در
کنار شهروند ۱۶
ساله مي ايستم
رضا
براهني
اداره
كردن نشريه ي
مرتب، بويژه
روزنامه و
هفته نامه،
مثل خدمت در صف
مقدم جبهه ي
جنگي دائمي
است. اگر ترتيب
انتشار نشريه
به ماهانه و سه
ماهه برسد،
دست
اندركاران
هنوز در جبهه
اند، البته نه
در صف مقدم آن؛
اما در آن يكي
دو هفته ي آخر
به حال بسيج
درآمده اند، و
انتشار نشريه
تيري به
تاريكي است،
مگر آنكه
دوربيني
داشته باشي
ثاقب ظلمت، و
انگشت روي
ماشه نلرزيده
باشد و طرف
مقابل از فرصت
شب براي نقل
نيرو به جايي
ديگر دست به
كار نشده باشد.
اگر روحيه اي
آزاد و دمكرات
نداشته باشي،
و در خود، براي
خود، براي حفظ
شأن انساني
خود، و براي
رعايت حقيقتي
كه بايد بر قلم
جاري شود، يك
پاپاسي ارج
قائل نشده
باشي، كار
ساده است؛ اما
موضع گرفتن
نوعي سرتخي در
معناي
يكدندگي مي
طلبد تا
نگذاري قلدري
از راه رسيده
حقوق عمومي را
حق فردي خود
بخواند و
بخواهد. نشريه
ي موظف به حفظ
حقوق فرد و جمع
بر لبه ي تيغ
مي ايستد، حتي
اگر تيغ خود او
را گوش تا گوش
سر ببرد.
روزنامه نگار
درست منادي
عزت و احترام
انساني است و
تاريخ روز و
ماه و سال را،
همه، اوست كه
مي نويسد، و
تبش موقع دروغ
نوشتن بايد
به راستي بالا
رفته باشد كه
قلم را به دروغ
بيالايد، چرا
كه تاريخ نويس
درست از پشت سر
مي رسد، حق
صوراسرافيل و
دهخدا را،
اولي شهيد
مرده، دومي
شهيد زنده، از
تاريخ باز مي
ستاند، قاتل
محمد مسعود را
ــ ولو سال ها
قهرمانت بوده
باشد ــ بر سر
طاس مي نشاند،
كه جواب بده،
حتي از پس
مرگت؛ چرا؟
چرا؟ و به خلوت
هايي سر مي زند
كه از آنها
قيامت هاي
فردي در جهت
نفع عام، در
جهت برملا شدن
حقيقت، برپا
مي شود، و حساب
اجاق هاي كور
تاريخ را از
اجاق هاي گرم
جدا مي كند،
چرا كه تاريخ
قدرتمندان
هميشه تاريخ
سازي و خدعه در
برابر تاريخ
نويسي واقعي
بوده، و
روزنامه
نگار، آري
روزنامه نگار
واقعي، روز به
روز تاريخ را
طوري تحرير مي
كند كه نه تنها
مردم خود آن
روزگار حقيقت
را درمي
يابند، بلكه
رسميت حقيقت
تاريخ از جايي
به راستي برمي
خيزد كه دست
هاي تاريك
قدرت خواسته
بودند آن را پس
پرده نگه
دارند. وقتي حق
و حقيقت مطرح
باشد،
روزنامه
ابقاي پير و
جوان نمي كند،
چرا كه رعايتي
از اين دست اگر
بر پير باشد،
ظلم بر جوان
است، اگر بر
جوان باشد،
ظلم بر جهان،
چرا كه آينده ي
آن را بر بناي
جهل نمي توان
پي گذاشت.
اما چرا اين
چند سطر را در
آغاز تبريك
شانزده سالگي
شهروند
نوشتم؟ نكته
اي هست كه از
باب ارائه ي
تجربه و سبك
كار خصوصي
بايد بگويم.
از همان آغاز
چاپ مطلب در
مطبوعات به
اين نتيجه
رسيدم كه اگر
زماني در
آينده مي
خواستم
بفهمم، و يا
خواننده مي
خواست بفهمد
كه من مطالبم
را كجا چاپ
كرده ام، بايد
هر طور شده
تعداد جاها را
محدود كنم تا
كار را براي
خودم در
ابتدا، و براي
او در مرحله ي
بعدي ــ اگر او
مايل به ديدن
مطالب در
زماني بعد، به
هر دليل، بود
ــآسان كرده
باشم. اين
روزنامه ها و
مجلات، اغلب
جزو نشريات
مطرح روزگار
بوده اند.
نويسنده كسي
است كه قباله ي
نوشته اش به
نام اوست، ولي
اين قباله
بايد در جايي
به ثبت برسد.
روزنامه يا
مجله
محضرداري است
كه آن را ثبت
مي كند، اما پا
را از ثبت
محدود فراتر
مي گذارد، چرا
كه محتويات
قباله را هم در
اختيار
ديگران مي
گذارد، و در
ذات خود، هيچ
چيزدمكراتيك
تر از اين نيست.
ما به دو طريق
از جيك و بيك
كار يكديگر سر
درمي آوريم،
يكي از طريق
كتاب، و ديگري
از طريق
نشريات. كتاب
نام و محتويات
كار ما را در
خود متمركز مي
كند، ولي
نشريات ما را
بر عرصه ي خود
دراز مي كنند.
يعني مطلب را
ما مي دهيم و
آنها چاپ مي
كنند. من به
صورت متمركز
در هفته نامه ي
فردوسي،
ماهنامه هاي
جهان نو، آرش،
جگن و يكي دو
مجله ي ديگر، و
حتي روزنامه
اطلاعات،
مطلب چاپ كرده
بودم، در پيش
از انقلاب
تمركز اصلي در
فردوسي بود كه
زماني مسئول
صفحات ادبي آن
بودم. در بعد
از انقلاب،
تمركز در
اطلاعات و
آيندگان در
اوايل انقلاب
بود و بعد
تمركز جدي در
آدينه، دنياي
سخن، و تكاپو.
و پس از خروج
از ايران در
پاييز 96
ميلادي، به
طور متمركز در
شهروند. گرچه
جاهاي ديگر هم
بوده اند.
نوشته هاي چاپ
شده در شهروند
شايد بالغ بر
دو هزار صفحه ي
كتابي باشد. در
دوران تبعيد
پيش از انقلاب
در آمريكا
كارهاي فارسي
ام در پيام
دانشجو چاپ
شده اند. درست
است كه قبلا
تلفني با
شهروند در
تماس بودم و
يكي دو بار هم
درباره مسائل
نويسندگان
ايران مصاحبه
هايي از من چاپ
شده بود، پس از
ورود به
كانادا من
تصميم گرفتم
كارهايم را به
طور متمركز در
شهروند چاپ
كنم. فكر مي
كنم علاوه بر
برخورد درست
حسن زرهي و
نسرين
الماسي، دو
نفر ديگر نيز
در اين تمركز
دخالت
داشتند، يكي
دوست زنده
يادم محمد
مختاري، و
ديگري جواد
مجابي، كه هر
دو زماني براي
بزرگداشت
احمد شاملو،
به كانادا
آمده بودند، و
تجربه ي سلوك
شهروند را
برايم تعريف
كرده بودند. ما
سه تن در سه جا
همكاري كرده
بوديم؛ كانون
نويسندگان،
دنياي سخن و
تكاپو، و بعد
اين همكاري در
شهروند هم
ادامه پيدا
كرد، تا زماني
كه مختاري
زنده بود. و به
تفاريق
كارهاي دكتر
مجابي هم
بيشتر در خارج
از كشور در
شهروند چاپ مي
شود. علاوه بر
اين كه
خواننده ي
علاقمند مي
تواند آثار
اكثريت قريب
به اتفاق
نويسندگان
ايران را در
شهروند ببيند
و بخواند، مي
تواند يك دوره
ده ساله از كار
مرا هم در
صفحات آن پيدا
كند. اين نوع
متمركز كردن
كار در يك
نشريه، حتي به
ضرورت تبعيد،
هم در ادامه ي
آن شيوه ي
تمركز
انتشاري است
كه در دهه هاي
قبل زندگي
ادبي من در پيش
گرفته شده
بود، و هم چند
دليل جدي ديگر
دارد.
نخست اينكه
نسرين الماسي
و حسن زرهي
روزنامه نگار
حرفه اي اند، و
اين جدا از حسن
سلوك و شيوه ي
رفتار مناسبي
است كه با
نويسنده
دارند. اين
شيوه ي رفتار
ربطي به مسائل
مادي ندارد، و
اين ديگر روشن
است كه شهروند
همين قدر كه
روي پاي خود بايستد
براي من كافي
است. نه من
هرگز چشمداشت
مادي داشته
ام، نه آنها
توان
پرداختنش را
داشته اند، و
در قضيه ي بي
پولي ما همه
سوار يك كشتي
بي لنگر بوده
ايم كه مدام كژ
و مژ مي شود،
اما به هر طريق
پيش مي رود. آن
حسن سلوك در
جايي ديگر
است، نوعي
تفاهم است كه
براساس تجربه
ي فردي، و در
عين حال
اجتماعي و
تاريخي، به
دست آمده است.
چند نويسنده ي
گرفتار
تبعيد، اگر بي
مذاكره و
تصميم قبلي،
فكرهايشان را
روي هم
بگذارند،
حاصل قضيه چه
خواهد بود؟
همين كه مي
بينيم: شهروند
از ديدگاه من،
علاوه بر
مسئله ي ادبي
ــ كه به نظر
من در خارج از
كشور مهمترين
نشريه ادبي ما
ايراني هاست
ــ به چند
موضوع اساسي،
مدام به تاكيد
مي پردازد كه
من شخصاٌ در
طول دهه هاي
فعال زندگي
ادبي و
اجتماعي ام به
آنها علاقه
داشته ام. و
اين، هم جدا از
آن حقيقت اصلي
روزنامه
نگاري است و هم
بخشي از آن.
حقيقت اصلي
روزنامه
نگاري بيان
حقيقت درباره
ي همه مسائل
است. ولي هر
نشريه اي
اولويت هايي
براي خود قائل
مي شود كه طرح
آنها، از
ديدگاه من در
شهروند ضروري
است. سه نكته
اهميت دارد، و
شايد سه حوزه،
سه نقطه.
شهروند مخالف
ظلم و بي
عدالتي است،
هم به صورت
فردي آن، و هم
به صورت جمعي
آن. از اين نظر
شهروند، به
طور كلي، از
نظر فرهنگي و
ديد سياسي، در
حوزه ي چپ
فعاليت مي كند.
و اين به معناي
داشتن يك
پلاتفورم
سياسي نيست، و
چه بهتر، چرا
كه ارگان گروه
يا حزب خاصي
نيست. اين چپ،
از كليات چپ
سرچشمه مي
گيرد و نه از
تحزبي چپي.
يعني وقتي بحث
كار، و كارگر
و كارفرما مي
شود، شهروند
طرف كارگر را
مي گيرد و نه
طرف كارفرما
را. يا وقتي
مسئله زن مطرح
مي شود،
شهروند
طرفدار
برداشته شدن
همه ي غل و
زنجيرها از
پاي زن ايراني
است. و يا وقتي
مسئله ي مليت
هاي ستمزده ي
ايران مطرح مي
شود، به رغم
اينكه نسرين
الماسي و حسن
زرهي ممكن است
جزو اين مليت
ها به حساب
نيايند، با
چاپ كردن
مقالات مختلف
درباره ي وضع
فلاكت بار
مليت هاي تحت
ستم ايران،
پرده از روي
روابط ستمگر
فرهنگي ــ
اجتماعي
ايران برمي
دارند، در
حالي كه هم
دولت ايران
مخالف دادن
حقوق مساوي به
مليت هاي
ايران است، و
هم بعضي از
اشخاص به ظاهر
دمكرات خارج
از كشور كه
وقتي آن يك
ميلي متر
دمكراسي
عاريه اي را از
روي پوستشان
كنار مي زنيد،
از زيرش چرك و
فساد و تعصب
عليه مليت ها و
اقوام ديگر
ايران چنان
بيرون مي زند
كه مو بر اندام
هر ذهنيت
دمكراتيك
واقعي راست مي
كند. تنها در
يك جا بقاياي
حزب سومكاي
فاشيست، پان
ايرانيست هاي
نژادپرست،
جبهه ي ملي چپ
هاي حرفه اي
اما
بازنشسته،
ژنرال هاي بي
تاج و ستاره ي
سلطنت، با
جمهوري
اسلامي، و همه
ي شعبات و رنگ
ها و جنم هاي
آن از رأس تا
ذيل، تفاهم
دارند، و آن
اينكه در
كشوري كه در آن
فقط يك سوم
افراد آن
فارسي زبان
هستند، كسي حق
يادگيري و
استفاده از
زبان مادري
خود را ندارد،
حتي اگر
تعدادش از
تعداد فارسي
زبان ها بيشتر
باشد. شهروند،
به طور كلي
منعكس كننده ي
اين چند موضوع
اساسي بوده،
به اضافه پوشش
دادن جدي براي
حركت هاي
كارگري كه در
سراسر ايران
مدام اتفاق مي
افتد، و اگر
شهروند و چند
نشريه ي ديگر
در جهان به
آنها پوشش
خبري ندهند،
كسي از آنها
اطلاع موثق
پيدا نخواهد
كرد. از همه
اينها كه
بگذريم
شهروند مدافع
جدي همه ي
فعاليت هاي
هنري است كه در
كانادا،
بويژه در
تورنتو، عرضه
مي شود. بقيه
مجلات و هفته
نامه هاي شهر
به اين قبيل
فعاليت ها
پوشش نمي دهند.
بسياري از
آنها در مسائل
هنري ــ
فرهنگي ــ
سياسي از خود
خوانندگان
آنها "مصرف
كننده تر"
هستند. از
اينترنت
هجوياتي را كه
بارها از
راديو، از
تلويزيون، از
رسانه هاي
ديگر ايراد
شده، نقل مي
كنند، تا دليل
وجودي خود را،
كه گذران
زندگي از طريق
دريافت صدقه
از سرمايه
داري است، از
چشم ها دور نگه
دارند. هيچ
روزنامه يا
مجله اي در
جهان بدون
آگهي نمي چرخد.
ولي روزنامه
يا مجله بايد
اول روزنامه
يا مجله باشد
تا در مرحله ي
بعدي هم دليل
موجهي براي
امرار معاش از
طريق گرفتن
آگهي داشته
باشد. شهروند
تنها مجله اي
است كه توليد
فرهنگي دارد.
مصرف كننده ي
فرهنگي نيست،
جز در مورد خبر.
ولي خودش در
حوزه ي
ادبيات،
فرهنگ،
اجتماع، خواه
ايراني و خواه
كانادايي و
جهاني،
خبرساز است، و
اطلاع دهنده.
مجله اي كه
توليد فرهنگي
مي كند حق دارد
از جامعه آگهي
بگيرد. مجله اي
كه يك مصرف
كننده ي
اينترنتي بيش
نيست، محصول
كار ديگران را
وسيله ي كسب
پول مي كند.
من دارم جواب
گله هايي را مي
دهم كه بعضي ها
مي كنند كه
فلاني آثارش
را فقط به
شهروند مي دهد.
ولي به اين
نكته وقوف
ندارند كه من
اثرم را در
كنار اثري كه
به صورت
بخشنامه چاپ
مي شود نمي
گذارم. هر اثري
فقط يك مبدأ
دارد، و مخاطب
يا جذب آن مي
شود يا نمي شود.
پركردن
مكانيكي
فواصل آگهي ها
با آثار بارها
چاپ شده در آن
هفته، يا ماه،
يا سال،
سردبير نشريه
را تبديل را به
يك صفحه بند
ساده مي كند.
براي اينكه آن
صفحه بند
تبديل به حسن
زرهي و نسرين
الماسي بشود،
بايد به
مسئوليت
مطبوعاتي خود
عمل كند، يعني
قدرت انتخاب
نويسنده،
قدرت انتخاب
مطلب، و از آن
بالاتر،
شخصاٌ قدرت
نگارش درباره
مسائل و
مشكلات ايران
و جهان را
داشته باشد.
فرهنگي كه در
تورنتو توليد
مي شود،
فرهنگي كه از
خارج از
تورنتو به
تورنتو آورده
مي شود،
فرهنگي كه بر
مجموع اول و بر
مجموع دوم
داوري مي كند،
فقط يك پايگاه
دارد، و آن
پايگاه نشريه
شهروند است.
گمان نمي كنم
مديران اين
نشريه مخالف
اين باشند كه
نشريات مشابه
ديگري در
تورنتو پا
بگيرند. اما
براي آنكه اين
اتفاق مبارك
عينيت پيدا
كند، ما
نيازمند از
خودگذشتگاني
هستيم، كه به
رغم داشتن
هزار مشكل،
حرفه اي عمل مي
كنند. كادري
دارند كه مي
نويسد، ماشين
مي كند، صفحه
بندي مي كند،
با همكاري
ديگران در
مجله، همه ي
كارها را خود
انجام مي دهد،
و براي فرهنگ
ايراني در
تورنتو، و در
ساير جاهايي
كه ايراني ها
در آن زندگي مي
كنند، مخاطب
درست مي كند، و
خود آن مخاطب
را دعوت به
همكاري مي كند
و آبروي يك شهر
را از نظر
فرهنگي در
ميان
ايرانيان
شهرهاي ديگر و
داخل ايران
حفظ مي كند.
و اين زحمت مي
خواهد، تفكر
مي خواهد، مشورت
مي خواهد،
دوندگي جدي مي
خواهد، منت
پذير شدن مي
خواهد. خضوع در
برابر حقيقت و
دشمني با دروغ
مي خواهد. اين
جاست كه
شهروند، به
رغم محدوديت
هاي ناشي از
دوري از
ايران، و عدم
دسترسي به همه
ي نويسندگان
داخل و خارج
كشور، مجله اي
است، بي رودر
واسي، مهم.
خبرگير و
خبرساز؛ مصرف
كننده و
سازنده ي
فرهنگ؛ و
ميزباني كه
درِ خانه اش به
روي هر ايراني
با معرفت و با
فرهنگ باز است.
و من به اين
دلايل است كه
در كنار اين
شهروند
شانزده ساله
مي ايستم. بازو
در بازوي آن.
كار ديگري كه
از دستم برنمي
آيد.
تورنتو،
۲۳ شهريور
۱۳۸۵