دربارۀ آزادی
مطبوعات
(متنِ
سخنرانی در «انجمنِ دوستدارانِ قانونِ
اساسی» 11 مه 1791)
روبسپیر
روبسپیر
این سخنرانی
را در «انجمنِ
دوستدارانِ
قانونِ اساسی»
در 11 مه 1791 ایراد
کرد و بخشهایی
ازآن را در
نُطقِ 27 اوت 1791، درمقابلِ مجلسِ ملی، بیان کرد.
آقایان!
پساز قوۀ
تفکر، چشمگيرترين
مشخصۀ انسان از حيوان، قوۀ انتقالِ افکارِ خود به
همنوع است.
اين قوه، درعينِحال، نشانۀ گرايشِ
لايزالِ
انسان به حالتِ اجتماعی، پیوند، روح، ابزارِ جامعه، و تنها
وسيلۀ
تکمیلِ آن و
نیل به
درجۀ قدرت،
روشنبینی و سعادتی
است برازندۀ
او.
چه آنها را ازطريقِ گفتار و
نوشتار به
ديگران مُنتقل
کند، و چه با
استفاده ازاين هنرِ نيک
که مرزهایِ
آگاهیِ او را چنين تا
دوردستها
گسترده است و
برای هرکس
وسيلۀ ارتباط با
تمامی نوعِ بشر را فراهم کرده
است،
حقی
واحد را اِعمال ميکند و آزادیِ مطبوعات
را نميتوان از
آزادیِ
بیان متمايز کرد؛ هردوِ آنها، مقدساند
مثلِ طبیعت؛ ضروریاند مثلِ خودِ جامعه.
پس
بنابه کدام تقدير، تقریباً
همهجا،
قوانینی
برایِ نقضِ
آن، تدوین شده
است؟ زیرا این
قوانين در
حقیقت، ساخته و
پرداختۀ مُستبدان بوده و
آزاديِ مطبوعات همواره
هولناکترين آفتِ استبداد
است. بهراستی،
اعجازِ اِنقيادِ
ميليونها
انسان، توسطِ يک
نفر
را با چه
چيزی جُز جهلِ
عميق و رِخوتِ
ابلهانهای که درآن
فرورفتهاند
ميتوان تبیین کرد؟ ولی
اگر هر انسانی
که به
این حُرمت
پی بُرده،
بتواند از اهدافِ مکارانه و
اقداماتِ پيچدرپيچِ
خودکامگی
پرده بردارد، اگر بتواند
بیوقفه حقوقِ بشری را درمقابلِ تعدياتِ
ناقضِ آن
بگذارد و حاکميتِ مردمان را درمقابلِ حقارت
و
فلاکتشان قرار
دهد، اگر مصونيّتِ مظلوم
بتواند بیبيم
از مجازات،
صدایِ مهيب و مؤثرِ خود را به گوشها برسانَد و
حقيقت، همۀ روحها و تمامِ قلبها را بهنامِ
مقدسِ
آزادی و وطن، گردِهم آوَرَد، آنگاه، جاهطلبی همهجا
با مانع روبرو
ميشود و
استبداد چارهای
نمییابد مگر
آنکه در
هرگام عقب
بنشيند و درنهایت
مقابلِ نيرویِ شکستناپذيرِ
افکارِ عمومی و
ارادۀ
همگانی درهَم شکسته شود. همچنين ميدانيد مستبدان با
چه سياستِ مکارانهای، عليهِ
آزادیِ
بیان و قلم
همدست شدهاند؛ میبينيد که مأمورِ سختگیرِ
تفتيش، بهنامِ خدا و
شاهان، بهنامِ
قوانينی که
خود برایِ پوشاندنِ جناياتشان پرداختهاند، چگونه آن را
تعقيب میکند.
زنجیرهایِ پيشداوریهایی
را که با
آنها ما را به
بند کشيدهاند ازهم
بگسليم و
از آنها ارزشِ کاملِ
آزادیِ مطبوعات
را بیاموزیم.
معيار
چه بايد
باشد؟ مردمی
بزرگ با حُسنِ شهرتی که فتحِ اخيرِ آزادی
نسيبشان کرده، به چنين سؤالی، با
سرمشقِ خود پاسخ
ميدهند.
حقِ انتقالِ افکارِ شخص ازطريقِ گفتار، ازطريقِ
نوشتار يا ازطريقِ چاپ، بههيچوجه نميتواند
مخدوش يا محدود
شود. اين عبارتِ قانونی است که ايالاتِ متحده آمريکا
درموردِ آزادیِ
مطبوعات وضع کرده
است. و اذعان ميکنم
کاملاً خُرسندم
که بتوانم
عقيدهام را تحتِ چنين عنوانی، به کسانی عرضه
کنم که
احياناً مايلاند آن را خارقالعاده يا مبالغهآميز
بيابند.
آزادیِ
مطبوعات بايد
کامل و نامحدود
باشد، وگرنه
ابداً وجود
ندارد. من فقط
دو راه برایِ حکّ و اصلاحِ آن
میبينم : يکی
اينکه
استفاده ازآن، تابعِ
پارهای محدودیتها و تشريفات
باشد، ديگر
اينکه سوءِاستفاده
ازآن، با قوانينِ جزائی
مجازات شود. هردو اين
موارد مستلزمِ جدّیترين توجه
است.
اولاً بديهی
است که موردِ اول قابلِ پذيرش نيست،
زيرا هرکس ميداند که
قوانين برایِ رشدِ
آزادِ
استعدادهایِ
انسان وضع میشود و نه انقیادِ آن؛ و اختيارِ آنها بايد محدود شود به
قدغن کردنِ
هرکس از تجاوز به حقوقِ ديگری،
بدون
آنکه مانعِ
اِعمالِ
حقوقِ وی شود. امروزه، ديگر پاسخگویی به کسانی
که بهبهانۀ سوءِاستفادههای
احتمالی، ميخواهند بر
مطبوعات لگام
بزنند، لازم
نيست. محروم
کردنِ
انسان از
ابزارهایی که
طبيعت و صنعت
برایِ انتقالِ احساسات و
نظرات دراختيارش
گذاشتهاند،
برایِ جلوگيری
ازاينکه مبادا ازآنها استفادۀ ناجور کند،
يا از ترسِ اينکه مبادا
افترا بزند، دهانش را
ببندند، يا
دستش
را ببندند از بيمِ آنکه
مبادا بهرویِ همنوعِ خود دست
بلند کند، بر همگان
عیان است که اينها یاوههایی
از همان قماشاند و اين روشِ صاف و ساده
شگردِ استبداد
است که برای سرِ
عقل آوردن و مسالمتجو کردنِ
انسانها، وسيلهای بهتر ازاين نميشناسد
که آنها را به
ابزارهایی مُنفعل يا به ماشینهایِ کوکیِ فرومايهای تبديل کند. عجبا! تشريفاتی
که شما
ابرازِ
افکارِ شخصی
را تابعِ آن
قرار میدهید،
کداماند؟
آیا شهروندان
را از دراختيار
گرفتنِ مطبوعات
ممنوع ميکنيد تا اين دستاوردِ مشترکِ
تمامِ بشريت را
به تيولِ مُشتی مزدور مبدل کنيد؟ آيا
ميخواهيد به
يک دسته امتیازِ انحصاریِ
قلمفرسایی بهطورِ
مرتب در امورِ
ادبی و به
دستهای دیگر
همین امتیاز
را برای سخن
گفتن دربارۀ سیاست
و مسائلِ
عمومی بدهید
یا بفروشید؟ آيا ميخواهيد
مُقرر کنيد
که انسانها
نميتوانند
افکارِ خود را
تعالی بخشند
مگر اينکه
آن افکار از
مأمورِ پليس جوازِ عبور گرفته
باشد
یا آنکه آنان بايد فقط با
تأییدِ مأمورِ
سانسور و با
اجازۀ حکومت فکر
کنند؟ درواقع،
اينها هستند
شاهکارهایی که وسواسِ
مُضحکِ وضعِ قانون
برای مطبوعات بهبار آورد؛
ولی افکار و
ارادۀ عمومی مدتهاست اين رَويه ناپسند را طرد کردهاند. من درميانِ همۀ اينها، فقط
يک فکر را تشخیص
میدهم که ظاهراً سرسختانه
باقی
مانده است و
آن
عبارت است از
اینکه ذکرِ
نامِ نویسنده
و مطبعۀ هرگونه
نوشتاری الزامی
است و ایندو
درقبالِ آنها
مسؤلیت
دارند؛ ولی چون اين موضوع به قسمتِ دومِ بحثِ ما، يعنی
نظريۀ
قوانينِ جزا دربابِ مطبوعات
مربوط ميشود،
براساسِ اصولی که
دراين مورد اقامه خواهيم
کرد، حل و فصل خواهد
شد.
آيا ميتوان
برایِ آنچه سوءِاستفاده
از مطبوعات
ناميده ميشود،
مجازات
برقرار کرد؟
در چه مواردی چنين مجازاتهایی
ممکن است
ضرورت يابد؟
اينها هستند
مسائلِ بزرگی که
بايد حل کرد و مهم#ترين بخشِ
مجموعۀ قوانينِ
اساسیِ ما را
تشکیل میدهند.
آزادیِ نوشتار در دو
مورد،
قابلِ اِعمال است: اشیاء و
اشخاص.
موردِ اول همۀ آنچه را که به
مهمترين
منافعِ انسان و
جامعه مربوط
ميشود، ازقبيلِ اخلاق،
قانونگزاری،
سياست و مذهب دربرمیگیرد. اما
قانون هرگز
نميتواند کسی
را بهخاطرِ آنکه عقایدش را
در هريک ازاين
موارد ابراز
کرده است،
مجازات کند.
انسان ازطريقِ انتقالِ
آزادانه و
متقابلِ افکارِ خود است که استعدادهایش
را تکامل میبخشد، به حقوقش واقف ميشود و به درجهای
از فضيلت،
بزرگی و سعادت میرسد که طبيعت به او امکانش را
ميبخشد. ولی اين
انتقال، جز از راهی که طبيعت
امکانپذیر
میسازد، چگونه میتواند
صورت گیرد؟
آری،
اين خودِ
طبيعت است که
میخواهد
انديشۀ
هر انسانی
حاصلِ شخصيت و
روحياتِ او
باشد،
و هماوست که اين
تنوعِ
خارقالعادۀ روحيات و
شخصیتها راخلق کرده
است. آزادیِ
انتشارِ عقيدۀ شخص نمیتواند چيزی جز
آزادیِ انتشارِ کليۀ عقایدِ
مخالفِ
با آن هم باشد. يا باید اين وسعت را
به آن بدهيد، يا وسيلهای
بيابيد که
حقيقت از
ابتدا، کاملاً خالص و عريان از
سرِ هرکس بيرون
آيد. حقيقت
نميتواند جُز حاصلِ
نبردِ
تمامِ عقایدِ
درست و نادرست، مُهمل و معقول باشد. دراين آميزه
است که عقلِ
مشترک، اين
قوهای که برایِ تميزِ خير و شر به
انسان داده
شده، برایِ
انتخابِ اين
يک و رَدِّ آن ديگری
عمل میکند. آيا ميخواهيد از
همنوعِ خود حقِ استفاده
ازاين قوه را
بگيريد تا قيمومیتِ خصوصیِ خود
را جایگزين آن
سازید؟
ولی
کدام دست خطِ فاصلِ
جداکنندۀ خطا
از حقیقت را ترسيم
خواهد کرد؟ اگر
واضعان و
مُجریانِ قوانين
موجوداتی
واجدِ علمی فوقِ علمِ بشر بودند، ميتوانستند اين سُلطه را بر
افکار اِعمال
کنند. اگر آنان هم
انساناند، اگر
نامعقول است
که عقلِ يک انسان
بر عقلِ تمامِ
انسانهایِ ديگر،
بهاصطلاح،
حاکم باشد، وضعِ هرگونه
قانونِ مجازات
عليهِ ابرازِ
عقيده،
عملی
نامعقول بيش
نيست.
چنين
قانونی ابتداییترين اصلِ آزادیِ مدنی و
سادهترين
برداشت از نظمِ اجتماع را وارونه ميکند.
درواقع، اين
اصلی
است مُسَلَم که در جاییکه جُرمی
وجود نداشته
باشد تا بتوان بادقت آن را
تعريف کرد و بااطمينان
شناخت، قانون
نميتواند هيچگونه
مجازاتی مقرر
کند؛ وَاِلا سرنوشتِ شهروندان درمعرضِ احکامِ خودسرانه قرار میگیرد
و از آزادی دیگر
نشانی باقی
نمی#مانَد. قوانين بهاين دليل ميتوانند با
عملِ مجرمانه
برخورد کنند که اين اعمال
مُشتمل است بر امورِ
محسوسی که آنها را ميتوان
مطابقِ قواعدِ
مطمئن و ثابت، بهروشنی
تعريف و
ملاحظه کرد. و اما عقاید! خصلتِ خوب يا بدِ آنها فقط ازطريقِ مناسباتِ کموبيش
پيچيدهشان با اصولِ خرد و
عدالت و اغلب حتی با انبوهی
از اوضاع
و احوالِ
ویژه،
قابلِ تعيين است.
يک مورد سرقت
يا قتل را به
من اعلام میکنند؛ من با تصوری در
ذهن، از
عملی که تعريفش ساده و موجز
است، به
استماعِ شهود ميپردازم. ولی با من
از نوشتهای فتنهانگیز، خطرناک
و شورشی صحبت
ميکنند؛ چه
نوشتهاي
فتنهانگیز، خطرناک
و شورشی است؟ آیا چنين کيفياتی بر نوشتهای که به من ارائه
ميشود، قابلِ اطلاق است؟
شاهدِ پيدايشِ انبوهِ سؤالهایی هستم که پاسخشان
بستگی دارد به تذبذبِ عقاید ؛ ديگر نه
واقعه را ميبينم نه شاهد
را، نه قاضی
را و نه قانون
را؛ جز
گزارشی مبهم، مُشتی
استدلال و
تصميماتی خودسرانه، چيزِ ديگری
ملاحظه نميکنم. يکی جُرم
را در شیء مییابد، ديگری در
قصد و سومی در سَبک. این
يک بر
حقيقتِ امر بهخوبی
واقف نيست، آن
ديگری با وقوفِ کامل به
حقيقت، آن را
محکوم ميکند؛ ديگری ميخواهد تُندیِ لحنِ آن و
حتی زمانی را
که برای
رساندنِ
صدايش به گوشها انتخاب
کرده، تنبيه کند.
نوشتهای که بهنظرِ
انسانی
پُرحرارت و
شجاع،
مفيد و معقول ميآيد، از دیدِ آدمی سرد و جبون، با
اَنگِ فتنهانگیز
محکوم میشود؛ در
جاییکه
انسانی آزاده
در وجودِ
شخصی،
شهروندی بافضیلت
میبیند، برده يا مُستبد
در وجودِ او، جز موجودی
گزافهگو
يا فرقهباز
نميبينند.
نويسندهای
واحد، با
توجه به
تفاوتِ زمان و مکان،
ممکن
است با
تحسين
یا توبيخ روبرو
شود،
مجسمهاش
را بسازند يا به
چوبۀ اعدامش
بسپارند. مردانِ
مشهوری که
نبوغشان اين
انقلابِ
شکوهمند را
تدارک ديده،
سرانجام، ازسویِ ما، در صفِ نيکوکارانِ بشريت قرار
گرفتهاند. ولی در
زمانِ حياتشان، در نظرِ حکومتها چه بودند؟
بدعتگذارانی
خطرناک، يعنی
درحدودِ
ياغیان. آيا خیلی دوریم
از زمانیکه
درآن، همین
اصولی که ما
تقدیس کردهایم،
بهمثابه
گفتههایی
جنایتکارانه
توسطِ همین
دادگاههایی
که ما ازبین
بُردهایم،
محکوم میشد؟ چه
میگویم؟ آيا همين
امروز، هريک
از ما در چشمِ احزابِ
گوناگونی که
دولت را میانِ خود تقسيم
کردهاند، آدمِ متفاوتی
جلوه نميکنيم؟ و در همين مکان، هماکنونکه من دارم حرف ميزنم،
عقيدهای که مطرح
ميکنم، آیا بهنظرِ عدهای، ياوه
و بهنظرِ عدهای ديگر،
حقيقت نمیآيد؟
آيا اين عقيده، اينطرف، با کف
زدن و آنطرف، تقريباً
با پچپچ
روبرو نميشود؟
پس، آزادیِ
مطبوعات چه
خواهد شد اگر
کسی نتواند به
کارِ مطبوعات
بپردازد، بدونِ آنکه آسايشِ او و مقدسترين
حقوقش درمعرضِ
انواع پيشداوریها، تمایلات و
منافع قرار
گيرد؟ ولی آنچه بخصوص
باید موردِ توجهِ کامل قرار
گيرد، اين است که
وضعِ هر مجازاتی
عليهِ
هر نوشته، بهبهانۀ جلوگیری از سوءِاستفاده
از مطبوعات،
کاملاً بهضررِ فضيلت و
حقيقت و بهنفعِ رذالت، خطا و
استبداد تمام
میشود.
انسانِ
نابغهای که
حقايقِ بزرگ را بر
همنوعانش
آشکار ميکند، کسی است که بر عقایدِ
رایج در قرنِ خود، پيشی
گرفته است؛
بداعتِ دليرانۀ نظراتِ او
همواره ضعف و
جهلِ آنها را میرَماند؛ همواره، پيشداوری و حسد
دست بهيکی ميکنند
تا از او،
چهرهای هولناک
يا مضحک ترسيم
کنند؛ بههمیين دليل
است که سهمِ مردانِ بزرگ
هميشه قدرناشناسیِ
معاصران و حُرمتگزاریِ ديرهنگامِ نسلهایِ بعدی است؛
بههمین دليل است
که خُرافهپرستی، گاليله را به کُند و زنجير
کشيد و دکارت را از وطنش
تبعيد کرد. پس چه
خواهد بود سرنوشتِ کسانیکه با
الهام از الاهۀ آزادی، ميخواهند دربارۀ حقوق و حُرمتِ انسان، با
مردمی سخن
بگویند که ازآن بیخبرند؟ آنها
تقريباً هم
خودکامگانی
را که ميخواهند
نقاب
از چهرهشان
بردارند، و هم
بردگانی را که
ميخواهند
روشن سازند، بهیکمیزان
نگران میکنند. گروهِ
اول با چه
مهارتی که ازاين
آمادگیِ ذهنها برايِ
تعقيبِ
این نوابغ، بهنامِ
قانون، سوءِ استفاده نمیکند! بهياد
میآوريد که
چرا و برای چه
کسانی ازمیانِ شما، درِ
دهلیزهایِ استبداد
باز ميشد؛ حتی
شمشيرِ عدالتِ
محاکم متوجهِ
چه کسانی بود! آيا
دستگاهِ
تعقيب و آزار، فيلسوفِ صريحاللهجه و بافضيلتِ سوئيس را
معاف کرد؟ اکنون او مُرده
است؛ يک
انقلابِ
بزرگ، لااقل لحظاتی این فرصت
را فراهم کرد تا حقيقت نَفَس بکشد؛ شما
مجسمهاش را
رسماً برپا
کرديد؛ و بهنامِ وطن، از
بيوهاش تقدير و
دستگيری بهعمل آورديد. من
ازاين تکريم، نتيجه نميگيرم که اگر
زنده بود و
رویِ صحنهای
قرار میگرفت
که نبوغش اقتضاء
ميکرد، باز
به او اين
ايرادِ مسخره را
نميگرفتند که
آدمی است تُندخو و زيادهطلب.
اگر درست
است که شجاعتِ نويسندگانِ
دلباختۀ آرمانِ عدالت
و انسانيّت
مايۀ وحشتِ
قدرتمندانِ دسيسهکار
و جاهطلب است،
قانونِ
عليهِ مطبوعات
بايد در دستِ اینان به سلاحی
مخوف
برضدِّّ آزادی
تبديل شود. درحالیکه اینان نویسندگانِ
مدافعِ آزادی را بهعنوانِ برهمزنندگانِ نظمِ عمومی و
دشمنانِ
قدرتِ مشروع
تعقيب ميکنند،
ميبينيد که چگونه
نويسندگانِ خطرناک، اين
استادانِ
دروغ و بندگی، را نوازش، تشويق
و خريداری ميکنند؛
نویسندگانی که بينشِ زيانبارشان با
مسموم کردنِ اين دستاوردِ قرون از
سرچشمه، بررویِ زمين، پيشداوریهایِ بیمايۀ مردم و
قدرتِ اهريمنیِ خودکامگان
را تداوم میبخشند؛ اينها تنها کسانیاند که شايستۀ عنوانِ ياغی
هستند، زيرا
جرأت ميکنند
عليهِ حاکميتِ ملتها و درمقابلِ نيرویِ
مقدسِ طبيعت قد عَلَم کنند. آنها را میبينيد
که هنوز هم باتمامِ قدرتشان، از همۀ
آن نوشتههایِ
وقیحانه جانبداری ميکنند که با
طعمۀ سرگرميهای سبکسرانه
يا جاذبههایِ مسمومِ عياشانه، اصولِ
اخلاق را مُنحط، خُلقیات
را فاسد،
شجاعت را متزلزل و مردم را از
پاسداریِ امرِ عمومی مُنحرف ميکنند. اينگونه است که
هر مانعی برسرِ راهِ آزادیِ مطبوعات، در
دستِ آنها، وسيلهای
است برای
هدايتِ افکارِ
عمومی در جهتِ منافعِ شخصیِ خود و بنا کردنِ سلطهشان بر جهل و انحطاطِ عمومی.
مطبوعاتِ
آزاد نگاهبان
آزادی است؛
مطبوعاتِ دربند آفت آن
است. همين
تصميماتِ احتياطیای که شما
عليهِ اين سوءِاستفاده
اتخاذ ميکنيد، موجبِ پيدايشِ تقريباً همۀ آنها ميشوند؛
همين احتياطها
هستند که شما
را از ثمراتِ شيرينِ آن
محروم ميکنند و
فقط
زهرش را در
کامتان برجای ميگذارند. همين
موانع هستند
که موجبِ جُبنِ بندهوار
يا جسارتِ
افراطی ميشوند.
فقط در پناهِ آزادی است که خرد با شجاعت و متانتی که مشخصۀ آن است، سخن ميگويد. توفيقِ نوشتههایِ
وقیحانه نیز مرهونِ آن
است، زيرا
افکارِ عمومی، به آنها
بهائی میدهد متناسب با
موانعی که ازآن عبور کردهاند و
آن#ها از
استبدادی که
ميخواهد همهچيز حتی
انديشه را
مهار کند، کینه در دل دارند. اگر اين
انگيزه را از
افکارِ عمومی بگیرید، آنها را بابيطرفی و بیهيچ گذشتی موردِ
قضاوت قرار
خواهند داد، و
نويسندگان که این
افکارِ عمومی
برآنها
حاکماند، جُز ازطريقِ کارهایِ
مفيد نميتوانند
موردِ عنايتش
قرار گيرند؛ يا بهبيانِ دیگر، آزاد باشند؛ با آزادی است که همۀ
فضيلتها
میآيد و
نوشتههایی که
مطبوعات منتشر خواهند کرد،
مانندِ
خُلقیاتتان،
خالص، جدی
و سالم خواهد
بود.
ولی تحملِ اين#همه زحمت براي
برهَم زدنِ
نظمی که طبيعت
خودبهخود مُستقر
ميکند، بهخاطرِ چيست؟ آيا
نميبينيد که
دراثرِ جريانِ ضروریِ امور، زمان طردِ خطا و
پيروزیِ
حقيقت را باخود میآورد؟
به عقایدِ خوب و بد، بهطورِ مساوی، آزادیِ پر و
بال گرفتن
بدهيد، چونکه لاجرم دستۀ اول هستند که باقی ميمانند. آيا
به اقتدارِ رسمی، یعنی
فضيلتِ چند
نفری که در
توقفِ حرکتِ
روحيۀ انسانی ذینفعاند، بيشتر
اعتماد داريد
يا به خودِ
طبيعت؟ تنها طبیعت
است که بر
اشکالاتی که
مايۀ بيم شماست
فائق میآید؛ اين انسانها هستند که آنها
را بهوجود میآورند.
افکارِ
عمومی! اين است
تنها قاضیِ
افکارِ خصوصی،
تنها
سانسورگرِ
مشروعِ نوشتهها.
اگر او
بپذيرد، به
چه حقی، شما
صاحبمنصبان، ميتوانيد آنها را محکوم
کنيد؟ اگر او
محکوم کند، چه
ضرورتی دارد
که شما آنها
را تعقيب
کنيد؟ اگر
پس ازآنکه در وهلۀ اول آنها را نپذيرفت،
ناگزیر، براثرِ مُرورِ زمان و تعمق، روشن
میشود و دير يا زود، آنها
را میپذیرد،
پس چرا
شما با پيشرفتِ روشنگری
مقابله میکنيد؟
چگونه جرأت ميکنيد اين
تبادلِ افکار را
که هرکس حق دارد
با تمامِ
نفوس، با کلِ نوعِ بشر
برقرار کند،
متوقف سازيد؟
سلطۀ افکارِ
عمومی بر
افکارِ خصوصی
ملايم، حیاتبخش، طبيعی و
مقاومتناپذير
است؛
حال آنکه
سلطۀ
اقتدار و زور، ضرورتاً خودکامه،
منفور،
نامعقول و
کريه است. درمقابلِ اين
اصولِ ابدی،
دشمنانِ
آزادی کدام
سفسطه را قرار
ميدهند؟
اطاعت از قانون
را؛ نوشتۀ
خلافِ قانون مُجاز نیست!
اطاعتِ از قانون
تکليفِ هر شهروند
است. انتشارِ آزادانۀ
انديشههایِ شخص درموردِ بدی و خوبیِ قوانين، حقِ هر فرد و بهمصلحتِ کلِ جامعه است. اين شايستهترين و حیاتبخشترين
استفادهای
است که انسان
ميتواند از خردِ خود بهعمل
آوَرَد. قانون
چيست؟ بيانِ آزادانۀ ارادۀ عمومی، کموبيش منطبق
با حقوق و با
منافعِ ملتها، برحَسَبِ درجۀ مطابقتِ آنها با
قوانينِ
ابدیِ
خرد،
عدالت و
طبيعت. هر
شهروند دراين
ارادۀ
عمومی، سهم و نفعِ خود
را دارد؛
بنابراين ميتواند، و حتی بايد، همۀ معرفت و
نيرویِ خود را بهکار
گيرد تا آن را
روشن، اصلاح و تکمیل کند. همانطور که در يک شرکتِ خصوصی، هريک از شُرکا حق
دارد سايرِ شُرکایِ خود را به
تغييرِ قرارهایی که بستهاند
و تصميماتی که
برایِ رونقِ کارِ شرکت گرفتهاند متعهد
کند، همانطور هم در شرکتِ بزرگِ سياسی، هر
عضو ميتواند
تمامِ سعی خود را
بهعمل آوَرَد تا سايرِ اعضایِ جامعه را به
اتخاذِ ترتيباتی
وادارد که بهنظرش، بيش از همه، با منافعِ مشترک منطبق است.
وقتی با قوانينی که از خود جامعه ناشی ميشود اينگونه رفتار میکنند، درموردِ قوانينی که اصولاً توسطِ جامعه وضع نشدهاند و صرفاً نتیجۀ ارادۀ چند نفر و کارِ استبداد هستند، چگونه بايد فکر کرد؟ همين استبداد است که اين طرزِ فکر را ابداع کرد که هنوز هم برای تقديسِ بدکاريهايش، جرأتِ تکرارِ آن را دارد. چه ميگويم؟ حتی قبلاز انقلاب هم، ما تاحدی از آزادیِ اظهارِ نظر و قلمفرسایی درموردِ قوانين برخوردار بوديم. استبداد، مطمئن از سلطۀ خود و بااطمينانِ کامل از نيرویِ خويش، جسارت مقابله بااين حقِ اظهارِ نظر را بهاين صراحتی نداشت که اين ماکياولهایِ مُدرن دارند؛ کسانیکه همواره ازاينکه ببينند شارلاتانبازیِ ضدِّ مدنيّتشان براثرِ آزادیِ کاملِ عقيده افشا ميشود، بهخود ميلرزند. حداقل آنها بايد بپذيرند که اگر ازاين اصلِ ایشان پیروی ميشد، قوانين هنوز هم برایِ ما جُز زنجيرهایی جهتِ بستنِ ملتها به يوغِ چند خودکامه نبود و هماکنون که من صحبت ميکنم، حق نداشتیم این مسأله را مطرح کنیم. ولی برای بهدست آوردنِ قانونی چنين مطلوب عليهِ آزادی، همين نظر را که من ردّ کردم، حتی با خاصترين عبارات، برای بيدار کردن پيشداوريها و برانگيختنِ تعصبهایِ جبونانه و جاهلانه، مطرح ميکنند؛ زيرا، از آنجاکه چنين قانونی درمرحلۀ اجرا لزوماً تابعِ رأیِ شخصی ميشود، ازآنجاکه آزادیِ عقيده بهمحضِ آنکه بهطورِ کامل وجود نداشته باشد، ازبين ميرود، برایِ دشمنانِ آزادی کافی است که آن را، هرچه باشد، بهدست آورند. ولی با شما، از نوشتههايی صحبت ميکنند که مردم را به شورش برمیانگيزند و نافرمانی از قوانین را توصيه ميکنند؛ از شما قانونِ مجازاتی برایِ اينگونه نوشتهها ميخواهند. فريبشان را نخوريم و بدونِ آنکه بگذاریم کلمات مجذوبمان کنند، همواره به اصلِ مطلب بپردازيم. اولاً، گمان ميکنيد که نوشتهای سرشار از دليل و استوار که مُهلک بودنِ يک قانون را برای آزادی و رستگاریِ عمومی ثابت میکند، تأثيری عميقتر از نوشتهای برجا ميگذارد که عاری از قوام و دلیل، حاویِ چيزی نیست جُز خطابههایی عليهِ اين قانون و توصيۀ عدمِ رعايتِ آن؟ بیترديد، نه. اگر برقرار کردنِ مجازات عليهِ اين نوشتههایِ اخير مُجاز باشد، دليلی ازاين هم قانعکنندهتر، اين مجازاتها را عليهِ ديگران نيز مطرح خواهد کرد. و نتيجۀ اين روش، در تحلیلِ نهایی، نابودیِ آزادیِ مطبوعات خواهد بود، نه اصلاحِ قالبهایِ بیان. ولی واقعيات را آنچنانکه هستند با دیدۀ خرد بنگریم، نه با چشمِ پيشداوریهایی که استبداد رواج داده است. گمان نکنيم که در يک دولتِ آزاد، و بهطورِکلی در هر دولتی، نوشتهها بتوانند بهسادگی شهروندان را تکان دهند و به سرنگون کردنِ نظامی بکشانند که توسطِ عادات و کلِ مناسباتِ اجتماعی، مستحکم شده و قوایِ عمومی ازآن حفاظت ميکند. بهطورِکلی، ازطريقِ تأثیرِ کُند و تدريجی است که در رفتارِ انسانها نفوذ ميکنند. تعیینکنندۀ این نفوذ مُرورِ زمان و خرد است. يا این نوشتهها خلافِ عقيده و منافعِ اکثريت هستند که درآن صورت، کاری ازآنها ساخته نيست؛ حتی توبیخ و تحقيرِ عمومی را هم برمیانگيزند و همهچيز آرام ميمانَد، يا خواستِ عمومی را بيان ميکنند و کاری جز بيدار کردنِ افکارِ عمومی صورت نميدهند. دراين صورت، چه کسی جرأت ميکند به آنها بهعنوانِ جرم نگاه کند؟ همۀ اين بهانهها و خطابهها را عليهِ آنچه عدهای آنها را نوشتههایِ فتنهانگیز ميخوانند،