![]() |
|
چگونه
میتوان در
پشت
شعارهای
آزادیخواهی
و دفاع از
حقوق بشر،
منظور و نظر
واقعی هريک
از نيروها
را سنجيد؟
|
|
بيست
و هشت سال از
انقلاب
بهمن میگذرد.
گرچه
مراجعه به
تجربه
انقلاب
بهمن، میتواند
کمی تلخ
باشد، اما
بايد
يادآوری
کرد که
فعالان
سياسی و
علاقمندان
به سرنوشت
کشور، هرگز
نمیتوانند
از بهرهگيری
از اين
تجربه عظيم
ملت ايران،
بینياز
شوند.
|
|
روحانيون
سنتی، با
بهرهگيری
از پیروی
کورکورانه
ميليونی
مردم،
تمامی
نيروهای
مخالف اما
پراکنده و
نامتحد خود
را هم چون
آسياب به
نوبت از سر
راه خود
برداشتند...اما
بخش بزرگی
از
انقلابيون
پيشين، با
تحمل شکست و
مهاجرت،
بتدريج به
مواضع
اصلاح
طلبان
دگرانديش
جمهوریخواه
متحول شدند.
بسياری
ازآنان سالهاست
که از
ديدگاههای
تعصب آميز
گذشته خود
فاصله
گرفتند.
|
باد
را شما
کاشتید،
توفانش را ما
درو کردیم
(سخنی با
سلطنت طلبان -
بمناسبت
سالگرد
انقلاب بهمن)
• باد
را
شاهنشاهیان و
متحدانش
کاشته اند،
توفانش نصیب
دهها میلیون
انسان ساده و
جویای آزادی و
عدالت گشته
است. مقدمات
حکومت دینی را
اعلیحضرت و
دوستانش
فراهم کرده
اند، ولی اساس
فلاکت و تیره
روزی، سهم
زحمتکشان و
تهیدستان،
سهم میلیونها
جوان و
میلیونها زن
ایرانی و... است.
و ما در میان
لیست چندین
هزار انسان
دست بسته ای که
در سال ۶۷
سلاخی شدند،
از «هزار
فامیلها»ی
شاهپرست کسی
را ندیدیم!! ...
اخبار
روز
سهشنبه ٨
اسفند ۱٣٨۵ -
۲۷ فوريه ۲۰۰۷
هر
سال – زمانی که
۲۲ بهمن ،
سالگرد
انقلاب ایران
فرا می رسد-
دردهای
وابستگان
رژیم
شاهنشاهی
تازه می شوند.
شکست خوردگان
در رثای شوکت
از دست رفته
شان
سوگواریها می
کنند و هر
اندازه که
جنایات و
ستمگریهای
سلطنت اسلامی
بیشتر می شود،
این
سوگواریها
هرچه بیشتر
طلبکارانه تر
می شوند. می
کوشند به نسل
جدید- که دوران
فرمانفرمایی «اعلیحضرت
همایون
محمدرضاشاه
پهلوی
شاهنشاه
آریامهر» را
ندیده اند-
چنین القا
کنند که ملت
ایران بیخود
طغیان و کفران
نعمت کرد و
اکنون
بناگزیر جزای
این خطایش را
می پردازد.
تطهیر
کنندگان رژیم
شاهنشاهی
اعتراض و شورش
و قیام علیه
رژیم شاهی را
با اسلامی شدن
انقلاب یکی می
کنند؛ جنایات
حکومت دینی
بمعنی خطا و
خیانت
مخالفان رژیم
پیشین معنی می
شود و آنجا که
از دفاع نظری
از خود باز می
مانند، هر از
گاهی تنی چند
از روشنفکران
پشیمان به
یاری آنان می
شتابند و با
لطایف الحیل و
تجاهل العارف
ها وظیفه دفاع
شرمسارانه از
پهلوی ها را بر
عهده می گیرند.
۲۲ بهمن امسال
اوج این تاخت و
تازها و
طلبکاریها و
ابراز
ندامتها بود.
برخلاف
تبلیغات
هواداران
سلطنت،
انقلاب ایران
نه با رهبری،
برنامه و
شعارهای مدون
و روشن، بلکه
با یکرشته
انفجارهای
توده ای آغاز
گشت که اعتراض
علیه نظم
موجود، اساسی
ترین عامل آن
بود. علیرغم
وجود عناصری
از اندیشه های
سیاسی سرکوب
شده در بخشی از
این طغیانها،
هنوز هژمونی
روشنی وجود
نداشت.
بزرگترین و
رساترین گواه
بر این ادعا،
انفجار ۲۹
بهمن ۱٣۵۶
تبریز- بمثابه
سرآغاز
طغیانهای
توده ای و آغاز
پایان رژیم
شاهنشاهی در
ایران است.
تبریز – که در
آندوران، پس
از تهران،
بزرگترین و
مهمترین شهر
ایران بود، در
اوج قدرت رژیم
شاهنشاهی
همچون بشکه
باروتی منفجر
شد و از دست
پلیس و
ژاندارم و
ساواک و ارتش
بیرون رفت. شهر
از صبح تا
ساعات عصر در
دست توده
خشمگینی باقی
ماند که جز عده
معدودی- و
تاکید می کنم
جز عده معدودی-
کسی خمینی را
نمی شناخت و
حتی نامش را
نیز نشنیده
بود. دهها هزار
توده خشمگین
هر آنجا که
توانست،
هرآنچه را که
نشانه رژیم و
قدرت او بود،
سوخت و درهم
کوبید و شب
خسته و کوفته
بخانه باز آمد
تا فردا صبح
لبخند زنان
بهمراه سیل
جمعیت از
سوخته های خود
بازدید کند!
برخلاف
آنانکه
مغرضانه،
ساده لوحانه و
یا ریاکارانه
این انفجار را
نتیجه توهین
رژیم به
روحانیت
قلمداد می
کنند، دهها
هزار انسان
خشمگین،
بعدها
فهمیدند که
آنروز چند
آخوند و طلبه
قصد عزاداری
برای چند طلبه
کشته شده در قم
را داشتند.
حادثه مسجد
قیزیللی و
کشته شدن
یکنفر بدست
سروان حقشناس
بهانه انفجار
بود. با نخستین
درگیریها،
دهها هزار تن-
که هنوز از کم
و کیف مسجد و
عزاداری و ... بی
خبر بودند، با
مشاهده
درگیری، در
خیابانهای
شهر به پلیس و
نیروهای
سرکوبگر رژیم
یورش بردند.
بلی. مسبب
طوفان، بادی
بود که
اعلیحضرت و
رژیم او در
ایران و مشخصا
در آذربایجان
کاشته بودند.
۲۹ بهمن سپری
شد. هرچند که
رژیم شاه مدعی
شد شورشیان
تبریز از خارج
آمده ا ند؛ و
هر چند که قائم
مقام حزب
رستاخیز هنوز
هم فکر می کند
که اگر
هتلداران
تبریز
مسافران
خارجی تبریز
را بموقع به
ساواک معرفی
می کردند، این
شورش پا نمی
گرفت؛ هرچند
یکی از سینه
چاکان
اعلیحضرت
ادعا کرد که
خود بچشم خود
دیده است که
شورش کنندگان
موطلایی
بودند (یعنی از
شوروی آمده
بودند)، ولی
هیئت بازرسی
حزب رستاخیز
پس از تحقیق
جالبی، فهرست
بلندی از «کمبود
ها» و عوامل
تولید
نارضایتی را
به تهران
گزارش کرد. از
کشته شدگان
نیز کسی خارجی
نبود. (۷
نفرکارگر، ۱
کشاورز، ۲
دانشجو و ۱
دانش آموز).
این طغیانها
پاسخ طبیعی به
شرایطی بود که
رژیم
شاهنشاهی
فراهم آورده
بود. اکثریت
شورش کنندگان
و نیروی اصلی
خط مقدم
درگیریها، هم
در ۲۹ بهمن
تبریز و هم
بعدتر، توده
تهیدست و
بویژه حاشیه
نشینان شهری
بود که در
آستانه تمدن
بزرگ آنچنان
در فلاکت
روزگار می
گذراند که خود
رژیم از رفتار
آنان در شرایط
بحرانی احساس
خطر می کرد.
خاندان
اعلیحضرت و
شرکا غرق در
فسادی چندش
آور، استبداد
مشمئز کننده
مستغنی از
توصیف؛
ممنوعیت
احزاب و
سازمانهای
سیاسی و
اتحادیه های
صنفی، نبود
آزادی بیان و
قلم و اندیشه،
تحقیر ترک،
کرد، بلوچ،
عرب و... و
نابودی هستی
ملی آنان،
فرمانفرمایی
دستگاه جهنمی
ساواک
اعلیحضرت و...
چنین بود
شرایطی که به
انفجارها
انجامید.
اینها بودند
عواملی که
اکثریت اهالی
یک کشور را
علیه رژیم و
سازمان
شاهنشاهی
شورانید. این
رژیم
شاهنشاهی بود
که شرایط
انفجاری را
بوجود آورد که
از نظر وسعت در
تاریخ بی نظیر
بود.
انفجارها در
شرایط بسته و
مسدود رخ می
دهند. آنجا که
اعلیحضرت می
فرمایند: ما
کشور را
اینطور اداره
می کنیم، همه
هم باید در حزب
من عضو شوند؛
مخالفین هم
گذرنامه
بگیرند و از
کشور بروند و
عالیجنابانه
عوارض
گذرنامه را هم
می بخشد، آنجا
انفجار رخ می
دهد. پریرویی
که تاب مستوری
ندارد، در اگر
بسته شود سر از
روزنی بر
خواهد آورد.
انفجارها
زمانی روی می
دهند که امکان
اعتراضات «مدنی»
از مردم سلب
شود. در کشوری
که هر نغمه
متفاوت و هر
فریاد اعتراض
با سرکوب پاسخ
داده شود،
انفجار روی می
دهد و آنگاه
توده عصیانگر
فاقد رهبرانی
است که در
فضایی آزاد
خود را به
آزمون گذاشته
اند؛ و فاقد
برنامه عملی
است که در
شرایط
دموکراتیک
پرداخته شده
است.
با انفجار
ایران- که
چندین ماه بعد
اعلیحضرت هم
صدایش را
شنیدند-
بلافاصله
بحران رهبری
جنبش پیش آمد و
بیرق سیاه
اسلام خمینی
پیش افتاد.
خمینی که
چندسال پیش
نومیدانه
استقرار
ولایت فقیه را
به نوه های آن
نسل موکول
کرده بود، در
شرایط طغیان
توده ای و نبود
احزاب سیاسی
طرف توجه توده
قرار گرفت. این
دومین مرحله
است و مسئولیت
آن نیز در درجه
اول بر دوش
رژیم
شاهنشاهی است
که دهها سال جز
«سازمان»
روحانیت هیچ
سازمانی، جز «حوزه!!»
های علمیه،
هیچ حوزه ای،
جز «تریبون»
منبر، هیچ
تریبونی و جز «انجمنهای
عزاداری» هیچ
انجمنی را
مجال نفس نداد.
مسئولیت
اساسی بر گردن
رژیمی است که
اعلیحضرتش
خود را «نظر
کرده» ائمه می
دانست و دست
غیب امام زمان
چندین بار از
تیر دشمن
مصونش داشته
بود!!. رژیمی
گناهکار است
که برای
مبارزه با
روشنفکران و
نویسندگان
لائیک و چپ،
دست در دست
بدترین
نمایندگان
خرافه پرستی
نهاده بود.
هیستری ضدچپ
رژیم شاه از
یکسو و نیاز او
به افیون
روحانیت
ثناگو مانع از
آن شد که او و
رژیمش متوجه
ظهور اژدهای
ولایت فقیه
گردند. در
بحرانی ترین
لحظات تاریخ
معاصر- و در
جریان همین
انقلاب بهمن،
رژیم
اعلیحضرت
نیروهای
چپگرای ایران
را بزرگترین
خطر برای خود
می دانست و در
پی تجدید
اتحاد با
روحانیت علیه
چپهای ایران
بود. انفجار
میلیونی در
چنین فضایی
پیش آمد و
تقریبا همه
سازمان
روحانیت به
مشی خمینی
گردن نهاد.
نزدیکترین «سازمان»
که در دسترس
توده بود،
سازمان
روحانیت بود و
از عوام الناس
کشور استبداد
زده ای چون
ایران
انتظاری بیش
از این نمی
توان داشت.
عالیجنابانی
که در عین
شاهدوستی و یا
توجیه رژیم
شاهنشاهی از
عقب ماندگی
توده، از
فقدان آگاهی،
از طی نشدن
دوران
روشنگری و... در
ایران سخن می
گویند؛
روشنفکرنمایانی
که با علم بر
عملکرد
رژیمهای دو
اعلیحضرت و با
تبرئه سلطنت،
از اسلام زدگی
و حماقت مردم
در انقلاب
ایران حیرت
زده می شوند،
در بهترین
حالت
فریبکارانی
بیش نیستند.
حضرات! چه داده
اید که چنین
طلبکارید؟
تاریخ گواه
آنست که هم در
فراهم آوردن
شرایط طغیان و
هم در سوق دادن
توده بزیر
بیرق سیاه
خمینی و
روحانیت،
نخستین و
نخستین
گناهکار رژیم
سلطنتی است.
آنان که در
جریان انقلاب
ایران هستند و
یا مطالعاتی
در چند و چون
آن دارند، از
یک موضوع
سرنوشت ساز در
تاریخ معاصر
ایران، یعنی
تصامیم
رهبران
دولتهای
ایالات متحده
امریکا،
انگلستان،
فرانسه و
آلمان در
گوادلوپ (دی
ماه ۱٣۵۷)
باخبرند. جهان
«آزاد» که
آفریننده و
پشتیبان
خونریزترین
دیکتاتورها-
از جمله
دیکتاتوری
پهلوی ها در
ایران بود- و
در رساندن
ایران به درجه
انفجار شرکت
بسیار داشت،
زمانی که
دریافت رژیم
شاهنشاهی در
ایران
بناگزیر سقوط
خواهد کرد،
برای جلوگیری
از سهم گیری
نیروهای
چپگرای ایران
در قدرت
دولتی، به
تقویت «اسلامیت»
در برابر «کفر
کمونیسم» و
لائیسیته روی
آورد. (این
همان کاری است
که جهان
طرفدار «آزادی
وجدان»، با
آفریدن بن
لادن و «مجاهدین
مسلمان» در
افغانستان
نیز انجام
داده است.) در
همه دیدارها و
مذاکراتی که
میان
نمایندگان
غرب و برخی
سران رژیم شاه
با معتمدین
خمینی (آیت
الله موسوی
اردبیلی و...)
صورت گرفت،
نمایندگان «جهان
آزاد» و «تجدد»
بر ضرورت
مبارزه با کفر
و الحاد
کمونیستها
تاکیدها
کردند. این
تاکیدها نوعا
مهمترین شرط
غرب و عمالش
برای خنثی
کردن مقاومت
ارتش و تحویل
قدرت دولتی به
خمینی بود. در
نتیجه این
دیدارها تنها
نیروی دفاعی
رژیم- یعنی
ارتش- علیرغم
فریاد و
فغانهای
ژنرالها – فلج
گشت و پس از
اظهار
بیطرفی،
اعلام
همبستگی نمود
و راه قدرت
گیری
اسلامگرایان
به قدرت هموار
گشت. عده ای از
سران ارتش و
رژیم و
کارگزاران
شاه بدون
محاکمه
تیرباران
شدند ولی
ژنرال حسین
فردوست - کسی
که پس از شاه
فرمانده تمام
سازمانهای
اطلاعاتی،
ارتش، پلیس و
ژاندارمری
ایران بود– در
ایران ماند تا
تمام توان و
تجربه خود را
درسازماندهی
سازمانهای
امنیتی رژیم
جدید و طراحی
برنامه های
کلان ضد
کمونیستی
بکار بندد؛ و
سرانجام پس از
درهم کوبیده
شدن خونین
چپهای ایران،
خبر «درگذشت»
اش را در سال
۱٣۶۹ در مقدمه
«کتاب ظهور و
سقوط سلطنت
پهلوی» منتشر
کنند.
این اشاره به
سیاست
دولتهای عمده
غربی و
کارگزاران
آنان در
ایران، نه به
معنی «امریکایی»
شدن جمهوری
اسلامی ایران
و دست نشاندگی
خمینی، بلکه
جلب توجه به
نقش دولتهای
غربی و عمال
ایرانی آنها
در تشدید
اسلامیگری در
ایران است.
آنانکه مدام
به منافع
مشترک غرب و
اصحاب خمینی
در برابر
کمونیستهای
ملحد و
خدانشناس
تاکید می
کردند و
خواستار
مبارزه بی
امان رژیم
جدید با «بی
دینان» و یا «دینداران
نافرمان»
بودند، نیک می
دانستند که
حاصل این کار
چه خواهد شد.
می دانستند که
قربانی این
سیاست، نه «ملحدان»،
بلکه تمام
دموکراتهای
ایران، تمام
نیروهای
طرفداری
جدایی دین و
دولت، تمامی
مطبوعات
آزاد، تمامی
زنان ایران،
تمامی
دگراندیشان،
همه پهنه های
هنر و فرهنگ و ...
خواهند بود.
بلی. رژیم
شاهنشاهی و
پشتیبانان آن-
یعنی دولتهای
غربی، نخستین
زمینه سازان
واقع تسلط
قدرت اهریمنی
حاکمیت دینی
بر ایران
هستند. زمانی
که نویسنده
یادداشت هفته
کیهان سلطنت
طلبان (شماره
۴۱۱۱- پنجشنبه
۵ تا
چهارشنبه۱۱
بهمن ٨۵) می
نویسد: «...
انقلاب
اسلامی ... با
هدف سد بستن در
برابر توسعه
طلبی کمونیسم
از طریق مذهب
طراحی شده بود»،
اشاره ای
مبهم، غرض
آلود و نیمه
کاره به نقش
غرب در سلطه
خمینیسم بر
ایران دارد. نه!.
انفجارها و
طغیانها
طراحی شده غرب
نبودند. اینها
محصول
رفتارهای شما
بود، شما
بودید که با
چندین دهه
سرکوب
آزادیخواهان
ایران شرایط
روی آوردن
توده طغیان
کرده به
دینسالاران
را فراهم
کردید. در این
مرحله است که
موضوع «طراحی
انقلاب
اسلامی» پیش
می آید و می
توان نوعا با
شما همآوا شد.
بلی استبداد
اعلیحضرت
همایونی و
سودجوییهای
سرمایه داری
جهانی است که
در طول چندین
دهه اخیر
منطقه و جهان
را گرفتار؛
میلیونها
انسان تیره
روز را تیره
روزتر و خون
صدها هزار
انسان را
برخاک ریخته
است. این، نه
انکار زمینه
های تاریخی-
فرهنگی عقب
ماندگی در
ایران، نه
نادیده گرفتن
نیرومندی پس
زمینه های
دینی در ذهن
انسان ایرانی
و ... بلکه جلب
نظر
عالیجنابان
سلطنت پرست و
یا تبرئه
کنندگان
سلطنت به این
نکته است که
رژیم
شاهنشاهی و
متحدانش
بخاطر فراهم
آوردن شرایط
انفجار و رشد
اسلامیت
افراطی،
باندازه خود
اسلامگرایان
بنیادگرا در
برابر تاریخ
پاسخگویند.
آنان که
خمینیگری را
لعن می کنند،
اگر جویندگان
حقیقت و
پویندگان راه
آزادی اند،
رژیم شاهی را
نیز لعن
خواهند کرد.
***
می گویند هر که
باد بکارد،
توفان خواهد
دروید. بلی. چو
بد کردی، مشو
ایمن ز آفات.
ولی مواردی
پیش می آید که
باد را یکی می
کارد و توفانش
نصیب دیگری می
شود. انقلاب
ایران از این
موارد است. باد
را
شاهنشاهیان و
متحدانش
کاشته اند،
توفانش نصیب
دهها میلیون
انسان ساده و
جویای آزادی و
عدالت گشته
است. مقدمات
حکومت دینی را
اعلیحضرت و
دوستانش
فراهم کرده
اند، ولی اساس
فلاکت و تیره
روزی، سهم
زحمتکشان و
تهیدستان،
سهم میلیونها
جوان و
میلیونها زن
ایرانی و... است.
و ما در میان
لیست چندین
هزار انسان
دست بسته ای که
در سال ۶۷
سلاخی شدند،
از «هزار
فامیلها»ی
شاهپرست نیز
کسی را ندیدیم!!
عالیجنابان!!
باد را شما
کاشتید،
توفانش را ما
درو کردیم. از
ما طلبکار
نباشید. تاریخ-
هر آنجا که
دولت خونریز
سلطنت فقها را
لعن کند،
زمینه ساز آن،
یعنی سلطنت
شاهنشاهان را
نیز لعن خواهد
کرد.
علیرضا حبیبی
– ٣۰ بهمن ٨۵
alireza_habibi۲@yahoo.com
منبع: http://azer-online.com
www.turkiran.com
اگر
انقلاب نمی
شد
• سوال
کلیدی همچنان
باقی است که
بالاخره مردم
ایران این حق
را داشتند تا
نسبت به
دستگاه پهلوی
اعتراض کنند
یا نه؟ و اگر
بله، باید
اینکار به چه
وسیله ای
انجام می شد.
به عبارتی
مردم ایران
چطور باید
احقاق حق می
کردند؟ کدام
مطبوعات
آزاد، کدام
احزاب مردمی،
کدام رسانه ای
چنین حقوقی را
ادا می کرد؟ ...
اخبار
روز
شنبه ۵ اسفند
۱٣٨۵ - ۲۴
فوريه ۲۰۰۷
توضیح اخبار
روز: این نوشته
به مناسبت
سالگرد
انقلاب بهمن
ارسال شده
بود، که
متاسفانه به
موقع به دست ما
نرسید.
سوال مشخص این
است: اگر واقعه
ای به نام «انقلاب
اسلامی» رخ
نمی داد امروز
ایران چه می شد
و ما در «کجای
ثقل جهان
ایستاده»
بودیم؟ اما
جواب مشخص
نیست! بعضی ها
با متهم کردن «انقلابیون»،
معتقدند که
آنها به ملت
ایران
بدهکارند. نسل
امروز که «روزهای
طلایی زمان
شاه» را تجربه
نکرده و از آن
زمان فقط
چیزهایی را
شنیده و یا
ویدئو هایی را
از «جشن های
۲۵۰۰ ساله» و «اقتدار
ایران» دیده،
نسل پیشین را
به خاطر «انقلاب
کردن» و رقم
زدن چنین
موقعیت فلاکت
باری بطور جدی
سرزنش می کند.
بعضی از
وابستگان
رژیم سابق هم
که بنظر نمی
آید از قدیم با
روشنفکران
میانه ی
چندانی داشته
باشند سوار بر
موج شده و
میدانی یافته
اند تا تمام
کاسه کوسه ها
را بر سر
جریانات
روشنفکری
بشکنند، تا
آنجایی که حتی
آنها را خائن
می خوانند. این
جریان که طی
این سالها
بهترین فرصت
را داشته است
تا به جبران «زبانم
لال» اشتباهات
و یا احیانا
قصور
پیشینیان خود
بپردازد،
شدیدا مشغول
کشف و رسوا
ساختن کسانی
بر آمده است که
احیانا
روزگاری سخنی
از «دیکتاتوری
شاه» به میان
آورده بودند.
اما آیا این
همه ی آن
حقیقتی است که
سخن از آن می
رود؟ واقعیت
این است که ما
ایرانی ها
عادت کرده ایم
که به حوادث
اطراف خود
همچون بازی
قمار نگاه
کنیم! به جای
تجربه
اندوختن،
مایلیم
بدانیم که «باخته
ایم یا برده
ایم!» انقلاب
ایران در سال
۵۷ نیز از این
امر مستثنی
نیست. خیلی ها
معتقدند که ما
در این انقلاب
باخته ایم.
چرا؟ برای
اثبات این مهم
فقط کافی است
با ترازوی
مقایسه به
سراغ «آنروزها»
و «این روزها»
برویم. کاری که
تحلیل گران ما
امروز به آن
مشغولند.
بگذارید
خیالتان را
راحت کنم:
صدالبته که
نتیجه ای به
نام جمهوری
اسلامی
بزرگترین
باخت ممکنه ای
بود که می
توانست در یک
قمار تاریخی
نصیب ملتی شود.
درک این مطلب
شاید موقعی که
هنوز بدن ما با
وعده های
رهبران
انقلابی
آنروز گرم
بود، محسوس
نبود. ولی
اکنون نتایج
زیانبار «حاکمیت
ملاها» باعث
شده که مردم
حاضر شوند
تاریکی های
رژیم گذشته را
نوری در برابر
ظلمت فعلی
ارزیابی کنند!
شخص بنده
زمانی که
انقلاب شد یکی
از نوجوانان
پرشور آنروز
بودم. خوب یادم
است روزی را که
با شوق فراوان
به پای
تلویزیون
نشستم تا آمدن
«فرشته» را به
چشم ببینم،
ناگهان
برنامه
تلویزیون ـ
گویا بطور
عمدی ـ قطع شد
و وقفه ای در
تماشای صحنه ی
«یکی از
طولانی ترین
استقبال
تاریخ» مردی
که از آسمان می
آمد ایجاد شد.
همین باعث خشم
بسیاری گردید.
لیکن شب هنگام
موقعی که صحنه
ی «یکی از
کوتاه ترین
جواب های
تاریخ» در
سوالی که
پرسیده بودند
«(از اینکه ـ
بعد از ۱۵ سال
تبعیدـ به
میهن تان برمی
گردید) چه
احساسی
دارید؟» یعنی «هیچی!»
چندین بار از
تلویزیون پخش
شد، شکوفه های
شوق من و
هزاران
نوجوان دیگر
به یکباره هیچ
و پوچ شد!
واقعا لازم
نبود که ۲٨ سال
بگذرد تا
بفهمیم که چه
باختی کرده
ایم، آنهم به
یک هیچ! باید
رک و پوست کنده
به همه ی
آنهایی که
هنوز بعد از
این همه سال در
درک «حقیقت
این هیچ» عاجز
بوده اند،
بگویم که این
ناشی از
دیرفهمی شان
بوده است و
لاغیر!
اما اگر ما
حکومتیان و یا
طرفداران
آنها را سرزنش
می کنیم که آن «راه
هیچ» را تا به
امروز پیموده
و ادامه داده
اند،
متاسفانه در
کارنامه
مخالفین هم
نمره ای بهتر
از «هیچ» دیده
نمی شود! امروز
مخالفین
جمهوری
اسلامی بسیار
دورتر از نقطه
اتفاقی که
مخالفین شاه
در آستانه
انقلاب ۵۷
قرار داشتند.
ایستاده اند.
آنها نه تنها
در نگاه به
آینده اختلاف
نظر دارند
بلکه در تحلیل
رویدادهای
گذشته هم متفق
النظر نیستند.
مورخ و محقق
ارزشمند آقای
علی میرفطروس
معتقد است که «انقلابِ
ایران، شاید
نالازم ترین و
غیرضروری
ترین انقلاب
در تـاریخ
انقلاب های دو
قـرن اخــیر
بود.» ایشان «علل
داخلی» را
عاملی برای
اینکه کشور «آبستن
یک انقلاب
عظیم» باشد،
نمی بیند و در
نتیجه بسیاری
از وقایع و
حرکات مردم در
داخل را با
نگاه تردید
نگریسته، می
نویسد «تا ۶
ماه پیش از سال
۵۷ هیچ نشانه
ای از یک
انقلاب - آنهم
از نوع اسلامی
آن - در ایران
وجود نداشت.» (نگاه
کنید به مقاله
« تعملاتی در
باره انقلاب
اسلامی ایران»)
میرفطروس
ملاحظات یا
سئوالاتی را
در ٨ بند مطرح
می کند که «همسایگی
با شوروی
سوسیالیستی»؛
«تحولات
کمونیستی در
افغانستان ـ
همسایه دیگر
ایران»؛ «استقلال
طلبی های شاه
در ... هدایت
سازمان اوپک»
و دلایلی از
این قبیل،
تلویحا علل و
عوامل انقلاب
۵۷ را در جایی
به خارج از
مرزهای ایران
می کشاند. تنها
در یکی از
بندها بطور
کمرنگ «ندانم
کاری
دولتمردان
وقت» و «تصمیم
نادرست خروج
شاه» نیز
بعنوان یکی از
دلایل مطرح می
شود. ایشان
همچنین در
بخشی از مقاله
اش مخالفان
شاه و
روشنفکران را
مورد سرزنش
قرار می دهد که
به دلیل پیروی
از کلیشه های «ضد
غربی» مرسوم
آن دوران،
قادر نبوده
اند قسمت پر
لیوان را
ببینند!
آقای داریوش
همایون هم با
استناد به «رشد
شتابان
اقتصادی» و
قرار گرفتن
ایران در «مسیر
صنعتی شدن»،
با میرفطروس
در مورد
نالازم بودن
انقلاب موافق
است. همایون در
تحلیل خود با
استفاده از
نظریه لنین،
بین موقعیت
انقلابی و خود
انقلاب تفاوت
فاحشی قائل
است. بنظر او
موقعیت
انقلابی در آن
سالها برقرار
بود ولی امکان
انقلاب منتفی
بود. برای همین
بی معطلی به
سراغ رئسای
جمهوری و
سیاستمدارهای
امریکا رفته و
«اگر» های
احتمالی را در
آنجا جستجو می
کند که اگر به
جای جیمی
کارتر رقیب او
فورد بر روی
کار می آمد،
شاید اوضاع
ایران به گونه
ای دیگر رقم می
خورد!
اما در این
میان دیدگاه
دیگری هم وجود
دارد. دیدگاهی
که «نظام
استبدادی
شاهنشاهی را
به عنوان یکی
از اصلی ترین
عوامل زمینه
ساز وقوع
انقلاب بهمن
در نظر می گیرد.»
نگاهی که
معتقد است
نظام پیشین «با
سرکوب مداوم
خواست های
دموکراتیک،
آزادی
خواهانه و
استقلال
طلبانه ی مردم
ایران و با
امتناع از هر
گونه اصلاحی
در ساختار
سیاسی وقت
کشور به منظور
پاسخگویی به
این خواست ها،
زمینه های
اصلی انقلاب
بهمن را فراهم
آورد و وقوع آن
را اجتناب
ناپذیر ساخت.» (نگاه
کنید به
سرمقاله «حق
انقلاب» ـ
سایت اخبار
روز)
من مایلم از
زاویه ی دیگری
به سراغ این
موضوع بروم،
آنهم نه برای
دفاع از
دیدگاه
مشخصی، بلکه
فقط برای طرح
آن. به هرحال
حالا که قرار
است با «اگر» ها
زخم مصیبت های
وارده را مرهم
نهیم، چرا دست
به جابجایی
این اگرها
نزنیم! و مثلا
بپرسیم که آیا
«اگر» به جای
جمهوری
اسلامی،
نظامی دیگری
بر سر کار می
آمد که معدل
قابل قبولی از
لحاظ اقتصادی
و اجتماعی
ارائه می داد و
«مشارکت همه
مردم ایران»
را در حاکمیت
تامین کرده و
به «آزادی
گروهها و
احزاب» نیز
معتقد بود،
باز ما این «ضرورت»
را نفی می
کردیم؟ به
عبارت واضح تر
آیا «نتیجه بد»
ضرورت پدیده
ای را منتفی می
کند؟
اما اجازه
دهید به سراغ
فرض محالات
نرویم. اگر های
خود را به همان
نیروهای
موجود در
انقلاب بر
گردانیم. می
پرسیم آیا «اگر»
گروهی غیر از
روحانیون و
مثلا «سازمان
چریکهای
فدایی خلق» یا «سازمان
مجاهدین خلق»
یا «حزب توده» و
یا نیروهای
ملی رهبری
انقلاب را به
دست می گرفت
تضمینی در کار
بود تا «عجوبه»
ای بهتر از
آنچه جمهوری
اسلامی بود،
خلق شود؟
آقای علی کشگر
«از ظواهر
قضایا فراتر
رفته، بنیان
ها، ساختار
ذهنی و اندیشه
مسلط بر
نیروهای اصلی
شرکت کننده در
انقلاب، یعنی
چپ ها، مذهبی
ها و نیروهای
موسوم به ملی
را مورد
ارزیابی قرار»
داده، فاکت
هایی از
موقعیت آنروز
«انقلابیون»
ارائه می دهد
که کاملا
رسالت و صداقت
این جریانهای
انقلابی در
مورد آنچه که
ادعا می کردند
را مورد پرسش
قرار می دهد.
ایراد کشگر به
نویسنده
مقاله اخبار
روز هم این است
که درک «نیاز
تاریخی جامعه
ایران به
آزادی و عدالت
بدون درک
آنزمان جامعه
فکری ایرانی
از آزادی و
عدالت» غیر
ممکن است.
بخاطر همین او
فریاد می زند
که «نیروهای
شرکت کننده در
انقلاب در
تمامیتش نه
آزادی می
خواست و نه
آزادیخواه
بود. نه عدالت
می خواست و نه
عدالتخواه
بود. دانسته و
ندانسته چیزی
را می خواست که
بر مسند قدرت
نشاند.» بدین
ترتیب ایشان
هم بدرستی
معین نمی سازد
که بالاخره «نیاز»
به انقلاب در
آن سالها
محسوس بود یا
خیر.
اما آیا صرف
وجود فاکت
هایی از این
دست، می شود
ایده ها و
آرمانهای
آزادیخواهی
را انکار کرد؟
اگر قرار باشد
با این شیوه به
سراغ واقعیت
ها و یا شخصیت
های تاریخی
برویم، در این
صورت باید
منکر بسیاری
از جریانات
تاریخی باشیم.
این فقط شامل
رهبران توده
ای و فدایی و
نیروهایی ملی
و یا مذهبی در
انقلاب ۵۷ نمی
شود. بسیاری از
شخصیت های
انقلابی
جهانی هم دم از
آرمان های
انسان
گرایانه می
زدند. و همه
شان هم فرصت
نیافتند تا
ثابت کنند که
در محک تجربه
به آرمان
هایشان
وفادار بوده
اند یا نه! با
توجه به گفته ی
آقای کشگر
مسلما درک
آنها از «آزادی
و عدالت» در آن
روز ها متفاوت
از آنچه که
امروز ما از آن
داریم بوده
است. بعنوان
مثال شخصی
همچون «ارنستو
چه گوارا» که
حتی مخالفان
هم ارزش او را
انکار نمی
کنند، بعنوان
شخصیتی یاد می
شود که برای
احقاق «عدالت
و آزادی» به پا
خواست و
بالاخره هم در
راه آرمان
هایش جان خود
را باخت. ولی
هیچ تضمینی در
کار نبود تا
اگر ایشان
زنده می ماند
بهتر از همرزم
دیرین خود
فیدل کاسترو
همان رئیس
جمهور مادام
العمر کوبا، «آزادی
و عدالت» را به
هموطنان خود
ارمغان می کرد.
رئیس جمهوری
که با وجود
کهولت سن و
بیماری شدید
بواسطه برادر
خود مقدماتی
را فراهم می
سازد تا در
صورت مرگ،
سرنوشت مردم
کوبا را گویا
از «آن سر دنیا»
هم در کنترل
داشته باشد!
در ایران هم
بسیاری از
شخصیت های ملی
و آنهایی که
هنوز
اعتبارشان
محفوظ است با
همین آرمان ها
و اندازه های
فکری به مسند
قدرت رسیدند.
ولی استبداد
مجال این که
بتوانیم
داوری نهایی
را در مورد
عملکرد آنها
داشته باشیم
نداد. دکتر
مصدق نمونه ای
از آن است.
آقای خمینی
خودش در زیر
درخت سیب در
پاریس دم از
برابری می زد.
وعده آزادی به
مارکسیست ها
را می داد. او
خود را موافق
آزادی احزاب و
زنان نشان می
داد. چرا نباید
این وعده ها
برای کسانی که
طالب آزادی
بودند بهتر از
سیستم تک حزبی
ـ حزب رستاخیز
ـ می بود که
روی کار
بودند؟!
بحث آقای کشگر
مسلما یک عده
را راضی می کند.
ولی رضایت شرط
و بحث ما نیست.
سوال کلیدی
همچنان باقی
است که
بالاخره مردم
ایران این حق
را داشتند تا
نسبت به
دستگاه پهلوی
اعتراض کنند
یا نه؟ و اگر
بله، باید
اینکار به چه
وسیله ای
انجام می شد.
به عبارتی
مردم ایران
چطور باید
احقاق حق می
کردند؟ کدام
مطبوعات
آزاد، کدام
احزاب مردمی،
کدام رسانه ای
چنین حقوقی را
ادا می کرد؟
آیا واقعا در
بدنه جامعه ما
چنین
امکاناتی
فراهم بود که
مردم از آن
غفلت کرده و به
یکباره به
عصیان و
انقلاب روی
آوردند؟
***
بله اگر
انقلاب نمی
شد، ممکن بود...!
ولی در خانه
اگر نتوان
نشست. ما نمی
توانیم در
آنچه که در
گذشته اتفاق
افتاده
تغییری صورت
دهیم. ولی می
توانیم آینده
مان را رقم
بزنیم. می
توانیم
بگوییم که «اگر»
قادر نباشیم
تا دور یک میز
جمع شویم و صرف
وجود
اختلافات،
دیالوگ زنده
ای با یکدیگر
برقرار کنیم،
دوباره
بازنده
خواهیم بود. می
توانیم
بگوییم اگر
رهبران
اپوزیسیون به
جای ارائه «برنامه
مشخص» برای
آینده ایران،
به یک سری «وعده
های حقوق بشر و
دمکراسی»
بسنده کنند،
همین آش و همین
کاسه خواهد
بود. می توانیم
بگوییم اگر ...
اگر و اگر!
وقت تنگ است
دوستان و ما
نمی توانیم ۲٨
سال دیگر
انتظار بکشیم
و آنوقت روی «اگر»
های جدید
مجادله کنیم.
mokhtarbarazesh@hotmail.com