|
مقدمه
يكي از عوامل
بروز
نارضايتيهاي
گسترده از
رژيم شاه،
فساد بيحد و
حصر دربار
بود. فساد
اخلاقي تكبر
و تفرعن،
فساد جنسي،
فساد مالي و
فساد ديني
تمام تار و
پود دربار را
در نورديده
بود. در
حقيقت،
فسادي كه با
ظهور رژيم
پهلوي همزاد
دربار بود،
در پايان
دوران حكومت
پهلوي به
صورت يك
فرهنگ حاكم
درآمد. در
ابتدا رژيم
سعي ميكرد
فساد دربار
را به دلايل
فرهنگي و
هراس از
واكنشهاي
خشمگينانة
مردم مخفي
نگه دارد
همين امر
موجب شد تا
خاندان
سلطنت خود را
از مردم
پنهان
نمايند و كم
كم رابطه
باريك خود را
با مردم قطع
كنند همين
تغييرات سبب
گرديد دربار
به اشرافيت و
طبقهاي
تبديل شود كه
هيچرشتهاي
ميان آنان و
مردم تنيده
نباشد
فساد دربار
نه تنها در
چهارديواري
كاخهاي
پهلوي
نماند، بلكه
در تمام
اركان رژيم
ريشه زد.
نهادهاي
رژيم هرچه به
دربار
نزديكتر
بودند،
بيشتر به
مظهر فساد
تبديل ميشدند
و كم كم از
درون ميپوسيدند
و ناگهان فرو
ميريختند
با آنكه وقوع
فساد در هر
رژيمي محتمل
است، اما،
عواملي را كه
به بياعتمادي
مردم دامن ميزنند،
ميتوان در
موارد زير
خلاصه كرد
1. برخورد
نكردن نظام و
نهادهاي آن
با فساد؛
2. رخنه كردن
فساد در بدنه
و در رأس نظام
(نهادينه شدن
فساد
رژيم شاه به
هر دو بيماري
مبتلا شد.
فساد دربار
كم كم از پرده
برون افتاد و
مردم مسلمان
ايران را سخت
به عكسالعمل
واداشت. بخش
اعظم
تظاهراتي كه
از سال 1356 در
ايران آغاز
شد، متوجه
فساد دربار
بود. به گفته
ژان
لوروريه،
روزنامهنگار
فرانسوي «اگر
در كوچه و
خيابان از
ايرانيان
بپرسيد كه
چرا رژيم را
مورد انتقاد
و سرزنش قرار
ميدهند و
جواب آنها را
جمع كنيد،
فساد و
انحطاط
اخلاقي رژيم
در رديف اول
پاسخ آنها
خواهد بود
اگر مجموعة
شعارها،
ديوار نوشتهها
و
پلاكاردهاي
مردم ايران
را در دورة
انقلاب مورد
تجزيه و
تحليل قرار
دهيم، اين
ادعا را ثابت
ميكند كه
فساد دربار
پهلوي يكي از
عوامل
اعتراض آشتيناپذير
مردم ايران
بود
بسياري از
شعارهاي
مردم فساد
رژيم و مظاهر
فساد و عوامل
آن را مورد
اعتراض قرار
ميدادند.
شعارهاي ذيل
نمونهاي از
آنهاست
نظام
شاهنشاهي
سرچشمه فساد
است
شاه مظهر
رذالت،
دنائت،
لئامت و فساد
است
اسلام دين
جنبش و جهاد
است برنامهاش
كوبيدن فساد
است
تا شاه در
ايران است،
فساد هم هست
مرگ بر رژيم
فاسد
بعضي از
شعارهاي
مردم فساد
اخلاقي
عناصر دربار
را مورد حمله
قرار ميداد.
مردم با توجه
به موقعيت
زماني در
اعتراض به
رقصيدن
كارتر و فرح
در شب ژانويه
1978 (11 دي 1356) دهها
شعار را براي
وي سرودند،
به عنوان
نمونه
زاري نكن
شهبانو اگر
ممد دماغ
بميره كارتر
تو را ميگيره
شاهپور
بختيار در
كاخ بسته،
كارتر ميزنه،
شاه ميخونه،
فرح ميرقصه
فرح به من گفت
الهي مملي
بميره، جيمي
مرا بگيره
مردم، بعضي
عناصر ديگر
دربار را
مورد هجوم
قرار ميدادند
و با شعارهاي
طنزآميز
اعمال آنها
را مورد
انتقاد قرار
ميدادند
مرگ بر
خاندان
فاحشه پهلوي
اي اشرف بيشرف
كجايي
مرگ بر
محمدرضا
پهلوي،
غلامرضا
پهلوي، اشرف
فاحشه
شاه به اين بيغيرتي
هرگز نديده
ملتي
شاه رفته به
مصر عربي
برقصه، تنبك
بزنه، فرح
برقصه
شعارهاي
كنايهآميز،
موارد خاصي
از اعمال
فسادآميز
رژيم را
برجسته ميكرد.
مردم با
آگاهي از نقش
فرح در جشن
هنر شيراز
شعار ميدادند
فرح را بردند
شيراز، با
دايره و تنبك
و ساز
در بعضي از
اين شعارها،
شرابخوارگي
درباريان
مورد طعن و
سرزنش قرار
ميگرفت، در
يكي از
شعارهاي
مردم
آذربايجان
به زبان تركي
آمده است
دايم شراب
ايچللر مسند
ديليشن لر
مرگ بر شاه
جلاد سگ صفت
شرابخوار
در نظر مردم،
بسياري از
مفاسد
اجتماعي
ناشي از
مفاسد رژيم
پهلوي بود و
درباريان
مسئوليت
مستقيم آن را
به عهده
داشتند. مواد
مخدر يكي از
مشكلات
اجتماعي
دورة پهلوي
بود و مردم،
خود
درباريان را
عامل اين
بدبختي ميدانستند.
در يكي از
پلاكاردها
آمده بود
ايران دومين
مصرف كننده
ترياك است،
مرگ بر شاه
در بعضي
شعارها عامل
توزيع مواد
مخدر را هم
مشخص ميكردند،
به همين جهت
مينوشتند
اشرف رهبر
باند هروئين
پس از روي كار
آمدن
بختيار،
شعارهاي
طنزآميز
اشارهگر به
استعمال
مواد مخدر
زياد شد و نوك
پيكان
شعارها به
سوي بختيار
نشانه رفت؛
به عنوان
نمونه
ترياكي بياختيار
دست از سر
مردم بردار
اي بختيار
شيرهكش تو
هم برو مراكش
مردم عامل
ترويج قمار
را عناصر
رژيم ميدانستند،
لذا در يك
پارچه نوشتة
كنايهآميز
نسبت به شريفامامي
اعتراض
كردند
قمارخانهدارها
و همة مراكز
فساد به
رهبري
نمايندگان
ساواك در
مجلس مدافع
قانون اساسي
شدهاند
فساد مالي
دربار يكي از
عوامل بسيار
مهم اعتراض
مردم نسبت به
رژيم شاه بود
در بسياري از
شعارها فساد
مالي دربار
به نقد كشيده
ميشد و مورد
اعتراض واقع
ميشد؛ به
عنوان نمونه
ما شير و موز
نميخواهيم،
ما شاه دزد
نميخواهيم
پنجاه سال
دزدي و
جنايت،
افتخار
محمدرضا شاه
است
پهلوي پول
دزد تو را ميكشيم
جيب شاه
بانكه،
هايده مثل
تانكه
مردم ايران
نه تنها نسبت
به فساد
دربار، زبان
به اعتراض
گشودند؛
بلكه دربار
را مسئول
بسياري از
مفاسد و بيمبالاتيها
ميدانستند.
در يكي از
پلاكاردها
مسئوليت
فيلمهاي
مبتذل را به
عهده رژيم
گذاشته
بودند كه
براي ترويج
فساد به
دستور
آمريكا به
نمايش درميآيد
مرگ بر
سازندگان
فيلمهاي
منحرف كننده
و آنهايي كه
اين فيلمها
را به دستور
آمريكاي
فسادپرور
نمايش ميدهند
و يا در
اعتراض به
ترويج
كنندگان
ابتذال به
نوعي آنها را
با رژيم
مرتبط ميساختند.
مردم در
شعارهاي
كنايهآميز
خود
خوانندگان
را مورد
اعتراض قرار
ميدادند
بي پدر و مادر
ساواكي،
گوگوش و
هايده رفتند
گدايي
ما گوگوش و
رامش نميخواهيم،
ما شاه سركش
نميخواهيم
مردم ايران
نه تنها در
اعتراض به
فساد دربار
صدها شعار
كنايهآميز
و طنزآميز
جالبي را سر
دادند، بلكه
با طرح
شعارهاي
اخلاقي به
جنگ رژيم
آمدند. آنها
معتقد بودند
با رفتار
اخلاقي و
ترويج
ارزشهاي
ديني نهضت
ادامه مييابد
و رژيم ساقط
خواهد شد.
شعارهاي
پرمعناي زير
اشارهاي به
اين طرز تلقي
است
اي خواهر و
مادر! تو با
حفظ حجابت به
نهضت پاسخ
مثبت دادي
اي خواهر!
حجاب تو
كوبندهتر و
سازندهتر
از خون است
اي خواهر
مسلمان! حجاب
تو مشت محكمي
است بر پيكر
رضا كچل و
پسرش
اينها نمونههايي
از شعارهايي
است كه نشان
ميدهد فساد
دربار يكي از
عوامل
اعتراض مردم
نسبت به رژيم
شاهنشاهي
بود. اين نكته
را نيز نبايد
فراموش كرد
كه فساد
موجبات
بدبيني
ذهنيت مردم
نسبت به
حاكميت را
فراهم خواهد
كرد، به طوري
كه بسياري از
شايعات
غيرواقعي را
در اذهان
صحيح جلوه ميدهد.
اين خود
عاملي در بياعتمادي
مضاعف و سقوط
مشروعيت
رژيم در
اذهان مردم
خواهد شد. همچنان
كه مطابق سنت
الهي، فسق و
فجور موجب
سرنگوني و
عذاب آسماني
خواهد شد
اينك به
نمونههايي
از مفاسد
دربار پهلوي
ميپردازيم
اشرافيت
دربار
با آنكه،
پهلويها يك
خانواده بياصل
و نسبي بودند
و همواره از
بيريشگي
رنج ميبردند،
اما به محض
رسيدن به
قدرت تمام
خصلتهاي
اشرافيت،
كيش شخصيت،
تفرعن،
انحصار
قدرت، نخوت،
خود بزرگبيني
و ترويج
چاپلوسي و بياعتنايي
و تحقير مردم
را شيوه خود
ساختند
تفرعن،
استكبار و
خودبزرگبيني،
بيماري
عمومي دربار
بود و خود شاه
از همه بيشتر
به اين
بيماري
مبتلا شده
بود. او خود را
پدرسالاري
ميديد كه
بايد تمام
ايرانيان
چون كودكاني
در مقابلش
سرتعظيم
فرود آورند.
او حتي از
ابراز چنين
پنداري
خودداري نميكرد،
در مصاحبه با
يكي از شبكههاي
تلويزيون
انگليس با
صراحت تمام
گفت
مردم ايران
همان
احترامي را
براي شاه خود
قائل هستند
كه كودكان
خانوادههاي
ايراني براي
پدر خودشان
شاه معمولاً
از خود چنان
اسطورهاي
ميساخت كه
گويي دستگاه
آفرينش او را
براي رهبري و
مديريت مردم
ايران
آفريده است و
همواره از
خود «به عنوان
شاهنشاه اين
سرزمين و
رهبر سرنوشت
ملت ايران و
به عنوان پدر
و مربي ملت
نام ميبرد و
گاه خود را «مرشد
و معلم» ميناميد.
چنان در اين
حالت
ماليخوليايي
سير ميكرد
كه واقعاً ميپنداشت
خداوند او را
به «عنوان
رهبر اين ملت
در دوران
سرنوشتساز
امروز جهان
مأمور» كرده
است
شاه خود را
نخبهاي
چنان برتر ميپنداشت
كه به خود
اجازه ميداد
هر تصميمي كه
ميخواهد
بگيرد. به
هنگام تصميمگيري
براي
واگذاري
بحرين در
پاسخ علم گفت:
«من آزادم
چنين
تصميماتي را
بگيريم». حتي
علم در توضيح
اين جمله شاه
اعتراف ميكند
كه «پاسخ شاه
به اين نكته،
چنانچه
ويژگي اوست،
متفرعنانه
بود
شاه باور
داشت كه نه
تنها شخص او
از يك فره
ايزدي
برخوردار
است، بلكه
جايگاه او
نيز مقامي
اسطورهاي
است. او در
اوايل سال 1974 (1353)
به نيويورك
تايمز چنين
گفت
در ايران آن
چه به حساب ميآيد
كلمة «سحرآميز»
است و كلمة
سحرآميز
عبارتست از «پادشاه».
به همين جهت
شعار اصلي
رژيم بر كوهها،
سر در
پادگانها و
ادارات جملة «خدا،
شاه، ميهن»
بود. او تلاش
ميكرد تا
جايگاه شاه
را در رديف
خدا و كشور
قرار دهد و
اين شعار را
به صورت آئين
و كيش مردم
درآورد. شاه
در اواخر عمر
تلاش ميكرد
تا با
تبليغات
گستردهاي
ضرورت عشق به
شاه را
فراگير كند «يكي
از تصاوير،
او را در حالي
نشان ميداد
كه گويي
خداوندگار
در مقابل
بندگان خود
مشغول اظهار
تفقد است»
ساواك نيز
تلاش ميكرد
تا «شاه را به
صورت يك
موجود فوق
بشر جلوه دهد
تا جايي كه در
يكي از
پوسترهاي
مربوط به
شعار خدا ،
شاه، ميهن،
عمداً لغت
شاه را
بزرگتر و
بالاتر از
خدا نوشته
بودند
شاه علاوه بر
اين كه براي
خود تمايز و
برتري قائل
بود،
وابستگانش
را نيز لايق
چنين
امتيازي ميدانست
فرمانده
نيروهاي
هوايي ارتش
شاهنشاهي از
شاه درخواست
كرد تا براي
يكنواختي
اجازه دهد
رنگ
هواپيماي
آموزشي
وليعهد را به
رنگ ساير
هواپيماهاي
نيروي هوايي
دربياورند.
شاه از اين
پيشنهاد
برآشفت و
دستور داد «كه
بر عكس كليه
هواپيماهاي
ديگر بايد به
رنگ
هواپيماي
والاحضرت
درآيند» چون
وليعهد اين
گونه
پسنديده بود
دربارة اشرف
پهلوي با
اينكه نه
سوادي داشت،
نه تخصص و نه
هيچ مزيت
ديگري، شاه
به وزارت
دربار
شاهنشاهي
دستور داد تا
به وزير امور
خارجه رسماً
اعلام كند كه
اشرف «از نظر
تشريفات
بالاتر از
نخستوزير
ميباشند
تفرعن و كيش
شخصيت شاه نه
تنها در ضمير
دربار جاي
گرفته بود،
بلكه بسياري
از
كارگزاران
نظام نيز از
سر باور يا
تملق به اين
بيماري دامن
ميزدند.
بانك مركزي
به نخستوزير،
هويدا
پيشنهاد كرد
تا به جاي نام
پول رايج
ايران
«ريال» و «تومان»،
«پهلوي» و «شاهي
و شاهين» را
جايگزين
كنند
خاندان
پهلوي چنان
محور حيات
اجتماعي و
سياسي رژيم
در ايران شده
بود كه همه
چيز بر محور
رضاشاه،
شاه،
وليعهد،
ملكه، ساير
شاهزادگان
ميگشت. عفو
زندانيان
محدود به
ايام تولد
شاهزادگان
بود. وقتي خبر
حاملگي ملكه
اعلام ميشد،
روزنامهها
پيشبيني ميكردند
به مناسبت
تولد
شاهزاده،
تعدادي از
زندانيان
مورد عفو
قرار خواهند
گرفت. به
عنوان نمونه
به مناسبت
تولد
عليرضا،
سومين فرزند
شاه، شصت نفر
از زندانيان
مورد عفو شاه
قرار گرفتند
برتريطلبي
و تفرعن موجب
شده بود كه
شاه به هيچوجه
اجازه اظهار
همنوعي به
ديگران ندهد.
ارتشبد
فريدون جم
رئيس ستاد
ارتش در يك
اقدام
چاپلوسانه
خطاب به شاه
گفت: «من نه
تنها
شاهنشاه را
فرمانده خود
ميدانم،
بلكه به او به
عنوان برادر
خود نيز عشق
ميورزم»
كلمة برادر
براي شاه
ناگوار آمد و
علم وزير
دربار در
ملاقات بعدي
به وي تذكر
داد كه «شاه
از بيمبالاتي
او و اينكه
شاه را برادر
خود دانسته،
شديداً
ناخشنود است.»
او پس از اين
جمله مجبور
به استعفا شد
و به عنوان
سفير ايران
در اسپانيا
تبعيد شد
اتفاقاً
همين كيش
شخصيت شاه
يكي از عوامل
سقوطش شد.
زيرا ظواهر
پرزرق و برق
قدرت شاه،
آمريكا را
فريب داد و
هرگز پيشبيني
سقوط او را
نكرد. در يكي
از گزارشهاي
سفارت
آمريكا چنين
آمده بود
عكس شاه همه
جا هست، پيش
از شروع فيلم
در همه
سينماها
تصوير او در
حالتهاي
شاهانه
گوناگون
همراه
قطعاتي از
سرود ملي
نمايش داده
ميشود.
سالروز تولد
شاه، ملكه و
وليعهد با
آتشبازي و
رژه و
تظاهرات جشن
گرفته ميشود...
همه رسانههاي
گروهي مورد
استفاده
قرار گرفتهاند
تا اين
انديشه را
تبليغ كنند
كه وفاداري
به سلطنت و
ميهنپرستي
ملي لازم و
ملزومند
بيشتر
كارخانجات،
سدها،
بيمارستانها،
دانشگاهها،
مدارس،
پاركها،
آموزشگاهها
و ... به نام يكي
از خاندان
سلطنت
نامگذاري
شده بود. به
عنوان نمونه
ـ نه استقراء
تام ـ به
فهرست زير
توجه
فرماييد
بندر پهلوي،
بندر
فرحناز،
بندر شاه،
بندر شاپور،
نفت شاه، شهر
شاهي، شهر
شاهپسند،
شهرك فرحناز
پهلوي در
تهران، سد
فرحناز در
تهران، سد
شهناز پهلوي
در همدان، سد
رضاشاه
پهلوي در
خوزستان، سد
شهبانو فرح
در رشت، سد
محمدرضا شاه
پهلوي،
دانشگاه
صنعتي
آريامهر
تهران،
دانشگاه
پهلوي
شيراز،
دانشگاه فرح (مدرسه
عالي دختران
تهران)،
آموزشگاه
حرفهاي فرح
پهلوي،
آموزشگاه
پرستاري
اشرف پهلوي،
آموزشگاه
حرفهاي رضا
پهلوي
اصفهان،
آموزشگاه
بهياري 25
شهريور
زاهدان (به
مناسبت بيست
و پنجمين سال
سلطنت پهلوي
آموزشگاه
عالي
پرستاري
رضاشاه
كبير،
بيمارستان
ليلا پهلوي (به
مناسبت تولد
وي در اين
بيمارستان
بيمارستان
فرح پهلوي
مشهد،
بيمارستان
ثريا (بيمارستان
شير و خورشيد)،
بيمارستان
آريامهر
بندر لنگه،
درمانگاه
كودكان شمس
پهلوي، مركز
پزشكي
پهلوي،
بيمارستان 24
اسفند (تولد
رضاشاه)،
بيمارستان
شهناز پهلوي
مشهد،
بيمارستان
پهلوي
نهاوند،
بيمارستان
يكصد
تختخوابي
رضا پهلوي
رضائيه،
زايشگاه
فرح،
بيمارستان
بنياد شمس
پهلوي،
بيمارستان
پهلوي
تهران،
درمانگاه
نوبنياد رضا
پهلوي
شيراز،
بيمارستان
ششم بهمن
مشهد،
بيمارستان 25
شهريور
تهران (به
مناسبت بيست
و پنجمين سال
سلطنت پهلوي
بيمارستان
رضا پهلوي
وابسته به
سازمان
شاهنشاهي
خدمات
اجتماعي،
ميدان شهياد
پهلوي،
ميدان 24 اسفند
(روز تولد
رضاشاه)، كوي
فرح پهلوي
شيراز، كوي
فرح پهلوي
زاهدان،
ميدان
پهلوي،
خيابان
پهلوي، كوي
نوبنياد 9
آبان (تولد
شاه)، ميدان 25
شهريور، كوي
رضا پهلوي
محلات،
خيابان
محمدرضا شاه
پهلوي،
خيابان
غلامرضا
پهلوي
ورزشگاه فرح
پهلوي
اصفهان،
استخر پهلوي
اصفهان،
ورزشگاه
سرپوشيده
محمدرضا شاه
پهلوي،
ورزشگاه
بزرگ يكصد
هزار نفري
آريامهر،
ورزشگاه
سرپوشيده
والاحضرت
شاهپور
عليرضا
پهلوي گنبد،
مركز ورزشي و
فرهنگي 25
شهريور
تهران،
استاديوم
فرح پهلوي
تهران، كلوپ
دختران
شهناز
پهلوي، كلوپ
رضا پهلوي،
سالن
سرپوشيده
تربيت بدني
محمدرضا شاه
پهلويِ
آبادان،
استاديوم
ورزشي شهناز
پهلوي، پارك
پهلوي
تهران، پارك
وليعهد
بابل، پارك
آريامهر
تهران، پارك
جنگلي
شهبانو فرح
پهلوي
لويزان،
پارك فرحناز
پهلوي
شيراز، پارك
وليعهد
شيراز، پارك
فرح در
جلاليه
تهران، پارك
نوبنياد
پهلوي، پارك
فرح پهلوي
اصفهان،
پارك فرحآباد
جنوب شهر
تهران
شاه حتي
كارخانهاي
مانند ذوب
آهن اصفهان
را كه صنعتي
ملي بود به
نام «كارخانه
ذوب آهن
آريامهر» نامگذاري
كرد
جالب اين است
كه بدانيم
انتخاب نام
اماكن بزرگ
مانند
دانشگاه يا
بنادر و
شهرها و
كارخانجات
هرگز توسط
مردم صورت
نميگرفت،
بلكه
نامگذاري به
فرمان و
فرمان نيز از
سوي شاه صادر
ميگرديد.
خودخواهي
دربار شاه
تعطيلي،
شادي، جشن و
پايكوبي
مردم ايران
را بر محور
خاندان
سلطنت تعيين
ميكرد. مردم
موظف بودند
در ايام
متعلق به اين
خانواده جشن
بگيرند و
خيابانها را
آذينبندي
كنند و مدارس
را مجبور ميكردند
با راهاندازي
كارناوالها
شادي خود را
به لودگي و
سياهبازي
آلوده كنند.
جدول روزهاي
تعطيل يا جشن
و چراغاني
نشانگر
تفرعن اين
خانواده ميباشد:
21 فروردين:
روز دعا (به
مناسبت جان
سالم به در
بردن شاه از
ترور سال 1344)
28 مرداد: روز
جشن ملي (به
مناسبت
پيروزي شاه
در كودتاي 28
مرداد 1332)
25 شهريور: روز
جشن ملي (به
مناسبت آغاز
سلطنت
محمدرضا
پهلوي)
6 مهر: روز جشن
ملي (سالروز
سروش
آريامهر!)
21 مهر: روز جشن
و شادي (به
مناسبت تولد
فرح)
14 آبان: روز
جشن و آذينبندي
(به مناسبت
تولد شاه)
19 آبان: روز
جشن و
پايكوبي (به
مناسبت تولد
وليعهد)
6 بهمن: روز
جشن (به
مناسبت
انقلاب شاه و
ملت)
15 بهمن: روز
نيايش (به
مناسبت رفع
خطر از شاه در
سال 1327)
3 اسفند: روز
رضاشاه كبير (به
مناسبت
كودتاي سوم
حوت 1299)
12 اسفند: روز
پدر (به
مناسبت تولد
رضاشاه)
بوروكراسي
طبقاتي
يكي ديگر از
ويژگيهاي
اشرافيت،
بوروكراسي
طبقاتي است.
اشرافزادگان
نه به دليل
تحصيلات و نه
به دليل
لياقت و
مديريت،
بلكه به دليل
وراثت و
پيوند خوني
صاحب پست و
مقام ميشوند.
فهرست زير
نمونهاي از
مشاغل
خانواده
سلطنتي است:
1. فرح: رياست
عاليه
پيشاهنگي
دختران،
رياست جمعيت
ملي مبارزه
با سرطان،
رياست عاليه
كانون پرورش
فكري كودكان
و نوجوانان،
رياست عاليه
انجمن
فيلارمونيك،
رياست عاليه
بنياد
نيكوكاري
فرح
2. اشرف: رياست
عاليه
جمعيتهاي
زنان، رياست
عاليه
سازمان
زنان، رياست
نمايندگي
ايران در
كميسيون
حقوق بشر،
رياست مجمع
حقوق بشر
سازمان ملل،
رياست كميته
پيكار جهاني
با بيسوادي،
رياست
نمايندگي
ايران در
انجمن شوراي
اقتصادي و
اجتماعي
سازمان ملل
متحد، رياست
عاليه هيئت
امناي
دانشگاه
جندي شاپور،
رياست بنياد
اشرف پهلوي
3. شمس: رياست
عاليه جمعيت
شير و
خورشيد،
رياست بنياد
شمس پهلوي
4. شهناز:
رياست
سازمان
سلطنتي
تشويق و
معاونت
دانشجويي،
استاندار
افتخاري
خوزستان
5. وليعهد:
رياست بنياد
فرهنگي رضا
پهلوي،
رياست انجمن
ملي خانههاي
فرهنگ،
رياست هيئت
امناي
آموزشگاه
شبانهروزي،
رياست
سازمان
پيشاهنگي
ايران
6. غلامرضا:
رياست
بازرسي ارتش
شاهنشاهي،
رياست كميتة
ملي المپيك
ايران،
رياست عاليه
شوراي عالي
ورزش
نيروهاي
مسلح
شاهنشاهي،
نايب رئيس
مركز آموزش
فنون
هواپيمايي
كشوري،
رياست شوراي
عالي ورزش و
تفريحات
سالم
كارگران
ايران
7. عبدالرضا:
رياست انجمن
ملي حفظ و
حمايت منابع
طبيعي،
رياست مركز
مديريت
ايران
8. مهرداد
پهلبد، شوهر
شمس: وزير
مادامالعمر
فرهنگ و هنر
9. فريده ديبا،
مادر فرح:
رئيس هيئت
امناي انجمن
ملي اوليا و
مربيان
بياعتنايي
به مردم
يكي از
خصلتهاي
اشرافيت، بياعتنايي
و تحقير مردم
و سپس انقطاع
كامل از آنها
است. شاه در
ابتداي
سلطنت گاه با
يك اتومبيل
بدون محافظ
رفت و آمد ميكرد،
اما در اين
اواخر
كاملاً از
مردم بريد و
با هليكوپتر
آمد و شد ميكرد.
حتي تا
حصارك، منزل
اردشير
زاهدي،
دامادش با
هواپيماي
چهارنفرة جت
ميرفت. شاه
در پاسخ
اوليويه
وارن
گزارشگر
راديو
فرانسه كه از
وي پرسيد: «آيا
بيم آن نيست
كه تماس با
ملت را تا
اندازهاي
از دست
بدهيد؟ گفت: «مردم
حالا ميتوانند
به همان
خوبي، روزي
چند بار مرا
روي صفحه
تلويزيون
ببينند
غرور و نخوت
از پاسخ شاه
فرو ميريزد،
ديدن مردم
براي شاه هيچ
اهميتي
نداشت، گويي
اين مردم
هستند كه
محتاج ديدن
شاه هستند
علت بياعتنايي
شاه به مردم
را بايد در
روحية
استكباري
پادشاهان
جستجو كرد.
زيرا آنان
پادشاهي را
به وراثت مي
برند و خود را
متكي به مردم
نميبينند.
او چنان خود
را از مردم بينياز
ميديد كه
گاه به صراحت
به آنان
توهين ميكرد.
شاه در يك
كنفرانس
مطبوعاتي در
سال 1353 مردم
ايران را «تنبل»
خواند. پس از
انتشار
مصاحبه از
اينكه به
صراحت از
مردم ايران
انتقاد كرده
است، احساس
شجاعت ميكرد.
او در علت اين
همه شجاعت به
علم وزير
دربار گفت
آدمي كه متكي
به آراء مردم
نباشد، آزاد
است
شاه پا را از
اين فراتر
گذاشته بود و
در مورد مردم
ايران ميگفت
اين مردم
قادر به
انجام هيچ
چيز نيستند،
مثل
گوسفندان ميمانند
شاه معتقد
بود كه اگر
آثار تمدني
در مردم
ايران ديده
ميشود از
بركت خاندان
پهلوي است. او
ميگفت: «مردم
ايران از
معدود ملل
عقب افتاده
جهان بودند
كه حتي عادت
به شست و شوي
دست و صورت
خود را
نداشتند و
اين پدرش
رضاخان بود
كه مردم را به
شستن دست و
صورت و نظافت
شخصي عادت
داد.» و جالب
اين است كه
رضاشاه نيز
همين اعتقاد
را نسبت به
مردم ايران
داشت. به
روايت ملكه
مادر،
رضاشاه،
مردم ايران
را «مردمي كه
عادت به شستن
دست و صورت
نداشتند و آب
دماغ خود را
به آستين
پيراهن ميكشيدند
و پاك ميكردند»
، توصيف ميكرد
روحية نخوت و
تحقير مردم
ايران نه
تنها در
رضاشاه و
محمدرضا
ريشه زده
بود، بلكه
كليه
درباريان به
اين بيماري
مبتلا شده
بودند. ملكه
مادر مردم
ايران را
مردمي «حسود»
و «مذبذب» ميدانست
كه حتي حكومت
كردن بر آنان
افتخار
نداشت
فرح هم كه سعي
ميكرد خود
را تافته جدا
بافته دربار
نشان بدهد از
اين امر
مستثني نبود.
به روايت علي
شهبازي
سرتيپ محافظ
شاه، فرح
مردم جنوب
تهران را «كمتر
از حيوان ميدانست
شاه چنان
نسبت به مردم
ايران بياعتنا
بود كه هيچ يك
از دختران
ايران را در
ابتداي
جواني لايق
ازدواج نميدانست.
او ابتدا با
شاهزاده
فوزيه مصري
ازدواج كرد و
سپس تصميم
گرفت با «گابريلا»
دختر پادشاه
بركنار شده
ايتاليا
ازدواج كند و
در دربار نيز
تمام فشار بر
اين بود كه «اعليحضرت
زن خارجي
بگيرند»، اما
موضوع با
مخالفت آيتالله
بروجردي
خاتمه يافت
شاه حتي در
بيماريهاي
پيش پا
افتاده،
مانند دندان
درد از
پزشكان
ايراني
استفاده نميكرد
و دندانپزشك
مخصوص را
برايش از
سوئيس ميآوردند.
او چنان به
مردم ايران
بياعتنا
بود كه از
مصاحبه با
خبرنگاران
داخلي
اجتناب ميكرد
شاه علت
سقوطش را عقبافتادگي
ملت ايران ميدانست
و «بزرگترين
اشتباه» خود
را سعي در پيش
بردن «به زور
به سوي
استقلال و
سلامت و
فرهنگ و سطح
زندگي و
آسايش» «ملتي
باستاني»
ارزيابي
كرده است
تحقير
زيردستان
درباريان به
دليل خوي
استكباري
هيچ يك از
كارگزاران
خود را به
ديدة احترام
نمينگريستند.
حتي
وفادارترين
نوكران خود
را با
نامگذاري و
استهزاء
تحقير ميكردند.
علم وزير
دربار از اين
كه شاه نخستوزيرش
هويدا را سخت
تحقير ميكرد،
لذت ميبرد.
او در توصيف
روحية شاه مينويسد
همانگونه كه
خدا يكي است،
شاه هم يكي
است. هر قدر
زيردستانش
بيشتر تحقير
شوند او
بيشتر خوشش
ميآيد
او حتي
وزيران خود
را «الاغهايي»
ميناميد كه
به «دردي» نميخورند.
شاه براي هر
يك از
زيردستان
خود نامي
تحقيرآميز
گذاشته بود و
در دربار
آنها را با
اين نام صدا
ميزدند.
شاه، عقل
منفصل خود و
دوست دوران
كودكي و نوكر
وفادارش
ژنرال حسين
فردوست را «خردوست»
ميناميد و
نوكري مانند
ارتشبد نعمتالله
نصيري را كه
به خاطر شاه
دست به هر
جنايتي زد، «نعمت
خر گردن» صدا
ميزد. ملكه
مادر علت
انتخاب اين
نام را براي
نصيري داشتن «گردن
كلفتي مثل خر»
ميداند.
ارتشبد عباس
قرهباغي،
رئيس ستاد
مشترك ارتش
شاهنشاهي
ايران با آن
همه عظمت و
يال و كوپال،
در دربار «عباس
پشكل» خوانده
ميشد
اين روحيه
حتي در
نزديكان
دربار تأثير
كرده بود و به
ادارات
دولتي نيز
سرايت كرده
بود. اردشير
زاهدي داماد
شاه و وزير
امور خارجه
براي هر
معاوني نامي
را انتخاب
كرده بود.
زاهدي در
هنگام كار
هرگاه ميگفت:
«بيشرف يا
حرامزاده
به اتاقش
بيايد، همه
فوراً درك ميكنند
منظور او چه
كساني هستند
روش ديگري كه
شاه از تحقير
ديگران لذت
ميبرد،
دلقكسازي
بود. شاه از
محمود حاجبي
رئيس
فدراسيون
تنيس روي ميز
و پاي ثابت
شاه در قمار
ميخواست كه «صداي
خر در بياورد.
حاجبي با
استادي تمام
عرعر ميكرد
و حاضرين از
خنده رودهبر
ميشدند
استهزاء
شخصيتهاي
درجة اول
كشور در
دربار امر
رايجي بود.
قلي ناصري
دلقك معروف
دربار كه به
كريم شيرهاي
اعليحضرت
معروف بود با
اداي هويدا
وي را سخت
تحقير ميكرد.
به گزارش
فريده ديبا
در يك مهماني
كه در كاخ شمس
برگزار شده
بود، قلي
ناصري با «تقليد
صدا و حركات
هويدا سنگ
تمام گذاشت و
به خصوص
حرفهايي را
زد و اداهاي
زنانهاي را
درآورد كه
مخنث بودن
هويدا را
نشان ميداد.
شاه و
ميهمانان
فوقالعاده
شاد شدند و
خيلي زياد
خنديدند...
هويدا رنگش
سفيد شده بود
و بيچاره مثل
كسي كه برق او
را گرفته
باشد خشك و بيحركت
در جايش
ميخكوب شده
بود
چاپلوسي و
تملق
نماد ديگر
اشرافيت
درباري،
تشكيل حلقهاي
از چاپلوسان
حرفهاي به
دور
اعليحضرت،
علياحضرت و
والاحضرتها
بود. در رژيم
پهلوي
درباريان
هيچ انتقادي
را بر نميتابيدند،
از مديحهسرايي
و تملق لذت ميبردند
و از تملق
ديگري حسادت
ميورزيدند
و چاپلوسان
نيز براي
رسيدن يا
ماندن در
قدرت، زبان
به هر تملقي
ميگشودند
به گفته
فريده ديبا: «محمدرضا
خيلي لذت ميبرد
كه گروهي از
فرماندهان
عاليرتبه
ارتش با آن
لباسهاي پرزرق
و برق جلو او
صف ميكشيدند
و به ترتيب
دست او را ميبوسيدند».
گاهي «در
مراسم رسمي
يا
ميهمانيها
افسران
عاليرتبه
ارتش دست و يا
حتي كفش
محمدرضا را
ميبوسيدند.»
شاه چنان به
دستبوسي
معتاد شده
بود كه خودش «دستش
را دراز ميكرد»
تا اطرافيان
ببوسند
بوسيدن پاي
شاه بعد از
جشنهاي 2500
ساله در
دربار به اوج
رسيده بود،
عبدالعظيم
وليان
استاندار
خراسان و
نايبالتوليه
هرگاه به
حضور شاه ميرسيد
روي زمين ميافتاد
و پاي شاه را
ميبوسيد
بعد از
انتصاب
اردشير
زاهدي به
وزارت امور
خارجه، همه
معاونين و
سفرا را
مجبور كرده
بود تا هنگام
«شرفيابي در
مقابل شاه
زانو بزنند.
زانو زدن
وزير و به خاك
افتادن وي در
برابر شاه
موجب اعتراض
يك خبرنگار
فرانسوي به
علم شد. علم
اعتراض
خبرنگار را
به اطلاع شاه
رساند و شاه
پاسخ داد: «حق
بود به او ميگفتي
كه اردشير
رعايت
سنتهاي ملي
مملكت را ميكند
سفرا موظف
بودند در
گزارشهايشان
به شاه، جمله
«پاي مبارك را
ميبوسم»
بنويسند.
پرويز راجي
از اين كه
اميرخسرو
افشار،
آخرين وزير
امور خارجه
ايران دوران
شاه به جاي
كلمه «پاي
مبارك» را ميبوسم،
نوشته بود «دست
مبارك را ميبوسم»
اظهار شگفتي
ميكند. هرمز
قريب يكي از
مديركلهاي
وزارت دربار
در نامه مينوشت
مراتب پرستش
چاكرانه مرا
به خاك پاي
مبارك
بندگان
اعليحضرت
همايون
شاهنشاه
تقديم [ميكنم.]
پاي مبارك
علياحضرت
ملكه و
والاحضرت
شاهدخت
شهناز را با
كمال احترام
ميبوسم
گاهي وقتها
چاپلوسي
چنان شدت ميگرفت
كه هر كدام از
اطرافيان
سعي ميكردند
از رقيب سبقت
بگيرند. علم
وزير دربار
به يكي از اين
جلسات اشاره
ميكند و مينويسد:
«ناهار را
دستهجمعي
در حضور شاه
خورديم و هر
يك سعي كرديم
گوي چاپلوسي
و تملقگويي
به او را از
ديگري
برباييم.» گاه
اين تملقگويي
به جايي ميرسيد
كه حالت
انزجار دست
ميداد.
پرويز راجي
سفير شاه در
انگليس
اعتراف ميكند
كه «واقعاً هم
خودم از اين
همه تملق و
چاپلوسي كه
موقع
شرفيابي به
حضور شاه
نشان دادم،
حالت انزجار
داشتم.» بعضي
اوقات تملق
بيش از حد
مورد اعتراض
نزديكان
چاپلوسان
قرار ميگرفت.
در يكي از
ميهمانيهاي
ملكه مادر،
علم چنان
چاپلوسي كرد
كه مورد
اعتراض
همسرش قرار
گرفت و به او «تذكر
داد كه امشب
بيش از حد
معمول نسبت
به شاه تملق»
گفتي
چاپلوسي در
دربار چنان
فرهنگ شده
بود كه گاه از
شخص شاه ميگذشت
و نسبت به
نزديكان
شاه، ملكه،
ملكه مادر،
بچهها و حتي
سگ شاه هم ميرسيد.
هويدا به
عنوان شخصيت
دوم كشور گاه
خم ميشد و
دست بچههاي
شاه را ميبوسيد.
او دست
عليرضا،
فرزند شاه را
كه بيش از 4
سال نداشت ميبوسيد.
فرح از اين كه
ميديد
اطرافيان
شاه مجبورند
حتي نسبت به
سگ شاه
چاپلوسي
كنند، احساس
حسادت ميكرد
ركوع و سجده
در مقابل شاه
چنان
غيرطبيعي
بود كه هر
تازهوارد
را به تعجب ميانداخت.
مارگارت
لاينگ،
روزنامهنگار
انگليسي كه
براي نوشتن
زندگينامه
شاه اجازه
ملاقات و
حضور در
دربار را
پيدا كرده
بود، تعجب
خود را از اين
صحنه پنهان
نميكند
ناگهان يك
اتاق پر از
اشخاص مختلف
به تعظيم
افتادند به
طوري كه نصف
بدن آنها به
موازات كف
اطاق درآمد
مسابقه در
چاپلوسي
گاهي حس
حسادت
درباريان را
برميانگيخت،
خصوصاً شاه
از دستبوسي
غير از خودش
رشك ميبرد.
به روايت
ثريا، شاه: «وقتي
ميبيند كه
اين يا آن
وزير، توجه
بيشتري به من
نشان ميدهد
دچار بدبيني
و حسادت ميگردد،
در حالي كه
خود نيز ميداند
كه آنها فقط
براي تحكيم
مقام و
موقعيتشان
در برابر من
تملق و
چاپلوسي ميكنند
فرهنگ
چاپلوسي
حلقهاي از
تملقگوياني
را تربيت ميكند
كه تنها
مطالبي را
طرح كنند كه
مورد پسند
دربار باشد،
نه واقعيتها
را. در نتيجه،
درباري به
وجود آمد كه
از حال رعيت
بيخبر بود و
دلخوش به
گزارشات
اطرافيان و
بله قربان
گويان. به
گزارش علم،
شاه نيز ميگفت:
«عجيب است،
تمام وزراي
من هر حرفي كه
به آنها ميزنم،
ميگويند از
صميم قلب
معتقدند كه
عين حقيقت
است.» علم كه
خود گوي
چاپلوسي را
از ديگران
ربوده بود،
در دل گفت: «تمام
وزراي او جز
يك مشت
بادمجان دور
قاب چين چيز
ديگري
نيستند
چاپلوسي و
تملق دربار،
محمدرضا
پهلوي را به
ماليخولياي
عقل كلي
مبتلا كرده
بود و «متملقان
آن قدر او را
عقل كل و
تافته جدا
بافته و
خدايگان
ناميده
بودند كه كم
كم خود نيز به
اين باور
رسيده بود كه
داراي رسالت
ويژهاي از
سوي قدرتهاي
ناشناخته
است
ادامه دارد//
|