احمد شاه

دمكرات ترين پادشاه ايران

 

محمدعلى فروغى از طرف رضاخان به پاريس رفته تا احمد شاه را قانع كند در مقابل دريافت يك ميليون ليره استعفا دهد. و احمد شاه در جواب مىگويد : من حاضر نيستم به هزار برابر اين مبلغ هم بفروشم و تو به ارباب خود ازقول من بگو كه اين خيال باطلى است, زيرا من پيش وجدان خود در مقابل نسلهاى آينده ايران سرافرازم كه حتى حاضر شدم از سلطنت بركنار شوم ولى خيانت نكردم. بنابراين اگر استعفا نمايم مثل اينستكه من رضايت داده ام و سلطنت را حق خود ندانسته ام. لذا اگر تمام دنيا را بمن بدهيد استعفا نخواهم داد

... احمد شاه قاجار 28 فوريه 1930 ( 9 اسفند1308 ) درست 4 سال و 4 ماه پس از خلع قاجاريه از سلطنت ايران در 32 سالگي در پاريس در تبعيد درگذشت


ورود لوازم و مظاهر تجدد به ايران

عصر قاجار عصر ورود بسياری از مظاهر و دستاوردهای دنيای غرب به ايران بود. اشتياق شاهان قاجار به جلوه های "فرنگ" و تلاش اصلاح گرانی چون ميرزا تقی خان اميرکبير، روند آشنايی ايرانيان با فن آوری های آن روز را سرعتی دو چندان می بخشيد

اگر علاقه وافر ناصرالدين شاه به ثبت تصاوير، هنر عکاسی را برای اولين بار به ايران آورد؛ شوق مظفرالدين شاه به تصوير متحرک، سينما را در ايران پايه ريزی کرد. از سوی ديگر، در دوران ناصرالدين شاه بود که به دستور اميرکبير "وقايع اتفاقيه"، اولين روزنامه ايرانی، منتشر شد؛ سنگ بنای دانش جديد در "دارالفنون" نهاده شد و کارخانه ضرب سکه و قالب گيری در تهران داير گرديد

در سال ۱۲۶۲ شمسی (۱۸۸۳) اولين خط آهن در فاصله کوتاه تهران و حرم عبدالعظيم به راه افتاد. (در ميان عامه مردم لکوموتيو به ماشين دودی مشهور شده بود

در کنار اين همه، اثرگذار ترين تحول دوران قاجار شايد معرفی و گسترش وسايل ارتباط جمعی بود. در سال ۱۸۶۳ ميلادی اولين تمبر ايرانی چاپ شد

پانزده سال بعد (۱۸۷۸) ايران جزو اولين کشورهايی بود که به عضويت اتحاديه بين المللی پست درآمد. نخستين خط آزمايشی تلگراف در سال ۱۲۶۷ هجری بين کاخ گلستان و باغ لاله زار کشيده شد

دو سال بعد پايتخت به وسيله شبکه تگلراف به رشت و تبريز و اصفهان و همدان و شيراز و مشهد متصل شده بود به باور بسياری، نقش تلگراف در تحولات سال های آغازين قرن بيستم ايران و به ويژه در گسترش جنبش مشروطه غير قابل انکار است


قاجاريه ايران را به آستانه دنيای مدرن رساند

احمد شاه هيچگاه کنار گذاشتنش از سلطنت را نپذيرفت و آن را قانونی ندانست، محمد حسن ميرزا هم پس از مرگ احمد شاه خودش را در روزنامه های اروپا به عنوان وارث تاج و تخت ايران اعلام کرد اما ادعای خاندان قاجار بر تاج و تخت با مرگ محمد حسن ميرزا ديگر هيچگاه جنبه رسمی پيدا نکرد

به نظر من در همان زمان احمد شاه در ايران افرادی مثل مصدق، قوام السلطنه و ديگران بودند که اگر سلطنت احمد شاه ادامه می يافت می توانستند با کمک برخی از رجال آن زمان که افرادی قوی بودند دموکراسی رجالی در ايران برپا کنند و اين دموکراسی رجالی بمرور، همان گونه که در ممالکی همچون انگلستان پيش آمد، به دموکراسی ملی بينجامد

سلطان علی ميرزا هم اکنون بزگترين اولاد ذکور از ميان برادرزادگان احمدشاه است که در صورتی که سلطنتش ادامه می يافت، تاج و تخت ايران پس از او به آنان انتقال می يافت


04:29 گرينويچ - دوشنبه 31 اکتبر 2005

سلطانعلی ميرزا قاجار
برادرزاده احمدشاه قاجار و مورخ

قاجاريه ايران را به آستانه دنيای مدرن رساند

احمد شاه سه دختر و يک پسر داشت که از بين آنها، يکی از دخترها الآن زنده است و در حومه شهر ژنو در سوئيس زندگی می کند

همچنين از احمد شاه نوه های زيادی مانده که بعضی از آنها همسران خارجی برگزيده و کمابيش در جامعه ميزبان حل شده اند اما بعضی ديگر هويت ايرانی خود را حفظ کرده و خيلی هم به ايران علاقمندند

احمد شاه سه برادر تنی داشت: محمدحسن ميرزا که وليعهد بود و در سال 1943 ميلادی درگذشت، سلطان محمود ميرزا که در سال 1988 در اويان فرانسه فوت شد و پدرم سلطان عبدالمجيد ميرزا که در سال 1975 در پاريس از دنيا رفت

او يک برادر ناتنی هم داشت که از همسری که محمد علی شاه پيش از ازدواج با ملکه جهان، مادر احمد شاه داشت به دنيا آمده بود

برادران احمدشاه همگی از ايران رفتند اما برادر ناتنی او و اولادش در ايران ماندند

پس از شهريور 1320 خورشيدی (1941 ميلادی) که رضاخان از حکومت کنار گذاشته شد اين ايده مطرح شد که سلطان حميد ميرزا، پسر محمدحسن ميرزا را به ايران برگردانند و پادشاه کنند

 

سلطان حميد ميرزا در دانشکده دريانوردی تحصيل کرده و به ناوگان بازرگانی بريتانيا پيوسته بود اما با راه افتادن جنگ جهانی دوم به نيروی دريايی منتقل شده و افسر نيروی دريايی بريتانيا شده بود و همين موضوع مشکلی برای به سلطنت رساندنش بود و اين موضوع در همان حد صحبت باقی ماند

احمد شاه هيچگاه کنار گذاشتنش از سلطنت را نپذيرفت و آن را قانونی ندانست، محمد حسن ميرزا هم پس از مرگ احمد شاه خودش را در روزنامه های اروپا به عنوان وارث تاج و تخت ايران اعلام کرد اما ادعای خاندان قاجار بر تاج و تخت با مرگ محمد حسن ميرزا ديگر هيچگاه جنبه رسمی پيدا نکرد

به نظر من در همان زمان احمد شاه در ايران افرادی مثل مصدق، قوام السلطنه و ديگران بودند که اگر سلطنت احمد شاه ادامه می يافت می توانستند با کمک برخی از رجال آن زمان که افرادی قوی بودند دموکراسی رجالی در ايران برپا کنند و اين دموکراسی رجالی بمرور، همان گونه که در ممالکی همچون انگلستان پيش آمد، به دموکراسی ملی بينجامد

من معتقدم که بريتانيا نقش فعالی در ساقط کردن خاندان قاجار از قدرت داشت و اين را قبول ندارم که می گويند عوامل بريتانيا بدون اطلاع دولت مرکزی اين کشور در روی کار آوردن رضا خان شرکت کردند

من فکر نمی کنم که مملکتی مثل بريتانيا که در آن زمان امپراتوری قوی ای بود، سفارتخانه اش در تهران بدون توافق دولت مرکزی اقدامی بکند

در وزارت خارجه بريتانيا دفاتری هست که سياست بلندمدت اين کشور را تعيين می کند، منقرض کردن سلطنت قاجار هم حتماً از همان سياستهايی است که در اين دفاتر تعيين شده و مورد قبول مقامات بريتانيايی بوده است

خاندان قاجار در آن دوران مشکل خدمات بزرگی به ايران کرد، آغامحمد خان قاجار اين مملکت را که در قرن هيجدهم پاره پاره شده بود يکپارچه کرد و هيجده سال جنگيد تا تماميت ارضی آن را تأمين کند

در دوران ناصرالدين شاه چون ايران در صلح به سر می برد و جنگی رخ نداد، فرهنگ و هنر و ادبيات پيشرفت کرد و نوعی رنسانس بوجود آمد که آثار آن هنوز در ايران مشهود است.

ارتش نوين ايران را هم عباس ميرزا، وليعهد فتحعلی شاه با کمک خارجيان و بخصوص فرانسويها شکل داد

قاجاريه ايران را به آستانه دنيای مدرن رساند


ساقط نمودن قاجارها و آغاز فارس سازی

اولين قدم انگليس برای تحقق اهداف خود در ايران تعويض اوضاع حاکم بر جامعه بود.اين بود که اولين قدم را ميتوان تعويض ذات حکومت و جايگزينی يک حکومت با ارزشهای متفاوت بود و قدم ديگر مزمحل کردن روشنفکران آذربايجانی بود.اين هدف نه با اعمال نظامی بلکه فقط با جريانات فرهنگی و آنهم در دراز مدت ممکن بود

اسناد تاريخی ؛و آرشيو طراحان و مجريان پروژه پايان دادن به سلسله آذری قاجار و تاسيس دولت پهلوی در ايران يعنی وزارت مستعمرات بريتانيا ؛و نيز تشکيلات جاسوسی-اطلاعاتی ام-آی-۶ ؛ خاطرات دست اندرکاران اين امر مانند اردشير رپورتر و غيره همه گويای اين واقعيت است که پايان دادن به حکومت ترکهای آذری در ايران و ساختن دولتی فارس محور از اهداف اوليه اين مراکز بوده

در مطبوعات ساير کشورها نيز اين به اين نيات اشاره شده.مثلا (جليل محمد قولی زاده ؛ <مقصد نه ايميش؟>ژورنال ملانصر الدين-شماره۱-باکو-۱۹۲۶ ) سخن رضا شاه را مينويسد

بيز احمد شاهی اونا گؤره تختدن يئره يئنديرمديک کی؛ شاهليغی يولداش توتموروق.خئير اوندان اؤتوری يئنديرديک کی؛ قاجارلار تورک نسليندنديلر....احمد شاهی ييخديرماقدان مقصديميز اؤلکه ده جومهوری اوصول ايداره سينی ياراتماق دگيلدی...بلکه قولدور صيفت قاجارلاری پاکو نجيب فارس پهلوی سولاله سی ايله دييشديرمکی دی

ترجمه فارسی

ما احمد شاه را به اين دليل که سلطنت را دوست نداريم از تخت به زير نکشيديم...خير.او را از آن جهت ساقط کرديم که قاجارها از نسل ترکند...هدف ما از ساقط کردن آحمد شاه برپا کردن سيستم حکومت جمهوری نبود...هدف جايگزين کردن قاجارهای قلدر صفت با سلسله پاک و نجيب فارس پهروی بود

در شماره سوم روزنامه سلامت چاپ گيلان اين عبارت به شکل زير آمده...مقصد از خلع احمد شاه نه اينکه تبديل اصول اداره نظامی به جمهوريت بود.نه؛نه بالله ؛ بلکه تعويض طائفه قولدور آسای قاجاريان ترک آذری به طاهره و نجيب پهلوی فارس بود

توجه مکنيم که همه طرح ها برای غير فعال کردن عنصر روشنفکر ترک آذربايجان ميباشد...حتی در طی اصلاحات رضاخانی اين فرد در پی نياز شديدی که برای تعويض خط عربی با لاتين ميديد به علت پيشدستی همتای ترک خود يعنی مصطفی کمال آتاترک و آذربايجانيهای شمالی از اين منفعت بزرگ برای شاهنشاهی خود و اهدافش ميگذرد تا به ضعم خود روشنفکران آذربايجانی را از همزبانان خود در آنسوی مرزها به خصوص در استانبول و باکو جدا نگاه دارد

يکی از نظريه پردازان اين امر <م.ع.فروغی> بود يعنی افزودن بر بيگانگی بين گروههای بين گروههای قومی غير فارس کشور با همزبانانشان در آنسوی مرزها.فروغی(ماسون بزرگ که اجدادش از يهوديان بغداد؛تاجران ترياک از هندوستان و از اعضای فراماسونری ايران بودند) اينگونه ميگويد

من از کسانی هستم که خط ايرانی(عربی) را ناقس و دارای معايبی ميدانم...ما بايد يک مدت عوض شدن خط ترکها(ی ترکيه) و ابقا خط حاليه خودمان را برای مصالح سياسی مغتنم بشماريم و استفاده بکنيم....يعنی اختلاف خطی را که بين ترکهای ترکيه و ترکهای آذربايجان(ايران) حادث ميشود؛ وسيله دور شدن آذربايجانيها(از نظر فکری) از ترکهای ترکيه و مزيد بينويت بين آنها قرار دهيم.ولو اينکه بالمال نصلحت ما هم در اصلاح و يا تغيير خط باشد.(از مکاتيب خصوصی مرحوم فروغی-مجله يغما-۱۳۲۷-شماره۷)

منظور اين ايدئلوگ و نخست وزير منتخب رضاخان؛بزرگ معمار رژيم پهلوی از <بينويت> در اين کلام وی توضيح داده شده است:<اول اينکه بايد خورسند و خوشوقت باشيم از اينکه مبتلا به تعهداتی راجع به اقليتهای خودمان نشده ايم و عهدا و قانونا کسی نميتواند به جامعه ملل و يا هيچ مقام ديگر از دولت ايران نسبت به اين موضوع شکايت کند....ارمنی و يهودی و نصرانی(آسوری) چون عددا قلسل اند کمتر محل ملاحظه اند.و ليکن از سه عنصر ترک و کرد و عرب نبايد غافل بود . حاجت به تذکير نيست که مجاورت خوزستان يعنی اراضی عرب نشين ما با عراق و مجاورت کردستان ما با ترکيه و عراق و مجاورت تمام شمال و شمالغربی ما که بسياری از سکنه اش ترکند با ترکيه و قفقاز و ترکستان موجب نگرانی و بلکه مخاطره است...برای متحد الجنس نمودن ايران بهترين کارها نشر معارف فارسی و ايران(بخوان فارس) است...اما آنهم نه به طوری که محسوس شود که ميخواهند آنها را فارس کنند...اقليتهای ما مايه ادبی و معارفی ندارند>(محمد فروغی-يغما - شماره ۷- مهرماه ۱۳۲۹-سال ۳)

التته در اين تهاجم فرهنگی اعراب با اسلام ستيزی و اکراد با ماليدن شيره آريايی خنثی شدند...ولی آذربايجان اين بيدی نبود که با اين بادها بلرزد...ايجاد تئوريهای دروغ که لايق دريافت جايزه از مجموعه سلطنتی بريتانيا شدند و تو هين های مکرر به آذربايجانيها و ... استاندار وقت بارها مردم آذربايجان را ترک خر خوانده بود و آنها را به نداشتن قوه تصميم گيری متهم کرده بود...و خيلی تهاجمات فرهنگی ديگر

محمود افشار از ايدئلوگهای نژاد پرست(خود و خانواده اش هميشه در خدمت انگليس و امريکا بوده اند و از مؤسسين حزب پان ايرانيست بود) در رابطه با جلوگيری از تسهيل امر نگارش و خواندن و نوشتن به زبانهای قومی غير فارس ايران پس از تشريح نظريات خود در مورد عدالت و آزادی چنين ميگويد:<اگر افرادی سخن از عدالت و دموکراسی وبين الملل ميرانند کسانی هستند که يا ديگران را گول ميزنند يا خود گول خورده اند.ايرانيان دارنده چنين عقايدی فريب خوردگان هستند و خارجيان اظهار دهنده چنان عقايد فريب دهندگان...اينها سرودهای استعمار و نغمه های استثمار است که بی گوش خوش باوران خوش ميآيند.چنين بوده چنين هست و چنين خواهد بود......تنها فايده ای که برای تدريس زبان ترکی در در دبستانها و رواج رسمی آن در ادارات ميتوان تصور کرد سهولت برای کودکان و مردم است....زبان ترکی يکی از عناصر مهم مليت بلکه مهمترين آنهاست...اگر مردم آذربايجان توانستند روزنامه های ترکی را با آسانی بخوانند و به ترکی چيز بنويسند و شعر يگويند ديگر چه نيازی به فارسی خواهند داشت؟...به همين ملاحظات نگارنده با آموختن ۵ دقيقه زبان ترکی هم در مدرسه يادانشگاه آذربايجان مخالفم...........ميخواهم آموزش فارسی را اجباری و مجانی و عمومی نمايند و وسايل اين کار را فراهم آورند...برای من ترديدی نيست که بی هيچ زحمت و درد سری برای هيچ کس و مخالفتی از هيچ کجا به مقصود خواهيم رسيد.بی آنکه آذربايجانيها احساس کنند..............> (يگانگی ايرانيان و زبان فارسی؛دکتر محمود افشار؛مجله آينده؛سال ۱۳۰۷؛تهران

اين افشار نظريه گذاشتن جريمه برای کودکان در مدارس آذربايجان و نظريه عقيم پرورش کودکان آذربايجانی در خانواده های فارس مناطق فارس نشين را داده بود که نشان از روشنفکری اين شخص و در عين حال افغان صفت بودن او را دارد...به راستی اين نظريه از يک وحشی ميتواند ارائه شود

مسئله اينجا هست که اين افراد برای مزمحل کردن آذربايجانيها تلاش کرده اند فوق العاده حساب شده عمل کنند ولی نتيجه فارس سازی را ميبينيم...گويا نژاد پرستان به اندازه مغولها نيز عرضه نداشته اند

پس از پيروزی انقلاب و به گند کشيده شدن قوم نژاد پرست پهلوی خوشبختانه قدمهای اساسی در ارکان اوليه نظام برای احقاق حقوق ملل غير فارس برداشته شد...متاسفانه اين اقدامها در اولويت نبودند ولی در هر حال ضمينه کافی برای احقاق حقوق اوليه آذربايجانيها در ايران وجود دارد...مشکل بزرگتر اين است که جامعه هنوز هم از تفاله های پهلويت سم زدايی نشده و کسانی هستند که با نفوذ از احقاق حقوق جلوگيری ميکنند..به طوری که پس از گذشت نيم قرن از تصويب سه اصل از قانون اساسی کشور به طور مستقيم و انحصاری در خصوص حقوق ملل غير فارس اسران تقريبا هيچ تلاش اساسی برای اجرای اين اصول نشده

يکی از شيوه هايی که شوونيست های نژاد پرست برای مقابله با آذربايجانيها انجام ميدهند تلاش برای تجزيه طلب و ضد نظام نشان دادن آذربايجانيهای ايران است و فکر ميکنند که احقاق اين حقوق در اين اعمال خلاصه ميشود ولی بايد در نظر داشت که آذربايجانيها هميشه بر روی منطق راه رفته اند و بر خلاف ساير اقوام ايرانی مانند کردها و اعراب که به اعمال نظامی و غيرا دست زده اند آذربايجانيها هميشه مذاکره را پيش گرفته اند و حتی تندروترين گروههای حرکت ملی آذربايجان نيز فعاليت نظامی نداشته و تماميت ارزی کشور را خواستارند که اين خود افتخاری برای روح بلند آذربايجانيان ايران و مشتی بر دهان شوونيسم است

در آخر عرايض اجازه بدهيد تعدادی از حقوق اوليه آذربايجانيها را که خواستار احقاق آنها هستند بيان کنم

۱)بايد در كل دانشگاههاي كشور زبان تركي آذربايجاني(تاكيد ميكنم تركي آذربايجاني و مثلا كلاسهاي ۲۰ نفره گويش استانبولي به علت بعضي تعاملات ميان ايران و تركيه جزو حقوق آذربايجانيها جا زده نشود)از کورسهای رسمی شود

۲)بايد در ايران حد اقل در مناطق آذربايجاني نشين با سرمايه دولت شبكه هاي تلوزيوني حد اقل متناسب با مقدار كانالهاي فارسي و بدون محدوديت زماني( و نه اينكه مثلا اينكه ۸۰ درصد برنامه ها فارسي و ۲۰ درصد تركي!!!) راه اندازي شود...

۳)نشريات بدون محدوديت تيتراژ و باز هم با همان شرايط مشابه تلوزيون به حيات ادامه دهند

۴)بنياد آذربايجان شناسي و البته نه با مديريت افرادی چون محمود افشار و ... بلكه توسط افراد واقعا دلسوز كه مورد تاييد دانشگاهيان و روشنفكران آذربايجاني باشد تاسيس شود

۵)فرهنگستان زبان و ادبيات تركي آذربايجاني تاسيس شود زيرا براي شهري مثل تبريز كه مهمترين شهر منطقه آذربايجان است برازنده نيست كه چشم انتظار مصوبات اين و آن باشد

۶)با تمامي كارگردانان و هنر پيشگان و دلقكهاي وطن فروش كه پول را در ضايع كردن حقوق ساير ملل ميبينند به صورت علني محاكمه شوند

۷)از همه مهمتر به اصول پانزدهم و هفدهم و نوزدهم و نودويكم قانون اساسي كشور مبني تدريس زبان و ادبيات تركي آذربايجاني در منطقه آذربايجان(و البته ساير مناطق هم اين حق را دارند) عمل شود

۸)به نشريات ترکی تسحيلات چاپ و کاغذ و ... داده شود

و...و...و...

اين بود قسمتی از دردهای آذربايجانيهای ايران

در اين نوشته از مقاله جناب آقای حميد دباغی در مجله وارليق زمستان ۱۳۸۲ نيز استفاده شده

نويسنده: آتيلا کوراوغلو


ستارخان كه از تبريز براي در هم كوبيدن استبداد صغير به تهران يورش برده بود٬ قرباني منافع روس و انگليس شد و احمد شاه٬ پادشاه تضعيف شده قاجار٬ جاي خود را به رضا پالاني دادּ رضا كه فاميل پهلوي را از محمود پهلوي تبريزي به عاريت گرفته بود٬ (ملك الشعراي بهار٬ احزاب سياسي٬ ٦٩) به پادشاهي ممالك محروس رسيدּ و پس از آن بود كه به هدف يكسان سازي فرهنگي بر همه نشانه هاي توراني و بر همه اقوام غيرهمنژادش تاخت و همه زبانهاي رايج در ممالك محروسه را كه تازه نام ايران گرفته بود٬ به سود فارسي تارومار كرد

زبان تركي به عنوان زبان پرشمارترين قوم ممالك محروسه از دايره اين يكسان سازي كه با جشن كتابسوزان آذر ١٣٢٥ (دسامبر ١٩٤٦) به اوج رسيد بيرون نماندּ در نتيجه محمد فضولي و ديگر شاعران كلاسيك آزربايجاني در گستره وسيعي از قزوين تا مغان و از اورميه تا همدان به "غريبي در وطن" مبدل شدندּ در وطن معنوي فضولي دهها ميدان و خيابان را به افتخار سعدي و حافظ نام گذاشتند و پيكره ها برافراشتندּ اما او حتي نامي از كتابخانه هاي دورافتاده و محقري را به ارث نبردּ گرچه ديوان فضولي هيچگاه زندگي خصوصي آدميان در تبريز و اورميه و اردبيل و زنجان و همدان را ترك نكرد٬ اما راهبرد (استراتژي) فارسي كردن اجباري٬ روزنه هاي ورود او را به كتابهاي درسي٬ كانونهاي رسمي و پژوهشي٬ مطبوعات و رسانه هاي ديداري و شنيداري بست


مي دانيد که خود رضا شاه هم بي سواد بود. سفير آمريکا در تهران رضا شاه را در زمان سلطنتش چنين توصيف کرده است: «پسر بي سواد يک روستايي بي سواد»، مردي که «تنها مقدار ناچيزي با توحش فاصله دارد.» حالا اين آدم را به عنوان يک "شاه فرهنگ پرور" معرفي مي کنند

<<<<<<<<<<


قاجارها

بر سر ولایات قفقازیه طی دو جنگ با همین روس ها سال ها جنگیدند و وقتی شکست خوردند به صلح را ضی شدند و یا بر سر ناحیه هرات نزدیک به 60 سال با انگلیسی ها جنگیدند و وقتی زورشان نرسید به قرارداد پاریس و جدایی هرات رضایت دادند


بزرگ‌ترين نسل‌کشي سده بيستم ميلادي

هالوکاست واقعي در ايران

پژوهش جديد محمدقلي مجد

تاريخ دو سده اخير ايران سرشار از حوادث مهمي است که به دليل فقر تاريخنگاري معاصر مسکوت يا ناشناخته مانده است. تاکنون درباره قحطي بزرگ سال‌هاي 1917-1919 ميلادي در ايران چيز زيادي نمي‌دانستيم و اهميت و جايگاه بزرگ اين حادثه را در تعيين سرنوشت جامعه ايران، به‌ويژه صعود ديکتاتوري پهلوي، نمي‌شناختيم. اينک به همت دکتر محمدقلي مجد مي‌توانيم با نخستين پژوهش جدّي درباره اين حادثه سرنوشت‌ساز آشنا شويم

محمدقلي مجد محققي برجسته و پرکار است. پيش‌تر سه اثر ارجمند او را معرفي کرده بودم. اين سه کتاب در موضوعات زير بود: سياست تقسيم اراضي کشاورزي در دوران محمدرضا پهلوي، رضا شاه و غارت ايران، غارت آثار باستاني ايران در دوره رضا شاه. انتشارات دانشگاهي آمريکا اخيراً چهارمين پژوهش دکتر مجد را منتشر کرده است: قحطي بزرگ و نسل‌کشي در ايران، 1917-1919

دکتر مجد، بر اساس اسناد غني موجود در مرکز اسناد ملّي ايالات متحده آمريکا (نارا)، تصويري هولناک از ايران در سال‌هاي جنگ اوّل جهاني و پس از آن  به دست داده است. اسناد علني شده دولت آمريکا درباره دوره تاريخي فوق، که در اين کتاب دکتر مجد براي نخستين بار عرضه مي‌گردد، ثابت مي‌کند که بزرگ‌ترين نسل‌کشي سده بيستم ميلادي در ايران رخ داد و ايران بزرگ‌ترين قرباني جنگ اوّل جهاني بود. طبق تحقيق دکتر مجد، در طول سال‌هاي 1917-1919 بين هشت تا ده ميليون نفر از مردم ايران در اثر قحطي يا بيماري‌هاي ناشي از کمبود مواد غذايي و سوءتغذيه از ميان رفتند و جمعيت ايران به شدت کاهش يافت

محمدقلي مجد به بررسي علل اين قحطي نيز پرداخته و دولت بريتانيا را به عنوان عامل و مسبب اصلي اين نسل‌کشي بزرگ تاريخ شناسانده است. قحطي در زماني رخ داد که ايران در زير سلطه ارتش اشغال‌گر بريتانيا بود. در آن زمان، ايران تأمين‌کننده اصلي مواد غذايي و سيورسات مورد نياز ارتش بريتانيا در منطقه به‌شمار مي‌رفت و بخش مهمي از محصولات کشاورزي ايران به‌وسيله ارتش بريتانيا و پيمانکاران آن خريداري مي‌شد. اين سياست سبب کاهش شديد مواد غذايي در ايران شد. عجيب‌تر اينجاست که ارتش بريتانيا مانع از واردات مواد غذايي از بين‌النهرين و هند و حتي از ايالات متحده آمريکا به ايران مي‌شد. در حالي‌که در بين‌النهرين (عراق) و هند وفور غله وجود داشت، در ميانه اين دو سرزمين، ايران از کمبود غله در رنج بود. در اين سال‌ها، دولت بريتانيا ايران را از درآمدهاي نفتي خود نيز محروم کرد. به‌طور خلاصه، به تعبير دکتر مجد، بريتانيا از قحطي و نسل‌کشي در ايران به عنوان ابزاري براي سلطه بر سرزمين ما بهره برد

عجيب اينجاست که، به‌رغم گذشت سال‌ها، تاکنون درباره اين قحطي بزرگ و شگفت‌انگيز و تأثير آن در سرنوشت تاريخي ايران پژوهشي منتشر نشده و اين حادثه عظيم به‌کلي مسکوت مانده و به يکي از رازهاي بزرگ سده بيستم بدل شده بود. قحطي بزرگ سال‌هاي 1917-1919 در ايران را مي‌توان «هالوکاست واقعي» دانست. بي‌ترديد، شناخت اين حادثه مدهش بر نگرش پژوهشگراني که درباره علل عقب‌ماندگي ايران در سده بيستم و ريشه‌هاي صعود ديکتاتوري پهلوي و پيامدهاي آن کار مي‌کنند، تأثير عميق بر جاي خواهد نهاد

برخي از فصل‌هاي اين کتاب به شرح زير است:

مقدمه؛ قحطي بزرگ 1917-1919: گزارشي بر بنياد اسناد؛ هالوکاست واقعي: کاهش جمعيت ايران در سال‌هاي 1914-1919؛ تخريب و غارت روس‌ها؛ محروم کردن ايران از مواد غذايي: خريد سيورسات به‌وسيله انگليسي‌ها؛ محروم کردن ايران از پول: اختناق مالي ايران به‌وسيله بريتانيا.

چندي پيش مصاحبه مفصلي با محمدقلي مجد انجام دادم که به زودي متن کامل آن در شماره 25 فصلنامه تاريخ معاصر ايران منتشر خواهد شد. دکتر مجد در مصاحبه فوق درباره اين کتاب و موانع فراواني که در راه انتشار آن ايجاد شد چنين گفت:

 

«پس از اتمام کتاب جديدم دربارۀ غارت آثار باستاني و عتيقه ايران طي سال‌هاي 1925-1941، از نوامبر 2001 کار بر روي تحقيقي را آغاز کرده‌ام دربارۀ تاريخ ايران در زمان جنگ اوّل جهاني. اين بار هم متوجه شدم که اسناد وزارت خارجه آمريکا در اين زمينه بسيار گسترده و مفيد است ولي طي اين سال‌ها کمترين توجهي به آن‌ها نشده است. اولين کتاب من دربارۀ اين حوزه پژوهشي با عنوان زير منتشر خواهد شد: قحطي بزرگ و نسل‌کشي در ايران طي سال‌هاي 1917-1919. قرار است اين کتاب در پائيز 2003 منتشر شود

يافته‌هاي من در اين زمينه واقعاً شگفت‌انگيز است و در داوري تاريخي ما تحول بزرگي ايجاد خواهد کرد. بزرگ‌ترين فاجعه نسل‌کشي قرن بيستم در کشور ما، ايران، اتفاق افتاده است.

طبق اسناد آمريکايي، در سال 1914 جمعيت ايران بيست ميليون نفر بود که در سال 1919 به يازده ميليون نفر کاهش يافت. توجه بفرماييد. يعني حدود 8 الي ده ميليون نفر از مردم ايران از گرسنگي و بيماري‌هاي ناشي از کمبود مواد غذايي و سوءتغذيه مردند. در اسناد آمريکايي مدارک مستندي دربارۀ اين تراژدي بزرگ انساني وجود دارد. چهل درصد از مردم ايران طي دو سه سال قلع‌و‌قمع و نابود شدند. تنها در سال 1956 بود که ايران توانست به جمعيت 20 ميليوني سال 1914 برسد

عجيب‌تر از همه نقش بريتانيا در اين فاجعه است. قحطي بزرگ در زماني اتفاق افتاد که سراسر ايران در اشغال نظامي انگليسي‌ها بود. ولي انگليسي‌ها نه تنها هيچ کاري براي مبارزه با قحطي و کمک به مردم ايران نکردند، بلکه عملکرد آن‌ها اوضاع را وخيم‌تر کرد و سبب مرگ ميليون‌ها نفر از ايرانيان شد. درست در زماني که مردم ايران به‌دليل قحطي نابود مي‌شدند، ارتش بريتانيا مشغول خريد مقادير عظيمي غله و مواد غذايي از بازار ايران بود و با اين کار خود هم افزايش شديد قيمت مواد غذايي را سبب مي‌شد و هم مردم ايران را از اين مواد محروم مي‌کرد. جالب‌تر اين‌که انگليسي‌ها مانع واردات مواد غذايي از آمريکا، هند و بين‌النهرين به ايران شدند. به‌علاوه، در زمان چنين قحطي عظيمي، انگليسي‌ها از پرداخت پول درآمدهاي نفتي ايران استنکاف ورزيدند. چنين اقداماتي را قطعاً بايد جنايت جنگي و جنايت عليه بشريت به‌شمار آورد. هيچ ترديدي نيست که انگليسي‌ها از قحطي و نسل‌کشي به‌عنوان وسيله‌اي براي سلطه بر ايران استفاده مي‌کردند

به‌رغم اهميت اين کتاب و يافته‌هاي پژوهشي کاملاً مستند و معتبر آن، من با دشواري بزرگي براي چاپ آن مواجه شدم. بسياري از ناشرين دانشگاهي آمريکا حتي حاضر نشدند اين کتاب را تورق کنند. تجربه من با انتشارات دانشگاه کرنل بسيار روشنگرانه است. اين بنگاه انتشاراتي در سال گذشته کتابي دربارۀ نسل‌کشي در رواندا چاپ کرده بود که بسيار شهرت يافت. ولي همين ناشر حاضر نشد حتي کتاب من را ببيند. اين نشان مي‌دهد که ناشر فوق به کتابي علاقه دارد که نسل‌کشي آفريقائيان سياهپوست به‌وسيله ساير آفريقائيان را نشان دهد ولي نمي‌خواهد کتابي را منتشر کند مشتمل بر اسنادي که نسل‌کشي مردم ايران را به‌وسيله اروپائيان سفيدپوست (انگليسي‌ها) نشان مي‌دهد. سرانجام، انتشارات دانشگاه دولتي نيويورک حاضر شد کتاب من را بررسي کند. بعد متوجه شدم که اين کتاب براي بررسي به افراد زير داده شده است: دکتر فرهنگ رجايي (مدرس علوم سياسي در دانشگاه کارلتون کانادا) و دکتر مونيکا رينگر مدرس تاريخ در کالج ويليام و دبير اجرايي انجمن موسوم به مطالعات ايراني

طبعاً انتظار مي‌رفت کتابي که بيانگر نسل‌کشي انگليسي‌ها در ايران در دوران جنگ اوّل جهاني است، علاقه فراواني را در ميان خوانندگان ايراني و خارجي برانگيزاند. ولي به‌زودي روشن شد که دکتر فرهنگ رجايي و دکتر مونيکا رينگر به‌شدت نگران شده‌اند و مي‌خواهند اين جنايت عظيم دولت بريتانيا عليه مردم ايران، اين بزرگ‌ترين نسل‌کشي قرن بيستم، را بپوشانند. پس از ماه‌ها انتظار، دکتر رجايي اظهار نظر کرد که کتاب تنها بر بنياد اسناد وزارت خارجه آمريکا نگاشته شده و از اسناد انگليسي استفاده نشده است. روشن است که من نمي‌توانستم، به دلايلي که شرح دادم، از اسناد انگليسي استفاده کنم. همانطور که گفتم، اسناد وزارت جنگ و ساير اسناد نظامي بريتانيا دربارۀ ايران سال‌هاي 1914-1921 هنوز طبقه‌بندي‌شده است و در دسترس محققين نيست و تا پنجاه سال ديگر در اختيار محققان قرار نخواهد گرفت. اسناد علني شده وزارت خارجه بريتانيا هم حاوي هيچ مطلبي دربارۀ موضوع تحقيق من نيست

ايراد ديگر فرهنگ رجايي به کتاب من حتي عجيب‌تر از مطلب قبل بود. او پيشنهاد مي‌کرد که من دوره مجله مذاکرات مجلس طي سال‌هاي 1917-1919 را مطالعه کنم و افزوده بود که نسخه‌اي از اين نشريه در کتابخانه کنگره در واشنگتن موجود است. مسلماً، هر کسي که با تاريخ ايران آشنا باشد مي‌داند که مجلس سوّم در نوامبر 1915 تعطيل شد يعني در زماني که ارتش روسيه به فرماندهي ژنرال باراتوف به تهران رسيد. و اعضاي دمکرات مجلس از تهران گريختند. اين دوره از مجلس تنها در ژوئن 1921 کار خود را از سر گرفت يعني زماني‌که قوام‌السلطنه نخست‌وزير شد. بنابراين، در دوره تاريخي مورد بررسي من نه مجلس در کار بود نه مجله مذاکرات مجلس

برخورد آن خانم به کتاب من نيز مانند برخورد دکتر فرهنگ رجايي بسيار عجيب بود. دکتر مونيکا رينگر ابتدا با من تماس گرفت و از کتاب ستايش کرد. ولي بعد، پس از ماه‌ها تأخير، حاضر نشد گزارش مکتوبي در تأييد يا رد کتاب ارائه دهد. من بعداً از طريق مسئولين انتشارات دانشگاه دولتي نيويورک متوجه شدم که وي شفاهاً عليه کتاب من اظهارنظر کرده است. رينگر به‌طرز آشکاري مي‌ترسيد اظهارنظر خود را مکتوب کند.

خيلي روشن است که هدف فرهنگ رجايي و مونيکا رينگر لاپوشاني جنايات بريتانيا و حمايت از آن است و وفادارانه اين امر را دنبال مي‌کنند.

ما به‌طور خيلي واضحي با بقايا و بازمانده‌هاي شصت سال حاکميت استعماري بر ايران (سال‌هاي 1919-1979) سروکار داريم. نکته ديگري که من متوجه شدم اين است که تأثير و قدرت آن‌ها در آمريکا مثل بريتانيا نيست. البته، دانشگاه‌هاي آمريکا و کانادا پر از چنين آدم‌هايي است. يکي از مأموريت‌هاي آن‌ها جلوگيري از انتشار کتاب‌هايي است که ديدگاهي مغاير با ديدگاه آن‌ها را بيان مي‌دارند. اين سيستمي است شبيه به سيستم سانسور ساواک در اوج قدرت آن.

خوشبختانه، زماني‌که فرهنگ رجايي و مونيکا رينگر به اين حرکات بي‌معني دست مي‌زدند، ناشر ديگري پيدا شد و علاقه جدّي خود را به کتاب من ابراز داشت و پس از مطالعه و بررسي کتاب، پذيرفت که آن را در پائيز 2003 چاپ کند. به هر حال، تجربه اين کتاب براي من و ديگران خيلي هشداردهنده و افشاگر است.»

شنبه، 4 مرداد 1382/ 26 ژوئيه 2003

عبدالله شهبازي


داستان مولفه دموکراسی خواهی

سوسن آرام

اين آقای پهلوی شما در سياست داخلی استبداد گذشته را يکسره تاييد می کند و در سياست خارجی حتی جرات احمد شاه را هم از خودنشان نداده که به انگليس ها گفت در خارج کلم فروشی می کنم، اما زير اين قرار داد را امضا نمی کنم


*آقای آهی طرحی را از فوروم جهانی ضد نئو ليبرالی کش رفته اند،اما اين طرح را سرو ته کرده اند

*بی اعتنايی آقای پهلوی به منافع ملی ايران و جانبداری از سياست مهار دوگانه حتی صدای اعتراض آقای هوشنگ انصاری از رهبران مهم حزب رستاخيزرا هم در آورد

 

در باره نشست مشترک سلطنت طلبان و جمهوری خواهان و دفاعيات آقای شهريار آهی


ابهام در مفهوم دمکراسی و نيروهای آزاديخواه و دمکرات بنياد اصلی طرح جديد آقای آهی را تشکيل می دهد. ايشان مرتب تاکيد می کنند قصد شان اين است که آن نيروهای اپوزيسيون را که علاقمند به ايجاد و حفظ ثبات يک نظام دموکراتيک درايران آينده هستند به هم نزديک کنند

اولين سوال اين است که بسيار خوب آقای آهی شما يک نيرو را به ما نشان بدهيد که بگويد به حفظ و ثبات يک نظام دموکراتيک در ايران آينده هيچ علاقه ای ندارد و قصدش ايجاد بی ثباتی و استقراريک نظام استبدادی است. ادعا که رايگان است. بويژه وقتی که در مقابل يک رژيم استبدادی تمام گرا و قرون وسطايی مثل جمهوری اسلامی علم شود که همه و هرنوع مدعی را از داشتن حداقل سرمايه برای ادعا بی نياز کرده است

غير از ادعای دموکرات بودن، تعريف ديگری که آقای آهی ازنيروهای دموکرات به دست می دهند و آقای مهری هم مرتب تکرار می کنند اين است که حاضر باشند حول ,مولفه دموکراسی خواهی, با هم همکاری کنند و ساير اختلافاتشان مانع اين همکاری نباشد. تمام آن ها که حاضر نيستند حول ,مولفه دموکراسی خواهی, با سلطنت طلبان همکاری کنند و روی بعضی از اختلافات پافشاری می کنند، در مقوله ,دمچه ها, يعنی نيروی ماند و عقب مانده قرار می گيرند

پس نفس همکاری کردن خودش يک مولفه ی دمکرات بودن نيروست. در تعريف آقايان شرط همکاری دموکرات بودن است و شرط دموکرات بودن همکاری است به اين می گويند اينهمان گويی. يعنی انشاء بی معنی نوشتن و منطق بی معنا بافتن. اما اين منطق بی معنا برای مدافعان انواع همکاری های غيراصولی و ضد دمکراتيک آن قدر اعتبار پيدا کرده است که به ترجيع بند انشاء های شان تبديل شده و هرکس با آن ها دم نگيرد و هم آواز نشود، ,انزوا طلب, يا همان ,دمچه و نيروی ماند, آقای آهی است

اما اين ,مولفه دموکراسی خواهی, که بايد مبنای همکاری قرار گيرد، چه صيغه ای است؟ حقيقت اين است که اين مضمون در سال های اخير عمدتا و در شايع ترين موارد استعمال خود از اپوزيسيون نيامده، از خود پوزيسيون به درون جنبش اپوزيسيون رخنه کرده است. يک مثال روشن: آقای احمدی نژاد را در نظر بگيريد، ايشان حداقل بنا به ادعای خودشان و حتی بعضی از مدعيان شان يک ,مولفه عدالت خواهانه دارد,! شما در نظر بگيريد نيروهايی را که بدون توجه به اين که ايشان رئيس جمهور بر گزيده ی آقای خامنه ای است ? يعنی بدون توجه به ماهيت سياسی شان ? بخواهد با ايشان همکاری کند. شما چنين کسی را از نظر سياسی چگونه تعريف می کنيد؟ آيا غير از اين است که او را همکار يک دولت فاشيستی خواهيد خواند؟

آقای رفسنجانی چطور؟ گروه کثيری در همين انتخابات اخير يک ,مولفه اصلاح طلبی, و يا حتی يک ,مولفه دموکراتيک, يا يک ,مولفه عقلانيت, در او پيدا کردند و با همين مولفه هم موتلف شدند و همکاری کردند. آيا اين ها با رژيم فقاهتی موتلف نشدند و انتخابات آن را سازمان ندادند؟

اين خط را دنبال کنيد تا سوابق آن را در همکاری نهضت آزادی با ,مولفه ملی, دستگاه روحانيت تمام گرا، همکاری حزب توده و بعد اکثريت سازمان فدايی با ,مولفه ضد امپرياليستی, رژيم خميني، همکاری گروه هايی که حالا اکثر آن ها در کنفرانس های آقای آهی جمع شده اند حول, مولفه اصلاحات, با جناح هايی از رژيم در جريان معروف استحاله طلبی و بعد با جريان اصلاح طلبی پيدا می کنيد. سر و رهبری هم هميشه در خود رژيم بود

در حقيقت پرش گروه هايی مثل جمهوريخواهان منشور 81 و اعضای سازمان اکثريت از مجامع اصلاح طلبی به مجامع رفراندوم و بعد کنفرانس های آقای آهی پرش بلندی نيست. از يک فلسفه مايه می گيرد. اين فلسفه که ميتوان ماهيت سياسی يک نيرو را کنار گذاشت، نقش فعال آن را در حياتی ترين و تاثير گذارترين مسايل سياسی ناديده گرفت و به مولفه های دلبخواهی چسبيد

آقای آهی کسانی را که از همراهی با اين نوع پلاتفرم های آزموده شده - که مردم را روی آهن داغ نشانده - پرهيز می کنند، دمچه های سياسی و نيروی ماند می خواند من برخلاف ايشان معتقد نيستم همکاری با بقايای اعصار گذشته هميشه و همه جا و مطلقا نادرست است و همه نيروهای ماند مثل تروريست های بن لادن می روند برای فرقه خودشان
, سر بياورند, و فکر می کنم با ,بقايای اعصار گذشته, و نيروهايی که به لحاظ عقيدتی و حتی استراتژيک ,نيروی ماند, هستند ميتوان در شرايطی و با شروطی همکاری کرد. اما اول ببينيم اين نيروی ماند آقای آهی که آقای روستا هم اخيرا طوطی شده و آن را تکرار می کند، کيست؟

آقای آهی می گويند طرفدار استقرار يک نظام دموکراتيک در ايران هستند، اما در عين حال می خواهند يک سلطان را بر سر نظام دمکراتيک شان بنشانند صرفنظر از اين که مردم به اين خواست ايشان رای ميدهند يا نمی دهند، که حق شان است، ماهيت اين پلاتفرم سياسی را با چه صفتی بايد تعريف کرد؟ کسی که در اين آغاز قرن بيست و يکم می خواهد يک حکومت موروثی و مادام العمر را بر سر دموکراسی بنشاند، آن هم در شرايطی که مبارزات ملت ايران برای نجات از دست حکومت موروثی و مادام العمر قبلی به شکست انجاميده و ما داريم تلاش می کنيم از شر يک حکومت مادام العمر ديگر نجات يابيم، اگر ماهيتا يک نيروی ماند و واپسگرا نيست پس چيست؟

به سوگند نامه آقای رضا پهلوی نگاه کنيد[ 11]. ايشان در اين سوگند نامه تاکيد کرده اند با درگذشت پدر مقام سلطنت را به ارث برده اند و منتظر الطاف الهی اند که شرايط اجرای حکمرانی ايشان را فراهم آورد. آقای آهی و ساير سلطنت طلبان می خواهند اين ميراث خواهی قرون وسطايی را مادام العمر بر سر پلاتفرم دموکراسی بنشانند و در تمام مدتی که با ,مولفه دمکراسی خواهی, با ما همکاری نميکنند، در جهت بازگرداندن اين شرايط قرون وسطايی تلاش کنند، آنوقت ما نيروی ماند هستيم و ,دمچه,، و اين ها نيروی آينده هستيد و پيشرو؟

آقای خمينی و آقای خامنه ای 26 سال با ما چانه زدند که به ما بقبولانند روحانيون بنا به الطاف الهی گروه برگزيده خدايند وحق حکومت مادام العمر بر ما دارند، قبول نکرديم و چماق خورديم و به مبارزه ادامه ميدهيم. سلطان شما که دليل ,طبيعی, را هم چاشنی الطاف الهی کرده است و ارث پدر را از ما می طلبد.

اساسا شما بگوئيد در کدام نقطه جهان، سلطنت نيروی ماند تاريخ نيست؟ در برونئی يا در انگليس و دانمارک؟ سلطنت حتی در پيشرفته ترين دمکراسی های جهان نيروی ماند و رسوبات سمج گذشته است که قانون به شدت مواظب عدم دخالت آن در اوضاع سياسی است. با وجود اين می بينيد که دخالت می کند، نه فقط در برونئی بلکه هم در انگليس وهم در دانمارک. از دو طريق. اولا در همه جا خاندان های سلطنتی به خاطر حفظ ثروت و مقام ,خداداد, يعنی باد آورده شان از محافظه کارترين نيروهای اجتماعی اند و در اتحاد با ساير محافظه کاران از ليبراليزه شدن سياست جلوگيری می کنند. ثانيا از همان طريق عهد بوقی نفوذ و سنت و روابط. اساسا دليل موجوديت شان حفظ سنت های پوسيده است وگرنه چرا همانطور که در انگلستان ديديم حتی عاشق شدن شان هم به فساد و مصيبت ملی تبديل می شود؟

تازه اين در کشورهايی است که 200 سال تلاش جامعه برای محکم کردن ساختارهای دمکراتيک و استقرار دمکراسي، سلطنت را به عقب رانده و به صورت يک نيروی ماند در حاشيه نگه داشته است. شما که می خواهيد همان عنصر موروثی و مادام العمر را به محور فعال ترين بحث و اقدام کنونی تبديل کرده و جنبش امروز و نظام آينده را بر مبنای آن شکل دهيد.

تازه آقای روستا 200 سال بعد از انقلاب فرانسه، اين را بحث باز اعلام کرده و منکر اجماع جامعه بشری در تاييد حق عموم بشری حاکميت جمهور مردم وانکار حق حاکميت موروثی و مادام العمربه مثابه عطيه الاهی هم می شود، آن هم ضمن اعلام جمهوری خواهی خود
[ مصاحبه 19 اکتبر]. دفاع از تجاوز به ايران تحت عنوان حقانيت جهان آزاد يعنی همان,جنگ پيشگيرانه,ی آقای بوش را هم که مشاهده کرديم. اين تازه از نتايج سحر اين همکاری است که هنوز اعلام رسمی هم نشده، باش تا

می فرمائيد ماطرفداران حکومت موروثی و مادام العمر به عنوان عطيه الاهی به يک خاندان، حق فعاليت داريم و مردم حق انتخاب دارند؟ آری حق شما را کسی نمی تواند و نبايد از شما بگيرد و خود ما مخالفان دمکرات شما از اين حق شما با تمام توان دفاع می کنيم و در برابر همين حکومت سرکوبگر اسلامی تا کنون همين کار را کرده ايم و از حقوق پايه ای همه و هر شهروند ايرانی اعم از مترقی و مرتجع و حتی از حقوق مدنی بزهکاران هم دفاع کرده ايم. مردم هم حق انتخاب دارند وحتی می توانند آخوند را هم انتخاب کنند. يک بار هم کردند. حالا هم شيعه های عراقی ها دارند به فرمان بدتر از خمينی به قانون اساسی رای دمکراتيک ميدهند. اگر آمريکا و توطئه های خانمان براندازش بگذارد روزی به اشتباه شان پی خواهند برد، همانطور که مردم ايران به اشتباه شان پی بردند. اما دليل اين که ما بايد با شما همکاری کنيم چيست؟ مگر بايد با خمينی همکاری می کرديم؟ و هرکس کرد، به مردم و به دموکراسی خيانت نکرده است؟ مگر آدم های مترقی عراق بايد با آيت الله سيستانی همکاری کنند؟ و هرکس می کند به مردم عراق خيانت نکرده است؟
تازه اين ها نشان می دهد سلطنت طلبان به لحاظ عقيدتی و برنامه استراتژيک شان قطعا نيروی ,ماند, و ,بقايای عقب اعصار گذشته, هستند، حالا ببينيم موجوديت بالفعل آن ها، نقش آن ها به عنوان يک ,بردار سياسی, در لحظه کنونی ، يعنی نقش سياسی شان در عمل و در تاکتيک چيست

مولفه ضد دمکراسی خواهي، فعال تر و قدرتمند تراز مولفه دموکراسی خواهی
پلاتفرم آقای پهلوی گذشته و ميراثی دارد که به همين امروز چسبيده است. غير قابل انکارترينش 50 سال استبداد، دو کودتا، و آن روابط فاجعه بار با سازمان دهندگان کودتا ? انگليس و آمريکا. ايشان همين حالا که لطف الهی شامل حالش نشده است، به هيچوجه حاضر به نفی و نقد هيچکدام اين ها نيست و به ما می گويد چون گرفتار رژيمی شده ايم که زندانيان سياسی را قتل عام کرده، او حق دارد از عملکرد رژيمی که زندانی را در حين گذران محکوميت ناعادلانه اش، روی تپه ها ی اوين اعدام کرد و چنان سرکوبی از نيروهای سکولار مخالف - از هر نوع- به راه انداخت که در اپوزيسيونش جز آخوندهای مرتجع کسی باقی نماند، دفاع کند. در موردکودتاها هم که حق سوال نداريم. چون آقای آهی تصميم گرفته اند به سياست خارجی کاری نداشته باشند

بعلاوه سلطنت فقط گذشته ندارد. زمان حالی دارد که با روابطش مشخص می شود
روابط ايرانی آقای پهلوی را مقامات رژيم استبداد گذشته تشکيل می دهند که بيشترشان مثل خود آقای پهلوی ثروت شان را قبل و در حين انقلاب برداشتند و رفتند و اين چنان ثروتی بود که ايرانيان مهاجر را به ثروتمندترين گروه مهاجر جهان تبديل کرده است - بيچاره آوارگان بی جاه و مقام رژيم اسلامی - به اين ها اضافه کنيد مقامات امنيتی و مبلغان ويژه مثل آقايان ثابتي، امير طاهري، مروتی و غيره. اين آقايان- و خانم ها - البته به مهم ترين برنامه ريزان، و رهبران پشت و پيش صحنه همکاری تبديل می شوند. اين ها از انقلاب 57 همه مولفه ها را به ياد می آورند - از مولفه های واقعی مثل اسلامی شدن انقلاب و تسلط خمينی بر آن تا مولفه هايی مثل تز دايی جان ناپلئونی ,انگليسی بودن, آخوندها و ,عوضی بودن, سياست کارتر و ,ترس آمريکا از ژاپن شدن ايران, و,بی فرهنگ و عقب مانده و نالايق بودن, مردم ايران و ,قدر نشناسی آن ها,، اما مولفه ای که مطلقا به خاطر نمی آورند و به رسميت نمی شناسند همانا مولفه ,ضد استبدادی, و ضد استعماری و عدالت خواهانه خيزش مردم عليه سلطنت است. و البته با ,غيرت, تمام از استبداد گذشته با همان مشخصات استبدادی و وابستگی و نخبه گرايانه و نابرابر سازش دفاع می کنند

وآقای پهلوی روابط خارجی اش را نيز پنهان نکرده و در برخی موارد جار هم زده است. با موسسه اينتر پرايز است و مايکل لدين، با سيا و اداره روابط خارجی آمريکا و،و... يعنی پشتش به کوه احد است. و تازه خودش هم سرگردان است که از کوه احد کدام وحی نازل خواهد شد، کارزای يا ظاهر شاه؟ جنگ يا شورای امنيت يا همکاری با همين رژيم؟ اما می بينيد که حلقه دوست را بر گردن دارد و می بينيد که تا هر جا که خاطر خواه اوست می رود. ما هم که بنا به دستور آقای آهی بايد سرمان گرم مولفه دموکراتيک باشد و به سياست خارجی کشورهای ديگر کاری نداشته باشيم. از آقای آهی بايد پرسيد آيا در ده سالی که در راهروهای هاروارد ميدويديد، داشتيد در صنعت هالو فرض کردن مردم تخصص می گرفتيد؟ آيا عده ای را با همين صنعت و داستان مولفه ها متقاعد کرده ايد با شما همکاری کنند يا آن ها را متقاعد کرده ايد که سرديگران را بايد با مولفه ها گرم کرد؟

سلطنت طلبان در زمانی که با ادعای ,مولفه دموکراسی خواهی, با ما همکاری نمی کنند، در مورد مهم ترين و عاجل ترين مساله روز يعنی دموکراسي، فعالانه از استبداد گذشته بدون هيچگونه ابراز پشيمانی و عذرخواهی از ملت دفاع می کنند و اين کار را با امکاناتی که هم اکنون يکی از فعال ترين و اثر گذارترين ابزارهای صحنه سياست ايران در اختيار دارد، يعنی دستگاه و ماليه و روابط سرکوبگران دوران گذشته از يک طرف و حمايت آمريکا و موسسات وابسته به محافظه کاران آمريکا و اسرائيل انجام ميدهند. يعنی بطور بالفعل و موثر و با ابزاری قدرتمند هم با دموکراسی و هم با استقلال ايران می جنگند. بنابراين از مولفه دموکراتيک آقای آهی چه ميماند، به غير از همان ضديت با جمهوری اسلامی. آنوقت اين همان همه با هم خمينی نيست؟ مردم ايران چند بار بايد از يک سوراخ گزيده شوند؟
و تازه وزن همه همکاران جمهوريخواه ايشان در کنفرانس ها با هم در مقابل روابط آقای پهلوی وزن پشه است در کنار پيل، و قرار است اين همکاران به امکانات آن پيل آويزان شوند - طبق نمونه همين برنامه های آقای مهری - دوباره: آيا اين همان همکاری های فاجعه بار نيست که بيشتر همکاران جديد آقای آهی با ,همه با هم, خمينی مرتکب شدند؟ البته آقايان آهی و روستا به ما اطمينان خاطر می دهند، به پشه ها اجازه داده می شود پيل را بگزند: ,با حفظ برنامه و هويت شان

قبلا اشاره کردم، حتی با نيروهای برجای مانده از دوران های قبل هم ميشود همکاری کرد، اما کدام نوع بقايای گذشته. نيروهايی را در نظر بگيريد که يک پارچه مذهبی اند و و حتی سياست شان را با انگيزه های مذهبی شان توضيح ميدهند. برای اين که بتوان با آنها همکاری کرد يا برعکس از همکاری با آن ها خودداری کرد قبل از هر چيز بايد ديد اين نيروها با که هستند، با مردم يا با قدرت ها، و بعد بايد ديد ما به ازای عملی فعاليت شان چيست؟ مثلا در مورد نيروهای مذهبی در سطح بين المللی ما هم کليسای رهايی بخش آمريکای لاتين را داريم که که در کنار مردم با ديکتاتورها و ستم گران می جنگد و در اين راه حتی قربانی هم داده است و قدر مسلم اين است که توان آن را ندارد که کليسای انکيزيسيون قرون وسطارا چه به زور و چه به روش های دموکراتيک بر سر مردم سوار کند، در طرف ديگر خمينی و بن لادن و کليساهای وابسته به محافظه کاران بنيادگرای آمريکا را هم داريم. با اولی ها بايد همکاری کرد و با دومی ها بايد جنگيد

اين آقای پهلوی شما در سياست داخلی استبداد گذشته را يکسره تاييد می کند و در سياست خارجی حتی جرات احمد شاه را هم از خودنشان نداده که به انگليس ها گفت در خارج کلم فروشی می کنم، اما زير اين قرار داد را امضا نمی کنم. در بخش بعدی به اثرات ويرانگر اين سياست وابستگی سلطنت طلبان بر مبارزات مردم با رژيم خواهم پرداخت. اما اين جاکافی است يادآوری کنم که ايشان حتی در مقابل يکی از سياست های ضد ايرانی آمريکا تمرد نکرده است: در سياست مهار دوگانه که صدای اعتراض آقای هوشنگ انصاری وزير دارايی پدرش و يکی از رهبران شاخص حزب رستاخيز را هم بلند کرد، در نخستين واکنش بعد از حمله به عراق به نفع موضع آمريکا در حمله به ايران که بعد آن را تغيير داد، و اساسا دستش در دست مايکل لدين است که فقط خواجه حافظ شيراز نمی داند چکاره است

پس چرا بايد با او همکاری کرد؟ به خاطر همان ,مولفه, ضديت با جمهوری اسلامي؟ جمهوری اسلامی هم به مردم می گويد به خاطر ,مولفه, اجتناب از دچار شدن به سرنوشت عراق، با او همکاری کنند. شما می توانيد با هم بجنگيد ولی ما به هيچکدام از شما نخواهيم پيوست. هيچ دموکراتی که سرسوزنی درد مردم و دموکراسی را داشته باشد به شما نخواهد پيوست، بلکه تلاش خواهد کرد بين نبرد غول های ارتجاع باهم، برای مردم ايران راهی باز کند. شما هم اگر درد مردم ايران را داشتيد به ما می پيوستيد و هر دو طرف اين ارتجاع مجسم يعنی جمهوری اسلامی و عواملش از يک طرف و آمريکا و نيروهايی را که بر آمريکا تکيه دارند از طرف ديگر، جدا، و بی اما و اگر محکوم می کرديد. از چه می ترسيد؟ از اين که ازحمايت و امکاناتی که در اختيار شماست ,منزوی, شويد و نتوانيد از برج بلند سياست در دامن قدرت و ابزارش ,سياست بازی, کنيد، يعنی با سرنوشت مردم ايران و دموکراسی بازی کنيد؟ اين است آن ,انزوا, يی که شما و آقای روستا چماق کرده ايد و بر سر دموکرات های مستقل می کوبيد؟ مطمئن باشيد در پيشگاه دموکراسی و در برابر جايگاه رفيع حق بی چون و چرا و غير قابل بحث [ قابل توجه آقای روستا] جمهور مردم ايران بر ای حاکميت بر سرنوشت خود، اين چماق را بر اعتبار خود می کوبيد

بيهوده نيست که وقتی آقای مهری از آقای آهی می پرسد اين دموکراسی چگونه واژه ای است که مشروطه خواه از آن يک برداشت دارد، جمهوری خواه يک برداشت، چپگرايان يک برداشت..آقای آهی جواب ميدهد من فکر نمی کنم مشروطه طلب واقعی و جمهوری خواه واقعی و چپ واقعی برداشت شان از دموکراسی فرق داشته باشد. آقای آهی حق دارند اگر ,جمهوری خواه واقعی, و ,چپ واقعی, همان ها باشند که در کنفرانس ها با اين سلطنت طلبان مشخص و واقعی ما همکاری می کنند، حرف ايشان اشکالی ندارد، اشکال دراين است که اين ها چرا به همکاری بسنده می کنند و يک سره در هم ادغام نمی شوند و توی همان حزب بحث 200 ساله را ادامه نمی دهند

اين طرح همکاری شما، طرح جديد نيست. همان همه با هم آشنای خمينی است، سابقه آن قديمی تر هم هست و پيشينه آن را در ,جبهه های خلقی و دمکراتيک", احزاب برادر که برای انقلاب سفيد شاه قبلی هم همکار جلب کرد، می توان تعقيب کرد. در دوره جديد همان طرح آشنای يا با من يا با تروريسم آقای بوش است که يک جهان مترقی و ضد بنيادگرايی اسلامی با فرياد ,من با تو نيستم, او را سر جايش نشانيد و حالا ديگر در مقابل افکارعمومی غرب آن را تکرار نمی کند. آقای آهی شما چرا می خواهيد، ايدئو لوژيک ترين، واپس مانده ترين و شکست خورده ترين تزهای خمينی و بوش را به خورد مردمی بدهيد که به علت چشيدن مزه حکومت اسلامی به يکی از سکولارترين بخش های مردم خاورميانه تبديل شده و مستحق يک جامعه مدنی مبتنی بر تنوع آراء و تحزب است که هرکس در آن خود را همانطور که هست معرفی کند وبا چماق خير و شر مردم را مجبور به موضع گيری نکند؟

آيا نمی خواهيد هيچ مفهوم دمکراتيکی را سالم برای مردم بگذاريد
آقای آهی طرحی را از فوروم جهانی ضد نئو ليبرالی کش رفته اند که بر اساس آن گروه های همگرا صرفنظر از اختلافات شان بدون تشکيلات هرمي، فعاليتی همگرا عليه سياست های نوليبرالی و قدرت های اداره کننده اين طرح ها را پيش می برند. اما اين طرح را سرو ته کرده اند. در آن جا گروه ها ی واقعا همگرا تلاش می کنند شکلی برای همکاری خود پيدا کنند. اما آقای آهی شکل را عمده می کنند تا بتوانند گروه های واگرا را در آن بچپانند. و چون چنين شکلی را نمی توان پيدا کرد مگر در طرح هايی مثل همه با هم خمينی و رسواترين جبهه های ,احزاب برادر,، داستان ,مولفه دموکراتيک, را ساخته اند

در همان فوروم جهانی ضد نو ليبراليسم وقتی که بانک جهانی شروع کرد به ايجاد NGO های وابسته به خود و وابسته به شرکت ها و دولت ها، تا بر اساس ,مولفه های عدالت خواهانه و مدافع توسعه,ی بانک جهانی با جنبش همکاری کنند، بلافاصله موج مخالفت و طرد اين NGO های وابسته و افشای آن ها آغاز شد چون آن ها ماهيتی متفاوت داشتند و به قدرت وابسته بودند و مسير جنبش را از نقد قدرت منحرف می کردند

همين امسال وقتی کنسرت لايو 8 را راه انداختند که با ,مولفه مبارزه با فقر, در مقابل کنفرانس سران گروه 8 نمايش کمک به آفريقا و بخشودن قروض آن را راه بيندازند، مردم البته از کنسرت های باشکوه و رايگان آن لذت بردند، اما نيروهای دمکرات اين نمايش را محکوم کردند، چون اين ها ماهيتا متفاوت و به قدرت وابسته بودند. جرج مونبيوت تحليل گر معتبر گاردين، حتی باب گلدوف را خائن به فقرای جهان خواند[12]. اين اتهام سنگينی است که در ميان فرهيختگان غرب به راحتی وارد نمی شود ? برخلاف آقايان آهی و مهری که آسان کلمات لجن پراکنی و ماموريت و مشابه آن را پرتاب می کنند - اما او دلايل قانع کننده ای به دست داده بود. باب گلدوف با قدرتی که ماهيتا با دمکراسی و عدالت تضاد داشت، يعنی با محور بلر ? براون بر اساس يک مولفه فرعی يعنی تخفيف قروض به همکاری پرداخته بود. همان مولفه فرعی هم تامين نشد و کنسرت به وسيله ای برای سرپوش گذاشتن بر غارت فقرای آفريقا و کش رفتن ازبودجه کمک به کشورهای فقير تبديل شد و باب گلدوف به ناگزير سکوت کرد. اين است فرق عوض کردن جا و کارکرد مولفه های اصلی و فرعی با هم در همگرايی ها و سرو ته کردن خاصيت شکل و محتوا. اگربا نيرويی همگرايی کنيد که درسنگر مقابل باشد، نام اين کار همکاری دمکراتيک نيست، خيانت است. در همکاری با خمينی و خامنه ای چنين بود، در همکاری با سلطنت و آمريکا هم چنين است

بنا براين محترمانه از آقای آهی يک تقاضا دارم: در طول سال های اخير هرچه ارزش سياسی بود توسط رژيم، جناح های آن و اپوزيسيون غير دمکرات آن از معنا تهی شد از انقلاب گرفته تا اصلاح، از استقلال و مبارزه با استعمار گرفته تا انتخابات واخيرا عدالت ، از جامعه مدنی گرفته تا اخيرا رفراندوم. لطفا شما دست از سر فوروم های مردمی برداريد

بخش اول اين مقاله را اينجا بخوانيد



[11]
http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20051023032141.html

[12]
http://www.roshangari.net/as/ds.cgi?art=20050927014657.html

10 آبان 1384    03:25


نظر شما

نام:   افشا

ای-میل:  

09:01 10 آبان 1384

اين که اين افراد را با تظاهر به دموکراسي بعمل واداشته است نظر و فکرشان است که تصور ميکنند مردم را ميتوان فريب داد.همانطور که خميني هم فريب داد و مردم را از چاله در آورد و بچاه انداخت.

با توجه به ريشه روستايي داشتن اکجريت مردم ما که سبب پاک و بي آلايش بودن اذهان آنان است و منطق ساده نگر بر توده حاکم است سطنت پرستان ديکتاتور طلب با علم دموکراسي تظاهري سعي دارند نه تنها به حکومت استبدادي خود برسند بلکه از همين حالا سلاح دموکراسي را که بر آورنده نيازهاي سياسي و عدالت اجتماعي و خود کفايي اقتصادي ما خواهد بود را ميان تهي و آلوده کنند.

عجيب است که رضا پهلوي دموکرات استبداد ايران بر باد ده پدر و پدر بزرگش را محکوم نميکند. کساني که بي شرمانه حق انتخاب مردم را با زور و قلدري و بي کفايتي سياسي به مجلس هاي خودفروخته سنا و ملي تبديل کردند.و در پايان با کمال پر رويي فاتحه قانون اساسي را خواندند و مجل ولي فقيه بالاتر از قانون ايستغاده و مردم را تهديد کردند که اگر مخالفند از کشور بروند و اين قدر بي شعور بودند که ندانند صاحب مملکت مردم هستند و نه حاکمان و اين بود که با تو سري خوردن خودش را در چهار گوشه عالم سرگردان يافت و اين سزاي کسي بود که با کودتاي اجنبي به قدرت رسيد ولي ايران مستقل و يک پارچه را علم کرده بود تا مخالفان خود را ضد وطن و وطن فروش و خرابکار بخواند تا چند روز بيشتر حکومت کنند.

با توجه به اين اوضاع بايد در مورد مهم بودن ارزش هاي ملي انديشيد و آن را مانند ارزش هاي ديني مورد نقد قرار داد زيرا اين ارزشها هم مانند ارزشهاي ديني اگر تفسير استبدادي شوند ما را به مهلکه استبداد خواهند کشاند هم چنانکه در گذشته کشيده اند.

اگر مردم هشيار باشند اين فريب کاريها قدرتي نخواهد داشت ولي اگر مردم خرافاتي و بودن استدالال باشند مجل راي دادن به اميال خميني خواهد بود که مردم همراه خميني آن را فريضه ديني تصور کردند و خود و ديگر افراد کشور را به مهلکه استبداد انداختند

لازم است که اين روشن گري در بين مردمي که بايد تصميم بگيرند تقويت شود و ما بصدها نويسنده هم چون سوسن آرام احتياج داريم تا اين هدف به انجام برسد.

دموکراسي بايد روشن و بدون ابهام تعريف شود :

دموکراسي يعني نيروي سياسي و قدرت از آن مردم است و اين مردم حق دارند قدرت را به هر کسي که دوست دارند بدهند. تنها محدوديت براي مردم حقوق بشر و عقلاني تصميم گرفتن است و در دموکراسي ما ديکتاتوري اکجريت نداريم.حقوق مردم را نه اکجريت و نه اقليت نميتواند زير پا بگذارد و ذاتي است.دموکراسي دوستدار تمام افرادبشر است و بر ضد هيچ گروهي نيست. دشمنان دموکراسي دشمنان عقل و حقوق بشر هستند.

 

Roshangari 2005 10 30