رضا براهنی ندن تورکجه یازمادی/یازاممادی؟

دوشنبه,۱۵ مرداد ۱۳۸۶

 

اؤنجه قیویر-زیویر وئبلاگیندا براهنی نییه تورکجه یازمیر؟ و آنایوردوم وئبلاگیندا یئته‌نه‌کلی الدن گئتمیشلر یازیلارینی اوخورکن آنا دیللرینده یازیب یاراتماق یئرینه یابانجی دیللرده اثر یاراتماغی ترجیح ائدنلر حاققیندا چوخ دوشونموشدوم

فارس شووینیزمینین کابوسو رضا براهنی ندن تورکجه یازمادی/یازاممادی؟ و تورکجه یازمایان تورک بیلگینلرینی قینامالیییق می؟ قینامامالیییق می؟ سورولارینا یانیت آختاریرکن، رضا براهنی‌نین هم‌میهن غزئتی ایله موصاحیبه‌لرینی تاپدیم. بونلاری اوخویاق، بو قونودا اؤز اورک سؤزلریمی ده یازاجاغام

 

شکنجه‌های وحشیانه ساواک به خاطر دوکلمه نوشته ترکی در زندان سال 52
…مقاله‌ای تحت عنوان «فرهنگ حاکم و فرهنگ محکوم»…نوشته بودم…در اتاق تمشیت پای مرا کابل می‌زدند…از من بازجویی دسته‌جمعی کردند و مدام به من می‌گفتند که تو چون کلمه قاپدی- قاچدی را که مردم تبریز روی مینی‌بوس گذاشته بودند، در این مقاله به کاربرده‌ای «پس تو می‌خواهی…پیشه‌وری بشوی!»…

مشروطیت انقلاب تبریز و روشنفکران ترک بود
…انقلاب مشروطیت، انقلاب تهران و مرکز نبود. انقلاب اگر در تبریز با شکست مواجه می‌شد، در همه جا یقینا شکست می‌خورد… بین آنچه در تهران و گیلان و سایر جاها می‌گذشت، تبریز، رابطه تنگاتنگ ساختاری وجود داشت. انقلاب مشروطیت زادگاه تجدد بود… نویسندگان…مشروطیت…زبانی به نام زبان معاصر درست کردند… نخست این تقی‌رفعت بود که ملک‌الشعرای بهار را مجبور به اعتراف به شکست کرد و ملک‌الشعرای بهار، نماینده سنت بود…

تهمت فارسی، سزای نیکی ترکی
در دوران شاه، وقتی که به‌آذین را گرفتند، در آمریکا اعلامیه برای دفاع از او را به فارسی و انگلیسی من نوشتم… از همه زندانیان سیاسی، از روشنفکر و روحانی و شاعر و نویسنده و روزنامه‌نگار دفاع کردم. دفاع از حقوق‌بشر، دفاع فقط از کسانی نیست که هم‌عقیده آدم باشند… ولی وقتی که من در سال 60 در زندان بودم، سخنرانی به‌آذین و کسرایی و شورایی که آنان در مقابله با کانون نویسندگان ایران تشکیل داده بودند، به اعضای کانون، از جمله من انواع نسبت‌های ‌ناروا را دادند.

رئالیسم براهنی
اگر رئالیسم این باشد که من در شهر تبریز به دنیا آمده‌ام، در خانواده‌ای فقیر و کارگر و بعد صاحب تحصیلات خاصی شده‌ام… یک تاریخ قومی و تباری داشته‌ام و یک تاریخ ایرانی و یک تاریخ اسلامی و در عین حال یک تاریخ جهانی و مجموع اینها همه از طریق دو زبان و 99 درصدش به زبان فارسی و یک‌درصدش به زبان انگلیسی در اختیار دیگران گذاشته شده… به همین دلیل هم آزاده خانم منم ‌هم بیبی‌اوغلی منم، هم ‌شادان منم، هم ایاز منم، هم منصور منم، هم محمود منم، هم کیمیا منم و همه حوادث هم خود منم.

اجازه نداشتم زبان ترکی را بیاموزم
کسی آزربایجان را به صورت رمان ننوشته. من نوشته‌ام و من آن را سعی کرده‌ام واقعیت بدهم. اینکه اجازه نداشتم زبان مادری‌ام را یاد بگیرم، دلیل نمی‌شد که زبان دیگری را یاد نگیرم و در آن زبان ننویسم… من عهد عتیق را به عنوان سابقه خود نداشتم. شهریار و دده قورقود و بولود قاراچورلو سهند هم برایم کافی نبودند، ضمن اینکه هر سه برایم مهم و قابل احترام هم بودند.

آزربایجان محروم از ادبیات ترکی
من از «مردگان خانه وقفی» که چاپ نشده و به تاراج رفته، تا «آوازکشتگان»، تا «رازهای سرزمین من»، تا «ایاز» و تا «آزاده خانم» و رمان‌های کوتاه و بلند چاپ‌نشده‌ای که دارم و قصه‌های کم‌وبیش کوتاه، می‌خواستم، به صورتی که از ادبیات جهان و ادبیات ایران و ترجمه‌های از عربی به زبان فارسی خوانده بودم، برای آزربایجان خودم که در عصر ما محروم از ادبیات به زبان خودش، نگه داشته شده، یک پرونده ادبی تهیه کنم، به زبانی که در آن رخصت سواد پیدا کردن و نوشتن پیدا کرده بودم به دلیل اینکه نفسم به من می‌گفت که باید به شیر حلال مادرم به صورتی خدمت کنم، قصه‌هایی برای همان محل بنویسم، به زبانی که در اختیارم بود و یاد گرفته بودم، یعنی فارسی بنویسم و این رئالیسم من است.

ترکی‌ستیزان مایه شرم زبان و تاریخ و ادب فارسی هستند
…من از ظلمت جهانم نوشته‌ام، رئالیسم باید دنبالم بدود تا به من برسد. کتیبه‌های کهن فقط به خاطر من نوشته شده بودند تا من آنها را در زبان قطعه قطعه ایاز به زبان طنز به صدا در بیاورم. کسانی که می‌‌گویند کلمات عربی و ترکی را از فارسی برانید مایه شرم کل زبان و تاریخ زبان و ادب فارسی و دانش ادبی و زبان‌شناسی هستند.
زبان وقتی که خوب وارد شد باید خوب استفاده شود. فرداست که آقایان چند مشاور بیاورند که اسم حافظ شیراز را هم به «از برکننده» برگردانند. بار معنایی تاریخی- فرهنگی کلمات را از آنها گرفتن و ترکیب درخشان کلمات فارسی و عربی و ترکی را در زبان فارسی به سود باستان‌گرایی سره‌نویسی به‌هم ریختن، از آن خیانت‌هایی است که اگر مشابه آن به ذهن کسی در مورد زبان انگلیسی می‌رسید، به اعدامش محکوم می‌کردند.

واقعیت زبان مادری را از برابرم حذف کردند
هوش زبان فارسی به این است که گوشی 1400ساله دارد، با سابقه یک ریشه، که هند و اروپایی است. اقوام مختلف، عرب و عجم و ترک به آن روح امروزین آن را بخشیده‌اند. البته من باید به زبان مادری‌ام می‌نوشتم، ولی وقتی که اجازه نیافته بودم یاد بگیرم، دو راه داشتم؛ انصراف از یادگیری یا یادگیری زبان دم‌دست، به دلیل اینکه درونم شتاب می‌کرد، می‌گفت مرا بنویس، به هر طریق بنویس.
من این را واقعیت می‌خوانم، حتی اگر تنه به خیال و جادو بزند. واقعیت زبان مادری را از برابرم حذف کردند، من به‌زعم خود، واقعیت و خیال جهان معاصر و گذشته را در زبان و فکر ریختم. زبان آل‌احمد زبان مادر او است. زبان شعر و رمان من زبان مادر من نیست، اما مادر زبان و شعر من است، یعنی من حتی از مادر هم تقلید نکرده‌ام. مادرم را در خودم آفریده‌ام. من شخصا مادر خود هستم.

اتیمولوژی قیپچاق-قفقاز و خزر-گزر
زبان مادری منصور فارسی است، چرا که او تستری یا شوشتری است، اما روزبهان در جایی او را «قپچاقستانی» می‌نامد، یعنی قفقازی‌ که ریشه نام خانواده «کافکا» هم هست و این شاید ریشه شناسی اسمی این نویسنده بزرگ هم باشد، چرا که ممکن است او از خزرهایی باشد که بعدا به تبع پادشاهشان همه یهودی ‌شدند و خزر ریشه اصلی‌اش «گَزَر» است که در ترکی به معنای عبور کننده و در واقع سرگردان است.

از من رخصت یادگیری زبان مادری‌ام در بچگی سلب شد
حسنک وزیر در زمان سلطان مسعود بالای دار رفته است و سر بریده‌اش مدت‌ها در اختیار سوزنی سمرقندی بدسرشت بود که چند سال بعد آن را با وقاحت رویت ابوالفضل بیهقی می‌رساند و بابک را در سامرا مثله کرده اند، برادرش را در بغداد. پدر من به کلی بی‌سواد بود، منصور در زبان فارسی بی‌سواد بود، از من رخصت یادگیری زبان مادری‌ام در بچگی سلب شد.

ترکها خواهان حقوق حقه خود
قدرت کور امپریالیسم جهانی اکنون، بیش از هر زمان دیگر در منطقه است و شب و روز در به ‌در دنبال المثنی چلبی‌ها برای ایران می‌گردد و عده‌ای هم داوطلب چلبی شدن شده‌اند و دیده‌اید که مدام جلسه می‌کنند. درایتی به مراتب بالاتر از درایت گرگ اجنبی‌کش «رازها‌ی سرزمین من» لازم است تا دست فرزندان «گروهبان دیویس» و «سروان کرازلی» و «ستوان بالتیمور» تا ابد در آستین بماند.
اسباب تعبیه این درایت، شنیدن حرف حق مخالف به‌رغم تلخ بودن آن است و این یعنی رفتار دموکراتیک با مردم، به صورت عملی به رسمیت شناختن حقوق مردم با اجتناب از هرگونه توهین به آنان به هر دلیل، با اجتناب از هرگونه زورگویی به ایالت‌ها و استان‌های مرزی کشور که خواهان حقوق حقه خود از قانون اساسی هستند و سپردن آن حقوق قانونی به دست نمایندگان با کفایت آنان، تا آنها مثل همیشه، در این عصر آشفته کنونی مرزداران شایسته تمامیت ارضی کشور باشند. وظیفه روشنفکر بیان حقیقت به هر قیمتی است، هم به صاحب قدرت و هم به محروم از قدرت.

آردی وار

Turkicworld.wordpress.com


:: پرونده روز :: گفت و گو با رضا براهني 1      PDF     
گفت‌وگوي اختصاصي هم‌ميهن با دكتر رضا براهني- نويسنده، شاعر و منتقد
نويسندگي، سرنوشتِ من است

مهدي يزداني‌خرم: رضا براهني، نويسنده، شاعر و منتقدي است كه در ايجاد بسياري جريان‌هاي فرهنگي در ايران نقش پررنگي داشته است.

شايد به همين دليل و به خاطر شأن خاص فكري – ادبي‌اش باشد كه در گفت‌وگوهاي خود سعي مي‌كند با صراحت و بدون برخي كلي‌گويي‌هاي مرسوم به سوال‌ها پاسخ‌ دهد.

نگاه و جايگاه براهني به عنوان «روشنفكر» بر كسي پوشيده نيست. او طي بيش از چهار دهه حضور مستمر و فعال در عرصه روشنفكري ايران ماجراها، جريان‌ها و فراز و فرودهاي بسياري را از سر گذرانده است.

آثار پرتعداد براهني چه در حوزه ادبيات و چه در حوزه‌هاي نظري و حتي سياسي مويد اين نكته است كه ما با روشنفكر – نويسنده‌اي روبه‌رو هستيم كه مي‌كوشد با مشي تاريخ‌نگرانه خود به نقد و تحليل رفتارهاي چندسويه جامعه‌اش بپردازد و شايد به همين دليل است كه رضا براهني و نظراتش همواره موجب جريان‌هايي شده‌اند كه يا در برابرش بوده يا در تاييدش حركت كرده‌اند.

براهني 72 ساله شده است و نزديك به يك دهه است كه در «كانادا» زندگي مي‌كند، اما به شكلي مستمر و دقيق پيگير مسائل روز كشورش، ايران بوده و كمتر پيش مي‌آيد كه از اتفاق‌هاي ادبي، فرهنگي، اجتماعي و سياسي ايران بي‌اطلاع باشد... اين دومين گفت‌وگوي من با دكتر رضا براهني است، گفت‌وگويي كه به شكل كتبي انجام شد و عمدتا در حوزه مفاهيم و مصاديق مربوط به «روشنفكري در ايران» و نگاه براهني به اين امر، صورت گرفت.

براهني صريح در اين گفت‌وگو نيز با مشي شفاف و در عين حال تاريخ‌نگرانه به برخي مفاهيم مطرح در اين حوزه پاسخ گفت و همين باعث شده تا اين گفت‌وگو به سمتي رود كه در آن بتوان براهني روشنفكر را در دايره‌اي از فعاليت‌هاي تاريخي‌اش در حوزه روشنفكري، دوباره درك و تحليل كرد. رمان‌نويس بزرگ اين بار از روزهاي سپري شده‌اي مي‌گويد كه بازخواني‌شان از اهميت فوق‌العاده‌اي برخوردار است.

آقاي دكتر براهني در آغاز مي‌خواستم اين سوال را از شما بپرسم كه چرا صفت و كاركردي به نام «روشنفكري» در ايران با نام و رفتار نويسندگان ايراني گره خورد. آيا اين يك ويژگي عام و جهاني بود يا شكل خاص چپ‌گرايي در ايران باعث شد تا ما اين روند را طي كنيم؟

در آغاز اين مصاحبه و در پاسخ به سوال اول شما، بگذاريد دو نكته را از «والتر بنيامين»، فيلسوف و منتقد آلماني نيمه‌ اول قرن بيستم، نقل كنم. او مي‌گويد: «بدون استثنا نويسندگان بزرگ تركيب‌هاي (آثار) خود را در جهاني اجرا مي‌‌كنند كه پس از آنان خواهد آمد، همانطور كه خيابان‌هاي پاريس در شعرهاي «بودلر» و نيز شخصيت‌هاي «داستايوفسکي» فقط پس از 1900 به وجود آمدند.»

[در اين زمان هم بودلر و هم داستايوفسکي مرده بودند.] و باز «والتر بنيامين» مي‌نويسد: «اين روزها نبايد كسي بي‌خود و بي‌جهت بر مهارت خود تكيه كند. قدرت در ارتجال نهفته است. همه ضربات قاطع را با دست چپ زده‌اند.» البته منظور بنيامين از چپ، شايد ناشيانه بودن باشد، يا چپ سياسي.

اما چون آن را به «ارتجال» نزديك كرده است، ممكن است بين حس روشنفكري و نويسندگي براي اين دست چپ معنايي قايل شويم. براي فراهم كردن زمينه از دو نويسنده بزرگ حرف بزنيم كه هر دو انگار نوشته‌هاشان را همين امروز و براي ما نوشته‌اند: «مفتش كبير» داستايوفسکي ما را به ياد «جوزف استالين» و آدمكش‌هاي او مي‌اندازد، صفحات اول «محاكمه»ي كافكا، وقتي كه آمده‌اند «كاف» را بگيرند، ما را به ياد ماموران پليس مخفي شوروي مي‌اندازد وقتي كه در منزل «ماندلشتام»، شاعر بزرگ روس حاضر شده‌اند و در برابر چشم «نادژدا» را ماندلشتام، همسر «ماندلشتام»، مي‌خواهند او را بردارند، ببرند و به سراغ سرنوشت محتومش در سيبري بفرستند.

 يعني نوشته كافكا به سراغ حادثه آينده محلي در مسكو يا پترزبورگ، بيست سال پيش از وقوع آن حادثه مي‌رود و داستايوفسکي در زمان‌هاي بعد از خود در صحنه‌هاي واقعي جهاني جدا از زادگاه خود حضور داشته است. شايد نويسندگي و روشنفكري سروكارش فقط با تجزيه و تحليل آنچه اتفاق افتاده نيست، بلكه نيز سروكارش با آن چيزي است كه احتمالا در آينده اتفاق خواهد افتاد.

البته بايد در نظر بگيريد كه همه پيش‌بيني‌ها درست از آب درنيامد. شايد از صد تا پيش‌بيني فقط يكي درست از آب درآمده باشد. غرضم اين است كه حساب احتمالات را به حساب حتميات نگذاريم. اما شايد علت اينكه خصلت و كاركرد روشنفكري در ايران با نام و رفتار نويسندگان گره خورده، اين باشد كه هر دو چشم به آينده دوخته‌اند و شايد شرق با غرب از اين بابت فرقي نمي‌كند.

رمان‌نويس، به ويژه، كسي است كه مي‌خواهد از آينده شخصيت خود سردرآورد و گاهي با پيش كشيدن يك احتمال، و مكتوم نگه داشتن احتمالي ديگر، مي‌خواهد آينده‌هاي متعدد را در برابر يك گذشته و يك زمان حاضر بگذارد. گاهي البته كوري مثل من، چنان چيزي باورنكردني در زمان خود را پيش‌بيني مي‌كند كه شايد 10 بيناي مجهز به ابزارهاي پيش‌بيني موفق نشده باشند آن آينده را با حتميت تمام در برابر مردم بگذارند.

شايد هم نويسنده و هم روشنفكر نگران آينده‌اند و هر كسي كه نگران است، نگرنده هم هست؛ نگرنده‌اي معطوف به آينده. در سال 49 در سطرهاي آخر تاريخ مذكر «علل تشتت فرهنگ در ايران»، اين جملات را نوشتم: «چه بايد كرد؟ مي‌توانم سخت بدبين باشم و بگويم كه كاري نمي‌توان كرد؛ و مي‌توانم خوشبين باشم و بگويم بايد اين كارها را كرد و شايد بايد فقط يك كار كرد.

درون مردم، هنوز چيزي به صورت ايمان مي‌جوشد. اين ايمان در خاورميانه ديني است؛ اين ايمان به كمك روشنفكر واقعي منطقه و روحانيتي بدور از خرافات، و تجددطلبان واقعي فرهنگي و اجتماعي، بايد مردم را عليه استعمار تمدن غربي به سلاح جهاد مجهز كند؛ در مردم غرور جهاد با فساد تمدن غربي و موسسان آن و سردمداران آن ايجاد كند؛ اين عقده مفعوليت فرهنگي و اجتماعي را از بين ببرد و فرهنگي با ايمان، سازنده و خلاق را براساس يك زيربناي صحيح اقتصادي و اجتماعي بنيان بگذارد.»1

در آنچه من در آن زمان نوشته‌ام، هيچگونه علم‌اليقيني نمي‌توانست وجود داشته باشد و آنچه من نوشته‌ام عاري از اصطلاحات نسبتا مجرد آن دوره نيست. وقتي كه در آن زمان يا يكي، دو سال بعد در آمريكا نسخه‌هايي از كتاب سانسور شده را دست اين و آن دادم.

به ويژه بسياري از چپي‌هاي آن دوره از خارج از كشور، همه مي‌گفتند كه اين پيش‌بيني به كلي غلط است و به زودي هم غلط از آب درخواهد آمد. اين نكته را در نظر داشته باشيد كه در بازجويي‌هاي ساواك از من در زندان سال 52 چيزي در ارتباط با اين كتاب و اين نتيجه‌گيري نيست.

مرا به اين دليل گرفته بودند كه من مقاله‌اي تحت عنوان «فرهنگ حاكم و فرهنگ محكوم» و مقاله‌اي در ارتباط با سالگرد مرگ جلال ‌آل‌احمد و مقاله‌اي درباره ناصرخسرو نوشته بودم و تقريبا همه سوال و جواب‌ها مربوط به مقاله اول بود با مقداري بدوبيراه‌ به آل‌احمد، توسط «حسين‌زاده»ي شكنجه‌گر.

در اتاق تمشيت پاي مرا كابل مي‌زدند تا من بگويم هويت كسي كه از من مقاله را گرفته و چاپ كرده چيست. من به ياد چشم‌هاي نيمه‌كور آن روزنامه‌نگار كابل مي‌خوردم و نمي‌گفتم، در حالي كه در تمام مدت- بعدها معلوم شد به دليل اينكه دوست شاعرم دكتر جواد مجابي پس از انقلاب از هويت آن روزنامه‌نگار اطلاع پيدا كرده بود- او ساواكي بوده و خنده‌دارتر اين بود كه پرويز ثابتي، معاونش سرتيپ زندي‌پور كه بعد ترور شد و حسين‌زاده جلاد، با ضبط صوتي در برابرشان از من بازجويي دسته‌جمعي كردند و مدا5م به من مي‌گفتند كه تو چون كلمه قاپدي- قاشدي را كه مردم تبريز روي ميني‌بوس گذاشته بودند، در اين مقاله به كاربرده‌اي «پس تو مي‌خواهي» اين عين حرف ثابتي بود: «مي‌خواهي پيشه‌وري بشوي!» به همين سادگي.

مساله اين است كه من تيري به تاريكي در كرده بودم، در پاراگراف آخر تاريخ مذكر -كه بعدها به هر طريق درست از آب درآمد- دست‌كم در بسياري از ابعادش - دو، سه مامور عالي‌رتبه ساواك از آن بي‌اطلاع بودند. در اوايل انقلاب، ناشر اوليه آن، غلامرضا امامي، مرا به انبار ناشري در ناصرخسرو برد كه كتاب را به صورت غيرقانوني چاپ كرده بود. انبار گنده پر از انبوه كتاب 110 صفحه‌اي «تاريخ مذكر» بود.

وقتي كه از انباردار خواستيم كه ناشر را پيدا كند، گفت: «ايشان به سفر زيارتي مشرف شده‌اند.» به همين سادگي و من تا به امروز از باب انتشار تاريخ مذكر ديناري نگرفته‌ام و به همين دليل ياد حرف والتر بنيامين مي‌افتم كه «قدرت در ارتجال نهفته است.

همه ضربات قاطع را با دست چپ زده‌اند.» باز هم بگويم كه دست چپ گرچه ممكن است ناشي عمل كند، اما طرف مقابل احتمال سيلي خوردن با دست راست را حدس مي‌زند و غالبا هم حدسش صائب است، اما ناگهان يكي با دست چپ مي‌خواباند در گوشش. تاريخ به علت مركب و ناموزون بودنش، دائما چپ‌اندر قيچي رفته است.

كساني كه گاهي و در بسياري موارد، غالبا، حرف صائب را زده‌اند، سياستمداران حرفه‌اي نبوده‌اند. ولي قدرت استشمام آينده را به صورت خاصي يا به صور خاصي داشته‌اند.

به همين دليل كسي كه مي‌نويسد، در ضمن «نويسانده» هم مي‌شود و گهگاه روشنفكر و نويسنده در وجود بعضي‌ها جمع مي‌شوند. به دليل اينكه، حتي تحصيلكرده‌ترين روشنفكران نويسنده، اگر در هر قلمي كه مي‌زنند آن پوزه ناخودآگاه آينده‌نگر را نداشته باشند، كار جدي تحويل نخواهند داد.

اگر امروز كارل ماركس را از خواب مرگ به ترفندي بيدار كنيد و بگوييد: ببين ثمره كارت را! روسيه، لنين و تروتسكي را تحويل گرفت، ولي يلتسين و پوتين را تحويل داد، ممكن است عده‌اي فكر كنند كه او از كرده خود پشيمان خواهد شد و خط بطلان بر «بيانيه كمونيست»، «سرمايه» و «گروندريسه» خواهد كشيد. ولي ممكن است او به سادگي بگويد: «نشان دهيد جايي را كه من در آن گفته بودم در روسيه انقلاب كمونيستي خواهد شد.»

ممكن است بلافاصله بگوييم: «بالاخره بر شوروي دهه‌هاي متمادي سيستم كمونيستي حاكم بوده است!» ممكن است هم ما راست بگوييم، هم ماركس. ولي در اين ميان حرف راست را فقط تاريخ زده است. انقلاب كمونيستي شده، حاكم بوده، و به هر دليل سقوط كرده، اما همانطور كه ماركس هم نمي‌توانست پيش‌بيني كند كه در روسيه انقلاب كمونيستي صورت بگيرد، ممكن است در آينده تاريخ شوروي يا روسيه، آلترناتيو ديگري پيشنهاد كند.

روح آن آلترناتيو را به نظر من بايد در ادبيات روسيه و شوروي جست، از تولستوي و داستايوفسکي و چخوف تا زامياتين و بولگاكف. مي‌گويم‌ «روح» آن آلترناتيو را و نه خود آن را. جلال آل‌احمد در اجراي نثر روحيه ارتجالي داشت، اما در اجراي رمان نداشت، به همين دليل مدير مدرسه، نفرين زمين و غربزدگي، در واقع يك كتاب‌اند به سه نام در سه موقعيت فرهنگي، ولي رمان نيستند.

آل‌احمد نثرنويس بزرگي است، ولي رمان‌نويس كوچكي است است. تعهد رمان‌نويس در جايي غير از تعهد آل‌احمدي و در برابر آن تعهد به‌آذيني نوشته شده است. اينها هيچ كدام نتوانستند رمان بنويسند. به‌آذين حتي نثرنويس خوبي هم نبود.

عشق و نفرت توامان به و از زن از يكي بود يكي نبود جمالزاده شروع شد و كشيد به بوف كور و بعد سنگ صبور و روزگار دوزخي آقاي اياز و شازده احتجاب و سووشون و بعد به آثار ديگر در عصر امروز ما كه هنوز به صورت موضوع اصلي فرهنگ ما مانده است ما درون تاريخ را نوشتيم.

جلال آل‌آحمد ظاهر آن را نوشت. در «تاريخ مذكر» فارسي من به بخشي از اين مسائل اشاره كرده‌ام، متن كامل آن در تاريخ مذكر گنجانده شده و در كتاب «آدمخواران تاجدار» (رندوم هائوس- وينتج، 1977) نوشته‌ام، تقريبا 10 سالي پس از نگارش «تاريخ مذكر» فارسي آمده است، البته پس از انقلاب نيز «تاريخ مذكر و فرهنگ حاكم و محكوم»، به صورت دو كتاب در يك كتاب چاپ شده است.

آن نيز فاقد متن كتاب انگليسي است. غرضم از دادن منابع اين است كه هر نويسنده‌اي ممكن است اشاراتي به آثاري از خود بكند كه ممكن است حتي از ذهن خواننده و متن هم دورمانده باشد. البته غرض ديگر هم اين است كه تاريخ تصادفا قابل پيش‌بيني است.

بر علميت گذشته آن مي‌توان طرحي تعيين كرد، اما چون علميت آينده آن، معيار سنجش و پيش‌بيني‌اش را هنوز نيافته. تير صائب به سوي آينده آن نمي‌توان انداخت.

آقاي دكتر، برخي بر اين عقيده‌اند كه «روشنفكري» در ايران برآمده است از ضديت متجددان ايراني با سنت. اين امر در حالي اتفاق مي‌افتد كه به‌زعم من نبود تجرد روشنفكرانه و سنت، هزينه‌هاي سنگيني براي نويسندگان روشنفكر ايراني داشته است.

در عين حال گفته مي‌شود كه امر روشنفكرانه در ايران اين اشتباه را كرد كه يا اسير مدل چپ توده‌اي بود يا به دنبال آرمان‌هاي ضدراست فرانسوي و همين باعث شد مدل روشنفكري ايران تناسب كمتري با رئاليسم سنت‌گراي جامعه ايران داشته باشد. آيا اين قول‌ها را صادق مي‌دانيد؟ توضيح شما چيست؟

سوال شما بسيار دقيق است و به همين دليل جواب بسيار دقيقي را هم مي‌طلبد. نخست اين نكته سوال شما: «برخي بر اين عقيده‌اند كه روشنفكري در ايران برآمده است از ضديت متجددان ايراني با سنت.

اين امر در حالي اتفاق مي‌افتد كه به‌زعم من نبود تجدد روشنفكرانه و سنت، هزينه‌هاي سنگيني براي نويسندگان روشنفكر ايراني داشته است.»

بايد ديد شما درباره كدام مقطع تاريخ اين موضوع را مطرح مي‌كنيد. من فقط با در نظر گرفتن كليت سوال، جوابي براي آن ارائه مي‌دهم. اولين حادثه‌اي كه راي كه نمايندگان تجدد و سنت را زير يك سقف مي‌نشاند، انقلاب مشروطيت است. مشروطيت گرچه ريشه‌هاي تاريخ خود ايران را به عنوان زمينه اصلي خود دارد، اما در ذات خود برگرفته از ساختا&