برای یک ایران فارس یا برای یک ایران فئدرال ؟


زادروز عیسی مسیح

Mon 24 12 2007 - 0:15

 

گاه آدمی می‌شنود که حقوق اقلیت‌ها را با بزرگی و کوچکی آنها می‌سنجند. گویا حقوق آدمی پارچه‌ای است که به تناسب قامت اقلیتی متر کنند، ببرند و بدوزند. این نگاه کاسبکارانه متاسفانه در باور بسیاری ریشه دوانده است. در نظام‌های مردم‌سالار، حقوق اقلیت‌ها را همچون سنجیداری برای پایبندی صاحبان قدرت به موازین تعریف شده در قوانین اساسی‌‌شان می‌فهمند. هر چه اقلیتی کوچک‌تر باشد، سنجیداری بهتر است. چون رعایت حقوق اقلیت‌های بزرگ، بیش از آن که ریشه در پایبندی به مردم‌سالاری داشته باشد، برآمده از واهمه صاحبان قدرت است از برآشفتگی آنان.

باید پذیرفت که حقوق اقلیت بزرگ‌تر بیش از حقوق اقلیت کوچک‌تر نیست. چنین نگاهی به اقلیت‌ها در فرجامین نگاه، هم‌زیستی داوطلبانه اقلیت‌ها را به مخاطره می‌افکند. بر بوم ایران‌شهر، هر اقلیتی رنگی می‌زند و زیبایی این اثر نیز در هم‌زیستی رنگ‌هاست. باید آموخت که احترام گذاشتن به حقوق اقلیت‌ها، احترام گذاشتن به حقوق خود است. بر پایمال شدن حقوق اقلیت‌ها نمی‌بایست چشم بست، چه سلب حقوق اقلیت‌ها، همان‌هنگام سلب حقوق خود ماست، هر یک از ما. احترام گذاشتن به حقوق اقلیت‌ها بدون احترام گذاشتن به خود اقلیت‌ها ممکن نیست و احترام گذاشتن به اقلیت‌ها، یعنی احترام گذاشتن به باورها، آیین‌ها و مراسم‌شان.

باید از خود بپرسیم که دانش و آگاهی ما از باورها، آیین‌ها و مراسم اقلیت‌های ایرانی تا چه حد است؟ مثلا از کریسمس چه می‌دانیم؟ همه ساله مسیحیان ایران ایام کریسمس را جشن می‌گیرند. در پشت درهای بسته.

درها را بگشاییم. و باور بیاوریم که آشنایی با فرهنگ اقلیت‌ها بر زیبایی زندگی در ایران‌شهر دو چندان می‌افزاید.

فرارسیدن جشن کریسمس‌، جشن تولد عیسی مسیح را به مسیحیان ایران تبریک می‌گوییم.

دکتر جمشید فاروقی

زادروز عیسی مسیح


ساسان ستبر

فرآيند نهادينه شدن تبعيض عليه اقليت‌ها در ايران بخش اول

Thu 01 11 2007 - 14:26

image

فرآيند ملت سازى در دوران پهلوى با گسترش صنايع، اجراى طرح‌هاى عمرانى، گسترش نظام يك پارچه آموزش و پرورش، رسميت يافتن زبان فارسى و كوتاه كردن دست روحانيون از بسيارى از جنبه‌هاى سياسى و اجتماعى كشور، دنبال شد. از آنجا كه اين روند بر راهبردهاى يكسان سازى اقوام استوار بود، تلاش مى‌شد كه هويت‌هاى قومى كشور هرچه بيشتر بى رنگ شوند. در آستانه انقلاب بهمن، نابرابرى‌هاى گسترده منطقه‌اى و تبعيض‌هاى مشاركتى و فرهنگى، بحران هويتى و قومى كشور را به مرز انفجار كشاند.

مقالات "موانع رفع تبعیض از اقلیتها در ایران" به قلم آقای ساسان ستبر، که ما در ۵ بخش در وبگاه "برای یک ایران"، منتشر کردیم، بخشی از پژوهش گسترده‌تر این نویسنده پیرامون موضوع اقلیتهاست. این سری مقالات مورد توجه وسیع کاربران وبگاه ما واقع شد و برخی دیگر از وبگاه‌ها نیز اقدام به انتشار مجدد آن‌ها نمودند. ما از آقای ستبر خواستیم که در صورت تمایل بخش‌های دیگر این پژوهش را در اختیار ما قرار دهند. و ایشان نیز پذیرفتند و ۷ بخش دیگر را نیز در اختیار "برای یک ایران" قرار دادند. حال اقدام به انتشار بخش نخست این سری مقاله‌ها خواهیم کرد و برآنیم که هر هفته بخشی از آن را در اختیار علاقمندان قرار دهیم.

پيش گفتار

يكى از مشكلاتى كه جامعه ايران را با خطر از هم پاشيدگى مواجه كرده است، بحران قومى- ملى است. اين بحران زمانى گسترش بسيار يافت كه دولت مدرن رضاخان تلاش كرد با بهره گيرى از روش‌هاى زور مدارانه و راهبردهاى يكسان سازى در زير لواى برقراراى امنيت، دست به ملت سازى زند. هدف اين بود كه با تقليد از كشورهاى اروپايى از دل ايلات چادرنشين و اقوام اسكان يافته كه سده‌ها بصورت خود مختار دركنار هم زيسته بودند، ملتى يك پارچه و دولتى متمركز بوجود آورد. در اين فرآيند هويت دولتى ايرانى كه نگاهى به نژاد آريايى داشت و به چند گونگى فرهنگى و زبانى كشور بى اعتنا بود، رسميت يافت و در نتيجه تبعيض عليه اقليت‌ها نهادينه شد و بحران قومى كشور شدت گرفت.

فرآيند ملت سازى در دوران پهلوى با گسترش صنايع، اجراى طرح‌هاى عمرانى، گسترش نظام يك پارچه آموزش و پرورش، رسميت يافتن زبان فارسى و كوتاه كردن دست روحانيون از بسيارى از جنبه‌هاى سياسى و اجتماعى كشور، دنبال شد. از آنجا كه اين روند بر راهبردهاى يكسان سازى اقوام استوار بود، تلاش مى‌شد كه هويت‌هاى قومى كشور هرچه بيشتر بى رنگ شوند. در آستانه انقلاب بهمن، نابرابرى‌هاى گسترده منطقه‌اى و تبعيض‌هاى مشاركتى و فرهنگى، بحران هويتى و قومى كشور را به مرز انفجار كشاند.

با استقرار جمهورى دينى در ايران، اين بحران وارد مرحله تازه‌اى شد. اگر در زمان پهلوى تأكيد بر تاريخ پيش از اسلام و نژاد آريايى به نفى چند گونگى فرهنگى و قومى كشور مى‌انجاميد، رويكرد نظام تازه در ارجحيت دادن به مذهب شيعه و تعيين جايگاه اجتماعى و منزلت شهروندان بر پايه جنسيت و باورهاى دينى شان، به لايه‌هاى تازه‌اى از تبعيض عليه بسيارى از اقوام و گروه‌هاى اجتماعى از جمله زنان، رسميت بخشيد و به گفته آقاى داريوش آشورى شكاف هويتى را ژرفتر كرد و شور گزاف ناسيوناليستى را در لايه‌هايى از مردم برانگيخت[1].

پس از جنگ ايران و عراق و فروپاشى اتحاد شوروى (شكست رسمى انترناسيوناليسم) و تشكيل جمهورى آذربايجان، خواسته‌هاى ملى و هويتى بويژه در ميان ايرانيان ترك زبان گسترش يافت و نظام دينى با توجه به سرخوردگى شهروندان از دين و آئين، كوشيد بحران قومى و هويتى كشور را با بازگشت به مليت و شعارهاى ملت باورى تخفيف دهد. در اين رابطه در اوايل سال ٢٠٠٠، شوراى مصلحت نظام راهبردى را به تصويب رساند كه " فرهنگ و تمدن اسلامى و ايرانى و زبان و نگارش فارسى، عوامل مهم همبستگى"[2] ناميده شدند.

در همين راهبرد تصميم گرفته شد كه "از بد رفتارى با اقوام و اقليت‌هاى مذهبى كه مى‌توانند به رخنه عوامل خارجى بيانجامد و به يك پارچگى ملى خدشه وارد سازد" خوددارى گردد. به باور ويليام سمى (William (Samii زبانى كه در اين مصوبه بكار رفته است سه چيز را بازگو مى‌كند: يكم، نظام اسلامى از خواسته‌هاى اقليت‌ها آگاهى كامل دارد؛ دوم، ترجيح مى‌دهد مشكلات موجود در اين زمينه را به گردن خارجى‌ها بياندازد؛ سوم، به يكپارچگى ملى بيشتر از حقوق اقليت‌ها اهميت مى‌دهد.[3]

درواقع ديدگاه‌هاى امنيتى و توطئه پندارانه نظام دينى، راهبردهاى يكسان سازى اقوام و مليت‌ها، سياست‌هاى تنش آفرين نظام در منطقه و بى توجهى‌اش به اصول جهانشمول حقوق بشر و پيمان نامه‌هاى جهانى، جملگى به گرايشات جدايى خواهانه در بين اقوام دامن زده‌اند.

دراين ميان بين اپوزيسيون دگرانديش، دو گرايش بچشم مى‌خورد كه راه خروج از بن بست پراكندگى سياسى و رسيدن به همگرايى در مورد اقليت‌ها را دشوار ساخته است. برخى تماميت ارضى كشور را مطلق و مقدس مى‌سازند و برخى ديگر رفع تبعيض عليه اقليت‌ها را در جدايى و چند پارگى كشور جستجو مى‌كنند. هردو دسته راه مذاكره و مدارا و نرمش سياسى را مى‌بندند و دورنماى همكارى و همدلى نيروهاى مخالف نظام دينى را با ترديدى جدى مواجه مى‌سازند.

افزون براين در حالى كه نظام به سركوب تمام گروه‌هاى اجتماعى از جمله زنان، دانشجويان، كارگران، روشنفكران، سكولارها، دراويش، پيروان مذهب بهائييت و...، بدون در نظر گرفتن وابستگى قومى و ملى شان ادامه مى‌دهد، جدايى خواهان، فارس زبانان را آماج دشنام و كينه توزى شان قرار داده‌اند. گويى تنها فارس زبانان در جريان روى كارآمدن رضا خان و استقرار جمهورى اسلامى، فعال بوده اند. افزون براين چنين پيداست كه پيامد‌هاى تخم نفرت پاشيدن در بين اقوام كه نتايج فاجعه بارش را در تجربه نسل كشى در كشور‌هاى ديگر از جمله يوگسلاوى پيشين و منطقه دارفور ديده ايم، براى اين دسته از دوستان هنوز پندى در پى نداشته است.

بياد آوريم كه نخبگان سياسى و روشنفكرى سال‌هاى نخست وزيرى رضاخان، با پشتيبانى از راهبردهاى سركوبگرانه وى عليه عشاير( به تعبيرى نسل كشى) به پايه گذارى سلسله پهلوى و بازگشت زورمدارى به كشور يارى رساندند. در فرصت تازه‌اى كه پس از انقلاب بهمن براى استقرار دمكراسى و حل بحران قومى - ملى پيش آمد، تلاش‌هاى آزادى خواهانه را قربانى غرب ستيزى نظام دينى كرديم و به حاكمان در برپايى چوبه‌هاى دار براى عزيزانمان يارى رسانديم.

اينك در برابر آزمون تاريخى تازه‌اى قرار گرفته ايم. مى‌توانيم با برخوردهاى غير سازنده، توسل به توطئه پندارى بيمارگونه و عدم بردبارى سياسى و نرمش، به پراكندگى و اختلاف دامن زنيم و دست نظام دينى را در سركوب دمكراسى و ترغيب گرايشات جدايى خواهانه باز گذاريم و يا با برخورد متوازن تر به مسئله تماميت ارضى و با دورى جستن از قوم گرايى و ملت باورى غير دمكراتيك، جهت همگونى و يك پارچگى نيروها عليه زورمدارى دينى و حل دمكراتيك بحران قومى- ملى ايران تلاش نمائيم. اگر به خواسته‌ها و برنامه‌هاى گروه‌هاى گوناگون بدون پيش داورى نگاه كنيم، نقاط مشترك بسيارى مى‌توان يافت كه بستر مناسبى را براى همكارى و همدلى تشكيل مى‌دهند.

در اين مقاله كه در بخش‌هاى گوناگون تنظيم شده است، نخست بطور عام، به جايگاه نظرى و حقوقى اقليت‌ها خواهم پرداخت و سپس از نظر تاريخى فرآيند نهادينه شدن تبعيض عليه بخشى از هم وطنانمان را كه در سايه سياست‌هاى يكسان سازى دو نظام پهلوى و اسلامى روى داده است، بررسى خواهم كرد.

اقليت كيست؟

اقلیت‌ها گروهى ازمردمانند كه بخاطرفرهنگ، نژاد، دين، زبان وقوميت از ديگران متمايز مى‌گردند[4]. ج. ام. ورستر (Vorster) ، همبستگى را نيز براى حفظ فرهنگ و سنت شان، جزء ويژگى اقليت‌ها مى‌داند. افزون براين باور دارد كه تعداد افراد اقليت از بقيه جمعيت كشور كمتر است[5]، امرى كه با نظر ريچارد مارتين ((Richard Martin همخوانى ندارد كه بگمانش "...اشتباه است اگر فكر كنيم كه اقليت‌ها همواره بعنوان گروهى كوچك، از درون گروهى بزرگتر مى‌آيند. از قضا جمعيت نسبى اقليت‌ها دريك جامعه، از پى بردن به نظرياتى كه به تمايز جايگاهشان انجاميده است، كم اهميت تر است. به عبارت ديگر اقليت‌هاى اجتماعى بطورطبيعى و دلخواه از ديگران متمايز نشده‌اند بلكه عوامل گوناگونى از جمله سياسى و فرهنگى درشكل گرفتن جايگاهشان نقش تعيين كننده‌اى بازى كرده‌اند. براى نمونه سياهپوستان در جنوب آمريكا، ازنظرجمعيت دراكثريتند اما زير تسلط اقليت سفيد قراردارند."[6] در این مورد مى‌توان از جمعيت اكثريت سياه پوست در آفريقاى جنوبى نيز نام برد كه تا پيش از فروپاشى آپارتايد در تسلط اقليت سفيد پوست بسرمى بردند.

موضوع تسلط و نه جمعیت نسبی، درتعيين جايگاه اقليت، سبب شده است كه هرگاه سياستمداران و نظريه پردازان علوم اجتماعى ازاقليت نام برند، بناچار آنرا "زيردست گروه حاکم درجامعه"[7] بشمار آورند. و سرانجام فيليپ پرل موتر (Philip Perlmuter) باور دارد كه اكثريت در يك كشور، مى‌تواند با تسلط كشور ديگر به اقليت، ويا با مهاجرت، به اقليت دركشور ديگر تبديل شود[8].

جايگاه اقليت اغلب داراى اشكالى ازمحروميت و بركنارى ازجامعه حاكم است كه درعرصه‌هاى ١- اقتصادى، ٢- سياسى، ٣- حقوقى و ٤- مشاركتى نمايان مى‌شود. در برابر تسلط بر پايه ١- قدرت، كه گروه مسلط را قادر به بهره كشى ازافراد گروه اقليت مى‌كند، ٢- ايدئولوژى، كه ادعاى گروه مسلط را براى زير فشار قراردادن اقليت توجيه مى‌كند و ٣- نژاد پرستى، كه وارد بحث برترى جنسى يا بيولوژيك مى‌گردد، عمل مى‌كند[9].

تد ربر گور(Ted Reber Gurr) ويژگى‌هاى گوناگون ازجمله تجربيات تاريخى يا اسطوره‌اى، اعتقادات دينى، زبان، قوميت و هم منطقه‌اى بودن را پايه‌هاى تشكيل دهنده هويت مشترك اقليت‌ها بشمار مى‌آورد[10]. بگمان وى گروه‌هاى فرقه‌اى زمانى به هويت متفاوت خود پى مى‌برند كه آگاهى ازويژه گى‌هاى برشمرده، گروهشان را ازديگران متمايزسازد. البته بايد افزود كه هويت گروهى اقليت‌ها ثابت نيست ودر پهنه زمان و در شرايط تاريخى – اجتماعى گوناگون تحول پذير است. اين هويت مى‌تواند با تبعيض‌هاى فرهنگى، سياسى و اقتصادى تقويت و يا تعديل گردد. با تبعيض، افراد گروه اقليت نسبت به پيوندشان آگاهى بيشترى مى‌يابند و با كاهش آن، هويت مشتركشان كه عامل اتحادشان است، رنگ مى‌بازد ومردمى كه از ديگران متمايزند مى‌توانند پس از گذشت زمان غيرقابل تشخيص گردند[11]. بنابراين هويت اقليت‌ها را نمى توان ازلى دانست. ازسوى ديگرنمى توان باور داشت كه اقليت، گروهى موقتى است كه بوسيله رهبرانشان براى پيشبرد هدفهاى اقتصادى اعضاء بوجود آمده است[12].

طبقه بندى اقليت‌ها

تد ربرگور كه پژوهش گسترده‌اى درمورد اقليت‌ها انجام داده است، گروه‌هاى اقليت را به دو دسته بزرگ تقسيم مى‌كند:

گروه نخست شامل اقليت‌هاى ملى (national people) است كه دريك منطقه ساكنند و در اثر سياست‌هاى توسعه طلبانه دولت‌ها، "خودمختارى" شان را از دست داده اند اما هنوز زبان و فرهنگ شان راحفظ كرده اند وبترتيبى مى‌كوشند دولتشان را تشكيل دهند.

گروه دوم شامل اقليت‌هاى قومى (minority people) است كه داراى جايگاه اقتصادى - اجتماعى مشخص در درون جامعه بزرگترند ومى كوشند اين جايگاه را بهبود بخشند. بعبارت ديگر اقليت‌هاى ملى بدنبال خودگردانى و يا حتى جدايى‌اند درصورتيكه اقليت‌هاى قومى خواهان بهره گيرى بيشتر از امكانات و قدرت درچهارچوب نظام حاكمند. اين نويسنده، دوگروه بالا را به زير گروه‌هاى ديگرى تقسيم مى‌كند كه از حوصله اين كاوش خارج است.

درعوض، اقليت‌هاى موجود دربسيارى ازكشورها بسادگى ازهويت وفرهنگ خود دست نمى شويند و خود به ملت سازى رومى آورند. "هدف ازملت سازى دربين اقليت‌ها اغلب براى حفاظت ازحقوق ومنافع گروهى اقليت وافراد آنهاست."[18] فرآيند ملت سازى دربين اقليت مى‌تواند بموازات سياسى شدن و فعال شدن گروه آنها همراه گردد كه سرانجام به كشمكش و برخورد با گروه اكثريت جامعه مى‌انجامد. درسراسرجهان اين برخوردها بصورت حاد نظامى و يا كاملا سياسى بين گروه‌هاى مسلط و اقليت‌ها درجريان است. خاورميانه در اين زمينه يكى از پرتنش ترين مناطق جهان بوده است. "در نيمه دوم سده بيستم، پس از جنگ جهانى دوم، سى و يك گروه اقليت فعال در آفريقاى شمالى و خاورميانه بيش از هرگروه قومى ديگر درجهان به مخالفت و شورش عليه تبعيض پرداخته اند....مشاهدات تطبيقى نشان مى‌دهد كه اقليت‌ها در اين بخش ازجهان بيشتر ازهر گروه ديگر درجهان از نابرابرى‌هاى سياسى دررنجند."[19]

جايگاه اقليت‌ها

بيشتر كشورهاى جهان داراى گروه‌هاى قومى ، بومى و يا مهاجرند و تنها بيست عضو ازصد وهشتاد و دو عضو سازمان ملل جمعيتى يك دست دارند و در بيشتر اين كشورها شاهد انواع تبعیض‌ها عليه اقليت‌ها مى‌باشيم و همانطور كه ورستر باور دارد "..چنين بنظرمى رسد كه اكثرمردم جهان جزء گروه‌هايى هستند كه فعاليت فرهنگى و يا دينى شان برخى از قوانين جهانى حقوق بشر را پايمال مى‌كند."[13]

نابرابرى‌هايى كه گروه‌هاى مسلط را از اقليت‌ها جدا مى‌سازد، ريشه‌هاى تاريخى دارند. با ظهور دولت - ملت‌ها (nation- state) كه در اروپا در سده نوزدهم آغاز شد، دولت‌هاى مدرن دست به ملت سازى زدند. بنيان نظرى اين ملت سازى همانگونه كه كيم ليكا باوردارد برپايه يك دولت، يك ملت و يك زبان يا فرهنگ، استوار است.[14] اين فرآيند، براى ساختن مليت يگانه بكارميرود زيرا همانطورکه كنوون (Canovan) باور دارد، مليت، باتری جامعه است. وجود يك هويت ملى شهروندان را براى دست يابى به هدف‌هاى مشترك سياسى ترغيب مى‌كند[15]. واين همان چیزی است كه دولت‌ها درپى آن بوده وهستند.

درنتيجه ى اين فرآيند، گروه‌هاى قومى كه پيش از اين از"خودمختارى" نسبى برخوردار بودند (مانند قوميت‌ها دردولت عثمانى) به گروه‌هاى اقليت تبديل شدند[16]. ملت - دولت مدرن با گرايشات ملى گرايانه، براى مواجه با حضور اقليت‌ها كه از فرهنگ حاكم متمايز بودند دو راه در پيش داشت:

١- به نابودى گروه‌ها كمربندد.
٢- آنها را تحمل كند.[17]


نابودى اين گروه‌ها ازراه‌هاى گوناگونى انجام شده ومى شود وگستره آن مى‌تواند از قوم كشى تا يكسان سازى در نوسان باشد كه نمونه‌هاى آنرا درزمان نازى‌ها در آلمان عليه كليمى‌ها، زمان صدام در عراق (عليه كرد‌ها و شيعه‌ها) و درحال حاضر در دارفور شاهديم.

راه كار كم خشونت تر، براى ازميان بردن اقليت‌ها، يكسان سازى (assimilation) است. در اين كارزار، اقليت، ويژگى‌هاى فرهنگى، زبانى اكثريت را كسب مى‌كند و هم رنگ جماعت مى‌شود.

درعوض، اقليت‌هاى موجود دربسيارى ازكشورها بسادگى ازهويت وفرهنگ خود دست نمى شويند و خود به ملت سازى رومى آورند. "هدف ازملت سازى دربين اقليت‌ها اغلب براى حفاظت ازحقوق ومنافع گروهى اقليت وافراد آنهاست."[18] فرآيند ملت سازى دربين اقليت مى‌تواند بموازات سياسى شدن و فعال شدن گروه آنها همراه گردد كه سرانجام به كشمكش و برخورد با گروه اكثريت جامعه مى‌انجامد. درسراسرجهان اين برخوردها بصورت حاد نظامى و يا كاملا سياسى بين گروه‌هاى مسلط و اقليت‌ها درجريان است. خاورميانه در اين زمينه يكى از پرتنش ترين مناطق جهان بوده است. "در نيمه دوم سده بيستم، پس از جنگ جهانى دوم، سى و يك گروه اقليت فعال در آفريقاى شمالى و خاورميانه بيش از هرگروه قومى ديگر درجهان به مخالفت و شورش عليه تبعيض پرداخته اند....مشاهدات تطبيقى نشان مى‌دهد كه اقليت‌ها در اين بخش ازجهان بيشتر ازهر گروه ديگر درجهان از نابرابرى‌هاى سياسى دررنجند."[19]

زمانى كه اقليت اجازه يابد كه درمتن جامعه باقى بماند، نظام سياسى آن جامعه تكثرگرا ناميده مى‌شود. نيروهاى سياسى در اين جوامع به دو دليل با اقليت‌ها مدارا مى‌كنند. يكم، اكثريت حاكم دليلى براى حذف گروه اقليت نمى بيند. دوم، حتى اگرحضور گروه اقليت درجامعه با اكراه همراه باشد، گروه اكثريت بخاطر دلايل سياسى، ايدئولوژيك و يا اخلاقى دست به حذف فرهنگى و هويتى اين گروه نمى‌زند[20].

امروزه بسيارى ازكشورهاى جهان ازسياست‌هاى يكسان سازى دورى جسته و به پذيرش راهبرد‌هاى تنوع گرايى فرهنگی (multiculturalism) براى ادغام اقليت‌ها در جامعه روى آورده اند (مانند كانادا، سوئيس وبلژيك). اين سياست‌ها را مى‌توان در موارد شش گانه زيرخلاصه كرد:

١- پذيرش شكلى ازدولت فدرالى كه داراى دولتهاى خودگردان باشد.

٢- به رسميت شناختن زبانهاى محلى يا ملى.

٣- تضمين شركت نمايندگان اقوام در دولت مركزى يا ارگانهاى مفسر قانون اساسى.

٤- تصويب سياستهاى تنوع گرايى فرهنگى درمجلس وگنجاندن آنها درقانون اساسى.

٥- تامين هزينه‌هاى تدريس زبانهاى محلى دردانشگاهها، مدارس و دستگاههاى رسانه اى.

٦- اعطاى نقش بين المللى به دولتهاى محلى (اجازه حضورنمايندگان دولت محلى درسازمانهاى بين المللى يا امضاى قرارداد با كشورهاى ديگر يا حق داشتن تيمهاى ورزشى جداگانه در بازيهاى المپيك).[21]

اقليت‌ها وحقوق جهانى

خانم سوزان مك دونالد(Susan McDonald) باور دارد كه حقوق جهانى از ديرباز به سه دسته تقسيم شده اند. نسل اول شامل حقوق سياسى و مدنى است؛ دومين نسل حقوق، اقتصادى و اجتماعى و فرهنگى است و سومين نسل حقوق، گروهى و جمعى مى‌ باشند. دولت‌هاى غربى به حفظ حقوق سياسى و مدنى بسيار اهميت داده اند، در حالى كه كشورهاى سوسياليستى و درحال توسعه برحقوق نسل دوم تاكيد داشته اند. گروه سوم كه حق تعيين سرنوشت پاره‌اى از آن است، از سوى مستعمرات پيشين و مردمان بومى مورد توجه قرار گرفته اند.[22]

يكى ازاولين نهادهاى جهانى كه به حقوق اقليت‌ها پرداخت، مجمع ملل (League of Nations) بود كه درسال ١٩١٩ پايه گذارى شد وهدفش ترويج و نگهدارى صلح جهانى بود. همانگونه كه استيون روچ (Steven Roach) باور دارد، اين نهاد مسئله اقليت‌ها را با احتياط و با توجه به منافع كشورهاى عضو در دستوركار قرار داد. "اين مجمع بعنوان اولين نهاد رسمى، پشتيبانى محدود، و همانطور كه برخى بيان مى‌كنند، تمهيد‌هاى آزمايشى را براى برآوردن حقوق اقليت‌ها در نظر گرفت كه مى‌كوشيد ميان آرزوهاى دمكراتيك مجمع و منافع اعضايش توازن ظريفى برقرارسازد."[23]

بنابراين جاى تعجب نيست كه اين نهاد در اجراى برنامه‌اى پايدار براى احقاق حقوق اقليت‌ها بختى نداشت و نتوانست به كشمكش‌هاى بين آنها و دولت‌ها پايان دهد. با اينحال توانست مواردى را بپذيرد كه بگفته دبيركل وقتش، كليه اعضائى را كه به پيمان نامه پشتيبانى از حقوق اقليت‌ها پيوسته بودند، بهم پيوند دهد. كه عبارتند از:

- کليه افراد حق دارند مراسم سنتى و دينى شان را كه با نظم و اخلاق عمومى همخوانى ندارد، بصورت خصوصى و يا عمومى، آزادانه بانجام رسانند.

- هيچگونه محدوديتى در استفاده از زبان ملى در مراسم دينى، درتجارت، زندگى خصوصى، روزنامه و كتاب و هرنوع نشست‌هاى عمومى اعمال نخواهد شد.

- در نظام آموزشى همگانى پيش بينى‌هاى لازم براى احداث تأسيسات مناسب بعمل خواهد آمد و اطمينان حاصل خواهد شد كه آموزش به كودكان بزبان مادرى شان خواهد بود. البته قابل فهم است كه تدريس بزبان رسمى مى‌تواند در چنين مدارسى اجبارى باشد.

- اقليت‌ها مى‌توانند از سهمى برابر و مناسب از بودجه عمومى براى مصارف آموزشى، دينى و خيريه‌اى برخوردار شوند.[24]

مواد بالا در پيمان نامه‌هاى گوناگونى كه ميان مجمع و دولت‌هاى تازه تشكيل شده اروپاى شرقى، شامل بلغارستان، رومانى، و صرب و كروات بامضاء رسيد، گنجانده شدند. بدين ترتيب اقليت‌ها در اين كشورها مى‌توانستند برپشتيبانى نسبى جهانى براى برآوردن حقوقشان حساب كنند. دراينجا بايد افزود كه در اين پيمان‌نامه‌ها پيش بينى شده بود كه درصورت عدم توجه به توصيه‌ها، شهروندان مى‌توانند از راه تهيه تومار، دولت‌هايشان را با چالش مواجه سازند. امرى كه شوربختانه اغلب با بى‌اعتنايى مجمع روبرومى شد.[25] البته بايد توجه داشت كه درحقوق جهانى، براى پشتيبانى ازهويت‌هاى متمايز گروههاى اقليت هيچگونه اجبار و يا وظيفه‌اى براى دولت‌هاى عضو درنظرگرفته نشده بود.[26] به عبارت ديگرحقوق عمومى اقليت‌ها هنوز برسميت شناخته نشده بودند.

عصر سازمان ملل

درفرداى جنگ دوم جهانى، نياز به سازكار موثرى كه بتواند به روابط كشورها نظم بخشد، حس مى‌شد كه به پذيرش منشور سازمان ملل منجر گرديد. تصويب اين منشور كه در اكتبر سال ١٩٤٥روى داد، به گفته‌اى به تهيه "قانون اساسى جهان"[27] انجاميد كه وظيفه‌اش را ترويج و نگهدارى از صلح جهانى اعلام كرد. البته اين منشور با اينكه كار و ساز موثرترى را براى امنيت و صلح جهانى برگزيد، تنها يك بار در ارتباط با حقوق اقليت‌ها (حق تعيين سرنوشت) اشاره‌اى داشت.[28]

با تصویب اعلامیه جهانی حقوق بشر در سال ١٩٤٨، حق برابرى، آزادى انديشه، دين، بيان باور، عضويت درتشكل‌ها، آزادى گزينه درآموزش فرزندان، و آزادى شركت درزندگى فرهنگى جامعه برسميت شناخته مى‌شد. با اين حال در اين اعلاميه ماده ويژه‌اى موجود نيست كه بطورمستقيم به اقليت‌ها بپردازد. تصويت كنندگان اين اعلاميه باور داشتند كه پذيرش راه كار يكپارچه‌اى براى موضوعى اين چنين پيچيده و ظريف كه در هر كشور داراى ويژگى‌هايى است، كار ساده‌اى نيست. بنابراين با توجه به جهانشمول بودن اعلاميه حقوق بشر، تصمیم گرفته شد كه از اختصاص ماده‌اى ويژه به اين امر پرهيز شود[29]


زبان و دين مهمترين عناصر فرهنگى قوميت اند، بنابراين هرگونه دخالت در بكاربردن زبان اقليت، مانند پايمال كردن آزادى بيان است. شرايط بالقوه محدود كردن يك حق نمى تواند ممنوعيت آموزش و يادگيرى زبان اقليت را توجيه كند. دولت مى‌تواند يك يا دو زبان را دولتى (رسمى) اعلام كند اما نمى تواند زبانى را در پهنه گسترده‌ترعمومى تحميل كند.

پيمان نامه‌هاى جهانى

حقوقى كه دراعلاميه جهانى حقوق بشر برسميت شناخته شده بودند، در پيمان‌نامه جهانى حقوق سياسى و مدنى و پيمان‌نامه جهانى حقوق اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى كه درنشست عمومى اين سازمان در دسامبر سال ١٩٦٦به تصويب رسيدند، از قدرت حقوقى برخوردار شدند.[30] حقوق گنجانده شده دراين پيمان نامه‌ها شامل تمام افراد بى توجه به نژاد، رنگ، زبان و دين شان مى‌شود.

پيمان نامه حقوق اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى، حق كار، امنيت اجتماعى، و زيستن با استانداردهاى مناسب را براى همگان برسميت مى‌شناسد و از اعضاء مى‌خواهد كه با پذيرش اقدامات لازم براى حفظ و تقويت اقليت‌ها و فرهنگ‌هاى بومى همت گمارند. همچنين برپايه حقى ديگر، پدران ومادران مى‌توانند نهادهاى آموزشى خصوصى ايجاد كنند، مشروط برآنكه با معيارهاى ملى و جهانى آموزشى مغايرتى نداشته باشند. البته دولت‌ها اجبارى درتأمين بودجه اين نهادها را ندارند.[31]

زبان و دين مهمترين عناصر فرهنگى قوميت اند، بنابراين هرگونه دخالت در بكاربردن زبان اقليت، مانند پايمال كردن آزادى بيان است. شرايط بالقوه محدود كردن يك حق نمى تواند ممنوعيت آموزش و يادگيرى زبان اقليت را توجيه كند. دولت مى‌تواند يك يا دو زبان را دولتى (رسمى) اعلام كند اما نمى تواند زبانى را در پهنه گسترده‌ترعمومى تحميل كند. دولت‌ها مجبور نيستند با اقليت‌ها بزبان مادرى شان صحبت كنند اما بخش نامه‌هايى كه كارمندان دولت را از حرف زدن به زبان اقليت‌ها منع مى‌كند، بمعنى زير پاگذاردن ماده "ممنوعيت تبعيض" است.[32]

ضمانت موثر از حقوق اقتصادى، اجتماعى، فرهنگى، مدنى و سياسى اقليت‌ها براى پشتيبانى از حقوق افراد متعلق به آنان، از اهميت اساسى برخوردار است. حقوق بشر براى همگان بدون در نظرگرفتن تفاوت‌هايشان تنظيم شده است. مهمترين نوآورى پيمان نامه جهانى حقوق مدنى و سياسى، برسميت شناختن ماده ٢٧ درباره حقوق افراد متعلق به اقليت‌ها بود. اين ماده بيان مى‌دارد كه:

دركشورهايى كه اقليت‌هاى دينى و زبانى زندگى مى‌كنند، حق افرادشان براى لذت بردن از فرهنگ، اجراى مراسم دينى و يا بكاربردن زبانشان نبايد پايمال شود.

شكل بندى ماده بالا درچند سند جهانى ديگرنيز تكرار شده است و مى‌تواند بعنوان بخشى ازقانون جهانى[33] بشمار آید.[34]

اعلامیه حقوق اقليت‌هاى ملى سازمان ملل

اعلاميه حقوق اقليت‌هاى ملى، دينى و زبانى، درهيجدهم دسامبر سال ١٩٩٢ در نشست عمومى سازمان ملل بتصويب رسيد. برخى از موادش پيش از اين در قوانين عمومى جهانى اعلان شده بودند اما در اينجا جزئيات بيشترى درباره حقوق اقليت‌هاى ملى در اختيار مى‌گذارد. اين اعلاميه از ماده ٢٧ پيمان جهانى حقوق مدنى وسياسى الهام گرفته است با اين تفاوت كه درماده ٢٧، از اقليت‌هاى قومى، دينى و زبانى ياد شده است اما در اعلاميه تازه، "اقليت‌هاى ملى" مورد خطاب قرار گرفته‌اند، بدون آنكه گستره پوشش قانون، ازماده ٢٧ فراتر رود.

اعلاميه مزبور دولت‌ها را متعهد مى‌كند تا اطمينان حاصل كنند كه افراد متعلق به اقليت‌هاى ملى بتوانند بطور كامل و موثر از حقوق مندرج دراعلاميه جهانى حقوق بشر، آزادى كامل و برابرى كامل در برابر قانون، برخوردار شوند بدون آنكه با هيچ گونه تبعيضى مواجه شوند. افراد متعلق به اين گروه‌ها حق دارند كه بطرز موثر در زندگى عمومى، اقتصادى، اجتماعى، دينى و فرهنگى شركت جويند و سازمان‌هاى شان را تشكيل داده و نگهدارند.[35]

ادامه دارد.
--------------------------------------------------------------------------------

[1] - داريوش آشورى، درباره هويت ملى و پروژه ى ملت سازى، سيزدهم جولاى ٢٠٠٧، تارنماى براى يك ايران.

[2] - William Samii, "The Nation and Its Minorities: Ethnicity, Unity and State Policy in Iran" in Comparative Studies of South Asia, Africa and the Middle East, Vol. XX Nos. 1&2, 2000, 139.

[3] - Ibid. 139.

1 - ریچارد مارتين به نقل ازرُوز(Rose) مى افزايد كه هردوگروه (اقليت و ديگران ) با مضمونی منفی خود را از ديگرى متمايز مى کنند.

Richard C. Martin, "From Dhimmis to minorities : shifting constructions of the non-Muslim other from early to modern Islam", in Maya Shatzmiller ed., Nationalism and Minorities Identities in Islamic Societies, (Montreal : McGill-Queen’s University Press, 2005), P. 12

[5] - Voster J.M. (Oct. 2000), The Right of Minorities in a Constitutional State, Economical Review 52, Issue 4-490

[6] - وى همچنين به دوران امويه (٧٥٠-٦٦١) اشاره مى كند كه در آن مسلمانان عرب ازنظرجمعيت دراقليت بودند اما توانستند براى حدود يك سده مسيحيان، كليمى ها وغيرعرب هاى دين هاى ديگررازيرفرمان خود نگه دارند.

Richard C. Martin, 12-13.

[7] -The New Encyclopaedia Britannica, 15th Edition, Vol. 8,169

[8] - براى نمونه وى ازتصرف و كشتار كشورهاى مستعمره نام مى برد كه سبب تسلط اقليت سفيد پوست براكثريت جامعه مستعمره شد. به باور وى در اينمورد اقليت سفيد پوست نقش "اكثريت" مسلط را ايفامى كند. در برابر، اكثريت فارغ البال در كشور خود با مهاجرت به كشور ديگر مى تواند بصورت اقليت زيرستم درآيد. مانند هنديها درشمال آفريقا و...

Philip Perlmutter (Mar/Apr. 2002), Minority Group Prejudice, Society, 39, Issue 3.

[9]- Richard C. Martin, 13.

[10]- Ted Robert Gurr, Minorities At Risk, (Washington, D.C.: United States Institute of Peace Press, 1993),3.

[11] - وى بزبان انگليسى اشاره مى كند كه ديگرعامل تمايز انگلوساكسون ها از نرمن ها نيست و يا ويژگى ها يى كه روزى كاتوليك ها وپروتستان ها را دركشورهاى غربى ازيكديگر قابل تشخيص مى كردند ازميان رفته اند (باستثناى ايرلند شمالى). Ibid., 4

[12]- Ibid., 4.

[13]-Voster J.M., (Oct. 2000), The Right of Minorities in a Constitutional State, Economical Review,52 Issue 4-490

[14]-Will Kymlika, "Liberal Multiculturalism: Western Models, Global Trends, and Asian Debates", in Will Kymlicka and Baogang He, eds, Multiculturalism in Asia, (Oxford: Oxford University Press, 2005), 28.

[15]- Will Kymlicka, "Nation-Building & Minority Rights: Copmparing Africa & the West", in Brice Berman, Dickson Eyon and Will Kymilcka, Ethnicity & democracy in africa, (OH: Ohio University Press, 2004), 55

[16]-Recep senturk, "Minority rights in Islam: From Dhimmi to citizen", in Shireen T. Hunter & Hma Malik, eds., Islam and Human rights, (Washington, D.C. : Center for Strategic and International Studies, 2005), 89.

[17]- The new Encyclopaedia Britannica, Vol.8, 169

[18] - Ibid., 102.

[19] - Ted Robert Gurr, 217.

[20]-The New Encyclopaedia Britannica, Vol. 8, 170.

[21] - Keith Banting and Will Kymilka, Multiculturalism and Welfare, http://www.findartcales.com /p/articles/mi-qa3745/is-200310/ai-n932-8982

[22] - Susan McDonald, "Kurdish Women and Self-Determination: A Feminist Approach to International Law", in Shahrzad Mojab ed. Women of a Non- State Nation the Kurds, (California: Mazda Publishers, Inc., 2001), 139.

[23] - Steven C. Roach, Cultural Autonomy, Minority Rights and Globalization, (UK; Burlington, VT : Ashgate, 2005), 14.

[24] - Ibid., 16.

[25] - بااينكه درستى وعادلانه بودن رفتاردولت مجارستان بادانشجويان كليمى مورد ترديد قرارگرفت، مجمع، از مقامات اين كشور پشتيبانى كرد. Ibid., 16

[26] - در واقع درنشست عمومى مجمع ابرازاميدوارى مى شد كه دولت هايى كه تعهدى دربرابرمجمع ندارند، بااحترام به اقليت هاى نژادى، دينى وزبانى، حداقل استانداردهاى عدالت ومدارارا كه درهرپيمان نامه گنجانده مى شود رعايت كنند.

Steven Wheatly, Democracy, Minority and International law, (Cambrikge: Cambridge University Press, 2005),8 - 9

[27] - Steven Raoch, Cultural Autonomy Rights and Globalization, (Burlington, VT: Ashgate, 2005), 19.

[28] - Ibid., 19.

[29] - Steven Wheatly, 10 - 11

[30] - Ibid., 10.

[31] - Ibid., 12-13.

[32] - Ibid., 13-14.

[33] - قانون جهانى شامل اصول و ضوابطى است كه بر روابط و مراودات بين دولت ها حاكم است. قانون جهانى، كه بيشتر از آن بنام قانون عمومى جهانى نام برده مى شود، تنها نگران حقوق بين دولت ها ويا دولت ها و شهروندانشان و يا اتباع كشورهاى ديگرمى باشد... اين قانون ، وظایفی را در ارتباط با طرز رفتار با شهروندان، به عهده دولت هاى عضو سازمان ملل قرار مى دهد. رفتار نادرست با افراد كه با معيارهاى عدالت جهانى همخوانى ندارد، بعنوان تجاوز به قانون جهانى بشمار مى آید...

http://www.law.cornell.edu/wex/index.php/International_law

[34] - Steven Wheatly, 15.

[35] - Ibid., 43.




ساسان ستبر

فرآيند نهادينه شدن تبعيض عليه اقليت ها در ايران بخش دوم

Sun 16 09 2007 - 8:36

image

درفرداى جنگ جهانى دوم، ابتكارات تازه‌اى ازسوى بلوك شرق درسازمان ملل شروع شد تا حق تعيين سرنوشت براى مردمان كشورهاى زيرسلطه استعمار برسميت شناخته شود. اين كوشش‌ها در فرصت‌هاى گوناگونى با مخالفت كشورهاى استعمارى اروپا روبرو گرديد كه مايل نبودند زمينه فروپاشى نظام استعمارى و ظهوركشورهاى مستقل تازه را تحمل كنند. اما برغم اين مخالفت ها، كشورهاى غربى پذيرفتند كه حق تعيين سرنوشت را برسميت شناسند و قرار شد كه در ماده يك پيمان نامه مدنى و حقوق سياسى و پيمان نامه اقتصادى، اجتماعى و سياسى، گنجانده شود.

در بخش اول اين نوشته با معنى و جايگاه حقوقى اقليت ها آشنا شديم. در اين بخش به واكاوى حقوق جهانى در باره اقليت ها ادامه مى دهيم.

حق تعيين سرنوشت

عمر دهبور(Omar Dahbour) باور دارد كه "حق تعيين سرنوشت" از نظر تاريخى با مطرح شدن خواست ملى گرايان اروپايى در سده نوزدهم، براى تشكيل كشور مستقل، اهميت زيادى يافت و با روشن شدن شعله مبارزات آزاديبخش ملى عليه دولت هاى استعمارى، در اوايل قرن بيستم، بر اهميت‌اش افزوده شد. اهميت اين جنبش با موفقيت هاى جنبش هاى ضد استعمارى در سطح جهان افزايش يافت و هم اكنون به صورت جدايى خواهى گروهاى گوناگون ملى در كشورهاى زيادى نقش بازى مى كند.[1]

اين اصل بطور ويژه در فرداى جنگ اول جهانى نقش چشمگيرى در شكل گيرى اروپاى تازه ايفا كرد، و همانگونه كه استيون ويتلى (Steven Wheatly) گمان دارد، نقشه سياسى اروپا با اصل تعيين سرنوشت ملى مردمان تغيير يافت و در هركجا كه از نظر سياسى امكان پذير بود و با منافع استراتژيك متفقين همخوانى داشت، مرزها به گونه اى تعيين شدند كه با مرزهاى جدا كننده هويت قومى-فرهنگى ملت ها مطابقت كنند. درپى فروپاشى امپراطورى هاى آلمان، عثمانى، روسيه و هاپزبورگ، دولت هايى كه از نظر ملى يك دست بودند، زاده شدند. براى نمونه دولت رومانى براى رومانى ها تشكيل شد.[2]

درفرداى جنگ جهانى دوم، ابتكارات تازه‌اى ازسوى بلوك شرق درسازمان ملل شروع شد تا حق تعيين سرنوشت براى مردمان كشورهاى زيرسلطه استعمار برسميت شناخته شود. اين كوشش‌ها در فرصت‌هاى گوناگونى با مخالفت كشورهاى استعمارى اروپا روبرو گرديد كه مايل نبودند زمينه فروپاشى نظام استعمارى و ظهوركشورهاى مستقل تازه را تحمل كنند. اما برغم اين مخالفت ها، كشورهاى غربى پذيرفتند كه حق تعيين سرنوشت را برسميت شناسند و قرار شد كه در ماده يك پيمان نامه مدنى و حقوق سياسى و پيمان نامه اقتصادى، اجتماعى و سياسى، گنجانده شود. اما درحالى كه اين حق بطوررسمى بعنوان حق جهانشمول همه مردمان برسميت شناخته شده بود، با اينحال چنين برداشت مى شد كه بيشتر، شامل مردمان زيرسلطه استعمار مى گردد.[3]

بارى، تاكنون چندين برداشت گوناگون ازحق تعيين سرنوشت شده است كه عمر دَهبور به ترتيب زيرخلاصه كرده است:

١- حق تعيين سرنوشت دمكراتيك كه بمفهوم حق خودگردانى مردمى است كه دريك منطقه زندگى مى كنند. آشكارترين نمونه آن، حق تعيين سرنوشت براى مردمان مستعمرات بود كه بدنبال اداره كشورشان بودند.

٢- دومين برداشت، خواستى ناسيوناليستى ازحق تعيين سرنوشت است كه گروه هاى ملى براى تشكيل دولت تازه ازآن پشتيبانى مى كنند ومى تواند در درون مرزهاى برسميت شناخته جهانى و يا در مرزهاى تازه مطرح شود.

٣- حق تعيين سرنوشت مى تواند براى بوميان و يا اقوام يك كشور كه خواستار خودگرانى اند مطرح شود كه بعنوان دارويى براى درمان تبعيض ها و سركوب دولت مركزى عليه بوميان و اقوام اقليت بشمارمى آيد.[4]

افزون برسه برداشت بالا، بايد به مفهومى ازحق تعيين سرنوشت اشاره نمود كه در منشور سازمان ملل نيز بكار برده شده است و بمعنى عدم دخالت هركشور در امور داخلى كشورهاى ديگراست. "برپايه منشورسازمان ملل، يكى ازهدف هايش، گسترش روابط دوستى بين ملت ها برپايه احترام به حقوق برابر فى مابين وتعيين سرنوشت مردمان است."[5]

اصل تعيين سرنوشت دردوران پسا استعمار

موضع امروزی قانون جهانى درباره حق تعيين سرنوشت مردمان درماده يك مشترك در پيمان نامه هاى جهانى[6] چنين بيان شده است. "تمام مردمان حق دارند سرنوشت خود را تعيين كنند. به اتكاء اين حق، آنها آزادانه جايگاه سياسى شان را تعيين و توسعه سياسى، اقتصادى و فرهنگى شان را دنبال مى كنند."[7]

اصطلاح مردم (people)، درپيمان نامه مزبور تعريف نشده است . با اينكه در بند ٣ ماده ١ تاكيد شده است كه اين اصطلاح شامل مردمانى است كه در سرزمينهاى زير حمايت (غيرمستقل) و ناخودگردان زندگى مى‌كنند، به باور كميته حقوق بشر، موضوع ماده يك، به مردمان كشورهاى مستعمره و كسانى كه تحت انقيادند، محدود نمى‌گردد. كميته حقوق بشر با عطف به بند١ همين ماده، از دولت ها مى‌خواهد كه قانون اساسى و فرآيند هاى سياسى شان را طورى تنظيم كنند كه در عمل حق تعيين سرنوشت را براى مردمانشان تامين نمايند و از اينكه بسيارى از دولت ها، به اين ماده بى اعتنايند، گله مند است.[8]

البته برخى از پژوهشگران هنوز باور دارند كه حق تعيين سرنوشت شامل اقليت ها نمى گردد. براى نمونه كاستلينو ( Joshua Castellino) مى نويسد: ...لازم است تاكيد شود كه در چهارچوبه قانون جارى مدرن جهانى، اقليت ها نمى توانند از حق تعيين سرنوشت كه هنوز به طور ويژه به حقوق مردمان مستعمره ها مربوط مى شود، برخوردار گردند. البته بايد افزود كه در سال هاى گذشته چندين استثناء محدوديت بالا را زير سوال برده اند. (مورد استقلال اريتره كه به تازگى از اتيوپى جدا شد و مورد بنگلادش كه البته داده‌هاى موجود نشان مى دهند كه بنگالى ها در كشور پاكستان آنزمان از لحاظ شمار در اكثريت بودند.)[9]

چنين بنظرمى رسد كه درقانون جهانى، بطور روز افزونى اطلاق كلمه مردم، به گروه هاى درون كشور ها رسميت مى يابد. گروهى ازكارشناسان جهانى به اين نتيجه رسيده اند كه كلمه "مردم" به گروه هايى ازافراد اطلاق مى شود كه خود را "مردم" بشمارآورند و از برخى و يا تمام ويژگى هاى زير برخوردار باشند. ١- سنت تاريخى مشترك. ٢- هويت قومى و يا زبانى. ٣- همگنى فرهنگى. ٤- يكپارچگى زبانى. ٥- وابستگى دينى يا ايده ئولوژيك. ٦- ارتباط منطقه اى يا ٧- زندگى مشترك اقتصادى. قانون اساسى آفريقاى جنوبى حق تعيين سرنوشت را براى تمام جماعت هاى كشور برسميت شناخته است. قانون اساسى ١٩٩٤ اتيوپى، تاكيد مى كند كه هرملت و مردمى در اتيوپى، بى چون و چرا حق دارند كه سرنوشت خود را حتى با جدا شدن از كشور در دست گيرند.[10]

تعيين سرنوشت مستقلانه

قانون جهانى ميان مستقل شدن وجدا شدن تمايزقايل شده است. مستقل شدن فرآيندى است كه درآن پاره‌اى ازيك كشور با توافق دولت موجود آن كشور، به دولت مستقل تازه اى تبديل شود. در برابر، جدايى، فرآيندى است كه در آن دولت تازه بدون توافق دولت كشور اصلى اعلان استقلال كند. در هر دو صورت، جايگاه حقوقى جهانى كشور اصلى دست نخورده باقى خواهد ماند. تجربه نشان داده است كه دولت ها براى توافق با جدايى بخشى از كشورشان با هدف تشكيل دولت مستقل تازه، با محدوديت زيادى روبرونيستند. البته بايد شواهد كافى وجود داشته باشد كه مردم كشور تازه با تشكيل آن موافقند[11]

نظريه هاى دمكراتيك نتوانسته‌اند بروشنى شرايطى را تعيين كنند كه درآن كشورهاى دمكرات بايد حق استقلال و يا جدايى را براى بخشى از كشورى برسميت بشناسند. برپايه يك الگوى "غيرقانونى" جدايى منطقه‌اى ازيك كشور درصورتى مجاز است كه آن بخش بطرز ناعادلانه اى به كشورى ديگرملحق شده باشد. اين الگو درمورد استونيا (Estonia)، لات ويا (Latvia) و لی‌تروانيا (Lithervania) بكاررفته است.[12]



گروه و يا سرزمين جدايى خواه بايد نشان دهد كه از كنترل سياسى موثر و مستقيمى برخوردار است. اين شرايط براى تشكيل دولت تازه لازم اما ناكافى‌اند. بدون موافقت دولت موجود، جامعه جهانى سرزمين جدايى خواه را بعنوان دولتى مستقل برسميت نمى شناسد. شمار زيادى از سرزمين هاى جدايى خواه موجودند كه تاكنون برسميت شناخته نشده اند

اصل جدايى(secession) درقانون جهانى

زمانى كه سياست مداران وفيلسوفان سياسى درباره "حق جدايى" سخن مى گويند درتلاشند حقى "اخلاقى" براى جدايى خواهى قايل شوند تا برداشتن گامهاى قانونى براى عملى كردنش را ميسر سازد. حق اخلاقى براى جدايى مى تواند دولت ها را ملزم به پذيرش استقلال كند و يا جامعه جهانى را ناچار سازد كه گروه جدايى خواه را بى توجه به موضع دولت آن كشور، برسميت شناسد. البته قانون جهانى درهر شرايطى با جدايى موافق نيست. دولت تازه زمانى مى تواند پايه گذارى شود كه ازشرايط ويژه اى برخوردارباشد. (الف) جمعيت پايدارى داشته باشد. (ب) سرزمين مشخصى داشته باشد. (د) ازتشكيلات دولتى برخوردار باشد. (ه) بتواند با دولت هاى ديگر ارتباط برقراركند.[13]

گروه و يا سرزمين جدايى خواه بايد نشان دهد كه از كنترل سياسى موثر و مستقيمى برخوردار است. اين شرايط براى تشكيل دولت تازه لازم اما ناكافى‌اند. بدون موافقت دولت موجود، جامعه جهانى سرزمين جدايى خواه را بعنوان دولتى مستقل برسميت نمى شناسد. شمار زيادى از سرزمين هاى جدايى خواه موجودند كه تاكنون برسميت شناخته نشده اند.[14] درقانون جهانى حقى براى جدايى خواهى درنظرگرفته نشده است. اصل برابرى حاكميت دولت ها مى پذيرد كه يكپارچگى كشورهاى عضو تضمين شده است.

هرگونه اقدامى كه هدفش نابودى يكپارچگى كشورى باشد با اهداف و اصول منشور سازمان ملل ناسازگاراست. دولت ها بايد از اقداماتى كه به نابودى يكپارچگى كشورهاى ديگر منجرمى شود، بپرهيزند. البته جامعه جهانى ازدولت ها مى خواهد كه بحق ملت ها در تعيين سرنوشتشان احترام بگذارند. مورد كبك (Quebec ) در كانادا نمونه اى شاخص است. دادگاه عالى كانادا به اين پرسش كه آيا قانون جهانى به ايالت كبك اجازه مى دهد كه بطور يك جانبه از اين كشورجدا شود، پاسخ داد كه اين ايالت نمى تواند بطوريك جانبه و بدون مذاكره با دولت كانادا از اين كشور جدا شود. در برابر، دولت فدرال و استان هاى اين كشورنيز موظفند كه در صورت پاسخ مثبت مردم ايالت كبك به جدايى (ازراه رفراندوم) با اين ايالت درباره شرايط احتمالى جدايى مذاگره كنند.[15]

افزون براين، سازمان ملل و جامعه جهانى درباره جدايى داراى نگرانيهاى جدى است. پتروس غالى، رئيس پيشين سازمان ملل درگزارش سال ١٩٩٢ بنام "دستوركارى براى صلح مى نوشت: "درهاى سازمان ملل هنوز بازند، اما اگر هر قومى، گروه دينى و يا زبانى درخواست تشكيل كشورى مستقل كند، در پاره پاره شدن جهان حدى وجود نخواهد داشت و تأمين امنيت و رفاه براى همه مشكل تر خواهد شد."[16]

سازمان ملل وخودگردانى

ازاواخر سالهاى ١٩٨٠، مطالعات گوناگونى ازسوى سازمان ملل براى مبارزه با تبعيض عليه اقليت ها صورت گرفت كه به امضاى قراردادهاى حمايتى گوناگونى انجاميد ازجمله نسخه تغيير يافته مصوبه نهايى هلسينكى (Helsinki Final Act) كه مواد متعددى از آن همه كشورها را متعهد به پشتيبانى از حقوق اقليت ها مى كند.[17]

با اينحال، در اواسط سال ١٩٩٠، افزايش نگرانى از پايمال شدن حقوق اقليت ها، سياست سازان جهانى را برآن داشت كه پيشنهادى براى حق خودگردانى تهيه كنند. در نشست هايى كه به همايش بر سر اعلاميه حقوق مردمان متعلق به اقليت هاى ملى، قومى، دينى و زبانى منجرشد، نمايندگان دولت ها پيشنهادى را ارائه دادند كه حق خودگردانى منطقه اى ويا فرهنگى را براى گروههاى ملى وقومى، نژادى مطرح مى ساخت.

در حاليكه پشتيبانان اين طرح باور داشتند كه براى حمايت و حفاظت از اقليت ها حق مزبورلازم است، ديگران با اين استدلال كه تصويت چنين طرحى حاكميت دولت ها را با چالش مواجه مى سازد، با اين طرح به مخالفت پرداختند. در نتيجه، بيشتر نمايندگان به هر دوگونه ى خودگردانى (منطقه اى وفرهنگى) رأى مخالف دادند.[18]

اما با اينكه تلاش برخى سياست سازان براى برسميت شناختن حق خودگردانى بختى نداشت، كوشش هاى ديگرى براى پشتيبانى از اين حقوق در جريان بود. استفاده از قانون جنايى جهانى گامى مهمى در اين جهت بود. در اين مورد مى توان دادگاه جنايى جهانى براى يوگسلاوى پيشين (ICTY) درسال ١٩٩٣ و دادگاه جنايى جهانى براى رواندا (ICTR) درسال ١٩٩٤ را، نام برد. جايگاه اين دودادگاه دادرسان جهانى را قادر مى سازد كه رهبران پايمال كننده حقوق بشررا محاكمه كنند.[19]

بارى، به باور كميته ى عليه تبعيضات، حق تعيين سرنوشت داراى دوجنبه متمايز است. جنبه خارجى و جنبه داخلى. جنبه خارجى به تعيين جايگاه جهانى سرزمين مورد بحث مربوط مى شود و جنبه داخلى، حقوق تمام مردمان دردنبال كردن آزادانه توسعه اقتصادى، فرهنگى و اجتماعى را بدون دخالت خارجى در برمى گيرد. دراين جا مى توانيم جنبه داخلى حق تعيين سرنوشت را كه به درجات مختلف اداره امورداخلى يك منطقه را در اختيار ساكنانش قرارمى دهد، خودگردانى بناميم. لازم نيست استقرار يك رژيم خودگردان مانند يك كشور مستقل به رسميت شناخته شود. اين توافقى است كه بين دولت مركزى و تشكيلات خودگردان منطقه اى برپايه قانون اساسى و يا مصوبه هاى مجلس صورت مى گيرد. اختيارات و وظايف دولت خودگردان از حق تعيين سرنوشت كمتر است.

هدف و دامنه واگذارى قدرت به يك منطقه خودگردان مى تواند ازدولت به دولت (ويا حتى بين مناطق خودگردان دريك كشور) متفاوت باشد. دولت هاى خودگردان اغلب درامور آموزش، فرهنگ ومحيط زيست داراى اختياراتى هستند. امور دفاعى، مهاجرت واقتصاد درگستره اختيارت دولت مركزى باقى مى مانند.[20]

باوجودى كه خودگردانى مى تواند دواى درد جدايى باشد، خود مى تواند درگيرى هاى قومى تازه اى را سبب شود. معمولا گروه اكثريت پس ازجدايى و يا استقرار دولت خودگردان دريك منطقه، به اقليت تبديل مى شود و همیشه اين امکان وجود دارد كه مورد تبعيض اكثريت جديد قرارگيرد. براى نمونه درسال ١٩٩٩ سازمان ملل دريافت كه صرب ها (اكثريت پيشين) و اقليت هاى ديگر در خطرروز افزون آزار و اذيت آلبانى هاى تندررو قرادارند. [21] افزون بر اين در ميان برخى از اقليت‌هاى قومى سنت هايى رايج است كه با موازين انسانى وحقوق بشرمغايرت كامل دارد (مانند قتل هاى ناموسى ويا ختنه كردن دختران)، بنابراين دولت هايى كه با تشكيل دولت هاى خود گردان محلى موافقت مى كنند بايد پيش بينى هاى لازم را براى پشتيبانى ازحقوق اقليت ها و رعايت حقوق بشر درتشكيلات خودگردان بنمایند.

بنابراین، راهبردهای دولت ها، در مورد اقليت ها، بر پايه اصول به رسمیت شناخته شده جهانى و از راه تصمیم سازى هاى محلی صورت مى‌گیرند. در دولت هاى دمكراتيك، اين تصمیم ها بر پايه اصول دمکراسی، برابری سياسى و حاکمیت مردم، تنظیم مى گردند، در برابر، در کشور هايى كه مرد مانِ موضوع قانون، از فرآيند دمكراتيك تصمیم سازى بدورند، نمى توان انتظار داشت كه آن تصمیم ها انتظارات اقليت ها را برآورده سازد.

نقش دمكراسى در حل مشكلات اقليت ها

دراين فصل با تلاشهای جامعه جهانى (متشکل ازدولت هاى دمکرات واقتدارگرا) براى پشتیبانی از حقوق اقليت ها آشنا شدیم. جامعه جهانى، حقوق اقليت ها را براى لذت بردن از فرهنگشان، اجرای مراسم مذهبى شان، به كار بردن زبان مادرى شان و حق مردمان را براى تعيين سرنوشت شان به رسمیت شناخته است. اما برغم آنکه اصول امنیت فرهنگی و خود گردانی به رسمیت شناخته شده‌اند، جزئیات و چگونگی اجرای اين اصول در ابهام مانده اند.[22] اين امر بى شك نتیجه دیدگاه‌هاى نا همگون و متناقض دولت هاى موجود در سطح جهان است كه در سازمان هاى جهانى تصمييم سازى مى‌کنند. هنگامی كه دولت ها از توافق کردن بر سر معيارهاى رفتاری نا توانند، اما در عين حال به رهنمود هايى براى تنظیم رفتارشان نیاز دارند، بجای وضع مقررات قانونی، به تدوین اصول قانونی مبادرت مى ورزند.[23]

بنابراین، راهبردهای دولت ها، در مورد اقليت ها، بر پايه اصول به رسمیت شناخته شده جهانى و از راه تصمیم سازى هاى محلی صورت مى‌گیرند. در دولت هاى دمكراتيك، اين تصمیم ها بر پايه اصول دمکراسی، برابری سياسى و حاکمیت مردم، تنظیم مى گردند، در برابر، در کشور هايى كه مرد مانِ موضوع قانون، از فرآيند دمكراتيك تصمیم سازى بدورند، نمى توان انتظار داشت كه آن تصمیم ها انتظارات اقليت ها را برآورده سازد.

دركشورهاى دمكراتيك، دادگاه ها موظف اند كه به شكايت افراد اقليت ها، در موارد نقض حقوق برسميت شناخته شان رسیدگی کنند. دادگاه ها مى توانند تصمیم دولت ها مربوط به امور اقليت ها را بسنجند و در مواردى كه این حقوق پایمال شده اند، آن تصمیم را لغو کنند...[24]

هنگامى كه اختلافات گروه هاى اقليت و اکثریت چنان عمیق اند كه گفتگوهای دمكراتيك ميان دو طرف را غيرممكن مى سازد، باید به خواسته هاى گروه هاى اقليت فرهنگی براى دست يابى به خود گردانی، پاسخ مثبت داده شود. زمانى كه هیچگونه چشم اندازى براى زندگى جماعت ها دركنار يكديگر، با حقوق برابر و تصميم سازى دمكراتيك، امكان پذيرنيست، بهتر است خطوط مرزهاى سياسى، ميان آنها ترسيم شود. البته اين راه كار لزوما بمعنى استقرار كشور مستقل ديگرى در كنار كشور اصلى نيست.[25]

در جامعه هاى دمكراتيك، افراد اکثریت حاکم، قادر نيستند كه بخاطر اکثریت بودن، فرهنگشان را بصورت، مذهب، سنت و یا زبان به اقليت ها تحمیل کنند. در يك جامعه دمكراتيك، خواست اکثریت، بطور خود كار، خواست همه مردم را تعيين نمى كند. تنها زمانی تصمیم و يا نظر اکثریت از مشروعيت برخوردار خواهد شد كه در عمل، رسیدن به توافق ميان اقليت واكثريت امکان پذير نيست. به عبارت دیگر اغلب ناروايى هاى ناشی از اقليت بودن، بخاطر کمبود و يا نبود دمکراسی است.

در جامعه اى كه افراد از حقوق شهروندی برخوردارند، به حقوق گروهى شان كه ناشى از هويت متمايز آنهاست احترام گذارده مى شود و دولت ها، پاى بندى شان به حقوق بشر را در عمل نشان مى دهند، اختلافات ميان اقليت و اکثریت در بیشتر موارد قابل حل است و نيازى به راه كار هاى خشونت آمیز نيست.


ادامه دارد.



--------------------------------------------------------------------------------

[1]- Omar Dahbour, " The Ethics of Self-Determination: Democratic, National, Regional" in Carol C Gould, Rowman eds., (N.Y.: Little field publishers, 2001), 1

[2]- Steven Wheatly, 43.

[3] - Steven Roach, 22.

[4] - Omar Dahbour, 1.

[5] - Steven Roach, 68.

[6] - پيمان نامه جهانى حقوق مدنى و سياسى (ICCPR) و پيمان نامه جهانى حقوق اقتصادى، سياسى و فرهنگى (ICESCR).

[7] - Ibid., 79.

[8] - Ibid., 80.

[9] - Joshua Castellina (1999), Order and Justice: National Minorities and the Right to Secession, International Journal and Group Rights 6: 389-415.

[10] - Steven Wheatley, 83.

[11] - Ibid., 85-86.

[12] - Ibid., 90.

[13] - Ibid., 90.

[14] - سرزمین هاى جدايى خواهى كه تاكنون با پاسخ منفى جامعه جهانى براى برسميت شناخته شدن روبروشده اند براى نمونه عبارتند از: تبت (چين)، كاتانگا (كنگو)، بيافرا (نيجريه)، كشمير (هند)، پنجاب شرقى (هند) وچندين منطقه ديگر. Ibid., 91.

[15] - در صورتيكه كشورى داراى نظام فدرال باشد واين دولت بهردليل ازهم بپاشد، دولت هاى مستقل (متشكل اززيردولت ها) تشكيل خواهند شد. درجاييكه زيردولت ويا زيرواحدها ومردمان بتوانند به ازهم پاشي تحقق بخشند، بطورخود كار(de facto) ازحق جدايى برخوردارخواهند شد. براى نمونه دراثرازهم پاشى دولت فدرال پيشين يوگسلاوى، چندين كشورتازه بوجود آمد. Ibid., 101

[16] - Adam Roberts, "Beyond the Flawed Priciple of National Self-derminiation", in Edward Mortimer and Robert Fine, eds., People, Nation and State, The Meaning of Ethnicity and Nationalism, (New York: I.B. Tauris, 1999), 94.

[17] - Steven Roach, 28.

[18] - Ibid., 28.

[19] - Ibid., 50.

[20] - Steven Wheatly, 106.

[21] - Hans-Joachin Heintze, "Territorial autonomy and international stability : pros and cons from the viewpoint of international law", in Zelim A. Skurbaty ed., Beyond a One-Dimensional State:

An Emerging Right to Autonomy?, (Boston: Nijhoff, 2005), 60.

[22] - Steven Wheatly, 191.

[23]- Ibid., 191.

[24] - Ibid., 192.

[25]- Ibid., 196

ساسان ستبر

فرآيند نهادينه شدن تبعيض عليه اقليت‌ها در ايران بخش سوم

Sun 23 12 2007 - 9:50

image

كشمكش اسكان يافتگى و كوچ نشينى ويژگى مهم تاريخ ايران را رقم زده و به باورى تحولات كشور را طى سده هاى گوناگون تحت تاثير قرار داده است. اما نكته مهم اين است كه معمولا ايلات، بخش بزرگى از جمعيت غير فارس زبان كشور را تشكيل مى‌داده‌اند و رويكرد مواجه با آنان بويژه در دوران مدرن سازى كشور از اهميت بسيار بزرگى برخوردار بوده است.

در دوبخش اول و دوم اين مقاله به طور عام، به واكاوى معنى و جايگاه حقوقى اقليت‌ها پرداختيم. در اين بخش با برخوردى تاريخى، شكل گيرى اقليت‌ها در ايران را بررسى مى‌كنيم.

نگاهى كوتاه به بافت اجتماعى ايران تا زمان رضا شاه

همانگونه كه برخى از كاوشكران تاريخى باور دارند، تناقض و كشمكش ميان دو نظام اجتماعى گوناگون اسكان يافتگى و چادرنشينى، ويژگى تاريخى- اجتماعى كشورمان را تشكيل مى‌داده است. تاريخ نويسان شوروى در اين مورد مى‌نويسند كه " ايران محل التقا و ميدان مبارزه مردم اسكان يافته و قبايل چادر نشين بوده است كه متقابلا ً در يكديگر موثر بوده‌اند. اين تاثير متقابل و مبارزات در عهد عتيق و قرون وسطى در تاريخ خاور زمين نقش مهمى بازى كرد و رنگ ويژه اى به روابط اجتماعى بخشيد."[1]

فعاليت اقتصادى چادرنشينان در آسياى مركزى را بيشتر دامدارى تشكيل مى‌داد. جماعت هاى ايلى بصورت متحرك مى‌زيستند و نياز بسيار به مراتع گسترده داشتند. بنابراين، "گاهى خشكسالى و فزونى جمعيت در ناحيه‌هايى از نواحى ايران يا بيرون از مرزهاى آن، در آسياى مركزى، موجب مى‌شد كه صحرا نشينان در دسته‌هاى بزرگ و كوچك به سوى مناطق ساكن سرازير شوند. هرگاه بر اثر افزايش طبيعى يا كم آبى، عدد مردم و حواشى و مواشى ايل از حد مراعى موجود مى‌گذشت، صحرا نشينان با ستيز و آويز و جز آن راهى منا طق ساكن مى شدند."[2]

از نظر تاريخى كشور ايران در پيش از اسلام، از سوى طوايف بيابان گرد شمالى و شمال شرقى و قبايل چادرنشين عربستان( ازطرف جنوب) مورد تهديد قرار مى‌گرفت. لكن اين تهديد تا اواخر ساسانيان بيشتر از سوى كوچ نشينان آسياى مركزى محسوس بود.[3]

با غلبه اعراب برايران، تضاد ميان باديه نشينى و اسكان يافتگى به درون مرزهاى ايران كشيده شد. با وجودی كه دين اسلام، شهرنشينى را بر زندگى متحرك قبيله‌اى ترجيح مى داد (" از نظر پيامبر اسلام آوردن قبايل ترجيحا ً از طريق استقرار آنها در شهرها ميسر است."[4]) و اين امر نوعى "هجرت" به حساب مى‌آمد، اما بر اثر روابط اجتماعى ايلى حاكم بر عرب‌ها، غلبه آنان، زيان هاى جبران ناپذيرى را بركشورهاى مفتوحه وارد مى‌ساخت. براى نمونه، در اثر حملات عرب‌ها " شهر تيسفون ويران شد، سوخته شد، غارت شد و خلوت شد و ديگر در هيچ عهدى احياء نگشت."[5]

در اين دوره، افزون بر عرب ها، " تدريجا ً اقوام كوچ نشين آسياى مركزى شروع به نفوذ در فلات ايران كردند، بويژه اين نفوذ و پيشرفت از هنگام انحطاط و تجزيه خلافت عباسى و از بين رفتن قدرت مركزى اسلامى افزايش يافت...... نفوذ و مهاجرت كوچ نشينان آسياى مركزى براى كسب مرتع به درون ايران، تا بدانجا افزايش يافت كه موجب سقوط حكومت غزنويان و روى كار آمدن حكومت چادرنشين سلجوق شد."[6]

از اين زمان به بعد، ميزان باديه نشينان در تركيب جمعيتى ايران چنان بالارفت كه اين پديده به يكى از عناصر اصلى سياسى- اجتماعى تاريخ ايران مبدل گرديد. "...ازدوره سلجوقيان به بعد، به ويژه پس از حمله مغول، توازن ميان عناصر ساكن و نيمه ساكن جمعيت به تار مويى بسته بود..."[7] طبق برآورد مستر آليسون، تركيب جمعيت ايران در سال ١٨٦٨، به قرار زير بوده است.[8]

ساكنين شهرها ١٠٠٠،٠٠٠نفر
جمعيت عشاير ١،٧٠٠،٠٠٠نفر
بقيه جمعيت ١،٧٠٠،٠٠٠ نفر


البته نقش ايلات را بايد بيشتر در رابطه با ويژه گى‌هاى اجتماعى- نظامى شان جستجو كرد تا نسبت جمعيتى آنها. بهر روى، كوچ نشينان با توجه به ويژگى‌هايشان، همواره شهرها و روستاها را مورد تهديد قرار مى‌دادند و يكى از وظايف مهم دولت هاى ايرانى در طى تاريخ حفظ نظم و آرامش و سركوب ايلات به منظور آماده ساختن شرايطى بود كه تحقق توليد و مبادله امكان پذير گردد. اين امر در سايه حكومتى مقتدر عملى مى شد.

در برابر، به محض اينكه حكومت مركزى ضعيف مى شد، ايلات در سراسر كشور سر به شورش مى‌زدند و هرج و مرج بر كشور حاكم مى‌شد. لمبتون در مورد اوضاع پس از شاه عباس مى نويسد: " پس از مرگ شاه عباس دولت مركزى روبه زوال رفت و تنها در زمان شاه عباس دوم بود كه موقتا ً از انحطاط دولت جلوگيرى شد. در چنين اوضاع، ايلات به ويژه افغان‌هاى غلزايى و ابدالى، در خاور، سر به طغيان نهادند. بلوچ ها نيز دست به غارت بم و كرمان گشودند؛ درهمين اوان كردان نيز شوريدند و درسال ١٧١٩، همدان را تسخير كرده تا اصفهان را غارتيدند. در اواسط قرن، لرها و بختيارى‌ها نيز در نواحى اصفهان مشغول چپاول بودند."[9]

درضمن در مواقعى كه قدرت مركزى به دست ايلات مى‌افتاد، تنها در صورتى به تمركز مجدد مى‌رسيد كه وزنه كار گزاران ديوانى (اسكان يافته) در حكومت سنگين تر مى‌شد[10] و درنتيجه به امور عمرانى و زيرساخت هاى حياتى رسيدگى به عمل مى‌آمد، ماليات ها تعديل مى‌گشت و امنيت لازم براى توليد كشاورزى و مبادلات تجارى فراهم مى‌شد. براى نمونه مى‌توان از غازان خان مغول و شاه عباس اول نام برد كه هر دو با تكيه بر ماموران عالى مقام ديوانى موفق به سركوب شورشهاى ايلات گرديدند و دست به اصلاحات اقتصادى زدند.[11] برعكس دولت‌هايى كه بوسيله كوچ نشينان غالب تشكيل مى‌شدند و گرايشات ايلى بر آن ها غلبه داشت، اوضاع توليد و مبادله وخيم تر مى‌شد و شهرها و روستاها ويران‌تر مى‌گشتند.

افزون براين، در دوران‌هايى كه دولت مركزى از اقتدار لازم برخوردار بود، مى‌توانست ايلات را تابع خويش سازد و از توانايى‌هاى گوناگونشان در جهت اداره كشور بهره گيرد. براى نمونه اينان، جمع آورى ماليات در مناطق تحت نفوذشان را بعهده مى‌گرفتند و از تامين كنندگان اصلى سربازان ارتش به شمار مى آمدند. دولت نيز رهبرى روساى ايلات را برسميت مى‌شناخت و آنان را بعنوان فرمانداران محلى خود منصوب مى‌كرد.

"رهبران ايلات براى اينكه از اختيارات و اعتبارات و اختيارات كامل رياست برايل خود برخوردار باشند، به حمايت و شناسايى رسمى دولت نياز داشتند، دركردستان در دوره هاى آرامش نسبى، بدون يك دولت مركزى قوى ممكن نبود روساى جاه طلب بتوانند به موقعيت يك رهبر پر قدرت و موثر كنفدراسيون هاى بزرگى چون شكاك دست پيدا كنند. دولت نيز به نوبه خود زمانى رئيس ايل را به عنوان تنها رهبر برجسته بزرگ ايل به رسميت مى‌شناخت كه از وفادارى او نسبت به خود مطمئن مى‌شد.

ايلات كرد در خراسان و طوايف بلوچستان نيز همين روابط را با دولت‌ها داشتند. فيليپ سالز من (Philip Salzman) از تعدادى از رهبران طوايف كرد (حاكم) در بلوچستان نام مى‌برد كه به پادشاه ايران وفادار بودند، به عنوان عوامل پادشاه انجام وظيفه مى‌كردند و پادشاه نيز به نوبه خود آن ها را تشويق و حمايت مى‌كرد."[12]

جمع آورى ماليات از سوى رهبران ايلات نيز جزو وظايف مهم رهبران ايلات به شمار مى‌آمد. " رئیس ايل وظايفى در قبال دولت بر عهده داشت كه بر آن اساس به جمع آورى ماليات و تدارك نيروى نظامى براى دولت مى‌پرداخت و بدين گونه با برخوردارى از حمايت دولت موقعيت خود را به آسانى حفظ مى‌كرد..."[13]

از نظر نظامى نيز نقش ايلات در دفاع از مرزهاى كشور و تقويت دولت مركزى اهميت حياتى داشت. "...تا ظهور دولت مدرن پهلوى، اغلب سلاطين ايران ترجيح مى‌دادند براى انجام وظايف نظامى، ادارى، به جاى صرف هزينه‌هاى هنگفت جهت تشكيل ارتش منظم و برقرارى نظام متمركز ادارى، به كمك هاى روساى ايلات تكيه كنند.....لمبتون سپاه نادرشاه را چنين توصيف مى كند:

..نيروهاى نظامى او عمد تا شامل افغان‌ها، افشارها و ساير قبايل ترك شمال شرقى و شرق ايران و تا حدى قبايل گوران، پايگاه قاجارها، مى‌شد. او همچنين در ارتش خود نيروهاى بلوچ و كرد را كه مانند افغان ها اهل سنت بودند و نيز بختيارى‌ها و دسته‌يى از مناطق تصرف شده وارد مى كرد."[14]

بارى، كشمكش اسكان يافتگى و كوچ نشينى ويژگى مهم تاريخ ايران را رقم زده و به باورى تحولات كشور را طى سده هاى گوناگون تحت تاثير قرار داده است كه كاوش بيشتر در آن از حوزه اين نوشته خارج است. اما نكته مهم اين است كه معمولا ايلات، بخش بزرگى از جمعيت غير فارس زبان كشور را تشكيل مى‌داده‌اند و رويكرد مواجه با آنان بويژه در دوران مدرن سازى كشور از اهميت بسيار بزرگى برخوردار بوده است كه در موضوع آينده بررسى خواهيم كرد.

دگرگونى بافت اجتماعى ايران در زمان رضا شاه

فرمانروايى رضا خان نقطه عطفى در تاريخ ايران بود. در اين زمان فرايند دولت سازى و مدرن شدن كشور با شتاب به پيش رفت. در پى سياست‌هاى نظامى، فرهنگى، اجتماعى و اقتصادى اين دولت بويژه در رابطه با ايلات، اقليت‌هاى قومى و زبانى بر پايه تعاريف ارائه شده در فصل گذشته، بوجود آمدند و تبعيض هاى گوناگون عليه شان نهادينه شد. اما پيش از آنكه به كاوش در اين سياست ها به پردازيم، نگاهى به موقعيت ايلات در اواخر دوران قاجار بياندازيم.

در اثر اقدامات دولت‌هاى قاجار، وضعيت ايلات در اواخر اين سلسله رو به دگرگونى گذارده بود و همانگونه كه ريچارد تاپر (Richar Tapper) باور دارد "..قدرت بسيارى از رهبران عشاير تضعيف شده بود و ماموران محلى جاى برخى از آنان را گرفته بودند. دربسيارى از مناطق، عناصر ايلى بطور روز افزونى اسكان مى يافتند. اقداماتى صورت گرفته بود تا زير ساخت‌هاى لازم را براى مهاركردن كامل ايلات فراهم سازد. شبكه تلگراف گسترش مى‌يافت، جاده‌ها ترميم مى‌يافتند، برنامه‌هايى در دست بود تا راه آهن ساخته شود. اجين آبين (Euge'n Abin) گمان داشت كه بزودى پس از آغاز سده بيستم، هويت قومى و ايلى اهميت‌شان را در اثر رشد آگاهى ملى از دست مى‌دادند. تنها اقليت هاى كوچك دينى، ايلات بزرگ و يا ايلاتى كه از مراكز بزرگ شهرى دور بودند و يا مى‌توانستند در كوه ها پناه جويند، از فرآيند ادغام در امان بودند. با اين حال همگى در دسترس نيروهاى نظامى شاه قرار داشتند"[15]

اقدامات دولت سبب شده بود كه افراد ايل براى گذران زندگى و يا تامين امنيت خود به گروه هاى راهزن به پيوندند. "..مأموران مالياتى ايلى كه از ميان خويشاوندان و همراهان رهبران ايلات انتخاب مى‌شدند، مدتى طولانى بود كه بيكار شده و بطور روز افزونى به راهزنى مى‌پرداختند. همزمان، تلاش اصلى دولت، در جمع آورى ماليات تمركز يافته بود و دربرخى از مناطق رفتار مأموران دولتى و رؤساى انتصابى ايلى چنان سركوب گرانه بود كه ايل نشينان معمولى براى حفظ امنيت خود به دسته هاى راهزنان مى‌پيوستند. در همين حال، رهبران ايلى كه در دستگاه ادارى دولت جذب و يا بصورت گروگان زندانى شده بودند، به شهرنشين تبديل و از افراد ايل دور افتاده، نظارتى بر آنها نداشتند."[16]

با اين حال در پايان سده نوزدهم و پس از انقلاب مشروطيت، تسلط دولت بر ايلات كاهش يافت. "...دربيشتر مناطق ايلى از ١٢٧٩ تا ١٢٩٩، هرج و مرج و خان خانى حاكم بود....برخى از رهبران ايلات مى‌توانستند تا حدودى نظم و آرامش محلى را در نا آرامى هاى عمومى حفظ كنند اما باقى مناطق به صحنه زد و خورد راهزنان رقيب تبديل شده بود. دراين مناطق، دزدى و غارت، آشكارا انجام مى‌شد و ماليات ها جمع آورى نمى شدند. تجارت متوقف شده بود وروستاییان كشاورز ناچار بودند زمين هاى خود را ترك و به شهرها پناه برند يا به دسته هاى راهزن به پيوندند."

در اين موقعيت كه با ضعف دولت مركزى و ناامنى شديد مشخص مى‌شود، شرايط جهانى نيز براى روى كارآمدن دولتى متمركز كه به هرج و مرج پايان دهد و منافع دولت انگليس را در ايران حفظ كند، فراهم گرديد. پس از جنگ اول جهانى، دولت انگليس به خاطر فشارهاى مالى، چاره‌اى جز خارج كردن نيروهاى نظامى‌اش از ايران نداشت. از اين رو، پشتيبانى از يك دولت متمركز را به حمايت از خان ها و رهبران عشاير محلى ترجيح داد.[17] بنابراين كودتاى رضاخان و سيد ضياء به صوابديد و يارى ادموند آيرن، فرمانده قشون انگليس در شمال ايران، صورت گرفت. اين دو، با شعار پايان دادن به فساد و هرج و مرج در اسفند ١٢٩٩ وارد تهران شدند.

يكى از اقدامات مهم رضا خان، در زمان حكومت‌اش، ايجاد دولتى متمركز و مدرن بود كه با سركوب شديد و يكسان سازى (assimilation) ايلات و اقليت‌هاى دينى و زبانى همراه گشت. در اين راه از پشتيبانى كامل نيروهاى جهانى و بسيارى از مليون داخلى برخوردار شد. همانطور كه گفته شد، دولت انگليس با چرخشى شگرف در سياستش در ايران، ترجيح داد كه به جاى پشتيبانى از رهبران محلى برخى از ايلات ، از دولت مركزى دفاع كند و دولت شوروى نيز بنا بر تحليل طبقاتى‌اش از اين حكومت، رضا خان را نماينده "بورژوازى ملى" [18] بشمار مى‌آورد و ازاقدامات سركوب گرانه‌اش عليه ايلات بنام مبارزه با نظام زمين‌دارى پشتيبانى مى كرد.

افزون براين، همانگونه كه كرونين (Cronin) باور دارد، روش هاى زورمدارانه رضا خان، تنها الگويى بود كه در آن زمان براى دولت سازى مدرن كشورهاى منطقه در برابر رهبران شان قرار داشت و با استقبال روشنفكران كشور نيز روبرو مى‌شد: " الگوى كلى مدرن سازى كشور كه بوسيله رضا شاه بكار گرفته شد، درمقطع ميان دو جنگ در تمام منطقه بى كم و كاست مورد پذيرش قرار گرفته بود. دولت هاى چپ و راست، پادشاهى و جمهورى، مانند رژيم تركيه برهبرى آتاتورك، افغانستان زير فرمانروايى آمان اله شاه، آسياى مركزى زير نفوذ بلشويك ها و حتى عراق در دست افسران شريفيان، همگى برنامه هاى مدرن سازى زور مدارانه را پيشه كردند كه شامل تغييرات شتابان اجتماعى و توسعه اقتصادى دولتى مى‌شد. اين دو دهه كه عصر زورمدارى و فراز ديكتاتورى هاى نظامى پويا در سراسر اروپا و ژاپن بود، براى روشنفكران ملى گراى خاورميانه جذابيت زيادى در بر داشت. بنابراين تمام الگوى تغيير و توسعه كه در دسترس رضا شاه قرار داشت، از لحاظ ظاهر و باطن استبدادى بود."[19]

انعكاس شرايط جهانى و منطقه اى را مى‌توان در گرايشات ملى گرايان دوران مشروطيت و پس از آن نيز مشاهده كرد. آقاى كاوه بيات مى نويسد: " پس از جنگ جهانى اول و ترك نيروهاى خارجى از ايران، نيروهاى سياسى كشور دوباره به ادامه اصلاحات ناتمام مشروطيت بازگشتند. در اين فضا، رويدادهاى دهه‌هاى پيش، مدرن كردن ارتش و استقرار مجدد حاكميت مركزى در سراسر كشور نسبت به دغدغه‌هاى ديگر در الويت قرار گرفت".[20]

بارى، اقدامات رضاخان عليه عشاير در دو مرحله انجام شد. در مرحله اول ارتش جديد ايران كه شخص رضاخان پايه گذارش بود، به سركوب ايلات و عشاير پرداخت. "...در سال ١٣٠١، عليه كردهاى آذربايجان غربى، شاهسون‌هاى آذربايجان شرقى و كهكيلويه‌اى فارس، در سال ١٣٠٢ عليه كردهاى سنجابى كرمانشاه، در سال ١٣٠٣ عليه بلوچ هاى جنوب شرقى، لرهاى جنوب غربى، درسال ١٣٠٣ عليه تركمن‌هاى مازندران، كردهاى خراسان و اعراب طرفدار شيخ خزعل و محمره."[21]

سركوب نظامى ايلات كه به نام ايجاد امنيت در كشور انجام مى‌شد، پشتيبانى نيروهاى سياسى از رضاخان را بهمراه داشت و حتى سبب شد كه بيشتر مليون كشور از شاه شدنش در مجلس پشتيبانى كنند: " ...به سلطنت رسيدن رضاخان در مجلس، از پشتيبانى مليون، تجدد خواهان و سوسياليست ها و مقامات دولتى و ارتشى، برخوردار شد. اين رويداد نه با پشتيبانى و نه با مخالفت روحانيون مواجه گرديد، اما برخى از علما در مجلس به آن رأى موافق دادند. تنها مدرس و چهار نفر از مستقل‌ها از جمله مصدق و تقى زاده در رأى گيرى اصلى مخالفت كردند. سنجش افكار عمومى در مورد اين رويداد، ساده نيست اما، در انتخابات مجلس ششم (١٩٢٦) در تهران (تنها شهرى كه انتخابات آزادى داشت) هيچكدام از نمايندگانى كه براى تغيير سلسله قاجار رأى داده بودند، از جمله سليمان ميرزا انتخاب نشدند."[22] در رأى گيرى مربوط به شاه شدن رضا خان، سليمان ميرزا رهبر سوسياليست‌ها از اقدامات وى در " ريشه كن كردن ملوك و الطوايفى، تمركز قدرت، متلاشى كردن ياغيان و كسانى كه قدرت مركزى را برسميت نمى شناختند، پشتيبانى كرد."[23]

چنين به نظر مى‌رسد كه رضا شاه در تلاش هايش براى مدرن سازى كشور، ايلات را بعنوان نيروهاى ناسازگار بشمار مى‌آورد. بنابراين تصميم گرفت كه براى حل اين مشكل از راه كارهاى راديكال بهره گيرد كه شامل نابودى تشكيلات ايلى، جلوگيرى از چادر نشينى و تلاش در اسكان اجبارى و تبديل شان به كشاورزان سربزير، مى‌شد. بى شك در اجراى اين طرح از پشتيبانى مردم شهرنشين و اسكان يافته برخوردار بود

بدين ترتيب خلع سلاح و سركوب ايلات با پشتيبانى داخلى و خارجى، در اوايل سال هاى ١٩٢٠ به پايان رسيد و مرحله دوم اقدامات دولت مبنى بر اسكان اجبارى آنان در نيمه دوم همين دهه آغاز شد كه شامل "برقرارى ماليات مستقيم، نظام وظيفه اجبارى، لباس همشكل، اسكان برخى از ايلات و جابجايى اجبارى برخى ديگر"[24] مى شد، واكنش عشاير را برانگيخت.

" با اينكه در بسيارى از منطقه‌هاى ايل نشين، به ويژه در ميان آن هايى كه در سالهاى پيش نيروهاى نظامى عليه شان بكار گرفته نشده بود، مقاومت‌هايى عليه اقدامات بالا صورت گرفت. براى نمونه، شورش لرهاى تاواهان در پاييز سال ١٩٢٧، شورش ملاخليل در كردستان در زمستان سال ١٩٢٩ و بويژه شورش هاى سال هاى ٣٠-١٩٢٩ ايلات فارس كه تقريبا ً تمام ايلات جنوب ايران را عليه دولت بسيج كرد، با اين وجود، ايلات چاره اى جز پذيرفتن اقداماتى كه بزور بر آنها تحميل شده بود نداشتند."[25]

لمبتون اقدامات رضا شاه را در مورد ايلات چنين شرح مى دهد:

"چنين به نظر مى‌رسد كه رضا شاه در تلاش هايش براى مدرن سازى كشور، ايلات را بعنوان نيروهاى ناسازگار بشمار مى‌آورد. بنابراين تصميم گرفت كه براى حل اين مشكل از راه كارهاى راديكال بهره گيرد كه شامل نابودى تشكيلات ايلى، جلوگيرى از چادر نشينى و تلاش در اسكان اجبارى و تبديل شان به كشاورزان سربزير، مى‌شد. بى شك در اجراى اين طرح از پشتيبانى مردم شهرنشين و اسكان يافته برخوردار بود"[26]

در سال ١٩٣٢، اداره تازه‌اى در وزارت داخله براى اداره امور اسكان ايلات تشكيل شد. تاكنون تمام اقدامات دولت براى اسكان اجبارى ايلات بوسيله ارتش اجرا مى شد اما پس از سركوب كامل آنها، اين وظيفه به غير نظاميان وگذار گرديد.

برنامه هايى كه از اين پس براى اسكان به اجرا در آمد در تهران بدون در نظر گرفتن شرايط ايلات تهيه شده بود و از جمله " برگزيدن محل اسكان و انتصاب مأموران دولتى به رياست ايل با اين هدف صورت مى‌گرفت كه به جز گله هاى ثبت شده و تعدادى چوپان، به اسكان بقيه ايل انجامد."[27]

همانگونه كه كاتوزيان باور دارد: " كسانى كه مسؤليت اسكان ايلات را بعهده داشتند، بهمان گونه‌اى به آنان مى‌نگريستند كه سفيد پوستان آمريكايى به بوميان (سرخپوستان) آنكشور نگاه مى كردند..."[28] برنامه‌هاى اسكان كه با بهره گيرى از زور و اجبار در لرستان، فارس، آذربايجان و كردستان، طى سال هاى ٣٧-١٩٣٣ به اجراء درآمد، با ناهنجارى هاى بسيار همراه بود و در مواردى شكل "نسل كشى"[29] به خود گرفت. " على سلطانى كه سال هاى درازى نماينده مجلس از بهبهان بود، چند ماه پس از تبعيد رضا شاه در مجلس اظهار داشت:

"...مالكيت ايلات قشقايى، بختيارى، كهگيلويه نه تنها غارت شد بلكه گروه گروهشان بدون محاكمه به قتل رسيدند. تنها در يك مورد گروه هاى بسيارى از ايل كهگيلويه را با وجودى كه در دادگاه نظامى تبرعه شده بودند به بهانه اينكه قصد فرار داشته اند، به قتل رساندند.."[30]

لمبتون در مورد فاجعه اسكان ايلات و نتايج آن مى نويسد:

"در باره ميزان اسكان يافتن ايلات و نابودى عناصر ايلى و يا تأ ثير آن بر اقتصاد كشور، مطالعه جامعى انجام نشده است. بسيارى از رهبران عشاير تبعيد شدند و مهاجرت سالانه شان از مراتع زمستانه به تابستانه بطور گسترده اى جلوگيرى شد. مناطق مناسب براى اسكان ايلات، در همه موارد، برگزيده نشد. پيش بينی‌هاى لازم براى امور بهداشتى و آموزش شان بعمل نيامد و آموزش هاى كشاورزى و تسهيلات لازم در اختيار عناصر ايلى قرار نگرفت تا بتوانند براى زندگى اسكان يافته كشاورزى آماده شوند. افزون براين، بسيارى، بد اقبالى عشاير را به فال نيك گرفتند و در صدد برآمدند كه از فرصت پيش آمده بهره گيرند و خسارت هاى ناشى از حملات گذشته عشاير را تلافى كنند و اين در حالى بود كه دولت نيز به دشمنى با آنان ادامه داد.

در برخى موارد تمام اعضاى گروه را مجبور كردند كه به بخش هاى ديگر كشور كه امكان زندگى سنتى چادر نشينى وجود نداشت، كوچ كنند. براى نمونه، قلباغى (Galbaghi) هارا از كردستان به همدان، اصفهان و حتى يزد راندند. اين اقدام ناهنجار چنان فشارى بر آنان وارد ساخت كه به كوه ها پناه بردند و ماه ها با دولت جنگيدند. پس از آنكه سرانجام شكست خوردند، شمار آنان بطور قابل ملاحظه اى كاهش يافته بود. آنان پس از تبعيد رضا خان، به ديار خود باز گشتند، اين درحالى بود كه جمعيت ترك زبان نيز كه در روستاهاى قلباغى اسكان داده شده بودند، كردستان را ترك كردند"[31]

تورج اتابكى در باره راهبرد كوچ اجبارى كه در سال ١٩٣٢ آغاز شد مى نويسد:

"تحت شرايط سخت و طاقت فرسا، ده ها هزار نفر از اعضاى ايلات كرد در مازندران، خراسان و اصفهان و يزد اسكان داده شدند. ايلات آذربايجانى به كردستان انتقال داده شدند و بختيارى ها و لرها مجبور شدند در بخش هاى مركزى و جنوبى ايران ساكن شوند."[32]

قاسملو گوشه ديگرى از كشتار عشاير ناشى از كوچ اجبارى را چنين شرح مى دهد: " از ده هزار اعضاى ايل جلالى ( كه در مرز ايران، تركيه و روسيه زندگى مى كردند) به مناطق مركزى ايران تبعيد شدند، در سال ١٩٤١، تنها چند صد نفرآنان زنده باز گشتند..."[33]

سركوب ايلات كه به نام ايجاد امنيت بدست ارتش جديد رضاخان انجام شد و با هلهله و شادى نخبگان سياسى مورد استقبال قرار گرفت رضا خان را بر تخت شاهى نشاند. اما همانگونه كه كاوه بيات به درستى مى نويسد: ".. پرسش اين است كه آيا سركوب عشاير اجتناب ناپذير ولازم بود ويا اين برخوردها نتيجه طرز تفكر ويژه‌اى بود كه نخبگان شهرى در ذهن شان پرورانده بودند و برپايه آن، اين امر را اجتناب نا پذير بشمار مى‌آوردند؟..

تبديل ايران در مدت زمان كوتاهى از نظام مشروطه به نظامى استبدادى، پيوند نزديكى با گرايشاتى داشت كه براى حفظ يكپارچگى ايران، توسل به چهره مخوف و ديكتاتور مآبانه رضا شاه را ضرورى مى‌ديد. با اينكه در سال هاى اوليه دهه ١٩٢٠، بسيارى از مخالفين اش كوشيدند كه وى را بخاطر دست بردن در نتايج انتخابات و يا فشار بر روزنامه ها با چالش مواجه سازند، اما مهمترين جنبه استبدادش، يعنى راهبردهاى عشايرى اش، به ندرت مورد انتقاد قرار گرفت. در واقع، درست بر پايه اراده و توافق جمعى مبنى بر سركوب ايلات و تسلط بر آنان بود كه رضا شاه توانست ديكتاتورى فردى‌اش را مستحكم كند...."[34]

در رويكرد زورمدارانه، اين باور غلبه داشت كه ايلات تا ازل با قدرت مركزى خواهند جنگيد و در اين راه، آلت دست نيروهاى خارجى باقى خواهند ماند. درصورتيكه، ايلات ايران اغلب داراى تاريخ و ويژگى‌هاى اجتماعى متمايز بوده‌اند و در برخورد با رويدادهاى دوربرشان واكنش هاى متفاوتى نشان داده‌اند.[35]

كاوش هاى تاريخى حكايت از اين دارند كه برخورد نظامى تنها گزينه رويا رويى با نا آرامى هاى ايلى نبوده است. "در برخورد با برخى از شورشهاى ايلى سال هاى ١٩٢٠، دخالت نظامى لازم به نظر مى آمد، مانند شورش سيمكو در ١٩٢١ و يا بختيارى و لرستان در همان زمان، اما در موارد بسيار ديگرى نه تنها رويارويى نظامى لازم نبود بلكه شورش ايلات در واقع، واكنشى بود در برابر اقدامات سركوب گر و غير لازم ارتش ( براى نمونه، شورش لرهاى تاراهان و يا عشاير فارس در بين سال هاى ٣١-١٩٢٧)[36].

لازم به ياد ورى است كه برخى از تشكل‌هاى " مهم ايلى مانند بختيارى و قشقايى با مدرن شدن كشور موافق بودند و در واقع برخى از شديد ترين برخوردها با عشاير، مانند شورش فارس در سال هاى پايانى ١٩٢٠، زمانى پايان يافت كه دولت مركزى تصميم گرفت به رويكرد نظامى، كه در ابتدا به شروع كشمكش ها يارى رسانده بودند، پايان دهد. دوران كوتاه مديريت ژنرال طهماسبى در آذربايجان در اوايل سال هاى ١٩٢٠، و روابط ظريفى كه توانسته بود با ايلات گوناگون كرد و ترك شمال غربى برقرار كند، مى توانست به عنوان گزينه دومى بجاى برخورد هاى نظامى كه شامل زيان هاى زياد اجتماعى، سياسى و اقتصادى است، به شمار آيد. روابط ظريف مزبور پس از فراخواندن طهماسبى در سال ١٩٢٥، پايان يافت كه شرايط پر هرج و مرجى را در تمام منطقه بدنبال داشت."[37]

تصورى كه در دو دهه اول سده بيستم از عشاير و راه و روش زند گيشان، در ذهن بخشى از نخبگان شهرنشين نقش بسته بود و سياست هاى يكسان سازى كه از سوى دولت رضا خان برگزيده شدند، نمى توانست بجز مرگ و بى خانمانى نتيجه ديگرى براى بخش مهمى از مردمان كشورمان به ارمغان آورد.


ادامه دارد.

حسن كيان‌زاد

آينده ايران – حكومت غيرمتمركز، فدراليسم…؟

Wed 21 11 2007 - 20:43


عدم تمركز و يا «حكومتي غيرمتمركز» مفهومش جدايي و يا جداسري بخش‌هايي از ميهن ما نيست، بلكه پروسه ايست كه اگر بدور از تبليغات كينه‌جويانه قومي و فرقه‌اي، با عقل و درايت و تدبير انجام بگيرد و به نتيجه برسد، سرانجام اين كوله‌بار صدساله ملت مارا به سرمنزل مقصود خواهد رسانيد.

گفت و شنود پيرامون شيوه اداره كشور به گونه عدم تمركز DECENTRALIZATION و يا بگفته پژوهشگري عدم تراكمDECONCENTRATION در تاريخ صد سال گذشته زندگي ملت ايران، از آغاز انقلاب مشروطيت تاكنون همچنان ادامه دارد و هنوز هم گشايش اين مشكل بزرگ ملي چونان گره كوري پيش روي ما قرار دارد. طرح مساله در اين كنفرانس از سوي انجمن پژوهشگران ايران برپايه «شناخت و ارايه راه حل هايي ايست كه، آينده ايران را بگونه يك حكومت غيرمتمركز و يا فدراليسم…؟ با توجه به تماميت ارضي وحفظ يكپارچگي ايران، ترسيم مي‌كند.

بنابراين چگونگي شكل‌گيري يك چنين ساختاري كه بتواند الگويي را براي شيوه اداره آينده كشورمان ارايه دهد، تنها برپايه شناختي پژوهشگرانه از تاريخ چند هزارساله ملت ايران با گونه‌گوني فرهنگ و سنت‌هاي ديرين تباري و قومي مردمانش و همچنين نيازهاي ملموس اداري، اقتصادي، اجتماعي و سياسي و آموزشي آن، كه بدور از يكسونگريها و پيشداوريهاي شخصي و گروهي بنيادگرايانه، انجام گرفته باشد، ميتواند ممكن گردد. پس نگاهي به سير تاريخ و روند رويدادهاي بيش از نيم قرن گذشته از آن جمله در آذربايجان و كردستان با پيامدهاي خونبار و تجربه‌هاي تلخ و شكست بارش در رابطه با مقوله: «تمركز و عدم تمركز» براي حل اين مشكل بزرگ ملي از حتميت جايز برخوردار است.

مظفرالدين شاه قاجار سرانجام پس از فرار محمدعلي شاه به روسيه و سرازير شدن نيروهاي آزاديخواه از تمام مناطق كشور بسوي پايتخت، فرمان مشروطيت را در روز 14 امرداد ماه 1285خورشيدي (مطابق با 5 اوت 1906 ميلادي) امضاء كرد. نخستين نشست مجلس در تاريخ پانزدهم مهرماه همان سال (هفتم اكتبر 1906 ميلادي) گشايش يافت، كه نخستين اقدامش تهيه و تدوين قانون اساسي بود، كه در يازدهم ديماه 1285 خورشيدي ( اول ژانويه 1907 ميلادي) به تصويب نمايندگان رسيد و از سوي مظفرالدين شاه توشيح گرديد. در اين قانون تآسيس انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي پيش‌بيني‌گرديده بود. اما هرگز اين انجمن‌ها تشكيل نگرديدند.

در سال 1349 قانون تشكيل انجمن‌هاي استان و شهرستان به تصويب رسيد و جايگزين طرح‌‌ انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي گرديد و اين قانون هم در سال 1351 اصلاح شد و در سال 1354 بگونه‌ قانون انجمن ده و دهباني به تصويب مجلس شوراي ملي رسيد. بر پايه اين قانون، اعضاي انجمن ده با راي مستقيم اهالي روستا برگزيده مي شدند. مهمترين وظيفه اين انجمن ها عبارت بود از تصميم گيري پيرامون طرح‌هاي عمراني روستا، تامين اعتبار لازم براي اجراي طرح‌هاي مزبور از جمله از محل 2 درصد توليد روستا و هم چنين كمك‌هاي دولت.

گروه نخست بگونه مستقيم از سوي مردم شهرنشين و گروه دوم از برگزيدگان روستاها (به ازاي هر بخش دو تن) انتخاب می شدند. مهمترين وظيفه انجمن شهرستان اظهار نظر و تصميم‌گيري پيرامون امور اقتصادي، اجتماعي فرهنگي و بهداشتي و نيز حل اختلاف ميان انجمن‌هاي ده و شهر تعريف گرديده است. انجمن استان از برگزيدگان انجمن‌هاي شهرستان تشكيل ميگرديد و مهمترين وظايف آن اظهار نظر و تصميم‌گيري پيرامون امور اقتصادي، اجتماعي و بهداشتي استان و حل اختلاف انجمن‌هاي رده‌هاي پاييني بوده است.

پس از انقلاب 57 در قانون اساسي جمهوري اسلامي مساله «شوراها» در سطوح گونه‌گون مطرح گرديد كه به سرنوشت و پايگيري نافرجام آنها همگان آگاهي داريم. به باور من، گشايش اين گره كور يکصدساله گذشته با توجه به خواست‌ها و نيازهاي تاريخي،‌ فرهنگي، اجتماعي و سياسي و فرهنگي مردم ايران تنها در پهنه ديدگاهي که از يك كليت، بنام «سياست ملي» نشآت گرفته باشد،‌ ميتواند در هندادي (نظامي) برخاسته از رآي و نظر مردم، يعني مردمسالار،‌ تحقق يابد. و اين مفهومي جز اين ندارد كه انسانها بتوانند در يك جامعه باز و آزاد با حق تعيين سرنوشت در جامعه‌اي كه در آن مي زييند، با درك مسئوليت راه رستگاري فرديت خود را در پيوند و مشاركت هماهنگ و فراگير مردمي (كلييت) بيابند و آزاد و خوشبخت گردند.

اداره كشور از ديدگاه سياست ملي آميزه‌اي است از سياست «تمركز» و «عدم تمركز» . حال بايد ديد كه «تمركز» كجا پايان مي پذيرد و آغاز «عدم تمركز» كجاست ؟ تمركز مطلق قدرت به گونه يك مركزيست نيرومند، که اگر هم بتواند تصميم‌هاي درستي براي اداره كشور بگيرد، به سبب افزايش تراكم کار در زمينه ‌هاي گوناگون، به مانند سر بزرگي است كه داراي دست و پاي نحيف و ناتوان است و براي اجراي تصميم‌هاي خوب و به سزا، نياز به بازوهاي اجرايي نيرومند نهادهاي قدرتي دارد چونان قوميت ها كه در پهنه گسترده جغرافيايي كشور از هزاره ها‌ي ديرين زيسته، و همواره در حفظ و پايداري از مرزهاي ميهن‌مان بهنگام يورش بيگانگان و همچنين اعتلاي فرهنگ و زبان و سنت‌هاي تباري ملت‌مان، كوشا بوده‌اند. با اين تعريف، جايگاه راستين اجزا و نهادهاي قدرت در «عدم تمركز» و يا تراكمي استكه نه در مركز بلكه در مناطف مختلف كشور اسكان دارند.

بدين گونه دو سياست «تمركز» و «عدم تمركز» لازم و ملزوم يكديگر بوده، نه تنها در تضاد با يكديگر نيستند، بلكه هماهنگ، هركدام ديگري را تقويت و تكميل مي‌نمايند و تمامي نيروهاي انساني كشور را در جهت آباداني، پيشرفت كشور و نيرومندي ملي و آفرينندگي فرهنگي و شكوفايي اقتصادي بكار ميگيرند. اما نميتوان كتمان كرد كه در سالهاي گذشته، بخشي از گروههاي بنيادگراي قومي با طرح خواستهايي تماميت‌خواه در ايجاد اتحاد و ائتلاف‌هاي ناصواب جدايي طلب، راه‌بندانهايی را بوجود آورده‌اند، كه روند شكل‌گيري عقلاني و پژوهشگرانه‌ي پروسه «تمركز» و «عدم تمركز» را به انحراف كشانده‌ و گفت و شنود سالم و دموكراتيك در اين راستا را مختل ساخته‌اند. من در زير به اين موارد اشاره مي‌كنم:

1- ديالوگ‌ سياسي براي ارايه راه‌حل ها و راهكارهاي مشكل‌گشا، هنگامي ميتواند به نتيجه برسد كه از شگردهاي تحريكي و تنش‌آفرين راديكال كه تنها براي حذف دگرانديش‌ بكار گرفته ميشود، مصون بماند. ايجاد هرگونه راه‌بنداني از جمله ترسيم «خط قرمزها» نشانه اراده گرايی است و جايز نمی باشد. هركس و هرگروهي مسئول سخن و رويكردهايي است كه خود ارايه مي دهد. براين پايه به عنوان مثال، سخن در باره عدم تمركز و يا «حكومتي غير متمركز» زير نام «فدراليسم» نه در معنا و نه بالقوه، تماميت ارضي و يكپارچگي و موجوديت‌ ملي را مورد مخاطره قرار نداده و از آن نبايد بگونه‌ فرايندي تجزيه‌آفرين، سخن بميان آورد. واژه فدرال از ريشه لاتين بنام FOEDUS يعني «قرارداد» سرچشمه ميگيرد و فدراليسم به اتحاد و اتفاق و پيوند افراد، گروهها،‌ انجمن‌ها و يا دولت هايی اطلاق ميشود كه با قبول مجموعه‌اي از شروط و ترتيبات قراردادي دركنار يكديگر قرار گرفته و مسئوليت مي پذيرند. در جهان نمونه‌هاي بسيار موفق و با ثبات و نهادينه گرديده ای وجود دارند که از جمله ميتوان از جمهوري فدرآل آلمان، سوئيس، كانادا و ايالت متحده آمريكا نام به ميان آورد. تبليغ و ترسيم يك چنين خط قرمزهايي اگر پروسه گفت و شنود را در گستره تحليلي و ارايه راهكارها مختل كند، چه از سوي نظرپردازان چپ و ميانه و يا راست،‌ تعبيرات ناساز واري را بهمراه خواهد داشت که جو گفت و شنود را پيرامون مقصود مسموم خواهد نمود.

2- ارايه راهكارها و الگوهاي ساختاري «عدم تمركز» هنگامي ميتوانند صورت جدي و واقعي بخود بگيرند، كه بر بستر داده‌ها، نيازها و يافته‌هاي منطبق با بافت ملي و تجزيه ناپذير موجوديت ملت ايران در سرزميني بنام ايران، يعني ميهن ايرانيان، كه بهمه تبار و قوميت‌هاي آن يكسان تعلق دارد، قرار گرفته باشد. حق تعيين سرنوشت و بيان اراده آزاد مردم ايران از هرقوم و تيره‌اي مقوله‌ايست كلي و تجزيه‌ناپذير در پهنه ايرانزمين و براي ملت ايران.‌ عدم تمركز و يا «حكومتي غيرمتمركز» مفهومش جدايي و يا جداسري بخش‌هايي از ميهن ما نيست، بلكه پروسه ايست كه اگر بدور از تبليغات كينه‌جويانه قومي و فرقه‌اي، با عقل و درايت و تدبير انجام بگيرد و به نتيجه برسد، سرانجام اين كوله‌بار صدساله ملت مارا به سرمنزل مقصود خواهد رسانيد.

در اين راستا، انتشار اطلاعيه مشترك مور خ 28/5/2006 از سوي جبهه ملل برای حق تعيين سرنوشت، يعنی گروههايي كه سوداي نمايندگي بخشي از هم‌ميهنان آذري و كرد و تركمن و عرب را در سر مي پرورانند، نه تنها كارساز و مشكل‌گشا نيست، بلكه پيشبرد پروسه ديالوگ پيرامون «عدم تمركز» را از جريان هدفمند و ريشه‌اي خود منحرف ساخته و به شكست مي‌كشانند. اينان بايد بدانند که دوران گزافه گويی های ايدئولوژيک گذشته سپری گشته، رنگ باخته و ديگر تبليغ شيوه های ماجراجويانه وحرکت های کور تخريبی به گونه يک راه حل و راه کار سياسی هدفمند نه بباری می نشيند و نه بکاری می آيند.

نمونه ای ويران گر از آن در يوگوسلاوی پيش روی ما قرار دارد. اشاره برگزاركنندگان اين كنفرانس در بيانيه 8 اكتبر 2006 به اينكه « اگر در ابتدا نتوانيم استقلال و دمكراسي را در جامعه خود ايجاد كنيم، هرنوع تغيير و تحولي چه ذهني و چه عملي نخواهد توانست به واقعيت بيانجامد» مبين اينست كه ارايه يك الگو و يا ساختاري كه بتواند از پشتيباني مردم ايران و برگزيدگانش برخوردار گردد، تنها در بستر يك جامعه باز و آزاد برخاسته از اراده آزاد مردم ايران، يعني مردمسالار، ميتواند كليد گشايش اين مهم و مشكل يکصدساله تاريخ ميهن‌مان گردد. پس اولويت نخستين و مسئوليت نيروهاي آزاديخواه، بايد كه در راستاي پيوند و هماهنگي و همرايي جبهه‌اي و يا پيكاري گسترده و مردمي برضد استبداد و ارتجاع نظام حاكم بر كشورمان باشد، تا بتوانيم در فضايی بدور از ژاژ خواهي، كينه جويي و تحريکات تخريبی فردی و گروهی‌، بهمت همه ايرانيان و ايمن از دخالت‌ رايزنان بيگانه ای چونان «رالف پيترز» و «مايکل لدين» ها شرايطی را فراهم آوريم كه مردم ميهن ما بتوانند بهترين شكل اداره كشور را برگزينند و در جهت اعتلاي يك جامعه مدني در ايراني آباد و آزاد گام بردارند.

لودويك ويتگن اشتاين Ludwig Wittgenstein فيلسوف معاصر در پاسخ به پرسشي كه هدف فلسفه زندگي ای كه او ترسيم ميكند چيست، ساده اما ژرف مي‌گويد: به مگسي كه در ليوان افتاده راه بيرون آمدن از آن را نشان دهم، و يورگن هابرماس Jürgen Habermas با نگارش نزديك به هزار صفحه در باره كنش‌هاي همگرا و برخوردار از خرد براي تغیير و تحول در جامعه، راههاي بيرون رفت از حصارهاي تنگ و جبري انديشه‌‌وري‌هاي فرقه ای را بما نشان ميدهد، و اکنون آيا انديشه‌وران و صاحبنظران شركت كننده در اين كنفرانس در پايان به فرايندي كارساز كه پاسخگوي بيرون رفت از مشكل يکصدساله ميهن مان در زمينه «نظم و نهاد» و يا «تمرکز و عدم تمرکز» برای اداره‌ كشور باشد، خواهند رسيد؟


ناصر فکوهی

مطالبات قومی و منطق خشونت

Fri 21 12 2007 - 23:27

image

آنچه بیشتر برای ما اهمیت دارد این است که راه حل های خشونت آمیز روی مدل های اروپایی و غربی در برخورد با اقوامشان جز در همان قرون در جای دیگری جز به خشونت های افراطی و از میان رفتن همان نطفه های دولت ملی نیانجامیده است وبنابراین باید بهر شکل ممکن از منطق خشونت و برخورد خارج شد و به منطق همسازی و همزیستی بین اقوام و گروه های هویتی مختلف رسید.

وبگاه "برای یک ایران" چندی پیش گفت‌وگویی داشت با دکتر ناصر فکوهی استاد دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران پیرامون "خودشیفتگی و هویت". دکتر فکوهی در آن گفت‌وگو نظرگاه‌های خود پیرامون نقش مذهب و رابطه بین هویتهای قومی و ملی را بیان کرد. حال برآنیم آن گفت‌وگو را تداوم بخشیم و این‌بار نگاهی داشته باشیم به موضوع زبان و نقش آن در هویت‌های قومی و ملی. و همچنین رابطه بین "زبان ملی"، زبان مادری" و "زبان مشترک". آقای فکوهی دعوت ما را برای ادامه این گفت‌وگو پذیرفتند و به پرسشهای ما پاسخ گفتند.

"برای یک ایران": آقای دکتر فکوهی، بسیاری بر این باورند که هویت‌خواهی قومی واکنشی است به هویت‌خواهی ملی. از این‌رو آن را پدیده‌ای نو در تاریخ معاصر ایران می‌دانند. آیا به نظر شما بین هویت‌خواهی قومی و هویت‌خواهی ملی، تناقضی وجود دارد، یا این‌که این دو مکمل هم هستند؟

ناصر فکوهی: همانگونه که بارها گفته‌ام متاسفانه ما در سطح زبان با نوعی تخریب سروکار داریم که با گونه‌ای از «شلختگی» وضعیت بدتری پیدا کرده است. اینکه می گویند «هویت خواهی» قومی «واکنشی» به «هویت خواهی ملی» است خود نمونه‌ای از این تخریب است. به گمان من باید در گفته های خود به ویژه در زمینه‌هایی چنین حساس بسیار دقیق‌تر بوده و وسواس بیشتری به خرج بدهیم. اصولا واژه هویت خواهی چندان معنایی ندارد، در واقع اکثر محققان در این زمینه یا بر این باورند که هویت‌ها ، گونه‌های موجودیت قدیمی‌اند که پیدایش و تحولشان وابستگی عمیقی به دولت‌های ملی نداشته است و یا برعکس معتقدند که قومیت‌ها اشکال جدیدی هستند که در واکنش به دولت های مدرن به وجود آمده‌اند و خود را شناخته‌اند.

اما بحث هویت خواهی، با این واژه و در این زمینه، بحث چندان معنا داری نیست، شاید بهتر باشد که از مطالبات قومی یا مطالبات فرهنگی و بهتر از آنها از مطالبات و خواسته‌های هویتی نام ببریم، که خاص اقوام نیست بلکه هر گروه اجتماعی کمابیش برای آنکه وجود خود را به مثابه یک گروه به تثبیت برساند و اعلام وجود کند تلاش می‌کند به نوعی اینگونه مطالبات را مطرح کرده و آنها را به خواسته‌هایی مشترک در میان اعضایش تبدیل کند (ولو آنکه در ابتدا چنین تمایل و گرایشی هم وجود نداشته باشد) اقوم یا آن چیزی که با عدم دقتی کمابیش رایج قومیت نامیده می شود، نیز چنین است.

یک گروه قومی به همان دلایلی که بدل به یک گروه قومی شده است، قاعدتا تمایل به حفظ موجودیت خود نیز دارد و در نتیجه باید بتواند مطالباتی هویتی را مطرح کند. اینکه بگوئیم چنین مطالباتی «واکنشی» هستند چندان معنایی ندارد، زیرا تقریبا تمام مطالبات هویتی واکنشی هستند: اصولا «خود» به این دلیل «خود» است که می فهمد یا می‌خواهد که «دیگری» به گونه ای که خود آن «دیگری» را تعریف می‌کند نباشد، یا تصور می‌کند که نیست، بنابراین اصل تفاوت گذاری یا تفاوت یابی بدون شک بخشی محوری در اصل هویت یابی است. چگونه می توان با هویتی سروکار داشت که نخواهد خود را بر اساس فرایندی تمایز گذار از هویت‌های دیگر جدا کند؟ و در این صورت چگونه می‌توان گفت که هویت قومی باید یا می تواند چیزی به جز یک هویت گروهی، فرهنگی یا اجتماعی دیگر باشد.

اما از اینجا نمی توان نه درباره این هویت و نه درباره هیچ هویت دیگری به این نتیجه گیری ساده انگارانه رسید که یک هویت تنها بر اساس واکنش ( که در آن گویی معنایی بیولوژیک، غریزی و غیر ارادی وجود دارد) نسبت به «یک» هویت دیگر خود را مشخص کرده است. هر هویتی می تواند فرایند هویت یابی و هویت سازی ( و نه هویت خواهی) خود را بر اساس تعداد بی‌نهایتی از «دیگری» ها شکل دهد که دائما در حال تغییر باشند. «دیگری» ملی یا آنچه وانمود می شود چنین «دیگری» است، یکی از این هویت‌ها است، ولی نه همه آنها ، مطالعات قومی نشان می‌دهند که هویت‌های قومی در بسیاری از موارد نه در رابطه با یک هویت مرکزی بلکه در رابطه با هویت‌های «حاشیه‌ای» دیگر شکل می گیرد و تقویت می شود. نتیجه بگیرم، هر گروه اجتماعی به دلیل صرف «اجتماعی بودگی» خود نیازمند ایجاد نوعی هویت است، هر اندازه این جامعه بودگی نیاز به سازمان یافتگی‌های کمی و کیفی بیشتری داشته باشد، نیاز به تقویت هویتی نیز بیشتر می شود. هویت بر اساس مولفه‌هایی شکل می‌گیرد که لزوما «واکنشی» نیستند اما واکنش های تفاوت گذار نیز در آنها موثرند. منشاء این مولفه‌ها می‌تواند کمابیش درونی یا برونی باشد و بهر حال در هر مورد باید مساله را بنا بر هویت مورد مطاله بررسی و اعلام نظر کرد و از دادن احکام کلی پرهیز نمود.


"برای یک ایران": در ایران پیش از عصر پهلوی، قدرت مرکزی هنوز به معنای تمرکز اتوریته سیاسی نبود. در آن هنگام سه منبع متفاوت اتوریته وجود داشت: اتوریته سیاسی دولت مرکزی، اتوریته ایلخانان و اتوریته روحانیون. تشکیل دولت مدرن همراه بود با تلاش برای تمرکز اتوریته. برخی از تحلیل‌گران معتقدند که تقابل بین دولت مرکزی و اقوام، اجتناب ناپذیر بوده. ارزیابی شما از پروسه ملت‌سازی و تاثیرات آن بر رابطه بین دولت و جامعه چیست؟

ناصر فکوهی: از لحاظ تاریخی این سخن درستی است که با شکل گیری دولت‌های ملی نوعی تنش ناگزیر میان یک «فرهنگ مرکزی» که در واقع فرهنگ مورد استناد برای ساختن «ملت» و «دولت» است و فرهنگ های دیگر به وجود آمده است. این تجربه‌ای است که کشورهای اروپایی در اواخر قرن هجدهم و در طول قرن نوزدهم داشتند و اغلب با راه حل های خشونت آمیز نظیر نسل کشی، زبان کشی و قوم کشی مشکلات ناشی از آن را از سر راه برداشتند. در کشورهای جهان سوم نیز تقریبا در اکثر قریب به اتفاق موارد این تنش در ابتدای تشکیل دولت های ملی و یا آنچیزهایی که باید به اصطلاح به دولت های ملی تبدیل می شدند، اتفاق افتاد. تجربه دولت رضا خانی، در این مورد گویاست، زیرا وی تلاش کرد تقریبا از همان الگوی اروپایی تقلید کند و با محوریت خشونت پیش رود اما بسیار سریع مشخص شد که چنین روشی نتیجه‌ای جز فروپاشی درونی نخواهد داشت، همان چیزی که اتفاق افتاد.

در این حالت اقوام نه تنها از میان نرفتند، بلکه برای حفظ خود گاه دست به تشکیل سازوکارهای شوینیستی و افراطی نیز زدند. امروز ما نمی توانیم بگوئیم که برخورد در ابتدای قرن بین یک دولت ملی که در واقع نه یک دولت ملی بلکه یک نظام پدرسلطانی مبتنی بر دزدی و غارت بود با این اقوام اجتناب ناپذیر بود یا نه، زیرا داده های مساله هنوز کاملا روشن نیستند و از این گذشته، اصولا پاسخ دادن به این سئوال مشکلی را از مشکلات کنونی ما حل نمی کند. آنچه بیشتر برای ما اهمیت دارد این است که راه حل های خشونت آمیز روی مدل های اروپایی و غربی در برخورد با اقوامشان جز در همان قرون در جای دیگری جز به خشونت های افراطی و از میان رفتن همان نطفه های دولت ملی نیانجامیده است وبنابراین باید بهر شکل ممکن از منطق خشونت و برخورد خارج شد و به منطق همسازی و همزیستی بین اقوام و گروه های هویتی مختلف رسید.

برای این کار لازم است که ابتدا این فکر را از مغز خود دور کنیم که بین فرهنگ‌ قومی و فرهنگ ملی تضاد وجود دارد و لزوما باید با یکدیگر برخورد کنند. به نظر من به هیچ وجه چنین چیزی نیست و در کشور ما لااقل تجربه تاریخی نشان داده است که می توان بر اساس محور سیاسی یک حرکت چند فرهنگی و چند زبانی و چند هویتی را به صورت نسبتا رضایت بخشی به پیش برد. امروز برای این کار و اینگونه سیاست شرایط مناسب تری نیز وجود دارد و آن انقلاب اطلاعاتی و فناورانه‌ای است که درونش به سر می بریم.

"برای یک ایران":دو دیدگاه در رابطه با مفهوم "ملت" وجود دارد. دیدگاه "کهن‌گرا" ملت را مفهومی باستانی می‌داند و در تعریف "هویت" به ریشه‌های تاریخی آن توجه دارد. حال آنکه دیدگاه دوم از این نکته حرکت می‌کند که مفهوم "ملت" مفهومی متاخر و مدرن است. نظر شما چیست؟ در صورت آن که نظر شما با دیدگاه دوم همخوان باشد، آیا روند ملت-سازی و دولت-سازی به پایان رسیده است؟

ناصر فکوهی: همانگونه که خود نیز در ابتدای بحث به این موضوع اشاره کردم این دو دیدگاه در حال بحث با یکدیگر هستند و هنوز اجماعی در این بحث و نظر قاطعی به وجود نیامده است اما من بیشتر به دیدگاه کهن گرا تعلق دارم یعنی معتقدم که هویت‌های قومی نوعی از هویت‌ها هستند که بر مبنای گسترش هویت‌های بیولوژیک و اسطوره‌ای شدن آنها در سطح خاصی به وجود می آیند و این امر لزوما ربطی به شکل گیری دولت ها به طور کلی و دولت های ملی به طور خاص ندارد.

با این وصف مشکل ما همانگونه که گفتم مشکل تخریب زبانی است یعنی همین که «مجبوریم» برای سخن گفتن از برخی از هویت‌هایی که به شدت با یکدیگر متفاوتند و مسائل و مباحث بسیار مختلفی دارند از واژه های تقلیل دهنده و طبقه بندی کننده یکسانی مثل همین واژه «قوم» استفاده کنیم. این مشکل سبب می‌شود که در بسیاری موارد حتی جایی که نمی خواهیم ناچار به کلی گویی شویم. برای پرهیز از این امر است که فکر می کنم بهتر است هر بار می خواهیم دست به مطالعه‌ای جدی بزنیم به سراغ یک موقعیت تاریخی و جغرافیایی بسیار خاص و مشخص برویم و مساله را در آنجا بررسی کینم و به این امر باور بیاوریم که راه حل و اظهار نظری کلی که بتواند تمام موقعیت ها را پوشش دهد وجود ندارد.

در مورد اینکه آیا فرایند های ملت سازی و دولت سازی در کشوری همچون ایران به پایان رسیده است یا نه، باید بگویم که ما هنوز این فرایندها را به پایان نرسانده‌ایم ولی نسبت به بسیاری دیگر از کشورهای جهان سوم در موقعیت بسیار بهتری به سر می بریم و در منطقه خاور میانه به نظر من بهترین وضعیت را داریم.

دلیل این امر را من در آن می دانم که ایده دولت در ایران ایده جدیدی نیست، و هر چند ایده ملت به نظر من متاخر است اما لااقل به شکل سیاسی تا تاریخی دور دست در این کشور وجود داشته است، ما ادبیاتی غنی و منابع بی پایان اسطوره‌ای و تاریخی داریم که می توانیم برای ساختن دولت و ملت از آنها استفاده کنیم، البته مشروط بر آنکه خود تحت تاثیرعمل «ساختن»ی که در حال انجامش هستیم قرار نگیریم و مفاهیم قراردادی دولت و ملت را با مفاهیمی ذاتی و «طبیعی» یکی نگیریم چون در این صورت یا در دام قدرتمداری می افتیم و یا در دام نوعی ملی گرایی سطحی و عامیانه. و البته این نافی آن نیست که ما به هر دو ین ایده‌ها و به تحقق در آمدن کامل آنها احتیاج داریم. ولی نکته دیگری را نیز اضافه کنم که نباید از نظر دور کنیم ما در حالی مشغول به پایان رساندن فرایندها دولت و ملت سازی هستیم که جهان در حال گذار به اشکال جدیدی از تجربه جامعه بودگی، یعنی اشکال مبتنی بر هویت – جماعت‌های شبکه‌ای و اشکال قدرت مبتنی بر آنها است و باید به این امر نیز توجه داشه باشیم.

ما خوشبختانه زبان فارسی را داریم که دو حسن دارد نخست آنکه هزاران سال است یک زبان رسمی و سیاسی است و در عین حال میانجی است، و دوم اینکه یک زبان قومی نیست. اینکه رابطه زبان میانجی با سایر زبان ها چه باشد، به نظر من، اگر در سطح حوزه‌های بزرگ تمدنی ما با یک جنگ روبروئیم، در سطح ملی جنگی در کار نیست، بلکه زبان‌های محلی و قومی ما در واقع مواد و زیر مجموعه‌هایی هستند که می‌توانند به زبان میانجی کمک کنند که قوی تر شود و زبان ملی نیز می‌تواند آنها را در تداوم یافتن و قدرتمندتر شدن هر چه بیشترشان کمک کند. سیاست‌های ما باید سیاست‌های چند زبانی باشد.

"برای یک ایران":شما در گفت‌وگوی پیشین خود با "برای یک ایران" به نقش مذهب در وحدت و انسجام ملی اشاره کرده‌اید. نقش زبان را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

ناصر فکوهی: فکر می کنم زبان، اگر نگویم مهم ترین، بی شک یکی از مهم ترین ابزارهایی است که برای این کار در اختیار داریم. ساختن یک دولت ملی یا یک ملت بدون یک زبان میانجی کاری است کاملا ناممکن و به دور از تصور. بنابراین هر چند من بارها بر اهمیت زبان های قومی و نیاز به تقویت و آزاد گذاشتن و کمک به تدریس و استفاده از آنها تاکید کرده‌ام، اما معتقدم نقش زبان میانجی در ایران، یعنی زبان فارسی که نه یک زبان قومی بلکه زبانی میانجی است که اقوام را به یکدیگر متصل کرده و منسجمشان می کند، نقشی حیاتی است.

ایرانی بودن بدون فردوسی، حافظ، مولوی، سعدی و حتی در دوران مدرن بدون نیما و هدایت و ساعدی و شاملو و ... معنایی ندارد و همه این ها یعنی زبان فارسی. افزون بر این زبان فارسی چیز دیگری نیز هست و آن بزرگترین ابزار ما در سطح بین المللی برای بقا و دوام آوردن به مثابه یک سیستم تمدنی است. در حقیقت ما امروز در سطح جهانی با جنگی میان زبان‌ها سروکار داریم . برخی از زبان ها امروز به ظاهر در این جنگ برنده نهایی به نظر می رسند، اما این یک وضعیت پارادوکسیکال است: اگر زبان انگلیسی امروز در موقعیتی به ظاهر شکست ناپذیر قرار دارد این را می‌توان در اروپای قرون سیزده و چهارده در باره لاتین و پیش از آن برای عربی و یا برای یونانی نیز گفت، اما هیچ کدام از این زبان ها نتوانستند به قدرت خود در دراز مدت ادامه دهند و اغلب به زبان هایی دیگر تجزیه شدند و خود از میان رفتند .

این نیز همان چیزی است که ممکن است بر سر انگلیسی بیاید. اما بهر تقدیر مساله ما باید حفظ و تقویت زبان فارسی به مثابه ابزار قدرتمندی باشد که هویت ملی ما را در سطح بین المللی نمایندگی می کند. انگلیسی نوشتن برای حضور در محافل علمی بین‌المللی البته کاری درست است اما می توان این کار را به مترجمانی واگذار کرد که متون فارسی را به انگلیسی منتشر کنند، ولو آنکه این مترجمان خود ما باشیم، منظور من آن است که برای ما باید اهمیت بیتشری داشته باشد که فرهنگ را در زبان خودمان تقویت کنیم و نه در زبان انگلیسی. این یک توهم است که می توان یک فرهنگ را از خلال زبان دیگر به نحو شایست و بایست تقویت و به خصوص حفظ کرد، این درست مثل آن است که خواسته باشیم یک تمدن را از طریق موزه ها و یا از آن مسخره‌تر از طریق شهرک‌های سینمایی دکور شده حفظ کنیم: کاری که می توان در فرهنگ دیگر انجام داد در بهترین حالت شناساندن نسبی فرهنگ دیگری است، اما این شناسایی در حد خاصی متوقف می‌شود.

اینجا ما به بحث «ترجمه ناپذیری» می‌رسیم که من بزودی در مقاله‌ای در مجله «مترجم» آن را باز می‌کنم، اما در اینجا به گفتن همین اکتفا می‌کنم که کانت و هگل و کافکا بیرون از زبان آلمانی، هوگو و دورکیم و سارتر خارج از زبان فرانسه و شکسپیر و رورتی و گیرتز و غیره خارج از زبان انگلیسی در واقع وجود خارجی کاملی ندارند و ما تنها به تصوری از آنها می‌توانیم برسیم و نه به خود آنها: آیا می‌توانید تصور کنید که کسی بتواند از خلال زبان انگلیسی، فرانسه یا آلمانی حتی به دامنه‌های کوهستان‌های عظیمی همچون حافظ و مولوی برسد؟ از این لحاظ من بسیار خوشبختم که در زبان فارسی به دنیا آمده‌ام یعنی در زبانی که امکان بی نظیری برای صعود بر چنین بناهای عظیمی را به من می‌دهد.

برای نتیجه گیری شاید بتوانم بگویم اگر آدمی همچون مسکوب تمام عمر تنها به فارسی نوشت، بی شک به این دلیل نبود که نتواند به زبان های اروپایی بنویسد بلکه از آن رو بود که در این مبارزه بزرگی که برای حفظ یک حوزه تمدنی وجود دارد یکی از مهم ترین پرچمداران باشد. و همین نیز باید به ما قدر مترجمان بزرگمان را بشناساند که در واقع نه اینکه شکسپیر، مولیر، کافکا، سارتر، هوگو و ... را «ترجمه» کرده‌اند بلکه در واقع آنها را در زبان فارسی بازآفریده‌اند و این زبان را به همان اندازه تقویت کرده و به قلعه های بالاتری رسانده‌اند. این چیزی است که همه مردم این کشور می‌توانند بدان افتحار کنند که زبان میانجی‌ای دارند که نه متعلق به یک قوم بلکه متعلق به همه آنهاست و چه خوب اگر این کار در تمام زبان‌های دیگر این کشور نیز انجام شود.


"برای یک ایران":آیا "زبان مشترک" یا "زبان رسمی" از نظر شما همان "زبان ملی" است؟ اصولا در جامعه ایران که از تنوع زبانی برخوردار است، رابطه زبان مشترک با دیگر زبانهای موجود در ایران را چگونه تعریف می‌کنید؟

ناصر فکوهی: فکر می کنم پاسخ این سئوال را در پرسش پیشین دادم، زبان رسمی یا زبان ملی می‌تواند زبان میانجی باشد یا نباشد، ما نمونه های متفاوتی داریم. در هندوستان چهارده زبان رسمی وجود دارد ولی زبان میانجی عملا یا هندی است یا بیشتر از آن انگلیسی. ما خوشبختانه زبان فارسی را داریم که دو حسن دارد نخست آنکه هزاران سال است یک زبان رسمی و سیاسی است و در عین حال میانجی است، و دوم اینکه یک زبان قومی نیست. اینکه رابطه زبان میانجی با سایر زبان ها چه باشد، به نظر من، اگر در سطح حوزه‌های بزرگ تمدنی ما با یک جنگ روبروئیم، در سطح ملی جنگی در کار نیست، بلکه زبان‌های محلی و قومی ما در واقع مواد و زیر مجموعه‌هایی هستند که می‌توانند به زبان میانجی کمک کنند که قوی تر شود و زبان ملی نیز می‌تواند آنها را در تداوم یافتن و قدرتمندتر شدن هر چه بیشترشان کمک کند. سیاست‌های ما باید سیاست‌های چند زبانی باشد.

ولی با محور قرار دادن زبان میانجی که همانگونه که گفتم ابزار اصلی ما برای حضور موثر در جهان است. این نکته را نیز توجه داشنه باشید که بسیاری از زبان‌های محلی و قومی ایران در خانواده زبانی مشترکی با زبان میانحی هستند و سایر زبان‌ها نیز بسیار از آن تاثیر پذیرفته‌اند و خوشبختانه ما توانایی‌های بالایی را برای استفاده از زبان میانجی درنزد اقوام و هویت‌های ملی‌مان داریم کما اینکه می‌دانیم برخی از بزرگترین کسانی که زبان فارسی را ساخته‌اند دارای زبان مادری متفاوتی بوده‌اند.


"برای یک ایران":حق گویش به زبان مادری را نمی‌توان از کسی سلب نمود. نظر شما درباره حق تحصیل به زبان مادری چیست؟

ناصر فکوهی: این حقی است که در قانون اساسی ایران پیش بینی شده است و به نظر من باید هر چه زودتر به اجرا درآید. اما اجرای این اصل باید به گونه‌ای باشد که ضربه‌ای به توانایی مردمان ما در زبان میانجی نزند، چون این ضربه بعدها به نقصانی اساسی برای خود آنها تبدیل می‌شود. بنابراین موضع اصولی من این است که باید این کار را کرد اما در این مورد همچون هر مورد دیگری معتقد به سیاست های شتاب زده و فکر ناشده نیستم و فکر می‌کنم باید این کار را به صورت پایلوت و تدریجی با بررسی دقیق تاثیرات آن انجام داد و در عین حال برنامه ریزی برای تدریس زبا ن‌های قومی با تقویت تدریس زبان میانجی و زبان های بین المللی مثل انگلیسی و فرانسه و آلمانی نیز تکمیل نمود.

خسرو شاکری

آدمیت و تاریخ‌نگاری در ایران

Sat 15 12 2007 - 11:06

image

آثار آدميت نشانه از يک نظم فکری، شيوه‌ی‌علمی، و دقت و سنجش حرفه‌ای‌ برخوردار است. آدميت نخستين ايرانی‌ای است که تاريخنگاری ‌و تاريخشناسی‌ را با آموزش حرفه‌ای‌آموخت، و نه” الله بختکی‌“چون بسياری که نام مورخ گرفته‌اند. در عين حال، او تنها مورخ عصر خود است که از ارثيه تاريخنگاری مورخانی ‌پروسواس چون بيهقی ‌بی‌بهره نمانده است. او تداوم تاريخنگاری‌ علمی‌سنتی‌ و پيوند آن با تاريخنگاری ‌مدرن است. اين همه به اين معنا نيست که نمی‌توان بر او خرده گرفت يا انتقاد کرد.

فرشاد قربانپور گفت‌وگویی داشته است با دکتر خسرو شاکری، استاد بازنشسته‌ی تاریخ در موسسه‌ی تحقیقات عالی علوم اجتماعی در پاریس. متن این گفت‌وگو که در "شهروند امروز" منتشر شده است، توسط دکتر شاکری در اختیار "برای یک ایران" قرار گرفته است.

دکتر فريدون آدميت مورخ را چگونه ارزيابی‌ می‌کنيد و ويژگی‌تاريخ نگاری‌آدميت را چه می‌دانيد؟

خسرو شاکری: آدميت نخستين مورخ دوران معاصر ايران است که با شيوه های ‌مدرن تاريخنگاری ‌به تاريخ انقلاب مشروطيت پرداخت. پيش از او کسان ديگری ‌نيز به اين تاريخ پرداخته بودند، از جمله احمد کسروی ‌که به بازسازی ‌رويدادهای ‌مشروطيت پرداخته بود، کم و بيش در همان مايه‌ای‌که ادوارد برآون (Edward Browne) انجام داده بود. تفاوت کار کسروی ‌با کار برآون اين بود که وی، با استفاده از اسناد بيشتری، جزئيات مهمتر و دقيقتری‌را در بازسازی‌آن تاريخ مورد استفاده قرار داد. وی ‌از منابع زيادی، از جمله به زبان های‌روسی ‌و ارمنی، استفاده کرد. با اينکه از نظر محتوا کمترين خرده‌ای ‌می‌توان به او گرفت، اشکال تاريخنگاری او اين است که نمی‌توان منابع وی ‌را مورد بررسی ‌قرارداد يا کيش (check) کرد. جای ‌تأسف است که او منابع خود را به دقت برای‌استفاده‌ی‌اعقاب حرفه‌ای‌ خود به دست نداده است. همين جا بايد افزود که در دوران رضا خان، که مشروطيت جز در نام تعطيل شده بود، امکان نگارش تاريخ مشروطيت وجود نداشت. از همين رو، وی‌انتشار آن کتاب را در نخستين دهه‌ی ‌سده‌ی ‌چهاردهم خورشيدی ‌طی ‌يک سلسله مقالات در مجله‌ی ‌روشنفکران عرب (العرفان) آغازيد، که در دمشق منتشر می‌شد. البته او بعد ها توانست در اواخر زمان رضا شاه برخی ‌تکه‌های‌آن را در ايران در مجله‌ی‌ پيمان منتشر سازد. اين اشاره را به کسروی‌ازين نظر می‌کنم که تأکيد ورزم که آدميت براستی ‌نخستين مورخ معاصر ايران است که به سبک مدرن به کار تاريخ پرداخته است.

البته بوده‌اند ديگر کسانی‌که همزمان يا پس از آدميت کارهايی ‌را در مورد مشروطيت (غالباٌ اسناد و به نحوی پراکنده و غير سيستماتيک) منتشر ساخته‌اند، اما کارهای‌ آنان، که برخی‌اوقات با اهداف سياسی‌ رسمی ‌صورت می‌گرفت، با کارهای‌آدميت قابل مقايسه نيستند. آثار آدميت نشانه از يک نظم فکری، شيوه‌ی‌علمی، و دقت و سنجش حرفه‌ای‌ برخوردار است. آدميت نخستين ايرانی‌ای است که تاريخنگاری ‌و تاريخشناسی‌ را با آموزش حرفه‌ای‌آموخت، و نه” الله بختکی‌“چون بسياری که نام مورخ گرفته‌اند. در عين حال، او تنها مورخ عصر خود است که از ارثيه تاريخنگاری مورخانی ‌پروسواس چون بيهقی ‌بی‌بهره نمانده است. او تداوم تاريخنگاری‌ علمی‌سنتی‌ و پيوند آن با تاريخنگاری ‌مدرن است. اين همه به اين معنا نيست که نمی‌توان بر او خرده گرفت يا انتقاد کرد.

هيچ مورخی‌ کاری‌کامل و بی‌نقص تحويل نمی‌دهد، بيشتر ازين رو که درِ امکانات کامل به روی‌او بسته است. همچون ديگر رشته‌های‌علمی‌و فنی، در تاريخ هم بايد با پژوهش های ‌تازه و نوآوری‌های ‌متُديک کار پيشينيان را فراتر بُرد، «تکميل» کرد، يا به عبارت درست تر، ترفيع بخشيد.[1] اما کم نبوده‌اند کسانی ‌که به نام تاريخنگاری ‌با دستچين کردن فاکت‌هايی‌از تاريخ و لايی‌زدن مطالب و مواضع ايدئولوژيک خود «تاريخ» نوشته‌اند. به نظر من، اين خرده يا آن ايراد به آدميت نقد جدی ‌بر کارهای‌او نيست. کسی‌ می‌تواند آدميت را نقد کند که در تحقيق و دستيابی ‌به منابع تاريخ مشروطيت و تحليل علمی‌ و اشِراف به نو آوری‌های ‌شيوه‌ای‌(متُديک) ازو فراتر رفته، او را دِپاسه کرده، باشد. من چنين کسی‌را نمی‌شناسم، حتی‌ در ميان ايرانيان يا انيرانيان که در خارج از ايران به مشروطيت پرداخته‌اند. آدميت تنها کسی‌ است که زندگی ‌خود را وقف تاريخنگاری ‌مشروطيت کرده است؛ حتی ‌می‌شود گفت که شغل ديپلماتيک او کمتر برای‌ او اهميت داشته است تا تعهدش به تاريخ مشروطيت، اگرچه می‌توان مطمئن بود که وی، چون يک فرد با وجدان، در انجام امور شغل خويش هم احساس مسؤوليت کرده است.

چرا تاكنون كمتر نقدی‌ جدی‌ به آثار آدميت وارد شده است؟

خسرو شاکری: فکر می‌کنم پاسخ اين پرسش را داده باشم، ولی‌تکرار آن بی‌ضرر است: کسی‌ تا کنون نتوانسته است در پژوهش و تحليل مشروطيت ازو فراتر رود. هنوز کسی ‌پيدا نشده است که همانند او يک عمر را مصروف کار تاريخ مشروطيت کرده باشد. اين نکته را که در جايی‌ديگر گفته‌ام تکرار می‌کنم که شناخت مشروطيت نياز به يک تيم متخصص تاريخ (به معنای مارکسی آن، چند رشته‌ای) دارد، که با بی‌نظری‌ و بی‌طرفی‌ همه‌ی‌اسناد و مدارک را جمع آوری‌کنند و به بازسازی‌و تحليل مشروطيت بپردازند. در غرب اين امر کار يک مؤسسه است، که ما در ايران نداشته‌ايم.

آدميت در بسياری‌ از آثارش تنها عامل قطعی‌عقب ماندگی‌ در ايران را استبداد ديوانيان و ظلم آنان می‌داند. نظر شما در اين باره چيست؟

خسرو شاکری: اگر نظر آدميت براستی‌اين بوده باشد – البته اين خود يک دريافت از نوشته های‌اوست – نمی‌توان آن را نظر دقيقی ‌دانست، چه در تاريخ نمی‌توان هيچ عاملی را «قطعي» تعيين کرد. هنوز مورخان غربی ‌دست اندر کار تعيين عوامل پديد آمدن سرمايه درای ‌در اروپا هستند و به نتيجه‌ای ‌نرسيده‌اند. آيا می‌توان گفت اين يا آن عامل در پديد آوردن انقلاب فرانسه يا انقلاب فوريه و انقلاب (يا کودتاي) اکتبر در روسيه بيشتر مؤثر بودند؟ هرکسی‌ می‌تواند در اين يا آن مورد با تکيه به پژوهش حدسی ‌متنفع (speculation) بزند، اما متأسفانه تاريخ با رياضيات يا فيزيک قابل مقايسه نيست که به دقت علمی ‌بتوان وزن مخصوص هر عاملی‌ را تعيين کرد. آيا می‌توان گفت که بردن يک شطرنج باز از رقيبش به علت اين يا آن حرکت است؟ چون حرکت های ‌بيشماری‌ در شطرنج و ترکيبات آن هست حرکت قطعی‌ای ‌که پيروزی ‌يک رقيب را بر ديگری‌ ميسر می‌سازد نمی‌توان تعيين کرد. در تاريخ عوامل به مراتب بيشتر از مهره های شطرنج هستند. آيا يک پياده نمی تواند گاه از يک وزير مؤثرتر افتد؟


می‌توانم بگويم که کدام اثر او اهميت ديگر آثار او را ندارد: فكر دموكراسی‌اجتماعی ‌در نهضت مشروطيت ايران. اين اثر متکی ‌به پژوهش گسترده نيست و، لذا، تصويری ‌که از سوسيال دموکراسی ‌به دست می‌دهد و نتيجه گيری‌های‌آن ناقص‌اند.

به نظر شما، کدام اثر آدميت مهم تر است؟

خسرو شاکری: از ديد من، همه‌ی‌آثار او حائز اهميت هستند، چون وی ‌با يک برنامه‌ی‌ فکری‌ منظم به اين کارها پرداخته است، و آن ها را نمی‌توان از يکديگر جداساخت، حتی‌اميرکبير او که، به نظر من، در آمدی‌است برای‌شناخت او از فرآيند کوشش برای‌نوسازی‌ايران. برعکس، می‌توانم بگويم که کدام اثر او اهميت ديگر آثار او را ندارد: فكر دموكراسی‌اجتماعی ‌در نهضت مشروطيت ايران. اين اثر متکی ‌به پژوهش گسترده نيست و، لذا، تصويری ‌که از سوسيال دموکراسی ‌به دست می‌دهد و نتيجه گيری‌های‌آن ناقص‌اند. شايد علت اين امر عدم دسترسی ‌وی ‌به منابعی ‌بوده باشد که در آن زمان شناخته نبودند. بخاطر دارم که پس از انقلاب، هنگامی ‌که پس از سال ها تبعيد به ايران باز گشتم و مشتاقانه به ديدن او رفتم، او ديدن مجموعه‌ای‌از اسناد سوسيال دمکراسی ‌را که به فرانسوی بر اساس آرشيوهای‌غربی ‌و روسی ‌منتشر کرده بودم خوشنود شد و گفت آن را با علاقه خواهد خواند.

آدميت در آثارش به چه مسئله‌ای‌ به شكل بارز توجه داشت؟

خسرو شاکری: برخلاف کسروی ‌که به باز سازی‌ جريان رويداد های ‌مشروطيت پرداخته است، دلمشغولی‌اصلی‌آدميت پيدايش و انکشاف انديشه دموکراسی ‌و آزادی ‌در ايران است.[2] آخرين اثر او در باره ی‌مجلس اول تقنينيه از طرح نخست او فراتر می‌رود، اما،به نظر من، موفقيت آن کمتر از کارهای‌پيشين اوست، شايد بخاطر اينکه دسترسی ‌لازم را به همه ی‌اسناد نداشته است. از ديد من، اين کمبود تنها دليل عدم موفقيت کامل اين کتاب نيست، چون او يک ديد نخبگانی‌(Elitist) از جنبش اجتماعی ‌دارد و به جنبش توده‌ای‌ که تکيه گاه اصلی‌ نخبگان است توجه لازم را ندارد. آن بخش ازين اثر (بخش پنجم) که طی‌آن به انجمن های‌انقلابی‌می‌پردازد و آن ها را «افراطي» می‌خواند ازين ديد نخبگانی‌ او سرچشمه می‌گيرد. موفقيت مشروطيت را در مبارزه با محمد علی‌شاه نمی‌توان بدون انجمن های‌انقلابی، بويژه انجمن تبريز، و مقاومتی ‌که دو انجمن تبريز و رشت با کمک ياران انقلابی ‌قفقازی ‌به راه انداختند، متصور بود. در اين مورد به تفصيل در کتابم در مورد سوسيال دموکراسی ‌نوشته‌ام و در اينجا تکرار نمی‌کنم[3]

شما چه انتقادی‌به تاريخ نويسی‌و آثار آدميت وارد می‌كنيد؟

خسرو شاکری: ايرادی‌که می‌توانم به آدميت يا هر تاريخنگاری و تاريخشناسی ‌دارم اين است که در حد مطلوب (يا ايده آل) نمی‌تواند خود را از همه‌ی ‌پيشداوری‌ها در انتخاب منابع و ارزيابی‌آن‌ها، و تشخيص و تحليل ارتباطِ داده‌ها و تعيين وزن مخصوص آن ها رها سازد. البته در ميان ايرانيان معاصر آدميت، به خاطر وجدان حرفه‌ای‌اشّ از نادر کسانی‌است که در اين کار به موفقيتی ‌نسبی‌ دست می‌يابد. از ديد من او يک تاريخنگار و تاريخشناس استثنائی ‌در ايران معاصر است و کمتر کسی‌می‌تواند در زمينه‌ی ‌کار او با وی همطراز شود.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] ايده ی هگلی : (Aufhebung, Dépassement, Sublating).
[2] نبايد فراموش کرد باقر مؤمنی هم در زمينه ی معرفی متفکرانی که انديشه‌ی آزادی، دموکراسی و مدرنيته را در ايران مطرح ساختند کارهای باارزشی کرده است.
[3] خسرو شاکری، پيشينه های اقتصادي-اجتماعی جنبش مشروطيت و انکشاف سوسيال دموکراسی در آن عهد، تهران (اختران) 1384.

ناصر فکوهی

خودشیفتگی و هویت

Tue 27 11 2007 - 6:51

image

«خود شیفتگی» و «خود مداری» یا «خود محورگرایی» از مشخصات تمام سیستم‌های فرهنگی است: تا زمانی که گروه خود را به معنایی متمایز از «دیگری» نبیند، تا زمانی که دیگری را به نوعی و تا درجه ای «شیطانی» نکند، قادر به ساختن «خود» نیست بنابراین این گرایش را نباید لزوما نه غیر‌طبیعی دانست و نه بیمارگونه، به قول سارتر : « دوزخ ، همان دیگری است». اما یک گرایش در صورتی تبدیل به یک بیماری یا مشکل می‌شود که «خود» شروع کند در منطقی سلسله مراتبی قرار گرفته و به ویژه از طریق «زور» ( که یک مقوله توهم زاست زیرا فیزیک طبیعی را با ذهنیت فرهنگی یکی می پندارد و چون می‌تواند کالبد آناتومیک را کنترل کند، تصور می کند می تواند ذهنیت ها را نیز تغییر دهد) تلاش کند «خود» را در موقعیتی برتر نسبت به دیگری قرار داده و دیگری را به دلیل «دیگر بودگی‌اش» زیر فشار قرار دهد.

(برای یک ایران): ممکن است در ابتدای گفت‌وگو خواهش کنم اندکی از خودتان و کارهایتان بگویید. گرچه می‌دانم که سخن گفتن درباره خود برای ما ایرانیان کار دشواری است و کسی که به وبگاه وزین شما نگاهی بیاندازد، بی‌گمان می‌تواند تصویری روشن از شما بدست آورد. اما ما باید سنت‌شکن باشیم و نشان دهیم که می‌توانیم درباره خود سخن گوییم. مراد از این پرسش این نیست که شما شرحی مختصر از زندگی خود عرضه کنید. هدفم بیشتر آن است که بگویید کیستید و چه اهدافی را در زندگی علمی و وبگاه خود دنبال می‌کنید.


(ناصر فکوهی) من متولد تهران در سال ۱۳۳۵ هستم و تبار دو گانه تهرانی و خراسانی دارم. از ۱۸ سالگی به انگلستان رفتم و از آنجا به فرانسه و تحصیلاتم را تا سطح دکترا در این دو کشور انجام دادم، پس از بیست سال اقامت در اروپا به ایران بازگشتم و بعد از یک دوره مدیریت اجرایی چند ساله در وزارت نیرو و تدریس به صورت قراردادی در اکثر دانشگاه‌های تهران، جذب گروه انسان شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران شدم و در حال حاضر دانشیار همین دانشکده هستم.

دکترای من در شاخه انسان شناسی و جامعه شناسی سیاسی بوده است و جهت گیری علمی‌ام از زمان بازگشت به ایران، کاربردی کردن علوم اجتماعی، نزدیک کردن این علوم به یکدیگر، و ترویج هر چه بیشتر مباحث علمی برای ساختن نسلی جدید از متخصصان علوم اجتماعی است که بتوانند کار شناخت و مدیریت اجتماعی این کشور را خود به دست بگیرند بدون آنکه نیازی به تکیه زدن و وابستگی به مطالعات خارجی در این حوزه داشته باشند و البته بدون آنکه با جهان قطع رابطه کنند بلکه درست برعکس با حضوری فعال در جهان ولی بدون عقده و با دانش و اطلاعات کافی. هدف من از تاسیس سایت «انسان شناسی و فرهنگ» ایجاد فضایی برای ترویج و آموزش علم انسان شناسی و دانش فرهنگی بوده است که در آن سه گروه از کنشگران یعنی اساتید، روشنفکران و دانشجویان بتوانند با یکدیگر، در یک محیط علمی و به دور از تنش های مقطعی که اغلب به غلط «سیاسی» تعریف می شوند، در همه زمینه ها از جمله در حوزه اندیشه سیاسی، تعامل کنند، این ساختار کاملا فکر شده بوده است زیرا به نظر من ما را از سلسله مراتبی فکر کردن در حوزه علم و از کشیدن مرزهای تصنعی بین دانش های اجتماعی و فرهنگی مختلف بازمی دارد.

(برای یک ایران):آقای فکوهی، شما در گفت‌وگویی که چندی پیش با نشریه "اطلاعات حکمت و معرفت" داشتید به نقش دین در گفت‌وگوی تمدنها و فرهنگها اشاره کرده بودید. به گمان من گفت‌وگوی فرهنگها در دو سطح جریان دارد. یکی در سطح جهانی و دیگری در سطح ملی. حادثه یازدهم سپتامبر و واکنش در برابر کتاب ساموئل هانتینگتون بار دیگر اهمیت گفت‌وگوی فرهنگها و تمدنها در سطح جهانی را آشکار ساخت. هدفی که ما در این گفت‌وگو تعقیب می‌کنیم، پرداختن به اهمیت گفت‌وگوی ادیان و فرهنگها در ایران است. وجود اقلیتهای قومی، دینی، زبانی و فرهنگی در ایران پرداختن به این گفت‌وگو را الزامی کرده است. جای تاسف است که جامعه ایران علیرغم تنوع فرهنگی خود، به این گفت‌وگو آن گونه که باید و شاید نپرداخته است. به نظر شما برای دامن زدن به این گفت‌وگو چه باید کرد؟

(ناصر فکوهی)ابتدا باید توجه داشت که ایران به دلایل تاریخی – فرهنگی متعدد و بسیار طولانی که از حد این گفتگو خارج است دارای انسجام دینی بسیار بالایی است یعنی ۹۹ درصد مردم ایران مسلمان و از این رقم ۹۰ درصد شیعه هستند، صدها سال است اسلام ایرانی چه در قالب تشیع و چه در قالب تسنن با فرهنگ ایرانی به شدت ترکیب شده است به گونه‌ای که برای مثال شما به هیچ عنوان نمی‌توانید شاهنامه خوانی را از مناسک اهل بیت جدا کنید و این خط کشی ها کاملا بی ربط است: در هم تنیدگی این دو سنت ریشه‌هایی چند صد ساله دارد و بنابراین باید به آن توجه داشت، به نظر من حتی تسنن ما نیز با تسنن غیر ایرانی متفاوت است چنانچه در بسیاری از نقاط ایران اهل تسنن نیز مناسک اهل تشیع را به همان صورت یا به صورت های متفاوت اجرا می‌کنند. ما چندین اقلیت دینی و مذاهب درهم آمیخته (سنکرتیک) نیز داریم که برغم تعداد بسیار اندکشان (۱ درصد جمعیت) دارای اهمیت زیادی هستند و طبعا باید در گفتگوی بین ادیان و بین فرهنگ ها شرکت داشته باشند.

اما بهر سو این به نظر من یک شانس بزرگ است که ما از یک انسجام دینی بسیار بالا برخورداریم که می تواند به ما در فرانید های دولت سازی و ملت سازی کمک کند. ادیان اقلیتی نیز در این رابطه می‌توانند کاملا ایرانی به حساب بیایند و باید حس تعلق به هویت ایرانی را در آنها تقویت کرد و برای این کار به نظر من، آزادی و ایجاد امکان بیان هر چه بیشتر که در حال حاضر نیز به طور نسبی وجود دارد بهترین روش است، هر ایرانی باید خود را در ایران در آزاد ترین موقعیت ممکن ببیند و تنها در این صورت ما می‌توانیم به موقعیت فرهنگی شکوفایی که داشته‌ایم تداوم ببخشیم. زمینه های گفتگو به نظر من وجود دارد اما گفتگو به گمان من بیشتر از آنکه لازم باشد میان ایرانیان مسلمان و سایر ایرانیان انجام بگیرد باید میان خود این مسلمانان انجام بگیرد تا به تفاهم بیشتری برسند.

البته نه در جهت یک پارچه شدن فکری چون چنین چیزی ممکن نیست، بلکه در جهت بالا بردن ظرفیت‌هایشان برای پذیرش تفاوت و عدم در نظر گرفتن تفاوت به مثابه نوعی تخاصم. ما پیش از هر چیز نیاز به تمرین گفتگو و درک عمیق گفتگو داریم و برای این کار باید از رفتارهایی چون زور گویی، حث شکنی و در عین حال از مظلوم نمایی و مبالغه که اغلب ما در طول سالیان دراز به آنها عادت کرده‌ایم پرهیز کنیم و دست به اصلاح درونی خود چه در قالب فردی و چه در قالب اجتماعی و فرهنگی بزنیم.

(برای یک ایران):شما از تاثیرات فراقومی و فراملی ادیان سخن گفته‌اید. همین امر یکی از عرصه‌هایی است که می‌تواند ثبات سیاسی منطقه و تمامیت ارضی ایران را به مخاطره افکند. حال آن که بستگی‌ها و باورهای دینی و فرهنگی شهروند یک جامعه مدرن پیش از آن که موضوعی سیاسی باشد، موضوعی است شخصی. عدم پرداختن به این مسائل از سوی صاحبان قدرت، عملا از باورهای شخصی افراد، موضوعی سیاسی می‌سازد. می‌دانم که این پرسش پاسخ سریع، کوتاه و روشنی ندارد. اما اگر شما به خواهید راهکاری برای تفکیک موضوع سیاست و موضوع باورهای شخصی عرضه کنید، این راهکار چه نکاتی را شامل می‌شود؟

(ناصر فکوهی)نه سیاست از باور های شخصی جداست و نه باورهای شخصی را می توان خارج از حوزه سیاسی تعریف کرد، هر کنشگری بر اساس باورهای سیاسی خود و درون قالب های سیاسی مشخص با استراتژی عمل می کند، و سیاست نیز تمایل دائم و غیر قابل اجتنابی به کنترل کالبد‌های فردی و گروهی دارد و این ربطی به سیستم های سیاسی ندارد، همه سیستم های سیاسی چنین هستند هر چند از لحاظ کاراییی و شکلی که این کار را می‌کنند بسیار با یکدیگر متفاوتند.

حتی این بحث که اغلب مطرح شده و به آن جدایی دین و سیاست می گویند اولا موضوعی است که به تاریخ مسیحیت قرن نوزدهمی باز می گردد، ثانیا در همانجا هم بحث نه جدایی دین و سیاست ، بلکه جدایی کلیسا و دولت (یعنی دو نهاد ) بوده است. دین به مثابه مجموعه‌ای از باورها و اعتقادات ذهنی و ایدئولوژیک و سیاست نیز به همین عنوان در چارچوب قالب های ذهنی – رفتاری در واحد فرد و در واحد گروه به ناچار به یکدیگر گره خورده‌اند. در قالب نهادی نیز، سیستم های دموکراتیک مشخص می‌کنند که میزان تعامل آنها چه باید باشد اما در حال حاضر من هیچ جامعه‌ای را در هیچ کجای دنیا نمی شناسم که در آن سیاست دینی نباشد و یا بر عکس.

اگر فقط دو جامعه را مثال بزنم موضوع روشن تر می‌شود یکی آمریکا که در آن دین به شدت در حوزه سیاسی فعال است و از بزرگترین لابی‌ها به حساب می‌آید و نقش آن در باز انتخاب بوش در دوره آخر تعیین کننده بود و فرانسه که به عنوان «غیر دینی » ترین کشور اروپای غربی معروف است، هنوز حتی نتوانسته است سیستم آموزش و پرورش خود را از موقعیت پیش از انقلاب و استیلای نهاد کلیسایی خارج کند و امروز دو سیستم در کنار هم و در نوعی سازش کار می‌کنند یکی سیستم لائیک مدارس دولتی و دیگری سیستم کاتولیک شبکه بزرگی از مدارس خصوصی ( با یارانه دولتی). بنابراین می‌بینیم که مسائل پیچیده‌تر از طرح چند شعار است. اما شکی نیست که هر جامعه‌ای با بالا بردن توان فکری- فرهنگی و قابلیت‌های اندیشیدن عمیق و اخلاقی کردن و سالم کردن هر چه بیشتر ظرفیت‌های فردی و اجتماعی خود می‌تواند و باید به درجه بالاتری از تحمل از جمله تحمل باورهای فردی‌ای که همخوان با باورهای عمومی نباشند برسد البته تا زمانی که این باورها موقعیت عمومی سازمان یافتگی اجتماعی را که شرط تداوم اجتماعیت در برابر فردیت است را به خطر نیاندازند.

به عبارت دیگر همانگونه که بارها گفته‌ام قدرت و حاکمیت در تمام سیستم ها اعم از دموکراتیک یا غیر دموکراتیک بازتابی از موقعیت‌های اجتماعی هستند و نه برعکس و البته این دو وارد روابط چرخه‌ای تاثیر گذار بر یکدیگر می‌شوند اما سازمان اجتماعی در میلیاردها کنش و میان کنش روزمره و به معنایی «غیر سیاسی» شکل گرفته و سپس «سیاسی» می شود ، و بنابراین نباید تصور کرد که حوزه سیاسی بتواند( ولو اینکه بخواهد) تغییری اساسی در اجتماعیت یک جامعه ایجاد کند جز در دراز مدت و جز با توافق و همراهی و همدلی همان جامعه.


اشکال ما در این است که هر بار از یک پروژه فرهنگی – اجتماعی سخن می گوئیم لزوما آن را در بزرگترین ابعاد ممکن و استثنایی‌اش مثلا زیر ورویی کامل یک جامعه به وسیله فرایندی همچون انقلاب می‌بینیم، در حالی که تغییرات عموما به شکل بسیار کند و آرام انجام می‌گیرند و در این تغییرات نقش اراده‌های فردی بسیار بسیار مهم است، همین اراده‌ها هستند که به گرایش‌ها و روندهای تغییر و اصلاح در دراز مدت دامن می‌زنند، ولی برای رسیدن به آنها ابتدا باید به آنها باور داشت زیرا این باور چشم اندازی را ایجاد می‌کند که به ما امکان می‌دهد کنش را نه بر اساس مختصات کوتاه مدت و مقطعی بلکه بر اساس الزامات دراز مدت و سرنوشت ساز تنظیم کنیم.

(برای یک ایران):شما از جمله از خودشیفتگی دینی سخن گفته‌اید. هویتهای دینی بدون این "خودشیفتگی" شکل نمی‌گیرند. بنیاد هویتهای ملی و قومی نیز ریشه در همین "خودشیفتگی" دارند. این خودشیفتگی اما ریشه در عدم شناخت دیگری دارد و از این رو فرآورده دانش و آگاهی نیست. ریشه در برخوردی برآمده از احساس و باور دارد. تردیدی نداریم که جامعه ایران تا کنون در معرفی اقوام و اقلیتهای دینی، زبانی و فرهنگی ساکن کشور کوتاهی کرده است. علت این امر از نظر شما چیست؟

(ناصر فکوهی)«خود شیفتگی» و «خود مداری» یا «خود محورگرایی» از مشخصات تمام سیستم‌های فرهنگی است: تا زمانی که گروه خود را به معنایی متمایز از «دیگری» نبیند، تا زمانی که دیگری را به نوعی و تا درجه ای «شیطانی» نکند، قادر به ساختن «خود» نیست بنابراین این گرایش را نباید لزوما نه غیر‌طبیعی دانست و نه بیمارگونه، به قول سارتر : « دوزخ ، همان دیگری است». اما یک گرایش در صورتی تبدیل به یک بیماری یا مشکل می‌شود که «خود» شروع کند در منطقی سلسله مراتبی قرار گرفته و به ویژه از طریق «زور» ( که یک مقوله توهم زاست زیرا فیزیک طبیعی را با ذهنیت فرهنگی یکی می پندارد و چون می‌تواند کالبد آناتومیک را کنترل کند، تصور می کند می تواند ذهنیت ها را نیز تغییر دهد) تلاش کند «خود» را در موقعیتی برتر نسبت به دیگری قرار داده و دیگری را به دلیل «دیگر بودگی‌اش» زیر فشار قرار دهد.

این امر تنها در صورتی به «موفقیت نسبی» می رسد که «خود» دست به «نسل کشی» گسترده دیگری بزند، اتفاقی که در آمریکا در مورد سرخپوستان افتاد، در استرالیا در مورد بومیان، در ترکیه در مورد ارمنیان و در اروپای جنگ جهانی دوم علیه یهودیان و کولی‌ها و یا اخیرا در یوگسلاوی علیه مسلمانان و در رواندا میان دو گروه هوتو و توتسی. با این وصف حتی این از میان برداشتن نسبی فیزیکی ( که امروز دیگر جز در مواردی استثنایی امکان پذیر نیست چون هزینه هایی بی اندازه بالا و سخت دارد) نیز عملا «دیگری» را از میان نمی برد بلکه او را از مقولات فیزیکی محدودتر به مقولات ذهنی بسیار گسترده‌تر سوق می دهد و به عبارت دیگر از «دیگری» نوعی اسطوره می‌سازد که دیگر به هیچ رو نه تنها قابل از میان بردن نیست بلکه می تواند به صورتی معکوس قدرتی فوق العاده بالا به بازماندگان معدود آن «دیگری» بدهد تا بار دیگر در موقعیت های فیزیکی آنرا باز سازی کنند، تقریبا در تمام موارد فوق الذکر نیز این اتفاق افتاده است.

اما در جامعه ایرانی، به نظر من، خود مردم در این زمینه کوتاهی کرده‌اند زیرا هنوز متوجه آن نیستند که در یک کشور چند فرهنگی زندگی می‌کنند که باید نسبت به فرهنگ‌های دیگر هموطنانشان علاقمند باشند، ما البته با شوینیسم‌های محلی روبرو هستیم که طبعا یک شوینیسم ملی را نیز تحریک می‌کنند. در صورتی که برای از میان بردن این مشکل باید مردم نه تنها به فرهنگ خود بلکه به فرهنگ سایر هم میهنانشان نیز علاقمند باشند و برای آن کوشش کنند: برای یک آذری نه فقط زبان آذری بلکه باید به همان اندازه زبان فارسی ، زبان کردی یا زبان بلوچ هم مهم باشد و نسبت به سرنوشت آنها دغدغه داشته باشد و برعکس . بنابراین اگر ما به چنین سطحی از استدلال و منطق برسیم گمان می کنم مشکلات کمتری نیز خواهیم داشت. بگذریم که ایران را نمی توان ابدا جزو کشورهایی طبقه بندی کرد که دارای مساله قومی باشند، این را من در مقایسه با کشورهای دیگر خاور میانه و آفریقا و یا آمریکای لاتین می‌گویم، مردم ما قرن هاست با یکدیگر زندگی می‌کنند و تقریبا هیچ گاه ما شاهد خشونت های قومی میان آنها نبوده‌ایم و این نعمت بزرگی است که باید قدرش را بدانیم.

(برای یک ایران):شما در برابر پرسش "پیش‌فرض‌های گفت‌وگوی ادیان" چنین پاسخ داده‌اید:
"پیش فرض به نظر من پذیرش «دیگری» به مثابه دیگری، نه به مثابه کسی که باید او را به «خود» تبدیل کرد، است."
گفت‌وگو البته هدف نیست، بلکه هدف حق همزیستی و پذیرش آن است. عین همین موضوع را می‌توان در مورد اقلیتهای قومی، زبانی و فرهنگی ساکن ایران نیز گفت. قدرت سیاسی بقای خود را به خطا در یکسان‌سازی اجباری می‌بیند و از پذیرش تنوعهای قومی، فرهنگی، دینی و زبانی واهمه دارد و به آن همچون خطری برای بقای خود می‌نگرد. صرف پذیرفتن وجود دیگری به نظر من کافی نیست. پذیرش "دیگری" به مثابه "دیگری" می‌بایست ترجمان سیاسی خود را در قانون اساسی و رفتار دولت با اقلیتها بیابد. پذیرش دیگری، یعنی پذیرش حقوق دیگری. در جامعه‌ای که اقلیتها از حقوق برابر برخوردار نیستند، پذیرش حقوق دیگری به معنای کاستن از حقوق خودی‌هاست. به اعتقاد من، این تنها شرط تبدیل شدن ساکنان یک سرزمین به شهروندان یک جامعه مدرن است. در صورت پذیرش این موضوع، به نظر شما گذار ساکن به شهروند یک پروژه سیاسی است یا نتیجه یک اقدام روشنگرانه؟

(ناصر فکوهی)به نظر من هم یک پروژه سیاسی است و هم یک پروژه فکری ( و نه لزوما روشنگرانه، زیرا روشنگری به عصر و پهنه دیگری تعلق دارد و نمی توان آن را به صورتی مکانیکی در اینجا بازتولید کرد)، اما بیشتر از هر دو اینها این امر به نظر من یک پروژه فرهنگی – اجتماعی است. منتها اشکال ما در این است که هر بار از یک پروژه فرهنگی – اجتماعی سخن می گوئیم لزوما آن را در بزرگترین ابعاد ممکن و استثنایی‌اش مثلا زیر ورویی کامل یک جامعه به وسیله فرایندی همچون انقلاب می‌بینیم، در حالی که تغییرات عموما به شکل بسیار کند و آرام انجام می‌گیرند و در این تغییرات نقش اراده‌های فردی بسیار بسیار مهم است، همین اراده‌ها هستند که به گرایش‌ها و روندهای تغییر و اصلاح در دراز مدت دامن می‌زنند، ولی برای رسیدن به آنها ابتدا باید به آنها باور داشت زیرا این باور چشم اندازی را ایجاد می‌کند که به ما امکان می‌دهد کنش را نه بر اساس مختصات کوتاه مدت و مقطعی بلکه بر اساس الزامات دراز مدت و سرنوشت ساز تنظیم کنیم.

مشکل اصلی ما در نداشتن چشم انداز و باور به سرنوشتی است که در محور های بلند زمانی پدید می‌آید اما لزوما کنشگرانی که آن را آغاز کرده‌اند از آن بهره‌مند نمی‌شوند. برای شهروند شدن ابتدا باید افراد در مغز خود یک انقلاب ایجاد کنند و سپس در گروه‌هایی که به انها تعلق دارند و این امر در چرخه های اجتماعی بتواند سرانجام به تغییرات جامعه برای بهتر شدن بیانجامد. دل بستن به حوزه سیاسی برای تغییر بیهوده است زیرا وظیفه اصلی حوزه سیاسی مدیریت سازمان یافتگی و اجتماعیت است که خود در کشوری همچون کشور ما امری بی نهایت مشکل است و اگر حوزه سیاسی بتواند این کار را با کمترین تنش انجام دهد به گمان من در کوتاه و میان مدت کار مناسبی انجام داده است. اما برای پیش‌تر رفتن باید خود مردم همت کنند و چشم به یک «دیگری» قدرتمند که به ظاهر در قالب نهادی انتزاعی همچون «دولت» متبلور می شود، نبندند.

(برای یک ایران):به عنوان آخرین پرسش، آیا تامین حقوق شهروندی در یک جامعه مدرن می‌تواند تمایزات و تبعیضات قومی، مذهبی و فرهنگی را از بین ببرد یا باید برای اقلیتهای ساکن ایران حقوق ویژه‌ای هم در کنار حقوق شهروندی قائل شد؟

(ناصر فکوهی)همانگونه که گفتم ما در ایران مساله اقلیت‌ها به شکل حادی که در کشورهایی چون آمریکا، اروپای غربی ( آلمان و فرانسه)، اروپای شرقی (منطقه بالکان) ، افریقای سیاه و یا حتی آمریکای لاتین ( به ویژه پرو و بولیوی) داریم، نداریم. مشکل اصلی در این رابطه که به موقعیت کنونی جامعه ایران یعنی اختلافات و چند دستگی های درونی، زیر فشار بودن جهانی کشور، تهدید های نظامی آمریکا، و مقاومتی است که قدرت های بزرگ در برابر تبدیل ایران به یک قدرت منطقه‌ای انجام می‌دهند، در حالی که از هر بعدی به مساله نگاه کنیم تمدن ایرانی تنها تمدنی است که از چنین مشروعیتی برخوردار است و در حال حاضر نیز در خاور میانه بیشترین پتانسیل برای رشد دموکراتیک و شکل گیری زیرساختارهای فرهنگی مناسب برای شهروندی در ایران وجود دارد.

در این شرایط مساله اقلیت و اقوام یکی از ابزارهایی است که می تواند مورد سوء استفاده قرار بگیرد و به نظر من هر فرد و گروهی که به هر شکلی به این مساله دامن بزند در برابر آینده مسئول خواهد بود، ایران کشوری است با پیشینه چند هزار ساله تمدنی و در تمام این مدت صد‌ها قومیت و زبان و فرهنگ در کنار هم با آرامش و صلح زندگی کرده‌اند و هیچ دلیلی ندارد که این وضعیت در آینده ادامه نداشته باشد. بهتر است آرامش خود را به دست بیاوریم و با نگاهی به موقعیت‌های پیچیده جهان کنونی تلاش کنیم استدلال‌های مبتنی بر تعقل و تفکر و صلح اجتماعی را در برابر هر نوع از گفتمان خشونت آمیز قرار دهیم که به گمان من هدف تخریب نوزایی تمدن ایرانی را در سال های آینده دنبال می‌کنند. نگاهی به تجربه کشورهایی چون هند و چین در این مورد می‌تواند بسیار گویا باشد. سیاست و فرایندهای آن امری بسیار پیچیده است و بسیار فراتر از استدلال‌های به ظاهر منطقی اما در واقع بسیار سطحی می‌رود. این پیچیدگی را ما به وجود نیاورده ایم اما باید آن را درک کنیم و بر اساس آن عمل کنیم وگرنه در این بازی خواهیم باخت.

جلال ستاری

نقش اسطوره‌ها در شکل‌گیری هویت ملی

Sun 18 11 2007 - 6:02

image

وقتی شما به عنوان یک خواننده اسطوره آنتیگونه سوفوکل را می‌خوانید، نمی‌دانید که حق را به کدام یک بدهید. خودتان باید به نتیجه برسید که حق با کدام یک است. در جایی آنتیگونه به کرئون می‌گوید: تو حافظ و ضابط قانونی هستی که اگر نباشد، شهر به آنارشی کشیده می‌شود. اما من حافظ قانون قلبم هستم! اگر من نباشم، جهان، ویران می‌شود. هر دو باید باشیم...! این‌اندیشه بی نظیر است. ۷۰۰۰سال پیش این ‌اندیشه وجود داشته است.

سه پیش‌شرط هویت ملی:آموختن ،خلاقیت آزادی

گفت‌وگوی ناصر فکوهی با جلال ستاری

!--جلال ستاری نامی آشناست. نامی که یـادآور گسترهء بزرگی از اسطوره‌ها، تــحلیـل‌هـای عمیـق، نقـدهـای ادبـی و‌اندیشیدن بر هنر به ویژه در عرصه‌های نمایشی و همچنین فعالیت‌های اجرایی وسیعی در حوزه فرهنگ است. بسیاری از ما با نام‌هایی همچون دومزیل، الیاده، باستید، آرتو و... برای نخستین بار از خلال آثار ستاری آشنا شدیم. آثاری که تا امروز با آهنگی خستگی ناپذیر تداوم یافته است.--! در گفت‌وگو‌ی حاضر تلاش ما بر آن بوده است که با توجه به این پیشینهء ارزشـمند نظری و تجربی، موضوع را همچون همیشه به حوزهء کاربردهای فرهنگ بکشانیم--!.

جلال ستاری حالا ۷۴ساله است و از۲۴ سالگی مشغول تحقیق و تالیف در زمینهء اسطوره‌شناسی و فرهنگ.

عشقنامه هلوئیز و آبلار، مجموعهء ۹ جلدی جهان اسطوره‌شناسی، چشم‌انداز اسطوره، زبان رمزی افسانه‌ها، زبان رمزی قصه‌های پرشور، رمزپردازی آتش، اسطوره و رمز، پژوهشی در ناگزیری مرگ گیل‌گمش، پژوهش در اسطورهء گیل‌گمش، افسانه اسکندر، سایه ایزوت و شکرخند شیرین، رمزهای زنده‌جان، چهار سیمای اسطوره‌ای، اسطوره در جهان امروز، هویت ملی و هویت فرهنگی، پژوهشی در حکایت سندباد بحری، افسون شهرزاد، درد عشق زلیخا، عشق صوفیانه، پژوهش در قصه اصحاب کهف، پژوهشی در قصه یونس و ماهی، پژوهشی در قصهء شیخ صنعان و دختر ترسا، پژوهشی در قصهء سلیمان و بلقیس، گفت‌وگو‌ی شهرزاد و شهریار، نمایش در شرق، نماد و نمایش، آیین و اسطوره در تئاتر، تراژدی و انسان، پرده‌داری و انسان، پرده‌داری و شبیه‌سازی، تقلید و تماشا در بی‌دولتی فرهنگ، فقط عنوان برخی از آثار ارزشمند این پژوهشگر کهنه‌کار است.

مطلب حاضر، نتیجهء دو ساعت و نیم گفت‌وگو‌ی ناصر فکوهی با جلال ستاری دربارهء اسطوره و تاثیر آن بر شکل‌گیری فرهنگ و هویت ملی است که چندی پیش در خانهء جلال ستاری در حوالی میدان فردوسی انجام شد.

نــاصــر فـکـوهـی: اسطوره، حوزهء تخصصی شـمـاست و به جرات می‌توان گفت که هیچ کس به‌اندازهء شما در دو دههء اخیر، در این زمینه تـولید فرهنگی نداشته اسـت. خوشبختانه به مدد فـعالیت شما و برخی دیگر در سال‌های اخیر، اسطوره دیگر به عنوان امری حاشیه ای، پیش پا افتاده و غیرواقعی تلقی نمی‌شود. از این گذشته، آثار شما این حسن بزرگ را داشته و دارد که صرفائ یک دیدگاه بومی را دنبال نکرده است. یعنی در عین حال که در آن‌ها به اساطیر ایرانی پرداخته شده، از شناخت و معرفی اساطیر جهان هم غافل نبوده اید. میراث بزرگ فرهنگی جهان که شما در خلال مجموعه کتاب‌های «اسطوره‌شناسی» به ایرانیان عرضه کرده‌اید، بسیار قابل تامل است. در این آثار، دیدگاه‌های اسطوره‌شناسان بزرگ جهان چون میرچا الیاده، دومزیل، باستید و... مطرح شده است. با این حال هنوز در ایران دیدگاه‌هایی مبنی بر بی فایده بودن یا کم فایده بودن این گونه آثار که نگاهی جهانی دارند،‌ وجود دارد. من علاقه‌مندم که در این گفت و گو نشان دهیم که چقدر این تجربیات جهانی برای ما ایرانیان اهمیت دارد و چگونه می‌توانیم بر پایهء آن‌ها به سوی ساختن و شکل دادن به‌اندیشه‌ای ملی و حتی هویتی تعریف شده در این زمینه پیش برویم.

این واقعیتی است که ما ایرانیان یک میراث بزرگ فرهنگی از پیشینیان خود به ارث برده‌ایم. اما سوال این است که آیا چنین میراثی به شکل خودکار می‌تواند به یک ملت و هویت تبدیل شود؟ اصلائ این میراث چیست و چگونه می‌توان از آن در شـکل‌گیری یک دولت ملی مبتنی بر حافظه‌ای جمعی و احساس تعلق به سرنوشتی مشترک استفاده کرد؟


جلال ستاری: اسطوره، در وهلهء نخست یک روایت، قصه و داستان است. با این تفاوت که یک انسان‌اسطوره‌باور، اسطوره را حقیقی می‌داند. در حالی که افسانه یا قصه را راست نمی‌داند و آن را نوعی سرگرمی می‌شمارد. برای اسطوره‌باور، همیشه اسطوره به واقعیت ارجاع دارد. پس‌ ایمان به اسطوره، وجه فارق بین اسطوره و افسانه یا قصه است. وقتی اسطوره باور، اسـطـوره را بـه عنـوان یـک واقعیت انکارناپذیر، باور دارد، پس نمی‌توان گفت که همه اساطیر، زبان رمزی دارند. زیرا اگر از دیدگاه اسطوره باور، اسطوره واقعی است، پس رمزگونگی آن بی معنی است. هر چه هست، اسطوره برای امروزیان، مانند گذشته نیست. همهء اسطوره‌شناسان بزرگ امروز در این امر متفق القول هستند که زبان اسطوره رمزی نیست و البته در فرهنگ ما می‌توان راه حلی برای پیوند واقعیت با رمز یافت.
اسطوره‌ها در وهلهء نخست در تعریف و تــوصـیـف آفـرینـش بوده‌اند،‌ دراین باره که چگونه درخت، انسان، خورشید و همهء چیزهای دیگر پدید آمده‌اند. اما امـروزه ایـن بخش از اساطیر کمتر مورد توجه هستند و بخش زیادی از معنای خود را از دست داده‌انـد. بـرای نمونه امروز دیگر کمتر کسی بـه دنبال اسطوره‌های استرالیایی آفرینش وزغ نمیرود! این بخش از اساطیر به زمانی تعلق داشتند که بشر خود را در جهان پهناور، سرگشته و سراسیمه می‌دید و می‌خواست به جهان پیرامون خود معنا و مفهوم ببخشد. در حالی که با پیشرفت علم و عقلانیت، دیگر کمتر به این بخش از اساطیر توجه می‌شود. هر چند که حتی امروز، برای معتبر ساختن کشفیات جدید گاه به ریشه‌های اساطیری آنها باز میگردند برای مثال هنوز میبینیم از آپولون، سخن گفته می‌شود. یعنی هنوز هم برای بعضی کشفیات محیرالعقول به ذهن اسطوره پرداز متوسل می‌شویم. با این وصف اسطوره‌های آفرینش، موضوع همه اساطیر و ماندگارترین آن‌ها نیستند. بلکه موضوع‌هایی هستند که هنوز ذهن بشر برایشان پاسخ درست و دقیقی پیدا نکرده است. هنوز مرگ، جاودانگی و عشق، موضوعاتی هستند که ذهن بشر را درگیر خود می‌کند و برای آن‌ها پاسخی قطعی نیافته است. این‌ها اسطوره‌هایی ماندگار هستند که هنوز کارسازند. مثلائ به نظر من، اسطوره بنیادین فرهنگ غرب، اسطورهء «پرومته» است! یا یکی دیگر از این اساطیر ماندگار،‌تراژدی«آشیل» است که تا کنون ده‌ها کتاب پیرامون آن نوشته شده است.

و البته کتاب‌هایی که در مورد این اساطیر نوشته شده، کتاب‌هایی هستند که بازتاب‌دهنده ذهن بشر خلاق است، نه این که عین آن اسطوره را بازنویسی کرده باشند-کاری که معمولائ و متاسفانه ما در ایـران انجـام مـی‌دهیـم- ذهـن بشـر خلاق،‌اندیشیده و از میان ده‌ها اسطوره، یکی را انتخاب کرده است و نتیجه‌اش شده: «پرومته در زنجیر».

پرومته چه می‌گوید و چرا هنوز در مورد این اسطوره کتاب نوشته می‌شود؟ چنان که حداقل ۲۰ شخصیت برجسته جهان دربارهء این اسطوره، کتاب نوشته‌اند. چرا از افلاطون تا شلی و‌اندره ژید، مسحور پرومته هستند؟ ذهن پرسشگر از خود می‌پرسد، چرا این اشخاص این اسطوره را انتخاب کرده‌اند؟ در حالی که می‌دانیم این اشخاص آدم‌های کوچکی نیستند!

پــرومـتـه در دعـوای «زئـوس» بـا «تایتان»‌ها، جانب زئوس را می‌گیرد. این نشانه ذکاوت یا حیله گری پرومته است. خدایان برای منکوب کردن انسان‌ها، دو چیز را از آن‌ها پنهان می‌کنند. یکی آتش و دیگری گندم- البته در آثار متاخر، از گندم نامی برده نشده- پرومته در این زمان به آسمان می‌رود و بذری از آتش آسمان را در گیاهی پنهان می‌کند، گیاهی که درونش خشک و بیرونش،‌تر است. سپس او به زمین می‌آید و آتش و گندم را به انسان هدیه می‌دهد. از آن پس مردم اجاق و غذا درست می‌کنند. پرومته رفاه و آسایش را برای مردم به ارمغان می‌برد.

پرومته، فرهنگی است که از تجاوز به حـریم خدایان پروا ندارد. او مفهوم «تجاوز» را به معنی واقعی کلمه به کار می‌برد. او دست‌اندازی می‌کند به حریم خدایان و بی‌پروایی و گستاخی به خرج می‌دهد. این فرهنگ، در غرب نمونه‌های متعددی دارد. «فاوست» میراث خوار پرومته است! فاوست برای این که به قدرت الهی برسد، روانش را به شیطان می‌فروشد. او در حقیقت چهرهء دیگری از پرومته است. همان طور که پرومته را در صخره‌ای در قفقاز برای ابد بستند، فاستوس هم به زنـجیـر شیطـان کشیـده شـد. پـرومته می‌جنگد، تجاوز می‌کند و می‌خواهد پرچم آزادی را به همه جهان ببرد! و نتیجه این فرهنگ، همین می‌شود که حالا در اروپا هست!

از یـک سـو دین زردشتی به عنوان نخستین و فراگیرترین دین ایران باستان، امروز به یک دین حاشیه‌ای که فقط حدود 50 هزار پیرو دارد، تبدیل شده اما از سوی دیگر هیچ گاه به‌اندازه امروز در مورد دین زردشت تحقیق و تالیف منتشر نشده است. می‌شود امروز ادعا کرد که بخش عمده ادبیات و میراث فرهنگی ایران باستان در قالب تالیف و‌ترجمه، منتشر شده است. امروز شاهد هستیم که روشنفکران و نویسندگان به اشکال مختلف، به سنت ایران باستان ارجاع می‌دهند. در کنار این، مجموعه‌ای از مناسک که تا امروز باقی مانده، بازمانده همان سنت باستانی است.

به این‌ترتیب، پرومته هنوز یک اسطوره شاخص است و می‌شود به آن استناد کرد. هنوز موضوعی است که به آن ‌اندیشیده می‌شود و حتی ممکن است که کسانی، برخلاف اسطوره او، دیدگاه‌های خود را بیان کنند.
اسطوره دیگری که همین خاصیت را دارد، اسطوره «آنتیگونه» است. به قول یک منتقد انگلیسی، از زمانی که آنتیگونه شناخته شد تا کنون، 200 آنتیگونه، نوشته شده است! «هگل» می‌گوید: اگر آنتیگونه نبود، من نمی‌توانستم کتاب «تاریخ سیاسی غرب» را بنویسم! سوفوکل که برای نخستین بار این کتاب را می‌نویسد، در روایت خود، حق را به هیچ کدام نمی‌دهد. می‌دانیم که «کـرئـون» دایـی آنتیگونه و شهریار شهراست.

به دستور کرئون، برادر آنتیگونه کشته می‌شود و دستور داده می‌شود که جنازهء او نباید از زمین برداشته شود. با وجود این که کرئون دستور داده است، آنتیگون یا آنتیگونه، جنازه برادرش را به خاک می‌سپارد و به دستور کرئون، محکوم به مرگ می‌شود. او لاجرم کشته می‌شود.

وقتی شما به عنوان یک خواننده اسطوره آنتیگونه سوفوکل را می‌خوانید، نمی‌دانید که حق را به کدام یک بدهید. خودتان باید به نتیجه برسید که حق با کدام یک است. در جایی آنتیگونه به کرئون می‌گوید: تو حافظ و ضابط قانونی هستی که اگر نباشد، شهر به آنارشی کشیده می‌شود. اما من حافظ قانون قلبم هستم! اگر من نباشم، جهان، ویران می‌شود. هر دو باید باشیم...! این‌اندیشه بی نظیر است. ۷۰۰۰سال پیش این ‌اندیشه وجود داشته است.

برای همین من می‌گویم که وقتی در ایران، اسطوره آنتیگونه را به روش تعزیه برگزار می‌کنیم، این تنظیم از اساس غلط است. زیرا در تفکر تعزیه‌ای ما نمی‌توانیم چنین چیزی را بگوییم! ولی در اصل اسطوره آنتیگونه، می‌توانیم بگوییم. زیرایکی حافظ قانون است و دیگری حافظ عشق.

فکر می‌کنم که ما این اجماع را داریم که اسـطـوره به خودی خود واقعیتی را باز نمی‌تابد. اما در لایه عمیق‌تری که در آن هست، یک «واقعیت» وجود دارد. می‌شود گفت که جهان امروز که جهان اروپایی است، جهانی برآمده از تفکر اسطوره‌های آنتیک پرومته‌ای و آنتیگونه‌ای است! اروپایی که جهان را اشغال کرده و همه ساختارهای آن را از جمله«دولت ملی» را به وجود آورده است. این اسطوره‌ها، نوعی تقابل انسان و خدا را نشان می‌دهد. انسانی که امروز حق خود می‌داند که از زندگی مادی خوبی برخوردار باشد. در واقع ما می‌توانیم از نوعی اشرافیت انسانیسخن بگوییم. اشرافیتی که در مقابل اشرافیت خدایان - و مذاهب- قرار دارد. بعد از رنسانس، ادامه این اسطوره پردازی را می‌توان در سه شخصیت یافت. یکی «دون ژوان» که نوعی ارتقا و ارزش دادن به مفهوم «لذت» است و دیگری فاستوس. اسطوره دون ژوان که اسطوره و تقدس لذت است، در برابر مسیحیت که چه در بنیان‌های خود و چه به ویژه در تاریخ قرون وسطایی خود، درد و رنج را مـقدس می‌شمرد و آن‌ها را به والاترین نمادهای خدایی تبدیل می‌کرد قرار دارد. چنان که می‌بینیم در مصایب مسیح آنچه بیش از هر چیز برجسته و تکان دهنده است شکل دردآور و شکنجه‌هایی است که بر حضرت مــسـیـح وارد مـی‌شـونـد و در حقیقـت شکنجه‌هایی هستند که خداوند بر خود هموار مـی‌کند تا خیانت انسان‌ها را به آن‌ها یادآوری کند. فاستوس نیز همانطور که شما گفتید و خیلی‌ها معتقدند، اسطوره و بنیانگذار‌اندیشه دولت ملی است.‌اندیشهء فروش روح انسان در برابر رفاه، لذت، خوشی و مادیت زمینی، رفاهی که امروز در دولت ملی نمایان می‌شود. بسیاری معتقدند که پایان این داستان هم، مشابه پایان همان اسطوره است. یعنی همانطور که فاستوس به دوزخ رفت، انسان امروز هم به سمت دوزخ در حرکت است. این پایان واقعیت جهان امروز است! به نظر من قرن 20 و 21 چنین فرجامی را وعده می‌دهد. سرانجام هم می‌توان به اسطورهء سیزیف و خیانت او به زئوس و مجازاتی که برای او تعیین شد یعنی بالا بردن تخته سنگی تا سرکوه و سقوط دایم آن، که می‌تواند نمادی از تلاش‌های بیهودهء انسانی برای خروجش از موقعیت خویش باشد اشاره کرد که تمامی اینها گویای آن هــسـتـنــد کــه مــا بــا اسطوره‌هایی بنیان گذار برای جامعهء غربی روبــه‌رو بــوده‌ایــم کــه توانسته‌اند به این جامعه و در حقیقت به ناخودآگاه آن شکل دهند. اساطیر باستان در حقیقت تا آنجا پیش می‌روندکه اروپای امروز را می‌سازند و می‌دانیم که حتی نام «اروپا» هم نامی اسطوره‌ای است! در اروپا هر گاه که خواستند ملت‌سازی کنند، به سمت اساطیر رفتند. یعنی تا‌اندازه‌ای، واقعیت‌های تاریخی را اسطوره‌ای کردند. نوع حرکت معکوس! مثلائ ناپلئون، پس از تبعید در جزیره سنت هلن به یک شخصیت اسطوره‌ای تبدیل شد. اسطوره دستمایه خوبی برای اروپاییان است. آن‌ها هم در جنبه میراث یونانی و لاتین (رومی) و هم در میراث یهودی- مسیحی، پس از رنسانس یا بعدتر، پس از اومانیسم سکولار، بیشتر نمود پیدا کرد، به خوبی از آن بهره بردند. هنوز هم اروپا با تمام قدرتی که دارد و ما شاهد آن هستیم، بر پایه همان میراث، استوار است. بنابراین می‌بینیم که اگر از اساطیر درست استفاده شود، به یک واقعیت فرهنگی، اجتماعی و سیاسی تبدیل می‌شوند و می‌توان کاملا به برنامه‌ها و اهداف کاربردی رسید.

اگر موافق باشید، حالا وارد بحث ایران می‌شویم. این حقیقتی است که هم اکنون در جهان کشورهایی وجود دارند که فاقد میراث غنی ما هستند. نه این که آن‌ها اساسائ فاقد اسطوره بوده‌اند. خیر. بلکه اساطیر آن‌ها دارای آن زمینه و مبنا نبوده است که بتوان بر اساس آن دولت ملی پـایـه‌ریـزی کـرد. مثـل اسطـوره‌های آفریقایی. اما در ایران یک دولت ملی قدرتمند وجود داشته که پایه‌های آن در اساطیر بوده است. هر چند که فرهنگ ایرانی، فرهنگ شفاهی بود - برخلاف فرهنگ مکتوب یونان- اما آن فرهنگ شفاهی در نماد، تصویر و معماری ایران بروز پیدا کرد. در ایران، به جز این میراث باستان که به پیش از اسلام تعلق دارد، میراث دیگری هم با نام میراث اسلامی وجود دارد. ایرانی‌ها به خاطر همان مبنای فرهنگی غنی، به سرعت دین اسلام را ایـرانی کردند. ‌هانری کربن، اسلام و ایران‌شناس بزرگ هم از اسلام ایرانی حرف می‌زند. جغرافیای جهان هم نشان می‌دهد که اسلام ایرانی، تا‌اندازه زیادی، روی پهنه فرهنگی ایرانی ارتقا می‌یابد. یعنی اسلام شیعه عمدتائ در همان چارچوبی قرار گرفته که فرهنگ ایرانی وجود دارد. پس ما هر دو این زمینه‌ها را داریم. حال مفید خواهد بود ابتدا‌اندکی دربارهء همین مفهوم «داشتن» صحبت کنیم. این که آیا ادبیات اسطوره‌شناسی ما امروز موقعیتی دارد که ما بتوانیم از آن‌ها به صورت مستقیم و با سهولت استفاده کنیم یا این که آن چیزی که امروز از اساطیر داریم، ماده خامی است که هنوز باید روی آن کار کرد.

بــه عبـارت دیگـر می‌توان به سراغ این پـرسش رفت که کدام بخش از اساطیر ایرانی و اساطیر ایرانی-اسلامی ما به طور نسبی دارای پتانسیل بیشتری برای آن فـرایند ساختن و شکل دادن به هویت ملی هستند.
اسـطـوره‌شناسی در ایران نباید منحصر شود به ایران باستان. اسطوره همه جا هست. یعنی اسطوره فقط منحصر به روایات باستانی و دین نیست. اسطوره در رمان و شهر و... هم هست. کار اخیری که من انـجـام دادم و حالا زیر چاپ است، «اسطوره تهران» نام دارد. ما باید بدانیم اصلائ اسطوره شهری داریم یا خیر؟ و اگر داریم، اسطوره شهر تهران کدام است؟ وقتی اسطوره‌شناسان، رد اسطوره را فقط در متون دینی و روایات کهن اساطیری می‌جویند، نشان می‌دهد که هنوز تلقی در مورد اسطوره، محدود است. اسطوره برای نبش قبر نیست. درک امروزی از اسطوره این است که ببینیم اسطوره برای فرهنگ امروز چه پیامی دارد. اساطیر بی جهت خلق نشده‌اند. آن‌ها حامل پیام هستند. پیامی که باید آن را شکافت و درک کرد. اسطوره‌شناسان ایرانی بیشتر در جست و جوی متن و روایت هستند تا محتوا و پیام روایت. کاوش در‌اندیشه بنیادین اسطوره در ایران تازه آغاز شده و باید هر چه بیشتر جدی گرفته شود. ما در اساطیرمان، اسطوره‌ای مانند پرومته نداریم. زیرا اساسائ پیام اسطوره ما، تقابل انسان با خدا نیست! بیهوده است که بخواهیم مشابه آن اساطیر یونانی را در اساطیر ایرانی بکاویم. در اساطیر ایرانی، شورش علیه پادشاه هست اما خدا نه. آیا شما نظریه‌ای دارید که چرا هرگز در اساطیر ما، انسان در برابر خدا، نمی‌شورد؟ در اساطیر ایرانی، خدایان به مرور جای خود را به پادشاهان خودکامه و مغرور مثل جمشید، کیکاووس و... دادند.

زئوس، خدا یا مردی است خودکامه که در حقیقت دشمن انسان است و می‌خواهد او را مجازات کند. برای این مجازات، او انسان را از آتش و گندم که مهم‌ترین چیز برای بقای بشر است، محروم می‌کند. اما اهورا، همتای ایرانی او، مظهر خیر است و جـز نیکـی بـرای انسـان، چیـزی نمی‌خواهد. پس در اینجا اساسائ ستیزبیمعنا است. اگر کسی بخواهد علیه اهورا، قیام کند، فقط از سر نخوت و خودستایی اسـت زیـرا هیـچ مـوجب فرهنگی و اجتماعی وجود ندارد تا انسان علیه خدا بشورد! پس فقط این پادشاهان مغرور هستند که در برابر خداوند، شورش می‌کنند.

پس پیام دین زردشت - البته نه لزومائ دین زردشت ساسانی که نوعی انحراف نسبت به اصل است و به نوعی سیاسی شدن خاص آن است- این است که انسان همدست خدا است و هر دو علیه اهریمن مبارزه می‌کنند تا جهان از موقعیت آلودگی و درهم‌آمیختگی خیر و شر، که نتیجهء یورش اهریمنی به آن بوده است، نجات پیدا کند و اگر قرار است انسان بر کسی بشورد، آن شخص اهورا نیست، بلکه اهریمن است.
در فرهنگ اساطیری ما، تقابل میان خیر و شر وجود دارد نه تقابل انسان و خدا. این پیام اساطیر ماست. پیام اسطوره‌های ما، تقابل دو گوهر است. دوگوهر خیر و شر. یکی راستی است و دیگری ناراستی. یکی خوشبویی است و دیگری بویناکی. یکی روشنایی است و دیگری تاریکی.

بنابراین پرسمان (پروبلماتیک) شر، اصولائ برای ما آن‌گونه نیست که برای مسیحیت یا یهودیت وجود دارد. دیدگاه ایرانی یک دیدگاه دوگانه‌باور(دوالیستیک) است که خیر و شر را از آغاز از هم جدا می‌کند. در حالی که دیدگاه اروپایی، منشا خیر و شر را در یک جا قرار می‌دهد و برای ما شر، ذاتا یک امر شیطانی است در حالی که در شکل اروپایی، شر، بیشتر در مجازات خدا علیه انسان، نمود پیدا می‌کند.
این تقابل اخلاقی است. یعنی ایرانیان روح را با ماده، مقابل نمی‌کنند. زیرا ماده متعلق به اهوراست و این اهریمن است که ماده را آلوده می‌کند. پس ماده ذاتا، بد نیست.
به این‌ترتیب نباید «مانویت» را چندان ایرانی بدانیم. به عقیدهء من نیز چنین نیست و بیشتر باید به آن به مثابهء یک شاخهء مسیحی نگاه کرد.

مانویت در اصل و ریشه‌اش غیرایرانی اسـت. امـا دوگانه‌انگاری (دوالیسم) متعارض (آنتاگونیستی) که در فرهنگ ما وجود دارد حاوی یک پیام مهم اخلاقی است که هنوز به وسیله اسطوره‌شناسان، شکافته نشده. در نتیجه، در تفکر ایرانی، ماده با روح برابر نیست. در این ‌اندیشه ماده خوب است اما اهریمن بد است زیرا ماده را فاسد می‌کند. پس انسان با اهورا علیه اهریمن، همدست است. به نظر من این پیام اسطوره ایرانی است. البته این حرف کافی نیست و فقط در حد نظریه باقی مانده. در فرهنگ اساطیری ما اتفاق درخشانی رخ داده و آن این که‌اندک‌اندک، این فرهنگ به تاریخ بدل شده است. این تاریخ‌مند شدن یعنی بیرون آمدن از مبحث هر دو مینو و تجسم یافتن در غالب فریدون و دیگر شاهان و پهلوانان ایران باستان. در رستم.

کاری که عمدتائ در شاهنامه‌ها رخ داده است!

بله! یعنی این که فرهنگ اساطیری ما به مرور از مرتبه انتزاعی خارج شده و تجسم می‌یابد در قالب آدم‌های نیمه تاریخی- نیمه افسانه ای. کدام اسطوره می‌تواند با این اساطیر یا اسطوره پرومته، برابری کند؟ به نظر من اسطوره ضحاک! در متون اوستایی از ضحاک اسمی برده نمی‌شود. از او با نام «آژیدهاک» یا «اژدها» نام برده می‌شود. او‌اندک‌اندک به یک پادشاه ظالم سامی نژاد تبدیل می‌شود. آژیدهاک، در شاهنامه یا برخی متون تاریخی، پادشاه بابل است. این اژدها، به مرور به یک پرسوناژ نیمه تاریخی‌نیمه افسانه‌ای تبدیل می‌شود و جمشید را از وسط به دو نیم می‌کند و به این‌ترتیب بر ارتش اهورایی ایرانی پیروز می‌شود و هزار سال سلطنت می‌کند. در مدت سلطنت او فساد به حدی می‌رسد که اهریمن به پاس قدردانی از او، بر شانه‌های او دو بوسه می‌زند و به جای آن دو بوسه، دو مار بر شانه‌هایش می‌روید. خوراک این مارها، مغز جوانان است! بالاخره کاوه به خاطر این که مغز پسرهایش به وسیله این دو مار، خورده می‌شود، شورش می‌کند. او ضحاک را شکست می‌دهد اما خودش به پادشاهی نمی‌نشیند، بلکه فریدون را که دارای فـره ایـزدی است، به پادشاهی می‌نشاند. زیرا در باور ایرانیان، کسی می‌توانست به پادشاهی بنشیند که دارای فره ایزدی باشد. این اسطوره روایات مختلفی دارد. از جمله این که دیگر از کاوه سخنی به میان نیست و مردم به سراغ گـرشاسپ می‌روند و او را از خواب غیرطبیعی بیدار می‌کنند تا او ضحاک را بکشد.

به نظر من کاوه نمی‌تواند آهنگر باشد و اگر هست آهنگری دارای معناست. زیرا با آتش و آهن سروکار دارد و محصول کار او خلاقانه است. پس او با خلقت سروکار دارد. همواره تقرب به آهنگر یا کوزه گر کار دشواری است زیرا دور از آبادی زندگی و کار می‌کند. مردم به کسانی که در جایی دور از آن‌ها زندگی مـی‌کند، با رعایت آیین‌هایی نزدیک می‌شوند. پس به تعبیر من آهنگر نیمه خداست.

این اسطوره قیام مردم علیه پادشاه ستمکار و سپردن قدرت به دست کسی است که توانایی اداره مملکت را دارد. قیام علیه آژیدهاک در هزاره آخر عمر جهان اتفاق می‌افتد. زردشت ظهور می‌کند، نبرد رخ می‌دهد و به این‌ترتیب ظلم پایان می‌یابد.

پس تفاوت اسطوره ایرانی با اسطوره غربی در این است که اسطوره ایرانی، تجدید نمی‌شود. چرخه‌ای وجود ندارد که بچرخد و ادامه یابد. اسطوره غربی ادواری است اما در اسـطوره ایرانی روزی بالاخره جهان تمام می‌شود. بدی به پایان می‌رسد. یعنی تاریخ خطی است.


اما اگر اجازه دهید من به صحبتم در مورد فرایند ملت سازی بر می‌گردم. فرایند ملت سازی یک فرایند سازنده است. یعنی همان طور که شما در کتاب «هویت ملی» خود اشاره کرده‌اید، ملت چیزی نیست که به خودی خود ساخته شود. مردم عادی ممکن اسـت اسطـوره‌ها را بشناسند اما این نمی‌تواند دلیل شود که در آن‌ها فرهنگ ملی ایجاد شود. فرهنگ ملی را باید ساخت. پس فرهنگ ملی نیاز به یک فرایند ساختن دارد. این فرایند با یک برنامه از پیش تعیین شده سیستماتیک هم لزومائ انجام نمی‌شود

من معتقدم که اسطوره ضحاک، فریدون و کاوه آهنگر، اسطوره بنیادی اساطیر ما است. جدال مـیان خیر و شر. تاریکی و روشنایی.

حال اگر بخواهیم از این اساطیر در بستر سیاسی نتیجه‌گیری کنیم، می‌توانیم بگوییم که اسطوره بنیان گذار فرهنگ ما، اسطوره‌های شاه کـشـی( regicide ) اسـت نه اسـطـــــــــــوره‌هــــــــــای خــــــــــدا کشی( theocide .) شاهانی که در برخی اساطیر کشته می‌شوند، نماد شر و حکومت غیرمشروع هستند. در فرهنگ ایرانی، شاه باید در خدمت اهورا و خیر باشد و هر گاه از این وظیفه سرکشی کند، یک قهرمان یا مردم، علیه این شاه ظالم شورش و او را نابود می‌کنند. بعد از اسلام هم این‌اندیشه در میان مردم وجود دارد. مثل شورش امام حسین(ع)در برابر شر که مردم ایران به این شخصیت‌گرانقدر تاریخی - دینی تعلق خاطر زیادی دارند. این حماسه علاوه بر ابعاد تاریخی و مذهبی‌ بار اسطوره‌ای هـم دارد. بـرای همین معاویه در‌اندیشهء مردم به ضحاکی نو بدل می‌شود که محکوم به فنا است. از سوی دیگر ضحاک سامی نژاد است و برای ایرانیان نماد قوم عرب است. و به همین دلیل هم در‌ اندیشه ایرانی امام حسین(ع) که مظهر خیر است، به نوعی، تبار ایرانی می‌یابد و معاویه تبار عرب.

در مـجمـوع،‌ اسطوره بنیانی ایرانی، تقابل خیر و شر است. در این‌اندیشه عدالت تقدس می‌یابد و ظلم محکوم می‌شود. به نظر شما بر پایه این تفکر بنیادین، می‌توان پایه یک ملت را ساخت؟

بله! البته باید گفت به دوران اسلام که می‌رسیم، این تفکر به بهترین وجه در تعزیه نمایان می‌شود. شبیه خوانی بر اساس همین امر بنیان گذاشته شد. امام حــسـیـن(ع)علاوه بر شخصیت والای مذهبی خود، در قـالـب یـک شخصیت فرمانروای اسطوره‌ای ایران بعد از اسلام قرار می‌گیرد. به همین دلیل نیز بعد از اسلام عنصر تازه‌ای به اساطیر ایرانی اضافه شد که «شهادت» بود. امام حسین(ع) کسی است که «حق» را در جانب خود دارد. او از اعتقادش دفاع می‌کند. به خاطر اقامه عدل جان خود را از دست می‌دهد و شهید می‌شود. پس مفهوم «شهادت» مهم‌ترین اسطوره ایران پس از اسـلام اسـت. شهـادت به خاطرعشق، عقیده، قیام اجتماعی و... رخ می‌دهد و به همین دلیل به دیگر مضامین اسطوره‌ای افزوده می‌شود وگرنه ممکن بود که در حد یک تمثیل باقی بماند.

چون سیاوش در اساطیر ایرانی ناجوانمردانه کشته شد، برخی ماجرای شبیه خوانی را به اسطورهء مرگ سیاووش، نسبت دادند. به نظر من این نسبت درست نیست. زیرا سیاووش اگرچه ناجوانمردانه کشته شد اما به خاطر یک آرمان جمعی یا در راه عقیده‌اش به شهادت نرسید. او به خاطر «خیانت» کشته شد. پس محتوا یکی نیست! فقط ظاهر دو ماجرای امام حسین(ع)و سیاوش شبیه به هم است.
این محورهای اسطوره‌ای در کجا تمرکز مادی یافته‌اند؟ بخشی از میراث فرهنگی پیش از اسلام به بعد از اسلام منتقل شده است. ‌هانری کوربن از اسلام ایرانی یا ایران اسلامی سخن به میان می‌آورد. اسلام این قابلیت را داشته است که به هر کجا رفته، عناصر فرهنگ‌های بومی را هم در خود جای داده است. برای همین است که اسلام ایرانی با اسلام عرب و اسلام آفریقا تفاوت دارد. مثلائ اسلام آفریقایی، جان‌گرایی(آنیمیسم) را در خود جای داده و اسلام آسیای جنوبی، برخی‌اندیشه‌های کنفوسیوس را. پس در اسلام ایرانی هم بخشی از فرهنگ پیش از اسلام آمیخته شده. به اعتقاد من این موضوع باعث برخی پدیده‌های متناقض در فرهنگ ما شده است.

از یـک سـو دین زردشتی به عنوان نخستین و فراگیرترین دین ایران باستان، امروز به یک دین حاشیه‌ای که فقط حدود 50 هزار پیرو دارد، تبدیل شده اما از سوی دیگر هیچ گاه به‌اندازه امروز در مورد دین زردشت تحقیق و تالیف منتشر نشده است. می‌شود امروز ادعا کرد که بخش عمده ادبیات و میراث فرهنگی ایران باستان در قالب تالیف و‌ترجمه، منتشر شده است. امروز شاهد هستیم که روشنفکران و نویسندگان به اشکال مختلف، به سنت ایران باستان ارجاع می‌دهند. در کنار این، مجموعه‌ای از مناسک که تا امروز باقی مانده، بازمانده همان سنت باستانی است. با این وصف، به نظر می‌رسد که مواد خام برای استفاده از این میراث بزرگ در حوزه اجتماع و سیاست وجود داشته باشد. اما سوال من این است که آیا ما می‌توانیم از این مواد خام برای غنی شدن فرهنگ امروز خود، استفاده کنیم یا خیر؟ و اگر استفاده نکرده‌ایم، چرا؟

تـا کنون از این گنجینه به صورت موزه‌ای و کتابخانه‌ای استفاده کرده‌ایم و نه بیشتر. ما در ایران از مدت‌ها پیش فرهنگ را موزه‌ای کرده بودیم و فقط از حدود 20 سال پیش به این سو مضامین از کتاب‌ها به پرده سینما و سالن تئاتر کشیده شد. این کار هم طوری اتفاق نیافتاد که باعث خشنودی شود.

چرا؟ به دلیل ساخت بد یا عدم انطباق اثر هنری با اسطوره؟

مشکل در نفهمیدن خود پیام است. یعنی هنرمندانی که بر اساس مضامین اسطوره‌ای فیلم یا نمایشی را ساخته‌اند، نه مفهوم و پیام اسطوره را درک کرده‌اند و نه رویکرد آن‌ها رویکرد فرهنگی بود. اغلب این هنرمندان رویکردی روزمره و سیاسی داشته‌اند. بازسازی اسطوره در عصر حاضر نیاز به ذهن خلاق دارد. ذهن خلاق است که می‌تواند داستان اسطوره‌ای «موبی دیک» را بسازد طوری که که تا دنیا دنیاست، این داستان هم وجود دارد. تا وقتی که هنرمندان در ایران خود را بی نیاز از کسب اطلاع از اسطوره‌شناسان ببینند، آثار آنان بر غنای اسطوره پژوهی ایران نخواهد افزود. اسطوره در ادبیات معاصر ایران، نمود بهتری داشته است. من در آثار دو نویسنده خوب ایرانی یـعنی غزاله علیزاده و عباس معروفی نشانه‌هایی از بازسازی خلاق اسطوره را می‌بینم. در رمان «شب‌های تهران» غزاله علیزاده، زنی به نام آسیه وجود دارد که همان آفـرودیـت، آناهیتا یا زهره است. زن جاودانه! نماد زنانی که در عین حال که بسیار رئوف هستند، می‌توانند بسیار ظالم هم باشند. مهربان و شقی! عباس معروفی هم در رمان «سمفونی مردگان» داستان‌هابیل و قابیل را بازسازی کرده است. به اعتقاد من عـبـاس معـروفـی یکی از خلاق‌ترین نویسندگان برای بازسازی اسطوره است. در این دو داستان خواننده به زحمت متوجه مـی‌شـود کـه اسـاس ایـن شخصیت‌ها اسطوره‌ای هستند. اما نمونه‌های این چنینی در ادبیات و به طور کلی شاخه‌های هنری ایران،‌اندک است. به این‌ترتیب ما هنوز رمانی نداریم که بر اساس یک شخصیت اسطوره‌ای و با نگاهی خلاقانه و نو نوشته شده باشد. در تئاتر هم هنوز شخصیت اسطوره‌ای مثل رستم را با یال و کوپال نشان می‌دهند. بیننده از دیدن او خنده‌اش می‌گیرد زیرا هیچ نسبتی میان او و مسائل و زندگی خودش نمی‌یابد.

از جمله کسانی که در حوزه تئاتر کارهای خوبی ارایه داده است، علی اصغر دشتی است. او بر اساس داستان «شازده کوچولو»، تعزیه به شیوه آیینی اجرا کرد. یا اجرایی از «دن کیشوت» داشت که قابل تامل بود. یکی از دلایلی که به اعتقاد من فیلم و تئاتر خلاقه بر اساس اساطیر ایرانی ساخته نمی‌شود این است که کار به کاردان داده نمی‌شود و گمان می‌رود که برای مثال حتمائ یک فرد دین‌باور می‌تواند فیلم دینی هنرمندانه‌ای هم بسازد! به عقیده من لزومائ چـنین نیست. یعنی شخص، اول باید هنرمند باشد تا بتواند اثر هنری خلاقه بر اساس دین یا اسطوره و... بسازد. وقتی کارگردان فیلم «سلام بر مریم» (ژان لوک گدار)، فیلم خود را ساخت، این فیلم سانسور شد و تنها سیستمی که از این فیلم حمایت کرد، واتیکان بود! زیرا واتیکان توانست بفهمد که مهم نیست که در این فیلم در نقش حضرت مریم به یک دختر گـاراژدار داده شده، مهم این است که کارگردان مفهوم پیام حضرت مریم(ع) را توانسته بفهمد و منتقل کند. مفهوم این فیلم در‌ستایش عشق است. این فیلم می‌گوید که عشق معجزه می‌کند و هنوز ممکن است زن بدون ارتباط با مردی، باردار ‌شود، اگر حقیقتائ عاشق باشد!

پس هر گاه که کار به دست هنرمند بیافتد می‌توان امیدوار بود که این میراث بزرگ فرهنگی به گنجینه‌ای زایا تبدیل شود.

در تایید حرف شما می‌توان از هنرمندان و نقاشان رنسانس مثل میکل آنژ و رافائل یاد کرد که بزرگ‌ترین آثار هنر دینی را خلق کرده‌اند اما خودشان لزومائ و همه به یک نسبت چندان دین‌باور نبوده‌اند. این موضوع شامل معماران کلیساهای عظیم هم می‌شود که توانستند در تبلیغ و گسترش فرهنگ کلیسایی و دین نقش بسیار موثری ایفا کنند. اما از این نکته که بگذریم در ایران، چه در دوره پهلوی و چه بعد از انقلاب، همواره یک نوع نگاه ابزاری به اسطوره بوده است. یعنی معتقد بودند و هستند که می‌توان از ابزار اسطوره، برای پیشبرد نظریات خود بهره‌گیری کرد. مدل تاریخی استفاده ابزاری از اسطوره را در دوره استالین شاهد بودیم. تا پیش از جنگ، روس‌ها بسیاری از اسطوره‌ها و تاریخ گذشته خود را نفی می‌کردند. اما استالین در آستانه جنگ جهانی دوم، سفارش ساخت فیلم «ایوان مخوف» را به «آیزن اشتاین» داد! هدف او از سـفارش ساخت این فیلم به دست یک کارگردان شهیر این بود که از اسطوره و تاریخ در این فیلم استفاده شود تا احساس ملی‌گرایی مردم، تقویت شود و بتوان آن‌ها را به رفتن به جنگ،‌ترغیب کرد. در روسیه این نوع برخورد با تاریخ و اسطوره با شکست مواجه شد و فیلم نتوانست تاثیر مورد نظر را بر مردم بگذارد. منتقدان از استفاده‌های ابزاری ایدئولوژیک در فیلم سخن گفتند و مردم هم فقط جنبه‌های هنری فیلم را ستایش کردند اما لزومائ تمایل بیشتری برای جنگیدن پیدا نکردند. نمونه‌های دیگر چنین استفاده‌های ابزاری در روسیه هم با شکست مواجه شد. می‌بینیم که امروز از آن همه ادبیات رئالیسم سوسیالیستی چیزی باقی نمانده است و این ادبیات حتی نتوانست از یک نسل هم عبور کند.

بنابراین با توجه به حساسیت موضوع باید توجه داشت که در این قضیه باید از مواد خام با خلاقیت در سطح فوق‌العاده بالایی استفاده کرد. خلاقیتی که در تاریخ ادبیات در کسانی چون تولستوی دیدهایم.او در «جنگ و صلح»‌روح یک ملت را بازتاباند و از نسلی به نسلی دیگر منتقل کرد.

اما اگر اجازه دهید من به صحبتم در مورد فرایند ملت سازی بر می‌گردم. فرایند ملت سازی یک فرایند سازنده است. یعنی همان طور که شما در کتاب «هویت ملی» خود اشاره کرده‌اید، ملت چیزی نیست که به خودی خود ساخته شود. مردم عادی ممکن اسـت اسطـوره‌ها را بشناسند اما این نمی‌تواند دلیل شود که در آن‌ها فرهنگ ملی ایجاد شود. فرهنگ ملی را باید ساخت. پس فرهنگ ملی نیاز به یک فرایند ساختن دارد. این فرایند با یک برنامه از پیش تعیین شده سیستماتیک هم لزومائ انجام نمی‌شود. چنان‌‌که نمی‌توانیم بگوییم که در قرن نوزدهم یک برنامه تعیین شده سیستماتیک برای ایجاد فرهنگ ملی در فرانسه یا سایر کشورهای اروپایی وجود داشت. در حقیقت رمان‌نویسان با رمان‌هایشان، سفرنامه نـــــویــســـــان بـــــا سـفـرنـامـه‌هـایشـان، فـیلســـــــــوفــــــــان با‌اندیشه‌هایشان و... هر کدام گوشه‌ای از این فرهنگ ملی را بنا کردند.

با این حال ما در قرن 21 زندگی می‌کنیم. قرنی که مردم از همه چیز مطلع هـستنــــد. مــــاهــــواره، تلویزیون، رمان، رادیو و ... وجود دارد و تاثیر خود را می‌گذارد. امروز اگر کسانی بخواهند که بخشی از فرهنگ ملی را بسازند، باید از خلاقیت و تـفکر بالایی برخوردار باشند. امروز لازم است که گروه‌هایی از رشته‌های مـختلـف دور یکدیگر جمع شوند. در همین جا می‌خواهم تاکید کنم که نباید اشتباه کرد و گمان برد که این دولت است که باید متولی این امر شود و افراد را دور هم جمع کند! یکی از مشکلاتی که همواره با آن مواجه هستیم این است که در کشورهای جهان سوم و از جمله در ایران، مردم توقع دارنـد که دولت متولی اموری از این دست باشد. خود دولت‌های کشورهای این چنینی هم همواره در جـایی که باید حضور داشته باشند، ندارند اما در جایی که نباید حضور داشـتـه باشند، حضور دارنـد! در دولـت ملی، جایگاه دولت در حوزه «رفاه» تعریف شده است. دولت در این سیستم باید در حـــوزه بـهـــداشــت عمومی، حمل و نقل و تسهیلات عمومی حضور داشته باشد اما در زمینه فرهنگ باید تا جایی که مـمکـن است، تفویض اختیار کند. البته در ایران این واقعیت وجود دارد که انـجــام کــارهـای بـزرگ فرهنگی و هنری نیاز به بودجه دارد و منابع مالی و ثروت نیز تقریبا به طور کامل در اختیار دولت قرار دارند.

به همین دلیل دولت صرفا باید در این حوزه امکانات را در اختیار بگذارد و بس.

حال به این نکته بپردازیم که به نظر شما که سال‌های طولانی تجربه حضور فرهنگی به عنوان یک‌اندیشمند و مدیر فرهنگی داشتهاید، این تفویض اختیار چطور می‌تواند به شکلی آرام صورت گیرد تا در نهایت منجر به شکل‌گیری هویت ملی یا تقویت هویت ملی شود؟

هر گاه انجمن‌های مردمی و غیردولتی به مفهوم واقعی شکل بگیرد و حمایت دولتی نه، بلکه عنایت دولتی، هم برای رفع کمبود‌ها وجود داشته باشد، انجمن‌ها می‌توانند افراد زبده را دور هم جمع کنند. یعنی هرگاه انجمن‌های اسطوره‌شناسان، کارگردانان، اهل تئاتر، روان شناسان، تاریخ دانان و... به صورت مستقل و با بودجه کافی وجود داشته باشند، قطعا زبده‌ترین‌ها از سراسر دنیا درایران جمع خواهند شد. اگر این اتفاق نیفتد، تا قیامت این دور باطل ادامه خواهد داشت و ما در همان سطحی که هستیم، خواهیم ماند. فرق دوره ما با استالین این است که استالین وقتی سفارش فیلم ایدئولوژیک هم می‌داد، باز به سراغ هنرمند و‌اندیشمندی مثل آیزن اشتاین می‌رفت که بهترین بود. نه یک کارگردان دست چندم!

در حالی که در ایران خلاقیت را با اعتقاد یکی می‌دانند در حالی که این دو، دو مقوله کاملا مستقل و متفاوت‌اند. تا این تفاوت درک نشود، ما فقط اساطیر را از کتاب به فیلم و از فیلم به تصویر نقاشی یا ... منتقل می‌کنیم. این یک دور باطل است.

جوانان، دانشجویان و نوجویان در بحران هویت به دام افتاده‌اند. آن‌ها نمی‌دانند که هویت خود را چگونه تعریف کنند. آیا هویت آن‌ها ایرانی است؟ اسلامی است؟ جهانی است؟ یا‌ترکیبی از همه اینها؟ این بحران هویتی باعث شده که انگیزه بالایی برای جست و جو و کشف شکل بگیرد. انگیزه‌ای که برای رسیدن به پاسخ چیستی «هویت» است. آن‌ها می‌خواهند که در مسیر شناخت خود، به خلاقیت برسند. من احساس می‌کنم که دانشجویان در مه حرکت می‌کنند. فقط انگیزه حرکت و به جلو رفتن در آن‌ها وجود دارد. انگار در مسیر رشد آنها، کسی یا کسانی نیستند که آن‌ها را هدایت کنند. در عین حال من می‌دانم که همواره آثاری در جهان ماندگار شده‌اند که هیچ نوع، حمایتی نداشته‌اند. ناشر، رمان «مادام بواری» را رد کرد و فلوبر ناچار شد که آن را به صورت پاورقی در روزنامه‌ها منتشر کند.

من به راهنمایی و آموزش در شکل‌گیری شخصیت یک انسان خلاق اعتقاد دارم. می‌خواهم بدانم که نظر شما چیست؟ چطور می‌توان به یک نظر کاربردی برای جوانان پرسشگر در وضعیت موجود، رسید؟ و چطور می‌توان اسطوره را در همین شرایط موجود با زمان آمیخت و آن را خـوانـدنـی کـرد؟ طـوری که دیگران پرسش‌های خود را در اساطیر بجویند.

به نظر من باید تا حد امکان آموخت. آموزش، شرط اول یاد گرفتن است که آن هم خلق الساعه نمی‌شود. جوانان امروز، عجله دارند. می‌خواهند در جوانی به همه آرزوهای بلندپروازانه شان برسند. امروز یک جوان با 400 هزار تومان خود را شاعر می‌داند چون می‌تواند با این پول کتابش را چاپ کند! اصلائ مسئله آموزش در فرهنگ ما ساقط شده است! در حالی که آموزش دیدن و یاد گرفتن فایده دارد. حتی فایده مادی هم دارد. هنوز هم در جامعه ما هر کسی که بهتر کارش را بلد است، کار بیشتری به او سفارش می‌شود و پول بیشتری هم دریافت می‌کند. در زمان ما هم‌نشینی با بزرگان کار سختی بود اما امروز ساده شده. این خوب است و جوانان می‌توانند از این فرصت استفاده کنند. اما آن‌ها به جای استفاده کردن از این فرصت، دچار خلط معنا می‌شوند! دچار توهم می‌شوند. آنچه که امروز در میان جوانان وجود ندارد، پرسش‌گری است. جوانان آنقدر که جواب دارند، پرسش ندارند!

پس اول، آموزش و دوم همکاری با کسانی که سواد کار را دارند یا به نحوی با آن کار در تماس هستند. وقتی این دو اتفاق در سطح وسیع جامعه رخ داد، دیگر به حمایت هم نیازی نیست، آزادی لازم است. دولت باید یاد بگیرد که از دو چیز نترسد: جوان و کتاب. زیرا جوان خواه ناخواه، کشورش را از هر کجای دیگر بیشتر دوست دارد و علاقمند است که منافعش به سرزمین خودش برسد تا جایی دیگر. البته اگر عرصه در درون کشور، برایش تنگ نشود.

به نتیجه‌گیری جالبی رسیدیم. من در جایی در مورد نمایشگاه کتاب نوشتم که تضاد نمادین(سمبلیک) جالبی در حوزهء کتاب وجود دارد. در نمایشگاه کتاب از ازدیاد جمعیت، حتی نمی‌توان به راحتی راه رفت، با این وجود و به رغم آن که جمعیت کشور ما دو برابر شده است، تیراژ کتاب‌های ما به زحمت حتی به 30 سال قبل می‌رسند. ظاهرائ ما در حال رسیدن به موقعیت شگفت‌آوری هستیم: جامعه‌ای که در آن دیگر هیچ کس کتاب نمی‌خواند زیرا همه نویسنده‌اند! همه کتاب می‌نویسند بی آنکه نیاز به خواندن کتاب‌های دیگران داشته باشند! پدیدهء شتابزدگی و بی‌پروایی برای به چالش کشیدن کسانی که حتی آثارشان را به سختی درک می‌کنند، در سطح وسیعی میان جوانان وجود دارد. جوانان گویی می‌خواهند که برعکس تاریخ هنر و‌اندیشه حرکت کنند. یعنی از آخر به اول برسند.

به نظر من نکته این است که آداب و فرهنگ شاگردی کردن فراموش شده است. منظور من از شاگردی، مریدی، نیست. مریدی کردن بد است زیرا به معنی پذیرفتن بدون چون و چراست. اما شاگردی کردن به معنی آموختن است. پرسیدن و به دنبال پاسخ گشتن است.

چیزی که در سنت ما بسیار قوی است. امروزه شاگردی کردن، به مفهومی منفی تبدیل شده است. به اعتقاد من شاگردی کردن، فرایند آموختن است. آموختن در کنار آزادی، می‌تواند منجر شود به همان چیزی که هدف غایی همه ماست. یعنی رسیدن به خلاقیت و تقویت هویت ملی.

با این نتیجه‌گیری بار دیگر از جنابعالی برای پذیرش دعوت ما برای انجام این گفت‌وگو سپاسگزارم.

برگرفته از وبگاه ناصر فکوهی:
http://www.fakouhi.com/node/433


حسن شریعتمداری

قوم‌گرایی و هویت‌طلبی در آذربایجان

Sat 29 09 2007 - 18:38

image

مردم مناطق دیگر به خصوص آذربایجان که بهترین نیروی انسانی‌شان را به علت کوچ به مرکز و دیگر استانها از دست می‌دهند و شاهد هزینه شدن حداکثر درآمد ملی در این نقاط هستند، از لحاظ انسانی و مالی از جمله بازندگان این سیستم متمرکز سیاسی هستند و آنها که به هر علتی در محل خود مانده‌اند طبیعی است که معترض به این وضع باشند و ریشه‌های این تبعیض را در تبعیض نژادی و فرهنگی بدانند. هرچند این قضاوت عمومی از لحاظ علمی دقیق نیست ولی پاره‌ای از عوامل قوی حقیقی و تاریخی را به همراه دارد که آسان از کنار آنها نمی‌توان گذشت.

تارنمای «برای یک ایران» در ادامه‌ی گفت‌وگوی خود با صاحب‌نظران در باره مسائل قومی در ایران، این‌بار پای صحبت مهندس حسن شریعتمداری نشسته است.
مهندس شریعتمداری زاده‌ی تبریز و فرزند آیت‌الله سیدکاظم شریعتمداری، از مراجع تقلید سرشناس ایران در دهه‌های ٤٠ و ٥٠ است. مهندس شریعتمداری سال‌های پس از انقلاب را عمدتا در خارج از کشور و در آلمان بسر برده است. او از پایه‌گذاران «سازمان ملی جمهوری‌خواهان ایران» و «اتحاد جمهوری‌خواهان ایران» است و از رهبران این دو سازمان بشمار می‌رود.
گفت‌وگو با مهندس شریعتمداری به‌صورت مکتوب صورت گرفته است. با تشکر از ایشان که دعوت به این گفت‌وگو را پذیرفتند.

برای یک ایران: آقای شریعتمداری، در آذربایجان در سالهای اخیر با یک نوع فزونی و حتی برآمد در گرایش به هویتخواهی و قومگرایی روبرو بودیم. در حالی که از بعد از سالهای ١٣٢٥ تقریبا میشود گفت گرایش قومگرایی در آذربایجان در یک فرایند تدریجی در حال فروکش بود. سئوال این است که در آذربایجان چه خبر است؟ و علت و ریشه‌های این برآمد تازه چه‌ها هستند؟

حسن شریعتمداری: واقعیت این است پاسخ سئوالات شما میتواند هر کدام موضوع تحقیق و مطالعه عمیقی باشد که نتیجه آن کتابها و مقالههای تخصصی فراوان است و از عهده یک تن و آن هم در فشردگی یک مصاحبه نخواهد آمد که حق مطلب ادا شود. شاید فقط بتوان در مورد بعضی از وجوه مهم چنین سئوالاتی پاسخی اجمالی داد. با توجه به این مقدمه نظرات خود را تقدیم می‌کنم.
برای بررسی دقیق‌تر علل تاثیرگذار در روند هویت طلبی میتوان بطور خلاصه این عوامل را بصورت زیر دسته بندی کرد:

عوامل جهانی
١. جهانی شدن و عکس‌العمل آن یعنی منطقه‌گرایی و هویت‌گرایی: جهانی شدن هرچند آثار تند و پردامنه‌ی آن در کشورهای کمتر توسعه‌یافته و توسعه‌نیافته با شدت و حدت کمتری تاثیرگذار است ولی به علت بسته‌ بودن جوامع این کشورها عکس‌العمل این تاثیرات از کشورهای پیشرفته که روند جهانی شدن در آنها سریعتر است، به مراتب تندتر می‌باشد. جهانی شدن انسانها را به جهت یکسان شدن بیشتر نرمهای فرهنگی و اجتماعی و کمرنگ شدن هویت ملی و محلی سوق میدهد. عکس‌العمل این جبر عصر جدید دو مولفه‌ی مهم دینی و هویتی دارد. یعنی حس دینی و تعلق قومی عکس‌العمل همه انسان‌هایی است که به نوعی آشفتگی دوران گذار را برنمی‌تابند و ترس از دست دادن تشخص ناشی از تعلقات دینی و قومی آنان را در حول این جریانات بیشتر متشکل و فشرده می‌کند. این عامل عمومی در ایران نیز اثر خود را داشته است و این شرایط فقط محدود به سطح عمومی کشور نیست بلکه در واحدهای کوچکتر از جمله آذربایجان نیز اثر آن قابل مطالعه است.

٢. فروکش کردن دوران رمانتیسم انقلابی و ایدئولوژیهای جهانشمول در بین نخبگان اجتماعی: عصر جدید را شاید بتوان عصر افول ایدئولوژیهای جهانشمول دانست. افول تب انقلابیگری و سوسیالیسم در سطح جهانی و اسلامگرایی چپ انقلابی در ایران پس از انقلاب، فعالین سیاسی و اجتماعی و نخبگان ایرانی را که بتدریج قبله‌های آرمانی خود را از دست میدادند به فعالیتهای جدید سوق داد و اغلب نخبگان آذربایجان نیز مساله زبان و هویت ملی را در مرکز توجه خود قرار دادند و در نتیجه کادر فکری و عملی لازم برای تحرک قومی این مساله فراهم شد.

امروز شما در بین فعالین هویت‌طلب آذربایجان بسیاری از کوشندگان چپ سابق و مذهبیهای انقلابی گذشته را می‌بینید که در سازماندهی این حرکت بسیار کوشا و موثرند. هم چنین شالوده این طرز تفکر که بخاطر مسائل مهم سراسری دیگری چون پیروزی اسلام و یا مارکسیسم فعلا نباید مطالبات دیگر را عمده کرد بشدت ضربه خورده است و در بین فعالین سیاسی و اجتماعی و توده مردم طرفدار ندارد و به علت افول تفکر جهان شمول نیروی جاذبه بین مردم اقوام مختلف نیز به قوت سابق نیست.

عوامل در سطح ملی

١.عکس العمل سانترالیسم و حامی گرایی حکومتی: کافیست نگاهی به رشد بی‌رویه و روزافزون جمعیت تهران در پس از انقلاب اسلامی بیافکنیم تا مارا از ارائه هر استدلالی در زمینه مرکزگرایی بی‌برنامه و بی‌رویه حکومت پس از انقلاب بی‌نیاز سازد. اگر رشد جمعیت را پس از انقلاب تاکنون حدودا دو برابر بگیریم رشد جمعیت پایتخت در این عرض مدت حداقل ٤ تا ٥ برابر بوده است. (تقریب در محاسبه به این علت است که آمار دقیقی از جمعیت تهران در دست نیست) بنابراین با یک نگاه ساده میتوان قضاوت کرد که مرکزگرایی رشدی بین ٢ تا ٥/٢ برابر نسبت به دوره قبل از انقلاب داشته است.

حامی گرایی حکومتی نیز باعث شده که علاوه بر تهران چند مرکز استان به نسبت مرفه مانند اصفهان، مشهد، شیراز، کرمان و... ایجاد شود.

مردم مناطق دیگر به خصوص آذربایجان که بهترین نیروی انسانی‌شان را به علت کوچ به مرکز و دیگر استانها از دست می‌دهند و شاهد هزینه شدن حداکثر درآمد ملی در این نقاط هستند، از لحاظ انسانی و مالی از جمله بازندگان این سیستم متمرکز سیاسی هستند و آنها که به هر علتی در محل خود مانده‌اند طبیعی است که معترض به این وضع باشند و ریشه‌های این تبعیض را در تبعیض نژادی و فرهنگی بدانند. هرچند این قضاوت عمومی از لحاظ علمی دقیق نیست ولی پاره‌ای از عوامل قوی حقیقی و تاریخی را به همراه دارد که آسان از کنار آنها نمی‌توان گذشت.

٢. عدم سرمایه گذاری و پایین بودن سطح اشتغال: شکاف مرکز و حاشیه یکی از چند شکاف مهمی است که سیستم سیاسی موجود باعث تعمیق بیش از حد آن شده است و من در چند مقاله به این شکافها و دینامیسم آنها در سیاستگذاری آینده ایران اشاره کرده‌ام و شاید بی مورد نباشد که اینجا اشاره کنم این شکاف از جمله تعیین کننده‌ترین آنها خواهد بود. نتیجه طبیعی این واقعیت که ایران را یک ابرشهر بنام پایتخت و چند کلانشهر مرفه‌تر بنام مراکز استانهای دارای حامی در نظام سیاسی ایران تشکیل می‌دهند این است که اغلب بودجه مملکتی در این شهرها بلعیده شده و یا سرمایه گذاری میشود و بقیه مناطق کشور درحالتی بشدت تبعیض‌آمیز از نظر سرمایه‌گذاری می‌باشند و در نتیجه ایجاد اشتغال بشدت پایینتری برخوردار هستند. این تبعیض بوسیله نخبگان آذربایجان و توده مردم مشاهده شده و باعث رنجش دائمی آنها می‌شود.

٣. عدم برابری شانس ترقی اجتماعی: شانس ترقی اجتماعی در حاشیه نسبت به مرکز بسیار پایین است. یک معلم، یک مهندس یک پزشک با مراتب علمی و کاردانی معادل، صرفاً با قرار گرفتن در حاشیه مملکت بکلی ارزش اجتماعی پایینتری خواهند داشت و از مزایای مالی و امکانات ترقی بمراتب پایینتری برخوردار خواهند بود. این وضعیت چکیده نظام سیاسی موجود و حاصل طبیعی آن است. بنابراین هرکس امکان کوچ داشته باشد، اگر نه برای خود، دستکم برای ترقی فرزندان خویش می‌کوشد به مرکز کوچ کند. این کوچ، مرکز را به تورم نیروی کارآمد و حاشیه را به از دست دادن بهترین نیروهای متخصص دچار میکند و در نتیجه فاصله بین امکانات مرکز و حاشیه روزبروز بیشتر و شکاف حاصل عمیقتر می‌شود. سرمایه‌داران محلی نیز در کنار متخصصین همراه با سرمایه خود به مرکز کوچ می‌کنند و حاشیه علاوه بر فقر سرمایهگذاری دولتی، به از دست دادن روزافزون سرمایه عمومی و محلی خود نیز دچار میشود و این دور باطل همیشه ادامه دارد.

عوامل محلی خاص آذربایجان

١. زخم تحقیر فرهنگی: رفتار نسنجیده، تبعیض‌آمیز و همراه با تحقیر دوران پهلوی نسبت به آذربایجان که مرکز تجارت و ولیعهدنشین دوره قاجار و پیشتاز انقلاب مشروطیت بود و تحقیر زبان و فرهنگ غنی مردم آذربایجان، زخمی عمیق بر پیکر اجتماع آذربایجان نهاده است که متاسفانه با ادامه این تحقیرها در قالب جوکها، سریالها و کاریکاتورها در دوره جمهوری اسلامی این پندار را دامن زده که این رفتار فراتر از سیستم سیاسی حاکم و ریشه در فرهنگ فارسی‌زبانان دارد و نوعی تحقیر و تبعیض خودآگاه و سیستماتیک قومی برای پایین نگاه داشتن آذربایجانیان مستعد و فعال و فرادستی بناحق فارسیزبانان در عرصه‌های فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی بر آنان اعمال میشود. این تصور هرچند گستردگی کامل و شاملی در عموم آذربایجان ندارد و مخالفین بسیاری در بین مردم آذربایجان و نخبگان آنان دارد، ولی چون شواهدی در تاریخ معاصر در تقویت چنین ظنی در دسترس است پارهای از فعالین جداییطلب میکوشند از آن یک ایدئولوژی مهاجم قومگرا بسازند و این زخم را التیام ناپذیر کنند.

٢. زخم حذف و طرد: آذربایجان شاهد حذف و طرد بزرگان خود از نظام سیاسی مملکت بوده است. البته آذربایجان در همه شئون سیاسی، نظامی، اجتماعی، علمی و اقتصادی مملکت دخالتی انکارناپذیر داشته و بسیاری از نخبگان این نمادها را به جامعه تحویل داده است ولی این نخبگان بیشتر آنانی بودند که ویژگی خاصی در تعلق قومی و حمایت از آذربایجان و آذربایجانی از خودشان نشان نداده و فقط در سطح ملی به ایفای نقش پرداخته‌اند. آذربایجانی از رفتاری که نظام سیاسی با ستارخان، با خیابانی، با پیشه‌وری و بخصوص پس از انقلاب با آیتالله شریعتمداری صورت گرفت، به این جمعبندی کلی رسیده است که در سطح سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و در همه شئون جامعه مکانیسمی وجود دارد که نخبگانی را که آذربایجان خود را به آنان و آنان را به خود وابسته میداند حذف می‌کند. با هرکدام از شخصیتهای فوق عدهای از ما و عدهای از آذربایجانیها می‌توانند موافق یا مخالف باشند ولی این مساله قضاوت کلی را در مورد این مکانیسم حذف عوض نمی‌کند. نتیجهای که از این رفتار سیاسی گرفته میشود حذف حامی در نظام سیاسی به معنی حذف آدربایجان از مرکز توجه و قرار دادن آن به عنوان موضوع تبعیض تلقی میشود.

٣. خودآگاهی عمومی نسبت به اهمیت زبان مادری: جهانی شدن ارتباطات و امکان دسترسی به رسانه‌های عمومی ترکزبان کشورهای همسایه ایران و بالاتر بودن سطح آنها، باعث خودآگاهی آذربایجانیان در مورد قدرت زبان مادری و درجه انکشاف و پیشرفتگی آن در اقوام متناظر شده است. زبان ترکی که در آذربایجان یک زبان صرفاً شفاهی بود حال چون یک زبان پیشرفته و بالنده که دارای گرامر منظم، خط، گویش و گنجینه لغات روزآمد و همه عوامل یک زبان پویاست در دسترس عموم قرار دارد و این باعث ایجاد اطمینان به نفس و خودآگاهی عمومی نسبت به زبان مادری می‌باشد. اختلاف در گویش و یا لغات و گرامر زبانهای نزدیک به ترکی آذری، هیچ کدام نقش عمدهای در کاهش این خودآگهی بازی نمی‌کنند بلکه حتی در بسیاری موارد باعث تغییر در گویش و لهجه بسیاری از نخبگان فرهنگی و اجتماعی در آذربایجان شده‌اند. این خودآگاهی نسبت به زبان مادری و قدرت آن تبدیل به یک خواست عمومی برای برسمیت شناخته شدن این زبان شده است. این خواست فرهنگی در آذربایجان از هر خواست سیاسی و اجتماعی دیگری قویتر است و بیشتر عمومیت دارد. در حقیقت این خواست چنان عمومی است که حتی کارگزاران آذربایجانی نظام اسلامی نیز خود را با آن وفق داده و مروج و مبلغ آنند.

عوامل سیاسی

١. رشد روزافزون ترکیه به عنوان کشور مدل: ترکیه کشور همسایه ما همیشه در تاریخ سیاسی معاصر ایران نقش بخصوص و ویژهای ایفاء کرده است. از زمان امپراطوری عثمانی تا ظهور آتاتورک و سپس شکوفایی این کشور پس از انقلاب و مقایسه ناگزیر آن با کشور ما... به عبارت دیگر ترکیه نوعی کشور مدل برای ما بوده است و امروزه این کشور مدل اثر خاص خود را در افزایش اعتماد به نفس آذربایجانی در اتکا به کاردانی، درایت و سختکوشی خود بازی می‌کند.

امکان آمدوشد بدون تشریفات و پرواز مستقیم بین ترکیه و آذربایجان و مسافرت فراوان و تجارت و سرمایه‌گذاری با توجه به همزبانی و سهولت مقررات آمد و شد تاثیر ویژهای را در محیط آذربایجان سبب شده است. بویزه که افکار پان‌ترکیستی در ترکیه بتدریج رو به افول است و ترس مردم آذربایجان از این بابت کاهش یافته است. ترکیه مدرن بیشتر رو به اروپا دارد تا رو به شرق و این وجههای مترقی و ایده‌آل به ترکیه داده است.

٢. استقلال جمهوری آذربایجان: جدایی اذربایجان و استقلال آن پس از فروپاشی شوروی تاثیر مهمی در توده مردم آذربایجان نداشت ولی روشنفکران آذربایجانی، بخصوص گروههای افراطی آنان را شدیداً تحت تاثیر قرار داد. عدم وجود یک سیستم پیشرفته سیاسی در آذربایجان و گستردگی فقر و نابسامانی اجتماعی باعث شده این کشور نتواند رل یک کشور مدل را برای آذربایجانیان ایفا کند ولی این واقعیت که همزبانی باعث همدلی است را نمیتوان انکار کرد. ممکن است موافقین و مخالفین بسیاری از هر دو سوی قضیه در یکسانی و یا تفاوت نژادی آذربایجان ایران با جمهوری آذربایجان قلم‌فرسایی کنند ولی در مورد همزبانی زبانهای رایج کنونی و اشتراک لفظی و گویشی در سطح بسیار بالا نمیتوان شک کرد و این باعث نوعی احساس نزدیکی است که هرچند در وضعیت عادی نمیتواند دینامیسم کافی برای خواست بهم پیوستگی ایجاد کند و آن را در سطح فعالان افراطی محدود می‌کند، ولی در حالتهای بحرانی میتواند توان لازم برای ایجاد تغییرات سیاسی داشته باشد.

٣. دخالت ایران در مسائل کشورهای همسایه و عکس العمل آن: ایران از ابتدای انقلاب بی‌پروا و بدون محاسبه‌ی عکس‌ا‌لعملهای خطرناک به دخالتی بی‌مهابا در کشورهای هم‌مرز دست زده است. امروز دخالت ایران در افغانستان، عراق و نفوذ در شیخنشین‌ها، بحرین و حتی شیعیان طائف در عربستان سعودی و سرمایه‌گذاری در گروههای مذهبی رادیکال در لبنان و فلسطین امر پنهانی نیست. ایران در آذربایجان و ترکیه نیز البته در سطح محدودتری مشابه همین رفتار را داشته است و در مورد آذربایجان با ارتباط صمیمانه و استراتژیک با خصم تاریخی آنان یعنی جمهوری ارمنستان، آنان را بیشتر تحریک به عکس‌العمل نموده است. نتیجه این سیاستهای نسنجیده باعث تحرک آشکار کشورهای همسایه در تقویت گرایشهای قومی در ایران شده است. این مشکل در سراسر ایران وجود دارد و مختص آذربایجان نیست از اعراب جنوب گرفته تا بلوچها و ترکمنها تا آذربایجانیها و کردها و ... متاسفانه روزبروز شکل حادتری بخود می‌گیرد.
٤. ناسازگاری جمهوری اسلامی با قدرتهای بزرگ جهان: جمهوری اسلامی خود را یک جایگزین نظری در مقابل قدرتهای بزرگ جهان و یک نامزد طبیعی و بدون چون و چرا برای پر کردن خلاء قدرت در منطقه خاورمیانه میداند و این خواست خود را با اقدامات مداوم نظامی، سیاسی، فرهنگی و دخالت در کشورهای دیگر ابراز می‌کند. عکس‌العمل نظام جهانی در ابتدا سعی در به انزوا کشاندن ایران و سپس ایجاد بحران اقتصادی از طریق تحریمهای اقتصادی و ایجاد بحرانهای مختلف اجتماعی بر حول گسلهای مهم اجتماعی در ایران است. از جمله مهمترین گسلهای اجتماعی گسل مرکز و حاشیه و یا گسل وحدت ملی و مساله قومی است. این سرمایه‌گذاری در سطح محدود و آزمایشی انجام میشود ولی در شدت تاثیر آن در کنار عوامل دیگر در حال حاضر نباید مبالغه کرد.

در یک حالت بحرانی فرضی مانند رودررویی آشکار نظامی البته تجزیه ایران نیز میتواند در دستور قرار گیرد. بخصوص که برخی از نیروهای منطقه این تئوری را عرضه میکنند که ایران با وسعت کنونی صرف نظر از نظام سیاسی حاکم بر آن، عامل عدم تعادل پایدار در منطقه است. این تئوری خطرناک میتواند در یک حالت بحرانی مفروض خریداران خود را در روابط جهانی داشته باشد.


در مورد آذربایجان علاوه بر عوامل فوق، مخالفت آذربایجانیان با ولایت فقیه و ترس حکومت از این سرزمین به علت اشتهار به انقلابی بودن و مبارز بودنشان و هم چنین عدم وجود روحانیون برجسته آذربایجانی در دورن سیستم حکومتی به عنوان حامی، باعث گسترش نگاه تبعض‌آمیز و همراه با کینه و حقد حکومت نسبت به این سرزمین است. این امری است که مردم آذربایجان از آن رنج می‌برند و تبعیض در امکانات را با گوشت و پوست خود لمس می‌کنند.

برای یک ایران: هم در زمان شاه و هم در دورهی حکومت جمهوری اسلامی ایران، نگاه و توجه به مناطق مختلف ایران هیچگاه یکسان و بدون تبعیض نبوده است. بنظر می‌رسد آذربایجان در قیاس با دو‌‌رهی حاکمیت پهلویها خیلی بیشتر مورد بی‌توجهی مسئولان حکومت قرار گرفته است. اولا دلیل این بی‌توجهی چیست؟ ثانیا این امر تا چه حد در تقویت گرایشهای قومی در آذربایجان نقش داشته است؟

حسن شریعتمداری: حکومتهای متمرکز اصولا بر اساس تبعیض بین مرکز و حاشیه بنا شده‌اند. با گسترش امکانات حمل و نقل و گردش سرمایه و پول و تبادل اطلاعات، کارایی این نوع حکومتها روز بروز بیشتر زیر سئوال می‌رود. آگاهی عمومی نسبت به دهه‌های قبل بالا رفته و حاشیه ممالک مختلف نیز از قید زندگی روستایی رها شده و در نتیجه خواستار امکاناتی برابر با مرکز می‌باشد. ایران نیز از این امر مستثنی نیست. هر چند حکومت پهلوی نیز یک حکومت تمرکزگرا و ایدئولوژی آن مبنی بر دیکتاتوری ناسیونالیستی بود ولی اکثریت مردم ایران در آن دوره روستانشین و در نتیجه نسبتاً دارای توقعات پائین‌تر بودند و در برآورد خواستهایشان کم و بیش خودکفا. پس از انقلاب روزبروز نسبت شهرنشینان به روستائیان فزونی گرفته، درصد جمعیت جوان مملکت بالا رفته ، جمعیت فزونی یافته و در نتیجه سطح توقعات بالا رفته است. دسترسی بیشتر به رسانه‌ها و اطلاعات و آگاهی از رفاه مردم ممالک مترقی خواسته‌ها را به نحو تصاعدی فزونی داده است. از دیگر سو، رفاه نسبی در دوره پهلوی دوم و مدرنیزاسیون نسبی توقعات را تعدیل می‌کرد. اکنون فقر و عقب‌ماندگی فرهنگی و تبعیض که هم در نتیجه تمرکز بی‌برنامه است و هم در نتیجه نداشتن سیستم مدیریتی صحیح حتی در درون یک نظام متمرکز، فاصله مرکز و حاشیه را وحشتناک و گسل ناشی از آن را عمیقتر و اوضاع را بحرانی‌تر کرده است.

در مورد آذربایجان علاوه بر عوامل فوق، مخالفت آذربایجانیان با ولایت فقیه و ترس حکومت از این سرزمین به علت اشتهار به انقلابی بودن و مبارز بودنشان و هم چنین عدم وجود روحانیون برجسته آذربایجانی در دورن سیستم حکومتی به عنوان حامی، باعث گسترش نگاه تبعض‌آمیز و همراه با کینه و حقد حکومت نسبت به این سرزمین است. این امری است که مردم آذربایجان از آن رنج می‌برند و تبعیض در امکانات را با گوشت و پوست خود لمس می‌کنند.

برای یک ایران: از اینجا می‌رسیم به یک سئوال دیگر: رابطه توسعه و قومیت‌خواهی و هویت‌طلبی و یا به نوعی مرکزگریزی. در این باره چه میتوان گفت؟

حسن شریعتمداری: مسلماً در کشورهای توسعه یافته و در نظامهای غیرمتمرکز که دارای مدیریتی صحیح در اداره امور کشور باشند این احساس تبعض و یا مرکزگریزی بسیار کمتر است. اصولا در پاره‌ای از نظامها مراکز چنان کمرنگند و با بقیه فرق ندارند که مرکزگریزی معنی پیدا می‌کند. البته هویت خواهی یک بعد معنوی هم دارد که در پاسخ به پرسش نخست شرح داده شد و عوامل آن ربط چندانی به توسعه ندارند و حتی در بسیاری از کشورهای توسعه یافته نیز بچشم می‌خورند. در حالت عادی این تنوع هویتی نه تنها خطر نیست بلکه باعث باروری و غنای فرهنگی هر مملکتی می‌باشد.

برای یک ایران: رابطه دموکراسی و قومیت‌خواهی، برخی براین نظرند که مطالبات قومی در امتداد دموکراسی است و با تعمیق و گسترش آن قابل دسترسی است و نگرانند که در این دورهی گذار و پیشادموکراسی، جنبش دموکراسی‌خواهی در ایران زیر آوار مطالبات قومی خفه شود. آیا این نگرانی بجاست؟

حسن شریعتمداری: این نگرانی بجاست زیرا مطالبات قومی میتواند تبدیل به یک ایدئولوژی ناسیونالیستی شود که براساس کینه قومی و برتریجویی بنا میشود که ربطی به دموکراسی ندارد. ولی باید توجه داشت که عدم توجه عاطفی به مطالبات قومی و درگیری منفی و سلبی با آن و سعی در انکار این مطالبات، خود مناسبترین زمینه را در اختیار گروههای جدایی‌طلب قرار می‌دهد که مطالبات قومی را تبدیل به یک ایدئولوژی خطرناک قبیله‌گرا و شووینیستی نمایند و کینه قومی را اساس سیاستورزی خود قرار دهند. نیروهای سیاسی و متفکرین اجتماعی در ایران باید خواستهای اقوام و عدم تمرکز و آزادی فرهنگی و دینی را در مرکز توجهات خود قرار دهند و نسبت به آن حداقل به اندازه خواستهای دموکراتیک سراسری حساس باشند. اکثریت اقوام افرادی معتدل و میانه‌رو هستند. نیروهای سیاسی معتدل و معتقد به دموکراسی باید با توجه به خواستهای منطقی آنان، آنان را جذب نمایند و وارد گفتگویی سازنده با آنان شوند. ترس از تجزیه و جدایی نمیتواند اساس سیاستهای اپوزیسیون را تعیین کند. اپوزیسیون دموکرات ایران باید سیاستی ایجابی و همراه با برنامه عملی در جهت خواسته‌های قومی داشته باشد.

احزاب قومی خود را در موقعیت ویژه‌ای مییابند. از یکسو چالش ایران با غرب و تحولات منطقه فرصتهایی در اختیار آنها نهاده است، از سوی دیگر تجربیات تاریخی مختلف و عدم اقبال گسترده‌ی مردم از شعار جداسری در این مناطق و حساسیت اکثر کشورهای بزرگ منطقه نسبت به موضوع جدایی باعث شده تا رفتاری توام با احتیاط داشته باشند.

برای یک ایران: تقویت گرایش هویت‌طلبی در آذربایجان ما عمدتاً به دورهی پس از پیدایی جمهوری آذربایجان مربوط می‌شود. تاثیر تشکیل جمهوری مستقل آذربایجان در رشد هویت‌طلبی میان آذربایجان ایران چگونه بوده است. آیا گرایش هویت‌طلبی در آذربایجان از خارج هم نیرو می‌گیرد؟

حسن شریعتمداری: هویت‌طلبی در همه منطقه ما از اواخر جنگ اول و شاید کمی قبل از آن پاگرفت و انعکاس ناسیونالیسم اروپایی بود. فرضیه‌هایی وجود دارد که اصولا قفقاز و ارامانات در دوره استالین جمهوری آذربایجان نامیده میشد تا مقدمه تجزیه آذربایجان ما فراهم شود. ولی باید توجه داشت که در خود جمهوری آذربایجان آن موقع نیز احساسات ناسیونالیستی حادی جریان داشت که در قالب اعتقاد به مارکسیسم خود را پوشانده بود. ارتباط معنوی بین مردم این مناطق همیشه و بطور بسیار قوی وجود داشته است. فراموش نکنیم که در صدر مشروطیت متجاوز از دوازده هزار تبعه ایرانی ترک زبان در ممالک قفقاز می‌زیست و باکو از مراکز فعالیتهای روشنفکرانه به نفع دموکراسی و مشروطیت در ایران بود. تاثیر نشریات منتشر شده در باکو، گنجه و نخجوان و فعالیتهای سیاسی آنها در اوضاع ایران در اواخر قاجار بسیار برجسته است. ورود ناسیونالیسم به شرق احساس ملیتگرایی را در درون اقوام مختلف برجسته کرد. این احساس عمومی مورد بهره‌برداری حکومت وقت شوروی و باقراف شد تا در ایران نیز اعمال نفوذ نمایند ولی زمینه این احساس عاطفی اگر وجود نداشت مسلماً استفاده سیاسی نیز از آن بی‌ثمر بود. در شرایط عادی آذربایجانیها نشان داده‌اند که خود را از هر ایرانی ایرانیتر میدانند. آذربایجانی به قدری در همه ایران برای خود منافع و پایگاه ایجاد کرده که بسیار بعید و در شرایط استثنایی است که بتوان تصور کرد اندیشه جدایی در بین آذربایجانیها پایگاه اجتماعی پیدا کند. این نوع افکار همیشه در گروههای کوچک سیاسی مطرح شده و از حدود فعالین سیاسی به بیرون تجاوز نکرده است. آنچه در آذربایجان امروز مطرح است خودآگاهی نسبت به هویت و زبان مادری است که عمومیت یافته است. آذربایجانی خود را کمتر از هیچ قومی نمیبیند و بدنبال یافتن سیستمی است که این یکسانی و مساوات حقوقی و برابری شانس اجتماعی و احترام به فرهنگ و زبان خود را در آن تامین نماید. با جمهوری آذربایجان نیز میتوان بدون ترس و واهمه مراودات سازندهای برقرار کرد. پیش شرط این کار تنش‌زدایی از روابط حکومتی است که البته در دست دولتمردان طرفین است. یک رابطه متوازن و معقول بین سیاستهای ایران نسبت به ارمنستان و آذربایجان میتواند اثر بسیار مثبتی در این امر داشته باشد.

برای یک ایران: "دموکراسی برای ایران، خودمختاری برای کردستان" شعار سالیان دراز حزب دموکرات کردستان ایران بود. این شعار اما چند سالی است که محو شده، حتی حذف شده. این، همزمان است با تحولات حاد در منطقه‌ی ما. آیا شما تحولی در سمتگیری عمومی احزاب قومی میبینید؟

حسن شریعتمداری: احزاب قومی خود را در موقعیت ویژه‌ای مییابند. از یکسو چالش ایران با غرب و تحولات منطقه فرصتهایی در اختیار آنها نهاده است، از سوی دیگر تجربیات تاریخی مختلف و عدم اقبال گسترده‌ی مردم از شعار جداسری در این مناطق و حساسیت اکثر کشورهای بزرگ منطقه نسبت به موضوع جدایی باعث شده تا رفتاری توام با احتیاط داشته باشند. تا آنجا که به حزب دموکرات مربوط است آنها خواست یک ایالت قومی کرد و خودمختار را صراحتاً مطرح می‌کنند اما تاکید دارند که همهی این امتیازات را در داخل مرزهای ایران می‌خواهند. همه احزاب کرد، کردها را صرفنظر از اینکه در کدام کشور ساکناند یک ملت بزرگ ولی چندپارچه می‌دانند اما خواست یکی شدن را در نزدیک‌مدت به مصلحت خود و عملی نمی‌بینند. آنان برای رسیدن به این آرزو حتی با احزاب همتای خود در منطقه منافع مشترک نداشته و استراتژی واحدی را نمی‌توانند تعقیب کنند.

آنچه به ما ایرانیان مربوط است، ما فقط با جذابتر کردن زندگی در ایران برای اقلیتهای قومی و افزودن شانس ترقی و امکانات و رفاه و دموکراسی و اشتغال حداقل نسبت به همسایگان میتوانیم اطمینان داشته باشیم که نه تنها آنان خود را از ما جدا نخواهند کرد بلکه جاذبه فرهنگی ما نسبت به آن سوی مرزها بیشتر خواهد بود و ما در سراسر مرزهای خود هموندانی را خواهیم داشت که روابط عاطفی مثبتی با ایران خواهند داشت. در صورت عکس، یعنی شگوفایی بیشتر فرهنگ و اقتصاد و سیاست در کشورهای همسایه، بدیهی است جهت جاذبه‌ی قومی نیز معکوس خواهد بود.

برای یک ایران: به نظر شما اجزاء یک سیاست درست از سوی دولت مرکزی در برابر مناطق قومی و مطالبات قومی چه می‌تواند باشد؟

حسن شریعتمداری: یک سیاست صحیح از سوی دولت مرکزی در کوتاه مدت، یک سیاست بین‌المللی و منطقه‌ا‌ی عاقلانه است که محیط ملتهب و تنشهای حاد را آرام نماید و این چیزی است که از چنین نظامی متاسفتانه بعید است و مستلزم بازنگریهای اصولی و اساسی در سیاست خارجی و انتظارات و امیدها و جاه‌طلبی‌هایی است که نتیجه آنها افزودن ناآرامی در منطقه و رویارویی با غرب و در نتیجه عدم تعادل داخلی است. ولی در میان مدت و درازمدت راهی جز تمکین به و پذیرفتن حقوق یکسان برای ایرانیان از هر نژاد و قوم و آئین و مذهب و استقرار یک نظام مبتنی بر حقوق بشر و دموکراسی و حرکت به سمت عدم تمرکز اداری نیست. در درازمدت این نظام غیرمتمرکز اداری باید به سمت یک نظام غیر متمرکز حقوقی و اداری یعنی یک فدرالیسم ارتقاء یابد.

مساله اقوام فقط مساله حکومت ایران نیست. همه اقوام ایرانی باید یکسانی با دیگران را تمرین کنند و بپذیرند. تبدیل مساله قومی به یک ایدئولوژی ناسیونالیستی از طرف اقوام مختلف در حقیقت در بطن خود نپذیرفتن برابری با دیگران و قائل شدن ویژگی و برتری برای خود و نژاد خود است. تقسیمات تاریخی و فدرالیسم قومی می‌تواند شامل چنین نگاه عقب‌مانده‌ای باشد. فدرالیسم آینده ایران باید براساس کارایی واحدهای جغرافیایی تنظیم شود. خوشبختانه استانهای ایران از لحاظ تاریخی خود بنام اقوام ساکن در آن نامگذاری شده‌اند و ما در ایران احتیاج نداریم تا از خود تقسیمات کشوری مجعولی بسازیم. کافی است استانهایی را که در طول حکومت پهلوی و جمهوری اسلامی به چند پاره تقسیم شده‌اند دوباره به وضعیت تاریخی آنها برگردانیم. در نقاط مورد اختلاف دو قوم میتوان از طریق رفراندوم در شهرها تعیین نمود که اکثریت ساکنین مثلاً مهاباد میخواهند در استان آذربایجان بمانند یا به کردستان ملحق شوند. به هر صورت این پروسه درازمدت و متعلق به زمانی است که در ایران یک دموکراسی جاافتاده‌ای با نظام اداری غیرمتمرکز حاکم باشد. اگر شرایط بطور پیشرس به ما تحمیل کند که با عجله به این کار اقدام کنیم معلوم نیست نتیجه مطلوب باشد.

آنچه که مهم است ایجاد یک وفاق ملی و بستر فرهنگی مناسب برای پذیرش چنین برابری اصولی و اساسی بین افراد مرکز و حاشیه است. به گمان من مانع این برابری فقط حکومتها نیستند. حکومتها خود از فرهنگ عمومی فرمان می‌برند و زائیده آنند. این فرهنگ ملی است که قبل از هر چیز باید مورد بازگشایی و مداقه و تغییر و بازبینی قرار گیرد.


عبدالرحمن دیه‌جی

ایران برای همه ایرانیان، آرمان یا واقعیت؟

Sat 22 09 2007 - 18:41

image

کودکی من مصادف بود با اوایل انقلاب. آن موقع هیچ خانه ای در ترکمن صحرا نبود که سیاست در آن نقشی نداشته باشد. خانواده ما هم مثل یک کشور کوچک چند حزبی شده بود. پدرم طرفدار سلطنت طلبها بود، یکی از برادرانم هوادار سازمان مجاهدین خلق یکی دیگر هوادار چریکهای فدایی، مادرم که زن بی آزار و مومنی است نظرش با همه فرق می کرد. می گفت این امام خمینی شبیه بابا بزرگته. آدم نمازخوان و خوبیه.

تارنمای "برای یک ایران" بر آن است برای روشن ساختن مسائل ملی و قومی، گفت‌وگوهایی با صاحب‌نظران انجام دهد. در همین رابطه گفت‌وگویی داشتیم با دکتر عبدالرحمن دیه‌جی، مدیر مسئول هفته‌نامه صحرا.



ابتدا از زندگی خود برایمان بگویید، از تحصیلات و سابقه کار فرهنگی، علمی و سیاسی خود.

مدیر مسئول هفته نامه صحرا هستم، اولین نشریه رسمی ترکمن صحرا و گلستان که در دوره اصلاحات مجوز انتشار آن را گرفتیم و در زمستان ۷۶ اولین شماره آن منتشر شد که پیش از بهار ۷۷ و به بهانه آغاز سال نو آن را توزیع کردیم. پیش از آن که با انتشار هفته نامه صحرا کارها و مسئولیتهای سنگین نشریه بر دوشم بیافتد فعالیتهایم بیشتر در حوزه شعر و داستان بود و ترجمه‌هایی از زبان ترکمنی به فارسی و از فارسی به زبان ترکمنی ( برای ترکمنستان). مجموعه قصه و رمانهایم چون درخت برکعلی، ماهی، سگ من آقجا که بیشتر به نوجوانان اختصاص داشت توسط ناشرانی چون انتشارات مدرسه، کارگاه رمان حوزه هنری، انتشارات قدیانی، نشر پیدایش و... منتشر شد. از شعرهای فارسی دوره نوجوانیم که بیشتر در کیهان بچه‌ها و سروش نوجوان چاپ می شد که بگذریم بیشتر شعرهایم را به ترکمنی می نوشتم. در واقع کارهایم را به دو بخش تقسیم کرده بودم. داستان به فارسی، شعر به ترکمنی. داستان و شعر نوشتن را، اگر چه کمتر از گذشته، اما هنوز هم چون امواجی ملایم نرم نرمک دنبال می کنم و بیشتر خود را متعلق به دنیای زیبای شعر و قصه می دانم تا سیاست.

بله قرار است که در این گفتگو به بعضی سوالهای سیاسی جواب بدهم. ولی از اول خدمتتان عرض کنم که بنده اصلا قرار نبود که سیاسی بشوم. قرار بود یکی از داستان نویسان ایرانی باشم که مسائل و زندگی ترکمنها را در آثارش به تصویر می کشد. نمی دانم چه شد و چه ها نشد که یکدفعه از سیاست سر در آوردم. من لیسانس هنرهای نمایشی با گرایش ادبیات نمایشی از دانشکده هنرهای زیبای تهران هستم و دکترای تاریخ هنر از دانشگاه استانبول. در عین حال عضو شورای مرکزی جبهه مشارکت استان گلستان و ناخودآگاه یکی از فعالان اصلاح طلب در میان ترکمنها. یعنی زندگی من آمیزه ای از هنر و ادبیات و سیاست شده. چیزی که سابقا آنها را از جنس دیگر و متعلق به دنیاهایی متضاد می دانستم اما این تضاد اکنون در درون من گرد آمده و نمی دانم سنتز آن چه خواهد بود.

به نظر شما چه عواملی باعث شده که سیاست و ادبیات را با هم تلفیق کنید؟

گاه می نشینم و گذشته خود را مروری می کنم تا ببینم شخصیت من از کودکی تا امروز چه مراحلی را گذرانده که شکل امروزی را یافته است.
کودکی من مصادف بود با اوایل انقلاب. آن موقع هیچ خانه ای در ترکمن صحرا نبود که سیاست در آن نقشی نداشته باشد. خانواده ما هم مثل یک کشور کوچک چند حزبی شده بود. پدرم طرفدار سلطنت طلبها بود، یکی از برادرانم هوادار سازمان مجاهدین خلق یکی دیگر هوادار چریکهای فدایی، مادرم که زن بی آزار و مومنی است نظرش با همه فرق می کرد. می گفت این امام خمینی شبیه بابا بزرگته. آدم نمازخوان و خوبیه.

خانه مان همیشه محل بحث بود. عجیب این که پدرم که گرایش سلطنتی داشت در رفتار سیاسی آدم بسیار دموکراتی بود و از بحثهای سیاسی بچه هایش حظ می کرد. بعضی وقتها هم شعرهای ترکمنی را که سروده بود با صدای بلند برایمان می خواند و گاه نوار پر و توزیع می کرد. من هم از همان دوره علاقمند به ادبیات شده بودم. موقع بحثهای سیاسی مادرم به من می گفت. پسرم تو هم مثل اینا نشی ها. این حرفها به درد نمی خورد. بنشین نمازت و درست را بخوان. اینها عاقبت ندارند.
یک روز متوجه شدم که پدر و برادرهایم همه توی زندان بسر می برند. مادرم درست حدس زده بود. پدرم زود آزاد شد. برادر فدایی شش ماهی خوابید. مجاهد هم سه سال. آن برادری که هوادار چریکهای فدایی بود یک روز نشست و گفت. برادرجان، ما که دیگه توی این مملکت آینده نداریم. نه دانشگاهی برای ما هست نه استخدامی، حداقل تو یکی حواست جمع باشه. من خیلی نگرانم که تو هم چوب ما را بخوری و مانع استخدامت بشن. عقلت را کار بینداز. توی مدرسه برو عضو انجمن اسلامی شو. تو که نماز می خوانی، شعر هم می نویسی. برو همین کارها را توی انجمن اسلامی مدرسه انجام بده، یه مقدار هم فعالیت فرهنگی بکن حدااقل در آینده چوب ما را نخوری.

من هم رفتم و عضو انجمن اسلامی شدم و فعالیت کردم. آن موقع هنوز ساکن گنبد نشده بودیم و من در دبیرستان «مختومقلی» بندرترکمن درس می خواندم. تو ی مدرسه روزنامه دیواری درست می کردیم و در مناسبتها مقاله و شعر می نوشتیم. اما همیشه برای من سوال بود که چرا در مناسبتهای مدرسه از آخوندهای ترکمن و اهل سنت برای سخنرانی دعوت نمی کنند و فقط روحانیون اهل تشیع برای سخنرانی دعوت می شوند. بچه های ترکمن دیگر عضو انجمن اسلامی هم این دغدغه را داشتند. یک روز قرار شد که من که بیانم بدک نبود، در مناسبتی به بهانه شعر خواندن این انتقاد را مطرح بکنم. آن روز بیشتر مسئولین شهربندرترکمن از جمله فرمانده بسیج آمده بودند و من پس از خواندن شعری در مورد «عثمان آخوند» روحانی مبارز ترکمن در دوره رضا شاه صحبتهایی از روحانیون ترکمن کردم و گفتم که چرا نباید از سخنان این روحانیون استفاده کنیم و ...

مسئول امور تربیتی که هیچ انتظار نداشت این حرفها را از من بشنود خیلی سعی کرد که مرا با حرفهای التماس آمیز از میکروفن دور کند. می ترسید که مشکلی برایش ایجاد کنند. ولی من حرفهایم را زدم و تمام شد. بعد از من فرمانده بسیج شهر پای میکروفن آمد و برخلاف انتظار من بسیار منطقی با مسئله برخورد کرد. او ضمن تحسین از شجاعت این نوجوان دبیرستانی ، پاسخهایی به آن ادعاها داد.

وقتی به خانه مان رفتم دیدم که قبل از من خبر به خانه رسیده است. همان برادرم که نصیحتم کرده بود گفت: برو بابا کارو خراب کردی! من گفتم که بروی انجمن اسلامی که آینده ات را درست کنی و درس بخوانی و آدم بشی، نگفتم که بری کارو خرابتر از این بکنی. مگه ما که حرف زدیم چه نتیجه ای گرفتیم. تو یکی دیگه برای چی؟
اما پدرم اصلا ناراحت نبود. او لبخند غرور آمیزی زد و گفت: پسر من اگر این حرفها را بزند نباید تعجب کرد.
سال بعد که دیپلم گرفتم به شانس من برای اولین بار گزینش و تحقیق از دانشجو را برداشتند من بدون مشکل به دانشگاه قبول شدم.

به دانشگاه که قبول شدم کارم هنر و داستان نویسی بود و تنها چیزی که به آن نمی پرداختم سیاست بود چند تا کتاب قصه هم چاپ کردم. یک روز نزدیکهای انتخابات مجلس بود که با چندتا دانشجو نشستیم و درد دل کردیم که چرا از شهر ما بندرترکمن هیچ کسی از ترکمنها برای مجلس کاندید نمی شود و تصمیم گرفتیم که هر طور شده یک کاندید ترکمن بدهیم. یک ماه بیشتر به انتخابات نمانده بود و خیلی مشکل بود که بتوانیم چهره جدیدی را بین مردم جا بیندازیم. ولی با اراده کار را شروع کردیم. کاندید ما مهندس بسنجیده بود. ما تمام دانشجویان ترکمن را بسیج کردیم و شب و روز با حرکتی منسجم فعالیت کردیم. من که سخنرانیهای پر شوری می توانستم انجام بدهم شدم سخنران مخصوص کاندیدای دانشجویان. به همراه کاندیدمان در بیشترشهرها و روستاها سخنرانی کردم و با کمال تعجب دیدم که همه ترکمنها از ما استقبال می کنند. آن دوره ( انتخابات میاندوره ای مجلس سوم) درمقابل نگاه شوک زده رقبا اولین نماینده مجلس را از بندرترکمن به مجلس فرستادیم و برای ما کار کمی نبود. بعد از آن سال (1369) ما به اتفاق خانواده از بندرترکمن رفتیم به گنبد و ساکن گنبد شدیم و شهر گنبد نیز تجربیات جدیدی برایم داشت.

راستش من اصلا با هدف سیاسی وارد این کارها نشده بودم. فقط حس مسئولیت بود که بی اختیار مرا به بعضی فعالیتها وا می داشت. چنان که بعد از اتمام مسئولیت دوباره به دنیای زیبای ادبیات بر می گشتم.
سال هفتاد و پنچ من در تهران فوق لیساسن پژوهش هنر می خواندم. با مطبوعات هم همکاری نزدیکی داشتم. یکدفعه دیدم اکثر دوستان نویسنده ام گرایش سیاسی پیدا کرده اند. می خواستند از خاتمی حمایت کنند تا اصلاحاتی در شرایط سیاسی و اجتماعی حاکم بر ایران بوجود آید. بیشتر دوستان من آن موقع در نشریه «آفتابگردان» روزنامه ویژه کودکان و نوجوانان در موسسه همشهری مستقر بودند. من هم ندای آنها را لبیک گفتم و باز وارد گود سیاست شدم. بیانیه هایی را که نویسندگان ایرانی در حمایت از خاتمی می دادند من هم امضاء می کردم که در روزنامه هایی چون همشهری و سلام چاپ می شد. موضوع که جدی تر شد من آمدم ترکمن صحرا تا در آنجا فعالیتهای عملی انجام بدهم و جزو چند نفری بودم که در ترکمن صحرا که جوی محافظه کارانه و وهم آلود بر آن حاکم بود، تبلیغ خاتمی را آغاز کردم و رای بسیارخوبی هم گرفتیم. بعد از دوم خرداد 76 بود که مجوز نشریه صحرا را گرفتم. ابتدا سراپا عشق خدمت به فرهنگ و ادبیات مردم ترکمن صحرا بودم و هرگز مسئولیتهای سنگین و خطرات آن را پیش بینی نمی کردم اما بعدها فهمیدم که چه مسئولیت بزرگی بر دوش گرفته ام. وقتی کتاب داستان می نوشتم برای دل خود می نوشتم اما اکنون همه نگاههای مردم ترکمن به سوی من جلب شده بود و همه انتطار داشتند مسائل و مشکلات ترکمنها را در نشریه خود درج کنم. باید می نوشتم که چرا در استان گلستان مسئولیتهای کلیدی به ترکمنها نمی دهند؟ باید می نوشتم چرا اصل 15 قانون اساسی اجرا نمی شود. باید می نوشتم چرا به خاطر صید چند ماهی به سوی جوانان بیکار و دستتنگ ترکمن تیر اندازی می شود؟ باید ... یکهو دیدم که ای بابا من که نشریه ام کاملا سیاسی شده. من که دیگر قرار نبود کار سیاسی بکنم. همان که برای اصلاح طلبی زحمت کشیده بودیم بسم بود. حالا می خواستم به فرهنگ و ادب ترکمن خدمتی بکنم. اما خب اگر من نمی نوشتم کی باید می نوشت! غیر از نشریه ما «یاپراق» و «فراغی» هم منتشر می شد که کار آنها بطور تخصصی فرهنگ و ادبیات بود. اما مردم از نشریه ما صحرا که شکلش روزنامه ای است توقع دیگری داشتند. من هم کسی نبودم که به توقع مردم بی اعتنایی کنم. حس مسئولیت هیچ وقت رهایم نمی کرد. حتی حرفهایی را که خیلی وقتها نمایندگان از گفتن آنان اجتناب می کردند بی اختیار می نوشتم. یکهو دیدم که دشمنانی برای خود دارم. یک سری تهدیدم می کنند. لب تابم به سرقت می رود. به دادگاه کشیده می شوم. توسط افراد ناشناس مورد ضرب و شتم قرار می گیرم. برخی از غیر ترکمنها جور دیگری به من نگاه می کنند. مثل یک خائن. مثل یک آشوبگر و ...و حتی از دوستان غیر ترکمنم یعنی دوستان اصلاح طلب فارسم می شنیدم که در برخی جلسات از من به عنوان شخص خطرناک یاد می شود. من خنده ام می گرفت و می گفتم: ای بابا مگه من چکار کردم. خودم هم نمی دانم. من کجام خطرناکه. تنها اشکال من اینه که اگه درد مردم را ننویسم نمی تونم به رویشان نگاه کنم. از درونم زجر می کشم و مجبور می شوم بنویسم.

بله من دیگر چه بخواهم چه نخواهم سیاسی شده بودم. شاید هم از همان کودکی با آن بحثهای سیاسی و با آن سخنرانی در دوره نوجوانی سیاسی شده بودم و خودم هم نمی دانستم. اما درحقیقت هیچ وقت آرزوی سیاسی شدن نداشتم. همیشه دلم می خواست یک نویسنده بزرگ باشم که آثارم برای همیشه بماند. اما حالا می بینم که تقدیر آدمی را به مراحلی که فکرش را هم نمی کند می رساند. می بینم که اگر انسان کمی احساس مسئولیت کند او چه بخواهد و چه نخواهد شرایط موجود بی اختیار او را سیاسی می کند.
بله من دیگر پیه اش را به تنم مالیده بودم و شرایطی پیش آمده بود که چه بخواهم چه نخواهم سیاست جزوی از زندگیم شده بود. آب که از سر گذشت چه یک وجب چه ده وجب!



این انکار از سویی در ریشه در انحصار طلبی مذهبی دارد. اگر اراده ای بر کشور حاکم باشد که مسلمانان راستین را تنها پیروان یک مذهب بداند و مسلمان متعلق به سایر مذاهب را مخالفان و رقیبان خود بشناسد، مسلما راه رشد و ابراز وجود آنها را نیز خواهد گرفت. ما تا امروز در تهران با وجود زندگی خیل بیشماری از اهل سنت در آن که از نقاط مختلف کشور برای کار و زندگی آمده اند یک مسجد اهل سنت برای اقامه نماز نداریم و اهل سنت مجبور می شوند در مدرسه پاکستانیها یعنی مدرسه یک کشور خارجی اقامه نماز کنند.

شما چندی پیش در ماهنامه نامه مقاله‌ای داشتید تحت عنوان "ترکمن‌ها و درد مشترک اقوام ایرانی". شما این مقاله را با این جمله خاتمه دادید: "ایران متعلق به تمام ایرانیان است، از هر نژاد و مذهب و آیینی که باشند." شما این جمله را واقعیتی غیرقابل انکار معرفی کردید. به گمان شما، چرا عده‌ای تلاش دارند وجود چنین واقعیتی را انکار کنند؟


انکار چنین واقعیتی عوامل گوناگونی می تواند داشته باشد. من علت آن را ابتدا در بستر و آموزه های فرهنگی می بینم. از دیر باز در مقالات و سخنرانیها و کلاسهای درس و نشریات آنقدر ایران را با نام فارس عجین کرده اند که چنین ذهنیتی در اذهان اکثر مردم نقش بسته و به راحتی نمی توان نقشی نو بر آن زد. واژه «ایرانی غیر فارس» برای آنان نامانوس و در نگاهی بدبینانه واژه ای وارداتی است. آن گروه حتی ترکها را به عنوان ترک نمی پذیرند و فارسهایی می دانند که در کوران زمان به زبان ترکی اخت پیدا کرده اند و می پسندند که بیشتر از کلمه «ترک زبان» استفاده کنند.از دید آنها ترکمنها هم بازمانده مغولها هستند، همین ترکمنهایی که پیش از حمله مغولها امپراطوری بزرگ اسلامی سلجوقی را در ایران بنیانگداری کرده اند. واقعیت کردها و بلوچها و عربها ... را هم به گونه ای دیگر انکار می کنند.

این دسته اول باید واقعیت اقوام ایرانی غیر فارس را بپذیرند که به اندازه عصرها ریشه در این سرزمین دارند. شاید اندکی کمتر از فارسها و شاید هم بیشتر. (بسیاری از محققان ترک و ترکمن خود را بازماندگان سومرها می دانند.)
پس از پذیرش این واقعیت تازه می رسیم به اصل برابری. میزان پذیرش اصل برابری ساکنین یک کشور ، به میزان توسعه رفتار دموکراتیک آنها بستگی دارد.

حس برتری نژادی نیز از عوامل این انکار است. وقتی که برای کودکان ایرانی از کودکی جوکهایی علیه ترکها و رشتی ها و دیگر مناطق با شکلی تحقیر آمیز می سازند این ذهنیت با کودک رشد می کند و وقتی وی بزرگ می شود این ذهنیت دیگر وارد سلولهای او نیز شده است. او فارس را ابرمردی می داند که هیچ تمسخری بر او کارساز نیست و دیگران چون اقوامی بدوی هستند که افتخار همنشینی با آنان را یافته اند. او برای توجیه ضعفهای خود دلایل فلسفی و اجتماعی بسیاری دارد اما نکات مثبت دیگران حتی به چشمش نمی آید و ضعفهای آنان را ژنتیکی و ارثی قلمداد می کند. چرا که از تاریخ و درخششهای تاریخی و نقاط مثبت سایر اقوام و نژادها چیزی به او نیاموخته اند. امروز من وقتی می گویم که سلجوقیها و ترکمنهای آق قویونلوها در طول سده ۱۳ -۱۲و قرن ۱۵میلادی در این سرزمین حکومت کرده برای توسعه ایران حدااقل در حد حاکمان دیگر تلاش کرده اند باورشان نمی شود و با تعجب می نگرند. چرا که چیزی به آنها در مورد ترکمنها نگفته اند. ترکمنها را در سینمای ایران همیشه مردمی بدوی، سواره بر اسب، در حین جنگ و ستیزهای طایفه ای و یا جنگ بر سر یک دختر یا یک اسب معرفی کرده اند و بیش از این چیزی نگفته اند. برای من بارها در تهران تجربه شده که گفتند تو که ترکمن هستی پس آن کلاه پشمی و لباس بلند و اسبت کو؟ من هم در پاسخ گفته ام: اگر شما کالسکه های قدیمیتان را سوار بشوید و کلاه نمدیتان را هم بر سر بگذارید بنده هم با کلاه پشمی ترکمنی خود سوار بر اسب به میدانهای تهران می آیم!

این انکار از سویی در ریشه در انحصار طلبی مذهبی دارد. اگر اراده ای بر کشور حاکم باشد که مسلمانان راستین را تنها پیروان یک مذهب بداند و مسلمان متعلق به سایر مذاهب را مخالفان و رقیبان خود بشناسد، مسلما راه رشد و ابراز وجود آنها را نیز خواهد گرفت. ما تا امروز در تهران با وجود زندگی خیل بیشماری از اهل سنت در آن که از نقاط مختلف کشور برای کار و زندگی آمده اند یک مسجد اهل سنت برای اقامه نماز نداریم و اهل سنت مجبور می شوند در مدرسه پاکستانیها یعنی مدرسه یک کشور خارجی اقامه نماز کنند.

ما اگر دهها سال شعار وحدت اهل تسنن و تشیع را بدهیم و در عمل حتی اجازه احداث یک مسجد به اهل تسنن داده نشود، آن هم در شهری که حتی مسیحیان دهها کلیسا بنا کرده اند، چه واقعیتی را می رساند. این تنها نشانه انحصار طلبی مذهبی است که درست در برابر آرمان ایران برای همه ایرانیان قرار می گیرد. انحصار طلبی و فزون طلبی چه از نوع نژادی و اتنیکی و چه از جنس مذهبی آن امری نکوهیده است و مانع بزرگ «اتحاد ملی و انسجام اسلامی» خواهد بود. البته بنده هنوز از سایر محدودیتهایی که در ایران برای اهل سنت وجود دارد سخن نگفته ام که سخن به درازا خواهد کشید.

اگر ما تز ایران برای ایرانیان را نپذیریم، در واقع حق حیات و زندگی و رشد و توسعه بخش کثیری از انسانها را در موطن خود گرفته ایم. در واقع با این کار خود نه تنها ضرباتی حیاتی بر اقتصاد و توسعه علمی و فرهنگی آنها، بلکه نقصانهای جبران ناپذیری نیز بر شریانهای حیاتی کشور خود زده ایم. اگر ما ۳۰ ٪ از جمعیت کشور را تنها به جرم اهل سنت بودن از فعالیتهای سیاسی و فرهنگی و اقتصادی محوری کشور دور بداریم، یعنی با دست خود ۳۰ ٪ نیروی کشور را هرز داده ایم. چه بسا ارگر فرصتی داده شود ممکن است این جمعیت در پیشرفت کشور و برداشتن گامهای بلندتر بسیار موثر باشند . بدین ترتیب با طرد آنها بر ۷۰ ٪ دیگر نیز زیانهای جبران ناپذیری زده ایم.

می خواهم مثالی بزنم در همین روزهای اخیر والیبال جوانان ایران قهرمان جهان شد. جای شگفت این که پنچ نفر از گروه هشت نفری تیم والیبال را بچه های ترکمن، همین بچه هایی که به جمعیت دو میلیونی ترکمنها تعلق دارند شکل می دادند. در ورزش والیبال برای آنها فرصتی برای اظهار وجود بوجود آمده و خودی نشان داده بودند. در فعالیتهای سیاسی و اقتصادی نیز هیچ بعید نیست که در میان این مردم استعدادهای درخشانی وجود داشته باشند که ما به آنها فرصت قد علم کردن نداده ایم.
افتخاری که هر ایرانی در گستره ملی و جهانی کسب کند محدود به یک قوم خاص نمی شود بلکه آبرویی برای تمام مردم ایران خواهد بود. هیچ کس در دنیا نمی گوید که اکثر بازیکنان این تیم متعلق به ترکمن صحرا بودند، آنها همه با هم یک تیم ایرانی را شکل می دهند و تیم ایران شناخته می شوند و بس. پس چرا در تیمهای سیاسی و دولتی و حکومتی از نخبگان ملیتهای مختلف استفاده نکنیم.

مخالفان تز ایران برای تمام ایرانیان باید به این نکته توجه باشند که ایران تنها برای بهره برداری برای تمام ایرانیان نیست بلکه برای بهره رسانی و خدمت به آن نیز هست. اگر ما ترک و ترکمن و کرد و عرب و بلوچ را به خاطر تفاوت نژادی یا مذهبی کنار بزنیم، در واقع نیمی از نیرو و توان انسانی کشور را که می توانند در رشد و توسعه و شکوفایی کشور کاملا موثر باشند کنار زده ایم. شاید در میان نخبگان اهل سنت مدیرانی پیدا شوند که حدااقل در استانهای خود دلسوزانه و خردگرایانه باعث تحولات منطقه ای ارزشمندی شوند اما آنها همواره باید تنها به عنوان ناظری دست و پا بسته به تصمیمات مدیرانی که شاید هرگز شایستگی مسئولیت خود را نداشته اند بنگرند و بسازند وبسوزند. چرا؟ چون آن که مدیر است دارای مذهبی است که او را شامل نمی شود.

آقای دیه‌جی، تبعیض واژه عجیبی است. در نگاه نخست این واژه حرف زیادی برای گفتن ندارد. همه از لزوم رفع تبعیض سخن می‌گویند. اما ترجمان آن به زندگی واقعی، به ویژه در ارتباط با اقلیتهای قومی و دینی در ایران، حکایتی دیگر دارد. حکایت از فقر، محرومیت فراگیر، تحقیر فرهنگی، بی‌عدالتی و... دارد. در چنین حالتی رفع تبعیض به معنی سالها و چه بسا دهها سال کار عمیق وبنیادی است. به گمان شما چگونه می‌توان رفع تبعیض کلامی را به رفع تبعیض واقعی بدل کرد؟

به نظر من، ما در کشور خود با دو نوع تبعیض مواجه هستیم. اول تبعیض در گستره ملی و دوم تبعیض در گستره قومی.

گستره ملی شامل تمام اقوام و ملیتهای ساکن ایران می شود. چون تبعیض جنسیتی علیه زنان، تبعیض طبقاتی علیه کارگران و ... تبعیضی که علیه زنان انجام می شود برای فارس و ترکمن و ترک و کرد و ... یکی است. همه زنان نیز با دید و احساس زنانه خود آن را درک می کنند و درد مشترک خود می دانند. کارگران ایران نیز از در آمد و مزایای مشابه هم برخوردارند و مشکلات واحدی دارند و تبعیض طبقاتی برای تمام کارگران ایران امری ملموس است. حتی تبعیض منطقه ای نیز برای بسیاری از شهرستانهای عقب مانده درد مشترکی است. اما تبعیض قومی را تمام مردم ساکن ایران به یک درجه احساس نمی کنند. تبیین تبعیض قومی و دفاع از آن امری بسیار مشکل و پر دردسر است.

شما وقتی از حقوق زنان و کارگران صحبت می کنید چون مهندس موسوی و منصور اصانلو در تمام شهرهای ایران حامیان کثیری برای خود دارید. اما اگر از زبان و فرهنگ اقوام و لزوم حضور پر رنگ آنها در مسئولیتهای استانی و کشوری سخن بگویید نه تنها در سطح ملی حامیانی برای خود ندارید بلکه ممکن است کسان زیادی نیز به مخالفت با شما بپردازند. هم استانیهای شما صرفا به خاطر تفاوت نژادی و زبانی در برابر شما جبهه خواهند گرفت و حتی تبعیض مسئولین قشرگرا را به نوعی توجیه خواهند کرد. شما در این مورد غیر از اقوام نمی توانید حامیانی در گستره ملی داشته باشید و برای صدای دردمندانه خود گوش شنوا بسیار کم خواهید یافت. تازه این نوع حق طلبی مخاطراتی نیز در پی دارد. کافی است که به شما اتهام وابسته به بیگانه و تجزیه طلب بزنند تا قوم اکثریت با تمام قوا بر علیه شما موضع گیری و مسئولین انحصار طلب را برای سرکوب شما یاری نیز بکند.

رفع تبعیض آن هم تبعیض در گستره قومی در ایران هم گذر از هفت خوان رستم و هم گذر از هفت خوان اسفندیار را می طلبد. چرا که یک تبعیض مضاعف در میان است. ما حتی با روشنفکران فارس نیز بر سر محتوای تبعیض مشکل داریم. چه بسا روشنفکران فارس که وقتی با آنان سخن از تبعیض می گوییم پاسخ می دهند که تبعیض تنها شامل شما نمی شود. ما تبعیض علیه زنان و تبعیض در طبقات اجتماعی را نیز داریم. مشکل حکومت فقط با اقوام و مذاهب نیست حتی خود ما اهل تشیع را به خودی و غیر خودی تقسیم کرده اند. این دوستان متاسفانه جنس و کیفیت تبعیض قومی را چنان که باید درک نکرده اند. آن تبعیضی که در گستره ملی وجود دارد چه بخواهیم و چه نخواهیم برای همه ما وجود دارد. زنان و کارگران ما هم می کشند . سیاستمردان ما هم می کشند. اما ما فراتر از آن تبعیضهای دیگری را می بینیم که تنها به خاطر خونی که در رگ ما جاریست و مذهبی که نگرش متفاوت خود را دارد می کشیم. این می شود تبعیض مضاعف و تبعات آن در امور فرهنگی و اقتصادی و معیشیتی و استخدامی و ... ما نمود پیدا می کند. شهرهایمان از امکانات صنعتی و عمرانی کمترین بهره را می برند. از جوانهایمان در استخدامها کمترین استفاده می شود. زمینهایمان در اختیار مهاجران اقوام دیگر گذاشته می شود. فرهنگ و هنرمان بی حمایت می ماند و از رونق می افتد . خیلی راحتتر بگویم. اگر یک فارس و برادر اهل تشیع ما در طیف اصولگرایان یا اصلاح طلبان قرار بگیرد می تواند به گاه پیروزی جناح مطبوعش بسیاری از پله های ترقی را طی کند اما یک ترکمن اهل تسنن اگرجناح مطبوعش برنده میدان نیز بشود شاید بتواند بطور نسبی در حوزه فردی به امتیازاتی نائل شود، اما هرگز راه برای او چون دیگر هم طیفهای خود باز نیست.

برای رفع تبعیض و بیرون آوردن آن از محدوده لفظی به میدان عملی و پراگماتیک ابتدا لازم است که منادیان عدم تبعیض خود قلبا به ندای خود ایمان قلبی داشته باشند و این واژه های مردم پسند در حد تبلیغ و بهره برداری سیاسی نباشد.
اگر زمامداران امور اعتقادی به رفع تبعیضای قومی و مذهبی نداشته باشند صدها سال هم با کلمات زیبا از رفع تبعیض سخن بگوییم تنها با تکرار مکررات در جا زده ایم.
برای رفع تبعیض اول باید تز ایران برای تمام ایرانیان را پذیرفت و سپس عوامل بازدارنده آن را شناخت و از میان برداشت. بزرگترین سد در این راه تبعیض قومی و مذهبی است که بایستی با درک کامل آن، راه را برای عدالت واقعی باز کرد.
تحولات بزرگ در هیچ کشوری یک روز و یک ماهه و حتی یک ساله انجام نمی شوند. اگردر ایران دریچه ای به سوی جریان اصلاح طلبی باز شد به خاطر رشد بینش سیاسی مردم ایران، نیاز به ایجاد تحولات سیاسی هماهنگ با جامعه بین المللی، نیاز به حرفها و چهره های تازه و ... بوده است که در طی دوره پس از جنگ تا خرداد ۷۶ یک سیر صعودی را طی کرد. تبعیض قومی و مذهبی در ایران نیز اکنون یکی از بزرگترین معضلات سیاسی و اجتماعی است که بایستی در طول زمان مرتفع گردد. من معتقدم که برای رفع تبعیض حتما بایستی بستر فرهنگی آن نیز در بین مردم کشورمان ایجاد شود. تنها اعلام نیاز اقلیتها برای رفع تبعیض کافی نیست بایستی اکثریت نیز آن نیاز را درک کند که حدااقل در برابر راه چاره های آن سنگ اندازی نکند. اگر بینش اجرای عدالت واقعی در بین تمام اقوام نهادینه نشود، حتی اگر زمامداران امور بخواهند کاری موثر انجام دهند عوام آن را برنخواهند تابید. در دوره اصلاحات خاتمی روی شعار ایران برای ایرانیان و رفع تبعیض کم تاکید نکرده است. اما وقتی تیم همکار وی همه با هم هماهنگ در جهت حصول آن آرمان گام بر نمی دارند نتیجه مطلوب حاصل نمی شود. اگر مدیران شهرستانی متعلق به اکثریت که همجوار قومیتها بسر می برند این حقیقت را درک نکنند کاری از پیش نمی رود. به عنوان نمونه در دوره اصلاحات اصلاح طلبان پیشرو قصد داشتند دکتر جلال جلالی زاده نماینده اهل سنت کردستان را جزو هیئت رئیسه مجلس قرار دهند. اما قشر سنتی همین اصلاح طلبان ندای وامصیبتا و واسلاما سر دادند و مانع حضور وی در هیئت رئیسه مجلس شدند. پس تنها سردادن شعار اصلاح طلبی و حقوق بشر کافی نیست اصلاحات در درون و بینش و فرهنگ و رفتار منادیان آن نیز بایستی صورت بگیرد.

برای ایجاد بستر فرهنگی باید کار فرهنگی و رسانه ای کرد. و این فعالیت حتما باید در رسانه های ملی انجام شود تا گوش اکثریت به صدای اقلیت قومی و مذهبی آشنا شود و حداقل بداند که هر صدای نیاز از سوی اقلیت را نمی توان به حساب ضد ایرانی و تجزیه طلب بودن گذاشت. چه بسا شاید آنان بیشتر از بسیار کسان عشق به ایران و خدمت به آن را در دل داشته باشند اما با حفظ هویت خود. کاری که مجلاتی چون ماهنامه نامه در انعکاس نظریات روشنفکران اقوام می کنند در این راستا گامی ارزشمند است. شما نیز که در سایت خود به مقوله اقوام بها داده اید سزاوار تقدیر است. این حرکت بایستی به رسانه هایی با گستره وسیعتر کشیده شود تا حدااقل اقلیت در رسانه های ملی محلی برای بیان خواستهای خود و در کمترین میزان توقع، محلی برای عقده گشایی خود داشته باشند که این نیز جهت نزدیکی قلب اقلیت به نخبگان اکثریت بی تاثیر نیست.

البته که برای رفع تبعیض و تحقق عملی آن بین اقوام و کشیدن از محدوده لفظی به میدان عملی زمان زیادی می طلبد. باید تلاش اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی زیادی برای آن کرد. دکتر معین در یکی از سخنرانی های خود میان ترکمنها بیاناتی داشت که مفهوم آن را نقل می کنم. «همان گونه که تضعیف مضاعف در حق اقوام صورت گرفته بایستی خدمت مضاعف نیز در حق آنها انجام داد تا خود را به سایرین برسانند و سپس همه با هم برای کسب موفقیتهای جدید در گستره ملی و جهانی قدم برداریم.»

بله تبعیض مضاعف برای جبران و تلافی، کار و خدمت مضاعف را هم می طلبد. اما مشکل اصلی ما در حال حاضر چگونگی تلافی تبعیض ها نیست بلکه اعتقاد قلبی زمامداران و منادیان رفع تبعیض و اعتقاد آنها به کار عملی است. مشکل ما این است که زمامدران ما هنوز آنچه را که خود در قانون اساسی نوشته اند اجرا نمی کنند ( اصل ۱۵) اگر این نیاز روزی در میان مدیران کشور احساس شود از هر جا که جلوی ضرر را بگیریم منفعت خواهد بود.

وقتی یک سفیر و یا یک وزیر اهل سنت در کشور نداریم، وقتی یک مدیرکل ترکمن در استان نداریم، وقتی یک استاندار بلوچ در کشور نداریم، وقتی کردها و عربها نیز همین شکوه ما را دارند، یعنی هنوز خیلی از مشکلات اساسی ما لاینحل مانده اند. یعنی هنوز برابر نیستیم. برادری خود را به یکدیگر ثابت نکرده ایم. هنوز به هم اعتماد نداریم. هنوز نمی توانیم از توانمندیهای بسیاری از نخبگان قومی خود در روابط بین الملل استفاده کنیم و خیلی از فرصتها را به دست خود می سوزانیم.

شما در مقاله خود به درستی اظهار نمود‌ه‌اید که تنوع قومی، ثروت ملی است و نه تهدیدی برای تمامیت ارضی ایران. اما تنوع قومی به خودی خود ثروت ملی نیست. با بذل توجه به فرهنگ اقلیتهای قومی و دینی در ایران و تلاش برای شناخت و معرفی فرازهای فرهنگی آنان، می‌توان از این تنوع قومی ثروتی فرهنگی آفرید. به نظر شما برای معرفی و شناساندن تفاوتهای فرهنگی موجود در ایران چه اقداماتی تا کنون صورت گرفته و چه اقداماتی باید در آینده صورت گیرد؟

بله درست می فرمایید. تنوع فرهنگی در صورتی به ثروت ملی تبدیل خواهد شد که از حالت بالفعل به حالت بالقوه تبدیل بشود. اما دیدن قوتهای فرهنگ اقوام نیز نگاه باز و واقعگرا را می طلبد. آن نگاهی که تنها آسیمیلاسیون و محو اقلیت در اکثریت را دنبال می کند مطمئنا نمی تواند زیباییها و توانمندیهای فرهنگ اقوام را ببیند چرا که تنها وصله ناجوری خواهد دید که باید از میانش برداشت. ولی آن که تنوع فرهنگی را قبول دارد در میان هر یک از اقوام مظاهر فرهنگی جدید و تازه ای را یافته ضرورت حمایت و رشد و بالندگی آن را احساس خواهد کرد.

به عنوان نمونه زندگی ترکمن با فرهنگ و ادبیات و آداب رسوم خود نه تنها برای سیاحان خارجی که حتی برای هموطنان داخل ایران نیز همیشه جذاب و متنوع و دیدنی بوده است. اسب ترکمن یکی از سه نژاد اسب برتر دنیا است که در زیبایی و طی مسافتهای طولانی هیچ اسبی در دنیا به پای آن نمی رسد. فرش ترکمن که اکنون متاسفانه دوران رکود خود را می گذراند زمانی شهرت جهانی داشته است.

جا دارد که در مورد وضعیت قالیبافی در میان ترکمنان بگویم که امروزه بافته های ماشینی بزرگترین ضربه را به هنر قالیبافی ترکمن وارد کرده اند. برخی از افراد سودجو که ظرافت و دوام کارهایشان برایشان هیچ اهمیتی ندارد و هدف عمده شان پر کردن بازار است و بس، نقشهای زیبای هندسی ترکمن را گرفته در صنایع خود بکار بردند و پشتی ها و فرشهای مشابه فرش ترکمن را به بازار مصرف آوردند و با این کارهای غیر هنری و کوتاه عمر خود تنها منبع ارتزاق زنان تنگدست ترکمن را که همواره یکی از پایه های اقتصاد خانواده ترکمن بودند، در هم شکستند. اما هیچ کسی نیامد بگوید که چرا به این هنر ارزشمند ترکمن و در واقع یکی از هنرهای دیرینه ایرانی چنین ضربه مهلکی وارد شده است. چون نگاه حمایتی به این هنر وجود نداشت هیچ کس احساس مسئولیت نکرد. کسی نگفت که چرا از نقشهای زیبای ترکمن استفاده سودجویانه می شود آنچنان که حتی مشتریان به اشتباه انداخته می شوند؟ چرا باید عده ای از افراد سودجو ارزش هنر ترکمن را از چشمها بیاندازند؟ اصلا آیا این نقشها که نتیجه تلاش هزاران ساله ترکمنها بوده اند نباید در انحصار صنایع دستی این مردم بمانند؟ چرا نباید مقامات مسئول به حراست از آن پردازند؟ اما کو گوش شنوا برای این حرفها. شاید طرح این مسئله سطحی به نظر برسد. اما واقعا این معضل کمر اقتصاد خانواده های ترکمن را شکسته است. چون تا چندی پیش کمتر خانه ای بود که دار قالی در آن وجود نداشته باشد .قالیباف ترکمن هم این هنر اصیل و اجدادی ترکمن را حفظ می کرد و هم باری از دوش خانواده بر می داشت و مانع پیدایش بسیاری از فسادهای اجتماعی ناشی از فقر و تنگدستی می شد.

البته اسب ترکمن امروز نسبت به قالیبافی وضعیت بهتری دارد. امروزه اینطور نیست که در خانه هر ترکمنی اسبی وجود داشته باشد. در زندگی مدرن امروزی ترکمن که ویژگیهای منحصر به فرد خود را نیز حفظ کرده، اسب به یکی از ورزشها و تفریحهای ترکمنها تبدیل شده و توسط افراد علاقمند پرورش اسب برای روز مسابقه و رقابت ورزشی صورت می گیرد. شاید از دلایل وضعیت مساعد پرورش اسب در ترکمن صحرا این باشد که همواره افراد متمول علاقمند به مسابقه و تفریح به نگهداری و پرورش آن پرداخته اند و دیگر این که در میادین اسب سواری همیشه رقابتهای جدی وجود دارد. اسب ترکمن حتی توجه بسیاری از مسئولین را نیز به خود جلب کرده است.

هدف بنده از ارائه دو نمونه بالا این است که مثل فرش و اسب ترکمن در میان تمام اقوام ایرانی عناصر فرهنگی متفاوت و جذابی وجود دارند که در صورت حمایت می توانند علاوه بر تاثیر بر رشد اقتصاد مناطق مجموعه ای از عناصر فرهنگی متفاوت و در نگاهی کلی ایرانی غنی از فرهنگها و هنرها و صنایع متنوع را به جهان عرضه کنند و به جاذبه های توریستی نیز تبدیل شوند. اکنون کشوری چون ترکیه که نه گاز و نه نفت دارد در همسایگی ما تنها از صنعت توریسم سالیانه بیش از بیست میلیارد دلار سود می برد. ایران نیز می تواند با باروری عناصر فرهنگی مناطق مختلف ، این سرمایه های نهفته را به سرمایه های فعال تبدیل نماید. ایران اگر به هنر و صنایع و زبان و ادبیات اقوام به عنوان سرمایه و ثروت ملی نگاه کرده به حمایت و شکوفایی آن بپردازد می تواند در برابرخیلی از کشورها عناصر فرهنگی خود را به نمایش بگذارد. در برابر ترکمنستان عناصر فرهنگی ترکمن را به معرض نمایش بگذارد، در برابر کشورهای عربی عناصر فرهنگی اعراب ایران را علم کند. در برابر جمهوری آذربایجان عناصر فرهنگی آذربایجانیها را. و با تنوعات فرهنگی و ملی خود در نزد جهانیان کشوری جذاب و دیدنی به چشم آید. نگاه حمایتی هم روحیه نشاط و امید را در بین اقوام ایجاد خواهد کرد و هم بر جاذبه های توریستی و زیباییهای سرزمینمان خواهد افزود.

در کنار اینها می توان از نخبگان قومیتها برای تحکیم روابط با کشورهای همنژاد و همزبان آنها استفاده کرد. بایستی کشور به مرحله ای از دموکراسی و رعایت حقوق بشر برسد که اعتماد کامل بین اقوام و حکومت مرکزی شکل بگیرد. چنان اعتمادی شکل بگیرد که یک ترکمن به راحتی بتواند نقش سفیر ایران در ترکمنستان و یک عرب نقش سفیر عرب در کشوری عربی را ایفاء کند و سیاستمردان اقوام به نمایندگانی تبدیل شوند که با درک روحیات و فرهنگ دو کشور بیش از سایرین توانمندی و ظرفیت تحکیم روابط و رفع معضلات را داشته باشند. مرحله ای که هنوز کشور ما از آن بسیار دور است. وقتی یک سفیر و یا یک وزیر اهل سنت در کشور نداریم، وقتی یک مدیرکل ترکمن در استان نداریم، وقتی یک استاندار بلوچ در کشور نداریم، وقتی کردها و عربها نیز همین شکوه ما را دارند، یعنی هنوز خیلی از مشکلات اساسی ما لاینحل مانده اند. یعنی هنوز برابر نیستیم. برادری خود را به یکدیگر ثابت نکرده ایم. هنوز به هم اعتماد نداریم. هنوز نمی توانیم از توانمندیهای بسیاری از نخبگان قومی خود در روابط بین الملل استفاده کنیم و خیلی از فرصتها را به دست خود می سوزانیم.

حمایت از سرمایه های فرهنگی اقوام نیز توجه ویژه ای را می طلبد. تا به حال در مناطق ایران برای حمایت از سرمایه های فرهنگی مختص اقوام برنامه مدونی وجود نداشته است و اگر هم کارهایی صورت گرفته بیشتر به خاطر توان فردی و سلیقه شخصی مدیران بوده است. و اشکال آن این است که با یک تغییر در مدیریت مدیر بعدی می تواند رفتار دیگری در پیش بگیرد. یکی از کارهای مثبتی که اکنون در ترکمن صحرا با حمایت مسئولین شروع شده طرح حراج و صدور اسب است که می تواند توجیه اقتصاد خوبی برای صاحبان اسب داشته باشد . امیدواریم که این گونه تصمیم ها ریشه دار و پایه ای انجام شوند. و به صنایع دستی ، پوشاک و آداب و رسوم و مکانهای دیدنی کل اقوام توجه لازم بشود.

یکی از حرکتهای مثبتی که در دوره اصلاحات در تهران انجام گرفت تغییر فرهنگسرای بهمن به فرهنگسرای اقوام بود که ضرورت توجه به فرهنگ اقوام را نشان می داد. این گونه حرکتها باید تعیمیم بیابند و باید در محل سکونت اقوام نیز خانه های فرهنگ مختص آنها تشکیل شود که بتواند به حمایت از سرمایه های فرهنگی اقوام بپردازد.

وجود نشریات سراسری که به مسائل اقوام بها بدهند نیز از ضروریات است. با انتشار نیازها و خواستهای اقوام در رسانه های محلی صدای آنها را فقط خودشان و مسئولین منطقه ای که بسیاری از آنان چندان اعتقادی به مسئله اقوام ایرانی ندارند می شنوند اما وجود نشریه ای سراسری که مخاطب آن تمام اقوام باشند مسلما صدای آنها را در سطح گسترده تری پخش خواهد کرد و ...


شما بارها به خطرات نهفته در روند تداوم سیاست تبعیض‌آمیز اشاره کرده‌اید. ممکن است پیرامون این خطرات توضیح بیشتری دهید؟

مسئله اقوام می تواند هم به عنوان فرصت و هم تهدید مد نظر قرار بگیرد. زبان و فرهنگ و توانمندیهای ویژه اقوام اگر مورد حمایت و هدایت قرار بگیرد و در جای خود به شیوه واقعگرایانه و درست استفاده شود خود می تواند گنجینه تازه ای به خزانه فرهنگ مادی و معنوی ملی کشور بیافزاید. اگر بدون در نظر گرفتن تفاوتهای مذهبی و نژادی، عدالت واقعی در کشور اجرا شود این عدالت برابری و برادری را به اقوام مختلف کشور ارمغان خواهد آورد و اقوام می توانند دست در دست هم ضمن حفظ هویت خود در کنار هم با اعتقاد به یک قانون اساسی و در یک جغرافیای واحد برای رشد و توسعه کشور و ساختن ایرانی آباد با جان و دل تلاش کنند و خود را نیز در موفقیتها و دستاوردهای جدید کشور سهیم ببینند. اما هیهات از آن روزی که اقوام حس کنند که اگرچه در تلاشها و فعالیتهای توسعه طلبانه کشور سهیمند اما از دستاوردها و نتایج ظفرمندیها سهم ناچیزی به آنها می رسد، هیهات از آن روزی که اقوام حس کنند که به خاطر نژاد و یا مذهب متفاوت آنان سهم ناچیزی از داراییهای ملی به آنان تعلق می گیرد و در کشور تابع خود چیزی جز حقارت و تبعیض و محرومیت و فقر نصیبشان نمی شود، هیهات از آن روزی که یک ترکمن احساس کند اگر در ترکمنستان بود با این مشکلات روبرو نمی شد و یک عرب به این نتیجه برسد که از آنجا که از کشورهای عربی دور افتاده دچار تبعیض و بی عدالتی شده است، یک آذربایجانی آرمانهای فرهنگی خود را تنها در جمهوری آذربایجان بیابد، یک بلوچ اهل سنت آزادی مذهبی را در کشور همجوار خود پاکستان بیابد، آری آن روز است که فرصتها به تهدید تبدیل می شوند. اقوام تحت تبعیض و بی عدالتی، اگرچه به آسانی عشق به وطن و زادگاه خود را زیر پا نخواهند گذاشت اما اگر روزی کاسه صبرشان لبریز شود و آخرین طلیعه امید به اصلاح شرایط را رو به امحاء ببینند و امیدهای خود را در نقاط دیگر جهان جستجو کنند آن روز است که بیگانگان براحتی می توانند از این نقطه ضعف استفاده کنند و خطری بزرگ کشور را تهدید خواهد کرد. اقوامی که می توانند در کنار هم با برابری و برادری جهت توسعه و شکوفایی ایران بزرگ تلاش کنند و در دستاوردهای آن نیز به یک اندازه سهیم باشند، در آن صورت به جبر تاریخ ناخواسته در مصاف هم و مخصوصا در مصاف قومیت غالب قرار خواهند گرفت. رودررویی کردها و ترکمن ها و اعراب در عراق نمونه بارزی از این بحران قومی در یک قدمی ما است. صدام در دوره حکومت خود با شیوه دیکتاتوری چنان ستمی بر اقوام کرده بود که آنها چاره ای جز مددجویی از بیگانگان پیدا نکرده بودند.

مشکل حکومتهای دیکتاتور این است که هرگز به نقد و بازنگری در خود نمی پردازند و در مقابل خطرات و تهدیدها علیه کشور تنها به فرافکنی می پردازند. این درست است که بیگانگان همواره در پی فرصت جهت نفوذ و بهره گیری از انسانهای تابع یک کشور هستند اما تا وقتی که نقطه ضعف بزرگی در داخل خود کشور ایجاد نشود هرگز نخواهند توانست قدم موثری در راستای امیال خود بردارند. انسانها وقتی رفاه و آرامش و رضایت از شرایط حاکم داشته باشند از هر نژاد و مذهبی که باشند خود اولین سدها را در برابر نفوذ دشمن ایجاد خواهند کرد. هیچ انسان آزاد و سعادتمندی هرگز آرزو نخواهد کرد که نظم و آسایش کشور تابع خود را، کسانی که صلاح و آینده آن کشور هرگز برایشان مهم نیست و به چیزی جز استعمار و منفعت ملی خود نمی اندیشند بر هم زنند. هیچ مسلمانی آرزو نخواهد کرد که کشورهای مسلمان قدرتمند به تکه های کوچک و ضعیفی تبدیل شوند که ابرقدرتهای اجنبی به راحتی بتوانند آنها را تحت کنترل و تسلط خود آورند، هیچ قومیتی آرزو نخواهد کرد که بی دلیل و تنها از سر سرمستی از شهرهای تاریخی و زیبای ایران چون اصفهان و شیراز و از شهر امام رضا مشهد، که ارج و قربی خاص چه در نزد تشیع و چه تسنن دارد دور افتد، اما اگر تمام آرزوهای آنها به پوچی و ناامیدی تبدیل شود، شاید به حالتی از بی تفاوتی و بی اعتنایی و پوچگرایی برسند که در نزد آنها تمام مفاهیم و ارزشها چون وطن پرستی و هموطن دوستی و دفاع از حیثت و ناموس وطن ارزش خود را از دست بدهند و مفاهیمی تازه در چارچوب حقوق اقوام و آزادی و استقلال قومیتها جای آنها را بگیرند.

اقوام ایرانی شرایط استراتژیکی حساسی دارند. بلوچها و ترکمنها و کردها و آذربایجانیها و اعراب کلا در نقاط مرزی ایران سکونت دارند و در واقع مرزداران ایران هستند از این رو همواره نگرانی حکام را به سوی خود جلب می کنند. مخصوصا که در آن سوی مرز، همزبانان و همتباران این اقوام زندگی می کنند. برای همین همواره نوعی نگاه نگران از سوی اکثریت و حکام نسبت به گرایش احتمالی آنان به آن سوی مرز وجود دارد مخصوصا در نقاطی که اهل سنت بسر می برند این نگرانی دوچندان می شود. از نگاه قدرت حاکم که در اندیشه حفظ تمامیت ارضی کشور است این نگرانی تا حدودی طبیعی به نظر می رسد. اما راه چاره ان نگاه شدید امنیتی و سختگیری سیاسی بر آنان و هویت زدایی و اجرای آسیمیلاسیون فرهنگی در میان اقوام نیست و اقوام نبایستی با تصمیم های غیرمنطقی و قومیت ستیزانه قدرت حاکمه، قصاص قبل از جنایت شوند. بهترین شیوه تشویق و جذب آنها و مشارکت دادن اقوام در قدرت و سهیم کردنشان در دستاوردهای اقتصادی و علمی و فرهنگی کشور و حمایت از زبان و فرهنگ و هویت آنها است. بایستی آنچنان نگاه برابر به موجودیت و وابستگیهای وجودی اقوام کرد که ایران را با تمام وجود از آن خود بدانند و هیچ کمبود و حقارتی در خود احساس نکنند که بخواهند آن را در فرای مرزها جستجو کنند. و البته و صد البته در آن صورت قومیتها نیز باید برای جلب اعتماد بیشتر و رفع شبهات امنیتی و تعمیق روابط انسانی با اقوام دیگر تلاش مضاعف بکنند.


آقای م.سحر
سلام


من یک انسان هستم که در کشوری به نام ایران زندگی می کنم.
هیچوقت امورات زندگی را از دیدگاه ناسیونالیسمی مرور نکرده ام اما آن را بعنوان چاشنی حتی در حد خیلی کم می پذیرم؛
من طرفدار آقای براهنی نیستم و اصلاً کاری با ایشان ندارم. من مشکلی با فارس زبانان عزیز ندارم؛ بهتر است بدانید که خودم دانشجوی ادبیات فارسی هستم و از این بابت نیز هیچ مشکلی ندارم.
دوست دارم بفهمم و با آثار و دستآورد های معنوی انسان ها آشنا شوم، اما نه در حوزهء ناسیونالیسمی.

این حقیقتی ست که زبانم ترکی می باشد؛ به یاد دارم که مادرم همیشه می گفت و می گوید: ترکی بگو تا من هم بفهمم. و واژه هایی که ادا می کند کمتر شباهتی به فارسی ندارد.
می خواهم بگویم ، این حق خدادادی من است که به این زبان مادری ام بخوانم و بنویسم. به این زبان تحصیل کنم و ...
من همیشه از این بابت رنج می کشم و از اینکه به زبان مادریم مسلط نیستم احساس کم بینی می کنم.

یک نوع شخصیت کاذب پیدا کرده ام و...
حال این زبان چه تاریخ کهن داشته باشد یا بالعکس ، فرقی ندارد. من و دیگران اکنون وارث این زبان هستیم و با این زبان اولین کلمه زندگی را ادا کرده ایم.
من حق کشی کرد ها را در ترکیه محکوم می کنم ، همچنان ترک ها و کردها را در ایران

من عرض کردم مخالف فارسی نیستم ، اصلا با هیچ زبان دنیا مخالف نیستم، همه نشانه ی خداست و دوست ندارم قربانی سیاست بازیهای کثیف ِ خوکان ِ عصر شود.
باید وحدت ایران را در ادای حقوق افراد جست ، نه در تحمیل و استحاله.
متشکرم
ساغ اول
مسعود .چ

پاسخ م. سحر

دوست عزیز نادیده من ، هموطن گرامی

با سلام و با آرزوی موفقیت برای شما

به نظر می رسد که خواندن مطلبی که من در پاسخ به سخنان آقای دکتر براهنی نوشته و منتشر کرده ام ، انگیزه این یادداشت شما برای من بوده است.
دوست گرامی من با سخنان شما موافق هستم و عواطف و احساس شما را نسبت به زبان مادری کاملا درک می کنم.
من هرگز نگفته و ننوشته ام که بچه های ایرانی به زبان های مادری خودشان درس نخوانند و فرهنگ و ادبیات و فولکور مناطق خودشان را نیاموزند و توسعه ندهند!

به نظر من هم این نه فقط یک حق طبیعی است ، بلکه به توسعه و پیشرفت فرهنگ ایران مدد می رساند و جلوه های گوناگون هنر و ادب و فولکلور کشور ما را توسعه می دهد و شکوفا می کند.
آنچه من می گویم ، آن است که بنا به اغراض سیاسی و ایدئولوژیک که غالباً وارداتی و ساختهء بیگانگان است ، به بهانه تنوعات زبانی و فرهنگی و قومی نباید تیشه به ریشهء ایرانیت و زبان فارسی زد. نباید دست به ملت سازی های ساختگی زد و مردم ایران را که بیش از دوهزار سال باهم زیسته اند و ضمن حفظ تنوعات قومی و فرهنگی و زبانی در کنارهم بوده اند و همواره خود را ایرانی می دانسته اند درمقابل هم قرار داد و با تکیه بر نظریات دروغین ضد ایرانی ، در دامن زدن به تفرقه و تشتت ملی و قومی کوشید.

حرف من درست ، حرف شماست که : حقوق شهروندی و توسعهء فرهنگی و حق برخورداری اقوام از زبان و سایر ابعاد تنوعات قومی هرگز نباید وسیلهءـ به قول شماـ «سیاست بازی کثیف خوکان عصر شود.»
حرف دیگر من این است که برخلاف تبلیغات مغرضان و« خوکان پلید عصر حاضر و عصر پیشین» زبان فارسی در ایران ، منحصر و مخصوص به یک قوم خاص نیست و میراث مشترک همهء اقوام است و زبان تحمیلی بیگانگان نیست،آنطور که مثلاً زبان روسی را در قفقاز و آسیای میانه رایج کردند . شهر تبریز با زبانی که شمس تبریزی و صائب و شهریار با آن مکنونات قلبی خودشان را و احساسات و افکار خودشان را بیان کرده اند ، بیگانه نیست و نظر من آن است که مردم سراسر ایران در طول تاریخ این زبان را به وجود آورده اند و هیچگاه به ضرب شمشیر به کسی تحمیل نشده و به طور طبیعی زبان مشترک و ملی همهء ایرانیان است.

بنا بر این ما ملت ایران برای حفظ وحدت ملی و برای حفظ اشتراکات فرهنگی بسیار قدیمی و همچنین برای ایجاد ارتباط ، در همهء زمینه ها ، به این زبان مشترک نیاز داریم و وجود این زبان برای تداوم حیات ملی این کشور ضروری است.

نباید خواست های برحقی مثل آموزش به زبان های دیگر بهانه ای شود برای بیرون راندن و حذف زبان فارسی ، به عنوان زبان مشترک و ملی در ایران.
این است چکیدهء حرف هایی که من می گویم دوست عزیز.

بازهم برای شما آرزوی موفقیت دارم و برای ایران آرزوی آزادی و دموکراسی دارم و معتقدم این حقوق قومی و فرهنگی برای هموطنان ما هنگامی تحقق خواهد یافت که در ایران دموکراسی برقرار شود و مردم نخست از حقوق انسانی و شهروندی خود برخوردار گردند

چنین باد!
پاریس ،11.11.2007
م.سحر



نظر کاربران

حق تحصیل به زبان مادری حق تمام اقوام و ملتهاست وهر ذولتی که از انجام ان خودداری کند راسیسیت شناخته می شود. و تدریس زبان مادری فواید زیادی برای کشور دارد.مثلآ می‌توانند با فراگیری زبان مادری خود مترجمان متبحری شوند. به نظر من باید در ایران هر کس بتواند زبان اول خود (زبان مادری) را در کنار زبان فارسی (زبان مشترک) یاد بگیرد در ضمن برای گسترش زبانهای محلی باید یکی از زبانهای ترکی، کردی، عربی و بلوچی برای فارس‌ها از دوره ابتذایی به صورت اجباری تدریس شود

حسین از تبریز
‌‌


علیرضا عالم‌زاده

راه حل منطقه‌ای مسائل ملی

Wed 07 11 2007 - 17:39

image

تقسیم بندی سیاسی موجود منافع ملی خاصی را برای کشورهای همسایه تعریف کرده است که تغییر آن بسیار سخت و تا حدودی نا ممکن است. جدا شدن هر بخش از این کشورها، یا اعلام استقلال هر کدام از این اقوام به آشوب سراسری در منطقه منجر شده، بجز جنگ و خونریزی و دشمنی نتیجه‌ای نخواهد داشت.

نمیدانم نوجوان چند ساله‌ای بودم که جزو کتابهای صمد بهرنگی از جمله کتاب کند و کاو در مسائل تربیتی را هم به عنوان هدیه دریافت کردم‌. در این نوشته منظورم این نیست که بگویم، چگونه این هدیه‌ها زندگی مرا عوض کرد، ویا چرا من هنوز هم وقتی کنار دریا، مرغ ماهی خوار می‌بینم نمی‌توانم باهاش آشتی کنم. در این کتاب برای اولین بار متوجه شدم که بچه‌هایی در وطن من زندگی می‌کنند که کلمه بابا ، مامان یا ‌آب را برای اولین بار، روز اول مدرسه می‌شنوند. علیرغم اینکه بسیار از این واقعیت متاثر شده بودم، یادم نمی‌آید که این موضوع را کاملا باور کرده باشم، چون خود من در اصفهان با، ودر میان ارامنه بزرگ شده بودم، و می‌دیدم با اینکه آنها زبان مادری دیگری دارند فارسی را هم با لهجه‌ای قشنگتر از لهجه اصفهانی صحبت میکنند.

بعدها زمانی که بین تهران و تبریز می‌توانستم یکی را برای تحصیل در دانشگاه انتخاب کنم، شهر ستار خان، باقرخان و صمد را انتخاب کردم. کوتاه اینکه بمحض ورودم به این شهر متوجه شدم که صمد در آن زمان اغراق نکرده بود. به دلیل فعالیتهای صنفی و علاقه شخصی خیلی زود با بازار آشنا شدم و دیدم دریغ ازآشنایی با یک کلمه فارسی! ویا در مدت ۶ سال اقامتم درتبریز حتی یک صاحب خانه نداشتم که فارسی بلد باشد. فکر می‌کنم توضیح بیشتر راجع به تجاربم در کوهنوردیها، یا روستاگردیها لازم نباشد، خودتان می‌توانید حدس بزنید که بعنوان فارس نه تنها به لحاظ زبانی بلکه به لحاظ فرهنگی هم بسیارغریب بودم، اما غریب عزیز! یک هموطن!

من نو جوان سابق، جوان شدم و مرید تئوری "حق تعیین سرنوشت " که در محیط روشنفکری این شهر شناخته شده بود، و برای اینکه خطای دوره کودکی در نیاموختن زبان ارمنی را تکرار نکنم، و شاید بدلیل شرایطی که توضیح دادم بلافاصله به آموختن زبان آذری پرداختم. واز آن پس بجزفهمیدن تکه‌هایی از اپرای کوراغلو، دیدن همه ساله فیلمهای مشدی عباد یا آرشین مالالان هم لذتی چند باره داشت.

از این زمان و به خاطر تجربه‌های دیگرم در نقاط دیگر ایران که هموطنانم به زبانهای دیگر صحبت می‌کردند، پذیرش حق آموزش، وتلاش برای رشد زبان مادری برای همه اقوام هموطنم جزو اهداف سازش‌ناپذیر زندگی سیاسی ام قرار گرفت. و بعدها که با سیاست جدیتر آشنا شدم ، دیدم این اصل جزو اعلامیه حقوق بشر نیز میباشد!

در چند سال اقامتم در تبریز اما متوجه این امر شدم که به دلیل با سواد تر شدن جامعه و رشد رادیو، تلویزیون ، و سینما میزان آشنایی مردم به زبان فارسی می‌توان گفت، با سرعت رشد میکرد، و حتی در خیابان شاهد مادرهایی بودم که با بچه های خود فارسی صحبت میکردند. در همین جا می‌خواهم اشاره کنم به همین دلیل نمی‌توانم اشاراتی که در برخی از مقالات می‌شود و تصویری مشابه چهل سال پیش از مردم و کودکان اقوام مختلف ایرانی، میدهد را بپذیرم، تصویری که صمد به درستی به خصوص در مورد روستاها ارائه کرده بود. اصولا فکر می‌کنم ایجاد دولت مرکزی توسط رضا شاه، مستقل از اقدامات مستقیم آن − از جمله اقدامات افشار− برای اولین بار زمینه سراسری شدن زبان فارسی را در ایران فراهم آورد. از این زمان است که ایرانیان صاحب شناسنامه شده با اداره ثبت سر و کار پیدا می‌کنند، یا برای رفع دعوا بجای ریش سفید محل به دادگستری مراجعه می‌کنند. و خلاصه هر کس روزانه با تعدادی اداره و کارمند و مامور طرف است که یا فارسند ویا باید فارسی صحبت کنند، و اگر هیچکدام این دو شرط درست نبود حتما فارسی مینوشتند. و به این طریق زبان فارسی به تدریج به زبان مشترک ما تبدیل می‌شود. تاکید بر این موضوع به نظر من از این زاویه اهمیت دارد که معتقدم زبان فارسی تا این زمان نه زبان مشترک ایرانیان، بلکه زبان مشترک درباریان، حکومتگران، روشنفکران و ادیبان فارس زبان یا غیر فارس زبان ایرانی بوده است، وتوده های غیر فارس نه اجبار ونه ضرورت آموزش و مکالمه به این زبان را حس میکرده اند.

اما برخلاف زبان فارسی ملیت ایرانی ، همواره مورد تاکید ساکنین این خاک و بوم بوده است، ونیازی به دولت مدرن یا رضا شاه نبوده که ایرانی بودن را ، به هر شکل همه گیر یا سراسری کند. در همان تجارب اولم در آذربایجان وبعدها استانهای دیگر هرگز از توده های مردم کسی را ندیدم که به ایرانی بودن خود شک کند، یا آرزوی تابعیت کشور همسایه ای را داشته باشد، یا از استقلال ملی صحبتی به میان بیاورد. این بحثها و تمایلات بر خلاف اروپا که توسط بورژوازی ملی بیان می‌شده، در کشور ما توسط روشنفکران چپ خواسته و تبلیغ می‌شد. اما چیزی که کتمان ناپذیر است، ومورد شکایت بخصوص مرز نشینان ما است، مرزهای سیاسی است که اقوام وفامیلهای مختلف را از هم جدا کرده است. و باید برای آن راه حلی قطعی و دراز مدت ارائه داد.

در سالهای اقامتم در اروپا مشاهده کرده ام چگونه دولتها و ملتها می‌توانند آگاهانه دشمنی های دراز مدت را به دوستی تبدیل کنند، و تعریف مقولات سیاسی از جمله مرزهای سیاسی که عامل جنگهای متعددی بوده است را تغییر بدهند. در اینسال‌ها شاهد قوانین اتحادیه اروپا، و بعد اروپای واحد بوده‌ام، و می‌خواهم تاکید کنم ، در کل برای مسایل ملی و منطقه ای ما راه حل بهتری از آنچه در اروپا ارایه شده است، وجود ندارد. می‌خواهم به نکات زیر بعنوان فاکتهای مؤثر در این بحث تاکید کنم:

درست است که تمامی مرزهای ما اقوام ساکن در این مناطق را به دو یا چند بخش تقسیم کرده است، اما این واقعیت هم غیر قابل انکار است که هر کدام از این بخشها ، مسیر جداگانه فرهنگی سیاسی طی کرده اند. تا جاییکه مثلا آذری ساکن ایران با دیگر اقوام ساکن ایران بسیار نزدیکتر است تا آذری ساکن آذربایجان. و بهمین شکل کرد ایرانی با کرد ساکن عراق، یا ترکمن اهل گنبد با ترکمن ترکمنستان. این موضوع بخصوص در رابطه بین ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آذریها و ترکمن های ایرانی با جمهوریهای مستقل شده با همین نامها خود را نشان داده است.

اما این دلیل نمیشود، که زمینه نزدیکتر شدن این بخشها را نادیده یا غیر ممکن بدانیم. در مقابل تاریخ این اقوام، یا اصولا تاریخ بشر وقایع اتفاق افتاده در یکی دو قرن اخیر بسیارمهم، اما گذرا هستند. از دوره وحدت دو آلمان نقل قولی ازویلی برانت‌، صدر اعظم فقید این کشور بجای مانده است: "اجزا متعلق به هم یک پدیده، براحتی با هم یکی میشوند."

تقسیم بندی سیاسی موجود منافع ملی خاصی را برای کشورهای همسایه تعریف کرده است که تغییر آن بسیار سخت و تا حدودی نا ممکن است. جدا شدن هر بخش از این کشورها، یا اعلام استقلال هر کدام از این اقوام به آشوب سراسری در منطقه منجر شده، بجز جنگ و خونریزی و دشمنی نتیجه‌ای نخواهد داشت.

در مقالاتی که در مورد ایران در نشریات جدی آلمان منتشر می‌شود ، بعنوان یک ایرانی اولین بار متوجه شدم ، علیرغم اینکه در سالهای نه چندان دور بخش زیادی از سرزمینهای منطقه، بخصوص مناطق مورد اشاره ما، که اقوام بین دو دولت یا قدرت سیاسی تقسیم شده اند، به ایران تعلق داشته، ایران تنها قدرت منطقه است که ادعای ارضی نسبت به همسایگان خود ندارد. اما چه به لحاظ سیاسی و چه به لحاظ اقتصادی میتواند نقش مثبتی در منطقه بعهده بگیرد.

روند دموکراتیزه شدن منطقه بسیار کند و پردرد است، بشکلی که میتوان مدعی شد ترکیه به دلیل نزدیک شدن به اروپا بیشترین موفقیتها را ثبت کرده و دیگران از پاکستان گرفته تا جمهوریهای سابق اتحاد جماهیر شوروی و کشور های عربی یا دیکتاتوری پادشاهی داشته یا جمهوریهایی نه چندان متفاوت با آن.

در منطقه پیمانهای دوستی ، که با این مضمون و نه بخاطر پیدا کردن متحد دفاعی منعقد شده باشد ، وجود ندارد.

به لحاظ سوق الجیشی و اقتصادی اهمیت منطقه تا حدیست که امریکا ، اروپا و روسیه، رسما در تحولات منطقه با عنوان دفاع از منافع خود دخالت میکنند! در این میان نقش امریکا از همه جدیتر، مخربتر و همانطور که مشاهده میکنیم ، خطرناکتر است.
ایالات متحده امریکا با وقاحت به دنبال سیاست تقسیم بندیهای جدید سیاسی در منطقه است، و اطاعت کور کورانه برخی کشورهای عربی یا جمهوریهای سابق شوروی، یا مقابله وضدیت مخرب جمهوری اسلامی با آن کمک رسان این سیاست می باشند.

مردم این منطقه به دلیل عقب ماندگیهای عصر جدید، اعتماد به نفس خود را از دست داده، با افتخارخواهان دوستی و نزدیکی با غرب بوده، حتا آنرا گدایی میکنند، و همزمان به تحقیر و خنثی کردن توان همدیگر می‌پردازند.در جاییکه مثلا در اروپای امروز برای سیاستمداران کشور های بزرگ مثل فرانسه وآلمان عیب نیست که از شیوه های حکومتی کشور هایی مثل لوکزامبورگ یا هلند تعریف کرده از آن بیاموزند.

خطای تز لنینی حق تعیین سرنوشت خلقها بخصوص بعد از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، و مشاهده سر نوشت جمهوریهای مستقل شده ، به اثبات رسیده است.

حال اگر همه ما باهم در جهتی حرکت کنیم :

كه راستای آن تامین حقوق فردی مردم منطقه در چهارچوب اعلامیه حقوق بشر سازمان ملل متحد باشد.
که احترام به زبان مادری و فر هنگ دیگران را ، احترام به زبان و فرهنگ خود بدانیم. و زیبایی را در تنوع ببینیم.
که در آن دموکراسی برای همه مردم منطقه هدف باشد. و دوستی ملل منطقه در صدر اهداف آن قرار گیرد.

که در آن هیچکدام خود را برتر از دیگری ندانیم. و دست از متهم کردن دیگران بر داشته فکر نکنیم همه بدیها آنطرف مرزهای ماست.
که در آن آزادی خود را در گرو آزادی دیگر هموطنان یا همسایگان خود بدانیم.
که نقش سیاسی و نظامی قدرتهای بزرگ را محدود کنیم. و منافع ملی خود و منطقه را هدف قرار دهیم.

که پیام قرن بیست و یکم را در یابیم که نقش مرزهای سیاسی را کمرنگ وبالاخره حذف می‌کند.

آنگاه وظیفه روشنفکری وسیاسی خود را درابعاد منطقه ای دیده، از تنگ نظریهای قومی−ملی فراتر رفته، به مدل اروپا که پیش روی ما قرار دارد می‌رسیم که آگاهانه تلاش کرده، با قراردادهای همکاری مشترک وسپس ایجاد اتحادیه اروپا خصومتهای منطقه‌ای و ملی را کاهش دهد. وبا موفق بودن در این سیاست روند رشد خود تا تبدیل شدن به بزرگترین قدرت اقتصادی جهان را پیش می‌برد.
بنظر من فقط با حرکت در این راستا، و ایجاد منطقه‌ای بدون مرزو دموکراتیک، می‌توانیم بدون جنگ و خونریزی بین دولتها و ملتها حقوق همه ملتهای ساکن منطقه را تضمین کنیم و راه پیشرفت وترقی را بپیماییم. در این راه سخت وظیفه روشنفکران و سیاستمداران ایرانی فارس‌زبان و غیر فارس‌زبان بسیار حساس است.

طبیعی است که برای منطقه ما، با توجه به عوامل بازدارنده فرهنگی و با توجه به مداخلات خارجی بخاطر اهمیت اقتصادی− نظامی آن، دستیابی به آنچه اروپا کسب کرده، بسیار دشوار و تا حدودی آرزوست، و قطعا بدون دموکراتیزه شدن مناسبات بین کشورهای دنیا غیر قابل تصور است. اما بدون گذر از مرز واقعیت وبدون داشتن فانتزی مثبت، دستیابی به راه حلی برای دنیای بهترناممکن خواهد بود.

در بین کردها شرف بود ؛ از که آموختی فاحشه گری را ؟

Sat 15 12 2007 - 12:22

 
عرفان قانعی فرد

امروز داغ داغ شدم . به قول مادر بزرگم می خواهم دستم را بگذارم روی چاله گلویم و بگویم : آه! تا اینجام رسیده !...شب ها در خوابگاهم گاه اگر از نوشتن و خواندن؛ اندکی خسته شوم و سردرد هم نداشته باشم از قیاس سندها و برگه های تاریخ ؛ ماس ماسکی را دستم می گیرم و این کانال و ان کانال می کنم و اتفاقا شب هایی است که غیر از شبکه های عربی و انگلیسی ؛ فارسی و کردی ها را هم نگاهی می کنم. گاه برنامه هایی را می بینم که برای رواج دمکراسی و حقوق بشر و انسانیت و .... می کوشند و از ان شیرین واژگان ، دم می زنند و لاجرم – جدای از نحوه تفکر غالب بر برنامه و ساخت و اجرا و... – قضاوت در کار و بار شان ، نه وظیفه من است و نه دغدغه من ؛ اما رواج هر فکر و عقیده و ارمان و اندیشه ای به شرطی که بر محور ازادی و استقلال باشد ؛ را دوست دارم... اما گاه خلایق مستند و منگ و نمی دانند که در شعار و بزم و محفل اراستن دردی دوا نمی شود و ملامت گویی خام دستانه.

در این چند سال که من مجنون رسوا دل؛ گاه شب ها در خلوت و درازای شب نوشته ام که گاه ارامش دیگران را هم بهم زده ام ؛ گاه سکوت پیشه کرده و نگریسته ام تیغ ملامت گویی شان به نام " نقد " ؛ اما زیر لب فقط گفته ام : نقدها را بود آیا که عیاری گیرند !.. همیشه برای زادگاهم حرمت قایل بوده ام، هر چند سعی کرده ام که با عینکی جدا از ایشان به زمین و جهان بنگرم؛ اما تاریخ و فرهنگ و هنر و زبانشان برایم مقدس بوده و قابل ستایش و این هم حسی درونی است؛ که شاید در تار و پود وطنم این حس مشابه را همگان می شناسند؛ در بین ترک و لر و بلوچ و فارس و گیلک و... که همه انسانند و شیفته مام میهن؛ ندیده ام کسی را برای تقدیس جای جای وطن، چکامه ای نخوانده و نشنیده باشد .

هر چند در زبانشناسی و عالم واژگان غوطه می خورم اما هشیار بوده ام از بازگفتن درباره کیان زادگاهم و همیشه با غرور از فرهنگ و تاریخش دم زده ام ؛ نقد نوشته ام ، سخن رانده ام و... اما امروز می لرزد دلم دستم ؛ نه دیوانه ام و نه مست و نه در جهانی دگرم ؛ نیش به دلم زده اند یادگاران صدام ؛ زخم کردند و خراش دل پر آوازم ؛ لب گزیدم که نگویم شرح را که مبادا عالم بشنوند قصه پریشانی را و داغ دلم آبروی خلقم بریزد ؛ کر و لال شوم و خوش بمانم اما هر لحظه در پیچ و تاب به " لب تاب " می نگریستم تا پیامکی بنویسم و به مردمانم باز گویم... پیامی که تیغی شده است بر زبانم و گفتنش هر دم خراب تر می کند جراحت درونم را.

امروز ظهر به دیدار یکی از صاحبان منصب در دیوان ریاست عراق رفتم ؛ در پهنه بغداد در میان شارع عام ؛ که هر لحظه هراس است از تصور خون و عتاب است از رفتن و جلای رقاصه شوم مرگ . ناگاه دخترکی نوجوان و روبنده به صورت دیدم ؛ تنه زدن را از زنان کمتر دیده ام ؛ از تنه زدن سریع آن نوباوه و آنگاه رخ بر تافتنش به نشانه اعتراض ؛ مایه اعجابم شد ؛ بی خیال به داخل راهرو ساختمان کهنه محل دیدار رفتم که از پشت کسی بگرفت آستینم و دیدم همان غریبه نقاب روست که به زبانی ناتمام کمک می خواهد تا دست از دامنش نگسلم ؛ ساعت را نگریستم و 10 دقیقه ای برای موعد فرصت مانده بود ؛ همراهش به ان سوی خیابان که همچو بیشه زار های بیکران و مرداب های پر از زجه بود ، رفتم تا شاید به رسم مروت و انسانیت ان غریبه لال را یاری دهم ؛ وارد ساختمان مورد نظرش نمی خواستم بشوم ؛ چون در بغداد باید هراسید از همه چیز ؛ از او اصرار و از من ابرام و عاقبت زنی میانسال به میانجی گری آمد مستعجل ؛ از لهجه کردی اش بدانستم زبان مادری اش را ؛ اما دیدم عتاب دارد از تکلمش ؛ تازه بدانستم که تن فروشی است پیشه ان دخترک دبستانی لال و زیبا رو که دیگر رونده اش را کنار زده بود و مادرش که در اوج تخمین به چهل نمی رسید ؛ فروشنده او به 20 دلار به یک کام گرفتن از جگر گوشه اش.

گرچه از دیدن جمال نکوی ان لعبت نو نهال ، کم مردی رسم مردانگی اش را تمام به جای اورد ؛ و شاید وعده دیدار مهمم مرا از فرورفتن در تامل خیالش رهانید ؛ ورقه 50 دلاری در کفش نهادم و خواستم خدای ناکرده ؛ ادای مردانگی و رسم بزرگی به جای اورم و بی هیچ طمعی راه خویش بروم ؛ ناگهان دخترک لال در میان صداهای نامفهومش گفت : دایه ! ( مادر ! )... رویم را برگرداندم که اشکم در نیاید ؛ کلمه ای است که همه کردهای عالم از روز اول زیستنشان اموخته اند و نمی شود از معنی ان کلمه رها شد و گریخت .

تا پایش پویید ؛ صدایم زد و به سوزناکی و تلخی گفت : گدایی نمی کنیم ای غریب ! ؛ نظر آزموده ای و کاری نمی کنی ، " برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی را " و مثل برگه ای هرز جلوی رویم انداخت حاتم بخشی ام را . هیهاتی گفتم واعظه گونه ؛ که در بین کردها شرف بود ؛ از که اموختی فاحشه گری را ؟ .... اما او از من و تظاهر به عاقلی ام گریخته بود و دخترش ، ملول ، روی دیواری به انتظار رهگذری دیگر نشسته بود و خیره به دیوانگی ام !... و من هم به سوی وعده ام رفتم . اما تا امشب هزار تفو فرستاده ام بر تقلب قدرت محورها که کیان زادگاهم را برای پر کردن شکم به روسپی گری واداشته است ، آنهم روسپیانی بزرگوار که شهامت و صداقت پیشه و نرخشان را دارند ! ... اگر زعقل اندیشه ای زاید و دل فرسوده و دردمند خویش را بپرسیم : کدام اهل قدرت و مقام چنین با شهامت و صادق است..؟

هویت ایرانی

Wed 04 07 2007 - 18:49


 

هویت ایرانی
"ایرانی" کیست و شناسه‌های او کدام است؟
چه پرسش دشواری!
از هزاران سال فرهنگ و تمدن ایرانی سخن می‌رانیم، بی‌آنکه بتوانیم تعریفی از این "ایرانیت" چند هزار ساله عرضه داریم. تلاشهایی در این راه تا کنون صورت گرفته است. اما باز بودن بحث نشان از آن دارد که درخت این تلاش هنوز میوه خود را به ثمر ننشسته است. این که "ایرانی کیست"، کماکان چیستان بزرگ تاریخ ایران معاصر است. چند مقاله پیرامون هویت ایرانی و پروژه ملت سازی در بخش "دیدگاه‌ها و نظرگاه‌ها" گردآورده‌ایم. حال برآنیم تا به بحثی روشنگر در این زمینه دامن زنیم. بر شمار مقالات به تدریج خواهیم افزود. اما مراد از این گفت و گوی آزاد، نه آموزش، که آموختن است. آموختن از یکدیگر.

در انتظار نظر تو هستیم. نظر تو، ای شهروند این سرزمین شاید بی‌تعریف! بیا به دالانهای تیره و تار این تمدن چند هزار ساله سرک کشیم. آیا پاسخ پرسش "کیستی ملی" را باید در تاریخ این کهن مرز و بوم جست یا در لایه‌های نازک اکنون؟ آیا برای بیان هویت ایرانی نیاز به "تعریفی" داریم یا نیاز به یک "توصیف"؟ آیا شالوده نظری این هویت یک توافق است یا یک الزام؟

این گفتگو، آن گفتگویی نیست که روزی شروع شود و روزی هم به پایان برسد. راه درازی در پیش است، تردیدی نیست. ما ره توشه خود برداشته‌‌ایم. تو نیز هم‌راه شو!




نظر کاربران


حميد بهروز پيرنيا - هانور آلمان
اصولا پيش کشيدن بحثي تحت عنوان"هويت ايرانيِ" جز اينکه باعث بروز برخي اختلافات شود نتيجه ديگري ندارد. آغاز کنندگان چنين بحث هايي بي ترديد کساني هستند که دقدقه اي به نام آب وخاک و وطن در چارچوب ايران ندارند. اينان سردمداران تفکرات تجزيه طلبانه غربت نشينند که ايران را به آساني ايرانستان مي خوانند و قوم من درآوردي "فارس" را شونيست مي شمارند واز آنها نفرت دارندو آنها را قومي مي دانند که به زبان فارسي تکلم مي کنند و حق وحقوق ديگر اقوام بخصوص ترک زبانان را که اصرار بر ترک بودن دارند نه "آذري ترک زبان" پايمال مي کنند.وگرنه هويت ايراني همان ايراني بودن باتمام خوبي ها وبي هايش است . هويت ايراني انعطاف پذيري تاريخي هويت ايراني نوروز هويت ايراني قورمه سبزي!هويت ايراني رفتار وشکل وشمايل هويت ايراني پيروزي ها وشکست هادر صد ها سال گذشته است. آقايان خيالشان جمع باشدهويت ايراني وارد پيچ و خم هاي تصورات فاشيستي آنان نخواهد شد.

باتشکر: حميد بهروز پيرنيا - هانور آلمان


ba drood
adres site ra doostan meli baray man ferestadand, az in ke belakhare aghvam ham baad az 28 sal ta hodoodi pazirofte shode and,neshangar bloogh fekri dar oposision mibashad,albate dar teyf democrat,teyf solte talab hanooz bar adam mojoodiat ma pa feshari mikonad .didan ilzanan dar sar barg site jaleb ast ,eykash roozi in zanan hamcho digar hamvatananeshan az loole keshi ab bar khordar mishodand ke intor be sakhti hamcho bar keshan ab masrafi khod ra bar shane hay zarif va zibayeshan dar asr atom ,haml nemikardand.
be omid an rooz.
ba ehteram
F.Bakhtiar



ایرانی، نشانه ی آن هویت تاریخ جهان است که بشر قرن ۲۱ نیاز به شناخت دوباره آن دارد.
ایرانی هویتی است که در طول ۱۴۰۰ سال لگد مال تاریخی هنوز فریاد آزاده طلبی در گلوکاه تاریخ دارد . با ادیان دنیا همواره مدارا داشته و آن را با آغوش باز پذیرفت چون باور فرهنگی آن ریشه در خردمندی و آزادگی انسانی بود... و هنوز باور ندارد که این قوم زوار دررفته به جنگ با راستی ها آمده بود نه برابری و برادری... یک پارچگی در هویت ایرانی داشته و دارد.
ازآنان که امروز زبان راوسیله ای برای شکستن پیوند هویت خودانتخاب کرده اند باید پرسید چرا به زبان حاکمان جبار تاریخ با دیگران رفتار می کنند. اگر حاکمیت طی قرن ها برای پایداری حکومت ناانسانی خود از ریختن خون و ستم به جان و مال و زبان میلیون ها انسان واهمه ی نداشته چگونه است که امروز اینان نیز دیگران را "فارس" و "شوونیسم" می خوانند؟
هویت ایرانی در موجودیت فرهنگی اقوام مختلف خود،بازبان و دین و باورهای مذهبی مختلف بوده است. ما باید در برپایی و راستایی حقوق تمامی مردم سرزمین مان آگاهانه کوشا باشیم./

ایوا

www.ForOneIran.com

برای یک ایران فارس یا برای یک ایران فئدرال ؟



www.turkiran.com