Sultan Əhməd Şah
Qacar
مخالفت
سلطان
احمدشاه
قاجار با
پرچم
ارتجاعي
فارسستان
پرچم صد ساله
مشروطيت
كرمان
برافراشته
شد
خبرگزاري
فارس: پس از
گذشت يكصد
سال از دوره
مشروطيت،
پرچم اين
نهضت طي
مراسمي در
محل باغ موزه
هرندي شهر
كرمان
برافرشته شد.
به گزارش
خبرنگار
فارس به نقل
از روابط
عمومي
سازمان
ميراث
فرهنگي،
صنايع دستي و
گردشگري
استان كرمان
در اين مراسم
كه با حضور
استاندار
كرمان و تني
چند از
مسئولين
استان
برگزار شد، «
علي جميل
كرماني» از
تاريخ
شناسان
سازمان
ميراث
فرهنگي
استان طي
سخنان با
اشاره به
تاريخچه اين
پرچم گفت:
اين پرچم كه
در سال گذشته
توسط يكي از
كارشناسان
سازمان
ميراث
فرهنگي كشف
گرديد ، تا
اوايل حكومت
احمد شاه
قاجار كاربر
داشت.
وي با بيان
اينكه در
پرچم
مشروطيت
كرمان به جاي
نشان شير و
خورشيد آيه «
يدا... فوق
ايديهم» نقش
بسته است،
گفت: در زمان
اوج نهضت
مشروطيت
ايران در يك
اقدام
هماهنگ،
نشان شير و
خورشيد از
تمامي
پرچمهاي
ايران حذف و
آيه كريمه
مذكور
جايگزين آن
شد تا اينكه
به دستور
احمد شاه
قاجار اين
تغيير ممنوع
و از انجام
آن ممانعت به
عمل آمد.
جميل كرماني
برافراشته
شدن مجدد اين
پرچم را پس
از يكصد سال
از موهبات
نظام جمهوري
اسلامي
دانست و گفت:
تاريخ، اين
لحظات را ثبت
ميكند و
آيندگان نيز
از آن به
نيكي ياد ميكنند.
پرچم مذكور
هم اكنون در
محل باغ موزه
هرندي كرمان
در حال
نگهداري است
و علاقهمندان
مي توانند در
ساعات اداري
از آن بازديد
كنند.
قاجاريان
كه آخرين ايل
قزلباش و
آخرين
سربازان
وفادار شاه
اسماعيل
بودند آخرين
سلسله ي
طبيعي و بومي
اين سرزمين
نيز محسوب مي
شوند
توركلر،
ستتارخانيله
عهد-و پئيمان
ائتديلر
به مناسبت
صدمین سال
امضای فرمان
مشروطیت
علي
محمدبياني
دوره ي
حاكميت
قاجار به
مناسبت اين
كه پلي است
بين دوران
قديم و جديد
جغرافياي
ايران،
داراي اهميت
فوق العاده
اي است.
قاجاريان كه
آخرين ايل
قزلباش و
آخرين
سربازان
وفادار شاه
اسماعيل
بودند از
منظري ديگر
آخرين سلسله
ي طبيعي و
بومي اين
سرزمين نيز
محسوب مي
شوند كه بدون
دخالت و دست
نشاندگي
بيگانگان
برسر كار
آمدند. يعني
سلسله ي
قاجار به شكل
سنتي و به
قرار مرسوم
اين بخش از
كره ي خاكي
با يك انقلاب
ايلي- نظامي،
حكومتي
تشكيل داد كه
مردمان اين
فلات را از
عصر گاو آهن
و اسب و قاطر
به روزگار «ماشين»
و «صنعت» و «مدرسه»
رهنمون شد كه
البته
نشاندن
ماشين به جاي
قاطر، «اوشكول
اجباري» به
جاي مكتب
خانه هاي
اختياري، و
خيلي چيزهای
ديگر با
مصائبي
همراه بوده
است كه قصه
یدردآور آن
را اشعار
بزرگاني مثل
«صابر»، «نسيم
شمال» و «سيد
عظيم» و «معجز
شبستري» و
كتاب هايي
مثل «سياحت
نامه ي
ابراهيم بيگ»
سخت نيكو
بيان داشته
اند. مشكلاتي
كه جامعه
وامانده
ايراني بدان
مبتلا بود از
طرفي و هجوم
طماعانه ي
استعماگران
فرنگي از
جانبي ديگر
حكومت
قاجاريه را
در گردابي
ويرانگر
گرفتار
ساخته بود.
عظمتي كه
آغامحمدخان
با تثبيت
مرزها به
حكومت
بخشيده بود
در زمان
فتحعليشاه
مورد تهاجم
تزاریسم
تشنه به «آب
هاي گرم
درياهاي
جنوبي» قرار
گرفت.
رويارويي
قاجاريان يا
بهتر بگويم
جامعه ي آن
روز ايران نه
رويارويي
حكومت قاجار
با تزارها
بود و نه
نبرد ماشين
جنگي قاجار
با سازمان
تهاجمي روس
ها، بلكه
مخاصمه ي
مدرنيزم
مسلح و طماع
و معتمد به
نفس غرب با
سنت غير مسلح
و غريق در بي
نظمي هاي
مرسوم دوران
باستان شرقي
ها بود. اگر
از اين منظر
به ميدان جنگ
ايران و روس
بنگريم
مسلماً
فتحعليشاه
يا ماشين
جنگي قاجار
را مقصر
نخواهيم
دانست.
آن گونه كه
خواننده ي
اين سطور مي
داند، روس ها
روزگاري
كشوري صرفا
اروپايي
بودند اما در
طي قرون 18 و 19
بود كه آن ها
باخيزش عظيم
وارد آسيا
شده قفقاز و
تركستان و
سيبري را
گشوده و از
سواحل ژاپن
گذشته
آمريكاي
شمالي(آلاسكا)
را نيز فتح
كردند. چنين
نيروي عظيمي
كه براي فتح
كل آسيا مسلح
شده بود اگر
فداكاري هاي
قزلباشان
آذربايجان
در هردو سوي
ارس و مديريت
جانانه ي
عباس
ميرزافرزند
خلف
فتحعليشاه
نبود مسلما
به روياي شنا
كردن قزاقان
روس و پرنسس
هاي تزاري در
آب های درياي
عمان جامه ی
عمل پوشانده
بود.
دوره ي
فتعليشاه از
جمله دوران
هايي است كه
تمامي
نخبگان
مذهبي،
نظامي،
ديواني و... به
شكل عجيبي
مشوق
فتحعليشاه و
عباس ميرزا
هستند، شاید
سرزمين
مسلمانان از
چچن و
داغستان
گرفته تا
گنجه و بردعه
را به آغوش
مسلمين
برگردانند
اما گويا
ديگر اسبان
تركمن و
كمانداران
ترك(1) قاجار و
افشار كه
روزگاري در
شرق و غرب
عالم ولوله
ايجاد كرده
بود در مقابل
توپ ها و
مسلسل هاي
مدرن تزاري
چاره اي جز
غرقه به خون
شدن نداشت.
«ناصرالدين
شاه» نيز به
تأسي از پدر
بزرگ نام آور
خود عباس
ميرزا اعزام
محصل به فرنگ
و شناخت آن
طرف آب ها را
ادامه داد تا
بفهمد واقعا
آن جا چه خبر
است. به قول
مولوي:
«جان چه باشد
جز خبر در
آزمون
هر كه را
افزون خبر
جانش فزون»
اما انگار
اين خاك هنر
پرور! هنري
در انبانش
نمانده بود
تا بفهمد «جاني»
كه فرنگيان
را در اقصي
نقاطكره ي
خاكي به
اكتشاف و
استعمار وا
داشته است
كدام است و
از چگونه «خبري»
نشأت گرفته
است.
تقسيم وظايف
و تشكيل
وزارتخانه
هاي مختلف كه
در دوره ي
فتحعليشاه
ابتكاراً و
بعضاً به
تقليد از
دربار خلافت
عثماني شروع
شده بود در
دوره ي
پادشاهي 50
ساله ي
ناصرالدين
شاه اگر چه
با آفت هايي
همراه بود به
انسجام مورد
دلخواه مي
رسيد. تا اين
كه بيداري و
كشف مشكل
اصلي اين مرز
و بوم توسط
علماي
نوگرا،
روشنفكران و
تحصيل
كردگان
فرنگ، نتيجه
داد و «مظفرالدين
شاه» كه بزرگ
شده ي شهر
مدرن و پر
ارتباط
تبريز بود با
قبول
درخواست
مشروطه
خواهان نقطه
ي عطفي د
رتاريخ
ايران خلق
كرد. اما
گويي بطن و
متن جامعه ي
ما هنوز آن
آمادگي لازم
را براي
مشروط و
محدود كردن
فرمانرواي
كل و هضم و حل
مسائل مدرن،
(مثل مجلس و
روزنامه و
حزب و مدرسه
و نقد و...) را
كسب نكرده
بود. بعد از
مظفرالدين
شاه
متأسفانه
اجراي قانون
اساسي
مشروطه به
محمد علي شاه
رسيد.
محمدعلي شاه
كه يك انسان
مستحيل و يا
به عبارتي
ديگر يك «ترك
قاجاري
آسيميله شده»
بود نه
سازمان جنگي
مستقل
وابسته به
جوانان و
کمانداران
ايل قاجار را
مثل
آغامحمدخان
داشت و نه
مديريت و
زمان شناسي
ناصرالدين
شاه را؛ در
نتيجه
القائات روس
ها كه مشروطه
را توطئه
انگليسي ها
مي دانستند و
همچنين
مقاومت
فئودال ها و
خوانين كه من
بعد مجبور
بودند قدرت و
ثروت خود را
با مردم
تقسيم كنند و
هر آن در زير
نگاه تيزبين
مطبوعات
باشند، بساط
مشروطه را با
پشتيباني
استعمار
خارجي و
ارتجاع
داخلي بر
انداخت تا از
ميان آتش و
خون انقلاب،
فئودال هاي
نشاندار
جنوب و شمال
به صدارت
برسند و پیرم
خان ها و
امنيه هاي
نازيست
خارجي،
ستارخان ها
را که
سرداران
صادق و
وفادار ملت
بودند در
مسلخ پارك
اتابك تهران
قرباني
مطامع فردي-
سياسي خويش
نمايند. و
بدين گونه
بود كه قاجار
«خويش آمده»
رفت و بنيان
سلسله ي
جديدي
گذاشته شد؛
سلسله اي كه
مهر «اولين
حكومت دست
نشانده ي
استعمارگران»
را بر پيشاني
داشت.
اين مقدمه
طولاني را
آوردم تا
بگويم تك
ستاره هايي
كه در آسمان
سرزمين من
تابيده اند
عاقبت چه
مظلومانه،
البته
خورشيدوار
به تنهايي در
افق خونين به
دريايي
ابديت
پيوسته اند
اگر نبود
كلام شاعران
چگونه عظمت
بزرگاني مثل
ستارخان را
درك یا تصور
مي كردم.
معجزه ي كلام
خصوصا اگر به
زبان دل و از
دل بر آيد
اين گونه است.
بخوانيم و «صابر»
بزرگ را به
ياد آورديم
كه تأثير
نيروي كلام
او كمتر از
ابهت لشگر
تبريز نبوده
است:
«حال-ي
مجذوبيم
گؤروب قارئ؛
دئمه ديوانه
دير
نعره- يي
شوريده مي
ظنن ائتمه
بير افسانه
دير
شاعيره م
طبعیم دنیز،
شئعرِ-ي تریم
دوردانه دیر
بئهجتیم،
عئشقیم،
سوروروم،
وجدیم
احرارانه
دير
اينجيذابیم
جرأت-ي
مردانه- يی
مردانه دَیر
آفرینیم
هیممتِ-ي
والا-يیِ
ستتارخانه
دیر
* * *
تا کي ميللت
مجمعین
طئهرانده
ویران
ائتدیلر
تورکلر
ستتارخانیله
عهد-و پئیمان
ائتدیلر
ظولم-و
ايستيبداده
قارشی نئفرت
ائعلان
ائتدیلر
ميللته
ميللیيته
جان نقدی
قوربان
ائتدیلر
آیه- يی «ذبح
عظیم»
ايطلاقی اول
قوربانه دیر
آفرینیم
هیممتِ-ي
والا-يیِ
ستتارخانه
دیر
* * *
حق مددکار
اولدو
آذربایجان
اتراکینه
آل-ي قاچارین
«پروتئست»
ائتدیلر
ضححاکینه
اول
شهیدانین
سلام اولسون
روانِ-ي
پاکینه
کیم
تؤکولموش
قانلاری
تبریز-و
طئهران
خاکینه
اونلارین
جننت
ديیلدیر
منزیلی آیا
نه دیر
آفرینیم
هیممتِ-ي
والا-يیِ
ستتارخانه
دیر
* * *
ایشته
ستتارخان
باخیز بیر
نوعی
ايقدامات
ائدیب
بیر وزیر-و
شاهی یوخ!
دونیانی
یئکسر مات
ائدیب
عيرض-ي
ایسلامی،
وطن
ناموسینی
یوز قات
ائدیب
حورمت-ی
حیثیّت
ميلّتین
ايثبات
ائدیب
ایمدی
دونیانین
توججوه
نوقطه سی
ایرانه دیر
آفرینیم
هیممتِ-ي
والا-يیِ
ستتارخانه
دیر
* * *
ایشته
آذربایجان
ایرانی
ائحیا ائیله
دی
تورکلوک؟
ایرانلیلیق
تکلیفین
ایفا ائیله
دی
بیر رشادت،
بیر هونر
گؤسته ردی
دعوا ائیله
دی
دؤولتین بیر
عئینینی
دونیاده
روسوا ائیله
دی
قاچماییب
پروانه تک
اوددان دئمه
پروانه دیر
آفرینیم
هیممتِ-ي
والا-يیِ
ستتارخانه
دیر
* * *
آفرین
تبریزییان
ائتدیز عجب
عهد-و وفا
دوست-و دشمن
ال چالیب
ائیله ر سیزه
صد مرحبا
چوخ یاشا
دؤولتلی
ستتارخان!
افندیم! چوخ
یاشا
جننت-ي
اعلاده
پئیغمبر
سیزه ائیلهnر
دوعا
چون بو
خيدمتلر
بوتون
ايسلامه
دیر،
اينسانه
دیر،
آفرینیم
هیممتِ-ي
والا-يیِ
ستتارخانه
دیر
توضیحات:
كمانداري
تركان خصوصا
سلجوقيان و
قزلباشان
معروف بوده
است. به طوري
كه ارمنيان و
بيزانسيان
از وحشت
كمانداران
ترك صحنه هاي
جنگ را وا مي
گذاشتند .
پروفسور
فاروق سومر
مي نويسد: «ارمني
ها در مقابل
اوغوزهايي
كه سوار بر
اسب چهار نعل
تاخته و با
كمان هاي
بزرگ خود به
خوبي
تيراندازي
مي كردند
نتوانستند
مقاومت كنند.
همچنين وي در
توصيف ورود
طغرل سلجوقي
به نيشابور
به نقل از
تاريخ بيهقي
مي نويسد: «طغرل
بيگ به همراه
3000 سوار زره
پوش وارد شهر
شد. به
بازويش
كماني
آويخته و به
كمرش سه عدد
تير به نشانه
ي حكمراني
ترك ها ديده
مي شد.
نورالدين
محمد يكي از
حاكمان
سوريه طي
نامه اي به
خليفه ي
فاطمي مصر مي
نويسد: «اسلام
در برابر
هجوم
صلیبیون
تنها در سايه
ي ترك ها حفظ
شده است» (اوغوزها-
پرفسور
فاروق سومر-
ترجمه ي
آنادردي
عنصري-
انتشارات
حاج طلايي-
گنبد كابوس-
چاپ اول 1380 ص139 ص141
ص 162 )
همچنين «زماني
كه خليفه ي
فاطمي مصر
خواسته بود
كه مملوك هاي
تركي را از
خود
دورنمايد وي
در جواب گفته
بود كه تنها
تيرهاي ترك
ها از پس
نيزه هاي
فرانگ ها
برآمده و
فرانگ ها
تنها از ترك
ها مي ترسند»
همان ص 170همچنین
جا حظ اديب و
نويسنده ي
عرب در رساله
اي در مناقب
تركان مي
نويسد: «تركان
بر خلاف
خوارج و
اعراب، از
پشت اسبان
تيراندازي
مي كنند و
قبل از آن كه
خارجي يك تير
بیندازد
آنان ده تير
مي آندازند،
(رسائل- جاحظ-
شرح و حواشي
عبدا...
مهنّا،
بيروت،
دارالحديثه
1988 م- به نقل از
سازماندهي
نظامي و
سازمان رزم و
تحولات آن در
تاريخ اسلام
، اصغر
قائدان،
دانشگاه
امام حسين 1382-ص
160.
ماشين
جنگي
كنفدراسيون
ايلي قزلباش
كه يادگاري
از دوران
عظمت صفويان
بود به
سرداري
قاجاريان در
نيمه ي شمال
فلات ايران
به ميدان آمد
از اتحاد
البسه تا
اتحاد السنه
" نگاهی به یک
سان سازی
لباس و زبان
در دوره ی
رضاخان "
علي
محمدبياني
تشكيل حكومت
مقتدر قاجار
به عنوان
آخرين ايل
باقي مانده
از
كنفدراسيون
ايلي
قزلباش، يك
تشكيل طبيعي
و بومي و بر
اساس
مناسبات
سياسي و
نظامي مشرق
زمين خصوصا
فلات ايران
بود. سیستم
ملوك
الطوايفی كه
بعد از
اقتدار
منقسم شده ي
ايلخانيان و
تيموريان بر
اين سرزمين
حاكم شده
بود، اگر چه
در جاي خود
واجد حكومت
هاي بومي و
مردمي
جلايريان،
چوپانيان،
آق
قويونلوها و
قارا
قويونلوها
بود اما بعضا
رگه هايي از
اتحادهاي
سياسي
غيرجوانمردانه
هم با خود
داشت. مثلا
اوزون حسن آغ
قويونلو
براي تضعيف
خلافت
عثماني كه
پاي در گلوي
اروپا
گذاشته بود
با فرنگيان
وارد معامله
شد، سنت سيئه
اي كه توسط
بعضي ديگر از
شاهان صفوي
نيز پيگيري
شد. همچنين
اغتشاشات
دوره ي
افشاريان و
بي برنامگي
ها و برادر
كشي هاي
لرهاي جنوب
ايران كه
منجر به
تشكيل كوتاه
مدت حكومت
زنديه در
جنوب شد.
زماني به
آرامش و
يكپارچگي
رسيد كه
ماشين جنگي
كنفدراسيون
ايلي قزلباش
كه يادگاري
از دوران
عظمت صفويان
بود به
سرداري
قاجاريان در
نيمه ي شمال
فلات ايران
به ميدان آمد.
آغامحمدخان
به علت چندين
سال سكونت در
دربار
افشاريان
سپس زنديه،
فنون نظامي
هر دو سلسله
را فراگرفته
بود. او با
آميختن آن با
فنون نظامي
قزلباش كه
شيوه هاي
جنگي تركان
سلجوقي و
اوغوزها و
اتابكان قرن
5 و 6 و در يك
كلام اجداد
تركان ايران
را در بطن
خود داشت،
توانست در
مدت كوتاهي
پلشتي ها و
پراكندگي
هاي نظامي
دوره ي زند
را كه معمولا
به نيمه ي
شمال فلات
ايران كم
توجه بودند
به وحدت و
يگانگي
تبديل كند.
وليعهدهاي
قاجار به علت
سكونت در
تبريز به
همراه
منويات
مذهبي – ملي [شيعه-
ترك] خود با
مفاهيم مدرن
رسيده به
تبريز نيز
آشنايي پيدا
مي كردند.
شايد به همين
علت بود كه
ناصرالدين
شاه براي
ورود ابزار و
نرم
افزارهاي
مدرن
اروپايي،
شرط عدم
تخطئه و
تقبيح سنت و
مذهب را
گذاشته بود(1).
همچنين همين
آشنايي ها
باعث شده بود
كه وقتي سيد
محمد
طباطبايي از
رهبران
روحاني و
برجسته ي
مشروطيت در
نامه اي آسيب
شناسانه از
مشكلات
جامعه ي سنتي
و رو به فساد
ايران به
مظفرالدين
شاه كه بزرگ
شده ي تبريز
بود، نوشت،
با جواب مثبت
و
ترقيخواهانه
ي شاه قاجاري
در مورد
تشكيل
عدالتخانه
مواجه شود.
سيد
طباطبايي
نوشته بود: «فرياد
دل وطن
پرستان، چون
حضورا
فرموديد«هر
وقت عرض
داريد
بلاواسطه به
خود من
اظهارداريد»؛
به اين جهت
به اين عرايض
مصدّع خاطر
مبارك مي شوم.
اين ايام،
طريق را بر
دعاگويان سد
كرده اند؛
عرايض دعا
گويان را نمي
گذارند به
حضور مبارك
مشرف شود.اعلي
حضرتا! مملكت
خواب، رعيت
پريشان و
گداست(2)».
اصلاحاتي كه
با همت
روحانيون،
روشنفكران و
پادشاهي
قاجار شروع
شده بود،
متأسفانه با
دخالت
افراطي
بريتانيا و
حمايت هاي
مشكوك از
راديكال هاي
ليبرال و
فراماسونرها
كه عموما
وابسته به
جنوب ايران
بودند باعث
تشكيك و
تحريك سنتي
ها و
اقتدارگرايان
و ابسته به
روس شد. با
برچيده شدن
بساط
مشروطيت كه
مي رفت به
سود مردم و
ضرر روس و
انگليس
خاتمه يابد،
جناح
انگليسی
موجود در
تمام شؤونات
اين ملك چهره
بر افروخت و
با قلع و قمع
آزاديخواهان
در گيلان،
تبريز و
خراسان (ميرزا
كوچك خان،
شيخ محمد
خياباني،
محمدتقی
پسيان) براي
اولين بار در
تاريخ اين
سرزمين به
قول دكتر
سروش پادشاه
دست نشانده و
دست آموز به
روي صحنه آمد.
(در اين جاي
قصه است كه
ظهور
قاجاريان از
بطن مناسبات
بومي داراي
ارزش تلقي مي
شود).
از آن جا كه
يكي از خاصيت
هاي نظام
سرمايه داري
و كمونيستي
يك رنگ سازي
و يك كاسه
گرداني
تفاوت هاي
ملي، قومي ،
مذهبي و
زباني و
اقليمي است،
در مقابل
پروژه ي «اتحاد
البسه و
اتحاد السنه»ي
رضاخاني هيچ
بازخورد
منفي از
خودنشان
ندادند،
بلكه با
تشويق و
ترغيب
دستگاه
پهلوي و
روشنفكران
گرد آمده بر
ميراث
قزلباشان،
آن ها را
براي از بين
بردن جلوه ي
تفاوت هاي
فردي (لباس) و
جمعي(زبان)
بر اساس
الگوي مصرف
گرايانه ي
مدرنيزم(اتحاد
البسه) و
آرخائيزم(اتحاد
السنه بگو
هضم ديگر
زبان ها در
زبان پارسي)
ياري دادند.
رضاخان در
سال 1304 براي
اجرايي شدن
قراردادهاي
ايران با
كمپاني هاي
بريتانيايي،
قانون «استعمال
البسه ي وطنی»
را تصويب و
به اجرا
گذاشت. سپس
در دي ماه
سال 1307 ابتدا
براي مردان «قانون
اتحاد شكل
البسه» را به
سراسر كشور
اعلام كرد.
در اين قانون
همه ي مردان
خصوصا شهري
ها، علي
الخصوص
دولتي ها
حتما بايد
ضمن استفاده
از كلاهي
موسوم به «پهلوي»
از پوشيدن
لباس هاي
محلي و سنتي
نيز خودداري
مي كردند.
روند اصلاح
لباس مردم به
همين جا ختم
نشد تا اين
كه در سال 1314
كوشش هاي
فراواني
صورت گرفت تا
نسبت به يك
دست واصلاح
كردن لباس «نسوان»
نيز
اقداماتي
انجام بگيرد.
وقتي در مجلس
شوراي ملي،
لايحه ي
اصلاح لباس
مردم به بحث
گذاشته مي
شد، يكي از
نمايندگان
برجسته و عضو
جناح مخالف
رضاخان گفته
بود: «درهيچ
كجاي دنيا
ديده نشده
است كه در
پارلمان
بنشینند و
براي چارقد و
تنبان مردم،
قانون
بنويسند»(نقل
به مضمون).
اما با همه ي
اين مخالفت
ها در 17 دي ماه
همان سال
قانوني به
نام «امريه ي
كشف حجاب»
بعد از تصويب
در سراسر
كشور لازم
الاجرا شد.
امريه ي كشف
حجاب
رضاخاني در
واقع در پي
يك رنگ كردن
مردم، ايجاد
بازار مصرف
داخلي و در
ظاهر براي
متمدن كردن
مردم و
همكلاسه شدن
با
اروپاييان
صورت مي گرفت.(نتايج
خنده دار و
گريه دار اين
اجبار و
امريه در كتب
تاريخي به
اشكال مختلف
آمده است كه
در اين مقاله
نمي گنجد).(3)
اتحاد بازي و
يك سان سازي
هاي رضاخان
فقط به امر «لباس
و چارقد و
تنبان» مردم
محدود نشد.
اطرافيان
رضاخان كه يا
تحصيل كرده ي
آلمان و يا
از آريا بازي
هاي آنان
متأثر
بودند،
پروژه ي
ديگري را
براي رضاخان
آماده كردند
و آن «اتحاد
السنه» يعني
وحدت زباني و
از بين بردن
تفاوت هاي
زباني بود.
نظريه
پردازانی
چون كسروي،
فروغي ،
محمود افشار
و كاظم زاده
ايرانشهر و...
عملا و جدا و
توصيه مي
كردند كه
براي حفظ
وحدت ارضي
بايد سريعا
مردم را از
زبان هاي
مادري خود
دور كرد تا
در سايه ي
زبان فارسي،
دولت ملت
مدرن ايران
شكل بگيرد.
مثلا محمود
افشار مي
نويسد: «انجمن
هاي مشترك از
اهالي
شهرستان هاي
مختلف تشكيل
گردد تا زبان
هاي غير
فارسی (تركي،
عربي، كردي و
تركمن) متروك
گردد(4).
بر پايه ي
همين نظريات
بود كه
فرهنگستان
زبان فارسي
در تهران از
بودجه ي
عمومي اقوام
ايراني
تأسيس شد و
صرفا در خدمت
يكي از زبان
هاي قومي
ايران قرار
گرفت. كار
اصلي اين
فرهنگستان
علاوه بر
ساخت و
پرداخت
كلمات جديد
به جاي
اصطلاحات
عربي و تركي
و فرنگي،
تعويض و
تغيير نام
هاي تركي و
عربي شهرها،
كوه ها،
رودها و... به
فارسي بود.
محمود افشار
در اين مورد
سفارش مي كند
که «بايد
هزارها كتاب
و رساله ي
دلنشسين و كم
بها به زبان
فارسي در
تمام مملكت
به خصوص
آذربايجان و
خوزستان
منتشر كرد.
اسامي
جغرافيايي
غيرفارسي را
بايد تبديل [عوض]
كرد»(4).
محمد امين
اديب طوسي كه
معلم زبان
فارسي بود و
براي ترويج
آن سال ها در
تبريز زندگي
كرد به تركان
ايران و در
واقع به
رضاخان و
دستگاه
فرهنگي او
توصيه مي كند:
«بر هر فرد
آذربايجاني
فرض است ك به
تحصيل زبان
شيرين فارسي
يعني زبان
ملي خود
كوشيده و به
مرور لهجه ي
خود را اصلاح
كند و در
نتيجه پس از
يكي دو قرن
به كلي «زبان
تركي» از
ميان رفته[!] و
زبان فارسي
جاي آن را مي
گيرد(5)».
الغرض در پي
پروژه ي ملت
سازي چنين
توصيه هاي
اديبانه [!] و
در واقع
نژادپرستانه
اي چنان محكم
و منسجم بيان
شده بود كه
هيچ باد و
باراني توان
گزند رساني
را به آن
نداشته است.
در دوره ي يك
سان سازي
لباس و زبان
در كنار
وصاياي
بزرگان قوم[!]
كه با ظاهري
ملي گرايانه
و بعضا
سياستمدارانه
و مصلحت آميز
ادا مي شد،
ادبيات
ديگري نيز
جاري بود،
ادبياتي كه
ريشه در
لمپنيزم
آلوده به
نژادگرايي
داشت. مثلا «مستوفي»
استاندار
وقت
آذربايجان
سرمست از
اتحاد السنه
و البسه (زبان
و لباس)
سرشماري
سراسري در
تبريز را «خرشماري»
مي ناميد و
مي گفت: «آذربايجاني
ها تركند!
يونجه خورده
مشروطه
گرفته اند،
حالا نيز كاه
مي خورند
ايران را
آباد مي
سازند(6)»
محسنی رئيس
فرهنگ
رضاخاني در
تبريز مي گفت:
«هر كسي كه
تركي حرف مي
زند افسار
الاغ بر او
بزنيد و او
را به آخور
ببنديد(6)»
و در پايان
بخوانيد
توصيه ي
اراني
تحصيلكرده ي
فيزيك در
آلمان
هيتلري را كه
مشحون از
تعاليم
انساني و
خيرخواهانه
و در عين حال
يك سان
سازانه است؟!!
بايد افراد
خيرانديش
ايراني
فداكاري
نموده براي
از ميان
برداشتن«زبان
تركي» و رايج
كردن زبان
فارسي
بكوشند و خود
جوانان
آذربايجاني
بايد
جانفشاني [!]
كرده متعهد
شوند تا مي
توانند به
زبان تركي
تكلم نكنند(7)[؟!]
پاورقی---------------------------------------------------------------------------------------
1. براي
اطلاعات
بيشتر
مراجعه كنيد
به «بنيان
حكومت قاجار»
فرزام
اجلالي- نشر
ني- تهران 1373.
2. تاريخ
مشروطيت
ايران، احمد
كسروي ص 85.
3 .نگاه كنيد
به «
ازنیماتا
روزگارما»
نوشته ی«
یحیی آرین |پور»
و كيهان
فرهنگي
خرداد 85
4. درمورد
عقايد محمود
افشار رجوع
كنيد به
مجموعه ي
انتشارات
موقوفات
افشار.
5.مجله ي
ماهتاب، سال
1317، تبريز
شماره ي 4-10. 6
.تاريخ زبان
تركي در
آذربايجان،
پرويز زارع
شاهمرسي،
اختر و هاشمي
سودمند، چاپ
اول 1385 تبريز ص
82 و ص 83 .
7.همان ص 81.
* در خصوص
تحميل كلاه
پهلوي،
بازتاب هاي
جالبي در
پايتخت
خصوصا در
شهرهاي
حاشيه ي
مملكت به
وقوع پيوست،
براي نمونه
در زنجان،
ميرزا حسن
خطيبي مشهور
به غريق
زنجانی» (1286-1356هـ .
ق) از شاعران
مشهور زنجان
در شعري
طنزآميز به
زبان تركي «اتحاد
قيافه و
البسه»ي
رضاخاني را
اين گونه به
تمسخر مي
گيرد:
«پهلوي
بؤركو» منه
جان
ياراشير، آي
ياراشير
اولموشام
تازه بير
اوغلان
ياراشير، آي
ياراشير
گؤيه ره ن
توكلره عورت
كيمي ايپليك
سالارام
آغاران
ساققالي
ماشينيله
ديبدن
چالارام
ائوده يوخ،
من گئجه لر
ائرمني
گيلده
قالارام
اولموشام
لوطي-يي
زنگان
ياراشير آي
ياراشير
يئرييه نده،
عربي آت كيمي
گردن
توتارام
دانيشاندا
سؤزومه تازه
عيبارت
قاتارام
گئجه گوندوز
كاسيبام، هم
آلارام هم
ساتارام
اولموشام
تازه
موسلمان
ياراشير، آي
ياراشير
(پيام زنجان-
سخنوران
استان زنجان-
استاد كريم
زعفري- 5/8/1376 ش 139)
* جلال آل
احمد در مورد
یک سان سازی
زبان در
ایران دوره ی
پهلوی معتقد
است: «در چنین
محیطی از کشش
ودفع و دعوی
و پیشقدمی
است که از
اوان قرن 14
هجری به بعد
حکومت تهران
برای یک دست
کردن زبان
مردم در
سراسر مملکت
نه تنها کوشا
بود بلکه
همان
سختگیری
هایی را می
کرد که صفویه
در یک دست
کردن مذهب
مردم کردند. (در
خدمت و خیانت
روشنفکران-
جلال آل
احمد،
انتشارات
رواق، چاپ
سوم، تهران،
ص 309).
آقا محمد خان:
طوايف ترك و
مغول كه در
ايرانند
بايد با
يكديگر متحد
شوند و
نگذارند كه
ايرانيان
خود به سلطبت
برسندּ
نبايد دو
ايل ترك با
يكديگر
بجنگند و
مجالي به
دشمنان
بدهند كه بر
ايشان چيره
شوندּ

در اين هنگام
علي خان
افشار كه
سركرده
طوايف افشار
در
آزربايجان
بود٬
پريشاني
اوضاع را
غنيمت شمرد و
به داعيه
سلطنت
برخاست و
گروهي هم برو
گرد آمدندּ
آقا محمدخان
نامه اي به
او نوشت و با
كمال فروتني
از وي دعوت
كرد كه با
يكديگر
ملاقات كنند
و در آن
نوشته شده
بود كه:
طوايف ترك
و مغول كه در
ايرانند
بايد با
يكديگر متحد
شوند و
نگذارند كه
ايرانيان
خود به سلطبت
برسندּ
علي خان
همواره از
حيله و بي
اعتباري
مواعيد آقا
محمدخان
هراسان بود و
به همين جهت
دعوتش را
نپذيرفتּ
آقا محمد خان
با سپاه خود
به جنگ او
رهسپار شد و
چنان وانمود
مي كرد كه به
جنگ ميرود٬
اما چون به
او نزديك شد
يكي از
برادرانش را
كه همراهش
بود نزد علي
خان فرستاد و
او در حضور
سران ايل
افشار از
جانب آقا
محمد خان
پيغام داد كه:
نبايد دو
ايل ترك با
يكديگر
بجنگند و
مجالي به
دشمنان
بدهند كه بر
ايشان چيره
شوندּ
بسياري
از تركان و
مخصوصا
تركاني كه در
ايران بوده
اند و تركان
تركيه
امروز٬
افتخار را در
آن دانسته
اند كه خود
را از نژاد
مغول و از
بازماندگان
چنگيز
بشمارندּ
نژاد و
تبار
قاجارها از
ديد خودشان٬
به روايت
سعيد نفيسي
تاريخ
اجتماعي و
سياسي ايران
در دوره
معاصرּ دو
جلدּ تاليف
سعيد نفيسيּ
انتشارات
بنياد
مغولان در
پايان قرن
ششم هجري و
قرن سيزدهم
ميلادي يعني
نزديك نهصد
سال پس از
تركان در
تاريخ پديد
آمده اند و
چون
خويشاندي
نزديك با
تركان داشته
اند از آن
زمان بيشتر
ترك و مغول
را از يك
نژاد دانسته
اندּ
در ميان
مغولان
پادشاه
جهانگير
بختياري
پيدا شده كه
با سرعتي
بسيار شگفت و
بمراتب بيش
از اسكندر و
هر جهانگير
ديگر جهان
متمدن را زير
پي سپرده است
و از آنوقتي
كه چنگيز
مغول بدين
گونه تاريخ
را شگفت زده
خويش كرده
است بسياري
از تركان و
مخصوصا
تركاني كه در
ايران بوده
اند و تركان
تركيه
امروز٬
افتخار را در
آن دانسته
اند كه خود
را از نژاد
مغول و از
بازماندگان
چنگيز
بشمارندּ
در ايران هم
چه به دلخواه
خود قاجارها
و چه به سنتي
كه پيش از آن
در ميان
تاريخ
نويسان رايج
بوده است
قاجارها را
از
بازماندگان
مغول دانسته
اند و همه
مورخاني كه
در دوره
قاجاريه از
نژاد و نسب
آنها بحث
كرده اند به
همين جا
رسيده اندּ
قاجارها نيز
براي اينكه
به
جهانگيريها
و
كشورگشائيهاي
چنگيز فخر
كنند و خود
را در آن
شريك و سهيم
بدانند به
خطا مغول
دانسته و
نسبت خود را
نخست به
تيموريان و
از آن راه به
ايلخانان
مغول رسانده
و حتي
قراقويونلوها
و آق
قويونلوها
را هم كه با
ايشان نزديك
بوده اند با
خود در اين
نسبت نادرست
شريك كرده
اندּ
قاجارها
ּּּּدر همه
اسناد نسبت
خود را به
طايفه سالور
رسانده اند و
سالور قطعا
از همان
تركان
ماوراء
قفقاز بوده و
در ميان
طوايف ماورا
قفقاز همه جا
نام آنها را
با خزرها و
قبچاقها و
بلغارها و
بجناكها و
ديگران با هم
برده اندּ
قاجارها از
نخست خود را
خويشاوند
نزديك آق
قويونلو
دانسته اند و
حتي به
پادشاهي اين
سلسله فخر
كرده اند و
نام ديگر اين
طايفه
بايندر است و
بايندر نيز
از طوايف
تركان
ماوراء
قفقاز بوده و
نامشان را با
طوايف ديگر
آن سرزمين
توام كرده
اند
قاجارها ּּּ
يگانگي و
همنژادي خود
را با
قراقويونلوها
و آق
قويونلوها
هميشه تكرار
كرده و حتي
آنرا مايه
افتخار
دانسته و
سلطنت خود را
دنباله
طبيعي و ارثي
سلطنت آنها
شمرده اند
نطفه
فروپاشي
قاجاريان به
دست مجاهدان
تبريزي در
جريان
انقلاب
مشروطه بسته
شدּ تركان
خود دودمان
همنژادشان "قاجار"
را
برانداختندּ
بخشي از
مقاله
بيگانه اي
در وطن-
جستاري در
باره غيبت
محمد فضولي
از ادبيات
معاصر
آزربايجان
دوكتور
ايواز طه
مجله وارليق
١٣٨-١٣٩ ٬ ٢٧
نجي ايل٬ گوز
و قيش ١٣٨٤ּ
ּּּּּּּּּּּּּּּּּּּּּּּּּּּּ
پيداست كه
تركان خود
دودمان
همنژادشان "قاجار"
را
برانداختندּ
صرف نظر از
هذيانهاي
آريايي كه در
دوره پهلوي
به پشتوانه
قدرت مركزي
در كسوت
فرهنگ عمومي
پديدار شد٬
قاجارستيزي
سياستي بود
كه در قرن
بيستم همه
گير شدּ در
اجراي اين
سياست جديد٬
همه مظاهر
غيرآرياي٬
به ويژه
نمادهاي
توراني٬
اهريمني
انگاشته
شدندּ طرفه
آنكه نژاد
فارس كه از
زمان
غزنويان تا
قاجاريه – به
جز دوره
كوتاه
زنديان- به
حاشيه تاريخ
رانده شده
بود٬ توان
آنرا نداشت
كه براي
آرياگرايي
خويش چنين
مشروعيتي
فراهم آوردּ
بلكه اين
مشروعيت با
انقراض
سلسله تركان
به دست خود
تركان محقق
گرديدּ
پيداست كه
نطفه
فروپاشي
قاجاريان به
دست مجاهدان
تبريزي در
جريان
انقلاب
مشروطه بسته
شدּ رويدادي
كه در نهايت
هم قاجاريان
را در كام
خود كشيد و
هم مخالفان
آنها ينعي
مشروطه
خواهان راּ
ستارخان كه
از تبريز
براي در هم
كوبيدن
استبداد
صغير به
تهران يورش
برده بود٬
قرباني
منافع روس و
انگليس شد و
احمد شاه٬
پادشاه
تضعيف شده
قاجار٬ جاي
خود را به
رضا پالاني
دادּ رضا كه
فاميل پهلوي
را از محمود
پهلوي
تبريزي به
عاريت گرفته
بود٬ (ملك
الشعراي
بهار٬ احزاب
سياسي٬ ٦٩)
به پادشاهي
ممالك محروس
رسيدּ و پس
از آن بود كه
به هدف يكسان
سازي فرهنگي
بر همه نشانه
هاي توراني و
بر همه اقوام
غيرهمنژادش
تاخت و همه
زبانهاي
رايج در
ممالك
محروسه را كه
تازه نام
ايران گرفته
بود٬ به سود
فارسي
تارومار كردּ
زبان تركي به
عنوان زبان
پرشمارترين
قوم ممالك
محروسه از
دايره اين
يكسان سازي
كه با جشن
كتابسوزان
آذر ١٣٢٥ (دسامبر
١٩٤٦) به اوج
رسيد بيرون
نماندּ در
نتيجه محمد
فضولي و ديگر
شاعران
كلاسيك
آزربايجاني
در گستره
وسيعي از
قزوين تا
مغان و از
اورميه تا
همدان به "غريبي
در وطن" مبدل
شدندּ در وطن
معنوي فضولي
دهها ميدان و
خيابان را به
افتخار سعدي
و حافظ نام
گذاشتند و
پيكره ها
برافراشتندּ
اما او حتي
نامي از
كتابخانه
هاي
دورافتاده و
محقري را به
ارث نبردּ
گرچه ديوان
فضولي
هيچگاه
زندگي خصوصي
آدميان در
تبريز و
اورميه و
اردبيل و
زنجان و
همدان را ترك
نكرد٬ اما
راهبرد (استراتژي)
فارسي كردن
اجباري٬
روزنه هاي
ورود او را
به كتابهاي
درسي٬
كانونهاي
رسمي و
پژوهشي٬
مطبوعات و
رسانه هاي
ديداري و
شنيداري بستּ
ּּּּּּּּּּּּּּּּּ
صداي
مظفرالدينشاه
خطاب
مظفرالدین
شاه به «اميراتابک»
نخست وزير، و
وزير امور
خارجه است.
صداي اين دو
وزير را هم
بعد از
فرمايشات
مظفرالدينشاه
خواهيد شنيد.
آن را از اينجا
بشنويد!
Qacarların devrilməsi Səttarxan'ın
siyasətsiz və yersiz inadkarlığının
nəticəsi idi.
قاجارلارين
دئوريلمه سي
ستتارخان´ين
سيياستسيز و
يئرسيز
عينادكارليغينين
نتيجه سي
ايدي
Səməd Niknam
Burası Azərbaycan'dır, Nə İran'ın başı,
nə də ayağıdır
İran İslam Cumhurisinin rəsmi orqani ”İran”
qəzeti 1385-ci il ordibeheşt ayinin 22-si 3469-cü sayında
Turk millətinə qarşı təhqirlərə yol
vermişdir. Qəzetin təhqiredici ifadələri fars
millətçilərinin Riza şah dövründən başlanmış
antitürk təbliğatının davamıdır.
Pəhləvilər və İslam Cümhurisi dövründə
fasların yürütdüyü şoven siyasəti axır ki, onları
adını çəkdikləri zibilliyə aparacaqdır.
Mən fars “yazarlarının” işlətdiyi
ifadələri təkrar etmək istəməzdim. Lakin
bunu deməliyəm ki, hər kəs özünə layıq
obyektdə axtarış aparar. İslam dövlətinin
rəsmi qəzetinin yazarları sözsüz ki, islam dövlətinin
və fars millətinin rəsmi təmsilçiləridirlər.
Fars dilində yazan “islam dövlətinin” təmsilçiləri
özlərinə layiq obyekt seçmişlər.
Bu olay azərbaycanlıların kütləvi etirazına
nədən oldu. Adı çəkilən qəzet növbəti
sayında Azərbaycanı İranın başı adlandırıb.
Fars bəradərlərimiz düz deyir. Biz özümüzə yox başqasına
baş olmuşuq. Bəsdir bu qədər baş ayaq olduq.
Məmmədəli şah hələ Təbrizdə
vəliəhd olarkən Səttarxanın böyük qardaşı
Məşədi İsmayılxan ölüm cəzasına
məhkum olmuşdu. Səttarxanın atası öləndə
vəsiyyət etmişdi ki, ” Səttar gərək İsmayılın
qanını qacarlardan alsın”. Səttarxanin
Məmmədəli şahin devrilməsində göstərdiyi
təkid bu qan düşmənliyindən irəli gəlirdi.
Məşrutə hərəkatı dövrü Azərbaycan
Fədailərinə başçılıq etmiş
Səttarxan siyasətçi deyildi, lakin böyük
sərkərdə idi. Səttarxan Məşrutə
nədir bilmirdi Bütünluklə, o siyasi plan və proqramdan
uzaq adam idi.
O eyni zamanda nəyin bahasına olursa olsun
Məmmədəli şahı taxtdan salmaqi
hədəfə almışdı.
O vaxt Səttarxanın yersiz inadkarlığını görən
Azərbaycanın siyasət adamları, o sıradan Əbdülrəhim
Təbrizi Talıbov dəfələrlə
xəbərdarlıq etmişdi ki, ”çox tünd getməyin, iş
belə getsə ip də gedər it də”.
Bu və bu kimi məsləhətli sözləri heç kim
Səttarxana başa sala bilmədi. Səttarxan ” kor atı
minib köndələn çapdı. Tehranı fəth etmədi,
üstəlik Təbriz də əldən çıxdı.
Azərbaycanın hökmü, sözü, siyasəti deyil
sadəcə quru adı qaldı.
Sözsüz ki, böyük sərkərdə Səttarxan Məşrutə
ugrunda döyüşmüşdür. Lakin etiraf etməliyik ki, o dövr
ciddi səhvə yol verilib. Qacarların devrilməsi
Səttarxanın siyasətsiz və yersiz inadkarlığının
nəticəsi idi.
Məşrutəni Azərbaycana və İrana
Səttarxan və başqa hərəkatçılar
gətirmədi. Məşrutə Müzəffərəddin
şahın mülukanə hədiyyəsi idi. Müzəffərəddin
şah Avropa səfərləri zamanı belə
nəticəyə gəlmişdi ki, ölkə modernləşməlidi.
Uzun uzadı mübahisələrdən sonra inkişafın
yolunu ana yasanın yazılmasında görmüşlər. Müzəffərəddin
şah ana yasanı imzaladıqdan sonra ölkənin aydın
fikirli adamlarına, o sıradan Eynəddovləyə
deyirdi ki, sizin borcunuz mənim mütləq
hakimiyyətimlə mübarizə etməkdi. Onun
məqsədi yenicə ana yasa əldə etmiş mütləq
monarxiya üsul idarəsinə qarşı demokratik alternativ
yaratmaq idi. Lakin yazıqlar olsun ki, bu arzu mollaların
və özünü məşrutəçi adlandıran doçuların
qəzəbinə tuş gəldi.
Haşiyə !
1988-ci il Azərbaycan Sovet Sosialist Respublikasında noyabr,
dekabr ayları idi. İndi Azərbaycan Respublikasının
tarixində “ Dirçəliş günü “ kimi qeyd olunan 17
noyabrda başlanmış mitinqlər dalğası güclənirdi.
Mən həmin illər Tibb Universitəsinin
tələbəsi idim. İnstitutdan bir başa mitinqin keçirildiyi
Azadlıq meydanına gedirdik. Bir gün bizim latın dili müəllimi
qocaman ustad, Çar hökumətini görmüş, Müsavat dövrünü yaşamış,
37-ci illəri çox çətinliklə başdan sovmuş
Məmmədəli Məmmədəliyev məni
kabinetinə çağırdı və dedi :” Eşitmişəm
günün meydanda keçir, getmə ora. O meydan, o mitinq, o
rəhbərlər Azərbaycanı uçuruma aparacaq. Onlardan
millətə rəhbər olmaz. O nədir? Orta
məktəbi bitirməmiş birisindən millətə
rəhbər olmaz. Hərə ağzına gələni
deyir. Elə rəhbərlik olmaz. Millətin ağıllı
və siyasətçi rəhbəri olmalıdır. Bax
Baltikyanı ölkələrə. Millət elə olar”.
Məmmədəli müəllim sözünə davam
edərək dedi :” Mən dünən meydanda idim. Hər
şeyə fikir verdim. İş belə getsə bizi
fəlakət gözləyir .”
Məmmədəli müəllim düz deyirdi. Azərbaycanın
fəlakəti, yəni ardıcıl dövlət çevrilişi
və torpaqlarının 20 faizdən çoxunun itirilməsi
məhz o mitinqlərdə millətə sırınan Elçibəy
və Nemət kimi rəhbərlərin səriştəsizliyindən
başlandı.
Nemət də, Elçibəy də Azərbaycan uçun çalışırdı,
amma bacarmırdılar. Onların fikrinə qarşı çıxanları
da, təhqir edərək meydandan çıxarırdılar.
Hətta dəlixanaya saldırmaq istəyirdilər. Bütün
bunlara baxmayaraq məncə hər ikisinə qoşa
heykəl qoyulmalıdır.
Millət parçalandığı üçün tarixi
hadisələri təkrar yaşayır. Güney Azərbaycan
bu olayı Səttarxanın rəhbərlik etdiyi Məşrutə
dövründə yaşamışdır.
Həmən dövr yol verilmiş səhvlərə
baxmayaraq, Səttarxana da heykəl qoyulmalıdır və
ona qarşı döyüşən Səmədxana və
Məmmədəli şaha da.
Səttarxanın heç bir siyasi ,iqtisadi və ictimai islahat
proqramı yox idi.
Müzəffərəddin şahin tapşırığı
ilə yazılmış ana yasanı heç üzündən
belə oxuya bilmirdi. Bəs Səttarxan ilə Qacarların
davası nədən ibarət idi ?.
Davanın mahiyyəti milli ola bilməzdi, çünki
hakimiyyətdə nə fars şovinizmi nə də ziddi türk
və ziddi Azərbaycan qüvvələr yox idi. Əgər
dava milli dava idisə onda Səttarxanın və bütövlükdə
məşrutəçilərin milli proqramından
xəbəri olan varmı ?. Diqqət edin, məşrutəçilər
ingilis səfirliyinə sığınırdılar
və ingilislər qacarlara qarşı, məşrutəçiləri
dəstəkləyirdilər. Bu gediş Qacarların
devrilməsi ilə yekunlaşdı.
O vaxtdan bu günə qədər farsların azərbaycanlılara
qarşı yazdığı təhqirləri, söyüş
və töhmətləri toplasaq bir neçə cild kitab olar.
Fars millətçiləri bütün dediklərində haqsızlığa
və nanəcibliyə yol versələr də, bir sözləri
düzdür. O söz Azərbaycan , Azərbaycanın yox, məhz
“ İranın başıdır “ ifadəsidir. Ona görə
ki, azərbaycanlılar tarixin qaranlıqdan işığa
doğru dönənində, XX əsrin
əvvəllərində Azərbaycan üçün deyil,
bəlkə İran üçün işləmişlər.
Məmmədəli şah deyildiyi qədərdə mürtəce
deyildi. Mərdi qova-qova namərd etmişlər.
“ Məşrutəçilər” Məmmədəli şahı
taxtdan yendirdi yerinə Riza Palanduzu və
Qəvamussəltənətləri gətirdilər.
Qəvam, onun hakimiyyətə gəlməsinə imkan
və şərait yaratdığına görə hamıdan
öncə Səttarxana “ təşəkkür ” etmişdir.
Bu haqda Səttarxan belə demişdir :” Atabəylər
parkında yaralanandan sonra xəstəxanada idim. Qəvam
yanıma gəldi. Xoş-beş on beş danışdı.
Gedərkən əyildi qulağıma dedi :” Ağaye
Səttarxan elə bilirdin ki, məndə sənin üçün
Məmmədəli şaham”. Səttarxan əlavə
edir ki, “ömrümdə bundan ağır söz eşitməmişdim”.
(Zeynalabdin Qiyami “Qəvamussəltənənin cinayət
tarixçəsi”. 21 Azər jurnalı 1-ci say).
Yəqin ki, Səttarxan bu sözdən sonra hansı siyasi
səhvlər etdiyini və Qacarlarla haqsız davrandığının
fərqinə varmamış olmaz. Amma artıq gec idi. Fürsət
əldən getmişdi. Elə Qəvamussəltənə
də bunu yəqin edərək bu sözü demişdir. Yoxsa o
çay gəlməmiş çırmananlardan deyildi.
Qəvamları və Riza şahı hakimiyyətə
gətirəndə İranın başı olduq.
Azərbaycan Milli Dövləti dönənində “ qanqrenaya
“ çevrildik. İndi İranın nə başı
nədə “qanqrenası” olmaq istəmirik. Öz
vətənimizin qulluqçusu olsaq yetər.
O vətənin adı Azərbaycandır.
Səməd Niknam
2006-05-20
بيشترين
مدارس
دخترانه در
عهد قاجار
تاسيس شدند
كانون زنان
ايراني: پايه
فعاليت هاي
فرهنگي،
اجتماعي،
زنان به ويژه
تاسيس مدارس
دخترانه بعد
از عصر
مشروطه
گذاشته شد.
دوره ي پهلوي
اول به لحاظ
تحول كمي
مدارس زنان
قابل توجه
است اما در
اين دوره
مدارس به
لحاظ كيفي
هيچ تغييري
نمي كنند.
زنان
در عصر
مشروطه با
نوشتن مقاله
اي عنوان مي
كنند." با
جهالت، عصمت
و عفت باقي
نمي ماند و
افزايش
آگاهي و دانش
زنان مغاير
با مسائل
اسلامي نيست...."
آنها به اين
ترتيب به
تاسيس مدارس
دخترانه همت
مي گمارند.
در اين زمان 10مدرسه
دخترانه در
تهران تاسيس
مي شود....
چند روز پيش
جلسه
سخنراني
دكتر زهرا
حامدي تاريخ
دان با موضوع
مقايسه
مدارس
دخترانه
فارس و تهران
در عصر پهلوي
اول و قاجار
در دفتر
انجمن
پژوهشگران
زن تاريخ
برگزار شد.
حامدي در اين
جلسه ضمن
مقايسه
وضعيت تاسيس
مدارس
دخترانه در
دوره قاجار و
پهلوي اول و
مقايسه شكل
گيري آنها در
شهرهاي
تهران و فارس
مي گويد: " تا
قبل از
صدورفرمان
مشروطه (سال 1324)
مدرسه
دخترانه اي
در كشور وجود
نداشت و در
منابع معتبر
تاريخي فقط
از يك مورد
به نام "مدرسه
رشديه" كه
بنيانگذار
آن توبي
رشديه بود،
نام برده مي
شود كه اين
مدرسه نيز پس
از افتتاح با
شورش
گماشتگان
دولتي و حمله
آنها به
مدرسه توقيف
مي شود.
زنان از سال 1324(ه-
ق) به بعد به
دنبال تاسيس
انجمن هاي
خيريه و
فعاليت هاي
اجتماعي بحث
تاسيس مدارس
را دنبال و
در سال 1326
اولين مدرسه
زنان را
تاسيس مس
كنند.
اولين مدرسه
دخترانه در
تهران با
سرمايه زنان
و به شكل
خصوصي تاسيس
مي شود. در
اين دوره
مدارس ملي
اند و دولت
هيچگونه
حمايتي از
تاسيس آنها
نمي كند. اين
مدارس در آن
سالها تا
كلاس سوم
ابتدايي
كلاسهايي را
براي زنان و
دختران
تشكيل مي
دهند."
زهرا حامدي
مي گويد: " در
اين دوره
روند مدرسه
سازي به ويژه
بعد از جنگ
جهاني اول
دنبال مي شود.
در آن زمان
با تعويض
وزير معارف
پس از جنگ و
روي كار آمدن
"
بصيرالدوله
بدر" كه به
آموزش زنان
علاقه مند
بود. 10 مدرسه
دخترانه با
شماره 1تا10در
تهران تاسيس
مي شوند. در
اين زمان
مدارس خصوصي
تحت حمايت
وزارت معارف
قرار مي
گيرند و مجوز
رسمي را از
اين
وزارتخانه
دريافت مي
كنند اما
هنوز هزينه
تاسيس مدارس
از سوي اشخاص
تامين مي شود.
حامدي با
اشاره به
وضعيت تاسيس
مدارس در
استان فارس
نيز تاكيد مي
كند:" وضعيت
مدرسه سازي
در استانهاي
كشور متفاوت
بود و مقايسه
مدارس
دخترانه
تهران با
شيراز نيز
بدين منظور
صورت گرفته
است. در
استان فارس
اولين مدارس
بعد از جنگ
جهاني اولين
تاسيس مي
شوند. يعني
اولين مدرسه
شيراز با
وقفه اي
طولاني پس از
فرمان
مشروطه و در
سال 38 تاسيس
مي شود.
اين مدرسه"
بنات" نام
دارد و در
سال هاي 37 و 38 پس
از پايان جنگ
جهاني اول و
با كوشش زنان
افتتاح مي
شود. زنان
شيرازي در آن
سالها با
انتشار
مقالاتي در
روزنامه ها
خواهان
تربيت
مادران با
سواد مي شوند.
زنان در آن
دوره تاكيد
مي كنند:" فقط
با جهالت،
عصمت و عفت
زنان باقي
نمي ماند و
افزايش
آگاهي و دانش
زنان مغاير
با مسائل
اسلامي نيست."
حامدي مي
گويد:" در
همين دوره
زنان
پيشنهاد
دادند كه اگر
روحانيون
تاسيس مدارس
دخترانه را
با عفت و
عصمت زنان
مغاير مي
دانند خود
مديريت
مدارس را بر
عهده بگيرند.
در سال 38در
شيراز مقاله
اي منتشر مي
شود كه
ديدگاه
مسئولان و
برخي از مردم
را نسبت به
تاسيس و
باسواد شدن
دختران روشن
مي كند در
اين مقاله
دختران به سه
طبقه تقسيم
مي شوند:"
گروه اول كه 80درصد
دختران را در
خود جاي مي
دهد با سوادي
دختران را در
گذراندن
تحصيلات
ابتدايي و در
كنار آن مربي
گري، تربيت
كودك، خانه
داري و آشپزي
مي دانند.
گروه دوم
دختراني از
خانواده هاي
متمول اند كه
براي تحصيل
به خارج از
كشور مي روند.
دسته سوم
زناني اند كه
به مدرسه مي
روند تا در
آينده با
آموزش قادر
به تاسيس
معاش خود
باشند.
به گفته
حامدي اين
ديدگاه در آن
دوره اصلاً
پذيرفته
نيست و تحصيل
براي تامين
معاش توسط
زنان از سوي
مردم،
مسئولان و
روحانيون
پذيرفته نمي
شود و تاكيد
همواره بر
گروه اول است.
نويسنده
مقاله
روزنامه
شيراژ
دائماً
تصريح مي كند
كه مسئولان
شهر دست به
كار شوند و
مدارس
دخترانه
تاسيس كنند
تا شاهد رشد
و ترقي
كشورمان
باشيم.
زهرا حامدي
مي گويد: " با
اين همه در
سال هاي 37 و 38 (ه-
ق) و پايان
دوره قاجار
پس از تاسيس
اولين مدرسه
دخترانه
شيراز "بنات"
بسياري از
پيشوايان و
روحانيون
ديني تا يك
هفته به
عنوان
اعتراض به
تاسيس مدارس
دخترانه به
منابرشان
نمي روند.
اما با همه
اين واكنش ها
زنان به
تاسيس مدارس
ادامه و
مردان نيز در
اين كار به
آنها ياري مي
رسانند."
بنات، تربيت
بنات،
فاطميه،
بنات ملي،
عفتيه و
عصمتيه،
ناموس و
احتجابيه جز
اولين مدارس
دخترانه
فارس در سال
هاي پاياني
دوره قاجار
در فارس اند.
در اين زمان
در شهرهاي
استان فارس
به جز
شهرستان
آباده مدرسه
اي وجود
ندارد كه آن
را " ياور
امان الله
خان" از
روساي قشون
ژاندارمري
به دليل
استقرار
ژاندارمري
در آن شهر
تاسيس مي كند.
"اما مدارس
دوره پهلوي
اول در فارس
و تهران به
نوعي ادامه
مدارس دوره ي
قاجار اند و
هر چند در
اين دوره
راههاي عملي
تري براي
تعليم زنان
پيشنهاد مي
شود از آن
جمله كه با
پيشنهاد
زنان به
دستگاههاي
دولتي مقرر
مي شود زنان
باسواد هفته
اي سه ساعت
به زنان بي
سواد بدون
استفاده از
هيچگونه
امكاناتي
تعليم دهند.
اما هنوز
اقدام عملي
از سوي دولت
انجام نمي
شود.
در اين دروه
مدارس،
تعداد دانش
آْموزان و
معلمان
افزايش مي
يابد اما به
لحاظ كيفي
تغييري در
دروس انجام
نمي شودو
همان مواد
درسي دوره
قاجار در
مدارس تدريس
مي شود.
در اين زمان
مدارس تا
كلاس پنجم و
ششم ابتدايي
به آموزش
زنان مي
پردازند.
در شهرهاي
فارس مثل
لار، جهرم،
كازرون، لار
نيز در دوره
پهلوي اول
مدارسي
تاسيس مي
شوند."
حامدي با
اشاره با
مساله كشف
حجاب در سال
هاي 1314 مي گويد:
" بعد از
پديده كشف
حجاب تعداد
مدارس
دخترانه
كشور افزايش
مي يابد اما
به لحاظ كيفي
باز هم
تغييري در
دروس ايجاد
نمي شود مگر
اينكه دروس
ورزش،
ژيميناستيك
و موسيقي در
زمان رضا شاه
به دروس
مدارس
دخترانه
افزوده مي
شود.
در اين زمان
شهرهاي
تهران،
آذربايجان،
خراسان،
اصفهان و
فارس به
ترتيب
بيشترين
مدارس
دخترانه
كشور را
دارند اما با
اين همه
تاسيس مدارس
به نوعي
وامدار "
دوره قاجار"
و فرمان
مشروطه است."
حامدي در
پايان به
تفاوت مدارس
دختران و
پسران در عصر
قاجار و
تفاوت تعداد
آنها اشاره
كرد. پسران
در آن دوره 100مدرسه
داشتند در
حاليكه زنان
فقط 10مدرسه
را به خود
اختصاص داده
بودند. وي
تبعيض بين
پسران و
دختران در آن
دوره نيز
بسيار مشهود
دانست.
عكس :بهمن
جلالي
(http://www.qoqnoos.com/body/photography/JALALI)
سفير
آمريکا در
تهران: « رضا
شاه, پسر بي
سواد يک
روستايي بي
سواد، مردي
که تنها
مقدار
ناچيزي با
توحش فاصله
دارد.»
"ايران
نو" در دوره
رضا شاه :
زماني
که در سال 1941
رضا شاه
ايران را ترک
کرد، نود
درصد جمعيت
ايران بي
سواد بودند.
مي دانيد که
خود رضا شاه
هم بي سواد
بود.
سفير آمريکا
در تهران رضا
شاه را در
زمان سلطنتش
چنين توصيف
کرده است: «پسر
بي سواد يک
روستايي بي
سواد»، مردي
که «تنها
مقدار
ناچيزي با
توحش فاصله
دارد.» حالا
اين آدم را
به عنوان يک "شاه
فرهنگ پرور"
معرفي مي
کنند!
انفجار
شادی مردم پس
از سقوط رضا
شاه
من قبل
ازاینکه
تبعه ایران
باشم نوکر
ملکه
انگلستان
هستم


خاطرات
تلخ و شيرين
تاج الملوك
«شاپورجی»
که با پررویی
به محمدرضا
میگفت من
قبل ازاینکه
تبعه ایران
باشم نوکر
ملکه
انگلستان
هستم!
ما از امثال
این آدمها
که جاسوس و
نوکر آشکار و
یا پنهان
انگلیسیها
و آمریکائیها
بودند
دوربرمان
زیاد داشتیم.
....................
رئیس کل
تشریفات
دوید خانه
فروغی، او در
رختخواب بود
و داشت با
تلفنی
انگلیسی حرف
می زد. وقتی
تلفنش تمام
شد به "انتظام"
گفت:
کاراعلیحضرت
تمام شد و
باید برود.
انتظام
پرسید: کجا؟
فروغی گفت:
تبعید!
....................
اسكرين
انگليسی،
روی عرضه
كشتی تبعيد،
خطاب به
رضاشاه : اين
كمترين
تنبيهی است
كه لندن برای
اعليحضرت
رضا شاه
درنظر گرفته
است. ما
انگليسی ها
خيلی وفادار
هستيم. با
آنكه
اعليحضرت
رضا شاه نسبت
به انگلستان
كم لطفی كرده
و در ميانه
راه خود را
به آلمان
نزديك
كردند،
معهذا
انگلستان
حاضر نشد
اعليحضرت را
مجازات جدی
كند.
....................
پروژه فارسی
سازی (
فارسیفیکاسیون)
ملت های غیر
فارس ایران
با رضا شاه
شروع شد و
اکنون نیز
ادامه دارد.
۱۹۳۵ به
نوشته «واشنگتن
تايمز»،
رضاشاه در
سال نام
پارس را به
ايران تغيير
داد تا همچون
نازيها
نشان دهد از
نژاد آريايي
هستند
طايفه
جليل مقدار
قاجار از
ولايت ارم
آيات شاماند
قبيله قاجار
از گروه
قبايل
ذوالقدر
هستند. قبيله
ذوالقدر به
چهار اوبه
تقسيم ميشود:
1- آقچه
قويونلوها 2-
آقچهلوها 3-
شام بياتيها
4- قاجارها.
قاجارها در
زمان آغقويونلوها
به
آذربايجان
آمده و در 1491 م
در قرهباغ (بردع
و گنجه) بودهاند.
با گذشت زمان
طوايف
ايگيرمي
دورد (شام
بياتيها)
نيز به آنها
پيوستند.
قاجارها در
دفاع از
قزلباشان و
به سلطنت
رسيدن صفويه
رشادت
فراواني از
خود نشان
دادند. آيبه
سلطان (ابراهيم)
و پدرش دانه
خليل از
نخستين
جنگاوران
منسوب به
طوايف
قاجاري
بودند كه به
فرزندان شيخ
صفيالدين
اردبيلي عشق
ميورزيدند.
منبع
تكميل
همايون،
ناصر.
پايگيري
نظام قزلباش
و نقش
قاجارها.
مجله تاريخ
معاصر ايران.
كتاب پنجم.
زمستان 1372.
براي آگاهي
بيشتر ن.ك:
محقق قزويني.
خاستگاه
تاريخي ايل
قاجار. مجله
تاريخ معاصر
ايران، كتاب
دوم. بهار 1369
تكميل
همايون. ناصر.
ايل قاجار در
اتحاديه
قزلباش. مجله
تاريخ معاصر
ايران. كتاب
چهارم.
زمستان 1371
محمد فتحالله
بن محمدتقي
ساروي در
كتاب تاريخ
محمدي (احسن
التواريخ)
درباره ريشه
ايل قاجار مينويسد:
«اصل اين
قبيله اصليه
و منشاء اين
طايفه نبيله
جليله، كه هر
يك ماه
آسماني
بزرگي بلكه
مهر صبح روز
سترگياند،
از ولايت ارم
آيات شاماند
كه به
تقريبات اين
جواهر را
گنجينه گنجه
آذربايجان
توقف و تمكن
و توطن اتفاق
افتاد.
چون
تركمانان
صاين خاني
استرآباد،
كه سرشته آب
و گل شرارت و
شقاقاند،
هميشه به
ولايات و
محالات
معموره، كه
در جنب دشت و
قبچاق واقع
است و قربي
به اوبا و
يورت آن
طايفه
داشته،
تركتازي و
قتل و غارت و
دستاندازي
مي كرده و بيحساب
فزون از حساب
مينمودند و
ايل و حشم و
قبيله
محتشمي كه
تواند از
عهده تعديات
آنها برآمده
و سد طرق
تطريق ايشان
نمود، در آن
ساحات و
صفحات سراغ
نبود و طايفه
جليل مقدار
قاجار در
تهور و
دلاوري و
شجاعت و
سپاهيگري
شهرتي تمام
داشته و در
ايران
نامدار و در
آذربايجان
سرآمد
روزگار
بودند.
بنابراين
شاه عباس
صفوي ماضي
اين ايل جليل
مذكور را از
گنجه
كوچانيده،
بعضي را به
قلعه مبارك
آباد كه در
كنار رود
گرگان
چهارفرسنگي
استرآباد
واقع و از
مستحدثات
شاه فردوس
جايگاه
صفويست،
نشانيد و
برخي را به
مرو شاه جهان
مسكن داد.
منبع:
ساروي، محمد
فتحاللهبن
محمدتقي،
تاريخ محمدي
(احسن
التواريخ).
به كوشش
غلامرضا
طباطبايي
مجد.
انتشارات
اميركبير. 1371.
تهران. ص25
احمدشاه
کسی بود که
زير بار
امضاء
قرارداد
١٩١٩ نرفته
بود.
او حاضر نشد
برای باقی
ماندن در
مقام
پادشاهی دست
به عملی بزند
و با دشمنان
ملت و عوامل
خارجی وارد
سازش و
همکاری
گردد؛
او به ويژه
بعد از کودتا
بر اصول
مشروطيت و
استقلال
اصرار ورزيد
از
رضاخان تا
رضاشاه
فرهنگ قاسمی
در
باره بیسوادی
رضاخان
شواهد زيادی
وجود دارد،
روزنامه
نسيم صبا
مورخه ٢٨ حمل
۱٣٠٣ در
مقالهای
تحت عنوان "توشيح
عقايد" مینويسد:
رضاخان
بیسوادی که
وزرای خود را
نتوانست به
مجلس معرفی
کند چطور
لایق ریاست
جمهوری است،
تامینات نمیگذارد
آزادانه
بنويسم لذا
توشیح عقايد
ملی حقه
بازان را مینویسم
و میگوئيم
بگذار
مرتجعين ما
را تکفیر
کنند.(٤)اشاره
به معرفی
کابينه
سردار سپه در
برابر مجلس
است که هنگام
معرفی نام
یکی از وزراء
را فراموش میکند
و فرو میماند.
در همين مورد
ملکالشعراء
نوشتهای از
رضاخان را
منتشر میکند:
"آقای ح ياور-
قزاقهای که
معمور قزوين
هستند هم اسم
آنها را
ممکنست پیدا
و مهر آنها
را بزنيد به
صورت والا يک
مهر ممکن
نيست (اینجا
امضا کرده و
بعد خط زده
شده است) به
عذر مهر کردن
و رد کردن
پول به آقای
تقیخان قبض
دريافت
دارید."(٥)
اين سند
مربوط به
زمانی است که
رضاخان
فرمانده فوج
تيرانداز
همدان میباشد
-----
بعد از کودتا
سيدضياء
برای اين که
سردار سپه را
در کنار خود
نگهدار
موقعی که
برای دريافت
رياست
وزرايی به
قصر فرح آباد
نزد احمدشاه
میرود و خود
فرمان نخست
وزيری میگيرد،
لقب سردار
سپه و مقام
رياست
ديويزيون
قزاق
اعليحضرت
شاهنشاهی را
جهت رضاخان
ميرپنج نيز
دريافت میدارد.(٢٤)
متن فرمان به
قرار زير است:
"نظر به
اعتمادی که
به حسن کفايت
و خدمت گذاری
جناب ميرزا
سيدضياء
الدين داريم
معزی اله را
به مقام
رياست وزراء
برقرار و
منصوب
فرموده
اختيارات
تامه برای
انجام وظايف
خدمت رياست
وزرايی به
معزی اليه
مرحمت
فرموديم.
حمادی الاخر
١٣٢٩"
اين يکی از
اشتباهات
احمدشاه بود
که در اثر
تاثير و
تلقين
انگليسها
از او سرزد.
اين عمل بعد
از اقدامات
محمدعلی شاه
عليه اساس
مشروطيت يکی
از کارهايی
بود که
خاندان
قاجار و
مشروطيت را
از مشروعيت
انداخت در
حکومت
مشروطه ملی
پادشاه خودش
دارای
اختيارا ت
تام نيست،
چگونه میتواند
در غياب مجلس
به رئيس
دولتی
اختيارات
تام بدهد،
احمدشاه با
دست زدن به
چنين اقدامی
در حقيقت
عليه
مشروطيت و
مشروعيت خود
اقدام کرد و
اعتبار
حکومت
مشروطه
سلطنتی و
قانون اساسی
را از بين
برد. اگرچه
او بعدها به
اين اشتباه
خود پی میبرد
ولی
متاسفانه
اين اشتباه
جبران پذير
نبود
-----
تحت اين
شرائط بود که
احمد شاه به
فرنگ رهسپار
شد و قدرت
خود را کلا"
از کف داده و
حالا ديگر
وسائل آماده
بود نقشه
انقراض
قاجاريه
چيده میشود
و رضاخان
نامزد رياست
جمهوری وسپس
شاهنشاه میگردد.
احمدشاه
بعدها به
اشتباه خود
درباره صدور
فرمان نخست
وزيری در
غياب مجلس
برای
سيدضياء که
خلاف اصل
مشروطيت است
پی برد به
همين سبب
بارها خود را
سرزنش کرد.
احمدشاه کسی
بود که زير
بار امضاء
قرارداد
١٩١٩ نرفته
بود. او حاضر
نشد برای
باقی ماندن
در مقام
پادشاهی دست
به عملی بزند
و با دشمنان
ملت و عوامل
خارجی وارد
سازش و
همکاری
گردد؛ او به
ويژه بعد از
کودتا بر
اصول
مشروطيت و
استقلال
اصرار ورزيد
و با وجود
اين که علاقه
به اجرای
قانون اساسی
نشان میداد؛
ولی توانايی
انجام آن را
نداشت.
در اين زمينه
گفتگويی را
که بين يحيی
دولت آبادی و
احمدشاه شده
است نقل میکنم:
"از او
پرسيدم
اعليحضرتا
کی شما را
پادشاه کرده
است. میگويد:
خدا. میپرسم
در ظاهر با
اراده کی تخت
و تاج تسليم
اعليحضرت
شده است والا
بديهی است
همه کار به
مشيت الهی
است. میگويد:
با اراده ملت.
میپرسم: آيا
عهدی ميان
اعليحضرت و
ملت هست که
از روی آن
عهد وظائف
ملت و سلطنت
معين بوده
باشد. میگويد:
بلی قانون
اساسي. میپرسم:
پس چرا متروک
مانده است.
میگويد: من
سعی میکنم
به قانون
اساسی رفتار
شده باشد. میگويم:
اعليحضرتا،
ارادت بی ريب
و ريايی که
نسبت به وجود
مقدس دارم
مرا وامی
دارد بی
ملاحظه اين
جمله را عرضه
دارم اگر در
اين مملکت
کسی پيدا شد
که به اين
قانون بهتر
از اعليحضرت
رفتار کرد او
پادشاه
ايران خواهد
بود، از
شنيدن اين
جمله رنگ شاه
تغيير کرده
آثار ملامت
از صورتش
نمايان میگردد."(٢٦)
از سوی ديگر
احمدشاه در
مذاکراتی که
در فرنگ با
انگليسها
کرد به آنها
فهمانيد که
برای
استقلال
ايران ارزش و
احترام قائل
است. تربيت
يافتن در
دامن مردانی
چون
ناصرالملک
تازه در وی
هويدا میشد.
او میگويد: "هرگاه
بخواهيد با
ابقای من
استقلال
ايران ضايع
شو دمرگ را
ترجيح میدهم
و آن چنان
سلطنتی را
نمیخواهم
که متضمن
بندگی ملت
ايران و
مملکتم باشد
" او در
مذاکراتی که
با رحيم زاده
صفوی
فرستاده
مدرس و اقليت
مجلس پنجم
داشت در مورد
بازگشت به
ايران میگويد:
"انگليسها
آشکارا میگويند
با من نمیشود
کار کرد. با
تجربههايی
که کرده ام
اين قدر
دانسته ام که
دوستی
سياسيون
خارجه خيری
ندارد ولی
دشمنی آنها
مضر است. ما
بايد به فکر
خودمان
باشيم هر
روزی که
بتوانيم
خودمان را
روی پای خود
نگاهداريم
خواهی ديد که
آنها اول کسی
هستند که دست
دوستی به سوی
ما دراز میکنند."(٢٧)
احمدشاه
معنی "خود به
فکر خود بودن"
را دير فهميد
وگرنه ترک
ميدا ن نمیکرد
و در کنار
مردم میماند
و به
فرنگستان
رهسپار نمیشد.
اين بزرگ
ترين ايراد
بر احمدشاه
بود. بهر حال
جای احمدشاه
را بايد کسی
میگرفت که
قدرت سازش با
بيگانه را میداشت
و اصل
مشروطيت را
به هيچ میانگاشت.
زيرا
استعمار
احتياج به
پادشاه
مستبد دارد.
مستبدی که
همه قدرتها
در او متمرکز
شود تا بتوان
از او برای
رسيد ن به
اهداف و
مقاصد
استعماری
بهره گرفت و
به آسانی بر
منابع و ثروت
ملی ايران
چنگ انداخت و
آن را به
تاراج برد
http://www.iichs.org/archive/exhibs/AhmadShah/Ahmad1.html
Qajar (Kadjar) dynasty
The Qajar (Kadjar) dynasty was the ruling family of Persia from 1796 to 1925.
King Fath-Ali Shah Kadjar (1766-1834)
Shah of Persia (1797–1834), nephew and successor of Aqa Muhammad Khan
Qajar, founder of the Qajar dynasty. Most of his reign was spent in internal and
external warfare. He managed to maintain himself against other claimants to the
throne but was not so fortunate in his wars with Russia. He sought to enlist aid
from Napoleon, who was then contemplating an attack on India, but the shah's
hopes were dashed when Napoleon signed the Treaty of Tilsit (1807) with Russia.
Fath Ali subsequently turned to England, but English influence failed to protect
Persia from Russian encroachments. The shah's attempt to reconquer Georgia
proved disastrous, and the Treaty of Gulistan (1813) and the Treaty of
Turkmanchai (1828) deprived Persia of the Caucasus and marked a downward trend
in Persian power.
H.I.H. Crown Prince Abbas Mirza (1789-1833)
Field Marshal H.I.H. Shahzada 'Abbas Mirza, Qahraman ul-Mulk, Nai'b us-Sultana,
Crown Prince of Persia. b. at Nava, Mazandaran, 26th August 1789 (s/o H.M. Queen
Aisha Khanum-e Qajar Devehlu, Mahd-i-'Aliya), educ. privately. Proclaimed as
Heir Apparent with the titles of Vali Ahad and Nai'b us-Sultana, 20th March
1799. Governor of Azerbaijan 1799-1805, Governor-General of Azerbaijan and
Qarabagh 1805-1833, and of Khorasan 1831-1833. m. (first) at Tehran, 1803, Aisha
Khanum, daughter of his maternal uncle Field Marshal H.H. Amir Mirza Muhammad
Khan-e Qajar Devehlu. m. (second) Nush Afarin Khanum, his favourite wife. m.
(third) a daughter of his uncle, 'Ali Quli Khan-e Qajar Quyunlu. m. (fourth)
Khurda Khanum, a lady of the Azerbaijan nobility. m. (fifth) a daughter of
General H.E. Husain Quli Khan-e Qajar Quyunlu, Governor of Qazvin,
Governor-General of Khorasan, and of Erevan. m. (sixth) Fasil Nahar Khanum. m.
(seventh) Shamil Khanum. m. (eighth) Azari Banu Khanum. He d. at Mashhad, 25th
October 1833 (bur. there at the shrine of Imam Reza), having had issue,
twenty-six sons and twenty-two daughters.
H.R.H. Shahzada Bahman Mirza (1811-1884)
Field Marshal H.R.H. Shahzada Bahman Mirza. b. at Tehran, 11th October 1811.
Governor of Ardabil 1831-1834, of Tehran and C-in-C 1834, Governor of Burjuhid
1834-1841, and Tabriz 1847-1848, acting Governor-General of Azerbaijan
1842-1847. Exiled to Georgia 1848. m. sixteen wives, including (first) Barda
Khanum. m. (second) Shahzadi Khanum. m. (third) Qihar Khanum. m. (fourth) Mihr
Farid Khanum, grand-daughter of Mustafa Khan, of Talish. m. (fifth) Kuchik
Khanum. m. (sixth) H.R.H. Shahzadi Malik Sultan Khanum. m. (seventh) Nush Afarin
Khanum. He died at Shusha, Azerbaijan, 11th February 1884, having had issue,
thirty-four sons and thirty daughters, including (Recognised in the titles of
Prince Persidskii and Princess Persidskaya with the style of His or Her
Illustrious Highness, in the Russian Empire, 14th August and 2nd December 1886)
H.H. Shahzada Shahruh Mirza Kadjar (1844-1915)
Colonel H.Il.H. Prince Shahrukh Persidskii [H.H. Shahzada Shahrukh Mirza Qajar].
was born 15th September 1844. Col. Imperial Guard, Russian service. Rcvd: Knt.
of the Orders of St Anne 2nd class (with swords), and St Vladimir 5th class
(with swords) of Russia, and the Order of the Lion & Sun 3rd class of
Persia. He died in 1915.
H.H. Shahzada Kamran Mirza (1866-1935)
H.H. Shahzada Kamran Mirza. He wasborn at Shusha, Azerbaijan, 1866. Returned to
Persia and settled in Tehran, 1919. He died at Tehran, in 1935.
H.H. Shahzada Darab Mirza (186x-1925)
Colonel H.H. Shahzada Darab Mirza [H.Il.H. Prince Darab Persidskii], educ.
Military Sch., St Petersburg. Instigated a reactionary uprising in favour of
Muhammad 'Ali Shah at Qazvin in 1910, arrested and dismissed the Russian
service, Col. Persian Cossack Bde. sometime after 1916. Rcvd: Knt. of the Order
of St Stanislas 5th class of Russia, and the Order of the Lion & Sun 3rd
class of Persia. He was k. on the orders of Reza Shah Pahlavi, 1925.
Mahbegin Hanum Kadjar, daughter of Muhammad Qasim Agha-e Javanshir, of Qarabagh,
by his wife, H.H. Shahzadi Taj ul-Mulk, daughter of H.H. Shahzada Bahman Mirza.
Sitting,
from left to right: Kamran Mirza Kadjar, the son of Sharokh Mirza Kadjar, his
wife, Mahbegim Knanom Kadjar, Fakhri Soltan Khanom Kadjar, the daughter of
Shahrokh Mirza, her husband Aziz Bey Sultanov the Khan of Irevan*. Standing from
left to right, Djamal Mirza Kadjar son of Shahrokh Mirza, and Darab Mirza
Kadjar, the son of Shahrokh Mirza. The photo was taken in Irevan in 1905.
*****
*The Azeri Khanate of Erevan, under Persian sovereignty for almost two
centuries, was annexed to the Russian Empire as a result of the Russio-Persian
wars of 1804-1813 and 1826-1828. The overlordship of Persia was ceded to Russia
by the Turkmanchai (today Torkaman) Treaty of February 1828. Also spelled Irevan
or Yerevan.
SOURCE: George A. Bournoutian, The Khanate of Erevan under Qajar Rule 1795-1828,
Persian Studies Series no.13, 1992
The first picture from the left: This is my
lovely grandmother (sitting) - H.H. Shahzadi Mahruh Khanum - with her servant
girl; and she is in a nice 'Le bonnet femme' -
young and beautiful - at the second
************************************************
Click here to see the original size - Cover List1
Click here to see the original size - Cover List2
This book is written by my great Cousin - H.H. Shahzada
Chingiz Mirza [Dr. Chingiz Oveisoglu Kadjar]. The book is in Russian. The
"Kadjars" is only ever been published work on Kadjars of Azerbaijan
************************************************
NEW - 2005 - Another book by Dr.Chingiz Qajar
The Famous Sons of Ancient and Medieval AZERBAIJAN by
Dr.Chingiz Qajar
Click here to see Contents
Click here to see Contents
************************************************
Click here to read the article by Dr.Chingiz Kadjar -
INDEPENDENT AZERBAIJAN KHANATES, AZERBAIJAN PROVINCES OF THE RUSSIAN IMPERIAS
AND QAJAR IRAN
************************************************
For more information see:
http://www.qajarpages.org/
http://www.almanach.be/
http://www.zerbaijan.com/azgenerals.htm
http://www.azeri-info.com/kadjar.htm
Historical and Genealogical
society of Azerbaijan
NOTE: This page is under update now. Please
visit this page later to find more information
Click to join Kadjar Yahoo Group
Darab Mirza Kadjar
Kamran Mirza Kadjar
http://www.angelfire.com/az/Kadjar/page5.html
http://www.angelfire.com/az/Kadjar/
Welcome to the
Qajar(Kadjar) Pages


Send E-Postcards with Qajar Themes click
here!

NEW!
Upcoming Conferences on the Qajar (Kadjar) Era!
A conference celebrating the Bicentennial Anniversary of
Franco-Persian Relations to be held in
Paris, France in June
1-2, 2007, For more details click
here!
* Mark Your
Calendars!

~ A Kadjar Weekend ~ ~
Une Fin de Semaine Kadjar ~
As a member of the Greater Kadjar Family,
you are invited to join us for our
Seventh International Kadjar Gathering in
June 2007 in Paris, France
For more details please visit the Kadjar Family Website below.

These pages contain the
following sites:
The Qajar (Kadjar) Dynasty
Pages 
Author and Webmaster of the Qajar (Kadjar) Dynasty
Pages: M.M. Eskandari-Qajar (Kadjar).
The views expressed in the Qajar (Kadjar) Dynasty
Pages are the author's alone.
These pages imply absolutely no
political agenda for the restauration of the Qajar (Kadjar) dynasty on the
Persian throne.
The
Kadjar Family Association (KFA) Pages 
Webmaster of the Kadjar Family Association Pages: Javad
Zahir, Exec. Com. Member, KFA.
KFA is a cultural, non-political organization,
functioning solely as a conduit for relations among the greater Kadjar family.
It has absolutely no political agenda
for the restauration of the Qajar (Kadjar) dynasty on the Persian throne.
The
International Qajar Studies Association (IQSA) Pages 
For more information on how to become a member of
IQSA, CLICK
HERE.
Author and Webmaster of International Qajar Studies
Association Pages: M.M.
Eskandari-Qajar, President, IQSA.
IQSA is strictly a scholarly, non-political
Association dedicated to research and publication of topics related to the
Qajar era.
Related pages on other sites
The
Iranian Families Project Pages 
Author and Webmaster of Iranian Families Project:
Ferydoun Barjesteh van Waalwijk van
Doorn.
The
Greater Qajar Site 
Author and Webmaster of the Greater Qajar Site: Farhad
Sepahbody (Kadjar).
l'Histoire
de la Dynastie Kadjare 
Author and Webmaster of the l'Histoire de la Dynastie
Kadjare Pages: Joffrey Malek Mansour
(Kadjar).
Kadjars
of Azarbaijan Pages 
Author and Webmaster of the Kadjars of Azarbaijan
Pages: Darab Kadjar.

BACK TO TOP OF PAGE
http://www.qajarpages.org/
رضا
در يک خانواده
فقير روستايي
در منطقه
سوادکوه
مازندران به
دنيا آمد. طبق
اسناد
آمريکايي،
رضا در
نوجواني به
عنوان مهتر (نگهبان
اسب) در هيئت
نمايندگي
بريتانيا
مستخدم بوده
است
Illiterate King of Iran = Reza
Mehtar(Reza shah Pahlavi)
Before> Reza Mehtar Alashti
After> "The Greatest King
Reza"
England(Great Britain) : "Reza
mehtar help yourself to be king"
Reza Mehtar : "Thank you very much,
though I am illiterate"
IRAN could not help but grieve.
طبق
اسناد
آمريکايي،
حتي پس از قتل
عام مشهد در
سال 1935 نيز مسئوليت
تأمين امنيت
شخصي رضا شاه
به دست
انگليسي ها
بود
MP3
Download
Reza
Shah
BOOK



BOOK


بزرگترين
نسلکشي سده
بيستم ميلادي
هالوکاست
واقعي
در
ايران
Abdollah
Shahbazi پژوهش
جديد محمدقلي
مجد
Reza
Shah Pahlavi the most evil man in the History IRAN
<<<<<<<<<<
از
رضاخان تا
رضاشاه
فرهنگ
قاسمی
<<<<<<<
پروژه
فارسی سازی (
فارسیفیکاسیون)
ملت های غیر
فارس ایران با
رضا شاه شروع
شد و اکنون نیز
ادامه دارد.
چرا
درباره "هولوکاست
ايرانيان" و
مرگ قريب به
نيمي از جمعيت
ايران در زمان
جنگ جهاني
اوّل سکوت
کردهايم؟
<<<<<<<<<<
مي
دانيد که خود
رضا شاه هم بي
سواد بود. سفير
آمريکا در
تهران رضا شاه
را در زمان
سلطنتش چنين
توصيف کرده
است: «پسر بي
سواد يک
روستايي بي
سواد»، مردي
که «تنها
مقدار ناچيزي
با توحش فاصله
دارد.» حالا
اين آدم را به
عنوان يک "شاه
فرهنگ پرور"
معرفي مي کنند
<<<<<<<<<<



سلطان
علی ميرزا هم
اکنون
بزگترين
اولاد ذکور از
ميان
برادرزادگان
احمدشاه است
که در صورتی که
سلطنتش ادامه
می يافت، تاج و
تخت ايران پس
از او به آنان
انتقال می
يافت

او
کتابی نيز
درباره تاريخ
قاجار به زبان
فرانسه با نام
شاهان
فراموش شده
نوشته (Les Rois Oublie)
MP3
Download
Soltan Ali Mirza Qajar

www.turkiran.com