آنها
که از
گذشته
مي
ترسند
آنها
که
آماده
براي
مصرف
اند
علي
اصغر
حاج سيد
جوادي
ژرژبوش
رئيس
جمهور
آمريکا
در پيام
ساليانه
خود در
ارائه "
وضع ملي
" به
کنگره ،
در
اشاره
به وضع
ايران ،
مطالبات
خود را
از رژيم
ولايت
مطلقه
فقيه در
دو نکته
خلاصه
مي کند :
اول
انصراف
ايران
از
دستيابي
به
تکنولوژي
نظامي
هسته
اي، و
دوم ،
خود
داري از
حمايت
تروريسم،
و خطاب
به مردم
ايران
مي گويد :
" شما که
خواستار
آزادي
خود
هستيد ،
آمريکا
در کنار
شماست "
در
قسمت
اول
يعني
آنچه که
به رژيم
ولايت
مطلقه
فقيه
مربوط
مي شود
چند
نکته
قابل
توجه
است .
خودداري
از
دسترسي
به
توانائي
فني
ايران
براي
ساخت
سلاح
اتمي و
خودداري
از
حمايت
تروريسم
دو
مسئله
اي است
که به
شدت
مورد
خواست
اسرائيل
است .
اما
تلاش
براي
مبارزه
با
تروريسم
واز
ميان
برداشتن
کانون
هاي
تروريستي
در
انحصار
اسرائيل
نيست .
هيچ
انساني
که به
مبادي
انساني
معتقد
باشد با
تروريسم
و فرهنگ
اخافه و
ترس و
رعب
ووحشت
که اساس
امنيت
جسمي و
رواني
بشري را
منهدم
مي کند
موافق
نيست و
از اين
گذشته
آن که
بطور
مستقيم
و به
صورت
مستمر
قرباني
تروريسم
و شيوه
هاي
گوناگون
اجتماعي
وسياسي
و
اقتصادي
و
فرهنگي
تروريسم
رژيم
ولايت
مطلقه
فقيه
است ،
اين
مردم
ايران
است نه
اسرائيل
و نه
آمريکا .
اما بين
مخالفت
اسرائيل
با
تروريسم
و
مخالفت
ايران
با
تروريسم ،
يک
تفاوت
بنيادي
وجود
دارد .
وآن اين
است که
تروريسمي
که
اسرائيل
از آن
احساس
ناامني
مي کند
ريشه در
سياست
تهاجمي
صهيونيسم
اسرائيل
نسبت به
مردم
فلسطين
و
سرزمين
آباء و
اجدادي
فلسطيني
ها دارد
و در
مقابل
تروريسمي
که
همچون
سرطان
به صورت
قدرت بي
لگام و
ويرانگر
ملاها
در رگ و
ريشه و
جان و
هستي و
روان و
هويت و
حيات
مردم
ايران
دوانده
شده است ،
بطور
مستقيم
از
سلطنت 53
ساله
خانواده
پهلوي
عموما و
استبداد
خود
کامه25ساله
محمدرضاشاه
پهلوي
پس از
کودتاي
خائنانه28مرداد1332خصوصا
سرچشمه
مي گيرد .
آنجائي
که
سياست
اختناق
فرهنگي
و خفقان
اجتماعي
پهلوي
ها پر
وبال
پروازانديشه
انسان
ايراني
رابه
قيچي
تفتيش
عقايدوسانسورپليسي
کشيدند .
در
حقيقت
سنگ را
بستند و
سگ را
رها
کردند .
آنچه در
زمينه
مبارزه
با
تروريسم
براي ما
قابل
پيش
بيني
است اين
است که
مبارزه
با
تروريسم
اگر در
چارچوب
سياست
هاي
اقتصادي-نظامي
استراتژيک
وژئو
پوليتيک
آمريکا
و
اسرائيل
در خاور
ميانه و
نزديک
محدودشود
کشتي به
خشکي
راندن
است و از
رهگذر
اين
گونه
تلقي از
تروريسم
امنيتي
براي
هيچکس
حتي
براي
آمريکا
و
اسرائيل
ايجاد
نمي شود .
اما در
قسمت
ديگرمسئله
خواست
آمريکا
از
ايران
براي
انصراف
از
دستيابي
به
تکنولوژي
نظامي
هسته اي
، مسئله
اي نيست
که در
چارچوب
هوس هاي
ملاها و
خطرهاي
احتمالي
آن
محدود
شود .
محدودکردن
مسئله
تکنولژي
اتمي به
سياست
دسترسي
ملاها
به بمب
اتمي ،
بهانه
اي است
براي
بسته
نگاه
داشتن
هرچه
شديدتر
ومحکمتر
در
ورودي
باشگاه
اتمي به
روي
کشورهائي
که به
نسبت
ظرفيت
اقتصادي
ودرآمدهاي
ملي و
همچنين
توانائي
هاي فني
وعلمي
خود در
راه
پيشرفت
هاي
نظري
وعملي
علوم
هسته اي
گام
برميدارند.
مسئله
دسترسي
به علوم
وفنون
ناشي از
آن را به
مسئله
ملاها و
تروريسم
و
اسلاميسم
چسباندن
و از آن
بمب
ساعت
شماري
بر عليه
دموکراسي
و تمدن
غرب
ساختن
از
مقوله
همان
دروغهاي
ساخته
وپرداخته
کاخ
سفيداز
آغازدوره
اول
رياست
جمهوري
ژرژبوش
است با
همدستي
توني
بلر
نخست
وزير
کابينه
کارگري
انگليس
در
زمينه
مخازن
پر از
سلاحهاي
مرگبار
اتمي و
شيميائي
صدام
حسين
براي
هجوم
نظامي
به عراق
ونظارت
منابع
نفتي آن
کشورو
رابطه
صدام
حسين با
جريان
تروريستي
القاعده
بن لادن .
در
ارزيابي
اين
بهانه
جوئي ها
دو
مسئله
را
نبايد
فراموش
کرد ،
اول
آنکه
بمب اتم
براي
ملاها
به فرض
آنکه به
آن
برسند ،
نه به
مصرف
داخلي
مي خورد
ونه
مصرف
خارجي .در
پيرامون
جغرافيائي
ايران
هيچ
کشوري
نيست که
در
کشاکش
اختلافات
سياسي
با آنها
نيازي
به
استفاده
از
تهديد
اتمي
باشد .حتي
اسرائيل
با
داشتن
صد عدد
کلاهک
اتمي
وصاحب
پيشرفته
ترين
تکنولوژي
هسته اي
و ابزار
و وسائل
فني
استفاده
از آن
کوچکترين
دغدغه
اي از
خطر
حضور
اتمي
ايران
ملاها
در صحنه
سياست
خاورميانه
ندارد .
مسئله
اين است
که در
منطق
سياسي و
استراتژيک
صهيونيستي
اسرائيل
وگروه
محافظه
کاران
جديد ،
حد
پيشرفت
شناخت و
معرفت
علمي و
فني
مردم
منطقه
خاورميانه
ونزديک
خصوصاوجهان
عقب
افتاده
شده
اسلامي-عربي
، صاحب
سرزمين
هاي
وسيع
مخازن
نفتي
خليج
فارس و
آسياي
ميانه و
قفقاز
بايد
منطبق
با حد
منافع
استراتژيکي
اقتصادي
و امنيت
نظامي
آمريکا
و
اسرائيل
باشد
ودر اين
زمينه
از ياد
نبريم
که تلاش
ولاديمير
پوتين
ديکتاتور
تازه
نفس
روسيه
براي
رجعت به
امپراطوري
از هم
گسسته
تزاري-استاليني
به
سياست
کاخ
سفيد و
گروه
ژرژبوش
نزديک
مي شود ،
زيرا با
پيشرفت
تحول
علمي و
فني و
فرهنگي
و
اقتصادي
کشورهاي
اين
سووآن
سوي
مرزهاي
غربي
وجنوبي
وشمالي
وشمال
شرقي
ايران
در
بسترنهادي
شدن
انديشه
دموکراسي
و آزادي
در
ساختار
نظام
سياسي
اين
کشورها
ديگر
جائي
براي
ادامه
استثمار
اقتصادي
وسلطه
سياسي و
نظامي
آمريکا
و روسيه
وادامه
رژيم
هاي
خودکامه
زير
حمايت
آنها
باقي
نمي
ماند .
و
نکته
ديگري
که در
زمينه
درگيري
آمريکا
با رژيم
ملاها
بر
سردستيابي
ايران
به
تکنولوژي
اتمي
مورد
تامل
است اين
است که
گذشته
از
اسرائيل
که بدون
اعتنابه
مقرارات
مربوط
به
خودداري
از
توسعه
نظامي
صنايع
هسته اي
، صاحب
زرادخانه
اتمي
است و
هرگز از
اين جهت
زير
فشار
هيچ
مرجع
مسئول
جهاني
قرار
نگرفته
است ،
پاکستان
کشوري
اسلامي
که با
رژيمي
بطور
مستمر
خود
کامه از
بدو
تاسيس
وزير
سيطره
کودتاهاي
پياپي
نظامي
فارغ از
هر گونه
جوابگوئي
به سلاح
هسته اي
و
تکنولوژي
توليد
خارج از
نظارت
بين
المللي
آن دست
يافته
است .در
ميان
دارندگان
سلاحهاي
هسته اي
روسيه و
چين و
پاکستان
رژيم
هائي
ديکتاتوري
هستندکه
مردم آن
نقشي در
صلاح
انديشي
هاي
سياسي
دولت
هاي خود
و
منجمله
در حدو
مرز
استفاده
از
سلاحهاي
اتمي
ندارند .
امااز
ميان
آمريکا
و
انگليس
و
فرانسه
که دولت
هاي
آنها به
راي
مردم
متکي
هستند ،
آمريکارا
مي بينم
که در
موردمقتضي
نظيرجنگ
با
ژاپون
در
انهدام
سراسري
دوشهر
هيروشيما
و
ناکازاکي
و
کشتارصدها
هزار
انسان
بيگناه
و بي
دفاع
هيچگونه
مشورتي
با مردم
خود در
اقدام
به چنين
جنايت
بي
سابقه
درتاريخ
بشري
نکرد.
وبه
يقين
اسرائيل
نيز اگر
روزي
مصلحت
خود
بداند
از
بکاراندازي
زرادخانه
اتمي
خود
دريغ
نخواهد
کرد .
درنتيجه
گذشته
از اين
که کل
وجود
رژيم
ولايت
مطلقه
فقيه
نظامي
است
خودکامه
وغير
مشروع
وخارج
از
خواست
وتمايل
مردم
ايران و
خود به
خود در
شيوه
اعمال
غاصبانه
حاکميت
يعني
حکومت
به
زورخشونت
و ترس و
خفقان
براي
مردم
ايران
رژيمي
است
تروريست .
اما
سياست
دستيابي
به سلاح
اتمي
اين
رژيم نه
با آن
گونه
تروريسمي
رابطه
دارد که
مورد
نظر
آمريکاست
ونه به
آن گونه
خطري
مربوط
مي شود
که
آمريکا
مي
خواهداز
ايران
صاحب
سلاح
هسته اي
بسازد .
اگرخارج
از وجوه
عناصر
خود
کامگي و
استبدادي
رد
ساختار
نظام
سياسي
رژيم
هاي خود
کامه
رسيدن
به
آخرين
دستاوردهاي
علمي
وفني
بشري و
استفاده
از
ثمرات
ونتايج
آن در
پيشرفت
و بهبود
رفاه و
خوشبختي
خود حق
انکارناپذير
همه ملت
هاست ،
در اين
جهت چرا
مردم
روسيه و
چين و
پاکستان
و کره
شمالي و
اسرائيل
حق
برخورداري
از اين
حق را
دارند
اما
مردم
ايران
بايد از
اين حق
محروم
باشند؟
با توجه
به
اينکه
آنکه
ماندني
است
مردم
ايران و
مواريث
فرهنگي
وعلمي
وفني
ناشي از
تلاش
فرزندان
ايران
است و
آنکه
رفتني
است
نظام
ضدانساني
و
تروريست
رو به
زوال
شبه
جمهوري
ولايت
مطلقه
فقيه
است .
و
فراموش
نکنيم
که اولا
حق
دستيابي
به
مواريث
علمي
وفرهنگي
بشري نه
فقط يکي
از حقوق
فردي
بنيادي
انسان
است ،
بلکه
يکي از
حقوق
بنيادي
مردمي
است که
در
مرزهاي
شناخته
شده
سياسي و
جغرافيائي
خودزندگي
مي
کنندو
ثانيا
وجودرژيمهاي
خود
کامه و
بر پا
مانده
بر اساس
اعمال
زور هر
گز نه
نافي
وجود
اين حق
اساسي
مردم
است ونه
دليل و
بهانه
اي براي
انکار و
اسقاط
اين حق .
اما
گذشته
از همه
اين ها
رژيم
خودکامه
ولايت
مطلقه
فقيه
نظير
همه
رژيم
هاي
استبداد
خود
کامه از
جمله
رژيم
خودکامه
سلطنت
پهلوي ،
رژيمي
است
فراقانوني
که مردم
در
اتخاذ
سياست
گذاري
آن در
قواي
حاکم
مملکت
يعني سه
قوه
مقننه و
قضائيه
و
اجرائيه
هيچگونه
دخالت و
مشارکتي
ندارند .
در رژيم
ولايت
مطلقه
فقيه
نظير
رژيم
پادشاهي
مطلقه
پهلوي
تصميم
ها و روش
هاي
اجراي
آن در
پشت
درهاي
بسته
گرفته
مي شود .
در رژيم
ولايت
مطلقه
فقيه
نظير
رژيم
پهلوي
قانون
منبعث
از
خواست
مردم و
راي
نمايندگان
واقعي
مردم
نيست ،
بلکه
قانون
ابزار
مشروعيت
بخشيدن
به
خواست
ها
ومنافع
ديکتاتور
خودکامه
و شبکه
مسلط بر
جان
ومال
مردم
است .
درنتيجه
بايد به
اين
نتيجه
برسيم
که
ناتواني
مردم در
دفاع از
حقوق
خود و در
ممنوعيت
ازدخالت
در
سرنوشت
سياسي
خود ،
گرچه
ريشه به
شرايط
تاريخي
ناشي از
سنت هاي
خرافي و
ضد
عقلاني
صدها
ساله مي
رساند
اما در
اين
ميان
نقش
قدرت
هاي
خارجي و
در راس
آن
آمريکا
و قدرت
هاي
مستعمراتي
سابق
نظير
انگليس
را در
حمايت
از
رژيمهاي
خودکامه
به نفع
خود و به
ضررمردم
زير ستم
خودکامگي
نبايد
به
فراموشي
سپرد .
اگر
جنبش
مردم
سالاري
و
استقلال
طلبي
مردم
ايران
به
سامان
مي رسد و
در
کودتاي28مرداد1332درتوطئه
مشترک
آمريکا
و
انگليس
وشاه
ايران
به
ديکتاتوري
سياه 25ساله
پهلوي
منتهي
نمي شد .
مردم
ايران
نيازي
به
انقلاب
و اسارت
در
اختاپوس
ولايت
مطلقه
فقيه
نداشتند .
اگر
صدام
حسين به
حمايت و
تشويق
آمريکاو
اروپامتکي
نمي شد
دست به
هجوم
نظامي
به خاک
ايران و
به راه
انداختن
معرکه
هشت
ساله
جنگ به
نفع
سوداگران
اسلحه
بين
المللي
و
ورودنظامي
امريکا
به خليج
فارس و
گستردن
زمينه
اشغال
کويت به
وسيله
صدام
حسين
نمي زد .
آنچه از
رهگذر
تسلط
قرون
وسطائي
طالبان
بر سر
مردم
افغانستان
گذشت
خود
دليلي
جز اين
نداشت
که
طالبان
به دست
سازمان
اطلاعاتي
آمريکا
و
پاکستان
از
مدارس
مذهبي
پيشاور
و با کمک
سلاحهاي
آمريکائي
و
دلارهاي
نفتي
سعودي
به داخل
خاک
افغانستان
سرازير
شدند
اما
اين که
مراکز
هسته اي
ايران
به
وسيله
بمب هاي
اسرائيلي
کوبيده
شود يا
به دست
کوماندوهاي
آمريکائي ،
اگربه
رضايت
خاطر
اسرائيل
و گروه
کاخ
سفيد
منتهي
شود ،
اما نه
اين که
تضعيف
رژيم
خود
کامه
ملا ها
را
تضمين
نمي کند
چه بسا
که حلقه
اختناق
و تجاوز
را به
گردن
مردم
ايران
تنگتر
کند .
مگر مدت
دهسال
پس از
اخراج
ارتش
عراق از
کويت و
اجراي
مقرارات
محاصره
اقتصادي
نتيجه
اي جز
افزايش
فقر و
بيکاري
و قحطي و
مرگ
صدها
هزار
کودک
عراقي
به خاطر
گرسنگي
و
بيماري
براي
مردم و
افزودن
خشونت و
توحش و
تجاوز
از سوي
رژيم
صدام
حسين
ببار
آورد؟
اما
در قسمت
دوم
پيام
بوش در
مورد
وضع
ايران
به آنجا
مي رسيم
که رئيس
جمهور
آمريکا
خطاب به
مردم
ايران
مي گويد :
" شما که
خواستار
آزادي
خود
هستيد،
آمريکا
در کنار
شماست ."
ما که
جزئي از
مردم
ايران
هستيم
در جواب
مي
گوئيم :
آري ما
خواهان
آزادي
هستيم .
اما
وقتي به
حافظه
خود
رجوع مي
کنيم از
خود مي
پرسيم ،
اين
کدام
آمريکاست
که خود
را در
کنار ما
مي بيند
؟ اين
پرسش از
آن جهت
است که
ما در
حافظه
تاريخي
خود
آمريکائي
را مي
شناسيم
که نه
اين که
در کنار
مردم
آزاديخواه
ايران
نبود ،
بلکه در
صف
مخالف و
مقابل
آن بود .
آنچه
مردم
ايران
از زبان
و قلم
دکتر
مصدق در
برنامه
دولت او
مي
خواست
در
دوچيز
ونه
بيشتر
خلاصه
مي شد ،
اول
تثبيت
حاکميت
مردم
ايران
بر
منابع
طبيعي
خود و
ملي
کردن آن
از جمله
لغوامتياز
شرکت
انگليسي
بر
منابع
نفت
جنوب و
دوم
گسترش
مشارکت
و دخالت
مردم
ايران
در
حاکميت
ملي خود
از طريق
اصلاح
قانون
انتخابات .
آزادي
از نفوذ
و دخالت
بيگانه
در
حاکميت
ملي و
آزادي
از
خودکامگي
و سلطه
قدرت
حاکمه
دو
مقوله
اساسي
از آن
چيزي
است که
امروز
رئيس
جمهور
آمريکا
به نام
دموکراسي
بشارت
مي دهد .
اما تا
آنجائي
که
حافظه
ما از پس
از جنگ
جهاني
دوم تا
امروز
ياري مي
کند اين
همان دو
مقوله
اي است
که
مخالفت
با آن
اساس
سياست
خارجي
آمريکا
را
تشکيل
مي دهد .
تا آنجا
که
اسناد و
مدارک
بايگاني
ملت هاي
نيمکره
جنوبي و
گزارش
ها و
پژوهش
هاي بي
شمار
دست
اندرکاران
و
کارشناسان
صاحب
نظر
اجتماعي
و
اقتصادي
و سياسي
شهادت
مي دهد ،
ديپلماسي
آمريکا
پس از
پايان
جنگ دوم
و
مخصوصا
به
بهانه
مبارزه
با
کمونيزم
روسيه
شوروي
هيچگاه
از
سياست
دخالت
علني و
پنهاني
در امور
کشورهاي
جهان
عموما و
کشورهاي
جهان
سوم
خصوصا و
هيچگاه
از
حمايت
از رژيم
هاي
سلطه گر
مخالف
آزادي و
دموکراسي
و يا
تلاش
براي
تغير
رژيم
هاي
اصلاح
طلب به
کمک
کودتا
ها و
فشارهاي
اقتصادي
و سياسي
غافل
نبوده
است . در
تمام
دوران
رياست
جمهوري
نامزدهاي
حزب
جمهوري
خواه و
حزب
دموکرات
پس از
جنگ دوم
تا آغاز
رياست
جمهوري
ژرژدبليوبوش
ما
نشاني
از
تعديل
اين دو
مقوله
در
سياست
خارجي
آمريکا
و حتي پس
از
فروپاشي
ديوار
برلين و
انحلال
امپراطوري
روسيه
شوروي
نديديم .
امابا
آغاز
دوره
اول
رياست
جمهوري
ژرژبوش
ظهور
چهار
جريان
مهم در
شيوه
نگرش و
بر
خوردمهمان
تازه
کاخ
سفيددر
سياست
خارجي
نه
بشارت
دهنده
در
تعديل ،
بلکه
نگران
کننده
در
زمينه
تاکيد و
تقويت
اين دو
مقوله
است . اول
جريان
غائله
هجوم به
برجهاي
تجارت
خارجي
نيويورک
وپنتاگون
در 11سپتامبر
2001 که
ژرژبوش
با
اتکاي
بر آن
جهان را
به دو
قسمت
خير وشر
تقسيم
کرد
وعلنا
گفت که
آمريکا
درسال
جنگ با
تروريسم
بين
المللي
است که
دموکراسي
و آزادي
آمريکا
و غرب را
به خطر
انداخته
است . در
اين
کارزارعظيم
تبليغاتي
در
حقيقت
ژرژبوش
به کمک
نظريه
پردازان
و
تحليلگران
طرفدار
اسرائيل
و
محافظه
کاران
جديد
واقعيت
پديده
تروريسم
وعلل به
وجود
آورنده
آن را به
زير
سايه
آثارناهنجار
و
غيرقابل
قبولي
برد که
قرباني
شدن
صدها
انسان
بيگناه
است . در
حقيقت
اگر دو
مقوله
دخالت
دائمي
آمريکا
را در
سرکوب
جنبش
هاي
آزادي
خواهانه
ملل زير
سلطه
خود
کامگان
و حمايت
بي چون و
چراي
آمريکا
را از
اين
رژيم
هاي
فاسد ضد
حقوق
بشري
سرچشمه
و نطفه
اصلي
تروريسم
سياسي
بين
المللي
بدانيم
در
گرداگرد
اين
مرکز
مجهز
توليد
وتنظيم
سياست
تروريستي
گروهي
از
مراکز
پيراموني
در
کشورهاي
مختلف
آمريکاي
لاتين و
خاورميانه
و نزديک
و آسيا
وآفريقا
به
عضويت
کساني
نظير
محمد
رضاشاه
پهلوي –
سوهارتو
– موسي
چومبه –
امين
داد –
پينوشه –
صدام
حسين –
ژنرالهاي
کودتاچي
آرژانتيني
– برزيلي
–
اوروگوئه
–
پاراگوئه
–
گواتمالا
–
نيکاراگوئه
تشکيل
شده بود
که در
حقيقت
جوهر
اصلي
سياست
آنها را
در
حکومت
مخالفت
همه
جانبه
با
آزادي
وحق
حاکميت
مردم و
فساد
مالي
بدون
مسئوليت
و
دنباله
روي از
سياست
آمريکا
در
مناسبات
بين
المللي
تشکيل
مي داد .
به اين
ترتيب
ژرژبوش
در
حقيقت
از
روبرو
شدن با
واقعيت
وجودي
تروريسم
که هسته
اصلي آن
در بطن
سياست
خارجي
آمريکا
وچشم
اندازهاي
سلطه
گرانه
جهاني
آن
نهفته
است
امتناع
مي کند .
جريان
دوم ، به
کار
انداختن
پرونده
اشغال
نظامي
عراق و
استقرار
نظارت
بر
چاههاي
نفت اين
کشور
بود که
از آغاز
دوران
رياست
جمهوري
صدام
حسين
وعراق
در
گفتار و
نوشتارکاخ
سفيد و
مفسران
سياسي و
نظامي و
اطلاعاتي
آمريکا
به صورت
بمب
ساعت
شهري در
آمدند
که هر
لحظه
ممکن
است با
کمک
سلاحهاي
هسته اي
و
شيميائي
مرگبار
خود خاک
آمريکا
و
اروپاي
متمدن
را به
توربه
بکشد.
آقاي
تونيبلر
در
همگامي
با دوست
هم
پيمان
خود در
کاخ
سفيد تا
آنجا
مهره
خطر را
در
شطرنج
صلح
جهاني
به
جلوراند
که مدعي
شد طبق
اطلاعات
موثق در
صورت
اراده
صدام
براي
حمله به
جهان
نود
دقيقه
کافي
است که
ماشين
مرگبار
اتمي و
شيميائي
عراق به
حرکت در
آيد .
وديري
بهم
نرسيد
که
ژرژبوش
برفرازاين
ادعا که
هر گز در
گزارش
هاي
کارشناسان
سازمان
انرژي
اتمي و
حتي در
بازديدهاي
کارشناسان
آمريکائي
به
اثبات
نرسيد ،
خاک
عراق را
به
اشغال
نظامي
در آورد
واماهرگز
تا
امروز
پاي
سربازان
آمريکا
و
کارشناسان
آن به
مخازن
اين
سلاحهانرسيده
است .
وشايد
بتوان
روزي
گناه
اين
دروغها
و
ادعاهاي
توخالي
را به
جاي
ژرژبوش
به گردن
آقاي
احمد
چلبي
رئيس
کنگره
عراق
ازمخالفان
صدام
حسين
انداخت
که از
خارج از
مرزهاي
عراق با
گرفتن
ماهي300هزار
دلارموثق
ترين
اطلاعات
غير
واقعي
را در
مورد
مراکز
هسته اي
و
شيميائي
عراق به
سرويس
هاي سيا
تحويل
مي داد .
اما چند
ماهي از
اشغال
عراق
نگذشت
که مشت
چلبي
باز و
مقرري
ماهانه
اوقطع
شد. اما
او
همچنان
در عراق
رئيس
کنگره
ملي و از
بازيگران
پشت
وروي
صحنه
عراق
اشغال
شده است .
وسرانجام
جريان
سوم
سياست
تضعيف
سازمان
ملل و
معطل
گذاشتن
مقرارات
گوناکون
او به
وسيله
کاخ
سفيد
واشگنتن
از سوئي
وپشت
کردن به
همکاري
و توافق
با
اروپادر
حل و فصل
معضلات
جهاني
از سوي
ديگر
است .
در
ايدئولوژي
سياسي –
مذهبي
ژرژبوش
و
محافظه
کاران
جديد و
ائتلاف
يهودي –
مسيحي
کنگره و
سازمانهاي
حمايت
از
اسرائيل
کار
دنيا
ومسائل
ومعضلات
آن بر
خلاف
نظر
اروپا
با
مذاکره
و مدارا
وسازش و
احاله
امور به
سازمان
ملل
ونهادهاي
آن نمي
گذرد .
تروريسم
بين
المللي
اين
قبيل
ابزارها
و وسائل
رابازيچه
کودکان
مي داند
وبه
ريشخند
و
استهزا
مي نگرد .
با
قانون
ومقرارات
سازمان
ملل وبا
تشکيل
ميز گرد
و
مذاکره
نمي
توان به
جنگ بمب
و
نارنجک
رفت . در
جنگ با
تروريسم
اعلاميه
جهاني
حقوق
بشر و
ميثاق
هاي
ضميمه و
کنوانسيون
هاي
ژنوبي
اثر است .
کار
مسئولين
امنيت
مردم
آمريکا
و صلح
جهاني
از
اشتغال
به
مطالعه
و بررسي
براي
پيش
بيني و
پيش
گيري
گذشته
است . خطر
تروريسم
را با
پيشدستي
نمي
توان
قلع و
قمع کرد .
در اين
جاست که
کاخ
سفيد
بدون
تصويب
شوراي
امنيت
سازمان
ملل خاک
عراق را
به
اشغال
نظامي
در مي
آورد و
رونالد
رامسفلد
وزير
دفاع
آمريکا
به
خاطرمخالفت
فرانسه
و المان
با اين
تجاوز
از
بالاي
سر
سازمان
ملل ،
اروپاي
پير را
تحقير
مي کند .
آنچه از
مفهوم
جريان
سوم
سياست
ژرژبوش
و
همفکران
محافظه
کار
جديد و
ائتلاف
مسيحي –
يهودي
او
استنباط
مي شود
حرکت
معکوس
از
فلسفه
تاسيس
سازمان
ملل پس
از جنگ
دوم
يعني
تامين
صلح و
امنيت
جهاني
در
چارچوب
شناسائي
حقوق
انساني
از سوئي
و عدم
توسل به
زور و
خشونت
در
مناسبات
بين
المللي
از سوي
ديگر
است . اما
آمريکاي
ژرژبوش
به
بهانه
مبارزه
با
تروريسم
و ضرورت
اتخاذ
سياست
پيشدستي
در
مقابله
با خطر
بار
ديگر به
اعمال
زور و
تجاوزعلني
به
اتکاي
نيرومندترين
ماشين
جنگي
جهان
لباس
حقانيت
و
مشروعيت
پوشانده
است . گو
اينکه
شيوه
اعمال
زور و
تجاوز
دولت
هاي
بزرگ به
حقوق
ملل
جهان
سوم با
داشتن
حق وتو
در
شوراي
امنيت
سازمان
ملل
هيچگاه
از
آغازتاسيس
سازمان
ملل تا
امروز
متوقف
نشده
است ،
اما
هيچگاه
اعمال
زور
بدين
صورت
علني در
کسوت
ايدئولوژي
و
دکترين
ملي به
سياست
رسمي و
امپرياليستي
آمريکا
تبديل
نشده
بود . به
دنبال
اين
سياست
است که
به
جريان
چهارم
يا
مسئله
خاور
ميانه
بزرگ و
دموکراسي
مي
رسيم که
به صورت
ظاهر در
فلسفه
مقابله
با
تروريسم
از طريق
بسط
دموکراسي
در رژيم
هاي
سياسي
خاورميانه
و
خاورنزديک
از شمال
آفريقايا
مغرب
عربي تا
مرز
پاکستان
تبلور
مي يابد .
منطقه
اي که
اکنون
عملا به
يکي از
مهمترين
ووسيعترين
پايگاههاي
نظامي ،
زميني
ودريائي
وهوائي
آمريکا
در جهان
تبديل
شده است .
منطقه
اي که در
آن يکي
از
مهمترين
و
سرشارترين
مخازن
نفتي
جهان
نهفته
شده است
و منطقه
اي که در
آن
هيچگونه
نسبتي
بين
ثروت
زير
زميني
سرشار
آن و فقر
و فلاکت
فرهنگي –
اقتصادي
–
اجتماعي
مردمي
که روي
آن
زندگي
مي کنند
وجود
ندارد .
منطقه
اي که
کليه
رژيم
هاي
سياسي
آن بدون
استثنا
رژيم هاي
خود
کامه و
فاسد و
نسبت به
ماهيت
زورگوئي
وتجاوز
طبي خود
در
حکومت و
حاکميت
تروريست
و
متجاوز
به
امنيت
مردم
خود
هستندوسرانجام
منطقه
اي که در
اين
شيوه از
خودکامگي
و خشونت
در
حکومت و
در
آزادي
در فساد
و چپاول
ثروتهاي
ملي
مورد
حمايت
آمريکا
مي
باشند .
اين
منطقه
يا خاور
ميانه
بزرگ
درسياست
آمريکاکانون
تروريسم
و مرکز
صدور
تروريسم
است به
نيمکره
شمالي
عموما و
آمريکا
خصوصا .
اما در
سياست
آمريکا
هيچ خط
رابطه
اي بين
تروريسم
در
خاورميانه
بزرگ
وبين
منابع
گسترده
نفتي در
اين
منطقه و
بين فقر
وعقب
ماندگي
اکثريت
مردم
اين
منطقه
وبين
سلطه
استبدادخودکامه
رژيم
هاي اين
منطقه و
بين
اسرائيل
يعني
متحدومورد
حمايت
بلاشرط
آمريکادر
اين
منطقه و
بين
پيوند
استراتژيک
آمريکا
با رژيم
هاي
فاسد و
خود
کامه
اين
منطقه
کشيده
نمي شود .
ريشه
هاي
تروريسم
مورد
ادعاي
کاخ
سفيدرادر
کجا
بايد
جست ؟ در
رابطه
بين
ثروتهاي
عظيم
زير
زميني
اين
منطقه
وفقر و
مسکنت
فرهنگي
و
اجتماعي
و
اقتصادي
مردم
روي
زمين
اين
منطقه و
فساد و
خود
کامگي
رژيمهاي
حاکم
اين
منطقه و
منافع
نفتي و
نظامي
استراتژيک
آمريکا
در اين
منطقه
وکيفيت
رابطه
بين
منافع
آمريکا
با
خودکامگي
و فساد
رژيم
هاي اين
منطقه و
آثار
ويرانگرحضور
صهيونيستي
اسرائيل
در اين
منطقه
در
برابر
محروميت
و
آوارگي
و ستمي
که بر
مردم
فلسطين
تحميل
مي شود .
به اين
ترتيب
کاخ
سفيد و
تحليلگران
سياست
خارجي
آن هر گز
به اين
ترکيب
شيميائي
ايجاد
تروريسم
اشاره
نمي
کنند .
چون از
هر سوي
اين
ترکيب
که حرکت
کنند به
حضور
تمام
وقت
سياست
آمريکا
در
توليد
تروريسم
مي رسند .
اما چه
مي توان
گفت در
پرسش
کساني
که هم
فقيرند
و در کار
معيشت و
معاش
محروم و
هم
پايشان
بر روي
ثروت
نفت و هم
جسم و
جانشان
در
اسارت
خود
کامگي
مفتخواران
حاکم
وهم
خانه و
مزرعه و
شهر
وديارشان
در
اشغال
نظامي
بيگانه
وهم
دستشان
از هر
گونه
مرجع
قانوني
ملي و
بين
المللي
کوتاه ،
چه
وسيله
اي جز
نابودي
ديگران
به قيمت
نابودي
خود
براي
رساندن
صداي
محرومان
به گوش
وجدان
خواب
آلوده
جهان
وجود
دارد ؟
آيا اين
را بايد
تروريسم
ناميد
يا حد
غائي .ناخواسته
ترين و
چاره
ناپذيرترين
وسيله
حق دفاع
مشروع ؟
آيا در
مقدمه
اعلاميه
جهاني
حقوق
بشر ذکر
نشده
است که
اساسا
حقوق
انساني
را بايد
با
اجراي
قانون
حمايت
کرد تا
بشر به
عنوان
آخرين
علاج به
قيام بر
ضد ظلم و
فشار
مجبور
نگردد ؟
حد ومرز
اين
قيام را
نه
اخلاق و
عرف و
سنت و
قانون،
بلکه
کيفيت
وکميت
ظلم و
فشاري
تعيين
مي کند
که از
ظالم بر
مظلوم
وارد مي
شود و به
ميزان
تحمل و
طاقت او
بستگي
پيدا مي
کند .
در
منطق
حافظه
تاريخي
ما که
جزئي از
مردم
ايران
هستيم
هسته و
جرم
اصلي
تروريسم
در
سياست
آمريکاست
که در سه
مقوله
نفت
واسرائيل
ورژيم
هاي خود
کامه در
خاور
ميانه و
نزديک
خلاصه
مي شود .
اکنون
که
ژرژبوش
علم
گسترش
دموکراسي
و آزادي
براي
خاورميانه
بزرگ
برافراشته
است ، ما
با
مراجعه
به
حافظه
تاريخي
خود در
اين
تصميم
بشردوستانه
و خير
خواهانه
چيزي جز
پوششي
بر
اراده
گسترش
حضور
سياسي –
نظامي
آمريکا
و تحکيم
امنيت
استراتژيک
آن بر
منابع
نفت و
گاز
منطقه
از خاور
ميانه
بزرگ تا
آنسوي
مرزهاي
آسياي
ميانه
نمي
بينيم.
زيرا در
چارچوب
ايدئولوژي
محافظه
کاران
جديد و
ائتلاف
مسيحي –
يهودي
کاخ
سفيد
صورت
بندي
جغرافياي
سياسي
خاورميانه
بزرگ به
تاريخ
فروپاشي
امپراطوري
عثماني
پس از
جنگ
جهاني
اول و
ايجاد
کشورهاي
تازه
ساز
بامرزهاي
از خود
ساخته
در
چارچوب
منافع و
مصالح
امپراطوري
مستعمراتي
انگليس
باز مي
گردد .
اين
الگوهاي
مصنوعي
با نا
هنجاري
هاي
سياسي و
اقتصادي
و
اجتماعي
دروني
خود و در
برخورد
و تضاد
بين فقر
و
نارضايتي
اکثريت
مردم و
فساد و
خود
کامگي
اقليت
حاکم در
قالب
سياست
فائقه
قدرتي
که
همواره
دردغدغه
تامين
استراتژيک
سوخت و
انرژي
مجتمع
صنعتي –
نظامي
خويش
است نمي
گنجد .
اگر
دموکراسي
از برکت
جنبش
آزادي
خواهي و
ضد
استبدادي
و ضد
استعماري
ايران
در
چارچوب
ملي شدن
صنعت
نفت به
رهبري
دکتر
مصدق به
سامان
مي رسيد
، با
موقعيتبي
نظير
استراتژيک
خود و با
فرهنگ
پر
سابقه
سياسي –
اجتماعي
خود وبا
تملک
يکي از
مهمترين
ذخائر
نفت
وگاز
جهاني
خود ،
مدتها
قبل
ازرياست
جمهوري
ژرژبوش
امواج
دموکراسي
نه فقط
سراسر
منطقه
خاورميانه
بزرگ را
فرا
گرفته
بود ،
بلکه
لرزه
ارتعاشات
آن
مرزهاي
آسياي
مسلمان
نشين
اتحاد
جماهير
شوروي
سوسياليستي
را نيز
متزلزل
کرده
بود .
مخالفت
رهبري
حزب
توده با
دولت
دکتر
مصدق
وشعار
ملي شدن
نفت
جنوب به
جاي
شعار
ملي شدن
سراسري
منابع
طبيعي و
زيرزميني
ايران
دليلي
جز
تبعيت
حزب
توده از
سياست
استراتژيک
روسيه
شوروي
در
مخالفت
با
ايراني
آزاد و
مستقل و
دموکرات
در کنار
مرزهاي
جمهوري
بدلي و
دست
نشانده
آسياي
ميانه
روسيه
نداشت ،
زيرا
هسته
مرکزي
سياست
روسيه
نظير
سياست
امپراطوري
تزاري
از دو
ماده
اصلي
اسلاويسم
نژادي و
ارتدکسي
مذهبي
تشکيل
مي شود .
آنچه که
تزارها
در قرن 19 و
استالين
در قرن20
ولاديمير
پوتين
در قرن 21
برسر
مردم
مسلمان
قفقاز و
چه چن از
کشتار و
جابه
جائي
اجباري
وتبعيد
و چپاول
منابع
طبيعي و
خود
کامگي و
استبداد
سياسي و
بردگي
اقتصادي
و عقب
ماندگي
اجتماعي
آوردند
با
نگاهي
به وضع
امروز
اين
کشورهاي
خود
ساخته
نيازي
به
ارائه
دليل
ندارد.
خطاب
ما به
رئيس
جمهور
آمريکا
ژرژبوش
به
عنوان
يک
ايراني
اين است
که کشور
شما
آمريکا
در
رياست
جمهوري
قهرمان
پيروزي
شما در
جنگ دوم
جهاني
يعني
ژنرال
ايزنهاور
وطن ما
ايران
را از
اين
فرصت
تاريخي
براي به
چنگ
آوردن
آزادي و
به
سامان
رساندن
دموکراسي
با
اجراي
تو طئه
براندازي
دولت
قانوني
دکتر
مصدق در 28مرداد1332
محروم
کردو به
تبع آن
رژيم
هاي
خودکامه
فاسد و
تابع
سياست
انگليس
و
آمريکا
را نيز
در
منطقه
از
سرنوشتي
که در
پيروزي
جنبش
آزادي
خواهي
مردم
ايران
براي
آنها
رقم زده
شده بود
نجات
داد .
اکنون
خطاب به
مردم
ايران
مي
گوئيد
که " شما
که
مصرانه
خواهان
آزادي
هستيد ،
آمريکا
در کنار
شماست "
نخستين
پرسشي
که
بارجوع
به
حافظه
تاريخي
خود به
ذهن ما
مي رسد
اين است
که
اصولا
آيا
دموکراسي
شما
تابع
مصالح
شماست
يا
مصالح
شماتابع
دموکراسي
شماست ؟
و آيا
اساسا
دموکراسي
مفهومي
است
قابل
تغيير و
قابل
تفسير
که در
رابطه
با
منافع
دولت
تغيير
مي کند
يا
دموکراسي
مفهومي
است غير
قابل
تغيير
که در
تضاد با
منافع
دولت ها
و افراد
، اين
منافع
دولت ها
و افراد
است که
بايد در
هماهنگي
با
موازين
دموکراسي
تغيير
کند ؟
مردم
ايران
در
پنجاه و
اندي
سال پيش
با تکيه
بر
نيروي
فرهنگي
و
اجتماعي
خود به
تلاشي
قهرمانانه
براي
آزادي و
دموکراسي
از
استبداد
سياسي
حاکم و
استعباد
اقتصادي
بيگانه
بر خاست
و اين
تلاش
مقدس به
دست
آمريکا
و به قصد
شرکت در
چپاول
ثروت
هاي
طبيعي
ايران و
دخالت
در امور
سياسي
مملکت
به
نابودي
کشيده
شد ،
اکنون
چه
حادثه
اي رخ
داده
است و يا
چه
تغييري
در
مفهوم
دموکراسي
انجام
گرفته
است که
آمريکا
که
ديروز
براي
سرکوب
دموکراسي
و آزادي
در صف
مخالف
مردم
ايران
قرار
گرفته
بود
امروز
در به
دست
آوردن
آزادي
در کنار
مردم
ايران
قرار مي
گيرد ؟
قطعا
به آقاي
ژرژبوش
گزارش
هاي
متعددي
از
نگاههاي
محبت
آميز
مردم
ايران و
مخصوصا
قشرهاي
جوان آن
به
آمريکا
رسيده
است تا
آنجا که
تعدادي
از همين
مردمي
که شدت
فساد و
خشونت و
لجام
گسيختگي
رژيم و
وابستگان
مزدور
آن جان
انها را
به لب
رسانيده
است
آرزومي
کردند
که
آمريکا
قبل از
تجاوز
نظامي
به عراق
کار
رژيم
ملاها
را
يکسره
کند . اما
قطعا
تحليلگران
سياسي و
فلاسفه
تاريخ و
جامعه
شناسان
و
روانکاوان
اجتماعي
دلايل
اين
گونه
عکس
العمل
هاي
رواني
مردم
زير
سلطه
استبداد
خود
کامه و
توتاليتر
را براي
رئيس
جمهور
آمريکا
توضيح
نمي
دهند و
نمي
گويند
که وجود
امنيت
تامين
کننده
شرايط
مادي
روزانه
زندگي
انسان
است که
فرصت و
مجال
پرداختن
به
نيازهاي
معنوي
را براي
انسان
ميسر مي
سازد .
رژيم
ملاها
نه فقط
نيازهاي
معنوي و
وسايل و
ابزارتامين
اين
نياز را
که
آزادي
انديشه
و بيان
انديشه
در راس
آنست از
مردم
ايران
غصب
کرده ،
بلکه با
فساد و
چپاول
دم به دم
افزون
خود راه
دسترسي
جاري
ومعمولي
مردم
رانيز
به
حداقل
وسايل
معيشت و
معاش
آبرومندانه
مسدود
کرده
است .
يعني
رژيم
ملاها
زندگي
را به
معناي
واقعي
به صورت
رنجي
دائمي و
نبردي
لحظه به
لحظه با
خشونت
ها و بي
قانوني
ها و
تجاوزها
و
فسادهاي
گوناگون
سازمان
اداري و
قضائي و
انتظامي
و
امنيتي
مملکت
در
آورده
است . در
رژيم
ملاها
چشم
اندازي
براي
آينده
در پيش
چشم
مردم
ايران
عموما
ونسل
هاي
جوان آن
از زن و
مرد
وجود
ندارد .
در چنين
وضعي
است که
ميل
وآرزوي
رسيدن
به
آزادي و
دموکراسي
که هرگز
وجود
نداشته
، تحت
الشعاع
ميل و
آرزوي
رهائي
از نا
امني
ناشي از
تجاوز و
خشونت و
فساد
رژيم که
هميشه
وجود
داشته
است
قرار مي
گيرد.
آنچنانکه
در
تنگناي
چنين
بيدادي
از ظلم و
تجاوز و
محروميت
مردم به
صورت
غريق
دست به
سوي هر
خس و
خاشاکي
دراز مي
کنند و
چشم
اميد به
هر کس و
نا کسي
در کسوت
منجي
نداي
انا
الحق
ميزند
مي
دوزند.
آقاي
ژرژبوش
اشتباه
نکنيد
شما و
آمريکاي
شما از
اين
قاعده
عمومي
مربوط
به
جوامع
استبدادزده
که
درراه
خلاصي
خود از
چنگ
مستبد
خود
کامه
حتي به
ارزش
گذاري
استقلال
مملکت
خود نيز
پشت پا
مي زنند
مستثني
نيستند .
به خاطر
اين
عارضه
رواني
براي
سياست
خود
حساب
باز
نکنيد .
آمريکاي
شما در
کودتاي 28مرداد1332
نه به
خاطر
دموکراسي
و آزادي
، بلکه
درست در
جهت عکس
دموکراسي
و آزادي
به قصد
تامين
منافع
خود و
تحکيم
سياست
مداخله
جويانه
خود
تلاش
مردم
ايران
را با
استقرار
رژيم
خود
کامه
محمد
رضا شاه
سرکوب
کرد و
امروز
که شما
در تلاش
مردم
براي
آزادي ،
آمريکا
را در
کنار
مردم
ايران
قرار مي
دهيد
قبل از
هر کار
به
جنايتي
که در
پنجاه و
اندي
سال پيش
آمريکا
نسبت به
مردم
ايران
مرتکب
شد
بنگريد
و از ياد
نبريد
که به
قول
استفان
زوايگ
در کتاب
شرح حال
فوشه "
وقتي
ناپلئون
دوک
دانگن
را به
توصيه
تاليران
کشت ،
فوشه
گفت اين
کاري
بالاتر
از
جنايت
بود ،
اين يک
خطا بود
"
آمريکا
در
کودتاي 28مرداد1332در
سرکوب
جنبش
آزادي
خواهي
مردم
ايران
در جهت
منافع
خود و
انگليس
و به نفع
استقرار
بدترين
رژيم
خود
کامه و
فاسد
پهلوي
نه
مرتکب
جنايت
بلکه
مرتکب
خطا
شدند .
اين
خطائي
بود که
ادامه
آثار
نکبت
بار آن
به
استقرار
رژيم
خود
کامه
ولايت
فقيه
کشيده
شد واما
اين
دفعه
نارضايتي
و
استيصال
مردم
ايران
در
چنگال
رژيم
خود
کامه
ملاها و
تلاش
مداوم
آنها
براي
آزادي
بهانه
کشيدن
ايران
در مدار
خاورميانه
بزرگ
خود
قرار
ندهيد و
به
توصيه
امثال
ايچارد
پرل ها و
مايکل
لدون ها
مردم
ايران
را در
محفل
فراريان
پهلوي
طلب لوس
آنجلس
يا
شغالان
فراري
تحت
حمايت
شمادر
بغداد
جست و جو
نکنيد .
زيرا
آنکه
خود را
در حجاب
اسلامي
شوراي
مقاومت
ملي
پنهان
کرده
است
همان
کسي است
که به
گفته
طارق
عزيز در
مصاحبه
با
روزنامه
لوموند
در سال1988براي
صدام
حسين
نقشي
بيشتر
از يک
برگ
بازي در
قمار
جدال
سياسي
ملاها
که از
محمد
باقر
حکيم
عراقي
حمايت
کردند
نداشت .
اين
جماعت
همان
کساني
هستند
که
سالها
در
راهروهاي
کنگره
دوربين
به دست
به دامن
اعضاي
کنگره
براي
صحبت و
گرفتن
عکس و
انتشار
آن در
نشريات
خود
آويزان
مي شدند
و يا در
خيابانهاي
ممالک
اروپا و
آمريکا
دست
گدائي
براي
پول و
امضاء
به
عنوان
ارتش
آزادي
بخش به
عراق
فرستاده
مي شدند
و نه فقط
هزاران
نفر از
جوانان
خود را
در
زندانهاي
ايران
در آتش
خشم
خميني
با اين
نوع
ناداني
ها و
خودسري
هاي
جاهلانه
به تيغ
جلادان
خونخوار
رژيم
ملاها
سپردند
و اکنون
از
پايگاه
زير نظر
سربازان
آمريکائي
در عراق
به صورت
ماموران
تجسس و
رد يابي
به
همراه
کماندوهاي
آمريکا
به داخل
ايران
ميروند
تا نظير
احمد
چلبي
آمريکا
را با
دقيق
ترين
اطلاعات
و
کشفيات
جعلي
خود به
زير
زمين
هاي
مخفي
کارخانه
بمب اتم
سازي
رژيم
ملاها
رهنمون
شوند .
و اما
آنانکه
از
هنگام
فرار
محمد
رضا شاه
ووليعهد
او بساط
رنگين
زندگي
بر باد
رفته را
از
ايران
به
آمريکا
منتقل
کردند ،
اکنون
از برکت
خواب
خرگوشي
رژيم
ملاها
در
زمينه
مسائل
مربوط
به
مصالح
ملک و
ملت
انديشه
اي جز
چپاول
ثروتها
و تجاوز
به حقوق
مردم
ندارند
و
همچنين
از برکت
بي عملي
و
انفعال
فکري و
ذهني
مخالفان
به
اصطلاح
مترقي ،
نه فقط
از
گذشته
ننگين و
آلوده
به فساد
و
مزدوري
بيگانه
و سرکوب
آزادي
مردم
شرمگين
نيستند
، بلکه
با حلقه
زدن به
دور
مدعي
تاج
وتخت
خود
کامه
پهلوي
به صورت
صاحب حق
نه فقط
در
اعاده
رژيم
پادشاهي
، بلکه
در
استرداد
مسند
پادشاهي
( البته
مشروطه! )
به وارث
به حق آن
در آمده
اند و با
گستردن
بساط
تبليغاتي
و تاسيس
حزب
پادشاهي
و ايجاد
روابط
بسيار
صميمي
با محفل
محافظه
کاران
جديد و
ائتلاف
يهودي –
مسيحي ،
در
پايتخت
موقتي
ساطنت
خود
يعني در
آمريکاي
ژرژبوش
مستقر
شده اند
وقدمي
هم از
گفتار و
کردار
در
زمينه
آزادي و
دموکراسي
و
حاکميت
مردمي
پا پس
نمي
گذارند .
امروز
اين دو
دسته با
توسل به
هر
وسيله و
حيله از
صف
آرائي و
ارائه
نيرو
وتشکيل
اجتماع
و
سيمينار
و
مصاحبه
و
کنفرانس
براي
جلب نظر
کاخ
سفيد و
محافل
پيرامون
آن به
عنوان
نمايندگان
اصيل
وواقعي
مردم
ايران
از
نشستن
پشت ميز
معامله
استقبال
مي کنند .
اما بر
پيشاني
اين دو
فرقه
نظير
تابلوي
پشت
مغازه
اغذيه
فروشي
نوشته
شده است :
" آماده
براي
مصرف "
آن کس که
پذيرفت
با
تصميم
خود به
صدام
حسين ،
سازماني
را به
صورت
برگ
قمار در
کشمکش
با رژيم
ملاها
به زير
فرمان
صدام
حسين در
اورد چه
نقشي
دارد جز
گذاشتن
امکانات
خود در
خدمت
هرکس
وناکسي
در کار
به چنگ
آوردن
سهمي از
نفت و
گاز
ايران ؟
يا
فرزندي
که پدرش
فرصت
تبديل
سلطنت
استبدادي
را به
سلطنت
مشروطه
با شرکت
در
کودتاي
آمريکائي
–
انگليسي
در1332 به
قيمت 25سال
استبدادمطلقه
بر مردم
ايران
از دست
نهاد و
همراه
پدر به
دنبال
ذخائر
مسروقه
در بانک
هاي
خارجي ،
فرار را
بر قرار
ترجيح
داد ،
چگونه
مي
تواند
وارث
تاج و
تختي
شود که
پايه اش
از اساس
برخود
کامگي و
تجاوز
دائمي
به حقوق
مردم
وغصب
حاکميت
ملي
نهاده
شده بود
؟ جاي
شايسته
اينها
نه در
مسند
قدرت
بلکه د
ردادگاه
عدالت
مردم
ايران
است .
مردم
ايران
امروز
در زير
سلطه
خود
کامگي و
فساد
رژيمي
به سر مي
برند که
چهار
نفراز
رهبران
و
گردانندگان
عالي
مقام آن
يعني
رهبر
انتصابي
رژيم
ولايت
مطلقه و
رئيس
مجمع
تشخيص
مصلحت
نظام و
وزير
خارجه
سابق و
وزير
اطلاعات
و امنيت
سابق آن
با اسم و
مشخصات
در ادعا
نامه
دادستان
دادگاهي
که در
برلين
براي
رسيدگي
به
پرونده
جنايت
ميکونوس
تشکيل
شده بود
، به
عنوان
آمرين
جنايت ،
گناهکار
ومجرم
معرفي
شده اند .
يعني
خامنه
اي –
رفسنجاني
– ولايتي
وفلاحيان
. و در حکم
دادگاه
پس از
محاکمه
عاملان
بدون
ذکر اسم
اما با
ذکر
مقام
اين
چهار
نفربه
عنوان
جنايتکار
مجرم و
محکوم
شده اند
و حکم
توقيف
جنايتکاري
که در
نقش آمر
و مجري
در مقام
وزارت
اطلاعات
و امنيت
رژيم
گرداننده
اصلي
جنايت
بود
يعني
فلاحيان
از سوي
پليس
بين
المللي (
انترپل )
صادر
شده است .
اين
جنايتکاران
که
امروز
بر مردم
ايران
حکومت
مي کنند
بر
کشيدگان
همان
جنايتکاري
هستند
که از
برکت
کودتاي
آمريکائي
–
انگليسي28مرداد1332به
مدت 25سال
مردم
ايران
را از
نعمت
پيشرفت
در
تجربه
آزادي و
دموکراسي
محروم
کردند .
اين ،
همان
جنايتکاراني
هستند
که از
دولت
سرتشويق
و حمايت
آمريکا
با
تجاوز
صدام
حسين به
ايران
وتحميل
هشت سال
جنگ و
ويراني
به قول
خميني
براي
رژيم
ملاها
وتحکيم
قدرت
تروريستي
آنها
برکت
آورد .
آنچنان
که خانم
مدلن
آلبرايت
وزير
خارجه
سابق
آمريکا
در
سخنان
خود در 17مارس
2000سياست
آمريکا
در مسلح
ساختن
عراق و
تشويق
صدام
حسين در
حمله
نظامي
به خاک
ايران
در سال 1980را
سياستي
کوته
بينانه
اعلام
کرد (
لوموند18ژانويه2005
)
به اين
ترتيب
اين
تکليف
بر مردم
ايران و
جمهوري
خواهان
واقعي
ايران
است که
هرگز دل
خوش
نکنند
که در
تلاش
آنها
براي
رهائي
از چنگ
جنايتکاران
حاکم ،
آمريکا
را در
کنار
خود به
بينند و
همچنين
در نقش
تماشاچي
بي طرف
به
نظاره
ننشيند
که کاخ
سفيد
واشنگتن
با
همکاري
مايکل
لدون ها
و شارل
پرل
هااز
ميان
سانسورچي
هاي
رژيم
شاهنشاهي
واژگون
شده و
دستياران
ايراني
صدام
حسين
حاکمان
آينده
ايران
را
انتخاب
کنند .
اين
تکليف
بر مردم
ايران و
جمهوري
خواهان
واقعي
است که
گذشته
صد ساله
مبارزه
براي
آزادي و
دموکراسي
وسه
پيروزي
انقلابي
وسه
شکست
مصيبت
بار پس
از آن را
از ياد
نبرد و
بر
اسناد و
مدارکي
که از
جاي پاي
جنايتکاران
و
خطاکاران
بر اين
سه شکست
بر جاي
مانده
است مهر
فراموشي
نزنند.
و
اکنون
به
سهولت و
سهل
انگاري
از
رسيدگي
به حساب
کساني
که با
سوء
استفاده
از
تسامح
ناشي از
ضعف
فرهنگ
سياسي و
اجتماعي
مردم ،
سر بر
آورده
اند
نگذرند .
اين
همان
کساني
هستند
که
امروز
در هر
نوشته و
گفتار و
کردار
خود با
تاکيد و
اصرار
مردم را
به
بهانه
اتحاد
براي
مبارزه
با رژيم
خودکامه
ملاها
به
فراموشي
گذشته
ها دعوت
ميکنند .
زيرا
فساد و
خشونت و
تجاوز و
خودکامگي
رژيم
ملاها
را براي
مخدوش
کردن
حافظه
تاريخي
مردم
نسبت به
جنايات
و خيانت
هاي
رژيم
واژگون
شده
پهلوي و
مسئولان
به
حکومت
رساندن
ملاها
برکت مي
دانند .
اصرار
در
فراموشي
گذشته
ها و خود
داري از
نقد
عوامل و
علل
شکست
هاي
اجتماعي
– سياسي
مردم
ايران
منحصر
به
طرفداران
بازگشت
پهلوي
نيست ،
تمايل
به بستن
پرونده
گذشته
ها به
همه
افراد و
گروهها
وسازمان
هائي
برمي
گردد که
در
محورهمه
گرايش
هاي
سياسي
مذهبي
وملي
وملي –
مذهبي و
ايدئولوژيکي
چپ و
انقلابي
در داخل
قدرت
ويا
خارج از
قدرت در
گردش و
چرخش
مسير
مبارزه
مردم
براي
آزادي
سهيم
وفعال
بوده
اند . چون
اگر
پيروزي
ها را
معلول
همکاري
و شرکت
همه
مردم و
نمايندگان
افکار و
مصالح
آنها
بدانيم،
شکست ها
را نيز
بايد به
حساب
پراکندگي
ها و
خصومت
ها وضعف
و
ناتواني
نگرش
هاي
سياسي و
اجتماعي
آنها
بگذاريم
. به اين
ترتيب
در اين
روزگار
که
پرونده
دولت
خود
کامه
موروثي
پس از
صدها
سال در
انقلاب
بهمن 1357 به
دست
مردم
بسته
شده
وحکومت
خودکامه
دين
مداران
قشري در
چرخش ضد
انسانيت
و
ضدتاريخي
خوددر
سراشيب
سقوط
افتاده
است . در
هر
برنامه
و طرح
جمعي
ودر هر
گونه
اقدام
در جهت
اشتراک
و
همگامي
در
مبارزه
با رژِم
ولايت
مطلقه
ملاها
سرفصل
جمهوري
بر اساس
دموکراسي
و عدالت
اجتماعي
بدون
هيچگونه
تبعيض
مذهبي –
مسلکي و
جنسي و
نژادي
وقومي
وملي و
جدائي
دين از
دولت در
چکيده و
عصاره
شفافيت
هدفهاي
تاريخي
مردم
ايران
در مسير
مبارزه
با خود
کامگي
قدرت
موروثي
سياسي
وخودکامگي
قدرت
مذهبي
تبلور
مي يابد .
و
فراموش
نکنيم
که
پيامبر
دموکراسي
قرن
بيست و
يکم
ژرژبوش
رئيس
جمهور
آمريکا
ثمراتي
بيشتر و
بهتر از
ثمراتي
که
ميسيونرهاي
مذهبي
به
بهانه
صدور
تمدن
اروپا
براي
بوميان
آفريقا
و
آمريکاي
لاتين
ببار
آوردند
ببارنخواهد
آورد.
دموکراسي
وارداتي
سرنوشتي
بهتر از
تجدد
وارداتي
و
سوسياليسم
وارداتي
نخواهد
داشت .
واز ياد
نبريم
که در
همين
گذشته
ماست که
هنوز
خود را
رها
نکرده
از چنگ
فرهنگ
سنتي
دين
ودولت
خود
کامه ،
به
اسارت
دو
فرهنگ
بدلي
تجدد
وارداتي
و
سوسياليسم
وارداتي
در
آمديم .
اگر
درصدديم
که خود
را در
مقام
شهروندان
مسئول
از يوغ
دين
مداران
کهنه
پرست
خودکامه
رها
کنيم . به
هوش
باشيم
که
همچون
رعاياي
توسري
خورده
پشيمان
به
مزرعه
حيوانات
سلطنتي
زير
حمايت
تفنگداران
دريائي
آمريکا
بازگردانده
نشويم . و
يا صحنه
قدرت رو
به زوال
ملاهاي
خود
کامه را
براي
خيمه شب
بازي
دلقکاني
که در
آشفته
بازار
سياست
به قول
شادروان
طالقاني
" قوره
نشده
مويز مي
شوند "
خالي
نکنيم.
رژيم
هاي
خودکامه
باتوقيف
و
مصادره
فرهنگ،
پويائي
وحرکت
انديشه
و تفکر
را از
انسانها
سلب
ميکنند
وبا
توقف
وانجماد
پويائي
انديشه
، حافظه
و خاطره
جمعي
جامعه
به
فراموشي
و بي
تفاوتي
مي افتد
ودر گرد
و غبار
گرفتاريهاي
روزمره
زندگي
پژمرده
و در
نتيجه
خود به
خود ،
حال
واکنوني
جامعه
از
گذشته
او جدا
مي شود .
آنچنان
که گوئي
با
انتقال
جامعه
از سلطه
رژيم
خودکامه
پهلوي
به سلطه
رژيم
خودکامه
ولايت
مطلقه
فقيه
چرخ
تاريخ
هرگز بر
گرد
خانه
تاريخي
ما
نگرديده
است . به
اين جهت
است که
رجوع به
گذشته و
کنکاش
در
گذشته
ونقد
گذشته
را بايد
تکرار
کرد، نه
يک بار و
صد بار ،
بلکه هر
روز و در
هر فرصت .
به اين
جهت است
که رجوع
به
گذشته
وتکرار
آنچه که
در
گذشته
بر سر
تاريخ
مردم
ايران
رفته
است
براي
وابستگان
به
گذشته و
طالبان
رجعت به
گذشته
خوش
آيند
نيست .
زيرا
آنها از
تکرار
گذشته و
نقد
گذشته
وشفاف
شدن علل
شکست ها
و
عاملين
شکست ها
هراس
دارند .
آنها از
گذشته
مي
ترسند .
زيرا در
نگاه به
گذشته
هاست که
ديگر
حقي نه
فقط
براي
بازگشت
هيتلرها
و
استالين
ها و
خودکامگان
سلطنتي
آريامهري
و مهره
هاي
بازي
دشمنان
بيگانه
بلکه
براي
منش ها و
روش ها و
مواريث
شوم
فساد
وخودکامگي
آنها جز
در حضور
در
دادگاه
عدالت
مردم
باقي
نمي
ماند .
آيا
در
دادگاه
عدالت
تاريخ
جرم
قاتلان
انديشه
انسان ،
از جرم
قاتلان
جسم
انسان
کمتر
است ؟