تاريخ
تهاجمات و
جنايات
ارامنه،
اسماعيل
سيميتقو
و
سردار ماكو در
آذربايجان
ميرزا
ابوالقاسم
امين الشرع
خويي
(متوفاي 1348 ق)
به كوشش: علي
صدرايي خويي
توضیح
ضروری:
متنی
که در ذیل
مطالعه
خواهید کرد
بخشی از دست
نوشته های
مرحوم میرزا
ابوالقاسم
امین الشرع
خوئی در باب
جنایات،
خیانات
وتهاجمات
ارامنه،
آسوریها و
اکراد و
مستبدین غرب
مملکت
آذربایجان،
به رهبری
جلادانی چون
مارشیمون،
آندرانیک و
سیمیتقو و
همچنین
ستمگری
همانند اقبال
السلطنه علیه
اهالی
مسلمان، تورک
و مظلوم
منطقه است که
به کوشش بی
دریغ و صمیمی
جمعی از
فعالین مدنی
آذربایجان
تهیه، اسکن،
تایپ و ادیت
شده است.
با
توجه به
اینکه کتاب
حاضر در
اواخر عهد
امپراطوری
قاجار نوشته
شده لذا بهتر
آن بود که
همراه با
تصحیحات و
تحشیات لازم
منتشر گردد،
اما متاسفانه
کمبود وقت
مانع از
انجام این
مهم گردید.
امید
است که این
کتاب ارزشمند
بعنوان
مجموعه ای از
اسناد متقن و
شواهد مستند،
بصورت شایسته
ای مورد توجه
مورخین و
محقیقن قرار
گیرد و چراغی
شود برای
روشن کردن
تاریخ خاموش
ملتی که به
رغم مظلومیت
های هولناکش
عموما در
آماج تبلیغات
مسموم تاریخ
نگاران
بیگانه
وبیمایه قرار
گرفته است!
علاقمندان
جهت کسب
اطلاعات
بیشتر می
توانند به
آدرس ذیل
مراجعه
فرمایند:
مجموعه
مجلدات میراث
اسلامی، به
کوشش رسول
جعفریان، جلد
دهم،(
بخش تاريخ
تهاجمات و
جنايات
ارامنه،
اسماعيل
سيميتقو و
سردار ماكو
در
آذربايجان، تالیف
ميرزا
ابوالقاسم
امين الشرع
خويي، به
كوشش علي
صدرايي خويي)،
قم، کتابخانه
حضرت آیت
الله العظمی
مرعشی نجفی (ق)،
از صفحه 13 تا
صفحه 80
درآمد
نوشته
حاضر بخش
ديگري از
خاطرات امينالشرع
خويي است.
بخشهاي اول و
دوم و سوم آن
در دفتر هفتم و
هشتم اين
مجموعه منتشر
شده است.
اين بخش
اختصاص به
گزارش وقايع
تهاجمات و
جنايات
ارامنه و
اسماعيل
سيميتقو و
سردار ماكو
درآذربايجان
غربي دارد. اين
وقايع يكي از
حوادث مهم آن
منطقه بعد از
انقلاب
مشروطيت ميباشد
كه در اثناي
جنگ جهاني اول
درسال 1296 ش
اتفاق افتاده
است. وقايع
شامل سه بخش
است.
1-
تهاجم ارامنه:
شرح اين واقعه
چنين است كه
ارامنه آسوري
مقيم تركيه كه
در اصلاح محلي«جلو»
خوانده ميشوند
در جنگ جهاني
اول قصد ضربه
زدن به سپاه
عثماني از
داخل خاك
عثماني را
داشتند . حكومت
عثماني به محض
اطلاع از اين
واقعه
گوشمالي سختي
به آنها داده و
خائنين را
مجازات مينمايد.
باقي اين قوم
فرار را بر
قرار ترجيح
داده و در
نواحي
آذربايجان
غربي يعني
اروميه و
سلماس با كمك
انسان
دوستانه
مسلمان مستقر
ميگردند. ولي
آنها هواي
ديگري در سر
داشتند و به
محض استقرار
در اين نواحي
به تشكيل قواي
نظامي
پرداختند و با
كمك تسليحاتي
انگليس و
روسيه سپاهي
حدود ده هزار
نفر تشكيل
دادند. با توجه
به ضعف حكومت
مركزي ايران
ارامنه هيچ
مانعي در
اجراي نقشههاي
خود نميديدند.
به همين جهت
در اسفند سال
1296 ش. اروميه را
اشغال كردند.
كسروي
در تاريخ
هيجده ساله
آذربايجان
درباره رفتار
ارامنه با
مسلمانان در
زمان اشغال
اروميه چنين
مينويسد: «
درست 33 روز از
اول دعوا
گذشته بود،
اهالي شهر توي
خانهها با
هزاران مصائب
از بيآذوقگي
و نا امني و
فقدان خويشان
و نزديكان
خزیده و از هيچ
جا خبر
نداشتند. يك
دفعه صبح روز
چهارشنبه آخر
سال كه در همه
ولايات ايران
جشن و سرور
است، لجام
گسيختگان «جلو»
به محلات رو
آورده و
مسيحييان
ديگر نيز كه پي
بهانه ميگشتند
، با جلوها
داخل خانهها
شده و درها
شكسته و پشت
بامها را
گرفته و بي
آنكه از كسي
مقاومت
ببينند
دختران
خردسال و بچهها
و مردان و زنان
را در اطاقها و
دهليزها و پشت
بامها هدف
گلوله نمودند .
واقعا امروز
مصيبت عظيمي
بوده ، نه
پناهگاهي نه
مفري، همين كه
اهالي اين
دربند از كوچه
يا از پشت
بامها به آن
دربند فرار ميكردند
پس از ده دقيقه
مسيحيان همان
دربند را نيز
ميگرفتند و
اينها را با
آنها در يك جا
ميكشتند. در
اين قتل عام
قريب ده هزار
نفر از
مسلمانان
كشته و به
عمامه داران
از ملاها و
سادات ابقا
نكردند و عدۀ
زيادي از
سادات وعلماي
بنام را كشتند
. از عمامه
داران مشهور
كه امروز در
خانههاي خود
كشتند:
ملا
علي قلي با
دوپسرش،
ميرزا محمود ،ميرزا
عبدالله و
عروس او، زن
ميرزا محمود
را نيز روي
جنازه شوهرش
كشتند ،
صدرالعلماي
محله علي شهيد
، حاج ميرعلي
اصغر، حاج مير
بيوك آقا ،
ثقهالاسلام
ارومي ، آقا
ميرزا صادق ،
آقا ميرزا
ابراهيم
مجتهد ، حاجي
ملا اسماعيل
عيسالو ، كه
سرش را گوش
اندر گوش
بريدند، آقا
ميرزا جلال
روضه خوان
مدير مدرسه
جلاليه ، ملا
علي روضه خوان
معروف به قوجه
نوكر، ميرزا
احمد روضه
خوان
يورتشاهي ، يك
نفر ملا سيف
الله نامي كه
هميشه ميگفت
اگر مسيحيان
به خانه من
داخل شوند
بايد يكي دو
نفر بكشم تا
كشته شوم همين
روز مسيحيان
به خانه او
داخل شدند و
همين كه با او
رو برو
گرديدند و
خواستند با
گلوله بزنند
ملا سيف الله
طپانچه را
كشيد دو نفر را
كشته و بعد
مسيحيان او را
كشتند.
2.
جنايات
اسماعيل
سيميتقو: هجوم
ارامنه به
آذربايجان
غربي با كمك
نيروهاي
عثماني دفع
گرديد. بعد از
آن نيروهاي
عثماني چند
ماه اين منطقه
را در تصرف خود
داشتند
وسازماني به
نام «اتحاد
اسلام» براي
وحدت ميان
مسلمانان اين
منطقه و
سرزمين
عثماني ايجاد
كردند. با آغاز
جنگهاي ميان
عثماني و دول
اروپايي
نيروي عثماني
اين منطقه را
تخليه كردند.
بعد از خروج
سپاه عثماني
اسماعيل
سيمیتقو كه از
پيش نيروهاي
شورشي چندي را
در اختيار
داشت، با
گسترش و تجدید
قوا، شهرهاي
سلماس و
اروميه را
اشغال كرده و
طي چند سال
مناطق اطراف
آن از قبيل
خوي، طسوج و
مهاباد را
همواره مورد
تاخت و تاز خود
قرار داد. در
اين مدت
درگيريهاي
متعددي ميان
قواي دولتي و
نيروهاي
سيميتقو رخ
داد كه مؤلف
همة آنها را به
تفصيل شرح
داده و نيازي
به تكرار آنها
دراين مقدمه
نيست. در اينجا
بايد افزود كه
تاخت و تاز
سيميتقو از
سال 1298 شمسي
آغاز و پس از
شكست او در سال
1301 پايان يافت.
او در سال 1309 به
دستور رضا خان
اعدام شد.
3.
جنايات سردار
ماكو: در دوران
تاخت و تاز
سيميتقو،
حفاظت شهر خوي
و حومه به
ناچار به
سردار ماكو
مرتضي قلي خان
اقبال
السلطنه
ماكويي فرزند
تيمور خان
اقبال
السلطنه
واگذار گرديد.
مؤلف مظالم و
تعدي سپاهيان
سردار را در
اين مدت در خوي
به خوبي شرح
داده است. بايد
افزود كه
سردار ماكو پس
از دستگيري و
بازداشت در
تبريز در سال 1302
شمسي در زندان
تبريز در سن
شصت سالگي مرد
و حكومت
خوانين ماكو
پايان يافت.
امينالشرع
كه خود در اين
وقايع يكي از
سران صاحب
نفوذ
مسلمانان در
خوي و سلماس
بوده و در
مبارزات نيز
شركت داشته،
در نوشته حاضر
بسياري از
جزئيات اين
جنگها را كه
خود شاهد آن
بوده ضبط كرده
كه در هيچ منبع
ديگري ذكر
نشده است و از
اين جهت نوشتة
وي حائز اهميت
زيادي است.
اميد كه
انتشار اين
نوشته بتواند
عبرتهايي از
تلخيهاي سپري
شده براي مردم
اين سرزمين را
بازگو نموده و
مسلمانان را
با توطئههاي
خارجيان كه در
گذشته و حال
عليه آنان
جريان داشته و
دارد آشنا
سازد
+ نوشته
شده در يکشنبه
دهم ارديبهشت
1385ساعت 17:47 توسط وقایع
نگار:
ابوالقاسم
امین الشرع
خویی |
5
نظر
1-
دربيان بدو
ظهور فتنه در
اروميه مابين
مسلمانان و
نصاري
تاريخ
تهاجمات و
جنايات
ارامنه،
اسماعيل
سيميتقو
و
سردار ماكو در
آذربايجان
( ۱)
باب اول:
تجاوزات
ارامنه
1- دربيان
بدو ظهور فتنه
در اروميه
مابين
مسلمانان و
نصاري
و
عواقب كارهاي
آن سامان
نخست
بايد دانست كه
مارشمون نام،
رئيس روحاني
ملت نصاري، و
به زعم خود
ايشان از نسل
حضرت شمعون
ابنالصفا
بوده كه از
حواريين حضرت
مسيح است. و
اين جماعت
چندان به اين
شخص معتقد
بودند كه وي را
از همه چيز
آگاه و بر همة
سرائر و
واقعيات
پنهاني و غير
پنهاني عالم
خبردار ميدانستند
و گمان داشتند
كه ايشان در هر
حال و كاري
بوده باشند و
هر كجا هستند
بر مارشمون
جزءاً و كلاً
پوشيده نبوده
و وي بر حال و
ضمير هر احدي
از آنها دانا و
بينا است.
وحقير
وي را در خوي
بديدم و به
ديدنش برفتم.
شخصي بود خوش
سيما و سفيد
چهره و آثار
رياضت كثير از
بشرهاش
هويدا بود. و
مانند درويشها
بر سرش چهل
تاري بر روي
تاج پيچيده
داشت. و ميگفتند
كه اغلب اوقات
خود را به
رياضت و ترك
حيوانات
واربعينيات
ميگذرانيد و
خود مدعي بود
كه در زمان
خلافت
اميرالمؤمنين
علي-عليهالسلام-
آن حضرت با
نصاري عهد و
پيماني بسته و
جزیهاي بر
ايشان نهاده و
همان عهدنامه
در جلد اَهو با
خط كوفي
مخصوص، كه
كاتب علي اميرالمؤمنين(عليه
السلام) نوشته
هم در دست و
مخزن در
كليسان بزرگ
ايشان موجود
است.
و از
قديمالايام
جمع كثيري
ازنصاري در
صفحات اروميه
سكني داشته و
تابع دولت
ايران بودند و
هكذا در خسرو
آباد سلماس كه
قصبهاي بود
همة اهلش
نصراني بودند
ودر آنجا
امريكاييها
كليساي بزرگي
بنا نهاده و در
آن كليسا
ناقوس آويخته
و پيانو كه به
اصطلاح ما
ارغنون گويند
هم درآن كليسا
آورده و مكتب
خانة بسيار
ممتازي به راه
انداخته
بودند و هميشه
جمعي از
خوانين فرنگ
در خدمت
انگليسيها و
تعليم اطفال
نصاري مراقبت
تمام را
داشتند و
حضرات مسيحيها
اعني پور و
توستاني هاي
ايشان ذكر و
عبادت را با
ارغنون مينمايند،
همچنانچه
صوفيه و عامه
نيز در حين ذكر
و عبادت را با
ارغنون مينمايند،
همچنانكه
صوفيه و عامه
نيز در حين ذكر
جلي دف و دايه
و صورنا مينوازند
.
بعد
از آمدن روسها
به ايران
حقيقتا مسيحيهاي
جان تازهاي
پيدا كرده و
جسارتي خارج
از اندازه
يافته بودند .
چه در عالم
خيال ديگر
مملكت را
مخصوص خودشان
ميپنداشتند
و از آنجايي كه
بالخصوص اين
جماعت خاج
پرست عموما
مردمان عاقل و
در امور دنيا
بصيرت و جديت و
فعاليتي را
دارا هستند.
لهذا جماعت
نصاري و ارمني
با وجود
بينونت مذهب و
مخالفت مليتي
كه دارند
اظهار اتحاد
كرده و دست به
دست داده و هر
دو گروه به
منزله يك گروه
شده بودند . با
وجودي كه
اختلاف مذهبي
در ميان اين دو
گروه بسيار
است و هر يك
ديگري را بر
باطل ميدانند
. بر خلاف
مسلمانان كه
از براي
خودشان چندين
مذاهب ومسالك
مختلفه درست
كرده و ابدا با
همديگر
ملاحظه جنبش و
اتحاد اسلامي
[138 الف] نكرده و
از منافع
اتفاق و اتحاد
پيوسته بينصيب
و بي بهره
ماندهاند . و
از اين
جهت ذليل و
زبونترين
اهل عالم واقع
شده و هيچ وقت
نميتوانند
كه كاري از پيش
ببردند .
کانه این
فقره در حقیقت
سوء القضائی
است که در حق
اسلامیان از
اول به قلم قضا
رفته است. چه
حسا منافع
اتفاق و دست به
دست دادن را در
خارجهها در
اين جزء زمان
ميبينيم . و
با همه اينها
باز در مواقع
اين صفت نفاق
همچون سرافعي
از سينه
اسلاميان
نمودار ميشود
و كارها به فوت
ميرود و شعر
را:
دولت همه
ز اتفاق خيزد
بي دولتي از
نفاق خيزد
همه
در سينه حفظ
كرده ليكن در
موقع عمل كردن
دست قضا چشمها
را بر بسته و
به مضمون آن
عمل نمينماييم
و اين نيست مگر
به مخالفت قلم
تقدير با
تدبير .
باري
حضرات [ارامنه
] با اين حالت
همي بودند. تا
آنگاه كه
حادثه مشروطه
شدن و
انقلابات
دولت روسيه را
شنفته و ديدند
كه خود روسها
هم دو فرقه شده
بعضي بالشويك
و برخي
بلشويكي
اتخاذ نمودند .
و بلشويك همان
طرفداران
دولت و پادشاه
ميباشند به
خلاف بالشويك
كه جماعت ملي
وخواهان
مشروطيت
سلطنت بودند و
مشروطه را
مبني بر چهار
ركن ميدانند
چنانچه
مشروطه
خواهان ايران
وعثماني نيز
همان كلمه را
ميگويند.
اولا حريت،
دويم مواسات و
مساوات، سيم
اخوت، چهارم
معدلت و انصاف.
ليكن روسها از
بس كه در زمان
نيكلاي و
سلطنت مستبده
دچار مشقت و
فشار شده
بودند، همين
كه در اين دوره
خود را مخلوع
اللسان وبي
مؤاخذه
يافتند ديگر
به عوالم حريت
و مساوات و
شفقت تمام دل
داده، اولا
بنا را به
ارتقاع كليه
مذاهب و اركان
و اديان
گذاشته
وثانيا
مساوات را به
درجهاي
توسعه بدادند
كه عموم
مخلوقات بايد
در اموال و
اعراض كليهً
مساوي و يكرنگ
بشوند . [139 الف ]
چنانچه ده سر
حيوان مثلا يا
ده سگ نرينه
پشت سر يك ماده
سگي ميدوند و
بر ايشان بحثي
و باسي نيست
ميگويند بايد
نوع انسان هم
همينطور بوده
باشد و هكذا
اموال هم بايد
ما بين عامه
اولاد آدم
بالمساوات
تقسيم بشود .
زيرا كه اولاد
بشرهمگي حكم
اخوت را با
همديگر دارند
پس بايد آنچه
را كه ميان اين
برادران سبب
نزاع و مخاصمه
ميشود
برداريم واين
سبب اختلاف
عمده چهار
فقره است:
اولا
اختلاف
مذهبي، دويم
اختلاف ثروت و
فقر كه يكي
دولتمند و
ديگري محتاج
است. سيم
بينونت در
املاك كه يكي
مالك ده هزار
زرع از زمين و
ديگري محتاج
زير يك سقف است.
چهارم اختلاف
سرحدات دول،
بايد آن هم
برداشته شود .
همه جا ملك خدا
و يكسان است.
پس
مبني براين
خيالات فاسده
كه مجددا روح
مزدك را مردم
به رحمت ذكر
كرده و به مسلك
او پناه ميبرند.-
اعاذ الله منه
جميع
المسلمين - .
صالداتهاي
روس كه در
ايران بودند
كم كم رعب صاحب
منصبان را از
دل بيرون كرده
و بناي فساد
كاري ميگذاشتند
چندان كه در
ميان بازار
بزرگ خوي
صالدات
نانجيب عيال
صاحب منصب خود
را در بغل
كشيده و هر چند
خواست از دست
آن نانجيب رها
شود ممكن نشد.
چندان كه
درميان ملاء
عام زن را بي
عصمت نموده و
پردة ناموسش
را درميان
هزاران نفر
رهگذر آشكارا
بدريد .
باري
پس از آنكه
قشون روس كه در
ايران به
صاخلوي آورده
بودند بناي
نافرماني و
بالشويكي
گذاشته از رشت
و قزوين
و زنجان و
اردبيل و
سلطان آباد
كرمانشاه و
غير اينها
متصل خبر ميرسيد
كه بازارها
را غارت
كرده و ميسوزانند
تا آنگاه كه
نوبت به
خوی برسيد و
جمعي از همان
شورشيان به
جانب خوي [ 139 ب]
بيامدند.
قريب
بيست روز قبل
از وقوع
قضية، برادُن نام
قونسول روس به
حاجي نظم
السلطنة
افشاركه در آن
تاريخ حكومت
خوي را داشت در
محفل حضور
حقير از [طريق]
كاتب و منشي
خودشان
محرمانه
پيغام داده
بودند، كه من
در عالم دوستي
و صداقت خيلي
محرمانه به
شما اطلاع ميدهم،
آگاه باشيد
كه يك بولق
جديد قوشون
چند روزه به
خوي خواهند
آمد . و آنها
بالشويك
هستند و
دكاكين را
غارت كرده و
خواهند سوخت،
شما به اهالي
اخبار بدهيد
به
قدرالمقدور
اشياء و
دكاكين را يا
به خانهها و
يا به
كاروانسراها
تحويل بدهند و
خيلي مختصر
محض صورتي در
دكاكين
اشيايي
بگذراند تا
تمامي اموال
ايشان تاراج
نرود.
و
آقاي حكمران
همان شبانه به
وكلاي اصناف
وتجار اخبار
بدادند . وبعضي
به همين اخبار
عمل كرده ،اكثرا
مال را به خانهها
كشيده ولي
برخي با همه
اين تفصيل
بدبختانه از
تاخير افتادن
اين قضيه
جسارت پيدا
كرده، محض
طمع، [جنسها را
] مجددا از
خانهها و
كاروانسرايها
كشيده به دكان
ميبرند
همانا حق
خواسته بود كه
بر آنها
خسارتي وارد
آيد . «اذا جاء
القدرعمي
البصر» فرمودهاند.
در
بيستم شهر صفر
شب اربعين،
اولا روسها
در بازار چند
تير گلوله
انداخته و به
اين بهانه به
چهار سو و
بازار سراسر
قراول
گماشته،
صاحبان
دكاكين را نيز
از بازار
راسته بيرون
مينمايند.
مردم به خيال
اينكه به
راستي به جهت
محافظت راسته
بازار
قراولها
گماشتهاند
در كمال
اطمينان
دكانها را
بسته به منازل
خود ميآيند.
آن گاه از اول
شب صالدات
دكاكين را يك
به يك شكسته
آنچه را كه
ممكن داشتند
از پول نقد و
اموال نفيسه
از فاسونيا
ومادام
وماهوت و غيره
توپ كشيده، و
در بغل ميبردند
و آنچه را كه
نميبردند در
ميان چهار سو
ميريخته، ميگفتند:
برادران
بياييد [140 الف]
ببريد پس
مسلمانها هم
دامن همت و
مردانگي را بر
كمر زده با
برادران
روسشان دست
بدست داده
اموال مردم را
در آن انقلاب
بركتف وبغل
گرفته ميكشيدند
چند آنكه از آن
همه بازار يك
دكان ناشكسته
سلامت باقي
نگذاشتند .
بر
اين هم اكتفا
نكرده بنزين
را كه جوهر نفت
است با آلت
مخصوص به هر
طرف بازار
پاشيده بعد از
آن يك گلوله به
جايي ميزدند
از همانجا آتش
ميگرفت. و
اين جماعت
نانجيب در
ممالك خود،
روسيه هم به
همين قرار عمل
كرده تمامي
مغازهها و
دكانها را
غارت كرده و
بسوختند. و در
این موقع
انقلابات و
فتنه روسیه،
قشون بالشویک
بر سر بادکوبه
هجوم کرده و
بعد از جنگ و
جوشي
برمسلمانان
آن صفحه
مستولي شده،
چندين هزار
مسلمانان را
بر خاك هلاك
ريختند و بعد
از آنها جماعت
ارامنه نيز
استيلا يافته
و كردند آنچه
را كه در
تاريخها نشان
داده نشده است.
شخصي
ايراني در
همان فتنه
در بادكوبه
بوده و پاي
شكسته و
پريشان حال
خود را به خوي
برسانيد . وي
حكايت ميكرد:
كه ما قريب
سيصدنفر
ايراني در
كاروانسرايي
منزل داشتيم
كه جمع كثيري
از فداييها[ي
ارمني ] بر سر
وقت ما ريخته و
ما را لخت
كرده،هر چه
داشتيم از پول
و ساعت واسباب
،همه را
گرفته پس ما را
به یظميه {احتمالا
همان نظمیه
است.}در آوردند
و بعد از
استنطاق، رخت
و پَخت ما را
هم از ما گرفته
و از نظميه
بيرون آورده،
گفتند حالا
شما بايد به
قوتئیهاي{؟}
كه نزديك دريا
منزلگاه
داشتند برويد
تا از آنجا
بليت آزادي به
شما داده و
مرخص بنمايند.
ما به خيال
اينكه حقيقتا
در قوتئيه به
ما بليط آزادي
خواهند داد رو
به آنجا شب همي
رفتيم وليكن
تفنگچيان
فدايي از يمن{یمین}
و يسار ما دو
جرگه همي
آمدند چون در
ميان باغات كه
سر راه ما بود
رسيديم در آن
بين يك مرتبه
فداييها بر
ما شليك كرده و
جماعت را
مانند برگ بيد
بر زمين بر زير
همديگر
بریختند. ميگفت
چند فقره
تفنگها را
فشنگ كرده
مجددا
احتياطا شليك
كردند چند
آنكه دوازده
تير گلوله بر
بدن من رسيد{ه}
بود وتمام
استخوان ساق
را خرد خرد
كرده بودند.
پس
ارمنيها
هورايي كشيده
برفتند . و به
فاصلة ربع
ساعتي ديدم
اتومبيلي
آمده چون به
نزديك اجساد
كشتگان
رسيدند
ايستاده و
پياده از حال
آنها يك يك
تفتيش همي
كردند معلوم
شد كه انگليسها
بودند آمدهاند
تا ببينند كه
اگر كسي نمرده
وي را به جثه
خانه برده
مفاتحه
بنمايند . از
آن همه جماعت،
چهار نفر
نمرده بوديم
ما را با خود
حمل كرده و به
مريضخانه
بردند و دو نفر
از ما هم در
مريضخانه فوت
شده دونفر از
آن سيصد نفر
صحت يافتيم
ولي پايش{پایم}
شكست{ه} و سقط
شده بود اين
بود. وضع رفتار
بيرحمانة
ارامنه و
روسها با
جماعت
مسلمانان . رب
انصرنا علي
القوم
الكافرين .
بحمدالله
حالا كه سال
چهلم هجري است
اهالي روسيه
در گرسنگي و
پريشاني به
حالتي افتادهاند
كه از قرار
اخبارات
قازئت نويسان
همديگر را ميخورند
از حيوانات از
سگ و گربه و
اسب و استر هيچ
باقي نگذاشتهاند
و همه را خورده
ديگر گوشت
همديگر را ميل
ميكنند
واستخوانهاي
پوشيده را از
زير خاك بيرون
آورده آنها را
آرد كرد مصرف
مينمايند . –
اعوذ بالله من
غضب الله
وسخطه - من لا
يرحم لا يرحم
و ارحم ترحم{-}
فرمودهاند .
و
حقيقتا روسها
در روي زمين
آتش ظلم و فساد
را مبتدي شدند
كه در هيچ
تاريخي نشان
داده نشده و تا
هزار سال از
خاطرها محو و
فراموش
نخواهد شد.
بالحمله
چون روسها بعد
از خلع
نيكالاي كه
امپراتور
روسيه بود و
مشروطه شدن
دولت لشكر خود
را كه در ممالك
ايران داشتند
مراجعت دادند
و در حين
مراجعت به خاك
خودشان محض
شيطنت و ايقاع
فساد آنچه را
كه ميتوانستند
از اسلحه
وتوپخانه و
مهمات عسكريه
همه را به
نصرانيها و
ارمنيها
بفروختند .
زيرا كه اگر ميخواستند
ببرند در سرحد
جلفا هم
مسلمانهاي
قفقاز وهم
ارامنه
ايروان و
نخجوان اسلحه
را از دست
صالدات گرفته
ضبط ميكردند
از اين جهت
هر قدر كه ميتوانستند
به مسيحيهاي
ايران فروخته
وپولش را
گرفته،
غنيمت ميدانستند.[140
ب] و از آن طرف
هم آمريكاييها
نيز از پول
دادن واعانت
كردن در حق
ایشان
فروگذاري و
مضايقه نميكردند.
و اين
دو فقره اعنی
اسلجه{غلط
املائی است،
اسلحه درست
است} روسها و
پول آمريكاييها
سبب طغيان و
سركشي جماعت
ارامنه
ونصارا گرديد .
و از اين طرف
هم دولت ايران
اولا بواسطة
انقلابات
مشروطيت و
وقوع جنگها به
كلي از
قورخانه
و اسلحه خانه
خالي گرديده،
و ثانيا نفوذ
روسها در
ايران و
پولتيكهاي
ايشان به كلي
دولت را از پاي
انداخته
بجز اسم بلا
رسمي چيزي از
آثار وعلائم
استقلال دولت
باقي نمانده
بود.
معلوم است
دولتي كه شش
سال در تحت
نفوذ و فشار
چنان دشمن قوي
پنجه عمر بكند
ضعف حالش به چه
درجه خواهد
رسيد. علاوه بر
اين كه خود
داخله ايران
در انقلابات
مشروطه
واستبداد قبل
از آمدن روس،
قريب هفت سال
بود كه اهل
ايران اتصالا
به پيكره
همديگر زده
ومهمات دولتي
رامصرف مينمودند
و بعد از آمدن
روسها هم آنچه
را در تبريز از
توپهاي
اتريشي به
دستشان آمد
همه را پر از
سرب آب شده، كرده
و از كار
انداخته
بودند و هكذا
در خوي و
اروميه قمقلاص
توپها را در
آورد و توپ را
سقط كرده
بودند. اين بود
كه نصرانيها
و ارامنه
مشغول
تشكيلات
عسكريه
گرديده و اكثر
صاحب منصبان
ايشان هم صاحب
منصبان روس
بودند.
+ نوشته
شده در يکشنبه
دهم ارديبهشت
1385ساعت 17:46 توسط وقایع
نگار:
ابوالقاسم
امین الشرع
خویی |
نظر
بدهید
3-
دستور حكومت
تبريز مبني بر
خلع سلاح
ارامنه و سقوط
اروميه
تاريخ
تهاجمات و
جنايات
ارامنه،
اسماعيل
سيميتقو
و
سردار ماكو در
آذربايجان
(۲ )
در
اين بين كه اينها
منتظر وقوع
بهانهاي
بودند . حكومت
محلية تبريز
استعداد آنها
را حد اين درجه
نپنداشته و به
حكومت خوي و
اروميه امر
بدادند كه از
نصرانيها و
ارمنيها خلع
سلاح كرده شود.
چون حكومت خوي
از ماكو بوده
وخود قوت
وقدرتي علاوه
بر دولت داشت .
وانگهي نفوس
نصاري در خوي
بسيار نبودند
كه بتوانند با
حكومت طرف
شوند. لاجرم
حكومت خوي همه
آنها را در
كاروانسراي
بيرون شهر جمع
كرده و فورا
دور ايشان را
گرفته به
سهولت خلع
اسلحه نمودند [
141 الف] بر خلاف
حكومت اروميه
كه به مجرد
شروع به خلع
اسلحه فتنه
خوابيده را
بيدار كرده و
يك مرتبه بدون
ايكه
استعدادي و
طاقت مقاومتي
فراهم
بياورند
اسباب آشفتگي
وجنگ وجدل را
به دست خودشان
بر پا نمودند
زيرا كه در آن
حين حكومت
محليه قريب
دويست، سيصد
نفر از قزاقي
كه از خود
اروميه تشكيل
داده و
قزاقخانهاي
در آنجا بنا
نهاده بودند و
نيز قدري از
سوارة قراچه
داغي كه به يك
پول نميارزيدند
همين استعداد
را داشته
بيشتر قوه و
استعدادي
نداشتند. غافل
از اينكه
استعداد
نصاري بالغ بر
ده بيست هزار
بوده، با اين
حالت شروع به
خلع سلاح مينمايند
واهالي
اروميه نيز به
ياري حكومت
محليه بر
خاسته . يكروز
يكصد يا دويست
قبضه تفنگ از
دست نصرانيها
ميگيرند.
ليكن بعد از آن
نصرانيها به
امر حكومت
تمكين را
اطاعت نكرده
بلكه دست
گشوده با
مسلمانها جنگ
درگرفت ويك
روز مسلمانها
در قبال آنها
تحمل مينمايند
ولي بيچاره
مسلمان که
هنوز از
فشار روس خلاص
شده و چندان
سلاحي و
قورخانهاي
جمع ناكرده
طاقت توپهاي
نصرانيها را
بر نياورده
روز دويم بر
مسلمانها
غلبه جسته
وقشون دولتي
هم از قزاق
وقراجه داغي
قدري به
محاربه
برخاستند اما
قراجه داغي به
فوريت فرار را
بر قرار
اختيار مينمايند
وقزاق هم
رئيسشان كشته
شده بعد از
مقتول شدن
جمعي از صاحب
منصبان و
افراد نظامي
در محاصره
افتادند و
نصرانيها
شهر اروميه و
اكثر دهات را
تسخير نمودند
و با نفوس
اسلام دست بيرحمي
باز كرده هر
كجا كه دست مييافتند
قتل وغارت همي
كردند و
تحقيقا از اهل
اروميه
مندرجا از اول
فتنه تا آخرش
سي چهل هزار
نفوس اسلام را
تلف کردند.
اين
بنده تقريبا
شش، هفت ماه
بعد از [141 ب] وقوع
اين قضاياي
ناگوار با چند
نفر از آقايان
به اروميه
برفتم و در سر
راه از ساعتلو
به آن طرف
تخمينا
پانزده جنازه
ديدم در سر راه
در زير پاي
عابر وماره
افتاده و
خشكيده بودند.
و بي غسل و
تكفين و تدفين
همان طور
مانده بودند و
از لباس
همگي از
مسلمانان
بودند و از اهل
همان دهات
اطراف بودند
واحدي از
اسلام در فكر
تدفين آنها
نبود.
الحاصل
چون كار قتل
وغرت وخرابي
اروميه
بپرداختند
آنگاه
مارشيمون به
همراهي پطروس
كه فرمانده
نصاري وسردار
ايشان بود
وبولكونوك
روسي وقريب دو
سه هزار از
سواره و پياده
باطنطنة تمام
عازم سلماس
شده و در آمدن،
مخصوصا خود
ولشكريانش از
ميان شهر
دلمقان از آن
دروازه داخل
شده و از
دروازة خسروآباد
به در ميشوند
كه ببيند از
جهت اهالي
مانعي و دافعي
است يا نه.
وچون
در سلماس عمدة
نظرشان با
اسماعيل آقاي
رئيس ايل شكاك
مقصور بود
زيرا كه غير از
او در مقابل
خود حريفي و
سنگ زير پايي
نميدانستند
و لهذا
مارشيمون
راست به
خسروآباد
رفته و
بنا گذاشته كه
با تدبيرات
پولتيكي
اسماعيل آقا
را اسير دام و
به خويشتن رام
كرده آن وقت به
آساني از
ميانش بر دارد
و همين كه وي
را برداشت،
ديگر درمقابل
حريفي و سركشي
نمييافت و
اين معني مؤدي
بر كشته شدن
خود جمع
کثیری از
كسانش گرديد
چنانچه در اين
بيان آتي
الذكر گفته
خواهد شد بحول
الله تعالي.
[146 الف ]
در بيان حسب
ونسب اسماعيل
آقاي شكاك و
تفصيل حوادث
واقعه
فيمابين
اسماعيل آقا
و ارامنه
و نصاراي آن
سامان و قضية
وقوع قتل
مارشيمون و
كسانش به امر
حضرت يزدان.
اولا
بايد دانست كه
اسماعيل آقا
پسر محمد آقا و
وي پسر علي خان
رئيس ايل شكاك
است و اين
آقايان شكاك
در ميان اكراد
در نجابت و
دليري امتياز
و اشتهار
مخصوص را
حايزند و
اينها را
كردها توردم
مينامند و
توردم در
اصطلاح
خودشان
آقازاده
وشاهزاده ميباشد
وعلي خان تا
اواخر سلطنت
ناصرالدين
شاه عمر كرده
در آن اواخر به
جهتي حكام
سلماس كه هر يك
وجه تعارف
گزافي را
كيسه ميدوختند
و علي خان
نتوانست كيسة
ايشان را پر
نمايد وي را با
و نظر دولت
ياغي قلم داده
و بعد از چندين
لشكركشي
و سربازكشي و
مايه گذاري وي
را با زنش،
حمايل خانم
گرفته به
تبريز برده و
در آنجا حبس
نظری کردند تا
عمرشان به اخر
برسید و تبریز
وفات کردند.
هکذا برادر
بزرگش جعفر
آقا را به حیله
و تدبیر و عهد
و پیمان در
زمان نظام
السلطنه به
تبریز برده و
علي الغفله وي
را به تير تفنگ
به قتل
رسانيدند.
و
هكذا در زمان
حكومت
ظفرالسلطنه
که یک همچو
کیسه بزرگی
دوخته بود
پدرش محمد آقا
را و خود همین
اسماعیل آقا
را که آن وقتها
هنوز کوچک بود
. خواستند،
گرفته زنجیر
بنمایند و
تفصیلی واقع
شد که ما از
ذکر اجمال آن
قضیه در این
مقام
ناگزیریم.
در
زمان حکومت
نظان السلطنه
مافي كه حكومت
خوي و اروميه
هر دو را به
شاهزاده ظفر
السلطنه
موكول داشته
بودند و اين
ظفر السلطنه
از جمله
شاهزادگان
گول بي مغز و
متكبر و
متفرعن ميبود
به نحوي كه هيچ
وقت به لفظ من
گفتم تكلم
نكردي بلكه ما
فرموديم ميگفت
و ما چنين
كرديم. از غايت
تكبر و تجبر
گاهي وي افعال
واقوال
احمقانه صادر
ميشد .
باري
هنگامي كه
شاهزاده در
سلماس اردو
كرده و با معيت
ضرغام المك
افشار و ميرزا
علي خان ناظم
العلوم در
قصبه بودند .
روزي تدبيري
كرده و
اسماعيل آقاي
كاردار را با
محمد آقاي
شكاك و پسرانش
جعفرآقا و
اسماعيل آقا
به
دارالحكومه
احضار كرده و
دستخطي به
ميرزا علي خان
ناظم العلوم
نوشته ميدهد.
مبني بر اينكه
بر حسب حكم
والاحضرت
شاهزاده
اولاد محمد
آقاي شكاك
بايد چندي در
توقيف بمانند
و قرار ميدهد
که ضرغام المك
با چند نفر
تفنگچي در
بالاخانه كه
مشرف به طنابي
آقايان بوده
منتظر بوده در
موقع طنابي را
به تير تفنگ
تهديد كرده و
امان فرار
كردن ندهد و
خود شاهزاده
در بالاخانه
نشسته پس
ميرزاعلي خان
دست خط را به
حضرات قرائت
مينمايد و به
مجرد استماع
لفظ توقيف،
كردها پا شده و
هر يك، يكي از
حاضران را
وقایهً و سپر
خود قرار داده
و از طنابي
خارج شده راهي
به پشت بام
پيدا كرده و
خود را از بام
به كوچه پرت
كرده بدر ميروند
و كردهاي
كاردار و شكاك
در كوچه با
همديگر بناي
تير اندازي
گذاشته، همين
كه صداي تنگها
از داخل و خارج
بلند ميشود .
شاهزاده
در بالاخانه
تحمل نياورده
و از ديوار به
خانة پيرزني
افتاده و در آن
خانه مخفي
گرديده بود و
اين فقره هم
يكي از اسباب
وحشت و رميدگي
حضرات بود .
و
لذا اين جماعت
نسبت به دولت
مانند آهوي
وحشي هميشه در
ترس و بيم بوده
و ابداً به
وعده و نويد
دولتيان هم
اعتماد واعتقاد
نداشتند چه از
دولت غير از
بدي چيزي
نديده بودند .
اگر از دولت
فرار ميكردند
. [ 146 ب] ناچار
آنها را ياغي و
طاغي به قلم
داده و دولت را
به تنبيه
و سياست
ايشان وادار
ميكند و چون
نزديك ميرفتند،
خوف جان
داشتند و سبب
این مسئله
نوبد مگر طمع
حکام جائر
ایران . و می
توان گفت که
آنها هم حق
داشتند چه
دولت از هر يك
وجه هنگفتي به
عنوان وجه
تقديمي گرفته
و روانه ميكرد
و آن هم ميخواست
دو مقابل از
مردم دريافت
بنمايد.
باري
محل سكناي اين
جماعت از قديم
الايام دره ايست
كه آن را چهريق
نامند و در آن
دره، قلعه و
دژيست كه واقع
شده و
پادشاهان
گذشته در آن
محل كه سر حد
دولت عثماني
است اين قلعه
را از سنگ و
آجر خيلي محكم
ساختهاند و
اين قلعه
تقريبا در سه
فرسخي سلماس
واقع شده و آخر
آن دره از يك
طرف منتهي به
خاك عثماني
شده و از جانب
ديگر يك شعبهاش
هم منتهي به
صوماي و
برادوست كه هم
ملك ايران است
ميرسد و راهي
كه به جانب
سلماس ميرسد
و آن را اوچ
تپهلر نامند
راهي است در
غايت سختي،
زيرا كه همه جا
كوه را رو به
بالا بايد رفت
و راهي دارد كه
دو نفر سواره
معاً از آن راه
نميگذرند و
تا صاريداش
كه نهايت كوه
است همه جا رو
به بالاست و از
آنجا سراشيب
ميشود به خاك
عثماني . و
قعله چهريق در
ميان كريوة
بزرگي است و
اطرافش كوهها
و درههاي
سنگلاخ است و
قديم قريب
هجده پارچه ده
در آن درهها،
همه دهات كرد
بودند كه
اكراد در آن
دهات زراعت ميكردند
و آن دهات را
غالبا دولت به
تيول همين
خوانين شكاك
داده بود
واهالی همه آن
دهات و ایلاتی
که در ان دوره
سکنی دارند
همگی حنفی
مذهب و كمي
شافعي هم
دارند .
واين
قلعة چهريق [147
الف] بواسطة
رزانت و
استحكامش
گاهي مقصران
خيلي سخت را
دولت در آن
قلعه حبس ميكرده
است از آن جمله
ميرزاعلي
محمد باب
رامدت يكسال
در آن قلعه حبس
نمودهاند ،
در اوايل
سلطنت
ناصرالدين
شاه و بعد از
يكسال حبس وي
را بدار كشيده
و يك دسته
سرباز تير
باران مينمايند
و در اين اوقات
ايالت
آذربايجان با
شاهزاده
مؤيدالدوله
مرحوم حمزه
ميرزا بوده
است.
باري
اسماعيل آقا
در اول امر
چندان رياست و
ابواب جمعي
نداشت و از
ايلش يا الله [
تقريبا ] چهل،
پنجاه سواره
بيرون ميكرد و
مخصوصا خود را
به سردار
ماكويي اقبال
السلطنه بسته
ميداشت
چنانچه سابقا
در محاربات
قشون ماكو
بوده و جزء
كسان سردار
همي بود بعد از
آمدن روسها،
ايشان تمامي
دهات قوتور و
دهات صوماي و
برادوست را هم
به اسماعيل
آقا سپردند و
مدتي ماهي
چهار هزار
تومان نقد به
عنوان مواجب
از گمرك گرفته
قنسول به
اسماعیل آقا
می داد که این
سرحددار بوده
و چهل نفر
سواره
ابوبجمعی{ابوابجمعی}
دارد و از خود
قنسول معادل
ششصد، هفتصد
قبضه تفنگ پنج
تير اعلاء به
حیله گرفته و
پس نداد .
وعاقبت به
ايشان هم تمرد
و گردنكشي
اظهار ميكرد
دو مرتبه
بالاي چهريق
قزاق
فرستادند و
مبالغي از
قزاق را كشته،
شكسته
برگشتند
و در اوائل
امر كه هنوز بر
روسها ياغي
نشده بود در
خوي بود و اهل
و عيالش را هم
آورده بود علي
الغفله روسها
اطراف منزلش
را گرفته وي را
دستگير
نمودند و به
تفليس
فرستادند از
آنجا هم فرار
كرده دوباره
به ايران به
محل نشيمن خود
بيامد
وهنگامي كه
خليل پاشا به
سلماس آمد،
اسماعيل آقا
هم در ميان
ايشان رفته و
با روسها
جنگهاي
مردانهاي ميكرد.
5-
قتل مارشيمون
توسط اسماعيل
آقا سمتيقو
پس
برگرديم بر سر
تاريخ و گوييم
چون ماشيمون{مارشیمون}
در سلماس در
خسرو آباد
قرار گرفت، به
اهالي سلماس
پيغام كرد كه
اگر اطاعت ما
نكنيد و از
اوامر ما
سركشي كنيد هر
آينه سلماس را
از اروميه
بدتر خراب مينماييم
و چون غير از
اسماعيل آقا
ديگر از كسي
احتشامي
نداشت بنا
داشت كه
اسماعيل آقا
را به تدبير و
غدر و حيله
دستگير كرده،
آن وقت به
تمام مقصود
نايل آيد. و
لذا به نزد
اسماعيل آقا
رسولي
فرستاده و
اظهار مهر و
محبت ميكند
كه من مشتاق
ديدار وي هستم
يا ايشان
بيايند
خسروآباد و يا
به من وقت
بدهند تا من به
ملاقات ايشان
درآيم و بعضي
مطالب لازمه
هم دارم ضمنا
صحبت بنمائيم .
اسماعيل
آقا پس فرداي
آن روز با قريب
يكصد نفر از
سوارة زبده از
چهريق آمده در
كهنه شهر در
خانة تيمور
آقا كهنه شهري
منزل ميكند .
چنانچه
منزلگاهش در
كهنه شهر
غالبا در منزل
تيمور آقا
بوده است . پس
با كمال مهر و
محبت پيغام ميدهد
كه من اينجا
منتظر قدوم
حضرت
مارشيمون
آمدهام ،
تشريف
بياوريد تا
ملاقات و
مقالات حاصل
آيد. پس
مارشيمون صاف
و ساده و خون
گرفته به خيال
اينكه اين كرد
وحشي را با
دغلهاي
پولتيكي
فريفته
بنمايد، خود
و برادرش كه
طبيب بود و
بولكونوك
روسي كه
فرمانده قشون
ايشان بوده در
درشكه نشسته
با ابهت و جلال
تمام قریب صد و
پنجاه نفر
سواره که لباس
قزاقی پوشیده
بودند، ميآيند
. غافل از
اينكه صاحب
خانه دستور
مهمان كشي را
كاملا به كسان
خود داده،
همين كه داخل
می شوند تا در
خانه تیمور
آقا و با کمال
عشق و شفق با
اسماعیل آقا
دست به دست
داده مشغول
صحبت ميشوند
ولي كسان
اسماعيل آقا
كه هر يك افعي
زمانند در
پهلوي همان
خانه مكاني
جسته وهمگي در
آن محل دَمَرو
افتاده و آن
جماعت را كه در
جلو در خانه
مكان وسيعي
ايستاده و صف
كشيده بودند
به نشانه
گرفته منتظر
فرماني نشستهاند
. و اين جماعت
ابدا آنها را
نميديدند
زيرا كه دمرو
افتاده و دراز
كشيده خود را
پنهان كردهاند.
بعد
از آنكه
مذاكرات ختم
شد، مهمانها
بر خاسته و با
اسماعيل آقا
دست به دست
داده، بيرون
ميآيند كه
سوار درشكه
بشوند به مجرد
خروج ايشان در
خانه را بسته
اسماعيل آقا
در بالاي در
بامي بوده
است، خودش با
تيمور آقا به
فوريت بر آن
بام بر آمده و
مارشيمون و
بولكونوك را
به نشانه
گرفته، همين
كه تفنگ
اسماعيل آقا
باز ميشود يك
مرتبه تفنگها
را شليك كرده و
مانند برگ كه
از درخت
بريزد، جماعت
همگي يكباره
روي هم ميريزند
و از آن جماعت
بجز چند نفري
كه فرار ميكنند،
كسي متخلص
نشده بود. خود
تيمور آقا ميگفت
عجبتر اينكه
ده دقيقه
نگذشته بود كه
من ديدم تمامي
اين جماعت را
لخت و عريان
كرده همه
چيزشان را
كردها تاراج
نمودند .
باري
اسماعيل آقا
بعد از وقوع
قضيه بر ميگردد
و از همان روز
آتش جنگ بالا
ميگيرد . زيرا
كه نصرانيها
هم آمده كهنه
شهر را محاصره
كرده آن
بيچارهها را
بعضي كشته و
برخي اهل
وعيال ويلان
ونالان به
جانب سلماس
فرار مينمايند.
بعد
از وقوع اين
واقعيات دولت
به مقام دفع
فساد نصاري و
ارامنه بر
آمده بر حسب
تلگرافات
حاجي محتشم
السلطنه كه
ايالت مركز با
او بود از جانب
مرند و خوي
آنچه را كه ميتوانستند
از سرباز خوي و
فوج مرند
ومردم چريك از
يكانات و غيره
[ 148 ب] جماعتي
فراهم آورده،
به سلماس
برفتند و از آن
طرف هم سردار
ارشد قراجه
داغي از سمت
تسوج مامور
شده و يك دو
فقره با حضرات
زد وخوردي
كرده . عاقبت
ارشد يك توپ هم
از دست داده،
فرار نمود و
چون قشون خوي و
مرند شكست
ارشد و فرار
كردن آنها را
شنيدند اگر چه
سلماس را از
نصرانيها
گرفته بودند،
باز تحمل ضرب و
شصت آن جماعت
را نياورده
شبانه فرار
نمودند و در
حين فرار اين
قشون كه به
مجرد تهديد و
اولتيماتومي
از بولكونوك و
پتروس، رئيس
نصاري قرار
نگرفته،
فرار اختيار
كردند . بيچاره
اهالي سلماس،
فلك زدگان در
آن حالت در
اضطراب و قلق
شديد
بيفتادند
وزنان محترمه
سرو پاي برهنه
از سلماس و
كهنه شهر رو به
جانب خوي فرار
مينمايند.
چه، ميدانستند
كه همين كه
نصرانيها
وارد سلماس
شدند ، ديگر
کسی را فرار
كردن نگذارند.
و از
قضاياي عجيبه
آن شب سرما و
دمة بي موقعي
واقع شده
وبارندگي
زياد شد و اين
زن وبچة ويلان
سرگردان پا
پياده، رو به
جانب خوي همي
دويدند و
سوارههاي بيرحم
و بيانصاف،
اقلا نميخواستند
كه آنها را هم
به هر نحو است
زير دست خود
گرفته
بياورند بلكه
غالبا زير پاي
اسب گذاشته بيشرمانه
فرار مينمودهاند
از شدت گل ولاي
و سردي هواي و
دمه آن شب را
ما بين خوي
وسلماس چندين
نفوس از زن و
بچه تلف
گردیدند. و حال
آنكه لازم بود
كه اين قشون
فراري اقلا
اين بيچاره
اهالي بي دست و
پا را هم با
خود برداشته
به هر نحوي بود
نجات بدهند [149ب ] .
بعد
معلوم گرديد
كه جماعت
نصارا تا فردا
ظهري جسارت
كرده به
دلمقان داخل
نشده بودند و
بيسبب اين
قشون بيانتظام
وحشي ما بيچاره
اهالي را وحشت
انداخته و
درميان گل
ولاي پريشان
گذاشته، در
كمال بيغيرتي
و نامردي هر
كسي سر خود را
بر داشته فرار
ميكردند بعد
از دوسه روز كه
جماعتي از خوي
اسباب تجهيز و
تكفين با
خودشان برده و
آن فلك زدهها
را كه در
بيابان
افتاده، تلف
شده بودند ،
دفن ميكردند.
شخصي حكايت ميكرد
كه از زير
چرخهاي درشكه
جنازة زني
بيرون آمد كه
گل و لاي رويش
را تمام گرفته
بود.
و اما
قضايا و
فجايعي كه در
اين موقع
تاريك بر
مرحوم
پرويزخان- طاب
ثراه- وارد
گرديده بود آن
است كه آن بيچاره
كه از جملة
ابدال
مرتاضان رجال
بودند در قرية
صدقيان نيم
فرسخي سلماس
از پدر و جد
سكونت داشتند .
در اين موقع
استيلاي
نصاري و تشنگي
ايشان به خون
ريزي از
مسلمانان
بالخصوص از
علماء و
رؤساي اسلام،
به عوض خون
مارشيمون
مسيحي خونش
برزند{بریزند}.
خان چون
هجوم ايشان را
ديده و خود را
با اهل و عيال
در چهار موجة
حوادث انقلاب
يافته ناچار
دست از خانه
ولانه و همه
اسباب خانه
حتي كتابخانهاي
كه داشت
بركشيده و به
مجرد اهل و
عيال سوار
درشكه و تاشقه
شده و از
صدقيان حركت
مينمايند در
موقعي كه
تفنگچيان
مسلمان آن ده
را تخليه كرده
و ارامنه
و نصاري ده را
از چهار طرف
هدف تير قرار
داده و شديدا
بمباران كرده
بودند. خودشان
ميفرمودند
كه اقلا
دو هزار
گلوله پشت
فايتون و
تاشقههاي ما
بينداختند . به
عنايت حق
ومحافظت ايزد
منان از ميان
آن همه آتش
سوزان به
سلامت بيرون
شده و وارد خوي
گرديدند و در
محله شهر خانهاي
كرايه كرده،
برخي در آنجا
بوده و مدتي با
حاجي نصرت
لشكر به قريه
قوردل رفته و
ميگذرانيدند.
بعد
از مراجعت
اولا فرزند
جوان صالحش
خسروخان که
حقیقتا جوانی
بسیار صالح و
ریاضت کش بود
به مرض حمای
رایجه در
گذشته و یک
ماهی نکشید که
نوه جوان
ناکامش شریف
الدین به مرض
مذکور فوت
گردید .
آن
روزها این
بنده با ايشان
ملاقات كرده و
اظهار تسليت و
تعزيتي نمود{م}.
فرمود فلاني
شريفالدين
از ناحية
احوالش آثار
رشد و سعادت و
خداپرستي و
عبادت پيدا و
هويدا بود از
اين جهت از
مفارقت وي
متألم شدم ولي
چون مطابق
قضاي الهي
امري رفته،
شاكر و صابر
بايد بود.
بالجمله مدت
قليلي يك ماه
ونيم يا بيشتر
نكشيد كه خود
آن مرحوم هم به
مرض منحوس
مبتلا شده و
جان به جان
آفرين
بسپردند . رحمه
الله عليه،
لمؤلفه في
قصيده:
يا واثقاً
بطويل العمر و
الأمل
اِياك
و الدهران
الدهران
ذوعلل
لا تغتر و
بنعيم صفوه
كدر
كناقع
السم ممزوجاً
من العسل
تبغي البقاء
بدهر لا
بقاءله
و
تستطيل و عيش
الدهر لم يطل
ولی الشباب و
حل الشیب
نازلة
مبشرا بدنوه
الحادث بطل
و العمر تجري
كجري الليل
منحدراً
و لا محاله
لمن في الارض
مرتحل
أراك في
سكرات الموت
مستكراً
و لو رفعت الي
قرنٍ من الدخل
تري المنيه
أفنت كل ذي نسب
من
الأحبة و
الاعمام و
الخول
ما اهون
العیش من بعد
الذی لقیت
آل الرسول من
الازعار و
السفل
بالجمله
مقبرة آن
مرحوم امامزادة
واقعه ما بين
شهر و محله
معروفه ميباشد.
گويا
مدفن مرحوم
ميرزا
عبدالكريم
زنجاني كه
رايض الدينش
ميگويند
همانجا بوده
باشد.
(ميرزا
عبدالكريم
زنجاني ملقب
به رايض
الدين و متخلص
به اعجوبه ،متوفاي
1299 ق . مدفون در
بقعة ذهبية
خوي . او
متجاوز از چهل
اثر به فارسي
در عرفان از
خود بر جاي
گذاشته كه
اغلب به چاپ
رسيده است
براي شرح حال
وي به عرفا و
حكماي استان
زنجان تاليف «
كريم نيرومند
محقق» ص 221- 228
مراجعه شود )
همانجا بوده
باشد.
+ نوشته
شده در يکشنبه
دهم ارديبهشت
1385ساعت 17:45 توسط وقایع
نگار:
ابوالقاسم
امین الشرع
خویی |
یک
نظر
7-
جنايات
ارامنه در
اروميه و
سلماس
تاريخ
تهاجمات و
جنايات
ارامنه،
اسماعيل
سيميتقو
و
سردار ماكو در
آذربايجان
( ۳ )
7- جنايات
ارامنه در
اروميه و
سلماس
در
بيان احوالات
اهالي اروميه
وسلماس و سر
گذشت آن
بيچارگان
بعد از
فرار قشون
دولت و وقوع
قتل و غارت بر
مسلمانان.
پس از
آنكه اردوي
دولت از سلماس
شبانه فرار
نمودند و ارشد
قراجه داغي هم
پيشتر از همه
به سمت كوهي
فرار كرده و
يكباره تمامي
صفحات سلماس و
اروميه از
براي جماعت
فدايي ونصاري
مستخلص گرديد.
جماعت نصاري
كه به سبب قضية
قتل مارشيمون
و چندين جماعت
از نفوسشان دل
سوخته وچون
مردم افعي
گزنیده {گزیده}
برخود ميپيچيدند
و فرصت
انتقامي ميجستند
ناگاه چنين
فرصتي بدست
آورده، دست
ستمكاري از
آستين به
خصومت بدر
كرده و شيشه
انتقام از
نيام كينه
جويي بر
آهيختند. گويي
ابر بلا خيمة
خونين خود را
بر بالاي آن دو
شهر بر
افروخته و
پلنگ تيز
دندان اجل
دندانهاي
خونريز خويش
را به هم سوده
تگرگ مرگ
باريدن گرفت و
آتش قتل و غارت
مشتعل گرديده
اولا
نگذاشتند
احدي از قصبه
خارج شود مگر
اشخاصي كه
قبلا تا ورود
ايشان بيرون
شده بودند و
دروازهها را
با تفنگچي
مضبوط كرده و
آنگاه دست به
قتل و قتال و
غصب اموال و
هتگ[ 149ب] استار و
اعراض
برگشودند در
خانهها و
مسجدها و
بيغولهها و
پشت بامها حتي
در تون حمامها
هر كه را كه
ديدند به قتلش
ميرساندند و
بعضي را اسير
وار برده در
راه خسرو آباد
و يا خود آنجا
به قتل ميرساندند.
مسلم
است جماعتي
مانند جلوها
كه وحشيتر و
شريرترين
مردمند، زيرا
كه وحشت و
جسارت كرد را
با بي رحمي و
شقاوت، ارمني
ها جمع كرده و
چنين جماعتي
بعد از اين
اتفاقات با
مسلمان بيچاره
بي دست و پا از
قبيل تاجر و
اصناف و ملا و
زن و بچه چه
ستمي خواهند
كرد به عينه
مانند گرگي كه
در رمة
گوسفندان
بيفتد و چنگال
آهنين به خون
آنها بيازد و
جمع كثيري از
مسلمانان به
خيال اینکه
شايد حرمت
مسجد را
ملاحظه كنند،
پناه به مسجد
برده و مسجد پر
ميشود از پير
وبرنا وزن
ومرد و وضيع و
شريف جمع
كثيري در آنجا
خزيده ميشوند.
نصرانيهاي
بيرحم محض
اينكه يك يك
كشتن، اسباب
معطلي نشود به
حكم پتروس
مستراليوز را
آورده در صحن
مسجد ميگذارند
. آنگاه آن
جماعت را
مانند برگ
خزان كه از
درختان ميريزد
بر روي هم ميريختند
و مسجد را
جيحوني از خون
قرار بدادند و
عرصهگاه
عاشورايي از
نو به ظهور در
آوردند چه
جانهاي عزيز
را كه با گلولة
مستراليوز و
تفنگ سوراخ
سوراخ
بنمودند و چه
بدنهاي لطيف
را كه با شمشير
و قمه قطعه
قطعه بكردند.
از
شخص موثقي
مسموع افتاد
كه كه ملا
عبدالكريم
مافي از علماي
سلماس را را
گرفته و در راه
خسرو آباد
برده سرش را بر
زير سنگ بزرگي
نهاده و دو نفر
با قمه از يمين
و يسار
ايستاده و
آنگاه به
طريقي كه در
شيعه رسم است
در عاشورا سرش
را با قمه مي
زنند شاحسي{شاخسی}
واخسي و حسن
حسين گفته با
قمه بر سر آن
بيچاره همي
زدند و
سر وبدنش را
ريزه ريزه
كردند و آخوند
ديگري را كه
ملا محمد فاضل
نام داشت در
پشت بام گرفته
بعد از هفده
گلوله بدنش را
اربا اربا بند
از بند جدا
نمودند و آن
همه رابه عوض [150الف]خون
مارشيمون عمل
مي كردند .
اسماعيل
آقاي شكاك
خوني ايشان
بود . چون
زورشان به
ايشان نمي
رسيد،
انتقامش را از
فلك زدگان و بي
گناهان
اروميه
وسلماس مي
كشيدند به
خيال اينكه
اسلام، اسلام
است اعم از سني
و يا شيعه و
وحشيگري و
شقاوت آن
جماعت را از
اينجا قياس
بايد گرفت .
بقول شاعر:
بكشتند در
بلخ آهنگرِي
گرفتند در
شهر ري رويگري
رعيت
خاك به سر
ايران هميشه
لگدكوب
وپايمال خويش
وبيگانه بوده
و مي شوند
تا كي
خداوند منتقم
كينه خواه،
انتقام اين يك
مشت بيجرم و
گناه را از
وحشيان داخلي
وخارجي
گرفته، از
چنگال نكال
ايشان برهاند.
بعد
از وقوع اين
قضايا به يك
سال شخصي
حكايت كرد كه
روز عاشورايي
در دلمقان در
همان مسجد
مشغول
عزاداري
بوديم و گروهي
انبوه از زن و
مرد حضور
داشتند ناگاه
فرشي از مسجد
از كثرت
ازدحام حركتي
كرده و به قدر
يك چارك به
گودي فرونشست .
مردم از اين
معني در تشويش
افتاده واز
سبب فرو رفتگي
تفحص و تجسس
نمودند. معلوم
گرديد كه زير
حصير به قدر يك
وجب خاك ريخته
و زير خاك همه
اجساد كشتگاه
است و به همان
وضع طبيعي كه
افتاندهاند
پهلوي همديگر
همان جور
خوابانيده و
بر روي ايشان
خاكي را
انباشتهاند،
ديگر معلوم
نشد كه همان
نصرانيها
اينجور كردهاند
یا عثمانی ها.{مقصود
دفن مسلمانان
است}بعد از
ورود فرصت
تدفین نیافته
و همانجور با
مستر الیوز
پهلوی هم
خوابیده اند
بر رويشان خاك
ريزي كرده و
حصير را بر روي
خاك انداختهاند.
ميگفت:
بعضي زنهاي
جوان بلوزوك {بیلزدیک=
قولباقف به
تورکی یا همان
دست بند} و دست
بند طلا در
دستشان
همانطور در
زير خاك كرده
بودند و بعضي
بچه اش هم در
پهلوي مادر
افتاده و از
جملةاشخاصي
كه در آن اموات
شناخته شده
بود مرحوم
حاجي ميرزا
احمد حمزهكندي-
رحمه الله
عليه- بوده كه
از علماي
محترمين آنجا
بودند.
و به
همين قرار
جميع كثيري هم
در منزل مرحوم
[150 ب] حاجي محسن
آقاي امام
جمعه - رحمة
الله عليه-
پناهنده شده و
در همانجا همه
را اناثاً و
ذكورا به
قتل رسانيدند
و عيال خود آن
مرحوم كه مرضي
مزمن داشت هم
در ميان بستر
بيماري به تير
گلوله در گذشت
و خود او هم
اسير گرفته،
به خسروآباد
ميبردند.
خودش حكايت ميكرد
كه ما سه نفر
اسير بوديم،
چون قدري راه
برفتيم، ديدم
تفنگي باز شده
و يكي بيفتاد و
چند قدمي رفته
بوديم كه آن
يكي را هم از
پشت سر بزدند
اين دفعه كه
ديگر نوبت من
بود ديدم
{یک نفر}دكتري
داشتند آن
دكتر مرا ميشناخت
وي با ما تصادف
كرده و مرا
بشناخت پس از
دست اشرار
گرفته و با خود
سوار اسبم
كرده و به خسرو
آباد برد و در
منزل خود به من
اكرام زياد
بكرد ومحض
رعايت خاطر من
به يكي از
اسراي اسلام
گوسفندي بداد
تا ذبحش كرد و
به جهت من طعام
پختند و بعضي
از زنان اسلام
كه در آن خانه
بودند و به
اسيري گرفتار
شده، من از
ايشان هم
شفاعت كردم و
به من بخشيدند.
اين
بود حالت
ارامنه و
نصاري با
همديگر بر
خلاف ملت
اسلام و
هنگاميكه
ارامنه خوي را
ميكشتند . هر
چند سعي كردیم
كه بلكه يكي تا
دو از آنها را
بر ما ببخشند
چه پناهنده به
خانههاي ما
ميشدند ، مگر
نانجيبها
قبول ميكردند
بلكه با خود آن
شخص هم آويخته
بناي هرزگي و
ياوهگويي ميگذاشتند
كه تو چرا به
اينها حمايت
ميكني؟ و از
خانههاي
محترم كشيده
ميبردند...
اين است كه ما
ملت اسلام
مايل به سعادت
نشويم زيرا كه
بزرگ وكوچك را
حرمتي ننهند و
به گفتة عقلاي
مملكت غالبا
گوش ندهند و
مردم اوباش
آنچه را كه
خواستهاند
در اجراء ميگذارند
و همين مسئله
خود رأيي و حرف
نشنوايي
اروميه را
كه عروس
شهرهاي
آذربايجان
بود به باد فنا
بداد زيرا كه
جمع قليلي از
مسلمانان{مسلح}
خواستند كه از
انبوه نصاري
به قوة جبريه
خلع سلاح
بنمايند و هر
چند عقلاي
مملكت نصيحت
دادند {که
تعداد
عیسویان مسلح
افزونتر از
مسلمانان
مسلح است}قبول
نكردند وكسي ...
نپذيرفت ...
عجبتر
از همه اینكه
بعد از آمدن
قشون
منصورعثماني
كه در ازای شصت
هزار نفوس تلف
شده ارومیه و
سلماس، در خوی
نیز قریب سیصد
نفر از ارامنه
و چهارصد،
پانصد نفر از
نصاری به قتل
رسیده بود،
جماعت
سیاسیون
ایران و فرقه
دموکرات { در
مرکز} مخصوصا
از این جهت با
اهالی خوی
عداوت و خصومت
خاصی به هم
رسانیده و
مدتی مدید
انواع و اقسام
تشنیع و توبیخ
را در حق ایشان
معمول داشتند
و هی می گفتند
چرا مسیحی ها
را کشتید؟! آخر
به شما چه کرده
بودند؟ دیگر
نفهمیدیم که
جماعت مسیحی
چه به جا
گذاشته بودند
و ناکرده ظلمی
کدام را رها
کرده بودند که
آقایان
دموکرات این
همه سوزش
اظهار می
کردند. علاوه
بر اینکه اگر
در آن موقع
حضرات
عثمانلوها
ریشه فساد آن
جماعت متعصب
بی رحم را از
خوی نکنده
بودند، محققا
در حین تهاجم
آندرانک{آندرانیک}
علم فتنه را از
شهر، همانها
بلند کرده
بودند آن وقت
این یک مشت
اهالی جواب
خارجیان را می
دادند یا اهل و
عیال خود را از
داخلیان
حفاظت می
نمودند؟
هزاران
اف و تاسف باد
بر دولتی که
شصت هزار نفوس
بی گناهش در
دست جماعتی
رذل و نانجیب
که جلو ارامنه
بوده باشد
بدین خواری و
مذلت در میان
وطن و خانه
خودشان تلف
بشوند، بلک صد
هزار نفر
بودند. بنا به
تفریر اهل
اورمیه با
وجود [150 ب] این
ابدا بر روی
بزرگواری خود
نیاوردند سهل
است تمامی
تقصیرات را هم
بر گردن رعیت
فلک زده
خودشان ثابت
بنمایند از
غایت عجز و
زبونی و جهالت
و بی غیرتی
همان احسن
المعاذیر
الاعتراف
بالتقصیر را
شاه بیت و سر
رشته کار خود
قرار می دهند.
کلام
در این است که
بر فرض اینکه
خوی را هم در
حالت اورمیه و
سلماس کرده
بودند، در نظر
آقایان
سیاسیون ما
چندان جالب
اهمیتی نبود.
این بنده
شفاها از
قماندان
اردوی عثمانی
علی رفعت بیگ –
ایدهم الله
بتاییداته
الرحمانی –
شنیدم می گفت:
هنگامی
که در کریوه
قوشچی مابین
سلماس و
اورمیه با
نصاری جنگ همی
کردیم گاهی می
دیدیم که
جماعت دشمن از
جلوی سنگرها
صف کشیده و
قطار ایستادهاند
و عسکر به خیال
اینکه صفوف
دشمناند
تیرباران می
نمودند پس از
فرار کردن
نصاری چون
برجای سنگر
های ایشان
برفتیم معلوم
شد که همه آنها
نسوان و زنان و
دختران و
پردگیان
مسلمانانند
که در جلوی
سنگرها قرار
داده و هدف تیر
گلوله
عثمانلوها می
کردند.
با
این همه
سیاسیون
ایران می
گفتند آخر ما
نمی دانیم این
بیچاره مسیحی
ها به شما چه
کردهاند؟ چرا
دست از یخه
اینها بر نمی
دارید؟ آخر
رعیت ایران
نیستید؟ عجبا
که قریب یک
سال، اصناف و
کسبه و تجار
خوی نمی
توانستند به
تبریز{در دست
عمال حکومتی}بروند
زیرا که در هر
اداره ای همین
که اسم خویی
ذکر می شد، پشت
سرش چندین
دشنام و آزار
بود که اظهار
می کردند.
و نیز
از قراری که
اهل اورمیه
حکایت می
کردند در مدتی
که حضرات با
عثمانی ها جنگ
می کردند هر
هفته یک دفعه
جار می زدند که
امروز را کسی
از مسلمانان
از خانه بیرون
نیاید [152 الف] و
الا خونش هدر
است و آن روز
از شکاف در یا
از پشت بام
خانه هر کسی را
می دیدند می
کشتند. بعد
معلوم کردیم
که نصرانی ها
در آن روزها
اهل و عیال
و زنان جوان و
عمده اموال
خود را حرکت
داده و به موصل
می فرستادند.
تا آنگاه که
همه از بین به
در بردند و به
جز پنج، شش
هزار سواره و
پیاده کسی
نمانده بود آن
ها هم حرکت
کرده و از جلو
عسکر
برخاسته، جنگ
کنان به جانب
موصل و کرکوک
رهسپار شدند و
از این جهت نه
اسیری و نه
تلفاتی
بدادند. بر
خلاف
مسلمانان که
اولا اگر در آن
حین کسی می
خواست اهل و
عیال خود را از
آن مهلکه خارج
کرده و خودش
بماند، هرگز
مسلمانان نمی
گذاشتند.
چنانچه مرحوم
امام جمعه هر
چند عجز و
الحاح کرده
بود که عیال
ناخوش خود را
به خوی
فرستاده و
خودش با کسانش
و پسرش در
سلماس بماند،
گفتند: ممکن
نیست بگذاریم
که عیال تو بدر
رود و زنان ما
بماند.
و
ثانیا سابقا
فرار کردن
قشون خوی و
مرند و قراجه
داغ را از
سلماس شرح
نمودیم که
اقلا
نخواستند
زنان و اطفال و
اشخاص بیچاره
را در حین حرکت
از دلمقان در
میان خود در
ردیف سواره
خود کرده و تا
سر کریوه قرا
تپه بیاورند و
از آنجا به این
طرف دیگر در
امن بودند. چه
قدر زن و بچه
در زیر پای اسب
های ایشان تلف
گردیده بود و
ابدا رحمی بر
جان آن
بیچارگان
نکرده بودند.
بالجمله
اگر چه جماعت
ارمنی و
نصرانی بعد از
استیلا و دست
یافتن بر
اسلام بر احدی
رحم ناکرده و
آنچه را که می
توانستند از
قتل نفوس
خصوصا در
اطراف و دهات
اورمیه و نهب
اموال و اسیری
اعراض فرو
گذاری نکرده،
با همه این ها
شکنجه و عذابی
[152 ب] و ستم و ظلمی
که از کسان
اسماعیل آقا
بر این جماعت
بقیه السلف
وارد آمده
عشرعشیر آن از
مسیحی ها و
نصرانی ها به
ظهور رسانیده
و به جهت اینکه
جماعت نصاری
اگر چه از قتل
نفوس و غارت
اموال مضایقه
نمی کردند
لیکن اقلا
شکنجه و عذابی
هم نداشتند،
بر خلاف اکراد
وحشی که در
شکنجه و عذاب
کردن و مردم را
سرازیر
آویختن و
انواع نکال و
تعذیب ابدا
کوتاهی
ننمودند. بعضی
ها را از خایه
ها آویختند و
برخی را از
پاها می
آویختند.
چنانچه خود
این بنده از یک
نفر از نجبای
افشار شنیدم
می گفت: شخصی
از خود ایشان
که وی را
آقازاده می
گفتند و از
آقایان
دموکرات
معروف است،
اسماعیل آقا
وی را به حکومت
اورمیه منتخب
می نماید و وی
در جریمه
گرفتن ابدا
مضایقه
نکرده، سهل
است که به اسم
اعانه هم وجه
هنگفتی از
اهالی [دریافت]
میکرد و گویا
این مساله را
برخی از
آقایان
اورمیه به
اسماعیل آقا
اطلاع می دهند.
اسماعیل آقا
وی را در مقام
مؤاخذه کشیده
آن ناپاک،
بیچاره اهالی
را به تهمت های
غیر واقعی
متهم کرده و به
مشارالیه
ذهنی می نماید
که فعلا چندین
هزار تفنگ در
اورمیه است و
خود منتظر
هستند که قشون
دولت از جانب
ساوجبلاغ [مهاباد]
خواهد آمد
آنوقت این ها
با دولتیان
دست به دست
داده و کسان
شما را گرفته
به دست
دولتیان
بسپارند.
اسماعیل
آقا از شنیدن
این کلمات
تغییر کرده و
در فکر مجازات
بر می آید
آنگاه با عمر
آقای بی رحم که
رئیس قشون
اورمیه بوده
دستورالعمل
شکنجه و آزار
را کما ینبغی
با تلفون داده
ولی صورا یک
نفر فقیه کرد
را با دو دسته
فرستاده و وی
مردم را [153 الف]
در مسجد جامع
خوانده و نطقی
می نماید، مقر
بر این که پولی
که آقازاده از
شما به اسم
اعانه گرفته
به حکم
اسماعیل آقا
به شما داده
خواهد شد. فردا
را همگی در
حصار قیصر
خانم که در
خارج شهر حصار
بزرگی است جمع
شوید و پول خود
را پس بگیرید.
بیچاره
اهالی کول
احمق به گمال{گمان}
اینکه
اسماعیل آقا
رنجبر عدالتی
آویخته فردا
را قریب هزارو
هفتصد نفر در
آن حصار رفته،
مجتمع می شوند
و منتظر بودند
که پول خواهیم
گرفت. اولا دو
روز همان طور
گرسنه ایشان
را در آن حصار
در توقیف نگه
داشته بعد از
دو روز رئیس
قشون هم آمده و
روی دیوار ا را
کردها با تفنگها
احاطه می
نماید آنوقت
مبالغی زغال
آورده در میان
حصار، بیست سی
جا زغال ریخته
و سنبه های
تفنگ را مثل
سیخ کباب پزی
در آتش می
گذارند آنگاه
این فلک زده ها
را – اعاذنا
الله من
امثاله بحق
محمد و آله – هر
دو پاها با هم
بسته و از چاه
آویخته و به
دست و پای
ایشان داغ می
گذارند که
فلانی مثلا
باید بیست
قبضه تفنگ و سه
تیر و پنج تیر
و چندین هزار
لیره عین باید
بدهید.
بعد
از چندین ناله
و فریاد و سوز
و گداز بیچاره
ها بنا می
گذارند که هر
کسی هر چه
داشته از خانه
و لانه و
مخلفات خانه
همه را فروخته
این جریمه را
بپردازند. در
حالتی که کسی
مخلفات نمی
خرید وانگهی
پول در میدان
نبوده.
باری
آن همه تفنگ و
پول هنگفت را
از اهالی به چه
درجه رسوایی و
شکنجه می
گیرند که پناه
می بریم به
خداوند رؤوف{رئوف}
ودود لذا
امثال این
امتحانات
محفوظ بدارد. [153
الف]
8- شکست
اسماعیل آقا
سمیتقو از
ارامنه
باری بعد
از شکستن قشون
دولت از
نصرانی ها و
فرار کردن
ایشان به جانب
خوی یک شب
پترس، رئیس
نصاری با
صامصوم رئیس
فدائیان
ارامنه، دست
بشده با سه
چهار هزار از
قشون زبده و
چند عراده توپ
کوهی بی خبر
بغته از راه
صومای که اسهل
طریق است به
چهریق بر سر
اسماعیل آقا
هجوم می
نمایند و یک
مرتبه
اسماعیل
خبردار می شود
که حضرات
سرتپهای را
که مشرف به دره
چهریق است
گرفته و از دو
فقره سرتپه
توپ ها به
چهریق کشیدهاند
پس از مدافعه
بسیار و کوشش
بی شمار قشون
جنگی نصاری
زور آورده و
مادر اسماعیل
آقا را در سنگر
زده و خودش
فرار کرده،
جمعی از زنان و
دختران شکاک
را که از قرار
تقریر بعضی
تقریبا پنجاه
نفر بودهاند
و یکی از ایشان
هم عیال
اسماعیل آقا
بوده به اسیری
گرفته و بر
چهریق مستولی
می شوند و
اسماعیل آقا
ناچار فرار بر
قرار اختیار
کرده و با کسان
خود از عبدوی و
ممدی به دهات
خوی آمده و از
واروپسک و
زاویه دهاتی
که در آن رشته
واقع شده همه
را کردها
اشغال نمودند
و مقدار پنج،
شش هزار وقر
گندم و مبلغی
خطیر لیره از
مالیه خوی
جبرا گرفته به
اکراد خودش از
شکاک و اهالی
صومای و غیره
که همه گرسنه و
بی آذوقه
بودند تفریق
نمود.
+ نوشته
شده در يکشنبه
دهم ارديبهشت
1385ساعت 17:43 توسط وقایع
نگار:
ابوالقاسم
امین الشرع
خویی |
نظر
بدهید
9.
سرکوب ارامنه
وان توسط لشکر
عثمانی
تاريخ
تهاجمات و
جنايات
ارامنه،
اسماعيل
سيميتقو
و
سردار ماكو در
آذربايجان
( ۴ )
9.
سرکوب ارامنه
وان توسط لشکر
عثمانی
[157 ب] در
بیان آمدن
قشون ظفر
نمودن{نمون}
ترکان بر سر
ارامنه وان به
تقدیر خداوند
سبحان
و آمدن
ایشان به یاری
اهل خوی و
مستخلص کردن
آن سامان از شر
ارامنه و
نصرانیان
مقارن
تاریخ سیصد و
سی وشش هجری1336ه
ق.
در آن
موقع باریک که
سابقا مذکور
نمودیم که
مسیحی ها بعد
از قتل
مارشیمون دست
ستمکاری از
آستین انتقام
بر آورده و کار
اورمیه و
سلماس را
یکسره نموده،
امشب، فردا شب
بوده بلکه هر
ساعت محتمل
بود که بر
سر خوی نیز
هجوم کرده و ما
را به حالی
بدتر از حال
گذشتگان
بیندازند
زیرا که هم
قشون دولتی
فرار کرده و هم
اسماعیل آقا
تحمل حمله
ایشان را
نیاورده و به
دهات خوی
فراری و
متواری شده
بودند. و هر
ساعت خبر می
رسید که
نصرانی ها
امشب یا فردا
شب را به عزیمت
تسخیر خوی در
شرف حرکت
هستند. در این
بین مصدوقه
فرج بعد الشدة به ظهور
بر آمده خبر
رسیده که قشون
منصور [158 الف]
ترکان، شهر
وان را که دو
منزلی خوی است
در محاصره
انداخته و به
شدت هر چه
تمامتر با
ارامنه مشغول
مجاهده و
محاربه می
باشند به مجرد
وصول این خبر
به ارامنه و
نصاری بال و
پرشان یک
مرتبه شکسته و
تغییر حالتی
بر ایشان رخ
داده، اشخاصی
که در فکر
تسخیر خوی
بلکه همه
آذربایجان،
بلی در فکر
تسخیر همه
ایران بودند
چنانچه
مارشیمون
حضورا ایالت
آذربایجان را
به اسماعیل
آقا وعده داده
و گفته بود که
چون من به جانب
شیراز و بندر
بوشهر و سایر
بندرات فارسی
عازم هستم و
باید با قشون
خود رفته در
بندرات به
اردوی
انگلیسی
اتصال خواهم
یافت عجالة ایالت
آذربایجان را
با جمعی قشون
نصرانی که در
رکاب شما
خواهند بود به
شما می دهم و
جز شما کسی را
سزاوار ایالت
این صفحه نمی
دانم.
باری
همین اشخاص
خام طمع بلند
پرواز که
انگلیس و روس
به ایشان
پرواز خیالی
می دادند به
محض رسیدن خبر
عسکر ترکان به
وان دیگر از آن
خیالات اولیه
منصرف شده و در
خیال محافظت
خود و اهل
عیالشان
بیفتادند
زیرا که شجاعت
و دلیری ترکان
را کما ینبغی
مشاهده کرده و
از ایشان
منتهای
مرعوبیت را
داشتند از این
جهت که حضرات
دیگر بر حال
خود پیچیده
شده و در فکر
استخلاص خویش
بیفتادند
حالت خوی قدری
بهبودی یافته
و منتظر بودیم
که ناگاه از
رئیس قمسیون
ارامنه وان
مکتوبی به
حکومت خوی
رسید به این
مضمون که ما
قریب شانزده
هزار نفوس از
اهل و عیال و
مردم جنگی از
وان بیرون شده
به خوی می آییم
و از خوی نیز
گذشته به
قفقازیه متصل
به ارامنه
ایروان
خواهیم شد از
حکومت ایران
اجازه دخول می
خواهیم و در
این حالت امیر
امجد ماکویی[158
ب] بر
حسب انتخاب
خود اهالی ،
حکمران خوی
بودند معلوم
گردید که
عساکر نصرت
ماثر ترک
شانزده روز
تمام شهر وان
را محاصره
کرده، روز
هفدهم با
سونکی تفنگ
نیزه پیچ کرده
و با صولت پلنگ
بر ایشان هجوم
می نمایند و در
نتیجه آن هجوم
مردانه
ارامنه را به
ضرب نیزه تفنگ
های مردافکن
سوراخ سوراخ
کرده و با تمام
قهاریت و غلبه
از شهر وان
اخراج می
نمایند. پس
ارامنه بعد از
خارج شدن به
خیال اینکه با
ارامنه سلماس
ملحق بشوند
محض خدعه و زیر
بالش نهادن
نسبت به حکومت
ایران آن
مکتوب را
نوشته و بدون
آنکه منتظر
اذن و اجازهای
بشوند همان
شانزده هزار
جمعیت با توپ و
تفنگ و
استعداد جنگ و
اهل و عیال از
وان بلافاصله
کوچیده به عزم
خوی و سلماس می
آیند و معلوم
است که دیگر
بعد از ورود،
دولت ایران با
کدام قوه و
استعداد می
تواند ایشان
را قهرا و جبرا
خارج کرده و
راهی که حضرات
از آن راه می
آیند کریوهای
است که آن را
دره قطور می
نامند و آن درهای
است خیلی سخت
که این سر و آن
سر دره پهن و
گشاده است ولی
وسط که اصل دره
است قریب سه
فرسخ راه همه
جا باید در
میان دره
بپایند و از دو
جانب آن دره
کوه های بسیار
مرتفعی واقع
شده در غایت
بلندی و سختی و
سنگلاخ که
ابدا از آن کوه
ها سرازیر شدن
یا رو به بالا
رفتن ممکن
نیست و از ته
دره نیز نهری
جاریست که از
قطور رو به شهر
خوی سراشیب می
آید وآب شهر
همان نهر قطور
است. باری
اسماعیل آقای
فرزانه رشید
همین که از
حرکت ارامنه
مسبوق می شود
بلادرنگ با
چهارصد،
پانصد نفر[159
الف] سواره
و پیاده کرد
زبده شبانه
رفته قلعه
کوهی را که در
شمال دره واقع
است از سرتاسر
همه جا پشت سنگ
ها سنگر
گرفته، در
کمینگاه فرصت
می نشینند و
قدغن می کند که
تا تمامی
ارامنه از آن
سر که می آیند
به دره داخل
نشدهاند کسی
ماذون به
تیراندازی
نیست همین که
تمامی جمعیت
با بنه و آغروق(در اصل
چنان است که
ضبط گردید ولی
گویا منظور
مولف آذوقه
بوده است.) داخل
دره شدند و از
بالای کوه
مشرف جنوبی
جماعتی از
تفنگچیان
فدایی صف بر
کشیده همه جا
بالا سر جماعت
می آیند، غافل
از اینکه پیش
از آمدن ایشان
بلای آسمانی و
مرگ ناگهانی
قله کوه طرف
مقابل را
بالتمام از
سرتاسر فرا
گرفته است. پس
به همین قرار
اکراد او یک
مرتبه گلوله
باری کرده و
جمع کثیری از
ارامنه را در
میان دره به
خاک هلاک می
ریزند و مابقی
به خوی می
گریزند و
چندین جسد
مرده از انسان{ارمنی}
و حیوان در
میان آب نهر
ریخته بود که
الی چند ماه
عفونت آب قطور
نرفته بود.
باقی ارامنه
وحشت زده و
دهشت خورده،
افتان و خیزان
بعضی زخم دار و
برخی لخت و
عریان خود را
به سلماس
رسانیدند و
اگر آن
تفنگچیان سر
کوهی نبوده یک
نفر از ایشان
از دست کردها
رها نمی شدند و
جان به در نمی
بردند و بعد از
وقوع این قضیه
اهالی خوی که
خود را در مورد
خطر عظیم دیده
و از جانب دولت
بوجه من
الوجوه امید
اعانت و
محافظتی
نداشتند زیرا
که چند فقره
تلگراف
متوالیه به
ایالت تبریز و
تهران مخابره
کرده و قریب
سیصد تومان
پول تلگراف
بدادند و به جز
جواب های
پولتیکی از
حاجی محتشم
السلطنه که
ایالت تبریز
را داشت اثری و
نتیجهای
نیافتند.
بالاخره
حاجی محمد
امین خان کاتب
شهبندر خانه
را به سرایه که
سرحد عثمانی
ها است
فرستاده و شرح
حالی [159 ب] و
اظهار
استعانتی
نمودند و از
غایت ترس و جبن
عساکر ترک را
با نظر اخوت و
برادری نگاه
کرده پیغام
بدادند که
الامان،
الغوث،
العجل، ای
لشکر اسلام و
ای برادران
جانی که نزدیک
است صبح عمر و
زندگانی ما
نیز مثل اهل
اورمیه و
سلماس به غروب
برسند چه شود
اگر قدمی رنجه
فرمایید و چند
گامی جلوتر
بگذارید که از
برای پذیرایی
شماها با دل و
جان حاضریم. به
عینه مانند آن
نگار گلعذار
که با شوهر خود
اعتنایی
نکرده و
پیوسته اظهار
منافقت و
مخالفت
نموده، پهلو
به جانب شوهر
کرده و روی دل
به سمت کسی
دیگر داشت تا
شبی را از خواب
بیدار شده دید
که دزدی گردن
کلفت ستبر
بازو، مشغول
جمع آوری
اسباب خانه
است. پس از ترس
آن دزد شوهر
پیر را در کمال
محبت در بغل
کشیده، شوهر
وقتی بیدار
شده دید
معشوقه به دام
و کارش بر مرام
است. پس دزد را
مخاطب داشته و
گفت: ای مرد
خوش قدم
همایون فال چه
شود که اگر هر
شب به کاخ ما
آمده و اسباب
اتفاق و اتحاد
ما بوده باشی؟.
باری
اهالی مملکت
ما هم از ترس
گلولههای
ارامنه و
نصاری دامن
محبت و دوستی
ترکان را محکم
گرفته و از نام
و نژاد قدیمی
خود یادها
کرده و افسانه
ها می خواندند
و اثبات می
کردند که ما
نیز قدیما از
ایل و الوس{اولوس}
ترکان بوده و
از خاک پاک
ترکستان قدیم
بوده و هستیم.
لیکن بعد از
رفتن
عثمانلوها
آنوقت ورق
برگردیده و چه
شکایت ها که
اظهار کرده و
چه نفاق ها که
به قالب نزدند.
خلاصه
کلام اردوی
ترکان به
فاصله چند روز
از وان حرکت
کرده و با
استعداد و
مهمات لشکری و
توپخانه وارد
خوی گردید و دل
اهالی را از
پیچ و تاب و
قلق و اضطراب[160
الف]
برهانیدند.
عجبتر اینکه
به مجرد وصول
لشکر ترک -ایدهم
الله تعالی-
گویا خون در
عروق حضرات
مسیحی ها
منجمد گردید و
شریان اجسام
ایشان دیگر از
کار بیفتاد که
بعد از آن به
کلی از خیال
هجوم آوری به
خوی منصرف
گردیده و بر
احوال خویش
پیچیده شدند و
در مقابل دشمن
بنای سنگر
کندن و
استحکامات
درست کردن
گذاشته،
سنگرهای عمیق
پیچ در پیچ در
دهات ارامنه و
خسروآباد
کنده بودند که
سواره با اسب
در سنگرها
حرکت کرده و
دیده نمی شد و
بر پشت بام ها
نیز باستان
های محکم به
قانون هندسه
درست کرده،
توپ ها کشیده
داشتند و پس از
ورود عساکر
ترکان اگر چه
نخست زد و
خوردی در میان
واقع شده و جنگ
مختصری یک روز
کردند ولی
ترکان در آن
جنگ چون هنوز
به فراخور حال
دشمن استعداد
و عده کامل
تهیه ناکرده
بودند،
موفقیت حاصل
نکرده و بلکه
شکسته بودند و
به تقریر یوسف
ضیابیک
شهبندر می گفت
که مقصود ما از
این محاربه
فقط استعلام
قوه و استعداد
طرف مقابل
بوده چه بوجه
من الوجوه
مقدار قوت و
استعداد و عده
نفوس طرف
مقابل بر ما
معلوم نبوده و
لذا خواستیم
که قوه دفاعیه
ایشان را
دانسته و به
اندازه قوه
ایشان ما نیز
قوه و استعداد
جلب بنماییم
لاجرم بعد از
این محاربه
دیگر اقدامی
نکرده و
اتصالا عسکر و
توپ های بزرگ
بزرگ از وان
حمل کرده به
جانب سلماس
همی بردند تا
آنگاه که موعد
جنگ رسید در
ظرف چند ساعتی
مسیحی ها را
متفرق و فراری
نمودند.
از
اشخاصی که در
اردوی ایشان
در بالای شکر
یازی حاضر بود
شنفتم حکایت
می کرد که:
حضرات از
بالای شکر
یازی تا بالای
[160 ب] شهر قریب
یکصد و هفتاد
توپ و سرآلیوز{مسترالیوز}
کشیده بودند و
بر سر هر قله
ای و بلندی در
این مابین توپ
ها کشیده
داشتند و در
تمامی این
مسافت عسکر به
فاصله قلیلی
سنگرها کنده،
در کمین نشسته
بودند. می گفت
از بامداد آن
روز که شروع به
جنگ گردید به
این معنی که
نصاری و
ارامنه از هفت
محل که دهات
ایشان است
اتراق داشتند
و ترکان یک
مرتبه بنای
آتش فشانی
کرده و توپ ها
را به هفت ده
ببستند و از
این طرف هم
پیاده نظام
هجوم کردند
هوا یکپارچه
از آتش شده بود
به حیثی که
دیگر دشمن
ممکن نمی
کردند که در
سنگر حرکتی یا
تیراندازی
بنمایند به
فاصله دو سه
ساعت همه
ارامنه و
نصاری از دهات
خود بیرون
ریخته مانند
گله ای که گرگ
بر آنها حمله
کرده باشد از
محال خود به
صحرا ریخته و
رو به اورمیه
فرار کردند
زیرا که ترکان
همان جانب
اورمیه را در
محاصره باز
گذارده بودند
و هکذا در هر
جنگی گویا به
جهت دشمن راه
گریزی می
گذاشتند و از
چهار طرف
محصور نمی
کردند چنانچه
تمامی جماعت
مسیحی یک
مرتبه شکست
یافته رو به
اورمیه با اهل
و عیال و اطفال
آنچه بیشتر
بوده با خود
برداشته یک
سره فرار
بکردند اشهد
بالله ترک ها
را در این جنگ
که با ارامنه و
نصاری اتفاق
بیفتاد شجاعت
و شهامتی و
دلیری و
جسارتی نشان
داده بودند که
از یادها
فراموش و از
تاریخ ها محو
نخواهند بود و
شایان همه قسم
تعریف و تمجید
می باشند.
از آن
جمله عدهای
از عساکر در
بالای قریه
شکریازی سنگر
کنده بودند که
روزی جمعی
کثیر از
فدائیان و
نصاری بر آن
سنگر هجوم
کرده و از میان
دره و سیلی می
آیند که از دور
مشهود نمی
شدند تا آنگاه
که نزدیکی
سنگر رسیده [161
الف] یک مرتبه
هجوم می
نمایند و
هرچند به تیر
گلوله کشته می
شدند، اعتنا
نکرده، جد و
کدشان بر دخول
سنگر ترکان
بوده که آن ها
را از سنگر
برخیزانند با
وجود این حمله
صائل و تهاجم
هایل باز لشکر
جنگی ترک از
پیش برنخاسته
و چون دیدند که
دشمن دیگر از
محل
تیراندازی
گذشت، یکباره
با نیزههای
تفنگ بر آن ها
حمله کرده و
ایشان را
سوراخ سوراخ
کرده و عقب می
نشانند و جمعی
را کشته، بقیه
را دوان دوان
تا نزدیکی ده
خودشان تعقیب
کرده، آنگاه
بر می گردند.
و
مخصوصا این
جماعت در جنگ
با نیزه تفنگ
مهارتی کامل و
شجاعتی
داشتند. این
بنده از قول
اسماعیل آقا
شنیدم می گفت:
گاهی که من سر
راه را بر
ارامنه وان
بسته و جمعی از
ایشان را در
میان دره
قطورهدف تیر
تفنگ نمودم آن
کشته ها را که
مشاهده
کردیم، غالبا
با دسنگی تفنگ
مجروح شده
بودند و معلوم
بود که از ضرب
نیزه پیچ تفنگ
عسکر کم کسی از
ایشان مانده
بود که زخم
نخورده و بدنش
را سوراخ
نکرده باشند.
خلاصه
کلام: عمومی
ارامنه و
نصاری تحمل
حملات مردانه
ترکان را
نیاورده و از
جولگه سلماس
فرار کرده، در
ارومیه اتراق
نموده و عسکر
عثمانی هم تا
قله کریوه
قوشچی که
کریوه بسیار
سختی است رفته
و در آن قله
جماعت ارامنه
و نصاری سنگر
کرده و ترک ها
هم در همان
کدوک [گردانه]
نشسته، مشغول
زد و خورد
بودند و در این
بین محاربات و
مضاربات
بسیار فقره
فقره خیلی
اتفاق افتاده
بود و مابقی
اردوی عثمانی
ها در تبریز و
خوی و سلماس
اقامت کرده و
با مردم به
طریق مهربانی
رفتار همی
کردند و در هر
یک از این
شهرها مجلسی
به اسم اتحاد
اسلام تشکیل
داده و مردم را
عموما به
اتحاد و دوستی
[161 ب] دعوت می
کردند و به جهت
آن مجلس مقدس
هیئت رئیسهای
انتخاب
نمودند و چون
این بنده داخل
بعضی ادارات و
تشکیلات نشده
بودم لاجرم
حقیر را حسب
الخواهش
جماعت هم از
اجزای آن مجلس
انتخاب
نمودند و کسی
را بدون بلیط
داخل آن مجلس
اتحاد نمی
کردند و بیدق
های آن مجلس را
هم مرکب از شیر
و خورشید و ماه
و ستاره قرار
داده بودند.
و نیز
الیان پاشا
قماندار
اردوی ششم با
جماعت کافیه
بر سر ارومیه
هجوم کرده و
مسیحی ها را از
جلو برداشته
در مدت قلیلی
شهر ارومیه و
اطراف آن را
نیز از ارامنه
و نصاری
تخلیه کرده و
عموم مسیحیان
به جانب موصل و
بغداد رهسپار
شدند و از
ممالک محروسه
ایران
بالتمام خارج
گردیدند
ولیکن هنوز
نصاری سلماس
تازه فرار
کرده بودند و
هنوز روز سیم
شکست ایشان
بود که قضیه
هجوم ارامنه
به جانب خوی و
سلماس به
همراهی
انتریانک {آندرانیک}
که پادشاه
ارامنه بود
واقع گردید،
چنانچه در این
بیان ذکر
خواهد شد.
+ نوشته
شده در يکشنبه
دهم ارديبهشت
1385ساعت 17:41 توسط وقایع
نگار:
ابوالقاسم
امین الشرع
خویی |
نظر
بدهید
10.
هجوم ارامنه
ایروان به
رهبری
انتریانک{آندرانیک}
به خوی به قلم
سیاه
تاريخ
تهاجمات و
جنايات
ارامنه،
اسماعيل
سيميتقو
و
سردار ماكو در
آذربايجان
( 5 )
10.
هجوم ارامنه
ایروان به
رهبری
انتریانک{آندرانیک}
به خوی به قلم
سیاه
دربیان
حرکت کردن
انتریانک{آندرانیک}
پادشاه
ارامنه از
ایروان و
نخجوان با جمع
کثیر از ایشان
به جهت تسخیر
خوی و سلماس و
شکست یافتن به
تقدیر خداوند
منان به تاریخ
شانزدهم
رمضان سنه
سیصد و سی و شش
هجری 1336
لشکر
طفر{ظفر} اثر
عثمانی بعد از
شکست یافتن
نصاری و فرار
ایشان به جانب
ارومیه ایشان
را تعاقب کرده
و تا کریوه
قوشچی که اول
خاک ارومیه
است رفته
بودند که
ناگاه از سرحد
جلفا تلگرافا
به خوی خبر
رسید در عشر
دویم شهر
رمضان اینکه
انتریانک{آندرانیک}
پادشاه ملیون
ارامنه در
قبال لشکر
عثمانی که به
قفقاز داخل
شده وارامنه
را تعقیب می
کردند، تحمل
نیاورده، به
خیال اینکه
هنوز جماعت
ارامنه سلماس
در آنجا هستند
با قریب ده
هزار جمعیت از
فدائی و اهل و
عیال و کوچ و
بنه از ایروان
به عزم خوی [162
الف] حرکت کرده
و سرحد جلفا و
ارس عبور به
خاک ایران
نموده و دو
روزه به خوی
وارد خواهند
شد به خیال
اینکه این
جماعت نیز با
ارامنه و
نصاری ایران
ملحق شده و یک
بر هزار بر قوه
ایشان
برافزاید،
زیرا که خوی
فقط در میان
فاصله باقی
بود و اگر آن
فاصله را هم بر
می داشتند
تمامی ارامنه
قفقاز و ایران
به هم پیوسته
شوند.
باری
این خبر به خوی
وقتی رسید که
در خوی تحقیقا
بیشتر از یکصد
نفر عسکر باقی
نمانده بود و
تمام قشون در
رکاب الیان
پاشا در قوشچی
بودند. فقط یک
نفر قماندار
یوسف بیک نام
که عوض شهبندر
[رئیس گمرکخانه]
بود با یکصد
نفر عسکر در
خوی باقی
مانده بود.
یوسف ضیابیک
هم آنچه را که
از عسکر و
سواره ایرانی
ممکن بود با دو
عراده توپ و دو
نفر ضابط به
نوعی به
استقبال
ارامنه
فرستاده گویا
روز شانزدهم
رمضان بود که
خبر رسید که آن
عسکر مختصر که
به استقبال
رفته بودند
جمع کثیری از
ایشان با یک
نفر ضابط به
قتل رسیده و
مابقی فرارا
معاودت به شهر
نمودند و صدای
تفنگ های
ارامنه از
کریوه حاشیه
رود (حاشیه
رود نام
روستائی
حوالی خوی هست.)
که دو فرسخ یا
چیزی بیشتر به
شهر است تا عصر
تنگ به شدت
تمام همی آمد
آنوقت یوسف
ضیابیک نیز
ناچار مردم را
به مسجد جامع
دعوت کرده و
خود نطقی نمود
مبنی بر این که
من دیگر الان
بیدق دولت را
فرو
خوابانیده،
بیرون می روم
تا خود به اردو
برسانم ولی
اگر شما اهالی
تا هجده ساعت
تمام بتوانید
این شهر را
محافظت کرده و
ارامنه را به
داخل شهر راه
ندهید من
متعهد می شوم
که تا هجده
ساعت از اردو
که در قوشچی
است کمک کافی
به شما برسانم.
الامان،
الامان که شما
تا رسیدن
قشون، شهر را
محفوظ بدارید.
پس از
این اعلان
عمومی بیدق
دوستی را فرو
کشیده و خود از
شهر بیرون
برفت. آنوقت[162 ب]
مقام آن رسید
که باز مرد از
نامرد شناخته
شود و مردان
دلیر غیور
اسلام فطرت
را گاه امتحان
فرارسید که از
رستم های در
حمام و اشخاصی
که مانند زنان
تمامی قوه
ایشان به همان
زبان بسته شده
امتیاز
یابند.
خوش بود گر
محک تجربه آید
به میان
تا سیه روی
شود هر که در
او عش{غش} باشد
حقیتا
امتیاز مردان
مرد روزگار با
زن فطرتان
نابکار در این
مواقع حاصل
آید وگرنه در
موقع امنیت و
خوشی روزگار
همواره این
قبیل مردم
نامرد فطرت به
چاپلوسی زبان
و گفته های به
حقیقت خود را
بر اهل عالم
مشتبه کرده
بلکه پیشقدم
تر خواهند بود
و چون موسم
امتحان و
افتتان برسید
و خون ها از
ترس در شریان
ها منجمد
گردیده چه موت
ضیغم و بلای
ناگهانی است
دم دروازه شهر
رسیده نه موقع
زبانآوری است
و لافگویی
آنوقت اغلب
اشخاصی که خود
را به حساب مرد
می گرفتند زن
های خود را
ردیف خود کرده
همان شنانه{شبانه}
پنج پنج و ده
ده به دهات
متفرق می شدند
و پنج تیرها را
هم با خود می
بردند تا
مردان آزموده
روزگار از
زنان ریش دار
جبن شعار
امتیاز
بیابند. مردم
محله جات که
مردم بی پا و
سر بودند چون
این حرکت را از
آقایان و
معارف و وجوه
بلد خود
مشاهده کردند
بیچاره اهالی
در قلق و
اضطراب
افتاده، هر
کسی دست عیال و
اطفال خود را
گرفته و از
خانه و لانه و
همه چیز دست
برداشته، رو
به جانب سکمنآباد
که طرف غربی
شهر است و
ارامنه از سمت
شرقی می آمدند
گذاشته، پا
برهنه و سر
برهنه و یلان و
سرگردان ناله
کنان و اشکریزان
بنای فرار
گذاشتند. تا
آنگاه که باقی
اهل بلد و همگی
«یائسا عن
نجات و عازما
علی الممات»
دست از
زندگانی خود
شسته و رشته
امیدواری از
هر طرف گسستند
از دل و جان
تفنگ ها
برداشته و
دروازه ها را
بسته عموما بر
بروج شهر
برآمدیم و
قدغن کردیم که
احدی را
نگذارند فرار
کردن و الا
ماذون هستند
بزنند[163 الف]
و نگذارند که
کسی از شهر
خارج شود.
شب
ساعت سه از شب
رفته بود که
عسکرهای
مجروح را یک یک
با الاغ سوار
کرده و به شهر
می آورند،
قریب سی، چهل
نفر از عسکر
مجروح شده
بودند. مع ذلک
صبحی همان
زخمدارها هم
بر برجها
برآمده در
کمال فرزانگی
جهاد همی
کردند و به
اهالی اعانت
همی نمودند و
تمام آن شب را
حقیر نیز با
کسانم داخل
اهالی بلد شده
و در بروج شهر
کشیک می
کشیدیم لیکن
از مساعدت
توفیق ارامنه
هجوم شبانه را
صلاح ندیده و
گفته بودند که
مردم این شهر
به واسطه روزهداری
شب را بیدار
بوده و روزها
را می خوابند.
بهتر این است
که صبح هنگام
خواب خوشی بر
ایشان بتازیم
و کارشان را
یکسره بسازیم
و محتمل بود که
اگر در آن موقع
شب هجوم کرده
بودند به شهر
دست بیابند،
زیرا که هنوز
اهالی دست و
پای خود را
درست جمع
نکرده، توپی
به باره شهر
نکشیده بودند
و اشخاصی که
روز به کمک ما
می آمدند شب را
حاضر نبودند،
وانگهی شب جنگ
کردن بیشتر
اسباب وحشت و
دهشت اهالی می
بود.
باری
تا صبح هیچ
خبری نبود و
منتظر بودیم
که کی می آیند.
صبح بعد از
اشراق افق،
حقیر نماز
خوانده و
خواستم مختصر
استراحتی
بنمایم، هنوز
ساعتی خواب
نکرده بودم که
دیدم مرا از
خواب بیدار
کردند که
برخیز که
اکنون نه موقع
خواب است. چون
بیدار شدم
معلوم شد که
هنگامه جنگ
گرم و تنوره
محاربه از
طرفین تافته
صدای شلیک
تفنگ و توپ
فضای شهر را پر
کرده است
معلوم شده که
ارامنه اول
صبح از
سعدآباد و
نوایی عزیمت
شهر کرده و
آفتاب به تازهکند
که یکی از
محلات شهر است
می رسند. از
این طرف اهالی
شهر که در بروج
کشیک می
کشیدند، همین
که غبار جماعت
را از دور می
بینند که دسته
دسته و فوج به
فوج پشت سر هم «کالسیل
[163 ب] الجاری
والبحرالمتلاطم
التیار» دارند
می رسند به
مجرد احساس
گرد وغبار یک
مرتبه از برج
های شهر صدای
تفنگ های شاهی
آلمانی مانند
غریو رعد
آسمانی بلند
گردید که هر
دمی دویست،
سیصد تیر تفنگ
خالی می شد. در
حقیقت نمونهای
از محشر و
نشانهای از
یوم رستخیز
همی بود.
انتریانگ{آندرانیک}
شبانه در
سعدآباد نطقی
کرده بود،
حاصل کلماتش
این که من گمان
ندارم که در
این شهر عسکری
از قشون
عثمانی مانده
باشد بلکه از
عسکر خالی
بوده و اهالی
هم طاقت
مقاومت را در
قبال این لشکر
ندارند. لاجرم
فردا را شماها
بدون مانع و
مدافعی به این
شهر داخل
خواهید شد و
همه اموال و
اثاثیه و نفوس
و... و طریف
ایشان غنیمت
شماها است ولی
خواهش دارم
ساعت به من در
قتل نفوس
ایشان مهلت
بدهید تا آنچه
را که دارند از
نقود و اموال
قیمتی از
ایشان بگیرم و
دفن کرده به جا
نگذاریم.
آنوقت همه
مردم مقتول و
زنان خدمتکار
خواهند بود و
زنان عجوزه و
اطفال را نیز
خواهید کشت.
جوان ها را به
شما بخشیدم.
باری مقصود
اینکه حضرات
در این شهر
ابدا خیال
مقاومت و
مدافعه نکرده
بودند. این است
که چون ارامنه
قیام مسلمین
را در مقام
مدافعه سخت
دیدند. لاجرم
ایشان نیز
دسته دسته عقب
دیوارها
کشیده، مشغول
تیراندازی
شدند و دو
عراده توپ
بزرگ روبهروی
شهر کشیده و
گلولههای توپ
شراپنیل به
فاصله ده
پانزده زراع
از بالای شهر
گذشته،
متوالیا انین
و ناله مخصوص
داشت و اما
گلوله تفنگ
های ایشان که
دیگر از حد و
حصر گذشته
بود، اتصالا
نعرهکنان
بالاسر مردم
در حرکت و
طیران بودند و
چون حقیر از
منزل بیرون
شده، رو به
دروازه تازهکند
که نقطه وقوع
حرب بود همی
رفتم می توانم
گفت که تا آنجا
برسم چندین
هزار گلوله از
بالا سرم می
گذشت.
باری
دو سه ساعت بعد
هم جماعتی به
جانب قبله شهر
رفته و در
دامنه کوه
معروف به
قلابی
مسترالیوزی
کشیده از آنجا
نیز بنای
گلوله بارانی
را به شهر
گذاشتند. از
این طرف اهالی
نیز دو عراده
از توپهای
قوی هیکل
قدیمی را که با
کیسه پر می شد
به بالای برج
از یمین و یسار
کشیده و چند
نفر از
توپچیان
زبردست که
قدیما توپچی
بودند زیر توپ
ها در رفته
بنای شلیک توپ
و گلوله
اندازی
نهادند و آن
توپ ها هر گاه
که گشاده می
شدند ولوله و
لزه{لرزه} بر
زمین ظاهر می
کردند و صدای
مهیبی داشتند.
زیرا توپهای
هفده پوندی و
هجده پوندی
بودند.
دیگر
ارامنه از ترس
آن توپ ها به
نزدیکی شهر
آمدن
نتوانستند.
معین است به
جهت چنین
وقایع قلعهبندی
آن توپهای
قدیمی بهتر با
ساچمه کار می
کنند. لیکن چون
گشاده می شوند
از کثرت دود و
باروت جهنمی
را نشان می
دادند.
از
حسن اتفاقات
اینکه قبل از
وقوع این
سانحه [164 الف]
هنگامی که
نصاری و
ارامنه سلماس
در خیال
مهاجمه به خوی
بودند، اهالی
جمع شده و آن
توپ ها را مرمت
کاری کرده و
دادند در
قورخانه سیصد
بسته کیسه
گلولهدار و
ساچمهدار به
جهت توپها
حاضر داشتند
که در این موقع
به کار ما می
آمد و در همان
حالت که این
بنده در دم
دروازه
مزبور، قدری
کنارتر
ایستاده
بودم، حاجی
محمد نام دباغ
را در همانجا
با گلوله زدند
- خدایش
بیامرزاد - و
فورا
بلافاصله
شهید گردید.
باز
از حول و قوه
الهی گلوله
توپ ها بالاتر
رفته و به جهت
گود بودن محل
شهر، درست به
شهر بر نمی
خوردند. مگر
چند فقره که
جماعتی به
صدمه آن ها تلف
شده بودند و تا
یک ساعت از ظهر
گذشته به همین
وضع و قرار
مشغول جنگ
بودیم.
و نیز
از اتفاقات
حسنه اینکه،
همان روز آقای
حسینقلی خان
اواجقی سالار
همایون با
جمعی از سواره
به عزم اردوی
عثمانلوها به
خوی وارد شده و
به ملاحظه هموطنی
به معاونت
اهالی
برخاسته خود و
کسانش در برج
های شهر جنگ
مردانه همی
کردند و هکذا
آقای
تیمورخان،
سرتیپ صمصام
همایون-اطال
الله عمره- با
جمعی از سواره
و پیاده از محل
خود که اگری
بوجاغ است(اگری
بوجاغ: یکی از
روستاهای خوی
است)
به معاونت
اهالی آمدند و
نیز قریب
صدوپنجاه نفر
عسکر از جانب
ایواوغلی و
جلفا که در آن
نقاط بودند هم
به حمایت از
شهر آمدند و آن
عساکر زخم دار
هم با اهالی
دست به دست
داده با نهایت
شجاعت و شهامت
جنگ همی کردند.
یک
ساعت بعد از
ظهر بود که
دیدیم صدای
توپ های عساکر
منصوره
عثمانی از
جانب کوه
غضنفر که سمت
قبله و سلماس
است، بلند
گردید و کم کم
نزدیک شده
معلوم بود که
این صداها غیر
از صدای توپ
های ارامنه
است چه از دور
صدای توپ ها
شنفته می شد و
معین بود که
ارامنه آن طرف
ها توپی
ندارند. آشنا
داند صدای
آشنا. و از این
صداها روحی
تازه و بهجتی
بی اندازه بر
اهالی [164 ب] رخ
همی داد.
اما
آمدن پاشا
الیان بیک و بر
سر وقت ارامنه
رسیدنش از
قراری که
تقریر کردند
چنان بود که
چون یوسف
ضیابیک از باد
صبا تک و پو به
عاریت گرفته
در جناح
استعجال تمام
خود را به
اردوی قوشچی
می رساند. اولا
پاشا بر وی قهر
کرده و به جهت
فرار از خوی وی
را محبوس
نموده و بدون
درنگ با چند
هزار عسکر و
توپخانه کافی
از قوشچی به
سرعت برق و باد
حرکت کرده و
اغلب راه را
عسکر را به
چاپاری و
قاچاق رفتار
کردن می آورد،
تا نزدیک قریه
قوروق که در دو
فرسخی شهر که
تپه سرخی است،
محض اینکه
اهالی و
ارامنه را از
آمدن خود
خبردار
بنماید چند
تیر توپ درجه
گرفته و در
دامنه قلابی
به میان
ارامنه
افکنده بودند.
و از آنحا نیز
حرکت کرده
مابین امام
کندی و
قبرستانی که
آنجا
اولوبابا
نامند هم چند
تیر توپ خالی
کرده و از آنجا
خود او با
اوتوموبیل با
یکصد نفر
سواره جلوتر
آمده و قشون را
به علی رفعت
بیک قماندار
سپرده با سرعت
تمام خود را به
خاتون کرپیسی [پل
خاتون]که نیم
فرسخی شهر است
می رساند و از
آنجا می بیند
جمعی از عسکر
با هم با یک
ضابط که در
رهال بودهاند
آن ها نیز با
یک مسترالیوز
آمده از
همانجا با
ارامنه که در
دامنه قلابی
اجتماع دارند
تیراندازی می
نمایند. پاشا
نیز با سواره
های رکابی خود
از محلی
بالاتر از آن
عسکر
مسترالیوز
کشیده، مشغول
جنگ می شود که
در این اثنا
ناگاه قریب
پانصد نفر
سواره فدائی
که در دره های
واقع در پشت
کوه معروف به
غضنفر مخفی و
پنهان شده
بودند از طرف
غضنفر آمده،
پاشا را
دریافت کرده،
یک مرتبه رکاب
کشیده بر سر
پاشا می آیند.
عسکرهای
پایینی ایشان
را دیده و
باکمال جسارت
با نیزه تفنگ
در جلوی آن
جماعت دویده و
با سنگی مشغول
زد و خورد می
شوند و با نیزه
چند سر اسب را
از پا انداخته
و چند نفر از
ارامنه را از
اسب برافکنده
مابقی را رو به
عقب فراری می
نمایند و قریب
[165الف] ده
دوازده نفر از
عسکر با یک نفر
ضابط در آن جنگ
کشته می شوند
ولی ارمنی ها
را مبالغی راه
تعاقب کرده تا
به دره ای که
از همانجا
بیرون شده
بودند می
رسانند که در
این بین مقدمه
جلوی عسکر
قیامت اثر
بلوک بلوک از
قله کوه غضنفر
نمایان و
نمودار می
شوند که مانند
جنود غیبی از
قله کوه صف در
کشیده و توپ
های اژدها
پیکر ایشان
پرده های صماخ
ارامنه را
دریده ولوله
افکن قلوب
دشمن می گردد.
سه
ساعت به غروب
مانده بود که
دیدیم دیگر
صدای توپ و
تفنگ ارامنه
خاموش شده
ولیکن صدای
غرش توپ از
جانب کوه
غضنفر
متوالیا بلند
گردید و معلوم
شد که ارامنه
همچون بخت
خودشان رو به
جلفا برگشته و
از غایت خوف و
هراس تمامی
آنچه را که با
خود حمل کرده
بودند در صحرا
ریخته و فرار
بر قرار می
گزینند و
عساکر عثمانی
تا سر حد جلفا
ایشان را
تعاقب کرده تا
بقیه از پل ارس
به روسیه عبور
کرده و عسکر
برگردید.
شخصی
از اهل جلفا
حکایت کرد که
هنگامی که
ارامنه از پل
ارس عبور
بدادند در عرض
مدت سه روز و
سه شب یا الله [به
سختی] عبور
کردند ولیکن
بعد از سه چهار
روز که
برگشتند
شبانه تاشقه
ها همی آمدند و
در ظرف شش ساعت
تمام از پل
عبور بدادند و
این همه از
جمعیت ایشان
کاسته و تلف
شده بود.
+ نوشته
شده در يکشنبه
دهم ارديبهشت
1385ساعت 17:39 توسط وقایع
نگار:
ابوالقاسم
امین الشرع
خویی |
نظر
بدهید
11-
تشکیل اتحاد
اسلام در خوی و
سلماس و
اورمیه
تاريخ
تهاجمات و
جنايات
ارامنه،
اسماعيل
سيميتقو
و
سردار ماكو در
آذربايجان
( 6 )
11-
تشکیل اتحاد
اسلام در خوی و
سلماس و
اورمیه
در بیان
رفتن حقیر با
چند نفر به
ارومیه به جهت
تهنیت و تبریک
قماندار قول
اردوی زمان،
علی رفعت بیک،
به خواهش بهجت
بیک نام، رئیس
مجلس اتحاد
اسلام
سابقا
مذکورگردید
که حضرات
ترکان بعد از
آمدن به صفحه
آذربایجان
مردم را با
خودشان بر
دوستی و اتحاد
دعوت کرده و
بنایشان بر
این بود که
چنانچه ما بین
عموم فرق خاچ
پرست اتفاق و
اتحادی واقع
است که در سایه
[165 ب] آن اتفاق و
اتحاد عمومی
در روی زمین با
عزت و شرف
زندگانی می
نمایند با
وجودی که
اختلاف مذهبی
مابین
کاتولیک و
ارتدوکس و
پروتستانی چه
قدر است و
مابین این ها
نیز اختلافات
بسیار و مسالک
بی شمار دارند
ارمنی و
نصرانی {مراد
آسوری است} از
جهت مذهبی هیچ
موافقتی
ندارند مگر
اینکه در خاچ
پرستی و ستایش
صلیب اتحادی
دارند. و هکذا
روس و انگلیس و
دول دیگر. هکذا
اسلام را هم
لازم است که
مابین
خودهاشان
اتفاقی و
اتحادی در
حمایت همدیگر
کرده و معاونت
از یکدیگر
داشته باشند.
به جهت پیشرفت
مقاصدشان تا
بیشتر از این
گرفتار مذلت و
بدبختی و نکبت
و بی شرفی
نبوده باشند.
از این جهت
مجلس اتحادی
به اسم «اتحاد
اسلام» افتتاح
کرده و مردم را
به دوستی دعوت
همی کردند و
این اتحاد در
قفقاز چند سال
قبل مابین
شیعه و سنی
خصوصا با
ترکان پس از
جنگ ارمنی و
مسلمان در کار
بوده است.
لاجرم بهجت
نامی که در آن
تاریخ مامور
سیاسی و مباشر
مجلس اتحاد
اسلام بود در
عید اضحی{عید
قربان} از سنه
هزار و سیصد و
سی و شش اصرار
نمود که باید
هیئتی منتخبه
از شماها محض
اظهار دوستی و
اتحاد به
ارومیه رفته و
از پاشا
قماندار قول
اردو دیدنی
بنمائید. و
ضمنا بعضی
مطالب خود را
راجع به عامه
اهل بلدات به
پاشا برسانید.
چون در آن جزء
زمان به غیر از
اطاعت و قبول
چاره و بدی
نداشتیم.
لاجرم این
بنده با چند
نفر دیگر از
محترمین که
همه را کتبا
انتخاب کرده و
رسما خواهش
نموده بودند.
به همراهی
جناب آقای
شجاع نظام
مرندی - اطال
الله اقباله -
که در حقیقت
شخصی است کافی
و قابل و نجیب
و خانوادتا
حکمران بلد
بودند.
شبانه
از خوی با جمعی
محترما و ده
نفر سواره
حکومت جلیله و
چهار پنج چرخه
درشکه و بیرق
های گوناگون
دائر بر اتحاد
و مبارک با عید
ملی حرکت
نمودیم. اولا
در قریه
مغانجوق یک
نفر ضابط با
جمعی عسکر که
در آنجا بودند
ما را رسما
استقبال [166الف]
کرده و نهایت
اعزاز و اکرام
بجا آورده و از
آنجا برفتیم.
در سلماس در
منزل آقای
فریدالسلطنه
نایب الحکومه
دلمقان پایین
شده و شب
قماندار
سلماس حسن
لطفی بیک از ما
ضیافت رسمی
کرده و در حین
ورود چنانچه
رسم قانونی
است چون شخص
حکومت جلیله
خوی حضور
داشتند جمعی
از موزیک چیان
را به استقبال
ما فرستاده و
موزیک سلام
زده و آنگاه
داخل تالار
شدیم و
قماندار
مخصوصا از
نایب حکومه و
کارگزار جناب
حاجی میرزا
نعمت آقا
سلماسی و عموم
صاحب منصبان و
ضابطان دعوت
کرده بود. و
نیز کمال بیک
ارکان حزب که
شخصی خوشروی و
مهربان و
انسان صفت بود
هم حاضر بودند
و شب را به
قرار مرسومی
دول خارجه در
صحن حیاط به
جهت حفظ
احترام مقام
حکمرانی
موزیک همی
نواختند و چون
در آن مجلس خاص
شرایط نهی از
منکر موجود
نبود لاجرم در
موزیک نواختن
معذور و ساکت
بودیم و در
سکوت همی
گذراندیم. بعد
از صرف شام و
وقوع نطق های
مفصل مبنی
براتحاد
دولتین و
ملتین اسلام
علی حسب ما
یقتضیه
المقام صبحی
از آنجا
نیزحرکت کرده
و روانه قوشچی
شدیم. و در آن
اوان شش یا هفت
ماه از قضیه
قتل عام سلماس
سپری شده بود
که وارد شدیم
علاوه بر
اینکه قصبه
بدان صفا و
قشنگی را
مانند آشیانه
بوم خراب و
ویران دیدیم
بازارش تمام و
اکثر خانه ها
نیز سوخته
بودند و اطراف
نهری که از وسط
شهر جاری است
تماما پر از
بلوز و ظروف و
اوانی شکسته
پاره پاره بود
که بومان
نصاری شکسته
در کوچه ها
ریخته بودند.
شب را از بوی
گند و عفونت
چنقه ها و
اموات غیر
مدفون که هنوز
در بعضی خانه
ها مانده و دفن
نشده بودند
عیش بر ما منقص
گردید و فضا پر
از بوی چنقه و
اموات غیر
مدفون که هنوز
در بعضی خانه
ها مانده و دفن
نشده بودند
عیش بر ما منقص
گردید. و فضا
پر از بوی چنقه
و مردار بود. و
چون به قوشچی
برسیدیم
حضرات
عثمانلوها در
آنجا اردوی [166 ب]
مکملی و
مریضخانه ای
داشتند و دو
نفر دکتر
مواظب آن
مريضخانه
بودند و ما را
نيز در همان
مريضخانه
مهماني
بكردند زيرا
كه همه اينها
را پيش از وقت
از خوي با
تلفون اطلاع
داده بودند و
دستورالعمل
لازم در حق
مهمانان
دولتي داده
بودند.
و
مريضخانه
مركب بود از
بيست، سي چادر
كه بعضي به جهت
دوا و برخي
خوابگاه مرضي
بودند و دكتر
مخصوصا ما را
بر آنها... {اینجا
کلمه ای است که
خوانده نشد}
تماشا كرديم
غير از چادر
مجروحين و
مرضاي
عسكريه، يك
چادر بزرگ هم
پر از زنان و
اسراي ارامنه
و يك چادر زنان
ناخوش
نصرانيه
بودند و همه را
به قانون دولت
معالجه كرده
دوا وغذا مي
داند و يك نفر
از زنان نصاري
در همان چادر
وضع حمل كرده
بود ولي
اشهدبالله
احدي بر آنها
آزار و اذيتي
نميتوانستند
و در امن و
امان دولت
عليه بودند و
چند نفر هم از
زنهاي جوان
ارمنيه
پرستار و
خدمتكار مرضي
بودند با
وجودي كه خيلي
جوان بودند بر
خلاف ملت و
دولت ما كه عن
قريب در ذكر
قتل ارامنه و
نصاراي خوي
گفته خواهد شد.
عصر و مغربي
كشيده شام و
نهار دوري
كشيده شام
ونهار همگي را
از دولت قسمت
ميكردند و
برخي از فقراي
قوشچي هم از آن
مطبخ غذا ميبردند.
و
از آنجا نيز رو
به اروميه
رهسپار
گرديده چون به
ساعتلو كه دهي
است در سر راه
برسيديم،
قريب پانزده
جنازه از
مسلمانان را
در سر راه زير
پاي درشكهها
افتاده ديديم
كه خشك شده و
هنوز هم دفن
نكرده بودند
بعضي خشكيده و
برخي طعمة
وحوش و طيور
شده بودند و از
آثار و لباس
ايشان همگي
مسلم بودند و
چون به دو
فرسخي اروميه
رسيديم. علي
رفعت بيگ
قماندار اردو
اتومبيل خود
را به استقبال
فرستاده
بودند بعد از
ورود اروميه
اولا به
شهبندر خانه
وارد شده و با
تلفون به پاشا
خبر بدادند. آن
وقت پاشا
درشكه مخصوص
خودشان را به
جهت ما
فرستادند و در
حين ورود تا
حياط ما را
استقبال كرده
با منتهاي مهر
و محبت [167 الف]
رفتار نمود . و
در پذيرايي ما
ابدا از هيچ
جهتي تصوري و
فروگذاري
نكرد و شب ما
را دعوت كرده و
مجلس بسيار
عالي مرتب
كرده بود،
حكومت اروميه
وكارگزار و
تمامي ضابطان
حضور داشتند و
نيز نطقهاي
مشروح چنانچه
مقتضاي آن
مجلس عالي بود
در تهييج به
تشديد مباني
دين و اتحاد ما
بين ملت اسلام
به نحوي
دلپذير و خوش
آينده هم به
عمل آمده و
پاشا از حالتش
از وضع آن محفل
شريف غايت
خوشحالي را
اظهار كرده و
بهجت و شگفتي
مخصوص داشت. و
مخصوصا بعد از
وقوع قضية
انتريانك{آندرانیک}
و جنگ اهل خوي
با ارامنه
نسبت به اهالي
خوي منتهاي
محبت و
مهرباني و
امتنان را
داشتند زيرا
كه ايشان را
مردمان غيور
اسلاميت پرست
و محكم بجا
آورده بودند .
به خلاف اهل
تبريز{منظور
حکومتیان شهر
است } كه
پيوسته از
منافقت ايشان
دل تنگ و شاكي
بودند و شاهد
بر اين آنكه
اليان پاشا در
ورود تبريز
اهالي را به
جامعي خوانده
و نطقي مشروح
كرده بود و
تصريحا گفته
بود كه اهل
تبريز غيرت و
اسلاميت از
اهل خوي ياد
بگيريد ديديد
كه با چاقو هاي
خود چگونه از
دين اسلاميت
خودشان
مدافعه كرده و
تن به زير بار
ذلت و اطاعت
كفار و ارامنه
در ندادند.