احمد شاه

دمكرات ترين پادشاه ايران
محمدعلى فروغى از طرف رضاخان به پاريس رفته تا احمد شاه را قانع كند در مقابل دريافت يك ميليون ليره استعفا دهد. و احمد شاه در جواب مىگويد : من حاضر نيستم به هزار برابر اين مبلغ هم بفروشم و تو به ارباب خود ازقول من بگو كه اين خيال باطلى است, زيرا من پيش وجدان خود در مقابل نسلهاى آينده ايران سرافرازم كه حتى حاضر شدم از سلطنت بركنار شوم ولى خيانت نكردم. بنابراين اگر استعفا نمايم مثل اينستكه من رضايت داده ام و سلطنت را حق خود ندانسته ام. لذا اگر تمام دنيا را بمن بدهيد استعفا نخواهم داد
... احمد شاه قاجار 28 فوريه 1930 ( 9 اسفند1308 ) درست 4 سال و 4 ماه پس از خلع قاجاريه از سلطنت ايران در 32 سالگي در پاريس در تبعيد درگذشت
ورود لوازم و مظاهر تجدد به ايران
عصر
قاجار عصر
ورود بسياری
از مظاهر و
دستاوردهای
دنيای غرب به
ايران بود.
اشتياق شاهان
قاجار به جلوه
های "فرنگ" و
تلاش
اصلاح
گرانی چون
ميرزا تقی خان
اميرکبير،
روند آشنايی
ايرانيان با
فن آوری های آن
روز
را سرعتی دو
چندان می
بخشيد
اگر
علاقه وافر
ناصرالدين
شاه به ثبت
تصاوير،
هنر عکاسی را
برای اولين
بار به ايران
آورد؛ شوق
مظفرالدين
شاه به تصوير
متحرک،
سينما را در
ايران پايه
ريزی کرد. از
سوی ديگر، در
دوران
ناصرالدين
شاه بود
که
به دستور
اميرکبير "وقايع
اتفاقيه"،
اولين
روزنامه
ايرانی،
منتشر شد؛ سنگ
بنای
دانش
جديد در "دارالفنون"
نهاده شد و
کارخانه ضرب
سکه و قالب
گيری در تهران
داير
گرديد
در
سال ۱۲۶۲ شمسی
(۱۸۸۳) اولين
خط آهن
در
فاصله کوتاه
تهران و حرم
عبدالعظيم به
راه افتاد. (در
ميان عامه
مردم
لکوموتيو
به
ماشين دودی
مشهور شده بود
در
کنار اين همه،
اثرگذار ترين
تحول
دوران
قاجار شايد
معرفی و گسترش
وسايل ارتباط
جمعی بود. در
سال ۱۸۶۳
ميلادی اولين
تمبر
ايرانی چاپ شد
پانزده
سال بعد (۱۸۷۸)
ايران جزو
اولين
کشورهايی بود
که به عضويت
اتحاديه بين
المللی پست
درآمد. نخستين
خط آزمايشی
تلگراف
در سال ۱۲۶۷
هجری بين کاخ
گلستان و باغ
لاله زار
کشيده شد
دو
سال بعد
پايتخت به
وسيله شبکه
تگلراف
به رشت و تبريز
و اصفهان و
همدان و شيراز
و مشهد متصل
شده بود به
باور
بسياری،
نقش تلگراف در
تحولات سال
های آغازين
قرن بيستم
ايران و به
ويژه در گسترش
جنبش
مشروطه غير
قابل انکار
است
قاجاريه ايران را به آستانه دنيای مدرن رساند
احمد شاه هيچگاه کنار گذاشتنش از سلطنت را نپذيرفت و آن را قانونی ندانست، محمد حسن ميرزا هم پس از مرگ احمد شاه خودش را در روزنامه های اروپا به عنوان وارث تاج و تخت ايران اعلام کرد اما ادعای خاندان قاجار بر تاج و تخت با مرگ محمد حسن ميرزا ديگر هيچگاه جنبه رسمی پيدا نکرد
به نظر من در همان زمان احمد شاه در ايران افرادی مثل مصدق، قوام السلطنه و ديگران بودند که اگر سلطنت احمد شاه ادامه می يافت می توانستند با کمک برخی از رجال آن زمان که افرادی قوی بودند دموکراسی رجالی در ايران برپا کنند و اين دموکراسی رجالی بمرور، همان گونه که در ممالکی همچون انگلستان پيش آمد، به دموکراسی ملی بينجامد
سلطان علی ميرزا هم اکنون بزگترين اولاد ذکور از ميان برادرزادگان احمدشاه است که در صورتی که سلطنتش ادامه می يافت، تاج و تخت ايران پس از او به آنان انتقال می يافت
04:29 گرينويچ - دوشنبه 31 اکتبر 2005
سلطانعلی
ميرزا قاجار
برادرزاده
احمدشاه
قاجار و مورخ
احمد شاه سه دختر و يک پسر داشت که از بين آنها، يکی از دخترها الآن زنده است و در حومه شهر ژنو در سوئيس زندگی می کند
همچنين از احمد شاه نوه های زيادی مانده که بعضی از آنها همسران خارجی برگزيده و کمابيش در جامعه ميزبان حل شده اند اما بعضی ديگر هويت ايرانی خود را حفظ کرده و خيلی هم به ايران علاقمندند
احمد شاه سه برادر تنی داشت: محمدحسن ميرزا که وليعهد بود و در سال 1943 ميلادی درگذشت، سلطان محمود ميرزا که در سال 1988 در اويان فرانسه فوت شد و پدرم سلطان عبدالمجيد ميرزا که در سال 1975 در پاريس از دنيا رفت
او يک برادر ناتنی هم داشت که از همسری که محمد علی شاه پيش از ازدواج با ملکه جهان، مادر احمد شاه داشت به دنيا آمده بود
برادران احمدشاه همگی از ايران رفتند اما برادر ناتنی او و اولادش در ايران ماندند
پس از شهريور 1320 خورشيدی (1941 ميلادی) که رضاخان از حکومت کنار گذاشته شد اين ايده مطرح شد که سلطان حميد ميرزا، پسر محمدحسن ميرزا را به ايران برگردانند و پادشاه کنند
سلطان حميد ميرزا در دانشکده دريانوردی تحصيل کرده و به ناوگان بازرگانی بريتانيا پيوسته بود اما با راه افتادن جنگ جهانی دوم به نيروی دريايی منتقل شده و افسر نيروی دريايی بريتانيا شده بود و همين موضوع مشکلی برای به سلطنت رساندنش بود و اين موضوع در همان حد صحبت باقی ماند
احمد شاه هيچگاه کنار گذاشتنش از سلطنت را نپذيرفت و آن را قانونی ندانست، محمد حسن ميرزا هم پس از مرگ احمد شاه خودش را در روزنامه های اروپا به عنوان وارث تاج و تخت ايران اعلام کرد اما ادعای خاندان قاجار بر تاج و تخت با مرگ محمد حسن ميرزا ديگر هيچگاه جنبه رسمی پيدا نکرد
به نظر من در همان زمان احمد شاه در ايران افرادی مثل مصدق، قوام السلطنه و ديگران بودند که اگر سلطنت احمد شاه ادامه می يافت می توانستند با کمک برخی از رجال آن زمان که افرادی قوی بودند دموکراسی رجالی در ايران برپا کنند و اين دموکراسی رجالی بمرور، همان گونه که در ممالکی همچون انگلستان پيش آمد، به دموکراسی ملی بينجامد
من معتقدم که بريتانيا نقش فعالی در ساقط کردن خاندان قاجار از قدرت داشت و اين را قبول ندارم که می گويند عوامل بريتانيا بدون اطلاع دولت مرکزی اين کشور در روی کار آوردن رضا خان شرکت کردند
من فکر نمی کنم که مملکتی مثل بريتانيا که در آن زمان امپراتوری قوی ای بود، سفارتخانه اش در تهران بدون توافق دولت مرکزی اقدامی بکند
در وزارت خارجه بريتانيا دفاتری هست که سياست بلندمدت اين کشور را تعيين می کند، منقرض کردن سلطنت قاجار هم حتماً از همان سياستهايی است که در اين دفاتر تعيين شده و مورد قبول مقامات بريتانيايی بوده است
خاندان قاجار در آن دوران مشکل خدمات بزرگی به ايران کرد، آغامحمد خان قاجار اين مملکت را که در قرن هيجدهم پاره پاره شده بود يکپارچه کرد و هيجده سال جنگيد تا تماميت ارضی آن را تأمين کند
در دوران ناصرالدين شاه چون ايران در صلح به سر می برد و جنگی رخ نداد، فرهنگ و هنر و ادبيات پيشرفت کرد و نوعی رنسانس بوجود آمد که آثار آن هنوز در ايران مشهود است.
ارتش نوين ايران را هم عباس ميرزا، وليعهد فتحعلی شاه با کمک خارجيان و بخصوص فرانسويها شکل داد
قاجاريه ايران را به آستانه دنيای مدرن رساند
ساقط نمودن قاجارها و آغاز فارس سازی
اولين قدم انگليس برای تحقق اهداف خود در ايران تعويض اوضاع حاکم بر جامعه بود.اين بود که اولين قدم را ميتوان تعويض ذات حکومت و جايگزينی يک حکومت با ارزشهای متفاوت بود و قدم ديگر مزمحل کردن روشنفکران آذربايجانی بود.اين هدف نه با اعمال نظامی بلکه فقط با جريانات فرهنگی و آنهم در دراز مدت ممکن بود
اسناد تاريخی ؛و آرشيو طراحان و مجريان پروژه پايان دادن به سلسله آذری قاجار و تاسيس دولت پهلوی در ايران يعنی وزارت مستعمرات بريتانيا ؛و نيز تشکيلات جاسوسی-اطلاعاتی ام-آی-۶ ؛ خاطرات دست اندرکاران اين امر مانند اردشير رپورتر و غيره همه گويای اين واقعيت است که پايان دادن به حکومت ترکهای آذری در ايران و ساختن دولتی فارس محور از اهداف اوليه اين مراکز بوده
در مطبوعات ساير کشورها نيز اين به اين نيات اشاره شده.مثلا (جليل محمد قولی زاده ؛ <مقصد نه ايميش؟>ژورنال ملانصر الدين-شماره۱-باکو-۱۹۲۶ ) سخن رضا شاه را مينويسد
بيز احمد شاهی اونا گؤره تختدن يئره يئنديرمديک کی؛ شاهليغی يولداش توتموروق
.خئير اوندان اؤتوری يئنديرديک کی؛ قاجارلار تورک نسليندنديلر....احمد شاهی ييخديرماقدان مقصديميز اؤلکه ده جومهوری اوصول ايداره سينی ياراتماق دگيلدی...بلکه قولدور صيفت قاجارلاری پاکو نجيب فارس پهلوی سولاله سی ايله دييشديرمکی دیترجمه فارسی
ما احمد شاه را به اين دليل که سلطنت را دوست نداريم از تخت به زير نکشيديم
...خير.او را از آن جهت ساقط کرديم که قاجارها از نسل ترکند...هدف ما از ساقط کردن آحمد شاه برپا کردن سيستم حکومت جمهوری نبود...هدف جايگزين کردن قاجارهای قلدر صفت با سلسله پاک و نجيب فارس پهروی بوددر شماره سوم روزنامه سلامت چاپ گيلان اين عبارت به شکل زير آمده...مقصد از خلع احمد شاه نه اينکه تبديل اصول اداره نظامی به جمهوريت بود.نه؛نه بالله ؛ بلکه تعويض طائفه قولدور آسای قاجاريان ترک آذری به طاهره و نجيب پهلوی فارس بود
توجه مکنيم که همه طرح ها برای غير فعال کردن عنصر روشنفکر ترک آذربايجان ميباشد...حتی در طی اصلاحات رضاخانی اين فرد در پی نياز شديدی که برای تعويض خط عربی با لاتين ميديد به علت پيشدستی همتای ترک خود يعنی مصطفی کمال آتاترک و آذربايجانيهای شمالی از اين منفعت بزرگ برای شاهنشاهی خود و اهدافش ميگذرد تا به ضعم خود روشنفکران آذربايجانی را از همزبانان خود در آنسوی مرزها به خصوص در استانبول و باکو جدا نگاه دارد
يکی از نظريه پردازان اين امر <م.ع.فروغی> بود يعنی افزودن بر بيگانگی بين گروههای بين گروههای قومی غير فارس کشور با همزبانانشان در آنسوی مرزها.فروغی(ماسون بزرگ که اجدادش از يهوديان بغداد؛تاجران ترياک از هندوستان و از اعضای فراماسونری ايران بودند) اينگونه ميگويد
من از کسانی هستم که خط ايرانی
(عربی) را ناقس و دارای معايبی ميدانم...ما بايد يک مدت عوض شدن خط ترکها(ی ترکيه) و ابقا خط حاليه خودمان را برای مصالح سياسی مغتنم بشماريم و استفاده بکنيم....يعنی اختلاف خطی را که بين ترکهای ترکيه و ترکهای آذربايجان(ايران) حادث ميشود؛ وسيله دور شدن آذربايجانيها(از نظر فکری) از ترکهای ترکيه و مزيد بينويت بين آنها قرار دهيم.ولو اينکه بالمال نصلحت ما هم در اصلاح و يا تغيير خط باشد.(از مکاتيب خصوصی مرحوم فروغی-مجله يغما-۱۳۲۷-شماره۷)منظور اين ايدئلوگ و نخست وزير منتخب رضاخان؛بزرگ معمار رژيم پهلوی از <بينويت> در اين کلام وی توضيح داده شده است:<اول اينکه بايد خورسند و خوشوقت باشيم از اينکه مبتلا به تعهداتی راجع به اقليتهای خودمان نشده ايم و عهدا و قانونا کسی نميتواند به جامعه ملل و يا هيچ مقام ديگر از دولت ايران نسبت به اين موضوع شکايت کند....ارمنی و يهودی و نصرانی(آسوری) چون عددا قلسل اند کمتر محل ملاحظه اند.و ليکن از سه عنصر ترک و کرد و عرب نبايد غافل بود . حاجت به تذکير نيست که مجاورت خوزستان يعنی اراضی عرب نشين ما با عراق و مجاورت کردستان ما با ترکيه و عراق و مجاورت تمام شمال و شمالغربی ما که بسياری از سکنه اش ترکند با ترکيه و قفقاز و ترکستان موجب نگرانی و بلکه مخاطره است...برای متحد الجنس نمودن ايران بهترين کارها نشر معارف فارسی و ايران(بخوان فارس) است...اما آنهم نه به طوری که محسوس شود که ميخواهند آنها را فارس کنند...اقليتهای ما مايه ادبی و معارفی ندارند>(محمد فروغی-يغما - شماره ۷- مهرماه ۱۳۲۹-سال ۳)
التته در اين تهاجم فرهنگی اعراب با اسلام ستيزی و اکراد با ماليدن شيره آريايی خنثی شدند...ولی آذربايجان اين بيدی نبود که با اين بادها بلرزد...ايجاد تئوريهای دروغ که لايق دريافت جايزه از مجموعه سلطنتی بريتانيا شدند و تو هين های مکرر به آذربايجانيها و ... استاندار وقت بارها مردم آذربايجان را ترک خر خوانده بود و آنها را به نداشتن قوه تصميم گيری متهم کرده بود...و خيلی تهاجمات فرهنگی ديگر
محمود افشار از ايدئلوگهای نژاد پرست(خود و خانواده اش هميشه در خدمت انگليس و امريکا بوده اند و از مؤسسين حزب پان ايرانيست بود) در رابطه با جلوگيری از تسهيل امر نگارش و خواندن و نوشتن به زبانهای قومی غير فارس ايران پس از تشريح نظريات خود در مورد عدالت و آزادی چنين ميگويد:<اگر افرادی سخن از عدالت و دموکراسی وبين الملل ميرانند کسانی هستند که يا ديگران را گول ميزنند يا خود گول خورده اند.ايرانيان دارنده چنين عقايدی فريب خوردگان هستند و خارجيان اظهار دهنده چنان عقايد فريب دهندگان...اينها سرودهای استعمار و نغمه های استثمار است که بی گوش خوش باوران خوش ميآيند.چنين بوده چنين هست و چنين خواهد بود......تنها فايده ای که برای تدريس زبان ترکی در در دبستانها و رواج رسمی آن در ادارات ميتوان تصور کرد سهولت برای کودکان و مردم است....زبان ترکی يکی از عناصر مهم مليت بلکه مهمترين آنهاست...اگر مردم آذربايجان توانستند روزنامه های ترکی را با آسانی بخوانند و به ترکی چيز بنويسند و شعر يگويند ديگر چه نيازی به فارسی خواهند داشت؟...به همين ملاحظات نگارنده با آموختن ۵ دقيقه زبان ترکی هم در مدرسه يادانشگاه آذربايجان مخالفم...........ميخواهم آموزش فارسی را اجباری و مجانی و عمومی نمايند و وسايل اين کار را فراهم آورند...برای من ترديدی نيست که بی هيچ زحمت و درد سری برای هيچ کس و مخالفتی از هيچ کجا به مقصود خواهيم رسيد.بی آنکه آذربايجانيها احساس کنند..............> (يگانگی ايرانيان و زبان فارسی؛دکتر محمود افشار؛مجله آينده؛سال ۱۳۰۷؛تهران
اين افشار نظريه گذاشتن جريمه برای کودکان در مدارس آذربايجان و نظريه عقيم پرورش کودکان آذربايجانی در خانواده های فارس مناطق فارس نشين را داده بود که نشان از روشنفکری اين شخص و در عين حال افغان صفت بودن او را دارد...به راستی اين نظريه از يک وحشی ميتواند ارائه شود
مسئله اينجا هست که اين افراد برای مزمحل کردن آذربايجانيها تلاش کرده اند فوق العاده حساب شده عمل کنند ولی نتيجه فارس سازی را ميبينيم...گويا نژاد پرستان به اندازه مغولها نيز عرضه نداشته اند
پس از پيروزی انقلاب و به گند کشيده شدن قوم نژاد پرست پهلوی خوشبختانه قدمهای اساسی در ارکان اوليه نظام برای احقاق حقوق ملل غير فارس برداشته شد...متاسفانه اين اقدامها در اولويت نبودند ولی در هر حال ضمينه کافی برای احقاق حقوق اوليه آذربايجانيها در ايران وجود دارد...مشکل بزرگتر اين است که جامعه هنوز هم از تفاله های پهلويت سم زدايی نشده و کسانی هستند که با نفوذ از احقاق حقوق جلوگيری ميکنند..به طوری که پس از گذشت نيم قرن از تصويب سه اصل از قانون اساسی کشور به طور مستقيم و انحصاری در خصوص حقوق ملل غير فارس اسران تقريبا هيچ تلاش اساسی برای اجرای اين اصول نشده
يکی از شيوه هايی که شوونيست های نژاد پرست برای مقابله با آذربايجانيها انجام ميدهند تلاش برای تجزيه طلب و ضد نظام نشان دادن آذربايجانيهای ايران است و فکر ميکنند که احقاق اين حقوق در اين اعمال خلاصه ميشود ولی بايد در نظر داشت که آذربايجانيها هميشه بر روی منطق راه رفته اند و بر خلاف ساير اقوام ايرانی مانند کردها و اعراب که به اعمال نظامی و غيرا دست زده اند آذربايجانيها هميشه مذاکره را پيش گرفته اند و حتی تندروترين گروههای حرکت ملی آذربايجان نيز فعاليت نظامی نداشته و تماميت ارزی کشور را خواستارند که اين خود افتخاری برای روح بلند آذربايجانيان ايران و مشتی بر دهان شوونيسم است
در آخر عرايض اجازه بدهيد تعدادی از حقوق اوليه آذربايجانيها را که خواستار احقاق آنها هستند بيان کنم
۱
)بايد در كل دانشگاههاي كشور زبان تركي آذربايجاني(تاكيد ميكنم تركي آذربايجاني و مثلا كلاسهاي ۲۰ نفره گويش استانبولي به علت بعضي تعاملات ميان ايران و تركيه جزو حقوق آذربايجانيها جا زده نشود)از کورسهای رسمی شود۲
)بايد در ايران حد اقل در مناطق آذربايجاني نشين با سرمايه دولت شبكه هاي تلوزيوني حد اقل متناسب با مقدار كانالهاي فارسي و بدون محدوديت زماني( و نه اينكه مثلا اينكه ۸۰ درصد برنامه ها فارسي و ۲۰ درصد تركي!!!) راه اندازي شود...۳
)نشريات بدون محدوديت تيتراژ و باز هم با همان شرايط مشابه تلوزيون به حيات ادامه دهند۴
)بنياد آذربايجان شناسي و البته نه با مديريت افرادی چون محمود افشار و ... بلكه توسط افراد واقعا دلسوز كه مورد تاييد دانشگاهيان و روشنفكران آذربايجاني باشد تاسيس شود۵
)فرهنگستان زبان و ادبيات تركي آذربايجاني تاسيس شود زيرا براي شهري مثل تبريز كه مهمترين شهر منطقه آذربايجان است برازنده نيست كه چشم انتظار مصوبات اين و آن باشد۶
)با تمامي كارگردانان و هنر پيشگان و دلقكهاي وطن فروش كه پول را در ضايع كردن حقوق ساير ملل ميبينند به صورت علني محاكمه شوند۷
)از همه مهمتر به اصول پانزدهم و هفدهم و نوزدهم و نودويكم قانون اساسي كشور مبني تدريس زبان و ادبيات تركي آذربايجاني در منطقه آذربايجان(و البته ساير مناطق هم اين حق را دارند) عمل شود۸
)به نشريات ترکی تسحيلات چاپ و کاغذ و ... داده شودو
...و...و...اين بود قسمتی از دردهای آذربايجانيهای ايران
در اين نوشته از مقاله جناب آقای حميد دباغی در مجله وارليق زمستان ۱۳۸۲ نيز استفاده شده
نويسنده: آتيلا کوراوغلو
ستارخان
كه از تبريز
براي در هم
كوبيدن
استبداد صغير
به تهران يورش
برده بود٬
قرباني منافع
روس و انگليس
شد و احمد شاه٬
پادشاه تضعيف
شده قاجار٬
جاي خود را به
رضا پالاني
دادּ رضا كه
فاميل پهلوي
را از محمود
پهلوي تبريزي
به عاريت
گرفته بود٬ (ملك
الشعراي
بهار٬ احزاب
سياسي٬ ٦٩) به
پادشاهي
ممالك محروس
رسيدּ و پس از
آن بود كه به
هدف يكسان
سازي فرهنگي
بر همه نشانه
هاي توراني و
بر همه اقوام
غيرهمنژادش
تاخت و همه
زبانهاي رايج
در ممالك
محروسه را كه
تازه نام
ايران گرفته
بود٬ به سود
فارسي
تارومار كرد
زبان تركي به
عنوان زبان
پرشمارترين
قوم ممالك
محروسه از
دايره اين
يكسان سازي كه
با جشن
كتابسوزان
آذر ١٣٢٥ (دسامبر
١٩٤٦) به اوج
رسيد بيرون
نماندּ در
نتيجه محمد
فضولي و ديگر
شاعران
كلاسيك
آزربايجاني
در گستره
وسيعي از
قزوين تا مغان
و از اورميه تا
همدان به "غريبي
در وطن" مبدل
شدندּ در وطن
معنوي فضولي
دهها ميدان و
خيابان را به
افتخار سعدي و
حافظ نام
گذاشتند و
پيكره ها
برافراشتندּ
اما او حتي
نامي از
كتابخانه هاي
دورافتاده و
محقري را به
ارث نبردּ
گرچه ديوان
فضولي هيچگاه
زندگي خصوصي
آدميان در
تبريز و
اورميه و
اردبيل و
زنجان و همدان
را ترك نكرد٬
اما راهبرد (استراتژي)
فارسي كردن
اجباري٬
روزنه هاي
ورود او را به
كتابهاي
درسي٬
كانونهاي
رسمي و
پژوهشي٬
مطبوعات و
رسانه هاي
ديداري و
شنيداري بست
مي دانيد که خود رضا شاه هم بي سواد بود. سفير آمريکا در تهران رضا شاه را در زمان سلطنتش چنين توصيف کرده است: «پسر بي سواد يک روستايي بي سواد»، مردي که «تنها مقدار ناچيزي با توحش فاصله دارد.» حالا اين آدم را به عنوان يک "شاه فرهنگ پرور" معرفي مي کنند
قاجارها
بر سر ولایات قفقازیه طی دو جنگ با همین روس ها سال ها جنگیدند و وقتی شکست خوردند به صلح را ضی شدند و یا بر سر ناحیه هرات نزدیک به 60 سال با انگلیسی ها جنگیدند و وقتی زورشان نرسید به قرارداد پاریس و جدایی هرات رضایت دادند
بزرگترين نسلکشي سده بيستم ميلادي
هالوکاست واقعي در ايران
پژوهش جديد محمدقلي مجد
تاريخ دو سده اخير ايران سرشار از حوادث مهمي است که به دليل فقر تاريخنگاري معاصر مسکوت يا ناشناخته مانده است. تاکنون درباره قحطي بزرگ سالهاي 1917-1919 ميلادي در ايران چيز زيادي نميدانستيم و اهميت و جايگاه بزرگ اين حادثه را در تعيين سرنوشت جامعه ايران، بهويژه صعود ديکتاتوري پهلوي، نميشناختيم. اينک به همت دکتر محمدقلي مجد ميتوانيم با نخستين پژوهش جدّي درباره اين حادثه سرنوشتساز آشنا شويم
محمدقلي مجد محققي برجسته و پرکار است. پيشتر سه اثر ارجمند او را معرفي کرده بودم. اين سه کتاب در موضوعات زير بود: سياست تقسيم اراضي کشاورزي در دوران محمدرضا پهلوي، رضا شاه و غارت ايران، غارت آثار باستاني ايران در دوره رضا شاه. انتشارات دانشگاهي آمريکا اخيراً چهارمين پژوهش دکتر مجد را منتشر کرده است: قحطي بزرگ و نسلکشي در ايران، 1917-1919
دکتر مجد، بر اساس اسناد غني موجود در مرکز اسناد ملّي ايالات متحده آمريکا (نارا)، تصويري هولناک از ايران در سالهاي جنگ اوّل جهاني و پس از آن به دست داده است. اسناد علني شده دولت آمريکا درباره دوره تاريخي فوق، که در اين کتاب دکتر مجد براي نخستين بار عرضه ميگردد، ثابت ميکند که بزرگترين نسلکشي سده بيستم ميلادي در ايران رخ داد و ايران بزرگترين قرباني جنگ اوّل جهاني بود. طبق تحقيق دکتر مجد، در طول سالهاي 1917-1919 بين هشت تا ده ميليون نفر از مردم ايران در اثر قحطي يا بيماريهاي ناشي از کمبود مواد غذايي و سوءتغذيه از ميان رفتند و جمعيت ايران به شدت کاهش يافت
محمدقلي مجد به بررسي علل اين قحطي نيز پرداخته و دولت بريتانيا را به عنوان عامل و مسبب اصلي اين نسلکشي بزرگ تاريخ شناسانده است. قحطي در زماني رخ داد که ايران در زير سلطه ارتش اشغالگر بريتانيا بود. در آن زمان، ايران تأمينکننده اصلي مواد غذايي و سيورسات مورد نياز ارتش بريتانيا در منطقه بهشمار ميرفت و بخش مهمي از محصولات کشاورزي ايران بهوسيله ارتش بريتانيا و پيمانکاران آن خريداري ميشد. اين سياست سبب کاهش شديد مواد غذايي در ايران شد. عجيبتر اينجاست که ارتش بريتانيا مانع از واردات مواد غذايي از بينالنهرين و هند و حتي از ايالات متحده آمريکا به ايران ميشد. در حاليکه در بينالنهرين (عراق) و هند وفور غله وجود داشت، در ميانه اين دو سرزمين، ايران از کمبود غله در رنج بود. در اين سالها، دولت بريتانيا ايران را از درآمدهاي نفتي خود نيز محروم کرد. بهطور خلاصه، به تعبير دکتر مجد، بريتانيا از قحطي و نسلکشي در ايران به عنوان ابزاري براي سلطه بر سرزمين ما بهره برد
عجيب اينجاست که، بهرغم گذشت سالها، تاکنون درباره اين قحطي بزرگ و شگفتانگيز و تأثير آن در سرنوشت تاريخي ايران پژوهشي منتشر نشده و اين حادثه عظيم بهکلي مسکوت مانده و به يکي از رازهاي بزرگ سده بيستم بدل شده بود. قحطي بزرگ سالهاي 1917-1919 در ايران را ميتوان «هالوکاست واقعي» دانست. بيترديد، شناخت اين حادثه مدهش بر نگرش پژوهشگراني که درباره علل عقبماندگي ايران در سده بيستم و ريشههاي صعود ديکتاتوري پهلوي و پيامدهاي آن کار ميکنند، تأثير عميق بر جاي خواهد نهاد
برخي از فصلهاي اين کتاب به شرح زير است:
مقدمه؛ قحطي بزرگ 1917-1919: گزارشي بر بنياد اسناد؛ هالوکاست واقعي: کاهش جمعيت ايران در سالهاي 1914-1919؛ تخريب و غارت روسها؛ محروم کردن ايران از مواد غذايي: خريد سيورسات بهوسيله انگليسيها؛ محروم کردن ايران از پول: اختناق مالي ايران بهوسيله بريتانيا.

چندي پيش مصاحبه مفصلي با محمدقلي مجد انجام دادم که به زودي متن کامل آن در شماره 25 فصلنامه تاريخ معاصر ايران منتشر خواهد شد. دکتر مجد در مصاحبه فوق درباره اين کتاب و موانع فراواني که در راه انتشار آن ايجاد شد چنين گفت:
«پس از اتمام کتاب جديدم دربارۀ غارت آثار باستاني و عتيقه ايران طي سالهاي 1925-1941، از نوامبر 2001 کار بر روي تحقيقي را آغاز کردهام دربارۀ تاريخ ايران در زمان جنگ اوّل جهاني. اين بار هم متوجه شدم که اسناد وزارت خارجه آمريکا در اين زمينه بسيار گسترده و مفيد است ولي طي اين سالها کمترين توجهي به آنها نشده است. اولين کتاب من دربارۀ اين حوزه پژوهشي با عنوان زير منتشر خواهد شد: قحطي بزرگ و نسلکشي در ايران طي سالهاي 1917-1919. قرار است اين کتاب در پائيز 2003 منتشر شود
يافتههاي من در اين زمينه واقعاً شگفتانگيز است و در داوري تاريخي ما تحول بزرگي ايجاد خواهد کرد. بزرگترين فاجعه نسلکشي قرن بيستم در کشور ما، ايران، اتفاق افتاده است.