پنجشنبه ۱۹ مهر ۱۳۸۶ - ۱۱ اکتبر ۲۰۰۷
 

محبوبیت روزافزون چه گوارا در چهلمین سالگرد تیرباران او

 

جمال الدین موسوی

 

بی بی سی - امروز در چند کشور آمریکای لاتین مراسم یادبود چهلمین سالگرد دستگیری و تیرباران ارنستو چه گوارا، از قهرمان های انقلابی کوبا و یکی از شخصیت های نمادین دهه های اخیر برگزار می شود.

چه گوارا قبل از انقلاب در ایران مورد علاقه شمار زیادی از فعالان و گروههای سیاسی مخالف حاکمیت بود، ولی در سالهای اخیر نیز تشکلهای دانشجویی اصلاح طلب به چه گوارا علاقه نشان داده اند.

دهها سال است که چه گوارا در ایران و نیز در بسیاری از کشورهای دیگر جهان به عنوان نمادی از "مبارزه ای خستگی نا پذیر" شناخته می شود، برای برخی مبارزه با استبداد، برای برخی دیگر مبارزه با بی عدالتی و برای بعضی هم مبارزه با امپریالیسم و اشرافی گری.

در سالهای اخیر، جنبشهای دانشجویی ایران نیز بسیار از او یاد کرده اند. سعید مدنی روزنامه نگار در تهران می گوید که بیشتر دانشجویانی که از یک دهه قبل علم اصلاح طلبی برداشته اند، و به مبارزه اعتقاد داشته اند، چه گوارا، را الگوی خود یافته اند.

او می گوید: در اواسط دهه ۱۳۷۰ که جنبش دانشجویی اصلاح طلب ایران خود را بازیافت، بسیاری از گروهها و شخصیتهای مرجع برای آنها اعتبار خود را از دست داده بودند و دانشجویان خود را نیازمند رجوع به شخصیتی مبارز و آرمانگرا می دیدند. این چنین، اندیشه چه گوارا به عنوان فردی که در همه حال به مبارزه اعتقاد داشته است، برای آنها زنده شد.

چه گوارا فقط در میان فعالان دانشجویی اخیر محبوب نبوده است. فرخ نگهدار از بنیانگذاران چریکهای فدایی خلق، از سالهای پیش از انقلاب ایران می گوید:

"چه، منبع الهام بزرگ نسل ما بود. در سالهایی که ما در دانشگاه درس می خواندیم یعنی دهه شصت میلادی، همه بدون استثنا 'چه' را می شناختیم و می خواستیم که از او بیاموزیم."

ارنستو چه گوارا، در ۱۴ ژوئن ۱۹۲۸ در آرژانتین به دنیا آمد. او در زمانی که دانشجوی رشته دارو سازی بود، تن به مسافرتی سخت داد و سعی کرد تا سراسر آمریکای لاتین را با موتور سیکلت طی کند. سفری که او را از نزدیک با رنجهای مردم آمریکای لاتین و فقری که تا هنوز نیز ادامه یافته، آشنا کرد.

چه گوارا به مارکسیسم علاقمند شد و در مکزیک به فیدل کاسترو رهبر یکی از جنبشهای انقلابی وقت پیوست تا برای آزادی کوبا بجنگد.

مهدی خان بابا تهرانی، صاحبنظر در امور جنبشهای سوسیالیستی می گوید: آهسته آهسته شخصیت چه گوارا در هیات یک مبارز سرسخت و مردم گرا شکل گرفت. این شخصیت از آمریکای لاتین فراتر رفت و به آفریقا، کشورهای عربی و ایران رسید. بسیاری در اروپا و خاور دور نیز او را به خوبی می شناختند.

مهدی خان بابا تهرانی اضافه می کند:"در آن سالها من در اروپا بودم و می دیدم که چگونه مردم و جوانان به چه گوارا علاقمند هستند. آخرین باری که چه گوارا را دیدم، در چین بود. به جرئت می توانم بگویم که در چین و خاور دور هم او را شخصیتی بعد از 'مائو' می دانستند."

پس از آنکه فیدل کاسترو، رژیم فولخنسییو باتیستا (Fulgencio Batista ) را سرنگون کرد، چه گوارا در کوبا به مقامهای بالایی رسید، از جمله وظیفه بررسی وضعیت وابستگان رژیم سابق و بازجویی از آنها به او واگذار شد. او در این مقام حکم اعدام صدها نفر را صادر کرد. به همین دلیل نیز برخی منتقدین، او را یک انقلابی بیرحم می دانند که به آسانی جان انسان ها را فدای اعتقادات خود می کرد.

اما درست در زمانی که عهده دار وزارت صنایع کوبا بود، از وزارت دست کشید و بازهم به زندگی چریکی برگشت.

به گفته مهدی خان بابا تهرانی، در این زمان جوانان هوادار گروههای چپی ایران بیشترین الهام را از او "و انقلابیون ریش بلند آمریکای لاتین" می گرفتند. در این زمان سازمانهای چپگرای ایران، به دلیل وابستگی به شوروی دچار مشکل بودند و چه گوارا بود که سرمشق یک حرکت مستقل به حساب می آمد.

چه گوارا مبارزات مسلحانه اش را در آفریقا ادامه داد، ولی فعالیتهای او در آفریقا نتیجه چندانی نداشت. به همین دلیل به آمریکای لاتین بازگشت و در جنگلهای بولیوی سرگرم سازماندهی جنبش دهقانان بولیوی شد.

فرخ نگهدار می گوید افرادی که در ایران در گذشته علاقمند به شخصت چه گوارا بوده اند، اکنون لزوما روش مبارزاتی او را که نبرد چریکی و مسلحانه است نمی پسندند:

"روش مبارزه طی دهه ها و سالهای بعد تغییر کرد و نسلهای بعدی به این نتیجه رسیدند که جنگ و حرکت مسلحانه، راه حل نیست. ولی شیفتگی چه به مردم، وفاداری او به آرمانهایش و صداقت او همچنان زنده ماند."

و آیا علاقمندان چه گوارا در میان جنبش کنونی دانشجویی ایران نیز همینگونه می اندیشند؟

سعید مدنی می گوید که امروزه گرایش به چه گوارا به معنای تایید تفکرات او مبنی بر مبارزه با امپریالیسم و دنبال کردن خط و مشی مسلحانه نیست، بلکه او در میان شمار زیادی از دانشجویان ایران، بیشتر مظهر آزادی خواهی، مقاومت در برابر اجبار و مبارزه با استبداد است.

چه گوارا در بولیوی با همکاری سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا، سیا، و ارتش بولیوی پس از یک نبرد سخت دستگیر شد و یک روز پس از دستگیری تیرباران شد.

بخشی از آخرین نامه او تحت عنوان (Hasta Siempre) یا "برای همیشه" که به فیدل کاسترو نوشته است، یکی از مشهور ترین ترانه های چپگرایان آمریکای لاتین است.

 

asrenou


عليه قصاص

فلیکس اسماعیل رودریگز مامور سیا مثل محمد جواد لاریجانی مامور جمهوری اسلامی از انجام اعمال پلید,خجالت نمی کشید,


روشنگری. بنابرگزارش بی بی سی پزشکان کوبايی که در بوليوی کار می کنند، چشمان مردی که چه گوارا را کشت، عمل کرده و او را از نابينايی نجات دادند.*

پيرمردی که به علت ابتلا به آب مرواريد، تقريبا نابينا شده بود و او را عمل کردند، مرد مشهوری است. چه به اسناد سيا که 30 سال بعد از قتل چه گوارا منتشر شد، مراجعه کنيم، چه به گزارش تايم يا ويکی پديا يا کتاب جان لی آندرسون، با نام اين مرد روبرو می شويم. ماريو تران همان سربازی است که 40 سال پيش در 9 اکتبر 1967 تيرخلاص را به چه گوارا شليک کرد. "تيرخلاص" که نه، چون چنانکه ميدانيم او را به شکنجه کشتند.هرچند خبرگزاری های انحصاری هنگام اعلام خبر به شيوه معمول خبر را مطابق "مقصود" آراستند و نوشتند: "بنا برگزارشات" چه گوارا:" طی درگيری بين ارتش و چريک ها در جنگل های بوليوی کشته شد". "گزارشات", البته از منبع دوست، يعنی نظاميان تعليم ديده توسط نيروی ويژه CIA و پشتيبان ديکتاتور وقت بوليوی René Barrientos رسيده بود. در خبربرای پوشش دادن به جنايت اضافه شده بود: "در درگيری 5 سرباز نيز کشته شده است"**.واقعيت "اندکی" متفاوت بود: افراد محلی محل استقرار چه گوارا را لو داده بودند و قتل هم به صورت اعدام در روستای واله گرانده که از محل دستگيری متفاوت بود صورت گرفت نه در درگيری.

احساسی تلخ...
بنا برگزارش بی بی سي، روزنامه گرانومای کوبا در باره عمل چشم ماريو تران نوشت: ,چهار دهه پيش او يک ايده و آرزو را نابود کرد، "چه" يک بار ديگر پيروز شده است، پيرمرد اکنون ميتواند بازهم رنگ های آسمان و جنگل را ببيند، از لبخند نوه های خود لذت ببرد و فوتبال تماشا کند,

خبر احساس غريبی را در خواننده بوجود می آورد. تلخ اما آرامش دهنده.
تلخی خبر منشاء روشنی دارد. آدم هر عقيده ای نسبت به آرمان ها، گزينه ها و شخصيت چه گوارا داشته باشد، اگرواقعاانسان باشد، نميتواند ازنهايت تبهکاری که در جريان قتل چه گوارا صورت گرفت، احساس بيزاری و نفرت نکند. چه گوارا را وقتی که در زنجير بود کشتند. نه محاکمه ای در کار بود، نه محکمه ای. بارينتوز از آغاز که شکار گروه شده بود، گفته بود ميخواهد سر گوارا را از ميخ آويزان کند و در ميدان وسط شهر به نمايش بگذارد. هرچند وقتی قتل صورت گرفت، چنين نکردند و برعکس به رياکاری متوسل شدند. گروه نظامی که هدايت آنرا مامور سيا فليکس رودريگز برعهده داشت، دستور داشت وانمود کند چه گوارا در درگيری کشته شده است. صحنه سازی را از طريق قتل با شکنجه ترتيب دادند، به اين ترتيب که پاهای چه گوارا را هدف رگبار گلوله قرار دادندتا همراه زخم های بدن نشانه مجروح شدن در درگيری باشد. در عين حال چهره او را سالم ميخواستند تا ثابت کنند قربانی خود چه گوارا است، زيرا قبل از آن چند بار خبر مرگ او نادرست از آب در آمده بود. علاوه بر اين ها او "لينچ" کردند، يعنی پزشکان نظامی دست هايش را قطع کرده بودند. نوشته اند اين دست ها بعد در اختيار فيدل کاسترو گذاشته شد و او ميخواست آنرا در معرض ديد عموم بگذارد، ولی خانواده چه گوارا اجازه نداده اند. برخی در درستی اين خبر ترديد کرده اند.

در هر حال وعليرغم همه صحنه سازی ها، قاتلان چه گوارا، مثل دبير ستاد حقوق بشر قوه قضاييه رژيم حاکم بر ايران، ازاعمال پليد خود "خجالت نمی کشيدند"، برعکس آنرا برای خود افتخار هم می دانستند. عکس های متعددی از افسران و سربازان در کنار زنده و مرده چه گوارا منتشر شد. درگزارشات مکرر آمده است فليکس رودريگز سال ها سعی ميکرد ساعت چه گوارا را که از جسد دزديده بود به همه نشان بدهد. نظاميانی که او را گرفتند و به قتل رساندند، تحت هدايت يک گروه 60 نفره افسران "نيروی ويژه" وابسته به CIA برای اين نوع تبهکاری ها تعليم ميديدند. نوشتند ,افتخار, شليک تيرها در ميان سربازان به ماريو تران رسيد.

اما ,افتخار, ديرپا نبود. نويسنده ای در تايم در رابطه با 100 چهره ماندگار تاريخ در مقاله ای به قصد اسطوره زدايی از چه گوارا نوشت:
,اعدام در واله گرانده در سن 39 سالگي، تنها به تثبيت مقام اسطوره ای او انجاميد. آن تصوير مسيح مانند در بستر مرگ با چشمانی راز آميز که تقريبا باز مانده بود، آن کلمات بی باکانه که کسی گزارش داد يا از خود ساخت: "بزن، بزدل، تو تنها يک انسان را خواهی کشت"، دفن در گوری ناشناس و دست هايی که از پيکر جدا شده بود، گويا قاتلان بعد از مرگش بيش از وقتی که زنده بود به وحشت افتاده بودند: همه اينها در ذهن و خاطره ی آن عصر چالشگر باقی ماند. "او بر ميگردد" – اين فرياد جوانان دهه 60 بود. من به خاطر می آورم زمانی را که همين دعوی ملتهبانه در خيابان ها ی سانتياگو- شيلی – فرياد زده ميشد، و سراسر آمريکای لاتين شاهد انفجار اين وعده بود: No lo vamos a olvidar،نه، نخواهيم گذارد که او فراموش شود. "چه" اکنون به وجود حاضر در همه جا تبديل شده است: تصوير او ازفنجان قهوه به ما می نگرد، از...,

دوره مقبوليت جنگ چريکی گذشت،برای مبارزه باز هم "مدل" مقبول ساخته شد و از "مد" رفت شد، قهرمانان برکشيده شده و به زمين زده شدند، اما چهره "چه" ماندنی شد. برای خراب کردن تصوير او زياد انرژی مصرف شد، از سکس تا تجارت تا اخيرا وصل کردن او به اسامه بن لادن، و برخی هم مجبور به عذر خواهی شدند يا در دادگاه محکوم شدند. در اين هفته های اخير، تبه کاران وابسته به رژيم اسلامی هم سعی کرده اند با وصله پينه کردن خود به چه گوارا، برای خود آبرو، و برای او بی آبرويی فراهم کنند. اما اينگونه اقدامات فقط در اردوگاه طرفداران ستمگری - موافق يا مخالف جمهوری اسلامی- اعتبار دارد و تصوير و تصور عمومی از ,چه, را تغيير نداده است.

ژان پل سارتر چه گوارا را "کامل ترين انسان روی زمين" خوانده بود. "کامل ترين انسان"، روی زمين وجود ندارد. انسان کامل را قوه خيال انسان در تجريد ميسازد.در زندگی چه گوارا "نبش قبر" کرده و برای او عيب های فراوان يافته اند. شايد برخی يا بسياری از آنها هم راست باشد. امانبش قبر، گذشته يک جسد را مورد کندو کاو قرار ميدهد، ,تصوير, ی که انسان از خود به جای می نهد حيات مستقل خود را پيدا ميکند. مهم اين است که درشخصيت چه گوارا ودر نحوه زندگی و مبارزه او چيزی بود که به ساختن آن"تصوير" کمال يافته کمک کرده است.

انگاره ی جهانی شده چه گوارا بيش و پيش از هرچيز نشانه اعتبار ماندگار تعهد به دفاع از عدالتی است که در برابر قدرت ستمگر مظلوم واقع می شود. نمره اخلاق که افکار عمومی در نسل های پشت هم، به چه گوارا داده اند، قطعا ارتباط خود را با ارزيابی از مشی چريکی يا تاکتيک های سياسی مشخص از دست داده است. نسل های جوانتر شايد نداننديا بدانند که چه گوارا با همان شوق که از انقلاب کوبا دفاع کرد، از انتقال مسالمت آميز قدرت به دمکراسی در گواتمالا و اصلاحات دولت آربنز نيز حمايت ميکرد و سرنگونی حکومت آربنز توسط CIA و جايگزينی آن توسط يک خونتای نظامی تاثيری تکان دهنده بر او گذاشت، شايد از جنگ چريکی يا مباحث مربوط به مبارزه قانونی و غيرقانوني، خشونت آميز يا مسالمت آميز، مبارزه از بالا يا پايين چيزی نشنيده باشند يا خود درگير اين مباحثات باشند، اما همه ميدانند چه گوارا از وزارت استعفا داد و به ميان محرومين بازگشت و در کنار آنها ماند، همانطور که در نوجوانی از درون طبقه ای نسبتا مرفه به طرف مظلومين جهت گيری کرد، همانطور که درجوانی دفاع از عدالت را با آتيه درخشان يک پزشک موفق تاخت نزد. همه ميدانند او برای دفاع از عدالتو برای مبارزه با ستم و نابرابری اجتماعی مرزها را در می نورديد و خود را با محرومين همه جا هم هويت ميديد، بطوريکه امروز بسياری نميدانند او آرژانتينی بود يا کوبايی يا بوليوايی يا شايد گواتمالايی.

امروز ديگر تحقيق در مورد ضعف ها و توانايی های مردی که پشت تصويری قرار دارد که دانشگاه هنر مريلند آنرا "مشهورترين تصوير جهان و سمبول قرن 20 " ناميد، اهميت چندانی ندارد. مهم اين است که اين تصوير سمبول شورش عليه ظلم و حرمان است. تبديل اين تصوير به سمبول قرن بيستم نشان ميدهد در اين قرن "کوتاه" که انسان بلندترين گام ها را در مسير راه پيمايی اش به سوی پيشرفت برداشت، مثل هم همه قرن های دراز قبل که با "آستين" تر از دره های خون عبور ميکرد، با همچنان تشنه عدالت بود و بيقراری برای رسيدن به عدالت را در لوح زمانه خود نقش کرد.

نمره ای که افکار عمومي، بويژه نسل های جوان، به تصوير چه گوارا داده اند، در عين حال نمره به کيفيت روشنفکری او هم هست. تصوير او سمبول عدم پذيرش زشتی های "وضع موجود" است و انسانی را به نمايش ميگذارد که به ساز قدرت نمی رقصد و به هرسو باد بوزد نمی چرخد. چه گوارا از آفت روشنفکري، يعنی همسرايي، عاری بود و برای هميشه يک Nonconformist باقی ماند. به همين جهت است که حتی آن جوانانی هم که هرهفته برای انتخاب "ايدول" به سرگردانی کشيده ميشوند، تی شرتی ميپوشند که تصوير "چه" روی آن نقش بسته است. برکشيده شدن اين تصوير به عنوان سمبول قرن، نشان ميدهد در عصری که قدرت به شيوه ای جادوگرانه و حتی به کمک امواج جادويی الکترونيک و سيبرنيتيک از مردم دور شد و "آدم های کوچک توی خيابان" را به اعدادی برای بازی سياسی خود تبديل کرد، ميل سوزان سرکشی در برابر "وضع موجود" مهر خود را بر تاريخ کوبيد.

کريستوفر هيچينز همکار و يار قبلی ادوارد سعيد و همکار و يار بعدی نو محافظه کاران، شکست و انزوای چه گوارا را علت ماندگاری او خواند و نوشت اگر او زنده مانده بود، اسطوره او سال ها پيش مرده بود. حرف او را ميتوان تکميل کرد و گفت اگر او زنده مانده بود و مثل هيچنز موافق جريان شنا ميکرد و به ساز قدرت ميرقصيد نه فقط فراموش بلکه لعن ميشد. هيچنز که محافل راست به روشنفکری او درجه بالايی هم ميدهند نتوانسته بفهمد يا نمی خواهد اقرار کند که ستم و ستمگر وقتی شکست ميخورند و مهجور واقع ميشوند، برای مردم جذابيت پيدا نمی کنند، بلکه شکست و مهجوريت ستم و ستمگر، درانسان احساس پيروزی و رضايت بوجود می آورد. شکست و خودکشی هيتلر او را نزد مردم محبوب نکرد. او مطرود و منفور ابدی باقی ماند.

اين حقيقت و عدالت است که وقتی مظلوم واقع گردد و شکست بخورد، نه مطرود که بيش از پيش جذاب ميشود و انسان ها را به چالش در برابر ستم فراميخواند. اگر غير از اين بود تصوير مسيح بر روی صليب اينهمه دعوت کننده نبود.

واحساس آرامش...
اگر زمان را 40 سال به جلو بکشيم، و قدرتمندان تبه کار روزگار خودمان را در نظر بياوريم که مشغول اسير گيری و اسير کشي، تيراندازی و پاکسازي، کشتن و "تمام کش" کردن، بمب اندازی و مين گذاری و نابودی انسان های ديگرهستند، بدون ترديد حس بيزاری و نفرت به ما دست ميدهد و نخستين خواهشی که در دل ما شعله می کشد، محاکمه و اجرای عدالت در مورد آنها ست.

آيا خبردرمان ماريو تران در تناقض با اين احساس نيست. آيا صرفنظر از هر هدفی که در مورد اين برخورد و انتشار خبر آن به دولت کوبا نسبت داده شود، استقبال يا فقط تاييد اين برخوردبا يک "تيرخلاص زن" به معنای کم رنگ شدن خواست اجرای عدالت در مورد تبه کاران، آمران يا عاملان اجرای جنايت های سياسی نيست؟ آيا گذشت زمان به جنگ اين خواست رفته است؟

پاسخ اين سوال ها قطعا منفی است. کافی است به خود آمريکای لاتين نگاه کنيم. به تلاش های گسترده و خستگی ناپذير آزاديخواهان و خانواده های قربانيان ديکتاتوری ها و حکومت های نظامی و وکلا و فعالين حقوق بشر برای دستگيری و به دادگاه کشاندن جنايتکاران، به هيبت نحيف و نکبت انگيز پينوشه که عليرغم کهولت سن تا لحظه آخر زندگی زير انگشت اتهام دادخواهان زندگی کرد. همين روزها خبر بازداشت خانواده پينوشه به جرم مشارکت در يکی از جرايم او و غارت اموال و انتقال آن به بانک های خارجی پخش شد. از چنين اخباری فقط همدستان ديکتاتورها خوشحال نمی شوند.

در خارج از آمريکای لاتين هم همينطور است. هنری کی سينجر پيرمردی است که مهلت زيادی برای ماندن روی زمين ندارد، اما وقتی ميخواهد به خارج سفر کند، نخست بايد با مقامات و قدرت های "هم جنس" خود در کشور مقصد يا ميانه راه "چک " کند که او را دستگير نخواهند کرد، به خاطر اتهام جناياتی که به دهه ها قبل مربوط است و در رابطه با آنها حکم صادر شده است. سيمور هرش روزنامه نگار آمريکايی که بخشی از تحقيقات او، مستقيما به جنايات کی سينجر مربوط است و آنها را افشا می کند، در سال های متاخر عمر کی سينجر به سی بی اس گفت بزرگ ترين آرزويم در مورد او اين است که خيلی زنده بماند و خفتی را که افشای دروغ ها و جناياتش هر روز بيش از پيش به نمايش ميگذارد، احساس کند. آريل شارون نيز تا قبل از اينکه به جسد در حال تنفس تبديل شود، همين طور بود. او هم گرفتار پاسخ دادن به يکی از جناياتی بود که دهه ها قبل در صبرا و شتيلا انجام داده و حکمی که در مورد جرم او صادر شده است.

خواست اجرای عدالت در مورد قدرتمندانی که دست به جنايت ميزنند، يکی از قوی ترين خواست های مردمی است که از ستم و ستمگری بی زارند و دمکراسی برای شان اسبابی برای بازی در بساط ستمگران نيست. وقتی به حاکمان اسلامی ايران فکرمی کنيم که 30 سال است مردم يک کشور را به زور سرکوب و شکنجه و کشتار به بند کشيده اند، يابه ديکتاتورهای برمه که نزديک نيم قرن است تمام يک کشور را به اردوگاه شکنجه و قتل تبديل کرده اند، يا به حاکمان اسرائيل که قتل کودک شيرخواره را هم به ابزار قدرت نمايی و ابراز هويت خود تبديل کرده اند، يا به دارو دسته بوش که حالا پرونده قتل عام يک ميليون نفر و آوارگی بيش از 4 ميليون نفر در عرض کمتر از 5 سال را در پرونده خود دارند... در يک کلام وقتی که ظلم و ظالم را تشخيص دهيم و مقابل چشم خود ببينيم، يکی از پرتوان ترين آرزوهايی که در دل ما شعله ميکشد، محاکمه آنها به خاطر ستمی است که اعمال کرده اند.

اما خواست محاکمه ظالم و اجرای عدالت صرفنظر از آنکه در دل اين فرد يا آن گروه، در چه شکل و مضمونی هويدا ميشود، در اساس و در عميق ترين مفهوم انسانی خود برای روشن شدن حقيقت، روشن شدن مرزانسانيت و بهيميت، روشن شدن