|
ناسيوناليسم تورك، جنبشها، شخصيتها و مفاهيم الكساندر
ماتيل
|
|
|
مقدمه: ناسيوناليسم ترک شتاب و گشترش ناسيوناليسم در بخش ترکزبان امپراتوري عثماني, که ميتوان گفت نخستين مظهر برآمدن ناسيوناليسم در خاورميانة مسلمان محسوب ميشد، ... از تحقيقات زباني و فرهنگي جوانه زد، نخست در ميان تركهاي آواره از امپراتوري ( diaspora ) به يك ايدئولوژي سياسي تبديل شد، و در خود امپراتوري نيز از ميهنپرستي، و نه ملتخواهي، ريشه ميگرفت. بر اين پايه بود كه واژههاي ميهن و ملت، به مثابة اصطلاحاتي ليبرالي و ميهنپرستانه، نخستنينبار در نمايشنامهاي كه نامق كمال نوشت و ميهن نام داشت ظاهر شد. كمال، كه در 1840 در خانوادهاي اشرافي به دنيا آمد، بهشدت تحت تأثير مونتسكيو و به ميزان كمتري روسو قرار داشت. اما در عين حال مسلماني معتقد بود. او كه به سه دين توحيد و تنوع فرهنگي با علاقه مينگريست ، در اين تصميم كه مسيحيت از 1855 در امپراتوري آزاد اعلام شود و مباني ميهنپرستي كثرتگرا و آزاديخواهانهاي پايهگذاري شود، كه در آثار اديبان بهنام عثمانيسم معروف شد، مؤثر بود. اما عثمانيسم فقط، يكي از نتايج مدرنسازي محسوب ميشد. پيامد ديگر، بررسي و تحقيق در زبان و فرهنگ بود. علم جديد اروپاييِ تركشناسي را مجارها گشترش دادند و دانشمندان لهستاني كه در 1848 از وين گريختند و به استانبول پناه بردند، كساني چون هاردين و مصطفي چلادين، جملگي كمك كردند تا اين انديشه كه تركها يك ملت هستند شكل بگيرد. اين مضمون، در نيمة دوم قرن نوزدهم در خارج از آناتولي نيز گسترش يافت، و آن وقتي بود كه تركهاي دانشگاهديده و فرهيختة روسيه و تاتارهايي نظير اسماعيل گاسپيرينسكي (1851 ـ 1914)، در واكنش در برابر پاناسلاويسم، ادعا كردند كه مردمان تركزبان بايد متحد شوند و ملتي واحد تشكيل دهند. دست كم يكي از نخبگان عثماني، يعني دولتمرد و اديب صاحبنام احمد وفيق پاشا (1823 ـ 1891)، نيز به ترويج اين انديشهها پرداخت. اما در خود شبهجزيرة آناتولي، نهضت ناسيوناليستهاي ترك فقط در نخستين دهة قرن بيستم ريشه گرفت و به حركت درآمد ـ و آن متعاقب زماني بود كه به سبب فعالي ناسيوناليستهاي بلغار و صرب و ارمني و در دهة 1890، ناسيوناليستهاي كِرِت در شورش، 1896 ـ 1897، و قيامهاي معروف كوميتادي در بالكان، جنبشهاي نوميدانة ميهنپرستانه، درجا، امپراتوري را به لرزه انداخته بود. نخستين تشكيلات ناسيوناليستي، باشگاهي اجتماعي بود به نام «ترك درنگي» كه در دسامبر 1908 تشكيل شد. چندي نگذشت كه روزنامهها و مجلاتي نيز براي برانگيختن ناسيوناليسم ترك به انتشار درآمد، نخست در ميان تاتارهاي روسيه، و سپس بعد از 1908، در خود تركيه. مهمترين اين نشريات عبارت بودند از اردوي ترك (تورك اوردو) كه در 1911 شروع به انتشار كرد و سردبيريش را يوسف آقچورا (1876 ـ 1935)، ناسيوناليست پانترك سرشناس و دانشآموختة روسيه و فرانسه، برعهده داشت. افرادي چون ضياء گؤكآلپ (1826 ـ 1924)، مورخ، جامعهشناس، و عضو شوراي مركزي كميتة حاكم بر سازمان اتحاد و ترقي؛ احمد آقااوغلو؛ و فؤاد كؤپرولو، مورخ با اين نشريه همكاري داشتند. شكاف ايدئولوژيكي كه بعدها بين ناسيوناليسم ترك و ايدئولوژي پانتركي يا پانتوراني پديد آمد، و در سه دهة نخستين تأسيس (اكتبر 1923) جمهوري تركيه اهميت فراوان پيدا كرد، در آن زمان بهكلي براي اين نويسندگان ناشناخته بود؛ همچنان كه چكامة معروفي كه گؤكآلپ در آن زمان تصنيف كرد، به روشني بيانگر اين معنا است: «كشور تركها تركيه نيست، و نه هنوز تركستان. كشوري است پهناور و سرزميني است جاويدان: توران!». شبكهاي از باشگاهها به نام تورك اوجاغي (كاشانة تركها) كه مروج ترقي و هويت مردم ترك بود، نيز با اين روزنامه پيوند نزديك داشت. در 1918، تعداد اعضاي اين باشگاهها به 3000 نفر رسيد كه در قياس با باشگاههاي كوچك و مستعجل قبل به كلي بيسابقه محسوب ميشد. همچنين، تمايز بين ناسيوناليسم ترك و تورانيسم، براي «رهبران كميتة اتحاد و ترقي» نيز كه در 1908 از طريق كودتا سلطان عبدالحميد دوم را براندختند و قدرت را در امپراتوري به دست گرفتند، روشن نبود. اما مبارزة بيفرجامي كه انورپاشا، يكي از اعضاي سهگانة رهبري كميتة مذكور، در 1917 در ماوراء قفقاز روسيه بهراه اندخت تا تورانيان آن خطه را به امپراتوري عثماني بپيوندد، به مصطفي كمال در جريان رسيدن به قدرت پس از سقوط امپراتوري عثماني و اشغال بخشي از آناتولي و استانبول به دست نيروهاي متفقين هشدار داد. مصطفي كمال، كه بعدها كمال آتاتورك خوانده شد، از همان 1921 بر پانتورانيسم خط بطلان كشيده و آنرا، دست كم به مثابة برنامهاي سياسي، مردود شمرده شده بود. او، در عوض، توجه خود را بر ساكنان آناتولي متمركز كرده و وضعيت و تقسيمات سياسي تركهاي همسايه را محترم ميشمرد. آخرين اثر گؤكآلپ، اصول تركيسم، كه يك سال قبل از مرگش در 1924 نوشته شده بود، نشانگر تغيير فوق و تمايزي بود كه او بين تركهايي كه اكنون در جمهوري نوپاي تركيه زندگي ميكردند و از فرهنگ سياسي مشتركي برخوردار بودند با تركهاي اوغوز (تركمنهاي آذربايجان، ايران و خوارزم) قائل بود؛ اين تمايز حتي به مردمان تركزبان دوردستتر (ياكوت، قرقيز، اؤزبك، قبچاق، و تاتار)، كه نزديكي قومي و زباني داشتند اما فاقد فرهنگ مشترك بودند، نيز دامنه ميكشيد. دولت تركيه در زمان حكومت آتاتورك، از راه برانگيختن يك سابقة تاريخي ملي كه تلاش داشت آناتولي را به تمدن اقوام سومري و هِتي پيوند دهد، كوشش داشت كه تركيه را هرچه بيشتر از مردمان تركزبان نواحي ديگر فاصله دهد. يكبار ديگر، علت وجودي كشور به صورت ايدئولوژي ملي درآمد، و وفاداري به گروههايي نظير تاتارها، با آنكه ناسيوناليسم ترك در واقع نخست در ميان آنها ظاهر شده بود، تحتالشعاع اين ايدئولوژي ملي قرار گرفت. در 1944، دولت حتي تا بدانجا پيش رفت كه صدها تن از پانتورانيستها را به زندان انداخت تا فشار آنها را بر دولت براي پيگيري يك سياست توسعهطلبانة تركي و ضد شوروي در نواحي تركزبان اتحاد شوروي خنثي كند. علاوه بر اين، ماهيت قومي ناسيوناليسم تورك، به سبب آنچه رهبران آن كشور نقش متمدن سازِ فراگير توركيه ميدانستند، تعديل ميشد. ايدئولوژي رسمي جمهوري توركيه، بر تلاش براي ايجاد نوعي تعادل بين مزاياي غرب و شرق متكي بود، از اولي، اخذ علم و تكنولوژي، و از دومي، معنويت و تعالي روحي. اين ايدئولوژي، در كار خلق ناسيوناليسمي بود كه، به گفته چاترجي، برآيندي باشد از ليبراليسم و روشنگري فرانسه و الگوي ناسيوناليسم آلمان. هر چند در ماه مة 1931، در سومين كنگرة حزب جمهوريخواه خلق، يعني تنها حزب رسمي و قانوني تركيه، ناسيوناليسم در شمار شش اصل بنيادي و تغييرناپذير مملكت منظور شد ـ باقي اصول عبارت بودند از جمهوريت، مردمگرايي، دولتگرايي، حكومت عرفي، و تحولگرايي / اصلاحطلبي ـ اما تشنجهاي عمدهاي كه در آن سالهاي نخستين تولد جمهوري بروز كرد، ماهيت مذهبي داشت. چنانچه به تحولاتي چون انحلال خلافت در 1924، لغو مذهب رسمي (10 آوريل 1928)، و اتخاذ الفباي لاتين بنگريم، ملاحظه ميكنيم كه اين اقدامات از وجوه متمايز ناسيوناليستي تركيه كاست نه آنكه بر آنها بيفزايد. فقط اجبار به استفاده از زبان تركي در اذان (3 فورية 1932)، شكاف ناسيوناليسم و مذهب را عميقتر كرد، اما زبان اذان مقولهاي نسبتا فرعي در شريعت اسلامي است. و هر چند درست است كه دست كم تا 50 سال پس از استقلال، برنامة اصلي دولت اين بود كه گروههايي پراكنده را در قالب يك ملت واحد ترك درآورد، و گاهي نظير برخورد با گروههاي كردزبان در اجراي اين هدف به زور متوسل ميشد، اين برنامه كمابيش با هدف طرفداران كمال آتاتورك براي ايجاد يك كشور نيرومند و نوين و متمركز انطباق داشت. در اين معنا، دولت به سياست تركيسازي دست نزد تا كشوري قومي خلق كند، بلكه براي ايجاد كشوري مدرن چنين انديشيده ميشد كه همگوني و هماهنگي اجتماعي يكي از پيششرطهاي دستيابي به اين هدف اصلي است. اين تلاش براي تحميل يكسانيِ زباني و فرهنگي، نظير بسياري از موارد مشابه در كشورهاي ديگر، با واكنش منفي روبهرو شد، بهخصوص كه دولت تا در نبود مزاياي نوسازي، و بهويژه مزاياي اقتصادي آنرا، به نواحي دورافتاده، يعني جاهايي كه مسكن كردها بود، شمول دهد. در بخش اعظم دوران پس از استقلال، ناسيوناليسم ارگانيك، اعم از تركي و پانتركي، نسبتا ضعيف بود «حزب اقدام ناسيوناليستي»، به رهبري ژنرال آلپارسلان توركش، كه در طول سه دهة گذشته مهمترين حزب سياسيِ ناسيوناليست تركيه بوده است، فقط در انتخابات پارلماني 1977 به اوج پيروزي خود رسيد و توانست 13 درصد آرا را به خود جلب كند. حتي تجاوز نيرهاي ترك به قبرس در 1974 و تقسيمشدن متعاقب آن جزيره [به بخشهاي تركنشين و يونانينشين] را بايد به مثابة تلاشي در جهت حفظ تعادل قوا با يونان، يعني رقيب اصلي تركيه، توصيف كرد، و علت آن را نبايد در بستگيهاي قومي يا تعهد و تكليف تركيه نسبت به ساكنان تركتبار آن جزيره جست و جو كرد. با اين همه، از دهة 1980 به بعد، دست كم در ميان جماعتي از نخبگان كشوري، بخش اعظم مخالفان، و نيز گروهي از نظاميان، كماليسم به مثابة راه حلي سادهگرايانه براي هويت تركها در قبال شرايط سياسي و ايدئولوژيك كشور كه روز به روز متكثرتر و پيچيدهتر ميشود قلمداد ميگردد. از يك سو، احياي اسلام سياسي، بروز كشمكش در بوسني كه بسياري از تركها را به اين فكر مياندخت كه اروپاي «مسيحي» در حمايت از بوسنيهاي مسلمان در قبال صربها كوتاهي كرده است، و شكست دسامبر 1997 در پذيرفتهشدن به عنوان عضو كامل اتحادية اروپا، جملگي باعث لطمهخوردن به گرايش غربگراي كماليسم شده است. از سوي ديگر، فروپاشي اتحاد شوروي، برآمدن جمهوريهاي تركزبان در آسياي مركزي، و مبارزة فزايندة كردها عليه تماميت ارضي كشور باعث تقويت پيوندهاي قومي در تركيه شده است. پس جاي شگفتي نيست كه در ايام اخير، براي مقابله با اين روندهاي پيچيده و غالبا متناقض، برخي از دولتمردان تركيه، از جمله تورگوت اوزال نخست وزير [وقت]، به تأكيد بر وجوه مذهبي هويت تركها معطوف شدهاند و بر نياز به تدوين يك سياست خارجي «نئوعثماني» جديد اصرار ميورزند، سياستي كه با ايجاد تعادلي درست و بههنگام بين وجوه دولتگراي سنتي و وجوه واقعبينانه مناسبات خارجي تركيه سازگار باشد، و تكاليفي را كه ناشي از عواملي چون تركيب قومي، هويت مذهبي، و گذشتة امپراتوري كشور است بشناسد. نئوعثماني كه اتكاي بيشتري بر قوميت داشته باشد، ميتواند در برخورد با كثرتگرايي فرهنگي گستردهاي كه در تركيه امروز وجود دارد، و نيز در قبال ملاحظات و برنامههاي فراسرزميني اين كشور، انعطاف بيشتري از آن ميهنپرستي ليبرالي برخاسته از كماليسم نشان دهد (افزودن پيشوند «نئو» به عثمانيسم از آنرو است كه بر بُعدي قومي نيز كه در ايدئولوژي خالص كثرتگرا و ليبرال عثمانيستها مفقود بود شمول پيدا كند). اين انديشه، همچنين، نشانگر كنار آمدن با آن گروه از متفكران اسلامگراي است كه به خاطر مقدسكردن نهاد دولت و مرزبنديهايي كه باعث پديدآمدن نهضت ملي كردها شد از كماليسم انتقاد ميكنند. در عين حال، اين مواضع انتقادي به اندازة كافي نيرومند نبود تا مانع از اتحاد 1999 حزب [اسلامگراي] رفاه با حزب اقدام ناسيوناليستي به رهبري ژنرال پيشين آلپارسلان توركش شود، يا اجازه ندهد كه وقتي سران ارتش احساس كردند كه دولت حزب رفاه به نخستوزير اربكان با سكولاريسم تركيه سرِ جنگ دارد، او و دولت او را در نوامبر 1997 وادار به كنارهگيري نكنند. با اينهمه كثرتگرايي دو دهة 1980 و 1990 احتالا باعث سستشدن ماهيت افراطي حكومت شد، ماهيت خشني كه در گذشته به اقدامات مربوط به خلق يك هويت مطلقه، يكپارچه، و رسمي براي تركيه ميدان ميداد و در اين راه هويتهاي چندگانة مردم آن كشور را ناديده ميگرفت يا سركوب ميكرد. با اين حال، هويت تركيه، در اساس، همچنان جمهوريخواه و غربگرا باقي مانده است. سوگيريهاي جديد، بازتاب محدوديتهاي ناشي از ناسيوناليسم مملكتي و مدني است، كه نه فقط در تركيه بلكه احتمالا در اروپاي «مسيحي» نيز ميتواند مشاهد شود. نئوعثمانيسم، آنقدرها به مردود شمردن غرب معطوف نيست، بلكه بيشتر به معناي شناخت محدوديتهاي فرهنگي ناشي از ناسيوناليسم مملكتي، هم در داخل كشور و هم در اروپا است، و نيز انعكاس اين معناست كه روي كردن به نوعي جمهوريخواهي مبتني بر تنوع فرهنگي بيشتر، در شرايطي كه تركيه تلاش ميكند با مسلمانان بالكان، گروههاي تركزبان قفقاز و مسلمانان ساير مناطق رابطه برقرار سازد يا روابط موجود را تقويت كند، چه فرصتهايي ميتواند براي اين كشور به ارمغان آورد. آتاتورك: آتاتورك، كمال، (1881 ـ 1938). بنيانگذار جمهوري تركيه و نخستين رئيسجمهوري آن (1923 – 1938). مصطفي كمال در خانوادهاي از اقليت قومي ناحية مقدونيه در شهر سالونيك (اكنون تسالونيكي در يونان) بهدنيا آمد و در همانجا پرورده شد، و بهعنوان يك اصلاحطلب و رهبر معروفيت يافت. او تحصيلات خود را در دبيرستان نظام و بعد در دانشگاه جنگ عثماني به پايان برد و وارد قشون عثماني گرديد. در 1915 بهعنوان فرماندة نيروهاي عثماني اردوگاه متفقين در داردانل را درهم كوبيد و به يك قهرمان ملي تبديل شد. کمال در واكنش نسبت به شكست و اشغال عثماني پس از جنگ جهاني اول، در 1919 ارتش آزاديبخشي تشكيل داد و رهبري جنگ براي استقلال را به عهده گرفت و در سپتامبر 1922 بخش تركية آناتولي را آزاد ساخت، با اشغالگران پيشين قرارداد آتشبس امضا كرد، و رژيم عثماني را ملغي ساخت. جمهوري تركيه در 29 اكتبر 1923 اعلان موجوديت كرد و مصطفي كمال به اتفاق آرا به رياست جمهوري برگزيده شد. پارلمان ملي تركيه در 1934 لقب آتاتورك (پدر تركها) را به او اعطا كرد. آتاتورك جمهوري تركية نوين را بهعنوان يك كشور همگن، متمركز، غيرمذهبي و متحد، در مقابل رژيم چندقومي و مذهبي عثماني بنيان نهاد. راهنماي او براي اين تغيير شگرف درتركيه كماليسم بود كه از شش اصل تشكيل ميشد: ناسيوناليسم، اقتصاد دولتي، انقلابيگري، تودهگرايي، جمهوريخواهي، و جدايي مذهب از سياست. مظهر تلاش اصلاحگرانة او عبارت بودند از استقلال و وحدت ملي، آموزش و پرورش، و حكومت غيرمذهبي، اصول جمهوريت (براساس الگوهاي غربي)، ساختار اجتماعي برابريخواهانه، و تجددطلبي همهجانبه. از اقدامات برجسته و ماندگار آتاتورك ميتوان از ايجاد دموكراسي پارلماني و دگرگونسازي نظام قانوني، كه هر دو مبتني بر الگوهاي اروپايي بودند نام برد. كماليسم پس از 75 سال هنوز هم، بويژه ميان نهادهاي محافظهكار نظير ارتش، حاميان فراوان دارد. اما مناسبت آن در عصر جديد با سياست خارجي جسورانة تركية امروز، آزادسازي اقتصاد، مسألة حقوق كردها، و تجديد حيات اسلام، مورد پرسش قرار گرفته است. ناسيوناليسم در آسياي مركزي: آسياي مركزي، ناسيوناليسم در. آسياي مركزي از پنج جمهوري شوروي، يعني جمهوريهاي ازبكستان، قزاقستان، تركمنستان، قرقيزستان، و تاجيكستان تشكيل شده است. اين منطقه در بيشتر دوران تاريخ خود در سلطة تركهاي چادرنشين مسلمان بوده است كه خود را اعضاي يك قبيله يا تنها مسلمان ميدانستند. اگرچه پيش از سدة بيستم، در ميان مردم آسياي مركزي حس مبهم قوميت وجود داشت، ولي مردم آسياي مركزي اغلب و پيش از هر چيز خود را كشاورز يا چادرنشين ميدانستند. مثلا كشاورزان ازبك كه «سارت» ناميده ميشوند، با ازبكهاي چادرنشين حس هويت مشترك چنداني ندارند. همچنين قزاقهاي ترك كه دومين قوم بزرگ منطقه هستند و به ايلهايي تقسيم شدهاند كه اغلب بر سر بهدست آوردن چراگاه با يكديگر رقابت ميكنند نيز حس قوميت مشترك چنداني ندارند. تركمنها كه از تركهاي چادرنشين هستند نيز به طايفههاي متخاصمي همچون «سالورها» و «تكهها» تقسيم شدهاند. و بيشتر وقت خود را صرف درگيريهاي داخلي ميكردند. قرقيزها و تاجيكها نيز بر مبناي طايفه يا منطقه به گروههاي مختلفي تقسيم شده بودند. با تصرف آسياي مركزي به دست روسها كه از سال 1730 تا 1895 به طول انجاميد، اقوام مسلمان آسياي مركزي به رعاياي امپراتورياي تبديل شدند كه قوميت رعاياي خود را به رسميت نميشناخت. سرزمينهاي ازبك و تاجيك آسياي مركزي روسيه به دو دولت خراجگذار كه «اميرنشين» و «خاننشين خيوه» نام داشت تقسيم شدند. ولي سرزمينهاي قزاقها، قرقيزها، و تركمنها مستقيما ضميمة امپراتوري روسيه شد. اما در آستانة انقلاب روسيه در سال 1917، جنبش روشنفكري طرفدار اتحاد اقوام ترك در آسياي مركزي (بويژه در ميان ازبكها) آغاز شد كه خواستار بيشتر اتحاد اقوام ترك بود. اين دوره شاهد ظهور جنبش ملي محدودتر قزاق در ميان فرهيختگان روسيشدة اين قوم نيز بود كه آلاش اوردا (يا اردوي آلاش) نام داشت. ولي اين پديدههاي ناسيوناليستي عمدتا جنبشهاي نخبگان بودند و هويت تودههاي آسياي مركزي امپراتوري روسيه، همچنان بر مبناي ريشههاي سنتي قبيلهاي و اسلامي آنها بود. با سقوط امپراتوري روسيه، تلاش براي تشكيل حكومت مستقل ازبك در شهر خوقند آغاز شد، ولي نيروهاي محلي بلشويك اين جنبش را درهم شكستند. تلاشهاي جنبش آلاش اوردا براي كسب استقلال نيز به سرنوشت مشابهي دچار شد. اگر چه نظرية ماركس پيشبيني كرد كه هويتهاي ملي جاي خود را به هويت گستردهتر پرولتاريا خواهند داد، ولي ولاديمير لنين، رهبر شوروي، به دنبال اين بود كه با بهرسميت شناختن اين هويتها آنها را در اتحاد جماهير شوروي بگنجاند. لنين هويت ملي را در تمام سطوح نظام شوروي به رسميت شناخت. در فرايندي كه به نظر برخي، برنامهاي براي درهم شكستن حس اتحاد بزرگتر تركي يا اسلامي در آسياي مركزي بود، اين منطقه به پنج جمهوري قومي سوسياليستي شوروي به نامهاي قزاقستان، قرقيزستان (كه قرقيزيا نيز ناميده ميشود)، تركمنستان، ازبكستان، و تاجيكستان تقسيم شد. روسها سعي ميكردند از طريق زبانها و فرهنگهاي ملي گروههاي قومي، مفاهيم ماركسيستي را حتي در دوردستترين روستاهاي كوهستاني نيز منتشر كنند و بدين ترتيب، نوعي هويت ملي فرهنگي بيخطر در اين سرزمينها ايجاد شد. اگر چه مرزهاي اقليمي و حكومتي جمهوريهاي آسياي مركزي بسيار دلبخواهي تعيين شده بودند ولي اين مرزها به زودي براي مردمي كه در آنها احاطه شده بودند معناي واقعي پيدا كرد. مباني طايفهاي / منطقهاي و اسلامي هويت به تدريج در ساية مفهوم وسيعتر ازبكبودن، قزاق بودن، و غيره قرار گرفت. هرچند در دوران اتحاد جماهير شوروي هويتهاي ملي در آسياي مركزي مستحكمتر شد، ولي در آن زمان در منطقه آشفتگي ناسيوناليستي وجود نداشت. اگر چه در دهة 1920، در آسياي مركزي جنبشهاي چريكي پراكندة ضد شوروي (موسوم به شورشهاي باسماچي) وجود داشت، ولي بهطور كلي اين منطقه پس از دهة 1930 در آرامش بهسر ميبرد. بسياري از خارجيهايي كه تبليغات شوروي را باور ميكردند احساس ميكردند كه رژيم شوروي به راستي در سياست شورويسازي (و در عمل روسيسازي) آسياي مركزي به موفقيت دست يافته است. ولي تا اواخر دهة 1980، نارضايتي ناسيوناليستي در بيشتر قسمتهاي اتحاد جماهير شوروي آغاز شده بود و جمهوريهاي بالتيك خواستار استقلال كامل ازاتحاد جماهير شوروي بودند. اما برخلاف جمهوريهاي بالتيك، آسياي مركزي آرام بود و رؤساي وفادار حزب كمونيست كه جايگاه خود را مديون مسكو ميدانستند بر آن حكومت ميكردند. با سقوط اتحاد جماهير شوروي در زمستان 1991، اين رؤساي حزب كمونيست (بهجز عسگر آقايف رئيسجمهور قرقيزستان كه كمونيست نبود) خود را «بنيانگذاران» اجباري پنج كشور آسياي مركزي ميديدند كه وارث مرزها، سرمايهها، و تا حدي هويتهاي ملي دوران شوروي بودند. رهبران جمهوريهاي آسياي مركزي از زمان استقلال سعي كردهاند ناسيوناليسم ميهنپرستانهاي را در كشور خود تقويت كنند. از اين نظر، ساختن هويتهاي ملي در كشورهايي كه بهگونهاي قراردادي توسط يك قدرت خاري ايجاد شده بود شبيه تلاشهايي است كه سالها قبل، قدرتهاي استعماري بيگانه براي ايجاد ناسيوناليسم عراقي يا اردني در كشورهاي سنتي خاورميانه آغاز كردند. مثلا اسلام كريمف، رئيسجمهوري ازبكستان، به دنبال اين بود تا با شعارهايي همچون «اتحاد ازبك براي آينده» و تأكيد بر تاريخ مشترك ازبكها يك هويت ملي غير ديني ايجاد كند. بزرگترين خطري كه برنامة كريمف براي ايجاد هويت ملي غير ديني ازبكستان پس از شوروي را تهديد ميكرد، ظهور اسلام بنيادگرا در برخي از مناطق جمهوري (به ويژه در درة فرغانه) بود. در تركمنستان، صفر مراد نيازف، رئيسجمهوري اين كشور، كيش شخصيتي را پيرامون خود ايجاد كرده بود و ناسيوناليسم تركمن را به نقش خود بهعنوان تركمنباشي (رهبر تركمنها) پيوند زده بود. از سال 1991، ناسيوناليسم در قرقيزستان و قزاقستان نيز رواج يافت. يورتها (چادرهاي نمدي چادرنشينان اروپايي ـ آسيايي)، لباسها و رقصها، بار ديگر در جشنوارههاي ملي اين كشور ظاهر شد و فرايند بركنار كردن روسها از پستهاي دولتي، آموزشي و صنعتي سرعت گرفت. البته روسهاي محلي كه در دوران امپراتوري روسيه و اتحاد جماهير شوري در اين سررزمينها ساكن شده بودند با اين فرايند به مخالفت برخاستند. در شمال قزاقستان كه جمعيت بزرگي از روسهايي كه خواستار اتحاد قزاقستان شمالي با روسيه هستند زندگي ميكنند، احتمال درگيريهاي بين قومي بسيار زياد است. ولي در اكثر موارد، ناسيوناليسم قزاقها و قرقيزها ضد روس نيست و جمع كثيري از روسها هنوز در اين دو جمهوري زندگي ميكنند. جمهوريهاي تركنشين آسياي مركزي به جز چند استثناي كوچك، از درگيريهاي قومي شبيه به آنچه در سال 1910 در قفقاز اتفاق افتاد پرهيز كردهاند، ولي جمهوري غير ترك تاجيكستان از سال 1991، بيوقفه شاهد خشونت بوده است. تفاوتهاي غير ملي تاجيكهاي شمال و جنوب و تفاوت تاجيكهاي منطقة كوهستاني بدخشان و تاجيكهاي جلگهنشين مانع از ايجاد حس قدرتمند هويت تاجيك در اين كشور شده است و به جنگ آشكار ميان گروههاي منطقهاي منجر شده است كه امروز نيز به صورت خاموش ادامه دارد. هر چند هويتهاي ملي مردمان آسياي مركزي در دوران اتحاد جماهير شوري ايجاد شد (بهجز تاجيكها)، ولي هويتهاي بسيار پايداري بودند، هر چند ممكن است اسلام بنيادگرا ناسيوناليسم غيرديني رهبران آسياي مركزي را با تهديد مواجه سازد. به هر حال، هفتاد سال حكومت غير ديني و يكدهه هويت ملي پس از اتحاد جماهير شوروي مانعي ميتواند در برابر گسترش بنيادگرايي در منطقه باشد. عسگر آقايف آقايف، عسگر، (1944 ـ ). سياستمدار و دانشمند قرقيز، نخستين رئيسجمهور قرقيزستان. آقايف در نوامبر 1944 در قزل ـبيرق در منطقة كمين، بعد جمهوري شوري قرقيزستان، بهدنيا آمد. پس از پايان دوران مدرسه در دهكدة زادگاهش به مدت يكسال در كارخانة فرونزباش در فرونز (اكنون بيشكك) كار كرد. تحصيلات دانشگاهي خود را در 1968 كامل كرد و در 1972 به اخذ درجة Kandidat Nauk در «مؤسسة مهندسي دقيق و اوپتيك» در لنينگراد (اكنون سنپترزبورگ) نايل آمد. از 1972 تا 1986 در لنينگراد و سپس فرونز به تدريس پرداخت. فعاليت سياسي خود را با پيوستن به حزب كمونيست حاكم در 1981 آغاز كرد. در 1986 ـ 1987 رياست «ادارة علوم و آموزش كميتة مركزي حزب كمونيست قرقيز» را بر عهده داشت. در 1987 به معاونت و در 1989 به رياست «آكادمي علوم قرقيزستان» برگزيده شد. او بيش از 80 تأليف منتشر كرده است. آقايف در 1989 بهنمايندگي خلق در پارلمان شوروي انتخاب شد، جايي كه يكي از اعضاي شوراي مليتها بود. در اكتبر 1990 از سوي مجلسجمهوري بهعنوان نخستين رئيسجمهوري قرقيزستان برگزيده شد كه در انتخابات عمومي 1991 مورد تأييد قرار گرفت. روزنامههاي شوروي در 1990 و 1991 او را بهعنوان يكي از 20 سياستمدار محبوب در اتحاد شوروي سوسياليستي انتخاب كردند. ديدگاههاي آقايف دربارة فرايند سياسي و مسألة مليت بر اساس تجربة شخصي او بهعنوان يك دانشمند و تجربة او بهعنوان يك عضو پارلمان شوروي شكل گرفته بود. كشمكش متقابل قومي در بخش جنوبي كشور طي تابستان 1990 نيز بر گرايشهاي سياسي او تأثير آشكار نهاد. پس از فروپاشي شوروي، او با اصلاح نظام سياسي كشور، اين جمهوري را به يكي از دموكراتيكترين كشورهاي آسياي مركزي تبديل كرد و از تنشهاي بين قرقيزها و گروههاي قومي ديگر كاست. او مادهاي از قانون املاك را كه منابع ارضي كور را متعلق به قوم قرقيز ميدانست منسوخ كرد. همچنين از قانون مربوط به آزادي زبان حمايت كرد و زبان روسي را بهعنوان زبان رسمي جمهوري برگزيد (زبان قرقيزي زبان دولتي است). قانون اساسي جديد كه در مه 1993 بهتصويب رسيد، مدافع حقوق برابر همة مردم و حافظ سرشت غير مذهبي جمهوري است. رئيسجمهور آقايف پس از انتخاب مجدد براي دومين دوره در دسامبر 1995، با توجه به ازهم پاشيدگي اقتصادي، نسبت به مخالفان و رسانههاي گروهي موضعي سختگيرانهتر در پيش گرفت. همچنين از طريق همهپرسي سال 1996 قدرتهاي گستردة خويش را استحكام بخشيد. هر چند كه مخالفان سياسي وي غالبا آقايف را به گرايشهاي مستبدانه متهم ميكنند، او در دهة 1990 نيز جنبههاي دموكراتيك سياست خويش را همچنان حفظ كرد. او از مفهوم مدرنگرايي تكنوكراتيك بهعنوان انديشة وحدتبخش ملي بهعنوان بديلي در مقابل ناسيوناليسم افراطي يا ارزشهاي سنتي حمايت ميكند. يوسف آقچورا آقچورا، يوسف، (1876 ـ 1935). يكي از نخستين روشنفكران ترك كه نه فقط متوجه ضعف عقيدتي عثمانيگرايي و اسلامگرايي عبدالمجيد دوم شد، بلكه ناسيوناليسم را نيز بهعنوان بديل منطقي آنها مطرح ساخت. گرچه تصور او از ناسيوناليسم تركي داراي يك جوهرة با اهميت اسلامي بود، وي از نقش سازندة قوميت در ساخت ناسيوناليسم بهخوبي آگاه بود. انديشههاي ناسيوناليستي آقچورا در قازان، پايتخت تاتارستان در روسيه، استانبول، و پاريس شكل گرفت. اما ارتباط او با غازان در شكلگيري انديشههاي او دربارة ناسيوناليسم و اسلام نقشي اساسي داشت. آقچورا از تجربة زندگي خود در غازان سود برد، زيرا مدرنگرايي و شكلگيري هويت در آنجا خيلي زودتر از امپراتوري عثماني در حال شكلگيري بود. آقچورا در تاتارستان به دنيا آمد و به استانبول رفت و در هر تعطيل تابستاني از موطن خود ديدار كرد. صاحبالدين مركاني (1818 _ 1889) يك محقق مدرنگراي مذهبي اهل غازان، و اسماعيل قازپيرعلي از درك او از رابطة بين اسلام و ناسيوناليسم نقش بااهميتي داشتند. آقچورا اسلام را يك نيروي ملي تلقي ميكرد و آن را براي ارتقاي اگاهي قومي بهكار گرفت. تجربة زندگي در روسيه او را متوجه تثليث هويت اسلامي، قوميت تركي، و مسألة آب و خاك كرد. آقچورا در استانبول در آكادمي نظامي سلطنتي تحصيل كرد و به اهميت دولت و ناسيوناليسم پيبرد. بهخاطر فعاليتهايش در كميتة غير قانوني «اتحاد و ترقي» در 1897 به ليبي تبعيد شد. دوستانش به او كمك كردند تا از ليبي به پاريس بگريزد. وي در مدرسة «مدرسة آزاد پاريس» به تحصيل تاريخ سياسي پرداخت و با شرفالدين مغمومي، يكي از نظريهپردازان مهم و ناسيوناليست «كميتة اتحاد و ترقي» آشنا شد. او در پاريس در مقالات فراواني براي نشريههاي سورة امت و مشورت نوشت نظرية اصلي او بيشتر بر اهميت ملت بود تا دولت. آقچورا معتقد بود كه ناسيوناليسم تنها راه حفظ دولت و فرهنگ تركي است. پس از اخذ مدرك از «مدرسة آزاد» در 1904 به غازان بازگشت و در آنجا معروفترين مقالة خود بهنام «سه طرز سياست» را به نگارش درآورد. آقچورا در اين مقاله به بررسي سه مسأله ميپردازد: آيا ايجاد يك ملت غير مذهبي بر اساس آزادي و برابري امكانپذير است؟ آيا ايجاد يك دولت اسلامي امكان دارد؟ در چه شرايطي يك ناسيوناليسم مبتني بر قوميت ميتواند شكل سياسي پيدا كند؟ وي پس از بررسي نقاط قوت و ضعف هر يك به اين نتيجه ميرسد كه ناسيوناليسم مبتني بر قوميت كارآمدترين گزينه است. از نظر آقچورا ناسيوناليسم تركي و اسلام لايههاي متفاوت يك هويتند. او مثلا اشاره ميكند «من يك مسلمان ترك عثماني هستم.» با اين همه، وي دربارة آيندة سياسي مسلمانان روسيه و امپراتوري عثماني دو استدلال تا حدي متفاوت ارائه ميدهد. در امپراتوري روسيه بر نقش اسلام تأكيد ميگذارد، در حالي كه در امپراتوري عثماني بر ترك بودن تأكيد ميكند. ديدگاههاي او در نشريهاش بهنام تورك يوردو تبلور يافته است. در قازان او براي شركت در نخستين كنگرة مسلمانان كه در 1905 در نيژني نووگورود برپا شد برگزيده شد. آقچورا در 1906 ـ 1907 نيز در پارلمان روسيه خدمت كرد. پس از بسته شدن دوما، وي رسالهاي انتقادي دربارة وضعيت سياسي در روسيه نوشت و ناگزير شد به امپراتوري عثماني برود. پس از انقلاب كميتة اتحاد و ترقي در 1908، آقچورا در استانبول مورد استقبال قرار گرفت و در آنجا «انجمن تركي» و بعدا «اتحادية قلب تركي» را تأسيس كرد و در 1911 دست به انتشار تورك يوردو زد، و كوشيد تا با آموزش تاريخ و جغرافي به مردم آگاهي ملي آنها را افزايش دهد. او به تفسير دوبارة تاريخ به سود ناسيوناليسم تركي پرداخت. آقچورا با تجربياتي كه در روسيه و اروپا كسب كرده بود نسبت به روشنفكران ديگر ترك، از سرزمين مادري و ملت تصوري روشنتر داشت. از نظر آقچورا، تاريخ شيوهاي بود براي تفكر و طرحريزي جامعه براساس شواهدي كه از طريق فرايند كشف ريشهها و تبارهاي قطعات پراكندة اطلاعات مربوط به وقايع گذشته بهدست ميآيد. بهنظر آقچورا، ساختن يك ملت مستلزم بهكارگيري زمان و مكان براي ايجاد چارچوبي ارجاعي جهت تخيل تاريخي بود. پنداشت آقچورا از ناسيوناليسم با دو ويژگي عمده ممتاز ميشد: از يك سو، توصيف وي از كنش متقابل بين اسلام و ناسيوناليسم، و از سوي ديگر شرايط اقتصادي و ناسيوناليسم. آقچورا معتقد بود كه گسترش ناسيوناليسم در ميان ملتهاي مسلمان منجر به استحكام همبستگي اسلامي فراملي خواهد شد. آقچورا ميگفت كه آگاهي ملي در نتيجة تغييرات شگرف اقتصادي پديدار ميشود. چنگير آيتماتف آيتماتف، چنگيز، (1928 ـ ). نويسنده و سياستمدار قرقيز، متولد دسامبر 1928 در دهكدة شكر در منطقة كيروف، بعد جمهوري شوري قرقيزستان، او پسر يكي از كمونيستهاي معروف قرقيزستان بود كه طي تصفيههاي استاليني 1937 سركوب شد. در 1942، در سن چهارده سالگي، در دهكدة خود آغاز به كار كرد. سپس در مؤسسة كشاورزي قرقيزستان به تحصيل پرداخت و به نوشتن داستانهاي كوتاه روي آورد. در 1956 ـ 1958 در «مؤسسه ادبي گوركي» (مسكو) حضور يافت. در 1959 به حزب كمونيست پيوست و در سالهاي 1959 ـ 1989 بهعنوان خبرنگار براي روزنامة معتبر پراودا كار كرد، آيتماتف نمايندة خلق در شوراي عالي (مجلس شوروي) بود؛ او يكي از اعضاي كميتة مركزي حزب كمونيست نيز بود. او از نوامبر 1990 سفير روسيه در لوكزامبورگ بوده است. اما فعاليتهاي ادبي آيتماتف بود كه موجب شهرت او بهعنوان يكي از برجستهترين نويسندگان غير روسيزبان روسي گرديد. نخستين نوشتههاي او آيندهاي بود از تصوير پردازي ظريف روانشناختي و فرهنگ جادويي، چشماندازها و شيوة زندگي روستايي جامعة سنتي قرقيزستان [افسانههاي كوهستانها و استپها (1962)، بدرود، گلزاري! (1966 ـ 1970)؛ و كشتي سفيد (1970 ـ 1972)]. داستانهاي ژاميلييا (1958) و پروي اوچيتل (1962) او بهصورت فيلم درآمدند و تبديل به آثار كلاسيك سينماي قرقيزستان شدند. آيتماتف نخستين نويسندة قرقيز بود كه درك فرهنگ مردمي و سنتي قرقيزستان را تا سطح تحليلهاي روانشناختي ارتقا داد. آيتماتف در نوشتههاي اخير خود، با تفاوتهايي ظريف بار ديگر به مضامين اولية خود بازگشت. آيتماتف در آثار خود تصويرهاي سنتي فرهنگ مردمي قرقيز را با نقشمايههاي ادبيات كلاسيك جهان در بافتي از واقعههاي پرخطر اجتماعي بههم ميآميزد،. [روزي كه بيش از يكصد سال ميپايد (1980 ـ 1983)؛ پلاخا (1986)؛ و تاورو ساساندري (1977)]. اغلب رمانهاي او، كه توسط استوديوي فيلمسازي قرقيز بهصورت فيلم درآمدهاند، تأثيري نيرومند بر شكلگيري جهانبيني قرقيزها داشتهاند. آيتماتف در دوران پس از شوري قرقيزستان همچنان بهعنوان يكي از محبوبترين نويسندگان و سياستمداران قرقيزستان باقي مانده است. هم او بود كه در اكتبر 1990 آقايف را بهعنوان نامزد رياستجمهوري پيشنهاد كرد. در دهة 1990 نيز طي مباحثات مربوط به قانون و زبانها و ديگر مسائل، وي از ناسيوناليسم ميانهروانة آقايف در مقابل تندرويهاي ناسيوناليستها حمايت كرد. آيتماتف هم در اتحاد شوروي و هم در ميان كشورهاي مستقل مشتركالمنافع كنوني، يكي از معروفترين نويسندگان غير روس است. او داراي شهرتي بينالمللي است و داستانهاي كوتاه و رمانهاي او به 130 زبان و با شمارگاني كلي 40 ميليون نسخه منتشر شدهاند. ناسيوناليسم ازبكي ازبكي، ناسيوناليسم. مردم ازبك، که در اصل آميزهاي از قبايل ترک هستند، در سدة پانزدهم بر منطقة ماوراءالنهر در آسياي مرکزي، مسلط شدند، ولي بهندرت سرنوشت خويش را در دست داشتند، و حتي در اين موارد نادر نيز به ندرت متحد بودند. بنابراين، ابتدا مغولها بر آنها حکومت کردند و سپس ايرانيان، و روسها به فرمانروايي بر آنها رسيدند، ولي اين سرزمين در سدة شانزدهم شاهد ظهور سه خاننشين يا خانات بخارا، خيوه، و خوقند بود که هر سه ازبک بودند. ازبکها که ابتدا در اواسط تا اواخر سدة نوزدهم به تحتالحمايگي روسيه درآمدند، در مرحلة جنبشهاي ناسيوناليستي وحدتآفرين سدة بيستم نقش ناچيزي داشتند و تا سال 1920 خانوادههاي خاننشين جداگانه خود را حفظ کردند (بهجز در خوقند). اگر چه مخالفان اين طرح در 1916 و جنبش باسماچي در سال دهة 1920 شورشهايي عليه نظامهاي روسيه و شوروي به راه انداختند، ولي در ميان شورشيان، عنصر ازبک هنوز تحتالشعاع هويت گستردهتر اسلامي و ترکي بود. رژيم جديد شوروي با وجود اينکه در دهة 1920 ابتدا مدت کوتاهي کمونيسم ملي را در ميان اقليتهاي قومي مجاز شمرد، ولي خود در اصل به برنامة طولانيتر انترناسيوناليسم پايبند بود (برنامهاي که حتي از وحدت ترکها نيز گستردهتر بود). وي سياست متحدساختن اقوام همزبان، ايجاد هويتهاي مبتني بر زبان ادبي، برقراري مرزهاي تفرقهانگيز و مصنوعي در سالهاي 1924 و 1925، و تحميل آن بر نظامهاي شبهفدرال، در واقع بدون اينکه هويت اسلاميـترکي طايفه محوري را که از قبل وجود داشت ريشهکن کند، و پيش از ظهور هويت جايگزين شورويايي، در بلند مدت در خدمت تقويت هويت ملي ازبکي بود. اگر چه ناسيوناليسم ازبکي در دوران شوروي به اوج فعاليت جنبشهاي اوکراين يا جمهوريهاي بالتيک نرسيد، ولي حتي در مواردي که ازبکها در جايگاههاي برجسته رهبري مرکزي قرار داشتند نيز خصومت با حکومت کفار بيگانة مسکونشين ادامه داشت. در اواخر دهههاي 1960 و 1970 موارد مستندي از غرور خودستايانة ازبکها و تجليل گذشتة باشکوه پيش از دوران سلطة روسها در زمينه ادبيات و تاريخنگاري در ميان ازبکها مشاهده شد و مواردي از طرفداري از ازبکها براي کسب جايگاههاي قدرت در سلسله مراتب جمهوري ازبک به چشم ميخورد. شخصيتهاي فرهنگي و سياسي به حق تعيين سرنوشت و حق جدايي که در قانون اساسي شوروي ذکر شده بود توجه کردند. در اواخر دهة 1980 و اوايل دهة 1990، نارضايتي گستردهتري بهچشم ميخورد که بهويژه در جنبش فراگير بيرليک (اتحاد) جلوهگر بود که در نوامبر سال 1988 تشکيل شد. اين جنبش از نخستين تظاهرات تودهاي، در مارس و آوريل سال 1989، در ظاهر خط مشي انترناسيوناليستي نسبت به همة ساکنان جمهوري ازبک را در پيش گرفت، ولي بهشدت خواستار حمايت از منافع اقتصادي، سياسي و فرهنگي اين جمهوري در برابر منافع مسکو و شوروي بود. اما تقسيمبنديهاي دروني و پذيرش برخي از پيشنهادات اين جنبش توسط دولت، به تضعيف سريع آن انجاميد. در واقع، در 29 ژوئن سال 1990 پارلمان ازبکستان بيانية حاکميت در زمينة مجموعهاي از مسائل داخلي را اعلام کرد. با وجود بيرليک و اين بيانيه، ازبکستان در اصل در اوخر سال 1991 که اراده و توانايي مسکو براي حفظ کنترل آن از ميان رفت به استقلال دست يافت. هويت و خوداگاهي ازبکها در دوران استقلال افزايش يافت. نياز به ايجاد هويتي روشن براي کشور جديد که حتي برخي از رهبران کمونيست کشور را وادار کرد تا مواضعي را اتخاذ کنند که کمتر از گذشته انترناسيوناليستي بودند، و با وجود اين به اندازة مواضع قبلي طايفهمحور نبودند. اين مسأله انگيزههاي داخلي و خارجي مختلفي داشت. از جمله عوامل خارجي، نفوذ بنيادگرايي اسلامي در جنوب از طريق افغانستان و در شرق از طريق درگيريهاي داخلي تاجيکستان بود. تلاش براي فاصله گرفتن از مسکو و روسيه نيز همين پيامد را به دنبال داشت. در واقع، ازبکستان نهتنها بايد از منافع خود دفاع ميکرد بلکه بايد با اقداماتي از قبيل ممانعت از عبور تجهيزات نظامي روسيه از خاک اين کشور به مقصد تاجيکستان نشان ميداد که به جاي روسيه به قدرت اصلي منطقه تبديل شده است. اين روحيه ناسيوناليستي که در سياست خارجي ازبکستان هويدا بود، در غرور اين کشور از اينکه هيچ سرباز روسي در خاکش نيست و عضويت نيمهبند آن در جامعة مسترکالمنافع کشورهاي مستقل که روسيه سرپرستي آن را بر عهده داشت نيز جلوهگر است. اين کشور در سال 1998 با پيوستن به گروه کشورهاي گوام مجددا بر جدايي خود از ورسيه تأکيد ورزيد و از نظر محلي دربارة وضعيت ازبکهاي دور از وطن در تاجيکستان و قزاقستان ابراز نگراني کرد و بر سر منابع آب که موجوديت آنرا تهديد ميکرد با قرقيزستان درگير شد. از نظر دروني، ناسيوناليسم شامل کشف دوبارة گذشتة جداگانه و احياي شخصيتهاي همچون تيمور لنگ (حاکم مستبد مورخان شوروي که اکنون به پدر نيکوکار و خردمند مردم تبديل شده بود) در ششصد و شصتمين سالگرد تولدش، در سال 1996، بود. تبليغات دولتي اتحاد ملي آشکارا عليه نيروهاي سياسي «تفرقهانگيز» و «برهمزنندة ثبات»، از جمله احزاب و تشريفات اقليتهاي قومي بود. حتي بر اساس آمار رسمي نيز حدود 39 درصد از جمعيت ازبکستان را غير از ازبکها تشکيل ميدهند. گروههاي فرهنگي تاجيک سمرقند بهويژه در سالهاي 1992 و 1993 به اتهام داشتن انگيزههاي سياسي، الحاقطلبي، و تمايلات جداييخواهانه مورد تعقيب قرار گرفتند، و ازبکها بهنحو روزافزوني به چندزبانهگرايي در آموزش و رسانهها اعتراض ميکردند. انورپاشا انورپاشا، (1881 ـ 1922). سردار ترك كه فرماندهي قواي عثماني را در جنگ جهاني اول بهعهده داشت، و افسر نظامي پرطمطراق و ناسيوناليست ژرفانديش كشور عثماني. انورپاشا با تعهد برانگيختة خود نسبت به كشور عثماني و افقهاي گستردهاي كه ويژگي آنها تأكيد متغير او روي پاناسلاميسم و پانتركيسم بود طرحي در روح و ذهن جمعي تركها درانداخت. وي تنها سردار ترك بود كه به منظور دفاع و بالابردن آگاهي سياسي ملل ترك بهجايي سفر كرد كه ناسيوناليستهاي ترك آنرا وطن اجدادي خود ميانگاشتند: تركستان. انورپاشا كه خانوادهاش از مقدونيه به استانبول نقل مكان كرده بودند در سال 1881 چشم به جهان گشود و در سال 1902 از دانشكدة افسري امپراتوري فارغالتحصيل شد. درك وي از ناسيوناليسم در مدت سهسالي كه در مقدونيه ـ خدمت كرد شكل گرفت. از آنجايي كه كليساهاي ارتدوكس قومي منبع فرهنگي و سازماني جنبشهاي ناسيوناليستي بالكان بودند، انورپاشا به قدرت دين در ساخت و ساز ناسيوناليسم پي برد. وي به دليل اينكه از 1906 در «كميتة اتحاد و ترقي» كه غير قانوني بود دست به فعاليتهاي سياسي زده بود، احضار و به مأموريت تازهاي در استانبول گماشته شد. انورپاشا از اجراي اين دستور سرپيچي كرد و با همقطاران نظامي خود و شمار زيادي از سربازان به تپههاي مقدونيه گريخت. با اين كار اقتدار دولت استانبول را به چالش خواند و انقلاب «تركهاي جوان» را در سال 1908 به راه انداخت. چون موضع منسجم و حساس اين افسران نظامي جوان دولت جديد را در معرض خطر قرار داد انورپاشا در سال 1909 بهعنوان وابستة نظامي به برلين اعزام شد. وي براي مدت كوتاهي جهت پيوستن به به نظاميان عليه شورش 13 آوريل 1909 استانبول به اين شهر بازگشت. در سال 1911 از شغل خود استعفا كرد و به نيروهاي ترك در ليبي پيوست. انورپاشا در جنگهاي بالكان 1912 ـ 1913 نيز نقش حساسي ايفا كرد. هنگامي كه دولت شكستخوردة عثماني ادرنه ـ يكي از پايتختهاي اولية كشور عثماني ـ را تسليم بلغارها كرد، انورپاشا و متحدان او دولت را سرنگون كردند و «كميتة اتحاد و ترقي» را به قدرت رساندند. انورپاشا ارتش را تجديد سازمان كرد و پس از اينكه بين متحدان مسيحي بالكان اختلاف افتاد ادرنه را باز پس گرفت كه محبوبيت او را صدچندان كرد. رهايي ادرنه كمك كرد كه انورپاشا عضور برجستة حلقة داخلي «كميتة اتحاد و ترقي» و وزير جنگ شود. چون آلمان عليه رقباي عمدة عثماني يعني انگلستان و روسيه مبارزه ميكرد، انورپاشا رهبر دستة طرفدار آلمان باقي ماند. وي پيش از ورود به جنگ يكسازمان چريكي مخفي تأسيس كرد ـ به نام تشكيلات محسوسه ـ كه وارد فعاليتهاي زيرزميني در بالكان و قفقاز شد. سياستهاي تهورآميز وي و بويژه مبارزه فاجعهانگيز زمستان در سريكاميس ـ واقع در شمال شرقي آناطورلي ـ در دسامبر 1914 به شكست كشور كمك كرد. انورپاشا، بياعتنا به اين اوضاع، انقلاب روسيه را موقعيتي براي تشكيل امپراتوري جديدي از ملل ترك روسيه انگاشت. تهاجمات ناشيانة او منجر به شكست ارتشهاي عثماني در قفقاز گشت. هنگامي كه در اكتبر 1918 آتشبس به امضا رسيد انورپاشا و رهبران طراز اول «كميته اتحاد و ترقي» به آلمان فرار كردند. وي بعدها به تركستان رفت و جمعيتي زير لواي «ارتش اسلام» عليه بلشويكها سازمان داد. انورپاشا دليرانه جنگيد و در اوت 1922 در نبرد تاجيكستان كشته [شهيد] شد. وي ـ روي تجربيات شخصي در بالكان ـ به نيروي دين و اهميت آن براي هويت جماعات مسلمان سراسر منطقه آگاهي يافت. انورپاشا، برخلاف آرمان پردازيهاي بعدي كماليسم، خواهان آميزة سنجيدهتر و خردمندانهتري از هويت فرهنگي ـ مذهبي و ناسيوناليسم ترك بود. گرچه تاريخنويسي رسمي تركيه انورپاشا را فقط شخصيتي طرفدار اتحاد تركها معرفي ميكند، ولي وي بيشتر طرفدار يك تركيب تركي ـ اسلامي بود كه با احساسات اكثريت جمعيت بيشتر مطابقت داشت. صداقت و شرافت شخصي، شهامت توأم با بيپروايي، و وفاداري او به ملت تركـمسلمان از وي قهرماني ناكام و اشتباهكار ساخت. مبارزات وي در بالكان و آسياي مركزي اين واقعيت را به روشني نشان داد كه بهرغم تلاشهاي بعدي كماليستها در جهت تحديد هويت و احساسات ترك ـ مسلمان به خاك آناتولي و همچنين به بنياد ايدئولوژيكي وسيعتر جزئي از اروپا بودن، بستگيهاي تاريخي با سرزمين و جماعات اطراف را عملا نميتوان قطع كرد. ناسيوناليسم در ايران ايران، ناسيوناليسم در. ايران جامعهاي چند قومي است كه حدود پنجاه درصد شهروندان آن غيرفارس هستند. بزرگترين گروه اقليت ايران آذربايجانياند، و ديگر گروههاي عمده عبارتند از كردها، بلوچها، عربها و تركمنها. اين ارقام تقريبي است زيرا آمار پراكندگي قومي در ايران منتشر نشده است. ارقام تقريبي عبارتند از 25 تا 30 درصد آذربايجاني و گروههاي قومي تركزبان؛ 9 درصد كردها؛ 3 درصد بلوچها؛ 5/2 درصد عربها؛ 2 درصد تركمنها؛ و تعداد اندكي ارمني، يهودي و آشوري. تقسيمهاي مذهبي و قومي داراي همخواني نيستند: فارسزبانها و آذربايجانيها شيعهاند، در حالي كه بلوچها و ترکمنها و اكثر كردها سنياند. اقليتهاي قومي اكثرا در نواحي مرزي ايران زندگي ميكنند، در حالي كه فارسها در نواحي مركزي كشور اقامت دارند. [البته آذربايجانيها در همه نواحي از جمله نواحي مركزي ايران كما بيش حضور دائمي دارند هرچند تراكم آنها در قسمت شمالشرقي اين كشور بيشتر و يكدست است]. رژيم پهلوي سياستي را در پيش گرفت كه در آن بر ناسيوناليستي تأكيد ميشد كه كشور و ملت ايران را مركب از فارسها و زبان فارسي ميدانست. بخشي از اين سياست، كوشش رژيم براي همسانسازي زورمندانة انواع گروههاي قومي ايران و فارسيزبان كردن آنان بود. اقليتهاي قومي در رژيم پهلوي رسميت نداشتند و به آنان بهعنوان گروههاي «قومي» اشاره ميشد و فرهنگ و زبان آنها فرهنگ و زبان «محلي» به حساب ميآمد، و از سوي رژيم پهلوي به اين گروههاي قومي غيرفارس هيچگونه حقوق جمعي تعلق نميگرفت. اقليتهاي مذهبي رسميت داشتند و از خودمختاري فرهنگي محدودي برخوردار بودند، و برخلاف اقليتهاي قومي، اجازه داشتند تا مدارسي به زبان بومي خود داير كنند. رژيم پهلوي گروههايي چون ارمنيها و يهوديها را، اقليتهاي مذهبي محسوب ميكرد و به اين واقعيت توجه نداشت كه بسياري از اعضاي آن داراي هويت قومي بودند. طي قرن بيستم هر گاه قدرت مركزي ايران ضعيف ميشد، بسياري از گروههاي قومي و مناطق مرزي سر برميآوردند و مطالبات قومي خود را مطرح ميكردند و خواستار خودمختاري به شكلهاي متفاوت ميشدند، مثلا در اوان افول سلسلة قاجاريه شورشهايي در گيلان، خراسان، و آذربايجان درگرفت. علاوه بر اين در اكتبر 1945 [= آبان 1324 ش] فعالان آذربايجاني با حمايت نيروهاي اتحاد شوروي كه شمال ايران را در اشغال داشتند براي خودمختاري دست به شورش زدند. در اواخر همان سال فعالان كرد حكومت مشابهي را در مهاباد برپا كردند. بسياري از غربيها، شورشهاي آذربايجان و كردستان در سالهاي 1945 ـ 1946 [=1324 ـ 1325] را به تحريك شوروي و حكومتهاي محلي آن دو ايالت را بازيچة شوروي ميدانستند و نه برآمده از خواستهاي محلي. گرچه حمايت شوروي براي ايجاد فرصت و فراهم كردن وسايل براي آن حكومتها آشكارا ضرورت داشت ولي بيشتر اهداف و مطالبات آن حكومتها، مثل حق استفاده از زبان بومي، سرشت محلي داشت. حكومت محلي آذربايجان طي عمر كوتاه يكسالة خود نخستين دانشگاه استاني را در تبريز تأسيس كرد كه در آن به زبان آذري تدريس ميشد. زباني كه در ادارات دولتي، مدارس، مطبوعات و راديو نيز به كار ميرفت، و همين اقدامات در جمهوري كردستان نيز عملي گرديد. در سالهاي 1967 ـ 1968 [= 1346 ـ 1347ش] كردها يكبار ديگر در ايران سر به شورش برداشتند كه تحت تأثير جنبش خودمختاري طلب كرد در كشور همسايه يعني عراق قرار داشت. گروههاي قومي در انقلاب اسلامي نقش بويژه بااهميتي يافتند، زيرا اين گروهها به علت سياست سركوب فرهنگ قوميشان توسط رژيم پهلوي و رفتار تبعيضآميز آن در حوزة اقتصادي در مقايسه با مركزيت فارسيزبان، نارضايي خود از رژيم پهلوي را تشديد كرده بودند. علاوه بر اين بسياري از خانوادههاي آذربايجاني و كرد، پس از سقوط حكومت خودمختار آن ولايات، خويشان خود را از دست دادند يا آنكه رژيم آنان را به تبعيد فرستاد. گذشته از اين، اقليتهاي قومي به شيوههاي مختلف در سراسر ايران با هم مرتبط بودند و نيرويي را تشكيل ميدادند كه در دوران انقلاب اسلامي براي عمليات عليه رژيم پهلوي تقريبا به آساني ميتوانستند بسيج شوند. بسياري از فعالان وابسته به اقليتهاي قومي اميد داشتند كه انقلاب اسلامي برايشان خودمختاري به ارمغان آورد. در دوران اولية پس از پيروزي انقلاب اسلامي انبوهي از نشريات به زبانهاي گروههاي قومي گوناگون ايران فعالانه در تضمين حقوق زباني اقليتهاي قومي در تدوين قانون اساسي تازة جمهوري اسلامي و قوانين عمومي كشور شركت كردند. اصل پانزدهم قانون اساسي ميگويد كه جمهوري اسلامي ايران رسما استفاده از زبانهاي محلي و قومي در مطبوعات و رسانهها و حق تدريس به آن زبانها در مدارس را مجاز ميداند. انقلاب اسلامي الهام بخش اقليتهاي قومي در مبارزه براي آزادي فرهنگي و بيانيشان گرديد. شعارهاي برابري گروههاي قومي و تأكيد جمهوري اسلامي بر همگانيبودن اسلام بسياري از اعضاي اقليتهاي قومي را به اين باور انداخت كه در نظام جديد آنان با فارسيزبانها برابرند. رژيم شاه سياستهايي را در پيش گرفت كه فارسيزبانها را محور قرار ميداد و اقليتهاي قومي را سركوب ميكرد. بسياري از اعضاي اقليتهاي قومي با توجه به اينكه نظام جديد بر اساس نفرت از سياستهاي رژيم پهلوي بنا شده است، بر اين باور بودند كه اين نظام همة سياستهاي رژيم گذشته را كنار ميگذارد. جمهوري اسلامي در مقايسه با رژيم شاه، سياست نرمتري در مورد زبانها و فرهنگهاي گروههاي غيرفارس در پيش گرفت. نشريات اين زبانها افزايش روزافزوني يافته است، و تعداد زيادي از روحانيان برجسته به گروههاي غيرفارس تعلق دارند. بعضي در سخنرانيهاي عمومي به زبانهاي اقليت خود سخن ميگويند و به اين كار خود [و با اين کار به خود؟!] مشروعيت بيشتر ميدهند. در دهة 1990 [=13780 ش]، در ايران حوادث بيسابقهاي در عرضة هويت و مناسبات قومي رخ داد. مثلا در انتخابات رياستجمهوري سال 1997 [=1376 ش] ايران، طرفداران سيد محمد خاتمي اوراق تبليغاتي خود را به زبانهاي آذري و كردي نيز منتشر كردند و به رسميت شناختن تركيب چند قومي ايران از سوي او و اهميتي را كه گروههاي غير فارسيزبان به زبانهاي مادري خود ميدهند، الگو قرار دادند. نقش مهم خاتمي در وفاداري او نسبت به حكومت شوراها در انتخابات 1999 [1370 ش.]، نمايانگر ميل او به عطف توجه او به گروههاي اقليتهاي قومي و مرزنشينهاي ايران بهعنوان بخشي از مبارزة او با برگزيدگان حاكم ايران بود. پانتركيسم پانتركيسم. مشابه احساسات ساير گروههاي ملي است، به استثناي اينكه در پي كسب نوعي آرايش سياسي است تا به جاي يك گروه ملي خاص تمامي مردم تركتبار را در برگيرد. بنابراين، ناسيوناليسم تركي يك جنبش فراملي است كه در صدد تشكيل واحدي سياسي مبتني بر روابط فرهنگي مردم تركتبار است. هر چند از محبوبيت اين جنبش به تدريس كاسته شده و در طي تاريخ معاصر به حركت خود ادامه داده، اما بهطور كلي بيشترين حمايت از اين جنبش، در خلال و پس از فروپاشي امپراتوريهايي كه در محدودة مردم تركتبار بودند، و به طور محسوستر در جريان افول امپراتوريهاي عثماني و روسيه به عمل آمده است. يكي از اولين نويسندگاني كه از احتمال تشكيل جنبش ملي ترك خبر داد، شرقشناس آرمينيوس وامبري بود كه در دهة 1860 نوشتن در خصوص اين موضوع را آغاز كرد. با وجود اين مشهورترين مدافع ناسيوناليسم تركي اسماعيل باي گاسپرينسكي (1851 ـ 1914) [قازپيرعلي] اهل كريمه بود كه خواستار وحدت تركهاي روسيه شد و نشرية ترجمان را تإسيس كرد كه در ان از زبان ساده شدة «تركي عثماني» استفاده ميشد. گاسپرينسكي پيشبيني كرد كه با ابداع زباني كه بهراحتي هم براي «قايقران بُسفري» و هم براي يك «ساربان كاشغري» قابل درك باشد، در نهايت «اتحاد تركي» و «اتحاد اسلام» شكل خواهد گرفت. گاسپرينسكي از تأثير بالقوة رسانههاي چاپي بر مردم بشدت آگاه بود و با جديت به افزايش شمارگان روزنامة خود با هدف برقراري وحدت بيشتر ميان گروههاي متفاوت تركان از طريق ايجاد زباني مشترك اقدام كرد. با پايان سدة نوزدهم، ترويج زبان مشترك تركي گاسپرينسكي (زبان واحد يا زبان مشترك) توسط جنبش اصلاحطلب «جديدها» مورد حمايت قرار گرفت. معهذا، اين حمايت يكپارچه نبود و ابراز مخالفت از سوي برخي از گروههاي قومي خاص نظير قزاقها كه ترجيح ميدادند زبان قزاقي متمايزي به وجود آورند مشهود بود. اين شكاف در جنبش در طي «كنگرة سراسري مسلمان»، در سال 1917، در دوران حكومت دولت موقت در روسيه انعكاس يافت، اين كنگره از بهرهگيري زبان مشترك تركي گاسپرينسكي بهعنوان وسيلهاي آموزشي در مدارس طبقات بالاي اجتماع حمايت كرد. با وجود اين، در مدارس ابتدايي و دبيرستانها زبان ملي منطقه زبان اصلي بود؛ جايگاه زبان مشترك تركي به موضوعي الزامي و ثانويه تنزل يافت. در جريان اغتشاشات سياسي سال 1917، تحقق «جنبش ملي متحد ترك» با شكست مواجه شد: در عوض اكثر فعاليتهاي سياسي بر هر يك از گروههاي ملي منفرد يا بر موجوديتهاي سياسي ازلي نظير بخارا و خيوه متمركز شد. در جريان فروپاشي اتحاد جماهير شوروي در سال 1991، آرمانهاي ناسيوناليسم تركي برجستگي سياسي مجدد فروپاشي فدراسيون رويسه اميد تازهاي براي پانتركيسم به وجود آورد. با وجود اينكه در محدودة آسياي مركزي جنبشهاي سياسي خاصي نظير حزب قزاق «آلاش» و حزب ازبك «بيرليك» در صدد ايجاد وحدت بيشتر تركها بودند، چنين اظهاراتي از سوي ديگر گروههاي ملي منطقه، نظير تركمن و قرقيز با بدبيني تلقي شد، زيرا آنها بيمناك بودند كه اين مسأله تبديل به وسيلهاي براي غلبة گروههاي ملي بزرگتر شود. با وجود اين، فدراسيون ازهم گسيخته احتمالا به درد خورتر خواهد بود و بسياري از حكومتهاي منطقه وقتي در سال 1993 توافق كردند الفباي لاتين جايگزين الفباي سيرليك شود گامي به سوي اين هدف برداشتند. در حالي كه تركيه پنج حرف به الفباي خود اضافه كرد كه بيانگر صداها در زبانهاي آسياي مركزي است. پانتورانيسم پانتورانيسم. مردمان ترك با تعدادي ناسيوناليسم كلان [ماكروناسيوناليسم] نظير «پاناسلاميسم»، «پانتركيسم» و «پانعثمانيسم» سر و كار داشتهاند كه جملگي آنها با طرحهايي براي تجديد حيات و بازسازي ملي ارتباط داشتند. احتمالا شناختهترين و مشهورترين آنها پانتورانيسم بوده است. بسياري از ناسيوناليسمهاي كلان از گستره و انزواي ميزان هويت هواداران خود لطمه ديدهاند، و پانتورانيسم نيز همين وضعيت را داشته است. برعكس، پانتركيسم با دارا بودن مفاهيمي چون تاريخ اولية مشترك، زبان اصلي مشترك، و با قرابت ديني گسترده در بين مردمان تركي كه در وضعيت موجود خود را قومي آواره ميدانند، نسبتا واضحتر است. با وجود اين، پانتورانيسم به خوبي به قلمرو اسطورهشناسي و خيالبافي وارد شد و تعبيري از وحدت منافع و سرنوشت مشترك ارائه داد كه تمامي مردم حوزة توراني آسياي مركزي را دربر ميگرفت، ناحيهاي محصور كه مرز شرقي آن سلسله كوههايي در امتداد مرز قديم روسيه ـ چين و مرز غربي آن درياچة خزر بود در حالي كه هويت همراه با موجوديت جغرافيايي اساس پارهاي از ناسيوناليسمهاي مدرن بودهاند (در مقايسه با ناسيوناليسمهاي فرهنگي / قومي / زباني)، در اين مورد هويت با يك واحد جغرافيايي تا حدي نامعلوم در دورة نامشخص تاريخ همراه بوده است. به علاوه، در چارچوب عوامل قومي ـ فرهنگي، منطقهاي مطرح ميشد كه معلوم نبود پيش از اين هيچگاه گروه فرهنگي / زبانشناختي متحدي در آن سكني داشتهاند. مدافعان در صدد برآمدند تركها، مغولها، ايرانيها و اقوام اويغوري را بهعنوان ساكنان سرزمين فرضي توران كه در اشعار حماسي ايران توصيف شده بود، بپذيرند. بر پاية چنين منابع متفاوتي، به اصطلاح فرهنگ توراني را نويسندگان، دانشمندان و رهبراني با پيشينة ظاهرا متفاوت از آتيلا رهبر قوم هون تا چنگيزخان و سپس تا تيمورلنگ، به زبانهاي گوناگون نشر و توسعه داده بودند. اين نظام فكري با فعاليت روزنامهنگار و فيلسوف، محمد ضياء (1876 _ 1924)، با نام مستعار ضيا گؤکآلپ شكل گرفت. در اوايل سدة بيستم، طرفداران [اين جنبش] در صدد برآمدند تا تركية عثماني را از مردم غير توراني بازپس گيرند تا به اين ترتيب به شرايط سالم پيش از فروپاشي بازگردند و در برابر انترناسيوناليسم ظاهري اسلام ماية مباهات اتحاد ملي شوند. با وجود اين، مورد اخير در توران وظيفة ارشاد معنوي و اخلاقي را همچنان عهدهدار بود. در حالي كه به طور كلي ايدههايي براي تقويت پانتركيسم بهكار گرفته شد، در عمل پانتورانيسم در برابر واقعيت سياسي بخشهاي ارضي چندزبانة موجود، تركها و ديگران را در حوزه توران طبقهبندي كرد: در برابر منافع اعطا شده براي رهبري اين نواحي، در مقابل ديگر انواع تقسيم بنديها از جمله ميان آنهايي كه در سمت چپ و آنهايي كه در سمت راست طيف سياسي قرار ميگيرند. تا پيش از جنگ جهاني اول براي دولت تركيه اين اتحاد وسيلة تبليغاتي عليه سلطة امپراتوري روسيه بر بخشي از توران و بسياري ديگر از مردم تركتبار بود، اما انديشة جمهوري توران از آن پس با شكست مواجه شد. اركان اين نظريات همچنان در برخي از ديگاههاي ضد فروپاشي پانتركيسم كه در اتحاد جماهير شوروي در دهة 1920 مجددا پديد آمد به چشم ميخورد. وقتي سلطان قلياف نوع سوسياليستي اين اتحاد را طرح كرد، حزب كمونيست متمركز، انعطافناپذير، و همچنان خودمختار با طرحهاي تمركزسازي استاليني برخاست. با فروپاشي اتحاد جماهير شوري دوباره فرصتهايي پيش آمد، ولي تركيه تنها قادر بود از قلمروهاي خودگرداني كه بهتازگي و با سرعت در منطقة توران شكل گرفته بودند حمايتي محدود نمايد. ناسيوناليسم تاتاري تاتاري، ناسيوناليسم. اگرچه تاتارهاي جنوب سيبري در فتح روسيه بهدست مغولها در سدة سيزدهم نقش مهمي ايفا و به دنبال آن، مدتها با فشارهاي متقابل روسها در سدة شانزدهم دست و پنجه نرم كردند، ولي آنها تا مدتها خود را ملتي كه نيازمند قلمرويي معين است نميدانستند. در واقع، تاتارها تا پيش از تشكيل كشور تاتارستان در سدة نوزدهم، به مدت دو قرن در گروههاي مختلف و پراكنده، از جمله تاتارهاي كوهستان شمال قفقاز در بخشهاي مختلف روسيه پراكنده شده بودند. درواقع، روسها تاتارها را تنها عناصر پراكندهاي در جامعهاي بزرگتر از تركان مسلمان ميدانستند كه بيشتر نواحي آسياي مركزي و جنوب سيبري را در اختيار داشتند. و خود تاتارها نيز بر اين باور بودند. بنابراين، اگر چه آنها همواره در برابر جذب كامل در روسيه مقاومت ميكردند، به صورت گروهي به اسلام گرويدند، و در واقع برخي از فينها [اعقاب فنلانديها]ي شرقي مجاور رود ولگا را نيز در خود جاي دادند، از اين رو توسعة ناسيوناليسم منسجم تاتاري و ادعاي قلمرو آنان بسيار دشوار است. نخستين كسي كه سعي كرد به زوال و فساد جامعة تاتار / ترك پايان بدهد و با اصلاح زبان مشترك، نوسازي الهيات و آموزش اسلامي، و ايجاد هويت مشترك ميان اقوام مسلمان/ ترك، مبناي نويني براي بقاي آنها ايجاد كند، اسماعيل (گاسپرينسكي) كريمهاي (1851 ـ 1914) بود. ولي مفهومي كه او بنيان نهاد، بييش از آنكه اتحاد سياسي باشد مفهومي فرهنگي و معنوي بود. ناسيوناليسم تاتاري پيش از سال 1917، هويت كلان ملي گروههاي ترك بود كه هر يك تا اندازهاي با فاتحان روس خود دشمني داشتند. در آن زمان، اين اتحاد تا حد زيادي اختلافات هم مسلكها را تحتالشعاع قرار داد. تا هنگام برگذاري كنگرة مسلمانان روسيه در ماه مه سال 1917، طرفداران حكومت واحد مسلمان / تاتار، و هواداران آذربايجان [محمدامين رسولزاده و ...] تقسيم امت مسلمان به چند كشور با يكديگر اختلاف نظرهايي داشتند. تاتارهاي ولگا كه از توسعه يافتهترين اقوام مسلمان بودند در خط مقدم اين جنبش و بحثهايي كه در آن مطرح بود قرار داشتند و علاوه بر اين، از نخستين روزهاي تشكيل پارلمان جديد روسيه در سال 1906، نقش مهمي در ان ايفا ميكردند. پس از انقلابهاي سال 1917، تاتارها بايد در مبارزات دهة 1920 سلطان گاليف و سايرين نيز نقش مهمي ايفا ميكردند. آنها در برابر كانون مسكو كه ممكن بود به گسترش كمونيسم بيانجامد كانون جايگزيني را به مسلمانان شرق ارائه دهند. در 27 مه 1920، اتحاد شوروي جمهوري خودمختار تاتار را بنيان نهاد و با اين كار، اگر چه با تعريف بسيار محدودي كه از تاتارها ارائه شده بود 75 درصد آنها در پشت مرزهاي اين جمهوري باقي ماندند، به هر حال ناسيوناليسم تاتاري فعالتر ولي محدودتري ايجاد شد. اين مسأله به اتحاد شوروي امكان ميداد اقوام ترک را بيشتر از يكديگر جدا كند (مثلا تاتارهاي نواحي چوواش و باشقير ولگا) و در عين حال، فدراليسمي ظاهري ايجاد كند كه بتواند در لواي آن، همچنان از مسكو يا توسط جمعيت روسهاي ساكن اين مناطق حكمراني كند. اگر چه هنوز برخي از تاتارها رؤياي تركستان واحد را در سر داشتند، ولي اكنون كه دست كم سرزمين مشخصي داشتند، آرمان جمهوري خودمختارتر نيز ميتوانست ريشه بدواند. ولي تداوم سياسيت روسيسازي و مهاجرت، هرگونه خوشبيني تاتارها به تقويت انترناسيوناليسم راستين در نظام جديد را درهم شكست. با وجود اين، برخي از روشنفكران تاتار همچنان به احياي تاريخ، ادبيات و هويت خود وفادار ماندند و تا پايان عمر نظام شوروي، در جمهوري خودمختار تاتار نيز همچون مناطقي از قبيل چچن، فشار براي خودمختاري واقعي بيشتر وجود داشت. اين ناسيوناليسم ستيزهجوتر، بويژه در شكل يك سازمان فراگير مردمي جلوهگر شد كه «مركز مردمي تاتار» نام داشت و در سال 1989 تأسيس گرديد. مرامنامة اين سازمان خواستار ارتقاي اين سرزمين به جايگاه جمهوري كامل همچون جمهوري استوني؛ ساختار فدرال واقعيتر؛ استقلال راستين عناصر تشكيلدهندة اين اتحاد در امور اقتصادي، آموزشي، حقوقي، و مسائل كلان داخلي از قبيل فعاليتهاي اجتماعي و فرهنگي، انتخابات دموكرتيكتر و تكثرگرايي؛ برابري اقليتها؛ مشورت كامل دربارة مهاجرتهاي بيشتر، تشويق توسعة اقتصادي، و كمكهاي بودجهاي به مركز؛ پيوند نزديكتر با تاتارهاي دور از وطن؛ و احياي كامل زبان تاتاري بهعنوان زبان رسمي به همراه زبان روسي بود. برخي ديگر، همچنين خواستار تغيير خط سيرليك كه استالين بر آنها تحميل كرده بود به خط لاتين بودند. اگر چه جمهوري تاتار از جمهوريهاي تمام عياري نبود كه به احتمال بسيار زياد در كوتاهمدت مستقل ميشدند، ولي پارلمان تاتار در 30 اوت 1990 اعلام استقلال كرد و نام كشور را تاتارستان گذاشت. با فروپاشي اتحاد جماهير شوروي، تاتارها در كسب استقلال كامل، ارتش و پول ملي كه گروههايي همچون «مركز مردمي تاتار» و حزب راديكالتر «اتفاق» كه از يكپارچگي جمهوريهاي مسلمان حمايت ميكردند، خواستار آنها بودند، با ناكامي روبهرو شدند. در مقابل تلاشهاي مليگرايانه، از جمله تلاش نومليگراياني كه رهبري كشور را در دست داشتند، كه اكنون به صورت دولت فدراسيون روسيه اداره ميشد، بر آن بود كه تاتارستان همچنان بخشي از روسيه باقي بماند. ديگر خواستههايي كه در مرامنامة «مركز مردمي تاتار» مطرح شده بود. بهدليل مقاومت يلتسين كه نميخواست پس از سال 1991 اراضي بيشتري را از دست بدهد شرايط بهتري براي تاتارها فراهم آورد. در عين اينكه موفقيتهاي همكيشان مسلمان آنها در چچن اين درخواستها را تشويق ميكرد. همهپرسي مارس 1992 كه از افزايش حق حاكميت كشور در برابر حكومت مركزي حمايت ميكرد؛ خودداري از امضاي پيمان فدراسيون جديد روسيه در مارس 1992؛ نجاندن بيانية استقلال در قانون اساسي جديد تاتارستان در نوامبر 1992 و تصويب قوانيني كه ناقض قوانين فدرال بودند؛ و انعقاد معاهدة تشريک قدرت با مسكو در فورية 1994 كه از تقسيم قدرتي كه در قانون اساسي روسيه آمده بود بسيار فراتر ميرفت، از جمله پيشرفتهاي مليگرايانة عصر جديد بود كه با فشار مليگرايانة آشكار و حكومت كمونيستهاي مليگرا به دست آمد. ناسيوناليسم تاتاري در جلب حمايت براي تغيير حروف الفبا ؛ خودداري دريافت گذرنامههاي جديد داخلي روسيه در سال 1997 (مدرك به زبان روسي با عقاب دوسر روسية تزاري بر روي جلد، بدون اشاره به مليت يا تابعيت دوگانه روسي و تاتاري)؛ مخالفت با ايجاد شعبة منطقهاي خزانهداري فدرال در سال 1997؛ اجراي اقدامات حمايتي اقتصادي و وضع تعرفههاي وارداتي در سال 1998؛ و قبول يارانههاي ويژه براي پرداخت بهاي آب و برق و كوپنهاي فروشگاههاي مشخص بهعنوان گامي احتمالي براي پول جداگانه نيز به موفقيت دست يافت. تاتارها همواره به اين نكته اشاره كردهاند كه استوني كه از لحاظ جمعيت بسيار كوجكتر از آنها است، به استقلال دست يافته و حتي به عضويت سازمان ملل نيز درآمده است. تاتارستان كشوري نسبتا غني و داراي نيروي كار ماهر است و با وجود مطرح شدن اين تقاضاها، هنوز داراي روابطي قوي توأم با آرامش است. در حال حاضر اين واقعيت كه كل منطقة تاتارستان در ميان سرزمينهاي روسيه محصور است؛ تعداد روسها و تاتارها در اين جمهوري تقريبا برابرند (با احتساب ساير اقليتها 51 درصد جمعيت اين جمهوري غيرتاتار هستند)، اتكا به روسيه از نظر برخي از منابع اصلي؛ اختلاف ميان گروههاي كاملا جداييطلب مليگرا و كمونيستهاي مليگراي حاكم؛ موافقتنامة دوجانبهاي كه براي روسها و تاتارها تا حدي رضايتبخش است؛ و حزم و احتياط نخبگان حاكم از عواملي هستند كه راه دستيابي به اهداف مليگرايانه تاتارها را سد كرده است. ناسيوناليسم تركمني تركمني، ناسيوناليسم. تركمنستان كشور كوچكي است كه 7/3 ميليون نفر جمعيت دارد و پس از فروپاشي شوروي در سال 1991 به استقلال دست يافت. اين رخداد به اقوام تركمن اجازه داد تا براي نخستين بار در تاريخ، دولت ملي خود را تأسيس كنند. اوجگيري ناسيوناليسم تركمني را ميتوان در سه مرحله دنبال كرد. در نخستين مرحل كه از قرون وسطا تا سدة نوزدهم را دربر ميگيرد، قبايل تركمن در مناطق گستردهاي در شرق درياي خزر ساكن بودند و زبان، فرهنگ و هويت مخصوص خود را داشتند. در اين دوره، اين چادرنشينان تركزبان با همسايگان فارسيزبان خود مراوده داشتند و با وجود اينكه همچنان برخي از ويژگيهاي شمنپرستانة گذشتة خود را حفظ كرده بودند و بهشدت تحت تأثير عرفان صوفيها بودند و به تدريج اسلام آوردند. سنت شفاهي ادبيات و شعر كه استفاده از ساز سنتي دوتار ويژگي آن بود، به آنها كمك كرد تا با وجود اينكه جنگها و تجاوزات متعددي را پشت سر گذاردهاند، فرهنگ ملي متمايز خود را حفظ كنند. دومين مرحله با سلطة روسيه / شوروي بر آسياي مركزي ارتباط دارد. اين مرحله در پايان سدة نوزدهم با الحاق بيشتر قبايل تركمن به امپراتوري روسيه آغاز شد ( اگر چه بسياري از تركمنها كه در سال 1994 تقريبا بالغ بر 5/2 ميليون نفر ميشدند در افغانستان و ايران باقي ماندند). نقطة عطف اين دوره، شكست خرد كنندة تركمنها به دست ارتش روسيه در گؤكتپه بود كه به سال 1881 رخ داد. در اين جنگ تلفات تركمنها از 150 هزار نفر فراتر رفت. ضميمه كردن سرزمينهاي تركمن به روسيه تغييراتي را در پي داشت كه از جمله ميتوان به نوسازي نظامهاي اقتصادي، آموزشي و سياسي اشاره كرد. پس از انقلاب 1917 روسيه، چندين سال طول كشيد تا بلشويكها كنترل كامل تركمنستان فعلي را به دست بگيرند و مقاومت محلي را (كه به جنبش باسماچي نيز معروف بود) در هم بشكنند. در سال 1924، جمهوري شورايي سوسياليستي تركمن تأسيس شد. رژيم شوروي دينزدايي را آغاز كرد، روحانيان را اعدام و مساجد را تعطيل كرد. آنها الفباي لاتين و بعدها سيرليك را نيز به اين منطقه آوردند، سطح سواد را افزايش دادند، و صنايع مدرن را وارد منطقه كردند. ولي نوسازي شوروي به قيمت جان هزاران نفر تمام شد كه در پاكسازيهاي استالين نابود شدند. به تدريج، با گسترش سواد، ظهور طبقة روشنفكر، و كاهش سركوب، ناسيوناليسم مدرن تركمنستاني ظاهر شد. سومين مرحله، پس از فروپاشي شوروي در سال 1991 آغاز شد. برخلاف جمهوريهاي بالكان يا آذربايجان، در تركمنستان سياست پرسترويكاي گورباچف به ايجاد جنبش آزاديبخش ملي يا مشاركت سياسي گسترده منجر نشد. مسير استقلال تركمنستان در سال 1991 با جنگها و درگيريهاي ملي رهاييبخش گسترده همراه نبود. بهجز درگيري ميان قومي كوچكي كه در سال 1990 رخ داد، فرايند كاملا صلحآميز بود. در سال 1990، زبان تركمن بهعنوان زبان رسمي جايگزين زبان روسي شد، و در سال 1993 خطي كه بر مبناي الفبايي لاتين بود جايگزين الفباي سيرليك شد. اين جمهوري با درگيريهاي قومي گسترده يا مهاجرت گسترده مردمي روبهرو نشد. شايد دليل اين مسأله، ساختار قومي نسبتا يكدست اين كشور باشد (77 درصد كل جمعيت اين كشور تركمن هستند). صفر مراد نيازف رهبر تركمنستان سعي كرد ارزشهاي سنتي جامعة تركمن را احيا كند تا با تلاش براي منسجم ساختن ملتي كه روابط قبيلهاي و طايفهاي هنوز نقش مهمي در آن دارد، ناسيوناليسم تركمني را تحقق بخشد. سياست ملي نيازف در شعار «خلق، وطن، و تركمنباشي» جلوهگر است [«تركمنباشي»، به معناي «پدر تركمن» لقب نيازف است] كه شكلهاي افراطي ناسيوناليسم دولتي، مساواتطلبي و استبداد را يكجا گرد هم ميآورد. وي خود را بهعنوان قلب جامعه، و رهبري معرفي ميكند كه همة قبايل تركمن و گروههاي قومياي را كه در اين جمهوري زندگي ميكنند، با يكديگر متحد ميسازد. سنگ بناي اتحاد ملي ايدههاي مبارزات آزاديبخش ملي عليه استعمار روسيه، قدرت اخلاقي اسلام، و شخصيت نيازف است. تركهاي جوان تركهاي جوان. نامي است كه اروپاييان به «كميتة اتحاد و ترقي» دادهاند كه ابتدا انجمني سري بود و پس از سال 1908 به حزبي سياسي در امپراتوري عثماني تبديل شد. اين كميته از زمان انقلاب مشروطيت، در سال 1908، تا هنگام شكست امپراتوري در جنگ جهاني اول بر حيات سياسي امپراتوري عثماني مسلط بود. نقش برجستة اين حزب در اين دوران پرحادثه باعث شد كه از اين ويژگي كمنظير برخوردار باشد كه در توسعة چهار ناسيوناليسم نقش مهمي ايفا كند؛ ناسيوناليسم تركي، ارمني، عربي، و آلبانيايي. كميتة اتحاد و ترقي زندگي خود را بهعنوان انجمني از مردان اصلاحطلب آغاز كرد كه ميخواستند با محدود ساختن قدرت استبدادي سلطان عبدالحميد دوم و احياي قانون اساسي پارلماني امپراتوري عثماني كه در سال 1878 به حالت تعليق درآمده بود، قدرت امپراتوري را افزايش دهند. در سال 1908 كه ناآراميهاي تركهاي جوان در مقدونيه به احياي قانون اساسي منجر شد، بهنظر ميرسيد كميتة اتحاد و ترقي به اهداف خود دست يافته است. ولي اين گروه از اختلاف داخلي رنج ميبرد و بخش اعظم حمايت مردمي گستردة خود را از دست داد، چون انديشة اصلاحات براي افراد مختلف معاني متفاوتي داشت. مثلا بسياري از عربها و آلبانياييها انتظار داشتند مشروطيت آزاديخواه را به تمركززدايي و خودمختاري محلي بيشتر منجر شود. ولي گروهي كه بر كميتة اتحاد و ترقي مسلط بودند تمركزگرايي را بهترين ابزار بسيج منابعي ميدانستند كه براي دفاع از امپراتوري در برابر تهديدات خارجي و داخلي لازم بود. مجموعهاي از بحرانهاي بينالمللي كه فشار بر كميتة اتحاد و ترقي براي دفاع از منافع امپراتوري عثماني را افزايش داد به چيرگي نهايي اين ديدگاه كمك كرد. اين بحرانها در سال 1908 و بلافاصله پس از آن آغاز شد كه بلغارستانٍ عثماني اعلام استقلال كرد و اتريش ـ مجارستان، بوسني را ضميمة خاك خود كرد. تجاوز ايتاليا به تريپولي [ليبي امروز] در سال 1911 جنگ را آغاز كرد و به دنبال آن در سال 1912 جنگ اول بالكان آغاز شد. عثمانيها قدرت مقابله با هيچ يك از اين بحرانها را نداشتند. گروهي از افسران نظامي كميتة اتحاد و ترقي در سال 1913 دست به كودتا زدند و مرداني را به قدرت رساندند كه امپراتوري را درگير جنگ جهاني اول كردند. مهمترين اين افراد انورپاشا، كمال پاشا، و طلال پاشا بودند. بهويژه انورپاشا از ديرباز طرفدار ناسيوناليسم تركي شناخته شده بود. با وجود اين شهرت تركهاي جوان بهعنوان ناسيوناليست در سالهاي اخير مورد بررسي دقيق قرار گرفته است. اكنون دربارة اين اتهام كه آنها در پي «تركي»كردن اين امپراتوري چند قومي بودند ترديدهايي وجود دارد. آگاهي فرهنگي تركي (كه زمينهساز ناسيوناليسم تركي دوران مصطفي كمال آتاتورك بود) در اين دوران رشد كرد ولي دست كم تا مراحل بعدي جنگ جهاني اول تأثير چنداني بر سياستهاي حكومت نداشت. حكومت ميتوانست گرايش انقلابي جديد نامناسبي را برگزيند كه احتمالا بيهوده بخش عظيمي از جمعيت عثماني را با آنها بيگانه ميكرد. اگر چه زبان اول بيشتر رهبران كميتة اتحاد و ترقي تركي بود، ولي سياستهاي آنان همچنان بر عثماني بودن، و پس از سال 1913 بر اسلام تأكيد ميورزيدند. اين برنامة تمركز حكومت آنها بود كه اعتراض بسياري از اعضاي طبقات برجستة استانها را برانگيخت كه در دوران عبدالحميد دوم از خودمختاري محلي عادلانهاي برخوردار بودند. اين مسأله زمينة شورشهاي آلباني، از 1910 تا 1912، و شورش حجاز در 1916 را فراهم كرد. آلبانيها و اعراب بعدها اين شورشها را نقاط عطف مهمي در توسعة جنبشهاي ناسيوناليستي خود خواندند. نقش كميتة اتحاد و ترقي در ناسيوناليسم ارامنه، بسيار بزرگتر از اين بود. در دوران جنگ جهاني اول عملا همة ارامنه آناتولي شرقي به روسيه گريختند، و از آنجا به جنوب و غرب تبعيد شدند يا به قتل رسيدند. گذشته از اين حقيقت ابتدايي در هيچ مورد ديگر اتفاق نظر وجود ندارد. از يك سو، گروهي رژيم تركهاي جوان را متهم ميكنند كه در دوران جنگ [جهاني اول] قتل عامي را سازماندهي كرد كه به نابودي بيش از يك ميليون ارمني منجر شد. ولي برخي ديگر اتهام نسلكشي را انكار ميكنند؛ اگر چه ممكن است چند صد هزار ارمني در آناتولي شرقي كشته شده باشند، ولي مرگ آنها ناشي از هرج و مرج و وحشيگري جبهة جنگ عثماني ـ روسيه بود كه به مرگ تعداد بسيار بيشتري از مسلمانان نيز انجاميد. حقيقت هر چه باشد، جامعة ارامنه از فاجعة مهيبي رنج برد كه امروز هم تأثير آن بر ناسيوناليسم ارمني ادامه دارد. ناسيوناليسم تركيهاي تركيهاي، ناسيوناليسم. جمهوري تركيه در سال 1923، در آستانة فروپاشي امپراتوري عثماني و مبارزه عليه تلاش قدرتهايي تأسيس شد كه پس از جنگ جهاني دوم ميخواستند كنترل اين منطقه را كه پل ميان اروپا و آسيا بود به دست بگيرند. مصطفي كمال آتاتورك، «پدر تركها»، از دسامبر سال 1918، شورش در برابر تلاشهاي نيروهاي نظامي متحد براي تصرف سرزمينهاي سابق امپراتوري عثماني را رهبري ميكرد. سربازان متحدين، بخشهايي از استانبول را اشغال كردند و دولتي نظامي در آنجا مستقر كردند. ژنرال فرانسوي به نام فرانشه دسپري، در ژست نمادين شجاعانهاي كه يادآور ورود سلطان محمد فاتح در سال 1453 به استانبول بود، با اسبي سفيد وارد شهر شد. متحدين، به همراه سربازان فرانسوي، يوناني و ايتاليايي، هر يك ادعاي بخشي از سرزميني را داشتند كه به جمهور تركيه تبديل شده بود، و برخي از آنها ردي از مرگ و ويراني را در مسير خود باقي گذاشتند. مصطفي كمال (كه در آن زمان هنوز آتاتورك ناميده نميشد) به ساير مليگرايان ترك پيوست تا مانع از سلطة اجانب بر سرزمين مادري شود و با سلطان و ساير مقامات مذهبي كه سرنوشت خود را با متحدين پيوند زده بودند درگير شد. مصطفي كمال در آنكارا، واقع در چهارصد و پنجاه كيلومتري استانبول، دولت موقت تشكيل داد، و متحدين و حكومت سلطان به مبارزه با او برخاستند. آنها در 16 مارس 1920 هواداران اصلي مليگرايان در استانبول را دستگير كردند، و اعلام كردند كه مصطفي كمال و توطئه چينان همدستش، كافراني هستند كه بايد بلادرنگ كشته شوند. در 23 آوريل 1920، پارلمان مليگرا كه «مجلس بزرگ ملي» نام داشت، در آنكارا تشكيل جلسه داد و مصطفي كمال به رياست آن برگزيده شد. در ماه ژوئن متحدين در اقدامي متقابل «پيمان سِور» را به سلطان پيشنهاد كردند كه قلمروي بسيار كوچكي را براي تركيه درنظر ميگرفت، بيشتر سرزمينهاي امپراتوري عثماني را به يونان ميبخشيد، و ارمنستان مستقل را تأسيس ميكرد. سلطان دو ماه بعد اين پيمان را امضا كرد. مصطفي كمال اين پيمان را نپذيرفت و مبارزه با نيروهاي يونان و ارمنستان را آغاز كرد كه در نهايت به پيروزي مليگرايان انجاميد. تركها در سالهاي 1921 و 1923 يونانيها را شكست دادند و در تاريخ اول نوامبر، «مجلس بزرگ ملي»، نظام سلطاني را ملغي كرد. سلطان محمد ششم كمي بعد به خارج گريخت و متحدين، مذاكره بر سر «پيمان لوزان» را با دولت مصطفي كمال آغاز كردند. اين پيمان در 24 ژوئية 1923 به امضا رسيد. اكتبر سال بعد، مليگرايان كنترل استانبول را در دست گرفتند، در 29 اكتبر جمهور تركيه، به پايتختي آنكارا تأسيس شد. در برابر ناسيوناليسم كمالي در جمهوري جديد، جنبش ناسيوناليسم پانتركيسم شكوفا شد. اين جنبش طرفدار اتحاد سياسي همة تركزبانان بود و در زماني كه همه از امپراتوري عثماني نااميد شده بودند به محبوبيت دست يافت. همچنين جنبش پانتورانيسم طرفدار اتحاد مردم ترك، مغول، تونقوز، [نام يكي از گروههاي نژادي سيبريه]، فنلاندي، مجارستاني و ساير زبانهاي مرتبط بود كه به موجب نظريهاي كه در سدة نوزدهم مطرح شد و دربارة آن اختلاف نظرهاي فراواني وجود دارد، داراي ميراث مشتركي بودند. آلپارسلان توركش توركش، آلپارسلان، (1917 ـ 1996). از سياستمداران تركي بود كه نام وي تا مدتها با سياست دست راستي افراطي در جمهوري تركيه مترادف بود. آلپارسلان توركش در نيكوزيا، پايتخت قبرس، بهدنيا آمد ولي در سن پانزدهسالگي به جمهوري تركيه آمد. وي در تركيه افسر ارتش شد، ولي در اواخر دومين دهة عمرش، عميقا در فعاليتهاي سياسي جناح راست درگير شد. او در پايان جنگ جهاني دوم و در زماني كه نسبت به طرفداران پانتركيسم واحد سختگيري ميشد مدت كوتاهي به زندان افتاد. در سال 1960 نقش مهمي در كودتاي نظامي عليه دولت عدنان مندرس ايفا كرد و از عناصر تندروي شوراي نظامي (كميتة اتحاد ملي) بهشمار ميرفت كه پس از كودتا حكومت كشور را بهدست گرفته بود. ولي او و هوادارانش كمي بعد پاكسازي شدند و وقتي ميانهروها كشور را به مسير دموكراسي بازميگرداندند، آلپارسلان، آرام و بي صدا، به سمت وابستة نظامي تركيه در دهلي نو منصوب شد. در سال 1963، او با رها كردن سمت خود به تركيه بازگشت و وارد سياست شد. تا سال 1965، وي به رياست «حزب جمهوريخواه دهقان و ملت» رسيد (كه پس از سال 1969 «حزب مليگرايانة اقدام» نام گرفت) و تا زمان مرگش، از شخصيتهاي سياسي برجسته در حيات تركيه بود و در برخي از دولتهاي ائتلافي به كابينه راه يافت. توركش در طي زندگي سياسياش، صداي بخش افراطي و اغلب نژادپرست ناسيوناليسم تركيه بود. وي در دهة 1940 به طرفداري از نازيها متهم شد و مسلما سبك كار توركش و پيروانش، از نظر كيفيت به جنبشهاي راستگراي دهة 1930 شباهت دارد: بالابردن دست در هنگام سلام، تشكيل گروههاي جوانان، گرايش به خشونتهاي خياباني بهعنوان ابزاري براي ايجاد تغيير سياسي. در تصويري كه توركش از هويت تركي در ذهن دارد تأكيد بر نمادهاي دوران پيش از اسلام نمايان است: نماد غير رسمي پيروان او يعني بوزقورد كه به معناي گرگهاي خاكستري است، همچون عنوان او يعني باشبوغ، يا رهبر، يادآور سنتهاي اين جلگة باستاني است. هويتي كه آلپارسلان براي تركيه در نظر داشت بر پيوندهاي نژادي همة اقوام ترك تأكيد ميكرد و از جمهوري تركيه ميخواست تا در برابر تركهايي كه خارج از مرزهاي آن كشور زندگي ميكنند مسئوليت بيشتري را بپذيرد. وي بارها از اين اعتقاد نيز فراتر رفت و خواستار ايجاد تركيه بزرگ شد كه كل اقوام ترك جهان را دربر بگيرد. ويژگي بارز سياست داخلي او، مبارزة شديد با كمونيسم و حمايت از مخالفت سرسختانه با سياست هويت كردي بود. در دهة 1990، سياست آلپ ارسلان توركش به سياستهاي رسمي تركيه نزديكتر شد و لحنش ملايمتر گرديد. وي در سالهاي پيش از مرگش در عرصة سياست تركيه نقش يك دولتمرد ريشسفيد را ايفا ميكرد و اين در حالي بود كه بسياري از مردم تركيه، بويژه چپگرايان، هيچگاه به او اعتماد نداشتند. مصطفي جميلف جميلف، مصطفي، (1944 ـ ). برجستهترين رهبر ناسيوناليست در جنبش ناسيوناليستي تاتارهاي كريمه. در روستاي آيسِرز در منطقة سوداكِ شبهجزيرة كريمه به دنيا آمد. جميلف (كه اغلب ژميلف ناميده ميشود) در 18 مه 1944، در هفتماهگي، به همراه تقريبا 200000 نفر ديگر از ملت تاتار كريمه (گروه قومي تركنژاد مسلمان كه بومي شبهجزيرة كريمه هستند) از ميهن خود به آسياي مركزي (در درجة نخست ازبكستان) رانده شدند. همة تاتارهاي كريمه، از جمله زنان و كودكاني مانند جميلف، به دروغ به «خيانت جمعي» عليه روسيه شوروي در دوراني كه آن بخش اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي در اشغال نازيها بود متهم و از سرزمين و ميهن نياكان خود پاكسازي قومي شدند. خانوادة جميلف به اردوگاه اقامتي ويژهاي در شهر گلستان در ازبكستان تبعيد شد، و در سال 1956 بود كه آنان، همچون بقيه ملت تاتار كريمه، از اردوگاهها مرخص شدند، حق نداشتند به سرزمين آبا و اجدادي خود بازگردند؛ و آن سرزمين در نبود تاتارهاي كريمه بخشي از اوكراين شده بود. در اين وقت بسياري از تاتارهاي كريمه براي بازگشت به سرزمين زادگاه خود دست به آشوب زدند. جميلف كه در يك كارخانة هواپيماسازي در تاشكند پايتخت ازبكستان كار ميكرد، در دهة 1960 به جنبش ملي تاتارهاي كريمه پيوست و به زودي خود را بهعنوان سخنگويي جسور در آن نهضت به نظام شوروي شناساند. جميلف جزو جناحي جوان از جنبش ملي تاتارهاي كريمه بود كه خواهان چالش مستقيم با سياست دولت شوروي در مورد منع تاتارهاي كريمه از بازگشت به ميهن بودند. جميلف و گارد جوانان به جاي ادامه دادن سياست انفعالي ارسال عرضحالهايي به مسكو و تقاضاي حق بازگشت به كريمه، درصدد برآمدند مبارزة خود را به جنبش گستردهتر نارضايتي در اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي متصل كنند. جميلف به خاطر فعاليتهاي «ضد شوروي»اش شش بار به زندان افتاد (نخستين محكوميت در سال 1969 رخ داد). او از فرصت محكوميتهايش استفاده ميكرد و با سخناني آتشين خواهان خق مردمانش به بازگشت به زادبومشان ميشد. جميلف از زمان نخستين دستگيرياش در بيست و سه سالگي تا چهل و سه سالگي فقط هفت سال را خارج از زندان گذراند. مورد جميلف از سوي ناراضيان شوروي، همچون آندره ساخاروف، براي آگاهي جهان منتشر شد، و او به زودي در ميان مردمش به موقعيتي همانند ماندلا دست يافت. در اواخر سال 1980 صحنة سياسي اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي، تحت تأثير سياست درهاي باز ميخائيل گورباچف، رئيسجمهور [وقت] شوروي، رو به تغيير نهاده بود. و جميلف از زندان آزاد شد. در سال 1989 دولت شوروي به فشار تاتارهاي ناسيوناليست كريمه نيز تسليم شد و به تاتارهاي تبعيدي كريمه حق بازگشت به ميهنشان را اعطا كرد. در سال 1991 گروههاي غير رسمي «پيشقدمان» تاتارهاي كريمه (سلولهاي ناراضيان) جاي خود را به دو حزب ناسيوناليست دادند، به نام «جنبش ملي تاتارهاي كريمه» و «سازمان جنبش ملي تاتارهاي كريمه». جميلف به رهبري حزب افراطيتر يعني « سازمان جنبش ملي تاتارهاي كريمه» انتخاب شد، كه در خواستههايش براي بازگشت كامل مردم تاتار كريمه به شبه جزيرة كريمه به هيچ سازشي تن نميداد. تاتارهاي كريمه در ژوئن 1991 در سيمفروپل، پايتخت جمهوري كريمه، كنگرهاي تاريخي برگزار كردند، و جميلف را (كه بر او نام افتخارآمير كريماوغلو، يعني «پسر كريمه» نهاده بودند) به رياست يك دولت موازي تاتاري كريمه كه «مجلس » ناميد ميشود، انتخاب كردند. در سالهاي بعد بيشتر كارهاي مصطفي جميلف بر كسب شهروندي اوكراين و حقوق بشر براي دهها هزار تن از تاتارهاي كريمه متمركز بود است كه از سال 1889 به بعد از آسياي مركزي به كريمه مهاجرت کرده بودند (تقريبا نيمي از 500000 نفر تاتارهاي دوران اتحاد شوروي پيشين به كريمه بازگشتهاند). در حالي كه تاتارهاي بازگشته به كريمه، كه شديدا ناسيوناليست هستند، در موارد عديده با جمعيتهاي اسلاو محلي برخورد پيدا كردهاند، جميلف عمدتا بهعنوان شخصي ميانهرو شناخته شده است. راهكارهاي جميلف در عين حال كه قويا خواهان حقوق مردمش نسبت به ميهنشان در كريمه است، به عدم خشونت گرايش دارد. جميلف در سال 1998 بهعنوان نامزد حزب روخ (حزبي اوكرايني و ناسيوناليست كه از قضية تاتارهاي كريمه جانبداري ميكند) به نمايندگي مجلس اوكراين انتخاب شد. جميلف، تازيانه و منتقد خستگيناپذير سامانة دولتياي كه مردمانش را سركوب كرده است، اكنون در داخل آن سامانه كار ميكند تا سرنوشت آن مردمان فقير را بهبود بخشد كه ميكوشند زندگي خود را در كريمه پس از شوروي كه روسهاي محلي بر آن سلطه دارند، بازسازي كنند. اولژاس سليمانف سلميانف، اولژاس، (1936 ـ ). نويسنده و سياستمدار قزاق، در ماه مه سال 1963 در آلماآتا كه در آن زمان پايتخت جمهوري قزاقستان شوروي بود، به دنيا آمد. سليمانف پس از پايان تحصيلات دبيرستانياش در سال 1954 وارد دانشكدة زمينشناسي دانشگاه دولتي قزاقستان شد و در سال 1959 فارغالتحصيل شد. او در دوران دانشجويي سرودن شعر را آغاز كرد. سليمانف در سال 1958 در مؤسسة ادبي گوركي (مسكو) ثبتنام كرد. او در سال 1959 نخستين مجموعة اشعار خود را در مسكو منتشر كرد. از سال 1961 تا 1975، در مشاغل مختلفي از قبيل روزنامهنگاري، سردبيري نشريه ادبي پروستور، ويراستار در استوديوي فيلمسازي قزاقفيلم، و ادارة اتحادية نويسندگان قزاق فعاليت كرد. شعر «زمليا پوكلونيس چلووِكو» (1961) شهرت زيادي را براي او به ارمغان آورد. سليمانف در سال 1975 كتاب آزي ايا را منتشر كرد كه مقالهاي تاريخي ـ فلسفي در باب سرنوشت تاريخي تركها بود و تاريخ تعامل ميان چادرنشينان (تركها) و مهاجران (اسلاوها) و جايگاه قزاقها در توسعة تاريخي اورآسيا [نامي كه به دو قارة اروپا و آسيا دادهاند] را بررسي ميكرد. سياستگذاران مسكو اين كتاب را به دليل ناسيوناليستي بودن آن محكوم كردند. اين كتاب تا سال 1989 توفيق و ممنوع بود. سليمانف يكي از برجستهترين ناراضيان قزاق دهة 1970 بود و تنها حمايت شخصي دوكانيف، دبير اول حزب كمونيست قزاقستان، توانست اين نويسنده را از زنداني شدن نجات دهد. آزي ايا او را در سرتاسر قزاقستان معروف كرد و بهعنوان «گشايندة مسايل دشوار تاريخ ملي» مشهور ساخت. او پس از بازگشت به زندگي سياسي، در اتحادية نويسندگان سمتهاي مختلفي را عهدهدار شد و در دهة 1980 از با نفوذترين نويسندگان قزاقستان بود. با آغاز سياست گلاسنوست گورباچف، سليمانف فعاليت سياسي خود را افزايش داد. پس از شورش دانشجويان آلماآتا در دسامبر 1986 (رهبران شوروي اين شورش را بهعنوان توطئهاي ناسيوناليستي محكوم كردند)، او سياستگذاران مسكو را به دليل «سياستهاي اشتباه در قزاقستان» به باد انتقاد گرفت. اين مسأله باعث شد كه او «صداي روشنفكران قزاق» ناميده شود. سليمانف در فورية سال 1989، با استفاده از موج روزافزون انتقاد از آزمايشات هستهاي در سميپالاتينسك، يكي از نخستين جنبشهاي سياسي قزاقستان را بنيان نهاد كه نواداـسميپالاتينسك نام داشت. اين جنبش از سال 1989 تا 1991 يكي از فعالترين و بانفوذترين جنبشها بود و ظهور احزاب و سازمانهاي ملي را تشديد كرد. وي در سال 1991 كنگرة مردم قزاقستان را تأسيس كرد. سليمانف هنوز هم از محبوبترين نويسندگان و سياستمداران قزاقستان پس از شوروي است. او از ناسيوناليسم معتدل، اصلاحات آزاديخواهانه، و رويكردي متعادل به قانون زبانها حمايت كرده است. مواضع سياسي او و حاميانش ناسيوناليسم قزاقستان را آزاديخواهانهتر و سازشپذيرتر كرده است. سليمانف شانزده كتاب منتشر كرده است كه اكثرا به زبان روسي هستند و چهار نمايشنامة تلويزيوني نوشته است. او يكي از اعضاي محفل ايسيككول و عضو شوراي مشاوران رئيسجمهوري قزاقستان است. حيدر علياف علياف، حيدر، (1923 ـ 2004). سياستمدار و چهرة سياسي مهم [جمهوري] آذربايجان در دوران پس از جنگ جهاني دوم. زادة نخجوان كه پايگاه سياسي اولية او بوده است. حيدر عليرضا اوغلو علياف از اكتبر 1993 بهعنوان دومين رئيسجمهور منتخب [جمهوري] آذربايجان در دوران پس از فروپاشي شوروي بر سر كار بروده است. علياف در نوامبر 1992 «حزب سياسي آذربايجان نوين» (يني) را تأسيس كرد. علياف در دوران حكومت شوروي، مقامات مختلفي را در حزب و دستگاه امنيتي بر عهده داشت، از جمله رياست «كا گ ب» در جمهوري [آذربايجان] و نخستين دبير كل كميتة مركزي حزب كمونيست آذربايجانياي بود كه به عضويت در «پوليت بوروي شوروي» برگزيده شد، و از 1976 بهعنوان نامزد و از 1982 بهعنوان عضو كامل در اين مقام بود تا ميخائيل گورباچف در 1987 وي را بركنار كرد. نقش علياف در جنبش مليگرايي آذربايجان معاصر موضوعي جدلانگيز است. طرفداران علياف به نقش او در دوران شوروي اشاره دارند که مانع مهاجرت آذربايجانيها و مقاصد مسكو در جذب «كارگران مازاد» به روسيه شد، و نيز به موفقيتهاي محدود او در ايجاد صنايع در آذربايجان و بهبود اوضاع اقتصادي جمهوري در دوران زمامداري وي. علاوه بر اين، حاميان علياف از نقش او در اعادة حيثيت پس از مرگ چهرههاي فرهنگي مهم آذربايجان مثل حسين جاويدِ نمايشنامهنويس ياد ميكنند، و نيز از تلاشهاي او براي تقويت پيوند با آذربايجانيهاي ايران، از جمله برپايي هفتمين كنگرة نويسندگان جمهوري آذربايجان شوروي در 1981 در باكو. بهعلاوة، منطقة نخجوان، تحت رهبري علياف، در آستانة فروپاشي شوروي همهپرسي مربوط به ادامة اتحاد اين منطقه را رد كرد. در مقابل، منتقدان علياف باور ندارند كه او نقش مهمي در گسترش ناسيوناليسم آذربايجاني داشته و به گذشتة وي بهعنوان رئيس «كا گ ب» ستايشهاي معروف وي از لئونيد برژنف و سياستهاي مسكو به هنگام داشتن مقام رسمي در حزب كمونيست، و سركوب چهرههاي ناسيوناليست آذربايجاني در دوران حكومت شوروي اشاره ميكنند. علياف بهعنوان رئيسجمهوري مستقل آذربايجان از اواخر 1993، در راه تقويت استقلال و ثبات كشور كوشيده و سياست خارجي كشور را بهشيوهاي پيش برده است كه مانع اتكاي اين كشور به هر يك از همسايگان آذربايجان بوده است. علياف شيوهاي مليگرايانه در پيش گرفته و در تلاش براي گسترش و رواج فرهنگ و زبان آذربايجاني در جمهوري آذربايجان است. ناسيوناليسم قرقيزستاني قرقيزستاني، ناسيوناليسم. قرقيزستان كشور كوچكي در آسياي مركزي است كه 7/4 ميليون نفر جمعيت دارد. اين كشور پس از فروپاشي شوروي در سال 1991 مستقل شد و اين رخدادي بود كه به مردم قرقيزستان اجازه داد براي نخستين بار در تاريخ، دولت ملي خود را تأسيس كنند. ظهور ناسيوناليسم قرقيزستاني را ميتوان به سه مرحله تقسيم كرد. در نخستين مرحله كه از قرون وسطا تا سده نوزدهم ادامه داشت قبايل قرقيز كه در مناطق كوهستاني تيانشان و پامير آلتاي ساكن بودند زبان، فرهنگ و هويت متمايز خود را ايجاد كردند. در سرتاسر اين دوران، اين صحرانشينان تركزبان با همسايگان خود در ارتباط بودند و بهتدريج به اسلامي گرويدند كه از صوفيگري تأثير پذيرفته بود و در همان حال، ويژگيهاي گذشتة شمني خود را نيز حفظ كردند. سنت شفاهي قدرتمند ادبيات و شعر كه استفاده از ساز سنتي كوموز [قوپوز؟] از ويژگي آن بود، مناس را كه يكي از جامعترين افسانههي آسياي مركزي است خلق كرد. مناس كه داستاني درباره قهرمان افسانهاي مردم قرقيز است به دائره المعارف تاريخ و سنتهاي قرقيز تبديل شد كه نمايانگر فرهنگ ملي متمايزي بود. مرحلة دوم با سلطة روسيه و سپس اتحاد جماهير شوروي بر آسياي مركزي ارتباط دارد. اين مرحله در اواسط سدة نوزدهم با الحاق اكثر قبايل قرقيز در امپراتوري روسيه آغاز شد. و نقطة عطف اين دوران شكست خانات خوقند از ارتش روسيه و استقرار فرمانداري كل تركستان در سال 1867 بود. الحاق سرزمينهاي قرقيزها به امپراتوري روسيه تغييرات فراواني را در پي داشت كه از جمله ميتوان به مدرنسازي نظامهاي اقتصادي، آموزشي، و سياسي اشاره كرد. پس از انقلاب روسيه در سال 1917، ده سال طول كشيد تا بلشويكها توانستند بر سرزمينهاي قرقيزستان امروزي كاملا مسلط شوند و مقاومتهاي محلي را (كه به جنبش باسماچي نيز معروف است) سركوب كنند. در سال 1924، «اوبلاستِ خودمختارِ قره ـ قرقيز» (بخشي از فدراسيون روسيه ) تشكيل شد. در سال 1936، اين جمهوري جايگاه و نام جديدي يافت و «جمهوري شورايي سوسياليستي قرقيز» ناميده شد. رژيم شوروي دينزدايي، اعدام روحانيان مسلمان، و بستن مساجد را به همراه آورد. شورويها الفباي لاتين و بعدها الفباي سيرليك را نيز به ارمغان آوردند، سطح سواد را افزايش دادند، و صنايع مدرن را به منطقه وارد كردند. ولي مدرينسازي شوروي به بهاي گزافي بهدست آمد، چون هزاران تن در جريان پاكسازيهاي دوران استالين نابود شدند و توسعه با اقدامات اقتصادي سختگيرانهاي همراه بود. بهتدريج، با افزايش سواد همگاني و طبقة روشنفكر جديد و با كاهش سركوبهاي دهة 1960، ناسيوناليسم نوين قرقيزي ظهور كرد. سومين مرحله پس از فروپاشي شوروي در سال 1991 آغاز شد، برخلاف جمهوريهاي درياي بالتيك و آذربايجان، سياست پروسترويكاي گورباچف جنبش رهاييبخش ملي يا مشاركت گسترده مردم قرقيزستان در سياست را تسريع نكرد. سير استقلال قرقيزستان در سال 1991 خالي از كشمكشها و درگيريهاي رهاييبخش بزرگ ملي بود. اين فرايند، به استثناي درگيريهاي بين قومي ژوئن 1990 در جنوب قرقيزستان كلا صلحآميز بود. اگر چه در اوايل دهة 1990 گروههاي ناسيوناليستي افراطي قدرتمند و پرتوان بودند، ولي در اواسط دهة 1990 دولت سياست ناسيوناليسم معتدلي را برگزيد. به موجب قانون زبانهاي سال 1990 قرقيزستان، زبان قرقيز بهعنوان زبان رسمي جايگزين زبان روسي شد. البته هيچگاه بر اجراي اين قانون پافشاري نشده است و الفباي سيرليك هنوز در قرقيزستان رواج دارد. اين جمهوري از سال 1989 تا 1996 شاهد مهاجرت گستردة مردم بود (تقريبا 15 درصد جمعيت كه اكثرا روسها و روسزبانها بودند كشور را ترك كردند) عسگر آقايف رهبر قرقيزستان به سوي ناسيوناليسم معتدل، احياي نمادهاي ملي (از قبيل مناس) و انديشة مدرنسازي فنسالارانة كشور روي آورد. وي بندي از «قانون زمين» را كه اعلام ميكرد زمينهاي كشور ثروت قوم قرقيز هستند لغو كرد. آقايف طرفدار آزادسازي «قانون زبان» نيز بود و به قانونگذاران پيشنهاد كرد زبان روسي زبان رسمي كشور (و زبان قرقيز زبان دولتي) محسوب شود. قانون اساسي جديد كه در مة سال 1993 رسميت يافت حقوق برابر همة مردم كشور را تضمين ميكند و ماهيت غير ديني جمهور را حفظ كرده است. اسلام كريمف كريمف، اسلام، (1938 ـ ). در سمرقند چشم به جهان گشود. پدرش ازبک و مادرش تاجيک بود و هر دو در جواني فوت کردند و او را تنها گذاشتند تا در يتيمخانه بزرگ شود. با وجود اين کريمف دانشآموزي سختکوش بود. وي از مؤسسة پليتکنيک آسياي مرکزي مدرک مهندسي مکانيک دريافت کرد و بخش نخست زندگي کاري خود را بهعنوان مهندس در کارخانة هواپيماسازي تاشکند سپري کرد. کريمف از 1966 به بعد، فعاليتهاي کاري خود را در خدمات دولتي متمرکز ساخت. وي در آن سال در کميتة برنامهريزي دولتي ازبکستان مشغول بهکار شد و در نهايت به مقام معاون اولي اين کميته رسيد. او از مؤسسة اقتصاد ملي تاشکند به دريافت مدرک دکترا نايل آمد. پيشرفت وي در مناصب دولتي، به ويژه پس از انتصابش به سمت وزير دارايي جمهوري ازبکستان شوروي در سال 1983 شتاب گرفت. سهسال بعد، يعني در سال 1986، کريمف به رياست کميتة برنامهريزي دولتي، معاونت شوراي وزيران، و قائممقامي دولت ازبکستان منصوب شد. کريمف در ژوئن سال 1989 (خرداد 1367) بهعنوان نخستين دبير کل کميتة مرکزي حزب کمونيست ازبکستان کنترل اجرايي جمهوري ازبکستان شوروي را در دست گرفت. او در 24 مارس 1990 رسما توسط شوراي عالي جمهوري سوسياليستي ازبکستان شوروي به رياست جمهوري ازبکستان برگزيده شد. در 31 اوت 1991، جمهوري ازبکستان به رهبري کريمف از اتحاد روبهفروپاشي جماهير شوروي اعلام استقلال کرد (جشنهاي رسمي روز استقلال کشور در اول دسامبر برگزار ميشود). جمهوري نوپاي ازبکستان ناگهان به پرجمعيتترين کشور از نظر قدرت سياسي، اقتصادي، و اجتماعي به پرنفوذترين کشور در آسياي مرکزي پس از شوروي تبديل شد. چند هفته بعد، در نوامبر 1991 کريمف بر تبديل «حزب کمونيست ازبکستان» به «حزب دموکراتيک خلق» نظارت کرد. کمي بعد يعني در 29 دسامبر 1991، در نخستين انتخابات ملي جمهوري مستقل ازبکستان پيروز شد و با 86 درصد آرا به رياستجمهوري رسيد. در 26 نوامبر 1995 همهپرسياي برگذار شد و با کسب 6/99 درصد آرا، رياست جمهوري کريمف تا سال 2000 تمديد شد. تا آن زمان، حکومت کاملا متمرکز او توانست شرايط اجتماعي نسبتا باثباتي را برقرار کند و اصلاحات اقتصادي و خصوصيسازي آرام و محتاطانهاي را به پيش ببرد. اگر چه با همسايگانش رفتاري توأم با احتياط داشت، ولي برحسب اقتضاي شرايط از نفوذ کشورش براي محدود کردن جنگهاي داخلي همسايگان ازبکستان، يعني افغانستان و تاجيکستان، استفاده کرد. نکتة حائز اهميت اينکه هرچند به موجب قوانين ازبکستان احزاب سياسي رقيب غيرقانوني نيستند، ولي در رژيم کريمف اين احزاب تشويق نيز نميشدند. مثلا «حزب دموکراتيک ارک (آزادي)» در 9 دسامبر 1992 منحل شد و رهبرش محمدصالح (که در انتخابات 29 دسامبر 1991، دوازده درصد از آرا را به دست آورده بود) اکنون در تبعيد به سر ميبرد. رحيم پولادف، رئيس «جنبش مردمي بيرليک (اتحاد)» نيز به سرنوشت مشابهي دچار شدند. در سالهاي اخير کريمف که مسلماني است که براي مراسم حج به مکه مقدس سفر کرده و در مراسم تحليف رياست جمهوري يک دست خود را بر روي قرآن قرار داده و سوگند ياد کرده، بيش از هرکس به گروههاي اسلامي سختگيري کرده است. در سالهاي 1992 و 1993، وي احزاب سياسي اسلامي نوپاي «عدالت» و «حزب مقاومت اسلامي» را که از حمايت مالي وهابيها [عربستان سعودي] برخوردار بودند منحل کرد. دولت او از اواسط دهة 1990 سرکوب فعاليتهاي سازمانهاي اسلامي، بهويژه در درة فرغانة ازبکستان را افزايش داده است. سياستهاي خشونتبار او اخيرا پاسخهاي خشمگينانهاي را در پي داشته است، در 16 فورية 1999، در زماني که قرار بود رئيسجمهور کريمف وارد دفترش شود تعدادي اتومبيل بمبگذاري شده در خارج از دفتر وي در تاشکند پايتخت ازبکستان منفجر شدند ولي او توانست از اين مهکله جان سالم بهدر برد. به موجب گزارشات رسمي، مسئوليت اين حملات را افراطيون اسلامي درةفرغانه برعهده داشتند که بازداشت و به مرگ محکوم شدند. ضياء گؤکآلپ گؤکآلپ، ضياء، (1876 ـ 1924). نظريهپرداز برجستة ناسيوناليسم تركي، كتاب اصول تركيسم (1920) او بيانية «ناسيوناليسم تركي براي جمهوري تركية اصلاحطلب» گرديد. گؤکآلپ كه در يك خانوادة صاحب نام مختلط ترك ـ كرد در دياربكر به دنيا آمد بذرهاي ناسيوناليسم تركي جديد را پاشيد. تحصيلات غير رسمي او كه بيشتر مربوط به فعاليتهاي بعدي او بود، |