حق و صبر

درباره تاریخ و فرهنگ مردم ممتاز شرق میانه

 

 

 

 

 

 در پیوند با مبارزات حق طلبانه ی مردم فلسطین، بیدارگری با

 

قلم و سخن، برنده ترین حربه علیه صهیونیسم جهانی است؟! 

 

در پی بازداشت دیوید ایروینگ به جرم نگارش کتابی برای اثبات دروغ بودن ادعای کشتار یهودیان در بازداشتگاه های هیتلری، که بارها و بارها نادرست بودن آن در بررسی های دیداری و آماری اثبات شده و نیز احضار شهردار لندن به دادگاه به سبب سخنان ضد صهیونیستی اش، اینک شاهد ظهور چشمه ی دیگری از وحشت زدگی یهودیان و صهیونیست ها از انتشار و ارائه ی مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران»، در نمایشگاه کتاب فرانکفورت شده ایم.

امسال انتشارات کارنگ، به همت بخش انتشارات یک مرکز تحقیق تاریخ ایران، فقط با مجموعه کتاب های «تاملی در بنیان تاریخ ایران» و یک برگ یادداشت توضیحی، به زبان های فارسی وانگلیسی، که متن آن پیش تر و در تاریخ دهم آبان با عنوان «توسعه ی دیدگاه های تازه»، در این وبلاگ نصب شده بود، در نمایشگاه کتاب فرانکفورت حضور داشت.

هنوز ماهی نگذشته سیل اعتراض از سوی کارگزاران یهود نسبت به کتاب های عرضه شده در غرفه ی ایران به راه افتاده و چنان که سايت خبري اسراييل IsraelNationalNews.com از زبان یک کارشناس سياسي به نام کونتزل، Kuntzel  که گزارش او در Wall Street Journal 28.10.2005 چاپ شده و یک کارشناس سیاسی دیگر به نام Horacio Cstellanos Moya که السالوادوری است و ظاهرا از غرفه ی ایران در نمایشگاه فرانکفورت دیدن کرده اند، به ارائه ی کتاب های یهود ستیزانه، و مشخصا عناوینی چون «یهودیت جهانی، اثر هنری فورد»، «قوم برگزیده و ... اثر محمد تقی تقی پور» و «پروتکل های صهیونیسم» در غرفه ی ایران اعتراض شده است.

اما در واقع سبب اصلی این اعتراض، عرضه ی مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران» و یادداشت ضمیمه ی آن بوده است، که کونتزل با تبعیت از فرمان شورای جهانی یهود ، که رعایت مطلق سکوت درباره ی این کتاب ها را فرمان داده، ضمن نبردن نامی از این مجموعه، ناراحتی و نفرت و عصبیت خود را از حضور این عناوین در نمایشگاه فرانکفورت چنین لو داده است:

«یک ناشر ایرانی با تعداد محدودی کتاب در این نمایشگاه شرکت کرده بود که من نیز به آن نپرداختم و خوش حالم که بدین وسیله یک توطئه ی دیگر را ناکام گذاردم»!!!؟

چه قدر این اظهار نظر گونتزل با ادا و اطوارها و شیرین زبانی های روشنفکران خودی مثلا در روزنامه شرق شباهت دارد! گونتزل در پایان گزارش اش می نویسد:

«من خواستار منع رسمی حضور ایران در نمایشگاه آینده هستم. غرفه ی کتاب ایران در نمایشگاه فرانکفورت نه محل عرضه ی کتاب های یهود ستیز بل باید محل امنی برای عرضه ی نظریات ایرانیان آواره و بی پناه باشد»! 

آقای یورگن بوس، مدیر نمایشگاه کتاب فرانکفورت ، در واکنش به این اعتراضات گفت: تا زمانی که شکایت رسمی علیه نمایش کتاب های یهود ستیزانه ارائه نشود، مجاز به اعمال واکنشی علیه این مقالات و کتاب ها و غرفه ی ایران نخواهد بود. 

در اخبار امروز شنیدم که در اصفهان نشستی برای تجلیل از مقام تاریخی و مذهبی سلمان فارسی با عنوان یار و مدد کار پیامبر بزرگ برگزار بوده است! نگفته پیداست در کشوری که رییس مجلس آن از قداست مزار استر و مرد خای، یعنی سازمان دهندگان اصلی قتل عام ایرانیان در ماجرای کثیف و پلید پوریم می گوید و برای سلمان فارسی دروغین نشست تجلیلی برگزار می شود، باید هم شاهد چنین تبعیت وسیعی از دستور شورای جهانی یهود در مراکز اطلاع رسانی دولتی و ملی باشیم و علاقمند نباشند که مبحث رخ داد پوریم و اثرات ضد بشری و ضد تمدنی آن برای جهانیان و به خصوص مسلمین شرق میانه برملا شود. زیرا اثبات توقف هستی و حیات در سراسر سرزمین های پوریم زده، کوهی از اباطیل سلمان گونه و خروارها دروغ تفرقه انگیز دیگر را از پیش پای اتحاد مسلمین برخواهد داشت که مورد درخواست یهودیان و عوامل آشکار و پنهان آن ها نیست.   

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بيست و هفتم آبان 1384ساعت 20:29  توسط ناصر پورپیرار  |  24 نظر

 

 

کی بود کی بود، من نبودم!!!!

مجله ی «افق بینا»، یکی از ارگان های تبلیغاتی یهودیان ایران، در شماره ی ۲۷، مقاله ای دارد به قلم آقای هارون یشایایی-که ظاهرا صاحب مقامی در انجمن یهودیان ایران است- درباره ی مولفان کتاب «فرزندان استر» و مترجم فارسی آن، خانم مهرناز نصریه، که ضمن آن هراس زدگی انجمن یهودیان ایران از برملا شدن ماجرای قتل عام پوریم و نیز نفرت آنان از پورپیرار که پرچم دار اولیه و اصلی طرح لزوم بررسی ماجرای تاریخی و پلید پوریم شده، کاملا آشکار است.

«در مورد دوم يعني ترجمه ی كتاب به زبان فارسي از طرف انتشارات كارنگ روايت حكايتي تلخ و شيرين است مقدمه و زيرنويس‏هاي كتاب كه با توجه به سياق نوشته نمي‏تواند از مترجم باشد، معمولاً منعكس كننده نظر ناشر است و آقاي ناصر پورپيرار مسئول نشر كارنگ با انتشار اين كتاب گويا فرصتي به دست آورده‏اند تا تب شديد ضديهودي خود را كمي خنك كنند، به اين معني كه ناشر بدعتي تازه از خود به جاي گذاشته، چون مقدمه و زيرنويس كتاب كه قاعدتاً اگر لازم باشد در توضيح مطالب كتاب مي‏تواند مفيد باشد. به يك رديه كاملِ متن كتاب تبديل شده و از موضوع به دور افتاده است، در واقع اسم كتاب و داستان استر است كه توضيحات زير صفحات كتاب را شامل مي‏شود و نگاه نويسنده مقدمه و زيرنويس‏ها هم كاملاً رنگ و بوي سياسي و تعصب‏آميز به خود مي‏گيرد.

اينجانب در مذاكرات تلفني خود با آقاي پورپيرار بعد از انتشار ترجمه كتاب «فرزندان استر» مطلبي دستگيرم شد كه با خود ايشان درميان گذاشتم. ايشان علاوه بر اين كه موضوع كتاب استر و عيد پوريم را از يك روايت وحياني و سمبوليك به يك رويداد قطعي تاريخي با ذكر روز به روز آن كه گويا به ايشان الهام شده است...! و در مواردي خود شخصاً در موقع وقوع حادثه حضور داشته‏اند تبديل نموده‏اند...! و آن را دليلي براي دشمني ديگران با يهوديان مي‏دانند و موضوع كتاب فرزندان استر و عيد پوريم را به چنان واقعه دهشتناكي در تاريخ ايران تبديل كرده‏اند كه حمله مغول در برابر آن ناچيز است...!

انصاف اين است، اگر آقاي پورپيرار كه براي موضع‏گيري ضديهودي خود حاضرند بخشي از تاريخ ايرانيان را رد نموده و ملت ما را به بي‏تاريخي در يك دوره طولاني متهم نمايند، مايل بودند كتاب استر را و وقايع «پوريم» را بررسي كنند مي‏توانستند كتابي جداگانه بنويسند و البته هر چه مي‏خواهند بگويند كه معمولا هم مي‏گويند...!چنانچه گفته‏اند كه «واقعه پوريم» بيش از چهارصدسال زندگي مردم ايران را به نابودي و فنا كشيده است...؟ و تا جايي پيش رفته‏اند و در مقام چنان قضاوتي قرار گرفته‏اند كه از آدمي كه نگاهي به زندگي اجتماعي مردم و تاريخ ايران داشته باشد بعيد به نظر مي‏رسد و در جايي ديگر از جمله ناگهان در يك اظهارنظر من درآوردي گفته‏اند: «بنابر نص صريح تورات مردم سراسر ايران، در عهد هخامنشيان در زمره دشمنان يهود بوده‏اند...!» كه گويا به ايشان وحي شده است و در مقدمه ناشر براي عقده‏گشايي توضيح داده‏اند كه «بيشتر يهودي‏ها در عصر محمدرضا شاه آدامس و عروسك ساخته‏اند و بيمه‏گذار بوده‏اند و آبجو و عرق خورده‏اند و حاصل آن را براي ستيز با فلسطينيان فرستاده‏اند...»، البته اين برداشت آقاي پورپيرار است و ايشان اين طور خيال كرده‏اند....! كه بر خيال نه اعتباري هست و نه سندي لازم دارد...!»

ابتدا به اغلاط اطلاعاتی گفتار بالا رسیدگی کنم تا معلوم شود آقای یشایایی حتی نوشته های مرا یا اصلا و یا به درستی نخوانده اند. زیرا من صریحا و با اسناد و آگاهی های معتبر باستان شناختی اثبات کرده ام که قتل عام کامل مردم شرق میانه به دست یهودیان، در ماجرای پلید پوریم، نه چهارصد سال و نه فقط تمدن شرق میانه، که لااقل به درازای پانزده قرن، تمدن سراسری بشر را متوقف نگه داشته و به عقب انداخته است و از میان ده ها دلیل دیگر یکی هم پرسیده ام که کدام عامل به جز پوریم موجب شده تا آگاهی های بشری در ۱۰۰۰ سال پیش، از توانایی های ۳۰۰۰ سال پیش مردم شرق میانه عقب تر بماند؟ و پرسیده ام آیا کسی می تواند حادثه ی دیگری، جز قتل عام سراسری و انهدام کامل تمدن ایران و بین النهرین را عامل این ایستایی دراز مدت بداند؟

آقای یشایایی جای دیگر اعتراص کرده اند که من در اظهار نظری سرخودانه مدعی شده ام که «بنا بر نص صريح تورات مردم سراسر ايران، در عهد هخامنشيان در زمره دشمنان يهود بوده‏اند»...! تا معلوم شود که ایشان نه فقط کتاب های من، که تورات را هم سرسری خوانده اند، زیرا من چنین ادعای به اصطلاح ایشان من در آوردی را از کتاب استر تورات برداشته ام:

«یهودیان در تمام ولایت های اخشورش پادشاه جمع شدند تا بر کسانی که قصد آزار آنان را داشتند غلبه کنند... و تمام روسای ولایت ها و امیران و والیان و عاملان پادشاه به یهودیان کمک کردند... پس یهودیان جمیع دشمنان خود را به دم شمشیر زده کشتند و هلاک کردند و با آنان هرچه خواستند انجام دادند... تمام یهودیانی که در ولایت های پادشاه بودند ، جمع شده و برای جان های خود مقاومت نمودند و چون هفتاد و هفت هزار نفر از دشمنان خویش را کشته بودند ، از آنان آرامی یافتند ولی دست خود را به تاراج نگشودند». (عهد عتیق، استر، ۹)

آقای یشایایی تورات، که لابد قبول دارید، خبر می دهد که یهودیان در سراسر ولایت های هخامنشی، در روزی معین و غافل گیرانه و با کمک عوامل حکومتی بر دشمنان خود تاخته اند و ۷۷۰۰۰ نفر را به عنوان دشمن خویش قتل عام کرده اند که لااقل جمعیت ۷۰ شهر بزرگ را در ۲۵۰۰ سال پیش تشکیل می داده است. اگر همین رقم تقلیل یافته را هم بپذیریم و اگر تمام مردم ۷۰ شهر از دشمنان یهود بوده اند، پس نه فقط مردم ایران، که زیست کنندگان در سراسر شرق میانه را باید نسبت به قوم یهود کینه توز و دشمن بدانیم. می بینید که موضوع قتل عام پوریم نه وحی بر من که شاید وحی بر نویسنده ی کتاب استر تورات بوده است! و بدین ترتیب شما در زمره ی منکران تورات شمرده می شوید و حق اظهار نظر به عنوان یک یهودی را ندارید زیرا یهودیان روز پوریم و قتل عام سراسری دشمنان خود را در آن روز قبول دارند و هر ساله این حادثه را به عنوان بزرگ ترین عید خود جشن می گیرند و تا آن جا پیش می روند که یهودیان کنونی را «فرزندان استر» می خوانند که مانع قتل عام کامل یهودیان به وسیله ی مردم شرق میانه و موجب ادامه ی حیات قوم یهود شد!!!

و بالاخره آقای یشایایی خیال کرده اند که من در مقدمه ی ترجمه ی کتاب فرزندان استر نوشته ام که: «بيش تر يهودي‏ها در عصر محمدرضا شاه آدامس و عروسك ساخته‏اند، بيمه‏گذار بوده‏اند، آبجو و عرق خورده‏اند و حاصل آن را براي ستيز با فلسطينيان فرستاده‏اند»... نه آقای یشایایی اگر تورات و کتاب های مرا درست نخوانده اید لااقل آن یک برگ مقدمه ی من بر کتاب «فرزندان استر» را دقیق بخوانید، زیرا من در نوشتن پر وسواسم و می دانم که بر عرق و آب جو خوردن یهودیان منعی نیست و حاصلی در ستیز با فلسطینیان ندارد، در نوشته ی من آمده است که غالب کارخانه های عرق و آب جو کشی در کشور مسلمان ایران در زمان شاه مقبور به یهودیان تعلق داشته و گفته ام که آن ها «آدامس و عروسك ساخته‏اند، بيمه‏گذار بوده‏اند، عرق و آب جو کشیده اند» و سود آن را برای ستیز با فلسطینیان به اورشلیم فرستاده اند.

آقای یشایایی در آن مذاکره ی دراز مدت تلفنی نیز یادآور شدم که قتل عام مردم و محو تمدن و هستی شرق میانه، در ۲۵۰۰ سال پیش در ماجرای تاریخی پوریم، از نظر مورخ قابل دفاع تر از این دروغ نویسی و جعلیاتی است که مورخین و باستان شناسان یهود در تولیدات تاریخی قرن اخیر آورده اند، و برای پر کردن خلاء دراز مدت هستی در منطقه ی ما ، که حاصل گستردگی قتل عام پوریم بود، افسانه های اشکانیان و ساسانیان و زردشت و اوستا و مزدک و مانی را بر هم انباشته اند، جاعلانه کتیبه های ساسانی حک کرده اند، برای کورش در یک کشتزار چغندر، با دزدی از مصالح مسجد مسلمین، شهرک پاسارگاد ساخته اند، صدها خیانت دیگر در پراکندن اسراییلیات در میان اسناد فرهنگی مسلمین مرتکب شده اند که حاصل آن تولید شکاف و ایجاد تفرقه و دشمنی در میان مسلمین بوده است و گفتم که آن سبوی به شدت محافظت شده ی پوریم به همت تحقیقات مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران»، از دست یهودیان رها شده و شکسته است و اینک خردمندان منطقه ی ما از محتویات متعفن آن باخبرند. راه دیگری ندارید جز این که تا دیر نشده از مردم جهان به خاطر آسیبی که در ماجرای پلید پوریم  بر فرهنگ و رشد و تمدن بشری و نیز به خاطر آشوبی که در تاریخ نویسی و اکتشافات باستان شناسانه ی جهان در سده ی اخیر برپا کرده اید، عذر خواهی کنید، زیرا می دانید که در حال حاضر ستیز با تجاوزات مختلف و متعدد یهودیان، در میان عالمان و مردم عادی جهان به طور فزاینده ای رو به گسترش است و هنوز فرصت التیام باقی است، فقط کافی است به جرایم تاریخی خود اعتراف کنید، از کشتار فلسطینان و توطئه در جهان اسلام دست بکشید و به جامعه ی بشری بازگردید. آقای یشایایی به یاد دارید که در تلفن با اصرار می گفتید که راه یهودیان ایران از صهیونیست های اسراییل جداست، یکی از صورت های اثبات این ادعا همین دور شدن از تلقین و تدوین تاریخ دروغینی است که مورخین صهیونیست در قرن اخیر درباره ی شرق میانه نوشته اند!

و بالاخره آقای یشایایی، ماجرا و حادثه ی کثیف پوریم را با حمله ی مغول مقایسه نکنید. زیرا صرف نظر از تاریخ مغولی که مورخین متمایل به تفاسیر یهود نگاشته اند، گواهی های معتبر و سالم و نیز بقایای مانده از آن دوران به روشنی بیان می کند که کوچ مغولان به جنوب، در گسترش فرهنگ اسلامی و بلوغ عقلانیت و علم و شکل گیری تجمع ملی ایرانیان نقش اساسی داشته است که به خواست خداوند به زمان خویش اسناد آن را عرضه خواهم کرد، نه چون قتل عام و نسل کشی وسیع و تمام عیار پوریم که موجب توقف رشد در جهان به درازای ۱۵ قرن شد.  

+ نوشته شده در  يکشنبه بيست و دوم آبان 1384ساعت 21:53  توسط ناصر پورپیرار  |  16 نظر

حربه ی خوش دست حقوق بشر!

اشاره: این یادداشت، نقد کتاب «در هوای حق و عدالت»، کار محمد علی موحد نیست، نگاه کوتاه نوزاویه ای بر منشور حقوق بشر سازمان ملل متحد و نیم نگاه مختصرتری به وادادگی روشن فکری موجود ما است، که آن متن و منشور را هم، بهانه ی حمله به فرهنگ ممتاز اسلام و مسلمین قرار داده اند. از کتاب «در هوای حق و عدالت» فقط به عنوان الگویی از این گونه بهتان آفرینی ها نقل شده، نه متنی شایسته و در خور نقد.

گفت و گوی گسترده و کارساز از حقوق و امتیازات بشر، در مقوله و مقدار تصویب منشوری قرار نمی گیرد و به متنی ختم نمی شود که قریب شش دهه پیش، در نشستی از سیاستمداران و دیپلمات های از جنگ درآمده ی غربی، به جامعه ی آدمی ابلاغ شد. منشوری که بدون مخاطب حقوقی معین، به دادنامه یک مرجع ناشناس قضایی می ماند، که بی معرفی مجری حکم، تکلیف هایی را تایید و تبلیغ می کند و یا منتفی و مردود می شمارد که از اساس بر پشتوانه و پذیرشی متکی نیست، ماهیتا برای تبعیت عمومی و با نیت ارتقای مدنیت تدوین نشده و به تدارک مستمسکی برای رفع تکلیف و نمایش کاغذی رعایت کرامت انسانی در غرب ماننده تر است. غربی که در پانصد سال اخیر، در عمل مستمر، طبیعی ترین حقوق فردی و جمعی آدمی، در سراسر جهان را نقض کرده و تجاوزاتی را مجاز دانسته، که پس از تصویب آن منشور، صورتی آشکارتر و عمیق تر و وسیع تر و با کمال حیرت طلبکارانه تر، به خود گرفته است!

«خانم رابینسون - کمیسر عالی حقوق بشر سازمان ملل متحد - این سخنان را به مناسبت پنجاهمین سال تصویب اعلامیه ی جهانی حقوق بشر گفته است: در این پنجاهمین سالگرد موردی برای جشن گرفتن، تبریک گفتن و خوش حالی کردن وجود ندارد. نمی توانیم ادعا کنیم که طی این پنجاه سال فعالیت در زمینه حقوق بشر، دست آورد قابل توجهی در کم کردن موارد نقض حقوق بشر داشته ایم. در همین دهه دوبار شاهد کشتار دسته جمعی علیه صدها هزار افراد انسانی بودیم. تجاور به عنف به عنوان یک سلاح سیستماتیک در جنگ مورد استفاده قرار می گیرد و هیچ اعتنایی به اسناد حقوق بشر و حقوق بشر دوستانه بین المللی نمی شود. صدها میلیون نفر در فقر شدید زندگی می کنند و از بدی تغذیه، بیماری و فقدان امید به زندگی رنج می برند. میلیون ها کودک به خاطر نداشتن آب سالم یا ابتلا به بیماری هایی که قابل پیش گیری است، می میرند»‌‌. (محمد علی موحد، در هوای حق وعدالت، ص ۴۱۵)

تا آن جا که می دانیم، موارد و مکان هایی را که خانم رابینسون از تجاوز به حقوق انسان، پس از تصویب منشور، آدرس می دهد، بیش تر به حوادثی باز می گردد که کشورهای تدوین کننده ی آن منشور بانی آنند و فهرست او از چه گونگی تجاوزات رخ داده در پنج دهه ی اخیر به حقوق انسانی، به رفتارهای آشکار و پنهان غربیان معطوف است و فقر شدیدی را که معرفی می کند، با نمونه ی کشورهای سراسر آفریقا، غالبا گریبانگیر سرزمین هایی است که متداوما و تا امروز مورد غارت کامل غربیان قرارگرفته اند. در عین حال هنوز کسی اعلام نمی کند که مفاد همین منشور عقیم و بدون خاصیت و بی کاربرد، در کدام مکتب فکری تهیه و تدوین شده، متن آن برآیند مبادله ی ذهن و ضرورت و نیازهای کدام فرهنگ و فنون و حاصل و عصاره ی چه تجربه ی زیستی در کدام منطقه ی جهان و با چه گزینشی است و تا امروز و هنوز نمی دانیم که تراوشات مفاد این منشور، بدون حضور نمایندگان صدها فرهنگ مسلط و معتبر کنونی، مثلا صاحب نظرانی خبره از میان مسلمین، بوداییان و یا کنفوسیوست ها، چه گونه جمع آوری شده، چه کسانی را بشر شناخته و اطلاق عمومی «منشور حقوق بشر» بر آن دارای چه مفهوم اعتباری و حقوقی قابل قبول است؟!  

«ماده ۵: هیچ کس را نمی توان شکنجه داد یا در معرض رفتار یا مجازاتی ظالمانه، غیرانسانی یا خفت بار قرارداد». (از مفاد منشور حقوق بشر)

اینک می دانیم که بی آبروترین شکنجه گران جهان، در میان غربیانی پدیدار شده اند که معلوم نیست چه گونه تمام آتش افروزی بی دلیل در عراق و توحش بروز کرده در زندان ابو غریب را با توصیه و تصویب منشور حقوق بشر توام و توجیه می کنند؟ و مضحک تر از این نیست که مرتکبین این دد منشی های خفت بار، بهانه می آورند که مشغول برقراری اصول «منشور حقوق بشر» در اقلیمی هستند که پیش تر از آن امتیاز محروم بوده اند، تا بر ما معلوم شود که منشور حربه ی خوش دستی است برای فرود آوردن بر پیشانی ملت هایی که نمی خواهند با حقوق ملی، منطقه ای و سنت های خود معامله کنند! آیا هیچ سیستم شکنجه ی انسانی مانده است که آموزگاران و کارشناسان دانشگاه گذرانده ی کبیری در مراکز اطلاعات و امنیت غربیان، یا همان تصویب کنندگان ماده ی فوق و حساب رسان و موظفان بی مجوز اجرای منشور، مشغول آموزش آن به عوامل حکومت های دست نشانده ی خویش، در پهنه ی گیتی خویش نباشند؟!!!

تاریخ تدوین منشور حقوق بشر (۱۹۴۸ م) به خوبی بر این گمان دامن می زند که غربیان خونین از آسیب دو جنگ پیاپی جهانی، که خود مسبب آن بودند، در شرایطی که اندیشه ی طبیعی تفکر درباره ی تمدن از آن ها سلب بوده، به قصد جبران زیان های جمعی خویش، درفاصله ای کوتاه، یکی پس از دیگری، ابزار و اسلحه ی لازم را به صورت قوانین و دستور کار و منشورهای متعدد، برای به دست گرفتن مهار عمومی جهان، در زمینه های اقتصادی، سیاسی و فرهنگی تدارک دیده اند که مقوله ی تدوین منشور حقوق بشر، فقط یکی از آن ابزارها است. نگاهی به فهرست مراکز، مجامع، دستورالعمل و شیوه هایی که قریب پنج سال پس از پایان جنگ جهانی دوم، یکی مکمل آن دیگری، برای ایجاد همآهنگی مقدماتی در مدیریت سلطه - که خود مایل اند آن را مدیریت توسعه بنامند - تدارک شده ، تصنعی و تکلیفی بودن این تظاهرات به ظاهر متمدنانه را آشکار می کند: سازمان ملل، انیستیتو امور بین الملل، شورای روابط خارجی، کمیته توسعه اقتصادی، شورای تجارت جهانی، بانک جهانی، صندوق بین المللی پول، پنتاگون، سازمان سیا، بیلدنبرگ، کمیسیون سه جانبه، باشگاه رم، منشور حقوق بشر و صدها زیر مجموعه ی گیج کننده ی دیگر، که در کارکردی همآهنگ، لوازم و ابزار بلع جهان را تکمیل می کنند و آخرین آن ها، گشودن یک دفتر عالی معاونت و مشارکت به نام «سازمان اتحادیه ی اروپا» است.

اسلوب کارکرد این سیستم ساده است: آن دولتی که فرموده ها و فرمول های تحمیلی صندوق بین المللی‌ پول را نپذیرد، آماده ی مصالحه با بانک جهانی نباشد، برای تدارکات ملی و قومی و دینی خود ارجحیت قائل شود و یا در سرزمین اش عرصه را بر فعالیت کارگزاران جهانی سازمان سیا تنگ کند، دولتی است مخالف حقوق بشر و از راه پرونده سازی در ابزار دیگری به نام سازمان ملل، به شیوه ی تحریم اقتصادی یا حمله مستقیم نظامی - که ابزارهای دیگری با نام پنتاگون یا شورای تجارت جهانی مسئول تدارک مقدمات و اجرای نهایی آن اند - تنبیه می شود و با او تصفیه حساب می کنند!

با این حال و هر چند تجارب موجود، کارکرد منظم اجزای این ماشین عظیم توطئه علیه آزادی و اختیار بشر را، که طلبکارانه در زمره ی خدمات نوین تمدن جا می زنند، معرفی و مستند می کند، اما روشنفکری کنونی ایران، بدون آگاهی حتی نسبی از مرکزیت اداره ی «اولتراامپریالیستی» جهان و کارکرد هماهنگ و برنامه ریزی شده ی این مرکز برای تسلط عمومی بر زیربنای  استقرار ملت ها، با این تصور که در دفترچه ای با عنوان منشور، حقوق فرضی انسانی برای او قائل اند، حتی بی توجه به رخ دادهایی نظیر ویتنام و شیلی و افغانستان و فلسطین و اروپای شرقی و عراق، نگاه شیفته وار و مجذوبی به غرب دارد و با استناد به مفاد جامد منشور، اغلب به جای مهاجم، مدافع را محکوم می کند و همین اواخر متن عاشقانه ی این شیفتگی درونی را در کتابی با نام «در هوای حق و عدالت» به ثبت رسانده است.

«من در روی داد  هولناک ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ که تروریست ها به مرکز تجارت جهانی نیویورک و پنتاگون در واشنگتن حمله بردند، در آمریکا بودم. امواج واکنشی که بر اثر آن اتفاق حیرت انگیز سراسر آمریکا را فراگرفت، هنوز فرو ننشسته است. اما واکنش تروریسم چون خود تروریسم کور و از عقل و حکمت به دور است. در این گونه گیرودارها اول چیزی که فراموش می شود حق آزادی و عدالت و کرامت انسانی است. ان گل های لطیف و آسیب پذیر به آسانی در ترک تاز  کینه توزی  و انتقام جویی پایمال می گردند. برخی از دوستان چنین می پنداشتند که واقعه ای چندان هولناک و زجرانگیز، آمریکا را بیدار خواهد کرد و امیدوار بودند دولتی که تاکنون غداری و قلدری را آزموده است، چندی نیز راه حق و عدالت و دوستی انسان ها را بیازماید و اگر زور و قدرت خود را تاکنون وقف افروختن آتش فتنه ها و راه اندازی کودتاها کرده است، باری از این پس چنان نکند و به ویژه در سیاست خاورمیانه ای خود تعدیلی قایل شود. اما من دل ام فتوی نمی داد که در این خوش بینی شریک باشم و می گفتم خشونت جز خشونت نمی آورد و از درخت زقوم میوه نجات برنمی خیزد. اگر کار تروریست ها زشت و دل آزار بود، واکنش آن نیز لاجرم چنان خواهد بود». (موحد، هوای حق و عدالت، ص ۳۲) 

این بیانات، ظاهرا تز «از خشونت جز خشونت نمی زاید» را تبلیغ می کند، آن گاه برای حیرت افزایی عمومی، مبدا خشونت را به سپتامبر ۲۰۰۱ می کشاند و با توسل به ملاحظات تبلیغاتی منشور، شعار می دهد که در آن حادثه، تروریست ها «حق و آزادی و کرامت انسانی» را زیرپا گذارده اند و نتیجه می گیرد «کار زشت تروریست ها لاجرم به طرف مقابل، حق اعمال واکنشی از آن زشت تر را می بخشد» و باز هم  آغاز این زنجیره واکنش ها را حوادث پس از سپتامبر ۲۰۰۱ می گوید و سوزاندن روستاییان درمانده ی افغانستان با ناپالم را به عنوان واکنشی علیه تروریست های خشن و ترک تاز و کینه توز موجه می کند، بی این که کم ترین اشاره ای در این باره بخوانیم که کدام خشونت و ترکتازی و کینه توزی پیشین غربیان یعنی همان «برافروزان آتش فتنه ها و راه اندازان کودتاها»، که خود معرفی می کرد، مجوز واکنش تخریب برج ها را برای به جان آمدگانی صادر کرده که در فرهنگ مقصرین اصلی، تروریست خوانده می شوند. ظاهرا زمان عنایت به حقوق و کرامت انسانی، در متن بالا به پیش از سپتامبر ۲۰۰۱ باز نمی گردد و شهروندان افغانی، عراقی، فلسطینی، آفریقایی و آمریکای جنوبی، در لیست دارندگان این حقوق لوکس منظور نمی شوند، حق ابراز واکنش در برابر ترکتازی غربیان ندارند و باید ساکت و تسلیم بمانند، زیرا که واکنش آن ها به نظر آقای موحد «کور و از عقل و حکمت» به دور است و غربیانی که با خشم و نفرت و کینه توزی خاموش و یا شعله ور جهانی، از شیلی تا کره رو به رویند، به صرف ارائه ی ورق پاره ای به نام منشور حقوق بشر، اگر در سطح عالم و همه جا مشغول اوباشگری و گردن کشی جهانی اند، در گمان و بیان موحد، فقط به اعمال یک تلافی عادلانه سرگرم اند!!! ژست های مسخره ی چنین روشن فکری بی بنیان، به خطابه های این روزهای ژیسکاردستن می ماند که نوجوانان عاصی شده ی آفریقایی را، که در حومه ی پاریس بیگاری می کنند، از کم ترین حق اعتراض محروم می شمارد، زیرا اگر این صدا فرصت بیان بیش تری بیابد، فریاد خواهد زد که: «نیمی از ثروت موجود فرانسویان، حاصل غارت آفریقاست»، خواهان حساب رسی آن خواهند شد و بها و جزای خون به ظلم بر زمین ریخته شده ی میلیون ها آفریقایی در ۱۰ نسل گذشته را مطالبه خواهند کرد.

آن گاه، صاحب این نگاه به غرب و این همآواز با ترانه های ستم ستایی غربیان، به معرفی پیشینه و پیدایش و نیز انعکاس عقاید درباره ی منشور مشغول می شود و کوشش عمومی آدمی را از دیرباز برای ثبت و ساخت این حقوق معرفی می کند. آن چه اکنون مورد نظر من است، توجه دادن خواننده به دیدگاهی است که مولف کتاب «در هوای حق و عدالت» درباره ی رعایت حقوق آدمی در دین دردانه و دوران ساز اسلام دارد، که سروده ی بی بهای دیگری در سودای بی خردانه ی تضعیف و تحقیر و تذلیل اسلام است!

«دوران معروف به قرون وسطا، که آغاز آن را از فروپاشی و افول امپراتوری روم غربی در اواخر قرن پنجم میلادی رقم می زنند، تقریبا هزار سال طول کشید. شگرف ترین حادثه ی این دوران، ظهور اسلام در نیمه اول قرن هفتم میلادی بود که در مدت کم تر از بیست سال، پس از رحلت پیغمبر، کار امپراتوری بزرگ ساسانی را یکسره کرد و امپراتوری روم شرقی (بیزانس) را از ایالت های حاصل خیز و پر برکت آن در سوریه، فلسطین، الجزیره، مصر و شمال آفریقا بیرون راند و در نهایت، آن امپراتوری محتشم را به حکومتی متزلزل و ضعیف در داخل حصار شهر قسطنطنیه مبدل کرد. از آن پس که مدرسه ها ومراکز علوم یونانی در جندی شاپور، اسکندریه، انطاکیه، حران، رها (ادسا) و دیگر جاها به دست مسلمانان افتاد، آثار علمی و فلسفی از یونانی و سریانی به عربی ترجمه شد. متفکران عالم اسلام از آسیای مرکزی تا اندلس، در طول دوران قرون وسطا، مشعل دانش را فروزان نگه داشتند، اما چیزی که هست، آنان التفاتی در خور به مسائلی که در این نوشته مورد توجه ما است نکرده اند و این مساله ای است که توضیح و درک علت آن به دقت و تاملی بیش تر نیاز دارد. اینک روشن شده است که مسلمانان، تمام آثار اصیل ارسطو و نیز بسیاری از روح و تفاسیر پیروان او و به ویژه نوافلاطونیان را به عربی ترجمه کرده بودند که در آن میان فقط جای کتاب سیاست ارسطو خالی است. آیا ملاحظاتی در کار بوده است که مترجمان را از برگرداندن این کتاب به عربی باز می داشت؟ برخی از محققان معاصر عرب و ایرانی برآنند که سیاست ارسطو نیز مانند سایر آثار او به عربی ترجمه شده بود، ولی نسخه آن باقی نمانده و به دست ما نرسیده است. البته این مطلب ممکن است، چرا که متن عربی بسیاری از نوشته های «ابن رشد» هم که در اواخر قرن دوازدهم میلادی می زیست در دست نیست و ما آن آثار را از ترجمه های عبری و لاتینی که بر جای مانده است می شناسیم، اما مشکل عمده درباره کتاب سیاست ارسطو این است که فیلسوفان مسلمان، نه هیچ شرحی بر آن نوشته اند و نه به روشنی اشاره کرده اند که چنین کتابی را می شناخته اند و در دست داشته اند. آن چه مسلم است نوشته های سیاسی افلاطون به عربی ترجمه شده  و پیش کسوتان فیلسوفان مسلمان مانند «کندی» (۱۸۵ - ۲۵۲ ق) و «فارابی» (۲۵۷ - ۳۳۹ ق) بحث درباره ی سیاست را شروع کرده اند، ولی نسل های بعدی فیلسوفان، بحث را پی نگرفته و علاقه ای به بسط و توسعه آن نشان نداده اند. چرا چنین شد و چرا بحثی که آغاز  شده بود به زودی جاذبه و رونق خود از دست داد و این قدر غریب افتاد؟ پرسشی است که پاسخ روشنی برای آن نداریم». (همان، ص۱۱۸)

بدون اشاره به مضحکه ی سوگواری موحد در رثای سقوط امپراتوری بیزانس به دست مسلمین! امروز مسلم است که تقریبا تمام این داده ها و دانسته ها و ادعاها درباره محیط طلوع اسلام، از دیدگاه تاریخ و فرهنگ اسلامی غیرمستند است و مدتی است می دانیم که سخن از ستیز اسلام با ساسانیان و وجود مراکز علوم یونانی در جندی شاپور و انطاکیه و آن ترجمه ی آثار علمی و فلسفی از یونانی به عربی، تماما و کلا، در زمره ی اوهامی است که متفکران یهود در ۲۰۰ ساله ی اخیر تلقین کرده اند و مقصد نخست و نهایی آن ها تهی کردن بطن و ماهیت اسلام از خردورزی، اندیشه سازی و عرضه ی فرهنگ مستقل و متعالی خویش است و با زمزمه و ورد زیرلب می خواهند مسلم کنند که مسلمین جاهل و بدوی، تنها پس از سیراب شدن از سرچشمه ی تمدن های ظاهرا به زور تسخیر کرده ی ماقبل، یعنی زردشتیگری ناشناس و ناپیدا، هلنیسم، مسیحیت و یهودیگری و پس از گرداندن دانش ها و داشته های آنان به زبان عرب، قدرت عرض اندام فکری و تامین نیازهای فرهنگی خود را به دست آورده اند! صاحبان چنین فرضیه ی بی بنیان و  مصداقی، در عین حال که ساده گیرانه توصیه های مکرر قرآن عظیم به علم و تفحص و تفکر و گرایش به دانش و آموزش را ندیده می گیرند، فرهنگ اسلامی را لقمه ی آماده ای می گیرند که مسلمین به زور از سفره ی دیگران برداشته، از راه مراجعه به اندیشه ها و کتاب های افلاطون و ارسطو و اوستای دروغین و نایافته ی زردشت، به شناخت رسیده اند و نه با ارادت و متابعت مستقل از متن کبیر قرآن! این ها فراموش می کنند که در قرون هفتم تا نهم میلادی (اول تا سوم هجری)، یعنی در اوج تسلط جزمیت حصار کشیده ی اندیشه های کلیسایی بر اروپا، کم ترین عنایتی به متفکران هلنیستی کفر شمرده می شد و هیچ دست مایه ای از سخن اندیشه وران یونان پیش از مسیح در گردش نبود، تا مسلمین با رجوع به آن ها سهمی بردارند! و گرچه اثبات قاطع هیچ مطلبی در موضوع ارتباط داده های یونانی با تفکرات اسلامی ممکن نیست، اما صاحب قلم کتاب «در هوای حق و عدالت» بی توجه به چنین موجبات تردیدی، زمینه را چندان فراهم می بیند که حتی مدعی شود متفکران عالم اسلام با ندیده گرفتن عمدی کتاب سیاست ارسطو، هرگونه اندیشه ورزی را، به جز التفات درخور به مقوله ی حق، از دیگران غصب کرده اند!!! به راستی که موحد با ارائه این برداشت و بهتان، گام بزرگی در تایید و بل تکمیل تراوشات فکری شعوبیه ی قدیم و جدید پیموده است!

«توجه عمده ی فارابی به سیاست، نه از آن باب است که امروزه به لحاظ مصلحت عمومی زندگی و تامین رفاه افراد و تنظیم شئون اداره کشور مورد نظر می باشد، بل که توجه وی معطوف به کمال روحی و سعادت معنوی انسان است. سعادت قصوا که فارابی در طلب آن است، در صورتی تحقق می یابد که عقل انسان از«قوه» به «فعل» بیاید (عقل هیولایی او به عقل فعال بدل شود) و به مرتبه ای از کمال برسد که «در قوام خود محتاج به ماده نبود» و «از جمله موجودات مفارق و مبرای از ماده گردد». برداشت های او در این زمینه متاثر از آثار افلاطون (جمهوری و نوامیس) و ارسطو (اخلاق نیکوماخوس) است که البته با عنایت به مباحث و اصطلاحات رایج در عالم اسلام عرضه می شود. مدینه ی فاضله ی فارابی هرمی است که در راس آن، قانون گذار با تمام اختیارات قضایی و اجرایی قراردارد و قاعده ی هرم از طبقه ای تشکیل شده که اجزای آن، همه خادم محض اند و طبقات میانی هرم هر یک نسبت به فرادست خود خادم و نسبت به فرودست خود مخدوم اند و آن که در راس هرم قرار دارد، مخدوم کل است و خادم کسی نیست». (همان، ص ۱۲۰)  

این عناد آشکار با اسلام، از آن جا آغاز می شود که صاحب این گفتار و گونه های مشابه او، مصرند به عالی ترین و اعلاترین و معتبرترین و تنها سند شناخت دین متین اسلام، یعنی قرآن عظیم، رجوعی نیاورند و توجه به آن متن نخستین را از یاد خود و خواننده بروبند، به گونه ای که مولف کتاب «در هوای حق و عدالت» در یادداشت های فقها و صاحب نظران قرون چهار و پنج و شش هجری، که به تقریب تمامی آن ها زیر چتر ابهام و اتهام انتشار اسراییلیات قرار دارند، به دنبال دیدگاه اسلام درباره ی حق می گردد و نه در متن اصلی و ابدی آن، یعنی قرآن!!! در این جا نیز محدوده ی گفت و گو را چندان نمی گشایم که از آورنده ی این بیان سوال کنم چه گونه فارابی و کندی و تالیفات شان را از نظر تاریخی مسلم می کند، در حالی که در قرن سوم هجری تصور تالیفات فلسفی و حکمی به خط و زبان عرب، که هنوز از نقطه و اعراب بهره ای نداشته، غیرممکن می نماید؟ و از آن پس نیز مولف ما باز هم به سلسله ای از فقها و حکما رجوع دارد تا دامنه ی تایید حق و عدل نزد مقامات و مقولات اسلامی را تنگ تر کند و با این هدف به سراغ شرح حق و عدل اسلامی نزد ابن سینا و غزالی و راغب اصفهانی و گروه اشاعره و ابوعلی مسکویه و ابن خلدون و از این قبیل می رود و باز هم به قرآن رجوعی ندارد که یک آیه و نشانه ی آن، تمام منشور سازمان مللی بی خاصیت و بدون کاربرد او را بی رنگ می کند و به جای آن، کلیتی می نشاند که وعده ی اجرای جزای سرکشی در آن، پشت متجاوز را می لرزاند.

«ستم کنندگان بر مردم و آنان که به ناحق در زمین سرکشی می کنند، شایسته ی مواخذه اند و بر آنان عذابی سخت مقرر است». (شوری : ۴۲)

و اگر همین مفسر و شارح و مبلَغ منشور حقوق بشر، که ناشر آن سازمان ملل است، ناگزیر می شود در جایی بر توجه قرآن به عدل و حق و قسط و لزوم رعایت حقوق دیگران و تاکید بر برابری اشاره ای بیاورد، از آن است، که مثل موارد دیگر، این بار متن و بطن قرآن را هم وام دار و وامانده ی داده های پیشین و متقدم حکمای یونان بشناساند!

«بحث حقوق طبیعی در جهان اسلام به صورت بحث از توانایی عقل در شناخت نیک و بد مطرح شده و ابعاد گسترده ای یافته است. در تقریر مبانی حقوق طبیعی گفتیم که تصور این حقوق مبتنی است بر اندیشه در سامان مندی جهان آفرینش وقبول این اصل که عالم مجموعه پریشانی نیست. انسان در کوشش برای فهم جهان و کشف قواعد حاکم بر آن متکی به عقل خود است. در نقل از سخنان ارسطو هم دیدیم که او فقط قانون را برای تامین عدالت کافی نمی داند و در کنار حق مبتنی بر قانون از «حق طبیعی» سخن می گوید. حق قانونی نارسا و ناتمام است و همه جا با میزان عدالت راست درنمی آید و بنا بر این به چیزی بالاتر و برتر از حق قانونی نیاز می افتد که آن را «حق طبیعی» یا «عدالت طبیعی» نام می نهند. مشابهت تعبیرات قرآنی «عدل»، «قسط»، «قسطاس» و «میزان» با تعابیر یونانی که پیش تر نقل کردیم، درخور دقت و توجه است. واژه عدل نیز مانند معادل یونانی آن به دو بخش برابر هم دلالت دارد و «عادل» کسی است که به این برابری پای بند است و آن را به اجرا می گذارد و آلت سنجش برابری ها، ترازو (قسطاس یا میزان) است». (محمد علی موحد، در هوای حق و عدالت، ص ۹۸)  

چنین پویه ای که به تکاپوی مقصد معینی ره می سپرد و ادامه ی سلسله ی پوسیده ی مبلغان ارجحیت تمدن غرب در دوران قاجار است، اندک اندک ما را به در باغ سبز چاره اندیشی های هزار بار سوخته و غیرممکن این روزگاری می کشاند، که همان گسست کامل از گذشته و در این جا به معنای فاصله گرفتن از اسلام و کپی برداری و پیوستن به اصل و اریژینال تمدن غربی است!!!

«داعیان تجدد در کشورهای مسلمان را به دو دسته می توان تقسیم کرد: دسته ای بر آن بودند که می توان و باید در اصلاحات از زمینه ی موجود اسلام که در طی چهارده قرن با رگ و ریشه و گوشت و خون درآمیخته است، استفاده کرد. این ها یا واقعا آدم های متدینی بودند  که به معارف اسلامی و سنت های گذشته دل بستگی داشتند و جمع و توفیق میان تجدد و مذهب را به لحاظ باور و اعتقاد قلبی خود تبلیغ می کردند یا آدم های پراگماتیست و عمل گرا بودند که در هر حال اسلام را به عنوان واقعیتی مسلط بر ذهن و نگرش مردم تلقی می کردند و در افتادن با آن را یک ماجراجویی بی حاصل بل که مضر و خطرناک می دانستند. در مقابل این دسته متجددان اسلام گرا، دسته ای دیگر از تجدد طلبان  و ستیزه گران رادیکال بودند که با «کهن جامه خویش پیراستن» سخت مخالف بودند  و پای بندی به سنت را بزرگ ترین گرفتاری شرق می دانستند و معتقد بودند مادام که پای این ملت ها در منجلاب رسوبات گذشته فروبسته است، تحرک و جنبش برای آن ها غیرممکن خواهد بود و دشواری ها ادامه خواهد داشت. این جمع از تجدد طلبان، تحجر و تصلب را از ذات سنت و جزم اندیشی و تعصب را از ذات اعتقاد دینی جدا نمی دانستند و می گفتند تا کوزه ی ضمیر مرد مسلمان از محتوای خود به کلی تهی نگردد و گسست کامل از گذشته حاصل نشود، صلاح و فلاح این جوامع میسر نخواهد افتاد و طمع اصلاح و به روزی چون باد بیزی در غربال و آب سایی در هاون خواهد بود. میرزا ملکم خان را در ایران نماینده ی طرز فکر اول و آخوند زاده را نمونه ی طرز فکر دوم باید به شمار آورد. ملکم خان در نوشته های پس از دوران جوانی سازگاری میان تجددطلبی و مبانی مذهبی را ممکن می داند. حتی در شماره ی پنجم روزنامه ی قانون می نویسد: «آن چه اروپاییان در زمینه آزادی سیاسی و حقوق فردی در قوانین اساسی خود آورده اند، به طوری مطابق اصول اسلام است که می توان گفت سایر دول قانون اعظم خود را از اصول اسلام اخذ کرده اند». او در شماره ی ۳۶ همان روزنامه نیز می نویسد: «در دنیا هیچ نظم و حکمتی نمی بینیم که مبادی آن یا در قرآن یا در اقوال ائمه یا در آن دریای معرفت اسلام که ما احادیث می گوییم و حدود و وسعت آن خارج از تصور ما است به طور صریح معین نشده باشد و کشف این حقیقت شرایط ترقی ما را به کلی تغییر داده است». البته گریبان چاک کردن های میرزا ملکم خان برای شرع، نه از روی اعتقاد بل که از راه مصلحت اندیشی است. اما آخوندزاده در نامه ای به مستشارالوله نویسنده ی رساله ای به نام «یک کلمه» (که او نیز مانند میرزاملکم خان هوادار سازگاری میان شرع و تجددخواهی بود) می نویسد: «به خیال شما چنان می رسد که گویا به امداد احکام شریعت، کونستیتونسیون فرانسه را در مشرق زمین مجری می توان داشت، حاشا و کلا، بلکه محال و ممتنع است». آخوند زاده در همین نامه به ناسازگاری اصول مساوات و آزادی با موازین شرع می پردازد  و می پرسد آیا «مساوات در حقوق مختص طایفه ی ذکور است»؟ ، «بت پرستان و مشرکان نیز در بشریت برادران ما هستند و به واسطه ی مغایرت اعتقاد نوع بشر از حقوق حریت محروم می تواند شد»؟ ، «قتل نفس و قطع اعضا و چوب زدن، صفت طوایف بربریان و وحشیان است». (موحد، در هوای حق و عدالت، ص ۴۲۶).

به ظاهر قلم دار ما در کار بیان بی طرفانه ی انگاره های وصول به تمدن و تجدد، و تحقق حقوق آدمی، در دوره های اخیر است، اما با نگاه به باطن این مراجعه، از سمت گیری در سایه نشسته ی صاحب قلم خبردار می شویم. زیرا میرزا ملکم خان، که هنوز در چاره جویی برای بن بست های ملی، نگاهی محیطی و بومی دارد، در خطاب قلم دار، «گریبان چاک کن قلابی» مقام می گیرد و آخوند زاده ی مدافع «گسست کامل از گذشته» و خواهان «تخلیه ی کوزه ی ضمیر مرد مسلمان از محتوای خود» که می رود تا «ناسازگاری اصول مساوات و آزادی با موازین شرع» را برملا کند، مالک پرچم های برافراشته ای می شود که مسئولیت دارد عقب ماندگی ما در درک و فهم «یکسانی حقوق زن و مرد و برابری انسانی میان مشرک و مسلمان» را گوشزد کند و به سبب قوانین قصاص و حد و تعزیر، «بربر و وحشی» بخواند! اما این گونه متون که توصیه می کند برای کسب به روزی، آموزه های اسلامی را، که «تحجر و تصلب در ذات آن است»، به دور بریزیم، درباره ی دسته ی دیگری از باورهای پوشالی، که جاعلانه به ایرانیان قدیم نسبت می دهند، و نمونه ای از آن در متن ذیل مندرج است، عقیده ای ندارد و تحجر و تعقدی در آن نمی بیند!

«پادشاهی فروغی است از دادار بی همتا و پرتوی از آفتاب عالم افروز، فهرست جرائد کمال، فراهمگاه شایستگی ها. به زبان روزگار، فر ایزدی خوانند و به باستانی زفان، کیان خورده. بی میانجی دست امکان، در قدسی پیکر {برگدازد}، و از دید آن، همگان پیشانی نیایش بر زمین پرستاری نهند». (فره ایزدی، ابوالعلاء سودآور، ص ۲۸)

بدین ترتیب برای کسب به روزی باید از قرآن دور شویم و به فری پناه بریم که به پادشاهان غالبا دروغین تاریخ چند هزاره پیش ایران منسوب می کنند و امروز گرچه از قبیل این هذیان «فر» شناسانه عناوین پر برگی به بساط فرهنگ ما موجود است، اما ظاهرا امثال موحد به بازخوانی منتقدانه ی آن ها رغبتی نشان نمی دهند، که هر جمله ی آن در اندازه ی یک نشست محفلی آقایان، نشئه و بی خبری می آورد، زیرا به معنایی این همان فری است که این روزها بوش در زیر عقاب گچی به دیوار کاخ سفید الصاق شده، احساس می کند و در گمان غرب گرایان شوکت ستای ما، مقدس است!!!

«آن چه مسلم است نه در دین اسلام و نه در هیچ دین دیگر، صورت بندی مجموعه ای از حقوق و آزادی ها به نحوی که در اعلامیه ی جهانی حقوق بشر «۱۹۴۸م» یا در بیانیه ی حقوق بشر و شهروند «۱۷۸۹م» فرانسه مشخص گردیده است وجود ندارد. پس آن ادعای ملکم خان (و امثال او) که «سایر دول، قانون اعظم خود را از اصول اسلام اخذ کرده اند» شعاری عوام فریبانه و دور از صداقت و صمیمت است». (موحد، در هوای عدل و عدالت، ص ۴۲۹)

و این پایان آن مکاشفه ی به ظاهر ترقی خواهانه ای است که در فضای کتاب «در هوای حق و عدالت» می گذرد: اعلام عقب ماندگی اصولی دین اسلام و کتاب قرآن، از مفاهیم و مدارج منعکس در بندهای منشور غربیان و تاختن و توهین علنی به ملکم خان، تا آن جا که به سبب اشاره ی او به قدمت ترقی خواهی در قرآن و نزد مسلمین، ملکم را عوام فریب و بی صداقت می نامد. به راستی که مدت ها است که سرناهای روشن فکری ما سر تنگ ندارد و آواهای گوش خراشی که در سالن سیاست و فرهنگ ملی سر می دهند، یکسره از دم گشاد نواخته می شود. موحد که در این جا مدعی است متون دینی و از جمله قرآن از جامعیت منشور در ارائه ی مجموعه قواعدی در لزوم رعایت حقوق و آزادی های آدمی عقب می ماند، از ورود به «ماهیت» موضوع درمانده است، زیرا مراجعه به حقوق و آزادی های فردی و جمعی، در متون دینی و به ویژه در قرآن، صورتی عبادی و تکلیفی گریز ناپذیر دارد که نقض کننده ی آن، از ادعای ایمان و از صورت کمال انسانی تخلیه می شود و مستوجب کیفرهای جدی و محرومیت از مواهب و عنایات الهی است، در حالی که منشور سازمان مللی او، حالتی از اندرزهای پدرانه ی کلیسایی به خود گرفته است، که نه جامعیت دارد، نه بدیع و صحیح است و نه اجرای آن، چنان که در عراق و افغانستان شاهدیم، جز با نقض و نفی تا آخرین کلام همان منشور، میسر و ممکن نیست!!!

«ماده ۱. ابنای بشر همه آزاد به دنیا می آیند و در کرامت و حقوق با هم برابرند، همه از موهبت خرد و وجدان برخوردارند. باید با هم برادروار رفتار کنند». (از مفاد منشور حقوق بشر)

این بند نخست آن سند است تا قدرت لفاظی را نزد کسانی معلوم کند که می خواهند منشوری فاقد تضمین بنویسند و خود نخستین نقض کننده ی آن باشند! ارائه ی این تعارفات نابالغ که با ماهیت زیستی کنونی انسان ذره ای سازگاری ندارد و یکدست و همآهنگ دیدن محیط اجتماع آدمی، در این زمان که رنگین کمانی از تفاوت های مختلف اقتصادی، فرهنگی، دینی، مذهبی و باور متعصبانه به کهن ترین معتقدات و سنت های چند هزار ساله، حتی در جوامع به ظاهر پیشرفته ای چون ژاپن و چین و هند و سراسر اروپا مستولی است، چنین توصیه های نصیحت گونه ی بی پشتوانه ای را، که جز در موارد توطئه های سیاسی ضمانت اجرا ندارد، از صورت بیانیه ای برای ایجاد تفاهم و رعایت حقوق جمعی خارج می کند و از آن ابزاری خشن ولی خوش دست می سازد که در مقاطعی همانند امروز، با آن مسلمین ظاهرا نا آشنا با حقوق بشر را در جای خود بنشانند.

«ماده ۱۵. هر کس حق دارد که دارای تابعیتی باشد. هیچ کس را نمی توان خودسرانه از تابعیتی که دارد محروم ساخت و نیز نمی توان حق تغییر تابعیت را از او سلب کرد». (همان)

مثلا اگر با استناد به این ماده ی منشور به صورت قانونی سئوال کنیم که سرخ پوستان چند هزاره ساکن اتازونی را باید تابع ایالات متحده ی کنونی بدانیم یا مهاجران عمدتا اروپایی تازه از راه رسیده به آن سرزمین را تحت تابعیت قبایل سرخ پوست اتازونی در آوریم، آیا جز پوزخند خشمگینانه پاسخی خواهند داد؟ چنین است که می توان گفت تقریبا هیچ یک از مواد منشور حقوق بشر سازمان ملل متحد، مفهوم مستقل حقوقی ندارد و بیرون از ماهیت موضوع است.

«ماده ۱۴. هر کس که تحت تعقیب باشد، حق پناهندگی خواستن از کشورهای دیگر و استفاده از آن را خواهد داشت. این حق در مواردی که تعقیب واقعا ناشی از جرایم غیرسیاسی یا اعمال خلاف مقاصد و اصول ملل متحد باشد، قابل استفاده نخواهد بود». (همان)

در این مورد نیز تشخیص صلاحیت پناهنده و حدود اختیار و آزادی های سیاسی و نیز حق او برای تعقیب آرمان هایی که موجب گریز از زادگاه اش شده، به کلی از شرایط و امیال و تفسیرهای سیاسی سرزمین های پناهنده پذیر و داد و ستدهای دیپلماتیک جاری و معمول تبعیت می کند و در حال حاضر پذیرش پناهنده، در بیش تر موارد، با به خدمت گرفتن کامل پناه جو، در اندازه ی یک همآواز با سیاست ها و صلاح دید های میزبان و نفی کننده ی آرمان های بنیانی خویش، برابر شده است.

«ماده ی ۱۲. زندگی خصوصی، خانواده، خانه و مکاتبات هیچ کس نباید در معرض مداخله ی خودسرانه قرار گیرد و نیز نباید شرف و آبروی کسی مورد تعرض واقع شود. هر کس حق دارد در برابر این گونه مداخلات و تعرضات از حمایت قانون برخوردار باشد». (همان)

درباره ی این ماده ی منشور تنها می توان به آخرین تحولات در خصوص رعایت حقوق فردی و گروهی اشخاص در مدعی ترین کشورهای غربی، چون ایالات متحده، انگلیس و فرانسه اشاره کرد. اینک آن دولت ها به فرمان قانون های محلی قادر و مجازند تا تمامی منشور و از جمله این ماده را ندیده بگیرند، زیرا جواز ورود بدون اعلام در مکالمات و مراسلات عادی و الکترونیکی و خصوصی ترین زوایای زندگی افراد و خانواده ها را به بهانه ی مبارزه با تروریسم به دست آورده اند و می توانند نوجوانان مسلمان را که به پوشش دینی خود معتقد و علاقمندند، از ادامه ی تحصیل در نخستین زادگاه آزادی غربی، یعنی فرانسه بازدارند! بدین ترتیب موضوع منشور حقوق بشر، عالی ترین و رسمی ترین صورت شوخی عمومی را به خود گرفته است، هنگامی که مولف و مخاطب و مبلغ و مجری آن، دولت هایی هستند که هر کدام تعریف جداگانه ای برای آزادی، برای حقوق اجتماعی و حتی برای خود بشر دارند!

اینک زمان آن است که از کسری های کتاب موحد بکاهم و با ارائه ی نمونه های اندکی از مفاد و مواد الزام آور رعایت حقوق و حدود انسانی در قرآن عظیم، از قلم دار کتاب «در هوای حق و عدالت» بخواهم، لااقل در اندازه ی میرزا ملکم خان، نگاه اش را به خطه ی خویش و بر مردمی برگرداند که مومنین آن ها، به تبعیت از آموزه های قرآنی، با نیکی هر روزه و با رعایت وسواس گونه ی حقوق دیگران، به امید برخورداری از پاداش های خلاف ناپذیر الهی، عملا کهن ترین منشور حقوق بشر، یعنی قرآن منادی مسالمت و رعایت را، محترم می شمارند، و به منشور حقوق بشر سازمان مللی اعتنایی ندارند که در حال حاضر، متن و مستمسکی برای اعمال آزار و آدم کشی غربیان در میان مسلمین صبور و سلامت اندیش و غیرمسلمینی است که برای ادامه ی حیات ملی و مستقل خویش ارجحیت قائل اند.. 

«به مادر، به پدر، به اقوام، یتیمان، بی چیزان، همسایگان، دوستان، رهگذران، مسافران، بندگان و زیردستان نیکی کنید که خداوند به خود پسندان عنایتی ندارد» (نسا :۳۶)

«خداوند شما را به عدالت، مهربانی، رعایت دیگران و دوری از نادرستی و گردن کشی فرامی خواند». (نحل : ۹۰)

 «اقوام دیگر را حقیر نشمارید، دچار بدگمانی نباشید، خبرچینی نکنید». (حجرات ۱۱ و ۱۲)

«در راه خدا بجنگید، اما تجاوز نکنید، خداوند متجاوزان را نمی پسندد». (بقره : ۱۹۰)

«جانب عدالت را نگه دارید و حقیقت را بگویید، هر چند به سود شما یا والدین و خویشان شما نباشد. غنی و فقیر در نظرتان یکسان باشد و از هوای نفس پیروی نکنید». (نساء : ۱۳۵)

«یتیم را میازارید و فقیر را از خود مرانید». (ضحی : ۹ و ۱۰)

«بر باطل لباس حق نپوشانید و حق را آگاهانه زیر پا نگذارید». (بقره : ۳۲)

و سرانجام او را به اوصاف اولیه ای توجه دهیم که خداوند شرط وصول انسان به مرحله ی تعادل و ایمان قرار می دهد :

«آنان که فروتن اند، در برخورد با نادانان آرام می مانند، به اعتدال رفتار می کنند، به ناحق خون نمی ریزند، اوقات خود را به بطالت نمی گذرانند، در برابر حقایق خود را به کوری و کری نمی زنند، در سختی ها صبور می مانند و در پرهیزکاری پیش قدمی می کنند». (آیات پایانی سوره فرقان)

کراماتی که این آیه ها به انسان تکلیف می کند، هنوز در زمره ی آرمان های دور از دسترس زمان ما است. قرآن استحکام بنیان هستی فردی و جمعی را موکول به رعایت هایی می داند که در ابعاد سیاسی، فرهنگی و اقتصادی منزه ساز است و این بیان تنها جزء کوچک کتابی است که ۱۴۰۰ سال مقدم بر تدوین منشور حقوق بشر، آدمی را به اعتدال، سلام، صلح، امنیت و دوستی سفارش کرده و به منکران و متکبران جزای هول آور و به مومنان و پیروان پاداشی را وعده داده است که باورمندان را در تبعیت از راه درست، لحظه ای دچار تردید نمی کند. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 18:36  توسط ناصر پورپیرار  |  19 نظر

 

پاسخ ها (۱)

 

چهارشنبه 18 آبان1384 ساعت: 19:54

توسط:ناصر پورپیرار

سلام آقای جلالی. پس از خیزش لژیون مسلمین، امروز عصیان لژیون آفریقا در فرانسه را شاهدیم، فردا خشم نسل معاصر بردگان سیاه در اتازونی و روز دیگر شورش بومیان در آمریکای جنوبی را خواهیم دید. زمان رسیدگی به 400 سال ستم و غارت و آدم کشی غرب در میان سلیم ترین مردم جهان فرا رسیده است. بدانید که تا آخرین پشیزی را که از اموال مردم جهان بلعیده اند، از حلقوم شان بیرون خواهند کشید و جزای هر قطره خونی را که ریخته اند، خواهند دید. تمام توطئه های آنان برای سرگرم کردن شریف زادگان جهان به مال و مقام و سکس و بی تفاوتی، بی اثر مانده و امروز ناظر عصیان آزادگان، در میان تمام ملت هاییم، که با حد اکثر از خود گذشتگی، مشغول واژگون کردن بساط فرعون های زمانه اند. از این به بعد و تا تعیین تکلیف نهایی با قاتلین غربی آب خوش از گلوی شان نخواهد گذشت. اما درباره ی ایران، چنان که دیده می شود، نزدیک به سالی است که دور آخر یک بازی زیرکانه ی ده ساله، برای تنگ کردن حلقه به دور حلقوم کسانی که مردم را جدی نمی گیرند، در جریان است. آرزو کنیم که خوش خیالانه پا را از گلیمی که به عمد در راه شان پهن شده، فراتر نهند.

 
چهارشنبه 18 آبان1384 ساعت: 13:5 توسط:ناصر پورپیرار

آقای یادکوری. نه هرگز امپراتوری پارس وجود داشته و نه هیچ وقت تخت جمشید پایتخت کسی بوده است. زیرا در تخت جمشید (به استثنای ابنیه ی خشت و گلی ایلامی) در زمان هخامنشیان به اندازه ی یک اتاق سرایدار هم، مکان مسقف قابل زیست آماده نشده است.

 
سه شنبه 17 آبان1384 ساعت: 21:6 توسط:ناصر پورپیرار

آقای 134. پیش تر هم نوشته بودم که در مسائل کلان باید از کل به جزء رفت. مثلا صحت داده های جدول ضرب در ریاضیات یک کل اولیه است و دیگر نمی توان بر آن سئوال گذارد، زیرا تمام عملیات ریاضی را متوقف می کند. حالا کل در تاریخ منطقه ی ما و بل جهان، تشخیص گستره و آثار حادثه و عملیات پوریم یهودیان در 25 قرن پیش است، این جدول ضرب شناخت ریاضیات تاریخی شرق میانه است. می بینید که با داشتن چراغ پوریم بسیاری از تاریکی های تاریخ و فرهنگ منطقه و از جمله موضوع ساختگی بودن زبان فارسی روشن می شود. زیرا مسلم است در گورستان و بین مردگان زبانی به کار نمی رود، که پیش از اسلام زبان فارسی جاری بوده باشد. در یادداشت دوم برای آقای محمدی دلایلی برای نوساخت بودن زبان فارسی عرضه کرده ام ولی آن فقط قطره ی کوچکی است از قدحی بزرگ که اگر خداوند مدد کرد و به طرح آن رسیدم خواهید دید که یهودیان چه گونه همه چیز ما را بازیچه کرده اند. می خواهم توجه کنید که کوشش برای پنهان نگهداشتن ماجرای پلید پوریم، به سبب وسعت جنایت بی سببی که مرتکب شده اند و بزرگی مسئولیتی که برای براندازی کانون تمدن بشری بر گردن یهودیان می گذارد، تا اندازه ای برای آن ها اهمیت اساسی داشته که در پس طلوع اسلام و در محیط تجدید حیات شرق میانه با تلاشی فوق انسانی، برای پر کردن چاله ی خلاء تمدن ناشی از پوریم، این همه خوراک و نخاله ی سیاسی و فرهنگی و اقتصادی تدارک دیده و در آن شکاف سرازیر کرده اند! بی تردید افشای جهانی آن نسل کشی کهن و نیز ساخت این جعلیات جدید، که هر دو به یک میزان ضد بشری است، ماهیت کنیسه ی حاکم بر یهودیت را معلوم و تکلیف دیگران را با آن ها روشن می کند، اما هیهات که هر جا نگاه می کنم همان ها را می بینم که در صورت های مختلف و بی توجه به این همه ادله و آثار، مشغول سئوال تراشی کودکانه و لجوجانه و مایوسانه برای ممانعت از لو رفتن رسوایی پوریم اند.....

 
سه شنبه 17 آبان1384 ساعت: 16:35 توسط:ناصر پورپیرار

آقای 134. به خواست خدا در قسمت چهارم ساسانیان بحث کاملی در اثبات دست کاری های انجام شده در گل نبشته خواهد آمد. ضمنا آن چه من می گویم این است که هر صاحب خردی که قصد بهانه گیری نداشته باشد، هنگامی که با حقیقت فقدان تولید از پوریم تا اسلام و نیز نا آگاهی تکنیکی تولیدگر مسلمان رو به رو می شود، پیش از حل این دو نشانه ی قدرتمند و روشنگر و عمده که حکایت خلا’ تمدن در منطقه ی ما را، به درازای لااقل 1200 سال باز می گوید، مثلا موضوع زبان فارسی را پیش نمی کشد، زیرا چنین توسلی معلوم می کند که سئوال دهنده قادر به جذب نکات اساسی نیست، پس هرچه به او درباره ی همان سئوال زبان فارسی اش توضیح دهید، باز او درزی باز می کند تا اصل مطلب را شکسته باشد. چنین شخصی قادر نیست نزد خود مکاشفه کند که اگر تولید و تجمع نباشد، پس ضرورتا دین و کتاب و زبان نیز غایب می شود. اما چون می داند بودن یا نبودن زبان به سادگی قابل اثبات استدلالی نیست، ولی نبود تولید را می توان با فقدان نمونه های باستان شناختی معلوم کرد، صلاح می بیند که به موضوع فرعی زبان بچسبد تا در راه مباحث اصلی سنگ انداخته باشد. برای من اینک دیگر تشخیص سئوال دهنده ی جست و جو گر با سئوال تراش سنگ انداز دشوار نیست و همین است که می بینید برخی سئوال ها را بی پاسخ می گذارم، سئوال دهنده را حذف می کنم و به بازتاب آن نیز اهمیتی نمی دهم.

 
نويسنده: ناصر پورپیرار شنبه 14 آبان1384 ساعت: 9:45

آقای 741. جست و جوی پر زحمت شما مبین این است که نمی توان خیال بافی های هر ناشناسی را به حساب سخنان آسمانی گذارد. قرآن متنی است سلیس و بلیغ و فهم و دریافت از آن به فراست استثنایی کسی نیاز ندارد. تفاسیر به معنایی اعلام ناتوانی در زبان و بیان الهی است که نگفته پیداست از ذهنیت سالم برنمی خیزد. کتاب ارزشمندی در بازار است به نام «اسرائیلیات و تاثیر آن بر داستان های انبیاء در تفاسیر قرآن»، کار بزرگ آقای حمید قاسمی، که گرچه نقایصی جزیی دارد، اما سخت روشنگر است. رجوع به آن معلوم می کند که اسناد ضمیمه ای که به نام و عنوان فرهنگ اسلامی ساخته شده و می شود، تا چه میزان باور نکردنی به اسرائیلیات آلوده است. من بارها گفته و نوشته ام که اسلام جز یک متن قابل اعتنا و سالم و صحیح ندارد که آن هم قرآن عظیم است. راه نجات مسلمین از تفرقه ی موجود، درست همانند صدر اسلام، بازگشت مطلق به قرآن و دور انداختن تلقینات فرقه ای کنونی است، که به شدت آلوده ی دست دشمن بزرگ یعنی یهودیان است.

 
نويسنده: ناصر پورپیرار يکشنبه 15 آبان1384 ساعت: 13:40

آقای ارسلان. در دوران ظهور خیام، نیشابور و حوالی آن در اختیار مهاجران یهودی بوده و حکومت آن منطقه را نیز یهودیان می گردانده اند. به این مسئله صریحا در کتاب «سفرنامه ی رابی بنیامین تودولایی» اشاره شده است. اثبات یهودی بودن او آسان است، ولی ضرورت ندارد، حتی اشاراتی در این باره موجود است که او را خاخام معرفی می کند. اما پرداختن به این مطلب نیز فوریت چندانی ندارد. همین قدر بدانید که هر نام و شخصیتی را که در سده ی اخیر غربیان بلند آوازه کرده اند، در پس آن یک هدف پلید و عمدتا ضد اسلامی خفته است. خیام در تاریخ ادب ایران تا همین دهه های پیش شناخته نبوده و ذکر چندانی از او ندیده ایم، اما امروز رباعی های زیبای او که همه را به دوری از پرهیزکاری و خوش باشی می خواند، همه جا ریخته است

 
نويسنده: ناصر پورپیرار دوشنبه 9 آبان1384 ساعت: 0:8

آقای رضا. کافی است به یادداشت دوم برای آقای محمدی به نام «زبان فارسی» رجوع کنید که چند روز پیش نصب شده است. آدرسی را که از بی بی سی داده بودید بیش تر به کار شناخت دقیق تر شخصیت و افکار درونی خاتمی می آمد که بی اعتقادی او را به آموزه های اسلامی و کارآیی قرآن علنی می کند. حالا چرا چنین آدم پاسخ داده ای را به سرپرستی مراکز فرهنگی می گمارند، خدا داند و بس...

 
نويسنده: ناصر پورپیرار دوشنبه 9 آبان1384 ساعت: 21:10

آقای شیث. در آدرسی که داده بودید مطلب به خصوصی نیافتم الا این که در کادر تبلیغاتی سمت راست صفحه ی ایران ما مطلبی با این عنوان آمده بود: «بنیاد فرهنگی دکتر فریبرز بقایی برای روشنگری» به سایت او رجوع کردم و دکان اش را از سوی همفکران قدیم اش، یعنی توده ای ها، پر رونق دیدم. دکتر فریبرز بقایی عضو مشاور کمیته مرکزی و از سال 1361 تا سال 1372 در زندان اوین و به کار طبابت مشغول بود. پس از آزادی مشروط سر دادستانی را کلاه گذارد و به عنوان ساخت مجتمع پزشکی خانه و اموال معتنابه اش را فروخت و با کمک نفوذی های توده ای به آلمان فرار کرد، که تا انقلاب در آن جا زندگی می کرد. همین آدم که بنیاد روشنگری باز کرده، دکتر بند ما در زندان بود و به سبب دشمنی و نفرت عمیقی که میان من و توده ای ها برقرار بوده و هست، به فرمان مستقیم کیانوری، کوشید تا با تزریق بسیار سریع دو سی سی مرفین مرا دچار شوک و خون ریزی مغزی کند که پس از اجرای نقشه اش تا 48 ساعت دچار بی هوشی عمیق نزدیک به مرگ بودم و فقط به لطف الهی و بدون توضیح پزشکی زنده ماندم. او بی شرف ترین انسان تاریخ پزشکی و کثیف تر از پزشکیار احمدی زمان رضا شاه است. فقط کافی است تصور کنیم که یک پزشک بخواهد هم زنجیر زندانی خود را به سبب اختلاف عقیده ی سیاسی با سوء استفاده از حرفه ی شریف پزشکی بکشد. تقریبا تمام زندانیان بند 325 و از جمله آقای دکتر شمس که در آن زمان رییس بهداری اوین بود، می توانند بر صحت این مطلب گواهی دهند.

 
نويسنده: ناصر پورپیرار سه شنبه 10 آبان1384 ساعت: 15:39

آقای حاج علی. فلک زده ها چه کنند، باید به آن ها حق داد که چون غریقان به هر خاشاک پوسیده ای متشبث شوند. تیمی از دکاکره (دکترها) تشکیل دادند، چهار سال زر و زور زدند و سرانجام موشی زاییدند به ریق ماسی جزوه ی چند برگی «دوازده قرن شکوه»!!! چیز دیگری در چنته ندارند، جز همین یکی دو نفر نیستند و از بالا گرفتن زمزمه ی حقیقت خواهی در تصویر تاریخ ایران باستان، هراسان به کنج کلیسا و کنیسه ها پناه برده اند، زنار بسته اند و ناله می کنند. اسلام به ما دستور داده است که ناتوانان را نچزانیم. ببخشیدشان!

 
نويسنده: ناصر پورپیرار چهارشنبه 11 آبان1384 ساعت: 3:34

آقای R134a . در محوطه ی کاخ های پاسارگاد حتی به قدر نیم متر هم حفاری نشده و سنگ ها و ستون ها را بر سطح سالم خاک چیده اند که در نقاطی هنوز آثار شخم قبلی را بر خود دارد. در این صورت این نقش برجسته ی با دو متر بلندی صفحه ی 342 را، اگر از زیر خاک درنیاورده اند، پس لابد از کامیون خالی کرده اند!!! هنوز محل اصلی و انتقالی این چند سنگ نگاره ی کاخ های کورش در پاسارگاد کشف نشده که همه اعتراف دارند نقوشی غریبه و ناشناس است. در مورد پوریم اشاره ی نسبتا دقیقی در قرآن عظیم آمده آن جا که درباره ی ذوالقرنین می گوید اسکندر در نقطه ی پرت افتاده ای به مردمی برخورد که برهنه بودند، حرف زدن بلد نبودند و از تجاوزات واهمه و شکایت داشتند. ضمن این که قرآن کتاب تاریخ حوادث جهان و یا منطقه نیست و یادتان باشد که وقتی از خداوند و پیامبر و یا قرآن صحبت می کنید، از هزالی بپرهیزید، زیرا از صورت جست و جوگر بی نظر خارج می شوید. در کتیبه ی امروالقیس کم ترین اشاره ای به ملوک پارس نیامده و ذکر ملوک یونان و روم هم منافاتی با بحث ندارد. درباره ی قانون نامه ی حمورابی باید ذکر کنید که مطلب را از مقدمه، موخره و یا قانون شماره ی چند برداشته اید، تا جست و جو آسان تر شود. در موخره جایی اشاره به سیاه سران آمده که می توان گفت منظور حمایت از بردگان است، زیرا می گوید: «من حمورابی شاه بزرگ از سیاه سران که ان لیل به من تقدیم کرده بود و مردوک چوپانی آن ها را به من سپرده بود، غافل نبودم».

 
نويسنده: ناصر پورپیرار يکشنبه 8 آبان1384 ساعت: 23:52

آقای R134a. بدون کم ترین تردید اطلاعات موجود درباره ی فرهنگ و تاریخ شرق میانه، پیش و پس از پوریم، به خصوص درباره ی قانون نامه ی حمورابی، ناسالم و مملو از تحریفات گاه مضحک است. چنان که تاکنون نمی دانیم حمورابی را متعلق به چه تمدن بین النهرین شناسایی کنیم. لوحه ی قانون نامه ی او در شوش یافت شده، امابدون عرضه ی کم ترین ادله ی فنی و تاریخی می گویند که انتقالی از بابل است. من این قانون نامه را مدت ها پیش خوانده و یادداشت برداشته ام به یاد نمی آورم در کجای آن به سیاه سران اشاره شده، اگر آدرس دقیق بدهید توضیح کافی در یک یادداشت عمومی خواهم گذارد. ضمنا تعلق برخی از اقوام کنونی ایران، از جمله طوایفی در میان خوزی ها و لرها، به اعقاب رومی، اگر به جای روم، یونان بگذاریم، صحیح است.

 
نویسنده: ناصر پورپیرار جمعه 29 مهر1384 ساعت: 0:29

سلام آقای فاتحی. آن سلسله ی ماد که امپراتور آن پدر زن و چوپان جنگل اش پرورنده ی کورش باشد، مطلقا افسانه ی بچگانه است و من هم از قول گیرشمن نقلی درباره ی آن ها آورده ام، اما در کتیبه ی بیستون از یک قوم «مدی» نام برده شده، که مثل بسیاری از اقوام دیگر، که در آن کتیبه حضور دارند، هنوز ناشناس اند. ایران شناسی پر اطوار کنونی با سوء استفاده از این اسم، یک آستر ماد نام برای قبای خونین هخامنشی بریده، چنان که با سوء استفاده از نام «پرثوا» در همان کتیبه ی بیستون یک امپراتوری قلابی دیگر، در این دویست سال اخیر، به نام «پارتیان» تدارک دیده است. تحقیقات ملی آینده حقیقت بسیاری از این دروغ ها را معلوم خواهد کرد.

 
نويسنده: ناصر پورپیرار شنبه 30 مهر1384 ساعت: 19:58

سلام حامد. از سفره ای که یهودیان در سرسرایی به درازای 12 قرن در تاریخ ایران پهن کرده اند و در آن خوراک هایی به اشتها آوری اشکانیان و ساسانیان چیده اند، تا حواس ها را از پوریم پرت کنند، بیش از حتی کلاه داران شاه، تسبیح به دستان و صاحب منصبان فرهنگی این جمهوری تغذیه می کنند. کاش برای اثبات صحت و سلامت نگرانی های ات تذکری هم به رییس میراث، به رییس جمهور، رییس ارشاد، رییس آموزش و پرورش و رییس آموزش عالی می دادی که تمام دم و دستگاه شان به دروغ های یهودیان آلوده است و کاش اندکی از این ریزبینی های ات را هم شامل کارهای استاد و مرشد و مرادت، شهبازی می کردی که اصولا منکر پوریم است! نه اخوی پس از عمری زیارت خوانی شب جمعه را گم نمی کنم. کار تو دل سوزی نیست خنک کردن دل کسانی است که از مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران»، آتش گرفته اند.

 
نويسنده: ناصر پورپیرار يکشنبه 1 آبان1384 ساعت: 23:26

سلام حامد. همین سئوال تو نشان می دهد که هنوز به نتایج تمدن و تجمع و تولید برانداز پوریم مومن نشده ای و آن همه اسناد در این باره که پوریم هستی منطقه را برای لااقل 12 قرن قطع کرده، تا آن جا که سفال ساز اسلامی، در نیشاپور و بغداد و سامره، که پیش از پوریم مرکز تولید عالی ترین نمونه های سفال بوده اند، در قرن دوم هجری، از عهده ی ساخت یک کاسه ی ساده بر نمی آید و