Sun   18 02 2007   17:21

شعارهای دموکراسی‌خواهی، دفاع از حقوق بشر و منظور و نظر واقعی هريک از نيروها

انقلاب بهمن ٥٧ و طرف‌داران سلطنت پهلوی

نقی حمیدیان

hamidian_nagi@hotmail.com

بخش نخست

طرفداران مشروطه پهلوی، در مبارزه با رژيم جمهوری اسلامی، از دموکراسی و رعايت حقوق بشر در ايران‌ دفاع می‌کنند. آنان ادعا می‌کنند که آزادی‌خواه و دموکرات ‌شده‌اند و از اين موضع با رژيم اسلامی مبارزه می‌کنند. اگر اين ادعاها را واقعی و جدی و حقيقی تلقی کنيم؛ و نيز يک لحظه آنان را با چنين ادعاهايی در شرايط پيش از انقلاب فرض کنيم، به يقين آنان در صفوف اپوزيسيون قانونی حکومت "غير قانونی" محمدرضا شاه جای می‌گرفتند. مرز بندی آشکار آنان با استبداد سياسی، اجتماعی و فرهنگی حاکمان جمهوری اسلامی و ارايه تصوير دموکرات منشی "مشروطه طلبی"، آنان را حتا در صف پيروان دکتر محمد مصدق، یعنی کسی که تمام عمر سياسی خود را در زمان اقتدار پهلوی‌ها، صرف مبارزه عليه خودکامگی‌های اين خانواده کرده بود، قرار می‌هد. در اين ميان از همه جالب‌تر و بی‌سابقه‌تر اين‌ است که شاهزاده‌ای با عنوان "وليعهد" با توجه به ادعاهای امروزی‌اش، به طور آشکار و بدون هيچ ابهامی در موضع اپوزيسيون سياسی حکومت پدر و پدر بزرگ خود قرار می‌گيرد! اگر فرض کنيم که مواضع شاهزداه پهلوی واقعی و حقيقی است، پس می‌توانيم به اين نتيجه برسيم که شاهزاده با ياران و نظريه‌پردازان اصلی مشروطه خواه‌اش، به طور آگاهانه خطر حبس در يکی از زندان‌های اوين، قصر، وکيل آباد مشهد يا عادل‌آباد شيراز و يا حتا تبعيدگاه برازجان و يا بندرعباس، فلک‌الافلاک خرم آباد و... را بر مقام و جايگاه شاهزادگی‌، روزنامه نگاری و استادی و غيره ترجيح می‌دهند. و اگر شاهزاده اقدام معينی هم نکند، به ناچار بايد تحمل تبعيد در خارج کشور را پذيرا باشد و يا سرنوشتی مانند ترک سياست و خانه نشينی و يا حبس خانگی در کشور را می‌داشت. در اين ميان، اگر وی مقام شاهزادگی خاندان پهلوی را از دست ندهد، يقيناً از مقام ولايتعهدی و وراثت تاج و تاخت شاهنشاهی نيز به کلی محروم می‌گردد!! اعتراضات سلطنت طلبان افراطی به مواضع مشروطه خواهی آقای رضا پهلوی و حمله شديد به چهره‌های سياسی مشروطه خواهان طرفدار خانواده پهلوی، ناشی از همين تناقض‌ها است.
چگونه می‌توان در پشت شعارهای آزادی‌خواهی و دفاع از حقوق بشر، منظور و نظر واقعی هريک از نيروها را سنجيد؟

موضع آزادی‌خواهی شاهزاده پهلوی و پيروان مشروطه خواه او، برای کشورمان که بيش از ٥٠ سال تجربه تلخ استبداد خانواده پهلوی را پشت سر خود دارد، از ارزش و اهميت نظری و تئوريک در خور توجه‌ای برخوردار است. روی‌ آوری آنان به آزادی و دموکراسی سلطنتی، (حتا پس از نابودی سلطنت در ايران)، حقانيت اصل آزادی و دموکراسی را نسبت به استبداد "عرفی" اين خانواده، به ثبوت ‌می‌رساند. در واقع يکی از سنگرهای ديرينه دشمنی با آزادی و دموکراسی خواهی (يعنی استبداد موروثی)، اين بار به لحاظ نظری و از درون، شکسته شده است. اين تحول در ذات خود اميد بخش است. اما در واقعيت امر‌، اين مواضع هنوز چيزی جز وعده‌ها و شعارهای خوب و زيبا برای "آينده‌ای نا معلوم" نيست. هنوز نمی‌توان نشان درست و ملاک و معيار دقيق و معتبری در صحت اين ادعاها به دست آورد.
همه جريانات سياسی اپوزيسيون، در شرايط طرح ادعاها، پيشنهادها، راه حل‌ها، شعارها و برنامه‌های سياسی قرار دارند. هر يک از آنان در عمل با رژيم حاکم با شکل‌ها و کيفيت‌های خاص خود در مبارزه‌اند. بخشی نيز به کلی خواهان نابودی و برکناری قهرآميز آن هستند. همه می‌توانند همه نوع وعده و وعيد برای رفاه و خوشبختی مردم، طبقه‌ و يا گروه‌های اجتماعی ارايه کنند. هر جريان سياسی اپوزيسيون برای جلب اعتماد و گسترش نفوذ و علاقمندان بيش‌تر و پيش افتادن از رقبای سياسی خود و ملاحظات ديگر، معمولاً می‌کوشد خود را مبارزتر، دموکرات‌تر و آزادی‌خواه‌تر نشان دهند. در سال های اخير تقريباً همه جريان‌های سياسی، مدام از آزادی‌خواهی و دفاع از حقوق بشر صحبت می‌کنند. اين پديده در نفس خود مايه شادمانی بسيار است. رشد و فراگيری فرهنگ سياسی دموکراسی خواهی در ميان مردم، بدون گسترش و تعميق چنين فرهنگی در ميان فعالان و مبارزان و مدعيان سياسی مختلف، عميق و پايدار نخواهد بود. چنين روندی را بايد به فال نيک گرفت. به نظر من مهم‌ترين و حساس‌ترين مساله سياست در ايران اين است که فعالان و سازمان‌ها و احزاب سياسی مخالف استبداد و ديکتاتوری، از ايده‌ها و نظريات و مواضع دموکراسی خواهی و حقوق بشر، هم در نظر و هم در عمل صادقانه پيروی کنند.

اما چگونه می‌توان در پشت شعارهای آزادی‌خواهی و دفاع از حقوق بشر، منظور و نظر واقعی هريک از نيروها را سنجيد؟ چگونه می‌توان به صداقت و درستی هر يک از اين وعده‌‌دهندگان پی‌برد؟ آن هم درست در مورد مهم‌ترين مساله سياسی‌ای که ملت ايران از آن تجربه تلخی به خاطر دارند! مردم ايران وعده‌های پيش از انقلاب بهمن و خٌلف وعده‌های بعد از انقلاب آيت‌الله خمينی و روحانيون پيرو او را تجربه کرده‌اند. با چشيدن طعم بسيار تلخ اين تغيير و تبديل وعده‌ها و شعارها، چگونه و با چه دليل محکمی بايد وعده‌های زيبای نيروها و جريانات مختلف مخالف و منتقد "رژيم آخوندی" را باور کرد؟؟
حزب مشروطه سلطنتی در سال‌های اخير در صدد به دست آوردن مشروعيت و مقبوليت در ميان فعالان و نهادهای سياسی خارج از کشور است. اما از ٢٨ سال پيش تاکنون اصولاً "نظام سلطنتی" در کشور وجود ندارد. سلطنت با انقلاب بهمن ٥٧ از قدرت به زير کشيده شد و از آن پس جمع کثيری از طرفداران آن از کشور فرار کردند. موضع رسمی تمامی طيف سلطنت طلبان پهلوی، از آغاز تاکنون، ضديت با همه جوانب خوب و بد انقلاب بهمن بوده و هست. با گذشت زمان، بخش کوچکی از آنان به مواضع مشروطه خواهی روی آوردند. در سال‌های اخير آنان ادعای آزادی‌خواهی و حقوق بشری هم دارند. با اين حال همه طيف سلطنت طلبان، به شدت با انقلاب بهمن دشمنی می‌ورزند. دشمنی آنان با انقلاب بهمن نشان دهنده اين حقيقت است که روح و جان آنان هم‌چنان با رژيم استبداد فردی شاه دمساز است. استبدادی که طی ده‌ها سال سَلَف صادق همين "مشروطه خواهان امروزی خارج کشوری" را سرکوب می‌کرده است.
اما مشروطه خواهان جديد، هنوز برای اثبات مدعای خود شواهد و مستندات بدون دوپهلوگويی‌های ديپلماتيک ارايه نکرده‌اند. البته واقعی و حقيقی بودن مدعای مشروطه خواهان، تنها در حوزه مسايل حقوق بشری و دفاع از دموکراسی می‌تواند جدی و به سود ملت ايران باشد. اما تلاش و نقشه آنان در مورد بازگرداندن خانواده پهلوی، بيهوده و خارج از ضرورت زمانه و متعلق به گذشته و تاريخ است و به نيازهای بنیادین کشور و جامعه ايران مربوط نيست. مردم ايران ديگر به هيچ نماد و سمبل "وحدت ملی" از نوع قرون و اعصار ماضی، نيازی ندارند. اما مهم‌ترين عاملی که شک و شبهه بسياری را نسبت به صداقت و درستی مواضع مشروطه خواهان بر می‌انگيزد، موضع شخص آقای رضا پهلوی مدعی "وراثت" تاج و تخت پادشاهی است. در سال‌های اخير وی چهره آزادی‌خواهی و مدافع حقوق بشر به خود گرفته و مدام از دموکراسی و حقوق بشر و رفراندم و تعيين‌کنندگی رأی و اراده مردم حرف می‌زند. با اين همه، شاهزاده‌ای که جرأت کرده گام در راه و روش سياسی دکتر محمد مصدق بگذارد، هنوز مواضع روشن و شفاف خود را در زمينه کودتای امپرياليستی ٢٨ مرداد و سقوط دولت قانونی دکتر مصدق، در مورد نقض سيستماتيک قانون اساسی مشروطه سلطنتی توسط پدر و پدر بزرگ‌اش و برقراری حکومت غيرقانونی استبداد فردی آنان، در مورد مهم‌ترين علل شورش و انقلاب و سقوط سلطنت، در مورد خروج و ميزان اموال خانواده پهلوی، و در مورد چگونگی دخالت خود در امور سياسی جاری و آينده و موارد مهم ديگر تاکنون هيچ سند و مدرک مستند رسمی و معتبر، منتشر نکرده است!
بيست و هشت سال از انقلاب بهمن می‌گذرد. گرچه مراجعه به تجربه انقلاب بهمن، می‌تواند کمی تلخ باشد، اما بايد يادآوری کرد که فعالان سياسی و علاقمندان به سرنوشت کشور، هرگز نمی‌توانند از بهره‌گيری از اين تجربه عظيم ملت ايران، بی‌نياز شوند.

چگونه می‌توان مشروطه خواه واقعی و حقيقی بود و در مقام و موضع مبارزات شادروان دکتر مصدق نشست، اما در مورد مهم‌ترين اتهامات محمدرضاشاه که مربوط به پايه‌های چنين ادعاهايی است، سکوت کرد؟ چرا و به چه دليلی بايد واقعيت‌های تاريخی را اين چنين در ابهام گذاشت؟ مقصود چيست؟ کجای کار می‌لنگد؟
اکنون در آستانه صد سالگی انقلاب مشروطيت و در ٢٨ سالگی پيروزی انقلاب بهمن قرار داريم. اولی برای استقرار عدالت‌خانه و مشروط و مقيدکردن خودکامگی شاه و سلطنت قاجار و عمل به قانون اساسی توسط حکومت‌گران به وقوع پيوست و دومی بعد از ٧٥ سال با مأيوس شدن ملت از تمکين شاه و دربار و به طور کلی نظام شاهی به "مشروطيت"، خودِِ نهاد سلطنت را در ايران نابود و اساس جمهوريت را بنياد نهاد. با اين وجود آقای رضا پهلوی، در پناه مخالفت همه جانبه با نظام دينی حاکم بر ايران، هم‌چنان از نظام سلطنتی گذشته دفاع می‌کند. مواضع متناقض شاهزاده مدعی تاج و تخت پادشاهی، بدون شک معدود پيروان واقعی مشروطه خواه خود را دچار تناقضی لاينحل ساخته ‌است. به بيان ديگر شاهزاده پهلوی نه دل دارد رژيم استبدادی پدر بزرگ و به خصوص پدرش را به نقد بکشد و نه می‌تواند بدون هيچ گونه نوسازی مواضع خود، با مردمی که از استبداد دينی و عرفی، هر دو به تنگ آمده‌اند، وارد تعامل شده جا و فضايی برای خود به دست آورد.
تبری جستن صريح از "رژيم استبدادی شاه" و پاسخ به مسايل مهم ديگر، محک و يک معيار اساسی و تعيين‌کننده برای سنجش ميزان دموکراتيزه شدن شاهزاده پهلوی و حزب مشروطه است. اگر وی به آن چه که ادعا می‌کند به باوری عميق رسيده است و ديدگاه حقيقی و واقعی سياسی اوست، بايد بتواند با همان لحنی که جمهوری اسلامی را به نقد می‌کشد، (و دست کم با نيمی از همان قاطعيت و صراحت)، "پدر تاجدار"اش را به نقد بکشد. عدم انجام چنين نقدی آن هم با گذشت اين همه سال!، در ذات خود، گواهی است بر اين حقيقت که وی هم‌چنان شاهزاده‌ای است "سنتی!". او جرأت ندارد که به مقام "شاهنشاه آريامهر" انتقادی وارد کند چرا که از ديدگاه سنتی دربار شاهنشاهی، نمی‌شود به چنين مقام مقدسی دست درازی کرد. وی گرچه خود را با آخرين مد لباس و رفتار و گفتار سياسی مدرن قرن بيست و يکم آراسته است اما هم‌چنان به موازين کهنه درباری پای‌بندی نشان می‌دهد. او شاهزاده‌ای مدرن و دموکرات نخواهد بود چنان‌چه شعارهای دموکراسی و حقوق بشر را "وسيله" رسيدن به قدرت قرار داده باشد. با وجود گذشت اين همه سال، گويا وی از آموزه‌ها و تجربه‌های بد فرجام سياسی پدرش درس لازم را نگرفته‌است. يا شايد شاهزاده پهلوی از ترس بهره‌بردای تبليغاتی رقيبان تاريخی بر قدرت نشسته خود، از اظهار نظر کامل و روشن در مورد استبداد سيستماتيک پدرش، سکوت پيشه کرده است! و يا از ترس تکفير و حمله بخش سلطنت طلبان تندرو و متعصب و در نهايت از ترس از دست دادن پايگاه اصيل سلطنت طلبان مؤمن خود در ايران (و خارج کشور)، به اصطلاح "پلتيک!" می‌زند. اگر چنين است، کسی که در ارتباط با بخش راديکال و افراطی سلطنت طلبان به پلتيک متوسل می‌شود، چرا و به چه دليل، مشابه همين "پلتيک" را در مورد طرفداران مشروطه خواه خود به کار نبرد!! با اين که آقای رضا پهلوی در توضيحات و تحليل‌های سياسی خود نشان می‌دهد که در جايگاه مشروطه خواهان قرار دارد، اما با سکوت در مورد حکومت پدرش، آگاهانه و زيرکانه اميد و اعتماد گسترده‌ترين طيف سلطنت طلبان متعصب را زنده نگاه می‌دارد. بخشی که در مبارزه با رژيم جمهوری اسلامی، به ويژه در راه خواست براندازی اين رژيم نيرو و پيروان اصلی و فداکار وی را تشکيل می‌دهد.
آقای رضا پهلوی ضمن اين که ملاک و معيار واقعی و قانع کننده برای سنجش ادعاهای امروزی‌اش ارايه نمی‌کند، بلکه در فردای پيروزی احتمالی‌اش نيز بايد به هزينه مشروطه پادشاهی، باج مربوطه را به همين حاميان تندروی امروزی‌اش که اکثريت بزرگ طرف‌‌دارانش را تشکيل می‌دهند، البته با دو صد چندان بيش‌تر بپردازد. با توجه به زمينه‌های فرهنگی و نوستالژی شاه‌پرستی در داخل کشور (و نيز در خارج کشور)، گسترده‌ترين بخش طرفداران خانواده پهلوی را هم‌چنان معتقدان به "خدا- شاه- ميهن" تشکيل می‌دهد. اتفاقاً در اين بخش از طرف‌داران شاهزاده پهلوی است که برای بازگرداندن اين خانواده به قدرت، تلاش سرسختانه همراه با فداکاری و جسارت و تعصب و (و احتمالاً) جان‌فشانی مشاهده می‌شود. چرا که بيش‌ترين دغدغه اينان انديشه و روحيه انتقام و بازگشت سلطنت چونان "مشت آهنين" برای قلع و قمع "آخوندهای تبه‌کار حاکم" است. مشروطه خواهان در ميان کل طيف طرفداران خانواده پهلوی بخش بسيار کوچک و غالباً روشنفکران و انديشه‌ورزان و تحصيل‌کردگان و نويسندگان آن را شامل می‌شود. اينان بيش‌تر زير تأثير محيط‌های دموکراسی کشورهای اروپا و آمريکا قرار دارند. حال آن‌که اکثريت قريب به اتفاق سلطنت طلبان، عموماً به معادله قدرت و کسب برتری قاطع بر حاکميت جمهوری اسلامی می‌انديشند. آنان شاه ِ دموکرات و "مشروطه" را بی‌عرضه و ناتوان و حتا بی‌خاصيت و بی‌کاره می‌دانند. با توجه به اين زمينه‌ها و فشارهای کل طيف سلطنت طلبان، شاهزاده پهلوی مجبور است با مانورها و بازی با کلمات، طيف متنوع هواداران خود به خصوص پيروان متعصب خويش را مطمئن سازد که "پلتيک" وی را درک کنند. يقيناً هر کدام از دسته‌های مختلف سلطنت طلبان، می‌کوشند مواضع رضا پهلوی را به خواست‌ها و آرزوهای خويش نزديک‌تر نمايند. شکی وجود ندارد که کسانی که تلاش و جسارت و فداکاری بيش‌تری از خود نشان می‌دهند، از شاه‌دوستی خود، سهم بيش‌تری از آقای رضا پهلوی طلب کنند. اينان بتدريج پلتيک شاهزاده را در می‌يابند اما به "مشروطه خواهی" تن در نخواهند داد.
روحانيون سنتی، با بهره‌گيری از پیروی کورکورانه ميليونی مردم، تمامی نيروهای مخالف اما پراکنده و نامتحد خود را هم چون آسياب به نوبت از سر راه خود برداشتند...اما بخش بزرگی از انقلابيون پيشين، با تحمل شکست و مهاجرت، بتدريج به مواضع اصلاح طلبان دگرانديش جمهوری‌خواه متحول شدند. بسياری ازآنان سال‌هاست که از ديدگاه‌های تعصب آميز گذشته خود فاصله گرفتند.

بيست و هشت سال از انقلاب بهمن می‌گذرد. گرچه مراجعه به تجربه انقلاب بهمن، می‌تواند کمی تلخ باشد، اما بايد يادآوری کرد که فعالان سياسی و علاقمندان به سرنوشت کشور، هرگز نمی‌توانند از بهره‌گيری از اين تجربه عظيم ملت ايران، بی‌نياز شوند. بررسی هر باره مواضع سياسی نيروهای شرکت کننده در انقلاب و شناخت ضعف‌ها و خطاهای مبارزات سياسی آن نسل، برای مبارزات کنونی ملت ايران اهميت به سزايی دارد. موضوع عبارت از اين است که ملت ايران برای دست‌يافتن به استقلال، آزادی و عدالت اجتماعی به پاخاست. اما در ماجرای پيروزی انقلاب و به ويژه روند جايگزين رژيم جديد، کشور و ملت، بار ديگر در چنبره استبداد سياسی خشونت‌‌آميزتری گرفتار شد. علاوه بر ستم سياسی پيشين (حتا به مراتب بيش از آن)، استبداد در حوزه رفتارهای فردی و در پوشاک و تفريحات و در فعاليت فرهنگی و اجتماعی به خصوص عليه حقوق زنان همراه با نوعی تبعيضات اقتصادی سنتی‌ در مقايسه با رژيم گذشته، بر ملت ايران تحميل شد. البته استقلال سياسی با برانداختن نفوذ و سلطه‌گری کشورهای بزرگ غربی تأمين شد. اما متأسفانه در اين زمينه نسبت به گذشته حالت وارونه‌ای مسلط شد به طوری که کشورمان عملاً زير سياست‌های بيگانه ستيزی (و يا دست‌کم مدرنيته ستيزی)، اداره می‌شود. اما بايد به خاطر داشت که استبداد دينی، بلافاصله بر کشور حاکم نشد. تصور عمومی از "جمهوری اسلامی" که در رفراندم ١٢ فروردين ٥٨، مورد تصويب قرار گرفت، به هيچ وجه همان نبود که بعداً تبديل به جمهوری اسلامی "ولايت فقيه" موجود شده است.
ملی‌گرايان آزادی‌خواه که عمدتاً دولت موقت را تشکيل می‌دادند و نيروهای انقلابی شرکت کننده چپ مارکسيستی و چپ مذهبی که در حاکميت حضور نداشتند، هر کدام به شکلی و با هدف‌های متفاوت و شيوه‌های خاص خود در برابر روندهای جايگزينی حاکميت دينی ايستادند. اين نيروها خواست‌ها، هدف‌‌ها و استراتژی‌های متفاوتی را دنبال می‌کردند. بخش مهمی از آنان اصولاً مخالف جدی استقرار جمهوری پارلمانی در کشور بودند. روحانيون سنتی، با بهره‌گيری از پیروی کورکورانه ميليونی مردم، تمامی نيروهای مخالف اما پراکنده و نا متحد خود را هم چون آسياب به نوبت از سر راه خود برداشتند. در چگونگی استقرار جمهوری ولايت فقيه، خطاها وضعف‌های آزادی‌خواهان و انقلابيون دگرانديش در همان يکی دو سال اول پيروزی انقلاب، نقش برجسته‌ای دارد.

اما بخش بزرگی از انقلابيون پيشين، با تحمل شکست و مهاجرت، بتدريج به مواضع اصلاح طلبان دگرانديش جمهوری خواه متحول شدند. بسياری ازآنان سال‌هاست که از ديدگاه‌های تعصب آميز گذشته خود فاصله گرفتند. آنان روند انقلاب و به ويژه روند تسلط رژيم ولايت فقيه و سياست‌ها و استراتژی‌های سياسی نادرست خود را مورد انتقاد قرار دادند. سياست‌هايی که در آن توجه و تأکيد به امر آزادی و دموکراسی و تلاش برای استقرار نظام عرفی پارلمانی دست کم بسيار کم رنگ و يا در حد هيچ بوده است. اينان اما با همه تحولاتی که در ديدگاه‌های خود از سر گذرانده‌اند، هم چنان انقلاب و برانداختن استبداد سلطنتی و نظام موروثی را يک گام بزرگ به جلو می‌دانند. روشن است که از انقلاب بهمن به اين سو، اصل "نهاد جمهوريت" در کشور مستقر شده است. هر چند که در اين دگرگونی سياسی- بنيادی، نهاد رقيب و متحد ديرينه سال سلطنت، در درون ساختار اين جمهوری و در رأس آن جا خوش کرده است.

باد را شما کاشتید، توفانش را ما درو کردیم
(سخنی با سلطنت طلبان - بمناسبت سالگرد انقلاب بهمن)


علیرضا حبیبی


باد را شاهنشاهیان و متحدانش کاشته اند، توفانش نصیب دهها میلیون انسان ساده و جویای آزادی و عدالت گشته است. مقدمات حکومت دینی را اعلیحضرت و دوستانش فراهم کرده اند، ولی اساس فلاکت و تیره روزی، سهم زحمتکشان و تهیدستان، سهم میلیونها جوان و میلیونها زن ایرانی و... است. و ما در میان لیست چندین هزار انسان دست بسته ای که در سال ۶۷ سلاخی شدند، از «هزار فامیلها»ی شاهپرست کسی را ندیدیم!! ...

اخبار روز
سه‌شنبه  ٨ اسفند ۱٣٨۵ -  ۲۷ فوريه ۲۰۰۷


هر سال – زمانی که ۲۲ بهمن ، سالگرد انقلاب ایران فرا می رسد- دردهای وابستگان رژیم شاهنشاهی تازه می شوند. شکست خوردگان در رثای شوکت از دست رفته شان سوگواریها می کنند و هر اندازه که جنایات و ستمگریهای سلطنت اسلامی بیشتر می شود، این سوگواریها هرچه بیشتر طلبکارانه تر می شوند. می کوشند به نسل جدید- که دوران فرمانفرمایی «اعلیحضرت همایون محمدرضاشاه پهلوی شاهنشاه آریامهر» را ندیده اند- چنین القا کنند که ملت ایران بیخود طغیان و کفران نعمت کرد و اکنون بناگزیر جزای این خطایش را می پردازد. تطهیر کنندگان رژیم شاهنشاهی اعتراض و شورش و قیام علیه رژیم شاهی را با اسلامی شدن انقلاب یکی می کنند؛ جنایات حکومت دینی بمعنی خطا و خیانت مخالفان رژیم پیشین معنی می شود و آنجا که از دفاع نظری از خود باز می مانند، هر از گاهی تنی چند از روشنفکران پشیمان به یاری آنان می شتابند و با لطایف الحیل و تجاهل العارف ها وظیفه دفاع شرمسارانه از پهلوی ها را بر عهده می گیرند. ۲۲ بهمن امسال اوج این تاخت و تازها و طلبکاریها و ابراز ندامتها بود.
برخلاف تبلیغات هواداران سلطنت، انقلاب ایران نه با رهبری، برنامه و شعارهای مدون و روشن، بلکه با یکرشته انفجارهای توده ای آغاز گشت که اعتراض علیه نظم موجود، اساسی ترین عامل آن بود. علیرغم وجود عناصری از اندیشه های سیاسی سرکوب شده در بخشی از این طغیانها، هنوز هژمونی روشنی وجود نداشت. بزرگترین و رساترین گواه بر این ادعا، انفجار ۲۹ بهمن ۱٣۵۶ تبریز- بمثابه سرآغاز طغیانهای توده ای و آغاز پایان رژیم شاهنشاهی در ایران است. تبریز – که در آندوران، پس از تهران، بزرگترین و مهمترین شهر ایران بود، در اوج قدرت رژیم شاهنشاهی همچون بشکه باروتی منفجر شد و از دست پلیس و ژاندارم و ساواک و ارتش بیرون رفت. شهر از صبح تا ساعات عصر در دست توده خشمگینی باقی ماند که جز عده معدودی- و تاکید می کنم جز عده معدودی- کسی خمینی را نمی شناخت و حتی نامش را نیز نشنیده بود. دهها هزار توده خشمگین هر آنجا که توانست، هرآنچه را که نشانه رژیم و قدرت او بود، سوخت و درهم کوبید و شب خسته و کوفته بخانه باز آمد تا فردا صبح لبخند زنان بهمراه سیل جمعیت از سوخته های خود بازدید کند!
برخلاف آنانکه مغرضانه، ساده لوحانه و یا ریاکارانه این انفجار را نتیجه توهین رژیم به روحانیت قلمداد می کنند، دهها هزار انسان خشمگین، بعدها فهمیدند که آنروز چند آخوند و طلبه قصد عزاداری برای چند طلبه کشته شده در قم را داشتند. حادثه مسجد قیزیللی و کشته شدن یکنفر بدست سروان حقشناس بهانه انفجار بود. با نخستین درگیریها، دهها هزار تن- که هنوز از کم و کیف مسجد و عزاداری و ... بی خبر بودند، با مشاهده درگیری، در خیابانهای شهر به پلیس و نیروهای سرکوبگر رژیم یورش بردند. بلی. مسبب طوفان، بادی بود که اعلیحضرت و رژیم او در ایران و مشخصا در آذربایجان کاشته بودند.
۲۹ بهمن سپری شد. هرچند که رژیم شاه مدعی شد شورشیان تبریز از خارج آمده ا ند؛ و هر چند که قائم مقام حزب رستاخیز هنوز هم فکر می کند که اگر هتلداران تبریز مسافران خارجی تبریز را بموقع به ساواک معرفی می کردند، این شورش پا نمی گرفت؛ هرچند یکی از سینه چاکان اعلیحضرت ادعا کرد که خود بچشم خود دیده است که شورش کنندگان موطلایی بودند (یعنی از شوروی آمده بودند)، ولی هیئت بازرسی حزب رستاخیز پس از تحقیق جالبی، فهرست بلندی از «کمبود ها» و عوامل تولید نارضایتی را به تهران گزارش کرد. از کشته شدگان نیز کسی خارجی نبود. (۷ نفرکارگر، ۱ کشاورز، ۲ دانشجو و ۱ دانش آموز).
این طغیانها پاسخ طبیعی به شرایطی بود که رژیم شاهنشاهی فراهم آورده بود. اکثریت شورش کنندگان و نیروی اصلی خط مقدم درگیریها، هم در ۲۹ بهمن تبریز و هم بعدتر، توده تهیدست و بویژه حاشیه نشینان شهری بود که در آستانه تمدن بزرگ آنچنان در فلاکت روزگار می گذراند که خود رژیم از رفتار آنان در شرایط بحرانی احساس خطر می کرد. خاندان اعلیحضرت و شرکا غرق در فسادی چندش آور، استبداد مشمئز کننده مستغنی از توصیف؛ ممنوعیت احزاب و سازمانهای سیاسی و اتحادیه های صنفی، نبود آزادی بیان و قلم و اندیشه، تحقیر ترک، کرد، بلوچ، عرب و... و نابودی هستی ملی آنان، فرمانفرمایی دستگاه جهنمی ساواک اعلیحضرت و... چنین بود شرایطی که به انفجارها انجامید. اینها بودند عواملی که اکثریت اهالی یک کشور را علیه رژیم و سازمان شاهنشاهی شورانید. این رژیم شاهنشاهی بود که شرایط انفجاری را بوجود آورد که از نظر وسعت در تاریخ بی نظیر بود.
انفجارها در شرایط بسته و مسدود رخ می دهند. آنجا که اعلیحضرت می فرمایند: ما کشور را اینطور اداره می کنیم، همه هم باید در حزب من عضو شوند؛ مخالفین هم گذرنامه بگیرند و از کشور بروند و عالیجنابانه عوارض گذرنامه را هم می بخشد، آنجا انفجار رخ می دهد. پریرویی که تاب مستوری ندارد، در اگر بسته شود سر از روزنی بر خواهد آورد. انفجارها زمانی روی می دهند که امکان اعتراضات «مدنی» از مردم سلب شود. در کشوری که هر نغمه متفاوت و هر فریاد اعتراض با سرکوب پاسخ داده شود، انفجار روی می دهد و آنگاه توده عصیانگر فاقد رهبرانی است که در فضایی آزاد خود را به آزمون گذاشته اند؛ و فاقد برنامه عملی است که در شرایط دموکراتیک پرداخته شده است.
با انفجار ایران- که چندین ماه بعد اعلیحضرت هم صدایش را شنیدند- بلافاصله بحران رهبری جنبش پیش آمد و بیرق سیاه اسلام خمینی پیش افتاد. خمینی که چندسال پیش نومیدانه استقرار ولایت فقیه را به نوه های آن نسل موکول کرده بود، در شرایط طغیان توده ای و نبود احزاب سیاسی طرف توجه توده قرار گرفت. این دومین مرحله است و مسئولیت آن نیز در درجه اول بر دوش رژیم شاهنشاهی است که دهها سال جز «سازمان» روحانیت هیچ سازمانی، جز «حوزه!!» های علمیه، هیچ حوزه ای، جز «تریبون» منبر، هیچ تریبونی و جز «انجمنهای عزاداری» هیچ انجمنی را مجال نفس نداد. مسئولیت اساسی بر گردن رژیمی است که اعلیحضرتش خود را «نظر کرده» ائمه می دانست و دست غیب امام زمان چندین بار از تیر دشمن مصونش داشته بود!!. رژیمی گناهکار است که برای مبارزه با روشنفکران و نویسندگان لائیک و چپ، دست در دست بدترین نمایندگان خرافه پرستی نهاده بود. هیستری ضدچپ رژیم شاه از یکسو و نیاز او به افیون روحانیت ثناگو مانع از آن شد که او و رژیمش متوجه ظهور اژدهای ولایت فقیه گردند. در بحرانی ترین لحظات تاریخ معاصر- و در جریان همین انقلاب بهمن، رژیم اعلیحضرت نیروهای چپگرای ایران را بزرگترین خطر برای خود می دانست و در پی تجدید اتحاد با روحانیت علیه چپهای ایران بود. انفجار میلیونی در چنین فضایی پیش آمد و تقریبا همه سازمان روحانیت به مشی خمینی گردن نهاد. نزدیکترین «سازمان» که در دسترس توده بود، سازمان روحانیت بود و از عوام الناس کشور استبداد زده ای چون ایران انتظاری بیش از این نمی توان داشت. عالیجنابانی که در عین شاهدوستی و یا توجیه رژیم شاهنشاهی از عقب ماندگی توده، از فقدان آگاهی، از طی نشدن دوران روشنگری و... در ایران سخن می گویند؛ روشنفکرنمایانی که با علم بر عملکرد رژیمهای دو اعلیحضرت و با تبرئه سلطنت، از اسلام زدگی و حماقت مردم در انقلاب ایران حیرت زده می شوند، در بهترین حالت فریبکارانی بیش نیستند. حضرات! چه داده اید که چنین طلبکارید؟
تاریخ گواه آنست که هم در فراهم آوردن شرایط طغیان و هم در سوق دادن توده بزیر بیرق سیاه خمینی و روحانیت، نخستین و نخستین گناهکار رژیم سلطنتی است.
آنان که در جریان انقلاب ایران هستند و یا مطالعاتی در چند و چون آن دارند، از یک موضوع سرنوشت ساز در تاریخ معاصر ایران، یعنی تصامیم رهبران دولتهای ایالات متحده امریکا، انگلستان، فرانسه و آلمان در گوادلوپ (دی ماه ۱٣۵۷) باخبرند. جهان «آزاد» که آفریننده و پشتیبان خونریزترین دیکتاتورها- از جمله دیکتاتوری پهلوی ها در ایران بود- و در رساندن ایران به درجه انفجار شرکت بسیار داشت، زمانی که دریافت رژیم شاهنشاهی در ایران بناگزیر سقوط خواهد کرد، برای جلوگیری از سهم گیری نیروهای چپگرای ایران در قدرت دولتی، به تقویت «اسلامیت» در برابر «کفر کمونیسم» و لائیسیته روی آورد. (این همان کاری است که جهان طرفدار «آزادی وجدان»، با آفریدن بن لادن و «مجاهدین مسلمان» در افغانستان نیز انجام داده است.) در همه دیدارها و مذاکراتی که میان نمایندگان غرب و برخی سران رژیم شاه با معتمدین خمینی (آیت الله موسوی اردبیلی و...) صورت گرفت، نمایندگان «جهان آزاد» و «تجدد» بر ضرورت مبارزه با کفر و الحاد کمونیستها تاکیدها کردند. این تاکیدها نوعا مهمترین شرط غرب و عمالش برای خنثی کردن مقاومت ارتش و تحویل قدرت دولتی به خمینی بود. در نتیجه این دیدارها تنها نیروی دفاعی رژیم- یعنی ارتش- علیرغم فریاد و فغانهای ژنرالها – فلج گشت و پس از اظهار بیطرفی، اعلام همبستگی نمود و راه قدرت گیری اسلامگرایان به قدرت هموار گشت. عده ای از سران ارتش و رژیم و کارگزاران شاه بدون محاکمه تیرباران شدند ولی ژنرال حسین فردوست - کسی که پس از شاه فرمانده تمام سازمانهای اطلاعاتی، ارتش، پلیس و ژاندارمری ایران بود– در ایران ماند تا تمام توان و تجربه خود را درسازماندهی سازمانهای امنیتی رژیم جدید و طراحی برنامه های کلان ضد کمونیستی بکار بندد؛ و سرانجام پس از درهم کوبیده شدن خونین چپهای ایران، خبر «درگذشت» اش را در سال ۱٣۶۹ در مقدمه «کتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوی» منتشر کنند.
این اشاره به سیاست دولتهای عمده غربی و کارگزاران آنان در ایران، نه به معنی «امریکایی» شدن جمهوری اسلامی ایران و دست نشاندگی خمینی، بلکه جلب توجه به نقش دولتهای غربی و عمال ایرانی آنها در تشدید اسلامیگری در ایران است. آنانکه مدام به منافع مشترک غرب و اصحاب خمینی در برابر کمونیستهای ملحد و خدانشناس تاکید می کردند و خواستار مبارزه بی امان رژیم جدید با «بی دینان» و یا «دینداران نافرمان» بودند، نیک می دانستند که حاصل این کار چه خواهد شد. می دانستند که قربانی این سیاست، نه «ملحدان»، بلکه تمام دموکراتهای ایران، تمام نیروهای طرفداری جدایی دین و دولت، تمامی مطبوعات آزاد، تمامی زنان ایران، تمامی دگراندیشان، همه پهنه های هنر و فرهنگ و ... خواهند بود.
بلی. رژیم شاهنشاهی و پشتیبانان آن- یعنی دولتهای غربی، نخستین زمینه سازان واقع تسلط قدرت اهریمنی حاکمیت دینی بر ایران هستند. زمانی که نویسنده یادداشت هفته کیهان سلطنت طلبان (شماره ۴۱۱۱- پنجشنبه ۵ تا چهارشنبه۱۱ بهمن ٨۵) می نویسد: «... انقلاب اسلامی ... با هدف سد بستن در برابر توسعه طلبی کمونیسم از طریق مذهب طراحی شده بود»، اشاره ای مبهم، غرض آلود و نیمه کاره به نقش غرب در سلطه خمینیسم بر ایران دارد. نه!. انفجارها و طغیانها طراحی شده غرب نبودند. اینها محصول رفتارهای شما بود، شما بودید که با چندین دهه سرکوب آزادیخواهان ایران شرایط روی آوردن توده طغیان کرده به دینسالاران را فراهم کردید. در این مرحله است که موضوع «طراحی انقلاب اسلامی» پیش می آید و می توان نوعا با شما همآوا شد. بلی استبداد اعلیحضرت همایونی و سودجوییهای سرمایه داری جهانی است که در طول چندین دهه اخیر منطقه و جهان را گرفتار؛ میلیونها انسان تیره روز را تیره روزتر و خون صدها هزار انسان را برخاک ریخته است. این، نه انکار زمینه های تاریخی- فرهنگی عقب ماندگی در ایران، نه نادیده گرفتن نیرومندی پس زمینه های دینی در ذهن انسان ایرانی و ... بلکه جلب نظر عالیجنابان سلطنت پرست و یا تبرئه کنندگان سلطنت به این نکته است که رژیم شاهنشاهی و متحدانش بخاطر فراهم آوردن شرایط انفجار و رشد اسلامیت افراطی، باندازه خود اسلامگرایان بنیادگرا در برابر تاریخ پاسخگویند. آنان که خمینیگری را لعن می کنند، اگر جویندگان حقیقت و پویندگان راه آزادی اند، رژیم شاهی را نیز لعن خواهند کرد.

***

می گویند هر که باد بکارد، توفان خواهد دروید. بلی. چو بد کردی، مشو ایمن ز آفات. ولی مواردی پیش می آید که باد را یکی می کارد و توفانش نصیب دیگری می شود. انقلاب ایران از این موارد است. باد را شاهنشاهیان و متحدانش کاشته اند، توفانش نصیب دهها میلیون انسان ساده و جویای آزادی و عدالت گشته است. مقدمات حکومت دینی را اعلیحضرت و دوستانش فراهم کرده اند، ولی اساس فلاکت و تیره روزی، سهم زحمتکشان و تهیدستان، سهم میلیونها جوان و میلیونها زن ایرانی و... است. و ما در میان لیست چندین هزار انسان دست بسته ای که در سال ۶۷ سلاخی شدند، از «هزار فامیلها»ی شاهپرست نیز کسی را ندیدیم!!
عالیجنابان!! باد را شما کاشتید، توفانش را ما درو کردیم. از ما طلبکار نباشید. تاریخ- هر آنجا که دولت خونریز سلطنت فقها را لعن کند، زمینه ساز آن، یعنی سلطنت شاهنشاهان را نیز لعن خواهد کرد.

علیرضا حبیبی – ٣۰ بهمن ٨۵
alireza_habibi۲@yahoo.com

منبع: http://azer-online.com

www.turkiran.com


اگر انقلاب نمی شد


مختار برازش


سوال کلیدی همچنان باقی است که بالاخره مردم ایران این حق را داشتند تا نسبت به دستگاه پهلوی اعتراض کنند یا نه؟ و اگر بله، باید اینکار به چه وسیله ای انجام می شد. به عبارتی مردم ایران چطور باید احقاق حق می کردند؟ کدام مطبوعات آزاد، کدام احزاب مردمی، کدام رسانه ای چنین حقوقی را ادا می کرد؟ ...

اخبار روز
شنبه  ۵ اسفند ۱٣٨۵ -  ۲۴ فوريه ۲۰۰۷


توضیح اخبار روز: این نوشته به مناسبت سالگرد انقلاب بهمن ارسال شده بود، که متاسفانه به موقع به دست ما نرسید.

سوال مشخص این است: اگر واقعه ای به نام «انقلاب اسلامی» رخ نمی داد امروز ایران چه می شد و ما در «کجای ثقل جهان ایستاده» بودیم؟ اما جواب مشخص نیست! بعضی ها با متهم کردن «انقلابیون»، معتقدند که آنها به ملت ایران بدهکارند. نسل امروز که «روزهای طلایی زمان شاه» را تجربه نکرده و از آن زمان فقط چیزهایی را شنیده و یا ویدئو هایی را از «جشن های ۲۵۰۰ ساله» و «اقتدار ایران» دیده، نسل پیشین را به خاطر «انقلاب کردن» و رقم زدن چنین موقعیت فلاکت باری بطور جدی سرزنش می کند. بعضی از وابستگان رژیم سابق هم که بنظر نمی آید از قدیم با روشنفکران میانه ی چندانی داشته باشند سوار بر موج شده و میدانی یافته اند تا تمام کاسه کوسه ها را بر سر جریانات روشنفکری بشکنند، تا آنجایی که حتی آنها را خائن می خوانند. این جریان که طی این سالها بهترین فرصت را داشته است تا به جبران «زبانم لال» اشتباهات و یا احیانا قصور پیشینیان خود بپردازد، شدیدا مشغول کشف و رسوا ساختن کسانی بر آمده است که احیانا روزگاری سخنی از «دیکتاتوری شاه» به میان آورده بودند.
اما آیا این همه ی آن حقیقتی است که سخن از آن می رود؟ واقعیت این است که ما ایرانی ها عادت کرده ایم که به حوادث اطراف خود همچون بازی قمار نگاه کنیم! به جای تجربه اندوختن، مایلیم بدانیم که «باخته ایم یا برده ایم!» انقلاب ایران در سال ۵۷ نیز از این امر مستثنی نیست. خیلی ها معتقدند که ما در این انقلاب باخته ایم. چرا؟ برای اثبات این مهم فقط کافی است با ترازوی مقایسه به سراغ «آنروزها» و «این روزها» برویم. کاری که تحلیل گران ما امروز به آن مشغولند. بگذارید خیالتان را راحت کنم: صدالبته که نتیجه ای به نام جمهوری اسلامی بزرگترین باخت ممکنه ای بود که می توانست در یک قمار تاریخی نصیب ملتی شود. درک این مطلب شاید موقعی که هنوز بدن ما با وعده های رهبران انقلابی آنروز گرم بود، محسوس نبود. ولی اکنون نتایج زیانبار «حاکمیت ملاها» باعث شده که مردم حاضر شوند تاریکی های رژیم گذشته را نوری در برابر ظلمت فعلی ارزیابی کنند!
شخص بنده زمانی که انقلاب شد یکی از نوجوانان پرشور آنروز بودم. خوب یادم است روزی را که با شوق فراوان به پای تلویزیون نشستم تا آمدن «فرشته» را به چشم ببینم، ناگهان برنامه تلویزیون ـ گویا بطور عمدی ـ قطع شد و وقفه ای در تماشای صحنه ی «یکی از طولانی ترین استقبال تاریخ» مردی که از آسمان می آمد ایجاد شد. همین باعث خشم بسیاری گردید. لیکن شب هنگام موقعی که صحنه ی «یکی از کوتاه ترین جواب های تاریخ» در سوالی که پرسیده بودند «(از اینکه ـ بعد از ۱۵ سال تبعیدـ به میهن تان برمی گردید) چه احساسی دارید؟» یعنی «هیچی!» چندین بار از تلویزیون پخش شد، شکوفه های شوق من و هزاران نوجوان دیگر به یکباره هیچ و پوچ شد! واقعا لازم نبود که ۲٨ سال بگذرد تا بفهمیم که چه باختی کرده ایم، آنهم به یک هیچ! باید رک و پوست کنده به همه ی آنهایی که هنوز بعد از این همه سال در درک «حقیقت این هیچ» عاجز بوده اند، بگویم که این ناشی از دیرفهمی شان بوده است و لاغیر!
اما اگر ما حکومتیان و یا طرفداران آنها را سرزنش می کنیم که آن «راه هیچ» را تا به امروز پیموده و ادامه داده اند، متاسفانه در کارنامه مخالفین هم نمره ای بهتر از «هیچ» دیده نمی شود! امروز مخالفین جمهوری اسلامی بسیار دورتر از نقطه اتفاقی که مخالفین شاه در آستانه انقلاب ۵۷ قرار داشتند. ایستاده اند. آنها نه تنها در نگاه به آینده اختلاف نظر دارند بلکه در تحلیل رویدادهای گذشته هم متفق النظر نیستند.
مورخ و محقق ارزشمند آقای علی میرفطروس معتقد است که «انقلابِ ایران، شاید نالازم ترین و غیرضروری ترین انقلاب در تـاریخ انقلاب های دو قـرن اخــیر بود.» ایشان «علل داخلی» را عاملی برای اینکه کشور «آبستن یک انقلاب عظیم» باشد، نمی بیند و در نتیجه بسیاری از وقایع و حرکات مردم در داخل را با نگاه تردید نگریسته، می نویسد «تا ۶ ماه پیش از سال ۵۷ هیچ نشانه ای از یک انقلاب - آنهم از نوع اسلامی آن - در ایران وجود نداشت.» (نگاه کنید به مقاله « تعملاتی در باره انقلاب اسلامی ایران»)
میرفطروس ملاحظات یا سئوالاتی را در ٨ بند مطرح می کند که «همسایگی با شوروی سوسیالیستی»؛ «تحولات کمونیستی در افغانستان ـ همسایه دیگر ایران»؛ «استقلال طلبی های شاه در ... هدایت سازمان اوپک» و دلایلی از این قبیل، تلویحا علل و عوامل انقلاب ۵۷ را در جایی به خارج از مرزهای ایران می کشاند. تنها در یکی از بندها بطور کمرنگ «ندانم کاری دولتمردان وقت» و «تصمیم نادرست خروج شاه» نیز بعنوان یکی از دلایل مطرح می شود. ایشان همچنین در بخشی از مقاله اش مخالفان شاه و روشنفکران را مورد سرزنش قرار می دهد که به دلیل پیروی از کلیشه های «ضد غربی» مرسوم آن دوران، قادر نبوده اند قسمت پر لیوان را ببینند!
آقای داریوش همایون هم با استناد به «رشد شتابان اقتصادی» و قرار گرفتن ایران در «مسیر صنعتی شدن»، با میرفطروس در مورد نالازم بودن انقلاب موافق است. همایون در تحلیل خود با استفاده از نظریه لنین، بین موقعیت انقلابی و خود انقلاب تفاوت فاحشی قائل است. بنظر او موقعیت انقلابی در آن سالها برقرار بود ولی امکان انقلاب منتفی بود. برای همین بی معطلی به سراغ رئسای جمهوری و سیاستمدارهای امریکا رفته و «اگر» های احتمالی را در آنجا جستجو می کند که اگر به جای جیمی کارتر رقیب او فورد بر روی کار می آمد، شاید اوضاع ایران به گونه ای دیگر رقم می خورد!
اما در این میان دیدگاه دیگری هم وجود دارد. دیدگاهی که «نظام استبدادی شاهنشاهی را به عنوان یکی از اصلی ترین عوامل زمینه ساز وقوع انقلاب بهمن در نظر می گیرد.» نگاهی که معتقد است نظام پیشین «با سرکوب مداوم خواست های دموکراتیک، آزادی خواهانه و استقلال طلبانه ی مردم ایران و با امتناع از هر گونه اصلاحی در ساختار سیاسی وقت کشور به منظور پاسخگویی به این خواست ها، زمینه های اصلی انقلاب بهمن را فراهم آورد و وقوع آن را اجتناب ناپذیر ساخت.» (نگاه کنید به سرمقاله «حق انقلاب» ـ سایت اخبار روز)
من مایلم از زاویه ی دیگری به سراغ این موضوع بروم، آنهم نه برای دفاع از دیدگاه مشخصی، بلکه فقط برای طرح آن. به هرحال حالا که قرار است با «اگر» ها زخم مصیبت های وارده را مرهم نهیم، چرا دست به جابجایی این اگرها نزنیم! و مثلا بپرسیم که آیا «اگر» به جای جمهوری اسلامی، نظامی دیگری بر سر کار می آمد که معدل قابل قبولی از لحاظ اقتصادی و اجتماعی ارائه می داد و «مشارکت همه مردم ایران» را در حاکمیت تامین کرده و به «آزادی گروهها و احزاب» نیز معتقد بود، باز ما این «ضرورت» را نفی می کردیم؟ به عبارت واضح تر آیا «نتیجه بد» ضرورت پدیده ای را منتفی می کند؟
اما اجازه دهید به سراغ فرض محالات نرویم. اگر های خود را به همان نیروهای موجود در انقلاب بر گردانیم. می پرسیم آیا «اگر» گروهی غیر از روحانیون و مثلا «سازمان چریکهای فدایی خلق» یا «سازمان مجاهدین خلق» یا «حزب توده» و یا نیروهای ملی رهبری انقلاب را به دست می گرفت تضمینی در کار بود تا «عجوبه» ای بهتر از آنچه جمهوری اسلامی بود، خلق شود؟
آقای علی کشگر «از ظواهر قضایا فراتر رفته، بنیان ها، ساختار ذهنی و اندیشه مسلط بر نیروهای اصلی شرکت کننده در انقلاب، یعنی چپ ها، مذهبی ها و نیروهای موسوم به ملی را مورد ارزیابی قرار» داده، فاکت هایی از موقعیت آنروز «انقلابیون» ارائه می دهد که کاملا رسالت و صداقت این جریانهای انقلابی در مورد آنچه که ادعا می کردند را مورد پرسش قرار می دهد. ایراد کشگر به نویسنده مقاله اخبار روز هم این است که درک «نیاز تاریخی جامعه ایران به آزادی و عدالت بدون درک آنزمان جامعه فکری ایرانی از آزادی و عدالت» غیر ممکن است. بخاطر همین او فریاد می زند که «نیروهای شرکت کننده در انقلاب در تمامیتش نه آزادی می خواست و نه آزادیخواه بود. نه عدالت می خواست و نه عدالتخواه بود. دانسته و ندانسته چیزی را می خواست که بر مسند قدرت نشاند.» بدین ترتیب ایشان هم بدرستی معین نمی سازد که بالاخره «نیاز» به انقلاب در آن سالها محسوس بود یا خیر.   
اما آیا صرف وجود فاکت هایی از این دست، می شود ایده ها و آرمانهای آزادیخواهی را انکار کرد؟ اگر قرار باشد با این شیوه به سراغ واقعیت ها و یا شخصیت های تاریخی برویم، در این صورت باید منکر بسیاری از جریانات تاریخی باشیم. این فقط شامل رهبران توده ای و فدایی و نیروهایی ملی و یا مذهبی در انقلاب ۵۷ نمی شود. بسیاری از شخصیت های انقلابی جهانی هم دم از آرمان های انسان گرایانه می زدند. و همه شان هم فرصت نیافتند تا ثابت کنند که در محک تجربه به آرمان هایشان وفادار بوده اند یا نه! با توجه به گفته ی آقای کشگر مسلما درک آنها از «آزادی و عدالت» در آن روز ها متفاوت از آنچه که امروز ما از آن داریم بوده است. بعنوان مثال شخصی همچون «ارنستو چه گوارا» که حتی مخالفان هم ارزش او را انکار نمی کنند، بعنوان شخصیتی یاد می شود که برای احقاق «عدالت و آزادی» به پا خواست و بالاخره هم در راه آرمان هایش جان خود را باخت. ولی هیچ تضمینی در کار نبود تا اگر ایشان زنده می ماند بهتر از همرزم دیرین خود فیدل کاسترو همان رئیس جمهور مادام العمر کوبا، «آزادی و عدالت» را به هموطنان خود ارمغان می کرد. رئیس جمهوری که با وجود کهولت سن و بیماری شدید بواسطه برادر خود مقدماتی را فراهم می سازد تا در صورت مرگ، سرنوشت مردم کوبا را گویا از «آن سر دنیا» هم در کنترل داشته باشد!
در ایران هم بسیاری از شخصیت های ملی و آنهایی که هنوز اعتبارشان محفوظ است با همین آرمان ها و اندازه های فکری به مسند قدرت رسیدند. ولی استبداد مجال این که بتوانیم داوری نهایی را در مورد عملکرد آنها داشته باشیم نداد. دکتر مصدق نمونه ای از آن است. آقای خمینی خودش در زیر درخت سیب در پاریس دم از برابری می زد. وعده آزادی به مارکسیست ها را می داد. او خود را موافق آزادی احزاب و زنان نشان می داد. چرا نباید این وعده ها برای کسانی که طالب آزادی بودند بهتر از سیستم تک حزبی ـ حزب رستاخیز ـ می بود که روی کار بودند؟!   
بحث آقای کشگر مسلما یک عده را راضی می کند. ولی رضایت شرط و بحث ما نیست. سوال کلیدی همچنان باقی است که بالاخره مردم ایران این حق را داشتند تا نسبت به دستگاه پهلوی اعتراض کنند یا نه؟ و اگر بله، باید اینکار به چه وسیله ای انجام می شد. به عبارتی مردم ایران چطور باید احقاق حق می کردند؟ کدام مطبوعات آزاد، کدام احزاب مردمی، کدام رسانه ای چنین حقوقی را ادا می کرد؟ آیا واقعا در بدنه جامعه ما چنین امکاناتی فراهم بود که مردم از آن غفلت کرده و به یکباره به عصیان و انقلاب روی آوردند؟
***
بله اگر انقلاب نمی شد، ممکن بود...! ولی در خانه اگر نتوان نشست. ما نمی توانیم در آنچه که در گذشته اتفاق افتاده تغییری صورت دهیم. ولی می توانیم آینده مان را رقم بزنیم. می توانیم بگوییم که «اگر» قادر نباشیم تا دور یک میز جمع شویم و صرف وجود اختلافات، دیالوگ زنده ای با یکدیگر برقرار کنیم، دوباره بازنده خواهیم بود. می توانیم بگوییم اگر رهبران اپوزیسیون به جای ارائه «برنامه مشخص» برای آینده ایران، به یک سری «وعده های حقوق بشر و دمکراسی» بسنده کنند، همین آش و همین کاسه خواهد بود. می توانیم بگوییم اگر ... اگر و اگر!
وقت تنگ است دوستان و ما نمی توانیم ۲٨ سال دیگر انتظار بکشیم و آنوقت روی «اگر» های جدید مجادله کنیم.   

mokhtarbarazesh@hotmail.com


www.turkiran.com