در آستانه صدمین سالگرد 8 مارس  `

گفتگو با فرانک شاعر: شعرهايم نوبت را به يک خواست ديگر دادند `
فرانک فريد: ديلسيز آنالار  ^
مهران باهاری: اعطای حق رای به زنان آذربايجان، نخستين در ايران، نخستين در عالم اسلامی  `
حسين ف. وحيد: چهره زن در شاهنامه فردوسی  ^

 

اسماعيل جميلی: قادين  ^

دونيا قادينلارينين بين الخالق همرايليک گونونه عشق اولسون
جنبش فدرال دموکرات آذربایجان ، روز جهانی زن ، جشن 8 مارس را به  همه  زنان هموطن خود ، و زنان ترک در آذربایجان و در هرنقطه ای از ایران تبریک می گوید ! ^

راه تاريخی مبارزات زنان برای حقوق برابر  ^

 

http://www.achiq.org/eyin.htm#x?b?rl?r_il?_olaylar


8 مارس، روز جهانی زن، بر زنان عشایر لور و بختیاری نیز مبارکباد

هشتم مارس روز جهانی زن بر زنان عشایر و این ایل‌زنان غیور نیز فرخنده باد. بر تو هم مبارکباد ای دختر ایل، یادگار زیبای سرزمین من، خود می‌دانی که نگاه مظلومانه و حسرت بار تو ای دختر ایل، در نهایت سوزی جانکاه، آزارم می‌دهد. صداقت چشمان مهربان تو، بغض سرد نامردیهای زمانه را در گلویم پاره می‌کند. این را می‌دانم که تو همچون کوهی استوارخواهی ماند چون هنوز اصالت ایرانی نمرده است

 

بطور کلی در سراسر کشور ایران زنان به شکلی وحشیانه مورد سرکوب، زندان و شکنجهء فراگیر روحی و جسمی قرار می‌گیرند، و نه کسی و نه قانونی به مطالبات و خواستهای بحق آنان گوش می‌دهد و اصولأ زنان در جامعهء ما از اهمیت شایسته‌ای برخوردار نیستند. امروزه زنان در ایران دارای تحصیلات کلاسیک بالایی شده‌اند و خوشبختانه به حقوق اجتماعی و سیاسی خود تا حدودی آشنایی پیدا کرده‌اند که این خود نظام زن ستیز جمهوری اسلامی را به وحشت انداخته است، و بهمین خاطرجدیدأ دانشگاهها را سهمیه بندی کرده‌اند تا به نوعی بر این فائق آیند، که خود آب در هاون کوبیدن است

 

با توجه به عصبی بودن و روحیات خشونت آمیز مردم که در واقع متعاقب از اعمال خشونت رژیم در جامعه است، تورم و بیکاری گسترده و شرایط سخت اقتصادی، ازدیاد اعتیاد خانمان سوز که قشر جوان و سازندگان آیندهء کشور را به ورطهء نابودی کشانده است، همگی دست بدست هم داده‌اند و مردم را به جدال دائمی برای ادامه حیات تبدیل کرده است، که بار سنگین این جدال بر دوش زنان است که بعنوان بنیان اصلی خانواده مطرح می‌باشند

 

مهمترین مشخصهء مطالبات اجتماعی زنان ایرانی در واقع مبارزه برای برداشتن هرگونه تبعیض و آپارتاید جنسی، اعدام و سنگسار، زندان و شکنجه، نابرابری زن و مرد، داشتن نهادهای مدنی و تشکلهای مستقل زنان، زدودن نقش مخرب تفکرات مذهبی و ایدئولوژیکی علیه زنان، محرومیت از حق انتخاب همسر و جدائی، حق مالکیت و ثروت، حق مادری و تصمیم در مورد فرزندان و بطور کلی داشتن آزادیهای دمکراتیک و سکولار در راستای میثاقهای بین‌المللی و حقوق بشری سازمان ملل متحد می‌باشد

 

مبارزه برای آزادی و رهائی زنان بدون مبارزه با نقش و حضور مذهب در جامعه و بطور مشخص جدائی کامل و بی قید و شرط آن از دستگاه دولت امکان پذیر نیست. بایستی نقش تخریبی مذهب در نابرابری ها، سرکوب و محرومیت زنان که خود سبب نگهداری و حفظ ارتجاعی ترین سیستم تفکری و حکومتی است، برای همگان روشن باشد

 

همچنین فرهنگ و مناسبات مردسالارانه ، که بعنوان یک پدیده فرهنگی - مذهبی و اجتماعی، و حتی در مجموعهء قضائی و حقوقی نیز خود را نمایان می‌کند، که خود ریشه ای تاریخی در ایران دارد و زن را بعنوان انسان و موجود دوم قلمداد می‌کنند را بایستی کم‌کم برای همیشه از فرهنگمان بزدائیم

 

نباید فراموش کنیم که بدون حضور فعال و مبارزه زنان که در واقع خود بعنوان پایه‌ای از هر گونه جنبش علیه استبداد محسوب می‌شوند، تغییر این رژیم تقریبأ ناممکن است

 

8 مارس روز جهانی زن را گرامی می‌داریم و هر گونه خشونت علیه زنان را با هر بهانه‌ای که باشد، محکوم می‌کنیم. هشتم مارس بر تو نیزمبارک باد ای شیرزن بختیاری، ای دختر لر آیا تو به چه جرمی محکوم شده‌ای که می‌بایستی کماکان اینچنین سخت و طاقت‌فرسا زندگی کنی؟ که خود نوعی شکنجه است، و در زیر یوق این نامردان مذهبی حاکم و این غاصبان و مستبدان از خدا بی‌خبر حقوقت پایمال شود؟

 

 

 

 

براستی آیا ما هم در قرن 21 زندگی می‌کنیم؟ دختر بختیاری با کوله‌باری از هیزم جهت امرار معاش

 

 

 

 

شرم بر کسانی که این وضع را بر تو و همنوعانت تحمیل کرده‌اند. تو که بر روی دریایی از نفت و گاز زندگی می‌کنی، آیا سهم تو از این ثروت ملی در کجاست؟ مگر نفت و گاز ملی نشده است؟ آیا براستی همجنسان تو در مرکز نیز، همچون تو بدینصورت در ژرفنای مشقات زندگی دست و پا می‌زنند؟

 

امان از دست استبداد مدار بسته، که حتی سازمانهای مدافع زنان هم تو را فراموش کرده‌اند! اما بیاد داشته باش، که در کنار جوانان بپا خواسته لرستان و بختیاری، تمام حقوق انسانی خود را که به غارت رفته است، روزی بازپس خواهی گرفت. به امید آن روز که نه چندان دور است

 

فرامرز بختیار (حزب اتحاد لرستان و بختیاری

 


یکصدمین سالگرد روز جهانی زن
روز جهانی زن: فرصتی برای بازنگری


مدرسه ی فمینیستی


• از نگاه ما شناخت دقیق شرایط و نداشتن توهم نسبت به آن، برای ادامه راه مان ضروری است. در این فضای هر دم نگران کننده، بدون شناخت از موانع، دشواری ها و نیز بدون بهره بردن آگاهانه از ظرفیت های موجود (که جنبش جهانی زنان برایمان به ارمغان آورده) و نیز بدون بازتعریف و شناسایی امکانات داخلی ، حرکت مان بسیار دشوار می گردد و گاه ممکن است که ناامیدی و یاس را بپراکند ...

اخبار روز
دوشنبه  ۶ اسفند ۱٣٨۶ -  ۲۵ فوريه ۲۰۰٨


در آستانه روز جهانی زن، «هشت مارس» (۱٨ اسفندماه ۱٣٨۶) قرار داریم. در این ایام فعالان جنبش زنان معمولا کارنامه فعالیت های خود را مورد سنجش و بازبینی قرار می دهند تا ببینند چه انجام داده اند، چه دستاوردهایی داشته اند و دچار چه بن بست هایی شده اند. سنجش عملکردها به این منظور که بتوانند فعالیت های خود را برمبنای مشکلات و دستاوردهای یکساله شان بازتعریف کنند و ره توشه ای برای سال دیگر که از پی آن می آید جمع کنند تا در پیچ و خم های راه دشوارشان حساب شده تر قدم بردارند.

این بازنگری نسبت به یک سال گذشته شاید برای ما فعالان جنبش زنان در ایران که سال پرتلاطمی را گذرانده ایم «واجب» تر باشد چرا که در یک ساله اخیر جنبش زنان با ورود به مرحله ای تازه که با شکل گیری کمپین یک میلیون امضاء همراه بود، با دگرگونی ها، چالش ها و دشواری های بسیاری مواجه شده است. گسترش و نفوذ گفتمان برابری و مطالبات کاملا مشخص زنان (در قالب کمپین یک میلیون امضاء و نیز کمپین های دیگر) به عرصه عمومی، سبب شد که واکنش ها نسبت به جنبش زنان نیز گسترده تر شود و ابعادی خشونت بار و جدید به خود بگیرد.

پیامد آغازین این برخوردها را در ٨ مارس سال گذشته شاهد بودیم، ولی امسال ابعاد پیچیده تر و گاه مبهم تری به خود گرفته است، به طوری که از یک سو با فوران این مطالبات در عرصه عمومی مواجه ایم (و این همان هدف جنبش یک میلیون امضاء به طور خاص و جنبش زنان به طور عام بوده است) و از سوی دیگر موانعی که در پیش روی این جنبش قرار داده شده پیچیده تر و عبور از آن دشوارتر می نماید. بر این اساس، اکنون که بار دیگر در آستانه روز جهانی زن قرار است کارنامه یکساله خود را بررسی کنیم، شاید بهترین تدبیر، همانا بررسی گذشته از طریق ترسیم دورنمای آینده باشد. از این زاویه است که در نوشتار «چالش ماه» سعی می کنیم مشکلات و موانع و نیز پتانسیل های موجود در جنبش زنان را در کنار یکدیگر در ترازوی سنجش قرار دهیم تا بتوانیم به این وسیله، در روزهای مصادف با روز جهانی زن (٨ مارس) برای واقعیت بخشیدن به آینده و چگونگی حرکت، به بحث و گفتگو بنشینیم.

محدودیت ها و موانع پیش رو

- افزایش فشار در فضای انتخاباتی

گروهی از فعالان، فضای انتخاباتی را فرصتی می دیدند برای باز تر شدن فضای سیاسی و اجتماعی و خوش بینانه انتظار داشتند با نزدیک شدن به انتخابات، فرصت هایی برای فعالیت بیشتر بیابند و نفسی تازه کنند. آنان انتظار داشتند در انتخابات پیش رو (مجلس هشتم) ، گروه های اصلاح طلب کرسی های بیشتری به دست آورند و بتوانند اصلاحات را پی گیرند و فضای نفس گیر فعلی تغییر کند اما رد صلاحیت های گسترده، این آرزوهای حداقلی را بر باد داد و عملا امید دستیابی به حداقلی از فضای باز از طریق انتخابات و تغییر شرایط را نقش بر آب کرد. بیش ازسه هزار کاندیدا در مرحله اول توسط هیئت نظارت رد صلاحیت شدند که بیش از دو هزار نفر آنان به طیف اصلاح طلبان تعلق دارند. در مرحله بعدی و با اعتراض رد صلاحیت شدگان، صلاحیت تعداد محدودی از آنان دوباره تایید گردید، این در حالی است که رد صلاحیت ها تنها دامن اصلاح طلبان را نگرفت بلکه جمعی از نمایندگان فعلی مجلس هفتم و کاندیداهای مستقل و اصولگرا هم رد صلاحیت شده اند.

در سال های گذشته در زمان انتخابات، بسیاری از شهروندان ایرانی باز شدن فضا را عملا حس می کردند، جنبش زنان نیز بارها از فرصت انتخاباتی برای پیشبرد گفتمان برابرخواهی خود استفاده کرده است که عالی ترین نمونه آن برگزاری تجمع ۲۲ خرداد سال ۱٣٨۴ در جلوی دانشگاه تهران، در انتقاد به نابرابری های حقوقی در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران بود. اما انتخابات امسال به نظر می رسد که این فضای امید، آلوده به ابهام شده و عملا تداوم فضای سرکوب را در برداشته است: هم اکنون چهارتن از فعالان جوان کمپین در زندان هستند (راحله عسگری زاده، نسیم خسروی، روناک صفازاده و هانا عبدی)، دو تن دیگر از فعالان کمپین یک میلیون امضاء به دادگاه فراخوانده شده اند برای گشایش پرونده های جدیدی به اتهام اقدام علیه امنیت ملی از طریق نوشتن و راه اندازی سایت های اینترنتی (ناهید کشاورز و پروین اردلان) و به یکی از اعضای کمیته مادران کمپین یک میلیون امضاء (احترام شادفر) حکم ۶ ماه حبس تعلیقی به بهانه جمع آوری امضاء داده اند و...

- اجرای وسیع احکام اعدام و تشدید رعب و وحشت در جامعه

دو سالی بود که بند نسوان زنان اوین ، اعدامی به چشم ندیده بود، در چند ماه اخیر اما موج اعدام ها شتاب فزاینده ای به خود گرفته است. به نظر می رسد اراده ای برای خالی کردن زندان ها از «زیرحکمی ها» از طریق شتاب بخشیدن به روند اجرای احکام وجود دارد. گسترش اعدام ها در چند ماه اخیر در ایران بی سابقه بوده است و اکنون ایران بر اساس میزان جمعیتش، بالاترین رتبه را در جهان از لحاظ میزان اعدام ها به دست آورده است، این اعدام ها به رعب و وحشت عمومی دامن زده است. اجرای احکام سنگسار که سالها بود در کشور به اجرا در نمی آمد، و یا دادن حکم اعدام برای نوشیدن مشروبات الکلی، و نیز قطع دست و پا و اجرای احکام اعدام افرادی که توسط نیروی انتظامی اراذل و اوباش نام گرفته اند در میادین عمومی، همه و همه از نمونه های قابل تاسف اخیر است که حجمی از اعتراضات و نگرانی ها را در میان فعالان حقوق بشر دامن زده است.

- غلبه گفتمان های «کلان» سیاسی

جنبش های اجتماعی ایران از جمله جنبش زنان، طی یک دهه تلاش مداوم در عرصه های مختلف به تدریج توانسته اند مطالبات عینی و روزمره خود را در قالب گفتمان «مطالبه محور» جان تازه ای بخشند، این فعالیت های گسترده موفق شد که سایه مسلط گفتمان های کلان نگر را که سالها احزاب سیاسی رایج کرده بودند، کمرنگ سازد و تاثیر جنبش های اجتماعی را برای تحولات عمیق تر «بر محور خواسته های مشخص و ملموس» را به عینه و در عمل اجتماعی خود محقق سازند. نقطه عطف این روند، شکل گیری کمپین یک میلیون امضاء برای تغییر قوانین تبعیض آمیز و تبدیل آن به یک جنبش اجتماعی بوده است.

در چند ماهه اخیر با مروری به اخبار و گزارش رسانه ها، به نظر می رسد، دولت و احزاب سیاسی و «درخواست های کلان روایت» سابق شان با توجه به شرایط خاص منطقه خاورمیانه، دوباره قوت گرفته است. از همین رو این تردید در میان برخی از کنشگران جنبش زنان وجود دارد که کوشش های بیش از ۱۵ سال فعالان زن، برای ترویج گفتمان برابری خواهی و اهمیت یافتن گفتمان جنسیتی، با قدرت گیری دوباره کلان روایت های سیاسی و «مسائل همیشه مهم»، به حاشیه رفته و بار دیگر در «سایه» قرار گیرد، در نتیجه، جنبش مستقل زنان (که به اولویت یافتن مسائل زنان معنا می شود)، دوباره تضعیف گردد.

بی شک منظور آن نیست که احزاب و فعالیت های سیاسی به خودی خود «رقیبی» برای جنبش های اجتماعی هستند بلکه به نظر می رسد هر جامعه ای برای حرکت رو به جلو و تحولات تدریجی به نفع گروه های مختلف مردم، هم نیاز به احزاب و هم جنبش های اجتماعی دارد اما به نظر می رسد گفتمان کلان نگر حاکم بر احزاب سیاسی در ایران که همواره خود را «گفتمان برتر» و جنبش های اجتماعی را «گفتمانی حاشیه ای» تلقی می کنند و از این رو به جای حرکت در کنار جنبش های اجتماعی، خود را گفتمانی «فراجنبشی» می دانند که وظیفه اش «استحاله» این جنبش ها درون «خود» و «بلعیدن» آنان است، خواهی نخواهی مشکل ساز می شود.

- اجرای طرح امنیت اجتماعی و بسته شدن فضاهای عمومی

فضاهای اجتماعی، یکی پس از دیگری بسته می شوند، در چند ماهه اخیر موج حمله به کافی شاپ ها به بهانه رعایت نکردن شوونات اسلامی و نیز حمله به «کافه - کتاب» ها و به اکثر مکان هایی که محل معاشرت جوانان ومحل گفتگو و ملاقات اهل فکر بود، تشدید شده است. نه تنها فضاهای عمومی از دسترس فعالان حقوق برابر و بقیه کنشگران اجتماعی خارج شده، بلکه منازل شخصی فعالان کمپین یک میلیون امضاء که در نبود مکان های عمومی به مکانی برای برگزاری نشست ها و جلسات تبدیل شده بود نیز از تعرض پلیس امنیت، مصون نمانده است و هر بار پلیس امنیت با آمدن به درب منازل و تهدید فعالان، سعی می کند مانع برگزاری جلسات شود. مکان های عمومی که قرار بود محل گفتگوی «چهره به چهره» فعالان کمپین یک میلیون امضاء با شهروندان باشد، ناامن گشته و در یکسال اخیر شاهد دستگیری فعالان در متروها، پارک ها و ... بوده ایم. امنیتی شدن بیشتر فضا، به دلیل اجرای طرح موسوم به «ارتقاء امنیت اجتماعی» و برخورد خشونت آمیز با حجاب زنان و دختران، وضع شکننده موجود را به مراتب دشوار تر کرده است. از سوی دیگر به بهانه طرح امنیت اجتماعی، فضای شهرها، حال و هوایی کاملا پلیسی به خود گرفته اند و کنترل به بهانه «امنیت»، زندگی همه شهروندان اعم از زن و مرد را در شهرها دچار مخاطره و تشویق و ناامنی کرده است.

- تفکیک جنسیتی در همه جا حتی در کتاب های درسی کودکان

تلاش برای تفکیک جنسیتی، به اتوبوس ها، متروها و کلاس های درس محدود نمانده است، اکنون مسئولان نظم جنسی، سعی در زنانه و مردان کردن کتاب های درسی کودکان از سنین دبستانی دارند.

از چند سال پیش شوق دختران جوان به تحصیل، آنان را بر آن داشته تا با سعی و کوشش بسیار سد کنکور ورودی دانشگاه ها را شکسته وبیش از ۶۰ درصد دانشجویان را در دانشگاه های ایران تشکیل دهند. آماری که بسیاری از ناظران خارجی را نیز به شگفتی و تحسین واداشته است. دختران نشان داده اند که بسیار خوب می توانند از تنها امکان در دسترس استفاده کرده و در رقابت درسی با پسران، آنان را پشت سر نهند، اما زن ستیزان این تنها امکان را که زنان خود با سعی و کوشش برای تغییر وضعیت خود، فراهم کرده اند را بر نتافته اند و با طرح سهمیه بندی جنسیتی ، تلاش می کنند از میزان ورود دختران به دانشگاه ها بکاهند. دلایل اقتدارگرایان برای سهمیه بندی جنسیتی و ایجاد سقف برای ورود دختران به دانشگاه، بهانه هایی همچون: بالا رفتن سن ازدواج، افزایش آمار طلاق و نیز قداست جنسیتی برخی رشته هاست!

از آن جا که اجازه کار و محل اقامت زن با شوهر است، طرفداران سهیمه بندی جنسیتی استدلال می کنند که بسیاری از زنان پس از اتمام تحصیلات دانشگاهی یا به علت اجازه ندادن شوهر و یا تغییر محل زندگی پس از ازدواج، کار نمی کنند و باعث هدر رفتن بودجه بیت المال می شوند. آنان قصد دارند تا تبعیض قانونی را با تبعیض دیگر قانونی پاسخ گویند و از خود نمی پرسند چرا باید اجازه کار و محل زندگی یک زن تحصیل کرده به دست شوهرش باشد؟ به شهادت کمیسیون پژوهش مجلس این سهمیه بندی بدون این که روند قانونی آن طی شود، هم اکنون اعمال می شود.

- مسدود شدن صداهای زنان و تعطیلی «مجله زنان»

فضای اجتماعی و سیاسی جامعه ایران روز به روز بسته تر می شود. این انسداد تاثیر خود را بیش از هر چیز بر فعالیت های مدنی و مسالمت آمیز نهاده است. در یکسال گذشته جنبش زنان مانند جنبش دانشجویی، فشارهای بسیاری را متحمل شده است. گذشته از فیلتر کردن مداوم سایت های زنان از جمله سایت اصلی کمپین یک میلیون امضاء (تغییر برای برابری) و دیگر سایت های کمپین در شهرستان ها و از سوی دیگر فیلتر کردن دو سایت همراه و پشتیبان کمپین یعنی سایت «کانون زنان ایرانی» و سایت «زنستان» (سایت زنستان پس از ۷ بار فیلتر شدن، سرانجام به طور کامل مسدود شد)، آخرین نمونه آن لغو امتیاز ماه نامه وزین «زنان» است که در آغاز شانزدهمین سال انتشارش با تیغ اقتدارگرایان خاموش شد. با خاموشی «مجله زنان» جنبش زنان یکی از پایگاه های مهم کاغذی خود را از دست داد. در تمام این شانزده سال، مجله زنان با دشواری بسیار و رعایت خط قرمزها برای تداوم ، مانده بود. این مجله از سالهای پراضطراب توقیف فله ای نشریات به سلامت گذشته بود، اما اقتدارگرایان حضور این نشریه که توانسته بود مخاطبانی جدی را سال ها با خود همراه کند و در ترویج گفتمان برابرخواهی در ایران نقشی قابل توجه داشته باشد، را بر نتابیدند. خاموشی مجله زنان مهرتایید بر تغییر فضایی است که بارها نشانه هایش را در یکسال گذشته دیده بودیم.

- سال ۱٣٨۶ سال افزایش فشار بر جنبش زنان

میزان دستگیری فعالان حقوق زنان در سالی که به پایانش نزدیک می شویم بیشتر از میزان آن در تمام دو دهه اخیربوده است. بیشترین فشار و دستگیری و بازداشت ها بر فعالان کمپین یک میلیون امضاء اعمال می شود. از ابتدای فعالیت کمپین در شهریور ۱٣٨۵ تاکنون ۴٣ نفر از فعالان دستگیر شده اند. از این تعداد دستگیر شدگان کمپین یک میلیون امضاء، تعداد ۴۰ نفر آنان در سال ٨۶ دستگیر شده اند. بسیاری از این دستگیر شدگان اکنون با قرار وثیقه و کفالت در انتظار نتیجه رای دادگاه هستند. در واقع فشارها از اواخر سال ۱٣٨۵ تشدید شد. آغاز آن به ممانعت از سفر تعدادی از فعالان حقوق زنان برای شرکت در یک کارگاه آموزشی در هند بر می گردد که طی آن سه تن از اعضای «مرکز فرهنگی زنان» (طلعت تقی نیا، منصوره شجاعی و فرناز سیفی) در فرودگاه دستگیر و به زندان اوین برده شدند و بقیه از ادامه سفر منع گردیدند. در ۱٣ اسفند ۱٣٨۵ (در آستانه ٨ مارس سال گذشته) نیز ٣٣ تن از فعالان حقوق زنان که اکثر آنان از فعالان کمپین یک میلیون امضاء بودند، دستگیر شدند. فعالان بسیاری در سال اخیر به خاطر تجمع ۲۲ خرداد در میدان هفت تیر حکم های زندان دریافت کرده اند و در انتظار اجرای حکم خود هستند (حکم حبس تعزیری ۲ سال و نیم برای دلارام علی و ۱ سال حبس تعزیری برای معصومه ضیاء از نمونه های مهم آن به شمار می رود). از جمله فشارهای وارده می توان به حمله مسلحانه و بسیار خشونت آمیز به یکی از کارگاه های آموزشی کمپین در شهر خرم آباد و دستگیری ۲۵ نفر از تسهیلگران و داوطلبان در کارگاه آموزشی اشاره کرد.

امیدها و امکانات پیش روی جنبش زنان نیز بسیار است

- گسترش گفتمان برابری خواهی

با وجود همه فشارها و غلبه فضای امنیتی، گفتمان برابری خواهی هرگز تا بدین حد در جامعه ایران، چنین گسترشی را تجربه نکرده است. گفتگو های کنشگران سرشار از بیان تجربیاتی است که حاکی از مشروعیت حق خواهی آنان در ذهن و زبان مردان و زنانی در حاشیه ای ترین مناطق کشور دارد. تلاش های فعالان و روش گفتگوی چهره به چهره و نیز رسانه های فارسی زبان خارج از ایران، همه و همه در عمومی کردن این گفتمان نقش قابل توجهی داشته اند. دستگیری کنشگران کمپین، هرچند برای این فعالان هزینه در برداشته و همواره باعث ریزش نیروهایی می شود اما از سوی دیگر باعث ترویج و گسترش اهدافی که این کنشگران برایش مبارزه می کنند و هزینه می پردازند، در میان لایه های مختلف اجتماعی شده است.

هرگز در تاریخ ایران مطالبات زنان تا این حد در شهرهای بزرگ و کوچک ایران مطرح نشده بود. این امر یکی از مشکلات جنبش زنان به معنای مرکزگرایی و حضور اکثر فعالان جنبش در تهران و نیز شنیده نشدن صدای فعالان حقوق برابر در شهرستان ها را به چالش کشیده است. تلاش های فعالان کمپین یک میلیون امضاء در شهرهای رشت، سنندج، کرمانشاه، ، تبریز، شیراز،یزد، همدان، مشهد و ... فضای جنبش زنان را رنگارنگ کرده است.این فعالان با تلاش های بی پایان و مقابله با دشواری هایی که برای فعالان تهرانی بسیار کمرنگ تر است، توانسته اند تریبون های جنبش زنان را گسترده تر کنند. گسترش وبلاگ های کمپین در شهرهای مختلف، در راستای گسترش این تریبون هاست.

گسترش گفتمان برابری خواهی، مسئولیت کنشگران کمپین یک میلیون امضاء را در راهی که پیش گرفته اند، صدچندان می کند، هر کدام از ما دیگر تنها یک فرد که برای پاسخ به دل خود، به این راه گام نهاده ایم، نیستیم. اینک هر کدام از ما کنشگران جنبشی هستیم که چشم ها به آن دوخته شده، امیدها به آن بسته شده است و می رود تا داغ ننگ تبعیض را از چهره زنان این کشور اگر نه نابود که بی رنگ سازد. گسترش حق خواهی زنان، تنها زنان و مردان بیرون از دایره قدرت را به مطالبه حق خود فرا نخوانده است، دولت مردان و دولت زنان نیز مجبور شده اند، برای کم کردن این تبعیض ها راهی بجویند. طرح برخی از مفاد مورد درخواست کمپین یک میلیون امضاء از جمله برابری دیه زن و مرد، اصلاح قانون سهم ارث زن از شوهر، و بالا رفتن سن مسئولیت کیفری دختران، نشان از توان جنبش زنان برای بردن گفتمان حق خواهی خود به میان دولت مردان و دولت زنان دارد.

از طرف دیگر جنبش زنان در چند سال اخیر، خواسته های خود را بر جامعه پدرسالار ایران تحمیل کرده است تا جایی که گفتمان برابری خواهی به یک گفتمان مطرح در عرصه افکار عمومی ارتقاء یافته است. امروز کمتر روزنامه و نشریه ای است که بحث زنان را به کلی نادیده انگارد و کمتر حزب و دسته ای است که مسئله زنان را به فراموشی سپارد. همان احزاب و گروه هایی که در سال های نه چندان دور مسائل زنان را فرعی قلمداد می کردند و حل آن را به سال های آینده و در گرو حل شدن مسائل «مهم» می دانستند، اکنون نمی توانند از مسائل زنان طفره بروند. هم اکنون اخبار و مقالات مربوط به زنان یکی از بخش های مهم هر سایت و رسانه ای در ایران است.

- فضاهای مجازی یکی از روزنه های تنفس

هرچند دسترسی زنان به رسانه های کاغذی، یکی پس از دیگری محدود می شود اما از سوی دیگر جنبش زنان توانسته است از فضای مجازی (اینترنت) حتا با وجود سانسور و فیلترینگ، به خوبی بهره بگیرد و گفتمان برابری خواهی را ترویج بخشد. پدیده وبلاگ نویسی دختران و زنان جوان، نقش مهمی در به چالش کشیدن کلیشه های جنسیتی و تبعیض های قانونی و عرفی داشته است. بسیاری از کنشگران جنبش زنان خود از نویسندگان وبلاگ ها هستند. بنابراین با وجود سانسور و فیلترینگ گسترده (به طوری که سایت «تغییر برای برابری» مهمترین رسانه کمپین تاکنون بیش از ۱۰ بار فیلتر شده است)، اما هم چنان فعالان جنبش زنان می توانند سد فیلترینگ را شکسته و در فضای اینترنتی و مجازی به طرح مطالبات خود بپردازند. با وجود این که مخاطبین اینترنت تنها مخاطبین فعالان جنبش زنان نیستند و خواست کنشگران جنبش زنان و به ویژه کنشگران کمپین فراتر رفتن از این مخاطبان و وارد گفتگوی مستقیم شدن با گروه های وسیع تر مردم است، اما به نظر می رسد، رسانه اینترنتی، مهم ترین رسانه در دسترس جنبش زنان است و خوشبختانه جنبش زنان بخت آن را داشته است تا با استفاده از این رسانه، صدایش را روشن نگاه دارد. گرچه هنوز تعداد سایت های زنانه در ایران به اندازه تنوع فزاینده صداهای زنان، افزایش و تکثیر نداشته است. از این رو نیاز به گسترش و تعدد بیشتر این سایت ها (با توجه به محدودیت های موجود) هر روز عاجل تر می شود.

- همبستگی جهانی جنبش زنان: فرصت ها و امکانات گسترده تر

جنبش زنان همواره جنبشی جهانی بوده است. اسناد تاریخی نشان می دهند که فمینیست های اولیه ایرانی از همان ابتدا به ارتباط با فعالان جنبش بین المللی زنان توجه نشان می داده اند و خواستار همیاری و گفتگو با همتایان خود در شرق و غرب بوده اند. این کنش ها به ارتباط زنان ایرانی با زنان غربی محدود نمی شده است، اسناد تاریخی نشان می دهند که زنان ایرانی تمایل داشته اند با همتایان خود در کشورهای ترکیه، عراق ، مصر، سوریه و... ارتباط داشته باشند و برای دردهای مشترک، راه حل های مشترک بجویند. جنبش زنان معاصر ایران این شانس و اقبال را داشته است که در زمانه ای زیست می کند که گفتمان برابرخواهی در جهان به گفتمانی مسلط و مشروع بدل گشته است. ابزارهای دیجیتال و سهل شدن ارتباطات ، این امکان را به جنبش زنان ایران داده است تا با جنبش بین المللی زنان وارد گفتگویی سریع تر، عمیق تر و پربارتر شود، از تجارب آنان بیاموزد و تجارب خود را با آنان در میان گذارد.

ارتباطات دو سویه جنبش زنان ایران با جنبش بین المللی زنان و نیز حمایت جنبش بین المللی زنان از همتایان کنشگر در کشورهایی که با دشواری های بیشتری درگیرند، همواره نقطه امیدی برای فعالان زنان در کشورهایی است که جنبش زنان با سرکوب مواجه است. همه ما به اهمیت جایزه نوبل شیرین عبادی در گسترش جنبش زنان و فراتر رفتن مطالبات این جنبش از مرزهای ملی آگاهیم. جایزه نوبل به شیرین عبادی این امکان را داد تا بتواند در خارج از ایران مطالبات جنبش زنان را مطرح کند و صدای جنبش زنان ایران را به گوش جهانیان برساند و در داخل کشور نیز به او امکانات بیشتری بخشید تا فعالانه تر، از کنشگران جنبش حمایت کند، یکی از تلاش های فوق العاده وی و وکلای همکارش در جنبش زنان، پذیرش وکالت زنانی است که به جرم فعالیت برای حقوق زنان، دستگیر و دادگاهی می شوند، این امر امنیت خاطری به کنشگران می بخشد که در مبارزه برای حقوق برابر تنها نیستند و وکلای جسور و متعهد جنبش زنان، پشتیبان آنان اند. از طرف دیگر این جایزه به فعالان جنبش در داخل ایران جسارت و امید بخشید و آنان را در گسترش جنبش یاری رساند.

اعطای جایزه معتبر اولاف پالمه به پروین اردلان از فعالان جنبش یک میلیون امضاء و از اعضای مرکز فرهنگی زنان، نمونه دیگری از حمایت و قدردانی جنبش بین المللی زنان از جنبش یک میلیون امضاء و تلاش های یکی از کنشگران خستگی ناپذیر آن است. این جایزه نشان از به رسمیت شناخته شدن فعالیت های مستقل زنان ایرانی (برای نخستین بار) در قالب یک «جنبش فراگیر اجتماعی» است. این دستاورد نیز در شرایط دشوار کنونی برای کنشگران جنبش یک میلیون امضاء امید دهنده است و به ما این اطمینان خاطر را می دهد که در مبارزه برای کسب حقوق برابر تنها نیستیم و فعالان و آزادیخواهان در سراسر جهان چشم به تلاش های ما دوخته اند و حامی ما در مبارزات حق خواهانه مان هستند. باشد که جنبش زنان این سرزمین کهنسال بتواند از این دستاوردها در گسترش مطالباتش یاری گیرد و امیدوارانه، دشواری ها را پشت سر نهد.

- اقبال جوانان به جنبش زنان ایران

به عکس فضای اکثر جوامع، که کنشگران جنبش زنان، به نسل های پیشین تعلق دارند، یعنی نسلی که در سالهای دهه ۱۹۷۰ جوان بودند و به نوعی توانستند با تلاش و مبارزه چهره جوامع خود را تغییر دهند و فرهنگ برابری میان دو جنس را در جوامع خود هژمونی بخشند، نسل جوان تر از آن جا که از مزایای مبارزه نسل پیشینی خود برخوردار است، کمتر ضرورت درگیری در مبارزه برای بهبود وضعیت خود را احساس می کند و از آن جا که فعالیت های مربوط به حقوق زنان در آن کشورها نهادینه شده است، شکل مبارزه نیز با سالهای گذشته بسیار تفاوت کرده است. در ایران امروز، اما دختران و پسران جوان، به جنبش زنان اقبال دارند. حضور جوانان در مبارزه برای حقوق برابر، چهره جدیدی به جنبش اجتماعی زنان بخشیده است. نمونه حضور درخشان جوانان را می توانیم در کمپین یک میلیون امضاء ببینیم که در آن نسل های متفاوت فعالان زن با هم اشتراک و همکاری دارند و می تواند نمونه خوبی برای دیگر جنبش های اجتماعی نیز محسوب شود.

- پررنگ شدن حضور مردان برابری خواه در جنبش

نسل جدیدی از مردان برابری خواه در جنبش زنان و به ویژه کمپین یک میلیون امضاء بر بالیده است. این پدیده در جنبش زنان ، پدیده ای نوین است. ، تغییرات جامعه ایران نشان می دهد که نگاهی که هم چنان بر نابرابری زنان و مردان تاکید می کند، تا حد زیادی به چالش فراخوانده شده است. حداقل این نگاه در میان گروه های نخبه جامعه حمایت خود را از دست داده است. کمتر مردی می تواند از برتری خصوصیات ذاتی مردان بر زنان سخن بگوید و سخنش مورد پذیرش و تکریم واقع شود. چنین مردی در نگاه عمومی، مردی عقب مانده، نامتمدن، سنتی و مردسالار لقب می گیرد و از طرف افکار عمومی جدی تلقی نمی شود.

ما در میان مردان با پدیده ای به نام مردان فمینیست مواجهیم که گرچه هنوز بسیار کم تعدادند اما خود نوید تغییر مناسبات جان سخت مرد سالارانه است. این مردان با مردان نسل های پیش از خود تفاوت بسیار دارند. حتی با مردانی که از حقوق زنان دفاع می کردند. برای بسیاری از این مردان، جنبش زنان یک اولویت است و حتا برایش هزینه می پردازند. مردان فمینیست ایرانی، به جنبش زنان باور و اعتقاد دارند، از این جنبش هویت یابی می کنند و به دلیل ضعف زنان و یا حس ترحم نسبت به آنان، به این جنبش نمی پیوندند. امیریعقوبعلی و مازیار سمیعی از اعضاء و فعالان کمپین یک میلیون امضاء، حبس و زندان را تجربه کرده اند اما همچنان بر پیمان خود با جنبش عدالت جوی خواهران هموطن شان ایستاده اند.

جنبش یک میلیون امضاء در تجربه مبارزه اجتماعی و دمکراتیک در کشور ما از موارد نادری است که توانسته است در حرکتی که زنان مبتکر و طراحش بوده اند، مردان را جذب کند و این اتفاق فرخنده ای است، چرا که هنگامی که مسئله زنان تبدیل به مسئله مردان هم می شود، یعنی تبدیل به مسئله جامعه شده است، شاید هراس از این اتفاق است که برخورد نهادهای امنیتی و قضایی ایران با مردان فعال در جنبش یک میلیون امضاء، به مراتب شدید تر از زنان فعال در این جنبش است. به طوری که همه شاهد بودیم «علی اکبر موسوی خوئینی» به جرم شرکت در تجمع مسالمت آمیز ۲۲ خرداد (میدان هفتم تیر)، بیش از چهار ماه حبس انفرادی را با تحمل مشقات و فشارهای خردکننده، با سرافرازی سپری کرد. «بهمن احمدی امویی» نیز در میدان هفت تیر، به همین جرم، مورد شدیدترین برخوردهای فیزیکی از سوی ماموران قرار گرفت و به همراه ژیلا بنی یعقوب (همسرش) بازداشت شد، منزلشان تفتیش و لوازم شخصی شان ضبط گردید. بهمن احمدی امویی پس از محاکمه، سر انجام به شش ماه حبس تعلیقی محکوم شد.

و اکنون چه می توان کرد؟

وضعیت یکساله اخیر را به طور گذرا برشمردیم و با اشاره به داشته و نداشته هایمان، دشورای ها و امیدهایمان را بررسی کردیم، تا ببینیم جنبش زنان و به وِیژه جنبش یک میلیون امضاء (که بیشترین محدودیت ها را در برابر فعالیت هایش ایجاد کرده اند) چه راهکار هایی می تواند اتخاذ کند که در برابر این فشارها دوام بیاورد و نیز از امکانات بالقوه موجود بهره ببرد تا همچنان به گسترش گفتمان برابری خواهی در جامعه ادامه دهد؟

از نگاه ما شناخت دقیق شرایط و نداشتن توهم نسبت به آن، برای ادامه راه مان ضروری است. در این فضای هر دم نگران کننده، بدون شناخت از موانع، دشواری ها و نیز بدون بهره بردن آگاهانه از ظرفیت های موجود (که جنبش جهانی زنان برایمان به ارمغان آورده) و نیز بدون بازتعریف و شناسایی امکانات داخلی ، حرکت مان بسیار دشوار می گردد و گاه ممکن است که ناامیدی و یاس را بپراکند.

گرچه فضا روز به روز بسته تر می شود، ولی ما در جنبش زنان دارای امکانات و فرصت هایی نیز هستیم که بهرمندی از این امکانات نه تنها احتیاج به اتخاذ تاکتیک های متنوع و تغییر آن در شرایط متغیر کنونی دارد بلکه نیازمند سیالیت و انعطاف در به فعل درآوردن پتانسیل های موجود و حرکت در چارچوب های ناآزموده است. اما به نظر می رسد گاه به دلیل عدم شناخت از پتانسیل های موجود درون کمپین و گاه به دلیل تفوق دیدگاه های ایدئولوژیک بازدارنده که در برابر هر راهکار جدید (و بکارگیری بدعت آمیز پتانسیل ها)، مانع تراشی می کند، معمولا نمی توانیم از ظرفیت ها و امکانات موجود به تمامی بهره ببریم.

از سوی دیگر نیروهای سرکوب به همراه ایدئولوژی های بازدارنده برای اغفال فعالان و جلوگیری از آنان جهت استفاده از امکانات و فرصت های در دسترس جنبش زنان، چنان خط قرمزهای پررنگی ترسیم می کنند، که فعالان جنبش زنان گاه با تردیدها و چالش های بسیاری برای بهره وری از این فرصت ها روبه رو می شوند. بر این اساس اگر بتوانیم فارغ از ایدئولوژی ها و بایدها و نبایدهایی که از «بیرون» (خواه نیروهای امنیتی و خواه دیدگاه های کلان سیاسی و مردانه) بر ما تحمیل می شود، ببینیم در یک سال اخیر برای پیشبرد فعالیت هایمان می توانستیم کجاها بهتر «مقاومت» کنیم و کجاها «تغییر تاکتیک» دهیم، تنها در این صورت است که شاید موفق شویم تا برای سال آینده مان چگونگی حرکت و اسلوب های پیش برنده را بیابیم.

با این مقدمه، مسائل و چالش هایی که مطرح می شود را می توان در سه مجموعه خلاصه کرد:

طرح بحث این ماه:

۱ - یکی از مهم ترین پشتوانه ها و در واقع خوش اقبالی هایی که مدافعان حقوق برابر در همه جای دنیا با آن مواجه هستند وجود جنبش فراگیر و فراملیتی زنان است که به نظر می رسد بیش از هر جنبش دیگری در جهان، به تکاپو و فعالیت است. از همین روست که ما زنان در ایران مانند خواهران خود در دیگر کشورها، این بخت و اقبال را داشته ایم که به دلیل فعال بودن جنبش زنان در اقصا نقاط جهان، به سهولت، امکان دسترسی به شبکه های حمایتی بین المللی زنان را داشته باشیم و تجارب متراکم و اندیشه های سیال در این شبکه را در تعاملی برابر از آن خود سازیم.

این شبکه های حمایتی که با زحمت و رنج و تکاپوی تک تک زنان در سطح بین المللی ایجاد شده، شبکه ای است که به رغم دیدگاه های مختلف موجود در آن، پشتوانه ای نیرومند برای کل زنان در سراسر گیتی تدارک دیده است تا آن جا که هر یک از ما فعالان جنبش زنان وقتی به جنبش های محلی خودمان می پیوندیم در واقع به نوعی بر این شبکه بین المللی زنانه تاثیر می گذاریم و آن را فعال تر و رنگارنگ تر می سازیم. جنبش بین المللی زنان مانند جنبش های محلی زنان از طیف های مختلف زنان (از زنان مذهبی تا غیر مذهبی و سکولار) تشکیل شده و از این رو بسیار پویا و در حرکت است. هرچند همین پویایی جنبش بین الملی زنان سبب شده که جنبشی ضد خود را نیز به وجود آورد. زیرا بنا به تعاریف جنبش های اجتماعی، جنبش ها می توانند نه تنها با هدف تغییر وضع موحود بلکه با هدف «تثبیت وضع موجود» و در واکنش به تغییرات نیز به وجود آیند. از این رو جنبش های بین المللی مدافع حقوق زنان بدیل های خود را نیز به وجود آورده یعنی جنبش ضدحقوق زنان (که عمدتا در قالب جنبش های بنیادگرایی دینی، اعم از اسلامی، مسیحی، یهودی و... ظهور کرده اند) که مانند جنبش های زنان دارای شبکه های حمایتی بسیار فعال و گسترده است و اتفاقا این «جنبش های بین الملی ضد حقوق زنان» نیز از طیف های گوناگون فکری (از مذهبی و غیرمذهبی) تشکیل شده اند. از سوی دیگر یکی از کانون های مورد توجه جنبش های بنیادگرایی که به شدت درحال گسترش است، ضدیت با «حقوق زنان» است.

در واقع اگر جنبش زنان در ایران در تعامل با شبکه بین المللی حمایت از حقوق زنان قرار دارد، مخالفان جنبش زنان در ایران نیز با شبکه وسیع جنبش های ضد حقوق زنان در قالب جنبش های بنیادگرایی و ... در پیوندی اندام وار و گسترده هستند و از اندیشه ها، تجارب و حمایت آنان بهره می برند. در حقیقت، شرایط سیال کنونی بین المللی، باعث ایجاد امکانات گسترده و فرصت های بی نظیر برای هر جنبش و اندیشه ای فراهم آورده است.

در هرحال امکانات و فرصت های شبکه های بین المللی زنان، یکی از روزنه های حیاتی برای فعالان حقوق برابر در ایران است که فعالان جنبش یک میلیون امضاء می توانند برای تداوم حرکت خود با شناخت از این شبکه و بهره وری از امکانات آن به غنای حرکت و فعالیت خود بیافزایند. اما همانطور که گفته شد بهره بردن از این شبکه نیز به سادگی امکان پذیر نیست زیرا از یک سو نیروهای امنیتی، ارتباط با جنبش جهانی زنان را از طریق نسبت دادن تهمت های جاسوسی و بگیر و ببند و نیز ممنوع الخروج کردن فعالان، سد می کنند و از سوی دیگر، با مطرح کردن شعارهای تبلیغاتی همچون «بومی گرایی» و «غربزدگی فمینیست ها» و «هم صدایی با امپریالیسم»، نیروهای ایدئولوژیک دیگر را (افزون بر نیروهای امنیتی) علیه ارتباط و تعامل با جنبش های جهانی زنان برمی انگیزند. بر این اساس شاید یکی از چالش های مهم و استراتژیک که همواره جنبش زنان با آن روبرو بوده همانا «مخاطرات چندوجهی ارتباط با جنبش فراملیتی زنان» است. هرچند نیروهای مخالف حقوق زنان از تمام امکانات موجود در شبکه های بین المللی، بر علیه حقوق زنان و مهار و سرکوب و تخطئه این جنبش، بهره می برند، اما در برابر تعامل و ارتباط مدافعان حقوق زنان با شبکه های بین المللی به منظور کسب حمایت، موانع فیزیکی و نیز توجیهات ایدئولوژیک و عامه پسند در افکار عمومی می پراکنند.

با توجه به مباحث مطرح شده، پرسش اساسی اما این است که آیا مباحث و خط قرمزهایی که حول تعاملات بین المللی، در گفتمان سیاسی ایرانیان رایج است، با توجه به ساخت جهانی جنبش های زنان، می تواند برای جنبش مستقل زنان ایران، معیار و ملاک سنجش باشد؟

از سوی دیگر ما در جنبش زنان و برای نمونه در جنبش یک میلیون امضاء، از امکانات و فرصت های جنبش جهانی زنان تا چه میزان بهره برده ایم؟ و اگر این بهره مند شدن محدود و ناکافی بوده، چگونه می توانیم در برابر توجیهات ایدئولوژیک بر سر راه این تعامل، مقاومت کنیم؟ و آیا نیازمند ایجاد «مقاومتی جمعی» حول این موضوع هستیم یا همچنان باید به صورت استراتژی های فردی به آن بنگریم؟ به صرف شناخت تئوریک از پیچیدگی های این موانع در کنار گفتمانی که جنبش زنان را یک جنبش فراملیتی می بیند آیا می توان در بهرمندی از امکانات جنبش فراملیتی به نفع پیشبرد خواسته های زنان ایران موفق بود؟

در واقع چه امکاناتی جنبش بین المللی زنان و مدافعان حقوق بشر می توانند در اختیار جنبش زنان ایران قرار دهند؟ و چگونه می توان از فضای بین المللی برای گسترش مطالبات زنان و گفتمان حقوق برابر در ایران بهره برد؟ گسترش بین المللی گفتمان برابری خواهی زنان ایرانی، چه تاثیری بر موقعیت آنان در داخل کشور می گذارد؟

۲- یکی از چالش های مهم دیگری که جنبش زنان (و نیز کمپین یک میلیون امضاء) طی یکسال و نیم گذشته با آن روبه رو بوده، مسئله بهره مندی از رسانه های باصطلاح «بیگانه» است. بی شک این چالش حول موضوع «رسانه ها» در ارتباطی تنگاتنگ با بحث پیشین قرار دارد یعنی «ممنوعیت تعامل بین المللی» با تفاسیر مشابه. بی شک یکی از شگردهای نیروهای امنیتی برای جلوگیری از گسترش مطالبات زنان و نیز خواسته های دیگر جنبش های اجتماعی، ایجاد خط قرمزهای پررنگ و ترسناک در مورد بهره گیری از رسانه های مختلف است. در این میان اما ، این خط قرمزها مانند بسیاری از خط قرمزهایی که دولت ها برای فعالان اجتماعی ایجاد می کنند بدون غلبه «ایدئولوژی های پشتیبان آن» نمی تواند مشروعیتی برای سرکوب فعالان ایجاد کند. بدین معنا که هرچند دولت های اقتدارگرا خط قرمزهایشان را صرفا با بگیر و ببند و زندان و سرکوب، به فعالان اجتماعی تحمیل می کنند اما بدون فعال شدن ایدئولوژی های پشتیبان آن ها ( با توجه به گستردگی نظام روابط بین الملل) این خط قرمزها کارآیی شان تحلیل می رود.

اما ایدئولوژی های پشتیبان سرکوب (که غالبا در ظاهری رادیکال و در جایگاهی مخالف حاکمیت جلوه گر می شوند) با ظرافت های تئوریک و گاه از سر دلسوزی بین «رسانه های خوب» و «رسانه های بد» مرزبندی ایجاد می کنند. بحث هایی حول موضوعات «بومی گرایی»، «اسلام گرایی»، «ملی گرایی»، «امپریالیسم» و دوگانه «غرب / شرق» و دیگر ایدئولوژی هایی که خود را در نبردی دائمی در سیکل جهانی می بینند و مرزبندی هایشان هنوز آغشته به ارزش های دو قطبی (جنگ سرد) است و سرآخر در بین دو بلوک «شرق / غرب» تعریف می شوند همواره ابهامی سایه وار و سنگین در مورد استفاده از رسانه ها ایجاد کرده اند و فعالان اجتماعی مرعوب شده از سرکوب فیزیکی را با فشارهای سنگین ایدئولوژی های خود مرعوب تر می کنند. از این رو پرسش این است که در نبود رسانه های ملی، چگونه می توان از رسانه های برون مرزی خارج ایران به نفع خواسته های زنان سود برد، گفتمان برابری خواهی را در افکار عمومی داخل کشور توسعه بخشید، روند گردش اطلاعات را تسهیل کرد و به گسترش شبکه های جنبش زنان عملا یاری رساند و در عین حال، استقلال خود را حفظ کرد؟

٣ - یکی دیگر از مباحثی که همواره در جنبش های اجتماعی به خصوص جنبش یک میلیون امضاء عاملی تنش زا بوده، بحث دو گانه «تمرکز / تکثر» است. بحث «تکثر کانون های فعالیت زنان» عمدتا با مفهوم «موازی سازی» از سوی برخی از فعالان جنبش قلمداد می شود و از این رو کنشی «تفرقه افکنانه» تلقی می شود و زیر تیغ «توطئه بینی» قرار می گیرد. «آرمان شهر همبستگی در جنبش های اجتماعی» نیز غالبا تعاریفی همچون «تمرکز» و «یکپارچگی» را با خود یدک کشیده است. گرچه تعاریف مرسومی که از «همبستگی» در بین فعالان جنبش زنان وجود دارد، متاسفانه گاه باعث «گسستگی هرچه بیشتر» شده است!

به نظر می رسد جایگاه این مشکل، نه در واقعیت بیرونی، بلکه بیشتر معطوف به «ساختار ذهنی» و طرز تلقی اسطوره ای کنشگران جنبش زنان است. البته این «ذهنیت عادت واره» دست کم از یک قرن پیش ساخته و پرداخته شده است. این اسطوره سازی از مفهوم تشکیلات و ساختار حزبی و همبستگی، غالبا تحت تاثیر گفتمان رایج احزاب سیاسی بر محور تقدس فعالیت «سازمانی» درون یک تشکیلات سراسری و متمرکز قرار دارد. یعنی همچنان، گفتمانی مسلط است در نتیجه مدل «جنبشی» و دموکراتیک هنوز تعریف مشخص خود را پیدا نکرده است (و اگر هم از روابط دموکراتیک بحث می شود، در واقع دموکراتیک بودن درون سازمان و یک تشکیلات واحد و یک ساخت متمرکز مطرح است که معمولا بر پایه نمایندگی استوار است و نه مدل دموکراتیک از نوع جنبشی) و هرچند عملا جنبش زنان در ایران ساختاری جنبشی داشته است اما در دوره هایی که همین جنبش با توجه به موانعی که با آن روبه رو بوده و نیازمند به آرایش مجدد روابط خود است، آن اسطوره تشکیلاتی فعال می شود، قد علم می کند و در مقابل تجدید آرایش روابط، می ایستد. یعنی همین «ساختار ذهنی غیرجنبشی»، خود به مانعی تبدیل می گردد. چرا که از یک سو ساختار ذهنی غیرجنشی، واژگان «تمرکز» با «قدرت» را یکی می انگارد (یعنی تمرکز داشتن را با قدرت داشتن، همسنگ می داند) و از سوی دیگر «عدم تمرکز»، «چندگانگی» و «چندمرکزی»، را با مفهوم «پراکندگی و ضعف» پیوند می دهد. از این رو در چنین ساختار ذهنی و عادت شده، «تمرکز» و در «یک تشکیلات واحد» عمل کردن، نشانه قدرتی است که در برابر دولت می تواند قد علم کند ولی «عدم تمرکز» نشانه ای است از ضدیت با «همبستگی» و در نتیجه، به معنای «ایجاد ضعف» (همانطور که یک قرن است جنبش زنان در بخش مهمی از گفتمان مسلط، جنبشی انحرافی تلقی می شده که چون زنان را از مردان جدا می کند از قدرت «جنبش اصلی» کاسته است).

«موازی سازی» از منظر این نگاه، روشی برای تضعیف یک «اصل منسجم» و «کانون واحد»، تعبیر می شود. درحالی که پرسش این است که با چنین تعاریف و ذهنیت های اسطوره ای، اساسا می توان به کار «جنبشی» و «شبکه ای» پرداخت یا این که این تعاریف (عادت شده) اتفاقا با ساختار غیرمتمرکز و منطق متکثر جنبش های اجتماعی در تضاد ماهوی قرار دارد؟

وقتی جنبش های اجتماعی دارای ساختاری غیرمتمرکز هستند (یا ظاهرا باید باشند)، بحث هماهنگ عمل کردن و تمرکز بر خواسته ها چگونه حل و عقد می شود؟ در واقع چگونه می توان از تمرکزخواهی و اسطوره تشکیلات، دوری کرد و در عین حال به ارتباط کنشگران جنبش با یکدیگر فعالانه یاری رساند؟ و اصولا در فضای کنش جمعی (به خصوص وقتی که اساس فعالیت مان جمع آوری امضاء است) فرق بین کار «شبکه ای» و کار «تشکیلاتی» در کجاست؟ آیا «هویت یابی» از جنبش های اجتماعی لزوما با کار «تشکیلات» و «سازمانی واحد» پیوند دارد یا در شبکه های سیال نیز امکان پذیر است؟ و بالاخره در شرایط دشوار فعلی چه شیوه و چه راه و اسلوبی می تواند جنبش یک میلیون امضاء را در برابر حجم وسیع سرکوب ها، به نحو هوشمندانه و پرداخت حداقل هزینه، محافظت کند؟

۴ – کمپین بر محور «جمع آوری امضاء» و با روش «چهره به چهره» بنیاد گرفته است، روشی که جنبش زنان را نسبت به گذشته به مرحله ای نوین و تازه وارد کرده است (و از قضا تفاوت اش با دیگر کمپین های موجود در همین ویژگی منحصر بفرد آن است). بر همین «پایه» و «زیر ساخت محوری» است که بسیاری از کمیته ها از جمله کمیته های داوطلبان، آموزش چهره به چهره و جز آن، متولد شدند تا به امر جمع آوری امضاء و گسترش روش چهره به چهره در میان داوطلبان جدید یاری رسانند. اما ساختار به وجود آمده حول این پایه به تدریج با گسترش این حرکت و تبدیل شدن آن به یک جنبش وسیع اجتماعی تاحدودی ظرفیت کارکردی خود را از دست داد. از سوی دیگر همه شاهدیم که ساختار تعبیه شده، با توجه به فشارهای امنیتی، مدتی است که جوابگوی گسترش پیشبرد امر بنیادین کمپین (یعنی جمع آوری امضاء و گفتگوی چهره به چهره) نیست، یعنی این ساختار با همین ظرفیت فعلی، تاکنون بسیار کارآمد بود اما برای گسترش آتی، به نظر می رسد کشش و انعطاف لازم را ندارد. چرا که ساختار بزرگ و فربه کنونی متناسب با شرایط به نسبت کم فشار سال گذشته به وجود آمده بود، اما اکنون به نظر می رسد که بازنگری در این ساخت ضروری است تا بتوان در کنار ساخت موجود به ایجاد ساختارهای موازی، متکثر و منعطف تر همت کرد، یعنی با وجود این ساختار فعلی که «برخی» از اهداف کمپین را دنبال می کند، به دنبال ایجاد ساختارهای متفاوت دیگری که از دل تجربه کمپین بیرون آمده نیز باشیم تا گسترش موفقیت آمیز کمپین (به شکلی که یک سال گذشته انجام گرفت) همچنان ادامه یابد و بتواند هدف اصلی اش یعنی گفتگوی چهره به چهره با مردم را هرچه گسترده تر تداوم بخشد.

برای رسیدن به این هدف، کمپین نیازمند تجربه کردن فرم های جدیدی از روابط (در کنار شکل های موجود) است. بر این اساس پرسش مهم دیگر، مربوط به حوزه کشف شیوه های جدید و خلاق برای گفتگوی چهره به چهره و جمع آوری امضاء از شهروندان است: چه راهکارهایی (تاکنون آزموده نشده، یا آزموده شده اما گسترش نیافته ای) می توانیم برای تعمیم هرچه بیشتر گفتگوی چهره به چهره اختیار کنیم؟ آیا ایجاد کمیته ها و هسته های کوچکی که اصلی ترین هدف شان جمع آوری امضاء و گفتگوی چهره به چهره با مردم است می تواند به ایجاد راهکاری جدید برای این هدف استراتژیک جنبش یک میلیون امضاء، کمک کند؟

و...

امید و اطمینان داریم که با خرد جمعی فعالان جنبش زنان، نه فقط موفق خواهیم شد تا جمعی ترین پاسخ به پرسش های موجود درون جنبش را بیابیم بلکه موانع را یکی پس از دیگری پشت سر نهیم و به راه روشن خود ادامه دهیم.

هشتم مارس (۱٨ اسفندماه) روز جهانی زن مبارک باد

منبع: سایت مدرسه ی فمینیستی


در آستانه صدمین سالگرد 8 مارس

8 مارس جشن جهانی زن است ، جشنی  که بیشتر رنج و ستم آنان را نشان می دهد. زنان در هر کجای جهان ، ممکن است به زبان های متفاوتی سخن بگویند ، لیکن ستم و رنج مشترک آنان، بر فریاد اعتراض آنان صدای واحد و یگانه ای می بخشد. آمار زیر که  توسط دولت انگلیس و گروه های فعال در حقوق بشر و فعالین توسعه و حقوق برابر زن مرد تنظیم یا فته است ، نشان دهنده تداوم تبعیض جنسی آشکار بر نیمی از بشریت است :

• دوسوم از 800 میلیون بزرگ سالان بیسواد در جهان را زنان تشکیل میدهند. زیرا دختران را ارزشمند برای سرمایه گذاری انسانی مناسب نمیدانند. درنتیجه ، آنان غالبا به آوردن آب و جمع کردن هیزم برای آتش و یا کارهای خانگی مشغول هستند.

  در هرسال دو میلیون دختر بین 5 تا 15 ساله ، به بازار تجارت فحشاء کشیده میشوند.

• در کشور های در حال توسعه ، خشونت خانوادگی ، بیشتر از جنگ و سرطان و تصادفات جاده ، موجب مرگ و آسیب دیدگی زنان می شود.

  هفتاد درصد از فقیرترین بخش جمعیت جهان را زنان تشکیل می دهند.

• خشونت علیه زنان ، بیشتر از مالاریا وسرطان و تصادفات جاده ویا جنگ موجب مرگ و معلول شدن زنان بین 15 تا 44 سالگی می گردد.

• زنان نیمی از مواد غذائی جهان را تولید می کنند ، لیکن مالک کمتر از دو درصد زمین هستند.

• هفتاد درصد از یک میلیارد مردم زیر آستانه فقر یا فقر بسیار شدید را زنان تشکیل میدهند.

• تقریبا یک سوم از زنان جهان بی خانه و مسکن هستند و یا در شرایط بسیار بدی بسر میبرند.

• نیمی از زنانی که در دنیا بقتل می رسند ، این قتل ها یا توسط شوهران فعلی یا سابق ویا دوست پسر آنان انجام میگیرد.

• در هر دقیقه یک زن بخاطر مشکلات ناشی از حا ملگی میمیرد.

  دوسوم از ساعت های کاری انجام گرفته در جهان ، توسط زنان صورت می گیرد ، ولی تنها یک دهم از در آمد های جهان را دارند.

• از هر سه زن ، یک زن در طول عمر خود مورد تجاوز جنسی ،ضرب و جرح ، رابطه جنسی اجباری و یا دیگر اشکال تجاوز قرار میگیرد.

  چهل وسه میلیون دختر ناتوان از رفتن به مدرسه هستند.

• در سال 2006 ، یک میلیون از زنان بخاطر ابتلاء به بیماری ایدز ویا بیماریای مرتبط با آن ، بدلیل عدم امکان مالی براب تهیه دارو ، مرده اند.

 بنا به گزارش "دیده بان حقوق بشر" ، در 15 کشور جهان ، از جمله در افغانستان ، برزیل ، مراکش ، گینه جدید ، توگو و آفریقای جنوبی ، خشونت علیه دختران مدارس ، بر خلاف قوانین ، افزایش یافته است.

• زنان در کشور های جهان سوم ، در معرض خشونت دائمی قرار دارند.

 



asrenou


پنجشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۶ - ۶ مارس ۲۰۰۸
 

گرامی داشت ۸ مارس در پاریس

 

چهره زنان زینت بخش پانتئون

بهروز عارفی، هفتم مارس 2008

 

بمناسبت ۸ مارس، روز جهانی زن، چهره نه زن از زنان تاریخ فرانسه در دو قرن گذشته، زینت بخش دیوار بزرگ پانتئون واقع در پاریس گشته اند.

پانتئون بنای تاریخی اواخر قرن هیجده است که ابتدا قرار بود کلیسا گردد ولی پس از انقلاب فرانسه جهت حفظ بخشی از گنجینه تاریخ فرانسه اختصاص یافت . این بنا که بر سر در آن، جمله «میهن، قدرشناس انسان های بزرگ» نقش بسته است، موزه ای است که پیکر بزرگان علم و ادب و اندیشه در درون آن آرمیده اند. از جمله این بزرگان میتوان از ژان ژاک روسو، ولتر، امیل زولا، پی یر کوری، ویکتور هوگو، الکساندر دوما،  برتوله، مارسلن برتلو، لازار کارنو، ژان ژورس، رنه کاسن، و از جمله دو بانوئی که در آنجا می آرمند، سوفی برتلو و ماری کوری ... نام برد. پیکار زنان برای ورود زنان بیشتری به پانتئون ادامه دارد. مبارزه برای برابری زن و مرد را باید در همه جبهه ها به پیش برد.

نه زنی  که چهره شان بر پانتئون نقش بسته است، عبارتند از:

 

 

سولیتود، مبارز ضد برده داری در قرن هیجدهم

 

 

 

لوئیز میشل، مبارز انقلابی و از تلاش گران کمون پاریس

 

 

 

 

ماری کوری، فیزیک دان و برنده جایزه نوبل

 

 

ژرژ ساند نویسنده و آزاده زن ادبیات فرانسه

 

 

اولمپ دو گوژ، سیاستمدار قرن هیجدهم فرانسه

 

ماریا دورم، فمینیست و زن سیاست

 

 

کولت، رمان نویس فرانسوی

 

 

شارلوت پلبو، نویسنده، عضو مقاومت فرانسه و از نجات یافتگان آشویتز

 

 

سیمون دو بووار، نویسنده، فمینیست و فیلسوف

 

نگاهی گذرا به زندگی و آثار هر کدام از این زنان می اندازیم.

سولیتود  Solitude ، از مادری سیاه پوست در حوالی 1772 در جزیره گوآدولوپ، از مستعمرات فرانسه در دریای آنتیل بدنیا آمد. مادر او را در دهکده کاربه دو کاپستر دستگیر و به بردگی می گیرند. در راه به او تجاوز می کنند و به این دلیل سولیتود دورگه است.  در سال 1794 برده داری منسوخ شد. اما، ناپلئون بناپارت در سال 1802، دوباره آن را برقرار کرد. وی سربازانش را برای سرکوب بردگان آزاد شده گوآدولوپ فرستاد. سولیتود به خاطر دورگه بودن، برده به حساب می آمد. اوبه مبارزان پیوست و تا آخرین نفس، اسلحه در دست جنگید. او که حامله بود، سخت زخمی و دستگیر شد. فردای روز زایمان، این زن آزاده را به دار آویختند (29 نوامبر 1802). سولیتود، به زبان فرانسه ، تنهائی معنی میدهد.

 

لوئیز میشل Louise Michel  ، (1905 – 1830)، معلم، مبارز انقلابی و آزادیخواه فرانسوی.

لوئیز در ایالت مارن (شرق فرانسه) بدنیا آمد. پدرش لوران دوموئی از اشراف بود و مادرش ماریان میشل،خدمتکار کاخ وی. او پیش پدر بزرگ و مادر بزرگش بزرگ شد. تعلیمات آزادیخواهانه دریافت می کرد و آثار ولتر و ژان ژاک روسو را مطالعه می کرد. در سال 1850، پس از مرگ دو جدش، او را از قصر بیرون کردند. لوئیز معلم شد و با تاسیس یک مدرسه آزاد، سه سال در آنجا به تدریس پرداخت. سپس به پاریس رفته  و به معلمی ادامه داد. در پاریس با ژول والس، اوژن وارلن، ریگو و بویژه تئوفیل فره ( از شخصیت های مبارز کمون پاریس) آشنا شد. او عاشقانه فره را دوست داشت. لوئیز برای نشریات مخالف حکومت مقاله  می نوشت و شعر سروده و به ویکتور هوگو می فرستاد. از سال 1850 تا 1879 با خالق بینوایان به مکاتبه پرداخت.

در سال 1870، لوئیز به ریاست «کمیته بیداری شهروندان ناحیه هفدهم پاریس» انتخاب شد. او از مارس تا مه 1871 از فعالان کمون پاریس بود و به رادیکال ترین جناح انقلابی آن تعلق داشت. حتی داوطلب شد تا برای قتل آدولف تی یر شخصا به ورسای برود. عوامل حکومت مادر لوئیز را دستگیر و تهدید به قتل کردند.  لوئیز بخاطر آزادی مادرش خود را تسلیم کرد. او که به «باکره سرخ» مشهور شده بود به تبعید محکوم شد. («باکره مقدس» یکی از لقب های مریم مقدس است). لوئیز را به جزیره کالدونی جدید (از مستعمرات فرانسه در جنوب اقیانوس آرام) فرستادند. وی تا سال 1880 در همان جا ماند. در کالدونی جدید با ناتالی لومل از مبارزان کمون و تبعیدی دیگر آشنا شد و تحت تاثیر او به آنارشیسم گرایش پیدا کرد.

در بازگشت به پاریس، لوئیز میشل فعالیت های مبارزاتی خود را از سر گرفت. او با شرکت در میتینگ ها، تظاهرات و فعالیت های بیکاران و کارگران از آنان و نیز لغو حکم اعدام دفاع می کرد. در سال 1888، پی یر لوکاس، که یک افراطی بود به وی سوءقصد کرد و به سر لوئیز تیر خورد. اما، لوئیز با شهادت در دادگاه از زندانی شدن ضارب جلوگیری کرد. او از شیوع افترا و نبود آزادی بیان در جامعه رنج می برد. لوئیز در سال 1890 به لندن رفت و مدیریت مکتب آنارشیستی را به عهده گرفت. در سال 1895 به خواست سباستین فور به فرانسه بازگشت. بارها در تظاهرات دستگیرش کردند و سه سال محبوس شد تا به توصیه کلمانسو مرخص شد. در سفر به شهر مارسی برای شرکت در کنفرانسی به ذات الریه مبتلا و در گذشت. از او کتاب های متعددی بیادگار مانده است از جمله کمون (1898)

 

ماری کوری Marie Curie، فیزیک دان، کاشف رادیوآکتیویته و برنده جایزه نوبل

ماریا اسکلودووسکا  در 7 نوامبر 1867 در ورشو(لهستان) چشم به جهان گشود. یازده ساله بود که مادرش را در اثر ابتلا به یبماری سل از دست داد. برای فراموشی رنج زندگی به درس پناه برد. در 1883 با کسب مدال طلا دیپلم دبیرستان را دریافت کرد. در آن زمان، لهستان به روسیه وابسته بود و در نتیجه تحصیل برای دختران در دانشگاه ممنوع. ماریا در پائیز 1891 عازم پاریس شد و به تحصیل علوم فیزیک و ریاضی پرداخت. پس از 2 سال به دریافت لیسانس فیزیک و سال بعد، لیسانس ریاضیات نائل آمد. بترتیب با شاگرد اولی و دومی. در آزمایشگاه تحقیقاتی فیزیک گابریل لیپمن به کار مشغول شد.

در بهار سال 1984 با پی یر کوری آشنا شد و سال بعد با او ازدواج کرد و رسما نام خانم ماری کوری را بخود گرفت. در سال 1986 با درجه ممتاز پرفسوری فیزیک را گذراند. در 12 سپتامبر 1987 دخترش ایرن بدنیا آمد.

از دسامبر 1897 پژوهش بر روی اشعه حاصل از اورانیوم را آغاز کرد. در سال 1896، هانری بکرل موفق به کشف این اشعه ها شده بود. در سال 1898، همسرش پی یر کوری با تغییر شغل، به پژوهش های او می پیوندد. با توافق رئیس مدرسه عالی فیزیک و شیمی پاریس ، انباری در اختیار آنان قرار می گیرد تا به عنوان ازمایشگاه از آن استفاده کنند.

در 18 ژوئیه 1897، ماری کوری پولونیوم را کشف می کند (برای تجلیل از میهنش نام پولونیوم را بر آن نهاد) و در 26 دسامبر 1898 با همکاری گوستاو بمون موفق به اعلام کشف رادیوم می گردد. آنان برای استخراج یک گرم رادیوم، چندین تن سنگ معدن اورانیوم را مورد استفاده قرار داده بودند. و آن هم در شرایط کار طاقت فرسا و در مکانی مرطوب.

در سال 1900، ماری کوری به استادی دانشسرای عالی دختران منصوب شد. او در ژوئن 1903 با موفقیت از تز دکترایش در مورد مواد رادیو اکتیو دفاع کرد. در 10 دسامبر 1902، ماری و پی یر کوری و هانری بکرل به دریافت جایزه نوبل فیزیک نائل شدند. ماری کوری نخستین زنی است که نوبل دریافت کرده است.

در سال 1906، پی یر کوری در اثر تصادف با کالسکه ای در پاریس فوت کرد. در پائیز همان سال کرسی استادی وی را در سوربن به همسرش واگذار کردند .

ماری کوری اولین استاد زن در دانشگاه سوربن است.

در دهم دسامبر 1912، ماری کوری به خاطر خدمات فراوانش به پیشرفت شیمی در مجرای کشف عناصر جدید، به دریافت دومین جایزه نوبل نائل شد. او نخستین دانشمندی بود که 2 جایزه نوبل دریافت می کرد.

در سال 1909 به همت دکتر امیل رو (دستیار پیشین پاستور) و رئیس وقت انستیتو پاستور، برای پژوهش های پزشکی در مورد معالجه سرطان از طریق رادیو تراپی، انستیتو رادیوم را بنیاد نهادند. این انستیتو که در کوچه ماری کوری پاریس قرار دارد، از سال 1914 شروع به کار کرده و امروزه انستیتو کوری خوانده شده و یکی از بزرگترین مراکز جهانی برای درمان سرطان است.

 

 

ماری کوری همراه آلبرت انیشتن

 

ماری کوری در اثر سال ها تماس با مواد رادیو اکتیو به بیماری سرطان خون مبتلا شد. او در 4 ژوئیه 1934 درگذشت. در بیستم آوریل 1995، با تصمیم فرانسوا میتران، رئیس جمهوری وقت فرانسه، خاکستر ماری کوری و همسرش پی یر کوری به پانتئون منتقل شد.

 

ژرژ ساند George Sand ، نویسنده و زن ادبیات

«من هدفی دارم، وظیفه ای، شیفتگی ای، نویسندگی خشن و تا حدی ویرانگر است»

آمانتین اورور لوسیل در اول ژوئیه سال 1804 در پاریس بدنیا آمد. او از سال 1830 تا 1876 بی وقفه به نوشتن پرداخت.

می نویسد: «آدم تنها بچه پدرش نیست، فکر می کنم که کمی هم بچه مادرش است... اگر حقیقت دارد که پدر من نواده اوگوست دوم پادشاه لهستان بود... این هم حقیقت دارد که من با خونم به خلق می پیوندم.»

کودکی اش با بی خیالی سپری شد. در محیطی اشرافی پرورش یافت. پس از جدائی از شوهرش ، زندگی مستقلی را به پیش برد. با ژول ساندو (نویسنده) آشنا شد و معشوقه او گردید و لقب ساند را از نام او عاریه گرفت. او اشکارا از زنانگی و حق هوس و اشتیاق زنان دفاع می کرد و آن را در نوشته هایش و نیز در زندگی اش بازتاب می داد. در اولین آثارش که از زندگی خودش مایه می گرفت، سعادت شخصی را با بخشیدن جان تازه ای به اخلاق معنی می کرد.

آثار ساند از رمانتیسم مایه گرفته و با حماسه درهم می آمیزد و در آن ها عشق و افسون با آئین های رایج زمان و پیشداوری های اجتماعی برخورد و تصادم می کند. همان طوری که شور و عشق و احساسات لطیف  پی در پی او به آلفرد دو موسه، شوپن چنین بودند.

از سال1836 ببعد،آثار او با الهام از اندیشه های انسانی پی یر لورو، باربس و آراگو حیات دوباره اجتماعی را بازتاب می دهند و از نظرات روسو الهام می گیرند. دو کتاب او «هم نشین برج های فرانسه (1840) و کونسوکلو (1843)  اعلام جرمی علیه جامعه است که زبانی رمانتیک دارد.

ژرژ ساند، مایوس از شکست انقلاب 1848، به سیاست پشت کرده و بدنبال تخیل زدائی و آرامش و رویا می گردد.

از 1845 به بعد مکاتبات زیادی با فلوبر دارد و در آثارش خوش بینی سانتی مانتال را بنمایش می گذارد.

او در سال 1876 در گذشت.

 

اولمپ دو گوژ Olympe de Gouge، با نام  واقعی ماری  گوز ، سیاست پیشه قرن هیجدهم.

ماری گوز در سال 1748 در شهر مونتوبان (جنوب فرانسه) بدنیا آمد. او از خانواده ای ساده بود و پدرش قصاب و مادرش پیشخدمت بود. شایع بود که پدرواقعی او مارکی لو فرانک دو پوسپین یان است.

در سال 1765، با لوئی اوری، سرآشپز عالیجناب سگورگ ازدواج کرد. دو سال بعد، صاحب پسری شد و سه سال پس از ازدواج از ایفای نقش بورژوای شهرستانی خسته شده و از خانه فرار و به پاریس رفت.

او با ترکیب نام کوچک مادرش و لقب گورگ نام المپ دو گوژ را برای خود ابداع کرد. با ادبیات پرداخته و از دلربائی نیز غافل نمان دو  در فهرست «قربانیان» او، سباستین مرسیه (از نویسندگان پر کار فرانسه) قرارداشت. در دوران انقلاب فرانسه، نشان داد که نسبت به زمانه اش پیشی دارد.

المپ دو گوژ در کنار آن تروآین دو مریکور و کلر لاکومب، از نخستین فمینیست های فرانسه بشمار می روند.

او که به مبازه در راه آزادی حقوق اعتقاد داشت، تا فرار لوئی شانزدهم به وارن، خود را سلطنت طلب می دانست ولی تغییر عقیده می دهد. به مالزرب (سیاستمدار و حقوق دان معاصر لوئی پانزدهم و شانزدهم) پیشنهاد می کند که در دفاع از لوئی شانزذهم به او کمک کند. این زن چنان جسارتی داشت که یکی از منتقدان ادبی را که به آثار او بی اعتنائی کرده بود، به دوئل دعوت کرد.

از سال 1791 بود که اولمپ دو گوژ ارزش واقعی شخصیتش را به نمایش گذاشت. در قانون اساسی که مجلس موسسان تدوین می کرد، حقوق مدنی در مورد زنان فراموش شده بود. در سال 1791، او متنی تهیه کرد با عنوان «اعلامیه حقوق زن و شهروند» که 17 ماده دارد، سلطه گری و توفق مردانه را افشا کرده و از برابری حقوق زن و مرد در همه زمینه ها دفاع می کند. در دو ماده اول و دوم آن می خوانیم:

«زن آزاد زاده شده و حقوقی برابر با مردان دارد. تمایزات اجتماعی تنها باید بر سودمندی عمومی تکیه کند. ... هدف هر اجتماع سیاسی حفظ حقوق طبیعی و زوال ناپذیر زن و مرد است. این حقوق عبارتند از آزادی، مالکیت، امنیت و بویژه مقاومت در برابر ستمگری و خفقان.»

او به زنان هشدار میداد که «زن، بیدار شو!»

در اعلامیه او همچنین آمده است که «زنان حق رفتن بالای چوبه اعدام را دارند. آنان باید همچنین حق رفتن پشت تریبون را نیز داشته باشند.»

هنگام محاکمه لوئی شانزدهم، او تلاش کرد دادگاه را قانع کند که به عقیده او وی نه به عنوان انسان، بلکه فقط به عنوان پادشاه مقصر بود.

در روزهای مه – ژوئن 1793 با نمایندگان وابسته به ژیروندی ها اعلام همبستگی کرد و روز 20 ژوئیه 1793 دستگیر و سوم نوامبر 1793 با گیوتین اعدام شد. ژیروندی ها از نمایندگان بورژوازی شهرستان ها و بنادر بزرگ بودند و در مجلس قانون گذاری و کنوانسیون ملی فرانسه عضو نماینده داشتند. چون در میان آنان، نمایندگانی از اهالی ساحل رودخانه ژیروند (جنوب غربی فرانسه) قرار داشت، به انان ژیروندی می گفتند. آنان دارای رادیکال ترین مواضع در بین نمایندگان مجلس بودند.

قبل از اعدام فریاد می زد «به من بیاندیشید و کارهائی که به نفع زنان انجام دادم، بیاد بیاورید. من مطمئنم که روزی پیروز خواهیم شد»

اولمپ آثار زیادی در مورد حقوق مدنی و سیاسیی زنان و الغاء برده داری سیاهان نوشته است.

او برای لغو ازدواج (به صورتی که در آن زمان وجود داشت) و جایگزینی آن با قراردادی با امضای دو همسر و نیز شناسائی کودکانی که خارج از ازدواج بدنیا می آمدند، مبارزه می کرد و از نخستین زنانی بود که نظام حفاظت از مادران و کودکان را پیشنهاد کرد.

 

ماریا دو رم Maria Deraismes، فمینیست، ادیب و فعال سیاسی

ماریا دورم روز 17 اوت 1828 در پاریس بدنیا آمد و در ششم فوریه 1894 در همان شهر درگذشت. از سال 1866 تا 1870، او با بهره گیری از توان طبیعی سخنرانی اش به تبلیغ نظراتش در مورد برابری حقوق زن و مرد پرداخته و در کنفرانس های متعددی در مورد اخلاق، تاریخ و ادبیات شرکت کرد.ماریا دورم در تلاش برای آزادی زنان، نخستین انجمن برای حقوق زنان را در 1869 تاسیس و اداره می کرد. درآن دوره، لوئیز میشل از همکاران او بود. پس از جنگ 1870 او یکی از مدافعان استوار جمهوری و ایده های دموکراتیک بود. او در سال 1876، انجمن بهبود وضعیت زنان را ایجاد کرد.

ماریا دورم در اواخر قرن نوزدهم ، اولین زنی بود که به فراماسونری پیوست و برای برابری حقوق زنان در میان فراماسون ها تلاش کرد. او در 1882، به لژ ماسونی آزاد اندیشان در شرق پیوست و برای مختلط شدن جهان ماسونی کوشید. ماهیت فراماسونی در آن زمان، با امروز تفاوت داشت.

از آثار او میتوان به «حقوق کودکان»، «آنچه زنان می خواهند» (مجموعه مقالات از 1869 تا 1894)، «کهن در برابر نو»، «حوا در جامعه بشری» (1894) اشاره کرد.

 

کولت Colette ، آزاده زن ادبیات فرانسه

سیدونی گابریل کولت در 28 ژانویه 1873 در روستای سن سوور واقع در استان بورگوین (180 کیلومتری جنوب پاریس) بدنیا آمد . پدرش سروان ارتش بود. مادرش آدل اوژنی معروف به سیدو وجدان روستائی سیدونی بود. اولین معلم آزادگی کولت مادرش بود. سروان کولت همسر دوم سیدو بود. جوانی کولت،با شادی توام بود که لذت کتابخوانی و انس با حیوانات آن را تکمیل می کرد.

در 15 مه 1893 در پاریس با هانری گوتیه ویلار (معروف به ویلی) که بسان دون ژوان می زیست، ازدواج کرد. در سال 1900، گوتیه شخصیت کلودین را خلق می کند.

در سال 1906 کولت از گوتیه جدا می شود. دوستی های زنانه او جنجال ببار می آورند و شرکت در برنامه کاباره مولن روژ بر آن ها می افزاید. در سال 1910 سرانجام از ویلی طلاق می گیرد و تا سال 1912 برای امرار معاش در صحنه های پارسی و شهرستان ها بازی می کند.

در 1910 کتاب «ولگرد» او فاصله زیادی با دریافت جایزه گنکور نداشت. کولت در دسامبر 1912 با هانری ژوونل مدیر روزنامه «لو متن» (صبح) ازدواج کرد. حاصل این عشق، دختری بود بنام بل گازو که در سوم ژوئیه 1913 بدنیا آمد. درآن زمان، او سالن های نمایش را رها کرده و به روزنامه نگاری رو آورد. در 1920 کتاب «دردانه» رانوشت. در سال 1923 از هانری جدا شده و با نام خود گندم گیاهی را منتشر کرد. در 1925 با موریس گودکه آشنا شد و در 1935 با وی ازدواج کرد. در سال 1932 انتشار «ناب و ناپاک» جنجال زیادی برانگیخت. در سال 1935 وارد آکادمی سلطنتی بلژیک گردید. در سال 1941، هنگام اشغال فرانسه توسط نازی ها، آلمانی ها شوهر او را به عنوان یهودی دستگیر کردند ولی او موفق شد موجبات آزادی او را فراهم آورد. در سال 1943 بخاطر ابتلا به آرتروز زمین گیر شد.

کولت به عضویت آکادمی گنکور انتخاب و در سال 1948 «آثار کامل» او منتشر شد. از معروف ترین آثار او ژی ژی است که از روی آن فیلمی با شرکت ادری هپبورن تهیه شده است. در سال 1953 نشان لژیون دونور دریافت کرد. کولت در سوم اوت 1954 در پاریس درگذشت و تشییع جنازه ملی برایش برگزار شد.

آثار کولت، شاعرانه، توصیفی از عشق، شور و افسون و خیال پردازی است

 

شارلوت دلبو Charlotte Delbo، نویسنده و عضو نهضت مقاومت فرانسه.

شارلوت دلبو در دهم اوت 1913 در شهر وینیو سور سن (حومه جنوبی پاریس) بدنیا آمد و در اول مارس 1985 در گذشت.

شارلوت در سال 1932 به جوانان کمونیست پیوست و در سال 1934 با ژرژ دوداک ازدواج کرد. در سال 19414 به نهضت مقاومت فرانسه پیوست. همسر وی مدت ها پیش به مقاومت پیوسته و در صفوف کمونیست های فرانسه با اشغالگران می جنگید. او و همسرش عضو گروه پولیتزر ، مسئول انتشار مجله «نامه های فرانسوی» بودند. ژرژ پولیتزر فیلسوف کمونسیت در ماه مه 1942 تیرباران شد.

شارلوت و همسرش در 2 مارس 1942 دستگیر و شوهرش در 23 مه 1942 در 28 سالگی در تپه های مون والرین (غرب پاریس) تیرباران شد. شارلوت ابتدا در زندان «سانته» (پاریس) زندانی شد و در 24 ژانویه 1943 به آشویتز اعزام شد (همراه کاروانی مرکب از 230 زن مبارز). او پس از جنگ داستان غم انگیز این سفر بی بازگشت را نوشت. در این کاروان، تنها 49 زن از مرگ نجات یافتند که شارلوت یکی از آنان بود. شارلوت در 23 ژوئیه آوریل 1945 توسط صلیب سرخ آزاد و از طریق سوئد به فرانسه بازگشت.

پس از جنگ، او مدتی برای سازمان ملل کار کرد و از سال 1960 همراه هانری لو فور ( فیلسوف و از همکاران ژرژ پولیتزر) در مرکز ملی پژوهش های فرانسه به کار پرداخت.

شارلوت دلبو، قطعات تاتری، داستان و نیز شعرهائی در مورد تبعید و اردوگاه و مقاومت ضد نازی سروده و نوشته است که جزو قوی ترین آثار در این زمینه بشمار می روند.

سیمون دو بووار  Simone de Beauvoir ، فیلسوف، نویسنده و فمینیست

در مورد زندگی و آثار سیمون دو بووار بسیار نوشته شده است و بویژه چندی پیش بمناسبت صدمین سالگرد تولد او. در زیر فهرست وار به زندگی و آثار او اشاره می شود.

روز 9 ژانویه 1908 در پاریس بدنیا آمد. میگوید «پدرم سی سال و مادرم بیست و یک سال داشت و من بچه اول انها بودم. دو سال و نیم داشتم که خواهرم بدنیا آمد.». در سال 1929 از دانشسرای عالی پاریس همراه  با سارتر فارغ التحصیل شد. در سال 1930 با درجه پرفسوری به تدریس لاتین دردبیرستان ویکتور دو روئی مشغول شد. نوامبر همان سال سارتر به سربازی رفت. سال های بعد را به استادی در شهرهای مختلف و داستان نویسی سپری می کند. سارتر همواره همراه اوست. در سال 1936 پایشان به کافه معروف «لو دوم« [گنبد] باز می شود و آن جا را پاتوق خود می کنند. در همان سال سارتر «تهوع» را می نویسد. در سال 1938 دوموسسه انتشاراتی گالیمار و گروسه کتاب سیمون با عنوان بدویت معنویت را رد می کنند. 1939 سارتر به جنگ فرا خوانده می شود . سال بعد زندانی می شود. در سال 1941 سارتر به پاریس باز می گردد. همراه با سارتر برای ایجاد شبکه مقاومت به نام «سوسیالیسم و آزادی» تلاش می کنند و در سال 1943 کتاب های «خون دیگران»، همه مردان می میرند و مهمان را منتشر می کند. در همین سال با آلبر کامو ملاقات می کند.  سال 1944، سال دیدار با ارنست همینگوی است. مجله «عصر جدید» طراحی می شود . کامو کار در روزنامه کومبا را ترجیح داده و آندره مالرو همکاری را رد می کند. در سال 1949، با انتشارکتاب «جنس دوم» فصل تازه ای در فمینیسم و مبارزه زنان برای کسب آزادی گشوده شد. «آدم زن بدنیا نمی آی، زن می شود». در سال 1951 با کولت آشنا می شود. در سال 1952 سارتر از کامو دور می شود و به کمونیست ها نزذیک می شوند.

در سال 1954 با انتشار «ماندرن ها» جایزه گنکور را دریافت می کند. این کتاب تصویری ژرف از زندگی روشنفکران سیاسی است. ماندرن به فرانسه ادیب با نفوذ و صاحب منصب معنی می دهد.

در سال 1955، همراه با سارتر در کنگره جنبش صلح در هلسسینکی شرکت می کنند. در سال 1956 پس از دخالت نیروهای شوروی در مجارستان، فراخوانی علیه این مداخله امضا می کند. در سال 1960 کامو فوت می کند. در اواخر ماه مه، به دعوت ژیزل حلیمی به نفع جمیله بوپاشا مبارز الجزایری که شدیدا شکنجه شده بود، وارد کارزار شده و در لوموند مقاله ای می نویسد. در سال 1961، بدنبال سرکوب وحشیانه تظاهرات الجزایری ها در پاریس، در تظاهرات اعتراضی شرکت کرده و رد همان سال مقدمه ای بر کتاب ژیزل حلیمی بنام «جمیله بو پاشا» می نویسد. در سال 1963 به شوروی و چک اسلاواکی سفر می کند و در سال 1966 رمان «تصاویر زیبا» را منتشر می کند. در سال 1967 در دادگاه راسل شرکت می کند و به مصر و اسرائیل سفر می کند. در کنار نوشتن به مبارزه در کنار زنان ادامه می دهد و در سال 1970 در کازار برای آزادی سقط جنین با جنبش آزادی زنان همکاری کرده و به یکی از گویا ترین سخنگویان جنبش زنان بدل می شود. در سال 1980 ژان پل سارتر فوت می کند و سیمون سال بعد «مراسم وداع» را منتشر می سازد. در سال 1986، سیمون دو بووار در 78 سالگی درگذشت. او در کنار ژان پل سارتر در گورستان مون پارناس پاریس آرمیده است .

 

 

 کوبا، سال1960ملاقات با چه گوارا

 

آن چه در بالا خواندید، نگاهی بسیار گذرا به زندگی این بانوان علم وادب و آزادی خواهی و برابری بود. هدف، تحلیل نبود و نویسنده نیز خود را شایسته این کار نمیداند. قصد بزرگداشت روز زن بود با استفاد ه از بهانه ای که نصب تصویر این زنان  بر دیوار پانتئون فراهم آورده است.

---------

 

برای آگاهی بیشتر از زندگی سیمون دو بووار می توانید به سایت های زیر مراجعه کنید:

http://www.gilannet.net/simon-du/simon.htm

http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2008/01/080109_s-aa-simone-de-beauvoir.shtm

 


چهارشنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۶ - ۵ مارس ۲۰۰۸
 

 

 

ریشه های فئودالی در جمهوری اسلامی

و ادعای مدرنیستی آن  در اندیشه اصلاح طلبان

 

هدایت سلطان زاده

 

اصلاح طلبان در ایران ، بظاهر از یک اندیشه شبه لیبرالی حمایت می کنند. مدرنیسم ورد زبان آنهاست و گاهی در این تفسیر خود از مدرنیسم چنان دست و دل باز هستند که جمهوری اسلامی بعنوان پدیده ای مدرن در اندیشه آنان  قلمداد میشود.معیار این مدرنیسم آنان ، نه بر کارکرد سیاسی دولت ، بلکه در استفاده آنان از تکنیک مدرن استنتاج میشود.  لیکن آمیختگی شبه لیبرالیسم اصلاح طلبان با نئولیبرالیسم از یکسو ، و پذیرش حکومت ایدوئولوژیک مذهبی از سوی دیگر ، از اصلاح طلبان در عمل ، پدیده ای بنام نئوکون های تئوکون (Neocon-Teocon ) بوجود آورده است. اصلاح طلبان در این نگرش خود ، در موارد متعددی از اندیشه خود ، با محافظه کاران حاکم شریک هستند. خط فاصل آنان از همدیگر ، در نوع تاکید آنان از همدیگر متمایز می گردد وهریک از آنان بر جنبه نئوکون( که در اصلاح طلبان برجسته تر است ) یا خصلت افراطی تر مذهبی دولت یا ( تئوکون) که محافظه کاران حکومتی بطور مشخصتری آنرا نمایندگی می کنند ، خود را نشان میدهد.

• جامعه مدرن با دولت مدرن پیوند تفکیک ناپذیری دارد. یعنی گذر از دولت –مذهب عصر فئودالی بر دولت –ملت عصر جدید .دولت های توتالیتر ، بدلیل خصلت ایدوئولوژیک سازمان سیاسی دولت ، که حتی شقوق مختلف اندیشه سکولار ، از تفسیر چپ  از سکولاریسم گرفته تا تفسیر راست  ، در آنها به شبه مذهبی ارتقاء می یابد ، و نیز بدلیل نوع رابطه افراد و نهاد ها با همدیگر در درون ساختار حکومتی ، خطوطی از دولت های ماقبل عصر مدرن را دومرتبه در سازمان سیاسی دولت ،  باز تاب میدهند. یعنی این دولت ها ضمن اینکه دولت های عصر مدرن هستند ، و بسیاری از مختصات دولت های عصر جدید ، نظیر تفکیک صوری قوا و پارلمان  و دستگاه قضائی  و بوروکراسی متمرکز را دارند ، که فی نفسه عناصر تشکیل دهنده راسیونال در دولت مدرن بحساب می آیند ، لیکن ویژگی های قابل تشخیصی از دولت های عصر فئودالی را می توان در آنها مشاهده کرد.  سه مشخصه اساسی برای دولت های ماقبل مدرن ، یعنی دولت های فئودالی را می توان ذکر کرد:

1-خصلت مذهبی دولت  ، که در آن حاکمیت منشاء آسمانی بخود میگیرد.

2-خصلت مبتنی بر امتیازات بودن دولت ، یا دولت امتیازات .

3-خصلت وفاداری شخصی  افراد در رابطه قدرت، بجای حاکمیت غیر شخصی قانون بر رابطه افراد و نهاد ها  در حکومت.

• جمهوری اسلامی ، همانند نظام های حکومتی در قرون وسطی، منشاء حق حاکمیت را به آسمان منتسب می سازد و آنرا در آغاز قانون اساسی خود قید کرده است. لیکن از آنجائی که هیچ حکومتی در آسمان ها وجود ندارد ، و هیچ کس تا کنون پر فرشته و ملائکه ای رادر خلاء بیکران سیاره های سرگردان  کشف نکرده است  تا چه رسد به بساط عظیم  حکومتی گسترده در آن ، بنابر این همه حکومت ها ذاتا زمینی بوده اند. ولی آخوند خود را در ارتباط بی واسطه با آسمان و  الگوی حکومت نا مکشوف  آسمانی و نماینده انحصاری آن در زمین می داند و مدعی است که با کائنات مرتبط است ، و حکومت کردن را نیز در انحصار و حق مطلق خود تلقی می کند. آشنائی آخوند با قوانین آسمانی ، چیزی جز آشنائی و توصیه شیوه معینی از زندگی زمینی نیست ، و در نهایت از آشنائی بسیار کوچک با قوانین مدنی و جزائی و اسلوب زندگی عصر حجر فراتر نمیرود ، زیرا تمامی اصول فقه ، چیزی جز فورموله کردن شیوه زندگی شبانی ، و در بهترین حالت زندگی انسان ها در عصر فئودالی نبوده است . با این وجود ، آخونداز آن   حق حاکمیت مطلق  خود را استنتاج میکند، که تئوری ولایت فقیه بیان کننده آنست. از اینرو، آنچه که در اصول اول و دوم قانون اساسی جمهوری اسلامی در توصیف مختصات این حکومت " آسمانی" اورده شده است ، بلافاصله تمام صفات آسمانی خود را در اصول 5 و  107 و 110 قانون اساسی از دست داده ، و چهره نا پیدای خدا به آخوندی با لباس و عمامه ای معین تبدیل می گردد.

 دولت مدرن ، بر خلاف دولت های فئودالی، با سکولاریسم و غیر مذهبی کردن ساختار دولتی مشخص می شود.یعنی دولت بعنوان یک نهاد سیاسی ، خود را از قید مذهب آزاد ساخته و سیاست بزبان سیاست حرف میزند و باید فلسفه توجیه خود را داشته باشد. در چنین وضعیتی ، دولت ، منشاء آسمانی حاکمیت را از دست داده و بعنوان یک نهاد سیاسی و زمینی مبتنی بر قرارداد بین حاکمیت و مردم ، که در آن مشروعیت حاکمیت از رضایت حکومت شوندگان استنتاج می شود ، عنوان می گردد. وجود آزادی های سیاسی و احزاب و مطبوعات آزاد و انتخابات آزاد ، یعنی حق آزاد انتخاب شدن و انتخاب کردن ، از عناصر تضمین کننده این عنصر رضایت حکومت شدگان و مشروعیت حاکمیت بشمار میرود. دولت لیبرال نیز که در این رابطه که همخوانی با دولت مدرن دارد ، باید باز تاب دهنده چنین مختصاتی باشد. محدود بودن دولت لیبرال ، بخشا به این محدود بودن به تعرض به حریم زندگی سیاسی باز میگردد ونه تنها به محدود بودن به عدم تعرض به مالکیت خصوصی. فلسفه قوانین اساسی مدرن و "اعلامیه حقوق انسان ها و شهروندان "، و" لایحه حقوق" همگی بر این خصلت دولت مدرن دلالت دارد.

 زمانی که دولت خصلت مذهبی پیدا می کند ، ویا حتی ضد مذهب خود به شبه مذهبی ارتقاء می یابد ،  دولت بعنوان یک نهاد سیاسی دومرتبه در تقید آن در می آید. در نتیجه ، در کارکرد سیاسی دولت نیز اختلالات جدی بوجود خواهد آمد. این اختلال خواه ناخواه در یک نقطه باقی نمانده ودر تمام سطوح ،  اثرات زنجیره ای می گذارد ، و عناصر راسیونال در دولت مدرن را که شبه لیبرال ها بظاهر مدافع آن هستند ، از آن بر میگیرد.  بنابراین ، هر نوع طرفداری از دولت مذهبی موجود ، در عمل ، نقطه پایانی بر ادعای شبه لیبرالی آنان می گذارد که بنیاد اندیشه اصلاح طلبی آنان را تشکیل میدهد.

یکی از مشخصات وجودی دولت مدرن  راسیونال، وجود پارلمان است که به درجه  معینی ،  جنبه عقلانی اداره سیستم و در عین حال خصلت غیر-قهری (Non-Coercive  ) عریان آنرا نشان میدهد. بهمین دلیل ، انتخاب شدگان باید منعکس کننده خرد جمعی در اداره کشور و در عین حال بیان اراده آزاد آنان در انعکاس اراده آزاد انتخاب کنندگان خود باشند. اولین اقدام یک دولت توتالیتر ، زدودن این جنبه از کارکرد دولت مدرن ، و بی اثر کردن کارکرد آنست. در نتیجه ، در هیچ دولت توتالیتری ، ضمن اینکه شمای ظاهری وجود پارلمان حفظ می گردد، لیکن دیگر نه عقلانیت رژیم را منعکس می کند ، نه نقش فعالی در حیات سیاسی جامعه بر عهده دارد ، و نه بیان اراده آزاد انتخاب کنندگان و انتخاب شوندگان است. زیرا منشاء قانون به اراده رهبر تبدیل میشود. یکی از نمونه های روشن آن ، بحث مطبوعات در اولین روزهای مجلس ششم بود که کروبی ، رئیس باصطلاح اصلاح طلب مجلس ، بر اساس فرمان خامنه ای ، آنرا بنام " حکم حکومتی " از موضوع بحث خارج کرد. هنگامی که اراده آزاد انتخاب کردن و انتخاب شدن از نهاد پارلمان یا عنصر  عقلانی رژیم سیاسی باز گرفته میشود ، و قانون به اراده رهبر ، یعنی کانون تمرکز قدرت اجرائی وتبلور قهر (Coercive ) تبدیل میگردد ، عنصر قانونگذاری دیگر بیان اراده انتخاب کنندگان نیست و به تبع آن نیز نمایندگان به نمایندگان رهبر و نه مردم تبدیل میشوند.  این مساله فقط به جمهوری اسلامی محدود نمیشود ، بلکه یکی از علائم حکومت های توتالیتر هست. در ایتالیای تحت سلطه فاشیسم ، موسولینی تلاش کرد که از محدودیت های دولت عقلانی بگریزد ، و فساد در مناسبات را جایگزین دموکراسی کرد. نازی ها در آلمان ، بعد از بقدرت رسیدن  هیتلر ، نقش قانونگذاری رایشتاگ وحتی کارکرد سنتی دستگاه بوروکراسی دولتی را از بین بردند. اطرافیان هیتلر همیشه تکرار می کردند که قانون فقط اراده پیشوا ست.

• نظام فئودالی ، بعنوان یک سیستم سیاسی و اجتماعی ، قبل از هر چیز بیان یک رابطه قدرت بود که مشخصه عمده آن را، رابطه فئودال و واسال تشکیل میداد. رابطه واسال با فئودال ، یک رابطه وابستگی واسال به فئودال بود که بر وفاداری وی به ارباب خود استوار بود. فئودال ، پایه قدرت شخصی در این نظام بشمار می رفت و مالکیت مشروط بر زمین را نمایندگی می کرد و قدرت شخصی مشروط به شرایط تعریف شده با فرادستان خود بود . ازاینرو ، فئودالیسم همواره با پخش قدرت سیاسی در سلسله مراتبی از اشخاص همراه بود که منافع شخصی خود را در رابطه با قدرت دولتی داشتند. قدرت سیاسی فئودال در واقع ناشی از قدرت دولتی بود. از آنجائی که قدرت سیاسی ، خصلت سیاسی فردی داشت تا نهادی ، از اینرو تفکیک اندکی بین قدرت فردی و کارکرد سیاسی دولت وجود داشت. در مجموعه این سیستم ، وفاداری شخصی ، نقش کلیدی در کارکرد سیاسی قدرت داشت. بهمین دلیل ، سلسله مراتب فئودالی را از یک نظر می توان رابطه وفاداری شخصی نسبت فرادست نامید .

رهبران حزب نازی در آلمان ، از هیتلر گرفته تا روزنبرگ و هیملر ، شیفتگی خاصی به نظام فئودالی داشتند و تمام تلاش خود را بکار بردند تا خطوطی از آنرا در نظام ناسیونال-سوسیال خود دوباره احیاء کنند. هیتلر خود یکی از ستایشگران شارلمانی بود که اروپا را تحت سلطه مسیحیت   و قدرت فردی یک دیکتاتور قرار داده بود، و شارلمانی تبلور این هردو جنبه بود. در ذهن او ، رایش سوم می توانست همان نقش شارلمانی در متحد کردن اروپای مسیحی را ایفاء کند. [1]هیتلر معتقد بود که جامعه  همواره از دوسو تهدید میشود : دیکتاتوری بی خاصیت ، و برابری های بیشمار کوچک و بدون رهبری  که درگیر منازعات بی پایان درونی هستند.  هیتلر می گفت که شارلمانی ناگزیر بود که برقراری وحدت را با بکارگیری قهر پیش ببرد ، زیرا بصورت داوطلبانه نمی توانست پیش رود. بنابراین دموکراسی نمی توانست جائی در رایش سوم داشته باشد.لیکن بیشترین حوزه علاقه رهبران نازی ، برقراری نظام تیوتونیک (Teutonic Order) تازه ای در رایش هیتلری بود. نظام تیوتونیک ، در دوره های پایانی جنگ های صلیبی ، برپایه سازمانی از کلیسای کاتولیک آلمان  در وین و سپس در مناطق دیگری از آلمان  بوجود آمد که اعضای آنرا شوالیه ها تشکیل میدادند. چنین نظامی ،   در واقع   سنتزی از آنچیزی که هگل از آن بنام غرور آلمانی نام می برد ، و خواری انسان مسیحی در برابر قدرت خدای مسیحیت بود که بعد ها دولت پروس ، تجسم سیاسی آن بود.   شوالیه عضو نظام اخوت تیوتونیک ، سلحشوری بی باک بود لیکن نه در خدمت خود و نه صرفا در خدمت کلیسای مقدس ، بلکه در خدمت یک ایده ، که ابعاد وهم آلود آن تماما بر وی مکشوف نبود. از اینرو ، آلفرد روزنبرگ ، تئوریسین حزب نازی ، می گفت که " حزب ناسیونال-سوسیالست کارگران آلمان ، باید خود را به نظام تیوتونیک ، و نظام آلمانی در قرن بیستم مبدل سازد  که در خدمت " خدائی ناشناخته " قرار دارد. بهمین ترتیب ، هیملر نیز آگاهانه ، گارد زبده خود ، یعنی اس.اس.هارا بصورت پیشگامانی برگرفته شده از الگوی شوالیه های نظام اخوت تیوتونیک عصر فئودالی سازما ندهی کرد و تلاش کرد که در آنان باصطلاح روح پارسائی و ازجان گذشتگی و  پرستش نیروهای خلاق طبیعت را که با ایده نژاد پرستی نازیها پیوند داشت ، جایگزین پرستش کلیسای مقدس سازد. بر حمایلی که اس.اس. ها بر سینه خود آویزان کرده بودند ، این عبارت نوشته بود: " افتخار من در وفاداری من است". [2]  بهمین دلیل نیز در دوره نازی ها ، سوگند وفاداری سنتی شهروندان به قانون اسا سی و جمهوری ، به سوگند و فاداری شخصی به آدولف هیتلر تغییر یافت. 

نازیها  در قانونگذاری ، دستگاه قضائی ، عملکرد پلیس و سیاست اداری ، رابطه فردی را جایگزین رایطه قوانین و رابطه نهاد ها با هم ساختند. قضاوت شخصی ، جانشین حاکمیت غیر شخصی قانون گردید و قدرت نهاد های قدیمی قانون اساسی ، نظیر کابینه و رایشتاگ ، با رابطه رؤسا و فرماندهان جایگزین شد که موقعیت آنان ، وابسته به وفاداری شخصی نسبت به پیشوا بود. مشابه این نوع رابطه  را در جمهوری اسلامی نیز در سطوح متفاوتی از ، قدرت  میتوان مشا هده کرد که در رآس هر نهادی ، نماینده شخصی ولی فقیه قرار گرفته است ، که وابستگی و وفاداری شخصی  به رهبر ، پایه قدرت شخصی آن نماینده بشمار می رود که رابطه ای قابل قیاس با رابطه واسال و فئودال است.

در جمهوری اسلامی ، التزام نظری و عملی به ولایت فقیه ، همانند سوگند وفاداری شخصی به هیتلر ، دو مشخصه برجسته روابط سیاسی و اجتماعی ما قبل مدرن فئودال-واسا ل از یکسو ، و ماهیت توتالیتری رژیم حاکم را از سوی دیگر بنمایش می گذارد.

• دولت ما قبل مدرن  فئودالی ، در عین حال  بر پایه وجود امتیازات استوار بود ، و بر اساس مشروعیت قانونی امتیازات تعریف می شد. یعنی هر لایه اجتماعی در جامعه ، در سلسله مراتب مشخصی  که مجموعه نظام سیاسی و اجتماعی را بوجود می آورد،قرار داشت. این رابطه اجتماعی  ، یک رابطه  از پیش معین و تعریف شده ای بود . بدین معنی که متولد شدن یک فرد در میان یک طبقه اجتماعی مشخص ، سرنوشت موقعیت اجتماعی و به تبع آن ، نوع حقوق اجتماعی و سیاسی او را نیز رقم میزد.  دهقان زاده دهقان می شد و اشراف زاده  به جزئی از  اشرافیت تبدیل میگردید. و پادشاه در راس این ساختار مبتنی بر سلسله مراتب ، وهرم حاکمیت سیاسی و اجتماعی  قرار داشت ، بی آنکه حکومت شوندگان نقشی در انتخاب وی داشته باشند. بعنوان مثال ، اشراف ، روحانیون ، و طبقه سوم که خود به زیر مجموعه های کوچکتری تقسیم میشد ند ، می توانستند از حقوق معینی بر خور دار باشند. اگر اشراف و روحانیون می توانستند از حق مشارکت در فلان پست سیاسی و حقوقی بر خوردار  باشند، این حق نمیتوانست شامل طبقه سوم باشد. این امتیازی بود که صرفا به آن دو طبقه اجتماعی تعلق داشت و دولت های عصر فئودالی را دولت های مبتنی بر امتیازات می نامیدند. بنابراین  هرکدام از این طبقات  بنا به موقعیت خود در این مجموعه سلسله مراتب اجتماعی ، جایگاه از پیش تعریف شده ای داشتند. نابرابری در امتیازات سیاسی و اجتماعی ، وجه مشخصه این دولت ها بشمار می رفت. در نتیجه ، فورم سیاسی دولت ، یعنی نابرابری سیاسی ، با نابرابری در حوزه زندگی مدنی ، انطباق کامل داشت. رساله کوتاه Sieyes بنام " طبقه سوم چیست؟" در آستانه انقلاب فرانسه ، که نقش بزرگی در بر انگیختن افکار عمومی داشت ، حمله ای بود بر این امتیازات ، که " طبقه سوم هیچ چیزی نیست و میخواهد همه چیز شود". نخستین اقدام انقلاب فرانسه ، لغو تمامی این امتیازات و اعلام برابری همه شهروندان بود.

یکی از مشخصه های اصلی آنچیزی که دولت مدرن نامیده میشود ، این است که دولت مدرن ، با اعلام برابری سیاسی همه طبقات و گروه های اجتماعی ، و برابری افراد از نظر حقوقی ، این امتیازات را لغو کرده و حق مشارکت هر فردی از هر طبقه اجتماعی را در هر بخشی از ساختار سیاسی و اجتماعی، برسمیت می شناسد و شهروند برابر سیاسی از نظر حقوقی  با همین دولت مدرن ، متولد می شود. بنابراین ، حق شهروندی نیز مشخصه های تعلق نژادی و مذهبی و طبقاتی در حقوق سیاسی افراد را از دست می دهد. بدینمعنی که اشراف زاده ،  بدلیل متولد شدن خود در یک خانواده اشرافی ، از همان لحظه تولد خود واجد یک سلسله حقوقی میشد که فرزند یک روستائی از آن برای همیشه محروم بود.   این لغو دولت مبتنی برامتیازات ، و به تبع آن لغو حق بهره مندی از حقوق ویژه سیاسی و اجتماعی ، بدلیل تعلق به طبقه و گروه اجتماعی معین نیز ملغی گردید. در تاریخ مدرن ، این لغو امتیازات جامعه مبتنی بر سلسله مراتب فئودالی،  عملا با انقلابات بزرگ پا یان قرن هیجدهم ، و اساسا با انقلاب کبیر فرانسه و انقلاب آمریکا بوجود آمده است. دولت های مدرن ، دقیقا باین دلیل "مدرن" نامیده میشوند و نه بخاطر استفاده مثلا از ماهواره و انترنت بجای "اسب چاپار" و یا "کبوتر های نامه بر".بهمین ترتیب ، پیاده شدن یک آدم متحجر از خر و سوار شدن به بنز ضدگلوله و یا استفاده یک قاتل از آخرین ابزار تکنیکی برای کشتن انسان ها ، از آنان انسان های مدرن نمی سازد.

قیاس "مدرن" و "ارتجاعی" ،  با تکیه بر استفاده از تکنیک مدرن نیز  که بعضی از اصلاح طلبان بکار میبرند ،  شیوه درستی در ارزیابی از ماهیت نیرو های اجتماعی  و دولت ها بشمار نمی رود. و یا آمار آوردن از تعداد زنان در دانشگاه ها ،  برای نفی خصلت ارتجاعی جمهوری اسلامی ،هم  عوامانه است و هم یک مشت مدافع سینه چاک رژیم را فقط می تواند قانع سازد. کافی است که به آمار اشتغال زنان و نیز تبعیض سیاسی و مدنی نسبت به زنان که در قوانین جمهوری اسلامی  در تمامی حوزه ها آورده شده است مراجعه شود تا پوچ بودن چنین ادعا هائی ثابت شود. همچنین ، رفتن زنان به دانشگاه ، سیاست خود رژیم نبوده است بلکه خود انقلاب ، مانع فکری بین تحصیل و زنان سنتی را از میان بر داشت. در جاهائی هم که نقش سیاسی دولت عمل کرده است ، این بوده که با میدان دادن به زنان سنتی ، نیروئی در برابر زنان سکولار علم کنند. و دقیقا در این نیت خود نیز باز ارتجاعی بوده اند. زیرا واژه ارتجاعی با واژه مترقی قابل قیاس و سنجش است . و مترقی و مرتجع نیز در رابطه با جهت گیری های سیاسی و اجتماعی یک فرد و یا یک نیروی اجتماعی معنی پیدا می کند. اگر یک حکومت سیاسی به سرکوب آزادی بپردازد و بنیان خود را بر ایجاد امتیازات مبتنی سازد ، کسی نمی تواند جز واژه مرتجع کلمه دیگری در باره آنها بکار ببرد.

 

معیا ر تشخیص مترقی از مرتجع نیز با استفاده یک فرد از تکنیک عقب مانده و یا مدرن سنجیده نمی شود. زیرا خود تکنیک فی نفسه خنثی بوده وفاقد جهت گیری اجتماعی است . معروف است که بعد از انقلاب اکتبر در روسیه ، بعضی از مارکسیست ها فکر می کردند که راه آهن های ساخته شده در روسیه تزاری ، بورژوائی بوده و باید انها را کند و بجای آنها راه اهن های پرولتری ساخت! منطق پاره ای از این اصلاح طلبان ، تفاوت چندانی با طرفداران راه آهن های پرولتری ندارد. این قبیل استدلال ها چیزی جز گریز زدن  به  کربلا و قیاس های مع الفارغ نیست! در نتیجه ، استنتاج جهت گیری سیاسی ، بدلیل استفاده از یک تکنیک معین نیز بیک فرد و یا یک دولت نیز جهت سیاسی ویژه ای نمی دهد. بعنوان مثال ، "فاکس نیوز" در آمریکا ، از آخرین دست آورد های تکنوژی برای ترویج محافظه کاری و جنگ طلبی در جهان بهره می گیرد.چه نامی بر این رسانه می دهیم ؟ آیا این رسانه در خدمت ارتجاعی ترین سیاست ها ،  چه در داخل آمریکا و چه در سیاست های بین المللی ، و  از جمله حمله به ایران نیست؟  می توان " فاکس نیوز " را بخاطر استفاده از آخرین دست آوردهای تکنولوژی ، مترقی نامید؟  آیا کاربرد واژه مدرن  در چنین مواردی ، کلمه غلط اندازی برای لاپوشانی یک جریان ارتجاعی بکار گرفته نمی شود و خود آیا در حقیقت بیان همراهی  با ارتجاع نیست؟ این همان چیزی است که از آن بعنوان مدرنیسم ارتجاعی نام می برند.

حال بگذارید به بینیم دولت جمهوری اسلامی تا چه حدی مختصات یک دولت  " مدرن" در مفهوم کلاسیک خود را دارد . یعنی دولتی است که امتیازات سیاسی را لغو کرده است و یا دقیقا دولت مبتنی بر امتیازات را بوجود آورده است. دوم اینکه ، اصلاح طلبان حکومتی که خود از بوجود آورندگان چنین دولتی بوده اند ، چه نگرشی بر همین دولت جمهوری اسلامی دارند. طیف خارج از اصلاح طلبان حکومتی ، خود فاقد اندیشه معینی بوده و بیشتر بصورت یک زائده بیرونی ،  حرکت سیاسی خود را با همان اصلاح طلبان حکومتی تنظیم میکنند.

همانگونه که گفته شد ، جمهوری اسلامی ، دولتی است مبتنی بر ایدوئولوژی مذهبی ، که در آن امکانات سیاسی و اقتصادی و اجتماعی جا معه ، بر اساس اعتقاد و عدم اعتقاد به آن مذهب و تفسیر معینی از مذهب توزیع میشود. تقسیم ایدوئولوژیک جامعه که از خصلت ایدوئولوژیک دولت ناشی می گردد ، زمینه اصلی تبعیض و امتیازات را بوجود می آورد . دولت ایدوئولوژیک اسلامی ، بوجود آورنده و پاسدار این امتیازات است.مسلمان بودن و مرد بودن و آخوند بودن ، فی نفسه یک امتیاز سیاسی و اجتماعی از نظر رژیم حاکم شمرده می شود که یک فرد سکولار یا یک زن نمی تواند از آنها بر خور دارباشد. آخوند بودن ، فی نفسه فرد را در یک موقعیت اجتماعی ممتاز قرار میدهد. یعنی یک آخوند از یک امتیاز سیاسی و اجتماعی بر خوردار می گردد که یک کارگر ، یک دهقان یا یک فرد غیر مذهبی ، هرگز نمی تواند از آن بهره مند شود. جمهوری اسلامی ، از زمان شکل گیری خود ، در جهت ایجاد جامعه سیاسی مبتنی بر امتیازات حرکت کرده است. بهمین دلیل نیز ، گروه ملایان ، از زمان انقلاب بهمن ببعد ، به اشرافیت سیاسی و مالی در ایران تبدیل شده اند. و همانند کارخانه شازده سازی درباریان  در عصر فئودالی، تعداد آنان نیز ، بروایتی از صد و سی هزار به هفتصد هزارنفر افزایش یافته است.

 تمامی دولت های توتالیترنیز ، بدلیل خصلت ایدوئولوژیک سازمان سیاسی دولت خود ، که در آنها نوع اعتقاد ، چه در شکل سکولار و چه در شکل نژادی خود به یک شبه مذهبی ارتقاء می یافت ، عملا چنین مختصه ای نیز بخود می گرفت. جمهوری اسلامی ، یک دولت ایدوئولوژیک ، یک دولت آپارتاید چند وجهی ، نژاد ی و ضد زن است و قوانین مدون و ارتش نکیر منکر در حال گشت دائمی  آن نیز چنین ماهیتی را نشان میدهد.

 قابل ذکر است که بالاترین درصد آموزش و دانشگاه رفتن زنان در شوروی در دوره استالین انجام گرفت . پرسیدنی است که کدام واژه ای را برای مشخص کردن دوره استالین بکار می برند که از بردن نام آن در مورد جمهوری اسلامی حذر می کنند ؟ و چرا؟ آیا از عواقب توتالیتر نامیدن جمهوری اسلامی و تناقض موضع حمایت خود از آن نگران هستند؟[3]

هدایت سلطان زاده. 28 فوریه 2008( 10 اسفند 1386)



[1]  تلاش خمینی و دیگر رهبران جمهوری اسلامی بعد از انقلاب برای صدور انقلاب اسلامی و برقراری مجدد امپراتوری اسلامی  در کشورهای مسلمان در منطقه ، تا حدی گرایش مشابهی را نشان میدهد.

[2]  باز مقایسه شود با نواری  که پاسداران و بیسجیان بر پیشانی می بستند و در آن عبارت " روح منی خمینی" نوشته میشد که بیان وفاداری شخصی به خمینی بود  و امروز در رابطه با خامنه ای بکار برده میشود.

[3]  معروف است که اقا محمد خان قاجار، یک طوطی داشت که آنرا بسیار دوست می داشت و نگهداری از آن را به  یکی از خواجگان  دربار سپرده بود. آقا محمد خان هنگام سپردن طوطی به خواجه خاطر نشان کرده بود که از طوطی خوب مواظبت کن ، اگر طوطی بمیرد ، ترا هم می کشم. اقا محمد خان هر روز حال طوطی خود  را می پرسید. یک روز از خواجه  حال طوطی رامی پرسد و خواجه در پاسخ میگوید ، که طوطی امروز غذا نمی خورد .پاهای خود را دراز کرده و منقار خود را خود را بر زمین گذاشته است ، و بال های او بی حرکت باز افتاده است وچشمانش بسته است. آقا محمد خان می گوید ، پس بگو مرده است! خواجه در پاسخ با دلواپسی می گوید : من هرگز چنین کلمه ای را بر زبان نخواهم آورد! 


پنجشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۶ - ۶ مارس ۲۰۰۸
 

صبح به خير، حماس!


يوری آونری

برگردان: محمد علی اصفهانی

 

يوری آونری، نويسنده، روزنامه نگار و فعال سياسی صلح طلب اسراييلی، و از بنيانگذاران حرکت معروف Gush Shalom يا «جمعيت صلح» به فارسی، و «کتلة السلام» به عربی، چندان نيازی به معرفی ندارد.
آنچه فارسی شده اش را می خوانيد مقاله ی تازه ی اوست به تاريخ اوّل مارس. اين مقاله را نه يک فلسطينی نوشته است؛ و نه حتی نويسنده يی اسراييلی از نوع ميشل وارشاوسکی ها و يا اَهارون شابُتی ها.
ستم بی حد و حصر اسراييل بر مردم فلسطين، به خصوص بر مردمی که ماه ها و ماه هاست که تنها به جرم فلسطينی بودن و فلسطينی زاده شدن، در نوار غزه، اسير يکی از بی رحمانه ترين و بی سابقه ترين اشکال تحريم قرار گرفته اند ادامه دارد؛ و شب و روزی نيست که چندين کودک ناشکفته ی فلسطينی را اسراييل، در برابر چشمان بسته ی «جامعه ی جهانی» پرپر نکند. همان چشمان بسته يی که فقط وقتی باز شدن را به صلاح خود می بينند که واقعه ی تلخی از نوع واقعه ی اخير حمله ی محکوم يک فلسطينی تک و تنها و غير مسئول و به مرحله ی جنون رسانيده شده به يک مدرسه ی آموزش بنيادگرايی يهودی در بيت المقدس اشغالی اتفاق بيافتد؛ نه جنايات شبانه روزی و بی وقفه ی از پيش طرّاحی شده و سازمان يافته و مورد بحث و بررسی و تصويب قرار گرفته ی يک دولت به تمامی معنا تروريست مجهّز به پيشرفته ترين امکانات و سلاح های نظامی، عليه مردمی غارت شده و بی پناه و تنها.


اين مقاله، تلاشی است برای ـ در حد امکان ـ راهی يافتن برای خروج از فاجعه ديرپايی که گويا خيال پايان يافتن ندارد، از سوی نويسنده يی اسراييلی که عميقاً به منافع کشور اسراييل فکر می کند و در همان چهارچوب می نويسد.

 

ما اسراييلی ها در جهانی از اشباح و هيولا ها زندگی می کنيم. ما با آدم های زنده و سازمان های عينی نمی جنگيم. بلکه به جنگ شياطين و ارواح خبيثه يی می رويم که اصلاً برای اين ظاهر شده اند که ما را نابود کنند.
اين جنگ، جنگ ميان «فرزندان روشنايی» با «فرزندان تاريکی» است. ميان خوبی مطلق و بدی مطلق.
اينچنين نگاه می کنيم ما به مسأله. و طرف مقابل نيز.
بياييم اين جنگ را از اين فضای مجازی، به روی زمين محکم و عينی بياوريم. تا زمانی که ما اين قلمرو دهشت و کابوس را ترک نکنيم، نه يک سياست معقول ميسر خواهد بود و نه يک گفتگوی عقلانی.

بعد از پيروزی حماس در انتخابات فلسطين،
Gush Shalom [جمعيت صلح ـ جنبشی اسراييلی که يوری آونری از بنيانگذاران آن است ـ م] اعلام کرد که اسراييل بايد با حماس مذاکره کند.
و اينک در اينجا، پاسخ به چند پرسش که از آن پس، از همه سو بر سر من رگبار شده اند ر می آورم.


٭ پرسش:
آيا شما حماس را دوست داريد؟
٭ پاسخ:
اصلاً. من باور های لاييک بسيار قوی دارم؛ و مخالف هر نوع ايده ئولوژی يی هستم که سياست را با مذهب در هم بياميزد. چه مذهب يهودی؛ چه اسلام؛ و چه مسيحيت. چه در اسراييل؛ چه در جهان عرب؛ و چه در آمريکا.
اما اين، مانع از آن نشده است که با حماس صحبت کنم. همانطور که با ديگرانی هم که با آن ها همعقيده نيستم صحبت می کنم.
اين، مانع از آن نشده است که ميهمان حماس شوم؛ سعی کنم که آن ها را بفهمم؛ و با هم تبادل نظر کنيم.
در ميان ايده های حماس، ايده هايی هست که من دوست دارمشان؛ و ايده هايی هست که من دوست ندارمشان.


٭ پرسش:
بعضی ها می گويند که حماس را اسراييل «ساخته» است. آيا اين گفته ی آن ها واقعيت دارد؟
٭ پاسخ:
اسراييل، حماس را «نساخته» است. اما قطعاً در آغاز کار حماس، به او کمک کرده است. به اين شکل:
در طی ۲۰ سال نخست اشغال فلسطين، رهبران اسراييل، سازمان آزادی فلسطين
PLO را دشمن اصلی خود می دانستند. از همين رو نسبت به سازمان های فلسطينی يی که آن ها فکر می کردند که می توانند باعث به تحليل رفتن سازمان آزادی فلسطين شوند نظر مساعد نشان می دادند.
به عنوان مثال می شود از تلاش مضحک آريل شارون ياد کرد که می خواست «شهرک های متحد» عربی يی بسازد که در نقش عوامل اجرايی اشغالگران انجام وظيفه کنند.
دستگاه اطلاعاتی اسراييل، که در تمام اين ۶۰ سال اشغال فلسطين تقريباً هيچ وقت قادر نبوده است که وقايع جهان عرب را پيش بينی کند، در مورد حماس هم دچار اشتباه محاسبه شده بود.
دستگاه اطلاعاتی اسراييل اينطور فکر می کرد که ظهور غير منتظره ی يک سازمان اسلامی خواهد توانست سازمان آزادی فلسطين را که يک سازمان لاييک است تضعيف کند. و از همين رو در آن ايام اوليه، نظاميان اسراييل حاکم بر سرزمين های اشغالی، هر فلسطينی يی را که در امور سياسی ـ حتی در جهت صلح ـ فعاليت می کرد به زندان می انداختند؛ اما با ميليتان های مذهبی کاری نداشتند.
مسجد ها تنها مکان هايی بودند که فلسطينيان می توانستند در آن جا گرد هم بياييند و برای فعاليت های سياسی آماده شوند.
اتخاذ چنين سياستی از طرف اسراييل، البته، محصول نا آگاهی کامل آن از فهم اسلام و واقعيت زندگی فلسطينی بود.

حماس ـ به صورت رسمی ـ درست پس از آغاز نخستين انتفاضه در پايان سال ۱۹۸۷ بنا نهاده شد.
سرويس های امنيتی اسراييل (که با نام های شاباک و شين بت شناخته شده اند) در ابتدا با حماس برخوردی ملايم داشتند. و فقط يک سال، بعد از تشکيل حماس بود که آن ها شيخ احمد يا سين، بنيانگذار حماس را دستگير کردند.
و طنز آميز است اين که امروز می بينيم که درست بر عکس آن زمان، رهبران اسراييلی از سازمان آزادی فلسطين حمايت می کنند به اين اميد که بتوانند اينچنين حماس را تضعيف کنند!
نشانه يی روشن تر از اين، برای اثبات حماقت «خبرگان» ما، در آنچه به اعراب مربوط می شود وجود ندارد. آميزه يی از نخوت و خفّت.
حماس برای اسراييل، بسيار بيشتر از آنچه سازمان آزادی فلسطين خطرناک بوده است، خطرناک است.


٭ پرسش:
آيا پيروزی حماس در انتخابات به اين معناست که اسلام در ميان فلسطينی ها در حال پيشروی است؟
٭ پاسخ:
نه الزاماً. اينطور نيست که فلسطينی ها، از ديروز به امروز، يکباره مذهبی تر شده باشند.

البته اين درست است که يک حرکت کند اسلاميزاسيون در منطقه وجود دارد. از ترکيه تا يمن. و از مراکش تا عراق.
و اين، در کشور های عربی، عکس العمل نسل جوان عرب است در برابر شکست ناسيوناليسم لاييک در حل و فصل مسائل ملی و اجتماعی آن ها. ولی چنين چيزی باعث زلزلزله در جامعه ی فلسطينی نشده است.


٭ پرسش:
پس چرا حماس برنده شد؟
٭ پاسخ:
دلايل زيادی برای اين امر وجود دارد. اصلی ترين اين دلايل اين است که فلسطينی ها قانع شده اند که از طريق مسالمت آميز، هيچ چيزی از اسراييل عايدشان نخواهد شد.
اوّل، بعد از مرگ ياسر عرفات، فلسطينی ها اينطور فکر کردند که اگر محمود عباس را به عنوان رييس جمهوری خودشان انتخاب کنند، اسراييل و آمريکا، آنچه از عرفات دريغ می داشتند را به او خواهند داد. ولی بعد، فهميدند که آنچه دارد رخ می دهد درست بر عکس انتظار آن هاست: يک گفتگوی واقعی، هيچ محتوا و مفهومی ندارد وقتی که هر روز و هروز، کولونی ها رشد و گسترش بيشتری پيدا می کنند.
فلسطينی ها با خود گفتند:
ـ اگر را ه های مسالمت آميز، بی نتيجه مانده اند، پس طبيعی است که راهی به جز روش های غير مسالمت آميز باقی نمی ماند. و اگر قرار شود جنگی در بگيرد، کسی بهتر از رزمندگان حماس نيست.
و دليل ديگر:
فساد های بزرگ در دستگاه رهبری کننده ی فتح، چنان ابعادی يافت که باعث انزجار اکثر فلسطينيان شد.
تا وقتی که ياسر عرفات زنده بود قضيه، فرق داشت. برای اين که همه اين را ميدانستند که ياسر عرفات شخصاً انسانی شريف و درستکار است. ارزش و اهميت بسيار زياد عرفات در نبرد ملی فلسطين باعث می شد که مردم به نقاط ضعف دستگاه تحت مديريت او زياد توجه نکنند.
از سوی ديگر: حماس به عنوان يک سازمان سالم و عاری از فساد، شناخته شده بود با رهبرانی درستکار.
نهاد های اجتماعی و آموزشی حماس، که مخارجشان عمدتاً به وسيله ی عربستان سعودی تأمين می شد، بسيار مورد حرمت و بزرگداشت مردم بودند.
چند دستگی ها و اختلافات درونی فتح نيز به کانديدا های حماس کمک کرد.
حماس، البته، در هيچ انتخابات مشابهی شرکت نکرده بود. اما اينطور تصور می شد ـ و حتی خود حماس هم اينطور تصور می کرد ـ که چيزی در حدود ۱۵ تا ۲۵ درصد آرا حاصل حماس شود.


٭ پرسش:
آيا می توانيم به صورتی معقول، انتظار داشته باشيم که فلسطينيان، خودشان حماس را مضمحل کنند؟
٭ پاسخ:
تا زمانی که اشغالگری اسراييل ادامه دارد، کوچکترين شانسی در کار نيست. در همين هفته، يک ژنرال اسراييلی گفت که اگر اسراييل عمليات خود را [علاوه بر آنچه در غزه می کند ـ م] در کرانه ی باختری رود اردن [محل استقرار دولت محمود عباس ـ م] همچنان ادامه ندهد و وقفه يی در اين عمليات ايجاد کند، حماس در آنجا هم جانشين محمود عباس خواهد شد.

محمود عباس، پا بر روی گل رس دارد: پاهايی آمريکايی و اسراييلی. و اگر فلسطينی ها اعتمادی را که هنوز نيز به او دارند از دست بدهند، او فرو خواهد افتاد.


٭ پرسش:
اما چگونه می توان با سازمانی به قرار تفاهم و سازش رسيد که اعلام می کند که هرگز اسراييل را به رسميت نمی شناسد، و منشورش هم خواهان نابودی دولت يهودی است؟
٭ پاسخ:
اين اصطلاح «به رسميت شناختن»، اصلاً احمقانه است؛ و فقط بهانه يی است برای اجتناب از ديالوگ با حماس. ما نيازی نداريم که به اين که کسی ـ هر کسی ـ ما را به «رسميت» بشناسد.
وقتی که آمريکا شروع به مذاکره با ويتنام کرد، از ويتنام نخواست که او را به عنوان يک دولت آنگلوساکسون، مسيحی، و کاپيتاليست، به رسميت بشناسد.
اگر «آ» يک توافقنامه با «ب» امضاء کند، اين يعنی که «آ»، «ب» را به رسميت شناخته است. مابقی، همه چرند است و جفنگ.
اين های و هوی امروز بر سر منشور حماس، های و هوی ديروز را به ياد می آورد که بر سر منشور سازمان آزادی فلسطين به راه انداخته شده بود.
و آن، در واقع، سندی بی اهميت بود که سال ها به وسيله ی نمايندگان اسراييل مورد استفاده ی ابزاری قرار می گرفت تا توجيه و بهانه تراشی يی باشد برای رد کردن گفتگو با سازمان آزادی فلسطين.
زمين و آسمان را به هم دوختند تا سازمان آزادی فلسطين، آن را لغو کند. امروز چه کسی از آن منشور، حتی يادی هم می کند؟
کار ها و رفتار های عينی امروز و فردا هستند که اهميت دارند؛ نه کاغذ های ديروز!


٭ پرسش:
ما بايد با حماس از چه حرف بزنيم؟
٭ پاسخ:
قبل از هر چيز : يک آتش بس. وقتی که از جراحتی خون جاری است، قبل از درمان جراحت، بايد جلو ريزش خون را گرفت.
بار ها، حماس، پيشنهاد آتش بس کرد. همانچه در عربی به آن «هُدنه» گفته می شود.
و اين آتش بس، يعنی متوقف کردن هر نوع عمليات جنگی: هم پرتاپ قسام و گراد و خمپاره از طرف حماس و سازمان های ديگر فلسطينی؛ و هم پايان دادن به «قتل های نشانگيری شده» و تاخت و تاز و تهاجم، و محروم کردن مردم فلسطين از غذا، از طرف اسراييل.

گفتگو بايد به وسيله ی مصری ها هدايت شود. مخصوصاً به اين دليل که مصری ها بايد مرز ميان نوار غزه و سينا را باز کنند. غزه بايد آزادی زمينی و دريايی برای ارتباط با جهان داشته باشد.
اگر حماس، خواهان اين شود که آتش بس، کرانه ی رود اردن را هم [که مورد تجاوز دائمی و مستمر اسراييل است ـ م] شامل شود، بايد در اين مورد نيز صحبت کرد. چنين موردی، ديالوگی سه جانبه می طلبد ميان حماس، فتح، و اسراييل.


٭ پرسش:
آيا حماس از آتش بس برای تسليح خودش استفاده نخواهد کرد؟
٭ پاسخ:
قطعاً. درست مثل اسراييل. شايد بالاخره يک روز ما هم موفق شويم که راهی برای دفاع در برابر موشک های کم برد پيدا کنيم. [خواننده، طبعاً متوجه طنز تلخی می شود که يوری آونری متعمداً برای نشان دادن بی معنا بودن اين «دغدغه» به کار برده است. با مقايسه ی امکانات ناچيز و ابتدايی حماس، در برابر توان و امکانات نظامی پيشرفته و فوق مدرن دولت اسراييل!]


٭ پرسش:
اگر آتش بس، محقّق شود، مرحله ی بعدی چه خواهد بود؟
٭ پاسخ:
متارکه ی جنگ. صلح غير رسمی. چون برای حماس، مشکل ايجاد می شود اگر بخواهد يک قرارداد رسمی صلح دائمی با اسراييل امضاء کند:
بنا به دلايل سياسی و مقطعی، عمر خليفه ی دوم ناچار شده بود که پس از فتح فلسطين، اين سرزمين را به عنوان يک «موقوفه» ـ يعنی سرزمينی متعلق به خدا ـ اعلام دارد. زيرا نگران آن بود که همچنان که در مورد سوريه پيش آمد، سرداران او، سرزمين فلسطين را بين خودشان تقسيم کنند.
و اين مسأله ی متعلق بودن سرزمين فلسطين به خدا، شبيه آن چيزی است که مذهبی های خود ما می گويند که اگر يهوديان، اندک قطعه يی از سرزمين فلسطين را رها کنند، مرتکب گناه شده اند؛ چرا که خدا صريحاً اين سرزمين را به آن ها وعده داده است.

«هُدنه» که حماس آن را قبول دارد در واقع امر، جايگزين و معادل صلح است. و مقوله يی است عميقاً جا افتاده و محکم در سنت های اسلامی...
از آنجايی که «هُدنه»، دارای ضمانت اجرايی در اسلام است، تجاوز از آن و زير پا گذاشتنش توسط مسلمانان با ايمان، غير ممکن است.
يک «هُدنه» می تواند ده ها سال طول بکشد و تا بی نهايت ادامه يابد. و اين يعنی صلح. در صورتی که رابطه ی ميان دو طرف، زمينه ی عينيت يافتن صلح را به وجود آورد.


٭ پرسش:
بنابر اين، آيا يک صلح رسمی، غير ممکن است؟
٭ پاسخ:
برای اين هم راه حل وجود دارد:
حماس اعلام کرده است که مخالف گفتگو ی صلح محمود عباس با اسراييل نيست؛ به شرطی که نتيجه ی حاصل شده از اين گفتگو به رفراندم گذاشته شود. و اگر مردم فلسطين، آن را تأييد کنند، حماس اراده و تصميم مردم فلسطين را خواهد پذيرفت. اين را خود حماس اعلام کرده است.


٭ پرسش:
چرا حماس، اينچنين خواهد کرد؟
٭ پاسخ:
حماس نيز مثل همه ی نيرو های سياسی ديگر فلسطينی، خواهان قدرتی است سياسی در دولت فلسطينی يی که در مرز های ۱۹۶۷ تشکيل خواهد شد. و بنابر اين، نيازمند آن است که از اعتماد اکثريت مردم برخوردار باشد.
ذرّه يی ترديد وجود ندارد که اکثريت وسيع فلسطينيان، خواستار دولتی برای خود هستند و صلح. و حماس به خوبی اين را می داند و هيچ عملی که اکثريت را از او دور کند انحام نخواهد داد.


٭ پرسش:
و در ميان اين همه، جای محمود عباس کجاست؟
٭ پاسخ:
بايد اورا وادار کرد که با حماس به توافق برسد. بر مبنايی از همان نوع «توافق مکه».
ما فکر می کنيم که اين کاملاً به سود اسراييل است که با دولت فلسطينی يی که هر دو حرکت بزرگ فلسطين را در خود جا داده باشد مذاکره کند. چون در اين صورت، توافق به دست آمده، تقريباً مورد قبول تمام اقشار مردم فلسطين خواهد بود.


٭ پرسش:
آيا زمان به نفع ماست؟
٭ پاسخ:
سال ها
Gush Shalom به افکار عمومی اسراييل گفت که:
ـ بياييم با رهبری لاييکی که ياسر عرفات نماينده ی آن است مذاکره کنيم. وگرنه، نزاع ملّی، به يک نزاع مذهبی بدل خواهد شد.
و متأسفانه اعلام خطر ما، درست در آمد.
آن هايی که سازمان آزادی فلسطين را نخواستند بپذيرند، حالا در برابر خودشان حماس را می بييند. و اگر ما نتوانيم با حماس به توافق برسيم، با سازمان های اسلامی افراطی تری رو به رو خواهيم بود. از جنس طالبان در افغانستان.


www.ghoghnoos.org

 

٭ عنوان و لينک مقاله:

Good Morning, Hamas

www.counterpunch.org/avnery03042008.html

asrenou


پیام پروین اردلان به هنگام دریافت جایزه اولاف پالمه
در دیار من، زن بودن یعنی محرومیت

 

• افتخار می کنم که زنی سکولار و متعلق به جنبشی فمینیستی هستم که پیشینه ۱۰۰ سال مبارزه ومقاومت برای احقاق حقوق زنان را دارد. بیش از صد سال است که ما نیز هم چون بسیاری خواهرانمان در سراسر دنیا برای دستیابی به بدیهی ترین حقوق خود تلاش کرده ایم ...


اخبار روز
آدينه  ۱۷ اسفند ۱٣٨۶ -  ۷ مارس ۲۰۰٨


خانم پروین اردلان، برنده ی جایزه اولات پالمه، نتوانست در مراسم اهدای این جایزه شخضا حضور یابد. دولت ایران پاسپورت او را مصادره و از خروج وی از کشور جلوگیری کرد. خواهر وی این جایزه را به نیابت از جانب او دریافت کرد. در جریان اهدای مراسم متن ضبط شده پیام پروین اردلان به این مناسبت، پخش شد. متن این پیام را به نقل از سایت آزادی و برابری در زیر می خوانید:

خانم ها و آقایان! سلام
بسیار خشنودم و سرافراز که از سوی نهاد معتبر و مستقل بنیاد اولاف پالمه کاندیدای دریافت این جایزه شده ام. این جایزه به اعتبار شخصیتی به من اهدا شده که عدالت خواهی شیوه زندگی اش بود و هزینه این عدالت خواهی وصلح و دوستی را با جانش پرداخت. از این رو به خوبی آگاهم که حال مسئولیت بزرگتری بر دوش دارم. باور دارم که اهدای این جایزه به من نه تنها به معنای ارج گذاشتن به تلاش های فردی زنان ایران بل خاصه ارج گذاری به فعالیت های جمعی و حق طلبانه جنبش زنان و دیگر جنبش های اجتماعی در ایران است. این جایزه به خوبی نشان می دهد که کوشش های حق طلبانه زنان و مردان آزادی خواه و برابری طلب ایران با همه فرازو فرودها و همه بن بست ها و سنگلاخ های زن ستیزانه ای که برابر آن قد بر افراخته و می افرازد تاثیرگذار بوده . آری ! امروز صدای حق طلبی ما به گوش همه جهان رسیده است. در ضمن به خوبی واقفم که با دریافت این جایزه در معرض فشارها و اتهامات بیشتری قرار خواهم گرفت. این جایزه را به همه زنان ایران ،مادرم، مادران فرزندان دربند، و دیگر مادران سرزمینم تقدیم می کنم که چگونه رنج کشیدن و در عین حال مقاومت در برابر تبعیض را به ما آموختند، تا چگونه اعتراض کردن را به فرزندانمان و نسل هایی که در پی می آیند بیاموزیم.
آرزو داشتم در این روز بزرگ که مصادف است با صدمین سالگرد روز جهانی زن و یادآور مبارزات حق طلبانه زنان در سراسر دنیا، در میان شما باشم . اما در آخرین لحظات قبل از پرواز سوی دادستانی ایران ممنوع الخروج و از این دیدار محروم شدم. این اتفاق اما چندان غریب نیست چرا که در دیار من، زن بودن و ندای حق طلبی سر دادن یعنی محرومیت و مبارزه ای مداوم. افتخار می کنم که زنی سکولار و متعلق به جنبشی فمینیستی هستم که پیشینه ۱۰۰ سال مبارزه ومقاومت برای احقاق حقوق زنان را دارد. بیش از صد سال است که ما نیز هم چون بسیاری خواهرانمان در سراسر دنیا برای دستیابی به بدیهی ترین حقوق خود چون حق انتخاب در زندگی فردی و اجتماعی و از جمله حق انتخاب پوشش تلاش کرده ایم. اما هر بار قربانی سیاست دولت های ایدئولوژیک شده ایم. به ویژه طی سه دهه پس از انقلاب "اسلامی" بسیاری از دستاوردهای زنان پیشکسوت ما قربانی این سیاست ها شد : قوانینی چون قانون حمایت خانواده لغو شد و آزادی در انتخاب پوشش به اجبار در نوع پوشش تبدیل شد و به قالب قانون در آمد.
اکنون بیش از سه دهه است که برای کسب حق طلاق و برابری در ازدواج تلاش کرده ایم، گفته ایم داشتن این حق برای مرد که بیش از یک زن داشته باشد تحقیر مضاعف زن است، اما این قانون مردانه همچنان به قوت خود باقی مانده است. سال هاست که می گوییم چرا هنگام بروز یک حادثه و یا تصادف زن بودن و مرد بودن در تعیین میزان خسارت موثر است و دیه زن نصف دیه مرد است؟ می پرسیم چرا در قوانین ما «مرد بودن» معیار واحد انسانی به شمار می آید و سهم ما زنان نسبت به این واحد، یک دوم و در مواردی حتی کمتر نیز است.
می گوییم در جامعه ما درصد بالای تحصیل زنان و تلاش روزمره آنان برای حضور در حوزه های اجتماعی، سیاسی و فرهنگی گواهی می دهد فرهنگ بسی پیش تر از قانون است و نشان می دهد که نمی توان همچنان در قانون عقب تر از فرهنگ ماند. می پرسیم اگر ایران به کنوانسیون بین المللی مدنی و سیاسی و کنوانسیون های بین المللی اقتصادی و اجتماعی پیوسته و پس می باید متعهد به اجرای آنها باشد، پس چرا متعهد نیست؟ می پرسیم اگر طبق این کنوانسیون ها هر نوع تبعیض از جمله تبعیض بر اساس جنسیت ممنوع است چرا قوانین ما چنین تعهداتی را در بر ندارند ، مثلا چرا برای پذیرش زنان در دانشگاه سهمیه جنسیتی قائل می شوند؟
سال هاست از بالابردن سن کیفری در قانون می گوییم اما همچنان با کودکان دختر و پسربالای ۹ سال و ۱۵ سال که مرتکب جرم وخطا می شوند مانند بزرگسال رفتار می شود و تنها تخفیف قائل شده این است که اجرای حکم اعدام محکوم شدگاه به ۱٨ سالگی موکول می شود . ما در عین ابراز مخالفت با اعدام می پرسیم چرا به اعدام «کودکان بزرگسال شده» پایان نمی دهید؟
سال هاست بسیاری زنان ایرانی در جامعه ما به خاطر ازدواج با مردان افغانی یا عراقی با دشواری فراوان رو به رو هستند چون بر اساس قانون ،تابعیت مادر ایرانی، فرزند او را تبعه ایران نمی کند و ما می پرسیم چرا؟
سال هاست ، در جامعه ای که قانون آن به دفاع از سنت های زن ستیز بر می آید، از پایان دادن به خشونت های ناموسی و سنگسار می گوییم اما همچنان قتلهای ناموسی و سنگسار قربانی می گیرد . حال دیگر این جنایات جزو فرهنگ و سنت آن جامعه نیست بلکه نمودار خشونتی است که زیر سایه قانون هر روز پروارتر و قدرتمندترنیز می شود.
هم اکنون دختران و پسران بسیاری در خیابان ها و میادین شهر، به خاطر نوع پوشش شان توسط ماموران پلیس تحت عنوان طرح امنیت اجتماعی مورد بازداشت و توبیخ قرار می گیرند .
جنبش های اجتماعی درایران از جمله جنبش های دانشجویی و کارگری و معلمان با طرح خواسته های آزادی خواهانه وعدالت طلبانه خود صداهای گوناگون مدنی در جامعه ما هستند. اما در حال حاضر بسیار از فعالان این جنبش ها در زندان بسر می برند و جلوگیری از ارتباط گسترده بین این جنبش ها بایکدیگر و سرکوب آنها رو به افزونی است .
ما فعالان جنبش زنان به روش های گوناگون مدنی، نقش و تاثیر قوانین تبعیض آمیزرا در زندگی مان نشان می دهیم . با نقد و اعتراض به قوانین خشونت آمیز، خواهان تغییر آنها می شویم. در برابر این اعتراض از سوی حاکمیت محکوم به اقدام علیه امنیت ملی و تبلیغ علیه نظام می شویم. اما هیچ وقت به این پرسش پاسخی داده نمی شود که اگر ما فعالان مدنی و فعالان جنبش زنان یا شهروندان این جامعه برهم زننده امنیت ملی یا امنیت اجتماعی هستیم ، مدعیان حفظ امنیت مدنی جامعه چه کسانی هستند؟
با همه فشارها، تلاش کرده ایم برای تحقق خواسته های حقوق بشر ی وانسانی خود عمل کنیم. کوشیده ایم با بررسی تجربه گذشتگان و تقویت حافظه تاریخی مان،با بهره گیری از تجربیات مبارزاتی فمینیست های پپشکسوت مان در ایران و درجهان،با درس گیری از دستاوردها و شکست های آنها، با آموختن از تلاش های تئوریک و آگاهی بخش آنها در خارج از کشور وتبعید و به مدد تجربه عملی روزمره مان، نه تنها بر غنای نظریمان بیافزاییم که ظرفیت مان را نیز در شنیدن صداها و دریافت دیدگاه های متفاوت و متنوع افزون کنیم. بدین سان کوشیده ایم روش های مبتکرانه را در گشایش عرصه برای مبارزات حق طلبانه زنان و تغییر موقعیت نابرابر آنان در قانون به کار بندیم.
یکی از این تمهیدات بهره گیری از تجربیات خواهرانمان در کشورهای منطقه و تبادل اطلاعات و و انتقال این تجربیات به یکدیگر است. این امر قدرت جنبش زنان در سطح منطقه و فراتر از آن در سطح جهانی افزون می کند و جنبش های زنان در داخل کشورها را زیر چتر حمایتی شبکه های جهانی زنان قرار می دهد و به رشد آنان مدد می رساند. کمپین یک میلیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز یکی از روش های خلاق جنبش زنان در ایران است که با الهام از فعالیت خواهرانمان درمراکش پی گرفته شده است. حرکتی را که آنان با حمایت دولت شان برای تغییر قوانین به ثمر رساندند ما از پایین و از طریق جمع آوری امضا و با اتکا به گفت و گوی "چهره به چهره" با زنان و مردان برای عمومی کردن مطالبات حقوقی مان پیش گرفته ایم تا با ارائه امضاها به نهاد های قانونگذاری و طرح خواسته یک میلیون نفر مبارزه برای تغییر قوانین تبعیض آمیز جنسیتی را گسترش دهیم.
اکنون پس از یک سال و نیم، که آغاز به کار این جنبش می گذرد گرچه نتوانسته ایم به تغییر این قوانین دست یابیم اما توانسته ایم با گسترش آگاهی، ایجاد بحث و کاربست شیوه گفتگو های خلاق و دمکراتیک ، گفتمان برابری حقوقی را در لایه های مختلف جامعه و حتی در سطح نهادهای رسمی قدرت مطرح کنیم و آنها را به واکنش یا پاسخ وابداریم . در این فرایند کوشیده ایم به دمکراتیزه کردن جامعه مدنی بپردازیم زیرا بر این باوریم که توجه به حقوق زنان پیش شرط دموکراسی است و نمی توان به بهانه حاشیه ای بودن مسائل زنان در مبارزه برای دمکراسی خواهی حقوق آنان را قربانی کرد . به اعتقاد ما مسیر دموکراسی خواهی از احقاق حقوق زنان می گذرد.
اکنون در عرصه جهان، بسیاری ، کمپین یک میلیون امضا را با خواسته های مشخص و عینی اش، با روش مسالمت آمیزش یعنی جمع آوری امضا، با هزینه پردازی کنشگران و وکلای مدافع اش که به رایگان وکالت این این فعالان را برعهده می گیرند می شناسند. تا کنون بیش از ۵۰ نفر از فعالان کمپین شامل زنان و مردان برابری خواه در تهران و شهرستان ها که غالبا متعلق به نسل جوان ما هستند حین جمع آوری امضا در فضای عمومی نظیر مترو و پارک و دیگر مکان های تجمعات زنان یا هنگام برگزاری کارگاه های آموزش حقوق زن و یا فعالیت نوشتاری در وب سایت این کمپین ( تغییر برای برابری )بازداشت ، یا دادگاهی و یا تهدید به بازداشت شده اند . هم اکنون دو نفر از فعالان حقوق زن همچنان در زندان بسر می برند.
در دل همین حرکت، مادران اعضای کمپین نیز فعال شده اندتا با حمایت از فرزندان بازداشت شده خود و پی گیری وضعیت و خواسته های آنها در این مقاومت مدنی حامی و همراه شان باشند. ورود مادرها ، پدرها و دیگر افرادخانواده به جنبش های برابر ی خواهانه و صلح جویانه شعاع این حرکات را گسترده تر کرده و ارتباط بین جنبش ها ی متفاوت را افزایش داده است. اکنون بسیاری از فعالان جنبش های دانشجویی و کارگری همچنان در زندان هستند و خانواده های آنان اعضای فعال این جنبش ها محسوب می شوند.
امروز آوازه کمپین " تغییر برای برابری" نه تنها با کوشش کنشگران آن در داخل که به مدد حامیان این کمپین و شبکه های جهانی فمینیست ها و مدافعان ایرانی حقوق بشر و نیز فعالان غیر ایرانی،مرز های جغرافیایی را پیموده است. فعالیت های مجدانه افراد و سازمان ها ونها دهای حقوق بشری و فمینیستی و نیز رسانه های خبری در پی گیری وضعیت فعالان جنبش زنان در ایران و انعکاس خواسته ها و تلاش آنها در محافل بین المللی ستودنی است . به راستی می توان گفت که اگر ما زنان ایران با تکیه به واقعیت های عینی و ملموس سیاسی و اجتماعی جامعه مان به در افکندن طرحی برای بیان اولویت ها و خواسته هایمان قادر شده ایم ، این خواسته ها با تلاش فعالان جنبش هاو نهادهای حقوق بشری در سراسر دنیا دنبال شده و هر چه بیشتر بازتاب یافته . درواقع تداوم جنبش ما در گرو کوشش جمعی حق طلبان داخلی و بین المللی بوده و هست .
جنبش برابری خواهانه در ایران ، امرو ز به یمن این ارتباط و این مشارکت فعالانه تداوم دارد و هم این هر روز به ما قدرتی افزون تر می دهد. و البته مخالفت نیروهای زن ستیرو عدالت ستیز را نیز در تقابل با ما گسترده تر می کند. اما جه باک ! فعالیت مسالمت آمیزی که به آن ایمان داریم مقاومت مدنی مان را افزایش داده است . و این واقعیت مداوما به ما نیرو می بخشد : نیروئی که در زندگی روزمره ما جاری ست ، زایاست و خلاق است و شور آفرین است و قدرت بخش . و به جان پاسش می داریم .

متشکرم.


قمر بانوی هنر و نیک کرداری


تورج پارسی


• این مختصربه یاد همیشگی قمرالملوک وزیری، ستاره ی پر فروغ و جاودانه ی آسمان موسیقی ایران زمین نگاشته می شود. زنی مردمی، پر داد و دهش و فروتن، بخشنده ای که با برپایی کنسرتهای بی شمار به یاری درماندگان می شتافت و سرپرستی تعداد زیاد ی کودکان بی پناه را به دوش گرفته بود. هنرمندی که برای نخستین بار در تاریخ هنر ایران به یاری هنرمندان از کار افتاده و دست تنگ شتافت و درآمدکنسرتش را در اختیار آنان گذاشت . ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۱٨ اسفند ۱٣٨۶ -  ٨ مارس ۲۰۰٨


 
 به یاد پدرم که با آوای قمر به نیایش  می ایستاد
                                
  مرغک شب باز می خواند نوایی   نغمه ای یا ناله ا ی از آشنایی ۱
 
ا ین مختصربه یاد همیشگی قمرالملوک وزیری ، ستاره ی پر فروغ و جاودانه ی آسمان موسیقی ایران زمین  نگاشته می شود. زنی مردمی، پر داد و دهش و فروتن، بخشنده ای که با برپایی کنسرتهای بی شمار به یاری درماندگان می شتافت و سرپرستی تعداد زیاد ی کودکان بی پناه را به دوش گرفته بود . هنرمندی که برای نخستین بار در تاریخ هنر ایران به یاری هنرمندان از کار افتاده و دست تنگ شتافت و  درآمدکنسرتش را  در اختیار آنان گذاشت . " خوی آفتاب داشت که بر هرویرانه ای می تابید " ۲ تا در اوج بود به پایش طلا و اشرفی نثار شد و او نیز به پای درماندگان ریخت . هرگز به فکر آن نیفتاد که که ابر بی باران باشد ،  بلکه بر همگان همچون باران بود بر کشتزاران . به سخنی دیگر " درختی بود که هم ثمر داشت و هم سایه " ۳ ولی آنگاه که به غروب زود رس زندگی رسید " هم چون جام شرابی که تا پرست بر دستش گیرند و چون خالی شود رهایش کنند " ۴ رهایش کردند آنهم در تنهایی و تنگدستی . سعدی چنین باورمندست که : هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده ،  اگر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد که هنر در نفس خود دولت است و هرجا که رود قدر بیند و در صدر نشیندو بی هنر لقمه چیند و سختی بیند " ۵ ولی برخلاف اندیشه نیک و خردمندانه سعدی ، هنر برای قمر دولت پاینده نبود ، چرا که در غروب زودرس زندگی نه قدر دید و نه برصدر نشست و حتا رادیو تهران که باید خانه و پناهگاه مطمئن هنرمند می بود از او روی برگرفت . قمری که کنسرت شش روزه اش تا شش هفته ادامه پیدا می کرد و بلیت یک قرانی کنسرتش تا بیست تومان آن روزگاران به فروش می رفت و در بازار سیاه ارزشی چندین برابر می یافت و حتا عده ای جای نشستن گیر نیاورده ولی به پاس " آن نغمه سرا بلبل باغ هنر " با کمال میل و خشنودی در کنار سالن سرپا ایستاده و با نغمه ی ملکوتی  از خود پیاده می شدند ، در سن پنجاه و چهارسالگی در تنگدستی و بیماری از جهان بیدادگر رخت بربست .
 
زمان آن اسب بادپا
 
قمر درپاییز سال ۱۲۸۴ خورشیدی برابر با ۱۹۰۵ میلادی که سال پایانی پاد شاهی مظفرالدین شاه قاجاراست در چاله حصار که یکی از قسمت های محله ی سنگلچ است به جهان هستی چشم باز کرد .در شناسنامه ا ش که تاریخ صدور آن پانزده مهر ماه هزار سی و سد چهار خورشیدی است زادروزش قید نشده است .پدرش پیش  ازبه دنیا آمدنش در گذشته بود ، بدین ترتیب قمر به جهان پانگشوده ،از مهر پدری محروم گشت . هنوز بیش از هشت ماه از پستان مادر شیر نخورده بود که این بار از آغوش گرم مادر نیز بی نصیب گردید و  طوبا  قمر را تنها گذاشت . مرگ مادرکه به سبب بیماری  تب گپ یا حصبه یا تیفویید  روی داد ، دومین بازی ناهنجار زمانه بود . قمر مادر بزرگی داشت به نام خیرالنسا که چون در حرمسرای دربارناصرالدین شاه مرثیه و مولودی می خواند به  افتخارالذاکرین  نامور بود . خیرالنسا  که زنی دلسوخته ، مهربان و دین باور بود ، سرپرستی نوه خود را به دست گرفت . دوران کودکی قمر در مجالس روضه خوانی های درباری سپری می شد ، ازاین جهت باغچه روح واندیشه او با آوازسیراب شده ، پرورش  یافت . قمر گه و گاه آنچه را در روضه ها فرا گرفته بود به تقلید از خیرالنسا زمزمه می کرد و تنهایی ژرف  ناشی از نبود پدرو مادرراتسکین می بخشید .  قمراز کودکی گهواره جنبان تنهایی خویش می شود  در  همین تنهایی است که  غلغله ای در حنجره اش می افتد تا سکوت دردبار زمانه را بشکند .روزی خیر النسا متوجه شد که قمر در تنهایی بخشی از مرثیه ها را می خواند ، نوای پاک و کودکانه و درواقع دردانگیز قمر ، خیرالنسا را که  عمری در روضه خوانی ها اشک از چشم دیگران روان ساخته بود به  گریه پنهانی  واداشت و از همانجا تصمیم گرفت درمجالس ، بعضی مرثیه ها را  دو صدایی بخوانند . به این وسیله بنیاد آواز خوانی قمر در جمع گذاشته شد ، وقمر خواند و دردمند خواند و نوای ملکوتیش به دل دردمندان نشست . چه زیبا نگاشت شمس یار مولانا :
مطرب که عاشق نبود و نوحه گر که دردمند نبود ، دیگران را سرد کند .
این پرسش مطرح است که قمر فقط به مرثیه خوانی بسنده کرده بود ؟ آیا می توان گمان برد که از ترانه های روز بی خبر مانده و با صدای خوشی که داشته ، زمزمه ای نکرده باشد ؟ یا در و همسایه از ترانه خوانی او سود نجسته باشند ؟
دکتر ساسان سپنتا در کتاب پژوهشی خود به نام تاریخ ضبط موسیقی ایران می نویسد :" ۱۴ ساله بود که جلوی پنجره می خواند و ناشناسی از دور جواب می داد " ۶ پس قمر پیچکی نبود که بر گلدان خانه سرخم کند ، اوازدیوارسر به کوچه باز می کند تا به آستانه ی باغ زندگی برسد و با ساقه ای ترد ، خود را به بالای سرو  بکشاند ،  قمرمی خواند و می خواند ، چرا که به گفته آن زنده یاد "تنها صداست که می ماند " پس این زنگ صدایی که به گوش همگان رسیده نمی تواند فقط به مرثیه خوانی بسنده کرده باشد ، دل وی میل پرواز می کند وفضا بی کرانه است . صدا پایه اعتماد و فضیلت  این پرواز می شود .از آنجایی که قمر از طبقه متوسط جامعه بود ، هم ره به سوی مردم عادی داشته و هم روندی به خانه اشراف ، که قله هرم آن دربار قاجاربود .   گرچه در چشم  اشراف و درباریان آنزمان هنرمندان نقش عمله طرب  را داشتند و هنر خواهی آنان را می توان بخشی از قلمرو خودکامگی شان  ارزیابی کرد ، اما درباریان  مایه ی تشویق هنرمندان بودند وبه گونه ای موسیقی را پرو بال می بخشیدند .  قمر در مصاحبه ای می گوید "خیلی جوان بودم که با موسیقی آشنایی پیدا کردم . در خانه یکی از آشنایانم جلسات دوستانه هنری برپا می شد ، درویش خان تار می زد و حاجی خان عین الدوله  تنبک میزد " ۷ خانه آشنایی که قمر از آن یاد می کند ، خانه ی دختر خاله ی اوست که همسر مجدالصنایع بود ، درین خانه اهل هنر همچون درویش خان ، حاجی خان عین الدوله و شاهزاده حسام السلطنه رفت و آمد داشته اند . قمر در جلسات هنری این خانه متوجه می شود که باید باغبانی نهال صدایش راپرورش بدهد ، به همین جهت از خیرالنسا می خواهد معلمی را به خانه بیاورد تا به وی آواز بیاموزد ، قمر در دنباله مطلب می گوید :
در زمان آموزش نزد استادم به صفحات طاهر زاده گوش می دادم تا با مرتضا خان نی داود آشنا شدم . ۸ شایان نگرش است که خیرالنسا مرثیه خوان ، نه تنها مانعی برای شرکت قمر در نشست های هنری نیست بلکه در ره پیشرفت این نو باوه هنر چاره سازی نیز می کند . ای چه بسا اگر پیرزن هنر را شکلی از بد کارگی تلقی می کرد ، ایران از بزرگترین هنرآفرین زمانه محروم می ماند .
 
قمرو استاد نی داود
 
در سال ۱۲۹۹خورشیدی برابر با ۱۹۲۰ میلادی در باغ عشرت آباد تهران جشن عروسی و پیوند دو خانواده سرشناس برگزار بود . باغ درنوای شادی افزای تار و تنبک و پای کوبی باشندگان  غرق بود . جام ها به تندرستی نو بختان جوان پروخالی می شد . نوازندگان ترانه های شادی آفرین روزرا  می خواندند و تکرار می کردند . یکی  از باشندگان این جشن عروسی هم قمر پانزده ساله بود . گروهی که از صدای خوش قمر خبر داشتند ازاومی خواهند که بخواند . قمر با چهره ای زیبا و شرمگین کنار تارزن مجلس نشست و ترانه ای از پژمان بختیاری  را سرداد :
بیا مرغ حق فغان نماییم   
فغانها زجور زمان نماییم
کشیم از دل خسته فریاد     
کشیم از دل خسته فریاد
آشکاراست این ترانه ای  نبود که در  شب مراد  به کار آید . انتظار آن بود که با صدای بلورینش  یار مبارک بادا  سر دهد .اما  قمر برخلاف انتظار در  شب مراد  مرغ حق را به  فغان خواند  قمر چه دانسته یا نداسته فریادی از اعماق کشید  ، فغانی از جور زمانه ، فغانی دو صدایی : با مرغ حق ! سکوتی مجلس اروسی را دربرگرفت ، چشم ها بر این دختر شرم آگین دوخته شد و نفس ها در سینه پنهان ماند .گویی آرش دوباره آهنک البرز کرد ه باشد . پژواک  صدایی پاک و اندوهگین ، فضا را فتح کرده بود  .این صدای قمر بود که تار زن را لنگان اما خشنود به دنبال خود می کشید .تارزن که نخست دخترک را به بازی نگرفته بود ،  شرمساروسرگردان  گشته بود ، چراکه درراستای کار خود  همچوصدایی را نشینده بود .ترانه که پایان یافت سکوت همچنان ادامه یافت گویی باشندگان از زمین کوچ کرده باشند ، پس از چند لحظه ای کف زدنها آغازید . قمر خواست از کنار تارزن برخیزد که مردی آرام اما خواهان پیش آمد و تار راازنوازنده گرفت و گفت : می توانی آواز بخوانی ؟ قمر گفت : بله . مضراب در افشاری به فریاد درآمد و نوای ملکوتی قمر " شبان تیره ی عشاق " را  روشن ساخت ،
 
حافظ و قمر و نی داود در باغ عشرت آباد :
 
جای آنست که خون موج زند در دل لعل    
زین تغابن که خزف می شکند بازارش
شعر حافظ وآوازقمر و تار نی داود با کف زدنهای بی شمار پایان یافت اما سرآغازفصل تازه ای گشت در موسیقی ایرانی . درین راستا نی داود در مصاحبه ای با  مجله تماشا در ۲۰ اردیبهشت ۱۳۵۴ گفت : به قمر گفتم صدای فوق العاده ای داری اما چیزی کم  داری و آنهم آموختن گوشه های موسیقی ایرانی است . پس از دو سالی قمر به کلاس موسیقی که در خیابان علاالدوله  فردوسی کنونی نبش فروشگاه فردوسی کوچه بختیاریها داشتم ، مراجعه کرد و مدت دو سال به آموختن موسیقی پرداخت وقتی که ردیف های موسیقی ایرانی را یاد گرفت صدایش دلنشین شد " . بعد هارابطه شاگردی و استادی به مرور به یک همکاری پر مایه رسید که ره آوردش  ترانه ها و آواز ها و کنسرتها ی زیادی گشت . آنچه قمر از نی داود آموخت  :
۱ــ دستگاه های موسیقی ایرانی
۲ـ شیوه خوانندگی و سیر در گوشه ها و فرود
۳ــ گزینش شعر مناسب برای خواندن هر نغمه و گوشه
۴ــ مهارت در اوج در گوشه های مناسب
۵ــ فراگرفتن قطعه های ضربی و حفظ وزن و رعایت سکوتها ی به موقع و رعایت ضد  ضربها « ۹
 
صدای قمر از دیدگاه موسیقیایی و زیبایی شناسی
قمر هزار قناری درون حنجره داشت   
اگر چه »اوج «قناری هنوز کوتاه است
     م . امید
 
صدایی که ترا برکند وبه اوج ببرد ، به آن ناشناخته ی دور دست .  از خود بیرونت آورد ، بر حریرت نشاند ،آیینه ات شود و با خود آشنایت کند . صدایی از تبار یگانگی وجود . صدایی زلال و پاک همرازو همساز پیر مغان با عطر شعر رازانگیز حافظ . صدایی همرنگ آفتاب  ، صدایی که با تو همره شود و در دل صیقل یافته ات طنین اندازد . صدایی برگرفته از تبسم صبحگاهی و خلوت شب ، صدای قمراست .
بنا بر سنجش اهل فن  صدای قمراز دو ویژ گی برخوردارست . یکی گرمی و دیگری پردامنگی . نی داود درین زمینه می گوید : »کمتر خواننده ای دیده شده که هر دو ویژگی را دارا باشد «   ۱۰ . ارزیابی ، دامنه و گسترش صدای قمر در اجرای تحریرها در بم و اوج ، به خوبی  توانمندی او را در خوانندگی نشان می دهد . طنین صدای قمر زنگ و درخشندگی ویژه خود را داشت و این طنین زنگ دار تکیه گاهی بود برای توان بخشی به صدایش . برخی از خوانندگان این ویژگی را ندارند ، با توان یابی از دستگاه های نیرو بخش الکتریکی ، کمبود دامنه و قدرت صدای خود را جبران می کنند . در حالی که صدای قمر آنچنان بود که در سکوت شب به گفته ای تا هفت محله را در زیر پوشش خود قرار می داد . دکتر حسام خرمی در نامه ای به زهره خالقی درینمورد می نویسد : من خودم از فاصله پانسد متری صدای او را وقتی در دستگاه دشتی آواز می خواند به روشنی شنیدم ۱۱  . دکتر خرمی صدای قمر را با بلوچ خانم ازخوانندگان دوره ناصری مقایسه می کند " صدای بلوچ خانم آویزه های لاله ها را تکان می داد ". ۱۲ دکتر اسلامی ندوشن درباره قمر می نویسد " در کنار این سبزه و آب ، با بهترین صداهای زمان روبرو بودم . چهچهه ی قمر برایم هوشربا بود . هنوز تا امروز صدایی به دلنشینی صدای او نشنیده ام . بشر برگزیده  همان کسی است که مارا از خاک برکند ، خود هر که هست گوباش ، چه این هنر اکتسابی باشد ، چه طبیعی ، و قمر این کار را می کرد . گذشته از صدا ، آنقدر لطف و احساس و درخشندگی در نوایش بود که گفتی بلور در گلویش پول پول می شد " ۱۳ .در یک جمع بندی می توان گفت :
تکرار صدای قمر همچون تکرار فصل ها انسان و پیرامونش راآرامش وتسلی می بخشد . به هنگام شنیدن نوای آسمانی قمر باید با ایرج میرزا همزبان و همدل شد و گفت :
بلبل از رشک  صدای تو گلو پاره کند   
ورنه ، بهر چه بود این همه فریاد او را   ۱۴
 
 
بردا شتی از شخصیت قمر در ترانه ها و کنسرت هایش  
 
نگارنده یک ساله بود که رادیو تهران در سال  ۱۳۱۹ برابر با ۱۹۴۰ آغاز به کار کرد .اما از کودکی  زمینه آشنایی با قمر را گرامافون که صندوق آواز گفته می شد فراهم آورد وفرصت یافتم  صدای زنی را گوش کنم که غیر از دیگران بود . صدای زنی درد اشنا که خانه در درون صفحه داشت و با محرم و نامحرم همره می شد و حتا من هفت و هشت ساله را نیز نادیده نمی گرفت . در آن سال ها به غیر از ترانه های شیرازی ، ترانه موسم گل را نیز کمی از برشده بودم . این ترانه ای بود که به گونه ای درمن ریشه ای ناشناخته دوانده بود به ویژه هنگامی که پدر آنرا زمزمه می کرد .
موسم گل دور ه ی حسن یک دو روزست در زمانه
ای به دلارایی به عالم فسانه  به که زتو ماند نکویی نشانه ... ۱۵
ا هل د ل  از قمر به نام  زن درجه یک  نام  می بردند ، تعبیری عمومی  از زیبایی آوا ، رخ و کردارنیک او . اینک  که این زن درجه یک را مورد برسی قرار می دهم ، به تعبیری تازه  ترمی رسم : یک پدیده شگفت انگیزو افسانه ای  سد سال اخیر! (  ۱۲۸۴ تا ۱۳۳۸برابر با ۱۹۰۵ــ ۱۹۵۹) . تولد قمر همزمان است با آشوبهای محمد علیشاهی ومبارزات مشروطه خواهان بر علیه استبداد ، همان استبدای که به گفته عارف " هزار پرده درید " . ۱۶ دوران زندگی قمر مقارن ناآرامی ها ی میهن و جهان است :
قرارداد ۱۹۰۷ وتقسیم ایران میان انگلیس و روسیه
جنگ جهانی اول  ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۸ و اشغال ایران
و. او در این نا آرامی ها  ، قد می کشد ، بزرگ می شود و  قمر می گردد  . قمرشاید دانش شناخت تضاد درونی جامعه را نداشته ، اما یک حس عینی به او کمک می کرد تا با موج ضد استبداد همره شود و فریاد در سینه مانده مردم مجال یابد تااز حنجره او فضا را پر کند .درزیراین " سقف بلند ساده پرنقش و نگار « ما دراین زن که در " دهان زمانه زبان بود " ۱۷ ویژگی هایی می بینیم که در زنان خواننده معاصر او و حتا زنان دیگرنیست . زنی که هر روز عاشق است اما از درد  زمانه غافل نیست . به خانه عشقی می رود ، همراز عارف می شود ، در انجمن زرتشتیان کنسرت برگزار می کند ، برای  ساختن آرامگاه فردوسی کنسرت می دهد ، همگام درویش ،کلنل ، جاهد ،ایرج وبهارمی گردد ،  ام کلثوم چشم به دیدارش می دوزد ، آتاتورک میهمانی به افتخارش می دهد و چشمان خود را مدیون می داند که قمر را دیده است  ، تیمورتاش وزیردربارو داور وزیر پر قدرت عدلیه رضاشاهی را به بازی نمی گیرد و ترانه هایی می خواند که پراست ازناله ی مرغ سحر! . این زن که قمر باشد جام لبریز مهرست و دوستی ، ازدوستی و مهر به گربه ها و سگ های ولگرد گرفته ۱۸ تا فتحعلی  قهوه چی  همدانی که به جرم گوش کردن به مارش جمهوری عارف در زندانست ، ۱۹ یا رضا درشکه چی ۲۰ . او که قمر باشد فریاد فریادهاست .
در عصر  دیوار کشی  و مرزبندی  های زنانه و مردانه ـ   قانون جاافتاده جامعه مرد سالارــ بی باکانه کنسرت  بر پا می کند ــ طنز نیشدار این حرکت این است که  خود قمرتنها زن شرکت کننده کنسرت است  ! ــ این زن که قمر باشد برخاسته تا در واقع سنت  شکنی کند . خون مردان و قانون دینی حاکم بر دوران رابه جوش آورد تا به دفاع از ناموس جامعه مردسالارقمه کشی کنند !! درعصری که هنرمذموم است و سینما  محبت خانه « !! نامیده می شود ۲۱ و مردان موسیقی صفت تحقیر آمیز  مطرب ! را بر دوش خسته خود حمل می کنند ، قمر خواننده می شود ،  کنسرت می دهد ، نه تنها صدایش را نامحرم می شنود بلکه با سر باز در جمع مردان حاضر می شود ، او نه تنها مطرب بلکه  به صفت بدکاره نیز سرفراز می گردد !!! این درست هفتاد و سه سال پس از مرگ قره العین است ، یعنی نخستین  زنی که  بدون حجاب در جمع مردان   حاضر شد .بی پروایی و فریاد قمر در یک برش طولی و عرضی جامعه شناختی برآیندی شایان نگرش می دهد . فریاد قمر ، فریاد ایران است فریاد روزگاری که به گفته عارف "عوض اشک ز نوک مژه خون می آید " ۲۲
عقب ماندیم ما از کاروان زنده عالم  
فغان از این سعایت ها که سد راه ایران شد
دمی یک دل شوید ای بی حمیت ها که این کشور
زکید و حیله بیگانگان ، با خاک یکسان شد   " امیر جاهد«    
در ملک ایران
عصری که دنیا در انقلاب است   
با نور دانش در پیچ و تاب است
در مهد سیروس این خواب سنگین بس ناصواب است ...  " امیر جاهد "
و از سویی ناله ی  زن است که  با تعبیری ، دکارت وارمی گوید :
من زنم پس هستم !!همان زنی که به گفته عشقی :
مرمرا هیچ گنه نیست به جزآنکه زنم  
زاین گناه است که تا زنده ام اندر کفنم . ۲۳
این همان کفنی است که ایرج میرزا از آن چنین یاد کند :
فقیه شهر به رفع حجاب مایل نیست  
چرا که هر چه کند حیله در حجاب کند ۲۴
اما این زن که قمرباشد  کفن را برنمی تابد ، می جهد ، فراز می گیرد ، و بالا دست مردان  می ایستد ، فریاد زمانه و حنجره انسانیت می شود :
بلبل پر بسته زکنج قفس درآ نغمه آزادی نوع بشر سرا ...
 
 
نخستین کنسرت زن در تاریخ موسیقی ایران
 
  قمر نخستین کنسرتش را درسال ۱۳۰۳ برابر با ۱۹۲۴ میلادی یعنی شش سال پس از جنگ جهانی اول یا یک سال پیش از به سلطنت رسیدن سردار سپه درسالن گراند هتل واقع در خیابان لاله زار برگزار کرد . این کنسرت  در تاریخ موسیقی ایران حرکت جسورانه ایست از جانب زنی که قمرباشد  .   با این کنسرت زن و مو سیقی تائید می شوند .حرکت بر جسته تر ، تائید  زنی است که تاکید بر غلط بودن  برخی از ارزش ها  دارد . زنی که یکرنگی آزادگی ، فضیلت و اعتماد به نفسش  یادآور زنان ستوده باستانی ایران زمین است . خردمندی که زیبارویی بر شرمگینیش افزوده و ازدایره تنگ منیت بیرون جسته ، رنگ تعلق را واپس زده وتصویرتازه ای   از رودابه ها ، تهمینه ها و سین دخت به دست داده است . زنی که ازحنجره او  فریاد ضد استبداد به گوش می رسد .زنی که می توان او را شاگرد فکری عارف دانست .
تعداد استقبال کنندگان از کنسرت قابل توجه است .  هزاران نفرنیزدر جلوی هتل ایستاده اند البته در میان اینان هم  کسانی هستند که به گفته خود قمر " قیافه های عصبانی وناراحت داشتند" و  موقع بازگشت بیم آن داشتم که عده ای قصد جان مرا داشته باشند چون اخباری از این قبیل به دستم رسیده بود . ۲۵
اعضای ارکستر به سرپرستی استاد نی داوود در سن حاضر می شوند :
ابراهیم منصوری و نوریانی ویلن
شکری قهرمانی و نی داوود تار
حسین خان کمانچه ، ضیا مختاری پیانو .  در سکوت منتظران ، آن زن که قمر باشدبا گیسوانی زرین و تاج گل زیبایی بر آن روی صحنه ظاهر می شود . شور مردم سازنده و قابل تقدیر است . قمر خود درین باره می گوید : " این همه استقبال از یک زن تنها و بدون پشتیبان به من امید و اعتماد به نفس داد " ۲۷ قمر که مخالف تقسیم باغ زندگی به شکل مردانه و زنانه است ، قمر که از زنده در کفن کردن زن در رنج و عذاب است ، آنشب  با صدایی ملکوتی و رخی ماه دیس  و چشمانی عسلی  که به دنیا به پاکی می نگرد ، می خواند تا خط بطلانی  بر اندیشه ی چادر و پیچه خواهی کشد . قمربا سر باز خواند و این درست هفتاد وسه سال پس از حرکت قره العین است . همان زنی که چادر و پیچه را بر نتابید ودر جمع مردان با سر باز ظاهرشد  .در اینجا یک مقایسه تاریخی نیازست  تا برد حرکت تاریخی قمر خواننده آزادیخواه قرن را بنمایاند .  مارگارت لاینگ Margret Laing در کتاب  مصاحبه با شاه   در رابطه با روز گشایش دانشگاه تهران نقل قولی از علم وزیر درباردارد . در روز گشایش دانشگاه تهران ( پانزدهم بهمن ۱۳۱۳) یعنی ده سال پس از نخستین کنسرت قمر ، رضا شاه به همسرش  تاج اللملوک ـ ملکه مادر «  و شمس دخترش دستور داد که بدون چادر و روبنده  همراه او بیایند . در حالیکه آنها به هیجان آمده بودند رضا شاه در ماشین به آنها گفت : دلم می خواست امروزبراساس احساس شخصیم زنده نباشم که شما را با سر باز به این مراسم ببرم ، اما به خاطر کشور مجبورم ۲۸ .ما در این موضوع  با دو نفر بر خورد می کنیم یکی رضاشاه پهلوی به عنوان پادشاه و مدعی رفع اجباری چادر و روبنده و یکی هم رضا پهلوی به نام مرد جامعه سنتی ایران .تضاد به اندازه خود چادر کدرو سیاه است ـ در اینجا قصد کم رنگ نشان دادن کار بزرگ رضا شاه نیست ـ اما قمر زن تنها و بدون پشتیبان  با باور به این کار  گام بر می دارد و در نخستین  شب کنسرت  با شعر ایرج فضا را می گشاید :
نقاب دارد و دل را به جلوه آب کند
نعوذ باالله اگر جلوه بی حجاب کند
فقیه شهربه رفع حجاب مایل نیست
چراکه هر چه کند حیله در حجاب کند
نقاب بر سر زن سد معرفت است  
کجاست دست حقیقت که فتح باب کند ... .،
و قمر خود  فتح باب  می کند و ازمتعصبان و نامحرمان " که بر نام ایشان زمانه انگشت بر گوش نهد " ۲۹ نمی هراسد . استقبال شایسته است و قمر پاسخگوست .درین کنسرت اولین بار ترانه مرغ سحر  در دستگاه ماهور با شعر ملک الشعرای بهار و آهنگ نی داوود خواند ه شد . این ترانه پس تر به شکل صفحه به بازار آمد ولی درسال ۱۳۰۸ این صفحه چون نغمه ی آزادی بود از بازار جمع آوری شد   .
مرغ سحر ناله سر کن    داغ مرا تازه تر کن
زآه شرر بار این قفس    برشکن و زیر و زبر کن
بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ
نغمه ی آزادی نوع بشر سرا
وزنفسی عرصه ی این خاک توده را  پر شرر کن ..
این کنسرت آیینه شناخت مردم به قمر شد .از آن شب نام قمر در زمین برومند اندیشه و یاد مردم ، فرخ فالی شد دل افروز و جاودانه . قمر از عواید این کنسرت چیزی نخواست . بازتاب حرکت دلیرانه قمر به عنوان یک زن از جامعه ای که زنها در آن باید ازیک پیاده رو بروند و شوهر و برادرانشان از پیاده رو دیگر، قابل بررسی است . کنسرت سیاسی ـ اجتماعی قمر و منش  وکردار نیکو کارانه اش  برگی از تاریخ معاصر ایران را به اواختصاس داده است ."یک روزپس از کنسرت  قمر را به کلانتری خواستندوبه او گوشزد شدو تعهد گرفته  شد که بی حجاب کنسرت ندهد و بدون اجازه شهربانی صفحه ضبط نکند "!!! ۳۰
دومین کنسرت : این کنسرت در سینما پالاس برگزار ش د . درین  کنسرت استقبال مردم بی سابقه بود به طوریکه رفت آمد در خیابانهای   اطراف محل کنسرت مختل شده بود . قمردر این شب  همان ترانه ای را که در عروسی خوانده بود دوباره خواند این آهنگ روز شد و پناهگاه زمزمه مردمان ، مردمی که قمر را یافتند .
  کنسرت برای ساختن آرامگاه فردوسی :
قمر در شهریورسال ۱۳۰۹ برابر ۱۹۳۰به خراسان سفر کرد در آنجا سرلشکر جهانبانی
از قمر در خواست کرد بابرپایی کنسرت درفراهم آوردن پول برای ساختن آرامگاه فردوسی اقدام نماید . قمر کنسرت را برگزار کرد و تمام عایدی آنرا در راه برپایی آرامگاه فردوسی پیشکش نمود .
کنسرت در همدان :
کنسرت قمر در سال ۱۳۱۰ برابر۱۹۳۱در شهر همدان برگزار شد . این همزمان سالهایی است که که عارف قزوینی شاعر ، آهنگساز و خواننده آزاده به شکل تبیعد در همدان بسر می برد . این کنسرت به سرپرستی نی داود برگزار گشت . درین باره بهترست از زبان قمر بشنویم " به همدان که وارد شدم ، خواستم بی درنگ به دیدار عارف بروم ، اما انها که او را می شناختند مانع این کار شدند و دلیلشان این بود  که عارف کسی را نمی پذیرد و حاضر نیست  تنهایی خود را با کسی تقسیم کند . به این حرف ها توجه نکرده روز سوم به خانه عارف رفتم و از نزدیک او را دیدم و دعوت کردم که در کنسرت همان شب شرکت کند . سر شب بود که به میهمانخانه آمد و به اتفاق به محل کنسرت رفتیم . درین کنسرت ترانه هایی از عارف را خواندم . در پایان کنسرت شاهزاده نیرالدوله چندین گلدان نقره به من هدیه کرد . منهم گلدانها را به عارف پیشکش کردم ، این موضوع باعث دلخوری و درد سر شد ، چرا که عارف مورد غضب بود و کلی دردسرها.. ۳۱
کنسرت در انجمن زرتشتیان
ارباب کیخسرو از طریق بدیع زاده ازقمر دعوت می کند تا درجشنی که به نفع  زرتشیان نادار بر پا می شود شرکت کند . قمر دعوت را می پذیرد و درین جشن کنسرت می دهد . دراین شب مبلغ زیادی گردآوری شد ، اما هرچه کردند که قمر مزدی قبول کند ، نپذیرفت و به  همان حلقه گلی که بر گردنش آویختند بسنده کرد . ارباب کیخسرو به پاس کردار نیک و انسانی قمر خواست به گونه ای دیگر ارج بگزارد ازاینروبه سرفرازی این بانوی نیک کردارهنردر خانه اش میهمانی بسیار بزرگی بر پا کرد . قمر درین مجلس آواز خواند ، در پایان ارباب مبلغ پانسد تومان پیشکش کرد قمر پول را گرفت و میان مستخدمین و کارکنان جشن پخش کرد و دیناری برای خود بر نداشت ۳۲.
کنسرت به نفع شیر وخورشید  سرخ ایران  
قمر در سال ۱۳۰۸ خورشیدی برابر با ۱۹۲۹میلادی به نفع شیر و خورشید سرخ کنسرتی بر گزار کرد ، در پایان کنسرت مبلغ دوهزارتومان در پاکتی گذاشته به قمر دادند ، قمر پول را پس داد و گفت بچه های یتیم از من واجبترند . البته قمر کنسرت  هایی به یاد ایرج میرزا و درویش خان نیز برگزارکرد . برای کمک به انجمن ناشنوایان نیز کمر همت بربست و درآمد حاصله را در اختیار بانیان کار قرار داد .
قمر و سینما     
در سال ۱۳۳۰از قمر دعوت شد که در فیلم  مادر  شرکت کرده و در صحنه ای آواز بخواند ، با وجودیکه دستمزد سد هزار تومانی پیشنهاد شده بود وی نپذیرفت . سرانجام  با اصرار فراوان حاضر شد  آوازی پنج دقیقه ای  بخواند که دستمزد این پنج دقیقه را نیز به بیمارستان مسلولین شاه آباد بخشید .
  ترانه ها و صفحه های قمر
ناموری قمر در زمانی آغاز می شود که کشور ایران از داشتن ایستگاه فرستنده رادیو محروم بود . به همین دلیل مردم از طریق گرامافون با صدای قمر آشنایی یافتند . از سال ۱۳۰۳برابر با ۱۹۲۴صدای قمر در صفحه ضبط شد و به بازار آمد . این صفحات محصول کمپانی His Master Voic , Polyphon , odeon بود .به نقل از دکتر خرمی از قمردر مجموع چهارسد و بیست و شش   ۳۳ و به گفته دکتر سپنتا بیش از دویست صفحه ضبط شده است که متاسفانه بخشی از آنها در دست نیست ۳۴ . بخشی نیز که مانده فقط برای گروه پژوهش و دانشجویان موسیقی به کارمی آید . آن انتظاری که بتوان صدای روشن و زنگ دار قمر را از این صفحه ها شنید در حد آرزو باقی  ماند ه است .مگر با یاری دستگاهای تازه ای که در عرصه ی صوتی  کار آفرینند یاری جست و این برگ های زرین موسیقی سنتی را نجات داد .
ترانه های قمربیشتر از امیر جاهد ، عارف ،  ایرج ، بهار و پژمان بختیاری است آهنگها ساخته ی نی داوود ، درویش خان عارف و امیر جاهد است . از سال ۱۳۰۵ که عارف صدایش را از دست داد ، قمر در واقع بیانگر فریادهای در گلو شکسته وی شد . بنابرحکم همین روح حساس و انسانی است  که به یاد میرزاده عشقی  ترانه ای در ابو عطا و حجاز و به یاد کلنل محمد تقی پسیان تصنیف  گریه کن که گر  و به یاد درویش خان » به گردش فروردین  را  ضبط می کند . ازدوم اریبهشت  ۱۳۱۹  برابر با آوریل ۱۹۴۰ که رادیو تهران آغاز به کار کرد از قمر دعوت به عمل آمد و این همکاری تا سال ۱۳۳۴ ادامه داشت . البته شهرت قمر مدیون رادیو نیست بلکه می توان مدعی شد که رادیو در سکته و سپس مرگ قمر موثر بوده است . قمر به صداقت کارباور داشت ، می خواست  کار هنریش دور از ابتذال و دورویی باشد . به ویژه در مورد موسیقی سنتی احساس مسئولیت می کرد . اما متاسفانه نیمچه دستگاهی که درست شده بود کم کم به گودال ابتذال افتاد وابتذال هم باروح پاک و همچون باران قمر جور در نمی آمد . خوانندگان نو رسیده پول پرست نیز دربرابر بزرگی های هنری و انسانی قمر خود کمتر بینی داشتند و همین انگیزه ای برای حسادتهای خانه برانداز می شد . بطوریکه به عمد  آهنگ های دوران پختگی صدای قمررا که حاصل همکاری با برادران معارفی بود پاک کردند و همین موضوع سکته قمر را پیش آورد .
روزهای غم انگیزتنگدستی و خاموشی قمر
دردایام فزونست و تحمل اندک         
مرهمی کو که نهم برغم  هر لحظه ی خویش ۳۵
تاریخ ثبت وقایع تلخ و شیرین است ، باشد که خواندن یا شنیدن آن عبرتی یا دست کم دقیقه ای اندیشیدن را در پی آورد . پایان زندگی قمر تاریکخانه ای است تکیه داده بر ستونهای پیری زودرس ، تنگدستی و کویر وحشت بار تنهایی ها ... تنگدستی او را مجبور کرد که در سال ۱۳۳۰ برای گذراندن زندگی در یکی از رستورانها خوانندگی کند . ولی مستان بطری به دست کجا و  مرغ سحر کجا؟ ازاو داستانها برجای مانده است می گویند "  شبی در تدارک جشن عروسی برای یک دختر بی سرپرست بود ، داور وزیر پرقدرت دادگستری رضاشاهی ازاو دعوت کرد تا در مراسمی شرکت کند ، قمر دعوت این وزیر قدرت مند را رد کرد . داور ماموری با کلاهی لبریز از اشرفی و لیره فرستاد  تا شاهد قمر را به مراسم بکشاند ، ولی قمر لیره های وزیر قدرتمند را به چاه ریخت و گفت : همین که گفتم عروسی این دخترست !! ۳۶
اما همان قمری که نه اعتنا به وزیر نشان داد و نه ارزشی به لیره و اشرفی ،   در دوران تنگدستی می باید در رستوران کنار مستان آخر شب مرغ سحر بخواند  ! سرانجام این کار را نیزبا همه ی تنگدستی ها رها کرد . قمر در تنگدستی نیز روحی باشکوه و بر فراز هستی داشت .شعر فرخی سیستانی ترجمانی است بر آنچه گفته آمد .
کیست کز نعمت زر تو و از بخشش تو       
کار ویران شده خویش نکرده است آباد ؟
زندگی قمر با چندرغازی که اداره رادیو باید می داد ، می گذشت .  آن هم  هر روز خسته و دل شکسته با پاهای پر از درد و دلی خون اما همچنان » از اسب افتاده و از اصل نیفتاده « به حسابداری رادیو می آمد تا دویست تومان مقرری  را بستاند که متاسفانه قدر نشناسان صدر نشین برای پرداخت آن امروز و فردا می کردند . اینچنین با بخش زنده ای از موسیقی سنتی ما برخورد می شد .قمر هر روزبرای گرفتن این چندر غازمی رفت وبا دست خالی و دلی شکسته از جور زمانه ، از پله های کذایی اداره رادیو  پایین می آمد . به گفته حافظ :
مردم چشمم به خون آغشته شد  
در کجا این ظلم با انسان کنند ؟
بالاخره چراغ عمر بزرگترین خواننده ی سد سال اخیرایران ، بلبل باغ آزادی ، خواننده ی » مرغ سحر « آخرین سوسو را زد و در روز پنجشنبه چهاردهم امرداد یعنی در پنجاه وسومین سال مشروطیت !! ، ساعت یازده شب ، در خانه ای پر از تنهایی کنار گربه حناییش گویی یکبار دیگرخواند وجان سپرد :
بیا مرغ حق فغان نماییم
فغانها زجور زمان نماییم
کشیم از دل خسته فریاد      
کشیم از دل خسته فریاد ..
مرگ امری است طبیعی ، اما مرگ قمر به گونه ای تنبیه ای بود از سوی همانانی که عارف را خانه نشین کردند . متولیان دین به خیل خود به شیوه ای دیگر از هنر انتقام گرفتند :
مجله تهران مصور در شماره ۸۳۳ امرداد ۱۳۳۸ درین موردنوشت :
" جنازه قمر صبح روز جمعه برای انجام مراسم مذهبی به امامزاده قاسم فرستاده شد و پس از غسل قرار شد که جسد را به یکی از مساجد منتقل کرده و به وسیله رادیو برای تشییع جنازه قمر از مردم هنر دوست دعوت به عمل آورند ، تا روز شنبه در مراسم شرکت کنند . متاسفانه هیچ کدام از متولیان مسجد به جرم اینکه قمر هنرمند بوده است او را به مسجد راه ندادند . چون بیم آن می رفت که  در نتیجه حرارت هوا جنازه فاسد گردد ، ناچار جنازه قمر مانند اشخاص مجهول الهویه که دیوار بر سرشان خراب شده یا زیر ماشین می روند به سردخانه پزشکی قانونی منتقل گردید .. روز بعد جنازه خیلی بی سر و صدا به وسیله آمبولانس وزارت دادگستری ابتدا به منزل او واقع در تهران نو منتقل گردید و از آنجا در حالی که فقط بیست نفر در تشییع جنازه او شرکت کرده بودند به آرامگاه ظهیرالدوله منتقل گردید ۳۷
در روزگارانی که ساسانیان عرصه سیاسی ــ فرهنگی ایران زمین را گسترش داده و گندی شاپورش پلتفرم اندیشمندان جهان بود، هنر موسیقی نیز در این دانشگاه  تدریس می شد . در آن روزگاران خداوندان این هنر باربد  و نکیسا ها و .. نواها ساختند و نغمه ها پایه نهادند . در رابطه با پیوستگی زندگی ایرانیان با موسیقی کریستن سین ، ایرانشناس دانمارکی می نویسد :
"ایرانیان  اگر ذایقه را با خوراکی های لذیذ و شرابهای گوارا و شامه را با بوهای خوش می پروراندند ، گوش را نیز با نواهای دلکش موسیقی که با مهارت و استادی ترکیب یافته بود پرورش می دادند " ۳۸ آمیختگی موسیقی با زندگی ایرانی از  گات های زرتشت  آغاز می شود و این رودخانه جاری می گردد و سیر می کند اما در گاهای تاریخی مورد بی مهری و حتا پدر کشتگی قرار می گیرد و مهر شوم حرام بر پیشانیش می خورد .  در روزگارانی  هنر نگهبانی  وزیر « داشت و هنرمند در ردیف ارتشیان می نشست .در روزگارانی دیگرهنرمند را  به گونه ای تحقیرآمیز  عمله ی طرب !می خوانند و  از مرده اش نیز انتقام می گیرند .هنردر فراز و نشیب ها گهگاه با صخره ها یی برمی خورد که ممکن است  سیرحرکت را کند کند ، اما باید به این نکته توجه داشت که  هنر را نمی توان ساکن و ایستا کرد  ، چرا که حرکت در سرشت هنر نهفته است وهمچون موج آسودگیش فنای اوست .
بی مهری به زنده  و مرده قمر را می توان به سه سبب دانست :
یکی که هنر مندست ، یکی که زن است ، یکی که  بلبل باغ آزادی بوده است .
اما در اینجا یک نکته پایانی هست که باید درباره ی قمر گفته شود :
قمر هنرمندی شرافتمند بود که به گفته ی رومن رولان :
  زیباترین پدیده طبیعت ، انسان شرافتمند است
یادش گرامی باد .
                                       .ایدون بادا،  
 
 
سرچشمه ها :
 
۱ـ تک بیت از نگارنده
۲ ـ نجم الدین الرجا قمی ، تاریخ الوزرا به کوشش  محمد تقی دانش پژوه تهران ۱۳۶۳
۳ ـ همان
۴. همان
۵ـ سعدی ، گلستان ،  به تصحیح غلامحسین یوسفی ،باب تربیت رویه ۱۵۴
۶ــ ساسان سپنتا ، تاریخ تحول ضبط موسیقی در ایران رویه ۲۰۳ انتشارات نیما        
۷ ــ ساسان سپنتا مجله موزیک شماره پنجم سال هشتم مهر ۱۳۳۸
۸ ـ همان
۹ ـ ساسان سپنتا ، چشم انداز موسیقی  چاپ اول تهران ۱۳۶۹
۱۰ـ مصاحبه کیهان لندن با نی داوود
۱۱ ـ زهره خالقی ، آوای مهربانی یادواره قمراملوک وزیری ، دنیای مادر تهران ۱۳۷۳
۱۲ ـ همان
۱۳ - محمد علی اسلامی ندوشن ، روزها جلد دوم ، رویه ۲۴۸،  انتشارات یزدان
۱۴ـ ایرج میرزا دیوان به کوشش محجوب ، رویه۶۶، شرکت کتاب ، چاپ پنجم امریکا
۱۵ ـ ترانه از وحید دستگردی آهنگ دشتی از موسا معروفی صفحه پولیفون با برچسب زرد
۱۶ـ هزار پرده درید زایران استبداد  هزار شکر که مشروطه پرده پوش آمد
۱۷ـ تاریخ الوزرا
۱۸ ـ نک آوای مهربانی ۲۳۱
۱۹ـ تاریخ تحول ضبط رویه ۲۰۵
۲۰ـ همان
۲۱ جعفر شهری ، تهران قدیم رویه ۱۵۷ امیر کبیر ۱۳۵۷
۲۲ـ عوض اشک زنوک مژه خون می آید  با خبر باش دل از دیده برون می آید  به نقل از صبا تا نیما جلد دوم رویه ۱۵۰
۲۳ـ عشقی کلیات مصور به کوشش  علی اکبر میرسلیمی تهران۱۳۴۴
۲۴ ـ دیوان ایرج رویه ۱۳
۲۵ـبه نقل از آوای مهربانی رویه ۸۴
۲۶ـ همان رویه ۸۴ .
۲۷ همان
۲۸ ـ ترجمه اردشیر روشنگر رویه ۶۵ ، نشر البرز
۲۹ـ دیوان ایرج رویه ۱۳
۳۰ ـ تاریخ الوزرا
۳۱ ـ آوای مهربانی رویه ۸۶
۳۲ ـ همان ۱۵۳
۳۳ـ همان رویه ۲۵۸
۳۴ ـ همان رویه ۱۵۳
۴۵ ـ چشم انداز رویه ۲۰۵
۳۶ ـ از نگارنده .
۳۷ ـ امید ایران امرداد ۳۸
۳۸ـ کریستن سن ایران در زمان ساسانیان ترجمه رشید یاسمی چاپ نهم رویه ۶۲۵
 


هشت مارس, روز جهانی زن گرامی باد

*زنان ايرانی تاکنون مبارزه ای دشوار اما درخشان را در برابر ارتجاع مردسالار حاکم به پيش برده اند و هزينه های سنگينی هم پرداخته اند....

 

روشنگری:هشت مارس روز جهانی زن, بر همه زنان ايران گرامی باد. زنان ايرانی تاکنون مبارزه ای دشوار اما درخشان را در برابر ارتجاع مردسالار حاکم و نظام پوسيده ارزشی آن به پيش برده اند و هزينه های سنگينی هم پرداخته اند. رژيم هر بار که خواسته است قدرت نمايی کند و اقتدار خود را به رخ مردم بکشد به سرکوب زنان اولويت داده است. فراموش نکنيم بيش از 40 هزار زنی که سال گذشته تنها در چهارچوب طرح ارتقای امنيت اجتماعی رژيم در سراسر کشور از سوی نيروهای سرکوب رژيم دستگير و روانه زندان شدند و هزاران زنی که توهين و تحقير و توبيخ شدند. بی شک اگر فرياد رسای اعتراض زن ايرانی نبود, رژيم قربانيان بيشتری را از ميان زنان به دار می آويخت, در زندان هايش آنها را خودکشی می کرد, در مجامع عمومی به آنان به بهانه حفظ حجاب حمله ور می شد و در بيدادگاههايش برای آنها احکام سنگين صادر می کرد. با وجود همه سرکوب ها, زنان فعال و آزاديخواه, هرگز مبارزه بر سر حق برابر زنان و مردان در همه عرصه های حيات اجتماعی را ترک نکرده اند, بلکه آن را با سرشتی منعطف به شکلی پيگيرانه و بردبارانه ادامه داده اند و عملا شرايطی بوجود آمده است که رژيم مبارزه با انديشه های فمينيستی و جلوگيری از گسترش فعاليت های زنان را جزو اولويت های خود قرار داده است.
احساس خطر رژيم بيهوده نيست. ستم جنسی در نظامی که توامان از سنت های پوسيده مردسالاری, و بی عدالتی و توحش سرمايه داری پيرامونی به نام مذهب و دين پاسداری می کند, نقطه تلاقی مناسبات موجود در خانواده, جامعه, حکومت و ساختارهای آموزشی است. به اين دليل رويارويی جنبش زنان با مظاهر گوناگون ستم جنسی, از طرفيت برهم زدن وضع موجود در عرصه ای بسيط, و خالی کردن زير پای ارتجاع حاکم در حوزه ای وسيع برخوردار است. رشد تدريجی عناصر زندگی مدنی, شهر نشينی, سواد و آموزش در کنار گسترش بی سابقه کمی و کيفی نظام ارتباطات و روابط, به ضرر ارتجاع و به سود رخنه فزاينده انديشه فمينيستی در درون جامعه ايران است. زمان به سود زنان و به ضرر نظام جمهوری اسلامی است. از آنجا که زن ستيزی و دشمنی کور و غريزی با خواست ها و مطالبات جنبش زنان, بخشی جدايی ناپذير از تعريف ماهيت ارتجاع مذهبی مردسالار حاکم است و تحقق بخشی از مطالبات زنان با سرنگونی نظام قرون وسطايی کنونی گره خورده است, جنبش زنان از کانون های دائمی رويارويی با نظام کنونی است و بخش مهمی از جنبش عمومی ضد استبدادی مردم ايران را تشکيل می دهد؛ بخشی که بدون هيچ گونه ترديد اگر بتواند از سطح مبارزه و اعتراض در دانشگاهها و مجامع تحصل کرده گان و اقشار و لايه های مدرن و متوسط فراتر رود و اکثريت زنان زحمتکش جامعه ايران را دربرگيرد و مطالبات برابری طلبانه اين بخش ستم ديده جامعه را نيز بيان و نمايندگی و سازماندهی کند, به آتشفشانی واقعی زير پای رژيم جمهوری اسلامی تبديل خواهد شد.
هم طبيعت نامردمی و زن ستيزی ذاتی رژيم جمهوری اسلامی, هم انباشتگی و انبوه گی خواست ها و مطالبات زنان ايرانی شاهدی است بر اين واقعيت که نه يک روز که روزهای متوالی و آن هم روزهای بی حاشيه, عادی و معمولی با همه ستيزه های ريز و درشتی که در آنها حادث می شود, روز توجه به زن, مبارزه فعالين جنبش زنان و حقوق زنان است. زيرا حقوق زنان نه يک بار در سال در روزی خاص به نام روز جهانی زن که هر روز و هر ساعت و هر دقيقه به طرز وحشيانه ای نقض می شود, لذا اعتراض و مبارزه عليه اين نقض حقوق هم به روزی خاص محدود و مقيد نيست. به همين خاطر است که هر جا مبارزه داغ و فعالی برای آزادی و رهايی زنان از قيود مردسالاری, ستم جنسی و انواع نابرابری های مزمن و نهادينه اجتماعی جريان دارد, روز هشت مارس غالبا روز تجديد عهد مبارزين حقوق زنان, جمع بندی راه طی شده, تقدير و ستايش از فعالين جنبش زنان و راهيابی و پيشروی به سوی آينده است.

17 اسفند 1386    03:08

نظر شما
نام:   Dr. Kaveh Parsi
ای-میل:   drkavehparsi@yahoo.com
09:49 17 اسفند 1386
آفرین. این کاملا" درست است که حقوق زنان نه يک بار در سال و در روزی خاص به نام روز جهانی زن بلکه هر روز و هر ساعت و هر دقيقه به طرز وحشيانه ای نقض می شود. بنابراین اعتراض و مبارزه عليه اين نقض حقوق هم نباید به روزی خاص محدود و مقيد شود.

همچنین کاملا" بجا گفتید که باید سطح مبارزه و اعتراض را از دانشگاهها و مجامع تحصل کرده و اقشار و لايه های مدرن و متوسط فراتر برده تا اکثريت زنان زحمتکش جامعه ايران را دربرگيرد. در این صورت است که این جنبش آزادی خواهی به آتشفشانی واقعی زير پای رژيم جمهوری اسلامی تبديل خواهد شد.

زنان | 06.03.2008

روز جهانی زن در آسیای مرکزی

 

در کشورهای آسیای مرکزی هشتم مارس با شکوه فراوان جشن گرفته می‌شود. دولت و مقامات رسمی نیز این روز را رسما گرامی می‌دارند. به گفته‌ی یک محقق تاجیک ۸ مارس در آسیای مرکزی هم یک جشن ملی است و هم روز توجه خاص به مسائل زنان.

 

در کشورهای آسیای مرکزی هشتم مارس با شکوه فراوان در میان خانواده ها جشن گرفته می شود. دولت و مقامات رسمی نیز این روز را رسما تجلیل می کنند. خرامان بقازاده محقق و روزنامه نگار تاجیک در گفتگو با برنامه فارسی صدای آلمان می گوید، روز جهانی زن ماهیت سیاسی خود را در آسیای مرکزی ازدست داده و بیشتر به یک جشن مردمی و ملی تبدیل شده است.

در این روز به مسائل و مشکلات زنان کشورهای آسیای مرکزی نیز توجه خاصی می شود. 

 

خانم خرامان بقازاده ، هشتم مارس، روز جهانی زن برای زنان آسیای مرکزی چه اهمیتی داره؟

 

در قلمرو جمهوری های آسیای مرکزی و کلا در قلمرو شوروی سابق روز جهانی زن دیگر آن مفهوم سیاسی را که از آغاز گرفته بود از دست داد و این جشن تبدیل شد به یک جشن مردمی و خانوادگی و به یک جشن عادی. درست است که این جشن در سطح حکومت ها و دولتی هم در این کشورها تجلیل می شود و مردم یک روز استراحت می کنند و تعطیل اعلام می گردد ، اما برای اکثریت یک روز خوبی است که به بهانه آن از خواهران و مادران یاد می شود و به آنها دسته گلی هدیه می کنند.

 

به مناسبت روز جهانی زن چه سنت ها و آئین هائی در منطقه آسیای مرکزی هست و یا مراسم هائی برگزار می شود؟

 

اگر می گوئید در سطح دولتی این جشن چطور تجلیل می شود، باید بگویم که در آستانه این جشن، معمولا در ششم و هفتم ماه مارس رهبر دولت مثلا تاجیکستان را درنظر بگیریم، زنانی را که در ساختارهای دولتی کار می کنند و یا مشهورترین چهره های فرهگی مثل هنرپیشه ها و خوانندگان زن را به یک تالار ویژه ای دعوت می کند و با آنها دیدار به عمل می آورد.

در رادیو و تلویزیون هم برنامه های ویژه ای تقدیم زنان می شود.

البته با نظرداشت اینکه حکومت های خودکامه هم هستند که تلاش می کنند به این جشن بیشتر رنگ دولتی بدهند. اما در سطح خانواده ها و در میان مردم این جشن بسیار محترم شمرده می شود. برادران و پدران ما در آستانه این روز و یا روز هشتم مارس به بانوان منزل دسته گل هائی را تقدیم می کنند. و این جشن را می توان از این نظر شبیه سال نو دانست که در هر خانواده تاجیک و یا  خانواده های آسیای مرکزی تجلیل می شود.

 

یعنی شما این جشن هشتم مارس را شبیه عید نوروز می دانید؟

 

نوروز جشنی هست که مفهوم و معنای خود را دارد. البته فراتر از معنای سیاسی است و ریشه های آن قدیمی تر است. اما جشن هشتم مارس در کشورهای ما جا افتاده و جزو جدائی ناپذیر فرهنگ ما شده است. 

 

آیا در ماه مارس به این مناسبت زنان حقوق و دستمزد بیشتری دریافت می کنند؟

 

 معمولا نه، چون زنها در جامعه ما از نظر کارشناسان بخشی هستند که پیوسته برای حقوق خود مبارزه می کنند و برای دستیابی به امکانات بیشتر اقتصادی تلاش می کنند. زنها در کارخانه ها و در سطح اجتماع به مراتب از مردها کمتر حقوق می گیرند.

 

مشارکت زنان در امور سیاسی کشورهای آسیای مرکزی ، در حال حاضر چگونه است؟

 

در برخی از تحقیقات که در سراسر جهان و از جمله در جمهوری های آسیای مرکزی انجام گرفته، به بعضی از پیشرفت ها از جمله شرکت و حضور زنان در امور دولتی و پارلمان کشور اشاره می شود. اما عملا همه اینها ظاهری هستند و اگر عمق آن را بکاوید، مشاهده می کنید که زنان در وظایف جدی و تصمیم گیرنده قرار ندارد. زنانی به عنوان حتی معاون نخست وزیر هم برگزیده شدند، اما نقش و هویت این زن هیچ معنائی ندارد. تنها چیز مثبتی که من می توانم بگویم افزایش مشارکت زنان در سازمان های مستقل غیر دولتی است.

 

گفته می شود که گروههای مستقل غیر دولتی زنان در سال های اخیر بسیار فعال شده، برای مثال در تاجیکستان حدود هزار سازمان غیر دولتی هست که بیش از 70 درصد از آنها را زنان رهبری می کنند؟ آیا می توان گفت که روند مشارکت زنان در گروههای مستقل غیر دولتی بیشتر از مشارکت زنان در امور اداری مملکت بوده ؟

 

صد درصد درست است. وقتیکه سازمان های غیر دولتی فعالیت خود را در آغاز سال های 90 در تاجیکستان شروع کردند، زنهائی که گروه تحصیل کرده و آگاهی هم بودند، نتوانستند در ساختارهای دولتی کار بکنند. در نتیجه شمار سازمان هائی که برای حقوق زنان مبارزه می کردند افزایش یافت. تعداد زنانیکه توانستند علیه پایمال شدن حقوقشان در سطح دولت و خانواده صدای اعتراض خود را بلند کنند، بیشتر شد. این سازمان های مستقل و غیر دولتی از جانب سازمان های بین المللی نیز پشتیبانی شدند.  بدنبال مبارزه سازمان های مستقل و غیر دولتی زنان، جامعه تاجیکستان توانست راجع به خشونت درخانواده ها  آگاهی پیدا کند و این یکی از برجسته ترین نمونه های فعالیت زنان در جامعه ماهست که می توان بر آن تاکید کرد.

 

 

مصاحبه‌گر: طاهر شیرمحمدی

 http://www.dw-world.de/dw/article/0,2144,3174921,00.html

 


جنبه‌های مختلف بحث ممنوعیت حجاب در آلمان و کشورهای مشابه

 

در روز ۱۵ اوت باز دادگاهی در آلمان تشکیل جلسه داد، این بار در ایالت هسن، تا در مورد ممنوعیت حجاب برای خانم‌های کارمند دولت قضاوت کند. دلایل موافقان و مخالفان ممنوعیت حجاب را به اختصار بررسی می‌کنیم.

 

نزدیک به یک دهه است که این بحث در آلمان جریان دارد، که آیا بانوان مسلمانی که کارمندان دولت هستند، مجازند با حجاب اسلامی در محل کار خود حضور یابند. این موضوع از زاویه‌های مختلف حقوقی، اخلاقی، سیاسی، فرهنگ‌شناختی، الهیاتی و فلسفی بررسی شده است. در برخی کشورهای دیگر اروپایی نیز، خاصه فرانسه، در این مورد بحثهای مشابهی جریان داشته است. فشرده‌ای از بحثها، با نظر به آنچه در رسانه‌های آلمان انتشار یافته، از این قرار است:

 

خصلت نمادین حجاب

 

هیچ پوششی، پوشش محض نیست. هر لباسی با خود پیامی دارد، یعنی چیزی می‌گوید در مورد سلیقه و گرایش و موقعیت اجتماعی و فرهنگی پوشنده‌ی خود. به این اعتبار خصلتی نمادین دارد. این خصلت نمادین در برخی پوشش‌ها و آرایش‌ها آشکارا و عمداً برجسته هستند. اونیفورم، یعنی لباس متحدالشکلی که اعضای صنف‌ها و دسته‌های خاص، می‌پوشند، این ویژگی بارز را دارد. برخی پوشش‌ها ممکن است در جایی و زمانی عادی باشند، اما در جایی و زمانی دیگر خصلت "اونیفورمی" بیابند، چه برای پوشنده، چه برای محیط. پوشنده می‌خواهد با تأکیدی خاص تعلقش را به صنفی یا گروهی نمایش دهد، و حتا اگر چنین تأکیدی نداشته باشد، به دلیل جو فکری زمانه ممکن است محیط این برداشت را کند که قضیه فردی نیست و فرد دارد با پوشش خود به جریانی خاص اشاره‌ی مؤکدی می‌کند.

 

حجاب اسلامی اکنون دارای خصلت نمادین بارزی شده است، یعنی جنسیتی اونیفورمی یافته است. پیشتر توجه چندانی به خصلت نمادین این پوشش نمی‌شد، چه در کشوری اسلامی چون ایران، چه در اروپا. در ایران، در اصل پس از انقلاب ۱۳۵۷ و تشکیل حکومت اسلامی بود که حجاب، بار سیاسی آشکاری یافت و دولت دینی از آن پرچم و نماد ساخت.

این گونه سیاسی شدن از مرزهای کشورهای اسلامی فراتر رفت و در کشورهای دیگر نیز به موضوع جنبه‌ای سیاسی داد. حجاب نماد شد، نماد یک سیاست، یک طرز زندگی، نوعی خاص از رابطه‌گیری با جهان، نوعی خاص از رابطه‌ی دو جنس انسانی با هم، نوعی تلقی فرهنگی.

 

تأکید خشن بر دیگربودگی

 

اونیفورم به خودی خود مسئله‌ای نیست، اما اگر با آن دیگربودگی‌ای به نمایش درآید که درآمیخته با خشونت باشد، آن پوشش نمادین، دیگر فقط تعلق صنفی و گروهی را نمی‌رساند و همچون یک تهدید ادراک می‌شود. تداعی‌ای صورت می‌گیرد که در ساده‌ترین شکلش مثلاً به صورت یادآوری تصویرهایی است که در تلویزیون دیده می‌شوند: انفجار، تظاهرات خشن و همانندهای اینها.

حجاب اکنون چنین باری یافته است. در خود کشوری چون ایران نیز لفظ "حجاب" در زنجیره‌ای از مفهومها قرار می‌گیرد که باعث می‌شوند، واژه فقط به یک تکه پارچه اشاره نداشته باشد. گشت، زندان، اسیدپاشی، یاروسری یا تو سری، بسیج، اخراج از مدرسه و محل کار... این‌ها لفظهای همجوار "حجاب" هستند؛ آنها به "حجاب" معنای امروزیش را می‌دهند.

 

در کشوری چون آلمان نیز حجاب فقط حجاب نیست: با آن به لحاظ معنایی چیزهایی همراه می‌شوند که شاید یک حجاب‌دار مشخص هیچ سنخیتی به لحاظ اخلاقی و شخصیتی با آنها نداشته باشد، چیزهایی چون تروریسم، جنگ، بی‌حقوقی زنان در جامعه‌های اسلامی، و شیوخ عرب، با آن داستانهایی که در مورد آنان می‌گویند.

 

استدلال الهیاتی

 

ممکن است یک مؤمن مسلمان اعتراض کند و بگوید که این چیزهایی که بر حجاب بار می‌شود و به آن معنای دیگری می‌دهد، هیچ ربطی به اصل موضوع ندارد و مسلمان به عنوان مسلمان دربرابر آنها مسئول نیست. پرسیده می‌شود: پس حجاب چیست؟ پاسخ معمول این است که فرمان خداست، همین و بس! این پاسخ دینی مسئله را حل نمی‌کند، چون پاسخی که از درون یک دین می‌آید، در نهایت برای گروندگان به آن دین قانع‌کننده است.

موضوع را نمی‌توان فراتر برد، یعنی از پاسخی درون‌-دینی یک پاسخ الهیاتی عمومی درست کرد که مثلاً اروپایی مسیحی را نیز قانع کند. پاسخ الهیاتی معمولا ارجاع دادن به یک تصور  "متعالی" است، نه دستوراتی دخالتگر در امور ساده‌ی دنیوی، دستوراتی در باب پوشش و آرایش. پس بحث از طریق دینی و الهیاتی آن به جایی نمی‌رسد.

 

رواداری و حقوق بشر

 

گفته می‌شود که مسئله را بایستی در چارچوب بحث رواداری پیش برد، یعنی گفت: رواست که هر کس هر چه خواست بپوشد. با استفاده از درک عمومی از حقوق بشر نیز به همین سان در این مورد نظر داده می‌شود: حق پوشش، حقی است در چارچوب آزادی‌های فردی و هر گونه تحمیلی در این مورد، زیر پا گذاشتن یک حق بشری است.

 

به این نحوه‌ی نگرش به موضوع دو اشکال می‌گیرند: ۱. مسئله‌ در اصل مسئله‌ی آزادی‌های فردی نیست، بلکه حالت نمادینی است که یک پوشش یافته است: پوششی که جدا می‌کند، فرق می‌گذارد و سیاستی مبلغ آن است که برای فرق‌گذاری به سرکوب و تروریسم هم متوسل می‌شود. ۲. با حکم رواداری نمی‌توان به آن جریانی میدان عمل داد که خودش روادار نیست.

 

اساس این گونه اشکال‌گیری‌ها این است که اگر کسی چیزی را خود قبول ندارد، روا نیست آن را مبنا بگذرد تا با توسل به آن حقی را شامل حال خود کند. منظور چیست؟ در ایران، حجاب اجباری است. یک نماینده‌ی سیاست رسمی حکومت اسلامی روا نیست بگوید که در آلمان بایستی آن آزادی در پوشش برقرار باشد که زن مسلمان به عنوان آموزگار نیز حق داشته باشد با حجاب در محل کار خود حاضر شود. روا نیست وی چنین سخنی بگوید، چون به حقِ عمومی آزادی پوشش توسل می‌جوید؛ اما این حقی است که خود او به آن باور ندارد. او اگر در مقابل بگوید، که صحبت بر سر حق عمومی پوشش نیست، بلکه حق یک اقلیت در یک محیط بیگانه است، باید آماده باشد، این پاسخ را بشنود: چرا درست با توسل به حق اقلیت از تحمیل حجاب به اقلیت‌های مذهبی و نیز به زنان خارجی‌ای که به عنوان گردشگر به ایران می‌آیند، دست برنمی‌دارید؟

 

"موضوع را سیاسی نکنیم"

 

گفته می‌شود که: موضوع را سیاسی نکنیم. بار سیاسی حجاب، محصول سه‌-چهار دهه‌ی اخیر است؛ بهتر است سیاست را کنار بگذاریم، تا بتوانیم موضوعی را، که فرهنگی-اجتماعی است، بهتر بررسی کنیم. اگر چنین نیز شود، باز حجاب در متن معنایی‌ای قرار نمی‌گیرد که با بی‌تفاوتی بتوان گفت این یک امر فردی است. موضوع حجاب به مسئله‌ی زنان و تبعیض در مورد آنان گره خورده است. کسی که از حجاب دفاع می‌کند، نمی‌تواند بگوید این موضوع به مسئله‌ی حقوق زن بی‌ربط است.

 

آگاهی‌ای که امروز در مورد حقوق بایسته‌ی زنان و تبعیضی که در حق زن روا داشته شده است، وجود دارد، امروز چنان گسترده و رشدیابنده است، که برای نگرشی که ذره‌ای هم بوی تبعیض و تحمیل دهد، این شانس وجود ندارد که با بی‌تفاوتی مواجه شود. مسئله‌ی زن در کشورهای اسلامی مسئله‌ای بارز است. بر آن هیچ حجابی نمی‌توان افکند و از هیچ کس نمی‌توان خواست که با بی‌تفاوتی به آن بنگرد.

 

تفسیرهای مختلف دینی

 

در غرب زنان و مردان مسلمان تحصیل‌کرده‌ای هستند که در بحث حجاب با این موضع وارد شده‌اند که: ما تفسیر خودمان را داریم، مخالف تبعیض هستیم، مخالف مردسالاری هستیم، مخالف بنیادگرایی و تروریسم هستیم، اما در عین حال از حجاب دفاع می‌کنیم. آنان بر این روال به رسانه‌ها انتقاد می‌کنند که چرا شکی عمومی برمی‌انگیزند، علیه مردان ریشو و زنان حجاب‌دار. پاسخ معمولاً این بوده است که: صحبت بر سر تفسیر خوب وبد نیست؛ اما این را می‌دانیم که تفسیری خاص، اثرگذار شده و به اسلام چهره‌ی خاصی داده است. مسلمانی که با این تفسیر مخالف است، باید رو به آن، انتقادهایش را مطرح کند، نه این که به نام تفسیر فردی یا گروهی خودش، خواهان آن باشد که دیگران پندار و رفتار او را معیار بگذارند.

 

در غرب به مسلمانان مصلح این انتقاد می‌شود که خودتان دربرابر بنیادگرایان کوتاه آمدید، تا آنان صحنه‌گردان شدند؛ اگر می‌خواهید تصور از شما عوض شود، باید خود پیشقدم شوید، آن هم نه با تعریف و توصیف از خوبی‌های خود، بلکه با انتقاد از بنیادگرایی و دیانت تحمیلی و تحمیل‌گر.

 

موضوع انتگراسیون

 

مخالفان حجاب در آلمان و کشورهای مشابه آن از زاویه‌ی انتگراسیون نیز به موضوع می‌نگرند. انتگراسیون به معنای جذب مهاجران در جامعه است، به گونه‌ای که آنان بتوانند به مثابه شهروندان تمام‌عیار کار و زندگی کنند. تأکید می‌شود که حجاب مانع انتگراسیون است. آمار و بررسی‌های مختلف اجتماعی این موضوع را ثابت می‌کنند. زنانی که حجاب دارند، عموما از شانس کمتری برای انتگراسیون برخوردار می‌شوند. استثناهای موجود نه تنها این قاعده را نقض نمی‌کنند، بلکه نشان می‌دهند برای استثنا بودن چه نیروی عظیمی را باید به کار برد، چیزی که از همه‌ی انسانها نمی‌توان انتظار داشت.

عده‌ای از موافقان حجاب هم پا در بحث انتگراسیون گذاشته و استدلال کرده‌اند، اگر حجاب برای کارمندان ممنوع شود، از عده‌ای از زنان، که به حجاب پایبند هستند، شانس انتگراسیون گرفته می‌شود. به آنان این پاسخ را می‌دهند: موضوع بر سر هر کارمندی نیست، بلکه کارمند دولت است. کارمند دولت نبایستی نمادهای دینی را به جلوه درآورد، و از این رو روا نیست با پوششی در محل کار خود حاضر شود که تعصبی دینی را می‌رساند. با ممنوعیت حجاب برای کارمندان دولتی راه کار کردن برای باحجابان بسته نمی‌شود، زیرا آنان می‌توانند شغلی غیردولتی بیابند.شانس آنان ولی همواره کم است. انتگراسیون از دو طرف با مانع مواجه می‌شود: جامعه‌ی لیبرال پذیرای نمادهای نشان‌دهنده‌ی تعصب دینی نیست و کسی که با آن نمادها در سطح جامعه حاضر می‌شود، در عمل می‌گوید که هنجارهای لیبرال را نمی‌پذیرد.

 

قاعده‌ی عمومی

 

گفته می‌شود: کسی که خود به حقوق بشر باور ندارد، روا نیست با استفاده از حقوق عمومی بشر خود را برخوردار از حقی کند که در اصل ناحق است. این استدلال را نباید به گونه‌ای به کار برد که کسانی را، به دلیل این یا آن پندار و کردارشان، از شمول حقوق انسانی خارج کند. برای این که این خطر پیش نیاید، موضوع را بایستی تا حد امکان صوری کرد، یعنی چنان عمومی کرد که به محتوای خاصی در زمانه‌ی خاصی اشاره نداشته باشد. به سخن دیگر بایستی به یک قاعده‌ رسید تا شامل همه شود و این برداشت پیش نیاید که در حق کسی، به هر دلیل و با هر انگیزه‌ای، تبعیض روا داشته می‌شود.

 

قاعده‌ی عمومی در مورد موضوع محیط‌های کاری دولتی این است: همه‌ی نمادهای مذهبی بایستی در این محیطها ممنوع باشند.

گروهی در اروپا به این قاعده اعتراض می‌کنند که نمادهای مسیحی، خشونت را تداعی نمی‌کنند، پس قاعده نباید شامل این نمادها شوند. در مقابل آنان گفته‌اند که نمادی چون عیسای مصلوب نیز خشونتی را تصویر می‌کند.

 

آشکار است که چنین بحثهایی پایان ندارند، چون با تفسیر و برداشت همراه‌اند.

 

دولت سکولار

 

حقوق دموکراتیک به قاعد‌ه‌ای عمومی نیاز دارد. این موضوع به خوبی در بحثهای حقوقی در مورد ممنوعیت حجاب بارز است. در فرانسه در اوایل قرن بیست قاعده‌ی عمومی ممنوعیت حضور دین در نهادهای دولتی با صراحت تقریر شده است. به این جهت فرانسه به اصطلاح کشوری "لائیک" خوانده می‌شود. آلمان، کشوری با نظام سیاسی سکولار است، یعنی در آن جدایی عمومی دین و دولت برقرار است، اما لائیسیته‌ی مصرحی ندارد. نظام بایستی مورد به مورد از سکولار بودن خود دفاع کند. یک مورد همین موضوع حجاب است. نظام دموکراتیک به لحاظ حقوقی فقط با تکیه بر سرشت سکولار خود می‌تواند در برابر یک رفتار دینی بایستد، نه از موضعی که با شُبهه‌ی تبعیض علیه یک دین به نفع دین دیگر همراه باشد. بحث اسلام در اروپا، بحثهای مربوط به سکولاریزاسیون نظام سیاسی را احیا کرده است.

 

م. رضا

http://www.dw-world.de/dw/article/0,2144,2739785,00.html


روز جهانی زن تاریخی دارد به درازی یک قرن. در ۱۰۰ سال گذشته توجه به این روز و بهره‌‌گیری از آن برای کارزار در جهت حقوق زنان با کش و قوس‌هایی همراه بوده است. حالا اما، ۸ مارس موقعیت تثبیت‌شده‌ای در سطح جهان دارد.

 

روز جهانی زن حالا دیگر پیشینه‌ای دور و دراز دارد. سال ۱۹۱۰، دومین کنفرانس بین‌المللی زنان انترناسیونال سوسیالیستی به پیشنهاد خانم کلارا تسکین، چهره‌ی معروف سوسیال دمکرات آلمان، رأی مثبت داد تا روزی به عنوان روز جهانی زن تعیین شود. پیشنهاد تسکین تلاشی بود برای شدت‌بخشیدن به کارزار و مبارزه برای برابری حقوق  زن و مرد و بهر‌ه‌مندشدن زنان از حق رأی.

 

کلارا تسکین آموزگار و فعال سیاسی بود و  از سال ۱۸۸۹ به عنوان یکی مدافعان برجسته‌ی حقوق زنان شناخته می‌شد. او از سال ۱۸۹۲ تا ۱۹۱۷ سردبیری روزنامه سوسیالیستی زنان، موسوم به "برابری" را به عهده داشت و از سال ۱۹۰۷ دبیر کمیته بین‌المللی زنان بود.

 

تسکین گرچه به بیماری قلبی دچاربود، ولی این مانع آن نشد که سالانه بیش از ۳۰۰ سخنرانی و سمینار برای برابرحقوقی زنان برگزار کند.

 

تثبیت ۸ مارس در سال‌های بعد

 

تسکین در پیشنهاد خود برای تعیین روز جهانی زن، تاریخ معینی را ذکر نکرده بود.  چند ماهی پس از طرح این پیشنهاد، زنان دانمارک، آلمان، اتریش و سوئد روز ۱۹ مارس، یعنی روز بعد از سالگرد تحولات انقلابی ۱۸ مارس را به عنوان اولین روز جهانی زن جشن گرفتند.

 

انتخاب قطعی ۸ مارس به عنوان روز جهانی زن به تحولات انقلابی روسیه در در فوریه ۱۹۱۷ برمی‌گردد. در این تاریخ کارگران و همسران سربازان ارتش در یکی از محلات فقیرنشین مسکو دست به اعتصاب زدند، اقدامی که در ادامه‌ی خود انقلاب فوریه روسیه را به دنبال داشت. در دومین کنفرانس زنان انترناسیونال کمونیستی در سال ۱۹۲۱، نهایتاَ برای تاکید بر مبارزه در راه برابرحقوقی زنان،  ۸ مارس به عنوان روز جهانی زن تثبیت شد.

 

نقش کمونیست‌ها و جنبش کمونیستی در تعیین ۸ مارس سبب شد که در دهه‌های بعد و به ویژه در دوران جنگ سرد، توجه به این روز، در غرب اروپا و در آمریکا کاهش یابد. بر همین زمینه، نگاه‌ها به سوی یکی دیگر از مناسبات‌هایی که می‌توانسته انگیزه تعیین این روز به عنوان روز جهانی زن باشد، چرخید. روز ۸ مارس ۱۸۵۷ کارگران زن صنایع نساجی در نیویورک در اعتراض به دستمزدهای پایین و شرایط بد کاری دست به اعتصاب زدند. پلیس اما این اعتصاب را درهم شکست و آن را به خاک و خون کشید. روز ۸ مارس ۱۹۰۷ برای اولین بار در گرامی‌داشت خاطره‌ی مبارزه و قربانیان سال ۱۸۵۷ مراسمی برگزار شد. به هر صورت، روایت تازه‌تر از منشاَ روز جهانی زن، آن را به سال ۱۸۵۷ برمی‌گرداند. هر چند که تاریخدانان در مورد این روایت، دید و نگاهی انتقادی دارند.

 

۸ مارس در شرق و غرب

 

در دهه‌های پس از جنگ جهانی دوم، در شوروی و کشورهای هم‌پیمان با آن، ۸ مارس با شکوه تمام برگزار می‌شد. در غرب اما یکی دو دهه ۸ مارس رو به فراموشی بود تا جنبش دانشجویی سال ۱۹۶۸ و به ویژه به میدان آمدن پرقدرت جنبش زنان آن را دوباره احیا کرد و از آن مناسبتی ساخت برای  جلب توجه بین‌المللی به نابرابری‌های جنسیتی و پایمال‌شدن حقوق زنان. سال ۱۹۷۷ مجمع عمومی سازمان ملل نیز به روز جهانی زن رسمیت بخشید و اینک این روز در سراسر جهان روز گرامی‌داشت زنان و حقوق و منزلت آنها و نیز فرصتی برای بازبینی پیشرفت‌ها و کارهای انجام‌نشده در زمینه تحقق حقوق آنهاست. ۸ مارس در شماری از کشورهای جهان تعطیل رسمی است.

 

درایران، هم در سال‌های قبل از انقلاب و هم در سال‌های پس از آن تلاش شده که روز دیگری به عنوان روز زن تعیین شود. با این همه، فعالان حقوق زنان و  طیف‌های مختلفی از زنان آگاه سعی در پاسدارای از ۸ مارس به عنوان روز جهانی زن داشته‌اند. از همین رو، بزرگداشت ۸ مارس  در سال‌های گذشته نقش محوری‌تری در فعالیت‌ها و کارزارهای زنان ایران برای برابر حقوقی و رفع تبعیض‌ها پیدا کرده است.

 

 

http://www.dw-world.de/dw/article/0,2144,3178033,00.html


بهزاد کریمی

گفتاری پیرامون مسئله ملی بخش نخست

Sat 20 10 2007 - 20:00

image

مطابق این نگرش شماتیستی فرمال، ملت شدن امری خلق الساعه و کاری یک شبه است که بر اثر معجزه های ناشی از آن‌ها هراتی‌ها در پی شکست محمد شاه قاجار از انگلیسی ها بیکباره تغییر ملیت می‌دهند و بحرینی‌ها هم به دنبال تسلیم ناگزیر شاه سابق به انگلیسی‌ها و معامله فی‌مابین آنها در اوایل دهه شصت میلادی به ناگهان با تغییر هویت ایرانی به عربی در زمره ملت های عرب در می‌آیند!

۱ پیشگفتار

انگیزه این نوشتار نه پرداختن به رویدادهای اخیر در آذربایجان، بلوچستان و خوزستان، و یا حوادث کردستان در گذشته نزدیک، که درنگ بر چالش‌های نظری میان نیروهای اپوزیسیون پیرامون مسئله ملی در ایران است. چالش‌هایی اگرچه دیرینه ولی مدام در حال بازتولیدند، که در مسیر حرکت برای اتحادها پیوسته سر بر می‌آورند و ضرورت و اهمیت نیل به تفاهم عمومی و رویکرد مشترک در این عرصه را یادآور می‌شوند.

حساسیت این امر به‌ویژه آنجا بیشتر خود را نشان می‌دهد که بروز تحرکات دامن‌گیر و فزاینده بر بستر مسئله ملی در کشور، متقابلاً بر حدت چالش‌های نظری و سیاسی دامن می‌زنند و با تأثیرنهادن بر مواضع جریا‌ن‌های سیاسی در این موضوع، صف‌آرائی‌های درون اپوزیسیون را متأثر می‌کنند. اکنون دیگر در شرایط گسترش تنش‌های ملی در کشور و در دستور قرارگرفتن مسئله ملی، می‌باید صریح و شفاف گزینه‌های سیاسی پیرامون این مسئله را به نقد و چالش کشید تا بتوان از این گره‌گاه دشوار در کار اپوزیسیون دموکرات گذر کرد. پیشبرد یک گفتمان سازنده بر سر فهم از مسئله ملی در کشور ما و چگونگی رودررویی آزادی‌خواهان با آن، نه تنها لازمه تدارک اقدام سیاسی فراگیر دموکرات‌های خواهان اتحاد، که جزء عمل و بخش موثری از عمل این نیروهای دموکرات است!

۲ . شکاف‌ها کدامند و چالش بر سر چیست؟

اختلاف پیرامون موضوع ملی در کشور ما و صف‌بندی گرایش‌های نظری و سیاسی گرد آن، هم دارای وجوه نظری و روشی است و هم ریشه در فهم و تبیین ساختار جمعیتی و قومی– ملی ایران دارد. البته در اینجا نیز مانند اکثر گزینه‌های اجتماعی و سیاسی، کاوش‌ها برای یافتن براهین و داده‌ها عمدتاً در خدمت تبیین تصمیماتی از پیش اتخاذ شده‌اند و نه اینکه انتخاب و تصمیم، منتج از مستندات باشد و از تجزیه و تحلیل داده‌های مستقل حاصل آید! از این‌رو، تشخیص اینکه با طرف بحث‌مان بیشتر دشواری معرفتی داریم یا با بیماری ناشی از عصبیت ملی روبرو هستیم، چندان هم آسان نیست. شاید روش مفید این باشد که بخواهیم گرایش‌های سیاسی موجود پیرامون این موضوع را از زاویه نقطه عزیمت آنها در برخورد با مسئله ملی، یعنی رویکرد به موضوع از جایگاه دموکراتیسم و یا مواجهه با آن از منشور ناسیونالیسم دسته‌بندی کنیم تا بتوانیم به برخی خطوط راهنما در بحث جاری دست یابیم. با یک چنین صورت‌برداری و صورت‌بندی، در کلی‌ترین خطوط می‌توان دو گرایش کلی حاوی سه بلوک متمایز از هم در درون این دو را نشانه‌گذاری نمود.

مشخصه گرایش نخست که حاوی دو بلوک است، حرکت از موضع ناسیونالیستی صرف است. این دو بلوک به لحاظ نگاه و روش عمل، در حد مطلق اشتراک دارند ولی در تعلق به نوع ناسیونالیسم، آنچنان متفاوت که گاه حتی موجودیت‌شان را با نفی دیگری تعریف می‌کنند! مراکز، کانون‌ها و افراد دارای تمایلات شووینیستی ، یک بلوک از این گرایش عمدتاً متشخّص با ناسیونالیسم را تشکیل می‌دهند و محافل، تشکل‌ها و افراد ناسیونالیست تنگ‌نظر متعلق به ملیت‌های غیرفارس کشور، بلوک دیگر این گرایش را شکل می‌دهند.

گرایش عمومی دوم اما با طیفی بسیار گسترده، به همه آنانی متعلق است که از موضع دموکراتیسم با موضوع ملی تماس می‌گیرند و در مجموعه خود نیروی بالفعل و بالقوه تأمین تفاهم دموکراتیک در کشور، هم پیرامون فهم صحیح مسئله و هم حل درست آنرا تشکیل می‌دهند. در این گرایش، هم احزاب و جریان‌های سیاسی سراسری و منطقه‌ای آزادی‌خواه و دموکرات حضور دارند و هم افراد، محافل و مجامع دموکراتیک بسیار متنوع فرهنگی و سیاسی.

اگر چنین تقسیم‌بندی اعتباری مورد پذیرش باشد، باید تصریح کنم که برای من میدان اصلی این بحث‌ها، میدان متعلق به نیروهای دموکرات و مدعی دموکراسی است و طرف سخن‌ام در این گفتمان سازنده را اساساً آنهائی می‌دانم که اگرچه در موضوع مورد بحث با همدیگر تفاوت‌های زیادی دارند، اما چون بر حقوق دموکراتیک تأکید و تصریح می‌ورزند می‌توانند به استدلال‌های همدیگر گوش فرا دهند و از هم متأثر شوند. وگرنه آنانی‌که در آتش سوزان عصبیت ملی می‌سوزند، از استعداد چندانی برای قانع‌شدن و قانع‌کردن برخوردار نیستند و البته نقش تأثیرگذار چندانی نیز بر سیر روندها و سمت‌دهی به آنها در سیاست کشور ندارند. به باور من نقش تعیین‌کننده در سمت‌یابی دموکراتیک مسئله ملی در کشور با نیروهای دموکراسی است و همین نیروها هستند که میتوانند با تأمین تفاهم ملی و دموکراتیک، گذر کشور به یک ایران واحد دموکراتیک را تحقق بخشند. اهمیت تمرکز بحث روی دو وجه نظری– روشی و تبیین ساختاری نیز، درست از همین جا است.

با یک تحلیل عمیق از روانشناسی حاملان این دیدگاه، می‌توان فهمید که از نظر آنها ملت‌ها از دیرباز وجود داشته‌اند و ملت‌بودن ربط چندانی به تکامل تاریخی ندارد و گویا این فقط ملت‌های حاکم هستند که با زور و دوز و کلک مانع از بروز ملت‌بودن آنها می‌شوند. برپایه چنین رویکردی به ملت، منطقی می‌نماید که سوئیس به سه سوئیس و بلژیک به دو بلژیک تقسیم شوند و با تجزیه ایران هم به ۶ – ۵ کشور رسید! این منطق که در واقع زبان را مساوی هویت ملی و این یکی را هم برابر با ملت می‌داند، به ناگزیر می‌باید به یک رشته تجزیه و ترکیب‌های ضرور در جهان برسد! این رویکرد اگر بر منطق خود وفادار بماند، باید مطابق الگوی تئوریک خود ابتدا بیش از دو سوم کشورهای جهان را به بیش از هزار کشور تجزیه کند، بعد هم دست اندر کار پروسه ترکیب بین اجزاء ‌ برای خلق واحدهای سیاسی تازه برپایه زبان شود! یعنی مثلا اتحاد بین انگلیسی‌زبان‌ها، فرانسوی‌زبان‌ها، فارس‌زبان‌ها، ترک‌زبان‌ها، عرب‌زبان‌ها و ... !

۳ . مکثی کوتاه بر وجه نظری و متدیک مسئله

۱-۳) درباره مقوله ملت

ملت، مقوله‌ای تاریخی و مُدرن است. مقوله‌ای اطلاق‌یافته به مجموعه انسانی پایدار در جغرافیایی مشخص که دوره‍ی تکاملی گذر از قوم و اقوام را پشت سر نهاده و در جریان و بر بستر این تکامل، به کیفیتی از هم‌پیوندی‌های فرهنگی، اقتصادی و سیاسی فرا می‌روید. آحاد متشکله این مجموعه که خود را جزیی از آن می‌شناسند، زیر عنوان هویت ملی خود را هم‌سرنوشت با دیگر آحاد ملت و نیز متمایز از دیگر ملت‌ها یافته و بدینسان به تعلق ملی می‌رسند. از شالوده‌های بنیادین این مجموعه ملی، زبان مشترک است؛ اگرچه، اشتراک در زبان به خودی خود نمی تواند مبین ملت واحد باشد. تشکیل دولت ملی، نقطه نهایی روند تکاملی مقوله ملت است و از اینجاست که مقوله ملت با پدیده‍ی دولت– ملت ( Nation - State ) معرفی می‌شود؛ اما تشکیل دولت، بیانگر بلوغ ملت است و نه موجد آن.

طبیعی‌ترین سیر رشد در شکل‌گیری دولت– ملت را اروپا طی کرده است. این تکامل بهنجار، محصول تکوین طبیعی و متکی بر دینامیسم درونی در اقوام اصلی ساکن اروپا، چون فرانک‌ها، انگلوساکسون‌ها، ژرمن‌ها، رومن‌ها، اسپانیایی‌ها، فلامن‌ها، اسلاوها، مجارها و اقوام کوچکتر دیگر است. نوزایی فکری و فرهنگی، رشد شتابان مناسبات کالایی و زایش تدریجی بورژوازی از دل آن طی سده‌های پانزده تا هیجده، اقوام اروپایی را که پیش از آن با تعلق نیرومند به دین مسیحیت و پذیرایی اتوریته بلامنازع قدرت کلیسا صرفاً در تمایزهای قومی از همدیگر تشخص می‌یافتند، به ملت‌هایی فرارویاند که هویت خود را به طور صریح و روشن با تعلق ملی به یک سرزمین مشخص با دولت سیاسی معین – و به درجاتی منفک از کلیسا– ترسیم کردند.

ساختار اروپای نوین بناشده بر مجموعه دولت– ملت‌های همجوار، البته با انقلاب کبیر فرانسه و تأثیرات دامنگیر آن بود که بطور نهایی تثبیت شد و پروسه جایگزینی ملت‌ به جای قوم را در این قاره شتابی انفجاری داد. اما این ملت‌ها برای اینکه ملت شوند، از پیش مسیری طولانی را طی کرده بودند و در آن با شکل‌دهی به جامعه مدنی و بر بستر آن پایه‌ریزی نهادهای مدنی که نقش تعیین‌کننده در زایش شعور ملی داشتند، ملت‌شدن خود را تدارک دیده بودند. جامعه مدنی‌ای که، بازتاب گذر جوامع بسته از مناسبات فئودالی متکی بر قلاع جدا از یکدیگر و مستقل از هم به مناسبات مرکانتلیستی و بورژوازی بالنده با مرکزیت شهرها- و شهرهای متکی بر تجارت و حرَف- بودند و همین جوامع مدنی، خود با انواع تشکل‌های اقتصادی و صنفی و نهادهای مدنی سازمان می‌یافتند.

بروز شعور ملی و هویت ملی، بی‌فراهم‌آمدن یک رشته عوامل عینی ناممکن است، اما وقتی چنین شرایطی فراهم آمد نوبت سر برآوردن ایدئولوگ‌های ملی می‌رسد تا که نیاز به تولید و تکثیر احساس ملی را پاسخ دهند. اگر شکل‌گیری هویت ملی یک روند عینی است، اما صیقل‌یابی و مبدّل‌شدن آن به پرچم انسجام به حوزه ذهن تعلق دارد. این عنصر ذهن است که برای راه‌اندازی کاروان تجلی ملت و دولت– ملت، دست به کار می‌شود و با مراجعه به گذشته آن جمع انسانی در حال ملت‌شدن و کاوش در تاریخ آن، افتخارات، حماسه‌ها و آلام مشترک را بیرون می‌کشد، اسطوره می‌سازد و یا که بازآفرینی اش می‌کند تا برای ملت پشتوانه غرور ملی و حس میهن‌پرستی فراهم آید.

انتزاع تئوریک در تبیین شکل‌گیری ملت‌ها، هرچند که برای درک مسئله و موضوع ملی دارای اهمیت روش‌شناسی است اما تطبیق مکانیکی آن بر بازشناسی روندهای واقعاً طی‌شده، خطا و زیانبار است. همان اندازه که در تبیین شکل‌گیری ملت‌ها بازخوانی روندهای پیش از سرمایه‌داری با مقولات سر برآورده از تحولات بعدی یک خطای متدیک جدی و اکثراً تعمدی برای رسیدن به مقاصد ناسیونالیستی معین است – نکته‌ای که محقق برجسته ماشاءالله آجودانی در کتاب " مشروطه ایرانی " نکته‌بینانه بر آن تأکید دارد – بهمان میزان نیز کم‌ بها دادن به عناصر زبانی، فرهنگی و روانی ضرور برای تشکیل ملت که بسیار قدیمی‌تر از دوران نوین تکوین سرمایه‌داری هستند، خبط روشی‌ای بزرگ در فهم " ناسیون " خواهد بود. بعلاوه، نقش جنگ‌ها و لشکرکشی‌ها – در نتایج متضاد آن، هم در پیروزی و هم در شکست – و نیز گسترش مبادلات اقتصادی و فرهنگی بین جماعات انسانی پیشرفته و تکامل نا یافته، عواملی بسیار تأثیرگذار در شکل‌گیری ملت‌ها و دولت – ملت‌ها بوده‌اند که در مواردی حتی نه کمتر از عامل دینامیسم درونی، به عامل شتاب‌دهنده اصلی روند بازیابی هویت ملی بدل شده اند. روند عام تکامل ملی را تنها باید بر بستر خودویژگی‌های بسیار متنوع تکامل ملت‌ها فهمید و تشریح کرد.

با چنین درکی آنگاه می‌توان روند پیچیده زایش دولت– ملت‌هایی چون ملت چین، ملت هند، ملت ایران و غیره را که از یکسو سرزمین‌های آنها گهواره قدیمی‌ترین تمدن‌ها با امپراطوری‌های سیاسی بزرگ بوده‌اند و از دیگر سو در تلاقی با استعمار و نیمه‌استعمار غرب تکامل یافته به دولت– ملت‌ها بود که به خود آمدند و دولت– ملت‌های نوین را بر میراث گذشته خود بنا نهادند، توضیح داد. با چنین رویکردی به موضوع ملت، دیگر نه دولت– ملت کنونی ایران تداوم خطی امپراطوری هخامنشیان و ساسانیان فهمیده می‌شود و نه نقش حیاتی روندها طی تاریخ و از جمله آن‌ها پدیده‌هایی چون خلق شاهنامه فردوسی از قلم خواهد افتاد. نه مفهوم ملت امروزی همان فهمیده می‌شود که در عصر قجر از آن به عنوان شریعت و اهل شریعت یاد می‌شد و نه تأثیر دگرگون‌کننده مدرنیته اروپایی در زاییده‌شدن ملت ایران از ملاط تاریخی ایران از یاد خواهد رفت.

آنچه تشریح شد به ما کمک می‌کند تا هم با دیدگاهی که مطابق میل ناسیونالیستی خود، موجودیت ملت را تنها با تشکیل دولت می‌پذیرد و به رسمیت می‌شناسد و هم با دیدگاهی که بخاطر تعلق ناسیونالیستی خود، از هر سطح از شکل‌گیری هویت ملی معین و بی توجه به همه شرایط به تشکیل کشور مستقل مشخص می‌رسد. از نظر دیدگاه نخست، کروات‌ها، اسلاوینی‌ها، بوسنیائی‌ها تا همین چندی پیش ملت نبودند اما همین که از یوگسلاوی سابق جدا شدند و تشکیل دولت دادند، ملت شدند! اسلواکی‌ها و چک‌ها همین طور! و نیز اینکه گویا در بنگلادش پیش از جدایی از پاکستان، ملت بنگالی موجود نبوده‌است! باز بهمین سیاق، آذربایجانی‌های جمهوری آذربایجان یک ملت‌اند چون دولت دارند و عضوی از جامعه جهانی هستند؛ ولی آذربایجانی‌های ایران حتی مستحق ملیت آذربایجانی هم نباید باشند!

مطابق این نگرش شماتیستی فرمال، ملت شدن امری خلق الساعه و کاری یک شبه است که بر اثر معجزه های ناشی از آن‌ها هراتی‌ها در پی شکست محمد شاه قاجار از انگلیسی ها بیکباره تغییر ملیت می‌دهند و بحرینی‌ها هم به دنبال تسلیم ناگزیر شاه سابق به انگلیسی‌ها و معامله فی‌مابین آنها در اوایل دهه شصت میلادی به ناگهان با تغییر هویت ایرانی به عربی در زمره ملت های عرب در می‌آیند! با یک نظر به نقشه جهان که مرزبندی در ان نه ابدی بلکه در همین دو دهه گذشته اینهمه دستخوش تغییر شده است، میتوان دهها مثال دیگر زد و از تفکری که روند درازنای تاریخی شکل‌گیری هویت ملی و ملت را تنها در فرجام تکامل آن یعنی دولت خلاصه میکند، این پرسش را در میان گذاشت که این واقعیت‌ها را در دستگاه فکری خود چه‌سان می‌خواهند به تبیین بنشینند؟ و آیا جز این است که این، همان عقبه انتخاب‌های سیاسی مبنی بر ناسیونالیسم ویژه است که چنین نظرات و تفسیرهای بی‌پایه‌ای را موجب می‌شوند و ضرور می‌سازند؟

از دیگر سو، با دیدگاهی روبرو هستیم که برای ان، صرف وجود این یا آن احساس و هویت ملی در بخش یا بخش‌هایی از یک کشور برای قطعه‌ قطعه‌شدن آن و سر برآوردن انواع دولت‌ها از دل آن کفایت می‌کند. در دستگاه فکری این دیدگاه، وجود پیوندهای ژرف تاریخی و فرهنگی و ارتباطات اقتصادی بین بخش‌های ناهمزبان یک کشور با همدیگر جای چندانی ندارد و بهمین دلیل هم است که چنین تفکری استعداد آنرا ندارد تا به تمایلات خود اهالی این بخش‌ها تمکین دموکراتیک بکند و واقعیت های درهم پیچیده در ترکیب های ملی-قومی را بر تابد. برای این دیدگاه که زبان مشترک تا حد یک عامل مطلق برای تشکیل کشور کافی است، نوشتن خواست خود به حساب مردم این یا آن بخش و تعمیم اراده خود برای جدایی و تشکیل کشوری مستقل به همان مردم، بسیار طبیعی می‌نماید.

با یک تحلیل عمیق از روانشناسی حاملان این دیدگاه، می‌توان فهمید که از نظر آنها ملت‌ها از دیرباز وجود داشته‌اند و ملت‌بودن ربط چندانی به تکامل تاریخی ندارد و گویا این فقط ملت‌های حاکم هستند که با زور و دوز و کلک مانع از بروز ملت‌بودن آنها می‌شوند. برپایه چنین رویکردی به ملت، منطقی می‌نماید که سوئیس به سه سوئیس و بلژیک به دو بلژیک تقسیم شوند و با تجزیه ایران هم به ۶ – ۵ کشور رسید! این منطق که در واقع زبان را مساوی هویت ملی و این یکی را هم برابر با ملت می‌داند، به ناگزیر می‌باید به یک رشته تجزیه و ترکیب‌های ضرور در جهان برسد! این رویکرد اگر بر منطق خود وفادار بماند، باید مطابق الگوی تئوریک خود ابتدا بیش از دو سوم کشورهای جهان را به بیش از هزار کشور تجزیه کند، بعد هم دست اندر کار پروسه ترکیب بین اجزاء ‌ برای خلق واحدهای سیاسی تازه برپایه زبان شود! یعنی مثلا اتحاد بین انگلیسی‌زبان‌ها، فرانسوی‌زبان‌ها، فارس‌زبان‌ها، ترک‌زبان‌ها، عرب‌زبان‌ها و ... !

آری! یا باید بر این منطق ایستاد و در برابر واقعیت پیچیده جهان حیران ماند و یا اینکه باید واقع‌بین بود و چشم‌ها را برای رویکردی واقع‌بینانه و دور از اراده‌گرایی ناسیونالیستی شست و گشود!

بهزاد کریمی

گفتاری پیرامون مسئله ملی بخش دوم

Thu 22 11 2007 - 9:25

image

نظر همزمانی ناسیونالیسم ارتجاعی و مترقی، کاربرد خود را به ویژه در جنبش‌های رهائی‌بخش ضداستعماری دهه‌های ۴۰، ۵۰ و ۶۰ میلادی نشان داد و تا دهه هشتاد اتوریته بلامنازع خود را حفظ کرد. از سال‌های هشتاد میلادی که نظریه "جهانی‌شدن" اعتلاء خود را آغاز کرد، بحث دیرینه پایان‌یابی دوره دولت– ملت‌ها دوباره فعال شد و اینبار دیگر نه فقط بین چپ‌ها که طیف گسترده‌ای از روشنفکران را در بر گرفت. بحث این بود و همچنان هست که بر اثر گلوبالیزاسیون، دولت‌ها نقش و اهمیت سابق خود را از دست می‌دهند و خواست‌های ملی و جنبش برای تحقق آنها پدیده‌ای متعلق به گذشته و در نتیجه واپس‌گرایانه می‌شوند. مطابق این الگو، جهان به سوی حذف مرزها پیش می‌رود و لذا سخن از رشد هویت ملی نشانگر عقب‌افتادگی از روندهای بالنده جهان است.

۲-۳) سمت و سوی ناسیونالیسم

فلسفه سیاسی و همه اندیشه‌های سیاسی و اجتماعی دو قرن ۱۷ و ۱۸ و نیمه اول قرن ۱۹، بر سر شکل‌گیری ملت‌ها و زایش دولت – ملت‌ها به عنوان پدیده‌ای مترقی و مثبت، اتفاق‌نظر داشته‌اند و آنرا گامی در مسیر تکامل جامعه انسانی اعلام کرده‌اند. اما با سر برآوردن اندیشه‌های سوسیالیستی و رشد جهشی آن در نیمه دوم قرن ۱۹، این پرسش به میان کشیده شد که آیا ناسیونالیسم همچنان نقش مثبت خود را دارد یا که ترقی‌خواهی آن در حال رنگ‌باختن است و دیگر به پدیده‌ای بازدارنده در رشد شعور اجتماعی بدل شده است.

بنیانگزاران مارکسیسم، اگرچه ناسیونالیسم را پدیده‌ای اساساً متعلق به گذشته، و آینده را از آن انترناسیونالیسم می‌دانستند، اما اینجا و آنجا بر تناقض‌های این گذار مکث داشتند. با اینهمه در نگاه کلی آنها به این پدیده، سلطه سنگین آرمان‌خواهی سوسیالیستی که با خوش‌بینی مفرط نسبت به سرآمدن عمر تاریخی سرمایه‌داری همراه بود، به روشنی قابل رویت است. از این نظر، روزا لوکزامبورگ وارث اصیل اندیشه‌های مارکس و انگلس بود که با صراحت بر خصلت ارتجاعی جنبش‌های ملی تأکید داشت و با معرفی ناسیونالیسم بمثابه عامل بازدارنده مبارزه طبقاتی، آنرا موجب کورشدن بینایی پرولتاریا در رسیدن به آگاهی سوسیالیستی می‌دانست.

سوسیال دموکرات‌های روسیه اما به دلیل اینکه بر واقعیت " زندان ملل " در محیط فعالیت خود یعنی روسیه تزاری آگاهی داشتند در جدل با نظریاتی چون نظرات لوکزامبورگ، تئوری همزمانی ناسیونالیسم ارتجاعی و ناسیونالیسم ترقی‌خواهانه را از زبان لنین پیش کشیدند و با تقسیم جهان به سه بخش برپایه قرارگرفتن آنها در سه مرحله از تکامل دولت – ملت‌ها یعنی ناسیونالیسم پیروز، ناسیونالیسم در حال خیزش و ناسیونالیسمی که هنوز بیدار نشده است، اولی را ارتجاعی و دو دیگر را همچنان دارای وجه ترقی‌خواهانه دانستند. این نظر، پایه تئوریک رساله‌ای شد که استالین تحت عنوان "مسئله ملی و مارکسیسم" به رشته تحریر در آورد.

نظر همزمانی ناسیونالیسم ارتجاعی و مترقی، کاربرد خود را به ویژه در جنبش‌های رهائی‌بخش ضداستعماری دهه‌های ۴۰، ۵۰ و ۶۰ میلادی نشان داد و تا دهه هشتاد اتوریته بلامنازع خود را حفظ کرد. از سال‌های هشتاد میلادی که نظریه "جهانی‌شدن" اعتلاء خود را آغاز کرد، بحث دیرینه پایان‌یابی دوره دولت– ملت‌ها دوباره فعال شد و اینبار دیگر نه فقط بین چپ‌ها که طیف گسترده‌ای از روشنفکران را در بر گرفت. بحث این بود و همچنان هست که بر اثر گلوبالیزاسیون، دولت‌ها نقش و اهمیت سابق خود را از دست می‌دهند و خواست‌های ملی و جنبش برای تحقق آنها پدیده‌ای متعلق به گذشته و در نتیجه واپس‌گرایانه می‌شوند. مطابق این الگو، جهان به سوی حذف مرزها پیش می‌رود و لذا سخن از رشد هویت ملی نشانگر عقب‌افتادگی از روندهای بالنده جهان است.

این مرور بسیار فشرده تاریخی پیرامون سمت و سوی ناسیونالیسم را از این جهت ضروری دیدم تا به این پرسش همچنان فعال که آیا پدیده‍ی هویت ملی همچنان رو به رشد است یا نه، پرتوی افکنده شود.

واقعیت چیست؟ تردیدی نیست که جهان ما نه تنها با "جهانی‌شدن" طی سه دهه اخیر رو به سوی ادغام اقتصادی، سیاسی و فرهنگی شتابنده گذاشته و نهادهای اقتصادی و سیاسی "فرادولت" از ورای دولت‌ها یک رشته تصمیمات را اعمال می‌کنند و پیش می‌برند، بلکه حتی از دهه‌ها پیش نیز بر اثر رشد جهانی سرمایه‌داری و نفوذ آن به همه بازارها و در نتیجه مناطق جغرافیایی، کره خاکی ما در جهت انتگراسیون اقتصادی و فرهنگی سیر کرده است. چیرگی مسائل عموم‌بشری و روندهای گلوبال (جهانی) بر مسائل ملی و پروسه‌های لوکال (محلی) را مسلما باید روند غالب فهمید و بر همین پایه هم، به مسائل ملی از منظر جهانی نگریست.

اما این واقعیت، نه تنها رشد همزمان هویت‌های ملی در نقاط مختلف دنیا را نفی نمی کند بلکه توأم با آن پیش می‌رود. همه و تأکید می‌کنم همه رویدادهای سیاسی در درازای قرن بیست و اکنون در دهه نخست قرن بیست و یک نشانگر رشد کماکان هویت‌های ملی و فرهنگی به موازات توسعه شتابناک تر روندهای عموم‌بشری و فراملی هستند. به چند مثال آموزنده اشاره می‌کنم.

از دل شکست "سوسیالیسم عملاً موجود" تنها سرمایه‌داری نبود که سر برآورد، بلکه با فروپاشی شوروی نام ۱۵ کشور مستقل بر نقشه جهان نقش بست! این یک واقعیت تاریخی است که با انقلاب اکتبر در "زندان ملل" گشوده شد و ملت‌های زیادی که بخشی از آنها هیچگاه هم روند دولت– ملت را طی نکرده و اساساً در مرحله تکاملی پیشاسرمایه‌داری و با ترکیب اقوام و قبایل وارد جرگه اتحاد جماهیر شوروی شده بودند، به آزادی نایل آمدند. این آزادی اما در همان‌حال طی همه هفتاد سال، هم در قانون و هم بیشتر از آن در عمل و زیر زور قوانین نانوشته، با این قید و شرط همراه بود که ملت‌ها و در حال ملت شدن‌ها می‌باید در محدوده‌ی " سوسیالیسم " با مرکزیت مقتدرانه و آمرانه "پرولتاریای" مسکو بمانند.

جدایی لهستان بسیار رشد یافته از منظر تکامل دولت-ملت در پایان جنگ جهانی اول و جدایی فنلاند مصنوعاً دوخته‌شده به روسیه در پی پایان جنگ جهانی دوم از کشور شوراها، آغازی بر تفکیک‌های ملی در این موزائیک ملی بزرگ بود. این نکته بسیار درس‌آموز است و در همان حال مطلقاً غیر تصادفی که وقتی شوروی فرو پاشید، در رأس جمهوری‌های مستقل سر برآورده از ویرانه‌های شوروی درست همان افرادی قرار گرفتند که زیر پرچم انترناسیونالیسم پرولتری در پولیت‌بوروی (دفتر سیاسی) حزب کمونیست رهبری‌کننده اتحاد شوروی کنار هم بودند!

در آذربایجان، گرجستان، کازاخستان، ازبکستان، ترکمنستان، تاجیکستان، اوکرائین، روسیه و غیره همان‌هایی رهبر شدند و رهبری ملی با عَلَم و کُتل ملی (و بعضی ها حتی با پرچم سبز "مسلم" به عنوان مظهر مناسبی از هویت ملی در برابر "اوروس"!) راه انداختند که تا همین دیروز بر سینه خود مدال انترناسیونالیسم سوسیالیستی نشانده بودند! در واقع، موضوع این بود که طی ۷۰ سال دوره اتحاد شوروی، هویت‌های ملی نه تنها در وحدت انترناسیونالیستی تحلیل نرفته بلکه هم رشد کرده و هم حتی بعضی از آنها تولد یافته بودند! و نتیجه مرکزی اینکه در طول این مدت،این احساس هویت ملی بود که زیر حاکمیت انترناسیونالیستی، بی وقفه رشد می‌کرده است!



در آذربایجان، گرجستان، کازاخستان، ازبکستان، ترکمنستان، تاجیکستان، اوکرائین، روسیه و غیره همان‌هایی رهبر شدند و رهبری ملی با عَلَم و کُتل ملی (و بعضی ها حتی با پرچم سبز "مسلم" به عنوان مظهر مناسبی از هویت ملی در برابر "اوروس"!) راه انداختند که تا همین دیروز بر سینه خود مدال انترناسیونالیسم سوسیالیستی نشانده بودند! در واقع، موضوع این بود که طی ۷۰ سال دوره اتحاد شوروی، هویت‌های ملی نه تنها در وحدت انترناسیونالیستی تحلیل نرفته بلکه هم رشد کرده و هم حتی بعضی از آنها تولد یافته بودند!

مشابه این پدیده را در یوگسلاوی سابق و البته با نقش‌آفرینی‌های شتاب دهنده و نه تعیین کننده غرب می‌توان دید که در آن هویت های ملی در قالب ملت‌ها انفکاک‌های مرزی را در پیش گرفتند و اکنون از هم پاشیدگی آن به مراحل آخر خود رسیده است و باز آنگونه که در چک و اسلواکی تقسیم‌شده به دو دیدیم. جنگ‌های غم‌انگیز قومی و ملی میان آذربایجانی‌ها و ارمنی‌ها، بین چچن‌ها و روس‌ها، آبخازی‌ها و گرجی‌ها، تاجیک‌ها و ازبک‌ها و... نیز بیانگر نیرومندی گرایش‌های ملی و در اساس رشد آنها در طول قرن بیستم است. مسلم است که این عدم رشد فرهنگ دموکراتیک میان این ملت‌ها طی دوره " دیکتاتوری پرولتاریا " بوده است که نقش بسیار مهمی را در به خشونت ‌کشیده‌شدن جدایی‌های ملی و اینجا و آنجا بروز جنگ ایفاء کرده است؛ اما این امر بهیچ‌وجه توضیح‌دهنده نفس مسئله و موجودیت هویت‌های ملی نمی تواند باشد. رشد هویت ملی اساسا برپایه‌های عینی و تکمله‌های ذهنی آن صورت می‌گیرد، چه در شرایط دیکتاتوری و چه در شرایط دموکراسی.

در آغاز دهه نود میلادی، درست زمانی که در شهر ماستریخت هلند میثاق نهایی اروپای واحد امضاء می‌شد تا بر اساس آن چندین دولت – ملت با سابقه چند قرن رقابت‌های ملی و گاه همراه با جنگ‌های بسیار خونین در یک جمع واحد وحدت یابند، در ۲۰ کیلومتری این شهر یعنی در کشور بلژیک – یکی از پایه‌های اصلی قرارداد ماستریخت و وحدت اروپا – مراحل اجرایی تفکیک فدرالیستی بین فلاندرها (هلندی‌زبان‌ها) و والونی‌ها (فرانسوی‌زبان‌ها) پیش می‌رفت! تفکیک ملی در چارچوب کشوری واحد، ولی به موازات وحدت همین کشور با دیگر کشورهای اروپایی! در کشور دموکراتیکی چون بلژیک با دموکراسی دیرینه اش که قطعا تأمین و تضمین حقوق شهروندان در آن مسجل بود باز دیده می‌شود که هویت ملی شدیداً عمل می‌کند و تا آنجا هم عمل می‌کند که شهر بروکسل - این مقر سیاسی اتحادیه اروپا –به خاطر ترکیب نسبتاً برابر جمعیتی از دو ملیت فلاندری و والونیایی، در کنار دو ایالت دیگر به ایالت سوم کشور مبدل می‌شود.


یک مثال دیگر اسپانیا است. در این کشور با از میان‌رفتن فرانکو و خونتاها و آنگاه دموکراتیزاسیون کشور طی سه دهه گذشته، هویت‌های قومی نه تنها در حق شهروندی تحلیل نرفته‌اند بلکه رشد کرده و زمینه خواست‌های فزاینده در راستای اختیارات بیشتر برای مناطق را فراهم آورده‌اند. باسکی‌ها اکنون نه در جهت رهاکردن هویت خود که در راستای رسیدن به خواست دیرینه خود از طریق مذاکره سیاسی و برپایه روندهای دموکراتیک عمل می‌کنند. در کاتالونیا نیز جنبش محلی برای عدم‌تمرکز بیشتر در کشور، رشد فزاینده ای یافته است؛ و درست به این دلیل که، روند هویت‌یابی در کاتولونیا رشد کرده است.

این مثال‌ها را میتوان ادامه داد و باز هم نمونه های فراوان آورد ولی تصور نمی کنم که برای دیده بصیرت نیاز بیشتری در میان باشد. نتیجه اینکه، هم در طول قرن بیستم و هم هنوز در همین دوره "جهانی‌شدن"، رشد هویت ملی یک روند فعال و همچنان نیرومندی است. این روند را البته می‌توان با روند جهانی‌شدن در آمیخت و باید که در پرتو گلوبالیزاسیون و به شکلی دموکراتیک آنرا سمت داد و سامان بخشید، اما نمی توان زیر عنوان پایان‌یابی دوران دولت– ملت‌ها، در نظر به نفی هویت‌یابی ملی برخاست و در عمل – خواسته یا ناخواسته – به سود تحمیل و تبعیض ملی عمل کرد.

دریغ است که کسی بخواهد از موضع روشنفکرانه و نگاه جهان‌گرا با مسئله ملی و رشد گرایش‌های ملی چنان برخورد کند که ایدئولوگ‌های ناسیونالیسم غالب عمل می‌کنند. ایدئولوگ‌هایی که تم دلخواه خود را هر زمان در قالب اندیشه های مترقی و مناسب روز عرضه کرده‌اند.
در ایران دهه‌های گذشته هم، ایدئولوگ‌های ناسیونالیست هر بروز ملی در هر منطقه را بلافاصله در کنار مقاومت‌های ارتجاعی ایلیاتی و عشیره‌ای می‌نشاندند و زمینه فکری سرکوب هویت‌خواهی‌های ملی توسط حکومت‌ها را فراهم می‌ آوردند.

اکنون نیز خواست‌های ملی، از سوی حکومت‌گران یا انگ ضد توسعه میخورند و یا توطئه خارجی‌ها برای جلوگیری از رشد و توسعه کشور القا می‌شوند. آیا درک معیوب، ناقص و دلبخواه از روند جهانی‌شدن و ساز و کار های آن و رسیدن به این نتیجه که به لحاظ نظری رشد هویت ملی سر آمده و دیگر نباید آنرا بر تابید، در خدمت ایدئولوژی ناسیونالیستی غالب قرار نخواهد گرفت؟ برای روشنفکرانی که از موضوع تئوریک به موضوع نگاه می‌کنند، آیا هشدار دهنده نیست آنگاه که می‌بینند برخی‌ها در برخورد با مسئله ملی در کشورمان اینچنین شیفته تئوری‌های "جهانی‌شدن" می‌شوند ولی در رفتار روزمره آنچنان مدافع آتشین خاک پاک ایران؟!

۳-۳) حقوق ملی و حق شهروندی

یک رویکرد مهم دیگر در چالش نظری پیرامون مسئله ملی و حل آن، فهم حقوق ملی و حق شهروندی است.

برخورداری از حق ملی، حقی است دموکراتیک که هر شهروند یک کشور باید از آن بهره‌مند شود؛ اما این همان حق شهروندی و عین آن نیست. در یک کشور با تنوع ملی، هر فرد یک شهروند است ولی در همان‌حال متعلق به یک هویت ملی و فرهنگی مشخص، و نیازمند آنکه حق ملی وی توسط دیگر شهروندان به رسمیت شناخته شود. در جامعه دموکراتیک با تنوع ملی، فونکسیون شهروندی همان نیست که در جامعه دموکراتیک فاقد رنگارنگی ملی. در اولی، حق شهروندی تنها با حق ویژه ملی تکمیل می‌شود تا که دموکراسی واقعی بتواند امکان تجلی یابد.

این نیز ممکن نیست مگر آنکه شهروندی که به زبان و ملیت مسلط متعلق است، شهروند دیگر را که در اقلیت قرار دارد بدانگونه بپذیرد که هست. به عنوان مثال یک فارس‌زبان در کشور ما تعیین نمی کند که یک کُرد یا یک عرب مسئله ملی دارد بلکه باید همت کند تا دریابد که هم‌وطن کُرد و یا عرب او درد ملی دارد و در مقام یک شهروند، خود را به آن ظرفیت از شعور دموکراتیک ارتقا دهد که قادر باشد حق ملی وی را به رسمیت بشناسد.

این یک مغلطه آشکار است که گفته شود درد همه مردم ایران یکی است و آن هم نبود دموکراسی و عدالت است و اگر دموکراسی و عدالت برقرار شود، همه مشکلات حل خواهد شد!

این بدان می‌ماند که گفته شود که درد زن و مرد یکی است و با استقرار آزادی و دموکراسی، ستم مرد بر زن نیز خودبخود از بین می‌رود! حال آنکه زن دو نوع ستم را تحمل می‌کند، یکی همسان با مرد به خاطر نبود آزادی و دموکراسی، و دیگری اما تنها به دلیل زن‌بودنش. دموکراسی، صرفاً در ساختار خلاصه نمی شود بلکه روشی است مدام تکامل‌یابنده و در همان‌حال نسبی که با حد تکامل فکری و فرهنگی جامعه مفروض مشروط می‌شود و فقط هم در روند تاریخی خود تکمیل و تعمیق می‌یابد. دموکراسی‌های اروپا در نیمه نخست قرن بیستم هم وجود داشتند اما در اکثر آنها زنان از حق رأی برخوردار نبودند و تنها به اتکای نیروی مبارزه فمینیستی بود که این دموکراسی‌ها بر نقص خود در این زمینه غلبه کردند.

در حوزه اندیشه چپ این موضوع حتی با پیروزی سوسیالیسم گره می‌خورد. براساس این اندیشه، تحقق واقعی برابرحقوقی زن و مرد موکول به برافتادن ستم طبقاتی و استقرار عدالت اجتماعی می‌شد و مبارزه برای این برابرحقوقی در عمل امری فرعی تلقی می‌گردید و تحت‌الشعاع مبارزه طبقاتی قرار می‌گرفت!

تبیین مسئله ملی از زاویه حق شهروندی، تکامل‌یافته‌ترین روش برای دور زدن مسئله ملی است. این نوع مواجهه با موضوع، بیشتر در میان روشنفکران دموکراتی طرفدار دارد که بدرستی تشخیص داده‌اند که استقرار دموکراسی و تأمین حق شهروندی در کشور ما موضوع مرکزی است، اما اشکال کار در این است که آنها در درک استقلال حق ملی از حق شهروندی دچار مشکل هستند.

در موضوع مسئله ملی و حق ملی نیز چنین است. در یک کشور دارای تنوع ملی، هرگونه برنامه‌ای که در تأمین حق ملی صراحت نداشته باشد و آنرا در ساختار سیاسی و قانون اساسی پیشنهادی خود بنحو روشنی تعریف نکند و جا ندهد در بهترین حالت دچار انحراف از دموکراسی است. در چنین کشوری، حق تعیین سرنوشت به یک حق عام شهروندی محدود نمی شود بلکه حق ملی را نیز در بر میگیرد. آن بخش از شهروندان که با هویت ملی معینی خود را تعریف می‌کنند می‌باید احساس نمایند و مطمئن شوند که حق دارند خود به اختیار سرنوشت خود را رقم بزنند. در چنین کشوری، هیچ مولفه ملی نمی تواند این حق را برای خود قائل شود که برای مولفه ملی دیگر تصمیم بگیرد.

تبیین مسئله ملی از زاویه حق شهروندی، تکامل‌یافته‌ترین روش برای دور زدن مسئله ملی است. این نوع مواجهه با موضوع، بیشتر در میان روشنفکران دموکراتی طرفدار دارد که بدرستی تشخیص داده‌اند که استقرار دموکراسی و تأمین حق شهروندی در کشور ما موضوع مرکزی است، اما اشکال کار در این است که آنها در درک استقلال حق ملی از حق شهروندی دچار مشکل هستند. این نوع از عدم درک و یا شناخت نارس از استقلال حقوق ملی از حق شهروندی و موکول کردن اولی به دومی، در جریان زندگی واقعی به نتیجه‌گیری‌های مصیبت‌بار نیز می‌رسد. تصادفی نیست که مدافعان چنین تفکری، وضعیت فاجعه بار کنونی عراق را مثال می‌زنند و پس‌رفت در این کشور را با این پدیده توضیح می‌دهند که در عراق فعلی مبنای مناسبات سیاسی در کشور رابطه سه مولفه ملی و مذهبی با همدیگر قرار گرفته و نه حق و حقوق شهروندان عراقی.

این نوع تفکر بی‌آنکه واقعاً قصد تبرئه دیکتاتوری خونین صدام را داشته باشد، اما ناخواسته در عمل خودکامگی وحشتناک دوره‌ای را توجیه می‌کند که در آن سهم میلیونها کُرد و شیعه عراق بمباران شیمیایی و گورهای دست‌جمعی بود و در خود اعراب سُنّی حاکم، هژمونی منحصر به قبیله تکریت با حکمرانی صدام " رئیس "! اگر آنها بر اصولیت حق تعیین سرنوشت برای هر اقلیت ملی اذعان داشته باشند، در برنامه پیشنهادی شان اجزاء خود ویژه تأمین حقوق اقلیت‌های ملی را بازتاب دهند، در ساختار دموکراتیک مدنظر خود نشان دهند که با اندیشه آیت‌اله بهشتی که میگفت:" کردستان همان یزد است " فاصله بنیادی دارند و در ساختار غیرمتمرکز آنها برای آینده ایران، اقلیت‌های ملی از حقوق ملی خود برخوردار خواهند بود، البته می‌توان با متد گنجاندن همه مسئله در ظرف حقوق شهروندی آنان کنار آمد و حداکثر، آنرا یک ابداع تلقی کرد که اهمیت مضمونی چندانی ندارد و نباید به موضوع مناقشه بدل گردد.

اما اگر اصرار آنها بر " حل‌المسائل " حق شهروندی، مخدوش کردن مسئله ملی را همراه داشته باشد – که متأسفانه چنین بنظر می‌رسد – دیگر نمی توان از بغل آن به سادگی گذشت و از چالش با آن صرفنظر کرد. اهمیت مکث بر موضوع حقوق ملی و حق شهروندی و هم‌پیوندی و استقلال این دو در کشوری با تنوع ملی و قرار دادن آن در کانون چالش فکری هم، درست از همین جاست.

سوی دیگر موضوع رابطه حقوق ملی و حق شهروندی، تحت‌الشعاع قرارگرفتن حق شهروندی توسط حقوق ملی است. این درک که، با کسب حقوق ملی، حق شهروندی خودبخود حاصل خواهد شد. این دیگر یک جعل سیاسی آشکار است. پیروزی ناسیونالیسم بهیچ‌وجه بمعنی کامیابی در دموکراسی نیست. براساس شواهد تاریخی نیز، بسیاری از حاکمیت‌های ملی به حکومت‌های خودکامه منجر شده و گروهی از ناسیونالیست‌ها بلافاصله به اعمال دیکتاتوری روی آورده و خودکامگی بر ملت خود را در پیش گرفته‌اند. تأکید بر حقوق ملی و سکوت در برابر حقوق شهروندی و یا احاله آن به فردای پیروزی ناسیونالیستی، عین ارتجاع و ضد دموکراسی است.

به هیچوجه تصادفی نیست که از نظر چنین رویکردی، در مسیر رسیدن به هدف توسل به هرنوع یارگیری سیاسی و انجام هرگونه معامله سیاسی مشروط به اینکه در خدمت تحقق حق ملی آن ها قرار گیرند،مجاز و مفید شمرده می‌شود. برای این رویکرد مثلاً در ایران خودمان، هم‌زبانی با هم‌زبان‌های مرتجع و مستبد گاه جذبه به مراتب بیشتری دارد تا تحمل غیرهم‌زبان دموکراتی که در موضوع مسئله ملی با آن اختلاف نظرهای معینی دارد! دیدگاهی که حق شهروندی را در هر حد و هر شکل قربانی حق ملی بکند، در واقع فردیت انسان را به هیچ می‌گیرد و شهروند را یک ابزار بی‌مقدار برای جلوه‌گری "روح ملی" می‌داند. چنین دیدگاهی اگر هم از دموکراسی دم بزند ولی نخواهد که آنرا در وجه حق شهروندی تعریف بکند، دموکراسی را وسیله قرار داده تا که به دیکتاتوری ناسیونالیستی اش برسد.

اگر در یک کشور با تنوع ملی، حقوق ملی را می‌باید در عین هم‌پیوندی‌اش با حق شهروندی در همان‌حال در استقلال نسبی از ان فهمید، متقابلاً حق شهروندی را باید همراه جداناپذیر حق ملی کرد و پیگیرانه و بی هیچ اما و اگر بر هردو آنها تأکید نمود.


 

بهزاد کریمی

گفتاری پیرامون مسئله ملی بخش سوم

Sun 24 02 2008 - 10:19

image

فهم دیگر از ساختار ایران، در نقطه مقابل درک بالا قرار دارد و برآن است که ایران، موزائیکی است از ملیت‌های مختلف و ساختار آن، ساختاری مشابه " روسیه تزاری زندان ملل " یا یوگسلاوی سابق، که می‌باید فقط در ترکیبی از مولفه‌های ملی متشکله آن تعریف شود. این ملت‌ها تا هشتاد سال پیش استقلال نسبی خود را داشتند، اگرچه تابعیت یک دولت مرکزی را پذیرفته بودند. اما با آغاز حکومت پهلوی و شکل‌گیری ساختار دولتی مدرن، دولت فارس جای دولت ایران نشست و یک ملت با اعمال شوونیسم بر دیگر ملت‌ها بر کشور حاکم شد. برای مدافعان این نظر، فعل و انفعالات تاریخی در عرصه‌های اقتصادی، سیاسی و فرهنگی و نتیجه آن یعنی هم‌پیوندی‌های بسیار ریشه‌دار بین ساکنان ایران، جایگاه چندانی ندارند و از اینرو، به زعم آنان همانگونه که موزائیک‌ها بیشتر از طریق اعمال زور کنار هم چیده شده‌اند همانگونه نیز می‌توانند با اعمال نیرو از کنار هم برداشته شوند!

۴. آیا در ایران مسئله ملی داریم یا مسئله قومی؟

۱- ۴) درک از ساختار ایران

در تبیین مسئله ملی در ایران، همه تئوری‌ها و رویکردهای نظری و متدیک متفاوت در مسئله ملی، در نهایت با درک مشخص از ساختار ایران گره می‌خورد و در کلیت خود نیز به سه راه حل می‌رسد؛ البته اگر همه آنها را مسامحتاً " راه حل " بپذیریم. هر یک از این سه فهم از ساختار، البته توضیحات و دلایل تاریخی برای اثبات حقانیت تحلیل خود از ساختار ایران را دارند که در اینجا برای اجتناب از اطاله کلام به آنها نمی پردازم و تنها به ارائه چکیده این سه درک ساختاری اکتفا می‌کنم.

یک درک، ایران را مجموعه‌ای از اجزاء ایرانی می‌داند که اگرچه از نظر قومی متنوع‌اند و به زبان‌های مختلف سخن می‌گویند، اما طی تاریخ به آنچنان درجه‌ای از امتزاج رسیده‌اند که فقط و فقط با هویت ایرانی قابل تعریف‌اند. مطابق این درک، ملت ایران را داریم با اقوام رنگارنگ، که در آن هیچ قومی نمی تواند جدا از ایرانیت تعریف شود. اراده اقوام، مقید و محدود به ماندن آنها در ایران است و سرنوشت هر بخش آن پیشاپیش رقم خورده و مقدر شده است. تصمیم در مورد سرنوشت هر قوم، در حوزه اختیارات همه مردم ایران است!

فهم دیگر از ساختار ایران، در نقطه مقابل درک بالا قرار دارد و برآن است که ایران، موزائیکی است از ملیت‌های مختلف و ساختار آن، ساختاری مشابه " روسیه تزاری زندان ملل " یا یوگسلاوی سابق، که می‌باید فقط در ترکیبی از مولفه‌های ملی متشکله آن تعریف شود. این ملت‌ها تا هشتاد سال پیش استقلال نسبی خود را داشتند، اگرچه تابعیت یک دولت مرکزی را پذیرفته بودند. اما با آغاز حکومت پهلوی و شکل‌گیری ساختار دولتی مدرن، دولت فارس جای دولت ایران نشست و یک ملت با اعمال شوونیسم بر دیگر ملت‌ها بر کشور حاکم شد. برای مدافعان این نظر، فعل و انفعالات تاریخی در عرصه‌های اقتصادی، سیاسی و فرهنگی و نتیجه آن یعنی هم‌پیوندی‌های بسیار ریشه‌دار بین ساکنان ایران، جایگاه چندانی ندارند و از اینرو، به زعم آنان همانگونه که موزائیک‌ها بیشتر از طریق اعمال زور کنار هم چیده شده‌اند همانگونه نیز می‌توانند با اعمال نیرو از کنار هم برداشته شوند!

درک سوم از ساختار ایران اما بر دو پایه مرتبط با هم مولفه‌های ملی و شهروندان استوار است. این دیدگاه، بر شکل‌گیری کشور ایران طی تاریخ تأکید دارد که در آن اقوام ساکن این سرزمین در پی یک روند پیچیده تاریخی با همدیگر امتزاج یافته و به هم‌پیوندی‌های ژرف اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی با یکدیگر دست یافته‌اند. این مجموعه، دوش به دوش هم ساختار ملت ایران را با ترکیبی از هویت‌های ملی متنوع در دل آن شکل داده و این میراث تاریخی را به امروز رسانده‌اند. هویت‌هایی که، با باور ایرانی‌بودن خود اما رشد خودویژه‌اشان را نیز داشته‌اند و ملتی را ساخته اند که اکنون با محتوی ملیت‌های هم‌تاریخ با همدیگر و مولفه‌های ملی دارای اشتراکاتی بسیار با یکدیگر و نیز شهروندانی به تعداد بیش از هفتاد میلیون، ملت ایران نام دارد. ساختاری که موجودیت کنونی آن قسماً ناشی از زور شمشیر است ولی در وجه عمده‌اش، حاصل روندهای طبیعی پیوندهای انسانی و مبتنی بر اختیار. این درک از ساختار ایران، به بازسازی و نوسازی ساختار کنونی در همان چارچوب ولی برپایه تأمین حقوق ملی و حق شهروندی می‌رسد.


۲- ۴) رشد هویت‌های ملی در کدام جهت؟

آنها که حاضر به تأیید وجود هویت‌های ملی در کشور نیستند و تنها از گرایش‌های قومی سخن می‌گویند، عاجز از درک واقعیت رشد هویت‌های ملی در ایران هستند و دقیق‌تر اینکه، نمی خواهند این دینامیسم اجتناب‌ناپذیر را برتابند.

رشد هویت‌های ملی، یک واقعیت محرز در ایران است. این روند خود را در خواست‌های مشخص متبلور ساخته و با برآمد جنبش‌های ملی در سراسر کشور همراه است. نیرومندی آن تا بدانجاست که همه گرایش‌های سیاسی کشور از پوزیسیون تا طیف‌های مختلف اپوزیسیون را متأثر ساخته و به نحوی از انحاء در برنامه‌های آنها – پیش برخی‌ها صرفاً در حرف و لفظ و پیش بعضی‌ها نیز در شکلی محدود و ناکارآمد – بازتاب یافته است! سهمگینی این واقعیت چنان است که وزیر سابق اطلاعات جمهوری اسلامی، در گزارش سالانه این وزارت، چالش ملی را یکی از مهمترین چالش‌های سیاسی برای نظام حاکم نامیده بود و مجلس‌ها و دولت‌های این نظام ناگزیر و مبتنی بر نگرانی هایشان دست به تشکیل کمیسیون‌هایی در این زمینه زده و می‌زنند. بخشی از طرفداران رژیم سابق هم که هیچگاه حاضر نبوده‌اند کلمه‌ای از مسئله ملی و قومی بشنوند اکنون در برنامه‌های خود حداقل‌هایی را وارد می‌کنند، و بخشی از نیروهای متعلق به طیف جبهه ملی نیز که به سرسختی در این مورد شناخته می‌شوند آغاز به برخی برخوردهای نسبتاً منعطف با موضوع کرده‌اند.

توضیح سیاسی مسئله از این منظر نیز که گویا رشد هویت‌های ملی ناشی از عملکرد جمهوری اسلامی و ۲۷ سال حاکمیت فقهی آنست، توضیحی اگر چه حاوی عناصری از واقعیت اما در همان‌حال یک ساده سازی و سطحی نگری است. چنین توضیحی چشم بر رشد این هویت‌ها در دوره پهلوی‌ها می‌بندد و لاجرم به تئوری بی‌پایه گسست متوسل می‌شود. حال آنکه روند هویت‌یابی ملی در میان اقوام ایرانی در راستای تکوین آنها به سطح شعور ملی و ملیت‌شدن، روندی است پیوسته و برپایه عوامل عینی و نقش آفرینی عوامل ذهنی.
اما پرسش اصلی پیرامون واقعیت رشد هویت‌های ملی در ایران اینست که سمت و سوی آن کدامست؟ در جهت تشکیل دولت‌های مستقل یا در راستای رسمیت‌یابی هویت آنان در ایران واحد و دموکراتیک؟ پاسخ جریان‌های ناسیونالیستی افراطی به این سوال، جوهر استقلال‌خواهی دارد اما در این پوشش که این حکومت‌ها هستند که آنها را وادار به جدایی‌طلبی می‌کنند! توسل به چنین استدلالی البته خود بیانگر آنست که در میان ملیت متعلق به آنان چنین تمایلی وجود ندارد و برعکس، گرایش مسلط و بسیار نیرومند در آنها همانا ایرانی ماندن آنهاست. زیرا اگر چنین خواست‌هایی براستی زمینه جدی داشتند، جدایی‌طلبان مجبور نمی شدند که یک دور قمری بزنند و خواست خود را با اعمال دیکتاتوری حکومت توجیه کنند! استدلالی از ایندست، بیشتر جنبه تبلیغاتی برای جا انداختن ایده و سیاست معین دارد تا تبیین حقانیت ذاتی ایده و سیاست!


ژرفای هم‌پیوندی‌های تاریخی و کنونی مردم ایران و مولفه‌های ملی آن با یکدیگر، موضوع جدایی و تجزیه را به عنوان یک چشم‌انداز سیاسی بکلی منتفی می‌کند و چنین امری جز در ذهن گروهی ناچیز و جز در تبلیغات هدفمند حکومت‌گران و هم‌نوایان اندک آنان در خارج از حکومت، بکلی دور از تصور مردم و ساکنان هر بخش از کشور است. رشد هویت‌های ملی در ایران، تاکنون و برپایه هم‌پیوندی‌های تاریخی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی بسیار استوار حتی در آینده قابل تصور، به طور قطع در راستای بازتنظیم مناسبات در ساختار واحد و دموکراتیک ایران قرار دارد.

ژرفای هم‌پیوندی‌های تاریخی و کنونی مردم ایران و مولفه‌های ملی آن با یکدیگر، موضوع جدایی و تجزیه را به عنوان یک چشم‌انداز سیاسی بکلی منتفی می‌کند و چنین امری جز در ذهن گروهی ناچیز و جز در تبلیغات هدفمند حکومت‌گران و هم‌نوایان اندک آنان در خارج از حکومت، بکلی دور از تصور مردم و ساکنان هر بخش از کشور است. رشد هویت‌های ملی در ایران، تاکنون و برپایه هم‌پیوندی‌های تاریخی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی بسیار استوار حتی در آینده قابل تصور، به طور قطع در راستای بازتنظیم مناسبات در ساختار واحد و دموکراتیک ایران قرار دارد. اکثریت قریب به اتفاق برنامه‌های جریان‌های سیاسی سراسری و جریان های متعلق به مناطق ملی، اگرچه با تفاوت‌هایی اما در مجموع بر موضوع بازتنظیم مناسبات در ایران تمرکز دارند. بیهوده نیست که رسمیت‌یابی زبان‌های غیر فارسی در کشور، یک گرایش جدی در کشور شده است اما در همان‌حال حفظ زبان فارسی به عنوان زبان مشترک ایرانیان، توافقی عمده‌تر در میان مردم ایران را بیان میکند.

سخن ناکامل خواهد بود هرگاه که تأثیر تغییرات ژئوپولتیک سالهای اخیر در ورای مرزهای ایران بر سمت‌یابی هویت‌های ملی را از قلم بیاندازیم. تشدید برخی گرایش‌ها در آذربایجان به آن سوی ارس، تأثیر تحولات عراق و کُردستان عراق در کردستان ایران، توجه روزافزون در ترکمن‌صحرا به آنسوی اترک و غیره جملگی مسایلی واقعی و در خور توجه‌اند، اما هیچ یک از این واقعیت ها قادر به تغییر سمت اصلی روندهای ملی در ایران نیستند. به دلایل بسیار که فرصت پردازش به آنها در این مطلب نیست، جهت اصلی در روندهای ملی ایران نه با گریز و گسست از مرکز که عمدتاً با بازتنظیم مناسبات با مرکز تبیین شدنیاند.

فهم این نکته، خود دارای اهمیت کلیدی در رسیدن به یک تفاهم ملی برای بازسازی ساختار سیاسی کشور با هدف تأمین حقوق ملی و تحقق حق شهروندی است. توافق بر سر اینکه رشد هویت ملی یک واقعیت است و حرکت آنها در سمت برپایی ایرانی دموکراتیک و واحد، واقعیتی مکمل آن واقعیت،مسلما عاطفه ملی بسیار نیرومندی را در فضای گفتگوهای سیاسی برای وفاق و اتحادهای سیاسی فراهم خواهد آورد.

۲- ۴) عدم تمرکز و فدرالیسم

بازتاب اندیشه عدم تمرکز و ایجاد ساختار سیاسی غیر متمرکز به جای ساختار متمرکز در برنامه‌های تقریباً همه جریان‌های اجتماعی و سیاسی کشور را باید یک دستآورد بزرگ در پیشرفت تفکر و فرهنگ دموکراسی برای ایران به حساب آورد. این امر، هم بیانگر تعمیق دموکراسی‌خواهی بمثابه خواست مرکزی همه مردم ایران و هم متأثر از اعمال نیروی خواست‌های ملی ملیت‌های غیرفارس‌زبان کشور است. همه ما موفقیت بزرگی کسب کرده‌ایم در اینکه جنبش دموکراتیک ایران با پذیرش خصلت عدم‌تمرکز برای ساختار سیاسی و اداری کشور، یک چالش دیرینه‌سال را پشت سر نهاده و اکنون نیروی خود را معطوف دستیابی به نوع عدم‌تمرکز متناسب با ویژگی‌های ایران کرده است. چالش در جنبش دموکراتیک ایران، اکنون بر سر گزینه مناسب و الگویی پاسخگو برای شرایط ایران است.

در تعیین مناسب‌ترین شکل عدم تمرکز برای ایران آینده، نخستین نکته با اهمیت این است که همگان بپذیرند که این موضوع صرفاً از بُعد سیاسی مطرح نیست بلکه دارای ابعاد پیچیده فنی است که یافتن پاسخ‌های مناسب برای آنها تنها در یک مسیر طولانی و از ممر کار کارشناسانه به دست خواهد آمد و در یک تصمیم‌گیری دموکراتیک و متحدانه ملی، امکان قانونیت و جنبه اجرایی خواهد یافت.

با اینهمه در هر طرح کلی و هر الگوی عدم‌ تمرکز، برخی ارکان پایه‌ای مطرح‌اند که سمتگیری‌های سیاسی متفاوت در موضوع عدم‌ تمرکز را بازتاب می‌دهند و اسکلت‌بندی ساختار عدم تمرکز را پی می‌ریزند. بحث هم باید روی این ارکان تمرکز یابد و نه فراتر از آن.
یکی از الگوهای مطرح در جنبش دموکراتیک ایران در رابطه با ساختار عدم تمرکزی که حقوق اقوام را تأمین کند " انجمن‌های ایالتی و ولایتی " است. مدافعان این الگو، با این استدلال که چون این طرح زائیده طبیعی تطور تاریخی ایران بوده و با تخصیص یک ماده قانونی از قانون اساسی مشروطیت به خود و نیز با به اجرا در آمدن ولو ناقص و تنها طی مدتی کوتاه بهتر از هر الگوی " وارداتی " دیگر منطبق با شرایط ایران است، آنرا شکل مناسب عدم تمرکز در ایران دانسته و تبلیغ اش می‌کنند. تردیدی نیست که " انجمن‌های ایالتی و ولایتی "، طرح بسیار مترقی در زمان خود بوده و براستی نوعی از عدم تمرکز را به نمایش گذاشته بود.



کشوری که در عرصه جهانی با چهره‌ای واحد برآمد می‌کند، قدرت در آن متعلق به همگان است، پول واحد دارد و در آن، برنامه‌ریزی‌های اقتصادی کلان با دولتی است که همگان انتخاب می‌کنند و در برابر همگان پاسخگو است. چنان فدرالیسمی، که در پی باز تنظیم مناسبات در کشور و مبنای قدرتی است برای رشد همه‌جانبه، توسعه متوازن و جبران عقب‌ماندگی‌های هم ناشی از مرکزگرایی و هم ستم ملی. فدرالیسمی با زبان مشترک و در همان‌حال شکوفا کننده همه زبان‌ها در کشور.

این طرح اما، بیش از همه تدبیری بود برای اعمال نیرو بر مرکزی که استبداد زخم‌خورده قاجار هنوز بر آن مسلط بود و نیز محدودکردن اعمال مرکزنشینان مستبد از سوی مشروطه‌خواهانی که نیرومندترین پایگاه خود را در آذربایجان داشتند. سهیم‌شدن ایالت‌ها در قدرت، یک شگرد سیاسی هوشمندانه عناصر پیشرو مشروطیت بود برای تثبیت مشروطه نوپا و نه الگویی مثلا برای حل مسئله قومی در کشور، که در آن زمان اصولاً مطرح نظر نبوده است. بر همین سیاق باید ادعای واهی برخی از گرایش‌های ملی را نیز رد کرد که به گونه مصنوعی می‌کوشند با تزریق محتوای مصنوعی به تاریخ ،این چنین القاء کنند که " انجمن‌های ایالتی و ولایتی " شکلی بوده برای حفظ استقلال " ممالک محروسه " و مبین ملیت آنها! هم نسبت‌دادن " انجمن‌های ایالتی و ولایتی " به وجود مسئله ملی در آنزمان و هم انتخاب آنها برای پاسخگویی به مسئله قومی در این‌زمان، نوعی از بدخوانی کژاندیشانه پدیده‌های تاریخی است.

"انجمن‌های ایالتی و ولایتی " همانگونه که پاسخ زنده، دموکراتیک، کارا و مترقی به معضلات سیاسی آن روز بود و منطبق بر شرایط ایران آن روز، بهمانگونه نیز پاسخ سترون، غیردموکراتیک، ناکارا و واپس‌گرایانه به معضل ملی اینروز خواهد بود و نه منطبق بر شرایط ایران امروزین، که پیش و بیش از همه در انطباق با خواست‌های ذهنی ناشی از اتخاذ پیشاپیش فلان گزینه و تصمیم سیاسی است! این الگوی عدم تمرکز، اصل عدم تمرکز را برای هر نقطه از ایران و بی توجه به ویژگی ملی در برخی نقاط می‌خواهد و در واقع نوعی از همان دور زدن مسئله ملی در کشور است.

الگوی دیگری که در چندسال گذشته پیرامون ساختارسازی مبتنی بر عدم تمرکز میان بخش قابل توجهی از اپوزیسیون طرح می‌شود، فدرالیسم است. فدرالیسم اما خود با دو چالش روبرو است، چالش اول آن با کسانی است که فدرالیسم را بالکل رد می‌کنند و چالش دوم در میان خود فدرالیست‌ها بر سر نوع فدرالیسم.

اگرچه بن‌مایه مخالفان فدرالیسم اساساً در بیم آنها از حد گسترش فدرالیسم در ایران و منشاء نگرانی‌شان از آینده "تمامیت ارضی" کشور است، اما اصلی‌ترین زاویه مخالفت خود را با تمسک به تاریخ می‌گشایند و بر این استدلال تکیه می‌کنند که فدرالیسم به لحاظ تاریخی حرکت از کثرت به وحدت بوده است و نه بالعکس از وحدت به کثرت. آنها ایالات متحده آمریکا، آلمان فدرال و غیره را به عنوان مهد پیدایی فدرالیسم مثال می‌آورند و نتیجه می‌گیرند که انتخاب فدرالیسم برای ایران همیشه واحد، یک انتخاب وارداتی و خلاف روح فدرالیسم است. این استدلال علیرغم ظاهر قانع‌کننده‌اش بکلی بی‌پایه است. پای این استدلال آنجا که بخواهد فدرالیسم سربرآورده در بلژیک واحد دهه نود میلادی و هند واحد باستانی دهه ۵۰ میلادی را که در پی رهایی از استعمار، برای هند مستقل فدرالیسم را برگزید سخت چوبین خواهد شد. فدرالیسم، در ذات خود مبتنی بر توزیع قدرت است چه از طریق تفویض بخشی از قدرت‌های مستقل به قدرت مرکزی برای متحد شدن و چه از طریق توزیع قدرت مرکزی به واحدهای فدرال برای متحدتر ماندن.

اما چالش عمده در بین فدرالیست‌ها برای ایجاد ایرانی فدرال در سه گرایش متجلی می‌شود.

گرایش نخست، فدرالیسم را می‌پذیرد اما فقط بر اساس تقسیمات جغرافیایی. این گرایش البته از موضع دموکراتیک حرکت می‌کند ولی از آنجا که ایران را در ترکیبی از استان‌ها با اقوام ساکن در آن می‌بیند، با عزیمت از حق شهروندی، تنها بر کنترل هرچه بیشتر قدرت توسط شهروندان که لازمه دموکراسی است نظر دارد. مطابق این نوع فدرالیسم، شهروندان با ایجاد ارگان‌های محلی خود می‌توانند بر تصمیم‌گیری‌های سیاسی امکان تأثیرگذاری داشته باشند و با اداره امور محلی خود به امر توسعه در کشور خصلت خلاقانه و همه جانبه بدهند. ولی آنها میان فدرال‌ها هیچ تفاوتی را قائل نمی شوند. مطابق این نگرش، " کردستان، همان یزد " است ک در آن کُردها فقط از حق ملی بهره‌مندی از زبان کردی را خواهند داشت و نه فراتر از آن. این الگو از فدرالیسم، هویت‌های ملی و الزامات آن را از قلم می‌اندازد.
گرایش دوم، درست برعکس گرایش نخست، فدرالیسم را تنها بر پایه تفکیک ملیت‌ها می‌فهمد و نه در پی توزیع قدرت، که صراحتا به دنبال تقسیم قدرت است.

این گرایش با درک ساختار ایران به عنوان ساختاری متشکل از ملیت‌ها و موزائیک دانستن ترکیب ملی-قومی کشور، لاجرم به چنان فدرالیسمی می‌رسد که در مقام عمل مرز چندانی با تجزیه کشور به چند واحد مستقل از هم ندارد. این نوع از فدرالیسم برای ایران، با حق شهروندی ایرانی بیگانه است و آشکار یا نهان با ایده‌‍ی ایران واحد ناسازگاری می‌کند. تجلی این فدرالیسم‌خواهی در زمخت‌ترین شکل آن را در اطلاعیه‌ای می‌توان دید که اخیراً از سوی عده‌ای تحت عنوان " جبهه ملل برای حق تعیین سرنوشت " به بهانه اعتراضات در آذربایجان صادر شد. فدرالیسم مّد نظر این جریانات تجزیه‌طلب، برای تکه‌تکه ‌کردن ایران و با هدف استقلال کذایی است. اگرچه این اطلاعیه، نهایت‌خواهی این فدرالیست‌ها را آشکارا روی پرده کشاند اما در عین حال نشان داد که هر نوع فدرالیسم‌خواهی صرفاً مبتنی بر ملیت، دیر یا زود در موضعی قرار می‌گیرد که صادرکنندگان این اطلاعیه بر آن ایستاده‌اند.

فدرالیسم نوع سوم اما آن نوع ساختار فدرالیستی را مد نظر دارد که هم بر تمایزات ملی و هم تقسیمات جغرافیایی استوار باشد. هم پاسخگوی حقوق شهروندی از جایگاه دموکراتیسم باشد و هم جوابگوی حل مسئله ملی در کشور و این یکی نیز باز از موضع دموکراتیسم. آن نوع فدرالیسم که بر توزیع قدرت استوار است، اما تقسیم قدرت را رد می‌کند. ایران را کشوری واحد می‌خواهد در سیما و ساختار دموکراتیک با هنجارهای دموکراسی. کشوری که در عرصه جهانی با چهره‌ای واحد برآمد می‌کند، قدرت در آن متعلق به همگان است، پول واحد دارد و در آن، برنامه‌ریزی‌های اقتصادی کلان با دولتی است که همگان انتخاب می‌کنند و در برابر همگان پاسخگو است. چنان فدرالیسمی، که در پی باز تنظیم مناسبات در کشور و مبنای قدرتی است برای رشد همه‌جانبه، توسعه متوازن و جبران عقب‌ماندگی‌های هم ناشی از مرکزگرایی و هم ستم ملی. فدرالیسمی با زبان مشترک و در همان‌حال شکوفا کننده همه زبان‌ها در کشور. این فدرالیسم، مناسب‌ترین گزینه برای ساختار غیرمتمرکز ایران آینده می‌تواند باشد ؛ با این تذکر دگرباره که بسیاری از مسایل بغرنج پیرامون ساختار فدرال در ایران-با توجه به در هم آمیزی فوق العاده پیچیده ترکیب ملی آن- تنها باید طی زمان، بر پایه کار کارشناسی و با توافق دموکراتیک روشن شود.



گفتاری پیرامون مسئله ملی بخش دوم

گفتاری پیرامون مسئله ملی بخش نخست

 ForOneIran


محمدرضا خوبروپاک

حفظ یگانگی ملی و چندگونگی قومی بخش نخست

Wed 27 02 2008 - 6:42

image

.ملیت‌گرائی و شهروندی ممكن است از دو مقوله جداگانه باشند مانند بسیاری از ایرانیان دو تابعیتی كه شهروند یك كشور خارجی هستند ولی در ژرفای وجودشان ملی‌گرا و دلبسته ریشه و تبار ایرانی خویشند. می‌توان وابستگی فرهنگی یا قومی ویژه‌ی داشت، اما، در همان حال شهروند وفادار به یك كشور بود.

تلاش: با اوج‌گیری بحران‌های سیاسی داخلی؛ از درگیری‌ و رقابت‌های درونی رژیم گرفته تا نارضایتی عمومی از حكومت و دستگاه دولت، و به موازات آن بحران و ناآرامی در بیرون مرزهای ایران در كشورهای همسایه میهنمان، ما بار دیگر شاهد طرح بحث‌ها و مطالباتی از سوی برخی از احزاب و نیروهای سیاسی منسوب به اقوام و به ویژه در مناطق مرزی كشورمان هستیم. علیرغم این كه این موضوع در ایران جدید و در طول تاریخ معاصر ما بی‌سابقه نیست، اما آنچه بدیع و تازه می‌نماید؛ برسر زبان افتادن مفهوم “حق تعیین سرنوشت تا مرز جدائی و تشكیل حكومت مستقل” است. البته نه اینكه طرح این مفهوم تازگی داشته باشد، اما آنچه كه در این میان بدیع می‌نماید، تغییر مبانی فكری و مستندات سیاسی و حقوقی توجیهی و دفاعی آن است. به عبارت روشن‌تر برخورد و آشنائی آغازین ما با این ترم از طریق گنجینه فرهنگی و مفاهیم نیروهای ماركسیست ـ لنینیست و استالنیست‌هایمان بوده است. اما امروز سعی می‌شود، به هر صورتی این امر به اعلامیه جهانی حقوق بشر و پیوست‌های آن و خلاصه قوانین بین‌المللی نسبت داده شود.

با توجه به این كه شما سال‌هاست به صورت متمركز برروی مبانی حقوقی بین‌المللی در رابطه با اقلیت‌های گوناگون قومی، نژادی، مذهبی مطالعه نموده و دارای آثاری پژوهشی در این زمینه‌ها هستید و مقالاتی كه به قلم شما منتشر شده‌اند، نشان می‌دهند كه شما همچنین پروسه تحولی مواضع سیاسی احزاب و گروهای سیاسی ایرانی در این زمینه‌ها را زیر نظر دارید، لطفاً بفرمائید، چگونه و چرا به یكباره مبانی استدلالی و توجیهی این مفهوم در میان ایرانی‌ها تغییر یافت؟


دکترخوبروی ـ تنها علت برسرزبان افتادن مفهوم “حق تعیین سرنوشت تا مرز جدائی و تشكیل حكومت مستقل” «اوج‌گیری بحران‌های سیاسی داخلی و رقابت‌های درونی رژیم گرفته یا نارضایتی عمومی از حكومت و دستگاه دولت یا ناآرامی‌ها در بیرون مرزهای ایران در كشورهای همسایه میهنمان»، نیست. همان گونه که گفتید درپنجاه سال اخیرِ تاریخِ ایران، این خواست‌ها به دلائل مختلف مطرح شده است. من بر عکس بسیاری از میهن‌دوستان، بنظرم می‌رسد که علت اصلی تنها مداخله بیگانگان نیست. علل داخلی بسیاری نگرانی‌های اقوام ایرانی را فراهم میکند؛ اما، اگر اقوام ایرانی می‌خواستند از بحران‌های داخلی و ناآرامی‌ها استفاده کنند؛ روزگاری بود که دولت این چنان قوی نبود؛ نه نهادهائی همانند(SA یا SS) رژیم نازی را داشت و نه گروه‌هائی همانند تونتون ماکوت ها (Tontons Macouts) در هایئتی زمان حکومت پاپا دوک.

از علل داخلی این خواست‌ها در دو دهه اخیر، با بر آمدن جمهوری اسلامی، می‌توان از محو عوامل ذهنی در تعریف ملت و وحدت ملی ما یاد کرد. یکی از این عوامل، یعنی ایرانیت، که در درازای سده‌ها، ملاط ملیت ما، بود به اسلامیت ایرانی تغییر یافته است. عوامل ذهنی دیگر مانند تاریخ مشترک و پذیرش سرنوشت مشترک ملت ایرانی نیز نادیده گرفته شده و می‌شود و همه رسوم مشترک میان اقوام ما بگونه‌ی منفی قلمداد می‌شوند.

عامل دیگر، فرق‌گذاری منفی درباره پیروان مذاهب مختلف و فرق‌گذاری مثبت برای قشر خاصی از دین دانایان است.

سومین عامل، بَدَوی سازی قوانین است که بیشتر قوانین مترقی کنار گذارده شده و پیروان مذاهب گوناگون را بگونه شهروندان درجه دو در آورده‌اند. افزون برقوانین نارسا و ویژه دوران بَدَویت که تصویب کرده‌اند؛ اجرای قانون احوال شخصییه ایرانیان غیر شیعه (۱۳۱۲ شمسی) را هم برنمی‌تابند.

عامل چهارم، وضع ناهنجار اقتصادی و مستضعف سازی مردم است. بیکاری و فقر فراگیر در نواحی مرزی بیداد می‌کند و چاره‌ای جز قاچاق و توجه به آن سوی مرز باقی نمی‌ماند.

عامل پنجم، از میان برداشتن افسانه‌ها و اسطوره‌های مشترک میان اقوام ایرانی است. حاکمان هر گونه شادی و سرور سنن ایرانی را نفی می‌کنند و «جراحی خنده بر لب‌ها» به صورت مذهب مختار در آمده است. همه اینها نگاه مرزنشینان کشور را به آن خارج جلب می‌کند. بی سبب نیست که برابر آمار سازمان ملل متحد، در سال ۲۰۰۴، ایران مقام یکم را در مورد فرار مغزها دارد.

عامل ششم، خشونت و سختگیری حاکمان در برابر هر گونه حرکت اعتراضی در کشور است. خواه در نزدیکی تهران و یا در شهرستان یا استانی دور دست باشد. چنین خشونتی سبب رادیکال شدن احزاب محلی می‌شود و مطالبات آنان را افزایش می‌دهد. کنش و واکنش این دو نیرو (حاکمان و احزاب محلی) در حرکت‌های قومی حتی در برخی از کشورهای اروپا نیز بچشم می‌خورد. اگر احزاب محلی به تندروی بپردازند، دولت ابتدا با معتدلان حزب کنار می‌آید و سپس به نحوی به سرکوب تندروان می‌پردازد. نمونه بارز این کنش و واکنش‌ها را می توان در اسپانیا درسال‌های ۹۶ تا ۲۰۰۴ در مورد باسکی‌ها ملاحظه کرد.

عامل هفتمی نیز هست که ویژه نخبگان محلی کشور ما، بویژه در خارج از ایران است، و آن این که هر قدر صلاحیت و تخصص حاکمان در اداره امورکاهش می‌یابد، نحبگان قومی محلی خود را در مقامی بالاتر و شایسته‌تر برای حکومت کردن ـ اگرنه در سطح ملی ـ دستکم در سطح محلی می‌بینند و برخی هم به هوای غنیمت یا نصیبی هستند. خدا را چه دیدید!

برآیند منطقی این عوامل، گسل در احساس همبستگی ملی و گرایش به سوی جوامع محدود قومی و محلی و یا حسرتِ اوضاع آن سوی مرزها است. بدیهی است که فروریزی اتحاد شوروی و حوادث افغانستان و عراق و نیز تحریک‌های بیگانگان در طرح این خواست‌ها موثر بوده و هست.

در چنین شرایطی، برخی از نخبگان قومی و محلی ـ بی آن که نمایندگی از سوی مردم داشته باشند ـ از خود مختاری به فدرالیسم از فدرالیسم به حق تعیین سرنوشت و جداسری می‌رسند. چنین نخبگانی مانند حاکمان از درک این نکته غافلند که همانگونه که حاکمان قادر به هویت سازی نیستند، نخبگان و احزاب محلی هم نمی‌توانند هویتی غیر معمول و غیر تاریخی را به آنان تحمیل کنند. نمونه آن را در سال‌های ۱۳۲۴ و ۱۳۲۵ در ایران ـ بی در نظر داشتن مداخله بیگانگان ـ دیدیم.

اما آنچه را که شما به عنوان «گنجینه فرهنگی و مفاهیم نیروهای ماركسیست ـ لنینیست و استالنیست‌هایمان» عنوان کرده‌اید، دیدیم و می‌بینیم که در آن گنجینه چیزی جز نکبت و لعنت نبود. «ماركسیست ـ لنینیست و استالنیست‌هایمان» در مورد حق تعیین سرنوشت، تنها بحث‌ها و اختلاف نظرهای لنین با روزا لوکزامبورک را می‌خواندند که بیشتر در مورد ویژه لهستان بود و کتاب لنین را بگونه شاهکار به رخ مجذوبان و مرعوبان می‌کشیدند. آنان از تئوری خود مدیری شخصی که بوسیله مارکسیست‌های انترناسیونال دوم عرضه شده بود چیزی نمی‌دانستند و فراموش می‌کردند که میان ملل تاریخی و غیر تاریخی تفاوت‌های فراوانی وجود دارد.

در مورد حق تعیین سرنوشت، می‌توانم بگویم:
طرح حق ملت‌ها برای تصمیم‌گیری درباره سرنوشت خود، درسال ۱۸۹۳ بوسیله انترناسیونال سوسیالیست‌ها در كنگره زوریخ ۱۸۹۳، و سپس در لندن و در بال به ترتیب در سال‌های ۱۸۹۶ و ۱۹۱۲ اعلام شد. در سال ۱۸۹۶ لهستانی‌ها، در کنگره حزب سوسیالیست لهستان که در لندن تشکیل شده بود موضوع استقلال کشور خود را مطرح کردند. روزا لوکزامبورگ به نام حزب سوسیال دمکرات لهستان به مخالفت با آن برخاست. ده سال پس از آن، سوسیال دموکرات‌های اتریش ـ هنگری و پیروان مارکسیسم، (اتو بوئر O. Bauer و کارل رنر K.Renner) راه حل‌های عملی گوناگونی برای همزیستی ملت‌ها ارائه کردند. آنها به این نتیجه رسیده بودند كه خود مدیری شخصی و فرهنگی، نقطه پایان تنش‌های ملی در امپراتوری اتریش ـ هنگری است. از دیدگاه آنان، حل تنش‌های فرهنگی، به طبقه كارگر، از ملیت‌های مختلف، اجازه می‌دهد كه آگاهی لازم را از طبیعت كاملا سیاسی مشكلات خود بدست آورند و مبارزه طبقاتی خود را برای دفاع از منافع مشترك تشدید کنند.

در پایان جنگ جهانی یکم، حق تعیین سرنوشت، بوسیله اعلامیه ۱۴ ماده‌ای ویلسون وارد حقوق بین‌الملل شد و اساس معاهده ورسای قرار گرفت. پیشنهاد ویلسون در همان زمان مورد اعتراض قرار گرفت و بسیاری آن را به بمبی تشبیه کرده بودند که هر دولتِ منسجمی را می‌تواند از میان بردارد.

حق تعیین سرنوشت، سپس، در منشور سازمان ملل متحد آمد. (بند ۲ از ماده یک، ماده ۵۵، ماده ۷۳ و بند ب از ماده ۷۶ منشورملل متحد).

در حقوق مواردی هست كه تعریف مشخص و منجز از موضوع وجود ندارد اما قواعد و مقررات مربوط به آن اِعمال میشود، مانند همین حق تعیین سرنوشت بوسیله ملت‌ها كه تعریفی درباره آن نیست اما جامعه بین‌المللی، دستکم در مورد كشورهای مستعمره، آن را به مرحله اجرا در آورده است.

در بسیاری از قطعنامه‌های سازمان ملل متحد ـ بویژه مجمع عمومی از این حق با امّا و اگرهائی نام برده شده است. زیرا اجرای این حق، در داخل هر کشور با اصل یکپارچگی سرزمینی و در سطح بین‌المللی با اصل عدم مداخله دولت‌ها در امور داخلی کشوری دیگر، مندرج در منشور سازمان ملل، تعارض پیدا می‌کند.

با استفاده از مواد یاد شده بود كه مساله كشورهای مستعمره و استعمار زدائی در سازمان ملل مطرح شد. اما در مورد تفسیر این مواد و حقوق مربوط به آن محتاطانه رفتار شد، به این معنا كه سازمان آنرا حقی برای دولتها می‌داند تا با یكدیگر در صلح و آرامش زندگی كنند نه حقی كه باعث تجزیه دولتها شود. به همین جهت گفته می‌شد:

«حق جدائی یك ناحیه و یا منطقه كه بر حسب سابقه قسمتی از خاك یك كشور مستقل بوده، غیر قابل قبول است».

در قطعنامه‌ای بتاریخ ۷ دسامبر ۱۹۷۴، سازمان ملل متحد اعلام می‌دارد كه فقط مبارزه ملتهای استعمار شده، یا زیر سلطه نیروی بیگانه و یا رژیمهای نژاد پرستانه را كه برای كسب حقوق خود مبارزه می‌كنند به رسمیت می‌شناسد.

در مورد وضع ویژه میهن ما، بنظر می‌رسد یادآوری دو نکته ضرور است: نخست آن که مدعیان چنین طرز تفکری نمایندگی از سوی هیچ یک از اقوام ایرانی ندارند و فراوانی احزاب محلی با خواست‌های مختلف نشانی از ناهمآهنگی داخلِ قومی است. دو دیگر آن که اجرای حق تعیین سرنوشت حتما و الزاما به جدائی خواهی منجر نمی‌شود. مردم جزیره مایوت در سه همه پرسی (۱۹۵۸ ـ ۱۹۷۴ ـ ۱۹۷۶) به باقی ماندن در جمهوری فرانسه رای دادند و سه جزیره دیگر همسایه ِجزیره مایوت ـ جزیره‌های کومور ـ استقلال و نظام فدرالی را اختیار کردند که از ۱۹۷۵ تا امروز ـ سی سال ـ ۲۵ کودتا را بخود دیده‌اند و از این جهت افتخار داشتن مقام یکم کودتا را در کشورهای فدرال بدست آورده‌اند!! و جمهوری فدرال اسلامی کومور بگونه فراهم کننده کارگر ارزان قیمت برای جزیره مایوت در آمده است. اضافه کنم که در دسامبر ۲۰۰۱، در یک همه پرسی با آرای موافق ۷۶/۶ درصد از مردم به عمر جمهوری اسلامی پایان داده شد و به جای آن اتحادیه کومور بوجود آمد.

درکشوری مانند ایران، با توجه به سابقه قانون اساسی آن، ما بیش و پیش از «حق تعیین سرنوشت مردم به خود مردم»، به «حق سپردن اداره امور مردم به خود مردم» نیاز داریم. هیاهوی بسیار، بویژه در خارج از کشور، برای چنین مفاهیمی که با واقعیات کشور ما همخوانی ندارد، به نظر من زیادی است. با توسل به اصول دموکراتیک و با استفاده از آگاهی نسبی مردم داخل کشور ـ اگر نادانی و خشونت حاکمان بگذارد ـ زودتر و بهتر از بحث‌های تئوریک می‌توان موضوع را حل کرد.

در میهن ما، در فرایافت دو مفهوم قوم و اقلیت در نزد برخی از سرآمدان قومی آشفتگی‌هائی مشاهده می‌شود، که به آن باید پریشان فکری دیگری را نیز اضافه کرد و آن این است که برخی از سرآمدان، قوم خود را اقلیت می‌نامند و از آن اقلیت ملی را منظور دارند. در حالی که هر اقلیتی، قوم ویژه‌ای نیست و هر قومی از نظر جامعه شناسی اقلیت محسوب نمی‌شود و سرانجام این که هر اقلیتی، اقلیت ملی نیست.

تلاش ـ بطور مشخص كدام یك از قوانین بین‌المللی و میثاق‌های جهانی توسط این احزاب و سازمانها برای طرح “حق تعیین سرنوشت تا مرز جدائی” مورد استناد قرار می‌گیرند و چقدر این استنادات بجا و تا كجا تعبیر به میل است؟ كدام مقررات و قردادهای جهانی را آنها از دایره توجه خود بیرون می‌گذارند؟


دکترخوبروی - افزون بر منشور سازمان ملل، در اعلامیه كنفرانس بآندونگ (۱۹۵۵)، قطعنامه سازمان ملل متحد درباره اعطای استقلال به ملتهای مستعمره (۱۴ دسامبر ۱۹۶۰) منشور سازمان كشورهای افریقائی (۱۹۶۳)، میثاق بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی (۱۹۶۶) قطعنامه سازمان ملل متحد (۲۶۲۵ به تاریخ ۱۹۷۰) و قطعنامه‌های (۳۱۰۳ و ۳۳۱۴ به تاریخ‌های ۱۹۷۳ و ۱۹۷۴)، منشور آفریقائی حقوق بشر (۱۹۸۱) از حق مردم برای تصمیم‌گیری درباره خود ـ بگونه‌ی صریح یا ضمنی ـ نام برده شده است.

از پایان مساله استعمار تا به امروز مسائل مربوط به حق تعیین سرنوشت حادثه‌های فراوانی در كشورهای نو استقلال آفریده است: در نیجریه(بیافرائی‌ها)، در اریتره در اتیوپی تیگره‌ای‌ها (Tigré) در میانمار، كاران‌ها و كاشن‌ها (Karan وKachen) اقلیت‌های مسلمان و سیك‌ها در هند، بلوچها و بنگالی‌های مهاجر در پاكستان، ،مسیحیان جنوب سودان، تامولها در سری‌لانكا، بربرها در الجزایر و مراكش و مثالهای دیگر. مواردی كه حق تعیین سرنوشت از راه‌های صلح آمیز به نتیجه رسیده بسیار اندك است. مواردی كه حق ملتها در تعیین سرنوشت خود منجر به ناكامی شده كم نیست: جدائی‌خواهی كاتانگا از كنگو در سالهای ۱۹۶۳ـ۱۹۶۰، بیافرائی‌ها در نیجریه (۱۹۷۰ـ۱۹۶۶)، مردم جنوب سودان (۱۹۷۲ـ۱۹۶۷)، مردم اوگاندا (۱۹۷۷) و الحاق استانی از اتیوپی به سومالی (۱۹۷۷) نمونه‌های از این ناكامی‌هاست.

حق تعیین سرنوشت از دو دیدگاه قابل بررسی است: از دیدگاه بین‌المللی كه منظور از آن خود مدیری (به معنای عام كلمه) خلق یا ملتی در برابر گروهها و ملت‌های دیگر است. دو دیگر از دیدگاه داخلی است كه صلاحیت‌ها و اختیاراتی را به مردم و یا ملتی اعطا می‌كند كه به اداره امور خود بپردازند.

در شرایط موجود حقوق بین‌الملل، حق تعیین سرنوشت تنها در مورد ملت‌هائی به رسمیت شناخته می‌شود كه زیر سلطه بیگانه باشند. بحث در این است كه بیگانه كیست؟ آیا بیگانه فقط دولت خارجی است؟ و یا این كه قومی مسلط به قوم یا اقوام دیگر نیز بیگانه تلقی می‌شود. از همین جا، اختلافها و برخوردها بروز میكند.

در حقوق داخلی، اجرای حق تعیین سرنوشت با دو دشواری روبروست: نخست تضاد آن با یکپارچگی سرزمینی دولت‌ها و دو دیگر آن که مردم چه کسانی هستند و چه مقامی باید تعریف شایسته آن را بدست دهد. حاکمان در هر کشوری، شهروندان خود را مردم می‌نامند و رهبران گروه‌های اقلیتی نیز ـ در بسیاری از موارد بی‌داشتن نمایندگی ـ گروهی را مردم یا خلق و یا ملت می‌خوانند. آنها به صورت عام و كلی از خلق و یا مردم نام می‌برند که بسیار كشدار و بی‌ثبات است. زیرا خلق یا مردم مفهومی كاملا انتزاعی است. تنها در مواردی مانند تجمع و راه‌پیمائی و یا انتخابات است که این واژه‌ها را می‌توان لمس کرد. به گفته پل والری ـ استاد و شاعر فرانسوی ـ این كلمه گاهی، كلِ نا مشخص وگاهی شماری زیاد را كه در هیچ مكانی حاضر نیست بیان می‌كند.

ریمون آرون، نیز اعتقاد دارد كه چون تعریف مشخصی از مردم را در دست نداریم، می‌توان دستكاری گوناگونی در آن به عمل آورد. آیا مجموعه‌ی از افراد یك جامعه را می‌توان مردم خواند؟ یا اینكه شهروندان به طور كلی نمونه كامل آن هستند؟ آیا یك گروه اقلیتی فعال نمی‌تواند خود را مردم و یا خلق معرفی كند؟ و آیا یك اقلیت حاكم نمی‌تواند خود را ملت بخواند؟

دولتها به گونه‌ی كلی خود را نماینده «مردم» می‌دانند ولی در همان حال از شناخت عنوانِ مردم برای دیگر گروههای مختلف در داخل یك كشور وحشت دارند. دلیل‌هایی هم كه برای این وحشت دارند مختلف است: احترام به یكپارچگی سرزمینی، رعایت وحدت ملی، تفاوت میان صلاحیت داخلی و طبیعت سیاسی حق تعیین سرنوشت.

عدم تناسب به كارگیری كلمه خلق و مردم، نشان دهنده سستی و گسستگی در خواست این گروه‌هاست كه رهائی و یا احراز حق سرنوشت را مطالبه می‌كنند. آنها پیش از اثباتِ حق تعیین سرنوشت خود، شناسائی حقوقی خود را به عناوین گوناگون خواستارند. بیشتر اوقات این درخواست شناسائی چه در سطح بین‌المللی و چه در سطح داخلی از علت‌های ناآرامی است. به قول البركامو(Camus) نویسنده فرانسوی: تقدم تقاضای استقلال به معنای رد هرگونه مذاكره و سازش است. چنین گروه‌هائی برای جلب حمایت ملی و یا بین‌المللی می‌باید از پیش، حقوق اساسی اعضای خود و دیگر گروه‌ها را روشن كنند و خود را موظف به اجرای آن حقوق بدانند. تنها در این حالت است كه می‌توان به چند گانگی فرهنگی و اجتماعی دست یافت و از هرگونه كنار گذاشتگی فرد یا گروه جلوگیری كرد.

ملیت‌گرائی و شهروندی ممكن است از دو مقوله جداگانه باشند مانند بسیاری از ایرانیان دو تابعیتی كه شهروند یك كشور خارجی هستند ولی در ژرفای وجودشان ملی‌گرا و دلبسته ریشه و تبار ایرانی خویشند. می‌توان وابستگی فرهنگی یا قومی ویژه‌ی داشت، اما، در همان حال شهروند وفادار به یك كشور بود.

گزارشگر ویژه كمیسیون فرعی حقوق بشر سازمان ملل متحد در گزارش سال ۱۹۹۲ خود می‌نویسد:

«در هر كشور، نوع ملیت‌گرائی (ناسیونالیسم)، تعیین كننده سرنوشت اقلیت‌ها است. ویژگی اساسی قوم ـ ملیتی، كنار گذاشتن، جداسازی و نیز گاهی بهره برداری (…) [ از دیگران] است. … بر عكس مشخصه بارز ملیت‌گرائی براساس شهروندی، هم‌آمیختگی، همانند سازی و یكپارچگی است، كه انگیزه‌ای برای بنای شكوهمند ملت ایجاد می‌كند. ملیت‌گرائی بر اساس شهروندی نبرد با تبعیض است، اما چون تمایل طبیعی به مخالفت با چندگانگی وجود دارد، این تمایل ممكن است به اتخاذ سیاست‌هائی منتهی شود كه افراد گروه اقلیتی آن را تبعیض نسبت به خود تلقی نمایند». هواخواهان وطنی حق تعیین سرنوشت با توجه به تکیه فراوان بر قومیت ـ آنهم تنها با معیار زبان ـ قوم ـ ملیت ایجاد می‌کنند که به پاکسازی منجر خواهد شد.

نکته‌ای که درک آن ـ دستکم برای من ـ دشوار است این است که چرا نخبگان و احزاب محلی ما، از همه عوامل تشکیل دهنده قوم: نیای مشترک، افسانه‌ها و اسطوره‌های مشترک و آداب مشترک، تنها و این چنان بر روی مسئله زبان تکیه می‌کنند. شاید به این دلیل که آن عوامل یاد شده بین همه اقوام ایرانی مشترک است. همه آنان با هم نوروز و سده و مهرگان را ارج می‌نهند و همه آن‌ها رستم و کاوه را از خود می‌دانند. راستی چند نفر از آذربایجانی‌ها ما با قصه دده قورقود بزرگ شده‌اند؟

در میهن ما، در فرایافت دو مفهوم قوم و اقلیت در نزد برخی از سرآمدان قومی آشفتگی‌هائی مشاهده می‌شود، که به آن باید پریشان فکری دیگری را نیز اضافه کرد و آن این است که برخی از سرآمدان، قوم خود را اقلیت می‌نامند و از آن اقلیت ملی را منظور دارند. در حالی که هر اقلیتی، قوم ویژه‌ای نیست و هر قومی از نظر جامعه شناسی اقلیت محسوب نمی‌شود و سرانجام این که هر اقلیتی، اقلیت ملی نیست. اقلیت تنها موضوع شمارش و عدد نیست، بل، شرایطی دارد که در این مصاحبه فرصت بحث برای آن نیست.

به نظر می‌رسد كه به كارگیری اصطلاح اقلیت‌های ملی در كشور ما، مانند بسیاری از اصطلاحات علوم سیاسی و اجتماعی، تقلیدی از كشورهای بیگانه و بویژه اتحاد شوروی پیشین و كشورهای اروپای شرقی و مركزی باشد. زیرا در این كشورها عموما از اصطلاح «ملیت» برای مشخص كردن گروههای قومی و زبانی استفاده می‌کردند كه حقوق آنان در مورد حفظ ویژگی‌هایشان به گونه‌ای صریح در قانون اساسی و دیگر قوانین (نه در عمل) به رسمیت شناخته شده بود.

بکارگیری اصطلاح «ملیت» و تفاوت معنائی (Semantic) آن، در فرهنگ ما و فرهنگ غربی مستلزم فرصت دیگری است. آقای داریوش همایون تفاوت آن را با ملت تنها در «ی» نوشته‌اند که جزئی از حقیقت هست ولی تمامی آن نیست.

در سالهای اخیر كه اگاهی به هویت در میان گروههای گوناگون توسعه یافته و یا به منظور «اقلیت سازی» و«ملت سازی» به آنها تزریق شده ست، سازمانهای بین‌المللی غیر دولتی نیز اصطلاح اقلیت‌های ملی را عمومیت بخشیده‌اند و این بیشتر جنبه سیاسی دارد تا علمی. مسئله اقلیت‌های ملی، موضوع به كارگیری حق تعیین سرنوشت را پیش می‌آورد. به این سبب سرآمدان گروههای اقلیتی كوشش فراوانی به عمل می‌آورند تا گروهی را كه متعلق به آن هستند، اقلیت ملی بنامند و از شمول مصداق دیگر اقلیت‌ها رهائی یابند .

حال آن که اقلیت‌های ملی، مرکب از گروه‌های بزرگی هستند و عموما در شرایط زیر به سر میبرند:

ـ در كشوری غیر از كشور خود زندگی میكنند و احساس تعلق به ملت دیگری با پیشینه تاریخی طولانی را دارند. مانند روسها در كشورهای بالت، پس از فروریزی كمونیسم، آلمانی‌های مقیم دانمارک و روسیه، آلبانی‌های مقیم سربستان، تركهای مقیم یونان و سوئدی‌های ساكن فنلاند و یا كردهای ساكن عراق، تركیه، سوریه و روسیه.

ـ دارای تاریخ، زبان، آداب و سنن ریشه‌دار و مستمری، متفاوت با اكثریت مردم كشور هستند و گروه حاكم در پی زدودن همه این ویژگیها ست.

ـ خوار انگاشـته و مورد تبعـیض‌اند به طـوری كــه از آن تبـعیض، تنـش و برخورد ایجاد میشود،

ـ احساس جمعی مورد تبعیض قرار گرفتن و خوار انگاشته شدن در آنها وجود دارد.

به دنبال تعارض و برخوردی كه با گروه حاكم پیدا می‌كنند، اغلب خواستار خود مدیری و یا استقلال هستند.
جمع نشدن شرایط بالا آنان را از تعریف اقلیت‌های ملی خارج می‌کند. سوئدی‌ها ساکن فنلاند نه خوار انگاشته‌اند و نه مورد تبعیض و در نتیجه برخوردی با دولت فنلاند ندارند. آنان را ممکن است بیگانه بنامند ولی در تعریف اقلیت ملی نمی‌گنجند.

پیدایش اقلیت‌های ملی، علت‌های گوناگون دارد. پاره‌ای از آنان گروه‌های شكست خورده‌ای هستند كه زیر سلطه دولت‌های دیگر قرار گرفته‌اند مانند فلسطینی‌ها در سرزمین‌های اشغالی. و یا گروه‌هائی که در سرزمین مادری خود گرفتار دولتی نوخاسته شده‌اند که یادگار استعمار نوین است مانند کردها در عراق و ترکیه هر دو گروه چون نمی‌خواهند ویژگی‌های خود را از دست دهند، در ستیز همیشگی با دولتهای حاكم به سر میبرند. طرح خواست اقلیت‌های ملی، کشورِ مادر را وا می‌دارد تا برای احقاق حق آنان مداخله کند. در سده بیستم، هیتلر زیر عنوان حفظ حقوق اقلیت‌های ملی آلمانی كه در لهستان و چك و اسلواكی می‌زیستند، این دو كشور را مورد حمله قرار داد. جنگ مداوم كردها با عراق و تركیه ناشی از تصرف خاك آنان و تسلط خشونت‌بار گروه حاكم برای زدودن ویژگی‌های ملی مردم كرد است. راستی کشور مادر کردها کدام کشور است؟

اصغر (علی) شیرازی

دموکراسی و مسئله قومی در ایران

Sat 02 02 2008 - 20:58

image

درست برخلاف دروه‌ رياست جمهوری خاتمی که دولت گام های کوتاهی در جهت قبول و رعايت گوشه هائی از حقوق فرهنگی قوم های غير فارس برداشت دولت احمدی نژاد دست به يک عقب گرد شديد در اين زمينه زده است. بنابراين پاسخ سئوال اول شما می‌تواند اين باشد که تا نهادينه شدن دموکراسی هم می‌توان هم شاهد حرکت هائی در جهت شناخت، رعايت و حتی تأمين دست کم اجزائی از حقوق اقليت‌ها بود و هم برای آنها مبارزه کرد.

"برای یک ایران" در ادامه تلاش‌های خود در زمینه دامن زدن به فضای بحث و گفت‌وگو پیرامون مسائل قومی در ایران، این بار پای صحبت دکتر اصغر (علی) شیرازی، جامعه شناس نشسته است. رابطه دموکراسی و حل مسائل قومی گرانی‌گاه این گفت‌وگو را تشکیل می‌دهد.


"برای یک ایران": در كشورهايى كه دمكراسى در آنها نهادينه نشده است، حقوق اقليت‌ها چگونه قابل دستيابى است؟

شيرازى: بستگی به اين دارد که اين کشورها در کدام نقطه از تاريخ تحول خود در روند مفروض نهادينه شدن دموکراسی قرار داشته باشند. می‌توان تصور کرد که اگر آنها در ابتدای اين تحول باشند در ذهن حاکمان اين کشورها، يا حتی در ذهن مردم آنها مسئله‌ای به نام حق، به معنی امروزی کلمه، و حقوق اقليت‌ها هنوز مطرح نشده باشد. در اين مرحله ميزان برخورداری اقليِت های مذهبی از آزادی مذهبی و قوم‌ها از استقلال فرهنگی و فرهنگی (از جمله زبانی) بستگی دارد به درجه تحمل صاحبان قدرت وهمين طور مردم در مقابل اقليت های مذهبی يا قومی ، يا به ميزان توانائی‌های ابزاری آنها برای اعمال تبعيض. حالا به اندازه‌ای که اين کشورها در روند تحول خود به دموکراسی نزديک شده باشند آشنائی بيشتری هم با حقوق اساسی اقليت‌ها پيدا می‌کنند. در نتيجه آمادگی مردم و حکومتشان برای رعايت آن حقوق می‌تواند در عمل افزايش بيابد. اين رويکرد نسبی به موضوع پرسش به اين معنی هم هست که در ميانه های راه نهادينه شدن دموکراسی می‌توان به درجاتی از دست يابی به حقوق اقليت‌ها رسيد.

ضمنا" بايد توجه داشت که اين روند تحول خطی نيست، بلکه می‌تواند از فراز و نشيب های زياد عبور کند. در ايران از پيش از انقلاب مشروطيت تا امروز ما چند بار شاهد اين فراز و نشيب بوده‌ايم. اول مرحله‌ پيش از شناخت آن حقوق است، بدون اين که تبعيضات عليه اقليت‌های مذهبی و قوم‌های غير فارس شديدتر از بعضی از مقاطع تاريخی مراحل بعد بوده باشد. سستی قدرت حکومت مرکزی در اواخر سلطنت قاجار فرصت زيادی به قدرت های محلی (نه مردم) برای اعمال خود مختاری ايالتی و ولايتی داده بود. هنوز نطام آموزشی جديد متکی به ايدئولوژی آريائيسم سلطانی به وجود نيامده بود که به تصورضرورت وحدت زبان برای ايجاد ملت واحد و مدرن تدريس به زبان های غير فارسی را ممنوع کند. از انقلاب مشروطيت به بعد آشنائی به حقوق و از جمله حقوق اقليت‌ها – به خصوص در ميان آنها - به تدريج به وجود آمد، رشد کرد و جنبش هائی را به وجود آورد که در مقاطعی از تاريخ صد سال اخير ايران اهميت زيادی پيدا کردند. گروه های بيشتری از مردم و روشنفکران با اين حقوق آشنا شدند و رعايت آنها را لازم ديدند.

گروه هائی هم تحت تأثير ايدئولوژی ناسيوناليستی آريائی، بنياد گرائی مذهبی و يا ترس از درهم پاشيدن وحدت ملی و تماميت ارضی ترجيح دادند که در اين باره سکوت کنند. اما احساس من اين است که در سال های اخير آمادگی جامعه‌ مدنی برای قبول حقوق حقوق اقليت های قومی رشد چشمگيری پيدا کرده است. اين در حالی است که ما طی دوسال اخير با عکس اين تحول در حکومت رو به رو هستيم. درست برخلاف دروه‌ رياست جمهوری خاتمی که دولت گام های کوتاهی در جهت قبول و رعايت گوشه هائی از حقوق فرهنگی قوم های غير فارس برداشت دولت احمدی نژاد دست به يک عقب گرد شديد در اين زمينه زده است. بنابراين پاسخ سئوال اول شما می‌تواند اين باشد که تا نهادينه شدن دموکراسی هم می‌توان هم شاهد حرکت هائی در جهت شناخت، رعايت و حتی تأمين دست کم اجزائی از حقوق اقليت‌ها بود و هم برای آنها مبارزه کرد.

"برای یک ایران":جنبش چپ در ايران هميشه صحبت از دفاع از حقوق اقليت‌ها كرده است، اما درک روشنی از دموکراسی نداشته و به موازین دموکراتیک بی‌اعتنا بوده است. به راستی تحولات جنبش چپ را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

شيرازى:من معتقد نيستم که جنبش چپ ايران - حتی بخش لنينيستی و مائوئيستی آن – بی اعتنا به دموکراسی بوده است. بيگانه، می‌شود گفت، آن هم به اين معنی که اين چپ به سبب ابتلا به قيدهای سنگين ايدئولوژيک و نا آشنائی عمومی، چه با جامعه ايرانی و چه با ماهيت قدرت‌های جهانی، آن چنان تصوراتی از دموکراسی و راه‌های تحقق آن در ذهن خود ايجاد کرده و راهنمای عمل خويش قرار داده بود که نتيجه‌ عملی آن جز صدمه به حرکت جامعه‌ ايران به سوی دموکراسی نمی توانست باشد. اما همين چپ برای همين دموکراسی مبارزه سختی کرد و هزينه های سنگينی پرداخت. اين‌ها را می‌توان دليل اعتنای آن به دموکراسی دانست، ولی اعتنا به يک دموکراسی ذهنی، دور از واقعيت و در عمل ضد دموکراتيک. رويکرد اين چپ به حقوق قوم‌ها را هم می‌توان در همين رابطه ارزيابی کرد. همان وابستگی های ايدئولوژيک و بعضا" سياسی موجب شد که تصور اين چپ از اين حقوق و راه هائی که برای تأمين آنها پيشنهاد می‌کرد، يا می‌پيمود، نتيجه‌ معکوس داشته باشند.

طبيعی است که اين گونه شعارها و سياست‌ها در دوره‌ کنونی هم مشكلی را حل نمی کنند. ولی در اين دوره اين چپ ديگر آن چنان وزنی ندارد که بتواند در مسئله قوم‌ها و حقوق آنها تأثير قابل ملاحظه‌ای بگذارد. از طرف ديگر بخش اعظم چپ امروزی ديگر با آن برداشت‌ها از دمکراسی و حقوق قوم‌ها فاصله گرفته و گام های جالب توجهی در جهت رويکردهای کمتر ايدئولوژيک به اين گونه مسائل برداشته است. دست کم اين را می‌شود گفت که چپ امروز به مسئله حقوق دموکراتيک قوم‌ها برخوردی متمايزتر و سنجيده‌تر می‌کند. ولی اين را هم بايد گفت که بخشی از آن چپ سابق، که بيشتر از گويندگان به زبان های قوم های غير فارسی زبان تشکيل شده است، متأسفانه پس از جدائی از ايدئولوژی سوويتيستی يا مائوئيستی گذشته در دام يک ايدئولوژی ديگر، يعنی ناسيوناليسم قومی افتاده است. مشکل اصلی اين ايدئولوژی آن است که حقوق بدون شک مسلم دموکراتيک قوم‌ها را آن چنان به اعتقادات ايدئولوژيک ناسيوناليستی آلوده می‌سازد که از آن جز زيان نه تنها به فهم درست آن حقوق، بلکه به زمينه های تأمين آنها نيز حاصل نمی شود. از جمله نتايج زيان بخش اين رويکرد يکی هم تقويت ناسيوناليسم آريائی است که به نوبه خود با غفلت از پذيرش حقوق دموکراتيک قوم های غيرفارس ايران موجب تقويت ناسيوناليسم های قومی شده است.

بنابراين تا زمانی که مشکلات قومی در ايران وجود دارند، برابری قومی سرکوب يا انکار می‌شود کاستی های موجود و غير قابل انکار در مسير شکل گيری دولت- ملت ايرانی رفع نخواهند شد. اگر تشديد نارضايتی های قومی در سال های اخير را در نظر بگيريم و به انگيزه‌های بيرونی در جهت دامن زدن هر چه بيشتر آنها توجه لازم را بکنيم می‌توانيم به اين نتيجه هم برسيم که کاستی‌ها در حال حاظر در مسير افزايش حرکت می‌کنند.

"برای یک ایران": با توجه به اينكه ايران از ديرباز تركيبات قومى و دينى متفاوتى داشته است، به لحاظ جامعه شناختى چه خطرات و شانس هاى براى كشور ايران وجود دارد؟


شيرازى:همان طور که از سئوال شما پيداست اين تنوع قومی و دينی هم خطراتی می‌تواند داشته باشد هم شانس‌هائی. خطرات را می‌توان به شانس‌ها تبديل کرد، و بر عکس. خطر از عدم رعايت حقوق دموکراتيک اقليت های مذهبی و قوم های غير فارس حاصل می‌شود، همان طور که از عدم رعايت حقوق هر کس و هر گروه، صرف نظر از تعلق اعتقادی يا قومی او.

طبيعی است که عدم رعايت موجد نارضايتی است و يکی از پی‌آمدهای طبيعی آن هم می‌تواند تقويت گرايش به جدائی و خروج از مجموعه‌ ملی ايران باشد، نتيجه‌ای که به ويژه در مورد قوم‌ها ممکن است منجر به جنگ های داخلی هم بشود. اما شانس تنوع قومی و مذهبی در ايران را در کجا می‌توان يافت؟ به نظر من در درجه‌ اول در اين واقعيت که هريک از اقوام عمده‌ ايران هم قوم با جماعاتی هستند که ترکيب جمعيتی يکی يا بيشتر از کشورهای همجوار ايران را تشکيل می‌دهند. از اين فرصت می‌توان بهره‌های قابل توجهی برای ايجاد روابط همه جانبه‌ سودمند و دوستانه با اين کشورها استفاده کرد. ولی شرط نخست آن همبستگی عميق اقوام در درون خود ايران و علاقه‌ خدشه ناپذيز آنها به ايجاد اين رابطه به عنوان ايرانی است. تأمين اين شرط هم در صورتی ممکن می‌شود که اقوام ايرانی از رعايت حقوق دموکراتيک و از ايرانی بودن خود راضی باشند. وگرنه اين همجواری قومی نتايج معکوس به بار خواهد آورد و شانس‌ها به خطرها تبديل می‌شوند. اين واقعيتی است که آثار آن را ما در تاريخ سده‌ اخير ايران بارها شاهد بوده ايم.

"برای یک ایران": ارزيابى از بافت جمعيتى در ايران و همزيستى اقوام مختلف چه تاثيرى بر شكل اداره سياسى و يا حتا شكل گيرى دمكراسى در ايران دارد؟

شيرازى:تعدد قومی جمعيت ايران در گذشته هم در شکل اداره‌ سياسی آن مؤثر بوده است. تقسيم سرزمين ايران به ايالاتی چون آذربايجان، کردستان، عربستان و غيره رسمی قديم بود که هنوزهم آثاری از آن باقی است. البته اين تقسيم بندی در گذشته نسبتی با دموکراسی نداشت، به اين معنی نبود که همه اهالی يک قوم در يک ايالت وتحت حکومت يک حاکم در می‌آمدند. اين تقسيم بندی نشان از نوعی توجه قدرت مرکزی به قدرت های قبيله‌ای محلی در تقسيم کشور به ايالات و ولايت می‌داد. در اين تقسيم بندی اداری کشور يک نوع عدم تمرکز حکومت عملا" به اجرا در می‌آمد که قدرت مرکزی، چه از سر تدبير و چه گاه ناگزير، آن را می‌پذيرفت. حالا اگر همين دو شرط: ۱- عدم تمرکز حکومت و ۲- رعايت تنوعات قومی در تقسيم بندی اداری کشور را با قبول حق حاکميت مردم بياميزيم قدم بزرگی در راه استقرار دموکراسی در ايران برداشته‌ايم. آنچه هنوز می‌ماند يکی اين است که حرف آخر را در شکل نهائی تقسيم بندی به رأی مردم واگذار کنيم و ديگر اين که در انجام اين کار از رعايت ملاحظات اقتصادی و صلح سياسی داخلی غافل نشويم. در ايران امروز، هم عدم تمرکز اداری يک شرط اصلی تأمين دموکراسی است و هم اين شرط که تمرکز زدائی به نحوی صورت بگيرد که راه را برای رفع تبعيضات فرهنگی، سياسی و اقتصادی باز کند.

"برای یک ایران": آيا عمده بودن و يا عمده كردن مشكلات قومى به معناى اين است كه مسير شكل گيرى دولت– ملت دچار كاستى‌ها فراوان است ويا بلعكس براى ايجاد دولت– ملت بايد از درون حل مشكلات قومى گذر كرد تا بتوان بدان دست يافت؟

شيرازى:واقعيت اين است که در ايران مشکلات قومی وجود دارند. اين که آنها برای يکی عمده است برای ديگری عمده شده در درجه‌ دوم اهميت است. يک واقعيت ديگر هم اين است که نه انکار آنها کمکی به تشکيل وحدت ملی و حکومت متکی براين وحدت می‌کند نه سرکوب آنها. ما هم تجربه‌ شکست خورده‌ سرکوب آنها در دوره‌ پهلوی‌ها و در جمهوری اسلامی را داريم و هم تجربه‌ انکار را که هيچ کدام موجب حذف واقعيت نشده است. اگرقبول کنيم که يکی از شرايط تشکيل دولت- ملت احساس همبستگی ملی بين مردمی است که قرار است پايگاه بنيادی اين ترکيب را بسازد بايد اين را هم بپذيريم که اين احساس بدون تأمين برابری حقوقی بين اقوام سازنده‌ آن ملت ايجاد نمی شود.

بنابراين تا زمانی که مشکلات قومی در ايران وجود دارند، برابری قومی سرکوب يا انکار می‌شود کاستی های موجود و غير قابل انکار در مسير شکل گيری دولت- ملت ايرانی رفع نخواهند شد. اگر تشديد نارضايتی های قومی در سال های اخير را در نظر بگيريم و به انگيزه‌های بيرونی در جهت دامن زدن هر چه بيشتر آنها توجه لازم را بکنيم می‌توانيم به اين نتيجه هم برسيم که کاستی‌ها در حال حاضر در مسير افزايش حرکت می‌کنند.

"برای یک ایران"


خسرو شاکری

آدمیت و تاریخ‌نگاری در ایران

Sat 15 12 2007 - 11:06

image

آثار آدميت نشانه از يک نظم فکری، شيوه‌ی‌علمی، و دقت و سنجش حرفه‌ای‌ برخوردار است. آدميت نخستين ايرانی‌ای است که تاريخنگاری ‌و تاريخشناسی‌ را با آموزش حرفه‌ای‌آموخت، و نه” الله بختکی‌“چون بسياری که نام مورخ گرفته‌اند. در عين حال، او تنها مورخ عصر خود است که از ارثيه تاريخنگاری مورخانی ‌پروسواس چون بيهقی ‌بی‌بهره نمانده است. او تداوم تاريخنگاری‌ علمی‌سنتی‌ و پيوند آن با تاريخنگاری ‌مدرن است. اين همه به اين معنا نيست که نمی‌توان بر او خرده گرفت يا انتقاد کرد.

فرشاد قربانپور گفت‌وگویی داشته است با دکتر خسرو شاکری، استاد بازنشسته‌ی تاریخ در موسسه‌ی تحقیقات عالی علوم اجتماعی در پاریس. متن این گفت‌وگو که در "شهروند امروز" منتشر شده است، توسط دکتر شاکری در اختیار "برای یک ایران" قرار گرفته است.

دکتر فريدون آدميت مورخ را چگونه ارزيابی‌ می‌کنيد و ويژگی‌تاريخ نگاری‌آدميت را چه می‌دانيد؟

خسرو شاکری: آدميت نخستين مورخ دوران معاصر ايران است که با شيوه های ‌مدرن تاريخنگاری ‌به تاريخ انقلاب مشروطيت پرداخت. پيش از او کسان ديگری ‌نيز به اين تاريخ پرداخته بودند، از جمله احمد کسروی ‌که به بازسازی ‌رويدادهای ‌مشروطيت پرداخته بود، کم و بيش در همان مايه‌ای‌که ادوارد برآون (Edward Browne) انجام داده بود. تفاوت کار کسروی ‌با کار برآون اين بود که وی، با استفاده از اسناد بيشتری، جزئيات مهمتر و دقيقتری‌را در بازسازی‌آن تاريخ مورد استفاده قرار داد. وی ‌از منابع زيادی، از جمله به زبان های‌روسی ‌و ارمنی، استفاده کرد. با اينکه از نظر محتوا کمترين خرده‌ای ‌می‌توان به او گرفت، اشکال تاريخنگاری او اين است که نمی‌توان منابع وی ‌را مورد بررسی ‌قرارداد يا کيش (check) کرد. جای ‌تأسف است که او منابع خود را به دقت برای‌استفاده‌ی‌اعقاب حرفه‌ای‌ خود به دست نداده است. همين جا بايد افزود که در دوران رضا خان، که مشروطيت جز در نام تعطيل شده بود، امکان نگارش تاريخ مشروطيت وجود نداشت. از همين رو، وی‌انتشار آن کتاب را در نخستين دهه‌ی ‌سده‌ی ‌چهاردهم خورشيدی ‌طی ‌يک سلسله مقالات در مجله‌ی ‌روشنفکران عرب (العرفان) آغازيد، که در دمشق منتشر می‌شد. البته او بعد ها توانست در اواخر زمان رضا شاه برخی ‌تکه‌های‌آن را در ايران در مجله‌ی‌ پيمان منتشر سازد. اين اشاره را به کسروی‌ازين نظر می‌کنم که تأکيد ورزم که آدميت براستی ‌نخستين مورخ معاصر ايران است که به سبک مدرن به کار تاريخ پرداخته است.

البته بوده‌اند ديگر کسانی‌که همزمان يا پس از آدميت کارهايی ‌را در مورد مشروطيت (غالباٌ اسناد و به نحوی پراکنده و غير سيستماتيک) منتشر ساخته‌اند، اما کارهای‌ آنان، که برخی‌اوقات با اهداف سياسی‌ رسمی ‌صورت می‌گرفت، با کارهای‌آدميت قابل مقايسه نيستند. آثار آدميت نشانه از يک نظم فکری، شيوه‌ی‌علمی، و دقت و سنجش حرفه‌ای‌ برخوردار است. آدميت نخستين ايرانی‌ای است که تاريخنگاری ‌و تاريخشناسی‌ را با آموزش حرفه‌ای‌آموخت، و نه” الله بختکی‌“چون بسياری که نام مورخ گرفته‌اند. در عين حال، او تنها مورخ عصر خود است که از ارثيه تاريخنگاری مورخانی ‌پروسواس چون بيهقی ‌بی‌بهره نمانده است. او تداوم تاريخنگاری‌ علمی‌سنتی‌ و پيوند آن با تاريخنگاری ‌مدرن است. اين همه به اين معنا نيست که نمی‌توان بر او خرده گرفت يا انتقاد کرد.

هيچ مورخی‌ کاری‌کامل و بی‌نقص تحويل نمی‌دهد، بيشتر ازين رو که درِ امکانات کامل به روی‌او بسته است. همچون ديگر رشته‌های‌علمی‌و فنی، در تاريخ هم بايد با پژوهش های ‌تازه و نوآوری‌های ‌متُديک کار پيشينيان را فراتر بُرد، «تکميل» کرد، يا به عبارت درست تر، ترفيع بخشيد.[1] اما کم نبوده‌اند کسانی ‌که به نام تاريخنگاری ‌با دستچين کردن فاکت‌هايی‌از تاريخ و لايی‌زدن مطالب و مواضع ايدئولوژيک خود «تاريخ» نوشته‌اند. به نظر من، اين خرده يا آن ايراد به آدميت نقد جدی ‌بر کارهای‌او نيست. کسی‌ می‌تواند آدميت را نقد کند که در تحقيق و دستيابی ‌به منابع تاريخ مشروطيت و تحليل علمی‌ و اشِراف به نو آوری‌های ‌شيوه‌ای‌(متُديک) ازو فراتر رفته، او را دِپاسه کرده، باشد. من چنين کسی‌را نمی‌شناسم، حتی‌ در ميان ايرانيان يا انيرانيان که در خارج از ايران به مشروطيت پرداخته‌اند. آدميت تنها کسی‌ است که زندگی ‌خود را وقف تاريخنگاری ‌مشروطيت کرده است؛ حتی ‌می‌شود گفت که شغل ديپلماتيک او کمتر برای‌ او اهميت داشته است تا تعهدش به تاريخ مشروطيت، اگرچه می‌توان مطمئن بود که وی، چون يک فرد با وجدان، در انجام امور شغل خويش هم احساس مسؤوليت کرده است.

چرا تاكنون كمتر نقدی‌ جدی‌ به آثار آدميت وارد شده است؟

خسرو شاکری: فکر می‌کنم پاسخ اين پرسش را داده باشم، ولی‌تکرار آن بی‌ضرر است: کسی‌ تا کنون نتوانسته است در پژوهش و تحليل مشروطيت ازو فراتر رود. هنوز کسی ‌پيدا نشده است که همانند او يک عمر را مصروف کار تاريخ مشروطيت کرده باشد. اين نکته را که در جايی‌ديگر گفته‌ام تکرار می‌کنم که شناخت مشروطيت نياز به يک تيم متخصص تاريخ (به معنای مارکسی آن، چند رشته‌ای) دارد، که با بی‌نظری‌ و بی‌طرفی‌ همه‌ی‌اسناد و مدارک را جمع آوری‌کنند و به بازسازی‌و تحليل مشروطيت بپردازند. در غرب اين امر کار يک مؤسسه است، که ما در ايران نداشته‌ايم.

آدميت در بسياری‌ از آثارش تنها عامل قطعی‌عقب ماندگی‌ در ايران را استبداد ديوانيان و ظلم آنان می‌داند. نظر شما در اين باره چيست؟

خسرو شاکری: اگر نظر آدميت براستی‌اين بوده باشد – البته اين خود يک دريافت از نوشته های‌اوست – نمی‌توان آن را نظر دقيقی ‌دانست، چه در تاريخ نمی‌توان هيچ عاملی را «قطعي» تعيين کرد. هنوز مورخان غربی ‌دست اندر کار تعيين عوامل پديد آمدن سرمايه درای ‌در اروپا هستند و به نتيجه‌ای ‌نرسيده‌اند. آيا می‌توان گفت اين يا آن عامل در پديد آوردن انقلاب فرانسه يا انقلاب فوريه و انقلاب (يا کودتاي) اکتبر در روسيه بيشتر مؤثر بودند؟ هرکسی‌ می‌تواند در اين يا آن مورد با تکيه به پژوهش حدسی ‌متنفع (speculation) بزند، اما متأسفانه تاريخ با رياضيات يا فيزيک قابل مقايسه نيست که به دقت علمی ‌بتوان وزن مخصوص هر عاملی‌ را تعيين کرد. آيا می‌توان گفت که بردن يک شطرنج باز از رقيبش به علت اين يا آن حرکت است؟ چون حرکت های ‌بيشماری‌ در شطرنج و ترکيبات آن هست حرکت قطعی‌ای ‌که پيروزی ‌يک رقيب را بر ديگری‌ ميسر می‌سازد نمی‌توان تعيين کرد. در تاريخ عوامل به مراتب بيشتر از مهره های شطرنج هستند. آيا يک پياده نمی تواند گاه از يک وزير مؤثرتر افتد؟


می‌توانم بگويم که کدام اثر او اهميت ديگر آثار او را ندارد: فكر دموكراسی‌اجتماعی ‌در نهضت مشروطيت ايران. اين اثر متکی ‌به پژوهش گسترده نيست و، لذا، تصويری ‌که از سوسيال دموکراسی ‌به دست می‌دهد و نتيجه گيری‌های‌آن ناقص‌اند.

به نظر شما، کدام اثر آدميت مهم تر است؟

خسرو شاکری: از ديد من، همه‌ی‌آثار او حائز اهميت هستند، چون وی ‌با يک برنامه‌ی‌ فکری‌ منظم به اين کارها پرداخته است، و آن ها را نمی‌توان از يکديگر جداساخت، حتی‌اميرکبير او که، به نظر من، در آمدی‌است برای‌شناخت او از فرآيند کوشش برای‌نوسازی‌ايران. برعکس، می‌توانم بگويم که کدام اثر او اهميت ديگر آثار او را ندارد: فكر دموكراسی‌اجتماعی ‌در نهضت مشروطيت ايران. اين اثر متکی ‌به پژوهش گسترده نيست و، لذا، تصويری ‌که از سوسيال دموکراسی ‌به دست می‌دهد و نتيجه گيری‌های‌آن ناقص‌اند. شايد علت اين امر عدم دسترسی ‌وی ‌به منابعی ‌بوده باشد که در آن زمان شناخته نبودند. بخاطر دارم که پس از انقلاب، هنگامی ‌که پس از سال ها تبعيد به ايران باز گشتم و مشتاقانه به ديدن او رفتم، او ديدن مجموعه‌ای‌از اسناد سوسيال دمکراسی ‌را که به فرانسوی بر اساس آرشيوهای‌غربی ‌و روسی ‌منتشر کرده بودم خوشنود شد و گفت آن را با علاقه خواهد خواند.

آدميت در آثارش به چه مسئله‌ای‌ به شكل بارز توجه داشت؟

خسرو شاکری: برخلاف کسروی ‌که به باز سازی‌ جريان رويداد های ‌مشروطيت پرداخته است، دلمشغولی‌اصلی‌آدميت پيدايش و انکشاف انديشه دموکراسی ‌و آزادی ‌در ايران است.[2] آخرين اثر او در باره ی‌مجلس اول تقنينيه از طرح نخست او فراتر می‌رود، اما،به نظر من، موفقيت آن کمتر از کارهای‌پيشين اوست، شايد بخاطر اينکه دسترسی ‌لازم را به همه ی‌اسناد نداشته است. از ديد من، اين کمبود تنها دليل عدم موفقيت کامل اين کتاب نيست، چون او يک ديد نخبگانی‌(Elitist) از جنبش اجتماعی ‌دارد و به جنبش توده‌ای‌ که تکيه گاه اصلی‌ نخبگان است توجه لازم را ندارد. آن بخش ازين اثر (بخش پنجم) که طی‌آن به انجمن های‌انقلابی‌می‌پردازد و آن ها را «افراطي» می‌خواند ازين ديد نخبگانی‌ او سرچشمه می‌گيرد. موفقيت مشروطيت را در مبارزه با محمد علی‌شاه نمی‌توان بدون انجمن های‌انقلابی، بويژه انجمن تبريز، و مقاومتی ‌که دو انجمن تبريز و رشت با کمک ياران انقلابی ‌قفقازی ‌به راه انداختند، متصور بود. در اين مورد به تفصيل در کتابم در مورد سوسيال دموکراسی ‌نوشته‌ام و در اينجا تکرار نمی‌کنم[3]

شما چه انتقادی‌به تاريخ نويسی‌و آثار آدميت وارد می‌كنيد؟

خسرو شاکری: ايرادی‌که می‌توانم به آدميت يا هر تاريخنگاری و تاريخشناسی ‌دارم اين است که در حد مطلوب (يا ايده آل) نمی‌تواند خود را از همه‌ی ‌پيشداوری‌ها در انتخاب منابع و ارزيابی‌آن‌ها، و تشخيص و تحليل ارتباطِ داده‌ها و تعيين وزن مخصوص آن ها رها سازد. البته در ميان ايرانيان معاصر آدميت، به خاطر وجدان حرفه‌ای‌اشّ از نادر کسانی‌است که در اين کار به موفقيتی ‌نسبی‌ دست می‌يابد. از ديد من او يک تاريخنگار و تاريخشناس استثنائی ‌در ايران معاصر است و کمتر کسی‌می‌تواند در زمينه‌ی ‌کار او با وی همطراز شود.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] ايده ی هگلی : (Aufhebung, Dépassement, Sublating).
[2] نبايد فراموش کرد باقر مؤمنی هم در زمينه ی معرفی متفکرانی که انديشه‌ی آزادی، دموکراسی و مدرنيته را در ايران مطرح ساختند کارهای باارزشی کرده است.
[3] خسرو شاکری، پيشينه های اقتصادي-اجتماعی جنبش مشروطيت و انکشاف سوسيال دموکراسی در آن عهد، تهران (اختران) 1384.

عبدالرحمن دیه‌جی

ایران برای همه ایرانیان، آرمان یا واقعیت؟

Sat 22 09 2007 - 18:41

image

کودکی من مصادف بود با اوایل انقلاب. آن موقع هیچ خانه ای در ترکمن صحرا نبود که سیاست در آن نقشی نداشته باشد. خانواده ما هم مثل یک کشور کوچک چند حزبی شده بود. پدرم طرفدار سلطنت طلبها بود، یکی از برادرانم هوادار سازمان مجاهدین خلق یکی دیگر هوادار چریکهای فدایی، مادرم که زن بی آزار و مومنی است نظرش با همه فرق می کرد. می گفت این امام خمینی شبیه بابا بزرگته. آدم نمازخوان و خوبیه.

تارنمای "برای یک ایران" بر آن است برای روشن ساختن مسائل ملی و قومی، گفت‌وگوهایی با صاحب‌نظران انجام دهد. در همین رابطه گفت‌وگویی داشتیم با دکتر عبدالرحمن دیه‌جی، مدیر مسئول هفته‌نامه صحرا.

www.foroneiran.com

ابتدا از زندگی خود برایمان بگویید، از تحصیلات و سابقه کار فرهنگی، علمی و سیاسی خود.

مدیر مسئول هفته نامه صحرا هستم، اولین نشریه رسمی ترکمن صحرا و گلستان که در دوره اصلاحات مجوز انتشار آن را گرفتیم و در زمستان ۷۶ اولین شماره آن منتشر شد که پیش از بهار ۷۷ و به بهانه آغاز سال نو آن را توزیع کردیم. پیش از آن که با انتشار هفته نامه صحرا کارها و مسئولیتهای سنگین نشریه بر دوشم بیافتد فعالیتهایم بیشتر در حوزه شعر و داستان بود و ترجمه‌هایی از زبان ترکمنی به فارسی و از فارسی به زبان ترکمنی ( برای ترکمنستان). مجموعه قصه و رمانهایم چون درخت برکعلی، ماهی، سگ من آقجا که بیشتر به نوجوانان اختصاص داشت توسط ناشرانی چون انتشارات مدرسه، کارگاه رمان حوزه هنری، انتشارات قدیانی، نشر پیدایش و... منتشر شد. از شعرهای فارسی دوره نوجوانیم که بیشتر در کیهان بچه‌ها و سروش نوجوان چاپ می شد که بگذریم بیشتر شعرهایم را به ترکمنی می نوشتم. در واقع کارهایم را به دو بخش تقسیم کرده بودم. داستان به فارسی، شعر به ترکمنی. داستان و شعر نوشتن را، اگر چه کمتر از گذشته، اما هنوز هم چون امواجی ملایم نرم نرمک دنبال می کنم و بیشتر خود را متعلق به دنیای زیبای شعر و قصه می دانم تا سیاست.

بله قرار است که در این گفتگو به بعضی سوالهای سیاسی جواب بدهم. ولی از اول خدمتتان عرض کنم که بنده اصلا قرار نبود که سیاسی بشوم. قرار بود یکی از داستان نویسان ایرانی باشم که مسائل و زندگی ترکمنها را در آثارش به تصویر می کشد. نمی دانم چه شد و چه ها نشد که یکدفعه از سیاست سر در آوردم. من لیسانس هنرهای نمایشی با گرایش ادبیات نمایشی از دانشکده هنرهای زیبای تهران هستم و دکترای تاریخ هنر از دانشگاه استانبول. در عین حال عضو شورای مرکزی جبهه مشارکت استان گلستان و ناخودآگاه یکی از فعالان اصلاح طلب در میان ترکمنها. یعنی زندگی من آمیزه ای از هنر و ادبیات و سیاست شده. چیزی که سابقا آنها را از جنس دیگر و متعلق به دنیاهایی متضاد می دانستم اما این تضاد اکنون در درون من گرد آمده و نمی دانم سنتز آن چه خواهد بود.

به نظر شما چه عواملی باعث شده که سیاست و ادبیات را با هم تلفیق کنید؟

گاه می نشینم و گذشته خود را مروری می کنم تا ببینم شخصیت من از کودکی تا امروز چه مراحلی را گذرانده که شکل امروزی را یافته است.
کودکی من مصادف بود با اوایل انقلاب. آن موقع هیچ خانه ای در ترکمن صحرا نبود که سیاست در آن نقشی نداشته باشد. خانواده ما هم مثل یک کشور کوچک چند حزبی شده بود. پدرم طرفدار سلطنت طلبها بود، یکی از برادرانم هوادار سازمان مجاهدین خلق یکی دیگر هوادار چریکهای فدایی، مادرم که زن بی آزار و مومنی است نظرش با همه فرق می کرد. می گفت این امام خمینی شبیه بابا بزرگته. آدم نمازخوان و خوبیه.

خانه مان همیشه محل بحث بود. عجیب این که پدرم که گرایش سلطنتی داشت در رفتار سیاسی آدم بسیار دموکراتی بود و از بحثهای سیاسی بچه هایش حظ می کرد. بعضی وقتها هم شعرهای ترکمنی را که سروده بود با صدای بلند برایمان می خواند و گاه نوار پر و توزیع می کرد. من هم از همان دوره علاقمند به ادبیات شده بودم. موقع بحثهای سیاسی مادرم به من می گفت. پسرم تو هم مثل اینا نشی ها. این حرفها به درد نمی خورد. بنشین نمازت و درست را بخوان. اینها عاقبت ندارند.
یک روز متوجه شدم که پدر و برادرهایم همه توی زندان بسر می برند. مادرم درست حدس زده بود. پدرم زود آزاد شد. برادر فدایی شش ماهی خوابید. مجاهد هم سه سال. آن برادری که هوادار چریکهای فدایی بود یک روز نشست و گفت. برادرجان، ما که دیگه توی این مملکت آینده نداریم. نه دانشگاهی برای ما هست نه استخدامی، حداقل تو یکی حواست جمع باشه. من خیلی نگرانم که تو هم چوب ما را بخوری و مانع استخدامت بشن. عقلت را کار بینداز. توی مدرسه برو عضو انجمن اسلامی شو. تو که نماز می خوانی، شعر هم می نویسی. برو همین کارها را توی انجمن اسلامی مدرسه انجام بده، یه مقدار هم فعالیت فرهنگی بکن حدااقل در آینده چوب ما را نخوری.

من هم رفتم و عضو انجمن اسلامی شدم و فعالیت کردم. آن موقع هنوز ساکن گنبد نشده بودیم و من در دبیرستان «مختومقلی» بندرترکمن درس می خواندم. تو ی مدرسه روزنامه دیواری درست می کردیم و در مناسبتها مقاله و شعر می نوشتیم. اما همیشه برای من سوال بود که چرا در مناسبتهای مدرسه از آخوندهای ترکمن و اهل سنت برای سخنرانی دعوت نمی کنند و فقط روحانیون اهل تشیع برای سخنرانی دعوت می شوند. بچه های ترکمن دیگر عضو انجمن اسلامی هم این دغدغه را داشتند. یک روز قرار شد که من که بیانم بدک نبود، در مناسبتی به بهانه شعر خواندن این انتقاد را مطرح بکنم. آن روز بیشتر مسئولین شهربندرترکمن از جمله فرمانده بسیج آمده بودند و من پس از خواندن شعری در مورد «عثمان آخوند» روحانی مبارز ترکمن در دوره رضا شاه صحبتهایی از روحانیون ترکمن کردم و گفتم که چرا نباید از سخنان این روحانیون استفاده کنیم و ...

مسئول امور تربیتی که هیچ انتظار نداشت این حرفها را از من بشنود خیلی سعی کرد که مرا با حرفهای التماس آمیز از میکروفن دور کند. می ترسید که مشکلی برایش ایجاد کنند. ولی من حرفهایم را زدم و تمام شد. بعد از من فرمانده بسیج شهر پای میکروفن آمد و برخلاف انتظار من بسیار منطقی با مسئله برخورد کرد. او ضمن تحسین از شجاعت این نوجوان دبیرستانی ، پاسخهایی به آن ادعاها داد.

وقتی به خانه مان رفتم دیدم که قبل از من خبر به خانه رسیده است. همان برادرم که نصیحتم کرده بود گفت: برو بابا کارو خراب کردی! من گفتم که بروی انجمن اسلامی که آینده ات را درست کنی و درس بخوانی و آدم بشی، نگفتم که بری کارو خرابتر از این بکنی. مگه ما که حرف زدیم چه نتیجه ای گرفتیم. تو یکی دیگه برای چی؟
اما پدرم اصلا ناراحت نبود. او لبخند غرور آمیزی زد و گفت: پسر من اگر این حرفها را بزند نباید تعجب کرد.
سال بعد که دیپلم گرفتم به شانس من برای اولین بار گزینش و تحقیق از دانشجو را برداشتند من بدون مشکل به دانشگاه قبول شدم.

به دانشگاه که قبول شدم کارم هنر و داستان نویسی بود و تنها چیزی که به آن نمی پرداختم سیاست بود چند تا کتاب قصه هم چاپ کردم. یک روز نزدیکهای انتخابات مجلس بود که با چندتا دانشجو نشستیم و درد دل کردیم که چرا از شهر ما بندرترکمن هیچ کسی از ترکمنها برای مجلس کاندید نمی شود و تصمیم گرفتیم که هر طور شده یک کاندید ترکمن بدهیم. یک ماه بیشتر به انتخابات نمانده بود و خیلی مشکل بود که بتوانیم چهره جدیدی را بین مردم جا بیندازیم. ولی با اراده کار را شروع کردیم. کاندید ما مهندس بسنجیده بود. ما تمام دانشجویان ترکمن را بسیج کردیم و شب و روز با حرکتی منسجم فعالیت کردیم. من که سخنرانیهای پر شوری می توانستم انجام بدهم شدم سخنران مخصوص کاندیدای دانشجویان. به همراه کاندیدمان در بیشترشهرها و روستاها سخنرانی کردم و با کمال تعجب دیدم که همه ترکمنها از ما استقبال می کنند. آن دوره ( انتخابات میاندوره ای مجلس سوم) درمقابل نگاه شوک زده رقبا اولین نماینده مجلس را از بندرترکمن به مجلس فرستادیم و برای ما کار کمی نبود. بعد از آن سال (1369) ما به اتفاق خانواده از بندرترکمن رفتیم به گنبد و ساکن گنبد شدیم و شهر گنبد نیز تجربیات جدیدی برایم داشت.

راستش من اصلا با هدف سیاسی وارد این کارها نشده بودم. فقط حس مسئولیت بود که بی اختیار مرا به بعضی فعالیتها وا می داشت. چنان که بعد از اتمام مسئولیت دوباره به دنیای زیبای ادبیات بر می گشتم.
سال هفتاد و پنچ من در تهران فوق لیساسن پژوهش هنر می خواندم. با مطبوعات هم همکاری نزدیکی داشتم. یکدفعه دیدم اکثر دوستان نویسنده ام گرایش سیاسی پیدا کرده اند. می خواستند از خاتمی حمایت کنند تا اصلاحاتی در شرایط سیاسی و اجتماعی حاکم بر ایران بوجود آید. بیشتر دوستان من آن موقع در نشریه «آفتابگردان» روزنامه ویژه کودکان و نوجوانان در موسسه همشهری مستقر بودند. من هم ندای آنها را لبیک گفتم و باز وارد گود سیاست شدم. بیانیه هایی را که نویسندگان ایرانی در حمایت از خاتمی می دادند من هم امضاء می کردم که در روزنامه هایی چون همشهری و سلام چاپ می شد. موضوع که جدی تر شد من آمدم ترکمن صحرا تا در آنجا فعالیتهای عملی انجام بدهم و جزو چند نفری بودم که در ترکمن صحرا که جوی محافظه کارانه و وهم آلود بر آن حاکم بود، تبلیغ خاتمی را آغاز کردم و رای بسیارخوبی هم گرفتیم. بعد از دوم خرداد 76 بود که مجوز نشریه صحرا را گرفتم. ابتدا سراپا عشق خدمت به فرهنگ و ادبیات مردم ترکمن صحرا بودم و هرگز مسئولیتهای سنگین و خطرات آن را پیش بینی نمی کردم اما بعدها فهمیدم که چه مسئولیت بزرگی بر دوش گرفته ام. وقتی کتاب داستان می نوشتم برای دل خود می نوشتم اما اکنون همه نگاههای مردم ترکمن به سوی من جلب شده بود و همه انتطار داشتند مسائل و مشکلات ترکمنها را در نشریه خود درج کنم. باید می نوشتم که چرا در استان گلستان مسئولیتهای کلیدی به ترکمنها نمی دهند؟ باید می نوشتم چرا اصل 15 قانون اساسی اجرا نمی شود. باید می نوشتم چرا به خاطر صید چند ماهی به سوی جوانان بیکار و دستتنگ ترکمن تیر اندازی می شود؟ باید ... یکهو دیدم که ای بابا من که نشریه ام کاملا سیاسی شده. من که دیگر قرار نبود کار سیاسی بکنم. همان که برای اصلاح طلبی زحمت کشیده بودیم بسم بود. حالا می خواستم به فرهنگ و ادب ترکمن خدمتی بکنم. اما خب اگر من نمی نوشتم کی باید می نوشت! غیر از نشریه ما «یاپراق» و «فراغی» هم منتشر می شد که کار آنها بطور تخصصی فرهنگ و ادبیات بود. اما مردم از نشریه ما صحرا که شکلش روزنامه ای است توقع دیگری داشتند. من هم کسی نبودم که به توقع مردم بی اعتنایی کنم. حس مسئولیت هیچ وقت رهایم نمی کرد. حتی حرفهایی را که خیلی وقتها نمایندگان از گفتن آنان اجتناب می کردند بی اختیار می نوشتم. یکهو دیدم که دشمنانی برای خود دارم. یک سری تهدیدم می کنند. لب تابم به سرقت می رود. به دادگاه کشیده می شوم. توسط افراد ناشناس مورد ضرب و شتم قرار می گیرم. برخی از غیر ترکمنها جور دیگری به من نگاه می کنند. مثل یک خائن. مثل یک آشوبگر و ...و حتی از دوستان غیر ترکمنم یعنی دوستان اصلاح طلب فارسم می شنیدم که در برخی جلسات از من به عنوان شخص خطرناک یاد می شود. من خنده ام می گرفت و می گفتم: ای بابا مگه من چکار کردم. خودم هم نمی دانم. من کجام خطرناکه. تنها اشکال من اینه که اگه درد مردم را ننویسم نمی تونم به رویشان نگاه کنم. از درونم زجر می کشم و مجبور می شوم بنویسم.

بله من دیگر چه بخواهم چه نخواهم سیاسی شده بودم. شاید هم از همان کودکی با آن بحثهای سیاسی و با آن سخنرانی در دوره نوجوانی سیاسی شده بودم و خودم هم نمی دانستم. اما درحقیقت هیچ وقت آرزوی سیاسی شدن نداشتم. همیشه دلم می خواست یک نویسنده بزرگ باشم که آثارم برای همیشه بماند. اما حالا می بینم که تقدیر آدمی را به مراحلی که فکرش را هم نمی کند می رساند. می بینم که اگر انسان کمی احساس مسئولیت کند او چه بخواهد و چه نخواهد شرایط موجود بی اختیار او را سیاسی می کند.
بله من دیگر پیه اش را به تنم مالیده بودم و شرایطی پیش آمده بود که چه بخواهم چه نخواهم سیاست جزوی از زندگیم شده بود. آب که از سر گذشت چه یک وجب چه ده وجب!



این انکار از سویی در ریشه در انحصار طلبی مذهبی دارد. اگر اراده ای بر کشور حاکم باشد که مسلمانان راستین را تنها پیروان یک مذهب بداند و مسلمان متعلق به سایر مذاهب را مخالفان و رقیبان خود بشناسد، مسلما راه رشد و ابراز وجود آنها را نیز خواهد گرفت. ما تا امروز در تهران با وجود زندگی خیل بیشماری از اهل سنت در آن که از نقاط مختلف کشور برای کار و زندگی آمده اند یک مسجد اهل سنت برای اقامه نماز نداریم و اهل سنت مجبور می شوند در مدرسه پاکستانیها یعنی مدرسه یک کشور خارجی اقامه نماز کنند.

شما چندی پیش در ماهنامه نامه مقاله‌ای داشتید تحت عنوان "ترکمن‌ها و درد مشترک اقوام ایرانی". شما این مقاله را با این جمله خاتمه دادید: "ایران متعلق به تمام ایرانیان است، از هر نژاد و مذهب و آیینی که باشند." شما این جمله را واقعیتی غیرقابل انکار معرفی کردید. به گمان شما، چرا عده‌ای تلاش دارند وجود چنین واقعیتی را انکار کنند؟


انکار چنین واقعیتی عوامل گوناگونی می تواند داشته باشد. من علت آن را ابتدا در بستر و آموزه های فرهنگی می بینم. از دیر باز در مقالات و سخنرانیها و کلاسهای درس و نشریات آنقدر ایران را با نام فارس عجین کرده اند که چنین ذهنیتی در اذهان اکثر مردم نقش بسته و به راحتی نمی توان نقشی نو بر آن زد. واژه «ایرانی غیر فارس» برای آنان نامانوس و در نگاهی بدبینانه واژه ای وارداتی است. آن گروه حتی ترکها را به عنوان ترک نمی پذیرند و فارسهایی می دانند که در کوران زمان به زبان ترکی اخت پیدا کرده اند و می پسندند که بیشتر از کلمه «ترک زبان» استفاده کنند.از دید آنها ترکمنها هم بازمانده مغولها هستند، همین ترکمنهایی که پیش از حمله مغولها امپراطوری بزرگ اسلامی سلجوقی را در ایران بنیانگداری کرده اند. واقعیت کردها و بلوچها و عربها ... را هم به گونه ای دیگر انکار می کنند.

این دسته اول باید واقعیت اقوام ایرانی غیر فارس را بپذیرند که به اندازه عصرها ریشه در این سرزمین دارند. شاید اندکی کمتر از فارسها و شاید هم بیشتر. (بسیاری از محققان ترک و ترکمن خود را بازماندگان سومرها می دانند.)
پس از پذیرش این واقعیت تازه می رسیم به اصل برابری. میزان پذیرش اصل برابری ساکنین یک کشور ، به میزان توسعه رفتار دموکراتیک آنها بستگی دارد.

حس برتری نژادی نیز از عوامل این انکار است. وقتی که برای کودکان ایرانی از کودکی جوکهایی علیه ترکها و رشتی ها و دیگر مناطق با شکلی تحقیر آمیز می سازند این ذهنیت با کودک رشد می کند و وقتی وی بزرگ می شود این ذهنیت دیگر وارد سلولهای او نیز شده است. او فارس را ابرمردی می داند که هیچ تمسخری بر او کارساز نیست و دیگران چون اقوامی بدوی هستند که افتخار همنشینی با آنان را یافته اند. او برای توجیه ضعفهای خود دلایل فلسفی و اجتماعی بسیاری دارد اما نکات مثبت دیگران حتی به چشمش نمی آید و ضعفهای آنان را ژنتیکی و ارثی قلمداد می کند. چرا که از تاریخ و درخششهای تاریخی و نقاط مثبت سایر اقوام و نژادها چیزی به او نیاموخته اند. امروز من وقتی می گویم که سلجوقیها و ترکمنهای آق قویونلوها در طول سده ۱۳ -۱۲و قرن ۱۵میلادی در این سرزمین حکومت کرده برای توسعه ایران حدااقل در حد حاکمان دیگر تلاش کرده اند باورشان نمی شود و با تعجب می نگرند. چرا که چیزی به آنها در مورد ترکمنها نگفته اند. ترکمنها را در سینمای ایران همیشه مردمی بدوی، سواره بر اسب، در حین جنگ و ستیزهای طایفه ای و یا جنگ بر سر یک دختر یا یک اسب معرفی کرده اند و بیش از این چیزی نگفته اند. برای من بارها در تهران تجربه شده که گفتند تو که ترکمن هستی پس آن کلاه پشمی و لباس بلند و اسبت کو؟ من هم در پاسخ گفته ام: اگر شما کالسکه های قدیمیتان را سوار بشوید و کلاه نمدیتان را هم بر سر بگذارید بنده هم با کلاه پشمی ترکمنی خود سوار بر اسب به میدانهای تهران می آیم!

این انکار از سویی در ریشه در انحصار طلبی مذهبی دارد. اگر اراده ای بر کشور حاکم باشد که مسلمانان راستین را تنها پیروان یک مذهب بداند و مسلمان متعلق به سایر مذاهب را مخالفان و رقیبان خود بشناسد، مسلما راه رشد و ابراز وجود آنها را نیز خواهد گرفت. ما تا امروز در تهران با وجود زندگی خیل بیشماری از اهل سنت در آن که از نقاط مختلف کشور برای کار و زندگی آمده اند یک مسجد اهل سنت برای اقامه نماز نداریم و اهل سنت مجبور می شوند در مدرسه پاکستانیها یعنی مدرسه یک کشور خارجی اقامه نماز کنند.

ما اگر دهها سال شعار وحدت اهل تسنن و تشیع را بدهیم و در عمل حتی اجازه احداث یک مسجد به اهل تسنن داده نشود، آن هم در شهری که حتی مسیحیان دهها کلیسا بنا کرده اند، چه واقعیتی را می رساند. این تنها نشانه انحصار طلبی مذهبی است که درست در برابر آرمان ایران برای همه ایرانیان قرار می گیرد. انحصار طلبی و فزون طلبی چه از نوع نژادی و اتنیکی و چه از جنس مذهبی آن امری نکوهیده است و مانع بزرگ «اتحاد ملی و انسجام اسلامی» خواهد بود. البته بنده هنوز از سایر محدودیتهایی که در ایران برای اهل سنت وجود دارد سخن نگفته ام که سخن به درازا خواهد کشید.

اگر ما تز ایران برای ایرانیان را نپذیریم، در واقع حق حیات و زندگی و رشد و توسعه بخش کثیری از انسانها را در موطن خود گرفته ایم. در واقع با این کار خود نه تنها ضرباتی حیاتی بر اقتصاد و توسعه علمی و فرهنگی آنها، بلکه نقصانهای جبران ناپذیری نیز بر شریانهای حیاتی کشور خود زده ایم. اگر ما ۳۰ ٪ از جمعیت کشور را تنها به جرم اهل سنت بودن از فعالیتهای سیاسی و فرهنگی و اقتصادی محوری کشور دور بداریم، یعنی با دست خود ۳۰ ٪ نیروی کشور را هرز داده ایم. چه بسا ارگر فرصتی داده شود ممکن است این جمعیت در پیشرفت کشور و برداشتن گامهای بلندتر بسیار موثر باشند . بدین ترتیب با طرد آنها بر ۷۰ ٪ دیگر نیز زیانهای جبران ناپذیری زده ایم.

می خواهم مثالی بزنم در همین روزهای اخیر والیبال جوانان ایران قهرمان جهان شد. جای شگفت این که پنچ نفر از گروه هشت نفری تیم والیبال را بچه های ترکمن، همین بچه هایی که به جمعیت دو میلیونی ترکمنها تعلق دارند شکل می دادند. در ورزش والیبال برای آنها فرصتی برای اظهار وجود بوجود آمده و خودی نشان داده بودند. در فعالیتهای سیاسی و اقتصادی نیز هیچ بعید نیست که در میان این مردم استعدادهای درخشانی وجود داشته باشند که ما به آنها فرصت قد علم کردن نداده ایم.
افتخاری که هر ایرانی در گستره ملی و جهانی کسب کند محدود به یک قوم خاص نمی شود بلکه آبرویی برای تمام مردم ایران خواهد بود. هیچ کس در دنیا نمی گوید که اکثر بازیکنان این تیم متعلق به ترکمن صحرا بودند، آنها همه با هم یک تیم ایرانی را شکل می دهند و تیم ایران شناخته می شوند و بس. پس چرا در تیمهای سیاسی و دولتی و حکومتی از نخبگان ملیتهای مختلف استفاده نکنیم.

مخالفان تز ایران برای تمام ایرانیان باید به این نکته توجه باشند که ایران تنها برای بهره برداری برای تمام ایرانیان نیست بلکه برای بهره رسانی و خدمت به آن نیز هست. اگر ما ترک و ترکمن و کرد و عرب و بلوچ را به خاطر تفاوت نژادی یا مذهبی کنار بزنیم، در واقع نیمی از نیرو و توان انسانی کشور را که می توانند در رشد و توسعه و شکوفایی کشور کاملا موثر باشند کنار زده ایم. شاید در میان نخبگان اهل سنت مدیرانی پیدا شوند که حدااقل در استانهای خود دلسوزانه و خردگرایانه باعث تحولات منطقه ای ارزشمندی شوند اما آنها همواره باید تنها به عنوان ناظری دست و پا بسته به تصمیمات مدیرانی که شاید هرگز شایستگی مسئولیت خود را نداشته اند بنگرند و بسازند وبسوزند. چرا؟ چون آن که مدیر است دارای مذهبی است که او را شامل نمی شود.

آقای دیه‌جی، تبعیض واژه عجیبی است. در نگاه نخست این واژه حرف زیادی برای گفتن ندارد. همه از لزوم رفع تبعیض سخن می‌گویند. اما ترجمان آن به زندگی واقعی، به ویژه در ارتباط با اقلیتهای قومی و دینی در ایران، حکایتی دیگر دارد. حکایت از فقر، محرومیت فراگیر، تحقیر فرهنگی، بی‌عدالتی و... دارد. در چنین حالتی رفع تبعیض به معنی سالها و چه بسا دهها سال کار عمیق وبنیادی است. به گمان شما چگونه می‌توان رفع تبعیض کلامی را به رفع تبعیض واقعی بدل کرد؟

به نظر من، ما در کشور خود با دو نوع تبعیض مواجه هستیم. اول تبعیض در گستره ملی و دوم تبعیض در گستره قومی.

گستره ملی شامل تمام اقوام و ملیتهای ساکن ایران می شود. چون تبعیض جنسیتی علیه زنان، تبعیض طبقاتی علیه کارگران و ... تبعیضی که علیه زنان انجام می شود برای فارس و ترکمن و ترک و کرد و ... یکی است. همه زنان نیز با دید و احساس زنانه خود آن را درک می کنند و درد مشترک خود می دانند. کارگران ایران نیز از در آمد و مزایای مشابه هم برخوردارند و مشکلات واحدی دارند و تبعیض طبقاتی برای تمام کارگران ایران امری ملموس است. حتی تبعیض منطقه ای نیز برای بسیاری از شهرستانهای عقب مانده درد مشترکی است. اما تبعیض قومی را تمام مردم ساکن ایران به یک درجه احساس نمی کنند. تبیین تبعیض قومی و دفاع از آن امری بسیار مشکل و پر دردسر است.

شما وقتی از حقوق زنان و کارگران صحبت می کنید چون مهندس موسوی و منصور اصانلو در تمام شهرهای ایران حامیان کثیری برای خود دارید. اما اگر از زبان و فرهنگ اقوام و لزوم حضور پر رنگ آنها در مسئولیتهای استانی و کشوری سخن بگویید نه تنها در سطح ملی حامیانی برای خود ندارید بلکه ممکن است کسان زیادی نیز به مخالفت با شما بپردازند. هم استانیهای شما صرفا به خاطر تفاوت نژادی و زبانی در برابر شما جبهه خواهند گرفت و حتی تبعیض مسئولین قشرگرا را به نوعی توجیه خواهند کرد. شما در این مورد غیر از اقوام نمی توانید حامیانی در گستره ملی داشته باشید و برای صدای دردمندانه خود گوش شنوا بسیار کم خواهید یافت. تازه این نوع حق طلبی مخاطراتی نیز در پی دارد. کافی است که به شما اتهام وابسته به بیگانه و تجزیه طلب بزنند تا قوم اکثریت با تمام قوا بر علیه شما موضع گیری و مسئولین انحصار طلب را برای سرکوب شما یاری نیز بکند.

رفع تبعیض آن هم تبعیض در گستره قومی در ایران هم گذر از هفت خوان رستم و هم گذر از هفت خوان اسفندیار را می طلبد. چرا که یک تبعیض مضاعف در میان است. ما حتی با روشنفکران فارس نیز بر سر محتوای تبعیض مشکل داریم. چه بسا روشنفکران فارس که وقتی با آنان سخن از تبعیض می گوییم پاسخ می دهند که تبعیض تنها شامل شما نمی شود. ما تبعیض علیه زنان و تبعیض در طبقات اجتماعی را نیز داریم. مشکل حکومت فقط با اقوام و مذاهب نیست حتی خود ما اهل تشیع را به خودی و غیر خودی تقسیم کرده اند. این دوستان متاسفانه جنس و کیفیت تبعیض قومی را چنان که باید درک نکرده اند. آن تبعیضی که در گستره ملی وجود دارد چه بخواهیم و چه نخواهیم برای همه ما وجود دارد. زنان و کارگران ما هم می کشند . سیاستمردان ما هم می کشند. اما ما فراتر از آن تبعیضهای دیگری را می بینیم که تنها به خاطر خونی که در رگ ما جاریست و مذهبی که نگرش متفاوت خود را دارد می کشیم. این می شود تبعیض مضاعف و تبعات آن در امور فرهنگی و اقتصادی و معیشیتی و استخدامی و ... ما نمود پیدا می کند. شهرهایمان از امکانات صنعتی و عمرانی کمترین بهره را می برند. از جوانهایمان در استخدامها کمترین استفاده می شود. زمینهایمان در اختیار مهاجران اقوام دیگر گذاشته می شود. فرهنگ و هنرمان بی حمایت می ماند و از رونق می افتد . خیلی راحتتر بگویم. اگر یک فارس و برادر اهل تشیع ما در طیف اصولگرایان یا اصلاح طلبان قرار بگیرد می تواند به گاه پیروزی جناح مطبوعش بسیاری از پله های ترقی را طی کند اما یک ترکمن اهل تسنن اگرجناح مطبوعش برنده میدان نیز بشود شاید بتواند بطور نسبی در حوزه فردی به امتیازاتی نائل شود، اما هرگز راه برای او چون دیگر هم طیفهای خود باز نیست.

برای رفع تبعیض و بیرون آوردن آن از محدوده لفظی به میدان عملی و پراگماتیک ابتدا لازم است که منادیان عدم تبعیض خود قلبا به ندای خود ایمان قلبی داشته باشند و این واژه های مردم پسند در حد تبلیغ و بهره برداری سیاسی نباشد.
اگر زمامداران امور اعتقادی به رفع تبعیضای قومی و مذهبی نداشته باشند صدها سال هم با کلمات زیبا از رفع تبعیض سخن بگوییم تنها با تکرار مکررات در جا زده ایم.
برای رفع تبعیض اول باید تز ایران برای تمام ایرانیان را پذیرفت و سپس عوامل بازدارنده آن را شناخت و از میان برداشت. بزرگترین سد در این راه تبعیض قومی و مذهبی است که بایستی با درک کامل آن، راه را برای عدالت واقعی باز کرد.
تحولات بزرگ در هیچ کشوری یک روز و یک ماهه و حتی یک ساله انجام نمی شوند. اگردر ایران دریچه ای به سوی جریان اصلاح طلبی باز شد به خاطر رشد بینش سیاسی مردم ایران، نیاز به ایجاد تحولات سیاسی هماهنگ با جامعه بین المللی، نیاز به حرفها و چهره های تازه و ... بوده است که در طی دوره پس از جنگ تا خرداد ۷۶ یک سیر صعودی را طی کرد. تبعیض قومی و مذهبی در ایران نیز اکنون یکی از بزرگترین معضلات سیاسی و اجتماعی است که بایستی در طول زمان مرتفع گردد. من معتقدم که برای رفع تبعیض حتما بایستی بستر فرهنگی آن نیز در بین مردم کشورمان ایجاد شود. تنها اعلام نیاز اقلیتها برای رفع تبعیض کافی نیست بایستی اکثریت نیز آن نیاز را درک کند که حدااقل در برابر راه چاره های آن سنگ اندازی نکند. اگر بینش اجرای عدالت واقعی در بین تمام اقوام نهادینه نشود، حتی اگر زمامداران امور بخواهند کاری موثر انجام دهند عوام آن را برنخواهند تابید. در دوره اصلاحات خاتمی روی شعار ایران برای ایرانیان و رفع تبعیض کم تاکید نکرده است. اما وقتی تیم همکار وی همه با هم هماهنگ در جهت حصول آن آرمان گام بر نمی دارند نتیجه مطلوب حاصل نمی شود. اگر مدیران شهرستانی متعلق به اکثریت که همجوار قومیتها بسر می برند این حقیقت را درک نکنند کاری از پیش نمی رود. به عنوان نمونه در دوره اصلاحات اصلاح طلبان پیشرو قصد داشتند دکتر جلال جلالی زاده نماینده اهل سنت کردستان را جزو هیئت رئیسه مجلس قرار دهند. اما قشر سنتی همین اصلاح طلبان ندای وامصیبتا و واسلاما سر دادند و مانع حضور وی در هیئت رئیسه مجلس شدند. پس تنها سردادن شعار اصلاح طلبی و حقوق بشر کافی نیست اصلاحات در درون و بینش و فرهنگ و رفتار منادیان آن نیز بایستی صورت بگیرد.

برای ایجاد بستر فرهنگی باید کار فرهنگی و رسانه ای کرد. و این فعالیت حتما باید در رسانه های ملی انجام شود تا گوش اکثریت به صدای اقلیت قومی و مذهبی آشنا شود و حداقل بداند که هر صدای نیاز از سوی اقلیت را نمی توان به حساب ضد ایرانی و تجزیه طلب بودن گذاشت. چه بسا شاید آنان بیشتر از بسیار کسان عشق به ایران و خدمت به آن را در دل داشته باشند اما با حفظ هویت خود. کاری که مجلاتی چون ماهنامه نامه در انعکاس نظریات روشنفکران اقوام می کنند در این راستا گامی ارزشمند است. شما نیز که در سایت خود به مقوله اقوام بها داده اید سزاوار تقدیر است. این حرکت بایستی به رسانه هایی با گستره وسیعتر کشیده شود تا حدااقل اقلیت در رسانه های ملی محلی برای بیان خواستهای خود و در کمترین میزان توقع، محلی برای عقده گشایی خود داشته باشند که این نیز جهت نزدیکی قلب اقلیت به نخبگان اکثریت بی تاثیر نیست.

البته که برای رفع تبعیض و تحقق عملی آن بین اقوام و کشیدن از محدوده لفظی به میدان عملی زمان زیادی می طلبد. باید تلاش اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی زیادی برای آن کرد. دکتر معین در یکی از سخنرانی های خود میان ترکمنها بیاناتی داشت که مفهوم آن را نقل می کنم. «همان گونه که تضعیف مضاعف در حق اقوام صورت گرفته بایستی خدمت مضاعف نیز در حق آنها انجام داد تا خود را به سایرین برسانند و سپس همه با هم برای کسب موفقیتهای جدید در گستره ملی و جهانی قدم برداریم.»

بله تبعیض مضاعف برای جبران و تلافی، کار و خدمت مضاعف را هم می طلبد. اما مشکل اصلی ما در حال حاضر چگونگی تلافی تبعیض ها نیست بلکه اعتقاد قلبی زمامداران و منادیان رفع تبعیض و اعتقاد آنها به کار عملی است. مشکل ما این است که زمامدران ما هنوز آنچه را که خود در قانون اساسی نوشته اند اجرا نمی کنند ( اصل ۱۵) اگر این نیاز روزی در میان مدیران کشور احساس شود از هر جا که جلوی ضرر را بگیریم منفعت خواهد بود.

وقتی یک سفیر و یا یک وزیر اهل سنت در کشور نداریم، وقتی یک مدیرکل ترکمن در استان نداریم، وقتی یک استاندار بلوچ در کشور نداریم، وقتی کردها و عربها نیز همین شکوه ما را دارند، یعنی هنوز خیلی از مشکلات اساسی ما لاینحل مانده اند. یعنی هنوز برابر نیستیم. برادری خود را به یکدیگر ثابت نکرده ایم. هنوز به هم اعتماد نداریم. هنوز نمی توانیم از توانمندیهای بسیاری از نخبگان قومی خود در روابط بین الملل استفاده کنیم و خیلی از فرصتها را به دست خود می سوزانیم.

شما در مقاله خود به درستی اظهار نمود‌ه‌اید که تنوع قومی، ثروت ملی است و نه تهدیدی برای تمامیت ارضی ایران. اما تنوع قومی به خودی خود ثروت ملی نیست. با بذل توجه به فرهنگ اقلیتهای قومی و دینی در ایران و تلاش برای شناخت و معرفی فرازهای فرهنگی آنان، می‌توان از این تنوع قومی ثروتی فرهنگی آفرید. به نظر شما برای معرفی و شناساندن تفاوتهای فرهنگی موجود در ایران چه اقداماتی تا کنون صورت گرفته و چه اقداماتی باید در آینده صورت گیرد؟

بله درست می فرمایید. تنوع فرهنگی در صورتی به ثروت ملی تبدیل خواهد شد که از حالت بالفعل به حالت بالقوه تبدیل بشود. اما دیدن قوتهای فرهنگ اقوام نیز نگاه باز و واقعگرا را می طلبد. آن نگاهی که تنها آسیمیلاسیون و محو اقلیت در اکثریت را دنبال می کند مطمئنا نمی تواند زیباییها و توانمندیهای فرهنگ اقوام را ببیند چرا که تنها وصله ناجوری خواهد دید که باید از میانش برداشت. ولی آن که تنوع فرهنگی را قبول دارد در میان هر یک از اقوام مظاهر فرهنگی جدید و تازه ای را یافته ضرورت حمایت و رشد و بالندگی آن را احساس خواهد کرد.

به عنوان نمونه زندگی ترکمن با فرهنگ و ادبیات و آداب رسوم خود نه تنها برای سیاحان خارجی که حتی برای هموطنان داخل ایران نیز همیشه جذاب و متنوع و دیدنی بوده است. اسب ترکمن یکی از سه نژاد اسب برتر دنیا است که در زیبایی و طی مسافتهای طولانی هیچ اسبی در دنیا به پای آن نمی رسد. فرش ترکمن که اکنون متاسفانه دوران رکود خود را می گذراند زمانی شهرت جهانی داشته است.

جا دارد که در مورد وضعیت قالیبافی در میان ترکمنان بگویم که امروزه بافته های ماشینی بزرگترین ضربه را به هنر قالیبافی ترکمن وارد کرده اند. برخی از افراد سودجو که ظرافت و دوام کارهایشان برایشان هیچ اهمیتی ندارد و هدف عمده شان پر کردن بازار است و بس، نقشهای زیبای هندسی ترکمن را گرفته در صنایع خود بکار بردند و پشتی ها و فرشهای مشابه فرش ترکمن را به بازار مصرف آوردند و با این کارهای غیر هنری و کوتاه عمر خود تنها منبع ارتزاق زنان تنگدست ترکمن را که همواره یکی از پایه های اقتصاد خانواده ترکمن بودند، در هم شکستند. اما هیچ کسی نیامد بگوید که چرا به این هنر ارزشمند ترکمن و در واقع یکی از هنرهای دیرینه ایرانی چنین ضربه مهلکی وارد شده است. چون نگاه حمایتی به این هنر وجود نداشت هیچ کس احساس مسئولیت نکرد. کسی نگفت که چرا از نقشهای زیبای ترکمن استفاده سودجویانه می شود آنچنان که حتی مشتریان به اشتباه انداخته می شوند؟ چرا باید عده ای از افراد سودجو ارزش هنر ترکمن را از چشمها بیاندازند؟ اصلا آیا این نقشها که نتیجه تلاش هزاران ساله ترکمنها بوده اند نباید در انحصار صنایع دستی این مردم بمانند؟ چرا نباید مقامات مسئول به حراست از آن پردازند؟ اما کو گوش شنوا برای این حرفها. شاید طرح این مسئله سطحی به نظر برسد. اما واقعا این معضل کمر اقتصاد خانواده های ترکمن را شکسته است. چون تا چندی پیش کمتر خانه ای بود که دار قالی در آن وجود نداشته باشد .قالیباف ترکمن هم این هنر اصیل و اجدادی ترکمن را حفظ می کرد و هم باری از دوش خانواده بر می داشت و مانع پیدایش بسیاری از فسادهای اجتماعی ناشی از فقر و تنگدستی می شد.

البته اسب ترکمن امروز نسبت به قالیبافی وضعیت بهتری دارد. امروزه اینطور نیست که در خانه هر ترکمنی اسبی وجود داشته باشد. در زندگی مدرن امروزی ترکمن که ویژگیهای منحصر به فرد خود را نیز حفظ کرده، اسب به یکی از ورزشها و تفریحهای ترکمنها تبدیل شده و توسط افراد علاقمند پرورش اسب برای روز مسابقه و رقابت ورزشی صورت می گیرد. شاید از دلایل وضعیت مساعد پرورش اسب در ترکمن صحرا این باشد که همواره افراد متمول علاقمند به مسابقه و تفریح به نگهداری و پرورش آن پرداخته اند و دیگر این که در میادین اسب سواری همیشه رقابتهای جدی وجود دارد. اسب ترکمن حتی توجه بسیاری از مسئولین را نیز به خود جلب کرده است.

هدف بنده از ارائه دو نمونه بالا این است که مثل فرش و اسب ترکمن در میان تمام اقوام ایرانی عناصر فرهنگی متفاوت و جذابی وجود دارند که در صورت حمایت می توانند علاوه بر تاثیر بر رشد اقتصاد مناطق مجموعه ای از عناصر فرهنگی متفاوت و در نگاهی کلی ایرانی غنی از فرهنگها و هنرها و صنایع متنوع را به جهان عرضه کنند و به جاذبه های توریستی نیز تبدیل شوند. اکنون کشوری چون ترکیه که نه گاز و نه نفت دارد در همسایگی ما تنها از صنعت توریسم سالیانه بیش از بیست میلیارد دلار سود می برد. ایران نیز می تواند با باروری عناصر فرهنگی مناطق مختلف ، این سرمایه های نهفته را به سرمایه های فعال تبدیل نماید. ایران اگر به هنر و صنایع و زبان و ادبیات اقوام به عنوان سرمایه و ثروت ملی نگاه کرده به حمایت و شکوفایی آن بپردازد می تواند در برابرخیلی از کشورها عناصر فرهنگی خود را به نمایش بگذارد. در برابر ترکمنستان عناصر فرهنگی ترکمن را به معرض نمایش بگذارد، در برابر کشورهای عربی عناصر فرهنگی اعراب ایران را علم کند. در برابر جمهوری آذربایجان عناصر فرهنگی آذربایجانیها را. و با تنوعات فرهنگی و ملی خود در نزد جهانیان کشوری جذاب و دیدنی به چشم آید. نگاه حمایتی هم روحیه نشاط و امید را در بین اقوام ایجاد خواهد کرد و هم بر جاذبه های توریستی و زیباییهای سرزمینمان خواهد افزود.

در کنار اینها می توان از نخبگان قومیتها برای تحکیم روابط با کشورهای همنژاد و همزبان آنها استفاده کرد. بایستی کشور به مرحله ای از دموکراسی و رعایت حقوق بشر برسد که اعتماد کامل بین اقوام و حکومت مرکزی شکل بگیرد. چنان اعتمادی شکل بگیرد که یک ترکمن به راحتی بتواند نقش سفیر ایران در ترکمنستان و یک عرب نقش سفیر عرب در کشوری عربی را ایفاء کند و سیاستمردان اقوام به نمایندگانی تبدیل شوند که با درک روحیات و فرهنگ دو کشور بیش از سایرین توانمندی و ظرفیت تحکیم روابط و رفع معضلات را داشته باشند. مرحله ای که هنوز کشور ما از آن بسیار دور است. وقتی یک سفیر و یا یک وزیر اهل سنت در کشور نداریم، وقتی یک مدیرکل ترکمن در استان نداریم، وقتی یک استاندار بلوچ در کشور نداریم، وقتی کردها و عربها نیز همین شکوه ما را دارند، یعنی هنوز خیلی از مشکلات اساسی ما لاینحل مانده اند. یعنی هنوز برابر نیستیم. برادری خود را به یکدیگر ثابت نکرده ایم. هنوز به هم اعتماد نداریم. هنوز نمی توانیم از توانمندیهای بسیاری از نخبگان قومی خود در روابط بین الملل استفاده کنیم و خیلی از فرصتها را به دست خود می سوزانیم.

حمایت از سرمایه های فرهنگی اقوام نیز توجه ویژه ای را می طلبد. تا به حال در مناطق ایران برای حمایت از سرمایه های فرهنگی مختص اقوام برنامه مدونی وجود نداشته است و اگر هم کارهایی صورت گرفته بیشتر به خاطر توان فردی و سلیقه شخصی مدیران بوده است. و اشکال آن این است که با یک تغییر در مدیریت مدیر بعدی می تواند رفتار دیگری در پیش بگیرد. یکی از کارهای مثبتی که اکنون در ترکمن صحرا با حمایت مسئولین شروع شده طرح حراج و صدور اسب است که می تواند توجیه اقتصاد خوبی برای صاحبان اسب داشته باشد . امیدواریم که این گونه تصمیم ها ریشه دار و پایه ای انجام شوند. و به صنایع دستی ، پوشاک و آداب و رسوم و مکانهای دیدنی کل اقوام توجه لازم بشود.

یکی از حرکتهای مثبتی که در دوره اصلاحات در تهران انجام گرفت تغییر فرهنگسرای بهمن به فرهنگسرای اقوام بود که ضرورت توجه به فرهنگ اقوام را نشان می داد. این گونه حرکتها باید تعیمیم بیابند و باید در محل سکونت اقوام نیز خانه های فرهنگ مختص آنها تشکیل شود که بتواند به حمایت از سرمایه های فرهنگی اقوام بپردازد.

وجود نشریات سراسری که به مسائل اقوام بها بدهند نیز از ضروریات است. با انتشار نیازها و خواستهای اقوام در رسانه های محلی صدای آنها را فقط خودشان و مسئولین منطقه ای که بسیاری از آنان چندان اعتقادی به مسئله اقوام ایرانی ندارند می شنوند اما وجود نشریه ای سراسری که مخاطب آن تمام اقوام باشند مسلما صدای آنها را در سطح گسترده تری پخش خواهد کرد و ...


شما بارها به خطرات نهفته در روند تداوم سیاست تبعیض‌آمیز اشاره کرده‌اید. ممکن است پیرامون این خطرات توضیح بیشتری دهید؟

مسئله اقوام می تواند هم به عنوان فرصت و هم تهدید مد نظر قرار بگیرد. زبان و فرهنگ و توانمندیهای ویژه اقوام اگر مورد حمایت و هدایت قرار بگیرد و در جای خود به شیوه واقعگرایانه و درست استفاده شود خود می تواند گنجینه تازه ای به خزانه فرهنگ مادی و معنوی ملی کشور بیافزاید. اگر بدون در نظر گرفتن تفاوتهای مذهبی و نژادی، عدالت واقعی در کشور اجرا شود این عدالت برابری و برادری را به اقوام مختلف کشور ارمغان خواهد آورد و اقوام می توانند دست در دست هم ضمن حفظ هویت خود در کنار هم با اعتقاد به یک قانون اساسی و در یک جغرافیای واحد برای رشد و توسعه کشور و ساختن ایرانی آباد با جان و دل تلاش کنند و خود را نیز در موفقیتها و دستاوردهای جدید کشور سهیم ببینند. اما هیهات از آن روزی که اقوام حس کنند که اگرچه در تلاشها و فعالیتهای توسعه طلبانه کشور سهیمند اما از دستاوردها و نتایج ظفرمندیها سهم ناچیزی به آنها می رسد، هیهات از آن روزی که اقوام حس کنند که به خاطر نژاد و یا مذهب متفاوت آنان سهم ناچیزی از داراییهای ملی به آنان تعلق می گیرد و در کشور تابع خود چیزی جز حقارت و تبعیض و محرومیت و فقر نصیبشان نمی شود، هیهات از آن روزی که یک ترکمن احساس کند اگر در ترکمنستان بود با این مشکلات روبرو نمی شد و یک عرب به این نتیجه برسد که از آنجا که از کشورهای عربی دور افتاده دچار تبعیض و بی عدالتی شده است، یک آذربایجانی آرمانهای فرهنگی خود را تنها در جمهوری آذربایجان بیابد، یک بلوچ اهل سنت آزادی مذهبی را در کشور همجوار خود پاکستان بیابد، آری آن روز است که فرصتها به تهدید تبدیل می شوند. اقوام تحت تبعیض و بی عدالتی، اگرچه به آسانی عشق به وطن و زادگاه خود را زیر پا نخواهند گذاشت اما اگر روزی کاسه صبرشان لبریز شود و آخرین طلیعه امید به اصلاح شرایط را رو به امحاء ببینند و امیدهای خود را در نقاط دیگر جهان جستجو کنند آن روز است که بیگانگان براحتی می توانند از این نقطه ضعف استفاده کنند و خطری بزرگ کشور را تهدید خواهد کرد. اقوامی که می توانند در کنار هم با برابری و برادری جهت توسعه و شکوفایی ایران بزرگ تلاش کنند و در دستاوردهای آن نیز به یک اندازه سهیم باشند، در آن صورت به جبر تاریخ ناخواسته در مصاف هم و مخصوصا در مصاف قومیت غالب قرار خواهند گرفت. رودررویی کردها و ترکمن ها و اعراب در عراق نمونه بارزی از این بحران قومی در یک قدمی ما است. صدام در دوره حکومت خود با شیوه دیکتاتوری چنان ستمی بر اقوام کرده بود که آنها چاره ای جز مددجویی از بیگانگان پیدا نکرده بودند.

مشکل حکومتهای دیکتاتور این است که هرگز به نقد و بازنگری در خود نمی پردازند و در مقابل خطرات و تهدیدها علیه کشور تنها به فرافکنی می پردازند. این درست است که بیگانگان همواره در پی فرصت جهت نفوذ و بهره گیری از انسانهای تابع یک کشور هستند اما تا وقتی که نقطه ضعف بزرگی در داخل خود کشور ایجاد نشود هرگز نخواهند توانست قدم موثری در راستای امیال خود بردارند. انسانها وقتی رفاه و آرامش و رضایت از شرایط حاکم داشته باشند از هر نژاد و مذهبی که باشند خود اولین سدها را در برابر نفوذ دشمن ایجاد خواهند کرد. هیچ انسان آزاد و سعادتمندی هرگز آرزو نخواهد کرد که نظم و آسایش کشور تابع خود را، کسانی که صلاح و آینده آن کشور هرگز برایشان مهم نیست و به چیزی جز استعمار و منفعت ملی خود نمی اندیشند بر هم زنند. هیچ مسلمانی آرزو نخواهد کرد که کشورهای مسلمان قدرتمند به تکه های کوچک و ضعیفی تبدیل شوند که ابرقدرتهای اجنبی به راحتی بتوانند آنها را تحت کنترل و تسلط خود آورند، هیچ قومیتی آرزو نخواهد کرد که بی دلیل و تنها از سر سرمستی از شهرهای تاریخی و زیبای ایران چون اصفهان و شیراز و از شهر امام رضا مشهد، که ارج و قربی خاص چه در نزد تشیع و چه تسنن دارد دور افتد، اما اگر تمام آرزوهای آنها به پوچی و ناامیدی تبدیل شود، شاید به حالتی از بی تفاوتی و بی اعتنایی و پوچگرایی برسند که در نزد آنها تمام مفاهیم و ارزشها چون وطن پرستی و هموطن دوستی و دفاع از حیثت و ناموس وطن ارزش خود را از دست بدهند و مفاهیمی تازه در چارچوب حقوق اقوام و آزادی و استقلال قومیتها جای آنها را بگیرند.

اقوام ایرانی شرایط استراتژیکی حساسی دارند. بلوچها و ترکمنها و کردها و آذربایجانیها و اعراب کلا در نقاط مرزی ایران سکونت دارند و در واقع مرزداران ایران هستند از این رو همواره نگرانی حکام را به سوی خود جلب می کنند. مخصوصا که در آن سوی مرز، همزبانان و همتباران این اقوام زندگی می کنند. برای همین همواره نوعی نگاه نگران از سوی اکثریت و حکام نسبت به گرایش احتمالی آنان به آن سوی مرز وجود دارد مخصوصا در نقاطی که اهل سنت بسر می برند این نگرانی دوچندان می شود. از نگاه قدرت حاکم که در اندیشه حفظ تمامیت ارضی کشور است این نگرانی تا حدودی طبیعی به نظر می رسد. اما راه چاره ان نگاه شدید امنیتی و سختگیری سیاسی بر آنان و هویت زدایی و اجرای آسیمیلاسیون فرهنگی در میان اقوام نیست و اقوام نبایستی با تصمیم های غیرمنطقی و قومیت ستیزانه قدرت حاکمه، قصاص قبل از جنایت شوند. بهترین شیوه تشویق و جذب آنها و مشارکت دادن اقوام در قدرت و سهیم کردنشان در دستاوردهای اقتصادی و علمی و فرهنگی کشور و حمایت از زبان و فرهنگ و هویت آنها است. بایستی آنچنان نگاه برابر به موجودیت و وابستگیهای وجودی اقوام کرد که ایران را با تمام وجود از آن خود بدانند و هیچ کمبود و حقارتی در خود احساس نکنند که بخواهند آن را در فرای مرزها جستجو کنند. و البته و صد البته در آن صورت قومیتها نیز باید برای جلب اعتماد بیشتر و رفع شبهات امنیتی و تعمیق روابط انسانی با اقوام دیگر تلاش مضاعف بکنند.




مظر کاربران

از نکته نظرها و نوشته های شما و جناب دکتر عبدالرحمان دیه جی کمال تشکر را دارم بیانات و تفکرات ایشان را کاملا دمکراتیک و اصولی دانسته و هر چند ناچیز حمایت شخص خود را از دیدگاهشان اعلام میدارم. و نیز از ضاربان و کسانی که به هر شکل ممکن ان عزیز را مورد ازار و اذیت قرار داده اند اعلان انزجار مینمایم .

ه ForOneIran

درج مطالب و گزارشها در وبگاه ForOneIran به معنای پذیرش تمامی یا بخشی از مضمون آنها از سوی این دبیرخانه نیست. بل هدف از انتشار آنها دامن زدن به بحث و گفتگوست.


http://www.peiknet.com/


http://balatarin.com/topic/2008/2/17/1001125

 


Aşk, beyinde güven, inanç, haz duyma ve ödüllendirme fonksiyonlarını etkinleştiriyor. Bu fonksiyonlar; oksitosin, vazopressin, dopamin ve serotonin isimli maddeler aracılığı ile gerçekleşiyor. Oksitosin hormonu, sevecenlik dönemlerinde salgılanıyor ve bu hormon arttıkça, aşk duyguları artıyor. Stres ve gerginlik dönemlerinde ise, vücuttaki oksitosin salgılanması azalıyor. Fonksiyonel MRI kullanılarak yapılan araştırmalarında, kişiye önce sevdiği kişinin, ardından da arkadaşlarının fotoğrafları gösteriliyor. Alınan tepkiler, romantik aşkın beyin kabuğunun altındaki bölümlerle ilişkilendirildiğini gösteriyor. Yoğun aşk duyguları yaşanırken, bu bölgelerdeki faaliyetler artıyor. Ayrıca aşkın, sağlık ve mutluluk gibi sonuçları da bulunuyor.

 

http://sabah.com.tr/gny/bolum,sag.html

 


Thu   21 02 2008   16:36

 

ملت ایران» یا «ایران، کشور کثیرالمله»؟

ناصر رحیم‌خانی

 
Thu / 21 02 2008 / 16:36
بنيادها و چشم‌اندازها- پاره‌ی نخست

در اين گفتار، نگاهی می‌شود به مفهوم ملت و ملت ايران و نيز پرسشی پيرامون گزاره‌ی کمينترنی «کثيرالمله» بودن کشور ايران. سپس نگاهی می‌شود به بنيادهای جنبش ناسيوناليسم قومی و اين دريافت که بنيادهای جداگانه‌ی دو مفهوم «ملت سياسی» و «ملت قومی- فرهنگی»، می‌انجامند به دو چشم‌انداز و به‌دو راهبرد از بنياد متفاوت.
از مفهوم ملت آغاز می‌کنيم و نخست بهتر است چارچوب گفت‌و گو را روشن کرد و روشن گفت که در اين‌جا پيرامون مفهوم نوين ملت گفت‌وگو می‌شود. البته به گونه‌ی ديگری هم می‌توان آغاز کرد. يعنی به‌جای پرداختن به «مفهوم نوين ملت» می‌توان داستان سرود از کوروش کبير و داريوش بزرگ و «ملت باستانی ايران».
می‌شود گفت کوروش کبير منشور «حقوق بشر» ملت‌ها را نوشته است. البته اين دريافت ويژه‌ی گزاف‌گويانه و خيال‌پردازانه‌ای است که مفهوم نوين حقوق بشر و اصول بيانيه‌ها و اعلاميه‌های همين يکی دو سده‌ی جهان نوين را برگردانيم به عهد باستان.
می‌شود افتخار کرد به «ملت باستانی» و کشورگشايی‌های خشايارشا، به‌تازيانه‌ی خشايارشا بر دريای يونان از پس شکست و از سر خشمی که گرفته بود. و فراموش کرد که اين خشايارشا آتن را به آتش کشيد. [شايد به جبران اين شرمساری تاريخی است که آتش کشيدن آتن را به‌فرمان خشايارشا هميشه فراموش می‌کنيم و هيچوقت فراموش نمی‌کنيم آتش کشيدن تخت جمشيد را به‌دست اسکندر.]
می‌شود افتخار کرد به عظمت «ملت ايران» به دوران داريوش بزرگ.
من اما ايرانی بودن و ايران‌خواهی خود را نه به تازيانه‌ی‌ سنگين خشايارشا پيوند می‌زنم و نه به شيهه‌ی‌ سرخوشانه‌ی اسب داريوش بزرگ.
دوستان می‌دانند از پس کشته شدن کمبوجيه و رويدادهايی که به داستان برديای دروغين شناخته شده است، وقتی سران آن هفت خاندان بزرگ گردآمدند برای برگزيدن پادشاه جانشين، گفت‌وگوها شد در چگونگی آئين حکمرانی و شيوه‌های گوناگون آن.
روايت تاريخ را واقعی بدانيم يا نه بهر رو گواه اين است که گفت‌وگوهايی بوده است بر سر چگونگی سامان سياسی آينده و شيوه‌های حکمرانی.
سرانجام آن هفت بزرگ آن هفت خاندان، چگونگی برگزيدن پادشاه را به قرعه می‌گذارند. قرار است شبی، هر هفت بزرگ آن هفت خاندان، سوار بر اسب‌هاشان در جايی گرد آيند. هر سواری که اسب او زودتر شيهه کشيد، او پادشاه باشد.
اين را می‌توان به‌گونه‌ای نشانه‌ای دانست از باور به فره ايزدی، يا همای سعادت که می‌چرخد و می‌نشيند روی شانه آن که بخت با او يار باشد و خدا را نظر با او باشد. گفته شده که مهتر داريوش بزرگ حيله‌ای انديشيد. شب پيش از گرد آمدن آن هفت بزرگ آن هفت خاندان، اسب داريوش را به جای نشان شده برد، با ماديانی فحل آميزش داد. شب بعد، هفت بزرگ هفت خاندان، سواره گرد آمدند. بوی علفزار آشنا و ياد شب پيشين. اسب، سرخوش شد و شيهه کشيد و داريوش پادشاه شد.
باری، من ايرانی بودن و ايران‌خواهی خود را با منشور کوروش کبير و تازيانه‌ی خشايارشا و شيهه اسب داريوش بزرگ پيوند نمی‌زنم.
پس گفت‌وگو از ملت ايران و مفهوم نوين ملت ايران را می‌توان آغاز کرد با مفاهيم انديشه‌ی سياسی نوين، با نگاه به درک و دريافت انديشه‌گران جنبش مشروطه‌خواهی ايرانيان و درنگ در تلاش فکری- سياسی پيشينيان تا روزگار ما. اگر «ملت» در معنای جديد، مفهوم نوينی است برآمده از دگرگونی‌های اجتماعی، اقتصادی و فکری-فرهنگی جهان نوين غرب، اگر مفهومی است در انديشه‌ی سياسی نوين، آنگاه گفت‌وگو با توجه به فرهنگ انديشه سياسی نوين و مفهوم‌های جديد، انجام می‌شود. از اين‌جا هم به اين پرداخته می‌شود که دريابيم در اين يکی دو سده آشنايی با جهان غرب و سپهر انديشه‌ی سياسی نوين، انديشه‌گران و نخبگان سياسی ايران، چه درک و دريافتی از مفهوم نوين «ملت» داشته‌اند.
در اين نزديک به دو سده‌ای که از رويائی ناگزير ايران با دنيای جديد مغرب زمين می‌گذرد، بويژه از هنگام رويارويی انديشه‌ی سياسی سنتی و آئين حکمرانی خودکامه‌ی ايرانی با انديشه‌ و آئين سياسی نوين، درک و دريافت ايرانيان از مفهوم‌ها و نهادهای نوين انديشه و آئين سياسی نوين، از کاستی‌ها، بدفهمی‌ها و دوگانگی‌ها البته برکنار نبوده است.
با اين همه در انديشه‌ی انديشه‌ورزان و نخبگان سياسی جنبش مشروطه‌خواهی ايران- و پيش از آن- نشانه‌های روشن درک و دريافت از مفهوم نوين «ملت»، «ملت ايران»، «ملت و دولت ايران» و مفاهيم پيوسته به آن را می‌بينيم.
از آرمان‌گرايی‌های خيال‌پردازانه‌ی ميرزا آقاخان کرمانی در بازنويسی و بازآفرينی تاريخی گزينشی از ايران باستان و «ملت باستانی» که بگذريم، بيشترين انديشه‌ورزان جنبش مشروطه‌خواهی ايران- پيش از فرمان مشروطيت و پس از آن- درک و دريافت نوينی از مفهوم ملت و ملت ايران داشتند. ملت دارای حق حاکميت ملی. درک نوين از مفهوم ملت ايران و حقوق سياسی و اجتماعی ملت در قانون اساسی و بويژه در متمم قانون اساسی، بازتاب يافت: «قوای مملکت ناشی از ملت است»، «مجلس شورای ملی نماينده قاطبه اهالی مملکت ايران است که در امور معاشی و سياسی وطن خود مشارکت دارند»، «وکلای مجلس شورای ملی و سنا از طرف تمام ملت وکالت دارند نه فقط از طرف طبقات مردم يا ايالات و ولايات و بلوکاتی که آنها را انتخاب نموده‌اند»، «اهالی مملکت ايران در مقابل قانون دولتی متساوی الحقوق خواهند بود»، «سلطنت وديعه‌ايست که [بموهبت الهی] از طرف ملت به شخص پادشاه مفوض» شده. برپايه‌ی همين مفاهيم و نهادهای نوين برآمده از جنبش مشروطه‌خواهی ايران است که امروزه گفت‌وگو از مفهوم نوين ملت است، ملت دارای حق حاکميت ملی. و بر پايه‌ی همين مفاهيم نوين است که همه تاريخ ايران را می‌توان به ايران پيش از مشروطه و پس از مشروطه دوره‌بندی کرد. و گفت‌وگوی ما از همين مفهوم نوين ملت ايران است.
دوره‌ی دوم مجلس شورای ملی همراه است با تاسيس و پيدايی حزب‌های سياسی. فرقه دموکرات ايران [جانشين و ادامه اجتماعيون- عاميون (سوسيال دموکرات) ايران] در هم‌چشمی با اجتماعيون اعتداليون(محافظه‌کار)، و دو حزب کوچکتر «اتفاق و ترقی» و «ترقی‌خواهان» در مجلس و بيرون مجلس فعال است.
در ارگان فرقه دموکرات ايران، نشريه ايران نو به سردبيری محمد امين رسول‌زاده، درک و دريافت نوين از مفهوم «ملت» بازتاب دارد. رسول‌زاده نوشت: «ايران يک ملت است. ملتی که در زبان‌های مختلف متکلم بوده و به اشکال مختلف خدای خود را پرستش می‌نمايد ... از امروز در ايران نه مسلمان، نه زرتشتی، نه ارمنی، نه يهودی، نه فارس، نه ترک نبودند، فط يک ايرانی هست. ما يک ملت هستيم...»
در اين معنای نوين، افراد ملت، آزاد، برابر و برادر دانسته می‌شوند؛ بی‌حقوقی‌ها و نابرابری‌ها از ميان برداشته می‌شود و به‌جای آن حقوق برابر همه شهروندان ملت ايران، صرفنظر از گوناگونی قومی، زبانی و مذهبی اعلام می‌شود. اين معنا دلالت دارد بر فراتر رفتن از گوناگونی‌ها در عين پذيرش گوناگونی زبانی و مذهبی ايرانيان و حق برابر ايرانيان در حقوقی که از آن ايرانی و از آن ملت ايران است. مفهوم نوين ملت ايران دلالت دارد بر اين امر که منشا قدرت و مشروعيت آن، از آسمان و از «سايه خدا» به «ملت ايران» و به «مجلس شورای ملی»، انتقال داده شده است. مفهوم نوين ملت، فراتر از وابستگی‌های مذهبی، زبانی و قومی، آحاد ملت را در برابر قانون يگانه، و برخوردار از حقوق اجتماعی و سياسی می‌داند. اين دريافت نوين از مفهوم ملت نزديک و همسان است به درکی از مفهوم ملت که به درک فرانسوی مفهوم ملت شناخته می‌شود. اگر به گونه‌ای بسيار فشرده از مفهوم نوين ملت در تاريخ انديشه‌ی سياسی نوين سخن بگوييم، می‌توان از دو مکتب فرانسوی و آلمانی در تعريف مفهوم ملت ياد کرد.
در مکتب فرانسوی با مفهوم ملت سياسی و در مکتب آلمانی با مفهوم قومی- فرهنگی ملت روبرو می‌شويم.
به گفته موريس باربيه ملت سياسی برخلاف ملت قومی- فرهنگی که بنيادش بر عناصر عينی (طبيعی يا فرهنگی) نهاده است، بر پيمانی ارادی- يا دست کم پذيرش ضمنی- استوار است و فرض را بر تعهد يا رضايت شخصی می‌گذارد بدين‌سان، ملت سياسی از عناصر عينی مانند قوم، زبان يا دين فراتر می‌رود، تفاوت‌های قومی يا فرهنگی را به شمار نمی‌آورد و آماج خود را- بدون زدايش اين تفاوت‌ها- فرارَوی از آنها می‌نهد. ملت سياسی می‌تواند گروه‌های گوناگون قومی، زبانی يا مذهبی را دربرگيرد بی‌آن که خود را با يکی از آن‌ها(حتی اگر در اکثريت باشد يا نقش تعيين‌کننده بازی کند) هم‌سان انگارد. درحالی‌که ملت قومی- فرهنگی داده‌ای عينی است که خود را به اعضايش می‌پذيراند، ملت سياسی تاسيسی ذهنی است که به ياری اراده‌ی اعضايش تحقق می‌پذيرد. بنابراين می‌توان گفت ملت قومی- فرهنگی، طبيعی يا فرهنگی است و ملت سياسی ارادی و قراردادی.
از معروف‌ترين سخنگويان کلاسيک مفهوم ملت سياسی، ارنست رُنان فرانسوی است با آن خطابه‌ی معروف «ملت چيست؟» در سوربن پاريس به سال ۱۸۸۲ ميلادی.
ارنست رنان عواملی چون نژاد، زبان و مذهب را برمی‌شمرد و توضيح می‌دهد که ملت نه بر نژاد استوار است نه بر زبان و دين و سرزمين.
رُنان در تعريف ايجابی ملت می‌گويد ملت، اصلی است معنوی و برآيند پيچيدگی‌های ژرف تاريخی اما اين اصل معنوی از دو عنصر مکمل تشکيل يافته است که يکی از گذشته می‌آيد و ديگری در اکنون جای دارد. نخستين عنصر همانا «تملک مشترک ارثيه‌ی گرانقدری از خاطره‌ها» و وجود ميراثی مشترک است: ملت ريشه در تاريخی مشترک دارد و «فرجام گذشته‌ای طولانی است سرشار از تلاش‌ها، از خود گذشتگی‌ها و فداکاری‌ها». عنصر دوم همانا «همداستانی اکنونی، ميل به زيستن با يکديگر و نيز خواست تداوم به بارورسازی ميراثی است که بطور مشاع دريافت شده است.» به اين ترتيب رُنان در تعريف ملت بر خصلت تعهد ارادی و خود خواسته تاکيد می‌ورزد.

هرچند ملت مستلزم يک گذشته است، ولی با اينهمه ملت در حال حاضر در «يک واقعيت ملموس» خلاصه می‌شود و اين «واقعيت ملموس» همان «رضايت و اظهار تمايل آشکار به ادامه‌ی زندگی مشترک» است.
رُنان جوهر انديشه خود را در تعريف ملت، در گزاره‌‌ای فشرده چنين بيان کرده است: «ملت همه‌پرسی هر روزه است.»
بدين‌گونه ارنست رنان از ميان دو عنصر مفهوم ملت يعنی گذشته‌ی مشترک و ميل و اراده برای اشتراک در آينده، بر عنصر خواست و اراده زيستن در آينده تاکيد می‌ورزد.
در زمينه‌ی «تاريخ» گفتنی است که رُنان هرچند که ملت‌ها را محصول شرايط تاريخی می‌داند و وجود خصوصيات مشترک از جمله خصوصيات تاريخی مشترک برای شکل‌گيری ملت‌ها را ضروری می‌شمارد با اين‌همه تعريف ملت بر اساس گذشته‌ی تاريخی مشترک را رد می‌کند و برعکس «فراموشکاری تاريخی» را برای تشکيل ملت لازم می‌شمارد.
بدين قرار ارنست رنان به خلاف نظری که بر «حافظه تاريخی» ملت‌ها تاکيد می‌کند می‌گويد ملت برای آن که بتواند ملت بشود می‌بايست بسياری از رويدادهای گذشته را فراموش کند. رنان می‌گويد: فراموشکاری و حتی خطای تاريخی، عنصری اساسی در ايجاد يک ملت است و به‌همين دليل است که پيشرفت مطالعات تاريخی در اغلب موارد خطری برای مليت محسوب می‌شود. تحقيق تاريخی در واقع، رويدادهای قهرآميز و خشونت‌باری را برملا می‌کند که در گذشته در شکل‌گيری تمام شکل‌بندی‌های سياسی، حتی شکل‌بندی‌هايی که خوشايندترين فرجام را به‌بار آورده‌اند، دخالت داشته‌اند. وحدت همواره از طريق توسل به خشونت حاصل شده است.
ارنست رُنان نمونه‌وار اشاره می‌کند که هر شهروند فرانسه بايد قتل عام سن‌بارتلمی saint Barthelemy و کشتارهای جمعی جنوب فرانسه در قرن هشتم را فراموش کند.
«جوهر يک ملت در آن است که همه‌ی افراد آن چيزهای مشترک زيادی با هم داشته باشند و در عين حال همگی چيزهای زيادی را بدست فراموشی بسپارند.»
ارنست رُنان در واقع می‌گويد چگونه می‌شود خاطره‌ی رويداد تاريخی کشتار سن بارتلمی و کشتارهای جنوب فرانسه را پيوسته زنده کرد و از فرانسويان انتظار داشت يگانه بمانند.
اگر از منظر ديدگاه‌ و آموزه ارنست رنان بخواهيم به تاريخ و گذشته تاريخی ايران بنگريم به‌درستی درخواهيم يافت که نمی‌توان جنگ‌ها، ويرانگری‌ها، قوم‌کشی‌ها و يغماگری‌های گذشته‌ی تاريخی را زنده کنيم و در همان حال بخواهيم ملت يگانه‌ای باشيم. چگونه می‌توان – مثلاً- کشتارهای شاه اسماعيل صفوی در تبريز را پيوسته زنده کرد و يادآور شد و آنگاه گفت ما شيعيان و سنی‌ها يک ملت هستيم. چگونه می‌شود خاطره‌ی تاريخی کشتارهای آقامحمدخان قاجار در کرمان را پيوسته خواند و نوشت و يگانگی ملت را پاس داشت.
از اين‌رو ديده می‌شود که بسياری از رويدادهای تاريخ گذشته به فراموشی سپرده می‌شوند، تاريخی ساخته و پرداخته می‌شود به‌دور از آن ويرانگری‌ها، بيدادها و بی‌فرهنگی‌های گذشتگان.
باری از آن رو که ملت برپايه گذشته‌ی تاريخی مشترک شکل نمی‌‌گيرد بل‌ که بر اساس پيمانی ارادی و بر پايه رضايت قوام می‌گيرد و دوام می‌آورد، آن گزاره‌ی «ملت، همه‌پرسی هر روزه است»، ايده رنان را به فشردگی تمام معنا می‌دهد.
بی‌گمان اين امر که ملت همه‌روزه پای صندوق‌های رای‌گيری صف می‌کشد و به ملت بودن خود رای می‌دهد، امری خيالی است. جوهر اين گفته اما اين است که ملت در صورتی ملت است که آزادانه، آگاهانه و رضامندانه، هم‌سرنوشتی خود را جلوه‌گر کند.
ناديده انگاشتن گوناگونی فرهنگی، زبانی، مذهبی افراد ملت، فراهم آوردن گذشته‌ی تاريخی ساختگی، تحميل زبان يا مذهب ويژه‌ای به آحاد ملت، آسيب زدن به روند شکل‌گيری ملت و پايداری همبستگی ملی است.
درباره‌ی مفهوم نوين ملت ايران ديديم که نشانه‌های درک جديد از مفهوم ملت سياسی بر پايه آزادی، برابری و برابری آحاد ملت ايران، در تاريخ معاصر ايران و در جنبش مشروطه‌خواهی ايرانيان، نمود يافت. آن را در ديدگاه‌های شماری از انديشه‌ورزان و نخبگان سياسی و نيز در اصولی از قانون اساسی و متمم قانون اساسی، مشاهده کرديم. اما مشروطيت نوبنياد ايران با ناکامی‌ها روبرو می‌شود؛ مجلس بسته می‌شود؛ در جنگ جهانی اول نيروهای روسيه تزاری، انگليسی و عثمانی بخش‌هايی از شمال ، آذربايجان و غرب ايران را ميدان جنگ خود می‌کنند. دولت مرکزی ناتوان، فترت مجلس، فروپاشی اقتصادی، ناآرامی‌ها و جنبش‌های مخالف.
پايان جنگ جهانی اول همراه است با فروپاشی سه امپراطوری اتريش- مجازستان، روسيه تزاری و عثمانی. گرايش به ناسيوناليسم قومی، تاسيس دولت‌های جديد و يا بر ساختن دولت‌ها رواج می‌يابد.
در چنين متنی از شرايط داخلی و بين‌المللی، به آرامی چند حلقه و محفل از روشنفکران و نخبگان سياسی ايرانی پيرامون چند نشريه و مجله‌ی پژوهشی در فرهنگ و ادبيات و تاريخ ايران شکل می‌گيرد.
مجله‌ی «کاوه» به سرپرستی و هدايت سيدحسن تقی‌زاده، مجله‌ی «ايرانشهر» به‌مديريت حسين کاظم‌زاده ايرانشهر در برلين پايه‌گذاری می‌شوند. و بعدها در ايران مجله «آينده» به سرپرستی محمود افشار.
از پس جنگ جهانی اول، سامان سياسی- اجتماعی ايران در هم ريخته و آشفته است، در همسايگی ايران در قلمرو پيشين امپراطوری عثمانی، دولت‌های جديد شکل می‌گيرد يا برساخته می‌شود. در ترکيه ايده‌های «پان ترکيستی» جايگزين شيوه حکمرانی «خلافت اسلامی» می‌‌شود؛ در بالکان ناسيوناليسم قومی، پشتوانه تشکيل دولت‌های جديد می‌شود. در اروپای پس از جنگ، ايده‌های فاشيسم ايتاليا و ناسيوناليسم تندرو، پديد می‌آيند.
روشنفکران و نخبگان سياسی گرد آمده به‌دور «کاوه» و «ايرانشهر» و «آينده» در کنار پژوهش تاريخی و ادبی، رفته رفته مفهومی از «ملت» و «ملت ايران» را می‌پرورانند که ديگر برخلاف مفهوم ملت سياسی، و در چارچوب مفاهيم ملت قومی- فرهنگی عواملی چون تاريخ گذشته، زبان فارسی و نيز- در نهايت- مذهب شيعه را همچون پايه‌ها و عناصر تشکيل‌دهنده‌ی «ملت ايران» معرفی می‌کنند.
اگر در مفهوم ملت سياسی از گوناگونی نژادی، مذهبی، زبانی فرا می‌روند تا آحاد ملت صرفنظر از اين گوناگونی‌ها برابر داسته شوند، در مفهوم قومی- فرهنگی ملت، يک يا چند عنصر عينی همچون زبان يا مذهب يا سرزمين پايه‌ی تعريف و شناسايی ملت قرار می‌گيرد.
باری، در اين دوره‌ی پس از جنگ جهانی است که مفهوم ملت ايران بر پايه‌ی تاريخ گذشته، زبان فارسی و مذهب شيعه، پرورده و گسترده می‌شود.
همين مفهوم قومی- فرهنگی ملت ايران، پشتوانه‌ی فکری- سياسی تشکيل «دولت مقتدر مرکزی» است که می‌بايست عهده‌دار تامين يگانگی ايران، پيشرفت ايران و تجديد «مجد و عظمت» ايران باستان باشد.
اين انديشه‌ها و اين درک از مفهوم مليت قومی- فرهنگی بعدها پشتوانه فکری- سياسی دولت مرکزی مقتدری شد که از ۱۳۰۰ خورشيدی به‌بعد و با سلطنت رضاشاه، پايه‌گذاری شد.
گفتنی است که از پيش از کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹خورشيدی، ايده ضرورت روی کار آمدن دولت مقتدر مرکزی، دغدغه‌ی شمار بسياری از روشنفکران و نخبگان سياسی ايران بود. سيد ضياء در ديدار با احمدشاه، خواهان آن بود که در فرمان نخست‌وزيری، به او عنوان «ديکتاتور ايران» داده شود.
مفهوم ملت قومی- فرهنگی، ايده‌ها و سياست‌های همراه آن، تبديل شد به سياست رسمی دولت و سياست‌گذاری‌های دولتی در زمينه فرهنگ و آموزش و تبليغات آن در دوره‌ای بيست‌ساله.
همسو با مفهوم ملت قومی- فرهنگی، در زمينه ی تاريخنگاری و بازنويسی تاريخ، تاريخی پرداخته می‌شود گزينشی. درباره ايران باستان، تاريخی پرداخته می‌شود سراسر شکوه و عظمت و اقتدار و پيشرفت.
اين گذشته به قوم ويژه، قوم پارس نسبت داده می‌شود که بنيانگذار دولت باستانی ايران است. در اين تاريخنگاری گزينشی، تاريخ پيش از هخامنشيان يعنی تاريخ ماد، تاريخ ايلام و تمدن‌های همزمان کم‌رنگ می‌شود، فراموش می‌شود؛ تاريخ ايران پس از اسلام بريده می‌شود، گسسته می‌شود، خاندان‌های حکومتگر سامانيان و طاهريان و صفاريان، حکومت‌های ملی ايرانی و مستقل نمايانده می‌شوند. اما اين خاندان‌های حکومتگر- در پايان سده دوم، و سوم و چهارم- پس از شکست ساسانيان را اساساً نمی‌توان با مفاهيم «دولت ملی» يا «دولت مستقل» و با مفاهيم امروزی انديشه‌ی سياسی نوين، توضيح داد. بويژه اين که خاندان‌های سامانيان و طاهريان و صفاريان، همه و بدون استثناء منشور از خليفه‌ی بغداد می‌گرفتند. خود را حاکم يا امير يا سلطان منصوب خليفه می‌دانستند. خطبه به نام خليفه می‌خواندند. مسلمان بودند. سنی بودند. ديندار متعصب. يعقوب «از باب تعبد، اندر شبانروز، صدوهفتاد رکعت نماز زيادت کردی از فرض و سنت». و باز همين يعقوب ليث رويگرزاده، گاه و بيگاه پا در رکاب می‌کرد؛ معابد بودائيان را غارت می‌کرد و ويران می‌کرد؛ بتکده نوشاد بلخ را ويران می‌کرد. و «يعقوب نامه‌ای و پيکی به جانب دربار معتمد(خليفه) فرستاد و هديه‌های بسيار همراه او کرد که از آن جمله پنجاه بت زرين و سيمين بود» يعقوب از خليفه خواسته بود بت‌ها را به خانه کعبه بفرستد تا در آنجا ذوب کنند و پول آن را برای آسايش زوار و حجاج به‌کار برند.اميران سامانی و طاهری و صفاری هرکدام فرمانی از خليفه می‌گرفتند که گاه قلمرو حکمرانی آنها را گسترده‌تر می‌کرد، گاه کوچک‌تر. خليفه‌ی بغداد به جان هم می‌انداخت اين «سلسله‌های ايرانی» و اين «دولت‌های ملی» و «حکومت‌های مستقل» را.
ارنست رنان درست می‌گويد وقتی از ضرورت «فراموشکاری تاريخی» می‌نويسد زيرا پيشرفت مطالعات تاريخی در اغلب موارد خطری برای مليت محسوب می‌شود. نمی‌شود تاريخ را زنده کرد و با گذشته‌ی تاريخی واقعی- و نه گزينشی- پايه‌ی مليت و ملت را فراهم آورد.
باری تاريخنگاری ايرانی برپايه مفهوم ملت قومی- فرهنگی، تاريخنگاری‌ای بود گزينشی که با ناديده گرفتن تمدن‌ها و دولت‌های پيش از هخامنشيان از يکسو و گسيختن تاريخ ايران پس از اسلام از سوی ديگر زمانه‌ی خود را يکسره به تاريخ باستانی هخامنشيان پيوند می‌زد تا بر پايه‌ی گذشته‌ی تاريخی پر «مجد و عظمت» ملت امروزی ايران را يگانه کند و با اقتدار دولت مرکزی مقتدر به سوی پيشرفت سوق دهد.
بر پايه‌ی مفهوم ملت قومی- فرهنگی، زبان فارسی ديگر عنصر بنيادی ملت ايران و هويت ملی ايرانی شناخته می‌شود.زبان فارسی بی‌گمان نقش بزرگی در نگهداری و انتقال تاريخ و فرهنگ ايرانی داشته است. اما نسبت زبان فارسی و هويت ملی ايرانی رابطه‌ای تک خطی و ساده در درازنای سده‌های پس از اسلام نبوده است. سامانيان و صفاريان ايرانی‌تبار و بعدها غزنويان و سلجوقيان ترک‌تبار زبان فارسی را پشتيبانی کردند و گسترش دادند. نمی‌توان انگيزه‌ها و هدف‌های آنان را با مفاهيمی چون دلبستگی به هويت ملی ايرانی توضيح داد. آنان هويت خود را با اسلام و مذهب اهل سنت می‌شناختند و از خليفه بغداد منشور می‌گرفتند. گلستان سعدی اوج شکوفايی و زيبايی زبان فارسی است. سعدی اما مسلمان بود و سنی. مفهوم وطن نزد سعدی با مفهوم امروزی وطن، هيچ نزديکی ندارد. سعدی خود را با جهان اسلام و خلافت اسلامی هم هويت می‌داند. سعدی موثرترين مرثيه خود را در رثای مستعصم و برافتادن خلافت عباسی سروده است: آسمان را حق بود گر خون بگريد بر زمين/ بر زوال ملک مستعصم اميرالمومنين. به‌علاوه شمار بزرگی از کتاب‌های مذهبی، تاريخی، علمی، پزشکی، و فلسفی توسط ايرانيان به زبان عربی نوشته شده است. در حوزه بزرگ تمدن اسلامی از اندلس و دمشق تا ماوراءالنهر، تا دره سند و هندوستان و تا مرزهای چين، فارسی و عربی و ترکی رايج بود. اين که کدام رشته از دانش‌ها و معارف و بدست کدام دسته از ديوانيان و دبيران و مستوفيان يا شاعران