2007 01 01

آهام A H A A M

در تاریخ به هیچ روی سخنی از ملت ایران نرفته و ملتی به این نام وجود خارجی ندارد

 

هویت ایرانی حرف پوچی است . ما همه ایرانی هستیم حرف پوچی است

ایران به مثابه کشور فعلی

.خود بازمانده فتوحات دوران اقتدار امپراتوریهای فارس است که ده ها سرزمین همسایه را بزیر غل و زنجیر کشیده بودند

... کشور فعلی ایران دارای ملل مختلفی است همچون تورک آذری و کرد و عرب و بلوچ و ترکمن

این امر نیز نه نتیجه سیاست بیگانگان و نه ساخته و پرداخته مغز منورالفکران بلکه نتیجه مستقیم تجاوزگری دول مختلف فارس است که برای دستیابی به غنایم و ثروت ملی این ملل آنانرا بزیر سلطه نظامی خود در آورده است

پیداست که قوم فارس با عرضه خیر و برکت و آزادی سرزمین دیگران را اشغا ل ننموده و با فدایت شوم روبرو نشده است

ایران اسم کشوری نبوده بلکه ایران در جغرافیای قدیم به فلا تی اطلاق میگردید که از تبت تا بین النهرین وسعت داشت . در حال حاضر ده ها کشور و ده ها ملیت مختلف در این فلات وجود واقعی دارند

تاریق نویسان خارجی و بیشتر یهودی تاریخ ما را تحریف کرده اند و تاریخ ما را طوری نوشته اند که در جهت منافع خودشان در منطقه باشد و دکتر های تاریق فارس زبان ما نیز طوطی وار آن لاطا ئلات را تکرار میکنند. این دکتر ها برای درمان به دکتر احتیاج دارند.  دکتر شدن چه آسان انسان شدن چه مشگل

از رضا شاه به بعد به ما خیلی دروغ گفته شده بر خلاف گفته های تاریق نویسان رضا شاهی امپراتوریهای هخا منشی اشکانی ساسانی با تکیه بر سرنیزه و سلاح سرزمینها ی غیر خودی را به آتش و خون کشیده و غارت کرده اند که البته گناهش به گردن فارس های غیر راسیست و مهربان نیست

به امید اینکه دوستی و محبت,  حاکم مطلق بین ملل ایران باشد و این مهم ممکن نیست مگر با برابری حقوق فرهنگی و زبانی

رسمی شدن زبان تورکی آذری در ایران از نان شب هم واجب تر است

من آنچه شرط بلاغ است با تو میگویم            تو، خواه از سخنم پند گیرو، خواه ملال


به نوشته «واشنگتن تايمز» رضاشاه در سال ‪  

۱۹۳۵

نام پارس را به ايران تغيير داد تا همچون نازي‌ها نشان دهد از نژاد آريايي هستند 

Februari   2006 




چو ايران نباشد تن من مباد... از فردوسي نيست

بيت مشهور «چو ايران نباشد تن من مباد...»

جعلي است و از فردوسي نيست!!

 دكتر حسين فيض‌الهي وحيد

 كانال‌هاي مختلف تلويزيوني سلطنت طلبان و شاه پرستان و شوونيست‌هاي فارس و پان ايرانيست‌هاي ضد اقوام و ضد اسلام هر روز در چند وعده «سرود ميهني» به اصطلاح «يا مرگ يا وطن» را مثل نقل و نبات از شبكه‌هاي خود پخش مي‌كنند. اين سرود مضحك و مسخره‌ي شوونيستي روز و روزگاري در زمان «رضاخان گرجي‌نژاد» و محمدرضا شاه انگليس و امريكا پناه روزي چند مرتبه در مدارس كشور و پادگان‌هاي نظامي و همچنين از راديو تلويزيون به اصطلاح ملي ايران پخش يا خوانده مي‌شد تا همه را به «عشق شاه» شرطي كنند!!. حال تلويزيونهاي به اصطلاح اپوزيسيون اكثراً لوس آنجلس نشين هر روز با سوز و گداز مخصوص اين به اصطلاح سرود ملي!! را در لابلاي برنامه‌هاي خود پخش كرده و مي خواهند چنين القا نمايند كه از گور به گور شدن آن دو بي‌وطن «گرجي نژادان» ملت ايران يتيم شده است. در صورتيكه اگر يتيم شدن فارسها مقرون به صحت باشد ديگر اقوام غير فارس نه تنها بازنده‌ي اين انقلاب نبودند بلكه همگي تا حدودي برنده نيز بودند. مثلاً زماني كه حرف زدن به زيان تركي در مدارس كشور جريمه چند توماني در پي داشت و اين سلسله «گرجي نژاد» به هر سوي «تاخ و تاز وحشيانه فرهنگي» مي‌كردند بعد از سقوط آنها تا امروز حدود بيست هزار عنوان كتاب و مقادير متنابهي روزنامه و مجله به زبان تركي  و به زبانهاي ساير اقوام غيرفارس چاپ و منتشر شده است كه هر جلد  از اين كتابها به مثابه تيري در چشم شوونيزم فارس است. لذا تا حدودي شوونيزم فارس حق دارد كه دو دستي بر سرش زده و كاه بر دوشش بريزد و مارش عزا از تلويزيونهاي خود نواخته و در اين «سوگواري فرهنگي» سروده به اصطلاح ميهني بنوازد كه هر بيت آن جعل و تحريف آشكار است از جمله بيت مشهور :

چو ايران نباشد تن من مباد.............بدين بوم و بر زنده يك تن مباد

اين سرود «ضد ملي» چنانچه در فوق ذكر گرديد براي «شرطي كردن» مردم ايران به «شاه پرستي» درست شده بود و ساخته و پرداخته ستاد ارتش رضاخاني است كه با آنهمه ادعاي «اؤلدوررم بولدوررم» هايش نتوانست چند ساعئي در مقابل يك نيروي مهاجم بايستد و افسران تهراني آن با ديدن يك كاميون كه كارگران شهرداري را بعد از غروب آفتاب به محل كار خود مي‌برد وكارگران با لباس فرم  بيل‌هاي خود را روبه هوا گرفته بودند و بيل‌ها در زير نور برق مي‌زدند به خيال اينكه سربازان نيروهاي مهاجم است كه به تهران رسيده‌اند و بيل‌ها را تفنگ و سر نيزه فرض كرده بودند با پرداخت چندين برابر قيمت چادرهايي از زنان كوچه و خيابان خريده و در سوراخ موش خزيدند.

به هر حال بيت مشهور اين «سرود ملي؟!» كه مي‌گويد :

چو ايران نباشد تن من مباد.............بر اين بوم و بر زنده يك تن مباد

بر خلاف تصور حضرات شاه پرست و سلطنت طلب و پان ايرانيست از فردوسي نيست و كاملا شعري من درآوردي و بي اصل و نسب و جعلي است كه از روي يك بيت ديگر فردوسي با دستكاري و جعل آشكار ساخته شده است.

«مجتبي مينوي» كه خود از اركان شوونيزم فارس بود در نتيجه «عذاب وجدان ادبي» عاقبت در «نخستين جشن طوس» كه در تيرماه 2534 شاهنشاهي (1354 شمسي) در مشهد برگزار شد مجبور به اعتراض به اين شياديهاي ادبي گرديده و خطاب به پير و پاتال‌ها و مترسك‌هاي شركت كننده در اين به اصطاح جشن!! معترضاً گفتند :  «شعرِ:

چو ايران نباشد تن من مباد..............بر اين بوم و بر زنده يك تن مباد

از فردوسي نيست. در تمام شاهنامه چنين بيتي نيست. وقتي كسي نمي‌دانم كي دلش خواسته است چنين بيتي بسازد و به فردوسي نسبت بدهد. به من مي‌گويند اين بيت در گرشاسپ نامه اسدي است. نمي‌دانم و آنجا آن را نديده‌ام. تنها بيتي كه در شاهنامه مطلبش شباهتي به اين بيت دارد آنجاست كه در داستان رستم و سهراب هجير به دست سهراب گرفتار است او را به سر يك بلندي مي‌آورد كه مشرف به لشكرگاه ايرانيان است، خيمه‌ها را از دور يك يك مي‌بينند و سهراب هر سرا پرده‌اي مي‌پرسد از آن كيست و هجير جواب مي‌دهد، تا مي‌رسد به سراپرده رستم. هجير عمداً ابا مي‌كند از اينكه به سهراب بگويد اين خيمه رستم است با خود مي‌انديشد كه اگر رستم به دست سهراب كشته شود كسي نخواهد بود كه با اين پهلوان مبارزه كند ، ولي اگر من بدست سهراب كشته شوم آن همه پهلوانان هستند كه انتقام مرا بگيرند :

چو گودرز و هفتاد پور گزين

همه پهلوانان با آفرين

 نباشد به ايران تن من مباد

چنين دارم از موبد پاك ياد

گويا اين بيت را برداشته‌اند و تغيير داده و آن بيت را از آن ساخته‌اند يا از كتاب ديگري آورده و به دامن فردوسي انداخته‌اند. بنده وقتي بگويم اين شعر مال فردوسي نيست مي گويند آقا تو وطن پرست نيستي[؟!]»(1)

«ملك‌الشعراي بهار« نيز كه خود روزي يكي از كساني بود كه آب به آسياب آن ديكتانور بيسواد يعني رضاخان «گرجي نژاد» مي‌ريخت بعد از آگاهي از عمق فاجعه ملي به صف مخالفان رضاخان پيوست و از جعل و تحريف اشعار فردوسي از طرف ستاد ارتش شاهنشاهي انتقاد كرد.

البته جناب «ملك‌الشعراي بهار» كه اهل مشهد بود از روزي به فكر شعر و شاعري و اخذ تخلص «بهار» براي خود افتاد كه «بهار شيرواني» - شاعر بزرگ آذربايجان- به قصد زيارت اما رضا(ع) وارد مشهد شد و در خانه پدري بهار سكونت اختيار كرد و بعد از چندي از بيماري وفات يافت و در روز وفاتش نيز ديوان اشعارش به سرقت رفت و بعد از سرقت ديوان اشعار مرحوم بهار شيرواني بناگاه جناب بهار خراساني يا ملك‌الشعراي بهار در عرصه ادبيات فارس ظاهر گرديد!!.

او در كتاب «فردوسي نامه» اش به همين بيت مشهور و جعلي و تحريف شده فردوسي ضمن اشاره مي‌گويد : «راستي مصرع» «بدين بوم و بر زنده يك تن مباد» از كجا پيدا شده؟ چه كسي اين مصرع را بر اين قطعه افزوده؟ عجيب است كه اين شعر طوري در تهران شايع شده كه در قائمه [(پايه‌ي)] مجسمه فردوسي هم نقاري [(كنده)] گرديده و بر هر زباني روان است»(2)

پس با توجه به اعتراضات و اعترافات اين دو ستون عظيم پان ايرانيسم و شوونيزم فارس و با توجه به اينكه دست پخت خطرات پان ايرانيست‌هاي بي وطن ضد اقوام و ضد اسلام چنان شور بوده، كه اعتراض شوونيست‌هاي خودي را نيز برانگيخته است و نيز با عنايت به اينكه اين بيت بشدت مشهور در هيچ كجاي شاهنامه وجود ندارد لذا با صراحت مي‌توان گفت كه اين بيت ساخته و پرداخته اركان حرب (ستاد ارتش) رضاخاني است و هيچ ربطي به ديگر نماينده اصلي شوونيزم فارس يعني فردوسي ندارد.

پاورقي :

1- فردوسي و ادبيات حماسي، مجموعه سخنرانيهاي نخستين جشن طوس (مشهد تيرماه 2534)، سروش، تهران، 2535، ص 167

2- فردوسي نامه، ملك‌الشعراي بهار، مركز نشر سپهر، تهران، 1345، ص 166

http://sumer7000.persianblog.com/
¤ نوشته شده در ساعت 12:4 توسط Azerbaijan1     لینک

www.turkiran.com


منشور كوروش و طرح يك سئوال - همنشين بهار

راستی اگر اين کتيبه اصيل و واقعی است ،کجاست ؟ چه کسی تا کنون آن را ديده و در کدام موزه است ؟ نکند اين کتيبه نيز مثل ,نامه چارلی چاپلين به دخترش , که در ايران شهره خاص و عام شده ، از بيخ دروغ و جعلی است ؟ آيا به راستی ساليان دراز با اينگونه اخبار غير واقعی فيلم شده ايم ؟ اميدوارم اشتباه کنم .

البته من نمی دانم چرا در حالی که ۷۰۰۰ سال است که مردم در اين سرزمين زندگی می کنند ، تا ۸۰ سال پيش نام کوروش چندان برجسته نبود ؟ و چرا در شاهنامه فردوسى که منبع و مرجع اصلى افسانههاى مربوط به ايران باستان است ، هيچ ذكرى از نام و حيات كوروش نيست ؟ چرا فردوسی اسکندر را ستايش می کند و حتی او را به مکّه می فرستد و حاجی می کند ! اما کوروش و داريوش را نمی شناسد ؟ اين که بپنداريم کوروش ، لابد همان فريدون شاه ايران زمين است ، قانع کننده نيست .




[همراه با ترجمه فارسی ، انگليسی ، فرانسوی ، اسپانيائی ، آلماني، ايتاليائی و روسی , منشور کوروش ,]

**********
۱- از زمان نگارش , منشور کوروش , تا به امروز بيش از ۲۵ قرن مى گذرد . او که ندا در می داد هيچ يوغى برازنده انسان نيست ، ,در ژرفای نيک انديشی
بر بام بلند آبروی انسان ايستاد
... و بلندای آزادی وخرسندی همه روّيه ي آدمی را
در استوانه ای به يادگار گذاشت .,
البته من نمی دانم چرا در حالی که ۷۰۰۰ سال است که مردم در اين سرزمين زندگی می کنند ، تا ۸۰ سال پيش نام کوروش چندان برجسته نبود ؟ و چرا در شاهنامه فردوسى که منبع و مرجع اصلى افسانههاى مربوط به ايران باستان است ، هيچ ذكرى از نام و حيات كوروش نيست ؟ چرا فردوسی اسکندر را ستايش می کند و حتی او را به مکّه می فرستد و حاجی می کند ! اما کوروش و داريوش را نمی شناسد ؟ اين که بپنداريم کوروش ، لابد همان فريدون شاه ايران زمين است ، قانع کننده نيست .
همچنين نمی دانم آيا مردم سرزمينهاى ليدي، بابل و مصر ... ، همه و همه ، با كمال ميل و با اشتياق ، خواهان تسلط هخامنشيان بودند ، يا نه ؟ يعنی كوروش و داريوش و كمبوجيه و ...هيچ جنگى براى فتح و يا سركوب شورش مردم اين سرزمينها انجام ندادند ؟ و همه چيز با سلام و صلوات صورت گرفت !؟ ...بگذريم ...

در سال ۱۲۵۸ خورشيدی ( ۱۸۷۹ ميلادی ) به دنبال کاوش در شهر باستانی بابل ، در مياندورود (بين النهرين) به دست باستان شناسى كلدانى به نام ,هرمز رسام, ، استوانه اى از گل پخته به خط بابلی نو [اكدى] ، از دل خاک بيرون آمد که گمان مى رفت نبشته اى از فرمانروايان آشور و بابل باشد، اما [پس از گرته بردارى و آوانويسى و ترجمه] مشخص شد كه اين نبشته در سال ۵۳۸ پيش از ميلاد به فرمان كوروش و به هنگام ورود به شهر بابل نوشته شده است . با اين يادآوری که گل نبشته های کشف شده از تخت جمشيد ، نيز سند مهّم ديگری است که نفی بيگاری و بردگی انسان را تاکيد می کند ــ بايد اضافه کنم گرچه کوروش در منشورش ، هشيارانه خودش را به , مردوخ , خدای بابل هم می چسباند ، اما روح برخورد انسانی اين فرمان با مردمان در بند ، و حق آزادی که کورُوش اين , شهريار روشنايى ها ,، برای همه انسان ها و دين ها پذيرفته و نمود عملی آن [هم زيستی ملّت های گوناگون در امپراطوری بزرگ ايران] ــ آدمی را به تأمل وامی دارد .
البته خودآگاهى و تدوين حق ، يك پديده مُدرن است و اگر در منشور كوروش نکاتی می بينيم كه با ادّعاهاى حقوق بشر مدرن قابل تطبيق است ، معنی اش اين نيست که كوروش، تئورى حقوق بشر داشته، يا حق را به مفهوم ,حق داشتن‏, در برابر ,حق بودن‏, ، تمام و کمال مى‏دانسته است . در دوران گذشته، نه خودآگاهى‏اى در اين باره وجود داشت و نه اساساً اين مطلب تدوين شده بود . اگر می گوئيم منشور حقوقى كوروش، يكى از نخستين اسناد حقوق بشر در تاريخ است ، از جمله به رفتاری تکيه می کنيم كه با حقوق بشر مدرن قابل تطبيق است ، وگرنه پُر واضح است که تفاوت حقوق بشر نوين با آنچه در گذشته مطرح شده ، در خودآگاهى و تدوين است ، يعنى انسان مدرن و جامعه مدرن به يك خودآگاهى دست‏يافته است . به عبارت ديگر، اين مطلب را از پس ذهنش به پيش ذهنش آورده، آن را تدوين كرده، حول اين موضوع و مفهوم تنيده و بدين‏صورت يك سيستم جديد پديد آورده است .

۲ - بيشتر ما در خانه امان ديوان حافظ ...کليات شمس ،سعدي،خيام ،سنايی ،فردوسی...همه را داريم . عکس های تخت جمشيد ، عکس آرامگاه کوروش ، ستارخان ، [وچه بسا] ارانی و مصدق و حنيف و بيژن و گلسرخی و پاکنژاد و طالقانی و خيابانی ...و قله دماوند ...به گوش مان آشناست ، اما عبرت گرفتن از ديروز کو ؟ فرهنگ کجاست؟...
به اين شرط که در , تاريخ , ، زندگی نکنيم و درجا نزنيم و با تکيه بر فضل و هشياری پيشينيان ، جهل و جمود خود را نپوشانيم ، به اين شرط که از زندان گذشته [و نيز آينده] به در آئيم و باور کنيم , آينده ، همين اکنون است , ــ [در اين صورت] ، ياد نياکان ، و کسانی که پيام آور جوانمردی و انصاف ، بودند، خودباختگی و بی هوّيتی را کنار خواهد زد و پرسش های زيبائی چون , ما چگونه ما شديم ؟, و ,در کجای اين جهان ايستادهايم؟, ــ آتش مقدّس شک را به هيزم خشک يقين های کور خواهد انداخت .

۳- منشور كوروش كه اصل آن به انگليس برده شده، در يكى از بوستان هاى عمومى شهر ,سن ديه گو, در ايالت كاليفرنيا در جنوب آمريكا هم نصب شده که بسيار نيکوست . ای کاش در همه شهرهای ميهنمان نيز چنين می شد و چه خوب است ارزش های انسانی را که اين انسان باگذشت روی آن انگشت می گذارد ، به کودکان خود نيز بيآموزيم ، اما واقعش اين است که زير نام کوروش کبير و منشور جاودانه اش نيز ، بيداد و اشغالگری توجيه می شود . مگر نه اينکه دولت شارون نيز ، با سوء استفاده از تورات مقدس و عواطف مردم خوب يهود ، زير عَلم کوروش به عنوان ,منجی بنی اسرائيل, سينه می زند ؟ پس چرا ارزش های انسانی را که در منشور او به صراحت تأکيد شده ، زير پا می گذارد ؟ آيا آنچه در سرزمين های اشغالی می گذرد ، همانست که در عصر کوروش ، در بابل گذشت ؟
اسرائيل را رها کنيم و به کشور خودمان بيآئيم ، در جشن های ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی ، برای مدتی کوتاه ، , منشور کوروش , که هم اکنون نيز [نه در ايران] ، در موزه بريتانيا است ، در مجموعه شهياد - ميدان آزادي، به نمايش گذاشته شد و شاه نيز که حکومتش عملاً پيام انسان دوستانه کوروش بزرگ را زير پا گذاشته بود ، با اشاره به آن ، مانور داد و ، وابستگی ، شکنجه های ساواک و سرکوب آزاديخواهان را ماست مالی کرد . البته رژيم پيشين با همه بيدادش ، اين همه دروغ و دغل که اکنون شاهديم ،نداشت .

۴ – استبداد زير پرده دين ،نيز که در لحظات حساّس ، از راديو سراسری ، سرود , ای ايران ای مرز پر گهر , را پخش می کند ! ، هر جا بازی با عواطف مذهبی مردم را کافی ندانسته ، با تکيه به ايران باستان و مفاخر پيشينيان ، از منشور کورُوش ، ,قانون حمورابی, ، و کتاب , مادگان هزار دادستان , مايه می گذارد ! و حالا هم که قرار است دولت انگليس منشور کورُوش را به طور موقت به موزه های ايران قرض بدهد ! ادای ملّی گری در می آورد .
حالا همان ها که می پنداشتند : شاهان ننگ تاريخ اند و ملی گرائی توحّش است ــ منشور كورش را بر اولين نقشه طلايی ايران در مسجد كبود تبريز به رُخ می کشند و [بر روی نقشه مزبور] ،كاخ آپادانا، فردوسي، رستم ،نمادى از مقبره داريوش كبير در نقش رستم ، و بخشهايى از سخنان كوروش كبير را به معرض نمايش می گذارند !
در تبليغات رياست جمهوری اخير نيز ، برخی از کانديداها در سخنرانی های تبليغاتی ، روضه حقوق بشر می خواندند و منشور کورُوش از زبانشان نمی افتاد ! و سرودهای ملی سر می دادند و شبکه يک تلويزيون جمهوری اسلامی ، در حاليکه آيه الله خامنه اى را نشان می داد ، برخلاف موارد مشابه که موسيقى فيلم محمد رسول الله و يا سريال امام على پخش مى شد ، سرود اى ايران را با صداى بنان همراه با همخوانى زنان پخش می کرد !
تعدادى از کانديداها و حتى برخى از ائتلاف هاى فعّال جناح راست و چپ نيز تراکت ها و بروشورهاى کوچک و بزرگى از تصاوير تخت جمشيد و برج آزادى را در اماکن مختلف نصب کرده بودند و از افتتاح هتل بين المللى به اسم داريوش ! در جزيره کيش توسط رئيس جمهور صحبت می کردند .

۵ - امثال صادق خلخالی ، شيخ جنايتکاری که با آئين انبياء و اولياء ، و با رحمت و مهر به راستی بيگانه بود ، جزوه ای دارد که ای کاش و صد کاش در همان زمان شاه در معرض ديد همگان قرار می گرفت . اين به اصطلاح رساله تحقيقی ! که , کورُوش دروغين و جنايتکار , نام دارد ، پر از ياوه و تحريف است و مثلاً آنرا در مقابله با سوء استفاده های رژيم پيشين از کورُوش [در جشن های ۲۵۰۰ ساله] ، نوشته که با دروغ و تزوير آلوده است . در كتاب تاريخ ايران باستان تاليف دكتر پيرنيا، از قول ,كنزياس, مورخ يونانى آمده است كه كه کوروش پسر چوپانى بود از ايل مُردها، كه از شدت احتياج مجبور شد راهزنى پيش گيرد.... شيخ صادق خلخالى با تقوای تمام اين عبارات را چنين نقل كرده است :
,کوروش پسر جوانى بود اهل , مر, كه از شدت احتياج مجبور شد راه زنى پيش گيرد و لواط بدهد !,
خفقان در رژيم شاه ، فقط شامل آثار مترقی نمى شد ، دامن خشک و تر را می گرفت ، وگرنه چرا اينگونه ياوه نامه ها نيز بايد در تيغ سانسور گير می کردند ؟ چرا کتبی چون کشف الاسرار و رساله ولايت فقيه خمينی که جهل و جمود از آن می بارَد ، نيز ، می بايستی سانسور می شدند و پشت هاله ای از راز می ماندند ؟ فراموش نکنيم رساله به اصطلاح تحقيقی آخوند خلخالی ، زبان حال بسياری از عمله استبداد است که دشمن آئين و فرهنگ و تاريخ ايران زمين اند .

۶ – بر خلاف امثال , هردُوت , ، موّرخ بزرگ يونانی ، که نقاط مثبت کورُوش را کمتر می بيند ، و در برابر حق کُشی جاناتان جونز, (Janathan Jones) گزارشگر روزنامه گاردين , که امپراطورى ايران باستان را ,امپراطورى شّر, خوانده ، و در نقطه مقابل سينماگرانی چون ,اوليور استون, Oliver Eston [كه در فيلم سينمائی , اسکندر مقدونی , Alexander] ، به آتش كشيده شدن تخت جمشيد و از بين رفتن يكی از دو نسخه موجود از دست نوشته اوستا ، را هم عمداً به روی مبارک نمی آورد] ــ افرادی چون , گزنفون , ، ,كنت گوبينو, سفير اسبق فرانسه در تهران ، ، ,ابوالكلام آزاد, وزير فرهنگ هندوستان ، و برخی هموطنان ما که با مطلق نگری و سلطنت محوری به گذشته را ميی چسبند ــ در باره هخامنشيان و بخصوص کوروُش کبير خيلی خيلی اغراق کرده و خوب را خوب تر ، ديده اند .

شماری از وقايع نگاران ايرانی که ستايش ايران باستان را تنها رسالت و هدف خود ميشناسد برای اينکه منشور کوروش را حسابی برق بياندازند ، به اين روايت غير مستند نيز تکيه می کنند که :
آشور بنی پال که صد سال پيش از کوروش مى زيسته ، در کتيبه ای مى گويد : , شوش را متصرف شدم ....معابد عيلام را از بيخ و بن برانداختم و خدايانشان ا به باد فنا دادم ...عبلام را کوبيدم فرياد های شادی را از در و دشت آن خطه بر انداختم و آن را جايگاه گور خران و ديوان و ددان ساختم .,
راستی اگر اين کتيبه اصيل و واقعی است ،کجاست ؟ چه کسی تا کنون آن را ديده و در کدام موزه است ؟ نکند اين کتيبه نيز مثل ,نامه چارلی چاپلين به دخترش , که در ايران شهره خاص و عام شده ، از بيخ دروغ و جعلی است ؟ آيا به راستی ساليان دراز با اينگونه اخبار غير واقعی فيلم شده ايم ؟ اميدوارم اشتباه کنم .
کسانی که در واقايع تاريخی هم ، کاه را کوه می کنند ــ با شيفتگی تمام ، ستايش کتب مقدس [كتاب عزرا azra ، باب هاى اول و دوم، رويای دانيال ، کتاب دوم تواريخ ايّام ، باب سی و ششم، بند ۲۲ ــ ۲۳ ، و كتاب اشعياى نبى فصل چهل و پنجم] را به رُخ می کشند و مثل بعضی آخوندها جار می زنند که ذوالقرنين هم که در ، سوره كهف قرآن آمده ، همان كوروش كبير است و داستان ,يأجوج و مأجوج, ، و... هم اشاره به پادشاه هخامنشی دارد !

نه فقط علامه طباطبائی رحمه الله عليه [صاحب , الميزان ,] ، بلکه آيات عظام : لطف الله صافی ، ناصر مکارم شيرازی ، و سيد علی خامنه ای و ... نيز ، کوروش و ذوالقرنين را به هم جوش داده اند !
جالب تر اين که يکی از شعرای عرب که کلمات طيّبه فدا و آزادی را هم آلوده کرده ،کوروش را با هلاکو خان مغول و جورج دبليو بوش ، در يک راستا ديده و معتقداست او نيز هنری جز ستم و فساد و کشتار ندارد !
به زبان عربی , قوروش , همان کوروش است .
الفداء طريق الحّرية
...من قوروش الى هولاكو الى بوش
الى قبائل الشتات المريبة
افسدو النسل و الزرع ...
بگذريم ...


۷- در بند چهاردهم کتيبه داريوش ، نيز جملاتی است که بسيار شباهت به منشور کورُوش دارد :
, من داريوش ...آئينهايی را که مغ گئومات از ميان بُرده بود ، پايدار کردم . چراگاهها و رمهها و کارکنان و خانههايی را که او از مردم گرفته بود، به آنان باز گرداندم و مردمان را در جای شان استوار نمودم ...,

۸ - به غير از منشور کورُوش و آثار مربوط به تخت جمشيد و شوش و ... ، آثار کليدی ديگری چون مجموعه کم نظير جيحون [شامل غلاف خنجر، لوحه هايی با نقش افراد و وسايل متعدد که از طلا ساخته شده] ، ,سنگ نبشته قانون حمورابی , ، مجموعه های نفيس ايرانی در ايتاليا ، آثار [ايراني ] معماری لوور، مجموعه مکتوب و مينياتورهای ايرانی در آمريکا ، ... و تابلوهای نقاشی ميهنمان در , ارميتاژ , در شهر سنت پترزبورگ روسيه ــ همه و همه در تبعيد ! به سر می بَرند .
مشهورترين نسخه‏های خطی مُصّور ايران نيز ،در موزه‏های ديگر کشورها است . در يکی از موزه های مسکو ، فرش دست باف زيبائی را ديدم با اشعاری از شاهنامه فردوسی . بالای اين اثر هنری کلمه , فروهر , به چشم می خورد .
- در آمريکا [در گالری نلسون واقع در شهر کانزاس سيتی در استان ميسوری] ، نيز علاوه بر سر ستون های سنگی و نقوش برجسته از دوران هخامنشی و ظروف مفرغ متعلق به لرستان ، و ... ،آثار هنری ديگری هم از کشور ما موجود است . در بشقاب سفال لعابداری متعلق به قرن سوم هجری ، تصوير سه انسان را می بينيم که هر کدام با سازی در دست ، موسيقی می نوازند و می رقصند ، اين بشقاب سفالی نيز گوياست که نياکان ما نه با گريه و زاری ، با رقص و شادی ميان داشتند .
- در موزه هنرهای دستی اتريش ، قالی ,شکارگاه, شاه عباسی را که برخی از کارشناسان ، نفيس ترين قالی جهان دانسته اند ، می بينيم که گوئی به ما زُل زده و حرف می زند !
- موزه بريتانيا مهم ترين مجموعه های هنر پارسی در جهان را ضبط کرده است . سفالهای مربوط به قرن نهم و دهم قبل از ميلاد که در سيلک کاشان به دست آمده ، و , مُهر داريوش, ... در اين موزه نگهداری می شود .
- در موزه چرم و کفش (آلمان) يک جلد قرآن جلد چرمی مطلا با نقشهای ترنجی به رنگ های سبز و آبی ديدم که در قرن يازدهم هجری ساخته شده است .
- در موزه آلتنبورگ اشترالزوند (آلمان) آثار يکصد ورق آس و گنجينه های قديمی ساخت ايران که بر پنجاه برگ از آنها صحنه های مختلف شاهنامه فردوسی نقاشی شده ، و ورق های مُدّور که منقش به صحنه هايی از داستان های هفت پيکر نظامی است ــ موجود است .
- در موزه عروسکی مونيخ (آلمان) مجموعه ای از عروسک های ايرانی و مدارک اصول و جزئيات خيمه شب بازی در ايران ، نگهداری می شود .
- در موزه صنايع دستی (برلين) عالی ترين آثار هنری ايران، ظرف های قلمزني، خاتم کاري، پارچه های زربافت، کاشی ها و سراميک های ايرانی و بسياری ديگر از صنايع دستی ايرانی از عصر ساسانيان تا صفويان و... به چشم می خورد .
- در موزه لوور (فرانسه) که ديگر نگو ! حدود ۲ هزار اثر باستانی ايران مربوط به هزاره پيش از ميلاد ، از جمله سر ستون های آپادانا با ۷ متر و آثار داريوش در شوش را در خود جای داده که در فاصله سالهای ۱۹۳۰ تا ۱۹۵۰ ميلادی به اين موزه منتقل شده است .
ظرف های رنگ آميزی شده سفالی متعلق به نيمه دوم هزاره چهارم قبل از ميلاد، سفال های قرن دهم پيش از ميلاد، آثار برنزی قرن هشتم پيش از ميلاد، تابلوهای نقاشي، مهره ها و مجسمه های کوچک دوره هخامنشيان (که از قديمی ترين آثار ايرانی است) در اين موزه نگهداری می شود. از مهمترين آثار دوران هخامنشيان در, لوور , ، نقش يک شير و گاو بال دار بر روی آجرهای لعابدار شوش، سرستون گاو دوسر از قصر هخامنشيان در شوش است.
علاوه بر آنچه نوشتم در موزه لوور آثار متعددی از دوران سامانيان، سلجوقيان، صفويان و... نيز نگهداری می شوند.

- در کاخ و موزه باغچه سرای کشور ,اوکراين, معروفترين اثر ايرانی ,فواره اشک, در کاخ تاتارها ، که يک هنرمندايرانی ساخته ، موجوداست. همين طور پيکر موميايی شده يک ملکه ايرانی نژاد [همراه با ۱۴۷ قطعه زينت آلات او ،از جمله قطعه های طلايی که روی چشم ها و لب هايش گذاشته است] ــ موجود است .
- در موزه ايالتی تيرون در[اتريش] ، تابلوهای متعدد نقاشی از جمله تابلوهای موش و گربه عبيد زاکانی نقاشی ها و هنر سکاها (از اقوام پيشين ايرانی)، مدال ها، هنرهای تزيينی و ...نگهداری می شود .
- موزه سين سيناتی در کشور امريکا نيز آثار متعددی از هنر ايران را دارد که از مهم ترين آنها، لوحه نفيس نقره ای با نقش ,زروان,، ,اهورامزدا, و ,اهريمن, را می توان نام برد. اين لوح متعلق به قرنهاي۷ تا ۸ قبل از ميلاد است.
- يکی از مهمترين آثار هنری ايران، يعنی ,مجسمه نيمه تنه شاپور دوم, در موزه تاريخ طبيعی شيکاگو [امريکا] است که از گچ ساخته شده است.
- درموزه بروکسل (بلژيک)، مجسمه برنزی يک رب النوع متعلق به قرن۷ و ۸ قبل از ميلاد و همچنين لگام اسب که در لرستان کشف شده و متعلق به قرن هشتم پيش از ميلاد است ، از مهمترين آثار ايرانی به شمار می رود.

- در موزه بغداد، آثار متعدد پارتی ها، ساسانيان و آثار مشترک ايران و کشورهای بين النهرين نگهداری می شود که از آن جمله نقش های برجسته سنگی ,نرگال, NERGAL و نقش خدای آفتاب همراه با يک عقاب علامت مخصوص است، متعلق به قرن دوم پس از ميلاد که از معبد اول شهر ,هاترا, به دست آمده ، همچنين از آثار پارت ها که در اين موزه نگهداری می شود می توان به نقش برجسته الهه جنگ به نام ,آلات (ALLAT), همراه با دو الهه ديگر که متعلق به قرن اول پس از ميلاد است اشاره کرد.
البته معلوم نيست با جنگ آزاديبخش , بوش , و , بلر , چه بلائی بر سر موزه های عراق و اينگونه آثار آمده است ...
- در موزه ملی توکيو (ژاپن) آثار هنری مختلف از ايران شامل ۸۶۰۰۰ قطعه نقاشی ، خوشنويسی ، فلزکاري، کنده کاري، سراميک سازي، خاتم کاری و پارچه های مختلف و...نگهداری می شود.
- در موزه ارميتاژ در شوروی ، به جز تابلوهای نقاشی که پيش تر اشاره کردم ، ظروف سفالی ۳۵۰۰سال قبل از ميلاد، آثار هنری دوره اشکانيان شامل ظرف های قوری با نقش شکارگاه سکه های دوران اشکانيان و ساسانيان بخصوص سکه های کمياب ,اردشير بابکان,، سنگهای قيمتی حکاکی شده، مُهر مخصوص مادر خسروپرويز و ظرف های سيمين ــ نيز ، نگهداری می شود.

۹ - جالب اين است که مديران موزه های مهم جهان، همه با هم در يک اعلاميه دست جمعی ، اعلام کرده اند:
اشياء و يادبودهايی که قرن ها پيش به موزه های اروپايی و آمريکايی اضافه شده اند،در طول زمان تبديل به بخشی از اين موزه ها شده و بخشی از ميراث کشورهايی به شمار می روند که در اين سال ها آنها را در خود جا داده اند.و به هيچوجه به کشورهائی که از آنجا آورده شده [به هر طريقی که بوده باشد] پس دادنی نيستند !

۱۰ - , به گذشته بايد نگريست ، در گذشته نبايد زيست , ، بايد درس های جهان امروز را هم آموخت . ,استخراج و تصفيه منابع فرهنگی , ، با درجازدن در گذشته ، و با گفتمان سنت گرائی که با مدرنيته و عصر جديد بيگانه است ــ از زمين تا آسمان تفاوت دارد .

به اميد روزی که به دور از هر انگيزه ارتجاعی و نژادپرستانه و شبه ملی که هنر را فقط و فقط نزد ايرانيان تصّور می کند و بس ! ، ,پاسارگاد , نيز ، زيارتگاه اهل خرد باشد و شاهان ستمگر و شيخان حيله گر ، بر ذهّنيت عاطفی ، مذهبی ، و ملّی ما سوار نشوند .

در پاورقی در مورد, قانون حمورابی , و سه قانون نامه کهن تر از آن ، و نيز به کتاب با ارزش ,مادگان هزار دادستان, [هزار نکته قضائی] که در مقاله به آن اشاره شده بود ، توضيح کوتاهی می دهم و سپس متن فارسی , منشور کوروش, را اضافه می کنم .

در پايان اين مبحث اجازه می خواهم اين پرسش را مطرح کنم :
برای يک ايرانی شريف ، [حتی اگر اهل صفا و نيايش است و با طلوع فجر ، يا رمضان ، به تأمل می نشيند و از تنهائی بيرون می آيد] ــ معابد پاسارگاد و نقش رستم و شوش ، از زيارتگاه هائی چون امام زاده داود و حضرت معصومه و شاه عبدالعظيم چه کم دارد ؟ و آيا ما اصلاً ، اسلام را برای ايران می خواهيم ؟ يا ، ايران را برای اسلام ؟
همنشين بهار
Hamneshine_bahar@yahoo.com


پاورقی :

*
حمورابی ( ۱۷۲۹ تا ۱۷۵۰ قبل از ميلاد ) فرمانروای سومر ، از اعقاب قبايل سامی بود که در صحراهای سوريه زندگی کوچ نشينی و بيابان گردی داشتند . او قانونی را تدوين و بر سومر و سومريها حاکم کرد که به قانون حمورابی مشهور شد .
قانون حمورابی قرن ها روابط اجتماعی مردمان را ، تنظيم و اختلافات انها را حل و فصل نمود . پس از مرگ حمورابی هم سنگ نبشته و هم سازمان اجتماعی که ان قانون برای آن ها وضع شده بوده ، از ميان رفت و سنگ نبشته از محل و موطن اصلی به غنيمت به شوش امد و در شوش نيز در خرابه های ويران شده اين شهر تا سال ۱۹۰۲ ميلادی که ,ژاک دومرگان, آن را بيرون اورد ، زير خاک بود و حالا هم اصل سنگ نبشته در موزه لوور پاريس و بَدل ان در موزه ايران باستان در تهران است .

**
از سومری ها ـ که پژوهشگران ميگويند نياکان آريائی ما هستند ـ سه قانون نامه ديگر در لوح های گلين کشف شده است که تاريخ انها پيش از زمان حمورابی است :
۱- لوح Ur - Nammu قانون اورنمو [که مربوط به ۲۱ قرن قبل از ميلاد است]
متن اين لوح با شرح مختصری از خلق و تاريخ جهان اغاز مى شود و سپس به قدرت رسيدن , اور , و فرمانروای آن ,اورنمو, را شرح ميدهد .
, بتيم نبايد به ثروتمند التماس کند ، بيوه نبايد در مقابل زورمند لابه کند ، فقير نبايد در مقابل دارا تحقير شود ...,

۲- لوح قانون اشنونا يا تل حرمل :
بررسی زبان شناختی نشان ميدهد که اين قوانين حدود يکی دو قرن پيش از حمورابی تدوين شده است .

۳- قوانين ليپيت ايشتار ( ۱۹۳۴ تا ۱۹۲۴ . م ) فرمانروای ايسين ، که ان هم بر روی يک لوح و به زبان سومری نگاشته شده و در سالهای قرن نوزدهم به دست آمده است .


***
کتاب با ارزش ,مادگان هزار دادستان, اثر ,فرخ مرد بهرامان, از حقوقدانان دورة ساسانی است که به خط و زبان پهلوی ، نزديک به ۱۴ قرن پيش در زمان خسروپرويز نوشته شده ــ و خوشبختانه هنوز تا به امروز از طريق تنها نسخة خطی موجود محفوظ مانده است . هر چند اين نسخه خطی ، به صورت دو تکّه جداگانه است که بسياری از قسمت ها و يا واژه هايش از ميان رفته ، ولی باز به همان صورت موجود ، با چاپ متن اصلی به خط پهلوی و آوا نويسی پهلوی ( به الفبای لاتين ) ، همراه با دو ترجمه کامل انگليسی و يک ترجمه کامل ارمنی و يک ترجمه کامل آلمانی ، در دسترس است .
باز ماندن اين ميراث مهم حقوقی و فرهنگی و رسيدن آن به نسل امروز ، ما را به هموطنان زردشتی و پارسی برای نگاهداری اين کتاب مهم حقوقی ، [همچنين نخستين چاپ پهلوی ان و نيز نخستين ترجمه کامل انگليسی آن] The Digest of one Thousand points of law ( مجموعه هزار نکته قضائی ) وام دار می کند .
کتاب ,مادگان هزار دادستان, از مهم ترين اسناد تاريخ حقوقی ايران باستان است که البته در ايران ـ در خانه خودش ـ کاملاً غريب و نا آشنا است .
ارزش اين کتاب در جنبة تاريخی و اجتماعی گذشته ميهن ما است .

****

منشور کوروش :
توضيح : نمونه فارسی زير مشابه ترجمه های انگليسی ، فرانسوی ، آلمانی ، اسپانيائی ، ايتاليائی و روسی ... است که همه را در همين مقاله آورده ام . برخی ، آگاهانه يکی دو فراز را که در سخنان کوروش دافعه دارد ، ترجمه نکرده ، و يا به دلخواه نوشته اند . ضمناً نمونه ديگری نيز با عنوان , متن كامل منشور كورش هخامنشی, ديده ام ، که در پايان اين بخش ديده می شود .توجه داشته باشيم کتيبه ای که از زير خاک به دست آمده ، در يکی دو جا شکسته و دقيقاً خوانا نيست .
****

منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه جهان.
پسر کمبوجيه، شاه بزرگ، شاه انشان ،نوه کوروش، شاه بزرگ، ...، نبيره چيش پيش، شاه بزرگ ، شاه انشان ... از دودمانی که هميشه شاه بوده اند و فراماروائی اش را , بل ,و , نبو , گرامی می دارند و [از طيب خاطر، و]با دل خوش پادشاهی او را خواهانند .
آنگاه که بدون جنگ و پيکار وارد بابل شدم، همه مردم مقدم مرا با شادمانی پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهرياری نشستم . مردوک خدای بزرگ دل های مردم بابل را به سوی من گردانيد، ...، زيرا من او را ارجمند و گرامی داشتم . او بر من ، کوروش که ستايشگر او هستم و بر کمبوجيه پسرم ، و همچنين بر کَس و کار [و ، ايل و تبار]، و همه سپاهيان من ، برکت و مهربانی ارزانی داشت .

ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستوديم . به فرمان , مردوک , ، همه شاهان بر اورنگ پادشاهی نشسته اند . همه پادشاهان از دريای بالا تا دريای پائين [مديترانه تا خليج فارس ؟] ، همه مردم سرزمين های دوردست ، از چهارگوشه جهان ، همه پادشاهان , آموری , و همه چادرنشينان مرا خراج گذاردند و در بابل روی پاهايم افتادند [ پا هايم را بوسيدند] . از... ، تا آشور و شوش .

من شهرهای , آگاده , ، اشنونا ، زمبان ، متورنو ، دير ، سرزمين گوتيان و همچنين شهرهای آنسوی دجله که ويران شده بود ــ از نو ساختم . فرمان دادم تمام نيايشگاه هايی را که بسته شده بود، بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاه ها را به جاهای خود بازگرداندم . همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند، به جايگاههای خود برگرداندم و خانه های ويران آنان را آباد کردم . همچنين پيکره خدايان سومر و اکد را که , نبونيد , ، بدون هراس از خدای بزرگ، به بابل آورده بود، به خشنودی مردوک ,خدای بزرگ, و به شادی و خرمی به نيايشگاه های خودشان بازگرداندم. باشد که دل ها شاد گردد ...
بشود که خدايانی که آنان را به جايگاههای نخستين شان بازگرداندم،... [ قبل از , بل , و , نبو ,] هر روز در پيشگاه خدای بزرگ برايم خواستار زندگی بلند باشند ، چه بسا سخنان پُربرکت و نيکخواهانه برايم بيابند ، و به خدای من , مردوک , بگويند: کوروش شاه ،پادشاهی است که تو را گرامی می دارد و پسرش کمبوجيه [نيز]...

اينک که به ياری ,مزدا, تاج سلطنت ايران و بابل و کشورهای چهارگوشه جهان را به سرگذاشته ام اعلام می کنم که تا روزی که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من می دهد دين و آئين و رسوم ملت هائی را که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زير دستان من دين و آئين و رسوم ملت هائی که من پادشاه آنها هستم يا ملت های ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند.

من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام تا روزی که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من می دهد هرگز سلطنت خود را بر هيچ ملتی تحميل نخواهم کرد و هر ملتی آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند يا نکند و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد. من تا روزی که پادشاه ايران هستم نخواهم گذاشت کسی به ديگری ظلم کند و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق وی را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.

من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگری را به زور يا به طريق ديگر بدون پرداخت بهای آن و جلب رضايت صاحب مال ، تصرف نمايد و من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت که شخصی ديگری را به بيگاری بگيرد و بدون پرداخت مزد وی را به کار وا دارد.
من امروز اعلام می کنم که هر کسی آزاد است که هر دينی را که ميل دارد بپرستد و در هر نقطه که ميل دارد سکونت کند مشروط بر اينکه در آنجا حق کسی را غصب ننمايد و هر شغلی را که ميل دارد پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو که مايل است به مصرف برساند مشروط بر اينکه لطمه به حقوق ديگران نزند. هيچ کس را نبايد به مناسبت تقصيری که يکی از خويشاوندانش کرده مجازات کرد .

من برده داری را برانداختم. به بدبختی های آنان پايان بخشيدم .
من تا روزی که به ياری مزدا زنده هستم و سلطنت می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان را به عنوان غلام و کنيز بفروشند و حکام و زير دستان من مکلف هستند که در حوزه حکومت و ماموريت خود مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و کنيز بشوند و رسم بردگی بايد به کلی از جهان برافتد.
از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهّداتی که نسبت به ملت های ايران و بابل و ملل چهار جانب جهان بر عهده گرفته ام موفق گرداند.

ترجمه انگليسی منشور کوروش :

Cyrus Charter of Human Rights Cylinder
First Charter of Human Rights

I am Kourosh (Cyrus), King of the world, great king, mighty king, king of Babylon, king of the land of Sumer and Akkad, king of the four quarters, son of Camboujiyah (Cambyases), great king, king of Anshân, grandson of Kourosh (Cyrus), great king, king of Anshân, descendant of Chaish-Pesh (Teispes), great king, king of Anshân, progeny of an unending royal line, whose rule Bel and Nabu cherish, whose kingship they desire for their hearts, pleasure. When I well -disposed, entered Babylon, I set up a seat of domination in the royal palace amidst jubilation and rejoicing. Marduk the great god, caused the big-hearted inhabitations of Babylon to .................. me, I sought daily to worship him. At my deeds Marduk, the great lord, rejoiced and to me, Kourosh (Cyrus), the king who worshipped him, and to Kaboujiyah (Cambyases), my son, the offspring of (my) loins, and to all my troops he graciously gave his blessing, and in good sprit before him we glorified exceedingly his high divinity. All the kings who sat in throne rooms, throughout the four quarters, from the Upper to the Lower Sea, those who dwelt in ..................., all the kings of the West Country, who dwelt in tents, brought me their heavy tribute and kissed my feet in Babylon. From ... to the cities of Ashur, Susa, Agade and Eshnuna, the cities of Zamban, Meurnu, Der as far as the region of the land of Gutium, the holy cities beyond the Tigris whose sanctuaries had been in ruins over a long period, the gods whose abode is in the midst of them, I returned to their places and housed them in lasting abodes.
I gathered together all their inhabitations and restored (to them) their dwellings. The gods of Sumer and Akkad whom Nabounids had, to the anger of the lord of the gods, brought into Babylon. I, at the bidding of Marduk, the great lord, made to dwell in peace in their habitations, delightful abodes.
May all the gods whom I have placed within their sanctuaries address a daily prayer in my favour before Bel and Nabu, that my days may be long, and may they say to Marduk my lord, "May Kourosh (Cyrus) the King, who reveres thee, and Kaboujiyah (Cambyases) his son ..." Now that I put the crown of kingdom of Iran, Babylon, and the nations of the four directions on the head with the help of (Ahura) Mazda, I announce that I will respect the traditions, customs and religions of the nations of my empire and never let any of my governors and subordinates look down on or insult them until I am alive. From now on, till (Ahura) Mazda grants me the kingdom favor, I will impose my monarchy on no nation. Each is free to accept it , and if any one of them rejects it , I never resolve on war to reign. Until I am the king of Iran, Babylon, and the nations of the four directions, I never let anyone oppress any others, and if it occurs , I will take his or her right back and penalize the oppressor.
And until I am the monarch, I will never let anyone take possession of movable and landed properties of the others by force or without compensation. Until I am alive, I prevent unpaid, forced labor. To day, I announce that everyone is free to choose a religion. People are free to live in all regions and take up a job provided that they never violate other's rights.
No one could be penalized for his or her relatives' faults. I prevent slavery and my governors and subordinates are obliged to prohibit exchanging men and women as slaves within their own ruling domains. Such a traditions should be exterminated the world over.
I implore to (Ahura) Mazda to make me succeed in fulfilling my obligations to the nations of Iran (Persia), Babylon, and the ones of the four directions.

ترجمه فرانسوی منشور کوروش :

Je suis Kourosh (Cyrus), roi du monde, le grand roi, le roi puissant, le roi de Babylon, le roi de la terre de Sumer et d'Akkad, le roi des quatre quarts, fils de Camboujiyah (Cambyases), le grand roi, le roi d'Anshân, petit-fils de Kourosh (Cyrus), le grand roi, le roi d'Anshân, descendant de Chaish-Pesh (Teispes), le grand roi, le roi d'Anshân, progéniture d'une ligne royale éternelle, dont bel de règle et le Nabu aiment, dont le kingship ils désirent pour leurs coeurs, plaisir. Quand puits de I - disposé, Babylon entré, I installez un siège de la domination dans le palais royal parmi le jubilation et rejoicing. Marduk le grand dieu, causé les grands-hearted inhabitations de Babylon.................. me, j'ai cherché le journal pour l'adorer. À mes contrats Marduk, le grand seigneur, rejoiced et à moi, Kourosh (Cyrus), roi qui l'a adoré, et à Kaboujiyah (Cambyases), à mon fils, la progéniture (de ma) échine, et à toutes mes troupes il a graciously donné sa bénédiction, et dans le bon sprit avant lui nous avons amélioré excessivement son haut divinity. Tous les rois qui se sont assiss dans des chambres de trône, dans tous les quatre quarts, du haut à la mer inférieure, ceux qui ont demeurée dans..................., tous les rois du pays occidental, qui a demeuré dans des tentes, m'ont apporté leur hommage lourd et ont embrassé mes pieds dans Babylon. De... aux villes d'Ashur, de Susa, d'Agade et d'Eshnuna, les villes de Zamban, Meurnu, Der jusque la région de la terre de Gutium, les villes saintes au delà du Tigris dont les sanctuaires avaient été dans les ruines sur une longue période, les dieux dont la demeure est au milieu d'elles, je suis revenu à leurs endroits et logé leur dans les demeures durables.
J' ai recueilli ensemble tous leurs inhabitations et ai reconstitué (à eux) leurs logements. Les dieux de Sumer et d'Akkad que Nabounids a eus, à la colère du seigneur des dieux, introduit dans Babylon. I, à offrir de Marduk, grand seigneur, incité pour demeurer dans la paix dans leurs habitations, demeures délicieuses.
Mai tous les dieux que j'ai placé dans leurs sanctuaires pour adresser une prière quotidienne en ma faveur avant bel et Nabu, ces mes jours peuvent être longs, et peuvent ils disent à Marduk mon seigneur, "mai Kourosh (Cyrus) le roi, qui thee de reveres, et Kaboujiyah ( Cambyases ) son fils..." Maintenant que j'ai mis la couronne du royaume de l'Iran, du Babylon, et des nations des quatre directions sur la tête avec l'aide (Ahura) de Mazda, j'annonce que je respecterai les traditions, des coutumes et des religions des nations de mon empire et ne laisse jamais n'importe lequel de mes gouverneurs et subalternes regarder vers le bas dessus ou les insulter jusqu'à ce que je sois vivant. Dorénavant, jusqu'(Ahura) à Mazda m'accorde la faveur de royaume, j'imposera ma monarchie à aucune nation. Chacun est libre pour l'accepter, et si n'importe quel un d'eux des rejets il, je ne résolvent jamais sur la guerre pour régner. Jusqu'à ce que je sois le roi de l'Iran, du Babylon, et des nations des quatre directions, je ne laisse jamais n'importe qui ne opprime aucun autre, et s'il se produit, je prendrai son dos de droite et pénaliserai l'oppresseur.
Et jusqu'à moi suis le monarque, je ne laisse jamais n'importe qui prendre la possession des propriétés mobiles et débarquées des autres par la force ou sans compensation. Jusqu'à ce que je sois vivant, j'empêche le travail impayé et obligatoire. Au jour, j'annonce que chacun est libre pour choisir une religion. Peuplez sont libres pour vivre dans toutes les régions et pour prendre un travail à condition que ils ne violent jamais autres droites.
Personne n'ont pu être pénalisés pour les défauts de ses parents. J'empêche l'esclavage et mes gouverneurs et subalternes sont obligés d'interdire échanger des hommes et des femmes comme esclaves dans leurs propres domaines de régner. Un tel des traditions devrait être exterminé le monde plus de.
J'implore (Ahura) à Mazda de m'inciter à réussir à s'acquitter de mes obligations aux nations de l'Iran (Perse), du Babylon, et de celui des quatre directions.

ترجمه آلمانی منشور کوروش :

Ich bin Kourosh (Cyrus), König der Welt, großer König, mächtiger König, König von Babylon, König des Landes von Sumer und von Akkad, König der vier Viertel, Sohn von Camboujiyah (Cambyases), großer König, König von Anshân, Enkel von Kourosh (Cyrus), großer König, König von Anshân, Nachkomme von Chaish-Pesh (Teispes), großer König, König von Anshân, Nachkommen einer unending königlichen Linie, deren Richtlinienbel und Nabu schätzen, dessen kingship sie für ihre Herzen wünschen, Vergnügen. Wenn abgeschaffener i-Brunnen -, betretenes Babylon, stellte ich einen Sitz von Herrschaft im königlichen Palast unter jubilation und dem Rejoicing auf. Marduk der große Gott, den grossen-hearted inhabitations von Babylon.................. mich verursacht, suchte ich Tageszeitung, um ihn anzubeten.
An meinen Briefen Marduk, rejoiced der große Lord, und zu mir, Kourosh (Cyrus), der König, der ihn anbetete, und zu Kaboujiyah (Cambyases), zu meinem Sohn, das Sekundärteilchen (meiner) Lende, und gab er allen meinen Truppen graciously seinen Blessing, und im guten sprit vor ihm glorifizierten wir außerordentlich sein hohes divinity. Alle Könige, die in den Throneräumen, während der vier Viertel, vom Upper zum untereren Meer sassen, die, die in..................., allen Königen des Westlandes blieben, das in den Zelten blieb, holten mir ihren schweren Tribut und küßten meine Füße in Babylon. Von... zu den Städte von Ashur, von Susa, von Agade und von Eshnuna, die Städte von Zamban, Meurnu, Der bis zu der Region des Landes von Gutium, die heiligen Städte über dem Tigris hinaus dessen Schongebiete in den Ruinen über einen langen Zeitraum gewesen waren, die Götter deren Aufenthaltsort in der Mitte von ihnen ist, kam ich zu ihren Plätzen und ihnen in dauerhaften Aufenthaltsorten untergebracht zurück.
Ich erfaßte alle ihre zusammen inhabitations und stellte (zu ihnen) ihre Wohnungen wieder her. Die Götter von Sumer und von Akkad, die Nabounids hatte, zum Zorn des Lords der Götter, geholt in Babylon. I, am Bieten von Marduk, der große Lord, gebildet, um im Frieden in ihren habitations, herrliche Aufenthaltsorte zu bleiben.
Mai können alle Götter, denen ich innerhalb ihrer Schongebiete gelegt, habe ein tägliches Gebet zu meinen Gunsten vor Bel und Nabu zu adressieren, diese meine Tage lang sein und können sie sagen zu Marduk meinen Lord, "Mai Kourosh (Cyrus) der König, die reveresthee und Kaboujiyah ( Cambyases ) sein Sohn..."
und: Nun da ich die Krone des Königreiches vom Iran, von Babylon und von Nationen der vier Richtungen auf den Kopf mit Hilfe (Ahura) Mazda setzte, ich verkünde, daß ich die Traditionen, Gewohnheiten und Religionen der Nationen meines Reiches und lasse nie irgendwelche meiner Gouverneure und Untergebenen unten an schauen oder sie beleidigen respektiere, bis ich lebendig bin. Ab sofort bis (Ahura) Mazda bewilligt mir die Königreichbevorzugung, ich auferlegt meinen Monarchy keiner Nation. Jedes ist frei, sie anzunehmen und wenn irgendein von ihnen Ausschüße es, ich nie auf Krieg beheben zu regieren. Bis ich der König vom Iran, von Babylon und von Nationen der vier Richtungen bin, lasse ich nie jedermann unterdrücke alle mögliche andere, und wenn es auftritt, nehme ich seine oder Rechtrückseite und bestrafe den Unterdrücker.
Und bis bin mich der Monarch, werde ich lasse nie jedermann Besitz der beweglichen und gelandeten Eigenschaften von den anderen durch Kraft oder ohne Ausgleich nehmen. Bis ich lebendig bin, verhindere ich unbezahlte, Zwangsarbeit. Zum Tag verkünde ich, daß jeder frei ist, eine Religion zu wählen. Bevölkeren Sie sind frei, in allen Regionen zu leben und einen Job aufzunehmen, vorausgesetzt daß sie nie andere Rechte verletzen.
Niemand konnten für Störungen seiner oder Verwandter bestraft werden. Ich verhindere Sklaverei und meine Gouverneure und Untergebenen werden verbunden Männer, und Frauen als Sklaven innerhalb ihrer eigenen Anordnengebiete auszutauschen zu verbieten. Solches Traditionen sollte rüber geabschaffen werden der Welt.
Ich implore zu (Ahura) Mazda, um mich folgen zu lassen, mit, meine Verpflichtungen zu erfüllen zu den Nationen vom Iran (Persien), von Babylon und von den der vier Richtungen.

ترجمه اسپانيائی منشور کوروش :

Soy Kourosh (Cyrus), rey del mundo, gran rey, rey poderoso, rey de Babylon, rey de la tierra Sumer y Akkad, rey de los cuatro cuartos, hijo de Camboujiyah (Cambyases), gran rey, rey de Anshân, nieto de Kourosh (Cyrus), gran rey, rey de Anshân, descendiente de Chaish-Pesh (Teispes), gran rey, rey de Anshân, progenie de una línea real interminable, que de belio de la regla y de Nabu acaricia, que kingship desean para sus corazones, placer. En medio de cuando pozo de I - dispuesto, Babylon entrado, instalé un asiento de la dominación en el palacio real el jubilation y el rejoicing. Marduk el gran dios, causado los inhabitations grandes-hearted de Babylon.................. me, intenté el diario para adorarlo. En mis hechos Marduk, el gran señor, rejoiced y a mí, Kourosh (Cyrus), el rey que lo adoraba, y a Kaboujiyah (Cambyases), a mi hijo, el descendiente (de mi) lomo, y a todas mis tropas él graciously dio su bendición, y en buen sprit antes de él glorificamos excesivamente su divinity alto. Todos los reyes que se sentaron en cuartos del trono, a través de los cuatro cuartos, del alto al mar más bajo, los que moraron en..................., todos los reyes del país del oeste, que moró en tiendas, me trajeron su tributo pesado y se besaron los pies en Babylon. De... a las ciudades de Ashur, de Susa, de Agade y de Eshnuna, las ciudades de Zamban, Meurnu, Der hasta la región de la tierra de Gutium, las ciudades santas más allá del Tigris que santuarios habían estado en ruinas sobre un período largo, los dioses que domicilio está en el medio de ellas, volví a sus lugares y contenido les en domicilios duraderos.
Recolecté juntos todos sus inhabitations y restauré (a ellos) sus viviendas. Los dioses de Sumer y de Akkad que Nabounids tenía, a la cólera del señor de los dioses, traído en Babylon. I, en hacer una oferta de Marduk, el gran señor, hecho para morar en paz en sus habitations, domicilios encantadores.
Mayo todos los dioses que he colocado dentro de sus santuarios para tratar un rezo diario en mi favor antes de belio y de Nabu, esos mis días pueden ser largos, y pueden ellos dicen a Marduk a mi señor, "mayo Kourosh (Cyrus) el rey, que thee de los reveres, y Kaboujiyah ( Cambyases ) su hijo..." Ahora que puse la corona del reino de Irán, de Babylon, y de las naciones de las cuatro direcciones en la cabeza con la ayuda (Ahura) de Mazda, anuncio que respetaré las tradiciones, los costumbres y las religiones de las naciones de mi imperio y nunca dejo a cualesquiera de mis gobernadores y subordinados mirar abajo encendido o insultarlos hasta que estoy vivo. De ahora encendido, hasta (Ahura) Mazda me concede el favor del reino, yo impondrá mi monarquía ante ninguna nación. Cada uno está libre aceptarla, y si de ellos los rechazos él, yo nunca resuelve en guerra reinar. Hasta que soy el rey de Irán, de Babylon, y de las naciones de las cuatro direcciones, nunca dejo cualquier persona oprimo cualquier otros, y si ocurre, tomaré el suyo o su parte posteriora de la derecha y penalizaré el opresor.
Y hasta mí soy el monarca, nunca dejo cualquier persona tomar la posesión de las características movibles y aterrizadas de las otras por la fuerza o sin la remuneración. Hasta que estoy vivo, prevengo el trabajo sin pagar, forzado. Al día, anuncio que cada uno está libre elegir una religión. Pueble están libre vivir en todas las regiones y tomar un trabajo a condición de que nunca violan las otras derechas.
Nadie se podían penalizar para las averías de sus o sus parientes. Prevengo esclavitud y obligan a mis gobernadores y subordinados a prohibir el intercambiar de hombres y de mujeres como esclavos dentro de sus propios dominios de la decisión. Tal las tradiciones se debe exterminar el mundo encima.
Imploro (Ahura) a Mazda para hacer que tiene éxito en satisfacer mis obligaciones a las naciones de Irán (Persia), de Babylon, y de los que esta' de las cuatro direcciones.

ترجمه ايتاليائی منشور کوروش :

Sono Kourosh (Cyrus), re del mondo, re grande, re mighty, re di Babylon, re della terra di Sumer e di Akkad, re dei quattro quarti, figlio di Camboujiyah (Cambyases), re grande, re di Anshân, nipote di Kourosh (Cyrus), re grande, re di Anshân, discendente di Chaish-Pesh (Teispes), re grande, re di Anshân, progenie di una linea reale senza fine, di cui bel di regola e Nabu è, di cui il kingship vogliono per i loro cuori, piacere. Quando pozzo di I - disposto di, Babylon inserito, I installi una sede della dominazione nel palazzo reale in mezzo del jubilation e del rejoicing. Marduk il dio grande, causato ai inhabitations grandi-hearted di Babylon.................. me, ho cercato il quotidiano per adorarlo. Ai miei atti Marduk, il signore grande, rejoiced ed a me, Kourosh (Cyrus), il re che lo ha adorato ed a Kaboujiyah (Cambyases), al mio figlio, la prole (del mio) lombo ed a tutte le mie truppe graciously ha dato il suo blessing e nel buon sprit prima di lui abbiamo glorificato eccessivamente il suo alto divinity. Tutti i re che si sono seduti nelle stanze del throne, durante i quattro quarti, dalla tomaia al mare più basso, coloro che ha abitato..................., in tutti i re del paese ad ovest, che ha abitato in tende, mi hanno portato il loro tributo pesante ed hanno baciato i miei piedi in Babylon. Da... alle città di Ashur, di Susa, di Agade e di Eshnuna, le città di Zamban, Meurnu, Der fino alla regione della terra di Gutium, le città sante oltre il Tigris di cui i santuari erano stati in rovine su un periodo lungo, i dii di cui la residenza è nel midst di loro, ho rinviato ai loro posti ed alloggiato loro nelle residenze durevoli.
Ho raccolto insieme tutti i loro inhabitations ed ho ristabilito (a loro) le loro dimore. I dii di Sumer e di Akkad quale Nabounids ha avuto, alla rabbia del signore dei dii, introdotto in Babylon. I, all'offerta di Marduk, il signore grande, incitato per abitare nella pace nei loro habitations, residenze deliziose.
Maggio tutti i dii quale ho disposto all'interno dei loro santuari per richiamare una preghiera quotidiana nel mio favore prima del bel e di Nabu, quei i miei giorni possono essere lunghi e possono dicono a Marduk il mio signore, "maggio Kourosh (Cyrus) il re, che thee dei reveres e Kaboujiyah ( Cambyases ) il suo figlio..." Ora che ho messo la parte superiore del regno dell'Iran, di Babylon e delle nazioni dei quattro sensi sulla testa con l'aiuto (Ahura) di Mazda, annuncio che rispetterò le tradizioni, abitudini e religioni delle nazioni del mio impero e mai non ne lascio c'è ne dei miei regolatori e subalterni osservare giù sopra o insultarlo fino a che non sia vivo. D'ora in poi, lavorare (Ahura) a Mazda mi assegna il favore di regno, io imporrà il mio monarchy a nessuna nazione. Ciascuno è libero accettarla e se qualunque di loro scarti esso, io non risolve mai sulla guerra regnare. Fino a che non sia il re dell'Iran, di Babylon e delle nazioni dei quattro sensi, non lascio mai chiunque oppress alcuni altri e se accade, prenderò la sua parte posteriore di destra e penalizzerò il oppressor.
E fino all'sono il monarca, mai non lascio chiunque prendere il possesso delle proprietà mobili ed atterrate degli altre da forza o senza compensazione. Fino a che non sia vivo, impedisco il lavoro non pagato e forzato. Al giorno, annuncio che tutto è libero scegliere una religione. Popoli sono libero vivere in tutte le regioni e prendere un lavoro a condizione che non violano mai altri diritti.
Nessuno hanno potuto essere penalizzati per i difetti dei suoi parenti. Impedisco lo slavery ed i miei regolatori e subalterni sono obbligati proibire scambiare gli uomini e donne come schiavi all'interno dei loro propri dominii di regolamento. Tale tradizioni dovrebbe exterminated il mondo sopra.
Imploro (Ahura) a Mazda per incitarlo a riuscire a rispettare i miei obblighi alle nazioni dell'Iran (Persia), di Babylon e di quei dei quattro sensi.

ترجمه قسمت اول از منشور کوروش به زبان روسی :

Я — Кир, царь мира, великий царь, могучий царь, царь Вавилона, царь Шумера и Аккада, царь четырех стран, сын Камбиса, великого царя, царя города Аншана, внук Кира, великого царя, царя города Аншана, потомок Теиспа, великого царя, царя города Аншана, отрасль вечного царства, династия которого любезна Белу и Набу, владычество которого приятно их сердцу. Когда я мирно вошел в Вавилон и при ликованиях и веселии во дворце царей занял царское жилище, Мардук, великий владыка, склонил ко мне благородное сердце жителей Вавилона за то, что я ежедневно помышлял о его почитании. Мои многочисленные войска мирно вступили в Вавилон. Во весь Шумер и Аккад я не допустил врага. Забота о внутренних делах Вавилона и обо всех его святилищах тронула меня, и жители Вавилона нашли исполнение своих желаний, и бесчестное иго было с них снято. Я отвратил разрушение их жилищ и устранил их падение. Моим благословенным деяниям возрадовался Мардук, великий владыка, и благословил меня, Кира, царя, чтущего его, и Камбиса, моего сына, и все мое войско милостью, когда мы искренне и радостно величали его возвышенное божество. Все цари, сидящие во дворцах всех стран света, от Верхнего моря до Нижнего... и в шатрах живущие цари запада, все вместе принесли свою тяжелую дань и целовали в Вавилоне мои ноги. До Ашшура и Суз: Агаде, Эшнунак, Замбан, Метурну, Дери, вместе с областью земли Гутиев, города по ту сторону Тигра, основанные с древних дней, богов, живущих в них, вернул я на их места и дал им обитать там навеки. Всех их жителей собрал я и восстановил их жилища. И богам Шумера и Аккада, которых Набонид, к гневу владыки богов, перенес в Вавилон, дал я, по повелению Мардука, великого владыки, невредимо принять обитание в их чертогах ,Веселия сердца,. Все боги, возвращенные мною в свои города, да молятся ежедневно пред Белом и Набу (Нево) о долготе дней моих, замолвят за меня милостивое слово и скажут Мардуку, моему владыке: да будет Киру, царю, чтущему тебя, и Камбису, его сыну...,

نمونه زير را هم که کمی کامل تر از نمونه ترجمه شده است ، اينجا می آورم :
١...
٢. ... همه جهان.
٣. ... مرد ناشايستی (بنام نبونيد) به فرمانروايی كشورش رسيده بود.
٤. ... او آيينهای كهن را از ميان برد و چيزهای ساختگی بهجای آن گذاشت.
٥. معبدی به تقليد از نيايشگاه ازگيلا Esagila برای شهر اور Ur و ديگر شهرها ساخت.
٦. او كار ناشايست قربانی كردن را رواج داد كه پيش از آن نبود... هر روز كارهايی ناپسند ميكرد، خشونت و بدكرداری.
٧. او كارهای ... روزمره را دشوار ساخت، او با مقررات نامناسب در زندگی مردم دخالت ميكرد، اندوه و غم را در شهرها پراكند. او از پرستش مردوك Marduk خدای بزرگ روی برگرداند.
٨. او مردم را به سختی معاش دچار كرد، هر روز به شيوهای ساكنان شهر را آزار ميداد، او با كارهای خشن خود مردم را نابود ميكرد... همه مردم را.
٩. از ناله و دادخواهی مردم، انليل Enlil خدای بزرگ (= مردوك) ناراحت شد... ديگر ايزدان آن سرزمين را ترك كرده بودند (منظور آبادانی و فراوانی و آرامش).
١٠. مردم از خدای بزرگ ميخواستند تا به وضع همه باشندگان روی زمين كه زندگی و كاشانهاشان رو به ويرانی ميرفت، توجه كند. مردوك خدای بزرگ اراده كرد تا ايزدان به بال بازگردند.
١١. ساكنان سرزمين سومر Sumer و اكد Akad مانند مردگان شده بودند. مردوك به سوی آنان متوجه شد و بر آنان رحمت آورد.
١٢. مردوك به دنبال فرمانروايی دادگر در سراسر همه كشورها به جستوجو پرداخت، به جستوجوی شاهی خوب كه او را ياری دهد.
آنگاه او نام كورش پادشاه انشان Anshan را برخواند، از او بهنام پادشاه جهان ياد كرد.
١٣. او تمام سرزمين گوتی Guti و همه مردمان ماد را به فرمانبرداری كورش درآورد. كورش با هر ”سياه سر” (منظور همه انسانها) دادگرانه رفتار كرد.
١٤. كورش با راستی و عدالت كشور را اداره ميكرد. مردوك خدای بزرگ با شادی از كردار نيك و انديشه نيك اين پشتيبان مردم خرسند بود.
١٥. بنابر اين او كورش را بر انگيخت تا راه بابل را در پيش گيرد، در حالی كه خودش همچون ياوری راستين دوشادوش او گام بر ميداشت.
١٦. لشكر پرشمار او كه همچون آب رودخانه شمارشناپذير بود، آراسته به انواع جنگ افزارها در كنار او ره ميسپردند.
١٧. مردوك مقدر كرد تا كورش بدون جنگ و خونريزی به شهر بابل وارد شود. او بابل را از هر بلايی ايمن داشت. او نبونيدشاه را به دست كورش سپرد.
١٨. مردم بابل، سراسر سرزمين سومر و اكد و همه فرمانروايان محلی فرمان كورش را پذيرفتند. از پادشاهی او شادمان شدند و با چهرههای درخشان او را بوسيدند.
١٩. مردم سروری را شادباش گفتند كه به ياری او از چنگال مرگ و غم رهايی يافتند و به زندگی بازگشتند. همه ايزدان او را ستودند و نامش را گرامی داشتند.
٢٠. منم كورش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اكد، شاه چهارگوشه جهان.
٢١. پسر كمبوجيه، شاه بزرگ، شاه انشان، نوه كورش، شاه بزرگ، شاه انشان، نبيره چيش پيش، شاه بزرگ، شاه انشان.
٢٢. از دودمانی كه هميشه شاه بودهاند و فرمانروايياش را بل Bel (خدا) و نبو Nabu گرامی ميدارند و با خرسندی قلبی پادشاهی او را خواهانند.
آنگاه كه بدون جنگ و پيكار وارد بابل شدم؛
٢٣. همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهرياری نشستم.
مردوك دلهای پاك مردم بابل را متوجه من كرد... زيرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.
٢٤. ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد.
٢٥. وضع داخلی بابل و جايگاههای مقدسش قلب مرا تكان داد... من برای صلح كوشيدم. نبونيد مردم درمانده بابل را به بردگی كشيده بود، كاری كه در خور شان آنان نبود.
٢٦. من بردهداری را برانداختم، به بدبختيهای آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نيازارند، فرمان دادم كه هيچ كس اهالی شهر را از هستی ساقط نكند، مردوك از كردار نيك من خشنود شد.
٢٧. او بر من، كورش، كه ستايشگر او هستم و بر كمبوجيه پسر من و همچنين بر همه سپاهيان من،
٢٨. بركت و مهربانياش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستوديم. به فرمان مردوك همه شاهان براورنگ پادشاهی نشسته اند.
٢٩. همه پادشاهان سرزمينها جهان، از دريای بالا تا دريای پايين (دريای مديترانه تا خليج فارس)، همه مردم سرزمينهای دور دست، همه پادشاهان آموری Amuri، همه چادرنشينان.
٣٠. مرا خراج گذاردند و در بابل بر من بوسه زدند. از ... تا آشور و شوش.
٣١. من شهرهای آگاده Agadeh، اشنونا Eshnuna، زمبان Zamban، متورنو Meturnu، دير Der، سرزمين گوتيان و همچنين شهرهای آن سوی دجله كه ويران شده بود را از نو ساختم.
٣٢. فرمان دادم تمام نيايشگاه هايی را كه بسته شده بود، بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاه ها را به جاهای خود بازگرداندم. همه مردمانی را كه پراكنده و آواره شده بودند به جايگاههای خود برگرداندم، خانههای ويران آنان را آباد كردم.
٣٣. همچنين پيكره خدايان سومر و اكد را كه نبونيد بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودی مردوك به شادی و خرمي،
٣٤. به نيايشگاه های خودشان بازگرداندم، باشد كه دلها شاد گردد. بشود كه خدايانی كه آنان را به جايگاههای مقدس نخستينشان بازگرداندم،
٣٥. هر روز در پيشگاه خدای بزرگ برايم خواستار زندگانی بلند باشند. بشود كه سخنان پربركت و نيكخواهانه برايم بيابند، بشود كه آنان به خدای من مردوك بگويند: كورششاه، پادشاهی است كه تو را گرامی ميدارد و پسرش كمبوجيه.
٣٦. بيگمان در روزهای سازندگي، همگی مردم بابل پادشاه را گرامی داشتند و من برای همه مردم جامعهای آرام مهيا ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا كردم.
٣٧. ...
٣٨. ... باروی بزرگ شهر بابل را استوار گردانيدم...
٣٩. ... ديوار آجری خندق شهر را،
٤٠. كه هيچيك از شاهان پيشين با بردگان به بيگاری گرفته شده به پايان نرسانيده بودند،
٤١. ... به سرانجام رسانيدم.
٤٢. دروازههايی بزرگ برای آنها گذاشتم با درهايی از چوب سدر و روكشی از مفرغ ...
٤٣. ...
٤٤ ...
٤٥. ... برای هميشه.

9 مهر 1384    13:44

Roshangari


نام کورش در کتاب تورات به صورت خوروش  آمده است که در روسی کهن به معنای مار  سياه زهرآگين و يا خروس جنگی است.

مجموعه 6 يادداشت از وبلاگ ناصر پورپيرار:

برای پدر محمد ، سلام

در باره سئوال تان، به گمانم بايد منتظر يک مقاله نسبتا مفصل باشيد که مجمل آن چنين است.

يادداشت 19

نام کورش در کتاب تورات به صورت خوروش  آمده است که در روسی کهن به معنای مار  سياه زهرآگين و يا خروس جنگی است. امروزه اين معنی را نمی توان در فرهنگ های زبان روسی يافت و تنها از مسير منابع اتيمولوزی زبان روسی دسترسی به آن ميسر است. اين همان واژه ای است که در پيشوند نام خروشچف هم ديده می شود. و لازم است اشاره کنم نام های فاميل روسی ارتباط گسترده ای با اسامی حيوانات وحشی و جنگلی دارد، مثلا زايتسف و يا مدويدوف که اولی به معنای از خانواده ی خرگوش ها و دومی به معنای از خانواده ی خرس هاست. بدين ترتيب نام کورش يک لقب محلی روسی است که اشاره به يک حيوان بی رحم دارد و با ردی که از او در تاريخ به عنوان تخريب کننده ی بی امان تمدن شرق ميانه باقی مانده ، کاملا منطبق است. ِ

و به همين ترتيب است نام انشان که به غلط آن را قسمتی از ايلام و در حوزه ی کنونی منطقه فارس شناخته اند. اين هم از آن حقه بازی های پروفسوران عالی مقام دانشگاه های اروپا است که برای وصله پينه کردن تاريخ هخامنشيان از هيچ جعل و تفسير احمقانه ای روی نگردانده اند. آن ها يک دولت و امپراتوری جعلی تر و بی نشانه تر از اشکانيان، به نام امپراتوری و تمدن ماد بدون هيچ نشانه ديرين شناسی و قوم شناسی و باستان شناسی ساخته اند تا فقط گهواره ای برای پرورش کورش و محملی برای ايرانی شناختن او تدارک ديده باشند و چون کورش در گل نبشته ی بابلی اش خود را برخاسته از انشان معرفی می کند، پس از ۲۵۰۰ سال با سرهم بندی کردن مشتی مطالب قلابی بی سر وته و نامفهوم کوشيده اند انشان را همان فارس معرفی کنند که در اصل نه يک نام بومی قبيله ای و جغرافيايی، بل واژه ای تحقير کننده و شبه ناسزا، به معنای غريبه و بی خانمان و ولگرد است، که بوميان ايران و بين النهرين بر متجاوزين هخامنشی گذارده اند. اشاره کنم که  واژه ی هخامنش نيز لقب ديگری است که پس از تسلط داريوش و نخست وزيری مردخای و انتخاب استر به عنوان ملکه ی داريوش و قتل عام پرخشونت مخالفان يهود در سراسر ايران، که نزد يهوديان به عيد پوريم معروف است و بالاخره تسلط کامل رابی های يهود بر ايران و بين النهرين، مردم شکست خورده ی منطقه بر قوم داريوش نهادند و آن ها را حاخام منش به معنای پيرو روحانيت يهود نام نهادند. اين نام پس از خروج قوم کورش از منطقه، به سبب شکست شان از اسکندر، هرگز در تاريخ ايران تکرار نشده و تا ۸۰ سال پيش هيچ کس با آن آشنا نبوده است و اين خود دليل بزرگی  است که بوميان ايران هخامنشيان را مهاجم و غريبه می شناخته اند. بيگانگی آن ها برای بوميان ايران تا به آن حد جدی و خاطره ی ويرانگری های شان در بين النهرين و ايران چندان با نفرت و خشم عمومی توام بوده است که ردی از اين امپراتوری را، تا ۸۰ سال پيش، حتی در افسانه های شاهنامه نيز نمی يابيم.   

تلفظ درست انشان ، که کورش در گل نبشته ی بابلی اش، سرزمين و زادگاه و مرکز قدرت بومی خويش معرفی می کند، انزان است، که به صورت انزاب نيز ثبت است و نام ناحيه ی بزرگی در حاشيه ی شرقی دريای سياه بوده است که درست با همين تلفظ، هنوز بر چند دهکده ی پراکنده از حوالی اردبيل تا سوچی در کناره دريای سياه باقی مانده است. استادان عالی مقام اروپايی کوشيده اند به مدد يک گونی سريش اين نام را با جغرافيای فارس کنونی منطبق کنند. (ادامه دارد)

 

يادداشت 20

بدين ترتيب براي نخستين بار، كلمه‌ي فارس را در كتيبه‌ي بيستون داريوش مي‌يابيم و پيش از آن در هيچ صورتي و حتي در گل نوشته‌ي كورش، اين واژه ثبت و يافت نشده است. اين كتيبه تعدادي واژه‌ و اسامي ديگر نيز ارائه داده است كه باز هم براي اولين بار در اسناد تاريخي ايران ديده مي‌شود:

هخامنش: به عنوان بنيان‌گذار ناشناس سلسله‌ي هخامنشي

پارس: به عنوان اشاره‌اي بر قوم حاكم

بگ: به عنوان نام يك خدا

ارت: به عنوان نام خدايي ديگر

اورمزد: به عنوان صفتي براي خدا، با مفهوم سرزمين بخش

امپراتوري هخامنشيان، درست پس از مرگ كورش، به علت مخالفت كمبوجيه و برديا با تسلط يهوديان بر آن امپراتوري، در حال از هم پاشيدن بود. يهوديان كه سرمايه‌گذاري كلان خود براي استقرار كورش را در خطر مي‌ديدند، با كودتاي داريوش، موفق به حذف آن دو برادر و موجب ظهور شاخه‌ي جديدي در آن امپراتوري به سر كردگي داريوش شدند و امپراتوري نوپا را به طور كامل در اختيار گرفتند. پس از اين تحول به  نام‌هاي كاملاً جديدي در آن تجمع، چون آريارمن، ارشام، ويده فرنه، گئوبروه، بگ‌بوخشه، ارت منش، ارت‌شير و غيره برمي‌خوريم، كه تمامي آن‌ها نام‌هاي ساختگي و دائرة‌المعارفي‌اند،  با ديگر اسامي بوميان ايران، چون مرتي‌يه، چين چه فري، ويزدات، كه در همان كتيبه آمده، تطابق و همخواني ندارند و به احتمال زياد به جاي نام‌هاي يهودي شخص داريوش و همراهان کودتاگر او به كار رفته‌اند. پيدا شدن اين اسامي جديد، در نام‌گذاري‌ سلاطين هخامنشي، كه با اسامي ثبت شده‌ در زبان ايلامي و كردي و اورارتويي هيچ سنخيتي ندارند، نشان مي‌دهد كه مركزي در كار استحكام و سازمان‌دهي مديريت سياسي، فرهنگي و نظامي اين امپراتوري با هدف‌هاي خود بوده است. چندان كه پيدايش خط ميخي هخامنشي و ساختمان مركزي تخت جمشيد را نيز درست در همين ايام و با ظهور داريوش برابر مي‌بينيم. در اين باره اسناد محكم تاريخي لازم را در جلد اول كتاب 12 قرن سكوت ارائه داده‌ام.

اين اسناد با صراحت تمام مسلم مي‌كند كه اين نيروي فرهنگي و خردمند، پس از كشتن كمبوجيه و بردياي ضد يهود، در جريان كودتاي داريوش و قتل سراسري تمام طرفداران آن‌ها، دربار هخامنشيان را در اختيار گرفته‌اند. تورات به دفعات بر اين تسلط كامل رابي‌هاي يهود بر دربار هخامنشيان تأكيد مي‌گذارد، كه مشروح آن را مي‌توان در كتاب‌هاي استر، عزرا، نحميا، دانيال و اشعيا در تورات يافت و من كوشيده‌ام گزيده‌اي از آن ها را در همان بخش اول كتاب 12 قرن سكوت ارائه دهم. سئوال بزرگ تاريخي، كه در اين مرحله بروز مي‌كند سئوالاتي است كه مي‌توان درباره‌ي ساختمان و سطر نوشته‌هاي پاسارگاد ارائه داد و در كوشش براي يافتن پاسخي براي اين سئوالات، پرده‌ي ديگري از جعليات تاريخي مورخين يهود درباره‌ي آن دوران را گشود. (ادامه دارد

 

 

يادداشتی برای آقای همدانلی

سلام، در يادداشت ۲۰ از اسناد کردی سخنی نگفته ام، آن جا صحبت از اسامی شناخته شده ی تاريخی در سه زبان کردی، اورارتويی و ايلام بود. کاملا قبول دارم که کلمه ای مکتوب به زبان کردی، که متعلق به پيش از دوران اسلامی باشد، نيافته ايم و ترديد ندارم که از قوم ماد تاکنون حتی به قدر يک دکمه ی لباس و يا نعل اسب اشياء و اسناد باستانی، در همدان و هيچ کجای ديگر به دست نيامده و ذکر نام اين قوم احتمالا ناشی از بد خوانی عمدی نام مانايی هاست، که در اسناد بين النهرين به صورت ماندی ها هم آمده است، چندان که اينک به يقين کامل می توان مدعی شد که تمام ادعاها درباره ی قوم ماد جعل مطلق و در واقع بافتن آستری مناسب، برای لباس ظاهرا فاخر هخامنشيان است. زيرا بدون افسانه های مادی، کورش بدون پدر بزرگ، بدون همسر، بدون جنگل بان پرورش دهنده و بدون گنجينه های همدان می ماند و قصه ی کودکانه ی ظهور کورش از پاسارگاد و پارس، بدون مقدمه های سرگرم کننده آغاز می شد.

باری بحث من بر سر غير بومی و غير محلی بودن اسامی هخامنشی، پس از ظهور داريوش بود و اشاره کردم که اين اسامی، ساختگی و انسکلوپديک است و هرکدام را  به منظور تاکيد بر موضوعی مثلا خدای بگ و يا خدای ارت ساخته اند، درست مانند لقب جعلی آريا مهر که برای محمد رضا شاه تراشيدند. بعدها و در بحث پس از اسلام خواهم نوشت که کل زبان فارسی کنونی را، درست با همين شيوه، در اواخر قرن سوم هجری و در دربار سامانيان  سرپا کرده اند. 

مثلا نام های اورارتويی مانده بر کتيبه ی آذربايجان، که به وسيله ی مليک شويلی خوانده شده، چنين آواهايی دارد: کاديا اونی، پولو آدی، بيا ای نی، ليب لی اونی، آرگيشتی، که به آواهای ترکی و قفقاز جنوبی بسيار نزديک است و حتی واژه ی ترکی مستقيم آد و گيشتی را در آن می يابيم، که  نام آرگيشتی را می توان به گريزاننده ی مهاجمان ترجمه کرد وترکيبی است از دو واژه ترکی و يا در کتيبه های ايلامی به اسامی با آواهای عربی و خوزی بر می خوريم: شوتروک نهونته، هور پتيل، کوک نشور، تمتی هلکی. در اين اسامی نيز رد آواها و لغات کنونی و کهن اعراب جنوب و خوزی ها پيداست: هور، نشور، هلکی. حتی آوای آن چند اسمی که به اصطلاح از ماد ها ذکر می کنند، بسيار از آوای نام های پس از داريوش دور است: ايشتو ويگو، آستواکس، ارباکيس. به نظر من اين اسامی از آن ماندی ها و به آوای زبان ارمنی نزديک است، که همسايه ی ماندی ها بوده اند. اما آن اسامی که پس از داريوش در اسناد هخامنشی ظهور می کند، نه فقط با هيچ يک از آواهای اسامی اين همسايگان هخامنشی، بل که حتی با آوای واژه های مانده در کتيبه ی بيستون هم منطبق نيست و با آوای اسامی مانده در گل نبشته ی کورش ، مثلا آوای نام چش پش نيز قرابت ندارد.

بنا بر اين آقای همدانلی من هرگز  از اسناد و مکتوبات کردی و مادی چيزی نگفته ام و تا زمانی که لااقل يک نشانه ی قابل قبول يافت شود، چيزی نخواهم گفت.  و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر.

 

 

 

يادداشت 21

 

هيچ كس در دوگانگي مديريت امپراتوري هخامنشيان ترديد نكرده است، تا جايي كه اين دو مديريت را به علت تفاوت‌هاي اساسي و بنياني آن. به دو تيره‌ي مختلف آن قبيله منتسب كرده‌اند. اين دوگانگي را مي‌توان از طريق غير مستقيم ديگري نيز برملا كرد. مثلاً مفسران و مورخين يهود، با غلط خواندن گل نبشته‌ي كورش، (كه بخشي از نادرست گويي در باره‌ي آن را، در ابتداي بخش اول «پلي‌برگذشته» و در مقاله‌اي با نام «گل نبشته‌ي كورش» گفته‌ام)، و با استناد به يك جمله‌‌ي خودستايانه‌ي او در آن گل نبشته، كوشيده‌اند آن جمله را تا مقام نخستين منشور حقوق بشر بالا كشند و معلوم نيست بر كجاي سردر سازمان ملل بچسبانند!!! اما هرگز نخواسته‌اند بر اعترافات عديده‌ي داريوش در كتيبه‌ي بيستون، به گوش و دماغ‌بري، ميخ‌كوبي اسيران به دروازه‌ها و دار زدن‌هاي مكرر سرداران و رهبران مقاومت اقوام ايران و بين النهرين تفسيري بنويسند، و به سادگي بر اعمال او، كه نخستين نمونه‌ي سركوب به شيوه‌ي كنوني ارتش اسراييل و ايالات متحده و سپاهيان استماري 4 سده‌ي اخير در جهان بوده است، چشم پوشيده‌اند.

هنوز درباره‌ي خشونت هدايت شده‌ي داريوش در جلوگيري از گسترش مقاومت در ميان اقوام و ملت‌هاي مغلوب كورش، به صورت آكادميك، بررسي لازم صورت نگرفته است، اما اگر بخواهيم با استناد به همين روايت‌هاي موجود قضاوتي كنيم، بايد بگوييم در حالي كه اين اسناد به مسالمت‌جويي برديا و كمبوجيه نسبت به حقوق اقوام پاي‌مال كوروش اشاراتي مي‌كند، ديگر اسناد مستقيم و همزمان آن دوران، و بالاتر از همه متن كتيبه‌ي بيستون، به خشونت بي‌بديل داريوش در گزينش روشي مخالف كمبوجيه و برديا تصريح دارد. و آن گاه كه اشارات تورات و نقل‌هاي مستقيم مورخين يهود را، در مخالفت وسيع كمبوجيه با باز ساخت معابد اورشليم و متفرق كردن دوباره‌ي يهوديان و برچيدن تجمع تازه پديد آمده‌ي آن‌ها را در نظر مي‌گيريم، چشم انداز تازه‌اي در شناخت روابط يهود و هخامنشيان گشوده مي‌شود.

 

«مخالفت كمبوجيه نسبت به يهوديان به قسمي محسوس بود و توقف بناي خدا در آن عصر طوري در يهوديان مؤثر واقع گرديد كه بعضي از مورخين شرق چون عمل تبعيد يهوديان به وسيله‌ي او را نظير بخت النصر ديدند به اشتباه كمبوجيه را بخت النصر تصور كرده‌اند. يهوديان مقيم يهوديه، كه مجبوراً ساختن خانه خدا را متوقف كرده بودند، ادامه‌ي بناي خانه‌ي خدا را موكول به عصر شاهنشاه ديگري كه پي به اهميت اتحاد با يهود بَرَد، نمودند. مدت حكومت شش ساله كمبوجيه در بابل هنگام حيات پدرش و دوره‌ي 7 ساله‌ي سلطنت بعد از پدر، لطماتي نسبت به برنامه‌ي ملي يهود وارد كرد. چنان چه رويه‌ي كمبوجيه هم مانند پدرش ادامه مي‌يافت موقعيت بزرگي نصيب مهاجرين يهود مي‌شد». (حبيب لوي، تاريخ يهود ايران، جلد اول، ص 234)

 

 اگر به دستور پيشين كورش، كه به عنوان نخستين فرمان صادره‌ي او در بابل شناخته شده، رجوع كنيم، بدون مكث معلوم مي‌شود، كه فرزندان كورش در ارتباط با قوم يهود درست نقطه‌ي مقابل پدر عمل كرده‌اند.

 

«در سال اول سلطنت كورش، پادشاه پارس، خداوند آن چه را كه توسط ارمياي نبي فرموده بود، به انجام رساند. خداوند كورش را بر آن داشت تا فرماني صادر كند و آن را نوشته به سراسر زمين پهناورش بفرستد. اين است متن آن فرمان: من، كورش پارس، اعلام مي‌دارم كه خداوند، خداي آسمان‌ها، تمام ممالك جهان را به من بخشيده است و به من امر فرموده است كه براي او در شهر اورشليم كه در يهودا است خانه‌اي بسازم. بنابراين، از تمام يهودياني كه در سرزمين من هستند، كساني كه بخواهند مي‌توانند به آن‌جا بازگردند و خانه‌ي خداوند، خداي اسراييل را در اورشليم بنا كنند. خداي اسراييل همراه ايشان باشد! همسايگان اين يهوديان بايد به ايشان طلا و نقره، توشه راه و چهارپايان بدهند و نيز هدايا براي خانه‌ي خدا تقديم كنند». (عهد عتيق، عزرا، 4ـ1:1)

 

نكته‌ي بديع اين جاست كه تورات نظير همين فرمان را، از زبان داريوش نيز نقل مي‌كند، با اين تفاوت كه فرمان كورش به بازگشت اسيران و آغاز مجدد بناي خانه‌ي خدا در اورشليم تصريح دارد، در حالي كه فرمان داريوش بر رفع مزاحمت از باز ساخت بناي معبد اورشليم، كه پيش‌تر دستور آن را كورش داده بود، اشاره دارد. همين مطلب ساده بر اين حقيقت تاريخي صحه‌ي دوباره مي‌گذارد كه در فاصله‌ي اين دو فرمان، كه دوران حكمراني كمبوجيه و برديا است، روابط بين يهوديان و دربار هخامنشيان تيره بوده  و اين حقيقت ديگر تاريخی را محکم تر می کند که مسئوليت تاريخی قتل برديا و کمبوجيه با يهوديان است که برای آسودگی خيال خويش، داريوش را  در راس يک گروه هفت نفره ی کودتاگر، به قصابی مردم منظقه و قتل عام دشمنان يهود، در ايران و بين النهرين، می گمارند.

 

«بگذاريد خانه‌ي خدا دوباره در جاي سابق‌اش ساخته شود و مزاحم فرماندار يهودا و سران قوم يهود كه دست‌اندركار ساختن خانه خدا هستند، نشويد. بل كه براي پيشرفت كار بي‌ردنگ تمام مخارج ساختماني را از خزانه سلطنتي، از مالياتي كه در طرف غرب رود فرات جمع‌آوري مي‌شود، بپردازيد. هر روز، طبق درخواست كاهنانبي كه در اورشليم هستند به ايشان گندم، شراب، نمك، روغن زيتون و نيز گاو و قوچ و بره بدهيد تا قرباني‌هايي كه مورد پسند خداي آسماني است، تقديم نمايند و براي سلامتي پادشاه و پسران‌اش دعا كنند. هر كه اين  فرمان مرا تغيير دهد، چوبه‌داري از تيرهاي سقف خانه‌اش درست شود و ير آن به دار كشيده شود، و خانه‌اش به زباله‌دان تبديل گردد. هر پادشاه و هر قومي كه اين فرمان را تغيير دهد وخانه‌ي خدا را خراب كند، آن خدايي كه شهر اورشليم را براي محل خانه‌ي خود انتخاب كرده است، او را از بين ببرد. من، داريوش پادشاه، اين فرمان را صادر كردم، پس بدون تأخير اجرا شود». (تورات، عزرا، 12ـ 6:6)

 

بدين ترتيب محتواي اين نخستين اعلاميه‌ي داريوش، معلوم مي‌كند كه استقرار و استيلاي پر از جنايت و كودتا گرانه‌ي او در منطقه، فقط مي‌توانسته است با كمك يهوديان برقرار شده باشد، كه رفتار كمبوجيه و برديا را با بر باد رفتن آرزوهاي‌شان در توطئه‌ي مسلط كردن كورش بر مردم شرق ميانه، برابر مي‌ديدند. شايد اکنون ديگر اين بحث تازه گشوده درباره‌ي روابط هخامنشيان و قوم يهود را، به سرانجام روشني رسانده باشم و اگر كسي مترصد دريافت حقيقت بوده، اينك ديگر علت اصلي برآمدن ناگهاني امپراتوري هخامنشي در شرق ميانه، سبب و چه‌گونگي نابودي پياپي فرزندان كورش و نيز نحوه و دليل به قدرت رسيدن ماجراجويانه و پر از كشتار داريوش را، كه چيزي جز تجديد حيات و اقتدار قوم يهود در منطقه نبوده است، كشف خواهد كرد. (ادامه دارد)

 

 

چهارشنبه، 15 مرداد، 1382

 

يادداشت 22

 

باري، اينك داريوش با توسل به سخت‌ترين خشونت‌ها، بر منطقه مسلط شده است و يهوديان دريافته‌اند كه كنترل خشم اين همه قو م مغلوب، بي‌نظارت مستقيم آن‌ها ميسر نيست. تجربه‌ي حكومت كمبوجيه و شورش سراسري و عمومي ملت‌هاي متعددي در شرق ميانه، عليه سلطه‌ي هخامنشي، به آن‌ها فهمانده بود كه ادامه‌ي حيات آن امپراتوري محتاج برآوردن يك مركز قدرت جديد در جاي بابل ويران شده است. آن‌ها، چنان كه تورات به دفعات اعتراف مي‌كند، مهار اداره‌ي امپراتوري هخامنشيان را به دست گرفتند و نمايشات القا كننده‌ي عظمت را آغاز كردند : با تقليد از نقوش و سمبل‌ها و نشانه‌ها و معماري كاخ‌هاي آشور و بابل، و چنان كه داريوش خود اعتراف مي‌كند، با استفاده از هنرمندان ملت‌هاي شكست خورده‌ي بين النهرين و ايران، در شوش و تخت جمشيد و پاسارگاد و همدان، قصرهاي سلطنتي ساخته شد و براي بيان روايت نادرست رخ‌دادها، با كپي برداري از خطوط آشوري و بابلي، خط ساده‌اي اقتباس كردند. خطي كه فقط در سده‌ي نخست حكومت هخامنشيان به كار رفت، چنان كه از اردشير دوم به بعد، كتيبه‌هاي چند سطري سلاطين، به متون كوتاه مغلوط خام‌دستانه‌اي بدل شد كه گويي هيچ صاحب نظري براي تصحيح آن‌ها يافت نمي‌شده است. مورخ امروز با نگاه به كتيبه‌هاي سراپا مغلوط و معيوب اردشير دوم و سوم مطمئن مي‌شود كه آن امپراطوران و منشيان‌شان خواندن و نوشتن خطوط درباري خويش را نمي‌دانسته‌اند و اين هنوز در حالي است كه متن اين كتيبه ها، واژه به واژه، تقريباً رونوشت مكرري از كتيبه‌هاي امپراتوران پيشين هخامنشيان بوده است!!!

باري در اين كتيبه‌ها و به ويژه كتيبه‌ي داريوش در بيستون، براي نخستين بار به واژه‌ي فارس برمي‌خوريم كه مفاهيم گونه گوني را منتقل مي‌كند. به زحمت بتوان سند مكتوب باستاني ديگري يافت كه توسل به جعل و دروغ در آن، به وسعت كتيبه‌ي بيستون باشد. من هر بار كه متن اين كتيبه را مي‌خوانم از خود مي‌پرسم به چه سبب تاكنون در اين مطالب مغشوش باريك نشده‌اند و متني چنين مزورانه و در عين حال سفاكانه را سنگ نخست و پايه‌ي عمارت فرهنگ، تاريخ و هويت ايرانيان قرار داده‌اند؟!!!

من فقط به يكي از ده‌ها دروغ آشكار داريوش در كتيبه‌ي بيستون اشاره مي‌كنم تا معلوم شود چه گونه اسنادي را جدي گرفته‌اند وچه كساني، با چه حد از دانايي، كوشيده‌اند بر مبناي اين گونه پريشان نويسي‌هاي بي‌پايه، هخامنشيان را آغازگر تمدن و تاريخ ايران معرفي كنند. داريوش در بند 11 ستون 1 مي‌نويسد :

 

داريوش شاه گويد : پس از آن مغي گئومات نام از پ ئيسي يادووا برخاست. او به مردم دروغ گفت كه من برديا پسر كورش هستم و مردم همه از كمبوجيه برگشته به سوي او شدند.

 

و در سطر 26 ستون 4 مي‌نويسد :

 

داريوش شاه گويد : وه‌يزدات نام پارسي دروغ گفت كه من برديا پسر كورش هستم. او پارس را نافرمان كرد.

 

بدين ترتيب يك بار هم در كتيبه‌ي بيستون صحت اين ضرب المثل معروف به اثبات رسيد كه : «دروغ‌گو كم حافظه است»! به اين دليل داريوش را مي‌بينيم كه در كتيبه‌اش، به صورتي غيرعادي، به خواننده التماس مي‌كند كه سخنان او را دروغ نپندارند.

 

«تو كه از اين پس اين نوشته را خواهي خواند، كارهايي را كه در يك سال انجام داده‌ام باور كن و دروغ مپندار. قسم به اورمزد، كه دروغ نيست. و من هنوز تمام اعمال‌ام را ننوشته‌ام تا به نظر قابل باور بيايد و دروغ پنداشته نشود»!!! (كتيبه‌ي بيستون، ستون چهار، بندهاي 6 و 7 و 8)

 

آن چه در كتيبه‌ي بيستون بيش‌ترين حيرت مورخ را برمي‌انگيزد اين است كه داريوش به دفعات از شورش مردم پارس عليه حكومت هخامنشيان سخن مي‌گويد. آيا اين چه گونه امپراتوري پارسيان است، كه هم از آغاز، پارسيان عليه آن ‌شوريده اند؟!!! (ادامه دارد)

 

 

 

به راستي كه از متن كتيبه‌ي بيستون دريافت دقيق مفهوم واژه‌ي پارس ناممكن است. پيش تر نوشته بودم كه واژه‌ي «پارسه» يك ناسزا و به معناي ولگرد و بي‌خانمان و مهاجم ناشناس است. اين معنا هنوز هم در واژه‌نامه‌هاي كردي و فارسي ضبط است و مي‌تواند پس از هجوم ناگهاني قوم غريبه‌ي هخامنشي، از سوي بوميان شرق ميانه و ايران، به عنوان لقبي تحقيرآميز به قبيله‌ي كورش، به خصوص پس از خون ريزي‌هاي سراسري داريوش بخشيده شده باشد و بررسي‌هاي گمانه ها‌ي ديگري كه در بخش اول كتاب 12 قرن سكوت ضبط است و تقريباً در صحت اين گمانه‌ها ترديد ندارم، زيرا واژه‌ي پارسه يك لغت نوظهور و بدون پشتوانه‌ي قومي و جغرافيايي است، كه پس از تسلط داريوش بر ايران عرضه مي‌شود و ثبت مكرر آن در كتيبه‌ي بيستون نيز كاربرد مبهم و نامعيني دارد.

داريوش، در درجه‌ي نخست، همدستان خود در كودتاي عليه برديا و كمبوجيه، و نيز سركرده‌گان نظاميان‌اش را، كه به سركوب سرداران اقوام مقاوم مي‌فرستاد، پارسي خوانده است، كه مي‌تواند روزنه‌ي روشني به لقب بودن اين عنوان بگشايد :

 

« ويدرن نام پارسي، بنده‌ي من، او را سركرده‌ي آن سپاه كردم ووميس نام پارسي، بنده‌ي من، او را به سرکوب فرستادم پس از آن سپاه فارس را فرستادم ارت وردي‌ي نام پارسي، بنده‌ی من، او را فرمانده‌ی آنان کردم... ويوان نام پارسی، بنده‌ی من را سردار آن‌ها کردم... ويدفرنا نام پارسي، بنده‌ی من او را سردار آنان كردم در زمان كشتن گئومات مغ اين مردان با من همكاري كردند و همدستان من بودند : ويدفرنا، پسر وايسپار پارسي، اوتان پسر ثوخر فارسي، گئوبروو پسر مردوني‌ي پارسي، ويدرن پسر بگابيگن فارسي، بگ بوخش پسر داتودهي پارسي، اردومنش پسر دهوك پارسي ».

 

بدين ترتيب داريوش عمدتاً سركردگان نظامي و همدستان خود را پارسي مي‌خواند و هر چند مواردي هم در كتيبه از واژه‌ي پارس مفهومي جغرافيايي برداشت مي‌شود، اما اين جغرافيا نامعين و پريشان است و اشاره‌ي درستي به منطقه‌اي خاص ندارد.

مطلب بسيار مهم در كتيبه اين است، كه در مواردي، داريوش به نافرماني و شورش سپاهيان و سرداران پارسي خود نيز اشاره مي‌كند و عمده‌ترين شان، كه شايسته‌ي دقت فراوان است. در بند 5 ستون 3 كتيبه‌ي بيستون ثبت است :

 

« پس از آن سپاه پارسي مستقر در كاخ، كه پيش‌تر از يهوديه آمده بود، نسبت به من نافرمان شد ».  (شارپ،فرمان های شاهنشاهان هخامنشی، ص۵۰ وپاورقی)

 

همين که داريوش سپاه يهودی را که از اورشليم به کمک او فرستاده اند، و چنان که خود نوشته، در حساس ترين نقطه، يعنی کاخ او به عنوان گارد حفاظتی مستقر بوده اند را ، سپاه پارسی می خواند، خود به خود تکليف اين واژه را معلوم می کند، اما حقه‌بازان دغلي كه خود را كتيبه‌خوان و شرق شناس و ايران شناس و زبان شناس و از اين قبيل عنوان‌هاي قلابي مي‌دانند، واژه‌ي كاملاً قابل فهم و آشنای «‌يدايا‌» در سطر بالا را، با وقاحت تمام، «‌انشان‌» خوانده و ثبت كرده‌اند!!!!! آيا همين طفره زدن و تغيير نام، مشت آنان را نمي‌گشايد، آبروي‌شان را نمي‌ريزد و معلوم نمي‌كند كه اين به اصطلاح شرق‌شناسان يهود، خود به خوبي از اصل ماجراي قوم‌شان و كورش و داريوش باخبرند و آيا همين سطر كتيبه‌ي بيستون نشان نمي‌دهد كه محافظان و نظاميان و سازمان‌دهندگان آن امپراتوري را، از ميان قوم بني‌اسرائيل مي‌گزيده‌اند؟ و صحت ادعای مرا که می‌گويم اين اسامی ساختگی است و جايگزين نام‌های يهودی کرده اند، اثبات نمی‌کند؟ آيا اشارات صريح تورات بر اين كه دانيال و نحميا و مردخاي و عزرا، يعني ربي‌هاي برجسته‌ي يهود، به زمان داريوش و خشايارشا، شخص دوم و در واقع کارگردان حكومت هخامنشی بوده‌اند، تصوير آن امپراتوری يهود ساخته را تكميل نمي‌كند؟ آيا اين سئوال براي باستان‌پرستان ما گشوده نيست كه چه گونه ممكن است كورش در گل نبشته‌اش تلفظ درست انشان را بداند، اما داريوش آن را يدايا بخواند؟ و آيا سرانجام از ميان اين انبوه ايران شناسان سند ساز بي‌سواد و حيله‌گر، كسي آماده‌ي پاسخ‌گويي به اين سئوالات عمده هست؟

 

باري، پس از سقوط هخامنشيان، به دست اسكندر نجات بخش و گريز بقاياي آنان، به سرزمين بومي خود، يعني سرزمين خزران و سد بستن اسكندر ذوالقرنين بر مسير بازگشت آن‌ها، در دربند قفقاز، به تقاضاي بوميان ايران، كه عيناً با توضيح قرآن نيز منطبق است، طومار هخامنشيان و به دنبال آنان، طومار اين واژه‌ي پارس، تا ظهور رضاشاه، درهم پيچيده شد. (ادامه دارد)

 

 

يادداشت ۲۴ (آخرين يادداشت برای پدر محمد)

از پس فرار وحشيان هخامنشی، به آن سوی کوه های قفقاز، تا ۸۰ سال پيش، که يهوديان، سپاه جديد شعوبيه را ، برای ايجاد تفرقه در ميان اقوام ايران و در ميان ملت های منطقه، به ميدان ايران فرستادند، هيچ سلسله و سلطان و سرداری، خود و سلسله اش را فارس نخوانده است، مدعی نبوده است که فارس ها تمدن و هستی و هويت ايرانيان را بنيان گذارده اند، نگفته است که ديگر اقوام ايران، از نظر سياسی و اقتصادی و فرهنگی، بايد که زير دست فارس ها بمانند و در ۲۲۰۰ سال گذشته، هرگز صاحب انديشه و قلم و مقامی، به سبب فارس بودن، بر خود نباليده است و به آن سبب، امکانات اين سرزمين را ملک طلق خويش نپنداشته است. در ايران، چه عرب حکومت کرده است و چه ترک و چه لر، حيات ملی ايرانيان، در روابطی بسيار پيچيده و پنهان، در سايه ی رعايت فدراليسمی نانوشته، اما پرتواان، تا زمان رضا شاه، با شاخص آشکار بقای ملی، ادامه داشته است.

گواهی تاريخ می گويد که از سلجوقيان و مغول و قاجار و از امويان و عباسيان و انبوه کارگزاران خلفای حاکم، و از نادر خان خراسانی، تا کريم خان لر، هرگز نکوشيده اند که ترکی و عربی و مغولی و فارسی را، به عنوان زبان رسمی و ملی جا بزنند و پيوسته نيازهای منشآتی و علمی و دينی ايران، با کمک گرفتن از زبان توانای عرب، نيازهای احساسی و فراغتی، با سرودن شعر به مخلوطی از زبان فارسی و عربی، و روابط درونی اقوام و ايلات، با زبان های بومی گذشته است.

از زمان رضا شاه اطوارها و افتخارات قلابی هخامنشی خواهی و جدايی طلبی و زياده جويی فارس ها را به جريان انداخته اند و لشکر فارس ها را به سرکوب سران اقوام و قبايلی فرستاده اند ، که چند هزاره در هويت بومی خويش می زيستند و به ضرب و زور تفنگ، و با کمک روشن فکری نادان و ناتوان و مهمل باف سده ی اخير، بدون هيچ محدوده و رعايتی، زبان و پوشش و آموزش آبکی  و مفتخر و متکی به افسانه های شاهنامه و ديوان های شعر فارس ها را، جايگزين فرهنگ بسيار متنوع و غنی بوميان اين سرزمين کرده اند. و از همان زمان، ديگر از آن فدراليسم نانوشته، ولی مقدس و ملی، که بقای عمومی را تامين و تضمين کرده است، اثری نمی بينيم، همه مدعی يکديگريم و در هر فرصت تاريخی، پيش و بيش از همه، به حساب کشی قومی مشغول می شويم، که نمونه ی روشن آن را، در رخ دادهای پس از انقلاب اخير ديديم و ديديم که يک فرصت طلايی، برای همبستگی و بهره برداری از امکانات ملی را، مطالبات ستيزه جويانه ی قومی، که عکس العمل طبيعی روش های فارس پرستانه ی پيشين، از زمان رضا شاه بود، به بی راهه برد.  

اينک هرچند که سرسخت ترين فارس پرستان و افسانه ساز ترين هخامنشی خواهان، از قماش شعبانی و شاپور شهبازی و مشتی ديگر، هنوز می تازند، اطوارهای نوظهور و نژاد پرستانه ی باستان  گرايان را، که يهوديان به رضا شاه و محمد رضا شاه ديکته کرده اند، در مراکز آموزشی و اداری به ذهن جوانان ما تزريق می کنند و با  آموزه های شوونيستی، تاريخ را به کپک زدگی کشانده اند و با افيون قصه های شاهنامه ای تخدير کرده اند؛ اما وقت است که برعليه اين بدآموزی ها اقدام کنيم، اين فرهنگ هنوز متکی به افتخارات دروغين ظاهرا ملی را، که مورخين فرمان بر کليسا و کنيسه برای ما ساخته اند، به دور اندازيم، به خصلت های کهن ايرانيان پيش از داريوش بازگرديم، اتحادی رسمی و قانونی و برابر حقوق را پايه ريزيم و به نيازهای بوميان ايران توجه کنيم که صاحبان اصلی اين سرزمين اند و ۷۰۰۰ سال است با اين آب و خاک، بدون ستيزه ی ملی، و در نهايت صبوری، ساخته اند. اين اصلی ترين و گشاده ترين دری است که برای عبور عمومی به آينده ی تابناک ميهن مان باز می کنيم. و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر. 

 


هخامنشیان با اشکانیان و ساسانیان سه سلسله ی هراس انگیز و خونریز تاریخ ایران  

هزار و دویست سال تسلط قبایل ناشناس هخامنشی و اشکانی و ساسانی بر سرزمین و مردم ایران 

دورانی که ایران از هر بابت دچار افول میشود و در زیر ساخت فرهنگ بشری غایب است 

هخامنشیان امپراطوری بربرهای وحشی  

>>Barbarism<<


تخت جمشید

دست آورد تازه ای برای رسوا سازی مبلغین دروغ!

ناصر پور پيرار

زمانی که کرسی های باستان شناسی و اکتشاف و تاریخ و بنگاه مسافر کشی میراث، که مسئول انتقال داده های نو به فرهنگ ملی اند، نسبت به انباشت دروغ در کیسه ی هویت و هستی ایرانیان بی اعتنایی کردند و معلوم شد که راهبران و مدیران مسئول این مراکز و نیز دانش آموختگان صاحب آوازه ی این مقولات، نان و نام و رونق و روزی خود را در تبعیت مدام از مهملات دست ساخت شیادان ایران شناس غالبا یهودی تشخیص داده اند، برای اثبات درستی یک مورد از ده ها سند عرضه شده در مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران»، با رویکرد ناگزیر  به سازمان دیگری، که منافع و مضار کم تری در مواجهه با حقیقت ناب داشت، سرانجام موفق به کسب نظر فنی «سازمان نظام مهندسی» درباره ی ابنیه ی تخت جمشید شدم. این ابراز و اظهار نظر، که در مجموع بسیار محافظه کارانه و مفاد مکتوب و محتوای شفاهی آن بسیار با یکدیگر متفاوت است، پس از آن حاصل شد که تقاضای بازدید از تخت جمشید را به وسیله ی نمایندگانی از کارشناسان «سازمان نظام مهندسی» و اظهار نظر فنی درباره آن خرابه ها را ارائه دادم و پس از موافقت طی دو روز بازدید از منطقه سرانجام نامه ی زیر با شماره  ۹۰۳۲/۸۴/ ۱۱۰ را به عنوان برداشت مهندسین بازدید کننده از آن مجموعه  دریافت کردم.

«پیرو درخواست سازمان نظام مهندسی ساختمان جهت مطالعه ی میدانی محوطه ی تخت جمشید، در تاریخ ۹/۹/۸۴ عازم شیراز و روز پنج شنبه ۱۰/۹/۸۴ از محوطه ی تخت جمشید دیدار کردیم.

با توجه به وضع موجود این مجموعه و پس از بازدید کامل نتایج حاصله به شرح زیر اعلام می گردد: در تمامی محوطه کارهای ناتمام که بیش تر آن ها حجاری و نقوش تزیینی از محل های مهم مانند ورودی ها و راه پله ها را تشکیل می داد، به چشم می خورد. نمای اصلی سکوی غربی که نزدیک پلکان ورودی است، به صورت کامل تراش نخورده است. تعدادی از ته ستون ها و نقوش ورودی ها و درگاه ها به صورت مصالح خام و تراش نخورده باقی است. در دروازه ی ورودی سقف و تزیینات اجرا نشده  و به نظر می رسد حجم سنگی که هنوز بر روی زمین قرار دارد، برای پوشش سقف در نظر گرفته شده بوده است. تصاویر تمامی موارد یاد شده به صورت یک سی دی به ضمیمه تقدیم می گردد».  

در زیر چند عکس از مجموعه تصاویر برداشته شده به وسیله ی کارشناسان را همراه توضیح ملاحظه می کنید:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پایین دورنمای کارهای ناتمام حجاری در دیوار غربی و بالا نمایش یکی از ده ها نمونه از بلوک های نیمه تراش در دیوار غربی، از نزدیک.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دو نمونه از سر ستون های نیمه تراش در کارگاه خارج از صفه.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سمت راست بلوک بزرگ مجوف که به عنوان تاج و سقف خروجی جنوبی در دروازه ی ملل مشغول تراش و آماده سازی بوده اند و هنوز بر زمین است. سمت چپ بدنه ی جنوبی ورودی غربی دروازه ی ملل را می بینید که کم ترین آثاری از دیوار جنبی، مانند ملات را بر خود ندارد.

یک ستون و یک پایه ستون نیمه تراش در محوطه ی معروف به کاخ داریوش سوم.

دو اسفنکس مقابل کاخ ۱۰۰ ستون که هنوز در ابتدای تراش و متشکل از سنگ های خام برهم چیده است.

دو زیر ستون از کاخ صد ستون که هنوز قوزهای انتهایی آن تراش نخورده است.

 

سمت راست یک پخ اندازی نیمه تراش را در یکی از چراغ دان های کاخ صد ستون و سمت راست نیمه تراش بودن پخ کنار سر دری را در کاخ صد ستون نمایش می دهد. در هر دو مورد سنگ بنا فاقد آثار دیوار چینی جنبی است

 

نقش دو سرباز کنار هم در دیوار شرقی سه دروازه. نقش اندازی خنجر سرباز سمت راست کامل و در سمت چپ نیمه کاره است.

تراش گوشواره و سر کمان سرباز بالا از جمله نقوش دیوار شمالی بنای سه دروازه نیمه کاره مانده است!

دو نمونه از ده ها گل اندازی نیمه تمام در دیوار شرقی کاخ آپادانا.

چند سرباز حجاری نشده با دسن سنگ خام در دیوار شرقی کاخ آپادانا.

در زیر نمای دیواری از ضلع شمالی و شرقی کاخ آپادانا  که به کلی کار حجاری در آن ها آغاز نشده و محل اتصال دو  ضلع دیوار نبش اندازی نشده است. در بالا دیواری از ضلع غربی کاخ خشایارشا را می بینید که فقط بخشی از آن حجاری شده است.

نمونه های بالا تنها قسمت کوچکی از عیوبات اجرایی در تخت جمشید است. در حال حاضر به سادگی و با مراجعه به نقایص معماری در خرابه های تخت جمشید می توان در هر مجمع کارشناسی اثبات کرد که هیچ یک از پانل های ساختمانی تخت جمشید به مرحله ی اتمام نرسیده و هیچ یک از کاخ های آن هرگز قابل سکونت نبوده است. آیا با قبول این حقیقت قابل عرضه و اثبات چه چیزی از امپراتوری قلابی هخامنشیان باقی خواهد ماند؟

www.iranisnotpersia.com 

 MENBEH : ShamsTabriz 2006 01 10


پورپیرار در طی سخنرانی پر تنشی در دانشگاه زنجان اظهار داشت:

تاریخ امروز ایران روایت ایرانیان نیست

فاجعه پوریم به عنوان بزرگترین واقعه تمدن سوز تاریخ بشر،

 به  دستور داریوش هخامنشی به وقوع پیوسته است!

<<<<<<<<<<


امپراتوری شیطان
پادشاهان پارس جنایت کاران بزرگ تاریخ بوده اند
آیا نمایشگاه موزه ی بریتانیا امروزه قصد دارد آنان را عادل نشان دهد؟
کاری از جاناتان جونز، منتقد تاریخ هنر، روزنامه ی گاردین

 چاپ لندن، پنج شنبه ۸ سپتامبر ۲۰۰۵
ترجمه ی مهرداد بامدادان، شیراز


The evil empire

Persia's kings are history's great villains.

The tomb of

" Cyrus the Great " 

at  Pasargadae


شوينسم بيمارگونه‌ای
كه در ايران
دامن زده می‌شود
اميرعلی لاهرودی
 
 
 
 

 

ماهنامه «ايران مهر»(شماره ۱٤ و ۱۵ تير و مرداد ۱۳۸٤)  فردی بنام قاسم آذينی فر، «پروفسور» ناروق صفی زاده نامی را پيدا كرده و با او درباره تاريخ ايران و نژاد آريايی مصاحبه كرده است .

     به چند نمونه مختصر از اين هذيان گويی اشاره می‌كنيم؛

   «هخامنشی‌ها ۸۵۰۰ سال تاريخ دارند»، «سومری‌ها آريايی هستند»، «اولين نژاد جهان آريايی‌ها هستند»، «تنها نژاد آريايی در جهان وجود دارد»، «پيغمبر اسلام فارس بود»، «آدم و حوا ايرانی هستند»، «آذری‌ها كورد هستند»، «زبان توركی كاملاً مردود است»، « الكساندر مقدونی يك دروغ بزرگ تاريخی است»، «فرهنگ تمام جهان برگرفته از فرهنگ ايرانی است»، توركی باستان سنديت علمی ندارد»، «اگر ايران را از جهان حذف كنيم نه تمدنی می‌ماند و نه فرهنگی»، «فرهنگ آريايی درياست و هيچ سگی نمی تواند او را بيآلايد»، «نام قبيله قريش از اسم كوروش گرفته شده»، «آذربايجانيها ترك نيستند»، «قبل از ايران در جای ديگری زبان سراغ نداريم»، «سقراط و بقراط و ارسطو ... ساخته و پرداخته ذهن حقارت يافته يونانيان است»، «زبان استانبولی تركی نيست»، «وروش دوالقرنين است»، «پور پيرار‌بی‌سواد است».

     اين هذيانهای بيمارگونه نه تنها دور از عقل سليم است، حتی شاگرد مدرسه نيز نمی تواند دروغهايی به اين بزرگی را باور كند.

پدر صفی زاده می‌گويد كه زرتشت ۱٤ هزار سال پيش بوده و آخرين زرتشت حضرت ابراهيم است. ما كه مسلمان هستيم و به تورات و انجيل و قرآن اعتقاد راسخ داريم در اين كتابهای آسمانی نه خود به اين «اختراع بزرگ» «پروفسور» صفی زاده برخورد كرده ايم و نه علمای دين و تاريخ دانان سرشناس هيچ كجا ننوشته اند كه حضرت ابراهيم زرتشت بود. باستان شناسان از لحاظ علمی ثابت كرده اند كه زرتشت از آذربايجان برخاسته و بقايای قديمی ترين آتشكده‌ها در آذربايجان است.

آيا هخامنشيان كه بقول صفی زاده ۸۵۰۰ سال قبل، از عالم علوی به سفلی فرود آمده اند زبانشان فارسی بود يا خير؟

    البته صفی زاده خواهد گفت هخامنشيان اولين انسان روی زمين هستند و چون بقول ايشان آدم و حوا هم ايرانی هستند، پدر و مادر هخامنشيان بايد آدم و حوا باشد. پس آدم و حوا به چه زبانی صحبت می‌كردند؟ آيا اولين زبان هخامنشيان زبان فارسی است؟ پس با اين منطق پوسيده بايد گفت كه آدم و حوا نيز به پارسی صحبت می‌كردند. با اين برداشت زبان زرتشت نيز فارسی است. برعكس ادعای صفی زاده، آيت الله مطهری در كتاب «خدمات متقابل اسلام و ايرانيان»(انتشارات صدرا صفحه ۶۶۷ و ۶۷۲-۶۷٤) نوشته است كه زبان فارسی تاريخ ۱۲۰۰ ساله دارد. آيا بايد به پروفسور صفی زاده باور كرد يا به آيت الله مطهری؟

آيت الله مطهری در همين كتاب مسئله مربوط به زبان فارسی را از ديدگاههای متعددی مورد بررسی قرار می‌دهد و از خود می‌پرسد:«... آيا اين عيب است بر ايرانيان كه پس از آشنايی با زبانی كه اعجاز الهی را در آن يافتند... به آن گرويدند و آنرا تقويت كردند و پس از دو سه قرن از آميختن لغات و معانی آن زبان قديم ايرانی، زبان شيرين و لطيف امروز فارسی را ساختند؟»

     آيت الله مطهری به سخنان خود ادامه می‌دهد و از قول آقای دكتر زرين كوب می‌نويسد:«می گويند زبان اين اقوام(ايرانيان قبل از اسلام) زبانی قومی بود كه خرد، دانش و فرهنگ و ادب به قدر كفايت بهره داشت... با اين همه اين اقوام كه به صد زبان سخن می‌گفتند، وقتی با اعراب مسلمان روبرو گشتند، چه شنيدند كه خاموش شدند؟».

     آيت الله مطهری جواب اين پرسش را از قول زرين كوب نقل می‌كند:«زبان تازی پيش از آن زبان مردم نيمه وحشی محسوب می‌شد و لطف و ظرافتی نداشت. معهذا وقتی بانگ اذان در فضای ملك ايران پيچيد زبان پهلوی در برابر آن فرو ماند و به خاموشی گراييد».

     آيت الله مطهری بعد از اين نقل قول از زرين كوب می‌نويسد:«اگر كوشش عباسيان كه سياست ضد عرب داشتند نبود، زبان فارسی امروز كه با زبانهای قبل از اسلام متفاوت است، پديد نمی آمد. خلفای عباسی بهترين مشوق اين زبان بودند. آنها مايل بودند كه زبان عربی در ميان توده ايران رايج گردد... مامون شاعر پارسی گوی را فوق العاده تشويق كرده است».

اين نقل قولها قابل تامل است.

     ۱- عيب نيست كه ايرانيان پس از آشنايی با زبان عربی به آن گرويدند و دو سه قرنی طول كشيد زبان عربی و زبان قديم ايرانی را بهم آميختند و از اين آش شله قلم كار زبان «شيرين فارسی» را ساختند.

     ۲- در نقل قول از دكتر زرين كوب زبان ايرانيان قبل از اسلام زبان خرد، دانش و فرهنگ و ادب معرفی می‌شود و گفته می‌شود كه اين قوم به صد زبان سخن می‌گفتند با اين همه زرين كوب روشن نمی كند كه اين صد زبان در يكجا از خرد، دانش و فرهنگ و ادب بهره مند بود يا يكی از آنها اين مزيت را دارا بود.

     زرين كوب در پاسخ به اين سئوالها می‌گويد زبان تازی زبان مردم نيمه وحشی بود اما معهذا وقتی بانگ اذان در فضای ملك ايران پيچيد زبان پهلوی چون در برابر آن (زبان نيمه وحشی) لطف و ظرافتی نداشت به دنيای عدم پيوست و بفراموشی باد سپرده شد.

     خلفای عباسی فرياد ايرانيان را شنيد و به داد آنها رسيد. زبان عربی و فارسی را بهم درآميخت فارسی امروزی را(زبانی كه ۸۰ درصد كلمات آن عربی است) بوجود آورد و اقوام ايران زمين را وادار نمود به زبان شيرين و نوبنيان فارسی سخن بگويند در غير اينصورت آنها تجزيه طلب هستند و بايد قلع و قمع شوند چنانكه در ۲۱ آذر ۱۳۲۵ قلع و قمع شدند.

     توضيح مختصری درباره اين هذيان گويی به اين معنی نيست كه اين دروغ پردازی‌ها را جدی می‌گيريم. منظور ما از اين نوشته عبارت از اين است كه در ايران كنونی شوونيسم عظمت طلبانه چنان بال و پر گرفته است كه تعداد نشريات پان ايرانيستی در حال افزايش است. ايران مهر يكی از آنها است كه كوشيده است نژاد آريايی را به مقدسات تبديل كند. اينجا اين پرسش مطرح می‌شود كه اگر ايرانيان يگانه نژاد آريايی هستند چرا آلمانی‌ها هم خود را نژاد آريايی می‌دانند؟ آيا اجداد آلمانی‌ها از پاسارگاد به دوچلند مهاجرت كرده اند يا برعكس؟

Peiknet 05 10 30


نژاد موهوم و خیالی و غیر واقعی  آریای

بنی آدم اعضای يکديگرند              که در آفرينش ز يک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار    دگر عضوها را نماند قرار


دكتر جواد هيئت:

 

ناسيوناليسم و باستانگرائي در ايران

 

ناسيوناليسم آئين اصالت دادن به ملت و ملي‌گرائي است. ملت گروهي از مردم‌اند كه در ميان خود پيوندها و علقه‌هاي مشتركي دارند و به آن پيوند و علقه‌ها آگاهي (شعور) و علاقه دارند. به اين آگاهي و علاقه شعور ملّي گفته مي‌شود. مهمترين اين علقه‌ و پيوندها كه اركان ملّي را تشكيل مي‌دهند، عبارتند از: وطن, دين و مذهب, زبان و فرهنگ و قوميّت, تاريخ و دولت و بالاخره آرمان مشترك كه بعنوان ملاط و اركان اتصال دهنده به كار مي‌روند و مشتركات يك ملّت را تشكيل مي‌دهند.

در تشكيل ملّتها وجود يكي از وجوه مشترك فوق ضروري است. اغلب اوقات چند عامل مشتركاّ وجود دارد كه با هم تشكيل ملّيت واحد (Nationalite) را مي‌دهند. تركيب و اهميّت عواملي كه مليّت‌ها را تشكيل مي‌دهند، در همة ملل يكسان نيست. در بعضي كشورها وطن عامل اصلي ملّيت را تشكيل مي‌دهد, عناصر ديگر اگر هم موجود باشند، فرعي هستند مانند: سوئيس. در جاي ديگر قوميّت عامل اصلي است مانند: آلمان. در كشور اتريش كه قوميت آن با آلمان يكي است (ژرمن)، مذهب كاتوليك سبب استقلال ملّي شده و در كشور فرانسه و چين قبل از رژيم فعلي زبان و فرهنگ  عامل اصلي ملّيت است. در آمريكا تابعيت مهمتر از ساير مشخصات ملّي است. آنچه مهم است، بايد در انتخاب اصول و اركان ملّيت بر خصيصه‌هائي تكيه شود كه در ميان جامعه همگاني و يا همگاني‌تر از ساير خصيصه‌ها باشند (وجوه مشترك)، تا قبول آنها نيز از روي ميل و رغبت همگاني شود و سبب انسجام و يكپارچگي جامعه به شكل ملّت واحد و منسجم گردد.

يكي از آخرين تعاريف علمي ملّت عبارت از تودة مردمي است همبسته كه در اطراف يك اصل جمع شده باشند. به بيان ديگر محور ناسيوناليسم يا شعور ملّي بر مبناي احساس هويت مشترك و همبستگي ملّي است و اگر در جامعه‌اي احساس هويّت مشترك نباشد، در آن جامعه ملّت و احساس ملّيت هنوز تشكيل نشده است.

هويّت مشترك و يا هويّت جمعي در سطوح مختلف تظاهر مي‌كند: هويت شهري, هويت ايالتي, هويت قومي, هويت ملّي و هويت امپراطوري, (يان ريشارد Yann Richard).

ساده‌ترين تعريف هويت (identity) عبارت از مجموعة خصوصياتي است که انسان و يا يک گروه و يا يک ملت با آن شناخته مي‌شود و معمولاّ فرد يا افراد آن گروه به آن خصوصيات آگاهي و تعلق خاطر دارند.

عوامل تشکيل دهندة هويت گروهي و يا اجتماعي عبارتند از خانواده، زبان، دين، زادگاه  و يا وطن، شغل، سن، جنسيت، ايدئولوژي، قوميت، مليت و تاريخ و بالاخره خودآگاهي و شعور گروهي و ملي.

همبستگي ملّي داراي مرز سياسي و دولت است كه متضمن زبان, دين, آداب و رسوم, دردها و شادي‌ها و آرزوهاي مشترك‌است، در حالي كه همبستگي قومي داراي مرز منطقه‌اي و زباني- فرهنگي است، نه سياسي و متضمن نژاد, تبار, زبان, دين, آداب و رسوم مشترك بوده و ملزم به داشتن دولت نيست.

اگر مردم ارزشهاي قومي و يا ملّي خود را مطلق كنند، ملّي‌گرا و قوم‌گرا ناميده مي‌شوند.

معمولاّ در ناسيوناليسم و يا ملّي‌گرائي ارزشها و وابستگي‌هاي قومي و ملّي به صورت ارزش‌هاي مطلق در مي‌آيند و معتقدين به آن ارزش‌ها به جماعتي شوونيست و ملّي‌گراي افراطي ديگرستيز و انحصارطلب تبديل مي‌شوند. رژيم آلمان هيتلري و ايتالياي فاشيست دوران موسوليني بهترين نمونه‌هاي ملّي‌گرائي افراطي در نيمة اوّل قرن بيستم بودند كه سبب جنگ جهاني دوم و كشتار ميليون‌ها انسان بي‌گناه و خرابي‌هاي بي‌حد و حصر شدند.

از نظر آينشتاين ناسيوناليسم عارضة دوران کودکي و سرخک بشريت است.

ناسيوناليسم يك مفهوم جديد است و از اروپاي غربي (فرانسه) به خاورميانه آمده است. اين مفهوم بعد از رنسانس بويژه بعد از انقلاب صنعتي در اروپاي غربي ظهور كرد و در اواخر قرن 18 در فرانسه شكل گرفت و در اواخر قرن 19 به خاورميانه آمده و باعث شكل‌گيري ملّت‌ها و محدوده‌هاي جغرافيائي در قرن بيستم شد.

در اروپا انديشه وحدت ملّي و ايجاد دولت‌هاي ملّي در قرن 15 پيدا شد و اصطلاح دولت ملّي در قرن 16 وارد فرهنگ سياسي گرديد. در قرن‌هاي 18و19 دولت ملّي مفهوم تازه‌تري پيدا كرد، يعني دولتي كه با ارادة ملّت و با رأي او روي كار آمده و تجسّم اراده و خواست‌هاي ملّي باشد. اغلب مؤلفين انقلاب كبير فرانسه را سرآغاز پيدايش ناسيوناليسم مي‌دانند. با اين ترتيب, ملّت يگانه بنياد مشروعيت دولت است و در عين حال هر ملّتي كه, موجوديّت خود را از طريق دولتي بيان نكند، محروم از حقوق خويش است. قرن نوزدهم شاهد ظهور ناسيوناليسم‌هاي شگفت‌انگيز آلمان, ايتاليا و نيز شاهد بروز همين نوع گرايش‌هاي ناسيوناليستي در آغاز احتضار طولاني امپراطوري عثماني در اروپا بوده است.

ناسيوناليسم در قرن بيستم دو شكل خاصّ به خود گرفت: امپرياليسم و مبارزه عليه امپرياليسم.

چهار دهة نخستين قرن بيستم شاهد اوجگيري امپراطوري‌هاي بزرگ استعماري و دو دهه بعد از آن شاهد تلاشي و نابودي واقعي آنان بود.

جنگ جهاني اوّل اين حقيقت را آشكار ساخت كه ناسيوناليسم و امپرياليسم دو روي يك سكّه است. مثلاّ ناسيوناليسم بالكان كه به وسيلة امپرياليسم عثماني بوجود آمده بود و از جانب روس‌ها حمايت مي‌شد، به طرزي سريع به امپرياليسم كشورهاي آزاد شده در برابر اقليّت‌هاي قومي برجاي مانده در آن كشورها تبديل شد. گلِن‌جي باركلي معتقد است كه موج ناسيوناليسم قرن بيستم يك دورة كامل را طّي كرده است. اين ناسيوناليسم به عنوان يك جنبش انقلابي عليه سركوب و اختناق استبدادي آغاز شد و با ايجاد يك حالت سركوب مستبدانه سنجيده‌تر و مؤثرتر از آنچه براي مبارزه با آن به وجود آمده بود خاتمه يافت[1].

معمولاّ ناسيوناليسم معتقد به دولت ملّي با يك فرهنگ است. دولت ناسيوناليست فرهنگ دولتي را كه ايدئولوژي ملّي‌گرائي را به همراه دارد، قانوني مي‌داند و براي تحميل آن به جامعه اعمال شدّت را جايز مي‌شمارد[2].

ناسيوناليسم از ابتداي ظهورش در اروپا همراه باستانگرائي بوده كه در دو سدة اخير به خاورميانه و از آن جمله به ايران آمده‌است. نويسندگان و شعراي دورة رنسانس معتقد شده بودند كه دوران مسيحيت و حكومت كليسا دورة جهل و تاريكي بوده، در حالي كه دوران يوناني و رومي قبل از مسيح يكي از درخشانترين مراحل تاريخي زندگي بشر بوده است. از اين جهت از سدة چهاردهم به بعد نوعي بازگشت به عصر قبل از مسيح و حيات غيرديني يوناني صورت پذيرفت كه مطالعه ادبيات, هنر و فلسفه يونان باستان و تصحيح و تنقيح و چاپ اين آثار از مظاهر آن محسوب مي‌شود[3].

در اين مورد شايان ذكر است كه هدف رنسانس در اروپا ستايش و تقليد آثار باستاني نبود. روشنفكران دوران رنسانس و بعد از آن عليرغم توجه همه جانبه به فرهنگ كلاسيك يوناني و رومي در برابر آن موضعي انتقادي گرفتند. آنها اصالت عقل يوناني را گرفتند و اصالت تجربه را بر آن افزودند و تعقل محض و استدلالي را به حوزة تعقل و تجربه كشانيدند و از آنجا علوم جديد را پديد آوردند[4].

در ايران تا ظهور مشروطيت ملّت ايران رعيت سلطان وقت بوده و شرط ايراني بودن تابعيت دولت و اسلام بود. ناسيوناليسم و باستانگرائي ايرانيان هم در ارتباط نزديك با اروپاي غربي و تماس با روشنفكران و نوشته‌هاي آن‌ها به وجود آمد. روشنفكران ايراني با ديدن تمدن جديد غربي و پيشرفت‌هاي اجتماعي آن در مقابل آن حالت انفعالي گرفتند و بيشتر دستاوردهاي آن را بدون انطباق با شرايط تاريخي و اجتماعي خويش پذيرفتند‌‍؛ آنگاه در صدد پيدا كردن ريشه و علت عقب‌ماندگي خويش برآمدند. آن‌ها نقطه‌ شروع انحطاط كشور خويش را در حملة اعراب مسلمان و سقوط امپراطوري ساساني ديدند و از اين زمان تلاش براي بازگشت و احياي اين دورة تاريخي شروع گشت[5].

روشنفكر ايراني كه از ديدن دنياي جديد غربي حيرت‌زده و غرب‌زده شده با يادآوري وضع نابسامان جامعه خويش به گذشته‌هاي دور تاريخ جامعة خويش برمي‌گردد و مي‌خواهد از غرب تقليد كند و مانند آن‌ها در ادبيات,‌ هنر و فلسفه و علوم دورة باستاني را بازيابي كند و چون در گذشته‌اش چيزي از اين مقولات پيدا نمي‌كند، ناچار سراغ شاهنشاهان باستان مي‌رود و سيستم شاهنشاهي يعني امپراطوري را كه عقب‌مانده‌ترين و منحط‌ترين سيستم حكومتي است، مي‌ستايد و آنرا ايده‌آليزه مي‌كند. كورش هخامنشي را اولين واضع حقوق بشر معرفي مي‌كند، ولي حاضر نيست بعد از دوهزاروپانصد سال همان حقوق بشر كورش را در بارة هموطنان غيرفارس خود بپذيرد. ضمناّ مدعي مي‌شود كه اين‌همه سرزمين‌هاي شاهنشاهي بدون خونريزي و تجاوز به مرزهاي ديگران گرفته شده و همة ملل زير پرچم شاهنشاهي داوطلبانه به امپراطوري هخامنشي پيوسته‌اند!

پادشاهان هخامنشي (داريوش, خشايارشاه...) و ساسانيان كه تكيه‌گاه باستانگرائي قرار گرفته‌اند، اغلبشان مانند ديگر شاهان كشورگشا سمبول و نمونه استبداد بودند.

هخامنشيان قبل از تشكيل امپراطوري صحرانشين بودند و بعد از تشكيل امپراطوري نيز هر چه ساخته و پرداخته‌اند، از قبيل قصرهاي داريوش در شوش و تخت‌جمشيد، به وسيلة معماران و استادان ملل مغلوب انجام داده‌اند. كتيبه‌هاي داريوش در شوش و تخت‌جمشيد دليل بارز اين مدعاست[6].

در زمان ساسانيان نظام طبقاتي اجازه نمي‌داد كه مردم عادي تحصيل كنند و سواد مخصوص طبقة موبدان, دبيران و درباريان بود و فاناتيسم مذهبي از طرف موبدان فاسد حكمفرما بود؛ به همين جهت بعد از جنگ‌هاي كوتاهي تسليم اعراب مسلمان شدند و فرار را بر قرار ترجيح دادند. شكست‌هاي هخامنشيان در برابر اسكندر و ساسانيان در برابر اعراب مسلمان سبب تغيير زبان, فرهنگ و مذهب و هويّت مردم ايران شد. باستانگرايان ما چگونه مي‌توانند با آن‌همه تحولات به ايران باستان و شاهنشاهي هخامنشي و ساساني افتخار كنند و آن را تكيه‌گاه و ركن و اساس ملّيت مردم امروزي ايران كه همه ويژگي‌هايشان با آن‌ها متفاوت است، قرار دهند. اكثريت مردم ايران يا از مهاجرين[7] بعد از اسلامند، مانند قسمت عمدة تركان و عرب‌ها و... و يا اولاد مردم بومي قديم ايرانند، كه تابع امپراطوري‌هاي هخامنشي, اشكانيان و ساسانيان بودند ولي از قوم حاكم نبودند. تعدادي هم از اختلاط ايرانيان قديم و مهاجرين بعدي به وجود آمده‌اند، مانند سادات كه از اختلاط اعراب (اولاد پيغمبر اكرم (ص)) با ايرانيان به وجود آمده‌اند.

در دوران هخامنشي قوم پارس در سرتاسر ايران و بين‌النهرين و آسياي صغير و حتي مصر و... حاكم بود، يعني تمام مردم اين منطقة وسيع تابع امپراطوري پارس‌ها بودند و بعد از آن‌ها تابع اسكندر و سلوكيدها, اشكاني‌ها و بالاخره ساسانيان قرار گرفتند، اما پذيرفتن تابعيت امپراطوري (آن هم به زور) به معني تغيير قوميّت و از قوم حاكم شدن نيست، به ويژه در قديم که سيستم حکومت‌ها به شکل ملوک‌الطوايفي و فدرال سنتي بود و از مركز شاهنشاهي ساتراپ و چند مأمور عاليرتبه براي اداره و اعمال حاكميت مركزي به ولايات فرستاده مي‌شد.

در ايران تا اواسط قرن نوزدهم ملّت به معني امّت بود، يعني پيروان دين مبين اسلام را ملّت مي‌گفتند. مردم ممالك محروسه ايران ملّت اسلام بودند و رعيّت سلطان. بعد از ورود ناسيوناليسم اروپائي به ايران لغت ملّت تغيير معني پيدا كرد و به معني ناسيون (Nation) به كار رفت. در اروپا ناسيوناليسم بر پاية حكومت ملّي بوده كه در آن تودة مردم در امر سياست مشاركت دارند ولي در ايران چنين حكومتي هنوز شكل نگرفته است.

پيشروان اصلي ناسيوناليسم در ايران ميرزا فتحعلي آخوندوف (ترك قفقازي), جلال‌الدين ميرزاي قاجار فرزند كوچك فتحعليشاه (ترك قاجار) و بعد از آن‌ها ميرزا آقاخان كرماني (بهائي معدوم) بودند. هر سة اين‌ها باستانگراي اسلام‌ستيز بودند و پايه‌هاي ناسيوناليسم ايراني را بر روي فرهنگ و تمدن (!) قبل از اسلام بنا كردند. ميرزا آقاخان هويّت ايراني را در دين زرتشت و نژاد آريا (پارس) مي‌دانست! ناسيوناليست‌هاي باستانگراي ايران به جاي اين كه عناصر سازندة ملّت را در جامعه كنوني جستجو كنند, آنرا در دوهزاروپانصد سال قبل مي‌جستند. آن‌ها دين, فرهنگ, زبان و قوميت‌هاي مختلف جامعه ايران را نديده گرفتند.

البته در كنار ناسيوناليسم باستانگرا مي‌توان از دو جريان ملّي در ايران نام برد يكي جريان مبارزه بر عليه استعمار و دادن امتياز تنباكو بود كه به رهبري مرحوم آيت‌الله ميرزاي شيرازي انجام شد و چون از متن جامعه برخاسته بود و همه‌گير بود، موفق شد. دوم جريان انقلاب مشروطيت بود كه نهضت تنباكو را مي‌توان مقدمه‌اي بر آن شمرد. مشروطه‌خواهي با مشاركت طبقات عمدة ايران از قبيل روشنفكران, روحانيون, بازرگانان و... به وجود آمد و مطالبات آن با قانون‌خواهي شروع شد و هدفش برانداختن نظام استبدادي مطلقه و تأسيس دولت ملّي و دموكراسي بود. در اين حركت پيشروان انقلاب اغلب آذربايجاني بودند و در اثر مقاومت تبريزيان انقلاب شكست يافتة مشروطيت دوباره به پيروزي رسيد.

و امّا ناسيوناليسم اروپائي ارتباط تنگاتنگي نيز با شرقشناسي و يافته‌هاي جديد تاريخي و باستانشناسي دارد.

بعد از انقلاب صنعتي و بكار افتادن ماشين‌هاي صنعتي اروپائي نياز آنها به مواد اوليه و بازار كشورهاي جهان عقب‌مانده باعث شد كه متد خاورشناسي در اروپا بروز و اهميت پيدا كند.[8]

كتاب سردنيس ‌رايت (انگليس‌ها در ايران) كه در اواخر دورة قاجار نوشته شده است، يكي از اسناد گويائي است كه منظور سياسي انگليس‌ها را در شناخت ايران آشكار مي‌سازد. همچنين (تاريخ ايران) نوشتة جان‌ملكم سفير انگليس و فرمانرواي(governor) هندوستان در زمان فتحعليشاه را مي‌توان اثر بنيادي در زمينة ايرانشناسي براي دولت انگلستان دانست. ملكم در مورد ايران باستان موضعي تأييدآميز دارد و در مورد اسلام منفي است و آن را آتشي افروخته مي‌داند و مدعي نابودي تمدن و فرهنگ ايراني به دست اعراب است.

از ويژگي‌هاي شرقشناسان كه در آثارشان منعكس است، اسلام‌ستيزي, نژاد‌پرستي آريائي(!) و ستايش از دوران باستان است. گوئي دشمني با اسلام كه در آثار بسياري از روشنفكران و نويسندگان عصر رنسانس و دورة روشنگري وجود داشت، به شرقشناسان هم كم و بيش منتقل شده، يعني مسيونرهاي اسلام‌ستيز اروپا جاي خود را به شرقشناسان دادند و اسلام‌ستيزي با نام اسلام‌شناسي ادامه يافت.[9]

البته در ميان شرقشناسان كساني بوده و هستند كه به خاطر عشق به دانش و حسّ كنجكاوي عمر خود را براي ساختن تاريخ گذشته و زبان‌ها و فرهنگ‌هاي ملل شرق وقف كردند و ما امروز در شناسائي گذشته و فرهنگ خود مديون و سپاسگزار آنها هستيم.

روشنفكران ايراني تحت تأثير شرقشناسان حرفه‌اي قرار گرفتند و بعضي از آنها مانند جلال‌الدين ميرزاي قاجار و ميرزاآقاخان كرماني كتاب‌هاي تاريخ ايران مانند «نامة خسروان» و «آئينه سكندري يا تاريخ باستان» را با استفاده از آثار آنان در راستاي اهداف ناسيوناليستي و باستانگرائي به نگارش درآوردند.

از نويسندگان فرانسوي مي‌توان از كنت ‌دو ‌گوبينو و ارنست رنان نام برد كه در افكار ناسيوناليستي و نژادپرستانه روشنفكران ايران تأثير زيادي گذاشته‌اند. همچنانكه انديشه‌هاي ولتر,‌ مونتسكيو, ژان ‌ژاك روسو (در سده‌هاي 17و 18) بيشترين تأثير را در افكار آخوندزاده و پيروان او داشت.

كنت گوبينو سفير فرانسه در تهران بود و در تهران «تاريخ ايرانيان» را نوشت. او از نظريه‌پردازان اصلي برتري نژاد آريائي(!) است. و نژاد سفيد و شاخة آريائي را برتر از نژادهاي ديگر مي‌داند و علت انحطاط و سقوط تمدن‌ها را در مخلوط شدن آنها با نژاد پست‌تر مي‌شمارد.

و امّا ماكس مولر (1888) دانشمند زبانشناسي آلماني مي‌گويد، آريائي چيزي نيست جز اصطلاح زبانشناسي ولي نمي‌توان سخنگويان اصلي به زبان آريائي را شناخت و يا خاستگاه اصلي آريائيان را نشان داد.

اروپائيان در دورة استعماري اين واژه را چون پرچم ارجحيت نژادي براي توجيه هجوم به جهان برافراشتند.

در قرن بيستم به ويژه بعد از تجزية عثماني، كشورهاي زيادي با انگيزة ناسيوناليستي در اروپاي شرقي, خاورميانه و شمال آفريقا از او جدا شده و كشورهاي جداگانه تشكيل دادند. استعمار انگليس كه از بيش از سيصد سال قبل براي براندازي عثماني كوشش مي‌كرد، از نيروي ناسيوناليسم يعني از دشمني ترك, عرب و كرد با يكديگر براي منافع جنگي و اقتصادي خود استفاده مي‌كرد و براي تسلط بر اين مناطق پان‌تورانيسم, پان عربيسم و پان ايرانيسم را به شدّت تقويت كرد و مرزهاي مصنوعي بر اين مناطق تحميل كرد.[10]

به نظر دانشمندان معاصر، نژاد آريائي يك مفهوم خيالي است. كلمة آريائي و يا هند و اروپائي يك مفهوم فرهنگي است و به گروه زباني گفته مي‌شود كه از هندوستان تا غرب اروپا گسترش يافته و داراي ويژگيهاي مشابه آناليتيك و يا تحليلي مي‌باشند و ريشه آن‌ها به زبان سانسكريت هند مي‌رسد. در اين زبان‌ها بر خلاف زبان‌هاي التصاقي (زبانهاي اورال آلتائيك: تركي, مغولي, مجار و فنلاند و...) ريشه كلمات در موقع صرف دستوري تغيير پيدا مي‌كند (مانند: رفتن, رفت, مي‌رود).

از پيشروان ناسيوناليسم در ايران:

ميرزا فتحعلي آخوندوف در سال 1812 در نوخا (شكي) به دنيا آمد. پدرش اهل خامنه و مادرش اهل شكي بود و بهمين جهت مادرش بعد از جدا شدن از شوهرش با ميرزا فتحعلي پيش عموي خود حاجي ‌علسگر آخوند شكي مي‌رود و ميرزا فتحعلي پيش عموي مادرش بزرگ مي‌شود و شهرت آخوندزاده و يا آخوندوف را انتخاب مي‌كند.

آخوندزاده در زندگي اجتماعي و سياسي‌اش داراي دو چهرة مختلف و تا حدودي متضاد بوده است. از طرفي با نوشتن نخستين نمايشنامه‌هاي تركي آذري (55-1850) خود را نخستين نمايشنامه‌نويس به سبك اروپائي در عالم اسلام مي‌شمارد و خويشتن را باني نثر تركي آذري به سبك ساده‌نويسي مي‌داند. از طرف ديگر (در نامه‌هاي كمال‌الدوله) ايران باستان را مي‌ستايد و اسلام را علّت عقب‌ماندگي مردم ايران معرفي مي‌كند. وي در نامة خود به مانكجي پيشواي زردشتيان ايران كه از پارسيان هند است، چنين مي‌نويسد: «من خودم اگر چه علي‌الظاهر تركم، امّا نژادم از پارسيان است».

وي در نامه‌هاي كمال‌الدوله مي‌گويد: «سلاطين فرس در عالم مداري داشتند و ملّت فارس برگزيده ملل دنيا بود.». بعد در مورد اعراب مي‌گويد: «حيف به تو ايران! كو آن شوكت, كو آن قدرت, كو آن سعادت, عرب‌هاي برهنه و گرسنه يكهزار و دويست و هشتاد سال است كه ترا بدبخت كرده‌اند.».

بعد از آخوندزاده جلال‌الدين ميرزاي قاجار نويسندة كتاب «نامة خسروان» نيز از بنيانگذاران ناسيوناليسم باستانگرا و طرفدار سره‌نويسي در فارسي است, او پادشاهان قديمي ايراني را در رديف پيامبران مي‌داند و كتاب مجعول دساتير را كتابي آسماني مي‌شمارد.

سومين بنيانگذار ناسيوناليسم باستانگراي افراطي ميرزا آقاخان كرماني است كه از آخوندزاده تأثير پذيرفته است.

ميرزا آقاخان هويت ايرانيان را در آئين زردشت و نژاد آريا(!) مي‌داند و بعد از جلال‌الدين ميرزا پيشگام تاريخ‌نويسي ناسيوناليستي است و هدفش از نوشتن (آئينة سكندري) تحريك و ايجاد حسّ ناسيوناليستي در مردم ايران است. او نيز تمامي زشتي‌ها و مشكلات و كاستي‌هاي ايرانيان را به اعراب نسبت مي‌دهد و آنان را مسئول اسيري ايرانيان در استبداد سياسي و ديني مي‌داند.[11]

تاريخ‌نويسي با هدف تحريك احساسات و غرور ملّي در اروپا در قرن‌هاي 16و17 ظهور نمود ولي از اواخر قرن نوزده به بعد تاريخ‌نويسي ناسيوناليستي اعتبار خود را از دست داد و به جاي آن تاريخ‌نويسي واقع‌گرا شايع شد. متأسفانه از همين هنگام تاريخ نگاري ناسيوناليستي در ايران رونق يافت و رفته رفته تاريخ‌سازي و يا جعل تاريخ جاي تاريخ‌نويسي واقعي را گرفت.

از ويژگي‌هاي اين‌گونه تاريخ‌نويسي دشمني با اعراب, اسلام و تركان و بيزاري از تمام آثاري است كه اسلام در طول هزار و چهار صد سال در تاريخ و فرهنگ ايران داشته است.

از ويژگي‌هاي ديگر ناسيوناليسم باستانگرا سره‌نويسي و حذف واژه‌هاي عربي از زبان فارسي است.

سره‌نويسي تحت تأثير كتاب مجعول دساتير بود كه در زمان شاه عباس در هندوستان نوشته شده و زبان و تعليمات آن مخلوطي از هندي و اوستائي و غيره است و جعل بودن آن بوسيلة مرحوم محمد قزويني و ديگران مشخص شده و انجمن ناصري زردشتيان يزد نيز تأئيد كرده است.

در اواخر قاجاريه بعضي از نويسندگان مانند رضا قليخان هدايت مؤلف كتاب انجمن آراي ناصري و ديگران تحت تأثير اين كتاب به سره‌نويسي پرداختند. در زمان رضاشاه كساني چون ذبيح بهروز, ارباب كيخسرو (نماينده زردشتيان در مجلس) و احمد كسروي ميراثدار سره‌نويسي شدند.

سيد احمد کسروي از ترکان ضد ترک (!) تبريز است. او سره‌نويسي را به حد افراط رسانيد؛ به طوري که اشخاص عادي نوشته‌هاي او را به زحمت مي‌فهميدند. اين مرد که در جواني در لباس روحانيت بود، بعدها ادعاي پيغمبري کرد و نام دين من در آوردي خود را «پاک‌ ديني» نهاد. او معتقد بود که ترکان ايران به ويژه آذربايجان در زمان حکومت مغولان و بعد از آن‌ها ترک‌زبان شده‌ و بايد زبان ترکي را فراموش کنند و فارسي زبان بشوند! او با ادبيات فارسي هم که ماية مباهات همة ايرانيان است، دشمن بود و هر سال ديوان‌هاي حافظ، سعدي و امثال آن‌ها را جمع‌آوري مي‌کرد و آتش مي‌زد. کسروي عقيده داشت که ايرانيان بايد يک زبان و يک دين (پاک‌ديني کسروي) داشته باشند تا آيندة درخشاني را براي خود به دست آورند.

سره‌نويسي زمينه را براي تشكيل فرهنگستان و تندروي دربارة تصفيه زبان فارسي از واژه‌هاي عربي شد. واژه‌هائي كه ايرانيان مسلمان در طول قرن‌ها با آن‌ها مأنوس شده و در ساختن بسياري از آنها شركت داشتند، بيرون ريخته شد و به جاي آن‌ها واژه‌هاي غيرمأنوسي كه اغلب آن‌ها مجعول و ساخته و پرداخته فرهنگستان بود، گذاشته شد. البته عده‌اي از اين واژه‌ها به مرور در ميان دولتي‌ها و مردم رايج شد. ولي بعد از رفتن رضاشاه و تعطيل فرهنگستان اين جريان تقريباّ فراموش شد.

به خاطر دارم، در حدود سه سال قبل مصاحبة يكي از دانشمندان ايرانشناس سوئيسي را در تلويزيون تهران تماشا مي‌كردم, مصاحبه كننده از وي پرسيد: شما در برابر آلودگي زبان فارسي با زبان عربي و تصفية آن چه نظري داريد؟ دانشمند سوئيسي ايرانشناس كه به فارسي صحيح صحبت مي‌كرد، از اين سوًال قدري برآشفته شد و گفت: شما اسم اين را آلودگي مي‌گذاريد؟! در زبان انگليسي در حدود پنجاه درصد كلمات لاتيني است ولي انگليسي‌ها هرگز اين پديده را آلودگي حساب نمي‌كنند. به نظر من اين از ويژگي‌هاي زبان‌هاي فارسي و انگليسي است، نه آلودگي آن‌ها.

ريچارد فراي در كتاب عصر زرين فرهنگ ايراني دربارة كمك عربي به شكوفائي شعر و ادبيات فارسي مي‌گويد: ترديد است در اينكه نظم فارسي اگر به فرهنگ پرتوان عربي و عروض عربي دسترسي نيافته بود، اين چنين شكوفا مي‌گشت. زيرا اگر كسي ادبيات فارسي جديد را با فارسي ميانه (پهلوي) بسنجد، تفاوت آن‌ها ماية شگفتي است. معدودي آثار برجاي مانده پهلوي آنچنان نسبت به ادبيات جديد فارسي (بعد از اسلام) فقير است كه ناگزير اين نتيجه حاصل مي‌شود كه زبان عربي بود كه عاملي براي وسعت گرفتن و جهانگير شدن زبان فارسي جديد شد.[12]

ضمناّ سره‌نويسي و پاكسازي زبان فارسي از كلمات عربي عملاّ از اشتراكات زبان فارسي با ساير زبان‌ها و لهجه‌ها مي‌كاهد و اختلاف آنها را زيادتر مي‌كند.

بنابراين عمل سره‌نويسان نه تنها كمكي به وحدت ملّي نمي‌رسانيد «بلكه مضرّترين كار و مهلكترين ضربتي بود به وحدت ملّي ايران».[13]

بعد از انقلاب مشروطه به علت آزادي و كمتر شدن نقوذ روحانيون و گسترش ناسيوناليسم سره‌نويسي و باستانگرائي ميدان عمل بيشتري پيدا كرد. بعد از ناكامي مشروطه و مشروطه‌خواهان و دخالت‌هاي روس و انگليس به ويژه بعد از شروع جنگ جهاني اوّل و اشغال ايران بوسيلة قواي روس, انگليس و عثماني و ناامني و هرج و مرج در ولايات، مردم بيشتر به ناسيوناليسم روي آوردند و احساس نياز به حكومت اقتدارگرا و متمركز بيشتر شد.

در اين دوره مجلاّتي مانند كاوه و بعد از آن ايرانشهر و فرنگستان با تبليغات ناسيوناليستي آريائي و باستانگرائي احساسات ناسيوناليستي و وطن‌پرستي را در ايرانيان تشديد نمودند.

مجلة كاوه به سرپرستي سيّدحسن تقي‌زاده[14] (ترك آذري) با كمك گروهي از ايرانيان ناسيوناليست طرفدار آلمان بين سال‌هاي 24-1916 در برلين منتشر مي‌شد. تقي‌زاده به دعوت دولت آلمان براي مبارزه سياسي با روس و انگليس به برلين آمد و رهبري نهضت عده‌اي از ايرانيان مقيم اروپا را كه به «كميتة ملّيون ايران» مشهور بودند، برعهده گرفت. در طول جنگ مجلة كاوه به نفع آلمان تبليغ مي‌كرد و بعد از آن به صورت يك مجلة ادبي و تاريخي درآمد. نويسندگاني مانند جمال‌زاده با امضاي (شاهرخ),‌ محمدقزويني, ابوالحسن حكيمي, ابراهيم پور داوود، كاظم‌زاده ايرانشهر و رضا تربيت با آن همكاري مي‌كردند و افكار ملّي و باستانگرايانه آخوندوف و ميرزا آقاخان كرماني كه تا آن زمان در كتاب‌ها بود, اينك به صورت اجتماعي تبليغ مي‌شد. آنها تحت تأثير ناسيوناليسم آلماني به تبليغ نژاد آريائي (يعني چيزي كه وجود خارجي نداشت) ايرانيان و نماد هويت ملّي يعني زبان فارسي مي‌پرداختند.

مرحوم تقي‌زاده هم مانند دکتر اراني در دوران ميانسالي و پيري افکارش عوض شده بود. من با ايشان از سال ۱۳۲۵ در استانبول آشنا شدم و چون مبارزات و خدمات او را در انقلاب مشروطه از پدرم که از دوستان ايشان بود شنيده بودم، مدت يک هفته را که در استانبول بود، روزها به عنوان راهنما همراه ايشان بودم. بعدها در تهران هم گاهگاهي ايشان را مي‌ديدم. يک بار هم که پدرم را براي معالجه به ايستگاه آب‌هاي معدني اتريش (بادگاستين) برده بودم، اتفاقاّ ايشان هم با همسر آلماني‌اش براي استفاده از آب‌هاي معدني به آنجا آمده بود. و چون به علت آرتريت، راه رفتن براي پدرم مشکل شده بود، مرحوم تقي زاده هر روز صبح به هتل ما مي‌آمد و دو سه ساعت با پدرم همصحبت مي‌شد.  من هم به مصداق کلام معروف «خذ العلم من افواه الرجال» با اجازة قبلي در حضور آن‌ها مي‌نشستم و به صحبت‌هاي آن‌ها گوش مي‌دادم. تا آنجا که من از صحبت‌هاي ايشان استنباط کردم، افکارشان در مورد ناسيوناليسم، آريا پرستي و غرب زدگي به کلي تغيير يافته بود و اين گونه افکار را محصول دوران جواني و بي‌تجربگي مي‌دانست.

ايرانشهر: مجلة ايرانشهر بين سال‌هاي 27-1922 به وسيلة حسين كاظم‌زاده ايرانشهر (ترك تبريزي) در برلين منتشر مي‌شد و يكي از مهمترين كانون‌هائي بود كه باستانگرائي را در سطح وسيع و به طور عامه‌پسند و فراگير تبليغ مي‌كرد. اين مجله نيز مدافع اين نظريه بود كه عقب‌ماندگي ايران ناشي از حملة اعراب است. ايرانشهر با تكيه زياد بر ناسيوناليسم افراطي, تمركز قدرت و وحدت ملّي راه را براي ديكتاتوري رضاخان هموار كرد. به طور كلي ايرانشهر دشمن اعراب, اسلام و تركان بود و ستايش دين زردشت و شاه‌پرستي را ترويج مي‌كرد.[15]

از شعرا و نويسندگاني كه در دورة مشروطيت و بعد از آن باستانگرائي و ناسيوناليسم آريائي (فارس) را تبليغ مي‌كردند، مي‌توان از ملك‌الشعراي بهار (گرجي تبار جديدالاسلام), ابراهيم پور داوود, سيد رضا مير زادة عشقي, فرّخي يزدي, عارف قزويني, ذبيح بهروز, صادق هدايت, دكتر محمود افشار و از سياسيون محمدعلي فروغي (يهودي تبار), سليمان ‌ميرزا اسكندري (ترک قاجار)، داور (ترک آذري)، تيمورتاش (ترك خراساني) و بالاخره جناب اردشيرجي (از پارسيان هند) را نام برد.

اين روشنفكران، رضاخان را اجراكننده افكار و خيالات خود مي‌دانستند و از اين‌جهت در ابتداي كار با او موافق بودند و براي او تبليغ مي‌كردند، ليكن بعدها با او از در مخالفت درآمدند، زيرا فهميدند كه ناسيوناليسم اقتدارگرايانه رضاشاه با آزادي‌هاي مدني و مشاركت سياسي و تعيين سرنوشت ملّت توسط خودش در تناقض است, عده‌اي از اين‌ها مانند عشقي و فرّخي يزدي و... به وسيلة رضاشاه به قتل رسيدند. ذبيح بهروز معتقد بود كه در زمان ساسانيان ايرانيان هفت نوع خطّ داشتند! و هر يك در ديواني به كار مي‌رفته و زردشت مخترع خطّ مي‌باشد! او زبان فارسي را زباني اصيل و زبان مردم متمدن و با فرهنگ مي‌دانست ولي عربي را زباني التقاطي و آميخته‌اي از زبان‌هاي آريائي و آفريقائي و زبان مردم وحشي و صحرانشين مي‌شمرد و مي‌گفت: شعر جاهليت عرب از فرمانروائي مهاجرين ايراني شروع شده است![16]

محمدعلي فروغي معلم و نخست‌وزير رضاشاه و طرف اعتماد انگليسي‌ها بود و از پايه‌گذاران سياست آريائيسم و فارسي‌گرائي دوران پهلوي است. نطق معروف او در مراسم تاجگذاري رضاشاه ترسيم كننده ايدئولوژي باستانگرايانه و شاهنشاهي پهلوي است. او رضاخان را پادشاهي پاكزاد و ايراني‌نژاد و وارث تاج و تخت كيان مي‌خواند و او را غمخوار ملّت ايران مي‌شمرد.

فروغي در موقع سفارتش در آنكارا نامه‌اي به دربار و وزارت خارجه مي‌نويسد و دولت را از تغيير خطّ برحذر مي‌دارد و مي‌گويد، به تازگي ترك‌ها خطّشان را تغيير داده و خطّ لاتين را برگزيده‌اند و از اينرو ارتباط فرهنگي آن‌ها با تركان ايران قطع شده و چنانچه در ايران هم خطّ لاتين انتخاب شود، دوباره ارتباط فرهنگي بين آن‌ها برقرار مي‌گردد و به عقيدة او اين براي ايران خطر بزرگي بشمار مي‌رود! وي سپس مي‌گويد: در ايران اقليت‌هائي مانند يهودي‌ها, ارامنه و آسوري‌ها وجود دارند ولي تعدادشان كم و بي‌خطرند، ولي ترك‌ها, كردها و اعراب ايران تعدادشان زياد و اقليت‌هاي خطرناك محسوب مي‌شوند، به ويژه تركان ايران از همه خطرناكترند و دولت بايد اين موضوع را هميشه مدّ نظر داشته باشد!

جناب فروغي با آن همه فضل و دانش و تجربة سياسي بيش از شصت درصد ملّت ايران را براي دولت شاهنشاهي رضاشاه خطرناك توصيف مي‌كند و بدين ترتيب مشروعيّت رژيم شاهنشاهي را زير سئوال مي‌برد. زيرا رژيمي كه بيش از شصت درصد مردمش اقليت خطرناك باشند، خود به خود مشروعيت خود را از دست مي‌دهد.

و امّا اردشيرجي كه معّلم پشت پردة رضاخان بوده، از پارسيان هند و مستشار سفارت انگليس در تهران بود. او در مدرسة علوم سياسي تهران استاد تاريخ باستان بود. وي در روي كار آمدن رضاخان و آماده‌سازي او براي كودتا و به دست گرفتن قدرت نقش اساسي داشت. اردشيرجي بعد از تعليم تاريخ و جغرافيا و اوضاع سياسي ايران به رضاخان او را به ژنرال آيرون‌سايد فرمانده هيئت نظامي انگلستان در ايران معرفي مي‌كند![17]

دكتر محمود افشار مؤسس انجمن «ايران جوان» و مجلة آينده نيز از مبلّغين ملّي‌گرائي و پان فارسيسم دوران رضاشاه بشمار مي‌رود. او وحدت ملّي را در فارس كردن همة اقوام ايراني مي‌دانست و با آن كه خودش را ترك تبار و از ايل ترك افشار مي‌شمرد، مع هذا در يكي از مقالاتش در «آينده» تحت عنوان «گذشته, امروز و آينده» چنين مي‌نوشت: معني اتّحاد ملّي ايران اين است كه بايد فارسي در تمام ايران زبان رسمي و منحصر به فرد باشد.

كرد, لر, قشقائي, عرب, ترك و تركمن و غيره نبايد از لحاظ پوشاك, زبان مختلف باشند و گرنه هميشه خطر براي استقلال سياسي و وحدت جغرافيائي باقي است.

در مقالة ديگر به نام مصالح ملّيت و وحدّت ملّي ايران مي‌گويد:

بايد به تدريج زبان فارسي جاي زبان‌هاي خارجي! (منظورش زبان‌هاي اقوام غيرفارس ايراني) را در ايران بگيرد. بعد راه ‌حلّ‌ها (فاشيستي) را هم نشان مي‌دهد. يك نسل بعد، از پيروان او دكتر جواد شيخ‌الاسلامي (ترك آذري) در اين باره چنين ارائه طريق مي‌نمايد:

براي فارسي زبان كردن مردم آذربايجان بايد كودكان خردسال آذري را از مادر و خانواده‌شان دور كرد و به خانواده‌هاي فارس در شهرستان‌هاي فارس زبان سپرد تا بعد از بزرگ شدن به زبان فارسي صحبت كنند!! معلوم نيست كه اين شيوه غيرانساني, فاشيستي و غيرعملي را چگونه مي‌خواست و يا مي‌توانست عملي كند و جگرگوشه‌هاي مادران بي‌گناه آذربايجاني را از آن‌ها بگيرد!

جريان ملّي‌گرائي باستانگرايانه در ايران در واقع قوم‌گرائي افراطي فارسي است كه به نام ملّي‌گرائي ايراني و در شكل افراطي آن به نام پان ايرانيسم تبليغ مي‌شود. زيرا آنچه دربارة باستانگرائي با تكيه بر هخامنشيان و ساسانيان و تعميم زبان فارسي به همراه از بين بردن ديگر زبان‌هاي مردم در ايران تبليغ مي‌گردد، فقط مي‌تواند شامل فارس‌هاي ايالت فارس (انشان سابق) بشود، زيرا شاهنشاهي هخامنشي به طوري كه قبلاّ هم اشاره رفت، و از نامش هم پيداست، يك امپراطوري قوم پارس در سرزمين ايران و كشورهاي اطراف آن بوده و اقوام مختلف امپراطوري را با فرستادن ساتراپ و مأمورين عاليرتبه خود اداره مي‌كرده (330-559 ق.م). اين شاهنشاهي بعد از 229 سال به دست اسكندر مقدوني منقرض شده و تا آمدن پارت‌ها به سرزمين ايران به وسيلة جانشينان اسكندر (سلوكيدها) اداره شده است. بعد از آن پارت‌ها از آسياي ميانه به ايران آمده و سلسلة اشكانيان را تشكيل و مدت چهار قرن در ايران سلطنت كردند (224-250 قبل از ميلاد). از قرن سوم ميلادي (226م.) شاهنشاهي ساسانيان جاي آن‌ها را گرفت و بيش از چهارصد سال (تا 652م.) امپراطوري آن‌ها ادامه يافت. پايتخت آن‌ها هم در مداين نزديك بغداد يعني خارج از ايران كنوني بود. در اين مدت دو هزار و پانصد سال اقوام مختلف مانند يونانيان و اعراب از غرب و تركان و مغولان از آسياي ميانه (تركستان) به ايران آمده و در اين سرزمين حكومت تشكيل داده و توطن نمودند و تركان در حدود هزار سال در ايران حكومت كردند و استقلال ايران را حفظ نمودند و ضمن حفظ زبان و ويژگي‌هاي قومي خود ايراني شدند. مردم بومي اين سرزمين هم در موطن قديمي خود باقي مانده و كم و بيش با مهاجرين مخلوط شده‌اند. زبان فارسي دري نيز بوسيلة پادشاهان ترك (غزنويان و سلجوقيان) از شمال افغانستان و آسياي ميانه (تاجيك‌ها) به ايران آمده و زبان ديوان و دولت شده و در سرزمين ايران و آسياي صغير (تركيه) گسترش يافته است.

در اين مورد مورخ ايتاليايي آلساندرو بوساني در كتاب پرس‌ها مي‌نويسد: در حالي كه در غرب ايران سلاطين شيعة آل‌بويه ادبيات عرب را ترويج مي‌كردند، در شرق ايران سلاطين سنّي ترك غزنوي زبان و ادبيات فارسي را رونق دادند.[18]

با در نظر گرفتن مراتب فوق شايد بتوان مردم ايالت فارس را كه موطن هخامنشيان و قوم پارس بوده، تا حدودي اولاد آن‌ها دانست. مردم قديم ساير ايالات ايران مدتي جزو امپراطوري هخامنشي و بعد از آن‌ها تابع سلوكيدها, اشكاني‌ها و بالاخره ساسانيان بودند. همچنانكه اعراب به مدت چهار صد سال جزو امپراطوري اسلامي عثماني بودند ولي خود را ترك و يا اولاد عثمان غازي جَد  تركان عثماني نمي‌دانند. به قول مرحوم دكتر علي‌شريعتي قيچي اسلام به طوري ما را از گذشته قبل از اسلام قطع و جدا كرده كه امروز زبان, دين و آداب و رسوم آن‌ها به ويژه هخامنشيان براي ما ناآشناست، و ما هر آنچه دربارة آن‌ها آموخته‌ايم، از منابع بيگانه بوده است.

بنا بر اين عاقلانه و عادلانه نيست كه ما باستانگرائي را كه اسلام‌ستيزي و زردشتي‌گري و طرد و دشمني ساير اقوام را براي ما به ارمغان آورده و به جاي وحدت ملّي وسيله اختلاف و دشمني مردم مسلمان ما شده، به عنوان ركن اساسي مليت ايراني قرار دهيم و آن‌را به زور به مردم مسلمان ايران تبليغ و تحميل نمائيم.

در اين جا به عنوان مثال نوشتة يكي از روشنفكران ملّي‌گراي دوران پهلوي را نقل مي‌كنيم. مرحوم دكتر ناتل خانلري استاد زبان و ادبيات فارسي دانشگاه تهران و مدتي هم وزير كشور كابينة اسلاله اعلم بود.

او در مقدمة كتاب زبانشناسي و زبان فارسي چنين مي‌گويد:

وطن من اين سرحدّات سياسي مصنوعي نيست, هرجا كه فارسي صحبت مي‌كنند، ميهن من است! يعني به جاي آذربايجان, كردستان و خوزستان ايران, شمال افغانستان و تاجيكستان وطن ايشان است. دكتر خانلري شاگرداني دارد كه اغلب آن‌ها كم و بيش از افكار او پيروي مي‌كنند. در اينجا سئوالي پيش مي‌آيد كه اگر فرمايشات استاد فقيد را ترك زبانان, كرد زبانان, عرب زبانان و تركمنان ايران هم به عنوان اصول وطن‌خواهي بپذيرند و ميهنشان را حوزة زبان‌هاي مادري و قومي خود بدانند، آن وقت تكليف كشور ما چه خواهد شد و وطن مشترك ما كجا خواهد بود و يا اگر اعراب و ترکان خارج از ايران به همين شيوه سرزمين ايران را قسمتي از خاک ميهن خود بدانند، چه برخوردي بايد با آنان داشته باشيم.

در زمان رضاشاه مبلغين رژيم مي‌كوشيدند انديشه و احساسات پان ايرانيستي را به صورت شاهپرستي درآورند و شعار «خدا- شاه- ميهن» به شعار رسمي دولتي تبديل شد و به جاي سرود ملّي ايران سرود شاهنشاهي انتخاب شد كه صبح و شام همه‌جا حتّي در سينماها خوانده مي‌شد.

اركان ملّيت ما بايد مشتركات ما باشد، يعني وطن (ايران), اسلام, تاريخ بعد از اسلام كه تا امروز تداوم داشته و تاريخ مشترك همه ايرانيان است, و همچنين احساس همبستگي و خواست همزيستي با هم و آيندة مشترك. البته ملّت بزرگ ايران بايد يك زبان مشترك (فارسي) رسمي داشته باشد، ولي به مانند كشورهاي آزاد و پيشرفته چند زباني (سوئيس, بلژيك, كانادا و...) زبان‌هاي ساير اقوام ايراني (ترکي، کردي، عربي، ترکمني ...) همچنانكه در قانون اساسي ما تا حدودي پيش‌بيني شده، بايد در مدارس تدريس شود تا هم ستم ملّي از بين برود و هم ضمن ريشه‌كن كردن بي‌سوادي، مردم زبان‌هاي يكديگر را بهتر بفهمند.

جريان باستانگرائي و ناسيوناليسم آريائي با تكيه بر زبان فارسي به عنوان ركن اساسي وحدت ملّي به علت نديده گرفتن و حتي دشمني با اقوام غيرفارس (ترك‌ستيزي و عرب‌ستيزي) كه اكثريت ايرانيان را تشكيل مي‌دهند و همچنين به علت دشمني با اسلام كه دين و فرهنگ بيش از نود و نه درصد ايرانيان است و بيش از هزار و سيصد و پنجاه سال اساس وحدت و يكپارچگي ما را تأمين نموده و ما را به شكل ملّت واحد درآورده است، بالاخره به شكست انجاميد و انقلاب اسلامي پاسخي به تمامي اين افكار و اقدامات ملّي‌گرايانه و باستانگرايانه فاشيستي بود كه بي‌پايه و اساس بودن آن را ثابت كرد.

حقيقت امر اين است كه فرهنگ امروزي ما با تلفيق فرهنگ ايراني كه مجموعه‌اي از فرهنگ‌هاي اقوام اين مرزوبوم است (نه يك قوم ويژه) و فرهنگ اسلامي شكل گرفته و هويت و مليت ايراني را تشكيل داده است.

ناگفته نماند كه زبان فارسي يكي از زيباترين و شيرينترين زبان‌هاي دنياست و شايد بهترين زبان براي سرودن شعر باشد. زبان فارسي قرن‌ها محمل عشق و عرفان و پيام‌آور محبت و دوستي و زيبائي بوده و با  نيروي محبت و عرفان دل تركان و پادشاهان ترك و مغول و ديگران را تسخير كرده و زبان دربار پادشاهان ترك, هند (بابري‌ها) و ايران, عثماني و مصر (مماليك) و مردم با احساس اين كشورها بوده و كوتاه سخن، زبان دل ما بوده و هست. متأسفانه در زمان حاكميت پهلوي‌ها تحميل به زور و تحقير و جريمه جاي محبت را گرفت و در نتيجه زبان فارسي تا حدودي شيريني سابق خود را از دست داد. متأسفانه حالا هم ملّي‌گرايان افراطي مي‌خواهند به همان شيوة دوران پهلوي زبان فارسي را از دل ما خارج كنند و به زور به حلق ما فرو ببرند!

جاي تعجب است كه اكثريت قريب به اتفاق بنيانگذاران باستانگرائي و ناسيوناليسم آريائي ترك و يا ترك تبارند و يا غيرفارس، مثلاّ آخوندزاده, جلال‌الدين ميرزاي قاجار پسر فتحعليشاه, ميرزا ملكم‌خان (ارمني) و در نسل بعد, سيدحسن تقي‌زاده, حسين كاظم‌زاده ايرانشهر تبريزي, دكتر محمود افشار, سيد احمدكسروي, ابوالقاسم آزاد مراغه‌اي, تقي‌اراني, ملك‌الشعراء بهار (گرجي تبار جديدالاسلام), تيمورتاش, داور رضازاده‌ شفق, فروغي (يهودي تبار), ميرزا رضاخان افشار بكشلو,‌ دكتر جواد شيخ ‌الاسلام‌ زاده, يحي ذكاء و...

اين در حالي است كه شاهنشاه آريامهر پهلوي دوّم! در كتاب خود وقتي كه از پدرش تعريف مي‌كند، وي را برخلاف پادشاهان قاجار كه از نژاد ترك بودند، از خانوادة اصيل ايراني مي‌شمارد.[19] يعني قاجار كه از تركان ايراني و يا به قول بعضي‌ها ايرانيان ترك‌زبان بودند، به نظر شاهنشاه ايران از نژاد ترك بوده و از خانوادة اصيل ايراني نبودند. بنابراين شاهنشاه! ملّي‌گراي ما بمانند ديگر ملّي‌گرايان افراطي تركان ايراني و حتّي پايه‌گذاران ملّي‌گرائي و پان فارسيسم را هم ايراني نمي‌دانند. البته به زعم خودشان حق هم دارند، چون آن‌ها ايراني را معادل فارس مي‌‌دانند و مانند دكترخانلري غيرفارس را ايراني نمي‌دانند. البته در مورد نوابغ و پادشاهاني كه كارهاي بزرگ انجام داده و در تاريخ صفحات زريني براي خود و ايران باز كرده‌اند، استثناء قائل شده و آن‌ها را ايراني فارس تبار مي‌خوانند و ترك بودن آن‌ها را انكار مي‌كنند، مثلاّ در مورد فارابي (ابوُ نصر محمد ابن محمد ابن طرخان ابن اوزلوق), سهروردي (شيخ اشراق) نظامي گنجوي, مولوي, عراقي، شاه اسماعيل, نادرشاه و... .

در خاتمه كلام سخنان خود را اين گونه خلاصه مي‌نمايم:

ملّي‌گرائي اروپائي معمولاّ به فاشيسم و ديگرستيزي مي‌انجامد. هرچند در كشورهاي حوزة بالكان و كشورهاي عربي ملّي‌گرائي سبب تجزيه امپراطوري عثماني و استقلال اين كشورها گرديد, ولي بعد از تشكيل دولت‌هاي ملّي, خود آن‌ها دربارة اقليت‌هاي قومي شيوة استبداد و سركوب را پيش گرفتند كه بهترين نمونه‌هاي آن را مي‌توان در عراق در مورد كردها و تركان كركوك و يا در يونان و بلغارستان, در مورد تركان باقيمانده در آن كشورها مشاهده كرد. در تركيه نيز وضع اسف‌انگيز كردها داستان ديگري دارد. بنا بر اين ناسيوناليسم اروپائي سكه اي است که يك رويش آزاديخواهي و استقلال‌طلبي و روي ديگرش فاشيسم و ديگرستيزي و سركوبگري است.

اين ضرب‌المثل فرانسوي را يكبار ديگر در اينجا تكرار مي‌كنم: وطن‌خواهي عشق به خودي‌هاست و ناسيوناليسم نفرت از ديگران است.[20]

در پايان از خداوند مي‌خواهم همة افراد ملت ما را مانند هميشه در پناه خود نگه دارد و تخم نفاق را كه دشمنان ايران و اسلام براي تأمين منافع استعماري خود در سرزمين‌هاي اسلامي با تبليغ ناسيوناليسم قوم‌گراي افراطي كاشته و پرورش داده‌اند، از ميان ما بردارد و به جاي آن محّبت و وفا را در ميان ما ايراني‌ها استوار و استوارتر سازد تا در ساية «وحدت كلمه» و وحدت (در كثرت) به زندگي بهتر و سعادت واقعي دست يابيم.

 

زنده باد ايران- زنده باد اسلام.


 



 [1] - ناسيوناليسم قرن بيستم، گلن ‌باركلي. ترجمة يونس شكرخواه. نشر سفير، تهران 1369

2- Nations and Nationalism. E. Gellner, Cornell University Press 1992, London . New York .

[3]- بيگدلو, رضا. باستانگرائي در تاريخ معاصر ايران- نشر مركز، تهران 1380

[4]- همان.

[5]- همان.

[6]  - پورپيرار, ناصر- 12قرن سكوت. تهران

[7]  - به نظر عده‌اي از دانشمندان معاصر، قسمت عمدة ترکان از قبل از ميلاد در ايران به ويژه آذربايجان سکونت داشتند.

[8]-  بيگدلو, رضا. باستانگرائي در تاريخ معاصر ايران.

[9]- همان.

[10] - جلائي‌پور, حميدرضا. كردستان. علل تداوم بحران آن پس از انقلاب اسلامي. تهران 1372.

[11] - بيگدلو. رضا. ص 64.

[12] - ريچارد فراي. عصر زرين فرهنگ ايران. ترجمة مسعود رجب‌نيا

[13] - ايرج افشار, نامه‌هاي لندن، ص. 192 (تقي‌زاده- ح)، به نقل از رضا بيگدلو.

[14]- پدر تقي‌زاده اهل اردوباد آن سوي ارس بود كه ملّي‌گرايان افراطي آن ناحيه را اران مي‌نامند و اهالي آنجا را ايراني نمي‌شمارند!

[15] - رضا بيگدلو. باستانگرائي در تاريخ معاصر ايران.

[16] - خامه‌اي، چهارچهره. ص. 2-211.

[17] - خاطرات ارشيرجي. ص. 148

[18] - Alessandro Bousani The Persians, Elek Books Ltd., چاپ لندن- 1971

ترجمه از ايتاليائي به انگليسي به وسيلةJ. B. Donne

[19] - رضا بيگدلو. ص. 249.

[20] - Patriotisme est l’amour des siens. nationalisme est la haine des autres.


آب چاه نصراني!!

 

گر آب چاه نصراني نه پاك است

يهود مرده مي شويم چه باك است!

 

    (بازيگران مقبره ساز و رشوه گرفته شده اي كه خرج بناي

 مقبره فردوسي شد !! )

دكتر حسين فيض الهي وحيد

 فردوسي يكي از بنيانگذاران شوونيزم در ايران است و شاهنامه او قرنهاست كه در جهت كوبيدن ملل غير فارس بكار مي رود . در مورد سروده شدن شاهنامه بعضي ها مي گويند قرار بود فردوسي شاهنامه را از قرار بيتي يك دينار براي سلطان محمود ترك غزنوي به رشته نظم در آورد . فردوسي بعد از سرودن شصت هزار بيت چون عوض دينار ( طلا ) ، درهم ( نقره ) ، گرفت از صله محمودي دلتنگ شد . سلطان از رفتار او غضبناك گرديده دستور بازداشت او را صادر كرد .

"فصيحي" در كتاب خود بنام مجمل فصيحي « اشاره اي دارد كه وقتي سلطان محمود ميخواست براي قضاي حاجت به دست شويي رود فردوسي [‌ دم مستراح ] روي پاي سلطان افتاد و تضرع نمود . سلطان كمي آرام شد . »   ( 1 )

بعد از مرگ فردوسي نيز يكي از دانشمندان عصر بنام ابولقاسم كرگاني كه  مي دانست فردوسي :

به مدح گبركان عمري به سر برد          چو وقت رفتن آمد بي خبر مرد   ( 2 )

به نوشته نظامي عروضي جلوي  تابوت فردوسي را گرفت و « گفت من رها نكنم تا جنازه او در گورستان مسلمانان برند كه او رافضي بود و هر چند مردمان بگفتند با آن دانشمند در نگرفت »   ( 3 )

  « زين العابدين شيرواني » در" رياض الساحه" ، مي گويد : « شيخ ابولقاسم كورگاني قدس سره بر جنازه حكيم فردوسي نماز نكرده كه او عمر عزيز خود را در مدح محبوس صرف نموده » است   ( 4 )

بالا خره چون مسلمانان نگذاشتند نعش  فردوسي را در گورستان مسلمانان دفن كنند او را در ملك خود دفن كردند .

در سال 1306 شمسي مطابق با 1927 ميلادي كه شمشير و شوشكاي قزاقي   رضا خاني از چپ و راست مي بريد تصميم گرفته  شد براي فردوسي مقبره اي ساخته شود . گور فردوسي قبلاً توسط چند مستشرق فرانسوي كشف شده بود . !! ماجراي كشف قبر فردوسي خيلي ساده است . !! « در زماني كه آصف الدوله شيرازي والي خراسان بود چند نفر مستشرق فرانسوي [ !! ] به طوس آمده از روي آثار تاريخي [ !! ] تشخيص دادند كه تپه [ !! ] بر آمده وسط باغ قائم مقام ، جاي مقبره فردوسي است [ !! ] لهذا آصف الدوله دو اطاق خشت و گلي براي عمليات ساخت كه بعد تركيب ساختمان مقبره فردوسي را بدهد ، درين ضمن از حكومت افتاد و آنجا هم به حال خود ماند »   ( 5 )

گور فردوسي كه به همين سادگي با گمانه زني چند مستشرق فرانسوي با ديدن يك تپه برآمده !! در وسط باغ قائم مقام كشف و به دولت ايران دو قبضه تحويل شده بود نياز به تعميرات اساسي داشت و بدين جهت در 29 تير مجلس شوراي ملي دستور داد از محل صرفه جوئي بودجه مجلس بيست هزار تومان براي مقبره فردوسي اعتبار اختصاص دهد ولي « متدرجاً معلوم شد مطابق نقشه اي كه در نظر گرفته اند 60 هزار تومان تمام مي شود »   ( 6 )

كش و قوس دولت با مجلس شوراي ملي ادامه داشت و پشت سر هم بودجه براي ساختن مقبره فردوسي در خواست مي شد . متولي ساخت مقبره « اسدي »  ( مصباح السلطنه ) نايب التوليه

 آستان قدس رضوي بود . اين شخص كه پدر زن پسر فروغي نخست وزير فراماسون رضا خاني بود عوض رسيدگي به امورات « آستان قدس » بيشتر به مسائل « آستان غير قدس » !! يعني بر پايي مقبره فردوسي مشغول بود .

در تاريخ 17 خرداد 1309 مطابق با 1930 لايحه ديگري براي تأمين بودجه مقبره به مجلس برده شد كه اين بار با مخالفت جدي آقاي فيروز آبادي روبرو شد . او در مخالفت با اين بودجه خواستن هاي مكرر گفت : « فردوسي اشعاري گفته ، ملت هم در مقابل قدرداني كرده ، شايد هفتاد ــ هشتاد هزار تومان تا بحال خرج مقبره اش شده باشد . باز هم سزاوار است با اينهمه مخارج ضروري كه ما داريم اين نوع مخارج را متحمل شويم ؟ اگر از اين پول يك كارخانه داير بشود بهتر است يا خرج مقبره فردوسي بشود ؟ تا بحال صد هزار تومان خرج شده باز هم اجازه اعتبار ميخواهند ؟ » ( 7 )

فردوسي براي بعضي ها بقدري « بت » شده بود كه « بت پرستان " حتي حاضر بودند به خاطر فردوسي رشوه گرفته !! و رشوه گرفته شده را در پي بناي مقبره فردوسي كار سازي نمايند بطوريكه جريان يكي از اين  رشوه خواريها به روزنامه ها نيز كشيد . روزنامه اطلاعات مورخه 25 شهريور 1309 مطابق با 1927 ميلادي  مي نويسد :

« هفته گذشته يكي از آقايان منتظر الوكاله [ واژه جالبي است . عوض اينكه مردم انتخات كنند آنزمان دولت انتخات كرده به مجلس كه  نامش را رضا خان « طويله » گذاشته بود مي فرستاد ] ... به تصور اينكه احراز مقام نمايندگي را با تشبث و رشوه مي توان بدست آورده مبلغ دو هزار و پانصد تومان [ شايد به پول امروزي 25 ميليون تومان ] به وسيله شخص ديگري براي آقاي تيمور تاش وزير دربار ارسال مي دارد . آقاي وزير دربار بدواً از اين رويه و طرز فكر ، فوق العاده متغير و عصباني شده و با تشدد و تغيير زيادي پول را براي صاحبش بر ميگردانند .  

 فرداي آن روز فكر جديدي براي ايشان پيدا مي شود به اين ترتيب : به شخصي كه حامل وجه مزبور بوده اطلاع ميدهند كه وجه را بياوريد ، قبول مي كنم . شخص مزبور فردا صبح وجه را با عجله تمام آورده تحويل مي دهد ، در همان ساعت بجاي تلگرافي كه بخيال آقاي منتظر الوكايه بايد براي كمك و مساعدت او مخابره شود ، تلگرافي حاضر بوده و به ايالت خراسان مخابره مي شود . تقريباً به اين مضمون : « ايالت خراسان ... آقاي ... مبلغ دو هزار تومان به عنوان رشوه براي من فرستاده است كه نسبت به او كمك شود ، اين پول خيلي به موقع است كه صرف تعمير مقبره فردوسي ، كه مبلغي كسر دارد بشود »   ( 8 )

البته اين مشتي از خروار است كه پولهايي بعنوان تحفه و هديه و رشوه به جناب آقاي تيمور تاش ــ وزير دربار رضا خان ــ تقديم مي شد و ايشان نيز پولهاي كم مبلغ را براي اثبات صداقت خويش چنين در بوق و كرناي تبليغات مي انداخت والا جريان رشوه هاي 9 هزار ليره اي از حاجي امين ، داخل در اين بوق و كرنا نبود و بدين جهت نيز پس از رو شدن دستاويزي گرديد كه بخاطر آن تيمور تاش به پنج سال زندان و پرداخت 9 هزار ليره و دويست هزار ريال جريمه در دادگاه محكوم شده و به زندان رفته و عاقبت با آمپول هواي تزريقي توسط پزشك احمدي به جايگاه از پيش تعين شده خود در آن جهان فرستاده شد.

 مسئله ساختن مقبره براي فردوسي در اثر تبليغات شوونيست هاي رضا خاني بقدري اوج گرفته بود كه حتي كار به  چاپ « بليط هاي بخت آزمايي » نيز كشيد و  " بليط هايي براي تكميل ساختمان آرامگاه فردوسي چاپ گرديد كه بهاي آن ده ريال و بزرگترين جايزه آن بيست هزار تومان بود كه برنده آن نيز دو نفر ارمني !! تبريزي بودند كه به عللي  از پرداخت آن نيز خود داري شد . از مجموع يكصدوشصت هزار تومان حاصله هفتاد هزار تومان آن نيز براي مصرف فردوسي در نظر گرفته شد .

بالا خره مقبره فردوسي با پولهاي حلال و حرام دولت و ملت !! كه ابر و مه و خورشيد و فلك را بكار گرفته بودند ساخته شد تا « رضا خان پالاني گرجي نژاد » !! در روز 20 مهر 1313 مطابق با 1936 ميلادي قيچي طلا ! را از سيني مرمري ! برداشته و در حاليكه نشئه ترياك كشيده از وجناتش مي باريد با شادي و شنگولي خاص نوار سه رنگ را بريده و آرامگاه فردوسي را افتتاح نمايد . در حاليكه در زمان افتتاح مقبره ، تيمور تاش وزير رشوه گير رضا خان كه آنهمه براي ساختن مقبره تلاش كرده بود يك سالي بود كه توسط رضا خان كشته شده و اسدي نايب التوليه آستان قدس رضوي در انتظار مرگ بسر مي برد كه بالا خره در تير ماه 1314 ( تابستان 1935 ) طبق حكم دادگاه نظامي به اعدام محكوم و چندي بعد به پيش ديگر بازيگر مقبره فردوسي فرستاده شد .

اما سرنوشت آرتيست اصلي فيلم طولاني « وطن فروشان » يعني رضا خان تفاوتي با ساير بازيگران مقبره سازان نداشت  چه با ورود نيروهاي انگليسي و روسي از شمال و جنوب به ايران در جنگ جهاني دوم  ،انگليسها اعلام كردند همانطوريكه شاه را آورده بوديم همانطور  هم مي بريم لذا به رضا خان دستور كوچ !! دادند . وقتي رضا خان به خود آمد كه « فيلم » تمام شده بود و وقت خدا حافظي با صارم الدوله مسعود قاجار فرزند ظل السلطان در اصفهان بود . رضا خان در آخرين ديدار خود در حاليكه خود را به بغل صارم الدوله مسعود قاجار انداخته بود با آه و حسرت از گول خوردن خود توسط انگليسي ها و به « بازي » !! گرفته شدن توسط آنان با ناله جانسوز گفته بود :

« ــ مسعود ! ديدي آخر ما را گول زدند »   ( 9 )

كه جا داشت مسعود نيز بگويد آخر !! نه از اول !! از همان  زماني كه توسط اردشير جي ريبورتر جاسوس انگليسي و آيروسايد ژنرال انگليسي به خدمت انگليسها در آمدي تو را گول زده بودند . بالاخره در كرمان بود كه "سياهپوش فرمانده لشكر كرمان شرفياب و مقدار دويست لوله ترياك اعلاي ماهان  كرمان را -  كه گويا از اداره اقتصاد گرفته بود ــ در يك جعبه لفافه پيچ به عنوان هديه تقديم كرد »   ( 10 )

و او نيز به عنوان « جعبه اي كه خاك مقدس ايران را در خود دارد » !! به تبعيدگاه خود برد و بدين ترتيب با مرگ در تبعيدگاه افريقا  او نيز همچون ساير بازيگران مقبره ساز به جزاي اعمال خود رسيد و تاوان تحميق مردم را بدان صورت پس داد .

منابع :

 1ــ مجمل فصيحي ، تصيحيح محمود فرخ ، ج 2 ، ص 133 به نقل از شاهنامه آخرش خوش است ، باستاني پاريزي ، موسسه انتشارات عطائي ، تهران ، 1373 ، ص 286

2 ــ سر چشمه هاي فردوسي شناسي ، محمد امين رياحي ، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي ( پژوهشگاه ) تهران ، 1372 ، ص 261

3 ــ چهار مقاله ، احمد بن عمر بن علي نظامي عروضي سمرقندي ، در حدود سال 550 هجري قمري ، باهتمام و تصحيح و مقدمه محمد قزويني ، كتابفروشي زوار ، از روي چاپ 1327 هـ . ق قاهره ، تهران ، ص 49

4 ــ رياض السياحه ، قطب العارفين مولانا ميرزا زين العابدين شيرواني ، تصحيح و مقابله مرحوم اصغر حامد رباني با مقدمه حسين بدرالدين ، انتشارات سعدي ، تهران ، ص 272

5 ــ ياداشت هاي ارباب كيخسرو شاهرخ به نقل از شاهنامه آخرش خوش است ، ص 286

6 ــ از نطق عطاء الملك روحي ، 4 تير ماه 1309 به نقل از شاهنامه آخرش خوش است ، ص 289

7ــ روزنامه اطلاعات ، مورخه 17 خرداد 1309 ، به نقل از شاهنامه ... ، ص 295

8 ــ همانجا ، همان منبع ، صص 290 ــ 289

 9 ــ رضا شاه در آينه خاطرات ، ص 343 ، به نقل از شاهنامه ... ، ص 456

10 ــ مرد امروز شماره 16 مورخ 2/2/1323 به نقل از كتاب گذشته چراغ راه آينده به نقل از شاهنامه ... ص 463

  

Shams Tabriz


ردیّه ای بر شاه نامه ابوالقاسم فردوسی

ناصر پورپیرار

پيش تر نوشته بودم (در کتاب پلی بر گذشته، بخش اول، فصل فردوسی و شاه نامه)، که ؛

سرودن شاه نامه پيشه‌ی فردوسی بوده است و نه انديشه‌ی او!

 آن جا از مرکزی نشان دادم که سفارش دهنده‌ی شاه نامه به هرکسی بوده است که از عهده‌ی کار برآيد. مرکزی که مواد طبخ اين تاليف را مهيا می‌کرد و زندگی و گذران شاعر آن را به عهده می گرفت، کاری که سرانجام پس از چند آزمون و خطا، قرعه ی اجرای آن به نام فردوسی درآمد.

از آن نامور نام داران شهر، علی ديلمی بودلف راست بهر

که همواره کارم به خوبی روان، همی داشت آن مرد روشن روان

حسين قتيب است از آزادگان، که از من نخواهد سخن رايگان

از اويم خور و پوشش و سيم و زر، از او يافتم جنبش و پای و پر

صراحت فردوسی در معرفی حاميان مالی، يعنی همان سفارش دهندگان کتاب شاه نامه اش، محل هيچ گفت و گويی را در رد اين نظر باقی نمی ‌گذارد و معلوم می‌کند که؛

فردوسی سرودن شاهنامه را به عنوان يک شغل و ممر گذران عمر پذيرفته است،

نه به عنوان يک ادای دين قومی و ملی و ميهنی.

فردوسی در ابتدای شاه نامه و در بخش «گفتار در برآمدن کتاب»، حتی صراحت بيش‌تری دارد و آن محفل شاه نامه ساز و شاه نامه خواه را بدين صورت معرفی می‌کند :

يکی پهلوان بود دهقان نژاد، دلير و بزرگ و خردمند و راد

پژوهنده‌ی روزگار نخست، گذشته سخن ها همه باز جست

ز هر کشوری موبدی سال خورد، بياورد کين نامه را گرد کرد

بگفتند پيش‌اش يکايک مهان، سخن‌های شاهان و گشت جهان

چو بشنيد از ايشان سخن پهلوان، يکی نامور نامه افکند بن. 

بدين ترتيب از قول فردوسی روشن می شود که؛

بنيان تدوین شاه نامه را پهلوانی دهقان نژاد با گرد آوردن دانسته‌ها و داستان هايی

از موبدان سال خورد ريخته است و نه فردوسی!

 شاعر در ادامه می‌گويد که پس از گرد آمدن آن سخن‌های شاهان و پس از ناکامی ديگران در انجام قابل قبول و به دل خواه شاه نامه خواهان، دوستی او را به پذيرش آن سفارش بی مجری و بر زمين مانده و بازگويی آن داستان‌ها به صورت شعر حماسی تشويق کرده است.

به شهرم يکی مهربان دوست بود، تو گفتی که با من يکی پوست بود

مرا گفت خوب آمد اين رای تو، به نيکی گرايد همه پای تو

نبشته من اين نامه‌ی پهلوی، به پيش تو آرم، مگر نغنوی

گشاده زبان و جوانيت هست، سخن گفتن پهلوانيت هست

تو اين نامه‌ی خسروان بازگوی، بدين جوی نزد مهمان آبروی

اين ابيات، تصويری شفاف از مراحل کار شاه نامه سرايی را ظاهر می‌کند. فردوسی می گوید «دوست در يک پوستی» او را تشويق می‌کند که آن نامه‌ی خسروانی را، که پهلوان دهقان نژاد با جمع‌آوری يادهای موبدان پير گرد آورده بود، به نظم آورد و چنين پيداست که آن دوست مهربان فردوسی از قدرت حماسه سرايی نزد او خبر داشته است. آن چه را که فردوسی به دنبال اين ابيات می‌آورد، نه تنها از موافقت شاعر با پذيرش انجام سفارش حکايت می کند، بل شادمانی و حتی حيرت شاعر را از به خدمت گرفته شدن باز می‌گويد، زيرا که صاحبان سفارش را بسيار بخشنده و کريم می يابد!

بدين نامه چون دست کردم دراز، يکی مهتری بود گردن فراز

جوان بود و از گوهر پهلوان، خردمند و بيدار و روشن روان

مرا گفت کز من چه بايد همی، که جان ات سخن برگرايد همی؟

به چيزی که باشد مرا دست رس، بکوشم، نيازت نيارم به کس

همی داشتم چون يکی تازه سيب، که از بد نيايد به من بر، نهيب

به کيوان رسيدم ز خاک نژند، از آن نيک دل نام‌دار ارجمند

به چشم‌اش همان خاک و هم سيم و زر، بزرگی بدو يافته زيب و فز

اين صورت کامل و سالم يک معامله و داد و ستد و قرارداد فرهنگی است، که فردوسی از آن سخت ابراز شادمانی می‌کند و دست و دل ‌بازی سفارش دهندگان را با شيرين بيانی می‌ستايد. همين ابيات به روشنی می‌گويد که؛

ملاک فردوسی در قبول کار، کلان دستی سفارش دهندگان بوده است،

نه چنان که به غلط مشهور است، زنده کردن عجم!

چندان که شاعر، به سبب اين که مشتری پول و خاک را يکی می گرفته، خود را از خاک نژند به کيوان رسيده می‌گويد در اين جا شاعر هيچ اشاره‌ای به سخت‌گيری فرهنگی و بازرسی محتوايی متن شاهنامه ندارد و هيچ گفتاری در اين ميان نيست که ما را به عواطف ملی شاعر راهنمايی کند. بدين ترتيب معلوم می‌شود که گروهی، در قرن چهارم هجری، به خراسان، مشغول تاريخ سازی و بازسازی حماسه‌وار و درخشان نمای گذشته‌ی پيش از اسلام ايرانیان بوده اند و از آن که داده های شاه نامه به چند هزاره پيش از زمان سرودن آن برمی گردد، پس بايد به کفايت حيرت کرد که چه گونه آن موبدان پير از چنان عمقی در تاريخ، آن هم با جزيياتی که در شاه نامه آمده، باخبر بوده اند، اما حوادث نسبتا نزدیک به زمان خود، یعنی آن چه را اینک هخامنشیان و اشکانیان می گوییم، نمی شناخته اند؟! به همين دليل در سراسر شاه نامه ابياتی است که فردوسی گوشزد و يادآوری می کند که دانش او درباره‌ی مطالب کتاب اش، به اسناد و اطلاعات و بياناتی متکی است که ديگران بر او می‌آورده، می گفته و يا می‌خوانده‌اند.

پژوهنده‌ی نامه‌ی باستان، که از پهلوانان زند داستان

چنين گفت کايين تخت و کلاه، کيومرث آورد و او بود شاه

پس مراتب توليد و تولد شاه نامه، از زبان سراينده ی آن چنين بیان می شود : انجمنی مواد لازم برای تدوين تاريخ حماسی ايران را گرد آورده و شاعری هم آن مواد را بدون دخالت دادن آگاهی خويش، شعر کرده است. نکته ی بديع و عميق و تعيين کننده اين که ما با شخصيت مجرد و منفرد شاعر، در خلال بيان داستان‌ها آشنا می شويم، چرا که فردوسی هر کجا که پا را از محدوده‌ی متن از پيش آماده شده بيرون می‌گذارد، نشان يک انسان خرد مدار، آزادی ستا و درست کردار را با خود و از خود می‌آورد.

جهانا سراسر فسونی و باد ، به تو نيست مرد خردمند شاد

يکايک همی پروری‌شان به ناز، چه کوتاه عمر و چه عمر دراز

اگر شهرياری و گر زير دست، چو از تو جهان آن نفس را گسست

همه درد و خوشّی تو ماند به آب، به جاويد ماندن دل‌ات را متاب

خنک آن کز او نيکويی يادگار، بماند، اگر بنده، ور شهريار

پس از اين خواهم گفت که ؛

فردوسی از سرودن شاه نامه دل خوش نبوده است و اگر اجبار نيازمندانه نبود تن به انجام اين سفارش نمی داد و از آن ناسازتر اين که فردوسی در موارد و مقاطع متعدد ناباوری خويش از متن آن قصه ها را باز گفته و سرناسپردگی اش به آن افسانه‌ها را، گاه به کنايه و گاه به صراحت، بيان کرده است :

بيا تا جهان را به بد نسپريم، به کوشش همه دست نيکی بريم

نباشد همی نيک و بد پايدار، همان به که نيکی بود يادگار

همان گنج و دينار و کاخ بلند، نخواهد بدن مر تو را سودمند

سخن ماند از تو همی يادگار، سخن را چنين خوار مايه مدار

فريدون فرخ فرشته نبود، ز مشک و ز عنبر سرشته نبود

به داد و دهش يافت آن نيکويی، تو داد و دهش کن فريدون تويی

شاعر در اين ابيات، بی‌توجهی خويش را به اشخاص ساخته شده‌ای که در قالب داستان به او عرضه کرده‌اند نشان می‌دهد و می‌کوشد در ميان اين صحنه‌ها و صورت‌های ناممکن راهی به انسان شدن و خردمند بودن بگشايد و اصرارش در چکيده نويسی‌های درخشان بيرون از متن سخت ستودنی است

چنين است گيتی و زين ننگ نيست، ابا کردگار جهان جنگ نيست

چنان آفريند که آيدش رای، و مانديم و مانيم با های های

يکی در فراز و يکی در نشيب، يکی با فزونی يکی با نهيب

يکی از فزونی دل آراسته، ز کمّی دل ديگری کاسته   

سرانجام هر دو به خاک اندر است، که هر گوهری کشته گوهر است

همان قدر که شخصيت شاعر شاه نامه از خلال گزيده گويی های بيرون از متن اش قابل شناخت و دست رسی است، که در گريزها و گرم گويی های ميان داستان ها، به صورت خردمند نيک انديشی ظاهر می شود، با طبع و طبيعتی نرم خو، آسان گير و روی هم رفته و ناچار موافق و مصالحه گر باگردش ايام که بيش تر به عبرت آموزی احاله می دهد و به عاقبت و عافيت انديشی و تحذير می پردازد، به همان ميزان از هويت و تعلق و نيات و خيالات سفارش دهندگان شاه نامه هيچ نمی دانيم! آنان که بوده اند که برای بازسازی افسانه وار تاريخ ايران چنين کريمانه و گشاده دست عمل کرده اند، اين سرمايه از کجا و به اميد چه سودی می رسيده و چه نيازی به برآوردن چنين کتابی در تعيين کننده ترين مرحله ی تاريخ ايران، که با ورود اسلام سکوت حاصل پوریم شکسته بود، داشته اند؟

در شاه نامه برگی اطلاعات تاريخی که مستقيما و يا به قرينه، با يافته‌های باستان‌شناسی، کتيبه‌ها يا ديگر مانده‌های کهن منطبق و تاييد شود، نمی‌يابيم. ديوان شعری است مملو از تصاوير بی‌اساس و ساختگی و در غالب موارد، ناممکن. رسوخ افسانه به اين کتاب، گاه چندان فانتزی است که خواننده را به جای آشنا کردن با هويت و ديرينه‌ی خود، به جهان اوهام و پريان و فضاهای جادويی پراسرار و دست نيافتنی می‌برد. فضاهايی که نظاير آن را هرگز در هيچ مجموعه‌ی ديگر و حتی در افسانه ها‌ی مادربزرگان، مردم سيستان، کرمان، ايلام، کردستان، آذربايجان، جنوب خزر، ری، گرگان و يا خراسان و يزد و لرستان نمی‌شنويم.

در داستان‌های شاه نامه، از آن که حاصل تلاش هويت سازانه‌ی گروهی در خراسان است که ما به ريشه و پيوند آنان دست‌رسی نداريم و تاريخ آنان را با نام اجمالی «شعوبيه» می‌شناسد، که به قرينه‌هايی می‌توان آن‌ها را از انبوه يهوديان جاخوش کرده در خراسان بدانيم، اطلاعاتی پراکنده، نادرست و در موارد متعدد مملو از اشتباهات قومی و اقليمی می‌يابيم، که سخت حيرت برانگيز است.  بی‌شک شاه نامه آسيب رسان ‌ترين متنی بوده است که در هفتاد سال گذشته، بار ديگر برای مقاصد ناپاک خويش به بازار کشانده اند، و آثار بازخوانی آن در ذهن ايرانيان، مانند طلسم و جادويی مخرب بوده است. اينک برای آشنا شدن بيش تر با اين متن از هر نظر نامربوط و بی منطق و نادان ساز و نادان فريب، دو داستان، يکی از ابتدا و ديگری از انتهای اين کتاب را باز خوانی می کنيم.

در آغاز شاهنامه، با سه شخصيت اساطيری به نام جمشيد و ضحاک و فريدون آشنا می‌شويم، که ظاهرا جمشيد ۷۰۰ سال، ضحاک ۱۰۰۰ سال و فريدون ۷۰۰ سال حکومت کرده اند!!! حاصل تسلط دراز مدت و ۷۰۰ ساله‌ی جمشيد معجزاتی در افزايش مهارت‌های آدمی است که به نظر می‌رسد پيش از او کسی با آن آشنا نبوده است فهرست اين آفرينش‌ها نسبتا طويل است و تقريبا تمام دانسته‌های زيربنايی بشر را شامل می‌شود که در صدر آن به فرم درآوردن آهن از راه تفتيدن و نرم کردن آن است تا کلاه‌ خود و زره و جوشن بسازند.

نخست آلت جنگ را دست برد، در نام جستن به گردان سپرد

به فر کيی نرم کرد آهنا، چو خود و زره کرد و چون جوشنا

چو خفتان و چون درع برگستوان، همه کرد پيدا به روشن روان

بدين ترتيب جمشيد پيش از هر کار، به فراهم آوردن آلات جنگ مشغول می‌شود و به گفته شاه نامه، می‌توان او را پايه‌گذار نخستين زرادخانه ی آدم کشی معرفی کرد. سپس دستور می دهد تا جامه و ساير ملزومات غيرآهنی مورد نياز نظاميان‌اش را نيز فراهم کنند و برای رفع اين نياز است که برابر متن شاه نامه، نخ‌ريسی و بافندگی را به مردمان می‌آموزد!

دگر پنجه انديشه ی جامه کرد،  که پوشند هنگام بزم و نبرد

ز کتّان و ابريشم و موی قزّ، قصب کرد پرمايه، ديبا و خز

بياموخت‌شان رشتن و تافتن، به تار اندرون پود را بافتن

چو شد بافته، شستن و دوختن، گرفتند از او يکسر آموختن

به همين ترتيب، اين آموزگار اوليه‌ی انسان در کتاب شاه نامه پس از آماده کردن نيازهای نبرد، يا در واقع فراهم کردن دست مايه‌هايی که بتوان سراسر کتاب شاه نامه را بر آن قرار داد، که نام درست آن را بايد «جنگ نامه» گذارد، به پر کردن ديگر خلاءهای جامعه مشغول می‌شود و در مرحله‌ی بعد به ساخت دومين ابزار مورد نياز حاکميت، يعنی روحانيت دست آموز می پردازد!

چو اين کرده شد ساز ديگر نهاد، زمانه بدو شاد و او نيز شاد

گروهی که آموزيان خوانی‌اش، به رسم پرستندگان دانی‌اش

جدا کردشان از ميان گروه، پرستنده را جايگه کرد، کوه

بدان تا پرستش بود کارشان، نوان پيش روشن جهان دارشان

آن گاه و پس از پايه‌گذاری نخستين حوزه‌های روحانيت سلطنتی در کوه، چنان که شاه نامه می‌گويد، جمشيد به تربيت ژنرال‌ها و صاحب منصبان نظامی (نيساريان) مشغول می شود.

صفی بر دگر دست بنشاندند، همی نام نيساريان خواندند

کجا شير مردان جنگاورند، فروزنده‌ی لشکر و کشورند

کز ايشان بود تخت شاهی به جای، وز ايشان بود نام مردی به پای

جمشيد پس از فراغت از اين دو رکن اصلی استقرار قدرت، يعنی نظاميان و روحانيون، آن گاه به نيازهای عمومی رومی‌کند و نخست فرمان می‌دهد که دهقانان و کشت‌کاران پديد آيند!

نسودی سه ديگر گروه را شناس، کجا نيست بر کس از ايشان سپاس

بکارند و ورزند و خود بدروند، به گاه خورش سرزنش نشنوند

ز فرمان، سر آزاده و ژنده پوش،  وز آواز بيغاره آسوده گوش

تن آزاد و آباد گيتی به اوی، برآسوده از داور و گفت و گوی

پس از اين وصف که فردوسی از کشت ورزان می‌آورد، که وصفی است پريشان و من درآوردی، شاه نامه گروه چهارمی از ابداعات جمشيد را معرفی می‌کند که تا امروز علی‌رغم تفسيرهايی چند بر آن، به طور کامل نيت بيان او روشن نيست.

چه گفت آن سخن گوی، آزاده مرد، که آزاده را کاهلی بند کرد

چهارم که خوانند «اهنو خوشی»، همان دست ورزان با سرکشی

کجا همگنان کارشان پيشه بود، روان‌شان هميشه پر انديشه بود

بی‌شک شخص فردوسی نيز از اين بخش داده‌هايی که به او می‌رسانده‌اند، چيزی درک نکرده است و به همين دليل مسئوليت بيان اين مجعزه‌ی چهارم جمشيد را مستقيما به دوش گوينده‌ی آن می‌اندازد «چه گفت آن سخن گوی، آزاده مرد»، زيرا تاکنون کسی معنای درستی برای واژه يا ترکيب «اهنو خوش» نياورده، بل اين کلمه‌ای است که جز در اين قسمت از شاهنامه هرگز و به وسيله‌ی هيچ قلم‌دار ديگر و در هيچ متن ديگری کاربرد نداشته است و اگر از تفسيرهای آبکي و نادرست کنونی که معتقد است منظور فردوسی رواج دادن کسب و کار بوده، بگذريم، معلوم نيست که جمشيد در اين ابداع نوع چهارم خود چه گلی به سر بشريت زده است! زيرا توضيحی که فردوسی برای معنای «اهنو خوش» می‌آورد يعنی : «همان دست ورزان با سرکشی»، مبهم‌تر از اصل کلمه است چرا که در بيت بی‌معنا و پريشان بعد نيز باز مکرر می‌کند که: «روان‌شان هميشه پر انديشه بود»، که لااقل شامل کاسب کار جماعت نمی‌شود. بدين ترتيب احتمالا فردوسی نتوانسته است از متن يا اطلاعاتی که به او رسانده‌اند برداشت مشخصی کند و همان لاطائلات دريافتی را، بی این که نسبت به درستی و یا نادرستی آن کم ترین حساسیتی بروز دهد به کتاب منتقل کرده وزيرکانه به صورت  چهار بيتی درآورده است، که خوانديد. آن گاه و در مرحله‌ی بعد جمشيد را می‌بينيم که مشغول ياد دادن خانه سازی به آدمی است و برای اين کار به تخصص ويژه‌ی «ديوان ناپاک» رو می‌کند و به مدد آن‌ها ايوان و گرمابه و کاخ‌های بلند می‌سازد!!!

بفرمود ديوان ناپاک را، به آب اندر آميختن خاک را

هر آنچ از گل آمد چو بشناختند،  سبک خشت را کالبد ساختند

به سنگ و به گچ ديو، ديوار کرد، نخست از برش هندسی کار کرد

چو گرمابه و کاخ‌های بلند، چو ايوان که باشد پناه از گزند

در اشعار فوق ديوان ناپاک خشت می‌زنند و چون مهندسان از سنگ و گچ و گل برای جمشيد کاخ و گرمابه و ايوان می‌سازند. آدمی از خويش می‌پرسد اگر اين داده های شاه نامه را جدی بگيريم، پس مردم پيش از جمشيد بايد که خوراک و مسکن و پوشاک نداشته باشند! پس آن شاهان پيش از جمشيد، يعنی تهمورث و هوشنگ و کيومرث، احتمالا برهنه و گرسنه بر روی خاک سلطنت می‌کرده‌اند. اما شوخی فردوسی با ما آن جاست که پيش‌تر و در پادشاهی تهمورث هم سروده بود :

چنين گفت کامروز اين تخت و گاه، مرا زيبد و تاج و گرز و کلاه

جهان از بدی‌ها بشويم به رای، پس آن گه ز گيتی کنم گرد پای

زهر جای کوته کنم دست ديو، که من بود خواهم جهان را خديو

هر آن چيز کاندر جهان سودمند، کنم آشکارا، گشايم ز بند

پس از پشت ميش و بره پشم و موی، بريد و به رشتن نهادند روی

تا معلوم شود که پيش از جمشيد هم، که آهن را نرم کرده، خود و گرز و تخت ساخته و رشتن و بافتن به مردم آموخته، تاج و گرز و  کلاه خود مرسوم بوده و مردم بی مدد او نيز چيدن وريستن و بافتن پشم و موی را می‌دانسته اند!!! بدترين قسمت اين اراجيف شعر شده آن جاست که تهمورث وعده می‌دهد که دست ديوان را از جهان کوتاه خواهد کرد، اما چند سطری بعد معلوم می‌شود که اين ديوان علاوه بر مهندسی در زمان جمشيد، حامل لوح و قلم و مامور انتقال دانش و کتابت به تهمورث نيز بوده اند!!!

چو ديوان بديدند کردار او، کشيدند گردن ز گفتار او

شدند انجمن ديو بسيار مَرّ، که پردخته ماند از او تاج زر

چو تهمورث آگه شد از کارشان، برآشفت و بشکست بازارشان

به فرّ جهان دار بستش ميان، به گردن برآورد گُرز گران

همه نره ديوان و افسونگران، برفتند جادو سپاهی گران

دمنده سيه ديوشان پيشرو، همی باسمان برکشيدند غَو

هوا تيره فام و زمين تيره گشت، دو ديده در او اندرون خيره گشت

جهان دار تهمورث بافرين،  بيامد کمر بسته‌ی رزم و کين

ز يک سو غَو  آتش و دود ديو، ز يک سو دليران کيهان خديو

يکايک بياراست با ديو جنگ، نبُد جنگ‌شان را فراوان درنگ

از ايشان دو بهره به افسون ببست، دگرشان به گُرز گران کرد پست

کشيدندشان خسته و بسته خوار، به جان خواستند آن زمان زينهار

که ما را مکش تا يکی نو هنر، بياموزی از ما کت آيد به بر

کِی نامور دادشان زينهار، بدان تا نهانی کنند آشکار

چو آزادشان شد سر از بند او، بجستند ناچار پيوند او

نبشتن به خسرو بياموختند، دل‌اش را به دانش برافروختند

نبشتن يکی نَه، که نزديک سی، چه رومی چه تازی و چه پارسی

چه سُغدی چه چينی و چه پهلوی، نگاريدن آن کجا بشنوی

به احتمال بسيار يا سازندگان شاه نامه برای ديو معناهای مختلفی قائل بوده‌اند و يا اين تهمورث و جمشيد از آن روی با ديوان می‌جنگيده‌اند که بنيان دانش و دانايی و نگارش و مهندسی را از جهان برافکنند زيرا اين تصاوير با وضوح تمام دانش و فن و آگاهی و نحوه ی نگارش و قدرت قلم را از آن ديوان می شمارد؟!!! چه قدر اين توضيح شاه نامه درباره‌ی رفتارهای تهمورث و جمشيد با ديوان دانشمند، به کارهای داريوش با مردم و خرد مندان شرق ميانه شبيه است؟!!! و هنوز اگر حوصله و فرصت تفريح داريد، به اعمال هوشنگ و کيومرث نيز در شاه نامه رجوع کنيد تا معلوم تان شود که هوشنگ نيز بسيار پيش از جمشيد، آهنگری می‌دانسته است.

نخستين يکی گوهر آمد به چنگ، به دانش ز آهن جدا کرد سنگ

سر مايه کرد آهن آب گون، کز آن سنگ خارا کشيدش برون

چو بشناخت آهنگری پيشه کرد، کجا زو تبر، اره و تيشه کرد

اما مشکل اصلی اين جاست که هوشنگ آهنگر و سازنده تبر و اره و تيشه، بيرون کشيدن آهن از سنگ را پيش از شناخته شدن آتش انجام داده است!! چرا که مدت ها پس از اين کارهای ابتدايی، ظاهرا روزی در ماجرای کشتن ماری، طهمورث، به تصادف، با آتش آشنا می‌شود.

يکی روز شاه جهان سوی کوه، گذر کرد، با چند کس همگروه

پديد آمد از دور چيزی دراز، سيه رنگ و تيره تن و تيز تاز

دو چشم از بر سر چو دو چشمه خون، ز دود دهان‌اش جهان تيره گون

نگه کرد هوشنگ با هوش و سنگ، گرفتش يکی سنگ و شد پيش جنگ

به زور کيانی رهانيد دست، جهان سوز مار از جهان جو بجست

برآمد به سنگ گران سنگ خُرد، همان و همين سنگ بشکست خرد

فروغی پديد آمد از هر دو سنگ، دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ

نشد مار کُشته وليکن ز راز، پديد آمد آتش از آن سنگ باز

هر آن کس که بر سنگ آهن زدی، از آن روشنايی پديد آمدی

جهان‌دار پيش جهان آفرين، نيايش همی کرد و خواند آفرين

که او را فروغی چنين هديه داد، همين آتش آن گاه قبله نهاد

شاهکار فردوسی اين جاست که گرچه پديد آمدن آتش را از خوردن دو سنگ بر هم در ماجرای کشتن مار گفته بود، اما در توضيح بعدی نمی گويد که اگر دوسنگ را بر هم زنند، بل می نويسد که اگر سنگ را بر «آهن» زنند، از آن آتش پديد خواهد شد !!! اين ها و بسياری از نشانه های ديگر آشفتگی در شاهنامه، به صورتی معقول و مسلم معلوم می کند که فردوسی سرودن شاهنامه را بدون اندک دغدغه ای در پيرايش متن و مفهوم آن انجام داده است و اگر بخواهيم به حساب اغلاط مستقيم، داده های نامربوط و نادرستی های محرز و مطلق شاهنامه بپردازيم، به طور کامل اثبات می شود که يا فردوسی خود از حقايق تاريخی و جغرافيايی و بومی بی خبر بوده و يا به عمد به ويرايش داده های در يافتی اش اقدام نکرده و يا حتی اجازه ی اين کار را نداشته است.

 چنان که خود تصريح می کند.

سرآوردم اين رزم کاموس نيز، دراز است و کم نيست زو يک پشيز

گر از داستان يک سخن کم بدی، روان مرا جای ماتم بدی

چنان چون ز تو بشنوم در به در، به شعر آورم داستان سر به سر

باری، به کارهای جمشيد برگرديم که پس از سازمان دادن آن چهار گروه اجتماعی، يعنی جنگ‌جويان، روحانيون، کشاورزان و يک صنف ديگر که درست شناخته نمی‌شوند، به عرضه‌ی توانايی‌های ديگرش مشغول می شود!

ز خارا گهر جست يک روزگار، همی کرد از او روشنی خواستار

به چنگ آمدش چند گونه گهر، چو ياقوت و بيجاده و سيم و زر

ز خارا به افسون برون آوريد، شد آن بندها را سراسر کليد

حالا جمشيد مشغول معدن کاوی است و گهرهايی چون طلا و نقره و احجار کريمه را از سنگ‌های خارا بيرون می‌کشد و سپس از آن جا که هفتصد سال سلطنت کرده و زمان و فرصت و مهارت و حوصله‌ی زيادی ذخيره داشته، به ساختن عطر و ادکلن و مشک مشغول می‌شود!

دگر بوی‌های خوش آورد باز، که دارند مردم به بوی‌اش نياز

چو بان و چو کافور و چون مشک ناب، چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب

در اين جا نيز معلوم نيست منظور فردوسی از «بان» اشاره به چه عطر و يا عنصر خوش بوی ديگری است و کسی نکوشيده تا اين واژه را به درستی شناسايی کند. همين جا بگويم که وفور نسبی اين گونه واژه‌ها در شاه نامه، همراه دلايل متعدد ديگری، که در بخش خود و در گفت‌و گو از دوران سامانيان خواهم آورد، معلوم می‌کند که پيش از فارسی کنونی که اندک واژگان آن در شاه نامه به کار گرفته شده، لغات و زبان ديگری در خراسان به کار برده می‌شده، که به تدريج فارسی کنونی را جای‌گزين آن کرده‌اند.

پزشکی و درمان هر دردمند، در تندرستی و راه گزند

همان رازها کرد نيز آشکار، جهان را نيامد چون او خواستار

تدارک بهزيستی و بهداشت و درمان و تربيت پزشکان نيز بر طبق اشعار بالا، از داده‌های جمشيد به بشريت است و حالا ديگر برای او در عرضه‌ی هنر و صنعت و بهداشت کم و کاستی نمانده است جز اين که کشتی رانی و سياحت آب‌ها را نيز رايج کند.

گذر کرد از آن پس به کشتی در آب، ز کشور به کشور برآمد شتاب

چنين سال پنجه بورزيد نيز، نديد از هنر بر خرد بسته چيز

اينک زمان آسايش جمشيد است و از آن که پايان تلاش او برای رو به راه کردن زندگی جهانيان در وادی علم و صنعت و هنر، با آغاز فروردين مصادف می‌شود، پس آن روز را آغاز سال نو قرار می دهند، بی اين که فردوسی از اختراع تقويم و سال شمار به دست جمشيد چيزی نوشته باشد. اين خود بدان معناست که اگر فرضا نوسازی های جمشيد در آبان ماه به پايان می رسيد، بايد که آن ماه را روز نو و آغاز سال نو می خواندند !!!

جهان انجمن شد بر تخت او، فرومانده از فرّه‌ی بخت او

به جمشيد بر، گوهر افشاندند، مر آن روز را روز نو خواندند

سر سال نو هرمز فرودين، برآسوده از رنج تن دل ز کين 

چنين روز فرخ از آن روزگار ، بمانده از آن خسروان يادگار

چنين سال سيصد، همی رفت کار، نديدند مرگ اندر آن روزگار

ز رنج و ز بدشان نبود آگهی، ميان بسته ديوان به سان رهی

به فرمانش مردم نهاده دو گوش، ز رامش جهان بُد پر آواز نوش

در اين مرحله که جمشيد جهان را رام و آرام و در اختيار خويش می‌بيند، ناگهان آغاز سرکشی می‌کند و پس از آن همه خدمات چند قرنه در اندک مدتی مردم از او برمی‌گردند و بدين سان ياد جمشيد در شاه نامه به پايان می‌رسد و دوران ضحاک آغاز می‌شود که خود گفتار دراز ديگری می‌طلبد.

جهان سر به سر گشت او را رهی، نشسته جهان دار، با فرّهی

يکايک به تخت مِهی بنگريد، به گيتی جز از خويشتن را نديد

منی کرد آن شاه يزدان‌شناس، ز يزدان بپيچيد و شد ناسپاس

گران‌مايگان را ز لشکر بخواند، چه مايه سخن پيش ايشان براند!

چنين گفت با سال ‌خورده مهان، که جز خويشتن را ندانم جهان

هنر در جهان از من آمد پديد، چو من نامور، تخت شاهی نديد

جهان را به خوبی من آراستم، چنان گشت گيتی که من خواستم

خور و خواب و آرام تان از من است، همه پوشش و کام‌تان از من است

بزرگی و ديهيم و شاهی مراست، که گويد که جز من کسی پادشاست؟

به دارو و درمان جهان گشت راست، که بيماری و مرگ کس را نکاست

جُز از من، که برداشت مرگ از کسي؟، و گر بر زمين شاه باشد بسی

شما را ز من هوش و جان در تن است ، به من نگرود هرکه اهريمن است

گر ايدون که دانيد من کردم اين، مرا خواند بايد جهان آفرين

همه موبدان سرفکنده نگون،  چرا، کس نيارست گفتن، نه چون

چو اين گفته شد فر يزدان از اوی، گسست و جهان شد پر از گفت و گوی

هر آن کس ز درگاه برگشت روی، نماندی به پيش اش يکی نام جوی

سه و بيست سال از در بارگاه، پراکنده گشتند يکسر سپاه

هنر چون نپيوست با کردگار،  شکست اندر آورد و بر بست کار

 

و آخرين داستان شاهنامه سرگذشت يزدگرد سوم آخرين سلطان ساسانی است. پيش‌تر و در همان فصل از بخش اول کتاب «پلی بر گذشته» توضيح داده بودم که به دليل سخت‌گيری‌های محمود، سفارش دهندگان کتاب به فردوسی و حاملين مطالب شاهنامه به او، از اواسط داستان‌های دوره‌ی ساسانيان در حال گريز از شمشير محمودند و در نتيجه فردوسی برگ‌های آخر داستان سرايی‌های‌اش در موضوع ساسانيان را از ذهن خود بر کاغذ می‌آورد و به همين دليل بخش آخر شاهنامه هم از صحنه‌های سترگ پرستايش تهی است و هم فردوسی درتمسخر اسباب شاهی دست و دل‌بازتر می‌سرايد. فردوسی در بيان احوال سلاطين پايان دوره ساسانيان به تکرار يادآوری می‌کند که اين بخش‌ها را از ذهن خود می‌نويسد و ديگر تذکری درباره‌ی آورندگان مطالب و مواد ساخت شاهنامه ندارد و معلوم است که ارتباط‌اش با سفارش دهندگان کتاب قطع است و به همين سبب گفتارهای پايانی کتاب او نه فقط با شتاب و بی‌حوصلگی، که با بی‌ميلی و اکراه نيز آميخته است.

کنون رنج در کار خسرو بريم، به خواننده آگاهی نو بريم

 کنون گر کند مغزم انديشه گرد، بگويم جهان جستن يزدگرد

 کنون پادشاهی شاه اردشير، بگويم که پيش آمدم ناگزير

در آخرين داستان شاهنامه، سرگذشت يزدگرد، يا به اصطلاح آخرين سلطان ساسانی، طرح است. سيمای اين سلطان، در ديوان شعر فردوسی، بسيار بی‌جلال و صلابت و از آغاز، با نوعی طفره زنی از مبارزه جويی و با درويش مسلکی توأم است.

چو بر خسروی گاه بنشست شاد، کلاه بزرگی به سر بر نهاد

چنين گفت کز دور چرخ روان، منم پاک فرزند نوشيروان

بلندی نجويم، ز فرزانگی، نه آن رزم و تندی و مردانگی

که بر کس نماند همی روز بخت، نه گنج و نه ديهيم شاهی، نه تخت

همی نام جاويد بايد نه کام، بيانداز کام و برافراز نام

به نام است تا جاودان زنده مرد، که مرده بود کالبد زير گرد

اين شاه، که جويای نام است نه خواستار کام، از ابتدا در شاه نامه به صورت يک واداده به تصوير درمی‌آيد و شرح حال و خصوصيات او، در کم‌تر از ۲۰ بيت به سر می‌ رسد، و پس از اين توصيف اوليه، ناگهان و بدون هيچ مقدمه ای، با ورود سعد وقاص سردار عمر به اقليم او رو به رو می شويم! در اين جا نيز يزدگرد سوم سلطانی بی‌دست و پا و تسليم به مقدرات روزگار معرفی می شود که کار مقابله با سردار عرب را به يکی از سپهسالاران‌ خود به نام رستم فرخ زاد می‌سپارد.

درفش بزرگی و گنج و سپاه، تو را دادم ای پهلو نيک خواه

سپه را بيارای و بر ساز جنگ، نبايد که گيری زمانی درنگ

از اين در چو رفتی چنين جنگ‌جوی، سپه را چو روی اندر آيد به روی

تو خود را نگه دار از اين تازيان، به هر کار بنگر به سود و زيان

يزدگرد سوم، چنان که فردوسی می‌نويسد، رعايت احتياط را، حتی به سرکرده‌ی نظامی‌اش نيز توصيه می‌کند و او را به محاسبه‌ی سود و زيان می‌خواند. رستم فرخ‌زاد، که در کتاب فردوسی منجم و اختردان نيز معرفی می‌شود، ظاهرا از گردش ستارگان فال نيکی درنمی يابد و پس از دريافت مقام فرماندهی لشکر، نامه‌ای به برادرش می‌نويسد و از بی‌حالی مقام سلطنت گلايه می‌کند.

دگر گفت کز گردش آسمان، پژوهنده مردم شود بدگمان

گنه‌کارتر در زمانه منم، ازيرا گرفتار اهرمنم

که اين خانه از پادشاهی تهی است، نه هنگام فيروزی و فرهی است

ز چارم همی بنگرد آفتاب، کز اين جنگ ما را بد آيد شتاب

گفتار فردوسی درباره‌ی دوران يزدگرد سوم با مقدمه چينی‌های محتوم توأم است و چون هيچ دست مايه‌ی تاريخ نگارانه ندارد، علل فروريزی شکوه ساسانيان را ناگزير با گردش ستارگان و سرنوشت و قضا و قدر الهی می‌آميزد و سلطان و سردارش را به عاجزانه‌ترين صورتی در برابر ضرورت‌های زمانه وامانده نشان می‌دهد، چندان که سردار ساسانی، چنان که از ابتدا شکست خود و لشکريان‌اش را در زيج ديده باشد، نامه به برادر را با لحنی سوزناک و ضمن خداحافظی ابدی با او، به پايان می‌برد.

تو را ای برادر تن آباد باد، دل شاه ايران به تو شاد باد

که اين قادسی گورگاه من است، کفن جوشن و خون کلاه من است

چنين است راز سپهر بلند، تو دل را به درد برادر مبند

باری، رستم فرخ‌زاد، سردار نظامی يزدگرد سوم، جز آن نامه به برادر، که طرح آن را فردوسی درست برای بيان تأثير جزميات آسمانی در سرنوشت ساسانيان ساخته بود، نامه‌ی ديگری به سعد وقاص سردار عرب می‌نويسد که در آن هجونامه ای با ظاهر ستايش‌نامه درباره‌ی يزدگرد سوم آورده، چندان که از آخرين شاه ساسانی يک صورتک عروسک‌وار نزد سردار عمر می‌سازد.

به ايران تو را زندگانی بس است، که تاج و نگين بهر ديگر کس است

که با پيل و گنج است و با فر و گاه، پدر بر پدر نام بردار شاه

به ديدار او در فلک ماه نيست، به بالای او بر زمين شاه نيست

هران گه که بر بزم خندان شود،  گشاده لب و سيم دندان شود

ببخشد بهای سر تازيان، که بر گنج او زين نيايد زيان

سگ و يوز و بازش ده و دو هزار، که با زنگ زرّند و با گوشوار

به سالی همه دشت نيزه وران، نيابند خورد از کران تا کران

که او را ببايد به يوز و به سگ، که در دشت نخچير گيرد به تگ

سگ و يوز او بيش‌تر زان خورد، که شاه آن به چيزی همی نشمرد

اين وصف يزدگرد در نامه‌ی رستم به سعد وقاص، از خواندنی‌ترين ابيات شاهنامه است. به گمان من نمی‌توان تصوير سلطانی را عروسکی‌تر از اين ابيات نمايش داد، که در پوشش وصف آمده است. در اين جا نه با سلطانی شجاع و صاحب خرد و دورانديش، بل با چهره‌ای چون ماه، با دندان ‌های سپيد و چند هزار سگ و يوز و گوشواره و زنگ و فيل و زرق و برق رو به روييم. در سراسر ديوان فردوسی، هرگز تصويری بی‌مايه‌تر از يزدگرد سوم ساخته نشده است و از آن که فردوسی اين وصف را از زبان رستم سردار يزدگرد می‌آورد، به خوبی ديدگاه زيردستان‌اش را نسبت به او آشکار می‌کند. فردوسی تقريبا تمام فصل آخر شاه نامه‌ را بر زبان سه شخصيت عمده‌ی حوادث آن، يعنی يزگرد سوم، رستم فرخ‌زاد و سعد وقاص می‌گذراند و همين جا ضرور است اضافه کنم که عمده بيت‌های معروف بدگويی از رخسار و خصلت عرب، که دست آويز عرب ستيزان و باستان پرستان امروزين است، در همين فصل و تماما از زبان يزدگرد سوم و رستم فرخ‌زاد بيان می‌شود و نه از زبان فردوسی. باری، رستم نامه‌اش را به سعد وقاص می‌فرستد و سعد پاسخ‌اش را با سفيری به نام شعبه مغيره همراه می کند. تصاويری را که فردوسی در اين داد و گرفت پيغام می‌سازد، بسيار جذاب و خواندنی و عبرت‌آموز است. از جمله هنگامی که رستم باخبر می‌شود که سفير سعد وقاص در راه است، به شتاب به آرايش خيمه‌گاه خويش و فراهم آوردن دستپاچه ی ملزومات جبروت می‌پردازد.

چو شعبه‌ی مغيره برفت از گوان، که آيد بر رستم پهلوان

از ايرانيان نام داری ز راه، بيامد بر پهلوان سپاه

که آمد فرستاده‌ای پير و سست، نه اسپ و سليح و نه جسم درست

يکی تيغ باريک بر  گردن‌اش، پديد آمده چاک پيراهن‌اش

چو رستم به گفتار او بنگريد، ز ديبا سراپرده‌ای برکشيد

ز زربفت چينی کشيدند نخ، سپاه اندر آمد چو مور و ملخ

نهادند زرين يکی پيشگاه، نشست از برش پهلوان سپاه

بياورد از ايرانيان شصت مرد، سواران و شيران روز نبرد

به زر بافته جامه‌های بنفش، به پای اندرون کرده زرينه کفش

همه طوق‌داران با گوشوار، سراپرده آراسته شاهوار

و شاهکار فردوسی که نشان دهنده‌ی عمق آگاهی او و ايمان‌اش به انسانيت و مردمواری و سلامت است، آن گاه آشکار می‌شود که شعبه مغيره به سراپرده‌ی آرايش کرده‌ی رستم فرخ‌زاد وارد می‌شود، بی اين که کم ترين اعتنايی به آن جبروت سر هم بندی شده داشته باشد و يا صحنه سازی های سردار يزد گرد بر او اثری بگذارد.

چو شعبه به دهليز پرده سرای، بيامد، بران جامه ننهاد پای

همی رفت بر خاک بر، خوار خوار، ز شمشير کرده يکی دستوار

نشست از بر خاک و کس را نديد، سوی پهلوان سپه ننگريد

بدو گفت رستم که جان شاد دار، به دانش روان و تن آباد دار

به رستم چنين گفت کای نيک نام، اگر دين پذيری عليک السلام

ملاحظه کنيد که فردوسی چه گونه شعبه مغيره را وامی‌دارد که به آن شکوه و جلال نمايشی و به سرعت سر هم بندی شده کم‌ترين اعتنايی نکند و کار اين بی‌اعتنايی را بدان جا می‌کشاند که سرانجام بين سفير سعد وقاص و رستم، قرار جنگ گذارده می‌شود، اما در اين مرحله رستم نزد شعبه مغيره‌ی درد دلی می‌کند، که خواندنی است.

وليکن چو بد ز اختر بی‌وفاست، چه گويم که امروز روز بلاست

مرا گر محمد بدی پيش رو، ز دين کهن گيرم اين دين نو

در اين جا و در عين حال که رستم بار ديگر پای اختران را به ميان می آورد، دردمندانه می‌نالد که اگر من هم پيشوايی چون محمد داشتم دين کهنه‌ام را وامی‌گذاشتم و به دين نو می‌گراييدم. باری جنگ بين رستم و سعد وقاص درمی‌گيرد و رستم در اين جدال کشته می‌شود و سپاه ايران می‌شکند. در پايان اين تصاوير جنگ و هزيمت سپاهيان يزدگرد ابياتی است که نشان می‌دهد اطلاعات تاريخی و حتی جغرافيايی فردوسی حتی برای بيان رخ‌ دادهای تاريخی نزديک به زمان خود، يعنی روزگار يزدگرد سوم، تا چه اندازه ناچيز بوده است.

هزيمت گرفتند ايرانيان، بسی نامور کشته شد در ميان

بسی تشنه بر زين بمردند نيز، پر آمد ز شاهان جهان را قفيز

چه مايه بکشتند از ايران سپاه، همه کشته ديدند بر دشت و راه

سوی شاه ايران بيامد سپاه، شب تيره و روز تازان به راه

به بغداد بود آن زمان يزدگرد، که او را سپاه اندر آورد گرد

چنين که می خوانيم، به گمان فردوسی، يزدگرد ساسانی، هنگام نبرد با اعراب، در بغداد می‌زيسته است، که بنای آن را در قرن دوم هجری گفته‌اند. آيا به راستی فردوسی نمی‌دانسته است که به زمان يزدگرد سوم حتی نامی هم از شهر بغداد نبوده است؟!!! پس از مرگ رستم فرخ‌زاد، هرمز فرخ‌زاد که معلوم نيست چه گونه در آن ميانه‌ی جنگ پديدار می‌شود، گزارش ميدان جنگ را به يزدگرد سوم می‌برد. در اين جا نيز فردوسی بر زبان هرمز فرخ زاد سخنی می‌گذارد که باز هم اسباب تخفيف و کوچک شماری بيش‌تر آخرين سلطان ساسانی است.

چو برخاست گرد نبرد از ميان، شکست اندر آمد به ايرانيان

فرخ‌زاد برگشت و شد نزد شاه، پر از گرد با آلت رزمگاه

فرود آمد و برد پيش‌اش نماز، دو ديده پر از خون و دل پر گداز

بدو گفت چندان  چه مويی همی، که تخت کيان را بشويی همی؟

در اين جا با شاه گريانی روبه‌روييم که حتی سردار سپاه او به زبان طعنه و تمسخر می‌گويد که تخت کيان را با اشک‌های‌ات شست و شو دادی!!! و چون سلطان ساسانی ترس خورده تر از تدارک دفاع است، هرمز فرخ‌زاد به يزدگرد سوم پيشنهاد گريز به خراسان رامی‌دهد. شاه ساسانی کمی رجز توخالی می‌خواند و سرانجام رضايت می‌دهد که برای جمع‌آوری سپاه و بازگشت به جنگ راهی خراسان شود.

همان به که سوی خراسان شويم، ز پيکار دشمن تن آسان شويم

کز آن سو فراوان مرا لشکر است، همه پهلوانان کندآور است

بزرگان ترکان و خاقان چين، بيايند و بر ما کنند آفرين

يزدگرد پس از اين تصميم، نامه‌هايی به کارگزاران خود در مرو و توس و خراسان می نويسد و ضمن بيان نيت عزيمت خود به خراسان، بار ديگر مقداری ناله و نفرين در اين نامه‌ها نثار عرب می‌کند و سپس عازم خراسان می شود. 

ازاين مار خوار اهرمن چهرگان، ز دانايی و شرم بی بهرگان

نه گنج و نه تخت و نه نام و نژاد، همی داد خواهند گيتی به باد

بسی گنج و گوهر پراکنده شد، بسی سر به خاک اندر آگنده شد

چنين گشت پرگار چرخ بلند، که آيد بدين پادشاهی گزند

ازين زاغ ساران بی آب و رنگ، نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ

انوشيروان ديده بد اين به خواب، کز اين تخت بپراکند رنگ و تاب

چنان ديد کز تازيان صد هزار، هيونان مست و گسسته مهار

گذر يافتندی به اروند رود، به زحل بر شدی تيره دود

به ايران و بابل ز کشت و درود،  نماندی خوز از بوم و بر تار و پود

هم آتش بمردی به آتشکده، شدی تيره نوروز و جشن سده

از ايوان شاه جهان کنگره،  فتادی به ميدان او يکسره

کنون خواب را پاسخ آمد پديد، ز ما بخت گردون بخواهد کشيد

شود خوار هر کس که بود ارجمند، فرومايه را بخت گردد بلند

پراگنده گردد بدی در جهان، گزند آشکارا و خوبی نهان

سرانجام آخرين سلطان ساسانی را می بينيم که مشغول تدارک اسباب عزيمت خود به خراسان است و لوازمی فراهم می‌کند که صورت آن را فردوسی در کتاب‌اش آورده است. پارچه‌های بريده و نابريده رومی و طايفی، ظروف زرين، چهل هزار گاو!!!، ۱۲۰۰۰ خروار گندم، ارزن و پسته و انار ۲۰۰۰ بار شتر و ۱۰۰۰ بار گاو نمک، ۱۰۰۰ بار گاو خرما و ۱۰۰۰ بار گاو شکر، ۶۰۰۰ بار شتر گوشت نمک سود،۱۲۰۰۰ بار انگبين معطر، ۳۰۰ بار شتر نفت سياه و از اين قبيل اسباب راه، که بر مسير او ذخيره شود، تا سلطان در راه فرار خود گرسنه و بی زاد و رود نماند.  (ادامه دارد)

2 نوشته شده در  دوشنبه بيست و پنجم مهر 1384ساعت 13:33  توسط ناصر پورپیرار  |  نظر بدهید

http://naria.blogfa.com

 

 

 

ردیّه ای بر شاه نامه ابوالقاسم فردوسی  

(2)

 

ناصر پور پیرار

 

از پس اسباب کشی پر دنگ و فنگ يزدگرد به طوس، نزد ماهوی سوری، شاه نامه به «گنگ نامه» ای گره در گره بدل می‌شود، که شاعر در لابه‌لای بیان آن به طرز رقت انگيزی دست و پا می‌زند. راستی که به انضباط تاريخی درآوردن حوادث پس از ورود آخرين شاه ساسانی به طوس، تا مرگ او به دست آسيابانی خسرونام، از هيچ طريقی ميسر نيست، زيرا در اين فاصله چنان فانتزی سردرگمی در شاهنامه می‌گذرد که آدمی را به دل سوزی برای شاعر آن وا می دارد. او که به شعر کردن داده‌‌هايی از ديگران عادت کرده بود، در جمع کردن نيازهای موضوعی و منطقی پايان کتاب شاهنامه سخت درمانده می‌نمايد و به همين سبب رشته ای از ماجرا و ماجرا جويی‌هايی را، بی‌سبب و ابزار، به داستان فرا می‌خواند، که هيچ يک مستمسک تاريخی و حتی عقلی و عرفی ندارد.

فرخ‌زاد هرمز از آن جايگاه، سوی ری بيامد به فرمان شاه

بدين نيز بگذشت چندی سپهر، جدا شد ز مغز بدانديش مهر

شبان را همی کرد تخت آرزوی، دگر گونه تر شد به آيين و خوی

تن خويش يک چند بيمار کرد، پرستيدن پادشه خوار کرد

ظاهراْ آن شاهی که پنجاه هزار گاو و شتر و آن همه گوشت نمک سود و شکر و خرما و یوزبان و رقاصه و غیره برای زاد راه و پذیرایی از خویش به همراه داشته در طوس به عنوان يک ميهمان دست چندم يک دست نشانده دست چندم خويش، با نام ماهوی سوری، دست بسته گرفتار می‌شود و فردوسی می‌گويد که ميزبان او، به آرزوی کسب قدرت شاهی، با تظاهر به بيماری، از پذيرايی ميهمان عالی مقام خويش کوتاهی می‌کند و برای کندن کلک ميهمان، که گرچه شاه است، اما گویی جز انتظار کشیدن برای تحقق توطئه‌های ماهوی سوری کاری از او برنمی‌آمده، معلوم نيست چرا از يک حاکم محلی ديگر در سمرقند استمداد می‌کند!!!؟

يکی پهلوان بود گسترده کام، نژادش ز طرخان و بيژن به نام

نشست‌اش به شهر سمرقند بود، در آن مرز چنديش پيوند بود

چو ماهوی بدبخت خودکامه شد، از او نزد بيژن يکی نامه شد

که ای پهلوان زاده‌ی بی‌گزند، يکی رزم پيش آمده سودمند

که شاه جهان با سپاه ايدر است، ابا تاج و گاه است و با اختر است

گر آيی سر و تاج و گاه‌اش تو راست، همان گنج و چيز و سپاه‌اش تو راست

بيژن، که از نظر تاريخی به کلی ناشناخته و افسانه ای است، يکی از افسران‌اش را به جای خود به جنگ يزدگرد می‌فرستد و جنگ بين اين سردار بيژن و آخرين شاه ساسانی درمی‌گيرد. يزدگرد در پی حمله‌ی ترکی شمشير به دست از ميدان جنگ می‌گريزد و به آسيایی در نزديکی ميدان نبرد پناه می‌برد!!!

همی تافت جوشان چو از ابر برق، يکی آسيا ديد پر آب زرق

فرود آمد از اسب شاه جهان، ز بدخواه در آسيا شد نهان

سواران به جستن نهادند روی، همه زرق از او شد پر از گفت و گوی

گرچه آن کلمه ی «زرق» در چند بیت بالا به راستی بی معنی است و هیچ کمکی به فهم ابیات نمی کند و شاید اصطلاح خفیف ساز «زرق و برق» به معنای ظاهر سازی و بی محتوایی را صاحب اشاره ای از قوافی این بیت بی معنای شاه نامه برداشته باشد، چندان که وصل کردن «آسیاب پر آب زرق» با «زرق پر از گفت و گو» نزد معنا شناسان ناممکن است، اما تا همین جا فردوسی آن آخرین شاه ظاهرا پرجبروت سلسله ی ساسانی را، که با پنجاه هزار وسیله ی نقلیه، از شتر و گاو، به خراسان گریخته بود،   ذلیلانه و یکه و تنها به گوشه‌ی آسيابی کشانده و چنان که آن ميدان جنگ جز اين شاه، سرباز و جنگنده و سران سپاه و مدافع ديگری نداشته باشد، سرکرده ی اصلی فقط در برابر هجوم یک سرباز شمشیر به دست، به آسياب بی آسیابانی گریخته است، بی اين که کسی از اين گريز باخبر شود و به حمايت از فرمانده ی سپاه کاری انجام دهد!!! در ادامه فردوسی می‌ سراید که صبح روز بعد، آسيابان، که پيشاپيش «فرومايه» خوانده شده، به آسياب‌اش سر می‌زند، در حالی که کوله باری از علف و گياه نيز بر پشت خويش می کشيده است.

فرومايه‌ای بود خسرو به نام، نه تخت و نه گنج و نه تاج و نه کام (!!!)

خور خويش از آن آسيا ساختی، به کاری جز اين خود نپرداختی

گوی ديد بر سان سرو بلند، نشسته بر آن خاک بر مستمند

يکی افسر خسروی بر سرش، در افشان ز ديبای چينی برش

دو چشم گوزن و بر و يال شير، نشد ديده از ديدن‌اش هيچ سير

به پيکر يکی کفش زرين به پای، ز خوشاب و زر آُستين قبای

فردوسی برای اعتلای سلاطين و به ويژه سلاطين ساسانی، نشانه‌ای جز کفش زرين و آستين زر و تاج کيانی و ديبای چينی نمی‌شناسد و سر و رويی که برای آنان می‌سازد سر و رويی کارت پستالی و مانند نمونه‌ی بالا، با چشم‌های گوزن گونه است، چنان که نداشتن تخت و گنج و تاج را از دلایل فرومایگی آسیابان می گوید!!! باری آسيابان برای يزدگرد، که سراسر شب را گرسنگی کشيده، نان کشکين و تره می‌آورد، اما يزدگرد معلوم نيست به چه دليل هوس خوردن «برسم» به سرش زده است!!!؟

بدو آسيابان به تشوير گفت، که جز تنگ‌دستی مرا نيست جفت

اگر نان کشکين‌ات آيد به کار، وز اين ناسزا ترّه‌ی جويبار

بيارم جز اين نيست چيزی که هست، خروشان بود مردم تنگ دست

بدو گفت شاه آن چه داری بيار، خورش نيز با «برسم» آيد به کار (!!!؟)

درک اين که «برسم» برآن سفره نان کشکين و تره به چه کار سلطان می‌آمده و چرا از «برسم» در این جا به عنوان چاشنی خورش ياد می‌ شود، به هيچ وجه ممکن نيست. اين قسمت از داستان يزدگرد سوم در شاه نامه خود گره کوری است که گمان ندارم راهی برای گشودن آن باز باشد. زيرا آن چه را می‌توان از معنای «برسم» در اسناد فرهنگی جاری به دست آورد، کم‌ترين ارتباطی با هيچ گونه مواد خوراکی ندارد. مثلاً آقای پرويز اتابکی در انتهای شاهنامه‌ی ۴ جلدی‌اش «برسم» را چنين معنا کرده است :

«برسم:شاخه‌های نازک انار يا خرما يا گز که موبدان زردشتی هنگام مراسم نیایش به دست گيرند. دسته‌هايی آماده از اين شاخه‌ها را در آتشکده پيشاپيش فراهم و بر برسم‌دان نهند».

اگر گمان کنيم که به زمان فردوسی برسم نام نوعی خورش نيز بوده است، ابيات بعد کاملاً معلوم می‌کند که برسم به هيچ روی در زمره‌ی خوردنی‌ها نبوده، زيرا که حتی جست و جوی آن نيز به وسيله‌ی آسيابان موجب حيرت و بدگمانی ديگران می شده است.

به برسم شتابيد و آمد به راه، به جايی که بود اندر او باژگاه

بر مهتر زرق شد بی‌گیار، که برسم يکی زو کند خواستار

به هر سو فرستاد ماهوی کس، به گيتی همی شاه را جست و بس

از اين آسيابان بپرسيد مه، که برسم چرا خواهی ای روزبه؟

بدو گفت خسرو که در آسيا، نشسته است کندآوری برگيا

به بالا به کردار سرو سهی، به ديدار خورشيد با فرهی

يکی کهنه جبين نهادمش پيش، بر او نان کشکين سزاوار خويش

به برسم همی باژ خواهد گرفت، سزد گر بمانی بدو درشگفت

گمان ندارم اين ابيات فردوسی با هيچ فرهنگ و اطلاع و دانشی قابل ترجمه باشد. نخست این که نمی‌دانيم کنار نان کشکين و تره، برسم به چه کار يزدگرد می‌آمده و چرا برسم را به عنوان خورش می‌شناخته است؟ به خصوص که آُسيابان در جواب ماهوی سوری می‌گويد : «به برسم همی باژ خواهد گرفت». بايد اعتراف کنم که از عهده‌ی معنای اين نيم بيت برنمی‌آيم، زيرا معنای «باژ» در این جا مشخص نیست و اگر به معنای مصطلح آن رجوع کنم، شعر هجوی ساخته می‌شود، چنان که از هيچ طريق باز هم معنی آن «زرق» معلوم نيست و تمامی نيم بيت «بر مهتر زرق شد بی‌گيار» قابل توضیح نیست زیرا بی گیار را هم نمی توان معنی کرد و در مجموع نمی‌دانيم فردوسی در اين هشت بيت چه منظوری دارد و چه می‌گويد؟ لااقل می‌توان اعلام کرد که يا ما اينک معنای زرق و گیار و برسم را نمی‌دانيم و يا فردوسی و یزدگرد برای برسم معنایی جز این که امروز اراده می کنیم داشته اند. تنها داده ی مسلم در اين ميان آن است که بر مبنای عقل سليم، هم پناه بردن يک سلطان در حال جنگ به آسيابی، هم «برسم» خواستن او به عنوان خورش، هم رفتن آسيابان به جست و جوی برسم، به عنوان «باژ»، آن هم «بر مهتر زرق» و به صورت «بی گيار» ، همه و همه ،در مجموع حکايتی است لغو و سرهم بندی شده، مملو و سرشار از بی‌بنيانی و مسخرگی و تدارک نامربوط صحنه و سخن. هرچند که تمام توهمات ظاهراً «پرافتخار» ما، لااقل تا آن جا که از کتاب فردوسی و ابن نديم برمی‌آيد، جز از اين گونه تلقينات قی‌آور نيست. باری ظاهرا آسيابان نزد ماهوی سوری فاش می‌کند که برسم را برای يزدگرد می‌برده است و ماهوی سوری همان آسيابان را تشويق و تهديد می‌کند که يزدگرد را بکشد! در تمام لحظات اين نمايش چندش آور خواننده از خود می‌پرسد پس بر سر دستگاه و خدم و حشم و لشکر و کسان اين سلطان چه آمده است، که همچنان در پستوی آسيابی پنهان مانده و هيچ کس سراغ او را نمی‌گيرد و از خود می‌پرسد که ماهوی سوری، که ظاهراً يک حاکم محلی است چرا کار کشتن يزدگرد سوم را خود تمام نمی‌کند، که سودای سلطنت دارد و ابتدا بیژن و سپس آسيابان هيچ کاره ای را به اين کار می‌گمارد؟

چنين گفت با آسيابان که خيز ، سواران ببر خون دشمن بريز

که او نيز هرگز نيايد به دست، چو از من چنين آشکارا بجست 

ظاهرا قرار است در جريان اين گفت و شنيد پوچ، تاریخ ایران برگی اساسی بگردد و آسیابانی که به خريد «برسم» به عنوان «باژ» به صورت «بی گيار» نزد «مهتر زرق» رفته، سلسله‌ای را برچيند و همين اتفاق با همين سادگی و يخ کردگی، چنان که دهقانی در روستايی با دهقانی ديگر، بر سر حق آب و یا مرزبندی کرت اش گلاويز شده باشد، صورت می‌بندد!!!

بر شاه شد دل پر از شرم و باک، رخان‌اش پرآب و دهان پر ز خاک

به نزديک تنگ اندر آمد به هوش،  چنين چون کسی راز گويد به گوش

يکی دشنه زد بر تهيگاه شاه، رها شد به زخم اندر از شاه، آه

به خاک اندر آمد سر و افسرش، همان نان کشکين به پيش اندرش

کشکين تر از آن نان، همين داستان ختم کردن سلسله‌ی ساسانيان به دست آسيابانی در شاه نامه است. آسيابان به بهانه ی گفتن رازی در گوش يزدگرد، به او نزديک می‌شود و دشنه‌ای بر پهلوی‌اش فرو می‌کند و يزدگرد سوم با آهی که می‌کشد بساط ساسانيان را به هم می‌پيچد. آسيابان جنازه ی يزدگرد را به آبگيری می‌اندازد. در حالی که آخرين شاه ساسانی در انتظار رسيدن «برسم» تا خورش کند، هنوز به آن نان کشکين نيز دست نزده بود!!! راستی که اين داستان کشتن يزدگرد در ديوان شعر فردوسی، از آن خاطره گويی شيخ سعدی در موضوع بت خانه ی سومنات هم بی سر و ته تر است. با اين همه اين مرگ بی‌جلال و خاموش، معلوم نيست چه گونه به تشييع و تدفينی شاهانه منجر می‌شود و ناگهان هيئتی از بزرگان را، که تاکنون مفقود الاثر بوده اند، به دايه‌داری جنازه ی شاه در آبگير افتاده مشغول می‌بينيم!!! معلوم نيست اين بزرگانی که شاه زنده ی خود را در آسيابی نمی يابند از کجا نشانی جنازه ی در آبگير افتاده ی او را پيدا می کنند؟!

سکوبا از آن سوگواران چهار، برهنه شدند اندر آن جويبار

برهنه تن شهريار جوان، نبيره‌ی جهان‌دار نوشيروان

به خشکی کشيدند از آن آبگير، بسی مويه کردند برنا و پير

به باغ اندرون دخمه‌ای ساختند، سرش را به ابر اندر افراختند

سر زخم‌های‌اش بکردند خشک، به دبق و به قیر و به کافور و مشک

بياراستندش به ديبای زرد، قصب زير دوش و ز بر لاژورد

می و مشک و کافور و چندی گلاب، سکوبا بيندود بر جای خواب

به این ترتیب فردوسی سلسله‌ی ساسانی را به خاک می‌سپرد و از آن مضحک‌تر نيست که در اين مراسم، بيرون کشاننده‌ی جنازه از آبگير، آراينده‌ی آن به مشک و می و کافور، و دفن کننده‌ی جسد، چند «سکوبا» معرفی می‌شوند، که خود در لغت نامه‌های‌شان «روحانی مسيحی و کشيش» معرفی کرده‌اند هرچند که هنوز کسی نمی گوید که معنای «دبق» و طریقه ی اندودن یک معجون «بر جای خواب» افراد، که نمی دانیم منظور کجای آدمیزاد است، چیست!!؟ پس از مرگ يزدگرد، شاه نامه و فردوسی دچار چنان اغتشاشی از حوادث درهم ريخته می‌شود که عقل های گروهی نيز در توضيح آن درمی‌ماند به اختصار می‌توان گفت که آن ماهوی سوری که ميزبان يزدگرد بود و کسی به نام بيژن را از سمرقند به جنگ مهمان‌اش تحريص کرده بود، پس از آن که بيژن سرداری را به جنگ آخرين شاه ساسانی می‌فرستد و موجب گريختن او به آسيابی می‌شود، بالاخره خود بر جای سلطان ساسانی می‌نشيند، اما همان بيژن که سردارش را به جنگ يزدگرد فرستاده، در يک چرخش عقيده ی ناگهانی، به خون خواهی همان شاه ساسانی، که حالا ديگر شاه دادگر می خواندش، برمی‌خيزد و ماهوری سوری را مثله می‌کند.

شٍراعی زدند از بر ريگ نرم، همی رفت ماهوی چون باد گرم

گنهکار چون روی بيژن بديد، خرد شد ز مغز سرش ناپديد

شد از بيم همچون تن بی روان، به سر بر پراگنده ريگ روان 

بدو گفت بيژن که ای بد نژاد، که چون تو پرستار کس را مباد

چرا کشتی آن دادگر شاه را؟ خداوند پيروزی و گاه را؟

 پدر بر پدر شاه و خود شهريار، ز نوشيروان در جهان يادگار

چنين داد پاسخ که از بد کنش، نيايد مگر کشتن و سرزنش

بدين بد کنون گردن من بزن، بينداز در پيش اين انجمن

بترسيد کش پوست بيرون کشد، تنش را بدان کينه در خون کشد

نهان‌اش بدانست مرد دلير، به پاسخ زمانی همی بود دير

بدو داد پاسخ که ايدون کنم، که کين از دل خويش بيرون کنم

بدين مردی و دانش و رای و خو، همی تاج شه آمدت آرزو؟

به شمشير دست‌اش ببريد و گفت، که اين دست را در بدی نيست جفت

چو دست‌اش ببريد گفتا دو پای، ببرند تا ماند ايدر به جای

بفرمود تا گوش و بينيش پست، بريدند و بر بارگی بر نشست

بفرمود کين را برين ريگ گرم، بداريد تا خواب اش آيد ز شرم

سرش را به فرجام ببريد پست، بيفگند پيش و بخوردن نشست

اين صحنه‌ی نهايی شاهنامه و برگ آخر داستان ساسانيان است که يک بی‌نشان تاريخی به نام ماهوی سوری، که بی‌نشان ديگری به نام يزدگرد سوم را کشته است، به دست بی‌نشان سومی به نام بيژن، تکه پاره می‌شود، تا سلاخ پس از اين تکه پاره کردن ها، با فراغت به طعام بنشيند!!! و اين خون ريزی شادمانه به راستی هم که مناسب‌ترين و برازنده‌ترين صحنه‌ای است که به طور طبيعی می‌تواند در انتهای کتابی قرار گيرد که سراسر آن به کشتار و گردن کشی و گفت و شنودهای کودکانه‌ی مناسب حال مهجوران و گرفتاران به ماخوليا و ناتوانی عقلی می‌گذرد و از آن که گويا همان تکه پاره کردن نيز هنوز کمبود روانی سازنده ی آن را ترميم نکرده باشد، باز هم شاهنامه به تصوير آلوده ‌تری رو می‌کند و آخرين سطور کتاب با زنده‌ سوزی آدميان و نهی شاه کشی و تسليم به گردن کشان تکميل و همراه می‌شود.

که ای بندگان خداوند کش، مشوريد هر جای بی‌هوده، هش

چو ماهوی آن که برجان شاه، نبخشيد هرگز مبيناد گاه

«سه» پور جوان‌اش به لشگر بدند، همان هر سه با تخت و افسر بدند

همان جا بلند آتشی برفروخت، پدر با پسر هر سه با هم بسوخت

حالا مدت هاست جوانان ما را به فخر فروشی به جهان در تاريخ و هنر و فرهنگ و ادبيات به سبب در اختيار داشتن چنين متن بی بها و بی سر و تهی دعوت می کنند، که در آن حتی شمارش اعداد نيز صحيح نيست، چرا که فردوسی ماهوی سوری و ۳ پسرش را، که زنده به آتش سپرده است، هنوز سه نفر می گويد: «پدر با پسر هر سه با هم بسوخت»، گرچه با اغماض بسيار بتوان آن قيد عددی را تنها متوجه پسران ماهوی سوری گرفت. سرانجام ديوان شعر فردوسی، بلافاصله پس از اين وصف آدم سوزی يک پدر سر بريده و سه پسر زنده اش، به بيتی ختم می‌شود که گويای دورانی نو است وگرچه به زمان سرودن دفتر شعر شاهنامه، چهارصد سال از آن رخ داد مهم روزگار می گذشته است، اما فردوسی چيزی افزون بر اين بيت نهايی درباره‌ی آن چهارصدسال نمی‌گويد، زيرا قادر نيست و يا نمی خواهد تا تاريخ اسلام را نيز به چنان افسانه‌های کثيف شاهنامه ای بيالايد.

کنون زين سپس دور عمّر بود، چو دين آورد تخت منبر بود 

 چو بگذشت سال از برم شصت و پنج ، فزون کردم انديشه ی درد و رنج

به تاريخ شاهان نياز آمدم ، به پيش اختر دير ساز آمدم

بزرگان و با دانش آزادگان ، نبشتند يکسر همه رايگان

چنين نام داران و گردن کشان ، که دادم به اين نامه ز ايشان نشان

نشسته نظاره ی من از دورشان ، تو گفتی بدم پيش مزدورشان

جز احسنت از ايشان نبد بهره ام ، بکفت اندر احسنت شان زهره ام

سر بدره های کهن بسته شد ، وز آن بند روشن دل ام خسته شد

این سرآغاز سخن فردوسی است، با عنوان «در ختم شاهنامه»، که بلافاصله پس از آن بيت مربوط به عمر آورده است. آن را چندان صريح می بينيم که هيچ تفسيری را به خود راه نمی‌دهد. می‌نويسد در ۶۵ سالگی دچار پريشانی و درد و رنج است، زيرا آن گردن کشان و نام‌دارانی که در ابتدای کتاب نشان آن‌ها را به عنوان سفارش دهندگان آورده بود، اينک فقط از دور او را نظاره می‌کنند، از اشعار او به رايگان و بدون حقوق تالیف نوشته برمی دارند و چنان که مزدور گرفته باشند، فقط به او «احسنت» تحويل می‌دهند و از آن کيسه‌های پيشين زر که می‌فرستادند دیگر خبری نيست. چه گونه و چرا شاعری که به ادعای باستان پرستان کنونی با دفتر شعرش زندگانی دوباره‌ی سياسی و فرهنگی را به ملتی بازگردانده، در پايان کتاب‌اش، به جای احساس غرور و شکر گزاری، به ناله و ناکامی مشغول است و متعرض کسانی می شود که سر بدره های کهن را بسته اند و ديگر از او حمايت مالی نمی کنند؟!!! آيا اين «به به» گويان به فردوسی چه کسانی بوده اند و آن بدره های زر را کدام کس يا کسان برای فردوسی می فرستاده اند.

سی و پنج سال از سرای سپنج ، بسی رنج بردم به اميد گنج

چو بر باد دادند رنج مرا ، نبد حاصلی سی و پنج مرا

اين جا نيز فردوسی با فصاحت تمام يادآوری می‌کند که سی و پنج سال عمرش را تنها به اميد دريافت دستمزدی گنج گونه «رنج» کشيده است و می‌گويد که چون آن دستمزد را نگرفته، پس گويی عمر را تلف کرده و بر باد داده است.

 اگر فردوسی را يک مولف ميهن پرست بدانيم که به قصد بازگرداندن غرور ملی ظاهرا تخريب شده به زمان حمله ی عرب، تاريخ پر افتخار می سرايد و پرده هايی از گذشته ی تابناک را بر ايرانيان می گشايد، پس اين اعتراف او چيست که با طلب کاری تمام می گويد که چون گنج موعود و دستمزد نهايی رنج سی و پنج ساله اش را دريافت نکرده، پس گويی سال های دراز شعر سرايی اش بی حاصل بوده و بر باد رفته است و اصولا چرا فردوسی اين همت به اصطلاح ميهن پرستانه اش را «رنج» می خواند؟!!! مگر می‌توان صريح‌تر و آگاهی دهنده‌تر از اين اشعار، که درست در سطور پايانی کتاب می‌خوانيم، مطلبی آورد تا ما را با احوال واقعی و سرگذشت درست شاه نامه و سراينده اش آشنا کند؟ فردوسی حتی نام آن دستمزد دهندگان را نيز در جزیيات می‌آورد و با افسوسی آشکار از دورانی ياد می‌کند که سفارش دهندگان کتاب، پشتيبان مالی او بوده‌اند و دستمزد و اقساط اجرای سفارش را به موقع پرداخت می کرده اند!

از آن نامور نام‌داران شهر ، علی ديلمی بودلف راست بهر

که همواره کارم به خوبی روان ، همی داشت آن مرد روشن روان

ابونصر وراق بسيار نيز ، بدين نامه از مهتران يافت چيز

حسين قتيب است زآزادگان ، که از من نخواهد سخن رايگان

از اويم خور و پوشش و سيم و زر ، از او يافتم جنبش پای و پر

نی‌ام آگه از اصل و فرع و خراج ، همی غلطم اندر ميان دواج

اين نام‌های مشخصی است از حاميان مالی فردوسی که در عين حال تدارک کنندگان متن شاه نامه نيز بوده‌اند : علی ديلمی، بودلف، ابونصر وراق و حسين قتيب. تاريخ هيچ يک آن‌ها را به ياد نمی‌آورد، جز اين که از سران شعوبيه بشناسیم به خصوص که با اندکی باريک بينی معلوم می شود که اين اسامی بيش تر به نام های مستعار شبيه اند. به هر حال فردوسی در پايان کتاب، خود را موظف می‌داند که از دوران حمايت آن‌ها به نيکی و با حسرت ياد کند و معلوم است که در ميان اين اسامی نام محمود نيامده است، تا توهم ساخت شاه نامه به سفارش محمود را بپذيريم.

چو سال اندر آمد به هفتاد و يک ، همی زير شعر اندر آمد فلک

اين بيت نيز حکايت حال ديگری از فردوسی است. می گويد که پس از اتمام کار سفارش، باز هم تا ۷۱ سالگی کتاب را به اميد بازگشت سفارش دهندگان نگه داشته است و به کنايه می‌گويد که حتی فلک هم زير بار سنگين دفتر شعر بی‌مشتری‌اش به زانو در می آمد. تا اين جا فردوسی کوچک ترين اشاره ای به محمود و نقش او در تدوین شاه نامه ندارد و تنها اشاره اش به گروهی است که او و کتاب اش را به امان خدا رها کرده اند. ابيات بعد برای تکميل اين تصوير جديد که از فردوسی و شاه نامه عرضه کرده ام، روشن می کند که شاعر سرانجام و آن گاه که از بازگشت دوباره‌ی حاميان‌اش مأيوس می‌شود، پس از سال‌ها انتظار، با تعديل‌ها و افزايش به جا و نا به جای مدايحی از محمود درکتاب و در ابتدا و انتهای برخی از قصه‌ها، می کوشد که از محمود غزنوی حامی تازه‌ای برای کتاب‌اش بسازد.

کنون عمر نزديک هشتاد شد ، اميدم به يکباره بر باد شد

ز هجرت شده پنج هشتاد بار ، که گفتم من اين نامه‌ی شهريار

همی گاه محمود آباد باد ، سرش سبز بادا دل‌اش شاد باد

همش رای و هم دانش و هم نسب ، چراغ عجم آفتاب عرب

چنان‌اش ستودم که اندر جهان ، سخن ماند از آشکار و نهان

شاعر در اين جا اعلام می کند که در هشتاد سالگی اميدش را بر باد رفته می بيند. اين که او از چه کس يا کسانی قطع اميد می کند، باستان پرستان مدعی می شوند که منظور فردوسی قطع چشم داشت از محمود بوده است، اما ابيات پس از اين اظهار نا اميدی، به روشنی و وضوح می گويد که فردوسی پس از بريدن اميد از بازگشت سفارش‌دهندگان پيشين شاه نامه، می گويد تصميم به پناه بردن به محمود گرفته است: «همی گاه محمود آباد باد‌، سرش سبز بادا دل‌اش شاد باد» و به دنبال اين سرسلامتی و اظهار ارادت و اخلاص به محمود، دانش و نسب و رای او را نيز می ستايد : «همش رای و هم دانش و هم نسب». فردوسی اين رويکرد ناگزير خود به دربار محمود را، برای دست و پا کردن مشتری تازه ای برای شاه نامه اش، در مواضع متعددی از کتاب اش ياد می‌کند:

کنون پادشاه جهان را ستای ، به بزم و به رزم و به دانش گرای

سرافراز محمود فرخنده رای ، کز اوی است نام بزرگی به پای

بر او آفرين باد و بر لشکرش ، چو بر خويش و بر دوده و کشورش

که جاويد بادا سر تاج دار ، خجسته بر او گردش روزگار

در شاه نامه برای اين تغيير رويکرد فردوسی از شعوبيه به محمود، اعترافات صريح و بی پرده و بی نياز از تفسيری وجود دارد که وضع درهم ريخته ی شاعر، ناداری و ناچاری اش را از توسل به دربار شاه غزنوی باز می گويد و موجه می نماياند:

بپيوستم اين نامه باستان ، پسنديده از دفتر باستان

که تا روز پيری مرا بر دهد ، بزرگی و دينار و افسر دهد

همی داشتم تا کی آيد پديد ، جوادی که جودش نخواهد کليد

چنين سال بگذاشتم شصت و پنج ، به درويشی و زندگانی به رنج

چو پنج از سر شصت و پنجم گذشت ، من اندر نشيب و سرم سوی پست

بپيوستم اين نامه بر نام او ، همه مهتری باد فرجام او

که باشد به پيری مرا دستگير ، خداوند شمشير و تاج و سرير

در اين ابيات، فردوسی از تلاش خود در يافتن مشتری تازه ای برای کتاب اش، به سبب پيری و ناداری می گويد. اشاره ی شاعر در شاه نامه به بی برگی و ناداری و درويشی در دوران پايانی عمر، بارها مکرر می شود، که گاه نيز جگر خراش و دردناک و دل سوزی آور است :

تگرگ آمد امسال بر سان مرگ ، مرا مرگ به تر بدی از تگرگ

در هيزم و گندم و گوسفند ، ببست اين برآورده چرخ بلند

هوا پر خروش و زمين پر ز جوش ، خنک آن که دل شاد دارد به نوش

درم دارد و نان و نقل و نبيد ، سر گوسفندی تواند بريد

 مرا نيست اين، خرم آن را که هست ، ببخشای بر مردم تنگدست

عجيب اين که در ميان داستان های عوامانه‌ی موجود، در موضوع فردوسی و شاه نامه، که دست مايه‌ی عرض اندام مشتی مدعی شاه نامه شناسی نيز هست، علی رغم اين اعترافات صريح فردوسی به ناداری و تنگ دستی مفرط، در حد محروم ماندن از نان و گوشت و هيزم، ادعاهای احمقانه ای در باب توانگری های بی حساب فردوسی تکرار می شود که عمدتا ناشی از نا آشنايی با شاه نامه حتی در حد روخوانی آن است. باری، به ظاهر  آخرين تلاش شاعر برای فروش شاه نامه به محمود نيز ناکام می ماند، زيرا درست تر اين که بپنداريم محمود عرضه‌ی شاه نامه را به درگاه خويش نپذيرفته باشد، زيرا وصفی که فردوسی برای محمود می‌آورد : «چراغ عجم، آفتاب عرب»، حجتی است تا محمود را ايرانی و فارس زبان نگيريم، تا احتمالا توجه و عنايتی به متنی چون شاه نامه داشته باشد، چرا که مقايسه‌ی بين «چراغ» و «آفتاب» مقايسه و سنجش «هست» با «نيست» می شود، و پر واضح است که برای «آفتاب عرب» ديوان شعری چون شاه نامه، نه از بابت متن و نه به عنايت ارزش کلام و زبان، موجه و خواستنی نيست. بنا بر اين داستان‌های پيوند فردوسی و محمود، يکسره باطل است و برای گم کردن رد پای شعوبيه و پراکندن تخم بدبينی و دشمنی با محمود ضد شعوبيه، در بين ايرانيان تدارک ديده‌اند. آن‌ها برای استحکام بخشيدن به اين قصه‌های سست و بی سر و ته، هجو نامه‌ای نيز از زبان فردوسی برای محمود ساخته‌اند که خواندن تمامی آن متضمن فايده هايی است.

 

 هجو نامه ی سلطان محمود 

ايا شاه محمود کشورگشای ، ز من گر نترسی بترس از خدای

گر ايدون که شاهی به گيتی به راست ، بپرسی که اين خيره گفتن چراست

نديدی تو اين خاط تيز من ، نينديشی از تيغ خونريز من

که بد دين و بدکيش خوانی مرا ، منم شير نر ميش خوانی مرا

مرا غمزه کردند کان پرسخن ، به مهر نبی و علی شد کهن

منم بنده‌ی اهل بيت نبی ، ستاينده‌ی خاک پاک وصی

هر آن کس که در دلش بغض علی است ، از او در جهان خوارتر گو که کيست!

مرا سهم دادی که در پای پيل ، تن‌ات را بسايم چو دريای نيل

نترسم که داريم ز روشن‌دلی ، به دل مهر جان نبی و علی

چه گفت آن خداوند تنزيل وحی ، خداوند امر و خداوند نهی

که من شهر علمم عليّم در است ، درست اين سخن گفت پيغمبر است

گواهی دهم کاين سخن راز اوست ، تو گويی که گوش‌ام پر آواز اوست

چو باشد تو را عقل و تدبير و رای ، به نزد نبی و علی گير جای

گرت زين بد آيد گناه من است ، چنين است و اين رسم و راه من است

بدين زاده‌ام هم بدين بگذرم ، چنان دان که خاک پی حيدرم

ابا ديگران مر مرا کار نيست ، جز اين مر مرا راه گفتار نيست

اگر شاه محمود از اين بگذرد، مر او را به يک جو نسنجد خرد

چو بر تخت شاهی نشاند خدای ، نبی و علی را به ديگر سرای

گر از مهرشان من حکايت کنم ، چو محمود را صد حمايت کنم

جهان تا بود شهرياران بود ، پيام‌ام بر تاج‌داران بود

که فردوسی توسی پاک جفت ، نه اين نامه بر نام محمود گفت

به نام نبی و علی گفته‌ام ، گهرهای معنی بسی سفته‌ام

چو فردوسی اندر زمانه نبود ، بدان بد که بخت‌اش جوانه نبود

نکردی در اين نامه‌ی من نگاه ، به گفتار بدگوی گشتی ز راه

هر آن کس که شعر مرا کرد پست ، نگيردش گردون گردنده دست

من اين نامه‌ی شهرياران پيش ، بگفتم بدين نغز گفتار خويش

چو عمرم به نزديک هشتاد شد ، اميدم به يکباره بر باد شد

بسی سال اندر سرای سپنج ، چنين رنج بردم به اميد گنج

از ابيات غرّا دو ره سی هزار ، مر آن جمله در شيوه‌ی کارزار

ز شمشير و تير و کمان و کمند ، ز کوپال و از تيغ‌های بلند

ز برگستوان و ز خفتان و خود ، ز صحرا و دريا و از خشک رود

ز گرگ و ز شير و ز پيل و پلنگ ، ز عفريت و از اژدها و نهنگ

ز نيرنگ غول و ز جادوی ديو ، که زيشان به گردون رسيده غريو

ز مردان نامی به روز مصاف ، ز گردان جنگی گه رزم و لاف

همان نام داران با جاه و آب ، چو تور و چو سلم و چو افراسياب

چو شاه آفريدون و چون کيقباد، چو ضحاک بد‌کيش و بی‌دين و داد

چو گرشسپ و سام نريمان گرد ، جهان پهلوانان با دستبرد

چو هوشنگ و تهمورث ديوبند ، منوچهر و جمشيد شاه بلند

چو کاوس و کيخسرو تاجور ، چو رستم چو رويين تن نامور

چو گودرز و هشتاد پور گزين ، سواران ميدان و شيران کين

همان نامور شاه لهراسپ را ، زرير سپهدار و گشتاسپ را

چو جاماسپ کاندر شمار سپهر ، فروزنده‌تر بد ز تابنده مهر

چو داراب و بهمن همان ، سکندر که بد شاه شاهنشهان

چو شاه اردشير و چو شاپور او ، چو بهرام و نوشيروان نکو

چنين نام‌داران و گردن کشان، که دادم يکايک از ايشان نشان

همه مرده از روزگار دراز ، شد از گفت من نام‌شان زنده باز

يکی بندگی کردم ای شهريار ، که ماند ز تو در جهان يادگار

بناهای آباد گردد خراب ، ز باران و از تابش آفتاب

پی افکندم از نظم کاخ بلند ، که از باد و باران نيابد گزند

بدين نامه بر عمرها بگذرد ، بخواند هر آن کس که دارد خرد

کنون سال بگذشت بر سی و پنج ، به درويشی و ناتوانی و رنج

نه زين گونه دادی مرا تو نويد ، نه اين بردم از شاه گيتی اميد

بد انديش کش روز نيکی مباد ، سخن‌های نيک‌ام به بد کرد ياد

بر پادشه پيکرم زشت کرد ، فروزنده اختر چو انگشت کرد

اگر منصفی بودی از راستان ، تو انديشه کردی در اين داستان

به گيتی که من در نهاد سخن ، بدادستم از طبع داد سخن

جهان از سخن کرده‌ام چون بهشت، از اين بيش تخم سخن کس نکشت

سخن گستران بی‌کران بوده‌اند، سخن‌های بی‌اندازه پيموده‌اند

وليک ار چه بودند ايشان بسی، همانا نگفتست زيشان کسی

بسی رنج بردم بدين سال سی، عجم زنده کردم بدين پارسی

جهان‌دار اگر نيستی تنگ‌دست، مرا بر سر گاه بودی نشست

چو ديهيم‌دارش نبد در نژاد، ز ديهيم‌داران نياورد ياد

اگر شاه را شاه بودی پدر، به سر برنهادی مرا تاج زر

وگر مادر شاه بانو بدی، مرا سيم و زر تا به زانو بدی

چو اندر تبارش بزرگی نبود، نيارست نام بزرگان شنود

کف شاه محمود عالی‌تبار، نه اندر نه است و سه اندر چهار

چو سی سال بردم به شهنامه رنج، که شاهم ببخشد به پاداش گنج

مرا زين جهان بی‌نيازی دهد، ميان مهان سرفرازی دهد

به پاداش گنج مرا درگشاد، به من جز بهای فقاعی نداد

فقاعی بيرزيدم از گنج شاه ‌، از آن من فقاعی خريدم به راه

فقاعی به از شهريار چنين ، که نه کيش دارد نه آيين و دين

پرستار زاده نيايد به کار ، اگر چند دارد پدر شهريار

سر ناسزايان برافراشتن ، وزيشان اميد بهی داشتن

سر رشته‌ی خويش گم کردن است ، به جيب اندرون مار پروردن است

درختی که تلخ است وی را سرشت ، گرش برنشانی به باغ بهشت

ور از جوی خلدش به هنگام آب ، به بيخ انگبين ريزی و شهد ناب

سرانجام گوهر به کار آورد؟ ، همان ميوه‌ی تلخ بار آورد

به عنبر فروشان اگر بگذری ، شود جامه‌ی تو همه عنبری

وگر تو شوی نزد انگشتگر ، از او جز سياهی نيابی دگر

ز بدگوهران بد نیايد عجب ، نشايد ستردن سياهی ز شب

به ناپاک‌زاده مداريد اميد ، که زنگی به شستن نگردد سپيد

ز بد اصل چشم بهی داشتن ، بود خاک در ديده انباشتن

جهان‌دار اگر پاک نامی بدی ، در اين راه دانش گرامی بدی

شنيدی چو زين گونه گونه سخن ، از آيين شاهان و رسم کهن

دگرگونه کردی به کام‌ام نگاه ، نگشتی چنين روزگارم تباه

از اين گفتم اين بيت‌های بلند ، که تا شاه گيرد از اين کار پند

که زين پس بداند چه باشد سخن ، بينديشد از پند پير کهن

دگر شاعران را نيازارد او ، همان حرمت خود نگه دارد او

که شاعر چو رنجد بگويد هجا ، بماند هجا تا قيامت به جا

بنالم به درگاه يزدان پاک ، فشاننده بر سر پراکنده خاک

که يارب روان‌اش به آتش بسوز ، دل بنده‌ی مستحق برفروز

هر صاحب خردی که نگاهی به اين هجونامه و به ويژه برخی از ابيات آغازين و ميانی و پايانی آن بياندازد، مقصود سرايندگان آن را به نيکی درمی‌يابد : شيعه وانمودن فردوسی و کينه‌کشی نسبت به محمود. نيت و مقصد بعدی ساخت اين هجونامه گنجاندن چند بيت زير از زبان فردوسی است تا وانمود کنند که او به شاهنامه می‌باليد. کاری برای پر کردن جای خالی آن خود ستايی که فردوسی در متن اصلی شاهنامه بدان روی نکرده است.

بناهای آباد گردد خراب ، ز باران و از تابش آفتاب

پی افکندم از نظم کاخی بلند ، که از باد و باران نيابد گزند

بسی رنج بردم بدين سال سی ، عجم زنده کردم بدين پارسی

جهان از سخن کرده‌ام چون به شصت ، از اين پيش تخم سخن کس نکشت

مردود گويان انتساب اين هجونامه به فردوسی، دامنه‌ی وسيعی دارند و هيچ پژوهنده‌ی جدی دفتر شاهنامه انتساب آن را به فردوسی نپذيرفته است. آن‌ها دلايل خود را می‌آورند که ذکر تمامی آن‌ها در اين وبلاگ ميسر نيست. خوانندگان می‌توانند به بحث مفصل پروفسور شيرانی در اين باب و به کتاب «در شناخت فردوسی» و نيز به بخش زندگی نامه‌ی فردوسی در مجموعه ی ۴ جلدی پرويز اتابکی رجوع کنند، اما من حجت مجرد خويش را بر جعل بودن انتساب اين هجونامه به فردوسی می اورم و آن مطلبی است که در ابيات زير در هجونامه آمده است :

به پاداش گنج مرا درگشاد ، به من جز بهای فقاعی نداد

فقاعی نيرزيدم از گنج شاه ،  از آن من فقاعی خريدم به راه

 فقاعی به از شهريار چنين ، که نه کيش دارد نه آيين نه دين

جای اين تذکر است که همين اشاره ی هجونامه، با داستان عدم کفايت عمر شاعر برای دريافت صله‌ی ناتمام محمود تطبيق نمی‌کند، زيرا در آن داستان عاميانه اما مشهور، فردوسی زنده نيست که پول صله را به بهای فقاعی در راه دهد!!! وانگهی بسيار بعيد است که در قرن چهارم، آن هم به زمان محمود متعصب، به گذرهای طوس فقاع فروشی به رواج بوده باشد. به آن نشان که در سراسر کتاب شاهنامه، اين واژه جز يک بار به بيتی در داستان بهرام گور به کار نرفته است، که بيتی است بی‌بها:

چو بيدار گردد فقاع و يخ آر ، همی باش پيش گشسب سوار !!

شاهنامه‌ای که برگی از آن از می‌گساری و ديگر گوارايی‌های بزم‌ها خالی نيست، بسيار بعيد است که تنها يک بار به فقاع رجوع داشته باشد. اگر اين بيت را به دليل سستی آن الحاق بگيريم، پس مسلم می‌شود که نه فقط فردوسی فقاع را نمی‌شناخته، بل چه بسا که به زمان او چنين اطلاقی باب نبوده است، زيرا در اشعار شاعران پيش از فردوسی اين لغت نيامده، چنان که در فرهنگ لغت اسدی طوسی از قرن پنجم هجری نيز «فوگان» ذکر شده است. حال می پرسم آن فردوسی که شايع است از کاربرد لغت عرب پرهيز داشته، چرا در اين ابيات به جای «فقاع» ، «فوگان» به کار نبرده، که لطمه ی بيانی نيز نداشته است؟ بدين ترتيب کاربرد مکرر لغت «فقاع» در هجو نامه، کم ترين دليل است بر نادرستی انتساب آن به فردوسی. اگر مقرر است که هجو نامه ای از فردوسی معرفی کنيم، آن هجو واقعی است که او به سبب تن دادن به کار شاهنامه سرايی بر خويشتن روا داشته است، در مقدمه‌ی کتاب «يوسف و زليخا»‌ی‌اش.

سخن‌های پيغمبران خدای ، بگويم بدان کش بود عقل و رای

من از هر دری گفته دارم بسی ، شنيده است گفتار من هر کسی

سخن‌های شاهان با رای و داد ، به سخت و به سست و بلند و گشاد

بسی گوهر داستان سفته‌ام ، بسی نامه‌ی باستان گفته‌ام

به بزم و به رزم و به کين و به مهر ، يکی از زمين و يکی از سپهر

سپردم بسی راه دل خستگان ، زدم پرده‌ی مهر پيوستگان

ز آثار ايشان ز مهر و درود ، بسی گفته‌ام سرگذشت و سرود

به نظم آوريدم بسی داستان ، ز افسانه و گفته‌ی باستان

هميدون بسی رانده‌ام گفت‌وگوی ، ز خوبان شکر لب ماهروی

ز هر گونه‌ا‌ی نظم آراستم ، بگفتم در آن هرچه می‌خواستم

اگر چه دل‌ام بود از آن بامزه ، همی کاشتم تخم رنج و بزه

از آن تخم کشتن پشيمان شدم ، زبان را و دل را گره برزدم

نگويم کنون نام‌های دروغ ، سخن را ز گفتار ندهم فروغ

نکارم کنون تخم رنج و گناه ، که آمد سپيدی به جای سياه

دل‌ام سير گشت از فريدون گرد ، مرا زانچه کو تخت ضحاک برد

گرفتم دل از مملکت کيقباد ، همان تخت کاووس کی برد باد

ندانم چه خواهد بدن جز عذاب ، ز کيخسرو و جنگ افراسياب

بر اين می‌سزد گر بخندد خرد، ز من خود کجا کی پسندد خرد

که يک نيمه از عمر خود کم کنم ، جهانی پر از نام رستم کنم

دل‌ام گشت سير و گرفتم ملال ، هم از ديو و طوس و هم از پور زال

بخستم ز سهراب و اسفنديار ، نشستم بر اين باره‌ی راه دار

بر از خاک شمشاد بود از نخست ، کنون بر کران سوسن تازه رست

ز من دست گيتی بدزديد مشک ، به جايش پراکنده کافور خشک

برآمد ز ناگاه باز سفيد ، گسستن زاغانم از جان اميد

زمانی همی گشت از افراز باغ ، سرانجام بنشست بر جای زاغ

نه بنشستنی کش پريدن بود ، نه پيوستنی کش بريدن بود

گمان من اين بود کان شاهباز ، به اميد زاغ آمد اين جا فراز

نه زاغ است صيد و شکارش منم ، چرا خويش را درگمان افکنم

کنون چاره‌ای بايدم ساختن ، دل از کار گيتی بپرداختن

گرفتم يکی راه فرزانگان ، نرفتم به آيين ديوانگان

سر از راه واژونه برتافتم، که کم شد ز من عمر و غم يافتم

کنون گر مرا روز چندی بقاست ، دگر نسپرم جز همه راه راست

نگويم دگر داستان ملوک ، دلم سير شد ز استان ملوک

نگويم سخن‌های بی‌هوده هيچ ، به بی‌هوده گفتن نگيرم بسيچ

که آن داستان‌ها دروغ است پاک، دو صد زان نيرزد به يک مشت خاک

مدتی است که باستان پرستان اين توبه‌نامه‌ی فردوسی در مقدمه‌ی کتاب يوسف و زليخای او را، به همراه اصل کتاب رد می‌کنند و مدعی می‌شوند که منظومه‌ی يوسف و زليخا سروده‌ی فردوسی نيست. برای کوبيدن بر دهان آن‌ها کافی است ستايش نامه‌ای را بياوريم که تقی‌زاده از زبان خود و ديگران، ضمن گفتارش در جشن هزاره‌ی فردوسی به سال ۱۳۱۳ در موضوع منظومه‌ی يوسف و زليخای فردوسی آورده است.

«قصه‌ی يوسف و زليخا اگرچه قصه‌ی دينی است و درست صنعت شعر و مهارت شاعر را در آن مجال نيست، ليکن چنان چه «اته» گويد بعضی قصه‌های بزمی و عاشقانه يا دردناک آن خيلی عالی است و مخصوصا قسمت راجع به فريب زليخا يوسف را و عشق بازی او و شکايت يوسف در سر قبر مادرش دل را به جنبش می‌آورد. «اته» از اين کتاب که از قديم‌ترين قصه‌های منظوم فارسی است خيلی به اطناب و مدح بسيار سخن می‌راند و گويد هيچ يک از شعرای فارسی تا امروز غير از فخرالدين اسعد گرگانی به پايه‌ی فردوسی در اين کار نرسيده و احدی بالاتر از او قدم نگذاشته است. بعد از فردوسی شعرای زيادی اين قصه را به نظم درآورده‌اند ... بخاری، جامی، ناظم هراتی، مسعود قمی، محمود بيگ بن سالم و نديم و معلوم است که همه پيروی فردوسی پيشوای عالی مقام خود کرده‌اند». (هزاره‌ی فردوسی، مقاله‌ی تقی‌زاده، ص ۱۳۲)

از مجموع اسناد موجود و به ويژه از شرح ابتدای مقدمه‌ی کتاب يوسف و زليخا برمی‌آيد که شاعر پس از پرداختن کامل از کار سرودن شاهنامه، به خلق يوسف و زليخا دست برده است، زيرا در اين مجموعه به طور کامل از اجزاء و فصول مختلف شاهنامه ياد می‌کند. منطقی است گمان کنيم که فردوسی اين منظومه را، شايد هم به همراه متن شاهنامه، تواما و به عنوان توبه نامه‌ای برای سرودن شاهنامه به محمود تقديم کرده باشد. اما جای ذکر مفصل و مستند اين مقوله، در مقال ديگری است.

به ياد داشته باشيم که انحصار طلبان فارس، از سال ۱۳۱۳ به همراه بسياری اطوارهای نظامی و سياسی و فرهنگی، فردوسی و شاهنامه‌اش را نيز به مدد باستان پرستان و باستان پرستی فرستاده اند و درست همان زمان که ژنرال‌های نظامی رضاشاه برای سرکوب اقوام و بوميان ايران، روانه‌ی کوه و کمر و دشت‌های ايران می‌شدند، ژنرال‌های فرهنگی او نيز نقالان شاهنامه را تربيت می‌کردند، تا در قلب تجمع ساده‌ترين مردم، يعنی قهوه‌خانه‌ها، داستان توحش عرب و تجاوز ترک و امپراتوران و گرز گران‌‌داران و رويين تنان باستانی را بگويند، مردم شرق ميانه را عليه يکديگر بشورانند و در جبهه‌ای ديگر، برای تکميل بصری نقالی‌ها، با ساخت تابلوهای رنگينی از صحنه‌های رزم‌های شاهنامه، که باز هم بر ديوار قهوه‌خانه‌ها ‌کوبيدند، با تفنگ و قلم مو و کلام و ادا، به جنگ اتحاد سنتی بوميان ايران شتافتند، بر مظاهر پوچ و احمقانه‌ی ملی‌گرايی بی‌بنيان رضاشاهی، که نمای اصلی آن چند سرستون و صورتک سنگی خاموش و غريبه نما بود، دامن زدند، زردشتيگری را که پيش از آن گبريگری خوانده می‌شد، از اديان رسمی شناختند و از همه کثيف‌تر بنيان عرب ستيزی و ترک ستيزی و کرد و لر و بلوچ و ترکمن ستيزی را به راه انداختند که ايران معاصر از زخم آن آسيب‌های هولناکی ديده است. اينک وظيفه است که در هر سطحی، برای جمع‌آوری بساط و ادوات اين باستان پرستی، اعم از شاهنامه ستايی، سياست پارس محوری و پرستش آن چند تخته سنگ و صورتک و سطر نبشته‌های غالبا مجعول حوالی شيراز و بازگردندان اعتماد ملی و اين بار به صورت رسمی، در رفع آسيب‌های فرهنگی و سياسی رضاشاهی از پيکر تاريخ معاصر، به صورت گروهی بکوشيم. اين وظيفه‌ی مبرم جوانان و خردمندان و انقلابيون و فردا سازان ايران است.

و سخن آخر اين که هيچ يک از افسانه‌های شاهنامه از قصه‌های بومی و قومی ايرانيان مايه نمی‌گيرد و اثری از افسانه‌های کردی يا گيلکی و مازندرانی و لری و خوزی و حتی مردم فارس در آن نيست. عمده جان مايه‌ی اين افسانه‌ها را می‌توان در خيال‌پردازی‌های هلنيستی يونان و روم يافت: رستمی که به هرکول مانند است و اسفندياری که چون آشيل رويين تن است، ديوان مازندران که از قماش دوزخيان هادس‌اند و کاووس که کپی زئوس اساطيری يونان است و سهراب پدر گم کرده‌ای که به تسيوس شبيه است و برای يافتن او به راه می‌افتد و انبوهی افسانه‌های ديگر که علاوه بر يونانی، اسلاوی است، چينی است، هندی است، بابلی است و مهم تر از همه يهودی است. تنوع افسانه‌ها در شاهنامه خود به‌ترين دليل است که سازندگان آن، دست درازی به فرهنگ و سنن ملت های ديگر داشته‌اند و ذهن‌شان از اساطير جاری جهان لبريز بوده است. اين خصوصيات و توانايی از آن يهوديان است که در ميان تمام ملت‌ها زيسته‌اند و می زيند و چون اسفنج نيک و بد ديگران را جذب می‌کنند، نه در توانايی يک شاعر گم نام طوس، که بی‌شک خيال‌پردازی‌های اش از محدوده و حصار آن شهرک بی آوازه‌ی کهن فرا‌تر نمی‌رفته است.

از پس اسباب کشی پر دنگ و فنگ يزدگرد به طوس، نزد ماهوی سوری، شاه نامه به «گنگ نامه» ای گره در گره بدل می‌شود، که شاعر در لابه‌لای بیان آن به طرز رقت انگيزی دست و پا می‌زند. راستی که به انضباط تاريخی درآوردن حوادث پس از ورود آخرين شاه ساسانی به طوس، تا مرگ او به دست آسيابانی خسرونام، از هيچ طريقی ميسر نيست، زيرا در اين فاصله چنان فانتزی سردرگمی در شاهنامه می‌گذرد که آدمی را به دل سوزی برای شاعر آن وا می دارد. او که به شعر کردن داده‌‌هايی از ديگران عادت کرده بود، در جمع کردن نيازهای موضوعی و منطقی پايان کتاب شاهنامه سخت درمانده می‌نمايد و به همين سبب رشته ای از ماجرا و ماجرا جويی‌هايی را، بی‌سبب و ابزار، به داستان فرا می‌خواند، که هيچ يک مستمسک تاريخی و حتی عقلی و عرفی ندارد.

فرخ‌زاد هرمز از آن جايگاه، سوی ری بيامد به فرمان شاه

بدين نيز بگذشت چندی سپهر، جدا شد ز مغز بدانديش مهر

شبان را همی کرد تخت آرزوی، دگر گونه تر شد به آيين و خوی

تن خويش يک چند بيمار کرد، پرستيدن پادشه خوار کرد

ظاهراْ آن شاهی که پنجاه هزار گاو و شتر و آن همه گوشت نمک سود و شکر و خرما و یوزبان و رقاصه و غیره برای زاد راه و پذیرایی از خویش به همراه داشته در طوس به عنوان يک ميهمان دست چندم يک دست نشانده دست چندم خويش، با نام ماهوی سوری، دست بسته گرفتار می‌شود و فردوسی می‌گويد که ميزبان او، به آرزوی کسب قدرت شاهی، با تظاهر به بيماری، از پذيرايی ميهمان عالی مقام خويش کوتاهی می‌کند و برای کندن کلک ميهمان، که گرچه شاه است، اما گویی جز انتظار کشیدن برای تحقق توطئه‌های ماهوی سوری کاری از او برنمی‌آمده، معلوم نيست چرا از يک حاکم محلی ديگر در سمرقند استمداد می‌کند!!!؟

يکی پهلوان بود گسترده کام، نژادش ز طرخان و بيژن به نام

نشست‌اش به شهر سمرقند بود، در آن مرز چنديش پيوند بود

چو ماهوی بدبخت خودکامه شد، از او نزد بيژن يکی نامه شد

که ای پهلوان زاده‌ی بی‌گزند، يکی رزم پيش آمده سودمند

که شاه جهان با سپاه ايدر است، ابا تاج و گاه است و با اختر است

گر آيی سر و تاج و گاه‌اش تو راست، همان گنج و چيز و سپاه‌اش تو راست

بيژن، که از نظر تاريخی به کلی ناشناخته و افسانه ای است، يکی از افسران‌اش را به جای خود به جنگ يزدگرد می‌فرستد و جنگ بين اين سردار بيژن و آخرين شاه ساسانی درمی‌گيرد. يزدگرد در پی حمله‌ی ترکی شمشير به دست از ميدان جنگ می‌گريزد و به آسيایی در نزديکی ميدان نبرد پناه می‌برد!!!

همی تافت جوشان چو از ابر برق، يکی آسيا ديد پر آب زرق

فرود آمد از اسب شاه جهان، ز بدخواه در آسيا شد نهان

سواران به جستن نهادند روی، همه زرق از او شد پر از گفت و گوی

گرچه آن کلمه ی «زرق» در چند بیت بالا به راستی بی معنی است و هیچ کمکی به فهم ابیات نمی کند و شاید اصطلاح خفیف ساز «زرق و برق» به معنای ظاهر سازی و بی محتوایی را صاحب اشاره ای از قوافی این بیت بی معنای شاه نامه برداشته باشد، چندان که وصل کردن «آسیاب پر آب زرق» با «زرق پر از گفت و گو» نزد معنا شناسان ناممکن است، اما تا همین جا فردوسی آن آخرین شاه ظاهرا پرجبروت سلسله ی ساسانی را، که با پنجاه هزار وسیله ی نقلیه، از شتر و گاو، به خراسان گریخته بود،   ذلیلانه و یکه و تنها به گوشه‌ی آسيابی کشانده و چنان که آن ميدان جنگ جز اين شاه، سرباز و جنگنده و سران سپاه و مدافع ديگری نداشته باشد، سرکرده ی اصلی فقط در برابر هجوم یک سرباز شمشیر به دست، به آسياب بی آسیابانی گریخته است، بی اين که کسی از اين گريز باخبر شود و به حمايت از فرمانده ی سپاه کاری انجام دهد!!! در ادامه فردوسی می‌ سراید که صبح روز بعد، آسيابان، که پيشاپيش «فرومايه» خوانده شده، به آسياب‌اش سر می‌زند، در حالی که کوله باری از علف و گياه نيز بر پشت خويش می کشيده است.

فرومايه‌ای بود خسرو به نام، نه تخت و نه گنج و نه تاج و نه کام (!!!)

خور خويش از آن آسيا ساختی، به کاری جز اين خود نپرداختی

گوی ديد بر سان سرو بلند، نشسته بر آن خاک بر مستمند

يکی افسر خسروی بر سرش، در افشان ز ديبای چينی برش

دو چشم گوزن و بر و يال شير، نشد ديده از ديدن‌اش هيچ سير

به پيکر يکی کفش زرين به پای، ز خوشاب و زر آُستين قبای

فردوسی برای اعتلای سلاطين و به ويژه سلاطين ساسانی، نشانه‌ای جز کفش زرين و آستين زر و تاج کيانی و ديبای چينی نمی‌شناسد و سر و رويی که برای آنان می‌سازد سر و رويی کارت پستالی و مانند نمونه‌ی بالا، با چشم‌های گوزن گونه است، چنان که نداشتن تخت و گنج و تاج را از دلایل فرومایگی آسیابان می گوید!!! باری آسيابان برای يزدگرد، که سراسر شب را گرسنگی کشيده، نان کشکين و تره می‌آورد، اما يزدگرد معلوم نيست به چه دليل هوس خوردن «برسم» به سرش زده است!!!؟

بدو آسيابان به تشوير گفت، که جز تنگ‌دستی مرا نيست جفت

اگر نان کشکين‌ات آيد به کار، وز اين ناسزا ترّه‌ی جويبار

بيارم جز اين نيست چيزی که هست، خروشان بود مردم تنگ دست

بدو گفت شاه آن چه داری بيار، خورش نيز با «برسم» آيد به کار (!!!؟)

درک اين که «برسم» برآن سفره نان کشکين و تره به چه کار سلطان می‌آمده و چرا از «برسم» در این جا به عنوان چاشنی خورش ياد می‌ شود، به هيچ وجه ممکن نيست. اين قسمت از داستان يزدگرد سوم در شاه نامه خود گره کوری است که گمان ندارم راهی برای گشودن آن باز باشد. زيرا آن چه را می‌توان از معنای «برسم» در اسناد فرهنگی جاری به دست آورد، کم‌ترين ارتباطی با هيچ گونه مواد خوراکی ندارد. مثلاً آقای پرويز اتابکی در انتهای شاهنامه‌ی ۴ جلدی‌اش «برسم» را چنين معنا کرده است :

«برسم:شاخه‌های نازک انار يا خرما يا گز که موبدان زردشتی هنگام مراسم نیایش به دست گيرند. دسته‌هايی آماده از اين شاخه‌ها را در آتشکده پيشاپيش فراهم و بر برسم‌دان نهند».

اگر گمان کنيم که به زمان فردوسی برسم نام نوعی خورش نيز بوده است، ابيات بعد کاملاً معلوم می‌کند که برسم به هيچ روی در زمره‌ی خوردنی‌ها نبوده، زيرا که حتی جست و جوی آن نيز به وسيله‌ی آسيابان موجب حيرت و بدگمانی ديگران می شده است.

به برسم شتابيد و آمد به راه، به جايی که بود اندر او باژگاه

بر مهتر زرق شد بی‌گیار، که برسم يکی زو کند خواستار

به هر سو فرستاد ماهوی کس، به گيتی همی شاه را جست و بس

از اين آسيابان بپرسيد مه، که برسم چرا خواهی ای روزبه؟

بدو گفت خسرو که در آسيا، نشسته است کندآوری برگيا

به بالا به کردار سرو سهی، به ديدار خورشيد با فرهی

يکی کهنه جبين نهادمش پيش، بر او نان کشکين سزاوار خويش

به برسم همی باژ خواهد گرفت، سزد گر بمانی بدو درشگفت

گمان ندارم اين ابيات فردوسی با هيچ فرهنگ و اطلاع و دانشی قابل ترجمه باشد. نخست این که نمی‌دانيم کنار نان کشکين و تره، برسم به چه کار يزدگرد می‌آمده و چرا برسم را به عنوان خورش می‌شناخته است؟ به خصوص که آُسيابان در جواب ماهوی سوری می‌گويد : «به برسم همی باژ خواهد گرفت». بايد اعتراف کنم که از عهده‌ی معنای اين نيم بيت برنمی‌آيم، زيرا معنای «باژ» در این جا مشخص نیست و اگر به معنای مصطلح آن رجوع کنم، شعر هجوی ساخته می‌شود، چنان که از هيچ طريق باز هم معنی آن «زرق» معلوم نيست و تمامی نيم بيت «بر مهتر زرق شد بی‌گيار» قابل توضیح نیست زیرا بی گیار را هم نمی توان معنی کرد و در مجموع نمی‌دانيم فردوسی در اين هشت بيت چه منظوری دارد و چه می‌گويد؟ لااقل می‌توان اعلام کرد که يا ما اينک معنای زرق و گیار و برسم را نمی‌دانيم و يا فردوسی و یزدگرد برای برسم معنایی جز این که امروز اراده می کنیم داشته اند. تنها داده ی مسلم در اين ميان آن است که بر مبنای عقل سليم، هم پناه بردن يک سلطان در حال جنگ به آسيابی، هم «برسم» خواستن او به عنوان خورش، هم رفتن آسيابان به جست و جوی برسم، به عنوان «باژ»، آن هم «بر مهتر زرق» و به صورت «بی گيار» ، همه و همه ،در مجموع حکايتی است لغو و سرهم بندی شده، مملو و سرشار از بی‌بنيانی و مسخرگی و تدارک نامربوط صحنه و سخن. هرچند که تمام توهمات ظاهراً «پرافتخار» ما، لااقل تا آن جا که از کتاب فردوسی و ابن نديم برمی‌آيد، جز از اين گونه تلقينات قی‌آور نيست. باری ظاهرا آسيابان نزد ماهوی سوری فاش می‌کند که برسم را برای يزدگرد می‌برده است و ماهوی سوری همان آسيابان را تشويق و تهديد می‌کند که يزدگرد را بکشد! در تمام لحظات اين نمايش چندش آور خواننده از خود می‌پرسد پس بر سر دستگاه و خدم و حشم و لشکر و کسان اين سلطان چه آمده است، که همچنان در پستوی آسيابی پنهان مانده و هيچ کس سراغ او را نمی‌گيرد و از خود می‌پرسد که ماهوی سوری، که ظاهراً يک حاکم محلی است چرا کار کشتن يزدگرد سوم را خود تمام نمی‌کند، که سودای سلطنت دارد و ابتدا بیژن و سپس آسيابان هيچ کاره ای را به اين کار می‌گمارد؟

چنين گفت با آسيابان که خيز ، سواران ببر خون دشمن بريز

که او نيز هرگز نيايد به دست، چو از من چنين آشکارا بجست 

ظاهرا قرار است در جريان اين گفت و شنيد پوچ، تاریخ ایران برگی اساسی بگردد و آسیابانی که به خريد «برسم» به عنوان «باژ» به صورت «بی گيار» نزد «مهتر زرق» رفته، سلسله‌ای را برچيند و همين اتفاق با همين سادگی و يخ کردگی، چنان که دهقانی در روستايی با دهقانی ديگر، بر سر حق آب و یا مرزبندی کرت اش گلاويز شده باشد، صورت می‌بندد!!!

بر شاه شد دل پر از شرم و باک، رخان‌اش پرآب و دهان پر ز خاک

به نزديک تنگ اندر آمد به هوش،  چنين چون کسی راز گويد به گوش

يکی دشنه زد بر تهيگاه شاه، رها شد به زخم اندر از شاه، آه

به خاک اندر آمد سر و افسرش، همان نان کشکين به پيش اندرش

کشکين تر از آن نان، همين داستان ختم کردن سلسله‌ی ساسانيان به دست آسيابانی در شاه نامه است. آسيابان به بهانه ی گفتن رازی در گوش يزدگرد، به او نزديک می‌شود و دشنه‌ای بر پهلوی‌اش فرو می‌کند و يزدگرد سوم با آهی که می‌کشد بساط ساسانيان را به هم می‌پيچد. آسيابان جنازه ی يزدگرد را به آبگيری می‌اندازد. در حالی که آخرين شاه ساسانی در انتظار رسيدن «برسم» تا خورش کند، هنوز به آن نان کشکين نيز دست نزده بود!!! راستی که اين داستان کشتن يزدگرد در ديوان شعر فردوسی، از آن خاطره گويی شيخ سعدی در موضوع بت خانه ی سومنات هم بی سر و ته تر است. با اين همه اين مرگ بی‌جلال و خاموش، معلوم نيست چه گونه به تشييع و تدفينی شاهانه منجر می‌شود و ناگهان هيئتی از بزرگان را، که تاکنون مفقود الاثر بوده اند، به دايه‌داری جنازه ی شاه در آبگير افتاده مشغول می‌بينيم!!! معلوم نيست اين بزرگانی که شاه زنده ی خود را در آسيابی نمی يابند از کجا نشانی جنازه ی در آبگير افتاده ی او را پيدا می کنند؟!

سکوبا از آن سوگواران چهار، برهنه شدند اندر آن جويبار

برهنه تن شهريار جوان، نبيره‌ی جهان‌دار نوشيروان

به خشکی کشيدند از آن آبگير، بسی مويه کردند برنا و پير

به باغ اندرون دخمه‌ای ساختند، سرش را به ابر اندر افراختند

سر زخم‌های‌اش بکردند خشک، به دبق و به قیر و به کافور و مشک

بياراستندش به ديبای زرد، قصب زير دوش و ز بر لاژورد

می و مشک و کافور و چندی گلاب، سکوبا بيندود بر جای خواب

به این ترتیب فردوسی سلسله‌ی ساسانی را به خاک می‌سپرد و از آن مضحک‌تر نيست که در اين مراسم، بيرون کشاننده‌ی جنازه از آبگير، آراينده‌ی آن به مشک و می و کافور، و دفن کننده‌ی جسد، چند «سکوبا» معرفی می‌شوند، که خود در لغت نامه‌های‌شان «روحانی مسيحی و کشيش» معرفی کرده‌اند هرچند که هنوز کسی نمی گوید که معنای «دبق» و طریقه ی اندودن یک معجون «بر جای خواب» افراد، که نمی دانیم منظور کجای آدمیزاد است، چیست!!؟ پس از مرگ يزدگرد، شاه نامه و فردوسی دچار چنان اغتشاشی از حوادث درهم ريخته می‌شود که عقل های گروهی نيز در توضيح آن درمی‌ماند به اختصار می‌توان گفت که آن ماهوی سوری که ميزبان يزدگرد بود و کسی به نام بيژن را از سمرقند به جنگ مهمان‌اش تحريص کرده بود، پس از آن که بيژن سرداری را به جنگ آخرين شاه ساسانی می‌فرستد و موجب گريختن او به آسيابی می‌شود، بالاخره خود بر جای سلطان ساسانی می‌نشيند، اما همان بيژن که سردارش را به جنگ يزدگرد فرستاده، در يک چرخش عقيده ی ناگهانی، به خون خواهی همان شاه ساسانی، که حالا ديگر شاه دادگر می خواندش، برمی‌خيزد و ماهوری سوری را مثله می‌کند.

شٍراعی زدند از بر ريگ نرم، همی رفت ماهوی چون باد گرم

گنهکار چون روی بيژن بديد، خرد شد ز مغز سرش ناپديد

شد از بيم همچون تن بی روان، به سر بر پراگنده ريگ روان 

بدو گفت بيژن که ای بد نژاد، که چون تو پرستار کس را مباد

چرا کشتی آن دادگر شاه را؟ خداوند پيروزی و گاه را؟

 پدر بر پدر شاه و خود شهريار، ز نوشيروان در جهان يادگار

چنين داد پاسخ که از بد کنش، نيايد مگر کشتن و سرزنش

بدين بد کنون گردن من بزن، بينداز در پيش اين انجمن

بترسيد کش پوست بيرون کشد، تنش را بدان کينه در خون کشد

نهان‌اش بدانست مرد دلير، به پاسخ زمانی همی بود دير

بدو داد پاسخ که ايدون کنم، که کين از دل خويش بيرون کنم

بدين مردی و دانش و رای و خو، همی تاج شه آمدت آرزو؟

به شمشير دست‌اش ببريد و گفت، که اين دست را در بدی نيست جفت

چو دست‌اش ببريد گفتا دو پای، ببرند تا ماند ايدر به جای

بفرمود تا گوش و بينيش پست، بريدند و بر بارگی بر نشست

بفرمود کين را برين ريگ گرم، بداريد تا خواب اش آيد ز شرم

سرش را به فرجام ببريد پست، بيفگند پيش و بخوردن نشست

اين صحنه‌ی نهايی شاهنامه و برگ آخر داستان ساسانيان است که يک بی‌نشان تاريخی به نام ماهوی سوری، که بی‌نشان ديگری به نام يزدگرد سوم را کشته است، به دست بی‌نشان سومی به نام بيژن، تکه پاره می‌شود، تا سلاخ پس از اين تکه پاره کردن ها، با فراغت به طعام بنشيند!!! و اين خون ريزی شادمانه به راستی هم که مناسب‌ترين و برازنده‌ترين صحنه‌ای است که به طور طبيعی می‌تواند در انتهای کتابی قرار گيرد که سراسر آن به کشتار و گردن کشی و گفت و شنودهای کودکانه‌ی مناسب حال مهجوران و گرفتاران به ماخوليا و ناتوانی عقلی می‌گذرد و از آن که گويا همان تکه پاره کردن نيز هنوز کمبود روانی سازنده ی آن را ترميم نکرده باشد، باز هم شاهنامه به تصوير آلوده ‌تری رو می‌کند و آخرين سطور کتاب با زنده‌ سوزی آدميان و نهی شاه کشی و تسليم به گردن کشان تکميل و همراه می‌شود.

که ای بندگان خداوند کش، مشوريد هر جای بی‌هوده، هش

چو ماهوی آن که برجان شاه، نبخشيد هرگز مبيناد گاه

«سه» پور جوان‌اش به لشگر بدند، همان هر سه با تخت و افسر بدند

همان جا بلند آتشی برفروخت، پدر با پسر هر سه با هم بسوخت

حالا مدت هاست جوانان ما را به فخر فروشی به جهان در تاريخ و هنر و فرهنگ و ادبيات به سبب در اختيار داشتن چنين متن بی بها و بی سر و تهی دعوت می کنند، که در آن حتی شمارش اعداد نيز صحيح نيست، چرا که فردوسی ماهوی سوری و ۳ پسرش را، که زنده به آتش سپرده است، هنوز سه نفر می گويد: «پدر با پسر هر سه با هم بسوخت»، گرچه با اغماض بسيار بتوان آن قيد عددی را تنها متوجه پسران ماهوی سوری گرفت. سرانجام ديوان شعر فردوسی، بلافاصله پس از اين وصف آدم سوزی يک پدر سر بريده و سه پسر زنده اش، به بيتی ختم می‌شود که گويای دورانی نو است وگرچه به زمان سرودن دفتر شعر شاهنامه، چهارصد سال از آن رخ داد مهم روزگار می گذشته است، اما فردوسی چيزی افزون بر اين بيت نهايی درباره‌ی آن چهارصدسال نمی‌گويد، زيرا قادر نيست و يا نمی خواهد تا تاريخ اسلام را نيز به چنان افسانه‌های کثيف شاهنامه ای بيالايد.

کنون زين سپس دور عمّر بود، چو دين آورد تخت منبر بود 

 چو بگذشت سال از برم شصت و پنج ، فزون کردم انديشه ی درد و رنج

به تاريخ شاهان نياز آمدم ، به پيش اختر دير ساز آمدم

بزرگان و با دانش آزادگان ، نبشتند يکسر همه رايگان

چنين نام داران و گردن کشان ، که دادم به اين نامه ز ايشان نشان

نشسته نظاره ی من از دورشان ، تو گفتی بدم پيش مزدورشان

جز احسنت از ايشان نبد بهره ام ، بکفت اندر احسنت شان زهره ام

سر بدره های کهن بسته شد ، وز آن بند روشن دل ام خسته شد

این سرآغاز سخن فردوسی است، با عنوان «در ختم شاهنامه»، که بلافاصله پس از آن بيت مربوط به عمر آورده است. آن را چندان صريح می بينيم که هيچ تفسيری را به خود راه نمی‌دهد. می‌نويسد در ۶۵ سالگی دچار پريشانی و درد و رنج است، زيرا آن گردن کشان و نام‌دارانی که در ابتدای کتاب نشان آن‌ها را به عنوان سفارش دهندگان آورده بود، اينک فقط از دور او را نظاره می‌کنند، از اشعار او به رايگان و بدون حقوق تالیف نوشته برمی دارند و چنان که مزدور گرفته باشند، فقط به او «احسنت» تحويل می‌دهند و از آن کيسه‌های پيشين زر که می‌فرستادند دیگر خبری نيست. چه گونه و چرا شاعری که به ادعای باستان پرستان کنونی با دفتر شعرش زندگانی دوباره‌ی سياسی و فرهنگی را به ملتی بازگردانده، در پايان کتاب‌اش، به جای احساس غرور و شکر گزاری، به ناله و ناکامی مشغول است و متعرض کسانی می شود که سر بدره های کهن را بسته اند و ديگر از او حمايت مالی نمی کنند؟!!! آيا اين «به به» گويان به فردوسی چه کسانی بوده اند و آن بدره های زر را کدام کس يا کسان برای فردوسی می فرستاده اند.

سی و پنج سال از سرای سپنج ، بسی رنج بردم به اميد گنج

چو بر باد دادند رنج مرا ، نبد حاصلی سی و پنج مرا

اين جا نيز فردوسی با فصاحت تمام يادآوری می‌کند که سی و پنج سال عمرش را تنها به اميد دريافت دستمزدی گنج گونه «رنج» کشيده است و می‌گويد که چون آن دستمزد را نگرفته، پس گويی عمر را تلف کرده و بر باد داده است. اگر فردوسی را يک مولف ميهن پرست بدانيم که به قصد بازگرداندن غرور ملی ظاهرا تخريب شده به زمان حمله ی عرب، تاريخ پر افتخار می سرايد و پرده هايی از گذشته ی تابناک را بر ايرانيان می گشايد، پس اين اعتراف او چيست که با طلب کاری تمام می گويد که چون گنج موعود و دستمزد نهايی رنج سی و پنج ساله اش را دريافت نکرده، پس گويی سال های دراز شعر سرايی اش بی حاصل بوده و بر باد رفته است و اصولا چرا فردوسی اين همت به اصطلاح ميهن پرستانه اش را «رنج» می خواند؟!!! مگر می‌توان صريح‌تر و آگاهی دهنده‌تر از اين اشعار، که درست در سطور پايانی کتاب می‌خوانيم، مطلبی آورد تا ما را با احوال واقعی و سرگذشت درست شاه نامه و سراينده اش آشنا کند؟ فردوسی حتی نام آن دستمزد دهندگان را نيز در جزیيات می‌آورد و با افسوسی آشکار از دورانی ياد می‌کند که سفارش دهندگان کتاب، پشتيبان مالی او بوده‌اند و دستمزد و اقساط اجرای سفارش را به موقع پرداخت می کرده اند!

از آن نامور نام‌داران شهر ، علی ديلمی بودلف راست بهر

که همواره کارم به خوبی روان ، همی داشت آن مرد روشن روان

ابونصر وراق بسيار نيز ، بدين نامه از مهتران يافت چيز

حسين قتيب است زآزادگان ، که از من نخواهد سخن رايگان

از اويم خور و پوشش و سيم و زر ، از او يافتم جنبش پای و پر

نی‌ام آگه از اصل و فرع و خراج ، همی غلطم اندر ميان دواج

اين نام‌های مشخصی است از حاميان مالی فردوسی که در عين حال تدارک کنندگان متن شاه نامه نيز بوده‌اند : علی ديلمی، بودلف، ابونصر وراق و حسين قتيب. تاريخ هيچ يک آن‌ها را به ياد نمی‌آورد، جز اين که از سران شعوبيه بشناسیم به خصوص که با اندکی باريک بينی معلوم می شود که اين اسامی بيش تر به نام های مستعار شبيه اند. به هر حال فردوسی در پايان کتاب، خود را موظف می‌داند که از دوران حمايت آن‌ها به نيکی و با حسرت ياد کند و معلوم است که در ميان اين اسامی نام محمود نيامده است، تا توهم ساخت شاه نامه به سفارش محمود را بپذيريم.

چو سال اندر آمد به هفتاد و يک ، همی زير شعر اندر آمد فلک

اين بيت نيز حکايت حال ديگری از فردوسی است. می گويد که پس از اتمام کار سفارش، باز هم تا ۷۱ سالگی کتاب را به اميد بازگشت سفارش دهندگان نگه داشته است و به کنايه می‌گويد که حتی فلک هم زير بار سنگين دفتر شعر بی‌مشتری‌اش به زانو در می آمد. تا اين جا فردوسی کوچک ترين اشاره ای به محمود و نقش او در تدوین شاه نامه ندارد و تنها اشاره اش به گروهی است که او و کتاب اش را به امان خدا رها کرده اند. ابيات بعد برای تکميل اين تصوير جديد که از فردوسی و شاه نامه عرضه کرده ام، روشن می کند که شاعر سرانجام و آن گاه که از بازگشت دوباره‌ی حاميان‌اش مأيوس می‌شود، پس از سال‌ها انتظار، با تعديل‌ها و افزايش به جا و نا به جای مدايحی از محمود درکتاب و در ابتدا و انتهای برخی از قصه‌ها، می کوشد که از محمود غزنوی حامی تازه‌ای برای کتاب‌اش بسازد.

کنون عمر نزديک هشتاد شد ، اميدم به يکباره بر باد شد

ز هجرت شده پنج هشتاد بار ، که گفتم من اين نامه‌ی شهريار

همی گاه محمود آباد باد ، سرش سبز بادا دل‌اش شاد باد

همش رای و هم دانش و هم نسب ، چراغ عجم آفتاب عرب

چنان‌اش ستودم که اندر جهان ، سخن ماند از آشکار و نهان

شاعر در اين جا اعلام می کند که در هشتاد سالگی اميدش را بر باد رفته می بيند. اين که او از چه کس يا کسانی قطع اميد می کند، باستان پرستان مدعی می شوند که منظور فردوسی قطع چشم داشت از محمود بوده است، اما ابيات پس از اين اظهار نا اميدی، به روشنی و وضوح می گويد که فردوسی پس از بريدن اميد از بازگشت سفارش‌دهندگان پيشين شاه نامه، می گويد تصميم به پناه بردن به محمود گرفته است: «همی گاه محمود آباد باد‌، سرش سبز بادا دل‌اش شاد باد» و به دنبال اين سرسلامتی و اظهار ارادت و اخلاص به محمود، دانش و نسب و رای او را نيز می ستايد : «همش رای و هم دانش و هم نسب». فردوسی اين رويکرد ناگزير خود به دربار محمود را، برای دست و پا کردن مشتری تازه ای برای شاه نامه اش، در مواضع متعددی از کتاب اش ياد می‌کند:

کنون پادشاه جهان را ستای ، به بزم و به رزم و به دانش گرای

سرافراز محمود فرخنده رای ، کز اوی است نام بزرگی به پای

بر او آفرين باد و بر لشکرش ، چو بر خويش و بر دوده و کشورش

که جاويد بادا سر تاج دار ، خجسته بر او گردش روزگار

در شاه نامه برای اين تغيير رويکرد فردوسی از شعوبيه به محمود، اعترافات صريح و بی پرده و بی نياز از تفسيری وجود دارد که وضع درهم ريخته ی شاعر، ناداری و ناچاری اش را از توسل به دربار شاه غزنوی باز می گويد و موجه می نماياند:‌

بپيوستم اين نامه باستان ، پسنديده از دفتر باستان

که تا روز پيری مرا بر دهد ، بزرگی و دينار و افسر دهد

همی داشتم تا کی آيد پديد ، جوادی که جودش نخواهد کليد

چنين سال بگذاشتم شصت و پنج ، به درويشی و زندگانی به رنج

چو پنج از سر شصت و پنجم گذشت ، من اندر نشيب و سرم سوی پست

بپيوستم اين نامه بر نام او ، همه مهتری باد فرجام او

که باشد به پيری مرا دستگير ، خداوند شمشير و تاج و سرير

در اين ابيات، فردوسی از تلاش خود در يافتن مشتری تازه ای برای کتاب اش، به سبب پيری و ناداری می گويد. اشاره ی شاعر در شاه نامه به بی برگی و ناداری و درويشی در دوران پايانی عمر، بارها مکرر می شود، که گاه نيز جگر خراش و دردناک و دل سوزی آور است :

تگرگ آمد امسال بر سان مرگ ، مرا مرگ به تر بدی از تگرگ

در هيزم و گندم و گوسفند ، ببست اين برآورده چرخ بلند

هوا پر خروش و زمين پر ز جوش ، خنک آن که دل شاد دارد به نوش

درم دارد و نان و نقل و نبيد ، سر گوسفندی تواند بريد

 مرا نيست اين، خرم آن را که هست ، ببخشای بر مردم تنگدست

عجيب اين که در ميان داستان های عوامانه‌ی موجود، در موضوع فردوسی و شاه نامه، که دست مايه‌ی عرض اندام مشتی مدعی شاه نامه شناسی نيز هست، علی رغم اين اعترافات صريح فردوسی به ناداری و تنگ دستی مفرط، در حد محروم ماندن از نان و گوشت و هيزم، ادعاهای احمقانه ای در باب توانگری های بی حساب فردوسی تکرار می شود که عمدتا ناشی از نا آشنايی با شاه نامه حتی در حد روخوانی آن است. باری، به ظاهر  آخرين تلاش شاعر برای فروش شاه نامه به محمود نيز ناکام می ماند، زيرا درست تر اين که بپنداريم محمود عرضه‌ی شاه نامه را به درگاه خويش نپذيرفته باشد، زيرا وصفی که فردوسی برای محمود می‌آورد : «چراغ عجم، آفتاب عرب»، حجتی است تا محمود را ايرانی و فارس زبان نگيريم، تا احتمالا توجه و عنايتی به متنی چون شاه نامه داشته باشد، چرا که مقايسه‌ی بين «چراغ» و «آفتاب» مقايسه و سنجش «هست» با «نيست» می شود، و پر واضح است که برای «آفتاب عرب» ديوان شعری چون شاه نامه، نه از بابت متن و نه به عنايت ارزش کلام و زبان، موجه و خواستنی نيست. بنا بر اين داستان‌های پيوند فردوسی و محمود، يکسره باطل است و برای گم کردن رد پای شعوبيه و پراکندن تخم بدبينی و دشمنی با محمود ضد شعوبيه، در بين ايرانيان تدارک ديده‌اند. آن‌ها برای استحکام بخشيدن به اين قصه‌های سست و بی سر و ته، هجو نامه‌ای نيز از زبان فردوسی برای محمود ساخته‌اند که خواندن تمامی آن متضمن فايده هايی است.

 

 هجو نامه ی سلطان محمود 

ايا شاه محمود کشورگشای ، ز من گر نترسی بترس از خدای

گر ايدون که شاهی به گيتی به راست ، بپرسی که اين خيره گفتن چراست

نديدی تو اين خاط تيز من ، نينديشی از تيغ خونريز من

که بد دين و بدکيش خوانی مرا ، منم شير نر ميش خوانی مرا

مرا غمزه کردند کان پرسخن ، به مهر نبی و علی شد کهن

منم بنده‌ی اهل بيت نبی ، ستاينده‌ی خاک پاک وصی

هر آن کس که در دلش بغض علی است ، از او در جهان خوارتر گو که کيست!

مرا سهم دادی که در پای پيل ، تن‌ات را بسايم چو دريای نيل

نترسم که داريم ز روشن‌دلی ، به دل مهر جان نبی و علی

چه گفت آن خداوند تنزيل وحی ، خداوند امر و خداوند نهی

که من شهر علمم عليّم در است ، درست اين سخن گفت پيغمبر است

گواهی دهم کاين سخن راز اوست ، تو گويی که گوش‌ام پر آواز اوست

چو باشد تو را عقل و تدبير و رای ، به نزد نبی و علی گير جای

گرت زين بد آيد گناه من است ، چنين است و اين رسم و راه من است

بدين زاده‌ام هم بدين بگذرم ، چنان دان که خاک پی حيدرم

ابا ديگران مر مرا کار نيست ، جز اين مر مرا راه گفتار نيست

اگر شاه محمود از اين بگذرد، مر او را به يک جو نسنجد خرد

چو بر تخت شاهی نشاند خدای ، نبی و علی را به ديگر سرای

گر از مهرشان من حکايت کنم ، چو محمود را صد حمايت کنم

جهان تا بود شهرياران بود ، پيام‌ام بر تاج‌داران بود

که فردوسی توسی پاک جفت ، نه اين نامه بر نام محمود گفت

به نام نبی و علی گفته‌ام ، گهرهای معنی بسی سفته‌ام

چو فردوسی اندر زمانه نبود ، بدان بد که بخت‌اش جوانه نبود

نکردی در اين نامه‌ی من نگاه ، به گفتار بدگوی گشتی ز راه

هر آن کس که شعر مرا کرد پست ، نگيردش گردون گردنده دست

من اين نامه‌ی شهرياران پيش ، بگفتم بدين نغز گفتار خويش

چو عمرم به نزديک هشتاد شد ، اميدم به يکباره بر باد شد

بسی سال اندر سرای سپنج ، چنين رنج بردم به اميد گنج

از ابيات غرّا دو ره سی هزار ، مر آن جمله در شيوه‌ی کارزار

ز شمشير و تير و کمان و کمند ، ز کوپال و از تيغ‌های بلند

ز برگستوان و ز خفتان و خود ، ز صحرا و دريا و از خشک رود

ز گرگ و ز شير و ز پيل و پلنگ ، ز عفريت و از اژدها و نهنگ

ز نيرنگ غول و ز جادوی ديو ، که زيشان به گردون رسيده غريو

ز مردان نامی به روز مصاف ، ز گردان جنگی گه رزم و لاف

همان نام داران با جاه و آب ، چو تور و چو سلم و چو افراسياب

چو شاه آفريدون و چون کيقباد، چو ضحاک بد‌کيش و بی‌دين و داد

چو گرشسپ و سام نريمان گرد ، جهان پهلوانان با دستبرد

چو هوشنگ و تهمورث ديوبند ، منوچهر و جمشيد شاه بلند

چو کاوس و کيخسرو تاجور ، چو رستم چو رويين تن نامور

چو گودرز و هشتاد پور گزين ، سواران ميدان و شيران کين

همان نامور شاه لهراسپ را ، زرير سپهدار و گشتاسپ را

چو جاماسپ کاندر شمار سپهر ، فروزنده‌تر بد ز تابنده مهر

چو داراب و بهمن همان ، سکندر که بد شاه شاهنشهان

چو شاه اردشير و چو شاپور او ، چو بهرام و نوشيروان نکو

چنين نام‌داران و گردن کشان، که دادم يکايک از ايشان نشان

همه مرده از روزگار دراز ، شد از گفت من نام‌شان زنده باز

يکی بندگی کردم ای شهريار ، که ماند ز تو در جهان يادگار

بناهای آباد گردد خراب ، ز باران و از تابش آفتاب

پی افکندم از نظم کاخ بلند ، که از باد و باران نيابد گزند

بدين نامه بر عمرها بگذرد ، بخواند هر آن کس که دارد خرد

کنون سال بگذشت بر سی و پنج ، به درويشی و ناتوانی و رنج

نه زين گونه دادی مرا تو نويد ، نه اين بردم از شاه گيتی اميد

بد انديش کش روز نيکی مباد ، سخن‌های نيک‌ام به بد کرد ياد

بر پادشه پيکرم زشت کرد ، فروزنده اختر چو انگشت کرد

اگر منصفی بودی از راستان ، تو انديشه کردی در اين داستان

به گيتی که من در نهاد سخن ، بدادستم از طبع داد سخن

جهان از سخن کرده‌ام چون بهشت، از اين بيش تخم سخن کس نکشت

سخن گستران بی‌کران بوده‌اند، سخن‌های بی‌اندازه پيموده‌اند

وليک ار چه بودند ايشان بسی، همانا نگفتست زيشان کسی

بسی رنج بردم بدين سال سی، عجم زنده کردم بدين پارسی

جهان‌دار اگر نيستی تنگ‌دست، مرا بر سر گاه بودی نشست

چو ديهيم‌دارش نبد در نژاد، ز ديهيم‌داران نياورد ياد

اگر شاه را شاه بودی پدر، به سر برنهادی مرا تاج زر

وگر مادر شاه بانو بدی، مرا سيم و زر تا به زانو بدی

چو اندر تبارش بزرگی نبود، نيارست نام بزرگان شنود

کف شاه محمود عالی‌تبار، نه اندر نه است و سه اندر چهار

چو سی سال بردم به شهنامه رنج، که شاهم ببخشد به پاداش گنج

مرا زين جهان بی‌نيازی دهد، ميان مهان سرفرازی دهد

به پاداش گنج مرا درگشاد، به من جز بهای فقاعی نداد

فقاعی بيرزيدم از گنج شاه ‌، از آن من فقاعی خريدم به راه

فقاعی به از شهريار چنين ، که نه کيش دارد نه آيين و دين

پرستار زاده نيايد به کار ، اگر چند دارد پدر شهريار

سر ناسزايان برافراشتن ، وزيشان اميد بهی داشتن

سر رشته‌ی خويش گم کردن است ، به جيب اندرون مار پروردن است

درختی که تلخ است وی را سرشت ، گرش برنشانی به باغ بهشت

ور از جوی خلدش به هنگام آب ، به بيخ انگبين ريزی و شهد ناب

سرانجام گوهر به کار آورد؟ ، همان ميوه‌ی تلخ بار آورد

به عنبر فروشان اگر بگذری ، شود جامه‌ی تو همه عنبری

وگر تو شوی نزد انگشتگر ، از او جز سياهی نيابی دگر

ز بدگوهران بد نیايد عجب ، نشايد ستردن سياهی ز شب

به ناپاک‌زاده مداريد اميد ، که زنگی به شستن نگردد سپيد

ز بد اصل چشم بهی داشتن ، بود خاک در ديده انباشتن

جهان‌دار اگر پاک نامی بدی ، در اين راه دانش گرامی بدی

شنيدی چو زين گونه گونه سخن ، از آيين شاهان و رسم کهن

دگرگونه کردی به کام‌ام نگاه ، نگشتی چنين روزگارم تباه

از اين گفتم اين بيت‌های بلند ، که تا شاه گيرد از اين کار پند

که زين پس بداند چه باشد سخن ، بينديشد از پند پير کهن

دگر شاعران را نيازارد او ، همان حرمت خود نگه دارد او

که شاعر چو رنجد بگويد هجا ، بماند هجا تا قيامت به جا

بنالم به درگاه يزدان پاک ، فشاننده بر سر پراکنده خاک

که يارب روان‌اش به آتش بسوز ، دل بنده‌ی مستحق برفروز

هر صاحب خردی که نگاهی به اين هجونامه و به ويژه برخی از ابيات آغازين و ميانی و پايانی آن بياندازد، مقصود سرايندگان آن را به نيکی درمی‌يابد : شيعه وانمودن فردوسی و کينه‌کشی نسبت به محمود. نيت و مقصد بعدی ساخت اين هجونامه گنجاندن چند بيت زير از زبان فردوسی است تا وانمود کنند که او به شاهنامه می‌باليد. کاری برای پر کردن جای خالی آن خود ستايی که فردوسی در متن اصلی شاهنامه بدان روی نکرده است.

بناهای آباد گردد خراب ، ز باران و از تابش آفتاب

پی افکندم از نظم کاخی بلند ، که از باد و باران نيابد گزند

بسی رنج بردم بدين سال سی ، عجم زنده کردم بدين پارسی

جهان از سخن کرده‌ام چون به شصت ، از اين پيش تخم سخن کس نکشت

مردود گويان انتساب اين هجونامه به فردوسی، دامنه‌ی وسيعی دارند و هيچ پژوهنده‌ی جدی دفتر شاهنامه انتساب آن را به فردوسی نپذيرفته است. آن‌ها دلايل خود را می‌آورند که ذکر تمامی آن‌ها در اين وبلاگ ميسر نيست. خوانندگان می‌توانند به بحث مفصل پروفسور شيرانی در اين باب و به کتاب «در شناخت فردوسی» و نيز به بخش زندگی نامه‌ی فردوسی در مجموعه ی ۴ جلدی پرويز اتابکی رجوع کنند، اما من حجت مجرد خويش را بر جعل بودن انتساب اين هجونامه به فردوسی می اورم و آن مطلبی است که در ابيات زير در هجونامه آمده است :

به پاداش گنج مرا درگشاد ، به من جز بهای فقاعی نداد

فقاعی نيرزيدم از گنج شاه ،  از آن من فقاعی خريدم به راه

 فقاعی به از شهريار چنين ، که نه کيش دارد نه آيين نه دين

جای اين تذکر است که همين اشاره ی هجونامه، با داستان عدم کفايت عمر شاعر برای دريافت صله‌ی ناتمام محمود تطبيق نمی‌کند، زيرا در آن داستان عاميانه اما مشهور، فردوسی زنده نيست که پول صله را به بهای فقاعی در راه دهد!!! وانگهی بسيار بعيد است که در قرن چهارم، آن هم به زمان محمود متعصب، به گذرهای طوس فقاع فروشی به رواج بوده باشد. به آن نشان که در سراسر کتاب شاهنامه، اين واژه جز يک بار به بيتی در داستان بهرام گور به کار نرفته است، که بيتی است بی‌بها:

چو بيدار گردد فقاع و يخ آر ، همی باش پيش گشسب سوار !!

شاهنامه‌ای که برگی از آن از می‌گساری و ديگر گوارايی‌های بزم‌ها خالی نيست، بسيار بعيد است که تنها يک بار به فقاع رجوع داشته باشد. اگر اين بيت را به دليل سستی آن الحاق بگيريم، پس مسلم می‌شود که نه فقط فردوسی فقاع را نمی‌شناخته، بل چه بسا که به زمان او چنين اطلاقی باب نبوده است، زيرا در اشعار شاعران پيش از فردوسی اين لغت نيامده، چنان که در فرهنگ لغت اسدی طوسی از قرن پنجم هجری نيز «فوگان» ذکر شده است. حال می پرسم آن فردوسی که شايع است از کاربرد لغت عرب پرهيز داشته، چرا در اين ابيات به جای «فقاع» ، «فوگان» به کار نبرده، که لطمه ی بيانی نيز نداشته است؟ بدين ترتيب کاربرد مکرر لغت «فقاع» در هجو نامه، کم ترين دليل است بر نادرستی انتساب آن به فردوسی. اگر مقرر است که هجو نامه ای از فردوسی معرفی کنيم، آن هجو واقعی است که او به سبب تن دادن به کار شاهنامه سرايی بر خويشتن روا داشته است، در مقدمه‌ی کتاب «يوسف و زليخا»‌ی‌اش.

سخن‌های پيغمبران خدای ، بگويم بدان کش بود عقل و رای

من از هر دری گفته دارم بسی ، شنيده است گفتار من هر کسی

سخن‌های شاهان با رای و داد ، به سخت و به سست و بلند و گشاد

بسی گوهر داستان سفته‌ام ، بسی نامه‌ی باستان گفته‌ام

به بزم و به رزم و به کين و به مهر ، يکی از زمين و يکی از سپهر

سپردم بسی راه دل خستگان ، زدم پرده‌ی مهر پيوستگان

ز آثار ايشان ز مهر و درود ، بسی گفته‌ام سرگذشت و سرود

به نظم آوريدم بسی داستان ، ز افسانه و گفته‌ی باستان

هميدون بسی رانده‌ام گفت‌وگوی ، ز خوبان شکر لب ماهروی

ز هر گونه‌ا‌ی نظم آراستم ، بگفتم در آن هرچه می‌خواستم

اگر چه دل‌ام بود از آن بامزه ، همی کاشتم تخم رنج و بزه

از آن تخم کشتن پشيمان شدم ، زبان را و دل را گره برزدم

نگويم کنون نام‌های دروغ ، سخن را ز گفتار ندهم فروغ

نکارم کنون تخم رنج و گناه ، که آمد سپيدی به جای سياه

دل‌ام سير گشت از فريدون گرد ، مرا زانچه کو تخت ضحاک برد

گرفتم دل از مملکت کيقباد ، همان تخت کاووس کی برد باد

ندانم چه خواهد بدن جز عذاب ، ز کيخسرو و جنگ افراسياب

بر اين می‌سزد گر بخندد خرد، ز من خود کجا کی پسندد خرد

که يک نيمه از عمر خود کم کنم ، جهانی پر از نام رستم کنم

دل‌ام گشت سير و گرفتم ملال ، هم از ديو و طوس و هم از پور زال

بخستم ز سهراب و اسفنديار ، نشستم بر اين باره‌ی راه دار

بر از خاک شمشاد بود از نخست ، کنون بر کران سوسن تازه رست

ز من دست گيتی بدزديد مشک ، به جايش پراکنده کافور خشک

برآمد ز ناگاه باز سفيد ، گسستن زاغانم از جان اميد

زمانی همی گشت از افراز باغ ، سرانجام بنشست بر جای زاغ

نه بنشستنی کش پريدن بود ، نه پيوستنی کش بريدن بود

گمان من اين بود کان شاهباز ، به اميد زاغ آمد اين جا فراز

نه زاغ است صيد و شکارش منم ، چرا خويش را درگمان افکنم

کنون چاره‌ای بايدم ساختن ، دل از کار گيتی بپرداختن

گرفتم يکی راه فرزانگان ، نرفتم به آيين ديوانگان

سر از راه واژونه برتافتم، که کم شد ز من عمر و غم يافتم

کنون گر مرا روز چندی بقاست ، دگر نسپرم جز همه راه راست

نگويم دگر داستان ملوک ، دلم سير شد ز استان ملوک

نگويم سخن‌های بی‌هوده هيچ ، به بی‌هوده گفتن نگيرم بسيچ

که آن داستان‌ها دروغ است پاک، دو صد زان نيرزد به يک مشت خاک

مدتی است که باستان پرستان اين توبه‌نامه‌ی فردوسی در مقدمه‌ی کتاب يوسف و زليخای او را، به همراه اصل کتاب رد می‌کنند و مدعی می‌شوند که منظومه‌ی يوسف و زليخا سروده‌ی فردوسی نيست. برای کوبيدن بر دهان آن‌ها کافی است ستايش نامه‌ای را بياوريم که تقی‌زاده از زبان خود و ديگران، ضمن گفتارش در جشن هزاره‌ی فردوسی به سال ۱۳۱۳ در موضوع منظومه‌ی يوسف و زليخای فردوسی آورده است.

«قصه‌ی يوسف و زليخا اگرچه قصه‌ی دينی است و درست صنعت شعر و مهارت شاعر را در آن مجال نيست، ليکن چنان چه «اته» گويد بعضی قصه‌های بزمی و عاشقانه يا دردناک آن خيلی عالی است و مخصوصا قسمت راجع به فريب زليخا يوسف را و عشق بازی او و شکايت يوسف در سر قبر مادرش دل را به جنبش می‌آورد. «اته» از اين کتاب که از قديم‌ترين قصه‌های منظوم فارسی است خيلی به اطناب و مدح بسيار سخن می‌راند و گويد هيچ يک از شعرای فارسی تا امروز غير از فخرالدين اسعد گرگانی به پايه‌ی فردوسی در اين کار نرسيده و احدی بالاتر از او قدم نگذاشته است. بعد از فردوسی شعرای زيادی اين قصه را به نظم درآورده‌اند ... بخاری، جامی، ناظم هراتی، مسعود قمی، محمود بيگ بن سالم و نديم و معلوم است که همه پيروی فردوسی پيشوای عالی مقام خود کرده‌اند». (هزاره‌ی فردوسی، مقاله‌ی تقی‌زاده، ص ۱۳۲)

از مجموع اسناد موجود و به ويژه از شرح ابتدای مقدمه‌ی کتاب يوسف و زليخا برمی‌آيد که شاعر پس از پرداختن کامل از کار سرودن شاهنامه، به خلق يوسف و زليخا دست برده است، زيرا در اين مجموعه به طور کامل از اجزاء و فصول مختلف شاهنامه ياد می‌کند. منطقی است گمان کنيم که فردوسی اين منظومه را، شايد هم به همراه متن شاهنامه، تواما و به عنوان توبه نامه‌ای برای سرودن شاهنامه به محمود تقديم کرده باشد. اما جای ذکر مفصل و مستند اين مقوله، در مقال ديگری است.

به ياد داشته باشيم که انحصار طلبان فارس، از سال ۱۳۱۳ به همراه بسياری اطوارهای نظامی و سياسی و فرهنگی، فردوسی و شاهنامه‌اش را نيز به مدد باستان پرستان و باستان پرستی فرستاده اند و درست همان زمان که ژنرال‌های نظامی رضاشاه برای سرکوب اقوام و بوميان ايران، روانه‌ی کوه و کمر و دشت‌های ايران می‌شدند، ژنرال‌های فرهنگی او نيز نقالان شاهنامه را تربيت می‌کردند، تا در قلب تجمع ساده‌ترين مردم، يعنی قهوه‌خانه‌ها، داستان توحش عرب و تجاوز ترک و امپراتوران و گرز گران‌‌داران و رويين تنان باستانی را بگويند، مردم شرق ميانه را عليه يکديگر بشورانند و در جبهه‌ای ديگر، برای تکميل بصری نقالی‌ها، با ساخت تابلوهای رنگينی از صحنه‌های رزم‌های شاهنامه، که باز هم بر ديوار قهوه‌خانه‌ها ‌کوبيدند، با تفنگ و قلم مو و کلام و ادا، به جنگ اتحاد سنتی بوميان ايران شتافتند، بر مظاهر پوچ و احمقانه‌ی ملی‌گرايی بی‌بنيان رضاشاهی، که نمای اصلی آن چند سرستون و صورتک سنگی خاموش و غريبه نما بود، دامن زدند، زردشتيگری را که پيش از آن گبريگری خوانده می‌شد، از اديان رسمی شناختند و از همه کثيف‌تر بنيان عرب ستيزی و ترک ستيزی و کرد و لر و بلوچ و ترکمن ستيزی را به راه انداختند که ايران معاصر از زخم آن آسيب‌های هولناکی ديده است. اينک وظيفه است که در هر سطحی، برای جمع‌آوری بساط و ادوات اين باستان پرستی، اعم از شاهنامه ستايی، سياست پارس محوری و پرستش آن چند تخته سنگ و صورتک و سطر نبشته‌های غالبا مجعول حوالی شيراز و بازگردندان اعتماد ملی و اين بار به صورت رسمی، در رفع آسيب‌های فرهنگی و سياسی رضاشاهی از پيکر تاريخ معاصر، به صورت گروهی بکوشيم. اين وظيفه‌ی مبرم جوانان و خردمندان و انقلابيون و فردا سازان ايران است.

 

و سخن آخر اين که هيچ يک از افسانه‌های شاهنامه از قصه‌های بومی و قومی ايرانيان مايه نمی‌گيرد و اثری از افسانه‌های کردی يا گيلکی و مازندرانی و لری و خوزی و حتی مردم فارس در آن نيست. عمده جان مايه‌ی اين افسانه‌ها را می‌توان در خيال‌پردازی‌های هلنيستی يونان و روم يافت: رستمی که به هرکول مانند است و اسفندياری که چون آشيل رويين تن است، ديوان مازندران که از قماش دوزخيان هادس‌اند و کاووس که کپی زئوس اساطيری يونان است و سهراب پدر گم کرده‌ای که به تسيوس شبيه است و برای يافتن او به راه می‌افتد و انبوهی افسانه‌های ديگر که علاوه بر يونانی، اسلاوی است، چينی است، هندی است، بابلی است و مهم تر از همه يهودی است. تنوع افسانه‌ها در شاهنامه خود به‌ترين دليل است که سازندگان آن، دست درازی به فرهنگ و سنن ملت های ديگر داشته‌اند و ذهن‌شان از اساطير جاری جهان لبريز بوده است. اين خصوصيات و توانايی از آن يهوديان است که در ميان تمام ملت‌ها زيسته‌اند و می زيند و چون اسفنج نيک و بد ديگران را جذب می‌کنند، نه در توانايی يک شاعر گم نام طوس، که بی‌شک خيال‌پردازی‌های اش از محدوده و حصار آن شهرک بی آوازه‌ی کهن فرا‌تر نمی‌رفته است.


نوشته: Joya Blondel Saad

ترجمه: اکبر شيخ زاده  ـ تورنتو

برگرفته از کتاب "The Image of Arabs in Modern Persian Literature"*

"بني عُجُم"

تصوير اعراب در ادبيات مدرن فارسي

 

برخلاف مردها، فروغ نه تنها نيازي به اظهار وجود تاريخي خود به عنوان «ايراني»نميبيند، بلکه نيازي هم به عرب ستيزي براي اثبات خويش ندارد. در شعرهاي فروغ، عرب يا ايراني نميبينيد، تنها انسانها را ميبينيد

 

فروغ نيز همچون هدايت، چوبک و نادرپور به اسلام اعتقادي نداشت و در شعرهاي «عروسک کوکي» و «دلم براي با غچه ميسوزد» از اسلام انتقاد ميکند، اما برخلاف هدايت يا چوبک، انتقادش از اسلام، به عنوان يک نهاد ايراني است، و نه يک نهاد بيگانه يا عرب

 

به طور کلي، ديدگاه زنان شاعر و نويسنده ايراني، برخلاف ديدگاه هاي غرب گرايانه و نژادپرستانه مردهايي چون جمالزاده، هدايت، چوبک، اخوان ثالث، نادرپور و جلال آل احمد است. زنان هرگز از واژه هاي«آريايي، و يا «سامي» استفاده نميکنند و تنوع نژادي و قومي را ميپذيرند در حالي که براي مردها، «ايراني بودن» يعني«فارسي بودن»(البته بسياري از نويسندگان مرد ايراني هم هستند که تنوع نژادي را ميپذيرند، مثل صمد بهرنگي، رضا براهني و يا غلامحسين ساعدي)

 

 

بني آدم اعضاي يکديگرند (سعدي، شاعر قرن سيزدهم)

عرب در بيابان ملخ ميخورد، سگِ اصفهاني آبِ يخ ميخورد(ضرب المثل فارسي)

 

هويت ايراني، در ادبيات مدرن فارسي ـ از ابتداي پيدايشش ـ نقش مهمي داشته است.

برخي از نويسندگان و شاعران ايراني، منجمله محمدعلي جمالزاده، صادق چوبک، مهدي اخوان ثالث، و نادر نادرپور در تبيين شخصيت ملي خويش، عرب ها را عياري معکوس از کاراکتر خود فرض نموده اند: بعضي هاشان از نظر نژاد يا زبان، و برخي ديگر از نظرگاه مذهب، تاريخ و يا فرهنگ.

 

اين عيار معکوس(The Arab Other)، ضمنا حکم نوعي«استعاره» هم دارد، براي بيان جلوه هاي ديگري از ايراني بودن، از قبيل نگرش اسلامي يا غربيِ ايراني ها به زندگي، و يا هنگام به تصوير کشيدن ساير ويژگي هاي زندگي ايراني، که شاعر يا نويسنده، به دليل اختناق، قادر به انتقاد از آنها نيست: مثلا انتقاد از رژيم سلطنتي.

 

اما، تبيين هويت ملي، صرفا يک دلمشغولي«ادبي» نبوده و در سرتاسر قرن بيستم در تمام سطوح زندگي ايراني ها جريان داشته است. در واقع، رشد ناسيوناليسم«ايراني» در قرن ۱۹ و ۲۰ ميلادي در گفتمانهاي سياسي و ادبي در ايران را ميتوان بخشي از پروسه آفرينش ايدئولوژيک «ملت» ناميد(تئوري Benedict Anderson).

 

آندرسون معتقد است يک«ملت» را نميتوان صرفا با استفاده از يک سري معيارها و تعاريف«موهوم» و «خارجي» و يا يکسري حقايق «فراهستي» اجتماعي تبيين کرد. در عوض، «ملت» نوعي اجتماع سياسي آرماني است، مقوله اي است«ابداعي» و «حساب شده». بنابراين، آثار ادبي، نه تنها آينه اجتماع، بلکه مهمتر از آن، بخشي از گفتمان ايدئولوژيک آفرينش هويت «ملي» و «ايرانيت» و نيز«ايرانيت مدرن» به شمار ميروند.

 

گفتمان ناسيوناليست ايراني، از اين رو، وظيفه تبيين و فرموله کردن«ايران به عنوان يک ملت و قوم» و «ناسيوناليزم ايراني» را پيش روي خويش قرار داد: يکي از روش هاي شناسايي خويش به عنوان«من ايراني»، همانا شناسايي«من ديگر»(مثلا من غربي، اسلامي يا عرب)، براساس زبان، نژاد، تاريخ، فرهنگ، مذهب و يا ايدئولوژي است.

از اين رو، شاهرخ مسکوب، «من ايراني» را در مقابل «آن عرب» گذارده، و ايراني بودن را در «فارسي سخن گفتن» و «تاريخ ماقبل اسلام» ميداند.

 

منوچهر دراج، «مذهب شيعه» را يکي از ارکان اصلي ايراني بودن دانسته و«من ايراني» را در مقابله با«من غربي(غيراسلامي)» تبيين ميکند. البته معيارهاي اين دو انديشه، بر دو درک کاملا متفاوت از ناسيوناليزم استوارند.

 

لئون پلي آکف، الگوي ناسيوناليزم غربي را، براساس«اسطوره هايي با مبدأ مشترک» تعريف ميکند که معيارهاي «زبان شناختي» آنها بعدا براي اثبات«نژاد» به کار رفته، و «عصر طلايي» يک ملت را همانا بازگشت او به گذشته هاي فرهنگي، زباني و «اصالت نژادي» اش ميداند(که البته تمام اين ويژگي ها تبادل پذيرند).

 

در واقع، ايده هاي ناسيوناليستي و نژادپرستانه غربي، بويژه پيدايش نژادهاي «آريايي»(آلمان) و «سامي» همپاي يکديگر به وجود آمدند. زيرمايه اصلي نژادپرستي، همانا اعتقاد به «اصالت نژادي» است، يعني همان اصالتي که ناسيوناليزم غربي را تغذيه کرده و نهايتا ناسيوناليزم مبتني بر «تنوع قومي» را ناديده ميگيرد. مسکوب، ايراني بودن را در همين چارچوب تعريف ميکند، يعني همان تعريفي که خاندان پهلوي از ناسيوناليزم داشت.

 

منوچهر دراج، ايراني بودن را در چارچوب آلترناتيو«ايدئولوژي اسلامي» که در دهه ۱۹۶۰، ۱۹۷۰ ميلادي در ايران رشد کرد تعريف ميکند: نوعي ديدگاه «اسلامي» و نه «ناسيوناليستي»، که هم اينک در جامعه امروزي ايران تحت حکومت جمهوري اسلامي به کار ميرود.

همين نوع نگرش به«منِ ايراني» در مقابله با«منِ عرب يا منِ غربي» در گفتمان هاي ادبي هم به کار رفته اند:

 

در کتاب«فارسي شِکَر است» محمدعلي جمالزده، «فارسي با ايراني بودن» همانقدر مترادفند که «عرب»(يا فرانسوي يا آذربايجاني) با «خارجي». هر چند که جمالزاده اسلام را از ارکان هويت ملي ايراني ميداند، اما تحجر اسلامي و يا عرب زدگي را هم به مهميز انتقاد ميکشد. او «منِ عرب» را مترادف خرافات مذهبي و تحجر دانسته، و«منِ ايراني» را «فارسي و مسلمان» ميداند. ولي عليرغم اينکه جمالزاده از همان مدل فکري ناسيوناليستي غربي در ابراز ديدگاهش بهره برده، اما نژادپرستي غربي را حمايت نميکند.

 

صادق هدايت از «منِ عرب» بيزار است و تنفر خود را از اسلام، به عنوان ديني عربي، اعلام ميدارد. او در کتابهاي«اطاعت کورکورانه» و «پروين دختر ساسان» عربها را موجوداتي سيه چرده، کثيف، مريض، زشت، نادان، خشن و بي آزرم توصيف ميکند. علاوه بر آن، هدايت، ايرانيان مسلمان امروزي را نيز آدم هايي فاسد و رياکار ميداند. صادق هدايت، تنها، ايراني هاي دوران ساساني را جذاب، شجاع، باهوش، بافرهنگ، و با فضليت و هنرمند ميخواند.

 

هدايت، گذشته قابل ستايش ماقبل اسلام ايران، يعني دوران زرتشت را«عصر طلايي» ايران ميداند و معتقد است که هويت واقعي ايرانيان، که«آريايي ها»ي هند هم در آن شريک بودند، توسط اعراب مسلمان و مهاجم نابود شد و تمدن والاي ايراني جاي خود را به فرهنگ و مذهب خشن و تشنه به خون عرب داد. صادق هدايت که هميشه از او به عنوان يک نويسنده بسيار حساس و معتقد به ارزش هاي انساني ياد ميشود، در واقع، در اينجا از ايده هاي نژادپرستانه و ضد سامي پيروي کرده است. او معتقد است که ايرانيانِ«آريايي» از نظر نژادي بر عربهاي «سامي» برتري دارند.

 

ديدگاه هاي ناسيوناليستي صادق چوبک  تنها تا حدودي با صادق هدايت متفاوتند. او در کتاب «سنگ صبور» بي ريشه گي و از خود بيگانگي ايرانيان را به گردن «تاريخ» مي اندازد: عرب هاي مسلمان، تمدن عظيم ايراني را نابود کرده و آلترناتيو بهتري به جايش نياوردند. و نتيجتا، ايراني ها چه به صورت فردي و چه اجتماعي، به دليل جدا شدن از فرهنگ، هنر و تاريخ اصيل و واقعي خويش، تا به امروز رنج کشيده اند.

 

کاراکترهاي کتاب«سنگ صبور» چوبک نيز آدم هايي نژادپرست و ضد عرب اند. چوبک، عربها و هندي ها را موجوداتي رياکار، زشت و خشن وانمود کرده در حالي که «منِ ايراني» از دست رياکاري عربها(از طريق دين اسلام) شکست خورده و فاسد گشته است چرا که چوبک رواج اسلام شيعي در ايران را به مثابه، ابزاري براي سرکوب و خفقان ميپندارد. اما، در عين

حال، چوبک شوونيزم ايراني را نيز برنميتابد.

 

او حتي زرتشت و تاريخ کهن ايران را نيز قادر به پاسخگويي نميداند و تا آنجا پيش ميرود که حتي دين زرتشت را با اسلام همجنس شمرده و هر دو را رد ميکند. البته چوبک اسلام را به دو دليل رد ميکند: يکي به دليل«مذهب» بودنش، که در ديدگاه چوبک مذهب قادر به پاسخگويي به مشکلات بشريت نيست، و دوم به دليل اينکه اسلام اساسا دين عرب است. از ديدگاه چوبک، اصولا پاسخي در دنيا وجود ندارد و زندگي اساسا بي معناست. هر چند که، از خود بيگانگي و سرخوردگي هستي گرايانه در نوشته هايش بر ذهنيت و وجدانش مهميز ميزنند، اما مقوله هايي همچون ايرانيت و يا عرب ستيزي نيز همچنان در ذهنش پابرجايند. چوبک آريايي گرايي را رد ميکند ولي نوشته هايش سرشار از عرب ستيزي است.

 

مهدي اخوان ثالث، همچون صادق هدايت، عربهاي مسلمان مهاجم را مسئول نابودي هويت واقعي فرهنگي ايراني ها دانسته و هوادار بازگشت به گذشته پرافتخار فرهنگي زرتشتي ماقبل اسلام است: در کتاب«آخر شاهنامه»، انقراض فرهنگ زرتشتي ايرانيان در پي سرنگوني امپراطوري ساساني، و غلبه اسلام بر ايران، را علت سقوط ارزشهاي ايراني دانسته و تنها راه رهايي را، بازگشت به «عصر طلايي» ايران قبل از اسلام ميداند. اخوان، «منِ ايراني» اصيل را پاک، باهوش و زيبا پنداشته که توسط«منِ عرب» دروغين، تاريک و شيطاني گشته است. اخوان نفوذ«منِ عرب و اسلامي و سامي» را بر «ميراث اجداد آريايي خودمان» نکوهش کرده و بدينسان، با صادق هدايت همصدا ميشود که ايراني ها و عربها اساسا دو نژاد کاملا متفاوت و نابرابرند: يکي آريايي و برتر، ديگري سامي و زيردست .

 

نادر نادرپور عربها و اسلام را به عنوان موجودات و پديده هايي بيگانه، اساسا ضد فرهنگ و ارزشهاي ايراني ميداند. کتاب«اينجا و آنجا» همان تصويري از عربها را به ما نشان ميدهد که در آثار صادق هدايت و مهدي اخوان ثالث: موجوداتي وحشي و درنده خو، و مهاجماني بيگانه اند که تمدن برتر ايراني را نابود کردند. نادرپور به هنگام به شعر درآوردن پديده هايي غيرمنطقي، ـ خون و ماه ـ «منِ عرب» را تاريک، درنده خو و ضد بشر نقش ميکند و «منِ ايراني» را، در نقش هاي آتشِ زرتشت، آفتاب و بهار، به عنوان خالقِ يک تمدن روشنفکرانه، به شعر در مي آورد.

 

نادرپور، اسلام را نه به دليل مذهب بودنش، بلکه به دليل عربي بودن رد ميکند، و بنابراين آن را متحجر و خشن ميداند. در کتاب«اينجا و آنجا» نادرپور استقرار جمهوري اسلامي در ايران را با پيروزي اعراب مسلمان بر امپراطوري ساساني مقايسه کرده و نتيجه ميگيرد که اوضاع امروزين ما، دنباله و نتيجه منطقي و گزيرناپذير شکست تمدن مقتدر و «بهتر» ايراني به دست عربهاي بيسواد و خشن است. از ديدگاه نادرپور، مسلمان دو آتشه و يا حامي جمهوري اسلامي بودن، به معناي عرب بوده(و غيرايراني بودن) و نتيجتا«دون شأن انسان بودن» است. نادرپور نيز، همچون هدايت، چوبک و اخوان، ضد اسلام و ضد عرب است.

 

تا اينجا ديديم که تمام مردها ناسيوناليزم ايراني را بر همان مبناي الگوي ناسيوناليستي غربي تعريف کردند: با همان مبناي مشترک اسطوره اي و همان تاکيد بر همبستگي«زباني» که نهايتا منجر به گرايش به تک نژادي ميشود، و همگي، به جز جمالزاده که فرزند يک آخوند بود، عرب ستيزي را الگو قرار داده اند. تمامي آنها«منِ ايراني» را روياروي «منِ عرب» قرار دادند، و باز هم همه به جز جمالزاده، آن«منِ عرب» همانا«منِ مسلمان» به شمار ميرفت. آثار ادبي زنان معروف ايراني، اما، حکايت ديگريست:

 

فروغ فرخزاد در اشعارش کاري به عرب و ايراني ندارد. در برخي آثارش، مقابله عرب و ايراني را مقولاتي ناشي از تاريخ و سياست مرد سالارانه دانسته که زنان از اين دو به کنار گذاشته شده اند و به نظر او، اين مقابله، اهميت چنداني ندارد.

 

برخلاف مردها، فروغ نه تنها نيازي به اظهار وجود تاريخي خود به عنوان «ايراني»نميبيند، بلکه نيازي هم به عرب ستيزي براي اثبات خويش ندارد. در شعرهاي فروغ، عرب يا ايراني نميبينيد، تنها انسانها را ميبينيد. فروغ نيز همچون هدايت، چوبک و نادرپور به اسلام اعتقادي نداشت و در شعرهاي «عروسک کوکي» و «دلم براي باغچه ميسوزد» از اسلام انتقاد ميکند، اما برخلاف هدايت يا چوبک، انتقادش از اسلام، به عنوان يک نهاد ايراني است، و نه يک نهاد بيگانه يا عرب.

 

در شعر«دلم براي باغچه ميسوزد» فروغ به همان اندازه از مذهب (گناهِ مادر) انتقاد ميکند که از ناسيوناليزم(گناهِ پدر). در همين حال، فروغ تصويرگرايي اسلامي در اشعارش را از يک ديدگاه مثبت به شعر ميسرايد، مثلا در شعر «کسي که مثل هيچکس نيست» از ديدگاه دختربچه شاگرد کلاس سوم دبستاني در جنوب تهران.

 

برخلاف ساير اديبان قبلي که نام برديم، فروغ به دام کشاکش هاي ناسيوناليستي نمي افتد و شايد به همين دليل است که ديدگاه هاي ضد اسلامي اش ضد عرب نيستند.

 

براي طاهره صفارزاده، به عنوان يک مسلمان مومن، اسلام پديده اي است جهاني، و نه عربي. او در نوشته هايش، اول مسلمان است و بعد ايراني.

 

افق فکريش اسلامي و جهانگرايانه است و نه ناسيوناليستي. ايرانيت او(از لحاظ جغرافيا، زبان، فرهنگ و تاريخ) ملات و بستر لازمه را براي اشاعه افکار اسلامي اش تامين ميکند. مضاف بر اينکه، در اشعاري که درباره ايران سروده، از قبيل«بازداشته ها» و «سفر عشق»، ديدگاهش درباره«ايرانيت» در برگيرنده ايران باستان، ساير ويژگي هاي ايراني و نيز ويژگي هاي اسلامي است.

در شناسايي يک ايران«چند مليتي» صفارزاده، ايراني بوده و فارسي بودنش را تنها به عنوان يکي از گونه هاي متنوع قومي نشان ميدهد و در اشعارش«آن عرب» وجود ندارد. عربها در اشعار او، نه به عنوان يک عرب، بلکه به عنوان يکي ديگر از ستمديدگان ظاهر ميشوند و يا به عنوان برادران مسلمان. مهمتر از اينها، ديدگاهش در مورد تاريخ با ديدگاه هاي هدايت، چوبک، اخوان يا نادرپور متفاوت است.

 

«سفر سلمان» او، عربهاي مسلمان مهاجم به ايران عصر ساسانيان را نه به عنوان اعراب غاصب ايران، بلکه به عنوان مسلماناني که اسلام واقعي را به ايرانياني که منتظر و حاضر به پذيرش آن بودند نشان ميدهد. صفارزاده در اين کتاب، سلمان را به عنوان نمادي از انسان مسلمان ايراني به تصوير ميکشد، همانگونه که بلال حبشي نماينده مسلمان آفريقايي، و شْعيب نمادي از مسلمان اروپايي است که همگي از هواداران پيامبر عرب، حضرت محمداند. مليت اين افراد در اشعار طاهرزاده فقط تا آنجا حائز اهميت است که صرفا نمايانگر کاراکتر جهانشمولي و جهانگرايي اسلام باشند.

 

صفارزاده، به جاي تقابل و کشاکش بين اعراب و ايراني ها، جدال ايدئولوژيک با امپرياليزم و ماترياليسم غرب و مقابله با ايدئولوژي هاي ضد اسلامي را به شعر ميکشد.

 

نگرش متفاوتي که سيمين دانشور از اعراب در کتاب هايش ارائه ميدهد طرز تلقي ديگري از «ايرانيت» را به نمايش ميگذارد: او به تنوع نژادي در ايران احترام ميگذارد و در همان حال معتقد است که، در زمينه هاي اسطوره و دين، نوعي همبستگي بين ايرانيها وجود دارد. به اين صورت که اسطوره هاي ايراني پيش از اسلام، با مذهب اسلام گره ميخورند و يک سنتز فرهنگي به وجود مي آورند که اساسا ايراني است.

در حالي که جمالزاده، يکه و تنها در ميان آن مردانِ شعر و داستان که قبلا نام برديم، اسلام را ميپذيرد ـ ولي با وجود اين، «منِ ايراني» را در مقابل«آن عرب» قرار ميدهد. براي دانشور، اما، ويژگي هاي عربي و ايراني و اسلامي در فرهنگ ايراني، داراي کاراکتري ايراني(و نه بيگانه) هستند. در رمان«سووشون»، دانشور به زيبايي«فارسي شِکَر است» جمالزاده را کله پا ميکند(آنجا که معلوم ميشود که يک عرب خبيث در واقع يک روحاني بي وجدان ايراني است)، و باز هم، در داستان«دسيسه خائن» جايي که کاراکتر «آقا» در واقع، هم ايراني است و هم مسلمان و جهانگرا، و آنجا که زبان عربي براي مسلمانانِ ايراني زباني غريبه و خارجي نيست.

 

دانشور، مثل صفارزاده، برخلاف ايده هاي مردهاي اديبي که نام برديم، تنوع قومي را ميپذيرد. براي دانشور، ايرانيِ فارس و ترک و عرب وجود دارد، اما «آن عرب» وجود ندارد.

در رمان «سووشون» دانشور عربها را صرفا به عنوان عرب ميپذيرد. براي او، همچون صفارزاده، «آن ديگري» در واقع امپرياليزم غرب است که، به باور او، در ايران در پوشش رژيم پهلوي خودنمايي ميکند.

 

ديدگاه دانشور متفاوت از ديدگاه ناسيوليستي غربي و نژادپرستي مردهاي شاعر و نويسنده است.

 

به طور کلي، ديدگاه زنان شاعر و نويسنده ايراني، برخلاف ديدگاه هاي غرب گرايانه و نژادپرستانه مردهايي چون جمالزاده، هدايت، چوبک، اخوان ثالث، نادرپور و جلال آل احمد است. زنان هرگز از واژه هاي«آريايي، و يا «سامي» استفاده نميکنند و تنوع نژادي و قومي را ميپذيرند در حالي که براي مردها، «ايراني بودن» يعني«فارسي بودن»(البته بسياري از نويسندگان مرد ايراني هم هستند که تنوع نژادي را ميپذيرند، مثل صمد بهرنگي، رضا براهني و يا غلامحسين ساعدي.)

 

جالب اين که ناسيوناليزم در ايران، بيشتر ايده اي است مردانه، شايد به اين دليل که تاريخ و سياست در ايران اکثرا در دست مردها بوده ولي به طور کلي اصولا ناسيوناليزم غربي اساسا مفهومي مردسالارانه داشته  است.

 

اتهامات تخلف جنسي که هدايت ميزند، تصاويري که چوبک از ازدواج هاي ميان نژادي در کتاب هايش مي آفريند، و توجه خاصي که آل احمد به مسئله جنسيت عربها و زيبايي(يا زشتي) زنهاي عرب در نوشته هايش دارد و يا اشاره آل احمد به مردهاي عرب تحت عنوان «عربها»(يعني معيارش مليت است)، ولي همو به زنان عرب ميگويد«زنها»(معيارش جنسيت است)، تماما از همان الگوي غربي ناسيوناليزم ـ يعني اصالت نژادي ـ نشأت ميگيرد. اصالت نژادي در اصالت جنسي واژه پردازي ميشود(که زنها دارند و مردها آن را اجرا ميکنند)، و روابط جنسي ميان نژادي ناقض اين هر دو هستند.

 

* From"The Image of Arabs in Modern Persian Literature" by Joya Blondel Saad(1996, University Press of America, Lanham, Maryland $28.50) Pages 127-132

 


ناصر پورپیرار چه میگوید ؟  

Naria  ناصرپورپیرار  

Azar 1384          Aban 1384       Dey 1384      Mordad 1384

Shahrivar 1384                  Esfand 1384          Farvardin 1385

Ordibehsht1385     Mehr1384...



www.turkiran.com

2007 01 05