|
بدفهمی
شعر فروغ
شنبه 30 مهر 1384 آقای ميرفطروس که خود شاعرند و شعرها سروده اند، خيلی خوب بايد بدانند که هر شعر خوب ساختمانی است که اجزائش با هم پيوندِ ارگانيک دارند و شاعر خوبی مانند فروغ هر مصرع و جمله و حتا واژه و حرف و علامتی که در شعرهايش آورده، گزينش و کارش آگاهانه بوده است در سايت ,گويا نيوز, مقالهای بلند ديدم از آقای علی ميرفطروس، با عنوانِ ,برخى منظرهها و مناظرههای فكری در ايران امروز، نگاهی به انديشههای هاشم آقاجری و اكبر گنجی (بازخوانی يک مقاله),. همچنان که از نامِ مقاله پيداست، نويسنده انديشههای آن دو تن را موردِ نقد و بررسی قرار داده که حتماً بايد جالب و خواندنی باشد. من با مطالبِ مطرحشده در مقاله فعلاً کاری ندارم، زيرا بضاعتِ اينگونه بحثها را در خود نميبينم. تنها به يک نکته اشاره ميکنم؛ آنهم به اين دليل که آقای علی ميرفطروس شاعر هم هستند و از ايشان بعيد ميدانستم که در موردِ شعرِ خوب و زيبايی مانند ,کسی که مثلِ هيچکس نيست,، آنهم از شاعری توانا همچون فروغ فرخزاد، دچار چنين سطحينگری بشوند و دست به داوری نامنصفانهای بزنند. اگر عوامالناس ازاين شعر چنين برداشتی کنند، بر ايشان حَرَجی نيست؛ اگر برخی کارگزاران حکومتی در ايران فعلی اينگونه تحليلی از شعر فروغ بدهند (که دراين سالها، اينجا و آنجا، ديدهام که گاهی گفته و نوشتهاند و حتا اين شاعر را بهنوعی پيشگوی انقلاب ناميدهاند و...) بحثی با آنان نيست؛ اما از آقای ميرفطروس، بخصوص در زمينه شعر و شاعري، بيش از اينها انتظار ميرفت. باري، آقای ميرفطروس ضمن اشاره به سالهای پيش از انقلاب و انديشه و نظر برخی صاحبنظران آن روزگار، مينويسند: بر بستر اين بيبضاعتی فكری و بينوايی فلسفي، هركس ,يوسف گُم گشته,ی خود را در ,كنعان, انديشهها و ايدئولوژيهای ضدتجدد مييافت و در فضايی از اسطوره و وهم و خواب و خيال زمزمه می كرد: ,من خواب ديده ام كه كسی ميآيد من خواب يك ستاره قرمز را وقتى كه خواب نبودم ديده ام [...] كسی ديگر كسی بهتر[...] و مثل آنكسيست كه بايد باشد و قدش از درختهای خانه معمار هم بلندتر است و صورتش از صورت امام زمان هم روشن تر[...] و اسمش، آنچنان كه مادر در اول نماز و در آخر نماز صدايش ميكند يا قاضى القضات است يا حاجت الحاجات است[...] و مى تواند كاری كند كه لامپ الله (كه سبز بود، مثل صبح سحر سبز بود) دوباره روی آسمان مسجد مفتاحيان روشن شود[...] كسی ميآيد كسی ميآيد., اينچنين بود كه هر يك از ما، در كوره بيخرديهامان دميديم و آتش بيار معركه انقلاب و استبداد گرديديم... (علامتهای [...] در متن شعر به نشانه جا انداختن چند مصرع و نيز تأکيدها از من است.) در پايان اين نوشته، من متنِ کامل شعرِ ,کسی که مثلِ هيچکس نيست, فروغ فرخزاد را ميآورم تا هم خوانندگان يکبار ديگر اين شعر خوب و زيبا و ماندگار را بخوانند و لذت ببرند و هم دريابند که در نقلِ ناقص آقای ميرفطروس، اين شعر چگونه مثله شده است؛ بيآنکه نويسنده اشاره کرده باشد که فقط بندهايی از شعر را آورده و نه يک تکه مجزا از آن را. ممکن است اين حرف من به نظر بعضيها، زيادی مته به ماتحتِ خشخاش گذاشتن باشد، اما بازهم تکرار ميکنم که اگر اين کار را فردی عامی انجام داده بود، بحثی نداشتيم. اما آقای ميرفطروس که خود شاعرند و شعرها سرودهاند، خيلی خوب بايد بدانند که هر شعر خوب ساختمانی است که اجزائش با هم پيوندِ ارگانيک دارند و شاعر خوبی مانند فروغ هر مصرع و جمله و حتا واژه و حرف و علامتی که در شعرهايش آورده، گزينش و کارش آگاهانه بوده است. پس نبايد چنين کاری با شعر چنين شاعري، آنهم به دست شاعری ديگر انجام شود. فروغ در همان عمر کوتاه، با شعرها و نوشتهها و آثار و حرفها و زندگيش نشان داد که به هيچ وجه دچارِ , بيبضاعتی فكری و بينوايی فلسفی, نبود. و اگرچه حتماً و مسلماً انديشهای داشت و به ايدئولوژی بخصوصی هم گرايش داشت، اما نه انديشهاش و نه آن ايدئولوژی هيچ ضديتی با تجدد نداشت و ,ضد تجدد, نبود. و , در فضايی از اسطوره و وهم و خواب و خيال, هم ,زمزمه, نميکرد، بلکه آگاهانه و هوشيارانه به دوران و روزگار و جامعه خود نگاه ميکرد و حس و برداشتهای شاعرانه و هنرمندانهاش را به صورت شعرهايی خوب و ماندگار ميسرود. بيشتر شعرهای مجموعه ,تولدی ديگر, و تمام شعرهای گردآمده در مجموعه ,ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد,، بخصوص شعر ,دلم برای باغچه ميسوزد, و همين شعر ,کسی که..., تأييديست بر اين گفته. همچنين گمانم همگان اذعان داشته باشند که فروغ خردمند بود و نه بيخرد تا در ,کوره بيخرديها,يش ,بدمد, و از همه بدتر ,آتشبيار معرکه انقلاب و استبداد, بگردد! دراين مختصر، قصد ندارم به بررسی و تحليل و شکافتنِ شعرها و نظرهای فروغ فرخزاد بپردازم. درباره فروغ و شعرش، خوشبختانه دراين نزديک به چهل سالی که از مرگش ميگذرد، بسيار کسان نوشتهاند و کتابهايش هم چه در داخل و چه در خارج، در دسترس همگان هست. تنها به چند نکته در مورد اين شعر اشاره ميکنم، با اين اميد که اگر شعری را ميخوانيم و از آن مهمتر در مقاله و مطلبی به آن اشاره ميکنيم، دستِ کم آن را اول خوب و دقيق بخوانيم و بعد بکوشيم معنای آن را درک کنيم و سپس به آن بپردازيم. و با اين اميد که پرداختن به مسائل سياسی و اجتماعی و فلسفی و موضوعات و مقولات سنگين و مهم و پيچيده، موجب نشود که به هنر و ادبيات و بخصوص ,شعر,، کمالتفاتی کنيم. شعرِ ,کسی که مثل هيچکس نيست, اگر اشتباه نکنم در سال1343 يا 1344 (بههرحال، پيش از مرگِ فروغ در سال 1345)، نخستينبار در نشريه ,آرش, که سيروس طاهباز درميآورد، چاپ شد و از همان هنگام هم مثلِ هر شعر خوب ديگري، مورد توجه شعردوستان قرار گرفت. تمامِ شعر از زبانِ دختربچهای است نُه ده ساله (کلاسِ سوم ابتدايی) که با پدر و مادر و برادر (يحيا) و خواهرش (انسی)، در خانهای در جنوب شهرِ تهران، حدود ,ميدان محمديه, و ,محله کشتارگاه,، در خانه سيد جواد، مستأجرند؛ همان سيد جوادی که ,تمام اتاقهای منزلِ ما مال اوست,، همان کسی که برادرش ,رفته است و رخت پاسبانی پوشيده است,، و راوی شعر دوست دارد گيس دخترِ او را بکشد. اين دختربچه تمام شعر را انگار برای خودش واگويه ميکند؛ يا برای کسي، دوستي، همبازياي، تعريف ميکند؛ با همان واژگان ساده و محدود. يکی از ويژگيهای اين شعر همين زبانِ ساده و گفتاری آن است. و کار شاعر وقتی اهميت خود را بهتر مينماياند که خواننده در پايان درمييابد شعر ابعاد و مفاهيم ديگری هم دارد. راوی خواب ديده است و از خواب خود ميگويد؛ خواب کسی را ديده است که ميآيد. خوابِ يک ,ستاره قرمز, ديده است. (گمانم ديگر لازم نيست به تصوير و مفهوم ستاره قرمز يا سرخ در شعر بپردازيم و آن را برای خوانندگان توضيح بدهيم. قضيه و قصد شاعر روشنتر و مشخصتر از آن است که به توضيح و تحليل و تفسيری نياز باشد). او خواب اين ستاره قرمز را وقتی که خواب نبوده، ديده است. يعنی در بيداري، خواب ستاره قرمز را ديده و تأکيد دارد که دروغ نميگويد و نشانههای آمدن او را هم برميشمارد: پريدن پلک چشمش و هی جفت شدن کفشهايش... ,کسی ميآيد, ترجيع شعر است و نقل راوی (اين جمله در شعر چهار بار تکرار ميشود)؛ اين کس ,ديگر, است، اين کس ,بهتر, است، ,کسی که مثل هيچکس نيست, (عنوان شعر)، او که قرار است بيايد، مثل پدر و مادر و انسی و يحيا نيست. ,مثلِ آن کسيست که بايد باشد,؛ با قدی بلندتر از ,درختهای خانه معمار, و صورتی روشنتر از صورتِ امام زمان. (جالب اين است که در نسخهای که من در اختيار دارم و مجموعهايست از شعرهای فروغ چاپ 1371، انتشارات مرواريد، کلمات ,امام زمان, را حذف کردهاند و به جايش چند نقطه گذاشتهاند. ميبينيد؟ در آنسو، حذف ميکنند و در اينسو، برداشت نادرست!). باري، اين ,کس, نه از سيد جواد صاحبخانه ميترسد و نه از برادرِ ,پاسبان,ش. اسم او از زبان مادر که در اول و آخر نماز صدايش ميزند ,يا قاضيالقضات است، يا حاجتالحاجات, (گمانم لزومی ندارد اين دو نام را ترجمه و تفسير کنيم. قضيه روشن است.) اين کس که ميآيد آنقدر داناست که ,تمام حرفهای سخت کتابِ کلاس سوم را با چشمهای بسته, ميتواند بخواند و حسابش هم آنقدر خوب است که ,ميتواند حتا هزار را بيآنکه کم بياورد از روی بيست ميليون بردارد, (حتماً توجه داريم که جميعت آن زمان ايران بيست ميليون بود و ميگفتند که همه کارها در دست هزار فاميل است)... شايد اشکال کار در اينجا باشد: راوی اشاره ميکند آن کس ميتواند کاری کند که لامپ ,الله, (که سبز بوده؛ آنهم مثلِ صبحِ سحر سبز بوده) دوباره روی آسمان مسجد مفتاحيان روشن شود... گفتيم که فروغ از واژگان و اصطلاحات و مکانها و اشخاص و اشياءِ آشنا و پيرامون اين دختربچه نُه ده ساله در بيان و نقل او استفاده ميکند و البته که اين واژگان معنای دوگانه و گاه چندگانه مييابند. شايد اين کاری که من ميکنم درست نباشد؛ اين تقليل دادن شعر است. ميدانم که نبايد برای واژهها معادل بگذارم. اينکه اين واژه مساوی است با فلان چيز و فلان موضوع، زيادی ساده کردن شعر است. اما انگار فعلاً چاره ديگری نداريم. وقتی شعری به اين سادگی و روانی اينگونه بد فهميده و درک ميشود، ناچاريم توضيح واضحات بدهيم. همينجاست که راوی از ته دل اين جمله را دوبار تکرار ميکند: ,چقدر روشنی خوب است!, رنگ سبز، مثل صبح سحر، روشني، بر زمينه آسمان... اين آرزوهای زيبا را راوی بيان ميکند. حالا ممکن است برخی از ما دراين سالهای اخير، نسبت به چنان لامپی کينه به دل گرفته باشيم و خوشمان نيايد که اصلاً اينگونه لامپها روشن شود؛ اگر هم جاهايی روشن است، دلمان ميخواهد سنگی بپرانيم و لامپ را بشکنيم و خاموشش کنيم؛ اگرچه رنگش سبز و قشنگ باشد؛ مثلِ صبح سحر... اما اينها نه به شاعر مربوط ميشود و نه به راوی نُه ده ساله اين شعر. دخترک در اينجا، آرزوهايش را بيان ميکند: آرزو دارد يحيا يک چارچرخه داشته باشد و يک چراغ زنبوری (باز هم روشنايی) تا او روی چارچرخه، ميانِ هندوانهها و خربزهها بنشيند و دور ميدان محمديه بچرخد... لازم به توضيح نيست که يحيا بيکار است و وسيله کار هم ندارد. حتا نميتواند دستفروشی کند. و آه ديگری از ته دل و بهحسرت: آخ... حسرت و آرزوی دور ميدان چرخيدن که چقدر خوب است، باغ ملی رفتن، مزه پپسي، سينمای فردين و چيزهای خوب ديگر... و سرآخر، لج بچگانه: ,گيس دختر سيد جواد را بکشم., (در اين سالها حتا ديدهام که اشاره فروغ به نام فردين، بازيگر فيلمفارسی سالهای پيش از انقلاب و سينمای او را برخی هواداران آن سينما و آن بازيگر، تأييدی دانستهاند از سوی شاعر بر چنان سينما و فيلمهای مبتذلی... اينهم از آن دسته سادهانگاريها و سطحينگريهاست؛ وگرنه فروغ فرخزادی که با ابراهيم گلستان در استوديو او کار ميکرده و فيلمی مانند ,خانه سياه است, ساخته و همگان با نظرهايش در نوشتهها و مصاحبههايش آشنا هستند، چه ربطی داشته با فردين فيلمفارسي؟... همينجا بگويم که پشت سر مُرده بدگويی نکرده باشيم؛ فردين بازيگری بود بااستعداد که در چند فيلم نسبتاً خوب تواناييهايش را نشان داد و اگر امکان ميداشت با فيلمسازانی هنرمند کار کند، حتما کارهای خوبی از او باقی مانده بود. و ايکاش پس از انقلاب ميتوانست به کار بازيگری در فيلمهای خوب ادامه دهد. بحث در موردِ ابتذال سينمای آن سالهاست که دکتر هوشنگ کاووسی بهدرستی آن را فيلمفارسی ناميد و اين عنوان باقی ماند تا امروز... دريغا که روزگار طوری شده است که متأسفانه بسياری از روشنفکران ما هم حسرت آن زمان و چنان فيلمهايی را ميخورند و به تماشای چنين مزخرفاتی در تلويزيونهای ماهوارهای لوسآنجلسی مينشينند يا نوارهای ويدئويی آنها را از اينجا و آنجا پيدا ميکنند و ساعات فراغتشان را با تماشای آنها به بطالت ميگذرانند.) دخترک افسوس ميخورد که چرا اينهمه کوچک است که در خيابانها گم ميشود و چرا پدر که بزرگ است، کاری نميکند که آمدن آن کس را که او خوابش را ديده جلو بيندازد... و ازآن مهمتر، چرا مردم محله ,کشتارگاه, کاری نميکنند؟ کسانی که خاک باغچهها و تخت کفشها و آب حوضهاشان هم خونی است! حيرت دخترک درست و بهجاست: اگر قرار است کسانی باشند که بتوانند کاری کنند تا آن ,کس, زودتر بيايد، همين اهالی محله کشتارگاه هستند! آنگاه از ,آفتاب تنبل زمستان, ميگويد و کارهايی که از دستش ساخته بوده و کرده است: جارو کردن پلههای پشت بام و شستن شيشهها... و با تأکيد باز تکرار ميکند که ,کسی ميآيد,؛ کسی که در دل و نفس و صدايش باماست... کسی که ,آمدنش, [شاعر نميگويد خودش را، ميگويد آمدنش را] نميشود گرفت و دستبند زد و به ,زندان, انداخت. (گمانم يادمان نرفته باشد که درآن سالها، چه کسانی را و چرا ميگرفتند و دستبند ميزدند و به زندان ميانداختند!) اين ,کس, که زير درختهای کهنه يحيا خانه کرده، روز به روز بزرگ و بزرگتر ميشود و از ,باران,، از صدای ,شرشرِ باران,، از ميانِ ,پچ و پچ گلهای اطلسی, و از ,آسمان توپخانه در شبِ آتشبازی, ميآيد... انگار پرسيدهايم اين بابا ميآيد چه کند؟ که دخترک برايمان ميگويد: اين ,کس, برای انداختن سُفره ميآيد و قسمت کردن نان، پپسي، باغ ملي، شربت سياه سُرفه، روز اسمنويسي، نُمره مريضخانه، چکمههای لاستيکي، سينمای فردين، درختهای دختر سيد جواد و هرآنچه را که باد کرده... و سر آخر، سهم ما را هم ميدهد... شعر با اين تأکيد ــهمچنان که آغاز شدهــ به پايان ميرسد: من خواب ديدهام... گمانم هيچ توضيحی لازم نيست. هيچکس نميتواند به اين سادگی و روشنی و زيبايی از ,عدالت, (اجازه بدهيد روشن بگويم: از سوسياليسم) سخن بگويد که فروغ دراين شعر گفته است. سخن را کوتاه کنم تا خواننده زودتر به اصل شعر برسد و آن را برای چندمين بار بخواند و ببيند که همچنان شعريست نو و تازه و از آن لذت ببرد. يک نکته را هم در پايان بگويم: تصور من اين است که اين شعر سادهتر از آن است که کسی آن را نفهمد. اما بدفهمی بحثِ ديگری است. تفسير و تعبيرِ نادرست کردن هم از سوی برخي، ميتواند دلايلی داشته باشد. شايد اينگونه کممهری نشان دادن به شاعر خوب و انسان روشنانديش و آگاهی همچون فروغ فرخزاد دلايل ديگری دارد. (خواننده حتماً متوجه است که من چرا فروغ را ,شاعر, و ,انسان, مينامم و نه همچنان که رايج بوده و هست ,شاعره, و ,زن,؟) من فقط پرسشی مطرح ميکنم: آيا دليل اينگونه بيمهری و سطحينگری دراين نکته نهفته نيست که امروزه روز، پس از 39 سال که از مرگ فروغ ميگذرد، ما که زمانی همچون او می انديشيديم، حالا انديشههامان را تغيير دادهايم (به هر دليلي، فرقی نميکند و من نميخواهم وارد چگونگی و جزئيات آن شوم) و ديگر به آن ,کَس, که فروغ دراين شعر از او ياد ميکند، دلبستگی و ميلی نداريم، از او خوشمان نميآيد، ,کس, يا ,کسان, ديگری را به ,او, ترجيح ميدهيم؟ البته هيچ اشکالی ندارد... آدميزاد شيرِ خام خورده است و قابل تغيير و تحول؛ (به خوبی و بدی و درستی و نادرستی اين تغيير و تحولها هم کاری نداريم)... آيا به اين دليل نيست که ما فکر ميکنيم ,متجدد, و ,تجددخواه, و ,تجدد دوست, شدهايم و تصور ميکنيم هرگونه انديشهای با برچسب ,ايدئولوژی, بر آن زدن، اَخ و تَخ است و ما البته که آزادانديش بوده و هستيم و چقدر مرتکب خطا شديم که درنيافتيم آن پدر و پسر هم ,متجدد, بودند و چه نهالهای ,تجدد, که نکاشتند و اصلا مهم نبوده که توجه نفرموده بودند که يکی از شرايط اوليه تجدد، دمکراسی است و البته خُب، با ملت ما چه ميشد کرد؟ مگر ميشد به اين مردمان دمکراسی داد؟ بايد لياقت و آمادگيش را داشته باشند يا نه؟ وانگهي، حالا آن خدابيامرزها مختصری هم ديکتاتوری فرموده بودهاند؛ اشکالی ندارد... يکی دو تا هم کودتا کردند... اهميتی دارد؟ حالا اين ملت بايد بنشيند و پنجاه و دو سال هی عزا بگيرد و ,عاشورای 28 مرداد, به راه بيندازد که چه؟ خُب، گذشتهها گذشته... والله کفندزد اول بهتر بود... نبود؟ و بنا کنيم به شمردن که مگر آن پدر و پسر چند نفر را جمعاً کشتند يا زندان کردند؟ و مقايسه کنيم با سالهای اخير... انگار که ,جنايت, کميتش مهم است؛ و همين حرف و سخنها که ميشنويد و ميشنويم و ميخوانيد و ميخوانيم... وگرنه شعر فروغ فرخزاد مشکل و پيچيده و غيرقابل فهم و درک نيست. فروغ سوسياليست بود و مخالف شاه و ديکتاتورياش... ميگوييد نه، برويد شعرهايش را بخوانيد. 21 اکتبر 2005 گوتنبرگ سوئد nzeraati@hotmail.com اين مقاله را از 26 اکتبر به بعد ميتوانيد در اينجا بشنويد: www.paya.se صدای دوست در همين زمينه: [برخى منظره ها و مناظره هاى فكرى در ايران امروز، نگاهى به انديشه هاى هاشم آقاجرى و اكبر گنجی (بازخوانی يک مقاله)، على ميرفطروس] *** کسی که مثلِ هيچکس نيست فروغ فرخزاد من خواب ديدهام که کسی ميآيد من خوابِ يک ستارهی قرمز ديدهام و پلکِ چشمم هِی ميپرد و کفشهايم هِی جُفت ميشوند و کور شوم اگر دروغ بگويم من خوابِ آن ستارهی قرمز را وقتی که خواب نبودم ديدهام کسی ميآيد کسی ميآيد کسی ديگر کسی بهتر کسی که مثلِ هيچکس نيست، مثلِ پدر نيست، مثلِ انسی نيست، مثلِ يحيا نيست، مثلِ مادر نيست و مثلِ آن کسيست که بايد باشد و قدش از درختهای خانهی معمار هم بلندتر است و صورتش از صورتِ امامِ زمان هم روشنتر و از برادرِ سيد جواد هم که رفته است و رختِ پاسبانی پوشيده است نميترسد و از خودِ خودِ سيد جواد هم که تمامِ اتاقهای منزلِ ما مالِ اوست نميترسد و اسمش آنچنانکه مادر در اولِ نماز و در آخرِ نماز صدايش ميکند يا قاضيالقضات است يا حاجتالحاجات است و ميتواند تمامِ حرفهای سختِ کلاسِ سوم را با چشمهای بسته بخواند و ميتواند حتا هزار را بيآنکه کم بياورد از روی بيست ميليون بردارد و ميتواند از مغازهی سيد جواد، هر چقدر که لازم دارد، جنسِ نسيه بگيرد و ميتواند کاری کند که لامپِ ,الله, که سبز بود؛ مثلِ صبحِ سحر سبز بود، دوباره روی آسمانِ مسجدِ مفتاحيان روشن شود آخ... چقدر روشنی خوب است چقدر روشنی خوب است و من چقدر دلم ميخواهد که يحيا يک چارچرخه داشته باشد و يک چراغِ زنبوری و من چقدر دلم ميخواهد که روی چارچرخهی يحيا ميانِ هندوانهها و خربزهها بنشينم و دورِ ميدانِ محمديه بچرخم آخ... چقدر دورِ ميدان چرخيدن خوب است چقدر روی پشتِ بام خوابيدن خوب است چقدر باغ ملی رفتن خوب است چقدر مزهی پپسی خوب است چقدر سينمای فردين خوب است و من چقدر از همهی چيزهای خوب خوشم ميآيد و من چقدر دلم ميخواهد که گيسِ دخترِ سيد جواد را بکشم چرا من اينهمه کوچک هستم که در خيابانها گُم ميشوم؟ چرا پدر که اينهمه کوچک نيست و در خيابانها هم گُم نميشود کاری نميکند که آن کسی که به خوابِ من آمدهست، روزِ آمدنش را جلو بيندازد؟ و مردمِ محلهی کُشتارگاه که خاکِ باغچههاشان هم خونيست و آبِ حوضهاشان هم خونيست و تختِ کفشهاشان هم خونيست چرا کاری نميکنند؟ چرا کاری نميکنند؟ چقدر آفتابِ زمستان تنبل است من پلههای پُشتِ بام را جارو کردهام و شيشههای پنجره را هم شُستهام چرا پدر فقط بايد در خواب، خواب ببيند؟ من پلههای پشتِ بام را جارو کردهام و شيشههای پنجره را هم شُستهام... کسی ميآيد کسی ميآيد کسی که در دلش با ماست، در نفسش با ماست، در صدايش با ماست کسی که آمدنش را نميشود گرفت و دستبند زد و به زندان انداخت کسی که زيرِ درختهای کهنهی يحيا بچه کرده است و روز به روز بزرگ ميشود، بزرگتر ميشود کسی از باران، از صدای شُرشُرِ باران، از ميانِ پچ و پچِ گُلهای اطلسی کسی از آسمانِ توپخانه در شبِ آتشبازی ميآيد و سُفره را مياندازد و نان را قسمت ميکند و پپسی را قسمت ميکند و باغِ ملی را قسمت ميکند و شربتِ سياه سُرفه را قسمت ميکند و روزِ اسمنويسی را قسمت ميکند و نمره مريضخانه را قسمت ميکند و چکمههای لاستيکی را قسمت ميکند و سينمای فردين را قسمت ميکند و درختهای دخترِ سيد جواد را قسمت ميکند و هرچه را که باد کرده باشد قسمت ميکند و سهمِ ما را هم ميدهد من خواب ديدهام...
10 آبان 1384 02:09
|
Roshangari