|
دمکراسی مدرن فربه تر از پادشاهی (٣) • اگر پادشاهيان اصلاح طلب از جمله رضا پهلوی، پادشاهی را موهبت الهی نمی دانند، شاه را برگزيده خدا و نماينده خدا نمی دانند، رضا پهلوی را وارث پاد شاهی سنتی – استبدادی ايرانی نمی دانند و اگر قانون اساسی انقلاب مشروطيت را قبول ندارند پس بر اساس چه رضا پهلوی را پادشاه کرده اند و شاه می نامند؟؟ بر اساس اعتقاد به سلطنت مشروطه انگلستان و کشورهای نظير آن؟! دمکراسی موجود در انگلستان و کشورهای نظير آن چه ربطی به شاهی آقای رضا پهلوی دارد؟ • شاه و ولی فقيه در جامعه ما عاليترين نماد مردسالاری ايرانی است. برای تامين برابر حقوقی زنان با مردان ايرانی، جامعه ما بايد از نمادهای ولی فقيه و شاه که عاليترين تجلی فکر و فرهنگ مردسالارنه هستند بگذرد و رها شود مجيد عبدالرحيم پور
بخش های قبلی اين مقاله را در اينجا بخوانيد
اخبار روز جمعه ٢۹ مهر ١٣٨۴ – ٢١ اکتبر ٢٠٠۵
قبلا گفتيم که در فرهنگ جامعه ما، پادشاهي، چيز خدائی است که از جانب اهورامزدا و خدا و الله به يکی از برگزيدگان اعطا می شود و اشاره کرديم که در قانون اساسی انقلاب مشروطيت، سلطنت وديعه ايست که بموهبت الهی از طرف ملت به شاه تفويض می شود. اين امتياز، نصيب هر شهروند ايرانی نمی شود بلکه به ناحق نصيب فقط برگزيدگان و برتران و آدم های خداست و طبق قانون اساسی انقلاب مشروطيت فقط و فقط در انحصار فرزند ذکور شاه است. اين امتياز دينی - سنتی بعد از انقلاب بهمن و فروپاشی نظام پادشاهي، بشيوه غيرقانونی و غيردمکراتيک در يک کشور بيگانه به آقای رضا پهلوی تفويض شده است. پادشاهيان اصلاح طلب قطعا خواهند گفت پادشاهی مورد نظر ما، موهبت الهی نيست؛ دين گوهر نيست و رضا پهلوی سايه خدا و برگزيده خدا نيست؛ فرٌ ايزدی ندارد، تن پيل و چنگال شير ندارد و وارث اين چيزهای سنتي- دينی وارتجاعی نيز نيست. اگر چنين گويند، من خواهم گفت عالی است اما اگر رضا پهلوی وارث اينهمه چيزهای دينی – سنتی و ارتجاعی نيست پس وارث چيست؟ آيا او وارث نظام سياسی مبتنی بر عقل نقاد و آزادی و دمکراسی و حقوق بشر است؟ اين ارث را از کدام يک از شاهان پهلوی به ارث برده است؟ از رضاشاه يا محمد رضا شاه؟ آنها که بوئی از آزادی و دمکراسی و حقوق بشر نبرده بودند و 50 سال برمردم و کشور و حتی بر دولتيان دور و نزديک، استبداد اعمال کردند. اگر رضا پهلوی وارث چيزهای دينی، سنتی و ارتجاعی و استبدادی نيست و اگر وارث فکر و فرهنگ مبتنی بر عقلانيت و آزادی و دمکراسی و حقوق بشر نيز نيست – چون اين افکار و ارزشها وراثتی نيستند- پس وارث چيست و اصلا چرا شاه است؟!! مگر شاهی موروثی نيست؟ و مگر مضمون و شکل اين وراثت ارتجاعی - استبدادی نبود؟؟ شايد بگويند که طبق قانون اساسی دوران انقلاب مشروطيت، پادشاهی حق قانونی فرزند ذکور نسل اندر نسل رضا شاه است. در اينصورت می شود پرسيد: آيا پادشاهيان اصلاح طلب و رضا پهلوی، قانون اساسی قبل از انقلاب بهمن را قبول دارند؟ اگر جواب مثبت است پس موضوع جدائی دين از دولت و مردسالاری را چه می کنند؟ توجه بفرمائيد: 1 - در اصل سی و پنجم متمم قانون اساسی آمده است «سلطنت وديعه ايست که بموهبت الهی از طرف ملت بشخص پادشاه مفوض شده». اين اصل مغاير اصل جدائی دين از دولت و غيردمکراتيک است. نمی شود هم مدافع جدائی دين و دولت شد و هم مدافع چنين اصلی. 2 – طبق اصل اول متمم قانون اساسی، پادشاه بايد مسلمان و شيعه باشد و مروج آن باشد. اين اصل نيز مغاير جدائی دين و دولت و غيردمکراتيک است. 3 – طبق اصل دوم متمم قانون اساسی، مواد قانونيه مجلس مقدس شورای ملی، بايد در هيچ عصری از اعصار با قواعد مقدسه اسلام و قوانين موضوعه خيرالانام صلی الله و آله و سلم نداشته باشد... و اين ماده تا زمان ظهور حضرت حجه عجل الله فرجه تغييرپذير نخواهد بود. اين اصل نيز مغاير جدائی دين و دولت و غيردمکراتيک است. 4 – طبق اصل سی و ششم و اصل سی و هفتم متمم قانون اساسی، پادشاهی فقط از آن فرزند ذکور شاه است. اين اصل، مردسالارنه و ارتجاعی و غيردمکراتيک است. 5- کدام مجلس موسسان و يا مجلس شورای ملی واقعا موجود براساس کدام قانون، سلطنت را به آقای رضا پهلوی تفويض کرده است؟ آيا مجلس موسسان و يا مجلس شورای ملی، در مصر، سلطنت را به رضاپهلوی تفويض کرده است؟ آيا شاه شدن و شاه ناميدن رضا پهلوی بر اساس چنين قوانين ارتجاعی و استبدادی مغاير و متضاد با فکر و فرهنگ مدرن دمکراتيک نيست؟ چگونه ميشود هم مدافع چنين قوانينی ارتجاعی و استبدادی بود و هم مدافع جدائی دين و دولت و آزادی و دمکراسی و نظام دمکراتيک؟!! مگر جمهوری اسلاميان اصلاح طلب همين کار را نمی کنند؟ مگر آنها از يکسو از قانون اساسی جمهوری اسلامی و از سوی ديگر از دمکراسی و آزادی و جمهوريت دفاع نمی کنند؟ اگر اين کار پرتناقض است و مورد قبول پادشاهيان اصلاح طلب نيست، خود چرا چنين کنند؟ اين تناقض را چگونه می خواهند حل کنند؟؟ سازمان مجاهدين خلق ايران در خارج از کشور، خانم مريم رجوی را بدون رای مردم رئيس جمهور ايران اعلام کردند. فرق برخورد مجاهدين با رياست جمهوری با برخورد پادشاهيان اصلاح طلب با پادشاهی رضا پهلوی چيست؟ اگر پادشاهيان اصلاح طلب از جمله رضا پهلوی، پادشاهی را موهبت الهی نمی دانند، شاه را برگزيده خدا و نماينده خدا نمی دانند، رضا پهلوی را وارث پاد شاهی سنتی – استبدادی ايرانی نمی دانند و اگر قانون اساسی انقلاب مشروطيت را قبول ندارند پس بر اساس چه رضا پهلوی را پادشاه کرده اند و شاه می نامند؟؟ بر اساس اعتقاد به سلطنت مشروطه انگلستان و کشورهای نظير آن؟؟!!! دمکراسی موجود در انگلستان و کشورهای نظير آن چه ربطی به شاهی آقای رضا پهلوی دارد؟ اينکه شما نظام سياسی مشابه نظام سياسی انگلستان و يا هلند و يا ... می خواهيد دليل بر اين نمی تواند باشد که رضا پهلوی از همين امروز شاه باشد. آيا قابل قبول است اگر جمهوری خواهان بگويند که چون ما جمهوری خواه هستيم و چون ما جمهوری ی نظير جمهوری مثلا آلمان يا .. رامی خواهيم پس آقای فلانی نيز رئيس جمهور ايران است؟؟!!! اميدوارم جوابهای قانع کننده ای دريافت کرده باشم. نه جوابهای دندان شکن.
2 - آقای رضا پهلوی مدافع ذکور بودن شاه است يا مدافع برابر حقوقی زنان با مردان؟؟ از داريوش، شاه شاهان تا خدايگان شاهنشاه آريامهر، شاه ايرانی مذکر بوده است. داريوش شاه می گويد: «آهورا مزدا مرا چون مردِ خود برگزيد و درتمام زمين شاه کرد». قانون اساسی انقلاب مشروطيت؛ سلطنت را قانونا به انحصار فرزند ذکور پادشاه درآورد. و پادشاهيان اصلاح طلب (مشروطه خواهان بعداز انقلاب بهمن)، رضا پهلوی، فرزند ذکور محمدرضا شاه فقيد را، رضا شاه دوم اعلام کرده اند. ر دوران جهانی شدن جهان و در آغاز قرن بيست و يکم، در ذهن بخشی از ايرانيان، از جمله پادشاهيان و طرفداران ولايت فقيه، جهان هنوز هم بايد بر مردان بگردد و نشايد که زنان بر مقام و موقعيت مردان بر کشيده شوند. مگر نه اينکه بگفته خدايگان اعليحضرت شاهنشاه آريامهر، حتی آشپزهای ماهر نيز مرد هستند. علاوه بر اصل سی و ششم متمم قانون اساسی که فوقا به آن اشاره رفت، اصل سی و هفتم نيز بر اولاد ذکور تاکيد می کند. «ولايت عهد با پسر بزرگتر پادشاه که مادرش ايرانی الاصل باشد خواهد بود درصورتی که پادشاه اولاد ذکور نداشته باشد تعيين وليعهد برحسب پيشنهاد شاه و تصويب مجلس شورای ملی بعمل خواهد آمد مشروط بر آنکه آن وليعهد از خانواده قاجار نباشد ولی در هر موقعی که پسری برای پادشاه بوجود آيد حقا ولايت عهد با او خواهد بود.» توجه به اين اصول از جهات گوناگون از اهميت زيادی برخوردار است. پادشاهی اين موهبت الهي، متاسفانه در قانون اساسی و متمم آن قانونا به انحصار تعداد اندکی از مردان در آمد آنهم نه هر مردی، بلکه مردی از مردان برگزيده و برتر ووو. تا انقلاب مشروطيت، پادشاهی عليرغم اينکه موهبت خدائی بود و عمدتا نصيب مردان خدا می شد، اين فرصت وجود داشت که هر ايرانی، حتی زن ايرانی نيز، برگزيده خدا و پادشاه شود و پادشاهی کند. ما درطول تاريخمان اگر چه بندرت ولی به هرحال پادشاه زن نيز داشتيم. اما قانون اساسی و متمم آن، پادشاهی را نسل اندر نسل به انحصار فرزند ذکور شاه در آورد. نياکان ما در طول تاريخ، به شکلی از اشکال و عمدتا بشيوه جنگ و کشتن و کور کردن و توطئه، قدرت سياسی را از دست پادشاهان می گرفتند و برقدرت تکيه ميزدند و فٌر ايزدی در وجودشان شکفته می شد و شاه می شدند و برتخت اعليحضرت همايونی جلوس می فرمودند. با وجود اينکه پادشاهی موهبت الهی بود و شاه برگزيده خدا، اما قانونا در انحصار يک خاندان و در انحصار فرزند ذکور پادشاه نبود، بلکه دست بدست می شد. سلطنت قانونا به کوروش تفويض نشده بود تا در اعقاب ذکور ايشان نسلا بعد نسل برقرار شود. به شاه اسماعيل صفوی و آقا محمد خان قاجار نيز همچنين. اما قانون اساسی و متمم آن، سلطنت را نسل اندر نسل در انحصار اولاد ذکور شاه قرار داد . نياکان مشروطه خواه ما متاسفانه نتوانستند و نخواستند جهان بر زنان نيز بگردد. اين فکر و فرهنگ سنتی دينی مردسالارنه ماند و تا بدوران ما رسيد. اگر طبق آن قانون اساسي، زنان ايرانی حق و امتياز پادشاه شدن نداشتند، امروز تحت ولايت فقيه، زنان حق ولی فقيه شدن و رئيس جمهورشدن و وزير شدن در جمهوری اسلامی ندارند. مذکر بودن شاه و ولی فقيه يک امتياز جنسی مردسالارانه و ارتجاعی است. پادشاهيان اصلاح طلب بر اساس کدام فکر و فرهنگ دمکراتيک و عقلانی، شاهی را بی بحث و گفتگو و بی هيچ شک و ترديدی به رضا پهلوی بخشيده اند؟ آقای رضا پهلوی چگونه بخود اجازه داده است که با شاه ناميدن خود حق زنان ايرانی را پايمال کند؟؟ شاه و ولی فقيه در جامعه ما عاليترين نماد مردسالاری ايرانی است. برای تامين برابر حقوقی زنان با مردان ايرانی، جامعه ما بايد از نمادهای ولی فقيه و شاه که عاليترين تجلی فکر و فرهنگ مردسالارنه هستند بگذرد و رها شود. شايد پادشاهيان اصلاح طلب بگويند ما به برابر حقوقی زن و مرد اعتقاد داريم و شاه مورد نظر ما الزاما مذکر نيست، می تواند زن نيز باشد. اگر چنين گويند می توان پرسيد پس تکليف ارث و ميراث و قانون اساسی انقلاب مشروطيت و رضا شاه دوم چه ميشود؟ آيا شاهييت آقای رضا پهلوی باطل می شود؟ پادشاهيان اصلاح طلب و رضا پهلوی اين تناقضات بزرگ را چگونه می خواهند حل کنند؟ آيا همچنان اصرار دارند که با فکر پرتناقض و رفتار پرتناقض، چونان جمهوری اسلاميان اصلاح طلب پرتناقض، ايران را دمکراتيزه کنند؟؟!!!! مذکر بودن شاه، ضمن اينکه ارتجاعی است، نقض خشن و مردسالارنه حقوق زنان ايرانی و مغاير حقوق بشر نيز است. پادشاهيان اصلاح طلب و رضا پهلوی اگر ايران مدرن – دمکراتيک با زنان و مردان برابر حقوق می خواهند و اگر در اين خواستشان جدی هستند ناگزيرند از انديشه سياسی مردسالارانه شاهی بگسلند. نمی شود هم مدافع نماد ولی فقيه و شاه مردسالار بود و هم مدافع برابر حقوق زنان با مردان. با گفتن اينکه پادشاهی انگستان و سوئد ووو دمکراتيک است و پادشاه انگيس زن است و ما هم به سلطنت مشروطه اعتقاد داريم تناقضات شما و مشکل ايران حل نمی شود. پادشاه ايرانی از شاه شاهان داريوش تا شاهنشاه آريامهر محمد رضا پهلوی، سنتا، ديننا و متاسفانه قانونا مرد بود. بخاطر همين است من تاکيد می کنم که برای تامين برابر حقوقی زنان با مردان ايرانی در عرصه رسيدن به مقامات عاليه کشور، کافی نيست که جامعه ايران از ولی فقيه و ولايت فقيه مردسالار فرا ررود و رها شود بلکه ضروری است از شاه و پادشاهی نيز چنين کند. پذيرش حق برابر زنان با مردان ايرانی برای شاه شدن، شاهييت را از انحصار مردی از مردان خاندان پهلوی در می آورد راه را برای شاه شدن زنان و مردان ايرانی غيرپهلوی باز می کند و بنياد شاهی را فرو می پاشد. مگر زنان نيمی از جامعه ايران را تشکيل نمی دهند چرا نتوانند پادشاه شوند؟ مگر مردان ايرانی حق برابر با يکديگر و با زنان ندارند به چه دليل عقلانی و دمکراتيک حق پادشاه شدن ندارند؟!!! اگر پادشاهيان اصلاح طلب حق شاه شدن را بعنوان حق زنان و حق همه مردان و بعنوان حق دمکراتيک همگانی بپذيرند، آنگاه بنياد شاهييت که مبتنی بر حق رای همگانی نيست بلکه مبتنی بر حق ويژه فرد و يا افراد ويژه ای از خاندان ويژه است فرو می پاشد. مبارزه برای دفاع از برابر حقوقی زنان با مردان، و برابر حقوقی مردان با مردان در جامعه ايران، از مهمترين ارکان مبارزه برای آزادی و دموکراسی و حقوق بشر و عدالت اجتماعی است. تصادفی نيست که رژيم جمهوری اسلامی، نيرو و هزينه زياد و سنگينی را صرف محدود کردن حقوق زنان و ديگر شهروندان می کند. نمی توان مدافع برابر حقوقی زنان و مردان و مدافع حقوق بشر بود ولی به زنان و مردان ايرانی حق پادشاهی و ولی فقيه شدن نداد. پادشاهيان اصلاح طلب نيز نظير جمهوری اسلاميان اصلاح طلب در تناقض خود ساخته گرفتارند. اما اگر بخواهند می توانند، گرهی را که خود درست کرده اند، خود نيز باز کنند. مگر بخش بزرگی از مدافعان ولايت فقيه و مردم سالاری دينی، و بخش بزرگی از مدافعان ديکتاتوری پرولتاريا، تناقضات خود را، بنفع آزادی و دموکراسی برای ايران و ايرانی و بنفع برابر حقوقی زن و مرد ايرانی و به نفع حقوق بشر حل نکردند؟! پادشاهيان اصلاح طلب آيا مايلند بخاطر دمکراسی و آزادی برای ايران، دست از منافع گروهی و ايدئولوژيک خود بردارند؟ آيا مايلند بجای سودای بر کشيدن خاندان پهلوی و رسيدن به قدرت سياسی، بفکر استقرار دمکراسی بجای جمهوری اسلامی باشند؟؟ اگر مايل باشند می توانند نظير گنجی ها و افشار ها و طبرزدی ها که خود را از جمهوری اسلامی رها کردند، خود را از نماد و نهاد شاهی رها کنند. اين کار البته به از خودگذشتگی در راه دمکراسی بمثابه حق همگانی و به جسارت اخلاقی نيازمند است. بساری از چپهای ايران در گسستن از ديکتاتوری پرولتاريا بمثابه ارکان و ستون نظام سوسياليستی مورد نظرشان و بسياری از طرفداران جمهوری اسلامی نظير گنجی ها و افشاری ها ووو، در گسستن از ولايت فقيه و جمهوری اسلامی چنين جسارتی را نشان دادند. آيا پادشاهيان اصلاح طلب، چنين ظرفيتی را از خود نشان خواهند داد؟ مشروطه خواهی، در ايران امروز، در دفاع از وجود و حضور نماد پادشاهی در نظام مدرن – دمکراتيک آتی ايران نيست، در گسستن از آن است. نياکان ما، در دوران انقلاب مشروطيت، برای حفظ شاه در نظام سياسی کشور، مشروطه خواه نشده بودند. امروز، صد سال بعد از انقلاب مشروطيت، تلاش برای احيای نماد پادشاهی و اصرار به حضور آن در نظام سياسی آتی مغاير دمکراسی مدرن و روند دمکراتيزه شدن جامعه ايران است. در داستانهای قديمی، نياکان ما برای تعيين پادشاه، کبوتری را پرواز می دادند و کبوتر بر دوش هر کسی می نشست، او پادشاه می شد. اين فرد می توانست حسن کچل باشد يا کسی ديگر. در اين داستانها پادشاه شدن شانس همگانی بود اما در جهانی که جهانی می شود و در قرن بيست و يکم و در ايران امروز، پادشاهيان اصلاح طلب، پادشاهی را بگونه ای اصلاح و تعبيه کرده اند که کبوتر، فقط و فقط بردوش يک مرد بنشيند. و آن مرد، آقا رضا پهلوی باشد. پادشاهيان، فقط يک مرد را برمی کشند چرا ؟؟ چون مرد است و پادشاه موروثی ايرانيان بايد مرد باشد.
3- شايد پادشاهيان اصلاح طلب بگويند ما رضا پهلوی را پادشاه ايران اعلام نکرده ايم بلکه او نامزد ما برای پادشاهی آينده است و اين چه ايرادی دارد، مگر ما حق نداريم کسی را بعنوان پادشاه آينده ايران کانديدا کنيم؟ اگر چنين گويند ما می گوئيم البته که حق دارند. منتها چند تا سوال پيش می آيد 1 - مگر پادشاه انتخابی است؟ اگر از نظر پادشاهيان اصلاح طلب (مشروطه خواهان)، پادشاه، موجودی رای بردار و رای پذير، کانديدا کردنی و کانديدا شدنی است و اگر خصلت دينی – وراثتی (ارتجاعی ) ندارد، چرا اصلا پادشاه است؟ 2 - اگر حقيقت دارد که مشروطه خواهان، آقا رضا پهلوی را بعنوان شاه ايران برسميت نمی شناسند فقط کانديدای آنها برای آينده است، اولا لازم است اين موضوع را اعلام کنند. ثانيا ديگر پادشاهيان چرا تاکنون کانديدای خودرا اعلام نکرده اند؟ پادشاهيان
اصلاح طلبی
که می
خواهند
ايران را
سراسر غربی
کنند، لازم
است قبل از
اينکار و
برای اينکار
به هوادران
خود توضيح
بدهد که در
ايران امروز
و در عصر
انترنت و
حقوق بشر و
جهانی شدن
جهان،
انتقال
موهبت الهی به
اولاد ذکور
محمدرضا شاه
فقيد، چه
ربطی وچه
سنخيتی با
انديشه نقاد
و آزادی و
دموکراسی
مدرنِ در
جهان کنونی
دارد؟ آيا بعد از اين همه تجربه و تغيير و تحول، در ايران امروز ما باز هم بايد فرزند مذکر پادشاه سابق - به اين دليل که باباش يک روزی پادشاه بوده - به پادشاهی برکشيده شود؟؟!! به چه دليل عقلانی و دمکراتيک؟ آيا جامعه ما برای دمکراتيک شدن و دمکراتيک گرديدن نيازی به ولی فقيه و شاه دارد؟ اگر جواب منفی است پس اينهمه اصرار به وجود ولی فقيه و شاه در نظام سياسی برای چيست؟ مردم ايران به چه دليلی بايد مبارزه کنند و زحمت بکشند تا يک نماد باقی مانده از دوران باستان و قرون وسطی، بر تارک نظام سياسی کنونی کشور بماند و يا بر تارک نظام سياسی آتی کشور نصب شود؟ شايد بگويند بسياری از ملتهای اروپائی که قرنها پيش از ما مدرنيزه و دمکراتيزه شده اند و ما از آنها ياد می گيريم پادشاه دارند و هزينه اش را نيز می پردازند، مگر ما از دماغ فيل افتاده ايم چرا نمی توانيم يک پادشاه بی آزار و بی بو و بی خاصيت را در نظام آتی خود داشته باشيم و هزينه خاندان معظم شاهنشاهی بعنوان سمبل «تاريخی – ملی» خودمان را بپردازيم؟ در اينصورت می توان گفت مگر قرار است ما بلاهت های عقب مانده غربی ها را نيز وارد فرهنگ خود کنيم؟؟ اينکه آنها دچار چنين بلاهتی شده اند و هنوز هم درش مانده اند اصلا دليلی ندارد که ما هم دچارش بشويم. تشکيل نظام مدرن – دمکراتيک مبتنی بر حق همگانی و حقوق بشر بی پادشاه چه ايرادی دارد؟ اگر نظام دمکراتيک آتی جامعه ما پادشاه نداشته باشد چه می شود؟ ثانيا نمادی که ريشه در فکر و فرهنگ دينی – سنتی جامعه دارد، تاريخا کهنه شده، در برابر مدرنيته قرار دارد و فرو پاشيده است به چه دلايل عقلانی و دمکراتيک بايد مجددا احيا و اصلاح و به جامعه برگردانده شود؟! آگر در گذشته های دور نظير دوران صفويه و قاجار، نماد پادشاهی بخاطر داشتن ماهيت و خصايل ديني- سنتی با جامعه سنتی ما همخوانی داشت و می توانست در آن تاريخ و در آن جامعه، نقش مثبت و وحدت آفرين بازی کند، در ايران امروز و جهان معاصر بخاطر همان ماهيت و خصايل جزو عوامل منفی، بازدارنده و تفرقه افکن است و بايد به کتابخانه ها سپرده شود. اگر نماد پادشاهی، در ايران امروز بتواند با استفاده از و با تکيه بر ريشه های 2500 ساله سنتی - دينی خود در جامعه ايران احيا شود و ايران را به پادشاهی برگرداند، مطمئن باشيم که سدی در برابر دمکراتيزه شدن ايران خواهد شد اين بار در شکل و شمايل ديگر. و اگر نيروئی، بخواهد با تکيه بر ريشه و نفوذ تاريخی - سنتی نماد شاهی در ايران، دمکراسی را در شکل پادشاهی در ايران مستقر کند مطمئن باشد که آن ريشه ها و آن نفوذ ها به نفع دمکراسی عمل نخواهد کرد بلکه دمکراسی را در سمت خود تقليل و تحليل خواهند برد. نظريه پردازان انقلاب مشروطيت کوشش کردند برای قانونی و دمکراتيزه کردن جامعه، قانون را و دمکراسی پارلمانی را تا سطح اسلام و فرهنگ دينی سنتی جامعه تقليل دهند. اينبار پادشاهيان اصلاح طلب يک قرن بعد، کوشش می کنند، دمکراسی را و آزادی را و حقوق بشر را و برابر حقوقی زن و مرد را در ايران امروز و جهان معاصر تا نماد پادشاهی که باقی مانده از قرون وسطی است تقيل دهند. چرا؟ به چه دلايل عقلانی مردم ايران بدون پادشاه نمی توانند به آزادی و دمکراسی و حقوق بشر ووو دست يابند؟ برای هوادران پادشاهيان اصلاح طلب نيز روشن نيست. خيلی ها مساله را ساده کرده و می گويند، فکر و فرهنگ پادشاهيان نيز مثل هر ايرانی ديگری می تواند تغيير و تحول پيدا کند و دمکراتيک شود. چه اشکالی دارد، دموکرات شدن که در انحصار کسی نيست. البته اينان درست می گويند. تغيير و تحول فکری و فرهنگی نه تنها در انحصار کسی نيست بلکه حتی می توان گفت ارادی نيز نيست. وقتيکه يک جامعه در معرض تغيير و تحولات بنيادين دمکراتيک قرار ميگيرد، افراد آن نيز ناگزيرا در معرض آن قرار می گيرند، برخی متحول می شوند و در سمت دمکراتيزه شدن قرار می گيرند و برخی در ميمانند و به مانع بدل می شوند. اما مساله مورد بحث ما دراينجا رد و نفی تغيير و تحولات فکری و فرهنگی در ميان پادشاهيان و دمکرات شدن بخشی از آنها و خود آقا رضا پهلوی نيست بلکه بحث بر سر سنتی – دينی بودن نماد پادشاهی ايران است. من فکر می کنم بسياری از آنها از جمله رضا پهلوی فکر و فرهنگشان در سمت آزادی و دمکراسی و حقوق بشر تغيير يافته است. بحث اين است که نهاد و نماد پادشاهی ايرانی نيز نظير نهاد و نماد ولايت فقيه، بر فکر و فرهنگ سنتی - دينی جامعه ايران استوار است و در برابر مدرنيته است. بحث براسر اين است اگرپادشاه از ريشه های دينی سنتی اسبدادی خويش بگسلد ، موضوعيت و مشروعيتش را از دست می دهد . و اگرنماد پادشاهی مورد نظر پادشاهيان اصلاح طلب واقعا واژه ای است ميان تهی و بريده از ريشه های خود ، پس اين همه جار وجنجال برای دفاع از پادشاهی واين همه اصرار برای حفظ آن درنظام آتی چيست ؟ پادشاهيان اصلاح طلب ، مخالف ولايت فقيه مشروطه هستند ، اما خود ، برای دمکراتيزه کردن نهاد ونماد پادشاهی باقی مانده از قرون وسطی تلاش می کنند . من فکر می کنم نظريه پردازان و سياستگذاران پادشاهيان اصلاح طلب وآقا رضا پهلوی عليرغم تغيير و تحولات فکری و فرهنگی در سمت آزادی و دمکراسی ، هنوزهم در زمينه حضور پادشاه در نظام سياسی آتی ايران ، گرفتار ميراث فکر و فرهنگ سنتی – دينی دوران باستان و قرون وسطی هستند . آنان بعداز فروپاشی نظام شاهنشاهی درايران ، بجای نقد انديشه ونگرش سياسی شاهمحورانه ايرانی ( شبان رمگی ) و گسست از آن ، کوشش می کنند آن را اصلاح کرده وايران را به پادشاهی اصلاح شده برگردانند و تحت چنين نظامی ايران را سراسر غربی کنند . جامعه ايران از دوران انقلاب مشروطيت تا انقلاب بهمن دچار اين تناقض بود که از يکسو تمايل به مدرنيزاسيون و دمکراتيزاسيون داشت واز سوی ديگر می خواست اين تغيير وتحولات در چارچوب فکر وفرهنگ وساختار سياسی سنتی شاهی انجام گيرد . از يکسو دمکراسی غربی می خواست ، از سوی ديگر می خواست نظام پادشاهی اش موهبت الهی بماند و پادشاه تاجدارش ، مسلمان شيعه اثنی عشر و مروج مذهب شيعه اثنا عشری باشد . از يکسو مجلس شورای ملی قانون گذارو مدنی و دمکراتيک می خواست از سوی ديگر ، از اين مجلس می خواست ، قوانين اش در هيچ عصری از اعصار مخالفتی با با قواعد مقد سه و قوانين موضوعه حضرت خيرالانام صلی الله عليه وآله وسلم نداشته باشد ، از يکسو تغيير ورشد وترقی می خواست واز سوی ديگر می خواست ، اين ماده تازمان ظهور حضرت حجه عصر عجل الله فرجه تغيير پذير نباشد . از يکسو می خواست اهالی مملکت ايران درمقابل قانون دولتی متساوی الحقوق باشند از سوی ديگر دارای قانون اساسی مبتنی بر نابرابری حقوقی است . انقلاب مشروطيت و انقلاب بهمن و قانون اساسی هر دو انقلاب ، عليرغم تفاوتهای جدی وفراوان ، عاليترين تجلی اين تناقضات بنيادين در دوزمان و دوشرايط تاريخا و کيفيتا متفاوت است . مدرنيزاسيون اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی که از دوران عباس ميرزا و امير کبير ، شروع و با انقلاب مشروطيت و آغاز حکومت رضا شاه گسترش يافته و توسط محمد رضا شاه تا انقلاب بهمن پيش برده شده ، جامعه ايران را نسبت به قبل از انقلاب مشروطيت بالکل دگرگون کرد . اين جامعه دگرگون شده عليرغم اينکه عمدتا تحت حکومت رضا شاه و محمد رضا شاه دگر گون شده بود ، در پادشاهی آنان نمی گنجيد . اصلاحات بزرگ و وسيع و عميق وارده بر پادشاهی ايرانی از دوران انقلاب مشروطيت تا انقلاب بهمن اگرچه به همسو شدن آن با مدرنيزاسيون کمک کرد ولی نتوانست آنرا به نظام سياسی مدرن – دموکراتيک تبديل کند . اصلاحات وارده برپادشاهی ايرانی ، کار کرد آن نسبت به گذشته را کيفيتا بهبود بخشيد اما تغيير بنيادين در روش حکومت کردن و اعمال قدرت وفرماندهی ايجاد نکرد . اصلاحات وارده بر پادشاهی دردوران پهلويها، برپايه فلسفه و انديشه سياسی نقاد و دمکراتيک نبود بلکه برپايه اندشه سياسی شاه سالارانه ايرانی ( شبان رمگی ) بود که تحت تاثير انديشه وفرهنگ مدرن قرار گرفته بود . انديشه سياسی مدرن- دمکراتيک ، به فهم پادشاهان پهلوی و کارگزارانشان بدل نشده بود. رضا شاه و محمد رضا شاه ، همه اين دگرگونی های بزرگ ومدرن را برپايه انديشه و روش شاهمحورانه انجام می دادند . اين تناقض بنيادين درانديشه و درنظام سياسی کشور ، رژيمهای پهلوی را از درون دچار بحران می کرد . رضا شاه ومحمد رضا شاه بی انکه واقف باشند با انجام وگسترش تغيير وتحولات اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی مدرن بشيوه سنتی - استبدادی ، غول بزرگی را عليه خود پرورش می دادند . بينش و روش سنتی و استبدادی حکومت کردن از يکسو ومنافع شخصی و گروهی پادشاه واطرافيانش از سوی ديگر اجازه نمی داد اين تناقضات را ببينند و درصدد حلش برآيند. و کسانی را نيز که روی اين تناقضات انگشت می گذاشتند مورد سرکوب قرار می دادند. برخورد رضا شاه و محمد رضا شاه مثلا با مصدق و اسکندر ميرزا و ... به لحاظ ماهوی تفاوتی با برخورد پادشاهان قاجار با مصلحين مترقی کشور نداشت . رضا و محمد رضا شاه ، رجل استخواندار را تحمل نمی کردند . روش حکومتی خاندان پهلوی ، سنتی و رمه پرور بود . وزير دربار جناب اعلم در دهه 40 و 50 همچنان خودرا نوکر خاندان شاهنشاه آريامهر می داند . وزيران و فرماندهان کشوری ولشکری دارای روحيه و اراده و تصميم مستقل از پادشاه نداشتند . رابطه شاه و روسای مملکت ما در سالهای 1343 تا انقلاب بهمن، عاليترين تجلی سياسی فکر و فرهنگ شبان رمگی ايرانی بود . اگر خواسته زو پذيرم همه زمن گردد آزرده شاه رمه ... بفرمود تا نامداران همه نشستند برخوان شاه رمه چو گفته شد اين گفتنيها همه بگردنکشان و بشاه رمه
فکر وفرهنگ شاه پرستی و رمه پروری لازم وملزم يکديگرند . رضا شاه ومحمد رضا شاه وزرا وکلا و مديران دولتی مستقل و بااراده را تحمل نمی کردند آنها به فرمانبران مطيع نياز داشتند . و وزرا وکلا و مديران کشوری و لشکری مملکت عليرغم تحصيلات عالی ، خودرا تاحد خدمتگذاران بی ارداه و بی رای و بی تصميم رمه وار تنزل داده بودند . او چون شبان است ما گوسفند اگر ما زمين او سپهر بلند نشايد گذشتن زپيمان اوی نه پيچيدن از راه و فرمان اوی همه بد ز شاهست و نيکی زشاه کزو بند وجاهست وزو تاج و تخت
تصادفی نبود که رژيم رضا شاه در بحرانهای سالهای 20- 1319 و رژيم محمد رضا شاه در بحرانهای سالهای 1354 تا 1356 با بحرانی شدن وضع رضا شاه و محمد رضا شاه ، وارفتند . رژيم شاه که پر اقتدار و استواربنظر می رسيد با بحرانی شدن محد رضا شاه به لرزه درآمد . هنگامی که محمد رضا شاه دربرابر بحران و مبارزات مردم ، دچار بحران شد ، وزرا ، وکلا ، مديران طراز بالای دولتی ، درباری و فرماندهان لشکری و کشوری که اکثرا آدمهای تحصيل کرده و غرب ديده و ومطلع بودند بطرز حيرت آوری فلج شدند ، بی تصميم ماندند و درماندند و قدرت را از کف دادند . براستی اين همه مردان وزنان تحصيل کرده و فکل کراواتی، چرا در برابر شاه استقلال رای نداشتند؟؟ و چرا در برابر روش حکومتی شبان منشانه محمد رضا شاه، رمه وار برخورد می کردند و ايستادگی نمی کردند؟ گفتن اينکه منافعشان اين چنين ايجاب می کرد همه مساله را توضيح نمی دهد. منافع آنها در فروپاشی رژيم شاه نبود. آنها حتی برای دفاع از منافعشان نيز اراده و رای مستقل نداشتند. آقايان و خانمها بعد از انقلاب و در خارج کشور تازه به يادشان افتاد که گويا آنها نيز آدمی بودند و حق رای و تصميم گيری مستقل داشتند. اما آيا اين بخش از پادشاهيان براستی حق رای برابر و حقوقی شهروندی و حقوق بشر را بدرستی دريافته اند ؟ من فکر می کنم يکی از ملاک های شناخت وفهم برابر حقوقی شهروندان و حقوق بشر و دمکراسی و آزادی ، نقد براندازنده فکر وفرهنگ شبان رمگی است . بدون گسست از انديشه سياسی پادشاهی ايرانی مشکل بتوان به شناخت وفهم ، فکر وفرهنگ دمکراتيک و حقوق بشرانه رسيد . من فکر می کنم ، نوع برخورد محمد رضا شاه با وزار وکلا و مديران کشور و نوع برخود اينها با پادشاه ، عاليترين تجلی نظام مبتنی بر شبان رمگی بود . وگرنه ، چگونه می شود باوجود اين همه آدم تحصيل کرده و غرب ديده و مدعی ، رئيس نظام سياسی مملکت همه کاره بشود . شبانيت محمد رضا شاه و استبداديت او از يکسو و رمگی درباريان و اطرافيانش از سوی ديگر ، چيزوارداتی وعرضی نبود ، برآمده از فکر وفرهنگ دينی سنتی جامعه ايران بود . انقلاب مشروطيت ، دوره حکومت رضا شاه ، دوره دولت مصدق و دوره حکومت محمدرضا شاه همه نشانه های مهمی از اين است که نهاد ونماد پادشاهی ايرانی ، بمثابه نهاد ونماد سياسی مبتی بر دين وسنت ، بستر و زمينه وظرف مناسب و مساعدی برای زايش و رشد و شکوفش انديشه سياسی نقاد و آزادی ودمکراسی نبود و نيست . اصلاحات مدرن درساختار پادشاهی ايرانی ازدوران امير کبير تا محمد رضا شاه ، برآمده از انديشه سياسی شهرياری خداسالار شيعی و نظام پادشاهی ايرانی نبود و درون خيز نبوده بلکه عارضی و اعمال شده بر آن بود . اگر پادشاهيان اصلاح طلب می خواهند فکر وفرهنگ مدرن – دمکراتيک درايران جايگزين فکر وفرهنگ سنتی شود لازم است همان زبان وشيوه نقد ی را که برای نقد بنيانهای فکری و فرهنگی جمهوری اسلامی ولايت فقيه بکار می برند ، برای نقد بنيانهای فکری وفرهنگی پادشاه وپادشاهی ايرانی و سلسله پهلوی نيز بکار بگيرند . اگر اين حرف راست است که آنها می خواهند ايران را سراسر غربی کنند قبل از همه بايد ، يکی از سنتی ترين نماد سياسی دين گوهر ايران يعنی پادشاه را به نقد بکشند و از آن بگسلند . مگر در فکر وفرهنگ 2500 ساله ما ، شاه سايه خدا و دارای فرٌ ايزدی و فرٌ کيانی و چنگال شير و تن پيل نيست و مگر پادشاهی موهبت الهی نيست ؟ ومگر خدايگان شاهنشاه آريامهر و خدا – شاه – ميهن ، شاه بيت نظام شاهنشاهی دوره محمد رضا شاه نبود ؟ چنين نهاد ونماد سنتی دينی چگونه می خواهد به نظام مدرن – دمکراتيک فرا برويد ؟ اگرچنين نهاد ونمادی را می توان دمکراتيزه کرد وبه نظام مدرن دموکراتيک تبديل کرد چرابا جمهوری اسلامی نمی توان چنين کرد ؟ شما ايرادتان به جمهوری اسلاميان اصلاح طلب چيست ؟ شايد بگويند پادشاهی مورد نظر ما موهبت الهی نيست و پادشاه سايه خدا و برگزيده خدا نيست وما نمی خواهيم آنرابه عنوان حق ويژه به مردم اعمال کنيم . می خواهيم نظام مشروطه پادشاهی را به رای آزادنه مردم بگذاريم ؛ مردم مختارند رای بدهند و يا ندهند ؛ بايدی در کار نيست و اين کجايش غير دموکراتيک و غير مدرن است ؟ اگر چنين گويند ، باز هم می شود پرسيد ، براستی اگر پادشاهی و پادشاه مورد نظر شما ، هيچ ربطی به خدا و دين وسنت ندارد و وارث سنتهای پادشاهی ايرانی نيست ، پس چيست و وارث چيست و به چه درد ايران امروز می خورد ؟ پادشاه ايرانی در تاريخ ايران ايفاگر نقشهای تعيين کننده و مهم مثبت ومنفی بود . پادشاهی وپادشاه ايرانی در دوران باستان جزو اولين دولتها ی تمدن بشری بودند . پادشاه ايرانی ، مثلا شاه عباس ، در مقاطعی از تاريخ ايران نقش تعيين کننده در احيای تمدن ايرانی و حفظ يکپارچگی ايران ايفاکردند . پادشاهی و پادشاه ايرانی برآمده از فکر وفرهنگ دينی – سنتی و عاليترين تجلی سياسی آن بود ؛ ريشه در تاريخ و زندگی و جان وروان ايرانيان داشت وتداوم آن بود . اما اگر پادشاه مورد نظر پادشاهيان اصلاح طلب ، از مضمون ارتجاعی و عقب مانده خود يعنی از خويشتن خويش گسسته؛ از خودش تهی شده ؛ هيج شباهتی به نماينده خدا و سايه خدا و ضل الله ندارد ، تن پيل و چنگال شير و فرٌ ايزدی و فرٌ کيان ندارد و خدايگان آريامهر و کمر بسته حضرت عباس هم نيست و وارث اين هم خصايل سنتی نيست پس چرااصلا پادشاه است ونام خود را پادشاه گذشته است ؟!!! چنين شير بی يال ودُم و اشکمی و چنين چيز بی بو وبی خاصيت در ايران امروز و عصر جهانی شدن جهان به چه کار آيد ؟ اگر پادشاه ايرانی در دوران باستان وبعد از حمله اعراب و مغولها به ايران ، نقش مهم متحد کننده و وحدت بخش ايفا می کردند بخاطر همان خصايل و اوصافی است که بزرگان قوم نظير فردوسی و خواجه نظام الملک و بيهقی و مسکويه و غزالی و مجلسی ووو فرموده اند ، خصايل و اوصافی که همگی متعلق به فکر و فرهنگ جامعه سنتی و دوران گذشته جامعه ما است . اين خصايل از آن آندوران بود و با آن هماهنگی داشت ولی امروز با جامعه و دوران ما هماهنگی ندارد و دربرابر نياز ها وروندهای دمکراتيک قرار دارند . حال اگر پادشاه مورد نظر پادشاهيان اصلاح طلب از محتوی و بستر اصلی خود جدا شده است ، چگونه می خواهد مثلا وحدت بخش و متحد کننده باشد ؟؟ !! به چه دليل ، فکر وفرهنگ دموکراسی مدرن را بايد در قالب اين نماد سنتی و اين موهبت الهی، به خورد مردم ايران داد؟ مگر دمکراسی و آزادی و حقوق بشر تلخ هستند که شما می خواهيد آنرا در کپسول «شيرين» پادشاهی به خورد مردم ايران بدهيد؟؟؟ !!! |