به زودی هفت سال از انتشار نخستین مجلد از مجموعه ی تاملی در بنیان تاریخ ایران خواهد گذشت. هفت سالی که ضمن آن، پرستندگان داستان های ایران باستان خواب آرام شبانه نداشته و هر روز شاهد بر باد رفتن اوراق دیگری از دست نوشته های بی مایه ای بوده اند که ماموران کنیسه و کلیسا، با صرف زحمت و زمان و هزینه زیاد تولید کرده اند. اینک هرچند هنوز بی مایگان مسخره ای، پرچم پاره ای را، نا امیدانه بر بلندی آن خاکروبه ها می گردانند که زمانی تاریخ شرق میانه ی باستان نام داشت، اما کثیری نیز، از آن زباله دانی عفن دور شده و به تطهیر خویش از عوارض آلودگی های پیشین مشغول اند.

بنای این بررسی های نو، در موضوع تاریخ کهن شرق میانه، بر پایه ی ستبر و سترگ قتل عام پوریم بالا رفته است که گرچه در اصلی و عمده و عتیق ترین مکتوب موجود، در موضوع تاریخ شرق میانه، یعنی تورات، به وقوع آن اعتراف صریح شده، اما در هیچ نوشته ی تاریخی نشانه و اشاره ای به آن ندیده ایم. مورخ کوشیده است که پرده ی این نسیان عمدی و برنامه ریزی شده را بدرّد و تاریخ پنهان مانده در پس آن را به نمایش گذارد. این مباحث بس کش دار که به صورت کتاب و یادداشت های وبلاگی، لااقل در حجم هفت هزار صفحه عرضه شده، با ورود مکرر، به مدخلی واحد، از روزنی باریک و یا دروازه ای گشوده، تمام راه های گریز را بر جاعلانی بسته است که با تدارک پیچیدگی هایی به ظاهر دانشگاهی و با علمی وانمود کردن دروغ، قصد منصرف کردن کنجکاوان از بنیان اندیشی در این مقولات را داشته اند. حجمی که اگر مانع تراشی نوچه های کنیسه نبود، اینک از ده هزار صفحه نیز درگذشته بود. 

به همین ترتیب و با رعایت هایی، سعی تمامی را مصروف دو پاره کردن این تحقیقات کرده ام تا پیش هنگام اذهان معینی را متوجه طرح ماجرای پوریم نکرده باشم. برای من عجیب نبود که شورای جهانی یهود، تمام یاوران پنهان و آشکار خویش را در مقابله با این مباحث جدید به خدمت بخواند و درباب بی توجهی به این تحقیقات، دستور سکوت مطلق صادر کند. دستوری که با دقت تمام در تمام منطقه و به خصوص در این جمهوری رعایت شده و تمام تریبون های رسمی دولتی و نیز اوراق ظاهرا دموکرات ملی، که روز و هفته و ماه و فصل نامه منتشر می کنند، از اشاره به این نوشته ها پرهیز کرده اند، مگر زمانی که بی مایه ای قصد بروز کینه ی قدیم و جدید خود، در ناسزا نامه ای را داشته است؟!! اینک پس از این همه سال که از طرح مسائل کتاب نخست من می گذرد، به شهادت صاحبان نظر، هنوز پاره پاراگرافی در حد ارزش اشاره به آن، در رد این نگاه نو به تاریخ شرق میانه ننگاشته اند و دل را به تنگی روزنه ای خوش داشته اند که ناگزیر مباحث نو را در چنبره ی آن قرار داده اند. اما ظاهرا  نمی بینند که چه گونه پچ پچه و زمزمه و به زودی و با خواست خداوند فریاد داده های مجموعه تاملی در بنیان تاریخ ایران اندک اندک محیط های فرهنگی و لایه های بیش تری از مردم علاقه مند به حقیقت را به میدان می کشاند. اگر تلقین کنندگان دروغ های ساخت اندیشه و دست یهود، برای یاوه بافت های خویش، در باب تاریخ ایران باستان و بخش های دیگر تاریخ ایران پس از اسلام و هیاهوی موجود در باب ادب پر شکوه فارس، کم ترین اعتبار و اعتقادی قائل اند، تنها یک بار اجازه ی پخش عمومی مستند با شکوه تختگاه هیچ کس را از شبکه ی ملی صادر کنند و فقط یک ماه اجازه دهند که در همان رسانه، از ادبیات به اصطلاح غنی فارس ها سخن بگویم، تا شاهد شوند که چه مقدار از زائران تخت جمشید و امام زاده حافظ آنان در شیراز، به ایمان خود باقی می مانند و چه گونه دکان این همه فال فروش، بسته خواهد شد.   

در عین حال و به علت سنگینی و تنوع مدخل در این بررسی ها، که از پنجاه پایگاه نواندیشی در می گذرد، ناگزیر مباحث را برای سهولت جذب و جلب انگیزه ی ورود و عدم ایجاد دل زدگی، تا جای ممکن خرد و هر پایگاه ورود به مدخل تازه را به عبور مرحله ای موکول کرده ام. مثلا آن جا که ادعاهای موجود و نیز تورات، استر را ملکه ی خشایارشا می خواند، بحث را در این باب گشوده ام که اگر کرونولوژی و تاریخ گذاری های کنونی را معتبر بگیریم، استر، که می گویند در زمره ی اسرای بابل بوده است دیگر از فرط پیری، حتی ظاهر مورد نیاز یک ملکه را هم نداشته است!!! آن گاه با باز کردن متن و مبحث کتیبه های تخت جمشید، نشان داده ام که بر اساس ادعای بخشی از آن کتیبه ها، داریوش و خشایارشا مشترکا حکومت کرده و شاید هم ملکه مشترکی داشته اند!!! و در نهایت به بررسی نقادانه ی کتیبه های تخت جمشید وارد شده و معلوم کرده ام که در زمان آغاز بنای تخت جمشید داریوش هخامنشی زنده نبوده و برای دوران بلند و ۳۶ ساله ی حکومت او سند مطمئنی به دست نیست، آن گاه به ارائه ی نظر نهایی با این محتوا پرداخته ام که کرونولوژی و سال شمار کنونی از دوران استقرار هخامنشیان ساختگی است و به علت سرعت گردش حوادث تاریخی، که زمان را از ورود کورش تا مرگ داریوش بسیار کوتاه می کند، استر می تواند ملکه ی دربار خشایارشا شمرده شود و نتیجه گرفتم که مندرجات تورات در باب حوادث پوریم در بخش عمده درست است و برای تحکیم این داده و ادعای نهایی، به فقدان ناگهانی و بس وسیع و کامل عوامل و عوارض حضور ده ها مرکز تجمع و تمدن در شرق میانه اشاره کرده ام و غیبت کامل اقوامی را پیش کشیده ام که در کتیبه بیستون از سوی داریوش اعلام حضور شده اند و معلوم کردم که پس از ورود کورش به بین النهرین با حمایت لابی های یهود و با وجود قساوت های بی شمار، دار و دسته ی هخامنشی هرگز موفق به تسلط بر خطه ی ما و اقوام ممتاز ساکن آن نشده و نه فقط هیچ نشانی از امپراتوری آن ها به جای نیست، بل وسعت مقاومت منطقه ای، آنان را به ابزار اجرای نقشه ی کنیسه در ماجرای قتل عام پوریم تبدیل کرده است. قتل عامی که به سبب فقدان کامل نیروهای تولید، حتی امکان ادامه ی ساخت ابنیه ی تخت جمشید را هم به زمان خشایارشا متوقف کرده است. مطلبی که گذشته از مباحث کتبی، صحت مطلق آن در مستند با شکوه تختگاه هیچ کس هم مسلّم شده است.

این شیوه ای است که در تمام موارد و موضوعات این بررسی ها رعایت شده و با طرح نقادانه ی مقولات متعدد موجود و حتی ممکن، به نتیجه گیری نهایی از آن ها پرداخته ام. مثلا نخست به نقد پریشان نویسی های جاری در مدخل اشکانیان و بدون نفی آن سلسله وارد شده و در نهایت نه فقط اثبات کرده ام که تمام مظاهر آن سلسله یونانی است، بل با برداشت از همین نتیجه، به این جا رسیده ام که کسانی با وصله پینه ی اندک مانده هایی از کلنی مهاجران یونانی، کوشیده اند که برای ایرانیان دو امپراتوری قدرتمند با نام اشکانیان و ساسانیان مونتاژ کنند و نگفته پیداست که این خراب کاری در داشته های فرهنگی و در پیش آمدهای تاریخی منطقه ی ما، فقط به سود پنهان کردن عوارض قتل عام پوریم کاربرد داشته است و لاغیر. چنین است که اینک با قدرت تمام می توانیم آن ادا و اطوارهای داستان مضحک تاریخ ایران باستان را، خیمه شب بازی یهودیان معرفی کنیم، که با سرگرم کردن مردم، به نمایشات مهوع تمدن ایران پیش از اسلام، آدم کشی بی منتهای خود در اقدام پلید پوریم را در پس پرده این بازیگری های ابلهانه پنهان کرده اند.

بدین ترتیب تابلوی آن باشگاه پر تعارف تاریخ ایران باستان را، که شرط عضویت در آن، قبول بی چون و چرای دروغ بوده است، پایین کشیده ام و مایملک بی صاحب مانده ی آنان را به حراج گذارده ام. مایملکی که تنها با زرق و برق شیادی پوشیده بود و اینک در زیر آفتاب و باران حقیقت به کلی از سکه افتاده است. در این میانه آن چه را مقدم بر این مایملک به بازار کهنه فروشان فرستاده ام، آبروی این همه دانشگاه غربی پیرو کنیسه و کلیسا و رمه ای از ایران شناسان خودی و بیگانه بوده است که بسیاری از درگذشتگان آن ها، از فوت پیش هنگام و مقدم بر مطالب مطروحه در مجموعه ی تاملی در بنیان تاریخ ایران بسیار شاکرند و اگر تحمل دوباره شنیدن شایعه های ناشیانه ی آنان در بیان تاریخ ایران تا مبداء اسلام را در خود سراغ دارید، در زیر خلاصه ای از شوخی های آنان در این باب را بیاورم:

۱. پیش از ظهور هخامنشیان در پهنه ای که امروز ایران خوانده می شود، هیچ نشانه ای از تجمع متمدنانه در عرصه های سیاسی و اقتصادی و فرهنگی نبوده است!!!

۲. ناگاه کورش نامی از ناکجا آباد تازه سازی به نام پاسارگاد بر می خیزد و مقدم بر سازمان دهی حضور خود در میان بومیان ایران، به بابل می تازد تا یهودیان اسیر و ثروت مصادره شده ی معابد سلیمان را آزاد و زمینه ای بسازد تا بازگشت یهودیان به اورشلیم و بازساخت دوباره معابدشان میسر شده باشد. بعدها این سرکرده را بنیان گذار یک امپراتوری جهانی به نام هخامنشیان خوانده اند، که از هند تا حبشه را در اختیار داشته، بی آن که بگویند سرکردگان این امپراتوری، شب را در کدام بیغوله می گذرانده اند!!! 

۳. آن گاه مدعی اند که این امپراتوری حاکم بر نیمی از جهان باستان را، نوجوانی بدون امکانات با نام اسکندر مقدونی، که از آن سر دنیا به ایران لشکر کشیده، به وجهی برچیده است که ناگهان از اهورا مزدای بال دار تا خط میخی آنان از یاد روز گار محو می شود و همین اسکندر ملعون است که نیمه ساختی سنگی و بدون سقف را، که امروز تحت جمشید می خوانیم، به مدد معجزه ای شیمیایی، به آتشی می کشد که کم ترین اثری از آن باقی نمی بینیم، تا از همان مخروبه، ۱۲۰۰۰ بار قاطر طلا و نقره و جواهر بدزدد و کتاب اوستا، که پیش از توضیحات آقای پوتین رییس جمهور روسیه ی امروز، پیامبر حامل آن را نیز نمی شناخته ایم، به یغما ببرد؟!!!

۴. اما بلافاصله و ظاهرا از چشمه ی مخصوصی که فقط در ایران می جوشد و همراه آب آن امپراتوران بزرگ فوران می کنند، سلسله ی دیگری به نام اشکانیان پدیدار می شود، که زندگی آنان، از آن روی که همان نیمه مخروبه ی تخت جمشید را هم بر جای نگذارده اند، بر پشت اسب می گذشته است، کاری جز بیرون راندن دشمنان از ایران و ستیزه با امپراتوران روم نداشته اند و گرچه در خورجین اسب های خود خط و زبان مخصوصی به نام پهلوی اشکانی، بدون این که چیزی با آن نوشته باشند، همه جا به همراه داشته اند، اما برای تفریح تاریخ، سکه های خود را به زبان و با خط یونانی ضرب و بر ذیل آن ها، برای گیج کردن محققان آتی، خود را عاشق یونان معرفی می کرده اند!!!

۵. ناگهان این امپراتوری اشکانیان نیز دل تاریخ سازان یهود را می زند و چون از همان سکه های یونانی، که دست مایه ی اصلی ساخت اشکانیان بود، به سبب بازگشت صاحبان مهاجر آن ها به یونان، دیگر نمونه ای پیدا نمی شد، پس به خواندن وردی برای ایرانیان، در کنیسه هایی به نام دانشگاه های غربی، امپراتوری دیگری با نام ساسانیان متولد می کنند که با خود خط و زبان تازه ای به همراه می آورند و حاکمانی دارند که تنها اثر بر جای مانده از آنان، چند خیابان و دبیرستان بود که در حکومت پهلوی ها به نام خویش ساخته اند و نیز سکه های نازکی از نقره، با خطی که خواندن آن میسر نیست، که در زیر زمین و کارگاه های منتسب به اورشلیم ضرب کرده اند.

اینک این داستان های دل آشوب کن به پایان عمر خویش رسیده و قادر به خواب کردن کودکان هم نیست و گرچه هنوز کسانی را می یابیم که با شرمندگی و با تمجمج و تردید، از کورش و داریوش می گویند، اما در میان آنان حتی یک صاحب سواد در اندازه ای نیست که اشرافی به همان فرهنگ قلابی ساخت یهودیان داشته باشد، چندان که سال هاست بر پیشانی بسیاری از سایت ها و وبلاگ های باستان پرستان، لوگوی زیر را به عنوان سند افتخار تاریخی خویش ثبت کرده اند.

 

در میان این همه دلقک شیفته ی ایران پیش از اسلام، که همه جا از همین اطوارها می پراکنند، پس از این همه سال، کسی نبوده که دریابد سازنده ی این لوگوی قلابی به ریش آنان خندیده است، زیرا که اولین لغت سمت چپ سطر اول این به اصطلاح کتیبه، حاوی واژه ی «امام» به خط میخی داریوشی است، داریوشی که ظاهرا و بنا بر این سند، شیعه و حزب اللهی بوده است؟!!! (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 و ساعت 23:0 | 7 نظر
ایران شناسی بدون دروغ، 102

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

       مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۰۲            

اندک اندک به مراحل نهایی بیان مقدمات صفویه نزدیک می شوم. قصد نهایی، معلوم کردن این مطلب اساسی است که به علت وسعت آسیب پوریم، سرزمین ما و تمام شرق میانه هرگز و تا هم امروز، به داشته ها و دانش پیشین و ماقبل پوریم خود بازنگشته است، چنان که شناخت دقیق آن اقوام زنده ی تمدن ساز بابلی و آشوری و آرامی و ایلامی و ثته گوشی و رخجی و مودرایی و اوژه ای و ده ها تجمع دیگر بومیان ایران، که با داریوش می جنگیده اند، ممکن نیست. زیرا آن مردم، در ماجرای پلید پوریم، با حمله ای ناجوانمردانه و شبیخون وار و برنامه ریزی شده ضعیف و سپس تا آخرین نفر چنان کشتار شدند، که فقدان عامل انتقال، گرفتن خبر از آن نابود شدگان را نامیسر کرده است. اصرار من در اثبات توقف ساخت ابنیه ی تخت جمشید، جعلی بودن حاکمان هخامنشی پس از خشایارشا، دروغ بودن حضور امپراتوری اشکانی و ساسانی و نیز نادرستی ماجراهای مربوط به قدرت های اقتصادی و سیاسی و نیز ادعای ظهور نخبگان فرهنگی در هزاره ی نخست اسلامی، در ایزان، از آن بابت است که معلوم کنم تا زمان صفویه، اقلیم ما با نیروی بومی، قادر به تجدید حیات اجتماعی و ترمیم زخم های ناشی از ضربه ی پوریم نشده و کوشش جاری برای اثبات یونانی بودن مانده هایی که ایران شناسان ابله و مامور و مزدور کنیسه و کلیسا، قسمتی را به نام پارتیان و بخشی دیگر را به نام ساسانیان جا و جار زده اند، از آن است که بدانیم کسانی با سعی فراوان و با قصد پنهان نگه داشتن قتل عام پوریم، سعی در انتقال موهوماتی به نام تاریخ ایران باستان، به ذهن مردم ایران داشته اند. 

بار دیگر و با ارائه ی این نمونه از هنر مرمر تراشی کهن یونانیان، که تصویری غیر قابل ارزش گذاری هنری، از امپراتور آنتینیوس است، توجه می دهم که در حواشی گوناگون هستی کهن و باستانی ملل بسیاری، علامات و مشخصه هایی انحصاری وجود دارد که اختصاصا معرف حضور هر یک از آن هاست. علائمی که به دلایل گوناگون، هرگز به وسیله ی دیگران تقلید و برداشت نشده است.

چنان که این شاه کار بی بدیل تظاهرات ایمانی و اعتقادی هندوها، در دهلی نو، که در عین شکوه و عظمت، مهربان و نوازشگر است، از حیطه ی باورمندان به بودیسم و خدایان کهن هند دورتر نمی رود و به دیگران سرایت نمی کند، همان طور که معماری و آرایه های مساجد مسلمین و کلیساهای نصاری اختصاصی است و مثلا صلیب را جز بر فراز صومعه ها و مراکز عبادی و آموزشی مسیحیان در جای دیگری نصب نمی بینیم، بنای زیگورات های کهن در ایران و بین النهرین مورد تقلید چینیان قرار نگرفته، ژاپنی ها میل به ساخت اهرام نداشته اند و روس ها هوس نکرده اند که دیوار چین بنا کنند و اژدهای قدرت چینیان را به نام خود کپی نکرده اند. این قاعده تنها در صورتی به هم می خورد که مثلا مسلمانانی در حد یک کلنی قابل توجه به سرزمین های مسیحیان وارد شوند و مسجدی در کنار صلیب آن ها بسازند و برعکس. بدین ترتیب ادعای این که ابنیه و یادگارهای یونانی چندی که به صورت پراکنده در تیسفون و سروستان و فیروز آباد و طاق بستان و تخت سلیمان در نزدیکی تکاب دیده می شود و در جزییات طراحی و نمایشات معماری و آرایه های حجاری مملو از نشانه های یونانی است، بنا بر تصادف و بدون حضور یونانیان و بر مبنای تفنن و تقلید در ایران، آن هم به میل سلسله ای که به جنگ با رومیان و یونانیان مشهور کرده اند، به وجود آمده است!!!

می توان نهایت شیادی و دورویی و معلق بازی و دوگانه نویسی، برای اختفای حقیقتی عریان را، در تفسیری خواند که گریشمن بر این چند مجسمه ای نوشته است که در نهاوند و کنگاور در کنار یک معبد یونانی یافت شده است.

«هنر یک ملت هرگز نمی تواند در برابر انحطاط سیاسی و فقری که در نتیجه آن حاصل می شود مقاومت کند. وضع هنر ایرانی در دوران اشکانیان همین طور است. در این دوره به نظر می رسد که ما دو اجتماع را می بینیم که یکی از غرب آمده و مشتریان دنیای هلنیستی را تشکیل می دهد و دیگری اجتماع ایرانی است که به فرهنگ یونانی آمیخته شده و هنرمندان بومی را که به شدت تحت تاثیر جریان های غربی قرار گرفته اند به کار وا می دارد. در میان این دو وضع، آن اندک مایه ای هم که از تمدن هخامنشی باقی مانده بود دچار عقب افتادگی مهمی می شود... در معبدی نزدیک نهاوند مجسمه های کوچک برنزی از قرون دوم و سوم پیش از میلاد به دست آمده است که حفریات اتفاقی آن ها را در محل کشف ستون های یادبود ظاهر ساخته اند. در میان این مجسمه های کوچک، زئوس، آتنا، آپولو و دمتر را می توان باز شناخت. این ها را شاید از مصر یا سوریه آورده باشند». (گریشمن، هنر ایران در عهد اشکانیان و ساسانیان، ص ۱۸)

می بینید که گریشمن به چه حیله گری و توجیه و یاوه بافی فوق شیادانه ای، تا حد ایجاد دو اجتماع در ایران متوسل شده، تا ماهیت یونانی آن چه را که در فاصله زمانی معینی در هستی این سرزمین یافت می شود، پنهان نگهدارد و این وقاحت کثیف و پلید و مهوع تا جایی امتداد یافته است که مجسمه های کوچک خدایان هلنی یافت شده در مرکز ایران و در یک عبادتگاه هلنی را، وارداتی از مصر و سوریه وانمود می کند، بی این که بگوید مردم ایران از چه روی به این مجسمه های هلنیستی محتاج بوده اند؟!!

بر اساس این بحث انحصاری بودن کدها و سمبل هایی نزد ملل گوناگون، این نقش سرستون، که به طور عمده مخصوص معابد هلنی و در جهان به نقش «ایونیک» یعنی نمای یونان و باورهای هلنی معروف است، همانند نقش صلیب، هرگز و در هیچ کجای دیگر، جز در ابنیه ی مقدس یونانی به کار نرفته است و تعدد کاربرد آن در بناهای یونانی حیرت انگیز است. نقشی که انعکاسی از شاخ طرفین صورت یک قوچ با پیچش های گوناگون را در خود پنهان دارد. 

                         

این ها فقط چند نمونه از نقوش انحصاری سرستون های معابد هلنی و مراکز آموزشی و ایمانی در یونان باستان است. اگر می خواستم موارد دیگری را نیز انتخاب کنم، تعداد آن ها از پنجاه در می گذشت. گمان ندارم حتی در اروپا، جز حوزه ی تسلط تمدن یونان، جای دیگری چنین نقشی را برای زینت سرستون ها انتخاب کرده باشند. شخصا در این گردش ساده ی قوس ها جلوه ای می بینم که کنجکاوی برانگیز است و میل به باز اندیشی و تفکر آرام را در آدمی زنده می کند.

نقش این گردن آویز یونانی، انعکاسی از آن گرافیک مقدس سرستون های هلنی را در خود نگه داشته است. مسیحیان متعصب یونان از کار برد این گردن آویزها پرهیز دارند و آویختن آن را علامت تعلق به هلنیسم دیرین می دانند و مرا به یاد پلاک هایی فلزی از نوع بال دار اهورامزدا می اندازد که حالا کسانی برای دهن کجی به اسلام، نه بر گردن، که درست روی سیب آدم و زیر چانه ی خود می بندند!!!

این تمبر یادبود یونانی آراسته به تصویر نقش سر ستون مقدس هلنی، برداشت شده از ارکتئوم، معبد مقدس آتنا در کنار آکروپلیس، که در نمای پشت تمبر دیده می شود، اهمیت این نقش ایمانی و انحصاری یونانیان را به روشنی نشان می دهد. در واقع این نقش ملی یونان و حامل پیامی کهن است که به ظاهر فقط یونانیان ارتباط ناگسستنی و مقدسی در فهم آن نشان می دهند.

این بقایایی از معبد خورهه در نزدیکی قم است. حتی گریشمن هم این ستون ها را بازمانده هایی از یک پرستشگاه شناسایی کرده و در باب آن نوشته است:

«تا یک قرن پیش بقایای معبدی که بنا بر یک طرح یونانی ساخته شده بود، هنوز در کنگاور بر سر جاده بین کرمانشاه و همدان مشهود بود. تالار عظیم آن که تصور می شود در حدود سال ۲۰۰ پیش از میلاد ساخته شده، نزدیک به ۲۰۰ متر مربع را فرا گرفته بود. ساختمان دیوارها با تخته سنگ های بزرگ تقلیدی از تخته سنگ های بزرگ صفه تخت جمشید بود و ستون هایی که دارای سر ستون های دوریک بودند، بالشتک های کرنتی داشتند. بدون شک در خورهه نزدیک جاده ی تهران - اصفهان، عدم توانایی در درک عناصر معماری یونانی بیش تر محسوس است. در معبد خورهه که دارای طرح یونانی است ستون ها از حد تناسب کلاسیک بین ارتفاع و قطر تجاوز می کنند و این دلالت بر سلیقه ی ایرانی دارد». (گریشمن، هنر ایران در عهد اشکانیان و ساسانیان، ص ۲۴)

همان خیره سری معمول ایران شناسان یهود، در برابر حقایق آشکار تاریخی و مانده های معماری در ایران. معبدی را که جز نشانه های یونانی ندارد، تنها به علت تخته سنگ های بزرگ، که اثری از آن ها بر جای نیست، در دروغی آشکار، تقلیدی از تخت جمشید معرفی می شود و آن ستون های سوزنی مخصوص معابد یونانی، در ذهن گریشمن شیاد به نمودارهای موهوم و بی قرینه ای از سلیقه ی ایرانی تغییر فرم می دهد. اگر گریشمن نمی تواند و به تر این که بگویم نمی خواهد ماهیت اصلی این معبد هلنی را شناسایی کند، که از نمونه های دیگر آن، از جمله در کنگاور با خبریم، اینک به آسانی و با تطبیق نقش سر ستون آن با آرایه ی مقدس و انحصاری یونانیان، او را به اعتراف حقایق وادار می کنیم.

 

اینک نقش سر ستون های خورهه را از نزدیک تماشا کنید. آیا بازهم اثبات حضور یونانیان در ایران برای چنان مدتی که آن ها را به معبد سازی با همان لوگوی معروف ایونی، در کنار کلنی های معینی واداشته، نیازمند توضیح بیش تر است؟!! اینک بایستی کسی را بیابیم تا به ما توضیح دهد کارگزاران تدوین تاریخ جهان باستان چه کسانی بوده اند و تا چه اندازه در کرسی های شرق شناسی و حواشی آن نفوذ داشته اند که اینک حتی مورخین و صاحبان کرسی های تاریخ در یونان نیز، این معبد هلنی را متعلق به پارتیان می دانند؟!!!!!! (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 22:0 | 72 نظر
ایران شناسی بدون دروغ، 101

   آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

       مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۰۱            

به راستی که وفور علائم حضور یونانیان مهاجر در ایران، به حدی است که به هر سو نگاه می کنم، جز مانده های آنان، چیز دیگری را به جای نمی بینم و چون از زمان خشایارشا، تا ظهور اسلام، نشان از هیچ مرکز تجمع دیگری در ایران، جز همین آثار یونانی نمی یابیم، پس برای رفع تردید و سرگردانی می توان مدعی شد که هر عارضه ای بر سنگ و خاک به صورت نقش برجسته و ساختمان و هر تولید عاج و شیشه و سفال و هر سکه ی غیر جاعلانه ی پیدا شده، در این فاصله، هویتی جز یونانی ندارد. شگفت این که در بقایای بازمانده از یونانیان هجرت کرده به ایران، همه جا آثار تمدن مردمی دیده می شود که گرچه از توانایی های تاریخی و بومی خود محروم مانده اند، اما می کوشند با امکانات اندک مهاجرت، لااقل حضور فرهنگی و باورها و مراسم سنتی خود را، در سکه ها و نقش برجسته های