آمان آیریلیق (داد از جدایی) در باره آهنگساز بزرگ شرق استاد سلیمی

 

آمان آیریلیق (داد از جدایی) در باره آهنگساز بزرگ شرق استاد سلیمی

آلفتة هجراني‌  

استادسليمي

           پس از شكست قواي ايراني به فرماندهي عباس‌ميرزا ـ قهرمان ملي مجهول‌القدر ايران ـ در جنگ‌هاي ده‌سالة ايران و روس كه به انعقاد مقاولة غم‌انگيز تركمان‌چاي انجاميد، روس‌ها به‌منظور استخراج نفت باكو به اين ناحيه سرازير شدند. سرمايه‌داران از سراسر جهان مانند برادران نوبل و برادران زيمنس براي خريد ميدان نفتي به باكو مي‌آمدند و طبعاً كارگراني را نيز به اين ميدان كار جذب مي‌كردند. هجوم كارگران از سرزمين‌هاي دور و نزديك، باكو را به شهري كارگري چندمليتي تبديل كرد. يكي از تيره‌هاي كارگري مقيم باكو ايراني‌ها بودند. كارگران ايراني كه اغلب از شهرهاي مجاور مانند استان‌هاي گيلان و آذربايجان و خراسان و اكثراً از آذربايجان به آنجا رفته بودند به هم كه مي‌رسيدند يكديگر را «همشهري» خطاب مي‌كردند كه اين لفظ به عنوان لقب اين تودة مهاجر استفاده مي‌شد و ايرانيان مهاجر را «همشهري» مي‌گفتند و اين لفظ به شكل «گامشارا» به روسي نيز وارد شد. شهر انترناسيونال ـ پرولتار باكو ميدان مساعدي براي صاحبان انديشة جنگ بر سر مناسبات توليدي و ايجاد تحركات كارگري بود، چراكه تمام ملزمه‌هاي يك انقلاب كارگري مانند كارگران از اقوام مختلف و سرمايه‌دار در باكو فراهم بود. اين امر موجب شد كه انقلابگران حرفه‌اي نيز در باكو گرد آمدند. در اين ميان همشهري‌ها نيز به دليل كثرت نفوذ در دايرة توجه كمونيست‌ها قرار گرفتند كه در سال 1917 توسط جناح چپ حزب همت حزبي به نام «عدالت» ـ حزب ايرانيان مهاجر مقيم قفقاز تأسيس شد. سلطانزاده، حيدر عمي‌اوغلي، ميرجعفرجوادزادة پيشه‌وري، سلام‌الله مددزاده جاويد و ديگر كمونيست‌هاي قديمي از بنيانگذاران و مؤسسين حزب اجتماعيون ـ عاميون عدالت بودند كه هستة اولية حزب كمونيست ايران، حزب خلق ايران، حزب تودة ايران و فرقة دموكرات آذربايجان، دولت جمهوري سوسياليستي گيلان شوروي به رهبري ميرزا كوچك‌خان و دولت دموكرات آذربايجان به رهبري پيشه‌وري از تخم و تركه‌هاي اين حزب‌اند و از اين حزب زاد‌ه‌اند.[1]

بروز تحركات كمونيستي در ميان اين مهاجران و اعزام آنها به ايران براي اشاعة انديشه‌هاي سياسي و فكري جديد موجب مي‌شد كه تودة «مهاجر» در ايران به گرمي پذيرفته نشود. «مهاجر»ها حتي اگر كارگران كمونيست نيز نبودند نگاه ديگري در ايران بر روي آنها سنگيني مي‌كرد. مخصوصاً در تبريز تاجراني كه با شهرها و كشورهاي خارجي مناسبات بازرگاني داشتند به نام همان شهرها مشتهر بودند مانند خانواده‌هاي كلكته‌چي، مسكوچي، نمسه‌چي[2]. اين تسميه بعد از مشروطيت كه مجاهدان قفقازي به وفور ديده مي‌شدند و مردم تبريز با شك و نگراني به اينها مي‌نگريستند به آنسوئيان نيز متسري شد. اما ديگر لنكراني، سلياني، قفقازچي، شكوئي، بادكوبه‌اي، ايرواني، نخجواني، حاوي اصالت و هويت پيشين نبود. اين بار همة اين گروه را «مهاجر» مي‌خواندند. «مهاجر» بي‌حجاب بود، تار مي‌زد، ودكا مي‌خورد، لزگينكا مي‌رقصيد، محاسن مي‌تراشيد و شارب مي‌گذاشت، به جاي لباس‌هاي مرسوم سرداري، اوچ‌اتك، ارخالوق و ساليسبوري كت و شلوار به تن مي‌كرد، سحور ماه صيام را چراغ خانه‌هايشان روشن نمي‌شد، در ميخانه‌هاي ارامنه كار مي‌كرد، مانند ارمني‌ها مسيو لقب مي‌گرفت، روسي و فرانسه و آلماني بلغور  مي‌كرد، در قونسول‌خانه‌هاي مقيم تبريز و رشت و انزلي ميرزائي مي‌كرد و خلاصه جور ديگري بود.

«مهاجر»ها اول عين همين ايراني‌ها و خودي‌ها بودند و از پريشاني ايران پايان قاجاري براي نان درآوردن به بادكوبه رفتند. در قفقاز كه بودند شهروند درجه دو به حساب مي‌آمدند. به سخت‌ترين، خطرناك‌ترين، عمرساي‌ترين و طاقت‌سوزترين كارها گمارده مي‌شدند.كاش مانند من سطل‌هاي نفت‌كش را مي‌ديديد. كه پر از «نفط» از چاه با زنجير بيرون مي‌كشيدند و اكنون در موزة باكو گذاشته‌اند كه ديدنش آدم را مي‌آزارد. «مهاجر»ها اغلب يا نفتگر بودند يا حمال؛ به همديگر كه مي‌رسيدند تعارف‌شان اين بود: «همشري همشه يوك آتدا!»[3] آنجا هم پذيرفته نمي‌شدند و «مهاجر» بودند. 100 سال در باكو كار كردند و در سال 1939 توسط استالين رانده شدند. استالين همة اقوام شوروي را خوب مي‌شناخت و محل مصرف هر كدام را خوب مي‌دانست خود قفقازي بود و در باكو رهبري تحركات كارگري كرده بود و به حكومت هم كه رسيده بود كميسر مليت‌ها شده بود از اين رو پس از پيروزي در جنگ دوم كه سرمست ظفر بود، چچن‌ها را به بهانة كمك به آلمان‌ها، به سيبري راند و تبعيد قومي كرد چندانكه تاتارهاي كريمه را، چندانكه   … «همشهري»ها را هم از سال 1937 شروع به راندن كرد. گاهي به طرز فجيع استالين‌گونه‌اي؛ به اين معني كه ايراني‌ها را جمع مي‌كردند آنهائي را كه مي‌خواستند به ايران برگردند به ستوني و كساني را كه ماندن مي‌خواستند به ستوني ديگر جدا مي‌كردند و گاه بنابه تشخيصي يكي از اين دو دسته را مي‌كشتند و ديگري را به سيبري مي‌راندند و تازه دستة مائل به ماندن هم به دو گروه مي‌شد پذيرندگان تابعيت روسي و كساني كه خواهان ماندن در تابعيت ايراني با اقامت روسي و باز بر هر دو سرنوشتي جداگانه رقم مي‌خورد و خلاصه داستاني پيچيده‌تر از اينها كه گفتيم و شنيدي.

يكي از كساني كه در تلاش معاش به باكو رفته بود پدر تارزن و آهنگساز علي آلود «سليمي» بود.

پدرش «ظهراب» در روستاي «مهماندوست‌لو» از محاذات اردبيل به دنيا آمده بود. «سليم» پدر ظهراب در كوهپايه‌هاي سبلان به نگهداري كندوي عسل و دامداري روزگار مي‌گذرانيد و براي آنكه كندوهايش از غارت ايلات شاهسون در امان بماند بر روي كندوها قران گذاشته بود تا ياغي از خشيت صاحب سخن خداوندي بترسد و روزي فرزندان او را نبرد كه سحرگاهي سواران شاهسون مي‌آيند و دام و شهد كام آنها را به يكجا مي‌برند بي‌آنكه از خدا بترسند. سليم با ديدن بساط به يغما رفته‌اش سكته كرده همانجا پسرش «ظهراب» و دخترش« قيزتامام» را يتيم مي‌گذارد.مادرش «فندق» چندي در روستاهاي مجاور مهمان مانده، به تيمار يتيم مي‌گذراند كه روزي ظهراب 14 ساله با ديدن مهاجرت جوانان ده به بادكوبه ناگزير به ترك خواهر 9 ساله‌اش شده به قافلة آنها پيوسته و مي‌رود. اوائل در آسيابي آبي در شهر «قوبا» فعله مي‌شود و سپس به باكو مي‌آيد. در قصبة «پيرشاهي» باكو با دختري ازدواج مي‌كند كه از اين ازدواج «علي‌آقا» و برادرش «نادر» كه كمانچه مي‌كشيد و 2 سال از «علي» كوچكتر بود و خواهري به دنيا مي‌آيد. علي آلود در سال 1922ميلادي (1301 شمسي) در باكو متولد مي‌شود. پدرش در شركت «آذ نفت» نفتگر بود. در باكو خانة نمره 103 روبروي مسجد زنجاني‌ها منزل آنها بود و علي در مدرسة شمارة 50 جادة شماخي درس مي‌خواند. معلم ادبيات‌شان شاعر بزرگ آذربايجاني «ميكائيل مشفق» بود كه به نبرد سياست‌هاي استاليني قيام كرد و بر عليه اقدام استالين دائر بر ممنوعيت تار شعر «اوخو تار!» نوشت و عاقبت در قتل‌عام ميرجعفر باقروف كشته شد. سليمي مي‌گفت روزي «ميكائيل معلم» به كلاس آمد ديديم چشمهايش سرخ شده و باد كرده بود. از حالش كه پرسيديم زد زير گريه و گفت: «ستارة بزرگ آذربايجان خاموش شد». ديشب «جعفر جبارلي»  نويسنده و دراماتورگ بزرگ آذربايجان را كشته بودند. آن سال‌ها با مهارت روشنفكران در لابلاي خطوط درهم كتاب‌هاي درسي‌مان و يا در پشت درِ دوات‌هايمان زيركانه نوشته شده بود «نابود باد اتحاد جماهير شوروي».

در مدرسه بچه‌هايي كه ساز مي‌زدند مرا به موسيقي هوسناك كردند. از پدرم خواستم تا برايم تاري بخرد اما پدرم به شدت ديندار بود، پشت سرِ پيشنماز به جماعت نماز مي‌خواند و رجبي بود، يعني سه ماه رجب و شعبان و رمضان را روزه مي‌گرفت. مادرم هم خواهر كوچك‌ترم را پيش من مي‌گذاشت و براي درس قران به مكتب «ملا ليلا باجي» مي‌رفت بعدها هم كه پير و كور شده بود هر روز از حفظ قران مي‌خواند.

اما پدرش در مقابل شدت اشتياق علي مقاومت نكرد و براي آموختن تاري كه دختر خاله‌اش براي علي خريده بود او را به دست معلمي ارمني به نام گريشا ‌سپرد. سليمي مي‌گفت هر روز چند بار تارم را تميز مي‌كردم و آن را مانند دردانه‌اي نگه‌ميداشتم. سيم‌هاي زرد را كه نوازش مي‌كردم مست مي‌شدم تا امروز هم عاشق سيم‌هاي زرد تارم سيم‌هاي زرد تار با من آن مي‌كنند كه هيچ كس را هيچ چيز آن نمي‌كند.

                  مـن نه خـود مي‌روم او مرا مي‌كشد         كاه سـرگـشـته را كـهـربــا مي‌كشد

                 چون گريبان ز چنگش رها مي‌كنم           دامـنـم را بـه قـهـر از قـفـا مي‌كشد

                  دسـت و پـا مـي‌زنـم مي‌ربايد سرم           سر رها مي‌كنم دست و پا مي‌كشد

                 ………………………………………          

                  لـذت نـان شـدن زيـر دنـــــدان او           گــندم‌ام را ســــوي آسيـا مي‌كشد 

                  ســاية او شـدم چـون گـريــزم ازاو           در پـي‌اش مي‌روم تا كجا مي‌كشد[4]

مي‌گفت كه: «پيش مرد ارمني چندي ساز زدم. روزي كه در خانه به تنهائي مشق مي‌كردم ارمني از راه رسيد و صداي تار مرا شنيد و نشست و درس نداد. حسود بود و هرچه كردم درس نداد كه نداد. پدرم هم كه اصرار كرد، گفت او بهتر از من مي‌زند و من مطلب جديدي ندارم و ديگر نيامد. من وقتي را غمگين بودم،  پدرم دلسوزي كرد و با گروه موسيقي اداره‌اش صحبت كرد و مرا به كلوب لازوفسكي فرستاد. كلوب در روستاي ارمني‌نشين حاشية باكو بود و راهي دور داشت. با ترامواي رفتم. معلم ارمني مرا به شاگردي سپرد كه رپرتوار آن روز را به من بياموزد قطعه‌اي زدم آنها به ارمني با همديگر چيزهائي گفتند و رپرتوار را به من نياموختند. ماجراي جديد را باز به پدرم گفتم و پدرم مرا به مكتب تار احمد باكيخانوف[5] سپرد. باكيخانوف چپ دست بود و تار را در منتهاي ملاحت و حلاوت مي‌زد. مقام‌هاي آذربايجان را بيش از هركس ديگر مي‌دانست. او خويشاوندي لاينفك و بسيار نزديك موسيقي آذربايجان با موسيقي فارسي را مي‌دانست و به دنبال گوشه‌هاي مهجور از موسيقي آذربايجان بارها به ايران آمده بود. سليمي مي‌گفت روزي با ابوالحسن صبا و رضا محجوبي و چند تن ديگر سوار درشكه شديم و به باغات شميران رفتيم. من چهارمضرابي را در چهارگاه مي‌زدم كه از درآمدهاي معروف موسيقي رديفي آذربايجان بود، رضا محجوبي (رضا ديوانه) ـ نابغة موسيقي ـ گفت اين ضربي را من ساخته‌ام. اول باور نكردم و گفتم ادامه‌اش را بزن! زد و كامل‌تر از آنچه كه ما ميدانستيم زد و فهميدم كه احمد باكيخانوف از ايران به باكو برده است.

سليمي تا 17 سالگي رديف‌ها را در مكتب باكيخانوف فرا گرفت و در يكي از آنسامبل‌هاي باكيخانوف به نام «26كميسار باكو» تار زد. 

يك نيم‌شب‌ تيره و تار زمستان 1938 از كنسرتي كه به رهبري باكيخانوف در انستيتو پداگوژي باكو اجرا مي‌كردند به خانه بازمي‌گردد، مادرش را گريان و دادخواه و وضع خانه را برباد و به‌هم ريخته مي‌يابد. سالدات‌ها به خانه ريخته بودند كه پدرش را بگيرند. استالين ايراني‌ها را اخراج مي‌كرد. پدرش زنداني شده بود و مادرش پس از دو ماه او را در حال مرگ در انبار سيب‌زميني روستاي «كئشله» جسته بود. مي‌خواستند پدر ايراني را از مادر قفقازي جدا كنند. پدر از زنش خواسته بود كه به قونسولخانة ايران رفته خود را نيز ايراني معرفي و ثبت‌نام كند تا دست از خانه و كاشانه و ايل و تبار شويد و به همراه شوهرش راه غربت و مهاجرت پويد. روزي جمعي را به اسكلة بندر باكو جمع كرده و همه را به كشتي انباشتند. او فقط توانسته بود يكي از تارهايش را با خود بياورد و دومي را به همراه ديگر وسائل زندگي از آنها گرفته و با چمداني دربدرشان كرده بودند. بهمن‌ماه 1317 بامدادي در مقابل شهرباني انزلي ريختندشان. «علي» بر روي پشتة لحاف و لباس نشسته تار مي‌زد و مادر مي‌گريست. بعد به رشت و بعد به اردبيل و بعد به شاهي رفتند كه عائلة سرگردان خاله‌اش را هم به آنجا ريخته بودند. در مازندران قواي متفقين برادرش را كشتند و دربدرها اين بار در تهران اطراق ‌كردند. به آنها شناسنامه نمي‌دادند. اين معاودان سرنوشتي نظير معاودان عراقي نداشتند كه از عتبات نيايش‌سوي مردم شيعة ايران بازگشته بودند، بوي پيراهن يوسف مي‌دادند و در آغوش يعقوب خوش جا گرفتند و در دوره‌اي بعدتر به مصادري درآمدند. اينها مهاجراني بدطالع بودند كه مهاجرت‌شان مانند تفي ماسيده بر گونة آنها چسبيده بود. سيه‌بخت خانة پدري و خانة شوهري. در مهد دايگي ناپذيرفته، در موطن مامي حال‌آشفته. 

علي سليمي و «علي آلود» بعدها، در شب‌هاي اشغال ميهن دركافه‌هاي ارزان قيمت تهران به سالدات‌هاي قفقازي سيه‌مست شوروي و مهاجران سرگشته تار مي‌زد و نان خانوادة پريشان را درمي‌آورد. بيا و خالتور نكن!

متفقين كه كم‌كم كشور را ترك كردند، دور و بر شاه جوان از ملي‌گراهاي ماسون پر شد، آنانكه هم‌هميشه هم، نجات كيان جمشيدي و بهرامي و هوشنگي را در امحاء اقوام سائره مي‌دانند نسخة ممنوعيت دار و ندار تركي و آذربايجاني را به حكومت پيچيدند تا به خيال‌شان ورجاوند بنياد نهند چندانكه هم‌هميشه، به قيادت دولت كه اميد همراهي‌اش را در سر مي‌پختند نامه‌ها پراكندند و زمامداران را به قدغن و قيد و بند مقيد آوردند تا بدين نمط پاس مليت دارند.(لايجدده‌الله في زماننا‌هذا) سليمي به تارش پرده‌هاي سوري و كورون بست و ناگزير شد تا با تار قفقازي‌اش موسيقي فارسي زند. مي‌گفت من در تهران با تار تركي موسيقي فارسي مي‌زدم و بيگجه‌خاني در تبريز با تار فارسي موسيقي تركي مي‌زد. اين كار تجربة مسعودي را براي وي به بر داشت، چراكه با خوانندگان محبوبش اجراي كار مي‌كرد. گاه با الهة آواز و مرغ موسيقار همة اعصار ـ بانوي كريمه قمرالملوك وزيري ـ تار زد و گاه رجب رشتي را ـ خواننده‌اي كه شگفت‌انگيز و معجزي‌اش مي‌خواند و مي‌گفت يك پرده هم از تار بالاتر مي‌خواند ـ با تار مشايعت كرد. هم‌رازي با خوانندگان فحلي مانند بديع‌زاده و قمر و قمي و روح ‌انگيز و هم‌سازي با سازندگاني مانند ابوالحسن‌ صبا ـ كه از تباري تبريزي برآمده بود و به اسلاف‌اش وفاكارـ، مشيرهمايون شهردار، رضا و مرتضي محجوبي، كلنل وزيري، احمد عبادي، آموزه‌هاي ارجمندي را نصيب او كرده بود. يك دورة كامل فنون و علوم نظري آهنگسازي از هارموني و كنترپوان و كمپوزيسيون را در مكتب استاد مجهول‌القدر موسيقي ايران شادروان حسين ناصحي ديد كه اغلب عالمان موسيقي روزگار ما از پورتراب و دهلوي و باغچه‌بان و منصوري در همان صنف درس او فرا گرفتند آنچه براي بدايت كارشان مي‌بايست و البته همگي از حيث سير سنوي، از سليمي ديرتَرك آغاز كردند. در سال 1337 به راديو رفت. مشيرهمايون از او امتحان گرفت، روح‌الله خالقي سؤالات زيادي كرد، ملاح هم از هارموني و اركستراسيون چيزهائي پرسيد، گويا وزيري هم بود و نت‌خواني خواستند و خواستند كه «راست» بزنم، زدم و مدهوش شدند و گفتند گوشه‌هاي گمشده‌اي از ايراني را مي‌زني!» و گوشه‌ها گم نشده بود كه؛ در گوشة گمشده‌اي از ايران باقي بود. شوراي موسيقي او را حسابي تحويل گرفت و خالقي دستخطي به راديو نوشت كه «از ايشان استفاده كنيد. رهبر اركستر شود». از ادارة تبليغات و انتشارات اعني راديو و اعني اليوم ـ صدا ـ حكم و ابلاغ عملگي طرب و تغني گرفت. حكم دادند و نوازاندند اما پول ندادند و گاهي هم راه به راديو، كه آذري نواز بود. مي‌گفت: «مي‌رفتم كه مفتي بزنم اما آن مفت‌بران داو رياست و سياست مفتي هم نمي‌گذاشتند كه بزنم و دربان‌ها مي‌راندند كه: بازهم كه تو آمدي! برادر گفته‌اند هر وقت تار ايراني بزني بيا». گويا كه تار او ايراني نبود و يا خود، قفقاز انيراني.

باز كافه‌ها، مي‌گفت با خوانندگاني ساز مي‌زدم كه احساس مي‌كردم زير ابرويم را بر مي‌دارم يا وسمه و غازه مي‌كشم. آن موقع در تبريز و اردبيل فارسي مي‌خواندند بي‌آنكه معني‌اش را بفهمند كه بعدها معني اين كار را ما فهميديم.[6]

 عاقبت مجلس شورا! تصويب كرد كه در راديو موسيقي آذربايجاني مجاز شود و حقوق محكومين (كساني كه حكم گرفته‌اند) بازپرداخت شود. قبل از اذان ظهر، اوائل روزي 15 دقيقه و بعدها 30 دقيقه از راديو تار سليمي شنيده مي‌شد و بعدها اركستر آذربايجاني و تصنيف‌ها و ترانه‌ها و مقامات و آخرالامر صحبت‌هاي مصطفي پايان، چنانكه افتاد و داني.

از تارزن‌هاي آذربايجاني آن روزگار جز سليمي نام‌هاي دادستان پور، عادل آخوندزاده، صفرعلي جاويد، مش سيفي، جباروف، اسرائيل، آوانس، وارطان، واهان، ساشا تارخانوف قابل ذكر است.

از قاوال‌زن‌ها طاطاووس ـ كه خواننده هم بود ـ و دو برادر ارمني ديگر با نام‌هاي گريگور و پطرس، از نوازندگان قره‌ني آذربايجاني  عطا خرم، باقر ساوورائي از نوازندگان گارمون مشهدي حسن گيلاني (علي‌آقا واحد در غزل‌اش اسم او را برده است)، علي اكبر اردبيلي، آقابابا اردبيلي، مميش اردبيلي، و از كمانچه‌كش‌ها، هايكو، گريشا بابالوف، ميشا، آركاديا، اسماعيل چشم‌آذر، كاظم شيمناك، كابو (يهودي)، برادران آندرانيك و يرم از برجستگان بودند و مصطفي پايان (زنجاني الاصل باكوئي المنشأ و مقيم تهران)، يدالله زيوه، (از كله‌سر اردبيل)،  هدايت محمدزاده( گنجه‌اي مقيم تبريز)، علي قوام (اردبيلي)، صحاب شكروف (قره‌باغي)، خيرالله (زنجاني ـ باكوئي) جميل (قره‌باغي)، قلي‌خان قفقازي، ميرزا رحيم، ميربابايف (شوشائي، گويا استاد ترين خواننده بود)، عزت‌الله وثوق از زمرة نام‌آورترين خواننده‌ها بودند.

از اواخر دهة چهل تا اواخر دهة پنجاه او بيش از يك‌صد آهنگ ساخت. بر روي شعرها و تصنيف‌هاي شاعر شادروان ميرمهدي اعتماد ناطقي آهنگ مي‌ساخت و شاعراني جوان‌تر هم هوس تصنيف شدن در نغمه‌خانة سليمي را مي‌ورزيدند. روزي زنش شعري به او مي‌دهد كه جواني به نام ابراهيمي (فرهاد) به خياط‌خانه‌ام آورد كه خاطر دختري را مي‌خواسته و نصيب ديگري شده و حاصل دو شعر به نام (آيريليق) و (آغلاما). استاد تا شعر را مي‌خواند نغمه مي‌بارد:

فكــريندن گـــئجه‌لر ياتا بيلميره‌م                       هجريندن اوزون‌دور قارا گئجه‌لر

    بو فكري بـــاشيمدان آتا بيلميره‌م                       ووروب‌دور قـلبيـمه يـارا گئجه‌لر

    نئـيله‌يـــيم كي سنه چاتا بيلميره‌م                        بـيلميره‌م من گئديم هارا گئجه‌لر

    آيريليق ـ آيريليق، يـامان آيريليق                       آيريليق ـ آيريليق، يـامان آيريليق

   هر بير درد‌دن اولار يامان آيريليق                       هر بير درد‌دن اولار يامان آيريليق

سليمي در بيات شيراز ترانه‌اي بر اين شعر ساخته بود و همسرش خانم فاطمة قناديان (وارتوش) آن را به زيبائي و مهارت اجراء كرده بود. در سال‌هاي 50 خانة «وكس» انجمن فرهنگي ايران و شوروي «رشيد بهبودوف» را براي اجراي كنسرتي به ايران مي‌آورد. رشيد را تارزن دوران نوجواني سليمي و هم‌درس‌اش در مكتب باكيخانوف مشايعت مي‌كرد؛ احسن داداش‌اوف. از ديدن آنها پر درآورده بود. رشيد با اصرار و التماس «آيريليق» را از سليمي مي‌گيرد و مي‌خواند. آيريليق ديگر به سرعت جهاني مي‌شود. در چند كشور نسبت به خواص موسيقيائي آن كشور آرانژه و اجراء مي‌شود. كم‌كم مانعة پيشين از اجراي كنسرت‌هاي آذربايجاني رفع مي‌شود و سليمي آهنگي بر «حيدربابا»ي شهريار مي‌سازد. آن ترانه هم پر باز مي‌كند و هفت اقليم را مي‌پيمايد چه، جهاني شعر ترانه را نيك مي‌شناخت و به ده‌ها زبان ترجمه شده بود. اول آن را هوشنگ اوج (آذراوغلو) خوانده بود. ناگاه خبري در تهران مي‌پيچد كه شهريار پس از 20 سال اعراض از تهران دوباره به ملك ري سفر خواهد كرد. سليمي كنسرتي را براي خوش‌آمد شهريار تدارك مي‌بيند و به صرافت عرض «سلام»ي به پيشگاه آن سلطان آفاق سرود و سخن مي‌افتد. شعري از «واله» به نام «سيزه سوغات گتيرميشم» به دست‌اش مي‌رسد. براي اينكه آن شعر را به شعر «سلام» صمد وورغون در پيشگاه استالين نزديك‌اش كند، لفظ «سوغات» را به «سلام» نعم‌البدل مي‌كند.

شاه به تبريز رفته و طرح تأسيس ايستگاه راديوي برون‌مرزي «آذرابادگان»! را پذيرفته بود. بنا بود از آذربايجان ايران به آذربايجان شوروي برنامه توليد و پخش شود كه تا بجنبند و به موسيقي برنامه فكري بكنند سال 57 فرا رسيده بود. البته در تبريز تارزن جادوئي ديگري به نام «علي‌آقا دادستان‌پور» بود و  آساطور صفريان كه گروهي داشت. «زاون» ـ ويولون‌زن،  «آشوت بابايان» ـ قره‌ني‌زن، «آساطور صفريان» ـ تار زن و شف اركستر. اما سليمي چيز ديگري بود. او چند بار براي شركت در برنامة تلويزيوني «آذر شو» به تبريز آمده بود ولي كوچ دائم‌اش به تبريز در سال 1358 اتفاق افتاد و سرودي به نام جمهوري اسلامي و ترتيب گروه اركستر آذربايجاني و باز صدها سرود و ترانه و موسيقي فيلم و ...

اول خانه‌اي اجاره‌اي و سپس به دليل عدم تكافوي حقوق صدا و سيما به مخارج روزمره و كراية خانه و ناگزير خانه‌اي سازماني خُردي براي عائلة 5 نفري‌اش و چندين بار اخراج از آن خانه كه جائي براي مطرب در حريم مقدس پرسنل مركز نيست. وسائل زندگي او را كه در صندوق يك سواري يا اواخر در يك وانت كوچك مي‌گنجيد، بارها بر درگاه بيروني خانه تلنبار ديديم. تا پيرمرد با آمدن مديري جديد و رفتن و كاستن حوزة نفوذ بي‌نوايان رياپناه تهي‌مايه و ناگزير از تزويرگريزي، چند صباحي از ايام واپسين حيات را دستكم بي‌دغدغة خانه‌بردوشي طي كرد و اين بار هم فشارخون و استيلاي بيماري‌اي بر قلبي آنچنان. قلبي كه هر دانه‌دانه طپش‌اش و تكا‌تك نبض‌اش نتي جادوئي بود و مجموع آنهمه نغماتي تلاوت فريادها و ناله‌هاي زميني.

               و روزي آنهمه تنن تن، تنناها يا، تفاعل، ترنم و تغني؛     تفا تر تغ تن ت       .

               آرزو مي‌كردم كه كاش براي غوغا به‌پا كردن 3 اسطوره‌ساز تبريز ـ بيگجه‌خاني و فرنام و سليمي ـ عروسي‌اي مي‌داشتم. پيرمرد اين آرزو را فهميده بود و گوئي مي‌خواست گاه گداري برايم عروسي بگيرد. دوستان مشتركي را به بالاخانة ما گرد مي‌آورد و تا فردا ساز مي‌زد. پيرمرد كودكي كهنسال بود. هميشه لبخند مي‌زد، هميشه مي‌خنديد چندانكه اشك مي‌باريد. قهرش را نمي‌ديدي، عيد نوروز او به تو تلفن مي‌زد و مبارك مي‌گفت. همه را دوست مي‌داشت و دل كسي را كه دوست مي‌داشت نمي‌شكست يعني كه هر كه هر جا كه مي‌خواست مي‌بردش و هر وقت كه دلي را تنگ سازش مي‌ديد با گلريز نغمه‌هايش مي‌گشود. مي‌گفت در آلمان به شهري رسيديم كه دوستي در آن زندگي مي‌كرد، به خانه‌اش رفتيم ولي خانه‌خدا در خانه نبود پشت در نشستيم تا بيايد و نيامد شب ديرگاه از رفت و آمد همسايه‌اش فهميدم كه اسلاويان هستند پيراهن تار را درآوردم و نغمه‌هايي از همة ملت‌هاي بالكان زدم تا يكي بگيرد. رقص مجار مي‌زدم كه در باز شد و صاحبخانه مجار بود و ما را به خانه‌اش برد و نيم‌شب دوستاني را نيز فراخواند وبه مجارهاي مهاجر مجاور خانه كنسرتي دادم. تار را به مهارت و به نرمي مي‌زد. گوئي خدا او را ساخته و به زمين انداخته بود كه برو تار بزن و تار رمانتيك و نغمه‌هاي رمانس بزن. تارش سحرآميز و خليائي بود. نمي‌دانستي كجائي مي‌زند. يعني به زبان كدام ملت مي‌زند و لهجة كدام قبيلة پريشان و جاري از افق‌هاي دوردست تاريخ انساني را در زير زبانش دارد. موومان اول سمفوني 6 بتهوون را (پاستور&