دكتر جواد هيئت:

 

ناسيوناليسم و باستانگرائي در ايران

 

ناسيوناليسم آئين اصالت دادن به ملت و ملي‌گرائي است. ملت گروهي از مردم‌اند كه در ميان خود پيوندها و علقه‌هاي مشتركي دارند و به آن پيوند و علقه‌ها آگاهي (شعور) و علاقه دارند. به اين آگاهي و علاقه شعور ملّي گفته مي‌شود. مهمترين اين علقه‌ و پيوندها كه اركان ملّي را تشكيل مي‌دهند، عبارتند از: وطن, دين و مذهب, زبان و فرهنگ و قوميّت, تاريخ و دولت و بالاخره آرمان مشترك كه بعنوان ملاط و اركان اتصال دهنده به كار مي‌روند و مشتركات يك ملّت را تشكيل مي‌دهند.

در تشكيل ملّتها وجود يكي از وجوه مشترك فوق ضروري است. اغلب اوقات چند عامل مشتركاّ وجود دارد كه با هم تشكيل ملّيت واحد (Nationalite) را مي‌دهند. تركيب و اهميّت عواملي كه مليّت‌ها را تشكيل مي‌دهند، در همة ملل يكسان نيست. در بعضي كشورها وطن عامل اصلي ملّيت را تشكيل مي‌دهد, عناصر ديگر اگر هم موجود باشند، فرعي هستند مانند: سوئيس. در جاي ديگر قوميّت عامل اصلي است مانند: آلمان. در كشور اتريش كه قوميت آن با آلمان يكي است (ژرمن)، مذهب كاتوليك سبب استقلال ملّي شده و در كشور فرانسه و چين قبل از رژيم فعلي زبان و فرهنگ  عامل اصلي ملّيت است. در آمريكا تابعيت مهمتر از ساير مشخصات ملّي است. آنچه مهم است، بايد در انتخاب اصول و اركان ملّيت بر خصيصه‌هائي تكيه شود كه در ميان جامعه همگاني و يا همگاني‌تر از ساير خصيصه‌ها باشند (وجوه مشترك)، تا قبول آنها نيز از روي ميل و رغبت همگاني شود و سبب انسجام و يكپارچگي جامعه به شكل ملّت واحد و منسجم گردد.

يكي از آخرين تعاريف علمي ملّت عبارت از تودة مردمي است همبسته كه در اطراف يك اصل جمع شده باشند. به بيان ديگر محور ناسيوناليسم يا شعور ملّي بر مبناي احساس هويت مشترك و همبستگي ملّي است و اگر در جامعه‌اي احساس هويّت مشترك نباشد، در آن جامعه ملّت و احساس ملّيت هنوز تشكيل نشده است.

هويّت مشترك و يا هويّت جمعي در سطوح مختلف تظاهر مي‌كند: هويت شهري, هويت ايالتي, هويت قومي, هويت ملّي و هويت امپراطوري, (يان ريشارد Yann Richard).

ساده‌ترين تعريف هويت (identity) عبارت از مجموعة خصوصياتي است که انسان و يا يک گروه و يا يک ملت با آن شناخته مي‌شود و معمولاّ فرد يا افراد آن گروه به آن خصوصيات آگاهي و تعلق خاطر دارند.

عوامل تشکيل دهندة هويت گروهي و يا اجتماعي عبارتند از خانواده، زبان، دين، زادگاه  و يا وطن، شغل، سن، جنسيت، ايدئولوژي، قوميت، مليت و تاريخ و بالاخره خودآگاهي و شعور گروهي و ملي.

همبستگي ملّي داراي مرز سياسي و دولت است كه متضمن زبان, دين, آداب و رسوم, دردها و شادي‌ها و آرزوهاي مشترك‌است، در حالي كه همبستگي قومي داراي مرز منطقه‌اي و زباني- فرهنگي است، نه سياسي و متضمن نژاد, تبار, زبان, دين, آداب و رسوم مشترك بوده و ملزم به داشتن دولت نيست.

اگر مردم ارزشهاي قومي و يا ملّي خود را مطلق كنند، ملّي‌گرا و قوم‌گرا ناميده مي‌شوند.

معمولاّ در ناسيوناليسم و يا ملّي‌گرائي ارزشها و وابستگي‌هاي قومي و ملّي به صورت ارزش‌هاي مطلق در مي‌آيند و معتقدين به آن ارزش‌ها به جماعتي شوونيست و ملّي‌گراي افراطي ديگرستيز و انحصارطلب تبديل مي‌شوند. رژيم آلمان هيتلري و ايتالياي فاشيست دوران موسوليني بهترين نمونه‌هاي ملّي‌گرائي افراطي در نيمة اوّل قرن بيستم بودند كه سبب جنگ جهاني دوم و كشتار ميليون‌ها انسان بي‌گناه و خرابي‌هاي بي‌حد و حصر شدند.

از نظر آينشتاين ناسيوناليسم عارضة دوران کودکي و سرخک بشريت است.

ناسيوناليسم يك مفهوم جديد است و از اروپاي غربي (فرانسه) به خاورميانه آمده است. اين مفهوم بعد از رنسانس بويژه بعد از انقلاب صنعتي در اروپاي غربي ظهور كرد و در اواخر قرن 18 در فرانسه شكل گرفت و در اواخر قرن 19 به خاورميانه آمده و باعث شكل‌گيري ملّت‌ها و محدوده‌هاي جغرافيائي در قرن بيستم شد.

در اروپا انديشه وحدت ملّي و ايجاد دولت‌هاي ملّي در قرن 15 پيدا شد و اصطلاح دولت ملّي در قرن 16 وارد فرهنگ سياسي گرديد. در قرن‌هاي 18و19 دولت ملّي مفهوم تازه‌تري پيدا كرد، يعني دولتي كه با ارادة ملّت و با رأي او روي كار آمده و تجسّم اراده و خواست‌هاي ملّي باشد. اغلب مؤلفين انقلاب كبير فرانسه را سرآغاز پيدايش ناسيوناليسم مي‌دانند. با اين ترتيب, ملّت يگانه بنياد مشروعيت دولت است و در عين حال هر ملّتي كه, موجوديّت خود را از طريق دولتي بيان نكند، محروم از حقوق خويش است. قرن نوزدهم شاهد ظهور ناسيوناليسم‌هاي شگفت‌انگيز آلمان, ايتاليا و نيز شاهد بروز همين نوع گرايش‌هاي ناسيوناليستي در آغاز احتضار طولاني امپراطوري عثماني در اروپا بوده است.

ناسيوناليسم در قرن بيستم دو شكل خاصّ به خود گرفت: امپرياليسم و مبارزه عليه امپرياليسم.

چهار دهة نخستين قرن بيستم شاهد اوجگيري امپراطوري‌هاي بزرگ استعماري و دو دهه بعد از آن شاهد تلاشي و نابودي واقعي آنان بود.

جنگ جهاني اوّل اين حقيقت را آشكار ساخت كه ناسيوناليسم و امپرياليسم دو روي يك سكّه است. مثلاّ ناسيوناليسم بالكان كه به وسيلة امپرياليسم عثماني بوجود آمده بود و از جانب روس‌ها حمايت مي‌شد، به طرزي سريع به امپرياليسم كشورهاي آزاد شده در برابر اقليّت‌هاي قومي برجاي مانده در آن كشورها تبديل شد. گلِن‌جي باركلي معتقد است كه موج ناسيوناليسم قرن بيستم يك دورة كامل را طّي كرده است. اين ناسيوناليسم به عنوان يك جنبش انقلابي عليه سركوب و اختناق استبدادي آغاز شد و با ايجاد يك حالت سركوب مستبدانه سنجيده‌تر و مؤثرتر از آنچه براي مبارزه با آن به وجود آمده بود خاتمه يافت[1].

معمولاّ ناسيوناليسم معتقد به دولت ملّي با يك فرهنگ است. دولت ناسيوناليست فرهنگ دولتي را كه ايدئولوژي ملّي‌گرائي را به همراه دارد، قانوني مي‌داند و براي تحميل آن به جامعه اعمال شدّت را جايز مي‌شمارد[2].

ناسيوناليسم از ابتداي ظهورش در اروپا همراه باستانگرائي بوده كه در دو سدة اخير به خاورميانه و از آن جمله به ايران آمده‌است. نويسندگان و شعراي دورة رنسانس معتقد شده بودند كه دوران مسيحيت و حكومت كليسا دورة جهل و تاريكي بوده، در حالي كه دوران يوناني و رومي قبل از مسيح يكي از درخشانترين مراحل تاريخي زندگي بشر بوده است. از اين جهت از سدة چهاردهم به بعد نوعي بازگشت به عصر قبل از مسيح و حيات غيرديني يوناني صورت پذيرفت كه مطالعه ادبيات, هنر و فلسفه يونان باستان و تصحيح و تنقيح و چاپ اين آثار از مظاهر آن محسوب مي‌شود[3].

در اين مورد شايان ذكر است كه هدف رنسانس در اروپا ستايش و تقليد آثار باستاني نبود. روشنفكران دوران رنسانس و بعد از آن عليرغم توجه همه جانبه به فرهنگ كلاسيك يوناني و رومي در برابر آن موضعي انتقادي گرفتند. آنها اصالت عقل يوناني را گرفتند و اصالت تجربه را بر آن افزودند و تعقل محض و استدلالي را به حوزة تعقل و تجربه كشانيدند و از آنجا علوم جديد را پديد آوردند[4].

در ايران تا ظهور مشروطيت ملّت ايران رعيت سلطان وقت بوده و شرط ايراني بودن تابعيت دولت و اسلام بود. ناسيوناليسم و باستانگرائي ايرانيان هم در ارتباط نزديك با اروپاي غربي و تماس با روشنفكران و نوشته‌هاي آن‌ها به وجود آمد. روشنفكران ايراني با ديدن تمدن جديد غربي و پيشرفت‌هاي اجتماعي آن در مقابل آن حالت انفعالي گرفتند و بيشتر دستاوردهاي آن را بدون انطباق با شرايط تاريخي و اجتماعي خويش پذيرفتند‌‍؛ آنگاه در صدد پيدا كردن ريشه و علت عقب‌ماندگي خويش برآمدند. آن‌ها نقطه‌ شروع انحطاط كشور خويش را در حملة اعراب مسلمان و سقوط امپراطوري ساساني ديدند و از اين زمان تلاش براي بازگشت و احياي اين دورة تاريخي شروع گشت[5].

روشنفكر ايراني كه از ديدن دنياي جديد غربي حيرت‌زده و غرب‌زده شده با يادآوري وضع نابسامان جامعه خويش به گذشته‌هاي دور تاريخ جامعة خويش برمي‌گردد و مي‌خواهد از غرب تقليد كند و مانند آن‌ها در ادبيات,‌ هنر و فلسفه و علوم دورة باستاني را بازيابي كند و چون در گذشته‌اش چيزي از اين مقولات پيدا نمي‌كند، ناچار سراغ شاهنشاهان باستان مي‌رود و سيستم شاهنشاهي يعني امپراطوري را كه عقب‌مانده‌ترين و منحط‌ترين سيستم حكومتي است، مي‌ستايد و آنرا ايده‌آليزه مي‌كند. كورش هخامنشي را اولين واضع حقوق بشر معرفي مي‌كند، ولي حاضر نيست بعد از دوهزاروپانصد سال همان حقوق بشر كورش را در بارة هموطنان غيرفارس خود بپذيرد. ضمناّ مدعي مي‌شود كه اين‌همه سرزمين‌هاي شاهنشاهي بدون خونريزي و تجاوز به مرزهاي ديگران گرفته شده و همة ملل زير پرچم شاهنشاهي داوطلبانه به امپراطوري هخامنشي پيوسته‌اند!

پادشاهان هخامنشي (داريوش, خشايارشاه...) و ساسانيان كه تكيه‌گاه باستانگرائي قرار گرفته‌اند، اغلبشان مانند ديگر شاهان كشورگشا سمبول و نمونه استبداد بودند.

هخامنشيان قبل از تشكيل امپراطوري صحرانشين بودند و بعد از تشكيل امپراطوري نيز هر چه ساخته و پرداخته‌اند، از قبيل قصرهاي داريوش در شوش و تخت‌جمشيد، به وسيلة معماران و استادان ملل مغلوب انجام داده‌اند. كتيبه‌هاي داريوش در شوش و تخت‌جمشيد دليل بارز اين مدعاست[6].

در زمان ساسانيان نظام طبقاتي اجازه نمي‌داد كه مردم عادي تحصيل كنند و سواد مخصوص طبقة موبدان, دبيران و درباريان بود و فاناتيسم مذهبي از طرف موبدان فاسد حكمفرما بود؛ به همين جهت بعد از جنگ‌هاي كوتاهي تسليم اعراب مسلمان شدند و فرار را بر قرار ترجيح دادند. شكست‌هاي هخامنشيان در برابر اسكندر و ساسانيان در برابر اعراب مسلمان سبب تغيير زبان, فرهنگ و مذهب و هويّت مردم ايران شد. باستانگرايان ما چگونه مي‌توانند با آن‌همه تحولات به ايران باستان و شاهنشاهي هخامنشي و ساساني افتخار كنند و آن را تكيه‌گاه و ركن و اساس ملّيت مردم امروزي ايران كه همه ويژگي‌هايشان با آن‌ها متفاوت است، قرار دهند. اكثريت مردم ايران يا از مهاجرين[7] بعد از اسلامند، مانند قسمت عمدة تركان و عرب‌ها و... و يا اولاد مردم بومي قديم ايرانند، كه تابع امپراطوري‌هاي هخامنشي, اشكانيان و ساسانيان بودند ولي از قوم حاكم نبودند. تعدادي هم از اختلاط ايرانيان قديم و مهاجرين بعدي به وجود آمده‌اند، مانند سادات كه از اختلاط اعراب (اولاد پيغمبر اكرم (ص)) با ايرانيان به وجود آمده‌اند.

در دوران هخامنشي قوم پارس در سرتاسر ايران و بين‌النهرين و آسياي صغير و حتي مصر و... حاكم بود، يعني تمام مردم اين منطقة وسيع تابع امپراطوري پارس‌ها بودند و بعد از آن‌ها تابع اسكندر و سلوكيدها, اشكاني‌ها و بالاخره ساسانيان قرار گرفتند، اما پذيرفتن تابعيت امپراطوري (آن هم به زور) به معني تغيير قوميّت و از قوم حاكم شدن نيست، به ويژه در قديم که سيستم حکومت‌ها به شکل ملوک‌الطوايفي و فدرال سنتي بود و از مركز شاهنشاهي ساتراپ و چند مأمور عاليرتبه براي اداره و اعمال حاكميت مركزي به ولايات فرستاده مي‌شد.

در ايران تا اواسط قرن نوزدهم ملّت به معني امّت بود، يعني پيروان دين مبين اسلام را ملّت مي‌گفتند. مردم ممالك محروسه ايران ملّت اسلام بودند و رعيّت سلطان. بعد از ورود ناسيوناليسم اروپائي به ايران لغت ملّت تغيير معني پيدا كرد و به معني ناسيون (Nation) به كار رفت. در اروپا ناسيوناليسم بر پاية حكومت ملّي بوده كه در آن تودة مردم در امر سياست مشاركت دارند ولي در ايران چنين حكومتي هنوز شكل نگرفته است.

پيشروان اصلي ناسيوناليسم در ايران ميرزا فتحعلي آخوندوف (ترك قفقازي), جلال‌الدين ميرزاي قاجار فرزند كوچك فتحعليشاه (ترك قاجار) و بعد از آن‌ها ميرزا آقاخان كرماني (بهائي معدوم) بودند. هر سة اين‌ها باستانگراي اسلام‌ستيز بودند و پايه‌هاي ناسيوناليسم ايراني را بر روي فرهنگ و تمدن (!) قبل از اسلام بنا كردند. ميرزا آقاخان هويّت ايراني را در دين زرتشت و نژاد آريا (پارس) مي‌دانست! ناسيوناليست‌هاي باستانگراي ايران به جاي اين كه عناصر سازندة ملّت را در جامعه كنوني جستجو كنند, آنرا در دوهزاروپانصد سال قبل مي‌جستند. آن‌ها دين, فرهنگ, زبان و قوميت‌هاي مختلف جامعه ايران را نديده گرفتند.

البته در كنار ناسيوناليسم باستانگرا مي‌توان از دو جريان ملّي در ايران نام برد يكي جريان مبارزه بر عليه استعمار و دادن امتياز تنباكو بود كه به رهبري مرحوم آيت‌الله ميرزاي شيرازي انجام شد و چون از متن جامعه برخاسته بود و همه‌گير بود، موفق شد. دوم جريان انقلاب مشروطيت بود كه نهضت تنباكو را مي‌توان مقدمه‌اي بر آن شمرد. مشروطه‌خواهي با مشاركت طبقات عمدة ايران از قبيل روشنفكران, روحانيون, بازرگانان و... به وجود آمد و مطالبات آن با قانون‌خواهي شروع شد و هدفش برانداختن نظام استبدادي مطلقه و تأسيس دولت ملّي و دموكراسي بود. در اين حركت پيشروان انقلاب اغلب آذربايجاني بودند و در اثر مقاومت تبريزيان انقلاب شكست يافتة مشروطيت دوباره به پيروزي رسيد.

و امّا ناسيوناليسم اروپائي ارتباط تنگاتنگي نيز با شرقشناسي و يافته‌هاي جديد تاريخي و باستانشناسي دارد.

بعد از انقلاب صنعتي و بكار افتادن ماشين‌هاي صنعتي اروپائي نياز آنها به مواد اوليه و بازار كشورهاي جهان عقب‌مانده باعث شد كه متد خاورشناسي در اروپا بروز و اهميت پيدا كند.[8]

كتاب سردنيس ‌رايت (انگليس‌ها در ايران) كه در اواخر دورة قاجار نوشته شده است، يكي از اسناد گويائي است كه منظور سياسي انگليس‌ها را در شناخت ايران آشكار مي‌سازد. همچنين (تاريخ ايران) نوشتة جان‌ملكم سفير انگليس و فرمانرواي(governor) هندوستان در زمان فتحعليشاه را مي‌توان اثر بنيادي در زمينة ايرانشناسي براي دولت انگلستان دانست. ملكم در مورد ايران باستان موضعي تأييدآميز دارد و در مورد اسلام منفي است و آن را آتشي افروخته مي‌داند و مدعي نابودي تمدن و فرهنگ ايراني به دست اعراب است.

از ويژگي‌هاي شرقشناسان كه در آثارشان منعكس است، اسلام‌ستيزي, نژاد‌پرستي آريائي(!) و ستايش از دوران باستان است. گوئي دشمني با اسلام كه در آثار بسياري از روشنفكران و نويسندگان عصر رنسانس و دورة روشنگري وجود داشت، به شرقشناسان هم كم و بيش منتقل شده، يعني مسيونرهاي اسلام‌ستيز اروپا جاي خود را به شرقشناسان دادند و اسلام‌ستيزي با نام اسلام‌شناسي ادامه يافت.[9]

البته در ميان شرقشناسان كساني بوده و هستند كه به خاطر عشق به دانش و حسّ كنجكاوي عمر خود را براي ساختن تاريخ گذشته و زبان‌ها و فرهنگ‌هاي ملل شرق وقف كردند و ما امروز در شناسائي گذشته و فرهنگ خود مديون و سپاسگزار آنها هستيم.

روشنفكران ايراني تحت تأثير شرقشناسان حرفه‌اي قرار گرفتند و بعضي از آنها مانند جلال‌الدين ميرزاي قاجار و ميرزاآقاخان كرماني كتاب‌هاي تاريخ ايران مانند «نامة خسروان» و «آئينه سكندري يا تاريخ باستان» را با استفاده از آثار آنان در راستاي اهداف ناسيوناليستي و باستانگرائي به نگارش درآوردند.

از نويسندگان فرانسوي مي‌توان از كنت ‌دو ‌گوبينو و ارنست رنان نام برد كه در افكار ناسيوناليستي و نژادپرستانه روشنفكران ايران تأثير زيادي گذاشته‌اند. همچنانكه انديشه‌هاي ولتر,‌ مونتسكيو, ژان ‌ژاك روسو (در سده‌هاي 17و 18) بيشترين تأثير را در افكار آخوندزاده و پيروان او داشت.

كنت گوبينو سفير فرانسه در تهران بود و در تهران «تاريخ ايرانيان» را نوشت. او از نظريه‌پردازان اصلي برتري نژاد آريائي(!) است. و نژاد سفيد و شاخة آريائي را برتر از نژادهاي ديگر مي‌داند و علت انحطاط و سقوط تمدن‌ها را در مخلوط شدن آنها با نژاد پست‌تر مي‌شمارد.

و امّا ماكس مولر (1888) دانشمند زبانشناسي آلماني مي‌گويد، آريائي چيزي نيست جز اصطلاح زبانشناسي ولي نمي‌توان سخنگويان اصلي به زبان آريائي را شناخت و يا خاستگاه اصلي آريائيان را نشان داد.

اروپائيان در دورة استعماري اين واژه را چون پرچم ارجحيت نژادي براي توجيه هجوم به جهان برافراشتند.

در قرن بيستم به ويژه بعد از تجزية عثماني، كشورهاي زيادي با انگيزة ناسيوناليستي در اروپاي شرقي, خاورميانه و شمال آفريقا از او جدا شده و كشورهاي جداگانه تشكيل دادند. استعمار انگليس كه از بيش از سيصد سال قبل براي براندازي عثماني كوشش مي‌كرد، از نيروي ناسيوناليسم يعني از دشمني ترك, عرب و كرد با يكديگر براي منافع جنگي و اقتصادي خود استفاده مي‌كرد و براي تسلط بر اين مناطق پان‌تورانيسم, پان عربيسم و پان ايرانيسم را به شدّت تقويت كرد و مرزهاي مصنوعي بر اين مناطق تحميل كرد.[10]

به نظر دانشمندان معاصر، نژاد آريائي يك مفهوم خيالي است. كلمة آريائي و يا هند و اروپائي يك مفهوم فرهنگي است و به گروه زباني گفته مي‌شود كه از هندوستان تا غرب اروپا گسترش يافته و داراي ويژگيهاي مشابه آناليتيك و يا تحليلي مي‌باشند و ريشه آن‌ها به زبان سانسكريت هند مي‌رسد. در اين زبان‌ها بر خلاف زبان‌هاي التصاقي (زبانهاي اورال آلتائيك: تركي, مغولي, مجار و فنلاند و...) ريشه كلمات در موقع صرف دستوري تغيير پيدا مي‌كند (مانند: رفتن, رفت, مي‌رود).

از پيشروان ناسيوناليسم در ايران:

ميرزا فتحعلي آخوندوف در سال 1812 در نوخا (شكي) به دنيا آمد. پدرش اهل خامنه و مادرش اهل شكي بود و بهمين جهت مادرش بعد از جدا شدن از شوهرش با ميرزا فتحعلي پيش عموي خود حاجي ‌علسگر آخوند شكي مي‌رود و ميرزا فتحعلي پيش عموي مادرش بزرگ مي‌شود و شهرت آخوندزاده و يا آخوندوف را انتخاب مي‌كند.

آخوندزاده در زندگي اجتماعي و سياسي‌اش داراي دو چهرة مختلف و تا حدودي متضاد بوده است. از طرفي با نوشتن نخستين نمايشنامه‌هاي تركي آذري (55-1850) خود را نخستين نمايشنامه‌نويس به سبك اروپائي در عالم اسلام مي‌شمارد و خويشتن را باني نثر تركي آذري به سبك ساده‌نويسي مي‌داند. از طرف ديگر (در نامه‌هاي كمال‌الدوله) ايران باستان را مي‌ستايد و اسلام را علّت عقب‌ماندگي مردم ايران معرفي مي‌كند. وي در نامة خود به مانكجي پيشواي زردشتيان ايران كه از پارسيان هند است، چنين مي‌نويسد: «من خودم اگر چه علي‌الظاهر تركم، امّا نژادم از پارسيان است».

وي در نامه‌هاي كمال‌الدوله مي‌گويد: «سلاطين فرس در عالم مداري داشتند و ملّت فارس برگزيده ملل دنيا بود.». بعد در مورد اعراب مي‌گويد: «حيف به تو ايران! كو آن شوكت, كو آن قدرت, كو آن سعادت, عرب‌هاي برهنه و گرسنه يكهزار و دويست و هشتاد سال است كه ترا بدبخت كرده‌اند.».

بعد از آخوندزاده جلال‌الدين ميرزاي قاجار نويسندة كتاب «نامة خسروان» نيز از بنيانگذاران ناسيوناليسم باستانگرا و طرفدار سره‌نويسي در فارسي است, او پادشاهان قديمي ايراني را در رديف پيام