازین بین
المللی.
مانا
نیستانی
کاریکاتوریست
سابق روزنامه
ی ایران که طی
ترسیم
کاریکاتوری
موهن،
احساسات ملت
تورک
آذربایجان را
جریحه دار کرد
و پس از
اعتراضات
عظیم ملت
آذربایجان و
کشته شدن عده ی
کثیری از
معترضین، چند
صباحی را در
زندان
گذرانده و سپس
آزاد گردیده
به مراتب
عالیتر کاری و
تحصیلی رسیده
بود، اقدام به
نشر
کاریکاتورهای
خود در
سایتهای
وابسته به
حرکت موسوم به
"سبز" نموده
است. جای بسی
تعجب و تاسف
است که
مسئولین این
وب سایتها با
آگاهی از
حساسیت ملت
آذربایجان
نسبت به
اینگونه
افراد معلوم
الحال و با
توجه به اینکه
عقاید
نژادپرستانه
ی اینگونه
افراد
برهمگان عیان
گردیده و با در
نظر گرفتن
شرایط بحرانی
کنونی حرکت
سبز که هم
اکنون بیش از
پیش به یاری
ملت تورک
آذربایجان و
سایر ملتهای
ساکن ایران
نیاز و رغب
دارد و برای
پیوستن
آذربایجان به
این حرکت به هر
حربه ای (حتی
نشر اخبار
دورغین) متوسل
میگردد،
اقدام به نشر
کاریکاتورهای
ایچنین
افرادی می
نمایند.
در
تاریخ 21 مرداد
ماه سال 1388
کاریکاتور
مانا نیستانی
با موضوع
شکنجه در سایت
جنبش راه سبز (جرس)
منتشر گردیده
است که علاقه
مندان می
توانند از
آدرس http://www.rahesabz.net/cartoon/368
به آن دسترسی
داشته باشند.
البته موضوع
این
کاریکاتور،
ستودنی و مورد
تایید ملت
آذربایجان و
سایر ملت های
ایران می
باشد، اما
اینکه این
موضوع از طرف
جناب نیستانی
که کاریکاتور
موهن ایشان
موجب کشته و
شکنجه شدن عده
ی بسیار زیادی
از جوانان
هویت طلب
آذربایجانی
گردیده بود،
ترسیم گشته،
کژتابی هایی
را حداقل در خط
مشی و طرزفکر
طرفداران
حرکت سبز (به
عنوان مثال
مسئولین سایت
جنبش راه سبز-
جرس) در ذهن
ملت
آذربایجان
بیدار می سازد.
پرسشی که در
اینجا مطرح می
شود اینست که
آیا شکنجه جرم
است فقط زمانی
که برعلیه
پارسی گویان
اعمال می شود؟
ولی بایکوت
خبری و سکوت در
برابر شکنجه ی
وحشیانه ی ملت
آذربایجان
جرم نیست؟
انصاف اگر
تمام دین هم
نباشد حداقل
نیمی از آن است.
AzadTribun
چرا «خواسته
های بهینه
جنبش سبز» یک
بیانیه
نژادپرستانه
است؟
علیرضا
جوانبخت
عبدالکریم
سروش، محسن
کدیور، سید
عطاء الله
مهاجرانی،
عبدالعلی
بازرگان و
اکبر گنجی طی
صدور بیانیه
ای مشترک با
عنوان خواسته
های بهینه
جنبش سبز٬
روایت خود از
مطالبات این
جنبش را
ارائه کرده
اند
«خواسته
های بهینه
جنبش سبز»
از زبان پنج
تن از
روشنفکران
دینی ایران بیانیه
ای نیست که در
خصوص حقوق
ملیتهای غیر
فارس٬ تنها
سکوت کرده
باشد٬ این
بیانیه
همچنین بر
علیه کسانی
که در راه
احقاق حقوق
این ملتها
تلاش می کنند
موضع گیری
کرده است
علیرغم
اینکه ایران
یک کشور چند
زبانه و چند
مذهبی است٬
در این کشور
تنها یک زبان
و یک مذهب
رسمیت دارد.
بیانیه ای که
جنبشی را در
این کشور٬
سراسری می
نامد و در
لیست خواسته
های بهینه
این جنبش به
این وضعیت
نژادپرستانه
هیچگونه
اعتراضی نمی
کند٬ یک
بیانیه
راسیستی و
نژادپرستانه
است
این بیانیه
نه تنها از
حقوق ملتهای
غیر فارس و
پیروان مذاهب
غیر شیعی
دفاع نکرده
است بلکه با تأکید
بر «مدافع
تمامیت ارضی
ایران بودن
جنبش سبز٬ به
عنوان اولین
مشخصه این
جنبش٬ مخالفت
ضمنی خود با
این حقوق
انسانی را
نیز نشان
داده است
این پنج
روشنفکر از
جمله
روشنفکرانی
هستند که
هیچگاه موضعی
را که نشان
دهنده
ناخشنود بودن
آنها از جو
راسیستی حاکم
بر دولت و
جامعه ایران
باشد مشخص
نکرده اند٬
در عوض در
بسیاری از
موارد با
سکوت خود و
گاها با
حمایت مستقیم
از سیستم
نژادپرست،
رضایت کامل
خود را از این
وضعیت نشان
داده اند.
اما تأکید بر
روی «دفاع از
تمامیت ارضی
ایران» در این
بیانیه چه
معنایی می
تواند داشته
باشد؟ فراموش
نکنیم که
حکومتهای
پهلوی و
جمهوری
اسلامی ایران
نیز با بهانه
دفاع از
تمامیت ارضی
ایران تعداد
بیشماری از
مبارزین
ملتهای غیر
فارس را
کشته٬ زندانی
و شکنجه کرده
و می کنند.
روشنفکران
مرکزگرای
درون و بیرون
از حکومتها
همیشه فعالان
ملی تورک
آذربایجانی٬
تورکمن٬ عرب٬
کورد و بلوچ
را تجزیه طلب
خوانده و
آنها را
تهدیدی علیه «تمامیت
ارضی ایران»
دانسته اند.
بنابراین
مطرح شدن «دفاع
از تمامیت
ارضی ایران»
به عنوان یکی
از رئوس این
بیانیه
اخطاری است
به تمام
فعالان
ملیتهای
غیرفارس اعم
از فعالان
فرهنگی٬
فدرالیست و
یا استقلال
طلب.
http://quluncu.blogfa.com/post-95.aspx
من
شاشیدم به
جنبش سبزی که
در آن از حقوق
ملل
غیر
فارس و رسمی
شدن زبان ترکی
آذربایجانی
در ایران خبری
نیست
آریا
زانت ژانویه
دوهزارو ده
اهالي
جنبش کذائي
سبز٫ به خود
بياييد و
انسانيتر فکر
کنيد
اوضاع
سیاسی متشنج و
بغرنج و حساس
در حال
دگردیسی
ایران و
رهبران غرق در
تبلیغات فردی
خود و غلو
واقعیات
،،طوفان در
فنجان،،
یعقوب
گؤنئیلی
جوانان
سر تا پا
انرژی، پرچم
به دوش، در یک
دست عکس رهبر و
در دست دیگر
آرم رهبر، و در
گوشه دیگر،
گروهی ازهمان
جوانانِ عکس
رهبر پخش کن،
آرم پخش کن،
زیر فرماندهی
این رهبر، با
آرم و
پورترتهای
رنگارنگ ٤×٣
متر رهبران به
میدان آمده
اند . آنها فکر
می کردند
رؤیای نجات
آذربایجان در
گرو تعظیم و
تکریم و اطاعت
مطلق و کور
کورانه و بدون
قید و شرط، و
شک و تردید، در
مقابل این
رهبر و این آرم
و به این پرچم
میسر خواهد
بود و لاغیر،
حتی ذره ای
اختلاف نظر با
رهبر، معادل
کفر و خروج از
صراطِ مسقیم و
خیانت به ملت
آذربایجان و
نشانه خباثت
ذاتی به حساب
می آید، در
واقع مدل
جدیدی از
تصورات حزب
فقط حزب الله،
رهبر فقط روح
الله، و یا
بنام مریم و
مسعود و خلق
قهرمان ایران
و...البته با
رنگ و لعابی
دیگر و بنظر
خودشان
مدرنتر ارائه
می شد.
آیا
ما باید
آذربایجان را
آزاد کنیم یا
آذربایجان ما
را؟ راستی آیا
این صحیح و
مطابق انصاف
است که ما
انرژی جوانان
خود را بجای
مقابله با
سیادّت
راسیسم فارس،
صرف تبلیغ
چهره های
افراد بکنیم؟
درنهایت
راه اندازی یک
انقلاب "
دیجیتالی
کوپی پیست " و
حاصل آن چیست و
بکجا راه می
برد. به محض
اینکه
کامپیورت را
روشن می کنی چپ
و راست و پائین
و بالا و
ایمیلها،
سایتها و
لینکها،
یوتوب، فیس
بوک و پالتاک
ووو.. را که باز
می کنی
بلافاصله آرم
و پرچم وعکس ها
و قیافه های
تکراری
سرازیر می
شوند ، مثل
اینکه همه
حرکت
آذربایجان،
در قیافه یک
شخص مشخص و
معین و دائم
الظهور خلاصه
شده است، که
آدمی با دیدن
یک قیافه خشن
با چشمان بر
آمده و با
دستان در حال
خط و نشان
کشیدن و تهدید
و بایکوت
کردن، براستی
زهره ترَک می
شود. بقیه
افراد حزب هم،
لابُد در آن
تشکیلات، عضو
زائد و زیگیل و
یا توموری بیش
نیستند و در
پشت صحنه، رُل
سیاه لشگر را
باید بازی
کنند. رهبر،
حتی کلمه ای
برای آگاهی
واقعی و بالا
بردن بینش
علمی مردم
مطلب نمی گوید
و نمی نویسند و
نوشتجات
آگاهگر دیگر
نویسندگان را
هم به بهانه
های عدیده ای
در سایت-های
خود درج نمی
کند. معلوم
نیست اینان
برای ملت
آذربایجان در
آینده بجای
رهائی از چنگ
راسیسم فارس،
پرچم پلو،
رهبر پلو، و یا
آرم پلو،
خواهند داد؟
با
خلاصه کردن
حرکت رهائی
بخش
آذربایجان به
شخص خاصی بنام
"رهبر" و آرم و
پرچم برگزیده
او، بدنبال چه
اهدافی
هستیم؟ و اگر
روزی خدای
نکرده این
رهبر بنا به
عللی مریض شود
و یا فوت کند و
یا ترور شود و
اشتباه نماید
یا اصلا خیانت
کند و خود فروش
از آب درآید،
آنوقت تکلیف
حرکت ملی ما
چیست؟ چون
بقول معروف"
انسان شیر خام
خورده است"و
ما هم که کف
دستمان را بو
نکردیم که
بدانیم این
نوع رهبر و یا
رهبران ما چی
از آب در
خواهند آمد، و
نیز بسبب آنکه
هیچکدام از
ما، در اتاق
شکجه، و زیر
شلاق شکنجه
گر، درجه تحمل
و ایمان خود و
دیگری را
تجربه نکرده
ایم و یا
میزان انعطاف
و نرمش سیاسی و
تسلیم رهبر و
رهبران را در
مقابل اخذ
مبالغ بالا
نمی دانیم و در
نهایت ما هیچ
شناخت عملی و
دقیقی از دیگر
نقاط ضعف
رهبرو یا
رهبران، در
رابطه با
مسائل شخصی و
درونی که می
تواند بر سر
بزنگاه
بعنوان پاشنه
آشیل تولید
خطر کند
نداریم،
علاوه
بر پول و سکس ،
نقاط ضعف و
ضربه پذیری و
خطر نرمش و
تسلیم رهبر و
رهبران در
مقابل احساس
قرار گرفتن در
موقعیت برتر و
نیز مثل موم
نرم شدن در
مقابل تعریف و
تمجید
دیگران، و
سرازیر شدن آب
از لب و لوچه
شان، از همین
حالا آشکار
است و اینها هر
کدام خطراتی
هستند که
مرکزیت غیر
دموکراتیک
احزاب شب
ساخته و روز
پرداخته را
تهدید می کنند.
مسلماً در
صورت کسب قدرت
توسط چنین
احزاب و با
چنین
رهبرانی، می
تواند حرکت
ملی را بسوی یک
سیستم
خودکامه،
جبار و فاسد
سوق دهد.
ملت
آگاه و مرتبط و
مسلط به رسانه
های جهانی به
رهبریت فردی،
ثابت و" نخود
هرآش" احتیاج
ندارد، چون
گردانندگان
جامعه به محض
انحراف از
مرزهای مجاز و
معین "قوانین
دمکراسی"،
بلافاصله
توسط مردم
تشخیص داده می
شوند و چون
معمولا جامعه
آگاه، پر است
از افراد
مناسب برای
رهبری، لذا
مردم بهترین
را از بین
بهترین ها، می
توانند
انتخاب کنند.
چرا
بی جهت و غیر
ضروری این همه
تملق و
چاپلوسی؟
هندوانه
دهندگان، به
زیر بغل رهبر و
رهبران خیالی
آذربایجان،
بدنبال چه
اهدافی
هستید؟ از
فاسد کردن
آنها چه چیزی
نصیب شما
خواهد شد؟ و
چرا می خواهید
نقطه ضعف و مرض
مسری و مهلک "کیش
شخصیت" را
درآنها رشد
دهید؟ اصولاً
رهبران محصول
حرکت تحولات
اجتماعی یک
ملت هستند و
سازندگان
آنها شرایط
اجتماعی و
خواست و تبلور
انرژی ملت
است، رندان
متملق،
اینقدر شانه
های این
رهبران بینوا
را ماساژ تملق
می دهند و به
آسمان هفتم می
برند که بعضاّ
این "رهبران"
به خود شکّ
کرده و واقعاّ
به توهم می
افتند و خود را
موجود خارق
العاده تصور
می کنند، و
خویشتن را در
آسمان هفتم می
بینند. دچار
ایده آلیسم و
توهمات شده و
خود را آدمهای
استثنائی
تصور می کنند.
راستی علت خلق
یک موجود خارق
العاده و یک
موجود فضائی و
یا اسطوره ای و
خلاصه یک بت و
امام از یک آدم
معمولی و
معمولا کم
سواد، ولی
تبلیغات چی در
چیست؟
بعضی
از رهبران، که
نقطه ضعف
شنیدن تملق و
داشتن عقده "کیش
شخصیت"، روح و
جسم آنها را
در اختیار می
گیرد، با تملق
تملق-گویان،
آب از لب و
لوچه شان
سرازیر می شود
و از نظر روانی
به حالت از خود
بیخودی می
رسند، ولی"
رهبر" باید
بدانند با
احاطه شدن
بوسیله افراد
ابن الوقت و
متملق که در
بازی با کیش
شخصیت او،
رهبر را مثل یک
عروسک کوکی،
برای نیل به
مقاصد اغلب
تبهکارانه
شان، بازیچه
قرار می دهند.
رهبر اگر
سیاست و
خواسته های آن
افراد احاطه
کننده را
دنبال نکنند و
منافع نا
مشروع آنها را
تضمین
ننماید، بلا
فاصله کله
معلقش می کنند
و از همان رهبر
قهرمان،
پهلوان، چهره
ای منفور، در
ذهن مردم می
سازند. حرکت
ملی ملت
آذربایجان را
دو خطر از طرف
دو نوع افراد
تهدید می کند:
نوع اهلی آن با
تملق و
چاپلوسی، و
نوع وحشی آن با
تهمت و افتر،
که اولی
خطرناک تر است.
شرایط
موجود در
ایران امروز و
آمادگی ملت
ترک
آذربایجان و
عکس العمل به
موقع رهبران
شناخت
دقیق حاکمیت
جمهوری
اسلامی از روح
راسیتی پان
ایرانیستی
اپوزسیون
ایران، و با
شگرد در خطر
بودن وحدت ملی
و مرزهای
ایران بدست
بیگانگان،
ونیز با
انتخاب
ترفندی شبیه
دعوای کودکان
با هم "بر علیه
آمریکا و
اسرائیل"، که
"اگه جرئت
داری بیا منو
بزن"، در واقع
حاکمیت می
خواهد به آن رگ
پان
ایرانیستی
راسیسم فارس
بزند وتظاهر
کند به اینکه :
به ما ایرانی
های "رستم
نشان" هیچکس
نمی تواند
بگوید بالای
چشمت ابروست،
و جنجال تحریک
کردن به حمله و
یا اقدام به
حمله به ایران
توسط آمریکا و
اروپا و دیگر
کشورهای
صنعتی
قدرتمند
جهان، در واقع
شگردی است
توسط حاکمان
جمهوری
اسلامی برای
بیدار کردن
آلرژی و مرض
مزمن ادواری
راسیسم فارس و
تصمیم به
انتهارالبته
با شعار " یا
مرگ یا پیروزی".
راسیسم فارس- و-
انجمن حجتیه
که حالا به
تنهائی در
حاکمیت قرار
دارند وبا دهن
کجی و بد خلقی
در برابر
سیاست آرام
سازی جهانی،
دون کیشوت
وار، احمدی
نژاد می خواهد
خودش را
همانند
چگوارا(قهرمان
بیاد ماندنی
تاریخی) از
یکسو در دل
مسلمانان
جهان جا بزند
واز سوی دیگر
با شناخت دقیق
حاکمیت از روح
ناسیونالیستی
کلیه جناح های
سیاسی
راسیسم فارس و
در جهت
نزدیکتر کردن
اپوزیسیون به
حاکمیت، زیر
لوای "ای
ایران ای مرز
پر گوهر" و آیه
هائی از کلام
الله مجید و
کلام
الفردوسی
شاهنامه: " چو
ایران نباشد
تن من مباد" و
با تقدس مرز
های ایران،
تنها راه نجات
خود را از این
مخمصه،
درتحریک
امریکا به
تهدید حمله و
یا طرح خطر
حمله آمریکا
به ایران می
داند و مرتباً
برسر هر موضوع
و هراتفاقی،
آمریکا و
اروپا را به
جنگ دعوت می
کند ، و تصور
می کند که اگر
جنگی شروع
شود، بعنوان
سمبل حکومت
اسلام ناب
محمدی، مورد
حمایت تمام
مسلمین جهان
واقع خواهند
گردید. دهن کجی
در هر مورد به
آمریکا در
مورد مسائل
اتمی وغنی
سازی
اورانیوم، در
باره حقوق بشر
سازمان ملل
متحد، و
دررابطه با
اعدام های
خیابانی (با
نام مفسدین
اجتماعی)
البته در
انظار عموم و
تبلیغ وسیع آن
دقیقا به
منظور سه هدف
زیر صورت می
گیرد،
١-تحریک
حساسیت
آمریکا به
حمله و یا
اقدام به حمله
٢-
ترساندن
اپوزسیون و
بیداری روح
پان
ایرانیستی-
راسیستی رضا
شاهی در بین
مخالفین و کسب
حمایت آنها در
صورت حمله
آمریکا
٣-
با
توجه اینکه "
آواز دهل
شنیدن از دور
خوش است" ،
باجلوه دادن
حاکمیت
جمهوری
اسلامی
همردیف یا
مشابه با صدر
اسلام برای
مسلمانان
جهان البته
ازدور، و
ادعای اجرای "عدالت
اسلامی و مفسد
فی الارض کشی"،
دقیقا مثل
حاکمیت صدر
اسلام ،
حاکمیت
جمهوری
اسلامی در
آرزوی کسب
رهبری وحمایت
کشور های
مسلمان، در
صورت حمله
آمریکا، به
ایران است.
البته
نباید فراموش
کرد که دیگر،
کار از این
حرفها گذشته و
توهمات
رهبران ایران
و خوابهای
آنها و شگرد ها
و
ترفندهایشان
برای ادامه
حاکمیت، خواب
و خیالی بیش
نیست و هرگز
رؤیایشان
تعبیر نخواهد
شد، حاکمیت
ایران به
دندان فاسد و
پیوره بسته و
بد بوئی می
ماند، که در
اثر چرک
مُزمن، تمام
ریشه های عصبی
و خونی آن از
لثه و پایه های
نگهدارنده آن
قطع شده و چون
ریشه هایش به
جائی بند
نیست، هر آن با
برداشتن یک
لقمه بزرگتر
از دهان و یا
جویدن یک چیز
سفت، از جایش
کنده خواهد
شد،
امروز
سران و رهبران
حرکت
آذربایجان
جنوبی باید
بتوانند باهم
کنار بیایند و
واقعیت ملموس
را بپذیرند و
خود را فراموش
کرده و به
منافع
آذربایجان
جنوبی توجه
کنند، علتش
این است که هر
لحظه ممکن است
یک دگرگونی
سیاسی در
ایران و خاور
میانه و در
سیاست جهانی
دولتهای
قدرتمند و یک
تحولی عظیم
تاریخی صورت
پذیرد.
به
نظر می رسد قرن
٢١ ، را می
توان قرن
اعاده هویت و
حیثیت ملی
ملتهای تحت
ستم دنیا
نامگذاری کرد
و مسلم است که
در این شرایط ،
رهبران حرکت
آذربایجان،
ضرورت اتحاد و
یا حداقل
ائتلاف را
عمیقا بایستی
درک کرده و در
مَدّ نظر خود
قرار دهند.
اینقدر در خود
و خواسته ها و
آرزوهای فردی
خویش غوطه ور
نگردند و
اینقدر
کودکانه به
خود اهمیت
قائل نشوند.
چون منافع
فردی در گرو
منافع جمعی
ملت
آذربایجان
قابل تعریف
است و منافع
جمعی ملت
آذربایجان
دارای قدرت و
پتانسیل
دیکتاتور
شکنی است و نه
جوجه
دیکتاتور
پروری. ما باید
همگی برای
آبادی اساسی و
شکوفائی
اقتصادی و
صنعتی و مدرن
آینده
آذربایجان
زخم خورده
مان، از این
لحظه خودمان
را نه بعنوان
یک رهبر، بلکه
مثل یک سرباز
در موضع آماده
باش احساس
کنیم.
در
شرایط حاضر
اساسی ترین
مشکل دیگر
هویت طلبان
عدم وجود تعدد
رسانه های
تصویری و
رقابتی و غیر
انحصاری است،
چون رسانه های
تصویری در این
عصر مدرن
دیجیتال، رُل
فوق العاده
مهم و تعیین
کننده ای را
ایفا می کنند و
در نتیجه
انحصارآنها،
باعث امتزاج
مسئولیت
رسانه ای با
مسئولیت
هدایت و
مدیریت سیاسی
می گردد و موجب
این می شود که
همه راه ها
بطور
اتوماتیک به
تنها رسانه
تصویری موجود
ختم شود. در
نتیجه بر سر هر
موضوعی و هر
تصمیمی، رد
پای هژمونی و
سیادّت
مدیریت رسانه
تصویری
مشاهده می
گردد و کسی هم
نمی تواند
جرئت کند و
بگوید" بالای
چشمت ابروست"،
و چون رسانه
دیگری هم نیست
اجباراّ به هر
خفتی باید تن
بدهی و برخلاف
خواست درونی و
وجدانی؛ و ذات
و اصول
دمکراسی باید
عمل کنی، ولی
همه ما این را
خوب می دانیم
که *خشت اول گر
نهد معمار کج
تا
ثریا می رود
دیوار کج* و
رسانه ما هم
باید خوب
بدانند که *بار
کج هرگز به
منزل نمی رسد*
آنهم در رابطه
با ملت هشیاری
چون ملت
مارگزیده
آذربایجان
جنوبی خودمان.
در صورت تعدد
رسانه ها، این
نویسندگان و
سیاستمداران
هستند که دعوت
می شوند، و نه
ستاستمداران
بادمجان دور
قاب چینان ابن
الوقت و متملق.
سیاستمداران
هرگز حاضر نمی
شوند مکنونات
قلبی و اصول
اعتقادی و
حیثیت سیاسی
خود را که در
راستای منافع
جمعی ملت
آذربایجان
است ، با
آرزوهای
رسانه و یا با
احساس حقارت
های یک شخص
انطباق دهند و
از ترس دعوت
نشدن مجدد،
متن سخنرانی
خود را از
سانسور و
حدیده رسانه
عبور دهند و یا
درتمام
تصمیمات
سیاسی مجبور و
تابع تصمیمات
از پیش تعیین
شده از ما
بهتران گردند!
2009-12-29
تبريزلي
باي بک
اگر
رهبريت جنبش
سبز واقعا به
دنبال کرامت
انساني است٫
حقوق ملل را
به رسميت
بشناسد
آي
اي رهبريت
داخلي و
خارجي جنبش
سبز٫ وجود
ملل غير فارس
را به رسميت
بشناسيد و با
همکاري با
آنها بر دشمن
پيروز شويد٫
البته٫ اگر
در ادعاهاي
خود صادق
هستيد! ولي٫
ميدانم که
خود شما از
مخالفان
همجنس خود
پليدتر٫
سنگدلتر٫
دزدتر٫ بدتر
و سياه
قلبتريد. شما
اجرا کننده
آن سياستي
هستيد که
حاکميت را از
دست ملت تورک
آذربايجان
گرفته است و
با استفاده
از ايادي
اقليت فارس
از آن براي
بهره برداري
از منطقه
استفاده
ميکند. شما
بازيچه هايي
هستيد که از
احساسات صاف
جوانان تشنه
آزادي
سؤاستفاده
ميکنيد تا
رژيمي منحوس
را نجات دهيد.
شما باعث
کشته شدن
جواناني
هستيد که
قرباني
ناآگاهي خود
هستند. سالها
قبل
پدرانشان را
کشتيد٫
امروز
خودشان را و
فردا
فرزندانشان
را بدون
اينکه قطره
اي از آب
آزادي به
آنها
بچشانيد٫
چرا که شما
ديوي هستيد
که آزادي را
به بند کشيده
است!
جنبش
سبز ماههاست
که با دادن
هزينه هاي
مالي هنگفت و
سرسام آور و
متحمل شدن
ضايعات جاني
هنوز آنگونه
که بايد
نتوانسته
است به
پيروزي قابل
لمسي در
مقابل رژيم
خونخوار
فعلي دست
يابد. دلايل
متعددي براي
اين شکست
موجود است
ولي
تنهاترين
مشکلي که با
حل آن ميتوان
با حکومت
فعلي جنگيد٫
همانا اتحاد
نيروهاي ملي
و به دنبال آن
قيام همگاني
در سرتاسر
ايران
ميباشد.
متاسفانه
بارها گفته
ايم که جنبش
سبز هيچ کم و
کسري از
حکومت فعلي
ندارد و طرز
نگاه وي به
ملتهاي غير
فارس منطقه
غيرانسانيتر
و
نژادپرستانه
تر است.
با
افزايش
التهابات و
اعتراضات
سراسري در
جغرافياي
ايران
ميتوان هر
حاکميتي را
از تخت
سرنگون ساخت.
اما٫ براي
موفق شدن در
متحد ساختن
نيروهاي
مختلف٫
اقدامي به
غير از دادن
شعارهاي کلي
و رياکارانه
است.
حرکت
ملي
آذربايجان و
يا به زبان
ساده تر ملت
تورک
آذربايجان
به عنوان
صاحبخانه چه
ميخواهد؟
اين سوال
سالهاست که
پاسخ داده
شده است ولي
متاسفانه
بلبلهايي که
تا به امروز
جيک جيک
مستانشان
بود گوشي
براي شنيدن و
منطقي براي
درک کردن آن
نداشتند. اين
بلبلها
امروزه با
اينکه در
زمستان گير
کرده اند
هنوز هم از
شنيدن فرياد
حق خواهي
ملتهاي غير
فارس سرباز
ميزند ولي
همچنان از بد
روزگار
مينالد و طلب
کمک مينمايد!
رهبر
روحاني جنبش
سبز در
روزهاي
واپسين عمر
خود بدعتي
تازه بر جاي
گذاشت و با
زباني ساده و
جملاتي
کوتاه از
سالها ظلم و
ستم
رواداشته
شده بر ملت
تورک
آذربايجان
پرده برداشت
و به نوعي
صداي آنها را
شنيده و طلب
برائت نمود.
ملت فهيم
آذربايجان
نيز با
احترام به
اين ابراز
نظر٫ در
روزهايي که
رژيم با
برگزاري
هرگونه
مراسم ختمي
براي آيت
الله منتظري
مقابله
ميکرد٫
تورکها با
برگزاري
مراسم تجليل
از مقام وي٫
با اينکه وي
در بين
تورکها مرجع
تقليد عمده
اي محسوب
نميشد٫ دين
خود را به
اقدام آخرين
وي ادا
نمودند.
آيا
رهبريت
سياسي و
اقتصادي
جنبش سبز
نبايد
دنباله رو
رهبر معنوي
خود باشد؟
آيا بر زيان
راندن
جملاتي شبيه
جملات آيت
الله منتظري
آنقدر براي
جنبش سبز
خطرناک است
که رهبرانش
از آن دوري
ميکنند؟
چرا؟ شناختن
حقوق اوليه
انسانها چه
مغايرتي با
کرامت
انساني٫
شعاري که
رهبران جنبش
سبز از آن دم
ميزنند
دارد؟
شخصا
با اينکه با
اصل جنبش سبز
مخالم بوده و
آنرا پوششي
براي
تغييرات
بنيادي در
همين رژيم
اشغالگر
فعلي
ميدانم٫ ولي
باز هم به
خاطر وجود
برخي
خواستها
براي همراهي
آذربايجان
با آن
ميخواهم به
برخي سوالات
موجود پاسخي
دريافت کنم.
چرا
تا روزي که
منافع
رهبران جنبش
سبز فعلي در
خطر
نيافتاده
بود از غداري
و خونخواري
حاکميت
ابراز
نارضايتي
نميکرد؟
اين
افراد چه
منافعي
دارند که
براي حفظ آن
به آشوبگري و
اعتراض و حتي
جنگ روي
آورده اند؟
سالهاست
که رژيم
شوونيست
فارس در لباس
شاه و ملا بر
جغرافي
ايران حاکم
شده است. از
بدو شروع به
کار اين رژيم
به عنوان يک
دولت سياسي٫
ملتهاي غير
فارس روز به
روز کم
جمعيتتر٫ کم
سرمايه تر و
بي آينده تر
شده اند.
ايجاد و
اصرار بر
اجراي
طرحهاي
غيرانساني
آسيميله
سازي ملل غير
فارس٫
انتقال
ثروتهاي زير
زميني و روي
زميني مناطق
غير فارس به
مناطق فارس و
نيز عدم
سرمايه
گذاري و
ايجاد
زيرساختهاي
اساسي در
مناطق غير
فارس جزئي
جدا ناشدني و
تفکيک
ناپذير از
سياست اين
دولت غاصب
ميباشد.
آذربايجان
امروز به لطف
مردان و زنان
خود سرپا
ايستاده است
وگرنه اگر
غير از اين
بود رژيم
فارس هزاران
بار
آذربايجان
را نابود
ساخته بود.
آذربايجان
نميخواهد
دار و ندارش
را به يغما
ببرند و وي را
مجبور کنند
تتا کاسه
گدائي در
مقابل
اشغالگران
بيگانه
بگيرد!
به
تاريخ چند
دهه گذشته
برگرديم٫ به
دولتهاي
محلي که تحت
نظارت شاه
تورک بودند.
آيا در آن
روزها
اقداماتي
نظير
اينهايي که
رژيم فارس بر
عليه ديگر
ملل انجام
ميدهند ثبت
شده است؟ آيا
در يک برهه
هرچند
کوتاه٫ يک
شاه تورک
خواسته است
تا زبان يک
ملت را نابود
کند؟ آيا
غارت
ثروتهاي ملي
ديگر مناطق
در راس
سياستهاي
حکومت
تورکها بوده
است؟
ما
شاهديم و
تاريخ گواه
است که
تورکها
هميشه باعث
رونق تجارت و
پيشرفت
فرهنگي
ملتها شده
اند. نبايد
تبليغات
منفي و
تحريفات و
جعليات
گسترده بر
عليه حاکمان
تورک را باور
داشته و دول
تورک را
متشکل از
جابران و
خائنان
دانست.
تورکها نيز
در بين خود
داراي مهره
هاي سياه
هستند٫ ولي٫
اين سياست و
ساختار يک
حکومت است که
بايد مورد
تحليل و سند
قضاوت باشد.
ساختار
حکومت فعلي
در واقع
روپوشي جديد
است براي
حکومت قبلي
شوونيسم
فارس. ما با
ظاهر و
شعارهاي
آنها کاري
نداريم٫ ما
با اقدامات و
خواست آنها
مشکل داريم.
آيا در زمان
حکومت پهلوي
به ملل غير
فارس
اعتنائي شد؟
آيا در حکومت
جمهوري
اسلامي به
ملل غير فارس
اعتنائي
ميشود؟ پس
چرا از غير
فارسها
انتظار
همراهي و کمک
داشته و
دارند؟
آذربايجان
نميخواهد
گوشت دم توپ
جنگ داخلي
فارسها٫ و
بازيگر
سياهي لشکر
فيلم
فارسهايي
باشد که
هميشه خود را
نقش اول
منطقه
ميدانند بي
انکه از خود
چيزي داشته
باشند.
آذربايجان
بارها براي
رسيدن به
آزادي عمومي
در منطقه ار
جان گذشتگي
کرده است.
هنوز سخنان و
اقدامات
رهبران تورک
آذربايجان
در خاطره ها
باقيمانده
است. کداميک
از اقدامات و
سخنان آنها
مغاير با
کرامت
انساني بوده
است؟ پس چرا
از سوي رژيم
شوونيستي
فارس و
رهبران فعلي
آن در دو جبهه
موافق و
مخالف مورد
لعن و نفرين
ميباشند؟
اگر
ريگي بر کفش
مخالفان
حکومت به
اصطلاح
اسلامي فعلي
نيست٫ چرا
کرامت
انساني را
فقط و فقط در
آزادي فارس (چه
اسما و چه
رسما) محدود
کرده اند؟
چرا با تکرار
مزخرفات
تاريخي و با
قوم ناميدن
ملل غير فارس
به توهينهاي
خود ادامه
ميدهند؟
دنيا اعتراف
کرده است که
تورکهاي
آذربايجان
به هيچ عنوان
قومي فارس
نبوده است. پس
اين اصرار
بيمورد
چيست؟ آيا
غير از اين
است که همين
افراد و
گروهها نيز
ميخواهند با
تحريف و تقلب
از ديگر ملل
بهره برداري
همه جانبه
نمايند؟
نظري
به شعارهاي
داده شده در
جريانان
اخير
بياندازيم!
جملاتي چون
نژاد ما
آرياست!
جمهوري
ايراني!
کوروش کبير
شاهد ماست!
ميخواهم
خاطره اي
براي شما
تعريف کنم از
زماني که
معترضان
آذربايجاني
به خاطر
شعارهاي
تحريک آميز
گروهي اندک
مورد شماتت
قرار گرفته
بودند که چرا
گفته اند
آذربايجان
مال ماست٫
افغانستان
مال شما!
مخالفان
فعلي حکومت
اسلامي با
همراهي با
حکومت
اسلامي کل
اعتراضات
مدني و به حق
آذربايجانيها
را محکوم
کرده و در
واقع دستور
حمله به مردم
بي سلاح را
صادر کردند!
ولي امروز٫
توهين به
انسانها٫
تحميل نژادي
موهوم٫
تکرار
افسانه هاي
بي ريشه در
مورد کوروش و
ابراز برتري
نسبت به
ديگران به
اصلي جدا
نشدني از
جنبش سبز
تبديل شده
اند و اعضاي
اين جنبش
نژادپرست با
چوب و چماق و
سنگ و آتش و
حتي سلاح گرم
در خيابانها
شورش ميکنند.
اما٫
اعتراضات
سالم٫ بدون
خشونت و بدور
از هرگونه
آشوبگري
مردم
آذربايجان
براي شکايت
از نبود
امکانات
آموزشي٫
اعتراض به
تبعيضات و
توهينهاي
ملي حتي در
سطح دولتي و
نيز اعتراض
به تبعيضهاي
اقتصادي
مورد حمله
حکومت و
مخالفان آن
قرار گرفت!
يادتان هست٫
حتي شاهزاده
پهلويتان
نيز آماده
قرار گرفتن
در يک سنگر با
حکومت
اسلامي بود
تا مردم
آذربايجان
را تارومار
کند!
رهبريت
جنبش هنوز از
اقتدار ملي و
حق استفاده
از انرژي
هسته اي ملي و
حکومت ملي و
خواست ملي و
تماميت ارضي
ملي و .. دم
ميزند! مگر
دشمن شما نيز
همين سخنان
را نميگويد؟
اينها چه
تفاوتي به
حال ملل غير
فارس دارد؟
ملل غير فارس
همين شعارها
را بر عليه
خود دانسته و
براي اعتراض
به آنها به پا
خاسته است.
آذربايجان
به خوبي
ميداند ستم
چه مزه اي
دارد. چون خود
دهه هاست که
زير ستم شما
تقلا ميکند.
آذربايجان
ميدانند
دموکراسي چه
مزه اي دارد.
چون خود
قرنها منشا و
مبلغ
دموکراسي
بوده است.
بنابراين٫
بهتر است
مشکل را نه از
ملل غير
فارس٫ که در
خود ببينيد.
اين شمائيد
که ميخواهيد
دنباله رو يک
سيستم
شوونيستي
باشيد و حقوق
ملي ديگران
را انکار
کنيد.
من
به صلاح جنبش
سبز ميدانم
که با اذعان
به وجود ملل
غير فارس در
جغرافياي
ايران و با
پائين آمدن
از تخت کذائي
آريائي و
ايراني خود
به مبارزه اي
واقعي با
حکومت
اسلامي فعلي
بپردازد.
اگر
کرامت
انساني است
که مورد
اهانت از سوي
حکومت
اسلامي قرار
گرفته است٫
ديگر فارس و
عرب و تورک و
بلوچ نبايد
خود را
انسانيتر
دانسته و
حقوق ملي خود
را والاتر از
حقوق ديگران
بدانند. اگر
سخن از
برابري و
آزادي است٫
همه انسانها
حق دارند از
آزادي و
برابري سهم
داشته باشند.
حرکت
ملي
آذربايجان
ميتواند
تاريخ را ورق
بزند. بيائيد
با اعتراف به
گناهان و
خيانتهاي
رژيم
شوونيستي
فارس٫ دل
آذربايجان
را به دست
آوريد. اگر
دنبال آزادي
هستيد٫ اين
آذربايجان
است که آن را
به شما
ارزاني
خواهد کرد.
تداوم
سياستهاي
توهين آميز و
نژادپرستانه
از سوي جنبش
سبز تنها
باعث بزرگتر
شدن شکافها
خواهد شد و آن
افرادي که
امروز مايل
به زندگي
مسالمت آميز
زير يک سقف
هستند نيز به
استقلال راي
خواهند داد.
شايد امروز
بتوانيد
جنبش سبزتان
را واقعا به
عنوان جنبشي
انساني نجات
دهيد٫ فردا
اينکار غير
ممکن خواهد
شد.
با
اينکه
ميدانم جنبش
سبز بهانه اي
است براي
نجات و تداوم
سياستهاي
شوونيسم
فارس٫ ولي
لازم ميبينم
تا بر برخي
تاريکيها
روشنائي
افکنده شود.
ملت
آذربايجان
هنوز درد
جدائي در قلب
خود دارد٫
طعم حاکميت
ملي و حتي
امپراطوريها
را زير زبان
حس ميکند٫
هنوز هم
هستند
آنهائي که
اصول
دموکراسي
واقعي را در
تاريخ به دست
تورکان به
ثبت رسانده
اند. اهالي
جنبش کذائي
سبز٫ به خود
بياييد و
انسانيتر
فکر کنيد.
جنبش
سبز داراي
هسته اي
شوونيسم ولي
بدنه اي
آزاديخواه
است. اين هسته
سمي را
بايستي که
درآورد تا
بدنه از خطر
برهد. وگرنه
هزينه ها
بالا خواهد
رفت و ايده
آلها دست
نايافتنيتر
خواهند شد.
اين امر نه به
صلاح شما و نه
به خواست ما
اتفاق
ميافتد.
ميتوانيد از
ميانه راه
برگرديد.
آذربايجان
با شما و بدون
شما راه خود
را ميرود. اين
راه راه
استقلال است
و اتحاد با
نيمه شمالي
خود.
خرابکاريها
و
اخلالگريها
ميتوانند
باعث کندي
شوند٫ ولي
نخواهند
توانست جلوي
حرکت را
بگيرند. چرا
نميتوانيد
قبول کنيد که
شما نيز در
اين راه مخير
خواهيد شد؟
اگر آزادي
ميخواهيد٫
بايد با
آزادي
ديگران نيز
موافق باشيد.
هنوز
آذربايجان
وارد گود
نشده است ولي
ترس از اقدام
وي باعث
خشمگيني دو
طرف درگير در
جريانات
اخير شده است.
هر دو گروه
ميخواهند
آذربايجان
را به نفع خود
وارد ميدان
کنند٫ هر دو
گروه با
تشويق و
ترغيب و
تهديد
ميخواهند
بازهم
آذربايجان
را به خاطر
نيات پليد
خود قرباني
کنند٫ ولي٫
آذربايجان
اينبار به
دام نخواهد
افتاد. هنوز
جريانات
منجر به
نابودي جنبش
خلق ملي
آذربايجان و
پيروزي
حکومت
اسلامي فارس
از خاطره ها
زدوده نشده
است. هنوز هم
شما روز
اشغال
دوباره
آذربايجان
را جشن
ميگيريد و
هنوز چشم طمع
به هر دو سوي
ارس داريد! به
چه جراتي و با
چه قدرتي؟
سياستمداران
و روشنفکران
فارس مستقيم
يا غير
مستقيم
اعتراف
ميکنند که حس
مليگرائي در
آذربايجان
روز به روز
گسترده تر
ميشود. اين
مليگرائي
نيرويي
کوبنده است
که هيچ سدي در
مقابل آن
ياراي
ايستادگي
ندارد. شما به
جاي اينکه در
مقابل اين
نيرو قرار
بگيريد٫ با
آن همراه
شويد و آزادي
خود را پس
بگيريد٫ اگر
واقعا دنبال
آزادي هستيد.
يک اصل جالبي
را با شما در
ميان
ميگذارم و ان
اين است که
ملت
آذربايجان
بدون رهبر و
حزب به پا
ميخيزد و حکم
صادر ميکند٫
پس٫ بيهوده
بدنبال
افراد و
گروههاي
بيکاره
نگرديد که
طرفه اي
نتوانيد بست.
روزي
فرا ميرسد که
نيروهاي ملي
حرکات ملل
غير فارس با
هم بر عليه
رژيم
شوونيسم
فارس
برخيزند٫
آنروز ديگر
مجال سوا
کردن فارس
خوب و فارس بد
موجود
نخواهد بود.
آي
اي رهبريت
داخلي و
خارجي جنبش
سبز٫ وجود
ملل غير فارس
را به رسميت
بشناسيد و با
همکاري با
آنها بر دشمن
پيروز شويد٫
البته٫ اگر
در ادعاهاي
خود صادق
هستيد! ولي٫
ميدانم که
خود شما از
مخالفان
همجنس خود
پليدتر٫
سنگدلتر٫
دزدتر٫ بدتر
و سياه
قلبتريد. شما
اجرا کننده
آن سياستي
هستيد که
حاکميت را از
دست ملت تورک
آذربايجان
گرفته است و
با استفاده
از ايادي
اقليت فارس
از آن براي
بهره برداري
از منطقه
استفاده
ميکند. شما
بازيچه هايي
هستيد که از
احساسات صاف
جوانان تشنه
آزادي
سؤاستفاده
ميکنيد تا
رژيمي منحوس
را نجات دهيد.
شما باعث
کشته شدن
جواناني
هستيد که
قرباني
ناآگاهي خود
هستند. سالها
قبل
پدرانشان را
کشتيد٫
امروز
خودشان را و
فردا
فرزندانشان
را بدون
اينکه قطره
اي از آب
آزادي به
آنها
بچشانيد٫
چرا که شما
ديوي هستيد
که آزادي را
به بند کشيده
است!
آذربايجان
حساب خود را
با شماها جدا
کرده است٫
ولي٫ از
شماها حساب
خواهد خواست
جامعه
ایرانیان
تساوی طلب و
ضد نژاد پرست
را پیش ببریم
بیایید
انسان ها را
انسان
ببینیم، نه
ایرانی یا
غیر ایرانی.
نه مسلمان یا
غیر مسلمان،
نه زن و مرد.
نه ترک و نه
عرب و نه فارس.
نه غربی و نه
شرقی. نه سیاه
و نه سفید. نه
زشت و نه زیبا:
انسان! همانگونه
که مادرمان
زاده است
بیایید
انسان ها را
انسان
ببینیم، نه
ایرانی یا
غیر ایرانی.
نه مسلمان یا
غیر
مسلمان، نه
زن و مرد. نه
ترک و نه عرب و
نه فارس. نه
غربی و نه
شرقی.
نه
سیاه و نه
سفید. نه زشت و
نه زیبا:
انسان! همانگونه
که مادرمان
زاده
است
ما
همه، انسان
به دنیا
آمدیم. اما
سیاستمداران
و دینداران،
به ما رنگ
سیاست
و دین زدند.
سپس ما را به
جنگ هم
فرستادند تا
منافع آن ها
را تامین
کنیم
آن
ها هم دیگر را
می شناختند.
برای همین،
هم دیگر را
نکشتند. ولی
ما، سر
باز
آنان شدیم. ما
که هم دیگر را
نمی
شناختیم، سر
هم دیگر را
زدیم. هم
دیگر
را کشتیم. از
کشتن هم لذت
بردیم
دین
فروشان هم با
ما همان کار
را کردند.
در
این وسط، ما
بودیم که
همیشه نقش
قربانی برای
آن دو را بازی
می کردیم و
آن
ها قهرمان
نمایش زندگی
و تاریخ
بودند
از
میلیاردها
انسانی که در
راه دین و
سیاست، کشته
شده اند، نام
چند تن ار
ما
میلیاردها
کشته در راه
دین و
سیاستمداران
،در حافظه
تاریخ مانده
است؟
در
مقابل، نام
همه
سیاستمداران
و تاجران
دین، در
تاریخ
ماندگار است.
نمانده
است؟
می
خواهیم
خودمان را
گول بزنیم؟
یا می خواهیم
بفهمیم که
سیاستمداران
و
خدایان
دین، با ما چه
کرده اند؟
"
سیاستمداران،
سلاح "وطن"،
"ناموس"، "شجاعت"،
"قهرمان، "خاک"،
"فرزند
وطن"،
"قربانی خاک"،
"دشمن"، "اجنبی"،
"بیگانه"، "متجاوز"،
"و ..." را
ساخته
و به خورد ما
دادند.
ا
آن ساخته ها
را باور
کردیم و در
راه شان،
دیگر انسان
ها را کشتیم
در
دلمان برای
دیگر انسان
ها، معبد
کینه ساختیم.
از کشتن
دیگران، با
هر
عنوانی
که به ما (دینداران
و
سیاستمداران»
می دادند،
خوشحال می
شدیم و می
شویم.
سیاستمداران
و دین سازان،
ایدئولوژی و
اندیشه را می
سازند و به
مغز
بی
مخ ما، فرو می
کنند و ما
ماشین های "بله
قربان" گوی
آن ها می شویم
ایدئولوژی
ها به هر نام و
نشانی که
باشند، ما را
به مخالفت با
دیگران
وادار
می کنند. ما
همان هایی
هستیم که
انسان ها را
از دیدگاه
دین و
سیاست،
طبقه بندی می
کنیم
بعد
دیگران را در
ذهن خودمان،
مخالف
خودمان و
داشته
هایمان می
سازیم.
آنها
را همسان
خودمان
نمی بینیم.
حقیرشان می
شماریم و بعد
خودمان را
برای کشتن
شان
آماده
می کنیم
و
بعد آن ها را
محکوم می
کنیم و بعد
مجازاتشان
می کنیم و بعد
هم احساس
آرامش
می
کنیم
وجدان
تربیت و
آموزش یدیده
ما، راحت می
شود که چند
آدم را کشته
ایم.
اگر
بخواهیم از
گروه "بله
قربان!"
گویان خارج
شویم، سیاست
مداران و
خدایان
دین و
ایدئولوژی،
به جاسوسی،
خیانت به دین
و خاک و مردم
متهم مان
یا
مرتدمان می
کنند
همان
انسان هایی
که تا دیروز،
دوستان ما
بودند، آن
قضاوت و
اندیشه را می
پذیرند.
تسلیم می
شوند. خود و
صاحبان
ایدئولوژی
را حق می
شمارند. آن
گاه،
ما
را محکوم می
کنند. حکم مرگ
ما را صادر می
کنند. بعد
اعدام مان می
کنند
و
بعد، آسوده
می شوند که
انسانی
خائن، دشمن
یا جاسوس را
کشته اند و
شاید
به
قهرمان هم
تبدیل شوند
بیایید:
1
- به انسان ها
به خاطر آن که
انسان
هستند،
احترام
بگذاریم
2-
بیایید رنگ
هایی که دین و
سیاست به ما
زده را از
خودمان
بزداییم. بی
رنگ
شویم. انسان
شویم و کینه
ها را از دل
هایمان دور
بریزیم
3-
بیایید هم
دیگر را
محکوم نکنیم
4-
بیایید
آزادی را
برای همه به
رسمیت
بشناسیم
5-
بیایید خود و
دین، خاک،
نژاد،
اندیشه و هر
چه تصور می
کنیم مال ما
است
را
برتر از آن چه
مال دیگران
است ندانیم
6-
بیایید زنان
را به خاطر زن
بودنشان که
ما را زاده
اند، تحقیر
نکنیم
7-
بیایید
کسانی که هم
خون و هم نژاد
ما نیستند را
هم شان با
خودمان
بدانیم
8-
بیایید
هرعقیده و
دینی که
دیگران
دارند را
محترم
بدانیم. به
آنان، دین
و
عقایدشان
احترام
بگذاریم
9-
بیایید
برتری نژادی
را از خودمان
دور بریزیم.
خودمان را
برتر از
دیگران
ندانیم
10-
بیایید
بپذیریم که
هر نژاد، ملت
و میهنی،
پستی و بلندی
هایی داشته و
خواهد
داشت و آن
پستی و بلندی
ها باعث
برتری نمی
شود
11-
بیایید
بپذیریم که
قضاوت های
ما، در تاریخ
و زمان، با
دگرگونی
سیاستمداران
و دینداران،
عوض می شود
12-
بیایید
بدانیم که آن
چه دیروز،
مایه افتخار
پدران ما
بوده، ممکن
است
امروز
یا فردا،
مایه
شرمندگی ما
باشد . بیایید
در
باورهایمان
زیاده روی
نداشته
باشیم
13-
بیایید
بپذیریم که
همه انسان ها
در رگ
هایشان، خون
دارند و همه
از
مادر
زاده شداه
اند و همه در
روی خاکی به
دنیا آمده
اند. همه
زبانی دارند
که
از مادرشان
دریافته اند
و همه انسان
ها داشته ها
یا هویت خود
را دوست
دارند
و هر انسانی
دوست دارد که
مورد اخترام
دیگران باشد
و پست شمرده
نشود
14-
بیایید
مرزها را که
دین ها و
سیاستمداران
ساخته اند و
ما انسانها
را
از
هم جدا کرده
اند را
نپذیریم
مرزهای
میان ما
انسان ها
عبارتند از:
دین،
خاک، مرز،
نژاد، رنگ،
عقیده، زبان
و هر آن چه که
به دور ما خط
می
کشد
و ما را از
دیگران و
دیگران را از
ما، دور می
کند و بین ما
انسان ها
فاصله
می اندازد
مرزبانان
عبارتند از :
سیاستمداران،
دینداران،
نظامیان،
مدافعان
نژادی،
مدافعان
زبان ها،
معلمان
تاریخ،
معلمان
جغرافیا، و …
و
آیا
ما نژاد
پرستیم؟
اگر
: از دین،
آیین،
عقیده،
زبان، خاک،
تاریخ،
فرهنگ، آداب
و رسوم
دیگران
بدمان
می آید، یا آن
ها را در این
موارد، پست
می دانیم یا
خودمان را
برتر
از
دیگران می
دانیم، ما
نژاد پرستیم
اگر
روزها، ماه
ها، فصل های
ما، زیباتر
از روزها،
ماه ها و فصل
های
دیگران
است، ما نژاد
پرستیم
اگر
ما "بهترین"،
" خوب ترین" ،
"زیباترین"،
"شجاع ترین"
، هستیم، و
اگر
"...
ترین"
داریم، ما
نژاد پرستیم
اگر
ما "اولین"
هستیم، نژاد
پرستیم
اگر
قهرمانان
ما، برتر ار
قهرمانان
دیگران
هستند، ما
نژاد پرستیم
اگر
"شعر و شعرای
ما" بر شعر و
شعرای
دیگران
برترند، ما
نژاد پرستیم
اگر
تاریخ ما پر
ستاره تر از
تاریخ
دیگران است،
ما نژاد
پرستیم
اگر
مملکت ما
بهترین،
زیباترین،
تاریخی
ترین،
پیشرفته
ترین، بزرگ
ترین
و
... کشورها
است، ما نژاد
پرستیم
اگر
قرار است ما
فرمان
برانیم و
دیگران از ما
فرمان بری
داشته
باشند، ما
نژاد
پرستیم
اگر
زبان ما
شیرین ترین
زبان است، ما
نژاد پرستیم
اگر
هنر تنها در
نزد ما است و
دیگران بی
هنرند، ما
نژاد پرستیم
اگر
ادبیات ما
لنگه ندارد،
ما نژاد
پرستیم
اگر
ما ... داشته
باشیم، نژاد
پرستیم
اندیشه
نژاد پرستی
مانند
اندیشه برده
داری است.
باید نه تنها
آن را محکوم
کرد،
بلکه باید با
طرفداران آن
گفت و گو کرد
تا بدانند که
همه انسان ها
با
هم برابرند.
هیچ
کس بر دیگری
مزیتی ندارد.
همه ما عمر
بسیار بسیار
کوتاهی
داریم. همه
ما
می میریم. پس
دنیا را برای
هم زندان و
جهنم نسازیم
خاک،
خون و نژاد،
زبان،
تاریخ،
پدران ما،
ساخته های
پدران ما،
هنرهای ما،
ادبیات
ما، در کنار
داشته های
دیگران و هم
سطح آن ها است
و بر هیچ چیز
دیگر
انسان ها
برتری
نداریم
چون
دیگران را آن
چنان که
هستند، نمیشناسیم
و تا تنها
حدودی
خودمان را
می
شناسیم،
برای همین،
تنها در ذهن
خودمان،
خودمان را از
دیگران برتر
می
سازیم.
سپس آن قضاوت
ذهنی خودمان
را به عنوان
واقعیت قبول
کرده و اعلام
می
کنیم
این،
از جهل ما به
داشته های
دیگران و
نداشته های
خودمان،
سرچشمه
گرفته
است.
بیایید جهل
مان را عامل
برتریمان
ندانیم.
بدانیم که
دیگران، کم
از
ما
نیستند و
نبوده اند و
ما دردانه
خاک و طبیعت و
تاریخ
نیستیم
بیایید
اندیشه
برابری و
تساوی انسان
ها را
بپذیریم و با
اندیشه
برتری خود
یا
هر کس و
نژادی،
مبارزه کنیم
بیایید
بدی
نژادپرستی
را به خودمان
و دیگران
نشان دهیم و
همانند
انسان
های
مدرن، رفتار
کنیم
بیایید
نژاد
پرستانی را
که در اطراف
ما هستند و
ممکن است،
دیگران آنها
را
نمی شناسند
را به هم دیگر
معرفی کنیم
بیایید
به بد و زشت
بودن نژاد
پرستی ایمان
بیاوریم و آن
را از خودمان
دور
تاریخ
مبارزات ملی
در
آذربایجان
شکستهای
فراوانی را
تجربه کرده
است. یکی از
علل اساسی
این شکستها
را باید در
انتخاب شیوۀ
مبارزاتی
جستجو کرد.
مبارزۀ قلعه
ای تاکتیک
غالب تاریخ
جنبش ملی
آذربایجان
در ایران
بوده که
امروز نیز
گروهی
علارغم
تجربۀ شکست
خورده و
نتایج
خونبار آن
همچنان
برادامۀ آن
اصرار دارند.
با تبعیت از
مبارزۀ قلعه
ای
آذربایجان
در مجموع
همواره
تمایل به
محدود کردن
عرصۀ فعالیت
سیاسی ـ
مبارزاتی
خود به خطۀ
آذربایجان
داشته و
بصورت عمده
از وحدت ها،
ائتلاف ها و
نزدیکی های
تاکتیکی
سراسری
گریزان بوده
است. اما امر
مبارزۀ قلعه
ای و عدم دست
یازی به وحدت
عمل و ائتلاف
ها به تنهائی
وابسته به
انتخاب
داوطلبانۀ
آذربایجان
نبوده بلکه
بخشی از آن به
سیاستها و
کارشکنیهای
حکومت مرکزی
و تحمیل آن به
جنبش ملی نیز
مرتبط بوده
است. پیگیری
این سیاست
تجربه شده هم
اکنون نیز
یکی از
محورهای
اساسی حکومت
مرکزی در بر
خورد و
مبارزه با
جنبش حق
طلبانۀ
ملیتها و
خصوصاً حرکت
ملی
آذربایجان
است که با
حوادث بعد از
کودتای 22
خرداد 1388 و
ظهور جنبش
سبز با شدّت و
حدت فزاینده
ای همچنان
دنبال می شود.
مبارزۀ
قلعه ای یکی
از شیوه های
قدیمی
مبارزات
نظامی است که
همواره در
طول تاریخ
بکار گرفته
شده است. در یک
مبارزۀ قلعه
ای یکی از
آکتورهای
صحنۀ
مبارزاتی،
خود را محصور
در قلعه ای
مستحکم کرده
و در فقدان
توانائی های
لازم، از
درگیری
رودررو با
دشمن می
پرهیزد. از
آنجا که
آکتور درون
قلعه
دستیابی
دشمن به داخل
قلعه را به
علت
استحکامات و
موانع آن
منتفی می
داند
بنابراین
تلاش در به
تحلیل بردن
نیرو و
نهایتاٌ
خسته و
متقاعد کردن
آن در بیهوده
بودن محاصرۀ
قلعه کرده و
انتظار دارد
تا با این
تاکتیک دشمن
بعد از مدتی
با تجربۀ
ضایعات و
پرداخت
هزینه های
سنگین از شرّ
فتح قلعه
گذشته و آنها
را به حال خود
رها سازد.
دراین شیوۀ
مبارزاتی
مهمترین
عامل
پناهجوئی و
سنگرگیری
آکتور داخل
قلعه، آگاهی
از
توانائیهای
ضربتی و مخرب
دشمن و ابعاد
ضعف
مبارزاتی
خود است. سنگر
گرفتن در
قلعه به
عنوان شیوۀ
اصلی مبارزه
را می توان در
واقع محصول
یک پروسۀ عقب
نشینی و عدم
استفاده از
امکانات
موجود در
صحنۀ مبارزه
دانست. اما از
آنجا که "جنگ
ادامۀ سیاست
با ابزاری
دیگر است"
این عقب
نشینی در
وحلۀ اول
باید نتیجۀ
خطا در
محاسبات
سیاسی قبل و
بعد از آغاز
پروسۀ جنگ به
حساب آید.
روشن
است که یک
نیروی
متخاصم و
هژمونی طلب
معمولاً
دارای یک
دشمن واحد در
میدان
مبارزۀ
سیاسی ـ
نظامی نبوده
و حضور
دشمنان
مخالف نیزبه
نوبۀ خود دال
بروجود
متحدین و
مؤتلفین
بالفعل و
بالقوّه است.
بنابراین در
فقدان
توانائی
انفرادی
برای غلبه بر
دشمن،
هرآکتورصحنه،
ضروتاً باید
به ائتلاف ها
و اتحادها تن
در دهد. در
اینجا قانون
جنگ "دشمن
دشمن من دوست
من است"
مصداق
مییابد که
کاربردی
اساسی و نقشی
تعیین کننده
در مبارزه
وغلبه بر
دشمن اصلی
ایفا میکند.
پس بطور
خلاصه می
توان محصور
شدن و یا
سنگرگیری
تدریجی
آکتور داخل
قلعه را
عمدتاً
نتیجۀ عدم
یارگیری و تن
ندادن به
ائتلاف ها و
وحدت ها و عدم
استفاده از
امکانات
موجود و
اتکای صرف به
نیروی خود در
پروسۀ
مبارزۀ
سیاسی ـ
نظامی دانست.
اما
انزواگرائی
و یا امتناع
از نزدیکی
های تاکتیکی
معمولاً یا
در نتیجۀ
سیاستهای
خطا آمیز و
داوطلبانه
آن نیرو با
تکیه بر
تحلیل های
غیرواقعی و
اخلاقی شکل
می گیرد و یا
محصول
تلاشهای
موفق دشمن
برای ایجاد
تشتت و
پراکنده گی
در اردوی
مخالف به
وقوع می
پیوندد.
روشن
است که در
تاکتیک
مبارزۀ قلعه
ای به علت
محصور بودن
آکتور داخل
قلعه،
امکانات و
تحرک آن
بسیارمحدود
و کمک رسانی
بدان نیز
مشکل است، و
این در حالی
است که آکتور
خارج قلعه از
امکانات
وسیع تحرک و
کمک رسانی
برخوردار
است. گذشته
ازآن مبارزۀ
قلعه ای این
امکان را به
آکتور خارج
قلعه می دهد
که براحتی
نیروهای
ضربتی خود را
متمرکز قلعه
کرده و با
مسدود کردن
راههای
ارتباطی و
کمک رسانی،
قدرت
مانورآکتور
قلعه را
محدودتر و با
تنگتر کردن
حلقۀ
محاصره،
پیروزی و یا
فتح قلعه را
ممکن سازد. در
نتیجه در یک
چشم انداز
طولانی شانس
پیروزی
آکتور خارج
قلعه بسیار
بیشتراز
آکتور داخل
قلعه است.
به
جرأت می توان
ادعا کرد که
شیوۀ مبارزۀ
قلعه ای شرح
حال و تاکتیک
غالب تاریخ
جنبشهای ملی (از
جمله
آذربایجان)
در ایران و
یکی از اساسی
ترین علل
شکستهای پی
در پی آن بوده
است که
متأسفانه
امروز نیز
گروهی
برادامۀ آن
اصرار دارند.
آذربایجان
چه در دورۀ
مشروطیت و
جمهوری
آزادیستان و
چه در دورۀ
حکومت ملی و
جنبش خلق
مسلمان
همواره
تمایل به
محدود کردن
عرصۀ فعالیت
سیاسی ـ
مبارزاتی
خود به خطۀ
آذربایجان
داشته و
بصورت عمده
از وحدت ها،
ائتلاف ها و
نزدیکی های
تاکتیکی
سراسری
گریزان بوده
و یا در
بهترین حالت
پی گیر مصمّم
آن نبوده است.
هر چند
تمایلاتی
مبنی بر
فاصله گیری
از این شیوۀ
مبارزاتی در
دوره های
مختلفی به
چشم می خورد،
اما ستون
اساسی
مبارزه
همچنان حول
محور مبارزۀ
قلعه ای
چرخیده است (قابل
ذکر است که
رهبر بزرگ
آذربایجان "میر
جعفر پیشه
وری" بعد از
شکست حکومت
ملی اعترافی
آشکار به این
مسئله داشت).
در اینجا می
بایستی به
این نقطه نیز
اشاره کرد که
امر مبارزۀ
قلعه ای تنها
به تمایل
جنبشهای ملی
در ایران
مربوط نبوده
بلکه به
سیاستهای
حکومت مرکزی
در تحمیل آن
به حرکتهای
ملی نیز
مرتبط است.
بطوریکه می
توان همواره
یک تلاش
مستمر و پی
گیر برای
جلوگیری از
تحقق هرگونه
نزدیکی،
ائتلاف و یا
وحدت عمل
جنبش ملی با
نیروهای
دیگر مخالف
مرکز را در
سیاستهای
حکومت های
وقت مشاهده
کرد. پیگیری
این سیاست
تجربه شده هم
اکنون نیز
یکی از
محورهای
اساسی رژیم
جمهوری
اسلامی در بر
خورد و
مبارزه با
جنبش ملی
ملیت ها و
خصوصاً
آذربایجان
است که با
حوادث بعد از
کودتای 22
خرداد 1388 و
ظهور جنبش
سبز با شدّت و
حدت دو چندان
دنبال می شود.
برای
روشن شدن
ضرورت پایان
دادن به شیوۀ
مبارزۀ قلعه
ای، به عنوان
یک تجربۀ
شکست خورده و
خروج از بن
بست آن، لازم
است از
ضرورتهای
پیوند حرکت
ملی با جنبش
سراسری
کنونی سخن
گفت. بدین
منظور شناخت
محرکهای
اصلی جنبش
سبز، اهداف و
نیروی رهبری
کننده آن و
همچنین
رابطۀ آن با
حرکت ملی از
ضروریات
امروزجنبش
ملی بشمارمی
آید.
جنبش
سبز چیست ؟
رنگ
سبز ابتدا
رنگ کمپین
میرحسین
موسوی بود که
از طرف وزارت
کشور و کمیتۀ
انتخابات
تعیین شده
بود. اما بعد
از تقلب
انتخاباتی و
کودتای 22
خرداد این
رنگ به سمبلی
برای مقاومت
در برابر
دروغ، و
اعتراض به
استبداد
حاکم تبدیل
شد. این رنگ هم
اکنون نه
تنها همچنان
نقش نمادین
خود را در
جنبش
اعتراضی حفظ
کرده بلکه به
سمبل
همبستگی نیز
تبدیل شده
است. گذشته از
سیر تکاملی
رنگ سبز، این
در واقع حضور
مردم در صحنه
و اعتراضات
علنی آنان
بود که به
سمبل سبز
معنی و مفهوم
بخشیده و
دوام
کاربردی
آنرا
میسّرساخت.
بنابراین
جنبش اخیر
رابطه ای
لاینفک با به
میدان آمدن
مردم و نقش
مستقل آنان
دارد.
حرکت
سبز در اصل یک
حرکت گسترده
و همگانی است
که در پی
انتخابات
دورۀ دهم شکل
گرفته و با
کودتای 22
خرداد وارد
صحنۀ علنی
مبارزه با
قدرت حاکم
شده است. هر
چند جنبش سبز
یک حرکت
سراسری
بحساب می آید
اما اشتباه
خواهد بود
اگر آنرا صد
در صد همه گیر
و یقیناّ
تثبیت شده
بدانیم چرا
که حرکت های
اعتراضی هفت
ماه گذشته
عمدتاً
متمرکز به
شهرهای بزرگ
ایران بوده و
این جنبش
هنوز موفق به
میدان آوردن
مناطق حاشیه
و رسوخ در
اعماق کلّ
جامعۀ ایران
نشده است.
بنابراین می
توان ادعا
کرد که این
حرکت هنوز،
همچون
انقلاب 1357،
موفق به
تغییر توازن
نیروهای
سیاسی جامعه
به صورت کیفی
به نفع خود
نشده و
نتوانسته
است همۀ
اقشار و
طبقات جامعه
و مناطق ملی
مختلف را
قاطعانه به
نفع خود به
میدان
مبارزه بکشد.
جنبش
سبز طیف
وسیعی را در
بر میگیرد که
علارغم
تفاوتهای
گوناگون
برمطالبات و
خواستهای
مشترکی تکیه
دارد. به بیان
دیگر
مهمترین
ویژگی جنبش
سبزتوافق
نانوشته ای
است که
خواستهای
اقشارمختلف
مردم و
مطالبات
ناهمگون
معترضین را
گرد نقاط
مشترک آنان
جمع کرده است.
حرکت سبز را
می توان
دراصل آغاز
یک پروسه و یا
روند سیاسی
دانست که هم
شکل و هم
محتوای آن با
تحول در
شرایط سیاسی
کشور دگرگون
میشود. در
نتیجه سبز
امروز همان
سبزی نیست که
از فردای ٢٢
خرداد و با
شعار "موسوی
رأی مرا پس
بگیر" شکل
گرفت. هر چند
شعار"موسوی
رأی مرا پس
بگیر"
روشنترین
نماد اعتراض
به سرقت آراء
مردم بود اما
این شعار در
بطن خود
خواستار
انتخابات
آزاد و از آن
طریق نقبی به
تحقق
آزادیهای
فردی و
دموکراتیک
نیز بود. با
گذشت زمان
این شعارها
تعمیق یافته
و در پی سرکوب
غیر متعارف،
خود بخود
گسترش
معنائی پیدا
کرد و بدنبال
خود شعارها و
مطالبات
دیگری به
میدان آورد.
خطی را که در
متحوّل شدن
شعارهای
جنبش سبز می
توان تشخیص
داد فاصله
گرفتن
تدریجی
ازشعارهای
مربوط به
انتخابات و
زیر سوال
بردن کل
سیستم ولایت
فقیه (جمهوری
اسلامی) است.
تغییر و
گسترش
معنائی
مطالبات،
نشاندهندۀ
تلاش مردم
برای خارج
شدن از پوستۀ
تنگی است که
شرایط سیاسی
وامنیتی
گذشته
چهارچوب
آنرا ایجاب
وتحمیل کرده
بود.
فاکتور
رهبری و
اهداف جنبش
سبز
با
کمی دقت می
توان دریافت
که نقش "رهبری
جنبش سبز"
نیز از این
قاعده
مستثنی
نبوده است،
بطوریکه "رهبران
جنبش" نیز
نسبت به
تغییر وضعیت
و خصوصاً
تعمیق و
ارتقاء
مطالبات و
شعارهای
اعتراضات،
تلاش در
تطبیق خود با
شرایط جدید
کرده اند. در
نتیجه
همانگونه که
شعارهای
معترضین طی
هفت ماه اخیر
گسترش
معنائی
یافته "رهبران
جنبش" نیز
رادیکالتر
از سابق در
صدد همراهی
با خواستهای
مردم بوده
اند. هر چند
مواضع و
بیانیه های
موسوی (و تا
حدودی کروبی)
برای بسیاری
از معترضین و
طیفهای جنبش
سبز قابل
قبول بوده
اما نمی توان
به یقین او را
نماینده و
رهبر کلّ
جنبش معرفی
کرد. در واقع
این جنبش
دارای رهبری
مقتدر و
بلامنازع
مثل نقش
خمینی در
انقلاب بهمن
1357 نیست و نمی
تواند با یک
جمله " توی
دهن این دولت
" بزند. از سوی
دیگر و از
آنجا که جنبش
اخیر فاقد
رهبران و
چهره های
شناخته شدۀ
دیگری است و
بخشی از
معترضین
کمابیش با
مواضع و
بیانیه های
موسوی تعریف
و یا بعضاً
فعال می شوند
می توان او را
رهبر و یا
سمبل نمادین
جنبش سبز
بحساب آورد.
لیکن باید
دقت کرد که
این رهبری نه
مطلق است و نه
تضمینی برای
تداوم آن
وجود دارد.
تنها ضامن
تدام رهبری
موسوی (و یا
کروبی) ادامۀ
همراهی و
همگامی آنان
با خواستها و
مطالبات رو
به گسترش
مردم است. خود
موسوی در
بیانیه های
خود از "شبکه
های اجتماعی"
سخن میگوید
که هر کدام از
آنان رهبر
جنبش بوده و
در عین حال یک
حرکت عمومی
را مشترکاً
به پیش
میبرند. این
بدین معنی
است که حتی
خود میرحسین
موسوی نیز
خود را رهبر
جنبش
اعتراضی
بحساب نمی
آورد و از
محدویتهای
موجود بخوبی
آگاه است.
کروبی نیز
بارها در
همین رابطه
به دنباله
روی از مردم
اعتراف کرده
است. اما روشن
است که بدون
موسوی و بدون
انتخابات،
خیزش همگانی
اخیرامکان
پذیر نبود.
ایستاده گی
موسوی (و
کروبی) و
تأکید او بر
روشن شدن
نتایج واقعی
انتخابات و
حمایت او از
آزادیهای
فردی و
مخالفت با
بگیر
وببندها
وجهۀ خاصی
برای وی
درافکار
عمومی بوجود
آورده است.
بنابراین
آنچه موسوی
برای تحقق
اهداف و
یکپارچگی
جنبش در
بیانیه های
خود ارائه
داده قابل
تامل بوده و
می توان آنرا
انعکاس
حداقل
مطالبات
توده های
معترض بحساب
آورد.
موسوی
می گوید که
برای همراهی
اکثریت مردم
در حرکت باید
از " افراط و
تفریط " دوری
جسته و حول
شعارهای
مشترک که "مقبول
اکثریت مردم
و خواست
عمومی" است
گرد آمد. او از
"تعادل
طلائی" سخن
میگوید که
توافق بر روی
آن ضامن
تداوم و وحدت
جنبش سبز است.
او معتقد است
که هدف جنبش
سبز "
استیفاء و
کسب حقوق
مردم " و
احترام به "کرامت
انسانی" است
و این قبل از
هرچیز بدست
آوردن حقوقی
است که در
قانون اساسی
جمهوری
اسلامی برای
مردم شناخته
شده است. او
قانون اساسی
را دارای آن
پتانسیلی می
داند که قادر
به جوابگوئی
به خواستها و
مطالبات
اکثریت مردم
است (هر چند که
وی در بیانیه
های اخیر خود
بر کمبودهای
قانون اساسی
و احتمال
تغییر برخی
از مفاد نیز
اشاره کرده
است). موسوی هم
چنین از
حکومت مردم و
جمهوری سخن
می گوید که
بصورت
تلویحی
میتوان
مخالفت او با
ولایت فقیه
را استنتاج
کرد. از سوی
دیگر او کسب
مطالبات
مردم را تنها
با
قانونگرائی
و " قانون
مداری" و
بکارگیری
شیوه های
مدنی (در
چهارچوب
قانون اساسی)
امکان
پذیرمی داند
که معنائی جز
مخالفت با
نظام
دیکتاتوری
کنونی به
شیوهای
مسالمت آمیز
و دوری از
خشونت ندارد.
با
این توضیحات
می توان ادعا
کرد که باز
شدن فضای
سیاسی کشور،
رفع جو پلیسی
و پایان گیری
بگیرو
ببندها
همراه با
تأمین حقوق
شهروندی و
جدائی دین از
دولت در واقع
جوهر
خواستهای
جنبش سبز را
تشکیل میدهد.
این خواستها
نه تنها
مطالبات همۀ
نیروهای
دموکرات و
آزاده در
ایران بعد از
انقلاب
مشروطیت که
مطالبات
تحقق نیافتۀ
انقلاب بهمن 57
نیز بوده است.
با این
تفاسیر می
توان جنبش
سبز را در
اساس یک جنبش
دموکراسی
خواهی، ضد
دیکتاتوری و
ضد استبدادی
و مدنی نامید.
حرکت
ملی
آذربایجان و
جنبش سبز
با
اشاره به
مفهوم
خواستهای
جنبش سبز و
اهداف آن
لزومی به
تکرار نیست
که تحقق
خواستهای
ذکر شده
همواره یکی
از پایه ای
ترین
مطالبات ملل
ایران (خصوصاً
ترکان
آذربایجان)
نیز بوده است.
به جرأت می
توان ادعا
کرد که جنبش
ملی
آذربایجان
بخش بزرگی
ازپیش شرط ها
و زمینه های
تحقق اهداف
ملی خود را می
تواند در متن
مطالبات
مشترک و
عمومی جنبش
اخیر باز
یابد. تحقق
آزادیهای
سیاسی و
احترام به
حقوق
شهروندی وهم
چنین برطرف
کردن فضای
امنیتی و
پادگانی و یا
جدائی دین از
دولت
هیچکدام
نافی تحقق
حقوق ملی
آذربایجانیها
نبوده بلکه
درست در جهت
سهولت
دستیابی
بدان عمل می
کند. روشن است
که حرکت ملی
آذربایجان
برای احقاق
حقوق خود در
یک فضای باز
سیاسی،
آزادی احزاب
وگروه ها،
آزادی
بیان،اجتماعات،
مطبوعات
واحترام به
حقوق بشرمی
تواند راه سی
ساله را در
عرض چند سال
طی کند. 1
اما،
در این میان
دیده می شود
که گروهی، در
همراهی و
همگامی حرکت
ملی با جنبش
سبز دچار
تردید و
تزلزل بوده و
در بهترین
حالت حمایت
لفظی و یا
نوشتاری را
برحمایت
فعال و اتحاد
عمل ترجیح می
دهند و گروهی
دیگر با
سیاست مانع
تراشی و سنگ
اندازی تلاش
در جلو گیری
از شکل گیری
هرگونه
ائتلاف و
همراهی با
جنبش سراسری
را دنبال می
کنند (که
البته حساب
این دو
کاملاً از
یکدیگرجداست).
این امر ثابت
می کند که
تبلیغ و
ترویج شیوۀ
مبارزۀ قلعه
ای هم مربوط
به اعتقاد
راسخ برخی از
فعالین حرکت
ملی است و هم
رواج و تقویت
آن دارای
مبلّغین
خارج ازجنبش
ملی است. اما
قابل توجه
است که دلایل
هر دو دسته
درعدم
همراهی و
اتحاد عمل
حرکت ملی با
جنبش سبز یکی
بوده و
عمدتاً بر
محور تأکید
بر سوابق و
گذشتۀ "رهبران
جنبش سبز"،
کمبود و
نارسائی
انعکاس
مطالبات ملی
در نظرات
نیروهای
دخیل در جنبش
ضد استبدادی
و اعتقاد بر
الویت ایدۀ
ایجاد دولت
ملی استوار
است!
دلسوزانی که
بر روی
سمبلهای "رهبری
جنبش سبز" و
یا "اصلاح
طلبان"
متمرکز شده و
سوابق
حکومتی و
غیردموکراتیک
آنان را دلیل
عدم حمایت
حرکت ملی
آذربایجان
از جنبش سبز
ذکرمی کنند
نکات مهمی را
از نظر دور می
دارند.
اولاٌ
همانگونه که
هیچ جامعۀ
دموکراتیکی
فقط بدست
دموکراتهای
ناب بر پا
نشده هیچ
جنبش سراسری
نیز بی عیب و
نقص شکل
نگرفته است.
یک حرکت
اجتمائی ـ
سیاسی نمی
تواند دست
روی دست
گذاشته و
منتظر روزی
بماند که
رهبران
کاملاً
دموکرات و
معتقد به
دموکراسی با
گذشتۀ
کاملاٌ پاک
به ظهور
رسیده و سپس
جنبش توسط
آنان رهبری و
جامعۀ
آرمانی تحقق
یابد. یک حرکت
اجتماعی
سنتزی است که
تز و آنتی تز
خود را داشته
و در یک مقطع
زمانی به
ضرورت و جبر
به حرکت در
آمدن می رسد.
امر رهبری و
شکل گیری
خالص و یا
ناخالص آن
نیز مربوط به
یک پروسۀ
تاریخی ـ
مبارزاتی
است که می
باید از
فیلترهای
ریز ودرشت
بگذرد. بدون
کوچکترین
شکی این امر
هم شامل
سمبلهای
رهبری جنبش
سبز و هم شامل
رهبران و
نیروهای
هدایت کننده
حرکت ملی
آذربایجان
نیز می شود. 2
بعلاوه
بایستی
تأکید کرد که
در واقع ایده
ای که از روند
شکل گیری
دموکراسی و
رهبری، نوعی
درک منزه
طلبانه دارد
نمی تواند
فرآیند یک
جنبش همگانی
و رهبری آنرا
نتیجۀ یک
پروسۀ
پیچیده
تاریخی ـ
سیاسی
پذیرفته و
درک کند.
نباید
فراموش کرد
که دموکراسی
بیشتر از هر
چیز تحقق
نوعی تعادل
قوای متخاصم
در یک جامعه
است که
نیروهای غیر
منزه و غیر
دموکرات نیز
در شکل دهی آن
دخیل و سهیم
هستند. غیر
دموکراتها
به هر دلیلی
می توانند با
تضعیف و یا به
چالش کشیدن
غیر
دموکراتهای
بدتر وخشن تر
از خود و یا
جرقه زدن به
یک فروپاشی
به ایجاد آن
تعادل قوا که
نیاز تنفس
دموکراسی در
یک جامعه است
کمک و یاری
رسانند. در
نتیجۀ تنها
با بوجود
آمدن و شکل
گیری این
تعادل قواست
که نیروهای
واقعاً
دموکرات
امکان رشد
پیدا کرده و
جرأت و توان
به میدان
آمدن پیدا می
کنند. 3
ثانیاً
در رابطه با
سمبلهای
رهبری جنبش
سبز باید
اضافه کرد که
نه طرفداران
و اطرافیان
میرحسین
موسوی و نه
حرکت سبز
تودۀ یکدست و
یک پارچه ای
را تشکیل نمی
دهند
همانگونه که
حرکت ملی
آذربایجان
دارای رهبری
و یا تودۀ
حمایتی
واحدی نیست.
در شرایط
نارضایتی
کنونی هر کسی
که دل خوشی از
رژیم
سرکوبگر
نداشته و یا
درعرض این سی
سال از
حاکمیت خبیث
جمهوری
اسلامی
متضرٌر شده و
یا صدمه دیده
است پشت سر
موسوی و جنبش
سبز سنگر
گرفته است.
این طیف نژاد
پرستان آریا
پرست شروع و
تا مجاهدین
خلق،
سازمانهای
چپ و
کمونیست،
فمینیستها،
اصلاح طلبان
و مخالفین
ولایت فقیه و
میلیونها
مردمی که
هیچگونه
وابستگی
سیاسی
نداشته و یا
فقط خواهان
یک زندگی
آرام و بدون
ترس و وحشت و
بدون قوانین
دست و
پاگیرهستند
در بر میگیرد.
این امر به
مصداق "هر کس
از ظن خود شد
یار من" عمل
می کند. از سوی
دیگراین امر
از واقعیت
قطبی شدن
صحنۀ سیاسی
ایران نیز
تأثیر می
پذیرد.
بطوریکه که
در شرایط و
آرایش سیاسی
کنونی کشور
آلترناتیو و
یا قطب دیگری
پیش روی مردم
برای انتخاب
وجود ندارد.
از سوی دیگر
سنگر گیری
پشت چهرهای
جناحی از
حکومت (اصلاح
طلبان) به
مردم این
امکان را می
دهد تا از
مزایای یک
سپر قانونی و
مجاز
استفاده
کرده و هزینه
دهی را به
حداقل
برسانند.
ثالثاً،
سمبل های
رهبری
حرکتهای
سیاسی ـ
اجتماعی،
ضرورتاً
اهداف نهائی
آن حرکات را
نمایندگی
نمی کنند.
همانگونه که
منافع و
اهداف
گروههای
پیرامونی و
همسنگران
میرحسین
موسوی (و کلاً
جنبش سبز) نیز
ضرورتاً
یکسان
نیستند. این
سمبل ها می
توانند
همچون
خواستهای آن
حرکت مقطعی
بوده و در
صورت عدم
همراهی آنان
در مسیر
اهداف جنبش
کنار گذاشته
شده و یا
تعویض شوند.
سمبلهای
رهبری جنبش
سبز نیز در
درون این
مجموعه جای
گرفته و در
صورت عدم
همراهی آنان
با مطالبات
جنبش جاری
خود بخود از
طرف مردم به
کناری رانده
خواهند شد.
نتیجه اینکه
تعمیم نظریۀ
منزه طلبی به
یک حرکت
عمومی و
اعتراضی که
نه بر
تشکیلات
واحد، نه بر
خواستهای
صنفی واحد، و
نه بر رهبری
بلامنازع
اتکا دارد
نشان از
سردرگمی و نا
آگاهی
مبلغین آن
نظریه دارد.
این نظریه از
درک تفاوت
حرکت اصلاح
طلبان و جنبش
عمومی مردم
عاجز است و
نتایج
دستاوردهای
یکی را به
حساب دیگری
واریز می کند.
همانگونه که
مردم
آذربایجان
ظهور و پیکار
جنبش سبز را
به فال نیک
گرفته اند،
دلسوزان
حرکت ملی نیز
نباید با
تمرکز بر
سوابق غیر
دمکراتیک
سمبلهای
حرکت سبز
پیوند با
جنبش
دموکراسی
خواهی و ضد
دیکتاتوری
را تخطئه و یا
بایکوت کنند.
گذشته
از این
تذکرات در
رابطه با
سمبلهای
رهبری جنبش
سبز باید
اذعان کرد که
موسوی و
کروبی
امروز،
موسوی و
کروبی دیروز
نیز نبوده و
نمی توانند
باشند
همانگونه که
گورباچف سال
1985 گورباچف
سال 1991 نبود. 4
امروز
چه موسوی و چه
سایرسمبلهای
جنبش سبز حتی
برای بقاء و
حفظ خود نیز
که شده باید
با مردم
همگام بوده و
رفرمیست تر و
رادیکالتر
از گذشته عمل
کنند. در
گذشته خواست
مردم پس
گرفتن رأی به
سرقت رفته و
برگزاری
انتخابات
آزاد بود.
امروز آنان
خواستار
آزادی
زندانیان
سیاسی و رفع
دیکتاتوری
ولی فقیه
هستند.
میرحسین
موسوی نیز
کما بیش و یا
تلویحاً
مجبور به
انعکاس
بیشتر این
خواستها در
بیانیه های
خود شده است.
کافی است
بیانیه های
اولیۀ موسوی
را با بیانیه
های یازده و
سیزده او
مقایسه کنیم
تا تلاش او را
درهماهنگی
وهمراهی با
مطالبات
جنبش را
دریابیم.
از
سوی دیگر
فعالینی که
برکمبود
انعکاس
مطالبات ملی
در جنبش سبز
اشاره کرده و
یا برخی
شعارها و
سمبلهای
ناسیونالیستی
و آریا گرائی
را بعنوان
نمونه های
گرایشات ،
اهداف و
خواستهای
حرکت سبز به
حساب می
آورند باید
در نظر داشته
باشند که:
اولاً نباید
یک جنبش
همگانی را با
یک سازمان و
یا حزب سیاسی
عوضی گرفت.
جنبش سبز یک
حرکت عمومی
است که بر
پایۀ
مطالبات
مشترک و
مشخصی فعال
شده که اگر
مرزهای
حرکتی آن زیر
پا گذاشته
شود می تواند
به وحدت و
یکپارچگی آن
خلل وارد
آمده و چه بسا
حرکت آن به
شکست منتهی
شود.
محرکهایی که
جنبش سبز با
اتکا بدان به
حرکت در آمده
مخرج مشترک
نارضایتی
های عمومی
انباشته شده
در جامعه
ایران است که
با تکیه بر
نیرویی که پس
از کودتای 22
خرداد آزاد
شده شکل
اعتراضی
بخود گرفته
است.
بنابراین
این
نارضایتی ها
و خواستها
درد مشترک
همۀ مردم
ایران از
جمله مردم
آذربایجان
است. جنبش سبز
تا کنون حتی
خواستهای
صنفی (مثل
مطالبات
دانشجویان) و
یا جنسی (همانند
مطالبات
زنان) را که
شرکت
پررنگتری در
اعتراضات
داشته اند
منعکس نکرده
است تا چه
برسد به
مطالبات
ملیتها. اما
اگر روزی این
خواستها
مطرح شوند (که
خواهند شد)
طبیعتاً این
در وحلۀ اول
وظیفۀ
فعالین ملی
است که
مطالبات خود
را به درون آن
جنبش ببرند.
بنابراین،
پیشبرد و جا
انداختن
مطالبات ملی
و یا تبلیغ و
ترویج آن در
درون جنبش
سبز در وحلۀ
اول به عهدۀ
فعالین حرکت
ملی است.
اصولاً یک
شهروند
اصفهانی،
شیرازی و یا
مشهدی درک یا
آگاهی کافی
از مسئلۀ ملی
و ستم ملی
ندارد و
لزومی در
توجه بدان و
یا انعکاس آن
در مطالبات
اعتراضی
احساس نمی
کند در
حالیکه یک
تبریزی،
اردبیلی و یا
یک ارومیه ای
با این ستم هر
روز دست و
پنجه نرم می
کند و
طبیعتاً
مطالبات رفع
این ستم باید
در خواستهای
آنان به
بالاترین
وجهی منعکس
گردد.
ثانیاً
جنبش سبز را
نباید
مترادف با
نمایشات
مشتی
نژادپرست
داخل و یا
خارج نشین که
سمبلهای
آریا پرستی
حمل کرده و یا
شعارهای
نژادپرستی
می دهند
یکسان گرفت.
طیف آریا
پرست همواره
در درون جنبش
سبز (همچون
حضور سایر
نیروها) بوده
و یا در تلاش
چسباندن خود
به جنبش
اعتراضی است.
این طیف با
سوء استفاده
از جنبش
همگانی و به
کمک
تلویزیونهای
لندن و لوس
آنجلس سعی در
مخدوش کردن
اهداف و
مطالبات
حرکت سبز
داشته است.
اما این امر
تنها درسایۀ
سکوت و عدم
حضور فعال
نیروهای
دموکرات و
پیشرو (خصوصاً
در خارج کشور)
و خالی
گذاردن صحنه
به نژاد
پرستها میسر
بوده است.
شاید آوردن
مثالی در این
رابطه به درک
مسئله بیشتر
یاری کند.
بخاطر
دارم که در
خیزش ملی اول
خرداد 1385
تعدادی از
شعارهای
تظاهرات
تبریز بی ربط
و حتی توهین
آمیز بود. این
امر حتی باعث
شد برخی از
رهبران گروه
های سیاسی در
خارج با
بهانه کردن
آن شعارها به
تخطئۀ جنبش
اعتراضی
آذربایجانیها
دست یازند.5
اما این
شعارهای
بسیار
محدود، نه
نمایندۀ کل
قیام ترکان و
نه معرّف
اهداف حرکت
بود و اصولاً
علت وجودی آن
حرکت
اعتراضی
برعلیه
توهین بوده و
بنابراین
نمی توانست
بر ضد خود عمل
کند. مشابه
همین واقعه
طی اعتراضات
خیابانی در
جریان
انقلاب بهمن
1357 در جریان
بود بطوریکه
حتی در زمان
نخست وزیری
شاپور
بختیار
گروهی چماق
بدست که
متشکل از "حزب
الله" (یا
مذهبی های
آنزمان و از
جمله
هواداران
مجاهدین خلق
که آنموقع از
خمینی دفاع
میکردند)
بود، به واحد
های گروهای
چپ در
تظاهرات
خیابانی
حمله
میکردند که
نویسنده خود
شاهد چند
مورد آن در
تبریز بود.
همچنین در
تهران گروهی
در تظاهرات
خیابانی به
زنان بی حجاب
حمله برده و
حتی به صورت
آنان اسید می
پاشیدند.
دیدن این
صحنه های زشت
طبیعتاً هر
انسانی را به
تأسف و نفرت
وا می داشت
اما اشتباه
است که ما کل
حرکت انقلاب
1357 را با ذکر
این مثالها
زیر سئوال
برده و
مبارزۀ
میلیونها
انسان
برعلیه رژیم
ستم شاهی را
نفی و یا
تخطئه کنیم.
در مورد جنبش
سبز کنونی
نیز داوری ما
باید بر
کلّیت،
ماهیت و هم
چنین
مطالبات
اساسی آن
استوار باشد
و نه عملکرد و
سوء استفادۀ
این و یا آن
گروه که در آن
فعالند و یا
خود را بدان
چسبانده اند.
بنا براین
شعارها و یا
سمبلهای
آریا پرستی
همانند بیرق
شاهنشاهی
مشتی
ورشکستۀ
نژاد پرست که
به دم جنبش
عمومی
آویزان شده
اند و یا
بیانات
بایکوت
کننده های
حقوق ملی
ملیتها
نباید معیار
داوری ما از
جنبش سبز به
عنوان یک
جنبش مردمی
باشد.
فاصله
گیری از
مبارزۀ قلعه
ای
روشن
است که اهداف
آن دسته
ازفعالین
حرکت ملی که
معتقد به عدم
دخالت فعال
حرکت ملی
آذربایجان
در جنبش سبز
هستند
انتخاب
بهترین
تاکتیک برای
کسب حقوق
اساسی در
مسیر مبارزه
ملی است که
قابل احترام
است. اما هدف
خفیه
نویسهای
رژیم، که گاه
و بیگاه صفحه
های سایتهای
اینترنتی را
سیاه
میکنند،
ایزوله کردن
جنبش ملی
آذربایجان،
حذف آن به
عنوان یکی از
آکتورهای
اساسی صحنۀ
سیاسی کشور و
جلوگیری از
پیوند انرژی
حرکت ملی با
نیروی جنبش
سبز و
اعتراضات
سراسری است.
دستگاه
امنیتی رژیم
بخوبی واقف
است که در
شرایط کنونی
قادر به
مقابله و جنگ
هم زمان و در
چند جبهه،
نبوده و در
نتیجه در صدد
تفکیک و
ایزوله کردن
دشمنان خود
برای مقابلۀ
انفرادی با
آنان است.
همانگونه که
در پروسۀ بعد
از انقلاب 1357
با کردستان،
ترکمن صحرا،
جنبش خلق
مسلمان در
آذربایجان،
مجاهدین
خلق، بنی
صدر،
فدائیان و
حزب توده
بصورت
جداگانه و در
فاصلۀ زمانی
گوناگون
برخورد و
آنان را یکی
پس از دیگری
نابود کرد، و
در این پروسه
حتی از کمک
برخی از
قربانیان
آتی خود نیز
بهره جست.
رژیم با تکیه
بر تجربیات
گذشتۀ خود و
با حرکت از
قوانین عام
جنگی، چه در
صحنۀ داخلی و
چه درصحنۀ
بین المللی،
به درستی سعی
در تحقق
قانون اول
جنگ مبنی بر
ایجاد
حداکثر
تشتٌت و
پراکندگی در
اردوی دشمن (جنبش
سراسری و
جنبش ملیتها)
و تأمین
بیشترین
وحدت در درون
اردوی خود
است. این امر
در واقع
تحمیل
مبارزۀ قلعه
ای به حرکت
ملی
آذربایجان و
مجبور کردن
آن به
سنگرگیری و
انتظار بی
نتیجه در
قلعه است تا
در فرصت
مناسب و بعد
ازفارغ شدن
از سرکوب
جنبش
اعتراضی به
سراغ آن
بیاید.
فعالین
حرکت ملی
باید توجه
داشته باشند
که حوادث
امروز ایران
به غیر از
حضور و
مبارزۀ
مستقل مردم،
بازی مرگ
وزندگی و
تسویه حساب
جناحهای
رژیم با
یکدیگر نیز
هست. نباید
فراموش کرد
که جناح حاکم
سرنیزه را در
انحصار خود
دارد و سلاح
موسوی به
پشتوانۀ
ملت، شعار
احترام به
حقوق
شهروندی،
رفع فضای
امنیتی،
رسیده گی به
شکایات مردم
و ذکر تلویحی
حذف ولایت
فقیه است.
یعنی مواردی
که مردم آنها
را
دراعتراضات
خیابانی خود (بیشتر
از بیانیه
های موسوی)
انعکاس داده
اند. از آنجا
که پیروزی
هرکدام از
جناحها و در
کنار آن
تداوم
اعتراضات
سراسری در
آیندۀ جنبش
ملی
آذربایجان
تأثیر
بسزائی دارد
فعالین
آذربایجانی
نیز، در این
بازی مرگ و
زندگی، باید
با موضع گیری
قاطع جناحی
را بکوبند که
سرنیزه دست
اوست! دشمن
اصلی حرکت
ملی
آذربایجان
بدون
کوچکترین
تردیدی
نیروئی است
که سرنیزه در
دست دارد.
دشمنی که در
میدان نبرد
دارای نیروی
سرکوب و قوۀ
قهریه نیست
طبل توخالی
است.
حرکت
ملی نمی
تواند در این
مبارزه
نظاره گر سیر
حوادث بوده و
یا نقش بیطرف
را ایفا کند.
ادامۀ
مبارزۀ قلعه
ای و عدم
یارگیری در
سطح سراسری
تنها به
ایزوله کردن
آذربایجان
انجامیده و
مبارزۀ
سراسری را
لنگ می کند.
مضرات ادامۀ
شیوۀ مبارزۀ
قلعه ای را
مردم ما بهتر
از آن دسته از
فعالین حرکت
ملی که
خواهان
بایکوت و یا
فاصله گیری
حرکت ملی از
جنبش سبز
هستند
دریافته اند.
بدین جهت نیز
بود که
آذربایجانیها
در انتخابات
اخیر نشان
دادند که
آنان درک
بسیار واقعه
گرایانه تری
از آرایش
نیروهای
سیاسی
کشورداشته و
دوست و دشمن
خود را
بهترمی
شناسند.
انتخاب
آذربایجان
از همان روزی
که بصورت
قاطعانه (و بر
خلاف
بایکوتهای
انتخاباتی
برخی از
دلسوزان
فعالین حرکت
ملی و
تقلاهای
تبلیغاتی
عوامل رژیم
از طریق
ویدئو خاتمی)
به پای
صندوقها
رفته و به
میرحسین
موسوی رأی
دادند مشخص
بود. با این
انتخاب
آذربایجان
حمایت خود را
از تغییردر
فضای سیاسی
کشور را
اعلام و به
نفع
دموکراسی و
بر ضد قطب
دیکتاتوری و
انحصار طلبی
موضع صریح و
آشکارگرفت.
مردم
آذربایجان
بدرستی از تز
"دشمن دشمن
من دوست من
است" تبعیت
کرده و جناحی
را هدف قرار
دادند که
سرنیزه دست
اوست. این
گزینه درعین
حال
نشاندهندۀ
تلاش ملت ما
در فاصله
گیری از شیوۀ
مبارزاتی
قلعه ای و
تمایل به
ایفای نقش و
دخالت سیاسی
درسطح کشوری
بود.
رأی
آذربایجان
به موسوی در
عین حال یک
نظرسنجی
عمومی و یک
انتخاب
آگاهانه بود
که بر پایۀ
تجربیات
آنان صورت
پذیرفت. این
نظرسنجی و
انتخاب از یک
طرف بیانگر
درک عمیق
آنان از
پیوند
ناگسستنی
مطالبات
مشترک خود با
خواستهای
مردم سایر
نقاط ایران و
از طرف دیگر
نشانگر درک
عمیق تاریخی
آنان از صف
آرائی در
صحنۀ سیاسی
ایران بود.
ایده و
سیاستی که
این حقیقت
آشکار را درک
نکند، از
روحیات،
مطالبات
وعمق
تجربیات ملت
آذربایجان
بی خبراست.
رأی به موسوی
انتخابی بود
که حتی رژیم
تا به امروز
با وسواس و
دقت موذیانه
ای سعی در
کتمان و
انحراف جهت
آن داشته است.
جالب است که
طرفداران
مبارزۀ قلعه
ای و بایکوت
جنبش سبز از
روی این
گزینۀ آشکار
بسادگی
گذشته و هم
اکنون نیز پس
از گذشت هفت
ماه به ژرفای
خواستها و
مطالبات
مردم خود پی
نبرده اند.
نباید
فراموش کرد
که این تنها
مطالبات ملی
صرف نیست که
توده های
میلیونی
آذربایجانی
را به حرکت وا
داشته بلکه
درریشه های
حرکت ملی،
ایدۀ آزادی و
رهائی از قید
وبندها و
محدودیتهای
سیاسی ـ
اجتماعی و
نابسامانی
ها و تضیقات و
ستم شدید
اقتصادی
علیه
آذربایجان
نهفته است که
درد مشترک
آنها با
اکثریت مردم
ایران است.
در
شرایط کنونی
ایران، تنها
دو قطب و یا دو
نیروی اصلی
سیاسی در
برابر
یکدیگر صف
آرائی کرده
اند. قطب
دیکتاتوری
تمام عیار و
تا به دندان
مسلح با
امکانات
گسترده مالی
برهبری
خامنه ای و
احمدی نژاد و
قطب جنبش سبز
و سمبل
نمادین آن
میرحسین
موسوی. در این
آرایش سیاسی
عدم حمایت از
جنبش سبز به
عنوان تنها
آلترناتیو
سراسری خود
به خود به
معنای حمایت
از
دیکتاتوری
تلقی شده و
سیاستی است
که می تواند
تنها نیازها
و خواستهای
قطب سرکوبگر
را برآورد
سازد. کسانی
که ادعای
وجود قطب
سومی دراین
صف آرائی
سیاسی را
داشته و یا
درصدد
تراشیدن آن
با مسابقات
فوتبال
تراکتور
سازی و پرچم
سرخ را دارند
یا خود را گول
می زنند و یا
قصد فریب
دیگران را
دارند.
فعالین
جنبش ملی
باید با
بازنگری
درحافظۀ
سیاسی خود،
همانند مردم
آذربایجان،
از تجربیات
تاریخی
گذشته
خصوصاً عدم
حمایت فعال
نیروهای
سیاسی از
جنبش خلق
مسلمان و
طرفداران
آیت الله
شریعتمداری
در جریان
تصویب قانون
اساسی
جمهوری
اسلامی و هم
چنین، عدم
حمایت از بنی
صدر در مقابل
کودتا گران،
که وزنۀ
سیاسی آنروز
کشور را
عملاً به نفع
طرفداران
دیکتاتوری
تغییر داد و
چیره گی و
دوام آنرا
بدنبال
آورد، پند
گرفته و از
اتخاذ
سیاستهای
نادرست و
تجربه شده
پرهیز کنند.
جنبش کنونی
باید
ازموضعگیری
های فاجعه
بار گذشته
درس گرفته و
نباید یک
اشتباه را
برای چندمین
بارتکرار
کند.
گذشته
از این،
تجربۀ جنبش
ملی نشان می
دهد که
آذربایجان
حتی دراوج
قدرت و
استحکام
ارادۀ ملی
بتنهائی
قادر به شکست
دشمنان خود،
بطوریکه
دوام و بقای
آنرا از گزند
ارتجاع و
دیکتاتوری
مرکزمحفوظ
داشته و
آیندۀ آنرا
تضمین کند،
نبوده است. در
نتیجه تحقق
یک پیروزی
پایدار و کسب
مطالبات ملی
ـ دموکراتیک
تنها در گرو
همکاری و عمل
مشترک با
سایر
ملیتهای
ایران از
جمله خلق
فارس است. با
توافق برسر
مطالبات
مشترک که
همانا رفع
فضای پلیسی و
پادگانی،
رعایت کامل
حقوق
شهروندی
وآزادیهای
کامل سیاسی و
همچنین
احترام به
برنامۀ
حداقل
ملیتهای
ایران است
میتوان آن
شرایط و
بستری را
ایجاد کرد که
به اعتلای
حرکت ملی ما
یاری رسانده
و روندی را
رقم زند که
آخرین
ایستگاه آن
جز تحقق
اهداف ملی
ملیتهای
ایران و حق
تعیین
سرنوشت
نباشد. تضمین
تداوم این
ائتلاف و
حمایت، حفظ
استقلال
تشکیلاتی و
پا فشاری
برمطالبات
حداقل در این
پروسه خواهد
بود. تحقق
اهداف مشترک
بالا باید
تنها قدم اول
درجهت تأمین
مطالبات
اساسی جنبش
ملی تلقی شود
بطوریکه بعد
از پیروزی بر
رژیم نیز این
مطالبات
همچنان
بایستی
ادامه یابد.
در
اینجا باید
اذان کرد که
تأکید بر نقش
حقوق
شهروندی و
آزادیهای
سیاسی، یعنی
همان خواست
اساسی و
مشترک تمامی
مردم ایران،
از آن جهت
دارای اهمیت
و در خور توجه
است که احساس
می شود برخی
از فعالین
جنبش ملی
آذربایجان،
خصوصاٌ
آنهائی که
ایجاد دولت
ملی را هدف
اساسی و
بالفعل خود
قرارداده
اند، به
اهمیت و نقش
حیاتی رعایت
حقوق
شهروندی و
فضای باز
سیاسی در
ایران برای
رشد و اعتلاء
جنبش ملی
آذربایجان و
رسیدن به
اهداف آن
چندان واقف
نبوده و یا
بدان اهمیت
کافی نمی
دهند، تا
جائی که برخی
از این
فعالین
آرمانهای
فردی و یا
اهداف
درازمدت
حرکت ملی
آذربایجان
را به بهای
چشم پوشی از
پرنسیبهای
دموکراسی به
الویت تبدیل
کرده و با
اینکار جنبش
ملی را از
ماهیت
دموکراتیک
خود بیگانه و
تهی می سازند.
فراموش
نکنیم که
جنبش ملی
آذربایجان
درماهیت خود
یک حرکت ملی،
دموکراتیک و
سکولار است.
جدا کردن وجه
دموکراتیک
آن از حرکت
ملی به معنای
ضدّیت با حق
تعیین
سرنوشت ملی،
نفی
دموکراسی و
آزادی
ملتهاست.
عجین شدن
حرکت ملی با
مفاهیم و
ایده های
پایه ای
دموکراسی
تضمین کننده
سلامت و
حقانیت
مبارزۀ ملت
ما وعدول از
آن دشمنی با
حق حاکمیت و
رهایی مردم
ماست. ایده ای
که امر
مبارزه با
جمهوری
اسلامی و یا
تلاش در جهت
بر پائی
پرنسیپ های
دموکراتیک
را به بخشی از
مردم ایران
واگذار کرده
و خود در جهت
آن گام بر
ندارد در
واقع کمر به
نابودی
احقاق حقوق
ملیتها و
دموکراسی در
ایران بسته
است.
همچنانکه
مبارزه برای
دمکراسی
خواهی تنها
درد " جنبش
سبز" نیست
مبارزه با
جمهوری
اسلامی و
ولایت فقیه
نیز نمی
تواند تنها
وظیفۀ آنها
باشد .
در
نتیجه اصول و
قواعد
دموکراتیک
بعنوان
پرنسیپ های
جهانشمول هر
جا که باشد
باید مورد
حمایت ما
قرار گرفته و
آنجا که
مستقیماً با
زندگی
روزمره و
آینده ملت ما
پیوند می
خورد باید
برای آن
جنگیده
وهزینه کرد.
بدون درک این
پیوند
لاینفک نمی
توان برای یک
آذربایجان
آزاد و
دموکراتیک
تلاش و
مبارزه کرد. 6
خلاصه
و جعمبندی
تاریخ
مبارزات ملی
در
آذربایجان
شکستهای
فراوانی را
تجربه کرده
است. یکی از
علل اساسی
این شکستها
را باید در
انتخاب شیوۀ
مبارزاتی
جستجو کرد.
مبارزۀ قلعه
ای تاکتیک
غالب تاریخ
جنبش ملی
آذربایجان
در ایران
بوده که
امروز نیز
گروهی
علارغم
تجربۀ شکست
خورده و
نتایج
خونبار آن
همچنان
برادامۀ آن
اصرار دارند.
با تبعیت از
مبارزۀ قلعه
ای
آذربایجان
در مجموع
همواره
تمایل به
محدود کردن
عرصۀ فعالیت
سیاسی ـ
مبارزاتی
خود به خطۀ
آذربایجان
داشته و
بصورت عمده
از وحدت ها،
ائتلاف ها و
نزدیکی های
تاکتیکی
سراسری
گریزان بوده
است. اما امر
مبارزۀ قلعه
ای و عدم دست
یازی به وحدت
عمل و ائتلاف
ها به تنهائی
وابسته به
انتخاب
داوطلبانۀ
آذربایجان
نبوده بلکه
بخشی از آن به
سیاستها و
کارشکنیهای
حکومت مرکزی
و تحمیل آن به
جنبش ملی نیز
مرتبط بوده
است. پیگیری
این سیاست
تجربه شده هم
اکنون نیز
یکی از
محورهای
اساسی حکومت
مرکزی در بر
خورد و
مبارزه با
جنبش حق
طلبانۀ
ملیتها و
خصوصاً حرکت
ملی
آذربایجان
است که با
حوادث بعد از
کودتای 22
خرداد 1388 و
ظهور جنبش
سبز با شدّت و
حدت فزاینده
ای همچنان
دنبال می شود.
برای
فاصله گیری
از شیوۀ
مبارزۀ قلعه
ای و اتحاد
عمل و ائتلاف
و یا نزدیکی
های تاکتیکی
شناخت
محرکهای
اصلی جنبش
سراسری
کنونی،
اهداف و
نیروی رهبری
کننده آن از
ضروریات
اصلی بشمار
می آید. حرکتی
که تحت عنوان
جنبش سبز در
ایران آغاز
شده یک جنبش
همگانی است
که با تکیه
برضروریات و
مطالبات
سراسری
مشترک شکل
گرفته است.
این جنبش
منعکس کننده
نارضایتی
انباشته شده
در سی سال
حکومت
دیکتاتوری
بوده، اما
درعین حال بر
تحقق
خواستهای
بسی دورتر از
عمر جمهوری
اسلامی
تأکید دارد.
این خواستها
در بنیان خود
برجدائی دین
از دولت و نفی
ولایت فقیه،
تأمین حقوق و
آزادیهای
سیاسی و
احترام به
حقوق
شهروندی
استوار است.
مطالبات
جنبش سراسری
همواره از
اساسی ترین
خواستهای
ترکان
آذربایجان
نیز بوده است.
حرکت همگانی
کنونی دارای
یک رهبری
بلامنازع
نبوده و
سمبلهای
رهبری آن نیز
تنها
نماینده
بخشی از حرکت
و یا سمبل
نمادین آن
بشمارمی
آیند.
سمبلهای این
حرکت تحقق
آرمانها و
اهداف جنبش
سبز را در
چهارچوب
قانون اساسی
قابل
دستیبابی می
دانند در
حالی که
مطالبات
مردم و
شعارهای
آنان در
چهارچوب
سیستم کنونی
نمی گنجد.
تبلیغ
و ترویج شیوۀ
مبارزۀ قلعه
ای هم مربوط
به اعتقاد
راسخ برخی از
فعالین حرکت
ملی بوده و هم
دارای
مبلّغین
خارج ازجنبش
ملی می باشد.
اما دلایل هر
دو دسته
درعدم
همراهی حرکت
ملی با جنبش
سبز یکسان
بوده و
عمدتاً بر
محور واحدی
می چرخد.
ایده
ای که از روند
شکل گیری
دموکراسی
نوعی درک
منزه طلبانه
دارد نمی
تواند
فرآیند یک
جنبش همگانی
و رهبری آنرا
که نتیجۀ یک
پروسۀ
پیچیده
تاریخی ـ
سیاسی است،
پذیرفته و
درک کند.
نباید
فراموش کرد
که دموکراسی
بیشتر از هر
چیز تحقق
نوعی تعادل
قوای متخاصم
در یک جامعه
است که
نیروهای غیر
دموکرات نیز
در شکل گیری
آن دخیل و
سهیم هستند.
تعمیم نظریۀ
منزه طلبی به
یک حرکت
عمومی و
اعتراضی که
نه بر
تشکیلات
واحد، نه بر
خواستهای
صنفی واحد و
نه بر رهبری
بلامنازع
اتکا دارد
نشان از
سردرگمی و نا
آگاهی
مبلغین آن
نظریه دارد.
باید
توجه داشت که
این تنها
مطالبات ملی
صرف نیست که
توده های
میلیونی
آذربایجانی
را به حرکت در
می آورد بلکه
درریشه های
حرکت، ایدۀ
آزادی و
رهائی از قید
وبندها و
محدودیتهای
سیاسی ـ
اجتماعی و
ستم و
تضییقات
شدید
اقتصادی
علیه
آذربایجان
نیز نهفته
است، که
بسیاری از
آنها درد
مشترک آنان
با اکثریت
مردم ایران
است. مردم
آذربایجان
در انتخابات
اخیر درک
بسیار واقعه
گرایانه تری
از آرایش
نیروهای
سیاسی
کشوربه
نمایش
گذاردند.
انتخاب
آذربایجان
حمایت از
تغییر به نفع
دموکراسی و
بر ضد قطب
دیکتاتوری و
انحصار طلبی
بود. این
گزینه درعین
حال
نشاندهندۀ
تلاش آنان در
فاصله گیری
از شیوۀ
مبارزاتی
قلعه ای و
تمایل به
ایفای نقش و
دخالت سیاسی
درسطح کشوری
بود. رأی
آذربایجان
به موسوی
درعین حال یک
نظرسنجی
عمومی و یک
انتخاب
آگاهانه بود
که بر پایۀ
تجربیات
آنان صورت
پذیرفت. این
نظر سنجی و
انتخاب از یک
طرف بیانگر
درک عمیق
آنان از
پیوند
ناگسستنی
مطالبات
مشترک خود با
خواستهای
مردم سایر
نقاط ایران و
از طرف دیگر
نشانگر درک
عمیق تاریخی
آنان از صف
آرائی در
صحنۀ سیاسی
ایران بود.
ایده و
سیاستی که
این حقیقت
آشکار را درک
نکند از
روحیات،
مطالبات
وعمق
تجربیات ملت
آذربایجان
بی خبراست.
در
شرایط کنونی
تنها دو قطب و
یا دو نیروی
سراسری در
صحنۀ سیاسی
ایران در
برابر
یکدیگر صف
آرائی کرده
اند. در این
آرایش سیاسی
عدم حمایت از
جنبش سبز خود
به خود به
معنای حمایت
از
دیکتاتوری
تلقی شده و
سیاستی است
که می تواند
تنها نیازها
و خواستهای
قطب سرکوبگر
را برآورد
سازد. کسانی
که ادعای
وجود قطب
سومی دراین
صف آرائی
سیاسی را
داشته و یا
درصدد
تراشیدن آن
با مسابقات
فوتبال
هستند باید
با توجه به
واقعیتهای
روز به تحلیل
دوباره دست
بزنند.
فعالین جنبش
ملی باید با
بازنگری
درحافظۀ
سیاسی خود از
تجربیات
تاریخی
گذشته پند
گرفته و یک
اشتباه را
برای چندمین
بار تکرار
نکنند.
باید
توجه داشت که
ائتلاف و یا
اتحاد عمل با
جنبش سبز به
معنای بستن
عقد نکاح با
موسوی و یا
اهداف و
باورهای
اطرافیان او
و یا گروهای
مؤثر در جنبش
سبز نبوده و
کسی را ملزم
به زندگی
ابدی زیر یک
سقف با آنها
نمی سازد. در
فقدان
توانائی های
انفرادی و
لازم برای
سرنگونی
دشمن مسلح،
همکاری و
همیاری یک
الزام
تاریخی و
ضروری است.
این ائتلاف و
اتحاد عمل در
واقع مشارکت
در یک جنبش
توده ای در
جهت ایجاد آن
شرایطی است
که حرکت ملی
برای رسیدن
به اهداف خود
بدان نیاز
مبرم دارد. از
سوی دیگر این
شرکت یک
گزینۀ سیاسی
در آرایش
نیروهای
کنونی کشور و
درعین حال
انتخاب روش
مبارزاتی
است. حرکت ملی
یا باید با
ادامۀ
مبارزۀ قلعه
ای تن به
ایزوله شدن
داده و منتظر
تنگتر شدن
محاصره و فرا
رسیدن نوبت
سرکوب خود
شود و یا با
یارگیری و
ائتلاف ها و
اتحاد عمل ها
بر قدرت خود
افزوده و
دشمن اصلی را
منزوی و تحقق
اهداف ملی را
سرعت بخشیده
و میسرّ سازد.
این انتخاب
در شرایط قطب
بندی شدن
صحنۀ سیاسی
ایران و
فقدان
هرگونه
گزینۀ دیگر
یک ضرورت
مبرم و حیاتی
برای حرکت
ملی است.
هرگونه
مسامحه و
تعلل در این
راه مساوی
است با از دست
دادن فرصتها
و پشت کردن به
منافع و
نیازهای
آذربایجان.
زیر
نویسها:
1
ـ بیاد
بیاورید که
در دورۀ
ریاست
جمهوری
خاتمی و با
ایجاد
آزادیهای
نسبی در فضای
سیاسی کشور
آذربایجان
نیز از نتایج
آن بهره مند
شد که از آن
جمله می توان
سازماندهی
حرکت قلعۀ
بابک و چاپ ده
ها نشریه
بزبان ترکی
نام برد.
2
ـ دوستانی که
از پیش
قراولی آقای
دکتر
چهرگانی نام
برده و یا
دکتر اعلمی
را پیشنهاد
کرده و می
کنند بدین
موضوع بیشتر
بیندیشند.
3
ـ نگاه کنید
به مقالۀ
اینجانب در
شهروند "آذربایجان
و تحرکات
اخیر"
4
ـ در همین
رابطه ذکر یک
نمونه شاید
روشنگر
بسیاری از
ابهامات
باشد: همۀ ما
حوادث و
دگرگونیهای
اتحاد
جماهیرشوروی
سابق و نقش
گورباچف در
اجرای
اصلاحات و
برچیدن
دیکتاتوری
کمونیستی را
بخاطر داریم.
گورباچف
رهبر حزب
کمونیست
شوروی دارای
سوابق بسیار
بدتر از
موسوی و
کروبی نوع
وطنی ما بود.
او حتی در
بحبوحۀ "گلاسنوس
و پرسترویکا"
و در اوج
دموکرات
نمائی همان
کسی بود
شخصاً دستور
حمله به
جمهوری
آذربایجان و
قتل عام و دست
گیری هزاران
نفر را صادر
کرد. او با
فرمان یورش
وحشیانه به
باکو در
ژانویۀ سیاه
1990 ، برای
جلوگیری از
انتخابات
آزاد و ترس از
اعلام
استقلال
آذربایجان،
سیاهترین
صفحۀ دوران
حکومت خود را
رقم زد.
گورباچف (همچون
موسوی و
کروبی) نه
خواستار
فروپاشی
اتحاد
جماهیر
شوروی بود و
نه میخواست
اصلاحات خود
را در خارج از
چهارچوب
نظام شوروی
به ثمر رساند.
او و یاران وی
تلاش می
کردند
خواستهای
تودهای مردم
و خصوصاٌ
مطالبات
ملیتهای
مختلف را
محدود به
چهارچوب
قانون اساسی
اتحاد شوروی
کرده و از
فروپاشی
نظام و کشور
جلوگیری
کنند. اما
وقتی فضای
سیاسی باز شد
و رو به گسترش
گذاشت،
زمانی که
انتقاد آزاد
شد و مردم
نسیم و طعم
آزادی را بر
چهره خود حس
کرده و با
زبان خود
چشیدند و
هنگامی که
غلطک تغییر و
تحول به حرکت
درآمد دیگر
چه کسی را
یارای
مقابله با
گلولۀ برفی
که درعرض چند
سال به بهمن
عظیمی تبدیل
شده بود،
نبود. نه
دستگاه مخوف
کا. گ. ب را
یارای مهار
آن شد و نه
ارتش سرخ را
قدرت مقابله
با آن. نتیجه
اینکه، یک
غیردموکرات
تمام عیار و
یک قاتل
خلقها
تغییراتی را
آغاز کرد که
علارغم
خواست وی و
یارانش به
اضمحلال
نظام شوروی
انجامید و
درهای آزادی
را بروی
میلیونها
انسان باز
گشود. حال
باید پرسید
چرا اصلاح
طلبان نمی
توانند مبشر
تغییر و تحول
در ایران
باشند. آیا
جبهۀ خلق و یا
مردم
آذربایجان
شمالی به
بایکوت حرکت
گلاسنوس و
پروسترویکا
دست زدند؟
5
ـ مراجعه
کنید به
اعلامیه ها و
مصاحبۀ
رهبران
گروهی بنام "حزب
کمونیست
کارگری" .
رهبران این
گروه کارگر
ندیده،
هیستری ضد
آذربایجانی
شدیدی داشته
و از هر فرصتی
برای کوبیدن
جنبش ملی ـ
دموکراتیک
استفاده می
کنند. آقای
شالگونی نیز
هر چند در
مجموع از
قیام مردم
آذربایجان
در اول خرداد
1385 دفاع می کرد
اما از
برجسته کردن
برخی
شعارهای
انحرافی در
جهت کوبیدن
جنبش ملی
نیزغافل
نبود. همچنین
آقای مجید
زربخش و برخی
دیگر که بنظر
می رسد بجای
دیدن جنگل
دوست دارند
درخت را
ببینند!
6
ـ ـ برای
توضیح بیشتر
نگاه کنید به
مقالۀ
اینجانب در
شهروند "حق
تعیین
سرنوشت و
حرکت ملی
آذربایجان"
وقايع روز:
آيت الله علم
الهدی می گويد
در تجمع
طرفداران
رهبر ايران در
روز چهارشنبه
بيش از دو
ميليون و
پانصد هزار
نفر حضور
داشتند
کيهان:
آيت الله صادق
لاريجانی
گفته است
دستگاه قضايی
با قاطعيت و
سرعت با فتنه
گران برخورد
خواهد کرد،
علی مطهری:
حمله به
جماران کمتر
از پاره کردن
تصوير آيت
الله خمينی
نبود
4.01.10
عکس از: ASSOCIATED PRESS
آيت الله
علم الهدی می
گويد در تجمع
طرفداران
رهبر ايران در
روز چهارشنبه
بيش از دو
ميليون و
پانصد هزار
نفر حضور
داشتند
روزنامه
ابتکار در
صفحه نخست خود
نامه سرگشاده
آيت الله احمد
علم الهدی
امام جمعه
مشهد به مير
حسين موسوی را
چاپ کرده است. بنوشته
ابتکار آيت
الله علم
الهدی اين
نامه را پاسخی
به بيانيه
هفدهم
ميرحسين
موسوی خوانده
و مدعی شده است
که در جريان
تجمع
طرفداران
رهبر ايران در
روز چهارشنبه
گذشته بيش از
دو ميليون و
پانصد هزار
نفر حضور
داشتند. آيت
الله علم
الهدی در بخشی
ديگر از نامه
خود با استناد
به حکم آيت
الله خمينی در
مورد مجاهدين
خلق پس از
عمليات
مرصاد، محارب
خواندن
معترضان را
درست دانسته
است. در همين
حال روزنامه
آفتاب يزد در
سرمقاله خود
با عنوان
مترهای
متفاوت، به
رويکرد
اصولگرايان و
اظهار نظر
آنان درباره
مسايل و موضوع
های سياسی
پرداخته است.
آفتاب يزد می
نويسد در حالی
که روزنامه
کيهان تعداد
شرکت کنندگان
در مراسم
تشييع جنازه
آيت الله
منتظری در قم
را ۵ هزار نفر
عنوان کرده،
اما همين
روزنامه
تعداد شرکت
کنندگان در
تظاهرات
دولتی روز
چهارشنبه در
تهران را ۴
ميليون نفر
دانسته است.
آفتاب يزد می
نويسد اگر متر
و معياری که
کيهان برای
شمارش شرکت
کنندگان در
اين دو مراسم
به کار گرفته
درست باشد،
بايد طول
جمعيت شرکت
کننده در
تظاهرات روز
چهارشنبه ۸۰
کيلومتر باشد.
حال آن که آنها
فقط در ميدان
انقلابِ
تهران گرد هم
آمده بودند.
هفته نامه
تايم؛ چاپ
آمريکا عنوان:
«مقابله
تندروان حاکم
با آتش
خودانگيخته»
را برای گزارش
خود از
رويدادهای
اعتراضی اخير
ايران انتخاب
کرده می نويسد:
همزمان با سال
نو مسيحی، يکی
از خونين ترين
اعتراضات
خيابانی در
تهران رخداد.
نيروهای بسيج
که بيشترشان
نوجوان بودند
مجهز به
لباسهای
زرهی، با
کلاهخود و
باتوم و گاز
اشک آور به
سرکوب
اعتراضات
خيابانی روز
عاشورا اقدام
کردند. اما
سرکوب
کنندگان
تظاهرات روز
يکشنبه، روز
چهارشنبه و به
دعوت دولت دست
به راهپيمايی
زده و به سخنان
يک خطيب
هوادار دولت
گوش دادند که
رهبران
مخالفان را
دشمنان خدا و
قرآن و وابسته
به حزب شيطان
اعلام کرده
بود. ميرحسين
موسوی نيز در
پاسخ گفت:
فرمان اعدام،
قتل و زندانی
کردن کروبی و
موسوی و امثال
ما، مشکل را حل
نخواهد کرد.
کيهان: آيت
الله صادق
لاريجانی
گفته است
دستگاه قضايی
با قاطعيت و
سرعت با فتنه
گران برخورد
خواهد کرد
روزنامه
کيهان در صفحه
نخست خود با
چاپ تصويری که
در آن
طرفداران آيت
الله خامنه ای
را در تجمع روز
چهارشنبه
گذشته
خواستار
اعدام
معترضين در
روز عاشورا
نشان می دهد،
سخنان آيت
الله صادق
لاريجانی
رئيس قوه
قضائيه را
نسبت به اين
تجمع بازتاب
داده و نوشته
است: آقای
لاريجانی در
واکنش به اين
تجمع گفته است
پيام مردم را
شنيده است و به
ملت شريف
ايران
اطمينان داده
است که دستگاه
قضايی بدون
هيچگونه
كوتاهی با
قاطعيت و سرعت
پيگير قضايای
اخير خواهد
بود و با فتنه
گران برخورد
خواهد کرد.
روزنامه
کيهان
سرمقاله روز
شنبه خود را
نيز به اقدام
محسن رضايی در
ارسال نامه
سرگشاده برای
رهبر جمهوری
اسلامی
اختصاص داده
است. نامه ای
که آقای رضايی
آن را به دنبال
بيانيه هفدهم
ميرحسين
موسوی منتشر
کرد. کيهان اين
اقدام محسن
رضايی را به
شدت سرزنش
کرده و نوشته
است اين نامه
نگاری و
بيانيه موسوی
دو روی يک سکه
اند. کيهان آن
گاه خطاب به
محسن رضايی می
نويسد دشمن در
پی فريب شماست
و متأسفانه و
با عرض پوزش در
مقصود خود
چندان هم
ناموفق نبوده
است.
علی مطهری:
حمله به
جماران کمتر
از پاره کردن
تصوير آيت
الله خمينی
نبود
علی مطهری
نماينده
اصولگرای
مجلس در
مصاحبه ای به
روزنامه
اعتماد گفته
است: اصول
گرايان از
تندروی های هر
دوجناح نگران
هستند و
معتقدند که
مشکل بايد از
طريق عقل و
تدبير حل شود،
مثلاً حمله به
جماران کار
اشتباهی بود و
اگر همان شبِ
عاشورا،
وزارت
اطلاعات و
وزارت کشور با
اين افراد
برخورد می
کردند شايد آن
اهانت های روز
عاشورا هم
صورت نمی گرفت.
وی تأکيد کرده
است که حمله به
جماران کمتر
از پاره کردن
تصوير آيت
الله خمينی
نبود. علی
مطهری در
ادامه افزوده
است که به نظر
می رسد برخی از
حاميان دولت
تمايلی به
پايان دادن به
بحران فعلی
ندارند و دوست
دارند تا اين
بحران ادامه
داشته باشد،
زيرا
احتمالاً
منافعی دارند
چرا که هر راه
حلی ارائه می
شود، سريعاً
به آن حمله می
کنند. اين
درحالی است که
محمد رضا
باهنر نايب
رييس مجلس
شورای اسلامی
گفته است اين
که فکر کنيم
امروز بايد
هزار خائن
پيدا کنيم و
بعد آنان را
محاکمه کنيم
راه حل مشکل
کنونی کشور
نيست. آقای
باهنر گفته
است دو نوع
تحليل وجود
دارد. يک عده
می گويند که پس
از عاشورا
بايد حلقه
محاصره را تنگ
تر کرد و سرکوب
را در پيش گرفت.
در مقابل عده
ديگری می
گويند که مردم
وارد صحنه شده
اند و روز
انتقام
فرارسيده است.
ولی من معتقدم
اين راه حل
مشکل کنونی
نيست. آقای
باهنر در پاسخ
به پرسشی
پيرامون
احتمال
بازداشت و
محاکمه مهندس
موسوی گفته
است که نظام
منتظر ما نيست
و اگر ضرورت
داشته باشد
اين اقدام را
انجام خواهد
داد.
حمايـت
قاطع حزب
مشارکت از راه
حل های
پنجگانه
بيانيه
ميرحسين
موسوی
حزب مشارکت
با صدور
اطلاعيه ای
حمايت قاطع
خود را از راه
حل های
پنجگانه
بيانيه
ميرحسين
موسوی اعلام
کرد. بيانيه
مشارکت با
ابراز
اميدواری
برای دريافت
پاسخی شايسته
از سوی حاکميت
به منظور
بازگشت آرامش
به کشور، به
پايان رسيده
است. در همين
حال سازمان
مجاهدين
انقلاب
اسلامی نيز
بيانيه ای
صادر کرده است
و مردم را به
استقامت
فراخوانده بی
آن که به
بيانيه شماره
۱۷ مهندس
موسوی اشاره
ای کرده باشد.
در بيانيه
آمده است که
آقايان
موسوی، کروبی
و خاتمی با
درکی عميق از
تجارب تاريخی
اجرای قانون
اساسی، تامين
حقوق
شهروندی،
آزادی های
سياسی و
آزادی بی قيد
وشرط
زندانيان را
به عنوان اصلی
ترين خواسته
جنبش اعلام
کرده اند. در
بيانيه اين
سازمان به
موضوعاتی
نظير پرهيز از
جنگ داخلی که
در بيانيه
اخير ميرحسين
موسوی آمده
است ،اشاره ای
شده است. عباس
عبدی از
فعالان اصلاح
طلب نيز
بيانيه اخير
ميرحسين
موسوی را توپی
در زمين حريف
خوانده است.
عماد افروغ
نماينده سابق
مجلس و يکی از
چهره های
مستقل در جناح
اصول گرا نيز
گفته است که
بايد اين
بيانيه را به
فال نيک گرفت.
مهندس عزت اله
سحابی فعال
سياسی و چهره
شناخته شده
نيروهای ملی
مذهبی نيز با
انتشار
بيانيه ای
خطاب به
ايرانيان
خارج از کشور
نسبت به بروز
خشونت در جنبش
دمکراسی
خواهی، هشدار
داده است. در
همين حال
خانواده آيت
الله منتظری
با صدور
بيانيه ای از
پيشنهاد های
آقای موسوی
حمايت کرده و
ابراز
اميدواری
کرده اند که
حکومت از اين
فرصت برای حل
بحران
استفاده کند و
به جای توسل به
تهديد های بی
حاصل با
رويکردی
مثبت، آرامش و
اميد به کشور
را بازگرداند.
هفته نامه
اشپيگل چاپ
آلمان نيز به
نقل از سعيد
منتظری فرزند
آيت الله
منتظری می
نويسد:
دستگيری يا
قتل ميرحسين
موسوی، رهبر
جنبش مدنی،
فاجعه ای عظيم
را برای
حاکميت ايران
در پی خواهد
داشت.
مصطفی
محمد نجّار: نيروهای
انتظامی از
اين پس
هيچگونه
مدارايی با
معترضان
نکنند
روزنامه
آفتاب يزد در
مطلبی در صفحه
اول خود دستور
وزير کشور به
نيروهای پليس
را چاپ کرده که
در آن مصطفی
محمد نجّار از
نيروهای
انتظامی
خواسته است از
اين پس
هيچگونه
مدارايی با
معترضان
نکنند. بنوشته
اين روزنامه
وزير کشورِ
دولت محمود
احمدی نژاد در
مصاحبه ای
گفته است در
اغتشاشات
اخير ردپای
منافقين،
سلطنت طلبان،
معاندين و
کسانی که در سی
سال گذشته
کينه نظام را
به دل داشته
اند کاملاً
مشهود بوده و
دشمن ارکان
اساسی نظام
يعنی اسلام،
رهبری و مردم
را نشانه رفته
است. در ادامه
اين مطلب و به
نقل از مصطفی
محمد نجار
آمده است مردم
روز چهارشنبه
گذشته با حضور
سه و نيم
ميليون نفری
خود در تهران و
تجمع در ديگر
شهرهای ايران
اعمال
آشوبگران را
محکوم کردند.
روزنامه
جمهوری
اسلامی شايعه
سكته اکبر
هاشمی
رفسنجانی را
رد کرد
روزنامه
جمهوری
اسلامی در
ستون جهت
اطلاع از داغ
بودن بازار
شايعه خبر
داده و نوشته
است از اولين
ساعات صبح
شنبه شايعه
سكته اکبر
هاشمی
رفسنجانی بر
سر زبانها
افتاد و آنقدر
گسترش يافت كه
يكی از اعضای
دفتر وی اقدام
به تكذيب آن
كرد. جمهوری
اسلامی می
نويسد اين
شايعه در حالی
بود كه هاشمی
رفسنجانی پيش
از ظهر روز
جمعه، جلسه
مجمع تشخيص
مصلحت نظام
جمهوری
اسلامی را
اداره می كرد.
واکنش
دفتر آيت اله
صانعی به رد
مرجعيت وی
توسط جامعه
مدرسين حوزه
علميه قم
يک روز پس از
آن که جامعه
مدرسين حوزه
علميه قم آيت
الله يوسف
صانعی را فاقد
ملاک های لازم
برای احراز
مرجعيت
دانست، دفتر
اين روحانی
منتقد به دولت
اعلام کرده
است فعلاً به
آن واکنش نشان
نمی دهد. در
اعلاميه دفتر
آيت الله
صانعی آمده
است به دليل
ابهاماتی که
در مورد
موافقت
اکثريت اعضای
جامعه مدرسين
با محتوای اين
نامه وجود
دارد فعلا در
مورد آن سکوت
می شود.
اعلاميه دفتر
آيت الله
صانعی تصريح
کرده است که در
انتظار
انتشار اسامی
حاضران در
جلسات مورد
اشاره در نامه
منسوب به
جامعه مدرسين
و همچنين روشن
شدن سوابق
علمی کسانی که
به عدم صلاحيت
آقای صانعی
رأی داده اند،
می ماند.
بيانيه ی
جامعه مدرسين
را محمد يزدی
امضا کرده بود.
در روز های پس
از درگذشت آيت
الله منتظری،
دفتر و خانه
آيت الله
صانعی مورد
حمله قرار
گرفت. وجود يک
مرجع مورد
تأييد مردم
برای حکومت
جمهوری
اسلامی بسيار
اهميت دارد
زيرا بحث
اعلام مرجعيت
آقای خامنه ای
رهبر جمهوری
اسلامی در روز
های اخير به
شدت از سوی
روحانيون
حامی حکومت و
رسانه های
آنان، پيگيری
شده است.
استراتفور
مجله
اطلاعاتی و
اقتصادی
آمریکا در
شماره اخیر
خود می نویسد:
افزایش قدرت
ترکیه در
منطقه در
دراز مدت
اجتناب
ناپذیر است
جرج
فریدمن
کارشناس
امور
استراتژی که
به تفسیر
حادثه داووس
پرداخته بر
این باور است
که رجب طیب
اردوغان در
اعتراض خود،
اسرائیل و یا
مردم یهودی
را هدف قرار
نداده است
فریدمن
در مقاله ای
تحت عنوان “اعتراض
اردوغان و
آینده دولت
ترک” می نویسد:
اردوغان بیش
از شیمون پرز
رئیس جمهور
اسرائیل، از
رفتار دیوید
ایگناتیوس
مسئول جلسه
عصبانی شده
است
در
این مقاله
گفته می شود
که علیرغم
توضیحات
اردوغان
مبنی بر
اینکه
اسرائیل و یا
مردم یهودی
مورد هدف وی
نبوده است،
ولی مطبوعات
جهان بیشتر
به موضوع
انتقاد
اردوغان از
اسرائیل و
ترک جلسه از
سوی وی
پرداخته اند
استراتفور
با اشاره به
روابط بسیار
نزدیک ترکیه
و اسرائیل می
نویسد: حوادث
اخیر در غزه،
اردوغان را
در وضعیت
دشواری قرار
داده است
این
مجله همچنین
بر این نکته
تأکید دارد
که حادثه
داووس
اختلاف
عمیقی میان
دو کشور
ایجاد نکرده
و اردوغان در
مسیر خود با
موفقیت به
پیش می رود
فریدمن
همچنین بر
این باور است
که روسیه
تنها کشوری
است که می
تواند
محدودیتهایی
برای ترکیه
ایجاد
نماید، ولی
افزایش قدرت
آنکارا در
دراز مدت
اجتناب
ناپذیر است
لازم
به ذکر است که
استراتژیست
آمریکایی در
یکی از
مقالات
پیشین خود،
ادعا کرده
بود که ترکیه
در سال 2050 به یک
ابرقدرت
منطقه ای
تبدیل خواهد
شد
روشنفکران
ِ آل احمد،
رهبری
روحانیت و
تأدیب نیما
یوشیج
به
مناسبت
چهلمین سال
خاموشی «زبانِ
سرخ ِ»
روشنفکری
ایران «جلال
آل قلم»*
بتول
عزیزپور
•
بی زاری آل
احمد، گل سر
سبد و زبان ِ
سرخ روشنفکری
سال های چهل
ایران از «دیوار
عجم» [ایران] که
نباید زیر آن
خوابید، و با
این همه، با
رندی این «دیوار»
را مِلک طِلق و
قلمرو حکومت
روحانیت شیعه
می دانست، به
اندازه ای
ریشه دار بود
که تو گویی سعد
وقّاص است که
از موالیان
عجم (ایرانیان)
سخن می راند. ...
هژده شهریور
ماه امسال
سالگرد
خاموشی جلال
آل احمد بود.
چهل سال پیش
سخن گوی نسل
سوم روشنفکری
ایران از سخن
فرو ماند. جلال
آل احمد در
آذرماه 1302 در
اسالم در
شهرستان تالشاز
توابع استان
گیلان در
خانواده ای
مذهبی به دنیا
آمد . پدر او
معمم بود ولی
وی ظاهراً
لباس پدر پیشه
نکرد و در
دانشسرای
ادبیات
تهران،
ادبیات فارسی
خواند و در
اوائل سال های
بیست خورشیدی
به حزب توده
ایران پیوست و
پس از ماجرای
آذربایجان به
همراه خلیل
ملکی و یاران
او از حزب توده
کناره گرفت.
ویژگی آرمانی
نسل سوم
روشنفکر ان
ایران که جلال
آل احمد یکی از
آن ها وشاید
پُر سر و
صداترین آنان
در پهنهء سخن
بود، عمدتاً
در دو کُد
خلاصه و با آن
خوانده می شد:
سوسیالیسم و
اسلام گرایی
که رهبری
گرایش دوم به
ریش سفیدی
جلال آل احمد و
قلم و قدم او
پیشروی می کرد
و پس از وی
خرقه رهبری
این نگرش به
علی شریعتی
رسید. جوهر
اصلی اسلام
گرایی این دو
تن، که در آن
سال ها یکی پس
از دیگری به
تبلیغ و
ترویج بی امان
آن در میان
لایه های درس
خواندهء
جامعه ایران
دست زده
بودند، بی
زاری از غرب و
فرهنگ مدرن
بود که در اصل
میوهء عصر
روشنائی و
روشنگری در
اروپا است.
جلال آل احمد
دو اثر خود را
مشخصاً به
نگرش یاد شده،
یعنی غرب
زدگی، اختصاص
داد. کتاب های
در خدمت و
خیانت
روشنفکران و
غرب زدگی که
اثر دوم، یعنی
کتاب غربزدگی
، به ویژه، با
استقبال روح
الله خمینی
مواجه شد؛
چنان که آل
احمد توانست
در مراسم
درگذشت پدرش
با پیشوای
آرمانی خود و
رهبر آینده
انقلاب
اسلامی روح
الله خمینی
دیدار ی داشته
باشد. آل احمد
همچنین خود را
از خانوادهء
جبههء ملی
ایران می
دانست و
نوعی
مباهله، ۲
آخرین
نمونه از حاصل
تلاش هایی که
به صورت فیلم
و نمایش و سخن
رانی و شعر و
قصه و
روزنامه و
مجله و اظهار
دل خوری و لغز
پرانی و نشست
های هفتگی و
سمینارهای
داخلی و
خارجی علیه
نوداده های «تاملی
در بنیان
تاریخ ایران»
انجام می
شود، فصل
نامه
بازسازی شده
ای به نام فروزش
است که با پست
به دستم رسید
و برای شناخت
محتویات آن
کافی است
نگاهی به
تصویر روی
جلدش
بیاندازیم.
به
راستی آن چه
در این فصل
نامه خواندم،
خیال پردازی
و موهوماتی
بود، درست به قواره
ی همین عکس و
به دور
اندیشی و
صداقت آن
کسان آفرین
خواندم که
این تصویر
مجعول را
تراکت معرفی مطالب
فصل نامه ای
قرار داده بودند
که غالبا جز خیالات
خام، متنی در
باب تاریخ
ایران عرضه
نمی کرد.
«ایران
از جمله کشور
های معدودی
است که درک
وزن و موقعیت
جهانی امروز
آن، به میزان
بیش از
اندازه
معمول, بستگی
به تاریخ و
فرهنگ آن و
میدان
جغرافیایی
نفوذ تاریخی
و فرهنگی آن
دارد. در این
زمانه می
توان به یقین
گفت که موضوع
ایران برای
همه آنهایی
که برنامه
جهانی
دارند،
عاملی مهم
است. ما نیز هم
چون استاد
محمد علی
ندوشن بر این
باوریم که «ایران
هنوز حرف
هایی برای
گفتن دارد»،
که اگر درست و
به جا و از راه
های موثر ادا
شود، گوش های
شنوا هم
خواهد داشت». (فروزش،
شماره اول
دوره ی جدید،
ص 2، سخن سر
دبیر)
بر
مبنای آن چه در
این فصل نامه
قابل برداشت
بود، کسانی برای
ایران حرف
هایی هزار
بار مکرر شده
داشته اند از
این قبیل که
سه سال پس از
انتشار
مستند
تختگاه هیچ
کس هنوز هم تخت
جمشید را
نگین معماری
جهان می
دانند و با
باوری
بچگانه آب و
آتش و خاک و
باد و عقل و
آزادی را
تحفه ی اجداد
نازنین شان
به جهانیان
قلمداد می
کنند!!!
«ایرانی
هستیم پر
شماره، پر
جمعیت، نشسته
بر میانه ی
دنیا،
مستقر بر پل
فرو ریخته
میان شرق و
غرب، و میراث
دار
افتخاراتی
درخشان و
شکوهی بزرگ
که بسیار به
آن می نازیم و
بسیار با
خدشه دار
شدنش آشفته
می شویم. وارثان
نخستین تمدن
جهان هستیم
. بنیان گذار
نخستین تمدن
جهانی
هستیم، بر
سازندگان
اولین
قوانین بین
المللی
پایدار
هستیم، و برای
بخش مهمی از
تاریخ بسیار
بسیار
طولانی
خویش، ابر
قدرتی جهانی
بوده ایم.
هر کس که
سودای جهان
گشایی داشت
به خانه مان
حمله کرد،
چرا که برای
دیر زمانی
خانه مان
مرکز جهان
بود، و با
سرسختی،
مقدونی و عرب
و ترک و مغول و
روس را در خود
هضم کردیم و
باقی ماندیم
تا به میراث
خویش و تداوم
خویش ببالیم.
اینک ماییم، صد
و چهل میلیون
نفر مردمان
ایران زمین،
بسیاری
جوان،
بسیاری با
سواد و
بسیاری
مهاجر و
سرگردان، که
خود را
تاجیک،
افغان،
ترکمن،
ارمن، گرج،
آذری – یا
بیشترشان –
ایرانی
میدانند». (فروزش،
شماره اول
دوره ی جدید،
ص 4، شروین
وکیلی،
مقاله ی
فراخوانی
برای دگرگون
ساختن هستی)
محظوظ
شدید؟ به یاد
آوردم ملا
نصرالدین را
که زمانی
ادعا کرده
بود در
میانه ی دنیا
نشسته است و معترضین
ناباور را
هدایت می کرد
برای اثبات
ادعای او
زمین را متر
کنند!!! حالا
چنین آدمی که
افغان و
ترکمن و
ارمنی و گرجی
و آذری و
تاجیک را
ایرانی می
داند، به سرش
زده است که
همه را برای
دگرگون کردن
هستی به گرد
خویش بخواند.
به گمانم
حاصل سعی او
به آن جا خواهد
رسید که اگر
سرانجام هسته
ای از حیات،
به هر شکلی،
در گوشه ای از
کائنات شناخته
شد، ایشان بی
درنگ یک
شناس نامه ی
ایرانی برای
آن صادر کنند.
«ببینید
تقریبا هیچ
کشوری
خصوصیات
ایران را از
این جهات
ندارد: نخست
این که در
مرکز دنیای
شناخته شده
است؛ پیش از
این که
آمریکا کشف
بشود و پیش از
این که
استرالیا
شناخته شود و
نامی از آن در
میان باشد.
اگر از شمال و
جنوب و شرق و
غرب به نقشه
جغرافیا
بنگرید
تقریبا در
مرکزی ترین
نقطه به
ایران بر می
خورید. از طرف
شرق می خورد
به
منتهاالیه
چین، و همین
طور از شمال و
جنوب در مرکز
آسیا قرار
دارد. این
مرکزی بودن،
یعنی محاصره
بودن توسّط
مجموعه ای از
کشور ها». (فروزش،
شماره اول
دوره ی جدید،
ص 8، محمد علی
اسلامی
ندوشن،
مقاله رمز
مداومت
تاریخی
ایران)
این یکی
مشغول آن است
که توصیه ی
ملا
نصرالدین را
عمل کند و با
متر خیال، پس
از دور
انداختن یک
سری سرزمین
ها، بالاخره
ایرانیان را
در مرکز جهان
سکنی می دهد.
حالا مگر آن
وسط چه خبر
است که این
سوخته جانان معتکف
شده در مرکز
زمین، حاضر
به یک وجب جا
به جا کردن خود نیستند؟!
«زمام
تفکّر را
ایرانیان به
دست گرفتند.
یعنی
توانستند
شایستگی خود
را از طریق
کارهای
فرهنگی نشان
دهند. خاصّه
از زمانی که
زبان فارسی
دری پا به
میدان عمل
گذاشت
استعداد ها
توانستند
خودشان را به
زبان ملی
ابراز کنند و
این کار هم
شد، به طوری
که در عرض 50، 60
سال – یعنی از
دوره یعقوب
لیث که اولین
شعر فارسی
گفته شد تا
آغاز کار
سامانی ها –
چند شاعر
بیشتر
نداشتیم ولی
از آن پس، یک
باره سیل اشک
سرازیر گشت.
در زمان
سامانی نه
تنها شهر
بلکه کتاب
های تفسیر و
کتاب های
بسیاری دیگر
به فارسی
نوشته شد.
رودکی بیش
از یکصد هزار
بیت شعر گفت،
اگر این
تعداد نبوده
لااقل چند ده
هزار بوده که
متأسّفانه
در طی زمان از
دست رفته اند
و جز اندکی از
آنها در
دسترس نیست». (فروزش،
شماره اول
دوره ی جدید،
ص10، محمد علی
اسلامی
ندوشن. مقاله
رمز مداومت
تاریخی
ایران)
می
گویند پهلوانی
ادعا داشت
که در یک شب
برفی، با یک
ضربت مشت، ده
گرگ را بی جان
کرده است.
اطرافیان
یادآور شدند
که با یک
ضربه ی مشت ده
گرگ را نمی
توان کشت.
پهلوان گفت
شاید هم که
هشت گرگ بود.
باز هم کسانی
قانع نشدند و گوینده
را به تجدید
نظر دعوت
کردند.
پهلوان
دوباره گفت
که در هیاهوی
آن زد و خورد
شاید هم که
اشتباه کرده
باشم و چهار
گرگ بوده اند.
اما هنوز
ناباوری در
صورت
اطرافیان او
باقی بود و
معترض شدند
که چهار گرگ
را هم نمی
توان با یک
ضربت مشت کشت.
پهلوان با دل
خوری قسم
خورد که محال
است از یک گرگ
کم تر را قبول
کند. حالا
حکایت تعداد
ابیات رودکی
شاعر است، می
گویند صد
هزار بیت
سروده از این
دست: «شیب تو با
فراز و فراز
تو با نشیب،
فرزند آدمی
به تو اندر
بشیب و تیب»،
که اندکی از این
گونه لکنت
زبان ها را
بر مبنای حدس
و گمان هایی بی اساس
باقی می
گویند و اگر
قبول نکنید
که رودکی نام
ناشناس صد
هزار بیت
سروده باشد،
حاضرند تا ده
هزار بیت هم
کوتاه
بیایند ولی
زیر بار کم تر
از آن
نخواهند رفت.
چنین است
اوضاع همه
چیز این مردم
تحمیق و
تخدیر شده که
جز افسانه
هایی در باب
هیچ چیز خود
نشنیده اند.
«ساختن و
پرداختن
سریع پل
استوار به
هنگام لشگر
کشی ها و حفر
کانال های
بزرگ نظیر
کانال سوئز
که به همت
ایرانیان
حفر شد و
ایجاد
بناهای
باشکوه، ذوق
و هنر و احاطه
ی مهندسان
ایرانی را بر
مسایل ریاضی
و فنی نشان می
دهد. آموزشگاه
های درباری
هخامنشی را
باید نقطه ی
شروع کار
سازمانی
آموزش و
پرورش جهان
دانست و تا
جایی که اطلاع
داریم اولین
دانشکده ی
پزشکی جهان
به وسیله
ایرانیان در
مصر تاسیس شد
و دانشکده ی
معروف گندی
شاپور در عهد
ساسانیان
سرمشق
شایسته ای
برای تمام
مدارس عالی
جهان شناخته
شده است». (فروزش،
شماره اول
دوره ی جدید،
ص13، محمود
امامی
نائینی،
مقاله ی پرتو
فرهنگ ایران
در تمدن جهان)
به گمان
شما دارنده ی
چنین نگاهی
به مسائل
ایران و جهان
را می توان با
ساخت ده
مستند دیگر
نظیر تختگاه
هیچ کس دعوت
به تجدید نظر
در قضاوت های
ملی و جهانی
خود کرد؟ آیا
از آن ها که در یک
پاراگراف
چند سطری
ایرانیان را
سازنده ی
دانشگاه های
پزشکی در مصر می دانند که
از ۴۰۰۰ سال
پیش ابزار و
وسائل جراحی
مدرن و مورد
تقلید در
اتاق های
جراحی امروز
داشته اند،
می توان پرسید
که چرا یکی از
آن دانشکده
های پزشکی را
در ایران
نساخته اند و
اصولا سلسله
ای که مرکزی
برای
خوابیدن
شبانه و
استراحت
روزانه
امپراتورش
ندارد، با
کدام بضاعت
به حفر کانال
و تدارک
بیمارستان
در مصر دست
زده است و آیا
سرانجام
راهی برای
تعیین تکلیف
نهایی با
چنین اوهام و
اوصافی یافت
خواهد شد؟!
«ابوریحان
بیرونی می
نویسد: در
زمان ما، در «جی»
که یکی از شهر
های اصفهان
است، از تل
هایی که
شکافته شده،
خانه هایی
یافتند که
عدل های
بسیاری از
پوسَت درختی
که توز نام
دارد و با آن
کمان و سپر را
جلد می
کردند، پر
بود. این پوست
های درخت به
کتابت هایی
مکتوب بود که
دانسته نشد
چیست.
این ندیم
آورده است: در
سال سیصد و
پنجاه قمری،
سغی [سقفی؟]
خراب گردیده
است که جایش
معلوم نشد.
زیرا از بلند
بودن سقف آن
گمان می
کردند که توی
آن خالی و
مصمت است،
زمانی که فرو
ریخت از آن
کتاب زیادی
به دست آمد که هیچ
کس توانایی
خواندن آن را
نداشت».(فروزش،
شماره اول
دوره ی جدید،
ص34، فریدون
جنیدی،
مقاله آموزش
و فرهنگ در
ایران پیش از
اسلام)
بدون شک
اگر ملتی بر
سندی مهر
تایید زند که
در آن اقرار شده
باشد به طور
عام از زیر
بته درآمده
اند و حامل
هیچ میراث
فرهنگی در
هیچ زمانی
نبوده اند،
باز هم هویت
کامل تری از
کسانی دارند
که این گونه
مهملات محض
را موجب گردن
کشی فرهنگی
خود قرار می
دهند و
جملاتی را
موجب
ارجمندی
تاریخ و
فرهنگ خود
می شناسند که
حتی درک عادی
ترین مفهوم
خرد پسند از
آن نا میسر
است. آیا از
زبان کسانی
که آماده
نیستند با
این مباحثه
درگیر شوند
که خط عرب و با
یقین کامل خط
فارسی تا
همین چند
قرن پیش
استعداد
کتاب نویسی
نداشته اند،
تکرار ادعای
ابن ندیم که
دارو ساز
ناشناسی را
در قرن اول
هجری مولف
شش هزار جلد
کتاب می
داند، مطلب
دور از
انتظاری
است؟!
«زمان، 558
پیش از میلاد
است. کوروش 41
ساله، پسر
کمبوجیه (شاه
– شاه
استاندار
پارس) و
ماندانا (شاهدخت
مادی، دختر
آستیاگ
پادشاه) به
تازگی به جای
پدر، بر تخت
شاهی انشان
نشسته است.
انشان،
پایتخت
ایلام بود که
پس از حمله
ویرانگرانه
آشوریان، از
نفس افتاده،
پذیرای
پارسیان،
عمو زادگان
مادی ها بود.
او، با این
نسب که
پدرانشان سه
نسل شاه بوده
اند و هم
چنین اخلاق
خوبی که دارد (مهربان،
دوست دار
یاران و غم
خوار مردمان)،
میان دو قوم
دارای
محبوبیت است.
کوروش که تیز
هوشی و زیرکی
ویژه ای نسبت
به طبیعت
انسان و درکی
عمیق از نیرو
های سیاسی
جهانی
روزگار
دارد، به این
نتیجه می رسد
که بسیاری از
اشراف ماد که
زیر فرمان
آستیاگ اند
از پادشاه
راضی نیستند».
(فروزش،
شماره اول
دوره ی جدید،
ص۴۱، علیرضا
افشاری،
مقاله
داستان
کوروش بزرگ)
این
نقالی مطلقا
ناشیانه که
صدای بر هم
کوفتن دست
های مرشد
نیز از میان
آن شنیده می
شود، حاوی
اکتشافات
بزرگی است که احیای
بی استناد آن برای
یک قلم خود
کار، در دست
خیال پردازی
قوم پرست
چندان دشوار
نیست. او به
مدد
اسطرلابی از
تعصب و تعلق،
از تاریک
ترین زوایای
ذهنی کورش و
آستیاک و ماندانا با
خبر است و
دکوری بر پا
می کند که
شایسته ی
نزول اجلال
شاه خوش
اخلاق او
باشد، که
ظاهرا از
زیر و بم
امورات
سیاسی جهان
زمان خود، از
طریق گوش
دادن مدام به
برنامه ی سی
ان ان خبردار
بوده است. آن
گاه به همین
قصه پرداز
آسان گمان، هزار
تصویر از
شیراز فاقد
تجمع چشمگیر
در پنجاه سال
پیش نشان
دهید، باز هم
ذره ای از
شیفتگی او
نسبت به
بزرگان ادب و
حکمت فارس کم
نخواهد شد،
حتی اگر
ضرور شود که
وجود یک
شیراز زیر
زمینی را
ادعا کند.
«استورگان
ایرانی در
چهارچوب
دولت های پی
در پی سلسله
های اشکانی و
ساسانی
همچنان
محفوظ
ماندند و بر
خلاف سایر
استورگان
منطقه، هم
چون
استورگان
میان رودان
که به دلیل
انقطاع
تاریخی و
نهادی (فقدان
دولت) رو به
فراموشی
گذاشتند، پس
از اسلام نیز
مایه مباهات
ایرانیان
بودند و در
رستاخیز
سیاسی ایران
در قرن یکم
هجری نقش
آفرینی
کردند. همین
قدرت و جذبه
بخش
استورگانی
تاریخ ایران
بود که
بسیاری از
پادشاهان
تاریخ ایران
پس از اسلام
نظیر سلطان
محمود
غزنوی،
فرمانروایان
شمال ایران (آل
بویه و
دیلمیان) و
حتا شاه
اسماعیل
صفوی به آن
مباهات می
کردند و با
رساندن نسب
خود به سلسله
استورگانی و
شخصیت های
استوره ای
ایران، هم و
غم جهت
استحکام
دولت ایرانی
و باز سازی
فرهنگی،
تاریخی،
تمدّنی و
سرزمینی آن
به کار می
بردند.
بسیاری از
ایرانیان
نیز از طریق
تداوم شیوه
های روایت
گونه این
تاریخ کهن و
باستانی، هم
چون شاهنامه
فردوسی، به
ویژه بخش
استورگانی
آن، با گذشته
خود آشنا و به
شناخت هویت
ملی خود نایل
می شدند». (فروزش،
شماره اول
دوره ی جدید،
ص۴۹، حمید
احمدی،
مقاله بنیاد
های هویت ملی
ایران)
اگر دست
چنین مولفی
را بگیرید،
دور این
سرزمین بگردانید
و هزار شاهد
مستقیم از
تهی بودن
آثار تجمع و فقدان
مراکز عام
المنفعه ی
مورد نیاز شهر
نشینی، چون
گرمابه و آب
انبار و
آسیاب و
بازار و
کاروان سرا و
معبد و مسجد و
خانه های
اشرافی به
او
بنمایانید،
محال است نو دریافت
های تاریخی
و تمدنی مورد
اشاره را با
یک بیت از
اشعاری عوض
کند که به
سلطان محمود از
بابت فتح بت
خانه سومنات
هند تبریک
گفته است.
«اوست ها
در دو منطقه ی
اوستیای
شمالی در
روسیه و
اوستیای
جنوبی در
گرجستان پخش
هستند. این
قوم بزرگ که
به ایران
شمالی معروف
هستند، خود
را به زبان
بومی شان،
ایرونی
مینامند و
کشور خویش را
ایرستون (ایرستان)
می گویند. این
ایرانیان
دارای یکی از
قدیمی ترین
زبان های
موجود
ایرانی
هستند و لهجه
ی آنان مانند
کردهای
ایران است.
مردمان بی
نهایت
مهربان، خون
گرم و مهمان
نواز و بسیار
ایران دوست
که در کم ترین
نقطه ای از
جهان می توان
دید. آنها
بازمانده
قوم باستانی
و ایرانی
آلان هستند
که هنوز هم
جمهوری خویش
را آلانیا می
گویند». (فروزش،
شماره اول
دوره ی جدید،
ص۶۰، مقاله
اوستیا،
حامد کاضم
زاده،
سرزمین
فرزندان سلم
و میراث
داران فرهنگ
ایرانی در
قفقاز)
این یکی
مشغول تکمیل
ادعاهای
شروین وکیلی
است و برای
مردم
اوستیا، که
وکیلی
فراموش کرده
بود ایرانی
بخواند در
فهرست اصیل
زدگان ایران
جا باز می کند. باید
سپاس گذار
خداوند بود
که هیچ کس در
منطقه و در
جهان این
گونه لاف
های در غریبی
را جدی نمی
گیرد و چنین
نوشته هایی
را دست آویز
دخالت در
امور دولت و
مردم دیگر
نمی داند،
وگرنه باید
هر ده سال یک
بار با
همسایه ای
گلاویز
شویم، چنان
که بر سر نام
رودخانه ای
با ملت عراق
جنگیدیم تا
سرانجام و به
دنبال
ضایعاتی
نامحدود،
هنوز هم عراقیان
آن رودخانه
را شط العرب
بنامند و پارسیان
در مرکز
نشسته اروند
رود! آیا
چنین
مولفانی
صلاح نمی
بینند ده
سالی هم با
کشور امارات
و در صورت
لزوم با هر
عربی بجنگیم
تا تکلیف
خلیج فارس هم
به ترتیب آن
رودخانه ی
مرزی غرب
تعیین شود؟!
«نگاهی
به سیر تحول و
تکامل فرهنگ
در ایران علی
رغم این که
پیشینه ای
بلند و
بالنده را
هویدا می کند
گویای فراز و
فرود بسیاری
در طول تاریخ
این سرزمین
است به نحوی
که فرهنگ و
آموزش، گاه
به دلایلی از
جمله توجه
حکومت، نفوذ
دین و . . . در اوج
عزت بوده و
هّم و غّم ملت
و دولت را به
خود اختصاص
داده و گاهی
دیگر جز
کورسویی از
توجه آن هم در
موارد بسیار
خاص و در
طبقات ویژه
جامعه دیده
نمی شود، با
این همه، پیش
تازی فرهنگ و
تمدن ایران و
نقش موثر و
زیر بنایی که
در ساختن و
تکامل تمدن
بشری داشته
است، بر هیچ
کس پوشیده
نیست. فرهنگ
ایران
باستان و به
عبارت بهتر،
نظام فکری و
فلسفی حاکم
بر جامعه ی
ایرانی به
گواهی تاریخ
یکی از غنی
ترین فرهنگ
ها در طول
تاریخ بشر
است». (فروزش،
شماره اول
دوره ی جدید،
ص۷۳، علی
محمد آقا
علیخانی،
مقاله
شاهنامه،
کتابی
آموزشی است)
متوسلین به
قافیه ی گواهی
تاریخ، که از
هر مسند و
منبری شنیده
می شود،
معلوم نیست کدام
تاریخ را می
گویند و از
کجا بر می
دارند؟ کدی
است که از
فرط و
فراوانی
مصرف، به علامت
و اشاره ای
تبدیل شده تا
معلوم کند
مصرف کننده ی آن،
مستند معینی برای
ادعای خویش
ندارد و می
تواند میدان
را چندان
فراخ بگیرد
که به دنبال و
با اتکای بر آن،
نقش موثر
فرهنگ ایران
بر رشد و
توسعه ی تمدن
بشر را بی
معارض بگوید.
حال باید به
برآورد آن
حکمت و دانش و
توانی
پرداخت که
بکوشد به
صاحب چنین
نظری تفهیم
کند که ایران
پس از پوریم
لااقل تا
زمان به
اصطلاح
صفویه، فاقد
تجمع انسانی
متمدنانه و
امکانات
تولید و
توزیع است!
«فروزش
فصل نامه ای
در زمینه
ایران پژوهی
و ایران
شناسی است و
تلاش دارد به
هر آنچه که
چیستی و
کیستی ایران
و ایرانی
پیوندی
دارد،
بپردازد.
فروزش می
کوشد تا این
دست آگاهی ها
میان همه
ایرانیان – در
هر رویه از
سواد و با هر
باوری -
ببرد و بار
دیگر اهمیت
اندیشیدن به
ایران را به
آنان یادآور
سازد... نقدها،
نظر ها و
پیشنهادهای
شما، یاریگر
ما در راهی که
پیش گرفته
ایم، خواهد
بود، ضمن آن
که به نظر می
رسد فروزش می
تواند
جایگاه
مناسبی برای
معرفی کتاب
های که در
زمینه ی
تاریخ و
فرهنگ ایران
هستند، باشد. پیشاپیش
از حسن توجه و
همکاری تان
سپاس گزارم». (از
نامه
تبلیغاتی
ضمیمه ی فصل
نامه ی فروزش)
با فصل
نامه ی فروزش
نامه ای
تبلیغاتی با
متنی
مظلومانه
همراه بود که
چند سطر فوق
را از میان آن
برداشته ام.
حالا کسی این
حضرات بلند
مایه در بی
مایگی را محک
زند. نسخه ای
از تختگاه
هیچ کس و
مجموعه ای از
کتاب های
تاملی در
بنیان تاریخ
ایران و آدرس
وبلاگ ناریا
پنج را برای
شان بفرستد و
بخواهد آن ها
را به مردم
معرفی کنند.
صحنه ی جالبی
پیش خواهد
آمد که برای
قضاوت فرهنگ
شناسان حال و
آینده
سودآور است.
بدین
ترتیب به
تعیین کننده
ترین حوزه ی بررسی،
در دایره ی ایران
شناسی وارد
می شویم،
چندان که به
مطایبه مدعی
شوم یادداشت
های ایران
شناسی بدون
دروغ موجب
برقراری
وحدت میان
فارس و ترک در
نزد کسانی
شده است،
زیرا از قلم
صاحب نظران
ترک می
خوانیم که به
زبان فارسی ظلم
کرده ام. این
چرخاندن در
بر روی کوبه
اش از آن روی
صورت گرفته،
که سرنوشت دو
زبان فارسی و
ترکی را به
یکدیگر متصل
می بینند و
گرچه در
اعماق ضمیر
از نوساز و
عاریه بودن
فارسی شادمان
اند، اما قوم
پرستی به
یادشان می
آورد که این
شمشیر دو دم
است و در
غفلتی،
اوراق گمانه
های خودشان
را نیز خواهد
درید. پس به تر
آن که اعلام
کنند از
ابتدا این
یادداشت ها
ضاله بوده،
موجبی برای
دفاع ندارد و
باید بر جان مسئولین
مانع تراش در
راه انتشار
عمومی آن ها
دعای خیر
نثار کرد. حالا
این جماعت چنان
که دیگر نمی
دانند فارس و
یا ترک اند،
چنگیز خان
دارند و یا
ندارند،
همچون
بادکنکی، در
هوا معلق اند
و مدتی است صحنه
گردانانی را
می بینیم که
این تحقیقات
آن ها را مسخ و
معطل گذارده
است، چندان
که دیگر
جایگاه
معینی
ندارند، اگر
پوریم را
بپذیرند پس
بر خالی بودن
شرق میانه از
تجمع
متمدنانه ی
انسانی تا
عمق دو هزاره
از پس آن قتل
عام صحه
گذارده اند،
اگر نیمه
ساخت بودن
تخت جمشید را
باور کنند،
پس تداوم بی
اعتنایی
نسبت به آن
مخروبه، خبر
می دهد که
ایران پس از
خشایارشا،
تا زمانی
معین، از
حضور مجرد
آدمی و مراکز
مقتدر سیاسی
و اقتصادی
خالی بوده
است. اگر
جاعلانه
بودن
الفهرست ابن
ندیم را قبول
کنند پس
ایران پس از
ظهور و طلوع
اسلام را
فاقد نمایه
های فرهنگی
دانسته اند
که عارضه آشکار
فقدان تجمع
متمدن است،
اگر پیام
روشن آن
تصویر ساخت
مسجد شیخ لطف
الله را دریافت
کرده باشند،
پس تمام
سلسله ی
صفویه و به
تبعیت آن قصه
های تمدن
فارسیان از
مبدا پوریم
را به
گورستان
دروغ
فرستاده
اند، اگر شهر
شیراز مقدم
بر ۳۰۰ سال
پیش را
نیابند، پس
ناگزیرند
پیدا شدن
شیراز در عهد
کریم خان را
آغاز تولد
دوباره ی
تجمع در آن
منطقه
بگیرند و
برای شاعران
و حکیمان
گران مایه ی
مدفون به
شیراز و
برای زبان
شیرین فارسی
فاتحه
بخوانند. چنین
است که این
تحقیقات راه
گریز از
حقیقت را بر هر
جست و جو گری بسته
است، مگر بر
آن ها که
بخواهند به
اندازه ی صاحب
قلمان
نشریاتی چون
فروزش
درآیند و اگرهای
بسیار دیگر که
تا پانصد
شماره رقم می
خورد و هر یک
از آن ها راه
تازه ای به
صحت مطلق
مدخل های
تاملی در
بنیان تاریخ
ایران می
گشاید.
خط
زنجیر به هم
پیوسته ی این بررسی ها،
که با خواست
خداوند، به
قریب ده سال گرداگرد
تاریخ و
فرهنگ ایران
و جهان بسته
شده، به
تعبیری
معجزه است و برای
ادراک آن
کافی است از
معاندی
بپرسید چه
بخش و مطلب و
مبحثی از
مجموعه داده
های تاملی در
بنیان ایران
را پذیرفته
است؟ او یا
ناچار به
سکوت پناه می
برد، یا
ناگزیر پاسخ
می دهد که
نتیجه گیری
هیچ مدخلی را
قبول ندارد،
زیرا اگر حتی
یکی از مطالب
و مبانی از این
همه نگاه نو را
بپذیرد، از
فرط پیوستگی
مبانی،
سراپا و از
ابتدا تا
انتهای این
داده های
نوین در باب
تاریخ و تمدن
شرق میانه و
جهان را
منطبق با
حقیقت گرفته
است! بگذارید
ادعا کنم
چنین شیوه و
اسلوبی در
سازمان دهی
ستیز با دروغ
در محصولات
فرهنگی جهان
تاکنون نظیر
دیگری نداشته
است. (ادامه
دارد)
+
نوشته شده
توسط ناصر
پورپیرار در
یکشنبه دهم
خرداد 1388 و
ساعت 2:0 | 12
نظر
مدتی
است با قصد
ویرایش
نهایی و
آماده سازی
برای تبدیل به
کتاب، مشغول
بازخوانی
یادداشت های «ایران
شناسی بدون
دروغ»ام، که
هزار صفحه ی
بزرگ در قطع آ چهار
با حروف نسبتا
ریز است. کار
سترگی که در
زمانی کوتاه
با مدد
خداوند به
انجام رسیده
است. در هنگام
این
بازخوانی از
هیبت تحقیق
انجام شده
دچار حیرت و
هراس می شوم
و هنوز که در ابتدای
بازبینی
مطالبم، به
خود اجازه می
دهم ادعا کنم
در سراسر
حیات فرهنگ
آدمی، در هیچ
مقطع و محلی،
ردی چنین
یکنواخت و
هوشیارانه در
ستیز با شیادی
و دغل کاری و
به چنین شیوه
ای دیده نشده،
که دشمنان
متعصب و
بدنام و
توطئه ساز
را در تعیین
تکلیف نهایی
مردد و نسبت
به مسیر و
مقصد آن دچار
سردرگمی کند.
«آن
ها در ظاهر به
هزار اطوار
بالا نشینی
متوسل می
شوند، با
نیشخند
یکدیگر را دل
گرم می کنند که
این مباحث و
مداخل جدید
قابل اعتنا
نیست، قدرت
حذف پذیرفته
های پیشین را
ندارد و دل
خوش اند که
این هیاهو
موقت است و بی
توجه به
زبانه های
آتشی که هفت
سال است
دائما سرکش
تر می شود، در
حال گریز از
لهیب آن، به
یکدیگر
اشاره می
کنند که این
جرقه به زودی
خاموش خواهد
شد، اما علی
رغم این
بالماسکه ی
ناشیانه و
بدلی، خواب و
آرام از کف
داده اند،
محافل شان پر
از سخن
ناخواسته در
این باره
است، کتاب
های چون
حلوای شان،
از شعر و نثر،
به کام آن ها
بی مزه و تلخ و
عوامانه می
آید، در خلوت
و خمیازه کسی
در درون شان
دائما تکرار
می کند که حق
با پورپیرار
است، دل
واپس اند که
در یادداشت
بعد چه
رسوایی تازه
ای برای
باورهای
آنان به بار
خواهم آورد،
آرامش از
آنان سلب
شده، از دانش
جویان و
جوانان می
ترسند تا
مبادا در این
ابواب از آن
ها مطلبی
بپرسند،
سراسیمه اند
که یکی از
میان شان
ناگهان به
سود حقیقت
خروج کند،
برخی از آن ها
تکیده شده،
از خور و خواب
افتاده اند،
پاشنه بر
زمین می
گوبند و نمی
دانند بدون
آن فردوسی
حماسه سرا و
حافظ شیرین
سخن، چه گونه
روزگار خیال
خود را سر و
سامان دهند و
چنان که در
میان
بیابانی خشک
و ناشناس اسب
و استرشان
سقط و مشک آب
شان دریده
شده باشد به
وحشت افتاده
و زندگی
فرهنگی و
شلخته گری
های تاریخی
شان بدون
آینده و چشم
انداز و بی
صاحب مانده
است». (از
یادداشت ۳۴،
بهمن ۸۵)
این
بلاتکلیفی
هنوز هم
ادامه دارد و
وسیع تر شده
است. بسیاری
از صاحبان
کرسی های سودا
و سخن، نمی
دانند این
نوشته ها را تایید
و یا تکذیب
کنند و چون
عوارض تایید
ممکن است در
آینده گریبان
تعصبات شان
را بگیرد و
از تکذیب این
همه داده های
کوه سان
مستند نیز عاجزند،
پس تنها مفر
به روی خود
گشوده را
پناه گرفتن
در سایه سکوت
می بینند و
با دلواپسی کنجکاوانه منتظر
فرود ضربه ی
کلنگ
یادداشت بعدند،
تا چه دروغ و
یاوه ای را
ویران کند و
گرد آن را به
باد بسپارد!
تجربه ی عرضه
ی مدخل
انتقالی
بودن زبان
های منطقه و
نیز انتشار
مستند طوفان
نوح، که
فریاد و
هیاهوی
مظلومانه ی
مال
باختگانی را
به عرش
رساند، به
خوبی نشان
داد که
برگزیدن
شیوه ی تدریج
در بیان
بنیان های
تاریخ
منطقه، بر چه
حکمت متعالی
متکی بوده
است!
«گاه
بر خود می
بالم که
جریان این
تجسس را به
گونه ای
هدایت کرده و
به کانالی
فرستاده ام،
که پس از هفت
سال گفت و گوی
محاسبه شده و
گام به گام،
از تریبونی
محدود، اینک
کسانی را
آماده ی
شنیدن این
مدخل باور
نکردنی می
بینم که شاه
نامه را به
زمان صفویه
نوشته اند و
تمام آن قرآن
هایی که با
ترجمه فارسی
در دارایی
های قرون سوم
تا دهم فهرست
کرده اند،
جدید نوشته
هایی از
دوران صفوی
است و به قصد
القاء حضور
فرهنگ
فارسیان از
آغاز اسلام
فراهم کرده
اند! زمانی که
هنوز مسجدی
در ایران
نبوده و
انحصارا با
مظاهر زندگی
مردمی رو به
روییم که به
طور
پراکنده، در
قلایی فراز
کوه می زیسته
اند! اگر بر
این سخن
درخواست
گواه کنید،
بگویم نگارش
آن قرآن های
ترجمه داری
را که در کتاب
«فرهنگ نامه ی
قرآنی» به
اوایل قرن
چهارم و یا
حتی اواخر
قرن سوم
منتسب کرده
اند، بر «کاغذ
نخودی ضخیم
آهار دار» می
گویند، که
نوع دست ساز
آن هم در جهان
تا قرن سیزده
میلادی و در
ایران تا
همین اواخر
هنوز تولید
نمی شده است!
تمام خشم
یهود و عوامل
آن ها در
ایران، که به
صورت صدور
فحش نامه ها و
مجموعه
اتهامات
احمقانه
علیه صاحب
این قلم، از
آن نشست مرکز
مثلا گفت و
گوی تمدن ها
تا مطالبی که
در اطلاعات
سیاسی -
اقتصادی در
این اواخر
بروز کرده،
از آن است که
هرگز تصور
نمی کردند
این مباحثات
دامنه ای
چنین وسیع
بگیرد و
دودمان شان
را به باد دهد
و اینک به خود
لعنت می
فرستند که
دیر به حربه ی
ممانعت
متوسل شده
اند و خشم بیش
تر آنان
زمانی زبانه
می کشد که
هنوز نمی
دانند در
آینده چه
مطلبی به
میان خواهم
کشید و
کنجکاوی
وادار و
ناگزیرشان
می کند به
مطالبی در حد
همین وبلاگ،
برای
نوآگاهی های
مورد نیاز
خویش، اجازه
ی امتداد
دهند و به
راستی این
دیدگاه
درستی است که
هنوز هم
زمینه را
آماده ی عرضه
ی گزارشات
هوش ربایی
نمی بینم که
از وسعت توجه
یهود به
اختفای
ماجرای
پوریم نزد
مردم جهان
حکایت می
کند، زیرا
ارائه ی آن ها
مخصوص زمانی
است که گره
های ذهنی آن
روشن فکری،
اندکی بازتر
شود که در یک و
نیم قرن
گذشته بر
باورهایی
لمیده که از
تار و پود
انواع
جعلیات
تاریخی
بافته اند.
این همان
داروی تلخی
است که جز
اندک اندک و
به مدد چند
چاشنی و
شیرینی، از
حلقوم این
ننران بد
ادای روشن
فکر نما
پایین نمی
رود». (از
یادداشت ۲۴،
دی ماه ۱۳۸۵)
به
راستی هم
همراه کشاندن
این
روشنفکری
علیل تا سرزمین
باور به قلابی
بودن حافظ و
مولانا و
تازه ساز و
وام برداشتن
زبان فارسی
از زبان بومی
یهودیان، نیازمند طی
چنان مسیر
مخصوصی بود،
تا بتوانم
این همه مدعی
نق نقو را به وعده
ی رسیدن به
شهر آب نبات،
همراه خود تا
ارتفاع
کنونی بالا
کشم.
«فرانسیس
ریشار هم چون
حصوری، گرچه
معترف و
معتقد است که
تمامی این
داده ها و
مدعاها
نیازمند
تحقیق دقیق و
موشکافانه
است، اما
انجام نشدن
چنین تحقیقی
را مانع
انتشار
موهومات
موجود نمی
بیند و از قول
پیربداق
نامی، که
سرگذشتی
شیرین تر از
هری پاتر
دارد، باز هم
بدون ابراز
تردید در اصل
موضوع، گمان
می کند که
خانواده های
شیرازی، که
تروپ نسخه
نویسی تشکیل
می داده اند،
کار خود از
قرن هفتم
هجری آغاز
کرده اند،
زیرا که لابد
بر انتهای یک
کتاب ظاهرا
دست نوشت شده
در شیراز،
رقم تحریر
قرن هفتم
یافته است تا
ساده لوحی او
و نظایر او
اثبات شده
باشد و اگر
توجه دهم که
یافتن شهری
با نام
شیراز، با
چنین توان و
تربیتی، در
قرن هفتم
هجری چندان
میسر و معتبر
نیست، بی شک
یکی از همین
دست نوشته ها
را سند رد
اعلام من
قرار خواهند
داد! اگر
هنوز
نتوانسته
اند و هرگز
نخواهند
توانست نسخه
ای مخطوط به
زبان فارسی،
مقدم بر عهد
صفوی عرضه
کنند، که
احتمالا یکی
از آن ها را
پایه ی
رونویس های
شیراز عهد
صفوی
بیانگاریم،
پس آن نهضت
نسخه سازی
شیراز، که
فرانسیس
ریشار قبول
دارد، جز تلاشی
برای ایجاد رونق
و رواج در بازار
و زمان آغاز
زبان فارسی
معنا نمی
گیرد». (از
یادداشت ۳۱،
بهمن ۸۵)
این
نوشته شاهدی
است از میان
مطالب
یادداشت های
دو سال و نیم
پیش، که با
اغتنام فرصت
مختصرا تذکر
دادم یاد
کردن از
شیراز ۷۰۰
سال پیش
توجیه
تاریخی
ندارد، و چند
ماهی بعد، در
فروردین ۸۶،
ضمن مطالب
یادداشت ۴۸،
قدمی پیش تر
گذاردم،
صراحت بیش
تری به کار
بردم و نوشتم: «و
بر همین اساس
نام پارسه در
کتیبه های
هخامنشی را
با هیچ منطق و
مدرکی نمی
توان و نباید
خطه و مردم
کنونی فارس و
ضمائم پر
هیاهوی
تاریخی -
فرهنگی آن ها
دانست، زیرا
تا زمان
صفویه کسی سرزمین
و قوم و زبانی به
نام فارس در
ایران نمی
شناخته و
این الصاق هم
همانند
بسیار دیگر،
کاملا تازه
ساز و جدید
است، چنان
که یافتن کم
ترین رد پا و
علائم مادی
استقرار
شهری با نام
شیراز، پیش
از حضور کریم
خان در
تاریخ، میسر
نیست»! آن
گاه به
فرصتی دیگر،
در مقدمه ی
یادداشت ۶۵ و به
خرداد ۸۶ بار
دیگر به
اشاره ای آشکارتر
به مطلب
بازگشتم و
نوشتم:
«مثلا
این یادداشت
ها از
مسیرهای
مختلف اثبات
می کند که پیش
از زندیه
شهری به نام
شیراز، در
عرصه ی
جغرافیایی
خطه ی فارس
امروزین
برپا نبوده و از
آن نتیجه می
گیرد آن
حافظی که در
غزلیات اش،
قریب سه قرن
پیش از
زندیه، از
شیراز بی
مثال خبر می
دهد، خود و
دیوان اش
مجعول و
برساخته ای
هدفمند است
که علاوه بر
تبلیغ خوش
باشی و یک لا
قبایی و بی
دینی و
کفرگویی، از
جمله به قصد
رد فقدان
عظیم هستی
اجتماعی
دراز مدت
ناشی از
پوریم در
ایران فراهم
کرده اند».
اما تا
اثبات همین
تذکر و اعلام
صحت آن در
جزییات،
سالی زمان و
ده ها
یادداشت
زمینه ساز
فاصله بود تا
درک و هضم
نوساز بودن
شیراز بر
متعصبان
لانه کرده در
ناندانی این
شهر، که در
یادداشت ۱۳۷
آمده بود، دشوار
ننماید و
ناچار شوند
در برابر آن
همه مستندات
و تصاویر
اثبات کننده
بی قدمتی
شیراز و در
نتیجه ابطال
دور تسبیح
کاملی از
بزرگان
مدفون در آن
شهر، که در
کتاب قلابی شدالازار ثبت
است، حین
آشامیدن خون
جگر، باز هم
ناچار و
ناتوان سکوت
کنند.
«جند کس
را در اول
کتاب یاذ
کرد مکر
خواجه حسن
میمندی کی
وزیر خاص
محمود بوذ
و از آن سبب
میان ایشان
موافقت نبود کی
فردوسی مردی
شیعی مذهب
بود و حسن
میمندی از
جمله نواصب و
او را همه میل
بذین مذهب
بیش تر بوذی
و هرچند
دوستان او را
نصیحت بیش تر
کردندی کی
با وزیر این
معنی لجاج نشایذ
بودن کفتار
ایشان قبول
نکردی و جواب
وی جنین
بوذی کی من
دل بر آن بنهاذم
کی اگر خذای
تعالی جنین
تقدیر کرده
است کی
این کتاب به
زبان من کفتهشوذ طمع
از مال سلطان ببریذم
کی مرا به
جاه وزیر
حاجت باشذ»
(شاه نامه،
نسخه ی عکسی
فلورانس،
مقدمه)
این
نمونه ای از
نگارش زبان
فارسی در قرن
هفتم هجری
است که در
مقدمه ی نسخه
ی شاه نامه ی
فلورانس می
خوانیم. همان
نسخه ای که
بخشی از
دعواهای بر
سر راست و
دروغ و صحت و
سقم و سالم و
مجعول بودن
آن را شنیدیم
و شاهد شدیم
که به هم
پریدند،
خسته شدند و
بدون اعلام
نتیجه،
سرانجام
همگی صلاح را
در سکوت
دیدند. اما سعی
کنونی من
رسیدگی به
احوال نگارش
چند سطر فوق
است که ظاهرا
حرف چ را
به رسمیت نمی
شناسد و در
جای آن ج
می گذارد. به
جای هر حرف دال
که صلاح
بداند، حرف ذال
می نشاند و
برای طرب بیش
تر ما، گرچه بود
را به صورت بوذ،
اما نبود را
بدون ذال و به
صورت امروزی
آن می آورد تا
از معجزه ی
تاثیر حرف
نفی ن بر
سر افعال در
۸۰۰ سال پیش
بی خبر
نمانیم. که
را همه جا کی
می نویسد ولی
در اصل شاه
نامه ای که به
دنبال این
مقدمه آمده،
همه جا که
به صورت
امروزین است
تا بر
معلومات خود
بیافزاییم و
بدانیم که
را در فارسی
قرن هفتم، در
نگارش به
نثر، به صورت کی
ولی در سرودن
شعر همان با
اصل که می
آورده اند!!!
در این جا چنین
ها جنین و گفتارها،
کفتارها
شده، و تنها
خدای تعالی
می داند که
خواننده از
کجا به مقصود
اصلی
نویسنده پی
می برده است؟
و به همین
ترتیب در
متونی که قصد
الصاق آن به
دوران ماقبل
صفویه را
داشته اند، پ
را ب و ژ را
ز نوشته
اند تا گمان
کنیم زبان
فارسی هم
تحولاتی را
پشت سر
گذارده است و
چیزی نمی
گذرد که با
ندانم کاری
های آن ها در
این باب نیز
آشنا می شویم»!
(از یادداشت
۳۳، بهمن ۸۵)
شاید
اینک که دیگر
حقیقت را
عریان کرده
به صحنه
فرستاده ام، نکته
سنجی هایی از
قماش بالا
چندان به
جلوه
درنیاید،
اما از قبیل
همین اشارات
کوچک و کوتاه
بوده است که
چون سوهانی
تعصب کور
کسانی را
سوده و برای
تاثیر پذیری
از مستندات
بعدی آماده
کرده است. بی
شک بار بس
کلان و سنگین
انتقال
فرهنگ و
تاریخ و ادب و
مذهب و هستی و
هویت ملتی،
به بنگاه امن
حقیقت، جز با
حمل تدریجی و
جز با همت
مشتاقان به
نواندیشی
صادقانه،
میسر نبوده
است.
«بر دار
کردن حسنک
وزیر: و آن
روز و آن شب
تدبیر بر دار
کردن حسنک در
پیش گرفتند و
دو مرد پیک
راست کردند
با جامه ی پیکان،
که از بغداد
آمده اند و
نامه ی خلیفه
آورده که: «حسنک
قرمطی را بر
دار باید کرد
و به سنگ
بباید کشت،
تا بار دیگر
بر رغم خلفا هیچ
کس خلعت مصری نپوشد
و حاجیان را
در آن دیار
نبرد». چون
کارها ساخته
آمد، دیگر
روز،
چهارشنبه
دو روز مانده
از صفر، امیر
مسعود
برنشست و قصد
شکار کرد و
نشاط سه
روزه، با
ندیمان و
خاصگان و
مطربان و در
شهر، خلیفه ی
شهر را فرمود
داری زدن بر
کران مصلای
بلخ، فرود
شارستان. و
خلق روی آن جا
نهاده بودند
، بوسهل بر
نشست و آمد تا
نزدیک دار و
بر بالایی
بایستاد و
سواران رفته
بودند با پیادگان
تا حسنک را
بیارند». (نرگس
روان پور،
گزیده ی
تاریخ
بیهقی، ص ۱۴۳)
این هم
قماش دیگری
از همان
قضیه، ولی
سیصد سال زودتر
از آن مقدمه
شاه نامه
نسخه
فلورانس و
باز هم
مکتوبی از
همان اقلیم
خراسان که پ
و چ و گ و ژ
سالمی دارد،
نمی بینیم که
را کی
نوشته باشند
و بود را بوذ.
بدین ترتیب
باید بروز
نوعی بیماری
لکنت زبان
عمومی را
محتمل
بدانیم که
مردمی به
صرافت ترک
معهود
بیافتند، و
ناگهان چنین
را جنین و پدر
را بدر
بنویسند و
احتمالا این
جا هم باید
معتقد به
کاربرد نوع
جدید هزوارش
پس از اسلام
شویم تا پرده
را برده بنویسند
و پرده
بخوانند! این
قضایا جز
مسخره بازی
نیست و تنها
وسعت بلایی
را می
نمایاند که
بر سر همه چیز
ما آورده اند
و این را هم
اضافه بگویم
که این انبان
شیرین زبانی
از زبان و قلم
عروضی
سمرقندی و یا
بیهقی، نه با
قصد شرح
روابط حیات
یا دار زدن
حسنک، بل
تمهیدی برای
اثبات حضور
محمود و
مسعود و این
شاعر و آن
حکیم و مورخ و
بغداد و بلخ
بوده است و
بس، تا این
گونه قصص کاغذین
و باز نویس
شده در همین
یکی دو سده ی
اخیر را،
جایگزین
مسجد و
کاروان سرا و
حمام و آب
انبار و خانه
های اشرافی و
بناهای
حکومتی کنند!!!
(از یادداشت ۳۳،
بهمن ۸۵)
در واقع
این گونه
بررسی های
متون کهن
فارسی، بالا
رفتن از پله های
نردبانی است
تا سرانجام
بر بام آن،
دهخدا را نیز
مشغول نفرین
بر گنجینه
سازان لغت
کهن فارسی
ببینیم که به
التماس
توصیه دارد
آن اباطیل را
که شیره و
شاهدی برای
قدمت این
زبان می
شناخته ایم،
یکجا به دور
ریزیم و برای
فرهنگ خود بی
آبرویی
نخریم!
خردمندان می
دانند که حتی
برای عبور از
آن شهادت
دهخدا، تا
اثبات
تقدیمی بودن
زبان فارسی،
پرتگاه عبور
از بررسی
میراث
یهودیان، به
صورت متون
فارسی-یهودی
نیز لازم
بوده است،
کاری که به
مدد الهی و با
مهارت کامل
عبور از آن
میسر شد و به
ضرورت،
فریاد
خفتگانی را
نیز به آسمان
رساند که خاندان
و قبیله و
گفتار خود
را کهن و مصون
می پنداشتند.
«با
این همه
درستی این
اشاره ها که
آزمایش هر
برگ نوشته ی
قدیمی شاهدی
بر صحت آن می
تراشد، شاید
که جز مینوی
خطابی به هر
یک از ما
گرفته شود و
با گوشه ای از
مراتبی آشنا
شویم که نه
فقط نسخه
دیوان
خاقانی و
قابوس نامه ی
فرای و غیره،
بل بدون
استثنا هر
دفتر نوشته
ای به خط و
زبان فارسی
را شامل می
شود که در
فاصله ی قرن
سوم تا دهم
هجری تاریخ
تحریر زده
اند. اگر
باور این
مدعا بر کسی
گران است، به
حوصله ی خود
تا پایان این
سری از
یادداشت ها
فرصت دهد تا
مگر ملاقاتی
دوباره در
فضای تفاهم
دیگری فراهم
شود. زیرا که
چندان ادله و
اثبات در راه
است که جز
واماندگان و
آستان بوسان
تلقینات
کنیسه و
کلیسا، هر
حقیقت جوی بی
غرضی را قانع
می کند و از
سوار شدن
دوباره بر خر
شیطان باز می
دارد». (از
یادداشت ۲۵، دی
ماه ۸۵)
پس
به عینه
ببینید که تعیین
تکلیف با هر
ستون بحث به
پایان
محاسبات
لازم حواله
شده و مثلا تا زمانی
که هنوز
صفویه ی
قلابی و
نظایر دیگری را
مستقیما به
عرصه ی بررسی
نکشانده ام
در هر اشاره ی
لازم به زمان
صفویه نیز
ارجاع داده
ام که سود
بردن از
تقویم زمانی
موجود و
معهود آن
سلسله بوده است.
اگر عقب
ماندگان
زبان بسته ای
که برای گریز
از فهم نو خود
را به بی عاری
و کند ذهنی فرهنگی
می زنند،
بهره از چنین
لوازمی برای
پرهیز از
اغتشاش غیر
لازم در
ارائه مدخل
را، تضاد در
گفتار تشخیص
داده اند،
پیداست به
ریشه ی
پوسیده ای برای
ممانعت از
سقوط کامل
متوسل اند.
«نه این
گونه آگاهی
ها، نه آن
خانواده های
شیرازی که از
مادر بزرگ تا
نوه نسخه جعل
می کرده اند،
نه آن
دانشگاه
آموزش کتاب
سازی در
اروپا، نه آن
انبوه نسخه
نویسان هندی
و اهل عثمانی
که در اوائل
قرن دهم به
بعد، مرکز و
مشغول
انتشار متون
فارسی بوده
اند، نه آن
مثنوی که در
کابل و هند می
یابند، نه آن
دیوان حافظ
که در مدت چند
دهه از صد
بیت به
پانصد غزل
متورم می
شود، نه
نبودن
کاروان سرا و
حمام و بازار
و آب انبار،
نه زندگی پر
از هراس و
هزار ساله ی
مردم بر
بلندی ها و
قلاع غیر
قابل عبور،
نه فقدان دو
واژه ی فارسی (و
ترکی) بر سنگ و
پوست و چوب و
کاغذ در
ماقبل صفوی و
احتمالا حتی
نه اعتراف
شخص فردوسی،
حتی اگر از
قبر برخیزد و
منکر همه چیز
و حتی شخص و
مقبره ی خویش
شود، ظاهرا
گروهی را ذره
ای از جایگاه
کنونی
نخواهد
جنباند که
دریابند بر
سر چه سرگرمی
جغجغه سانی
عمر می
گذرانند، بر
چه ریشه ی
پوسیده ای
آویزان اند و
به صرافت نمی
افتند از کنج
بویناک
خیالات
تاریخی و
ادبی خویش
بیرون
بلغزند،
نفسی تازه
کنند و هستی
سرزمینی را
با بازی آن
کلماتی درهم
نیامیزند که
حتی نمی
دانیم از حلق
چه کسانی
بیرون ریخته
است»! (از
یادداشت۳۲،
بهمن ۸۵)
حالا در
جایی نشسته
ام که دو سال و
نیم پس از
تاریخ
یادداشت
بالا، می
توانم بر
فهرست فوق
مجموعه ای از
نوداده های
بی معارض
دیگر را
بیافزایم و
بگویم نه
مستند
تختگاه هیچ
کس و نه نمایش
کتیبه های
نوکنده ی
ساسانی و نه برملا
کردن جورچینی پاسارگاد
و نه حتی عرضه
ی مستند شگفت
انگیز و آدم
ساز طوفان
نوح
نتوانسته
است کسانی را
از جایگاه
قوم پرستی
خود، حتی به
میزان یک
تعویض لگن
بجنباند. آن
گاه با شگفتی
تمام مدعی می
شوند که از
پورپیرار
نکات بسیار
آموخته اند و
البته به
شرط آن که از
قبیله ی آنان گذر
نکنم! آیا
انتظار
دارند که
سکوت
کنندگان
درباره ی
مستند
تختگاه هیچ
کس و طوفان
نوح را
شایسته ی
پاسخ نویسی
بدانم!!؟ و
تواصوا
بالحق و
تواصوا
بالصبر.
+
نوشته شده
توسط ناصر
پورپیرار در
دوشنبه
چهارم خرداد 1388
و ساعت 2:0 | 43
نظر
پرگویی
و برهم انباشتن آواری
از شبه
مستندات
گوناگون،
نزد اهل نظر،
نشانه ضعف
مدخل و
دشواری
اثبات آن است.
مثلا در مبحث
جاری تنها
اگر از خواننده
خردمند
بپرسیم: همزمانی ظهور
متون فارسی
در دوران
جدید، به خط و
حرف عرب، با
غروب متون
نظیر و قدیم
تر، به خط و
حرف عبری، علامت
چیست؟ با
تاملی کوتاه و
با ملاحظه ی
ارتباطات هر
دو متن، در می
یابد که متقدمان،
حق امتیاز
بهره برداری
از زبان بومی
خود را، با
نام گذاری
جدید زبان
فارسی و با
استمداد و
اختلاس از
خط عرب، به مامورانی واگذارده
اند، تا به
مرور زمان و
با مدد کوهی
از جعلیات
گوناگون، اساس
و ابزار زیاده
نویسی هایی را
فراهم کنند،
تا از آن
کلنی کوچک،
به تدریج،
ملت بزرگ
فارس، با
تاریخ و هنر و
معماری و سلاسل
معتبری از مدیریت
و مرکزیت سیاسی
و دور
تسبیحی از
عناصر
فرهنگی
آوازه مند
بسازند، دلقکانه
پرچم نخبگی
مطلق جهان را
به دست شان
بسپارند، تا
مدعی مالکیت
هر آب و خاک و
نقش و نعشی
شوند، با ذوالاکتافی
باسمه ای که
گویا تسمه از
کتف و گرده ی
همسایگان می
گذرانده و
سلطان
محمودی، که
قدم زنان ۱۹
بار
هندوستان را تسخیر
کرده است!!!؟
دریافت از
بنیان دانش و
داده ای که
در چند سطر
فوق مستتر
است، برای
قوم پرستی که اصل
و عوارض
ماجرای
هولناک
پوریم در شرق
میانه و وقوع
طوفان در
ترکیه را، از
بیم دست تنگی
تاریخی نپذیرفته
باشد، ممکن
نیست.
«یهودیان
ایران که از
دوران کهن در
این سرزمین
استقرار
یافته اند،
مدت هاست که
از نظر زبانی
با مردم محیط
خود همگون
شده اند. زبانی
که امروزه
به کار می
برند یا همان
زبان مشترک
یعنی فارسی
است و یا گویش
های خاصی که
گرچه آن ها هم
ایرانی
هستند، و از
منبعی دیگر
به جز زبان
مشترک
سرچشمه
گرفته اند.
چنین گویش
هایی در بیش
تر شهرهای
مرکزی و
جنوبی ایران:
کاشان،
همدان،
اصفهان،
شیراز، و
کرمان یافت
می شود. این
گویش ها در
نظر زبان
شناسان بیش
از آن که به
عنوان گویش
های یهودی
اهمیت داشته
باشند، به
سبب آن که
بازمانده
گویش های کهن
محلی هستند
که امروزه
اکثریت مردم
شهرهای یاد
شده آن ها را
به سود زبان
فارسی کنار
گذاشته اند،
حائز اهمیت
اند. این
گویش ها با
لهجه هایی که
در روستاهای
مجاور بر جای
مانده،
حویشاوندی
دارند. گویش دیگر،
تاتی یهودی
متعلق به
قفقاز دارای
وضعی متفاوت
است. از آن
جا که در
آذربایجان
شوروی و
داغستان،
یعنی بیرون
از قلمروی
ایران، به
معنی خاص
کلمه، به این
گویش سخن می
گویند با
گونه های
گفتاری
همجوار که در
میان مردم
مسلمان
کاربرد
دارد، یک
واحد گویشی
تشکیل می دهد
که اصل آن
احتمالاٌ به
آن دسته از
مهاجران
ایرانی می
رسد که از
آغاز دوره ی
ساسانیان در
مرزهای کشور
شاهنشاهی
مستقر شده
بودند. اما
درباره ی
زبان غریب
یهودیان
هرات که
زاروبین
بدان اشاره
کرده است، باید
بگوییم که
ظاهراٌ چیزی
جز زبان خاص
آنان نیست». (ژیلبر
لازار، شکل
گیری زبان
فارسی، ص۳۱)
محققانی
که برای
پرهیز از
تکرار و
ابراز خود
نمایی در
نواندیشی،
به نمایش
گوشه چشمی از
حقیقت ناچار
می شوند،
همچون ژیلبر
لازار،
مجبور به این
اعتراف اند
که در حوزه
بزرگی، از
دریای سیاه
تا دریاچه
آرال و خطه ی
ماوراء
النهر و دره
ها و ارتفاعات
افغانستان،
زبان محلی کلنی
های گوناگون
یهود رایج
بوده است.
زبان هایی که
به نیاز نفوس جدید،
گسترش
جغرافیایی
بیش تری یافته
و به زمان
لازم نه با عنوان
اصلی یدیش،
که با
پسوندهای
فارسی و ترکی
و تاجیک و
ازبکی و
پشتو و دری و
اردو و از این
قبیل، به کار برده
اند و به سعی
وسیع
همدستان شان
در مراکز
تنقیه و
تلقیح نادرستی،
که نام
دانشگاه های
بزرگ متکی به
کنیسه و
کلیسا را در
شرق و غرب، بر
خود دارند،
فقط به
استناد این
زبان ها و
بدون ضمائم
تاریخی و
مادی و حتی
خطوط
باستانی
مستقل، در
قرون اخیر
چندین ملت
نوزاد تحویل
گهواره ی این
منطقه داده
اند که همگی
جغجغه به
دست، با ایجاد
سر و صدا، موهامات
فرهنگی و
تاریخی و
فرقه بازی
های مذهبی خود را
تبلیغ می
کنند. آیا
این نوشته ها
و هشدارها
ادعای این
است که اینک قوم
ترک و لر و
فارس و کرد و گیلک
و پشتو و
هزاره و غیره
نداریم؟ به
هیچ وجه! تنها یادآور این
نکته ام که
بخشندگان
این زبان های
مختلف، که از
جماعاتی
بدون نشان
تاریخی، ملت
هایی با
ادعاهای
عجیب و غریب و
اعتقادات
غیورانه
مذهبی و
غالبا گرز به
دست، برای
کوبیدن بر سر
همسایه
مسلمان خویش
ساخته اند، قصد
دیگری جدا از احیای
گذشته ما
داشته اند.
اگر ادبیات
جدیدمطلبی
که با انبوه
مستندات
موجود،
پرهیز از
تایید آن، با
عضویت در
گروه جاعلان
مسائل شرق
میانه و فرقه
سازان
اسلامی
برابر است.
«بیمار
شدن دختر
فرعون و رفتن
در آب نیل در
صبح گاه
قضا را دخت
فرعون گشت
بیمار، به
رنج بد شد آن
دختر گرفتار
پدر چون دیدش
آن حالت
بترسید،
طبیبان جمع
کرد و باز
پرسید
چه باشد ای
سران تدبیر
این کار، به
بد رنجی شد
این دختر
گرفتار
بسی بخشم
شما را گوهر و
گنج، اگر
فارغ شود زود
او از این رنج»
(آمنون نتصر،
منتخب اشعار
فارسی از
آثار
یهودیان
ایران، ص۱۶
متن)
این
هم چند بیتی
از چکامه بلند
موسی نامه
شاهین که باز
هم به زبان
فارسی و با
الفبای عبری سروده
است. در این
جا فرصتی
فراهم می
بینم تا تذکر
دهم که در
ادبیات
فارسی و در
میان شاعران
نام آشنای
کنونی، در
هیچ دوره ای،
کسی موسی
نامه
نیاورده، تا
شاهین آن را
با حفظ زبان،
به خط عبری
بگرداند، بی
هوده اقدام
مطلقی که
متنی
کاربردی را
به سبکی
نگارشی و بی
کاره تبدیل
می کند. موسی
نامه شاهین تالیف
مستقل و
منفردی است
که شاعری
یهودی با خط و
زبان معهود و
مادری در
زایش و ستایش
موسی نگاشته
است. این مطلب
نه فقط در
باب موسی
نامه و
اردشیر نامه
و یوسف
زلیخای
شاهین، بل در تمام
دیگر موارد و
متونی مصداق
دارد که به
زبان فارسی و
با خط عبری
نوشته اند!
«سخن گفتن
یوسف علیه
السلام جهت
افتادگی
خویش
فراز منبر آن
خورشید
تابان، به پا
استاده بود
آن شمع دوران
عرق از شرم بر
رویش فتاده،
خلایق دیده
ها بر وی
نهاده
نمی کرد آن
خجالت را
تحمل، ز نرگس
لاله می
افشاند بر گل
به دلال
آنگهی یوسف
چنین گفت، که
دایم باد جان
ات با خرد جفت
مکن وصف مرا
چون نیست در
من، وبال ات
باشد آن بی شک
به گردن»
(آمنون نتصر،
منتخب اشعار
فارسی از
آثار
یهودیان
ایران، ص ۵۹ متن)
و این هم
سطور دیگری
از داستان
یوسف و زلیخای
شاهین. اگر از
تسلط شاعر بر
زبان با
اصطلاح
امروزین
فارسی و زیر و
بم های فنی
مورد نیاز،
در بیان این
ابیات درگذریم
که گمان
آشنایی
آموزشی با
زبان آن را از
میان بر می
دارد و سروده روان
و سلیس و در
عین حال ساده
و بی غش و خش و
خالی از حشو
آن را در نظر
آوریم، از
خانه زاد
بودن این زبان در
نزد سراینده
ی آن با خبر
می شویم. آن
گاه مناسب می
دانم از
مغایرتی
بگویم که قادران
رجوع به عقل
ناآلوده به
تعصب، تا
مرزهای
معینی با
ابعاد آن
توطئه
فرهنگی جاری واقف
می شوند که با
قصد رساندن
آسیب به سالم
اندیشی
معمول
اسلامی، از
راه ساخت نو
ادبیات
فارسی آغاز
کرده اند و
مظاهر آن را
در این نکته ی
عجیب و بدیع و
باور نکردنی می
بینیم که در
تالیفات
موجود فارسی-یهودی،
غالبا جز
دعوت به تزکیه
و تکیه بر
فرامین دین و
ذکر زندگانی
انبیاء و
تاریخ یهود و
از این قبیل نمی
خوانیم و
اثری از چنان
غزلیاتی
نیست که در
اشعار
اصطلاحا
فارسی و به خط
عرب، پیوسته
خواننده را
به دوری از
عقل و اندیشه
و خوش باشی و
بی خیالی و
ناباوری به
روز جزا و رد آیات
قرآن دعوت می
کند!!! آیا تمام
این جزییات
پر اهمیت
نشان نمی دهد
که یهودیان
با تفویض
زبان منطقه
ای و بومی خود
و تعویض نام آن، تمامی
ما را به گول
زنکی
فریفته، به
پستوی
خیالات قوم
پرستانه کشانده
و ابزار زبان
را مبتدایی
گرفته اند تا
هرچه می
توانیم بر سر
یکدیگر
فحاشانه
فریاد زنیم! اینک
به همت این
مدخل نو دیگر
نمی پرسند
این همه
اشعار فارسی
ناب را چه کسی
سروده است،
زیرا لشکر
جراری از سخن
سرایان
یهود، هنوز
هم برای عرض
این چنین
خدمات کنیسه
ای دست به
سینه و به صف
ایستاده
اند، تا مثلا
تاریخ و لغت
نامه ی زبان
فارسی
بنویسند و از
قول هرکسی و
در هر زمانی
که نیاز افتد
بیت شاهد
برای حیات
الفاظ بی
پشتوانه بتراشند. باید
برای اندیشه
ورزان
سئوالی طرح
کنم تا در
مباحث تازه
درگرفته و از
فرط حرارت
سرخ شده در
برابر
متعصبان قوم
پرست به کار
برند که: بر
سر آن همه
فارسی سرای
به خط عبری چه
آمد و آن
فرهنگ تیزپر
به کجا گریخت که
مدت های مدید
و درست از پس
ظهور فارسی
با خط عرب،
دیگر از
عمرانی و
شاهین و
بخارایی های
تازه، که
اشعار دیگری
به فارسی و با
خط عبری
بسرایند، نشانی
نیست؟!!
«عمرانی
دومین شاعر
بزرگ یهود
است که در
اوائل قرن
شانزدهم
میلادی گویا
در شیراز می
زیسته است.
آثار به جای
مانده ی ادبی
او به طور کلی
به شعر است و
در پاره ای از
مضامین و به
کار بردن
کلمات و
عبارات وزین
و رقیق گوی
سبقت را حتی
از شاهین
برده است.
لیکن عمرانی
در تمام آثار
خود شاهین را
شاه شعرای
یهود ایران
می داند. آثار
عمرانی وسیع
است و کثرت
نسبی نسخه
های خطی
موجود آثار
او، نشان می
دهد که شعر
عمرانی
خوانندگان
فراوانی در
میان جوامع
یهود ایران و
بخارا داشته
است. قرائت
اغلب این
آثار
خواننده را
به گمان وامی
دارد که
عمرانی به
تصوف، خاصه
به رنگ و صورت
ایران آن،
گرایش داشته
است». (آمنون
نتصر، منتخب
اشعار فارسی
از آثار
یهودیان
ایران، ص ۱۷۹ متن)
عمرانی
شاعر پر
آوازه ی
دیگری است که
با اصطلاح
امروز، به
فارسی می
سروده است.
تعمق در
مفاهیم چند
سطر پایانی
نقل فوق، ما
را با ریشه ی
بسیاری از
انحرافات
کنونی در
صراط مستقیم
اسلام آشنا
می کند و نیز حوزه
ی تسلط لغت
فارسی با حرف
نگاری عبری
را به ما آدرس
می دهد.
عناوین آثار
یافت شده از
او، چنان که
در یادداشت
پیش آوردم،
عدیده است و
با میزان
رسوخ او به
ظرایف زبان
مادری اش، که اخیرا نام
فارسی
گرفته، از
طریق خواندن ابیاتی
از او آشنا می
شویم.
«ای منزل
آخرت ندیده،
دل نیز ز آخرت
بریده
دین داده
برای دهر
فانی، غافل ز
سرای
جاودانی
چون بی خبران
در آن
علفزار،
ماننده ی گاو
و خر علف خوار
برکنده دل از
حساب هستی،
مغرور به کبر
و خود پرستی
علم و ادب و
کمال و
ایمان، در
باخته از
برای یک نان
آویخته دل بر
این جگربند،
چون زاغ به
قیل و قال
خرسند»
(آمنون نتصر،
منتخب اشعار
فارسی از
آثار
یهودیان
ایران، ص ۱۹۸ متن،
از گنج نامه ی
عمرانی)
«خداوندا
به فریاد دلم
رس، که هستم
عاجز و بی
خویش و بی کس
به نا حق دست و
پای ما
ببستند، دل
این مادر
پیرم شکستند
من بی چاره نو
داماد بودم،
به بخت
خویشتن
دلشاد بودم
مرا از همدم
خود دور
کردند، دل ام
خستند و جان
رنجور کردند
آن صدیق بی
چاره در آن
عذاب بود و
جلادان ظالم
او را پوست
همی کندند، و
در آن عذاب از
زبان آن صدیق
بیرون می آمد:
خدای دیگر را
سجده نخواهم
کرد. چون به
نزدیک ناف و
شکم او رسید
به زاری جان
تسلیم کرد». (آمنون
نتصر، منتخب
اشعار فارسی
از آثار
یهودیان
ایران، ص ۲۳۵ متن،
از قصه ی هفت
برادران عمرانی)
«ابتدای
سخن به نام
خدا، خالق
ذوالجلال و
بی همتا
آفریننده ی
زمین و زمان،
کردگار و
خدای کون و
مکان
آن که نطق و
روان و روزی
داد، هیچ منت
به هیچ کس
ننهاد
پادشاهی که
هست و خواهد
بود، واحد و
دایم و حی
وجود
بحر کونین
غرق رحمت
اوست، همه
عالم طفیل
نعمت اوست
پادشاهان به
درگه اش
بنده،
سروران بر
درش
سرافکنده
مونس و غم خور
گرفتاران،
مرهم سینه ی
دل افگاران
کار ساز جهان
به رحمت
خویش، دل
نوازنده ی شه
و درویش
صانع نه سپهر
و کوکب و ماه،
از درون و
برون ما آگاه»
(آمنون نتصر،
منتخب اشعار
فارسی از
آثار
یهودیان
ایران، ص ۲۳۸ متن،
از رساله ی
منظوم
واجبات و
ارکان سیزده
گانه ی ایمان
اسراییل،
اثر عمرانی)
«باب
دوازدهم در
ایمان آوردن
که مسیح
خواهد آمد. واجب است آن
که عبریان
یکسر، هر که
باشد زمهتر و
کهتر
که بیارند
جملگی
ایمان، که ز
فرمان قادر و
سبحان
رایت ماشیح
شود پیدا،
عالم آسوده
گردد از غوغا
عالم از مقدم
اش بیاساید،
عدل و داد نکو
پدید آید
رسم بد از
جهان
بیاندازد،
عبریان را
تمام بنوازد»
(آمنون نتصر،
منتخب اشعار
فارسی از
آثار
یهودیان
ایران، ص ۲۴۳ متن،
از رساله ی
منظوم
واجبات و
ارکان سیزده
گانه ی ایمان
اسراییل،
اثر عمرانی)
از این
راه با منابع
اصلی
باورهای
موجود آشنا
می شویم و از
جمله می
خوانیم که
یهودیان با
زبان های
محلی خود، که
اینک فارسی و
ترکی و چه و چه می
نامیم، از
جمله تاریخ
ظهور و حضور
کورش در منطقه
را هم به نظم
فارسی سروده
اند، که رد
پای مکتب
تاریخ نویسی
باستان
پرستانه را
در فصلی که دانیال
نامه ی خواجه
بخارایی از
متن تورات
اقتباس
کرده، به ما
می نمایاند.
«خواجه ی
بخارایی
شاعری یهودی
است که در
اوائل قرن
هفدهم در
بخارا می
زیسه است.
دانیال نامه
تنها اثر
باقی مانده ی
اوست که آن را
در سال ۱۶۰۶
میلادی به
نظم کشیده
است و به
عنوان یک
شاعر پخته و
سخن سنج می
توان او را
سومین شاعر
بزرگ یهود
پارسی گوی به
شمار آورد.
انگیزه ی
اصلی خواجه
در تنظیم
دانیال نامه
تقویت روحیه
ی یهودیان و
دلداری آن ها
به ظهور مسیح
موعود بوده
است. دانیال
نامه گذشته
از ارزش شعری
و تاریخی که
دارد برای
تحقیق در
لهجه شناسی
با ارزش است».
«دیدن
کورش حال
داریوش در
معرکه میدان
و در آمدن و
هزیمت دادن
سپاه فرنگ را چه کورش دید
این احوال
هایل، تو
گوئی گشت از
او ادراک
زایل
به میدان
تاخت همچون
شیر سر مست،
با آن نام
آوران در جنگ
پیوست
به مردی گرز
در جولان در
آورد، سمندش
گرد از میدان
برآورد
بخوردی هر که
آن گرز گران
سنگ، به
صحرای قیامت
کردی آهنگ
هر آن کو شربت
تیغ اش
چشیدی، دگر
روی جهان
هرگز ندیدی
ز شست اش هر که
تیری نوش
کردی،
هماندم حلقه
ای در گوش
کردی
به دل سهم
خدنگ اش هر که
جا داد،
کمندش بی
گمان از دست
افتاد»
(آمنون نتصر،
منتخب اشعار
فارسی از
آثار
یهودیان
ایران، ص ۲۸۶ متن،
از رساله ی
منظوم دانیال
نامه ی بخارایی)
شارح
کتاب آمنون
نتصر بیان دانیال
نامه را با
لهجه ای از
لهجه های
یهودیان در
منطقه می
شناساند و
متن آن را که
سرمشق شاه
نامه سازان
بوده، موجب
دل گرمی
تاریخی یهود
می داند. چنان
که جست و جو در
میان آثار
فارسی-یهودی
موجود،
الگوی تک تک
صاحب نظران
ظاهرا فارس
زبان را، که
شهرت عالم
گیر دارند،
به
خواستاران
آن ارائه می
دهد.
«در
فهرست نسخه
های فارسی
یهودی
کتابخانه
کلاو کتب
پزشکی زیر
مذکور است:
۱- کتاب
پزشکی (بدون
اسم)، ۳۲۴
صفحه، شماره
۲۰۴۵ (همچنین
نگاه کنید به
پاروقی ۵۴
این مقدمه)
۲- ممد
الحیات، ۳۱۸
صفحه، شماره
۲۰۴۶
۳- مجموعه
پزشکی،
شماره ۲۰۴۷،
شماره ۲۰۹۵
رساله ی
مختصری از طب
مسمی به زاد
المسافرین
نوشته ی محمد
مهدی بن علی
نقی ۲۹۴ صفحه
۴- مجموعه ی
پزشکی، ۳۹۶
صفحه، شماره
۲۰۴۸
الف - کتاب
قرابادین
شفائی
ب- باب اندر
دواهای آتشک
و آبله فرنگی
ج- کتاب از هر
یک نسخه (؟)
ابتدا در باب
نسخه ای که
برای آتشک و
زخم های دیگر
مجرب است. (این
کتاب گویا
مجربات
اکبری است که
میر محمد
اکبر ارزانی
آن در اوائل
قرن هیجدهم
برای دربار
مغول هند
نوشته است)». (آمنون
نتصر، منتخب
اشعار فارسی
از آثار
یهودیان
ایران، ص۳۵)
این هم
رد پای انواع
ابن سیناها که
یکی از آن
میان، به
همچشمی ناصر
خسروی
قلابی،
کتابی هم به
نام زاد
المسافرین،
اما در مبحث
طبابت دارد!؟
بدین ترتیب
ماخذ اصلی
مکتوبات
کهنه نمای
موجود به
زبانی که در
همین اواخر
فارسی
خوانده اند،
برملا می شود
که سایه و
انعکاسی از
حاصل اشارات
و منقولات آن
ها را در منبع
زیر نیز می
خوانید.
«معلوم
نیست زبان
فارسی از چه
هنگام بدین
خط نوشته شد؛
قدیمترین
نوشتههایی
که به زبان فارسی
نو یا گویشهای
بسیار نزدیک
به آن وجود
دارند به خطی
غیر از خط
فارسی است... ایرانیان
مسلمان
نظیر یزید
فارسی تلاش
کردند شیوه
نوشتن قرآن
را که به خط نبطی
بود و در آن
ابهامات
زیادی بود را
بهبود بخشند.
در خط سریانی
حروف بدون
نقطه نوشته
میشدند و
مصوتهای
کوتاه و برخی
مصوتهای
بلند مانند «ا»
نوشته نمیشد.
از آن رو که
قرآن به زبان
عربی بود،
عربها در
خواندن آن
مشکلی
نداشتند،
ولی
ایرانیان
نمیتوانستند
آن را
بخوانند.
بنابراین
ایرانیان با
ذوق و سلیقه
خود و با نیم
نگاهی به خط
پهلوی و خط
اوستایی، خط
نوشتاری
قرآن را
تکامل
بخشیدند و آنچه
را امروزه به
ناحق خط
عربی مینامند
را پدید
آوردند.
بیشتر افراد
گمان میکنند
که ایرانیان
خط کنونی خود
را از عربها
وام گرفتهاند،
حال آنکه این
خط، خطی است
که خود در شکل
گیری آن سهم
عمدهای
داشتهاند. ایرانیان
بر اساس
نیازهای
زبانی خود الفبای
فارسی را
پدید آوردند.
از سده سوم
هجری به علت
رواج نامه
نگاریهای
دیوانی، کم
کم خطهای مانوی
و پهلوی، جای
خود را به الفبای
فارسی
دادند.
الفبای
ایرانی در
آغاز به صورت
ابجد مردف
بودهاست و
خط لاتین هم
که ماخوذ از
خطوط کهن
ایرانی است،
هنوز بر همان
ردیف «ابجد» و «هوز»
استوار است.
تغییر شکل
الفبای
ایرانی به
صورت کنونی،
پس از اسلام
روی داد و آن
چنین بود که
شعوبیه
ایرانی برای
تسهیل در
فراگیری
الفبا،
کوشیدند و
حروف همسان
را از نظر
صورت و ردیف
صوتی در کنار
هم قرار
دادند تـا
برای
نوآموزان،
فراگیری آن
آسان باشد و
نامش را
الفبای «پیرآموز»
گذاشتند. اعراب
خط نداشتهاند
و خطی که از «حمیر»
و «انبار» به
عربستان
رفته و در
زمان ظهور
اسلام نشر
یافتهاست،
خط عربی نیست
بلکه زبان
عربی به این
خط نوشته میشدهاست.
و چون آثار
مخطوط در
قرون اولیه
اسلامی و پس
از آن، به
زبان عربی
نوشته میشد،
خطی که بـا
آن، زبان
عربی ثبت میگردید،
به نام خط
عربی مشهور
گردید. خطی که
امروز زبان
فارسی با آن
نوشته میشود
و یا در هند و
پاکستان
متداول و
مرسوم است و
در سابق در
کشور عثمانی
نیز رواج
داشتهاست،
خط عربی
نیست؛ بلکه
این خط که از «انبار»
به نجد
عربستان
رفته یکی از
خطوط متداول
ایرانی بوده
که بـا
تحولاتی
برای نوشتن
زبان عربی به
کار برده اند.
فارسی به خط
عبری: کهنترین
نوشتهٔ بهدست
امده از
زبان فارسی
نو به خط
عبری
کتابت شده است
نمونههای
بسیار کهن
دیگری هم از
نوشتههای
متعلق به
یهودیان
فارسی زبان
به دست آمده،
که دارای
مختصات گویشی
خاص خود است.
این
نوشته های
گندیده را، که
با ایجاد
ازدحام و
اغتشاش قصد
پوشاندن این
واقعیت را
دارد که زبان
فارسی
موجود، تا همین
اواخر، مورد
استفاده ی
کلنی های یهود
در منطقه بوده، از
دائرة
المعارف به
واقع بی ارزش
و عامیانه ی ویکی
پدیا برداشته
ام. اینک
باید بر
احوال خویش زارانه
بگرییم که
منبع آگاهی
های جوانان
ما، از شدت
فقر و بی
کارگی روشن
فکر خودی، به
چنین کثافت
نامه هایی
منتقل شده،
که با کمال
وقاحت اگر ردیه
ای مستند بر
هذیان های
بالا ارائه
دهید، چنان
که بارها
آزموده ام،
به سرعت دور
می اندازند و
حذف می کنند تا
جا برای چنین
ادعاهایی
تنگ نشود که: «یزید
فارسی تلاش
کرد شیوه
نوشتن قرآن
را که به خط نبطی
بود و
ابهامات
زیادی داشت،
بهبود بخشد»، «ایرانیان
با ذوق و
سلیقه ی خود،
خط نوشتاری
قرآن را
تکامل
بخشیدند و آن
چه را
امروزه به
ناحق خط
عربی مینامند
را پدید
آوردند»، «اعراب
خط نداشتهاند
و خطی که از «حمیر»
و «انبار» به
عربستان
رفته و در
زمان ظهور
اسلام نشر
یافته، خط
عربی نیست بل
که زبان عربی
به این خط
نوشته میشده
است»، «خطی
که امروز
زبان فارسی
با آن نوشته
میشود و یا
در هند و
پاکستان
متداول و
مرسوم است و
در سابق در
کشور عثمانی
نیز رواج
داشته است،
خط عربی
نیست؛ بل یکی
از خطوط
متداول
ایرانی بوده
که بـا
تحولاتی
برای نوشتن
زبان عربی به
کار برده اند».
آیا از چنین
سخنان فوق
ابلهانه که
از چشمه سار
مسموم دانشگاه
های طویله
سان غرب
جوشیده،
سیراب شدید؟!
اینک و با
نهایت
خویشتن داری
که ناسزایی
درشت نپرانم
از وجود روشن
فکرانی
باخبرم که با
تکیه بر نام
آن یزید
فارسی، که
گویا با
الگو گرفتن
از سلمان
فارسی، سهم
پر اهمیت
تصحیح
ناتوانایی
های فرهنگی
اسلام و رفع
نقایص قرآن
را بر عهده
گرفته، از
همین تخیلات
احمق رنگ کن
پیروی می
کنند و بر زبان
اهدایی
یهودیان
سجده می برند
و تاج آن را بر
فرق سر می
گذارند، چنان
که مدعیانی
در میان
ترکان و لران
و کردان و
غیره، با
مواد لهجه
های دیگری از
زبان بومی یهودیان
منطقه، نظیر
دیگری از همین
تاج افتخار
را ساخته اند! مشکل
بزرگ پیش
آمده چنین
ترسیم و
تایید می شود
که تحویل گیرندگان
این لهجه های
یهودی، آن را
به جای هستی و
هویت ملی و
قومی خویش
جار می زنند و تلفظ
کلمات را در
جای نماد
مادی مورد
نیاز حضور
در تاریخ می
گذارند!!! (ادامه
دارد)
+
نوشته شده
توسط ناصر
پورپیرار در
چهارشنبه سی
ام اردیبهشت 1388
و ساعت 21:0 | 22
نظر
درگیری
با مقدمات و
مقصدی که این
یادداشت ها
می پیماید،
در تار و پود
عضلات هر
بازو نیست و
آن اندیشه که
بتواند دل
خواه را در
آستان گفتار
نو به مذبح
برد، در مخزنی
ذخیره نمی
شود که در آن
توتم های جهل
به صورت
جزمیاتی لایتغیر انبار
شده است. از
این روی گرچه
صفحات آن
شناس نامه که
برای زبان
فارسی در چند
نوشته ی اخیر
ارائه دادم،
به میزان
کافی مهرهای
موید بر اوراق
خود داشت،
اما کسانی با
واهمه ای
آشکار، حساسیت
هایی بروز
دادند که از
جهات مختلف
چنان شگفت
انگیز می
نمود، که بر
من اثبات شد
راه درست می
روم و دل
هایی را به
لرزه
درآورده ام
که از صدور
المثنای
نظیر، برای
زبان رایج
خود، دچار هراس
بسته شدن
دکان های
قوم پرستی شده
اند. چنین است
که به عمق بیش
تر می روم،
چند گوهر نو از
میان لجن ته
نشست شده در این دریای
دروغ، که
یهودیان
هویت کهن شرق
میانه را در
آن غرقه کرده
اند، بیرون
می کشم، تا
احتمالا
تشخیص درست
بر نزدیک
بینان نیز
میسر شده
باشد.
«آشنایی
دوملت ایران
و یهود در
حدود دو هزار
و پانصد سال
پیش آغاز
گردیده و در
کتاب مقدس،
خصوصاٌ
اسفار عرزا،
نحمیا،
استر،
دانیال و
تواریخ ایام.
شواهد
تاریخی و
لغوی در
تایید این
آشنایی یافت
می شود. نام
شاهان ایران
کورش،
داریوش
خشاریارشا،
و اردشیر و
نیز القاب
ایرانی چون
ساتراپ و
احشدرپان و
کلماتی چون دات
(قانون، مذهب)،
گنز (گنج) و پردس
(باغ، فردوس) و
بسیاری از
القاب و
کلمات دیگر
که ریشه ی
ایرانی دارد
در کتاب مقدس
به چشم می
خورد. دامنه ی
این آشنایی
به مرور زمان
به دائره
برخوردها و
آثار متقابل
مذهبی و
فرهنگی
کشیده شده به
حدی که
امروزه
شناسائی
کامل فرهنگ
ایران و
فرهنگ یهود
بدون تحقیق و
تتبع در آثار
مذهبی و
فرهنگی هر دو
ملت ممکن نمی
گردد». (آمنون
نتصر، منتخب
اشعار فارسی
از آثار
یهودیان
ایران،
مقدمه، ص ۹)
کتاب
آمنون نتصر
که بر پایه ی
یافته های
قرن اخیر از
مندرجات متون
و دیوان های
فارسی - یهودی
تدوین شده، در
عین صراحت و
سادگی حاوی
مطالبی
دوپهلو است،
که با اندک
مرمتی در
نگاه،
مخفیگاه
آنان را می
توان شناخت.
در این جا او
نیز آغاز مراوده
و مزاوجت بین
دو ملت را با
حضور کورش آزاد
کننده
اسیران و
ثروت بلوکه
شده ی یهود در
بابل آغاز می
کند، از
مبنای ورود
کهن یهودیان
به ایران می
گوید و از
تاثیری که
این حضور در
ارکان هستی
مادی و معنوی ایرانیان
باقی گذارده
است. با این
همه سعی او در
این باب که
برخی لغات
مندرج در
تورات را
برداشته ای
از زبان
فارسی
بگوید، از آن
که تحریر
تورات
یهودیان قرن
ها بر اقدام
کورش مقدم
است، مورخ را
وا می دارد تا
بی اعتنا از
روی ادعای او
عبور کند.
«ادبیات
یهودیان
ایران و
ماوراءالنهر
که به زبان
فارسی و خط
عبری نوشته
شده و ادبیات
فارسی
یهودیان
نامیده می
شود شاخه ای
از ادبیات
فارسی است.
این ادبیات
که اغلب در
محور
موضوعات
مربوط به
تاریخ و مذهب
یهود دور می
زند از لحاظ
ادبی، زبان
شناسی
ایرانی،
جامعه شناسی
یهود ایران و
تاثیر
متقابل دو
ملتی که
یکدیگر را دو
هزار و پانصد
سال پیش در
شاهراه کلده
و آشور
ملاقات کرده
اند با ارزش
است. تار و پود
ادبیات
فارسی یهودی
نموداری از
رشته ی الفت
به ادبیات و
فرهنگ ایران
زمین از یک
سو، و رویای
آخر زمان
ظهور مسیح و
رستگاری بشر
از سوی دیگر
است. بزرگ
داشت فرهنگ
ایران،
غزلیات و
اشعار
عرفانی
عطار، سعدی،
مولوی،
حافظ، ابن
یمین و
دیگران
دوشادوش
سخنان
پیامبران
اسرائیل در
مجموعه ها و
کتب مقدس
یهود ایران
به چشم می
خورد. شعر
فارسی یهودی
گرچه در
زیبایی
الفاظ،
استواری فکر
و قدرت تخیل
با به ترین
اشعار
برابری نمی
کند، ولی
ارزش و ماهیت
آن را باید در
کنار
دورنمای
تاریخی و
سنتی ملت
یهود جست وجو
کرد». (آمنون
نتصر، منتخب
اشعار فارسی
از آثار
یهودیان
ایران، ص۷۰،
۷۱)
کوشش
این یادداشت
های هنوز
مقدماتی
درست در همین
جهت است که
بدانیم آیا
زبان جاری ما
میراث بذل و
بخشش های
یهودیان در
انتقال زبان
یدیش شرقی
خود به
فارسیان
است، تا سکوی
پرشی برای
سقوط در
منجلاب آن
افتخارات
قلابی بگیرند
که در ماهیت
خود پرده ای
بر محو عواقب
قتل عام
پوریم بوده
است، یا این
که یهودیان
ساکن این
منطقه،
معلوم نیست
چه گونه به
میزانی
فارسی می
دانسته اند تا چند
هزار کتاب
با زبان
فارسی و به خط عبری بنویسند
که ماهیتا
برای هیچ یک
از طرفین
کاربرد و
نیاز منطقی
ندارد، اما
به هر حال
اینک با
انبوهی از
این تولیدات
آشنا شده ایم.
«اعتقاد
یهود بر وجود
مقابر انبیا
و بزرگان
مقدس آنان در
خاک ایران
چون آرامگاه
دانیال در
شوش، استر و
مردخای در
همدان،
حبقوق در
تویسرکان و
دیدارگاه
سارح بت آشر
در نزدیکی
اصفهان
نمودار قدمت
سکونت
یهودیان در
ایران است.
اما درباره ی
آغاز اسکان
دسته جمعی
خانواده های
یهودی و
احداث دیه ها
و محلات در
شهرهای
ایران جز در
مورد اصفهان
و مشهد
متاسفانه
مدارک کتبی
در دست نیست». (آمنون
نتصر، منتخب
اشعار فارسی
از آثار
یهودیان
ایران،
مقدمه، ص ۱۰)
بنا به
شواهد کافی،
تعداد معینی
از رابی های
صاحب مقام
مذهبی و دینی
یهود و حتی چند
نبی صاحب
کتاب آن ها، به
صورت آشکار و
پنهان، در
گوشه های
پراکنده و
دور از هم ایران
دفن اند. چنین
شواهدی برای
مورخ به
معاینه می
گوید، که
ماجرای حضور
کهن یهودیان
در ایران را
نمی توان یک
گذر حادثی و
کوتاه مدت در
مسیر تاریخ
این سرزمین گرفت
و اگر تعداد
این بزرگان
صاحب امتیاز
در دین یهود،
که مدفن شان
را در ایران
می گویند، از
مجموع سران
دین یهود در
اورشلیم و
دیگر نقاط
جهان بیش
ترند، پس
باید پذیرفت
در دوران
معینی
یهودیان با
سرپرستی
بزرگان دین و
قوم خود،
دستگاه
مدیریت
ایران را در
اختیار
داشته اند،
این جا را
سرزمین خویش
می شناخته
اند و دفن در
ایران را حتی از
به خاک رفتن
در اورشلیم و
حوالی هیاکل
سلیمان نیز
برتر می
شمرده اند!
«دکتر
آدلر در سفر
خود به ایران
و بخارا (۷-۱۸۹۶)
تعدادی
سیدور (کتاب
دعا و نماز)
فارسی- یهودی
با خود به
لندن آورد.
یکی از این
کتاب ها که
مبنایش
سیدور سعد یا
گائون است در
سال ۱۵۶۴ در
شیراز نوشته
شده است. کتب
دیگر این
مبحث عبارت
است از سروده
ها، سلیحوت (بخشایش)،
هوشعانا (نجات)
که گویا آن ها
را افرائیم
بن رحیم به
فارسی- یهودی
ترجمه کرده
است. ویدوییم
و تنحومیم (اعترافات
و تسلیات) را
الیشع بن
شموئیل ملقب
به راغب به
عبری و هم به
فارسی- یهودی
نوشته است.
نسخه های
فارسی- یهودی
اگادت پسح (روایت
عید فسح
درباره ی
خروج
یهودیان از
اسارت مصر)
فراوان یافت
می شود. هفت
میهمان کتاب
دیگری است
درباره ی
بزرگ داشت
هفت شب عید
سوکوت (سایه
بندان به یاد
چادرنشینی
یهود در
بیابان سینا
پس از خروج از
مصر) که اساس
آن بر افسانه
های عارفانه
ی اسحق لوریا (۱۵۷۲-۱۵۳۴)
یکی از
رهبران
قبالای شهر
صفاد (صفد)
واقع در شمال
اسرائیل
قرار دارد.
قرائت هر
رساله با
آهنگ مخصوصی
ادا می شده
است. گاهی
کاتبان نام
آهنگ را که
روی هم رفته
همان دستگاه
ها و گوشه های
موسیقی
ایرانی است
در کنار
عنوان رساله
قید می کرده
اند». (آمنون
نتصر، منتخب
اشعار فارسی
از آثار
یهودیان
ایران،
مقدمه، ص ۳۱)
به
زودی، به
خواست
خداوند و پس
از گذر از این
مبحث کوتاه،
به مدخل کوه
آسایی وارد
می شوم تا
اثبات شود که
یهودیان با
خط و زبان
عبری آشنایی
چندانی
ندارند، با
آن به علت
نواقص
فراوان
کاربردی، جز
ادعیه و
افسانه های
دینی و مذهبی
و تورات
ننوشته اند
که خواندن
کامل آن در
انحصار لایه
ی نازکی از
خاخام هاست و
آن چه را که
یهود به
عنوان میراث
حکیمانه و
مکتوب تاریخ
قوم خود عرضه
می کند و
ارائه می
دهد، بی
استثنا با
استفاده از
خطوط و زبان
مردمی است که
بر آن ها وارد
می شده اند و
هرگاه در خطه
ای چون ایران
و ترکیه، به
دلیلی که می
دانیم، با
فقدان تجمع
انسانی و
فرهنگ و فن
نگارش و خط و
ادبیات
مواجه می شده
اند، برای
رفع نیاز، با
استفاده از
الگوی عمومی
زبان های
مهاجران
یهود، که در
تمام جهان
شیوه ی یدیش
شناخته می
شود، قسمتی
از گنجینه ی
فرهنگ
جایگزین
عبری خود را
به عنوان
زبان محلی و
گاه منطقه ای
به کار زده
اند، چنان که
در مورد زبان
فارسی و
ترکی، کاربران
آن را از
خراسان بزرگ
تا جنوب
ایران و
تماما در
حوزه های
زیستی کلنی
های قدیم و
جدید
یهودیان می
یابیم، بی
این که بخش
اعظمی از این
کاربران،
پیش از
هیاهوهای
تبلیغاتی
اخیر، واقعا
بدانند که
فارسی و یا
ترکی صحبت می
کنند، زیرا تمامی
آن ها مشغول
سخن گفتن به
زبان مادری و
یدیش خویش،
با نام های
گوناگون
بوده اند.
امری که هنوز
هم خالی از
مصادیق
مراجعه نیست.
«شاهین
موسی
نامه
یوسف و زلیخا
اردشیر نامه
عمرانی
گنج نامه
فتح نامه
قصه ی هفت
برادران
واجبات و
ارکان سیزده
گانه ایمان
اسرائیل
انتخاب
نخلستان
ساقی نامه
مناجات نامه
حکایت ده
مقتول (نثر)
قربانی
اسحاق (نثر)
تفسیر مسخت
آبوت (رساله ی
اندرز پدران
به نثر)
حنوکا نامه
خواجه ی
بخارایی دانیال
نامه
بابائی بن
لطف کتاب انوسی
یا الیا
الیشع بن
شموئیل (راغب)
شاهز اده و
صوفی
حنوکا نامه
یوسف بن
اسحاق
آنطیوکوس
نامه
مخمسات
بنیامین بن
میشال
قربانی اسحق
مناجات نامه
احتراز نامه
پوریم (تفسیر
منظوم کتاب
استر)
غزل دوازده
اسباط
سرگذشت
امینا با
همسرش
دلسرد شدن
از زنان
قصیده قاضی
قصیده
آجرپاره
چهل سئوال
سیمان طوب
ملمد حیات الروح
یهود ابن
داوید
مخزن الپند
یهودا (یحیی) تمثال نامه
هفت وزیران
شهاب یزدی ای قادرت
نما».
(آمنون نتصر،
منتخب اشعار
فارسی از
آثار
یهودیان
ایران، متن
اصلی، ص ۵)
این
اسامی و آثار
تنها بخش
بسیار کوچکی
از مانده های
شعرا و صاحب
قلمان یهودی
است که به
زبان فارسی و
با خط عبری
یافته ایم و
متن آن ها در
کتاب آمنون
نتصر آمده
است. کار جمع
آوری این
مکتوبات لو
دهنده نزدیک
به ۱۲۰ سال
است که همت
اصلی مراکز و
مهره های
یهود در
ایران و
ماوراء
النهر است که
به گمانه ای
تاکنون
نزدیک به دو
هزار جلد می
رسد و بی فوت
وقت از
دسترس
خواننده ی
ایرانی
بیرون برده
می شود. اگر
یهودیان
فارسی را در
قالب منظوم
نیز چنان به
آسانی درک می
کرده اند، که
انبوهی شاعر
و نغمه سرا از
میان خود
بیرون دهند،
پس چنین حجم
غریبی از
گفتار فارسی-یهودی
تنها برای
استفاده ی
اقلیتی
فارسی دان نبوده
است! از طریق
مطالعه فقط
چند سطر و برگ
از این آثار،
چنان که در
ذیل می آورم،
بر آن کسان که
رگ های برافراخته
ی تعصب به گردن
دارند،
احتمالا
معلوم خواهد
کرد که تا چه
میزان در
منجلاب
خیالات
پریشان و ناممکن
فرو رفته ایم.
«داستان
یوسف و زلیخا
که «احسن
القصص»
نامیده شده و
تعدادی از
شعرای
زبردست
پارسی گوی در
ایران و
هندوستان آن
را به نظم
کشیده اند محبوب
ترین داستان
یهودیان
ایران و
ماوراءالنهر
است. گرچه
ماخذ این
داستان سفر
پیدایش کتاب
مقدس است، با
وجود این
یهودیان
ممالک دیگر
تا امروز
نتواسته اند
از نکات
شیرین آن
استفاده
کنند. آن چه
شاهین به
یهودیان
ایران هدیه
داده است
بدون شک
نتیجه ی
تخیلات لطیف
و ذوق داستان
پردازی شعرا
و داستان
سرایان
ایرانی است.
یوسف و زلیخای
شاهین
برخلاف یوسف
و زلیخای
شعرای دیگر
فقط یک
داستان
افسانه ای
نیست، بل چنان
که ابتدای
این مبحث
تاکید شد،
این داستان
نیز در محور
انگیزه های
مذهبی
تاریخی دور
می زند. بدین
سبب ابتدا و
انتهای این
داستان
مغایر با
داستان های
یوسف و
زلیخای
شعرای دیگر
است. یوسف و
زلیخای
شاهین در
واقع از
آفرینش
آسمان و
زمین، آدم و
حوا، طیور و
وحوش، نوح و
ابراهیم و
اسحاق و
یعقوب شروع و
به اندرز
یعقوب به
دوازده
پسران و حمل
جنازه یوسف
از مصر به
سرزمین
کنعان ختم می
شود. شاهین
کوشیده است
چهره سنتی
این داستان
را تا آن جایی
که مقدور
بوده حفظ کند.
در این جا نیز
پاره ای از
اسامی مانند
زلیخا به جای
زن پوتیفار (فوطیفرع
عزیز مصر) و
مالک از ادبیات
فارسی
اقتباس شده
است. یوسف و
زلیخا در سال
۱۳۵۸ میلادی
نوشته شده و
شامل ۸۷۰۰
بیت است. وزن
این داستان
مانند موسی
نامه است». (آمنون
نتصر، منتخب
اشعار فارسی
از آثار یهودیان
ایران،
مقدمه، ص۳۹)
در
زیر، با
زندگی نامه و
نمونه ی شعر
شاهین آشنا
خواهیم شد،
که سراینده
نخستین
داستان یوسف
و زلیخا و نیز
موسی نامه و
اردشیر نامه
به زبان
فارسی و خط
عبری است. اگر
کسی فرصت کند
تا داستان
کامل یوسف
زلیخای
شاهین را با
دقت سطر به
سطر بخواند،
آن گاه پایه ی
اولیه و اصلی
سریال یوسف
صدا و سیما را
خواهد یافت،
که این همه به
دنبال آن می گشته
ایم.
«مولانا
شاهین
شیرازی بزرگ
ترین شاعر
یهودی پارسی
گوی است که در
اواسط قرن
چهاردهم
میلادی در
شیراز می
زیسته است. وی
نیز نخستین
یهودی
ایرانی است
که در صحنه ی
ادبیات یهود
ایران
درخشان
گردیده و شعر
سروده است. شاهین
از نظر وسعت
معلومات و
کیفیت و کمیت
شعری سر آمد و
ره گشای همه
شعرای یهود
ایران بوده
است. شعرای
یهود در
اشعار خود
اغلب او را
ستوده اند و
عموماٌ از
سبک او پیروی
کرده اند. کما
این که خواجه
بخارائی
شاعر یهودی
قرن هفدهم (۱۶۰۶
میلادی)
درباره ی او
به خود می
گوید:
به شاهین
همرهی کی می
توانی، تو
گنجشک
ضعیفی، باز
مانی».
(آمنون نتصر،
منتخب اشعار
فارسی از
آثار
یهودیان
ایران، متن
اصلی، ص ۹)
برابر
معمول، همین
چند سطر
زندگی نامه ی
شاهین را
فرصت و شاهدی برای
وجود شیراز
قرن چهاردهم
میلادی گرفته
اند. حالا و در
این مرحله
مقصود من این
نیست که
شاهین را در
تاریخ جدید
حضور یهود در ایران
بیابم و
درستی و
نادرستی
موجودیت او
را اثبات کنم.
اینک فقط می
کوشم تا تمام
حواس
خواننده ی
این مدخل را
به حجت های
مندرج در چند
سطر زیر جلب
کنم.
«آغاز
سخن بنا
نهادم،
برنام احد
زبان گشادم
برنام کریم و
قادر پاک،
سازنده ی عرش
و لوح و افلاک
خلاق نبود و
بود دوران،
علام و علیم
نطق مرغان
بخشنده ی تاج
و تخت شاهی،
روزی ده مور و
مرغ و ماهی
داننده
رازهای
پنهان،
معبود مکان
نوک ارکان
غنام و رحیم
کل اشیا،
هستی ده کوه و
دشت و دریا
دانای رقوم
تخمه ی پاک،
شمع دل
عاشقان
غمناک
گنجور عطا و
کان اومید،
دارنده ی ماه
و مهر و ناهید»
(آمنون نتصر،
منتخب اشعار
فارسی از
آثار
یهودیان
ایران، متن
اصلی، ص ۱۰۷)
برگی
از متن
اردشیر نامه
ی شاهین. کتاب
خانه ی حوزه ی
علمیه ی یهود
این
ابیات
آغازین
اردشیر نامه ی
شاعری یهودی
وشاهین نام به
زبان فارسی و
با خط عبری
است. آیا این سروده
ی کلاسیک و آب
دار بر زبان
فارسی
آموخته ای گذشته
و یا اثر
شاعری است که
با تسلط
کامل، به
زبان مادری
خویش، شعر
می گفته است؟! و
نیز اگر به
دنبال بخشش
این زبان به
فارسیان،
کنیسه برای
تکمیل لوازم
ملت سازی
خود، چنین
شاعری را
مامور کند تا
دیوانی نیز
با نام یک
فارس، مثلا
حافظ و یا مولانا
بسراید، از
عهده بر نمی
آید؟! و نیز
درخواست
کنندگان کسب
حقیقت را به
این سئوال
هدایت کنم که:
چرا یهودیان
پس از بخشیدن
زبان محلی
خود به
فارسیان،
دیگر دیوان و
کتاب فارسی- یهودی
ننوشته و همه
چیز را به
فارسیان
واگذارده
اند تا تکثیر
همان متون
پیشین را
این بار به خط
عرب و به نام
خود ادامه
دهند؟!!! (ادامه
دارد)
+
نوشته شده
توسط ناصر
پورپیرار در
یکشنبه بیست
و هفتم
اردیبهشت 1388 و
ساعت 3:0 | 38
نظر
بر
اساس یک
بررسی ساده
و با مراجعه
به مجموعه
هایی از مهم
ترین لغت
نامه های به
ظاهر کهن
فارسی و
توشیحات و آراء
و اقوال صاحب
نظران حرفه
ای در باب آن
ها، معلوم
شد که فارسی
اسناد
اثباتی کهن و
دستگاه
تولید
واژگان
ندارد، که همراه
زمانه روان
شود، به وقت
خود بزاید و
یا پوست
بیاندازد. بدین
قرار شاهد
تدوین اوراق
گریم کرده ای شدیم
که با نصب ماسک
کلماتی
قاطعانه
ساختگی و من
درآوردی، چون
نمتک و زغرور
و چکوک و بلکنجک
و پژول و گلفهشنگ
و ونجنک و لیولنگ
و هبولنگ و مچاچنگ
و شتالنگ و پجول
و پژول و اسپغول
و قنبره و
غیره، نمایش
زبان کهنه ی
دنیا دیده ای
را به صحنه
برده اند و
گرچه آن
تصویر مسجد
شیخ لطف الله
در حال ساخت،
به زمان ناصر
الدین شاه،
هرگونه یقین
تاریخی و
فرهنگی،
نسبت به این
سرزمین، از پس
ماجرای پلید
پوریم، تا
زمان فتح علی
شاه قاجار را
برهم می زند و
به راستی
زمان شناسی
هر پدیده ی
مادی در این
عرصه را
بسیار دشوار
و حتی ناممکن
می کند، اما
می خواهم با
مراجعه به
مندرجات آن
اندک
مستندات
موجود، در
پایان این
بررسی های
زبان فارسی،
از مطلب نیم
پنهانی پرده
بردارم که
هرچند دیدار
از آن بسیار
ناخوش آیند
است، لیکن
ریشه مکافات
موجود در سطح
منطقه را از
خاک بیرون خواهد
کشید و در
منظر ملل شرق
میانه قرار
خواهد داد.
«سال
هاست که
ترکیب فارسی-یهودی
در میان
تحقیقات
پژوهشگران
ایرانی و
یهودی،
کاربرد و
نشانه های
فراوان دارد.
در حالی که
متخصصان و عامه
ی خوانندگان
این کلمه را
برای دو وجه
فرهنگی و
ادبی
زندگانی
یهودیان
ایران به کار
می برند، این
کلمه زمینه ی
قانونمند
تحقیقی است
که تمام
جوانب زندگی
یهودیان
ایران، شامل
تمام مرزهای
فرهنگی
ایران را
دربر می گیرد.
به علاوه
تحقیقاتی با
عنوان فارسی-
یهودی می
کوشد تمام
مواد ادبی
کتبی و
موضوعات و
دست نویس های
باستان
شناسانه
هنری و غیره
را جمع آوری و
مطالعه کند تا
میراث
تاریخی و
فرهنگی
یهودیان
ایران را
روشن تر کند».
(هومن سرشار،
فرزندان
استر، ص ۸۱)
بدین
ترتیب
برخورد با
نمونه های
متعددی از
مکتوبات
یهودی، که
متون فارسی
در زمینه های
گوناگون را
با خط عبری
ارائه می
دهد، حیرانی
ویژه ای را در
میان جست و جو
گران فرهنگ و
ادب شرق
میانه موجب
شده است، که
ظاهرا و به
علتی که با
خواست
خداوند در
دنبال خواهم
آورد، می
کوشند به
زیر ذره بین
سئوالات
بنیادی برده
نشود.
«کثرت
نگارشات
فارسی-یهودی
که به صورت
دست نویس
باقی مانده و
بعضی ویرایش
و منتشر شده
اند، گواه
فعالیت
مستمر ادبی
یهودیان
ایرانی در
دوران پیش
مدرن ایران
است. لیست
کامل
موضوعات و
انواع دست
نوشته های
فارسی-یهودی که
توسط یک
دانشمند و
کتاب دوست
اروپایی در
قرن نوزدهم
از جوامع
یهودی ایران
و آسیای
مرکزی
خریداری شد،
نشانه ی
موضوعات
مورد علاقه ی
جوامع یهودی
است. علاوه بر
متون فارسی-یهودی،
فهرست زیر
نشانه ی تنوع
ذائقه و
دیدگاه های
فرهنگی
یهودیان
ایرانی قرن
بیستم است.
این فهرست در
۱۸۹۸ تهیه و
منتشر شد». (هومن
سرشار،
فرزندان
استر، ص ۸۱)
آن گاه
فهرستی از هرگونه
مکتوبات، به
خط فارسی-یهودی
ارائه می شود
که پیوستگی و
اعلام حضور
مستمر فرهنگ
معینی را
بدون چانه
زنی اعلام می
کند. شاید
هنوز به طور
کامل منظور
از متون
فارسی-یهودی
را توضیح
نداده باشم.
برای آشنایی
با این گونه
اسناد به
ترین مثال
مواردی در وب
است که کلمات
فارسی را با
الفبای
انگلیسی می
نویسند. اینک
مجموعه های
فراوانی از
کتبی در اختیار
مراکز و موزه
های یهودی
است که از
میان خطه
های معینی از
جغرافیای
ایران و
آسیای میانه
جمع آوری
کرده اند. در
این کتاب ها،
درست همانند
همان وب
نوشته های به
اصطلاح
فینگلیش و
چنان که در
چند نمونه ی
زیر می
بینید، تلفظ
مجموعه ای از
منابع فارسی
کنونی را با
حروف عبری نوشته
اند. بی گمان
این انبوه
تدارکات
کتبی با متون
حکمی و فلسفی
و ادبی و غیره
را فقط برای
جمعی می توان نوشت
که بر لغت
فارسی به
کمال مسلط
باشند و آن را
زبان اصلی
خود بدانند.
سمت راست
تصویر صفحه
۹۲ از کتاب
فارسی - یهودی
«خسرو و
شیرین» نظامی.
کتاب خانه ی
حوزه علمیه
یهود و سمت چپ
تصویر صفحه ی ۶ از
کتاب «یوسف و
زلیخا»ی جامی
در کتاب خانه
ی دانشگاه
الهیات
یهودی در
موضوع معراج
پیامبر، با
براقی به
سیما و کلاه
و آرایش شاه
زادگان
قاجاری!!!
سمت راست
تصویر صفحه ۱۵۴
از کتاب
فارسی - یهودی
«اردشیر
نامه» شاهین.
کتاب خانه ی
حوزه ی علمیه
ی یهود، با
عنوان استر
کورش کبیر
فرزند شاه
اردشیر را می
زاید و سمت
چپ تصویر
صفحه ۱۰۷ از
کتاب «موسی
نامه»ی شاهین
در موزه ی
اسراییل
اورشلیم با
موضوع
سوزاندن
گوساله ی
زرین به
وسیله ی
موسای
پیامبر.
«اما
موضوع مقاله
حاضر گویش
نیست، بل
زبان فارسی-یهودی
است، یعنی
زبان مشترک
ایران،
بدان گونه که
دست کم به مدت
دوازده قرن
نزد یهودیان
کاربرد
داشته است.
امروزه همه ی
یهودیان
ایرانی در
سخن گفتن،
فارسی را به
عنوان زبان
اول و یا در
جایی که با
گویشی دیگر
مقارن شود،
همچون زبان
دوم به کار می
برند،
همچنین
فارسی ابزار
انحصاری
ادبیات است،
چون گویش
هایی که به آن
ها اشاره
کردیم صرفا
کاربرد
شفاهی دارند. پس
از آن که
ادبیات
فارسی-یهودی
در قرن گذشته
کشف شد،
نسخه شناسان
مختلف به
ویژه و.باخر،
در بین سال
های ۱۸۸۰ و
۱۹۱۴ با جدیت
در باره ی آن
بررسی و
تحقیق کردند. برخیاز قطعات آن
به چاپ رسید
که با توجه به
وسعت آن چه
هنوز انتشار
نیافته اندک
است، اما
برای آن که
تصوری از
شیوه ی فارسی
نویسی
یهودیان در
ذهن ما به
وجود آورد
کافی است». (ژیلبر
لازار، شکل
گیری زبان
فارسی، ص ۳۲)
بنا بر
این و بی توجه
به تاریخ
گذاری های
لازار و تنها
با مراجعه به
گنجینه ای از
این گونه
کتاب های
فارسی-یهودی
و بنا بر
استدلال های
در دنبال،
این سئوال
عمده و تعیین
کننده را پیش
می کشم که این
گونه فارسی
نویسی با
الفبای عبری
از بابت کدام
نیاز
یهودیان
پدید آمده
است؟ اگر کسانی
از میان
عالمان
یهود، که از
جمله فارسی می
دانسته اند، با
این قصد که
متون و میراث
ادب فارسی را
به میان عامه
ی یهودیانی
برند، که
فارسی نمی
دانسته اند،
پس باید آن
کتب را به
زبان و لغت عبری
ترجمه کنند،
نه این که
همان کلمات
فارسی را با
حروف عبری به
نمایش
گذارند. بنا
بر این و
منطقا چنین
کتاب های
فارسی-یهودی
در حقیقت
چیزی جز این
شناخته نمی
شوند که مردمی
با زبان و خط
خویش کتاب
نوشته اند،
زیرا برای
این همه
تجدید نگارش
و تولید این
همه کتاب،
نمی توان توضیح
و توجیه و
توجه دیگری ساخت.
به یقین
صاحبان خرد و
عالمان اشاره
شناس، بر
مبنا و به
فرمان خرد و
اندیشه، با
همین یک
سئوال قانع
شده اند که اصطلاح
کنون فارسی-
یهودی، با
برداشت های
جاری، یک
شیادی دیگر
برای گم کردن
رد پای حقیقت
است که
یهودیان
کهنه کار
اختراع کرده
اند، زیرا
مجموعه ای که
اینک فارسی-یهودی
خوانده می
شود، در نهاد
خود کتاب
هایی است که
یهودیان با
زبان رایج و
تنها خطی که
از آنان می
شناسیم، در
حوزه ای از
تجمع خود، از
خراسان بزرگ
تا جنوب
ایران می
نوشته اند،
پیش از این که
بخواهند همان
زبان را با
جانشین کردن
خط عرب، به
جای خط عبری،
به صورت
ابزاری برای
نو ملت سازی
های هدفمند
درآورند و
بار تبلیغ
فرق مذهبی را
به دوش مردم
آن بگذارند. در
حقیقت
گنجینه
موجود در ادب
ایران راهی
مخالف آن
پیموده است،
که اینک جار
می رنند و در
واقع وادار
شده ایم، با
فیس و افاده،
متن کتاب های به
زبان و خط
یهودیان را،
تنها با
تغییر نوع خط،
از عبری به
عربی، در دو
سه صد ساله
اخیر، به
خود نسبت
دهیم. با این
سئوال دیگر
که اگر مجموع
میراث ادبی و
فرهنگی
یهودیان
ایران،
انحصارا به
زبان فارسی و
با خط عبری
مدون است و آن
را نشانه ی
گسترش زبان
فارسی کهن در
میان
یهودیان
ایران می
گویند، آن
گاه این
سئوال سر بر
می آورد که
این فارسی
دانان یهودی
که در چنین
گستره ی
وسیعی بر زبان
فارسی مسلط
بوده اند، چرا مستقیما
از کتب فارسی
استفاده
نکرده و از
بابت رفع چه
نیازی مجبور
به تجدید
نگارش آن ها
به خط عبری
شده اند؟! چنین
سئوالی باز
هم پاسخی جز
این ندارد که
یهودیان
متون زبان
منطقه ای خود
را با خط کهن و
قومی خویش
نوشته اند!
حالا به جای
پریدن به
آسمان و
پرخاش به این
و آن، اگر کسی
از میان
مدعیان،
توضیح و حتی
توجیه دیگری
برای وجود
این همه متون
متنوع فارسی-یهودی
می شناسد، به
شرط این که
ماهیت مدخل
را درک کرده
باشد، بسم
الله.
«فخرالدین
گرگانی در
سرودن ویس و
رامین از چه
منبعی
استفاده
کرده است؟
خود شاعر در
مقدمه
اطلاعات
نسبتا
مشروحی به
دست داده ولی
برای بیان
مقصود
الفاظی به
کار برده که
موجب بروز
تعبیر و
تفسیرهای
گوناگونی
شده است. در
این بخش از
منظومه که
بارها نقل
شده، گرگانی
می گوید که به
پرسش سرور و
بزرگ خود
درباره
داستان ویس و
رامین چنین
پاسخ داده
است: داستانی
سخت زیباست
که شش
دانشمند آن
را نوشته
اند، اما به
زبان پهلوی
است. و خواننده
آن چه را گفته
شده درنمی
یاید. همه
کس نمی تواند
این زبان را
به خوبی
بخواند و اگر
هم آن را
بخواند
معنایش را
درک نمی کند.
در این حکایت
وصف هر چیزی
با شرح و بسط
فراوان آمده
است اما
هنگامی که آن
را بخوانی
چندان
معنایی
ندارد... بنا
بر این سخن
دانان کهن
داستان ویس و
رامین را
روایت کردند.
آنان در سخن
فارسی مهارت
نشان دادند
زیرا استاد
این زبان
بودند. پس
داستانی
پرداختند که
در آن واژه
هایی غریب از
هر هر نوع
زبانی به چشم
می خورد». (ژیلبر
لازار، شکل
گیری زبان
فارسی، ص ۱۱۲)
چنین
توضیحاتی با فرض
بی خردی خواننده
برابر است.
الفاظی است مشحون
از بی عاری
فرهنگی که با
آن، وجه عقل
ملت و حتی
مردم منطقه
ای را به
بازی گرفته
اند. اگر هزار
بار
بخوانید،
سرانجام به
دانه ارزنی
از دانایی در
آن
برنخواهید
خورد. تصویر
مضحک آن شش
دانشمندی که
جمعا داستان
ویس و رامین
به زبان
پهلوی می
نوشته اند،
حال ان که با
همین الفبای
دروغین کنونی،
که به نام زبان
پهلوی مارک
زده اند، حتی
نمی توان به
نوعی نام
شاپور را
نوشت که به
سی شکل
خوانده نشود!؟
آیا بزرگان
ویس و رامین
چاپ زن ما
هرگز گریبان
فخرالدین
اسعد گرگانی
خیالی را
گرفته اند تا
مسخرگی را بس
کند و قصه ای
را نسراید که
با قید و
اعتراف شخص
خود، واژه
های غریبی از
هر نوع زبان
در آن به کار
رفته است. این
ها تمام می
رساند که
یافتن منبع و
مدرکی که
آغاز پیدایش
زبان فارسی
کنونی را
اعلام کند،
در اختیار
کسی جز همین
وجیزه هایی
که می خوانید نیست
و این مقوله
چنان
دلقکانه است
که ظاهرا
باید بدون
حیرت عقلانی
و به سادگی
بپذیریم که
نیم قرن پس از
تدوین شاه
نامه،
فخرالدین
اسعد گرگانی
تعریفی برای
زبان و لغت مکتوبات
خود ندارد!!!
«زبان
کتاب های
فارسی-یهودی
را باید از
گویش های
یهودیان
ایران جدا
دانست.
یهودیان
اصفهان،
همدان،
کاشان و پاره
ای دیگر از
نقاط مختلف
ایران،
نزدیکی قابل
توجهی به
زبان های
پارسی میانه
نشان می دهند.
این گویش ها
چه از نظر آوا
شناسی صرف و
چه از لحاظ
کمک به مبحث
زبان شناسی
ایرانی
نیازمند
تحقیق و تتبع
است، آثار
کتبی
یهودیان
ایران و
ماوراء
النهر همه به
خط عبری، اما
به زبان
فارسی نوشته
شده است.
لذا محققین
این آثار را
فارسی-یهودی
می نامند.
زبان این
نوشته ها روی
هم رفته همان
فارسی
کلاسیک است و
جز در چند
مورد
استثنایی
گویش
یهودیان در
آن به کار
نرفته است». (آمنون
نتصر، منتخب
اشعار فارسی
از آثار
یهودیان
ایران، ص ۱۳).
اینک
تردیدها در
این که
یهودیان
زبان خود را
در کتاب های
اصطلاحا
فارسی-یهودی
می نگاشته
اند، بر طرف و آن
گره گشوده می
شود که تعیین
حوزه ی گسترش
زبان به
اصطلاح فارسی
را دشوار می
کرد: بدین
ترتیب فارسی
زبانان
منطقه ی ما،
از خراسان تا
اصفهان و
کاشان و یزد و
کرمان و
افغانستان،
در همان حوزه
ی تجمع دیرین
یهودیان جمع
اند، با این
قید که حتی
اگر به طور
کامل بر صحت
یافته های
این مدخل
جدید صحه
گذاریم، باز
هم نمی توان
و نباید حیات
و کاربرد و
حتی ارزش
یابی مناسب
برای فارسی کنونی
را که عصای
دست
ارتباطات
اجتماعی و
فرهنگی
جماعات
متعددی است، معطل
گذاریم و در
اعتلای آن
نکوشیم، زیرا
به محض ورود
در حوزه ی
شناخت، آدمی به
دریافت
حقایق مسئول
و موظف می شود
تا از طغیان
و یا تمکین بی
خردانه باز
ماند. چنان
که آشنایی با
ماهیت یهودی زبان
فارسی نام موجود
شاید کسانی
را برانگیزد
تا پرچم
فارس ستایی
معهود و
متعارف را
پایین تر از
این نصب کنند.
«ادبیات
یهود ایران
در حقیقت
شاخه ی مهمی
از ادبیات
فارسی است
که تاکنون به
علت عدم
معرفی لازم و
نا آشنایی
مردم به
خصوصیات آن
از دامان
مادر به دور
مانده است. تا
آن جا که
نگارنده
اطلاع دارد،
تذکره
نویسان
ایرانی به
آثار ادبی
یهود ایران
اشاره نکرده
اند و گویا
سبب اصلی عدم
آشنایی آن ها
به خط عبری
بوده است». (آمنون
نتصر، منتخب
اشعار فارسی
از آثار
یهودیان
ایران، ص ۱۷).
آیا
فصیح تر از
این می
خواهید؟
نتصر می گوید
که برای
آشنایی با
ادبیات
ایرانی
یهود، نیاز
به دانستن
زبان عبری
نیست، کافی
است بتوانید
خط یهودیان
را بخوانید!
با این قید که
نباید
ادبیات
فارسی را
شاخه ای از
ادبیات یهود
گرفت، بل
درست تر آن که
بگوییم که با
تغییر خط، از
عبری به
عربی، بر
مجموعه ی
ادبیات یهود
عنوان فارسی
بخشیده ایم.
وسعت این
گونه ادبیات
یهود که اینک
از آن نمونه
های فراوان
یافته اند،
از نثر و شعر،
تا به حدی است
که بی تردید
از وجود یک
فرهنگ همه
جانبه خبر می
دهد و چنان
متنوع است که
نمی توان آن
را حاصل تفنن
و تقلید گرفت.
اگر حوصله
کنید و کتاب
آمنون نتصر
را بیابید و
بخوانید آن
گاه در میان
نمونه های
شعری
یهودیان و
شاعران و نثر
نویسان
یهودی، که
آثارشان را
به شیوه
اصطلاحا
فارسی-یهودی
نوشته اند،
به قدر کافی
فردوسی و
حافظ و گنجوی
و مولانا و
نثر نویسان
به نام
خواهید
یافت، تا
پاسخی برای
آنان شمرده
شوند، که از
چپ و راست می
پرسند: پس این
همه شعر و
کتاب را چه
کسانی سروده
و نوشته اند؟!!!
«یهودیان
ایران،
علاقه ی
فراوانی به
خواندن
اشعار شعرای
بزرگ ایران
داشته و
دارند. پاره
ای از این
شعرا مانند
فردوسی،
سعدی، شمس
تبریزی،
حافظ و غیره
نام شان به
احترام یاد
شده است. به
طوری که از
نسخه های خطی
روشن می
گردد، آثار
این شعرا را
از دیرباز به
خط عبری
درآورده و
آثار شعرای
زیر تاکنون
به خط عبری
دیده شده است:
ابن یمین،
اهلی
شیرازی،
بابا طاهر
عریان،
جامی، حافظ،
خاقانی،
خواجوی
کرمانی،
خیام، سعدی،
سلمان
ساوجی، شاه
نعمت الله
ولی، صائب
تبریزی، عبید
زاکانی،
عرفی، عطار،
فردوسی،
فغانی،
مغربی،
مولوی،
نظامی، وحشی
بافقی...». (آمنون
نتصر، منتخب
اشعار فارسی
از آثار
یهودیان
ایران، ص ۶۵).
حیرت
انگیز است!!!
یهودیان
ایران که
علاقه ی
وافری به
خواندن
اشعار شعرای
بزرگ ایران
داشته اند،
به جای
خواندن
دیوان این
شاعران با
خط فارسی،
معلوم نیست
به کدام علت همان
متون فارسی
را به خط
عبری نوشته
اند. حالا می
توان دریافت
چرا ادبیات
منظوم ما این
همه فرمان
خوش باشی و
ناباوری به
روز جزا را، در
خود نگه
داشته است؟! (ادامه
دارد)
+
نوشته شده
توسط ناصر
پورپیرار در
جمعه هجدهم
اردیبهشت 1388 و
ساعت 10:0 | 91
نظر
اینک،
آفت دروغ
سراپای
گفتارهای
فرهنگی در
باب زبان و
ادب
ایرانیان را فرا
گرفته و
توهمات در
این زمینه
چنان دامن
گیر خلایق
است، که با
کمال تعجب،
هرچه درجات و
مقامات صاحب
نظران را بالاتر می
بینیم،
خیالات
کودکانه و
حتی کریه و
مافوق نژاد
پرستانه ی آنان نیز
به همان
میزان اوج و
ارتفاع می
گیرد.
«وقتی
کتاب رجال
اسلامی را
تصفح کنند،
مثل این است
که در کتاب، تنها
رجال ایرانی
است و به
طور شاذ و
نادر یک اسم
حرانی یا
اندلسی نیز
گاهی دیده می
شود. و دیگر
خواستم یک
بار به نحو
اجمال نشان
بدهم که اگر
علماء ایران
را از صفحه ی
تاریخ دنیا
برداریم نه
تنها عالم
اسلام بل که
جامعه بشریت
هیچ چیز
ندارد یا در
نهایت فقر و
بی چارگی
علمی و ادبی و
صفتی (صنعتی) و
اخلاقی است و
این نه غلوی
است که می کنم
و نه حب وطن
است که مرا
بدین گفته می
دارد، مثل من
و با من پنجاه
سال در رجال و
کتب فحص
کنید، به
همان جا می
رسید که من
رسیده ام». (علی
اکبر دهخدا،
لغت نامه،
مقدمه، ص ۵۰۲)
به
عیان ببینید
اثرات مخرب
کتب ضاله ای
را که به نام میراث
مکتوب ملی و
اسلامی به
طور جاعلانه
فراهم شده و
نه فقط بر
ماجرای
پوریم پرده
کشیده، بل در
اندیشه ی
آزاد و بی
انحراف
کسانی در
اندازه
دهخدا نیز این
گونه ویرانگری
کرده است! چنین
گنده گویی
هایی جز از
قلم و خیال و
زبان
مبتلایان به مالیخولیای
فرهنگی و
آسیب دیده از
شوونیسم ملی و
قومی خارج
نمی شود و این
قبیل گمانه
ها جز علامت
مزمن شدن
بیماری خود
برتر انگاری
نیست. حضراتی
در نظایر این
مواضع، البته
که گوش
شنوایی برای
درک و هضم
دریافت های
نو را ندارند
و چنین است
که انتقال
داده های
جدید، به
مردم معمول،
که ضرری در
قبول حقایق
نمی بینند، دشواری ندارد،
مشکل درآن
سطوح بروز می
کند که صاحب نقش
و سطر و فیلم
و مجسمه ای،
پیش تر، دست
مایه و
احساسی در
باب تخت
جمشید بروز و بیرون
داده باشد.
چنین کسی در
مواجهه با
مستند با
شکوه
تختگاه، بی
درنگ به هیستری
فحاشی دچار
می شود، زیرا
قبول داده
های مستقیم و
مشخص مستند،
با دور
انداختن آن نقش
و سطر و فیلم
و مجسمه و گم
نامی و بی
کاری اش برابر
می شود! بر این
قرار قیاس
کنید که دهخدا
با چنین چشم
انداز مافوق
نژاد
پرستانه، چه
گونه فرهنگی
می تواند برای
زبان فارسی
تدوین کرده
باشد؟ او که
پنجاه سال را
در کار تورق
کتاب رجال و
تذکره ها گذرانده،
آیا ممکن است
با قبول
ساختگی بودن
زبان فارسی و
مجعول بودن
آن کتاب ها،
پنجاه سال
عمر خود را
فنا شده
بداند؟!
«علوم
و معارف عرب:
بلاد عرب
خالی از
مدارس به
معنای خاص
بوده است و در
دوران بسیار
قدیم و قبل از
اسلام اصولا
توجهی به این
قسمت ها نمی
شده است و
مجموعه ی هنر
آن ها تفاخر
به ملیت و
سرودن اشعار
ملی بوده است
که حاکی از
برتری نژادی
و قومی می
باشد. و به
جز برخی از
نواحی آن که
از پرتو معارف
ایرانی مستفیض
بوده اند
خود دارای
مدارس قابل
توجه نبودند.
پس از ظهور
اسلام و
تحریص و
تحریک بر علم
و معرفت، به
این قسمت ها
نیز توجه شد و
به وسیله ی
ملت های
دیگر، به
ویژه
ایرانیان،
اقدام به
تاسیس مدارس
و مساحد
گردید». (دهخدا،
لغت نامه،
ذیل لغت عرب، ص
۱۵۷۹۴)
این
کلیشه ی ثابت
توصیف فرهنگ عرب،
از زبان اغلب
مدعیان حضور
در محافل دانشگاهی
ایران است،
که بدترین و
متعصب ترین
نوع آن را،
نزد مولفان و
محققانی
ذخیره
داریم، که
چون شیخ
ابراهیم
زنجانی در کسوت
روحانیت
ظهور کرده
اند! مورخ
درمی ماند چه
طور سرکرده
ای چون
دهخدا،
نخستین مدون
فرهنگ لغت
فرس، که کلام
فارسی آن به
زحمت سر به
۱۲۰۰ نمونه
می زند، با
نگاهی به
اطراف، از
خود نپرسیده
است
ایرانیان
سازنده مسجد
و مدرسه برای
عربان، چرا
تا قرن دهم
هجری، در
سرزمین خود،
یک اتاقک
آموزشی و یا
محراب عبادت
نساخته اند؟!!!
«...لکن
لغت نویسان
ما، از اسدی
تا رشیدی،
به ضبط نوادر
و شواذ بسنده
کرده اند و
جمعی که در هند
و ترکیه قدیم
به نوشتن لغت
نامه فارسی
پرداخته
اند، متتبع
بصیر داند که آن
ها لغت نامه
فارسی
نباشد، بل
که معجونی
است از
استعارات
بارد و
کنایات دور
از طباع
سلیمه مخصوص
مردمی به
هندوستان و
شواهد از
شعرای گم نام
و کج طبع و
عامی و نیز
عده بسیاری
از لغات
دیستان
المذاهب و
روزه و
دساتیر و
آیین هوشنگ که
برساخته
جمعی بی
ایمان است،
و نیز مبالغی
خطیر از لغات
محلی السنه ی
مختلفه ی هند
و بیش از همه
مجعولات که
فرهنگ
نویسان برای
پر حجم تر
کردن کتاب
خویش کرده
اند تا
ممدوح نادان
را بفریبند
و عجب این که
انگلیسیان
نیز بی هیچ
تتبع و تصرفی
در لغت نامه
های مترجم
انگلیسی به
فارسی و
بالعکس همان
اغلاط را
عینا نقل
کرده اند.
ریچارد سن در
اواخر قرن
هجدهم
میلادی بوده
و سایرین
تقلید او
کرده اند و
فرانسویان
نیز از قبیل
دمزن و جز آن،
به تقلید
انگلیسیان
نیز بار دیگر
این گناهان
را مرتکب شده
اند و یکی دو
نفر دیگر که
در عصر ما به
تالیف لغت
نامه فارسی
به فارسی
پرداخته
اند، از متکی
بودن به حس
تحری و جودت
نقد
اروپاییان
در علم، به
همین پایدام
گرفتار شده و
عین کتاب های
انگلیسی و
فارسی را با
همه ناروایی
های بی پایان
آن، عینا
بار دیگر به
صورت لغت
نامه ی فارسی
به فارسی
نوشته و طبع
کرده اند و
این
لغزشگاهی
بزرگ و منزلی
بس خطیر است
که جوانان و
طبقه حامیان
لغت را گم راه
تر کند و چاره
تنها این است
که امروز آن
چه شواهد
ادبی دارد و
آن چه را که در
تداول عامه ی
ایرانیان
است گرفت، و کتاب
های هند و
مقلدین آن ها
را نابود
انگاشت». (دهخدا،
لغت نامه،
مقدمه، ص ۵۰۴)
دهخدا
در حکم
انتهایی
یادداشت
بالا، صراحت
دارد که آن چه
را به نام
فرهنگ لغت
فارسی به هر
زبان و هر
عنوان و از
هر مولفی، تا
زمان او
بیرون داده
اند، شایسته
دور انداختن
و نابود
انگاشتن است و
تالیف لغت
نامه ای را،
بر مبنای
نمونه های
شعری غیر
مجعول و
واقعا موجود
و نیز لسان
عام توصیه
دارد، کاری
که خود دست
به ساخت آن
زد و توجه
نداشت که
انتشار لغات
فارسی در
لسان عام، رسن
سست بافته ای با دوک
دیوان های
قلابی و
مجعول شعر، و
سعی دویست
ساله مراکزی برای
رسمیت دادن
به آن ها
بوده است. آیا
زبانی را که
تا چند دهه
پیش جز دفترچه
ی لغات قلابی
دشمن ساخته
ندارد، با چه
معیاری
زبانی کهن و
شیرین
بدانیم و
اگر آن را
دیرینه
بشماریم، چه
گونه قبول
کنیم هزار
سال پس از
رونمایی
نخستین هم،
دایه و ناظم و
آرایشگری
نداشته است؟! اینک هضم
این غذای
ثقیل و
ناسالم دشوار
می نماید که ارباب
سخنی همانند
دهخدا، هم
مردم دیگر را
در برابر
علماء ایران
فقیر و بی
سرمایه
بگوید و هم
در باب زبان
قوم خود، که
تنها ابزار
ابراز جلالت
فرهنگی است،
به اعتقاد بالا رسیده
باشد!!! گفتار
دهخدا در
میانه ی نقل فوق،
برنامه ای از
شبکه دوم
سیمای
جمهوری را به
یادم آورد که دو
روز پیش،
مجری آن چند
صاحب منصب
دولتی در
امورات
فرهنگی را،
به یقه درانی
در باب خلیج
فارس تشویق و
تحریک می
کرد. کسی از
دعوت شدگان
می گفت
اختلافاتی
چون ماجرای
تصاحب نام
خلیج را،
دولت و
سیاستمداران توطئه
گر انگلستان
بنیان گذارده و
تا قرن پیش
نشانی از آن
نبوده و هم او، چند
جمله بعد، در
دفاع از شناس
نامه و شجره ی
فارس مبنا،
برای خلیج،
به نقشه هایی
اشاره می کرد
که
انگلیسیان
از قرن هفده و
هجده میلادی چاپ
کرده اند و آن
ها را مدرک
اثبات قدمت
نام خلیج
فارس می شمرد!!!!؟
این جا نیز
دهخدا تعجب
می کند که
مراجع و
مکتوبات انگلیس،
بر مفاد و
محتوای لغت
نامه های بی
ارج و نسب
تولید
هندوستان
صحه گذارده
اند و به
احتمال زیاد
نمی داند که
هجوم این
فضولات
فرهنگی، در
شمایل لغت
نامه نویسی
فارسی، در
دوران اخیر،
از اقدامات
کمپانی هند
شرقی است که
با مجموعه و
بسته ای حجیم
از موهومات و
از جمله دین
زردشت و کتاب
او، همراه
چند
خانواده،
برای ایجاد
اغتشاش هویت
شناسانه و بالا
بردن سد
جدایی میان
مسلمین
منطقه،
روانه ی
ایران کرده
اند. دهخدا
گمان دارد آن
«عده ی بسیار
از لغات
دیستان
المذاهب و
روزه و
دساتیر و
آیین هوشنگ»
را، کسانی
برای رفع بی
حوصلگی و پر
کردن اوقات
فراغت و
سرگرمی
تدوین کرده
اند، حال آن
که بنیان
اندیشان
مجموعه این
اقدامات
فرهنگی و
سیاسی و ادبی
را، بخش های
جداگانه و در
عمل پیوسته
ای از روندی
می دانند که
کسانی برای
بهره ای، که
از آن خواهم
گفت، از دو
سرزمین
تاریک و
خالی از
گذشته و بی
تاریخ ایران
و ترکیه، در
چند قرن
اخیر، دو ملت
فارس و ترک
ساخته اند تا
پایه و
پایگاهی برای
بالا بردن
بنای فرقه
های اسلامی
و موجد عظیم
ترین
انشعابات و
جدا سری در
دین اسلام
شوند.
باری،
این ها که
گفتم هنوز
تمام
استدلال،
برای اثبات
نوساز و غیر
تاریخی بودن
زبان فارسی
نیست و می
خواهم به بحث
فنی هولناک و
شگفتی وارد
شوم که در
انتهای آن
نزد صاحب خرد
بی تعصبی، در
کمین دریافت
حقیقت
نشسته، بی
تردید معلوم
خواهد شد که
زبان نازای
فارسی را نمی
توان صاحب دستگاه
منضبطی
شناخت که
صیقل روزگار خورده
باشد. از
جمله بیان کردم
که دفتر لغت
فرس اسدی
طوسی، به
تصحیح دبیر
سیاقی در
۱۳۳۶شمسی و
چاپ همان
کتاب به
تصحیح
مجتبایی و
صادقی به سال
۱۳۶۵ شمسی
انجام شده
است. تصحیح
دبیر سیاقی
۴۸۰ و از آن
مجتبایی و
صادقی ۷۸۰
لغت را به شرح
رسانده است.
هیچ کس
تاکنون
نپرسیده این
اضافات را از
کجا برداشته
اند و یا به
فرض اگر
اسدی طوسی
نوشته باشد: «بشکول:
مرد قوی بود».
بشکول تلفظ
چه مردمی در
کدام
جغرافیا و
مرد قوی تلفظ
چه کسانی از
کدام خطه
است، تا
بتوانیم هر
دو مجموعه را
از فارسیان
بدانیم. اینک
می خواهم چند
لغتی را به
قصدی معین از
کتاب
مجتبایی و
صادقی، که
ویراسته تر
است، بردارم
و به بحثی
وارد شوم که
در انتهای آن
هر صاحب
فرهنگی که
به عنوان و
عقل خویش
ارزش گذارد،
به سادگی درک خواهد
کرد که زبان
فارسی را در
قرون اخیر و در
کارگاه های
مخصوص، با
سود بردن از
گنجینه لغات مهاجران
داخلی و همسایگان
بیرونی و
غالبا با
مبتدای عبری از
خراسان تا
هندوستان در
ابعاد مختصر
ساخته و همراه
اوهام دیگری با
نسبت و سال
شمار غلط،
چون دولت
صفویه و میدان
نقش جهان و پل
های اصفهان و
مسجد شیخ لطف
الله، همراه مجلدات
شعر و شاه
نامه و چند خانوار،
برای نمایش
سامانی برنامه ریزی
شده، به این
ملک فارغ از
جوشش
متمدنانه ی
حیات، روانه کرده
اند.
بر
سبیل ذکر
مقدمه عنوان
کنم که دو
منبع و مغازه
ی فروش
افاده برای
فارس پرستان
و فارسی
ستایان، شاه
نامه ی
فردوسی و
دیوان حافظ
نامی است،
یکی در
ابتدای ظهور
این زبان و
دیگری در
میانه آن، به
شرح و نقلی که بارها
خوانده و شنیده
ایم. برای شاه
نامه، فریتس ولف
آلمانی
فرهنگی دارد
که لغات و
ضمایر و
موصولات و
حروف اضافه و
مشتقات و
مصادر آن
دیوان را
فهرست کرده و
از طریق کتاب او
می توان با
دقت کافی
دریافت که در
شاه نامه ی
فردوسی که
و با و یا
و را و از
و چند و چون
و اگر و مگر
و یا رستم و
رخش و ضحاک و
دماوند و رزم
و بزم و غیره،
چند نوبت و در
کدام ابیات
به کار رفته
است. چنان که
در سال های
اخیر فرهنگ
دیگری را،
خانم مهین
دخت
صدیقیان، به همان
روال و سیاق،
برای دیوان
حافظ فراهم
آورده، که خواهان
را با فهرست کاربرد
لغات فارسی و
ضمائم و
حواشی آن، در دیوان
حافظ آشنا
می کند. ملتمس
و خاضع
دانایی و
درستی، با
قیاسی
کنجکاوانه
در این دو
منبع، به
سهولت از
اسرار جلای
زبان فارسی
موجود آگاه
می شود: فرهنگ
ولف کم تر از
۱۲۰۰ لغت
فارسی آشنا را
عرضه می کند و
فرهنگ خانم
صدیقیان بیش
از ۴۰۰۰
واژه را!! این
دو کتاب را
ورق بزنید و
اگر حوصله دارید
الفاظ ناب و
لغتواره آن
را شماره
کنید تا به
سادگی
دریابید این تفاوت ۳۰۰۰
واژه را، از
ریشه
و
مشتقات کلام
و زبان عرب
برداشته و به
فارسی سرد و
بی نمک شاه
نامه افزوده
اند و معلوم
تان شود که قند
موجود در اشعار
حافظ از کجا
رسیده و
آبخور گسترش
کاربرد زبان
فارسیان، از
چه چشمه ای جوشیده
است!؟
خلم:
آب بینی سطبر. ۱۸۶،
در شاه نامه
نیامده است. ژم: بج بود.
۱۸۷، در شاه
نامه نیامده
است. بچکم:
اوربانه و
جعفری بود.
۱۸۳، در شاه
نامه به
معنای ییلاق
آمده است. خلالوش:
غل غل بود.
۱۳۰، در شاه
نامه نیامده
است. کپوس:
خوهل باشد.
۱۲۴، در شاه
نامه نیامده
است. لچ: بر
غرور باشد و
بسل آب کویژ
خوانند. ۶۳،
در شاه نامه
نیامده است. خنور: آلت
خانه باشد
چون جنبره.
۱۰۰، در شاه
نامه نیامده
است. نماذ:
نموذ باشد.
۶۲، در شاه
نامه نیامده
است. وسناذ:
بسیار باشد.
۷۹، در شاه
نامه نیامده
است. داشاذ:
عطا باشد. ۷۹ ،
در شاه نامه
نیامده است. نغنغ:
همچون قفیز
بود یعنی کول.
۱۳۸، در شاه
نامه نیامده
است. پلاچ:
پلاه باشد که
دوخ و دخ نیز
خوانند. ۶۳،
در شاه نامه
نیامده است. بتکوب:
ریچال است.
۳۶، در شاه
نامه نیامده
است. غتفره:
جاهل و ابله
باشد. ۲۲۰، در
شاه نامه
نیامده است.
پالوایه:
مرغکی است
سیاه و سفید
که بر درخت
نشیند. ۲۲۰،
در شاه نامه
نیامده است. کاژ: کلیک
بود. ۱۱۶ ، در
شاه نامه
نیامده است. نشک: درخت
نوژ باشد. در
شاه نامه
نیامده است. آهون: نقب
باشد و سمجه
نیز گویند.
۱۹۴، در شاه
نامه نیامده
است. پروز:
جامه ی
پوشیدنی یا
گستردنی.
۱۱۲، در شاه
نامه نیامده
است. خربیواز:
شبیازه
گویندش. ۱۱۵،
در شاه نامه
نیامده است. دوخ:
گیاهی باشد
که در مسجدها
افکنند. ۶۶ اسغول:
بزر قطونا
بود. ۱۷۵، در
شاه نامه
نیامده است. ثرنگ: هم
دام و هم تله
یعنی فخ. ۱۷۰،
در شاه نامه
نیامده است. استرنگ:
یبروح باشد.
۱۶۵، در شاه
نامه نیامده
است. بشک: طل
باشد و آن چه
در زمستان بر
زمین نشیند.
۱۵۸، در شاه
نامه نیامده
است.
این ها
نمونه هایی به
تصادف
گزیده، از فرهنگ
فرس اسدی، به
تصحیح
مجتبایی و
اشرف است، به
توصیف
دهخدا، مملو
از ناروایی
های بی پایان.
در مقابل هر
یک عددی است
که به صفحه کتاب
مرجع اشاره
دارد. آیا
عجیب نیست که
دو همشهری،
که در طوس
زاده شده و
هر دو مقاماتی
در فهم زبان و
لغت فارسی به
هم زده اند،
با واژگانی
جداگانه سخن
گویند و
لغاتی به کار
برند که برای
آن دیگری
ناآشنا و یا به
مفهوم و
معنای دیگر
باشد؟!!!
ارزیز:
فلز روی، در
لغت فرس پیدا
نمی شود. ارز:
قیمت، در لغت
فرس پیدا
نمی شود. ارغنده:
خشمگین، در
لغت فرس پیدا
نمی شود. ارمنده:
آرام، در لغت
فرس پیدا
نمی شود. ازار:
نوار زینتی،
در لغت فرس پیدا
نمی شود. ازغ:
شاخه، در لغت
فرس پیدا
نمی شود. ازدر: شایستگی،
در لغت فرس پیدا
نمی شود. استام: سررشته
دار، دهانه ی
اسب، در لغت
فرس پیدا
نمی شود. استوه:
خسته، در لغت
فرس پیدا
نمی شود. اشتاب:
عجله داشتن،
در لغت فرس پیدا
نمی شود. اشنان:
نوعی سبزی،
در لغت فرس پیدا
نمی شود. الچخت:
خسیس، در
لغت فرس پیدا
نمی شود. الفنجیدن:
برنده شدن،
در لغت فرس به
معنای جمع
کردن مال آمده است. اورند:
جلال و
منزلت، لغت
فرس به معنای
زیبایی آمده
است. اوستام: ستون،
تکیه گاه، در
لغت فرس به
معنای معتمد
آمده است. ایرمان:
مهمان،
همسفره، در
لغت فرس پیدا
نمی شود.
و
این هم روی
دیگر سکه. در
میان دریای
لغات فاقد
معنای معین
در مکتوبات
کهن
فارسیان،
یعنی همان که
دهخدا «برساخته
ی مشتی بی
ایمان»
خوانده و در
دیوان شاه
نامه موج می
زند، این چند
نمونه را فقط
از مبتدای
حرف الف
برداشته ام
که این بار
برای کتاب
لغت فرس
غریبه اند و
ادراک اسدی
با برداشت
فردوسی از آن
ها نمی خواند
و منطبق نمی
شود!!! آیا معنا
و مفهوم به
بازی گرفتن
فرهنگ و
زبان ملتی، در
فارسی سازی
های اخیر،
به هندوستان
و ترکیه و
ایران، از
این نمایه
های به جای
مانده از
جاعلان، به
خوبی معلوم
نیست؟!! (ادامه
دارد)
+
نوشته شده
توسط ناصر
پورپیرار در
یکشنبه
سیزدهم
اردیبهشت 1388 و
ساعت 2:0 | 68
نظر
هنگامی
که به ماجرای
تولید این لغت
نامه های
فارسی در هند موشکافانه
می نگرم،
صورتی از
مسخره بازی و
سیاه کاری
فرهنگی به
خود می گیرد و
چارت مدعیان فارسی
دانی وطنی را برای
اجرای سهمی
از این نمایش
به میان
صحنه می برد.
مثلا از
خویشتن می
پرسم اگر
جهانگیری در
برابر لغت بتک
می نویسد: «خط
و کتابت و
نامه را می
گویند»، نخست
خود او این
لغت بتک و
معنای
تفسیری آن را
از کجا
برداشته و هندیان همین
واژه را،
بدون آگاهی
از معنای
آن، کجا و در
چه روابطی
آموخته،
برای رفع چه
نیازی نگهداشته، در
کدام نوشتار
هندی مصرف
کرده، اصولا
چه دلیلی
برای اثبات
آشنایی مردم
هند با زبان
فارسی به دست است
و سرانجام
صاحبان چنین
آشنایی
احتمالی و ناچیزی
با زبان
فارسی، چه
گونه از عهده
ی مراجعه به
فرهنگ
جهانگیری برآمده و
فرضا از
ترکیب «اول
مفتوح به
ثانی زده و
ثالث مضموم و
واو معروف» چه درک
می کرده اند؟!
زیرا
استفاده از
فرهنگ
جهانگیری و
دیگر نمونه
های تدوین
شده در هند، بیش
از واژگان
فارسی،
نیازمند فهم
معنای لغت
عرب است!
«لغات
فارسی کتاب
التلخیص به
دلیل آن که
ابوهلال اهل
خوزستان
بوده و نیز به
این سبب که
بسیاری از آن
ها مربوط به
ابزارها و
پدیده های
روزمره و
گیاهان و
جانوران است
به احتمال
قوی به
فارسی
خوزستانی
است. این حدس از
این جا نیز
تایید می شود
که تعدادی از
این لغات
اصلا در
فرهنگ ها و
متون فارسی
نیامده است و
در مقابل اصل
عربی تعداد
دیگری از آن
ها در فرهنگ
های عربی به
فارسی و متون
دیگر، که در
خراسان و
مرکز ایران
نوشته شده
اند، واژه
های دیگری به
کار رفته است».
(علی اشرف
صادقی،
مسائل
تاریخی زبان
فارسی، ص ۱۶۸)
تمام
مطالب این
سطور، بی
سرانجام،
غیر قابل
برداشت و آشکارا
نامفهوم
است، ادله ی
آن به خود
فریبی می
ماند و از
طریق چنین
نگارش های بی
ضابطه است که
حالا فارسی
خوزستانی،
فارسی کردی،
فارسی لری،
فارسی
آذربایجانی،
فارسی گیلکی
و
مازندرانی،
فارسی
خراسانی و
حتی فارسی
یزدی و
شیرازی و
کرمانی و
بندری
داریم، که از
سر بزرگواری
آن ها را خرده
فرهنگ
نامیده اند،
بی این که
نخست معلوم
کنیم فارسی
بدون درز و
شکاف و خرد
نشده فارس
ها، از کجا به
ما رسیده
است؟!! پیش از
این به تفصیل
معلوم کرده
بودم که از
درون هیچ
زبان مستقل و
معینی لهجه
زاده نمی شود
مگر در صورت
برخورد دو
زبان و فرهنگ بیگانه با
یکدیگر، که
در این صورت
نام گذاری هر
یک، جز با
رعایت
استقلال،
خود ستایی واضحی
است: زبان
خوزستانی،
زبان کردی،
زبان گیلکی
و غیره. اگر
کسانی دخول
واژه های
فارسی در این
زبان های محلی
را، که عارضه
ای است حاصل
دویست سال
مرکزیت
اجباری برای زبان
فارسی، علت
چسباندن و
ضمیمه کردن
پسوند فارسی
به این زبان
ها می
دانند، پس
باید حالت
کنونی فارسی
را هم، فارسی
عربی و یا
لهجه و خرده
فرهنگی از
زبان عرب
بگوییم!
«اسطوره
ی قند پارسی:
بی تردید
برای کسانی
که با زبان
فارسی
آشنایند،
این زبان دل
چسب و شیرین
است، خواه
راهی به «بنگاله»
یافته باشد
یا خیر. سخن ما
در این جا بر
چند نکته
مبتنی است.
یکی این که
اگر فارسی
قند است و شکر
است و شیرین
است، به
تکرار می
گوییم که
حدود ۶۰ درصد آن
از کلمات و
مفاهیم عربی
و اسلامی
تشکیل یافته
و خط آن عربی
است. علاوه
بر آن کلمات و
مفاهیم ترکی
و مغولی در
این زبان کم
نیست. به
عبارت دیگر
این همان
زبان فارسی «ناسره»
است که قند
است و نه
فارسی سره ی «شاه
نامه ی
فردوسی» که تخیلی
و مملو از
عبارات و
مفاهیم نژاد
پرستانه است».
(علی الطایی،
بحران هویت
قومی در
ایران، ص ۱۹۰)
چنین
مباحثی در
اندازه خود و
بی این که جست
و جوی والدین
زبان فارسی
را قصد کرده
باشد،
اشاراتی است
بر لزوم
بازنگری بی
تعصب و
اندازه گیری
توان
کاربردی زبان
فارسی
موجود، در
جهان رو به
گسترش امروز.
اما مقدم بر
این باید خاستگاه و
دستگاه این
زبان را
بیابیم و
نقطه و نحوه رویش
آن را نشان
دهیم، زیرا
طرح ایراد و
ابهام های
بالا تعیین
تکلیف
فرهنگی با
زبان فارسی
است، اما
معلوم کردن
زمان و نحوه
پیدایش آن،
گشودن مدخل
تاریخی و
سیاسی
روشنگری است
که با سرنوشت
و سرگذشت و هویت و
هستی مردم
سراسر شرق
میانه مربوط
می شود.
«یکی
دیگر از این
نوع فرهنگ ها
غیاث اللغات
محمد غیاث
الدین تکمیل
به سال ۱۲۴۲
هجری است.
علاوه بر این
ها در هند
فرهنگ های
دیگری هم
تالیف یافت
که موید
الفضلا
تالیف محمد
لاد دهلوی،
بهار عجم و
چراغ هدایت
از جمله آن ها
بودند... یکی
از ایرادات
اصلی این
فرهنگ نامه
ها این است که
در آن ها لغت
ها و واژگان
با یک نظم و
روال دقیق
علمی تنظیم
نشده، از
این رو به کار
تحقیقات کم
تر می آیند و
ارزش علمی
ندارند. و
گاهی نیز
اتفاق
افتاده که به
سبب غلط
خوانی لغات
عربی، ترکی و
فارسی،
کلمات جدید
به اشتباه
وارد شده است.
مطلب دیگر آن
که در دوره
امپراتور
اکبر دسته ای
از پارسیان
هند به
مقصودهای
خاصی چند
کتاب به نام
دساتیر،
شارستان و
آئین هوشنگ
جعل کردند و
در آن ها لغت
های برساخته
ی بسیار به
عنوان لغت
های ناب
فارسی و مطلب
های برساخته
درباره
تاریخ ایران
باستان وارد
نمودند. این
کتاب مجعول
واژه هایی بی
بنیاد پدید
آورد مانند
پرخیده،
اپرخیده،
فرنود سار،
سفرنگ،
سمراد و جزء
آن ها. از این
رو این لغت ها
به عنوان لغت
های خالص
فارسی در
فرهنگ ها راه
جست و در
دوران
قاجاری و حتی
بعد از آن محل
استفاده
کسانی قرار
گرفت که به
گمان خود
خواستند
پارسی ناب
بنویسند. مطلب
های برساخته
تاریخی هم از
کتاب های یاد
شده در
اثرهای دوره
قاجاری که
درباره
ایران قدیم
نوشته اند،
راه جست». (یعقوب
آژند، تاریخ
ایران دوره ی
صفویان، ص
۵۴۸)
پس
فرهنگ های
فارسی
متعددی
داریم که در
هند نوشته
اند، سرشار
از لغات من
درآوردی
دساتیر و
شارستان که
ارزش علمی
ندارند و به
کار تحقیق
نمی آیند.
حالا کسی
تعیین کند
ریشه های لغت
و زبان فارسی
را، اگر در
این فرهنگ ها
نمی یابیم،
به کجا رجوع
کنیم و
اصولا چنین
فرهنگ هایی
با چه هدفی
چاپ و تبلیغ
می شود، آن
گاه که
هرکدام را
ناقض آن
دیگری می
بینیم. مگر
کلام و زبان شلیته
است که هر
شلخته ای به
دل خواه خود
بدوزد و
بپوشد؟ آیا
نباید چنین فرهنگ
نویسی فارسی
متولد شده در
هند را، درست
همانند دیگر
جعلیات از
هند رسیده،
چون دین
زردشت و
دیوان حافظ،
دست پخت همان
کسان بدانیم
که تخت
جمشید از
آغاز نیمه
ساخت و خرابه
را، گوهر
معماری جهان تبلیغ
کرده اند؟!
«فرهنگ
نظام تالیف
سید محمد علی
داعی
الاسلام
استاد «ناظم
کالج» در حیدر
آباد دکن که
به نام نظام
دکن در پنج
مجلد تالیف
شده. مولف در
مقدمه ی جلد
اول گوید:
«و بعد چنین
گوید
احقرالانام
سید محمد علی (داعی
الاسلام) که
ترقی هر ملت و
ملک به ترقی
زبان ترتیب
کتب لغت جامع
آن است که
دارای هر سه
شعبه ی زبان
یعنی تکلم و
نثر و نظم
باشد. ما
ایرانیان تا
کنون در غفلت
مانده لغت
زبان خود را
مرتب نکرده
ایم و عجب این
که لغت جامع
عربی را ما
نوشته ایم.
از ابتدای
قرن پنجم
هجری تا حال
مسلمانان
هند فارسی را
به طور زبان
علمی می
آموزند و
زودتر از
ایرانیان
حاجت به لغت
جامع فارسی
را احساس
کرده اند.
سلطنت
اسلامیه ی
دکن مرا برای
ترتیب لغت
جامع زبان
فارسی مامور
نموده مدت سه
سال در ایران
بودم و
تفحصات و
تحقیقات
ممکنه در باب
زبان عام
مقرر ایران و
السنه ی
ولایتی آن
نمودم و با
ادبای آن
مملکت مشورت
های لازمه
نموده از
ایشان و وزارت
معارف ملک
استفاده و
استمداد
کرده با مواد
مراجعت به
حیدرآباد
نمودم و
اکنون جلد
اول فرهنگ را
به عالم علم و
ادب ارائه می
دهم». (دهخدا،
مقدمه،
فرهنگ نظام،
ص ۲۲۷)
این
نخبه ترین
نوشتار فاقد
ارزش در
موضوع فرهنگ
نویسی زبان
فارسی است که هنوز
قرنی از قلمی
شدن آن نمی
گذرد، با این
اعتراف که تا
زمان او هم فارسی
زبانان لغت
خود را مرتب
نکرده و از
۹۰۰ سال پیش، همان
هنگام که هندیان
مشغول
آموختن زبان عالمانه
ی فارسی
بوده اند،
فقط فرهنگ
لغت عرب می
نوشته اند و
گذشتگان در
گورهای خود
حوصله کرده
اند تا به
زمان ما داعی
الاسلام
فرهنگ جامع
زبان فارسی
بنویسد تا
معلوم شود که
هندیان
احتمالا از
طریق رجوع به مرتاضان
و پیش گویان،
بدون نیاز به
فرهنگ نظام
داعی
الاسلام، فارسی
علمی آموخته
اند! آیا
ضرورت است
چنین بافته
های یاوه ای را
که هر عقل
سلیم بدون
فوت وقت از بی
بنیانی آن خبردار
می شود، به
عنوان
افاضات
عالمانه ی
این و آن به
خورد عموم
دهیم و نپرسیم
این چه معرکه
ای است که
شامورتی
بازان آن
چنین ناتوان
و ناشی اند؟!
«عجالة
قدیمی ترین
کتابی که در
این زمینه (لغت
فارسی) هست «لغت
نامه» تالیف
ابومنصور
علی بن احمد
اسدی طوسی
است که به نام
فرهنگ یا لغت
فرس اسدی
معروف است و
آن را پس از
نظم گرشاسب
نامه یعنی پس
از ۴۵۸ تالیف
کرده است و
آن هم در
صورتی است که
اشعار
گرشاسب نامه
را که در نسخه
های کنونی
این لغت نامه
است، اسدی
خود در آن جا
داده باشد. بیش
تر بدان می
ماند کسانی
که در این
کتاب دست
برده اند این
اشعار را پس
از اسدی در آن
داخل کرده
باشند و
بعید می
نماید که
اسدی برای
لغاتی که
معنی کرده
شاهد از شعر
خود آورده
باشد». (دهخدا،
مقدمه، سعید
نفیسی، لغت
فرس اسدی، ص
۱۸۷)
گرچه
داعی
الاسلام با
وجود چنین
فرهنگ های به
ظاهر ۹۰۰
ساله، همین
اواخر از بی
ترتیبی زبان
فارسی
نالیده، اما
ضرورت می
دانم همین قدیم
ترین کتاب
لغت زبان
فارسی را میخ
تابوت تصور
کسانی کنم که
برای ورود
این زبان
ساختگی، به
جغرافیای
ما، عمر بیش
از سه یا چهار
قرن قائل اند.
گفته شده که
تدوین لغت
فرس اسدی
طوسی به
تقریب با
تدوین دیوان
شاه نامه
همزمان است، هر
دو کتاب را در
حوزه
جغرافیای
طوس تالیف
کرده اند و در
منطق مطلب
کاملا قابل
قبول است که
آثار این
همشهریگری و
همسایگی را
در هر یک از
این دو تالیف شاهد
شویم. ضرورت
نمی بینم
یادآوری کنم
که در زمان سرودن
شاه نامه و
لغت فرس هنوز
خط عرب به
بلوغ نحوی
لازم نرسیده
و تا تعیین
تکلیف با
مکان نصب
نقطه و اعراب
فاصله بسیار
دارد و فرض را
بر این قرار
می دهم که
فارسی
زبانان
ایران و هند
با مدد
اسطرلاب های
مخصوص و رجوع
به جوکیان و
مرتاضان و
کارگشایان
غیب دان هند، چند
قرنی مقدم بر
عربان، برای
یا و با و تا و
جیم و خ و نون
نقطه ساخته و
پیشرفت
فرهنگ و
کتابت و نظم
کلام خود را
معطل اعراب
نکرده اند!!!
اینک ابتدا
کافی است به
کیفیت و کمیت
لغت فرس اسدی
طوسی
بپردازم که
موجب
شرمندگی
صاحبان
ادعاهای ریز
و درشت در باب
زبان فارسی
کهن خواهد
شد.
«عجیب
است که در
فرهنگ اسدی
از ناصر خسرو
شعری نقل
نشده. و اما
این که در
کتاب حاضر از
حماسه ی
فخرالدین (ویس
و رامین) و
اشعار حکیم
قطران که
غالبا مورد
استفاده ی
فرهنگ
نویسان بعدی
قرار گرفته
است جیزی
دیده نمی شود
می توان تصور
کرد که اسدی
دو شاعر اخیر
را نمی
شناخته است.
در آن زمان
روابط مغرب و
جنوب ایران
آن قدر بسیار
نبود که آثار
ادبی آن
نواحی به
سرعت به مشرق
مملکت نفوذ
کند. ولی به
هیچ وجه قصد
ندارم از این
بیانات در
این جا نتایج
دیگری بگیرم».
(محمد دبیر
سیاقی، لغت
فرس اسدی، ص
شصت و دو)
زایمان
شگفتی ها در
لغت فرس اسدی
طوسی سر به صد
قلو می زند و
آن چه را که
دبیر سیاقی
در شکوه نامه
ی بالا
سروده، فقط شیون
یکی از این
نوزادان
است، زیرا در
درون فرهنگ
اسدی طوسی
هیاهوی
عظیمی از
دست به سر
کردن زبان
فارسی بر
پاست.
«گردنا
ـ مرغی بود که
با پر بریان
کنند. آشنا ـ
شناگر باشد
در آب. نغوشا ـ
از مذهب گبر
کان است. کبیتا ـ
ناطف باشد. استا و زند
ـ صحف
ابراهیم است. شاداب ـ
سیراب بود. پرگست ـ
چنان بود که
کسی گوید
معاذ الله. هملخت ـ
چرم موزه و
کفش باشد. انگشت ـ
فحم باشد. غوشت ـ
چیزی باشد که
بر تن او هیچ
موی نباشد». (محمد
دبیر سیاقی،
لغت فرس
اسدی، گزیده
هایی از صفحات
۳ تا ۱۳)
بدین
ترتیب قدیم
ترین فرهنگ
نویس ما از
مرغانی که
احتمالا
برای حفظ مزه
ی مخصوص آن،
با پر بریان
می کرده اند، از شناگرانی
با عنوان آشنا، از
شاخه ای
زردشتیگری نغوشا
نام و از
اوستایی خبر
دارد که بر
ابراهیم
نازل شده، تا
معلوم شود او
نه کباب
پرنده خورده
است، نه معنای
آشنا را می
داند، نه دین
ابراهیم را
می شناسد و نه
از گبران خبر
دارد. چنان که ۷۰
در صد لغات
این فرهنگ
کهن کاملا
بی معنا،
ساختگی و
حتی مضحک است.
«گریغ
ـ گریز باشد. ورغ ـ بند
آب باشد. ستاغ ـ
اسپ زین
ناکرده بود. قحاف و نفاغ
ـ قحف باشد. کناغ ـ
تار ابریشم و
آن ریسمان
بود. ماغ ـ
مرغی باشد
سیاه گون بیش
تر در
آبگیرها
باشد. آمرغ - قدر
و قیمت باشد. یالغ ـ ظن
چنان است که
از نام ترکی
است. فغ ـ بت
باشد به
عبارت
فرغانیان. شغ ـ سر وی
گاو بود. بندروغ ـ
سه پای بود که
اندر میان آب
نهد تا از
گذرگاه به
جایی دیگر
روند. توغ ـ
هیزم کوهی
سخت بود. لوغ و
لوغیدن ـ
دوشیدن بود
به عبارت
ماوراء
النهر. سماروغ ـ
گیاهی باشد
که در دوغ
کنند. کاغه ـ تن
زده باشد. سپریغ ـ
خوشه ی انگور
بود که هنوز
دانه ها
نکرده بود. زیغ ـ
بساطی باشد
که از دخ
بافته باشند. نغنغ ـ
همچون قفیز
باشد. کیغ ـ
سپیدی باشد
که از پس خواب
پیرامن چشم
باشد و نیز
بیماران را. شوغ ـ
آماسی باشد
عظیم بر پای.». (محمد
دبیر سیاقی،
لغت فرس
اسدی، ص ۷۸)
ترتیب
الفبایی لغت
فرس اسدی
طوسی در زمره
ی ابداعات
فرح انگیز
است. مثلا
لغات بالا را
از باب غین
برداشته ام
که منظور
واژگانی منتهی
به حرف غین و
نه با مبتدای
آن است. مجموع
لغات حرف غین
در لغت فرس
دبیر سیاقی
سی نمونه است
که بیست نوع
آن به کلی غیر
قابل برداشت و
من درآوردی
است و مجموع واژگان
ثبت شده در
لغت فرس اسدی
طوسی به
تصحیح دبیر
سیاقی تنها
۴۸۰ لغت است
که ۳۵۰ نمونه
ی آن مشمول
همین حکم می
شود، با این معنای
واضح که
مجموع لغات
کاربردی در
فرهنگ لغت
اسدی طوسی،
از زبان
شیرین
فارسی، حد
اکثر ۲۰۰ کلمه
است و البته
کشف این
بغرنجی که
الفاظ در دو
طرف تساوی در
این فرهنگ
را، از دارائی
و دولت کدام
قوم برداشته
شده و مثلا
اگر اسدی
طوسی خبر می
دهد که: نغنغ:
قفیز باشد،
آیا نغنغ لفظ
فارسی است و
یا قفیز؟ چرا
که معنای
قفیز هم چون
نغنغ
نامعلوم است.
«چون
از لغت فرس
اسدی فقط یک
نسخه ی خطی
بنا بر اوضاع
ایران نسبتا
کهن به جای
مانده است
ناچار باید
چنین پنداشت
که این کتاب
بسی استنساخ
نشده است.
اسدی همواره
در ادب فارسی
دارای مقامی
بلند بوده
است مع ذالک
در بعضی
فرهنگ های
متاخر به
اشعار وی
استناد شده،
در حالی که
مصنفان این
فرهنگ ها لغت
نامه ی او را
خود ندیده
اند، ولی
حلیمی و حسین
وفایی این
کتاب را در
برابر خویش
داشته اند.
برای تحقیق
بیش تر در این
موضوع منابع
کافی در
اختیاد من
نیست. فرهنگ
نویسان بعدی
یک شعر را به
شاهد چند لغت
آورده اند
چنان که اسدی
نیز چنین
کرده است و
همچنین اغلب
معنای لغات
را به عینه از
اسدی نقل
کرده اند». (محمد
دبیر سیاقی،
لغت فرس
اسدی، صفحه
ی شصت و سه،
مقدمه ی پاول
هرن)
حالا به
اوج تراژدی
در این کهنه
ترین شناس
نامه ی زبان
فارسی می
رسیم. پاول
هرن، که کاشف
این فرهنگ در
زیر زمین
واتیکان
بوده است،
قریب ۱۲۰ سال
پیش فقط از
وجود یک نسخه
از این فرهنگ
لغت خبر می
دهد که سخت موجب
حیرت است،
اما نباید
نگران بود،
زیرا که این
آمار هم به
وقت خود
زایمان
خواهد کرد.
«از لغت
فرس اسدی تا
آن جا که
نگارنده
اطلاع دارد پنج
نسخه ی کهن
موجود است و
چهار نسخه از
این پنج نسخه
همان است که
مورد
استفاده و
مقابله ی
مرحوم اقبال
در چاپ لغت
فرس سال ۱۳۱۹
قرار گرفته و
نسخه ی پنجم
ظاهرا قسمتی
از نسختی است
از لغت فرس
اسدی متعلق
به کتاب خانه
ی ملی ملک که
کوشش و تجسس
آقای دکتر
صادق کیا
استاد
دانشمند
دانشگاه
تهران آن را
از پس پرده ی
فراموشی
بیرون آورده
است. مشخصات
این نسخه در
شماره سوم
سال سوم مجله
ی دانشکده ی
ادبیات
تهران به قلم
ایشان تشریح
گردیده و آن
از روی قرائن
ظاهرا در ۷۲۲
تحریر یافته
و قدیمی ترین
نسخه ی موجود است
و گویا قریبا
نیز طبع و در
دسترس ارباب
دانش نهاده
خواهد شد. این چهار یا
پنج نسخه هیچ
یک چنان که
باید منطبق
بر یکدیگر
نیستند بدان
حد که
اختلافات
کلی تعداد
لغات و نوع و
میزان شواهد
و دگرگونی
عبارات و
تعریف لغات
را نمی توان
حمل بر تسامح
نساخ در
استنساخ از
روی نسخه ی
اصل کرد و به
عبارت به تر
نام اختلاف
نسخه بر آن
نمی توان
نهاد و همین
امر است که
موجب تردید
انتساب قطعی
نسخه های
موجود به
اسدی شده است.
شرح این
افزونی و کمی
و مبنای متفن
این تردید را
مرحوم اقبال
در مقدمه ی
چاپ خود بس
روشن و
استوار
آورده اند «و
به حق در صحت
انتساب جمیع
نسخ معروف
این کتاب به
اسدی تا وقتی
که نسخه ای
خطی از فرهنگ
اسدی که قدمت
زمان آن محرز
باشد به دست
نیاید» تردید
کرده اند تا
نسخه ی اصلی
که ریخته ی
قلم و نتیجه ی
کوشش آن شاعر
لغوی قرن
پنجم باشد از
روی اطمینان
احیا شود» (محمد
دبیر سیاقی،
لغت فرس
اسدی، ص
چهار و پنج)
بدین
ترتیب
ناگهان و در
فاصله ی
پنجاه سال
تعداد نسخه
های لغت فرس
اسدی طوسی
پنج برابر می
شود، زیرا
پیدا شدن فقط
یک تک نسخه از
فرهنگی که می
باید از
لوازم تاقچه
ی اتاق
مطالعه ی هر
صاحب قلمی
بوده و به
شماره ی کافی
تکثیر شده باشد،
اعتبار و
اقبال از آن
را زیر سئوال
می برد و گرچه
این پنج
نسخه، چنان
که اعتراف
کرده اند، بی
نهایت با
یکدیگر
غریبه اند،
اما وقتی که
این بزرگان
اندیشه و علم
و ادب تکلیف
می کنند که
تمام آن ها را
لغت فرس اسدی
طوسی
بدانیم، جای
تحاشی نمی
ماند. این که
در طول زمان و
به مرور از
کتابی نسخ
جدیدی یافت
شود، جای تذکر
ندارد، نا به
سامانی در آن
است که هر
نسخه
نویافته، از
فرط استقلال
متن، از وجود
اسدی طوسی
دیگری
باخبرمان می
کند!!!؟
«نسخه
های لغت فرس:
از لغت فرس
اسدی، یا به
تعبیر دیگر
از تحریرهای
آن، تاکنون
یازده نسخه
مختلف
شناخته شده
است، که
بعضی از آن ها
مختصر و
تلخیص شده به
نظر می رسند،
و بعضی دیگر
مفصل ترند... نسخه
های موجود
لغت فرس،
چنان که گفته
شد، به
اندازه ای
متفاوت و
ناهمسانند
که نمی توان
همگی را بر
نوشته از روی
یک اصل دانست.
چنین به نظر
می رسد که بعد
از اسدی کسان
دیگری گرد
آورده های او
را اساس قرار
داده، و هر یک
با افزودن
لغات و شواهد
دیگر و آوردن
مطالب
مختلف،
تحریرهای
جدید از آن
ساخته اند.
مقابله و
بررسی نسخه
ها نشان می
دهد که در طول
زمان بعضی از
کاتبان نیز
به سهم خود از
این روش
پیروی کرده و
به قصد به تر
کردن و کامل
تر کردن این
واژه نامه، و
به ذوق و
تشخیص خود،
در نسخه ها
تصرف می کرده
و با داخل
کردن ضبط ها و
عبارات و
اشعار نسخه
های پیشین در
نسخه های
خود، یا با
حذف اشعار و
تلخیص
تعاریف،
مجموعه هایی
می ساخته اند
که امروز چند
نمونه از آن
ها در دست است».
(ابومنصور
احمد بن علی
اسدی طوسی،
لغت فرس، به
تصحیح فتح
الله
مجتبایی و
علی اشرف
صادقی، ص ۱۵-۱۴)
این
روند مبارکی
است که این
بار در کم تر
از سی سال باز
هم تعداد نسخ
لغت فرس اسدی
طوسی را دو
برابر کرده
اند و
انتظار می
رود به زودی
از این
فرهنگ یکصد
نسخه ذخیره
کنیم که
البته نمی
دانیم لغت
فرس چه کسی
خواهد شد. فقط
اشاره کنم
تعداد واژگان
در لغت فرس
اسدی طوسی به
تصحیح
مجتبایی و
صادقی، نسبت
به الفاظ و
لغات همان
کتاب، به
تصحیح دبیر
سیاقی، قریب
دو برابر است!!!
آقایان و
خانم ها از
راه این
گونه شیوه
های شیره
مالی، که
زیبنده
عالمان نیست
و به کار
متعصبان می
آید، نمی
توان حیات
کهن زبان
فارسی و یا
دیرینگی نام
خلیج فارس را
اثبات کرد، به
تر آن که اکرام
و اعزاز این
دکان های گردگرفته
و بی کالا و
رونق را قطع
کنیم، بی جهت
علم فارسی
را مقابل
زبان قرآن با کج
سلیقگی و
خیره سری
بالا
نگیریم، حق
نمکی را ادا
کنیم که لغت و
قواعد زبان
عرب، از لفظ
و فرهنگ و
زبان ما
مطالبه دارد
و به حقایقی
رو کنیم که برای
مردم و زبان
ما اعتبار
بالاتری می
زاید. (ادامه
دارد)
+
نوشته شده
توسط ناصر
پورپیرار در
چهارشنبه
نهم
اردیبهشت 1388 و
ساعت 17:0 | 30
نظر
به زودی
و اگر خدا
بخواهد به
بنیان
مطالبی در
سرزمین هند
وارد خواهم
شد تا صاحبان
خرد دریابند
چه گونه با
تولید شمایل
و شخصیت
دروغین و مضحکی
چون چنگیز
خان مغول و
تیره و دنباله ی
او، مانند
تیمور و
هلاکو،
دوران معینی
از تاریخ
آدمی را در
سیاه چال
عمیق و بی فروغی
به بند کشیده
اند و آن
هنگام که
سرانجام
بنیان
گزاران کرسی
های علوم
انسانی غرب
به عنوان
جنایت کاران
فرهنگی عالم
محاکمه شدند، معلوم می
شود با
تبعیت از مطالبات
کنیسه و
کلیسا، تا چه
میزان
شالوده انسان
شناسی جهان
را بر شیادی
نهاده و از تاریخ
و فرهنگ و ادب مردم
شرق و تمدن
های کهن،
لعبتک مسخره
ای ساخته اند
که به هدایت
عروسک بازان
کنیسه و
کلیسا می
جنبند و
چنان صفویه و
عثمانی،
تیموریان
هند نیز
امکان و آثار
حضوری
ندارند تا
احتمالا و
معلوم نیست
چرا به فرهنگ
لغت زبان
فارسی، آن
هم با کلماتی
نیازمند
شوند که
هرگز به گوش
فارسی گویان نرسیده
است!
«مجمع
الفرس سروری
کاشانی درست
در همان زمان
که فرهنگ
جهانگیری در
هند به نام
جهانگیر
تالیف می شده
این کتاب را
هم در ایران
به امر شاه
عباس اول می
نوشته اند. تاریخ
تالیف
جهانگیری
سال ۱۰۰۵ و
تاریخ تالیف
مجمع الفرس
سال ۱۰۰۸
هجری است. مولف این
کتاب محمد
قاسم بن حاج
محمد کاشانی
متخلص به
سروری است که
شرح حال او در
تذکره تقی
الدین
کاشانی و
سفینه ی
خوشگو و ریاض
الشعرا
مسطور است.
خلاصه این که
وی از اصفهان در
حدود سال
۱۰۳۲ به
هندوستان
رفته و
دربار شاه
جهان را
دریافته و
بعد در راه
مکه درگذشته
است. از تذکره
ی نصر آبادی
چنین برمی
آید که وی در
هندوستان پس
از اطلاع بر
فرهنگ
جهانگیری
فرهنگ خود را
بسط و تفصیل
داده است و عجب
این است که
صاحب فرهنگ
جهانگیری
کتاب سروری
کاشانی را
نیز در عداد
مآخذ خود ذکر
کرده است». (دهخدا،
مقدمه، ص
۱۹۹، مقاله ی
علی اصغر
حکمت، مجمع
الفرس سروری
کاشانی)
برای
آگاهی از
مراتب خیانت
های فرهنگی
اعمال شده در
حق مردم
ممتاز شرق
میانه، تنها
خواندن چند
جمله ی بالا کفایت
می کند. جهانگیری
فرهنگ دور
انداختنی
خود را در سال
۱۰۰۵ هجری و
سروری، در
سال ۱۰۰۸
هجری، یعنی
سه سال پس از
جهانگیری تالیف
کرده و با
این همه
جهانگیری در
زمره منابع
مورد
استفاده ی
خویش، نام
فرهنگ سروری
را نیز آورده
است؟!!!
«از
فرهنگنامه
های دیگر که در
هند تالیف
یافت یکی هم
فرهنگ رشیدی
تالیف
عبدالرشید
حسینی،
معاصر اورنگ
زیب بود. این
اثر یکی از
ارجمندترین
آثار لغت
نامه فارسی
است که در سال
۱۰۶۴ هجری
قمری خاتمه
یافت». (یعقوب
آژند، تاریخ
ایران دوره ی
صفویان، ص
۵۴۸)
حالا
همین فرهنگ
رشیدی را
بگشاییم، که
از مبانی و
مواهب و
محکمات لغت فرس گفته
اند. در باب
این فرهنگ ساده
انگار، که به
میزان نیاز
نگارش نامه
ای، لغت واضح
و شناسای فارسی ندارد
و چنان که
بازخوانم در
ساخت و پاخت
با کلمات کتف
های
جهانگیری را
از پشت بسته
است، ادعاها تا
به حدی است که
شخص مولف را
هم به ستایش
از خویش
واداشته است.
«چنین
گوید معترف
به عجز و قصور
و مغترف از
مشرب اهل هوش
و ارباب
شعور،
عبدالرشید
بن
عبدالغفور
الحسینی
المدنی
التتوی که
چون فرهنگ
جهانگیری و
سروری
مطالعه
افتاد جامع
ترین فرهنگ
ها دید اما
مشتمل بودند
بر امری چند
که احتراز و
اجتناب از آن
لازم و متحتم
گردید.
اول آن که
مولفان آن دو
فرهنگ در حل
لغات اطناب
کرده اند به
ایراد
عبارات
مکرره ی بی
حاصل واشعار
متکثره ی
لاطائل.
دوم آن که در
بعضی لغات
تصحیح لفظ و
توضیح اعراب
و تنقیح
معانی چنان
که باید
نکرده اند.
سوم آن که
بعضی لغات
عربی و ترکی
در میان فرس
درج کرده اند
و تنبیه
ننموده اند
که فرس نیست.
چهارم آن که
بعضی لغات به
تصحیفات
خوانده و
لغات متعدد
پنداشته چند
جا ذکر کرده
اند مثلا
بعضی کلمات
به بای تازی و
فارسی و به تا
و نون خوانده چهار
جا ذکر کرده
اند و بعضی
را به کاف
تازی و فارسی
و بعضی را به
سین و شین و
بعضی را به
زای تازی و
فارسی و رای
مهمله
خوانده و این
در نسخه ی
سروری بیش تر
است و در
جهانگیری کم
تر. و سوای این
نیز سهو و غلط
هست که در
بیان لغات
معلوم می شود و
عجب تر آن که
در بعضی لغات
میان کاف و
لام و میان
واو و را و
مانند آن
حروف که
اشتباه در آن
بعدی دارد،
اشتباه
نموده اند». (فرهنگ
رشیدی،
مقدمه، ص ۲)
بدین
ترتیب رشیدی
مشغول دور
ریختن حاصل
کار
جهانگیری
است. اگر
حوصله می
کنید، خود به
تطبیق لغات
این چند
سطرمقدمه ی
به شدت
معرّب، با کلمات
مندرج در آن
فرهنگ نامه
بپردازید،
تا دریابید
که در حوزه ی
لغت، هیچ یک
از افاضات
جملات بالا،
مثلا عجز و
قصر و مشرب و
مشتمل و
مطالعه و
تنبیه و
تصحیف و
غیره، در
اصل فرهنگ
رشیدی ثبت نیست
و نمی دانیم
صادر کننده
این نقد نامه
بر فرهنگ
جهانگیری،
چرا از لغات
پیشنهادی در
فرهنگ خود
سود نبرده و کدام
یک را فارسی
می دانسته،
لغات مندرج
در سطور این مقدمه
و یا آن چه را به
طور نمونه در
زیر می
خوانید؟!
زبغروز
بگر: به فتح
و سکون با و
فتح آن و ضم
کاف فارسی و
ضم غین، همان
زابگر مرقوم
باشد. (فرهنگ
رشیدی، ص ۵۴۵)
پاسخ به
سادگی معلوم
است، زیرا
کاربرد این
گونه واژگان
پیشنهادی
فرهنگ
رشیدی، که از
عدد و شماره بیرون
و از مصادیق بی
ضابطگی فرهنگی است،
به گمان ادای
ناسزا، موجب
دست به
گریبان شدن
با دیگران خواهد
شد. به راستی
که هندیان
برای آموختن
زبان فارسی،
بی فوت وقت،
به فرهنگی
نیاز داشته
اند تا
محتملا
معنای زبغروز
بگر را به آن
ها بفهماند
که در اساس
جایگزین
کردن حرف
مفتی در جای
مهمل نویسی
دیگری است.
اگر خنده ی پر
خشم شما
فروخفت و
دریافتید ما
را در تمام
زمینه ها، از
تخت جمشید تا
کتاب لغت، تمسخر
کرده و اسباب
تفریح خویش قرار
داده اند، پس
برای تسکین
بیش تر، با
گزینه هایی باز
هم به تصادف،
از این فرهنگ
ممتاز زبان
فارسی آشنای
تان کنم:
سکاچه:
کابوس که در
خراسان
عبدالجنه
گویند. سگال:
بالضم،
انگشت
افروخته،
مرادف زگال و
کاف فارسی
باید در جمیع
کلمات مرکب
از آن. سکالیو:
بالشم و لام
ساکن و یای
مضموم، آن چه
بر انگشت
افروخته
پخته باشند
از نان و جز آن. سکاروا و
سکارو:
بالضم نانی
که بر روی
انگشت
افروخته
افکنند تا
بریان شود. سکاشه: در
شین معجمه
بیاید. سکافره:
در شین معجمه
بیاید، چه
صحیح شکافه
است نه
سکافره. (!!!) سکج: به
فتح سین و کسر
کاف و جیم
تازی در آخر،
مویز باشد. سکز: به
فتح سین و
کسر کاف،
مصطکی. سکسک: به
ضم هر دو سین،
اسبی که راه
نداشته باشد
و ناهموار
رود. سکرکه: به
ضمتین و فتح
کاف دوم،
شرابی که از
جواری سازند
ظاهرا عربی
باشد، زیرا
که در قاموس
آورده. سکره: به
ضمتین و فتح
رای مشدد و
مخفف، کاسه
باشد. سکنجبیدن:
به فتحتین و
سکون نون و
کسر جیم تازی،
تراشیدن و
گزیدن و
سرقیدن و
آواز به گلو
کردن...» (فرهنگ
رشیدی، ص ۶۱۴)
اینک که
با این نم آبه
ها آشنا شدید
که سرچشمه ی
لغت فارس
گفته اند،
جای دارد بپرسیم اگر
گنجینه لغات
فارسی این
است که در
هند، یعنی تنها
مرکز صدور
فرهنگ لغات
فارسی آمده
است، پس
سعدی و حافظ و
فردوسی،
زبان دواوین
خود را قرن ها مقدم
بر این
فرهنگ نویسی
ها از کجا
برداشته اند
و مثلا چرا
واژه ی دوش
به معنای شب
گذشته و
نظایر دیگری
که دائما بر
زبان این
شاعران می
گذرد، در
فرهنگ نامه ی
جهانگیری ورشیدی
و برهان و
آنندراج
دیده نمی
شود؟!!
«مولف
کتاب محمد
حسین بن خلف
التبریزی
متخلص به
برهان است، و
از ترجمه ی
احوال و
تاریخ
زندگانی او
نظر به قلت
منابع
تاریخی
موجود اطلاع
جامعی در دست
نیست.
نویسندگان
فهرست ها و «کاتالگ
ها» نیز شرح
احوال او را
به تفصیل
ننوشته اند و
این بنده در
این مدت
کوتاه به
منابعی که در
دسترس داشتم
مراجعه
نموده به قدر
مقدور تجسس
کردم، اما
اطلاعاتی
مفصل تحصیل
نشد. باید
در موقع فرصت
کتاب هایی را
مانند: تاریخ
مآثر قطب
شاهیه ی
محمودی
تالیف محمود
بن عبدالله
النیشابوری،
حدیقة
السلاطین
تالیف
عبدالله
الشیرازی
الصعیدی (در
شرح احوال
عبدالله قطب
شاه معاصر
مولف)، تاریخ
قادری تالیف
میرزا قادر
خان منشی،
تاریخ هاله ی
قطبیه یا
تاریخ سوانح
دکن، و دیگر
کتب که در باب
رجال علم و
ادب دکن
نوشته شده
است مطالعه
نمود و تفحص و
تجسس کرد، شاید
بتوان
اشاراتی در
ترجمه احوال
مولف به دست
آورد ولی
متاسفانه
دسترس به این
کتب برای
بنده فعلا
میسر نیست». (دهخدا،
مقدمه، ص
۲۰۱، مقاله ی
علی اصغر
حکمت، به نام
برهان قاطع)
با این
نقل از حکمت،
صاحب فرهنگ
فارسی دیگری
در هند می
شویم که مولف
معین و زمان
تالیف مشخصی
ندارد.
فرهنگی است
که به وضوح
تمام از
نمونه های
دیگر کپی
شده، در هیچ
زمینه ای کار
مستقل شمرده
نمی شود و
شاید به سبب
بی تاثیری،
هنوز هم بدون
صاحب باقی
گذارده اند.
«صاحب
برهان کتاب
خود را با
مراجعه به
کتاب های لغت
و فرهنگ های
متعددی
نوشته است.
خود او چهار
کتاب را نام
می برد و می
گوید: «چون کم
ترین بندگان ابن
خلف
التبریزی،
محمد حسین
المتخلص به
برهان می
خواست که
جمیع لغات
فارسی و پهلوی
و دری و
یونانی و
سریانی و
رومی و بعضی
از لغات عربی
و لغات زند و
پازند و لغات
مشترکه و
لغات غریبه و
متفرقه و
اصطلاحات
فارسی و
استعارات و
کنایات به
عربی آمیخته
و جمیع فوائد
فرهنگ
جهانگیری و
مجمع الفرس
سروری و سرمه
ی سلیمانی و
صحاح
الادویه ی
حسین
الانصاری
راکه هر یک
حاوی چندین
کتاب لغت اند
به حالت
ایجاز
بنویسد و آن
به هیچ وجه
صورت نمی بست
مگر به اسقاط
شواهد و
زوائد»... (برهان
قاطع،
دیباچه ی
مولف، ص دال)
بیش
ترین کاربرد
این مضامین
و مکتوبات کهنه
در تبلیغ نام
شهرهایی است
که در زمان
مولفان آن،
هنوز نطفه
نبسته بودند
و غالبا به
اصفهان و
شیراز و
کاشان و
قزوین و قم و
همدان و
نیشابور و
غیره اشاره
دارند، که
تماما از
مراکز تجمع
مجدد
یهودیان در
دوران اخیر
است. با این
همه دو شرح
مختصر در باب
افاضات مولف
برهان قاطع را
بخوانید که
ارزیابی بی
ارزشی و
نابابی آن
است.
«اولین
کتابی که محل
مراجعه ی
صاحب برهان
بوده است
فرهنگ
جهانگیری
است و می توان
گفت که نه
تنها از لغات
فرهنگ
جهانگیری
استفاده
نموده بل که
در غالب
مطالب و سبک و
حتی عبارات
همان مقالات
صاحب فرهنگ
جهانگیری را
به عینه نقل و
انتحال
نموده است». (دهخدا،
مقدمه، ص
۲۰۲، مقاله ی
علی اصغر
حکمت، به نام
برهان قاطع)
حتی اگر
این فرهنگ
نویسان و
شاهان
تیموری
محتاج آنان
شده در هند
را جدی
بگیریم، با
این قضاوت
حکمت، منظور
از پی نویسی
های مکرر بر
فرهنگ های
فارسی در هند
را، باید
پایه گذاری و
عادی سازی
ظهور یک زبان
دانست که برنامه
ریزان معینی
در همین
قرون اخیر،
آماده کرده و
همراه چند
گروه مهاجر
به ایران
خالی از سکنه
فرستاده اند
تا اینک صاحب
قوم و زبان
ممتاز و
شیرین فارسی
شویم که از
همان زبغروز
بگر آغاز
شده و در حال
حاضر هم به
زحمت دارای
اندکی بیش از
یک هزار واژه
ی مستقل و غیر
اثرگذار و
بدون قاعده و
گرامر است.
«در این
چند ساله که
پی زنده کردن
زبان افتاده
اند و می
خواهند به
جای واژه های
بیگانه،
فارسی
بنشانند،
برخی دست
غارت به خوان
ناچیز
دساتیر
برده، مشت
مشت از لغت
های نا به
هنجار آن
برداشته،
مانند
استخوان و
کلوخ به این
جا و آن جا
پرتاب می
کنند. در
میان
واژگانی که
به
فرهنگستان
پیشنهاد می
شود بسیاری
از لغت های دساتیر
هم دیده می
شود و پیداست
که کارمندان
فرهنگستان
که همه از
دانشمندان
اند، فریب
نخورده آن ها
را نمی
پذیرند. از
سال ۱۰۶۲
هجری قمری که
سال تالیف
برهان قاطع
است و صدها
لغت دساتیر
در آن یاد
گردیده،
دساتیر یکی
از آسیب های
زبان ما شده
است». (برهان
قاطع،
مقدمه، ص
پنجاه و دو،
مقاله ی
ابراهیم پور
داود، به نام
دساتیر)
با این
که نمی دانیم
پورداود
تاریخ تالیف
برهان را در چه
ماخذی یافته
و از کجا
برداشته
است، اما می
بینیم که
شوری آش
فرهنگ نویسی
فارسی در هند
و واژه سازی
های اخیر، تا
به حدی است که
خانی مانند
پورداوود
نیز فهمیده
است و می داند
که لغات
زبان فارسی
کنونی لحیم
کردن اجزاء
گوناگون
حروف به
یکدیگر و
بیرون کشیدن
اجباری
معنایی از آن
است بی این که
بتوان برای
آن اسلوب و
منطق و
مبنایی تصور
کرد، جز آن که به
امکانات
زبان عرب،
آن هم با طلب
کاری
وقیحانه، ناخنک
بزنیم.
«توسعه ی
ادب فارسی در
هندوستان و
انتشار عظیم
کتب شعر و
دیوان های
اساتید نظم
در دربار
اکبر و شاه
جهان و
جهانگیر به
کمال رونق و
رواج رسیده و
مردم هند را
بیش از پیش
متوجه معانی
بسیاری از
لغات و
اصطلاحات
مشکله نمود و
حاجت خود را
به کتاب لغتی
که فارسی به
فارسی باشد و
ابیات مشکل
را معنی
نماید
زیادتر از
قرون سابقه
احساس می
کرده اند و هر
چند در زمان
جلال الدین
اکبر
شاهنشاه شعر
دوست و ادب
پرور هند یک
چنین کتاب
لغتی مورد
علاقه شخص
پادشاه واقع
گردید و جمال
الدین حسین
انجوی
شیرازی در
اوایل آن قرن
چنان که
گفتیم کتاب
فرهنگ خود را
در زمان او
شروع به
تالیف کرد
ولی باید گفت
که نوشتن کتب
لغت فارسی از
آغاز قرن
هفتم هجری از
عهد سلاطین
غور که در
هندوستان
سلطنت های
اسلامی
فارسی زبان
تاسیس شد تا
زمان سلاطین
مغول
گورکانی و
بعدها تا قرن
سیزدهم هجری پیوسته
اهل فضل و
دانش در آن
دیار به کتاب
لغت فارسی
عنایت مخصوص
ارزانی
داشته اند و
فرهنگ های
متعددی که از
قرن نهم به
بعد نگاشته
اند همه
برهان صدق و
گواه محکم
این دعوی است».
(دهخدا،
مقدمه، ص
۲۰۲، مقاله ی
علی اصغر
حکمت، به نام
برهان قاطع)
عجیب
است! همین علی
اصغر حکمت که
چنین کباده ی
فرهنگ های
فارسی تدوین
هندوستان و
از جمله
برهان قاطع
را بر سر چنگ
می کشد، در
دنباله ی
مقاله ی خود
قریب یک هزار لغت
مندرج در همان
فرهنگ نامه را،
به عنوان
مهجورات
محلی و از
جمله پانصد
نمونه را با قید
هزوارش های
بی معنا، که
فهرست آن
برای انتقال
به این وبلاگ
بسیار مطول
است و از آتین
و آسیم و آموتیا
و آیشم و ابرونتن
و ایبر
شروع و به هجنم
و هجید و هرنیز
و هوبسپا و هوپمن
و هیب و یدمن
و یربهانتن
ختم می شود،
از دارایی های
آن کتاب بیرون
ریخته است.
کاری که در
کنکاش من در
آن به اصطلاح
فرهنگ نامه ی زبان
فارسی، به
اخراج نیم
بیش تر واژگان آن مجموعه سر
می زند!!!
«بتاره:
بر وزن
شراره، لیف
جولاهگان
باشد و آن
جاروب
مانندی است
که با آن آش و
آهار بر نار
مالند. بتاوار:
بر وزن
سزاوار،
عاقبت و
انجام و آخر
کار باشد. بتاییدن: به
کسر اول و یای
حطی بر وزن
گراییدن به
معنای
بگذاشتن
باشد. بتخال: به
ضم اول و سکون
آخر که لام
باشد، نام بت
خانه ای است
که آن را
بتخاله بر
وزن بزغاله
نیز می گویند. بترجا: به
فتح اول و
ثانی و سکون
رای قرشت و
جیم به الف
کشیده،
کنایه از سوی
عورتین است
که مقعد
مردان و فرج
زنان باشد. و
فرجه ی مابین
ناخن و گوشت
را هم گفته
اند که چرک در
آن جمع می شود. بتع: به
کسر اول و
سکون ثانی و
عین بی نقطه،
به لغت بربر
شرابی است
مست کننده. بتفوز: به
فتح اول و
سکون ثانی و
فای به واو
رسیده و به
زای نقطه دار
زده،
پیرامون
دهان را
گویند مطلقا
خواه از
انسان و خواه
از حیوان
دیگر و منقار مرغان
را نیز گفته
اند و
گرداگرد
کلاه را هم می
گویند و به
جای فا، غین
نقطه دار هم
به نظر آمده
است». (برهان
قاطع، ص۲۳۳)
ملاحظه
می کنید که با
هیچ دانشی جز
مسخره بازی
ناب مواجه
نیستیم. مشتی
کلام و لغت بی
اساس است که
هر دو سوی آن
ها من
درآوردی و از
مصادیق کلاه
برداری
فرهنگی است
با قصد کهنه
وانمودن
زبان و لغت
فارسی که اگر
تمام زاویه
های دهات را
بگردید با
صرف صد لغت از
ذخیره ی این
گونه فرهنگ
ها هم قادر به
اعلام
تقاضای لقمه
و جرعه ای نان
و آب نخواهید
شد. به راستی
باز هم
بپرسیم این
همه فرهنگ
نگار و چنین
مجموعه ای از
لغات چه گونه
و به چه کار
هندیان می
آمده، که
هنوز هم به
جای نه می
گویند نهی؟!!
آن چه
اندیشمند را
به زمان این
گونه جعلیات
هدایت می کند
آن است که
گرچه مثلا می
خوانیم:
بتاره بر وزن
شراره، اما
در اصل فرهنگ
واژه ی شراره
و غالب دیگر
هموزن های
کلمات را نمی
یابیم و این
خود به
تنهایی
اثبات می کند
که زبان و
واژگان در
اختیار
سازندگان
این فرهنگ
نامه ها، جدا
از نمایشات
درونی
تالیفات آن
ها و نزدیک به
زمان ماست.
«ابتدای
قرن چهاردهم
لغت بزرگ حجم
مسمی به فرهنگ
آنندراج در
جنوب هند
نوشته شد که
لغت زبان
عربی و فارس
هر دو است.
مولف محمد
پادشاه
متخلص به شاد
ولد غلام محی
الدین معروف
به نسیم
میرمنشی
مهاراجه
آنندراج
راجه ی ولایت
ویجی نگر
بوده، شاعر و
ادیب فارسی
بوده، خواست
چند کتاب لغت
عربی و فارسی
را یک جا جمع
کند تا برای
علما و طلاب
زبان عربی و
فارسی یک
کتاب کافی
باشد. پس برای
الفاظ عربی
منتهی الارب
و منتخب
اللغه و صراح
و غیاث
اللغات و
فرهنگ فرنگ
را انتخاب
کرده و در ذیل
هر لفظی که از
آن ها گرفته
عین عبارت آن
ها را نقل
کرده و در آخر
نام آن کتاب
را نوشته و
مقصودش از
فرهنگ فرنگ
درست معلوم
نشد گویا
کتاب لغت
جانسن یا
استینگس است
که هر دو لغت
عربی و فارسی
به انگلیسی
است». (دهخدا،
مقدمه، ص
۲۲۱، مقاله ی
سید محمد علی
داعی
الاسلام، به
نام فرهنگ
آنندراج)
این
فرهنگ متورم
و هفت جلدی که
عمر اندک ۱۳۰
ساله دارد،
شاه کاری است
در پریشان
نویسی که
ظاهرا
شاهراجه ای
در هندوستان به
تالیف آن محتاج شده
است! در این
مجموعه به
مقتضای
نوپدید
بودن، اندک
لغات جدید
فارسی و
انبوهی عرب
نویسی معیوب
دیده می شود،
به انضمام
ترکیبات و
معانی شگفت
آور و بی مایه
ای که در
دکان هیچ
عطاری
نخواهید
یافت. چنان که
آوردن شرح
دیگری بر آن
را، جز
انعکاس چند
لغت و معنا از
آن میان ضرور
نمی دانم، که
مجعولات و
مخلوقاتی به ابواب
زبان عرب
برده است.
استفراخ:
به کسر اول و
ثالث و خای
معجمه. جهت
چوزه جا
گرفتن کبوتر
و جز آن و جهت
چوزه بیرون
آوردن داشتن. استقلا.
به کسر اول و
ثالث. شپش
جستن در سر
خواستن. و شپش
کرمی است
معروف که در
موی سر پیدا
می شود. استعراب:
به کسر اول و
ثالث. فحش
گفتن و سخن
زشت آوردن و
گشن خواه شدن
و گاو ماده. استعکاد:
به کسر اول و
ثالث. فربه
گردیدن
سوسمار و شتر
و به چیزی
درآمدن و
چسبیدن شکار
به خوف صیاد. استعناد:
به کسر اول و
ثالث، حرف
پنجم نون است
و دال ابجد در
آخر. غالب
گردیدن قی و
چیره شدن شتر
و اسب بر مهار
و رسن و عصا
زدن مردم را و
سر مشک را
بیرون نور
دیده آب
خوردن. استغشاء:
به کسر اول و
ثالث و شین
معجمه که حرف
پنجم است. به
طوری پوشیدن
جامه را که
چیزی نشنوی و
نبینی. استیزار:
به کسر اول و
ثالث و زای
هوز به الف
کشیده و رای
مهمله در آخر.
وزیر
گردانیدن و
وزارت
خواستن و
وزارت کردن و
گرد کردن و
بردن....
و از
این قبیل لغت
سازی مضحک و
ابلهانه و بی
اصل و امانت،
برای زبان
عرب، که سر به چند
هزار می زند.
از این روی فهرست
کردن
آنندراج در
فرهنگ نامه
های فارسی از
اساس معیوب
است و جای آن
دارد که صاحب
نظری در زبان
عرب به تفسیر
و تمسخر آن فرهنگ لغات
بنشیند و
تکلیف اش را
یکسره کند. (ادامه
دارد)
+
نوشته شده
توسط ناصر
پورپیرار در
جمعه چهارم
اردیبهشت 1388 و
ساعت 22:0 | 48
نظر
آنان که
پس از فرود سیلی
آن تصویر، که نوساز
بودن مسجد
شیخ لطف الله و
میدان نقش
جهان را
اثبات می
کرد، هنوز
هم خفته اند و
چشمان خود
را از دیدن
صحنه های
مستند
تختگاه و
طوفان نوح محروم
کرده اند، باید
بدانند
دوران دلقکی
های قوم گرایانه
و باستان
پرستانه به
پایان
رسیده،
مشتاقان
حقیقت
اشارات ضرور
را گرفته
اند و با صبر و
متانت به
دیگران
منتقل می
کنند. هنگامی
که روشن فکری
ملتی دچار
کرختی و بی
غیرتی
فرهنگی می
شود، جربزه و
جرات تحقیق و
انتقاد را از
دست می دهد،
بر خیال و
اعمال و
اندیشه های
مستقل خود
چوب حراج می
زند، پس
لاجرم عقل
را از ورود
به این گونه
مطالب می
هراساند و با
بهانه جویی و لج
بازی، برای
تسکین خاطر،
به مبالغه
های بیمار
گونه کنونی
در باب صفویه
و عثمانی و
غیره می افزاید
و باز هم از
شاه عباس و
اشرف افغان و
سلطان سلیم و
اکبر شاه
هندی می گوید!!!
«برای
برخی زبان ها
به علت
ساختمان
مخصوص آن ها
جبران کمبود
واژه های
علم، کاری بس
دشوار و شاید
نشدنی است، مانند
زبان های
سامی که
اشاره ای به
ساختمان آن
خواهیم کرد.
باید خاطر
نشان کرد که
شمار واژگان
در زبان های
خارجی، در
هر کدام از
رشته های
علمی خیلی
زیاد است و گاهی
در حدود
میلیون است.
پیدا کردن
واژه هایی در
برابر آن ها
کاری نیست که
بتوان بدون
داشتن یک روش
علمی مطمئن
به انجام
رسانید و نمی
شود از روی
تشابه و
استعاره و
تقریب و تمین
در این کار پر
دامنه به
جایی رسید و
این کار باید
از روی اصول
علمی معینی
انجام گیرد
تا ضمن عمل به
بن بست
برنخورد.
برای این که
بتوان در یک
زبان به
آسانی واژه
هایی در
برابر واژه
های بی شمار
علمی پیدا
کرد باید
امکان وجود
یک چنین اصول
علمی در آن
زبان باشد. می
خواهیم نشان
دهیم که چنین
اصلی در زبان
فارسی وجود
دارد و از
این جهت زبان
فارسی زبانی
است توانا،
در صورتی که
برخی زبان
ها، گو این که
از جهات دیگر
سابقه ی
درخشان ادبی
دارند، ولی
در مورد واژه
های علمی
ناتوان اند.». (محمود
حسابی،
ماهنامه ی
طلایه، مهر و
آبان ۱۳۷۴)
تمام
زوایای
معیوب سیمای
آنان، در هر
سطری از
میراث قلم،
که روشن فکری
بی مایه ی
کنونی از خود
به جای
گذارده،
قابل دیدار
است: داریوش
آشوری یک عمر در
یافتن
جانشین
پسوندی
غریبه برای زبان
فارسی ناکام
است و این
یکی که نخبه
باستان گرا و
اسلام ستیز بی
کنترلی است،
زبان فارسی
را در ساخت
جانشین برای
میلیون ها
معادل علمی،
که پنجاه
نمونه ی آن را
نمی یابیم، بی
نظیر می داند
و برای تکمیل
ماموریت خود
زبان های سامی
و از جمله
عربی را که
امکانات
تمام ناشدنی ابواب
را در اختیار
دارد، در این
مقوله الکن
می شمارد. آیا
خود و جایگاه
شان را تمسخر
نمی کنند؟!!
«می
دانیم که در
میان اقوام
عرب عصر
جاهلی هیچ
گونه اطلاعی
از قواعد نحو
و اصول
اشتقاق وجود
نداشته و
برای مردمی
که در شرایط
قومی و
اجتماعی آن
عصر به زبان
بومی و مادری
خود تکلم می
کردند نیازی
به طرح این
گونه مسائل
نبوده است.
این نیاز پس
از ظهور
اسلام و طبعا
در میان مردم غیرعربی
پدید آمد که
در نواحی
مختلف زیر
فرمان
حاکمان عرب
قرار گرفته
بودند و
آموختن زبان
قوم غالب را،
که زبان دین و
دولت شده
بود، برای
زندگانی
اجتماعی خود
واجب می
دیدند. چه
گونگی این
احوال را می
توان در سخنی
که زجاجی از
خلیل بن احمد
نقل کرده است
ملاحظه کرد.
از خلیل
پرسیدند که
علل و قواعد
نحو را از
اعراب اخذ
کردی یا خود
آن ها را
دریافتی؟ وی
در جواب گفت
که اعراب بر
حسب طبیعت و
فطرت خود سخن
می گویند و
علل و قواعد
در کلام آنان
واقع و مندرج
است، هر چند
که استخراج و
نقل نشده
باشد. او سپس
زبان عربی را
به خانه ای
بزرگ و
استوار و
شکوهمند
تشبیه می
کند، که مردی
حکیم در آن
داخل شود و به
براهین عقلی
دریابد که
بنای هر یک از
اجزاء این
خانه علتی
داشته و اساس
آن بر قاعده
ای و برای
غایتی بوده
است، و او خود
را از کسانی
می داند که به
کشف و
استخراج علل
و اسبابی که
اساس این
خانه بر آن
هاست
پرداخته است.
از این روی
باید پذیرفت
که نخستین
کسانی که در
آغاز عصر
اسلامی به
استنباط و
استخراج
قواعد نحوی و
لغوی زبان
تازی و تدوین
و تنظیم آن ها
همت گماشتند نومسلمانان
غیرعرب، و
خصوصا کسانی
بودند که خود
از مواریث
علمی و
فرهنگی کهن
بهره داشتند
و مباحث و
موضوعات
مربوط به
قواعد زبان
را به نوعی می
شناختند». (فتح
الله
مجتبایی،
نحو هندی و
نحو عربی، ص
۱۸)
آن
چه زجاجی
نامعلوم از
خلیل بن احمد
ناپیدا می
آورد، هرچند
به ظاهر
ترفیعی است
بر زبان عرب،
اما در بطن
خود قصد می
کند تا لغت و
قوانین زبان
عرب را برای
مردمی که در
حوزه ی آن
زیست کرده
اند، غیر
قابل درک و
ورد گونه
بداند، تا
مثلا
ایرانیان از
راه بیایند و
به آنان
قواعدی را
بیاموزند که
گویا در
مواریث علمی
و فرهنگی
آنان ذخیره
بوده است.
مورخ به
راستی هرچه
جست، از چنین
میراث
ایرانی که
مجتبایی می
گوید، اثری
در هیچ زمانی
نیافت الا
همان هزوارش
معروف که خود مبتدا
و منتهای بی
فرهنگی ناب
است. گفت و گو
در مضمون
زبان و لغت
عرب، ورود به
دریای بی
پایانی است
که ساحل
مقابل ندارد.
برای ختم سخن
در این باب
کافی است آن
زبان را
انتخاب
خداوند برای
ارسال متن
شکوهمند
قرآن بدانیم.
مجتبایی
کوشیده است
نیاز به
دریافت
قانون ورود
به پهنه آن
را، دنباله
ای بر لوازم
گذران عمومی
در شرایط
تسلط عرب بر
غیر عرب و نه
اشتیاق نو
مسلمین برای
آشنایی با
قواعد بیان و
ارتباط با قرآن
بداند! در عین
حال اشاره او
به بی تفاوتی عرب
زبانان به
تنظیمات
دستوری و
آرایه های
ظاهری در خط،
چون اعراب و
نقطه گذاری و
غیره، حتی
اگر تنها به
نمونه زیر
رجوع دهم،
حامل پیام
آگاه کننده ی
دیگری است.
پاپیروس
نوشته ی بالا
رسید وجه و لت
نوشته ای به
جای مانده و
تاریخ دار از
الگوی
نگارشی خط
عرب در قرن سوم
و به سال ۲۸۵ هجری
است: فی
جمادی
الاولی سنه
خمس و ثمانین و
ماتین. امضای
پیچیده ی
انتهای سند
از کاربرد
زیرکانه ی
ریزه کاری
های فرهنگی
صاحب آن خبر
می دهد و به
تنهایی
بسیاری از
هیاهوهای
کنونی در باب
زبان و خط
فارسی و از
جمله قدمت و
دیرینه آن
را، چندان
که فردوسی کسی
و ده ها نظیر
او، با این
خط و زبان در
قرون نخست
اسلامی شعری
سروده
باشند،
خاموش می کند. زیرا
اگر عرب هنوز
در قرن سوم
هجری هم،
برابر نمونه
ی بالا و ده و
صدها نظیر
دیگر، که تا
قرن ششم هجری
تاریخ خورده
اند، تکلیف
علامت و نقطه
گذاری بر
حروف خود را
روشن نکرده،
پس آن شاعران
فارسی گوی در
هفت سده ی
نخستین
هجری، چه
گونه به
اسرار
کاربرد خط فارسی،
که وام دارخط
عرب است، پی
برده و با چه
مقیاس و ملاک
و از روی کدام
الگو حرف ی و
ت و ن و ب می
نوشته و با
کدام علم و از
روی چه سرمشق
بر آن ها نقطه
می گذارده
اند؟!! برای
ختم کلام در
باب ابطال دیرینگی
زبان فارسی یک
نکته بگویم و
برداشت را به
خواهان آن
واگذارم: به
کم چند هزار
لت نوشته
قرآنی و غیر
قرآنی بدون
اعراب و نقطه
از قرن نخست تا
قرن هفتم
هجری در
اختیار
مراکز
فرهنگی
مسلمان و غیر
مسلمان جهان
است که مدارج
رشد تدریجی
نشانه های
نحوی در خط
عرب را نمایش
می دهد، اما
فارسی
زبانان
ناگهان و
معجزه وار،
بی این که یک
نمونه متن
فارسی بدون
نقطه از هیچ
دورانی نشان
دهند،
دواوین شعر
از شاعران
گوناگون و
کتب پایه به
این زبان و
البته با
الفبای بالغ
شده و علامت
خورده عرب،
از قرون
نخستین هجری عرضه
می کنند!!!
«...
اما به این
نکته باید
متوجه
باشیم،که
زبان عربی
پیش از اسلام
به هیچ وجه
دارای کتاب
قواعد صرف و
نحو نبوده،
سهل است، که اصلا
مردم با سواد
که از عهده ی
خواندن و
نوشتن ساده
برآیند در
سراسر جزیره
ی عربستان
انگشت شمار
بود. کتبی
که بعد اسلام
برای زبان
عربی نوشته
شد به هیچ وجه
در زبان عرب
سابقه نداشت.
مثلا، در صرف
و نحو عربی تا
پیش از اسلام
حتی یک سطر
نوشته، و یک
قاعده هم
مطرح نبود،
چه جای این که
مدون شده
باشد... بعد از
اسلام در مدت
قلیلی کم تر
از یک قرن، که
هنوز علوم و
فنون یونانی
و هندی و
ایرانی به
زبان عربی
نقل و ترجمه
نشده و در دست
مسلمین
نیفتاده، و
هنوز دولت
دانش پرور و
فرهنگ گستری
مثل دولت
هارون و
مامون و
برامکه روی
کار نیامده
بود، چه شد که
زبان عربی
دارای صرف و
نحو و قواعد
مدونی شد که
هنوز هم اساس
اش ثابت و
پایدار است،
من در این
باره بسیار
فکر کردم و
احتمالاتی
به خاطرم
آمده است، از
جمله این که
ایرانیان از
زبان فارسی
قدیم نمونه
ها و سرمشق
هایی برای
قواعد در دست
داشته و از
روی این
سرمشق ها صرف
و نحو عربی را
ساخته اند.
این سرمشق ها
یا به صورت
کتاب مدون
بوده، که از
میان رفته،
یا سینه به
سینه و زبان
به زبان بدان
ها رسیده
بوده است.
درست است که
سیبویه
واقعا یکی از
نوابع
ایرانی بود و
نبوغ او را به
هیچ وجه
انکار نتوان
کرد،اما
ترتیب کتاب و
قواعد طوری
نیست که از
روی حدس و
احتمال
بتوان انجام
داد. اگر
سرمشقی در
دست نبود.
ممکن نبود که
صرف و نحو،
بدان تفصیل و
اتقان که در
الکتاب
سیبویه دیده
می شود، برای
زبان عربی که
نسبت به
ایرانیان
کاملا اجنبی
و بیگانه بود
نوشته شود.
ملاحظه کنید
که امروز اگر
یک نفر
ایرانی
بخواهد بی
سابقه و بدون
هیچ گونه
سرمشقی برای
زبان فرانسه
صرف و نحو
بنویسد، چه
خواهد نوشت؟!
بالجمله،
بنده در این
باره حدس می
زنم که ایرانیان
از روی سرمشق
هایی که برای
زبان خود
داشته صرف و
نحو عربی را
تدوین و
تکمیل کرده
اند... آن چه
عرض کردم هیچ
منافات
ندارد با این
که واضع نحو
عربی حضرت
علی بن
ابیطالب
علیه السلام
بود، زیرا آن
چه مسلم است
آن حضرت
مفتاحی به
دست
ابوالاسود
دوئلی
دادند، اما
تکمیل و
تدوین نحو و
صرف به دست
ایرانیان
انجام گرفت».
(فتح الله
مجتبایی،
نحو هندی و
نحو عربی، ص
۶۴)
این
هم ادامه ی
همان حکایت
است:
ایرانیانی
که هنوز الف
با ندارند،
از روی سرمشق
هایی بدون
نمونه، برای
زبان عرب
دستور نوشته
اند و بر خط آن
ها نقطه و
اعراب
گذارده اند!
کاری که
ظاهرا به دست
دوئلی ناشناس
و امام علی، از
قرن اول هجری
آغاز شده است!
اگر به
تماشای این معرکه ی
فرهنگی دل آشوب
کن بنشینیم،
که علامت و
نقطه گذاری
بر حروف و لغت
عرب را از دهه
های آغازین قرن
اول هجری می
داند، ناگزیریم
برای توضیح این
همه نمونه
های نگارشی
بر پوست و
پاپیروس، که
تا قرن ششم
هجری، بدون
علامت نحوی
مانده و به
سهولت قادر
به خواندن آن
ها نیستیم، به بساط
معرکه گیر
دیگری رجوع کنیم.
مجتبایی این
حرف دل خود را
بر زبان جلال
الدین همایی
گذارده، از
شماره دوم
نامه ی
فرهنگستان
سال ۱۳۲۲
برداشته و
توجه نکرده
است که تایید
این سخن
همایی تا چه
اندازه بر بی
ارزشی کتاب او
می افزاید،
زیرا به ضرب و
زور کلماتی
حماسی و بی
اساس در
تدارک القای این
اندیشه است
که ایرانیان
با سود بردن
از سابقه ی
تسلط عمومی بر
صرف و نحو،
برای عرب ها
نیز الگوی گفتاری
و حتی
نوشتاری تراشیده
اند!!؟ آیا چه
گونه قادریم
این هذیان
مطلق را با آن
توصیف های
پیشین وصلت
دهیم که
اصولا عرب را
از توسل به
قواعد صرف و
نحو و نصب
علائم آوایی
بی نیاز می دانست؟!
تمام این
گونه افاضات
بی ضابطه در
حالی است که
هنوز در
عرضه نمونه
ای از نگارش
به زبان
فارسی در
عمقی دورتر
از سه قرن پیش،
به نحوی که
بوی جعل از آن
متصاعد
نباشد و به میزانی
که سرقلمی را
سیاه کند، ناکام
مانده اند. مورخ
به دنبال این
ستیز عصبی با
حقیقت، در
کتاب
مجتبایی، که
آسمان و ریسمان
را برای
یافتن اندک
جای پایی
برای
استقرار
دروغ های
فرهنگی
موجود، به هم بافته
و گنجینه ای
است از لاف و
گزاف های
ناسیونالیستی
در موضوع خط و
زبان و گرامر
فارسی، آن هم
بر مبنای
کتاب های بی
هویتی که از
ماهیت و
محتوای فریب
کارانه ی آن
ها با
خبریم، سرانجام
به تقدیم
نامه ی کتاب
او رسید:
To the memory of my
teacher Daniel H. Ingalls
حالا
خط دهنده
اصلی این
حرکات و سکنات
پدیدار می
شود که برابر
معمول یهودی صاحب
مسند تدریس در
دانشگاه کنیسه
ای دیگری است.
آن ها در
آلودن آگاهی
های ما، در
تاریخ و دین
و ادب، چنان
همآهنگ عمل
کرده اند که
هر یک از
کارگزاران و
بار برداران
آن، کارد به
دست دیگری در
سلاخ خانه ای
است که اسلام
را پاره
پاره می کنند، مثله
کردنی که
تیزترین
ابزار آن را
تا بخواهید به
صورت صفحات مکتوبات
مجعول می
یابیم.
«شاخه
دیگری از
ادبیات دوره
صفوی فرهنگ
نامه نویسی
است. در کنار
نیاز مبرم در
هند به
آثاری از این
دست،
ابوالفضل
وزیر اکبر،
در فصاحت
فارسی سرآمد
بود و بازگشت
به استادان
کهن سبک هندی
و مطالعه
آثار آن ها را
تشویق می کرد.
لازمه
پیشبرد این
علاقه شناخت
عمیق از
کاربرد و چم و
خم مفاهیم و
معانی
واژگان
فارسی بود. از
این رو تالیف
فرهنگ نامه
ها مورد
تشویق قرار
گرفت. بدیهی
است که قبل از
دوره
ابوالفضل
تالیف لغت
نامه گاهی مد
نظر قرار
داشت ولی فقط
معدودی از آن
ها تالیف
یافته بودند.
از میان
فرهنگ نامه
های معتبری
که پس از دوره
ابوالفضل در
هند تالیف
یافت و
بایسته ی
توجهی خاص
است اول از
همه فرهنگ
جهانگیری
نوشته جمال
الدین حسین
اینجو است که
در دربار
اکبر و فرزند
او جهانگیر
می زیست و
فرهنگ خود را
در سال
۱۰۱۴هجری
قمری به
پایان برد و
به جهانگیر
تقدیم کرد و
عنوان فرهنگ
را نیز از نام
او گرفت». (پژوهش
دانشگاه
کمبریج، تاریخ
ایران دوره ی
صفویان، ص
۵۴۷)
حضور
تیموریان در
هند را از
سال ۹۳۲ هجری قمری،
درست مصادف
با ظهور
صفویه و
عثمانیان در
ایران و
ترکیه اعلام
کرده اند،
بابر را به
عنوان
نخستین
سلطان آن
سلسله و سپس همایون
و اکبر و
جهانگیر و
شاه جهان و
اورنگ زیب را
در ۹۳۷ و ۹۶۳ و ۱۰۱۴
و ۱۰۳۷ و
۱۰۶۸ هجری
قمری به تخت نشانده
اند، تا
مثلث تولید
و تبلیغ زبان
فارسی در هند
و ایران و
ترکیه تکمیل شود
و پیش از آن که
معلوم کنند
این مغولان
در کدام تغییر
مدار و رعد و
برق تاریخی،
از آسمان به
زمین هند
باریده اند،
آن ها را مشغول
ساخت کاخ و
مقبره و مسجد می
بینیم تا
مجموعه ای فراهم شود
مناسب هاج و
واج کردن
توریست از
همه جا بی خبر
و رونق کاسبی
سازمان
میراث
فرهنگی هند.
نکته و مطلبی
که به خواست
خدا، شناس
نامه ی آن را
ورق خواهم زد
تا معلوم شود
بر سر مردم
منطقه ی ما از
چین و هند و
ایران و بین
النهرین و
ترکیه و مصر
چه آورده اند! باری
با نقل فوق به
بخش تفریحی
این نمایش
مضحک
تیموریان
هند وارد می
شویم با
دلقکانی که
همگی مشغول
نوشتن فرهنگ
های فارسی در
سرزمین
هندند!!! با این
همه هنوز کسی
سئوالی
نداده است که
این نهضت
فرهنگ فارسی
نویسی در هند
اصولا چه
صیغه ای است و
این شاهان و
شاه زادگان
تیموری بر
اساس چه حکمت
و حکمی این
همه به زبان
فارسی
نیازمند
بوده اند،
هنگامی که در
اطراف شان هندوان
می جوشیدند و
زبان درون
درباری آن ها
نیز بر سبیل
منطق و سنت
باید که ترکی
مغولی بوده
باشد. به بدین
ترتیب یا
باید بر تمام
این قصه های
همزمان و
همریشه ی
تیموریان
هند و صفویان
ایران و
عثمانیان
ترکیه خط
بطلان کشید و
یا اگر
تیموریان
هند را، چون
عثمانیان
ترک و صفویان
چنین خدمت
گزار گسترش
زبان فارسی
بپنداریم که
در دهلی و
استانبول و
تبریز سفارش
تدوین لغت
نامه ی فارسی
می داده اند، پس
تمام آن نهضت
هویت طلبانه
ی کنونی در
آذربایجان،
که فارسی را
پس می زند و
خواستار
حقوق فرهنگی
زبان مادری و
اجدادی خویش
است، باید به
خود آید، زیرا
اوضاع کنونی
میراثی از
کوشش پدران
خود آن ها در
هند و
آذربایجان و
ترکیه می
شود، نه دست
ساخت رضا شاه
بی سواد!!!
«این
فرهنگ نفیس و
ذی قیمت
تالیف میر
جمال الدین
حسین بن
فخرالدین
حسن انجوی
شیرازی از
رجال معروف
هندوستان و
ملقب به
عضدالدوله
است و شرح حال
او در آیین
اکبری و
مآثرالامراء
مسطور است.
این کتاب را
در زمان
شاهنشاهی
اکبر در سال
۱۰۰۵ ه. ق.
شروع و در
زمان فرزند
او جهانگیر
به سال ۱۰۱۷ ه.
ق. به پایان
رسانید و این
مصراع ماده ی
تاریخ او شد «زهی
فرهنگ
نورالدین
جهانگیر» و پس
از آن باز در
آن تالیف
تجدید نظر
کرد و چنان که
جهانگیر در (تزک)
خود تصریح می
کند در سال
۱۰۳۲ ه. ق.
مجددا نسخه ی
نوینی از آن
به پادشاه
هند عرضه
داشته است.
این کتاب که
صرفا محتوی
لغات فارسی
الاصل است و
برای هر لغت
شواهدی شعری
ایراد کرده
که به ترین و
جامع ترین و
دقیق ترین
فرهنگ های
زبان فارسی
می باشد و به
طوری که در
مقدمه ی آن می
گوید چهل و
چهار فرهنگ و
رساله ی لغت
در اختیار
مولف آن بوده
و از روی آن ها
کتاب خود را
تالیف و
تدوین کرده
است». (لغت
نامه ی
دهخدا،
مقدمه، ص ۱۹۷)
این هم
فرصت دیگری تا
نسب کسی را
در پانصد سال
پیش به شهر
شیرازی
بچسبانند که
سیصد سال قبل
به دست کریم
خان زند
ساخته شده
است! تا
بدانید
غارتگران
دانایی های
مردم این
منطقه ی
اسلامی هیچ
فرصتی را
برای وصل
پاره ی دیگری
به این لحاف
چهل تکه و
ناهمآهنگ ادب
فارسی از
دست نداده
اند. بر سبیل
این قصه های
کودکانه و
غیر ممکن یک
فرهنگ نویس
اهل شیراز
برای ارائه ی
اسلوب سخن
فارسی، بی
این که سطری
از خود در
همان شیراز
به جای
گذارده
باشد، عازم
هندوستان می
شود تا به
تیموریان و
مردم هند لغت
فارسی
بیاموزاند!!!
«تراهی
با اول
مفتوح،
نوباوه باشد.
شیخ سعدی
شیرازی نظم
نموده: برد
بوستانبان
به ایوان
شاه، تراهی
ولی هم ز
بستان شاه ترایمان
با اول
مفتوح، نام
مرض اسهال
است. تراییدن
به معنی
تراویدن بود. ترب با
اول مفتوح
بثانی زده،
به معنی مکر و
حیله و گزاف و
تزویر آمده [و
آن را تبند
نیز گویند]. تربالی با
اول مفتوح
بثانی زده،
نام عمارتی
است بس عالی
از ابنیه ی
اردشیر بابک
که در شرق شهر
گور که از
شهرهای پارس
است واقع شده
و معرب آن جور
است گویند که
بر سر این بنا
آتشکده ای
بود و در
برابر شهر
کوهی است که
آبی از آن می
آید و بر سر
تربالی می
گذرد. تربره با
اول مفتوح
بثانی زده و
با و را هر دو
مفتوح، و تربک
با اول مضموم
و ثانی زده و
بای مفتوح،
نام نوعی از
انگور باشد. تربز و تربزه
با اول مفتوح
بثانی زده و
بای مضموم به
زای منقوطه
زده، دو معنی
دارد. اول
هندوانه را
گویند. دوم
خیار بادرنگ
بود. با اول
مضموم بثانی
زده و یای
تحتانی
مضموم ترب را
نامند، و آن
را به تازی
فجل خوانند.
ضیاء بخشی
گفته:
آن چه نبینند
نمودن که چه
تربزه بیمزه
بودن که چه تربه با
اول مفتوح
بثانی زده و
با و سین هر دو
مفتوح و های
مختفی، قوس و
قزح باشد. تربن با
اول مفتوح
بثانی زده و
بای مضموم،
زمین سخت را
گویند. تربو با
اول مفتوح
بثانی زده و
بای مضموم و
واو معروف،
جامه ی باریک
سفته را
خوانند. ترپ و ترپک
و ترپه با
اول مفتوح
بثانی زده،
در هر سه لغت و
بای عجمی
موقوف در لغت
اول مفتوح در
لغت ثانی و
ثالث، کشک
سیاه باشد و
آن را ترف نیز
خوانند، و
معرب آن طریق
است و به ترکی
قراقروت
نامند. ترترک با
اول مفتوح
بثانی زده و
تای فوقانی و
رای مفتوح به
کاف زده، نام
جانوریست که
آن را در
ماوراءالنهر
دختر صوفی
گویند. و با
اول مضموم
بثانی زده و
تای فوقانی و
رای مفتوح در
کوه بابا
کوهی شیراز
جایی ساخته
اند که در
روزهای سیر،
مردم به جا
بروند، و
سنگی در زیر
خود نهاده از
بالا لغزیده
به پایین
آیند. و با اول
مکسور بثانی
زده و تای
فوقانی
مکسور و رای
مفتوح، مردم
سبک و بی
تمکین را
نامند. ترتک با
هر دو تای
مضموم، کبک
را نامند و آن
را مرغ آتش
خواره نیز
نامند». (میرجمال
الدین حسین
بن فخرالدین
حسن انجوی
شیرازی،
فرهنگ
جهانگیری،
جلد اول، ص
۹۰۵ تا ۹۰۷)
خداوند
را گواه می
گیرم که متن
فوق گزینشی
اختیار
نشده، مجلد
اول فرهنگ
جهانگیری
را، چنان
دفتر فالی،
به تصادف
گشوده ام و
متن صفحات
مسلسلی را بی
اندک تصرفی
به وبلاگ
آورده ام. این
همان فارسی
است که بر
همین پایه و
پندار، در
۲۰۰۰ صفحه
کتاب فرهنگ
جهانگیری آمده،
بر زبان
تیموریان
هند می گذشته و بومیان آن
سرزمین را
به آموزش آن
دعوت می کرده
اند!!! این که صاحب
فرهنگ
جهانگیری
این لغات را
در کجا
یافته، از چه
متنی
برداشته و
در گویش کدام
مردم یافته،
که امروز هم
در سراسر
سرزمین
فارسی
زبانان به
کلی غریبه و
ساختگی و
ناآشنا می
نماید،
جاعلین او و
کتاب اش نه در
برابر سئوال
آن قرار
گرفته اند و
نه مسئول
پاسخ نویسی
برآنند. فرهنگی
است که باید
خواند و
خندید و بر
سراینده ی اشعار
بند تنبانی و
من درآوردی
آن که چون
مثال تراهی
در بالا، حتی
از زبان سعدی
گذرانده
اند، آفرین
گفت که چه
استعداد
شگرفی در
مسخره کردن
ما بروز داده
است. بی شک آن
خاخام ها را
که کنیسه
مامور تدوین
فرهنگ
جهانگیری
کرده است، از
زبده ترین
استادان و
تدارک چیان
جعل های کلان
بوده اند و
بالاخره اگر
نمونه ی بالا
کفاف اقناع
را نمی دهد،
صفحه ی دیگری
را باز هم به
تصادف
بگشایم.
«شجام
و شجد و شجن
با اول و ثانی
مفتوح،
سرمای سخت
باشد. استاد
دقیقی گفته:
سپاهی که
نوروز گرد
آورید، همه
نیست کردش به
ناگه شجام. و شجانیده
کس و چیزی را
گویند که به
سبب سرمای
سخت از حال
خود گشته
باشد، دقیقی
گوید: صورت
خشم ات ار ز
هیبت خویش،
ذره ای را به
دهر بماید،
خاک دریا شود
بسوزد آب،
بفسرد نار و
برق بشجاید. و
بعضی از
فرهنگ ها به
سین نیز
مرقوم داشته
اند. شجلیز با
اول مفتوح به
ثانی زده و
لام مکسور و
یای معروف،
به معنای شجد
است که مرقوم
شد. فج با اول
مضموم
فروهشته لب
را گویند. (همان،
ص ۷۱۲)
چنین
است فرهنگ
جهانگیری،
آواری از کلمات
نوساخته و
غریب، منتسب
به شاعرانی
که در دیوان شان
سایه ای از
این تعلقات دیده
نمی شود و در
می مانید که
مردم هند به
یادگیری این
واژه های شاذ
و نامتعارف چه
نیازی داشته
اند که برای
تسهیل امر گفت
و شنود آنان
چنین فرهنگ متورمی ساخته
شود و سرانجام
آن زبان
فارسی که در
فرهنگ
جهانگیری
محبوس است،
اینک در کجا
رواج دارد؟!
«در کم
تر صفحه ای
است که نام
فردوسی،
اسدی، ناصر
خسرو،
دقیقی،
فرخی،
منوچهری،
خاقانی،
نظامی،
سنایی،
مولوی و دیگر
بزرگان شعر و
ادب فارسی
دیده نشود.
واژه هایی که
در فرهنگ
جهانگیری
آمده، شامل
واژه های
ادبی،
پزشکی،
گیاهی،
خوراکی،
پوشاکی،
ابزارآلات،
نام های
تاریخی و
پهلوانی،
شهرها و
دهات، نام
پرندگان،
جانوران،
اصطلاحات
خاص موسیقی و
نجومی،
مراسم و غیره
می باشد». (فرهنگ
جهانگیری،
پیش گفتار،
صفحه سیزده)
آیا
روشن نیست؟
با تدارک یک
کتاب برای
کوهی از
جعلیات در
زمینه های
گوناگون
شاهد
تراشیده اند
که در قله ی آن
ادعای قدمت
و گستردگی زبان
فارسی نشسته
است، هرچند
لازم افتد
گمان کنیم
زمانی و در
جای نامعینی
فارسی
زبانان به
هندوانه تربزه
می گفته اند و
از طریق واژه بی
معنای تربالی
صاحب اردشیر
بابکان شویم!!! (ادامه
دارد)
+
نوشته شده
توسط ناصر
پورپیرار در
یکشنبه سی ام
فروردین 1388 و
ساعت 22:30 | 65
نظر
زمان آن است
آخرین پرده
های هنوز
آویخته ی دروغ را
کنار زنم تا
در پس آن به
تماشای
مردمی
بنشینید، که
با ابزارهای
بدنمای بزک،
چندان سرگرم
آرایش
پیشینه ی
خویش اند، که
قادر به
تشخیص
ورچروکیدگی
کامل پوست در
خطوط چهره ی
تاریخی و
فرهنگی خود
نیستند. اینک
دو مدرک
دیداری غیر
قابل انکار، با
نام های «تختگاه
هیچ کس» و «طوفان
نوح» در دست
ماست که هر بیننده
ی بی تعصبی
را به این
یقین می
رساند که
حوزه شرقی این
منطقه در
اثر قتل عام
کامل پوریم و
حوزه ی غربی
آن به سبب
عوارض دراز
مدت طوفان
نوح و فقدان تجمع
بومی، از
امکانات رشد
تاریخی و
فرهنگی و
تولیدی
وامانده
است، تاریخ و
زبان و خط و
فرهنگ و کهولت
ندارد و
داشته های
امروزین آن
حاصل مهاجرت
های غیر بومی
و به تدریج
گسترده شده است. چنان
که زبان
فارسی و ترکی مشخصات
بومی ندارند
و همراه کلنی
های کوچک
مهاجرانی با
برنامه و
سازمانی
معین، وارد
این دو
سرزمین شده اند!
آنان که با
دیدار از این
دو مدرک و
مستند
کوبنده و
دیداری، لااقل
به تامل
وادار نمی
شوند، چون
بادکنکی در
فضای داده
های تازه این
وبلاگ معلق
می مانند، بر
در و دیوار می
خورند و به
فلج اندیشه
دچار می
شوند،
همچنان که آن
لایه هنوز
نازک
نواندیش، در
برخورد با هر
یافته جدید،
علی رغم هجوم
اوباشانه
خدمت گزاران
یهود، که
استارت اصلی
این ارابه ی
پر صدا ولی لق
لقوی تاریخ
ایران را
زده اند،
فداکارانه
سهم تازه ای
در زدودن
ضایعات دروغ
از ظرف تاریخ
و فرهنگ
ایران و شرق
میانه به دوش
می گیرند.
تصویر
سمت راست،
بنای در حال
ساخت مسجد
شیخ لطف
الله، پس از
ورود دوربین
عکاسی به
ایران، یعنی
میانه عهد
ناصر الدین
شاه و حد
اکثر ۱۳۰ سال
پیش، با
گنبدی به
تازگی از
کاشی چسبانی
بیرون آمده است،
بنا شبستان
ورودی و
مناره ندارد
و مسجد
خواندن آن چندان
معتبر نیست. از
شکاف راست
تصویر و در
نمای پس
زمینه، اصفهان
به صورت
بیابانی
اندک مشجر دیده
می شود تا
قدمت طاق
نماهای
اطراف میدان
نقش جهان
کنونی به باد
رود و در
مقابل مسجد،
آثاری از یک
محوطه
مسکونی در
حال تخریب با
حوض و زیر
زمین،
دیرینگی
تمام میدان
نقش جهان را
به دروغی
فاجعه بار
بدل می کند. بر
سر سایه ی
احتمالا
عکاس، در
گوشه ی چپ پایین،
یک کلاه
پهلوی است که
عمر عکس را حد
اکثر به ۸۰
سال می
رساند، حالا
خودتان
تکلیف سلسله
ی صفویه و به
خصوص آن رضا
عباسی خطاط
را معلوم
کنید که سند
اثباتی اش
کتیبه های ازاره
های همین به
اصطلاح مسجد
است!
دارندگان
فراست تنها با
دیدار این
عکس، به
تصویر
مصیبتی می
رسند که
دخالت
باندهای
یهودی و
مسیحی در
تاریخ و
فرهنگ و
معتقدات مردم
شرق میانه و
به خصوص
ایرانیان به
بار آورده
است. سمت چپ
نمای ورودی
مسجد شیخ لطف
الله را در
زمان ما می
بینید که می
گویند جواهر
معماری
مانده از عهد شاه
عباس صفوی
است! آیا همین
دو تصویر،
همانند آن چه
قبلا در باب
مسجد کبیر
یزد و مساجد
دیگر عرضه
شد، جارچیانی
را که در
چهار چرخه ی
پوسیده و لنگ
خود تاریخ
ایران
دروغین می
فروشند،
بدون مشتری
نمی گذارد و
آن همه قصه
بافی در باب
خدمات عهد
صفوی را به
لالایی خواب اطفال
بدل نمی کند؟!
به راستی چند
باری این دو
تصویر را با
یکدیگر
مقایسه کنید
که اندک
تناسب و
تشابهی
ندارند تا
حدی که همان
کاشی چسبانی
گنبد را نیز
تغییر داده
اند تا به
عمق زخمی
برسید که حقه
بازان بین
المللی بر
پیکر شناخت
هویت قومی و
وحدت ملی و
منطقه ای ما
وارد آورده
اند.
چه می
بینید؟! هزار
بار در باب
این میدان
نقش جهان
خوانده و شنیده
ایم که
سلاطین صفوی
در آن چوگان
می زده و در
حجره های
اطراف آن
عالمان دین
تلمذ می کرده
اند. آیا در ظواهر
این ظاهرا یادگار
شیخ لطف الله
در عکس بالا،
که گویا مقدم
بر شاه عباس
ساخته اند، کم
ترین نشانی
از آن خرابه
می بینید که
در تصویر عهد
قاجار مشخص
است؟! صاحبان
خرد و تهی
شدگان از
عصبیت و تعصب
اگر از
مستندات
تختگاه و
طوفان نوح مطلبی
نمی آموزند،
برای امتحان دل
بستگی خویش
به حقیقت،
چند دقیقه ای
بر روی
تصاویر بالا
متوقف شوند.
«این که
این همه
درباره ی
زبان فارسی
می نویسیم و
می گوییم، نشانه
ی بحران ژرفی
است که در متن
فرهنگ ما
جریان دارد و
بحران فرهنگ
خود را در
بحران زبان
می نمایاند و
بحران زبان
در پر سخنی
درباره ی
زبان. این
که زبان نگارشی
فارسی برای
ما همچون
چیزی طبیعی و
فرادست یا
همچون زیست
بوم یا خانه ی
آشنای پدری
نیست و بسا
هنگام غریبه
می نماید؛
این که ما
همچون ماهی
در این آب
شناور
نیستیم تا که
از شدت
نزدیکی، آب
دیگر خود
دیده نشود،
بل که زندگی
بی میانجی در
آن جریان
داشته باشد؛
این که چون
بوتیمار بر
کرانه ی این
دریا نگران
تمام شدن
آنیم، و
سرانجام این
که با همه ی
گفتن ها و
نوشتن ها در
این باره باز
هم گفتن و
نوشتن کاری
بی راه و سخنی
بی هوده
نیست، این
ها همه نشانه
ی آن است که ما
در بستر
طبیعی خود
نیستیم که
این همه بی
خواب و بی
تابیم. پس چه
باک اگر باز
هم گفته ها را
بازگوییم و
نوشته ها را
بار نویسیم؟
زیرا در میان
آن چه گفته
اند حرف درست
و دقیق و از سر
پوهش کم تر
زده اند و در
این باره
هنوز حرف
بسیار است». (داریوش
آشوری، باز
اندیشی زبان
فارسی، ص ۱۳)
با این
نقل از آشوری
به اصلی ترین
مباحث مربوط
به دورانی
وارد می شوم
که با نام عهد
صفویه و
عثمانی
معروف کرده
اند و آن
باریک شدن در
منابع ظهور
زبان های
فارسی و ترکی
است. اين كه آشوری
می نویسد «در
بستر طبیعی
زبان خویش
نيستيم» تا در
آن پای
فرهنگی خود
به فراغت دراز
کنیم و تمام
آن سخن سرایی چغر
و به زحمت
فراهم آمده ی
او، هنوز آشوری
را به دنبال
ماهیت و
محتوای زبانی
نمی کشاند که
با آن کتاب می
نویسد و پز می
دهد و تنها
پرگویی نوی،
افزوده بر
پر سخنی های دیگران
است. او سنگ
غلطیده به
راه اصلی
ترین
ادعاهای
هویت و هستی
قومی و ملی،
یعنی ضرورت
توجه به
بنیان هر
زبان را می
بیند، اما
توان تغییر
مکان آن را به
قدر پشت
ناخنی
نداشته است،
سنگ در جای
خود است و
آشوری سرگرم
کار نه چندان تعیین
کننده و
ناموفق خود.
«پسوند ism-
در زبان
انگلیسی و isme-
در زبان
فرانسه یا ismus-
در زبان
آلمانی،
کاربردهای
گوناگون
دارد، ولی
آشنا ترین
صورت
کاربردی آن
برای ما
فارسی
زبانان، آن
جاست که این
پسوند از پی
نام ها و یا
صفت ها می آید
و معنای رای،
عقیده،
ایمان،
مذهب، مکتب،
روش، آیین و
گرایش می دهد.
از آن جا که
برای
واگردان
مفهوم های
علمی و فلسفی
و اجتماعی و
سیاسی غربی،
به فراوانی و
با معناهای
گوناگون، با
این پسوند رو
به رو می
شویم،
تاکنون
مترجمان
ایرانی برای
یافتن پسوند
ویا واژه ای
که بتواند
برابر آن در
فارسی باشد
کوشش هایی
کرده اند،
اما این کوشش
ها هنوز به
سرانجامی
نرسیده و اگر
چه حاصل یکی
دو تای آن ها
رواج بیش تری
یافته، هنوز
همرایی کامل
برسر چگونگی
برگرداندن
این پسوند به
فارسی پیدا
نشده است». (داریوش
آشوری، باز
اندیشی زبان
فارسی، ص ۵۳)
ملاحظه
می کنید؟
خرده کاری از
پی خرده کاری.
آن ها متعجب
اند که چرا
با زبان فخیم
شان که
شاعرانی
پرآوازه چون
سعدی و حافظ و
مولانا
ارائه داده،
حتی نمی
توانند
معادلی برای
پسوندی در زبان
دیگران
بسازند،
زیرا تمایلی
ندارند
بیاندیشند
که بدون
استمداد از
زبان و لغت و
قوانین
گفتاری عرب،
سعدی و حافظ و
مولانای شان مجبور
به صدور شعر با
زبان اشاره
بوده اند!
امثال آشوری
در پستوهای
خود مشغول
لحیم کردن
کلمات و حروف
به یکدیگرند
تا به قول
خودشان
سرانجام
معادل معیوب
و بی ربط و
بدون
کاربردی برای
واژه ای
بیگانه
بیافرینند و
آن را چون
مدال حلبی
کودکان با
سریش غرور بر
سینه
بچسبانند که
به زبان
مادری خدمت
کرده اند،
بدون این که
هیچ یک برای
این سئوال
اولیه و ساده
پاسخی
بیاورند که
این زبان
فارسی از پس
چه باران
فرهنگی، در
کدام مزرعه ی
ناشناخته و
در چه فصلی سبز
شده است؟
«آزردگی
ابوریحان از
خامی کتاب
های علمی به
زبان فارسی،
که در آن
روزگار
نوشته می
شده، درست و
به جاست و
هرچند او خود
نیز کوشیده
است با نوشتن التفهیم
دست به تجربه
ای در گفتار
علمی به
فارسی بزند،
اما اگر
اجباری در
کار نمی بود، یعنی
شاه زاده ای
از او چنین
درخواستی
نکرده بود
چه بسا هیچ
گاه دست به
چنین کاری
نمی زد». (داریوش
آشوری، باز
اندیشی زبان
فارسی، ص ۱۴۸)
فصلی از
کتاب آشوری
به تکرار و
تایید همان
دست نوشته
های یهودی در
باب پیشینه ی
زبان فارسی
اختصاص دارد
و انبان بی
محتوایی از
این گونه
افسانه ها که
خواندید بر
دوش آشوری می
گذارد. او نمی
پرسد زبان
فارسی چه
گونه و از چه
منبعی
ناگهان به
دامان
ابوریحان و
ابن سینا و
این و آن
افتاده است،
تا یکی آن را
زمینه ساز
ارجحیت
فرهنگ به
اصطلاح عجم و
آن دیگری
دلیلی برای اعتبار
و افتخار
زبان عرب
بگیرد و
عوامل و
بهانه ی جدالی
مهیا شود تا
در سده اخیر،
کرسی های
زبان و
ادبیات
فارسی،
میدان جنگ و
ستبر گردنی و
سودا پراکنی این
و آن باشد که
مضحک و
معرکه
گیرانه ترین نمودار
آن، فارسی گویان
سره زبان اند!!؟ در
واقع آشوری
اسب تعیین
تکلیف
بنیانی با
زبان فارسی
را نمی راند،
بل تنها به
رکاب آن
چسبیده و عکس
یادگاری
گرفته است،
تا کتابی شود
که اندک
ارتباطی با
عنوان دهان
پر کن خود
ندارد.
«این متن
های گوناگون
که از نظر
مشخصات و
دامنه ی
گسترش با
یکدیگر
متفاوت اند،
همگی از صحت و
اصالت
برخوردارند
و می توانند
گواهی
مستقیمی،
هرچند ناقص،
درباره ی
زندگی
روزمره
یهودیان ساکن
سرزمین های
ایرانی دهند.
چون از حسن
اتفاق
بناهای
تاریخی از
دورترین
نقطه ی جنوب
غربی گرفته
تا دورترین
بخش شمال
شرقی، بی این
که هند را از
نظر دور
بداریم،
محفوظ مانده
است. متون کشف
شده در
مناطقی چنین
دور از هم می
توانند
گواهی باشند
بر این که زبان
فارسی از
همان نخستین
قرن های
پیدایش
اسلام در
سراسر ایران
زمین در نزد
یهودیان
متداول بوده
است». (ژیلبر
لازار، شکل
گیری زبان
فارسی، ص ۳۶)
هیچ کس
از لازار آدرس
آن متون
فارسی
تاکنون دیده
نشده را
نپرسیده که
گویا در
فواصلی دور
از هم، در
ابنیه ی
باستانی یافته
اند و به
اتکای همین
یقین به سر به
راهی و بی
خیالی و
اندکی آن
سوتر مزدوری
روشنفکر
ایرانی است
که در همان
زمان که
امثال آشوری
خرده ریزهای
ته جیب را می
تکانند تا
معادلی برای
پسوندی
بیابند، امثال
لازار،
زیرکانه و در
سکوت عمومی
صاحب نظران،
مشغول صدور
شناس نامه ی
کهن برای
زبان فارسی
اند، در حالی
که نه آشوری و
نه لازار و نه
دیگران حتی
به این سئوال
نرسیده اند
که دورترین
نمونه ی
واقعا نوشته
بر سنگ و چوب و
استخوان و
پاپیروس و
پوست و پارچه
و کاغذ، که در
حد دو واژه بر
آن لغت فارسی
آمده باشد،
متعلق به چه
زمانی است؟!
زیرا همگی می
دانند پاسخ
عالمانه به چنین
سئوالی منجر
به کشف این
حقیقت بی
زوال خواهد
شد که زبان
فارسی
سوقاتی است
که در ۳۰۰ سال
اخیر به هند
ساخته اند و
همراه چند
خانواده ی به
اصطلاح
پارسیان، که
گویا
اجدادشان از
بیم حمله ی
عرب به هند
گریخته بوده
اند، به
ایران
بازگشته است.
مطلبی که به
اذن الهی و از
مسیرهای
گوناگون به
اکتشاف آن خواهم
پرداخت.
«زبان
فارسی در
زمان صفویان
و پس از آن در
شبه قاره هند
هم رونق گرفت
و آغاز این
رونق و
پراکندگی آن
را نیز باید
در گذشته دور
یعنی در
ایامی جست و
جو کرد که زبان
فارسی همراه
اسلام
بوسیله
سلسله و
فاتحان
نظامی از شرق
ایران وارد
شبه قاره هند
شد: یعنی
غزنویان،
غوریان،
غلامان غوری
که همه اینها
مراکزی در
هند برپا
کردند و به
هواداری و
حمایت از
شعرا و
نویسندگان
فارسی زبان
برخاستند.
کاربرد زبان
فارسی در هند
پس از هجوم
مغولان به
شمال شرق و
شمال ایران،
تحرکی تازه و
گسترده یافت.
چنانچه
پیشتر
برنگریستیم،
تعداد زیادی
از شعرا،
نویسندگان و
ادبای فارسی
زبان
ماوراءالنهر
و خراسان به
هند گریختند
و در مراکزی
از هند که
پیشتر
پایگاه زبان
فارسی شده
بود، اقامت
گزیدند. اطلاع
از فرهنگ و
تمدن ایران و
تعداد شعرا و
نویسندگان
فارسی زبان و
غزلسرایان،
قصیده
سرایان و
مثنوی
سرایان هند
به قدری است
که شاید برای
ناظران هند
این سئوال
پیش بیاید که
هند منبع و
زادگاه
واقعی زبان
فارسی است». (پژوهشی
از دانشگاه
کمبریج،
تاریخ ایران
دوره
صفویان، ص
۵۳۷)
حتی در
این گاله ی پر
از دروغ که به
وجه احمقانه
ای مدعی است
زبان فارسی
را اعراب و
مغولان و
ترکان غوری
به هند برده و
در زمان
صفویه به
رونق رسانده
اند، بدون
توان ادای
پاسخ به این
سئوال که
چرا اعراب و
مغولان زبان
مادری خویش
در ایران به
جای گذارده و
حامل زبان
فارسی به هند
بوده اند و چه
گونه و در طی و
طول چه زمان
یک مغول به
شاعری فصیح
در زبان
فارسی بدل
شده تا به هند
هجرت کند،
آثار این
ناباوری و
حیرت دیده می
شود که اگر از
دوران معینی
هندوستان را
مرکز انتشار
زبان فارسی
می گویند، پس شاید
که این زبان
را در همان
هند زایانده
باشند؟!
«مهمترین
مساله ما در
این بخش نشان
دادن رقابتی
است که زبان
فارسی در
زمان صفویه
با گویش های
متعدد زبان
ترکی درگیر
آن شد. از
اینرو اگر
توجه خود را
به قلمرو
نفوذ زبان
فارسی در
آسیای صغیر و
هند معطوف
کنیم از
موضوع اصلی
وامی مانیم و
به موضوعی می
پردازیم که
ربط چندانی
با بحث مورد
نظر ما ندارد.
در واقع
درباره توان
و قدرت زبان
فارسی زیاد
صحبت شده و
حتی در بحث از
کاهش توان آن
به تاثیرات و
نفوذ آن در
مناطق غربی،
جنوبی و شرقی
زادگاهش
ایران اشاره
گردیده است.
لیکن این
نتیجه گیری
موقت در
بررسی
تحولات زبان
و ادبیات
فارسی و
دستاوردهای
آن در دوره
صفوی با آن چه
که بعدها رخ
داد چندان
همخوانی
ندارد. یک
اشاره گذرا
به تاثیرات
نفوذ زبان
فارسی در
مناطق دیگر
می رساند که
این دگرگونی
ها تا چه مایه
تاثیر و
عواقب سوء در
توسعه و
گسترش ادبی
زبان فارسی
در خود ایران
داشته است». (پژوهشی
از دانشگاه
کمبریج،
تاریخ ایران
دوره ی
صفویان، ص
۵۳۸)
آیا کسی
قادر است پس
از صد بار
خواندن سطور
بالا
سرانجام
دریابد که
این
پژوهشگران
بی بدیل
دانشگاه
کمبریج
مشغول غرغره
ی چه مزخرفی
در ذهن خویش
بوده اند؟!
باور کردنی
نیست که از
طریق این
گونه اوراق
بی رونق و
مقام ملتی را
خام کرده
باشند، امری
که به زمانه و
دوران خود،
بار غفلت از آن
بر دوش روشن
فکری عقیم و
افلیج ایران
گذارده
خواهد شد که
اندک
مسئولیتی در
دفاع از هستی
عمومی و
مقابله با
این پرت
نویسی های
صادره از
دانشگاه های
کنیسه و
کلیسایی غرب
ندیده و با سر
به راهی تمام
به دست بوسی
صاحب قلمانی
رفته اند که
در پشت سر
خنجری برای
فروبردن به
سینه تنها
هویت واقعی
مردم شرق
میانه، یعنی
اسلام،
پنهان داشته
اند.
«باید
اعتراف کرد
که شعر این
دوره (دوره ی
به اصطلاح
صفوی) در لفظ و
معنی فاقد هر
نوع ابتکار و
نوآوری است:
جز در اشعار
چند تن از
شعرای چیره
دست، کمتر می
توان صفای
اندیشه و
جلای لفظ
پیدا کرد.
برای این امر
دلیل «کلاسیک
و یا کهن» را
می توان مطرح
ساخت چون
شاعران دوره
صفوی مثل
پیشینیان
خود در عهد
تیموری،
فاقد تعلیم و
تربیت بودند
و هنر و قریحه
خود را تربیت
نکرده بودند
چنانکه این
امر پیش تر در
دربارهای
سامانی،
غزنوی،
سلجوقی،
غیره معمول
بود. اکثر
نویسندگان
صفوی در زبان
فارسی و یا
عربی به قدر
کافی تبحر و
تشخص و مایه
نداشتند و از
آنجا که در
این جا صحبت
از بررسی
ادبیات کهن
با معیارهای
عالی و عمیق
خود است پس
گفتنی است که
شناخت عمیق
این دو زبان و
قوالب ادبی و
فنون و صنایع
لفظی و معنوی
آن از
ملزومات هر
ذهن فرهیخته
و پخته به
منظور بهره
گیری از سنن
ادبیات کهن
فارسی بود». (پژوهشی
از دانشگاه
کمبریج، ،
تاریخ ایران
دوره ی
صفویان، ص
۵۳۸)
همان
قرینه ی
پیشین در
برآوردن
متونی گیج
کننده و
معیوب و فاقد
مستندات.
محققی که
بتواند در
باب شاعران
دوره ی صفوی
چنین قضاوتی
کند خود به
خود میراث
ادبی ایران
را بر باد
داده و مجعول
شناخته است،
زیرا نمی
توان توضیح
داد چه گونه
از عقبه ی مولانا
و سعدی و حافظ
و منوچهری و
عنصری و
عسجدی و
فردوسی و
خیام، به شاعران
بی نور و مایه
ی عهد صفویه
سهمی نرسیده
است، مگر
این که همان
عهد به
اصطلاح صفوی
را آغاز ظهور
زبان فارسی و
مجموعه
دفاتر شعر
موجود را
حاصل جعلیات پس
از آن بدانیم.
«مخصوصا
در شرایطی که
توسل به رسم و
روال های
برخاسته از
ظواهر زندگی
مردم، شاعر
را از تولید
ادبیاتی در
خور و متعادل
بازمی داشت.
البته شعرای
وابسته به
سبک «هندی»
نهایت تلاش
خود را در راه
تازه گویی و
آوردن معانی
نو و مضمون
های زیبا به
کار می بستند
که حاکی از
ابتکار و
خلاقیت
شایسته آن ها
بود. اما خیال
بندی از حد و
حدود خود
گذشت و دامنه
خیال چنان
وسعت گرفت که
خواننده از
لفظ شاعر پی
به خیال
پردامنه
نبرد و در
نتیجه سخن از
معنا
بازماند و
بنیاد شعر
یعنی کلام
متخیل و
موزون
فروریخت.
لیکن اغراق
در کار بست
لفظ مصنوع
صفای اندیشه
و معنا را که
از ویژگی های
سبک هندی بود
از جلا
انداخت. نام «هندی»
به این سبک می
پردازد چون
هواداران
این سبک در
زمان شاهان
صفوی تحت
تاثیر رفتار
و گرایش این
شاهان نسبت
به شعر و
شاعری،
آرزوی زندگی
در هند را در
سر می
پروراندند.
هند و
افغانستان
پایگاه این
سبک بود و غزل
و مفردات از
قوالب عمده
آن برشمرده
می شد چون این
نوع شعر
بیشتر
اختصاص به
بیان اندیشه
های تازه و
باریک و ظریف
داشت». (پژوهشی
از دانشگاه
کمبریج،
تاریخ ایران
دوره ی
صفویان، ص
۵۴۱)
باز هم
همه چیز سر از
هند به
درآورد، آن
هم با
توضیحات و
توجیهاتی که
حکایت از
توقف اندیشه
و نازک
اندیشی در
عهد صفویه
دارد. آیا می
توان چنین
تصاویری را
با آن افسانه
ها که در باب
گسترش صنعت و
هنر و علم و
دانش و مذهب و
دین و زبان
فارسی و ترکی
و عربی در
زمان صفویه
به هم بافته
اند، تطبیق
داد؟!
«نثر
فارسی در
دوره صفوی به
رغم کاربرد
گسترده و
رونق و رواج
آن در
ایران، هند و
روم،
نتوانست به
تراز والایی
از ادبیات
دست پیدا کند.
با این که در
این دوره
تعداد بی
شماری از
آثار در
زمینه های
مختلف پدید
آمدند، ولی
آن برجستگی و
مایه وری خاص
ادبی را
نداشتند،
چون بیش تر
نویسندگان
این دوره به
نکات سبکی و
زبانی و
صنایع لفظی
چندان پای
بند نبودند.
به طور کلی
آثار منثور
این دوره، به
ویژه آن هایی
که دارای
هویت ادبی
بودند،
بایسته ذکر و
تامل نیستند.
اگر هم
نویسندگان
در پی سبکی
ساده و بی
آلایش
رفتند، بیان
کم مایه و
سخیفی را
برگزیدند، و
اگر هم
خواستند از
نثری مصنوع و
متکلف بهره
جویند، از
ترفندهای بی
خاصیت
استفاده
کردند. آثاری
که در حد فاصل
این دو نوع
نثر قرار
داشتند
همچون عالم
آرای عباسی،
معدود و کم
ارج بودند. به
طور کلی نثر
دوره صفوی
سست و مصنوع
تر از نثر
دوره تیموری
است، آثار
صفوی آکنده
از عناوین
توخالی،
تعقیدات
لفظی و کلام
مقفی است که
موضوع اصلی
را پوشانده و
یا مغفول
نهاده است.
این وضعیت در
نویسندگان
سبک هندی دو
چندان
نامطلوب است.
چون تمام هم و
غم آنها نه
صرف مضمون و
موضوع، بلکه
وقف تکلفات و
تعقیدات شده
است». (پژوهشی
از دانشگاه
کمبریج،
تاریخ ایران
دوره ی
صفویان، ص
۵۴۵)
پس به
دنبال شعری
ضعیف نثر عنیف و
خفیفی را نیز
صاحب بوده
ایم، هرچند
پژوهشگران
زبده ی
دانشگاه
کمبریج
دامنه ی وسعت
همین لال
بازی ادبی را
به هند و روم
نیز کشانده
اند. بر مبنای
این گونه
فضولات مردم
ایران و روم و
هند تشنه ی
ادبیات بی
ارزش بوده و
جنس بنجل می
پسندیده
اند، هرچند
در اصل نمی
دانیم منظور
این حضرات از
روم عهد
صفویه کدام
حصه ی زمین
بوده به
زمانی که
ایتالیا در
لهیب عیسی
پرستی می
سوخت و ترکیه
را از
عثمانیان
انباشته
بوده اند؟
چنین اند
سازندگان
موهوماتی در
ذهن ملتی که
خود را صاحب تاریخ
و ادبیاتی پر
افتخار گمان
می کند و بر
اساس این
گمان دیگران
را زیر دست
خود می
پندارد. (ادامه
دارد)
سرآغاز
در تصحیح
اشکالات
جبهه ملی در
برخورد به
مسله ملی !
آقای
زعیم سنتی که
در جامعه ما
رشد کرده و
قوام یافته
اینست که
اغلبمان
قبول مسولیت
کردارمان را
مترادف با
خودزنی
ارزیابی
میکنیم و با
همین درک است
که اغلبمان
با تمام توان
سعی میکنیم
که
اشتباهاتمان
را لاپوشانی
کنیم و باید
گفت که جبهه
ملی و حزب
توده بعنوان
دو جریان
فدیمی در
ایران مهارت
ویژه ایی در
این مورد
دارند. اما
اگر نیک
بنگریم این
روش در دراز
مدت به ضد
خودش تبدیل
میشود شاید
این برخورد
در کوتاه مدت
در ارضاع حول
وحوش ان
جریان موثر
افتد ولی در
دراز مدت
صدمات جدی را
بر پیکر
جامعه میزند
از یکطرف عدم
اعتمادها را
تقویت کرده و
از طرف دیگر
با لاپوشانی
کردن مانع
تجربه
اندوزی خود و
دیگران
میشود.
بهمن
ازادگر
باید
این موضع
گیری اصولی
آقای زعیم را
در این
مصاحبه بفال
نیک گرفت و
امیدوار بود
که این یک
سرآغاز
مثبتی در
تصحیح
اشکالات جدی
و تاریخی
جبهه ملی در
برخورد به
مسله ملی و
جنبشهای
مدنی رفع
تبعیض ملل
عیر فارس
باشد. اما
انچه که
مقداری
خوشبینی مرا
ترمز میکند و
سوالهای
متعدی در
ذهنم بوجود
میاورد شیوه
برحورد سنتی
نادرست
ایشان به این
موضوع
میباشد.
ایشان
با چرخش 180
درجه و با
بیرون کشیدن
بخشی از
منشورشان (که
سالها در
اسناد جبهه
ملی خاک
خورده اند) و
بر خلاف
کردار
خصمانه این
جریان نسبت
به جنبشهای
هویت طلب،
میخواهد به
خواننده این
ایده را القا
کند که جبهه
ملی همیشه
راه همگرایی
و دیالوگ را
با جنبشهای
رفع تبعیض
دنبال کرده
است. ایشان
سخنرانی داغ
چند مدت پیش
خود را
فراموش کرده
اند سخنرانی
که حتی صدای
اعتراض
همفکرانشان
مثل اقای
امینی را هم
درآورد
متاسفانه
سیاست رسمی
جبهه ملی تا
بحال در
برخورد به
این موضوع
چیزی جز
بایکوت،
تحریم و انگ
زنی نبود و
باز با کمال
تاسف باید
بگویم که
مواضع جریان
متبوع شما در
این مورد
همسویی با
رژیم بوده
است.
آقای
زعیم سنتی که
در جامعه ما
رشد کرده و
قوام یافته
اینست که
اغلبمان
قبول مسولیت
کردارمان را
مترادف با
خودزنی
ارزیابی
میکنیم و با
همین درک است
که اغلبمان
با تمام توان
سعی میکنیم
که
اشتباهاتمان
را لاپوشانی
کنیم و باید
گفت که جبهه
ملی و حزب
توده بعنوان
دو جریان
فدیمی در
ایران مهارت
ویژه ایی در
این مورد
دارند. اما
اگر نیک
بنگریم این
روش در دراز
مدت به ضد
خودش تبدیل
میشود شاید
این برخورد
در کوتاه مدت
در ارضاع حول
وحوش ان
جریان موثر
افتد ولی در
دراز مدت
صدمات جدی را
بر پیکر
جامعه میزند
از یکطرف عدم
اعتمادها را
تقویت کرده و
از طرف دیگر
با لاپوشانی
کردن مانع
تجربه
اندوزی خود و
دیگران
میشود.
آقای
زعیم
دمکراسی در
جامعه ما با
ایجاد تفاهم
و وفاق بین
همه احزاب و
گروههای
اجتماعی (تشکلهای
مدنی) جدا از
اهداف
برنامه ای و
تعلقات
طبقاتیشان
بوجود میاید
و برای همین
من از کوشش
همیهنان
عزیزی که در
ایجاد این
کمیته
همبستگی (که
شما هم یکی
از بانیانش
هستید)
استقبال
میکنم. این
تشکل زمانی
پا خواهد
گرفت که بطور
مستمر در کمک
رسانی به
جنبشهای
مدنی کوشا
باشد رشد و
شکوفایی این
جنبشها هیچ
منافاتی با
رشد دمکراسی
ندارد. در
غیر این صورت
مثل بقیه
حرکتها بعد
از مدتی
فروکش خواهد
کرد.
نکته
سنج
بیانیه
«همبستگی
برای
دمکراسی و
انتخابات
آقای
عزیز
هنگامیکه
شما از
پیشنهاد
سکولاریسم
جبهه ملی
ایران که
خواهان
جدایی دین از
حکومت است
ایراد
مگیرید که
کهنه شده است
ولی همزمان
به برنامه
سکولاریسم
جدید خود
آنهم از "مدل
ایرانیش"
افتخار
میکُنید که
مجری به
انجام
رساندن آن
باید که یک
آدم مذهبی
بنام حجت
السلام
کروبی باشد،
برای تکمیل
تعریف تازه
شما از
سکولاریسم
یا خودتان
نیز پیشقدم
شوید و یک
دست عبا
وعمامه بر تن
کنید و یا
بخاطر
بیماری
دوشخصیتی
بودنتان و
پریشانگویی
هایتان
بروید یک
روانکاو با
تجربه
پیداکنید.
وقتیکه شما
نمونه یک
روشنفکر این
کشور باشید،
همین
آخوندها از
سر آن مردمی
که مانند شما
فکر میکنند،
زیادترند.
آرش
شرکت
در انتخابات
باید در
راستای یک
استراتژی
باشد. با "یک
روز" رای
دادن یا
ندادن راه
بجایی
نخواهیم برد.
این فقط یک
رویداد است
که در بستر
یک "فرآیند"
معنا پیدا
خواهد کرد.
الان
نه
کاندیداهای
اصلاح
طلبان، آدم
های دو دهه
قبل هستند، و
نه
اقتدارگرایان
می توانند
چون گذشته
برای خود
مشروعیت
الهی
بتراشند. چرا
که در سال
های اخیر
پنبه بسیاری
از بنیادی
ترین
باورهای آن
ها زده شده
است (بر
مبنای قرآن)!
غیر
از یک جریان
خاص و مشکوک
که اتفاقا
همین رئیس
جمهور فعلی
را سرکار
آورد،
نیروهای
داخل نظام
خود دنبال
راهی برای
برون رفت از
فلاکت موجود
هستند.
باید
با رای و
اراده و تلاش
"مستمر" به
روند
دموکراتیزاسیون
ادامه داد و
بعد ار شب
انتخابات در
گوشه نا
امیدی و یاس
و بی عملی
خانه نگزید.
و این جا نقش
رهبران
بسیار مهم
است.
با
تداوم گرد هم
آیی ها برای
بحث درباره
برنامه های
آتی دولت و
هدایت آن به
سمت منافع
ملت... برای
پشتیبانی یا
مخالفت با
تصمیمات
دولت... و.. و...
روحیه
مشارکت و
داشتن "نقش"
در سرنوشت
خود را در تک
تک آحاد
جامعه تقویت
کرد.
نهادهای
مدنی را عمق
بخشید و آن
را به خانه
ای تبدیل کرد
که اعضا در
آن "زندگی"
می کنند،
یاور هم
هستند و در
شادی و غم
دست در دست
یکدیگر
دارند!
شميم
سيرك
انتخابات
رياست
جمهوري نظام
ولايت مطلقه
فقيه و ...
قاعدتاً
پس از سي سال
حاكميت رژيم
ولايت مطلقه
فقيه كه
مبتني بر
سركوب و
اختناق مطلق
در داخل كشور(نتيجه
اش , زندان ,
شكنجه اعدام
, تير باران ,
چه در زندان
و چه در كوچه
و خيابان و...
بوده) و صدور
بحران
تروريسم به
خارج از
مرزهاي
ايران و غارت
و چپاول مطلق
و چوب حراج
زدن به
سرمايه هاي
ملي توسط
تمامي
باندهاي
درون اين
رژيم در هر
سه ضمينه فوق
بوده است.
مردم ايران
بخوبي مي
دانند و
آگاهند به
امور و نمايش
سيرك مضحك و
مسخره
انتخابات
رياست
جمهوري
رژيمي كه اين
گونه
نمايشاتش
تنها و تنها
مورد توجه
كساني است كه
از سر وقاحت
و يا بلاحت
از آن حمايت
و يا ساده
لوحانه به آن
توجه نشان مي
دهند.
چهار
نفر از فيلتر
شوراي
نگهبان رژيم
رد شدند كه
هر چهارشان
در سي سال
گذشته از
سران
جنايتكار و
غارتگر و
شياد اين
رژيم بوده
اند و جاي
واقعي شان بر
كرسي عدالت
است نه هيچ
كجا و كار و
شغل ديگري,
انتخاب
احمدي نژاد
رژيم را
منزوي و
انتخاب
موسوي رژيم
را ضعيف نشان
به نظر من
تلاش ولي
فقيه گماردن
مجدد انتر
دست اموزش
احمدي نژاد
است زبيرا
تجربه دوران
خاتمي با همه
خيرات كلاني
كه به لحاظ
حمايت بين
المللي
برايش داشته
رژيمش را
ضعيف تر كرد
و بر همگان
آشكار گشت
امكان هر
گونه
استحاله و
رفرم در درون
اين رژيم غير
ممكن است.
وقتی
همجنسگرایان
رای می دهند
یا نمی دهند
http://safahatekhali.wordpress.com/
توضیح: این
فقط یك
پیشنهاد
است، هركس
دوست داشت به
آن عمل كند،
هركس دوست
نداشت عمل
نكند.
انتخابات
ریاست
جمهوری در
راه است. یك
عده بنا به
عقاید
خودشون در
انتخابات
شركت نمی
كنند، از
جمله خود من.
یك عده هم
بنا به عقاید
خودشون در
انتخابات
شركت می كنند.
داشتم با
خودم فكر می
كردم
هیچكدام از
كاندیداها
كه
همجنسگرائی
را به رسمیت
نمی شناسند و
برخی از آنها
حتی منكر
وجود ما در
ایران می
شوند، پس چه
بهتر كه
همجنسگرایانی
كه در
انتخابات
شركت می كنند
حضور خود را
به نحوی نشان
دهند. با
خودم فكر
كردم اگر
همجنسگرائی
كه در حال
رأی دادن است
رأی او
واقعاً مخفی
است و كسی
نمی بیند كه
او چه می
نویسد، بعد
از نوشتن اسم
كاندیدای
مورد نظر خود
در داخل
پرانتز
بنویسد،
ضمناً من یك
همجنسگرا
هستم و در
ایران وجود
دارم. باز هم
می گم، این
فقط یك
پیشنهاده.
هرجور دوست
دارید عمل
كنید.
سیروس
وظیفۀ
من «نه» گفتن
به تباهیست.
آقای میلانی
خود دانند.
وانگهی،
آخر یکی نیست
به این جناب
پروفسور که
بوی کباب
شنیده است
بگوید که
آقای
پروفسور در
کدام کتاب
نوشته شده
است که
جمهوری
اسلامی با
دمکراسی
سازگار است؟
نکند شما هم
خوابنما شده
اید و مدینه
النبی را
همان جامعه ی
مدنی
آنتونیو
گرامشی که
ترجمه اش
کرده اید می
دانید؟ به
راستی که آدم
نه تنها از
ایرانی
بودن، بلکه
حتا از به
دنیا آمدن
خود اش هم در
این جهان
پشیمان می
شود و زادروز
اش را نفرین
می کند وقتی
با موجود هچل
هفتی مثل
روشنفکر
ایرانی
روبرو می شود.
آقای
میلانی در
صدا و سیمای
خارج از کشور
جمهوری
اسلامی،
یعنی در بی
بی سی گفته
اند که: "انقلاب
ایران حرکتی
دمکراتیک
بود. خواست و
شعار همگانی
اش را
استقلال،
آزادی و
جمهوری
اسلامی
تشکیل می داد."
این
یکی از
وقیحانه
ترین
بیاناتی ست
که یک مورخ
که مدعی
فلسفه ی
سیاسی هم هست
می تواند
بکند. نخست
اینکه در
فرایندهای
اجتماعی ای
که به انقلاب
ایران منجر
شدند تنها
دیسکورسی که
نتوانست عرض
اندام کند
دیسکورس
دمکراسی بود.
دمکراسی به
همان اندازه
که دشمن
داشت، هیچ
تئوریسنی
نداشت و کار
به جایی
رسیده بود که
منادیان
انقلاب
دمکراسی را "دیکتاتوری
سرمایه داری"
می نامیدند.
مائویست
هایی از جنم
خود آقای
میلانی هم که
از دمکراسی
همان اندازه
می رمیدند که
دیو از بسم
الله. تکلیف
مجاهدین و
دیگر نحله
های مسلمان
چون موتلفه و
طرفداران
خود خمینی هم
که روشن است.
حزب توده هم
که ادعایی در
زمینه ی
دمکراسی
نداشت. حال
ما مانده ایم
که این مورخ
سترگ چطور
یکباره
انقلاب
اسلامی را که
امثال اعلمی
نیز از مترکب
شدن اش
پشیمان شده
اند و می
گویند اگر می
دانستند چه
چیزی در
انتظارشان
هست هرگز
علیه شاه نمی
جنگیدند و
امثال آیت
الله
بروجردی
ابراز ندامت
می کنند از
کرده شان،
آری، چطور
شده است با
وجود همه ی
این تفاصیل
ایشان
یکدفعه این
انقلاب را
دمکراتیک
یافته اند؟
وانگهی،
آخر یکی نیست
به این جناب
پروفسور که
بوی کباب
شنیده است
بگوید که
آقای
پروفسور در
کدام کتاب
نوشته شده
است که یک
جمهوری با
پسوند
اسلامی با
دمکراسی که
بنا بر تعریف
باید سکولار
باشد سازگار
است؟ نکند
شما هم
خوابنما شده
اید و مدینه
النبی را چون
آقای خاتمی
همان جامعه ی
مدنی
آنتونیو
گرامشی که
ترجمه اش
کرده اید می
دانید؟ به
راستی که آدم
نه تنها از
ایرانی
بودن، بلکه
حتا از به
دنیا آمدن
خود اش هم در
این جهان
پشیمان می
شود و زادروز
اش را نفرین
می کند وقتی
با موجود هچل
هفتی مثل
روشنفکر
ایرانی
روبرو می شود.
دیشب
وقتی
تلویزیون بی
بی سی را
دیدم که خانم
کدیور محجبه
را در کنار
شخصیت ها و
مبارزین
عظیم الشأنی
چون آقای فرخ
نگهدار و
حسین
باستانی و
مسعود بهنود
و محسن
سازگارا
نشانده بود و
برای کروبی
تبلیغ می کرد
و یک عده
تماشاچی
دستچین را هم
نشانده بود
آنجا، بر حال
ملک دارا
افسوس خوردم
و بغض گلویم
را گرفت.
از
خود پرسیدم
که به راستی
چگونه است که
ایران این
سان در تولید
انبوده خائن
به خود و
خویشتن خود
تنومند است و
در تولید
فرزندان
میهن پرست و
وفادار به آن
آب و خاک،
اینسان خشک
دستی نشان می
دهد. و زیر لب
با خود گفتم:
تفو بر تو ای
روزگار، تفو
بر تو!
.
پ.س:
دیشب دوستی
زنگ زد و گفت
که داریوش
همایون و
عباس میلانی
و چند نفر
دیگر همگی با
هم دفاع شان
از انتخابات
و مشروعیت
بخشیدن به
نظام خامنه
ای را تنظیم
کرده اند و
این بازی
بخشی از
پروژه ی
اعتبار
بخشیدن به
جمهوری
اسلامی ست که
در دستگاه
اوباما پیش
می رود و
مقدمات
معامله ی
بزرگ آمریکا
با ایران است.
همزمان این
پروژه مبتنی
بر خنثی کردن
فعالیت های
رضا پهلوی ست
که گویا می
خواهد به
پاریس نقل
مکان کند و
کلید پروژه ی
براندازی
جمهوری
اسلامی را
کلید بزند و
گویا،
پشتیبانی
چند کشور
اروپایی از
جمله فرانسه
را هم برای
پشتیبانی از
ملت ایران و
سرمایه
گذاری کردن
روی مردم
ایران جلب
کرده است.
به
دوستم گفتم
که خامنه ای
دون پاشیده
است و بعد از
کسب اعتبار و
ادعای
دمکراسی
کردن به
اوباما هم
خواهد گفت
بیلاخ. رژیم
ادعا خواهد
کرد که حتا
مخالفان
سلطنت طلب اش
نیز، یعنی
طرفداران
اسمی رضا
پهلوی از
انتخابات
دمکراتیک
جمهوری
اسلامی
حمایت کرده
اند و
خواستار
اصلاحات شده
اند و نه
انقلاب؛
بنابراین
آمریکا
نباید از
فرانسه
پیروی کند و
باید رضا
پهلوی را
خنثی کند.
و
از سوی دیگر
مشاوران
رسمی خود
دولت اوباما
نیز، چون
آقای میلانی
و نصر و
غیره، از
فرایند
دمکراسی
اسلامی و
اصلاحات گام
به گام حمایت
می کنند و
انقلاب
اسلامی را یک
حرکت
دمکراتیک
معرفی می
کنند که
نتیجتا باید
امروز در
انتخابات اش
هم شرکت کرد
و آقای
میلانی از
اینکه بار
پیش شرکت
نکرده اند
ابراز
پیشیمانی و
توبه می کنند
و خلاصه دیگر
چه کسی می
تواند به یک
حکومت
دمکراتیک که
هیچ بدیلی
ندارد بگوید
که تو اجازه
ی غنی شدن
نداری؟
در
این میان
برخی ساده
دلان دلشان
خوش است که
نظام را
محاصره ی
مدنی کرده
اند، در حالی
که این نظام
است که کل
مخالفان اش
را محاصره ی
امنیتی کرده
است. رضا
پهلوی می
توانست
آخرین سنگر
مقاومت در
برابر رژیم
باشد که اینک
با حمایت
کسانی چون
همایون و
میلانی، که
اولی بطور
مستقیم و
دومی بطور
ضمنی از
طرفداران
نظام
پادشاهی
شمرده می
شدند، بزرگ
ترین ضربه به
حرکت جدید
رضا پهلوی
خورده است.
هدف این
پروژه این
است که
بگوید، وقتی
هواداران
رسمی خود
نظام
پادشاهی از
حرف رهبر شان
که گفته است
باید نظام را
برانداخت و
خنجر را از
رو بست،
پیروی نمی
کنند، دیگر
چه انتظاری
از مخالفان
رضا پهلوی می
توان داشت.
بنابراین
رژیم خامنه
ای بی بدیل
است و باید
به پروژه ی
اصلاحات
تدریجی، که
احتمالا
سرعت اش مثل
بافتن قالی
است و میلی
متری پیش می
رود، بسنده
کرد.
من
نمی خواهم
تخم بدبینی
بی مورد
بپاشم، اما
فکر می کنم
جای زیادی
برای
خوشبینی
نیست و اگر
کسی در این
میان، با
توجه به زوال
اقتصادی و
اجتماعی و
امنیتی کشور
بیاد و بگوید
که باید
فاتحه ی
ایران را
خواند،
نتوان حرف
جدی ای علیه
او زد. ای کاش
دست کم
ایستاده می
مردیم.
بیچاره
ایران
خانوم،
بیچاره
ایران خانوم.
Javat
اسناد
قضاوت کنند
نه یک
نویسنده
معذور و در
قفس
جناب
گلمرادی
حرف
خودتان در
مورد خودتان
صادق تر است
شما مشاور
خانواده اید
وبه همان
مشاورتتان
بپردازید!.نسل
جوان با نسل
گمراه(جهل
مرکبی) شما
خوب نیست
وشمارا مسبب
فاجعه فعلی
در کشور
میداند.شما
بجای جبران
مافات
کماکان
برطبل خطا
کوبیده
وخطاپشت
خطامرتکب
میشوید وبار
تان را سنگین
ترمیکنید.اینست
که میگویم
نیاموخته
اید. هرکه
حرفی برخلاف
نظر
جنابعالی
بزند معذور
است؟ عفت
کلام یعنی
چه؟ مگر به
شما توهینی
شد؟ شمااید
که به
مخاطبین خود
توهین
میکنیدوعلنا
شعور
انهارادست
کم میگیرید.اقا
دایی یوسف 50-60
سال پیش
معدوم
شدوکمونیسم
بهشت موعود
رفقا بیست
سال پیش وشما
هنوزتبلیغ
کمونیسم
میکنید؟.پای
روسها که وسط
می اید رگ
گردن ورم
میدهید؟
جنابعالی هم
سوزن
گرامافونتان
در مطلب دو
سال پیشتان "اسناد
قضاوت کنند"
گیر کرده است.
اونیفرم
روسی پوشیدن
واعلام
استقلال و
جمهوری در
مملکت
پادشاهی
کردن نامش
چیست؟ جواب
بدهید؟ شما
میگویید
تجزیه طلبی
نیست؟ در
همان مطلب "اسناد
قضاوت کنند"
چرا از کردی
ترجمه
کردید؟
مصاحبه
کننده ها که
از تهران
بودند وباید
در روزنامه
های تهران
چاپ شده باشد!
کجاست ان
روزنامه ها؟
این توهین به
شعور مخاطب
نیست؟
میفرمایید
شما عین
جملات عرفان
را در این جا
همانند طوطی
تکرار کرده
ایدو عرفان
عزیز ما هم
آن را
ازپیشینیان!!!
نه خیر قربان
ده ها سند
غیرقابل
انکار از
روابط قاضی
محمد با
روسهاوتجزیه
طلبی ایشان
وجود دارد که
اونیفرم
روسی پوشیدن
واعلام
استقلال و
جمهوری سه
تای ان است.
سند بسیار
مهم دیگرFO 371/52702
در
http://www.nationalarchives.gov.uk/catalogue/DisplayCatalogueDetails.asp?CATID=3561032&CATLN=6&FullDetails=True
است. اینها
معتبر نیست
اما اسناد
جنابعالی که
ترجمه کردی
به فارسی
روزنامه
کردی است,معتبر
است؟دوره 1984
ارولی گذشت.ان
سبو بشکست
وان پیمانه
ریخت.
دکتر
گلمراد
مرادی
Dr.GolmoradMoradi@t-online.de
اسناد
قضاوت کنند
نه یک
نویسنده
معذور و در
قفس
آقا
جوات! فکر می
کنم شما یک
بار خودتان
فرمودید که
پزشک هستید
پس بهتر است
بهمان کار
مقدس پزشکی
ادامه دهید و
در مورد
مسائیل
سیاسی حرف
نزنید که
آبروی خودرا
حفظ کنید. یک
کمی هم عفت
کلام داشته
باشید بهتر
است و من به
شخص از شما
ممنون خواهم
بود. شما عین
جملات عرفان
را در این جا
همانند طوطی
تکرار کرده
ایدو عرفان
عزیز ما هم
آن را
ازپیشینیان!!!
Javat
اسناد
قضاوت کنند
نه یک
نویسنده
معذور و در
قفس
جناب
اگر دراین سن
وسال همچنان
بر طبل دایی
یوسف مدرک
میکوبید
معلوم است
هیچ
نیاموخته
اید. "قاضي
محمد در 22
ژانويه 1946
يونيفرم روسها
را به تن کرد
و استقلال
کردستان را
در رقابت با
پيشه وري
اعلام کرد و
خود را رئيس
جمهور
کردستان
ناميد ."
ظاهرا از نظر
شما پوشیدن
يونيفرم روسها
واعلام
استقلال
وجمهوری ,عین
ازادی خواهی
است چون
بالاخره پای
برادر بزرگ
دربین است.! •
آيا شاه،
قاضي محمد را
به دار
آويخت؟ قاضي
محمد بر خلاف
سفارش قوام
به دستور
انگليسيها
و توسط رزم
آرا در 31 مارس
1947 به دار
آويخته شد و
بسياري از
مورخان بر
اين باورند
که شاه بعدها
افسوس خورد و
فرزندان سيف
قاضي و قاضي
محمد با بورس
ساواک راهي
اروپا شدند.
اما
فرزندانشان
هيچگاه
جايگاهي در
سياست معاصر
کردستان
نيافتند. از
يحيي صادق
وزيري شنيده
ام که خود
آصف اعظم ـ
والي
کردستان ـ
براي او نقل
کرده است که
قوام به آصف
وعده سفارش و
حمايت نزد
شاه را به او
داده است.
احتمالا
مقصود ایشان
ازخلق کرد
صلح دوست در "محبوب
خلق کرد و
الگو برای
صلح دوستان
جهان بوده و
هست." خودشان
ودوتاونصفی
پان
اطرافشان
است.
واما
"لعاب ضد
کمونیستی
نیز اطراف
افکار بی
طرفی و محقق
بودن را در
او احاطه
کرده است ".جناب
اگر دراین سن
وسال همچنان
بر طبل دایی
یوسف مدرک
میکوبید
معلوم است
هیچ
نیاموخته
اید. قاضی
محمد فریب
روسها را
خورد وبا مرگ
خود تاوان
انرا پرداخت.
"قاضي
محمد در 22
ژانويه 1946
يونيفرم روسها
را به تن کرد
و استقلال
کردستان را
در رقابت با
پيشه وري
اعلام کرد و
خود را رئيس
جمهور
کردستان
ناميد اما
حکم رياست
جمهوري اين
روحاني ساده
دل تنها تا 50
کيلومتري
مهاباد
اعتبار داشت
زيرا حومه
مهاباد و
ديگر شهرهاي
کردستان تحت
کنترل
طرفداران
شاه، آمريکا
و انگلستان
بودند و
تمايلي به
درگير شدن با
سرنوشت مبهم
و نامعلومي
مانند اين
جمهوري خود
خوانده
نداشتند."
ظاهرا از نظر
شما پوشیدن
يونيفرم روسها
واعلام
استقلال
وجمهوری ,عین
ازادی خواهی
است چون
بالاخره پای
برادر بزرگ
دربین است.!
"سفر
بارزاني به
تهران به
دعوت رزم آرا
هم باعث
دستگيري
قاضي محمد شد
و در کتاب
آدامسون اين
مساله به
روشني هست که
بارزاني در
گفتگويش
قاضي محمد را
شخصي ترسو و
جبون ناميده
است اما در
کتابهاي
کردي و فارسي
درباره
اظهار ارادت
بارزاني به
قاضي محمد
داستانهاي
واهي ساختهاند.
کدام را باور
کنيم، صداي
بارزاني در
کاست را يا
نقل قولهاي
غير مستند
احساسي را؟"
•
آيا شاه،
قاضي محمد را
به دار
آويخت؟
قاضي
محمد بر خلاف
سفارش قوام
به دستور
انگليسيها
و توسط رزم
آرا در 31 مارس
1947 به دار
آويخته شد و
بسياري از
مورخان بر
اين باورند
که شاه بعدها
افسوس خورد و
فرزندان سيف
قاضي و قاضي
محمد با بورس
ساواک راهي
اروپا شدند.
اما
فرزندانشان
هيچگاه
جايگاهي در
سياست معاصر
کردستان
نيافتند. از
يحيي صادق
وزيري شنيده
ام که خود
آصف اعظم ـ
والي
کردستان ـ
براي او نقل
کرده است که
قوام به آصف
وعده سفارش و
حمايت نزد
شاه را به او
داده است.
کامنت
گذاران
علاقمند در
سایت های
اینترنتی
بیشتر خود
را به
مسائل
سیاسی
ایران در
حوزه و
مسائل
امپریالیسم
ستیزی و
ضدیت با
اسرائیل و
انقلاب
اسلامی و
ضدیت باشاه
و مسائل
ملی اقوام
معطوف کرده
اند و به
بیشتر آنها
به حقوق
بشر
،انتخابات،
دمکراسی ،
فرهنگی و
زنان و
مسائل دیگر
داخلی
ایران و
غیره اهمیت
کمتری می
دهند که
جای درنگ و
سئوال می
باشد؟
دیدگاههای
کورش زعیم در
مورد مسائل
قومی و
فدرالیسم
چندی
است برخی
مواضع و
مطالب در
مورد مسائل
فرهنگهای
بومی ایران
منجر به تنشها
و سوء برداشتهائی
شده و به
خصوص به کرات
منجر به
سوتفاهماتی
در مورد آقای
مهندس زعیم
شده است که
به این لحاظ
تصمیم
گرفتیم تا در
این مورد با
آقای مهندس
کوروش زعیم
به طور خاص
مصاحبهای
داشته و رو
در رو دیدگاههای
ایشان را در
این موارد
جویا شویم که
ماحصل آن
مصاحبه زیر
است که تقدیم
خوانندگان
محترم میگردد
که در قالب 8
پرسش کلی طرح
شده و پاسخ
ایشان هم در
اختیار
خوانندگان
محترم قرار
میگیرد.
گفتگوی
حمید رضا
مسیبیان با
کورش زعیم در
مورد مسائل
قومی و فرهنگهای
بومی در
ایران
اشاره:
چندی است
برخی مواضع و
مطالب در
مورد مسائل
فرهنگهای
بومی ایران
منجر به تنشها
و سوء برداشتهائی
شده و به
خصوص به کرات
منجر به
سوتفاهماتی
در مورد آقای
مهندس زعیم
شده است که
به این لحاظ
تصمیم
گرفتیم تا در
این مورد با
آقای مهندس
کوروش زعیم
به طور خاص
مصاحبهای
داشته و رو
در رو دیدگاههای
ایشان را در
این موارد
جویا شویم که
ماحصل آن
مصاحبه زیر
است که تقدیم
خوانندگان
محترم میگردد
که در قالب 8
پرسش کلی طرح
شده و پاسخ
ایشان هم در
اختیار
خوانندگان
محترم قرار
میگیرد.
پرسش
1: جناب آقای
مهندس زعیم
چندی پیش
مطلبی از شما
منتشر شد
مبنی بر
اینکه شما
وجود برخی
اقوام در
ایران را با
استناد به
برخی تعاریف
مد نظر خود
کتمان کردید
و در برابر
برخی هم به
این تاکید
دارند که
ایران حتی
چند ملیتی
است. به هر
حال این
مطالب همه
حاشیهای
هستند و اصل
کار همان بحث
تنوع فرهنگی
ایران است که
واقعیتی
کتمان
ناپذیر در
نقاط مختلف
ایران است.
حال چه این
مساله را
تنوع قومی و
چه تنوع
ملیتی و چه
یک قوم و چه ...
بنامیم در
اصل مساله
تاثیری
نخواهد داشت
و تنها
اختلاف
برداشتها
خواهد بود
اما در اینجا
از شما
خواهشمندیم
بدون اشاره
به بحث قوم و
ملت و
تعاریفی از
این قبیل که
همه ممکن است
سوء تعبیر
شده و با
اختلاف
سلیقه مواجه
شده و موجب
حاشیه سازی
شوند به طور
کلی دیدگاه
خود را در
مورد این
مساله که نوع
برخورد با
این فرهنگ ها
چگونه باید
باشد و آیا
باید در صدد
حذف همۀ
اینها و
یکپارچه
سازی آنها
بوده یا به
عکس باید در
صدد تقویت
اینها بود
را بیان
بفرمایئد؟
کورش
زعیم: من
هرگز تنوع
فرهنگی
ایران را
کتمان نکرده
ام. یکی از
ویژگی های
فرهنگ
ایرانی که آن
را ارزشمند،
غنی و پایدار
کرده، همین
آمیختگی
فرهنگ های
گوناگون است.
فقط یک قبیله
می تواند
ادعای تک
فرهنگی کند
نه یک ملت،
آنهم ملتی به
بزرگی و
کهنسالی ملت
ایران.
همبستگی و
همگرایی
اجتماعی و
سیاسی فرهنگ
های گوناگون
است که تمدن
ایران زمین
را که اینهمه
به آن می
نازیم بوجود
آورده است.
ما وظیفه
داریم که در
زنده مانی و
پویایی این
فرهنگ های
ایرانی کوشا
باشیم.
در
منشور جبهه
ملی ایران
درباره
فرهنگ ها و
زبانهای
ایرانی آمده:
"ما
باورداريم
كه فرهنگ ملي
ايران
مجموعه
شكوهمندي
است كه طي
هزاران سال،
به ياري پاره
فرهنگ هاي
تيره هاي
ايراني در
گستره بزرگ
ايران زمين
شكل گرفته و
هويتي يگانه
يافته است.
از اينرو،
براي تداوم
باروري آن،
بايد به همه
پاره
فرهنگهاي
موجود در
كشور و
فراسوي
مرزهاي
سياسي در
حوزه فرهنگ
ايراني ارج
گذاشته شود و
بستر مناسبي
براي رشد
آنها فراهم
آيد. در اين
راستا، بر
آنيم تا
موجبات
پاسداري از
همه گويش ها
و زبانهاي
رايج را در
كنار زبان
ملي فارسي
فراهم آوريم.
ما برآنیم تا
ازهمه گویش
ها و زبانهای
رایج در
گستره فرهنگ
ایرانی
درکنار زبان
ملی و رسمی
فارسی، در
راستای هرچه
غنی تر ساختن
فرهنگ ملی و
ایجاد
همبستگی
بیشتر و
گسترده تر
باشندگان
ایران زمین،
پاسداری
نماییم."
ما
نه تنها به
حذف یا
یکپارچه
سازی فرهنگ
های ایرانی
باور
نداریم،
بلکه بر این
باور هستیم
که باید این
فرهنگ ها را
برای نشان
دادن زیبایی
رنگارنگی
فرهنگ
ایرانی پویا
کرد.
پرسش
دوم:
آقای
مهندس زعیم
از پاسخ نخست
شما ممنونیم.
در حقیقت
وقتی شما به
صراحت تمام
ابراز میدارید
که « ما نه
تنها به حذف
یا یکپارچه
سازی فرهنگ
های ایرانی
باور
نداریم،
بلکه بر این
باور هستیم
که باید این
فرهنگ ها را
برای نشان
دادن زیبایی
رنگارنگی
فرهنگ
ایرانی پویا
کرد. » سایر
مطالب از
قبیل تعریف
قوم و ملت و ...
حاشیهای
خواهند بود و
مهم همین است
که شما به
فرهنگهای
مختلف نقاط
ایران علاقه
داشته و
خواهان حفظ
آنها هستید.
با این تفسیر
دیگر باید هر
نوع بحث در
این زمینه
خاتمه یابد
چراکه شما
پاسخ روشن را
با استناد به
منشور جبهۀ
ملی دادهاید
که جای بحثی
نخواهد
گذاشت.
اکنون
پرسش دوم در
راستای این
مساله خواهد
بود که چه
راهکاری
باید برای
این مطلب در
نظر گرفت.
برخی در این
زمینه به
تدریس فرهنگ
و گویش بومی
در مناطق
معتقد هستند.
حال در این
بحث چند مطلب
وجود دارد:
1-
آزادی بسط و
تبلیغ فرهنگهای
بومی
2-
تبلیغ و
تدریس فرهنگهای
بومی توسط
دولت
3-
کمک دولت به
تبلیغ فرهنگهای
بومی و
گذاردن این
کار به عهدۀ
شوراهای
محلی و مردم
بومی هر
منطقه...
در
مورد پرسش
اول مشخص است
که شما به
عنوان یک فرد
دموکرات
هرگز قصد این
را نخواهید
داشت که جلو
آزادی افراد
را بگیرید و
سهل است خود
به این مسائل
علاقهمند
هستید اما در
این مورد که
دولت متولی
این کار باشد
شاید این
مساله کمی
مشکل باشد و
به نظر میسید
منطقی ترین
راه در این
مورد این است
که منتخبان
مردم بومی هر
منطقه در
شوراهای شهر
و منطقه و ... در
این مورد
تصمیم گیری
کنند و
نهایتاً بنا
به صلاحدید
از بودجهای
که زیر نظر
آنها قرار
دارد برای
امور فرهنگی
به طور کلی (اعم
از فرهنگ
بومی و ...)
هزینه کنند
چراکه مثلاً
ممکن است
عمده مردم یک
منطقه مایل
به مثلاً
هزینه کردن
دولت برای
این مورد
نباشند و ... و
همچنین اگر
دولت از مرکز
متولی این
مساله باشد
باز سوء
تفاهمات
قبلی ایجاد
شود. اکنون
پرسش ما به
طور روشن این
است که آیا
شما با این
موافق هستید
که منتخبان
مردم هر
منطقه در
شوراهای
بومی در مورد
برنامه ریزی
و هزینه کردن
مقادیری از
بودجه هر
منطقه برای
گسترش و بسط
امور فرهنگی
و از جمله
فرهنگ بومی
هر منطقه حال
در مدارس یا
به صورت آزاد
مجاز باشند
یا خیر؟
کورش
زعیم: ما
هرگز نباید
کسی را از
تبلیغ و
آموزش آیین
یا فرهنگی که
مورد علاقه
اوست، بویژه
یک فرهنگ
بومی
ایرانی، باز
داریم. همه
مردم آزادند
با امکانات
خود و وقت
خود هر
اندیشه یا
آیینی را که
دوست دارند
نگه دارند،
تبلیغ یا
ترویج کنند.
فرهنگهای
مردمی زیبا
هستند و به
زندگی ما غنا
می بخشند،
حتی اگر
متعلق به
قبیله های
دورافتاده
آمازون یا
افریقا
باشند. فرهنگ
چیزی نیست که
ما بتوانیم
اختراع کنیم
یا تزریق
کنیم، بلکه
مجموعه ای از
باورها،
آیین ها،
عادت ها و
تاریخ یک
مردم است.
چیزی که در
طی سدها سال
یا هزاران
سال تکامل
یافته نباید
مورد بی مهری
کسی قرار
بگیرد، حتی
اگر شخصن از
آن خوشش
نیاید.
در
مورد تدریس و
تبلیغ آنها
توسط دولت،
باید به
قانون هایی
که دولتها
ملزم به
رعایت و
اجرای آن
هستند توجه
کرد. تدریس
فرهنگ های
گوناگون
توسط
دانشگاهها
در همه
کشورهای
متمدن جهان
انجام می شود
و درس های
ویژه ای
دارند که
دانشجویانی
که علاقه
دارند می
توانند به
تحصیل در
آنها
بپردازند. در
کشور ما هم
همینطور
باید باشد که
بتوانیم
متخصصانی در
همه
فرهنگهای
بومی و
فرهنگهای
مطرح جهانی
داشته باشیم.
ولی اینکه
دولت هزینه
تبلیغ و
ترویج آنها
را بدهد
مربوط به
قانون بودجه
کشور می شود.
اختصاص
بودجه به این
کار مربوط به
مجلس های
شورای ملی
آینده کشور
می شود که
باید
دیدگاههای
همه مردم
کشور در نظر
داشته باشند.
البته
شوراهای شهر
یا مجلس های
استان می
توانند از
بخش فرهنگی
بودجه ملی که
به منطقه
آنها اختصاص
داده شده
برای ترویج و
زنده نگه
داشتن زبان و
فرهنگ بومی
استفاده
کنند.
در
مورد
استانها،
شوراهای شهر
و غیره، من
توجه شما را
به نوشته های
گذشته خود
جلب می کنم.
مقاله هایی
تحت عنوان «انتخابات
شهرداری ها و
شوراهای شهر»
و «حوزه های
انتخاباتی و
دموکراسی»
که در سال 1358
چاپ و در
سالهای 70، 71، 81
و 83 تجدید چاپ
شدند و اکنون
در برخی
سایتها، از
جمله در
وبلاگ خود من
(http://kouroshzaim.blogfa.com) در بخش «پژوهش
ها و
پیشنهادها»
موجود هستند.
در این مقاله
ها من
پیشنهاد
کرده ام که
همه
مسئولانی که
مستقیما
مسئول حفظ
منافع مردم
ساکن منطقه
خود هستند
باید
انتخابی
باشند، از
جمله دهدار،
بخشدار،
فرماندار،
شهردار و
استاندار. من
همچنین
پیشنهاد
کرده ام که
همه این
بخشهای
کشور،
استان، شهر و
غیره باید یک
مجلس شورا
داشته باشند
که
نمایندگان
آنها توسط
مردم ساکن آن
با رای آزاد
برگزیده
شوند و
هیچکدام
نباید
انتصابی
باشند. از آن
تاریخ تا
کنون فقط
شورای شهر
عملی شده است
که آنهم برای
نخستین بار
در سال 1375 بود.
مطلب
دیگری هم که
در پاسخ به
این پرسش شما
اهمیت دارد
این است که
من همیشه
باور داشته
ام و پیشنهاد
کرده بودم که
افزون بر
مجلس شورای
ملی که
نمایندگان
آن توسط همه
باشندگان
ایران زمین
در حوزه های
انتخاباتی
خود برگزیده
می شوند، ما
باید یک «مجلس
مهستان» هم
داشته باشیم.
در مجلس
مهستان از هر
استان، بی
توجه به
تراکم جمعیت
آن، دو
نماینده در
یک انتخابات
سراسری
استان
برگزیده
شوند. به این
ترتیب، در
حالیکه مجلس
شورای ملی
بازگوکننده
خواستهای
تمامی ملت به
نسبت جمعیت
حوزه
انتخابی خود
است، مجلس
مهستان
نماینده
مساوی خواست
همه مردم
استانها
خواهد بود.
یعنی هیچ
استان، حتا
اگر بیشترین
جمعیت را
داشته باشد،
مانند
تهران،
قدرتی بیشتر
از کم جمعیت
ترین استان
کشور نخواهد
داشت. همه
لایحه ها
باید به
تصویب هر دو
مجلس برسند.
بنابراین،
خواستهای
مردم هیچ
استان کشور
هرگز به علت
کمی جمعیت در
برابر
خواستهای
استانهای پر
جمعیت ندیده
گرفته
نخواهد شد.
این روش
قانونگذاری
و وجود مجلس
مهستان با
پافشاری من
در منشور
جبهه ملی
ایران به شرح
زیر گنجانده
شد:
"قوه
قانونگذاري
كشور متشكل
از
نمايندگان
ملت خواهند
بود كه در
چارچوب يك
مجلس شوراي
ملي و يك
مجلس
استانها (مهستان)
انجام وظيفه
خواهند كرد.
نمايندگان
مجلس شوراي
ملي با راي
نسبي ساکنان
هر حوزه
انتخابيه،
بر پايه هر 250
هزار نفر يك
نماينده،
برگزيده
خواهند شد.
مجلس مهستان
متشكل از دو
نماينده از
هر استان،
بدون توجه به
جمعيت
استان، كه با
راي اكثريت
ساکنان هر
استان
برگزيده
خواهند شد.
قوه
قانوگذاري
تنها مرجع
تدوين قانون
در كشور می
باشد و
مسئولان
بالاترین
مقامهای
اجرایی قوه
اجرایی کشور
در برابر دو
مجلس پاسخگو
خواهند بود.
رسيدگي و
تشخيص
تخلفات
سياسي و سلب
مصونيت از
مقامهاي
مسئول كشور،
مانند رييس
جمهور،
وزيران و
نمايندگان
مجلس برعهده
اين دو مجلس
خواهد بود كه
شرايط آن را
قانون تعيين
خواهد كرد."
وقتی
ما چنین
سامانه
قانونگذاری
داشته
باشیم، مردم
همه استانها
خواهند
توانست
خواستهای
خود را تبدیل
به قانون
کنند. ما
باید موضوع
هزینه کردن
دولت برای
تبلیغ فرهنگ
های بومی را
به چنین
شرایطی
واگذاریم.
بنابراین،
بجای اینکه
با یکدیگر در
خلاء بی
قانونی و
نابرابری
بحث کنیم،
دست به دست
هم بدهیم تا
این سامانه
ها را در
کشور
نهادینه
کنیم.
پرسش
سوم: آقای
مهندس زعیم،
دیدگاه کلی
شما نسبت به
بحث
فدرالیسم در
ایران چیست؟
کورش
زعیم:
فدرالیسم
برای ما
ایرانیان
بیگانه
نیست، چون ما
خود آن را
اختراع کرده
ایم؛ و این
در زمان
هخامنشی بود
که برای
همبسته کردن
دولت شهرها و
کشورهای
کوچکی که
تسخیر یا با
ایران هم
پیمان شده
بودند، کشور
را بصورت
روشی شبیه
فدرال اداره
می کردیم.
ولی، ما هرگز
کشورهای
موجود را
برای ایجاد
یک سامانه
فدرالیسم
تقسیم
نکردیم. پیش
از
هخامنشیان،
مادها نیز
چیزی شبیه
فدرالیسم
داشتند. روش
حکومتی ما در
دوران های
اشکانی و
ساسانی نیز
با تغییراتی
ادامه یافت.
اینگونه
سامانه
اداره دولتی
آنچنان موفق
بود که خلیفه
های عباسی
نیز که مغز
متفکرشان
مشاوران و
وزیران
ایرانی
بودند، آن را
نسخه برداری
و عمل کردند.
فدرالیسم
وقتی گروهی
از کشورهای
کوچک یا دولت
شهرها بهم می
پیوندند و
سرنوشت خود
را مشترک می
کنند تا یک
واحد سياسی
بزرگتر و
قدرتمندتری
را بوجود
آورند تا از
امكانات
بهتری برای
پیشرفت یا
امنیت
برخوردار
شوند کاربرد
دارد. وارونه
این حرکت،
یعنی یک کشور
یکپارچه با
دولت مرکزی
را شکستن
هنوز تجربه
نشده است و
چیزی نیست که
ما بخواهیم
تجربه کنیم.
در
میان 204 کشور
جهان فقط ١٩
كشور، مانند
آفریقای
جنوبی،
آلمان،
اتریش،
استرالیا،
ایالات
متحده
امریکا،
سوییس و
کانادا، و یا
امارات
متحده که از
همبستگی چند
شیخ نشین
بوجود آمد،
نظام فدرال
دارند و همه
آنها در یک
اتحاد
استراتژیک
این نظام را
برگزیدند و
کشور خود را
از هیچ یا از
نو ساختند.
ولی در شرایط
ایران که
یکپارچه است
و دولت
متمرکز
دارد، بی
عدالتی حاکم
را که به علت
خشونت ذاتی و
فساد نظام
حاکم بر کشور
چیره شده با
نظام فدرال
نمی شود رفع
کرد، زیرا
همان عاملان
فساد سیاسی و
اقتصادی
هنوز چیره
خواهند بود.
تنها راه
برقراری
عدالت و
تضمین حقوق
برابر برای
همه
شهروندان و
فرصت مشارکت
در تمامی
شئون اداره
کشور برای
همه بدون
توجه به مذهب
یا جغرافیا،
دموکراسی و
انتخابات
آزاد است.
افزون
بر آن، من بر
این باور
هستم که
انحصار
تصمیم گیری
در دولت
مرکزی نمی
تواند ضامن
تداوم
دموکراسی و
استقرار
حقوق بشر
باشد.
همانگونه که
من بارها
اظهار کرده
ام، مسئولیت
تصمیم گیری
های مربوط به
امور درون
کشوری
شهروندان را
باید میان
خودشان
تقسیم کرد،
به این معنا
که روستاها،
شهرها، بخش
ها و
استانها،
همانند دولت
مرکزی، باید
دارای مجلس
شورا باشند و
باید
بتوانند
نمایندگان و
مدیران
سیاسی خود را
خود با رای
آزاد
برگزینند.
فراموش
نکنیم که در
زمان حاضر که
کشور ما در
بدترین
شرایط ممکن
سیاسی،
اجتماعی و
اقتصادی بسر
می برد، مردم
از دولت
مرکزی
گریزان
هستند،
کشورهای
بیگانه با
شدت تمام در
حال تبلیغات
جداسازی
فرهنگی و
زبانی هستند
و کشورهای
تازه به
دوران رسیده
پیرامون ما
هنوز خانه
خود را سامان
نداده در
آزمندی به
خاک ما می
نگرند، یک
سامانه
سیاسی فدرال
که بر بنیاد
دموکراسی
بنا نشده
باشد، کار
آنها را آسان
می کند. یعنی
در واقع ما
مسئله ای را
که وجود
ندارد، یعنی
جدایی
تاریخی،
فرهنگی،
قومی، یا
زبانی،
بوجود می
آوریم و بر
آن را مهر
تایید می
زنیم. اگر
روزی ما
تصمیم
بگیریم نظام
اداری کشور
را در راستای
تمرکز زدایی
تبدیل به
چیزی شبیه یک
نظام فدرال
کنیم، بی
تردید تقسیم
بندی باید
جغرافیایی
باشد.
از
سوی دیگر، به
سلیقه من،
تمرکز قدرت
را با
استقرار
دموکراسی و
انتخابی
کردن همه
مقام های
سیاسی می
توان از بین
برد. اگر شما
طرح
پیشنهادی
مرا برای
آینده ایران
در بخش پژوهش
و
پیشنهادهای
این وبلاگ
بخوانید
(http://kouroshzaim.blogfa.com)،
خواهید دید
که من نه
تنها
انتخابی شدن
دهداران،
شهرداران و
استانداران
را پیش بینی
کرده ام،
بلکه برای
مردمی تر
کردن مجلس
شورای ملی که
شامل
نمایندگان
ملت بر پایه
جمعیت
استانها می
باشد،
پیشنهاد
کرده ام که
بجای انتخاب
مثلا سی
نماینده
برای تهران
یا شش
نماینده
برای تبریز،
شهرها به
حوزه های
انتخابی
محلی در درون
شهرها تقسیم
شوند. برای
مثال، در
تهران یک
نماینده از
هر حوزه
انتخابیه سی
گانه شهر
انتخاب شود
نه سی نفر
بطور سراسری.
افزون بر آن،
من پیشنهاد
کرده ام که
در کنار مجلس
شورای ملی،
یک مجلس
استانها (یا
مجلس مهستان)
هم ایجاد شود
که در آن از
هر استان،
بدون توجه به
وسعت و جمعیت
آن استان،
فقط دو
نماینده
انتخاب شوند
تا صدای همه
استانها
یکسان در
مرکز شنیده
شود. همه
لایحه ها
آنگاه باید
حتما به
تصویب هر دو
مجلس برسند.
در
هر حال، نکته
اساسی در بحث
فدرال شدن
ایران اینست
که این یک
مساله ملی
است و باید
در همه پرسی
به تائید
اکثریت قاطع
ملت ایران
برسد. اگر
اکثریت مردم
ایران به
چنین سامانه
ای برای
اداره
کشورشان رای
بدهند،
ایران هم
فدرال خواهد
شد؛ در غیر
این صورت، یک
بخش از کشور
حق نخواهد
داشت تا برای
خود قانونی
بر خلاف
قانون کل
کشور پیاده
کند.
شوربختانه،
بیشتر کسانی
که بحث فدرال
شدن ایران را
مطرح میکنند
شناخت درستی
از ماهیت
فدرالیسم
نداشته و در
صدد تحمیل
سیستم مورد
نظر خود به
ملت ایران
هستند که به
هیچ وجه
پذیرفتنی
نیست.
پرسش
چهارم
آقای
مهندس زعیم
با سپاس از
شما پرسش
چهارم را
مطرح میکنیم
اما قبل از
آن باید به
این اشاره
کرد که بر
خلاف تصور
رایج شما نه
تنها به
یکسان سازی و
حذف تنوع
فرهنگی
ایران معتقد
نیستید بلکه
این ها را
جزئی از
فرهنگ
بالنده و
متنوع ایران
دانسته و به
تقویت آنها
معتقد هستید
و همچنین در
مورد مدیریت
بومی مناطق و
... شما دیدگاههای
بسیار روشنی
تا حد مجالس
محلی و ... هم
دارید که با
توجه به
اینکه شما
خود را از
پیروان و
میراث داران
مکتب مصدق
بزرگ میدانید
غیر از این
هم انتظاری
وجود نداشت و
امید اینکه
با این مطالب
سوتفادهم ها
را رفع شده
باشد اما بجز
این موارد
چند بحث
حاشیهای و
کم ارزش دیگر
هم وجود
دارند که
برای آنکه
مطلب ناتمام
نماند باید
به آنها
اشاره کرد و
خواهشمندیم
دراین مورد
هم پاسخ دهید:
نخست
این سوال
وجود دارد که
با توجه به
اینکه برخی
هموطنان
خواهان این
هستند تا
مثلاً خود را
ملت بخوانند
یا خود را
مثلاً ترک یا
آذری خطاب
کرده و یا از
نژاد آریائی
ندانند و ... که
این مسائل
گرچه به نظر
بسیار بی اهمیت
میرسند اما
در عین حال
بعضاً موجب
تنش هستند.
حال با توجه
به این نکته
پرسش این است
که به نظر
شما اگر بخشی
از هموطنان
بخواهند خود
را مثلاً از
نژاد
غیرآریائی و
... دانسته و یا
خود را ملت
بخوانند و ...
اما اقدامی
خلاف قانون
اساسی
نداشته
باشند به نظر
شما باید
آزادی لازم
را داشته
باشند یا
خیر؟ البته
تردیدی نیست
که پاسخ شما
این است که
اینان نیز
آزاد هستند و
این مساله
بسیار بدیهی
است اما لازم
است تا خود
شما هم در
این مورد
پاسخ و توضیح
لازم را
ارائه
بفرمایئد.
کورش
زعیم:
اینگونه
مثال ها و
پرسش ها بهیچ
وجه سازنده
نیست، نژاد
یک مسئله
بیولوژیک
است نه سیاسی
یا فرهنگی.
آیا شما می
پندارید اگر
هم میهنان یک
بخش دیگر
کشور
خواستار
باشند خود را
آریایی
ندانند و
انگلوساکسون
خطاب شوند،
ایرادی
خواهد داشت؟
نه، هیچ
ایرادی
ندارد، هر کس
آزاد است خود
را هر آنچه
شخصیت او را
توصیف می کند
بخواند یا
باور داشته
باشد؛ فقط
اگر با
واقعیات
تاریخ یا
دانش زیست
شناسی
مطابقت
نداشته
باشد، این
مساله نمیتواند
به طور رسمی
در نظام
آموزشی کشور
ترویج شود.
در هر حال،
رای اکثریت
در هر جامعه
گرامی است و
خواست مردم
باید اطاعت
شود. هر کس
آزاد است شخص
خود را متعلق
به هر نژاد و
فرهنگ و
تاریخ که
خرسندش می
کند بداند،
آنچه آزاد
نیست دروغ
گفتن به
دیگران یا
آسیب زدن به
یکپارچگی
ایران است.
پرسش
پنجم
جناب
آقای مهندس
زعیم البته
شما با اشاره
به بحث
دموکراسی و
آزادی پاسخ
پرسش بعدی را
هم دادهاید
اما برای
اینکه بحث
ناقص نباشد
لازم است به
این پرسش
پاسخ دهید که
دیدگاه شما
در مورد زبان
رسمی کشور
چیست؟ به
بیان دیگر
خواهشمندیم
در این مورد
در دو بحث :
1-
زبان رسمی
کشور و ارزش
زبان فارسی
در ایران
2-
مساله
دموکراسی و
آزادی در بحث
زبان رسمی
موارد
مد نظر خود
را برای ما
تشریح
بفرمائید.
به
بیان دیگر در
مورد گویشهای
محلی شما به
طور مشخص در
قبل توضیح
دادید که
مخالفتی با
آنها ندارید
و یک زبان
رسمی مشترک
هم در هر حال
برای کل کشور
واجب است که
در مقطع
کنونی نمیتواند
غیر از زبان
فارسی باشد
اما حال این
بحث وجود
دارد که اگر
زمانی
اکثریت مردم
کشور
بخواهند
زبان رسمی
کشور مثلاً
به انگلیسی
تغییر پیدا
کند موضع شما
چیست؟ البته
روشن است که
پاسخ شما
همان بحث
دموکراسی و
رای مردم است
اما این سوال
را هم باید
در اینجا
بررسی کنیم
که منتقدان
متوجه شوند
که تاکید شما
بر زبان
فارسی نه از
جایگاه تعصب
بیمورد و
پان فارسیسم
که از یک
منشاء
دموکراتیک و
آزاد بوده و
وجود یک زبان
رسمی بر طبق
نظر اکثریت
را برای کشور
لازم میدانید
که
خواهشمندیم
در این مورد
توضیح
بیشتری
ارائه
بفرمائید.
کورش
زعیم: زبان
رسمی یک کشور
تنها سند
یکپارچگی
ملت در
محدوده
مرزهای
سیاسی کشور
است، زیرا
فقط با زبان
است که می
توانیم با
یکدیگر
ارتباط
برقرار کنیم
و احساس
بیگانگی
نسبت بهم
نکنیم. زبان
فارسی یکی از
کهن ترین و
گسترده ترین
زبانها بوده
که حتا
امپراتوری
عثمانی هم آن
را به عنوان
زبان رسمی
درباری خود
برگزید و از
چین تا اروپا
آن را رواج
داد. اگر
برنامه
فارسی زدایی
امپراتوری
بریتانیا در
سده نوزدهم
آنهم برای
حفظ مستعمره
هندوستان،
که در آنجا
زبان فارسی
هشتصد سال
زبان رسمی
بوده، از
نفوذ ایران
نبود، اکنون
نیمی از جهان
به این زبان
سخن می گفتند
و چه بسا با
زبان
انگلیسی
رقابتی
تنگاتنگ می
داشت.
زبانهای
بومی ایرانی
همگی از
افتخارات و
میراث
فرهنگی این
سرزمین
بشمار می
آیند. در
واقع، با
وجود یورش
قوم های
نامتمدن
بیگانه به
ایران، این
زبانهای
بومی بودند
که توانستند
اصالت خود را
حفظ کنند و
پشتوانه
قدرتمندی
برای
باززنده
سازی و
نیرومندسازی
زبان رسمی
کشور باشند.
ما اگر روزی
بخواهیم
زبان رسمی
خود را از
واژه ها و
اصلاحات
بیگانه
پیرایش
کنیم، هیچ
منبعی بهتر
از زبانهای
بومی ایرانی
برای
جایگزینی
نخواهیم
داشت.
در
منشور جبهه
ملی ایران،
که خود در
تدوین آن
شرکت داشته
ام، به روشنی
در بند 1 فصل
ششم ذکر شده
که "در
حالیکه زبان
فارسی زبان
رسمی کشور و
مشترک میان
همه
شهروندان
سراسر ایران
زمین و وسیله
ارتباط
همگانی و
اداره جامعه
می باشد و
باید بعنوان
زبان اصلی
آموزش داده
شود، همه
شهروندان
آزاد هستند
پیوند خود را
با زبانها و
گویشهای
مورد علاقه
خود حفظ کنند
و به باروری
آن بپردازند."
در
بند 2 فصل ششم
در پیوند با
فرهنگ ملی،
می گوید: "...
برآنیم تا
موجبات
پاسداری از
همه گویش ها
و زبانهای
رایج را در
کنار زبان
فارسی فراهم
آوریم. ما
برآنیم تا از
همه گویش ها
و زبانهای
رایج در
گستره فرهنگ
ایرانی در
کنار زبان
ملی و رسمی
فارسی، در
راستای هر چه
غنی تر ساختن
فرهنگ ملی و
ایجاد
همبستگی
بیشتر و
گسترده تر
باشندگان
ایران زمین،
پاسداری
نماییم. در
این راستا،
ما برآنیم که
با ایجاد
پژوهشگاههای
توانمند در
چارچوب
فرهنگستان
فرهنگ و ادب
ایران، بستر
مناسب را
برای پویایی
زبانها و
گویشهای
پهنه ایران
زمین فراهم
آوریم."
بنابراین،
ما همه پاره
فرهنگ هایی
را که فرهنگ
ایرانی را
ساخته اند
گرامی می
داریم و باید
مانند میراث
فرهنگی و
تاریخی خود
آنها را پاس
بداریم.
حال
اگر ملتی
بخواهد زبان
رسمی خود را
عوض کند، رای
ملت ملاک
خواهد بود.
اینجور که
پیش می رود
شاید روزی
زبان
انگلیسی
جهانی شود و
همه کشورها
مجبور شوند
آن را به
عنوان زبان
رسمی
بپذیرند. ولی
تا آن زمان،
ما وظیفه
داریم زبان
رسمی خود را
تقویت و
روزآمد کنیم.
پاره پاره
کردن زبان
فارسی،
چیرگی زبان
انگلیسی را
تسریع خواهد
کرد.
پرسش
ششم:
سپاس
آقای مهندس
زعیم به هر
حال با توجه
به تاکید شما
بر بحث
دموکراسی و
آزادی عملاً
از پرسش
چهارم به
نوعی پاسخها
در خود بحث
دموکراسی
نهفته است
اما در عین
حال نیاز به
تشریح بهتر
شما هم وجود
دارد حال
پرسش دیگری
هم وجود دارد
که تا حدی
زیادی تنشزا
بوده و
مطمئناً
باعث
ناراحتی شما
هم خواهد شد
اما به هر
حال این مطلب
را هم طرح
خواهیم کرد
که مطلب کامل
شده و پاسخ
تمام اقشار
قومگرا هم
داده شده
باشد. سوال
این است که
اگر اکثریت
مردم به یک
نظام مرکز
گرا رای
دادند و سپس
عدۀ معدودی
هم خواهان
تجزیه کشور
باشند (به
طور قطع
اکثریت را
نخواهند
داشت.) آیا به
نظر شما بر
طبق اصول
دموکراسی و
آزادی باید
قادر باشند
تا در جامعه
حزب تشکیل
داده و به
ترویج عقاید
خود
بپردازند؟
به عبارت
دیگر اگر
اقدام غیر
قانونی
نداشته
باشند میتوانند
در چارچوب
قوانین کشور
علاوه بر
آزادی بیان
برای مقاصد
خود تلاش
کنند شاید
بتوانند
اکثریت مردم
کشور را با
خود همراه
کنند؟ اشاره
به این مطلب
هم لازم است
که طبیعتاً
اگر عدهای
این حق را
داشته باشند
که با آزادی
بیان برای
تجزیه کشور
صحبت کنند
مسائلی
همچون تلاش
برای
فدرالیسم و ...
هم بسیار
حاشیهای
خواهند بود.
البته به نظر
میرسد اگر
در کشور یک
دموکراسی
برقرار شود
دیگر تمام
مباحثی
همچون تجزیه
و فدرال و ... به
سرعت پایان
یافته و تنها
بحث باقی
مانده همان
بحث آزادی
خواهد بود.
کورش
زعیم: در یک
جامعه آزاد و
مردم سالار
کسی جلوی
اظهار عقیده
کسی را نمی
گیرد و همه
آزادند
باورها و
دیدگاههای
خود را بیان
کنند. تنها
محدودیتی که
وجود دارد آن
چیزی است که
قانون تعیین
میکند. برای
مثال، برای
پذیراندن
عقیده نباید
دست به اسلحه
برد و به
مردم و
دارایی های
کشور آسیب
رساند.
همچنین
نباید ترویج
دروغ کرد.
کسی که دروغ
را نشر یا
ترویج کند،
بی تردید
باید در
دادگاه علنی
پاسخگو باشد.
در یک جامعه
مردم سالار
این مباحث
کمتر پیش می
آید، چون
آنچه بیش از
هم مردم در
پی آن هستند،
آزادی و
قانونمندی
است. حتا اگر
گروهی
خواهان
تجزیه کشور
باشند، می
توانند
دلایل خود را
بیان کنند.
اگر دلایل
متکی بر دروغ
باشد،
روشنگری
خواهد شد،
اگر این
اقدام
پشتوانه
خارجی داشته
باشد،
سازمان
اطلاعاتی
کشور بررسی
خواهد کرد و
اگر مسلحانه
باشد، جنگ
علیه دولت
مرکزی تلقی
خواهد شد.
بنابراین،
ابراز عقیده
و انتشار آن،
از هر نوع که
باشد، آزاد
خواهد بود.
پرسش
هفتم:
سپاس
آقای مهندس
زعیم و البته
منظور ما هم
این نبود که
بحث دست به
اسلحه بردن و
... باشد بلکه
تنها این بود
که افراد
بتوانند در
یک جامعه
آزاد ابراز
عقیده کنند و
در چارچوب یک
قانون
دموکراتیک
به فعالیت
سیاسی مخالف
بپردازند که
مورد تاکید
شما هم قرار
دارد. حال
پرسش دیگری
را میخواهم
طرح نمایم که
تا حدی هم در
قبل پاسخ آن
داده شده اما
ممنون میشوم
بیشتر توضیح
بفرمائید.
مقدمتاً
باید خدمت
شما عرض کنم
که مغرضان
تلاش بسیاری
دارند تا
نیروهای ملی
و در راس
آنها جبهه
ملی را مخالف
حقوق اقوام و
... معرفی کرده
و درگیری و
تنش ایجاد
نمایند.
نگارنده به
خوبی به یاد
دارد که در
زمان حیات
زنده یاد
دکتر پرویز
ورجاوند چه
هجمه سنگینی
علیه آن
بزرگمرد
وجود داشت تا
ایشان را
مخالف حقوق
اقوام و حتی
مخالف گویشهای
بومی و ...
بخوانند و
مطالبی از
این دست که
نگارنده
زمانی شخصاً
خدمت آن
بزرگمرد
رسید و نظرات
ایشان در
مورد گویشهای
بومی را جویا
شد که با
کمال تعجب
مشخص شد صد
در صد خلاف
دیدگاههائی
است که عدهای
در صدد ترویج
آن هستند و
ایشان به
صراحت ابراز
داشت نه تنها
مخالفتی با
گویشها و
فرهنگهای
بومی نداشته
بلکه تقویت
این مسائل را
به عنوان
بخشی از
فرهنگ
ارزنده
ایرانی
بسیار واجب
میداند و
همین بود که
نگارنده در
مورد این
مساله در شرح
زندگانی آن
بزرگمرد
نوشت که در
این مورد
تنها شعر :
«
میان ماه من
تا ماه گردون
تفاوت از
زمین تا
آسمان است»
صدق
خواهد کرد و
حال که آن
بزرگمرد
دیده از جهان
فروبسته
نگارنده
حداقل خرسند
است که در
این مورد
شخصا خدمت
ایشان رسیده
و نظرات
ایشان را
جویا شده و
البته به
همین شواهد
هم منشور
جبهه ملی
ایران و هم
دیدگاههای
شما به عنوان
یکی از اعضای
شورای مرکزی
جبهه ملی
ایران مشخص
بوده و هم
شرح روابط
بسیار نزدیک
زنده یاد
شهید داریوش
فروهر با
اقوام
ایرانی مشخص
است و هم ... . حال
پرسشی که
برای من وجود
دارد این است
که به نظر
شما چه دستهائی
در پشت پرده
است که به
شدت در صدد
ایجاد
اختلاف و تنش
بین ملیون و
برخی قومگرایان
و هویت طلبان
مناطق مختلف
است؟ آیا به
نظر شما این
اقدامات
مشکوک و
هدفمند نمیباشند
چرا که به هر
صورت وقتی یک
نیروی ملی
شعار
دموکراسی
دارد مسائل
تا به آخر
مشخص هستند و
نباید چنین
ابهاماتی
بروز کند پس
به چه دلیل
این مشکلات
ایجاد میگردد؟
کورش
زعیم: محور
اصلی مسئله
ما در ایران
جمهوری
اسلامی و
دیکتاتوری
مذهبی حاکم
بر ملت ایران
است. در یک
چنین
دیکتاتوری
ایدئولوژیک
که سرانش از
کمترین
سواد، دانش
عمومی و درجه
هوشمندی
برخوردارند،
به رای یا
دخالت مردم
در تعیین
سرنوشت خود
پایبند
نیستند، در
همه زمینه
های زندگی
خصوصی انسان
دستور صادر
میکنند،
ابتدایی
ترین حقوق
شهروندی و
حتا انسانی
را از مردم
سلب می کنند
و برای جان
انسان ها
کمترین ارزش
را قایل
نیستند،
شهروندان
ناراضی بطور
طبیعی به
جستجوی راه
فرار می
پردازند.
برخی از کشور
مهاجرت می
کنند و دانش
و استعداد و
دارایی خود
را در کشور
دیگری به
خدمت می
گیرند، و
برخی در پی
چاره در درون
کشور می شوند.
باید توجه
کرد که از
زمان یورش
تازیان به
ایران که دو
سده از خشن
ترین دوران
زندگی بشری
را بر
ایرانیان
تحمیل کرد و
هزاران هزار
ایرانی را به
جلای وطن
واداشت، ما
چنین
واگرایی را
تجربه نکرده
ایم که در سی
سال دوران
جمهوری
اسلامی، (به
همان دلیل
تکرار
دیکتاتوری
خشونتبار
مذهبی)، کرده
ایم و
میلیونها
ایرانی
وادار به ترک
میهن شده اند.
برخی
از هم میهنان
ناراضی و
ناامید از
آینده ما می
پندارند که
یک راه نجات
از چنگال
جمهوری
اسلامی جدا
شدن و حاکم
بر سرنوشت
خود شدن است.
در خشم خود
نسبت به وضع
موجود،
تاریخ را نمی
خوانند که
چنین اقدامی
سالها بی
ثباتی، جنگ و
خونریزی،
فقر و
دیکتاتوری
دیگری را،
بوِژه در بخش
جدا شده
خودشان، در
پی خواهد
داشت. یا
اینکه،
مجذوب
تبلیغات
فریب دهنده
دشمنان
ایران که
همیشه در
کمین برای
سوء استفاده
از فرصتهای
پیش آینده
هستند می
شوند. سیستم
اطلاعاتی –
امنیتی
جمهوری
اسلامی هم
نابخردانه
از این
نارضایتی
برای ایجاد
نفاق میان
ملی گرایان
ایران و قوم
گرایان بهره
برداری می
کند. آنها
فقط به مشغول
نگه داشتن ما
با یکدیگر و
ایجاد تنش میاندیشند
و نگران
پیامدهای
دامن زدن به
اینگونه تنش
ها نیستند.
ما باید
هشیار باشیم
که به دام
ترفندهای
اطلاعاتی -
امنیتی
ناهوشمند
نیفتیم و خود
را با خود
مشغول نکنیم
تا رژیم هر
کار خواست
انجام دهد.
ما
باید با این
هم میهنان
خود مهربان
باشیم و
بکوشیم آنان
را قانع کنیم
که باید همه
دست در دست
هم بدهیم و
بیماری اصلی
را درمان
کنیم. جدا
شدن، فقط هر
دو ما را
ناتوان تر می
کند. اکنون
دیگر دوران
همگرایی و
یکی شدن است.
ما حتی روزی
با همه
کشورهای
جهان یکی
خواهیم شد.
تکه تکه کردن
خودمان چیزی
جز خودزنی
نیست و برای
هر دو ما
شکست خواهد
آفرید.
پرسش
هشتم و آخرین
پرسش:
خب
جناب آقای
مهندس زعیم
تا به اینجا
تقریبا تمام
موارد مهم و
تنشزا را
بررسی کرده و
پاسخهای
شما را
دریافت
کردیم که فکر
نکنم نیازی
به تکرار
مسائل باشد
فقط به عنوان
آخرین سوال
باید خدمت
شما عرض کنم
که زمانی که
من خدمت جناب
آقای دکتر
ورجاوند
رسیدم ایشان
ارزش بسیار
برای گویشهای
آذربایجانی
و کردی قائل
بوده و تاکید
فراوانی بر
استفاده از
این دو گویش
داشتند و
همین مطلب را
هم به طور
اختصاصی از
برخی
شاگردان
ایشان در
جبهه ملی در
مورد گویش
آذربایجانی
شنیدم که
برایم بسیار
جالب بود و
اکنون من نیز
به عنوان
آخرین مطلب و
حسن ختام
خواهشمندم
به طور
اختصاصی در
مورد دو
فرهنگ و گویش
آذربایجانی
و کردی
مطالبی
بفرمائید.
کورش
زعیم: گویش
های
آذربایجانی
و کردی
بزرگترین و
مهمترین
شاخه های
زبان ایرانی
هستند و من
بارها گفته
ام برای
بازسازی و
گسترده سازی
زبان کنونی
ایران که
فارسی است،
باید از گویش
های رایج در
ایران بهره
برداری کرد.
من هنوز هم
باور دارم که
اگر روزی یک
فرهنگستان
ملی و باسواد
داشته باشیم
تا زبان رسمی
ما را غنی تر
و در رقابت
با زبان
انگلیسی
توانمند
سازد همین
زبانهای
خودمان
مانند
آذربایجانی،
کردی، گیلک و
لری بهترین
گنجینه برای
واژه سازی
هستند.
باید این
موضع گیری
اصولی آقای
زعیم را در
این مصاحبه
بفال نیک
گرفت و
امیدوار
بود که این
یک سرآغاز
مثبتی در
تصحیح
اشکالات
جدی و
تاریخی
جبهه ملی
در برخورد
به مسله
ملی و
جنبشهای
مدنی رفع
تبعیض ملل
عیر فارس
باشد. اما
انچه که
مقداری
خوشبینی
مرا ترمز
میکند و
سوالهای
متعدی در
ذهنم بوجود
میاورد
شیوه
برحورد
سنتی
نادرست
ایشان به
این موضوع
میباشد.
ایران تنها
کشوری است
که
روشنفکرانش
دنبال توده
ها حرکت
میکنند.ایران
هیچگاه پیش
شرط های
مناسب را
برای ملت
داشتن و
شهروند
داشتن
نداشته است.
اگر به
معنی
کلاسیک ملی
انطور که
در غرب
تحقق
پذیرفته
نظری
بیفکنیم
متوجه
میشویم که
ناسیون ها
در تعارض
با مذهب و
کلیسا به
وجود امدند
و در ایران
این پدیده
هنوز صورت
نگرفته و
ملی و ملت
یک غلط
مصطلح و یک
مغالطه
تاریخی
میباشد.
این ها که
خود را ملی
مینامند
جلسات خود
را در
تکایا و
مجالس
ترحیمبرگزار
میکنند و
اخیرا هم
حاجی هم
شده اند .ملی
واقعی
افوام
ایرانی
هستند.
طرح
چند سوال
دربارهی
بیانیهی
آقای مهدی
کروبی --- در
بند ۱ بیانیه
آقای مهدی
کروبی آمده
است: اصول
معطل قانون
اساسی را
اجرا خواهم
کرد. و در
ادامه آمده
است: یکی از
ویژگی های
اینجانب
پایبندی به
اجرای قانون
و مخالفت با
هرگونهعمل
فراقانونی
از سوی هر
شخص و نهادی
است. اگر
رئیس جمهوری
در ایران
پیدا شود که
بخواهد دست
به چنین
کاری بزند،
در جای خود
ارزشمند
است؛ سوال
اما اینجاست
که آیا
ساختار
سیاسی
جمهوری
اسلامی
ایران اجازه
چنین عملی را
به ریاست
جمهوری
خواهد داد؟
در
آستانهی
دهمین
انتخابات
ریاست
جمهوری در
ایران، جناح
های مختلف
سعی دارند تب
انتخابات را
بالا ببرند.
نامزدهای
انتخاباتی
برنامه های
خود را عرصه
کنند تا حتی
الامکان بر
تعداد
هواداران
خود بیفزاند.
چیزی که می
شود تلاش
برای جلب
مردم به پای
صندوق های
رای نام نهاد.
از
زاویههای
مختلف می
توان نقطه
نظرهای
متفاوتی را
در مورد
انتخابات
اخیر بیان
کرد؛ اما
آنچه که
انتخابات
این دوره را
از دورههای
قبلی متمایز
می سازد،
شعارهایی
است که ۲ تن
از نامزدهای
جناح اصلاح
طلب و اکبر
اعلمی بر روی
آن تکیه
کرده اند.
آقایان
کروبی و
موسوی هر یک
جداگانه با
انتشار
بیانیهای،
خواستار "احیای
حقوق اقوام و
اقلیت های
مذهبی" شده
اند. فاکتوری
که تقریبآ
در تمام دورهههای
گذشته غایب
و بخشی از
خطوط قرمز
نظام بوده
است.
بی
شک تمایلات
ملی گرایانه
در استان های
غیر فارس
زبان که با
مشکلات
سیاسی-اجتماعی
و مسالهی
توسعه
نیافتگی
مواجه
هستند، طی
سال های اخیر
رشد چشم گیری
داشته است.
رشد این
گرایشات را
در سادهترین
تحلیل می
توان
سرخوردگی،
نابرابری
اقتصادی-اجتماعی،
ناامیدی
نسبت به
بهبود زندگی
و نگاه
امنیتی
حکومت مرکزی
و از همه
مهم تر احساس
از بین رفتن
هویت، فرهنگ
و زبان مادری
بیان کرد.
آقای
کروبی که
پیشینههای
متفاوتی در
ارکان های
مختلف
جمهوری
اسلامی
ایران
دارند، این
بار نیز، به
مانند دفعهی
پیش، خود را
برای
انتخابات
ریاست
جمهوری
نامزد کرده
است. ایشان
طی بیانیهای
از " ارتقای
حقوق اقلیت
های قومی و
مذهبی" سخن
به میان
آورده است.
نظری
دقیق تر و
طرح چند پرسش
را در رابطه
با پخش
بیانیهی
مذکور ضروری
یافتم.
در
بند ۱ بیانیه
آمده است: "
اصول معطل قانون
اساسی را
اجرا خواهم
کرد." و در
ادامه آمده
است: " یکی
از ویژگی های
اینجانب
پایبندی به
اجرای قانون
و مخالفت با
هرگونهعمل
فراقانونی
از سوی هر
شخص و نهادی
است".
اگر
رئیس جمهوری
در ایران
پیدا شود که
بخواهد دست
به چنین
کاری بزند،
در جای خود
ارزشمند
است؛ سوال
اما اینجاست
که آیا
ساختار
سیاسی
جمهوری
اسلامی
ایران اجازه
چنین عملی را
به ریاست
جمهوری
خواهد داد؟
آقای کروبی
با کدام
ضمانت
اجرایی دست
به چنین
کاری می
خواهند
بزنند؟ آیا
توازن قوا
میان جناح
های درون
جمهوری
اسلامی
ایران به
سود جناح
آقای کروبی و
اصلاح طلب ها
به هم خورده
است؟ آیا از
نگاه کروبی
ارگان ها،
سازمان ها،
تشکل ها و
افرادی که
قبلآ در
برابر آقای
خاتمی صف
آرایی کرده،
وادار به
عقب نشینی
کردند و در
نهایت شکست
دادند، از
بین رفته و
یا احتمالآ
ضعیف تر گشته
اند؟ آیا در
بینش و
دیدگاههای
سران اصول
گرا و حامیان
نظامی آنان
میل به
تغییر دیده
می شود؟ آیا
آقای کروبی
در برابر شخص
رهبری که از
اختیارات
فراقانونی
برخوردار
است توانایی
ایستادگی و
مقابله
خواهند
داشت؟ یقینآ
اجرای اصول
معلقهی
قانون اساسی
و هر قانون
جدید دیگری
در ایران
بدون تائید و
جلب نظر رهبر
جمهوری
اسلامی
ایران و
نهادهای
اطلاعاتی-امنیتی
امکان پذیر
نیست؛ آقای
کروبی لطفآ
توضیح دهند
که چگونه و
با کدام
ابزار می
خواهند
رهبر، به
عنوان شخص و
نهاد
فراقانونی،
و نیروهای
امنیتی را
وادار به
تمکین کنند؟
پاسخ
به تقریبآ
تمام سوالات
بالا حتی در
خوشبینانهترین
حالت منفی
است. شخص
خامنهای و
جناح
اصولگرا در
گذشته نشان
دادهاند که
از هیچ کوششی
برای به
شکست کشاندن
حریف دریغ
نخواهند کرد
و در این
راستا
ابزارها و
اهرمهای
لازم و قوی
هم در اختیار
دارند. آقای
کروبی در
بهترین حالت
در وضعیتی
مشابه و
برابر با
خاتمی قرار
خواهند گرفت.
به یاد
آوریم که
خاتمی پس از
٨ سال ریاست
جمهوری
اعلام داشت
که "کدخدایی"
بیش نبوده
است. از دیگر
سو آقای
کروبی به
هیچ وجه
شخصیتی
ساختارشکن
به حساب نمی
آیند. بر این
مبنا طرح
چنین مادهای
را فاقد
صداقت و خارج
از اختیارات
ریاست
جمهوری در
ایران می
بینم. به
عبارتی
دیگر، هیچ
رئیس
جمهوری،
خصوصآ از طیف
اصلاح طلب،
با اختیارات
فعلی، از پس
سیل قانون
شکنان و
مخالفان
درون نظام
برنخواهد
آمد. البته
آقای کروبی
اولین کسی
نیست که
شعار "برخورد
با عوامل
فراقانونی"
را مطرح می
کنند. احمدی
نژاد، رئیس
جمهور فعلی،
دورهی قبل
قول داد که
با عوامل و
مافیای درون
قدرت برخورد
کرده و آنان
را به ملت
معرفی کنند.
آیا ایشان با
همهی
ارادتی که
به رهبری و
جناح محافظه
کار داشتند،
توانستند از
پس این کار
برآیند؟ در
صورت دست زدن
به اجرای
بند فوق
نیروهای
اطلاعاتی،
شخص رهبری،
اکثریت جناح
محافظهکار،
لباس شخصی
ها، سپاه
پاسداران با
زیر مجموعه
هایش، بخشی
از شورای
تشخیص مصلحت
نظام و شورای
نگهبان با وی
به مخالفت
برخاسته و
در مقابلش
خواهند
ایستاد.
براستی سادهلوحانه
خواهد بود
اگر کسی فکر
کند آقای
کروبی
میتوانند
این مجموعهی
عظیم از
جمهوری
اسلامی را "
به
دادگاههای
عدل الهی و
ملت" معرفی
کنند؟
آقای
کروبی در
جایی دیگر از
بیانیه از "
افزایش سطح و
سهم مشارکت
اقوام و
اقلیت های
دینی" در "
دولت و
کابینه"
سخن گفته
است. وی
همچنین
اظهار داشتهاند
که " نگاه
حاشیهای و
امنیتی به
اقلیت های
قومی را
برنمی تابد".
تا این جای
کار نه تنها
اشکالی به
این سخنان
وارد نیست،
بلکه مایهی
دلگرمی و
خوشحالی
است؛ ولی این
تنها یک روی
سکه می باشد.
آقای عباس
عبدی، یکی از
حامیان و
مشاوران
کروبی در "همایش
قومیت ها و
انتخابات"
به صراحت
گفته است که
" امروز
مدیریت
قومیت ها در
دست نهادهای
امنیتی است و
اگر قرار
باشد آنها
سیاستگذار
نهایی باشند
مشکل ایجاد
می شود".
مفهوم
جملهی بالا
به اندازهی
کافی واضح
است. این،
روی دوم سکه
را نشان می
دهد و در
واقع نگرانی
از همین جا
سرچشمه می
گیرد. مدیریت
قومیت ها،
بیش از نیمی
از جمعیت
ایران، در
دست نهادهای
امنیتی قرار
دارد و مناطق
مذکور عملآ
از سوی
نهادهای
اطلاعاتی-امنیتی
اداره می
شوند.
مبادلات و
معاملات
تجاری هم
عملآ تحت
کنترل سپاه
و اطلاعات
قرار دارد.
از طرف دیگر
این نیروها
زیر نظر و
فرمان ریاست
جمهوری قرار
ندارند.
تجربهی
دوران ریاست
جمهوری محمد
خاتمی ثابت
کرد که در
مواقعی حتی
این نیروها
در خدمت
تخریب سیاست
های ریاست
جمهوری بودهاند.
آنان
مستقیمآ از
خامنهای
دستور می
گیرند و
سیاست ها و
فرامین وی را
اجرا می کنند.
باز
باید پرسید
که آیا
واقعآ
براورده
کردن این مهم
از شخص
کروبی،
وفادار به
ولایت فقیه،
ساخته
است؟آقای
کروبی باید
پیش از
انتخابات با
صراحت توصیح
دهند که
چگونه، طی
چه پروسهای
و به
پشتوانهی
کدامین قدرت
پروندهی
بیش از نیمی
از مردم
ایران را از
چنگ نیروهای
امنیتی خارج
می کنند؟ در
وضعیتی که
در اکثر
استان های
مذکور حتی
انتشار یک
هفته نامه
مستقل به
زبان محلی
دشوار است،
چگونه می
خواهند "
موانع تحصیل
و استفاده
از زبان های
محلی و قومی
در مراکز
آموزشی و
مطبوعات" را
برطرف کنند؟
در
بطن بیانیه
البته
اشکالات
دگری هم هست
که در کل
آنها را
میتوان زیر
مجموعه
اشکالات فوق
برشمرد. کلی
گویی و عدم
شفافیت
آنچنان بر
روح بیانیه
حاکم است که
گاهآ عدم
صداقت و نوعی
فریب اذهان
را متبادر می
سازد.در
رابطه با
این بیانیه
سوالات
متعددی مطرح
است که از
سوی کروبی
هنوز بی
جواب مانده
اند.
مطالباتی
مطرح شده
است که در
ایران خارج
از حیطه و
توانایی
ریاست
جمهوری قرار
دارد.
در
آخر باید گفت
با توجه به
اینکه طیف
هایی از
اپوزیسیون
خارج از کشور
و درون
حاکمیت هنوز
هم طرح چنین
مباحثی را خط
قرمز می
دانند و آنرا
مغایر مصالح
ملی ایران می
شمارند، لذا
انتشار این
بیانیه،
احقاق حقوق
ملیت های غیر
فارس زبان،
را باید گامی
مثبت و رو به
جلو به حساب
آورد. طرح
کردن خواست
ملیت های غیر
فارس زبان در
ایران نشان
از برجسته
شدن این
خواست ها در
جامعه دارد.
کمترین دست
آورد آن می
تواند این
باشد که
اعتماد بنفس
را نزد اقلیت
ها افزایش می
دهد و آنان
را برای تلاش
هرچه بیشتر
جهت دست یابی
به حقوق خویش
سوق داده و
مصمم تر
خواهد ساخت
می دهد. در
عین حال
نشانگر رشد
تمایلات
برابری طلبی
در ایران نیز
هست.
برگرفته
از :
اخبار روز
انتشار
از: بهمن
آزادگر
محمد
خاتمی فیلم
توهین به مردم
آذربایجان را
تکذیب کرد نویسنده
خبر