تأملی
بر “زندگی
سياسیِ
قوامالسلطنه”
قوامالسلطنه
پهلوان
يگانه
مشروطه
به
روايت
حميد
شوكت
منوچهر
بختياری
ديماه
1386
اين
يادداشتها
حاوی
بررسیِ
فصل دوم
كتاب “در
تيررس
حادثه –
زندگی
سياسیِ
قوامالسلطنه”،
نوشته
حميد
شوكت در
پرتو
اسناد و
شواهد
مشروطيت
است. صرفاً
به فصل
دوم
كتاب
پرداخته
و
عمدتاً
صحت و
سقمِ
چند سند
مورد
اتكای
نويسنده
كتاب را
وارسيدهام.
گرچه
سخنان
بسياری
پيرامونِ
فصلهای
ديگر
كتاب
دارم
ولی
بهتر میدانم
بررسیِ
آن قسمتها
و دورههای
تاريخی
را به
اهلِ
فَن
واگذار
كنم.
باور
ندارم
كه
صرفاً
میتوان
با
خواندن
چند اثر
دست دوم
يك دوره
پيچيده
تاريخِ
معاصر
را
ارزيابی
كرد.
نمیپسندم
كتابی
كه
عملاً
قريبِ
هفت دهه
گرهگاههای
تاريخیِ
ما را در
پرتوِ
كارنامه
قوامالسلطنه،
شتابزده
و سرسری
قضاوت
كرده را
بدون
ارزيابيِ
اسناد
اصلی و
مهم و
قابل
اتكاء و
جوانبِ
چند
بُعدیِ
رويدادهای
آن به
نقد
بكشانم.
اما
از آنجا
كه دو
دهه
زمانی
آستانه
و عصرِ
مشروطه
موضوع و
دغدغه
مطالعاتی
من است و
كتابی
هم در
باره
کارنامه
مجلس
اول و
دوم و
زندگیِ
سياسیِ
تقیزاده
در دستِ
تهيه
دارم،صرفا
پيرامون
فصل دوم
كه
رويدادهای
مشروطه
و نقش
قوام را
موردِ
نظر
داشته،
تأملاتی
را با
خواننده
در ميان
می
گذارم.
بهويژه
از اين
منظر كه
شوكت
برای
جلوه
نمودن
قوام،
بیارتباط
و بیمناسبت
بر تقیزاده
رهبرِ
طرازِ
اول و
راديكال
مشروطه
اتهاماتی
چون “مستبد”،
و عملكردی
قانونشكنانه
روا
داشته
است.
بهنظر
میرسد
هيچكس
قادر
نيست از
زمان
مشروطه
تاريخ
پردازی
كند،
بدونِ
اينكه
بر تقیزاده،
سمبل
استقامت
و جسارت
لائيكِ
زمانه
بتازد.
در
اينجا
قصد
ندارم
در
مقامِ
دفاع از
تقیزاده
به
اتهاماتِ
بیاساس
و
ناروای
شوكت
پاسخ
دهم،
تنها به
نكاتی
قابل
تأمل
پيرامون
آراء و
عملكردِ
قوام در
مشروطه
و
اسنادی
كه
ايشان
مبنای
كار
پژوهشیِ
خود
قرار
داده
اشاره
خواهم
كرد.
پاسخِ
پيرامون
عملكرد
و آراء
تقيزاده
در
مشروطه
را به
كتاب
دردست
تهيهام
واگذار
میكنم.
قوام
و
مشروطه
شوكت
مدعي میشود
كه قوام
با
اقدامات
هوادارانه
خود از
مشروطه
خطر را
بهجان
خريد و
رفتارش
همچون “رفتار
عنصری
انقلابی
میمانست
تا
منشیِ
مخصوصِ
صدراعظم
و
مَحرَمِ
شاه” (ص50)
خواننده
جويا
وجدی میخواهد
بداند،
بجز اينكه
دستخط
مشروطه
به
خط خوشِ
قوام-
منشیِ
شاه-
نوشته
شده،
شوكت چه
اسناد و
شواهدی
را برای
اثباتِ
ادعای
به اين
بزرگی
كه
رفتار
قوام به
انقلابيون
میمانست
عرضه
كرده
است.
طبيعتاً
فرمانهای
شاه
بايستی
به خط
منشیِ
مخصوصش “دبيرحضور”كه
قوام
بوده
نوشته
میشده
است.
او
را برای
همين
منصب
انتخاب
كرده
بودند.
خطی
خوش
داشت، و
لذا
صدراعظم
پيشين و
شاه او
را به
عنوان “وزيرِ
رسائل”برای
نوشتن
نامهها
به خدمت
گرفته
بودند.
پيش
از آنكه
به
اسنادِ
موردِ
اتكای
شوكت
برسيم،
به يك
نكته كم
اهميتِ
ديگر هم
اشاره
كنم.
شوكت
با نقلِ
جملات
ابراهيم
صفایی
يكي از
ستايشگران
قوام در
شرح “شادی
و وجدِ
بسيار
او از
نوشتن”
فرمان
مشروطه،
خواننده
را به
اين
گمان میرساند
كه قوام
در
ترغيب
شاه به
امضای
دستخط
مشروطه
سهيم
بوده
است.
ابراهيم
صفايی
مشروطه
را از
بنيان
توطئه
انگليس
عليه
دولت
متمركز
و
قدرتمند
ايرانِ
زمان
قاجار
ميپندارد
و
مخالفتِ
خود با
اين
نهضتِ
عظيم
برای
قانونمند
نمودنِ
حكومت
خودكامه
و
برپايیِ
نظام
پارلمانی
با
مشاركت
مردم را
همواره
اعلام
كرده
است.
صرف
اتكاء
به كتابسازیهای
عمدتاً
غيرِ
معتبر
او نشان
ميدهد
كه شوكت
نتوانسته
اسناد
بهتر و
معتبری
برای
ترسیم
نقش
موثر
قوام در
مشروطه
بيابد.
شوكت
با يكسری
ادعاها
و كلیگويیها،
اقدامات
و آراء
قوام را
به
قضاوت
نشسته
است.
خصائل
و صفاتی
چون “سياستمداری
كه
آگاهیِ
طبقاتیاش
خدشه
ناپذير”،
“ميهنپرستیاش
نمونهوار”
و
“شگرد
ديپلماتيكش
چون
گوهری
ناب”، از
قول و
زبان
ديگراني
كه نه
نام ميبرد
و نه
منابعش
را ميشناساند،
نثار
قوام ميكند.
بگذريم
و با هم
فصلِ
دوم
كتاب “زندگیِ
سياسیِ
قوامالسلطنه”
را
در عصرِ
مشروطه
پیگيريم.
شوكت
مينويسد
قوام در
پيِ
صدارت
عينالدوله
به
تهران
فراخوانده
شد تا به
عنوانِ
منشیِ
مخصوصِ
صدراعظم
مشغولِ
كار شود
و میافزايد:
“چنين
بهنظر
ميرسد
كه از
همينجا
با
مشروطهخواهان
در سر
وسرّ
بود و
آنان را
از
تحولاتی
كه در
دربار
جريان
داشت
باخبر
میساخت(ص
58)
خواننده
متوجه
نمیشود
شوكت بر
چه
مبنايی
خلقالساعه
به اين
درك و
حدس
رسيده
كه
بگويد: “چنين
به نظر
ميرسد”
كه
قوام با
مشروطهخواهان
پنهانی
محشور و
همراه
بوده
است.
ايشان
ادعا ميكند
كه گاه
پيشاپيش
مشروطهخواهان
را از
تصميماتِ
عينالدوله،
صدراعظمِ
بهغايت
خودكامه
و مستبد
دوران
مطلع میكرد
و يا
گاهی
نيز
شفاعتشان
را
استدعا
كرده
است.
نمونه
مشخصی
هم
عنوان
میكند:
زمانی
كه
صدراعظم
دستور
دستگيريِ
ملكالمتكلمين،
سيدجمال
اصفهانی
و شيخ
محمد
واعظ را
میدهد،
قوام از
طريق
مجدالاسلام
كرماني
آنها
را مطلع
و از
خطری كه
در
كمينشان
بوده میرهاند.
در
دنباله
مطلب ميآورد
كه
اقداماتی
مثل “پناهدادن
به ملكالمتكلمين”
يا
با
خبرساختن
او میتوانست
برای
قوام
مخاطرات
جدی
بيافريند.
خلاصه
مطلب
شوكت با
كلیگويي
و بازی
با
كلمات و
يك
نمونه –
كه
به آن
خواهم
پرداخت-
به
خواننده
تفهيم
میكند؛
قوام
مشروطهخواهِ
جسوری
بود.
برغم
شغل
منشی
حضوريِ
صدراعظم
مستبد
زمانه،
ارتباط
گسترده
و موثری
با نهضت
مشروطهخواهی
داشته،
هرجا
توانسته
آنها
را ياری
كرده و
نمونهاش
را هم بهدست
داده
است.
اما
اسناد و
شواهد
در اين
يافتهها
و دادهها
ترديد
جدی روا
میدارند.
قوام
نزد عينالدوله،
صدراعظم
و
رئيسش،
منشي
حضور و
محرم
خلوت
شمرده
میشد.
به
شهادت
تاريخ،
عينالدوله
چند سال
در
مقابل
هرگونه
اصلاح،
نوآوری
و ترقيخواهی
با
شديدترين
رویه
استبدادی
ايستاد
و در
دوساله
پيش از
مشروطه
با به
كارگيریِ
انواع
روش و
ابزار
سركوب
چون
زندان،
شكنجه،
تبعيد و
سانسور
و حيله
در فريب
و تطميع
مخالفين
بهعنوان
جديترين
مانع
نهضت
مشروطه
از جانب
مخالفان
حكومت
شناخته
شد.
در
تمام
اين
اقدامات
از
آغاز،
قوام
همراه و
از
معتمدترين
عوامل و
كاركنان
عينالدوله
بوده
است.
اينكه
چگونه
ميشود
چند سال
خدمت
همه
جانبه
سياسيِ
قوام در
اين
دستگاه
را با
حدس و
گمان “چنين
به نظر
ميرسد”
و
يك
نمونه
مشكوك
در
مُطلع
كردن يك
مشروطهخواه
به خطر
در كمين
را يكسره
تطهير و
توجيه و
متفاوت
جلوه
داد، از
محدوده
زبانِ
قاصر من
خارج
است.
نكته
بسيار
مهم
ديگر
اينكه
در هيچكدام
از
اسناد و
آثار
كلاسيك
و قابل
تأمل
مشروطه
نام و
نقشی از
مشروطهخواهی
قوام
وجود
ندارد.
در
ميان
آثار
اوليه و
كلاسيك
مشروطه
تنها
ناظمالاسلام
كرماني
است كه
از قوام
آنهم
بعنوان
دبير
حضور يا
منشیِ
حضور
صدراعظم
عينالدوله
نام ميبرد،
(تاريخ
بيداري
ايرانيان
جلد اول
ص 291) و
عنوان
میكند
كه
مجدالاسلام
كرمانی
با دبير
حضور
دوست
است.
كرماني
در شرح
جلسات “انجمن
مخفی”،
يكجا
اشاره
دارد كه
صحافباشی
گفته بد
نيست
مجدالاسلام
كرماني
را برای
عضويت
در
انجمن
امتحان
كنيم تا
بفهميم
كه قابل
اعتماد
است يا
نه.
ناظمالاسلام
كه با
مجدالاسلام
آشنايی
داشت او
را به
نهار
دعوت
كرده
بود تا
ببيند
ميتوان
او را به
جلسات
انجمن
مخفي
كشاند.
با
طرح اين
موضوع
حاضرين
در جلسه
بر
كرماني
ميخروشند
كه
مخالف
حضور
مجدالاسلام
هستند.
ناظمالشريعه
يكي از
حاضرين
وقتی
نام مجدالاسلام
كه گفته
میشود
با “دبير
حضور
دوست
است”(همانجا
ص 292) را
مطرح میكند،
با وحشت
گفت:
“ای وای
كه
اسرار
انجمن
فاش شد”.
عدم “اذن”
اعضاء
انجمن
مخفی به
شركت
مجدالاسلام
به دليل
دوستی
با دبير
حضور –
قوام
–
در
روايت
ناظمالاسلام
خلاف
ادعای
شوكت را
نشان میدهد.
“انجمن
مخفی”
محافظهكارترين
و راستترين
محفل
مشروطهخواهی
زمانه
بود؛
وقتي
آنان در
وحشت
دوستان
و
خبرچينانِ
دبيرحضوراند،
ميتوان
ذهنيت
جريانات
راديكال
و
پيشروتر
را حدس
زد.
ناظمالاسلام
در جلد
دوم
کتابش ص 342
در وصف
پيگرد
سيدجمال
واعظ
باز به
دبير
حضور
اشاره
ميكند.
سيدجمال
اصفهانی
در اين
زمان
تحت
تعقيب
ماموران
حكومتی –
يعنی
عوامل
عينالدوله
–
بود
و مدتی
را
در خانه
ناظمالاسلام
كرمانی
پنهان
شد.
وصف
كرمانی
از اين
رويداد
زمانی
كه به
قوام
اشاره
ميكند
خواندنی
و قابل
تأمل
است:
“تا
يك ماه
در خانه
نگارنده
بود، جز
معدودي
آقايان،
ديگر
احدی
بودن او
را در
خانه من
نمیدانست.
يك
روز وقت
ظهر مجدالاسلام
وارد شد
و گفت
منزل
دبير
حضور[قوامالسلطنه
حاليه]
بودم،
در آنجا
مذاكره
شد كه
آقا
سيدجمال
رفته
است به
عتبات و
تلگرافش
از قصر [منظور
قصر
شيرين]
آمده
است.
من
به
دبيرحضور
گفتم با
اينكه
تو
منشیِ
عينالدوله
صدراعظم
ايرانی،
نمیدانی
سيدجمالالدين
در
كجاست و
من میدانم.
دبيرحضور
اصرار
كرد.
من
لابد
شدم به
او گفتم
مكان
سيد را.
از
شنيدن
اين
واقعه
حالت
سيد[جمال
اصفهانی]
و معينالعلماء
و بنده
نگارنده
منقلب
گرديد.
بنای
ملامت
را به
يكديگر
گذارده
عليالظاهر،
مجدالاسلام
هم از
كشف و
اظهار
واقعه
نادم
گرديد.
گفت
خودم
اين امر
را
اصلاح
ميكنم،
از خانه
بيرون
رفت.
نگارنده
هم در
مقام
تعيين
مكان و
تغيير
منزل
سيد
بودم كه
در اول
شب مجدالاسلام
معاودت
نمود و
كاغدي
از طرف
دبيرحضور
آورد
قريب به
اين
مضمون:
جناب
…
آقای
سيدجمالالدين
واعظ در
همان
مكانی
كه منزل
داريد
مخفی
باشيد
تا من
كار شما
را
اصلاح
كنم و
خلعتی
برای
شما از
طرف
صدراعظم
صادر
كنم.
چه
حضرت
صدارت
از اين
كه شما
به
زاويه
مقدسه
نرفتهايد
خوشحال
و از شما
تا يك
اندازهای
راضی میباشد.
لكن
به شرطی
كه شما
هم
التزام
بدهيد
ديگر
منبر
نرويد
الی آخر.”
اين
نقل قول
مفصل را
آوردم
تا
ادعای
ياری
قوام به
مشروطهخواهان
را از
ورای
چند
صفحه
معدودی
كه نام
دبيرحضور
آن زمان
مطرح
گرديده
رديابی
كنيم.
به
روايت
ناظمالاسلام
در
صفحات
پيش از
اين نقل
قول
سيدجمالالدين
در خانه
او يك
ماه
پناهگرفته
بود.
مجدالاسلام
به حضور
سيد در
خانه او
پی میبرد
و گزارش
كار را
به
دبيرحضور-
قوام
-میدهد.
دبيرحضور
هم
بلافاصله
به
صدراعظم،
اربابش
خبر میرساند.
دبيرحضور
به
خواست
عينالدوله
به سيدجمال
پيغام
میفرستد
كه
امانش
خواهند
داد در
صورتیكه
منبر
نرود و
فعاليت
مشروطهخواهی
را
تعطيل
كند.
سيدجمال
و
حاضرين
هم
هراسان
از اينكه
دبيرحضور
به محل
اختفای
او پیبرده،
در صدد
تغيير
مكان بر
میآيند.
به
مجدالاسلام
و
ديگران
خبر میدهند
سيدجمال
ديگر در
خانه
ناظمالاسلام
نيست.
كرمانی
شرح
آوارگی
و
دربدریِ
سيدجمال
از ترس
دبيرحضور
و
صدراعظم
را تا
رسيدن
او به
ميان
بستنشينان
مرقد
عبدالعظيم
به دست
داده
است.
شرح
میدهد
كه
اعضاء
انجمن
مخفی
منبعد
به مجدالاسلام
كه به
عنوان
راپورتچیِ
–
گزارشگر
و جاسوس –
دبيرحضور
شناخته
میشد
ظنين
بوده و
مسائل
بسياری
از جمله
محل
مخفی
شدن سيدجمال
را
پنهان
نگه میداشتند
(همانجا
صص 345 و 414).
اين
قصه كمك
دبيرحضور
به سيدجمال
واعظ.
در
مورد
ملكالمتكلمين
هم كه
شوكت به
عنوان
نمونه
ياريِ
قوام به
مشروطهخواهان
مطرح
كرده هم
مشابه
اين
روايت
را میتوان
يافت.
شوكت
منبع
اطلاعاتیِ
خود را
ادعای
قابل
ترديد
ابراهيم
صفايی
قرار میدهد.
[رهبران
مشروطه
جلد اول
ص 655] صفايی
هم به
تاريخ
بيداری
ايرانيان
نوشته
ناظمالاسلام
كرمانی
ص 282 ارجاع
داده
است.
با
مراجعه
به آن
منبع
آنجا كه
كرمانی
تحت
عنوان “اختفاي
ملكالمتكلمين”[همانجا
جلد اول
ص 499] سخن
میگويد
اشارهای
وجود
ندارد
كه صحت
ادعای
صفايی
را ثابت
كند.
شوكت
در اين
فصل و
بسياري
از
مطالب
ديگر
فصلهای
كتابش
از
نوشتهها،
ادعاها
و منابع
ابراهيم
صفايی
در كتاب
رهبران
مشروطه
بهره
گرفته
است.
ميتوانيم
ادعا
كنيم كه
پيرامون
رويدادهای
مشروطه
نه تنها
اطلاعات
و
ارزيابی
جديدی
بر
تاريخ
ما نمیافزايد،
بلكه
بسياري
بدفهمیها
و كژ
انديشیهای
پيشين
را،
امروزی
و از آنِ
خود
كرده
است.
سند
اصلیِ
ادعای
مشروطهخواهی
و نقش
موثر
قوام در
رويدادهای
زمانه “قسمنامه”
ای
است كه
از “مجاهدت
برای
تحصيل
مشروطيت
و
برقراریِ
حريت تا
حد
امكان”
از
جانبِ
قوام و
تنی چند
از “اطرافيان
شاه و
آزادیخواهان”
اشاره
دارد.
گويا
اينان
خواستهاند
در
خلوت،
ذهن شاه
را به
مشروطيت
و مقاصد
آن
مأنوس
نمايند.
شوكت
مينويسد:
نكته
مهم در
اين قسمنامه
تكيه بر
اين اصل
است كه “وسيله
آقايان
قوامالسلطنه
و
وزيرهمايون
و جليلاللهخان
اعلمالدوله،
شاه را
آماده
اعطای
فرمان
مشروطيت
نمائيم
و
هواخواهان
درباریِ
خود را
به
فعاليت
و زمينهسازی
برای
مقبوليت
شاه و
مبارزه
با
مخالفين
و اعداء
عدالت
تشويق
نمائيم.(ص
50)
پيش
از آنكه
به صحت و
سقم اين
سند و
دلايلم
در رد آن
اشاره
كنم،
بهتر
است
روايت و
جمعبندیِ
شوكت با
استناد
به
مطالب
اين “قسمنامه”
را
با هم
بخوانيم:
“همين
مطلب و
بهويژه
نقش
قوام در
آن
روزهای
بحرانی
در
دربار
نشان میدهد
كه نظر
تقیزاده
مبنی بر
آنكه
او نقشی
در
تحولات
آن
روزگار
نداشته
و “داخل
آدم”
نبوده
است، از
اعتبار
چندانی
برخوردار
نيست.
شايد
ادعای
پر
تفرعن
تقيزاده
پيرامون
بیاهميت
بودن
نقش
قوام
حاكي از
آن باشد
كه تقيزاده
به
عنوان
سرآمد
آزادیخواهان
بر كوششهای
بدون
جنجالی
كه در
راه
مشروطيت
انجام
گرفت
عنايتی
نداشته
و بی
اعتنا
مانده
باشد،
كوششهايی
كه دستيابی
و تحقق
حكومت
قانون
را، بهويژه
در آغاز
كار،
برای
اصلاحات
و
مبارزهای
آرام و
عاری از
تكاپوی
انقلابی
استوار
كرده
بود،
مبارزهای
كه اگر
چه با از
خودگذشتگی
و
هوشياری
و توجه
به راه و
رسم
مبارزه
در
شرايط
استبدادی
انجام
میگرفت،
اما بر
بردباری
تكيه
داشته و
عاری از
تنشها
و
هيجانات
معمول
بود.
قوام
بیگمان
نماينده
چنين
گرايشی
شمرده
میشد.” (ص
51)
پيش
از آنكه
جلوتر
رويم به
جملات
شوكت كه
بسيار
ماهرانه
و دقيق
در كنار
هم آمده
تا
خواننده
را به
نتيجهگيریِ
مشخصی
برساند
توجه
كنيم.
قوام
برخلاف
ادعای
تفرعنآميز
تقیزاده
–
رهبر
طراز
اول
انقلابی،
پيشرو و
لائيك
زمانه –
در
راه
تحقق و
دستيابیِ
حكومت
قانون و
مشروطه
با
پرهيز
از هر
تنش و
هيجان
معمول،
با
بردباری،
از خود
گذشتگی
و
هوشياری،
مبارزهای
آرام و
عاری از
تكاپوی
انقلابی
را
سامان
داد و
توانست
شاه
قاجار
را به
پذيرش
خواست
مردم
وادار و
ترغيب
نمايد.
در
دنباله
قصهپردازی
شوكت و
برمبنای
تاريخ
نگاریِ
نوع
ابراهيم
صفايی و
اسناد
مورد
اشاره
او
خواننده
درمیيابد
اعلمالدوله
–
پزشك
مخصوص
شاه –
و
قوام
روز
چهاردهم
مرداد
براي
ترغيب
شاه به
امضای
دستخط
مشروطه
و
راهنمائی
او “در
متن
فرمان و
كيفيت
آن
عرايضی
كردند”
و
شاه هم
بدون
تأمل
چنين
كرد و
قوامالسلطنه
را حالت
نشاط و
وجد وصف
ناشدنی
دست داد.[ص
52]
شادی
و وجدی
كه با
جشن و
شادمانی
مردم و
آذين
بستن
دستيابی
به
مشروطه
پيوند
يافت.
آنهمه
فعاليت
نظری و
عملی از
قريب سه
دهه پيش
از
مشروطه
و
رويدادها
و تلاش
اقشار و
طبقات
شهری در
تهران و
تبريز و
چند شهر
ديگر
ايران و
روشنفكران
لائيك
براي
تحقق
حكومت
مبتنی
بر
اراده
ملت و
نظاممند
فدای “تلاشهای”
قوام
و
يارانش
در
وادار
كردن
مظفرالدين
شاه به
امضای
دستخط
مشروطه
شده و
مشروطه
حاصلِ
گفت
وگوی
چند
لحظهای
او و
اعلمالدوله
و تلاشهای
پشت
پرده آن
دو تن
محسوب
میشود.
اما
ببينيم
اسناد
مورد
اتكای
چنين
جمعبندی
تا چه حد
قابل
استنادند.
اسناد
ثقفي
اعزاز
در
ادامه
سخن
بهتر
است
پيرامون
اين سند “قسمنامه”
و
اسناد
مشابهی
كه شوكت
و
ابراهيم
صفايی
مبنای
قضاوت
كارنامه
قوام در
پيشبرد
امر
مشروطيت
در كتاب
قرار
دادهاند
تأملاتی
چند را
عنوان
كنم.
در
سال 1354
شمسی،
روزنامه
اطلاعات
در ويژهنامه
پر سر و
صدايی
تحت
عنوان “28
هزار
روز
تاريخ
انقلاب
و جهان”
به
ضميمه
روزنامه،
از جمله
اسنادی “تازه
و منتشر
نشده”،
چند
نامه و
اين “قسمنامه”
را
بهعنوان
نويافتههای
جديدی
كه
تاريخ
مشروطه
را
بازنويسی
میكند
به
جامعه
ايران
عرضه
نمود و
تأكيد
كرد اين
اسناد
پس از 72
سال
منتشر
میشود
و مدارك
محرمانه
و مهمی
هستند
كه فصل
نوينی
بر
تاريخ
مشروطه
میافزايند.
در
ميان
اين
اسناد
چند
نامه به
خط و
امضای
احمد
قوام –
و
يا
منصوب
به خط
قوام –
بود
كه نشان
از حضور
فعال و
موثر
قوام و
دكتر
خليلخان
اعلمالدوله
پدر
آقای
ثقفي
اعزاز –
دارنده
اسناد –
در
پيشبرد
مشروطه
و تأسيس
مجلس
شورا
داشت.
مجله
خواندنيها
هم با
باز چاپ
برخي
اسناد،
سروصدای
بسياری
در
اهميت و
بازشدن
دريچه
ديگري
به
اطلاعات
نوين و
استثنائی
تاريخی
برپا
نمود.
برخی
تاريخ
نويسان
چون
ابراهيم
صفايی
نيز بر
اين
مبنا به
قلمفرسائیهاي
زيادی
دست
يازيدند.
البته
سالها
قبل- 13
سال
پيش از
آن –
در
مجله
راهنمای
كتاب دیماه
1341 شمسي [شماره
دهم سال
پنجم صص 907
تا 909] دو
نامه از
اين
اسناد –
نامههای
قوام به
سيدعبدالله
بهبهاني
–
با
اين
اشاره
كه اين
دو نامه
از
اسناد
متعلق
به حسين
ثقفي
اعزاز
هستند
منتشر
شده بود.
نگارنده
با
ابراهيم
صفايي و
افسانه
پردازیهای
خاص او
پيرامون
مشروطيت
كاری
نيست.
او
مشروطيت
و تلاش
اقشار
شهری و
روشنفكران
لائيك
برای
قانونمند
نمودن و
شركت
مردم در
سرنوشت
سياسی
جامعه
را بنا
بر
رويكرد
تئوری
توطئه ،
عمدتاً
ساخته و
پرداخته
دولت
انگليس
برای
تضعيف
دولت
متمركز
ايران
زمان
قاجار
میداند.
اما
با حميد
شوكت كه
قريب سه
دهه بعد
فصل دوم
كتاب
خود و
ارزيابی
مشروطه
را بر
مبنای
ادعاها
و
پنداربافیها
و اسناد
مورد
نظر او
بازپردازی
كرده
سخن
بسيار
است.
به
گمان من
دلايل
بسياري
وجود
دارد كه
شک در
صحت و
سقم
اسناد
مورد
اشاره –
آرشيو
خصوصی
ثقفي
اعزاز
را
تداعی
میكند.
به
متن
پيماننامه
و يا به
قول
حميد
شوكت “قسمنامه”
كه
به
اقدامات
قوام هم
اشاره
دارد،
چند
ترديد
جدی و
قابل
تأمل
وارد
است - كه
صحت آنرا
خدشهدار
میسازد.
اول:
در
اين “قسمنامه”
از
احمد
قوام با
عنوان
قوامالسلطنه
ياد شده
است.
تاريخ
سند 28
ذيحجة 1323
قمري (22
فورية 1906م)
ذكر شده
است.
در
متن سند
آمده كه
با “قوامالسلطنه”
همراهی
و همكاری
شود و
شاه را
از قضيه
مطلع
كنيم.
در
تاريخ
مزبور -
اگر صحت
سند را
مدنظر
داشته
باشيم –
يعنی
ذيحجه 1323
قمری،
نريمانخان
قوامالسلطنه
وزير
مختار
ايران
در
اتريش
عنوان
رسمی ”قوامالسلطنه”
را
يدك ميكشيد
و احمد
قوام بهعنوان
“دبيرحضور”،
“وزيرحضور”
يا
“وزير
رسائل”
شناخته
و در
اسناد
معرفي
شده است.
تازه
پس از
مرگ
نريمانخان
در رجب 1324
قمري
يعني 7
ماه
بعداز
تاريخ
صدور
اين سند
،
دبيرحضور
میتوانسته
عنوان
قوامالسلطنه
را تصرف
نمايد.
شواهد
نشان
ميدهد
كه احمد
قوام در
سال بعد 1325
قمري –
به
اين
عنوان
ملقب میشود.
تمامیِ
اسناد
كتب
تاريخیِ
اين
دوره از
قوام بهعنوان
وزير يا
دبيرحضور
نام
بردهاند.
لذا
سند نمیتوانسته
از
عنوانی
نام برد
كه وجود
نداشته
است.*
دوم:
دومين
نكتة
مهم ذكر
حوادث و
رويدادهايي
در اين “قسمنامه”
است
كه در
زمان
صدور
سند –
ذيحجة
1323 قمري –
هنوز
اتفاق
نيفتاده
بود و به
صحت سند
شكهای
جدی
وارد میكند
و نشان
میدهد
سالها
بعد و بر
مبنای
اطلاع
از برخی
رويدادها
تنظيم
شده است.
در
متن سند
آمده كه
آقايان –
از
جمله
احمد
قوام و
پدر
صاحب
سند –
پيمان
بستهاند
كه
انتقام
خون
مرحوم
شيخمحمد
سلطان
واعظ را
بگيرند
و
مظفرالدين
شاه را
توسط
قوام و
اعلمالدوله
–
پدر
صاحب
سند –
و
وزير
همايون
براي
صدور
فرمان
مشروطه
آماده
نمايند.
شيخمحمد
سلطان
در زمان
صدور
سند به قتل
نرسيده
بود كه
كسی
بخواهد
انتقامش
را از
قاتلين
بگيرد،
ماموران
عينالدوله
خواسته
بودند
او را
دستگير
كنند
ولی
مردم
معترض
نگذاردند.
تازه
آنكه
در حمله
ماموران
دولتی
كشته شد
نه شيخمحمد
سلطان
بلكه
طلبهای
به نام سيد
عبدالمجيد
بود.
ضمناً
قتل
طلبه
مزبور
در 18
جماديالاول
1324 قمري (11
ژوئيه 1906م)
–
يعني
نزديك
به
چهارماه
پس از
تاريخ
ادعائیِ
اين سند
رخ داده
است.
چگونه
امكان
دارد يك
سند
چهارماه
پيش از
يك
رويداد
پيشگوئی
قتل كسي
را كرده
و
آقايانی
با اسم و
رسم
پيمان
ببندند
كه
انتقام
خون او
را
بگيرند؟
سوم:
مورد
سوم كه
بازهم
از نظر
اطلاعات
تاريخی
سند،
صحت آن
را با
سئوالات
جدی
خدشهدار
ميكند،
امضاهای
زير
پيماننامه
است.
نام
محمد
نجات و
زينالعابدين
رهنما
از جمله
كسانيكه
براي
تحقق
مشروطه
و
انتقام “خون
شهيد”
– كشته
نشده –
پيمان
بستهاند
ذكر شده
است.
ميرزامحمد
خراساني
كه
بعدها
به نجات
معروف
شد در
تاريخ
ادعايي
اين سند
به نام “نجات”
شناخته
نمیشد.
بلكه
بعدها
در زمان
مجلس
دوم –
قريب
سه سال
بعد –
با
تأسيس
روزنامهای
بنام
نجات در
تهران
به
ميرزا
محمد
نجات
معروف و
شناخته
شد.
اولين
شمارة
روزنامة
نجات در
سوم
جماديالثاني
1327قمري (22
ژوئن 1909)
توسط
ميرزامحمد
خراساني
كه پيش
از آن در
روزنامة
“حقوق”
با
سليمان
ميرزا
اسكندريِ
معروف
همكاری
ميكرد
منتشر
شد.
در
واقع
يكی از
نشريات
وابسته
به حزب
دمكرات
تحت
رهبری
تقیزاده
شناخته
میشد.
ميرزامحمد
خراسانی
وكيل
مجلس
دوم از
تبريز
بود.
بنابراين
ميرزامحمد
خراسانی
در زمان
امضای
پيماننامه
نمیتوانسته
سه سال
پيش از
انتشار
روزنامه
نجات،
با اين
عنوان
امضاء
كرده
باشد.
زينالعابدين
رهنما
از جمله
روزنامه
نگاران
و دولتمردان
دوران
پهلوی،
در سال 1268
شمسي به
دنيا
آمد و در
زمان
تاريخ
اين سند
نوجواني
16-17 ساله
بود.
اينكه
چگونه
يك
نوجوان
با عدهای
از رجال
كهنهكار
و معروف
سياسیِ
دوران
همپيمان
شود تا
مشروطه
را بدست
آورند،
خود
حديث
غريبی
ميتواند
باشد.
ضمناً
زينالعابدين
فرزند
شيخ علي
شيخالعراقين
در آن
زمان كه
هنوز
نام و
نام
فاميل
معمول
دوران
رضاشاه
مرسوم
نشده
بود نميتوانسته
“رهنما”
امضاء
كرده
باشد.
او
سالها
بعد به
اين نام
شناخته
و ملقب
شد.
نكتة
قابل
تأمل
ديگر
دست خط
اين سند
است كه
به دليل
عدم
تخصص و
آشنائي
نگارنده
از
دايره
ارزيابي
بيرون
ميماند
و
اميدوارم
كسانيكه
اين
دانش و
مهارت
را
دارند،
براي
راهگشايي
تاريخي
به
خط اين
سندتوجه
کنند.
اين
خط
بايستي
با ديگر
دستنوشتههاي
خود
احمد
قوام
مقايسه
شود.
“قسمنامه”
توسط
ميرزا
ابراهيم
قمي
امضاء
شده ولي
تفاوتها
و شباهتهايی
با دست
نوشتههای
ديگر
اين
مجموعه
منسوب
به احمد
قوام
دارد كه
جا را
برای
متخصصينِ
امر باز
میگذارد
تا
اظهار
نظر
نمايند.قابل
تامل
است
که
بدانیم
این
آقای
میرزاابراهیم
قمی در
کنار
هنرهای
بسیارش
یکی هم
تقلیدخطوط
رجال
معروف
مملکت و
فروش آن
اسناد
جعلی به
بازماندگان
آنها
بوده
است.
[استاد
ایرج
افشار
در مجله
بخارا
شماره47
بهمن و
اسفند 1384ص
186 اشاره
کرده
است].
تااينجا
به
اختصار
شواهدی
مبتنی
بر
ترديدهای
جدی در
صحت و
سقم
تنها يك
سند از
اين
اسناد –
آرشيو
ثقفي
اعزاز –
كه
مورد
استناد
ابراهيم
صفايي و
حميد
شوكت
بوده
ارائه
دادم.
پيرامون
ساير
اسناد
اين
مجموعه –
حداقل
آنچه
تاكنون
عرضه
شده –
تاملاتی
وجود
دارد كه
میماند
برای
فرصت
مناسب و
فراختری.
اما
يك مورد
ديگر هم
وجود
دارد كه
شوكت
آگاهانه
و
عامدانه
ناديده
انگاشته
و
خواننده
خود را
از
محتوای
آن بیخبر
نگهداشته
است.
او
به نامه
ديگری
از همين
اسناد
از قوام
به سيدعبدالله
بهبهاني
پيرامون
نظامنامه
انتخابات
–
كه
چندی
بعد به
امضاء
شاه
رسيد –
اشاره
ميكند؛
منبع
مورد
اشاره
او مجله
راهنمای
كتاب،
دیماه 13141
ص 907 است.
شوكت
از اين
نامه
بهرههای
فراوان
میبرد
و با نقل
اطلاع
قوام به
بهبهانی
كه نقشه “مفسدين
و
بدخواهان”
را
نقش
برآب
شده و
نظامنامه
مورد
توشيح
ملوكانه
قرار
گرفته،
به
خواننده
وانمود
میكند
كه قوام
و همراهانش
بودهاند
كه شاه
را به
امضاء
اين سند
ترغيب و
وادار
نموده و
نقشه
دشمنانش
را نقشبرآب
نمودهاند.
برای
يكلحظه
و برغم
تمامی
مباحث
بالا
مبنی بر
ترديدهای
جدی در
صحت اين
اسناد،
فرض
كنيم
اين سند
معتبر و
قابل
استناد
است -
همانگونه
كه شوكت
چنين
كرده
است.
آنگاه
سئوالی
از محقق
كارنامه
قوام
مطرح ميشود:
چرا
ايشان
در
ادامه
همين
نامه و
در همان
صفحه 907 به
نامه
دومی از
قوام به
بهبهانی
كه
مطالب
بس مهمتر
را
عنوان
میكند،
اشارهای
نداشته
و از
حضور و
وجود
اطلاعات
تعيين
كننده
در
ارزيابی
نقش و
آراء
قوام در
زمانه
مورد
بحث به
خواننده
خود
پرهيز
میكند.
در
نظر
داشته
باشيد
ما همچون
آقايان
صفايی و
حميد
شوكت
فرض را
براين
قرار
دادهايم
كه اين
اسناد
صحت
داشته و
قابل
استنادند.
نامه
دوم كه
شوكت با
بیاعتنائی
عجيبی
از
كنارش
میگذرد
و بهدليل
محتوای
افشاگرانه
عليه
رويكرد
قوام در
مشروطه –
مشروعه
طلبی –
و
در
تأييد
راديكاليسم
مشروطهخواهی
لائيك
تقيزاده
و خلاف
آنچه
چند سطر
بعد به
خواننده
تحويل
میدهد
است و از
مطالب
آن
استفاده
نمیكند
نامه را
با هم
بررسي
كنيم.
تقيزاده
ميگويد:
“ما فقط
مشروطه
ميخواهيم”
اين
نامه
نشان از
تلاش
شاه و
دربار و
از جمله
شخص
احمد
قوام در
سازش با
روحانيونِ
“مشروطهخواه”
چون
بهبهانی
براي
ترغيب
او به
مشروعهطلبی
و در
خنثی
نمودن
فعاليتها
و
اقدامات
جريان
راديكال
آزاديخواه
و لائيك
مشروطه –
تقيزاده
و انجمن
تبريز –
دارد.
طبق
اين
سند،
سناريوئی
در حال
تنظيم
برای
تعويض
خواست
مشروطه
با
مشروعه
مطلوب و
مورد
تأئيد
روحانيون
و جريان
شريعتخواه
بود.
در
متن اين
نامه كه
در همان
صفحات و
شماره
مجله
راهنمای
كتابِ
مورد
استفاده
آقای
شوكت
آمده
چند
نكته
قابل
تأمل
وجود
دارد:
1
- نامه
حاكی از
دغدغه و
نگراني
شاه و
دربار
از
اقتباس
قانون
اساسي
از
قوانين
پيشرفته
و مترقی
فرانسه
و بلژيك
است:
“مردم
فرانسه
شر مزاج
همان
كنسطيتوسيون
را هم
اجرا
نكردند،
كنوانسيون
سوابق
را از
ريشه
درآورد،
اوباش
غلبه
كردند و
خرابي
آوردند
و ما
همان
طريقه
را
دنبال
كردهايم.”
2
- قوام از
بهبهاني
درخواست
ملاقات
محرمانه
و
مذاكره
در اين
باب را
دارد:
“بنده
و حضرتعالي
بايد
مفصلاً
مذاكره
نمائيم
و در
محلی
خلوت
صحبت
شود.”
3
- نامه
اشاره
دارد به “مصوبات
آذربايجانیها”
-
میدانيم
در همان
زمان
انجمن و
مردم
تبريز
خواستههای
هفتگانهای
را به
تهران
اعلام و
تحقق
فوريِ
آنها
را
خواسته
بودند.
قوام
به
بهبهانی
اطلاع
ميدهد
شاه از
ميان
اين
خواستهها،
تنها با
عزل
مسيو
نوز از
گمرك و
يك فقره
ديگر- كه
احتمالاً
منظور “رفع
رفتن
اولاد
ساعدالدوله
به
تبريز
باشد،
موافقت
دارد،
اما
بقيه
خواستهها
“جواب
رسيده
صلاح
نيست”
و
در
دنباله
تأكيد
ميكند:
“به
وكلای
آذربايجان
ابلاغ
شود كه
يكی عدم
قبول
انجمنهای
ايالتی
است و
غيره،
گرچه
سعدالدوله
قبول
كرده
ولی تقیزاده
قبول
ندارد و
میگويد
عزل
مسيو
نوز چه
اهميتی
دارد،
ما
مشروطه
ميخواهيم.
ميرزا
محمود
كتابفروش
و حاج
محمد
تقي
بنكدار
هم با
تقیزاده
همداستان
شده و میگويند
ما فقط
مشروطه
میخواهيم.”
باز
هم
اطلاع
داريم
كه
مشيرالدوله
–
صدراعظم
- و
مخبرالسلطنه
–
از
هيأت
دولت –
به
وكلا از
جمله
تقیزاده
صريحاً
ابراز
كرده
بودند
كه شاه
مشروطه
نداده و
تنها
مجلس
مرحمت
كرده
است.
تقيزاده،
مستشارالدوله،
مخبرالسلطنه
و همچنين
احمد
كسروي،
كشاكش
برسر
پذيرش و
تحميل
مشروطه “لفظاً
و معناً”
به
حاكميت
را با
سهم
ارزنده
تقیزاده،
در
آثارشان
ثبت
كردهاند.
نكته
چهارم و
مهم از
نظر
تاريخی،
نصيحتی
است كه
قوام به
بهبهانی
ميكند:
“اگر
حضرتعالی
به
عنوان
مشروطه
مشروعه
قيام و
اقدام
فرمائيد،
تصور میكنم
نتيجه
عاجل
گرفته
شود.”
در
پايان
نامه
تأكيد و
اصرار
دارد كه
هرچه
زودتر
جواب
اين
نامه را
اطلاع
داده تا
كار از
كار
نگذشته “و
عَلَم
به دست
جُهّال
نيفتاده
قضيه
فيصله
پذيرد.”
توصيه
و
تأكيدی
كه
حكايت
از تلاش
دربار
توسط
دبيرحضور
شاه
برای
تبانی
با
روحانيونِ
“مشروطهخواه”
عليه
خواست
صريح
جناح
راديكال
و لائيك
نهضت
دارد.
اينكه
لفظ و
خواست
مشروعه
مطلوب
شيخ فضلالله
نوری نه
از زبان
روحانيون
–
چند
ماه بعد –
بلكه
در قالب
كلمات و
توصيههای
احمد
قوام
برمیخيزد،
جای
تأمل
دارد.
تأسف
بر محقق
زندگی و
آراء
سياسی
او كه از
قبل
مسأله
به اين
اهميت
آگاهانه
و
عامدانه
میگذرد
و
خواننده
كتاب
خود را
در
بیخبری
میگذارد
تا آنچه