ميرزاده
عشقی
خانه
اين شاعر ملی
كجاست؟
سولماز
نراقى
|
هشتاد و دوسال از ترورميرزاده عشقى میگذرد. شايد، اگر نبود ترورها و قتل های زنجيره ای روشنفكران و دگرانديشان ايران درجمهوری اسلامی، اين ترور اينگونه در 10- 15 سال اخير با جزئيات دنبال نمی شد. دوازدهم تيرماه ۱۳۰۳ به دستور رضاشاه ميرزاده عشقی را به همان سبك كه وارد خانه فروهر شده و او را كشتند، ماموران خفيه و نظميه رضاخان وارد خانه عشقی شده و اين شاعر ميهن دوست و پرشور را بضرب گلوله بقتل رساندند. قتل در حياط خانه روی داد. خانه عشقی پشت باغ سهپسالار سابق تهران بود. كوچه عشقی. از قضا، خانه عشقی با خانه فروهر ها فاصله زيادی نداشت! اهل يك محله بودند،؛ گرچه عشقی خيلی زودتر از فروهر ترور شد.
من آن نيم كه به مرگ طبيعى شوم هلاك وين كاسه خون به بستر راحت هدر كنم دوازده ساله بود كه انقلاب مشروطه پيروزشد. چهارده ساله بود كه محمدعلى شاه مجلس را به توپ بست. جوان و پرشور بود كه ديكتاتوری رضا شاه بر مملكت سلطه يافت. يك خبرنگار جستجوگر، از نسل جديد روزنامه نگاران ايران اخيرا شرخ جستجوی خانه عشقی را در روزنامه شرق نوشته، كه البته بخشی از يك كتاب است، گويا. او پس از گفتگوها و راه دراز، به همان كوچه ای میرسد كه من30 سال پيش هر صبح آن را طی میكردم تا سر از سعدی جنوبی و يا مخبرالدوله در آورم و راهی روزنامه كيهان شوم. كوچه عشقی! خلاصه ای از گزارشی كه سولماز برای شرق نوشته را میخوانيد: - خانه عشقى؟ بله، اما خرابش كردند. به جايش آن ساختمان سفيد را ساختند كه نبش ثابت قدم است. هنريك ارمنى از شش سال پيش در اين خانه سكونت دارد، اما تاريخچه آن را نمى داند. اين منطقه از قديم الايام، سكونت گاه ارامنه بود. وقتى كه عشقى تير خورد، همسايه ارمنى او كاترين، بدن نيمه جانش را به داخل خانه كشاند. هنريك، آقاى بابايى، صاحب قبلى خانه را مى شناسد و مى گويد خانه مهديخان را او خراب كرده و به جايش ساختمان كنونى را ساخت. ••• دريغ از راه دور و رنج بسيار...پيرمرد ذوق زده است. شرمنده كه عيالش خانه نيست و نمى تواند مرا به داخل دعوت كند، اما حاضر است فوراً شلوارش را روى همين پيژامه بپوشد و بيايد تا خانه را كه ۳۰ سال خود و ۳۰ سال پدرش در آن زيسته و شك ندارد كه خانه عشقى در همسايگى آن بوده نشان دهد. اجازه بدهيد، الان مى آيم! مى آيد و مى گويد كه تصوير خانه قديمى از آن زمان كه توپ واليبالش مى افتاده در حياط همسايه و مى رفته كه بردارد يادش هست. نقاشى بلديد خانوم؟ من مى گويم شما بكشيد. اينجورى بود.... مى گويد: «كوچه عشقى همين بن بست بود كه مى بينيد . يك روز از سرِ هوس روى تخته چوبى با زغال نوشتيم ثابت قدم. بعدها شهردارى تهران اين پلاك را جدى گرفت و شوخى شوخى نام ما رفت روى ديوار.» آپارتمانى كه امروز به جاى خانه مهديخان سربرافراشته، سوت و كور و بسيار دلگير است. گويى كه صاحبانش هم آن را فراموش كرده اند. هر چند «درديست درد ما كه مداوا نمى شود با نام مرده مملكت احيا نمى شود» • همدان عشقى در سال۱۲۸۸ ش. براى اتمام تحصيلات خود از همدان رفت تهران. سه ماه بعد به زادگاه خود بازگشت و چهار ماه بعد به اصرار پدر، براى تحصيل عازم پايتخت شد، اما سر از رشت و بندر انزلى در آورد و دوباره تهران. عشقى در ۱۸سالگى (۱۲۹۴ش.) نشريه «نامه عشقى» را كه فقط يك ورق يعنى دو صفحه (پشت و رو) بود در شهر همدان منتشر مى ساخت و اين بدان معناست كه در اين زمان ساكن همدان بوده است. شايد بتوان نشانى از عشقى در اين شهر يافت. ••• جامه سبز به بر دارد و طوطى منش است دروازه شهر همدان با چشم انداز قاطع كوه الوند مرا به نخستين پايتخت ايران و زادگاه ميرزاده عشقى دعوت مى كند. بيقرار ديدار با خانواده «هنرى» هستم؛ فرزندان خواهر ميرزاده عشقى كه مرا با گرمى به شهر خود فراخوانده اند. ••• آخر پدر انصاف بده اين پدرى بود؟ اين رسم پذيرايى از يك پسرى بود؟ مهين هنرى (۱۳۱۶ش.) از علاقه وافر پدر خود به اشعار عشقى مى گويد كه به ازدواج وى با مادر او يعنى خواهر ميرزاده عشقى مى انجامد. او سپس نغمه هايى از اپراى رستاخيز را كه از مادر خود آموخته مى خواند. مهين هنرى نقاش است و بيشترين شباهت ظاهرى را به دايى خود دارد. بهروز هنرى (۱۳۲۷ش.) مى گويد: خانه عشقى در همدان اوايل انقلاب كوبيده شد. ۳۰ سال پيش ايرج زُهرى از اين خانه تصويربردارى كرد. چون خيال داشت فيلمى درباره ميرزاده عشقى بسازد، از جزئيات خانه و حتى اتاق ميرزاده عشقى تصاوير دقيقى را ضبط كرد. او الان ساكن آلمان است و فيلم هايى كه در اختيار دارد، تنها تصاويرى است كه از محل زندگى عشقى در همدان باقى مانده است. فرزندان خواهر عشقى با نهايت تاسف از اسناد ارزشمندى ياد مى كنند كه هريك به دليلى نابود شده اند، هرمز هنرى (۱۳۲۴ش.) صحنه اى را به خاطر مى آورد كه مادرش در حالى كه زارزار اشك مى ريخت، نامه هاى عشقى و نسخه هايى از روزنامه قرن بيستم را پاره مى كرد. - آن زمان هيچ كدام از ما به ارزش اين مدارك آنقدر آگاه نبوديم كه جلوى او را بگيريم. «ز دلم دست بداريد كه خون مى ريزد...» |
peikhafteh 2006 07 12