اتفاقی بود؟
شایعه تبانی پس از تساوی استقلال و پرسپولیس در دربی

 

• تبانی»؛ این بزرگ‌ترین سوالی بود که پس از پایان دربی در سر تمام تماشاگران بازی می‌گشت ...


اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
شنبه  ۲۶ بهمن ۱٣٨۷ -  ۱۴ فوريه ۲۰۰۹


فرهنگ آشتی، مهدی امیر‌پور
۱- «تبانی»؛ این بزرگ‌ترین سوالی بود که پس از پایان دربی در سر تمام تماشاگران بازی می‌گشت. تصور کنید امیر قلعه‌نوعی تنها چند ثانیه پیش از پایان وقت قانونی بازی، علی علیزاده را به زمین می‌فرستد تا با ضربات سر، ارسال‌های بلند پرسپولیس را برگرداند. اما او اولین ارسال را با دست برگرداند تا در دقیقه سوم وقت اضافه محسن ترکی با لبخندی معنی دار پنالتی بگیرد. پنالتی گل می‌شود و تماشاگران استقلال در اعتراض به اتفاقات بازی در ثانیه‌های پایانی شعار سر می‌دهند: «فوتبال با سیاست ... نمی‌خوایم، نمی‌خوایم!» آنها که بعد از ۱۴ سال برای اولین‌بار یک داور ایرانی را برای قضاوت دربی می‌دیدند، به قدری عصبی شعار می‌دادند که اصلا جایی برای منطق نمانده بود. تئوری پردازان نظریه «تبانی» که در عصبی‌ترین وضع به دنبال اثبات تئوری‌شان بودند، حتی پس از بازی هم با ارسال پیام کوتاه این تساوی را «یک دستور سیاسی از بالا» تعبیر می‌کردند. در تئوری آنها جانبداری ازدو تیم جایی نداشت. آنها همان‌قدر که در تئوری تبانی پرسپولیس را برنده بازی نمایشی می‌دانستند، استقلال را هم به پذیرش این بازی سیاسی محکوم می‌کردند. در تئوری بدبینانه آنها امیر قلعه‌نوعی در ثانیه‌های پایانی بازی دستوری را دریافت می‌کند مبنی بر اینکه «بازی را مساوی تمام کنید تا ما هم شما را قهرمان لیگ برتر کنیم». انگار این دستور از سوی نهادی صادر شده که توانایی تضمین قهرمانی استقلال را داشته. برای همین هم قلعه‌نوعی در قبال این دستور «قهرمان شدن» را به «برنده شدن در دربی» ترجیح می‌دهد. علیزاده را به زمین می‌فرستد، به او توصیه می‌کند در اولین فرصت در باکس جریمه توپ را با دست بزند تا پرسپولس بازی را به تساوی بکشاند. تئوری بدبینانه نظریه‌پردازان تبانی عقلانی چیده شده و پس از بازی دست کم بین هواداران استقلال مشتری زیادی داشت. آنها حتی از خونسردی قلعه‌نوعی پس از پایان بازی کد می‌آوردند و از اینکه او پس از پایان دربی رفت به خاطر اشتباه کوشکی روی گل کریمی کارش با او به کتک کاری کشید اما این بار با آرامش با علیزاده برخورد کرد. البته تنها چند ساعت پس از پایان بازی حفره‌های غیرقابل توجیه تئوری «تبانی» بیرون می‌زند.

۲- «اتفاق». این مهم‌ترین فاکتوری بود که سرنوشت بازی روز گذشته را رقم زد. بروید سر صحنه‌ای که استقلال گل زد. امیر قلعه‌نوعی به جمع‌بندی می‌رسد که باید جباری را از زمین بیرون بکشد.

فرهاد مجیدی را صدا می‌زند تا او را جای جباری به زمین بفرستد. اما ضدحمله استقلال آغاز می‌شود. قلعه‌نوعی و مجیدی کنار هم می‌بینند که برهانی با سرعت توپ را می‌برد و می‌اندازد زیر پای جباری. گل. اگر بستن بند استوک فرهاد آن‌قدر زمان نمی‌برد و حتی اگر قلعه‌نوعی چند ثانیه زودتر او را صدا می‌زد و اصلا در ضد حمله توپ زیر پای برهانی می‌ماند، استقلال پیش نمی افتاد. البته این تنها برش مشهود اتفاقات «اتفاقی» بازی نبود. جایی که نوروزی توپ را از روی خط دروازه استقلال به آسمان می‌کوبد، جایی که سیاوش اکبرپور تک به تک می‌شود و آن را به آسمان می‌کوبد، جایی که پژمان منتظری در دهانه دروازه توپ را برمی‌گرداند تا نیکبخت در گلزنی ناکام بماند و حتی وقتی که برهانی توپ را می‌برد تا تک‌به‌تک شود و با تکلی دو پا فرصت از بین رفت، نقش «اتفاقات» حسابی توی چشم می‌زد. احتمالا اگر پای حرف تئوری پردازان «تبانی» بنشینید تمام این صحنه‌ها هم با استدلال‌هایی توجیه شود.

٣- «تبانی». برگردیم به سراغ تئوری پردازان بدبین. قطعا آنها باید استدلالی بیاورند که پیام تبانی چطور به گوش طالب‌لو رسیده. اگر فرض را بر این بگذاریم وحید طالب‌لو تفهیم شده بوده که باید روی پنالتی مازیار زارع فریب بخورد، قطعا مازیار زارع هم از ماجرا باخبر بوده. اگر بخواهیم این تئوری را گسترش دهیم، می‌رسیم به اینکه دو نفر ازدو تیم این پیام را به طالب‌لو و زارع رساندند و البته بخواهیم گسترش تئوری را دنبال کنیم می‌رسیم به اینکه وقتی زارع و طالب‌لو و علیزاده و دو پیام رسان تیم‌ها از ماجرای تبانی با خبر بودند، قطعا ماجرا در زمین دهان به دهان چرخیده و دیگر کسی بی‌خبر نبوده. با این حساب پس اصلا چه دلیلی داشته که کار به ثانیه‌های پایانی بازی برسد که حساسیت‌ها را چند مرتبه قوی‌تر کند. اصلا مگر امکان نداشت قلعه‌نوعی که ۱۰ دقیقه پیش از صحنه پنالتی اکبری را به زمین آورده بود، او را توجیه کند تا پنالتی دهد و دیگر کار به ثانیه‌های پایانی نکشد. در آن صورت دیگر تئوری توطئه پا نمی‌گرفت. اصلا اگر دستوری مبنی برتساوی بازی صادر شده، چرا از ابتدای بازی به گوش قلعه‌نوعی نرسیده و چه کسی وقتی بازی به اوج حساسیت رسیده، آن را به گوش قلعه‌نوعی رسانده؟ چند ساعت پس از بازی اگر با آرامش بیشتری روی این تئوری بدبینانه تمرکز می‌کردید، حفره‌های غیرقابل توجیه آن بیرون می‌زد.

۴- «اتفاق». اما باید به تئوری‌پردازان بدبین «تبانی» هم حق داد. آنها «اتفاقی» این تئوری به سرشان نمی‌زند. به چارت مدیریتی دو تیم نگاه می‌کنند که هر دو در راس هرم به رئیس سازمان تربیت بدنی می‌رسند. روی اتفاقات پیش از بازی متمرکز می‌شوند که در آن هر دو تیم کمک مالی قلمبه‌ای را از سازمان تربیت‌بدنی گرفتند و سابقه تاریخی دو تیم که پس از هر چند سال فاش می‌شود مدیری با افتخار مدعی می‌شود: «نتیجه فلان دربی را من عوض کردم». به هر حال هر جای دنیا هم اگر دو تیم کوچک‌ترین وجه مشترکی با هم داشته باشند، تئوری «تبانی» در کسری از ثانیه شکل می‌گیرد. در دنیا تنها کافی است کوچک‌ترین نشانه‌ها از ارتباط مدیران دو تیم به بیرون درز کند تا تئوری‌پردازان بوی «تبانی» را احساس کنند. با این حساب وقتی در ایران مدیران دو تیم در هفته گذشته چندباری کلاس توجیهی فدراسیون فوتبال و سازمان تربیت بدنی را می‌گذرانند و البته در راس هرم مدیریتی هر دو محمد علی‌آبادی نشسته باشد، به هر کسی باید حق داد این تئوری‌ها را باور کند. البته تا وقتی که سیستم مدیریتی دو تیم از سلطه سازمان تربیت‌بدنی خارج نشود، این شائبه‌ها بعد از هر بازی دهان به دهان می‌گردد.

http://www.iran-chabar.de/news.jsp?essayId=19431


مصاحبه آیت الله منتظرى با الجزیره
شاه هم پیام مردم را
خیلی دیر شنید و بی فایده بود
 
 
 
 

 

 ‏شبکه الجزیره به زبان انگلیسى بمناسبت پایان دهه سوم انقلاب 57 با آیت الله منتظری بعنوان برجسته ترین روحانی همراه و همگام آیت الله خمینی گفتگو کرده است. کاری که هیچیک از مطبوعات داخل کشور و سیمای جمهوری اسلامی نکرد. چنان که گوئی شخصیتی مانند آیت الله منتظری در ایران وجود ندارد!

آیت الله منتظری در این گفتگو از شکنجه و زندان خود گفت و از همگامی هایش با آیت الله خمینی و بویژه با تاکید به نقش آیت الله خمینی در رهبری انقلاب 57. این دومین مصاحبه ایست که در هفته های اخیر با آیت الله منتظری انجام می شود و وی در آن مواضعی متفاوت با مواضع سالهای گذشته خود نسبت به آیت الله خمینی را ارائه میدهد و وی را می ستاید. این گمان که اطلاعات تازه ای درباره سال پایانی عمر آیت الله خمینی به وی رسیده باشد که نشان دهنده نقش آفرینی های احمد خمینی و برکنار بودن آیت الله خمینی در برخی حوادث – از جمله برکناری آیت الله منتظری و یا قتل عام سیاسی67-  باشد روز به روز قوی تر می شود. خبری در همین ارتباط اخیرا به پیک نت رسید که منتشر شد و می توانید آن را دراینجا نیز بار دیگر بخوانید.

 

آیت الله منتظری در مصاحبه با الجزیره گفت:

 اساس و دلایل مبارزات اینجانب و دیگر مبارزین، ظلم و بی عدالتى‏ ‏رژیم شاه و نبودن آزادى و وابستگى آنان به بیگانگان بود. در آن رژیم عده اى‏ ‏خود را با تملق و چاپلوسى به دربار که قدرت مطلقه داشت نزدیک کرده بودند‏ ‏و به مراکز اصلى قدرت دست پیدا کرده و هرکارى مىخواستند مىکردند و‏ ‏کسى جرأت انتقاد علیه آنان یا شاه که در رأس حکومت مطلقه بود را‏ ‏نداشت .

‏بدیهى است با چنین وضعیتى، یک اقلیت از تمام مزایاى کشور در حداکثر‏ ‏بهره مند شده و اکثریت مردم از حقوق خود محروم مىشدند و هر کسى‏ ‏کوچک ترین انتقاد را به این وضعیت مىنمود سرنوشت آن  زندان و محاکمه و‏ ‏محکومیت هاى سنگین بود. از طرف دیگر بیگانگان و بخصوص امریکا‏ ‏مصونیت سیاسى داشتند و در مراکز اصلى قدرت نفوذ کامل پیدا کرده بودند و‏ ‏قهرا جریان امور در جهت تأمین منافع و مصالح آنان بود. در چنین شرایطى‏ ‏بود که ما براساس تکلیف دینى یعنى امر به معروف و نهى از منکر و دفاع از‏ ‏اکثریت مردم محروم کشورمان مبارزه با رژیم را شروع کردیم و تمام عواقب‏ ‏تلخ و سخت آن را نیز پذیرفتیم .

رهبرى هاى قاطع و شجاعانه رهبر فقید انقلاب مرحوم آیت الله خمینى‏ ‏و نیز تداوم مظالم رژیم شاه و برخوردهاى خشن با مبارزین و سرکوب آنان و‏ ‏پر کردن زندانها از افراد سیاسى و مبارز و مقاومت مبارزین و مردم در حمایت‏ ‏از آنان از عوامل و اسبابى بود که سبب ساز انقلاب اسلامى شد.

‏حکومت که از نظر داشتن اسلحه و مهمات و نیز ساواک مخوف و گسترده بر‏ ‏خود مىبالید و بسیار مغرور شده بود، برخورد مهربانانه با مردم نداشت و به‏ ‏جاى مجازات متجاوزین به حقوق مردم، همواره مظلومین را مجازات مىکرد‏ ‏و این باعث عصبانیت توده هاى مردم شده بود. تا جایى که بسیار دیر شده بود و پشیمانى و عذرخواهى شاه در رادیو‏ ‏و تلویزیون هم نتوانست مردم را آرام کند.

‏‏شاه اعلام کرد که من پیام شما ملت ایران را شنیدم. اولین سوالى که پیش‏ ‏مىآمد این بود که چرا پیام را این قدر دیر شنیدى؟ این همه مأمور ساواک و‏ ‏حقوق بگیران فراوان که داشتى چرا تو را مطلع نکردند؟ و حال که شنیدى‏ ‏براى جبران خسارات چه اقدام مناسبى نمودى؟
‏این سوالات و هزاران سوال دیگر که مطرح بود مردم را به این نتیجه رساند که‏ ‏شاه و حکومت او لیاقت اداره کردن این مملکت را ندارند و با رهبرى هاى امام‏ ‏خمینى و جان بازى هاى مردم شریف ایران این انقلاب به پیروزى رسید.

- برخورد و مقابله رژیم پهلوى با مبارزین چگونه بود؟ حضرتعالى به‏ ‏چه دلیل و به چه مدت در زندانهاى آن رژیم بودید؟

برخورد رژیم پهلوى با مبارزین و منتقدان سیاسى، بد نام کردن مبارزین‏ ‏و جعل عناوین خلاف واقع و دروغ براى آنان جهت محرومیت هاى گوناگون و‏ ‏سرانجام بازداشت و زندانى و محاکمه آنان بود. دلایل برخورد رژیم با من و‏ ‏زندانى کردن و محاکمه اینجانب نیز همان انتقاد از مظالم رژیم و کارهاى‏ ‏خلاف آن و سلب آزادى هاى قانونى از مردم و نیز حمایت قاطع از مرجعیت و‏ ‏رهبرى مرحوم آیت الله خمینى بود. اینجانب چندین مرتبه بازداشت و زندانى‏ ‏شدم که عمده آنها در سال 1345 به دنبال دستگیرى فرزندم شهیدمحمد و‏ ‏عده اى از طلاب قم بود، و دیگرى در سال 1346 در بازگشت از عراق و ملاقات‏ ‏با مراجع نجف و بخصوص مرحوم آیت الله حکیم در جهت مطلع نمودن آنان‏ ‏از فجایع و مظالم رژیم شاه بود. این دفعه به یک سال و نیم زندان محکوم‏ ‏شدم .

پس از آزادى و ادامه مبارزه و فعالیت هاى سیاسى مجددا بازداشت و به‏ ‏طبس تبعید شدم و پس از یک سال از آنجا به خلخال و پس از مدتى به سقز و‏ ‏از آنجا به دنبال تظاهرات طلاب در قم و تحصن در مدرسه فیضیه و رسیدن‏ ‏گزارشاتى به ساواک مبنى بر نقش من و بعضى از شاگردان و منسوبین به من در‏ ‏آن جریان ، بازداشت و به اوین منتقل شدم .

‏‏پس از شش ماه ماندن در سلول و تحمل شکنجه هاى روحى و غیره محاکمه و‏ ‏در دادرسى ارتش به ده سال زندان محکوم شدم و در تجدید نظر نیز ده سال‏ ‏تأیید شد و پس از تحمل حدود سه سال و نیم زندان که مبارزات مردم به اوج‏ ‏رسیده و شاه که تحت فشار داخل و خارج قرار گرفته بود و مجبور به آزاد کردن‏ ‏زندانیان سیاسى شد، آزاد شدم . ‏
رژیم با مبارزین سیاسى در زندان خیلى خشن و تند برخورد مىنمود. سیلى و‏ ‏شلاق و سایر انواع شکنجه ها از قبیل دست بند قپانى و به تخت بستن و احیانا‏ ‏سوزاندن مواضعى از بدن معمول بود. و با این که ساواک در مورد افراد مسن و‏ ‏معروف تا حدودى ملاحظاتى مىکرد با این حال در مورد من از شلاق و سیلى‏ ‏و دست بند قپانى استفاده شد که هنوز آثار سیلى بازجو در گوشم باقى مانده‏ ‏است .

- حضرتعالى از شاگردان برجسته امام‏ ‏خمینى بودید. نقش ایشان در به ثمر رسیدن انقلاب را بیان بفرمایید.

من و مرحوم شهیدمطهرى از شاگردان اولیه آیت الله خمینى بودیم‏ ‏و در تثبیت موقعیت آیت الله خمینى در حوزه قم و معرفى مقام علمى ایشان به‏ ‏دیگران و ترویج ایشان نقش زیادى داشتیم . اگر رهبرى هاى مرحوم آیت الله‏ ‏خمینى نبود معلوم نبود مبارزات به ثمر و پیروزى برسد.

رژیم شاه فوق العاده‏ ‏تلاش مىکرد که مرجعیت ایشان تثبیت نشود و مردم ایشان را به عنوان مرجع‏ ‏تقلید نشناسند. لذا سعى ما متقابلا بر این بود که مقام علمى و صلاحیت هاى‏ ‏ایشان را براى مرجعیت به مردم معرفى نمائیم .رساندن پیام ها و منویات آیت الله خمینى به مردم در آن شرایط خفقان ،‏ ‏رساندن پیام هاى ایشان و ترویج از مرجعیت و رهبرى معظم له مواجه با زندان‏ ‏و شکنجه و محرومیت هاى زیادى بود. تلاش ما این بود که از نظر مالى و‏ ‏روحى افرادى که آماده مبارزه و فداکارى بودند را کمک نمائیم تا پیام ها به‏ ‏اطلاع مردم برسد و ترس از محرومیت هاى سیاسى و اقتصادى مانع انجام‏ ‏وظیفه مبارزین نشود.

- پس از گذشت سى سال از انقلاب اسلامى ایران بفرمائید که این‏ ‏انقلاب به چه اهدافى دست پیدا کرده و در چه زمینه هایى موفق نبوده است .

از جمله اهداف انقلاب، استقلال حاکمیت و عدم دخالت بیگانگان در‏ ‏مقدرات کشور بود. این هدف تحقق یافته و اکنون حاکمیت کشورمان مستقل‏ ‏استT ولى به سایر اهداف مهم نظیر آزادى و عدالت و عدم تبعیض هنوز به‏ ‏طور کامل دست نیافته ایم . هرچند شعار آزادى و عدالت زیاد است، ولى هنوز‏ ‏احزاب و رسانه هاى داخلى تحت فشار و سانسور قرار دارند و تعداد زیادى از‏ ‏روزنامه ها و روزنامه نگاران و افراد منتقد و گروههاى علاقه مند به اسلام و‏ ‏انقلاب و مصالح کشور مواجه با مشکلات و محدودیت هاى زیادى از طرف‏ ‏حاکمیت مىباشند و هرکدام با اتهامات واهى و عناوینى ساختگى و خلاف‏ ‏واقع تحت پیگرد قرار مىگیرند.

‏ ‏خود من به خاطر یک سخنرانى انتقادآمیز پس از حمله به بیت و دفتر و اشغال‏ ‏حسینیه جنب آن ، پنج سال حبس خانگى را متحمل شدم و اکنون گرچه به‏ ‏حسب ظاهر آزاد شده ام، ولى حسینیه و دفاتر من در اصفهان و مشهد در‏ ‏توقیف مىباشند. صحبت هاى من با افراد و مردم در رسانه ها سانسور مىشود‏ ‏و هرکدام آن را منتشر کنند مواجه با پیگرد و محرومیت هایى مىشوند.  اخیرا‏ ‏مسئول اطلاع رسانى دفتر را بازداشت کرده اند و منزل او و یکى از دامادهاى‏ ‏مرا تفتیش و چیزهاى زیادى که هیچ منع شرعى و قانونى نداشته است را با‏ ‏خود برده اند.

‏مردم ما بعد از گذشت سى سال از انقلاب هنوز براى معیشت خود مواجه با‏ ‏سختى هاى زیادى هستند; و جز یک اقلیت بانفوذ در مراکز قدرت و اقتصاد،‏ ‏اکثریت مردم از گرانى و تورم بدون مهار رنج مىبرند. و مدیریت کشور نتوانسته‏ ‏است این قشر عظیم که سرمایه کشور و انقلاب بوده و هستند را راضى کند. در‏ ‏بعد خارجى به شکلى عمل شده است که تمام کشورها را نسبت به کشورمان‏ ‏حساس و بدبین کرده ایم و همگى ما را به چشم دشمن خطرناک خود مىبینند‏ ‏و از تعامل اقتصادى مفید با کشورمان پرهیز مىکنند.

‏امیدوارم هرچه زودتر مسئولین کشور متوجه عواقب این گونه برخوردها و این‏ ‏وضعیت بشوند و فاصله مردم و حاکمیت را بیشتر نکنند و براى اقشار ضعیف و‏ ‏محروم که با تورم و گرانى دست و پنجه نرم مىکنند یک فکر اساسى بکنند و‏ ‏کشور را از ورطه سقوط نجات دهند.

http://www.peiknet.com/1387/02BAHMAN/26/PAGE/37MONTAZERI.htm


یزدی: به تحقق دموکراسی در ایران خوش‌بین هستم

ابراهیم یزدی: منظور ما از شعاری آزادی در زمان انقلاب، رهائی از سرکوب و استبداد بود به طوری که حقوق اساسی ملت مانند آزادی بیان، آزادی اجتماعات و آزادی تحزب و فعالیت سیاسی رعایت شود اما این شعار هنوز تحقق نیافته است.

 

Sat / 14 02 2009 / 1:42

مصاحبه دکتر ابراهیم یزدی با الشرق الاوسط
ترجمه: حسن‌هاشمیان


به مناسبت سی امین سالگرد انقلاب در ایران روزنامه پرتیراژ الشرق الاوسط مصاحبه‌ای با دکتر ابراهیم یزدی نخستین وزیر خارجه ایران بعد از انقلاب انجام داده است که ترجمه آن از نظر خوانندگان محترم می‌گذرد با این توضیح که ابراهیم یزدی از شخصیت‌های کلیدی انقلاب شمرده می‌شود که در بیشتر رویدادهای آن شاهدی معتبر به حساب میآید و از نزدیک و با نگاهی از درون ، واقعیت‌های روزهای اول انقلاب را برای نسل جدید منعکس می‌کند.

س- بعد از گذشت ۳۰ سال، اکنون چگونه به انقلاب ایران نگاه می‌کنید؟ دستاوردها و شکست‌های آن چیست؟

ج- من میان خود انقلاب و رفتار فعلی حاکمان در جمهوری اسلامی ایران تفاوت قائل می‌شوم و معتقدم انقلاب ایران یک انقلابی به اندازه انقلابات کلاسیک جهان، ریشه دار و مردمی بود و در نبرد تاریخی میان «سنت» و «مدرنیته» در ایران، شرایط را به نفع مدرنیته تغییر داد. شعارهای انقلاب در سه چیز عمده بود: استقلال، آزادی و جمهوری اسلامی.
منظور ما از استقلال پایان دادن به سلطه خارجی بر کشور بود و در نتیجه ما امروز مستقل هستیم. در حال حاضرهیچ نیروی خارجی نمی‌تواند خواسته‌های خود را بر حاکمیت کشور به همان شکلی که در زمان شاه مرسوم بود، دیکته کند.
اما درباره شعار آزادی، منظور ما رهائی از سرکوب و استبداد بود به طوری که حقوق اساسی ملت مانند آزادی بیان، آزادی اجتماعات و آزادی تحزب و فعالیت سیاسی رعایت شود که این شعار هنوز تحقق نیافته است. درباره شعار سوم باید بگویم که هدف ما ایجاد یک نظام جمهوری براساس قانون اساسی که چارچوب‌های اسلامی را رعایت کند، بود.اما امروز قانون اساسی مکررا زیر پا گذاشته می‌شود.

س- در چارچوب بازنگری آنچه که اتفاق افتاد و چگونگی آن، آیا جریان لیبرال انقلاب مسؤولیت رویاروئی (و عقب نشینی) در برابر حاکمیت دینی، در آغاز شکل‌گیری حکومت انقلابی را به عهده می‌گیرد؟

ج- بله، روشنفکران آن زمان، چه روشنفکری دینی و چه غیر دینی، وظیفه تاریخی خود، گروه‌های شرکت کننده در انقلاب، جایگاه آنان و نقش و وزن سیاسی آنها را به درستی درک نکردند. از اهمیت ارتباط روحانیون با عوام و تأثیر آن بر توده‌ها برداشت صحیحی نداشته و دائما این رابطه را کم‌اهمیت تلقی می‌کردند و همزمان با آن تأثیر نفوذ تشکل خود را بر مردم، بیشتر ارزیابی می‌نمودند. بر این اساس در نخستین رویاروئی میان دولت مهندس بازرگان و همکاران وی با حکومت مذهبی، در کنار روحانیون ایستادند.

س- اختلافات میان گروه‌های متنوع انقلاب چگونه آغاز شد؟

ج- در جریان انقلاب همه گروه‌ها و احزاب از راست گرفته تا چپ و دینی و غیر دینی ، بر آنچه که نمی‌خواستند اتفاق نظر داشتند. این خواسته مبتنی بود بر رفتن شاه و سقوط رژیم استبدادی وی و پایان دادن به سلطه خارجی بر امور داخلی ما بود. اما همه این گروه‌ها بر آنچه که باید جایگزین رژیم شاه شود اتفاق نظر نداشتند. به همین دلیل اختلافات بلافاصله بعد از سقوط شاه آغاز گشت. اما دلیل دیگر به ساختار اجتماعی جامعه ایران برمی‌گردد که بیشتر مردم به شدت تحت نفوذ طبقه روحانی قرار داشتند. در این راستا میلیون‌ها انسان در انقلاب شرکت کردند و روشنفکران دینی و غیر دینی در برابر روحانیون به یک گروه اقلیت تبدیل شدند. در نتیجه طبقه روحانی با یافتن این پایگاه وسیع مردمی به کمتر از یک حکومت مطلقه که کاملا در اختیار آنهاست ،تن نمی‌دادند. این وضعیت امور را به آنجا کشاند که شعار «همه با هم» انقلاب، تبدیل به شعار «همه با من» شد و «هرکس که با من نیست پس بر ضد من است».

س- با توجه به تجربه نزدیک شما به انقلاب، جریان لیبرال چگونه در ابتدای انقلاب کنار گذاشته شد؟

ج- مهندس بازرگان و همکاران وی در دولت معتقد بودند که مرحله «رویکرد منفی» با سقوط شاه به پایان رسید و باید مرحله «رویکرد مثبت» را آغاز کرد که این مرحله براساس ساخت حکومت و نهادهای دموکراتیک آن بنا می‌شود.اما در این مرحله دوم اهداف به سختی قابل تحقق بودند و نیاز به برنامه‌ریزی بیشتر داشت. نمی‌توانستیم اهداف این مرحله را به سرعت محقق کنیم و به یک سازمان‌دهی نیاز داشتیم. در عین حال همزمان گروه‌های دیگری وجود داشتند که خواهان بنای حکومت دموکراتیک نبودند و بیشتر به ادامه رفتارهای انقلابی متمایل می‌شدند. در هرحال فضای سیاسی اوائل انقلاب بسیار ملتهب بود و صدای عقل و منطق ناپدید شده بود. من با آقای خمینی درباره خطرات احتمالی ناشی از درگیری‌های نیروهای انقلاب با یکدیگر صحبت کردم اما نتیجه‌ای حاصل نشد.

س- بازیگران اصلی در میان طبقه روحانی که دیدگاه آنان در نهایت به کنار گذاشتن جریان لیبرال از انقلاب شد،چه کسانی بودند؟

ج- در حقیقت افراد زیادی از روحانیون بودند که اندیشه آنها تطابقی با افکار دینی و سیاسی آقای خمینی نداشت اما تأثیر خاص خود را بر عوام داشتند و این موجب شد که رفته رفته خمینی خواسته‌های آنها را در نظر ‌گرفت. من معتقدم که یک چیزی شبیه به کشمکش میان آقای خمینی و روحانیون تندروتر از او شکل گرفت. آنان نظراتی مخالف با وی داشتند که در نهایت این نظرات اندک اندک بر کشور حاکم شد.

س-آیا این درست است که آیت‌الله خمینی از دیدار شما با زبیگینو برژنسکی در الجزایر (مشاور امنیت ملی دولت جیمی کارتر) اطلاع نداشت و وقتی که خبر آن به وی رسید، از جریان لیبرال انقلاب احساس خطر کرد و تصور بر آن شد که شما می‌خواهید بر دولت و سیاست‌های آن کاملا چیره شوید و این موضوع موجب نخستین سوءتفاهم میان جریان لیبرال‌ها و روحانیون شد؟

ج- آقای خمینی مؤکدا با خط مشی سیاست خارجی دولت موقت مهندس بازرگان کاملا موافقت کرده بود. و با سیاست ما در برابر ایالات متحده امریکا کاملا موافقت کرده بود و مرسوم نبود که برای انجام هر کار کوچک دیپلماسی نظر او را جویا شویم یا من بعنوان وزیر خارجه این کار را انجام دهم.
علاوه بر آن، این نخستین جلسه ما با یک مسؤول باندپایه امریکائی نبود. براساس این خط مشی سیاست خارجی (که مورد موافقت آقای خمینی قرار گرفته بود) ، هنگامیکه آقای سایروس ونس وزیر خارجه وقت امریکا از ما در خواست کرد در حاشیه سی و چهارمین اجلاس مجمع عمومی سازمان ملل در نیویورک با وی نشستی داشته باشیم، دعوت او را پذیرفتم و جلسه تشکیل شد و هیچکس حتی آقای خمینی مخالفتی ابراز نکرد. مخالفت آقای خمینی با دیدار ما با برژنسکی در الجزایر ناشی از احساس خطر وی از بازرگان و همکاران وی در دولت موقت نبود. این دولت یک نهاد انتقالی بود که وظیفه آن به پایان رساندن نوشته قانون اساسی جدید و برگزاری انتخابات به منظور بنای نهادهای دائمی حکومت جدید بود. بنابراین هیچ پایه و اساسی برای چنین احساسی وجود نداشت و من معتقد نیستم که وی احساس خطر کرده بود.

س- بعد از گذشت ۳۰ سال از انقلاب، به نظر شما برندگان و بازندگان واقعی آن چه کسانی هستند؟

ج- فرزندان ملت بازندگان واقعی آن هستند. کشور ما هزینه بالائی برای ستیز و درگیری میان نیروهای انقلاب پرداخت کرد. طبقه روحانیت نفوذ تاریخی خود را بر مردم از دست داد و با در اختیار گرفتن مناصب دولتی و حکومتی، یک اشتباه استراتژیکی بزرگی مرتکب شد.در حقیقت نزاعی که امروز میان اصلاح طلبان و محافظه‌کاران در ایران در جریان است، مرا به یاد نزاع و درگیری میان نیروهای دینی، لیبرال، چپ و ملی‌گرای اوائل انقلاب می‌اندازد.

س- گفته می‌شود که نزاع امروز میان گروه‌های مختلف در ایران به این برمی‌گردد که تشکل‌های جدیدی وارد صحنه شده‌اند و برای گرفتن قدرت مبارزه می‌کنند. این نیروها کدامند؟ و نقش سپاه پاسداران در این میان چیست؟

ج- فعالیت سیاسی سپاه پاسداران که این روزها مطرح می‌شود مخالف صریح قانون است. همچنین ورود آنها به فعالیت‌های اقتصادی در دراز مدت تأثیر منفی خواهد داشت. در حقیقت کسانی که امروز بر ایران حکومت می‌کنند مخلوطی از فرماندهان سپاه ، خامنه‌ای ، طبقه نوظهور ثروت و تعدادی از آیت‌الله‌های صاحب نفوذ در نهادهای حکومتی هستند.

س- آیا شما نسبت به آینده ایران بدبین یا خوش‌بین هستید؟

ج- من نسبت به آینده کشورم خوش بین هستم. با توجه به دوری مسافت و بدون در نظر گرفتن اینکه چه زمانی به هدف می‌رسیم، ما به سوی دموکراسی حرکت می‌کنیم.

http://www.iran-emrooz.net/index.php?/news1/17497/


Mon   09 02 2009   23:53

 

کشتار غزه: آزمونی برای سنجش احساس انسانی ما

دکتر محمد برقعی

 
جوان که بودم، هر گاه درباره هولوکاست و کشتار یهودیان، و بعدها کولی‌ها و کمونیست‌ها، توسط نازی‌ها را می‌خواندم یک سئوال سخت ذهن مرا آشفته می‌کرد و برایم قابل فهم نبود و آن این که چرا بسیاری از مردم جهان با نازی‌ها همکاری می‌کردند و در حالی که هیتلر آشکارا از نابودی این قوم می‌گفت و حتی با اعلام خصومتش با قوم یهود حمله به کشورهای مختلف را توجیه می‌کرد مردم نه تنها از او متنفر نمی‌شدند بلکه او را تایید می‌کردند و برایش هورا می‌کشیدند؟ این امر در چکسلواکی، لهستان، مجارستان، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا و بسیاری دیگر از کشورهای اروپایی معمول بود؛ حتی کلیسای کاتولیک هم در حد وسیعی در این امر با نازی‌ها همکاری می‌کرد.

چیزی که مرا سردرگم می‌کرد جنایات نازی‌ها نبود زیرا دریافته بودم که آنان با توسل به فلسفه برتری نژاد آریا در مقابل نژاد یهود و شکست در جنگ جهانی شستشوی مغزی شده و ضد یهود شده‌ بودند اما چرا این همه مردم دیگر جهان که نازی نبودند و به این امر هم باور نداشتند با آن‌ها همدلی می‌کردند. مهمتر این که این افراد عموما انسان‌های شریف و با اخلاق بودند و با فرزندان خود از اخلاق و انسانیت می‌گفتند و در همان حال که کشتار یهودیان را تایید می‌کردند به کلیسا هم می‌رفتند و در برابر صلیب زانو می‌زدند و از صمیم دل از عشق به خداوند و اهمیت بخشش و فداکاری در زندگی سخن می‌گفتند و یا هنرمندان و فیلسوفانی بودند که از انسانیت و شرافت و لطافت روحی و پاکی انسان سخن می‌گفتند و می‌کوشیدند ریا و تزویر هم نکنند. لذا این سئوال برایم مطرح بود که چگونه انسان‌هایی از یک طرف این همه جنایت را تایید می‌کنند و از طرف دیگر بدون هیچ ناراحتی وجدان انسان‌هایی اخلاقی و شریف باقی می‌مانند؟

سال‌ها گذشت تا کم کم با سیاست تبلیغاتی نازی‌ها آشنا شدم و دیدم این شیوه در طول تاریخ توسط بسیاری از دولت‌ها و گروه‌ها مورد استفاده قرار گرفته است. آلمان شکست خورده و تحقیر شده در جنگ جهانی اول آماده پذیرفتن طرح توطئه بود؛ توطئه‌ای که نشان می‌داد که این ملت نیرومند و برتر آلمان نیست که در اثر سیاست‌های غلط و تجاوزگری‌هایش شکست خورده بلکه گروهی توطئه‌گر از پشت به آنان خنجر زده‌اند. هیتلر و حزب او این شیوه را شناخت و آن را وسیله سیاسی بسیار مناسبی دید. لذا از بانکداران یهودی و مجموعه پنهانی «آژانس یهود» گفت و این که اینان با توطئه و کنترل منابع مالی و توطئه در سطح جهان سبب شکست آلمان شدند. این تبلیغ مبتنی بر مخلوطی از حقیقت و افسانه بود. نفرت دیرینه تمدن مسیحی غرب از یهودیان برای گسترش این نظر بستر بسیار مناسب و مساعدی فراهم می‌آورد؛ نفرتی که حتی در میان نویسندگان آن کشورها، از جمله نویسندگان نامدار فرانسه و روسیه و بسیاری دیگر از کشورهای اروپایی، نیز عمومیت داشت.

پس از آن که نفرت به گزیدگان و قدرتمندان جامعه یهود کاملا جا افتاد و گناه همه بدبختی‌های آلمان و غرب و حتی جهان به گردن آنان افتاد مرحله دوم تبلیغ آغاز شد و آن همسان کردن کل جامعه یهود با این اقلیت و این که هر یهودی مستقیم و غیرمستقیم نقشی در این توطئه دارد. با جا انداختن این نظر مردمی که آن را پذیرفته بودند هرگاه به یک یهودی نگاه می‌کردند دیگر همسایه دیرین خود و یا یک همکارشان را نمی‌دیدند و یا وقتی از یهودیان می‌شنیدند حس نمی‌کردند از یک مجموعه انسان مثل سایر انسان‌ها که خانواده دارند و کانون و باورهایی دارند و مثل هر بشر دیگری و مثل خود همین مردم هستند صحبت می‌شود بلکه هر چه از یهودیان می‌دیدند و می‌شنیدند این بود که آن‌ها یک مشت توطئه‌گر و موجودات ضدانسان هستند؛ حیواناتی خطرناک چون موش‌ها و سوسک‌ها و گرگ‌ها و شغال‌ها. لذا دیگر کشتار آنان کشتار انسان‌ها قلمداد نمی‌شد که وجدان مردم را بیازارد بلکه به مثابه از بین بردن موجوداتی کثیف و خطرناک بود که نبودشان به نفع جامعه بشری است. لذا همان‌گونه که شما به آسانی موش‌ها را می‌کشید و در عین حال از اخلاق صحبت می‌کنید یا در حال سمپاشی و قتل‌عام سوسک‌ها با فرزندتان از عشق و محبت سخن می‌گویید این افراد هم نه تنها اخبار کشتارها و جنایات نازی‌ها را می‌شنیدند و آن را تایید می‌کردند بلکه بدون هیچ ناراحتی وجدان و به اشکال مختلف با آن همدلی و همکاری می‌کردند.

مقامات اسراییلی که این تجربه را داشته‌اند و خود در به کارگیری تبلیغات از بهترین‌ها در جهان هستند از همین شیوه در مقابله با فلسطینیان با مهارت کامل استفاده می‌کنند. از جمله در این دو دهه اخیر «حماس» را سمبل نیروی افراطی و متحجر مذهبی قلمداد کرده‌اند و از این رهگذر هر جنایتی را که توسط افراطی‌های مسلمان در جهان رخ داده یا می‌دهد با ترفندهای تبلیغاتی به حساب آنان می‌گذارند. مثلا در تلویزیون‌ها به دنبال پخش خبر بمب‌گذاری در سامره یا در کربلا و کشتن افراد بی‌گناه بلافلصله خبر موشک‌اندازی «حماس» به اسراییل پخش می‌شود و یا به این نکته اشاره می‌شود که «حماس» از اول اعلام کرده است که فقط برای کشتن نظامیان عملیات انتحاری می‌کند. و در نتیجه هر عمل انتحاری توسط هر گروه فلسطینی را به نام آنان ثبت می‌شود و یا «القاعده» را با «حماس» هم هویت می‌کنند تا نفرت از واقعه یازده سپتامبر را دامنگیر آنان کنند تا حدی که آمریکاییان و غربی‌ها با نگاه به چهره خالد مشعل و اسماعیل حنیفه آن‌ها را در شکل و شمایل و هیبت بن‌لادن و زرقاوی می‌بینند.

صهیونیست‌ها نشان داده‌اند که در تبلیغات بسیار از نازی‌ها قوی‌تر عمل می‌کنند؛ از جمله مرتبا تکرار می‌کنند که «حماس» گروه تروریستی خطرناکی است که اسراییل را به رسمیت نمی‌شناسد و بعد هم آه و ناله و گریه و زاری می‌کنند که این‌ها می‌خواهند ما را به دریا بریزند و ما از ترس جان خود ناچار به سرکوب این دشمن قوی هستیم. و این سخن شبیه به لطیفه و شوخی را چنان ماهرانه در اذهان عمومی جا می‌اندازند که نه تنها غربیان بلکه بسیاری از ایرانیان هم آن را تکرار می‌کنند؛ بی آن که از خود بپرسند مگر حزبی حق ندارد کشوری را به رسمیت نشناسد و اصلا چگونه می‌شود یک حزب رسمیت کشوری را که سرزمین‌های آنان را اشغال کرده است قبول کند؟ این چه قانونی است که می‌گوید حتی اشغال شدگان باید رسمیت و قانونیت اشغالگران را بپذیرند؟ اصلا بسیاری از کشورها و احزاب در جهان هستند که کشورهای دیگر را به رسمیت نمی‌شناسند. آیا بر اساس این جرم باید به مردم آن کشورها، یا اعضای آن حزب‌ها، حمله نظامی کرد؟ دوم این که «حماس» از سال ۲۰۰۴ به این طرف بارها اعلام کرده است که هر زمان اسراییل قطعنامه ۲۴۲ سازمان ملل را بپذیرد و دست از اشغال فلسطین بردارد ما هم آن را به رسمیت می‌شناسیم و آخرین بار در تابستان سال ۲۰۰۸ بود که پس از چندین روز جلسه و بحث و گفت و گو به صورت رسمی به طرح جیمی کارتر در این زمینه پاسخ مثبت دادند. بگذریم که رهبر پیشین آنان، شیخ احمد یاسین، هم در سال ۲۰۰۴ این نظر را اعلام کرد و به همین سبب هم سه روز بعد اسراییل وی را ترور کرد. سوم آن که این سخن اسراییل بدان می‌ماند که مثلا حسین رضازاده قهرمان وزنه‌برداری ایران گریه‌کنان بیاید و بگوید که این بچه دو ساله من را تهدید کرده که آنقدر کتکم می‌زند که بمیرم، و مردم ببینید من چاره‌ای ندارم جز این که برای دفاع از خودم او را بکشم! آخر «حماس» با موشک‌های دست‌ساز خود چگونه می‌خواهد کشوری را که کلاهک اتمی دارد از بین ببرد؛ آن هم با موشک‌هایی که به قول آقای جیمی کارتر از سال ۲۰۰۱ تا ۲۰۰۷ تنها چهار اسراییلی را کشته است؟

به هر حال پس از آن که «حماس» را در دید بسیاری از مردم جهان سیاه کامل کردند نوبت به مرحله دوم کار ‌رسید و آن این که به تمامی مردم فلسطین هویت «حماس» بدهند به طوری که هر فلسطینی، به ویژه هر ساکن غزه، را که می‌بینی «حماس» را در او ببینی. همان یکسان انگاری تمام یهودیان با «آژانس یهود» و چون «حماس» را از درجه انسان بودن ساقط کرده‌اند، پس اکنون همه فلسطینی‌ها در اذهان عمومی غیرانسان هستند و نتیجه‌ای که گرفته می‌شود این که می‌شوند. و مردم غزه یکپارچه آدم‌های متعصب مذهبی هستند و هر کدام بالقوه یک فرد مجری عملیات انتحاری می‌باشند.

خبرگزاری «بی‌بی‌سی» اخیرا خبری پخش کرد که لرزه بر تن هر انسان عادی می‌انداخت و آن این که زنی فلسطینی با دو نوه یکسال و نیمه و سه ساله‌اش از خانه بیرون می‌آید تا بچه‌ها را به بیمارستان ببرد و برای آن که سربازهای اسراییلی به آنان کاری نداشته باشند پارچه سفیدی را بر سر چوب می‌کند. وقتی سربازها آن‌ها را می‌بینند به سویشان می‌روند و یکی از آن‌ها از فاصله نزدیک با شلیک گلوله هر دو بچه را می‌کشد. مادر بزرگ زخمی به اروپا که آورده می‌شود ماجرا را برای «بی‌‌بی‌سی» تعریف می‌کند و این یکی از ده‌ها موردی است که بر اساس آن در حال حاضر ۵۱ سازمان حقوق بشری به دنبال تشکیل دادگاهی برای محاکمه اسراییل به عنوان جنایتکار جنگی هستند.

فکر می‌کنید آن سرباز یک حیوان وحشی است و خود را انسان نمی‌داند؟ یقین داشته باشید که او پس از خاتمه کارش به آغوش خانواده بر می‌گردد و یا به دوست دخترش زنگ می‌زند و با آن‌ها از عشق سخن می‌گوید و اگر فرزندی دارد آنان را نصیحت می‌کند که در زندگی آدم خوبی باشند. برخی از نگهبانان نازی کوره‌های آدم‌سوزی هم روی کمربند خود نام خدا را حک کرده بودند و صلیب بر گردنشان داشتند و سخت حامی آثار هنری بودند و به ویژه به موسیقی کلاسیک علاقه فراوانی داشتند.

ما ایرانیان پس از انقلاب تجربه دست اولی در این مورد داریم که شرح یکی از آن‌ها را دو هفته پیش در داستانی به نام «عشق محسنه» آوردم که چگونه دریافتم جوان پاسداری که می‌شناختم و فکر می‌کردم یکی از لطیف‌ترین و مهربان‌ترین انسان‌هاست شکنجه‌گر سپاه است؛ امری که برای مدت‌ها غیرقابل باور بود. صدها شاهد دیگر نیز این‌گونه موارد را در ایران بازگو کرده‌اند. تضاد درونی این دسته از جوانان برای عموم فعالین سیاسی ما قابل فهم نبود تا آن که دانستیم از نظر آن جوان و دیگرانی نظیر او کسی که شکنجه می‌شود یک انسان نیست بلکه موجودی است جانی و کافر که نبودش بهتر از بودن اوست؛ درست مثل همان سوسک‌ها و موش‌ها.

چنین است که با آن که مردم اسراییل شاهد فجایع و جنایات هولناک دولتشان هستند ـ جنایاتی که مردم جهان را علیه آنان برانگیخته است ـ اما هشتاد درصد عمل دولت را تایید می‌کنند یعنی پدران و مادران اسراییلی تایید می‌کنند که پنج فرزند یک خانواده بی‌گناه فلسطینی یکجا کشته شوند و یا تنها بازمانده یک خانواده شش نفری دختر ۱۲ ساله‌ای باشد که در شب حمله در منزل نبوده و نجات یافته و وقتی خبرنگار از حال او می‌پرسد او با گیجی می‌گوید نمی‌‌دانم چرا خدا من یکی را باقی گذاشت. به عبارتی او می‌داند که زندگیش از این پس هزاران بار از مرگ سخت‌تر خواهد بود. ولی چگونه می‌شود که اکثر پدران و مادران اسراییلی دولت خود را تشویق می‌کنند که باز هم بیشتر بکشد؛ مدرسه‌ها را ویران کند، بیمارستان‌ها را بمباران کند، خانه‌ها را بر سر مردم خراب کند و به آنان حتی اجازه فرار و خروج هم ندهد؟ مگر ما وقتی برای کشتن سوسک‌ها خانه خود را سمپاشی می‌کنیم همه روزن‌ها را نمی بندیم که مبادا آن‌ها فرار کنند و مدتی بعد باز گردند؟ این درست شبیه همان احساسی است که میلیون‌ها انسان متمدن و مهربان اروپایی نسبت به یهودیان داشتند و در برابر کشتار آن‌ها اگر با نازی‌ها همکاری نمی‌کردند حداقل با سکوت خود آن را تایید می‌کردند؛ که اگر چنین نبود هرگز نازی‌ها این همه جنایت نمی‌کردند.

با فهم و درک این واقعیت است که متوجه می‌شویم چگونه پاره‌ای از ایرانیان شریف هم در همین چاله افتاده‌اند. آن‌ها از فلسطین تنها «حماس» را می‌بینند و در چهره «حماس» هم قوم عربی را می‌بینند که نه تنها امپراتوری ایران آن‌ها را ویران کرد بلکه اسلامی را به آنان تحمیل کرد که حال متولیان آن در ایران حکومت می‌کنند و باعث بدبختی جامعه ایران شده‌اند. با چنین نگاهی دیگر کشتار مردم فلسطین اشکی بر چشم آنان نمی‌آورد و در حالی که با خانواده خود این فجایع را از تلویزیون تماشا می‌کنند شام خود را هم می‌خورند و در همان حال از اخلاقیات هم سخن می‌گویند.

در اینجا نمونه‌ای چند می‌آورم:

۱ ـ دکتر کاظم ودیعی جامعه‌شناس به‌نام ایران و استاد کهن‌سال این رشته و نویسنده مقالات بسیار در نشریه «ایرانیان»، در شماره ۴۱۰، مورخ ۱۶ ژانویه ۲۰۰۸، مطلبی دارد تحت عنوان «کارزار غزه...» که با خواندن آن در می‌یابیم که ایشان نه تنها از جنایات اسراییل بر خشم نیست بلکه می‌بینیم معتقد است که جهان از ظلمی که بر مردم اسراییل توسط فلسطینیان می‌رود جهان بی‌خبر می‌ماند و این در حالی است که فلسطینیان زن و بچه‌های خود را به کشتن می‌دهند تا اسراییل را گناهکار جلوه دهند در حالی که در حقیقت فلسطینیان و نه اسراییل مسئول این قتل‌ها هستند. ایشان در جایی از آن مقاله می‌نویسند: «دولت اسراییل مدعی است در سال‌های اخیر لااقل هشتصد موشک از سوی غزه به خاک آن کشور پرتاب شده است. روشن است که تظلمات مردم اسراییل در سبک و سیاق تظلمات اعراب بنیادگراست. این است که خبرها همیشه به ما نمی‌رسد ولی وقتی اعراب [می‌بینید که در مقاله ایشان چگونه «حماس» به فلسطینیان و اعراب تعمیم می‌یابد؟] به تظلم و تظاهرات دست می‌زنند کودکان خردسال را جلو می‌اندازند و سپس بالغ‌ها و زنان و همسران و در ردیف آخر مردان نوباوه‌ها را به دوش می‌کشند؛ به همان شیوه که در انقلاب اسلامی دیده شد. بدیهی است که در همین ناحیه به استناد «الحیات» ۲۵ درصد قربانیان کودکان‌اند. چنین آرایشی عمدی و عین مظلوم‌تراشی است و این کار رزمندگان عرب را به قتل متهم می‌سازد؛ آن هم قتل عمد کودکان [‌ایشان بمباران مدارس، از جمله مدرسه سازمان ملل و کشتن ۳۵ کودک را هم جزو فرزندکشی و مظلوم‌نمایی فلسطینیان می‌دانند و نه جنایت اسراییل!] ...و نزد شیعیان به حرمت علی‌اصغر حسین بن علی بسیار مقام دارد [ملاحظه می‌کنید که نفرت از فلسطینیان چنان قلب ایشان را پر کرده که نه تنها گناه کشتن فرزندان آن‌ها را به گردن خودشان می‌اندازند بلکه یادشان می‌رود که این‌ها سنی هستند و با ماجرای کربلا و علی‌اصغر آشنایی ندارند] این شیوه اثر بسیار در افکار عمومی و در تشویق نسل جوان به انتقام‌جویی ابدی دارد [یعنی بیچاره اسراییلی‌ها قربانی این انتقام‌جویی هستند] شگفت‌آور است که در بمباران‌های اخیر نزال رایان یکی از رهبران «حماس» با چهار همسر و ده فرزند با اطلاع قبلی از بمباران در خانه ماندند و زیر آوار بمردند. این همه پیوستگی زاده فرهنگ پرصلابت قبیله‌ای است‌ [می‌بینید قلم ایشان در نفرت به اعراب و فلسطینیان چنان می‌تازد که حتی از اسراییلی‌ها هم تندتر می‌رود زیرا آن‌ها مدعی شده‌اند جای مخفی این دشمن خود را با انواع ترفندها و پول دادن‌ها پیدا کرده بودند ولی به روایت ایشان همه زنان و فرزندان آن شخص آگاهانه رفتند در کنار شوهر و پدر خوابیدند و منتظر ماندند تا بمباران شوند و جسدشان به عنوان فلسطینی شهید به نمایش گذارده شود!]»

۲ ـ آقای هـ ـ جمشیدی که از قلمشان بر می‌آید که خود از فعالان سیاسی ـ و احتمالا چپ یا در آن رابطه ـ بوده‌اند در مطلبی در یکی از سایت‌های اینترنتی، جمعی از نویسندگان و هنرمندان ایرانی را سرزنش می‌کند که چرا طی اعلامیه خود جنایات اسراییل در حق مردم غزه را محکوم کرده‌اند و برای بی‌اعتبار کردن این جمع آنان را «چپ‌ها» می‌خواند که معلوم می‌شود عموم مردم ایران با آنان هم‌نظر نیستند و می‌گوید چرا شما به جای آن به «حماس» نمی‌تازید که در اساسنامه خود اسراییل را قبول ندارد [پیشتر در همین مقاله در مورد این ادعای تبلیغاتی و بی‌معنی اسراییل توضیحاتی دادم.]

۳ ـ آقای محسن سازگارا که مبارزاتشان علیه زورگویی‌های دولت جمهوری اسلامی ایشان را شهره جهان کرد با یقین از خبری می‌گفت که (به قول خودشان در برنامه هفتگی خود در «صدای آمریکا» هم گفته بوده‌اند) یکی از سران «حماس» گفته است: «به یاری خداوند همان‌گونه که یزید بر امام حسین پیروز شد ما هم بر اسراییل پیروز می‌شویم.» شگفت‌زده از آقای سازگارا پرسیدم چطور ممکن است شما به عنوان یک بچه مسلمان بلافاصله پس از شنیدن این حرف متوجه نشوید این نقل قول ساختگی است؛ آن هم توسط آدم‌های بی‌اطلاع و نه حتی «موساد» و غیرو. شما که باید بدانید اولا هیچ گروه مسلمانی نیست که امام حسین نوه پیامبر را محترم نشمارد چه رسد به این که اسراییل دشمن را تشبیه به او کند؛ آن هم در حالی که به قول شما «حماس» از جمهوری اسلامی شیعه کمک می‌گیرد! دوم این که اگر به هر دلیلی آن رهبر «حماس» آن قدر نادان بوده باشد که این حرف مسخره را بزند شما که می‌دانید در آن واقعه در مقابل دولت مقتدر یزید امام حسین و معدودی از یارانش به مقاومت و ستیز برخاستند، آیا در اینجا «حماس» خود را دولت مقتدر و دولت اسراییل را یک گروه کوچک یاغی می‌بیند؟

پاسخ ایشان این بود که مقصود پیروزی است و نه حتی پیروزی حق بر باطل. دیدم که ایشان در ستیزشان با جمهوری اسلامی چنان برانگیخته‌اند که هر دروغ و تهمتی را در حق «حماس»، که به تصور ایشان آلت دست جمهوری اسلامی است، مجاز می‌دانند؛ همان استدلالی که جمهوری اسلامی در برنامه «هویت» یا در روزنامه «کیهان» [چاپ تهران] در اتهام زدن به مخالفان دارد و در محافل مذهبی اوایل انقلاب هم ـ که آقای سازگارا هم با آن رابطه نزدیک داشتند ـ گفته می‌شد که بله در اسلام دروغ و اتهام زشت است و گناه کبیره است اما نه در حق دشمن اسلام! می‌بینیم که در این فلسفه هم دشمن دیگر انسان شناخته نمی‌شود تا اصول اخلاقی در حق او مراعات شود.

۴ ـ حزب مشروطه ایران هم در اعلامیه خود در این زمینه مثل آقای دکتر ودیعی نه تنها کوچکترین گناهی برای اسراییل قایل نیست بلکه گناه «مصیبتی» را هم که به قول آنان در غزه اتفاق افتاده یکسره به حساب «حماس» گذاشته است، آن هم پس از آن که جهان مطلع شد که موشک‌اندازی «حماس» بهانه‌ای بوده برای اسراییل که از شش ماه قبل آماده و مصمم به حمله به غزه شده بود؛ شش ماهی که «حماس» به خاطر مراعات آتش‌بس یک موشک هم شلیک نکرد ولی اسراییل بدون احترام گذاشتن به آتش‌بس در چند حمله موشکی بیست نفر را در غزه کشت. حتی اگر بپذیریم که «حماس» در این ماجرا مقصر بوده است، استفاده از بمب‌های فسفری توسط اسراییل علیه مردم فلسطین که یک جنایت مسلم جنگی است چه توجیهی دارد؟



نظر کاربران:

جناب برقعی
آنچه که ما ایرانیها را به حماس بدبین کرده ارتباطات تنگاتنگ حماس با حکومت وحشت و ترور ایران است. به عبارت دیگر این بی تفاوتی ما نسبت به حماس از بغض "علی" است نه از حب معاویه. حماس چوب حکومت ملا تاریا را میخورد و گرنه مردم ایران از کشتار زن وبچه انها خوشحال نیستند یا لا اقل بی تفاوت نیستند.
موضوع عرب و اسلام چیز تازه ای نیست. ما صد ها سال به خاطر امامان عرب و حسین و زینب سینه زدیم و گریه کردیم ولی انزمان ها "حماسی" نبود که نوکر "سید علی" باشد. حماس در حقیقت چوب نوکری آخوندها را میخورد و افسوس که هزاران زن و کودک کشته شدند بی آنکه احساسات رقیق ایرانی ها لطمه ای بخورد. تنفر مردم ایران از آخوندها حتی دامن دوستان آخوندها را هم گرفته است و گرنه این نه بخاطر طرفداری از اسراییل است ونه عداوت با عربها. به امید روزی که شر حکومت فعلی از سر مردم ایران و منطقه خاورمیانه رفع شود

*

Please be Iranian....We have our own problems in Iran. I am sad that our people are suffering from a brutal regime who feed Hamas, your favorite
terrorist group.What's your problem? It seems you are ashamed to be Iranian...

http://www.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/17473/