گنجينه خواف


یادداشت‌هاي مدرس در تبعيد

۳۰ فروردين ۱۳۸۶ - بعد از ظهر ۱۵:۲۱ تعداد بازديد: 2085 كد خبر: ۶۵۰۳۳

به کوشش رسول جعفريان
سيدحسن مدرس (1288ق ـ 1316ش)، يکي از چهره‌هاي مذهبي ـ سياسي برجسته ايران معاصر است که از مشروطه تا سال 1306ش، سخت درگير سياست بود. مدرس شجاعتي بي نظير داشت و در همه اين سال‌ها، بدون واهمه به دفاع از حقوق اسلاميت و ايرانيت پرداخت، اما سرانجام اسير رضاخان انگليسي و مستبد شد.

مدرس از سال 1307 تا 1316 به مدت نه سال و 54 روز در حبس و تبعيد بود. يادداشت‌هاي زیر مطالبي است که وي در دو ساله نخست تبعيد خود نوشته است. اين يادداشت‌ها از طريق يک مأمور شهرباني به دست دکتر مهدي ملک زاده رسيده و از طريق او به خانواده اش منتقل شده است.

خانم دکتر شيرين بياني، استاد سابق دانشگاه تهران که نوه ملک زاده است، اين يادداشت‌ها را در اختيار آقاي دکتر صالحي قرار داده و وي نيز به تنظيم و تنقيح آنها پرداخته و آماده چاپ کرده است. در مقدمه شرح و بسط کافي درباره چگونگي اين نوشته به دست داده شده است.
از آنچه برجاي مانده، بخش مهمي از آن به شرح گذران دوران حبس و سختي‌ها و مصايب طاقت فرساي آن اختصاص دارد؛ بخشي که روشنگر بخش تاريکي از زندگي مدرس است. اين بخش در واقع، «بقيه قسمت دوم» است که روشن نيست پيش از آن نوشته شده بوده يا خیر! پايان بخش دوم، شرح اعمال عبادي مدرس در تبعيد است.

اما بخش سوم، سه دفتر است که به طور عمده در مباحث اعتقادي شامل خودشناسي، انسان شناسي، هستي شناسي و خداشناسي است. اين مطالب به صورت درس درس آمده است. دفتر نخست آن با اين سه پرسش آغاز مي‌شود:
من چه بودم؟ فعلا چه هستم؟ عاقبت چه خواهم شد؟

دفتر دوم در باره خداشناسي است و دفتر سوم هم درباره انسان شناسي.
تاريخي ترين بخش اين کتاب، همان شرح دوران حبس است که بقيه بخش دوم بوده و آقاي صالحي در مقدمه مروري بر آن کرده است.
مطالعه بخش نخست اين کتاب، که شرح زنداني بودن مدرس است، اشک انسان را در مي‌آورد؛ مردي تا اين اندازه، آن هم با خلوص به اين مملکت خدمت کند و در پايان عمر با چنين وضعيت سختي در آن نقطه دور، او را براي نه سال و اندي حبس و تبعيد کرده و در پايان به اين هم بسنده نکرده او را به شهادت برسانند.

وي در جايي مي‌نويسد: من خود که در اين تاريخ نزديک هفده ماه است تقريبا دويست فرسنگ راه از محل اقامت خود تبعيد و در يک محوطه مخروبه اي محبوس هستم ... اميدوارم کفاره گناهان گذشته و زاد و راحله سفره آتيه و موجب تزکيه نفس شده و بوده باشد. نمي دانم اين مجازات‌هاي متعدده و مختلفه از روي چه تقصيري است که من نه در خود سراغ دارم و نه از کسي شنيدم و نه کسي به من اظهار کرد. (ص 66).

وي همانجا مي‌گويد که فقط شبي رئيس نظميه آمده و به او گفته است: شما انگليسي هستيد!
بخش‌هاي درسي کتاب، نشانگر دانش والاي ديني و فلسفي مدرس است. وي اين دروس را بسا براي برخي از مأموران نظميه هم القا مي‌کرده، اما آنچه مسلم است اين که بنا داشته تا کتابي مشتمل بر عقايد اساسي مورد نياز در بخش‌هاي خداشناسي و هستي شناسي و انسان شناسي تأليف کند. مدرس در آنجا هيچ کتابي در اختيار نداشته و همين مقدار نوشته، دانش بالاي وي را آشکار مي‌کند.

در لابلاي مباحث اعتقادي، وي گاه گريزي هم به سياست مي‌زند. سه صفحه از آن مباحث را از کتاب برگزيده و در اختيار خوانندگان قرار مي‌دهيم.
پيش از آن بايد به آقاي دکتر صالحي دست مريزاد بگوييم که با همت و تلاش شبانه روزي خود، اين اثر ارجمند را که يادگار يکي از برجسته ترين روحانيون سياسي معاصر ايران است، در اختيار علاقه مندان قرار داده است.

درس20
ليله سه شنبه، 2 فروردين 1309
«الجاهل امّا مفرط اومفرَّط»، متأسفانه بیشتر امرا و حكمفرمايان امروزه مسلمين در اصقاع مختلفه بين افراط و تفريط [واقع شده اند] طايفه وهابي كه قريب يكصد سال است جلوه گر شده و در اين تاريخ، حكمفرماي حجاز و يثرب (بخشي از جزيرة العرب) مي‌باشند به طرف افراط افتاده صفات و مراتب خلق و عبوديت را با مراتب و شئون خالق خلط كرده، جمعي از مسلمين را به اين مشرك مي‌نامند.

منشأ اين مطلب جهالت آنهاست به شئون عبوديت و الوهيت، چه محترم داشتن مؤمن تا زنده است به سلام و تحيت و قيام و بوسيدن دست، حتي پا و پس از مردن تشييع جنازه [و] تجليل قبر [و] زيارت قبر به جهت مدفون بودن مؤمن در آن، به اختلاف شئون و مراتب عبودّيت آن مؤمن قلتاً و كثرتاً، شدتاً و ضعاً و امثال ذلك از شئون عبوديت است و مساسي به شئون الوهيت ندارد.

و همچنين است هرگاه طايفه اي از مسلمين، اجتهاداً يا تقليداً شخصي يا اشخاصي را از جانب خدا صاحب مقام و مرتبه شفاعت و غيرها بدانند،‌ به او در حال حيات و ممات متوسل شده، مسئلت شفاعت وحاجت نمايند. اين شأن و مرتبه از شئون عبوديت است كه از جانب خدا به او داده شده [و] مساسي به شئون و مراتب الوهيت ندارد. قال الله تعالي في سورة التوبه: «ولا تصل علي احد منهم مات ابدا و لاتقم علي قبره انهم كفروا بالله و رسوله و ماتوا و هم فاسقون»؛ (توبه/84) و نظير اين اشتباهات در اين طايفه زياد است. گفته‌ها من باب مثال بود.

برخي از امراي مسلمين به طرف تفريط افتاده، برخي شئون و مراتب الوهيت را (مطاعيت، جعل قوانين دنيوي نسبت به نفوس و اموال و اعراض ‌و...) به مراتب و شئون عبوديت خلط كرده اند؛ جهلاً يا تجاهلاً يا هواءً يا تقليداً لاُمر الكفار، مثل تركيه و ايران و امثالهما.

درس 21(تذكر)
ليله دوشنبه، فروردين 1309
هرچند مطلب خارج از موضوع بحث است، ولي ذكرش بي تناسب نيست [كه] آن چه شنيده و ديده شده، اين است كه قرن جاري، بدترين قرون گذشته است تا برسد به طوفان نوح. چه، در قرون سابقه دست کم در نقطه اي از نقاط ربع مسكون، قوانين ديانتي حكمفرما بود، حتي زمان فراعنه و نمارده، چه اگر آنها در صقعي دعوي شأني از شئون الوهيت را مي‌كردند، در بعضي نقاط ديگر، قوانين ديانتي حكمفرما بود و همچنين در آن قرون اگر جنگ در دنيا واقع مي‌شد، عنوان ديانت داشت، ظاهراً و واقعاً و يا ظاهراً يا واقعاً.

بدبختانه با كمال تأسف در مائه اخيره (به ويژه در عصر ما) هيچ يك از دو مطلب ياد شده صورت خارجي نيافت؛ يعني نه در نقطه اي از نقاط دنيا قوانين آسماني حكمفرماست و نه جنگي به عنوان ديانت واقع شده، بلكه هر جنگي واقع شده از روي ظلم و عدوان و بر خلاف عقل و تمام اديان بوده است. چه افراد بشر چنان كه گفتيم همه در عرض يكديگر و هر كس مالك و مختار نفس و عرض و مال خود مي‌باشد و هيچ يك را حق دخالت در امور ديگري نيست، مگر از جانب خدا تكليفي متوجه شود.

مملكت ستاني و مردم را تحت اطاعت درآوردن بدون قصد و غرض ديني و نيز اجراي قوانين آسماني، همان رويه فراعنه و نمارده و امثالهما در اصقاع خود است و ابداً تفاوتي ندارد [كه] من مسلمانم و يا نصارا و يهود و يا بت پرست و غيره هستم و مردم را قهراً در تحت اقتدار خود در مي‌آورم؛ تفاوتي در مسئله نمي كند. تمام فرعونيت [است] و بر خلاف عقل و حكم كليه اديان است.

قادر و قاهر بودن بر ديگران فقط بايد به اجازه حق تعالي باشد. هر كس را او قدرت دهد قادر و هر كس را او قاهر كند، صاحب حق خواهد بود و بس، ولي ممكن است جمعي يا اهل بلدي يا مردم مملكتي به اختيار خود شخصي يا اشخاصي را پنسديده، اختيارات امور اجتماعي خود را به نظر او يا آنها واگذار کنند.

معلوم است اين منتخب يا منتخبان همان اعمالي را مي‌توانند كرد كه خود منتخب حق كردنش را داشت. و روشن است چنانچه خود منتخب حق نداشت عملي بر خلاف قوانين ديانتي نمايد، منتخب و منتخبان هم حق نخواهند داشت. بناءً علي هذا حكومت مشروعه منحصر است به منصوب و مأذون از جانب خداوند تبارك و تعالي به واسطه يا بلاواسطه يا از جانب خلقي به ترتيبي كه ذكر شد.

در قرن اسف انگيز ما، هيچ بخشي از دنيا صاحب هيچ يك از دو نحو حكومت نيست. نحوه نخست كه واضح است، و اما نحوه ثاني يا حكومت جبري و قهري است و اگر هم اختياري است، قوانين ديانتي جاري نيست؛ اين است معني جاهليت و گرفتن كفر و شرك عالم را.

اين سوء حظي كه در قرن ما نصيب ما شده،‌ ظاهراً طولي نخواهيد كشيد كه ولي از جانب حق تعالي برانگيخته شده،‌ جاهليت و شرك و كفر را از صحنه عالم بردارد. « و قد ورد اذا مضي من الهجره عدد/94، بسم الله الرحمن الرحيم. حلت العزوبه و تلد المرءة جروا احسن من ان تلد ولدا».

[به] مقتضاي آيات و اخبار نبوي و غيره و نكاح و تزويج راجح و مؤكد بلكه بر بعضي واجب و بر هيأت اجتماعيه واجب كفائي [است.] و همچنين به حكم عقل، پيغمبر فرمود: امت من به واسطه كثرت نسل تزويج كنند، چه كثرت مسلمين، موجب مباهات من است نزد ساير پيغمبران. نكته اين كه در حديث رجحان آن برداشته شده و فقط يكي از مباحات شمرده شده، همان است كه به آن اشاره گرديد كه به واسطه فساد نسل تزويج نتيجه اي براي اسلام نخواهد داشت.

ليله سه شنبه، 5 فروردين [1309]
خبر تقريباً منطبق با جنگ صليب (94) است كه پس از آن، طرفين قوانين ديانتي را مهجور گذاردند و روزافزون گرديد تا قرن جاري كه نه قوانين ديانت حكمفرما و نه جنگي به عنوان دين واقع شده و مي‌شود. به همين جهت است كه در خبر مي‌فرمايد: «تلد المرء جرواً ان تلد و لدا».

چون اسلاميت رو به انحطاط است، نسل جديد براي اسلام اگر مضر نباشد، بي فايده خواهد بود. اين نكته هم نگفته نماند [كه] غربت و ضعفي كه به اسلام و قوانين آن و مسلمين روي داده و تقريبا در تمام ممالك اسلام قوانين جعليه هوائيه كفار حكمفرماست، نتيجه سوء رفتار و جهالت و خودپسندي امرا، سلاطين [و] حكمفرمايان ممالك مسلمين بوده كه بر خلاف سفارش‌ها و توصيه‌هاي صاحب شريعت به اتحاد «المؤمنون كنفس واحدة» رفتار و با همديگر نزاع و جدال وجنگ‌هاي داخلي نموده، موجب از دست رفتن بيشتر ممالك اسلامي و ضعف و انحطاط خود و اسلام گرديده،‌ قهراً كفر و شرك غالب و قوانين اسلام مهجور ماند.

حمله كردند اسپه جسمانيان
بر دژ و بر قلعه روحانيان
غازيان حمله غزا چون كم كنند
كافران بر عكس حمله آورند
گنجينه خواف: 159 ـ 163

baztab