تهران و تهرانی
(گله یک نفر سرباز آذربایجانی)

الا ای داور دانا تو میدانی که ایرانی
چه محنتها کشید از دست این تهران و تهرانی

چه طرفی بست ازین جمعیت ایران جز پریشانی
چه داند رهبری سرگشته ای صحرای نادانی

چرا مردی کند دعوی کسی کو کمتر است از زن
الا تهرانیا انصاف میکن خر توئی یا من

تو ای بیمار نادانی چه هذیان و هدر گفتی
برشتی کله ماهی خور بطوسی کله خر گفتی

قمی را بد شمردی اصفهانی را بتر گفتی
جوانمردان آذربایجان را ترک خر گفتی

ترا آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن
الا تهرانیا انصاف میکن خر توئی یا من

تو اهل پایتختی باید اهل معرفت باشی
بفکر آبرو و افتخار مملکت باشی

چرابیچاره مشدی، وحشی و بی تربیت باشی
به نقص من چه خندی خود سراپا منقصت باشی

مرا این بس که میدانم تمیز دوست از دشمن
الا تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من

تو از این کنج شیرکخانه و دکان سیرابی
بجز بدمستی و لاتی و الواطی چه دریابی

بگاه ادعا گوئی که دیپلم داری از لندن
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من

تو عقل و هوش خود دیدی که در غوغای شهریور
کشیدند از دو سو همسایگان در خاک ما لشگر

به نِقّ و نال هم هر روز حال بدکنی بدتر
کنون ترکیه بین و ناز شست ترکها بنگر

که چون ماندند با آن موقعیت از بلا ایمن
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من

گمان کردم که با من همدل و همدین و همدردی
بمردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی

چه گویم بر سرم با ناجوانمردی چه آوردی
اگر میخواستی عیب زبان هم رفع می کردی

ولی ما را ندانستی بخود هم کیش و هم میهن
الا تهرانیا انصاف میکن خر توئی یا من

به شهریور مه پارین که طیّارات با تعجیل
فرو میریخت چون طیر ابابیلم بسر سجّیل

چه گویم ای همه ساز تو بیقانون و هر دمبیل
تو را یکشب نشد ساز و نوا در رادیو تعطیل

ترا تنبور و تنبک بر فلک میشد مرا شیون
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من

بقفقازم برادر خواند با خود مردم قفقاز
چو در ترکیه رفتم وه چه حرمت دیدم و اعزاز

به تهران آمدم نشناختی از دشمنانم باز
من آخر سالها سرباز ایران بودم و جانباز

چرا پس روز و شب خوانی و افرشته اهریمن
الا تهرانیا انصاف میکن خر توئی یا من

به دستم تا سلاحی بود راه دشمنان بستم
عدو را تا که ننشاندم بجای از پای ننشستم

بکام دشمنان آخر گرفتی تیغ از دستم
چنان پیوند بگسستی که پیوستن نیارستم

کنون تنها علی مانده است و حوضش چشم ما روشن!
الا تهرانیا انصاف میکن خر توئی یا من

چو استاد دغل سنگ محک بر سکه ی ما زد
ترا تنها پذیرفت و مرا از امتحان وا زد

سپس در چشم تو تهران بجای مملکت جا زد
چو تهران نیز تنها دید با جمعی به تنها زد

تو این درس خیانت را روان بودی و من کودن
الا تهرانیا انصاف میکن خر توئی یا من

چه خواهد دشمنی بنیاد قومی را بر اندازد
نخست آن جمع را از هم پریشان و جدا سازد

چو تنها کرد هر یک را به تنهائی بدو تازد
چنان اندازدش از پا که دیگر سر نیفرازد

تو بودی آنکه دشمن را ندانستی فریب و فن
الا تهرانیا انصاف میکن خر توئی یا من

چرا با دوستدارانت عناد و کین و لج باشد
چرا بیچاره آذربایجان عضو فلج باشد

مگر پنداشتی ایران ز تهران تا کرج باشد
هنوز ازماست یرانرا اگر روزی فرج باشد

تو گل را خار میبینی و گلشن را همه گلخن
الا تهرانیا انصاف میکن خر توئی یا من

ترا تا ترک آذربایجان بود و خراسان بود
کجا بارت بدین سنگینی و کارت بدینسان بود

چه شد کرد و لر یاغی کزو هر مشکل آسان بود
کجا شد ایل قشقائی کزو دشمن هراسان بود

کنون ای پهلوان چونی نه تیری ماند و نی جوشن
الا تهرانیا انصاف میکن خر توئی یا من

کنون گندم نه از سمنان فراز آن نه از زنجان
نه ماهی و برنج از رشت و نی چائی از لاهیجان

از این قحط و غلامشکل توانی وارهاندن جان
مگر در قصه ها خوانی حدیث زیره و کرمان

دگر انبانه از گندم تهی شد دیزی از بنشن
الا تهرانیا انصاف می کن خر توئی یا من...

 

حاضیرلایان آراز 14 Aug 2006

TuranTurk