2007 01 01

آهام A H A A M

در تاریخ به هیچ روی سخنی از ملت ایران نرفته و ملتی به این نام وجود خارجی ندارد

 

هویت ایرانی حرف پوچی است . ما همه ایرانی هستیم حرف پوچی است

ایران به مثابه کشور فعلی

.خود بازمانده فتوحات دوران اقتدار امپراتوریهای فارس است که ده ها سرزمین همسایه را بزیر غل و زنجیر کشیده بودند

... کشور فعلی ایران دارای ملل مختلفی است همچون تورک آذری و کرد و عرب و بلوچ و ترکمن

این امر نیز نه نتیجه سیاست بیگانگان و نه ساخته و پرداخته مغز منورالفکران بلکه نتیجه مستقیم تجاوزگری دول مختلف فارس است که برای دستیابی به غنایم و ثروت ملی این ملل آنانرا بزیر سلطه نظامی خود در آورده است

پیداست که قوم فارس با عرضه خیر و برکت و آزادی سرزمین دیگران را اشغا ل ننموده و با فدایت شوم روبرو نشده است

ایران اسم کشوری نبوده بلکه ایران در جغرافیای قدیم به فلا تی اطلاق میگردید که از تبت تا بین النهرین وسعت داشت . در حال حاضر ده ها کشور و ده ها ملیت مختلف در این فلات وجود واقعی دارند

تاریق نویسان خارجی و بیشتر یهودی تاریخ ما را تحریف کرده اند و تاریخ ما را طوری نوشته اند که در جهت منافع خودشان در منطقه باشد و دکتر های تاریق فارس زبان ما نیز طوطی وار آن لاطا ئلات را تکرار میکنند. این دکتر ها برای درمان به دکتر احتیاج دارند.  دکتر شدن چه آسان انسان شدن چه مشگل

از رضا شاه به بعد به ما خیلی دروغ گفته شده بر خلاف گفته های تاریق نویسان رضا شاهی امپراتوریهای هخا منشی اشکانی ساسانی با تکیه بر سرنیزه و سلاح سرزمینها ی غیر خودی را به آتش و خون کشیده و غارت کرده اند که البته گناهش به گردن فارس های غیر راسیست و مهربان نیست

به امید اینکه دوستی و محبت,  حاکم مطلق بین ملل ایران باشد و این مهم ممکن نیست مگر با برابری حقوق فرهنگی و زبانی

رسمی شدن زبان تورکی آذری در ایران از نان شب هم واجب تر است

من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم            تو، خواه از سخنم پند گیرو، خواه ملال


به نوشته «واشنگتن تايمز» رضاشاه در سال ‪  

۱۹۳۵

نام پارس را به ايران تغيير داد تا همچون نازي‌ها نشان دهد از نژاد آريايي هستند 

Februari   2006 




چو ايران نباشد تن من مباد... از فردوسي نيست

بيت مشهور «چو ايران نباشد تن من مباد...»

جعلي است و از فردوسي نيست!!

 دكتر حسين فيض‌الهي وحيد

 كانال‌هاي مختلف تلويزيوني سلطنت طلبان و شاه پرستان و شوونيست‌هاي فارس و پان ايرانيست‌هاي ضد اقوام و ضد اسلام هر روز در چند وعده «سرود ميهني» به اصطلاح «يا مرگ يا وطن» را مثل نقل و نبات از شبكه‌هاي خود پخش مي‌كنند. اين سرود مضحك و مسخره‌ي شوونيستي روز و روزگاري در زمان «رضاخان گرجي‌نژاد» و محمدرضا شاه انگليس و امريكا پناه روزي چند مرتبه در مدارس كشور و پادگان‌هاي نظامي و همچنين از راديو تلويزيون به اصطلاح ملي ايران پخش يا خوانده مي‌شد تا همه را به «عشق شاه» شرطي كنند!!. حال تلويزيونهاي به اصطلاح اپوزيسيون اكثراً لوس آنجلس نشين هر روز با سوز و گداز مخصوص اين به اصطلاح سرود ملي!! را در لابلاي برنامه‌هاي خود پخش كرده و مي خواهند چنين القا نمايند كه از گور به گور شدن آن دو بي‌وطن «گرجي نژادان» ملت ايران يتيم شده است. در صورتيكه اگر يتيم شدن فارسها مقرون به صحت باشد ديگر اقوام غير فارس نه تنها بازنده‌ي اين انقلاب نبودند بلكه همگي تا حدودي برنده نيز بودند. مثلاً زماني كه حرف زدن به زيان تركي در مدارس كشور جريمه چند توماني در پي داشت و اين سلسله «گرجي نژاد» به هر سوي «تاخ و تاز وحشيانه فرهنگي» مي‌كردند بعد از سقوط آنها تا امروز حدود بيست هزار عنوان كتاب و مقادير متنابهي روزنامه و مجله به زبان تركي  و به زبانهاي ساير اقوام غيرفارس چاپ و منتشر شده است كه هر جلد  از اين كتابها به مثابه تيري در چشم شوونيزم فارس است. لذا تا حدودي شوونيزم فارس حق دارد كه دو دستي بر سرش زده و كاه بر دوشش بريزد و مارش عزا از تلويزيونهاي خود نواخته و در اين «سوگواري فرهنگي» سروده به اصطلاح ميهني بنوازد كه هر بيت آن جعل و تحريف آشكار است از جمله بيت مشهور :

چو ايران نباشد تن من مباد.............بدين بوم و بر زنده يك تن مباد

اين سرود «ضد ملي» چنانچه در فوق ذكر گرديد براي «شرطي كردن» مردم ايران به «شاه پرستي» درست شده بود و ساخته و پرداخته ستاد ارتش رضاخاني است كه با آنهمه ادعاي «اؤلدوررم بولدوررم» هايش نتوانست چند ساعئي در مقابل يك نيروي مهاجم بايستد و افسران تهراني آن با ديدن يك كاميون كه كارگران شهرداري را بعد از غروب آفتاب به محل كار خود مي‌برد وكارگران با لباس فرم  بيل‌هاي خود را روبه هوا گرفته بودند و بيل‌ها در زير نور برق مي‌زدند به خيال اينكه سربازان نيروهاي مهاجم است كه به تهران رسيده‌اند و بيل‌ها را تفنگ و سر نيزه فرض كرده بودند با پرداخت چندين برابر قيمت چادرهايي از زنان كوچه و خيابان خريده و در سوراخ موش خزيدند.

به هر حال بيت مشهور اين «سرود ملي؟!» كه مي‌گويد :

چو ايران نباشد تن من مباد.............بر اين بوم و بر زنده يك تن مباد

بر خلاف تصور حضرات شاه پرست و سلطنت طلب و پان ايرانيست از فردوسي نيست و كاملا شعري من درآوردي و بي اصل و نسب و جعلي است كه از روي يك بيت ديگر فردوسي با دستكاري و جعل آشكار ساخته شده است.

«مجتبي مينوي» كه خود از اركان شوونيزم فارس بود در نتيجه «عذاب وجدان ادبي» عاقبت در «نخستين جشن طوس» كه در تيرماه 2534 شاهنشاهي (1354 شمسي) در مشهد برگزار شد مجبور به اعتراض به اين شياديهاي ادبي گرديده و خطاب به پير و پاتال‌ها و مترسك‌هاي شركت كننده در اين به اصطاح جشن!! معترضاً گفتند :  «شعرِ:

چو ايران نباشد تن من مباد..............بر اين بوم و بر زنده يك تن مباد

از فردوسي نيست. در تمام شاهنامه چنين بيتي نيست. وقتي كسي نمي‌دانم كي دلش خواسته است چنين بيتي بسازد و به فردوسي نسبت بدهد. به من مي‌گويند اين بيت در گرشاسپ نامه اسدي است. نمي‌دانم و آنجا آن را نديده‌ام. تنها بيتي كه در شاهنامه مطلبش شباهتي به اين بيت دارد آنجاست كه در داستان رستم و سهراب هجير به دست سهراب گرفتار است او را به سر يك بلندي مي‌آورد كه مشرف به لشكرگاه ايرانيان است، خيمه‌ها را از دور يك يك مي‌بينند و سهراب هر سرا پرده‌اي مي‌پرسد از آن كيست و هجير جواب مي‌دهد، تا مي‌رسد به سراپرده رستم. هجير عمداً ابا مي‌كند از اينكه به سهراب بگويد اين خيمه رستم است با خود مي‌انديشد كه اگر رستم به دست سهراب كشته شود كسي نخواهد بود كه با اين پهلوان مبارزه كند ، ولي اگر من بدست سهراب كشته شوم آن همه پهلوانان هستند كه انتقام مرا بگيرند :

چو گودرز و هفتاد پور گزين

همه پهلوانان با آفرين

 نباشد به ايران تن من مباد

چنين دارم از موبد پاك ياد

گويا اين بيت را برداشته‌اند و تغيير داده و آن بيت را از آن ساخته‌اند يا از كتاب ديگري آورده و به دامن فردوسي انداخته‌اند. بنده وقتي بگويم اين شعر مال فردوسي نيست مي گويند آقا تو وطن پرست نيستي[؟!]»(1)

«ملك‌الشعراي بهار« نيز كه خود روزي يكي از كساني بود كه آب به آسياب آن ديكتانور بيسواد يعني رضاخان «گرجي نژاد» مي‌ريخت بعد از آگاهي از عمق فاجعه ملي به صف مخالفان رضاخان پيوست و از جعل و تحريف اشعار فردوسي از طرف ستاد ارتش شاهنشاهي انتقاد كرد.

البته جناب «ملك‌الشعراي بهار» كه اهل مشهد بود از روزي به فكر شعر و شاعري و اخذ تخلص «بهار» براي خود افتاد كه «بهار شيرواني» - شاعر بزرگ آذربايجان- به قصد زيارت اما رضا(ع) وارد مشهد شد و در خانه پدري بهار سكونت اختيار كرد و بعد از چندي از بيماري وفات يافت و در روز وفاتش نيز ديوان اشعارش به سرقت رفت و بعد از سرقت ديوان اشعار مرحوم بهار شيرواني بناگاه جناب بهار خراساني يا ملك‌الشعراي بهار در عرصه ادبيات فارس ظاهر گرديد!!.

او در كتاب «فردوسي نامه» اش به همين بيت مشهور و جعلي و تحريف شده فردوسي ضمن اشاره مي‌گويد : «راستي مصرع» «بدين بوم و بر زنده يك تن مباد» از كجا پيدا شده؟ چه كسي اين مصرع را بر اين قطعه افزوده؟ عجيب است كه اين شعر طوري در تهران شايع شده كه در قائمه [(پايه‌ي)] مجسمه فردوسي هم نقاري [(كنده)] گرديده و بر هر زباني روان است»(2)

پس با توجه به اعتراضات و اعترافات اين دو ستون عظيم پان ايرانيسم و شوونيزم فارس و با توجه به اينكه دست پخت خطرات پان ايرانيست‌هاي بي وطن ضد اقوام و ضد اسلام چنان شور بوده، كه اعتراض شوونيست‌هاي خودي را نيز برانگيخته است و نيز با عنايت به اينكه اين بيت بشدت مشهور در هيچ كجاي شاهنامه وجود ندارد لذا با صراحت مي‌توان گفت كه اين بيت ساخته و پرداخته اركان حرب (ستاد ارتش) رضاخاني است و هيچ ربطي به ديگر نماينده اصلي شوونيزم فارس يعني فردوسي ندارد.

پاورقي :

1- فردوسي و ادبيات حماسي، مجموعه سخنرانيهاي نخستين جشن طوس (مشهد تيرماه 2534)، سروش، تهران، 2535، ص 167

2- فردوسي نامه، ملك‌الشعراي بهار، مركز نشر سپهر، تهران، 1345، ص 166

http://sumer7000.persianblog.com/
¤ نوشته شده در ساعت 12:4 توسط Azerbaijan1     لینک

www.turkiran.com


منشور كوروش و طرح يك سئوال - همنشين بهار

راستی اگر اين کتيبه اصيل و واقعی است ،کجاست ؟ چه کسی تا کنون آن را ديده و در کدام موزه است ؟ نکند اين کتيبه نيز مثل ,نامه چارلی چاپلين به دخترش , که در ايران شهره خاص و عام شده ، از بيخ دروغ و جعلی است ؟ آيا به راستی ساليان دراز با اينگونه اخبار غير واقعی فيلم شده ايم ؟ اميدوارم اشتباه کنم .

البته من نمی دانم چرا در حالی که ۷۰۰۰ سال است که مردم در اين سرزمين زندگی می کنند ، تا ۸۰ سال پيش نام کوروش چندان برجسته نبود ؟ و چرا در شاهنامه فردوسى که منبع و مرجع اصلى افسانههاى مربوط به ايران باستان است ، هيچ ذكرى از نام و حيات كوروش نيست ؟ چرا فردوسی اسکندر را ستايش می کند و حتی او را به مکّه می فرستد و حاجی می کند ! اما کوروش و داريوش را نمی شناسد ؟ اين که بپنداريم کوروش ، لابد همان فريدون شاه ايران زمين است ، قانع کننده نيست .




[همراه با ترجمه فارسی ، انگليسی ، فرانسوی ، اسپانيائی ، آلماني، ايتاليائی و روسی , منشور کوروش ,]

**********
۱- از زمان نگارش , منشور کوروش , تا به امروز بيش از ۲۵ قرن مى گذرد . او که ندا در می داد هيچ يوغى برازنده انسان نيست ، ,در ژرفای نيک انديشی
بر بام بلند آبروی انسان ايستاد
... و بلندای آزادی وخرسندی همه روّيه ي آدمی را
در استوانه ای به يادگار گذاشت .,
البته من نمی دانم چرا در حالی که ۷۰۰۰ سال است که مردم در اين سرزمين زندگی می کنند ، تا ۸۰ سال پيش نام کوروش چندان برجسته نبود ؟ و چرا در شاهنامه فردوسى که منبع و مرجع اصلى افسانههاى مربوط به ايران باستان است ، هيچ ذكرى از نام و حيات كوروش نيست ؟ چرا فردوسی اسکندر را ستايش می کند و حتی او را به مکّه می فرستد و حاجی می کند ! اما کوروش و داريوش را نمی شناسد ؟ اين که بپنداريم کوروش ، لابد همان فريدون شاه ايران زمين است ، قانع کننده نيست .
همچنين نمی دانم آيا مردم سرزمينهاى ليدي، بابل و مصر ... ، همه و همه ، با كمال ميل و با اشتياق ، خواهان تسلط هخامنشيان بودند ، يا نه ؟ يعنی كوروش و داريوش و كمبوجيه و ...هيچ جنگى براى فتح و يا سركوب شورش مردم اين سرزمينها انجام ندادند ؟ و همه چيز با سلام و صلوات صورت گرفت !؟ ...بگذريم ...

در سال ۱۲۵۸ خورشيدی ( ۱۸۷۹ ميلادی ) به دنبال کاوش در شهر باستانی بابل ، در مياندورود (بين النهرين) به دست باستان شناسى كلدانى به نام ,هرمز رسام, ، استوانه اى از گل پخته به خط بابلی نو [اكدى] ، از دل خاک بيرون آمد که گمان مى رفت نبشته اى از فرمانروايان آشور و بابل باشد، اما [پس از گرته بردارى و آوانويسى و ترجمه] مشخص شد كه اين نبشته در سال ۵۳۸ پيش از ميلاد به فرمان كوروش و به هنگام ورود به شهر بابل نوشته شده است . با اين يادآوری که گل نبشته های کشف شده از تخت جمشيد ، نيز سند مهّم ديگری است که نفی بيگاری و بردگی انسان را تاکيد می کند ــ بايد اضافه کنم گرچه کوروش در منشورش ، هشيارانه خودش را به , مردوخ , خدای بابل هم می چسباند ، اما روح برخورد انسانی اين فرمان با مردمان در بند ، و حق آزادی که کورُوش اين , شهريار روشنايى ها ,، برای همه انسان ها و دين ها پذيرفته و نمود عملی آن [هم زيستی ملّت های گوناگون در امپراطوری بزرگ ايران] ــ آدمی را به تأمل وامی دارد .
البته خودآگاهى و تدوين حق ، يك پديده مُدرن است و اگر در منشور كوروش نکاتی می بينيم كه با ادّعاهاى حقوق بشر مدرن قابل تطبيق است ، معنی اش اين نيست که كوروش، تئورى حقوق بشر داشته، يا حق را به مفهوم ,حق داشتن‏, در برابر ,حق بودن‏, ، تمام و کمال مى‏دانسته است . در دوران گذشته، نه خودآگاهى‏اى در اين باره وجود داشت و نه اساساً اين مطلب تدوين شده بود . اگر می گوئيم منشور حقوقى كوروش، يكى از نخستين اسناد حقوق بشر در تاريخ است ، از جمله به رفتاری تکيه می کنيم كه با حقوق بشر مدرن قابل تطبيق است ، وگرنه پُر واضح است که تفاوت حقوق بشر نوين با آنچه در گذشته مطرح شده ، در خودآگاهى و تدوين است ، يعنى انسان مدرن و جامعه مدرن به يك خودآگاهى دست‏يافته است . به عبارت ديگر، اين مطلب را از پس ذهنش به پيش ذهنش آورده، آن را تدوين كرده، حول اين موضوع و مفهوم تنيده و بدين‏صورت يك سيستم جديد پديد آورده است .

۲ - بيشتر ما در خانه امان ديوان حافظ ...کليات شمس ،سعدي،خيام ،سنايی ،فردوسی...همه را داريم . عکس های تخت جمشيد ، عکس آرامگاه کوروش ، ستارخان ، [وچه بسا] ارانی و مصدق و حنيف و بيژن و گلسرخی و پاکنژاد و طالقانی و خيابانی ...و قله دماوند ...به گوش مان آشناست ، اما عبرت گرفتن از ديروز کو ؟ فرهنگ کجاست؟...
به اين شرط که در , تاريخ , ، زندگی نکنيم و درجا نزنيم و با تکيه بر فضل و هشياری پيشينيان ، جهل و جمود خود را نپوشانيم ، به اين شرط که از زندان گذشته [و نيز آينده] به در آئيم و باور کنيم , آينده ، همين اکنون است , ــ [در اين صورت] ، ياد نياکان ، و کسانی که پيام آور جوانمردی و انصاف ، بودند، خودباختگی و بی هوّيتی را کنار خواهد زد و پرسش های زيبائی چون , ما چگونه ما شديم ؟, و ,در کجای اين جهان ايستادهايم؟, ــ آتش مقدّس شک را به هيزم خشک يقين های کور خواهد انداخت .

۳- منشور كوروش كه اصل آن به انگليس برده شده، در يكى از بوستان هاى عمومى شهر ,سن ديه گو, در ايالت كاليفرنيا در جنوب آمريكا هم نصب شده که بسيار نيکوست . ای کاش در همه شهرهای ميهنمان نيز چنين می شد و چه خوب است ارزش های انسانی را که اين انسان باگذشت روی آن انگشت می گذارد ، به کودکان خود نيز بيآموزيم ، اما واقعش اين است که زير نام کوروش کبير و منشور جاودانه اش نيز ، بيداد و اشغالگری توجيه می شود . مگر نه اينکه دولت شارون نيز ، با سوء استفاده از تورات مقدس و عواطف مردم خوب يهود ، زير عَلم کوروش به عنوان ,منجی بنی اسرائيل, سينه می زند ؟ پس چرا ارزش های انسانی را که در منشور او به صراحت تأکيد شده ، زير پا می گذارد ؟ آيا آنچه در سرزمين های اشغالی می گذرد ، همانست که در عصر کوروش ، در بابل گذشت ؟
اسرائيل را رها کنيم و به کشور خودمان بيآئيم ، در جشن های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی ، برای مدتی کوتاه ، , منشور کوروش , که هم اکنون نيز [نه در ايران] ، در موزه بريتانيا است ، در مجموعه شهياد - ميدان آزادي، به نمايش گذاشته شد و شاه نيز که حکومتش عملاً پيام انسان دوستانه کوروش بزرگ را زير پا گذاشته بود ، با اشاره به آن ، مانور داد و ، وابستگی ، شکنجه های ساواک و سرکوب آزاديخواهان را ماست مالی کرد . البته رژيم پيشين با همه بيدادش ، اين همه دروغ و دغل که اکنون شاهديم ،نداشت .

۴ – استبداد زير پرده دين ،نيز که در لحظات حساّس ، از راديو سراسری ، سرود , ای ايران ای مرز پر گهر , را پخش می کند ! ، هر جا بازی با عواطف مذهبی مردم را کافی ندانسته ، با تکيه به ايران باستان و مفاخر پيشينيان ، از منشور کورُوش ، ,قانون حمورابی, ، و کتاب , مادگان هزار دادستان , مايه می گذارد ! و حالا هم که قرار است دولت انگليس منشور کورُوش را به طور موقت به موزه های ايران قرض بدهد ! ادای ملّی گری در می آورد .
حالا همان ها که می پنداشتند : شاهان ننگ تاريخ اند و ملی گرائی توحّش است ــ منشور كورش را بر اولين نقشه طلايی ايران در مسجد كبود تبريز به رُخ می کشند و [بر روی نقشه مزبور] ،كاخ آپادانا، فردوسي، رستم ،نمادى از مقبره داريوش كبير در نقش رستم ، و بخشهايى از سخنان كوروش كبير را به معرض نمايش می گذارند !
در تبليغات رياست جمهوری اخير نيز ، برخی از کانديداها در سخنرانی های تبليغاتی ، روضه حقوق بشر می خواندند و منشور کورُوش از زبانشان نمی افتاد ! و سرودهای ملی سر می دادند و شبکه يک تلويزيون جمهوری اسلامی ، در حاليکه آيه الله خامنه اى را نشان می داد ، برخلاف موارد مشابه که موسيقى فيلم محمد رسول الله و يا سريال امام على پخش مى شد ، سرود اى ايران را با صداى بنان همراه با همخوانى زنان پخش می کرد !
تعدادى از کانديداها و حتى برخى از ائتلاف هاى فعّال جناح راست و چپ نيز تراکت ها و بروشورهاى کوچک و بزرگى از تصاوير تخت جمشيد و برج آزادى را در اماکن مختلف نصب کرده بودند و از افتتاح هتل بين المللى به اسم داريوش ! در جزيره کيش توسط رئيس جمهور صحبت می کردند .

۵ - امثال صادق خلخالی ، شيخ جنايتکاری که با آئين انبياء و اولياء ، و با رحمت و مهر به راستی بيگانه بود ، جزوه ای دارد که ای کاش و صد کاش در همان زمان شاه در معرض ديد همگان قرار می گرفت . اين به اصطلاح رساله تحقيقی ! که , کورُوش دروغين و جنايتکار , نام دارد ، پر از ياوه و تحريف است و مثلاً آنرا در مقابله با سوء استفاده های رژيم پيشين از کورُوش [در جشن های ۲۵۰۰ ساله] ، نوشته که با دروغ و تزوير آلوده است . در كتاب تاريخ ايران باستان تاليف دكتر پيرنيا، از قول ,كنزياس, مورخ يونانى آمده است كه كه کوروش پسر چوپانى بود از ايل مُردها، كه از شدت احتياج مجبور شد راهزنى پيش گيرد.... شيخ صادق خلخالى با تقوای تمام اين عبارات را چنين نقل كرده است :
,کوروش پسر جوانى بود اهل , مر, كه از شدت احتياج مجبور شد راه زنى پيش گيرد و لواط بدهد !,
خفقان در رژيم شاه ، فقط شامل آثار مترقی نمى شد ، دامن خشک و تر را می گرفت ، وگرنه چرا اينگونه ياوه نامه ها نيز بايد در تيغ سانسور گير می کردند ؟ چرا کتبی چون کشف الاسرار و رساله ولايت فقيه خمينی که جهل و جمود از آن می بارَد ، نيز ، می بايستی سانسور می شدند و پشت هاله ای از راز می ماندند ؟ فراموش نکنيم رساله به اصطلاح تحقيقی آخوند خلخالی ، زبان حال بسياری از عمله استبداد است که دشمن آئين و فرهنگ و تاريخ ايران زمين اند .

۶ – بر خلاف امثال , هردُوت , ، موّرخ بزرگ يونانی ، که نقاط مثبت کورُوش را کمتر می بيند ، و در برابر حق کُشی جاناتان جونز, (Janathan Jones) گزارشگر روزنامه گاردين , که امپراطورى ايران باستان را ,امپراطورى شّر, خوانده ، و در نقطه مقابل سينماگرانی چون ,اوليور استون, Oliver Eston [كه در فيلم سينمائی , اسکندر مقدونی , Alexander] ، به آتش كشيده شدن تخت جمشيد و از بين رفتن يكی از دو نسخه موجود از دست نوشته اوستا ، را هم عمداً به روی مبارک نمی آورد] ــ افرادی چون , گزنفون , ، ,كنت گوبينو, سفير اسبق فرانسه در تهران ، ، ,ابوالكلام آزاد, وزير فرهنگ هندوستان ، و برخی هموطنان ما که با مطلق نگری و سلطنت محوری به گذشته را ميی چسبند ــ در باره هخامنشيان و بخصوص کوروُش کبير خيلی خيلی اغراق کرده و خوب را خوب تر ، ديده اند .

شماری از وقايع نگاران ايرانی که ستايش ايران باستان را تنها رسالت و هدف خود ميشناسد برای اينکه منشور کوروش را حسابی برق بياندازند ، به اين روايت غير مستند نيز تکيه می کنند که :
آشور بنی پال که صد سال پيش از کوروش مى زيسته ، در کتيبه ای مى گويد : , شوش را متصرف شدم ....معابد عيلام را از بيخ و بن برانداختم و خدايانشان ا به باد فنا دادم ...عبلام را کوبيدم فرياد های شادی را از در و دشت آن خطه بر انداختم و آن را جايگاه گور خران و ديوان و ددان ساختم .,
راستی اگر اين کتيبه اصيل و واقعی است ،کجاست ؟ چه کسی تا کنون آن را ديده و در کدام موزه است ؟ نکند اين کتيبه نيز مثل ,نامه چارلی چاپلين به دخترش , که در ايران شهره خاص و عام شده ، از بيخ دروغ و جعلی است ؟ آيا به راستی ساليان دراز با اينگونه اخبار غير واقعی فيلم شده ايم ؟ اميدوارم اشتباه کنم .
کسانی که در واقايع تاريخی هم ، کاه را کوه می کنند ــ با شيفتگی تمام ، ستايش کتب مقدس [كتاب عزرا azra ، باب هاى اول و دوم، رويای دانيال ، کتاب دوم تواريخ ايّام ، باب سی و ششم، بند ۲۲ ــ ۲۳ ، و كتاب اشعياى نبى فصل چهل و پنجم] را به رُخ می کشند و مثل بعضی آخوندها جار می زنند که ذوالقرنين هم که در ، سوره كهف قرآن آمده ، همان كوروش كبير است و داستان ,يأجوج و مأجوج, ، و... هم اشاره به پادشاه هخامنشی دارد !

نه فقط علامه طباطبائی رحمه الله عليه [صاحب , الميزان ,] ، بلکه آيات عظام : لطف الله صافی ، ناصر مکارم شيرازی ، و سيد علی خامنه ای و ... نيز ، کوروش و ذوالقرنين را به هم جوش داده اند !
جالب تر اين که يکی از شعرای عرب که کلمات طيّبه فدا و آزادی را هم آلوده کرده ،کوروش را با هلاکو خان مغول و جورج دبليو بوش ، در يک راستا ديده و معتقداست او نيز هنری جز ستم و فساد و کشتار ندارد !
به زبان عربی , قوروش , همان کوروش است .
الفداء طريق الحّرية
...من قوروش الى هولاكو الى بوش
الى قبائل الشتات المريبة
افسدو النسل و الزرع ...
بگذريم ...


۷- در بند چهاردهم کتيبه داريوش ، نيز جملاتی است که بسيار شباهت به منشور کورُوش دارد :
, من داريوش ...آئينهايی را که مغ گئومات از ميان بُرده بود ، پايدار کردم . چراگاهها و رمهها و کارکنان و خانههايی را که او از مردم گرفته بود، به آنان باز گرداندم و مردمان را در جای شان استوار نمودم ...,

۸ - به غير از منشور کورُوش و آثار مربوط به تخت جمشيد و شوش و ... ، آثار کليدی ديگری چون مجموعه کم نظير جيحون [شامل غلاف خنجر، لوحه هايی با نقش افراد و وسايل متعدد که از طلا ساخته شده] ، ,سنگ نبشته قانون حمورابی , ، مجموعه های نفيس ايرانی در ايتاليا ، آثار [ايراني ] معماری لوور، مجموعه مکتوب و مينياتورهای ايرانی در آمريکا ، ... و تابلوهای نقاشی ميهنمان در , ارميتاژ , در شهر سنت پترزبورگ روسيه ــ همه و همه در تبعيد ! به سر می بَرند .
مشهورترين نسخه‏های خطی مُصّور ايران نيز ،در موزه‏های ديگر کشورها است . در يکی از موزه های مسکو ، فرش دست باف زيبائی را ديدم با اشعاری از شاهنامه فردوسی . بالای اين اثر هنری کلمه , فروهر , به چشم می خورد .
- در آمريکا [در گالری نلسون واقع در شهر کانزاس سيتی در استان ميسوری] ، نيز علاوه بر سر ستون های سنگی و نقوش برجسته از دوران هخامنشی و ظروف مفرغ متعلق به لرستان ، و ... ،آثار هنری ديگری هم از کشور ما موجود است . در بشقاب سفال لعابداری متعلق به قرن سوم هجری ، تصوير سه انسان را می بينيم که هر کدام با سازی در دست ، موسيقی می نوازند و می رقصند ، اين بشقاب سفالی نيز گوياست که نياکان ما نه با گريه و زاری ، با رقص و شادی ميان داشتند .
- در موزه هنرهای دستی اتريش ، قالی ,شکارگاه, شاه عباسی را که برخی از کارشناسان ، نفيس ترين قالی جهان دانسته اند ، می بينيم که گوئی به ما زُل زده و حرف می زند !
- موزه بريتانيا مهم ترين مجموعه های هنر پارسی در جهان را ضبط کرده است . سفالهای مربوط به قرن نهم و دهم قبل از ميلاد که در سيلک کاشان به دست آمده ، و , مُهر داريوش, ... در اين موزه نگهداری می شود .
- در موزه چرم و کفش (آلمان) يک جلد قرآن جلد چرمی مطلا با نقشهای ترنجی به رنگ های سبز و آبی ديدم که در قرن يازدهم هجری ساخته شده است .
- در موزه آلتنبورگ اشترالزوند (آلمان) آثار يکصد ورق آس و گنجينه های قديمی ساخت ايران که بر پنجاه برگ از آنها صحنه های مختلف شاهنامه فردوسی نقاشی شده ، و ورق های مُدّور که منقش به صحنه هايی از داستان های هفت پيکر نظامی است ــ موجود است .
- در موزه عروسکی مونيخ (آلمان) مجموعه ای از عروسک های ايرانی و مدارک اصول و جزئيات خيمه شب بازی در ايران ، نگهداری می شود .
- در موزه صنايع دستی (برلين) عالی ترين آثار هنری ايران، ظرف های قلمزني، خاتم کاري، پارچه های زربافت، کاشی ها و سراميک های ايرانی و بسياری ديگر از صنايع دستی ايرانی از عصر ساسانيان تا صفويان و... به چشم می خورد .
- در موزه لوور (فرانسه) که ديگر نگو ! حدود ۲ هزار اثر باستانی ايران مربوط به هزاره پيش از ميلاد ، از جمله سر ستون های آپادانا با ۷ متر و آثار داريوش در شوش را در خود جای داده که در فاصله سالهای ۱۹۳۰ تا ۱۹۵۰ ميلادی به اين موزه منتقل شده است .
ظرف های رنگ آميزی شده سفالی متعلق به نيمه دوم هزاره چهارم قبل از ميلاد، سفال های قرن دهم پيش از ميلاد، آثار برنزی قرن هشتم پيش از ميلاد، تابلوهای نقاشي، مهره ها و مجسمه های کوچک دوره هخامنشيان (که از قديمی ترين آثار ايرانی است) در اين موزه نگهداری می شود. از مهمترين آثار دوران هخامنشيان در, لوور , ، نقش يک شير و گاو بال دار بر روی آجرهای لعابدار شوش، سرستون گاو دوسر از قصر هخامنشيان در شوش است.
علاوه بر آنچه نوشتم در موزه لوور آثار متعددی از دوران سامانيان، سلجوقيان، صفويان و... نيز نگهداری می شوند.

- در کاخ و موزه باغچه سرای کشور ,اوکراين, معروفترين اثر ايرانی ,فواره اشک, در کاخ تاتارها ، که يک هنرمندايرانی ساخته ، موجوداست. همين طور پيکر موميايی شده يک ملکه ايرانی نژاد [همراه با ۱۴۷ قطعه زينت آلات او ،از جمله قطعه های طلايی که روی چشم ها و لب هايش گذاشته است] ــ موجود است .
- در موزه ايالتی تيرون در[اتريش] ، تابلوهای متعدد نقاشی از جمله تابلوهای موش و گربه عبيد زاکانی نقاشی ها و هنر سکاها (از اقوام پيشين ايرانی)، مدال ها، هنرهای تزيينی و ...نگهداری می شود .
- موزه سين سيناتی در کشور امريکا نيز آثار متعددی از هنر ايران را دارد که از مهم ترين آنها، لوحه نفيس نقره ای با نقش ,زروان,، ,اهورامزدا, و ,اهريمن, را می توان نام برد. اين لوح متعلق به قرنهاي۷ تا ۸ قبل از ميلاد است.
- يکی از مهمترين آثار هنری ايران، يعنی ,مجسمه نيمه تنه شاپور دوم, در موزه تاريخ طبيعی شيکاگو [امريکا] است که از گچ ساخته شده است.
- درموزه بروکسل (بلژيک)، مجسمه برنزی يک رب النوع متعلق به قرن۷ و ۸ قبل از ميلاد و همچنين لگام اسب که در لرستان کشف شده و متعلق به قرن هشتم پيش از ميلاد است ، از مهمترين آثار ايرانی به شمار می رود.

- در موزه بغداد، آثار متعدد پارتی ها، ساسانيان و آثار مشترک ايران و کشورهای بين النهرين نگهداری می شود که از آن جمله نقش های برجسته سنگی ,نرگال, NERGAL و نقش خدای آفتاب همراه با يک عقاب علامت مخصوص است، متعلق به قرن دوم پس از ميلاد که از معبد اول شهر ,هاترا, به دست آمده ، همچنين از آثار پارت ها که در اين موزه نگهداری می شود می توان به نقش برجسته الهه جنگ به نام ,آلات (ALLAT), همراه با دو الهه ديگر که متعلق به قرن اول پس از ميلاد است اشاره کرد.
البته معلوم نيست با جنگ آزاديبخش , بوش , و , بلر , چه بلائی بر سر موزه های عراق و اينگونه آثار آمده است ...
- در موزه ملی توکيو (ژاپن) آثار هنری مختلف از ايران شامل ۸۶۰۰۰ قطعه نقاشی ، خوشنويسی ، فلزکاري، کنده کاري، سراميک سازي، خاتم کاری و پارچه های مختلف و...نگهداری می شود.
- در موزه ارميتاژ در شوروی ، به جز تابلوهای نقاشی که پيش تر اشاره کردم ، ظروف سفالی ۳۵۰۰سال قبل از ميلاد، آثار هنری دوره اشکانيان شامل ظرف های قوری با نقش شکارگاه سکه های دوران اشکانيان و ساسانيان بخصوص سکه های کمياب ,اردشير بابکان,، سنگهای قيمتی حکاکی شده، مُهر مخصوص مادر خسروپرويز و ظرف های سيمين ــ نيز ، نگهداری می شود.

۹ - جالب اين است که مديران موزه های مهم جهان، همه با هم در يک اعلاميه دست جمعی ، اعلام کرده اند:
اشياء و يادبودهايی که قرن ها پيش به موزه های اروپايی و آمريکايی اضافه شده اند،در طول زمان تبديل به بخشی از اين موزه ها شده و بخشی از ميراث کشورهايی به شمار می روند که در اين سال ها آنها را در خود جا داده اند.و به هيچوجه به کشورهائی که از آنجا آورده شده [به هر طريقی که بوده باشد] پس دادنی نيستند !

۱۰ - , به گذشته بايد نگريست ، در گذشته نبايد زيست , ، بايد درس های جهان امروز را هم آموخت . ,استخراج و تصفيه منابع فرهنگی , ، با درجازدن در گذشته ، و با گفتمان سنت گرائی که با مدرنيته و عصر جديد بيگانه است ــ از زمين تا آسمان تفاوت دارد .

به اميد روزی که به دور از هر انگيزه ارتجاعی و نژادپرستانه و شبه ملی که هنر را فقط و فقط نزد ايرانيان تصّور می کند و بس ! ، ,پاسارگاد , نيز ، زيارتگاه اهل خرد باشد و شاهان ستمگر و شيخان حيله گر ، بر ذهّنيت عاطفی ، مذهبی ، و ملّی ما سوار نشوند .

در پاورقی در مورد, قانون حمورابی , و سه قانون نامه کهن تر از آن ، و نيز به کتاب با ارزش ,مادگان هزار دادستان, [هزار نکته قضائی] که در مقاله به آن اشاره شده بود ، توضيح کوتاهی می دهم و سپس متن فارسی , منشور کوروش, را اضافه می کنم .

در پايان اين مبحث اجازه می خواهم اين پرسش را مطرح کنم :
برای يک ايرانی شريف ، [حتی اگر اهل صفا و نيايش است و با طلوع فجر ، يا رمضان ، به تأمل می نشيند و از تنهائی بيرون می آيد] ــ معابد پاسارگاد و نقش رستم و شوش ، از زيارتگاه هائی چون امام زاده داود و حضرت معصومه و شاه عبدالعظيم چه کم دارد ؟ و آيا ما اصلاً ، اسلام را برای ايران می خواهيم ؟ يا ، ايران را برای اسلام ؟
همنشين بهار
Hamneshine_bahar@yahoo.com


پاورقی :

*
حمورابی ( ۱۷۲۹ تا ۱۷۵۰ قبل از ميلاد ) فرمانروای سومر ، از اعقاب قبايل سامی بود که در صحراهای سوريه زندگی کوچ نشينی و بيابان گردی داشتند . او قانونی را تدوين و بر سومر و سومريها حاکم کرد که به قانون حمورابی مشهور شد .
قانون حمورابی قرن ها روابط اجتماعی مردمان را ، تنظيم و اختلافات انها را حل و فصل نمود . پس از مرگ حمورابی هم سنگ نبشته و هم سازمان اجتماعی که ان قانون برای آن ها وضع شده بوده ، از ميان رفت و سنگ نبشته از محل و موطن اصلی به غنيمت به شوش امد و در شوش نيز در خرابه های ويران شده اين شهر تا سال ۱۹۰۲ ميلادی که ,ژاک دومرگان, آن را بيرون اورد ، زير خاک بود و حالا هم اصل سنگ نبشته در موزه لوور پاريس و بَدل ان در موزه ايران باستان در تهران است .

**
از سومری ها ـ که پژوهشگران ميگويند نياکان آريائی ما هستند ـ سه قانون نامه ديگر در لوح های گلين کشف شده است که تاريخ انها پيش از زمان حمورابی است :
۱- لوح Ur - Nammu قانون اورنمو [که مربوط به ۲۱ قرن قبل از ميلاد است]
متن اين لوح با شرح مختصری از خلق و تاريخ جهان اغاز مى شود و سپس به قدرت رسيدن , اور , و فرمانروای آن ,اورنمو, را شرح ميدهد .
, بتيم نبايد به ثروتمند التماس کند ، بيوه نبايد در مقابل زورمند لابه کند ، فقير نبايد در مقابل دارا تحقير شود ...,

۲- لوح قانون اشنونا يا تل حرمل :
بررسی زبان شناختی نشان ميدهد که اين قوانين حدود يکی دو قرن پيش از حمورابی تدوين شده است .

۳- قوانين ليپيت ايشتار ( ۱۹۳۴ تا ۱۹۲۴ . م ) فرمانروای ايسين ، که ان هم بر روی يک لوح و به زبان سومری نگاشته شده و در سالهای قرن نوزدهم به دست آمده است .


***
کتاب با ارزش ,مادگان هزار دادستان, اثر ,فرخ مرد بهرامان, از حقوقدانان دورة ساسانی است که به خط و زبان پهلوی ، نزديک به ۱۴ قرن پيش در زمان خسروپرويز نوشته شده ــ و خوشبختانه هنوز تا به امروز از طريق تنها نسخة خطی موجود محفوظ مانده است . هر چند اين نسخه خطی ، به صورت دو تکّه جداگانه است که بسياری از قسمت ها و يا واژه هايش از ميان رفته ، ولی باز به همان صورت موجود ، با چاپ متن اصلی به خط پهلوی و آوا نويسی پهلوی ( به الفبای لاتين ) ، همراه با دو ترجمه کامل انگليسی و يک ترجمه کامل ارمنی و يک ترجمه کامل آلمانی ، در دسترس است .
باز ماندن اين ميراث مهم حقوقی و فرهنگی و رسيدن آن به نسل امروز ، ما را به هموطنان زردشتی و پارسی برای نگاهداری اين کتاب مهم حقوقی ، [همچنين نخستين چاپ پهلوی ان و نيز نخستين ترجمه کامل انگليسی آن] The Digest of one Thousand points of law ( مجموعه هزار نکته قضائی ) وام دار می کند .
کتاب ,مادگان هزار دادستان, از مهم ترين اسناد تاريخ حقوقی ايران باستان است که البته در ايران ـ در خانه خودش ـ کاملاً غريب و نا آشنا است .
ارزش اين کتاب در جنبة تاريخی و اجتماعی گذشته ميهن ما است .

****

منشور کوروش :
توضيح : نمونه فارسی زير مشابه ترجمه های انگليسی ، فرانسوی ، آلمانی ، اسپانيائی ، ايتاليائی و روسی ... است که همه را در همين مقاله آورده ام . برخی ، آگاهانه يکی دو فراز را که در سخنان کوروش دافعه دارد ، ترجمه نکرده ، و يا به دلخواه نوشته اند . ضمناً نمونه ديگری نيز با عنوان , متن كامل منشور كورش هخامنشی, ديده ام ، که در پايان اين بخش ديده می شود .توجه داشته باشيم کتيبه ای که از زير خاک به دست آمده ، در يکی دو جا شکسته و دقيقاً خوانا نيست .
****

منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه جهان.
پسر کمبوجيه، شاه بزرگ، شاه انشان ،نوه کوروش، شاه بزرگ، ...، نبيره چيش پيش، شاه بزرگ ، شاه انشان ... از دودمانی که هميشه شاه بوده اند و فراماروائی اش را , بل ,و , نبو , گرامی می دارند و [از طيب خاطر، و]با دل خوش پادشاهی او را خواهانند .
آنگاه که بدون جنگ و پيکار وارد بابل شدم، همه مردم مقدم مرا با شادمانی پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهرياری نشستم . مردوک خدای بزرگ دل های مردم بابل را به سوی من گردانيد، ...، زيرا من او را ارجمند و گرامی داشتم . او بر من ، کوروش که ستايشگر او هستم و بر کمبوجيه پسرم ، و همچنين بر کَس و کار [و ، ايل و تبار]، و همه سپاهيان من ، برکت و مهربانی ارزانی داشت .

ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستوديم . به فرمان , مردوک , ، همه شاهان بر اورنگ پادشاهی نشسته اند . همه پادشاهان از دريای بالا تا دريای پائين [مديترانه تا خليج فارس ؟] ، همه مردم سرزمين های دوردست ، از چهارگوشه جهان ، همه پادشاهان , آموری , و همه چادرنشينان مرا خراج گذاردند و در بابل روی پاهايم افتادند [ پا هايم را بوسيدند] . از... ، تا آشور و شوش .

من شهرهای , آگاده , ، اشنونا ، زمبان ، متورنو ، دير ، سرزمين گوتيان و همچنين شهرهای آنسوی دجله که ويران شده بود ــ از نو ساختم . فرمان دادم تمام نيايشگاه هايی را که بسته شده بود، بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاه ها را به جاهای خود بازگرداندم . همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند، به جايگاههای خود برگرداندم و خانه های ويران آنان را آباد کردم . همچنين پيکره خدايان سومر و اکد را که , نبونيد , ، بدون هراس از خدای بزرگ، به بابل آورده بود، به خشنودی مردوک ,خدای بزرگ, و به شادی و خرمی به نيايشگاه های خودشان بازگرداندم. باشد که دل ها شاد گردد ...
بشود که خدايانی که آنان را به جايگاههای نخستين شان بازگرداندم،... [ قبل از , بل , و , نبو ,] هر روز در پيشگاه خدای بزرگ برايم خواستار زندگی بلند باشند ، چه بسا سخنان پُربرکت و نيکخواهانه برايم بيابند ، و به خدای من , مردوک , بگويند: کوروش شاه ،پادشاهی است که تو را گرامی می دارد و پسرش کمبوجيه [نيز]...

اينک که به ياری ,مزدا, تاج سلطنت ايران و بابل و کشورهای چهارگوشه جهان را به سرگذاشته ام اعلام می کنم که تا روزی که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من می دهد دين و آئين و رسوم ملت هائی را که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زير دستان من دين و آئين و رسوم ملت هائی که من پادشاه آنها هستم يا ملت های ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند.

من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من می دهد هرگز سلطنت خود را بر هيچ ملتی تحميل نخواهم کرد و هر ملتی آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند يا نکند و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد. من تا روزی که پادشاه ايران هستم نخواهم گذاشت کسی به ديگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق وی را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.

من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگری را به زور يا به طريق ديگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضايت صاحب مال ، تصرف نمايد و من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصی ديگری را به بيگاری بگيرد و بدون پرداخت مزد وی را به کار وا دارد.
من امروز اعلام می کنم که هر کسی آزاد است که هر دينی را که ميل دارد بپرستد و در هر نقطه که ميل دارد سکونت کند مشروط بر اينکه در آنجا حق کسی را غصب ننمايد و هر شغلی را که ميل دارد پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو که مايل است به مصرف برساند مشروط بر اينکه لطمه به حقوق ديگران نزند. هيچ کس را نبايد به مناسبت تقصيری که يکی از خويشاوندانش کرده مجازات کرد .

من برده داری را برانداختم. به بدبختی های آنان پايان بخشيدم .
من تا روزی که به ياری مزدا زنده هستم و سلطنت می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان را به عنوان غلام و کنيز بفروشند و حکام و زير دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموريت خود مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و کنيز بشوند و رسم بردگی بايد به کلی از جهان برافتد.
از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهّداتی که نسبت به ملت های ايران و بابل و ملل چهار جانب جهان بر عهده گرفته ام موفق گرداند.

ترجمه انگليسی منشور کوروش :

Cyrus Charter of Human Rights Cylinder
First Charter of Human Rights

I am Kourosh (Cyrus), King of the world, great king, mighty king, king of Babylon, king of the land of Sumer and Akkad, king of the four quarters, son of Camboujiyah (Cambyases), great king, king of Anshân, grandson of Kourosh (Cyrus), great king, king of Anshân, descendant of Chaish-Pesh (Teispes), great king, king of Anshân, progeny of an unending royal line, whose rule Bel and Nabu cherish, whose kingship they desire for their hearts, pleasure. When I well -disposed, entered Babylon, I set up a seat of domination in the royal palace amidst jubilation and rejoicing. Marduk the great god, caused the big-hearted inhabitations of Babylon to .................. me, I sought daily to worship him. At my deeds Marduk, the great lord, rejoiced and to me, Kourosh (Cyrus), the king who worshipped him, and to Kaboujiyah (Cambyases), my son, the offspring of (my) loins, and to all my troops he graciously gave his blessing, and in good sprit before him we glorified exceedingly his high divinity. All the kings who sat in throne rooms, throughout the four quarters, from the Upper to the Lower Sea, those who dwelt in ..................., all the kings of the West Country, who dwelt in tents, brought me their heavy tribute and kissed my feet in Babylon. From ... to the cities of Ashur, Susa, Agade and Eshnuna, the cities of Zamban, Meurnu, Der as far as the region of the land of Gutium, the holy cities beyond the Tigris whose sanctuaries had been in ruins over a long period, the gods whose abode is in the midst of them, I returned to their places and housed them in lasting abodes.
I gathered together all their inhabitations and restored (to them) their dwellings. The gods of Sumer and Akkad whom Nabounids had, to the anger of the lord of the gods, brought into Babylon. I, at the bidding of Marduk, the great lord, made to dwell in peace in their habitations, delightful abodes.
May all the gods whom I have placed within their sanctuaries address a daily prayer in my favour before Bel and Nabu, that my days may be long, and may they say to Marduk my lord, "May Kourosh (Cyrus) the King, who reveres thee, and Kaboujiyah (Cambyases) his son ..." Now that I put the crown of kingdom of Iran, Babylon, and the nations of the four directions on the head with the help of (Ahura) Mazda, I announce that I will respect the traditions, customs and religions of the nations of my empire and never let any of my governors and subordinates look down on or insult them until I am alive. From now on, till (Ahura) Mazda grants me the kingdom favor, I will impose my monarchy on no nation. Each is free to accept it , and if any one of them rejects it , I never resolve on war to reign. Until I am the king of Iran, Babylon, and the nations of the four directions, I never let anyone oppress any others, and if it occurs , I will take his or her right back and penalize the oppressor.
And until I am the monarch, I will never let anyone take possession of movable and landed properties of the others by force or without compensation. Until I am alive, I prevent unpaid, forced labor. To day, I announce that everyone is free to choose a religion. People are free to live in all regions and take up a job provided that they never violate other's rights.
No one could be penalized for his or her relatives' faults. I prevent slavery and my governors and subordinates are obliged to prohibit exchanging men and women as slaves within their own ruling domains. Such a traditions should be exterminated the world over.
I implore to (Ahura) Mazda to make me succeed in fulfilling my obligations to the nations of Iran (Persia), Babylon, and the ones of the four directions.

ترجمه فرانسوی منشور کوروش :

Je suis Kourosh (Cyrus), roi du monde, le grand roi, le roi puissant, le roi de Babylon, le roi de la terre de Sumer et d'Akkad, le roi des quatre quarts, fils de Camboujiyah (Cambyases), le grand roi, le roi d'Anshân, petit-fils de Kourosh (Cyrus), le grand roi, le roi d'Anshân, descendant de Chaish-Pesh (Teispes), le grand roi, le roi d'Anshân, progéniture d'une ligne royale éternelle, dont bel de règle et le Nabu aiment, dont le kingship ils désirent pour leurs coeurs, plaisir. Quand puits de I - disposé, Babylon entré, I installez un siège de la domination dans le palais royal parmi le jubilation et rejoicing. Marduk le grand dieu, causé les grands-hearted inhabitations de Babylon.................. me, j'ai cherché le journal pour l'adorer. À mes contrats Marduk, le grand seigneur, rejoiced et à moi, Kourosh (Cyrus), roi qui l'a adoré, et à Kaboujiyah (Cambyases), à mon fils, la progéniture (de ma) échine, et à toutes mes troupes il a graciously donné sa bénédiction, et dans le bon sprit avant lui nous avons amélioré excessivement son haut divinity. Tous les rois qui se sont assiss dans des chambres de trône, dans tous les quatre quarts, du haut à la mer inférieure, ceux qui ont demeurée dans..................., tous les rois du pays occidental, qui a demeuré dans des tentes, m'ont apporté leur hommage lourd et ont embrassé mes pieds dans Babylon. De... aux villes d'Ashur, de Susa, d'Agade et d'Eshnuna, les villes de Zamban, Meurnu, Der jusque la région de la terre de Gutium, les villes saintes au delà du Tigris dont les sanctuaires avaient été dans les ruines sur une longue période, les dieux dont la demeure est au milieu d'elles, je suis revenu à leurs endroits et logé leur dans les demeures durables.
J' ai recueilli ensemble tous leurs inhabitations et ai reconstitué (à eux) leurs logements. Les dieux de Sumer et d'Akkad que Nabounids a eus, à la colère du seigneur des dieux, introduit dans Babylon. I, à offrir de Marduk, grand seigneur, incité pour demeurer dans la paix dans leurs habitations, demeures délicieuses.
Mai tous les dieux que j'ai placé dans leurs sanctuaires pour adresser une prière quotidienne en ma faveur avant bel et Nabu, ces mes jours peuvent être longs, et peuvent ils disent à Marduk mon seigneur, "mai Kourosh (Cyrus) le roi, qui thee de reveres, et Kaboujiyah ( Cambyases ) son fils..." Maintenant que j'ai mis la couronne du royaume de l'Iran, du Babylon, et des nations des quatre directions sur la tête avec l'aide (Ahura) de Mazda, j'annonce que je respecterai les traditions, des coutumes et des religions des nations de mon empire et ne laisse jamais n'importe lequel de mes gouverneurs et subalternes regarder vers le bas dessus ou les insulter jusqu'à ce que je sois vivant. Dorénavant, jusqu'(Ahura) à Mazda m'accorde la faveur de royaume, j'imposera ma monarchie à aucune nation. Chacun est libre pour l'accepter, et si n'importe quel un d'eux des rejets il, je ne résolvent jamais sur la guerre pour régner. Jusqu'à ce que je sois le roi de l'Iran, du Babylon, et des nations des quatre directions, je ne laisse jamais n'importe qui ne opprime aucun autre, et s'il se produit, je prendrai son dos de droite et pénaliserai l'oppresseur.
Et jusqu'à moi suis le monarque, je ne laisse jamais n'importe qui prendre la possession des propriétés mobiles et débarquées des autres par la force ou sans compensation. Jusqu'à ce que je sois vivant, j'empêche le travail impayé et obligatoire. Au jour, j'annonce que chacun est libre pour choisir une religion. Peuplez sont libres pour vivre dans toutes les régions et pour prendre un travail à condition que ils ne violent jamais autres droites.
Personne n'ont pu être pénalisés pour les défauts de ses parents. J'empêche l'esclavage et mes gouverneurs et subalternes sont obligés d'interdire échanger des hommes et des femmes comme esclaves dans leurs propres domaines de régner. Un tel des traditions devrait être exterminé le monde plus de.
J'implore (Ahura) à Mazda de m'inciter à réussir à s'acquitter de mes obligations aux nations de l'Iran (Perse), du Babylon, et de celui des quatre directions.

ترجمه آلمانی منشور کوروش :

Ich bin Kourosh (Cyrus), König der Welt, großer König, mächtiger König, König von Babylon, König des Landes von Sumer und von Akkad, König der vier Viertel, Sohn von Camboujiyah (Cambyases), großer König, König von Anshân, Enkel von Kourosh (Cyrus), großer König, König von Anshân, Nachkomme von Chaish-Pesh (Teispes), großer König, König von Anshân, Nachkommen einer unending königlichen Linie, deren Richtlinienbel und Nabu schätzen, dessen kingship sie für ihre Herzen wünschen, Vergnügen. Wenn abgeschaffener i-Brunnen -, betretenes Babylon, stellte ich einen Sitz von Herrschaft im königlichen Palast unter jubilation und dem Rejoicing auf. Marduk der große Gott, den grossen-hearted inhabitations von Babylon.................. mich verursacht, suchte ich Tageszeitung, um ihn anzubeten.
An meinen Briefen Marduk, rejoiced der große Lord, und zu mir, Kourosh (Cyrus), der König, der ihn anbetete, und zu Kaboujiyah (Cambyases), zu meinem Sohn, das Sekundärteilchen (meiner) Lende, und gab er allen meinen Truppen graciously seinen Blessing, und im guten sprit vor ihm glorifizierten wir außerordentlich sein hohes divinity. Alle Könige, die in den Throneräumen, während der vier Viertel, vom Upper zum untereren Meer sassen, die, die in..................., allen Königen des Westlandes blieben, das in den Zelten blieb, holten mir ihren schweren Tribut und küßten meine Füße in Babylon. Von... zu den Städte von Ashur, von Susa, von Agade und von Eshnuna, die Städte von Zamban, Meurnu, Der bis zu der Region des Landes von Gutium, die heiligen Städte über dem Tigris hinaus dessen Schongebiete in den Ruinen über einen langen Zeitraum gewesen waren, die Götter deren Aufenthaltsort in der Mitte von ihnen ist, kam ich zu ihren Plätzen und ihnen in dauerhaften Aufenthaltsorten untergebracht zurück.
Ich erfaßte alle ihre zusammen inhabitations und stellte (zu ihnen) ihre Wohnungen wieder her. Die Götter von Sumer und von Akkad, die Nabounids hatte, zum Zorn des Lords der Götter, geholt in Babylon. I, am Bieten von Marduk, der große Lord, gebildet, um im Frieden in ihren habitations, herrliche Aufenthaltsorte zu bleiben.
Mai können alle Götter, denen ich innerhalb ihrer Schongebiete gelegt, habe ein tägliches Gebet zu meinen Gunsten vor Bel und Nabu zu adressieren, diese meine Tage lang sein und können sie sagen zu Marduk meinen Lord, "Mai Kourosh (Cyrus) der König, die reveresthee und Kaboujiyah ( Cambyases ) sein Sohn..."
und: Nun da ich die Krone des Königreiches vom Iran, von Babylon und von Nationen der vier Richtungen auf den Kopf mit Hilfe (Ahura) Mazda setzte, ich verkünde, daß ich die Traditionen, Gewohnheiten und Religionen der Nationen meines Reiches und lasse nie irgendwelche meiner Gouverneure und Untergebenen unten an schauen oder sie beleidigen respektiere, bis ich lebendig bin. Ab sofort bis (Ahura) Mazda bewilligt mir die Königreichbevorzugung, ich auferlegt meinen Monarchy keiner Nation. Jedes ist frei, sie anzunehmen und wenn irgendein von ihnen Ausschüße es, ich nie auf Krieg beheben zu regieren. Bis ich der König vom Iran, von Babylon und von Nationen der vier Richtungen bin, lasse ich nie jedermann unterdrücke alle mögliche andere, und wenn es auftritt, nehme ich seine oder Rechtrückseite und bestrafe den Unterdrücker.
Und bis bin mich der Monarch, werde ich lasse nie jedermann Besitz der beweglichen und gelandeten Eigenschaften von den anderen durch Kraft oder ohne Ausgleich nehmen. Bis ich lebendig bin, verhindere ich unbezahlte, Zwangsarbeit. Zum Tag verkünde ich, daß jeder frei ist, eine Religion zu wählen. Bevölkeren Sie sind frei, in allen Regionen zu leben und einen Job aufzunehmen, vorausgesetzt daß sie nie andere Rechte verletzen.
Niemand konnten für Störungen seiner oder Verwandter bestraft werden. Ich verhindere Sklaverei und meine Gouverneure und Untergebenen werden verbunden Männer, und Frauen als Sklaven innerhalb ihrer eigenen Anordnengebiete auszutauschen zu verbieten. Solches Traditionen sollte rüber geabschaffen werden der Welt.
Ich implore zu (Ahura) Mazda, um mich folgen zu lassen, mit, meine Verpflichtungen zu erfüllen zu den Nationen vom Iran (Persien), von Babylon und von den der vier Richtungen.

ترجمه اسپانيائی منشور کوروش :

Soy Kourosh (Cyrus), rey del mundo, gran rey, rey poderoso, rey de Babylon, rey de la tierra Sumer y Akkad, rey de los cuatro cuartos, hijo de Camboujiyah (Cambyases), gran rey, rey de Anshân, nieto de Kourosh (Cyrus), gran rey, rey de Anshân, descendiente de Chaish-Pesh (Teispes), gran rey, rey de Anshân, progenie de una línea real interminable, que de belio de la regla y de Nabu acaricia, que kingship desean para sus corazones, placer. En medio de cuando pozo de I - dispuesto, Babylon entrado, instalé un asiento de la dominación en el palacio real el jubilation y el rejoicing. Marduk el gran dios, causado los inhabitations grandes-hearted de Babylon.................. me, intenté el diario para adorarlo. En mis hechos Marduk, el gran señor, rejoiced y a mí, Kourosh (Cyrus), el rey que lo adoraba, y a Kaboujiyah (Cambyases), a mi hijo, el descendiente (de mi) lomo, y a todas mis tropas él graciously dio su bendición, y en buen sprit antes de él glorificamos excesivamente su divinity alto. Todos los reyes que se sentaron en cuartos del trono, a través de los cuatro cuartos, del alto al mar más bajo, los que moraron en..................., todos los reyes del país del oeste, que moró en tiendas, me trajeron su tributo pesado y se besaron los pies en Babylon. De... a las ciudades de Ashur, de Susa, de Agade y de Eshnuna, las ciudades de Zamban, Meurnu, Der hasta la región de la tierra de Gutium, las ciudades santas más allá del Tigris que santuarios habían estado en ruinas sobre un período largo, los dioses que domicilio está en el medio de ellas, volví a sus lugares y contenido les en domicilios duraderos.
Recolecté juntos todos sus inhabitations y restauré (a ellos) sus viviendas. Los dioses de Sumer y de Akkad que Nabounids tenía, a la cólera del señor de los dioses, traído en Babylon. I, en hacer una oferta de Marduk, el gran señor, hecho para morar en paz en sus habitations, domicilios encantadores.
Mayo todos los dioses que he colocado dentro de sus santuarios para tratar un rezo diario en mi favor antes de belio y de Nabu, esos mis días pueden ser largos, y pueden ellos dicen a Marduk a mi señor, "mayo Kourosh (Cyrus) el rey, que thee de los reveres, y Kaboujiyah ( Cambyases ) su hijo..." Ahora que puse la corona del reino de Irán, de Babylon, y de las naciones de las cuatro direcciones en la cabeza con la ayuda (Ahura) de Mazda, anuncio que respetaré las tradiciones, los costumbres y las religiones de las naciones de mi imperio y nunca dejo a cualesquiera de mis gobernadores y subordinados mirar abajo encendido o insultarlos hasta que estoy vivo. De ahora encendido, hasta (Ahura) Mazda me concede el favor del reino, yo impondrá mi monarquía ante ninguna nación. Cada uno está libre aceptarla, y si de ellos los rechazos él, yo nunca resuelve en guerra reinar. Hasta que soy el rey de Irán, de Babylon, y de las naciones de las cuatro direcciones, nunca dejo cualquier persona oprimo cualquier otros, y si ocurre, tomaré el suyo o su parte posteriora de la derecha y penalizaré el opresor.
Y hasta mí soy el monarca, nunca dejo cualquier persona tomar la posesión de las características movibles y aterrizadas de las otras por la fuerza o sin la remuneración. Hasta que estoy vivo, prevengo el trabajo sin pagar, forzado. Al día, anuncio que cada uno está libre elegir una religión. Pueble están libre vivir en todas las regiones y tomar un trabajo a condición de que nunca violan las otras derechas.
Nadie se podían penalizar para las averías de sus o sus parientes. Prevengo esclavitud y obligan a mis gobernadores y subordinados a prohibir el intercambiar de hombres y de mujeres como esclavos dentro de sus propios dominios de la decisión. Tal las tradiciones se debe exterminar el mundo encima.
Imploro (Ahura) a Mazda para hacer que tiene éxito en satisfacer mis obligaciones a las naciones de Irán (Persia), de Babylon, y de los que esta' de las cuatro direcciones.

ترجمه ايتاليائی منشور کوروش :

Sono Kourosh (Cyrus), re del mondo, re grande, re mighty, re di Babylon, re della terra di Sumer e di Akkad, re dei quattro quarti, figlio di Camboujiyah (Cambyases), re grande, re di Anshân, nipote di Kourosh (Cyrus), re grande, re di Anshân, discendente di Chaish-Pesh (Teispes), re grande, re di Anshân, progenie di una linea reale senza fine, di cui bel di regola e Nabu è, di cui il kingship vogliono per i loro cuori, piacere. Quando pozzo di I - disposto di, Babylon inserito, I installi una sede della dominazione nel palazzo reale in mezzo del jubilation e del rejoicing. Marduk il dio grande, causato ai inhabitations grandi-hearted di Babylon.................. me, ho cercato il quotidiano per adorarlo. Ai miei atti Marduk, il signore grande, rejoiced ed a me, Kourosh (Cyrus), il re che lo ha adorato ed a Kaboujiyah (Cambyases), al mio figlio, la prole (del mio) lombo ed a tutte le mie truppe graciously ha dato il suo blessing e nel buon sprit prima di lui abbiamo glorificato eccessivamente il suo alto divinity. Tutti i re che si sono seduti nelle stanze del throne, durante i quattro quarti, dalla tomaia al mare più basso, coloro che ha abitato..................., in tutti i re del paese ad ovest, che ha abitato in tende, mi hanno portato il loro tributo pesante ed hanno baciato i miei piedi in Babylon. Da... alle città di Ashur, di Susa, di Agade e di Eshnuna, le città di Zamban, Meurnu, Der fino alla regione della terra di Gutium, le città sante oltre il Tigris di cui i santuari erano stati in rovine su un periodo lungo, i dii di cui la residenza è nel midst di loro, ho rinviato ai loro posti ed alloggiato loro nelle residenze durevoli.
Ho raccolto insieme tutti i loro inhabitations ed ho ristabilito (a loro) le loro dimore. I dii di Sumer e di Akkad quale Nabounids ha avuto, alla rabbia del signore dei dii, introdotto in Babylon. I, all'offerta di Marduk, il signore grande, incitato per abitare nella pace nei loro habitations, residenze deliziose.
Maggio tutti i dii quale ho disposto all'interno dei loro santuari per richiamare una preghiera quotidiana nel mio favore prima del bel e di Nabu, quei i miei giorni possono essere lunghi e possono dicono a Marduk il mio signore, "maggio Kourosh (Cyrus) il re, che thee dei reveres e Kaboujiyah ( Cambyases ) il suo figlio..." Ora che ho messo la parte superiore del regno dell'Iran, di Babylon e delle nazioni dei quattro sensi sulla testa con l'aiuto (Ahura) di Mazda, annuncio che rispetterò le tradizioni, abitudini e religioni delle nazioni del mio impero e mai non ne lascio c'è ne dei miei regolatori e subalterni osservare giù sopra o insultarlo fino a che non sia vivo. D'ora in poi, lavorare (Ahura) a Mazda mi assegna il favore di regno, io imporrà il mio monarchy a nessuna nazione. Ciascuno è libero accettarla e se qualunque di loro scarti esso, io non risolve mai sulla guerra regnare. Fino a che non sia il re dell'Iran, di Babylon e delle nazioni dei quattro sensi, non lascio mai chiunque oppress alcuni altri e se accade, prenderò la sua parte posteriore di destra e penalizzerò il oppressor.
E fino all'sono il monarca, mai non lascio chiunque prendere il possesso delle proprietà mobili ed atterrate degli altre da forza o senza compensazione. Fino a che non sia vivo, impedisco il lavoro non pagato e forzato. Al giorno, annuncio che tutto è libero scegliere una religione. Popoli sono libero vivere in tutte le regioni e prendere un lavoro a condizione che non violano mai altri diritti.
Nessuno hanno potuto essere penalizzati per i difetti dei suoi parenti. Impedisco lo slavery ed i miei regolatori e subalterni sono obbligati proibire scambiare gli uomini e donne come schiavi all'interno dei loro propri dominii di regolamento. Tale tradizioni dovrebbe exterminated il mondo sopra.
Imploro (Ahura) a Mazda per incitarlo a riuscire a rispettare i miei obblighi alle nazioni dell'Iran (Persia), di Babylon e di quei dei quattro sensi.

ترجمه قسمت اول از منشور کوروش به زبان روسی :

Я — Кир, царь мира, великий царь, могучий царь, царь Вавилона, царь Шумера и Аккада, царь четырех стран, сын Камбиса, великого царя, царя города Аншана, внук Кира, великого царя, царя города Аншана, потомок Теиспа, великого царя, царя города Аншана, отрасль вечного царства, династия которого любезна Белу и Набу, владычество которого приятно их сердцу. Когда я мирно вошел в Вавилон и при ликованиях и веселии во дворце царей занял царское жилище, Мардук, великий владыка, склонил ко мне благородное сердце жителей Вавилона за то, что я ежедневно помышлял о его почитании. Мои многочисленные войска мирно вступили в Вавилон. Во весь Шумер и Аккад я не допустил врага. Забота о внутренних делах Вавилона и обо всех его святилищах тронула меня, и жители Вавилона нашли исполнение своих желаний, и бесчестное иго было с них снято. Я отвратил разрушение их жилищ и устранил их падение. Моим благословенным деяниям возрадовался Мардук, великий владыка, и благословил меня, Кира, царя, чтущего его, и Камбиса, моего сына, и все мое войско милостью, когда мы искренне и радостно величали его возвышенное божество. Все цари, сидящие во дворцах всех стран света, от Верхнего моря до Нижнего... и в шатрах живущие цари запада, все вместе принесли свою тяжелую дань и целовали в Вавилоне мои ноги. До Ашшура и Суз: Агаде, Эшнунак, Замбан, Метурну, Дери, вместе с областью земли Гутиев, города по ту сторону Тигра, основанные с древних дней, богов, живущих в них, вернул я на их места и дал им обитать там навеки. Всех их жителей собрал я и восстановил их жилища. И богам Шумера и Аккада, которых Набонид, к гневу владыки богов, перенес в Вавилон, дал я, по повелению Мардука, великого владыки, невредимо принять обитание в их чертогах ,Веселия сердца,. Все боги, возвращенные мною в свои города, да молятся ежедневно пред Белом и Набу (Нево) о долготе дней моих, замолвят за меня милостивое слово и скажут Мардуку, моему владыке: да будет Киру, царю, чтущему тебя, и Камбису, его сыну...,

نمونه زير را هم که کمی کامل تر از نمونه ترجمه شده است ، اينجا می آورم :
١...
٢. ... همه جهان.
٣. ... مرد ناشايستی (بنام نبونيد) به فرمانروايی كشورش رسيده بود.
٤. ... او آيينهای كهن را از ميان برد و چيزهای ساختگی بهجای آن گذاشت.
٥. معبدی به تقليد از نيايشگاه ازگيلا Esagila برای شهر اور Ur و ديگر شهرها ساخت.
٦. او كار ناشايست قربانی كردن را رواج داد كه پيش از آن نبود... هر روز كارهايی ناپسند ميكرد، خشونت و بدكرداری.
٧. او كارهای ... روزمره را دشوار ساخت، او با مقررات نامناسب در زندگی مردم دخالت ميكرد، اندوه و غم را در شهرها پراكند. او از پرستش مردوك Marduk خدای بزرگ روی برگرداند.
٨. او مردم را به سختی معاش دچار كرد، هر روز به شيوهای ساكنان شهر را آزار ميداد، او با كارهای خشن خود مردم را نابود ميكرد... همه مردم را.
٩. از ناله و دادخواهی مردم، انليل Enlil خدای بزرگ (= مردوك) ناراحت شد... ديگر ايزدان آن سرزمين را ترك كرده بودند (منظور آبادانی و فراوانی و آرامش).
١٠. مردم از خدای بزرگ ميخواستند تا به وضع همه باشندگان روی زمين كه زندگی و كاشانهاشان رو به ويرانی ميرفت، توجه كند. مردوك خدای بزرگ اراده كرد تا ايزدان به بال بازگردند.
١١. ساكنان سرزمين سومر Sumer و اكد Akad مانند مردگان شده بودند. مردوك به سوی آنان متوجه شد و بر آنان رحمت آورد.
١٢. مردوك به دنبال فرمانروايی دادگر در سراسر همه كشورها به جستوجو پرداخت، به جستوجوی شاهی خوب كه او را ياری دهد.
آنگاه او نام كورش پادشاه انشان Anshan را برخواند، از او بهنام پادشاه جهان ياد كرد.
١٣. او تمام سرزمين گوتی Guti و همه مردمان ماد را به فرمانبرداری كورش درآورد. كورش با هر ”سياه سر” (منظور همه انسانها) دادگرانه رفتار كرد.
١٤. كورش با راستی و عدالت كشور را اداره ميكرد. مردوك خدای بزرگ با شادی از كردار نيك و انديشه نيك اين پشتيبان مردم خرسند بود.
١٥. بنابر اين او كورش را بر انگيخت تا راه بابل را در پيش گيرد، در حالی كه خودش همچون ياوری راستين دوشادوش او گام بر ميداشت.
١٦. لشكر پرشمار او كه همچون آب رودخانه شمارشناپذير بود، آراسته به انواع جنگ افزارها در كنار او ره ميسپردند.
١٧. مردوك مقدر كرد تا كورش بدون جنگ و خونريزی به شهر بابل وارد شود. او بابل را از هر بلايی ايمن داشت. او نبونيدشاه را به دست كورش سپرد.
١٨. مردم بابل، سراسر سرزمين سومر و اكد و همه فرمانروايان محلی فرمان كورش را پذيرفتند. از پادشاهی او شادمان شدند و با چهرههای درخشان او را بوسيدند.
١٩. مردم سروری را شادباش گفتند كه به ياری او از چنگال مرگ و غم رهايی يافتند و به زندگی بازگشتند. همه ايزدان او را ستودند و نامش را گرامی داشتند.
٢٠. منم كورش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اكد، شاه چهارگوشه جهان.
٢١. پسر كمبوجيه، شاه بزرگ، شاه انشان، نوه كورش، شاه بزرگ، شاه انشان، نبيره چيش پيش، شاه بزرگ، شاه انشان.
٢٢. از دودمانی كه هميشه شاه بودهاند و فرمانروايياش را بل Bel (خدا) و نبو Nabu گرامی ميدارند و با خرسندی قلبی پادشاهی او را خواهانند.
آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم؛
٢٣. همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهرياری نشستم.
مردوك دلهای پاك مردم بابل را متوجه من كرد... زيرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.
٢٤. ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد.
٢٥. وضع داخلی بابل و جايگاههای مقدسش قلب مرا تكان داد... من برای صلح كوشيدم. نبونيد مردم درمانده بابل را به بردگی كشيده بود، كاری كه در خور شان آنان نبود.
٢٦. من بردهداری را برانداختم، به بدبختيهای آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نيازارند، فرمان دادم كه هيچ كس اهالی شهر را از هستی ساقط نكند، مردوك از كردار نيك من خشنود شد.
٢٧. او بر من، كورش، كه ستايشگر او هستم و بر كمبوجيه پسر من و همچنين بر همه سپاهيان من،
٢٨. بركت و مهربانياش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستوديم. به فرمان مردوك همه شاهان براورنگ پادشاهی نشسته اند.
٢٩. همه پادشاهان سرزمينها جهان، از دريای بالا تا دريای پايين (دريای مديترانه تا خليج فارس)، همه مردم سرزمينهای دور دست، همه پادشاهان آموری Amuri، همه چادرنشينان.
٣٠. مرا خراج گذاردند و در بابل بر من بوسه زدند. از ... تا آشور و شوش.
٣١. من شهرهای آگاده Agadeh، اشنونا Eshnuna، زمبان Zamban، متورنو Meturnu، دير Der، سرزمين گوتيان و همچنين شهرهای آن سوی دجله كه ويران شده بود را از نو ساختم.
٣٢. فرمان دادم تمام نيايشگاه هايی را كه بسته شده بود، بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاه ها را به جاهای خود بازگرداندم. همه مردمانی را كه پراكنده و آواره شده بودند به جايگاههای خود برگرداندم، خانههای ويران آنان را آباد كردم.
٣٣. همچنين پيكره خدايان سومر و اكد را كه نبونيد بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودی مردوك به شادی و خرمي،
٣٤. به نيايشگاه های خودشان بازگرداندم، باشد كه دلها شاد گردد. بشود كه خدايانی كه آنان را به جايگاههای مقدس نخستينشان بازگرداندم،
٣٥. هر روز در پيشگاه خدای بزرگ برايم خواستار زندگانی بلند باشند. بشود كه سخنان پربركت و نيكخواهانه برايم بيابند، بشود كه آنان به خدای من مردوك بگويند: كورششاه، پادشاهی است كه تو را گرامی ميدارد و پسرش كمبوجيه.
٣٦. بيگمان در روزهای سازندگي، همگی مردم بابل پادشاه را گرامی داشتند و من برای همه مردم جامعهای آرام مهيا ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا كردم.
٣٧. ...
٣٨. ... باروی بزرگ شهر بابل را استوار گردانيدم...
٣٩. ... ديوار آجری خندق شهر را،
٤٠. كه هيچيك از شاهان پيشين با بردگان به بيگاری گرفته شده به پايان نرسانيده بودند،
٤١. ... به سرانجام رسانيدم.
٤٢. دروازههايی بزرگ برای آنها گذاشتم با درهايی از چوب سدر و روكشی از مفرغ ...
٤٣. ...
٤٤ ...
٤٥. ... برای هميشه.

9 مهر 1384    13:44

Roshangari


نام کورش در کتاب تورات به صورت خوروش  آمده است که در روسی کهن به معنای مار  سياه زهرآگين و يا خروس جنگی است.

مجموعه 6 يادداشت از وبلاگ ناصر پورپيرار:

برای پدر محمد ، سلام

در باره سئوال تان، به گمانم بايد منتظر يک مقاله نسبتا مفصل باشيد که مجمل آن چنين است.

يادداشت 19

نام کورش در کتاب تورات به صورت خوروش  آمده است که در روسی کهن به معنای مار  سياه زهرآگين و يا خروس جنگی است. امروزه اين معنی را نمی توان در فرهنگ های زبان روسی يافت و تنها از مسير منابع اتيمولوزی زبان روسی دسترسی به آن ميسر است. اين همان واژه ای است که در پيشوند نام خروشچف هم ديده می شود. و لازم است اشاره کنم نام های فاميل روسی ارتباط گسترده ای با اسامی حيوانات وحشی و جنگلی دارد، مثلا زايتسف و يا مدويدوف که اولی به معنای از خانواده ی خرگوش ها و دومی به معنای از خانواده ی خرس هاست. بدين ترتيب نام کورش يک لقب محلی روسی است که اشاره به يک حيوان بی رحم دارد و با ردی که از او در تاريخ به عنوان تخريب کننده ی بی امان تمدن شرق ميانه باقی مانده ، کاملا منطبق است. ِ

و به همين ترتيب است نام انشان که به غلط آن را قسمتی از ايلام و در حوزه ی کنونی منطقه فارس شناخته اند. اين هم از آن حقه بازی های پروفسوران عالی مقام دانشگاه های اروپا است که برای وصله پينه کردن تاريخ هخامنشيان از هيچ جعل و تفسير احمقانه ای روی نگردانده اند. آن ها يک دولت و امپراتوری جعلی تر و بی نشانه تر از اشکانيان، به نام امپراتوری و تمدن ماد بدون هيچ نشانه ديرين شناسی و قوم شناسی و باستان شناسی ساخته اند تا فقط گهواره ای برای پرورش کورش و محملی برای ايرانی شناختن او تدارک ديده باشند و چون کورش در گل نبشته ی بابلی اش خود را برخاسته از انشان معرفی می کند، پس از ۲۵۰۰ سال با سرهم بندی کردن مشتی مطالب قلابی بی سر وته و نامفهوم کوشيده اند انشان را همان فارس معرفی کنند که در اصل نه يک نام بومی قبيله ای و جغرافيايی، بل واژه ای تحقير کننده و شبه ناسزا، به معنای غريبه و بی خانمان و ولگرد است، که بوميان ايران و بين النهرين بر متجاوزين هخامنشی گذارده اند. اشاره کنم که  واژه ی هخامنش نيز لقب ديگری است که پس از تسلط داريوش و نخست وزيری مردخای و انتخاب استر به عنوان ملکه ی داريوش و قتل عام پرخشونت مخالفان يهود در سراسر ايران، که نزد يهوديان به عيد پوريم معروف است و بالاخره تسلط کامل رابی های يهود بر ايران و بين النهرين، مردم شکست خورده ی منطقه بر قوم داريوش نهادند و آن ها را حاخام منش به معنای پيرو روحانيت يهود نام نهادند. اين نام پس از خروج قوم کورش از منطقه، به سبب شکست شان از اسکندر، هرگز در تاريخ ايران تکرار نشده و تا ۸۰ سال پيش هيچ کس با آن آشنا نبوده است و اين خود دليل بزرگی  است که بوميان ايران هخامنشيان را مهاجم و غريبه می شناخته اند. بيگانگی آن ها برای بوميان ايران تا به آن حد جدی و خاطره ی ويرانگری های شان در بين النهرين و ايران چندان با نفرت و خشم عمومی توام بوده است که ردی از اين امپراتوری را، تا ۸۰ سال پيش، حتی در افسانه های شاهنامه نيز نمی يابيم.   

تلفظ درست انشان ، که کورش در گل نبشته ی بابلی اش، سرزمين و زادگاه و مرکز قدرت بومی خويش معرفی می کند، انزان است، که به صورت انزاب نيز ثبت است و نام ناحيه ی بزرگی در حاشيه ی شرقی دريای سياه بوده است که درست با همين تلفظ، هنوز بر چند دهکده ی پراکنده از حوالی اردبيل تا سوچی در کناره دريای سياه باقی مانده است. استادان عالی مقام اروپايی کوشيده اند به مدد يک گونی سريش اين نام را با جغرافيای فارس کنونی منطبق کنند. (ادامه دارد)

 

يادداشت 20

بدين ترتيب براي نخستين بار، كلمه‌ي فارس را در كتيبه‌ي بيستون داريوش مي‌يابيم و پيش از آن در هيچ صورتي و حتي در گل نوشته‌ي كورش، اين واژه ثبت و يافت نشده است. اين كتيبه تعدادي واژه‌ و اسامي ديگر نيز ارائه داده است كه باز هم براي اولين بار در اسناد تاريخي ايران ديده مي‌شود:

هخامنش: به عنوان بنيان‌گذار ناشناس سلسله‌ي هخامنشي

پارس: به عنوان اشاره‌اي بر قوم حاكم

بگ: به عنوان نام يك خدا

ارت: به عنوان نام خدايي ديگر

اورمزد: به عنوان صفتي براي خدا، با مفهوم سرزمين بخش

امپراتوري هخامنشيان، درست پس از مرگ كورش، به علت مخالفت كمبوجيه و برديا با تسلط يهوديان بر آن امپراتوري، در حال از هم پاشيدن بود. يهوديان كه سرمايه‌گذاري كلان خود براي استقرار كورش را در خطر مي‌ديدند، با كودتاي داريوش، موفق به حذف آن دو برادر و موجب ظهور شاخه‌ي جديدي در آن امپراتوري به سر كردگي داريوش شدند و امپراتوري نوپا را به طور كامل در اختيار گرفتند. پس از اين تحول به  نام‌هاي كاملاً جديدي در آن تجمع، چون آريارمن، ارشام، ويده فرنه، گئوبروه، بگ‌بوخشه، ارت منش، ارت‌شير و غيره برمي‌خوريم، كه تمامي آن‌ها نام‌هاي ساختگي و دائرة‌المعارفي‌اند،  با ديگر اسامي بوميان ايران، چون مرتي‌يه، چين چه فري، ويزدات، كه در همان كتيبه آمده، تطابق و همخواني ندارند و به احتمال زياد به جاي نام‌هاي يهودي شخص داريوش و همراهان کودتاگر او به كار رفته‌اند. پيدا شدن اين اسامي جديد، در نام‌گذاري‌ سلاطين هخامنشي، كه با اسامي ثبت شده‌ در زبان ايلامي و كردي و اورارتويي هيچ سنخيتي ندارند، نشان مي‌دهد كه مركزي در كار استحكام و سازمان‌دهي مديريت سياسي، فرهنگي و نظامي اين امپراتوري با هدف‌هاي خود بوده است. چندان كه پيدايش خط ميخي هخامنشي و ساختمان مركزي تخت جمشيد را نيز درست در همين ايام و با ظهور داريوش برابر مي‌بينيم. در اين باره اسناد محكم تاريخي لازم را در جلد اول كتاب 12 قرن سكوت ارائه داده‌ام.

اين اسناد با صراحت تمام مسلم مي‌كند كه اين نيروي فرهنگي و خردمند، پس از كشتن كمبوجيه و بردياي ضد يهود، در جريان كودتاي داريوش و قتل سراسري تمام طرفداران آن‌ها، دربار هخامنشيان را در اختيار گرفته‌اند. تورات به دفعات بر اين تسلط كامل رابي‌هاي يهود بر دربار هخامنشيان تأكيد مي‌گذارد، كه مشروح آن را مي‌توان در كتاب‌هاي استر، عزرا، نحميا، دانيال و اشعيا در تورات يافت و من كوشيده‌ام گزيده‌اي از آن ها را در همان بخش اول كتاب 12 قرن سكوت ارائه دهم. سئوال بزرگ تاريخي، كه در اين مرحله بروز مي‌كند سئوالاتي است كه مي‌توان درباره‌ي ساختمان و سطر نوشته‌هاي پاسارگاد ارائه داد و در كوشش براي يافتن پاسخي براي اين سئوالات، پرده‌ي ديگري از جعليات تاريخي مورخين يهود درباره‌ي آن دوران را گشود. (ادامه دارد

 

 

يادداشتی برای آقای همدانلی

سلام، در يادداشت ۲۰ از اسناد کردی سخنی نگفته ام، آن جا صحبت از اسامی شناخته شده ی تاريخی در سه زبان کردی، اورارتويی و ايلام بود. کاملا قبول دارم که کلمه ای مکتوب به زبان کردی، که متعلق به پيش از دوران اسلامی باشد، نيافته ايم و ترديد ندارم که از قوم ماد تاکنون حتی به قدر يک دکمه ی لباس و يا نعل اسب اشياء و اسناد باستانی، در همدان و هيچ کجای ديگر به دست نيامده و ذکر نام اين قوم احتمالا ناشی از بد خوانی عمدی نام مانايی هاست، که در اسناد بين النهرين به صورت ماندی ها هم آمده است، چندان که اينک به يقين کامل می توان مدعی شد که تمام ادعاها درباره ی قوم ماد جعل مطلق و در واقع بافتن آستری مناسب، برای لباس ظاهرا فاخر هخامنشيان است. زيرا بدون افسانه های مادی، کورش بدون پدر بزرگ، بدون همسر، بدون جنگل بان پرورش دهنده و بدون گنجينه های همدان می ماند و قصه ی کودکانه ی ظهور کورش از پاسارگاد و پارس، بدون مقدمه های سرگرم کننده آغاز می شد.

باری بحث من بر سر غير بومی و غير محلی بودن اسامی هخامنشی، پس از ظهور داريوش بود و اشاره کردم که اين اسامی، ساختگی و انسکلوپديک است و هرکدام را  به منظور تاکيد بر موضوعی مثلا خدای بگ و يا خدای ارت ساخته اند، درست مانند لقب جعلی آريا مهر که برای محمد رضا شاه تراشيدند. بعدها و در بحث پس از اسلام خواهم نوشت که کل زبان فارسی کنونی را، درست با همين شيوه، در اواخر قرن سوم هجری و در دربار سامانيان  سرپا کرده اند. 

مثلا نام های اورارتويی مانده بر کتيبه ی آذربايجان، که به وسيله ی مليک شويلی خوانده شده، چنين آواهايی دارد: کاديا اونی، پولو آدی، بيا ای نی، ليب لی اونی، آرگيشتی، که به آواهای ترکی و قفقاز جنوبی بسيار نزديک است و حتی واژه ی ترکی مستقيم آد و گيشتی را در آن می يابيم، که  نام آرگيشتی را می توان به گريزاننده ی مهاجمان ترجمه کرد وترکيبی است از دو واژه ترکی و يا در کتيبه های ايلامی به اسامی با آواهای عربی و خوزی بر می خوريم: شوتروک نهونته، هور پتيل، کوک نشور، تمتی هلکی. در اين اسامی نيز رد آواها و لغات کنونی و کهن اعراب جنوب و خوزی ها پيداست: هور، نشور، هلکی. حتی آوای آن چند اسمی که به اصطلاح از ماد ها ذکر می کنند، بسيار از آوای نام های پس از داريوش دور است: ايشتو ويگو، آستواکس، ارباکيس. به نظر من اين اسامی از آن ماندی ها و به آوای زبان ارمنی نزديک است، که همسايه ی ماندی ها بوده اند. اما آن اسامی که پس از داريوش در اسناد هخامنشی ظهور می کند، نه فقط با هيچ يک از آواهای اسامی اين همسايگان هخامنشی، بل که حتی با آوای واژه های مانده در کتيبه ی بيستون هم منطبق نيست و با آوای اسامی مانده در گل نبشته ی کورش ، مثلا آوای نام چش پش نيز قرابت ندارد.

بنا بر اين آقای همدانلی من هرگز  از اسناد و مکتوبات کردی و مادی چيزی نگفته ام و تا زمانی که لااقل يک نشانه ی قابل قبول يافت شود، چيزی نخواهم گفت.  و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر.

 

 

 

يادداشت 21

 

هيچ كس در دوگانگي مديريت امپراتوري هخامنشيان ترديد نكرده است، تا جايي كه اين دو مديريت را به علت تفاوت‌هاي اساسي و بنياني آن. به دو تيره‌ي مختلف آن قبيله منتسب كرده‌اند. اين دوگانگي را مي‌توان از طريق غير مستقيم ديگري نيز برملا كرد. مثلاً مفسران و مورخين يهود، با غلط خواندن گل نبشته‌ي كورش، (كه بخشي از نادرست گويي در باره‌ي آن را، در ابتداي بخش اول «پلي‌برگذشته» و در مقاله‌اي با نام «گل نبشته‌ي كورش» گفته‌ام)، و با استناد به يك جمله‌‌ي خودستايانه‌ي او در آن گل نبشته، كوشيده‌اند آن جمله را تا مقام نخستين منشور حقوق بشر بالا كشند و معلوم نيست بر كجاي سردر سازمان ملل بچسبانند!!! اما هرگز نخواسته‌اند بر اعترافات عديده‌ي داريوش در كتيبه‌ي بيستون، به گوش و دماغ‌بري، ميخ‌كوبي اسيران به دروازه‌ها و دار زدن‌هاي مكرر سرداران و رهبران مقاومت اقوام ايران و بين النهرين تفسيري بنويسند، و به سادگي بر اعمال او، كه نخستين نمونه‌ي سركوب به شيوه‌ي كنوني ارتش اسراييل و ايالات متحده و سپاهيان استماري 4 سده‌ي اخير در جهان بوده است، چشم پوشيده‌اند.

هنوز درباره‌ي خشونت هدايت شده‌ي داريوش در جلوگيري از گسترش مقاومت در ميان اقوام و ملت‌هاي مغلوب كورش، به صورت آكادميك، بررسي لازم صورت نگرفته است، اما اگر بخواهيم با استناد به همين روايت‌هاي موجود قضاوتي كنيم، بايد بگوييم در حالي كه اين اسناد به مسالمت‌جويي برديا و كمبوجيه نسبت به حقوق اقوام پاي‌مال كوروش اشاراتي مي‌كند، ديگر اسناد مستقيم و همزمان آن دوران، و بالاتر از همه متن كتيبه‌ي بيستون، به خشونت بي‌بديل داريوش در گزينش روشي مخالف كمبوجيه و برديا تصريح دارد. و آن گاه كه اشارات تورات و نقل‌هاي مستقيم مورخين يهود را، در مخالفت وسيع كمبوجيه با باز ساخت معابد اورشليم و متفرق كردن دوباره‌ي يهوديان و برچيدن تجمع تازه پديد آمده‌ي آن‌ها را در نظر مي‌گيريم، چشم انداز تازه‌اي در شناخت روابط يهود و هخامنشيان گشوده مي‌شود.

 

«مخالفت كمبوجيه نسبت به يهوديان به قسمي محسوس بود و توقف بناي خدا در آن عصر طوري در يهوديان مؤثر واقع گرديد كه بعضي از مورخين شرق چون عمل تبعيد يهوديان به وسيله‌ي او را نظير بخت النصر ديدند به اشتباه كمبوجيه را بخت النصر تصور كرده‌اند. يهوديان مقيم يهوديه، كه مجبوراً ساختن خانه خدا را متوقف كرده بودند، ادامه‌ي بناي خانه‌ي خدا را موكول به عصر شاهنشاه ديگري كه پي به اهميت اتحاد با يهود بَرَد، نمودند. مدت حكومت شش ساله كمبوجيه در بابل هنگام حيات پدرش و دوره‌ي 7 ساله‌ي سلطنت بعد از پدر، لطماتي نسبت به برنامه‌ي ملي يهود وارد كرد. چنان چه رويه‌ي كمبوجيه هم مانند پدرش ادامه مي‌يافت موقعيت بزرگي نصيب مهاجرين يهود مي‌شد». (حبيب لوي، تاريخ يهود ايران، جلد اول، ص 234)

 

 اگر به دستور پيشين كورش، كه به عنوان نخستين فرمان صادره‌ي او در بابل شناخته شده، رجوع كنيم، بدون مكث معلوم مي‌شود، كه فرزندان كورش در ارتباط با قوم يهود درست نقطه‌ي مقابل پدر عمل كرده‌اند.

 

«در سال اول سلطنت كورش، پادشاه پارس، خداوند آن چه را كه توسط ارمياي نبي فرموده بود، به انجام رساند. خداوند كورش را بر آن داشت تا فرماني صادر كند و آن را نوشته به سراسر زمين پهناورش بفرستد. اين است متن آن فرمان: من، كورش پارس، اعلام مي‌دارم كه خداوند، خداي آسمان‌ها، تمام ممالك جهان را به من بخشيده است و به من امر فرموده است كه براي او در شهر اورشليم كه در يهودا است خانه‌اي بسازم. بنابراين، از تمام يهودياني كه در سرزمين من هستند، كساني كه بخواهند مي‌توانند به آن‌جا بازگردند و خانه‌ي خداوند، خداي اسراييل را در اورشليم بنا كنند. خداي اسراييل همراه ايشان باشد! همسايگان اين يهوديان بايد به ايشان طلا و نقره، توشه راه و چهارپايان بدهند و نيز هدايا براي خانه‌ي خدا تقديم كنند». (عهد عتيق، عزرا، 4ـ1:1)

 

نكته‌ي بديع اين جاست كه تورات نظير همين فرمان را، از زبان داريوش نيز نقل مي‌كند، با اين تفاوت كه فرمان كورش به بازگشت اسيران و آغاز مجدد بناي خانه‌ي خدا در اورشليم تصريح دارد، در حالي كه فرمان داريوش بر رفع مزاحمت از باز ساخت بناي معبد اورشليم، كه پيش‌تر دستور آن را كورش داده بود، اشاره دارد. همين مطلب ساده بر اين حقيقت تاريخي صحه‌ي دوباره مي‌گذارد كه در فاصله‌ي اين دو فرمان، كه دوران حكمراني كمبوجيه و برديا است، روابط بين يهوديان و دربار هخامنشيان تيره بوده  و اين حقيقت ديگر تاريخی را محکم تر می کند که مسئوليت تاريخی قتل برديا و کمبوجيه با يهوديان است که برای آسودگی خيال خويش، داريوش را  در راس يک گروه هفت نفره ی کودتاگر، به قصابی مردم منظقه و قتل عام دشمنان يهود، در ايران و بين النهرين، می گمارند.

 

«بگذاريد خانه‌ي خدا دوباره در جاي سابق‌اش ساخته شود و مزاحم فرماندار يهودا و سران قوم يهود كه دست‌اندركار ساختن خانه خدا هستند، نشويد. بل كه براي پيشرفت كار بي‌ردنگ تمام مخارج ساختماني را از خزانه سلطنتي، از مالياتي كه در طرف غرب رود فرات جمع‌آوري مي‌شود، بپردازيد. هر روز، طبق درخواست كاهنانبي كه در اورشليم هستند به ايشان گندم، شراب، نمك، روغن زيتون و نيز گاو و قوچ و بره بدهيد تا قرباني‌هايي كه مورد پسند خداي آسماني است، تقديم نمايند و براي سلامتي پادشاه و پسران‌اش دعا كنند. هر كه اين  فرمان مرا تغيير دهد، چوبه‌داري از تيرهاي سقف خانه‌اش درست شود و ير آن به دار كشيده شود، و خانه‌اش به زباله‌دان تبديل گردد. هر پادشاه و هر قومي كه اين فرمان را تغيير دهد وخانه‌ي خدا را خراب كند، آن خدايي كه شهر اورشليم را براي محل خانه‌ي خود انتخاب كرده است، او را از بين ببرد. من، داريوش پادشاه، اين فرمان را صادر كردم، پس بدون تأخير اجرا شود». (تورات، عزرا، 12ـ 6:6)

 

بدين ترتيب محتواي اين نخستين اعلاميه‌ي داريوش، معلوم مي‌كند كه استقرار و استيلاي پر از جنايت و كودتا گرانه‌ي او در منطقه، فقط مي‌توانسته است با كمك يهوديان برقرار شده باشد، كه رفتار كمبوجيه و برديا را با بر باد رفتن آرزوهاي‌شان در توطئه‌ي مسلط كردن كورش بر مردم شرق ميانه، برابر مي‌ديدند. شايد اکنون ديگر اين بحث تازه گشوده درباره‌ي روابط هخامنشيان و قوم يهود را، به سرانجام روشني رسانده باشم و اگر كسي مترصد دريافت حقيقت بوده، اينك ديگر علت اصلي برآمدن ناگهاني امپراتوري هخامنشي در شرق ميانه، سبب و چه‌گونگي نابودي پياپي فرزندان كورش و نيز نحوه و دليل به قدرت رسيدن ماجراجويانه و پر از كشتار داريوش را، كه چيزي جز تجديد حيات و اقتدار قوم يهود در منطقه نبوده است، كشف خواهد كرد. (ادامه دارد)

 

 

چهارشنبه، 15 مرداد، 1382

 

يادداشت 22

 

باري، اينك داريوش با توسل به سخت‌ترين خشونت‌ها، بر منطقه مسلط شده است و يهوديان دريافته‌اند كه كنترل خشم اين همه قو م مغلوب، بي‌نظارت مستقيم آن‌ها ميسر نيست. تجربه‌ي حكومت كمبوجيه و شورش سراسري و عمومي ملت‌هاي متعددي در شرق ميانه، عليه سلطه‌ي هخامنشي، به آن‌ها فهمانده بود كه ادامه‌ي حيات آن امپراتوري محتاج برآوردن يك مركز قدرت جديد در جاي بابل ويران شده است. آن‌ها، چنان كه تورات به دفعات اعتراف مي‌كند، مهار اداره‌ي امپراتوري هخامنشيان را به دست گرفتند و نمايشات القا كننده‌ي عظمت را آغاز كردند : با تقليد از نقوش و سمبل‌ها و نشانه‌ها و معماري كاخ‌هاي آشور و بابل، و چنان كه داريوش خود اعتراف مي‌كند، با استفاده از هنرمندان ملت‌هاي شكست خورده‌ي بين النهرين و ايران، در شوش و تخت جمشيد و پاسارگاد و همدان، قصرهاي سلطنتي ساخته شد و براي بيان روايت نادرست رخ‌دادها، با كپي برداري از خطوط آشوري و بابلي، خط ساده‌اي اقتباس كردند. خطي كه فقط در سده‌ي نخست حكومت هخامنشيان به كار رفت، چنان كه از اردشير دوم به بعد، كتيبه‌هاي چند سطري سلاطين، به متون كوتاه مغلوط خام‌دستانه‌اي بدل شد كه گويي هيچ صاحب نظري براي تصحيح آن‌ها يافت نمي‌شده است. مورخ امروز با نگاه به كتيبه‌هاي سراپا مغلوط و معيوب اردشير دوم و سوم مطمئن مي‌شود كه آن امپراطوران و منشيان‌شان خواندن و نوشتن خطوط درباري خويش را نمي‌دانسته‌اند و اين هنوز در حالي است كه متن اين كتيبه ها، واژه به واژه، تقريباً رونوشت مكرري از كتيبه‌هاي امپراتوران پيشين هخامنشيان بوده است!!!

باري در اين كتيبه‌ها و به ويژه كتيبه‌ي داريوش در بيستون، براي نخستين بار به واژه‌ي فارس برمي‌خوريم كه مفاهيم گونه گوني را منتقل مي‌كند. به زحمت بتوان سند مكتوب باستاني ديگري يافت كه توسل به جعل و دروغ در آن، به وسعت كتيبه‌ي بيستون باشد. من هر بار كه متن اين كتيبه را مي‌خوانم از خود مي‌پرسم به چه سبب تاكنون در اين مطالب مغشوش باريك نشده‌اند و متني چنين مزورانه و در عين حال سفاكانه را سنگ نخست و پايه‌ي عمارت فرهنگ، تاريخ و هويت ايرانيان قرار داده‌اند؟!!!

من فقط به يكي از ده‌ها دروغ آشكار داريوش در كتيبه‌ي بيستون اشاره مي‌كنم تا معلوم شود چه گونه اسنادي را جدي گرفته‌اند وچه كساني، با چه حد از دانايي، كوشيده‌اند بر مبناي اين گونه پريشان نويسي‌هاي بي‌پايه، هخامنشيان را آغازگر تمدن و تاريخ ايران معرفي كنند. داريوش در بند 11 ستون 1 مي‌نويسد :

 

داريوش شاه گويد : پس از آن مغي گئومات نام از پ ئيسي يادووا برخاست. او به مردم دروغ گفت كه من برديا پسر كورش هستم و مردم همه از كمبوجيه برگشته به سوي او شدند.

 

و در سطر 26 ستون 4 مي‌نويسد :

 

داريوش شاه گويد : وه‌يزدات نام پارسي دروغ گفت كه من برديا پسر كورش هستم. او پارس را نافرمان كرد.

 

بدين ترتيب يك بار هم در كتيبه‌ي بيستون صحت اين ضرب المثل معروف به اثبات رسيد كه : «دروغ‌گو كم حافظه است»! به اين دليل داريوش را مي‌بينيم كه در كتيبه‌اش، به صورتي غيرعادي، به خواننده التماس مي‌كند كه سخنان او را دروغ نپندارند.

 

«تو كه از اين پس اين نوشته را خواهي خواند، كارهايي را كه در يك سال انجام داده‌ام باور كن و دروغ مپندار. قسم به اورمزد، كه دروغ نيست. و من هنوز تمام اعمال‌ام را ننوشته‌ام تا به نظر قابل باور بيايد و دروغ پنداشته نشود»!!! (كتيبه‌ي بيستون، ستون چهار، بندهاي 6 و 7 و 8)

 

آن چه در كتيبه‌ي بيستون بيش‌ترين حيرت مورخ را برمي‌انگيزد اين است كه داريوش به دفعات از شورش مردم پارس عليه حكومت هخامنشيان سخن مي‌گويد. آيا اين چه گونه امپراتوري پارسيان است، كه هم از آغاز، پارسيان عليه آن ‌شوريده اند؟!!! (ادامه دارد)

 

 

 

به راستي كه از متن كتيبه‌ي بيستون دريافت دقيق مفهوم واژه‌ي پارس ناممكن است. پيش تر نوشته بودم كه واژه‌ي «پارسه» يك ناسزا و به معناي ولگرد و بي‌خانمان و مهاجم ناشناس است. اين معنا هنوز هم در واژه‌نامه‌هاي كردي و فارسي ضبط است و مي‌تواند پس از هجوم ناگهاني قوم غريبه‌ي هخامنشي، از سوي بوميان شرق ميانه و ايران، به عنوان لقبي تحقيرآميز به قبيله‌ي كورش، به خصوص پس از خون ريزي‌هاي سراسري داريوش بخشيده شده باشد و بررسي‌هاي گمانه ها‌ي ديگري كه در بخش اول كتاب 12 قرن سكوت ضبط است و تقريباً در صحت اين گمانه‌ها ترديد ندارم، زيرا واژه‌ي پارسه يك لغت نوظهور و بدون پشتوانه‌ي قومي و جغرافيايي است، كه پس از تسلط داريوش بر ايران عرضه مي‌شود و ثبت مكرر آن در كتيبه‌ي بيستون نيز كاربرد مبهم و نامعيني دارد.

داريوش، در درجه‌ي نخست، همدستان خود در كودتاي عليه برديا و كمبوجيه، و نيز سركرده‌گان نظاميان‌اش را، كه به سركوب سرداران اقوام مقاوم مي‌فرستاد، پارسي خوانده است، كه مي‌تواند روزنه‌ي روشني به لقب بودن اين عنوان بگشايد :

 

« ويدرن نام پارسي، بنده‌ي من، او را سركرده‌ي آن سپاه كردم ووميس نام پارسي، بنده‌ي من، او را به سرکوب فرستادم پس از آن سپاه فارس را فرستادم ارت وردي‌ي نام پارسي، بنده‌ی من، او را فرمانده‌ی آنان کردم... ويوان نام پارسی، بنده‌ی من را سردار آن‌ها کردم... ويدفرنا نام پارسي، بنده‌ی من او را سردار آنان كردم در زمان كشتن گئومات مغ اين مردان با من همكاري كردند و همدستان من بودند : ويدفرنا، پسر وايسپار پارسي، اوتان پسر ثوخر فارسي، گئوبروو پسر مردوني‌ي پارسي، ويدرن پسر بگابيگن فارسي، بگ بوخش پسر داتودهي پارسي، اردومنش پسر دهوك پارسي ».

 

بدين ترتيب داريوش عمدتاً سركردگان نظامي و همدستان خود را پارسي مي‌خواند و هر چند مواردي هم در كتيبه از واژه‌ي پارس مفهومي جغرافيايي برداشت مي‌شود، اما اين جغرافيا نامعين و پريشان است و اشاره‌ي درستي به منطقه‌اي خاص ندارد.

مطلب بسيار مهم در كتيبه اين است، كه در مواردي، داريوش به نافرماني و شورش سپاهيان و سرداران پارسي خود نيز اشاره مي‌كند و عمده‌ترين شان، كه شايسته‌ي دقت فراوان است. در بند 5 ستون 3 كتيبه‌ي بيستون ثبت است :

 

« پس از آن سپاه پارسي مستقر در كاخ، كه پيش‌تر از يهوديه آمده بود، نسبت به من نافرمان شد ».  (شارپ،فرمان های شاهنشاهان هخامنشی، ص۵۰ وپاورقی)

 

همين که داريوش سپاه يهودی را که از اورشليم به کمک او فرستاده اند، و چنان که خود نوشته، در حساس ترين نقطه، يعنی کاخ او به عنوان گارد حفاظتی مستقر بوده اند را ، سپاه پارسی می خواند، خود به خود تکليف اين واژه را معلوم می کند، اما حقه‌بازان دغلي كه خود را كتيبه‌خوان و شرق شناس و ايران شناس و زبان شناس و از اين قبيل عنوان‌هاي قلابي مي‌دانند، واژه‌ي كاملاً قابل فهم و آشنای «‌يدايا‌» در سطر بالا را، با وقاحت تمام، «‌انشان‌» خوانده و ثبت كرده‌اند!!!!! آيا همين طفره زدن و تغيير نام، مشت آنان را نمي‌گشايد، آبروي‌شان را نمي‌ريزد و معلوم نمي‌كند كه اين به اصطلاح شرق‌شناسان يهود، خود به خوبي از اصل ماجراي قوم‌شان و كورش و داريوش باخبرند و آيا همين سطر كتيبه‌ي بيستون نشان نمي‌دهد كه محافظان و نظاميان و سازمان‌دهندگان آن امپراتوري را، از ميان قوم بني‌اسرائيل مي‌گزيده‌اند؟ و صحت ادعای مرا که می‌گويم اين اسامی ساختگی است و جايگزين نام‌های يهودی کرده اند، اثبات نمی‌کند؟ آيا اشارات صريح تورات بر اين كه دانيال و نحميا و مردخاي و عزرا، يعني ربي‌هاي برجسته‌ي يهود، به زمان داريوش و خشايارشا، شخص دوم و در واقع کارگردان حكومت هخامنشی بوده‌اند، تصوير آن امپراتوری يهود ساخته را تكميل نمي‌كند؟ آيا اين سئوال براي باستان‌پرستان ما گشوده نيست كه چه گونه ممكن است كورش در گل نبشته‌اش تلفظ درست انشان را بداند، اما داريوش آن را يدايا بخواند؟ و آيا سرانجام از ميان اين انبوه ايران شناسان سند ساز بي‌سواد و حيله‌گر، كسي آماده‌ي پاسخ‌گويي به اين سئوالات عمده هست؟

 

باري، پس از سقوط هخامنشيان، به دست اسكندر نجات بخش و گريز بقاياي آنان، به سرزمين بومي خود، يعني سرزمين خزران و سد بستن اسكندر ذوالقرنين بر مسير بازگشت آن‌ها، در دربند قفقاز، به تقاضاي بوميان ايران، كه عيناً با توضيح قرآن نيز منطبق است، طومار هخامنشيان و به دنبال آنان، طومار اين واژه‌ي پارس، تا ظهور رضاشاه، درهم پيچيده شد. (ادامه دارد)

 

 

يادداشت ۲۴ (آخرين يادداشت برای پدر محمد)

از پس فرار وحشيان هخامنشی، به آن سوی کوه های قفقاز، تا ۸۰ سال پيش، که يهوديان، سپاه جديد شعوبيه را ، برای ايجاد تفرقه در ميان اقوام ايران و در ميان ملت های منطقه، به ميدان ايران فرستادند، هيچ سلسله و سلطان و سرداری، خود و سلسله اش را فارس نخوانده است، مدعی نبوده است که فارس ها تمدن و هستی و هويت ايرانيان را بنيان گذارده اند، نگفته است که ديگر اقوام ايران، از نظر سياسی و اقتصادی و فرهنگی، بايد که زير دست فارس ها بمانند و در ۲۲۰۰ سال گذشته، هرگز صاحب انديشه و قلم و مقامی، به سبب فارس بودن، بر خود نباليده است و به آن سبب، امکانات اين سرزمين را ملک طلق خويش نپنداشته است. در ايران، چه عرب حکومت کرده است و چه ترک و چه لر، حيات ملی ايرانيان، در روابطی بسيار پيچيده و پنهان، در سايه ی رعايت فدراليسمی نانوشته، اما پرتواان، تا زمان رضا شاه، با شاخص آشکار بقای ملی، ادامه داشته است.

گواهی تاريخ می گويد که از سلجوقيان و مغول و قاجار و از امويان و عباسيان و انبوه کارگزاران خلفای حاکم، و از نادر خان خراسانی، تا کريم خان لر، هرگز نکوشيده اند که ترکی و عربی و مغولی و فارسی را، به عنوان زبان رسمی و ملی جا بزنند و پيوسته نيازهای منشآتی و علمی و دينی ايران، با کمک گرفتن از زبان توانای عرب، نيازهای احساسی و فراغتی، با سرودن شعر به مخلوطی از زبان فارسی و عربی، و روابط درونی اقوام و ايلات، با زبان های بومی گذشته است.

از زمان رضا شاه اطوارها و افتخارات قلابی هخامنشی خواهی و جدايی طلبی و زياده جويی فارس ها را به جريان انداخته اند و لشکر فارس ها را به سرکوب سران اقوام و قبايلی فرستاده اند ، که چند هزاره در هويت بومی خويش می زيستند و به ضرب و زور تفنگ، و با کمک روشن فکری نادان و ناتوان و مهمل باف سده ی اخير، بدون هيچ محدوده و رعايتی، زبان و پوشش و آموزش آبکی  و مفتخر و متکی به افسانه های شاهنامه و ديوان های شعر فارس ها را، جايگزين فرهنگ بسيار متنوع و غنی بوميان اين سرزمين کرده اند. و از همان زمان، ديگر از آن فدراليسم نانوشته، ولی مقدس و ملی، که بقای عمومی را تامين و تضمين کرده است، اثری نمی بينيم، همه مدعی يکديگريم و در هر فرصت تاريخی، پيش و بيش از همه، به حساب کشی قومی مشغول می شويم، که نمونه ی روشن آن را، در رخ دادهای پس از انقلاب اخير ديديم و ديديم که يک فرصت طلايی، برای همبستگی و بهره برداری از امکانات ملی را، مطالبات ستيزه جويانه ی قومی، که عکس العمل طبيعی روش های فارس پرستانه ی پيشين، از زمان رضا شاه بود، به بی راهه برد.  

اينک هرچند که سرسخت ترين فارس پرستان و افسانه ساز ترين هخامنشی خواهان، از قماش شعبانی و شاپور شهبازی و مشتی ديگر، هنوز می تازند، اطوارهای نوظهور و نژاد پرستانه ی باستان  گرايان را، که يهوديان به رضا شاه و محمد رضا شاه ديکته کرده اند، در مراکز آموزشی و اداری به ذهن جوانان ما تزريق می کنند و با  آموزه های شوونيستی، تاريخ را به کپک زدگی کشانده اند و با افيون قصه های شاهنامه ای تخدير کرده اند؛ اما وقت است که برعليه اين بدآموزی ها اقدام کنيم، اين فرهنگ هنوز متکی به افتخارات دروغين ظاهرا ملی را، که مورخين فرمان بر کليسا و کنيسه برای ما ساخته اند، به دور اندازيم، به خصلت های کهن ايرانيان پيش از داريوش بازگرديم، اتحادی رسمی و قانونی و برابر حقوق را پايه ريزيم و به نيازهای بوميان ايران توجه کنيم که صاحبان اصلی اين سرزمين اند و ۷۰۰۰ سال است با اين آب و خاک، بدون ستيزه ی ملی، و در نهايت صبوری، ساخته اند. اين اصلی ترين و گشاده ترين دری است که برای عبور عمومی به آينده ی تابناک ميهن مان باز می کنيم. و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر. 

 


هخامنشیان با اشکانیان و ساسانیان سه سلسله ی هراس انگیز و خونریز تاریخ ایران  

هزار و دویست سال تسلط قبایل ناشناس هخامنشی و اشکانی و ساسانی بر سرزمین و مردم ایران 

دورانی که ایران از هر بابت دچار افول میشود و در زیر ساخت فرهنگ بشری غایب است 

هخامنشیان امپراطوری بربرهای وحشی  

>>Barbarism<<


تخت جمشید

دست آورد تازه ای برای رسوا سازی مبلغین دروغ!

ناصر پور پيرار

زمانی که کرسی های باستان شناسی و اکتشاف و تاریخ و بنگاه مسافر کشی میراث، که مسئول انتقال داده های نو به فرهنگ ملی اند، نسبت به انباشت دروغ در کیسه ی هویت و هستی ایرانیان بی اعتنایی کردند و معلوم شد که راهبران و مدیران مسئول این مراکز و نیز دانش آموختگان صاحب آوازه ی این مقولات، نان و نام و رونق و روزی خود را در تبعیت مدام از مهملات دست ساخت شیادان ایران شناس غالبا یهودی تشخیص داده اند، برای اثبات درستی یک مورد از ده ها سند عرضه شده در مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران»، با رویکرد ناگزیر  به سازمان دیگری، که منافع و مضار کم تری در مواجهه با حقیقت ناب داشت، سرانجام موفق به کسب نظر فنی «سازمان نظام مهندسی» درباره ی ابنیه ی تخت جمشید شدم. این ابراز و اظهار نظر، که در مجموع بسیار محافظه کارانه و مفاد مکتوب و محتوای شفاهی آن بسیار با یکدیگر متفاوت است، پس از آن حاصل شد که تقاضای بازدید از تخت جمشید را به وسیله ی نمایندگانی از کارشناسان «سازمان نظام مهندسی» و اظهار نظر فنی درباره آن خرابه ها را ارائه دادم و پس از موافقت طی دو روز بازدید از منطقه سرانجام نامه ی زیر با شماره  ۹۰۳۲/۸۴/ ۱۱۰ را به عنوان برداشت مهندسین بازدید کننده از آن مجموعه  دریافت کردم.

«پیرو درخواست سازمان نظام مهندسی ساختمان جهت مطالعه ی میدانی محوطه ی تخت جمشید، در تاریخ ۹/۹/۸۴ عازم شیراز و روز پنج شنبه ۱۰/۹/۸۴ از محوطه ی تخت جمشید دیدار کردیم.

با توجه به وضع موجود این مجموعه و پس از بازدید کامل نتایج حاصله به شرح زیر اعلام می گردد: در تمامی محوطه کارهای ناتمام که بیش تر آن ها حجاری و نقوش تزیینی از محل های مهم مانند ورودی ها و راه پله ها را تشکیل می داد، به چشم می خورد. نمای اصلی سکوی غربی که نزدیک پلکان ورودی است، به صورت کامل تراش نخورده است. تعدادی از ته ستون ها و نقوش ورودی ها و درگاه ها به صورت مصالح خام و تراش نخورده باقی است. در دروازه ی ورودی سقف و تزیینات اجرا نشده  و به نظر می رسد حجم سنگی که هنوز بر روی زمین قرار دارد، برای پوشش سقف در نظر گرفته شده بوده است. تصاویر تمامی موارد یاد شده به صورت یک سی دی به ضمیمه تقدیم می گردد».  

در زیر چند عکس از مجموعه تصاویر برداشته شده به وسیله ی کارشناسان را همراه توضیح ملاحظه می کنید:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پایین دورنمای کارهای ناتمام حجاری در دیوار غربی و بالا نمایش یکی از ده ها نمونه از بلوک های نیمه تراش در دیوار غربی، از نزدیک.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دو نمونه از سر ستون های نیمه تراش در کارگاه خارج از صفه.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سمت راست بلوک بزرگ مجوف که به عنوان تاج و سقف خروجی جنوبی در دروازه ی ملل مشغول تراش و آماده سازی بوده اند و هنوز بر زمین است. سمت چپ بدنه ی جنوبی ورودی غربی دروازه ی ملل را می بینید که کم ترین آثاری از دیوار جنبی، مانند ملات را بر خود ندارد.

یک ستون و یک پایه ستون نیمه تراش در محوطه ی معروف به کاخ داریوش سوم.

دو اسفنکس مقابل کاخ ۱۰۰ ستون که هنوز در ابتدای تراش و متشکل از سنگ های خام برهم چیده است.

دو زیر ستون از کاخ صد ستون که هنوز قوزهای انتهایی آن تراش نخورده است.

 

سمت راست یک پخ اندازی نیمه تراش را در یکی از چراغ دان های کاخ صد ستون و سمت راست نیمه تراش بودن پخ کنار سر دری را در کاخ صد ستون نمایش می دهد. در هر دو مورد سنگ بنا فاقد آثار دیوار چینی جنبی است

 

نقش دو سرباز کنار هم در دیوار شرقی سه دروازه. نقش اندازی خنجر سرباز سمت راست کامل و در سمت چپ نیمه کاره است.

تراش گوشواره و سر کمان سرباز بالا از جمله نقوش دیوار شمالی بنای سه دروازه نیمه کاره مانده است!

دو نمونه از ده ها گل اندازی نیمه تمام در دیوار شرقی کاخ آپادانا.

چند سرباز حجاری نشده با دسن سنگ خام در دیوار شرقی کاخ آپادانا.

در زیر نمای دیواری از ضلع شمالی و شرقی کاخ آپادانا  که به کلی کار حجاری در آن ها آغاز نشده و محل اتصال دو  ضلع دیوار نبش اندازی نشده است. در بالا دیواری از ضلع غربی کاخ خشایارشا را می بینید که فقط بخشی از آن حجاری شده است.

نمونه های بالا تنها قسمت کوچکی از عیوبات اجرایی در تخت جمشید است. در حال حاضر به سادگی و با مراجعه به نقایص معماری در خرابه های تخت جمشید می توان در هر مجمع کارشناسی اثبات کرد که هیچ یک از پانل های ساختمانی تخت جمشید به مرحله ی اتمام نرسیده و هیچ یک از کاخ های آن هرگز قابل سکونت نبوده است. آیا با قبول این حقیقت قابل عرضه و اثبات چه چیزی از امپراتوری قلابی هخامنشیان باقی خواهد ماند؟

www.iranisnotpersia.com 

 MENBEH : ShamsTabriz 2006 01 10


پورپیرار در طی سخنرانی پر تنشی در دانشگاه زنجان اظهار داشت:

تاریخ امروز ایران روایت ایرانیان نیست

فاجعه پوریم به عنوان بزرگترین واقعه تمدن سوز تاریخ بشر،

 به  دستور داریوش هخامنشی به وقوع پیوسته است!

<<<<<<<<<<


امپراتوری شیطان
پادشاهان پارس جنایت کاران بزرگ تاریخ بوده اند
آیا نمایشگاه موزه ی بریتانیا امروزه قصد دارد آنان را عادل نشان دهد؟
کاری از جاناتان جونز، منتقد تاریخ هنر، روزنامه ی گاردین

 چاپ لندن، پنج شنبه ۸ سپتامبر ۲۰۰۵
ترجمه ی مهرداد بامدادان، شیراز


The evil empire

Persia's kings are history's great villains.

The tomb of

" Cyrus the Great " 

at  Pasargadae


شوينسم بيمارگونه‌ای
كه در ايران
دامن زده می‌شود
اميرعلی لاهرودی
 
 
 
 

 

ماهنامه «ايران مهر»(شماره ۱٤ و ۱۵ تير و مرداد ۱۳۸٤)  فردی بنام قاسم آذينی فر، «پروفسور» ناروق صفی زاده نامی را پيدا كرده و با او درباره تاريخ ايران و نژاد آريايی مصاحبه كرده است .

     به چند نمونه مختصر از اين هذيان گويی اشاره می‌كنيم؛

   «هخامنشی‌ها ۸۵۰۰ سال تاريخ دارند»، «سومری‌ها آريايی هستند»، «اولين نژاد جهان آريايی‌ها هستند»، «تنها نژاد آريايی در جهان وجود دارد»، «پيغمبر اسلام فارس بود»، «آدم و حوا ايرانی هستند»، «آذری‌ها كورد هستند»، «زبان توركی كاملاً مردود است»، « الكساندر مقدونی يك دروغ بزرگ تاريخی است»، «فرهنگ تمام جهان برگرفته از فرهنگ ايرانی است»، توركی باستان سنديت علمی ندارد»، «اگر ايران را از جهان حذف كنيم نه تمدنی می‌ماند و نه فرهنگی»، «فرهنگ آريايی درياست و هيچ سگی نمی تواند او را بيآلايد»، «نام قبيله قريش از اسم كوروش گرفته شده»، «آذربايجانيها ترك نيستند»، «قبل از ايران در جای ديگری زبان سراغ نداريم»، «سقراط و بقراط و ارسطو ... ساخته و پرداخته ذهن حقارت يافته يونانيان است»، «زبان استانبولی تركی نيست»، «وروش دوالقرنين است»، «پور پيرار‌بی‌سواد است».

     اين هذيانهای بيمارگونه نه تنها دور از عقل سليم است، حتی شاگرد مدرسه نيز نمی تواند دروغهايی به اين بزرگی را باور كند.

پدر صفی زاده می‌گويد كه زرتشت ۱٤ هزار سال پيش بوده و آخرين زرتشت حضرت ابراهيم است. ما كه مسلمان هستيم و به تورات و انجيل و قرآن اعتقاد راسخ داريم در اين كتابهای آسمانی نه خود به اين «اختراع بزرگ» «پروفسور» صفی زاده برخورد كرده ايم و نه علمای دين و تاريخ دانان سرشناس هيچ كجا ننوشته اند كه حضرت ابراهيم زرتشت بود. باستان شناسان از لحاظ علمی ثابت كرده اند كه زرتشت از آذربايجان برخاسته و بقايای قديمی ترين آتشكده‌ها در آذربايجان است.

آيا هخامنشيان كه بقول صفی زاده ۸۵۰۰ سال قبل، از عالم علوی به سفلی فرود آمده اند زبانشان فارسی بود يا خير؟

    البته صفی زاده خواهد گفت هخامنشيان اولين انسان روی زمين هستند و چون بقول ايشان آدم و حوا هم ايرانی هستند، پدر و مادر هخامنشيان بايد آدم و حوا باشد. پس آدم و حوا به چه زبانی صحبت می‌كردند؟ آيا اولين زبان هخامنشيان زبان فارسی است؟ پس با اين منطق پوسيده بايد گفت كه آدم و حوا نيز به پارسی صحبت می‌كردند. با اين برداشت زبان زرتشت نيز فارسی است. برعكس ادعای صفی زاده، آيت الله مطهری در كتاب «خدمات متقابل اسلام و ايرانيان»(انتشارات صدرا صفحه ۶۶۷ و ۶۷۲-۶۷٤) نوشته است كه زبان فارسی تاريخ ۱۲۰۰ ساله دارد. آيا بايد به پروفسور صفی زاده باور كرد يا به آيت الله مطهری؟

آيت الله مطهری در همين كتاب مسئله مربوط به زبان فارسی را از ديدگاههای متعددی مورد بررسی قرار می‌دهد و از خود می‌پرسد:«... آيا اين عيب است بر ايرانيان كه پس از آشنايی با زبانی كه اعجاز الهی را در آن يافتند... به آن گرويدند و آنرا تقويت كردند و پس از دو سه قرن از آميختن لغات و معانی آن زبان قديم ايرانی، زبان شيرين و لطيف امروز فارسی را ساختند؟»

     آيت الله مطهری به سخنان خود ادامه می‌دهد و از قول آقای دكتر زرين كوب می‌نويسد:«می گويند زبان اين اقوام(ايرانيان قبل از اسلام) زبانی قومی بود كه خرد، دانش و فرهنگ و ادب به قدر كفايت بهره داشت... با اين همه اين اقوام كه به صد زبان سخن می‌گفتند، وقتی با اعراب مسلمان روبرو گشتند، چه شنيدند كه خاموش شدند؟».

     آيت الله مطهری جواب اين پرسش را از قول زرين كوب نقل می‌كند:«زبان تازی پيش از آن زبان مردم نيمه وحشی محسوب می‌شد و لطف و ظرافتی نداشت. معهذا وقتی بانگ اذان در فضای ملك ايران پيچيد زبان پهلوی در برابر آن فرو ماند و به خاموشی گراييد».

     آيت الله مطهری بعد از اين نقل قول از زرين كوب می‌نويسد:«اگر كوشش عباسيان كه سياست ضد عرب داشتند نبود، زبان فارسی امروز كه با زبانهای قبل از اسلام متفاوت است، پديد نمی آمد. خلفای عباسی بهترين مشوق اين زبان بودند. آنها مايل بودند كه زبان عربی در ميان توده ايران رايج گردد... مامون شاعر پارسی گوی را فوق العاده تشويق كرده است».

اين نقل قولها قابل تامل است.

     ۱- عيب نيست كه ايرانيان پس از آشنايی با زبان عربی به آن گرويدند و دو سه قرنی طول كشيد زبان عربی و زبان قديم ايرانی را بهم آميختند و از اين آش شله قلم كار زبان «شيرين فارسی» را ساختند.

     ۲- در نقل قول از دكتر زرين كوب زبان ايرانيان قبل از اسلام زبان خرد، دانش و فرهنگ و ادب معرفی می‌شود و گفته می‌شود كه اين قوم به صد زبان سخن می‌گفتند با اين همه زرين كوب روشن نمی كند كه اين صد زبان در يكجا از خرد، دانش و فرهنگ و ادب بهره مند بود يا يكی از آنها اين مزيت را دارا بود.

     زرين كوب در پاسخ به اين سئوالها می‌گويد زبان تازی زبان مردم نيمه وحشی بود اما معهذا وقتی بانگ اذان در فضای ملك ايران پيچيد زبان پهلوی چون در برابر آن (زبان نيمه وحشی) لطف و ظرافتی نداشت به دنيای عدم پيوست و بفراموشی باد سپرده شد.

     خلفای عباسی فرياد ايرانيان را شنيد و به داد آنها رسيد. زبان عربی و فارسی را بهم درآميخت فارسی امروزی را(زبانی كه ۸۰ درصد كلمات آن عربی است) بوجود آورد و اقوام ايران زمين را وادار نمود به زبان شيرين و نوبنيان فارسی سخن بگويند در غير اينصورت آنها تجزيه طلب هستند و بايد قلع و قمع شوند چنانكه در ۲۱ آذر ۱۳۲۵ قلع و قمع شدند.

     توضيح مختصری درباره اين هذيان گويی به اين معنی نيست كه اين دروغ پردازی‌ها را جدی می‌گيريم. منظور ما از اين نوشته عبارت از اين است كه در ايران كنونی شوونيسم عظمت طلبانه چنان بال و پر گرفته است كه تعداد نشريات پان ايرانيستی در حال افزايش است. ايران مهر يكی از آنها است كه كوشيده است نژاد آريايی را به مقدسات تبديل كند. اينجا اين پرسش مطرح می‌شود كه اگر ايرانيان يگانه نژاد آريايی هستند چرا آلمانی‌ها هم خود را نژاد آريايی می‌دانند؟ آيا اجداد آلمانی‌ها از پاسارگاد به دوچلند مهاجرت كرده اند يا برعكس؟

Peiknet 05 10 30