اسلام و شمشیر (۱۱)

پیش از ورود به موضوع اصلی این یادداشت ها، یعنی اثبات پوچ بودن تمام داده هایی که به عنوان تاریخ و حوادث صدر اسلام و احوال و رفتار پیامبر مرسل، در مجموعه نوشته های مشکوک سیره ها و مغازی و فتوحات و فهارس و رجال و غیره آمده، می خواهم بحث و بخش و فصل دیگری را بگشایم، که چون چراغی، نور لازم را بر تاریکی و ناشناختگی گوشه هایی از مسائل صدر اسلام می تاباند و آن هم اشاره به آیات متعددی است که قرآن راهنما، به سئوالات مردم از پیامبر، «یسئلونک»، و نحوه ی پاسخ به آن ها می پردازد. دقت در این آیه ها به راستی چشم آدمی را بر حقایق پنهان مانده ای می گشاید، که اعجاب آور است و ضرورت مداقه در باب آن ها را ضمن بازگویی هریک از آیه ها خواهم آورد، با این یاد آوری که طرح سئوالات مردم از پیامبر اکرم، در قرآن مبین، به صورت های گوناگون مندرج است که به خاطر اهمیت آن ها در روشن کردن محیط اجتماعی و فرهنگی زمان طلوع اسلام، می کوشم، تا حد ممکن، به غالب آن ها اشاراتی بیاورم و اعجاب خود را با طرح این سئوال بیان کنم که چرا صاحب نظران اسلامی، به ظرائف قرآن بی توجهی کرده اند و به جای ایجاد یقین محققانه، کار را به اجمال و احتمال سپرده اند؟!!!

این سئوال و جواب ها، درقرآن مبین، که تعدادی نیز بی جواب می ماند، چندان متعدد و متنوع نیست، از ۱۷نمونه افزون نمی شود و اگر بخواهیم سئوالات مکرر شده در بابی خاص را، واحد بشماریم، بیش از دوازده سئوال نمی ماند: سئوال درباره ی هلال ماه. سئوال درباره ی بخشش به دیگران، که دو بار تکرار شده است. سئوال درباره ی قتال در ماه های حرام. سئوال درباره ی شراب و قمار. سئوال درباره ی رفتار با یتیم. سئوال درباره ی عادت ماهانه ی زنان. سئوال درباره ی خوردنی های حلال. سئوال درباره ی قیامت، که پنج بار تکرار می شود. سئوال درباره ی انفال. سئوال درباره ی روح. سئوال درباره ی ذوالقرنین و بالاخره سئوال درباره ی کوه ها.

مطالعه و تمرکز بر روی این سئوال های محدود از پیامبر، و بررسی پاسخ آن ها، ما را به گشودن رازهای دیگری از قرآن عظیم و دریافت امداد از آیات الهی برای درک شرایط اجتماعی و محیط طلوع و رسوخ اسلام کمک بزرگی می کند و اجزایی را به مباحثه و مداقه و حتی مقابله می گذارد، که در مجموع نشان می دهد جدای از آن میراث و مکتوبات مشکوک چند قرن نخست اسلامی، و تقریبا در یک هزار سال اخیر، بالنسبه کار تازه ای بر روی کسب اطلاعات و آگاهی های اجتماعی از متن مستقیم قرآن انجام نشده و گویی اصرار بر این بوده است که همان تلقینات مملو از نادرستی  نخستین، بدون تعرض بماند، که در زمره ی آنان ترتیب و زمان و سبب نزول بسیاری از سوره ها و آیات قرار می گیرد، ترتیب و تنظیمی که در مواجهه ی عقلی و اسنادی و سنجش مراتب تاریخی و عبادی، که قرآن ما را به فهم آن راه نمایی می کند، غالبا صورت موجود آن ها قابل قبول نیست.

اینک بدون اندک تزلزلی می توان یاد آور شد که طفره زدن از مراجعه ی مستقیم و مقرر به متن قدرتمند و راه نما و بی غرض قرآن، که فصیح و صریح و ساده ترین بیانیه ای است که در سراسر دوران استقرار حیات، برای تنزیه آدمی، از سوی خداوند نازل شده و تا هم امروز، حتی به قرینه، جمله ای مشابه آن را در هیچ تدوین و تالیف دیگر زمینی یا آسمانی نیافته ایم و خارج کردن این متن و محتوای عظیم، از الزام مداخلات منطقی و بررسی های اجتماعی، دور نگهداشتن این مجموعه نداهای فرهنگی، از چرخه ی اندیشه های عمومی است، که می تواند بر امورات آدمی، در تمام عصرها و امکانات ناظر باشد و در عین حال منزوی و منحصر کردن فهم و برداشت از آن، به حوزه ی اختیارات معدود و محدود مفسرین است تا به خصوص در محیط شرقی حضور اسلام، کتاب خدا را به متنی وهم آور، دور از دسترس و خارج از اختیار و عرصه ی ادراک مردمی بدل کرده اند که پیامبر و کتاب، برای اصلاح آنان فراهم و فرستاده شده است و کسانی در این راه تا آن جا مجدند و مغلطه می کنند، که با ارائه ی تعبیراتی ساده گیرانه از آیات قرآن، شاید به عمد، مردم را حتی از لمس بدون تشریفات آن نیز برحذر می دارند:

«انه لقرآن کریم. فی کتاب مکنون. لایمسه الا المطهرون. تنزیل من رب العالمین. افبهذا الحدیث انتم مدهنون. این است قرآن، کتابی سرشار از مکنونات، فرو فرستاده از سوی خداوند دو عالم، که جز پاکان لمس و جذب نمی کنند. چه گونه چنین متنی را سرسری می گیرید»؟ (واقعه، ۷۷ تا ۸۱).

به راستی که این آیات وصف الحال امروزین ماست، که به سعی هزار ساله ی یهود، با مراتب و لوازم متعدد، از تلقین ستیزه ی با قوم و زبان عرب، تا بغرنج وانمود کردن مفاهیم آیات، ما را از غور آموزشی در قرآن کریم باز داشته اند تا این متن مکنون و مطهر را زینت طاقچه و گنجه های مان کنیم، گاهی مسافری را از زیر حجم آن عبور دهیم، بر بالین بیماری رو به موت گذاریم و بر جنازه ای قرائت کنیم که احتمالا به حیات اش، برگی از آن را، به مفهوم، لمس نکرده بود و چه بسا که بر من خرده بگیرند که به کدام دلیل مطهرون را، نه پاکان جسمی، که پاک فطرتان فرض کرده ام؟ تا پاسخ دهم که مسلما بسیار شایسته است با نظافت جسمی هم به زیارت و نزدیکی قرآن رویم، اما آیا داشتن وضو و غسل، چیزی بر درک مفاهیم و معانی و برداشت های ما از این کتاب مبارک و مکنون خواهد افزود و یا نداشتن آن چیزی از آن مفاهیم متعالی خواهد کاست که کسانی صرف طهارت دست و پا را، و شاید هم به قصد شاق کردن گشوده شدن اوراق قرآن بر مردم معمول، به اصرار تمام، طهارت مورد نظر در آیه ی بالا گرفته اند و آیا در قریب ده مورد دیگری، که در کتاب خدا، لغت و مشتقی از مطهر و مطهرین و مطهرون آمده ، هیچ یک قابل تعبیر به تطهیر جسمی بوده است و مثلا اشاره ی آیات الهی به «ازواج مطهره» سخن از ازواجی است که حمام کرده باشند؟!!!

هنوز تا ورود به نتیجه گیری نهایی از این دراز نویسی ها، چند نکته ی دیگر در امتداد مباحث پیشین باقی است. نخست این که حتی در این پرسش های معمول و متعارف و خالی از غموض نیز، خداوند اختیار پاسخ گویی را به پیامبر بزرگوار واگذار نمی کند و برای هر یک از سئوالات که صلاح بداند، عرضه ی پاسخ معینی، که ذات باری تعالی مناسب می شمرد، به پیامبر تلقین و تکلیف می شود و در مواردی نیز امر به سکوت در برابر سئوال مقرر است، که به آن ها خواهم رسید. آیا چنین حضور و مواظبت و نظارت دائم و مستمر الهی، در تمام امور اولیه ی پیشرفت اسلام، تا آن جا که سایه ی پیش رونده ی نوعی بی اعتمادی بر مدیریت رسول الله نیز در آن قابل مشاهده و تایید است، به خوبی اهمیت پایه ریزی صحیح و گسترش سالم و مطابق با مشیت الهی دین حنیف را باز نمی گوید و به دوست و دشمن تفهیم نمی کند که اسلام دین و مسلک دردانه ی الهی است که با وسواس و حراست تمام به قلب و عقل و بیان و زبان مستعد و ممتازترین مردم آن روزگار ودیعه داده است؟ آیا رواست بپنداریم این سعی جمیل الهی، بلافاصله پس از مرگ پیامبر خدا عقیم مانده و تابعین و نزدیکان دست اول رسول خدا و مومنین و معتقدین به قرآن، تقریبا بلا استثنا و یا با استثنائاتی اندک، راهی خلاف آموزه های قرآن را، برای کسب قدرتی غاصبانه انتخاب کرده اند، آن هم قدرتی که، بنا بر مشهور، هر یک از آن ها، پیش از طلوع اسلام، به طور طبیعی و سنتی در چنگ خویش داشته اند؟!!!

و عجیب تر این که، قریب نیمی از این پرسش ها را، که کتاب خدا ذکر می کند، مندرج در سوره ی بقره می بینیم که می نویسند مدنی است: سئوال در باب هلال ماه، سئوال در باب نحوه ی بخشش، سئوال در باب ماه های حرام، سئوال در باب شراب و قمار و سئوال در باب رفتار با یتیمان. ثبت این سئوالات نخستین در سوره ای مدنی، به خصوص که ذکر خلقت آدم، سرکشی شیطان، احکام روزه، وصیت، حج، ازدواج و طلاق و حرمت ربا و بسیاری از دیگر امور اولیه ی مسلمین را نیز در همین سوره می یابیم، تردید مدنی بودن سوره ی بقره را به وجه قابل دفاعی محکم می کند. وجه دیگر و روی مقابل این بررسی می گوید که اگر تمام توجهات و تذکرات و اشارات دیگر به روزه گرفتن را، در سوره های مبارکه ی نساء و مائده و مجادله مندرج می بینیم، که آن ها را هم مدنی تشخیص داده اند، پس نتیجه ی روشنی که می بریم این است که مسلمین، پیش از هجرت رسول خدا به مدینه، روزه نمی گرفته اند! اما از آن که در سوره ی مائده نیز، که مدنی می گویند، باز هم به آیات اولیه ای در باب اعمال حج و مجازات محارب و مفسد و نهی قتل و نحوه ی غسل و وضو و تیمم و حد سارق و نیز داستان فرزندان آدم بر می خوریم و می نویسند که مائده صد و دوازدهمین سوره ی قرآن است و نزول آیات و دستورات آن را به سال آخر عمر شریف پیامبر می کشانند، اگر بنا را بر قبول این تلقینات بگیریم، پس ذهن محقق به این بی راهه می رود که مسلمین، تا آخرین روزها و ماه های حیات رسول الله نماز هم نمی خوانده اند!!! اما اشکال این تصور آن جاست که خداوند در سوره های مکی بسیاری، از جمله در انعام، اعراف، یونس، هود، ابراهیم، اسراء، مریم، طه، انبیاء، نمل، عنکبوت، روم، لقمان، فاطر، شوری، لیل و حتی آیه ی بیستم سوره ی مبارکه ی مزمل، که به درستی از نخستین سوره های نازل شده ی قرآنی در اوائل طلوع اسلام است، پیامبر و مردم را به اقامه ی نماز فراخوانده است، پس می ماند گمان کنیم که  شاید نمازهای مسلمین در مکه و پیش از نزول سوره ی مدنی مائده، بدون دانستن آداب وضو اقامه و انجام می شده است!!! آیا به تر نیست به جای در هم ریختن نحوه و زمان آداب عبادات اسلامی، راه کوتاه بررسی خردمندانه تری برای کشف زمان دقیق تر نزول سوره ها و آیات الهی را انتخاب کنیم، به تلقینات و تمهیدات موجود در کتب ناشناس غزوات و سیره و فتوحات و غیره توجه نداشته باشیم و نقش نادرست برخی از فرق اسلامی را، که نیازمند تایید و تثبیتی از میان آیات الهی در موضوعی خاص بوده اند، در این تقسیم بندی زمانی نزول سوره ها و آیات، ندیده نگیریم. 

و بالاخره با نگاهی به فهرست سئوالات مردم از رسول خدا، از خود بپرسیم که چرا مومنین نخستین تا این حد به رفع ساده ترین مسائل انسانی، مثلا تعیین تکلیف با عادات ماهانه ی زنان، خوردنی ها، کوه، روح، نحوه ی بخشش مال، رعایت یتیم، انفال و غیره توجه نشان داده اند و چرا فرضا در باب معانی حروف مقطع در آغاز برخی از سوره ها پرسشی نداشته اند، مستقیما در باب اجبار و اختیار سئوالی نداده اند، درباره ی طلوع و غروب خورشید و تشکیل ابرها و وزیدن باد و پیچیدگی های رفتاری در طبیعت کنجکاوی نکرده اند و یا دست کم در باب نحوه ی ازدیاد مال و لزوم گسترش داد و ستد و دیگر امور یک جامعه ی در حال دگرگونی راه نمایی نخواسته اند؟ هنگامی که این خلاء پرسش در باب امور معهود و مقرر دنیوی و مدرسوی را با نگرانی مومنین و مردم در باره ی قیامت و روز جزا و توجه به واجبات و منهیات، پهلو به پهلو قرار می دهیم، با تب و تاب ایمان و بروز تحول معنوی در جامعه ی زمان رسالت پیامبر، بر اثر تاثیر آیات مبین قرآن، آشنا و از آن راه آگاه می شویم که قبول بازگشت به تفرقه و مقام پرستی و دنیا خواهی، در میان مردم و مومنین و برگزیدگان دین جدید، آن هم بلافاصله و در همان روز رحلت رسول خدا، منتفی و ناممکن بوده است و اصرار بر اثبات خلاف آن، حاصلی جز پوسته ای و قابل گسست کردن سریع و سهل ایمان اسلامی از همان آغاز، نادیده گرفتن توجه عمومی به ره نمود های قرآن و بی باری آموزه های الهی به وسیله ی پیامبر اعظم نخواهد داشت. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در چهارشنبه ششم ارديبهشت 1385 و ساعت 4:30 | 19 نظر
گذشته
 
یادی از گذشته !!!
 
در جایی که انتظارش را نداشتم، به چند برگ از یادداشت های اولیه ی این وبلاگ، که بعد ها غارت شد، برخوردم. به نظرم رسید نصب دوباره ی آن لااقل معلوم می کند که صاحب این وبلاگ از روز ابراز وجود تاکنون یک حرف را تکرار کرده است و بس!!!
 
 
چهارشنبه، 18 تير، 1382

و سلام،  ابتدا دو مطلب را عرضه کنم که عريضه خوان را به کار آيد:

۱. بيان منتقد از بيان راوی جداست. منتقد ناگزير است اندکی بی رحم و يا حتی بد زبان باشد. اين رسم کهن از افلاطون تا به امروز جاری است. منتقد الگوی رحمت و مکتب دار آداب آموز نيست و گاه به کابوس کسانی بدل می شود که با سيمای عالم به ويرانی دانايی مشغول اند. منتقد از آن که خود را به ماهيت مديون می داند و نه حتی مردم، بی ملاحظه ی پذيرندگان و پرستندگان نام ها و نام داران، سخنی را به پرواز می فرستد که گاه چون سنگی بر پيشانی صاحب نامی می نشيند. و هياهو از همین جاست که می خيزد: او را مردم آزار می خوانند، بدون عنايتی به آثار، به احوال اش می پردازند و از او مزدور گزافه گويی می سازند که در اصل خلقت هم معيوب بوده است. اين روی داد ، چنان که از ظواهر برمی آيد،  اينک در تاريخ نويسی ايران در حال تکرار است. منتقد از آن که می داند پای در کدام وادی نهاده، چشم ستايش ندارد، چنان که هتک حرمت را برنمی تابد. به سلامت راه بسپريم، سنگ به پای يکديگر حواله ندهيم، شايد که همراه شديم، آن گاه سالم در ادامه راه بايد که معيوب را به کول گيرد!!!     

۲. اين قلم، بر رسم سلسله ی نقادان، با بهره ای از برندگی و بی پروايی، آن جا که سخن از عرضه ای نو است تا جای گزین ابهامی شود، به مسالمت بار می گذارد و انتظار دارد هرکه را سودای سفر در اين صحرای سخن است، به ياد داشته باشد که مبادله ی خيال و گمان و باور و برهان، بايد که صريح و بی تعارف و گذشت، اما مطمئن و منطقی و آموزنده باشد. يا حق. 

شنبه، 21 تير، 1382

و سلام،

انديشه ی درهم برای سياست و اقتصاد و فرهنگ جای جداگانه ندارد. می گويد هرکه مرا شلاق زد، ديگر نگويد و ننويسد و هرکه کورش را بانی حقوق بشر ندانست، برگی از وب نيز حرام اش باد!!! در آغاز روزی به او تازيانه و چماقی بسپريد و مختارش کنيد هرکه را به گمان خود شايسته می شناسد، به شلاق بزند و يا به چماق بکشد. غروب نشده پشته ای خواهد داشت از نالانان و بی جانان، که در آن ميان بی شک لاشه من خواهد بود با دو زخمی افزون تر!!! اگر تکليف کنيد که به سبب آن پشته ديگر نگويد و ننويسد، خواهد غريد که : من قهرمانی کرده ام، جلاد آن بود که با اسب انديشه ی من نمی راند!!!

آن جا، در ۳ کتاب، به مدد بقچه ای سند و بنچاق ،‌ مسلم و معلوم شد که زبان فارسی بی وام وسيع از زبان عرب، از جلال می ماند و چون مدرکی در رد اسناد ندارند و بل حتی به کلی کتاب را نخوانده اند، با نتيجه ی بحث، که به صورت جمله ای در پشت جلد کتاب آمده بر سينه کوبان به راه می افتند که پورپيرار گفته است: ادب ممتاز ايرانی هديه ای است که عرب همراه اسلام به اين سرزمين سپرده است!!! 

آشنايی همين گلايه را به دکان کار من کشيد. برگی از دفتر سعدی گشودم وبيتی به تصادف، خواندم:

  جماعتی که نظر را حرام می گويند                     نظر، حرام بکردند و خون خلق، حلال            

که در ادب فارسی، بيتی است بی بديل در محتوا و سبک، اما تمام ۷ لغت آن، که بار بيان را می برد، عربی است و فارسی که است و و ، بکردند است و می گويند، که حرف اند وبار بيان مستقل ندارند!!! مدعی ساکت ماند و من نيز که دنباله را به فرصتی ديگر بياورم، نزديک. و خدا نگهدار.      

يكشنبه، 22 تير، 1382

و سلام،

لااقل دويست برگ ازكتاب هاي من به نابودي و بي باري و ا نسداد رشته و رگ فرهنگ ايران، در فاصله ي هجوم كورش تا دو قرن پس از ظهور اسلام پرداخته است. در آن جا به ده ها دليل و صدها نشانه، طلوع اسلام در شرق ميانه را، تجديد حيات تمدن بين النهرين و ايران و جهان گفته ام. تمدن پرآوازه اي كه پس از تسلط كورش و قبيله اش بر شرق ميانه، خاموش و بي نشان مانده بود. تجديد آن مباحث در اين يادداشت هم ناميسر و هم بي هوده است، کسانی كه در پي دريافت تازه اند، به آن كتاب ها رجوع كنند و اگر مباحث و دلايل را كافي نديدند، بر ناشايستگي آن‌ها با ادله ي خود اشاره‌اي بياورند، تا سرانجام گوشه اي از روكش تاريخ ايران برداشته شود، كه گروهي مامور كليسا و كنيسه، در سيما و اطوار خاور شناس و شرق شناس و اسلام شناس، آن را در لفافه اي از جهل و دروغ و افسانه پيچانده اند.

درآن كتاب ها معلوم كرده ام كه كتيبه هاي هخامنشي، با زبان بوميان اين نجد و با زبان فارسي كنوني بي ارتباط است؛ معلوم كرده ام در دوراني كه مورخين و شرق شناسان دغل، به غلط اشكاني شناخته اند، هيچ نشاني از حكومت و هويت و خط و زبان ملي ديده نمي شود و به زودي دركتاب ساسانيان معلوم خواهم کرد كه فقيرترين عهد ايران، به آن زمان ظهوركرده است. پس از آن همه ادله و اسناد محكم تر از سرب، كه هر ادعايي درباره‌ي خط و زبان و كتابت ملي پيش از اسلام را، از هستي و هويت ساقط مي كند، هنوز مي‌شنويم كه می‌گويند در قرآن واژه هاي فراوان فارسي يافت مي شود!!! بي اين كه پيشاپيش متني معرفي کنند و بياورند اثباتگر اين که پيش از اسلام، اصولاً خط و زبان و گنجينه‌ي لغت فارسي داشته‌ايم و يا لااقل ده واژه از آن لغات فارسي را كه مي‌گويند در قرآن آمده، به وضوح معرفي كنند!

حالا اگر اجل امان دهد، در ورود به دوران پس از اسلام، خواهم گفت كه فارسي كنوني هرگز پيش از سلسله‌ي سامانيان نبوده و خواهم گفت كه اين همه دست به دامني و استمداد زبان فارسي از گنجينه‌ی لغت و قواعد زبان عرب از آن است كه فارسی کنونی به صورتي مصنوعي و فرهنگستاني ساخته شده، نه با بهره‌ از گنجينه‌ي لغت ملي و بومی مردم اين نجد. اين زبان را در دربار سامانيان، با اهدافي كه به تشريح خواهم آورد، ساخته‌اند، پيش از قرن چهارم هجري هرگز نبوده است و درست به همين سبب، از همان زمان، بوميان ايران، آن را فارسي دري، يعني زبان رايج درباريان خوانده‌اند و در سراسر تاريخ اين سرزمين اين زبان جز در دربار و نزد شعرا و ديگر روابط فرهنگي رسمي و دولتي كاربرد نداشته است، و مردم، درست مانند امروز، با زبان‌هاي بومي خود، از تركي و گيلكي و مازندراني و كردي و عربي و بلوچي و لري رفع نياز كرده‌اند، فارسي را زبان جانشين بومي خويش نشناخته‌اند و مگر در صورت نياز و برای رفع حاجت رسمی و دولتی خويش، به آن رجوع نداشته‌اند.

بايد دست كم چندان پيشينه‌ي بحث را شناخت كه بدانيم تا پيش از مشروطيت، زبان فارسي كنوني در هيچ مكتب‌خانه‌اي به عنوان زبان دانايي آموخته نمي‌شد، آن را زبان محاوره و گفت‌و‌شنود و داد و ستد مي‌شناخته‌اند و زبان دانايي، از شروع تا پايان، از مكتب‌خانه‌ي ملاباجي، تا عالي‌ترين حوزه‌هاي علم و انديشه، زبان درخشان عرب بوده و اين خود حجتي كافي است بر ناتوانی ماهوي زبان فارسي در انتقال مفاهيم و معلومات عالم ساز.

بدين ترتيب اگر زبان گوهرين و تواناي عرب، كه در استحكام و قدرت آن همين بس كه بگوييم زبان قرآن است، تنها گزينه‌ي جهان پهناور اسلام بوده و هنوز هم هست، از آن روست كه هيچ فرهنگ و بيان و لغت ديگري قادر نبوده و نيست، كه جان‌مايه‌ي قرآن را جواب دهد، و اگر گروندگان به قرآن، زباني را گزيده‌اند كه قادر به انتقال مفهوم آن متن متين دوران ساز بوده، پس رفتاري عاقلانه و طبيعي در پيش گرفته‌اند، نه ناگزير و تحميلي!

اگر اين مختصر هنوز كفايت نمي‌كند، كافي است كه معترض، لغات عربي را در گفته‌ها و نوشته‌هاي روزمره‌ي خويش بشمرد، تا معلوم او شود كه تمامي واژگاني كه بار بيان را به مقصدي مي‌برد، عربي است و شرمساري بزرگ‌تر اين كه حتي با كوشش بسيار نيز به علت فقر بنياني زبان فارسي، نمي ‌توان در جاي هيچ يك از آن کلمات عرب معادلي نشاند، كوششي كه ده‌ها خيال‌پرداز، از كسروي تا دكتر حسين روحاني، در تجربه‌ی آن ناموفق و ناكام ماندند.

اين تكيه ی زبان فارسي به لغت عرب، شامل حروف و اوزان و دستور آن زبان نيز مي‌شود و هر كلام منثور و يا منظوم به اصطلاح فارسي، چيزي جز كپي‌برداري از قواعد بيان، تقليد اوزان و صورت حروف عربي نيست. اگر كسي توانست در جاي همين دو واژه‌ي «منثور» و «منظوم» جاي‌گزيني توانا به فارسي بياورد، كه به شمايل جمله‌اي درنيامده باشد، من سخن خويش پس خواهم خواند و اگر نتوانست همان بس كه شرمساري كشد.

اگر زباني از هستي و هويت دروني خويش سيراب شود و اگر در ميان مردمي با پيشينه‌ي فرهنگ كهن ثبت باشد، براي عرض اندام و اظهار وجود، مجبور به اين همه رجوع و سجود در پيشگاه زبان ديگر نمي‌شد. به حق و صبر بکوشيم و توصيه کنيم. تا بيانی ديگر. والسلام.


يكشنبه، 22 تير، 138۲

به واقع که ما از دو سطح مختلف و در ارزش نظری نابرابر، گفت وگو می کنيم و در ارائه ی برهان و حتی کاربرد الفاظ هدایتگر همپایگی نداریم. من از بنیان فرهنگ ایران حرف می زنم و از سیاه چاله ی حضور پیش از اسلام، که یک نام ایرانی قابل اثبات که با قصه نیامیخته باشد، در فهرست اسامی کوشندگان و راه سپران فرهنگ جهانی ثبت نیست، و شما از حافظ و تصورات تان درباره ی او می گویید، که نه فقط اثرش محصول اندیشه های اسلامی و زبان قرآن است، بل اصولا شعر و دفتر و شخص اش مبنای توسل و برهان به حساب نمی آيند. اين ها شگردهای سوخته ی گريز از يک گفت وگوی کار ساز برای رسيدن به حاصلی مشخص است، که در افواه به آن از شاخی به شاخ ديگر پريدن می گويند. شما قرار بود ده لغت فارسی آمده در قرآن عظیم را معرفی کنيد و دليل فارسی بودن اش را بياوريد ولی ناگهان ازخيالاتی پلميکی درموضوع حافظ سر درآورده ايد که با مبحث پيشين بی ارتباط است. در کوچه باغ تصورات خود از هر شاخ که خواهيد به شاخ ديگر بپريد، اما به تنهايی، زيرا از يک مباحثه ی از نظر سطح نابرابر، فقط اتلاف وقت حاصل می شود و بس! ادامه ی اين  مبادله تنها زمانی ميسر است که شما ده لغت فارسی را که ادعا کرده ايد در قرآن فراوان است، ارائه دهيد. يا حق

چهارشنبه، 25 تير، 1382

و سلام

موهبت و معجزه ي گفتار و نوشتار در اين است‏‏‏‏‏ كه خبره را قادر مي كند تا مظنه ي صاحب ادعا را در آورد : آن كه جز ناسزا نمي‌داند دهان كه باز مي‌كند، گند خيال خود را مي‌پراكند و آن  كه فقط ادعا و اطوار آموخته ، ناشيگري خود را مي‌نماياند.

بيش از ۸0 سال است باستان پرستان پر هياهو و بي هوده گو وتهي دست ايراني، به اتكاي سبدي سند جعلي كه از شنبه و يك شنبه بازار كليسا و كنيسه خريده اند، مدعي جلالت فرهنگي ايران پيش از اسلام می‌شوند و بارها و بارها، از بزرگان‌شان (همان ها كه اينك سكوت را سرپوش ناداني خود كرده اند) شنيده و خوانده‌ايم كه شعر و لغت و قرآن عرب، نمايش و شاهد فصاحت و قدرت زبان و لغت فارسي است، و گفته اند كه انديشه‌ي اسلام را سلمان به عربستان برد و اگر فارسیان دستور و نحو و زير و زبر و حساب و فن ترجمه را به عرب نياموخته بودند، عرب هنوز هم گنگ و گيج بود و حالا كه فقط خواسته‌ايم در اثبات اين همه گنده گويي، ده لغت فارسي آمده در قرآن را نشان دهند، فرموده اند:

قلم: از نور ونار و از آتر وآتور (!)

آدم: از اد در چم تنها در چم آفريده (!!)

مسجد: ريشه‌اش مزگت، محراب، مهراب (!!!)

حور: هور (!!!!)

جهنم: ريشه‌اش گهنم (!!!!!)

صراط: ريشه‌اش سرت همانند خرد است (!!!!!!)

ممکن بود حتي همين هذيان مطلق را ، كه كسي به نيابت از آقاي افشين زند آورده و هنوز به ده شماره نمی‌رسد، معتبر و مستند بشمريم، اگر ميراث مكتوبي بر چوب، سنگ، پوست، چرم يا سفال مي آوردند كه معلوم كند ايرانيان پيش از اسلام، لغت صراط وجهنم و مسجد و برزخ و قلم را می شناخته اند و به کار می برده اند. اما تهي دستی آن ها چندان وسيع است كه اگر بر هر ادعاي ديگر آن ها نيز انگشتي بكشيم، دارايی‌شان را يكسره سترده ايم  و عجيب که هنوز خود را مالك جهان قديم و برتر از ترك و عرب و هندي و بابلي و مصري و يوناني مي دانند و فرض كرده اند كه هنر نزد ايرانيان است و بس!!!

حالا آقاي افشين زند هم پيدا شده، درست با تکرار همان واژه‌ها، که نشان می‌دهد هر دو به يک منبع رجوع داشته‌اند و چيزی نمانده که آقای افشين زند مدعی شود لا اله الا الله هم شعاري فارسي است كه نخستين بار بر زبان كورش و داريوش گذشته، كه به گمان اين‌ها يكتا پرست بوده اند!!!

اين‌ها برای طرح اين همه سخن گزاف کوچک‌ترين سندی به دست ندارند، خيال‌پروری محض است و بس و چنان که نوشتم نمی توانند و نخواهند توانست ک