حزب
سوسیالیست
ملی کارگران
ایران (sumka)
iranian nazi party
رضاشاه پهلوی فردی ناسیونالیست به گرایش های آرکائلیست(باستانگرایانه ) بود. وی سال ها پیش از آشنایی با مرام آدولف هیتلر و نازی ها به برتری ی ِ نژاد آریا باور داشت .پس از آشنایی با انگاره های نازی ها گرایش رضاشاه به آلمان نازی و هیتلر بیشتر شد

داوود منشی زاده

داریوش همایون
iranian nazi party
عکس های داوود منشی زاده.رهبر حزب سومکا... davud monshizadeh. davood monshizadeh. sumka party. nazi.
سخنرانی های داوود منشی زاده
در 28/8/1330
نخستین سخنرانی در نخستین نشست حزبی
هم پیمانان ، هم میهنان عزیز
در این لحظه ی تاریخی نخستین جلسه رسمی حزب تشکیل میگردد . که اراده فولادین مردان کار و پیشوایان آن با در دست گرفتن سرنوشت این آب و خاک مقدس فصل نوینی در تاریخ ایران و جهان می گشاید. امروز ، روز آغازتمدن نوین است . امروز در واقع پس از تشکیل ایرانشهر هخامنشی" و " ایرانشهر ساسانی " ، ایرانشهر سوم ، یعنی ایرانشهر سوسیالیست ملی ، بنام عظمت و توانایی نیاخاک بزرگ با مقاصد زیر تشکیل میگردد
1 .
ایجاد یک دولت نیرومند وملی که کلیه تیره های ایرانی بتوانند از حمایت آن برخوردار باشند2 .
دفاع از منافع ایران در کشور بیگانه3 .
اخراج جهودها و بیگانگان ار کلیه مشاغل و مقامات مسئولیت دار اجتماعی4 .
جلوگیری از مهاجرت جهود های [ سامی های ] عرب و بیگانگان طفیلی دیگر که شایسته آمیزش با ایرانیان نیستند ، به ایران5 .
فقط ایرانیانی که به فرهنگ خود و پیوستگی خود به این آب و خاک ایمان داشته باشند میتوانند از حقوق و مزایای ایرانی بودن استفاده کنند6.
هر غیر ایرانی فقط بعنوان میهمان می تواند در ایران زندگی کند7 .
تأمین حقوق و انجام امور ایرانیان مقدم بر امور افراد خارجی خواهد بود8 .
سوسیالیسم ملی اصولا مالکیت خصوصی را به رسمیت می شناسد9 .
رعایت منافع عمومی ملت برای ثروت یک فرد حد معینی دارد10.
همه ایرانیان مانند اعضای خانواده هایی هستند که برای رفاه خود و توسعه تمدن و فرهنگ خویش کار می کنند11 . ...
هر ایرانی آزاد است تا کار و شغل خود را بدلخواه انتخاب کند واز آن بهره بردارد12 .
عده کارگاه ها ی بزرگ ، متوسط وخورد باید در تمام رشته های اقتصاد ،صنعت و کشاورزی متناسب باشد13 .
کلیه کارخانه ها و موسسات چه خارجی و چه داخلی که به زیان ملت فعالیت میکنند باید ملی شوند14.
جزای کسانیکه از راه قاچاق و احتکار و یا بهر عنوان از کیسه ملت وبه زیان ملت تحصیل ثروت میکنند مرگ است15.
ایجاد خدمت کار وظیفه عمومی برای هر ایرانی16 .
آزاد کردن دولت و در نتیجه ملت از فروض هایی که سرمایه دارای به آن ها تحمیل کرده17.
اصلاح ِ (و...) بانک های ملی و اسکناس18 .
تهیه پول کارهای عمرانی بدون استقراض از راه انتشار اسناد خزانه و طرق غیر نقدی .19.
حفظ قدرت خرید و پیشتوانه پول20.
ایجاد بانک های21.
اصلاح و تغییر اساسی در مالیات ها22.
ایجاد کامل بیمه ناتوانی و پیری23.
سهیم کردن افراد خلاق و مولد ثروت در منافع کارگاه ها ی خویش24.
مصادره کلیه منافعی که افراد بیشرف وبی وجدان در مواقع بحرانی از قبیل جنگ و قحطی و ... از راه احتکار ، قاچاق و گران فروشی بدست آورده اند25.
برطرف کردن بحران خانه و از میان بردن خانه هایی که مخالف بهداشت عمومی هستند26.
آزادی کامل مذهب و وجدان27.
مبارزه با مذاهب و فرقی که مخالف نوامیس ملی باشند28.
از میان بردن تاثیرات شوم و زیان آور بلشویسم وافکار و عقاید ملی در کتب و روزنامه ورادیو29.
پرورش جوانان چنانکه دارای جسمی نیرومند و توانا و فکری آزاد و قوی باشند بر طبق سنن ملی30.
آزادی علم در دانشگاه ها31.
تشویق حس سلحشوری از طریق اعطای حق دفاع به هر ایرانی آزاد32.
منحل کردن دسته های نظامی ومزدور33.
ایجاد یک ارتش ملی34.
اصلاح مطبوعات35.
اصلاح و تغییر قانون انتخابات و... از بین بردن رقابت های غیر اخلاقی36.
ایجاد اتحادیه های صنفی37.
اصلاحات لازم در دادگستری38.
اصلاحات لازم در امر دولت وحکومتسه دشمن سر سخت و نابکار ما در اجرای این برنامه ها این ها هستند
مارکسیست ها ، پارلمانتاریست ها وبزرگ تر از این دو سرمایه داری کلان یعنی کاپیتالیسم
1.
نبرد با مارکسیست ها نبردیست بر ضد تئوریهای خانمانسوز و خانمان برانداز جهود بین الملل و مارکس و2.
نبرد پارلمانی ما نبردی است با کسانیکه به نا حق خود را نماینده ملت میدانند و چون مصونیت دارند ، نباید در مقابل هیچ مقامی حساب پس بدهند3.
ما دنیا را صحنه کارزارمیدانیم ، به همین دلیل قدرت را به هر صورت که باشد ، فکری ، عملی واخلاقی می ستائیم4.
مرد در روش ما کسی است که اراده قدرت داشته باشد وچون بکاری آغاز کرد برای انجام آن از جان نیز نترسد5.
ما در زندگی آسوده را پست وننگین می شماریم و ازآن می هراسیم ودر برابر آن زندگی را دوست داریم که در آن حوادث زیاد ، رزم زیاد، وشادمانی زیاد باشد6.
ما اهمیت مسائل اقتصادی را به هیچ وجه فراموش نمی کنیم . ولی معتقدیم که اقتصاد همه چیز قوی نمی شود . چه ، آسودگی خوش نیست7.
ما درنابرابری جسمی و اخلاقی و فکری مردم شکی نداریم اما هر کس باید برترین شرافت را کاری بداند که بدان مشغول است. و کارگر خشت زن و گل کار به قدر عالمی که در جستجوهای علمی عمر میگذراند ، از کار خود خرسند و بدان مفتخر باشد8.
ما نخستین جنگ را بر ضد اشراف پوسیده و سرمایه داران اعلام میکنیم9.
ما دومین جنگ را بر ضد کسانیکه به زندگی پست قانع می شوند و در جستجوی شرافت و کار برنمی آیند اعلام می داریم10.
ما با روح نظم و فرمان برداری و غرور ملی در مقابل افکار استعماری ملل قوی و کمونیستی ِ ضد ملی سد محکمی ساخته ، در برادری و همکاری مردان ایران می کوشیم11.
نهضت ما یک نهضت ارتجاعی نیست بلکه انقلابی است . انقلابی که باید در فکر و اخلاق وعمل ظهور کند12.
ما نخستین دوستداران کارگران و کشاورزان ، میخواهیم مردم خاک وطن را مقدس بدانند. چه ، در آن پرورش یافته و در آن زنده اند13.
ما می خواهیم ،ملت و میهن خود را مانند دیگر مقدسات بپرستند14.
ما می خواهیم که زنان و مردان یکدیگر را در همه کارها یاری کنند15.
سرافراز ترین مردم نزد ما کسی است که برای گروه خود از جان نیز بگذرد . او شهید است و از جمله مقدسان نهضت انقلابی ما16.
گرچه ما به گذشته و پدران خود مفتخریم ولی کهنه پرست و مرده پرست نیستیم . و می خواهیم با الهام از گذشته ، بزرگترین عصر تاریخ بشری را بدست خود در آینده بنا کنیم
شاد ایران
فروزان آتش ورجاوند ایران

Davood MonshiZadeh
نژاد ورجاوند
آخشیچ نژاد در اندیشه های دکتر منشی زاده جایگاه بس ارزشمندی را داراست.در برنامه های سومکا نیزاز بایستگی ی جلوگیری از کوچ و نشیمن گرفتن مردمانی که صلاحیت آمیختگی ی نژادی با ایرانیان را ندارند سخن به میان آمده
از دید باهماد سومکا گرچه همه ی نژادها دارای یکسری توانایی هایی هستند ولی در این میان نژاد سفید بویژه تژاد برتر آریایی دارای ویژگی هایی است که سایرین فاقد آن اند.سومکا میگوید:"برای زنده نگه داشتن پایه ی خونی ی ملت باید از آمیختگی با نژادهای ناتوان و پست جلوگیری شود. از این پس میتوان نژاد برتر را سامان داد وحتی چراغ تمدن را به نیروی ذاتی فرهنگی درمیان نژاد های ضعیف بر افروخت
"اگر امروزه برای بقای این نژاد دست به ایجاد قوانین اساسی نزنیم وبرای تقویت خون برادران و خواهران خود برای صحت فرزندان خود به وسایل عمدی و مصنوعی متشبث نشویم و از شاخه های ضعیف خودرو جلوگیری نکنیم علف های هرز گل های باغ ما را پوشیده و عن قریب از درختان بارور اثری و نوری باقی نخواهد ماند
برای این است که ما تعقیم(سترون ساختن)عناصر نامناسب را قانون کشور قرار داده و معاینات طبی را در زناشویی واجب می شماریم"(پیکار با اهریمن.انتشارات فرهنگ سومکا.1332)
منشی زاده مینویسد: ما میخواهیم پایه های خونی ملت خود را زنده نگه داریم و از اختلاط با اقوام ضعیف ممانعت کنیم
ما میخواهیم با اتخاذ تدابیری از اصالت نژادی تا حد امکان دفاع کنیم.و وسیله ی تقویت عامل اصیل نژادی را میان ملت فراهم نمائیم.(هفته نامه سومکا.ش52.)
در جای دیگرمینوسد:ازدواج مرد و زن ایرانی با عناصر غیرآریایی علاوه بر بطلان منجر به مجازات زن و مرد خطاکار آن هم از حقوق اجتماعی میشود
منشی زاده در پیکار با اهریمن میگوید:"نیاخاک بزرگ ما ایران بزرگ است.انجا که تیره های ایرانی آریایی در آن پخش و پراکنده میباشند....نیاخاک سرزمین اجداد ماست.نیاخاک میهن نیست.نیاخاک زادگاه نیست.نیاخاک آن خاکیست که مجموعه ی تمام سنت های قومی در آن تظاهر پیدا میکند.....این خاک نه همین لکه ی جغرافیایی است که بر روی نقشه ی آسیا می بینید.این خاک تا آنجا از آن ماست که نیزه داران ایرانی از نیزه های خود پرچین ساختند .خواه در سغدیان و هندوکش.خواه در جلگه های دجله. و خواه دره های سند و کوههای قفقاز.
پیشینه ی سومکا
حزب سوسیالیست ملی کارگران ایران ( سومکا ) از باهماد هایی است که در دهه 30 همزمان با ملی شدن صنعت نفت در ایران، پا به میدان سیاست گذارد. متأسفانه در تاریخ نوشته ها و چاپاک نوشته هایی که در زمینه ی ملی شدن صنعت نفت نوشته و چاپ میشود بسیار کم به نقش ِ باهمادهای دست راستی همچون حزب ملت ایران ،حزب پان ایرانیسم و حذب سومکا پرداخته میشود . و در نامه هاو نوشته ها ی کلاسیک نیز (همچون ایران بین دو انقلاب ، تاریخ سیاسی 25 ساله ایران ) بیشتر به نقش حزب توده پرداخته شده . در حالیکه اینگونه باهماد ها در پیشبرد هدف ملی در آن زمان نقش بسزایی داشتند .حزب سومکا نیز از آن دسته گروههای سیاسی است که نام آن به گوش کمتر کسی خورده و حتی بسیاری از دانشجویان ِ تاریخ و علوم سیاسی از هستی یک حزب نازی در ایران ناآگاهند
در نوشته های ِ تاریخی ِ نو اندک اندک گرایشی به شناسایی ی این گروه سیاسی دیده میشود . که تلاشی است هنائیده در راستای پر کردن خلأ موجود. نوشته های زیر از نامه هایی هستند که در آن ها کمابیش به رویه ی ِ گسترده یی پیرامون ِ باهماد ِ سومکا قلمفرسایی شده
وزیر خاکستری صفا الدین تبرائیان
- حذب سوسیالیست ملی ایران (سومکا) غلامرضا عزیزی
- ناکامان کاخ سعد آباد خسرو معتضد
- جنگ نفت روی شن های داغ خسرو معتضد
-
همانگونه که می بینید نوشته های انگشت شمار ی پیرامون این مسئله نگاشته شده . و تازه از همین نوشته های بالا نیز تنها یک مورد آن به رویه ی ِ جداسرانه به این مهم پرداخته . در نوشتار های زیر تلاش میشود تا زمینه یی برای آشنایی بیشتر با پیشینه و خواسته ی ناسیونال سوسیالیست های ایرانی فراهم آید . باشد که در آینده تلاش ها و کوشندگی های بیشتری در این زمینه دیده شود. و این برگ از تاریخ کشورمان بیشتر از پیش برای هم میهنانمان آشکار شود
***
« سومکا » کوتاه شده ی ِ باهماد سوسیالیست ملی کارگران ایران است. در سال 1331 به وسیله شادروان دکتر داوود منشی زاده (1310- 1368 ) و پیشگامی ی یاران وی همچون منوچهر امیر مکری ،منوچهر فروتن،پرویز فروتن ،حسین ضرابی و... بنیان گذارده شد. فلسفه ی این باهماد بر پایه همان ناسیونال سوسیالیسم( نازیسم هیتلری بود. دکتر منشی زاده آموزش دیده ی آلمان و از اندامان حذب نازی در آلمان بود
بقدرت رسیدن هیتلر در آلمان برابر بود با به روی کار آمدن رضا شاه در ایران ، رضاشاه پهلوی فردی ناسیونالیست به گرایش های آرکائلیست(باستانگرایانه ) بود. وی سال ها پیش از آشنایی با مرام آدولف هیتلر و نازی ها به برتری ی ِ نژاد آریا باور داشت .پس از آشنایی با انگاره های نازی ها گرایش رضاشاه به آلمان نازی و هیتلر بیشتر شد .دشمنی ذاتی ملت ایران با روس و انگلیس نیز شوندی شد تا گرایش ایرانی ها و رضاشاه به آلمان نازی بیشتر شود
در طی سال های ِ جنگ جهانگیر ِ دوم ایرانیان به شوندهای ِ تاریخی،نژادی ،سیاسی و اندازه ی داری (economic) در کنار ملت آلمان قرار گرفتند.در سال های ِ 1936م. آلمان ها با تبلیغات فراوان نژاد نوردیک و مردم ایران را برادر اعلام کردند و کابینه آلمان ایرانیان را از نژاد خالص آرین دانست وتسهیلات فراوان اقتصادی در دسترس دولت ایران قرار داد . و حتی نشان صلیب شکسته (گردونه مهر) بنام نماد پیوند دو ملت آریایی شناخته شد و آلمانی ها سقف راه آهن تهران را با این سمبل آذین کردند
این بود شمه ئی از شوند گرایش ایرانیا ن در درون مرز به نازیسم در دوران جنگ در برون مرز نیز نویسندگان ایرانی همچون صادق هدایت و بزرگ علوی کششی به نازیسم آلمانی پیدا کرده بودند. دکتر منشی زاده نیز در آن دوران به سوی ایدوئولژی ِ نیرومند ناسیونال سوسیالیزم کشیده شد
***
دکتر داوود منشی زاده که بود ؟

دکتر منشی زاده نوه «کریم بیک » بود که در ایروان چشم به هستی گشود. کریم بیک مردی بیگانه ستیز و میهن خواه بود که با درجه سرهنگی در قشون قزاق خدمت می کرد.کارهای بیگانه ستیزانه وی سرانجام شوند آن شد که «کاساکوفسکی »رئیس روسی قزاق خانه وی رابگونه ی ناجونمردانه ئی مسموم کند
پس از کشته شدن کریم بیک فرزندش« ابراهیم » به فراخوان کاساکوفسکی به خدمت نیروهای قزاق در آمد .وی که از چگونگی کشته شدن پدر آگاه بود در اندیشه ی ادامه راه وی می بود
میرزا ابراهیم در دوره های پسین از بنیان گزاران «کمیته مجازات» شد از همین روی همراه سرتیپ اسد الله خان ابوالفتح زاده کلات نادری تبعید شد .و لی در میان راه سمنان و دامغان به دستور وثوق الدوله کشته شد و وانمود کردند که هر دو به هنگام گریزتیر خوردند
داوود در 6شهریور 1293 در تهران زاده شد آموزش وی راپس از، ازدست دادن پدر مادر بزرگش به دست گرفت داوود منشی زاده در سال 1310 از سوی دولت برای آموزش به فرانسه رفت و از دانشگاه دیوژنdijon در سال 1316 لیسانس ادبیات گرفت
منشی زاده در سال 1937 به آلمان رفت و در سال 1938 آموزشش را در رشته های اسلام شناسی و ایران شناسی وهند شناسی پیوستگی داد . در این سال در مونیخ برای یکپارچگی ایران و افغانستان تلاش می نمود و انجمن ایران و افغان را پشتیبانی و همراهی می کرد. دکتر پس از سال 1939 با بهرام شاهرخ(فرزند ارباب کیخسرو ) در رادیو آلمان (بخش فارسی )همکاری نمود
نیاز به گفتار نیست که منشی زاده در این سال ها یکی از اندامان حزب نازی بود و رهبران حزب به او اعتماد کامل داشتند .در سال های 1940 و 41 به همکاری چاپاک های آلمانی همچون سیگنال ، دوچ دونشای و سازمان فرهنگی دوچ ترلاک ،دست یازید. در همین سال ها دکتر با سازمان تبلیغات آلمان نازی آغاز همکاری کردو در داس رایش das reich ارگان حذب نازی مطلب می نوشت .چند روز پیش ازسقوط برلین هنگامی که بلشویک ها در پشت در وازه های شهر برلین بودند. دکتر منشی زاده در حالی که جزو واپسین سر بازان ِ ارتش بود از ناحیه پا هدف ِ گلوله ی ِ توپ قرار گرفت و تا 2 سال با بیمارستان و پزشکان سر و کار داشت.وی در سال 1322 از دانشگاه برلین دکتری فلسفه و ادبیات گرفت و در سال 1326
به آموزش ایران شناسی در دانشگاه مونیخ فرا خوانده شد.همچنین در سال های 1950 بنام ِ استاد ِ مهمان در دانشگاه ِ اسکندریه به آموزش زبان پارسی پرداخت
این بود کوتاهه یی اززندگی ِ دکتر منشی زاده پیش از آمدن به ایران. دکتر منشی زاده پس ازآمدن به میهن باهماد ِ (حزب) سومکا را پایه نهاد .- برخی میگویند این حزب در سال 1329 توسط امیر مکری و هم اندیشان وی ساخته شده بود و منشی زاده هم به این گروه پیوست-
چهره ی منشی زاده همانندی ی بسیاری به آدولف هیتلر داشت. و حتی موی سر و صورت خود را نیز همچون هیتلر آرایش می کرد.و چون هیتلرسخنران چیره دستی بود بسیاربه بسامانی ( دسیپلین ) پا فشاری می نمود و از اندامان سومکا نیز دسیپلین حزبی چشم داشت
منشی زاده پس از به راه انداختن سومکا با دشواریهای پولی و اندازه داری روبرو شد
به همین جهت چاپ روزنامه ی حزبی با سختی میسّر میشد.حزب سومکا چندی با هفته نامه ی « مردان آهنین » و چندی با « شیر شرق » همکاری نمود. ولی ارگان مادر ِ حزب هفته نامه ی « سومکا » بود که با رنج و سختی بسیار چاپ میشد. و "داریوش همایون" از نویسندگان اصلی آن به شمار می رفت.اندامان باهماد سومکا با نام « هم پیمان » شناخته میشدند.برای هموندی در باهماد سومکا هرکس بایستی سوگند نامه یی را در حالیکه دستش را در جعبه ای که محتوی «خاک ایران » بود می خواند
1 . به مرام حزب سومکا وفادار باشم
2 . در اجرای تصمیمات حزبی از جان دریغ نکرده
3 . و در مجازات کسانیکه به مرام حزب خیانت یم کنند بفرمان حزب کوشیده
4 . تن و جان خود را از این لحظه به حذب سوسیالیست ملی کارگران ایران متعلق دانسته
5 . نسبت به پرچم و رهبر حذب سومکا تا پای جان وفادار باشم
درفش سومکا
درفش سومکا ،درفشی سرخ رنگ بود که در میانه ی آن دایره ای سفید رنگ نقش بسته و درون گِردی نماد هندسی ی ِ یک سیمرغ کشیده شده بود . که به رنگ سیاه می بود . هریک از گروه های سومکا نیز آرم ویژه ی خود را داشتند که شناخته ترین و زیباترین شان گروه حمله و نشان گروه جاویدان (سیمرغ شکسته ) بود
پوشاک سومکا
پوشاک سومکا پیراهن ِ سیاه بود (به یاد نهضت ابومسلم خراسانی ) که بازوبند حزبی بر روی بازوی دست راست بسته می شد . در ماده ی 10 آئین نامه ی هموندی مردان در حذب سومکا آمده : لباس رسمی حذب پیراهن سیاه یقه بسته با یک سر دوش روی شانه راست و دو جیب روی سینه و شلوار خاکستری و پوتین سیاه است . در ماده ی 6 آئین نامه هموندی زنان آمده : لباس گروه زنان ایران دامن خاکستری وپیراهن سیاه و کلاه حذبی است که روی آن نشان گروه زنان است
هموندی در سومکا
ماده 1 آئین نامه عضویت در سومکا ،می نویسد : هر ایرانی و ایرانی نژاد و هر کس که در محیط ایرانی بوجود آمده و سازگاری نژادی با ایرانی دارد می تواند عضوسومکا باشد
به هموندان حزب «هم پیمان » گفته می شد و هم پیمانان باید هنگام برخورد به جای سلام دست راست خود را کشیده تا برابر پیشانی ،در حالیکه کف انگشتان به هم چسبیده و کف دست راست رو به زمین است ،بلند کنند ودست چپ را روی نیمه چپ کمربند قرار می دهند و «شاد ایران میگفتند
به رهبر حزب هنگام برخورد به جای درود و بدرود «شاد رهبر » گفته می شود و رهبر نیز در پاسخ شاد ایران می گفت
ماده 13 آئین نامه عضویت می گوید : کلیه افراد باید در برابر افراد بالاتر خبردار بایستند ( تبصره: در خبردار حذبی پاها کشیده بوده و در حدود سی سانتیمتر از هم دور است و بدن راست
ماده 14 همان آئین نامه آورده : استعمال کلمات تملق آمیز و تعارفی مانند بفرمائید ،بنده، عرض می کنم ، حقیر و مانند آن ها ممنوع است
سیاست نژادی سومکا
حزب سومکا دارای برنامه های گسترده سیاسی ، فرهنگی ،نژادی و اقتصادی است که بررسی یک یک آن ها جستاری جدا سر را می طلبد .(که در آینده انجام خواهد گرفت)در این بخش سیاست نژادی سومکا اشاره می شود . برنامه ای که شاید نیاز فوری ایران چه درآن زمان و چه در این برهه میباشد
اخراج جهود ها وبیگانگان از همه کارها و مشاغل و مقدمات مسئولیت ها ی اجتماعی سر لوحه سیاست نژادی ناسیونال سوسیالیست های ایران می بود
در مورد یهود می گوید : « هر کسی جهود ها را اتباع دولت ایران میپندارد که پیرو مذهب یهود هستند و نمی بینند که آن ها ملت متحدی هستند که همه چیزش برای ما بیگانه است ،تشکیل می دهد و نمی داند که آن ها بر پیکره ملل دیگر انگلی بیش نیستند
در دنباله آن به دارائی و ثروت جهود (چه آن ها که صد ها سال است در ایران می زیند وچه آن ها که تازه از بغداد رسیده اند ) اشاره دارد که از راه ها ی فاسد و نا مشروع گِرد آمده
سومکا خواهان این است که از کوچ جهود ها ی عرب و بیگانگان طفیلی دیگر به ایران جلوگیری شود ( به آمیغ عرب ویهود را از یک ریشه دانسته ) وخواهان رانده شدن آن ها از ایران است . در جایی به کوچ اعراب و تازیان به ایران اشاره دارد و از آن با دریغ و نگرانی یاد می کند
در مورد حق تابعیت می گوید : هر انیرانی (anirani) تنها به نام میهمان می تواند در ایران زندگی کند وپیرو هنجارهایی خواهد بود که برای بیگانگان ساخته شده
با ارزش تر از همه در بند 7 بخش ج می گوید : « تأمین حقوق و انجام امور ایرانیان مقدم بر امور افراد ملت های بیگانه است »
***
در این که حزب سومکا با الهام از اندیشه های آدولف هیتلر روی گرفته شکی نیست. در بسیاری از موارد نیز سومکا از ایدئولوژی سیاسی و اقتصادی نازیسم هنایش پذیرفته
که بزرگترین آن دشمنی با دموکراسی (دیکتاتوری توده یا به تعبیر نیچه گلّه )میباشد. پیشگفتاراساسنامه حزب سوسیالیست ملی کارگران ایران ،گویا تر از هر کس این مطلب را بیان می کند
حزب سوسیالیست ملی کارگران ایران بر پایه اندیشه ناسیونال سوسیالیسم استوار شده است
چون پایه ناسیونال سوسیالیسم - این ایدئولوژی دنیای نو – بر واقعیت استوار است . چه موجودیت آن ها حقانیت آنها را ثابت می کنداین است که خود را منطبق بر واقعیت ِ حکومت بنا کرده است
هم چنان که در طبیعت فرماندهی با موجودات نیرومند تر و برگزیده تر است ،در حزب نیز، فرماندهی به آن ها که استعداد فرماندهی دارند سپرده می شود . بنابراین سومکا از دموکراسی و رژیم انتخاباتی – این فئودالیسم جدید – که فرماندهی را به هوچی گری و پول ومیدان را به آنارشی می سپارد ،اجتناب می ورزد
حزب
سوسیالیست
ملی کارگران
ایران (sumka)
iranian nazi party
* * *
رضا شاه
در نيمه
برنامههای
گستردهاش
برای نو کردن
زير ساختهای
جامعه ايرانی
از پادشاهی
به زير کشيده
شد. ولی تا
همانجا ايران
را بر راهی
انداخته بود
که مانند
قطارهائی که
بر راهآهن
انداخت، با
انقلاب و
حکومت اسلامی
نيز از آن
بيرون آمدنی
نيست. او را میبايد
پادشاه
زيرساختها
شمرد و آنقدر
زير ساخت بود
که بدست او
بوجود آيد که
توقع دمکراسی
و توسعه
مستقيم سياسی
را به دشواری
میتوان از
او داشت. زير
ساخت اصلی و
مهمترين،
بازسازی
ايران به
عنوان يک
کشور و در
صورت نوين
دولت ـ ملت
بود. نخست
بايست از تکه
پارههای
ممالک محروسه
و مناطق
فئودالی و
بخشهای عملا
جدا شده يا در
حال جدا شدن
ايران کشوری
با يک حکومت
میساخت که
در درون
مرزهايش
قانون خود آن
و نه خواست
سفارت دولتهای
فخيمه انگليس
و بهيه روس
روا باشد (از 1918
سفارت دولت
فخيمه همه
کاره بود.)
بايست
سربازان
بيگانه ايران
را ترک میگفتند
و نيروهای
نظامی ناچيز
ايران از
فرماندهی
بيگانگان بدر
میآمدند و
توانائی
برقراری نظم
و امنيت را میيافتند
که بی آن همه
مبارزات
مشروطه
خواهان و
قانون اساسی
و متمم آن
خاطرهای خوش
بيش نمیبود.
بايست
بانکداری
ايران، از
جمله نشر
اسکناس، از
دست روس و
انگليس در میآمد.
بايست ايرانی
احساس فرديت
میکرد و خود
را ايرانی میشمرد
نه حسن پسر
حسين و از
مملکت قزوين؛
و بايست
کمترينهای
از امنيت
قضائی میيافت
و هر لحظه بر
جان و مالش در
هراس نمیبود
سده بيستم
گذشت و ما
نتوانستيم
بزرگترين
ايرانی آن
سده را
برگزينيم. در
خود ايران
جای آن نبود و
در بيرون
ايران بر چه
میشد همرائی
کرد که در آن
باره بتوان
به توافقی
رسيد. مانند
هر موضوع مهم
ديگری در
سياست و
تاريخ، به
نظر میرسد
که در اينجا
نيز میبايد
منتظر زوال
قطعی گفتمان
نسلسوم
جامعه نوين
ايران، جامعهای
که در سده
بيستم تحول
يافت، و
برآمدن نسلچهارم
بود. نسلسوم،
نسل انقلاب
اسلامی، در
هردو سوی طيف
انقلابی و ضد
انقلابی، جز
استثناها،
رويهمرفته در
گذشته مانده
است و
ماموريتی
بالاتر از
بازگوئی و
کوشش برای
باززيستن آن
نمیشناسد.
اما آن گذشته
تا انقلاب
اسلامی اوج
گرفت و در
پارگين حکومت
اسلامی فرو
رفت و نه
شايسته
اينهمه
بازگوئی است (پژوهش
چيز ديگری
است) نه میبايد
در آن ماند و
نه ارزش باز
زيستن دارد
چرا تعيين
بزرگترين
ايرانی سده
بيستم چنان
اهميتی دارد
که از آن در
کنار موضوعهای
مهم سياسی
ياد میشود؟
پاسخش آن است
که هيچ آيندهای
را نمیتوان
بیشناخت
گذشته ساخت.
اين نه تکرار
کليشه رايج
است که گذشته
چراغ راه
آينده است.
گذشته تنها
يکی از چراغهای
راه است و
آنهم در
صورتی که
تابش چراغ،
چشمها را
کور نکند،
چنانکه در
بسياری
نمايندگان
نسلسوم، نسل
انقلاب، میبينيم
گذشته میتواند
فرمانروای
آينده نيز
بشود که برای
جامعههائی
در شرايط
ايران کشنده
خواهد بود. بی
نقادی گذشته
و بيرون
کشيدن خوب و
بدها و يافتن
عوامل
کاميابی و
ناکامی نمیتوان
آينده درخوری
داشت. هر
گذشتهای با
دورههای
دگرگشت و
دگرگونی
نشانه میشود
و به سبب نقش
پراهميت
شخصيتها در
تاريخ، بسيار
میشود که
دورهها را
با نامهائی
که سهم تعيين
کنندهای
داشتهاند میشناسند.
در فضای
سياسی و
عاطفی نسلی
که سده بيستم
را با شکست
همه سويه به
پايان برد
چنان نگرش
نقادانه
برگذشته آسان
نبوده است؛
ولی امروز
شايد موقعش
رسيده باشد.
دليلش همان
تغيير
پارادايم است
و زوال شتاب
گيرنده
گفتمان نسلسوم
جامعهنوين
ايران.
گفتمان نسلسوم،
گفتمان تقدس
بود ـ بردن
شيفتگی و
کينه تا
مرزهای خود
ويرانگری. (اندک
اندک زمان آن
است که از نسلسوم
به صيغه
ماضی، به
گذشتهای که
به آن تعلق
دارد، ياد
شود.) ولی
ارزيابی دورههای
تاريخی (در
اينجا سده
بيستم ايران)
و جای شخصيتها
در آن با سبک
سنگين کردن و
مقايسهای که
سراسر آن سده
و دوران
بلافاصله پيش
از آن را در
برگيرد و
تاثيراتش را
بر آينده
بسنجد امکان
دارد؛ و اگر
نسل انقلاب
هنوز بدان
قادر نبوده
به دليل همان
رويکرد تقدسآلود
است. اکنون که
شمار هرچه
بيشتری در
سنين گوناگون
از آن گفتمان
بيرون میزنند
و نگاه
انتقادی را
بر فراز تفکر
مذهبی (نگرش
زير سايه
تقدس، موضوعش
مذهب يا هر چه
باشد) مینهند
میتوان بیشيفتگی
يا کينه به
سرگذشت ايران
در سده بيستم
پرداخت و
دستمايهای
را که از آن
سده برای
امروز و
آينده مانده
است سنجيد و
ناگزير به
اين پرسش نيز
پاسخ داد که
چه کسانی
بيشترين
تاثير را در
جامعه ايرانی
آن سده داشتهاند
و چه از آنها
برای آينده
میتوان گرفت
ايران در
سده بيستم
برای زنده
ماندن میجنگيد؛
جامعهای بود
که بايست همه
چيز را از
پائين میساخت
و مسير درست
را کورمال
کورمال میجست.
برجستهترين
ايرانيان به
ناچار نه از
قلمرو فرهنگ
يا اقتصاد،
که از جهان
سياست بودند.
تا نيمه سده
بيستم در
عرصه سياست،
رضا شاه به
عنوان مهمترين
ايرانی، مسلم
گرفته میشد.
پيکار سياسی
و تبليغاتی
که پس از سقوط
او برای
آلودن نام و
يادبودش
درگرفت گواه
ديگری بر
اهميت او بود.
هر چه در
سياست ايران،
با او يا برضد
او تعريف میشد.
در دهه پنجاه
مصدق بزرگترين
تکان را به
ايران داد و
يک ميتولوژی
کامل برگرد
نام او ساخته
شد که بخش
بزرگ گفتمان
نسلسوم است.
محمد رضا شاه
خود را موضوع
يک کيش شخصيت
گردانيد که
بيشتر به
زيانش بود
ولی در يک
دوره ده
پانزده ساله
پادشاهیاش
از کارهای
نمايانی
برآمد که
تنها با عظمت
سقوط ۱۳۵۷/1979
قابل مقايسه
است. سرانجام
خمينی آمد که
سايه بلندی
بردهههای
تيره و
خونبار
پايانی سده
انداخت
از اين
شخصيتها
محمد رضا شاه
را میبايد
دنباله رضا
شاه شمرد. بی
رضا شاه او به
پادشاهی نمیرسيد؛
و بيشتر آنچه
از آن برآمد
دنباله دوران
پدر و بر
زمينه آنچه
رضا شاه ساخت
بود. محمد
رضاشاه حتا
اگر دچار آن
سقوط نمیشد
که او را در
رديف لوئی
شانزدهمها و
نيکلایسومها
گذاشت نمیتوانست
از قضاوت سخت
تاريخ بدر
آيد. با
اينهمه در
ميان
پادشاهانی که
سلطنت و کشور
و سلسله خود
را باختند او
و لوئی
ناپلئون (ناپلئون
سوم) تنها
رهبرانی
هستند که میتوانند
به
دستاوردهای
بزرگ در
نوسازندگی
کشور خود نامآور
و سربلند
باشند. در
شخصيت و
سرگذشت محمد
رضا شاه آن
عنصر
استثنائی که
بزرگی تاريخی
میآورد وجود
نداشت. (ناپلئون
سوم پدر
جامعه صنعتی
و مدرن
فرانسه است و
پاريس به
عنوان زيباترين
شهر جهان
تنها يکی از
يادگارهائی
است که برای
ملتش گذاشت.
در سياست
خارجی،
ايتاليا را
از اتريش
رهائی داد و
ساووا را به
قلمرو فراسه
افزود.) خمينی
با انقلاب
خود نه تنها
ايران را به
مسير ديگری
انداخت، بلکه
عصر
بنيادگرائی
اسلامی و
پاجوش آن
تروريسم
اسلامی را
نيز آغاز کرد
و جهان تا مدتها
دست به
گريبان
انقلاب او
خواهد ماند.
ولی بزرگی
خمينی در
ابعاد آسيبی
است که بر
سرتاسر جامعه
ايرانی زد. او
خيلی زود
بزرگترين
مصيبت سده
بيستم ايران
شمرده شد
مصدق بر
سياست ايران
چندان تاثيری
نکرد که بر
روان اکثريتی
از ايرانيان،
و همين برای
گروههائی او
را بزرگترين
ايرانی سده
بيستم بلکه
همه تاريخ
ايران میسازد.
مصدق ده سالی
برعرصه سياست
ايران تسلط
داشت، دو سالوچند
ماهش به
عنوان نخست
وزير، و دست
کم نيمی از
بزرگی خود را
مرهون ۲۸
مرداد است؛
نه در آنچه
خود از آن
برآمد بلکه
آنچه ديگران
درباره او
برآمدند. اگر
او اندکی پيش
از آن
درگذشته بود
يکی از مردان
بزرگ تاريخ
ايران میماند
ولی پرشورترين
پرستندگانش
نيز او را
بزرگترين
ايرانی سده
نمیشمردند.
با همه اهميت
پيکار ملی
کردن نفت
آنچه از مصدق
برای آينده
ماند قابل
مقايسه با
رضاشاه نيست
که اگر
خوزستان را
به ايران باز
نگردانيده
بود اصلا
نامی از او به
ميان نمیآمد.
مبارزه
ضداستعماری
مصدق خاطرهای
افتخارآميز
است ولی
مانند شعار
موازنه منفی
او بیموضوع
شده است. حتا
استقلال و
ناوابستگی
نيز در جهان
دگرگونه
امروز همان
معنی را نمیدهد.
اقتصاد بدون
نفت شعار
ديگری بود که
از او در همان
حد شعار
ماند؛ و در
واقع اين
رضاشاه بود
که آن را عمل
کرده بود. او
نشان داده
بود که با
سالی دو سه
ميليون ليره
درآمد نفت میشد
ايران را
ساخت (مصدق با
همه تحريم
نفتی
انگلستان تا
سالی ۲۳
ميليون دلار
از اصل چهار
ترومن کمک میگرفت.)
يک يادگار
ماندنی مصدق،
پيشتر بردن
فرايافت جرم
سياسی است که
با رضاشاه به
فرهنگ سياسی
ايران راه
يافت. در
قانون منع
مرام اشتراکی
رضاشاه هر
کمونيستی
مجرم و قابل
پيگرد دانسته
شد. مصدق يک
گام پيشتر
رفت و هر
مخالف خود را
خائن شمرد (هنوز
هوادارانش
چنين میپندارند.)
جامعه ايرانی
پس از آنها
ديگر نتوانست
به يک سياست
همرايانه consensual
برسد
چنانکه
اشاره شد بخش
بزرگ فرهمندی
مصدق، اگر نه
بخش بزرگترش،
به ۲۸ مرداد
که عاشورای
مدرنی شده
است برمیگردد.
درباره ۲۸
مرداد میتوان
عقايد
گوناگونی
داشت ولی در
چشمانداز
تاريخی،
جايگاهش
تغيير کرده
است. نه تنها
در دسترس
بودن اسناد
تازه به
قضاوت های
متعادلتری
درباره سراسر
آن دوره میانجامد،
بار عاطفی و
بهمراهش
سودمندی آن
به عنوان يک
حربه سياسی
نيز طبعا
برای کسانی
که در آن فضا
نزيستهاند
کمتر میشود.
با بيرون
رفتن واپسين
نمايندگان
نسل سوم از
زندگی، ۲۸
مرداد نيز از
اسطوره بيرون
کشيده خواهد
شد تصوير
ذهنی مصدق به
عنوان ابرمرد
تاريخ،
همچنانکه
محمدرضاشاه،
هرکدام برای
پرستندگان
خود، ريشه در
نوستالژی از
يک سو و مظلوم
پرستی مردمی
که با گريه
زندگی میکنند
از سوی ديگر
دارد. اين
بسته به
انرژی
پرستندگان
است که با چاپ
کتاب و مقاله (برای
مصدق) و شمايل (برای
محمدرضاشاه)
آن تصوير
ذهنی را زنده
نگه دارند.
اما نوستالژی
با گذشت زمان
میپژمرد
وخود عاشورا
نيز در جهان
امروزی ما
پديدهای رو
به ضعف است، و
ايرانيان در
گرماگرم
تغيير
پارادايم،
مانند
پيشرفتهترين
مردمان،
بيشتر به
دستاوردها و
پيروزیها
ارزش خواهند
گذاشت. همه
اينها از
شمار کسانی
که مصدق را
بزرگترين میخوانند
ناچار خواهد
کاست. با
اينهمه از آن
سه شخصيت او
بيش از
ديگران بخت
آن را دارد که
يک نماد
بماند
با يک
استراتژی
جسورانه و با
قدرت اجرائی
که ديگر در
هيچ زمامدار
ايرانی ديده
نشد رضا شاه
از 1921 تا دهه
بعدی همه
اينها و بسا
طرحهای ديگر
را عملی کرد.
ايران
يکپارچه شد و
بيگانگان
ديگر نقشی در
اداره امور
آن نداشتند؛
جز نفت که زور
او نرسيد. يک
دستگاه اداری
امروزی در
جای لحاف
پارهای که
دولت قاجار
بود سراسر
ايران را
پوشاند. با
ثبت احوال و
شناسنامه و
نامخانوادگی،
ايرانی در
قالب حقوقی
شهروند يک
کشور و نه
رعيت ارباب و
خان و پادشاه
قرار گرفت،
تا کی قالب
سياسیاش را
بيابد.
دادگستری
نوين
غيرآخوندی و
مجموعههای
قانون مدنی و
قانون جزائی
و قانون
تجارت و ثبت
احوال به
جامعه ايرانی
امکان داد که
سير توسعه
اقتصادی خود
را آغاز کند و
به اصطلاح
مارکسيستی
وارد مرحله
رشد بورژوازی
شود. رضا شاه
برای نخستين
بار در دوران
اسلامی به
ايران يک
دولت قانون rechtstaat
داد.
سختگيريش در
اجرای قانون
و فرايند
قانونی due process of law
حتا هنگامی
که زمينهای
مردم را به
زور میگرفت
مشهور است (آن
بخش کاراکتر
او لکهای
پاک نشدنی بر
نامش گذاشته
است؛) و معدود
مخالفان
سياسی که در
زندانهايش
کشته شدند
منظره کلی را
تغيير نمیدهد.
از دولت
قانون تا
حکومت قانونی
به معنای
دمکراتيک
البته فاصلهای
است که هيچ
کشوری در
بيست سال و
پنجاه سال از
آن نگذشته
است
در همان
حال او به
ماليه کشور،
باز برای
نخستين بار
پس از بهترين
دوره صفويان،
سرو سامانی
داد. در کشوری
که از
بينواترين
سرزمينهای
آن دوران بود
به ياری
انحصار ترياک
و دخانيات و
بازرگانی
خارجی (که به
سبب فشارهای
استعماری
شوروی يک
اقدام دفاعی
نيز بشمار میرفت)
خزانه کوچک
دولت را پرمیکرد
و با اينهمه
بودجه کشور
در دوره او از
هزار ميليون
ريال نگذشت
که ايرانيان
آن زمان به
خواب نديده
بودند و برای
ما مايه
شگفتی است که
چگونه با
چنان ارقامی
میشد کشوری
را در عين حال
اداره کرد و
ساخت. با بستن
قراردادهای
پاياپای و
صدور آنچه
ايران میتوانست
بفروشد
سرمايه ارزی
برای ساختن
راهآهن
سراسری و
پايه گذاری
صنعت نوين
فراهم کرد که
پيش از او اگر
هم میخواستند
به سبب
جلوگيری قدرتهای
استعماری نمیتوانستند.
(درآمد نفت به
نوسازندگی
ارتش اختصاص
داشت و ماشينهای
کارخانهها
با سالامبور
يا روده
گوسفند، و
کتيرا و
ترياک و
مانندهای آن
مبادله میشد.)
دولت به
عنوان فراهم
آورنده آموزش
و بهداشت و
درمان همگانی
و توسعه
اقتصادی (تا
اندازهای که
ايران بیپول
و بینيروی
آموزش يافته
آن روز اجازه
میداد) و نه
صرفا مالياتگير
و سربازگير،
از نوآوریهای
او بود
فهرست
آنچه
ديوانسالاری
رضاشاهی کرد،
از شبکه
راهها تا
هزاران
ساختمان
عمومی، تا
فرهنگستان
زبان و تربيت
بدنی و آموزش
موسيقی
کلاسيک و
ورزش و
پيشاهنگی و
گردآوری و
آموزش يتيمان
(هنرستان
دختران) و شير
و خورشيد
سرخ، از
سازمان
جنگلبانی تا
هنرستان
موسيقی و
کانون پرورش
افکار برای
آموزش دادن
آداب زندگی
امروزی، از
جمله پاکيزگی
دندان و آشنا
کردن مردم با
انديشههای
مدرن و
فرستادن گروهها
گروه بهترين
دانشجويان
ايرانی به
اروپا به
شماره نمیآيد.
(در سفرنامهمازندران
خود گله میکرد
که طرز غذا
خوردن را نيز
بايد به هم
ميهنانش ياد
بدهد.) هيچ
گوشهای از
زندگی ملی از
توجه
ديوانسالاری
او دور نماند
و خودش با دقت
و پيگيری بر
همه آن
برنامه شگرف
نوسازندگی modernization
نظارت کرد.
دستگاه اداری
او نمونه
کارائی نبود
و برنامههايش
به آهستگی در
سراسر کشور
پخش میشد که
در آن مرحله
ناگزير میبود.
ولی بهر حال
ايران بايست
از جائی آغاز
میکرد. رضا
شاه زنان را
از حجاب
رهانيد و به
آموزش عالی و
مقامات اداری
راه داد که
دشوارترين
اصلاحات او،
و در کنار
آموزش
همگانی، دو
انقلاب
اجتماعی بزرگ
تاريخ ايران
بشمارند. او
همچنين با
درهم شکستن
قدرت نظامی
فئودالها
بزرگترين
مانع درآوردن
ايران را به
يک جامعه
طبقه متوسط
برطرف کرد
محمدرضاشاه
در هر سه
زمينه
اصلاحات پدر
را با
اصلاحات ارضی
(يک انقلاب
اجتماعی ديگر)
و گسترش
بيشتر آموزش
همگانی و
دادن حقوق
سياسی به
زنان تکميل
کرد. در کمتر
از يک نسل زن و
مرد و جامعه
ايرانی در
قالب نوينی
ريخته شدند و
همان اندازه
نيز در سدههای
گذشته امکان
نيافته بود و
تا بيست سال
پس از رضاشاه
امکان نيافت.
دستاوردها و
پيام پيشرفت
و نوسازندگی
او هنوز
اساسا تعيين
کننده راهی
است که جامعه
ايرانی میبايد
بپيمايد و تا
ما خود را به
پای اروپائی
برسانيم که
آرزوی او میبود
خواهد ماند
با آنکه
اقتدارگرائی
و تمرکز محض
تصميمگيری
در يک مقام،
ويژگی
پادشاهی رضا
شاه بود و او
کمترين
احترامی برای
فرايند
دمکراتيک
نداشت (هر چند
نهادها و
صورت ظاهر
قانون اساسی
مشروطه را
نگه داشت)
هرگوشه
برنامهاش
زمينهساز يک
جامعه
دمکراتيک بود
که اگر تاريخ
و جغرافيای
سياسی به او و
ايران مهربانتر
میبودند در
همان نسل پس
از رضاشاه در
ايران بر
پايههای
استوار شکل
میگرفت.
دشمنان و
منتقدان او
با ادعای
اينکه در
پادشاهيش
آزادی از
ايران رخت
بربست نا
آگاهی خود را
از اسباب
دمکراسی به
نمايش
گذاشتند. آن
دشمنان و
منتقدين يا
مانند
مارکسيست ـ
لنينيستها
دمکراسی را
دشمن میداشتند،
يا خود پس از
رسيدن به
قدرت، نمايشی
از درک مفهوم
و وفاداری به
اصول دمکراسی
ليبرال
ندادند. دو
مانع ساختاری
عمده دمکراسی
در ايران "روحانيت"
شيعه و خانهای
فئودال بودند
که سياستهای
رضا شاهی به
برچيدن و
ناتوان
کردنشان
اولويت داد؛
بقيهاش از
نبود زيرساختهای
اجتماعی و
اقتصادی لازم
يک جامعه
نوين میآمد
که برای
پيشبرد آگاهی
دمکراتيک و
برپائی
سازمانهای
مدنی ضرورت
دارد و او
پايه ريزيش
را کرد
ما در
اينجا از سده
بيستم میگوئيم
ولی در تاريخ
ايران چند
فرمانروا را
میتوان نشان
داد که چنان
ديد گستردهای
را با چنان
انرژی
نامحدود
همراه کرده
باشند؟ اينکه
رضاشاه سرمشق
نزديک ترکيه
و سرمشق
دورتر اروپا
را در برابر
داشت از
اهميت نوآوریهايش
نمیکاهد.
فاصله ميان
آرزوهايش
برای ايران و
امکانات
ناچيزش چندان
بود که میتوان
درباره آن
مزيت مبالغه
نکرد؛
همچنانکه میتوان
با چشم پوشی
بيشتری به
محدوديتهای
آشکارش
نگريست. او
نتوانست
احترام و
ستايش درخور
خدمات حياتيش
را به ايران
بدست آورد و
همه گناه
خودش بود.
برعکس،
کارنامهاش
مايه کشاکش
تازهای در
سياست ايران
شد که تا
امروز کشيده
است. خشونت و
قدر نشناسیاش
نگذاشت
چنانکه بايد
از خدمات
سرامدان
سياسی و
روشنفکرانی
که به اندازه
خود او
سرسپرده
برنامه
نوسازندگی
ميهن بودند
برخوردار شود.
پايان غمانگيزش،
بيش از خود او
برای ايران،
که هيچ
ناگزير نمیبود
پرده سياهی
بر يک دوره
کوتاه سرشار
از سازندگی
کشيد که پس از
سه نسل دارد
اندک اندک در
خود ايران
کنار میرود.
ولی او در يکی
از حساسترين
دورههای
تاريخ جهان و
ايران با
سپردن نخستوزيری
به نامناسبترين
کسی که میتوانست
بيابد آن
بدبختی را
اجتناب
ناپذير کرد.
خود او
چنانکه در
بحران نفتی 1933 و
پس از يک
اشتباه بزرگ
و نيز در
جريان کناره
گيريش نشان
داد بخوبی میتوانست
واقعيات را
دريابد و به
ضرورتها
گردن نهد و
اگر به درستی
آگاهش میکردند
به احتمال
زياد خطر را
بر میگردانيد
امروز
ايرانيان هر
چه بيشتری،
بويژه در
ميان آن شصت
درصدی که پس
از انقلاب
اسلامی به
جهان آمدهاند،
به گذشته صد
ساله کشور
خود مینگرند
و فارغ از
نبردهای
سياسی نسل
پيش از خود،
سهم هر دوره و
شخصيت تاريخی
را ارزيابی
میکنند. رضا
شاه که ايران
از دست رفته
را به زندگی
باز آورد و
جنبش مشروطه
را در آرمانهای
ترقيخواهانهاش
تحقق بخشيد و
بدين ترتيب
تاريخ نوين
ايران را
آغاز کرد با
همه کاستیهايش
چهرهای هر
چه برجستهتر
میيابد؛
برخلاف
ديگران نيازی
به زيارتنامه
خوان و متولی
ندارد و به
نيروی کارهای
بزرگی که
تنها از او
برآمد در
خودآگاهی ملی
ايرانيان پيش
میرود.
ايرانی
امروزين در
نکبت جمهوری
اسلامی غرق
در دلارهای
نفتی بهتر میتواند
ببيند که پدر
ايران نوين
از کجاها
بايست آغاز
میکرد و با
چه دشواریهائی
روبرو میبود
2007
فوريه ۲۰۰۷
داریوش همایون در ابتدا به اولین حزب راسیستی ایران به نام سومکا پیوست که رهبری آن را دکتر منشی زاده داشت که تحصیلات خود را در آلمان کرده بود و روش نازی و هیتلری داشت و لباسها و طرز کارهای داریوش همایون و و سایر اعضاء حزب سومکا شبیه نازی ها و پیروان هیتلر بود
داریوش
همایون بعدها
به حزب پان
ایرانیست
پیوست
پس از دریافت لیسانس حقوق از دانشگاه طهران به فعالیت سیاسی پرداخت و عضو حزب راسیستی سومکا شدر سال هزار سیصد پنجاه پنج قائم مقام دبیر کل حزب رستاخیز شد و همه کارهای حزب را به قول خودش انجام میدادوقتی آموزگار نخست وزیر شد از او خواست به وزارت اطلاعات و جهانگردی برود
آهام A H A A M / 2007
شهروند
ایران، اما
برابر حقوق
در تمامی
عرصه ها!
نگاهی
به مقاله
آقای داریوش
همایون، "شهروند
ایران یا
شهروند قوم؟"
در
طول صد سال
اخیر، یکی از
مهمترین
مولفه های
چالشهای
سیاسی و
مبارزاتی
مردم
کشورمان،
خواسته ها و
مبارزات
ملیتهای
ایرانی بوده
است. در این
دوران بدلیل
موقعیت مهم
ژئوپلیتیک
ایران و
اهمیت موقعیت
استراتژیک آن
برای
ابرقدرتها و
وجود جنگ
سرد، گره
خوردن منافع
بخش عمده
احزاب و
شخصیتهای
سیاسی جناح
راست ایران،
که حاکم بر
قدرت بودند،
با منافع
قدرتهای رقیب
اتحاد شوروی،
قبل از اینکه
به مسئله ملی
درایران از
زاویه سیاسی
و بعنوان یکی
از معضلات حل
نشده بخش
بزرگی از
مردم ایران
نگاه بکنند،
نسبت به
خواسته ها و
تمایلات
فرهنگی-
سیاسی بخش
بزرگ مردم
ایران از
دیدگاه
ناسیونالیستی،
سیاستهای
یکسان سازی و
مبارزه علیه
خواسته ها و
تمایلات
ملیتهای
ایرانی حرکت
کرده اند. با
توسل به زور
قدرت نظامی –
سیاسی حکومت
مرکزی دست به
سیاست یکسان
سازی زبانی –
فرهنگی زده
اند. به همین
خاطر هم بعد
از قطع روند
انقلاب
مشروطیت بدست
رضاخان
همواره
خواسته های
فرهنگی –
سیاسی
ملیتهای
ایرانی به
یکی از
چالشهای
مرکزی،
مبارزاتی بخش
بزرگی از
مردم ایران
تبدیل شده
است.
متاسفانه
برای عده ایی
هنوز علیرغم
تحولات ژرفی
که در جهان و
منطقه صورت
گرفته است،
ملیتهای
ایرانی
همچنان
برایشان نه
بعنوان
شهروندان
برابر حقوق
ایران در
تمامی عرصه
های سیاسی،
فرهنگی،
اجتماعی و
اقتصادی بلکه
بعنوان
مهاجرانی که
میتوانند
اختیاری زبان
مادریشان را
بیاموزند،
مطرح هستند.
اکنون
که از دوران
جنگ سرد خبری
نیست، برای
قدرتهای
جهانی در
تحولات ایران
و منطقه
پارامترهای
دیگری عمل می
کنند. سوال
مرکزی این
است که آیا
احزاب و
سازمانها و
شخصیتهای
سیاسی ایران
خواهند
توانست، خود
را از چنبره
ایدئولوژیهای
خود ساخته
ناسیونال -
شونیستی،
خلاص بکنند و
به خواسته
های ملیتهای
ایرانی پاسخی
در خور و راه
حلهای
دمکراتیک و
متمدنانه
برای حل
مسئله ملی در
ایران ارایه
بدهند؟
اکنون
بحث
چگونگی
برخورد به
خواسته های
حل نشده
ملیتهای
ایرانی، به
یکی از
چالشهای مهم
در میان
جامعه سیاسی
ایران تبدیل
شده است.
جریانهای
سیاسی و
شخصیتهای
ایرانی با
توجه به
سابقه
تاریخی،
علایق و
منافع سیاسی
خود نسبت به
چگونگی حل
مسئله ملی در
ایران،
پاسخهای
متفاوتی
میدهند. در
طیف مشروطه
خواهان
سلطنتی
ایران، مواضع
آقای داریوش
همایون
علیرغم اینکه
ایشان در
عرصه سیاست
ایران
میخواهد
بعنوان
نماینده
لیبرال
دمکراسی
شناخته بشود،
اما در رابطه
با حل مسئله
ملی و
پاسخهای
ایشان به
خواسته های
برحق ملیتهای
ایرانی،
آغشته به
ناسیونال-شونیزم
عظمت
طلبانه
ایرانی است،
که در طول
تاریخ معاصر
ایران این
ناسیونال-شونیزم
با اتکا به
نیروی سرکوب
حکومتهای
مرکزی به ضرر
ملیتهای غیر
فارس عمل
کرده است. در
طیف راست
جامعه ایران
تغییر و
تحولات فکری
در زمینه حل
مسئله ملی در
ایران کمتر
به چشم
میخورد، طیف
وسیعی از
آنان همچنان
بر افکار
ناسیونال-
شونیستی
پافشاری
میکنند. تا
آنجایی که
آقای همایون
سخن از "حقوق
سیاسی اقوام"
در ایران را
بر نمی تابد.
آقای
داریوش
همایون از
مصوبات
سازمان ملل و
اعلامیه
جهانی حقوق
بشر و
میثاقهای آن
نیز تعبیر
خود خواسته
ای دارد. در
مصوبات
سازمان ملل و
اعلامیه
جهانی حقوق
بشر از حقوق و
خواسته های
اقلیتهای ملی
و قومی سخن به
میان آمده
است. ایشان در
مقاله ای زیر
عنوان "شهروند
ایران یا
شهروند قوم؟"
مینویسد: ”در
سوی ديگر
آنچه را که در
ميثاق های
پيوست
اعلاميه
جهانی حقوق
بشر، پياپی و
به اصرار "حقوق
سياسی افراد
متعلق به
اقليت های
مذهبی و قومی"
ناميده شده
به اقوامی که
هر کس می
تواند تعريف
خودش
را از آنها
داشته باشند
می بخشند؛ و
نه تنها به
ملت يگانه
ايران بلکه
به حقوق
شهروندی نيز
که ميراث
بيست و پنج شش
سده تلاش
بهترين های
انسانيت است
پايان می
دهند. در هردو
سو ملاحظات
تنگ و اشتباه
آميز
تاکتيکی، "راه
دوزخ (تجزيه و
پاکشوئی قومی)
را، (به
پشتيبانی
بيگانه،) با
نيات (نا) خوب
هموار" می کند."
آقای همایون
معلوم نیست
با اتکا به
کدامین
فاکتهای
تاریخی از
برآوردن "حقوق
افراد متعلق
به اقلیت های
مذهبی و قومی"
به احقاق
حقوق
اقلیتهای
مذهبی و قومی
و ملی میرسند.
در ایران
ترکهای
آذربایجانی
همواره در
تمامی سطوح
دولتی – نظامی
و سیاسی حضور
داشته اند،
اما هیچگاه
حقوق فرهنگی –
سیاسی ترکهای
آذربایجانی
نه تنها در
ایران تامین
نشده است،
بلکه در طول
تاریخ همواره
هر برآمد
جنبش فرهنگی –
سیاسی ترکهای
آذربایجان
سرکوب شده
است. راه
تامین حقوق
سیاسی
ملیتهای
ایرانی نه با
دادن حقوق
سیاسی به
افراد آنها،
بلکه با
تامین حقوق
سیاسی
ملیتهای
ایرانی به
مثابه بخشی
از شهروندان
ایران مطرح
است. در یک سده
اخیر ایران
نیز ملیتهای
ایرانی
همواره
بعنوان بخشی
از شهروندان
ایران، در
شکل احزاب،
جنبشها و
حرکتهای ملی
در منطقه محل
زندگی اشان
برآمد سیاسی-فرهنگی
داشته اند.
کردستان و
آذربایجان و
ترکمن صحرا
نمونه هایی
قابل اتکا
بعنوان فاکت
تاریخی هستند.
چهره ها و
شخصیتهای
برجسته ملی
همانند قاضی
محمد، پیشه
وری و توماج
نه بعنوان
شخصیتهای
قائم به ذات
بلکه برآمده
از حرکتهای
ملی ملیتهای
خود بوده اند
و نه خود و نه
دیگران می
توانستند
آنان را جدا
از جنبشهای
ملی اشان
تعریف بکنند.
آنانی هم که
هر چند از ترک
و کرد و ترکمن
در بالاترین
سطوح کشوری
بوده اند،
هیچگاه نه
خود و نه
دیگران
توانستند،
آنان را در
پیوند با
ملیتهایشان
توضیح بدهند.
در نتیجه
جنبشهای
ملیتهای
ایرانی، با
خواسته های
ملی اشان
تعریف می شود.
در سده اخیر
ایران نیز
جنبشهای ملی،
ملیتهای
ایرانی در هر
برآمدی حضوری
قوی و پر رنگ
در تحولات
سیاسی کشور
داشته اند.
دیگر این
جنبشها را
نمی توان با
قدرتهای
خارجی و یا
جدا از
مردمشان
توضیح داد.
باید
واقعیتهای
این جنبشهای
ملی را به
مثابه بخشی
از جنبش
دمکراسی
خواهی سراسر
ایران پذیرفت.
نادیده گرفتن
حرکتهای ملی،
ملیتهای
ایرانی لطمات
جبران
ناپذیری را
به جنبش
دمکراسی
خواهی ایران
خواهد زد.
آقای
داریوش
همایون
مخالفت خود
با نشست
برلین –
گردهمایی
بخشی از
جمهوریخواهان
با مشروطه
خواهان
سلطنتی، را
ابراز کرده و مهم
ترين دستاورد
دو نشست
پيشين آنان،
که اینک در
تدارک سومین
نشست خویش
اند، را وارد
کردن مقوله
حقوق سياسی
اقوام ايران
در گفتمان
سياسی می
داند. از این
قرار آقای
همایون
همرزمان
مشروطه خواه
سلطنتی خود
را در عقب
گردشان از
مواضع گذشته
خود در باره
مسئله ملی،
مورد انتقاد
و سرزنش قرار
داده است.