|
ناسيوناليسم تورك، جنبشها، شخصيتها و مفاهيم الكساندر
ماتيل
|
|
|
مقدمه: ناسيوناليسم ترک شتاب و گشترش ناسيوناليسم در بخش ترکزبان امپراتوري عثماني, که ميتوان گفت نخستين مظهر برآمدن ناسيوناليسم در خاورميانة مسلمان محسوب ميشد، ... از تحقيقات زباني و فرهنگي جوانه زد، نخست در ميان تركهاي آواره از امپراتوري ( diaspora ) به يك ايدئولوژي سياسي تبديل شد، و در خود امپراتوري نيز از ميهنپرستي، و نه ملتخواهي، ريشه ميگرفت. بر اين پايه بود كه واژههاي ميهن و ملت، به مثابة اصطلاحاتي ليبرالي و ميهنپرستانه، نخستنينبار در نمايشنامهاي كه نامق كمال نوشت و ميهن نام داشت ظاهر شد. كمال، كه در 1840 در خانوادهاي اشرافي به دنيا آمد، بهشدت تحت تأثير مونتسكيو و به ميزان كمتري روسو قرار داشت. اما در عين حال مسلماني معتقد بود. او كه به سه دين توحيد و تنوع فرهنگي با علاقه مينگريست ، در اين تصميم كه مسيحيت از 1855 در امپراتوري آزاد اعلام شود و مباني ميهنپرستي كثرتگرا و آزاديخواهانهاي پايهگذاري شود، كه در آثار اديبان بهنام عثمانيسم معروف شد، مؤثر بود. اما عثمانيسم فقط، يكي از نتايج مدرنسازي محسوب ميشد. پيامد ديگر، بررسي و تحقيق در زبان و فرهنگ بود. علم جديد اروپاييِ تركشناسي را مجارها گشترش دادند و دانشمندان لهستاني كه در 1848 از وين گريختند و به استانبول پناه بردند، كساني چون هاردين و مصطفي چلادين، جملگي كمك كردند تا اين انديشه كه تركها يك ملت هستند شكل بگيرد. اين مضمون، در نيمة دوم قرن نوزدهم در خارج از آناتولي نيز گسترش يافت، و آن وقتي بود كه تركهاي دانشگاهديده و فرهيختة روسيه و تاتارهايي نظير اسماعيل گاسپيرينسكي (1851 ـ 1914)، در واكنش در برابر پاناسلاويسم، ادعا كردند كه مردمان تركزبان بايد متحد شوند و ملتي واحد تشكيل دهند. دست كم يكي از نخبگان عثماني، يعني دولتمرد و اديب صاحبنام احمد وفيق پاشا (1823 ـ 1891)، نيز به ترويج اين انديشهها پرداخت. اما در خود شبهجزيرة آناتولي، نهضت ناسيوناليستهاي ترك فقط در نخستين دهة قرن بيستم ريشه گرفت و به حركت درآمد ـ و آن متعاقب زماني بود كه به سبب فعالي ناسيوناليستهاي بلغار و صرب و ارمني و در دهة 1890، ناسيوناليستهاي كِرِت در شورش، 1896 ـ 1897، و قيامهاي معروف كوميتادي در بالكان، جنبشهاي نوميدانة ميهنپرستانه، درجا، امپراتوري را به لرزه انداخته بود. نخستين تشكيلات ناسيوناليستي، باشگاهي اجتماعي بود به نام «ترك درنگي» كه در دسامبر 1908 تشكيل شد. چندي نگذشت كه روزنامهها و مجلاتي نيز براي برانگيختن ناسيوناليسم ترك به انتشار درآمد، نخست در ميان تاتارهاي روسيه، و سپس بعد از 1908، در خود تركيه. مهمترين اين نشريات عبارت بودند از اردوي ترك (تورك اوردو) كه در 1911 شروع به انتشار كرد و سردبيريش را يوسف آقچورا (1876 ـ 1935)، ناسيوناليست پانترك سرشناس و دانشآموختة روسيه و فرانسه، برعهده داشت. افرادي چون ضياء گؤكآلپ (1826 ـ 1924)، مورخ، جامعهشناس، و عضو شوراي مركزي كميتة حاكم بر سازمان اتحاد و ترقي؛ احمد آقااوغلو؛ و فؤاد كؤپرولو، مورخ با اين نشريه همكاري داشتند. شكاف ايدئولوژيكي كه بعدها بين ناسيوناليسم ترك و ايدئولوژي پانتركي يا پانتوراني پديد آمد، و در سه دهة نخستين تأسيس (اكتبر 1923) جمهوري تركيه اهميت فراوان پيدا كرد، در آن زمان بهكلي براي اين نويسندگان ناشناخته بود؛ همچنان كه چكامة معروفي كه گؤكآلپ در آن زمان تصنيف كرد، به روشني بيانگر اين معنا است: «كشور تركها تركيه نيست، و نه هنوز تركستان. كشوري است پهناور و سرزميني است جاويدان: توران!». شبكهاي از باشگاهها به نام تورك اوجاغي (كاشانة تركها) كه مروج ترقي و هويت مردم ترك بود، نيز با اين روزنامه پيوند نزديك داشت. در 1918، تعداد اعضاي اين باشگاهها به 3000 نفر رسيد كه در قياس با باشگاههاي كوچك و مستعجل قبل به كلي بيسابقه محسوب ميشد. همچنين، تمايز بين ناسيوناليسم ترك و تورانيسم، براي «رهبران كميتة اتحاد و ترقي» نيز كه در 1908 از طريق كودتا سلطان عبدالحميد دوم را براندختند و قدرت را در امپراتوري به دست گرفتند، روشن نبود. اما مبارزة بيفرجامي كه انورپاشا، يكي از اعضاي سهگانة رهبري كميتة مذكور، در 1917 در ماوراء قفقاز روسيه بهراه اندخت تا تورانيان آن خطه را به امپراتوري عثماني بپيوندد، به مصطفي كمال در جريان رسيدن به قدرت پس از سقوط امپراتوري عثماني و اشغال بخشي از آناتولي و استانبول به دست نيروهاي متفقين هشدار داد. مصطفي كمال، كه بعدها كمال آتاتورك خوانده شد، از همان 1921 بر پانتورانيسم خط بطلان كشيده و آنرا، دست كم به مثابة برنامهاي سياسي، مردود شمرده شده بود. او، در عوض، توجه خود را بر ساكنان آناتولي متمركز كرده و وضعيت و تقسيمات سياسي تركهاي همسايه را محترم ميشمرد. آخرين اثر گؤكآلپ، اصول تركيسم، كه يك سال قبل از مرگش در 1924 نوشته شده بود، نشانگر تغيير فوق و تمايزي بود كه او بين تركهايي كه اكنون در جمهوري نوپاي تركيه زندگي ميكردند و از فرهنگ سياسي مشتركي برخوردار بودند با تركهاي اوغوز (تركمنهاي آذربايجان، ايران و خوارزم) قائل بود؛ اين تمايز حتي به مردمان تركزبان دوردستتر (ياكوت، قرقيز، اؤزبك، قبچاق، و تاتار)، كه نزديكي قومي و زباني داشتند اما فاقد فرهنگ مشترك بودند، نيز دامنه ميكشيد. دولت تركيه در زمان حكومت آتاتورك، از راه برانگيختن يك سابقة تاريخي ملي كه تلاش داشت آناتولي را به تمدن اقوام سومري و هِتي پيوند دهد، كوشش داشت كه تركيه را هرچه بيشتر از مردمان تركزبان نواحي ديگر فاصله دهد. يكبار ديگر، علت وجودي كشور به صورت ايدئولوژي ملي درآمد، و وفاداري به گروههايي نظير تاتارها، با آنكه ناسيوناليسم ترك در واقع نخست در ميان آنها ظاهر شده بود، تحتالشعاع اين ايدئولوژي ملي قرار گرفت. در 1944، دولت حتي تا بدانجا پيش رفت كه صدها تن از پانتورانيستها را به زندان انداخت تا فشار آنها را بر دولت براي پيگيري يك سياست توسعهطلبانة تركي و ضد شوروي در نواحي تركزبان اتحاد شوروي خنثي كند. علاوه بر اين، ماهيت قومي ناسيوناليسم تورك، به سبب آنچه رهبران آن كشور نقش متمدن سازِ فراگير توركيه ميدانستند، تعديل ميشد. ايدئولوژي رسمي جمهوري توركيه، بر تلاش براي ايجاد نوعي تعادل بين مزاياي غرب و شرق متكي بود، از اولي، اخذ علم و تكنولوژي، و از دومي، معنويت و تعالي روحي. اين ايدئولوژي، در كار خلق ناسيوناليسمي بود كه، به گفته چاترجي، برآيندي باشد از ليبراليسم و روشنگري فرانسه و الگوي ناسيوناليسم آلمان. هر چند در ماه مة 1931، در سومين كنگرة حزب جمهوريخواه خلق، يعني تنها حزب رسمي و قانوني تركيه، ناسيوناليسم در شمار شش اصل بنيادي و تغييرناپذير مملكت منظور شد ـ باقي اصول عبارت بودند از جمهوريت، مردمگرايي، دولتگرايي، حكومت عرفي، و تحولگرايي / اصلاحطلبي ـ اما تشنجهاي عمدهاي كه در آن سالهاي نخستين تولد جمهوري بروز كرد، ماهيت مذهبي داشت. چنانچه به تحولاتي چون انحلال خلافت در 1924، لغو مذهب رسمي (10 آوريل 1928)، و اتخاذ الفباي لاتين بنگريم، ملاحظه ميكنيم كه اين اقدامات از وجوه متمايز ناسيوناليستي تركيه كاست نه آنكه بر آنها بيفزايد. فقط اجبار به استفاده از زبان تركي در اذان (3 فورية 1932)، شكاف ناسيوناليسم و مذهب را عميقتر كرد، اما زبان اذان مقولهاي نسبتا فرعي در شريعت اسلامي است. و هر چند درست است كه دست كم تا 50 سال پس از استقلال، برنامة اصلي دولت اين بود كه گروههايي پراكنده را در قالب يك ملت واحد ترك درآورد، و گاهي نظير برخورد با گروههاي كردزبان در اجراي اين هدف به زور متوسل ميشد، اين برنامه كمابيش با هدف طرفداران كمال آتاتورك براي ايجاد يك كشور نيرومند و نوين و متمركز انطباق داشت. در اين معنا، دولت به سياست تركيسازي دست نزد تا كشوري قومي خلق كند، بلكه براي ايجاد كشوري مدرن چنين انديشيده ميشد كه همگوني و هماهنگي اجتماعي يكي از پيششرطهاي دستيابي به اين هدف اصلي است. اين تلاش براي تحميل يكسانيِ زباني و فرهنگي، نظير بسياري از موارد مشابه در كشورهاي ديگر، با واكنش منفي روبهرو شد، بهخصوص كه دولت تا در نبود مزاياي نوسازي، و بهويژه مزاياي اقتصادي آنرا، به نواحي دورافتاده، يعني جاهايي كه مسكن كردها بود، شمول دهد. در بخش اعظم دوران پس از استقلال، ناسيوناليسم ارگانيك، اعم از تركي و پانتركي، نسبتا ضعيف بود «حزب اقدام ناسيوناليستي»، به رهبري ژنرال آلپارسلان توركش، كه در طول سه دهة گذشته مهمترين حزب سياسيِ ناسيوناليست تركيه بوده است، فقط در انتخابات پارلماني 1977 به اوج پيروزي خود رسيد و توانست 13 درصد آرا را به خود جلب كند. حتي تجاوز نيرهاي ترك به قبرس در 1974 و تقسيمشدن متعاقب آن جزيره [به بخشهاي تركنشين و يونانينشين] را بايد به مثابة تلاشي در جهت حفظ تعادل قوا با يونان، يعني رقيب اصلي تركيه، توصيف كرد، و علت آن را نبايد در بستگيهاي قومي يا تعهد و تكليف تركيه نسبت به ساكنان تركتبار آن جزيره جست و جو كرد. با اين همه، از دهة 1980 به بعد، دست كم در ميان جماعتي از نخبگان كشوري، بخش اعظم مخالفان، و نيز گروهي از نظاميان، كماليسم به مثابة راه حلي سادهگرايانه براي هويت تركها در قبال شرايط سياسي و ايدئولوژيك كشور كه روز به روز متكثرتر و پيچيدهتر ميشود قلمداد ميگردد. از يك سو، احياي اسلام سياسي، بروز كشمكش در بوسني كه بسياري از تركها را به اين فكر مياندخت كه اروپاي «مسيحي» در حمايت از بوسنيهاي مسلمان در قبال صربها كوتاهي كرده است، و شكست دسامبر 1997 در پذيرفتهشدن به عنوان عضو كامل اتحادية اروپا، جملگي باعث لطمهخوردن به گرايش غربگراي كماليسم شده است. از سوي ديگر، فروپاشي اتحاد شوروي، برآمدن جمهوريهاي تركزبان در آسياي مركزي، و مبارزة فزايندة كردها عليه تماميت ارضي كشور باعث تقويت پيوندهاي قومي در تركيه شده است. پس جاي شگفتي نيست كه در ايام اخير، براي مقابله با اين روندهاي پيچيده و غالبا متناقض، برخي از دولتمردان تركيه، از جمله تورگوت اوزال نخست وزير [وقت]، به تأكيد بر وجوه مذهبي هويت تركها معطوف شدهاند و بر نياز به تدوين يك سياست خارجي «نئوعثماني» جديد اصرار ميورزند، سياستي كه با ايجاد تعادلي درست و بههنگام بين وجوه دولتگراي سنتي و وجوه واقعبينانه مناسبات خارجي تركيه سازگار باشد، و تكاليفي را كه ناشي از عواملي چون تركيب قومي، هويت مذهبي، و گذشتة امپراتوري كشور است بشناسد. نئوعثماني كه اتكاي بيشتري بر قوميت داشته باشد، ميتواند در برخورد با كثرتگرايي فرهنگي گستردهاي كه در تركيه امروز وجود دارد، و نيز در قبال ملاحظات و برنامههاي فراسرزميني اين كشور، انعطاف بيشتري از آن ميهنپرستي ليبرالي برخاسته از كماليسم نشان دهد (افزودن پيشوند «نئو» به عثمانيسم از آنرو است كه بر بُعدي قومي نيز كه در ايدئولوژي خالص كثرتگرا و ليبرال عثمانيستها مفقود بود شمول پيدا كند). اين انديشه، همچنين، نشانگر كنار آمدن با آن گروه از متفكران اسلامگراي است كه به خاطر مقدسكردن نهاد دولت و مرزبنديهايي كه باعث پديدآمدن نهضت ملي كردها شد از كماليسم انتقاد ميكنند. در عين حال، اين مواضع انتقادي به اندازة كافي نيرومند نبود تا مانع از اتحاد 1999 حزب [اسلامگراي] رفاه با حزب اقدام ناسيوناليستي به رهبري ژنرال پيشين آلپارسلان توركش شود، يا اجازه ندهد كه وقتي سران ارتش احساس كردند كه دولت حزب رفاه به نخستوزير اربكان با سكولاريسم تركيه سرِ جنگ دارد، او و دولت او را در نوامبر 1997 وادار به كنارهگيري نكنند. با اينهمه كثرتگرايي دو دهة 1980 و 1990 احتالا باعث سستشدن ماهيت افراطي حكومت شد، ماهيت خشني كه در گذشته به اقدامات مربوط به خلق يك هويت مطلقه، يكپارچه، و رسمي براي تركيه ميدان ميداد و در اين راه هويتهاي چندگانة مردم آن كشور را ناديده ميگرفت يا سركوب ميكرد. با اين حال، هويت تركيه، در اساس، همچنان جمهوريخواه و غربگرا باقي مانده است. سوگيريهاي جديد، بازتاب محدوديتهاي ناشي از ناسيوناليسم مملكتي و مدني است، كه نه فقط در تركيه بلكه احتمالا در اروپاي «مسيحي» نيز ميتواند مشاهد شود. نئوعثمانيسم، آنقدرها به مردود شمردن غرب معطوف نيست، بلكه بيشتر به معناي شناخت محدوديتهاي فرهنگي ناشي از ناسيوناليسم مملكتي، هم در داخل كشور و هم در اروپا است، و نيز انعكاس اين معناست كه روي كردن به نوعي جمهوريخواهي مبتني بر تنوع فرهنگي بيشتر، در شرايطي كه تركيه تلاش ميكند با مسلمانان بالكان، گروههاي تركزبان قفقاز و مسلمانان ساير مناطق رابطه برقرار سازد يا روابط موجود را تقويت كند، چه فرصتهايي ميتواند براي اين كشور به ارمغان آورد. آتاتورك: آتاتورك، كمال، (1881 ـ 1938). بنيانگذار جمهوري تركيه و نخستين رئيسجمهوري آن (1923 – 1938). مصطفي كمال در خانوادهاي از اقليت قومي ناحية مقدونيه در شهر سالونيك (اكنون تسالونيكي در يونان) بهدنيا آمد و در همانجا پرورده شد، و بهعنوان يك اصلاحطلب و رهبر معروفيت يافت. او تحصيلات خود را در دبيرستان نظام و بعد در دانشگاه جنگ عثماني به پايان برد و وارد قشون عثماني گرديد. در 1915 بهعنوان فرماندة نيروهاي عثماني اردوگاه متفقين در داردانل را درهم كوبيد و به يك قهرمان ملي تبديل شد. کمال در واكنش نسبت به شكست و اشغال عثماني پس از جنگ جهاني اول، در 1919 ارتش آزاديبخشي تشكيل داد و رهبري جنگ براي استقلال را به عهده گرفت و در سپتامبر 1922 بخش تركية آناتولي را آزاد ساخت، با اشغالگران پيشين قرارداد آتشبس امضا كرد، و رژيم عثماني را ملغي ساخت. جمهوري تركيه در 29 اكتبر 1923 اعلان موجوديت كرد و مصطفي كمال به اتفاق آرا به رياست جمهوري برگزيده شد. پارلمان ملي تركيه در 1934 لقب آتاتورك (پدر تركها) را به او اعطا كرد. آتاتورك جمهوري تركية نوين را بهعنوان يك كشور همگن، متمركز، غيرمذهبي و متحد، در مقابل رژيم چندقومي و مذهبي عثماني بنيان نهاد. راهنماي او براي اين تغيير شگرف درتركيه كماليسم بود كه از شش اصل تشكيل ميشد: ناسيوناليسم، اقتصاد دولتي، انقلابيگري، تودهگرايي، جمهوريخواهي، و جدايي مذهب از سياست. مظهر تلاش اصلاحگرانة او عبارت بودند از استقلال و وحدت ملي، آموزش و پرورش، و حكومت غيرمذهبي، اصول جمهوريت (براساس الگوهاي غربي)، ساختار اجتماعي برابريخواهانه، و تجددطلبي همهجانبه. از اقدامات برجسته و ماندگار آتاتورك ميتوان از ايجاد دموكراسي پارلماني و دگرگونسازي نظام قانوني، كه هر دو مبتني بر الگوهاي اروپايي بودند نام برد. كماليسم پس از 75 سال هنوز هم، بويژه ميان نهادهاي محافظهكار نظير ارتش، حاميان فراوان دارد. اما مناسبت آن در عصر جديد با سياست خارجي جسورانة تركية امروز، آزادسازي اقتصاد، مسألة حقوق كردها، و تجديد حيات اسلام، مورد پرسش قرار گرفته است. ناسيوناليسم در آسياي مركزي: آسياي مركزي، ناسيوناليسم در. آسياي مركزي از پنج جمهوري شوروي، يعني جمهوريهاي ازبكستان، قزاقستان، تركمنستان، قرقيزستان، و تاجيكستان تشكيل شده است. اين منطقه در بيشتر دوران تاريخ خود در سلطة تركهاي چادرنشين مسلمان بوده است كه خود را اعضاي يك قبيله يا تنها مسلمان ميدانستند. اگرچه پيش از سدة بيستم، در ميان مردم آسياي مركزي حس مبهم قوميت وجود داشت، ولي مردم آسياي مركزي اغلب و پيش از هر چيز خود را كشاورز يا چادرنشين ميدانستند. مثلا كشاورزان ازبك كه «سارت» ناميده ميشوند، با ازبكهاي چادرنشين حس هويت مشترك چنداني ندارند. همچنين قزاقهاي ترك كه دومين قوم بزرگ منطقه هستند و به ايلهايي تقسيم شدهاند كه اغلب بر سر بهدست آوردن چراگاه با يكديگر رقابت ميكنند نيز حس قوميت مشترك چنداني ندارند. تركمنها كه از تركهاي چادرنشين هستند نيز به طايفههاي متخاصمي همچون «سالورها» و «تكهها» تقسيم شدهاند. و بيشتر وقت خود را صرف درگيريهاي داخلي ميكردند. قرقيزها و تاجيكها نيز بر مبناي طايفه يا منطقه به گروههاي مختلفي تقسيم شده بودند. با تصرف آسياي مركزي به دست روسها كه از سال 1730 تا 1895 به طول انجاميد، اقوام مسلمان آسياي مركزي به رعاياي امپراتورياي تبديل شدند كه قوميت رعاياي خود را به رسميت نميشناخت. سرزمينهاي ازبك و تاجيك آسياي مركزي روسيه به دو دولت خراجگذار كه «اميرنشين» و «خاننشين خيوه» نام داشت تقسيم شدند. ولي سرزمينهاي قزاقها، قرقيزها، و تركمنها مستقيما ضميمة امپراتوري روسيه شد. اما در آستانة انقلاب روسيه در سال 1917، جنبش روشنفكري طرفدار اتحاد اقوام ترك در آسياي مركزي (بويژه در ميان ازبكها) آغاز شد كه خواستار بيشتر اتحاد اقوام ترك بود. اين دوره شاهد ظهور جنبش ملي محدودتر قزاق در ميان فرهيختگان روسيشدة اين قوم نيز بود كه آلاش اوردا (يا اردوي آلاش) نام داشت. ولي اين پديدههاي ناسيوناليستي عمدتا جنبشهاي نخبگان بودند و هويت تودههاي آسياي مركزي امپراتوري روسيه، همچنان بر مبناي ريشههاي سنتي قبيلهاي و اسلامي آنها بود. با سقوط امپراتوري روسيه، تلاش براي تشكيل حكومت مستقل ازبك در شهر خوقند آغاز شد، ولي نيروهاي محلي بلشويك اين جنبش را درهم شكستند. تلاشهاي جنبش آلاش اوردا براي كسب استقلال نيز به سرنوشت مشابهي دچار شد. اگر چه نظرية ماركس پيشبيني كرد كه هويتهاي ملي جاي خود را به هويت گستردهتر پرولتاريا خواهند داد، ولي ولاديمير لنين، رهبر شوروي، به دنبال اين بود كه با بهرسميت شناختن اين هويتها آنها را در اتحاد جماهير شوروي بگنجاند. لنين هويت ملي را در تمام سطوح نظام شوروي به رسميت شناخت. در فرايندي كه به نظر برخي، برنامهاي براي درهم شكستن حس اتحاد بزرگتر تركي يا اسلامي در آسياي مركزي بود، اين منطقه به پنج جمهوري قومي سوسياليستي شوروي به نامهاي قزاقستان، قرقيزستان (كه قرقيزيا نيز ناميده ميشود)، تركمنستان، ازبكستان، و تاجيكستان تقسيم شد. روسها سعي ميكردند از طريق زبانها و فرهنگهاي ملي گروههاي قومي، مفاهيم ماركسيستي را حتي در دوردستترين روستاهاي كوهستاني نيز منتشر كنند و بدين ترتيب، نوعي هويت ملي فرهنگي بيخطر در اين سرزمينها ايجاد شد. اگر چه مرزهاي اقليمي و حكومتي جمهوريهاي آسياي مركزي بسيار دلبخواهي تعيين شده بودند ولي اين مرزها به زودي براي مردمي كه در آنها احاطه شده بودند معناي واقعي پيدا كرد. مباني طايفهاي / منطقهاي و اسلامي هويت به تدريج در ساية مفهوم وسيعتر ازبكبودن، قزاق بودن، و غيره قرار گرفت. هرچند در دوران اتحاد جماهير شوروي هويتهاي ملي در آسياي مركزي مستحكمتر شد، ولي در آن زمان در منطقه آشفتگي ناسيوناليستي وجود نداشت. اگر چه در دهة 1920، در آسياي مركزي جنبشهاي چريكي پراكندة ضد شوروي (موسوم به شورشهاي باسماچي) وجود داشت، ولي بهطور كلي اين منطقه پس از دهة 1930 در آرامش بهسر ميبرد. بسياري از خارجيهايي كه تبليغات شوروي را باور ميكردند احساس ميكردند كه رژيم شوروي به راستي در سياست شورويسازي (و در عمل روسيسازي) آسياي مركزي به موفقيت دست يافته است. ولي تا اواخر دهة 1980، نارضايتي ناسيوناليستي در بيشتر قسمتهاي اتحاد جماهير شوروي آغاز شده بود و جمهوريهاي بالتيك خواستار استقلال كامل ازاتحاد جماهير شوروي بودند. اما برخلاف جمهوريهاي بالتيك، آسياي مركزي آرام بود و رؤساي وفادار حزب كمونيست كه جايگاه خود را مديون مسكو ميدانستند بر آن حكومت ميكردند. با سقوط اتحاد جماهير شوروي در زمستان 1991، اين رؤساي حزب كمونيست (بهجز عسگر آقايف رئيسجمهور قرقيزستان كه كمونيست نبود) خود را «بنيانگذاران» اجباري پنج كشور آسياي مركزي ميديدند كه وارث مرزها، سرمايهها، و تا حدي هويتهاي ملي دوران شوروي بودند. رهبران جمهوريهاي آسياي مركزي از زمان استقلال سعي كردهاند ناسيوناليسم ميهنپرستانهاي را در كشور خود تقويت كنند. از اين نظر، ساختن هويتهاي ملي در كشورهايي كه بهگونهاي قراردادي توسط يك قدرت خاري ايجاد شده بود شبيه تلاشهايي است كه سالها قبل، قدرتهاي استعماري بيگانه براي ايجاد ناسيوناليسم عراقي يا اردني در كشورهاي سنتي خاورميانه آغاز كردند. مثلا اسلام كريمف، رئيسجمهوري ازبكستان، به دنبال اين بود تا با شعارهايي همچون «اتحاد ازبك براي آينده» و تأكيد بر تاريخ مشترك ازبكها يك هويت ملي غير ديني ايجاد كند. بزرگترين خطري كه برنامة كريمف براي ايجاد هويت ملي غير ديني ازبكستان پس از شوروي را تهديد ميكرد، ظهور اسلام بنيادگرا در برخي از مناطق جمهوري (به ويژه در درة فرغانه) بود. در تركمنستان، صفر مراد نيازف، رئيسجمهوري اين كشور، كيش شخصيتي را پيرامون خود ايجاد كرده بود و ناسيوناليسم تركمن را به نقش خود بهعنوان تركمنباشي (رهبر تركمنها) پيوند زده بود. از سال 1991، ناسيوناليسم در قرقيزستان و قزاقستان نيز رواج يافت. يورتها (چادرهاي نمدي چادرنشينان اروپايي ـ آسيايي)، لباسها و رقصها، بار ديگر در جشنوارههاي ملي اين كشور ظاهر شد و فرايند بركنار كردن روسها از پستهاي دولتي، آموزشي و صنعتي سرعت گرفت. البته روسهاي محلي كه در دوران امپراتوري روسيه و اتحاد جماهير شوري در اين سررزمينها ساكن شده بودند با اين فرايند به مخالفت برخاستند. در شمال قزاقستان كه جمعيت بزرگي از روسهايي كه خواستار اتحاد قزاقستان شمالي با روسيه هستند زندگي ميكنند، احتمال درگيريهاي بين قومي بسيار زياد است. ولي در اكثر موارد، ناسيوناليسم قزاقها و قرقيزها ضد روس نيست و جمع كثيري از روسها هنوز در اين دو جمهوري زندگي ميكنند. جمهوريهاي تركنشين آسياي مركزي به جز چند استثناي كوچك، از درگيريهاي قومي شبيه به آنچه در سال 1910 در قفقاز اتفاق افتاد پرهيز كردهاند، ولي جمهوري غير ترك تاجيكستان از سال 1991، بيوقفه شاهد خشونت بوده است. تفاوتهاي غير ملي تاجيكهاي شمال و جنوب و تفاوت تاجيكهاي منطقة كوهستاني بدخشان و تاجيكهاي جلگهنشين مانع از ايجاد حس قدرتمند هويت تاجيك در اين كشور شده است و به جنگ آشكار ميان گروههاي منطقهاي منجر شده است كه امروز نيز به صورت خاموش ادامه دارد. هر چند هويتهاي ملي مردمان آسياي مركزي در دوران اتحاد جماهير شوري ايجاد شد (بهجز تاجيكها)، ولي هويتهاي بسيار پايداري بودند، هر چند ممكن است اسلام بنيادگرا ناسيوناليسم غيرديني رهبران آسياي مركزي را با تهديد مواجه سازد. به هر حال، هفتاد سال حكومت غير ديني و يكدهه هويت ملي پس از اتحاد جماهير شوروي مانعي ميتواند در برابر گسترش بنيادگرايي در منطقه باشد. عسگر آقايف آقايف، عسگر، (1944 ـ ). سياستمدار و دانشمند قرقيز، نخستين رئيسجمهور قرقيزستان. آقايف در نوامبر 1944 در قزل ـبيرق در منطقة كمين، بعد جمهوري شوري قرقيزستان، بهدنيا آمد. پس از پايان دوران مدرسه در دهكدة زادگاهش به مدت يكسال در كارخانة فرونزباش در فرونز (اكنون بيشكك) كار كرد. تحصيلات دانشگاهي خود را در 1968 كامل كرد و در 1972 به اخذ درجة Kandidat Nauk در «مؤسسة مهندسي دقيق و اوپتيك» در لنينگراد (اكنون سنپترزبورگ) نايل آمد. از 1972 تا 1986 در لنينگراد و سپس فرونز به تدريس پرداخت. فعاليت سياسي خود را با پيوستن به حزب كمونيست حاكم در 1981 آغاز كرد. در 1986 ـ 1987 رياست «ادارة علوم و آموزش كميتة مركزي حزب كمونيست قرقيز» را بر عهده داشت. در 1987 به معاونت و در 1989 به رياست «آكادمي علوم قرقيزستان» برگزيده شد. او بيش از 80 تأليف منتشر كرده است. آقايف در 1989 بهنمايندگي خلق در پارلمان شوروي انتخاب شد، جايي كه يكي از اعضاي شوراي مليتها بود. در اكتبر 1990 از سوي مجلسجمهوري بهعنوان نخستين رئيسجمهوري قرقيزستان برگزيده شد كه در انتخابات عمومي 1991 مورد تأييد قرار گرفت. روزنامههاي شوروي در 1990 و 1991 او را بهعنوان يكي از 20 سياستمدار محبوب در اتحاد شوروي سوسياليستي انتخاب كردند. ديدگاههاي آقايف دربارة فرايند سياسي و مسألة مليت بر اساس تجربة شخصي او بهعنوان يك دانشمند و تجربة او بهعنوان يك عضو پارلمان شوروي شكل گرفته بود. كشمكش متقابل قومي در بخش جنوبي كشور طي تابستان 1990 نيز بر گرايشهاي سياسي او تأثير آشكار نهاد. پس از فروپاشي ش |