مرگ مشکوک بهرنگی و تختی
شایعه یا واقعیتی پنهان!؟


نادر ثانی


• آقای نقره کار، به دو مورد در این میان (مرگ مشکوک غلامرضا تختی و مرگ مشکوک صمد بهرنگی) پرداخته و با ذکر مسائلـی در این دو مورد، بدون آنکه بتواند دلیلـی قانع‌کننده برای سخنان خود به میان آورد، واقعیت را همان چیزی جلوه می دهد که شخص وی سالهاست آن را تبلیغ می کند ...

اخبار روز
شنبه  ۲۹ دی ۱٣٨۶ -  ۱۹ ژانويه ۲۰۰٨


روز ۲۲ دی‌ماه ۱۳۸۶ مقاله‌ای از آقای مسعود نقره‌کار تحت عنوان "دیکتاتورها، شایعه و خودکشی قهرمان" در خبرنامه گویا به چاپ رسید. از آنجا که ایشان در شهریورماه ۱۳۸۳ در مقاله‌ای به "شایعه قتل صمد بهرنگی" اشاره کرده بودند، با دقت بسیار این نوشته ایشان را مطالعه کرده و دیدم زیربنای سخن همان زیربنای آن زمان است. آقای مسعود نقره‌کار در مقاله این‌ بار خود پس از مقدمه‌ای در مورد "شایعه" و علل شیوع آن در جوامع دیکتاتوری به شایعات موجود در مورد چند مرگ در دوران شاهنشاهی پهلوی و جمهوری اسلامی اشاره کرده و پس از آن به دو مورد در این میان (مرگ مشکوک غلامرضا تختی و مرگ مشکوک صمد بهرنگی) پرداخته و با ذکر مسائلـی در این دو مورد، بدون آنکه بتواند دلیلـی قانع‌کننده برای سخنان خود به میان آورد، واقعیت را همان چیزی جلوه می دهد که شخص وی (مسعود نقره‌کار) سالهاست آن را تبلیغ می کند و نظر دیگران مبنی بر مشکوک بودن مرگ آن دو تن را شایعه ای نادرست می خواند که گویا بر پایه مبارزه بر علیه دیکتاتوری موجود به وجود آمده است.


هر چند با تجربه از گذشته می‌دانم که نقد نظرات آقای نقره‌کار و نشان دادن غیرواقعی بودن ادعاهایش می‌تواند با خطر اتهام‌زنی از جانب ایشان همراه باشد، با این حال می‌خواهم در زیر به نکاتی چند در مورد نوشته اخیر وی بپردازم. برای این که خواننده متوجه سابقه برخورد اتهام زنی آقای نقره کار بشود، لازم است بگویم که زمانی که من در شهریور ۱٣٨٣ به نقد نوشته ای از آقای نقره کار پرداخته و تلاش کردم که نادرستی ادعای او را که تنها بر مبنای نوشته‌ای از حمزه فراهتی (فردی که به هنگام مرگ مشکوک صمد به همراه او بود) مرگ صمد بهرنگی را غیرمشکوک می خواند ، نشان دهم ، واکنش آقای نقره‌کار در نوشته‌ای تحت عنوان "چند کلمه درباره مقاله آقای نادر ثانی، روشنفکر کیست؟ روشنگری چیست؟" چنان بود که بیش از هر چیز حیرت من را برانگیخت. ایشان در این نوشته به جای پاسخ دادن به نکاتی که من با دلیل و استدلال و ارائه مدرک ذکر کرده بودم بدون کمترین توضیحی نوشت که: "فراوانند همچون نادر ثانی که اگر پژوهشگری خلاف نظرشان را ارائه دهد جواز پژوهشگری‌اش را لغو و باطل اعلام کنند. این عقب‌ماندگی، خودحق‌بینی و خودخواهی تازگی ندارد." و سپس اضافه نموده بود که: "قضاوت در این حد که کسی بدون بررسی و محاکمه‌ی عادلانه قاتل اعلام شود - حتی با نوع شرمگینانه‌ی اتهام زنی و جرم‌سازی غیرمسئولانه و غیرانسانی‌ست". اما واقعیت آن بود که من جواز پژوهشگری کسی را باطل نکرده بودم، کسی را هم قاتل اعلام نکرده بودم. بلکه تنها از فردی که خود را پژوهشگر می‌خواند خواسته بودم که پژوهشگرانه رفتار کرده و تمامی جوانب آنچه که بر روی کاغذ می‌آورد را در نظر بگیرد! (رجوع کنید به مقاله روشنفکر کیست؟ روشنگری چیست؟)۱ به طور کلی حرف من در خطاب به آقای نقره کار این بود که "وقتی شما پس از ۱۲ سال اقدام به بازنویسی مقاله تان کرده اید می بایست همه مطالبی را که در این مدت در خصوص موضوع مورد بحث و مورد برخورد شما نوشته شده اند را مورد ارزیابی قرار می دادید، از جمله کتاب اسد بهرنگی و کتاب "راز" مرگ صمد..." نوشته اشرف دهقانی را. ....شما به خواننده توضیح نمی دهید که در قبال مسائلی که در آن کتاب ها مطرح شده اند، پاسختان چیست و با آن ها چگونه برخورد می کنید! " (از مقاله گامی در بررسی "پژوهشی" نسنجیده) ۲. فعلاً از بحث بیشتر در مورد این موضوع می گذرم.


آقای نقره‌کار در نوشته تازه خود در ابتدا نگاهی به پدیده شایعه نموده و سعی کرده است که آنرا بشکافد. جالب اینجاست که در اینجا وی "شایعه" را از قول برخی "مهم‌ترین پدیده رایج اجتماعی" خوانده‌ است. اما به راستی این "برخی" کدامانند و از چه رو به شایعه چنین ارزش بالایی داده‌اند؟ اصولاً شیوه‌ای که آقای نقره‌کار در اینجا برای نشان دادن تعریف و جایگاه شایعه به کار می‌برند رجوع دادن به آنچه که برخی و یا گروهی و یا متکلمانی بانام و بی‌نام در این مورد گفته‌اند (آنهم به شکلـی درهم‌و‌برهم و بدون داشتن چهارچوبی جامع) می‌باشد و خود جمعبندی مشخصی از آن گفته ها ارائه نداده و به نوبه خود این پدیده را تعریف نمی کند. به همین دلیل دست آخر حتی متوجه نمی‌شویم که آیا یک "شایعه" (آنچه شیوع یافته است) می‌تواند حامل حقیقت بوده و یا همواره فاقد آن می‌باشد! متوجه نمی‌شویم که آیا "شایعه" می‌تواند حامل "حقیقتی پنهان" باشد و یا آنکه همواره بیان نادرستی‌هاست!؟


 آقای نقره‌کار، که به خوبی می‌داند چرا می‌نویسد ولی تلاش دارد که خواننده متوجه منظور اصلی نوشته اش نشود، به یک باره از تمامی شایعاتی که در یک جامعه می‌تواند بر سر زبانها بیفتد به "شایعه قتل" پرداخته و پس از آنکه سری به کلیات می زند به آنچه که در جامعه ما در مورد دو مرگ مشکوک گفته شده‌ می‌پردازد. جالب اینجاست که آقای نقره‌کار که گویا اعتمادی کامل به دمکراسی موجود در جوامع اروپایی و آمریکایی و رسانه‌های این جوامع دارد توضیح می دهد که: "دموکراسی زمینه‌های پیدائی و گسترش شایعه را تضعیف و از بین می‌برد، چرا که خبرها و آنچه که اتفاق می‌افتد بطور واقعی و سانسورنشده در جامعه مطرح می‌شود. به همین دلیل در جوامع اروپایی و امریکا و کانادا و برخی جوامع دیگر، شایعه به ندرت بروز می‌کند، و چنانچه بروز کند گسترش و تداوم آن عمر درازی نخواهد داشت". واقعیت اما خلاف چنین ادعائی را حکم می کند. من سالهاست که در یکی از این جوامع زندگی می‌کنم (در سوئد) و در تجربه به خوبی دریافته ام که نمی‌توانم به دمکراسی موجود در این جامعه و به رسانه‌های آن اعتمادی چندان داشته باشم و به خوبی می‌دانم که نه تنها شایعه به طور کلی، بلکه حتی مورد معین شایعه قتل (و ماهیت قاتل) نیز در اینجا موجود بوده و عمری هم پردوام دارد. در جوامعی که آقای نقره‌کار از آنها یاد می‌کند، در موارد بسیاری خود قدرتمندان این جوامع شایعات بسیاری (و در بسیاری از موارد با کمک رسانه‌ها) در میان توده‌ها پخش می‌کنند که اتفاقاً در مورد یکی از برجسته ترین آنها همگان می دانند، یعنی آنچه که در مورد سلاح‌های مخرب عراق و وسعت عمل القاعده شایعه کرده و بر سر زبانها انداختند.


تا جائی که به مردم در رابطه با مسایل سیاسی مربوط است تجربه نشان می دهد که برخی از "شایعات" به معنی آنچه شیوع یافته اند (هم در اینجا و هم در آنجاهای دگر) حامل واقعیتی پنهان بوده‌اند. یعنی واقعیاتی که تا پیش از به اثبات رسیدن، حقیقت نهفته در آنها به مثابه شایعاتی نادرست از جانب برخی (و به خصوص حکومتها) اعلام می‌شدند. از آن جمله است "شایعه" به قتل رسیدن رفیق بیژن جزنی و هم‌رزمان مبارز او (در مقابل "واقعیت" ارائه داده شده از جانب ساواک یعنی کشته شدن آنها در هنگام فرار) و "شایعه" زنده بودن رفیق چه‌گوارا در سالهای ۱۹۵۸، ۱۹۵۹، ۱۹۶۵ و ۱۹۶۶ (در مقابل "واقعیت" کشته شدن او که در دو سال نخست به وسیله بلندگوهای تبلیغاتی باتیستا و در دو سال بعدی به وسیله بلندگوهای تبلیغاتی سی آی ای در اینجا و آنجا پخش می‌شد).


اکنون به اظهار نظری که آقای نقره‌کار بار دیگر در مورد مرگ مشکوک صمد بهرنگی کرده است بپردازم. او می‌نویسد: "پس از سالها سکوت، سرانجام تنها شاهد مرگ صمد اعلام کرد که صمد به دلیل ناآشنایی با فن شنا در ارس غرق شد. این شهادت این نظر و باور را تقویت کرده است که مرگ صمد بهرنگی یک قتل سیاسی نبوده است". البته علیرغم این سخن که به هر حال حامل تردیدی در چگونگی مرگ صمد بهرنگی است، خود وی در همین مقاله مورد بحث حکم صادر کرده و با قاطعیت می گوید: "صمد بهرنگی، نویسنده و کوشنده ی سیاسی چپ گرا در رودخانه ارس غرق شد." بدینگونه آقای نقره‌کار بار دیگر تنها با استناد به ادعای یک فرد آنهم فردی که خود در این رابطه مورد سئوال بوده و می باشد، نتیجه می‌گیرد که پس مسئله قتل سیاسی در میان نبوده است. چون حمزه فراهتی آن را گفته پس حتماً درست است! و همین گویا برای آقای نقره کار کافی است.


چند خطی پیش از این نتیجه‌گیری آقای نقره‌کار نوشته‌اند: "رژیم و ساواک‌اش نیز برای "بدل زدن" شایع کردند صمد به دلیل نوشیدن مشروبات الکلی در رودخانه غرق شده است". عجبا! من به عنوان کسی که از دوران شاه همواره با علاقه مطالبی که در مورد صمد بهرنگی گفته و یا نوشته شده اند را دنبال کرده ام، هیچوقت از رژیم شاه و ساواکش نشنیده ام که چنین ادعائی کرده باشند. مطمئناً خوانندگان این مطلب نیز با من توافق دارند که این اتهام به ساواک هرگز در میان مردم مطرح نبوده است. پس آقای نقره کار چرا چنین چیزی را به عنوان "شایعه" مطرح کرده است؟ پاسخ را خود ایشان بدهند و در هر حال باید با هشیاری از اشاعه چنین اتهامی که می تواند در خدمت گمراهی اذهان نسبت به واقعیت مرگ مشکوک صمد بهرنگی و مخدوش کردن آن قرار گیرد، جلوگیری نمود.٣


آقای نقره‌کار در جمعبندی نوشته خود می‌نویسد: "در رابطه با مرگ‌های اشاره شده - به ویژه در رابطه‌ی مرگ غلامرضا تختی و صمد بهرنگی - مخالفان رژیم شاه و بخشی از روشنفکران و روشنگرانی که شایعه‌پراکنی و اظهار نظر کرده‌اند و دیکتاتور و رژیم‌اش را به طور مستقیم قاتل این دو شخصیت گرانقدر معرفی کرده‌اند، می‌باید به بازخوانی، بررسی و نقد نظر خود بپردازند (و بپردازیم)." در اینجا نقره‌کار بدون این که حتی قادر باشد کمترین مدرکی دال بر خودکشی تختی و غرق شدن طبیعی بهرنگی ارائه کند، از دیگران می خواهد که از اظهارنظر در مورد امکان قتل این دو فرد توسط ساواک و حتی مشکوک خواندن مرگ این دو اظهار ندامت و پشیمانی کرده و به انتقاد از خود بپردازند! ( اگر چنین نکنند از طرف آقای نقره ‌کار "شایعه ساز و شایعه پراکن" قلمداد خواهند شد.). این حرف بیانگر آن است که نقره کار ها به هر دلیلـی عزم جزم کرده‌اند که آنچه که فراهتی‌ها می‌گویند و می‌نویسند را عین حقیقت جا بزنند و نمی‌توانند به آنچه دیگران در این مورد می گویند توجه نموده و به باورهائی که علیرغم نظر آنهاست تا زمانی که رد نشده‌اند، امکان وجود بدهند.


در پایان آقای مسعود نقره‌کار در خلال یکی از زیرنویس‌ها (که در نوشته‌های ایشان در بسیاری از موارد به منظور شانه خالی کردن از پرداختن به مسائلـی آورده شده اند که در طی متن مقاله مورد بحث می باشند) می‌نویسند: "خانم اشرف دهقانی چریک گرانقدر و محترم، در خلال نوشته‌های‌اش مرگ صمد بهرنگی را قتل سیاسی اعلام کرده است". واژه‌های "خانم" همراه با "چریک" می تواند نظر هر کسی را به خود جلب کند و شاید همین امر مانع از توجه لازم به دروغی شود که در مفهوم کل جمله وجود دارد و آن این که آقای نقره‌کار مدعی شده که رفیق دهقانی "در خلال نوشته‌های‌اش مرگ صمد بهرنگی را قتل سیاسی اعلام کرده است". این امر با توجه به خواست آقای نقره‌کار برای اظهار ندامت و پشیمانی از هر گونه ابراز شک در مورد مرگ صمد بهرنگی که در سطور بالا ذکر شد باید به این معنی باشد که رفیق اشرف دهقانی نیز به شایعه‌پراکنی در مورد این مرگ کمک کرده و باید به انتقاد از خود بپردازند. اولاً رفیق دهقانی در نوشته‌های خود در مورد یاد شده نه از جایگاه یک "چریک" بلکه از جایگاه یک پژوهشگر، آنهم پژوهشگری که خود در رابطه با صمد بوده، برادرش رفیق بهروز دهقانی و شوهرخواهرش رفیق کاظم سعادتی از نزدیکترین رفقای صمد بوده‌اند، در مورد واقعیت های عینی که خود از نزدیک شاهد بوده است به نوشتن مطلب پرداخته‌اند. ثانیاً در کتاب "راز مرگ صمد" از "مرگ مشکوک صمد" صحبت شده است. رفیق دهقانی در کتاب خود در مورد فراهتی هم حکمی صادر نکرده و اتفاقاً به او امکان داده است تا به ابهامات و سوالاتی که از وی در این کتاب و کتاب برادر صمد یعنی اسد بهرنگی به نام " برادرم صمد بهرنگی" شده است، پاسخ دهد. به همین خاطر هم بوده باشد، علیرغم همه واقعیت هائی که مشکوک بودن مرگ صمد را تأئید می کنند، رفیق اشرف هنوز به "قتل سیاسی" بودن مرگ صمد بهرنگی رأی نداده است! پس چرا آقای نقره کار به گونه ای که گفته شد می نویسد؟ 
شاید کسانی باشند که بگویند که آقای نقره ‌کار در ابراز چنین ادعائی (علیرغم وضوح کامل اظهار نظرهای رفیق دهقانی در این مورد) اشتباهی کرده‌اند اما باورم آن است که ایشان به خوبی می‌دانند که چه می‌نویسند و اشتباهی در کار نیست! اساساً توجه به کل مقاله و بحث های مطرح شده که در اینجا هم به آنها برخورد شد، منظور اصلی را که همانا غیر مشکوک جلوه دادن مرگ تختی و بهرنگی می باشد، برای خواننده آگاه نشان می دهد.



زیر نویس:
۱ و ۲- مقالات "روشنفکر کیست؟ روشنگری چیست؟" و "گامی در بررسی "پژوهشی" نسنجیده" از نادر ثانی- شهریور ۱٣٨٣ (این مقالات در " پیام فدائی ویژه صمد بهرنگی" چاپ شده و در سایت سیاهکل به آدرس www.siahkal.com نیز قابل دسترسی می باشند. )

در مقابل طرح چنان مسائلی بود که آقای نقره کار اتهام " عقب‌ماندگی، خودحق‌بینی و خودخواهی" به من زد. در میان مطالب مختلف، رفیق اشرف دهقانی و همچنین اسد بهرنگی و برخی از دوستان نزدیک صمد مطرح کرده اند که این، زنده یاد کاظم سعادتی و برادر صمد، اسد بودند که جسد صمد بهرنگی را از رودخانه گرفته و به تبریز منتقل کردند و این مغایر با ادعاهائی است که در نشریه آدینه (منبع مورد استناد آقای نقره کار) مطرح شده و چنین کاری را به فراهتی نسبت داده. اتفاقاً یکی از نشانه های مشکوک بودن مرگ صمد برخورد غیر قابل توجیه فراهتی پس از مرگ صمد می باشد. اگر صمد بهرنگی به طور طبیعی در ارس غرق شده چرا حمزه فراهتی حتی کوششی برای یافتن جسد او به کار نبرد و خود به تنهائی عازم تبریز شد؟ چرا موضوع مرگ او را به خانواده اش اطلاع ند اد؟ چرا حتی کوشش نکرد که خانواده اش را از محل مشخص آن رویداد باخبر سازد تا حداقل اسد بهرنگی و کاظم سعادتی آنهمه روز برای یافتن جسد صمد از پا نیافتند؟ آقای نقره کار که بر مبنای نامه فراهتی در سال ۱٣۷۱ و تأئید سرکوهی از آن در نشریه آدینه در مورد چگونگی مرگ صمد، "جامعه روشنفکری" را به باد حمله گرفت و در مورد این مرگ قضاوت کرده و آن را یک مرگ طبیعی جلوه داده بود علیرغم وجود دلایل و مدارک غیر قابل انکار در رد آن اظهار نظرات (که من نیز در مقاله روشنفکرکیست؟ روشنگری چیست؟ به آنها استناد کرده بودم )، باز حاضر نشد در بی اعتبار بودن آن منابع تردیدی را اعلام نماید.
جالب است بدانیم که حال حمزه فراهتی در کتابی که در توصیف زندگی خود به نام "ازآن سال ها...و سال های دیگر" منتشر کرده و درآن چند صفحه ای را هم به توضیح مرگ صمد بهرنگی اختصاص داده در حالی که برای نمونه حتی به یک ابهام و سوال در مورد مرگ صمد بهرنگی پاسخ نداده و با بی قیدی از این امر شانه خالی کرده است ولی خواسته و یا ناخواسته به این موضوع اعتراف نموده که جسد صمد را در رودخانه رها کرده و خود به تنهائی عازم تبریز شده است. عین اعتراف فراهتی که از خودش به عنوان او صحبت می کند، چنین است :

" ....روز بعد فرمانده گروهان سوار بر اسب سررسید. همه چیز را پرسید و نوشت. بعد داخل پاسگاه رفت. حتما از سربازها هم سئوالاتی کرده بود. او همچنان بهت زده، روی همان سنگ نشسته بود. ستوان فرمانده گروهان دوباره از پاسگاه بیرون آمد و از او پرسید: "آیا ژاندارمری از آمدن دوستت خبر داشت؟" پاسخ داد که "نه" ستوان سئوال دیگری نداشت: "برویم!" با لاعلاجی پرسید "پس او؟ می خواهم با خودم ببرمش." ستوان جواب داد: "معلوم نیست که بتوانیم پیدایش کنیم. من باید بروم و تو هم نباید بیشتر از این اینجا بمانی! پیدا که شد خبر می دهیم" اصرار بیشتر فایده ای نداشت. سوار بر اسب راه افتادند. راهی را که با صمد آمده بود، بدون او بر می گشت."

یعنی جسد صمد در رودخانه ماند و ایشان خود راهی را که با صمد رفته بود بدون او برگشت.

حال که خودِ منبع مورد قبول آقای نقره کار، این "تنها شاهد" ( کار به اصطلاح پژوهش گری ایشان قبلاً ایجاب می کرد که مدام از "شاهدان ماجرا" صحبت کند و حال مرتب از "تنها شاهد" سخن می گوید) چنین اعترافی کرده است آیا آقای نقره کار این جسارت را دارد که حداقل در این مورد بگوید که اظهار نظر نشریه آدینه که گویا "فلاحتی و کاظم جنازه صمد را از ارس به تبریز آوردند و به خاک سپردند" دروغ خود ساخته برای توجیه اعمال فراهتی (در آدینه از او به اسم فلاحتی یاد می شد) بوده است؟ و حاضر است حداقل نقصی برای کار پژوهشگری خود قایل شده و بگوید که با "خود حق بینی و خود خواه" ی در مورد من قضاوت کرده بود؟ آیا او که مثل من "عقب مانده" نیست و مثلاً می داند که آنچه که رسانه ها در جوامع "دموکراتیک" ارائه می دهند درست است (!!) آیا حاضر است بگوید که من به درستی به کتاب های یاد شده استناد کرده و آنچه نوشته بودم حداقل در این مورد که به آن اشاره شد، درست بودند؟
٣- آقای نقره کار در مقاله اخیرش گوئی که از یک فاکت مسلم صحبت می کند سعی کرده است به خوانندگان بقبولاند که گویا رژیم و ساواک‌اش نیز شایع کرده بودند که صمد به دلیل نوشیدن مشروبات الکلی در رودخانه غرق شد. ولی هنگامی که مقاله او در سایت پیک ایران درج شد و از طرف کسی مورد سوال قرار گرفت که خود نقره کار با طرح چنین مطلبی دارد شایعه ای را بر علیه بهرنگی پخش می کند، در پاسخ نوشت که گویا چنین حرفی را امیر حسین آریان پور در سال ۱٣۵۹ در نشریه ای نوشته است.( از قول خود او: ا.ح . آریان پور, اعتیاد در دانشگاه های ما, بازتاب ( نشریه روانشناسی و روانپزشکی ) , ویژه اعتیاد, شماره ٣ , پاییز سال ۱٣۵۹- تهران – ایران). اما دیگرآقای نقره کار به خواننده خود نمی گوید که آریان پور بر اساس چه مدارکی چنین گفته است!؟ بسیار خوب نویسنده ای سه سال پس از سقوط شاه در نشریه گمنامی ادعائی کرده است، ولی چرا آقای نقره کار آن ادعا را به عنوان این که گویا واقعاً در دوره شاه چنین چیزی شایع بوده جلوه می دهد؟ تازه آیا می توان هرادعائی که نویسنده ای(درست و یا نادرست) مطرح کرد را به عنوان موضوع گویا شایع در جامعه اعلام نمود؟   

۱٨ ژانویه ۲۰۰٨

nader.sani@gmail.com


در باره ی "صمد بهرنگی"
برای اطلاع آقای نادر ثانی


مسعود نقره کار


• منبع مورد استناد من در مورد شایعه ی ساواک پیرامون مرگ صمد بهرنگی، مقاله ای ست از زنده یاد استاد آریان پور. در حد اطلاع من استاد آریان پور قلم بدستی نبود که روی هوا حرف بزند ...

اخبار روز
يکشنبه  ٣۰ دی ۱٣٨۶ -  ۲۰ ژانويه ۲۰۰٨


آقای نادر ثانی در مقاله ای باعنوان "مرگ مشکوک بهرنگی و تختی، شایعه یا واقعیتی پنهان!؟" , مقاله ی " دیکتاتور ها, شایعه و" خودکشی قهرمان"( مندرج در سایت اخبار روز) را نقد کرده اند. ایشان درمقاله شان ازمن خواسته اند پیرامون برخی نقل قول ها منبع ارایه دهم . ایشان اگر به منابع انگلیسی ای که در زیرنویس مقاله ی من آمده مراجعه کنند پاسخ سوال های شان در باره ی پدیده ی "شایعه" را خواهند یافت. اما در مورد یک نکته حق با ایشان است , و من فراموش کردم منبعی معرفی کنم , و این کار را می کنم . این درخواست البته یکبار به نام " شاگرد همیشگی صمد " در سایت پیک ایران و بار دیگر بنام " نادر ثانی" در سایت گویا و اخبار روز مطرح می شود . سوال ها یکسانند و پس از ارایه منبع اظهار نظر ها هم یکسان,( نگاه کنید به زیر نویس مقاله ی آقای ثانی در باره ی منبع ارایه شده و کامنت های شاگرد همیشگی صمد در سایت پیک ایران) , با این حال برای اطلاع خوانندگان اخبار روز این چند سطر را می نویسم ؟
آقای ثانی می نویسند:
".......آقای نقره‌کار نوشته ‌اند: "رژیم و ساواک ‌اش نیز برای "بدل زدن" شایع کردند صمد به دلیل نوشیدن مشروبات الکلی در رودخانه غرق شده است". عجبا! من به عنوان کسی که از دوران شاه همواره با علاقه مطالبی که در مورد صمد بهرنگی گفته و یا نوشته شده اند را دنبال کرده ام، هیچوقت از رژیم شاه و ساواکش نشنیده ام که چنین ادعائی کرده باشند. مطمئناً خوانندگان این مطلب نیز با من توافق دارند که این اتهام به ساواک هرگز در میان مردم مطرح نبوده است. پس آقای نقره کار چرا چنین چیزی را به عنوان "شایعه" مطرح کرده است؟ پاسخ را خود ایشان بدهند و در هر حال باید با هشیاری از اشاعه چنین اتهامی که می تواند در خدمت گمراهی اذهان نسبت به واقعیت مرگ مشکوک صمد بهرنگی و مخدوش کردن آن قرار گیرد، جلوگیری نمود."
منبع مورد استناد من مقاله ای ست از زنده یاد استاد آریان پور با این عنوان :
* ا.ح . آریان پور, اعتیاد در دانشگاه های ما, بازتاب ( نشریه روانشناسی و روانپزشکی ) , ویژه
اعتیاد,شماره ۳ , پاییز سال ۱۳۵۹- تهران – ایران). استاد آریان پو ر در بخشی از مقاله ی خود می نویسد:
" دستگاه پلیس طبقه حاکم..... مزاحمان دانش گاهی خود را به تباهی هایی مانند دارو بارگی و روان بیماری و... متهم می کرد.... برای انصراف جوانان از جست و جوی علت مرگ معلم و نویسنده غیور, صمد بهرنگی, به دروغ شایع کردند که بهرنگی در حال مستی به رودخانه پریده و غرق شده است و....."
در حد اطلاع من استاد آریان پور قلم بدستی نبود که روی هوا حرف بزند و تعصب ایدیولوژیک به نا بینایی سیاسی و فرهنگی , و دروغگویی و " شهید سازی" مبتلای اش کرده باشد . اینکه آقای ثانی این شایعه را نشنیده است دلیل بر عدم وجود چنین شایعه ای نمی تواند باشد , مگر آنکه اثبات شود آقای ثانی از تمامی شایعاتی که حتی در سطح گروه ها و محافل مختلف اجتماعی مطرح می شد, اطلاع داشتند جز شایعه ی " این اتهام به ساواک"!.
قضاوت در باره ی ما بقی آنچه که آقای نادر ثانی , و یا ( شاگرد همیشگی صمد ) در این مقاله, و در بخش " کامنت " های پایانه ی مقاله ی من درسایت "پیک ایران " مطرح کرده اند , می ماند به عهده ی اهل نظر و خوانندگان.


صمد بهرنگی موجی در آراز

شنبه,۱۰ شهریور ۱۳۸۶

 samadami۵.jpeg

آزاد تبریز- صمد بهرنگی در تیرماه 1318 در محله چرنداب تبریز چشم به جهان گشود. با نخستین پدیده ای که آشنا شد: فقر بود و تهیدستی پدر. پدرش کارگری فصلی بود و خرجش همواره بر دخلش تصرف داشت. بعضی اوقات نیز مشک آب به دوش می گرفت و در ایستگاه «وازان» به روس ها و عثمانی ها آب می فروخت. بالاخره فشار زندگی وادارش ساخت تا با فوج بیکارانی که راهی قفقاز و باکو بودند عازم قفقاز شود. رفت و دیگر باز نگشت. ولی صدایش همیشه در گوش فرزندانش طنین انداز بود: « درس بخوانید تا مثل من کارگر آواره نشوید. سعی کنید حقوق بگیرید. هر چقدر کم باشد. باز بهتر است چون خاطرتان جمع است که آخر ماه پولی می گیرید

در چنین خانواده ای بود که صمد جان گرفت و در کنار فقر بزرگ شد. از دوران کودکی کار همدمش بود و بچه های پاپتی همیارش. با آنها در میان خاک و خل «چرنداب» تبریز رشد کرد. بعدها نیز برای آنان و هموندانشان زیست و تادم مرگ برایشان سرود زندگی و مبارزه نوشت. خود درباره زندگیش نوشته است
« قارچ زاده نشدم بی پدر و مادر، اما مثل قارچ نمو کردم، ولی نه مثل قارچ زود از پا در آمدم. هر جا نمی بود به خود کشیدم، کسی نشد مرا آبیاری کند. من نمو کردم… مثل درخت سنجد کج و معوج و قانع به آب کم، و شدم معلم روستاهای آذربایجان. پدرم می گوید: اگر ایران را میان ایرانیان تقسیم کنید از همین بیشتر نصیب تو نمی شود

هیجده ساله بود که پس از اتمام دانشسرای مقدماتی به عنوان معلم راهی روستاهای آذربایجان شد. از همان ابتدا تنها یک هدف داشت؛ آگاهی بخشیدن به مردم زحمتکش و آشنا ساختن آنان با اوضاع و احوال جامعه خویش، همزمان با آن، قلمش نیز چون سلاح برایی در جهت تحقق بخشیدن به خواسته های توده مردم و نیازهایشان به کار افتاد

نخستین نوشته اش « تلخون» بود که برداشتی است از افسانه های محلی آذربایجان. این نوشته، ابتدا با امضای «ص. قارانقوش» در « کتاب هفته» به چاپ رسید. بعد از تعطیل این نشریه، مقالاتی از صمد بهرنگی در روزنامه « مهد آزادی» تبریز و چندین نشریه دیگر به چاپ رسید امضاهای صمد در این مقالات، گوناگون است. ولی محتوا دریافت کلی نشان دهنده راهی است که او در پیش گرفته بود . در عین حال در یک فصل مشترک نیز به هم پیوند می خورند: یعنی غلیان و خروش محتوای آنها از زندگی مردم ساده و عامی که در پائین ترین طبقه جامعه جای می گیرند صمد بعدها نیز در تمامی نوشته هایش ( چه در قصه، چه در تحلیل و بررسی و چه در ترجمه) همین محتوا را دنبال کرد و با الهام از توده، برای توده نوشت. بیشتر قصه ها و ترانه ها را از روستائیان می شنید و پادداشت می کرد

ناهمگن بودن نحوه آموزش نظام پیشین با شرایط زندگی روستائیان به طور اعم و روستائیان آذربایجان به طور اخص صمد بهرنگی را وادار به نوشتن سلسه مقالاتی ساخت که بعدها با عنوان « کندو کاو در مسائل تربیتی ایران» به چاپ رسید. در این زمینه از زبان صمد می خوانیم

« از دانشسرا که درآمدم و به روستا رفتم یکباره دریافتم که تمام تعلیمات مربیان دانشسرا کشک بوده است و همه اش را به باد فراموشی سپردم و فهمیدم که باید خودم برای خودم فوت و فن معلمی را پیدا کنم و چنین نیز کردم

این کتاب نیز سرنوشتی مشابه با سرنوشت دیگر کتاب ها ارزشمند آن زمان داشت. معیارهای حاکم امپریالیستی مانع از آن بود که میدانی برای عرصه این قبیل اندیشه ها و پیشنهاد های سازنده بوجود آورد. به همین دلیل مسئله شد و به بایگانی رفت

صمد ضمن تدریس در روستا، کلاس ششم متوسطه را به پایان رسانید و وارد دانشکده ادبیات در رشته زبان انگلیسی تبریز شد. همچنین ترکی استانبولی آموخت، ولی هیچوقت حاضر نشد برای همیشه در شهر بماند. مجددا به روستا بازگشت و کار تدریس روستائیان محروم، را از سر گرفت. هم زمان با آن، نقد و مقاله نوشت. برای کودکان قصه نوشت. کتاب ترجمه کرد. فولکلورهای آذربایجان را جمع آوری کرد و زبان آذری را به ردیف کشید و برایش دستور نوشت. کتاب الفبایی هم آماده ساخت که روش تازه ای بود در جهت آموزش زبان فارسی به کودکان روستائی آذربایجان. قصه هایش را فقط برای کودکان می نوشت آن هم نه کودکان «اطو کشیده» و « عزیزدردانه»، بلکه مخاطب او همواره کودکانی بودند که محرومیت و فقر با گوشت و استخوانشان عجین شده است. قصه های صمد در محتوا ضمن بهره گیری از تمثیل و استعاره از زبانی ساده و روان برخوردار است
شخصیت های اصلی، همه در طبقه محروم جامعه ریشه دارند و تنفر صمد بهرنگی به نظام طبقاتی رژیم وابسته در لابلای جملات آثارش به وضوح محسوس است

قصد نویسنده اندرزگوئی به کودکان نیست و سعی ندارد از آنان موجودی مطیع و توسری خور بار آورد، بلکه او یاد می دهد که علیه زورگو و ستمگر باید شورید و از اطاعتش شانه خالی کرد. در عین حال آموزش از خود گذشتگی، فداکاری، نادیده گرفتن منافع شخصی را فراموش نمی کند. بهرنگی هدفش این بود که کودکانی اندیشمند بار آورد تا جامعه ای اندیشمند بسازند. با شاگردانش رابطه ای دوستانه داشت و به راستی به آنها عشق می ورزید. به هر روستائی که می رفت کتابخانه ای درست می کرد و شاگردانش را به مطالعه عادت می داد. با پای پیاده در روستاها می گشت و برای روستائیان کتاب می برد. توصیه می کرد حتما کتاب های خوب را بخوانند. بعد درباره کتاب ها با آنها به بحث می نشست و حتی اگر این فرصت را به دست نمی آورد برایشان نامه می نوشت و طی آن با زبانی بسیار ساده، کتابها را بررسی می کرد

همین روشنگری ها خود کافی بود تا خشم و وحشت رژیم فاسد شاه برانگیخته شود. ابتدا صمد بهرنگی را در تنگناهای بوروکراسی اداره فرهنگ قرار دادند: جریمه اش کردند. تبعیدش کردند. توبیخ اش نمودند و… ولی هیچکدام در روحیه استوار این شیقته واقعی مردم تزلزلی به وجود نیاورد. نگاه کنیم به نامه ای که برای برادرش اسد نوشته و در آن با بی اعتنایی به روش بوروکراتهای فرهنگی پوزخند زده است

« مرا از آذر شهر به گاوگان فرستادند، 240 تومن از حقوقم کسر کردند که چرا در امور مسخره اداری دخالت کرده بودم. به محض اینکه به گاوگان رسیدم شروع به کار کردم. مثل یک گاو پر کار درس دادم. بعضی ها تعجب میکردند که چرا با این همه ظلمی که بهت رسیده، باز هم جانفشانی میکنی، این آدم ها فقط نوک بینی شان را میدیدند، نه یک قدم آن دورتر را. خودم را به گاوگان عادت دادم و بی اعتنا کار کردم … سعی کن بی اعتنا باشی. اما نه اینکه کار نکنی و بیکاره باشی. ها! غرض رفتن است نه رسیدن. زندگی کلاف سردرگمی است. به هیچ جا راه نمی برد. اما نباید ایستاد. این که می دانیم نخواهیم رسید: نباید ایستاد . وقتی هم که مردیم، مردیم به درک

و به راستی که صمد هیچگاه نایستاد. وحشت نکرد از اینکه به آنچه می خواست ، نرسد. چراکه زندگی را «بی اهمیت» و « کلاف سردرگمی» می دانست. رفت، رفت و رفت تا ماهی سیاه کوچولوی خود را دنبال کند . و جلادان رژیم شاه با گستردن دام در بستر راهش، او را به «ارسی» فرستادند که ماهی سیاه کوچولو و دیگر «ماهیان» رفته بودند. غافل از اینکه صمد و صمدها با پیوستن به ارس، به هدفشان رسیده بودند. چه او و امثالش در موج های ارس پیچیدند، خروشیدند. به طغیان بدل گشتند. همچون سیل خروشانی در سراسر ایران جاری شدند و ستون امپریالیزم حتی برای یک مقطع بسیار کوتاه هم که شده به لرزه در آورند، در هم شکستند و خرد کردند

یادشان گرامی باد

قایناق: TABRIZ

AzadTabriz News


قصه ها و داستانهای صمد بهرنگی

به یاد صمد، رفیق ساده اولدوز و دوست صمیمی بچه ها (جنگ خبر)   

پسرک لبوفروش

ماهی سیاه کوچولو

24 ساعت در خواب و بیداری

یک هلو هزار هلو

دوگربه روی دیوار

کچل کفتر باز

سرگذشت دومرول دیوانه سر

کوراوغلو و کچل حمزه

به دنبال فلک

اولدوز و عروسک سخنگو

گرگ و گوسفند

اولدوز و کلاغها

افسانه محبت

قصه آه

موش گرسنه

عادت

پیرزن و جوجه طلایی اش

آدی و بودی

پوست نارنج

بز ریش سفید

تلخون

سرگذشت دانه برف

 

بی نام


سام قندچی

تحلیل گرسیاسی / آینده نگر

 

فتنه گري بازماندگان ساواک در آمريکا

اين افراد به اعمال شنيع خود در بدنام کردن آزاديخواهان ايران ادامه ميدهند و حتي براي کارهاي حقوق بشري که ايرانيان آزاديخواه سعي ميکنند از برخي امکانات نهادهاي دموکراتيک در آمريکا نيز استفاده کنند، اين تاريک انديشان چوب لاي چرخ گذاشته و تا ميتوانند سعي ميکنند به کار آزاديخواهان ايران در خارج با استفاده از ارتباطات باقيمانده شان با دستگاههاي اطلاعاتي غرب، لطمه بزنند، و دگرانديشاني را که مخالف نظرات اينان هستند را عفريت جلوه داده و حذف کنند، آنهم با استفاده از مناسبات پنهاني شان با دستگاه هاي امنيتي غرب و نه از طريق انتشار نظراتشان با ذکر نام خود و قبول مسؤليت نوشته هايشان. همان نوع عملکرد مقامهاي باصطلاح امنيتي در زمان رژيم شاه که عناد خود را با آزاد انديشي، با تروريست خواندن هر دگر انديش انجام ميدادند،و کارشان نه امنيت بلکه شکنجه و کشتار دگر انديشان بود.


نوشته اي که در پائين اين مقاله ضميمه شده را يکی از طرفداران پرويز ثابتي که از نام مستعار ح–ک استفاده ميکند تدوين کرده است و در لينک زير قابل دسترسي است:

http://1400years.org/milani.asp

اين نوشته درباره آقاي دکتر عباس ميلاني نگاشته شده است. من شخصاً با آقاي دکتر ميلاني تماسي ندارم و موضوع انزجار من از نوشته بالا هم ارتباطي با همفکر بودن يا اختلاف نظر داشتن با آقاي دکتر ميلاني ندارد.

وليکن اين نوشته نشان دهنده بقاي انديشه ساواک زمان شاه  در سايت http://1400years.org و سايتهاي ديگري نظير وبلاگ سرباز  کوچک http://sarbazekuchak.blogspot.com است که هنوز سرسختانه کوشش ميکنند نهادهاي مختلف دولت آمريکا را درباره آزاديخواهانه ايران گمراه کنند، همانطور که بيست و پنج سال  بعد از 28 مرداد، اين بدخواهان ملت ايران دروغ هاي خود درباره آزاديخواهان ايران را از  کانال ساواک به دولت آمريکا تزريق ميکردند.

اين افراد به اعمال شنيع خود در بدنام کردن آزاديخواهان ايران ادامه ميدهند و حتي براي کارهاي حقوق بشري  که ايرانيان آزاديخواه سعي ميکنند از برخي امکانات نهادهاي دموکراتيک در آمريکا نيز استفاده کنند، اين تاريک انديشان چوب لاي چرخ گذاشته و  تا ميتوانند سعي ميکنند به کار آزاديخواهان ايران در خارج با استفاده از ارتباطات باقيمانده شان با دستگاههاي اطلاعاتي غرب، لطمه بزنند، و دگرانديشاني را که مخالف نظرات اينان هستند را عفريت جلوه داده و حذف کنند، آنهم با استفاده از مناسبات پنهاني شان با دستگاه هاي امنيتي غرب و نه از طريق انتشار نظراتشان با ذکر نام خود و قبول مسؤليت نوشته هايشان. همان نوع عملکرد مقامهاي باصطلاح امنيتي در زمان رژيم شاه که عناد خود را با آزاد انديشي، با تروريست خواندن هر دگر انديش انجام ميدادند،و کارشان نه امنيت بلکه شکنجه و کشتار دگر انديشان بود.

 مضحک است که امروز ديگر حتي بسياري مشروطه خواهان  که ديگر از شانتاژ اين مستبدان و ارتباطات اينان با دستگاههاي اطلاعاتي غرب  هراسي بخود راه نميدهند، مورد حمله اين عوامل اختناق قرار ميگيرند.   همين ها که خودشان دليل اصلي سقوط رژيم شاه بودند. همين ها که  هر دانشجوي ساده آزاديخواهي را بخاطر يک کلمه حرف از آزادي  انديشه، به زندان اوين برده و شکنجه ميکردند يا به قتل ميرساندند.    لطفاً خودتان متن زير که اين آقاي ح-ک نوشته را که حتي در آمريکا هم انقدر جرئت معرفي خود را ندارد و از دادخواهي قربانيان ساواک سابق رژيم شاه در خارج ميترسد که خود را مخفي ميکند و نه  از رژيم جمهوري اسلامي که دوستان سابق ساواکي اش امروز در وزارت اطلاعات رژيم اسلامي مشغول بکارند.  بله بخوانيد و خود قضاوت کنيد.

بالاخره چه وقت همه نيروهاي  جنبش سياسي ايران جدا از ايدئولوژي و برنامه سياسي شان ميخواهند در برابر اين اختناق مافياي بازمانده ساواک رژيم شاه که سعي  ميکند با استفاده از ارتباطات قديمي اش با برخي نهادها و شخصيت هاي آمريکائي، آنها را به عناد با آزاديخواهان دگرانديش ايران که با افکار اين تاريک انديشان مقفاوت ميانديشند سوق دهند، موضع بگيرند.

امثال اکبر گنجي ها در زمان رژيم جمهوري اسلامي مهر سکوت  شکستند و با به خطر انداختن خود و خانواده شان قتل هاي زنجيره اي و جنايات ديگر وزارت اطلاعات جمهوري اسلامي را افشا کردند.  چرا مشروطه خواهان صادق ايران که اين افراد را ميشناسند،  هنوز بعد از 28 سال که از سقوط رژيم شاه ميگذرد بخود جرئت  نميدهند مهر سکوت را بشکنند و اعمال ساواک زمان شاه و مافياي  بازماند اش در آمريکا را که هنور هم در اينجا فعال است و خود آنها نيز نظير آن زمان از ترس تهديدات اينان خودسانسوري ميکنند، افشا کنند. آخر بعد از 28 سال سرنگوني رژيم شاه و زندگي در غرب مسخره نيست که حتي در آمريکا، اين مشروطه خواهان دموکرات منش نظير سالهاي رژيم ساه خود سانسوري ميکنند.  ديگر کي ميخواهند مثل يک انسان ازاده زندگي کنند.  اکبر گنجي حتي در ايران جمهوري اسلامي تصمطم گرفت آزاده زندگي کند.  او نمونه اي است که مشروطه خواهاني که سالهاي سياه ساواک را ديده و هنوز ادامه آن توسط بازماندگانش در امريکا را ديده اند با حرف زدن اقلاً نظير اکبر گنجي با وجدان آزاد بقطه عمر را زندگي کنند. 

اين عوامل که يک روز  با نام مستعار امير و روزي ديگر داويد و غيره   کار ساواک رژيم شاه را در آمريکا و اروپا ادامه ميدهند و هنوز  دانشجويان و روشنفکران ايران را مورد حمله قرار ميدهند و حتي شخص من را بارها در گذشته نهديد به مرگ کردند و دوست دارند که من و امثال من را به خود سانسوري بکشند که از مخالفت با اين تاريک انديشان دست بکشم حتي وفتي که اينها در ايران نيستند و در قدرت هم نيستند.  آخر تاکي بايستي اين حقايق را به مردم نگوئيم.  بله از اگبر گنجي بياموزيم.  از آنها که جنايتگران استالينيسم و شوروي را افشا کردند ياد بگيريم و حالا که اکثريت مشروطه خواهان سالهاست به اهميت حقوق بشر پي برده اند پيام روشني به اين تاريکش انديشان بازمانده ساواک زمان شاه در آمريکا بدهيم .

  اين ساواکي هاي سابق شايع ميکنند که ايراني ها وقتي سير هستند حرف ميزنند و وقتي گرسنه هستند چيزي نميگويند. تا آنجا که به دانشجويان و روشنفکران ايران مربوط ميشود وضع زندگي شان در قبل و بعد از جمهوري اسلامي  آنقدر فرقي نکرده ولي در هردو رژيم براي آزادي همه مردم صداي خود را با همه مخاطرات بلند کرده اند و آنروز توسط ساواک رژيم شاه مورد حمله بودند و  امروز توسط وزارت اطلاعات جمهوري اسلامي.  ولي علت اين شايعات درباره سيري و گرسنگي  مردم اين است که به نهادهاي آمريکائي القا کنند که نيروهاي دموکراسي خواه  ايراني را گرسنه نگهدارند و به اين بازماندگان ساواک هر کمکي هست را سرازير کنند.  به عبارت ديگر جلوي جلب کمک براي جنبش دموکراسي خواهي در نهادهاي آمريکائي توسط نيروهاي مخالف سلطنت را بگيرند و بد نام کنند.

در واقع نيروهاي دموکراسي خواه ايران گرچه دست هرکسي در دنيا را که به مردم  ايران در راه آزادي کمک کند را ميفشارند اما برعکس اين بازماندگان ساواک، عروسک هيچ دولت خارجي نبوده و نخواهند بود و اگر هر دولت خارجي دنبال نوکر ميگردد، همين بازماندگان ساواک بهترين کانديدا هستند.  نيروهاي آزاديخواه ايران نظير واسلاو هاول از جمهوري چک،خواهان مناسبات احترام متقابل با دموکراسي هاي غربي هستند و سمبل شان وثوق الدوله هاي نيستند که ايران را به دولت هاي خارجي فروختند.  ما خواهان مناسباتي با دولت هاي خارجي نيستيم که آنها ما را گرسنه يا سير نگهدارند.  ما خواهان آنيم که نظير واکلو هاول به رهبران *مستقل* ما احترام گذراند که به کنگره امريکا دعوت شد و کسي هم از او انتظار نوکري آمريکا را نداشت تا به جمهوري چک ياري رساند.    

  ميدانم که فردا دوباره يک عده ميگويند که من با طرح مسأله اي مرتبط یه سلطنت شاه سابق دارم به جمهوري اسلامي کمک ميکنم.  ولي نوشته  زير نشان ميدهد حتي  ميلاني که سعي کرده با سلطنت طلبان  کار کند هم از حملات ناجوانمردانه اين مافياي بازمانده ساواک سابق ممکن نيست و تا روزي که در صف مشروطه خواهان ايران امثال اکبر گنجي پيدا نشود که با جسارت در برابر اين واقعيت تلخ دژخيمان بازمانده ساواک شاه بايستند و نه آنکه بخاطر تهديد آنها و خشنود سازي آنها، خودسانسوري کنند، مسأله حل نخواهد شد.

  اي کاش مشروطه خواهان درستکار ايران هم نظير اکبر گنجي  اول کسي باشند که اين حقايق مافياي بازمانده ساواک رژيم شاه در خارج کشور را بر ملا کنند.  يعني بطور جدي  نظير آنچه اکبر گنجي با وزارت اطلاعات جمهوري اسلامي کرد، که نام همه قربانيان قتل هاي زنجيره اي را افشا کرد.  يعني نه فقط انتقاد آبکي از ساواک رژيم شاه بلکه پرده برداشتن از همه کارهاي شنيعي که آنها در آنزمان کرده و هنوز هم همين امروز ضد دگر انديشان در نهادهاي آمريکائي که فعالين ايراني سعي ميکنند قدمي براي حقوق بشر در ايران کمکي بگيرند، انجام ميدهند.

تا اين کار از سوي مشروطه خواهان انجام نشود، اين مسأله در  جنبش سياسي ما حل نميشود، همانطور که هزار حرف اپوزيسيون به اندازه يک هزارم افشاگري اکبر گنجي اثر نداشت و اين  جسارت و صداقت گنجي بود که مسأله کتمان جنايات 1367 را  که بسياري از اصلاح طلبان با خودسانسوري ادامه ميدادند، پايان داد، و فرق او با اصلاح طلباني که هنوز رژيم جمهوري اسلامي را رقم ميزدند در همين بوده و هست.

من سالهاست که از نوشتن در اين باره رژيم سابق پرهيز کرده ام ولي اين بازماندگان ساواک تا با آنها روبرو نشويم اين فتنه گري هاي هايشان را متوقف نميکنند و حتي وقتي من درباره موضوع فيلترينگ اينترنت مصاحبه اي داشتم، اين جنايتکاران که از اسم مستعار هم استفاده ميکنند، شروع به حمله به من کردند.  اگر 25 سال حملات ساواک به روشنفکرتان توانست به رژيم شاه کمکي بکند، اين اعمال هم امروز در آمريکا توسط بازماندگان ميتواند به مشروطه خواهان کمک کند.  در صورتيکه در عمل وجود اينان و روابط اين جنايتکاران با دستگاه هاي اطلاعاتي غرب فقط باعث نفرت از مشروطه خواهان خواهد شد.  حتي برخي اطلاح طلبان اسلامي بخاطر وجود امثال گنجي ها و صداقت او در رو کردن اسرار وزارت اطلاعات، اعتبار کسب کردند، در صورتيکه وقتي رهبراني از مشروطه خواهان هنوز مانند احمدي نژاد نوعي حرف ميزنند که انگار اينها تخيل است، فقط نشان ميدهد که هنوز نظير احمدي نژاد فکر ميکنند مردم ما نميدانند و سر خود را در شن فرو کرده اند. 

سالهاست اميدوار بودم که روشنفکران مشروطه خواه به اين موضوع بپردازند و هنوز هم اميدم همان است،  چرا که نوشتار يک مشروطه خواه  جسور همانطور که ذکر کردم نظير اکبر گنجي هاي جمهوري اسلامي، ميتواند مانند گرماي خورشيد اين کثافات يخ زده نيم قرن را حل کند و براي هميشه تمام کند و نه آنکه دوباره با کمک يک سازمان اطلاعاتي غرب از نو زنده شوند.  اين مسأله اي است که هنوز خود را بصورت دعواي 28 مرداد نشان ميدهد.  

به اميد جمهوری آينده نگر، فدرال، دموکراتيک، و سکولار در ايران

 

سام قندچي، ناشر و سردبير

ايرانسکوپ

http://www.iranscope.com

8 مهر 1386

Sept 30, 2007

 

 

مطالب مرتبط:

http://www.ghandchi.com/index-Page3.html

 

 

  --------------------------------------------------------------------

ضميمه زير از سايت 1400years.org کپي شده و در لينک مشخص زير امروز در تاريخ 30 سپتامبر 2007 هنوز موجود است و خوانندگان ميتوانند خود در آنجا مطالب زير را بيابند

 http://1400years.org/milani.asp  

 

عباس میلانی که گاه و بیگاه خودرا سخنگوی نظریات ما ایرانیان معرفی میکند کیست؟

  آنچه در زير می خوانيد پژوهشی است که از سوی اين ايرانيار انجام شده. با اجازه ايشان نوشتار ايشان بدون دخل و تصرفی در اينجا آمده است. ولی اشاره وياد آوری نکته های چندی را لازم می داند که در پائين اين نوشتار خواهيد خواند.

 

<<با درود

 

هموطنان نازنین، چند روز پیش مشغول مطالعه کتاب آتش نهفته که نویسنده آن دکتر منوچهر گنجی وزیر اسبق آموزش و پرورش رژیم گذشته قبل از انقلاب است، بودم . در این کتاب مطالبی یادآورعملکرد بعضی از افرادی بود که با گذشته نه چندان روشنی اکنون خودرا نماینده نظریات ملت ایران میدانند !!!!

 

آقای عباس میلانی، درکتاب قصه دوشهر که در سال 1996 در امریکا به چاپ رسیده است، خود اقرار میکند که دو سال قبل از انقلاب به عنوان یک کمونیست - مائوئیست بازداشت، محاکمه و به پنچ سال زندان محکوم شده بود و با وساطت علیاحضرت یک سال قبل از انقلاب آزاد شد، امروز مقام جفرسون ایرانیان را به خود داده و خودرا رهبر آزادیخواهان ایران معرفی میکند سالها درزمان تحصیل در امریکا، عضو یک گروه مارکسیست بوده اند و ازبدو ورود به ایران نیز، که از اواسط 1974 میباشد، به فعالیتهای گروه مائوئیستی همراه با دیگران ادامه میداده اند و با دروغ و اعلام علنی براینکه طرفدار نظام پادشاهی هستند با کمک آقای دکتراحمد قریشی رئیس وقت دانشکده علوم سیاسی دانشگاه ملی ایران ازغربال ساواک گذشته و بعنوان استادیار رشته علوم سیاسی در دانشگاه ملی شروع به کار میکنند . تعدادی ازاعضای این گروه بطوری که آقای میلانی درکتاب فوق مینویسند بازداشت و محاکمه واعدام شده بودند. به قراری که دکتر منوچهر گنجی میگوید ایشان به توصیه زنده یاد دکتر سیروس الهی، دکترحمید باغشمالی و دکتر احمد قریشی و تائید تیمسار ناصرمقدم رئیس اداره دوم ساواک . به عضویت گروه بررسی مسائل ایران، که مسئولیت آنرا آقای دکترگنجی داشته اند در می آید.

 

ایشان تا آنجا جلب اعتماد دکترگنجی را میکند که وقت و بیوقت در منرل ایشان به دیدارشان میرفته است، همراه با دکترگنجی مشترکأ برای کنفرانس موسسه آسپن درتخت جمشید گزارش 24 صفحه ای تهیه میکنند که در کتاب منتشر شده موسسه آسپن ایران دیروز امروز و فردا، 1975، دیده میشود . دراین گزارش مشترک ایشان به ریاکاری دست میزند و همراه دکتر گنجی با آماروارقام از پیشرفتهای ایران در زمینه های گوناگون کشور به تعریف و تمجید میپردازد . تا آنجا که پس ازآن کنفرانس، همراه دیگر شرکت گنندگان ایرانی در شهریور ماه 2 /1 3 سال قبل از انقلاب به کاخ سعد آباد میرود و بحضور پادشاه بار میابد.

 

 

 

 

برای ديدن فرتور بزرگ با جزئيات به روی فرتور کليک کنيد.

 نیمرخ عکس دکتر میلانی  در این شرفیابی، درصفحه 428 کتاب آتش نهفته دکترگنجی به چشمم خورد. در ردیف آخر نفرپشت فردی که دارای ریش است با نام فریدون فشارکی که امروز یکی از طرفداران رژیم جمهوری اسلامی است قرار دارد. این عکس تاریخی را ضمیمه میکنم.

 

حدودأ دوسال قبل از انقلاب است که ساواک متوجه میشود چه اشتباه بزرگی درموردعباس میلانی مرتکب شده است.

 

آقای میلانی هرگز از این جریانات واز جریان بازداشت و محاکمه و محکومیت خود و از نامه سرگشاده ایکه ازدرون زندان اوین برای چاپ درروزنامه اطلاعات تهیه کرد و ازطریق ساواک به روزنامه اطلاعات فرستاد چیزی نگفته و نمیگوید. برخی از صفحات روزنامه اطلاعات آنزمان که ضمیمه میباشد نشان میدهد که ایشان در آن زمان محکومیت 5 سال زندان پیدا میکنند که به دلیل همکاری با ساواک به کمتر از یک سال تقلیل میابد و حدودأ یک سال قبل از انقلاب آزاد میشود، به انقلابیون می پیوندد و بعد از انقلاب از دانشکده حقوق دانشگاه تهران سر در میاورد.

 روزنامه اطلاعات سند شماره يک - اينجا کليک کنيد .

روزنامه اطلاعات سند شماره دو  - اينجا کليک کنيد.

روزنامه اطلاعات سند شماره سه  - اينجا کليک کنيد.

 

من پس از آشنائی هائی که طی سال های گذشته از طریق رادیو تلویزیون ها و کتابهای آقای عباس میلانی با ایشان پیدا نمودم بدنبال دیدن نام ایشان در کتاب آتش نهفته تصمیم گرفتم ، با یکی از شخصیت ها ویک مقام امور امنیتی رژیم گذشته تلفنی تماس بگیرم تا به صحت خواندها و شنیدهایم اطمینان خاطر دهم . خوشبختانه تلفنی اطلاعات و تائیدات را دریافت نمودم. چند روز بعد به این نتیجه رسیدم که با نویسنده کتاب آتش نهفته آقای دکترمنوچهر گنجی تماس بگیرم . موفق شدم و ایشان شواهد و اطلاعات عینی خودرا با کمال حسن نیت در اختیار من گذاشتند. که شرح گفتگوی آقای دکترگنجی را در زیر میتوانید مطالعه کنید.

 

آشنائی با دکتر عباس میلانی

 

قسمتی از مطالب زیر در کتابهای آتش نهفته و در Defying the Iranian revolution منوچهر گنجی و کتاب Iran past, Present and Future Aspen Institute for Humanistic {1975} آمده است .

 

دکتر گنجی میگوید: "از جمله افرادی" که من میشناسم که حیات دارند و با تمام و یا با قسمت هائی از این مطالب آشنائی دارند. شهبانو فرح پهلوی . دکتر حسین نجفی وزیر اسبق دادگستری، دکتر حمید باغشمالی،آقای مهدی قاسمی، آقای پرویز ثابتی، و بطور قطع همکاران ایشان درساواک درمدت بازداشت آقای عباس میلانی میباشند .

 

بعداز اتمام تحصیلات، من مدتی درسازمان بین المللی کار، در ژنو؛ استادیار درPatterson school of Diplomacy در امریکا و 3 سال نیز کارمند اداره حقوق بشر سازمان ملل متحد در نیویورک بودم. برای تعطیلات و کمک به برگزاری کمیسیون مقام زن سازمان ملل متحد در دسامبر سال 1965 به ایران رفتم. در جریان برگزاری کمیسیون مقام زن در ایران با علیا حضرت فرح پهلوی آشنائی پیدا کردم.

 

روزی در یک شرفیابی برای ایشان موضوع گروه Brain trust مرحوم جان. اف کندی رئیس جمهور اسبق امریکا را تعریف کردم، و گفتم که با وجود اینکه امریکا یکی از بزرگترین دموکراسی های دنیاست و دیدگاهای گوناگون و حقایق درزمینه های مختلف دررسانه های آن کشور انعکاس میابد جان اف کندی برای آگاهی بیشتراز حقایق و کارآمدی سیاستهای دولتش در ابتدای ریاست جمهوری خود به تشکیل گروهی از دانشمندان برجسته امریکا که اکثرأ ازجمله استادان دانشگاهای معتبر آن کشور بودند بر آمد. این گروه هرچند گاه یکبار بدعوت او در کاخ سفید باحضور ریاست جمهوری گردهم می آمدند و بمنظور آشنا کردن بیشتر کندی با حقایق زندگی روزمره مردم و کارآمد سیاستهای دولت پیشنهاد هاو نظراتشان را به استحضار ریاست جمهوری میرساندند و چون مستقیمأ مصدر کاری نبودند از هرگونه پرده پوشی خود داری میکردند . ایشان به این موضوع علاقمند شده بودند .

 

هنگامیکه به دعوت دانشکده حقوق دانشگاه تهران بعنوان دانشیار حقوق بین الملل و سازمانهای بین المللی به ایران برگشتم، مرا خواستند و گفتند اینکار را ساکت و آرام شروع کن. نه دفتر داشتیم، نه حقوق و مزایائی از این بابت شامل خودم ویا اعضای گروه میشدونه بودجه ای برای این کار داشتیم. میخواستیم مانند بسیاری دیگران بدون چشمداشتی تا آنجا که درتوان داشتیم به میهن و هم میهنان خودکمک کنیم. علیاحضرت وسیله خوبی بودند چون هم به پادشاه دسترسی داشتند و هم جوان و ایده آلیست علاقمند بودند.

 

به این شکل کارگروه مطالعاتی ما که جز ارتش، تمام بخشهای کشوری، مسائل جوانان، کارگران، زنان، کشاورزان،اقتصاد، حقوق و در آمدها، توزیع درآمد، ثروت، فقر، حقوق بشر، دادگستری... . را دربرمیگرفت از اواسط سال 1966 شروع شد. یکایک اعضای گروه راپس از مطالعات لازم من انتخاب میکردم. ازلحاظ امنیتی تیمسارناصر مقدم و آقای پرویز ثابتی اطلاعات لازم درباره آنها را در اختیار من قرار میدادند. بنابر این تمامی اعضای گروه ازغربال امنیتی گذشته ومورد تائید قرار گرفته بودند. کارگروه با 5 نفر، 2 خانم استاد دانشگاه که امروز درایران هستند و آقایان مهدی قاسمی، دکتر توسلی ودکتر خسروگیتی آغازشد و در سال 1978قبل از انقلاب117 نفر دررشته های مختلف، زن و مرد عضوداشت. اسامی آنهائیکه در خارج ازکشور هستند درکتاب آتش نهفته آورده شده است. آقای دکترعباس میلانی به پیشنهاد زنده یاد دکترسیروس الهی، دکتر امین عالیمرد و دکترحمید باغشمالی که امروز در نزدیکی سانفرانسیسکو در دانشگاه تدریس میکنند، و تائید تیمسار ناصر مقدم ازساواک عضو گروه شد .

 

گروه مرتب، لااقل 2 بار در هفته درمنزل من جلسه روی مسائل گوناگون کشور داشت. نتیجه بررسیها علمی و مذاکرات و پیشنهادهای گروه روی مسائل مختلف ازجمله فساد، تفاوت فاحش سطح در آمدها، مسائل فرهنگیان، کارگران، روستائیان هجوم روستائیان به شهرها،... و مسائل و مشکلات فرهنگی زائیده از آن، درحداکثر 15 صفحه،از طریق منشی من ماشین شده، بطورمستقیم دراختیارعلیاحضرت قرارمیگرفت، و ایشان پیشنهاد هارا با پادشاه مطرح میکردند.

 

درحالیکه پادشاه درسالهای دهه 60 و ابتدای دهه 70 شهبانورا تشویق مینمودند، درچندسال آخر با بالا رفتن قیمت نفت ورق برگشته بود. ولی شهبانو سعی و کوشش خودرا کماکان میکردند.

 

همانطورکه گفتم دکترعباس میلانی، استادیارعلوم سیاسی دانشگاه ملی، دراواخر1973 به عضویت گروه در آمد. ازابتدا او ازمن خواست که اجازه دهم لا اقل هفته ای یکبار خصوصی من را ببیند و پیشنهادها و مطالعات خودش را به من بدهد و در جلسات عمومی گروه درمنزل من شرکت نکند. من قبول کردم. بنابراین اواغلب به تنهائی من را درخانه میدید، نزدیکی من و او تابدانجا رسید که برای کنفرانس سپتامبر 1975 آسپن درتخت جمشید من واو با هم گزارش بررسی نوسازی در ایران را تهیه کردیم. تعجب اینجاست که دربخش تهیه شده ازجانب او کلی ازپادشاه فقید و دیدگاهای ایشان تعریف شده است.

 

گمان میکنم که دراوایل سال تحصیلی 1976- 1977 بودکه یکشب دیروقت با اطلاع قبلی او برای صحبت با من به منزل ما آمد. خیلی با عجله به من گفت که درفلان مدرسه درجنوب شهر دربرنامه تغذیه رایگان سوء استفاده میشود. درهمین جا درحضوراوبه مدیر کل آموزش و پرورش تهران و ناحیه ایکه مدرسه موردنظر درآنجا قرارداشت تلفن زدم و گفتم که رأس ساعت ? 6 صبح درمنزل من باشند.

 

دکترمیلانی اظهارعلاقه کرد که اوهم بیاید. موافقت کردم ساعت شش و نيم صبح همگی درمنزل من که دردرون طبقه اول دیواری نداشت جمع بودند. در دقایق اولیه تلفن زنگ زد، من گوشی را برداشتم. آنطرف خط آقای پرویزثابتی بودند، حالا همه ازجمله آقای میلانی میشنوند که من چه میگویم. آقای ثابتی گفتند: "جناب وزیر آقای میلانی هم اکنون درمنزل شما هستند " ؟ پاسخ دادم بله.

 

گفتندایشان "عضو فعال یک گروه تروریستی است. خیلی مراقب خودتان باشید". مطمئنأ آنروز صبح اورا دنبال کرده بودند. من گوشی را گذاشتم و چیزی بروی خودم نیاوردم همگی به مدرسه جنوب شهر رفتیم. من متوجه بودم که ماشینهائی مارا دنبال میکنند سخت ناراحت بودم که دربین راه اورا بگیرند، خود میلانی نیز چیزی را احساس کرده بود. به مدرسه رسیدیم همگی وارد مدرسه شدیم. همه چیز عادی بود، بطورقطع دکترمیلانی باید کسی را در آنجا میدید؛ چه پوششی بهتراز این نقشه که درپوشش حفاظتی وزیر به آنجا برود و جلب توجه ماموران امنیتی را نکند!

 

ولی درجائی اشتباه کرده بود و نقشه فعالیت های خود و همسرش بدست ساواک افتاده بود. پس از اطمینان از درستی کار درمدرسه ازجنوب شهر بطرف وزارت آموزش و پرورش درنزدیکی مجلس بحرکت در آمدیم. نمیدانم دکترمیلانی در آنجا کارش را انجام داد یا اینکه حدس زده بود برنامه لو رفته است و بهتر است ماموریتش معوق بماند .

 

وقتی به وزارتخانه رسیدیم با من وارد ساختمان دفتر وزیرشد. میدانستم که ساواک تمام وقت دنبال ما بوده است اورا در اطاق شورا گذاشتم و خود به دفترم رفته و فورأ به آقای ثابتی تلفن زدم و مطمئن شدم که دروزارتخانه هیچگونه مزاحمتی برای او ایجاد نخواهند کرد. آقای ثابتی گفتند: "اویک چریک است و فرد خطرناگی است". ميلانی نهاررا بامن خورد. اورا به داخل دفترم خواستم. ازاو پرسیدم چرا ساواک بدنبال تو است؟ به زمین و زمان بد و بیراه گفت. گفت در این مملکت برای هرکسی که خدمت کند و آدم درستی باشد یک چیزی در می آورند ..... به او گفتم مطمئنا ترا بازداشت خواهند کرد بازمدتی دراطاق شورا، جنب دفترمن ماند. بالاخره حدود ساعت2/1 3 بعدازظهر دوباره ازطریق منشی وارد دفترمن شد. از او پرسیدم چرا امروز من را به آن مدرسه بردی؟ جوابی نداشت، وفقط گفت آیا شما میتوانید ماشینی به من بدهید تا مرا بمنزل ببرد. گفتم البته. به او گفتم ازقرار ساواک اطلاعات کامل درباره تو همسرو دوستانت دارد و ادامه دادم بخاطر خودت و خانواده ات حتمأ اقرارکن و حقایق را بگو.

 

او رفت. دقایقی بعد راننده برگشت وگفت، نمیدانم چه شد که درجلوی مجلس چند ماشین مارا دوره کردند و دکتر میلانی را گرفتند و بردند. فورأ علیاحضرت را درجریان گذاشتم و خواهش کردم که از مقامات امنیتی بخواهند تا با او بدرفتاری نشود. با آقای ثابتی هم صحبت کردم. چند ماه بعد، که برادر 32 ساله ام زنده یاد فرهاد خودکشی کرده بود، یکروزاواخر اردیبهشت 1356 منشی من تلفنی گفت از زندان اوین میخواهند با شما صحبت کنند. از آنطرف خط گفته شد: "جناب وزیر اینجا زندان اوین است اقای عباس میلانی علاقه دارند با شما صحبت کنند". استقبال کردم، با او دقایقی صحبت کردم. او به من تسلیت گفت. من به او گفتم هنگامیکه راجع به فعالیت های او در یک گروه مائوئیست شنیدم احساس کردم آسمان به روی سرم ریخته است. یکی دو ماه بعد مقاله ای یک صفحه ای درروزنامه اطلاعات درباره فعالیت های سیاسی خودش و اینکه در اثر بی اطلاعی گمراه شده بود و تعریف و تمجید از رژیم ازاو خواندم. در جریان گزارش محاکمه دیدم کلی از پادشاه دست به تعریف و تمجید زد. با آنکه در دادگاه تجدید نظر نظامی به 12 سال زندان محکوم شده بود چند ماه بعد آزاد شد و دیگر نه در ایران و نه در خارج از ایران ارتباطی با من نگرفت.

 

 

هم میهنان مطالب فوق عین گفته های تلفنی آقای دکترگنجی هستند.

 

حال ببینید کارمان به کجا رسیده است که این جناب عباس میلانی این کمونیست - مائوئیست و چریک دیروزی، این آدم هفت چهره که امروز بنا بدلائلی و با مقاصد پلید بعضی از سرمایه داران ایرانی صندلی ایران شناسی. را در یکی از مهمترین دانشگاهای امریکا، استانفورد تسخیر کرده و به تازگی با آن سوابق و عملکردش مدعی منتقل کننده نظریات اکثریت ایرانیان به کاخ سفید و وزارت امورخارجه امریکا شده است، و ما همگی شوربختانه نقش تماشاچی این خیمه شب بازی را دارا هستیم، و رادیو تلویزیونهای ایرانی خارج از کشور نیز میخواهند نقش مروج عقاید اورابازی کنند جالب اینجاست که ایشان امروز شده اند محقق بی طرف و ارزشیاب خدمات مرحوم هویدا، پادشاه فقید و سایر خدمتگزاران ایران دیروز. چندبار اشتباه میتواند مارا بیدار کند. افراد را با گذشته اشان میشناسند!!!!!

 

به طوری که در روزنامه اطلاعات مورخ 23 اردیبهشت 2536 آورده شده است، در کیفر خواست دادستان دادگاه تجدید نظر نظامی، از گروهی که آقای دکتر عباس میلانی یکی از سرکردگان آن بود با نام "سازمان انقلابی حزب توده" یادمیشود که هدف آن گسترش کمونیزم و ایجاد یک حکومت کمونیستی در ایران بوده است. در کیفرخواست دادستان دادگاه از این گروه به عنوان مسبب برنامه ریزی حمله مسلحانه به اتومبیل سفیر وقت ایالات متحده امریکا در ایران { 1969 الی 1973 } آقای داگلاس ماک آرتور را به منظور گروگان گرفتن داشتند، که به همت راننده اتومبیل وی از دست آنها فرار میکند، و همچنین سرقت از بانک سپه مرکزی را اجرا نمودند.

 

روزنامه ها و مدارک پیوست را که میبینید بطور خلاصه حاکی از این است که آقای عباس میلانی عضو گروهی که در ارتباط با چین و کوبا بوده و آموزش و کمکهای خودرا از آن دو کشور میگرفته بوده است.

 

هم میهنان با خلوص نیت سعی کردم با اسناد و مدارک و شواهد این مطالب را حضورتان ارسال دارم، چون روزنامه و مدارک پیوست در یک ایمیل جای نمیگیرد، روزنامه و مدارک را پس از این نوشته به صورت بخش های دیگری حضورتان فرستاده میشود تا با شخصیت وحقایق مربوط به استاد دکتر عباس میلانی بیشتر آشنا شوید(اين مدارک در همين تارنما جاسازی شد- وب مسترتارنما)

 

تعجب اینجاست که چگونه دولت امریکا که امروز پرچم مبارزه با تروریست را در دنیا به اهتزار در آورده است چنین روابط گسترده ای با ایشان، با این سوابق، بر قرار کرده است ؟ به دانشگاه استنفورد نیز باید برای این حسن انتخاب ایشان بعنوان استاد ایران شناسی ایشان تبریک گفت .

 

گاهی پی میبریم اصطلاحات قدیمی چقدر کار آمد و پر معنا میباشند

 

یک بار جستی ملخک دوبار جستی ملخک آخر بدستی ملخک.

 

بعنوان یک وظیفه ملی هر یک از ما ایرانیان مسئولیم برای اگاهی، این نوشتار، اسناد، و مدارک را به نظر دیگران برسانیم، پس استدعامندم پس از مطالعه و دیدن مدارک آنهارا به لیست ایمیل خود ارسال نمائید . بینهایت سپاسگزارمیشوم .

 

پاینده ایران

 

شهریار فتحی ونکوور کانادا >>

 

 

 

 اين تارنما خود را محق ميداند مختصری در مورد انيستيتو آسپن به آگاهی خوانندگان برساند:

 

هرمز فکرت در گرد هم آئی آسپن در شيراز می گويد: "يک جنبش هوشيارانه که ريشه در مذهب دارد از پانزده سال پيش آغاز شده است. اين جنبش بطور برجسته ای در زندگی جوانان ايرانی تجلی کرده است"

 

اين نکته مورد توجه انيستييتو آسپن و کلاب روم Aspen Institute & Club of Rome قرار گرفت. آقای منوچهر گنجی با پيشنهاد پروژه "مغز های قابل اعتماد" به علياحضرت که در اصل يک کار غير ايرانی بود پای انيستيتو آسپن را به کشور باز کرد. انيستيتو آسپن در خفا با ابوالحسن بنی صدر، ماروين زونيس Marvin Zonis که قصدی جز جلوگيری از پيشرفت های اقتصادی و صنعتی و اجتماعی ايران نداشتند در ارتباط بود.

 

پيشنهاد هرمز فکرت بنيان "بنياد گرائی" را که بر اساس نظريه های علی شريعتی پايه گذاری شده بود را در ايران گذاشت. موسسه آسپن با معرفی استادانی به منظور تدريس در دانشگاه ها و کالج های ايرانی راه رسيدن به جوانان و آماده سازی مغز های آنان بر اساس داده های علی شريعتی را آماده کرد. در آن زمان آقای منوچهر گنجی وزير آموزش عالی بود. يک شغل کليدی با مقدار زيادی اطلاعات کليدی در مورد کشور ايران.

 

دکتر منوچهر گنجی در ارتباط با خانمی بنام Chaterine Bateson که بعد ها در کلالج دماوند (مدرسه عالی) به تدريس مشغول شد در ارتباط بود. خانم باتسن در اجرای نيات شوم ديکته شده از سوی انيستيتو آسپن و استراتژی برقراری تماس و منحرف کردن فکر جوانان ايرانی به سوی "تفکر ضد ماترياليستی" قدم بر میداشت. اين حرکت موذيانه با الهام از گفته های احسان نراقی بر اساس تاکيد نظريه هرمز فکرت با ياری از پروژه علی شريعتی روشنفکران و جوانان ما را در دانشگاه ها و در موسسات عالی آموزشی و به ويژه حسينيه ارشاد که مرکز روشنفکران شده بود، به طريقی آماده کردند تا بتوانند نقشه های سرنگونی سيستم در حال پيشرفت ايران را از درون فراهم سازند. اين به آن می ماند که برای خراب کردن يک ساختمان در پای هر نقطه حساس و پايه و ستون آن ديناميت کار بگذارند.

 

علی شريعتی بر اساس داده های اخوان المسلمين که از سياست های انگلستان سرچشمه می گرفت جوانان مارا آماده کرد تا  با الهام از اصول صوفيگری و دکترين مارکسيسم بنيان مارکسيم اسلامی را در مغزهای آنها بکارد. شريعتی در مکتب اگزيستانسياليست همفکر ژان پل سارتر، فرانتس فانون، آلبرت کامو، ژاگ برک تعليم ديده بود و سرمايه داری را دشمن بشريت می دانست. شريعتی با شيوع "آرزوی درآغوش کشيدن مرگ در راستای رهائی حاصل از دوری جستن از جهان مادی بسيار مجلل است"  به شاگردانش می گفت "مردن هم آغوشی با زيبائی ها است" و در سخنرانی هايش می گفت "آيا هرگز زيبائی بصورت شهيد مردن را تجربه کرده اید" او ميگفت: "مرگ يک تراژدی خارق العاده و پايان بخش انتهائی برای گم شدن در هيج بودن است و چه زيباست آرزوی مردان و زنانی که مردن را پيش از مردن به آغوش می کشند" .

 

بعدا وقتی نقشه آسپن با همکاری روس و انگليس در ايران پا گرفت در اوائل سال 1977 با همکاری کسانی مثل Jaques Freymond & Peccei برای راه اندازی پروژه برادری مسلمانان اروپا نقشه کشيدند. تلاش بود افکار اسلام وغرب را بهم نزديک کنند؛ با ابتکار انگليسی ها  دانشگاه کمبريج انگليس زير نظر لـُرد کاردن و رهبر اخوان المسلمين اروپا شخصی بنام "معروف دوالبی" دوره ای براه انداخت که درظاهر علم و تکنولوژی و ارتباط آن با اسلام را مورد بررسی قرار می داد.

 

در اين برهه از زمان که کشور ما ايران ميرود تا قدمی بزرگ در راه آزادی بردارد اشاره به نکات ظريفی که در پژوهش  بالا توسط نگارنده آن که امضای او را می بينيد و از قول دکتر منوچهر گنجی  آمده است ضروری است:

 

1- در اختيار گذاشتن اطلاعات مربوط به پيشرفت، جابجائی جمعيت، آمار های مربوط به اقتصاد و مسائل فنی يک کشور به بيگانه می تواند امنيت و تماميت کشور را بخطر بياندازد؛ زيرا ممکن است برعليه کشور مورد استفاده بيگانه قرار گيرد و بکار صدمه زدن برسد. اين گروه اين اطلاعات را در گزارش های 15 برگی  در اختيار آسپن قرار ميداده است.

 

2- ناصر مقدم که وضعيت او در "شورش 57" کاملا روشن شد نمی تواندامروز مورد استناد قرار گيرد که عباس ميلانی را از غربال ساواک گذرانده بود.

 

3- پرويز ثابتی که بعدها با نام مقام امنيتی مشهور شد، خود يکی از همين افراد بود که به  طريق مشابه داستان عباس ميلانی از غربال گذشته بود. 

 

4- درحاليکه پادشاه در اواخر دهه 60 از اينکار دست کشيده و کناره می گرفتند هنوز شهبانو و اين گروه به کار ادامه ميدادند.

 

نتيجه گيری به عهده خواننده است.

 پيش از اينکه نتيجه گيری بکنيد به اين ويدئو که پاسخی در گذشته است نگاه کنيد.

 

   ح-ک

 سپتامبر 24- 2007

 

نظرات :

     
     
     
     
  2007-09-30   تاریخ
  iranvich   نام
  ivnewsiran@yahoo.com   ایمیل

  اختلافات درون جبهه ملی درون مرز

متاسفانه در شرایط وپژه میهن عزیزمان آنچه که از سازمانها ی سیاسی ملی انتظار می رود چیزی نیست جز اتحاد و همبستگی میهن پرستان در برابررژیم ایران و دشمنان خارجی . در این برهه زمانی هیچ ایرانی نیست که نسبت به آنچه که پیرامون کشورمی گذرد بی تفاوت بوده باشد.جبهه ملی ایران به عنوان سازمان سیاسی کهنی که خود را پیرو راه مصدق می داند در این شرایط متاسفانه دچار چند دستگی شدیدبوده که چندان نمی تواند خوشایند افکار عمومی باشد.اختلاف سلیقه و دیدگاه در همه سازمانهای سیاسی وجود داشته و داردو امری است کاملا عادی و چه بسا دموکراتیک اما تخریب و تهمت و افترا زدن را نمی توان هیچ تعبیر عقلانی در یک سازمان سیاسی همانند جبهه ملی نامید

متن کامل این خبر
(در خبرگزاری ایرانویچ)


www.turkiran.com