2007 01 01
آهام A H A A M
در تاریخ به هیچ روی سخنی از ملت ایران نرفته و ملتی به این نام وجود خارجی ندارد
هویت ایرانی حرف پوچی است . ما همه ایرانی هستیم حرف پوچی است

ایران به مثابه کشور فعلی

.خود بازمانده فتوحات دوران اقتدار امپراتوریهای فارس است که ده ها سرزمین همسایه را بزیر غل و زنجیر کشیده بودند
|
... کشور فعلی ایران دارای ملل مختلفی است همچون تورک آذری و کرد و عرب و بلوچ و ترکمن |
|
این امر نیز نه نتیجه سیاست بیگانگان و نه ساخته و پرداخته مغز منورالفکران بلکه نتیجه مستقیم تجاوزگری دول مختلف فارس است که برای دستیابی به غنایم و ثروت ملی این ملل آنانرا بزیر سلطه نظامی خود در آورده است |
|
پیداست که قوم فارس با عرضه خیر و برکت و آزادی سرزمین دیگران را اشغا ل ننموده و با فدایت شوم روبرو نشده است |
|
ایران اسم کشوری نبوده بلکه ایران در جغرافیای قدیم به فلا تی اطلاق میگردید که از تبت تا بین النهرین وسعت داشت . در حال حاضر ده ها کشور و ده ها ملیت مختلف در این فلات وجود واقعی دارند |
|
تاریق نویسان خارجی و بیشتر یهودی تاریخ ما را تحریف کرده اند و تاریخ ما را طوری نوشته اند که در جهت منافع خودشان در منطقه باشد و دکتر های تاریق فارس زبان ما نیز طوطی وار آن لاطا ئلات را تکرار میکنند. این دکتر ها برای درمان به دکتر احتیاج دارند. دکتر شدن چه آسان انسان شدن چه مشگل |
|
از رضا شاه به بعد به ما خیلی دروغ گفته شده بر خلاف گفته های تاریق نویسان رضا شاهی امپراتوریهای هخا منشی اشکانی ساسانی با تکیه بر سرنیزه و سلاح سرزمینها ی غیر خودی را به آتش و خون کشیده و غارت کرده اند که البته گناهش به گردن فارس های غیر راسیست و مهربان نیست به امید اینکه دوستی و محبت, حاکم مطلق بین ملل ایران باشد و این مهم ممکن نیست مگر با برابری حقوق فرهنگی و زبانی رسمی شدن زبان تورکی آذری در ایران از نان شب هم واجب تر است من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم تو، خواه از سخنم پند گیرو، خواه ملال |
به نوشته «واشنگتن تايمز» رضاشاه در سال
۱۹۳۵
نام پارس را به ايران تغيير داد تا همچون نازيها نشان دهد از نژاد آريايي هستند
Februari 2006
شنبه،
20 آبان، 1385
چو
ايران نباشد
تن من مباد... از
فردوسي نيست
بيت مشهور «چو ايران نباشد تن من مباد...»
جعلي است و از فردوسي نيست!!
دكتر حسين فيضالهي وحيد
كانالهاي مختلف تلويزيوني سلطنت طلبان و شاه پرستان و شوونيستهاي فارس و پان ايرانيستهاي ضد اقوام و ضد اسلام هر روز در چند وعده «سرود ميهني» به اصطلاح «يا مرگ يا وطن» را مثل نقل و نبات از شبكههاي خود پخش ميكنند. اين سرود مضحك و مسخرهي شوونيستي روز و روزگاري در زمان «رضاخان گرجينژاد» و محمدرضا شاه انگليس و امريكا پناه روزي چند مرتبه در مدارس كشور و پادگانهاي نظامي و همچنين از راديو – تلويزيون به اصطلاح ملي ايران پخش يا خوانده ميشد تا همه را به «عشق شاه» شرطي كنند!!. حال تلويزيونهاي به اصطلاح اپوزيسيون اكثراً لوس آنجلس نشين هر روز با سوز و گداز مخصوص اين به اصطلاح سرود ملي!! را در لابلاي برنامههاي خود پخش كرده و مي خواهند چنين القا نمايند كه از گور به گور شدن آن دو بيوطن «گرجي نژادان» ملت ايران يتيم شده است. در صورتيكه اگر يتيم شدن فارسها مقرون به صحت باشد ديگر اقوام غير فارس نه تنها بازندهي اين انقلاب نبودند بلكه همگي تا حدودي برنده نيز بودند. مثلاً زماني كه حرف زدن به زيان تركي در مدارس كشور جريمه چند توماني در پي داشت و اين سلسله «گرجي نژاد» به هر سوي «تاخ و تاز وحشيانه فرهنگي» ميكردند بعد از سقوط آنها تا امروز حدود بيست هزار عنوان كتاب و مقادير متنابهي روزنامه و مجله به زبان تركي و به زبانهاي ساير اقوام غيرفارس چاپ و منتشر شده است كه هر جلد از اين كتابها به مثابه تيري در چشم شوونيزم فارس است. لذا تا حدودي شوونيزم فارس حق دارد كه دو دستي بر سرش زده و كاه بر دوشش بريزد و مارش عزا از تلويزيونهاي خود نواخته و در اين «سوگواري فرهنگي» سروده به اصطلاح ميهني بنوازد كه هر بيت آن جعل و تحريف آشكار است از جمله بيت مشهور :
چو ايران نباشد تن من مباد.............بدين بوم و بر زنده يك تن مباد
اين سرود «ضد ملي» چنانچه در فوق ذكر گرديد براي «شرطي كردن» مردم ايران به «شاه پرستي» درست شده بود و ساخته و پرداخته ستاد ارتش رضاخاني است كه با آنهمه ادعاي «اؤلدوررم بولدوررم» هايش نتوانست چند ساعئي در مقابل يك نيروي مهاجم بايستد و افسران تهراني آن با ديدن يك كاميون كه كارگران شهرداري را بعد از غروب آفتاب به محل كار خود ميبرد وكارگران با لباس فرم بيلهاي خود را روبه هوا گرفته بودند و بيلها در زير نور برق ميزدند به خيال اينكه سربازان نيروهاي مهاجم است كه به تهران رسيدهاند و بيلها را تفنگ و سر نيزه فرض كرده بودند با پرداخت چندين برابر قيمت چادرهايي از زنان كوچه و خيابان خريده و در سوراخ موش خزيدند.
به هر حال بيت مشهور اين «سرود ملي؟!» كه ميگويد :
چو ايران نباشد تن من مباد.............بر اين بوم و بر زنده يك تن مباد
بر خلاف تصور حضرات شاه پرست و سلطنت طلب و پان ايرانيست از فردوسي نيست و كاملا شعري من درآوردي و بي اصل و نسب و جعلي است كه از روي يك بيت ديگر فردوسي با دستكاري و جعل آشكار ساخته شده است.
«مجتبي مينوي» كه خود از اركان شوونيزم فارس بود در نتيجه «عذاب وجدان ادبي» عاقبت در «نخستين جشن طوس» كه در تيرماه 2534 شاهنشاهي (1354 شمسي) در مشهد برگزار شد مجبور به اعتراض به اين شياديهاي ادبي گرديده و خطاب به پير و پاتالها و مترسكهاي شركت كننده در اين به اصطاح جشن!! معترضاً گفتند : «شعرِ:
چو ايران نباشد تن من مباد..............بر اين بوم و بر زنده يك تن مباد
از فردوسي نيست. در تمام شاهنامه چنين بيتي نيست. وقتي كسي نميدانم كي دلش خواسته است چنين بيتي بسازد و به فردوسي نسبت بدهد. به من ميگويند اين بيت در گرشاسپ نامه اسدي است. نميدانم و آنجا آن را نديدهام. تنها بيتي كه در شاهنامه مطلبش شباهتي به اين بيت دارد آنجاست كه در داستان رستم و سهراب هجير به دست سهراب گرفتار است او را به سر يك بلندي ميآورد كه مشرف به لشكرگاه ايرانيان است، خيمهها را از دور يك يك ميبينند و سهراب هر سرا پردهاي ميپرسد از آن كيست و هجير جواب ميدهد، تا ميرسد به سراپرده رستم. هجير عمداً ابا ميكند از اينكه به سهراب بگويد اين خيمه رستم است با خود ميانديشد كه اگر رستم به دست سهراب كشته شود كسي نخواهد بود كه با اين پهلوان مبارزه كند ، ولي اگر من بدست سهراب كشته شوم آن همه پهلوانان هستند كه انتقام مرا بگيرند :
چو گودرز و هفتاد پور گزين
همه پهلوانان با آفرين
نباشد به ايران تن من مباد
چنين دارم از موبد پاك ياد
گويا اين بيت را برداشتهاند و تغيير داده و آن بيت را از آن ساختهاند يا از كتاب ديگري آورده و به دامن فردوسي انداختهاند. بنده وقتي بگويم اين شعر مال فردوسي نيست مي گويند آقا تو وطن پرست نيستي[؟!]»(1)
«ملكالشعراي بهار« نيز كه خود روزي يكي از كساني بود كه آب به آسياب آن ديكتانور بيسواد يعني رضاخان «گرجي نژاد» ميريخت بعد از آگاهي از عمق فاجعه ملي به صف مخالفان رضاخان پيوست و از جعل و تحريف اشعار فردوسي از طرف ستاد ارتش شاهنشاهي انتقاد كرد.
البته جناب «ملكالشعراي بهار» كه اهل مشهد بود – از روزي به فكر شعر و شاعري و اخذ تخلص «بهار» براي خود افتاد كه «بهار شيرواني» - شاعر بزرگ آذربايجان- به قصد زيارت اما رضا(ع) وارد مشهد شد و در خانه پدري بهار سكونت اختيار كرد و بعد از چندي از بيماري وفات يافت و در روز وفاتش نيز ديوان اشعارش به سرقت رفت و بعد از سرقت ديوان اشعار مرحوم بهار شيرواني بناگاه جناب بهار خراساني يا ملكالشعراي بهار در عرصه ادبيات فارس ظاهر گرديد!!.
او در كتاب «فردوسي نامه» اش به همين بيت مشهور و جعلي و تحريف شده فردوسي ضمن اشاره ميگويد : «راستي مصرع» «بدين بوم و بر زنده يك تن مباد» از كجا پيدا شده؟ چه كسي اين مصرع را بر اين قطعه افزوده؟ عجيب است كه اين شعر طوري در تهران شايع شده كه در قائمه [(پايهي)] مجسمه فردوسي هم نقاري [(كنده)] گرديده و بر هر زباني روان است»(2)
پس با توجه به اعتراضات و اعترافات اين دو ستون عظيم پان ايرانيسم و شوونيزم فارس و با توجه به اينكه دست پخت خطرات پان ايرانيستهاي بي وطن ضد اقوام و ضد اسلام چنان شور بوده، كه اعتراض شوونيستهاي خودي را نيز برانگيخته است و نيز با عنايت به اينكه اين بيت بشدت مشهور در هيچ كجاي شاهنامه وجود ندارد لذا با صراحت ميتوان گفت كه اين بيت ساخته و پرداخته اركان حرب (ستاد ارتش) رضاخاني است و هيچ ربطي به ديگر نماينده اصلي شوونيزم فارس يعني فردوسي ندارد.
پاورقي :
1- فردوسي و ادبيات حماسي، مجموعه سخنرانيهاي نخستين جشن طوس (مشهد – تيرماه 2534)، سروش، تهران، 2535، ص 167
2- فردوسي نامه، ملكالشعراي بهار، مركز نشر سپهر، تهران، 1345، ص 166
http://sumer7000.persianblog.com/www.turkiran.com
|
منشور كوروش و طرح يك سئوال - همنشين بهار راستی اگر اين کتيبه اصيل و واقعی است ،کجاست ؟ چه کسی تا کنون آن را ديده و در کدام موزه است ؟ نکند اين کتيبه نيز مثل ,نامه چارلی چاپلين به دخترش , که در ايران شهره خاص و عام شده ، از بيخ دروغ و جعلی است ؟ آيا به راستی ساليان دراز با اينگونه اخبار غير واقعی فيلم شده ايم ؟ اميدوارم اشتباه کنم . البته من نمی دانم چرا در حالی که ۷۰۰۰ سال است که مردم در اين سرزمين زندگی می کنند ، تا ۸۰ سال پيش نام کوروش چندان برجسته نبود ؟ و چرا در شاهنامه فردوسى که منبع و مرجع اصلى افسانههاى مربوط به ايران باستان است ، هيچ ذكرى از نام و حيات كوروش نيست ؟ چرا فردوسی اسکندر را ستايش می کند و حتی او را به مکّه می فرستد و حاجی می کند ! اما کوروش و داريوش را نمی شناسد ؟ اين که بپنداريم کوروش ، لابد همان فريدون شاه ايران زمين است ، قانع کننده نيست .
9 مهر 1384 13:44
|
Roshangari
نام کورش در کتاب تورات به صورت خوروش آمده است که در روسی کهن به معنای مار سياه زهرآگين و يا خروس جنگی است.
مجموعه
6 يادداشت از
وبلاگ ناصر
پورپيرار:
برای
پدر محمد ،
سلام
در
باره سئوال
تان، به
گمانم بايد
منتظر يک
مقاله نسبتا
مفصل باشيد که
مجمل آن چنين
است.
يادداشت
19
نام
کورش در کتاب
تورات به صورت خوروش
آمده است که در
روسی کهن به
معنای مار
سياه زهرآگين
و يا خروس
جنگی است.
امروزه اين
معنی را نمی
توان در فرهنگ
های زبان روسی
يافت و تنها از
مسير منابع
اتيمولوزی
زبان روسی
دسترسی به آن
ميسر است. اين
همان واژه ای
است که در
پيشوند نام خروشچف
هم ديده می شود.
و لازم است
اشاره کنم نام
های فاميل روسی
ارتباط
گسترده ای با
اسامی
حيوانات وحشی
و جنگلی دارد،
مثلا زايتسف
و يا مدويدوف
که اولی به
معنای از
خانواده ی خرگوش
ها و دومی به
معنای از
خانواده ی خرس
هاست. بدين
ترتيب نام کورش
يک لقب محلی
روسی است که
اشاره به يک
حيوان بی رحم
دارد و با ردی
که از او در
تاريخ به
عنوان تخريب
کننده ی بی
امان تمدن
شرق ميانه
باقی مانده ،
کاملا منطبق
است. ِ
و
به همين ترتيب
است نام انشان
که به غلط آن
را قسمتی از
ايلام و در
حوزه ی کنونی
منطقه فارس
شناخته اند.
اين هم از آن
حقه بازی های
پروفسوران
عالی مقام
دانشگاه های
اروپا است که
برای وصله
پينه کردن
تاريخ
هخامنشيان از
هيچ جعل و
تفسير
احمقانه ای
روی نگردانده
اند. آن ها يک
دولت و
امپراتوری
جعلی تر و بی
نشانه تر از
اشکانيان، به
نام
امپراتوری و
تمدن ماد
بدون هيچ
نشانه ديرين
شناسی و قوم
شناسی و
باستان شناسی
ساخته اند تا
فقط گهواره ای
برای پرورش
کورش و محملی
برای ايرانی
شناختن او
تدارک ديده
باشند و چون
کورش در گل
نبشته ی بابلی
اش خود را
برخاسته از
انشان معرفی
می کند، پس از
۲۵۰۰ سال با
سرهم بندی
کردن مشتی
مطالب قلابی
بی سر وته و
نامفهوم
کوشيده اند
انشان را همان
فارس معرفی
کنند که در اصل
نه يک نام بومی
قبيله ای و
جغرافيايی،
بل واژه ای
تحقير کننده و
شبه ناسزا، به
معنای غريبه و
بی خانمان و
ولگرد است، که
بوميان ايران
و بين النهرين
بر متجاوزين
هخامنشی
گذارده اند. اشاره
کنم که واژه
ی هخامنش نيز
لقب ديگری است
که پس از تسلط
داريوش و نخست
وزيری مردخای
و انتخاب استر
به عنوان ملکه
ی داريوش و
قتل عام پرخشونت
مخالفان يهود در
سراسر ايران،
که نزد
يهوديان به عيد
پوريم معروف
است و
بالاخره تسلط
کامل رابی های
يهود بر ايران
و بين
النهرين، مردم
شکست خورده ی منطقه
بر قوم داريوش
نهادند و آن ها
را حاخام منش به
معنای پيرو
روحانيت يهود
نام نهادند.
اين نام پس از
خروج قوم کورش
از منطقه، به
سبب شکست شان
از اسکندر،
هرگز در تاريخ
ايران تکرار
نشده و تا ۸۰
سال پيش هيچ کس
با آن آشنا
نبوده است و
اين خود دليل
بزرگی است که
بوميان ايران
هخامنشيان را
مهاجم و غريبه
می شناخته اند.
بيگانگی آن ها
برای بوميان
ايران تا به آن
حد جدی و خاطره
ی ويرانگری
های شان در بين
النهرين و
ايران چندان
با نفرت و خشم عمومی توام
بوده است که
ردی از اين
امپراتوری
را، تا ۸۰ سال
پيش، حتی در
افسانه های
شاهنامه نيز
نمی يابيم.
تلفظ
درست انشان
، که کورش در
گل نبشته ی
بابلی اش،
سرزمين و
زادگاه و مرکز
قدرت بومی خويش
معرفی می کند،
انزان است،
که به صورت انزاب
نيز ثبت است و نام
ناحيه ی بزرگی
در حاشيه ی
شرقی دريای
سياه بوده است
که درست با
همين تلفظ،
هنوز بر چند
دهکده ی
پراکنده از
حوالی اردبيل
تا سوچی در
کناره دريای
سياه باقی
مانده است.
استادان عالی
مقام اروپايی
کوشيده اند به
مدد يک گونی
سريش اين نام
را با
جغرافيای
فارس کنونی
منطبق کنند. (ادامه
دارد)
يادداشت
20
بدين
ترتيب براي
نخستين بار،
كلمهي فارس
را در كتيبهي
بيستون
داريوش مييابيم
و پيش از آن در
هيچ صورتي و
حتي در گل
نوشتهي
كورش، اين
واژه ثبت و
يافت نشده است.
اين كتيبه
تعدادي واژه
و اسامي ديگر
نيز ارائه
داده است كه
باز هم براي
اولين بار در
اسناد تاريخي
ايران ديده ميشود:
هخامنش:
به عنوان
بنيانگذار
ناشناس سلسلهي
هخامنشي
پارس:
به عنوان
اشارهاي بر
قوم حاكم
بگ:
به عنوان نام
يك خدا
ارت:
به عنوان نام
خدايي ديگر
اورمزد:
به عنوان صفتي
براي خدا، با
مفهوم سرزمين
بخش
امپراتوري
هخامنشيان،
درست پس از مرگ
كورش، به علت
مخالفت
كمبوجيه و
برديا با تسلط
يهوديان بر آن
امپراتوري،
در حال از هم
پاشيدن بود.
يهوديان كه
سرمايهگذاري
كلان خود براي
استقرار كورش
را در خطر ميديدند،
با كودتاي
داريوش، موفق
به حذف آن دو
برادر و موجب
ظهور شاخهي
جديدي در آن
امپراتوري به
سر كردگي
داريوش شدند و
امپراتوري
نوپا را به طور
كامل در
اختيار
گرفتند. پس از
اين تحول به
نامهاي
كاملاً جديدي
در آن تجمع،
چون آريارمن،
ارشام، ويده
فرنه،
گئوبروه، بگبوخشه،
ارت منش، ارتشير
و غيره برميخوريم،
كه تمامي آنها
نامهاي
ساختگي و
دائرةالمعارفياند،
با ديگر
اسامي بوميان
ايران، چون
مرتييه، چين
چه فري،
ويزدات، كه در
همان كتيبه
آمده، تطابق و
همخواني
ندارند و به
احتمال زياد
به جاي نامهاي
يهودي شخص
داريوش و
همراهان
کودتاگر او
به كار رفتهاند.
پيدا شدن اين
اسامي جديد،
در نامگذاري
سلاطين
هخامنشي، كه
با اسامي ثبت
شده در زبان ايلامي
و كردي و
اورارتويي
هيچ سنخيتي
ندارند، نشان
ميدهد كه
مركزي در كار
استحكام و
سازماندهي
مديريت
سياسي،
فرهنگي و
نظامي اين
امپراتوري با
هدفهاي خود
بوده است.
چندان كه
پيدايش خط
ميخي هخامنشي
و ساختمان
مركزي تخت
جمشيد را نيز
درست در همين
ايام و با ظهور
داريوش برابر
ميبينيم. در
اين باره
اسناد محكم
تاريخي لازم
را در جلد اول
كتاب 12 قرن
سكوت ارائه
دادهام.
اين
اسناد با
صراحت تمام
مسلم ميكند
كه اين نيروي
فرهنگي و
خردمند، پس از
كشتن كمبوجيه
و بردياي ضد
يهود، در
جريان كودتاي
داريوش و قتل
سراسري تمام
طرفداران آنها،
دربار
هخامنشيان را
در اختيار
گرفتهاند.
تورات به
دفعات بر اين
تسلط كامل
رابيهاي
يهود بر دربار
هخامنشيان
تأكيد ميگذارد،
كه مشروح آن را
ميتوان در
كتابهاي
استر، عزرا،
نحميا،
دانيال و
اشعيا در
تورات يافت و
من كوشيدهام
گزيدهاي از
آن ها را در
همان بخش اول
كتاب 12 قرن
سكوت ارائه
دهم. سئوال
بزرگ تاريخي،
كه در اين
مرحله بروز ميكند
سئوالاتي است
كه ميتوان
دربارهي
ساختمان و سطر
نوشتههاي
پاسارگاد
ارائه داد و در
كوشش براي
يافتن پاسخي
براي اين
سئوالات،
پردهي ديگري
از جعليات
تاريخي
مورخين يهود
دربارهي آن
دوران را گشود.
(ادامه دارد
يادداشتی
برای آقای همدانلی
سلام،
در يادداشت ۲۰
از اسناد کردی
سخنی نگفته
ام، آن جا صحبت
از اسامی
شناخته شده ی
تاريخی در سه
زبان کردی،
اورارتويی و
ايلام بود.
کاملا قبول
دارم که کلمه
ای مکتوب به
زبان کردی، که
متعلق به پيش
از دوران
اسلامی باشد،
نيافته ايم و
ترديد ندارم
که از قوم ماد
تاکنون حتی به
قدر يک دکمه ی
لباس و يا نعل
اسب اشياء و
اسناد
باستانی، در
همدان و هيچ
کجای ديگر به
دست نيامده و
ذکر نام اين
قوم احتمالا
ناشی از بد
خوانی عمدی
نام مانايی
هاست، که در
اسناد بين
النهرين به
صورت ماندی
ها هم آمده
است، چندان که
اينک به يقين
کامل می توان
مدعی شد که
تمام ادعاها
درباره ی قوم
ماد جعل مطلق و
در واقع بافتن
آستری مناسب،
برای لباس
ظاهرا فاخر
هخامنشيان
است. زيرا بدون
افسانه های
مادی، کورش
بدون پدر
بزرگ، بدون
همسر، بدون
جنگل بان
پرورش دهنده و
بدون گنجينه
های همدان می
ماند و قصه ی
کودکانه ی ظهور
کورش از
پاسارگاد و
پارس، بدون
مقدمه های
سرگرم کننده
آغاز می شد.
باری
بحث من بر سر
غير بومی و غير
محلی بودن
اسامی
هخامنشی، پس
از ظهور
داريوش بود و
اشاره کردم که
اين اسامی،
ساختگی و
انسکلوپديک
است و هرکدام
را به منظور
تاکيد بر
موضوعی مثلا
خدای بگ و
يا خدای ارت ساخته
اند، درست
مانند لقب
جعلی آريا
مهر که برای محمد
رضا شاه
تراشيدند.
بعدها و در بحث
پس از اسلام
خواهم نوشت که
کل زبان فارسی
کنونی را،
درست با همين
شيوه، در
اواخر قرن سوم هجری
و در دربار
سامانيان سرپا
کرده اند.
مثلا
نام های
اورارتويی
مانده بر
کتيبه ی آذربايجان،
که به وسيله ی
مليک شويلی
خوانده شده،
چنين آواهايی
دارد: کاديا
اونی، پولو
آدی، بيا ای
نی، ليب لی
اونی،
آرگيشتی، که
به آواهای
ترکی و قفقاز
جنوبی بسيار
نزديک است و
حتی واژه ی
ترکی مستقيم آد
و گيشتی را
در آن می
يابيم، که
نام آرگيشتی
را می توان به گريزاننده
ی مهاجمان
ترجمه کرد
وترکيبی است
از دو واژه
ترکی و يا در
کتيبه های
ايلامی به
اسامی با
آواهای عربی و
خوزی بر می
خوريم: شوتروک
نهونته، هور
پتيل، کوک
نشور، تمتی
هلکی. در اين
اسامی نيز رد
آواها و لغات
کنونی و کهن
اعراب جنوب و
خوزی ها پيداست:
هور، نشور،
هلکی. حتی آوای آن
چند اسمی که به
اصطلاح از ماد
ها ذکر می
کنند، بسيار
از آوای نام
های پس از
داريوش دور
است: ايشتو
ويگو،
آستواکس،
ارباکيس. به
نظر من اين
اسامی از آن ماندی
ها و به آوای
زبان ارمنی
نزديک است، که
همسايه ی ماندی
ها بوده اند.
اما آن اسامی
که پس از
داريوش در
اسناد
هخامنشی ظهور
می کند، نه فقط
با هيچ يک از
آواهای اسامی
اين همسايگان
هخامنشی، بل
که حتی با
آوای واژه های
مانده در
کتيبه ی
بيستون هم منطبق
نيست و با آوای اسامی
مانده در گل
نبشته ی کورش ،
مثلا آوای نام
چش پش نيز
قرابت ندارد.
بنا
بر اين آقای
همدانلی من
هرگز از
اسناد و
مکتوبات کردی
و مادی چيزی
نگفته ام و تا
زمانی که
لااقل يک
نشانه ی قابل
قبول يافت
شود، چيزی
نخواهم گفت. و
تواصوا بالحق
و تواصوا
بالصبر.
يادداشت
21
هيچ
كس در دوگانگي
مديريت
امپراتوري
هخامنشيان
ترديد نكرده
است، تا جايي
كه اين دو
مديريت را به
علت تفاوتهاي
اساسي و
بنياني آن. به
دو تيرهي
مختلف آن
قبيله منتسب
كردهاند. اين
دوگانگي را ميتوان
از طريق غير
مستقيم ديگري
نيز برملا كرد.
مثلاً مفسران
و مورخين
يهود، با غلط
خواندن گل
نبشتهي
كورش، (كه بخشي
از نادرست
گويي در بارهي
آن را، در
ابتداي بخش
اول «پليبرگذشته»
و در مقالهاي
با نام «گل
نبشتهي كورش»
گفتهام)، و با
استناد به يك
جملهي
خودستايانهي
او در آن گل
نبشته،
كوشيدهاند
آن جمله را تا
مقام نخستين
منشور حقوق
بشر بالا كشند
و معلوم نيست
بر كجاي سردر
سازمان ملل
بچسبانند!!!
اما هرگز
نخواستهاند
بر اعترافات
عديدهي
داريوش در
كتيبهي
بيستون، به
گوش و دماغبري،
ميخكوبي
اسيران به
دروازهها و
دار زدنهاي
مكرر سرداران
و رهبران
مقاومت اقوام
ايران و بين
النهرين
تفسيري
بنويسند، و به
سادگي بر
اعمال او، كه
نخستين نمونهي
سركوب به شيوهي
كنوني ارتش
اسراييل و
ايالات متحده
و سپاهيان
استماري 4 سدهي
اخير در جهان
بوده است، چشم
پوشيدهاند.
هنوز
دربارهي
خشونت هدايت
شدهي داريوش
در جلوگيري از
گسترش مقاومت
در ميان اقوام
و ملتهاي
مغلوب كورش،
به صورت
آكادميك،
بررسي لازم
صورت نگرفته
است، اما اگر
بخواهيم با
استناد به
همين روايتهاي
موجود قضاوتي
كنيم، بايد
بگوييم در
حالي كه اين
اسناد به
مسالمتجويي
برديا و
كمبوجيه نسبت
به حقوق اقوام
پايمال
كوروش
اشاراتي ميكند،
ديگر اسناد
مستقيم و
همزمان آن
دوران، و
بالاتر از همه
متن كتيبهي
بيستون، به
خشونت بيبديل
داريوش در
گزينش روشي
مخالف
كمبوجيه و
برديا تصريح
دارد. و آن گاه
كه اشارات
تورات و نقلهاي
مستقيم
مورخين يهود
را، در مخالفت
وسيع كمبوجيه
با باز ساخت
معابد
اورشليم و
متفرق كردن
دوبارهي
يهوديان و
برچيدن تجمع
تازه پديد
آمدهي آنها
را در نظر ميگيريم،
چشم انداز
تازهاي در
شناخت روابط
يهود و
هخامنشيان
گشوده ميشود.
«مخالفت
كمبوجيه نسبت
به يهوديان به
قسمي محسوس
بود و توقف
بناي خدا در آن
عصر طوري در
يهوديان مؤثر
واقع گرديد كه
بعضي از
مورخين شرق
چون عمل تبعيد
يهوديان به
وسيلهي او را
نظير بخت
النصر ديدند
به اشتباه
كمبوجيه را
بخت النصر
تصور كردهاند.
يهوديان مقيم
يهوديه، كه
مجبوراً
ساختن خانه
خدا را متوقف
كرده بودند،
ادامهي بناي
خانهي خدا را
موكول به عصر
شاهنشاه
ديگري كه پي به
اهميت اتحاد
با يهود
بَرَد،
نمودند. مدت
حكومت شش ساله
كمبوجيه در
بابل هنگام
حيات پدرش و
دورهي 7 سالهي
سلطنت بعد از
پدر، لطماتي
نسبت به
برنامهي ملي
يهود وارد كرد.
چنان چه رويهي
كمبوجيه هم
مانند پدرش
ادامه مييافت
موقعيت بزرگي
نصيب مهاجرين
يهود ميشد». (حبيب
لوي، تاريخ
يهود ايران،
جلد اول، ص 234)
اگر
به دستور
پيشين كورش،
كه به عنوان
نخستين فرمان
صادرهي او در
بابل شناخته
شده، رجوع
كنيم، بدون
مكث معلوم ميشود،
كه فرزندان
كورش در
ارتباط با قوم
يهود درست
نقطهي مقابل
پدر عمل كردهاند.
«در
سال اول سلطنت
كورش، پادشاه
پارس، خداوند
آن چه را كه
توسط ارمياي
نبي فرموده
بود، به انجام
رساند. خداوند
كورش را بر آن
داشت تا
فرماني صادر
كند و آن را
نوشته به
سراسر زمين
پهناورش
بفرستد. اين
است متن آن
فرمان: من،
كورش پارس،
اعلام ميدارم
كه خداوند،
خداي آسمانها،
تمام ممالك
جهان را به من
بخشيده است و
به من امر
فرموده است كه
براي او در شهر
اورشليم كه در
يهودا است
خانهاي
بسازم.
بنابراين، از
تمام
يهودياني كه
در سرزمين من
هستند، كساني
كه بخواهند ميتوانند
به آنجا
بازگردند و
خانهي
خداوند، خداي
اسراييل را در
اورشليم بنا
كنند. خداي
اسراييل
همراه ايشان
باشد!
همسايگان اين
يهوديان بايد
به ايشان طلا و
نقره، توشه
راه و
چهارپايان
بدهند و نيز
هدايا براي
خانهي خدا
تقديم كنند». (عهد
عتيق، عزرا، 4ـ1:1)
نكتهي
بديع اين جاست
كه تورات نظير
همين فرمان
را، از زبان
داريوش نيز
نقل ميكند،
با اين تفاوت
كه فرمان كورش
به بازگشت
اسيران و آغاز
مجدد بناي
خانهي خدا در
اورشليم
تصريح دارد،
در حالي كه
فرمان داريوش
بر رفع مزاحمت
از باز ساخت
بناي معبد
اورشليم، كه
پيشتر دستور
آن را كورش
داده بود،
اشاره دارد.
همين مطلب
ساده بر اين
حقيقت تاريخي
صحهي دوباره
ميگذارد كه
در فاصلهي
اين دو فرمان،
كه دوران
حكمراني
كمبوجيه و
برديا است،
روابط بين
يهوديان و
دربار
هخامنشيان
تيره بوده و
اين حقيقت
ديگر تاريخی
را محکم تر می
کند که
مسئوليت
تاريخی قتل
برديا و
کمبوجيه با
يهوديان است
که برای
آسودگی خيال
خويش، داريوش
را در راس يک
گروه هفت نفره
ی کودتاگر، به
قصابی مردم
منظقه و قتل
عام دشمنان
يهود، در
ايران و بين
النهرين، می
گمارند.
«بگذاريد
خانهي خدا
دوباره در جاي
سابقاش
ساخته شود و
مزاحم
فرماندار
يهودا و سران
قوم يهود كه
دستاندركار
ساختن خانه
خدا هستند،
نشويد. بل كه
براي پيشرفت
كار بيردنگ
تمام مخارج
ساختماني را
از خزانه
سلطنتي، از
مالياتي كه در
طرف غرب رود
فرات جمعآوري
ميشود،
بپردازيد. هر
روز، طبق
درخواست
كاهنانبي كه
در اورشليم
هستند به
ايشان گندم،
شراب، نمك،
روغن زيتون و
نيز گاو و قوچ
و بره بدهيد تا
قربانيهايي
كه مورد پسند
خداي آسماني
است، تقديم
نمايند و براي
سلامتي
پادشاه و
پسراناش دعا
كنند. هر كه
اين فرمان
مرا تغيير
دهد، چوبهداري
از تيرهاي سقف
خانهاش درست
شود و ير آن به
دار كشيده
شود، و خانهاش
به زبالهدان
تبديل گردد. هر
پادشاه و هر
قومي كه اين
فرمان را
تغيير دهد
وخانهي خدا
را خراب كند،
آن خدايي كه
شهر اورشليم
را براي محل
خانهي خود
انتخاب كرده
است، او را از
بين ببرد. من،
داريوش
پادشاه، اين
فرمان را صادر
كردم، پس بدون
تأخير اجرا
شود». (تورات،
عزرا، 12ـ 6:6)
بدين
ترتيب محتواي
اين نخستين
اعلاميهي
داريوش،
معلوم ميكند
كه استقرار و
استيلاي پر از
جنايت و كودتا
گرانهي او در
منطقه، فقط ميتوانسته
است با كمك
يهوديان
برقرار شده
باشد، كه
رفتار
كمبوجيه و
برديا را با بر
باد رفتن
آرزوهايشان
در توطئهي
مسلط كردن
كورش بر مردم
شرق ميانه،
برابر ميديدند.
شايد اکنون
ديگر اين بحث
تازه گشوده
دربارهي
روابط
هخامنشيان و
قوم يهود را،
به سرانجام
روشني رسانده
باشم و اگر كسي
مترصد دريافت
حقيقت بوده،
اينك ديگر علت
اصلي برآمدن
ناگهاني
امپراتوري
هخامنشي در
شرق ميانه،
سبب و چهگونگي
نابودي پياپي
فرزندان كورش
و نيز نحوه و
دليل به قدرت
رسيدن
ماجراجويانه
و پر از كشتار
داريوش را، كه
چيزي جز تجديد
حيات و اقتدار
قوم يهود در
منطقه نبوده
است، كشف
خواهد كرد. (ادامه
دارد)
چهارشنبه،
15 مرداد، 1382
يادداشت
22
باري،
اينك داريوش
با توسل به سختترين
خشونتها، بر
منطقه مسلط
شده است و
يهوديان
دريافتهاند
كه كنترل خشم
اين همه قو م
مغلوب، بينظارت
مستقيم آنها
ميسر نيست.
تجربهي
حكومت
كمبوجيه و
شورش سراسري و
عمومي ملتهاي
متعددي در شرق
ميانه، عليه
سلطهي
هخامنشي، به
آنها
فهمانده بود
كه ادامهي
حيات آن
امپراتوري
محتاج
برآوردن يك
مركز قدرت
جديد در جاي
بابل ويران
شده است. آنها،
چنان كه تورات
به دفعات
اعتراف ميكند،
مهار ادارهي
امپراتوري
هخامنشيان را
به دست گرفتند
و نمايشات
القا كنندهي
عظمت را آغاز
كردند : با
تقليد از نقوش
و سمبلها و
نشانهها و
معماري كاخهاي
آشور و بابل، و
چنان كه
داريوش خود
اعتراف ميكند،
با استفاده از
هنرمندان ملتهاي
شكست خوردهي
بين النهرين و
ايران، در شوش
و تخت جمشيد و
پاسارگاد و
همدان،
قصرهاي
سلطنتي ساخته
شد و براي بيان
روايت نادرست
رخدادها، با
كپي برداري از
خطوط آشوري و
بابلي، خط
سادهاي
اقتباس كردند.
خطي كه فقط در
سدهي نخست
حكومت
هخامنشيان به
كار رفت، چنان
كه از اردشير
دوم به بعد،
كتيبههاي
چند سطري
سلاطين، به
متون كوتاه
مغلوط خامدستانهاي
بدل شد كه گويي
هيچ صاحب نظري
براي تصحيح آنها
يافت نميشده
است. مورخ
امروز با نگاه
به كتيبههاي
سراپا مغلوط و
معيوب اردشير
دوم و سوم
مطمئن ميشود
كه آن
امپراطوران و
منشيانشان
خواندن و
نوشتن خطوط
درباري خويش
را نميدانستهاند
و اين هنوز در
حالي است كه
متن اين كتيبه
ها، واژه به
واژه،
تقريباً
رونوشت مكرري
از كتيبههاي
امپراتوران
پيشين
هخامنشيان
بوده است!!!
باري
در اين كتيبهها
و به ويژه
كتيبهي
داريوش در
بيستون، براي
نخستين بار به
واژهي فارس
برميخوريم
كه مفاهيم
گونه گوني را
منتقل ميكند.
به زحمت بتوان
سند مكتوب
باستاني
ديگري يافت كه
توسل به جعل و
دروغ در آن، به
وسعت كتيبهي
بيستون باشد.
من هر بار كه
متن اين كتيبه
را ميخوانم
از خود ميپرسم
به چه سبب
تاكنون در اين
مطالب مغشوش
باريك نشدهاند
و متني چنين
مزورانه و در
عين حال
سفاكانه را
سنگ نخست و
پايهي عمارت
فرهنگ، تاريخ
و هويت
ايرانيان
قرار دادهاند؟!!!
من
فقط به يكي از
دهها دروغ
آشكار داريوش
در كتيبهي
بيستون اشاره
ميكنم تا
معلوم شود چه
گونه اسنادي
را جدي گرفتهاند
وچه كساني، با
چه حد از
دانايي،
كوشيدهاند
بر مبناي اين
گونه پريشان
نويسيهاي بيپايه،
هخامنشيان را
آغازگر تمدن و
تاريخ ايران
معرفي كنند.
داريوش در بند
11 ستون 1 مينويسد
:
داريوش
شاه گويد : پس
از آن مغي گئومات
نام از پ ئيسي
يادووا
برخاست. او به
مردم دروغ گفت
كه من برديا
پسر كورش هستم
و مردم همه از
كمبوجيه
برگشته به سوي
او شدند.
و
در سطر 26 ستون 4
مينويسد :
داريوش
شاه گويد : وهيزدات
نام پارسي
دروغ گفت كه من
برديا پسر
كورش هستم. او
پارس را
نافرمان كرد.
بدين
ترتيب يك بار
هم در كتيبهي
بيستون صحت
اين ضرب المثل
معروف به
اثبات رسيد كه
: «دروغگو كم
حافظه است»! به
اين دليل
داريوش را ميبينيم
كه در كتيبهاش،
به صورتي
غيرعادي، به
خواننده
التماس ميكند
كه سخنان او را
دروغ
نپندارند.
«تو
كه از اين پس
اين نوشته را
خواهي خواند،
كارهايي را كه
در يك سال
انجام دادهام
باور كن و دروغ
مپندار. قسم به
اورمزد، كه
دروغ نيست. و
من هنوز تمام
اعمالام را
ننوشتهام تا
به نظر قابل
باور بيايد و
دروغ پنداشته
نشود»!!! (كتيبهي
بيستون، ستون
چهار، بندهاي 6
و 7 و 8)
آن
چه در كتيبهي
بيستون بيشترين
حيرت مورخ را
برميانگيزد
اين است كه
داريوش به
دفعات از شورش
مردم پارس
عليه حكومت
هخامنشيان
سخن ميگويد.
آيا اين چه
گونه
امپراتوري
پارسيان است،
كه هم از
آغاز، پارسيان
عليه آن شوريده
اند؟!!! (ادامه
دارد)
به
راستي كه از
متن كتيبهي
بيستون
دريافت دقيق
مفهوم واژهي پارس
ناممكن است.
پيش تر نوشته
بودم كه واژهي
«پارسه» يك
ناسزا و به
معناي ولگرد و
بيخانمان و
مهاجم ناشناس
است. اين معنا
هنوز هم در
واژهنامههاي
كردي و فارسي
ضبط است و ميتواند
پس از هجوم
ناگهاني قوم
غريبهي
هخامنشي، از
سوي بوميان
شرق ميانه و
ايران، به
عنوان لقبي
تحقيرآميز به
قبيلهي
كورش، به خصوص
پس از خون ريزيهاي
سراسري
داريوش
بخشيده شده
باشد و بررسيهاي
گمانه هاي
ديگري كه در
بخش اول كتاب 12
قرن سكوت ضبط
است و تقريباً
در صحت اين
گمانهها
ترديد ندارم،
زيرا واژهي پارسه
يك لغت نوظهور
و بدون
پشتوانهي
قومي و
جغرافيايي
است، كه پس از
تسلط داريوش
بر ايران عرضه
ميشود و ثبت
مكرر آن در
كتيبهي
بيستون نيز
كاربرد مبهم و
نامعيني دارد.
داريوش،
در درجهي
نخست،
همدستان خود
در كودتاي
عليه برديا و
كمبوجيه، و
نيز سركردهگان
نظامياناش
را، كه به
سركوب
سرداران
اقوام مقاوم
ميفرستاد، پارسي
خوانده است،
كه ميتواند
روزنهي
روشني به لقب
بودن اين
عنوان بگشايد :
«
ويدرن
نام پارسي،
بندهي من، او
را سركردهي
آن سپاه كردم…
ووميس
نام پارسي،
بندهي من، او
را به سرکوب
فرستادم…
پس از آن سپاه فارس
را فرستادم…
ارت ورديي
نام پارسي،
بندهی من، او
را فرماندهی
آنان کردم... ويوان
نام پارسی،
بندهی من را
سردار آنها
کردم... ويدفرنا
نام پارسي،
بندهی من او
را سردار آنان
كردم… در
زمان كشتن
گئومات مغ اين
مردان با من
همكاري كردند
و همدستان من
بودند : ويدفرنا،
پسر وايسپار پارسي،
اوتان پسر ثوخر
فارسي، گئوبروو
پسر مردونيي
پارسي، ويدرن
پسر بگابيگن
فارسي، بگ
بوخش پسر داتودهي
پارسي، اردومنش
پسر دهوك
پارسي ».
بدين
ترتيب داريوش
عمدتاً
سركردگان
نظامي و
همدستان خود
را پارسي ميخواند
و هر چند
مواردي هم در
كتيبه از واژهي
پارس مفهومي
جغرافيايي
برداشت ميشود،
اما اين
جغرافيا
نامعين و
پريشان است و
اشارهي
درستي به
منطقهاي خاص
ندارد.
مطلب
بسيار مهم در
كتيبه اين
است، كه در
مواردي،
داريوش به
نافرماني و
شورش سپاهيان
و سرداران
پارسي خود نيز
اشاره ميكند
و عمدهترين
شان، كه
شايستهي دقت
فراوان است. در
بند 5 ستون 3
كتيبهي
بيستون ثبت
است :
«
پس از آن سپاه
پارسي مستقر
در كاخ، كه پيشتر
از يهوديه
آمده بود،
نسبت به من
نافرمان شد ».
(شارپ،فرمان
های
شاهنشاهان
هخامنشی، ص۵۰
وپاورقی)
همين
که داريوش
سپاه يهودی را
که از اورشليم
به کمک او
فرستاده اند،
و چنان که خود
نوشته، در
حساس ترين
نقطه، يعنی
کاخ او به
عنوان گارد
حفاظتی مستقر
بوده اند را ، سپاه
پارسی می
خواند، خود به
خود تکليف اين
واژه را معلوم
می کند، اما حقهبازان
دغلي كه خود را
كتيبهخوان و
شرق شناس و
ايران شناس و
زبان شناس و از
اين قبيل
عنوانهاي
قلابي ميدانند،
واژهي
كاملاً قابل
فهم و آشنای «يدايا»
در سطر بالا را،
با وقاحت
تمام، «انشان»
خوانده و ثبت
كردهاند!!!!!
آيا همين طفره
زدن و تغيير
نام، مشت آنان
را نميگشايد،
آبرويشان را
نميريزد و
معلوم نميكند
كه اين به
اصطلاح شرقشناسان
يهود، خود به
خوبي از اصل
ماجراي قومشان
و كورش و
داريوش باخبرند
و آيا همين سطر
كتيبهي
بيستون نشان
نميدهد كه
محافظان و
نظاميان و
سازماندهندگان
آن امپراتوري
را، از ميان
قوم بنياسرائيل
ميگزيدهاند؟
و صحت ادعای
مرا که میگويم
اين اسامی
ساختگی است و
جايگزين نامهای
يهودی کرده
اند، اثبات
نمیکند؟ آيا
اشارات صريح
تورات بر اين
كه دانيال
و نحميا و مردخاي
و عزرا،
يعني ربيهاي
برجستهي
يهود، به
زمان داريوش و
خشايارشا،
شخص دوم و در
واقع
کارگردان حكومت
هخامنشی بودهاند،
تصوير آن
امپراتوری
يهود ساخته را
تكميل نميكند؟
آيا اين سئوال
براي باستانپرستان
ما گشوده نيست
كه چه گونه
ممكن است كورش
در گل نبشتهاش
تلفظ درست انشان
را بداند، اما
داريوش آن را يدايا
بخواند؟ و آيا
سرانجام از
ميان اين
انبوه ايران
شناسان سند
ساز بيسواد و
حيلهگر، كسي
آمادهي پاسخگويي
به اين
سئوالات عمده
هست؟
باري،
پس از سقوط
هخامنشيان،
به دست اسكندر
نجات بخش و
گريز بقاياي
آنان، به
سرزمين بومي
خود، يعني
سرزمين خزران
و سد بستن
اسكندر
ذوالقرنين بر
مسير بازگشت
آنها، در
دربند قفقاز،
به تقاضاي
بوميان
ايران، كه
عيناً با
توضيح قرآن
نيز منطبق
است، طومار
هخامنشيان و
به دنبال
آنان، طومار
اين واژهي
پارس، تا ظهور
رضاشاه، درهم
پيچيده شد. (ادامه
دارد)
يادداشت
۲۴ (آخرين
يادداشت برای
پدر محمد)
از
پس فرار
وحشيان
هخامنشی، به
آن سوی کوه های
قفقاز، تا ۸۰
سال پيش، که
يهوديان،
سپاه جديد
شعوبيه را ،
برای ايجاد
تفرقه در ميان
اقوام ايران و
در ميان ملت
های منطقه، به
ميدان ايران
فرستادند،
هيچ سلسله و
سلطان و
سرداری، خود و
سلسله اش را فارس
نخوانده است،
مدعی نبوده
است که فارس
ها تمدن و هستی
و هويت
ايرانيان را
بنيان گذارده
اند، نگفته
است که ديگر
اقوام ايران،
از نظر سياسی و
اقتصادی و
فرهنگی، بايد
که زير دست فارس
ها بمانند و در
۲۲۰۰ سال
گذشته، هرگز
صاحب انديشه و
قلم و مقامی،
به سبب فارس
بودن، بر خود
نباليده است و
به آن سبب،
امکانات اين
سرزمين را ملک
طلق خويش
نپنداشته است.
در ايران، چه
عرب حکومت
کرده است و چه
ترک و چه لر،
حيات ملی ايرانيان،
در روابطی
بسيار پيچيده
و پنهان، در
سايه ی رعايت
فدراليسمی
نانوشته، اما پرتواان،
تا زمان رضا
شاه، با شاخص
آشکار بقای
ملی، ادامه
داشته است.
گواهی
تاريخ می گويد
که از
سلجوقيان و
مغول و قاجار و
از امويان و
عباسيان و
انبوه
کارگزاران
خلفای حاکم، و
از نادر خان
خراسانی، تا کريم
خان لر، هرگز
نکوشيده اند
که ترکی و عربی
و مغولی و
فارسی را، به
عنوان زبان
رسمی و ملی جا
بزنند و
پيوسته
نيازهای
منشآتی و علمی
و دينی
ايران، با کمک
گرفتن از زبان
توانای عرب،
نيازهای
احساسی و
فراغتی، با
سرودن شعر به
مخلوطی از
زبان فارسی و
عربی، و روابط درونی
اقوام و
ايلات، با
زبان های بومی
گذشته است.
از
زمان رضا شاه
اطوارها و
افتخارات
قلابی
هخامنشی خواهی
و جدايی طلبی
و زياده جويی
فارس ها را به
جريان
انداخته اند و لشکر
فارس ها را به سرکوب
سران اقوام و
قبايلی فرستاده
اند ، که چند
هزاره در هويت
بومی خويش می
زيستند و به
ضرب و زور
تفنگ، و با کمک
روشن فکری
نادان و
ناتوان و مهمل
باف سده ی
اخير، بدون
هيچ محدوده و
رعايتی، زبان
و پوشش و آموزش
آبکی و مفتخر
و متکی به
افسانه های
شاهنامه و
ديوان های شعر فارس ها
را، جايگزين
فرهنگ بسيار
متنوع و غنی
بوميان اين
سرزمين کرده
اند. و از همان
زمان، ديگر از
آن فدراليسم
نانوشته، ولی
مقدس و ملی، که
بقای عمومی را
تامين و تضمين
کرده است،
اثری نمی
بينيم، همه
مدعی
يکديگريم و در
هر فرصت
تاريخی، پيش و
بيش از همه،
به حساب کشی
قومی مشغول می
شويم، که
نمونه ی روشن آن
را، در رخ
دادهای پس از
انقلاب اخير
ديديم و ديديم
که يک فرصت
طلايی، برای
همبستگی و
بهره برداری
از امکانات
ملی را،
مطالبات
ستيزه جويانه
ی قومی، که عکس
العمل طبيعی
روش های فارس
پرستانه ی
پيشين، از
زمان رضا شاه بود،
به بی راهه برد.
اينک
هرچند که
سرسخت ترين
فارس پرستان و
افسانه ساز
ترين هخامنشی
خواهان، از
قماش شعبانی و
شاپور شهبازی
و مشتی ديگر،
هنوز می
تازند،
اطوارهای
نوظهور و نژاد
پرستانه ی
باستان گرايان
را، که
يهوديان به
رضا شاه و محمد
رضا شاه ديکته
کرده اند، در
مراکز آموزشی
و اداری به ذهن
جوانان ما
تزريق می کنند و
با آموزه های
شوونيستی،
تاريخ را به
کپک زدگی
کشانده اند و با
افيون قصه های
شاهنامه ای تخدير
کرده اند؛ اما
وقت است که
برعليه اين
بدآموزی ها
اقدام کنيم،
اين فرهنگ
هنوز متکی به
افتخارات
دروغين ظاهرا ملی
را، که مورخين
فرمان بر
کليسا و کنيسه
برای ما ساخته
اند، به دور
اندازيم، به
خصلت های کهن ايرانيان
پيش از داريوش بازگرديم،
اتحادی رسمی و
قانونی و
برابر حقوق را
پايه ريزيم و به
نيازهای
بوميان ايران
توجه کنيم که
صاحبان اصلی
اين سرزمين
اند و ۷۰۰۰
سال است با اين
آب و خاک، بدون
ستيزه ی ملی، و در
نهايت صبوری، ساخته
اند. اين اصلی
ترين و گشاده
ترين دری است
که برای عبور
عمومی به
آينده ی
تابناک ميهن
مان باز می
کنيم. و
تواصوا بالحق
و تواصوا
بالصبر.
هخامنشیان
با اشکانیان و
ساسانیان سه
سلسله ی هراس
انگیز و
خونریز تاریخ
ایران
هزار و دویست سال تسلط قبایل ناشناس هخامنشی و اشکانی و ساسانی بر سرزمین و مردم ایران
دورانی که ایران از هر بابت دچار افول میشود و در زیر ساخت فرهنگ بشری غایب است
هخامنشیان
امپراطوری
بربرهای وحشی
>>Barbarism<<
دست آورد تازه ای برای رسوا سازی مبلغین دروغ!
ناصر پور پيرار
زمانی که کرسی های باستان شناسی و اکتشاف و تاریخ و بنگاه مسافر کشی میراث، که مسئول انتقال داده های نو به فرهنگ ملی اند، نسبت به انباشت دروغ در کیسه ی هویت و هستی ایرانیان بی اعتنایی کردند و معلوم شد که راهبران و مدیران مسئول این مراکز و نیز دانش آموختگان صاحب آوازه ی این مقولات، نان و نام و رونق و روزی خود را در تبعیت مدام از مهملات دست ساخت شیادان ایران شناس غالبا یهودی تشخیص داده اند، برای اثبات درستی یک مورد از ده ها سند عرضه شده در مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران»، با رویکرد ناگزیر به سازمان دیگری، که منافع و مضار کم تری در مواجهه با حقیقت ناب داشت، سرانجام موفق به کسب نظر فنی «سازمان نظام مهندسی» درباره ی ابنیه ی تخت جمشید شدم. این ابراز و اظهار نظر، که در مجموع بسیار محافظه کارانه و مفاد مکتوب و محتوای شفاهی آن بسیار با یکدیگر متفاوت است، پس از آن حاصل شد که تقاضای بازدید از تخت جمشید را به وسیله ی نمایندگانی از کارشناسان «سازمان نظام مهندسی» و اظهار نظر فنی درباره آن خرابه ها را ارائه دادم و پس از موافقت طی دو روز بازدید از منطقه سرانجام نامه ی زیر با شماره ۹۰۳۲/۸۴/ ۱۱۰ را به عنوان برداشت مهندسین بازدید کننده از آن مجموعه دریافت کردم.
«پیرو درخواست سازمان نظام مهندسی ساختمان جهت مطالعه ی میدانی محوطه ی تخت جمشید، در تاریخ ۹/۹/۸۴ عازم شیراز و روز پنج شنبه ۱۰/۹/۸۴ از محوطه ی تخت جمشید دیدار کردیم.
با توجه به وضع موجود این مجموعه و پس از بازدید کامل نتایج حاصله به شرح زیر اعلام می گردد: در تمامی محوطه کارهای ناتمام که بیش تر آن ها حجاری و نقوش تزیینی از محل های مهم مانند ورودی ها و راه پله ها را تشکیل می داد، به چشم می خورد. نمای اصلی سکوی غربی که نزدیک پلکان ورودی است، به صورت کامل تراش نخورده است. تعدادی از ته ستون ها و نقوش ورودی ها و درگاه ها به صورت مصالح خام و تراش نخورده باقی است. در دروازه ی ورودی سقف و تزیینات اجرا نشده و به نظر می رسد حجم سنگی که هنوز بر روی زمین قرار دارد، برای پوشش سقف در نظر گرفته شده بوده است. تصاویر تمامی موارد یاد شده به صورت یک سی دی به ضمیمه تقدیم می گردد».
در زیر چند عکس از مجموعه تصاویر برداشته شده به وسیله ی کارشناسان را همراه توضیح ملاحظه می کنید:
پایین دورنمای کارهای ناتمام حجاری در دیوار غربی و بالا نمایش یکی از ده ها نمونه از بلوک های نیمه تراش در دیوار غربی، از نزدیک.

دو نمونه از سر ستون های نیمه تراش در کارگاه خارج از صفه.

سمت راست بلوک بزرگ مجوف که به عنوان تاج و سقف خروجی جنوبی در دروازه ی ملل مشغول تراش و آماده سازی بوده اند و هنوز بر زمین است. سمت چپ بدنه ی جنوبی ورودی غربی دروازه ی ملل را می بینید که کم ترین آثاری از دیوار جنبی، مانند ملات را بر خود ندارد.

یک ستون و یک پایه ستون نیمه تراش در محوطه ی معروف به کاخ داریوش سوم.

دو اسفنکس مقابل کاخ ۱۰۰ ستون که هنوز در ابتدای تراش و متشکل از سنگ های خام برهم چیده است.

دو زیر ستون از کاخ صد ستون که هنوز قوزهای انتهایی آن تراش نخورده است.

سمت راست یک پخ اندازی نیمه تراش را در یکی از چراغ دان های کاخ صد ستون و سمت راست نیمه تراش بودن پخ کنار سر دری را در کاخ صد ستون نمایش می دهد. در هر دو مورد سنگ بنا فاقد آثار دیوار چینی جنبی است

نقش دو سرباز کنار هم در دیوار شرقی سه دروازه. نقش اندازی خنجر سرباز سمت راست کامل و در سمت چپ نیمه کاره است.
تراش گوشواره و سر کمان سرباز بالا از جمله نقوش دیوار شمالی بنای سه دروازه نیمه کاره مانده است!
دو نمونه از ده ها گل اندازی نیمه تمام در دیوار شرقی کاخ آپادانا.
چند سرباز حجاری نشده با دسن سنگ خام در دیوار شرقی کاخ آپادانا.
در زیر نمای دیواری از ضلع شمالی و شرقی کاخ آپادانا که به کلی کار حجاری در آن ها آغاز نشده و محل اتصال دو ضلع دیوار نبش اندازی نشده است. در بالا دیواری از ضلع غربی کاخ خشایارشا را می بینید که فقط بخشی از آن حجاری شده است.
نمونه های بالا تنها قسمت کوچکی از عیوبات اجرایی در تخت جمشید است. در حال حاضر به سادگی و با مراجعه به نقایص معماری در خرابه های تخت جمشید می توان در هر مجمع کارشناسی اثبات کرد که هیچ یک از پانل های ساختمانی تخت جمشید به مرحله ی اتمام نرسیده و هیچ یک از کاخ های آن هرگز قابل سکونت نبوده است. آیا با قبول این حقیقت قابل عرضه و اثبات چه چیزی از امپراتوری قلابی هخامنشیان باقی خواهد ماند؟
www.iranisnotpersia.com
MENBEH : ShamsTabriz 2006 01 10
پورپیرار در طی سخنرانی پر تنشی در دانشگاه زنجان اظهار داشت:
تاریخ امروز ایران روایت ایرانیان نیست
فاجعه
پوریم به
عنوان
بزرگترین
واقعه تمدن
سوز تاریخ
بشر،
به
دستور
داریوش
هخامنشی به
وقوع پیوسته
است!
امپراتوری
شیطان
پادشاهان
پارس جنایت
کاران بزرگ
تاریخ بوده
اند
آیا نمایشگاه
موزه ی
بریتانیا
امروزه قصد
دارد آنان را
عادل نشان
دهد؟
کاری از
جاناتان
جونز، منتقد
تاریخ هنر،
روزنامه ی
گاردین
چاپ
لندن، پنج
شنبه ۸
سپتامبر ۲۰۰۵
ترجمه ی
مهرداد
بامدادان،
شیراز
Persia's kings are history's great villains.


The tomb of
" Cyrus the Great "
at Pasargadae
|
|||
|
Peiknet 05 10 30