٢٢
بهمن ١٣۵۷
انقلاب ملل
ایران بر علیه
شاه دیکتاتور

! پايان سلطنت
بزرگترين واقعه ی تاريخی دوران معاصر

بيل کلينتون رئيس جمهور سابق آمريکا:
•
داستان
اندوهبار
ايران در واقع
از دهه ۱۹۵۰
آغاز شد که
آمريکا، دولت
دکتر مصدق را
که براساس
دمکراسی
پارلمانی
توسط مردم
ايران
برگزيده شده
بود سرنگون
کرد و شاه (محمدرضا
پهلوی) را به
ايران باز
گرداند. شاه
نيز توسط آيت
الله خمينی
سرنگون گرديد
و در نتيجه ما
به آغوش صدام
حسين افتاديم.
اکثر اعمال
فجيع صدام
حسين در دهه
۱۹۸۰ با آگاهی
و حمايت کامل
آمريکا صورت
گرفت. ما ايران
را از دمکراسی
پارلمانی در
دهه ۱۹۵۰
محروم ساختيم
فوريه ٢٠٠۵
بهمن ١٣٨٣
هر ارزيابی بی طرفانه، نظام استبدادی شاهنشاهی را به عنوان يکی از اصلی ترين عوامل وقوع انقلاب بهمن در نظر می گيرد. نظامی که با سرکوب مداوم خواست های دموکراتيک، آزادی خواهانه و استقلال طلبانه ی مردم ايران و با امتناع از هر گونه اصلاحی در ساختار سياسی کشور به منظور پاسخگويی به اين خواست ها، زمينه های اصلی انقلاب بهمن را فراهم آورد و وقوع آن را اجتناب ناپذير ساخت. جامعه ی ايران در دوران پايانی حکومت پهلوی از آن چنان تضادها و بی عدالتی ها و ظلم هايی رنج می برد که اکثريت مردم ايران را برای برانداختن حکومت مصمم ساخت.
٢٢
بهمن ١٣۵۷
پايان
سلطنت!
اخبار روز
پنجشنبه ٢٢
بهمن ١٣٨٣ – ١٠
فوريه ٢٠٠۵
جامعه ی
ايران هر چه از
انقلاب بهمن،
به عنوان
بزرگترين
واقعه ی
تاريخی دوران
معاصر خود
دورتر شده، در
ارزيابی از
اين انقلاب نه
تنها به وحدت و
اتفاق نظر دست
نيافته، بلکه
بيش از پيش به
اردوهای
مختلفی تقسيم
گرديده است.
وجود اين
اردوهای
مختلف، نشانه
ی آن است که
نبرد تاريخی
که انقلاب
بهمن نتيجه ی
آن بود، يعنی
نبرد بين
آزادی و
استبداد و
چگونگی آن، در
جامعه ی ما
هنوز به پايان
خود نرسيده
است. با اين
حال نمی توان
کتمان کرد،
انقلابی که
زمانی نه
چندان دور،
انبوه گسترده
ی مردم ايران
را در حول خود
گرد آورد و
اميدها و
آرزوهای
تاريخی ای را
دامن زد،
امروز در ميان
ايرانيان و به
ويژه نسل جوان
چندان محبوب
نيست. جوانانی
هستند که
پدران و
مادران خود را
به دليل
آفريدن
انقلاب بهمن
سرزنش می کنند
و بر آن انقلاب
بزرگ، مهر
باطل می زنند.
محققين و
پژوهشگرانی
نيز می کوشند
اين تمايل در
جامعه ی ما را
تئوريزه کرده
و انقلاب بهمن
را، انقلابی
ارتجاعی می
شناسند که با
هدف بازگشت به
گذشته انجام
شد.
اگر قرار
باشد، کسانی
به خاطر وقوع
انقلاب بهمن
در ايران مورد
سرزنش و ملامت
قرار گيرند،
ترديدی نبايد
داشت که اين
کسان، همان
هايی هستند که
در طول بيست و
شش سال گذشته
لحظه ای از
بدگويی عليه
اين انقلاب
دست برنداشته
اند و هر ساله
به خاطر
تحققش، در
بهمن سپيد،
لباس سياه عزا
بر تن کرده اند.
هر ارزيابی بی
طرفانه، نظام
استبدادی
شاهنشاهی را
به عنوان يکی
از اصلی ترين
عوامل وقوع
انقلاب بهمن
در نظر می گيرد.
نظامی که با
سرکوب مداوم
خواست های
دموکراتيک،
آزادی
خواهانه و
استقلال
طلبانه ی مردم
ايران و با
امتناع از هر
گونه اصلاحی
در ساختار
سياسی کشور به
منظور
پاسخگويی به
اين خواست ها،
زمينه های
اصلی انقلاب
بهمن را فراهم
آورد و وقوع آن
را اجتناب
ناپذير ساخت.
جامعه ی ايران
در دوران
پايانی حکومت
پهلوی از آن
چنان تضادها و
بی عدالتی ها و
ظلم هايی رنج
می برد که
اکثريت مردم
ايران را برای
برانداختن
حکومت مصمم
ساخت. ضرورت
انقلاب،
نتيجه ی تبليغ
هيچ نيروی
سياسی نبود،
بلکه از تجربه
ی مستقيم
مردمی حاصل می
شد که حکومت
خواست های
کوچک و بزرگ آن
ها را با خشونت
سرکوب می کرد.
انقلاب وقتی
با چرخ های
سنگين خود به
حرکت درآمد که
هر گونه راه
اصلاحی بسته
شده بود. آن
زمان که شاه
متفرعنانه،
نظام تک حزبی
رستاخيری خود
را اعلام کرد و
مخالفين خود
را به خروج از
کشور دعوت و به
زندان ها راهی
ساخت. آن زمان
که خواندن يک
اعلاميه گروه
های مخالف، با
دوازده سال
زندان مجازات
شد، آن زمان که
فساد و تبعيض
حکومت و جامعه
را در خود فرو
برد، ماشين
انقلاب به
حرکت در آمد...
سرکوب مداوم و
بی امان
آزاديخواهان
و روشنفکران و
مبارزين کشور
و آزاد گذاشتن
روحانيون در
مساجد، خدمتی
بود که دستگاه
جهنمی ساواک
به پرورش «استبداد
سياه» در
ايران برای
تصاحب رهبری
اين انقلاب
کرد. از درون
اين سرکوب بی
امان بود که
نيروی مهيب
ولايت فقيه
سربرآورد و
سکان کشور را
به دست گرفت.
انقلابی که
محبوب ترين
انقلاب قرن
لقب گرفت و
اکثريت عظيم
مردم با جان و
دل و هزاران
اميد به
استقبال آن
رفتند، امروز
برای بخش
بزرگی از
جامعه ی ايران
تنها پشيمانی
بر جای نهاده
است. فاتحان
انقلاب، در
طول بيست و شش
سال فرمان
روايی خود،
چنان حکومت
سياه، فاسد،
تباه و خون
ريزی را به
وجود آوردند
که بخشی از
جامعه را به
آرزو و حسرت
گذشته
کشاندند.
حاکمان
پيشين، سياهی
و سرکوب حاصل
از حکومت بعدی
را وسيله و
ابزار حقانيت
خود ساختند تا
جامعه ی ايران
را از حرکت به
سوی آينده باز
دارند و به
انتخاب گذشته
مجبور سازند.
نيروی شيخ و
شاه، که
همواره مانند
دو لبه ی قيچی
آزاديخواهان
ايران را در
تنگنا قرار
داده اند،
امروز نيز
نقشی جز اين
بازی نمی کنند
که جامعه ی
ايران را اسير
حکومت های
غيرانتخابی و
غيرمردمی و
اسير در
انتخاب بين
حال و گذشته،
نگاه دارند.
از نگاه
دموکرات ها و
آزادی خواهان
اما، نه وضعيت
سياه امروز به
حکومت ديروز
حقانيت می دهد
و نه حاکميت
فاسد ديروز،
نشانه ی برحق
بودن حکومت
ظالم امروز
است.
مردم ايران آن
گاه که عليه
ظلم، فساد و
سرکوب حکومت
سلطنتی به پا
خواستند، به
همان اندازه
محق بودند که
امروز در تلاش
خود برای
رهايی از
چنگال
استبداد سياه
مذهبی محق
هستند. مردم
ايران در آن جا
اشتباه کردند
که اعتماد خود
را به پای
روحانيون
طرفدار ولايت
فقيه ريختند و
حاصل مبارزه ی
خود عليه
سلطنت پهلوی
را بدون
کمترين
مقاومتی به
آنان تسليم
کردند. و امروز
اشتباه
خواهند کرد هر
آنگاه که
اعتماد خود را
به پای نيرويی
واپس گرا
ريخته و حاصل
مبارزه خود را
وسيله ی
مشروعيت دادن
به به کسانی
سازند که به هر
صورت از پذيرش
حکومت تماما
انتخابی و
جمهور مردم
طفره می روند.
جامعه ی ايران
زمانی در مسير
صحيح قرار
خواهد گرفت که
خود را از
گرداب دو
نيروی سنتی -
تاريخی شاه و
شيخ رهايی
بخشد.
نخستين اصل
دموکراسی و
اعتقاد به
حاکميت مردم،
پذيرش حق مردم
برای انقلاب،
يعنی نخواستن
حکومت و تعويض
آن با حکومت
دلبخواه خود
است. حاکمان
گذشته، در
حالی حق مردم
ايران برای
انقلاب عليه
حکومت فعلی را
به رسميت می
شناسند و مشوق
آن هستند که حق
اين مردم را در
انقلاب عليه
نظام خود نفی
کرده و به
رسميت نمی
شناسند.
حاکمان
امروز، در
حالی «دهه ی
فجر» بر پا می
کنند و جشن
انقلاب می
گيرند که حق
مردم ايران
برای تعويض
حکومت فعلی را
وحشيانه
سرکوب می کنند
و جامعه ی
ايران را در
زندگی ابدی
تحت حکومت
اسلامی می
خواهند.
دموکرات ها حق
مردم ايران در
انقلاب عليه
نظام سلطنت را
به رسميت
شناخته و از
چنين حقی در
حکومت اسلامی
نيز دفاع می
کنند.
در بيست و
ششمين سالگرد
انقلاب بهمن
ماه، شکاف
عظيم بين
جامعه و حکومت
در ايران، به
حداکثر رسيده
است و هرگونه
اميد به اصلاح
و بهبود اين
حکومت از بين
رفته است.
اکثريت بزرگ
جامعه ی ايران
خواهان تعويض
حکومت و
برپايی حکومت
تازه ای است که
بتواند به
نيازهای
امروز جامعه ی
ايران پاسخ
بدهد. انديشه ی
رفراندم برای
تغيير قانون
اساسی و تشکيل
مجلس موسسان
که به عنوان
جدی ترين
آلترناتيو
وضعيت موجود
مطرح گشته
است، بيانگر
پايان مرحله ی
اصلاح حکومت،
و آغاز جنبش
تحول خواهانه
در ايران است.
با پی گيری و
اجرای اين
خواست، جامعه
ی ايران فرصت
خواهد يافت
بدون بازگشت
به گذشته،
انتخاب خود در
فرودين ماه
سال پنجاه و
هشت را مورد
بازنگری و
اصلاح قرار
دهد و کوشش های
بزرگی را که
نسل های پيشين
برای رهايی از
نظام سلطنتی و
استبداد صورت
دادند، با نفی
حکومت
اسلامی، در
مسير صحيح
قرار داده و با
استقرار يک
جمهوری
دموکراتيک در
ايران به
سرانجام
برساند.
بيل
کلينتون رئيس
جمهور سابق
آمريکا:
ما
ايران را از
داشتن
دمکراسی
محروم کرديم
•
داستان
اندوهبار
ايران در واقع
از دهه ۱۹۵۰
آغاز شد که
آمريکا، دولت
دکتر مصدق را
که براساس
دمکراسی
پارلمانی
توسط مردم
ايران
برگزيده شده
بود سرنگون
کرد و شاه (محمدرضا
پهلوی) را به
ايران باز
گرداند. شاه
نيز توسط آيت
الله خمينی
سرنگون گرديد
و در نتيجه ما
به آغوش صدام
حسين افتاديم.
اکثر اعمال
فجيع صدام
حسين در دهه
۱۹۸۰ با آگاهی
و حمايت کامل
آمريکا صورت
گرفت. ما ايران
را از دمکراسی
پارلمانی در
دهه ۱۹۵۰
محروم ساختيم
چهارشنبه ٢٨ بهمن ١٣٨٣ – ١۶ فوريه ٢٠٠۵
بی
بی سی: بيل
کلينتون،
رئيس جمهور
سابق آمريکا،
اخيرا در
حاشيه اجلاس
مجمع جهانی
اقتصاد که در
ناحيه ای
برفگير در
کشور سوئيس به
نام 'داووس'
برگزار می
شود، با چارلی
رز، خبرنگار
يک مجله
آمريکايی به
مصاحبه نشست و
از ديدگاه های
خود درباره
مسايل مختلف
بين المللی و
از جمله ايران
سخن گفت.
ايران و
آمريکا اگرچه
از زمان روی
کار آمدن جورج
بوش رفته رفته
چنان رو در روی
يکديگر قرار
گرفتند که
برخی ناظران
بين المللی با
نگرانی از
احتمال وقوع
درگيری نظامی
بين دو کشور
خبر می دهند،
اما در دوران
بيل کلينتون
آنقدر به هم
نزديک شده
بودند که ديگر
سردادن شعار 'مرگ
بر آمريکا' در
مراسم مختلف
در ايران می
رفت که به
فراموشی
سپرده شود. آن
روزها هفته ای
نبود که مقام
های دو طرف
مستقيم يا غير
مستقيم از
طريق واسطه
هايی مثل شبکه
"سی ان ان"
پيامهايی پر
از مهر به
يکديگر
نفرستند و
عظمت های "مردمی"
يکديگر را
نستايند.
اگرچه آن
روزها گذشته و
بار ديگر شعار
معروف 'مرگ بر
آمريکا' ايران
را فراگرفته و
در آمريکا نيز
سخنرانان
دولتی، ايران
را 'حامی
تروريسم'
معرفی می کنند
و بحران روبه
اوج گيری است،
اما از قرار
معلوم آقای
کلينتون
همچنان به
ادبيات سياسی
که دولت او در
مورد ايران به
کار گرفت
پايبند است.
بيل کلينتون
در اين مصاحبه
پس از ارائه
توصيفی
درباره اوضاع
جهانی، وقتی
به ايران رسيد
گفت: "ايران
موردی کاملا
متفاوت دارد.
داستان
اندوهبار اين
کشور در واقع
از دهه ۱۹۵۰
آغاز شد که
آمريکا، دولت
دکتر مصدق را
که براساس
دمکراسی
پارلمانی
توسط مردم
ايران
برگزيده شده
بود سرنگون
کرد و شاه (محمدرضا
پهلوی) را به
ايران باز
گرداند. شاه
نيز توسط آيت
الله خمينی
سرنگون گرديد
و در نتيجه ما
به آغوش صدام
حسين افتاديم.
اکثر اعمال
فجيع صدام
حسين در دهه
۱۹۸۰ با آگاهی
و حمايت کامل
آمريکا صورت
گرفت. ما ايران
را از دمکراسی
پارلمانی در
دهه ۱۹۵۰
محروم ساختيم."
وی افزود: "حداقل
اين اعتقاد من
است. من ميدانم
که گفتن اين
موضوع از جانب
يک آمريکائی
پسنديده نيست
اما من
هنگاميکه
محمد خاتمی به
رياست جمهوری
برگزيده شد در
اين مورد
عذرخواهی
کردم و علنا
اذعان داشتم
که آمريکا
باعث سقوط
دکتر مصدق شد
اين واقعيت
است و از بابت
آن پوزش
طلبيدم."
رئيس جمهور
پيشين آمريکا
به طور ضمنی
اشاره می کند
که تلاشهای
دولت وی برای
عادی سازی
روابط با
ايران ناکام
گذاشته شده و
می افزايد: "من
اميدوارم که
ما بتوانيم با
ايران به نوعی
دوباره رابطه
برقرار سازيم.
به تصور من
ابتکار عمل
اروپائی ها
برای پايان
دادن به بحران
برنامه هسته
ای ايران در
اصل کار درستی
است."
البته آقای
کلينتون به
طور کلی منکر
کارايی
احتمالی شيوه
ای که جورج بوش
در پيش گرفته
نيز نشده و می
گويد: "من فکر
ميکنم که
پرزيدنت بوش
با حفظ گزينه
اقدام نظامی
در مقابل
ايران -بدون
آنکه بر آن
اصرار ورزد-
روش درستی
اتخاذ کرده
است من با آنچه
ترجيح راه حل
نظامی بر راه
حل ديپلماتيک
به نظر ميرسد
موافق نيستم."
آقای کلينتون
سپس روند چند
انتخابات
اخير ايران را
بررسی می کند
که البته
ظاهرا بررسی
چندان دقيق
نيست. وی می
گويد: "ايران
تنها کشوری در
جهان است که از
زمان
انتخابات
رياست جمهوری
که در آن محمد
خاتمی به
پيروزی رسيد
تاکنون شاهد
برگزاری شش
انتخابات
ديگر بوده است:
دو انتخابات
رياست
جمهوری، دو
انتخابات
پارلمانی و دو
انتخابات
شوراهای شهر.
در هريک از اين
انتخابات
کسانی که
سياستهايشان
برای من
آشناتر است
موفق به ربودن
دوسوم يا ۷۰ در
صد از آراء
مردم شده اند."
چارلز رز از
آقای کلينتون
می پرسد آيا
اينها (منتخبين)
همان کسانی
هستند که قدرت
را بدست
دارند؛ که بيل
کلينتون
توضيح می دهد "مشکل
در اينجاست.
طبق قانون
اساسی،
دستگاه رهبری
که در راس آن
آيت الله
خامنه ای قرار
دارد قدرت
تخصيص بودجه
به فعاليت های
اطلاعاتی و
تروريسم را
دارد."
به گفته او، "دستگاه
رهبری
ميتواند مانع
از تصويب
قوانين شود و
نامزدهای
انتخاباتی را
خذف کند. به
عبارت ديگر،
آنهائی که
تنها آراء سی
در صد مردم را
دارند، می
توانند مانع
از کار کسانی
شوند که با
آراء ۷۰ در صد
از مردم
انتخاب شده
اند و رئيس
جمهور درميان
اين دو قرار
گرفته که باعث
شده مردم روز
به روز بيشتر
از وی دلسرد و
سرخورده شوند.
اما مهمترين
سوالی که در
حال حاضر مطرح
است، اينست که
در صورت حمله
نظامی، کسانی
که دو سوم آراء
را بدست آورده
اند چه واکنشی
نشان خواهند
داد."
بيل کلينتون
در پاسخ به اين
سوال خبرنگار
که پرسيده حدس
شما چيست؟ می
گويد: "بستگی
به اقدام
نظامی دارد
همه از حمله
اسرائيل به
تاسيسا ت هسته
ای عراق درسال
۱۹۸۱ صحبت به
ميان مياورند
که به نظر من
در واقع اقدام
بدی نبود زيرا
صدام حسين را
از توسعه
سلاحهای هسته
ای برای
ساليان دراز
باز داشت. اما
اين موضوع
برای من روشن
نيست که با
ايران چه بايد
کرد. ما با
کشوری مثل
عراق روبرو
نيستيم. ما به
عراق حمله
کرديم چون
ميدانستيم که
قادر به صدمه
زدن به
همسايگان خود
و آمريکا
نيست، ايران
سه برابر
بزرگتر از
عراق است. از
اينرو من فکر
ميکنم که
ميتوان يک راه
حل سياسی پيدا
کرد."
چارلز رز سپس
از آقای
کلينتون می
پرسد اگر
اسرائيل
خواست دست به
چنين اقدامی
بزند واکنش
آمريکا چه
خواهد بود؟
بيل کلينتون
به سادگی می
گويد: "نبايد
گذاشت دست به
چنين کاری
بزند."
آقای کلينتون
می افزايد: "بايد
اول حداکثر
تلاشهای
ديپلماتيک را
به عمل آورد.
نگرانی واقعی
ما از بابت
ايران همان
نگرانی است که
در آغاز از
بابت برنامه
هسته ای
پاکستان
داشتيم. يعنی
اينکه اگر آن
گروهی که
نماينده يک
سوم از مردم
ايرانند و
رهبری را به
عهده دارند
تصميم به خارج
کردن مواد
هسته ای از
ايران بگيرند
و آن را در
اختيارتروريستها
قرار دهند چه
خواهد شد؟"
چارلز رز در
ادامه تصريح
می کند: اما
سوالی که در
حال حاضر برای
آمريکا و
کشورهای ديگر
مطرح می باشد
اينست که اگر
آنگونه که
ايرانيان می
گويند، به
ساخت سلاح
هسته ای نزديک
شده اند و
مذاکرات با
اين کشور به
نتيجه نرسد،
چه خواهد شد؟
منظورم اينست
که رئيس جمهور
آمريکا چه
خواهد کرد؟
بيل کلينتون
برای گريز از
پاسخ دادن اين
سوال دشوار،
جواب ساده ای
ارائه می دهد و
آن اينکه: "من
چهار سال است
اطلاعاتی
ندارم."
خبرنگار
البته او را
رها نمی کند و
می پرسد منظور
چه نوع
اطلاعاتی
است؟ که آقای
کلينتون در
توضيح می گويد:
"من نميدانم
که آيا هدف را (احتمالا
تاسيسات اتمی)
می توان با يک
يا دو بمب در
ايران از بين
برد، بدون
آنکه به مردم
غير نظامی
تلفات جانی
وارد آيد يا
اصلا می توان
چنين اقدامی
را درنظر گرفت.
من نميدانم و
نمی گويم چنين
راهی در پيش
پای ما قرار
گرفته است."
آقای کلينتون
اين گفته
چارلز رز را که
اکثرا
معتقدند چنين
اقدامی (حمله
نظامی) در مورد
ايران بسيار
مشکلتر خواهد
بود، تاييد می
کند و می گويد:
"آنها حريف
سرسخت تری
هستند. از آن
گذشته، معلوم
نيست که
بريتانيا،
آلمان،
فرانسه و ديگر
دوستان ما
نتوانند از
تلاشهای خود
نتيجه بگيرند.
بايد راهی
برای انجام
معامله با
ايران وجود
داشته باشد.
ميدانيد که
رهبران ايران
تمام درها را
به روی
دمکراسی
نبسته اند. به
نظر من بايد تا
جای ممکن از
ديپلماسی
استفاده کرد."
خبرنگار می
پرسد: آيا
ديپلماسی به
معنای دادن
امتيازاتی به
ايران است؟
منظور چيست؟
آيا به ايران
گفته می شود که
تحريم
اقتصادی يا
هرگونه تحريم
ديگر عليه اين
اين کشور به ا
جراء گذاشته
نخواهد شد و
امکانات
تجارت جهانی
در اختيار ش
قرار خواهد
گرفت؟
بيل کلينتون
در پاسخ می
گويد: "بله همه
اينها و
جزئيات
بيشترديگر.
بريتانيا
فرانسه و
آلمان برنامه
های تجاری
قابل توجهی را
در اين مورد در
نظر گرفته
بودند که
ايران از
انجام آن
خودداری کرد و
همه چيز
دوباره به
همان وضع سابق
برگشت. تصميم
ايران به
داشتن سلاح
هسته ای به
تعبير اين
کشور از عظمت
ملی باز می
گردد اما هرگز
نبايد تصور
استفاده از آن
را بخود راه
دهد زيرا در
آتش آن خواهد
سوخت. به اين
دليل بود که در
دوران جنگ
سرد، اين
سلاحها بکار
گرفته نشد."
البته اين
سخنان آقای
کلينتون به
معنی پذيرش
مسلح شدن
ايران به سلاح
های هسته ای از
ديد وی نيست
زيرا
بلافاصله
تاکيد می کند
که "ما به
هيچوجه حاضر
به قبول
برخورداری
ايران از چنين
سلاحهايی
نخواهيم بود
حتی اگر هرگز
قصد استفاده
از آن
رانداشته
باشد. اول به
اين دليل که
اوضاع
خاورميانه را
تحت تاثير
قرار خواهد
داد و ديگر
اينکه هرچه بر
تعداد
کشورهای
دارای
سلاحهای هسته
ای افزوده
شود، دسترسی
به مواد هسته
ای در جهان
بيشتر خواهد
شد. يکی از
مسائلی که بعد
از حملات
يازدهم
سپتامبر به آن
توجه نشد،
لزوم محدود
ساختن مواد
شيمييايی،
ميکروبی و
هسته ای بود که
باعث شد ما
اکنون با
موقعيت کنونی
روبرو شويم! و
من راه حل ساده
ای برای آن
ندارم."



نيم قرن بعد از کودتا!
بيست و هشت مرداد به عنوان مظهر دشمنی سلطنت پهلوی با حق حاکميت ملت ايران، همواره در تاريخ کشور ما باقی خواهد ماند
از سوی جبهه هوادار سلطنت، مکرر اين پيام به گوش رسيده است که «گذشته» را بايد فراموش کرد و به فکر ساختن «آينده» بود. همزمان با اين دعوت از ملت برای فراموشی حافظه تاريخی خود، تبليغ بر گذشته و مقايسه ای عوامفريبانه بين «ديروز» و «امروز»، بدون اغراق، تمام موجوديت سياسی اين جريان را تشکيل می دهد که می کوشد سيه روزی حاصل از استبداد دينی را دليل حقانيت خود سازد و استبداد سلطنتی را در مقايسه با استبداد دينی مشروعيت بخشد و به ويژه در ميآن نسل جوانی که آن استبداد را تجربه نکرده است، وسوسه «دوران طلايی شاهنشاهی پهلوی» را توليد کند. شگفتا که اين عوامفريبی از سوی گروه هايی از اين جريان در پوشش احترام و اعتقاد به دموکراسی و حق حاکميت ملت عرضه می شود!
اخبار روز
سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۲ – ۱۹ اوت ۲۰۰۳
برای داوری نهايی نسبت به بسياری از وقايع تاريخی که سرنوشت يک ملت و يا دورانی را تحت تاثير قرار می دهند، غالبا احتياج به گذر زمان، و خروج بازيگران اصلی چنين وقايعی از گردونه سياست است. اما در ارزيابی از کودتای مشترک دربار پهلوی و قدرت های خارجی، احتياجی به اين گذر زمان نبود. داوری ملی و جمعی ايرانيان نسبت به اين کودتا، از همان هنگام وقوع آن صورت گرفت. سرنگونی دولت ملی دکتر محمد مصدق به کمک بيگانگان و استقرار يک ديکتاتوری سياه در کشور که با سرکوب گسترده آزاديخواهان توام شد، چنان با پايه ای ترين مفاهيم حقوق بين الملل، حقوق بشر و همچنين آگاهی ملی مردم ايران در تقابل بود، که در محکوميت عمومی آن از همان آغاز برای ملت ايران جای هيچ ترديدی نماند. در يک سو اکثريت قاطع مردم قرار گرفتند که اين کودتا، فرصت بزرگ و تاريخی گام گذاردن آنان در مسير دموکراسی و پيشرفت و مدرنيسم را از ميان برد و در سوی ديگری خاندان غاصبی ايستاد که حق حاکميت ملت ايران را به کمک بيگانه از آنان باز ستاند و تضاد بين خود و ملت را چنان عميق ساخت که جز از طريق يک انقلاب راهی برای حل آن امکان پذير نشد.
هر چند با آن انقلاب، حکومت کودتا برچيده شد، اما اين صف آرايی تا همين امروز نيز ادامه يافته است.
با داوری ملی در مورد اين حادثه تلخ، می توانستيم کودتای ٢٨ مرداد را – هر چند امروز نيز جامعه ما از تبعات و آثار و نتايج آن به يک سر رهايی نيافته است، به بايگانی حافظه تاريخی ملت خود بسپاريم، هر آینه وضعيت جامعه ی ما را به جايی نکشانده بودند که بازماندگان کودتا بار ديگر طمع بازگشت آن قدرت غاصب را در سر بپروانند.
از سوی جبهه هوادار سلطنت، مکرر اين پيام به گوش رسيده است که «گذشته» را بايد فراموش کرد و به فکر ساختن «آينده» بود. همزمان با اين دعوت از ملت برای فراموشی حافظه تاريخی خود، تبليغ بر گذشته و مقايسه ای عوامفريبانه بين «ديروز» و «امروز»، بدون اغراق، تمام موجوديت سياسی اين جريان را تشکيل می دهد که می کوشد سيه روزی حاصل از استبداد دينی را دليل حقانيت خود سازد و استبداد سلطنتی را در مقايسه با استبداد دينی مشروعيت بخشد و به ويژه در ميآن نسل جوانی که آن استبداد را تجربه نکرده است، وسوسه «دوران طلايی شاهنشاهی پهلوی» را توليد کند. شگفتا که اين عوامفريبی از سوی گروه هايی از اين جريان در پوشش احترام و اعتقاد به دموکراسی و حق حاکميت ملت عرضه می شود!
آيا ما مجازيم، بازماندگان آن کودتا را پنجاه سال بعد از وقوع آن، به جرم چنين حادثه تلخی سرزنش کنيم و نقش آن ها را در اين واقعه يادآور شويم و به ادعاها و سخنان امروزی آن ها در مورد تمکين به حق حاکميت ملی باور نکنيم؟ آری، اگر آن ها خود را وارث قدرتی بدانند که از دل اين کودتا سر برآورد و ادامه يافت؛ و خير، اگر آن ها داوری ملت نسبت به اين حادثه تلخ را می پذيرفتند و با آن همراه می شدند.
ميراث داران آن حادثه، خود چنين خواسته اند که خويش را با آن کودتا و حکومت غاصب برآمده از آن پيوند زنند و تعريف کنند. وقتی کودتا را به عنوان قيامی ملی بزرگ می دارند، وقتی آشکار و پنهان قدرت های خارجی را بار ديگر به دخالت در امور داخلی کشور ما دعوت می کنند، وقتی به جای ايده های پيشرو و مطالبات دموکراتيک ملت، استبداد دينی را وسيله مشروعيت خويش می سازند، وقتی دموکراسی ادعايی خود را در حمايت های خارجی می جويند، انتظار بی جايی خواهد بود از ملت بخواهيم، چشمان خود را بر اين حقيقت ببندند که بين حاميان امروزين خاندان پهلوی با آن کودتای سياه رشته های الفت و پيوندهای عينی و ذهنی ای نيست.
بيست و هشت مرداد در حافظه تاريخی ملت ايران يک يادآوری است. يادآوری غصب قدرت ملت توسط خاندان پهلوی، يادآوری پايمال ساختن حق حاکميت ملی و استقلال کشور به کمک قدرت های بيگانه، يادآوری فاصله ای پرناشدنی بين صف هوادارن جمهوری و دموکراسی با مدافعين سلطنت و هر نوع حکومت غصبی و غيردموکراتيک. بيست و هشت مرداد به عنوان مظهر دشمنی خاندان پهلوی با حاکميت ملت ايران همواره در تاريخ کشور ما خواهد ماند.
بزرگترين نسلکشي سده بيستم ميلادي
هالوکاست
واقعي
در
ايران
پژوهش
جديد محمدقلي
مجد
تاريخ
دو سده اخير
ايران سرشار
از حوادث
مهمي است که
به دليل فقر
تاريخنگاري
معاصر مسکوت
يا ناشناخته
مانده است.
تاکنون
درباره قحطي
بزرگ سالهاي
1917-1919 ميلادي در
ايران چيز
زيادي نميدانستيم
و اهميت و
جايگاه بزرگ
اين حادثه را
در تعيين
سرنوشت جامعه
ايران، بهويژه
صعود
ديکتاتوري
پهلوي، نميشناختيم.
اينک به همت
دکتر محمدقلي
مجد ميتوانيم
با نخستين
پژوهش جدّي
درباره اين
حادثه سرنوشتساز
آشنا شويم
محمدقلي مجد محققي برجسته و پرکار است. پيشتر سه اثر ارجمند او را معرفي کرده بودم. اين سه کتاب در موضوعات زير بود: سياست تقسيم اراضي کشاورزي در دوران محمدرضا پهلوي، رضا شاه و غارت ايران، غارت آثار باستاني ايران در دوره رضا شاه. انتشارات دانشگاهي آمريکا اخيراً چهارمين پژوهش دکتر مجد را منتشر کرده است: قحطي بزرگ و نسلکشي در ايران، 1917-1919
دکتر مجد، بر اساس اسناد غني موجود در مرکز اسناد ملّي ايالات متحده آمريکا (نارا)، تصويري هولناک از ايران در سالهاي جنگ اوّل جهاني و پس از آن به دست داده است. اسناد علني شده دولت آمريکا درباره دوره تاريخي فوق، که در اين کتاب دکتر مجد براي نخستين بار عرضه ميگردد، ثابت ميکند که بزرگترين نسلکشي سده بيستم ميلادي در ايران رخ داد و ايران بزرگترين قرباني جنگ اوّل جهاني بود. طبق تحقيق دکتر مجد، در طول سالهاي 1917-1919 بين هشت تا ده ميليون نفر از مردم ايران در اثر قحطي يا بيماريهاي ناشي از کمبود مواد غذايي و سوءتغذيه از ميان رفتند و جمعيت ايران به شدت کاهش يافت
محمدقلي مجد به بررسي علل اين قحطي نيز پرداخته و دولت بريتانيا را به عنوان عامل و مسبب اصلي اين نسلکشي بزرگ تاريخ شناسانده است. قحطي در زماني رخ داد که ايران در زير سلطه ارتش اشغالگر بريتانيا بود. در آن زمان، ايران تأمينکننده اصلي مواد غذايي و سيورسات مورد نياز ارتش بريتانيا در منطقه بهشمار ميرفت و بخش مهمي از محصولات کشاورزي ايران بهوسيله ارتش بريتانيا و پيمانکاران آن خريداري ميشد. اين سياست سبب کاهش شديد مواد غذايي در ايران شد. عجيبتر اينجاست که ارتش بريتانيا مانع از واردات مواد غذايي از بينالنهرين و هند و حتي از ايالات متحده آمريکا به ايران ميشد. در حاليکه در بينالنهرين (عراق) و هند وفور غله وجود داشت، در ميانه اين دو سرزمين، ايران از کمبود غله در رنج بود. در اين سالها، دولت بريتانيا ايران را از درآمدهاي نفتي خود نيز محروم کرد. بهطور خلاصه، به تعبير دکتر مجد، بريتانيا از قحطي و نسلکشي در ايران به عنوان ابزاري براي سلطه بر سرزمين ما بهره برد
عجيب اينجاست که، بهرغم گذشت سالها، تاکنون درباره اين قحطي بزرگ و شگفتانگيز و تأثير آن در سرنوشت تاريخي ايران پژوهشي منتشر نشده و اين حادثه عظيم بهکلي مسکوت مانده و به يکي از رازهاي بزرگ سده بيستم بدل شده بود. قحطي بزرگ سالهاي 1917-1919 در ايران را ميتوان «هالوکاست واقعي» دانست. بيترديد، شناخت اين حادثه مدهش بر نگرش پژوهشگراني که درباره علل عقبماندگي ايران در سده بيستم و ريشههاي صعود ديکتاتوري پهلوي و پيامدهاي آن کار ميکنند، تأثير عميق بر جاي خواهد نهاد
برخي از فصلهاي اين کتاب به شرح زير است:
مقدمه؛
قحطي بزرگ 1917-1919:
گزارشي بر
بنياد اسناد؛
هالوکاست
واقعي: کاهش
جمعيت ايران
در سالهاي 1914-1919؛
تخريب و غارت
روسها؛
محروم کردن
ايران از
مواد غذايي:
خريد سيورسات
بهوسيله
انگليسيها؛
محروم کردن
ايران از پول:
اختناق مالي
ايران بهوسيله
بريتانيا.
چندي
پيش مصاحبه
مفصلي با
محمدقلي مجد
انجام دادم
که به زودي
متن کامل آن
در شماره 25
فصلنامه تاريخ
معاصر ايران
منتشر خواهد
شد. دکتر مجد
در مصاحبه
فوق درباره
اين کتاب و موانع
فراواني که
در راه
انتشار آن
ايجاد شد
چنين گفت:
«پس
از اتمام
کتاب جديدم
دربارۀ غارت
آثار باستاني
و عتيقه
ايران طي سالهاي
1925-1941، از نوامبر
2001 کار بر روي
تحقيقي را
آغاز کردهام
دربارۀ تاريخ
ايران در
زمان جنگ
اوّل جهاني.
اين بار هم
متوجه شدم که
اسناد وزارت
خارجه آمريکا
در اين زمينه
بسيار گسترده
و مفيد است
ولي طي اين
سالها
کمترين توجهي
به آنها
نشده است.
اولين کتاب
من دربارۀ
اين حوزه
پژوهشي با
عنوان زير
منتشر خواهد
شد: قحطي بزرگ
و نسلکشي در
ايران طي سالهاي
1917-1919. قرار است
اين کتاب در
پائيز 2003 منتشر
شود
يافتههاي من در اين زمينه واقعاً شگفتانگيز است و در داوري تاريخي ما تحول بزرگي ايجاد خواهد کرد. بزرگترين فاجعه نسلکشي قرن بيستم در کشور ما، ايران، اتفاق افتاده است.
طبق
اسناد
آمريکايي، در
سال 1914 جمعيت
ايران بيست
ميليون نفر
بود که در سال 1919
به يازده
ميليون نفر
کاهش يافت.
توجه
بفرماييد.
يعني حدود 8
الي ده
ميليون نفر
از مردم
ايران از
گرسنگي و
بيماريهاي
ناشي از
کمبود مواد
غذايي و
سوءتغذيه
مردند. در
اسناد
آمريکايي
مدارک مستندي
دربارۀ اين
تراژدي بزرگ
انساني وجود
دارد. چهل
درصد از مردم
ايران طي دو
سه سال قلعوقمع
و نابود شدند. تنها
در سال 1956 بود که
ايران توانست
به جمعيت 20
ميليوني سال 1914
برسد
عجيبتر از همه نقش بريتانيا در اين فاجعه است. قحطي بزرگ در زماني اتفاق افتاد که سراسر ايران در اشغال نظامي انگليسيها بود. ولي انگليسيها نه تنها هيچ کاري براي مبارزه با قحطي و کمک به مردم ايران نکردند، بلکه عملکرد آنها اوضاع را وخيمتر کرد و سبب مرگ ميليونها نفر از ايرانيان شد. درست در زماني که مردم ايران بهدليل قحطي نابود ميشدند، ارتش بريتانيا مشغول خريد مقادير عظيمي غله و مواد غذايي از بازار ايران بود و با اين کار خود هم افزايش شديد قيمت مواد غذايي را سبب ميشد و هم مردم ايران را از اين مواد محروم ميکرد. جالبتر اينکه انگليسيها مانع واردات مواد غذايي از آمريکا، هند و بينالنهرين به ايران شدند. بهعلاوه، در زمان چنين قحطي عظيمي، انگليسيها از پرداخت پول درآمدهاي نفتي ايران استنکاف ورزيدند. چنين اقداماتي را قطعاً بايد جنايت جنگي و جنايت عليه بشريت بهشمار آورد. هيچ ترديدي نيست که انگليسيها از قحطي و نسلکشي بهعنوان وسيلهاي براي سلطه بر ايران استفاده ميکردند
بهرغم اهميت اين کتاب و يافتههاي پژوهشي کاملاً مستند و معتبر آن، من با دشواري بزرگي براي چاپ آن مواجه شدم. بسياري از ناشرين دانشگاهي آمريکا حتي حاضر نشدند اين کتاب را تورق کنند. تجربه من با انتشارات دانشگاه کرنل بسيار روشنگرانه است. اين بنگاه انتشاراتي در سال گذشته کتابي دربارۀ نسلکشي در رواندا چاپ کرده بود که بسيار شهرت يافت. ولي همين ناشر حاضر نشد حتي کتاب من را ببيند. اين نشان ميدهد که ناشر فوق به کتابي علاقه دارد که نسلکشي آفريقائيان سياهپوست بهوسيله ساير آفريقائيان را نشان دهد ولي نميخواهد کتابي را منتشر کند مشتمل بر اسنادي که نسلکشي مردم ايران را بهوسيله اروپائيان سفيدپوست (انگليسيها) نشان ميدهد. سرانجام، انتشارات دانشگاه دولتي نيويورک حاضر شد کتاب من را بررسي کند. بعد متوجه شدم که اين کتاب براي بررسي به افراد زير داده شده است: دکتر فرهنگ رجايي (مدرس علوم سياسي در دانشگاه کارلتون کانادا) و دکتر مونيکا رينگر مدرس تاريخ در کالج ويليام و دبير اجرايي انجمن موسوم به مطالعات ايراني
طبعاً انتظار ميرفت کتابي که بيانگر نسلکشي انگليسيها در ايران در دوران جنگ اوّل جهاني است، علاقه فراواني را در ميان خوانندگان ايراني و خارجي برانگيزاند. ولي بهزودي روشن شد که دکتر فرهنگ رجايي و دکتر مونيکا رينگر بهشدت نگران شدهاند و ميخواهند اين جنايت عظيم دولت بريتانيا عليه مردم ايران، اين بزرگترين نسلکشي قرن بيستم، را بپوشانند. پس از ماهها انتظار، دکتر رجايي اظهار نظر کرد که کتاب تنها بر بنياد اسناد وزارت خارجه آمريکا نگاشته شده و از اسناد انگليسي استفاده نشده است. روشن است که من نميتوانستم، به دلايلي که شرح دادم، از اسناد انگليسي استفاده کنم. همانطور که گفتم، اسناد وزارت جنگ و ساير اسناد نظامي بريتانيا دربارۀ ايران سالهاي 1914-1921 هنوز طبقهبنديشده است و در دسترس محققين نيست و تا پنجاه سال ديگر در اختيار محققان قرار نخواهد گرفت. اسناد علني شده وزارت خارجه بريتانيا هم حاوي هيچ مطلبي دربارۀ موضوع تحقيق من نيست
ايراد ديگر فرهنگ رجايي به کتاب من حتي عجيبتر از مطلب قبل بود. او پيشنهاد ميکرد که من دوره مجله مذاکرات مجلس طي سالهاي 1917-1919 را مطالعه کنم و افزوده بود که نسخهاي از اين نشريه در کتابخانه کنگره در واشنگتن موجود است. مسلماً، هر کسي که با تاريخ ايران آشنا باشد ميداند که مجلس سوّم در نوامبر 1915 تعطيل شد يعني در زماني که ارتش روسيه به فرماندهي ژنرال باراتوف به تهران رسيد. و اعضاي دمکرات مجلس از تهران گريختند. اين دوره از مجلس تنها در ژوئن 1921 کار خود را از سر گرفت يعني زمانيکه قوامالسلطنه نخستوزير شد. بنابراين، در دوره تاريخي مورد بررسي من نه مجلس در کار بود نه مجله مذاکرات مجلس
برخورد آن خانم به کتاب من نيز مانند برخورد دکتر فرهنگ رجايي بسيار عجيب بود. دکتر مونيکا رينگر ابتدا با من تماس گرفت و از کتاب ستايش کرد. ولي بعد، پس از ماهها تأخير، حاضر نشد گزارش مکتوبي در تأييد يا رد کتاب ارائه دهد. من بعداً از طريق مسئولين انتشارات دانشگاه دولتي نيويورک متوجه شدم که وي شفاهاً عليه کتاب من اظهارنظر کرده است. رينگر بهطرز آشکاري ميترسيد اظهارنظر خود را مکتوب کند.
خيلي
روشن است که
هدف فرهنگ
رجايي و
مونيکا رينگر
لاپوشاني
جنايات
بريتانيا و
حمايت از آن
است و
وفادارانه
اين امر را
دنبال ميکنند.
ما
بهطور خيلي
واضحي با
بقايا و
بازماندههاي
شصت سال
حاکميت
استعماري بر
ايران (سالهاي
1919-1979) سروکار
داريم. نکته
ديگري که من
متوجه شدم
اين است که
تأثير و قدرت
آنها در
آمريکا مثل
بريتانيا
نيست. البته، دانشگاههاي
آمريکا و
کانادا پر از
چنين آدمهايي
است. يکي از
مأموريتهاي
آنها
جلوگيري از
انتشار کتابهايي
است که
ديدگاهي
مغاير با
ديدگاه آنها
را بيان ميدارند.
اين سيستمي
است شبيه به
سيستم سانسور
ساواک در اوج
قدرت آن.
خوشبختانه،
زمانيکه
فرهنگ رجايي
و مونيکا
رينگر به اين
حرکات بيمعني
دست ميزدند،
ناشر ديگري
پيدا شد و
علاقه جدّي
خود را به
کتاب من
ابراز داشت و
پس از مطالعه
و بررسي
کتاب، پذيرفت
که آن را در
پائيز 2003 چاپ
کند. به هر
حال، تجربه
اين کتاب
براي من و
ديگران خيلي
هشداردهنده و
افشاگر است.»
شنبه، 4 مرداد 1382/ 26 ژوئيه 2003
|
|
كودتاي سوم اسفند 1299 را ميتوان نقطه عطفي در روابط سياسي ايران و انگليس دانست چرا كه با انقلاب اكتبر 1917، سلسله قاجار از حمايت روسيه محروم شد و هنگام آن رسيده بود كه رقيب ديرينه او، انگليس بدون نياز به تقسيم منابع با رقيب به تدريج حضور گسترده خود را در ايران بيش از پيش تثبيت نمايد. هدف از كودتاي 1299 برندازي احمدشاه نبود بلكه كودتا به مثابه اولين كيش براي مات كردن آخرين شاه قاجار به شمار ميرفت. ژنرال آيرونسايد به رضاخان تأكيد ميكند كه : « اقدام قهرآميزي براي سرنگون كردن شاه خودكامه صورت ندهد و به ديگران هم اجازه و امكان چنان اقدامي را ندهد ... [رضاخان] به من قول داد كه به خواستههاي من عمل كند.» (1)
عمدهترين هدف كودتا عاري كردن احمدشاه از قدرت نظامي قزاق بود. براي عملي شدن اين مقصود ضروري بود كه ابتدا كلنل استاروسلسكي فرمانده نيروهاي قزاق خلع يد شود. ژنرال آيرونسايد ماجراي به دام انداختن كلنل استاروسلسكي را چنين شرح ميدهد :
... او [كلنل استاروسلسكي] به محض اينكه ديد افرادش از دومين تنگه به سلامت عبور كردهاند براي عزيمت به قزوين و تهران با اتومبيل خود به راه افتاد. در اداره پست قزوين توقف كرد و طي تلگرافي به شاه اطلاع داد كه با اتومبيل به زودي به تهران خواهد آمد. بعد در تلگرام مفصل ديگري به افرادش دستور داد در شمال قزوين اردو بزنند. مأموران شنود ما تلگراف او به شاه را مخابره نكردند و در تلگراف دوم هم دست بردند و مقصد افراد قزاق را آق بابا ذكر نمودند... استاروسلسكي در اين ضمن به تهران وارد شد، به حضور شاه رسيد. در آنجا به او گفته شد كه از پست خود بركنار شده و تمامي افسران و نفرات بايد از بريگاد قزاق جدا شده عازم بغداد گردند. او بعد از شنيدن اخراجش به فوريت خود را به نزديكترين شعبه تلگراف رسانيده و طي تلگرافي از قزاقان ميخواهد در آنجا جمع شوند. اين دهكده در نيمه راه قزوين به تهران و در شمال جاده اصلي واقع است. بنا بود در آنجا با فوج قزاق ديدار كند و دستورات بعدي را ابلاغ نمايد. مأموران شنود، طبق معمول در اين تلگراف هم دست بردند و در تلگراف ساختگي به افسران روسي و افسران جزء دستور داده شد در ساختمان حكومتي قزوين به ديدار استاروسلسكي بروند و افراد قزاق در اردوگاه آق بابا بمانند. در نتيجه وقتي استاروسلسكي به آنجا رسيد يك خودرو زره پوش ما، در انتظار او بود تا او را سوار كند و نزد ساير افسران روسي كه در بازداشت ما به سر ميبردند ببرد. (2)
پس از بركناري كلنل استاروسلسكي امور بريگاد قزاق به سرهنگ اسمايس واگذار شد. او يكي از افسران ارشد انگليسي بود كه براي آموزش ارتش جديد ايران ــ كه در قرارداد سر پرسي كاكس پيشبيني شده بود ــ به تهران آمده بود. (3)
در اين گيرودار مجلس شوراي ملي يكي از اعضاي خانواده سلطنتي به نام سردار همايون را به فرماندهي بريگاد قزاق منصوب كرد. سردار همايون در ملاقاتي كه با ژنرال آيرونسايد داشته است صراحتاً ميگويد كه سرباز نيست و علت انتخاب او براي فرماندهي قزاقها « تضمين وفاداري آنان نسبت به شاه بوده است.» (4) اما پيش از اين ژنرال آيرونسايد و سرهنگ اسمايس به منظورعملي كردن كودتا رضاخان را شناسايي كرده بودند. هنوز مدت زمان زيادي از انتصاب سردار همايون نگذشته بود كه سرهنگ اسمايس به توصيه ژنرال آيرونسايد وي را به مرخصي روانه ميدارد تا در غياب او رضاخان به تحكيم موقعيت خود بپردازد و فرماندهي نيروي قزاق را برعهده بگيرد. (5)
با رضاخان گفت وگويي داشتم ــ 12 فوريه 1921 ــ و او را به فرماندهي مطلق قزاقهاي ايراني گماردم. او قويترين فردي است كه تاكنون ديدهام. به او گفتم كه به تدريج از تحت كنتزل من خارج شود و بايد همراه سرهنگ اسمايس مقدمات رويارويي با شورشيان رشت را پس از خروج ستون از منجيل فراهم كند. در حضور اسمايس گفت و شنودي طولاني با رضا داشتم. (6)
با قرار گرفتن رضاخان در رأس نيروي نظامي، اهرم اجرايي كودتا شكل ميگيرد. اما اين جريان بدون حمايت عناصر داخلي و نيروهاي سياسي ميسر نميشد. سيد ضياءالدين طباطبايي يكي از قسمخوردگان كودتا و تنها غيرنظامي اين جمع است كه در تحقق يافتن كودتا نقش شايان توجهي دارد :
ميگويند پنج نفر براي انجام كودتا با يكديگر متحد شده و همقسم شده پشت قرآن را هم مهر كردهاند... اين پنج نفر عبارت بودند از : سيدضياءالدين، رضاخان ميرپنجه، ماژور مسعودخان، سرهنگ احمد آقاخان ــ اميراحمدي ــ و كلنل كاظم خان ــسياح ــ سيد ضياءالدين هم هنگام طرح اعتبارنامهاش در مجلس دوره چهاردهم چنين بيان كرده است : دو روز پيش از كودتا من رفتم به شاهآباد. جلسهاي تشكيل شد در شاهآباد از بنده و آقاي رضاخان ميرپنج و از آقاي احمد آقاخان كه آن وقت سرهنگ بود و از آقاي ماژور مسعودخان و از آقاي كاظم خان. من آنها را ديدم؛ چه ديدم و چه صحبت كرديم و چه تصميم گرفتيم، از اسرار ماست؛ ولي يك خبري را به شما ميگويم و آن اين است كه ما پنج نفر قسم خورديم كه به ايران خدمت كنيم ... (7)
يحيي دولتآبادي، سيدضياءالدين مدير روزنامه رعد و رفقاي كميتهاي او ــ كميته آهن و فولاد يا كميته زرگنده ــ را قوه ايراني سياسي براي اجراي كودتاي سيد ضياءالدين ــ رضاخان ميداند (8) و محمودخان مديرالملك، مسعودخان سرهنگ، منوچهرخان طبيب و ميرزا كريم خان گيلاني را از اعضاي آن معرفي ميكند و معتقد است : « ... كميته زرگنده مركز سياست انگليس است در تهران در قسمتي كه بايد به دست ايرانيان انجام بگيرد.» (9)
شبكه اردشيرجي از سال 1913 به وسيله ميرزا كريم خان رشتي با رضاخان مرتبط شده بود و به نوعي تعليمات سياسي وي را برعهده داشت. (10) اردشير جي درباره نقش سيد ضياءالدين طباطبايي مينويسد : « فقط ميگويم كه آنچه را هم كه سيد ضياءالدين طباطبايي به عهده داشت به خوبي انجام داد و محرك او هم خدمت به ايران بود ولي شايد بيش از آنچه لازم و يا مطلوب بود تظاهر به همگامي با سياست انگليس ميكرد.» (11)
برخلاف عقيده اردشير جي سيد ضياءالدين با پنهانكاري و مخفي داشتن اسرار كودتا نه تنها تظاهر به همگامي با سياستهاي بريتانيا نداشت بلكه به عنوان يك عنصر داخلي سياسي بزرگترين خدمت را در جهت اهداف استعمار انجام داد و اين رضاخان بود كه در حضور حاج ميرزا يحيي دولتآبادي و دكتر مصدق و ديگران به صراحت از حمايت بي دريغ بريتانيا براي عملي ساختن كودتا سخن گفته بود.
سيد ضياءالدين در دفاع از خود و كودتا بارها گفته است كه وقايع از اسرار است و مجبور نيستم درباره آن مطلبي بگويم و بدين طريق مطلبي از اسرار را افشا نكرده است. غافل از اينكه تلگرافات متبادله بين وزير مختار انگليس و وزير خارجه انگليس و نگاهي به يادداشتهاي روزانه آيرونسايد ديگر جاي هيچ گونه شبهه و ابهامي باقي نميگذارد كه كودتا، مارك لندن را داشته است و به طوري كه حاج ميرزا يحيي دولتآبادي در حيات يحيي صريحاً از قول سردار سپه چنين نوشته است كه سردار سپه در حضور مستوفيالممالك، ميرزاحسن مشيرالدوله، دكتر مصدق، تقيزاده، علاء، و دو تن از وزراي دولت يعني مخبرالسلطنه و فروغي اظهار داشته : مثلاً خود مرا انگليسيها روي كار آوردند؛ ولي وقتي روي كار آمدم به وطنم خدمت كردم. همين مطلب را هم دكتر مصدق با كمي اختلاف بدين عبارت گفته است : ... به خاطر دارم كه سردار سپه نخستوزير، در منزل من با حضور مرحومان مشيرالدوله و مستوفيالممالك و حاج ميرزا يحيي دولتآبادي و آقايان مخبرالسلطنه و تقيزاده و علاء اظهار كرد مرا انگليسيها آوردند ولي ندانستند با چه كسي سروكار دارند. (12)
اگرچه ژنرال آيرونسايد خود را معمار كودتاي 1299 ميشناسد (13) اما بديهي است كودتا بدون مساعدت و حمايت نيروهاي داخلي و خاصه كميته زرگنده و اعضاي آن كه همواره با سفارت انگليس مرتبط بودند محقق نميشد. ميرزا كريم خان رشتي كه يكي از مرموزترين اعضاي كميته زرگنده است، صريحاً به نقش واسطهگري خود ميان سفارت انگليس و رضاخان اشاره كرده است. (14)
علاوه بر نقش ژنرال آيرونسايد تأثير اردشير جي بر رضاخان در به ثمر رسيدن كودتا موضوعي است قابل توجه و شايان تأمل. لرد آيرونسايد ــ فرزند ژنرال آيرونسايد ــ در نامهاي به اميراسدالله علم مينويسد :
اميدوارم كه شما و سر شاپور [ريپورتر] چكيدههاي مناسبي از مكاتبات پدرم و پدر سر شاپور را ... جمعآوري كنيد ... حقيقتي كه در اينجا رخ مينمايد، اين است كه يك بار ديگر در تاريخ كهن ايران زمين يك فرد ايراني ميهنپرست قيام كرده است تا ميهن خود را از خطرات حفظ كند. رضاشاه كبير، چنين مردي بود و من به خاطر همكاري پدرم با چنين چهره برجستهاي افتخار ميكنم. (15)
در وراي اين جملات آراسته و عبارتپردازيهاي ميهنپرستانه، لرد آيرونسايد به طور ضمني اهميت نقش و دخالت دولت انگليس را در جريانهاي سياسي ايران يادآور ميشود اما، چنانكه پيش از اين اشاره شد، دخالت استعمار و حضور تجاوزگرانه خارجي بدون دخالت عناصر داخلي و همراهي و همگامي آنها هرگز ميسر نميشد.
كودتا كه با هدف « استقرار ديكتاتوري نظامي» (16) شكل گرفته بود در يكي دو روز همه سرجنبانان را دستگير كرد و به فعاليت همه جرايد، بدون استثنا خاتمه داد :
قرار بود مؤسس كودتا همه جرايد را ببندد و تنها روزنامه ايران را كه مديرش من بودم، باقي بگذارد و ماهي هزار تومان به روزنامه كمك كند... نكتهاي قلبي و احساسي روحي كه شرحش دشوار است مرا از پذيرفتن پيشنهاد دوستانه ايشان [رضاخان] منصرف داشت و بعد از دو سه روز، من هم در شمار اسراي كودتا قرار گرفتم. (17)
بدين ترتيب براي صاحب منصبان انگليسي تقاضاي ده قطعه نشان شيروخورشيد و براي ژنرال آيرونسايد نيز نشان درجه اول شير وخورشيد با حمايل سبز تقاضا ميشود كه دولت به پاس عملي شدن كودتا به آنها اعطا نمايد. (18)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. خاطرات سري آيرونسايد : به انضمام ترجمه متن كامل شاهراه فرماندهي. تهران، مؤسسه پژوهش و مطالعات فرهنگي و مؤسسه خدمات فرهنگي رسا، 1373، ص 219.
2. همان، صص 200-201.
3. همان، ص 202.
4. همان، ص 203.
5. همان، ص 359.
6. همان، ص 365.
7. حسين مكي. تاريخ بيست ساله ايران. تهران، نشر ناشر، 1363. ج 1، صص 214-215.
8. يحيي دولتآبادي. حيات يحيي. تهران، انتشارات عطار و فردوسي، 1362. ج 4، ص 227.
9. همان، ص 151.
10. ظهور و سقوط سلطنت پهلوي : جستارهايي از تاريخ معاصر ايران. تهران، انتشارات اطلاعات، 1370. ج 2، ص 148.
11. همان، ص 149.
12. حسين مكي، جلد اول، ص 157.
13. خاطرات سري آيرونسايد. همان، ص 167.
14. حسين فردوست. ظهور و سقوط سلطنت پهلوي. تهران، انتشارات اطلاعات، 1370. ج 1، ص 83.
15. سند شماره 7، از مجموعه اسناد پهلويها ج 1.
16. خاطرات سري آيرونسايد. همان، ص 360.
17. محمدتقي بهار. تاريخ مختصر احزاب سياسي ايران. تهران، انتشارات اميركبير، 1363. ج 2، صص 19-20.
18. سند شماره 4، از مجموعه اسناد پهلويها ج 1.

1956-1ع
رضاخان
پهلوي نگهبان
سفارت هلند در
ايران در كنار
وزير مختار
هلند

389-1ع
اردشير جي ، از عوامل اصلي انگلستان در كودتاي سوم اسفند

53-8ع
سيد ضياء الدين طباطبايي رئيس الوزراي ايران ، پس از كودتاي 1299

4898-1ع
احمد شاه قاجار به اتفاق رضا خان ميرپنج و جان محمد خان امير علايي
ساقط نمودن قاجارها و آغاز فارس سازی
اولين قدم انگليس برای تحقق اهداف خود در ايران تعويض اوضاع حاکم بر جامعه بود.اين بود که اولين قدم را ميتوان تعويض ذات حکومت و جايگزينی يک حکومت با ارزشهای متفاوت بود و قدم ديگر مزمحل کردن روشنفکران آذربايجانی بود.اين هدف نه با اعمال نظامی بلکه فقط با جريانات فرهنگی و آنهم در دراز مدت ممکن بود
اسناد تاريخی ؛و آرشيو طراحان و مجريان پروژه پايان دادن به سلسله آذری قاجار و تاسيس دولت پهلوی در ايران يعنی وزارت مستعمرات بريتانيا ؛و نيز تشکيلات جاسوسی-اطلاعاتی ام-آی-۶ ؛ خاطرات دست اندرکاران اين امر مانند اردشير رپورتر و غيره همه گويای اين واقعيت است که پايان دادن به حکومت ترکهای آذری در ايران و ساختن دولتی فارس محور از اهداف اوليه اين مراکز بوده
در مطبوعات ساير کشورها نيز اين به اين نيات اشاره شده.مثلا (جليل محمد قولی زاده ؛ <مقصد نه ايميش؟>ژورنال ملانصر الدين-شماره۱-باکو-۱۹۲۶ ) سخن رضا شاه را مينويسد
بيز احمد شاهی اونا گؤره تختدن يئره يئنديرمديک کی؛ شاهليغی يولداش توتموروق
.خئير اوندان اؤتوری يئنديرديک کی؛ قاجارلار تورک نسليندنديلر....احمد شاهی ييخديرماقدان مقصديميز اؤلکه ده جومهوری اوصول ايداره سينی ياراتماق دگيلدی...بلکه قولدور صيفت قاجارلاری پاکو نجيب فارس پهلوی سولاله سی ايله دييشديرمکی دیترجمه فارسی
ما احمد شاه را به اين دليل که سلطنت را دوست نداريم از تخت به زير نکشيديم
...خير.او را از آن جهت ساقط کرديم که قاجارها از نسل ترکند...هدف ما از ساقط کردن آحمد شاه برپا کردن سيستم حکومت جمهوری نبود...هدف جايگزين کردن قاجارهای قلدر صفت با سلسله پاک و نجيب فارس پهروی بوددر شماره سوم روزنامه سلامت چاپ گيلان اين عبارت به شکل زير آمده...مقصد از خلع احمد شاه نه اينکه تبديل اصول اداره نظامی به جمهوريت بود.نه؛نه بالله ؛ بلکه تعويض طائفه قولدور آسای قاجاريان ترک آذری به طاهره و نجيب پهلوی فارس بود
توجه مکنيم که همه طرح ها برای غير فعال کردن عنصر روشنفکر ترک آذربايجان ميباشد...حتی در طی اصلاحات رضاخانی اين فرد در پی نياز شديدی که برای تعويض خط عربی با لاتين ميديد به علت پيشدستی همتای ترک خود يعنی مصطفی کمال آتاترک و آذربايجانيهای شمالی از اين منفعت بزرگ برای شاهنشاهی خود و اهدافش ميگذرد تا به ضعم خود روشنفکران آذربايجانی را از همزبانان خود در آنسوی مرزها به خصوص در استانبول و باکو جدا نگاه دارد
يکی از نظريه پردازان اين امر <م.ع.فروغی> بود يعنی افزودن بر بيگانگی بين گروههای بين گروههای قومی غير فارس کشور با همزبانانشان در آنسوی مرزها.فروغی(ماسون بزرگ که اجدادش از يهوديان بغداد؛تاجران ترياک از هندوستان و از اعضای فراماسونری ايران بودند) اينگونه ميگويد
من از کسانی هستم که خط ايرانی
(عربی) را ناقس و دارای معايبی ميدانم...ما بايد يک مدت عوض شدن خط ترکها(ی ترکيه) و ابقا خط حاليه خودمان را برای مصالح سياسی مغتنم بشماريم و استفاده بکنيم....يعنی اختلاف خطی را که بين ترکهای ترکيه و ترکهای آذربايجان(ايران) حادث ميشود؛ وسيله دور شدن آذربايجانيها(از نظر فکری) از ترکهای ترکيه و مزيد بينويت بين آنها قرار دهيم.ولو اينکه بالمال نصلحت ما هم در اصلاح و يا تغيير خط باشد.(از مکاتيب خصوصی مرحوم فروغی-مجله يغما-۱۳۲۷-شماره۷)منظور اين ايدئلوگ و نخست وزير منتخب رضاخان؛بزرگ معمار رژيم پهلوی از <بينويت> در اين کلام وی توضيح داده شده است:<اول اينکه بايد خورسند و خوشوقت باشيم از اينکه مبتلا به تعهداتی راجع به اقليتهای خودمان نشده ايم و عهدا و قانونا کسی نميتواند به جامعه ملل و يا هيچ مقام ديگر از دولت ايران نسبت به اين موضوع شکايت کند....ارمنی و يهودی و نصرانی(آسوری) چون عددا قلسل اند کمتر محل ملاحظه اند.و ليکن از سه عنصر ترک و کرد و عرب نبايد غافل بود . حاجت به تذکير نيست که مجاورت خوزستان يعنی اراضی عرب نشين ما با عراق و مجاورت کردستان ما با ترکيه و عراق و مجاورت تمام شمال و شمالغربی ما که بسياری از سکنه اش ترکند با ترکيه و قفقاز و ترکستان موجب نگرانی و بلکه مخاطره است...برای متحد الجنس نمودن ايران بهترين کارها نشر معارف فارسی و ايران(بخوان فارس) است...اما آنهم نه به طوری که محسوس شود که ميخواهند آنها را فارس کنند...اقليتهای ما مايه ادبی و معارفی ندارند>(محمد فروغی-يغما - شماره ۷- مهرماه ۱۳۲۹-سال ۳)
التته در اين تهاجم فرهنگی اعراب با اسلام ستيزی و اکراد با ماليدن شيره آريايی خنثی شدند...ولی آذربايجان اين بيدی نبود که با اين بادها بلرزد...ايجاد تئوريهای دروغ که لايق دريافت جايزه از مجموعه سلطنتی بريتانيا شدند و تو هين های مکرر به آذربايجانيها و ... استاندار وقت بارها مردم آذربايجان را ترک خر خوانده بود و آنها را به نداشتن قوه تصميم گيری متهم کرده بود...و خيلی تهاجمات فرهنگی ديگر
محمود افشار از ايدئلوگهای نژاد پرست(خود و خانواده اش هميشه در خدمت انگليس و امريکا بوده اند و از مؤسسين حزب پان ايرانيست بود) در رابطه با جلوگيری از تسهيل امر نگارش و خواندن و نوشتن به زبانهای قومی غير فارس ايران پس از تشريح نظريات خود در مورد عدالت و آزادی چنين ميگويد:<اگر افرادی سخن از عدالت و دموکراسی وبين الملل ميرانند کسانی هستند که يا ديگران را گول ميزنند يا خود گول خورده اند.ايرانيان دارنده چنين عقايدی فريب خوردگان هستند و خارجيان اظهار دهنده چنان عقايد فريب دهندگان...اينها سرودهای استعمار و نغمه های استثمار است که بی گوش خوش باوران خوش ميآيند.چنين بوده چنين هست و چنين خواهد بود......تنها فايده ای که برای تدريس زبان ترکی در در دبستانها و رواج رسمی آن در ادارات ميتوان تصور کرد سهولت برای کودکان و مردم است....زبان ترکی يکی از عناصر مهم مليت بلکه مهمترين آنهاست...اگر مردم آذربايجان توانستند روزنامه های ترکی را با آسانی بخوانند و به ترکی چيز بنويسند و شعر يگويند ديگر چه نيازی به فارسی خواهند داشت؟...به همين ملاحظات نگارنده با آموختن ۵ دقيقه زبان ترکی هم در مدرسه يادانشگاه آذربايجان مخالفم...........ميخواهم آموزش فارسی را اجباری و مجانی و عمومی نمايند و وسايل اين کار را فراهم آورند...برای من ترديدی نيست که بی هيچ زحمت و درد سری برای هيچ کس و مخالفتی از هيچ کجا به مقصود خواهيم رسيد.بی آنکه آذربايجانيها احساس کنند..............> (يگانگی ايرانيان و زبان فارسی؛دکتر محمود افشار؛مجله آينده؛سال ۱۳۰۷؛تهران
اين افشار نظريه گذاشتن جريمه برای کودکان در مدارس آذربايجان و نظريه عقيم پرورش کودکان آذربايجانی در خانواده های فارس مناطق فارس نشين را داده بود که نشان از روشنفکری اين شخص و در عين حال افغان صفت بودن او را دارد...به راستی اين نظريه از يک وحشی ميتواند ارائه شود
مسئله اينجا هست که اين افراد برای مزمحل کردن آذربايجانيها تلاش کرده اند فوق العاده حساب شده عمل کنند ولی نتيجه فارس سازی را ميبينيم...گويا نژاد پرستان به اندازه مغولها نيز عرضه نداشته اند
پس از پيروزی انقلاب و به گند کشيده شدن قوم نژاد پرست پهلوی خوشبختانه قدمهای اساسی در ارکان اوليه نظام برای احقاق حقوق ملل غير فارس برداشته شد...متاسفانه اين اقدامها در اولويت نبودند ولی در هر حال ضمينه کافی برای احقاق حقوق اوليه آذربايجانيها در ايران وجود دارد...مشکل بزرگتر اين است که جامعه هنوز هم از تفاله های پهلويت سم زدايی نشده و کسانی هستند که با نفوذ از احقاق حقوق جلوگيری ميکنند..به طوری که پس از گذشت نيم قرن از تصويب سه اصل از قانون اساسی کشور به طور مستقيم و انحصاری در خصوص حقوق ملل غير فارس اسران تقريبا هيچ تلاش اساسی برای اجرای اين اصول نشده
يکی از شيوه هايی که شوونيست های نژاد پرست برای مقابله با آذربايجانيها انجام ميدهند تلاش برای تجزيه طلب و ضد نظام نشان دادن آذربايجانيهای ايران است و فکر ميکنند که احقاق اين حقوق در اين اعمال خلاصه ميشود ولی بايد در نظر داشت که آذربايجانيها هميشه بر روی منطق راه رفته اند و بر خلاف ساير اقوام ايرانی مانند کردها و اعراب که به اعمال نظامی و غيرا دست زده اند آذربايجانيها هميشه مذاکره را پيش گرفته اند و حتی تندروترين گروههای حرکت ملی آذربايجان نيز فعاليت نظامی نداشته و تماميت ارزی کشور را خواستارند که اين خود افتخاری برای روح بلند آذربايجانيان ايران و مشتی بر دهان شوونيسم است
در آخر عرايض اجازه بدهيد تعدادی از حقوق اوليه آذربايجانيها را که خواستار احقاق آنها هستند بيان کنم
۱
)بايد در كل دانشگاههاي كشور زبان تركي آذربايجاني(تاكيد ميكنم تركي آذربايجاني و مثلا كلاسهاي ۲۰ نفره گويش استانبولي به علت بعضي تعاملات ميان ايران و تركيه جزو حقوق آذربايجانيها جا زده نشود)از کورسهای رسمی شود۲
)بايد در ايران حد اقل در مناطق آذربايجاني نشين با سرمايه دولت شبكه هاي تلوزيوني حد اقل متناسب با مقدار كانالهاي فارسي و بدون محدوديت زماني( و نه اينكه مثلا اينكه ۸۰ درصد برنامه ها فارسي و ۲۰ درصد تركي!!!) راه اندازي شود...۳
)نشريات بدون محدوديت تيتراژ و باز هم با همان شرايط مشابه تلوزيون به حيات ادامه دهند۴
)بنياد آذربايجان شناسي و البته نه با مديريت افرادی چون محمود افشار و ... بلكه توسط افراد واقعا دلسوز كه مورد تاييد دانشگاهيان و روشنفكران آذربايجاني باشد تاسيس شود۵
)فرهنگستان زبان و ادبيات تركي آذربايجاني تاسيس شود زيرا براي شهري مثل تبريز كه مهمترين شهر منطقه آذربايجان است برازنده نيست كه چشم انتظار مصوبات اين و آن باشد۶
)با تمامي كارگردانان و هنر پيشگان و دلقكهاي وطن فروش كه پول را در ضايع كردن حقوق ساير ملل ميبينند به صورت علني محاكمه شوند۷
)از همه مهمتر به اصول پانزدهم و هفدهم و نوزدهم و نودويكم قانون اساسي كشور مبني تدريس زبان و ادبيات تركي آذربايجاني در منطقه آذربايجان(و البته ساير مناطق هم اين حق را دارند) عمل شود۸
)به نشريات ترکی تسحيلات چاپ و کاغذ و ... داده شودو
...و...و...اين بود قسمتی از دردهای آذربايجانيهای ايران
در اين نوشته از مقاله جناب آقای حميد دباغی در مجله وارليق زمستان ۱۳۸۲ نيز استفاده شده
نويسنده: آتيلا کوراوغلو
|
fredag, januari 12, 2007 : تاريخ آخرين ويرايش
کليه حقوق مندرجات اين صفحه براي عبدالله شهبازي محفوظ است.
استفاده از مقالات با ذکر ماخذ مجاز است . چاپ مقالات به صورت کتاب ممنوع است.
رضا
براهني
:
ستم
ملي
توگوش
ميدادي
اما
مرا نميديدي
فروغ
فرخزاد
امروز
بيش از هر زمان
ديگر اين
حقيقت تاريخي
براي مردماني
كه در ايران
زندگي ميكنند
مثل روز روشن
شده است كه راه
پيمايي
طولاني و
اساسي مردم
ايران به سوي
دموكراسي از
بزرگراه
پرالتهابِ
تلاش براي كسب
حقوق مساوي
براي همه مليت
ها و اقوام
مختلف ايراني
ميگذرد. در
جهان امروز،
كثرت فرهنگي،
تفاوت فرهنگي
و قومي، و حضور
صاحبان و
دارندگان اين
كثرت و فرهنگ
در چارچوب يك
كشور و اجتناب
از يك دست كردن
و شبيه سازيِ
اجباري مردم
به يكديگر،
نشانه هاي
اصلي
دموكراسي
هستند. كشور ما
خوشبختانه در
جهان امروزين
بسيار متفاوت
با جهان هاي
گذشته، از
موهبت بزرگ
تنوع
برخوردار است.
از آن بالاتر،
در مقطع تكوين
لحظات كنوني
تاريخ ما،
آگاهي جمعي در
ميان مليت ها و
اقوام ستمزده
در سراسر كشور
چنان اعتلاي
حيرت انگيزي
پيدا كرده است
كه جملگي يك
صدا فرياد
ميزنند كه ما
تساوي حقوقي
از لحاظ حفظ و
اشاعه هويت
خود و اداره
مناطق خود را
در چارچوب
كشور خود و
مرزهاي خود
ميخواهيم و ما
نميتوانيم
اولويت و
برتري و اشاعه
ي يك زبان را
به قيمت عقب
ماندن
زبانها،
فرهنگ ها و
هنرهاي خود
بپذيريم. تنها
يك راه باقي
است: تساوي
براي همه مليت
هاي ستمزده
ايران، با
كساني كه بر
زبان و فرهنگ
فارسي زاده مي
شوند. به زعم
ما اين تساوي
به سود زبان و
ادبيات و
فرهنگ فارسي
نيز خواهد بود.
به زعم ما،
تساوي ترك ها،
كردها، تركمن
ها، عرب ها،
بلوچ ها با
فارسي زبان
ها، كه امروز
به صور مختلف
در ايران مطرح
ميشود، امري
است حياتي
براي حفظ
تماميت ارضي
كشور. اگر
دموكراسي،
آزادي، تساوي
حقوقي و
فرهنگي، از
اين مليت ها
دريغ شود، لعن
و نفرين تجزيه
ايران و
نابودي
تماميت ارضي
آن، دنباله
نام هر كسي كه
اين دريغ كردن
را بر مردم
ايران تحميل
كند، كشيده
خواهد شد، و تا
پايان تاريخ
هم كشيده
خواهد شد.
جهان
امروز رو به
سوي تحولي
دارد كه همه
تحولات گذشته
به رغم ارزش
هاي اجتماعي،
فرهنگي،
تاريخي، علمي
و فني كه داشته
اند، در برابر
عظمت آن رنگ
خواهند باخت.
انسان در
برابر كشف
كامل دروني
خود، هم در
ساحات علمي و
فرهنگي قرار
دارد و هم در
برابر كشف
بيرون تا حد
سير و سلوك بي
محاباي
سماوات و
بيكرانه هاي
جهان. چگونه
ممكن است چنين
انساني آنقدر
عقب مانده
باشد كه بگويد
زبان مادري من
آسماني است،
مقدس است و
زبانهاي ديگر
فاقد اين
ويژگي ها
هستند و كساني
كه بر زبانهاي
ديگر زاده
ميشوند بايد
زبان مرا ياد
بگيرند و
فرهنگ مرا
داشته باشند و
هويت مرا
داشته باشند.
فارسي زباني
است زيبا، كسي
منكر اين
زيبايي نيست.
اما زبان هر
كسي براي او
زيبا است.
بعلاوه، چرا
زبانهاي ديگر
فرصت بزرگ شدن
و زيبا شدن
نداشته
باشند؟ چه چيز
توي جيب مردم
زاده بر زبان
فارسي ميرود
كه ديگران ــ
آنهايي كه بر
زبانهاي ديگر
زاده شده اند،
زبان ها و
فرهنگ هاي خود
را نياموزند و
به اعتلاي
آنها نكوشند؟
اگر اين اتهام
به كوشندگان
راه احراز
هويت قومي و
فرهنگي
مساوي،
احيانا وارد
باشد كه ممكن
است فردا
تركان و كردان
و اعراب و
تركمن ها و
بلوچ هاي
كشورهاي ديگر
دست تعدي به
سوي ايران
دراز كنند،
اين اتهام به
طريق اولي
درباره دولت
امروز ايران
هم صادق خواهد
بود كه فردا
ممكن است به
اطراف بحرخزر
لشگركشي كند و
اين مناطق را
كه زماني ازآن
ايران بودند
از آن خود سازد
و يا بخشي از
افغانستان را
به بهانه
داشتن هويت
مشترك با
فارسي زبان
هاي ايران و به
بهانه ي احياي
خراسان بزرگ
به تصرف خود
درآورد. آيا
شما جرات
لشگركشي به
آذربايجان
شمالي و
افغانستان را
داريد تا آنها
كه كشورهاي
كوچكتري
هستند جرات
لشگركشي به
ايران را
داشته باشند؟
علاوه بر اين
حدود و ثغور
فرهنگها كه
نبايد ديوار
آهنين باشند؟
عرب زبان
ايراني در
كنار فارسي
عربي هم حرف
زده، ترك زبان
آذربايجاني
كه بيش از نيمي
از جمعيت
تهران را هم
تشكيل ميدهد،
هميشه در كنار
فارسي تركي هم
حرف زده. اين
نكته در مورد
تركها، تركمن
ها و بلوچ ها
هم صادق است.
چرا ما از تجدد
ميترسيم؟
ايران به
آساني، بدون
خونريزي و
زحمت و صرف
هزينه هاي
تاريخي سنگين
ميتواند به
سيستم فدرالي
تن در دهد. در
ايران امروز،
به استثناي
فارس ها،
صاحبان بقيه
زبانها، در
چارچوب
زبانهاي
ايران بالقوه
دو زبانه اند.
روي هم ترك ها
هم تركي حرف
ميزنند و هم
فارسي. كردها
هم كردي حرف
ميزنند هم
فارسي، عربها
هم عربي حرف
ميزنند هم
فارسي. بلوچ ها
و تركمن ها هم
زبانهاي خود
را حرف ميزنند
و هم فارسي را،
و تنها در
مناطق مسكوني
خود هميشه
زبان مادري را
حرف ميزنند.
اما كساني كه
بر زبان فارسي
زاده شده اند
چنان مقام
شامخي براي
خود قائل شده
اند كه حاضر
نيستند يكي از
زبانهاي مليت
هاي غير فارسي
زبان را ياد
بگيرند. غرور
فارسي زبان
بودن آنان را
از تكلم به يكي
از زبانهاي 67
درصد مردم
ايران محروم
كرده است. همه
قبول دارند از
سازمان ملل
حتي تا ارتش
جمهوري
اسلامي ايران
ـ طبق آمار
خودشان ـ كه
زبان فارسي،
زبان همه مردم
ايران نيست،
بلكه زبان يك
سوم كل جمعيت
ايران است.
ايران فقط
متعلق به
فارسي زبانها
نيست. حتي
تهران هم
متعلق به همه
فارسي زبانان
نيست. تهران
بزرگترين شهر
آذري گوي جهان
است و نيز
بزرگترين شهر
فارسي گوي
جهان. چرا اين
شهر را دو
زبانه اعلام
نميكنيد ــ
رسما ــ و از
هر لحاظ ــ هم
از لحاظ رسانه
هاي دولتي و
ملي، هم از
لحاظ سازمان
هاي دولتي و
ملي، و هم از
لحاظ تعليمات
زبانها و
فرهنگ ها در
سازمانهاي
دولتي و ملي؟
وقتي كه
واقعيت غير از
اين نيست طبق
آمار و ارقام
سازمانهاي
جهاني و
تحقيقات خود
ايراني ها در
داخل كشور و در
زير همان لواي
جمهوري
اسلامي، شما و
تمام مردمي كه
در داخل و خارج
كشور نشسته
ايد، چه عنادي
با واقعيت
داريد كه در
كنار هم، با
مشورت هم، يك
شهر بزرگ مثل
تهران را و يك
كشور بزرگ مثل
ايران را از
لحاظ فرهنگي و
مدني به
واقعيت نزديك
نميكنيد؟ كي
چشمتان را
براي ديدن
واقعيت باز
ميكنيد؟
همينطور
مبهوت نگاه
ميكنيد، ولي
آيا واقعا
چيزي را هم
ميبينيد؟
آخر
با چه وجداني
شما ميپذيريد
كه در طول صد
سال گذشته بخش
اعظم سرمايه
كشور را از
دولت سر
سرزمين
خوزستان به
دست آورده
باشيد، ولي
مردمان اصلي
آن سرزمين،
يعني اعراب
بومي ايراني
را در بدترين
فلاكت ها
نگهداشته
باشيد؟ يك بار
در تاراج زمين
هايشان به دست
چپاولگران
نفت كه اعراب
ايران همه
چيزشان را از
دست دادند، و
بار ديگر در
جنگ با عراق
خانه و
زندگيشان بر
سرشان خراب شد
و آنها در كنار
تركها و ساير
مليت هاي
ايران
چه دفاع
جانانه اي از
آن خاك كردند.
آنها با
همزبانان خود
در آن سوي
مرزها
جنگيدند تا
ثروتمندترين
نقطه ايران به
دست خارجي
نيفتد. شما در
حق آنها چه
كرده ايد؟ به
خاك سياهشان
نشانده ايد. و
در اين غوغاي
اخير كه به راه
انداخته ايد،
عده اي را كشته
ايد و عده اي
را به اسارت
برده ايد و
مردم فقير و از
خود گذشته و
عاشق خوزستان
را در برابر
سرنيزه نهاده
ايد. چرا؟ به
چه حقي؟ چرا
يوسف عزيزي
بني طرف، يك
نويسنده
آزاديخواه را
كه به دو زبان
به قول شما
مقدس، يعني
عربي و فارسي،
صدها بلكه
هزاران صفحه
مقاله، شعر،
قصه و ترجمه
دارد و بارها
تاكيد كرده
است كه راه حل
نهايي مشكل
مليت هاي
ايران، فقط
احترام به
حقوق مساوي
همه مليت
هاست، گرفته
ايد؟ به صراحت
ميگويم كه دود
اين گرفتاري
او در چشم شما
خواهد رفت. من
اگر جاي شما
بودم از او و
خانواده اش و
همه اعراب
خوزستان عذر
ميخواستم و او
را آزاد
ميكردم. شما به
چه حقي ماهها و
ماهها
انصافعلي
هدايت را در
زندان تبريز
نگهداشته
ايد؟ به دليل
ترك بودن؟ به
دليل اينكه با
احساس غرور
ميگويد من يك
ترك ايراني
هستم و
ميخواهد شما
حق بچه ها و
همسر او، يعني
مادر بچه هاي
او را رعايت
كنيد و اين حق
يعني حق تحصيل
و رشد براي بچه
ها در محيط آن
زبان، در
مدرسه، در
دانشگاه، در
كارخانه، در
اداره، هم به
صورت مكتوب و
هم به صورت
شفاهي؟ گيرم
مردم ايران تا
سالها
نتوانند شما
را از كار
بركنار كنند،
بسيار خوب شما
چرا
نميخواهيد به
جاي دوزخ بر
واقعيت حاكم
باشيد؟ اين
لجبازي شما با
حقيقت چه معني
دارد؟ اگر از
سخن گفتن از
جهان جديد و
متمدن نفرت
داريد، چرا به
امر خدايتان
عمل نميكنيد
كه با
پيامبرانش به
زبان آنان سخن
ميگويد و از
آنها هم
ميخواهد كه به
زبان مردم با
آنها سخن
بگويند.
كداميك از
مصالح واقعي و
خيالي امروز
بالاتر از
واقعيت و
مصلحت احراز
تساوي حقوقي
براي همه
مردمان ايران
است؟ آزادي
انديشه و
بيان، گيرم بي
هيچ حصر و
استثنا كه ما
به خاطر آن
بهترين
فرزندان خود
را قرباني
كرده ايم ــ در
كشور
كثيرالملله
اي مثل ايران،
بدون آزادي
زبانها و
فرهنگ هاي همه
مردم ايران،
به راستي قابل
حصول است؟
انديشه و
بيان، بدون
آزادي زبانها
چه معنايي
دارد؟ زبان
مادري هر كسي
براي او ارزش
دارد، بويژه
وقتي كه
ميليون ها نفر
در يك منطقه
زبانشان يكي
باشد. محسنات
چند زبانگي يك
كشور را چرا در
نتيجه سعايت
موذيانه چند
پان ــ
ايرانيست عقب
مانده و
نژادپرست كه
مدام ــ بي
آنكه از هم
ميهنان ترك و
عرب خود خجالت
بكشند ــ هزار
تهمت بيجا به
آنها ميزنند،
ناديده
ميگيريد، در
سايه تحريكات
آنها قلاده به
گردن
مرزداران
تاريخي
كشورتان
مياندازيد، و
فقط براي خنك
كردن دل چند
نژاد پرست
ياوه گو، كشور
را به زندان
مليت هاي
ستمزده تبديل
ميكنيد؟
بارها
گفته ايم، و
ديگران نيز به
كرات و مرات
گفته اند: در
ايران سه مشكل
داريم. 1) مشكل
مليت ها و
روابط آنها با
يكديگر؛ 2)
مشكل زنان و
روابط آنها با
مردان؛ 3) مشكل
كار و سرمايه.
تا موقعي كه
مليت هاي
ايران با هم از
هر لحاظ مساوي
شناخته نشده
اند، تا موقعي
كه زنان حقوق
مساوي با
مردان به دست
نياورده اند و
ظلم تاريخي
رفته بر آنان
در سراسر
تاريخ ايران
جبران نشده
است و تا موقعي
كه رابطه كار و
سرمايه بر اصل
مساوات سامان
نگرفته است،
مشكلات
اجتماعي كشور
بزرگي مثل
ايران حل
نخواهد شد.
مشكل اول از
ساختار
جغرافياي
تاريخي ايران
سرچشمه
ميگيرد و گرچه
اين مشكل
شباهتهايي با
مشكل مشابه در
بعضي از
كشورهاي ديگر
جهان دارد،
اما به اين
صورت كه در
تاريخ و سابقه
تاريخي وجود
داشته، ضمن
اشتراك با
كشورهاي
مشابه، خاص
ايران است.
امروز در دنيا
به ندرت اتفاق
ميافتد كه
زبان و فرهنگ
يك سوم جمعيت
يك كشور بر همه
ي مردمان آن
كشور تحميل
شود و ساير
مردمان آن
كشور اين
تحميل را تحمل
كنند. در صورتي
كه اين تحميل
از بين نرود،
ديگر فقط يك
نظام نيست كه
از هم خواهد
پاشيد، بلكه
يك كشور از هم
خواهد پاشيد.
ارتباط زنان
با مردان و
ارتباط
سرمايه و كار،
كه علاوه بر
ساختارهاي
حاكم بر روابط
زنان و مردان،
بي شك متاثر از
مسئله ملي نيز
هست و موثر بر
آن، در صورت حل
نشدن ممكن است
به از هم
پاشيدن كشور
به دليل مسئله
ملي شتاب
بيشتري بدهند.
اما تاخير در
حل مسئله
رابطه مليت
هاي ايران با
يكديگر، و
ارتباطات
فرهنگي و قومي
آنان، وجود
ايران را به
عنوان يك كشور
به مخاطره
حتمي خواهد
انداخت.
قانوني كه در
برابر مردم و
ساختار و
تركيب يك
مردم، و
مجموعه اي از
مردمان
مسئوليت نشان
ندهد، و تركيب
ملي را به خود
راه ندهد و از
تساوي حقوقي
تمام مردمان
ايران دفاع
نكند ــ يعني
قانوني كه
تساوي كامل
مليت هاي
ايران را به
رسميت
نشناسد، بي شك
براي مردم
رسميت ندارد.
مردم از
قانوني تبعيت
ميكنند كه از
واقعيت
كشورشان
سرچشمه گرفته
باشد و در اين
قضيه دين هم
مدخليت ندارد.
يهوديان و
ارامنه ايران
زبان شان را
حفظ كرده اند،
و هم كشورهايي
كه از نتيجه
جدا شدن از
ايران مستقل
شده اند
مسلمان مانده
اند. دين مسئله
امروزي و
ديروزي نيست
كه حمايت از آن
را شما از
آسمان نازل
كرده باشيد.
حقوق مساوي
مليت هاي
ايران نه دين
آنان را از
دستشان
ميگيرد، و نه
دين از دست
رفته را به دست
آنان
برميگرداند.
يك نكته روشن
است: حكومت شاه
اجازه رشد
روشنفكري را
فقط به يك زبان
داد، و از اين
نظر كرد و ترك
و عرب و تركمن
و بلوچ، بايد
اول فارس
ميشدند و بعد
مطلب
مينوشتند و آن
مطلب به دست
مردم خود آن
روشنفكر
نميرسيد. به
دليل اينكه
تعليمات
عمومي، از
لحظه ي ورود به
ايران، از
همان ابتدا،
به استثناي
يكي دو مورد،
براي همه به
زبان فارسي
بود، و بعد به
زبان خارجي.
روحانيت
هميشه با مردم
به زبان خود
مردم هر منطقه
روبرو شده بود.
سلطنت پهلوي
با قدغن كردن
زبانهاي غير
فارسي، هم به
مليت هاي
ايران خيانت
كرد، و هم دست
روحانيت را
باز گذاشت تا
زمينه سقوط
سلطنت را از
طريق تبليغ به
زبان خود هر
منطقه فراهم
آورد. مبارزه
عليه سلطنت در
خارج از كشور،
چندان ربطي به
زبانهاي كشور
نداشت. به دليل
اينكه اين
مبارزه در
خارج از كشور
به زبانهاي
انگليسي و
فرانسه و
آلماني شكل
گرفت و آبروي
سلطنت را در
خارج از كشور
برد و حاميان
آن را منزوي و
از صحنه خارج
كرد. درك اين
وضعيت براي
موقعيت فعلي
ضروري است. زن
ترك، كرد،
عرب، بلوچ و
تركمن ستمزده
مضاعف است. به
دليل اينكه
نميتواند
فرزند خود را
به زبان خود
تربيت كند و در
تحصيل او به
صورت جدي يار و
ياور باشد،
چرا كه زبان
تحصيل، زبان
رابطه ي مادر و
بچه نيست؛
زبان، زبان او
نيست.
آذربايجاني و
كرد و تركمن و
عرب و بلوچ را
ستم مضاعف رنج
ميدهد. و اين
ويژگي اغلب
كشورهاي
منطقه است. در
عراق و
افغانستان
اين مسائل از
طريق زور و
ورود يك نفر
نطربوق غربي
به منطقه حل
شده است. به
زعم ما ايران
نه عراق است و
نه
افغانستان، و
تازه معلوم
نيست ده سال
ديگر بر سر اين
دو كشور چه
خواهد آمد.
تجربه عراق و
افسردگي
رواني مردم
آمريكا به
دليل فريبي كه
از حاكميت خود
خورده اند،
روحيه باختگي
دولت آمريكا،
و حتي
سردمداران
جنگخواه آن
سيستم، به آن
دولت اجازه
لشگركشي به
ايران را
نخواهد داد.
علاوه بر اين،
بزرگترين
مليت ايران از
نظر تعداد
جمعيت، يعني
آذربايجاني
ها، به دليل
ستمي كه در
دوران هر
دوشاه پهلوي
متحمل شدند،
كه عواقب آن بر
سراسر دوران
جمهوري
اسلامي نيز
تسري يافت، به
همان صورت كه
در خوزستان
عليه شريك
سابق آمريكا و
خصم بعدي آن
صدام، و
آمريكا
جنگيدند، چه
بسا كه اين بار
نيز بجنگند.
اينكه چه كسي
فردا رئيس
جمهور ميشود،
چه كسي رئيس
مجلس، چه كسي
وزير فلان
وزارتخانه،
از نظر ما،
مسئله ما نيست.
مسئله ايران
عميقتر از اين
مسائل است. با
آمدن و رفتن يك
حلقه، حتي با
حذف ولايت
فقيه و اين نوع
تمهيدات
مسئله حل شدني
نيست، حتي با
جدا كردن دين
از دولت هم
مسئله قابل حل
نيست. اينها
معلول هاي
مسائل هستند،
و تا موقعي كه
علت ها از بين
نرود،
معلولها در
صورت حذف موقت
هم نهايتا به
صورتي بروز
خواهند كرد. از
چهار رئيس
جمهور، كه يكي
از آنها ريشه
آذربايجاني
داشت، يكي
ديگر نيمه ترك
و غيرفارس
بود، و همه شان
هم دهانشان پر
عربي بود، نه
اعراب طرفي
بستند، نه
تركها و نه
مليتهاي ديگر.
هر شخص ديگري
از اين رقم، و
يا اقمار
ديگري كه خود
را داوطلب
خدمت ميكند،
بر سر كار
بيايد بيشتر
به منزله ي
مسكن براي
بيمار سرطاني
خواهد بود. فقط
يك معالجه
وجود دارد:
دمكراسي. و شكل
دهنده به
دمكراسي از
همان بزرگراه
حل مسئله مليت
هاي ستمزده
ايران ميگذرد.
به ضرس قاطع
ميگويم كه هر
حركتي كه حل
اين مسئله را
بر ناصيه
برنامه ي خود
قرار بدهد در
ميان مليتهاي
ستمزده
ايران، بويژه
سي و هفت درصد
جمعيت كشور كه
آذربايجاني
هستند،
خريدار
نخواهد يافت.
ايران
از طريق
مبارزه
كارگران براي
كسب حقوق
بهترــ
مبارزه اي كه
به نظر ما برحق
است، و ما از
همه آن
مبارزات
حمايت
ميكنيم،
تجزيه نخواهد
شد. ايران از
طريق مبارزه
درخشان زنان
براي كسب حقوق
مساوي با
مردان كه ما از
آن هميشه دفاع
كرده ايم و تا
پايان عمر هم
دفاع خواهيم
كرد ــ تجزيه
نخواهد شد.
اينها ممكن
است دلايل
مكمل تجزيه
پذيري باشند،
اما دلايل
اصلي نيستند.
ايران موقعي
تجزيه خواهد
شد كه شما
تركيب ملي
ايران را
ناديده
بگيريد و براي
هر اقدامي كه
مليت هاي
ستمزده در راه
احقاق خود
ميكنند،
دلايل بيهوده
و بي مصرف، و
به نرخ روز، و
به همين دليل
دستمالي شده،
تحويل مردم
بدهيد و پشت سر
هم بنويسيد كه
تحريكات
خارجي بود و يك
عده متجاسر از
آنور مرز
آمدند. و بعد
همان پان ــ
ايرانيسم
مضحكه را در
كشور بزرگي كه
اگر دست روي
دست بگذاريد،
مثل كوه يخي كه
در برابر
آفتاب
استوايي قرار
گرفته باشد،
قطعه قطعه
خواهد شد، به
وسيله ابيات
عق آور ضد عرب
و ترك تحويل
مردم بدهيد.
اين حرفهاي
مفت كه
فمينيسم از
اعماق تاريخ
آريايي
برخاسته، يا
هزاران سال
كشور آزاد
داشته ايم، و
اين قبيل
حرفهاي مفت تر
باستانگرايي،
و گنده ــ
الگوگرايي
قهقرايي كه
نشخوار سايت
هاي راسيستي و
فاشيستي و
تلويزيون هاي
بدريخت است، و
اين همه فحش و
بد و بيراه كه
به همه آدمهاي
مخالف با حمله
به ايران داده
ميشود، و اين
همه ياوه بافي
تلفني،
هيچكدام اصل
قضيه را عوض
نميكند كه در
آن كشور طبق
آمار، فقط سي و
سه درصد جمعيت
را مادراني
زاييده اند كه
با كودكانشان
زبان فارسي
حرف زده اند.
حذف واقعيت با
سه ميليون
شعار دقيقا به
اين دليل
غيرممكن است
كه 67 درصد
جمعيت ايران
ميگويند: ما
ميخواهيم به
زبان مادران
خودمان تحصيل
كنيم. تحصيل ما
به شما چه ربطي
دارد؟
ميلياردها
دروغ اگر
واقعيت را عوض
ميكرد، الان
به جاي اين
فجايع در عراق
دوجين دوجين
بهشت سبز شده
بود. صدام احمق
بود، فاسد
بود،
پدرسوخته
بود، ولي يك
بار، و شايد
استثنائا ــ
بگوييد حالا
از ترس
آمريكا، از
ترس حمله ــ
راست ميگفت.
بعد معلوم شد
آن كسي كه
ميگفت صدام
دروغ ميگويد،
خودش دروغ
ميگفت و
ميدانست كه
دروغ ميگويد. و
حالا همه مردم
دنيا هم
ميدانند كه به
بهانه يك دروغ
يك كشور را با
خاك يكسان
كرده اند و با
كبريت جنگ
قديمي ترين
جاهاي جهان را
سوزانده و
خاكستر كرده
اند و خاكسترش
را بر سر ادوار
تاريخي قديمي
ترين تمدن
جهان آوار
كرده اند و اسم
اين را تجدد و
فرهنگ و
دموكراسي
گذاشته اند و
تنها همين
مانده كه از
صدام بخواهند
بيايد حكومت
را به دست
بگيرد و غائله
را بخواباند.
چرا كه آنهايي
كه بايد سير
ميشدند تا حدي
سير شده اند،
گر چه سرمايه
جهاني سيري
پذيري ندارد. و
جالب اينكه به
رغم اين
فجايع،
هيچكدام از
همسايه ها
جرات نكرده
اند، يك وجب به
خاك همان عراق
سابق صدام
حسين ملعون
دست درازي
كنند. و آنوقت
پان ــ
ايرانيست هاي
لائيك و
نالائيك ــ و
هر دو نالايق
ــ ميگويند
دخترهاي
آذربايجان را
به مردهاي
فارس بدهيد تا
بچه ها فارسي
حرف بزنند، و
نمي دانند كه
بچه زبان مادر
را ياد ميگيرد
نه زبان پدر را
و حكومتي كه
دست به چنين
قوادي اي بزند
فقط لايق ريش
همان خود
حضرات خواهد
بود ، كه
پرونده اش از
زمان محمود
افشار و دكتر
شيخ الاسلامي
و ديگران تا
امروز مفتوح
مانده است.
فارسهاي
ساكت محترم
امروز بدانند
كه در برابر
تاريخ شرمنده
خواهند شد
همانطور كه
بسياري از
روشنفكران
مسيحي زمان
هيتلري، وقتي
كه آن شقاوتها
بر يهود رفت،
از خجالت در
برابر تاريخ
آب شدند. امروز
سكوت درباره
كشتار در
اهواز و
زنداني شدن
آدمها به خاطر
آزادي زبان و
فرهنگ و صبغه
هاي قومي خود،
و سكوت در
مسئله زنداني
شدن يوسف
عزيزي بني
طرف، و يا سكوت
درباره كتكي
كه هر از چند
گاه در
خيابانهاي
شهرهاي
آذربايجان
مردم ميخورند
و سكوت درباره
زنداني شجاع و
آزادي خواهي
مثل انصافعلي
هدايت، كمتر
از سكوت آن
روشنفكران
مسيحي در زمان
هيتلر نيست و
دود اين سكوت
در چشم همه ما
بي بصيرتان
خواهد رفت.
سراين قضايا
ما نوحه
سرنميدهيم.
اصل قضيه را به
صراحت
ميگوييم: هزار
سال تركها بر
ايران سلطنت
كردند و هزار
سال ادبيات
فارسي مستمرا
توليد شد. من
شاگرد و
نويسنده آن
ادبياتم. و
صفحاتي بر
صفحات آن
افزوده اما
جهان عوض شده
است. هوش
امروزي من
معاصر هوش
جهاني در حوزه
كارم نباشد،
فقط به درد لاي
جرز ميخورم.
صدايم به اين
دليل بلند
است كه حرف حق
را به زبان شما
ميگويم كه
زبان مادري
مرا بريده ايد.
دو پهلوي هر دو
تركي را قدغن
كردند. طرف
اجازه نداد
شعرهاي تركي
زنش كه مادر
محمدرضا شاه
بود چاپ شود.
شهريار
ميناليد كه
چرا
نميگذاريد
ديوان تركي من
چاپ شود. ساعدي
را مدام تعقيب
ميكردند كه
اين مرد در كوه
و كمر و
كوهپايه
آذربايجان
دنبال چه
ميگردد! و يا
مرا در يازده
سالگي در
مدرسه مجبور
كردند كه تركي
زبان مادري را
از روي
روزنامه
مدرسه بليسم. و
تازه اين
پدران ما
بودند كه براي
يك مملكت
انقلاب
مشروطيت
آوردند. اصل
قضيه را به
صراحت ميگويم:
فارسها بايد
خواستار حقوق
مساوي براي
مليت هاي
ستمزده ايران
شوند. فحش و بد
و بيراه گفتن
به ترك و عرب و
كرد و تركمن را
رها كنند. آن
كشور فقط با
تساوي حقوق
مليت ها به
صورت يك كشور
باقي ميماند.
البته مليت
هاي ستمزده
منتظر بيداري
فارسها
نخواهند ماند
و تعداد عظيمي
از فارس هاي
هوشمند هم در
كنار آنها
هستند. ولي مگر
شما در دنياي
به اصطلاح
متمدن و متجدد
زندگي
نميكنيد. مگر
شما اينهمه
كتاب كه در
ايران درباره
چند رگگي، چند
صدايي بودن،
چند مليتي
بودن،
كثيرالملله
بودن ترجمه
ميشود،
نميخوانيد؟
خوب براي چه
خود را متمدن
ميدانيد، اگر
حاضر نيستيد
به ابتدايي
ترين شرايط
تمدن عمل كنيد.
چرا اعلاميه
جهاني حقوق
بشر را به
رسميت
نميشناسيد.
ايران زندان
مليت هاي
ستمزده است. خب!
وظيفه شما به
عنوان يك
انسان چيست؟
دست روي دست
گذاشتن، تا
كشورتان را
قطعه قطعه
كنند. زدن توي
سر عرب و ترك و
كرد و ديگران
تا دل پان ــ
ايرانيست
اسلامي و
غيراسلامي
خنك شود و يا
دولت قدر
قدرتي امروز
اين يكي را
بگيرد، فردا
آن ديگري را
بگيرد، به جاي
آنكه سرمايه
مضاعف در
اختيار
اعراب،
كردها، تركمن
ها، ترك ها و
بلوچ ها
بگذارد و
جبران خسران
تاريخي آنها
را بكند؟ خب!
شما را در راه
خدمت به
كشورتان ديگر
با چه انگيزه
اي به خدمت
دعوت كنيم؟
رضا
براهني

احمدشاه
کسی بود که زير
بار امضاء
قرارداد ١٩١٩
نرفته بود.
او حاضر نشد
برای باقی
ماندن در مقام
پادشاهی دست
به عملی بزند و
با دشمنان ملت
و عوامل خارجی
وارد سازش و
همکاری گردد؛
او به ويژه بعد
از کودتا بر
اصول مشروطيت
و استقلال
اصرار ورزيد
از
رضاخان تا
رضاشاه
فرهنگ قاسمی
جمعه ٢٩ مهر
١٣٨٤
مقدمه
سلطنتطلبان
با تاريک
انديشی خود
هنوز کوشش
دارند
پادشاهی را در
ايران بنا
نهند. بملت
شریف ایران
بايد یاداور
شد که رضاخان
چگونه به قدرت
رسيد. محمد رضا
پهلوی چگونه
صحنه را برای
به قدرت رسیدن
جمهوری
اسلامی آماده
کرد و به هنگام
خطر از ايران
بيرون رفت و
ايران را به يک
گروه واپسگرا
تحويل داد.
رضاخان اصولا
طرحی برای
جامعه نوين
ايرانی در
سرنداشت
مدعيان
امروزين اين
فرضيه بیاساس
چون ميدان
ديالوگ
سازنده و آرام
را خالی میبيننید
این سو و آن سو
به شعار
پراکنیهای
خالی از
حقيقيت میپرازند
که هيچیک با
واقعيات
تاريخی ايران
سازگاری
ندارد.
بهتر است جيرهخواران
شاهنشاهی
ومدافعان
دربار پهلوی
که امروز به
فرا خور اوضاع
و احوال سنگ
مصدق را نيز به
سينه میزنند،
يک بار ديگر به
شواهد تاريخی
اين چهار سال (۱٢٩٩–۱٣٠٤)
نظر اندازند و
دست از تعصب و
دغل بردارند.
آن گاه در
خواهند يافت
که يکی از علل
اساسی شکست
انقلاب
مشروطه
ديکتاتوری
رضاخان بود،
ديکتاتوری
رضاخان شکست
انقلاب
مشروطه را
فراهم ساخت و
نهادهای نيمبندی
را که فراگرد
آن آمده بود در
هم ريخت.
امروز تاريخ
ميهن ما نشان
میدهد که نه
آن مشروطه،
مشروطه بود و
نه اين جمهوری
جمهوری میباشد.
تنها راه
سعادت ايران
دموکراسی
پارلمانی -
جمهوری و "لائيک"
- میباشد و
اين وظيفه
احاد مردم
ايران است که
برای فروپاشی
جمهوری
اسلامی و
برقراری
روابط و ابزار
دموکراتيک
اقدام کنند
رضاخان
کيست؟
رضاخان
پسرداداش
بيک، افسر
سوادگوهی،
مادرش اهل
قفقاز، در
نوجوانی،
بیکاره،
پادوی قهوهخانه،
خرکچی در قوای
قزاق بود که به
مرور تا
فرماندهی
قوای قزاق و
شاهنشاهی
ايران ترقی
کرد. مادامیکه
در ايران بر سر
قدرت بود هرگز
جرات نکرد از
گذشته خود سخن
بگويد، تاريخ
تولد او
بدرستی معلوم
نيست. دارای
تحصيلات نبود.(۱)
ملکالشعراء
بهار مینويسد:
"خود شاه سابق
روزی میفرمود:
آقا محمدخان
که از شيراز
فرار کرد در
حدود سوادکوه
آمد و خانواده
ما را فریب
داد، با خود به
همراه کرد و
نيز میگفت: من
طفل شیرخوار
بودم که با
مادرم از
سوادکوه به
تهران روانه
شده بودم. در
سر "گدوک"
فيروزکوه من
از سرما و برف
سیاه شدم و
مادرم به خیال
آن که من مردهام
مرا به
چاروادار
سپرد که مرا
دفن کند و حرکت
کرد: چاروادار
مرا در آخور
يکی از طويلهها
با قنداق بر
جای گذاشت و
خود و قافله
براه افتادند
و به فیروزکوه
رفتند.
ساعتی دیگر
قافله دیگر میرسد
و در قهوهخانه
"گدوگ" منزل
میگیرند،
يکی از آنها
آواز گريه
طفلی را میشنود
و میرود و
کودکی را در
آخور میبیند،
او را برده گرم
میکنند و شير
میدهند و
جانی میگیرد
و در فیروزکوه
به مادرش
تسلیم مینماید.(٢)
"ژان لارته گي"
انگيزه
معروفيست
رضاخان را به "سوادکوهي"
بعلت ناشناسی
پدر مِیداند.(٣)
او نام
خانوادگی
نداشت، لغت
پهلوی را که
نام خانوادگی
میرزا
محمودخان
پهلوی بود
برای نام
خانوادگی خود
اختیار کرده
صاحب اول اين
نام (میرزا
محمودخان) را
واميدارد از
آن نام استعفا
بدهد و از اينرو
است که سردار
سپه پهلوی
خوانده میشود.
درباره بیسوادی
رضاخان شواهد
زيادی وجود
دارد،
روزنامه نسيم
صبا مورخه ٢٨
حمل ۱٣٠٣ در
مقالهای تحت
عنوان "توشيح
عقايد" مینويسد:
رضاخان
بیسوادی که
وزرای خود را
نتوانست به
مجلس معرفی
کند چطور لایق
ریاست جمهوری
است، تامینات
نمیگذارد
آزادانه
بنويسم لذا
توشیح عقايد
ملی حقه بازان
را مینویسم و
میگوئيم
بگذار
مرتجعين ما را
تکفیر کنند.(٤)اشاره
به معرفی
کابينه سردار
سپه در برابر
مجلس است که
هنگام معرفی
نام یکی از
وزراء را
فراموش میکند
و فرو میماند.
در همين مورد
ملکالشعراء
نوشتهای از
رضاخان را
منتشر میکند:
"آقای ح ياور-
قزاقهای که
معمور قزوين
هستند هم اسم
آنها را
ممکنست پیدا و
مهر آنها را
بزنيد به صورت
والا يک مهر
ممکن نيست (اینجا
امضا کرده و
بعد خط زده شده
است) به عذر
مهر کردن و رد
کردن پول به
آقای تقیخان
قبض دريافت
دارید."(٥) اين
سند مربوط به
زمانی است که
رضاخان
فرمانده فوج
تيرانداز
همدان میباشد.
قوای
سرکوبگر قزاق
رضاخان با
جسارت بیباکی
در خور توجهی
به قوای قزاق
خدمت و برای
اين قوه
جانبازی میکرد
و قزاق شایستهای
بود. اما قوای
قزاق خود چه
بود؟ زیر نظر
چه کسی عمل میکرد؟
و چه اهدافی را
دنبال مینمود؟
قوای قزاق
بدست بیگانه –
روسیه تزاری
تشکیل یافته
بود. کاظم زاده
ایرانشهر
درباره قوای
قزاق چنین مینویسد:
قوای قزاق در
سال ۱٨٧٩ با
قریب به ٥٠٠
نفر تشکیل
یافت و رضایت
ناصرالدین
شاه را جلب
نمود، قوای
قزاق به وسیله
افسران روسی
سازماندهی
شده بود،
عليرغم کميت
کوچکش
مهمترين واحد
نظامی ايران
شد. در سالهای
انقلاب
مشروطيت نقش
مهمی را در
ارتباط با
سياست ايران
در قبال تسلط
روسیه تزاری
بازی کرد.
این قوا وسيلهای
بود در دست شاه
عليه مردم
ايران(٦)؟ وقتی
سال ۱٢۱٨در ٢٣
جمادیالاولی
۱٣٢٦ (٢٣ژوئن
۱٩٠٨) بر اثر
سازش سفير روسهارتويک
(HARTWING)
و شارژ دافر
انگليس
مارلینگ (Marling)
ناصرالملک به
زندان محمد
علیشاه
افتاد و
دستجات قزاق
تحت ریاست
لیاخووف روسی
مجلس شورای
ملی را گلوله
باران کردند و
بسیاری را
بدار آویختند
رضاخان در صف
اول بود و از
خود رشادتها
و جلادتها
نشان داد(٧) به
همین مناسبت
وقتی توطئه
سرکوب حزب
کارگر و
سندیکای
تبريز ریخته
شد رضا از
افسرانی بود
که در این
جریان شرکت
داشت" همينطور
رضا در کنار
قوای محمدخان
بر ضد مشروطه و
ستارخان جنگ
کرده از خود
کفايتها
نشان داده بود"(٨)
و کارهای او در
تبریز او را
بیش از پیش
مورد توجه
کلنل اسمایس
قرار داد.
رضاخان بعد از
کودتای ۱٢٩٩
بسیار کوشید
تا با تبلیغات
و پخش اعلاميهها
قوای قزاق را
پاک و منزه و "خدمتگذار
مملکت" معرفی
کند ولی موفق
نبود. يحیی
دولتآبادی
درباره قوای
فزاق مینویسد:
رضاخان
سربازهای
مفلوک و
ژولیده که به
شغل قصابی و
غیره مشغول
بودند را در
لباسهای
فاخر وطنی با
اسلحههای
نوظهور در صفهای
منظم ردیف میکرد(٩)
مردم متوجه
بودند که اين
قوه مطيع امر
بیگانه است و
اگر مدعی میشود
که برای نجات
ايران
برخاسته صحت
ندارد و قزاق
نمیتواند یک
قوه پاک
ايرانی باشد و
آنچه اين قوه
انجام میدهد
تحت نظر و بنا
به تمایل و
مصالح سیاست
خارجی است.
قوای قزاق در
ابتدا زیر نظر
مستقیم
دستگاه تزاری
عمل میکرد در
تاریخ ایران
لیاخووف دشمن
آزاديخواهان
شناخته شده
است.
"رضاخان افسر
موردنظر
لیاخووف بود
که در
تيراندازی با
شصت تیر روسی (موسوم
به ماکزیم)
اسلحه قتاله و
بموجب
کشتارهای بیرحمانه
در جنگهای
عينالدوله
با مشروطهخواهان
تبریز به "رضا
ماکزیم "
معروف شده بود"(۱٠)
محمدرضاشاه
دومين پادشاه
سلسله انقراض
یافته پهلوی
درباره پدرش
چنین مینویسد:
"در آغاز جنگ
جهانی اول وی
را رضا ماکزیم
بنام مسلسل
ماکزیم میخواندند
يک عکس از اين
دوره باقی
مانده که او را
در کنار یک
قبضه مسلسل(ماکزیم)
در حال
تیراندازی
نشان میدهد".(۱۱)
وقتی مامورين
انگلیس در سال
۱٩۱٧ (۱٢٩٦)
بدنبال از
میان رفتن
حکومت تزاری و
تاسيس حکومت
موقت به ریاست
کرنسکی تصمیم
به کودتا علیه
سرهنگ کلرژه
فرمانده لشکر
قزاق که
هواخواه
حکومت جدید
روسیه بود
گرفتند از
رضاخان
استفاده
کردند. او
مامور به
مرخصی
فرستادن
کلرژه شد و
سرهنگ
استراوزلسکی
تزاری که
طرفدار
انگلیسها
شده بود و زیر
نظر آنها عمل
میکرد
فرماندهی
قوای قزاق را
به عهده گرفت(۱٢)
بدین تربيب به
مرور زمان
قوای قزاق به
رضاخان
واگذار گردید.
رضاخان
ميرپنج اصولا
مرد قدرتگرايی
بود "طمعکاری
و تملق دوستی
در راس صفتهای
نکوهيده او
قرار داشت
فحاشی و
بدزبانی از
قدر و مقام او
میکاست"(۱٣)،
همواره در محلهای
حساس حاضر بود
به عبارت ديگر
به تصمیم
انگليسیها
در جاهای
مناسب تعبيه
میشد. ژنرال
اییرن ساید در
خاطرات خود مینويسد:
من و سرهنگ
اسميت تدریجا"
متوجه شدیم که
نظرمان به کار
آتریاد جلب میشود...
سروان آنها
مردی بود با
قامتی به
بلندی بیش از
شش پا... ما
تصمیم گرفتیم
او را به
فرماندی
بریگاد قزاق
برسانیم"(۱٤)
رضاخان با
توصيهها و
مراقبتهای
شدید افسران
انگليسی به
مقام سرهنگی
رسید و زیر نظر
مستقیم کلنل
هیگ در جریان
کودتای سوم
اسفند ۱٢٩٩
اقدام کرده
سيد ضياالدين
"اتاماژور"
کودتا بود و
بنا به تصمیم
گروه طرفدار
کودتا در
سفارت انگلیس
فرد مناسبی
برای رهبری
کودتا تشخیص
داده شده بود.
اين گروه
طرفدار
کودتا، عبارت
بودند از
ژنرال آيرون
ساید، مسترهاروار،
دکتر کلنل
اسمایس، دکتر
کلنل
فرتسکیو،
دولتآبادی
درباره
کودتای ۱٢٩٩
مینويسد:
سيدضیا الدين
و رفقای کميتهيی
او (منظور
کميته آهن است)
قوه ايرانی
سیاسی او
هستند و
رضاخان سرتيپ
قزاق قوه
اجراکننده
نظامی وی، این
هيئت مصم میشوند
با یک عده قزاق
که جمعآوری
شده به تهران
بيایند دولت
سپهدار را بر
همزده دوائر
دولتی را تصرف
کنند، اشخاصی
از میلیون و
رجال دولتی را
که وجودشان در
غیرزندان
شاید با اجرای
مقاصد منافی
بوده باشد
محبوس سازند و
روح قرارداد
وثوق الدوله
را که به تصرف
درآوردن زور و
زر مملکت باشد
به این صورت
عملی نمایند
حکومت ملی
وقانون اساسی
مملکت را هم که
موی دماع آنها
شده است معنا
زيرپا
بگذارند.(١٥)
ملک الشعراء
بهار از مجلس
ضيافتی که
درتهران با
مامورين
عاليرتبه
انگليسی برپا
شده بود
درباره کودتا
چنين ميگويد:
صحبت از فساد
مرکز و خرابی
اوضاع مکررشد
و مخاطرات
روسها
وجنگليها را
مطرح کرده
بودند و درصدد
چاره جويی
برآمده پس از
مذاکرات
طولانی
فرتسکيو
پيشنهاد میکند
که بايد
کودتايی بدست
قوای قزاق
صورت بندد و
حکومتی قوی
تشکيل گردد و
به هرج و مرج
خاتمه داده
شود، در اين
باب از سرتيپ
رضاخان که
حاضر مجلس
بوده است
عقيده میخواهند،
مشاراليه میگويد
من اهل سياست
نيستم شماها
هر تصميمی
بگيريد من
حاضرم آن را
اجراء کنم".(١٦)
ميرزا کوچک
عده ای از
مورخين
پهلويسم
کوشيدند از
ميان برداشتن
ميرزا کوچک
خان و سرکوب
نهضت جنگل را
به حساب
رضاخان و قوای
قزاق بگذارند
حال آن که نهضت
جنگل سهمگين
ترين ضربات را
از اتحاد
جماهير شوروی
به اصطلاح"سوسياليستي"
خورد و بر اثر
سازش شرق و غرب
از پای درآمد.
نهضت جنگل يک
نهضت اصيل
ايرانی و
مترقی و ملی
بود. آرمانهای
انسانی
آزاديخواهانه
جنبش انقلابی
جنگل با جنبشهای
مترقی جهان
قابل مقايسه
است. پافشاری
ميرزا کوچک بر
استقلال و عدم
وابستگی به
اين انقلاب
اعتبار شايان
توجهی میدهد،
چه بسا اين
پافشاری باعث
فنای او میشود.
آلمانها و
عثمانیها
قوای جنگل را
تشجيع میکردند
ولی ميرزا با
وجود استفاده
نظامی از آنها
ايرانيت خود
را حفظ مینمود
و بيگانه را
بيگانه میدانست
چنانچه روسها
مکرر خواستند
او را تطميع
کرده به دام
بياورند فريب
آنها را
نخورد. "پس از
برهم خوردن
حکومت تزاری و
تخليه شدن
گيلان از قشون
روس انگليسها
خواستند در آن
ايالت نيز
جانشين روس
بگردند ولی
قوه جنگل مانع
شد، مکرر با
پيش مقدمه
قشون انگليس
زد و خورد
نموده
بالاخره قشون
انگليس آن
اندازه که به
گيلان رفته
بود نتوانست
اجتماع جنگل
را بر هم بزند
و قوه آن جا را
منحل نمايد.
ناچارا
مامورين،
انگليس مانند
دو دولت که با
هم معاهده میبندند
با نماينده
قوه جنگل
قراردادی در
ضمن چند ماده
بسته آنها را
به حال خود
گذاردند چه
دانستند که آن
قوه آلت دست
بلشويکها
نمیشود و
خارجه را هر که
باشد خارجه میداند.
"آری ميرزا
وطن پرستی بود
که "هرگز شتر
هيچ بيگانه ای
را تا ظهر
نچرانيد".(١٧)
کوشش پهلويست
و شاهپرستان
در قلمداد
کردن شکست
نهضت جنگل به
عنوان يکی از
فتوحات
رضاخان جعل و
نادرست و خلاف
وقايع و حوادث
تاريخ ايران
میباشد. عمده
ترين علل و
شرائطی که
باعث از هم
پاشيدگی و بعد
شکست نهضت
جنگل شد به
قرار زيراند:
پافشاری و
سختی ميرزا
کوچک خان بر
استقلال نهضت
انقلابی جنگل
و ناسازگاری
او با انگليسها،
شورویها و
دولت مرکزی،
نزديکی او با
دولت انقلابی
اتحادجماهير
شوروی همواره
مشروط به حفظ
استقلال و عدم
وابستگی بود.
اين طرز تفکر
را در همه
نوشتهها و
اعلاميههايی
که بوسيله
ميرزا و جنبش
جنگل منتشر
شده است میتوان
ديد. از جمله
در قراردادی
که با شورویها
در کشتی "کورسک"
میبندد چنين
آمده: "سپردن
مقررات
انقلاب بدست
اين حکومت و
عدم دخالت
شورویها در
ايران" (ماده
٤قرارداد) در
همين زمينه
نقل يک بند از
اعلاميه ای که
به روز
١٨رمضان ١٣٢٨
و هجری قمری
يعنی دو روز پس
از ورود قوای
انقلاب گيلان
برای اولين
بار به رشت از
سوی نهضت
انقلابی جنگل
صادر شده است
ضرورت دارد" (دولت
انقلاب گيلان)"
هر نوع معاهده
و قراردادی که
به ضرر ايران
قديما" و
جديدا" با هر
دولتی لغو و
باطل میشناسد."
(١٨)
٢-عدم حمايت
قشون سرخ از
نهضت جنگل و
مداخله
مستقميم برای
شکست نهضت
جنگل، اتحاد
جماهير شوروی
در مقابل نهضت
جنگل در سه
مرحله و به طور
متفاوت وارد
عمل میشود :
ابتداء از
نهضت جنگل
شديدا"
جانبداری کرد
و در حقيقت
شيفته ياری با
او شد.
در مرحله دوم
عليه اش توطئه
نمود؛ کودتا
راه انداخت.
عوامل اصلی و
مجريان اين
کودتا عبارت
بودند از :احسان
اله خان(۱٩)
خالو قربان(٢٠)[کسی
که سربريده
ميرزا کوچکخان
را در تهران به
سردار سپه
هديه کرد]، و
مولکين، شخص
اخير نماينده
"چکاي" شوروی
در گيلان بود
که کودتا را
اداره میکرد.
اين کودتا
باعث تضعيف و
انشقاق در
قوای جنگل شد
ميرزا و
يارانش به
جنگل پناه
آوردند. دولت
انقلابی جنگل
با شرکت احسان
اله خان(۱٩)
خالو قربان(٢٠)[کسی
که سربريده
ميرزا کوچکخان
را در تهران به
سردار سپه
هديه کرد]،
پيشه وری، سيد
جعفر محسنی،
آقازاده
بهرام آقايف و
حاجی محمد
جعفر لنگاردی
تشکيل يافت
در مرحله سوم
عوامل ارتش
سرخ عليه
ميرزا کوچک و
به عزم هلاکت
او وارد جنگ
شدند در اين
جنگ ميرزا
پيروز شد و رشت
را بدست گرفت.
اما سازش بين
قوای دولتی و
قوای
استعماری
انگليس و
اتحاد جماهير
شوروی
نيروهای
انقلابی
ميرزا را شکست
داد سرانجام
رشت بدست قوای
دولتی افتاد.
در اين جنگ
نيروی هوايی
انگليس به نفع
قوای سرخ با
ميرزا وارد
جنگ شد. سياست
شوری بنا به
اظهار و اقدام
روتشتين (٢١)
تغيير پيدا
کرده بود. اين
اقدام شوروی
از سياست
دوگانه او آب
میخورد، يکی
اختلاف بين
استالين و
تروتسکی و
طرفداران اين
دو عنصر در
مراحل و ردههای
مختلف دولت
جماهير شوروی
که در حاصل کار
توفيق
استالين باعث
يک گردش دست
راستی در داخل
حزب کمونيست
ايران شد.
سلطان زاده و
دوستانش خلع و
حيدرخان
عمواوغلو و
طرفدارانش
زمام حزب و
انقلاب گيلان
را بدست
گرفتند، يکی
ديگر زاييده
سياست خارجی
شوروی در سازش
با غرب (انگليس)
بود که به
تقسيم مناطق
تحت نفوذ اين
دول منجر میشد،
در اين ميا ن
قرارداد ١٩٢۱
نقطه عطفی در
چرخش سياست
شوروی در قبال
ايران به شمار
میرود.
برخلاف عقايد
و نظريات عده
ای بايد گفت
نهضت جنگل
الزاما"
گيلان را به
يکی از اقمار و
يا جمهوریهای
اتحاد جماهير
شوروی
سوسياليستی
تبديل نمیکرد.
چه بسا اين
نهضت افق تازهای
در تحول جنبش
اجتماعی و
مبارزات
مترقی میگشود
.
کودتای ١٢٩٩
بدين ترتيب
شکست نهضت
انقلابی جنگل
وسيله ای شد در
دست انگلستان
تا قوای قزاق
را به زير نظر
فرماندهی خود
بکشد و به
ترغيب و
راهنمايی
سيدضياء
الدين کودتای
١٢٩٩ را ترتيب
دهد.(٢٣) در
هنگام اجرا
عمليات اين
کودتا رضاخان
بارها ترديد
نشان میدهد و
میخواهد خود
را از معرکه
کنار بکشد ولی
ترغيب و تشويق
و وعده
وعيدهای
سيدضياء
الدين
طباطبايی و
فشارهای
ماموران
جاسوسی
انگليس از يک
سو و رشوههايی
که دريافت میکند
از سوی ديگر او
را به شرکت در
کودتا وا میدارد.
بعد از کودتا
سيدضياء برای
اين که سردار
سپه را در کنار
خود نگهدار
موقعی که برای
دريافت رياست
وزرايی به قصر
فرح آباد نزد
احمدشاه میرود
و خود فرمان
نخست وزيری میگيرد،
لقب سردار سپه
و مقام رياست
ديويزيون
قزاق
اعليحضرت
شاهنشاهی را
جهت رضاخان
ميرپنج نيز
دريافت میدارد.(٢٤)
متن فرمان به
قرار زير است:
"نظر به
اعتمادی که به
حسن کفايت و
خدمت گذاری
جناب ميرزا
سيدضياء
الدين داريم
معزی اله را به
مقام رياست
وزراء برقرار
و منصوب
فرموده
اختيارات
تامه برای
انجام وظايف
خدمت رياست
وزرايی به
معزی اليه
مرحمت
فرموديم.
حمادی الاخر
١٣٢٩"
اين يکی از
اشتباهات
احمدشاه بود
که در اثر
تاثير و تلقين
انگليسها از
او سرزد. اين
عمل بعد از
اقدامات
محمدعلی شاه
عليه اساس
مشروطيت يکی
از کارهايی
بود که خاندان
قاجار و
مشروطيت را از
مشروعيت
انداخت در
حکومت مشروطه
ملی پادشاه
خودش دارای
اختيارا ت تام
نيست، چگونه
میتواند در
غياب مجلس به
رئيس دولتی
اختيارات تام
بدهد،
احمدشاه با
دست زدن به
چنين اقدامی
در حقيقت عليه
مشروطيت و
مشروعيت خود
اقدام کرد و
اعتبار حکومت
مشروطه
سلطنتی و
قانون اساسی
را از بين برد.
اگرچه او
بعدها به اين
اشتباه خود پی
میبرد ولی
متاسفانه اين
اشتباه جبران
پذير نبود.
به مجرد اين که
موقعيت سيد
ضياء به خطر میافتد
سردار سپه زير
عهد و پيمان
خود میزند و
وسائل به
تبعيد
فرستادن شريک
کودتای خود
سيدضياء را
فراهم میسازد
و خود مستقلآ
وزارت جنگ را
به عهده میگيرد.
وی در مقابل
افسران قزاق
که قبل از
واقعه کودتا
از او ارشدتر
بودند اظهار
فروتنی و خضوع
و رفاقت میکند
تا بدين وسيله
جلوی
نارضايتیهای
آنها را
بگيرد.
رضاخان در هر
نقطه از کشور
اميرلشکری را
برمی گمارد
طولی نمیکشد
که سردار سپه و
اميرلشکرهای
وی همه چيز
مملکت و ملت را
در قبضه قدرت
درآورده آنچه
در ظرف مدت يک
صد و پنجاه سال
دوره سلطنت
قجر و پيش از
آن نزد روسای
ايلات و
گردنکشان
بزرگ در
سرحدات و نقاط
مختلف مملکت
از ملک و مال و
جواهر و اسلحه
جمع شده بوده
است بدست اين
جمع میافتد و
قسمت عمده
بلکه مرغوب
ترين آنها در
تصرف سردار
سپه در میآيد
هر چه ملک
مرغوب است و هر
خانه عالی است
مالک یا
بناکننده اش
نظامی است هر
معامله نقدی
بزرگ در مملکت
میشود يک
طرفش يا هر دو
طرفش نظامی
است.(٢٥)
قدرت نظامی
متشکلی مرکب
از چهل هزار
قزاق به گرد
رضاخان جمع
آمده بود.
مخارج قوای
قزاق در اثر
مالياتهايی
که دولت از
مردم میگرفت
تامين میشد و
همين قدرت
باعث میشود
که سردار سپه
به خود جرات
داده از
احمدشاه
بخواهد او را
رئيس دولت کند.
شاه به شرط
فراهم نمودن
وسائل سفر او
به فرنگ اين
کار را میپذيرد
رضاخان نخست
وزير میشود و
احمد شاه را تا
بندرانزلی
مشايعت میکند.
تحت اين شرائط
بود که احمد
شاه به فرنگ
رهسپار شد و
قدرت خود را
کلا" از کف
داده و حالا
ديگر وسائل
آماده بود
نقشه انقراض
قاجاريه چيده
میشود و
رضاخان نامزد
رياست جمهوری
وسپس شاهنشاه
میگردد. میبينيم
حس
آزاديخواهی
رضاخان برای
بدست گرفتن
قدرت کامل هر
روز پيش از
گذشته افزايش
پيدا میکند.
نتايج
تاريخی
بعد از اين که
احمد شاه عازم
فرنگ شد.
رضاخان ابتدا
با محمد حسن
ميرزا بنای
خوش رفتاری
گذارد اما
مدتی نگذشت که
چون احتياجش
مرتفع شد و آن
چنان با او
بدرفتاری کرد
که به نوشته
عده ای مدتها
کار اين
شاهزاده
قاجار گريه
بود و بارها
افراد او را با
چشمان پف کرده
ديده بودند.
احمدشاه
بعدها به
اشتباه خود
درباره صدور
فرمان نخست
وزيری در غياب
مجلس برای
سيدضياء که
خلاف اصل
مشروطيت است
پی برد به همين
سبب بارها خود
را سرزنش کرد.
احمدشاه کسی
بود که زير بار
امضاء
قرارداد ١٩١٩
نرفته بود. او
حاضر نشد برای
باقی ماندن در
مقام پادشاهی
دست به عملی
بزند و با
دشمنان ملت و
عوامل خارجی
وارد سازش و
همکاری گردد؛
او به ويژه بعد
از کودتا بر
اصول مشروطيت
و استقلال
اصرار ورزيد و
با وجود اين که
علاقه به
اجرای قانون
اساسی نشان میداد؛
ولی توانايی
انجام آن را
نداشت. در اين
زمينه
گفتگويی را که
بين يحيی دولت
آبادی و
احمدشاه شده
است نقل میکنم:
"از او پرسيدم
اعليحضرتا کی
شما را پادشاه
کرده است. میگويد:
خدا. میپرسم
در ظاهر با
اراده کی تخت و
تاج تسليم
اعليحضرت شده
است والا
بديهی است همه
کار به مشيت
الهی است. میگويد:
با اراده ملت.
میپرسم: آيا
عهدی ميان
اعليحضرت و
ملت هست که از
روی آن عهد
وظائف ملت و
سلطنت معين
بوده باشد. میگويد:
بلی قانون
اساسي. میپرسم:
پس چرا متروک
مانده است. میگويد:
من سعی میکنم
به قانون
اساسی رفتار
شده باشد. میگويم:
اعليحضرتا،
ارادت بی ريب و
ريايی که نسبت
به وجود مقدس
دارم مرا وامی
دارد بی
ملاحظه اين
جمله را عرضه
دارم اگر در
اين مملکت کسی
پيدا شد که به
اين قانون
بهتر از
اعليحضرت
رفتار کرد او
پادشاه ايران
خواهد بود، از
شنيدن اين
جمله رنگ شاه
تغيير کرده
آثار ملامت از
صورتش نمايان
میگردد."(٢٦)
از سوی ديگر
احمدشاه در
مذاکراتی که
در فرنگ با
انگليسها
کرد به آنها
فهمانيد که
برای استقلال
ايران ارزش و
احترام قائل
است. تربيت
يافتن در دامن
مردانی چون
ناصرالملک
تازه در وی
هويدا میشد.
او میگويد: "هرگاه
بخواهيد با
ابقای من
استقلال
ايران ضايع شو
دمرگ را ترجيح
میدهم و آن
چنان سلطنتی
را نمیخواهم
که متضمن
بندگی ملت
ايران و
مملکتم باشد "
او در
مذاکراتی که
با رحيم زاده
صفوی فرستاده
مدرس و اقليت
مجلس پنجم
داشت در مورد
بازگشت به
ايران میگويد:
"انگليسها
آشکارا میگويند
با من نمیشود
کار کرد. با
تجربههايی
که کرده ام اين
قدر دانسته ام
که دوستی
سياسيون
خارجه خيری
ندارد ولی
دشمنی آنها
مضر است. ما
بايد به فکر
خودمان باشيم
هر روزی که
بتوانيم
خودمان را روی
پای خود
نگاهداريم
خواهی ديد که
آنها اول کسی
هستند که دست
دوستی به سوی
ما دراز میکنند."(٢٧)
احمدشاه معنی
"خود به فکر
خود بودن" را
دير فهميد
وگرنه ترک
ميدا ن نمیکرد
و در کنار مردم
میماند و به
فرنگستان
رهسپار نمیشد.
شايد به قول
فردوسی "فره
ايزدي" و به
قول امروزين "باور
مردم" را نسبت
به خود از دست
نمیداد و
کشتی متلاطم و
"چهار موجه
ميهن " را بدون
ناخدا نمیگذاشت.
اين بزرگ ترين
ايراد بر
احمدشاه بود.
بهر حال جای
احمدشاه را
بايد کسی میگرفت
که قدرت سازش
با بيگانه را
میداشت و اصل
مشروطيت را به
هيچ میانگاشت.
زيرا استعمار
احتياج به
پادشاه مستبد
دارد. مستبدی
که همه قدرتها
در او متمرکز
شود تا بتوان
از او برای
رسيد ن به
اهداف و مقاصد
استعماری
بهره گرفت و به
آسانی بر
منابع و ثروت
ملی ايران چنگ
انداخت و آن را
به تاراج برد.
برای انگليسها
مهم نبود چه
کسی در ايران
بر سر کار باشد
آنها میخواستند
منافع خود را
حفظ کنند میخواستند
مقاصد
اقتصادی
وسياسی آنها
در ايران عملی
گردد و بی آن
که لازم باشد
برای حفظ
سياست خويش
متحمل ضرر
مادی بگردند و
بلکه بتوانند
مخارجی را هم
که در ايام جنگ
به جهت حفظ
منافع خود در
جنوب ايران با
تاسيس پليس
نموده بودند
هر قدر بشود پس
بگيرند و هم
آرزو داشتند
بر مدت امتياز
ايرانی خود
مخصوصا نفت
جنوب و بانک
شاهی بی
فزايند. سردار
سپه در
مذاکرات
خصوصی که با
انگليسها
داشته انجام
اين مقاصد را
عملی وعده
داده بود پس
دليلی نداشت
که از او حمايت
نکنند.
قيام سعادت
بدين ترتيب
است که
مامورين
جاسوسی
انگلستان
سردار سپه را
نامزد میکنند
و برای اين که
قدرت سياسی
را بدست اين
عنصر نظامی
بسپارند،
بايد ابتداء
شرايط
اجتماعی و
افکار عمومی
را به نفع او
آماده کنند.
انقلاب
گيلان، نهضت
خراسان، قيام
آذربايجان،
کودتای سوم
اسفند،
اعلاميههای
رضاخان به
عنوان
فرماندهی کل
قوا خطاب به
مردم برای
نجات ايران،
رئيس
الوزرايی و
دعوی او در
مبارزه با
ارتجاع و برای
ترقی خواهی
عواملی بودند
که رضاخان از
آنها به نفع
شخص خود
استفاده میکرد.
کمکهای مالی
و غيرمالی
انگلستان اگر
چه او را به
يکی از مردا ن
قوی سياست
ايران مبدل
ساخته بود اما
اين هنوز
کفايت نمیکد،
زيرا گروه
مخالفين
رضاخان را در
مجلس افرادی
تشکيل میداند
که در داخل
جامعه اعتبار
داشتند و هم در
مجلس از کميت و
کيفيت قابل
توجهی
برخوردار
بودند. برای
خلع سلاح آنها
بايد تدابير
جدی تری به کار
گرفته میشد.
برای جلب توجه
مردمی که
بدلائل
طرفداری از
مدرس و دسته اش
با رضاخان
مخالفت میکردند
بزرگ ترين
تدبير "قيام
سعادت" و
داستان شيخ
خزعل بود که
انگليسها به
آن دامن زدند،
آن را اداره
کردند و به
نحوی که خود میخواستند
پايان
بخشيدند.
قبلا درباره
اين قيام
تبليغات
زيادی به راه
انداختند که
خزعل میخواهد
به اتفاق
ايلات جنوب
خوزستان را از
ايران جدا کند
و... پس رضاخان
برای سرکوب
عازم اصفهان
شد و از آنجا
به سوی
خوزستان حرکت
کرد. خزعل و
ايل بختياری
بدون جنگ و
خونريزی جدی
تسليم شدند. از
اين مانور
سردار سپه
استفادههای
زيادی کرد. اين
نقشه به
اندازه ای با
مهارت و دقت
ترتيب داده
شده بود که حتی
سفارت روس و
گروه
سوسياليستهای
مجلس از سردار
سپه به عنوان
فردی که با
مدرس )به عنوان
يک عنصر مرتجع(
مبارزه میکند
و عليه "قيام
سعادت" و شيخ
خزعل که ساخته
و پرورده ی دست
انگليسها
هستند میجنگد
ياد کردند.
رضاخان پس از
بازگشت از "فتح
بزرگ" کتاب
قطوری به رشته
تحرير در آورد.
اين کتاب را
دبير اعظم
بهرامی به نام
رضاخان نوشته
است در آن
دقايق و
چگونگی
پيروزی خود را
شرح داده است.
در کتاب فوق
نحوه تسليم
شدن شيخ خزعل
مندرج است که
بعد از انقراض
قاجاريه از
خانهها جمع
آوری شد. ديگر
از شگردهای
اين "فتح بزرگ"
آن بود که
سردار سپه
هنگام بازگشت
از خوزستان از
راه بغداد و پس
از زيارت
اماکن متبرکه
به تهران
بازگشت.
روزنامههای
طرفدار او
جريان پيروزی
و زيارت رضا
خان را از
بغداد تبليغ
کردند بدين
ترتيب عده
زيادی از
مخالفين عامی
و مذهبی دست از
مبارزه عليه
او پرداشتند.
توسل به
روحانيت
اتحاد نظام
يان يا
روحانيان
برای بدست
گرفتن قدرت در
ايران از
سابقه ديرين
برخوردار است.
روحانيت
همواره همدست
ديکتاتورها
بوده و به قدرت
لايزال
پادشاه مستبد
مشروعيت داده
است.
رضاخان از
روزهايی که
پايههای
قدرت خود را
بنا میگذارد
هرگز از تظاهر
مذهبی غفلت
نمیکرد. در شبهای
احياء دسته
سينه زنی راه
میاندازد.
بازار تهران
را قرق میکند.
جلودار دسته
میشود گاه گل
به سر میمالد.(٢٨)
و اين کار را
به مدت سه سال
پیدر پی
ادامه میدهد
و برای جلب نظر
مردم ساده و
عامی "اشک
ريا به خانه
خدا میريزد".
رضاخان برای
اين که رضا شاه
شود افزار
روحانيون و
ريا مذهب را به
خدمت خود میگيرد.
اغلب
روحانيون
کاسب مسلک,
رضاخان را
تاييد میکنند.
"يکی از کسانی
که در تاييد
رضاخان عمل میکند
شيخ
عبدالکريم
عراقی سلطانآبادی
است که در قم
حوزه رياست
مفصلی با خرج
گزاف برپا
نموده طلاب
علوم دينی را
دور خود جمع
کرده. او روی
ملت تاثير میگذارد
و هر گونه
هيجانی را که
به خواهد از
طرف توده ملت
برضد ارتجاع
تحريک شود
مدخليت دارد
مخصوصا در
جلوگيری از
نشر افکار
کمونيستی در
جامعه ايران،
به عنوان
مخالف مذهب
بودن"(٢٩)
بسيار فعال
است.
رضاخان برای
تاثيرگذاری
بر روی افکار
عمومی عامه از
هر وسيلهای
استفاده میکند.
آيتاله
ابولحسن
اصفهانی و
آقاميرزا
حسين نائينی
به علت دخالت
در امور
سياست، از
عراق تبعيد میشوند،
آنها مدتی در
قم اقامت میکنند،
رضاخان برای
جلب نظر اين دو
روحانی پا
درميانی میکند
با آمدن سفيری
از سوی
اميرفيصل شاه
عراق و گرفتن
پولی بابت خرج
سفر، دو آخوند
مذکور به خانههای
خود باز میگردند.
سردار سپه،
يکی از صاحبمنصبان
ارشد نظامی را
تا تقابل
آقايان به
عراق میفرستد.
صاحبمنصب
نظامی "هنگام
بازگشت
شمشيری از طرف
حضرت عباس
سپهسالار
حسينبن علی
در واقعه
عاشورا که
عوام ايران و
بلکه خواص هم،
به نيروی
روحانی
ابوالفضل
العباس
معتقدند برای
سردار سپه
آورده بالای
او را به اين
تشريف مشرف میسازد."(٣٠)
علاوه بر اين
تمثالی از علیابن
ابیطالب با
خود میآورد و
به سردار سپه
تقديم میکنند.
آخوند معروف
آقاميرزا
حسين نائينی
نامهای برای
سردار سپه
ارسال میدارد
و در آن چنين
مینويسد:
"و محض کمال
ميمنت و تبرک
يک قطعه تمثال
مقدس را که از
قديم در خزانهی
مبارکه محفوظ
است از جناب
مستطاب
ملاذالانام
آقای سيدعباس
کليددار روضه
منوره برای
حرز آن وجود
اشرف درخواست
شد و اينک به
ضحابت جناب
اجل اکرم
سردار رفعت
دام تاييده
تقديم مینمايند
بهترين تعویذ
و حافظ آن وجود
اشرف خواهد
بود انشااله
تعالي."(٣۱) به
همين مناسبت
شترها قربانی
میکنند و
مطبوعات
طرفدار
رضاخان جنجال
راه میاندازند
و ملت خوشباور
را جلب میکنند.
اتحاد بين
قدرت نظامی و
روحانيت تا
جايی پيش میرود
که رئيسالوزاء
دستور میدهد
مطبوعات به
وسيله
روحانيت
سانسور و
کنترل شود.
بدين وسيله
قدرت نظامی و
قدرت ارتجاع
مذهبی متفقا"
به جان آزادی و
آزاديخواهان
میافتند.
فرمان رضاخان
در اين باره
چنين است.
بايد ناظر
شرعيات حدود
مسئوليت و
نظارت قانونی
خود را از هر
حيث چه نسبت به
مطبوعات و چه
نسبت به "پيس"های
نمايشهايی
که داده میشود
کاملا رعايت
کرده و از
اجازه درج و
نشر مسائلی که
برخلاف
موازين شرع
انور و مصرحات
قانونی است و
همچنين از
تصديق نمايشهايی
که مضر به
اخلاق
اجتماعی و
ديانتی است
اجتناب و
خودداری
نمايد..."(٣٢) هم
اوست که هنگام
بمباران
مدينه در اثر
جنگ داخلی بين
دو طايفه
وهابی و صاحبالاحساء
"مشوش" میشود
و دستور میدهد
همهی کشور به
مدت ٢٤ ساعت
عزاداری
نمايند.(٣٣)
يورش به
مطبوعات
یکی از
دستاوردهای
انقلاب
مشروطيت
آزادی
مطبوعات بود
که عليرغم همهی
فشارهای
حکومت، بويژه
فرای همه
سدهايی که
دولت نظامی
سردار سپه به
وجود آورده
بود بالاخره
به فعاليت خود
ادامه میداد.
گاهی فشار تا
حدی بود که
بعضی از
روزنامهها
مجبور به
تعطيل میشدند
یا صاحب
روزنامه،
روزنامهی
ديگری تحت نام
تازهای
تاسيس میکرد.
رضاخان سعی
داشت روزنامهنگاران
را با پول
خريداری کند.
جالب است که در
موارد زيادی
هم موفق میشود.
اما آن دسته از
مديران
روزنامهها
که تن به نوکری
و خريداری شدن
نمیدهند
مورد آزار
رضاخان قرار
میگيرند:
اين بود که
رضاخان
مديرروزنامه
"حيات جاويد"
را مورد ضرب
وشتم قرار میدهد
و با مشت خود
دندانهای او
را خرد میکند.
مدير روزنامه
"ستاره ايران"
را با سيصد
ضربه شلاق
مضروب و مجروح
میسازد. هم او
بود که به قزاقهای
خود دستور داد
تا به دفتر
روزنامه "وطن"
ريختند مدير
آن را که مرد
آزادیخواهی
به نام ميرزا
سيدهاشم خان
بود به طوری
کتک زدند که
مشرف به مرگ شد
و دفتر
روزنامه او را
آتش زدند.(٣٤)
رضاخان در اثر
حکومت نظامی
سه روزنامه
مترقی "حقیقت"،
ارگان
سنديکاهای
کارگری که
توسط سيدمحمد
دهگان انتشار
میيافت و
کارگران را با
حقوق و آزادیهای
دموکراتيک
آشنا میساخت،
روزنامه
ستاره سرخ و
طوفان که هر دو
مدافع
ايدئولوژی
مارکسيستی
بودند بست.(٣٥)
مجلس پنجم
سردار سپه
نخستوزير
شده و دوره
مجلس چهارم به
پايان رسيده
بود، هنگام
انتخابات
مجلس پنجم است.
او میخواهد
از اين
انتخابات نيز
برای
بالابردن
وجاهت خود
استفاده کند،
تمام اسباب
تبليغات و
ابزار قدرت در
تهران و
شهرستانها
را به اختيار
خود دارد. پس
آن چنان ترتيب
میدهد که:
اولا در تمام
حوزههای
انتخاباتی از
او به عنوان
نماينده اول
نام برده شود،
ثانيا
نمايندگان
مجلس اشخاصی
باشند که با
سياست شخصی او
موافقت داشته
باشند. بدين
طريق است که
حکومتها و
نظميهها
برای اشخاصی
که دارای
وجاهت ملی
هستند و با
سردار سپه
موافقاند.
تبليغات مینمايند.
عليرغم همه
اين اختيارات
و قدرتهای
تبليغاتی
بسياری از
کسانی که برای
خود اصولی
داشتند و
منافع مملکت و
مردم را بر
منافع شخصی
خود ترجيح میدادند
در اين مجلس
انتخاب میشوند
و میبينيم در
مواقع لزوم
غير از منافع
مردم حرفی نمیزنند
و عملی مرتکب
نمیشوند،
اين خود مايه
ناخشنودی
سردار سپه میگردد.
ميان اقليت
مجلس که رهبری
آن را يک معمم
و روحانی
مشهور مثل شيخ
حسن مدرس به
عهده دارد و
برای بدست
گرفتن قدرت
مبارزه میکند
ازيکسو و
رضاخان از سوی
ديگر جنگ و
کشمکش برقرار
میشود. مدرس
میخواهد
احمدشاه را به
مملکت
بازگرداند و
رضاخان برای
منصرف کردن و
احيانا" از
ميدان بدر
کردن مدرس
حیلههای
زيادی به کار
میگيرد که
هيچ کدام مفيد
واقع نمیشود.
وقتی سردار
سپه با سمت
رئيس الوزراء
توسط اقليت
مجلس استيضاح
میشود
بالاخره طاقت
خود را از دست
میدهد و در
ميان مجلس از
فرط عصبانيت
با صدای بلند
به مدرس میگويد:
"شما محکوم به
اعدام هستيد
من شما را از
بين خواهم برد".
در اين روز
رضاخان با
قلدری تمام
عدهای از
اوباش و اراذل
شهر را به مجلس
گسيل میدارد
آنها طوری
رفتار میکنند
که اقليت قادر
به استيضاح
نمیشود و
همان روز
اوباش کتک
مفصلی به مدرس
و کارزونی و
حائریزاده
میزنند.
نقش مدرس
رضاخان يک بار
ديگر در کمال
جسارت آيين
بازی مجلس و
دموکراسی نيمبند
آن روز را زير
پا میگذارد و
برخلاف قانون
اساسی رفتار
میکند. اقليت
از مجلس فراری
میشود. جالب
اين است که
سليمان ميرزا
بر اين عمل
غيردموکراتيک
صحه میگذارد
و منفردين با
سکوت خود آن را
تاييد میکنند.
بعد از اين
واقعه سردار
سپه ابتداء
سعی میکنند
با ترور مدرس
شر او را از سر
خود کم کند.
بدين منظور
روزی که خود از
تهران غايب
است دو نفر را
برای ترور
مدرس میفرستد.
ضاربين دو تير
به سوی شيخ
قشمهای
پرتاب میکنند
زخمی میشود
اما نمیميرد.
زخمی شدن مدرس
باعث مظلوميت
او شد بر
مخالفت خود با
رضاخان میافزايد
مظلوم پرستی
مردم رضاخان
را به وحشت میاندازد
تا اين که
رضاخان با همهی
کله شقی ناچار
به اين نتيجه
میرسد که با
مدرس بايد
توافق کند،
اين يک توافق
تاکتيکی است.
رضاخان ضعف
بزرگ مدرس را
پيدا میکند و
از آن راه به
او نزديک میشود.
بهتر است شمهای
از شخصيت مدرس
و سابقه او را
در اين جا نقل
کنيم:
مدرس رياست
طلب است .او در
دوره اول از
اصفهان به
عنوان عضو
مجلس شورای
ملی انتخاب
شده چهار دوره
بعد یا از
تهران يا از
اصفهان
نماينده مجلس
بوده است. او
در اسباب چينی
و پشت هماندازی
قدرت مخصوص و
پشتکار شديد
داشت. مدرس با
وجود آمد و شد
زياد با رجال
دولت و اعيان
مملکت باز
جنبه طلبلگی
خود را از دست
نداده روی
گليمی مینشيند
منقل آتشی
برابر خود میگذارد
و اسباب قليان
و چای را کنار
و روی منقل میچيند
با يکی دو سه
جلد کتاب
مذهبی که در
کنار او هست هر
کس بر او وارد
شود دارای هر
مقام باشد
بايد روی زمين
و بر روی همان
گليم بنشيند.
مدرس میخواهد
به مردم به
فهماند که به
دنيا بیاعتناست
در صورتی که
گفته میشود
به پول کلا"
علاقه بسيار
دارد و از هر
کجا و بهر
عنوان باشد با
يک صورتسازی
از دخل نمودن
خودداری
ندارد. مدرس در
انتخابات
مجلس شورای
ملی دخالت میکند
از اشخصاص
متمول از تجار
و غيره پول میگيرد
که صرف انتخاب
شدن خودش و
آنها بکند و
البته ناچار
است قسمتی از
آنها را هم خرج
نمايد.(٣٦)
علاوه بر اين،
همه میدانيد
که نقطه ضعف
بزرگ مدرس
قدرتطلبی
است او ميل
داشت همه در
برابرش تسليم
باشند و در
اختيار او
قرار گيرند.
رضاخان در اين
بازی خود را آن
چنان تسليم
مدرس میکند و
آن چنان خو را
در برابر او
حقير و بيچاره
جلوه میدهد ک
امر بر آخوند
زيرک مشتبه میشود.
مدرس دو وزير
به کابينه
سردار سپه میفرستد
و اتحاد بين
مدرس به عنوان
رهبری مذهبی
حاضر در سياست
و رضاخان
بوجود میآيد.
ظاهرا"
رضاخان خود را
مطيع مدرس مینماياند.
يحيی دولتآبادی
معتقد است
سردار سپه
برای اين که او
را راضی
نگهدارد گاهی
با او خلوت
کرده در
موضوعاتی بیاهميت
با او شور میکرده
است." (٣٧) بدين
ترتيب تمام
ظواهر امر را
برای بدست
گرفتن قدرت
آتی مهيا میسازد
و مخالفين خود
را در مجلس و
در خارج از
مجلس آرام و
خلع سلاح میکند.
به هنگامی که
کوشش مدرس
برای
بازگردانيدن
احمدشاه به
نتيجه نزديک
میگردد
رضاخان با
استفاده از
عوامل خود "بلوای
نان" را به راه
میاندازد و
همه مخالفين
را دستگير و
مدرس را وارد
میسازد به
تصميم اهل
مجلس دستور
تيراندازی به
روی مردم
بدهد، پس,
برقراری
حکومت نظامی
به وسيله مجلس
تصديق و
تايتيد میشود.
اين چينن است
که قدرت مذهبی
برای به قدرت
رسيدن و ارضاء
تمايلات سلطهطلب
و شاهندگی (Autoritaire)
خود را در
اختيار قدرت
سرکوبگر
نظامی قرار میگيرد
و به بهترين
شکل شرائط
سلطه بر مردم
را فراهم میسازد.
پس از اين که
سردار سپه از
مقام خويش
استحکام حاصل
میکند با
کمال شتاب همهی
قوای فکری و
عملی خود را به
کار میاندازد
که به سلطنت
قاجار پايان
داده مالک
مطلقالعنان
مملکت شود. هيچ
محدوديت
داخلی و خارجی
در پيش پای او
نيست مگر
محذور قانون
اساسی که تنها
تکيهگاه
خانواده
محمدعلی شاه
است و سلطنت را
طبق متمم آن در
خانواده خود
تثبيت کرده،
به همين سبب
رضاخان به فکر
جمهوريميافتد.
نقشه کشان ت
گمان ميکنند
چون عنوا ن
جمهوری ميان
آيد قانون
اساسی که روی
اساس مشروطيت
ساخته شده لغو
میشود،
احمدشاه و
خانواده او از
ميان میروند،
سردار سپه با
امکانات و
اسبابی که در
سراسر مملکت
فراهم ساخته
به رياست
جمهور انتخاب
میشود. اما
مدافعان
خارجی جمهوری
در ايران يعنی
انگليسها
ترجيح میدهند.
سلطنت در
ايران باقی
بماند. زيرا
حکومت جمهوری
که حکومت
استعداد و
استحقاق است
نسبت به
پادشاهی يک
گام در شرکت
مردم در امور
خود نزديک است
و آنها که نمیخواهند
مردم در امور
دخالت کنند
بايد به بهانه
اين که مملکت
هنوز استعداد
جمهوريت را
ندارد رياست
جمهور را به
سلطنت مبدل
سازد.
"به هر حال
زمزمه جمهوریطلبی
يک مرتبه به
گوشها میرسد
و سردار سپه
عاشق مقام
سلطنت فعال
مايشاء
جمهوریخواهی
میشود و
مستبدين شاهپرست
بيش از مليون
جمهوریخواه
حقيقی سنگ
جمهوریطلبی
را به سينه میزنند...
از سفارت
انگليس که
هرچه هست
امپراطوری
است تبليغات
جمهوری تراوش
میکند و از
سفارت روس
بلشويک که غير
از جمهوريت
چيزی نيست هر
چه شنيده میشود
برضد اين
جمهوريت است و
فاش به همه کس
میگويند اين
مقدمه سلطنت
استبدادی و
لغو کردن
قانون اساسی
است."(٣٨)
رضاخان با
طرفداری از
جمهوری
توانسته بود
نظرات اتحاد
جماهير شوروی
را نسبت به خود
جلب کند.
روشنفکران
مدافع اتحاد
جماهير شوروی
او را عملدار
مبارزه برضد
روحانيون
مرتجع و تسلط
اجنبی يعنی
امپرياليسم
انگليس تشخیص
داده بودند،
رضاخان به سال
۱٩٠٤ (۱٩٢٥) از
حمايت بيدريغ
اغلب اين قبيل
از روشنفکران
برخوردار بود
و اگر در فاصله
۱٣٩٩–۱٣٠٤
بسياری از
جنبشهای
کارگری و
سنديکايی را
سرکوب ساخت و
روزنامههای
مترقی را بست
روشنفکران
فوقالذکر
هيچ کدام را به
حساب
ديکتاتورمنشی
او نگذاردند
بلکه همهی
آنها را به پای
افکار ترقیخواهی
و مبارزه او
عليه
فئوداليسم
گذاردند و با
اپورتونيستی
و ابنالوقتی
غيرقابل
تصوری کودتای
٢٥ فوريه ۱٩٢۱
(سوم اسفند
۱٢٩٩) را سقوط
حکومت فئودالها
و استقرار
حکومت
بورژوازی
خواندند و
چنين تصور
غلطی را به نام
روشنفکران
مدافع
پرولتاريا
انجام داده در
مقالات متعدد
نوشتند: "اين
کودتا دنباله
و نتيجه
مبارزه بزرگ
در داخل طبقه
فئودال،
مبارزه عليه
فئودالها
و طبقات بالای
بورژوازی است."(٣٩)
قصد و هدف اصلی
رضاخان بدست
گرفتن قدرت
بود مساله
جمهوری با
سلطنت برايش
مطرح نبود ، آن
گاه که میديد
از طريق
جمهوری به
امال خود
ميرسيد
جمهوريخواه
ميشد و زمانيکه
بامخالفت
جناح مذهبی
روبرو ميگر د
يد ا ز
جمهوريخواه ی
انصرا ف کرده
از طر يق "قانوني"
يعنی با توسل
به قانون
اساسی عمل
میکرد .
رضاخان نه
اجازه داشت و
نه ظرفيت و
کيفيت تندروی
و "انقلابیگري"
او يک انقلابی
نبود که عزم در
هم ريختن
روابط و سنن
کهنه اجتماعی
را در سر داشته
باشد او از
دادههای
تئوريک و
دنيای
پيشرفته و
مترقی اطلاع
نداشت، چگونه
میتوانست
ترقیخواه و
آزاده باشد.
رضاخان اصولا
طرحی برای
جامعه نوين
ايرانی در
سرنداشت
مدعيان
امروزين اين
فرضيه بیاساس
چون ميدان
ديالوگ
سازنده و آرام
را خالی میبيننید
این سو و آن سو
به شعار
پراکنیهای
خالی از
واقعيت میپرازند
که هيچیک با
واقعيات
تاريخی ايران
سازگاری
ندارد.
رفتار
ديکتاتوری به
ذات آن آميخته
بود، اگر
اجازه بروز و
ظهور آن را در
اين دوره پيدا
نمیکرد فقط
در سايه
دستآوردهای
انقلاب
مشروطيت و
قانون اساسی و
مجلس و در اثر
مجاهدتهای
مردان معتقد
به اين
دستاوردها
بود، وگرنه
رضاخان يک شبه
تمام اساس
مشروطيت را در
هم مینوريد و
طرح نظامیگری
و اساس
وابستگی و
نوکری و چاکری
بيگانه را
خيلی زودتر،
دوباره میگسترانيد.
اين مشروطيت،
قانون اساسی و
مجلس و مردان
معتقد به
مشروطه ملی
بودند که
افسار رضاخان
را میکشيدند
و او را وادار
میساختند
قدرت را از
طريق قانون و
با توسل به
قانون اساسی و
مجلس بدست
آورد نه به زور
سر نيزه و
قلدری و نظامیگری
ونه به وسيله
سرسپردگی به
بيگانهپرستي.
بهتر است جيرهخواران
شاهنشاهی
ومدافعان
دربار پهلوی
که امروز به
فرا خور اوضاع
و احوال سنگ
مصدق را به
سينه میزنند،
يک بار ديگر به
شواهد تاريخی
اين چهار سال (۱٢٩٩–۱٣٠٤)
نظر اندازند و
دست از تعصب و
دغل بردارند
آن گاه خواهند
يافت که يکی از
علل اساسی
شکست انقلاب
مشروطه
ديکتاتوری
رضاخان بود،
ديکتاتوری
رضاخان شکست
انقلاب
مشروطه را
فراهم ساخت و
نهادهای نيمبندی
را که فراگرد
آن آمده بود در
هم ريخت.
تجديد قوا و
تشديد فعاليت
با وجود اين که
اکثريت مجلس
را عوامل
رضاخان تشکيل
میدهد ولی بر
سر مساله
جمهوری،مجلس
در اقليت است
زيرا بسياری
از نمايندگان
میدانند با
رای دادن به
جمهوری عملا
مشروعيت خود
را که
نمايندگی
مجلس سلطنت
مشروطه است
لغو کردهاند.
بالاخره
تظاهرات مردم
در مقابل مجلس
و حضور سردار
سپه در مجلس
برخورد او با
موتمنالملک
باعث میشود
رضاخان دست از
جمهوریخواهی
خود بردارد و
با يک ماده
واحده سلطنت
قاجار را در
مجلس منحل
سازد و خود
جانشين گردد.
پس به تمام
عوامل خود در
ايالات دستور
میدهد
تلگرافات و
تقاضانامههای
عريض و طويل
برای خلع
قاجار و نصب او
به سلطنت به
مجلس شورای
ملی ارسال
دارند در عين
حال خود سردار
سپه برای
رسيدن به
مقصود دست به
اقدامات زير
میزند:
"۱- درجه دادن
بصاحبمنصبان
ارشد قزاق -
شرکاء کودتا -
و آرام
نگاهداشتن
کسانی از آنها
که با وزارت و
رياست وی و
پادشاهيش
باطنا مخالف
بودند.
٢- موافق کردن
روسای روحانی
مرکز و ولايات
يا اين مقصد و
انصراف آنها
از حمايت
سلطان
احمدشاه و
وليعهد.
٣- تبلیعات در
باره کارهايی
از آبادی
مملکت و امنيت
طرق و شرارع و
توسعه دائرههای
نظامی و
معارفی و
اقتصادی که
مردم بدانند
از قاجاريه در
مدت يک صد و
پنجاه سال
سلطنت
خودکاری برای
ملک و مملکت
ساخته نشد و او
در ظرف مدت کم
اين همه
کارهای
سودمند انجام
داده است.
٤- بدست آوردن
دل شاهزادگان
قجر غير از
وليعهد، به
برآوردن
خواهشهای آنها
و روی خوش نشان
دادن به يک يک
ایشان به طوری
که آنها
اميدوار
بشوند در
سلطنت وی
بيشتر خوشوقت
و خوشبخت
خواهند بود تا
در سلطنت
سلطان
احمدشاه.
٥- که از
کارهای ديگر
او مشکلتر
است، راضی
کردن دولتهای
ديگر )غير از
دولت انگليس(
میباشد
مخصوصا روس
بلشويک،
سردار سپه با
اين که از روسها
نهايت تنفر را
دارد و در
دوران قزاقی
خويش از دست
صاحبمنصبان
روسی صدمه
بسيارخورده
است و در اين
دوره هم
موجوديت او
برای جلوگيری
از نفوذ فکر و
سياست روس
بلشويک است. در
ايران با روسها
به ظاهر طوری
رفتار میکند
که آنها در عين
دلتنگی باطنی
که از او دارند
ناچارند به او
وانمود کنند
که او را دوست
و طرفدار خويش
میدانند.
چنان که یکی از
نمايندگان
رسمی روسها
میگفت چون
سوسياليستی
ايران قوتی
ندارد که ما
بتوانيم به
دست او مقاصد
خود را در
مقابل سياست
انگليس پيش
ببريم ناچار
هستيم از همان
راه که آنها
رفته و میروند
برويم و با
سردار سپه
بسازيم که از
راه دولتی
کارهای ما را
انجام بدهد و
يک جهت خود را
در آغوش سياست
دشمنان ما
نياندازند.
٦- سردار سپه
لازم دارد که
تودهی ملت به
او نزديک و با
او موافق با
شند و اين کار
آسانی نيست چه
درباريان و
روحانیهای
مخالف او, ميان
او و ملت حايل
هستند و به
اصطلاح توده
ملت شمشيری در
دست دشمنان او
میباشند.
گرفتن اين
شمشير از دست
آنها کار
بسيار مشکلی
است. چنان که
رضاخان به
عنوان جمع
کردن اعانه
برای بدبخت
شدگان در
مدرسه نظام
جشنی برپا کرد
و مخارج اساسی
آن را از خود
داد و هياهوی
زيادی در
اطراف آن برپا
کرد بلکه مردم
تهران را بدانجا
بکشاند ولی
مخالفين
جلوگيری کرده
به هزار و يک
دليل به آنچه
انتظار داشت
نرسيد. در
صورتی که او
خود همه روزه و
گاهی در يک روز
دو مرتبه با
اعضاء و اجزاء
خويش بدانجا
وارد میشد و
وروديه بعضی
را هم از خودش
میداد."(٤٠)
توطئه و
تهديد
در همين روزها
دستهای
استعمار
فعاليت خود را
از هر سو گسترش
میدهد. حسين
مکی يکی از
گروهها فعال
سياسی را در
تدارک موضوع
انقراض سلسله
قاجاريه چنين
معرفی میکند:
"از واقعه
جمهوریکه
سردار سپه و
عمال وی
تظاهرات
زيادی کرده
ولی نتيجه به
عکس گرفته اين
تجريه را
آموخته بودند
که برای احراز
موفقيت در
موقع تغيير
سلطنت هر چه
ممکن باشد
وسائل کار و
مقدمات آن را
خيلی پر سر و
صدا و در لفافه
انجام دهند و
تظاهراتی
نکنند تا حريف
هوشيار نشود.
به همين جهت تا
اواخر مهر ماه
۱٣٠٤ تظاهرات
شديدی برعليه
قاجاريه به
عمل
نياوردند،
ولی سردار سپه
مخفيانه همه
گونه پيشبينیهای
لازم و
تدارکات خود
را میدهد
منجمله چندی
به شب نهم آبان
مانده بود که
خدايار خان به
تدين، رهنما،
دبير اعظم
بهرامی،
سيدمحمدصادق
طباطبايی،
سليمان
ميرزا، احيا
السطنه و گويا
ميرزا کريم
خان دشتی
اطلاع داد که
فردا سردار
سپه قبل از
طلوع آفتاب میخواهد
شما را ملاقات
کند. بهتر اين
است که شب را
در منزل من
بخوابيد و صبح
زود در تاريکی
به منزل سردار
سپه برئیم ... .....
رفتند و در
اطاقی از
سردار سپه
ملاقات
نمودند،
سردار سپه
تسبيح خود را
از جيب درآورد
اظهار داشت من
میخواهم با
شما هم عهد
بشوم که در
مسائل مهم
مملکتی با
يکديگر متحد و
متفق باشيم و
سر تسبيح را به
دست خود داد هر
يک گوشهای از
تسبيح را
گرفتند."(٤۱)
بدين وسيله "تسبيح
مقدس" عوامل
استعمار
انگليس را به
کار انداخت. در
داخل مجلس دستنشاندگان
امپراطوری
انگلستان به
فعاليت
افتادند
سردسته آنها
در مجلس تدين
بود که رياست
مجلس را نيز
کسب کرد.(٤٢)
نماينده
سمنان در مجلس
پنجم از کسانی
که برای ماده
واحد شب قبل از
روز رایگيری
در زيرزمين
خانه سردار
سپه امضا جمع
میکنند. او به
نام سردار سپه
به خانه يک يک
نمايندگان
مامور میفرستد
و مامور میگويد
سردار سپه با
شما کار دارد.
وقتی
نمايندگان به
منزل سردار
سپه میآینداو
سعی میکند
امضاء آنها را
برای زير متن
ماده واحد
بگيرد، يحيی
دولتآبادی
ايستادگی میکند
و بالاخره
امضاء نمیکند.(٤٣)
نماينده
سمنان همان
شخصی است که
وقتی
نمايندگان
مخالف ماده
واحده عليه
اين ماده
سخنرانی میکنند
در مجلس سر و
صدا راه میاندازد
و با هوچيگری
متعذر میگردد،
او سردسته
هوچيگران
طرفدار
رضاخان در
مجلس پنجم است:
دولتآبادی
در وصف او میگويد:
"سخن من به
اينجا میرسد
صدای مشت يک از
نمايندگان که
به روی تخته
خورده میشود
بلند شده میبينم
همان شخص است
که شب پيش مرا
تهديد میکرد (مقصد
ياسايی است) میگويم
بديهی است میخواهيد
بگوئيد حالا
فشاری نيست
اما شما هم حق
نداشتيد ديشب
در مجلس معهور
مرا تهديد
نماييد. اين
سخن او را ساکت
و شنوندگان را
متحير میسازد.(٤٤)
سيد يعقوب
انور، رهنما،
دستغيب،
محمدعلی
بهرامی، علی
اکبرخان داور
و... با هو و
جنجال
استدلالهای
افرادی مثل
ميرزا يحيی
دولتآبادی و
مصدق و بهار و..
را ناشينده میگيرند
و بالاخره
ماده واحده را
به شکل زير به
مجلس پيشنهاد
میکنند:
ماده واحده: "مجلس
شورای ملی به
نام سعادت ملت
انقراض سلطنت
قاجاريه را
اعلان نموده و
حکومت موقتی
را در حدود
قانون اساسی و
قوانين
موضوعه
مملکتی به شخص
آقای رضاخان
پهلوی واگذار
مینمايد
تعيين حکومت
قطعی موکول به
نظر مجلس
موسسان است که
برای تعبير
مواد ٣٦ و ٣٧ و
٣٨ و ٤٠ متمم
قانون اساسی
تشکيل میشود.
مدرس تازه
متوجه میشود
چه کلاهی بر
سرش رفته و
چگونه شرائط و
زمينه را برای
استقرار
سلطنت پهلوی
ديده است.
مخالفت او
مبنی بر اين که
ماده واحده "خلاف
قانون اساسی
است" کارساز
نمیافتد از
جمله کسانی که
با اين "ماده
قانوني"
مخالفت میکنند
مصدق است.
نطق مصدق
قبل از مصدق
بهار مخالفت
کرده بود، حکم
اعدامش صادر
شده بود اما
مامور ترور به
جای بهار مدير
روزنامه "نهضت"
واعظ قزوينی
را اشتباها به
قتل میرساند.
در هر حال
علیرغم شرائط
اختناق و خطر
قتل و نابودی
دکتر مصدق در
منزل موتمنالملک
و مشيرالدوله
که در مورد
حضور در مجلس
با او مصلحت میکنند
میگويد:
"به توپچی و
سرباز سالها
مواجب میدهند
که يک روز به
کار آيد و از
مملکتش دفاع
کند، به وکيل
هم در سال
مواجب میدهند
برای اين که يک
روز به کار
مملکت بخورد و
از قانون
اساسی دفاع
بکند، اگر ما
امروز به مجلس
نرويم به
وظيفه
نمايندگی خود
رفتار نکردهايم."
پس به مجلس میرود
و نطق تاريخی
خود را چنين
ادا میکند:
"... آقايان میدانند
که بنده حرفم
از روی عقيده
است و هيچ وقت
تابع هوی و هوس
و نظريات شخصی
نيست. امروز هم
روزی نيست که
کسی در اينجا
نظريات شخصی
به خرج بدهد. و
اگر کسی پيدا
شود نظريات
مملکتی و ملتی
و اسلامی خود
را اظهار نکند
بنده او را پست
و بیشرف و
مستحق قتل میدانم...(درباره
احمدشاه میگويد)
بنده مدافع
اشخاصی که
برای وطن
خودشان کار
نمیکنند و
جرئت و جسارت
حفظ مملکتشان
را نداشته
باشند و در
موقع خوب از
مملکت
استفاده
بکنند و در
موقع بد از
مملکت غايب
بشوند نيستم...
آن گاه درباره
ماده واحد
اضافه میکند:
خوب آقای رئيسالوزراء
سلطان میشوند
و مقام سلطنت
را اشغال میکنند.
آيا امروز در
قرن بيستم هيچ
کس میتواند
بگويد يک
مملکتی که
مشروطه است
پادشاهش هم
مسئول است اگر
ما اين حرف را
بزنيم،
آقايان همه
تحصيل کرده و
درس خوانده و
دارای ديپلم
هستند، ايشان
پادشاه مملکت
میشوند آن هم
پادشاه
مسئول، هيچ کس
چنين حرفی نمیتواند
بزند اگر سير
قهقهرايی
بکنيم و
بگوئيم
پادشاه است.
رئيس
الوزراء،
حاکم همه چيز
هست اين
ارتجاع و
استبداد صرف
است. ما میگوئيم
که سلاطين
قاجاريه بد
بودهاند،
مخالف آزادی
بودهاند.
مرتجع بودهاند،
خوب حالا آقای
رئيسالوزراء
پادشاه شده،
اگر مسئول شد
که ما سير
قهقهرائی
بکند و مثل
زنگبار بشود
که گمان نمیکنم
در زنگبار هم
اين طور باشد
که يک شخص
پادشاه باشد
هم مسئول
مملکت باشد.
اگر گفتيم که
يک شخص هم
پاداشاه باشد
هم مسئول
مملکت باشد.
اگر گفتيم که
ايشان پادشاه
باشد هم مسئول
مملکت باشد،
اگر گفتيم که
ايشان هم
پادشاه و
مسئول مملکت
باشد، اگر
گفتی که ايشان
پادشاه و
مسئول نيستند
آن وقت خيانت
به مملکت کردهايم.
برای اين که
ايشان در اين
مقام که هستند
موثر هستند و
هم کار میتوانند
بکنند، در
مملکت مشروطه
رئيسالوزراء
مهم است نه
پادشاه.
پادشاه فقط و
فقط میتواند
به واسطه رای
اعتماد مجلس
يک رئيسالوزرايی
را به کار
گمارد، خوب
اگر ما قائل
شويم که آقا
رئيسالوزراء
پادشاه
بشوند، آن وقت
در کارهای
مملکت هم
دخالت کنند و
همين آثاری که
امروز از
ايشان ترشح میکند
در زمان سلطنت
هم ترشخ خواهد
کرد، شاه
هستند، رئيسالوزراء
هستند،
فرمانده کل
قوا هستند،
بنده اگر سرم
را ببرند و تکهتکهام
بکنند و آقای
سيد يعقوب
هزار فحش به من
بدهد زير بار
اين حرفها
نمیروم. بعد
از بيست سال
خونريزی آقای
سيد يعقوب شما
مشروطهطلب
بوديد؟
آزاديخواه
بوديد. من خودم
شما را در اين
مملکت ديدم که
بالای منبر میرفتند
و مردم را دعوت
به آزادی میکردند.
حالا عقيدهی
شما اينست که
يک کسی در
مملکت باشد که
هم شاه باشد هم
رئيسالوزراء
هم حاکم، اگر
اين طورباشد
که ارتجاع صرف
است. استبداد
صرف است. پس
چرا خون شهداء
راه آزادی را
بیخود
ريختند؟ چرا
مردم را به
کشتن دادند،
میخواستيد
از روز اول
بياييد
بگوييد که ما
دروغ گفتيم و
مشروطه نمیخواستيم،
آزادی نمیخواستيم،
يک ملتی است
جاهل بايد با
چماق آدم شود،
اگر مقصود اين
بوده بنده هم
نوکر شما و هم
مطيع شما
هستم، ولی چرا
بيست سال زحمت
کشيديم و اگر
مقصود اين بود
که ما خودمان
را عرض ملل
دنيا و دول
متمدنه آورده
بگوييم از آن
استبداد و
ارتجاع
گذشتيم. ما
قانون اساسی
داريم، ما
مشروطه
داریم، ما شاه
داریم، ما
رئيسالوزراء
داريم، ما شاه
غيرمسئول
داريم که به
موجب اصل چهل و
پنج قانون
اساسی از تمام
مسئوليت
مبراست و فقط
وظيفهاش
اينست که هر
وقت مجلس رای
اعتماد خودش
را به موجب اصل
٢٧ قانون
اساسی به يک
رئيس دولت يا
يک وزيری
اظهار کرد: آن
وزير میرود
توی خانهاش
مینشيند
آنوقت مجددا
اکثريت مجلس
يک دولتی را
سرکارمیآورد.
خوب حالا اگر
شما میخواهيد
که رئيسالوزراء
شاه بشود با
مسئوليت اين
ارتجاع است و
در دنيا هیچ
سابقه
نداتشته که در
مملکت مشروطه
پادشاه مسئول
باشد. و اگر
شاه بشود بدون
مسئوليت اين
خيانت به
مملکت است.
مخالفين
ماده واحده و
موضع حزب
کمونيست
ايران
عليرغم همهی
تذاکرات و
مخالفتها
ماده واحده به
تصويب اکثريت
نمايندگان
رسید. جالب است
گفته شود از ۱٢
نماينده
تهران که
جملگی از نامآوران
سياست ايران
بودند، فقط
شاهزاده
سليمان ميرزا
اسکندری که به
عنوان رهبر
جناح
سوسياليستها
شناخته شده
است به ماده
واحده رای داد.
بقيه يا در
جلسه رایگيری
حاضر نشدند و
يا مخالفت
کردند. يازده
نفر مخالف
عبارت بودند
از: ميرزا حسن
خان مستوفیالممالک،
ميرزا حسن خان
پيرنيا(مشيروالدوله)،
دکتر محمدخان
مصدق،هاشم
آشتيانی، سيد
حسن مدرس،
ميرزا حسين
خان پيرنيا،
موتمن الملک،
سيد حسن تقیزاده،
ميرزا حسين
خان علاء،
ميرزا
سيداحمد
بهبهانی،
ميرزا
احمدخان قوام(قوامالسطنه)،
شيخ علی مدرس،
بقيه کسانی که
رای مثبت به
ماده واحده
دادند يا
مرعوب رضاخان
بودند يا عامل
و دستنشانده
استعمار
انگليس.
مدعيان مدافع
زحمتکشان
ايران سرکوبهای
نهضتهای
انقلابی را
توسط رضاخان
ناديده
گرفتند بستن
روزنامههای
آزاديخواه و
مترقی را
نديدند،
سرکوب جنبشهای
سنديکايی و
کارگری را به
روی خود
نياوردند، و
بعدها در
تحليلهای
خود نوشتند از
روز اولی که
رضاخان به
عرصه سياست
قدم گذارد
متکی به انگيس
بود، تا سال
۱٩٢٥ ظاهرا
بسياری به اين
حقيقت پی نبردند
در حالی که
خیلیها به
دنبال نخستين
حرکتهای
ديکتاتوريش
با او به
مخالفت
برخاسته
بودند. اين
جناح راست حزب
کمونيست بود
که با فرصتطلبی
سر خود را زير
برف کرده بود و
رضاخان را در
همه جا تاييد
میکرد. اين
حزب باصطلاح
سوسياليست
سليمان ميرزا
اسکندری که
بعدا" موسس
حزب توده شده
بود که رضاخان
را تاييد میکرد
و بر پادشاهی
او صحه میگذارد.
گروهی که بنام
ليبرال و
آزاديخواه
مشهور است و ما
آنها را ملی میخوانيم
در برابر
رضاخان با شدت
هر چه تمامتر
ايستادند و
اتحاد بين
رضاخان و
انگليس را با
صدای بلند در
همه جا
پراکنده
ساختند مگر
آقای سليمان
ميرزا و سفير
روسيه
روتشتين که از
اين ماجرای
بزرک بیخبر
بودند.
آری موافقت
سليمان ميرزا
اسکندری به
عنوان رهبر
سوسياليستهای
آن زمان تابع
سياست اتحاد
جماهير شوروی
بود. چنين
سياستی، به
رضاخان به
عنوان کسی که
در برابر
ارتجاع مذهبی
ايستادگی میکند
قولهايی هم
به اتحاد
جماهير شوروی
داده، بانک
اصلاحطلبی و
ترقیخواهی
بلند کرده است
نگاه میکرد.
چنين سياستی
بر قرارداد
۱٩٢۱ صحه میگذارد،
چنين سياستی
مخالفين
پادشاهی در
ايران را که در
داخل حزب
کمونيست فعال
بودند يا
قربانی میکرد
و يا به تبعيد
مسکو گسيل میداشت.
از جمله
رهبران حزب
کمونيست
ايران در آن
روزگار که زير
فرمان مسکو
نرفتند و به
مسکو تبعيد
شدند و بعد
شامل تصفيههای
استالين قرار
گرفتند
عبارتند از:
سلطانزاده،
نيکبين و
شرقي.
آبراهاميان
نويسنده کتاب
"ايران در
فاصله دو
انقلاب اظهار
میدارد: بدين
ترتيب
استالين به
طور
غيرمستقيم در
ويران ساختن
حزب کمونيست
ايران به
رضاشاه
مساعدت کرد.(٤٥)
در همان ايامی
که جناح راست
حزب کمونيست
ايران به
فرمانبرداری
از دستورات
مستقيم مسکو
در استقرار
قدرت رضاخانی
شراکت میکرد.
قطعنامهای
به شرح زير در
رابطه با
پادشاهی
رضاخان در
مسکو انتشار
يافت که ما عين
آن را در زير
نقل میکنيم.
"ايران نياز
به تغيير رژيم
داد و نه تعويض
شخصيتها،
تعويض شخصيتها
به تغيير رژيم
منتهی نمیشود.
از اين رو با
توجه به
مسئوليت
سنگينی که
مجلس موسسان
در مقابل مردم
به دوش دارد ما
اعلام میکنيم
که گزيدن (شخص
ديگری به
مثابه) شاه
نتیجهای جز
تحويل کشور به
امپرياليسم
انگلستان
ندارد. به عوض
اعلام جمهوری
را، تحصيل
استقلال و
تجديد حيات
اقتصادی را
مفتوح خواهد
کرد...
نمايندگان
راستين مردم
بايد بگويند:
سلطنت مرده
است، زنده باد
جمهوري. و در
اين اقدام
بزرگ شما مورد
حمايت کامل
بورزوازی
ترقیخواه،
صنعتگران،
روشنفکران،
لیبرال بخشهای
آگاه ارتش،
افسران و
کارگران
خواهيد بود،
مرگ بر سلطنت و
هواداران آن".(٤٦)
مجلس موسسان
نيز در شرائطی
به مراتب بدتر
تشکيل شد و
مواد قانون
اساسی را
تغيير داد
خاندان پهلوی
را بر سرنوشت
مردم ايران
مسلط ساخت.
رضاشاه،
اولين پادشاه
خاندان پهلوی
وقتی زمام
امور را بدست
گرفت دمار از
روزگار همه
آزادیخواهان
و ترقیخواهان
درآورد. او در
برابر انگليسها
مثل موم نرم و
در مقابل
روشنفکران و
طرفداران
استقلال و
آزادی و
مشروطيت
متجاسر و
مقتدرالعنان
بود. طمع رسيدن
به قدرت برای
او از آن جهت
موفق بود که در
قوای قزاق به
او آموخته
بودند که در
برابر
فرماندهان و
اربابان خود
مطيع و در
مقابل پايين
دستان و ضعفا
جابر و غدار
باشد. رضاشاه،
در همه زندگی
خود چنين بود.
در مدت
پادشاهی
خودسرانه
قانون اساسی
را زير پا
گذارد، مملکت
را همجو ملک
شخصی خود
انگاشت و با
مردم ايران
چون نوکران
خود رفتار کرد.
او خطری را که
آن روز
نمايندگان
آزاديخواه و
قانونی مجلس
تذکر دادند
درک نکرد و
مفهوم پادشاه
غيرمسئول را
که روح
مشروطيت
ايران بود
تشخيص نداد.
وقتی پادشاه
شد اولين کسی
که به او تبريک
گفت پادشاه
انگلستان بود.(٤٧)
درباره اين که
رضاخان را
انگليسها بر
سر کار آوردند
بايد به اين
گفته خود او
استناد کرد:"او
خود در يک جلسه
مشاورهای در
منزل دکتر
مصدق در مقابل
مستوفیالمالک،
مشيرالدوله،
تقیزاده،
حسين علاء
مهدیقلی
هدايت، محمد
علی فروغی
اقرار میکند
مرا
انگليستان
سرکار آورد."(٤٨)
با روی کار
آمدن رضاشاه
که از ابتداء
قانون اساسی
را ارج نمیگذارد
قدرت تماما"
در دست شخص
پادشاه
متمرکز شد. او
از دخالت مردم
و نمايندگانشان
در امور جامعه
که بعد از
مشروطيت از
دخالت مردم و
نمايندگانشان
در امور جامعه
که بعد از
مشروطيت به
مرور قوت
يافته بود- و
اگر هم چنان
ادامه میيافت
میتوانست
زمينههای
رشد و ترقی
اجتماعی و
فرهنگی را
فراهم آورد،
جلوگيری کرد.
او باعث شد که
تقريبا تمامی
احزاب فعاليت
خود را کم يا
تعطيل کنند او
به شديدترين
وجه
سنديکاهای
کارگری و
اتحاديههای
حرفهای را که
همه
دستآوردهای
انقلاب
مشروطيت و
تغيير و
تحولات
اجتماعی و
حرکت به سوی
دموکراسی و
آزادی بود
سرکوب ساخت.
رضاشاه از اين
نظر ضربه
سهمگينی بر
اساس ترقی و
تحول مناسبات
اجتماعی و
فرهنگی و
سياسی، در
نتيجه به رشد
اقتصادی
ايران وارد
آورد. او هرگز
به خطر بزرگی
که مردان
سياست آن روز
تذکر میدادند
توجه نکرد.
استدلال مصدق
و ديگر
مخالفين ماده
واحده مصوبه
نهم آبان ۱٣٠٤
متکی بر اين
بود که پادشاه
مشروطه بايد
غيرمسئول
باشد. او اين
روح قانون
اساسی و
مشروطيت
ايران را با
زمختی و خشونت
شديدی زيرپا
گذارد. اين کار
بزرگترين
عاملی شد که
رضاخان را به
ديکتاتوری
محض و ارتجاع
مطلق کشانيد و
او را مطيع
اوامر
بيگانگان کرد
و مشروطيت
ايران را از
مشروعيت
انداخت. راز
بقای مشروطيت
در بسياری از
ممالک اروپا
در همين است که
پادشاه
مشروطه،
غيرمسئول میباشد
و در امور قوای
سهگانه
مقننه،
قضائيه،
اجرائيه
دخالت ندارد،
در نتیجه هم
اين سه قوه از
نظر تفکيک قوا
کمتر به
مخاطره میافتند
و هم سنت
پادشاهی در
اين جوامع از
خطر برچيده
شدن مصون میماند.
رضاشاه در
تمام دوران
پادشاهی خود،
بر اين اصل
قانون اساسی
ايفا نکرد، به
همين سبب
نيروی ملت نه
پشت سر او بلکه
در مقابلش
قرار گرفت، پس
مجبور شد هر
روز بيش از
گذشته به
استعمار
خارجی و عوامل
داخلی آن تکيه
کند.
استعمار همين
را میخواست و
میخواهد تا
بتواند بدست
شاه با اختيار
کاملی که شخص
شاه مستبد
دارد به هدفهای
استعماری و
جهاننگشايانه
خود برسد و هر
آن لازم ديد بیآن
که نيروی ملت
یا نهادهای
برگزيده او
اختياری
داشته باشند،
عروسکی را که
شاه نام دارد
بردارد و
ديگری را
جايگزين او
سازد. استعمار
با رضاشاه
چنين کرد و
بايد اين چنين
میکرد.
--------------------
۱- ani’ impact of the west on Iran 1921-1941 : A study in mondernisation
of social intitutions » 1960 stanford University p.p.61-62
-٢ ملک الشعراء
بهار "تاريخ
مختصر احزاب
سياسي" شرکت
سهامی کتابهای
جيبی تهران
۱٣٥٧ چاپ سوم ص
٧٠
٣- Jean Larteguy « visa pour l’Iran » ed. galimard 1968 p.p.90-166
٤- حسين مکی "تاريخ
بيست ساله
ايران" جلد
سوم ص ۱٨و 19
٥- به نقل از
بناني. ص ٣٤٣ و
٧٤
٦- azamadeh « The origin and early development of the persian cossakh
brigade « the american slavic and est european reviow, vol xv (octobre 1956)
٧- نگاه کنيد
به "اسناد
محرمانه
خفقان ايران
با کشف تلبيس"
از سلسله
انتشارات
اداه کاوه
برلن تجدید
چاپ و
پیشگفتار
تصحيح تکميل
اسناد و تنظيم
اعلام به
وسيله
ابوالفضل
قاسمی،
انتشارات
سپهر، تهران
۱٣٥٧،ص ۱۱
٨- دکتر يونس
پارسا بناب "کودتای
سوم اسفند
رضاخان" علم و
جامعه شماره
٢٤ ث ٢٧
٩- نگاه کنيد
به حيات يحيی
جلد چهارم
تهران؛
انتشارات
عظار ص ٢٥5
۱٠- ابوالفضل
قاسمی، "تاريخچه
جبهه ملی
ايران" تهران
۱٣٥٧،
انتشارات حزب
ايران، ص٦
۱۱- Mohammad reza pahlavi « reponse a l’histoire » albin michel,
Paris p. 35
۱٢- ملکالشعراء
بهار، "تاريخ
مختصر احزاب
سياسي"، ص ٧٤و
٧٨
۱٣- نگاه کنيد
به حيات يحيی
جلد چهارم چاپ
سوم تهران،
انتشارات
عظار ص ٢٥٥
۱٤- دکتر يونس
پارسا بناب،
همان اثر به
نقل از:
Edmond Ironside « the diaries of major général Ironside « London 1972 p.149
۱٥- يحيی دولتآبادی،
حيات يحيی،
جلد چهارم،
چاپ سوم،
تهران،
انتشارات
عظار ص ٢٧٧.
۱٦- ملکالشعراء
بهار، "تاريخ
مختص احزاب
سياسي"، ص۱۱
۱٧- يحيی دولتآبادی،
حيات يحيی،
انتشارات
عظار، تهران
چاپ سوم جلد ٤
ص ٩٤
۱٨- احمد
مهرداد « Iran quf dem weg sur dikthatur
militaistierung und xiderstand 1919-1925 soak- verlarg 1976 Hannover
۱٩- در دامی که
شوریها برای
او تعبيه ديده
بودند افتاد و
به دست قوای
دولتی کشته شد.
٢٠- کسی که سر
ميرزا کوچکخان
را در تهران به
سردار سپه
هديه کرد.
٢۱- سفير ايران
در شوروی بود
که مدافع
رضاخان در
دولت مرکزی شد
و اين نه سياست
او بلکه از آن
مسکو بود.
٢٢- برای اطلاع
بيشتر درباره
نهضت جنگل به
تاليفات زير
نگاه کنيد:
الف- ابراهيم
ميرفخرايی "سردار
جنگل" تهران
۱٣٤٢
ب- رحيم
رضازاده ملک "انقلاب
حيدرخان
عمواوغلو"
انتشارات
روزبه تهران
۱٣٥٢
پ- آثار سلطانزاده
انتشارات
جمهوريت
تهران ۱٣٥٦
ت- udin xenia, « joukoff & Robert.c. Birtge sivet Russia and the est
1920-1927 « California stanfor University press 1951
ث- خسرو شاکری،
e mouvement communiste en Iran Ed : Mazdak N°53 1979 Florence
ج- خسرو شاکری،
« L’union sovietique et les tentatives de soviets en Iran » 2, Essais
historiques, andtidote, paris 1983
چ- احمد مهراد،
« Iran auf demi weg zur diktatur-militarisierung und xiderstant 1919-1925 «
soak-verlarg1976 Ja,,pver
ح- شاهرخ وزيری
پايان نامه
دکتری سيکل
سوم،
Ghanatn à l’oleoduc » ed. piantanida ; Lausanne 1978
٢٣-
ابراهاميان
E.Abrahamian « Iran between two revolution » princenton university press, New
Jerssy 1982 p.119
٢٤- حسين مکی، "تاريخ
بيست ساله
ايران" جلد
سوم کتاب
فروشی محمد
علی عملی
اسنفد ۱٣٢٣،
تهران ص ۱٣٠
٢٥- يحيی دولتآبادی
جلد چهارم،
تهران،
انتشارات
عظار، ص ٢٥٣
٢٦- يحيی دولتآبادی،
حيات يحيی،
جلد چهارم،
انتشارات
عظار، سال
۱٣٦۱، ص ۱٠٨
٢٧- گزارش ٤
فروردين ۱٣٠٤
رحيمزاده
صفوی، به نقل
از حسين مکی، "تاريخ
بيست ساله
ايران" ص ۱٣٤
٢٨- ملکالشعراء
بهار، "تاريخ
مختصر احزاب
سياسي" ص ۱٨٣ و
حسين مکی،
تاريخ بيست
ساله ايران"
جلد سوم، ص ٢٣
٢٩- يحيی دولتآبادی،
حیات يحيی،
جلد چهارم،
تهران
انتشارات
عظار، ص ٢٨٩
٣٠- يحيی دولتآبادی،
حیات يحيی،
جلد چهارم،
تهران
انتشارات
عظار، ص ٢٩٢
٣۱- حسين مکی،
تاريخ بيست
ساله ايران"
جلد سوم ص ٢٤-٢٥
٣٢- همان اثر ص
٣۱
٣٣- برای اطلاع
بيشتر نگاه
کنيد به "اعلاميه
علماء" در
تاييد رضاخان
به هنگام جنگ
خوزستان ص
۱٨۱، همان اثر
٣٤- نگاه کنيد
به حيات يحيی،
جلد چهارم،
چاپ سوم،
تهران
انتشارات
عظار ص ٢٨٢
٣٥- نگاه کنيد
به
ابراهاميان ص
۱٣۱
٣٦- يحيی دولتآبادی،
حيات يحيی،
جلد چهارم،
انتشارات
عظار، سال
۱٣٦۱، ص
٣٧- همان اثر ص
٢٨٦
٣٨- يحيی دولتآبادی،
حيات يحيی جلد
چهارم،
تهران، چاپ
سوم،
انتشارات
عظار، ص ٣٤٦
٣٩- اين
ادعاهای خام
بدون احساس
کوچکترين
مسئوليتی هم
چنان پراکنده
میشد بیآنکه
تصوير روشنی
از فئودالیسم
یا بورژوازی
در ايران
داشته باشند
بیآن که
تحقيقی
درباره محمد
فئوداليسم با
بورژوازی در
ايران انجام
داده باشند
اين تفکرات
قالبی
کمونيسم را در
ايران به آنجا
کشانيد که
امروز میبينيم.
٤٠- يحيی دولتآبادی،
حيات يحيی،
جلد چهارم،
تهران چاپ
سوم،
انتشارات
عظار ص ٣٤٦
٤۱- نگاه کنيد
به حسين مکی، "تاريخ
بيست ساله
ايران" جلد
سوم، ص ٣٩۱
٤٢- تدين
آخوندی بود از
خراسان که به
دنبال
استعفای
موتمنالملک
از رياست
مجلس، اکثريت
با انتخاب
رييس جديد
مخالفت کرد پس
تدين که نايب
رئيس مجلس بود
به رياست رسید.
٤٣- حيات يحيی،
يحيی دولتآبادی،
جلد چهارم، ص
٣٨٢
٤٤- حيات يحيی،
يحيی دولتآبادی،
جلد چهارم،
ص٣٨٦
٤٥–
ابراهاميان،
E.Abragaluab « Iran between two Revolution » princetion University presse, New
jersey, p.p.139,140
٤٦- خسرو شاکری
"اسناد
تاريخی جنبش
کارگری و
سوسيال
دموکراسی و
کمونيستي
ايران" ٩-
انتشارات
پادزهر
پژوهشگده
کارگری سلطانزاده
- تاريخ
انتشارات ذکر
نشده
ص ۱۱٣، منبع:
بولتن ادوار
مطبوعات روس (بلشويک
شماره ۱٥٠-۱٩٢٥)
٤٧- تايمز لندن
٢٤ فوريه ۱٩٢٦
٤٨- يحيی دولتآبادی
"حيات يحيی يا
تاريخ عصر
حاضر" جلد سوم
ص ٣٢٥ و
٣٤٣ چاپ تهران
انتشارات
عظار


محمدعلى فروغى از طرف رضاخان به پاريس رفته تا احمد شاه را قانع كند در مقابل دريافت يك ميليون ليره استعفا دهد. و احمد شاه در جواب مىگويد : من حاضر نيستم به هزار برابر اين مبلغ هم بفروشم و تو به ارباب خود ازقول من بگو كه اين خيال باطلى است, زيرا من پيش وجدان خود در مقابل نسلهاى آينده ايران سرافرازم كه حتى حاضر شدم از سلطنت بركنار شوم ولى خيانت نكردم. بنابراين اگر استعفا نمايم مثل اينستكه من رضايت داده ام و سلطنت را حق خود ندانسته ام. لذا اگر تمام دنيا را بمن بدهيد استعفا نخواهم داد
...سلطان احمد شاه قاجار 28 فوريه 1930 ( 9 اسفند1308 ) درست 4 سال و 4 ماه پس از خلع قاجاريه از سلطنت ايران در 32 سالگي در پاريس در تبعيد درگذشت
احمد شاه گفت در خارج کلم فروشی می کنم، اما زير اين قرار داد را امضا نمی کنم

5 August 2006 ( 14 Mordad 1385 )
سالروز صدور فرمان مشروطیت
به
خط مظفرالدین
شاه فرمان
مشروطه
در 14 جمادی
الثانی سال 1324ه.
صادر شد
مردم
آذربایجان و
سراسر ایران
به پیروزی
رسیدند
اما
این شاه مردم
دار کوتاه
مدتی بعد
از صدور این
فرمان به
دیدار حق
شتافت!
مبارک باد صدمین سالگرد انقلاب مشروطیت آذربایجان



با خط و امضای قرمان مشروطیت توسط اعلیحضرت مظفرالدین شاه کبیر پادشاه فقید نهال دموکراسی در ایران کاشته شد اندیشه آزادی و تجدد در ایران متولد شد
انقلاب
مشروطه سیستم
پادشاهی مطلق
را منسوخ و
نظام مردم
سالار
پارلمانی را
برای مردم
ایران به
ارمغان آورد
اما بخت با
ملتهای مختلف
ایران یار
نبود و شاهان
و سلاطین
پوفیوزی چون
محمد علی شاه
و رضا مهتر
آلاشتی
قصابشاه
ایران و پسر
دیکتاتورش
محمد رضا
سیستم
پادشاهی
مطلقه
دیکتاتوری را
به کمک
انگلیس و
آمریکا به
مردم بیچاره
ایران تحمیل
کردند
دورود
به روان پاک
مظفرالدین
شاه کبیر این
ابر مرد
تاریخ ایران
و تمامی
آنانی که یار
و یاور
انقلاب کبیر
مشروطه بودند
آریازانت سومر 2006
MP3
Download
صداي
مظفرالدينشاه
خطاب
مظفرالدین
شاه به «اميراتابک»
نخست وزير، و
وزير امور
خارجه است
صداي اين دو
وزير را هم
بعد از
فرمايشات
مظفرالدينشاه
خواهيد شنيد

رضا در يک خانواده فقير روستايي در منطقه سوادکوه مازندران به دنيا آمد. طبق اسناد آمريکايي، رضا در نوجواني به عنوان مهتر (نگهبان اسب) در هيئت نمايندگي بريتانيا مستخدم بوده است
Illiterate King of Iran = Reza Mehtar(Reza shah Pahlavi)
Before> Reza Mehtar Alashti After> "The Greatest King Reza"
England(Great Britain) : "Reza mehtar help yourself to be king"
Reza Mehtar : "Thank you very much, though I am illiterate"
IRAN could not help but grieve.
طبق اسناد آمريکايي، حتي پس از قتل عام مشهد در سال 1935 نيز مسئوليت تأمين امنيت شخصي رضا شاه به دست انگليسي ها بود
اين آقای پهلوی شما در سياست داخلی استبداد گذشته را يکسره تاييد می کند و در سياست خارجی حتی جرات احمد شاه را هم از خودنشان نداده که به انگليس ها گفت در خارج کلم فروشی می کنم، اما زير اين قرار داد را امضا نمی کنم
داستان مولفه دموکراسی خواهی
سوسن آرام
*بی اعتنايی
آقای پهلوی به
منافع ملی
ايران و
جانبداری از
سياست مهار
دوگانه حتی
صدای اعتراض
آقای هوشنگ
انصاری از
رهبران مهم
حزب
رستاخيزرا هم
در آورد.
http://www.turkiran.com/Diktator%20Zadeh%20Reza%20Pahlavi.htm
www.turkiran.com