ماشااله
رزمی
افسانه
کورش
روزنامه
لوموند
فرانسه در ماه
اوت 2007 سلسله
مقالاتی در
باره تمدن
مزوپوتامی (
بین النهرین )منتشر
کرد که از نظر
تاریخی بسیار
مهم و معتبر
بودند .ششمین
مقاله از سری
مذکورروز های
20 – 19 اوت بقلم «
استفان فوکار»
در باره کورش
هخامنشی (529 – 550 ق . م
) بود با
تیترعجیب که
می شود آنرا به
« کورش صامت » و
یا درست تر
«
کورش بی حرف »
ترجمه کرد .
کورش دوم
بنیان گذار
سلسله
هخامنشی در
زبان های
مختلف تلفظ
های متفاوتی
دارد مانند :
سیرو س ، سیرو
، کیروس ،
کوروس و کوروش
که هرودوت
اورا سیروس
نامیده است
ولی تلفظ
پارسی باستان
، کورش با کسر
ر بوده است .
مولف
در این مقاله
از نظزیات چند
کارشناس و
مورخ تاریخ
مزوپوتامی
بهره گرفته
است . جالب است
که وی تمام
صفات و گفتار
ها و
کردارهائی را
که تاریخ های
رسمی ایرانی
به کورش نسبت
می دهند با
استدلال و
دلیل و منطق
تاریخی رد
کرده است .
نویسنده
می پذیرد که با
وجود اختلاف
نظر های موجود
در باره
هرودوت ، در
مجموع اکثر
مورخین نوشته
های هرودوت را
معتبر می
دانند ولی بلا
فاصله اشاره
می کند آنچه که
هرودوت در
باره کورش
نوشته ، یک قرن
بعد از مرگ
کورش بوده و در
آن زمان
افسانه کورش
تمام و کمال
ساخته شده
بوده .
او
می گوید که تا
بحال هر سند و
مدرکی در باره
اولین
امپراطوری
پارس بدست
آمده همه از
اطراف و
پیرامون
امپراطوری
بوده و هیچ سند
و مدرکی از
مرکز
امپراطوری در
دست نیست .
کورش خودش هیج
جیزی ننوشته ،
هیچکس اورا
معرفی نکرده ،
هیچ نمی دانیم
چه گفته و
چگونه فکر می
کرده ، در یک
کلام هبچ چیزی
در باره او نمی
دانیم .
استفان
فوکار و
مورخینی که وی
بدانان استناد
کرده داستان
تولد و زنده
ماندن کورش را
یک افسانه
ساده شرقی می
دانند که
مانند اکثر
داستانهای
شرقی با یک
خواب دیدن
شروع می شود .
ترجمه
کلمه به کلمه
نوشته هرودوت
بنقل از
استفان فوکار
، بشرح زیر است
:
«
آزدیاک شاه
ماد که در فلات
ایران حکومت
می کند ، خواب
می بیند که «
دخترش ماندان
با ادرار کردن
ابتدا پاتخت و
سپس آسیا را در
سیل غرق می کند
» بعد از این
خواب تصمیم می
گیرد که دخترش
را به اشراف
ماد که می
توانند رقیب
قدرت او باشند
شوهر ندهد و او
را به یک پارس
بنام کامبیز
که شاهک
کوهستانهای
زاگروس بوده
بزنی می دهد .
زمان می گذرد و
آزدیاک پیر می
شود و ماندان
در انتظار
تولد کودکی
است که آزدیاک
بار دیگر خواب
می بیند که
«
از فرج دخترش
تاکی روئید و
تمام آسیا را
فرا گرفت » با
این فال بد ،
فرزند ماندان
باید کشته شود
. شاه ، کشتن
بچه را به یکی
از اعیان ماد
بنام هارپاگ
که مورد
اعتمادش بود
واگذار می کند
اما هارپاگ
مخفیانه از
کشتن بچه
خودداری می
کند و اورا به
دایه ای می
سپارد تا
مانند فرزند
خودش بزرگ کند
. این کودک
سیروس ( کورش )
نامیده می شود
.
کودک
هنگام بازی با
همسالانش
آثار بزرگی
از خود نشان می
دهد. بزودی
اطرافیان شاه
در می یابند که
هارپاگ کودک
را نکشته .
آزدیاک دستور
می دهد فرزند
خود هارپاگ را
بکشند ،
آنگاه مهمانی
مفصلی ترتیب
می دهد و غذای
خوبی آماده می
کند . بعد از
صرف غذا از
هارپاگ می
پرسد که غذا
چطور بوده و
جواب می شنود
که بسیار عالی
بود . در این
حال شاه سر
فرزند هارپاگ
را به او نشان
می دهد و
هارپاگ متوجه
می شود که آنچه
که خورده گوشت
فرزند خودش
بوده .
کورش،
بزرگ شده و شاه
زاگروس می
گردد . هارپاگ
که در پی فرصت
بود تا از
آزدیاک
انتقام
فرزندش را
بگیرد ، در خفا
کورش را به جنگ
علیه آزدیاک
تشویق می کند .
آزدیاک لشکری
برای مقابله
با کورش می
فرستد و
فرماندهی
لشکر را به
هارپاک می
سپارد . در روز
مصاف ، لشکر
علیه آزدیاک
بر می گردد و
کورش بدون جنگ
بر پدر بزرگ
خود غلبه می
یابد و
امپراطوری
ماد به
امپراطوری
پارس تبدیل می
شود . »
خویشاوندی
قوم ماد با قوم
پارس امکان
دارد ولی
ماد ها
امپراطوری
مرکزی
نداشتند و
حکومت آنان
بشکل
فدراسیون
قبایل بوده
است . افسانه
جنگ کورش با
پدر بزرگ خود
نیز تغییر شکل
یافته یک
واقعه تاریخی
است که در زمان
و مکان دیگری
اتفاق افتاده
است .
در
سال 1879 باستان
شناسی بنام
هرمزد رسام
در خرابه های
بابل لوحه ای
را کشف کرد که
این لوحه به
«
سالنامه
نابونید »
معروف شده و در
حال حاضر در
بریتیش
میوزیوم لندن
نگهداری می
شود . متن لوحه
سال به سال
حکومت
نابونید ( 539 – 556 ق .
م ) آخرین
پادشاه نئو
بابلی را شرح
می دهد . درسال
ششم سلطنت او
یعنی 550
ق
. م نویسنده
سالنامه ، به
جنگی در چند صد
کیلومتری
جنوب شرقی
بابل اشاره می
کند و می نویسد
:« شاه اشتومه
گو ، لشکر خود
را برای جنگ با
کورش ، شاه آن
شان ، فرستاد
ولی لشکر بر او
شورید ، او را
به زنجیر
کشیده و تحویل
کورش دادند .»
ظاهرا
این « ایشتو مه
گو » همانست که
هرودوت او را
آزدیاک
می نامد .
شهرت
کورش در تاریخ
مدیون نوشته
های هرودوت و
بعد از آن
گزنفون است .
گزنفون
فیلسوف ومدرس
بوده ، او
مخالف
دموکراسی
بوده در عین
حال
اولیگارشی را
نیز ابده آل
نمی دانسته .
گزنفون در
جستجوی یافتن
مدل و شخصیتی
برای حاکم
ایده آل ،
کتابی می
نویسد که
مورخین این
کتاب را بیشر
یک رمان تخیلی
می دانند . نام
کتاب «
سیروپدی » می
باشد و شخصیت
اصلی آن سیروس
نام دارد .
اشتباه
اینجاست که
بعضی ها این
شخصیت خیالی
را بجای کورش
تاریخی می
گیرند و هرچه
گزنفون از
زبان قهرمان
داستانش
نوشته ، به
کورش تاریخی
نسبت می دهند .
درواقع آنچه
که گزنفون
دراین کتاب
آورده ، شبیه
اسکندر نامه
های ایرانی
است که همه
گونه افسانه و
معجزه به
اسکندر نسبت
می دهند ولی
هیچ نشانی از
زندگی و کار
های اسکندر
مقدونی
تاریخا موجود
در آنها نیست .
اما
آنچه که کورش
را برای
دوستدارانش
از حالت یک
کشور گشای خشن
به یک مصلح
اجتماعی
ارتقاء داده
، تفسیر هائی
است که از «
سیلندر سیروس
» ( لوحه کورش ) می
شود .
در
قرن نوزدهم ،
باستان
شناسان از زیر
بنای معبد
اصلی بابل
استوانه ای از
گل رس بطول
بیست و به عرض
ده سانتیمتر
کشف کردند که
به « سیلندر
سیروس » معروف
شد . استوانه
با خط میخی و
بزبان بابلی
نوشته شده ولی
بخش هائی از آن
از بین رفته
است اما در سطر
بیستم آن ،
خطاط نوشته
است : « منم کورش
، شاه بزرگ ،
شاه قدرتمند ،
شاه بابل ، شاه
صور و آکد ،
شاه چهار
منطقه » .
متن
نوشته شده بر
این استوانه ،
به ناحق به
اولین منشور
حقوق بشر
معروف شده که
در آن بنیان
گذار
امپراطوری با
عظمت ، آزادی
ادیان و عقاید
را تضمین می
کند .
متاسفانه
این استوانه
هم متعلق به
کورش نیست . در
استوانه که
بعد از فتح
بابل نوشته
شده است ، کورش
خودرا پیرو
خدای
خدایان یعنی «
مردوخ » خدای
حافظ شهربابل
می خواند و
اعلام می کند
که مذهب مردوخ
را در شهرهای
بزرگ
امپراطوری
رایج خواهد
کرد ،
«
شهر های آنسوی
دجله که
مدتهاست
وبرانه و رها
شده اند، من
خدایان
آنهارا به
مکان هایشان
باز خواهم
گرداند و
معابد ابدی
برای آنها
خواهم ساخت » .
بعضی
ها این نوشته
را یک سرود
مذهبی می
دانند اما
باحتمال
بسیار قوی این
بک
مانورسیاسی و
یک سری وعده
های
حساب شده و
زیرکانه است .
بخش عمده آن در
محکومیت و نقد
« نابونید » است
فقط جزء کوچکی
از آن به کورش
اختصاص دارد .
هنگامی
که کورش در سال
539 قبل از میلاد
بدون جنگ بر
نابونید شاه
بابل پیروز شد
، یک شاه کم
اهمیت کوههای
زاگروس نبود .
او بر ماد غالب
شده و سپس با
شاه قدرتمند
لیدی « کروزوس »
جنگیده و
پایتخت او
سارد را تسخیر
کرده و تا
آسیای صغیر
پیشرفته بود و
یونانیها را
تهدید می کرد .
اما بلعیدن
بابل کار
بزرگی است .
گرفتن
بزرگترین
پایتخت
خاورمیانه و
باحتمال یقین
بزرگترین شهر
دنبای آنزمان
بمعنی گرفتن
یک امپراطوری
بزرگ نیز هست
که تا سواحل
مدیترانه
ادامه دارد .
پیر
بریان متخصص
سلسله
هخامنشی و
استاد
کلژ دو فرانس می
گوید « کلید
فتح بابل در
قدرت نظامی
نیست . کورش می
بایست کشوری
را که تسخیرمی
کرد ، خوب می
شناخت و می
دانست که
چگونه از
حمایت نخبگان
شهر بهره مند
شود . » در بابل ،
هر فاتحی می
بایست با
روحانیون
مردوخی شهر ،
از طریق حمایت
وگسترش دین
آنان ، همکاری
می کرد
همچنانکه در
نوشته
استوانه ای
قول آنرا می
دهد .
مورخ
فرانسوی ،
فرانسیس
ژوانس می گوید
: « این سیلندر
بنام کورش است
اما در واقع یک
متن تبلیغاتی
کلاسیک بابلی
می باشد
و می خواهد
نشان بدهد که
کورش آمده است
تا از کسانی که
در گرفتن شهر
به وی کمک
کردند ، حمایت
کند.»
لذا
این کورش
واقعی نیست که
در سیلندر
مشاهده می شود بلکه
کورش « بابلی
شده » است که به
زبان متحدینش یعنی
روحانیون
، تجار و
کاتبان بابلی
سخن می گوید .
بزبان
همانهائی که
ورود
پیروزمندانه
کورش را به
بابل بدون جنگ
امکان پذیر
ساختند .
اسکندر
کبیر دو قرن
بعد از آن با
همان شیوه
پارس را تسخیر
کرد . یعنی قبل
از حمله به
پارس مخفیانه
با اعیان پارس
هم پیمان شد که
شرح آن واقعه
نیز افسانه
شده .
علیرغم
واقعیت های
تاریخی معتبر
، افسانه کورش
همچنان زنده
است ، این
افسانه ها نه
تنها کورش را
آزاد کننده
اسرای بابل و
بدروغ بانی
اولین منشور
حقوق بشر ،
بلکه ملغی
کننده برده
داری نیز می
دانند . خانم
شیرین عبادی ،
روز دهم
سپتامبر سال2003
هنگام دریافت
جایزه صلح
نوبل گفت :
«
من ایرانی ام ،
از فرزندان
کورش کبیر که 2500
سال پیش حکومت
می کرد و هرگز
براقوامی که
خواهان او
نبودند حکومت
نکرد و قول داد
که هیچکس را به
تغییر دین
وعقیده مجبور
نکند و آزادی
را برای همه
تضمین نماید .»
خانم
عبادی یقینا
تحت تاثیر
افسانه های
رایج این
سخنان را
ایراد کرده
وگرنه کورش
هرگز چنین
ادعائی
نداشته
، اصولا کورش
حرفی نزده که
اینهم یکی
از آنها باشد
. تنها کاری که
کورش کرده ، در
سال های بعد از
فتح بابل ،
نرمش هائی از
خود نشان داده
و فرمانی صادر
کرده تا
یهودیانی که
از سال 587 ق. م
بدستور بخت
النصر دوم به
بابل کوچانده
شده بودند ، به
اورشلیم باز
گردند و معبد
خدای اسرائیل
را بنا کنند .
متن
فرمان کورش در
کتاب مقدس
یهودیان آمده
است و
از
نظرمعتقدین
به این کتاب
تردیدی در صحت
آن وجود ندارد
.
اما
چرا بین
پادشاه
قدرتمند پارس
با یک قوم کوچک
که چیزی برای
اهداء کردن به
امپراطور
نداشت چنین
اتحادی ایجاد
شده است ؟ پیر
بریان با خنده می
گوید که :
«
همه اش ساختگی
است . کورش چه
الزامی داشت
که در سر راهش
به مصر با قومی
متحد شود که
فایده ای برای
او نداشت در
حالیکه
اورشلیم بر
سر راه مصر
قرار نگرفته
است . حتی سعی
کرده اند بین
هبرو و پارسی
نیز قرابتی
پیداکنند و
بگویند که دین
پارس یکتا
پرستی بود .
چیزی که
واقعیت ندارد
هر چند که
اهورا مزدا در
معبد آنان
جایگاه خاصی
دارد .»
حقیقت
اینست که کورش
بعد از فتح
بابل به همه
اقوامی که با
زور به بابل
کوچانده شده
بودند ، اجازه
داده است که به
وطن خود
بازگردند و
تعدادی از
آنان نیز
برگشته اند .
اینهم بنظر می
رسد که شیوه
جدیدی برای
اداره
امپراطوری
بوده است و به
همه اقوام
خودمختاری
داده شده چون
نمی توانستند
همه را بزور
تحت فرمان خود
نگهدارند ،
کاری که آشور
ها قبل از آن
کرده بودند .
اما
رافت و ملایمت
زمانی بکار
برده شده که
نفع سیاسی
داشته است .
هرودوت که نام
کورش را در
تاریخ به
بزرگی ثبت
کرده است ،
پایان عمر
اورا بمانند
یک کشور گشای
خونریز تصویر
می کند و می
نویسد :
«
کورش در اواخز
عمر به
کشورگشائی در
آسیای مرکزی
پرداخت . در
سرزمین
ماساگت ها که
قومی
صحرانشین و
سلطه ناپذیر
بودند دامی می
گستراند . سفره
ای عظیم با
اندکی نفرات
در جائی می
گذارد . ماساگت
ها می آیند و
بعد از کشتن آن
نفرات اندک ،
می خورند و می
آشامند و
بخواب می روند
. سحرگاهان ،
کورش با
زبده ترین
جنگجویان خود
برآنان می
تازد و ماساگت
ها را قتل عام
می کند . در این
حمله پسر، «
تومروس » ملکه
ماساگت ها
کشته می شود .
ملکه
ماساگت ها
برای نبرد
نهائی تمام
نیروی قوم خود
را گرد هم می
آورد و پارس ها
را شکست می دهد
. در این جنگ
کورش نیز کشته
می شود .
ملکه
تومروس تشتی
از خون پر می
کند و جنازه
کورش را در
میان کشته
شدگان پیدا
کرده سر از تنش
جدا می کند .
آنگاه سر او را
در تشت خون
فروبرده و
چنین می گوید :
ای
خون آشام که در
تمام عمر از
ریختن خون سیر
نشدی و پسر مرا
با حیله و
نبرنگ از من
گرفتی اکنون،
من
می
خواهم تو را
برای همیشه از
خون خوردن سیر
بکنم .» .
همراهان
اسکندر ، رد
پای کورش را در
همه جا دنبال
کرده اند . یکی
از آنان بنام «
آریستو بول »
یادداشتهائی
در باره کورش
نوشته که از
بین رفته اند
ولی مورخ
معروف «
پلوتارک » از
آنها نفل قول
کرده و آورده
است که
کورش
با تمام غروری
که داشته ،
دستور داده بر
سنگ قبر او
چنین بنویسند :
«
ای رهگذر ، هر
کسی که هستی ،
از هر کجا که
می آئی ، چون
می دانم که
خواهی آمد ،
منم کورش که
تمام آسیا را
برای پارس
تسخیر کردم .
بر من حسادت
مکن ، اکنون
مشتی خاک پیکر
مرا می پوشاند
.»
اما
در پاسارگاد
در استان
فارس فعلی که
گفته می شود
مقبره کورش در
آنجاست هیچ
نوشته ای وجود
ندارد و این
بسیار تعجب
آور است زیرا
در منطقه ای که
هر حاکم کوچکی
نیز نام خودرا
بر سنگ قبر خود
حک می کرده ،
نام کورش بزرگ
بر هیچ سنگی حک
نشده است .
در
پاسارگاد ،
باستان
شناسان سه تکه
یک لوحه به خط
میخی پیدا
کرده اند که
چیز اهمیت
داری نیست و بر
آن فقط این
کلمات نوشته
شده :
«
منم کورش شاه
هخامنش »
این
لوحه نیز بنظر
اکثر مورخین
بفرمان کورش
نوشته نشده
بلکه سال ها
بعد بوسیله
یکی از
جانشینان او
نوشته شده است
و بهیچ وجه
شایسته
امپراطور
بزرگی نیست که
فرمان نوشتن
چنین لوحه
ناچیزی را
بدهد .
منابع
مورد استفاده :
-----------------
1.
Stéphane
Foucart , Le Monde 19-20 août
2007
2.
Histoire
de l’Empire perse, de Pierre Briant (Fayard)
3.
Dictionnaire
de la civilisation mésopotamienne, sous la direction de Francis Joannès (coll.
« Bouquins », Robert Laffont)
4.
Darius :
les Perses et l’empire, de Pierre Briant (coll. « Découvertes »,
Gallimard)
5.
www.achemenet.com,
édité à l’initiative de la chaire « Histoire et civilisation de monde
achéménide et de l’Empire de Alexandre » du collège de France
6.
L’enquête,
d’Hérodote (édition d’Andrée Barquet/Gallimard)
درماندگی
دانشگاه
شیکاگو،
پرآوازه ترین
مرکز ایران
شناسی، 5
«غم نامه ی
شگفتی آور
محوطه ای که
امروز
پاسارگاد می
شناسیم»
اریک
اشمیت را
باید از مهره
های اصلی
خراب کاری در
تاریخ و
باستان شناسی
ایران، از
زبده ترین
فرمان
برداران
اورشلیم و از
بزرگ ترین
ماموران
دانشگاه
شیکاگو، برای
انهدام محوطه
های ایران
کهن بشماریم
که اقدامات
او در برچیدن
آثار ایلامی
تخت جمشید،
حک کتیبه ی
ساسانی
بربدنه ی
مکعب نقش
رستم، تغییر
هویت کهن
پاسارگاد
کنونی، که
نمی دانیم
پیش تر و در
زمان های دور
چه می
نامیدند و
بالاخره از
بزرگ ترین
سارقان آثار
یافت شده در
مراکزی دانست
که زیر نظر او
حفاری می شد.
از اوائل
این قرن
شمسی، دیگر
اهمیت کنترل
نبض کاوش های
باستانی در
ایران، که
مدفن آشکار و
پنهان چندین
رابی بزرگ
صاحب کتاب در
تورات و مرکز
اصلی اجرای
جنایت وسیع
پوریم است،
چندان برای
یهودیان
آشکار شد، که
برای تغییر
هویت مردم
ایران و
تدوین تاریخ
تازه ای برای
آنان،
تمهیدات
متعددی را به
روالی چیدند
که به امحاء و
انکار آثار و
نشانه های
هستی کهن
ایرانیان
پامال شده در
آدم کشی
پوریم
بیانجامد، به
استقرار
هخامنشیان در
جای آنان
منجر شود،
موجودیت
اجداد هفت
هزار ساله ی
ما پنهان
بماند و مدعی
پوریم به
وجود نیاید.
چنین بود
که ناگهان،
تمام دستگاه
سیاسی و
فرهنگی رضا
شاهی، دمیدن
در شیپور بد
صدایی را
آغاز کردند
که پیش درآمد
سرود باستان
ستایی و فارس
پرستی کنونی
را می نواخت و
مراکز آموزش،
نگاه ها را به
۲۵ قرن پیش
باز
گرداندند، که
گرچه در آن
کورش مشغول
تخریب بابل،
مادر شهر
تمدن بشر، با
قصد آزاد
کردن اسیران
و ثروت
یهودیان بود،
اما روشن
فکرانی از
قماش بهار،
که چشم به
آخور تازه و
علیق فراوان
آن داشتند،
او را آزاد
کننده ی بشر و
نجات دهنده ی
ایرانیان از
توحش پیش از
هخامنشی می
شمردند و
هنوز هم می
شمرند!!! باید
اریک اشمیت
را از صحنه
گردانان اصلی
و پاسارگاد
را از عمده
ترین سن های
دکوربندی شده
ی این نمایش
فرهنگ فریب و
حقیقت کش در
موضوع سرنوشت
مردم شرق
میانه شناخت.
«روزی مری
هلن به من گفت
که مایل است
برای گروه
های باستان
شناس یک بخش
هوایی تاسیس
کند. به همین
منظور از
لوین بی
برینجر برای
مشاوره دعوت
کردیم تا
افکار
پراکنده ی ما
را انسجام
بخشد. او
هواپیمای دو
باله ای با
ویکو کابین
در نظر گرفت
که برای عکس
برداری
هوایی کاملا
مناسب بود.
سرعت اندک آن
در هنگام
فرود و از
زمین بلند
شدن سریع آن
سبب می شد که
برای
اکتشافات
درمناطق
مرتفع، یعنی
در جاهایی که
امکان فرود
به راستی
دشوار است،
مزیت داشته
باشد». (اریک. ف.
اشمیت. پرواز
بر فراز
شهرهای
باستانی
ایران، ص ۲۱).
ظاهرا این
خانم که
معلوم نیست
به کدام علت
نگران
اکتشافات
باستان شناسی
در ایران
بود، برای
وسعت و سرعت
کار،
هواپیمایی به
همسرش اریک
اشمیت هدیه
می کند! اشمیت
پس از اتمام
ماموریت عکس
برداری های
هوایی اش، در
فاصله ی سال
های ۱۹۳۵ و
۱۹۳۶میلادی،
هواپیما را
به دولت
ایران بخشید
تا معلوم شود
دلواپس اصلی
برملا شدن
موجودیت کهن
ایرانیان و
قربانیان
پوریم، نه
همسر اشمیت،
که علی
القاعده چنین
ثروت گزاف و
چنین گشاده
دستی را
نداشته، بل
شورای جهانی
یهود بود که
برای ایجاد
انحراف در
اندیشه ی
تاریخی
ایرانیان و
به امید سودی
که سال هاست
به کیسه ی
آنان سرازیر
است، سرمایه
های فرهنگی و
مالی بزرگی
را به جریان
انداخته
بودند.
اینک مورد
نظر من
استناد به
یکی از
نخستین عکس
های از آسمان
گرفته ی
اشمیت از
محوطه های
باستانی
ایران است.
تصویر زیر از
پاسارگاد،
گرچه مبنای
تصرفات برهم
زننده ی هویت
و راه نمای
بنا سازی های
بعدی آنان
قرار گرفت،
اما برای
اثبات
امروزین
نادرستی ها و
اعمال حیله
گرانه ی
مجریان دست
اندر کار این
کج روی های
مفتضح فرهنگی
و در راس آن ها
دانشگاه
شیکاگو نیز
کار برد دارد.

عکس ۱.
نمای هوایی
پاسارگاد که
اشمیت، ۷۰
سال پیش، در
ساعت ۷ صبح
روز ۲۸
سپتامبر ۱۹۳۵
از محوطه ی
پاسارگاد
گرفته و در
صفحه ی ۱۱ جلد
اول کتاب تخت
جمشید خود
چاپ کرده است.
از مزیت
های عکس فوق
این است که
نام گذاری
نقاط تاریخی،
فلش جهت نما و
مقیاس مساحت،
بر اصل آن ثبت
است و به رجوع
های مختلف
نیاز ندارد.
برای سهولت
گفت وگو
درباره
پاسارگادی که
در این عکس از
منظر هوایی
پیداست، آن
را به پنج
محدوده و
محوطه و محیط
تقسیم کرده
ام، که یک به
یک بررسی
خواهم کرد.
محوطه ی
شماره ی ۱. در
این محوطه با
دو بازمانده
معماری
باستانی
مواجهیم که
با نگاهی به
مشخصات ظاهری
و نیز یافته
های متعدد
باستان
شناسی، از
سکه و ظروف و
زینت آلات و
نشانه های
بسیار دیگر،
در این
محوطه، که
ازجمله در
کتاب
پاسارگاد
آستروناخ ثبت
است و نیز سبک
و مصالح و
علامت گذاری
های معماری و
فنی با حروف
یونانی،
تقریبا بدون
هیچ تردید می
توان آن را
محوطه ای
یونانی معرفی
کرد. در عکس
زیر با نمای
بزرگ تر از
همین ناحیه،
که به عنوان
تصویر شماره
ی ۱۵ در کتاب «پرواز
بر فراز
شهرهای
باستانی
ایران» آمده،
محل فلش
شماره ی ۱ به
یکی از این دو
بازمانده ی
معماری اشاره
می کند، که در
زمان ما تل
تخت و یا تخت
سلیمان نام
داده اند. اثر
دوم و شگفت
آور این
محیط، حصار
طولانی و
پرکاری است
که تقریبا در
مربعی به
اضلاع یک و
نیم کیلومتر،
با برج های
متعدد دیده
بانی و دفاع،
در اطراف
محوطه ی تل
تخت کشیده
اند.

عکس ۲. تل
تخت و حصار
اطراف آن، که
محل و امتداد
آن را اشمیت
با نقطه چین
معلوم کرده و
رد آن در
تصویر هوایی
قبل نیز دیده
می شود.
اشمیت در
توضیح این
عکس که در ۲۸
سپتامبر ۱۹۳۵
از ارتفاع
۲۱۹۶ متری
برداشته و در
زیرنویس آن
آورده است:
«نه ما
و نه هیچ کس
دیگر که پیش
از این قدم در
محوطه ی
پاسارگاد
گذارده بود،
متوجه دیوار
استحکامی
کثیر
الاضلاعی،
که روی عکس
عمودی مشخص
است، نشده
بود. این عکس
می تواند
نشانه ای از
آثار مهم
محصور در آن
باشد، که حتی
در این عکس هم
قابل مشاهده
نیستند». (!!!)
هنوز
کسی این عکس
را جدی
نگرفته و به
دنبال بقایای
مصالح این
حصار عظیم
نبوده، تا
احتمالا هویت
روشن تری از
آن آشکار
شود، این
حصار نه در
محوطه ی
کنونی
پاسارگاد، که
با مقبره و
کاخ های
قلابی کورش
شناخته می
شود، بل
بیرون از
محدوده ی
معروف و
موجود بالا
برده اند.
عجیب این که
در درون این
حصار عظیم،
کم ترین اثری
از هستی و
حضور آدمی و
مظاهری از
هیچ گونه
فرآورده ی
تمدنی نیست
که ارزش
حفاظت و
حصارکشی
داشته باشد و
عجیب تر که
اشمیت حصار
را به گرد
محوطه ی
کنونی
پاسارگاد فرض
کرده است! بار
دیگر به رد
این
استحکامات در
عکس اصلی
توجه کنید تا
نیروی عظیمی،
که ظاهرا
بدون هیچ سبب
مادی صرف
ساخت آن شده،
قابل ارزیابی
شود. آیا
یونانیان قصد
ایجاد
تاسیسات تازه
تری، علاوه
بر آکروپلیس
نیمه تمامی
که اینک تل
تخت می
خوانند، در
درون این
استحکامات
داشته اند،
که آزادی آتن
و اشتیاق
بازگشت به
یونان، ادامه
و تکمیل ساخت
و سازها را
تعطیل کرده
است؟!! بدین
ترتیب محوطه
ی شماره ی یک
در مجموعه ای
که اینک
پاسارگاد
کورشی معرفی
می کنند، یک
حوزه ی بکر
برای ارزیابی
دوران حضور
یونانیان در
ایران است که
مسلما هزینه
کردن برای
آن، مقدم تر
از چوب کشی پر
خرج و مسخره و
بی هوده در
مسیر عبور
بازدید
کنندگان تخت
جمشید است!
محوطه
ی شماره ی ۲.
در این محوطه
که بنا بر
مقیاس موجود
در عکس،
مربعی با
اضلاع تقریبی
۱ کیلو متر
است، چهار
بنای اصلی
پاسارگاد
قرار دارد که
اینک به محور
تبلیغات
کورشی در
ایران بدل
شده است. در
شمال غرب این
مربع، به تک
دیوار سنگی
بنایی بر می
خوریم، که در
عکس برج
معرفی شده،
برخی آن را
زندان می
نامند و
کسانی هم،
نمی دانیم چه
گونه کشف
کرده اند که
این بنا را
باید مقبره ی
کمبوجیه
فرزند کورش
دانست!!! بنای
بعد که در
امتداد جنوبی
برج قرار
دارد، در
عکس، کاخ
مسکونی نام
گرفته و دو
بقایای دیگر
در بخش جنوب
شرقی مربع،
یکی را کاخ
بار و دیگری
را ساختمان
دروازه نام
داده اند. در
حال حاضر،
بنا به
شواهدی که به
صورت صد ها
عکس رنگی از
این سه به
اصطلاح کاخ
در دست داریم
و از جمله عکس
شماره ی ۴ در
زیر، فقط
بقایای ابنیه
ای را شاهدیم
که جز ترکیبی
از ستون و
دروازه و کف
سازی سنگی
نیستند و کم
ترین اثری از
کاربرد خشت و
خاک ندارند،
اما در این
عکس هوایی به
وضوح و با
مقایسه ای که
می توان با
مانده های
دیگر ابنیه ی
ایلامی انجام
داد، بقایای
هر سه عکس را
به صورت تلی
از خاک و بدون
زوائد سنگی،
به جز تک ستون
انتقالی از
محوطه ی
بیرون از تخت
جمشید، می
بینیم! بی
رحمی آن ها در
پاک کردن این
محوطه از
عوارض و آثار
ایلامی،
چندان گسترده
و وسیع بوده،
که حتی دو
زائده ی خاکی
انتهای جنوب
غربی محوطه ی
شماره ی ۲ را،
که اشمیت تپه
نام داده،
شامل شده است.

عکس ۳.
تصویری از
بقایای معابد
ایلامی، در
آخرین صفه ی
زیگورات تخت
جمشید، که
برای مقایسه
با بقایای
خشت و گلی
پاسارگاد
آورده ام.
در عکس
هوایی فوق و
در محل اشاره
ی فلش شماره ی
یک و محوطه
های اطراف
آن، به
استثنای دو
محوطه ی سنگی
نیمه تمام
تچر و هدیش،
با مانده های
بناهای خشتی
و بدون سنگ و
ستون آشنا می
شوید که
اشمیت از
مرتفع ترین
صفه ی
زیگورات تخت
جمشید
برداشته است.
یک مقایسه ی
تصویری ساده
میان این
بقایا و چند
نمونه ی
دیگر، که در
زیر معرفی
خواهم کرد،
با تصویر
هوایی
پاسارگاد،
معلوم می کند
که بقایای
اولیه ی
ابنیه ی
کورشی موجود،
در محوطه ی
شماره ی ۲
پاسارگاد،
قبل از دست
کاری هایی که
به آن رسیدگی
خواهم کرد،
مانده هایی
از ابنیه ی
خشت و گلی
ایلامی بوده
است!

عکس ۴.
تصویر جدید
از محوطه ای
که در عکس
هوایی اشمیت
از پاسارگاد
به شماره ی ۲
معرفی شده
است. چنان که
ملاحظه می
کنید در این
عکس به جای آن
بقایای خشت و
گلی ایلامی،
فقط چند نیمه
ستون سنگی
شفاف
کارگذارده
اند که پیش تر
معلوم کردم و
در همین
یادداشت نیز
بیش تر مسلم
خواهد شد که
نیمه ستون
هایی منتقل
شده از مسجد
مسلمین در به
اصطلاح محل
مقبره ی
کنونی کورش
است. چنان که
معلوم است
ذره ای از
بقایایی که
در عکس هوایی
اشمیت دیده
می شود، در
این وضعیت
جدید، باقی
نیست.
در این عکس
رنگی و شماره
خورده و
جدید، که کسی
برای توضیح
به ای میل من
فرستاده بود،
محل شماره ی
۳، زندان یا
برج است و محل
های شماره ی ۴
و ۵ و ۶ به مکان
هایی اشاره
می کند که
اینک کاخ های
کورشی نام
دارد. به
گواهی این
تصویر، از آن
سه محوطه ی
خشتی کهن
موجود در عکس
هوایی اشمیت،
کم ترین اثری
باقی نگذارده
اند و هنوز می
توان عکس های
دیگری ارائه
داد که مسلم
کند در جای آن
مخروبه های
خشتی ایلامی،
ابتدا خیش
انداخته و
کشاورزی کرده
اند و سپس آن
گاه که برای
تلقین یک
تاریخ قلابی
امپراتوری
هخامنشی و
ایجاد رد
پایی برای
کورش بی
نشانه در
ایران، ساخت
کاخ هایی
برای او را
ضروری دیده
اند، در همان
زمین های شخم
شده و مسطح
پیشین، با
سرقت و
انتقال
مصالح، با
وضعی مضحک و
اسف بار برای
کورش کاخ های
سنگی و ستون
دار ساخته
اند! تمام این
مباحث از سوی
دیگر و با
توجه به
بقایای بنای
موسوم به برج
در کنار
محوطه های
خشت و گلی
ایلامی در
پاسارگاد، که
در کل و در
اجزاء با
بنای مکعب
شکل دیگری،
که در جنب
مجموعه ی خشت
و گلی و
ایلامی نقش
رستم برپاست،
معلوم می کند
که هویت تمام
مانده های
موجود در
مربع محوطه ی
شماره ی ۲، در
عکس هوایی
اشمیت،
همانند هویت
غالب آثار
مانده در نقش
رستم و تخت
حمشید،
ایلامی است.
محوطه ی
شماره ی ۳ و ۴.
درعکس هوایی
اشمیت، چنان
که تصویر
بزرگ شده
زیر، درمحل
فلش شماره ی ۱
نشان می دهد،
بقایای یک
محوطه منظم
مستطیل شکل
عمدتا سنگی
پیداست، که
مانده هایی
از کاروان
سرای اتابکی
معرفی می شود.
عکس هوایی
زیر، که به
عنوان تصویر «۱۴
ب» در کتاب «پرواز
برفراز
شهرهای
باستانی
ایران» آمده و
با تاریخ
گذاری اعلام
شده، فقط چند
ماه پس از عکس
هوایی قبل
برداشته اند،
دارای زیر
نویسی است که
برای شناخت
محتوای کثیف
و آلوده به
جعل و دروغ
ایران شناسی
موجود ارزش
بسیار دارد.
«تصویر ۱۴
ب. منظره ی
عمودی از
آرامگاه
کورش. منظره ی
نقشه نشان
دهنده محوطه
ای چهار گوش
است که
آرامگاه
شاهی و ردیف
ستون های
شکسته ای را که
در دوران
اسلامی به آن
اضافه شده، دربر
می گیرد. هزاران
گور اسلامی
این پیرامید
را محاصره و
به مکان
اسلامی
مقدسی بدل
کرده است. می
۱۹۳۶، ۶
بامداد،
ارتفاع ۱۲۲۰
متر، سرعت یک
دویست و
پنجاهم
ثانیه، بدون
فیلتر».

عکس ۵.
دو تصویر
هوایی بزرگ
شده از محوطه
ی معروف به
مقبره ی کورش
در پاسارگاد.
در این
تصاویر
موقعیت
مقبره و
بقایای کهن
خشت و گلی و
ایلامی
اطراف آن ها
به خوبی دیده
می شود. چنان
که تصویر با
وضوح تمام
بیان می کند
محوطه ی
مقبره را از
میان یک تل
باستانی
درآورده اند.
در حال حاضر
هیچ یک از
عوارض
باستانی را
که در این دو
تصویر معلوم
است، بر جای
نگذارده اند
و سراسر
اطراف مقبره
را یکسره به
صورت مسطح در
آورده اند.

چنان که
عکس گواهی می
دهد، محوطه
داخل کادر،
که اینک گور
کورش خوانده
می شود، از
آثار متنوع
اسلامی، از
سنگ قبر و
نیمه ستون
های پراکنده
پوشیده است،
که اشمیت با
اغراق نسبی،
به تعداد
هزاران شمارش
می کند. این
اعتراف اشمیت
کاملا آشکار
می کند که به
زمان این عکس
برداری هیچ
تصوری از
ساخت قصرهایی
برای کورش
وجود نداشته
، زیرا بنا به
ادعاهای
موجود، مقرر
است که
مسلمین ستون
های محوطه ی
مسجد اتابکی
در اطراف گور
را، از کاخ
های کهن کورش
سرقت کرده
باشند! اشمیت
که مسلما با
این مهمل
بافی امروزین
آشنایی نبوده
و از آسمان،
در محل کاخ
های کنونی،
جز تل های دست
نخورده و
کاوش نشده ی
خاک و مانده
هایی از
ابنیه ی خشتی
کهن نمی دید،
بی توجه به
نیازهای بعدی
آستروناخ
وبزهای اخفش
دنباله روی
او، اعتراف
می کند مانده
های سنگی
اطراف به
اصطلاح گور
کورش، از
نیمه ستون و
سنگ قبر،
اسلامی است!
هنوز باید
به درس های
بیش تری گوش
دهیم که عکس
هوایی شماره
ی ۵، در اثبات
رذلی و
اوباشگری
ایران شناسان
اعزامی از
غرب، آموزش
می دهد. آثار
مانده در محل
فلش های
شماره ۲ و ۳ و ۴
و ۵ و ۶،
محدوده ی به
اصطلاح قبر
کورش را در
محاصره تپه
های باستانی
و خشتی
متعدد، در
شمال و غرب و
با چنان
ارتفاعی نشان
می دهد که
زمان برداشتن
این عکس،
قابل شخم زدن
نبوده، ولی
در دامنه و
لابلای این
تپه ها، هرجا
ارتفاع زمین
مانع نبوده،
محوطه را شخم
خورده می
بینیم. در تپه
ی شماره ی ۵،
که محیطی
بسیار گسترده
دارد، آثار
دیوارهای
اطراف کاملا
پیداست و مهم
تر از آن چنان
می نماید که
پیرامید
مقبره را با
گود برداری و
تسطیح، از
میان تپه
بیرون کشیده
اند، که نه
فقط قدمت بیش
تر بقایای
خشتی را مسلم
می کند، بل
چنان که در
عکس پیداست،
مقبره و محیط
اطراف را، در
گودی
قرارداده است.
اما در وضعیت
فعلی که تپه
های باستانی
اطراف مقبره
را به کلی
تسطیح کرده
اند، برای
دسترسی به
محیط مقبره،
خلاف عکس،
باید از پله
هایی بالا
رفت!!! مجموعه ی
این تپه های
باستانی، که
به اصطلاح
قبر کورش را
در محاصره
دارند، برابر
مقیاس عکس
وکادر محوطه
ی شماره۴، در
مربعی به طول
و عرض نیم
کیلومتر
گنجیده است.
این تپه ها،
که اکتشاف در
آن ها می
توانست ما را
به هویت
واقعی و
ایلامی
پاسارگاد و
حتی پیرامید
سنگی مقبره،
بیش تر هدایت
کند، در حال
حاضر کم ترین
اثری باقی
نیست و تمام
محوطه ی
اطراف به
اصطلاح مقبره
ی کورش تا عمق
چند کیلومتر
چون کف دست
صاف و بدون
هرگونه عوارض
است!!! آیا با
کدام مجوز و
چه کسی، جز
کارشناسان
بسیار معزز
دانشکاه های
غرب، نظیر
دانشگاه
شیکاگو، این
بقایای خشتی
مملو از آثار
دیوار کشی و
محوطه های
زیستی را
معدوم کرده
است؟ همین دو
عکس هوایی
پاسارگاد که
اشمیت
برداشته،
همراه مدارک
و تصاویری از
تخت جمشید و
نقش رستم، که
در بخش های
قبل این
یادداشت ها
عرضه شد، به
خوبی میزان و
اندازه ی
دشمنی ایران
شناسی موجود
را، با هویت و
هستی و تمدن و
توانایی های
اقوام ایرانی
پیش از
پوریم، با
فصاحت تمام
بازگو می کند.
محوطه ی
شماره ی ۵.
اینک به
آموزش های
مندرج در
محوطه ی
شماره ی ۵، در
تصویر هوایی
اشمیت از
منطقه ی
پاسارگاد
توجه کنیم،
که غم نامه ی
تخریب هویت
پاسارگاد را،
که نام
تاریخی پیشین
آن را نمی
دانیم، تکمیل
می کند. چنان
که از عکس
پیداست،
اشمیت به این
محوطه نام
دروغین و بی
مسما و فاقد
اساس «مادر
سلیمان» داده
است. این نامی
است که ظاهرا
برای روستای
قدیمی اطراف
به اصطلاح
مقبره ی کورش
تدارک دیده
اند. اما در
این عکس
هوایی اثری
از روستا نمی
بینیم، سه
محوطه ی
محصور است که
به نظر می رسد
درون دو تای
از آن ها را
پیش از
انتشار عکس،
به عمد سیاه
کرده اند و
سومین محوطه
نیز مسلما به
یک ده آزاد
متعلق نیست.
حصارگونه ی
منظمی است،
با دیواری
بسیار بلند و
سایه انداخته
به سمت غرب،
که ابنیه ی
داخلی آن با
فرم های
معماری خشت و
گلی ایلامیان
در شوش و تخت
جمشید مشابه
و قابل
انطباق است
با جرز هایی
که از آسمان
نیز بسیار
عریض می
نماید و
تقسیم بندی
های داخلی که
با آثار
معماری مانده
از ایلامیان
و از جمله در
تصاویر زیر،
تطبیق می کند.
چنین اسلوب
معماری به هم
پیوسته منظم
و قلعه
مانند، هرگز
در روستاهای
ایران دیده
نشده، که بنا
بر معمول،
مجموعه ای از
خانه ها و آغل
ها و حیاط های
پراکنده ی
غیر محصورند.

عکس ۶.
نمای درشت
محوطه ی ۵
در عکس زیر
با ترسیمی از
بقایای یک
مجموعه ی
معماری کهن
در شوش
باستان
مواجهیم که
نمای به تر آن
در آدرس livius.org/su-sz/susa/susa.htm
یافت می شود.
تقسیم بندی
داخلی و حصار
بندی ابنیه
ای که در
سراسر عکس
پیداست، جزء
به جزء، با
تنها قسمت
رتوش نشده ی
محوطه ی
شماره ی ۵، در
عکس بالا
منطبق است و
نشان می دهد
که هر دو
مجموعه از
تفکری واحد
در تقسیمات
محیط های
تجمع عمومی
پیروی کرده
است.

عکس ۷.
نمای باز
سازی شده ای
از محیط های
مسکونی شوش.
که از آدرس
اینترنتی
livius.org/su-sz/susa/susa.htm
برداشته ام.
عکس زیر از
اسلوب معماری
در ضمائم
خدماتی و در
محوطه های
اطراف
زیگورات
چغازنبیل و
هماهنگی کامل
ابنیه محصور
در محوطه
شماره ی ۵
تصویر هوایی
اشمیت از
پاسارگاد را،
با این ساخت و
ساز ایلامی
در شوش گواهی
می دهد. بدین
ترتیب در
محوطه ی
شماره ی ۵ عکس
هوایی اشمیت
از پاسارگاد
نیز با
بقایای
ایلامی به
کلی معدوم
شده ی دیگری
مواجهیم که
بازبینی مجدد
این مجتمع
بزرگ، به سود
حضور کامل و
کهن ایلامیان
در آن را،
ناگزیر می
کند، که در
ضمن آن با
یافتن تشابه
بیش تری میان
به اصطلاح
پاسارگاد
کنونی و نقش
رستم، تعلق
عمومی هر دو
محوطه و به
خصوص دو
ابنیه ی مکعب
شکل آن را به
ایلامیان
میسرتر کند.
در حال حاضر،
به جای ابنیه
ی ایلامی در
محوطه ی
شماره ی ۵ عکس
اشمیت از
پاسارگاد،
بنای آجری ـ
سیمانی محقری
برای امورات
اداری و
نگهبانی
گذارده اند و
هیچ رد و
نشانی از
مجموعه ی
جذاب و بی
نظیر مانده
در عکس اشمیت
باقی نیست.

عکس ۸.
نمای بقایای
محوطه ی
خدماتی
زیگورات چغا
زنبیل در
اطراف شوش
اینک که با
غم نامه ی
تجاوزات
متعدد در
عمده ترین
محیط های
باستانی و
کهن ایران به
وسیله ی
باستان
شناسان غربی
و در راس آن ها
کارشناسان
دانشگاه
شیکاگو، در
این سلسله
یادداشت ها
آشنا شدیم و
مثلا معلوم
شد که تدارک
مقبره و مکان
هایی برای
کورش در
محوطه ی به
اصطلاح
پاسارگاد به
چه قیمت
گزافی برای
بقایای
باستانی
ایران تمام
شده، آن گاه
باید به
دنبال چهره ی
آگاه و قابل
اعتنا و
اعتمادی در
محیط ها و
مراکز فرهنگی
جمهوری
اسلامی
بگردیم که به
بازخوانی این
غم نامه ها
ذره ای علاقه
نشان دهد، از
تاریخ و هویت
واقعی
ایرانیان،
پیش از قتل
عام پوریم، و
نیز نقش
التیام بخش
اسلام در
تجدید تمدن
منطقه پرده
بردارد و
اجازه ندهد
تا یهودیان
چهره ی مخوف
پوریمی خود
را در پس
دیوار دود
تاریخ ایران
باستان مخفی
کنند.
+
نوشته شده
توسط ناصر
پورپیرار در
چهارشنبه
دوازدهم بهمن
1384 و ساعت 17:17 | آرشیو
نظرات
| جمعه
۱۳ مهر ۱۳۸۶
- ۵ اکتبر
۲۰۰۷ |
|
| |
مجید
زربخش
تاریخ
نگری
روشنفكران
بریده
از چپ
شرائط
ضعف و
محدودیتهای
جنبش چپ
و جنبش
آزادیخواهانه
و
استقلالطلبانة
ایران
در سالهای
اخیر،
فضای
مساعدی
برای
یكهتازیها
و جولان
پارهای
روشنفكران
بریده
از چپ و
اشاعه و
تبلیغ
بدون
مانع
اندیشههای
التقاطی
و تحریف
تاریخ
گذشته
بوجود
آورده
است. نفی
ارزشهای
ملی و
دستاوردهای
جنبش
دمكراتیك،
بیاعتبار
ساختن
جنبش چپ
و
روشنفكران
چپ، نفی
نقش
تاریخی
شخصیتهای
سیاسی
ملی و
آزادیخواه
و ساختن
و
پرداختن
چهرههای
دیگر در
برابر
آنان و
بهجای
آنان،
نفی
اهمیت و
جایگاه
مبارزات
استقلالطلبانه
پیشین و
دگرگون
نشان
دادن
تاریخ
صد ساله
اخیر
ایران،
ویژگی
این
اندیشهها
است كه
در پوشش «نواندیشی»،
«بازشناسی
گذشته» و «نوتاریخیگری»
انجام
میگیرد.
آقای
باقر
پرهام
در پاسخ
بهمنتقدین
خود،
یادآوری
كودتای 28
مرداد
را «عاشورای
28 مرداد» و
«روضهخوانی
در باب
كربلای 28
مرداد»
میخواند
و در
سخنرانی
خود در
دانشگاه
آتلانتای
آمریكا
مدعی میشود
كه «تجربة
پهلویها
اگر چه
آزادی
سیاسی
برای
ایرانیان
بهارمغان
نیاورد،
نهادهای
جامعه
مدنی را
در جهت
پیشبرد
آرمانهای
مشروطیت
گسترش
نداد و
تقویت
نكرد،
اما
پایههای
مادی
ورود بهمدرنیته
را بهحدی
نسبتأ
گسترده
در كشور
ایجاد
نمود».
طرفه
این كه
اینها
را یك
جامعهشناس
بر زبان
میآورد
و تبلیغ
میكند،
كسی كه
قاعدتأ
میداند
مدرنیته
با همین
نهادهای
جامعه
مدنی
محتوا
مییابد
و مقوله
مدرنیته
بدون
این
نهادها،
بدون
آزادی و
بدون
بنیادهای
فرهنگی
و سیاسی
معرف
مدرنیته،
بیمعنی
است.
در
این «بازنگریهای
گذشته» ،
بهطوری
كه میبینیم،
واقعیت
تاریخی
سلب
حقوق و
آزادیهای
مردم
توسط
پهلویها
و
استقرار
مجدد
دیكتاتوری
در
كشوری
كه بهبهای
جانبازیهای
فراوان
توانسته
بود حق
زندگی
در
آزادی
را بهدست
آورد و
در گامهای
نخست
این
تجربه
بود، بهسادگی
با
عباراتی
از قبیل «پهلویها
آزادی
سیاسی
را بهارمغان
نیاوردند
.
نهادهای
جامعه
مدنی را
گسترش
ندادند»،
اما در
عوض «پایههای
مادی
ورود به
مدرنیته
را بهحدی
گسترده
ایجاد
كردند»،
مخدوش و
دگرگون
میشود.
بیش از
چهار
سال از
این
گفتار
آقای
پرهام
میگذرد.
در این
فاصله
دیگرانی
نیز چه
در همین
زمینه و
چه در
زمینههای
دیگر بهاینگونه
«تاریخنگری»
و بررسی
گذشته،
رونق
بخشیدند.
آقای
علی
میرفطروس
كه پیش
از آن در
این
عرصه
فعال
بود و
ندامتنامه
خود را
از
گذشتة
چپ خویش
قبلأ
نوشته
بود، با
ادامة
تلاش
جهت
ساختن
كارنامه
خدمات و
استقلالطلبی
برای
پهلویها
و درست
كردن
پروندة
ضعفها
و خطاها
و
ناتوانیها
برای
مصدق،
میخواهد
ریشههای
شكست را
در این
ضعفها،
در
ناتوانی
مصدق در
حل
مسئله
نفت و در
تمایلات
او به «وجیههالمله
بودن»
پیدا
كند و در
نگارش
تاریخ
دوران
پهلویها،
روایت
دیگری
از آن
تاریخ
خلق و
القاء
نماید.
تازهترین
محصولات
این «بازنگری
گذشته» و «نوتاریخیگری»-
هر چند
با
تأكید
بر
ماهیت
استبدادی
رژیم
شاه-
كتاب « در
تیررس
حادثه،
زندگی
سیاسی
قوام
السلطنه»
تألیف
حمید
شوكت و
مصاحبة
عباس
میلانی
تحت
عنوان «روزگار
سپری
شدة
روشنفكران
چپ» در
شماره 16
روزنامة
«هممیهن»
است، كه
هر یك بهگونهای،
اولی بهطور
مبسوط و
در
قالبی
پژوهشگرانه
و دومی
در
محدودة
یك
گفتگو و
بهشكل
طرح
استنتاجات
و گرایشهای
فكری
امروز
گوینده،
بهجای
حقایق،
و در
مواردی
بهصورت
طرح
احكام
سستپایه،
انتشار
یافتهاند.
تا
كنون در
هر دو
مورد
پاسخهائی
كه
روشنگر
جوانب
متعددی
از این
پژوهشها
و نظریهپردازیها
است، در
سایتهای
اینترنتی
منتشر
شده است.
معهذا
با توجه
بهاهمیت
نتیجهگیریهای
آقایان
حمید
شوكت و
عباس
میلانی
در نفی
گذشته و
ارزشها
و
دستاوردهای
مردم و
در
دگرگون
نشان
دادن
حوادث و
نقشها،
در زیر
پارهای
از
مطالب
مطرح
شده را
مورد
بررسی
قرار میدهیم:
I
-
در
تیررس
حادثه
آقای
حمید
شوكت در
آغاز
كتاب مینویسد:
«هر نسلی
میبایست
زندگی و
زمانهی
سپری
شدهی
خود را
از نو
بازشناسد
و
پنداشتههای
پذیرفته
شده را
در پرتو
وسواسی
نقادانه،
مورد
قضاوتی
مجدد
قرار
دهد ... نقد
تاریخی
میبایست
فارغ از
ارزیابیهای
شتابزده
و داوریهای
معمول و
یكسویه،
توجهاش
را بهشناخت
و
بازنگری
بیپروای
گذشته
معطوف
كند»... «وظیفه
نقد
تاریخی،
ملاحظة
توأم با
شكاكیتی
شفاف و
كاوشی
بیپروا
و مبتنی
بر
شواهد
تازه،
برای
بازگشائی
و مرور
پروندههای
مختوم
گذشته
است. از
همین
منظر
بررسیدن
كارنامة
قوامالسلطنه
و
بازبینی
زندگی
سیاسی
او، بهعنوان
شخصیتی
مهم و در
خور
توجه
ضرورتی
انكارناپذیر
دارد كه
میتواند
زمینة
درك همهجانبهای
از
تاریخ
معاصرمان
را
فراهم
سازد» (صفحات
10-9).
خواننده
با
خواندن
این
وعدهها
و
عبارات
زیبا و
ادعای
نهفته
در آن،
انتظار
دارد كه
با
بازنگری
و نقدی
آنچنانی
روبرو
شود،
اما هر
چه در
خواندن
كتاب
بیشتر
پیش میرود،
كمتر
نشانی
از آن مییابد.
البته
نمیتوان
نادیده
گرفت كه
نویسنده
در
كنكاش
برای
یافتن
ضعفهای
نهضت
ملی
ایران،
برخی
نكات
مهم و در
خور
تأمل،
از قبیل
نقش
نمایندگان
جنبش
ملی و
استقلالطلبانه
در
آمیزش
بیش از
پیش دین
و
سیاست،
مطرح میسازد
و نشان
میدهد
كه
چگونه
اینان
در رواج
افكار و
اعتقاداتی
چون «انتقام»
، «قصاص»،
«جهاد»، «مفسد
فیالارض»
و یا «مهدورالدم»
خواندن
مخالفان
(صفحات 299-295)
سهیم
بودهاند
و حتی از
صحن
مجلس
شورای
ملی
برای
ترویج
این
افكار و
گسترش و
تحكیم
نفوذ
مباشران
آن
استفاده
كردند و
یا
چگونه
با
تصویب
ماده
واحدهای
مبنی بر
این كه «افرادی
كه ثابت
شود
علیه
ملت و
منافع
اجتماع،
قیام بهنفع
بیگانه
نمایند،
در هر
مسلك و
مذهب
مهدورالدم
هستند»،
خلیل
طهماسبی
قاتل
رزمآرأ
را «بیگناه»
شناختند
و تبرئه
كردند و
با
تصویب
مادة
واحده
دیگری
قوام را «مفسد
فیالارض»
اعلام
میكنند
و كلیه
اموال
منقول و
غیرمنقول
وی را از
مالكیت
او خارج
میسازند.
و یا
چگونه
با
تصویب
قانون
منع
مشروبات
الكلی
در
برابر
روحانیت
كرنش
كردند و
تسلیم
شدند (صفحات
311-308).
بررسی
و
بازبینی
این
نكات كه
تأثیر و
امتداد
آنها در
رویدادهای
بعدی و
در قدرتیابی
روحانیت
در
انقلاب
بهمن
ماه 1357
انكارناپذیر
است و
روشن
ساختن
نقشها
و
مسئولیتها
و خطاها
در كمك
بهغالب
ساختن
احكام
شرعی و
رسمیت
بخشیدن
بهاین
احكام
در
برابر
قوانین
مدنی و
جاری
كشور،
بیتردید
در نقد
گذشته و
آموزش
از آن
حائز
اهمیت
است.
افزون
بر این
پارهای
از این
اقدامات
نظیر
مصوبههای
نامبرده،
عملأ در
راستای
متزلزل
كردن
مبانی
مشروطه
بود و
همانطور
كه
نویسندة
كتاب
اشاره
میكند: «قوه
مقننه
با
دخالت
آشكار
در قوه
قضائیه
و
مجریه،
اصل
تفكیك
قوا را
كه از
اصول
انكارناپذیر
مشروطیت
بود،
زیر پا
گذاشت».
البته
«برخورد
همهجانبه»
كه
نویسندة
كتاب از
آن نام
میبرد،
اقتضا
میكند
كه تنها
بهارائه
این
دادهها
اكتفاء
نشود، بلكه
شرائط
تاریخی
آن
روزگار،
واقعیتهای
اجتماعی
و
فرهنگی،
باورهای
اقشار و
طبقات
اجتماعی،
ذهنیت
جامعه و
ذهنیت
سیاستورزان
آنروز
هم مورد
بررسی
قرار
گیرد.
اما
صرفنظر
از نكات
با
اهمیتی
از این
نوع كه
نویسنده
در
بررسیهای
خود بهآن
پرداخته
است،
كتاب در
موضوع
اصلی،
یعنی
بررسی
دو
شخصیت
ایران،
قوامالسلطنه
و مصدق و
تاریخ
سیاسی
مرتبط
با آنها،
همچنین
نتیجهگیریهای
آن در
این
ارتباط،
فاقد
ویژگی «بیطرفی»،
«واقعگرائی»،
«همهجانبهگری»
و «دقت و
وسواس
نقادانه»
است كه
نویسنده
در
ابتدای
كتاب
وعده میدهد.
حتی
برعكس،
شیفتگی
بهیكی
از این
دو
شخصیت،
از همان
صفحههای
نخستین
بهطور
بارزی
مشهود
است و
چنین بهنظر
میرسد
كه
نویسنده
از همان
آغاز
طرح
اولیهی
كتاب در
پی آن
است كه
تمایلات
و
پندارهای
جدید
خود را
كه – یكسویه
و مغایر
با
واقعیتها
است-
جایگزین
«پنداشتههای
پذیرفته
شده»
دیگران
نماید.
بدین
ترتیب
كتاب بهجای
«نقد
تاریخی»،
«فارغ از
پیشداوریهای
معمول
ویكسویه»
، بهنقدی
مبتنی
بر
جانبداری
آشكار و
آمیخته
با حب و
بغض
تبدیل
شده است.
نویسنده
كتاب در
همان
صفحه
دوم، پس
از
اشاره
بهضرورت
انكارناپذیر
بررسیدن
كارنامه
قوامالسلطنه
و
بازبینی
زندگی
سیاسی
او،
بلافاصله
بهشمارش
احكامی
غلوآمیز
و
غیرواقعی
در مورد
نقش
قوام میپردازد
و از «نقش
قوام در
بهامضاء
رساندن
فرمان
مشروطیت
و
نظامنامه
انتخابات»،
«مقابلهاش
با
ناآرامیهای
خراسان
و گیلان»،
«چگونگی
رویاروئیاش
با
شوروی و
كارزاری
كه بر سر
آذربایجان
بر پا
شده بود»
و «سرانجام،
تلاش
نافرجامش
در تیر
ماه 1331 كه
از راه و
چاره
دیگری
بهمسئله
نفت و
نجات
ایران
میاندیشید»،
سخن میگوید
و سپس
تلاش میكند
این
حوادث
مهم را
كه «نشان
از نقش
او در
تحولاتی
دارد كه
بر
زندگی و
زمانه
ما
تأثیری
ماندگار
بر جای
نهادهاند»
(صفحه 10) بهگونهای
بررسی
كند كه
در آنها
قوامالسلطنه
بهمثابه
«استاد
مسلم
سیاست
فارغ از
ایدئولوژی،
استاد
مسلم
سیاست
فارغ از
مبانی
قراردادهای
پیشساخته»!!،
سیاستمداری
با «شجاعت»،
«درایت» و
«استقامت»
بیمانند،
نمونهی
«میهنپرستی»
و
قهرمان
و نجاتدهنده
ایران
ترسیم
شود.
آنجا هم
كه
نویسنده
كتاب با
دادههای
انكارناپذیری
مغایر
با
ادعاهای
خود و یا
مبتنی
بر ضعف،
خطا،
ناپاكی
و
ناتوانی
قوام
مواجه
میشود،
میكوشد
برای
رهائی
از
تناقضها
آنها را
كمرنگ
سازد و
یا بهگونهای
توجیه
نماید.
با
توجه بهاین
كه هدف
این
نوشته
نه «نقد
كتاب»،
بلكه
پرداختن
بهاحكام
و نتیجهگیریهای
آن است،
لذا در
اینجا
تنها به
نقد و
بررسی
مهمترین
نكاتی
كه
سازنده
و توجیهگر
شخصیت
قهرمانگونه
قوام و
نشان
بارز
برخورد
یكجانبه
و
نادرست
بهتاریخ
گذشته
است، همچنین
استنتاجات
نادرست
و زیانبخش
آن در
برخورد
بهمسئله
مقاومت
در
برابر
استبداد
و
وابستگی
و
مبارزه
برای
آزادی و
استقلال،
بسنده
میشود.
1
- نقش
قوام در
بهامضاء
رساندن
فرمان
مشروطیت
ظاهرأ
عبارت
بهخودی
خود
كافی
است تا
در ذهن
خواننده،
از قوامالسلطنه
تصویر
یك رهبر
و یا
حداقل
یك عنصر
اثرگذار
بر
پیروزی
و
استقرار
مشروطیت
در
ایران،
نقش
بندد.
قوام «در
بهامضاء
رساندن
فرمان
مشروطیت»
نقشی
مهم
داشته
است. این
ادعائی
است كه
از همان
آغاز بهخواننده
القاء
میشود.
اما
هنگامی
كه
خوانندهی
كنجكاو
این
ادعا را
پی میگیرد
و بهصفحههای
48 تا 53
كتاب كه
بهاثبات
آن
اختصاص
دارد،
میرسد،
ناگهان
متوجه
میشود
كه كوه
موش
زائید.
پی میبرد
كه نقش
قوامالسلطنه
این بود
كه
هنگامی
كه بههمت
تلاش و
مبارزه
و
جانفشانی
آزادیخواهان
و
انقلابیون
مشروطهخواه
و پس از
سقوط
عینالدوله
و عقبنشینی
شاه،
شرائط
برای
امضاء
فرمان
مشروطه
فراهم
آمده
است، او
در مسند
دبیر
حضور
شاه،
این
فرمان
را "بهخط
خوش" مینویسد
تا
مظفرالدینشاه
آن را
توشیح
كند.
حمید
شوكت در
این
باره
چنین مینویسد:
«پنج روز
پس از
سقوط
عینالدوله
كه نشان
چیرگی
آزادی
بر
استبداد
بود،
فرمان
مشروطیت
بهامضاء
رسید.
سیزدهم
مرداد 1285
قلب بستنشینان
سفارت
انگلیس
با نبض
تحولاتی
كه در
نیاوران
جریان
داشت،
در تپش
بود. از
انقلابیون
پاكباخته
تا
روشنفكران
یر
آوازهای
كه برای
مشروطیت
جانفشانی
كرده
بودند ...
همه چشمانتظار
فرمان
مشروطیت
بودند» (صفحه
51). و در
صفحه 52 میخوانیم
كه: «روز
چهاردهم
مرداد،
قوام
سینی
بلور
مستطیلی
را كه
لوازم
تحریر
شاه در
آن جای
داشت،
پیش
كشید و
در حضور
شاه روی
زانو
نشست و
فرمان
مشروطیت
را با
خطی خوش
كه در آن
شهره
بود،
نوشت. آنگاه
متن
فرمان
را برای
شاه
خواند و
او و
اعلمالدوله
چند بار
گفتند: «قربان
توشیح
بفرمائید،
مبارك
است» و
شاه
بدون
تأمل
چنین
كرد».
دقت
در همین
نوشتهها
نشان میدهد
كه پیش
از
امضاء
فرمان، «سقوط
عینالدوله
خود،
نشان
چیرگی
آزادی
بر
استبداد
بود» و در
روز 13
مرداد همه
«چشمانتظار
فرمان
مشروطیت
بودند»،
خواه با
خط خوش
قوام
،خواه
با خط
خوش «منشی
و
دبیرحضور»
دیگری.
شاه نیز «بدون
تأمل»
متن
فرمان
را
امضاء
كرد. این
كه چرا «نوشتن
فرمان
بهخط
خوش
قوام» و
گفتن «قربان
توشیح
بفرمائید،
مبارك
است»، آن
وزن
تاریخی
را در
تاریخنگاری
نویسنده
كتاب
پیدا میكند،
ناروشن
میماند
و پاسخ
آن را
باید در
شیفتگی
نویسنده
بهقوامالسلطنه
و تلاش
او در
دادن
نقشهائی
غلوآمیز
و
نهایتأ
قهرمانسازی
از قوام
جستجو
كرد. بههمین
ترتیب
است نقش
قوام در
بهامضاء
رساندن
نظامنامه
انتخابات
كه
نویسنده
در
صفحات 54 و
53 بدان
پرداخته
است.
نویسنده
كتاب در
مواردی
كه با
نوشتههائی
مغایر
با
ادعای
خود
روبرو
میشود،
برای
رهائی
از مشكل
میكوشد،
مهر بیاعتباری
بر آنها
بكوبد.
وقتی بهاین
گفته
تقیزاده
میرسد
كه قوام
در
تحولات
مشروطه
نقشی
نداشته
است، در
پاسخ مینویسد،
سندی بهخط
قوام در
دست است
كه نشان
میدهد
شماری
از
مشروطهخواهان
متنی را
به
امضاء
رساندهاند
و در آن
بهاین
نكته
اشاره
شده كه «وسیلة
آقای
قوامالسلطنه
و وزیر
همایون
و خلیلاللهخان
اعلمالدوله،
شاه را
آمادة
اعطای
فرمان
مشروطیت
نمائیم» (صفحه
51) و بر
چنین
پایههای
سستی
نتیجه
میگیرد
كه «نظر
تقیزاده»
مبنی بر
آن كه او [یعنی
قوام] در
آن
روزهای
بحرانی
نقشی در
تحولات
آن
روزگار
نداشته
و «داخل
آدم»
نبوده
است، از
اعتبار
چندانی
برخوردار
نیست» (صفحه
51). دلیل آنهم
اینكه «شاید
ادعای
پر
تفرعن
تقیزاده
پیرامون
نقش
قوام،
حاكی از
آن باشد
كه تقیزاده
بهعنوان
سرآمد
آزادیخواهان،
بر كوششهای
بهدور
از
جنجالی
كه در
راه
مشروطیت
انجام
میگرفت،
عنایتی
نداشته
و بیاعتناء
مانده
باشد» (تأكیدها
از من
است).
بهطوری
كه
ملاحظه
شد، «نقش
تاریخی
قوام» در
جنبش
مشروطه
كه
نویسنده
در آغاز
كتاب با
عباراتی
چون نقش
قوام در
بهامضاء
رساندن
فرمان
مشروطه ...
سعی در
القاء
آن بهخوانندگان
دارد،
از
مواردی
چون
نگارش
فرمان
مشروطه
به «خط
خوش»، «سر
و سَر» با
مشروطهخواهان
و «كوششهای
بهدور
از
جنجال»!!
فراتر
نمیرود.
2
- نقش
قوام در «نجات
ایران» و
جلوگیری
از
تجزیه
كشور!
نقش
قوام در «نجات
ایران» و «جلوگیری
از
تجزیه
كشور» در
جریان
قیام
عشایر
شیروان
و قوچان
و «ناآرامیهای
خراسان
و گیلان»
از
موارد
مهم
دیگری
است كه
بهزعم
نویسنده
«بر
زندگی و
زمانه
ما
تأثیری
ماندگار
بر جای
نهادهاند».
در این
زمینه
نیز
نویسندة
كتاب
ابتدأ
تصویری
غیرواقعی
از این
قیام و
ناآرامیها
ترسیم
میكند،
هدف این
قیام ها
، شورش
ها و
جنبش ها
را «تجزیه
ایران»
مینمایاند
و آنگاه
قوامالسلطنه
را كه
گویا
پایان
گرفتن
این «قیامها
و ناآرامیهای
تجزیهطلبانه»
مرهون
سیاست
سركوب و
تدبیر
اوست،
در
جایگاه «نجاتدهندة
ایران»
مینشاند.
در حالی
كه نه
جنبشهای
نامبرده
در پی
تجزیه
ایران
بودند و
نه بهخاموشی
گرائیدن
آنها
نتیجة
سیاست و
تدبیر
قوام
بود.
فصل
سوم
كتاب (صفحات
109-75) بهطور
عمده بهقیام
خداوردی
و حوادث
خراسان
و كلنل
محمدتقی
خان
پسیان
اختصاص
دارد و
در فصل
چهام از
صفحه 129 بهبعد
بهموضوع
گیلان و
آذربایجان
پرداخته
میشود.
اما در
تمام
این
صفحهها-
بهجز
در
ارتباط
با
آذربایجان-
نشانی
جدی
حاكی از
هدف
تجزیهطلبی
نمیتوان
یافت كه
بهاتكاء
آن برای
قوامالسلطنه
نقش «نجاتدهندة»
ایران
ساخت.
مهمترین
نكتهای
كه در
كتاب
برای
نشان
دادن
خطرات
شورش
شیروان
و قوچان
و قیام
خداوردی
عنوان
شده،
چنین
است: «آنچه
شورش
خداوردی
و شماری
از
قبائل
محلی را
بهمعضلی
پیچیده
و حساس
بدل میكرد،
حمایت و
همكاری
حزب
عدالت و
كمونیستهای
ایران
در
تركمنستان
بود. بر
همین
اساس،
آمادگی
خداوردی
برای
همكاری
با
كمونیستها،
مقامات
ایرانی
و
انگلیسی
را در
مشهد
متوحش
كرد. او و
برادرش
اللهوردی
چندین
بار
برای
ملاقات
با
رهبران [حزب]
عدالت
بهعشقآباد
سفر
كردند.
پول،
سلاحهای
سبك و
تعدادی
مسلسل
در
اختیار
آنها
گذاشته
شد. نقش
حیدرخان
عمواوغلی
نیز در
این
میان
خالی از
اهمیت
نبود.
بنابر
گزارش
انگلیسیها
...
حیدرخان
رهبر [حزب]
عدالت
در عشقآباد
بهعنوان
مشاور
اصلی
خداوردی
عمل میكرد»
(صفحه 80) (1).
نویسنده
كتاب،
در همان
صفحه با
توجه بهدادههای
انكارناپذیر
اشاره
میكند
كه: «در
مقابل،
شواهدی
در دست
است كه
نشان میدهد
مسكو
پیرامون
ایجاد
رژیم
كمونیستی
در
ایران،
در
فاصلهای
كه از آن
سخن
رفت، نه
تنها
خوشبین
نبود،
بلكه
بنا بر
ملاحظات
ایدئولوژیك
نیز خود
را موظف
بدان
نمیدانست.
چنین بهنظر
میرسد
كه در
نخستین
سالهای
پس از
پیروزی
انقلاب
اكتبر،
رژیم
بلشویكی
در
شوروی
از صدور
انقلاب
بهایران،
دست
شسته
بود.
قرارداد
اسفند 1299
شمسی (فوریه
1921) كه بین
ایران و
شوروی
بهامضاء
رسید،
نشانهی
چنین
انتخابی
بود،
انتخابی
كه
سرنوشت
حزب
عدالت و
جنبش
جنگل را
قربانی
ملاحظات
دیپلماتیك
میكرد» (تأكیدها
از من
است). و در
جای
دیگر میگوید:
«نیروهای
حزب
عدالت
با
آگاهی
از
ارسال
تلگرافی
از مسكو
كه "دستور
تعویق
نامحدود
حمله بهخراسان
و عدم
مداخله
در
غائله
خداوردی
را میداد"،
دلسرد
شده
بودند» (صفحه
80).
بهطوری
كه میبینیم،
بنا بر
همین
اشارهها
و دادههای
كتاب، «خطر
تجزیه
ایران»
در آن
رویدادها،
ادعائی
بهكلی
بیپایه
و در
نتیجه
تلاش
نویسنده
برای
جلوه
دادن
قوامالسطنه
بهمثابه
«نجاتدهندة
ایران»،
تلاشی
عبث و بیحاصل
است. بههمین
ترتیب
است
ادعاها
و احكام
در مورد
شورش
كلنل
محمدتقی
خان
پسیان.
در
اینجا
هم «خطر
تجزیه
كشور»
ساختگی
و بیاساس
است.
نویسنده
خود بهمیهنپرستی
و «ناسیونالیسم»
كلنل
اذعان
دارد و
در
پایان
فصل
سوم،
صفحه 108 در
سوگ
سرنوشت
اندوهبار
او، از «زندگی
ساده
كلنل با
آن همه
جانبازی
و رشادت
و پاكی و
یكرنگی
در خلوت
و جلوت»
مینویسد
و از
میهنپرستی
و «ناسیونالیسم»
او و در
سوگ او
نشستن
وطندوستانی
چون
عشقی و
ایرج و
فرخی و
عارف و
بهار
سخن میگوید.
در
ارتباط
با كلنل
محمدتقی
خان
پسیان،
تنها
موردی
كه برای
ساختن «خطر
تجریه» و
در
نتیجه،
ساختن
نقش «نجاتدهنده»
برای
قوام در
كتاب
اشاره
شده
است،
درخواست
اسلحه
از
تاشكند
توسط
پسیان
است. در
حالی كه
تقاضا
از
تاشكند
برای
دریافت
اسلحه،
بهمنظور
افزایش
توان
مقاومت،
از
آخرین
اقدامات
كلنل و
در
روزهای
آخر
شورش
بود، بهطوری
كه پیش
از
رسیدن
نماینده
پسیان
بهتاشكند،
شورش
سركوب
شده بود.
افزون
بر این،
بنا بر
نقل
قولی كه
قبلأ
بدان
اشاره
شد،
نویسنده
میگوید
«رژیم
بلشویكی
در
نخستین
سالهای
پس از
انقلاب
اكتبر
از صدور
انقلاب
بهایران
دست
شسته
بود». با
همه این
احوال،
نویسنده
كتاب
چون بهقهرمانسازی
از قوام
نیاز
دارد،
میكوشد
ابتدأ «خطر»
اختراع
كند تا
بتواند
افتخار «دفع
خطر» را
در
زندگینامه
او ثبت
كند.
بههمین
گونه
است
برخورد
نویسندة
كتاب بهحوادث
گیلان و
جنبش
جنگل.
حمید
شوكت در
صفحه 130
كتاب در
ارتباط
با
رویدادهای
گیلان و
آذربایجان
و اشغال
این دو
منطقه
توسط
ارتش
سرخ در
فاصله
دو جنگ
جهانی،
از جمله
چنین مینویسد:
«بازیگران
اصلی
صحنه در
هر دو
رویداد
تاریخی،
اشراف و
انقلابیون
جان بر
كف،
دیپلماتهای
كاركشته
و
كارگزاران
دولتهای
بیگانه
بودند.
در این
كارزار،
از وثوقالدوله
و
فیروز،
تا كوچكخان،
از تقیزاده
و علاء
تا سید
جعفر
پیشهوری،
از لنین
و
روتشتین
تا
استالین
و
مولوتف،
هر یك بهنوعی،
در
ماجرای
اشغال
گیلان و
آذربایجان،
نام و
نشانی،
گاه
گذرا و
گاه
ماندگار،
از خود
برجای
گذاشتند.
نام
قوام در
این
میانه
اما، از
مقام و
منزلتی
ویژه
برخوردار
شد،
مقام و
منزلتی
كه در
آمیزهای
از
دوراندیشی
و تدبیر
سیاسی،
ایران
را از
سلطه
كمونیسم
و تجزیه
كشور
نجات
داد»!!
بدینترتیب
نویسندة
كتاب از
آغاز
این بخش
ابتدأ
چنین مینمایاند
كه در
حوادث
گیلان و
جنبش
جنگل (همانند
ادعاها
در
موارد
پیشین)
ایران
یكبار
دیگر! با
خطر
تجزیه
روبرو
گردید و
این بار
نیز
قوامالسلطنه
با
دوراندیشی
و تدبیر
سیاسی،
كشور را
نجات
داد، بهگونهای
كه نام
او در
مقایسه
با سایر
بازیگران
این
حوادث
از مقام
و
منزلتی
ویژه
برخوردار
گردید!
بهدنبال
این
ادعا،
نویسنده
بهتلاش
بیفرجامی
برای «اثبات»
آن دست
میزند
و این در
حالی
است كه
كتابها
و اسناد
متعددی
كه
پیرامون
سیاست
شوروی
در سالهای
نخست پس
از
انقلاب
اكتبر و
در مورد
جنبش
جنگل
انتشار
یافتهاند،
نشان میدهند
كه اولأ
دولت
شوروی
در این
سالها،
نه در پی
تجزیه
كشورها،
بلكه در
پی دامن
زدن بهایجاد
جمهوریهای
شورائی
و
استقرار
حكومت
شوراها
در
كشورهای
مختلف
بود.
ثانیأ
در
ایران،
اعمال
این
سیاست
بهدلائل
گوناگون،
از جمله
نفوذ
انگلیس
در
كشور،
اهمیت
مناسبات
دولت
جوان
شوروی
با
بریتانیا
برای
شوروی و
توانائیهای
محدود
دولت
تازه
تأسیس
شده، نه
تنها
دشوار،
بلكه
ناممكن
بود و
سود
شوروی
نه در
پیشبرد
چنین
سیاستی،
بلكه در
برقراری
روابط
دوستانه
با
ایران
بود. بههمین
دلیل
سیاست
نامبرده
در مورد
ایران
تغییر
كرد و
نویسنده
كتاب،
همانگونه
كه در
بالا
آوردیم،
خود نیز
میگوید:
«در
نخستین
سالهای
پس از
پیروزی
انقلاب
اكتبر،
رژیم
بلشویكی
در
شوروی
از صدور
انقلاب
بهایران
دست
شسته
بود... و
قرارداد
1921 نشانه
چنین
انتخابی
بود». و
باز در
جای
دیگری
در صفحه 138
مینویسد
جنبش
جنگل در
نهایت
وسیلهای
در دست
رژیم
بلشویكی
برای
اعمال
فشار بهحكومت
تهران و
دستیابی
به
تفاهم
با
انگلستان
در عرصه
جهانی
بهشمار
میآمد.
همچنین
در صفحه 135
میگوید:
«روتشتین
سفیر
شوروی
در
ایران،
ایران
را
آمادة
انقلاب
نمیدانست
و در پی
آن بود
تا با
عدم
حمایت
از جنبش
جنگل
راه را
برای
ایجاد
تفاهم
با دولت
قوام
هموار
سازد».
افزون
بر اینها
جنبش
جنگل
نیز در
پی
جدائی
از
ایران و
تجزیه
ایران
نبود،
بلكه
تحت
تأثیر
انقلاب
اكتبر
در پی
ایجاد
حكومت
شورائی
در
ایران
بود. اما
نویسنده،
بیاعتناء
به همه
این
واقعیتها
و دادههائی
كه خود
نیز نمیتوانسته
نادیده
بگیرد،
خطر
خیالی «تجزیه
كشور» را
ابداع
میكند
تا
بتواند
بهاستناد
آن،
عنوان «نجاتدهنده
ایران»
را بهقوام
اعطاء
كند.
آخرین
مورد
قهرمانسازی
از قوامالسلطنه،
به نقش
او در
حوادث 1325
آذربایجان
و فرقه
دمكرات
مربوط
میشود.
موضوع
دخالت
شوروی
در
آذربایجان
و ایجاد
فرقه
دمكرات،
همچنین
مقاصد
تجزیهطلبانه
شوروی
در این
ارتباط،
حقایق
انكارناپذیری
است كه
اسناد و
مدارك
فراوان
آنرا
نشان میدهند،
معهذا
بررسی
تاریخی
اقتصا
میكند
كه بهپیشینه
قضایا و
جوانب
دیگری
كه در
پاگیری
و گسترش
فرقه
دمكرات
آذربایجان
تأثیر
قابل
ملاحظه
داشتهاند،
توجه
شود، در
حالی كه
نویسندهی
كتاب بهكلی
بهآن
بیاعتناء
است.
واقعیت
این است
كه یكسانسازی
رضاشاه
بهتبعیض
و ستم
فرهنگی
و زبانی
در بخش
وسیعی
از
كشور،
از جمله
در
آذربایجان،
رسمیت
بخشید.
با
اجرای
این
سیاست،
حتی
زبان كه
وسیلة
اصلی
ارتباط
است، از
اقوام و
ملیتهای
غیرفارس
زبان،
از جمله
از
آذربایجان
كه تا
پیش از
آن، در
دوره
قاجار،
ولیعهدنشین
بود،
گرفته
شد. پس از
شهریور 1320
و ایجاد
شرائط
مساعد
برای
رشد
مبارزات
دمكراتیك
در
ایران،
مبارزه
برای
تأمین
حقوق
ملی،
فرهنگی
و زبانی
اقوام و
ملیتهائی
كه
قربانی
سیاست
یكسان
سازی
شده
بودند و
برای
انجام
اصلاحات
در آن
مناطق،
نیز
گسترش
یافت.
سالها
قبل از
ایجاد
فرقه
دمكرات
آذربایجان،
پیشهوری
با
تأكید
بر حفظ
تمامیت
ایران و
تبلیغ
مداوم
بر روی
یكپارچگی
كشور،
در راه
تأمین
این
حقوق و
اجرای
اصلاحات
تلاش
كرد،
اما
دولت و
از جمله
حكومت
قوام از «وعده»
اصلاحات
گامی
فراتر
نرفتند.
در
جریان
درگیری
با فرقه
دمكرات
نیز،
وعده «اصلاحات»
یكی از
شگردهای
قوامالسلطنه
در
گفتگوها
و در
فریب
مردم
آذربایجان
بود. اما
پس از
كشتار
ارتش در
آن
منطقه و
سركوب
مردم،
دیگر
نیازی
به
اجرای
اصلاحات
نبود.
با
ایجاد
فرقة
دمكرات
آذربایجان
و نفوذ
شوروی و
كارگزاران
و عوامل
آن در
این
جمعیت،
فرقه
دمكرات
آشكار و
پنهان
به مسیر
جدائیطلبی
كشانده
شد،
فعالیتها
و هدفهای
آن با
منافع
شوروی
گره
خورد و
باقراوف
رئیسجمهوری
آذربایجان
شوروی،
با
برنامه
و مقاصد
تجزیهطلبانه،
گرداننده
اصلی
پشت
پرده شد.
نویسنده
كتاب میكوشد
«دفع خطر
تجزیه»
را
نتیجة «تدبیرها
و شگرد
دیپلماسی»
قوامالسلطنه
نشان
دهد، در
حالی كه
پایان
تلاشهای
جدائیطلبانه
و درهم
شكستن
فرقه
دمكرات،
نه
نتیجه
دیپلماسی
قوام و
نه
نتیجه
سركوبها
و كشتار
خونین
ارتش و
نیروهای
اعزامی
بهآذربایجان
بود، هر
چند كه
هر دوی
این
عوامل
در
تلاشی
فرقه
دمكرات
تأثیر
داشتند.
عامل
اصلی
شكست
فرقه
دمكرات
و پایان
مسئله
آذربایجان،
سیاست
شوروی،
اجبارها،
تنگناها
و منافع
این
كشور در
آن
روزگار
بود.
حضور
ارتش
سرخ در
آذربایجان
پشتوانه
مهم
فرقه
دمكرات
بود.
شوروی
برخلاف
توافقهای
قبلی و
قرارداد
سه
جانبهی
متفقین
مبنی بر
خروج
ارتش
سرخ از
ایران
تا 11
اسفند 1324،
از
تخلیه
نیروهای
خود از
ایران
امتناع
میكرد.
در عین
حال
فشارهای
آمریكا
و
انگلیس
و ایران
برای
خارج
شدن
ارتش
سرخ نیز
هر روز
بیشتر
افزایش
مییافت.
برای
شوروی
دستیابی
بهمنابع
نفتی
ایران و
كسب
امتیاز
نفت
شمال،
هدفی
دیرینه
بود كه
میتوانست
از حضور
نیروهای
خود در
ایران و
از
مسئله
آذربایجان
بهمثابه
اهرمهای
مؤثر
، جهت
تحقق آن
استفاده
كند. از
سوی
دیگر،
این
كشور با
فشارهای
فزاینده
و متعدد
برای
خروج
نیروهای
خود از
ایران
مواجه
بود.
حكیمی
نخستوزیر
ایران
در 25 دیماه
1324 در مجلس
اعلام
كرد كه
دولت بهنماینده
ایران
در
سازمان
ملل
دستور
داده
است،
موضوع
تخلیه
ایران
از
نیروهای
خارجی
را در
مجمع
عمومی
سازمان
ملل
مطرح
كند و در
شورای
امنیت
رسیدگی
شود. به
موازات
كوشش
ایران
برای
رسیدگی
بهشكایت
در
شورای
امنیت،
فشارها
و
تهدیدهای
آمریكا
و
انگلیس
نیز
فزونی
میگرفت
و همزمان
با نخستوزیری
قوام،
شكایت
ایران
در
شورای
امنیت
مطرح شد.
در دورة
قوامالسلطنه،
كوششها
برای
خروج
ارتش
شوروی
ادامه
یافت.
قوام
مجددأ
اقدام
بهپیگیری
شكایت
در
سازمان
ملل كرد.
همچنین
با
مقامات
شوروی
در مسكو
و تهران
بهمذاكره
پرداخت.
مذاكرات
قوام با
مقامات
شوروی
بیتردید،
مذاكراتی
دشوار و
پیچیده
و
نیازمند
درایت
بود. اما
نویسنده
كتاب در
اینجا
نیز
تلاش میكند
بهدیپلماسی
قوام و
نتایج
آن در
این
ارتباط،
جایگاه
و نقشی
غلوآمیز
و
غیرواقعی
دهد و
همه
نتایج،
از عدم
موفقیت
شوروی
در كسب
امتیاز
نفت
شمال،
تا خروج
ارتش
سرخ از
ایران و
پایان
فرقه
دمكرات
را ناشی
از «تدبیر»
قوام
جلوه
دهد.
پس
از
گفتگوها
و
مذاكرات
دشوار
میان
قوامالسلطنه
و
مقامات
شوروی و
فشارهای
بینالمللی
روزافزون،
سرانجام
در 15
فروردین
1325 موافقتنامه
سه مادهای
ایران و
شوروی
شامل
خروج
ارتش
سرخ،
مسئله
نفت و
مسئله
آذربایجان
در
تهران
بهامضاء
رسید.
نویسنده
كتاب
امضاء
این
موافقتنامه
را
نشانهی
پیروزی
مسجل
قوام در
تنظیم
مناسبات
با
شوروی (صفحه
207) و «دیپلماسی
قوام را
پیروزی
بزرگ
برای
ایران» (صفحه
215) میخواند،
در حالی
كه خروج
نیروهای
شوروی
كه اهرم
فشار
اصلی در
مسئله
نفت و
آذربایجان
بود، نه
حاصل
دیپلماسی
قوام،
بلكه
نتیجة
فشارهای
انگلیس
و
آمریكا
و
تنگناهای
بینالمللی
بود كه
در
برابر
شوروی
قرار
داشت.
تهدیدهای
انگلیس
و
آمریكا،
اولتیماتوم
ترومن،
طرح
مسئله
در
سازمان
ملل
توسط
ایران و
آمریكا
و نامه
استالین
بهپیشهوری
كه كتاب
نیز بهآن
اشاره
دارد،
بیانگر
شدت
یافتن
این
فشارها
و
تنگناها
و
الزامات
شوروی
بهخروج
از
ایران
است.
استالین
در نامه
بهپیشهوری،
در
ترسیم
دشواریهای
موجود
مینویسد:
«ادامه
حضور
نیروهای
شوروی
در
ایران
میتوانست
[به]
مبانی
سیاست
رهائیبخش
ما در
اروپا و
آسیا
لطمه
بزند.
انگلیسیها
و
آمریكائیها
بهما
میگفتند،
اگر
نیروهای
شوروی
میتوانند
در
ایران
بمانند،
پس چرا
نیروهای
انگلیس
نمیتوانند
در مصر،
سوریه،
اندونزی
و یونان
و
همچنین
نیروهای
آمریكائی
در چین و
ایسلند
و
دانمارك
باقی
بمانند.
از این
رو
تصمیم
گرفتیم
نیروهایمان
را از
ایران و
چین
فراخوانیم...»
(2).
خلاصه
كردن
نتایج
رویدادها
در «درایت
و
كاردانی
و
دیپلماسی»
قوامالسلطنه
و
نادیده
گرفتن
سایر
عوامل،
آنهم
عوامل
اساسی و
تعیینكننده
و ساختن
و
پرداختن
چهرهای
قهرمان
و «نجاتدهنده
ایران»
از او،
در چند
دورة
حساس و
پرمخاطره،
ویژگی
كتاب «در
تیررس
حادثه» و
بازتاب
شیفتگی
نویسنده
بهقوام
است. در
ادامه
همین
شیفتگی
است كه
نویسنده،
بهدنبال
كشف و
شمارش
خصائل
برجسته
در قوامالسلطنه
میپردازد
و صفاتی
چون
عرفیگرائی
،
دمكراسیطلبی
... را در او
كشف میكند.
حمید
شوكت كه
آنهمه
سختگیرانه
اقدامات
جبهه
ملی
درآمیختگی
دین و
سیاست
را
تقبیح
میكند،
هنگامی
كه در
همین
ارتباط
، به
قوامالسلطنه
میرسد،
نه تنها
بزرگوارانه
از كنار
موضوع
میگذرد،
بلكه
تلاش میكند،
تصویری
دیگر از
او
ارائه
دهد.
همانطور
كه در
بالا
ملاحظه
شد،
نویسنده
كتاب،
موضوع
مهدورالدم
خواندن
رزمآرأ
و دفاع
از
آزادی
قاتل او
توسط
عدهای
از
نمایندگان
جبههملی
را بهشدت
مورد
حمله
قرار میدهد،
ولی بههیچوجه
لازم
نمیداند
بهنمونة
مشابه
آن در
زمان
نخستوزیری
قوامالسلطنه
و آزادی
قاتل
كسروی
بپردازد.
ایرج
اسكندری
كه پس از
ترمیم
كابینة
قوامالسلطنه
در 11
مرداد 1325،
وزیر
پیشه
وهنر و
بازرگانی
در آن
كابینه
بود، در
خاطرات
خود،
درباره
مذاكرات
یكی از
جلسات
هیئت
وزیران
چنین میگوید:
«قبلأ
قاتل
كسروی
را
گرفته
بودند،
امامی
توقیف
بود. شبی
در جلسه
هیئت
وزیران
قوامالسلطنه
بهعادت
مألوف
كاغذی
درآورد
و نشان
داد كه
آقایان
علمأ
نوشته و
حاكی از
آن بود
كه
تقاضا
كردهاند،
امامی
را كه در
توقیف
میباشد،
مرخص
نمایند.
لذا
عقیده
آقایان
وزرأ را
پرسید.
هژیر [وزیر
دارائی]
بلافاصله
گفت بهعقیده
من صیحح
است و
باید
موافقت
نمود كه
این فرد
از
زندان
آزاد
شود.
من
اجازه
صحبت
خواستم
و گفتم
در روز
روشن و
در
دادگاه
با حضور
قاضی و
دیگران
یك آدمی
را زده و
با كارد
شكمش را
پاره
كرده و
كشتهاند.
حالا
حكم
توقیف
این فرد
را
دادستان
و قاضی
دادهاند
و من نمیفهمم
ما در
هیئت
وزیران
چگونه
میتوانیم
در این
مسئله
دخالت
كنیم...
بعد هم [الهیار]
صالح
وزیر
دادگستری
را
مخاطب
قرار
داده و
پرسیدم:
"مگر
شما حق
دارید
قرار
مستنطق
و یا
تصمیم
قاضی را
كه حكم
توقیف
كسی را
صادر
كرده
است،
لغو
نمائید
و راسأ
اجازه
دهید كه
او را از
زندان
مرخص
كنند".
وزیر
دادگستری
جواب
داد،
خیر، من
همچو
حقی
ندارم...
هژیر
اظهار
داشت كه
"نهخیر
آقا،
بنده
عقیده
دارم كه
این آدم
مهدورالدم
بوده و
اگر هم
او را
كشتهاند،
كار
صحیحی
بوده...،
گفتم:
یعنی چه
آقا؟
مهدورالدم
یعنی
چه؟ و
تازه
تشخیص
آن با چه
كسی
است؟
هژیر
جواب
داد "با
خود شخص!"...
قضیه را
مسكوت
گذاشتند
و بعد از
این كه
ما از
كابینه
بیرون
آمدیم و [علیاكبر]
موسویزاده
را وزیر
دادگستری
كردند [27
مهر 1325]،
فوری
اینها
را مرخص
نمودند» (3)
با
وجود
این
دادههای
موجود،
نویسنده
كتاب میكوشد
بهخواننده
القاء
كند كه
قوامالسلطنه
«دیانت
را از
سیاست
دور
نگاه» میداشت
، قوامالسلطنهای
كه بهنقل
از
ابوالحسن
ابتهاج (صفحه
205): برای
طرح
مجدد
شكایت
ایران
در
شورای
امنیت «مثل
همیشه
تسبیح
درمی
آورد و «شروع
بهاستخاره
می کند »،
گویا
با
خرافات
مخالف
بود.
در
زمینه
قرار
دادن
قوامالسطنه
در شمار
نیروهای
عرفیگرا
و همچنین
پیرامون
دمكراسیخواهی
قوام و
سایر
صفات
اختراع
شده
برای
او، باز
هم میتوان
صفحه
سیاه
كرد. اما
بهخاطر
اجتناب
از
طولانی
شدن
مقاله
از
پرداختن
بهآنها
خودداری
میكنیم
و به بخش
آخر
كتاب میپردازیم.
این
بخش در
واقع
مهمترین
فصل
كتاب
است و بهنظر
میرسد
بسیاری
از نكات
مربوط
بهستایش
از
قوام،
برجسته
كردن
غیرواقعی
نقش او و «تدابیر
پیروزمند»ش
در «نجات
ایران»
در
مراحل
مختلف،
مقدمهای
برای
توجیهات
این بخش
باشد. در
این بخش
چهرة
مصدق كمرنگ
میشود،
از او
سیاستمداری
یكدنده،
انعطافناپذیر،
بیتدبیر،
بحرانساز
و بیبرنامه
و از
قوامالسلطنه
سیاستمداری
با
درایت،
توانا،
گرهگشا
و نجاتدهنده
ترسیم
میشود.
در این
فصل، با
یكسونگریهای
جانبدارانه
و آمیزهای
از سادهنگری
سیاسی و
تصویرهای
تخیلی
مبتنی
بر اما
و
اگرها،
تلاش بیحاصلی
برای
تبرئه
قوام و
بیمقدار
نشان
دادن
مبارزه
و
مقاومت
مردم و
مصدق
انجام
میگیرد.
با وجود
این
نویسنده
نمیتواند
خود را
از
چنبره
تناقضها
رها
سازد. در
این بخش
دربارة
رویدادهای
تیرماه 1331
و
بازگشت
دوبارة
قوام بهصحنه
سیاسی
از جمله
چنین میخوانیم:
1
- « تیرماه
1331، ماه
ناكامیها،
ماه
آخرین
نبرد
نافرجام
قوام
برای
بازگشت
بهقدرت
و نجات
ایران
بود». (صفحه
273).
2-
- «شاه هر
چند با
تردید و
تعلل،
از مدتها
پیش در
فكر
كنار
گذاشتن
مصدق از
مقام
نخستوزیری
بود». (صفحه
276)
3-
«قوام
برای
جلب
رضایت
خاطر
میدلتون
[سفیر
انگلیس
در
تهران]
در
انتخاب
وی بهعنوان
جانشین
مصدق»، «كوشش
همهجانبهای»
بهعمل
آورد. «او
پیشاپیش،
در
جریان
گفتگوئی
سه
ساعته
با
هندرسن [سفیر
آمریكا
در
تهران]،
بهچنین
تفاهمی
دست
یافته
بود» (صفحه
272)
4-
بنابر
گزارش
سفیر
بریتانیا،
قوام
ضمن این
گفتگو،
اعلام
داشت كه
اگر
قدرت را
در دست
گیرد،
رابطهی
سنتی با
بریتانیا
را
تضمین
میكند
و
خواهان
مشاركت
مجدد
انگلستان
در امور
صنعت
نفت
كشور
خواهد
بود». (
صفحه 273)
5
- در
این
گفتگو
«میدلتون...
در
توضیح
سیاست
دولت
بریتانیا
اعلام
كرد
انگلستان
خواهان
دستیابی
به
توافق
با
ایران
است،
اما نه
بهبهای
قربانی
ساختن
منافع
بریتانیا
در نقاط
دیگر
جهان. او
این
امكان
را
محتمل
شمرد كه
انگلستان
با توجه
بهاحساسات
ملی
ایرانیان،
آماده
باشد
امتیازاتی
بهآنان
بدهد،
اما
دولتی
كه تصور
كند
چنین
اقدامی
بهحتم
و بههر
قیمتی
صورت
خواهد
گرفت،
دچار
خطائی
بزرگ میشود...
بهگفته
میدلتون
ایران
بیش از
هر چیز
بهدولتی
قدرتمند
نیاز
داشت،
دولتی
كه روشهای
عوامفریبانه
را ترك
گوید... بهگفته
میدلتون
قوام
كلمه بهكلمه
با
اظهارات
سفیر
انگلیس
موافقت
كرد». (صفحه
274)
مطالب
فوق بهرغم
كوشش
نویسندة
كتاب در
ارائه
تصویر
مطلوب
خود از
قوامالسلطنه
و از
رخدادها،
بهحد
كافی
گویا
است. بنا
بر
مطالبی
كه در
بالا از
كتاب
نقل شد:
1
-
محمدرضا
شاه،
پادشاه
مستبد و
فاسد و
وابسته
و
انگلیس
و
آمریكا،
قدرتهای
خارجی
كه در
نبردی
بزرگ
برای
تأمین و
تحمیل
منافع
خود، با
ایران و
حكومت
مصدق
درگیرند،
از هفتهها
پیش از
روزهای
آخر تیر1331،
در تلاشاند
مصدق را
بركنار
كنند.
نخستین
پرسش
این است
كه چرا
میخواستند
مصدق را
بركنار
كنند؟
آیا
چنانچه
مصدق
تسلیم
خواستها
و شرطهای
آنها میشد،
بازهم
ضرورتی
برای
این
بركناری
بود؟
دادهها
و اسناد
نشان میدهند
كه مصدق
بهاین
خاطر كه
مانع
آنها در
نیل بههدفهای
خود
بود، میبایستی
بركنار
میشد.
مصدق بهدلیل
ایستادگی
در
برابر
خودكامگیها
و
اختیارات
فراقانونی
شاه و
مقاومت
سرسخنانه
در
برابر
انگلیس
و
آمریكا
برای
دفاع از
منافع
ایران و
كوتاه
كردن
دست
آنها از
منابع و
ثروت
كشور،
آماج
حمله
بود و بههمین
جهت نیز
میبایستی
بركنار
میشد و
جای خود
را بهكسی
میسپرد
كه بهجای
اینگونه
ایستادگی
و
مقاومت،
تسلیم
خواستهای
آنها
شود.
2-
این
خواستها
و شرطها
در
گفتگوی
سفیر
انگلیس
با قوام
مطرح میشوند
و صراحت
كامل
دارند.
سفیر
انگلیس
تصریح
میكند
كه
انگلستان
بهجای
استیفای
حقوق
كامل
ایران،
فقط
حاضر
است
احتمالأ،
«امتیازاتی»
بهایران
بدهد،
اما این
حتمی و
بههر
قیمت
نیست.
میزان و
حدود
امتیازات
را
منافع
بریتانیا
تعیین
میكند.
توافق
با
ایران
باید بهگونهای
باشد كه
بهمنافع
بریتانیا
در نقاط
دیگر
جهان
لطمه
نزند،
یعنی
توافق
باید بهگونهای
باشد كه
شعلههائی
را كه
ملی شدن
نفت
ایران
در
خاورمیانه
و نقاط
دیگر
برافروخته
است،
خاموش
كند.
جنبش
ملی
كردن
صنایع
نفت در
ایران
جرقهای
بود كه
به شعلههای
بیداری
در
كشورهای
استعمار
زده
دامن زد
و ملل
خاورمیانه
را بهاندیشه
برای
بازپس
گرفتن
حقوق
خویش و
پایان
دادن بهسلطه
استعمار
بر
منافع و
ثروت
ملی
برانگیخت.
لذا از
دیدگاه
دولت
بریتانیا،
نبرد
میان
ایران و
انگلیس
نباید
با چنان
دستاوردی
برای
ایران
پایان
مییافت
كه
مبارزه
برای
خواستهای
مشابه
را در
سایر
كشورها
برانگیزد
و منافع
بریتانیا
را بهخطر
اندازد.
بهسخن
دیگر
توافق
با
ایران
باید بهگونهای
باشد كه
مردم
منطقه
را از
هماوردی
با
انگلیس
و فكر
امكان
دستیابی
به حقوق
خود
ناامید
كند.
بنابراین
دولت
آینده
باید،
برخلاف
مصدق،
نه نقش
برانگیزنده
آتش
مبارزه
ضداستعماری،
بلكه
نقش آتشنشان
را
ایفاء
كند.
سفیر
انگلیس
در عین
حال میخواهد
در
ایران «دولتی
قدرتمند»
بر سر
كار آید.
مفهوم «دولت
قدرتمند»
در زبان
استعمارگران
روشن
است:
دولتی
كه بدون
مداخله
مردم و
با
خودكامگی
عمل كند
و بجای
روش
مصدق،
یعنی
اتكاء
بهمردم،
دخالت
دادن
مردم و
جلب
حمایت
آنها (و
بهزبان
میدلتون
«روش
عوامفریبانه»)
بهاعمال
قدرت
تكیه
كند.
3
- قوامالسلطنه
خود را
نامزد
نخستوزیری
میكند
و میكوشد
موافقت
شاه و
حمایت
هندرسن
و
میدلتون
را برای
بازگشت
بهصحنه
و
جانشینی
مصدق
جلب كند.
وی در
ملاقات
با
میدلتون
كه بهتوصیة
هندرسن
انجام
گرفت،
پیرامون
ضرورت
سقوط
كابینة
مصدق
سخن گفت
و «كوشش
همهجانبهای»
برای «جلب
خاطر
میدلتون
در
انتخاب
وی به
عنوان
جانشین
مصدق» بهعمل
آورد. «پیشاپیش
نیز با
هندرسن
بهچنین
تفاهمی
دست
یافته
بود».
قوام در
گفتگو
با
میدلتون
«كلمه بهكلمه
با
اظهارات
سفیر
انگلیس
موافقت
كرد» و «اعلام
داشت كه
اگر
قدرت را
در دست
بگیرد
رابطه
سنتی با
بریتانیا
را
تضمین
میكند».
با وجود
این
دادهها،
نویسنده
كتاب در
تكاپو
برای «اثبات»
نیت
قوام
جهت
استیفای
حقوق
مردم
ایران،
خشت بر
آب میزند.
نویسنده
كتاب از
كدام
سادهلوحی
انتظار
دارد،
ادعا و
منطق او
را
بپذیرد؟
«رابطه
سنتی با
بریتانیا»
چه بود
كه قوام
تعهد میكند
آنرا
تضمین
نماید؟
آیا این
رابطة
سنتی،
چیزی بهجز
یك
رابطه
استعماری
بوده
است؟
شركت
نفت
انگلیس
و ایران
یكی از
بازتابهای
این
رابطه
بود.
قوام در
ازاء
انتخاب
شدن بهنخستوزیری
قول میدهد
این
رابطه
سنتی و
مشاركت
مجدد
انگلستان
در صنعت
نفت را
تضمین
كند. با
هیچ
سفسطهای
نمیتوان
كوشش در
حفظ و
تضمین «رابطه
سنتی» و
بازپس
دادن
دستاوردهای
جنبش
مردم در
تأمین
مالكیت
بر ثروت
و منافع
نفت
كشور را
با «استیفای
حقوق
كامل
مردم
ایران»
گره زد.
بازگشت
این
چنانی
قوام بهقدرت،
توافق
او با
سفرای
انگلیس
و
آمریكا،
تعهد
صریح او
در حفظ
روابط
سنتی و
منافع
این دو
كشور ،
وابسته
بودن
ادامة
حكومتش
بهشاه
و بهانگلیس
و
آمریكا،
بهطور
منطقی
نمیتوانست
چیزی
فراتر
از حل
مسئله
در
چارچوب
گفتگوهای
فوق بههمراه
آورد.
نویسنده
كتاب میگوید:
«شكست
قوامالسلطنه
در تیر
ماه
1331 ،
فرصت
تاریخی
از دست
رفتهای
بود كه
بازگشت
مصدق بهقدرت
و
پیامدهای
هولناكی
چون
كودتا
را بهدنبال
داشت،
میتوان
گمان
كرد كه
در صورت
موفقیت
او، نه
تنها
كودتائی
در
میان
نمیبود،
بلكه آنچه
سرنوشت
ما را در
سالهای
دور و
نزدیك
رقم زده
است، در
مسیر
دیگری و
چه بسا
بهگونهای
متفاوت
صورت میگرفت»
(صفحه 10).
صرفنظر
از «گمانهزنی»
و «اگر» و «چه
بسا» كه
در نگرش
تاریخی
بیمعنا
است، سیام
تیر «فرصتی
از دست
رفته
بود»،
اما نه
برای
مردم و
جنبش
استقلالطلبانه
و آزادیخواهانه
ایران،
بلكه
برای
شاه و
آمریكا
و
انگلیس.
بیتردید
اگر
آنهادر
سیآم
تیر
موفق میشدند
و مسائل
را بر
اساس
توافقهائی
كه در
گفتگوی
قوام و
میدلتون
انعكاس
یافته
است، بهدست
قوامالسلطنه
«حل میكردند»،
دیگر،
اصولأ
نیازی
بهكودتای
28 مرداد 32
نمیبود.
كودتا
بهاین
علت
ضروری
شد كه
آنها در
سیآم
تیر در
نیل بهاهداف
خود
ناكام
شدند. در
نتیجه
سیزده
ماه بعد
در
ادامه
تلاشها
برای
دستیابی
به
اهداف و
برداشتن
موانع
از سر
راه،
كودتا
را
برنامهریزی
و
سازماندهی
كردند.
سیام
تیر 1331 در
حقیقت
حلقهای
از
زنجیرة
كوششها
و توطئههای
انگلیس،
آمریكا
و دربار
پهلوی
جهت
درهم
شكستن
جنبش
ملی و
آزادیخواهانه
مردم و
استقرار
دیكتاتوری
و سلطهی
قدرتهای
استعماری
بر
منابع و
ثروت
ایران
بود. سیام
تیر،
نهم
اسفند و 28
مرداد
حلقههای
این
زنجیرند.
با
ناكامی
یك
تلاش،
تلاش
بعدی
برنامهریزی
میشد.
سرانجام
با
كودتای 28
مرداد 32
بههدف
خود دست
یافتند
و
سرایطی
را كه میخواستند،
پس از 27
تیرماه 1331
در دوره
نخستوزیری
قوام بهكشور
ما
تحمیل
كنند،
پس از 28
مرداد 32،
در دورة
نخستوزیری
زاهدی
متحقق
ساختند.
سیام
تیر نه
رویدادی
شوم،
بلكه
مظهری
از
مقاومت
یك ملت
در
برابر
سلطهجوئی
بیگانگان
و
استبداد
داخلی
همدست
آنها
است.
دلائل
موفقیت 28
مرداد
را، نه
در
مقاومت
سیام
تیر،
بلكه در
فقدان
چنین
مقاومتی
در
روزهای
كودتا،
در ضعف و
ناتوانی
جنبش
مردم و
نیروهای
سیاسی
در
برانگیختن
و
سازمان
دادن
مقاومت،
در
پیوستن
كاشانی
و
بهبهانی
بهكودتاچیان...
باید
جستجو
كرد.
كتاب
«در
تیررس
حادثه»
افزون
بر
ارائه
تحلیلها
و
استنتاجات
نادرست
از
وقایع،
یكسونگری
جانبدارانه،
برجسته
كردن
غیرواقعی
نقش
قوام و
كوچك
كردن
مصدق و
نقش
تاریخی
او،
مقاومت
مردم را
نیز
تخطئه
میكند.
نویسنده
با آنگونه
نگاه
نسبت بهرویدادهائی
چون سیآم
تیر و
توافق
قوام با
هندرسن
و
میدلتون
و ستایش
اینگونه
نخستوزیر
شدن وی و
در عین
حال
تقبیح
جنبش
مردم در
روزهای 28
تا 30 تیر و
«شوم»
نامیدن
سیام
تیر، بهایستادگی
مردم میتازد
و
مقاومت
مردم را
آماج
حمله
قرار میدهد
و بهنام
«درایت و
تعقل بهجای
شعار و
احساسات»،
عملأ
تسلیم و
پذیرش
تحقیر
را
تبلیغ
میكند.
شعار و
احساسات
مردم و
فریادهای
یا مرگ
یا مصدق
در سیام
تیر
ماه، نه
واكنشی
نابخردانه،
بلكه
تجلی
بارزی
بود از
آمیختگی
درایت و
احساسات
ملی و از
ارادة
مردم در
دفاع از
منافع
ملی.
مقاومت
و
ایستادگی
ملتها
در طول
تاریخ،
یك عامل
اصلی
ماندگاری
آنها
است.
مقاومت
مردم در
سیام
تیر 1331 بهویژه
در آنجا
اهمیت
مییابد
كه مردم
موفق
شدند
برنامههای
تحمیلی
بیگانگان
را درهم
شكنند و
نویسنده
درست
این
مقاومت
را
نشانه
میگیرد.
مصدق
بهرغم
تلاشهای
نویسنده،
بهمثابه
نماد
مقاومت
در
تاریخ
ما و در
ذهن
مردم
ثبت شده
است.
تلاش
نویسنده
در
شكستن
آن، فقط
مخدوش
ساختن
تاریخ
گذشته
نیست،
بلكه از
آن مهمتر
بیمقدار
ساختن
مقاومت
و اهمیت
آن، در
شرائطی
است كه
در
ایران
بهترغیب
و دامن
زدن بهمقاومت
نیاز
داریم.
در
شرائطی
كه
دانشجویان
و
جوانان
در
ایران
با تأسی
بهمصدق
و با در
دست
گرفتن
عكس وی
بهمقاومت
در
برابر
حاكمیت
زور بهپا
میخیزند،
بهزیر
تازیانه
گرفتن
مقاومت
مصدق و
مقاومتهای
تاریخی
مردم،
چیزی جز
اقدامی
نابخردانه،
بهسود
تداوم
شرائط
موجود
نیست.
پایان
بخش اول
پانوشتها:
1
- مطلب
داخل
گیومه
را
نویسنده
كتاب بهنقل
از كتاب «سیاست
انگلیس
و
پادشاهی
رضاشاه»
تألیف
هوشنگ
صباحی
آورده
است
2
- نقل از
كتاب «از
زندان
رضاخان
تا فرقه
دمكرات
آذربایجان»
تألیف
علی
مرادی
مراغهای،
صفحه 398
3
- نقل
از كتاب «قتل
كسروی»
تألیف
ناصر
پاكدامن،
صفحات 183-182
|
|
|
|
www.turkiran.com