رضا
براهني
:
اسناد
ساواک - اعدام
جزني و ديگران
مقدمه
آنچه
خوانندگان
محترم ذيلا
ميخوانند،
ترجمه مقالهاي
است که در سال 1980،
دقيقا يک سال
پس از انقلاب،
در مجله معروف
نيشين که در
نيويورک چاپ
ميشود، به قلم
من درج شده
است. در واقع
مقاله دو قسمت
دارد، يکي مقدمه
ي کوتاه شوراي
دبيران نيشين
بر مقاله من،
و ديگري مقاله
من. شأن نزول
مقاله من در
مقدمه آن
شوراي دبيران
آمده است. اما
گفتن سه نکته
نيز پيش از
آوردن ترجمه
مقاله ضروري
است. از حوصله
اي که خواننده
به خرج خواهد
داد پيشاپيش
تشکر ميکنم.
1ـ
علت
اينکه مجله
نيشين از من
خواست درباره
اسناد و
عکسهاي ضميمه
مقاله بنويسم
اين بود که من
يک سال پيش از
آن زمان رئيس
افتخاري "کميته
براي آزادي
هنر و انديشه
در ايران" بودم
که بيش از
سيصد نفر از
نويسندگان،
شاعران،
روشنفکران،
هنرمندان و
فعالان سياسي
و حقوق بشر
آمريکا و
جهان، از جمله
آرتور ميلر،
نوآم چامسکي،
ژان پل سارتر،
سيمون دبوار،
مدودف و
ديگران با آن
همکاري داشتند.
مقالات من
درباره تجاوز
به حقوق بشر
در ايران،
علاوه بر آثار
ادبي ام، توسط
ناشران و مجله
ها و روزنامه
هاي معتبر،
منجمله،
نيويورک تايمز،
نيويورک ريويو
آو بوکس،
نيشين و مجله
تايم چاپ ميشد.
آدمخواران
تاجدار،
مجموعه شعر و
مقاله با مقدمه
"اي. ال داکترو"،
نويسنده
رگتايم توسط "رندوم
هائوس، وينتج"
و ظل الله،
شعرهاي
زندان، توسط
انتشارات دانشگاه
"اينديانا" در
دو سه سال پيش
از انقلاب چاپ
شده بود، و
شهادت من در
کنگره آمريکا ]کميته
فرعي روابط
بين المللي
مجلس
نمايندگان
آمريکا، سال 76[ و
مصاحبه "باربارا
والترز" با من
در همان سال،
بين من و
جامعه
مطبوعاتي و روشنفکري
و ادبي آمريکا
ارتباط
مستقيمي ايجاد
کرده بود، و
در نتيجه اين
تخم دوزرده
کردنها بسيار
طبيعي بود که
نيشين اسناد
خفقان دوران
شاه را که پس
از انقلاب به
دستش رسيده
بود، در اختيار
من بگذارد، تا
درباره آن
مطلب بنويسم.
2ـ
نگارش مقاله
درباره دوره
خاصي از خفقان
در کشور، از
ديدگاه من ،
که هرگز، و در
هيچ مرحلهاي،
عزم ورود به
عرصه سياسي را
نداشته ام و
ندارم، به
معناي آن نيست
که وقتي خفقان
را در دوره
بعدي ديدم از
آن چشم بپوشم. برعکس
معتقدم که
دوران خفقان
جمهوري
اسلامي،
بويژه در سه
مقطع، سال 60 و 61
شمسي، سال 67
شمسي و سالي
که در آن
قتلهاي
زنجيره اي
شروع شد و تا
به امروز
ادامه پيدا
کرده است، از
هر دوران رژيم
پهلوي تيره تر
و بدتر بوده
است. اما من
اين خفقان را
هم ناشي از آن
خفقان قبلي
ميدانم. دو
پهلوي
مشروطيت را
بازيچه اميال
و هوسهاي
نامشروع
خاندان خود
کردند. آنها
بر سر زبانها
و فرهنگهاي
غيرفارس
ايران کوبيدند.
شاه سابق همه
فرصتهاي کثرت
فرهنگي را با
کشتار در
تبريز،
زنجان،
اردبيل،
مهاباد و
شهرهاي کردستان
از بين برد، و
در واقع اصل
اساسي دموکراسي
در ايران،
يعني باسواد
شدن در عصر
تعليم و تربيت
به زبان مادري
را، تبديل به
يادگيري زبان
فارسي، يعني
زبان يک سوم
مردم ايران
کرد. ميگويم
عصر تعليم و
تربيت، و غرضم
اين است که پيش
از مشروطيت
روي هم رفته
دو گروه باسواد
ميشدند: دربار
و اطرافيان
دربار، و
روحانيت در
حوزه خاص خود. يعني
کشوري که با
ذات کثرت
فرهنگي و
زباني خود
بايد در عصر
ورود تعليم و
تربيت جديد
تکيه بر
زبانهاي
مادري ميکرد، يعني
رابطه مادر و
بچه را بر روي
زبان در راستاي
عواطف ذاتي
اين زبان نگه
ميداشت، توسط
عصر دو پهلوي
از ذات خود،
يعني زبان به
عنوان پديده
اي که به زن و
مادر مربوط
ميشد، جدا شد،
و تبديل شد به
تحميل
پدرسالارانه
مرکز، يعني
تحميل زبان
فارسي از طريق
حکومت پهلوي
بر سراسر نقاط
ايران، يعني
بر دو سوم
مردم ايران، و
نتيجه: جدا
شدن زبان
تحصيلات از
زبان اکثريت
مردم، و جدا
شدن تفکر
روشنفکري از
مردم. به دليل
اينکه سواد
روشنفکر
فارسي بود، يعني
او در زبان
مادري اش
بيسواد بود، و
زبان مادري
زباني غير از
فارسي بود. در
حالي که برعکس
روحانيت فارس
با فارس، فارسي
حرف ميزد،
روحانيت ترک
با ترک، ترکي
صحبت ميکرد،
روحانيت کرد
با کرد، کردي
صحبت ميکرد،
روحانيت ترکمن
با ترکمن،
ترکمني،
روحانيت عرب
با عرب، عربي
و الي آخر. قطع
رابطه
روشنفکر با
مردم خود آن
روشنفکر در ذات
سياست زباني و
فرهنگي مبتني
بر راسيسم بود.
فکر ميکردند
که کشور از
طريق حاکميت
زبان فارسي بر
سراسر ايران
پابرجا
ميماند، در
حالي که
راسيسم
پهلوي، با
بيسواد نگه
داشتن
روشنفکران
کشور در زبان
مادريشان در
حوزه هاي
غيرفارسي
زبان، دست
روحانيت را در
اين حوزه ها
به کلي باز
ميگذاشت از يک
سو؛ و کينه
ايجاد ميکرد
بين مردمان
غيرفارس، و
فارس از سويي
ديگر؛ و
نژادپرستي
غريبي را در
ميان
روشنفکران
فارس و فارسي
زده ايجاد
ميکرد که
نمونه بدخيم و
عقب مانده و
فاشيستي آن را
در امثال دکتر
جلال متيني و
اصحاب او
ميتوان ديد،
که مدام پرچم
رسميتِ
سرچشمه گرفته
از عقب ماندگي
دو پهلوي را،
حتي پس از
سقوط مفتضحانه
هر دو، در
مجلات عقب
مانده
راسيستي و تلويزيونهاي
راسيستي
افراشته نگه
ميدارند، و
هرگز کسي از
اينان
نميپرسد که
چرا دو پهلوي،
يعني محمدرضا
و رضا چيزي از
زبان مادري
خود نميدانند،
و چرا ياد
نگرفتند و چرا
ياد نميگيرند،
و آيا يادگيري
زبان مادري
مهم بود و
زبانهاي خود
کشور و يا
يادگيري فرض
کنيد فرانسه،
يا انگليسي؟
در ذات اين
روابط، عدم
رابطه قرار
داشت. رابطه
روشنفکر را از
مردم بريدن، و
آن هم در عصر
تعليم و
تربيت، نه
تنها به ضرر
مردم تمام شد،
بل که به ضرر
خود پهلوي ها
هم تمام شد،
به دليل اينکه
روحانيت، از
طريق زبانهاي بريده
با مردم رابطه
برقرار کرد، و
روشنفکران به
علت تحصيل در
زبانِ به
قلدري رسميت
يافته، مردم
مناطق خود را
روشن نکردند،
و به همين
دليل گرچه همه
روشنفکران
اعم از فارس و
ترک و کرد و
عرب و بلوچ و
ترکمن مخالف
سلطنت بودند،
نهايتا
آنهايي که
رابطه با بخش
بيسواد جامعه
داشتند، يعني
روحانيت، هم
سلطنت را، که
روشنفکران
نيز براي سقوط
آن زحمت کشيده
بودند، ساقط
کردند و هم
اجازه ندادند
روشنفکران در
اداره جامعه
سهمي داشته
باشند، و حتي آن
نيمچه
روشنفکراني
را که خودشان
قبول داشتند،
يعني بازرگان
و اطرافيان او
را، در اولين فرصت
تار و مار
کردند. و
سئوال اين
است؟ آيا کشف
حجاب مهمتر
بود، آيا دادن
حق انتخاب شدن
و انتخاب کردن
براي زنها
مهمتر بود، يا
تدريس و تعليم
و تربيت به
زبان مادري، و
پرچم حيثيت زن
را از همان
ابتدا
برافراشته
نگه داشتن؟
آيا ميشد زبان
مادر را بريد،
و فقط به زور از
سر او حجاب
برداشت؟ و آيا
نبايد خود او
به زبان مادري
باسواد ميشد و
خود، نه تنها
آن حجاب و
دهها حجاب
ديگر را هم از
سر و روي خود و
جامعه
برميداشت؟ و
يا در سي سال
بعدتر، آيا
يادگيري زبان
مادري مهم تر
بود يا حق راي دادن
و انتخاب کردن
و انتخاب شدن
به دو مجلس فرمايشي؟
و حقيقت اينکه
آن زنها که
انتخاب شدند
چه گلي بر سر
مادرها و
دخترهايي
زدند که
کودکان دو سوم
آنها قرار بود
باز هم به زبان
فرمايشي
پهلوي ها،
تحصيلات پيدا
کنند، و مدام
در حال بيگانه
شدن به عاطفه
زبان مادري، فقط
ستون عظيم از
خودبيگانگي
نسبت به زن و
مادر را
بلندتر نگاه
دارند؟
روحانيت به
دليل ذات کاري
که ميکرد،
کارهايش را به
زبان خود آن
مردم انجام
داد، در نتيجه
درست در زماني
که پهلوي تيشه
به ريشه ريشه
دار شدن تفکر
در ايران ميزد
و با ايجاد
فاصله ايجاد
تفکر مدرن از
طريق تحصيل به
زبان مادري را
تعليق به محال
ميکرد و بين
روشنفکر و
مردمي که
روشنفکر از
ميان آنها
برخاسته بود و
همه چيز را به
فارسي ميگفت و
مينوشت و
ميخواند
رابطه را قطع
ميکرد ـ چرا
که مردم
نميفهميدند
او چه ميگويد
ـ روحانيت خود
را در راس
امور قرار
داد، هم از شر
سلطنت خلاص
شد، هم از خير
روشنفکر ؛ و
کشور به دليل
راسيسم و عقب
ماندگي سلطنت
پهلوي، و به
دليل بريدگي
دو سوم جمعيت
از مادر و زبان
مادري، غرق در
قهقراي غريبي
شد که نمونه اش
را در عصر
حاضر در هيچ
کشوري
نميتوان پيدا کرد.
تنها سلطنت
پهلوي نبود که
روشنفکرکشي
کرد، روحانيت
روي سلطنت
پهلوي را از
نظر
روشنفکرکشي
سفيد کرد. بويژه
که همين
روشنفکرها،
به تصور اين
که در انقلاب
آزادي انديشه
و بيان خواهد
آمد، منويات
خود را پيش از
انقلاب و در
حين انقلاب،
بروز داده
بودند، و
پرونده هاي
ساواک نيز بود
که در اختيار
ساواما بود ـ
و به محض
اينکه دري به
تخته خورد،
روحانيت
افتاد به جان
روشنفکران، و
بگير و ببند
شروع شد. و
هنوز هم ادامه
دارد. در
دوران پهلوي
اول از طريق
لومپن هاي او،
در دوران
پهلوي دوم از
طريق لومپن
هاي او، در
جمهوري
اسلامي، از طريق
لومپن هاي
اسلامي. و هر
سه دمار از
روزگار
روشنفکر عصر
درآوردند،
روشنفکري که
ميدانست که
بايد با مردم
تماس بگيرد، و
نميدانست که
با مردم بايد
با زبان خود
آن مردم تماس
بگيرد. و رضا
پهلوي، سرِ
چشمه را از
همان اول با
رسمي شناختن
زبان فارسي به
عنوان زبان
همه مردمان
ايران، کور
کرده بود، و
با اين کور
کردن، در واقع
زمين روحانيت
را براي شخم و
تخم آماده
کرده بود، تا
اينکه پس از
گذشت هفتاد
سال نهايتا
مشروعه را به
جاي مشروطه به
کرسي نشاندند.
و در خارج از
کشور هم
دعواست، و بنگريد
صالح ترين
دعواکنندگان
را که وقتي
قانون اساسي
مينويسند اول
ميگويند زبان
رسمي کشور
فارسي است، و
بعد ميگويند
همه اقوام
ايران با هم
مساوي هستند،
و اين را به
نام تجدد مينويسند
و
مينويسانند،
و نميفهمند که
اگر اين نوشته
را به يک
خارجي نشان
بدهند و ترکيب
زبانشناختي و
قوم شناختي
سازمان ملل از
ايران را هم
در برابر او
بگذارند، و
بگويند ما با
اين قانون و
يا قوانين
اساسي
ميخواهيم در
ايران مدرنيته
را رواج دهيم،
با يک ويرايش
کوچک، هر
شاگرد متوسطه
کانادايي حتي
خط بطلان بر
اين قوانين
اساسي ميکشد،
چرا که آدمي
که بويي از دموکراسي
برده باشد آنا
ميفهمد که
اغلب قوانين
اساسي نوشته
شده توسط همين
روشنفکران ما
فقط تجزيه
ايران را
ميخواهند،
وگرنه درک
ترکيب، و
نگارش قانون
اساسيِ اين
ترکيب، امر
بسيار ساده اي
است. فقط بايد
خود را از
سبعيت تعصب،
از فاشيسم و شووينيسم
آريايي گرايي
رضا و محمدرضا
پهلوي، و
افلاس و
اندراس قوم
گرايي منحطي
که کشور را
براي اقوام
ديگر به صورت
دارالعجزه
ميخواهد،
رهايي داد. و
چنين چيزي
حاصل نميشود
جز از طريق
دقت در ساختار
قومي مردماني
که در يک حوزه
جغرافيايي ـ
تاريخي زندگي
ميکنند، و اين
که يک قوم
نبايد برده و
غلام قوم ديگر
محسوب شود. پس
از ورود وسيله
اوليه
مدرنيته به
ايران، که عبارت
بود از مدرسه
جديد و تعليم
و تربيت جديد،
هيچکس از
باشعورهاي
کشور نبايد
زير بار بيشعورترين
شعارها که زبان
رسمي کشور
فارسي است
ميرفتند، چرا
که سه چهارم
مردم ايران
هرگز بوي
تحصيل به
مشامشان نخورد،
به دليل اينکه
تحصيل به زبان
ارباب، اگر
رعيت بخواهد
قيد رعيت بودن
را از سر خود
وابکند به درد
هيچ رعيتي
نميخورد. و هم
از اين نظر
است که اعاده
حيثيت از
کساني که زندگانيشان
را بر سر حقوق
مليتهاي
ستمديده
ايران گذاشتند،
براي هر کسي
که در جهت
آزادي و برابري
در ايران گام
برميدارد
حياتي است. من
در اين ترديد
ندارم که اگر
زنده ياد دکتر
محمد مصدق درک
متوسع تري از
دموکراسي
ميداشت، و در
همان زمان که
نفت را ملي
اعلام ميکرد،
مسئله اصلي
قانون اساسي،
يعني موضوع
شوراهاي ايالتي
و ولايتي را
نيز احيا
ميکرد، و از
روح گسترده و
بلاديده آن
زنده ياد ديگر
يعني سيد جعفر
پيشه وري که
به حيلهي
قوام و
استالين در
باکوي
باقراوف تنش
را تشريح
کرده، در جذام
خانه باکو
دفنش کردند
الهام ميگرفت،
و دموکراسي
چند سري را
براساس کثرت
اقوام و
مليتهاي ايران
شکل ميداد،
هرگز، به
صراحت
ميگويم، هرگز،
فاتحه حکومتش
را پنج يا شش
هزار لومپن
برادران
رشيديان و
کرميت روزولت
و سرلشگر
زاهدي پرورش
يافته در
نازيسم
هيتلري
نميتوانستند
بخوانند. وقتي
کساني که در
چارچوب کشوري
مثل ايران
دموکراسي
ميخواهند
بايد به اين
قضيه توجه کنند
که اين
دموکراسي را
براي اين کشور
ميخواهند، و
يا براي کشوري
ميخواهند
يکسان و يکدست
ساخته از يک
مليت و زبان و
فرهنگ و ريشه. و
اگر قبول
داشته باشيم
که ايران
کشوري است چند
مليتي و چند
فرهنگي،
آنگاه کساني
که شيفته
دموکراسي
هستند
ميتوانند با
هم کار کنند. چرا
که اگر تنها
بمانند در سال
45 قاضي محمد بالاي
دار ميرود،
پيشه وري به
تبعيد ميرود و
پناه دهنده اش
دشمن جانش از
آب درميآيد، و
آن يکي هم،
مصدق به آن
حال و روز
دچار ميشود. و
بدتر از آن
حال و روز
مردمي است که
در آن شبانه
روز يک نفر
دست نشانده به
نام محمدرضا
پهلوي، به
ملتي در سکوت
نگه داشته
شده، و در زندان
نشسته، لاف
عظمت خود را
بزند تا اينکه
به قول تيمسار
ربيعي در
دادگاه
اسلامي،
ژنرال "هايزر"ي
بيايد و گوشش
را مثل سگ
بگيرد و از
ايران بيرون
بکند، و نيز
در همان
دادگاه وقتي
که از خلعتبري
وزير خارجه
سئوال ميکنند
چه کسي با سيا
تماس ميگرفت؟
بشنوند: "محرمانه
است." يعني يک
نفر حتي تا
آخرين لحظه
نداند در کجا
زندگي کرده،
دارد در کجا
ميميرد، و
هنوز هم گمان
کند که همهاش
بازي بوده. و
به راستي که
چه کساني بر
کودکي من،
جواني من،
ميانسالگي من
و بر دربدري
امروز من
حکومت کرده
اند! آدم
ميخواهد دو
مشتش را بلند
کند و بزند توي
مخش تا آخرين
بارقه نور از
کاسه چشمش
بيرون بپرد تا
دست کم اين
تاريکي عظيم
را در کوري مطلق
نظاره کند.
3ـ اين
مقدمه دارد
بيش از متن
ميشود و
اميدوارم
خواننده
نگويد متن درخورِ
مقدمه نبود. اما:
در همان
روزهاي اول
انقلاب وقتي
که نصيري و رحيمي
و ناجي و
خسروداد و
ديگران را
محاکمه ميکردند،
از دوست
روزنامه
نگاري که دکتر
يزدي را ميشناخت
و با او
مراودهاي
داشت خواهش کردم
از او بخواهد
که من با
تيمسار نصيري
مصاحبه اي
بکنم. ولي پيش
از آنکه به من
رخصت مصاحبه
دهند، کار از
کار گذشته بود.
دو روز بعد از
خواب بيدارم
کردند که بلند
شو، راديو
ميگويد که
چهار نفر از
تيمسارهاي
شاه را اعدام
کرده اند. در
آن روز
مخالفان
تلويزيوني
قطب زاده، در
ميان جماعتي
که در دانشگاه
جمع شده بودند،
دنبال اشخاصي
ميگشتند که
درباره اعدام
ها صحبت کنند. اولين
اعدام هاي
حاکميت جديد
بود. کسي از
پشت پرده خبر
نداشت. من آن
روز از
بلندگوي
مخالفان قطب
زاده خطاب به
جمعيت گفتم که
من با اين
اعدام ها
مخالفم، و به
طور کلي با
اعدام مخالفم.
مسئله مخالفت
يا موافقت با
خود آن اشخاص
نبود. مسئله
اصلي اعدام
بود. اگر در آن
زمان به چند
دليل مخالف
بودم حالا به
هزار دليل
مخالفم. چهار
روز بعد در
مقاله اي در
اطلاعات،
عليه قطب
زاده، نوشتم: "انقلابيون
ايران سانسور
را در جنين
خفه کنيد!" من
براي حقوق
انسانها
مبارزه ميکنم
نه براي مرگ
آنها. شايد
يکي از نفرت
انگيزترين
آدمها نصيري
بود، که به
خود من نيز
شخصا ظلم کرده
بود. ولي
اعدامش را
نميخواستم. شاه
مرا به اعدام
محکوم کرده
بود. پشت سر من
انواع مختلف
بد و بيراهها
را هم گفته
بود. ولي من
سقوط او را
ميخواستم،
اما اعدامش را
نميخواستم. گرچه
در يازده
سالگي شاهد
اعدام کساني
شده بودم که
شاه حکم اعدام
آنها را صادر
کرده بود، و
در اين دوره
نيز نامم در
فهرست کساني
که بايد کشته
ميشدند
گذاشته شده
بود ـ هنوز هم
بايد اسمم توي
همان ليست
باشد ـ ولي اعلام
کرده ام که
اگر کسي مرا
کشت نبايد
کشته شود. علي
بن ابيطالب به
پسرانش گفته بود
ـ اميدوارم
عين جمله را
دارم مينويسم
ـ قاتل من بر
سر من يک ضربت
زده، اگر
مْردم شما هم
بر او يک ضربت
بزنيد. من
اعلام ميکنم
که اولا زندگي
و مرگ من ربطي
به پسرانم
ندارد. ثانيا
کسي حق ندارد
قاتل مرا
بکشد، خواه با
يک ضربت، خواه
با هزار ضربت. من
اعدامهاي
دوران شاه و
اعدامهاي
جمهوري
اسلامي را
محکوم ميکنم. ولي
جواب اعدام،
اعدام نيست. وظيفه
من روشن کردن
مسئله مرگ و
مسئله آزادي، و
مسئله مبارزه
براي آزادي
است. من جاده
صاف کن مرگ و
قتل نيستم. دوستان
مرا کشته اند: غفار
حسيني،
ميرعلايي،
مختاري و
پوينده، همه
با من دوست بودند.
مختاري
نزديکترين
دوست من بود. مختاري
معصوم ترين
فرد جمع
مشورتي بود. و
يکي از دقيق
ترين و
هوشيارترين
آنان. من
نميخواهم
قاتلان او هم
کشته شوند. ما
قتل را با قتل
جواب نميدهيم.
قتل را با مرگ
قتل پاسخ
ميگوييم. کشتن
قاتل هم جنايت
است. قاتل
آفريده
شرايطي است که
ما به وجود
آوردهايم. من
اگر سواد پيدا
نميکردم، اگر
به طرف شعر و هنر
و مسئله آزادي
کشيده
نميشدم، من
اگر زنها و
مردها و بچه
هاي جهان را
نميشناختم،
من اگر شعر
حافظ و مولوي
و هولدرلين و گرترود
استاين را
نميخواندم،
من اگر عشق را
تجربه
نميکردم،
شايد قاتل ميشدم.
شرايط قتل در
من از بين
رفته. بايد
شرايط قتل را
براي قاتلهاي
احتمالي از بين
ببريم. من از
لاجوردي نفرت
داشتم، ولي با
قتل او مخالف
بودم. به من
گفته اند
روزگار دوزخي
آقاي اياز و
رازهاي سرزمين
من خيلي قتل
دارند. درست
است. از من
بيشتر،
شکسپير و
داستايوسکي
آدم کشته اند. البته
در آثارشان. قتل
اگر جامه هنر
بپوشد تا ما
حضور مرگ را
حس کنيم، چه
بسا که مايه
صفاي باطن شود.
تهديد مرگ را
در هنر شاهد
شويم، لرزه بر
انداممان به
صورت هنري
بيفتد، ولي نه
بميريم و نه
بکشيم، بل که
مرگ عام در ما
تفريد شود،
بخشي از فرديت
ما شود،
بدانيم که
رفتني هستيم و
فقط هنر
ماندگار است و
هنر مبارزه با
مرگ است. حق
نداريم با
کينه زندگي
کنيم. هر کسي
فقط يک بار
زندگي ميکند،
يعني اين فرصت
تنها فرصت است.
من عارف
نيستم، شاعرم
که از عارف
هزار برابر
بالاتر است. جهان
بر من بزرگ
ترين هديه اش
را ارزاني
داشته. اداي
دين من به اين
صورت است که
مينويسم: کسي
را نکشيد. همه
عصباني
ميشوند. همه
بد و بيراه
ميگويند، همه
گاهي جهان را
تيره و تلخ
ميبينند. اين
زندگي است، و
زندگي عجيب
دندانگرد است.
همه گاهي کينه
ميورزند. ولي
ما حق گرفتن
جان کسي را
ندارم. و اين
عرفان نيست. گذشت
هم نيست. نوعي
درک معناي
زندگي و مرگ
است. هيچکس
مستوجب مرگ
نيست، حتي
قاتل. من با
هزار زحمت به
خود قبولانده
ام که نبايد قتل
بکنم، يعني تب
کرده ام از
دست کساني که
عمري به من
ظلم کرده اند،
و حقم را از
دستم درآورده
اند، و دور و
بر دنيا از
دولت سر مردمي
که من به آنها
تعلق دارم عيش
عالم را کرده
اند و منتش را
بر من و امثال
من گذاشته اند.
ميدانم که
قدرت تربيت
کردن آنها را
ندارم. جوان،
جاهل و
اشتباهکار
هستند، و
جوانان جاهل و
اشتباهکار
حتي تعدادي از
پيران خرفت
شده را عليه
من ميشورانند.
ولي من مرگ
آنها را نميخواهم.
از جهل آنها
هم لذتي
نميبرم. به
طور کلي شاعر
و نويسنده
موجودات بي
دفاعي هستند. ولي
به رغم اينها
بايد از آن
چيزي که به
ذهنشان به
عنوان حقيقت ـ
ولو حقيقتي
موقتي ـ راه
باز ميکند،
دفاع کنند. اين
نوع دفاع کردن
را در ذات کار
شاعر و نويسنده
ميدانم، اما
کار شاعر و
نويسنده را
پيچيده تر از
آن ميدانم که
بگذارم دفاع
يا عدم دفاع
مستقيما در
شعر يا در رمان
ظاهر شوند و
مانع استقلال
اثر شوند. به
همين دليل اين
قبيل امور را
به چارچوب
مقاله ميآورم.
درباره
آدمهايي که
موضوع متن اين
مقدمه طولاني
هستند، حرفي
جز اين
نميتوانم گفت
که من شخصا
موافق يا
مخالف آنها از
نظر سياسي
نيستم. من
مخالف قتل
آنها هستم. اينها
به دستور شاه
کشته شده اند. معتقدم
آخرين شاه
ايران ترسو،
نادان، خودخواه
و جاه طلب، بي
سياست و وابسته
بود. و از
پاکشي هاي
افتخار آميز
عُلمُ چنين
برميآيد که
بدجوري درگير
عياشي بود. پس
بر من حُرجُي
نيست اگر از
او آن تصوير
رازهاي
سرزمين من را
کشيده ام. اگر
شاه زنده بود
و بو ميبرد که
عُلمُ قرار است
قصه عياشي هاي
او را به اين
صراحت
بنويسد، حتما
او را پيش از جزني
و ديگران
ميکشت. و علم
روي قوادهاي
شهرنو را سفيد
کرده. اما
چيزي که بيش از
خصلت ديگر به
شاه لطمه زده
تزلزل دروني و
ناداني اوست. فرض
کنيد شاه اين
پنجاه نفر را
که اسنادشان
موضوع مقاله
من در نيشين
هستند،
نميکشت. و در
عين حال سقوط
هم ميکرد ـ
گرچه در سقوطش
اين قتلها هم
نقش داشته است
ـ و در همان
سال هم که سقوط
کرد، سقوط
ميکرد. بي شک
آن پنجاه نفر
در سال 60 و 61 و يا
در سال 67 توسط
خميني کشته
ميشدند، و يا
از ايران خارج
ميشدند و به
جمع
اپوزيسيون
هزار سر
ايراني در خارج
از کشور
ميپيوستند. من
گمان نميکنم
اگر جزني در فاصله
57 تا 60 زنده بود و
با اپوزيسيون
خميني همکاري
ميکرد، تاريخ
عوض ميشد. البته
من نه به فرض
اعتقاد دارم،
و نه به فرض محال،
و از نظر
تاريخي هم
قاعدتا
اعتقاد ندارم که
مرده ها را در
مرحله بعدي
تاريخ دخالت
دهيم تا چيز
عجيبي پيش آيد.
ولي شاه
ميتوانست
بدون کشتن
گروه جزني
همان باشد که
بود. و باز هم
سقوط ميکرد. جز
تزلزل دروني و
ناداني هيچ
دليلي براي
اين کشتار
نميبينم. يکي
مثل آيت الله
خميني طبق
قانون اسلام
آدمها را
ميکشت، و
تعداد عظيمي
را هم ميکشت،
به دليل اينکه
طبق آن قانون
هر کسي در عصر
چهارده قرن پس
از صدور آن احکام
حتما در عمرش
يک کار
غيرشرعي واجب
القتل کننده
مرتکب ميشود. پس
همه گناهکارند،
فقط هنوز همه
شان در حين
ارتکاب جرم گير
نيفتاده اند. ولي
معلوم نيست
شاه به چه
مناسبت حکم
اعدام اشخاص
را صادر ميکرد.
انگار وقتي که
آدمي را ميکشت
آن تزلزل
موقتا از بين
ميرفت. شاه
ميخواست ثابت
کند که شخصا
شاه است. در
روزهايي که
ميخواهند
عليه مصدق
کودتا کنند،
شاه چنان
متزلزل است که
معلوم ميشود اعتقاد
راسخ دارد که
شخصا شاه نيست.
پيش از انقلاب
نيز همين وضع
را دارد. کافي
است آدم
خاطرات ژنرال
هايزر را
بخواند. در
اين دوره نيز
شخصا شاه نيست.
افسوس که چند
نفر را گير
نميآورد بکشد
تا شخصا شاه
شود. همسرش
گفته است که
شاه چون
نميخواست
مردم کشته
شوند ايران را
ترک کرده است. اين
حرف بيشتر به
شوخي شباهت
دارد. شاه اگر
نميرفت کشته
ميشد، و بعد
که رفت، چون عادت
داشت سلطنت
کند و ديگر
نميشد سلطنت
کند فورا
بيماري اش قوت
گرفت و مرد. ولي
شاه مسئول
حکومتي است که
بعد از او بر
سر کار آمد. شاه
از دولتي که
انتظار دوستي
از آن داشت،
يعني آمريکا،
حتي يک پناه
ساده هم نديد
ـ شاه مريض
بود و ميرفت
بميرد. غدر
زمانه مرگش را
شتاب داد.
شاه در
سراسر حکومتش
به ندرت آخوند
کشت (پدر هادي
غفاري جزو
استثناهاست) اما
همه کساني که
کشت روي هم
روشنفکر به حساب
ميآمدند. گفته
اند که شاه به
اين دليل
روحاني ها را
نکشت که قلبا
مذهبي بود. شايد
مذهبي بودن هم
بخشي از وجود
او بود. ولي
شاه به اين
دليل آيت الله
خميني را نکشت
که بين سيستم
فکري روحانيت
و سيستم فکري
سلطنت
تشابهاتي
ميديد. هر دو
سيستم
پدرسالار
بودند و هر دو
مدعي قيمي
ملت، و هر دو
معتقد به شيء
بودن زن، و
حتي بيشعور
بودن زن. (زنها
حتي يک آشپز
خوب هم به
دنيا تحويل
نداده اند." از
مصاحبه شاه با
اوريانا فالاچي)
هر دو معتقد
بودند که با
واسطه يا بي
واسطه با خدا
رابطه دارند. ثابت
کردن اين قبيل
ارتباطات
بسيار دشوار
است، شاه هيچ
روشنفکري را
تبعيد نکرد. اگر
خميني آن
حرفهايي را که
در جريان 15
خرداد زد، در
دوران رضاشاه
ميزد، به
تبعيد نميرفت.
کشته ميشد. محمدرضا،
خميني را
نکشت، تبعيد
کرد. ولي يک
اشتباه بزرگ
هم کرد که از
بيست و هشت مرداد
شروع شده بود
و آمده بود تا
روزهاي آخر سلطنتش
. شاه
روشنفکران را
سرکوب کرد و
هر جا که دستش
رسيد آنها را
کشت. و اشتباه
بزرگي کرد. شاه
اگر ميخواست
خميني
برنگردد و او
را همانطور که
تهديد کرده
بود که گوشش
را ميگيرند و
از مملکت
بيرونش
ميکنند، از
ايران بيرون
نکند، بايد به
تقويت تنها
رقيب خميني،
يعني روشنفکران،
ميپرداخت. براي
اين کار بايد
به سلطنت صوري
اکتفا ميکرد. نه
اينکه با
سلطنت صوري
موافق باشيم،
اما هر کس
ميتواند خود
را در آن لحظه
تاريخي قرار
دهد و بپرسد
اگر من شاه
بودم و
ميخواستم سلطنت
خود را حفظ
کنم و يا کل
سلطنت را حفظ
کنم چه
ميکردم؟ شاه
همه صفوف
روشنفکري را
با شکست مواجه
کرد، و به
همين دليل
روشنفکران
جوان به سوي
کار چريکي
کشيده شدند،
که شاه تعدادي
از آنها را يا
در خيابانها و
يا در زندانها
کشت، و بعد با
بستن مجلات،
با ايجاد حزب
رستاخيز، با
سانسور و
ارعاب و
تهديد،
روشنفکران را
سرکوب کرد. و
سرکوب روشنفکران
منظري زشت در
سراسر جهان از
شاه ساخت، و
کار شاه را
پيش از آنکه
خميني به
پاريس برود
ساخت. اين يک
واقعيت است. خميني
بر موجي که
روشنفکران در جهت
احراز
دموکراسي در
کشور به وجود
آورده بود،
سوار شد، و
همه مردم عامي
و عادي را که
حرف شنوي از
او داشتند و نه
از
روشنفکران،
به يک جا جمع
کرد و قدرت را
به دست گرفت و
با هوشياري
تمام آن را به
روحانيت سپرد.
ولي به رغم
اين هوشياري
خميني هم به
سوي اشتباهي
شبيه اشتباه
شاه رفت. او
کار ناتمام
شاه را در
سرکوب
روشنفکران
جدي گرفت و به
زعم خود در
سال 67 کار را
يکسره کرد، اما
غافل از اينکه
روشنفکران
ققنوس وار از
درون خاکستر
بار ديگر در
آغاز دهه
هفتاد سر بر
کردند و با
اعتراض به
روحانيت، با
نگارش متن 134 و
منشور جديد کانون،
راه رسيدن به
تفکر فردي و
جمعي و مبارزه
با سانسور را
نه تنها پيش
پاي
روشنفکران
جوانتر، بل که
پيش پاي جواناني
از طرفداران
سابق خميني
گذاشتند که از
انحصارطلبي،
خودکامگي و
ثروت اندوزي،
و فقدان درک
ماهيت انسان
در عصر جديد
توسط
روحانيت، به تنگ
آمده بودند، و
شيفته تجربه
روشنگري و
روشنفکري
بودند. و چون
در ايران، يا
مردم ايمان
خود را به
هاله مذهبي از
دست داده
بودند، و يا
روحاني اي با
هاله مقدس از
نوع خميني
ديگر در ميان
نبود،
روشنفکران
ديني جز کشش
به سوي عمل
روشنفکري، از
نوعي که هميشه
در دستور کار
روشنفکران
بود، راه حل
ديگري در پيش
نداشتند. همين
راه ادامه
دارد.
اکنون
آيت الله
خامنه اي نيز
درست وضع شاه
را پيش از دو
سه سال قبل از
انقلاب دارد. عده
اي روزنامه
نگار با سر
نترس در زندان
هستند. عده اي
روزنامه نگار
با سر نترس در
خارج از زندان
هستند. اذهان
عمومي مردم و
اذهان عمومي
جهانيان مخالف
حاکميت
روحاني در
ايران هستند. همانطور
که شاه گمان
ميکرد که با
کشتن امثال جزني
امکان دارد هم
سلطنت خود و
هم سلطنت به
عنوان يک نهاد
تاريخي را حفظ
کند، و اشتباه
ميکرد ـ چرا
که اگر نميکشت
و آزادي ميداد
شانس بيشتري
براي ماندن
داشت ـ آيت
الله خامنه اي
هم با يکي
شمردن خود با
اسلام ـ و با
اين تصور که
اگر او برود
اسلام هم رفته
است ـ همه روزنامه
نگاران مهم
کشور را يا
زنداني کرده و
يا دور از دسترسي
به روزنامه ها
نگاه داشته
است. در واقع
آيت الله
خامنه اي کشور
را به خاطر خود
و تصور خود از: اسلام
تعطيل اعلام
کرده است. اکنون
فقط يک راه در
برابر روحانيت
وجود دارد،
اجتناب از
آدمکشي،
کناره گيري
ازحکومت، و
سپردن حکومت
به دست کساني
که به
دموکراسي و
انديشه
کثيرالمله
بودن کشور و
اعتلاي
اعتبار جهاني
مردم ايران
عميقا دل بسته
اند و به خاطر
آن تا پاي جان
مبارزه کرده
اند و مبارزه
هم خواهند کرد.
اين نباشد،
سرنوشت محمدرضا
شاه، همان
سرنوشت
روحانيت
خواهد بود،
خواه حکم کشتار
بدهند و خواه
حکم کشتار
ندهند. کسي که
نيمي از قالي
ايران را
بافته باشد،
نيمه ديگر را
عين نيمه اول
خواهد بافت. دير
و زود دارد،
سوخت و سوز
ندارد.
اگر من
مقاله اي را
که بيست و سه
سال پيش در يک
مجله خارجي
نوشته ام در
اين جا ترجمه
ميکنم و ميآورم
براي عبرت پاره
اي از دست
اندرکاران
مسئله ايران
است، هم آنهايي
که داخل ايران
هستند، و هم
آنهايي که در خارج
از ايران. يک
چيز روشن است. مردم
ايران بيش از
هر زمان ديگر
اشتهاي
دموکراسي
پيدا کرده
اند، و اين اشتها
را با خوردن
مجدد آن چيزي
که آن را قبلا
از هضم رابع
گذرانده اند
ارضاء
نخواهند کرد. مردم
از کهنگي خسته
شده اند،
تازگي
ميخواهند،
تازگي
دموکراسي، و
در سايه
بردباري،
هوشياري، و
کار جمعي آن
را به دست
خواهند آورد.
تورنتو 24
اوت 2003
گزارش
مخصوص
اسناد
ساواک
مجله
نيشين، ۲۳
فوريه، ۱۹۸۰
آنچه
دائماً به
عنوان«اسناد
منتسب به
جنايات شاه» در
رسانه ها به
آن اشاره
ميشود، به نظر
ميرسد توسط
کميسيوني بين
المللي بررسي
خواهد شد. اخيرا
نسخه هايي از
اسناد و عکس
هاي اصلي که از
پرونده هاي
ساواک، پليس
مخفي ننگين
ايران برگرفته
شده، در
اختيار مجله
نيشين قرار
گرفته است. اين
اسناد توسط
مقامات دولت
ايران به
گروهي از
کشيشان
آمريکايي که
همراه
پروفسور«تامس
ريکس»،
ايرانشناس
دانشگاه «جورج
تائون»، به
ايران رفته
بودند، در
تهران، تحويل
داده شده است. اسناد
در واقع اوراق
معمولي مرگ
هستند ـ اجازه
دفن و گزارش
کالبد شکافي پنجاه
نفر از
زندانيان
سياسي معروف
ايران، که در
بسياري از
موارد در
نتيجه خشونت
بيرحمانه در
زندان مرده
اند. عکس ها
اين مردگان را
به هيأتي که
آنان در برابر
اطباي کالبد
شکاف رسمي
قرار داده شده
اند، نشان
ميدهد. در نثر
خشک طبي و
اداري اسناد،
اشاره به
شکنجه، و يا تاييد
اين که در
واقع اينها
قتلهاي
قانوني هستند،
ديده نميشود. اما
وقتي که آنها
را در مجموع
در نظر
بگيريم، و از
طريق قرائت
شخصي که آشنا
با عمليات
ساواک بوده، و
نيز از روي
اسنادي که در
دادگاه هاي پس
از انقلاب
ارائه شد، اين
برگه ها و عکس
ها مجموعه اي
از شواهدي را
تشکيل ميدهند
که بر مکانيسم
کينه توزانه خفقان
در سلطنت شاه
صحه ميگذارند.
ما از رضا
براهني،
شاعر، رمان
نويس و همکار
سابق نيشين،
که شخصا توسط
ساواک شکنجه
شده، دعوت
کرده ايم که
گزارش ها را
تفسير کرده،
آنها را بر
زمينه حوادث
قرار دهد. اصالت
اسناد را يکي
از مقامات
سازمان عفو
بين المللي و
يک کارشناس مستقل
ايراني ـ
آمريکايي
تاييد کرده
اند.
شوراي
دبيران نيشين
رضا
براهني*
انقلاب
در ايران
ناگهان دري به
اتاقي تاريک در
گذشته ملت
ايران گشود و
اسناد
محرمانه رژيم سابق
را در رويت
همگان گذاشت. بوروکراسي
عظيمي از
دروغ، ريا و
فساد سقوط
کرده بود، و
خوشبختانه
اين بوروکراسي،
سرمستِ
روياهاي
جاودانگي
خود، درباره
همه چيز و همه
کس اسناد مربوط
را حفظ کرده
بود. اسامي،
شماره هاي
رمز، شماره
هاي شناسنامه
و عکس هاي
ماموران
ساواک در همه
جا به چشم
ميخورد. محل
اتاق ها و
ايستگاه هاي
شکنجه معلوم
شد. تهران شهر
بيماري
مينمود که
اتاق هاي
شکنجه وحشتناک
آن را نقطه
چين کرده بود. سه
مرکز عمده
تفتيش عقايد
در نزديکي
دانشگاه
تهران ساخته
شده بود. اين
مراکز از
بيرون شبيه
خانه هاي
ايراني هاي مرفه
بود. وقتي که
من در روز دوم
انقلاب از دو
تا از اين مراکز
ديدن کردم،
هنوز بعضي از
وسائل شکنجه
به چشم ميخورد.
يک مرکز
بازجويي
مرموز درست در
قلب تهران، نقب
هاي زيرزميني
داشت که چراغ
هاي کم نور
روشنشان
ميکرد. اين
نقب ها به
سلول هايي
منتهي ميشد که
در آن هنوز
تکه هاي فاسد
گوشت انسان ها
به دستگاه هاي
شکنجه چسبيده
بود. شاه گفته
بود که شکنجه
پس از سال ۱۹۷۶
قطع شده است. چگونه
امکان داشت
اين قطعات
گوشت و
استخوان کنده
شده و اره شده
قبل از ۱۹۷۶
در اين محل به
جا مانده
باشد؟ تعجب
اين جاست که
صاحب اين خانه
سرهنگي به نام
«زيبايي» بود.
ولي اين
ايستگاه ها، و
ساير ايستگاه
هاي کمابيش مهم
در مقايسه با
کميته، و
زندان هاي
اوين و قصر
رنگ ميباختند.
در اينها کتک
زدن، شلاق زدن
و شکنجه
زندانيان سياسي
شب و روز، بي
وقفه ادامه
داشت. مدرن
ترين اينها
اوين بود که
بعضي از سلول
هاي آن گويا
با رمز باز
ميشد. وقتي که
نيروهاي
انقلابي اين
زندان را
محاصره کردند
صداهاي ضعيف و
استغاثه
مانندي،
انگار از ته
چاه، از پشت
ديوارهايي با
درهاي مخفي
شنيده ميشد که
گويا کليد
آنها در
اختيار عالي
ترين مقامات
ساواک بود.
اسنادي
که در اختيار«نيشين»
قرار گرفته
اند در لفاف
زبان معمولي
ساواک پيچيده
شده اند. من از
تجربه شخصي
خود به عنوان
زنداني سياسي
ميدانم که
ساواک از دو زبان
مختلف در
بازجويي هاي
توأم با شکنجه
اش استفاده
ميکرد: يکي
زباني خصوصي
بين شکنجه گر
و شکنجه شده؛
و ديگري دستگاه
مشروحي از حسن
تعبير و زبان
آراسته براي
استفاده رسمي
و اداري. هر دو
زبان اعمال
مشابهي را وصف
ميکردند، ولي
فرهنگ لغات
اولي، از
فرهنگ لغات
دومي سلب
اعتبار و
حيثيت ميکرد،
و يا به زبان
ديگر، به آن
تجاوز ميکرد. شکنجه
گر فرياد ميزد:«مادرقحبه،
مشخصات اون بچه
کوني را که
جمعه شب باهاش
بودي بالاخره
از مخت ميکشم
بيرون!» ولي
وقتي که اين
کلمات را به
متن بازجويي
رسمي مصوبه
ساواک بر
ميگرداند
کلمات با
گستاخي تمام
تغيير پيدا
کرده بود:«حضرتعالي
لطفا هويت
دوستي را که
جمعه شب ملاقات
کرديد بيان
بفرماييد.» «حضرتعالي»
همان «مادرقحبه»
بود؛ «دوست» همان
«بچه کوني» و «لطفا
بيان
بفرماييد»، «از
مخت ميکشم
بيرون».
ممکن است
اين را گذراندن
زبان از خلال
روند
آدمخواري نام
بگذاريم. اسنادي
که در اختيار
نيشين گذاشته
شده اند بايد
با در نظر
گرفتن اين
شيوه
رمزگشايي
شوند.
اين
اسناد، که کپي
يکي از آنها
ذيلا چاپ شده
است، برگ
اجازه دفن و
گزارش هاي
کالبد شکافي
در حدود پنجاه
زنداني سياسي
برجسته است که
توسط پليس
مخفي سياسي
شاه کشته شده
اند. به ظاهر
اسناد ساده و
رسمي است. در
صفحه اول
شماره و تاريخ
سند آمده، با
نشانه رسمي
وزارت دادگستري،
با شير و
خورشيد، و
شمشير
برافراشته. کتاب
قانون روي
پاهاي شير
مفتوح است، و
در زير آن
ميخوانيم:«اداره
پزشکي قانوني».
برگ اجازه
دفن بيژن
جزني، از
نظريه
پردازان برجسته
چريکي و ملقب
به «چه گواراي
ايران»، نمونه
وار ترجمه
ميشود:
«بدين
وسيله
اجازه دفن
بيژن، پسر ــ[اسم
پدر درج نشده
است]، نام
خانوادگي
جزني، در حدود
سي ساله، که
به علت اصابت
گلوله به
جمجمه اش و
ضايعه مغزي در
تاريخ ۲۹ بهمن
۱۳۵۴
درگذشته،
صادر ميشود.»(۱) پزشکي
اجازه دفن را
امضا کرده و
مهر اداره پزشکي
قانوني روي
امضا زده شده. تاريخ
امضا، يک روز
بعد از تاريخ
مرگ است.
گزارش
کالبد شکافي
که به دنبال
اجازه نامه دفن
مي آيد، مفصل
تر است، و
معناي واقعي
اش فورا معلوم
نيست. تاريخ
دوم اجازه
نامه دفن روي
اين برگ نيز
آمده است. به
دنبال آن،
اسامي پزشک،
بازپرس،
نماينده دادستاني
ارتش، نام
ونام فاميلي
مرده، روز و ساعت
کالبد شکافي،
اسم بيمارستان،
که بيمارستان ۵۰۱
ارتش است،
شماره اجازه
نامه دفن،
ماهيت حادثه
اي که منجر به
مرگ متوفي
شده، آمده است.
علت مرگ: زد و
خورد با
ماموران موقع
فرار از زندان.»
و نيز اسامي
گزارشگران
مرگ هم داده
شده که در اين
مورد بخصوص
دادستاني
ارتش و کميته
ضد خرابکاري است،
و آخر سر
تاريخ مرگ است.
جاهايي هم
براي درج نام
پدر، شماره
عکس، محل حادثه
و محل مرگ
هست، ولي جلو
اينها خالي
است.
گزارش
کالبد شکافي
اين است:«جسد
متعلق به مردي
است در حدود
سي و پنج ساله
که موقع
معاينه از
بيرون
هيچگونه
نشانه خفگي و مسموميت
در او ديده
نميشود. جاي
اصابت دو
گلوله ديده
ميشود، يکي به
قطر يک
سانتيمتر روي
ابروي چپ، و
ديگري دو
سانتيمتري
بالاي ابروي
چپ به قطر ۱/۱۵ سانتيمتر.
تيرها به
جمجمه اصابت
کردهاند ولي
جاي خروج
تيرها نيست. از
محل ورود
گلوله ها،
مايع مغز، و
خون آبکي به
بيرون تراوش
کرده. جمجمه
در اطراف
سوراخ ها خرد
شده است. با در
نظر گرفتن متن
اطلاعات فوق،
علت مرگ اصابت
گلوله به
جمجمه و آسيب
مغزي است. به
اين ترتيب
اجازه نامه
دفن طبق اعلام
دادسراي نظامي
و نماينده
ساواک صادر
ميشود.»
ظاهر
قضيه نيز نشان
ميدهد که سند
مشکوک است. چگونه
ميتوان به
پيشاني مردي
در حال فرار
دو تا گلوله
زد؟ چرا محل
حادثه و مرگ
داده نشده است؟
ساواک حتي
حوصله اين را
نداشته است که
قصه هاي مفصلي
براي پوشاندن
عمل خود سر هم
کند.
مورد
بيژن جزني و ۹
زنداني سياسي
برجسته اي که
در تاريخ ۲۹
بهمن ۵۴ به
ضرب گلوله
کشته شدند،
مسئله اي غير
عادي نيست. بسياري
از پنجاه
گزارش کالبد
شکافي ساواک
که در اختيار
مجله نيشين
قرار دارد مرگ
را به جراحات
تيرهايي نسبت
ميدهد که
هنگام فرار
قربانيان بر
آنها اصابت
کرده است. ولي
بسياري از اين
جراحاتِ ناشي
از اصابت گلوله،
روي سينه و
پيشاني
قربانيان
قرار دارد، در
نتيجه طبيعي
است که ناظران
مستقل به اين
نتيجه برسند
که زندانيان
در برابر جوخه
اعدام قرار
داده شده، به
قتل رسيده اند.
بسياري از
اسناد، از
جمله سندي که
عکس آن در اين
مقاله به چاپ
رسيده در
توصيف زخم ها
و کوفتگي هاي
سينه، شکم،
دست راست و هر
دو پاست. يکي
از گزارش هاي
کالبد شکافي
علت مرگ را «سوءتغذيه»
درج کرده است.
پس از ماه
فوريه ۱۹۷۹،
انقلاب قادر
شد حتي
مرموزترين
اسناد را به
کمک اعترافات
علني اشخاص
معترف به عضويت
در ساواک
رمزگشايي کند.
در مورد جزني،
يکي از
ماموران
ساواک به نام
بهمن تهراني
در جلسه
دادگاه
انقلابي که به
صورت سرتاسري
از تلويزيون،
در ايران پخش
ميشد، افشا
کرد که او يکي
از چهار عضو
جوخه اعدامي
بوده که جزني
و هشت زنداني
ديگر را درست
از روبه رو
هدف قرار داده
اند، تهراني
اعتراف کرد که
ساواک،
داستان فرار
را براي
اجتناب از
آشوب مردم جعل
کرده است.
ساواک
زبان را به
چيزي غير از
معناي واقعي
آن مسخ ميکرد. وقتي
که سوراخ
گلوله در تن
زنداني ديده
نميشد،
توصيفي از بدن
مثله شده داده
شده و بعد
کلمات زير
اضافه شده است:«علت
مرگ بعدا
تعيين خواهد
شد.» قطعاتي از
بدن مرده و
مقداري از خون
او، که مستقيما
از قلب او بيرون
کشيده شده
بود، به
آزمايشگاه
فرستاده ميشد.
اما جنازه را
براي دفن به
گورستان
ميفرستادند. در
دادگاههاي
انقلاب،
ماموران رژيم
شاه گزارش
دادند که اين
قبيل زنداني
ها را تا حد
مرگ شکنجه
داده اند. زندانيان
هم پرونده اين
قربانيان
تاييد کردند
که علت اين
مرگ ها شکنجه
بوده است.
در
دادگاه، دهها
قرباني عليه
شکنجه گران
سابق خود
شهادت دادند. اين
صحنه ها صاحب
اين قلم را که
جريان دادگاه را
در تلويزيون
تماشا ميکرد،
به ياد ريچارد
سوم،
نمايشنامه
شکسپير، مي
انداخت که در
آن نيز اشباح
ظاهر ميشدند و
با سئوالهاي
خود پادشاه را
دچار عذاب
وجدان ميکردند.
فريادهاي
مضطرب
قربانيان
شکنجه در
دادگاه، اگر
نه واژه به
واژه، از لحاظ
رواني به
فريادهاي
استغاثه آميز
اشباح شکسپير
شباهت داشت: «يادت
نيس به من
تجاوز کردي؟». «يادت
نيس منو از
پام آويزون
کردي؟» «يادت
نيس چقدر
التماس کردم
منو کابل نزن؟»
بر اسناد
مربوط به زنان
نوعي طنز تلخ
صريح و گستاخانه
حاکم است. مهبل
و مقعد هر دو
معاينه شدهاند.
در همه موارد،
جز يک مورد که
زن بيست و هشت
سال داشته و «احتمالا»
شوهر داشته،
گزارش به اين
صورت تنظيم
شده است:«پرده
بکارت معاينه
شد. دست
نخورده است. عضله
مقعد دست نخورده
است، و وضع
طبيعي مقعد را
پس از مرگ دارد.»
اين
حوادث را از
رمان پرنده
رنگ شده[پرواز
را به خاطر
بسپار]، اثر
يرزي کازينسکي
کش نرفته ايم. اين
ساواک است. ما
از قرائت
خاطرات اشرف
دهقاني، يکي
از معروفترين
زندانيان
سياسي زن، پي
ميبريم که به
زنان در زندان
تجاوز ميشده
است. از زندان
کميته مشترک،
مرا به دفتر شهرباني
مرکز که
چسبيده به
کميته است
بردند تا زنم
را ببينم. مامور
مسئول اتاقي
که در آن روز
زندانيان در
آن ملاقاتي ها
را ميديدند،
دکتر رسولي،
يکي از
وحشتناکترين شکنجه
گران ساواک
بود. من نجواي
آهسته دختري
سيزده چهارده
ساله را شنيدم
که به پدرش
ميگفت:«اين
رسولي است، به
من تجاوز کرده.»
ساواک از
زبان به عنوان
وسيله فريب، و
وسيله تجاهل،
جهت مخفي کردن
حقيقت
استفاده
ميکرد. تنها
يک انقلاب
ميتوانست
حقيقت را
برملا کند. اسنادي
که در اختيار
نيشين قرار
گرفته به وضوح
تمام نشان
ميدهد چه
کساني عليه
شاه جنگيدند و
انقلاب را به
واقعيت تبديل
کردند. اغلب شهدا
جوان هستند، ۲۰
تا ۳۰ ساله. شايد
يک نفر بالاي
چهل سال باشد. در
گوشه بعضي از
اسناد و يا
عکس ضميمه،
يادداشت
کوتاهي ديده
ميشود.
«عضو
سازمان
چريک هاي
فدايي خلق.» يا :«عضو
سازمان
مجاهدين خلق.» اين
دو سازمان،
اولي
مارکسيستي
لنينيستي، و دومي
داراي موضع
راديکال چپ
نسبت به اسلام
به طور مساوي
فهرست
افتخارآميز
شهدا را به
خود نسبت
ميدهند. اين
مردان و زنان
و پيروان
آنان،
سرسختانه عليه
شاه، ساواک و
ارتش شاه
جنگيدند. بسياري
از ماموران
ساواک در
دادگاه بر سر
اين نکته
توافق داشتند
که نام اين دو
سازمان در آنها
احساس هايي
حاکي از بهت،
وحشت و تحسين
بر مي انگيخته
است شکستن
اعضاي آنها در
زير شکنجه
تقريبا
غيرممکن بود.(۲)
من شاهد
مبارزه اين دو
گروه در
انقلاب بودم. اين
دو گروه الهام
بخش اميدهاي
بزرگ بودند. وقتي
يکي از اعضاي
اين دو گروه
در ميان مردم
ظاهر ميشد،
مردم بوسه
بارانش
ميکردند، راه
را براي او و
سلاحش باز
ميکردند تا او
به سوي سرنوشت
خود رهسپار
شود، سرنوشت
رويارويي با ارتشي
که آمريکايي
ها تا بن
دندان مسلحش
کرده بودند. پادگان
ها، ايستگاه
هاي راديو و
تلويزيون، کاخ
هاي شاه و
امرا،
مشاوران و
وزرايش يک يک
سقوط کردند،
تا اين که کل
دستگاه سلطنت
سرنگون شد و
انقلاب به
پيروزي رسيد.
روز دوم
انقلاب روي کف
طبقه چهارم
روزنامه اطلاعات
خون ريخته بود.
از طبقه
چهارم، که در
اشغال هيأت
تحريريه روزنامه
بود پشت بام
زندان کميته
ديده ميشد. ماموران
ساواک از پشت
بام کميته،
بالکن طبقه چهارم
را زير باران
گلوله گرفته
بودند.
مرد جوان
مسلحي، که به
يکي از دو
سازمان مذکور
تعلق داشت، از
نردبان بالا آمد
تا به بالکن
طبقه چهارم
برسد. از پشت
بام کميته يکي
از ماموران
ساواک گلوله اي
به او زد، ولي
او توانست پيش
از مرگ خود را
به بالکن
برساند. اعضاي
تحريريه پشت
ديوارها مخفي
شده بودند.
مرد جوان
ديگري وارد شد
و با عجله به
طرف بالکن
خزيد، تفنگ
مرد مرده را
برداشت و سينه
خيز خود را به
اتاق بزرگ که
غرق سکوت بود،
رساند. يکي از
اعضاي هيأت
تحريريه
پرسيد:«تو کي
هستي؟» او گفت:«من
برادر مردي
هستم که روي
بالکن مرد.» همان
عضو تحريريه
پرسيد:«اسمت
چيه؟»او جواب
داد:«من اسمي
ندارم، برادرم
هم اسمي نداشت.»
ـ «جنازه را چه
کارش کنيم؟» جواب
داد:«نميدونم. دفنش
کنيد. من به
تفنگ او
احتياج دارم. نه
جنازه اش.»
در
مصاحبه
مطبوعاتي
اخير با «ديويد
فراست»[روزنامه
نگار معروف
انگليسي] شاه
ايران مدعي شد
که از شکنجه
زندانيان
سياسي در
ايران در طول
سلطنت درازش
اطلاعي نداشت.
با لحن شکوه
آميزي از
مصاحبه کننده
پرسيد که وقتي
او[شاه] اطلاعي
از شکنجه
نداشت، چگونه
امکان داشت براي
اتفاقات داخل
زندان هاي
ايران سزاوار
سرزنش باشد؟
ولي شاه
بلافاصله با
گفتن اين که
هوادارانش در
سال ۱۹۷۶ دست
از شکنجه
کشيدند، خود
به خود حرف
قبلي خود را
رد کرد. با
پذيرش اين
حرف، شاه
ايران، مسئول
بيش از سي سال
شکنجه در
ايران است.
عدالت
ايجاب ميکند
که شاه در
همان دادگاه
محاکمه شود که
بهمن تهراني
محاکمه شد. بهمن
تهراني در
تلويزيون
ايران اعتراف
کرد که او نه
تنها به دستور
پرويز ثابتي،
معاون ساواک ايران،
دست به شکنجه
زده بود، بل
که نيز کپسول
هاي سمي را به
زور توي دهان
قربانيانش
فرو کرده بود. در
چهارديواري
زندان آنها را
به مسلسل بسته
بود، به دليل
اين که آنها ـ
همانطور که
تهراني مدعي
شد ـ قصد فرار
داشتند. آيين
مسموم کردن به
همان سادگي
تيرباران بود.
تهراني،
زنداني را در
محوطه زندان
به گردش ميبرد،
و در تمام مدت
حرف هاي محبت
آميز به او
ميزند و
وانمود ميکند
که به زودي او
را آزاد
خواهند کرد. و
بعد ناگهان
گردن قرباني
اش را ميگيرد،
دهان او را
باز ميکند و
کپسول سمي را
در دهان او
فرو ميکند. زنداني
در مدتي کمتر از
نيم ساعت
ميميرد.
در يک
مورد ديگر،
مزدور شاه در
سال ۱۹۷۵[در
همان تاريخ
ياد شده در
روز کشتار
جزني و ديگران]
توسط دوست و
رئيسش، شکنجه
گر تبهکار،
حسين زاده، به
هتل آمريکا
احضار ميشود. اين
هتل و رستوران
معروفش روبه
روي سفارت آمريکا
در ايران قرار
داشت[گويا هنوز
هم آن جاست].
در آنجا
چهار شکنجه گر
ديگر به آنها
ميپيوندند. پس
از صرف
چلوکباب آنها
با ماشين به
طرف شمال غرب
تهران، که
زندان اوين در
آنجا قرار
دارد، ميروند.
پس از آن
که داخل محوطه
زندان
ميشوند، به هر
کدام يک مسلسل
داده ميشود. بعد
۹ نفر از
زنداني ها را
از سلول هاي
انفراديشان
بيرون ميکشند
و به بيرون
محوطه زندان
ميبرند تا
تيربارانشان
کنند. اين
زنداني ها
برجسته ترين
زندانيان
سياسي ايران
هستند، و در
ميان آنها
بيژن جزني هم
ديده ميشود،
همان کسي که،
چنان که در بالا
گفتيم، سند
کالبد شکافي
اش مرگ او را
به «زد و خورد
با ماموران
موقع فرار از
زندان» نسبت
داده است. قاضي
دادگاه از
متهم تهراني
پرسيد:«شما
چکار کرديد؟» تهراني
گفت:«باور
کنيد ماموران
ديگر اول
تيراندازي
کردند، من بعد
از آنها
تيراندازي
کردم.» اين ۹
زنداني قبلا
تحت شکنجه
شديد قرار
گرفته بودند
تا از آنها«سلطنت
طلب» ساخته
شود، اما از
آنجا که شکنجه
با توفيق روبه
رو نشده بود،
سرهاي آنها را
درست از روبه
رو هدف گلوله
قرار داده
بودند.
کودکان
شش ساله را
شکنجه دادند
تا هويت مهمانان
پدر و
مادرهاشان را
برملا کنند. من
از فجايعي
صحبت ميکنم که
يا به چشم خود
ديدم، و يا
برايم روايت
شد. زنها را با
قرار دادن سيم
هاي برق در
آلت تناسليشان
شوک برقي
دادند. در
سلول ۲۲ در
بند اول زندان
کميته زني بيش
از ده ساعت
جيغ زد:«شک
برقي شيرم رو
خشک کرده، به
من يک ليوان
شير بدين بدم
به بچهم.» جواني
به نام
محمدعلي
شهبازي ۹ روز
تمام روزانه
بيست ساعت شکنجه
شد تا به
ساواک نگويد
از چه کسي يک
کتاب «ممنوعه» گرفته
بوده. نگهباني
در زندان
کميته به من
گفت که جنازه
مردي که بيش از
سي کيلو وزن
نداشت روي کف
اتاق شکنجه
طبقه دوم
کميته افتاده
است. قبلا او
چند دقيقه اي
به سلول من
انداخته شده بود.
مورد ديگر
جريان زنداني
اي است که من
تن نيمه کباب
شده او را کول
ميکردم و به
دستشويي
ميبردم. او را
از رُوُندِ«تطهير
به وسيله آتش» گذرانده
بودند. بعدها
هميشه بو و
قيافه گوشت
حالش را به هم
ميزد، چرا که
او را به ياد
کباب شدن گوشت
خودش مي انداخت.
و کارگري را
ديدم که شکنجه
گري با اسم مستعار
«اردلان» به او
تجاوز کرده
بود.
در اين
ترديدي نيست
که شاه به
اندازه هيتلر
آن جاه طلبي و
تخيل شيطاني
را نداشت تا
نقشه قتل عام
ميليونها زن و
مرد را بريزد
و اجرا کند. ولي
نقشه هايش به «دانته»،
وقتي که او
طرح دوزخ را
ميريخت تنه
ميزد. زندان
کميته يکي از
آن دوزخ ها
بود. زندانيان،
دست بند به دست،
چشم بند به
چشم، مثله
شده، زخمي، هم
از نظر جسماني
و هم از نظر
رواني، و
جملگي فلج، از
سلول ها به
توالتها و از
توالت ها به
اتاقهاي شکنجه
ميرفتند و باز
به سلول ها
برميگشتند.
وسعت
عذاب گيج
کننده بود. دستکم
نيم ميليون
ايراني در
زمان
حياتشان،
لااقل يک بار
طعم کتک، شلاق
و شکنجه ساواک
را چشيده اند. شايد
در هر خانواده
دستکم يک نفر
باشد که ساواک
از او بازجويي
کرده است. اطلاع
از شکنجه
ايرانيها فقط
مربوط به خود
ايرانيها
نبود. سازمان
عفو بين
الملل،
اتحاديه بين
المللي حقوق
بشر، انجمن
قلم آمريکا،
بسياري از
سازمان هاي
مذهبي و سازمان
هاي حقوق بشر،
و نيز دهها
روزنامه نگار
در سراسر جهان
شکنجه در
زندان هاي شاه
را توصيف و
مستند کرده
اند. اما کاخ
سفيد، وزارت
خارجه، شاه و
همه سفرايش،
هرگونه نسبت شکنجه
را انکار کرده
اند.
بسياري
از آمريکايي
ها کوشيدند
رئيس جمهور
کارتر را
درگير مبارزه
در راه آزادي
زندانيان
سياسي ايران
بکنند. در سال ۱۹۷۷،
«کميته آزادي
نوشتن»، در
انجمن قلم
آمريکا نامه
اي به کاخ
سفيد نوشت و
از کارتر
خواست که
گروهي مرکب از
نويسندگان
برجسته
آمريکا، از
جمله آرتور ميلر،
ادوارد آلبي،
ريچارد
هائورد و چند
تن ديگر را
بپذيرد تا
آنان درباره
وضع وخيم
نويسندگان و
روشنفکران
ايران به او
اطلاعاتي
بدهند. در
فهرست اسامي
ايرانيان
مورد بحث،
اسامي آيت
الله طالقاني
و نيز آيت
الله منتظري
نيز ديده ميشد.
اين دو پس از
انقلاب به
دستور آيت
الله خميني به
امامت جمعه
تهران منصوب
شدند.
کارتر
از پذيرفتن
هيأت
نمايندگي
انجمن قلم و نيز
پذيرفتن
دادخواست جهت
آزادي
ايرانيان سرشناس
در زندان
امتناع کرد. او
از اجابت
درخواست مکرر
و مصرانه
اپوزيسيون
خارج از کشور
در مورد متوقف
کردن حمايت از
رژيم
ديکتاتوري
خودداري
ورزيد. به جاي
آن هزاران
جعبه گاز اشک آور،
و سلاح هاي
ضدآشوب
فراوان در
اختيار رژيم
شاه قرار داد. حتي
او در زماني
که شاه مشغول
کشتار مردم در
خيابانها بود
به شاه تلفن
کرد تا به او
روحيه بدهد. او
نه تنها از
شاه در کاخ
سفيد استقبال
کرد، بلکه به
تهران پرواز
کرد و آغاز
سال مسيحي ۱۹۷۸
را در کاخ
ديکتاتور
گذراند.
در نظر
بسياري از
مردم ايران
سياست حقوق
بشر کارتر
بازي اي
رياکارانه در
جهت دفاع از
دست نشانده
هاي آمريکا به
قيمت زندگي
مردمي رنج کشيده
و فقير بود. تسليحات
نظامي
آمريکا، هم
مستقيم کشت و
هم غيرمستقيم.
پس چگونه مردم
ايران ميتوانند
آن چه را که به
عنوان همکاري
آمريکا با شاه
در طول سي و شش
سال زمامداري
او بر مردمي
رنجيده
ميبينند،
فراموش کنند؟
*رضا
براهني،
شاعر، رمان
نويس و منتقدي
ايراني است. آخرين
کتاب هاي او
عبارتند از:«ظل
الله، شعرهاي
زندان(چاپ
دانشگاه
اينديانا) و
آدمخواران تاجدار(
وينتج، رندوم
هائوس). براهني
در
دانشگاههاي
آمريکا و
ايران تدريس کرده
است. او حالا
در ايران
زندگي ميکند(اين
يادداشت در
ذيل صفحه اول
مقاله براهني
در مجله نيشين
در همان تاريخ
۲۳ فوريه ۱۹۸۰
درج شده است.)
۱ـ اين بخش که
به صورت نقل
قول آمده، از
ترجمه انگليسي
متن فارسي،
دوباره به
فارسي ترجمه
شده است. عين
متن فارسي در
اختيارم نيست.
ممکن است
کلمات اين ور
و آن ور شده
باشند.
۲ـ چون مطالب
از انگليسي به
فارسي ترجمه
ميشود، ممکن
است عين کلمات
که براي چاپ
در نيشين از فارسي
به انگليسي
ترجمه شده بود
نباشد. ولي
مفهوم دقيقا
همان است که
در اصل اسناد
بوده است.
۳ـ راقم اين
سطور هرگز با
اين دو
سازمان، نه قبل
و نه بعد از
انقلاب،
ارتباط
نداشته است. آنچه
بر سر اين دو
گروه در دوران
انقلاب، و در طول
اين بيست و سه
چهار سال
آمده، بخشي از
تاريخ معاصر
است که بايد
دست
اندرکاران تاريخ
به آن
بپردازند.(براهني،
سال ۸۲ شمسي)
زيرنويس
عکس ها:
1ـ رضا
براهني
2ـ طرح
از اردشير
محصص
3ـ
پيکر رضا
رضايي
4ـ
پيکر سرور
آلادپوش
5ـ
پيکر بهمن (علي
اصغر) روحي
آهنگران
6ـ
پيکر
نورالدين شاه
صفدري
7ـ متن
فارسي گزارش
پزشکي قانوني
درباره بهمن روحي
آهنگران
8ـ
ترجمه
انگليسي
گزارش پزشکي
قانوني
درباره بهمن
روحي آهنگران
9ـ
بيژن جزني
رضا
براهني
به راستي
چه کساني بر
کودکي من،
جواني من، ميانسالگي
من و بر
دربدري امروز
من حکومت کرده
اند!
آدم ميخواهد
دو مشتش را
بلند کند و
بزند توي مخش
تا آخرين
بارقه نور از
کاسه چشمش
بيرون بپرد
^ بالا