آيا شاه از خشونت بيزار بود؟

شاهی که امروز پسرش مدعی است از خشونت بيزار بود، ٢۵ سال با تکيه بر سرنيزه حکومت کرد و هنگامی که قيام عليه او همگانی شد نيز راه را در توسل به خشونت و حکومت نظامی ديد. در ميدان ژاله تهران، ارتش تحت فرماندهی عاليه شاه، به سوی مردمی غيرمسلح آتش گشود و حمام خون به پا کرد. محمدرضا شاه حتی هنگامی که گفت صدای انقلاب ايران را شنيده است، دولتی به رياست يک نظامی منصوب کرد و تا توانست کوشيد به زور ماشين سرکوب بر سر کار بماند.

سهراب مبشری

 

اخبار روز

شنبه ٢٢ بهمن ١٣٨۴ – ١١ فوريه ٢٠٠۶

 

٢٢ بهمن ١٣٨۴

رضا پهلوی شامگاه شنبه ٢١ بهمن ١٣٨۴ به وقت ايران، در يک برنامه زنده تلويزيون صدای آمريکا به مناسبت سالگرد ٢٢ بهمن شرکت کرد و به پرسشهای مجری برنامه و بينندگانی که به استوديو تلفن می کردند، پاسخ داد. فرزند واپسين شاه ايران، نخست به روال معمول خود کوشيد از اظهار نظر پيرامون سياستهای حکومت پدرش طفره رود و با گفتن اينکه می خواهد درباره آينده و نه گذشته سخن بگويد، به ارزيابی دوران پيش از انقلاب نپردازد. اما اتفاقی که شايد امروز مشاوران شاهزاده آن را يک سانحه ناگوار بدانند، رضا پهلوی را به دامی کشاند که مواضع و نظرات واقعی او را بر ملا کرد. يک پرسشگر تلفني، از رضا پهلوی سئوال کرد چرا پدرش «نطفه را در رحم» از بين نبرد و انقلاب را سرکوب نکرد. رضا پهلوی پاسخ داد (نقل به معني) شاه از خشونت بيزار بود و به همين دليل، هنگامی که پس از ٣۷ سال خدمت به ميهنش، ديد هموطنانش در مقابل او ايستاده اند، ترجيح داد کشورش را ترک کند.

در اين اظهارات رضا پهلوي، دو نکته مهم جلب نظر می کند:

١ – رضا پهلوي، عملکرد ٣۷ ساله محمدرضاشاه در مقام سلطنت را «خدمت به ميهن» می داند.

٢ – رضا پهلوي، مدعی است محمدرضا شاه پهلوی از خشونت بيزار بود.

کسی که با تاريخ معاصر ايران آشنايی دارد، با شنيدن اين گزاره ها، رويدادهای شهريور ١٣٢٠ تا بهمن ١٣۵۷ را از نظر می گذراند. برخی از اين رويدادها از اين قرارند:

در سال ١٣٢۵، به دستور و با دخالت مستقيم محمدرضاشاه، شمار کثيری از ايرانيان آذربايجانی قربانی کشتاری شدند که ارتش شاهنشاهی مرتکب شد. فجايع اين کشتار، هنوز مو را بر تن هموطنان آذری مسن تر که آن روزها را به ياد دارند، راست می کند.

در فاصله ١٣٢۹ تا ١٣٣٢، محمدرضا شاه هر آنچه در توان داشت به کار گرفت تا نخست وزير قانونی محمد مصدق و دولتش ساقط شود. يک بار مصدق را عزل کرد و تنها پس از تظاهرات سی تير ناچار به عقب نشينی شد.

محمدرضا شاه پس از کودتای ٢٨ مرداد ١٣٣٢ به ايران بازگشت و بر خلاف دوره ١٢ ساله نخست سلطنتش، قدرت را در دستان خود متمرکز کرد. اين قدرت از سال ١٣٣٢ تا ١٣۵۷ بيش از هر چيز به نيروی سرنيزه متکی بود. نخست فرمانداری نظامی تهران بود که مخالفان شاه را شکنجه می کرد، و سپس، اين وظيفه بر عهده ساواک، يکی از مخوف ترين سرويس های امنيتی جهان آن روز قرار گرفت. دادگاه های نظامی مخالفان شاه را به اعدام و تبعيد و زندانهای طويل المدت محکوم کردند. از جمله ده ها عضو سازمان افسری حزب توده ايران به جوخه های اعدام سپرده شدند که به گواه همقطاران و هم دوره هايشان، از پاکترين، ميهندوست ترين، فرهيخته ترين و شريف ترين پرسنل نيروهای مسلح ايران بودند. مرتضی کيوان، شاعر توده اي، تنها به خاطر وابستگی به حزب توده ايران اعدام شد. کريم پور شيرازی روزنامه نگار را به طرز وحشيانه ای در زندان به قتل رساندند. دکتر سيد حسين فاطمی را تنها به گناه سخن گفتن و قلم زدن عليه شاه در برابر جوخه مرگ قرار دادند. دکتر محمد مصدق را به زندان و سپس تبعيد فرستادند. همه اين اقدامات در شرايطی صورت گرفت که محمدرضاه شاه ديگر حاکم بلامنازع ايران بود.

کارنامه حکومت کودتا آنچنان سياه بود که دولت آمريکا، يعنی مهمترين حامی آن، پس از روی کار آمدن کندي، به شاه برای انجام پاره ای اصلاحات فشار وارد آورد. اين اصلاحات به شاه تحميل شد، اما پس از کندي، دوره گشايش نسبی اوايل دهه چهل به سرعت پايان يافت. حکومت شاه، بار ديگر مخالفان خود را در دادگاه نظامی محاکمه کرد و به سخن مهدی بازرگان در دادگاه که خود را از آخرين کسانی ناميد که به زبان مسالمت با حکومت سخن گفتند، وقعی ننهاد. با تصميم محمدرضاشاه، راه هرگونه تحول اصلاحی بسته شد. صداهای مخالف را خفه کردند، سانسور و اختناق به راه انداختند و شمشير را از رو بستند. شاه، بخشی از مخالفان خود را به سوی مبارزه قهرآميز راند، و به بهانه اين مبارزه، خفقان و سرکوب را باز هم شديدتر کرد. در دهه ۵٠، هزاران جوان ايرانی سروکارشان با زندان و تخته شلاق افتاد و شمار زيادی از آنان در دادگاه های دربسته و بدون رعايت ابتدايی ترين موازين حقوق بشر، به اعدام محکوم و تيرباران شدند. بسياری ديگر، زير شکنجه جان باختند و برخي، با توطئه هايی جنايتکارانه در زندان به قتل رسيدند، مانند بيژن جزنی و هشت زندانی سياسی ديگر که در اوين تيربارانشان کردند و مدعی شدند آنها را در حال فرار کشته اند.

محمدرضاشاه در همه آن سالها همه قدرت را در دست خود متمرکز کرده بود. کسی در دستگاه حکومت، بدون اجازه شاه آب نمی خورد. کل سياست رژيم شاه در قبال مخالفانش را شخص محمدرضاشاه تعيين می کرد. هر کس ادعا کند فجايع زندانهای شاه بدون اطلاع او رخ می داد، دروغی بزرگ می گويد. شاه در جزيی ترين امور اداره کشور، از احداث اين يا آن کارخانه تا برنامه مدارس، دخالت می کرد. اين دخالت شامل سياست امنيتی نيز می شد و در اين عرصه حتی گسترده تر بود.

شاهی که امروز پسرش مدعی است از خشونت بيزار بود، ٢۵ سال با تکيه بر سرنيزه حکومت کرد و هنگامی که قيام عليه او همگانی شد نيز راه را در توسل به خشونت و حکومت نظامی ديد. در ميدان ژاله تهران، ارتش تحت فرماندهی عاليه شاه، به سوی مردمی غيرمسلح آتش گشود و حمام خون به پا کرد. محمدرضا شاه حتی هنگامی که گفت صدای انقلاب ايران را شنيده است، دولتی به رياست يک نظامی منصوب کرد و تا توانست کوشيد به زور ماشين سرکوب بر سر کار بماند.

دوره ای که رضا پهلوی آن را ٣۷ سال خدمت می نامد، چيزی نبود جز نوعی عقب مانده از حکومت که برای اکثريت مردم پشيزی ارزش قائل نبود. «خدمت» شاه به آينده ايران، از اين قرار بود که ٢۵ سال در کابوس قدرت گرفتن کمونيستها، شکنجه گران را به جان انسانهايی اندازد که گناهی جز خواندن کتابهای از نظر ساواک «کمونيستي» و داشتن مرام «اشتراکي» نداشتند، و ميدان را برای بنيادگرايان اسلامی و رهبرشان خمينی باز کند. «خدمت» شاه اين بود که مصدق را به تبعيد بفرستد و يارانش را زنداني، دربدر يا گوشه نشين کند، و فضا و بعضاً حتی امکانات دولتی را در اختيار امثال بهشتي، باهنر، مفتح، مطهری و غيره بگذارد تا برای تدارک حکومت اسلامی سازماندهی کنند. «خدمت» شاه اين بود که به روحانيون، مقرری بدهد تا روزی به او پشت کنند و حکومت را از چنگش درآورند.

آيا رضا پهلوی اين واقعيات تاريخی را نمی داند؟ غيرممکن است چنين باشد. رضا پهلوی در سالهای اخير کوشيد با سخن نگفتن از دوره پيش از انقلاب، نظر مساعد کسانی را جلب کند که ٣۷ سال سلطنت محمدرضا شاه را «خدمت به ميهن» نمی دانند. وی در عين اينکه از حقوق بشر و دمکراسی سخن می گفت، از انتقاد به دوران پيش از انقلاب نيز احتراز کرد تا هواداران افراطی سلطنت را نرنجاند.

از نظر نگارنده، مصاحبه با تلويزيون صدای آمريکا، به اين دوره مانور دادن ميان طرفداران احيای رژيم سابق و دمکراسی پايان داده است. اکنون مواضع رضا پهلوی درباره حکومت پدرش در معرض قضاوت افکار عمومی ايران قرار دارد. اين مواضع، همان قدر دارای اهميت است که تقديس خمينی از سوی کسانی که مدعی مردمسالاری دينی اند. دمکرات بودن اينان را همان قدر می توان جدی گرفت که تعهد رضا پهلوی به دمکراسی را.

برخی توجيه کنندگان مواضع و نظرات رضا پهلوي، در پاسخ خواهند پرسيد مگر داشتن ارزيابی معينی از تاريخ، شرط دمکرات بودن است، و آيا نبايد نظر به وجود حکومتی که در سرکوب، گوی سبقت را از شاه ربوده است، از مته به خشخاش گذاشتن احتراز کرد و به دنبال اشتراکات در اپوزيسيون ايران بود؟ پاسخ من اين است که نيروهای دمکرات ايراني، می توانند ارزيابی های متفاوتی از دوره های مختلف تاريخ ايران داشته باشند، اما هر کس حکومت متکی به نقض حقوق بشر و تيرباران و شکنجه را توجيه کند، جای او در صف دمکراتها نيست، می خواهد مشاطه گر استبداد فقاهتی باشد يا استبداد سلطنتي. حکومت اسلامی از حکومت شاه نيز بدتر است، اما اين چه منطقی است که بخواهند ننگ را با ننگ بزدايند و نظر به جنايتی بزرگتر، جنايتی ديگر را قابل اغماض بدانند؟ کسی که آگاهانه چنين می کند، ريگی به کفش دارد. به چنين کسی نبايد اعتماد کرد.