سياست خارجي آمريکا
زير سايه لابي های اسرائيل
ترجمه منيژه توانگر - برای راه توده
نويسندگان اين مقاله "جان ميرشايمر" و "استفان والت" اساتيد دانشگاههاي شيکاگو و هاروارد آمريکا هستند. تاريخ نگارش اين مقاله مارس 2006 (فروردين 1385) است. آنچه مي خوانيد خلاصه يي از اصل مقاله است که از انگليسي به فارسي برگردانده شده است.
سياست خارجي ايالات متحده ي آمريکا هر جايي در جهان بر رويدادها مهر خويش را مي زند. در اين ميان خاورميانه، جايي که دگربار عدم ثبات بر آن حاکم شده و بلحاظ استراتژيک اهميتي چشمگير يافته است، گوياترين مصداق مداخله ي امريکاست. اخيرا، سياست دولت بوش در تلاش براي تبديل منطقه به مجموعه يي از دموکراسي ها به واکنشهاي ارتجاعي در عراق، افزايش بسيار بهاي نفت و بمب گذاريهاي تروريستي در مادريد، لندن و عمان انجاميده است. با پديد آمدن مخاطرات فراواني از اين دست، داشتن درکي درست از ماهيت نيروهايي که سياست خارجي امريکا را شکل مي دهند، براي همه ي کشورها ضروري مي نمايد. از نقطه نظر سياست خارجي ايالات متحده، منافع ملي اين کشور بايد در اولويت نخست باشد؛ حال آنکه در خلال چندين دهه ي گذشته و بويژه پس از جنگ 6 روزه ي اعراب و اسرائيل در 1967، محوريت سياست خارجي ايالات متحده در خاورميانه بر پايه ي مناسباتش با اسرائيل بوده است. حمايت بي تزلزل امريکا از اسرائيل و تلاش اين کشور براي گسترش دموکراسي در منطقه، سبب برانگيخته شدن اسلامگرايي و باورهاي افراطي عربي و تهديد امنيت امريکا گرديده است. چگونه است که ايالات متحده به بهاي بخطر افتادن امنيت خويش از اسرائيل چنان پشتيباني همه جانبه يي مي کند؟ ممکن است منافع استراتژيک مشترک يا ضروريات اخلاقي الزام آور را دليل اين امر بيان دارند اما نشان خواهيم داد که هيچيک از اين دلايل پاسخگوي چرايي حمايت چشمگير مادي و ديپلماتيک ايالات متحده از اسرائيل نيست. در مقابل چنان ديدگاهي، چنين است که سياست خارجي ايالات متحده بر پايه ي سياست هاي داخلي اين کشور و بوسيله ي "لابي اسرائيل" تعيين مي شود. ديگر گروههاي مافيايي نيز در تلاش براي تاثيرگذاري بر سياست امريکا بسود خويش هستند، اما هيچکدام نتوانسته اند همچون لابي اسرائيل، ايالات متحده را در راستاي سياست هايي بکلي در تقابل با منافع ملي اش، پيش برند، و همزمان اين پندار را که گويا منافع اين دو کشور الزاما يگانه و همسو است، به جامعه ي امريکا بقبولانند.
نيکوکار بزرگ
پس از جنگ اکتبر 1973، اسرائيل بزرگترين دريافت کننده ي مستقيم کمک هاي اقتصادي و نظامي سالانه ي ايالات متحده بوده است. مجموع کمک هاي مستقيم امريکا به اسرائيل در سال 2003 به بيش از 140 ميليارد دلار رسيد. اسرائيل سالانه 3 ميليارد دلار بطور مستقيم دريافت مي دارد که تقريبا برابر است با يک پنجم کل بودجه ي کمک هاي خارجي ايالات متحده در يک سال. به سخن ديگر، هر اسرائيلي مبلغي در حدود 500 دلار در سال دريافت مي کند. ابعاد گسترده ي چنين کمک هايي آنگاه آشکارتر مي شود که در نظر آوريم، اکنون اسرائيل کشوري صنعتي و ثروتمند است که درآمد سالانه اش با کره ي جنوبي برابري مي کند.
اسرائيل، بر خلاف ديگر کشورهاي دريافت کننده ي کمک هاي ايالات متحده، الزامي براي پاسخگويي به ايالات متحده درباره ي چگونه مصرف کردن اين کمک ها ندارد. اينگونه، استفاده از اين کمک ها در کانالهايي که آمريکا مخالف آن است، همچون شهرک سازي در کرانه ي باختري، براي اسرائيل نه چندان کار مشکلي است. علاوه بر اين کمک ها، ايالات متحده نزديک به 3 ميليارد دلار براي توسعه ي سيستم هاي تسليحاتي چون هواپيماي "لاوي" به اسرائيل واگذار کرده است، و اين در حالي است که آمريکا خود به چنين تسليحاتي نياز ندارد و حتي سلاح هاي پيشرفته يي چون هليکوپترهاي "بلک هاوک" و جنگنده هاي F16 ي خود را در اختيار اسرائيل مي گذارد.
و سرانجام اين که امريکا اطلاعات امنيتي سري يي که حتي از متحدان خود در ناتو مخفي مي دارد، با گشاده دستي در اختيار اسرائيل مي گذارد و برنامه هاي تسليحات اتمي اين کشور را ناديده مي گيرد.
اسرائيل، جداي از کمک هاي اقتصادي، از حمايت ديپلماتيک ايالات متحده نيز بسيار برخوردار بوده است. از 1982، ايالات متحده بيش از 32 بيانه ي شوراي امنيت سازمان ملل متحد را که عليه اسرائيل بوده، وتو کرده است. و اين تعداد بيش از مجموع همه ي بيانيه هاي وتو شده از سوي ديگر اعضاي اين شورا است. نيز امريکا مانع از تلاش اعراب براي مطرح کردن و پي گيري مسائل اتمي اسرائيل در آژانس انرژي اتمي شده است. حمايت ديپلماتيک از اسرائيل تا آنجا پيش رفته که يکي از شرکت کنندگان در مذاکرات صلح کمپ ديويد در سال 2000 گفته است:" اغلب، ما همچون وکلاي مدافع اسرائيل عمل کرده ايم." پيرامون مساله ي سرزمين هاي اشغالي (نوار غزه و کرانه ي باختري) ايالات متحده آزادي عمل بسياري به اسرائيل مي دهد. حتي طرح "خاورميانه ي بزرگ" بوش – که با اشغال عراق آغاز گرديد – بيش از هر چيز در راستاي تقويت موقعيت استراتژيک اسرائيل است. جدا از اتحاد اسرائيل و امريکا در هنگامه ي جنگ، سخت بتوان تصور کرد کشوري تا اين اندازه حمايت مادي و معنوي خويش را در اختيار کشوري ديگر بگذارد. حمايت امريکا از اسرائيل يکسره پديده يي يگانه است. چنين حمايت همه جانبه و چشمگيري، چنانچه اسرائيل سودمندي حياتي استراتژيک براي امريکا داشت قابل درک بود، اما چنين نيست.
تعهد استراتژيک
بنوشته ي سايت اينترنتي "کميته ي روابط عمومي امريکا و اسرائيل" (ايپک-AIPAC):" ايالات متحده ي امريکا و اسرائيل اتحادي يگانه براي مقابله با تهديدات استراتژيک در خاورميانه دارند.....همکاري هاي متقابل براي هر دو کشور سودمند است". اين ادعا مرامنامه ي حاميان اسرائيل است، و سياستمداران اسرائيلي و هواداران امريکايي اسرائيل، آن را همواره بکار مي گيرند.
اغلب اسرائيل به گونه يي تصوير شده كه گويي كشوري است ناتوان؛ داوود يهودي در احاطه ي جالوت فلسطيني! رهبران و نويسندگان اسرائيلي نيز براي پروراندن و گستراندن چنين تصويري از اسرائيل مي كوشند. اما واقعيت يكسره ديگرگونه است. بر خلاف نگاه عمومي، صهيونيست ها از تجهيزات و امكانات بسيار و نيز هدايت بهتر نيروها در خلال جنگ 1947 تا 1949 برخوردار بودند و "نيروهاي دفاعي اسرائيل"(IDF) در 1956 به آساني پيروزيهايي زودهنگامي در برابر مصر و نيز در1967 در مقابل مصر و اردن و سوريه بدست آوردند. اين پيروزيها گوياي وطن پرستي اسرائيلي ها، نيز توانايي سازماندهي و قدرت نظامي اين كشور است، اما بيانگر اين واقعيت نيز هست كه اسرائيل، حتي در آغازين سا لهاي موجوديتش كشوري ناتوان و محروم از كمك نبوده است.
امروز، اسرائيل نيرومندترين قدرت نظامي خاورميانه است. قدرت اتمي اين كشور مويد چنين امري است. مصر و اردن توافقنامه هاي صلح با اسرائيل امضا کرده اند؛ عربستان سعودي نيز به اسرائيل پيشنهاد صلح داده است؛ سوريه پشتيباني اتحاد شوروي را از دست داده و عراق در جريان سه جنگ ويرانگر نابود شده است، ايران نيز صدها مايل دورتر است؛ فلسطينيان نيز از داشتن پليس موثر محروم اند چه رسد به داشتن ارتشي كه تهديدي براي اسرائيل باشد. چنانچه پشتيباني از ستمديده دليل حمايت از اسرائيل بود، ايالات متحده بايد راه حمايت از مخالفان اسرائيل را در پيش مي گرفت.
ياري رساندن به دموكراسي؟
اغلب پشتيباني ايالات متحده از اسرائيل چنين توجيه مي شود كه اسرائيل كشوري دموكراتيك در محاصره ي ديكتاتوريهايي ستيزه گراست. اين استدلال تا حدي درست بنظر ميرسد، اما دليلي منطقي براي سطح بالاي حمايت از اسرائيل بدست نمي دهد. گذشته از اين، دموكراسي هاي بسياري در اين سو و آنسوي جهان، از چنان پشتيباني فراوان ايالات متحده برخوردار نيستند. در گذشته، ايالات متحده –هرگاه آن را سودمند يافته - حكومت هاي دموكراتيك بسياري را سرنگون، و از ديكتاتورها حمايت كرده است. نمودهاي عيني دموكراسي اسرائيل نيز رفته رفته از شكل دموكراسي امريكايي و ارزش هاي آن دور مي شود و بيش از بيش داعيه ي دموكراتيك بودن اسرائيل را زير سوال مي برد. اسرائيل حكومتي براي يهوديان پديد آورده است، تابعيت اين كشور بر پايه ي وابستگي قومي - نژادي است، عجيب نيست كه 1.3 ميليون عرب اسرائيلي شهروند درجه ي دوم انگاشته مي شوند. حتي اسرائيل به فلسطيني هايي كه با شهروندان اسرائيلي ازدواج مي كنند تابعيت اين كشور و نيز اجازه ي اقامت در اسرائيل نمي دهد. ميليونها فلسطيني تحت حكومت اسرائيل از حقوق سياسي خويش محروم اند و دموكراسي اسرائيل كه دستمايه ي حمايت ايالات متحده از اين كشور شده است، اندك اندك رنگ مي بازد.
جبران جنايات گذشته
و اما دليل سوم حمايت از اسرائيل، جناياتي است كه در طول تاريخ بر يهوديان رفته است، بويژه هولوكاست. از آن رو كه يهوديان در سده هاي متمادي تحت آزار بوده اند، بسياري تنها راه چاره را در وجود سرزميني امن براي آنان مي دانند. بي گمان يهوديان از يهودستيزي رنج برده اند. اما تاسيس اسرائيل خود عامل جنايت عليه گروه پرشمار و بي گناه سومي شده است؛ فلسطينيان. تاريخ رويداد ها بخوبي آشكار است؛ هنگامي كه صهيونيسم سياسي در اواخر سده ي نوزدهم آغازيد تنها حدود 15 هزار يهودي در فلسطين مي زيستند. براي نمونه در 1983، اعراب، تحت حاكميت 1300 ساله ي امپراتوري عثماني، 95 درصد جمعيت بودند. حتي هنگامي كه اسرائيل تشكيل شد، يهوديان 35 درصد جمعيت فلسطين و مالك 7 درصد خاك اين سرزمين بودند. جريان حاكم در رهبري صهيونيسم خواستار تشكيل دولت دوگانه ي فلسطيني-اسرائيلي نبود، بلكه مي خواستند همه ي فلسطين را تصاحب كنند. پذيرش تملك بخش هايي از فلسطين تنها يك مانور سياسي از سوي رهبري اسرائيل بوده است. ديويد بن گوريون در دهه ي 1930 گفت: "پس از تشكيل ارتشي بزرگ و نيرومند در پي تاسيس كشور اسرائيل، ما محدوده ي کنوني را به همه ي فلسطين گسترش مي دهيم." براي رسيدن به اين هدف، صهيونيست ها شمار بسياري از اعراب سرزمين هايي را كه سرانجام به سيطره ي اسرائيل درآمد، از اين مناطق راندند. راه ديگري براي تحقق بخشيدن به اين هدفشان نبود. و اما چنين فرصتي در 1948-1947 پديد آمد که از آن گذر، نيروهاي يهودي بيش از 700 هزار فلسطيني را اخراج كردند. رهبران صهيونيست نيز به اينکه پديد آمدن اسرائيل سبب جنايت عليه فلسطينيان شده، اقرار کرده اند؛ بن گوريون گفته است: "اگر يك رهبر عرب بودم، هرگز با اسرائيل وارد مذاكره نمي شدم. كاملا طبيعي است: ما كشور شان را اشغال كرده ايم…..آري يهود ستيزي، نازيسم، هيتلر و آشويتس بوده است، اما آيا اين گناه فلسطينيان بود؟ آنها تنها يك چيز را مي بينند، اينكه سرزمينهايشان را اشغال كرده ايم. چرا بايد آن را بپذيرند؟"
جنايات گذشته ي اروپا در حق يهوديان توجيه اخلاقي آشكاري براي وجود اسرائيل شده است؛ اما، موجوديت اسرائيل هرگز با خطر مواجه نيست – حتي اگر برخي اسلامگرايان افراطي با اشاراتي تکان دهنده و دور از واقعيت خواهان "محو اسرائيل از نقشه ي جهان" شوند – و تراژدي تاريخي يهوديان ايالات متحده را ملزم به حمايت از اسرائيل صرفنظر از آنچه انجام مي دهد، نمي كند.
"اسرائيليان شريف"، "اعراب شرير"!
و اما واپسين دست آويز حمايت ايالات متحده از اسرائيل. چنين مي نمايند كه اسرائيل هميشه براي صلح كوشيده، حال آن كه اعراب ستيزه گري مي كنند؛ آنچه كه ترجيع بند سخنان رهبران اسرائيل و مدافعاني چون "درشويتس" است، افسانه يي بيش نيست. با استناد به شيوه ي برخورد اسرائيل تمايزي ميان آنچه آنان انجام مي دهند با مخالفانشان ديده نمي شود.
ساكنان عرب فلسطيني در برابر دست اندازي صهيونيست ها به مقابله برخاستند، آنچه كه هرگز مايه ي شگفتي نخواهد بود، چنانچه بدانيم صهيونيست ها مي خواستند دولت خويش را در سرزمين هاي عربي پديد آرند. واكنش صهيونيست ها جدي بود. يكي از پژوهشگران اسرائيلي آشكار مي سازد كه تاسيس دولت اسرائيل در 48-1947 با پاكسازيهاي قومي، شكنجه ها، كشتار هاي جمعي و هتک حرمت هاي بسيار همراه بود. برخوردهاي پسين اسرائيل نيز با قساوت و بي رحمي همراه بوده است. اهداف توسعه طلبانه ي اسرائيل سبب شد تا اين کشور با همراهي بريتانيا و فرانسه در 1956 به مصر يورش برند.
"نيروي دفاعي اسرائيل" صدها مصري اسير در جريان جنگ هاي 1956 و 1967 را بقتل رساند. در 1967، 100 هزار تا 260 هزار فلسطيني از کرانه ي تازه اشغال شده ي باختري تبعيد شدند. و كشتار 700 فلسطيني بي گناه در اردوگاه پناهندگان صبرا و شتيلا در پي حمله به لبنان در 1982 كه كميسيون تحقيق در اين باره وزير دفاع وقت، آريل شارون را "شخصا مسوول" چنان جنايت بي رحمانه يي دانست. از آغاز انتفاضه ي دوم فلسطيني، اسرائيل در برابر هر کشته ي اسرائيلي، 3.4 فلسطيني را بقتل رسانده است. كه بيشترشان رهگذران بي گناه بوده اند. نسبت شمار كودكان كشته شده ي فلسطيني به كودكان اسرائيلي از اين نيز بالاتر است؛ 5.7 به 1. نيروهاي اسرائيلي شماري چند از فعالان صلح را نيز بقتل رسانده اند، از جمله يك زن 23 ساله ي آمريكايي كه در مارس 2003 بوسيله ي يك بولدوزر اسرائيلي له شد. روي آوردن فلسطينيها به ترور ساكنان غيرنظامي اسرائيل نيز نادرست است. اما اين واكنش شگفت آور نيست، زيرا فلسطينيان احساس مي كنند راه ديگري ندارند. ايهود باراك، نخست وزير پيشين اسرائيل گفت:"اگر يك فلسطيني بودم، به سازماني تروريستي مي پيوستم."
باري، چنانچه امروز تروريسم فلسطينيان بلحاظ اخلاقي شرم آور است، به همان اندازه اعمال گذشته و كنوني اسرائيليان چنين است. اينچنين است كه برتر جلوه نمايي رفتار گذشته ي اسرائيل بهانه يي پذيرفتني براي حمايت ايالات متحده از اين كشور نيست.
لابي اسرائيل
پاسخ به اين پرسش كه چرا ايالات متحده چنين حمايت همه جانبه يي از اسرائيل مي كند را بايد در واقعيت "لابي اسرائيل" جست. اگر لابي اسرائيل نبود چنين مناسبات و روابط بي اندازه نزديک ميان ايالات متحده و اسرائيل نيز ممكن نبود.
لابي چيست؟
"لابي" را بعنوان مفهومي قراردادي براي توصيف پيوند افراد، گروهها و سازمانهايي كه سياست خارجي ايالات متحده را در راستاي منافع اسرائيل شكل مي دهند، بكار مي گيريم. اين نه بدان معناست كه لابي جنبشي يكپارچه با رهبري مشخص يا افرادي بدون اختلاف نظر را شامل مي شود. هسته ي لابي از يهوديان آمريكايي تشكيل يافته كه همه ي تلاش خويش را براي سمت دهي سياست خارجي ايالات متحده در راستاي پيشرفت منافع اسرائيل بكار مي بندند. فعاليت آنها فراتر از راي دادن به كانديدايي ويژه و هوادار اسرائيل براي فراهم آوردن امكاناتي بيشتر براي منافع اسرائيل است. بسياري از سازمانهاي لابيست كليدي، چون AIPAC، بوسيله ي افراطيون مدافع سياست هاي توسعه طلبانه ي حزب ليكود اسرائيل اداره مي شود. شگفت آور نيست كه رهبران يهودي آمريكايي اغلب با شخصيت هاي اسرائيلي رايزني مي كنند تا بر تاثير و نفوذشان در ايالات متحده بيفزايند. شيوه ي جا افتاده ي عدم انتقاد از سياست هاي اسرائيل در آمريكا وجود دارد. كمترين فضايي براي انتقاد از سياست هاتي اسرائيل نيست. و كمتر اتفاق مي افتد كه رهبران يهودي و امريكايي اسرائيل تحت فشار گذاشته شوند. براي نمونه هنگامي كه Seymour Reich در گردهمايي سياست هاي اسرائيل در نوامبر 2005 به وزير خارجه ي ايالات متحده، كاندوليزا رايس توصيه كرد كه اسرائيل را براي بازگشايي مرزهاي نوار غزه تحت فشار گذارد، منتقدان بسياري اين عمل وي را "رفتار نامسوولانه" خواندند و با تقبيح آن گفتند: " مطلقا كوچكترين فضايي براي بحث عليه سياست هاي مرتبط با امنيت…. اسرائيل وجود ندارد". اينچنين، Reich ضمن عقب نشيني در پي اين حملات گفت: "زماني كه بحث بر سر مساله ي اسرائيل در ميان است، واژه ي فشار درواژگان سياسي او نيست."! امريكائيان يهودي يکسري سازمانهاي با نفوذ براي تاثيرگذاري بر سياست خارجي ايالات متحده شكل داده اند كه AIPAC از قدرتمندترين و شناخته شده ترين آنها است. در 1997 مجله ي فورچون Fortune از نمايندگان كنگره و وابستگانشان خواست كه پرنفوذترين لابي هاي واشنگتن را نام ببرند. AIPAC پس از انجمن آمريكايي بازنشستگان (AARP) در رتبه ي دوم جاي گرفت، اما جلوتر از لابي قدرتمندي چون AFL-CIO و "انجمن ملي رايفل" بود.
در لابي يهوديان، مسيحيان دست راستي وابسته به كليسا چون "گري بائر"، "جري فال ول"، "رالف ريد"، "پت رابرتسون"(همان که آرزوي مرگ چاوز، رئيس جمهوري ونزوئلا را کرد! م.)، "ديك آرمي" و "تام دي لي"، رهبران اكثريت پيشين در مجلس نمايندگان، نيز حضور دارند. آنها بر اين باورند كه تولد ديگر باره ي اسرائيل در انجيل پيشگويي شده و با صحه گذاردن بر سياست هاي توسعه طلبانه ي اين كشور، اعمال هر گونه فشار بر اسرائيل را در حكم ضديت با خواسته ي خداوند مي دانند. لابي اسرائيل، اعضاي نو محافظه كارغير يهودي را نيز شامل مي شود. از آن جمله اند، "جان بولتون"، "رابرت بارتلي"، سردبير جديد وال استريت ژورنال، "ويليام بنت"، وزير پيشين آموزش و پرورش و "جين كرك پاتريك"، سفير پيشين سازمان ملل.
سرچشمه ي قدرت
ساختار تقسيم شده ي دولت در ايالات متحده راه اعمال نفوذ بر فرايند سياستگذاري اين كشور را هموار مي سازد. اينچنين، بسياري از گروههاي مافيايي مي توانند بر سياست ها تاثير گذارند، نمونه هايي از شيوه ي عمل آنها چنين است: جلب نظر نمايندگان منتخب و افراد قوه ي مجريه، كمك به كانديدا ها در جريان مبارزات انتخابات، راي دادن و نيز شكل دهي به افكار عمومي و....
نكته مهم اين است كه گروههاي مافيايي از اكثرت خاموش بهره مي گيرند و با جهت دهي فكري اقليت فعال آرا خويش را به پيش مي برند. قدرت لابي اسرائيل از توانمندي بي همتايش در بكارگيري ماهرانه ي سياست هاي گروههاي مافيايي بر مي خيزد. آنچه لابي اسرائيل را در مقايسه با ديگر گروههاي مافيايي قدرت اثرگذاري خارق العاده بخشيده، مساله يي ويژه ي اين لابي نيست، لابي اسرائيل همان كارهايي را مي كند كه ديگر گروههاي مافيايي، اما بهتر! از ديگر سو گروههاي هوادار عرب بسيار ضعيف اند كه اين به نوبه ي خود كار لابي اسرائيل را آسانتر ميكند.
استراتژيهايي براي پيروزي
اسرائيل براي وادا