يکشنبه ۹ دی ۱۳۸۶ - ۳۰ دسامبر ۲۰۰۷
 

اكبر رادی و صحنه ی زبان

 

رضا براهنی

 

این يادداشت را دکتر رضا براهنی برای جشن نامه اكبر رادی در مهرماه 1384 نوشته است که همان زمان در سایت ایران تئاتر منتشر شد. بازچاپ آن به مناسبت درگذشت استاد تئاتر ایران اکبر رادی است.

 

خاكت شَوَمی گر نه چنین خون خورَیی

نازت بَرَمی گر نه چنین كافرَیی

گر با دل من به دوستی در خورَه‌یی

زین دیده بر آن دیده گرامی‌تَرَیی(1)

                                             [خاقانی]

 

غربتی اگر برای من باشد، كه هست، یك بخش بسیار داغش هم غربتم از اكبر رادی است. او بلد است، و من پیوسته نفی بلد. اما نویسنده اگر فاصله نگیرد، و به مقیاس فاصله ننویسد، و حتی در خانه‌اش نیز بیرون خانه نایستد ـ بماند حالا خانه ی دیگری كه به ضرورت پیوسته بیرون آن ایستاده ـ در واقع از نوشتن در فاصله می‌ایستد، و این فاصله است كه یا نباید باشد، یا اگر هست، باید گفته شود. آن فاصله را چه چیز بیان می‌كند، یا بهتر، آن فاصله را چه چیز  پر می‌كند كه نویسنده هرگز حق ندارد با آن در فاصله بایستد؟ من آن فاصله را پر شده با زبان رادی می‌دانم. رادی زبان است. و هرگز با آن در فاصله نمی‌ایستد، چرا كه اگر با آن در فاصله بایستد، عرصه صحنه تاریك می‌ماند، بسته و تاریك می‌ماند. و آن وقت گوش كنید: «خانم"امیلیا شولز" خواهش كرد كه پیش از آن كه تابوت سركیسیان را در خاك بگذارند درِ آن را باز كنند.... وقتی این كار شد نسخه‌ای از كتاب روزنه آبی را از كیفش درآورد و در تابوت گذاشت. سركیسیان با متن"روزنه آبی" رادی به خاك سپرده شد.»(2) در قیامت تئاتر قیام خواهد كرد. صحنه مالامال از زبان خواهد شد. صحنه هم قیامت است، هم زایش، هم مادر، هم كلام. بی‌زبان، صحنه و زندگی تخته قاپو می‌شوند. زبان بر خلاف گفته مارتین هایدگر، اصلاً و ابدا"خانه هستی" نیست. حتی در عسرت‌بارترین اعصار زمان، زبان، زبان است و صحنه خواه صحنه نمایش، و خواه صحنه زندگی، موقعی كور می‌شود كه زبان كور شود، و نابینایی زبان غیبت عظمی است.«كس به جز ساغر تلاش ما نمی‌فهمد كلیم ـ شعر فهمانِ جمله صیادند صید بسته را»(3)

رادی گفته است: «آثار بزرگ را همیشه با كلمات كوچك نوشته‌اند. به شرط آن كه تو یك تار ابریشم آبی میان حنجره داشته باشی و یك غریزه زلال كه از ذهن عصر عبور كرده است.» (4)

عصر اكبر رادی كدام عصر است؟ اجازه دهید من چند دقیقه در این عصر اتراق كنم. برای اتراق در چنین عصری بگویم كه خانواده از انقلاب مشروطیت تا به امروز خانواده رادی بوده است، خانواده‌ تئاتر رادی. زبان رادی زبان روز است. برخاسته از ادبیات گذشته نیست. اما آفریننده ادبیاتی است كه به جای خود معاصره ادبیات گذشته در امروز است. اما این زبان، از زبان حاضر گرفته شده، نه از زبان گذشته. از این نظر این زبان، كه زبان خانواده‌های مختلف و تودرتوی نمایشنامه‌های رادی است، علاوه بر تكیه بر ذات زبان، یعنی زبانیتِ زبان، متكی بر نوعی بازنمایی بیرون است، بیرونی كه عصری است كه این خانواده‌ها بر زمینه آن روی پای خود می‌ایستند، و بعد می‌شكنند و سقوط می‌كنند. چنین چیزی را با ازدحام بی‌دلیل خوش بینی و بدبینی نمی‌توان تبیین كرد."كلمات كوچك"رادی، كلمات خانواده است، ولی اثر از آنِ عصری است بزرگ. بزرگ در این معنا كه بر آن هزار چیز حاكم است، و این هزار چیز با هم در تناقض عمیق بسر می‌برند. ما نه متجدد هستیم، نه متعلق به عهد بوق، و نه حتی متعلق به آن عصر خیالی كه اگر جهان متجدد بر آن ورودی این همه قوی، پرِ تناقض، سودمند و خسران بارِ توأمان، نمی‌داشت، در مسیری كند و كدر و مفلس و فلاكت‌بار ادامه می‌یافت. این عصر بحران، و یا تركیبِ بحران‌های متعدد، نه عصر سنتی است و نه عصر مدرن؛ نه عصری است كاملاً مدرن، و نه عصری است سراپا غرقه در استعمار؛ عصری است بحران‌زده، كه مدام در حال تولید تعبیر برای درك خویش است. عصری است غرقه در تعدد تعابیر و تفاسیر. ما مستعمره نشدیم، ولی درست اگر نگاه كنیم، در برهه‌هایی از تاریخ صد سال گذشته، در پاره‌ای شئون حیاتی خود، غیرمستعمره هم نبودیم. در واقع ما تمام مشخصات و یا پاره‌های عظیم مشخصات یك دوران استعماری ـ پسااستعماری را در طول دهه‌های متمادی تجربه كرده‌ایم. آثار بزرگ این دوران، به همان تعبیر اكبر رادی با"كلمات كوچك" نوشته شده‌اند. واحد متشتت خانواده، در كار اكبر رادی بیانگر آن موقعیت پسااستعماری است. مقولات و تعاریف و تعبیراتی كه برای بیان این دوران ردیف كرده‌ایم، خواه آن‌هایی كه خود ساخته‌ایم و خواه آن‌هایی كه برای بیان شرایط از جاهای دیگر وارد عرصه‌ خودی كرده‌ایم، همه یك جا از اعماق حوادثی برخاسته‌اند كه در جنگ و جدال عصر مشروطیت به بعد در منطقه و در ایران وارث آن‌ها شده‌ایم. تا ما بخواهیم مثل غربی متجدد بشویم ـ كه هرگز نخواهیم شد ـ غربی از جاهای دیگری سردرآورده، كه نه تنها زاییده‌ فضا‌ها و حوادث درونی خود غرب بوده‌اند، بلكه از برخورد با ما نیز به وجود آمده‌اند. پسامدرنیسم غربی زاییده‌ مدرنیسم غرب نیست تا ما بگوییم كه چون ما مثل غربی‌ها مدرن نبوده‌ایم پس محال است گام در پست مدرنیسم بگذاریم. برعكس، پست مدرنیسم ادامه مدرنیسم غربی، ریشه یابی مدرنیسم غربی و پسااستعمار كشورهایی از نوع كشور ماست. زنده یاد"ادوارد سعید" زمانی نوشت كه خاستگاه و درك مسیر رمان انگلستان بدون دقت در استعمار انگلستان قابل درك نیست. این سخن را می‌توان شامل حال سراسر رمان اروپا كرد. این حرف"میلان كندرا" در وصیت خیانت شده، كه اگر ماركز و فوئنتس و دیگران موضوع فردیت غربی را نمی‌فهمیدند، نمی‌توانستند رمان بنویسند، نیازمند تعریف متقابلی است: اگر پروست، بورخس و ناباكف ساختار قصه در قصه در"ماهاباراتا" و در"هزار و یكشب" را خودآگاه و ناخودآگاه درونی روایت خود نكرده بودند، اگر بورخس به ساختار بینامتنیت بنیادین هزار و یك شب، و معنای اصلی شب قدر قرآنی و قصص‌الانبیاهای اسلامی ـ هم در فارسی و هم در عربی ـ توجه نداشت، و اگر فالكنر خودش اذعان نمی‌كرد كه هر سال دو كتاب را از نو می‌خواند ـ یكی عهد عتیق و دیگری دن كیشوت سروانتس ـ ما به ریشه‌های اصلی پیدایش مدرنیته‌ بنیادین رمان غرب و پست مدرنیسم چند سر این رمان دسترسی نمی‌توانیم داشت. جهان هرگز به كوچكی غرب آنور، شرق اینور، نبوده است.



در توجهی كه رادی به زبان می‌كند و از طریق این توجه ما را، نه به یاد ادامه دقیق زبان گذشته فارسی تا به امروز فرضی طبیعی آن ـ امری كه هرگز به ما نرسید و اتفاق نیفتاد ـ بلكه به یاد تركیب تصور زبانشناختی ما از زبان نگارش به عنوان یك پدیده نوظهور در این هفتاد هشتاد سال گذشته می‌اندازد، سر و كار ما با اصل پسااستعمار و زبانشناسی ادب پسااستعماری است. و این فقط امری محتوایی نیست كه مثلاً رادی زبان خارجی بداند، نمایشنامه‌های خارجی را به آن زبان بخواند، و موقع نگارش نمایش خود ـ فرضاً ـ تحت تاثیر آن‌ها قرار گرفته باشد. حتی آن‌هایی كه زبان‌های خارجی را خوب بلدند، اینگونه تحت تأثیر قرار نمی‌گیرند. در كار رادی آنچه بر سر زبان در طول این چند دهه‌ی گذشته‌ی زبان، به طور كلی، و زبان ادبی به طور اخص آمده، مسئله‌ی اصلی نگارش است، و این با یك پدیده‌ی چند سر سروكار دارد. و آن چند رگگی زبان پسااستعمار است.

رادی بر زبان گیلكی زاده شده، در آن زبان تحصیل وجود ندارد. رادی به زبان فارسی تحصیل كرده. موقع خواندن كتاب فقط فارسی را نمی‌خوانده. بلكه عربی در كنار آن بود، و به طور كلی در نمایش، در قرائت نمایشنامه ـ به جز نمایشنامه نویسان عصر خود، رادی همه را در زبان ترجمه خوانده؛ ایبسن، برشت، گوركی، اونیل، میلر، و حتی جدیدترها كه خوانده، و تحت تأثیرشان ـ با رد و قبول ـ قرار گرفته و بعد نثر رمان فارسی معاصر و گذشته را خوانده، و همچنین شعرش را، و این زبان را تدریس هم كرده، و مدام به حال خواندن رمان و مقاله‌ی ادبی از غرب و ایران بوده و آنوقت، به قول رفیقِ سر به جنون درگذشته سودایی‌ام، اسماعیل شاهرودی:«لیكن ای ملت، دقت!» به حد كافی مفروضات زبانی پیش خود به دست آورده ـ من آن مجموعه‌ی مفروضات را نوعی جهان بینی زبانشناختی نام می‌گذارم. كه بر اساس آن رادی پایه‌ی نگاه زبانی به شخصیت در نمایش را گذاشته. این زبان مدرن، به صورت ترجمه از یك متن مدرن نیست. این زبان به دو جا رجوع می‌كند، یكی به خود زبان ـ كه در این بعد، ماهیت خود زبان را نشان می‌دهد، و دیگری به آن جهانی كه زبان آن را بازنمایی می‌كند، یعنی دنیای مركب از همه چیز، خواه رادی راوی زبان، و خواه آن محیطی كه دیالوگ رادی روایت آن را می‌كند. از"منجی در صبح نمناك" به اندازه‌ی یك صفحه نقل می‌كنم:

«فلسفی:

و این مثل فتق كهنه‌ای كه درست جا نیفتاده باشد، گاهی می‌زند بیرون و قضاوت‌های تو را آلوده و كدر می‌كند، خوب! تو یك بابایی هستی مستعد، قوی، اسپونتانه، كسی منكر نیست. حتی برای خود من مایه‌ی سرافرازی است كه زیر عَلمت سینه زده‌ام، برایت نقد نوشته‌ام، به خاطر تو جنگیده‌ام، و..... رك؛ به‌ات تعصب دارم. نمی‌خواهم بگویم با عناوین درشتی مثل"الماس صحنه"یا "قله‌ی درام ایران" از تو ستاره یا غول ساخته‌ام، نه! تو لیاقتش را داشتی و حقت هم بود. دلیلش هم این است كه هر سال رشد بیشتری كردی و با هر نمایشنامه شفاف‌تر شدی. و من به نام یك منتقد حتی از این هم جلو می‌آیم و آثار تو را در سطح آسیا می‌گذارم.

طلایی:

جهان!

فلسفی:

(از حالت جدی می‌افتد، به طلایی) البته به دو شرط(به شایگان) اول اینكه دست از این تعصبات ولایتی برداری و اینقدر مثل مرغ محلی قدقد نكنی، و دیگر اینكه ادبیات ما را با زبان تخمی این چهارپادارها به گه نكشی. نه، جدی! این قراضه ها كی‌هاند می‌چپانی توی صحنه؟ یك قدری هایدگر بخوان، یا سپرس، كی‌یركه‌گور. به نظرم هایدگر است كه می‌گوید: خدا غایب است. این یعنی اندیشه‌ی معاصر، یعنی اضطراب

دلهره، كامو، بكت، اصلاً طرح مسأله فانتاستیك است؛ مخصوصاً برای نویسنده‌ای كه اثر به اثر تجربه‌های تازه می‌كند.

طلایی:

(جامش را بلند می‌كند.) شایگان! نام با شكوهی كه باید روی سنگ كنده بشود! (لبی به جام می‌زند .)

فلسفی:

با این همه نمی‌دانم از چه دلخوری محمود؟ ولی یادت باشد كه من یكی از حواریون سینه چاك تو هستم(می‌نوشد.)

شایگان:

ای پطرس، پیش از آنكه خروس بانگ بردارد، تو سه بار مرا انكار خواهی كرد!

زنگنه:

( كه دو برگ كاغذ بیرون آورده است. ) علی ایحال، بنده از این فرصت استفاده می‌كنم و در محضر آقای دكتر.....( برگ‌ها را به شایگان می‌دهد. ).... توشیح بفرمایید.

شایگان:

چیست؟

زنگنه:

قرارداد نمایشنامه‌ی"منجی".

شایگان:

چند درصد است؟

زنگنه:

همان هیجده درصد.» (5)

هر كدام از قطعات چندگانه‌ی این زبان به جهان خاصی بر می‌گردد. غنای آن در نوع تألیف آن عناصر پراكنده و همه جایی است، در نمایش زبانشناختی نمایشنامه. در آن، هم ارجاعات به فلسفه‌ی غرب مطرح است، هم هجو آن ارجاعات، در آن هم كفر هست، هم ایمان. و در همه حال همه می‌خواهند به ریش شایگان بخندند، در آن هم دلهره‌ی، كامویی ـ بكتی بر زبان می‌آید، هم فانتاستیك، و هم پطرس انجیل مَتی؛ ولی اساس زبان بر زبانیت امروزین گذاشته شده، روال زبان، آهنگ زبان كهن، زبان عهد جدید، و زبان‌های دیگر را به رخ نمی‌كشد. این زبان از گوگول و طنز او تا آنجا متأثر است كه اگر گوگول در قرن بیستم زندگی می‌كرد، ایرانی بود، متأثر از انواع مدرنیته و پست مدرنیته‌ی غربی و شرقی بود، دو دوره‌ی قاجاریه و پهلوی، و بعد انقلاب اسلامی را درك كرده بود، و حتی قرارداد بستن با ناشرها هم برای او مرسوم شده بود و روزنامه‌نگاری و نقد تئاتر هم مطرح بود، و چند زبان و لایه‌ی زبانی را از همه جا می‌شنید، به این زبان حرف می‌زد. پسااستعمارگرایی رادی، یعنی آن حلقه‌ی واسط بین یك ملت، یك ادبیات، یك تجدد، بعد قطع این همه توسط استعمار، قطع ملت، قطع ادبیات، قطع تجدد، و آوردن انواع دورگگی‌ها، درست در چنین میدانی ارائه می‌شود. و رادی تلخیصِ این برداشت را در دو نمایشنامه‌ی آخرینش رو نمی‌كند، در كتاب"شب به خیر جناب كنت" و"كاكتوس"، كه عنوان كتاب را در متن كتاب معكوس می‌كند و به چاپ می‌سپارد. در "كاكتوس" باز این نمایشنامه نویس است كه نمایشنامه‌اش را تقریباَ تمام كرده، فقط آن تكه‌ی آخر مانده، كه قولش را به ، كارگردان برای چند ساعت دیگر می‌دهد، و این وسط"نفیسی"، دوست پزشكش به دیدنش می‌آید، آدمی كه از صبح تا شب كار می‌كند، در گذشته همكلاسی و هم مسلكِ "اعتماد" نمایشنامه‌نویس هم بوده. هر دو در زمان تحصیل می‌خواستند دنیا را به هم بریزند حالا ولی از صبح تا شب كار می‌كنند و همه چیز دارند. ولی دكتر از فرط كار، و به سبب زن بداخلاق و شكاك و پرفیس و افاده‌اش تا حد خودكشی با طپانچه‌اش پیش می‌رود، كه اعتماد نجاتش می‌دهد و طپانچه را از دست او می‌گیرد و می‌گذارد توی جیب ربدشامبر خودش. اما صحنه‌ی آخر نمایش قرار است پس از رفتن دكتر نفیسی نوشته شود، و نوشته می‌شود:«سپس قلم را بر می‌دارد و اما به جای نوشتن خطاب می‌كند به ما:

اعتماد:

میلیون‌ها سپاه مسلح و دمدار حمله‌ور می‌شن به قلعه تاریك و ... فقط یكی از بین اون همه شیطانك نامرئی داخل قلعه می‌شه تا بعدها در هیأت انسان كاملی روی زمین ما ظهور كند، بعد سایبانی به اسم خانه براش درست می‌شه. و بعد هم زندگانی روزمره و دلبستگی‌های كوچك...... و مقداری پیاز! ( نشسته روی صندلی گردان به آرامی پیش می‌آید.) و اون میان میلیاردها سیاره‌ی سرگردان، در حالیكه عهدنامه‌ای توی دستشه، از پیچ گردنه‌های مه گرفته عبور می‌كنه و می‌رسه به طبقه‌ی هفدهم یك برج سنگی، كه شب‌ها بدیع‌ترین منظره‌ی شهرو پیش روی خودش داره. و رو می‌كنه به شهرو با صدای دنیا، بلند، بلند بلند فریاد می‌كشه: معنی این كهكشان و این شب ازلی چیه؟ چه نسبت یا شباهتی میان دو شاخه‌ی كاكتوس وجود داره؟(كلت را از جیب ربدشامبر در می‌آورد. با نگاهی به آن و زهر خندی به ما.) و اون دریچه‌ی آبی و دنیای درخشان ما كجاس؟ باران، سلامت، زیبایی.....

با صندلی نیم چرخی می‌زند، پشت كرده به ما، مكث، و ناگهان صدای مهیب یك گلوله..... همزمان ملودی قطع می‌شود، سكوت صحنه‌ی خالی و آنگاه زنگ ممتد تلفن.» (6)

نویسنده جای دكتر خودكشی می‌كند. چرا؟ از اول كه قرار نبود این اتفاق بیفتد؟ درست است كه می‌توان برای این كار مفهومی اجتماعی، و حتی شاید بر حسب همان اصل پسااستعمار، پیامی انسانی استنباط و استخراج كرد، ولی ابزارها تغییر كرده. ناگهان روایت نمایش، انگار از مجادله‌ی خانوادگی، اجتماعی و تاریخی و روانشناسی عام پسااستعمار به سوی نوعی"قصه علمی" حركت كرده، تصادم خاصی، انگار نوعی تصادم سماوی، صورت گرفته. معنای مدرنیته این نیست، به دلیل اینكه اصل مدرنیته بر ارجاع و بازنمایی نهاده شده. اینجا سیستم و دستگاه ارجاعی به هم خورده، ناگهان رادی‌ای كه حاضر نبود از آرمان‌هایش دست بكشد، با حفظ آنها یك بار، در بار دوم یكباره، چشمش را بسته، از قالب قبلی پریده بیرون؛ نمایشنامه‌نویس فقط موقعی كه خود را بر روی صحنه می‌كشد، نمایش را اجرا می‌كند، ما از گوگول و برشت. ناگهان به سوی پسامدرنیته از نوع خاص و ناقصِ آن رفته‌ایم. بارقه‌ای از "آرتو" اثر را توی دامان پسامدرنیسم پرتاب می‌كند. مؤلفی مؤلف است كه بر روی صحنه مؤلف را بكشد. این كشتار مؤلف سابقه دارد از مالارمه، و بعد از فوكو، و بعد از دیگران در عصر ما. او زحمت خودكشی و مرگ دكتر نفیسی پزشك را شخصاً تقبل می‌كند. اثر و نویسنده با هم تمام می‌شوند.

 در"شب‌بخیر جناب كنت"كاراكترها، هر دو رادی‌وار، با دقائق زبانی و زبانشناختی پیش می‌روند: پیرمرد و پیرزنی كه جز گذشته چیز دیگری ندارند. و گیر كرده‌اند. ولی دعوت دارند به منزل"ملكوتی" در ابتدا اصلاً درگیر نام"ملكوتی" نمی‌شویم. نامی‌ست مثل هر نام دیگری، بعداً معلوم خواهد شد كه نام شخصیت متن است، كه بخش مهم متن است مرگ"ملكوتی" تقریباً همزمان با مرگ"كنت" است. رادی مرگ"ملكوتی" را به مرگ دیگری نزدیك می‌كند و در اینجا دو رگگی اندیشگی خود را به رخ می‌كشد. یك نفر می‌تواند هم مخالف هایدگر باشد، و هم به رغم آن مخالفت در اثری كه به نام هایدگر نیز در میان سایر نام‌ها سكه خورده، متاثر شود. این تأثیر مستقیم نیست، تأثیر هوایی‌ست كه در اثر استنتاق می‌شود.

بعد می‌فهمیم كه این دو شخصیت چقدر هم به هم می‌رسند، ضمن اینكه خاطره می‌گویند، آنقدر خاطره می‌گویند كه در واقع"ملكوتی" عقب می‌افتد، عقب انداخته می‌شود، به صورت فن نگارش به تأخیر می‌افتد، فراموش می‌شود. ولی تقریباً، همه چیز، تقریباً فراموش می‌شود. و بعد لباس برای عروسی می‌پوشند. كارتها رسیده دعوت دارند. فقط در لحظه آخر است كه معلوم می‌شود آقای كنت دعوت به ملكوت اعلا دارد. كسی كه برای دیدن كنت و زنش می‌آید، كنت را روی تابوت می‌خواباند، او را خوب می‌پوشاند. با خود می‌برد. قبلاً نیز همین شخص"وحدانی"، ـ نام دیگری كه زنگ مرگ به عنوان نوعی پیوستن و واحد شدن با واحد را به صدا در می‌آورد ـ كه به سراغ آنها آمده به آنها اطلاع داده است كه آقای ملكوتی پایش به سنگ خورده بوده، "ملكوتی" افتاده و مرده.

«كنت عصایش را به كاناپه می‌آویزد و تسلیم و ساكت روی برانكارد می‌خوابد وحدانی دو بال ملافه‌ی سفید را روی او می‌كشد و سراپای هیكلش را می‌پوشاند، و خود مانند پرستار مراقبی پشت برانكارد قرار می‌گیرد. آن را به نرمی می‌راند و از لای پرده‌ی سیاه راست بیرون می‌روند. بلافاصله رزیتا از شكاف پرد‌ه‌ی سفید چپ وارد می‌شود. یكدست سیاه پوشیده. و تور مشكی غمگینی روی صورتش انداخته است. كمی درنگ می‌كند، و بعد گامی به دنبال رفتگان صحنه برمی‌دارد و نا امیدانه فریاد می‌زند.

كنت... كنت..... نصراله خان...... ( زمزمه كنان زیر لب )عصاتم كه باز جا گذاشتی.

عصا را برمی‌دارد. سوگوارانه چند قدم رو به رفته‌ی كنت می‌رود؛ اما میان صحنه می‌ایستد، آرام روی عصا قوز می‌كند و می‌ماند. همزمان صدای موزون سم اسب‌های كالسكه كه گویی در یك خیابان بی انتهای خیس و در مه سیال ناپدید می‌شود...... سپس ساعت غول پیكر صحنه هفت ضربه‌ی پرطنین می‌اندازد و پاندول آن آهسته شروع به رقص می‌كند.» (7)

تعداد كلمات این نمایشنامه از تعداد كلمات یك قصه‌ی كوتاه تجاوز نمی‌كند. مكالمه‌ها از چهار پنج سطر در هر گفتار تجاوز نمی‌كند و نمایشنامه رادی موقعی حیات پرجاذبه ، شجاع و جَلد به معنای امروزین كلمه پیدا می‌كند كه گفتارهای بلند به گفتارهای كوتاه تبدیل می‌شود، نثر طرفین بحث‌ها مثل مشتِ ‌مشت‌بازها در لحظات شوم و خشن آخر مشت زنی، مدام، به سرعت رد و بدل می‌شود و زبان، حركت زبان را، اصل نمایش می‌كند. صحنه و شخصیت‌ها، پیران مفلوج و یا بطور كلی آدم‌های مفلوجِ بكت را به یاد می‌آورند. ولی قیاس موقعی كلاً مع‌الفارق و فارغ بودن خود را به رخ می‌كشد كه بدانیم رادی از كجای جهان آمده، و از كدام سابقه‌ی نثری. و روانشناسی این امور، آتشش از گور یك نابغه‌ی بزرگ بلند شده، كه خود نمایش ننوشت، ولی بنیاد چندگفتارگی نثر را گذاشت: فئودور داستایوسكی. و این نیز باز قیاس مع‌الفارق و فارغ بودن خود را به رخ می‌كشد. آنقدر تأثیرات را خط می‌زنیم در ذهنمان كه خود خط زدن می‌شود نگارش اصیل: یك نوشته. هم از این رو، اكبر رادی بزرگ‌ترین نثر نویس ما بر روی صحنه است.

تورنتو، كانادا

7 مهر ماه سال 1384

پانویس:

1ـ دیوان خاقانی شروانی به تصحیح دكتر ضیاء‌الدین سجادی، تهران كتابفروشی زوار، ص740

2ـ شناختنامه اكبر رادی به كوشش فرامرز طالبی، تهران، نشر قطره 1382، ص277 به نقل فصل تئاتر(فصلنامه چاپ كلن، آلمان)شماره6 تابستان 1988(1367) ص21

3ـ از كلیم كاشانی، از حافظه نقل شد، دیوانش در دسترس نبود

4ـ شناختنامه اكبر رادی به كوشش فرامرز طالبی.ص 227

5ـ "منجی در صبح نمناك"، دوره‌ی آثار اكبر رادی، جلد دوم، نشرقطره، 1383، صص458-459

6ـ شب بخیر جناب كنت و كاكتوس، نشر قطره،1383ص52 ـ51

7ـ همان، صفحه آخرنمایشنامه

 

نقل از: شهروند


پنجشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۶ - ۳ ژانويه ۲۰۰۸
 

 

تأملی بر زندگی سياسیِ قوام‌السلطنه

قوام‌السلطنه پهلوان يگانه مشروطه به روايت حميد شوكت

 

منوچهر بختياری

دي‌ماه 1386

 

اين يادداشت‌ها حاوی بررسیِ فصل دوم كتاب “در تيررس حادثه زندگی سياسیِ قوام‌السلطنه”، نوشته حميد شوكت در پرتو اسناد و شواهد مشروطيت است.  صرفاً به فصل دوم كتاب پرداخته و عمدتاً صحت و سقمِ چند سند مورد اتكای نويسنده كتاب را وارسيده‌ام.  گرچه سخنان بسياری پيرامونِ فصل‌های ديگر كتاب دارم ولی بهتر می‌دانم بررسیِ آن قسمت‌ها و دوره‌های تاريخی را به اهلِ فَن واگذار كنم.  باور ندارم كه صرفاً می‌توان با خواندن چند اثر دست دوم يك دوره پيچيده تاريخِ معاصر را ارزيابی كرد.  نمی‌پسندم كتابی كه عملاً قريبِ هفت دهه گره‌گاه‌های تاريخیِ ما را در پرتوِ كارنامه قوام‌السلطنه، شتاب‌زده و سرسری قضاوت كرده را بدون ارزيابيِ اسناد اصلی و مهم و قابل اتكاء و جوانبِ چند بُعدیِ رويدادهای آن به نقد بكشانم.  اما از آن‌جا كه دو دهه زمانی آستانه و عصرِ مشروطه موضوع و دغدغه مطالعاتی من است  و كتابی هم در باره کارنامه مجلس اول و دوم و زندگیِ سياسیِ تقی‌زاده در دستِ تهيه دارم،صرفا پيرامون فصل دوم كه رويدادهای مشروطه و نقش قوام را موردِ نظر داشته، تأملاتی را با خواننده در ميان می‌ گذارم.  به‌ويژه از اين منظر كه شوكت برای جلوه نمودن قوام، بی‌ارتباط و بی‌مناسبت بر تقی‌زاده رهبرِ طرازِ اول و راديكال مشروطه اتهاماتی چون مستبد، و عمل‌كردی قانون‌شكنانه روا داشته است.  به‌نظر می‌رسد هيچ‌كس قادر نيست از زمان مشروطه تاريخ پردازی كند، بدونِ اين‌كه بر تقی‌زاده، سمبل استقامت و جسارت لائيكِ زمانه بتازد.  در اين‌جا قصد ندارم در مقامِ دفاع از تقی‌زاده به اتهاماتِ بی‌اساس و ناروای شوكت پاسخ دهم، تنها به نكاتی قابل تأمل پيرامون آراء و عمل‌كردِ قوام در مشروطه و اسنادی كه ايشان مبنای كار پژوهشیِ خود قرار داده اشاره خواهم كرد.  پاسخِ پيرامون عمل‌كرد و آراء تقي‌زاده در مشروطه را به كتاب دردست تهيه‌ام واگذار می‌كنم.

 

قوام و مشروطه

شوكت مدعي می‌شود كه قوام با اقدامات هوادارانه خود از مشروطه خطر را به‌جان خريد و رفتارش هم‌چون “رفتار عنصری انقلابی می‌مانست تا منشیِ مخصوصِ صدراعظم و مَحرَمِ شاه” (ص50)  خواننده جويا وجدی می‌خواهد بداند، بجز اين‌كه دستخط مشروطه  به خط خوشِ قوام- منشیِ شاه- نوشته شده، شوكت چه اسناد و شواهدی را برای اثباتِ ادعای به اين بزرگی كه رفتار قوام به انقلابيون می‌مانست عرضه كرده است.  طبيعتاً فرمان‌های شاه بايستی به خط منشیِ مخصوصش “دبيرحضور”كه قوام بوده نوشته می‌شده است.  او را برای همين منصب انتخاب كرده بودند.  خطی خوش داشت، و لذا صدراعظم پيشين و شاه او را به عنوان “وزيرِ رسائل”برای نوشتن نامه‌ها به خدمت گرفته بودند.

 

پيش از آن‌كه به اسنادِ موردِ اتكای شوكت برسيم، به يك نكته كم اهميتِ ديگر هم اشاره كنم.  شوكت با نقلِ جملات ابراهيم صفایی يكي از ستايش‌گران قوام در شرح شادی و وجدِ بسيار او از نوشتنفرمان مشروطه، خواننده را به اين گمان می‌رساند كه قوام در ترغيب شاه به امضای دست‌خط مشروطه سهيم بوده است.  ابراهيم صفايی مشروطه را از بنيان توطئه انگليس عليه دولت متمركز و قدرتمند ايرانِ زمان قاجار مي‌پندارد و مخالفتِ خود با اين نهضتِ عظيم برای قانونمند نمودنِ حكومت خودكامه و برپايیِ نظام پارلمانی با مشاركت مردم را همواره اعلام كرده است.  صرف اتكاء به كتاب‌سازی‌های عمدتاً غيرِ معتبر او نشان مي‌دهد كه شوكت نتوانسته اسناد بهتر و معتبری برای ترسیم نقش موثر قوام در مشروطه بيابد.

 

شوكت با يك‌سری ادعاها و كلی‌گويی‌ها، اقدامات و آراء قوام را به قضاوت نشسته است.  خصائل و صفاتی چون “سياستمداری كه آگاهیِ طبقاتی‌اش خدشه ناپذير”، “ميهن‌پرستی‌اش نمونه‌وار” و “شگرد ديپلماتيكش چون گوهری ناب”، از قول و زبان ديگراني كه نه نام مي‌برد و نه منابعش را مي‌شناساند، نثار قوام مي‌كند.  بگذريم و با هم فصلِ دوم كتاب “زندگیِ سياسیِ قوام‌السلطنه” را در عصرِ مشروطه پی‌گيريم.

 

شوكت مي‌نويسد قوام در پيِ صدارت عين‌الدوله به تهران فراخوانده شد تا به عنوانِ منشیِ مخصوصِ صدراعظم مشغولِ كار شود و می‌افزايد:

“چنين به‌نظر مي‌رسد كه از همين‌جا با مشروطه‌خواهان در سر وسرّ بود و آنان را از تحولاتی كه در دربار جريان داشت باخبر می‌ساخت(ص 58)

 

خواننده متوجه نمی‌شود شوكت بر چه مبنايی خلق‌الساعه به اين درك و حدس رسيده كه بگويد: “چنين به نظر مي‌رسد” كه قوام با مشروطه‌خواهان پنهانی محشور و همراه بوده است.  ايشان ادعا مي‌كند كه گاه پيشاپيش مشروطه‌خواهان را از تصميماتِ عين‌الدوله، صدراعظمِ به‌غايت خودكامه و مستبد دوران مطلع می‌كرد و يا گاهی نيز شفاعتشان را استدعا كرده است.  نمونه مشخصی هم عنوان می‌كند:  زمانی كه صدراعظم دستور دستگيريِ ملك‌المتكلمين، سيد‌جمال اصفهانی و شيخ محمد واعظ را می‌دهد، قوام از طريق مجدالاسلام كرماني آن‌ها را مطلع و از خطری كه در كمينشان بوده می‌رهاند.  در دنباله مطلب مي‌آورد كه اقداماتی مثل “پناه‌دادن به ملك‌المتكلمين” يا با خبرساختن او می‌توانست برای قوام مخاطرات جدی بيافريند.  خلاصه مطلب شوكت با كلی‌گويي و بازی با كلمات و يك نمونه كه به آن خواهم پرداخت- به خواننده تفهيم می‌كند؛ قوام مشروطه‌خواهِ جسوری بود.  برغم شغل منشی حضوريِ صدراعظم مستبد زمانه، ارتباط گسترده و موثری با نهضت مشروطه‌خواهی داشته، هرجا توانسته آن‌ها را ياری كرده و نمونه‌اش را هم به‌دست داده است.  اما اسناد و شواهد در اين يافته‌ها و داده‌ها ترديد جدی روا می‌دارند.

 

قوام نزد عين‌الدوله، صدراعظم و رئيسش، منشي حضور و محرم خلوت شمرده می‌شد.  به شهادت تاريخ، عين‌الدوله چند سال در مقابل هرگونه اصلاح، نوآوری و ترقي‌خواهی با شديدترين رویه استبدادی ايستاد و در دوساله پيش از مشروطه با به كارگيریِ انواع روش و ابزار سركوب چون زندان، شكنجه، تبعيد و سانسور و حيله در فريب و تطميع مخالفين به‌عنوان جدي‌ترين مانع نهضت مشروطه از جانب مخالفان حكومت شناخته شد. 

 

در تمام اين اقدامات از آغاز، قوام همراه و از معتمدترين عوامل و كاركنان عين‌الدوله بوده است.  اين‌كه چگونه مي‌شود چند سال خدمت همه جانبه سياسيِ قوام در اين دستگاه را با حدس و گمان “چنين به نظر مي‌رسد” و يك نمونه مشكوك در مُطلع كردن يك مشروطه‌خواه به خطر در كمين را يك‌سره تطهير و توجيه و متفاوت جلوه داد، از محدوده زبانِ قاصر من خارج است.  نكته بسيار مهم ديگر اين‌كه در هيچ‌كدام از اسناد و آثار كلاسيك و قابل تأمل مشروطه نام و نقشی از مشروطه‌خواهی قوام وجود ندارد.  در ميان آثار اوليه و كلاسيك مشروطه تنها ناظم‌الاسلام كرماني است كه از قوام آن‌هم بعنوان دبير حضور يا منشیِ حضور صدراعظم عين‌الدوله نام مي‌برد، (تاريخ بيداري ايرانيان جلد اول ص 291) و عنوان می‌كند كه مجدالاسلام كرمانی با دبير حضور دوست است.  كرماني در شرح جلسات “انجمن مخفی”، يك‌جا اشاره دارد كه صحاف‌باشی گفته بد نيست مجدالاسلام كرماني را برای عضويت در انجمن امتحان كنيم تا بفهميم كه قابل اعتماد است يا نه.  ناظم‌الاسلام كه با مجد‌الاسلام آشنايی داشت او را به نهار دعوت كرده بود تا ببيند مي‌توان او را به جلسات انجمن مخفي كشاند.  با طرح اين موضوع حاضرين در جلسه بر كرماني مي‌خروشند كه مخالف حضور مجد‌الاسلام هستند.  ناظم‌الشريعه يكي از حاضرين وقتی نام مجد‌الاسلام كه گفته می‌شود با “دبير حضور دوست است”(همان‌جا ص 292) را مطرح می‌كند، با وحشت گفت:  “ای وای كه اسرار انجمن فاش شد”.  عدم “اذن” اعضاء انجمن مخفی به شركت مجد‌الاسلام به دليل دوستی با دبير حضور قوام در روايت ناظم‌الاسلام خلاف ادعای شوكت را نشان می‌دهد.  “انجمن مخفی” محافظه‌كارترين و راست‌ترين محفل مشروطه‌خواهی زمانه بود؛ وقتي آنان در وحشت دوستان و خبرچينانِ دبيرحضوراند، مي‌توان ذهنيت جريانات راديكال و پيشروتر را حدس زد.

 

ناظم‌الاسلام در جلد دوم کتابش ص 342 در وصف پيگرد سيدجمال واعظ باز به دبير حضور اشاره مي‌كند.  سيدجمال اصفهانی در اين زمان تحت تعقيب ماموران حكومتی يعنی عوامل عين‌الدوله بود و مدتی  را در خانه ناظم‌الاسلام كرمانی پنهان شد.  وصف كرمانی از اين رويداد زمانی كه به قوام اشاره مي‌كند خواندنی و قابل تأمل است:

“تا يك ماه در خانه نگارنده بود، جز معدودي آقايان، ديگر احدی بودن او را در خانه من نمی‌دانست.  يك روز وقت ظهر مجد‌الاسلام وارد شد و گفت منزل دبير حضور[قوام‌السلطنه حاليه] بودم، در آن‌جا مذاكره شد كه آقا سيدجمال رفته است به عتبات و تلگرافش از قصر [منظور قصر شيرين] آمده است.  من به دبيرحضور گفتم با اين‌كه تو منشیِ عين‌الدوله صدراعظم ايرانی، نمی‌دانی سيدجمال‌الدين در كجاست و من می‌دانم.  دبيرحضور اصرار كرد.  من لابد شدم به او گفتم مكان سيد را.  از شنيدن اين واقعه حالت سيد‌[جمال اصفهانی] و معين‌العلماء و بنده نگارنده منقلب گرديد.  بنای ملامت را به يكديگر گذارده علي‌الظاهر، مجد‌الاسلام هم از كشف و اظهار واقعه نادم گرديد.  گفت خودم اين امر را اصلاح مي‌كنم، از خانه بيرون رفت.  نگارنده هم در مقام تعيين مكان و تغيير منزل سيد بودم كه در اول شب مجد‌الاسلام معاودت نمود و كاغدي از طرف دبيرحضور آورد قريب به اين مضمون:  جناب آقای سيد‌جمال‌الدين واعظ در همان مكانی كه منزل داريد مخفی باشيد تا من كار شما را اصلاح كنم و خلعتی برای شما از طرف صدراعظم صادر كنم.  چه حضرت صدارت از اين‌ كه شما به زاويه مقدسه نرفته‌ايد خوشحال و از شما تا يك اندازه‌ای راضی می‌باشد.  لكن به شرطی كه شما هم التزام بدهيد ديگر منبر نرويد الی آخر.”

 

اين نقل قول مفصل را آوردم تا ادعای ياری قوام به مشروطه‌خواهان را از ورای چند صفحه معدودی كه نام دبيرحضور آن زمان مطرح گرديده رديابی كنيم.  به روايت ناظم‌الاسلام در صفحات پيش از اين نقل قول سيدجمال‌الدين در خانه او يك ماه پناه‌گرفته بود.  مجد‌الاسلام به حضور سيد در خانه او پی می‌برد و گزارش كار را به دبيرحضور- قوام -می‌دهد.  دبيرحضور هم بلافاصله به صدراعظم، اربابش خبر می‌رساند.  دبيرحضور به خواست عين‌الدوله به سيد‌جمال پيغام می‌فرستد كه امانش خواهند داد در صورتی‌كه منبر نرود و فعاليت مشروطه‌خواهی را تعطيل كند.  سيدجمال و حاضرين هم هراسان از اين‌كه دبيرحضور به محل اختفای او پی‌برده، در صدد تغيير مكان بر می‌‌آيند.  به مجد‌الاسلام و ديگران خبر می‌دهند سيد‌جمال ديگر در خانه ناظم‌الاسلام نيست.  كرمانی شرح آوارگی و دربدریِ سيد‌جمال از ترس دبيرحضور و صدراعظم را تا رسيدن او به ميان بست‌نشينان مرقد عبدالعظيم به دست داده است.  شرح می‌دهد كه اعضاء انجمن مخفی منبعد به مجد‌الاسلام كه به عنوان راپورتچیِ گزارش‌گر و جاسوس دبيرحضور شناخته می‌شد ظنين بوده و مسائل بسياری از جمله محل مخفی شدن سيد‌جمال را پنهان نگه می‌داشتند (همانجا صص 345 و 414).  اين قصه كمك دبيرحضور به سيد‌جمال واعظ.

 

در مورد ملك‌المتكلمين هم كه شوكت به عنوان نمونه ياريِ قوام به مشروطه‌خواهان مطرح كرده هم مشابه اين روايت را می‌توان يافت.  شوكت منبع اطلاعاتیِ خود را ادعای قابل ترديد ابراهيم صفايی قرار می‌دهد. [رهبران مشروطه جلد اول ص 655] صفايی هم به تاريخ بيداری ايرانيان نوشته ناظم‌الاسلام كرمانی ص 282 ارجاع داده است.  با مراجعه به آن منبع آنجا كه كرمانی تحت عنوان “اختفاي ملك‌المتكلمين”[همانجا جلد اول ص 499] سخن می‌گويد اشاره‌ای وجود ندارد كه صحت ادعای صفايی را ثابت كند.

 

شوكت در اين فصل و بسياري از مطالب ديگر فصل‌های كتابش از نوشته‌ها، ادعاها و منابع ابراهيم صفايی در كتاب رهبران مشروطه بهره گرفته است.  مي‌توانيم ادعا كنيم كه پيرامون رويدادهای مشروطه نه تنها اطلاعات و ارزيابی جديدی بر تاريخ ما نمی‌افزايد، بلكه بسياري بدفهمی‌ها و كژ انديشی‌های پيشين را، امروزی و از آنِ خود كرده است.

 

سند اصلیِ ادعای مشروطه‌خواهی و نقش موثر قوام در رويدادهای زمانه قسم‌نامهای است كه از مجاهدت برای تحصيل مشروطيت و برقراریِ حريت تا حد امكاناز جانبِ قوام و تنی چند از اطرافيان شاه و آزادی‌خواهاناشاره دارد.  گويا اينان خواسته‌اند در خلوت، ذهن شاه را به مشروطيت و مقاصد آن مأنوس نمايند.  شوكت مي‌نويسد:

نكته مهم در اين قسم‌نامه تكيه بر اين اصل است كه وسيله آقايان قوام‌السلطنه و وزيرهمايون و جليل‌الله‌خان اعلم‌الدوله، شاه را آماده اعطای فرمان مشروطيت نمائيم و هواخواهان درباریِ خود را به فعاليت و زمينه‌سازی برای مقبوليت شاه و مبارزه با مخالفين و اعداء عدالت تشويق نمائيم.(ص 50)

 

پيش از آن‌كه به صحت و سقم اين سند و دلايلم در رد آن اشاره كنم، بهتر است روايت و جمع‌بندیِ شوكت  با استناد به مطالب اين قسم‌نامهرا با هم بخوانيم:

“همين مطلب و به‌ويژه نقش قوام در آن روزهای بحرانی در دربار نشان می‌دهد كه نظر تقی‌زاده مبنی بر آن‌كه او نقشی در تحولات آن روزگار نداشته و داخل آدمنبوده است، از اعتبار چندانی برخوردار نيست.  شايد ادعای پر تفرعن تقي‌زاده پيرامون بی‌اهميت بودن نقش قوام حاكي از آن باشد كه تقي‌زاده به عنوان سرآمد آزادی‌خواهان بر كوشش‌های بدون جنجالی كه در راه مشروطيت انجام گرفت عنايتی نداشته و بی اعتنا مانده باشد، كوشش‌هايی كه دست‌يابی و تحقق حكومت قانون را، به‌ويژه در آغاز كار، برای اصلاحات و مبارزه‌ای آرام و عاری از تكاپوی انقلابی استوار كرده بود، مبارزه‌ای كه اگر چه با از خودگذشتگی و هوشياری و توجه به راه و رسم مبارزه در شرايط استبدادی انجام می‌گرفت، اما بر بردباری تكيه داشته و عاری از تنش‌ها و هيجانات معمول بود.  قوام بی‌گمان نماينده چنين گرايشی شمرده می‌شد.” (ص 51)

پيش از آن‌كه جلوتر رويم به جملات شوكت كه بسيار ماهرانه و دقيق در كنار هم آمده تا خواننده را به نتيجه‌گيریِ مشخصی برساند توجه كنيم.  قوام برخلاف ادعای تفرعن‌آميز تقی‌زاده  رهبر طراز اول انقلابی، پيشرو و لائيك زمانه   در راه تحقق و دست‌يابیِ حكومت قانون و مشروطه با پرهيز از هر تنش و هيجان معمول، با بردباری، از خود گذشتگی و هوشياری، مبارزه‌ای آرام و عاری از تكاپوی انقلابی را سامان داد و توانست شاه قاجار را به پذيرش خواست مردم وادار و ترغيب نمايد.  در دنباله قصه‌پردازی شوكت و برمبنای تاريخ نگاریِ نوع ابراهيم صفايی و اسناد مورد اشاره او خواننده درمی‌يابد اعلم‌الدوله پزشك مخصوص شاه و قوام روز چهاردهم مرداد براي ترغيب شاه به امضای دست‌‌خط مشروطه و راهنمائی او “در متن فرمان و كيفيت آن عرايضی كردند” و شاه هم بدون تأمل چنين كرد و قوام‌السلطنه را حالت نشاط و وجد وصف ناشدنی دست داد.[ص 52]  شادی و وجدی كه با جشن و شادمانی مردم و آذين بستن دست‌يابی به مشروطه پيوند يافت.  آن‌همه فعاليت نظری و عملی از قريب سه دهه پيش از مشروطه و رويدادها و تلاش اقشار و طبقات شهری در تهران و تبريز و چند شهر ديگر ايران و روشنفكران لائيك براي تحقق حكومت مبتنی بر اراده ملت و نظام‌مند فدای تلاش‌هایقوام و يارانش در وادار كردن مظفرالدين شاه به امضای دست‌خط مشروطه شده و مشروطه حاصلِ گفت وگوی چند لحظه‌ای او و اعلم‌الدوله و تلاش‌های پشت پرده آن دو تن محسوب می‌شود.  اما ببينيم اسناد مورد اتكای چنين جمع‌بندی تا چه حد قابل استنادند.

 

اسناد ثقفي اعزاز

در ادامه سخن بهتر است پيرامون اين سند “قسم‌نامه” و اسناد مشابهی كه شوكت و ابراهيم صفايی مبنای قضاوت كارنامه قوام در پيشبرد امر مشروطيت در كتاب قرار داده‌اند تأملاتی چند را عنوان كنم.

 

در سال 1354 شمسی، روزنامه اطلاعات در ويژه‌نامه پر سر و صدايی تحت عنوان “28 هزار روز تاريخ انقلاب و جهان” به ضميمه روزنامه، از جمله اسنادی “تازه و منتشر نشده”، چند نامه و اين “قسم‌نامه” را به‌عنوان نويافته‌های جديدی كه تاريخ مشروطه را بازنويسی می‌كند به جامعه ايران عرضه نمود و تأكيد كرد اين اسناد پس از 72 سال منتشر می‌شود و مدارك محرمانه و مهمی هستند كه فصل نوينی بر تاريخ مشروطه می‌افزايند.  در ميان اين اسناد چند نامه به خط و امضای احمد قوام و يا منصوب به خط قوام بود كه نشان از حضور فعال و موثر قوام و دكتر خليل‌خان اعلم‌الدوله پدر آقای ثقفي اعزاز دارنده اسناد در پيشبرد مشروطه و تأسيس مجلس شورا داشت.  مجله خواندني‌ها هم با باز چاپ برخي اسناد، سروصدای بسياری در اهميت و بازشدن دريچه ديگري به اطلاعات نوين و استثنائی تاريخی برپا نمود.  برخی تاريخ نويسان چون ابراهيم صفايی نيز بر اين مبنا به قلم‌فرسائی‌هاي زيادی دست يازيدند.  البته سال‌ها قبل- 13 سال پيش از آن در مجله راهنمای كتاب دی‌ماه 1341 شمسي [شماره دهم سال پنجم صص 907 تا 909] دو نامه از اين اسناد نامه‌های قوام به سيدعبدالله بهبهاني با اين اشاره كه اين دو نامه از اسناد متعلق به حسين ثقفي اعزاز هستند منتشر شده بود.

 

نگارنده با ابراهيم صفايي و افسانه پردازی‌های خاص او پيرامون مشروطيت كاری نيست.  او مشروطيت و تلاش اقشار شهری و روشنفكران لائيك برای قانونمند نمودن و شركت مردم در سرنوشت سياسی جامعه را بنا بر رويكرد تئوری توطئه  ، عمدتاً ساخته و پرداخته دولت انگليس برای تضعيف دولت متمركز ايران زمان قاجار می‌داند.  اما با حميد شوكت كه قريب سه دهه بعد فصل دوم كتاب خود و ارزيابی مشروطه را بر مبنای ادعاها و پنداربافی‌ها و اسناد مورد نظر او بازپردازی كرده سخن بسيار است.

 

به گمان من دلايل بسياري وجود دارد كه شک در صحت و سقم اسناد مورد اشاره آرشيو خصوصی ثقفي اعزاز را تداعی می‌كند.

 

به متن پيمان‌نامه و يا به قول حميد شوكت قسم‌نامهكه به اقدامات قوام هم اشاره دارد، چند ترديد جدی و قابل تأمل وارد است - كه صحت آن‌را خدشه‌دار می‌سازد.

اول:

در اين “قسم‌نامه” از احمد قوام با عنوان قوام‌السلطنه ياد شده است.  تاريخ سند 28 ذيحجة 1323 قمري (22 فورية 1906م) ذكر شده است.  در متن سند آمده كه با “قوام‌السلطنه” هم‌راهی و هم‌كاری شود و شاه را از قضيه مطلع كنيم.  در تاريخ مزبور - اگر صحت سند را مد‌نظر داشته باشيم يعنی ذيحجه 1323 قمری، نريمان‌خان قوام‌السلطنه وزير مختار ايران در اتريش عنوان رسمی قوام‌السلطنهرا يدك مي‌كشيد و احمد قوام به‌عنوان “دبيرحضور”، “وزيرحضور” يا “وزير رسائل” شناخته و در اسناد معرفي شده است.  تازه پس از مرگ نريمان‌خان در رجب 1324 قمري يعني 7 ماه بعداز تاريخ صدور اين سند ، دبيرحضور می‌توانسته عنوان قوام‌السلطنه را تصرف نمايد. شواهد نشان مي‌دهد كه احمد قوام در سال بعد 1325 قمري  به اين عنوان ملقب می‌شود.  تمامیِ اسناد كتب تاريخیِ اين دوره از قوام به‌عنوان وزير يا دبيرحضور نام برده‌اند.  لذا سند نمی‌توانسته از عنوانی نام برد كه وجود نداشته است.*

 

دوم:

دومين نكتة مهم ذكر حوادث و رويدادهايي در اين “قسم‌نامه” است كه در زمان صدور سند ذيحجة 1323 قمري هنوز اتفاق نيفتاده بود و به صحت سند شك‌های جدی وارد می‌كند و نشان می‌دهد سال‌ها بعد و بر مبنای اطلاع از برخی رويدادها تنظيم شده است.  در متن سند آمده كه آقايان از جمله احمد قوام و پدر صاحب سند پيمان بسته‌اند كه انتقام خون مرحوم شيخ‌‌محمد سلطان واعظ را بگيرند و مظفرالدين شاه را توسط قوام و اعلم‌الدوله پدر صاحب سند و وزير همايون براي صدور فرمان مشروطه آماده نمايند.  شيخ‌‌محمد سلطان در زمان صدور سند به ‌قتل نرسيده بود كه كسی بخواهد انتقامش را از قاتلين بگيرد، ماموران عين‌الدوله خواسته بودند او را دستگير كنند ولی مردم معترض نگذاردند.  تازه آن‌كه در حمله ماموران دولتی كشته شد نه شيخ‌‌محمد سلطان بلكه طلبه‌ای به نام  سيد عبدالمجيد بود.  ضمناً قتل طلبه مزبور در 18 جمادي‌الاول 1324 قمري (11 ژوئيه 1906م) يعني نزديك به چهارماه پس از تاريخ ادعائیِ اين سند رخ داده است.  چگونه امكان دارد يك سند چهارماه پيش از يك رويداد پيش‌گوئی قتل كسي را كرده و آقايانی با اسم و رسم پيمان ببندند كه انتقام خون او را بگيرند؟

 

سوم:

مورد سوم كه بازهم از نظر اطلاعات تاريخی سند، صحت آن را با سئوالات جدی خدشه‌دار مي‌كند، امضاهای زير پيمان‌نامه است.  نام محمد نجات و زين‌العابدين رهنما از جمله كساني‌كه براي تحقق مشروطه و انتقام “خون شهيد”كشته نشده پيمان بسته‌اند ذكر شده است.  ميرزامحمد خراساني كه بعدها به نجات معروف شد در تاريخ ادعايي اين سند به نام “نجات” شناخته نمی‌شد.  بلكه بعدها در زمان مجلس دوم قريب سه سال بعد با تأسيس روزنامه‌‌ای بنام نجات در تهران به ميرزا محمد نجات معروف و شناخته شد.  اولين شمارة روزنامة نجات در سوم جمادي‌الثاني 1327قمري (22 ژوئن 1909) توسط ميرزامحمد خراساني كه پيش از آن در روزنامة “حقوق” با سليمان ميرزا اسكندريِ معروف هم‌كاری مي‌كرد منتشر شد.  در واقع يكی از نشريات وابسته به حزب دمكرات تحت رهبری تقی‌‌‌زاده شناخته می‌‌‌شد.  ميرزامحمد خراسانی وكيل مجلس دوم از تبريز بود.  بنابراين ميرزامحمد خراسانی در زمان امضای پيمان‌نامه نمی‌توانسته سه سال پيش از انتشار روزنامه نجات، با اين عنوان امضاء كرده باشد.

 

زين‌العابدين رهنما از جمله روزنامه نگاران و دولت‌مردان دوران پهلوی، در سال 1268 شمسي به دنيا آمد و در زمان تاريخ اين سند نوجواني 16-17 ساله بود.  اين‌كه چگونه يك نوجوان با عده‌ای از رجال كهنه‌كار و معروف سياسیِ دوران هم‌پيمان شود تا مشروطه را بدست آورند، خود حديث غريبی مي‌تواند باشد.  ضمناً زين‌العابدين فرزند شيخ علي شيخ‌‌العراقين در آن زمان كه هنوز نام و نام فاميل معمول دوران رضاشاه مرسوم نشده بود نمي‌توانسته “رهنما” امضاء كرده باشد.  او سال‌ها بعد به اين نام شناخته و ملقب شد.

 

نكتة قابل تأمل ديگر دست خط اين سند است كه به دليل عدم تخصص و آشنائي نگارنده از دايره ارزيابي بيرون مي‌ماند و اميدوارم كساني‌كه اين دانش و مهارت را دارند، براي راه‌گشايي تاريخي به خط اين سندتوجه کنند.  اين خط بايستي با ديگر دست‌نوشته‌هاي خود احمد قوام مقايسه شود.  “قسم‌نامه” توسط ميرزا ابراهيم قمي امضاء شده ولي تفاوت‌ها و شباهت‌هايی با دست نوشته‌های ديگر اين مجموعه منسوب به احمد قوام دارد كه جا را برای متخصصينِ امر باز می‌گذارد تا اظهار نظر نمايند.قابل تامل است که بدانیم این آقای میرزاابراهیم قمی در کنار هنرهای بسیارش یکی هم تقلیدخطوط رجال معروف مملکت و فروش آن اسناد جعلی به بازماندگان آن‌ها بوده است.  [استاد ایرج افشار در مجله بخارا شماره47 بهمن و اسفند 1384ص 186 اشاره کرده است].

 

تااين‌جا به اختصار شواهدی مبتنی بر ترديد‌های جدی در صحت و سقم تنها يك سند از اين اسناد آرشيو ثقفي اعزاز كه مورد استناد ابراهيم صفايي و حميد شوكت بوده ارائه دادم.  پيرامون ساير اسناد اين مجموعه حداقل آن‌چه تاكنون عرضه شده تاملاتی وجود دارد كه می‌ماند برای فرصت مناسب و فراختری.

 

اما يك مورد ديگر هم وجود دارد كه شوكت آگاهانه و عامدانه ناديده انگاشته و خواننده خود را از محتوای آن بی‌خبر نگهداشته است.  او به نامه ديگری از همين اسناد از قوام به سيد‌عبدالله بهبهاني پيرامون نظام‌نامه انتخابات كه چندی بعد به امضاء شاه رسيد اشاره مي‌كند؛  منبع مورد اشاره او مجله راهنمای كتاب، دی‌ماه 13141 ص 907 است.  شوكت از اين نامه بهره‌های فراوان می‌برد و با نقل اطلاع قوام به بهبهانی كه نقشه “مفسدين و بدخواهان” را نقش برآب شده و نظام‌نامه مورد توشيح ملوكانه قرار گرفته، به خواننده وانمود می‌كند كه قوام و هم‌راهانش بوده‌اند كه شاه را به امضاء اين سند ترغيب و وادار نموده و نقشه دشمنانش را نقش‌برآب نموده‌اند.

 

برای يك‌لحظه و برغم تمامی مباحث بالا مبنی بر ترديدهای جدی در صحت اين اسناد، فرض كنيم اين سند معتبر و قابل استناد است - همان‌گونه كه شوكت چنين كرده است.  آن‌گاه سئوالی از محقق كارنامه قوام مطرح مي‌شود:  چرا ايشان در ادامه همين نامه و در همان صفحه 907 به نامه دومی از قوام به بهبهانی كه مطالب بس مهم‌تر را عنوان می‌كند،  اشاره‌ای نداشته و از حضور و وجود اطلاعات تعيين كننده در ارزيابی نقش و آراء قوام در زمانه مورد بحث به خواننده خود پرهيز می‌كند.   در نظر داشته باشيد ما هم‌چون آقايان صفايی و حميد شوكت فرض را براين قرار داده‌ايم كه اين اسناد صحت داشته و قابل استنادند.

 

نامه دوم كه شوكت با بی‌اعتنائی عجيبی از كنارش می‌گذرد و به‌دليل محتوای افشاگرانه عليه رويكرد قوام در مشروطه مشروعه طلبی و در تأييد راديكاليسم مشروطه‌خواهی لائيك تقي‌زاده و خلاف آن‌چه چند سطر بعد به خواننده تحويل می‌دهد است و از مطالب آن استفاده نمی‌كند نامه را با هم بررسي كنيم.

 

تقي‌زاده مي‌گويد:  “ما فقط مشروطه مي‌خواهيم”

اين نامه نشان از تلاش شاه و دربار و از جمله شخص احمد قوام در سازش با روحانيونِ “مشروطه‌خواه” چون بهبهانی براي ترغيب او به مشروعه‌طلبی و در خنثی نمودن فعاليت‌ها و اقدامات جريان راديكال آزادي‌خواه و لائيك مشروطه تقي‌زاده و انجمن تبريز دارد.  طبق اين سند، سناريوئی در حال تنظيم برای تعويض خواست مشروطه با مشروعه مطلوب و مورد تأئيد روحانيون و جريان شريعت‌خواه بود.  در متن اين نامه كه در همان صفحات و شماره مجله راهنمای كتابِ مورد استفاده آقای شوكت آمده چند نكته قابل تأمل وجود دارد:

 

1 - نامه حاكی از دغدغه و نگراني شاه و دربار از اقتباس قانون اساسي از قوانين پيشرفته و مترقی فرانسه و بلژيك است:  “مردم فرانسه شر مزاج همان كنسطيتوسيون را هم اجرا نكردند، كنوانسيون سوابق را از ريشه درآورد، اوباش غلبه كردند و خرابي آوردند و ما همان طريقه را دنبال كرده‌ايم.”

 

2 - قوام از بهبهاني درخواست ملاقات محرمانه و مذاكره در اين باب را دارد:

“بنده و حضرت‌عالي بايد مفصلاً مذاكره نمائيم و در محلی خلوت صحبت شود.”

 

3 - نامه اشاره دارد به “مصوبات آذربايجانی‌ها” - می‌دانيم در همان زمان انجمن و مردم تبريز خواسته‌های هفت‌گانه‌ای را به تهران اعلام و تحقق فوريِ آن‌ها را خواسته بودند.  قوام به بهبهانی اطلاع مي‌دهد شاه از ميان اين خواسته‌ها، تنها با عزل مسيو نوز از گمرك و يك فقره ديگر- كه احتمالاً منظور “رفع رفتن اولاد ساعدالدوله به تبريز باشد، موافقت دارد، اما بقيه خواسته‌ها “جواب رسيده صلاح نيست” و در دنباله تأكيد مي‌كند:

“به وكلای آذربايجان ابلاغ شود كه يكی عدم قبول انجمن‌های ايالتی است و غيره، گرچه سعدالدوله قبول كرده ولی تقی‌زاده قبول ندارد و می‌گويد عزل مسيو نوز چه اهميتی دارد، ما مشروطه مي‌خواهيم.  ميرزا محمود كتاب‌فروش و حاج محمد تقي بنكدار هم با تقی‌زاده هم‌داستان شده و می‌گويند ما فقط مشروطه می‌خواهيم.”

 

باز هم اطلاع داريم كه مشيرالدوله صدراعظم - و مخبرالسلطنه از هيأت دولت به وكلا از جمله تقی‌زاده صريحاً ابراز كرده بودند كه شاه مشروطه نداده و تنها مجلس مرحمت كرده است.  تقي‌زاده،  مستشارالدوله، مخبرالسلطنه و هم‌چنين احمد كسروي، كشاكش برسر پذيرش و تحميل مشروطه “لفظاً و معناً” به حاكميت را با سهم ارزنده تقی‌زاده، در آثارشان ثبت كرده‌اند.

 

نكته چهارم و مهم از نظر تاريخی، نصيحتی است كه قوام به بهبهانی مي‌كند:

“اگر حضرت‌عالی به عنوان مشروطه مشروعه قيام و اقدام فرمائيد، تصور می‌كنم نتيجه عاجل گرفته شود.”

در پايان نامه تأكيد و اصرار دارد كه هرچه زودتر جواب اين نامه را اطلاع داده تا كار از كار نگذشته “و عَلَم به دست جُهّال نيفتاده قضيه فيصله پذيرد.”

 

توصيه و تأكيدی كه حكايت از تلاش دربار توسط دبيرحضور شاه برای تبانی با روحانيونِ “مشروطه‌خواه” عليه خواست صريح جناح راديكال و لائيك نهضت دارد.  اين‌كه لفظ و خواست مشروعه مطلوب شيخ فضل‌الله نوری نه از زبان روحانيون چند ماه بعد بلكه در قالب كلمات و توصيه‌های احمد قوام برمی‌خيزد، جای تأمل دارد.  تأسف بر محقق زندگی و آراء سياسی او كه از قبل مسأله به اين اهميت آگاهانه و عامدانه می‌گذرد و خواننده كتاب خود را در بیخبری می‌گذارد تا آن‌چه