حق و صبر

درباره تاریخ و فرهنگ مردم ممتاز شرق میانه

 

در پاسخ آقای مرندلی

آقای مرند لی. مدتی است که کوششی برای درست اندیشی تاریخی در جریان است. مدعی هستیم که سطر به سطر آن تصوراتی که در موضوع تاریخ ایران، در دوران اخیر، و از زمان نشت فرهنگ رضا شاهی، به خورد و خیال مردم ما و به ویژه روشن فکران داده اند، در مکتب دانشگاه های تابع کلیسا و کنیسه با جعل و دروغ و اتکا به اسناد نادرست و دست ساز تدوین شده، هدف نخست آن گم کردن رد پای جنایت وسیع و نسل کشی اندازه ناگرفتنی یهودیان، در 2480 سال پیش و در رخ داد پلید پوریم، سپس انتقال مسئولیت این نابود سازی به حاملین اسلام و سرانجام ایجاد دشمنی و کینه ورزی بی سبب تاریخی میان ترک و فارس و عرب و عجم بوده است.

اینک ما با دست های پر و اسناد غیر قابل تردید و مطمئن، در هر تجمع آکادمیک و در هر سطحی، می توانیم اثبات کنیم که از پس فاجعه ی پوریم، هیچ یک از قریب سی مرکز تجمع و تمدن و تولید بر پا نمانده و سراسر خطه ی پوریم زده در شرق میانه، از هستی و حیات تهی شده است. هیچ استدلال و سند تاریخی و از جمله باستان شناسی نه فقط قادر نیست کوچک ترین معارضی در این باب عرضه کند، بل چنان که در تجمیع عالمانه ی آقای فیض خواه در ماه نامه ی شماره ی 15 دیلماج خواندیم، اکتشافات مختصر تاکنون نیز، با صدای رسا و به صورتی کاملا مستدل، بیان می کند که تمامی حوزه ها و نشانه های جغرافیایی حضور انسان پر تلاش و تولید گر و هنرمند، در شرق میانه، از اوایل حضور هخامنشیان به ویرانه ی کامل بدل شده و نشان گرفتن از ساکنان کهن آن، به دنبال پوریم تا طلوع اسلام، نامیسر است.

این آشنایی تازه با سرشت و سرنوشت مردم این خطه، ما را به درک تازه ای از هویت بومی و قومی کنونی راه نمایی و معلوم می کند که فروخفتن مطلق هیاهوی حضور در سراسر شرق میانه، از پی نسل کشی کامل یهودیان، تا چه حد مردم این خطه و بل تمامی جهان را، از حاصل ۵۰۰۰ سال تلاش پیشین ساکنین این حوزه، برای پیشرفت و هماندیشی و حل معادلات حیات مسالمت جویانه ی جمعی محروم، و چنان برهوتی را در این خطه برقرار کرد که در آغاز اسلام هیچ سنت و سرمایه ای از توانایی های کهن به جای نبود و صنعتگر و سفال ساز و معمار و هنرمند مسلمان پایه های بدون پیشینه و پشتوانه ای از تمدن و تولید را بالا برد، در حدی که به حکایت و گواهی نمونه های به جای مانده، در قرن دوم هجری هم، تولیدگر مسلمان، از تدارک و تهیه ی یک کاسه ی سفالین ساده نیز عاجز بوده است. 

آیا این تصویر واقعی از گذشته تا چه حد با داده ها و پذیرفته های کنونی مغایر است و قبول این سرنوشت مشترک تا چه اندازه در شناخت اسلام به عنوان پلی محکم برای عبور مردمان به هستی پیش از پوریم و نیز به ایجاد زمینه های تازه برای احساس یگانگی ناشی از تعلق به فرهنگ ممتاز اسلامی در منطقه ی ما کمک می کند، که در حال حاضر به صحنه ی تفاخرات احمقانه و تعارضات طلب کارانه ی بی دلیل ناشی از تلقینات کثیف مستشرقین و مورخین دروغ گو و دغل کار غربی بدل شده است. آن چه اینک در آن غرقه ایم لجنزار بد بوی عمیقی از ساخته های تاریخی جاعلانه است که در جای گودال خوفناک ناشی از پوریم انباشته اند، تا اندازه گیری چاله ی بی انتهای حاصل از ویرانگری یهودیان، در آن حادثه ی غیر بشری، نامیسر و دشمن و دوست غیر قابل شناخت شود.

آقای مرند لی. بدون ذره ای تردید آن چه درباره ی مراحل عبور و گذر تاریخی در ایران، از پس حکومت مشترک داریوش اول و خشایارشا، که زمان اجرای آدم کشی پوریم بود، اعم از ادامه ی سلسله ی هخامنشیان، حضور امپراتوری اشکانیان و ساسانیان، بروز زردشت و مزدک و مانی و کتاب اوستا و جنگ های ایران و روم و ایران و یونان و حفر کانال سوئز در زمان داریوش اول و باور قوم و جغرافیایی به نام و نشان پارسیان و دنباله ی کثیف آریایی آن و جنگ های قادسیه و جلولاء و نهاوند و دانشگاه ها و آتشکده ها و سربری و کتاب سوزی و نهر خون سازی سرباز مسلمان و کتاب سازی های پس از اسلام تا قرن چهارم هجری، از قبیل الفهرست ابن ندیم و ده ها ورق پاره ی مجعول و هزاران خرده ریز دیگر، یکسره زباله هایی در زمره ی تدارکات تمدنی کاذبانه ی یهودیان برای انباشتن و پوشاندن گودال گود و حفره ی بی انتهایی است که پوریم در تمدن و تحرک و تجمع و تولید منطقه به وجود آورده است. از شما می پرسم آن روشن فکر در جست و جوی آگاهی آذربایجان امروز، که این پرده های تازه گشوده ی فهم حقایق تاریخی را در برابر خود دارد، آیا هنوز می تواند پرچم خرم دینی را برافرازد و از یک مجعول ساخت اندیشه و نوشته های یهودیان، که ظاهرا خیال و آرزوی بازگشت به باورهای پیش از اسلام را داشته، دست آویزی برای تقاضاهای بر حق قومی خود بتراشد؟ آیا این عوام فریبی و آلودن یک مبارزه ی فرهنگی - سیاسی معاصر با بهانه های منحرف کننده ی غیر قابل دفاع نیست که در عین حال گزک را به دست مرتجع ضد حقوق قومی می دهد که ادعا کند این ها خیال جنگ با اسلام را دارند؟ و اگر آن روشن فکر ظاهرا علم دار حقوق قومی در آذربایجان، حوصله و صلاحیت و علاقه ی ورود به این ادراک تازه ی تاریخی را ندارد و با نمونه ی عملیات قلعه ی بابک حتی دوستدار بقا و باور همان افسانه های تاریخی یهود ساخته است، آیا صحیح است که پرچم یک درخواست قومی حساس و سرنوشت ساز را به دست گیرد؟ و آیا بی توجهی به این مسئولیت و ساده گیری و تحریک های عوامانه، از قبیل تدارک تجمع در یک مخروبه ی بی نشان، به گمان پایگاه مقاومت بابک خرم دین، در این عصری که هر مبارزه ای به مجموعه ای از آگاه ترین و خردمند ترین ذخیره های مردمی نیازمند است، به بهای بروز فاجعه ی دیگری در آذربایجان تمام نخواهد شد، آن هم در حالی که نخبه اندیشان بیدار دل، اما بی میدان، در میان جوانان و مردم آذربایجان کم نیستند؟ اعتقاد دارم آنان که پی گیری مسائل عمده را در مطالبات مردم آذربایجان کنار گذارده و جوانان احساساتی را به نمایشات غیر تاریخی و انگ بردار و مشکوک و موقت تجمع قلعه ی بابک هدایت می کنند، سوداهای دیگری در سر می پزند و مسلما دوستان مردم آذربایجان و خواستار استقرار و دست یابی به حقوق بر حق قومی آنان نیستند.  

به گمان من راه درست برون رفت از مشکلات ایجاد شده ی کنونی در مسیر درخواست های بر حق قومی مردم آذربایجان، مجبور کردن پی گیرانه و جدی مسئولین به باز خوانی اسناد تاریخ ملی ایران است که درخواستی فرهنگی و عمومی و متضمن هویت و دیرینه شناسی ملی است. الصاق هرگونه برچسبی به این درخواست ممکن نیست و با اثبات سهل و ساده ی فقدان هر تمدن و تجمعی در ایران پیش از اسلام، در درجه ی نخست باستان پرستان را خلع سلاح و ثابت می کنیم که هستی ملی کنونی ایران از تبعیت دین دوران ساز اسلام و پذیرش فرهنگ ممتاز قرآنی آغاز می شود. بدین ترتیب تمام ادعاهای امتیاز و افتخار فارسیان را، که یهودیان در دوران رضا شاه به فرهنگ ملی ما تزریق کرده اند، به دور می ریزیم و خواستار برابری قومی برابر آموزه های تاکید شده ی اسلام می شویم. مخالفان و مقاومان در مقابل این نیاز به سرعت منزوی و متهم و محکوم می شوند و حاصل آن برقراری یک تفاهم اولیه ی ملی و منطقه ای، در مقاطع اصلی و آغازین و سرپلی برای حرکت بعدی به سوی اتحاد اسلامی است.

آقای مرندلی. ترکان این امتیاز و افتخار را دارند که از غزنویان تا قاجار گرداننده ی تاریخ و فرهنگ و سیاست ایران بوده اند، بی این که در این مسیر دراز و هزار ساله ی حاکمیت، حتی اندکی به حقوق و مظاهر دیگر اقوام ساکن این سرزمین تجاوز کنند و آن را ندیده بگیرند. حاکمان ترک هرگز دیگران را، همانند دوران کوتاه حاکمیت فارسیان بی ریشه، مجبور به ترک زبان و لبلس و آداب و رسوم بومی خود نکرده اند و در زمان تسلط آن ها ایران پیوسته تجمعی از «ممالک محروسه» با حقوق برابر قومی شناخته می شده و جایی ثبت نیست که گفتن و نوشتن و یا لباس پوشیدن و رقصیدن به زبان و شیوه ی ترکی امتیاز ویژه ای شمرده شود. آن ها در مقاطعی پایه های عالی ترین فرهنگ و تولید و هنر اسلامی را در رده ها و زمینه های مختلف و به ویژه معماری ریخته اند و ترکان عثمانی تا استقرار حکومت جهانی مسلمانان فاصله ی چندانی نداشته اند و می توان گفت که مفهوم ملی و حقوقی سرزمین ایران، که امروز پذیزفته ایم، حاصل سیاست زیرکانه ی متحد کردن ده ها ملت و قوم مختلف در زیر پرچمی واحد در زمان صفویه است که یک حاکمیت مطلقا ترک شناخته می شود. ترکان می توانند این الگوی هزار ساله را در برابر مسئولین سیاسی و فرهنگی جمهوری اسلامی قرار دهند و به آن ها یاد آوری کنند که مبارزه با خراب کاری های بنیادین رضا شاهی با زیر و رو کردن مقبره ی او و برگرداندن چادر بر سر زنان معنا نمی گیرد، در حالی که کتاب های درسی کودکان ما هنوز از همان فرهنگ رضا شاهی تغذیه می شود و همان تمدن ممتاز دروغین ایران پیش از اسلام و برتری طلبی فارسیان را تبلیغ می کند. این ها آقای مرندلی مطالب قابل اثبات و قابل دفاع موثری است که برای ساختن فضای مسالمت و هماندیشی و سرانجام برقراری یک برابری قومی و استقرار فدرالیسم ایرانی، از مسیری عالمانه و مدبرانه، و تدارک هیئتی برای پی گیری رسمی این درخواست ها، در مراجع سیاسی و فرهنگی و حتی مذهبی حوزه ها، بسیار کار ساز و آسان است و هیچ ربطی به اجرای نمایش جمع شدن بی حاصل و پر تنش، در یک محوطه ی ناشناس کوهستانی ندارد، که زیر پرچم بابک دروغین و باور به خرم دینی دروغین تر انجام می شود. مختصر این که قبول حضور بابک خرم دین در تاریخ، با پذیرش تمام تمدن ایران باستان، از ریز و درشت، برابر می شود.

و درباره ی تاریخ معاصر آذربایجان و از جمله ماجراهای مشروطه و فرقه به تر است تا انتشار بررسی های معاصر تحت عنوان «برآمدن مردم» حوصله به خرج دهید.

       

+ نوشته شده در  يکشنبه يازدهم دي 1384ساعت 2:52  توسط ناصر پورپیرار  |  29 نظر

در پاسخ اشاره ی آقای علی و برای آگاهی همگان!

سه سال پیش، کسی به نام صادقی، به همراه آقای آشوری، که زمانی ماه نامه ای را می گرداند، به دفتر کار من آمد و اعتراضاتی داشت، که قرار شد مکتوب کند. حالا مکتوب کرده است به صورت جزوه ای با نام «کورش و بابل»، طبق معمول با همان هرودت خوانی ها، کتزیاس بافی ها، رجوع به اقوال مورخین کهن اما بی نشان یونان و بالاخره کتاب های کثیف شعوبیه، که با آن آشناییم، همراه افزوده ها و  قصه سازی های اضافی من درآوردی نخبه ای، از قماش زیر:

«اما هخامنشیان نیز مشکلات خود را داشتند. (!!؟) در اوایل سلطنت اردشیر اول مصر سر به شورش برداشت. آتنیان از شورش مصر حمایت می کردند و «در» را در ساحل فلسطین، (!!؟) تقریبا در نزدیکی اورشلیم ، به عنوان پایگاهی در سر راه مصر به اشغال خود درآورده بودند. حال اگر شهری همچون اورشلیم نیز سر به شورش برمی داشت و آتنیان را به کمک می طلبید، ارتباط ایرانیان با مصر قطع می شد و مصر و شاید هم فلسطین از دست می رفت. حال دولت ایران بر آن شد (!!؟) به زیر دستان فلسطینی خود کمک کند. اما دربار اطلاعات نادرستی را در مورد اورشلیم دریافت کرده بود. (!!؟) از این رو دربار در ۴۵۸ قبل از میلاد، کاهنی یهودی بانام عزرا را به اورشلیم فرستاد که در دستگاه دیوانی هخامنشیان شغل دبیری داشت. اینک او ماموریت یافته بود در یهودا یک اصلاحات قانونی را که هخامنشیان بر این فرض بودند که اهالی خواستار آن بودند، به انجام رساند». (!!؟) (هوشنگ صادقی، کورش و بابل، ص ۹۲)

راست اش برای قبول صحت این صورت بندی نادر و ناشناس تاریخی، در حد آگاهی از فرضیات ذهنی دولت مردان، درک مشکلات شاهان و ارزیابی اطلاعات دریافتی دفتر ساواک هخامنشیان، در ۲۵۰۰ سال پیش، اگر نه وزیر اطلاعات و مشاور اعظم، لااقل باید آقای صادقی را در رده ی دبیر نهاد تشخیص مصلحت حاکمان آن سلسله قرار دهیم. زیرا سودا زدگی استواری لازم است تا یک مدعی باستان شناسی، که علی القاعده باید بر اساس اشیاء و دیگر آثار مادی اکتشافات زمزمه ای کند، چنین مالیخولیاهای خامی را به خورد تاریخ دهد. در این حیرت نامه ی تازه پدیدار شده ی صادقی نیز، درست مانند آن یکی دو جزوه ی پیشین، با مولفی رو به روییم که با تکرار پیاپی و سر و دم بریده ی نقل هایی ازکتاب های من، بی پرداختن به رد و یا اثبات منطقی و مستند، سبک سرانه و غالبا به سبب درک معیوب و نادرست، از شنیدن آن مقولات، ابراز شگفتی تمسخر آمیز می کند!

«به هر حال درنگی در این مدخل خالی از فایده نخواهد بود که به زعم پورپیرار «تا زمان پیدایش خط و کتاب، یعنی اواخر قرن سوم و به ویژه سراسر قرن چهارم»، (پلی بر... جلد ۳، ص ۸۵) نبایستی خطی و کتابی در میان مسلمین بوده باشد زیرا «شرق میانه امکان فراهم آوردن متن های مفصلی به صورت کتاب را به علت نبودن خط مناسب نداشته است». (پلی بر...، جلد ۲، ص ۸۱) حال «هرچند فتنه ی شعوبیه لانه در خراسان و شرق» (پلی بر...، جلد ۱، ص ۱۴۱) داشته است و هرچند ایشان برای هموار کردن تخیلات خود تمامی دانشمندان و به عبارت دیگر پزشکان، صنعتگران و شیمی دانان را ساختگی اعلام می کنند، با این همه، برای ورود بدین مدخل مواجه با مشکلات بزرگی می شوند که برای زدودن آن ها نیازمند قصه بافی جدیدی می بوده اند که مقدمه ای بی ربط با موضوع هم در مورد پزشکان یونانی و رومی را به میان می افکنند و همه را توهماتی می دانند که هیچ حد و مرزی در آن نمی توان یافت». (همان، ص ۱۴۰) 

ملاحظه فرمودید ؟ صادقی با دوباره خوانی دلقکانه، پراکنده و گزینشی اشاراتی از کتاب های من، که چون نمونه ی بالا، با جملاتی نا مربوط به هم، برداشت شده از سه کتاب مختلف مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران»، پاراگرافی از جزوه اش را موزاییک چینی کرده و گمان دارد به این شیوه ی عقب مانده، برای مدخل غول آسای نبود خط مناسب در جهان اسلام، برای تدوین کتاب، تا قرن چهارم هجری، پاسخی آورده است ؟!! این همان روش افلیج و عصبی است که در پنج سال گذشته، به علت ناتوانی مطلق در پاسخ نویسی آکادمیک، در همه جا : تلویزیون های لوس آنجلسی، نقدهایی از گونه ی نوشته ی فریدون فاطمی و یا این دو سه جزوه ی طنزگونه ی اخیر، به آن متوسل بوده اند و این آخری، که گویا هنوز در دروازه ی بابل برای استقبال از کورش معطل مانده، احتمالا خبر ندارد در سه سالی که در پستوی خویش به وهمیات مطلقی از قبیل دو نقل فوق مبتلا بوده، مجلداتی بر مجموعه ی «تاملی بر بنیان تاریخ ایران» افزوده شده و کتاب ها به سئوالات و اسناد تازه ای ورود کرده است که فهرست مختصری از آن را، که برای مشغولیات ذهنی و تعجب پراکنی سی سال آینده ی صادقی کافی است، تقدیم می کنم.

۱. رخ داد حادثه ی پلید پوریم، در پایان دوران حکومت مشترک داریوش اول و خشایارشا، ادامه ی تجمع و تحرک و تمدن و تولید را در سراسر شرق میانه متوقف کرد و به سهولت قابل اثبات است که کرونولوژی حاکمان هخامنشی، پس از خشایارشا، واقعی نیست و بر مبنای کتیبه های جعلی و تازه سازی ادعا می شود، که به تعداد اندک، این جا و آن جا سر هم بندی کرده اند.

۲. بخش هایی از زیگورات تصرفی ایلامی، که امروز تخت جمشید خوانده می شود، به وسیله ی داریوش و خشایارشا تخریب و به جای آن چند بنای سنگی پایه ریزی شد که هیچ قسمت آن ها بیش از ۳۵ درصد پیشرفت ساختمانی نداشته است.

۳. کلیه ی اسناد و اطلاعات موجود در باره ی ساسانیان و از جمله کتیبه های نقش رجب، نقش رستم و غار حاجی آباد، به خط موهوم پهلوی، جعل جدید است و از شاه کارهای خیانت فرهنگی دانشگاه های یهود زده ی غرب شمرده می شود.

۴. ابنیه ای را که با نام کاخ های کورش در پاسارگاد معرفی می کنند، تا پیش از سال ۱۳۴۰ شمسی وجود خارجی نداشته و از آن پس به سعی آستروناخ یهودی، از جمله با سود بردن از بقایای مصالح مسجد و کاروان سرای اتابکی، در مزارع دشت مرغاب، جورچینی کرده اند.

برای حفظ تعادل و تحمل آقای صادقی، و با رعایت سطح و میزان گنجایش مخزن تعجب ایشان، تردید های دیگری را که همراه عکس ها و اسناد بدون ابهام، در کتاب های جدید مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران» عرضه شده، از لیست بیرون می گذارم، بی این که به قیاس زمانی که برای رونویسی تکرار نامه ی «کورش و بابل» صرف شده، ذره ای امیدوار باشم که آقای صادقی، لااقل در تتمه ی عمر من، حتی از عهده ی فهم همین چند مدخل برآید، چه رسد به این که پاسخ و احتمالا ردیه ای حتی در اندازه و ارزش جزوه ی «کورش و بابل» برای آن ها آماده کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دي 1384ساعت 17:29  توسط ناصر پورپیرار  |  23 نظر

یادداشت برای آقای بابک

به گمانم، آقای بابک، زمان آن است که از سایه ی تعارفات بیرون نشینیم و حالا که مسئولین دستگاه فرهنگی جمهوری اسلامی تمایلی به تعیین تکلیف هویت و تاریخ و پیشینه ی مردم ایران و همسایگان همسرنوشت آن ندارند و مصرانه می کوشند که کتاب های درسی فرزندان این سرزمین، در موضوع هویت و تاریخ، همچنان مملو از داده های آشکارا دروغینی باشد که یهودیان برای ایجاد دشمنی میان مردم مسلمان شرق میانه ساخته اند، اگر اجازه دادند، سنگ نیانداختند، بهتان نزدند و انگ نچسباندند، لازم است یک نشست آزاد ملی از خرد ورزان تمامی اقوام ساکن این سرزمین و ناقدان مباحث نوین تاریخی تدارک ببینیم، یک بار برای همیشه صحیح و ناصحیح داده های موجود را معلوم کنیم و لااقل در میان خودمان، از این یا آن سو، مسئله را به یک نقطه ی مشترک و مسلم برسانیم، تا چون دیلماج و آجرلو و فیض خواه مرتبا ناگزیر به کوفتن به نعل و میخ نباشیم.

قصد من از نوشتن آن یادداشت سه بخشی با عنوان «به نعل و به میخ»، باصریح ترین اشاره، همین بود که یادآور شوم اگر نشریه ای هنوز کلاشان شرکت کننده در نشست لندن را «متخصصین برخاسته از معتبر ترین مراکز ایران شناسی و دانشگاهی جهان» می شناسد، پس او در این جا مشغول کوفتن بر نعل است و هنگامی که بر این عنوان گذاری اضافه می کند: «روی دادی که به نظر می رسد نقطه ی آغازی برای پالایش مطالعات تاریخی ایران از آلودگی های پان آریانیسم و نظام تاریخ نگاری دوره ی پهلوی باشد»، دیگر معلوم می شود که از بنیان با مباحث جدید غریبه است، زیرا سعی انجام شده در مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران» لااقل پنج سالی دورتر از نشست لندن است و تمام اصرار مباحث آن بر اثبات این نکته است که مجموعه ی دانشگاه های دست پرورده و سرسپرده به کلیسا و کنیسه در غرب و نیز دغل کارانی که به صورت مورخ و باستان شناس و مرمت کار و مفسر هنر و غیره وارد مسئله و موضوع تاریخ مردم شرق میانه شده اند، و نقطه ی اشتراک شان تعهد و تعلق به آن بخش از  یهودیت است که دشمن فرهنگ بشری شناخته می شود، پس آن ها را متخصص برخاسته از دانشگاه های معتبر خواندن از همین ابتدا تخریب بنیان گفت و گو، به سود نتیجه گیری های مصاحبه شونده، یعنی آجرلو است.

«روی دادی که به نظر می رسد نقطه ی آغازی برای پالایش مطالعات تاریخی ایران از آلودگی های پان آریانیسم و نظام تاریخ نگاری دوره ی پهلوی باشد...حدود پنجاه نفر متخصص بین المللی دوره هخامنشی از معتبر ترین مراکز ایران شناسی و دانشگاهی جهان در کنگره شرکت داشتند ، از آن جمله ریچارد نلسون فرای از دانشگاه هاروارد، بیوار از موسسه ی تحقیقات شرقی و آفریقایی دانشگاه لندن، کروینبروک از دانشگاه گوتینگن... پیر برایان از کالژ دوفرانس، مایکل روف و دیوید آستروناخ از دانشگاه برکلی... جان کرتیس و وستا کرتیس از موزه ی بریتانیا، نیکولاس سکوندا از دانشکاه سیدنی، دنیز کاپیتان از دانشگاه آریزونا، دی یونگ از لیدن، کریستوفر توپلین و پیتر مک گی رییس هیئت باستان شناسی چارسادا و اروجعلی بصیراوف از موسسه ی تحقیقات شرقی و آفریقایی دانشگاه لندن». (دیلماج ۱۵، ص۶۷).

ملاحظه می کنید اگر هنوز می توان جاعلان و مهمل بافانی چون آستروناخ و فرای را متخصص دانشگاه های معتبر گفت، پس خود به خود زمینه فراهم شده است تا آجرلو نیز موش خود را در پاتیل این آشی بیاندازد که دیلماج مشغول به هم زدن و اجاق چیدن آن است. زیرا در مباحثی که به منظور آشنایی جدید با یک مبحث ناروشن گشوده می شود، مصاحبه کننده و یا نشریه نمی تواند مدافع و یا مخالف مقدماتی و پیش ساخته ی هیچ نظری باشد.

بخار همین خوراک، با رنگ و بویی زننده تر، از مطالب آجرلو بلند است. بگذارید بدون پرده پوشی، صریح و با تاسف بگویم آن کسانی که به طور طبیعی و به علت عمری که در مسیر آموزشی خود طی کرده اند، باید که بیش از دیگران نسبت به دروغ سازی های یهودیان برای تاریخ منطقه ی ما حساسیت نشان دهند، زیرا لااقل معلوم شده است که سالیانی از عمرشان را صرف به حافظه سپردن مهملاتی حاصل ساخته ها و بافته های یهودیان بی فرهنگی کرده اند، که حد احترام و ارزش گذاری آنان به میراث پیشین شرق میانه  را، در غارت و تخریب عالی ترین آثار کهن بشری و سوزاندن نایاب ترین و نفیس ترین یادگارها و نوشته ها و لوحه های کهن، به هنگام تصرف بغداد و یا حک کتیبه ی ساسانی در مکعب زردشت و یا کثافت کاری ساخت کاخ کورش از مصالح مسجد مسلمین در پاسارگاد مشاهده کرده ایم، با اسف و اندوه و خشم شاهدیم که همین آقایان به اصطلاح مکتب گذرانده، در جای روی کرد یاری دهنده به خلاصی خود و مردم عوام از بند این مجموعه ی جاعلان و عوام فریبان و اسلام و ایران و عرب و عجم و ترک ستیزان، هنوز برای یک شکم چرانی بر سر سفره ی یهودیان، پهن شده در موزه ی لندن،  آب از لب و لوچه شان سرازیر است و گویا منتظرند که این گربگان بی چشم و روی، که از ترس چوب کتاب های «تاملی در بنیان تاریخ ایران» ناگهان عابد شده اند، راه و روش تازه ای برای ادامه ی دکان جعل و دروغ بافی به آن ها بیاموزند. اگر این گریز زیر آبی امثال آجرلو را باور ندارید، نظر او را درباره ی مجعول بودن کتیبه ی ساسانی مکعب زردشت یا جور چینی ابنیه ی کورشی پاسارگاد و یا رخ داد پوریم و دامنه ی ضد تمدنی آن بپرسید، تا همه چیز بر همگان آشکار شود. زیرا اگر هنوز و علی رغم این همه تصاویر و ادله ی بی خدشه مدعی صحت آن کتیبه ها و کاخ های کورش و نیز رد نسل کشی پوریم شود، پس او چنان که گفتم، به ضرورت و نیازی، مامور و مشغول آبرو بخشیدن دوباره به دشمنان فرهنگ و هویت و تاریخ و هستی ماست و اگر نتیجه گیری های موجود در مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران» را بپذیرد، پس لازم است متخصص دانشگاه های معتبر شمردن این ابلهان بی فرهنگ را توضیح دهد.

درباره ی مقاله ی آقای فیض خواه من صراحتا و به حق، حد اکثر ستایش ممکن را برای تجمیعی که ایشان از نتایج کاوش در محیط های کهن حوزه ی جنوب غربی و غرب ایران فراهم کرده اند، عرضه داشته ام. تذکر من این بود که چه گونه به فارسیانی اشاره می کنند که اثبات حضور تاریخی و تعلق جغرافیایی آنان در منطقه ی ما ناممکن است. چنان که پرسیده بودم از چه راه بر یک سایت و محوطه، هخامنشی نام می گذارند، در حالی که کم ترین نمونه و نمودار هنری، فنی، سکه و یا هر دست ساخته ی دیگری را که تعلق انحصاری آن به گروه هخامنشی ممکن باشد، نمی شناسیم و به دست نداریم؟ اینک ما در مرحله ای هستیم که می توانیم با اقتدار کامل و با مجموعه ای از ادله و اسناد، اثبات کنیم که به طور کلی سخن از امپراتوری قدرتمند هخامنشی، تبعیت از تبلیغات یهود ساز موجود درباره ی این گروه است، که حضور قریب ۶۰ ساله ی آنان در تاریخ و جغرافیای منطقه، از ظهور کورش برای تخریب بابل و آزاد سازی ثروت و اسیران یهود آغاز و به نسل کشی سراسری و تخریب مراکز تجمع ده ها قوم ساکن ایران و بین النهرین، در پایان دوران حکومت مشترک داریوش اول و خشایارشا پایان می گیرد. ما می توانیم بدون ذره ای تردید اثبات کنیم که کرونولوژی کنونی درباره ی حکومت داریوش دوم و سوم و اردشیر اول و دوم و سوم، که حاکمان پس از پوریم شناخته می شوند، متکی بر کتیبه های نوکنده و مجعولی است که این جا و آن جا، به تعداد اندک و با متن های واحد و تکراری، در دوران جدید، تدارک دیده اند. به کرسی نشاندن و مستند کردن این ادعا که حضور هیچ امپراتوری مقتدر و مسلطی به نام هخامنشیان در منطقه ی ما صورت نبسته است، به کمال معلوم می کند که مقاومت سراسری در منطقه، به آن دست نشاندگان یهود فرصت و فراغت تاریخی نداد که موجد ظهور آثار فرهنگی و فنی و اقتصادی شوند. آن ها زمانی به این فراغت رسیدند که پوریم در شرق میانه جنبنده ای را زنده باقی نگذارد تا تظاهرات حکومتی بر آنان ضروری و ممکن شود. حالا می پرسم که پیش از روشن شدن این نکات عمده و اصلی و تعیین کننده هنوز هم می توان غیر مسئولانه همان جعلیات پیشین را آن هم با شیفتگی و شیدایی غرغره کرد؟

آقای بابک. گفتار درباره ی هویت و هستی و تاریخ و پیشینه و سرنوشت مردم ممتاز شرق میانه و تعیین نقش مخرب و منفی و بنیان سوز حضور یهودیان در این خطه، که هنوز ادامه دارد، از مرحله ی به نعل و به میخ کوفتن و سرسره سواری و تاب بازی و الا کلنگ نشینی گذشته است. یا باید نظری نو آورد،  یا در این یا آن سو قرار گرفت و سرانجام به مبهم نویسی و سطحی نگری های کنونی، که فقط بر اغتشاش موجود دامن می زند، پایان داد.      

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دي 1384ساعت 0:5  توسط ناصر پورپیرار  |  12 نظر

به نعل و به میخ (۳) !!!!

ماه نامه ی دیلماج شماره ی ۱۵، مقاله ی دیگری دارد با نام «دوره ی هخامنشی، رکود سیر تمدن در ایران»، که گرچه در مواردی و به خصوص در اثبات و ادعای جغرافیا و قومی به نام فارس، دچار اشتباهات عمده و تحت تاثیر اسناد نادرست و مشکوک و بررسی نشده ی موجود است، اما کاری است خودی و عالمانه و تحقیقی است ملی و معتبر و مستند، که در رده ی پایه ها و زیر بنای بازنگری فنی به پیشینه و سرنوشت تمدن منطقه و از نخستین پی گیری های مختصر و تدوین اشارات باستان شناختی برای اثبات ویرانی های عمومی به بار آمده، در دوران هخامنشیان و سقوط و توقف رشد و انقطاع کامل تجمع در اثر حادثه ی پلید پوریم قرار می گیرد و خود نشان می دهد که فلش راه نمای آجرلو قصد انحراف محققین خودی از چه شاه راه و هدایت شان به کدام بی راهه را دارد.

«منطقه ی فارس جایگاه مهمی در پیدایش و گسترش امپراتوری هخامنشیان داشته است و منطقا شاخص های فرهنگی این دوره را باید در این جا جست و جو کرد. اما به غیر از بناها و محل هایی چون تخت جمشید، پاسارگاد و نقش رستم که بیش تر جنبه های درباری داشته، از محل استقرارهای معمولی آثار چندانی وجود ندارد. طبق بررسی های باستان شناسی که در منطقه ی فارس انجام شده، کاهش مشخص و قابل ملاحظه ای را در تعداد مکان های مسکونی در این دوره نشان می دهد. تمام داده ها مشخص می کند که کوچ نشینی از دوره ی هخامنشی نقش با اهمیت و حتی حاکم و مسلط را بازی کرده است. این مرحله سپس شدت یافت و به نوعی انقطاع کامل از سکنه در خلال نیمه ی نخست هزاره ی اول انجامید». (دیلماج، شماره ی ۱۵، ص ۷۳)

این که آقای فیض خواه حوزه ی آثار معماری منسوب به هخامنشی را، منطقه ی فارس می خواند، حاصل جدی نگرفتن اسناد تازه ارائه شده ای است که معلوم می کند پاسارگاد یک محوطه ی مصنوعی و تازه ساز است، تخت جمشید و نقش رستم هویت کهن ایلامی دارد و هنوز نتوانسته ایم کوچک ترین محل استقرار به اتمام رسیده و قابل استفاده از هخامنشیان در منطقه ای که فارس می خوانند، پیدا کنیم. زیرا در حال حاضر به سهولت قابل اثبات است که نه فقط در اندازه ی یک اتاق دربان هم، محل مسقف مسکونی قابل استفاده در ابنیه ی سنگی تخت جمشید یافت نمی شود، بل سخن از امپراتوری و استقرار هخامنشی در منطقه ی شرق میانه، پیش و پس از نسل کشی پوریم غیر ممکن است و می توان با ادله ای آکادمیک اثبات کرد که تمامی ادعاهای موجود در موضوع کرونولوژی هخامنشیان، از پایان حکومت توام داریوش اول و خشایارشا، متکی به اسناد و از جمله کتیبه هایی است که محصول یک سلسله اقدامات جاعلانه اند. بدین ترتیب تکرار واژه ی فارس، به عنوان یک پایگاه سیاسی ـ فرهنگی در سراسر تاریخ ایران، فاقد اسناد اثباتی است و تولیدات فارس شناسانه ی مدون و موجود، عمری دور تر از ۱۲۰ سال ندارد. آن چه را که آقای فیض خواه در پایان نقل فوق تمایل به کوچ نشینی می شناسد در واقع، باید که نوعی گریز عمومی از آسیب پوریم شناخته شود که سرانجام آن نیز منجر به «انقطاع کامل» و خلاء مطلق در محوطه های زیستی پیش رفته ی پیشین شده است. 

«در منطقه خوزستان نیز کاهش استقرارهای انسانی و محوطه های زیستی در دوره ی هخامنشی دیده می شود. این روند جریانی منطقه ای و فرا منطقه ای بوده است. مدارک به دست آمده از دشت شوشان، دهلران، منطقه ی دیاله و اروک در عراق، میزان پایین رشد جمعیت را نشان می دهد. طبق نظر ژان پرو این مطلب می تواند در ارتباط با ایجاد یک زندگی کوچ نشینی باشد. اما این نظر نمی تواند متروک شدن و از بین رفتن استقرارهای دوره ی قبل از هخامنشی را توجیه کند». (همان، همان صفحه)

تمام این اشارات آقای فیض خواه اثبات متروک و منهدم شدن نمودارهای زیستی در محیط های سابقا فعال در حوزه ی شرق میانه و انهدام آثار تمدن و تجمع و تولید در آغاز دوران تسلط هخامنشیان است. تجمیع و برآورد آقای فیض خواه از نتایج اکتشافات پراکنده، چنان که خواهید خواند، به نسبت خود، دامنه ای گسترده دارد و از خوزستان تا مرزهای کنونی گیلان را دربر می گیرد که در همه جا یونیفورم تخریب و امحاء حیات در محیط های فعال انسانی، به طور یکسان و در زمانی واحد، قابل شناسایی است. ملی کردن و ادامه ی همین تجمیع با نمونه های مارلیک و سیلک و جیرفت و شهداد و سیستان، این تابلوی انهدام را در سطح سراسر ایران، و در زمانی معین و واحد، گسترده خواهد کرد.

«به ترین دلایل باستان شناختی ما از غرب ایران مربوط به حفاری گودین تپه و بررسی دشت کنگاور توسط کایلر یانگ است. در گودین تپه مشخص شد که آثار دوره ی هخامنشی وجود ندارد و تنها محوطه های اندکی مربوط به این دوره در دشت کنگاور شناسایی شد. در غرب ایران محوطه های مهمی چون بابا جان تپه ی لرستان در لایه ی بی ۲ در این دوره تخریب و نوشیجان تپه ی ملایر متروک شده است. یانگ برای طبقه بندی و تحلیل آثار دوره ی هخامنشی در دشت کنگاور ، به جای دوره ی هخامنشی از اصطلاح آهن ۴ استفاده کرد. با توجه به مشکلاتی که در طبقه بندی داده های باستان شناختی دوره ی هخامنشی وجود دارد، محققان دیگری چون آستروناخ، کرول، براون، و لوین اصطلاح آهن ۴ را به جای دوران هخامنشی در سایر مناطق ایران به کار برده اند». (همان، همان صفحه)

هم نسبت دادن علت تخلیه و تخریب کامل محیط های کهن زیستی، در دوران هخامنشیان، به تمایل عمومی برای کوچ نشینی!!!! که پیش تر از قول ژان پرو خواندیم و هم استفاده از اصطلاح بی معنا و مسمای آهن ۴ برای دوران هخامنشیان، کاملا نشان می دهد که اثبات یک استقرار مقتدر هخامنشی در ایران غیر ممکن است، زیرا حضور آنان با مقاومتی مستمر و سراسری ۵۰ ساله توام بوده و با نسل کشی نامحدود پوریم، که تمدن و تجمع را در شرق میانه ی تابناک برچید و در جای آن خاموشی گورستانی و سکوت دراز مدت ۱۲۰۰ ساله را تا طلوع اسلام نشاند، پایان گرفته است. در حقیقت تمام این گونه توسل های قابل تمسخر باستان شناسان نادان غربی جز تلاش بی خردانه ی آن ها برای گم کردن رد ماجرای هولناک پوریم ارزیابی نمی شود.

«طبق شواهد باستان شناختی بعد از سقوط اورارتو، در اواخر قرن ششم قبل از میلاد، بسیاری از محوطه ها تخریب و متروک شده است. ماسکالار معتقد است که عقرب تپه و لایه ی بی ۳ حسنلو در دشت سلدوز آذربایجان ، بسطام در نزدیکی ماکو، لایه ی دوم زندان تخت سلیمان و هفتوان تپه ی سلماس همگی تخریب شده اند. او احتمال می دهد که تخریب بعضی از این محوطه ها همزمان با ۵۵۰ قبل از میلاد، یعنی زمان طغیان هخامنشیان بر مادها باشد. بر اساس گزارش های دیگر باستان شناختی، این وضعیت در بسیاری از مناطق دیگر آذربایجان وجود داشته است . از ۴۳ محوطه ی مربوط به دوره ی اورارتو، تنها ۶ محوطه دارای آثار دوران هخامنشی بوده و بقیه محوطه ها متروک شده اند». (همان، ص ۷۴)

در این جا هم ذکر طغیان هخامنشیان علیه ماد های ناشناس و بدون نشانه و صد سال عقب بردن تاریخ تخریب سراسری آذربایجان، از سوی ماسکالار، دور کردن امکان تطبیق دقیق این حوادث هولناک علیه تمدن بشری، با رخ داد پلید پوریم است. وفور تابلوهای کپی شده ی تخریب در منطقه ای که امروز آذربایجان خوانده می شود، همراه انبوه یافته های باستان شناختی، با درجات بالای ارزش فنی و هنری که از همان منطقه، متعلق به دوران پیش از هخامنشی، در موزه های جهان انباشته است، گواه بزرگی است که تجمع های پیشرفته و قدرتمند کهن در جغرافیای کنونی آذربایجان، نسبت به جنوب شرقی و شرق ایران، به سبب مساعدت بیش تر اقلیم، بسیار متمرکزتر و متنوع تر بوده است. کوشش برای شناسایی بومیان مستقر در این جغرافیا، در دوران پیش از هخامنشی، از نخستین علائم مثبتی است که گردش درستی را در جهت حرکت عقربه های باستان شناسی و میراث ایران نشان خواهد داد.

«در تپه ی شیرامین آذر شهر، از هزاره ی سوم قبل از میلاد تا قرن سوم هجری استقرار وجود داشته منهای یک رکود از ۷۰۰ تا ۴۰۰ قبل از میلاد که مربوط به دوره ی ماد و هخامنشی است. در گول تپه ی عجب شیر نیز همین وضعیت وجود دارد. علاوه بر این آقای سرفراز در گزارش دوم بررسی آذربایجان غربی عدم وجود دوره ی هخامنشی را در استقرارهای دشت ارومیه یاد آور می شود. از ۸ محوطه ی مربوط به دوره ی اورارتو، تنها ۶ محوطه دارای آثار هخامنشی بوده و بقیه ی محوطه ها متروک شده اند. به طوری که از این شواهد باستان شناختی می توان نتیجه گرفت، لااقل در چهار منطقه ای که از نیمه ی غربی و جنوب ایران ذکر شد، با روی کار آمدن هخامنشیان بسیاری از استقرارها از بین رفته و یا متروک شده است و تنها در تعداد کمی از این محوطه ها آثار دوره ی هخامنشی مشاهده می شود». (همان، همان صفحه)

هنوز معلوم نیست شناخت آثار دوره ی هخامنشی ، در جغرافیای تاریخی آنان، از نظر باستان شناسی با کدام معیار و نشانه ها صورت می گیرد. زیرا تاکنون نتوانسته ایم کم ترین نشانه ی فنی، هنری و تولیدی را شناسایی کنیم که در دوران پیش از هخامنشی دیده نشده باشد تا اختصاص دادن آن به هخامنشیان را ممکن کند! بدین ترتیب انتساب هر علامت تجمع و تحرک و تمدن و تولید ، به دوره ی هخامنشی، در هر خطه ای، انحراف در برداشت و نادرستی در تفسیر از یافته ها تلقی می شود. زیرا حاکمان کم جان هخامنشی، که به زمان نسبتا کوتاه از کورش تا خشایارشا منحصرند، بر اثر مقاومت مستمر و سراسری منطقه، هرگز فراغت لازم را برای عرض اندام فرهنگی نیافته اند و امکانی برای لشکرکشی اضافی به مصر و یونان نداشته اند. اینک که همین باستان شناسی غیر مستقل و کم جان و بدون پشتوانه ی ملی هم، با نمونه ی تجمیع و تالیف آقای فیض خواه، توانسته است سقوط سیر تمدن در دوران هخامنشیان را نمایش دهد، بر مورخین و مفسرین تاریخ است که یرای این سقوط ناگهانی و سراسری و بدون بازساخت، علتی تاریخی بیابند. در حوادث جهان کهن، هیچ اشاره ای جز حادثه ی پلید پوریم برای پیدایش چنین پی آمد منفی در پروسه ی رشد منطقه ی ما قابل شناسایی نیست.

«به وجود آمدن سیستم زندگی کوچ نشینی یکی از فرضیه های موجود برای علت یابی این مسئله است. شاید تسلط هخامنشیان بر مناطق مختلف به صورت سرکوب مردمان یا اجبار آن ها به کوچ نیز یکی دیگر از فرضیه ها برای پاسخ به این سئوال مهم باشد. به علت همین کمبود داده های باستان شناختی است که استفاده از اصطلاح آهن ۴ را در باستان شناسی دوران هخامنشی بیش تر رواج می دهد، یانگ ۲۰۰۲». (همان، همان ص)

چنان که گفته شد طرح تمایل به زندگی کوچ نشینی، که یانگ پیش می کشد، تا اندازه ای که موجب انهدام مراکز قدرتمند کهن در سراسر شرق میانه شده باشد، یک شوخی کثیف و ابلهانه و یک حقه بازی عیان برای پنهان کردن عامل اصلی پوریم است. ضمن این که بروز چنین تمایلی لااقل به توضیحی تاریخی و یا لااقل جغرافیایی برای این تغییر سلیقه ی ناگهانی و عام در نحوه ی ادامه ی زندگی نیازمند است که کسی کم ترین اشاره ای به آن نکرده و مهم تر از همه این که حتی از همان محوطه های تجمع کوچ نشینی مورد اشاره، که جانشین تمدن اورارتو و ایلام و بابل و آشور و مارلیک می شمارند نیز، کم ترین اثری نیافته ایم! هر تلاش و تالیف ملی و معتبر و بدون آلودگی خودی، درباره ی دوران هخامنشیان، که از دسترس ایران شناسی پر لجن موجود دور مانده باشد، به سادگی وقوع پوریم را در پایان دوران تسلط مشترک داریوش اول و خشایارشا و انهدام کامل هستی منطقه ی ما را در یک توطئه ی خوفناک یهودیان، اثبات می کند در حدی که پس از آن حادثه ی پلید، آثار و علائمی از هستی ساده ی انسانی نیز در سراسر شرق میانه ی تابناک پیدا نمی کنیم.

اینک مسلم است که گفت و گوی ملی و ناوابسته در تاریخ هخامنشیان و جست و جوی باستان شناختی از آن دوران، بیش تر به فیض خواه ها و کم تر به آجرلوها نیازمند است.   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دي 1384ساعت 0:28  توسط ناصر پورپیرار  |  14 نظر

به نعل و به میخ (۲) !!!

دیلماج: تورات هخامنشیان را از دیر باز می شناخته است، واکنش محققان یهودی به این کنگره چه بود؟

«آجرلو: همان گونه که اشاره کردید تورات از حدود ۲۵۰۰ سال قبل و حتی پیش از منابع کلاسیک یونانی هخامنشیان را می شناسد و هنگامی که در درازای ۲۵۰۰ سال هخامنشیان در تاریخ خاور نزدیک فراموش شده بودند و حتی هیچ ایرانی تا صد سال پیش نامی از کورش و داریوش نشنیده بود، یهودیان در مراسم مذهبی خود، چون پوریم، یاد و خاطره ی هخامنشیان را تقدیس می کردند. این یاد و خاطره و تاثیر قوی تا بدان جا بود که یهودیان هرگز حاضر نشدند عیسی مسیح (ع) را به عنوان مسیح خداوند به رسمیت بشناسند، زیرا از نظر آنان مسیح خداوند کورش بود. در این جا می بینیم که وسعت تاثیر گذاری تاریخ هخامنشیان تا کجا بوده است. از مهم ترین دست آوردهای این کنگره حضور شماری از شرق شناسان یهودی رفرمیست و غیر صهیونیست بود که خواستار توجه جدی به عهد عتیق و تورات به عنوان یک کتاب تاریخی و منبع مهم مطالعات هخامنشی و تبیین جایگاه آن در عرصه های پژوهشی بودند». (همان، ص۷۰)

این سخن رانی آقای آجرلو بسیار جالب است، زیرا چنان می نماید که برای نخستین بار مشغول معرفی تورات، به عنوان یک منبع شناخت هخامنشیان است!!! او معلوم نمی کند که در چه زمان به این کشف شگرف نائل شده و آشنایی او با تورات و موضوع ارتباط یهوه و رابی های دست اول یهود با کورش چه گونه و از چه مسیر بوده و پیش تر در کدام منبع منعکس کرده است؟ آجرلو در اجرای فرمان کلی یهودیان درباره ی رعایت سکوت و بایکوت مجموعه ی تاملی در بنیان تاریخ ایران، احتمالا از یاد برده است که طرح مطالعه ی تورات به عنوان تنها منبع معتبر شناخت هخامنشیان در پنج سال پیش و برای نخستین بار در فصل درخشان «چاره اندیشی یهود» از کتاب هخامنشیان در مجموعه ی «۱۲ قرن سکوت» عرضه شده و به یاد نمی آورد که تنها منبع کلاسیک یونانی که از هخامنشیان سخن گفته، کتاب قلابی، جعلی و نوساز هرودت به نام  «تواریخ» است که آجرلو آن را دور انداختنی خوانده بود. پس تنها و کهن ترین سند شناخت نقش تاریخی کورش و قبیله ی هخامنشی خوانده اش، آشنایی با اشارات تورات درباره ی تحولات و تمهیدات رخ دادها از پی استخدام کورش به وسیله ی رابی های بزرگ، با هدف تخریب بابل و آزاد کردن اسیران و ثروت یهودیان است. این مطلبی است که با ترسیم جزییات ارتباطات و اسناد تاریخی و باستان شناختی، سال ها پیش و همان زمان که آجرلو هنوز به هرودت افتخار می کرد، برای نخستین بار در کشور ما، و در کتاب «هخامنشیان» به مطالعات تاریخی شرق میانه عرضه شد و عجیب است که حالا آجرلو را می بینیم که بدون نام بردن از منبع اطلاعاتی که عرضه می کند، مشغول معرکه گیری در میدانی است که مار و کلاه و خرگوش و شامورتی اش، کم ترین تعلقی به او ندارد!

 دیلماج: تاثیر این کنگره در ادامه ی مطالعات دوره ی هخامنشی چیست؟

«آجرلو: بی تردید دیگر درب هخامنشیان روی یک پاشنه نمی چرخد و از فردای این کنفرانس که بیش از پنجاه نفر از برجسته ترین هخامنشیان شناسان جهان طرح آن را افکندند، برداشت و شناخت و نگاه و تفسیر جهان از هخامنشیان دگرگونی های بنیادی یافته است و پس از نیم قرن تکرار و نشخوار یافته ها و بافته های گیرشمن و هرتسفلد و اشمیت و امستد و دیاکونف و علیف و علی سامی، باید گام های اساسی در مطالعات دوره ی هخامنشی برداشت و بر اساس راه بردهای نوین باستان شناختی به باز نگری جدی و فراگیر در دوره ی هخامنشی در ایران و آسیای غربی پرداخت». (همان، ص ۷۱)

آجرلو این جا هم مبنا و مبدا چرخش در مطالعات هخامنشی را، نه انتشار مجموعه ی تاملی در بنیان تاریخ ایران، بل نشست لندن می شمارد که گویی برجسته ترین هخامنشی شناسان جهان در آن جمع بوده اند! برجستگانی چون آستروناخ که می تواند با بقایای مصالح مسجد مسلمین برای کورش در پاسارگاد قصر قلابی بسازد و یا فرای که دلقک نمایش هخامنشی در ۵۰ سال گذشته بوده است! آجرلو ساده لوحانه می انگارد که بقایای زنده ی باند گیرشمن و هرتسفلد و اشمیت و امستد نسبت به حقایق تاریخ هخامنشی بی خبر بوده اند و می خواهد برای شست و شوی دست این حقه بازان مطلقا بی سواد و مغرض و محو آثار جنایات فرهنگی صد سال اخیر آنان، آبی بریزد و چنین تلقین کند که همان بالا برندگان پیشین  بنای بی قواره و قلابی امپراتوری هخامنشی به نقائص کار پی برده و قصد تعمیر دست ساخت خود را دارند! آجرلو کم ترین اشاره ای در این باب ندارد که این ایران شناسان در دغلی ممتاز و برجسته، پس از آوار بی آبرویی ناشی از انتشار مجموعه ی تاملی در بنیان تاریخ ایران است که می کوشند با مدد دست آموزان جدید خود، غبار فضاحت را از سر و روی بتکانند و بار دیگر طلب کارانه آفتابی شوند. آجرلو نمی نویسد که موضوع تاریخ دوران مشهور به ایران باستان به جعلیات مربوط به عهد هخامنشیان منحصر نمی شود و اینک مدت هاست که معلوم شده، داشته ها و دانسته های کنونی، درباره ی تاریخ شرق میانه و بل سراسر جهان کهن، در فاصله ی رخ داد پلید پوریم تا طلوع اسلام، سطری نگارش نیالوده ندارد و تمام آن چه درباره ی تاریخ یونان و مصر و بین النهرین و امپراتوری های قلابی و مقوایی و دست ساز اشکانی و ساسانی و زردشت و اوستا و مزدک و مانی در دوران مورد بحث بیان شده، یکسره جعلیات و صحنه آرایی هایی به قصد اختفای جنایت بی منتهای پوریم بوده است و بس! این یاد آوری را آقای آجرلو فراموش نکند تا اگر چند سالی دیگر در جایی دیگر نشستی برقرار بود و خیال باز سازی امپراتوری اشکانی و ساسانی نیز به مغز معیوب اساتید ایران شناس مورد تقدیس آجرلو رسوخ کرد و آجرلو را هم به تماشا خواندند، در مصاحبه ی آتی مدعی نشود که کشفیات جدید درباره ی این مجهولات تاریخ ایران باستان نیز از معجزات درک ایران شناسان کبیر غربی است!

دیلماج: و سخن شما با محققان داخلی؟

«آجرلو: ما پژوهشگران و محققان ایرانی بایستی تحولات شتابان علمی و فرهنگی جهان را دریابیم و تلاش کنیم شالوده ی یک تحقیق علمی درباره ی دوران های تاریخی ایران و به ویژه هخامنشیان را پی ریزی کنیم. متاسفانه برخی از ما بیش تر مترجم و نشخوار کننده ی اطلاعات کهنه و منسوخ نیم قرن قبل شده ایم. این یک کمدی نه چندان مضحک اما تاسف انگیز است که هنوز شماری در ایران در صدد اثبات و نمایش ناشیانه ی چیزهایی هستند که پایه و اساس تاریخی ندارد و به جای اتخاذ راه بردهای علمی مناسب برای تحلیل و تفسیر تحولات فرهنگی، سعی در به انحراف کشاندن افکار عمومی و شعبده بازی و مخدوش کردن تاریخ دارند». (همان، ص ۷۱)

این همان دم خروس ماموریتی است که به آجرلو سپرده اند: کم رنگ کردن نقش تالیفات و تحقیقات ملی در موضوع تاریخ ایران باستان و متوجه کردن اذهان به کوشش های ظاهرا عالمانه و دل سوزانه ای که در پستوهای موزه ی لندن برای حقه بازی های نو در تاریخ ایران باستان تدارک می شود. آجرلو به جای این که خطاب به هخامنشیان شناسان حرفه ای و دستمزد بگیر کنیسه ناصحانه بنویسد که از افتضاح برملا شدن نقشه ی یهودیان در تاریخ سازی برای ایران باستان و شرق میانه درس بگیرند و در آینده فرهنگ بشری را در مسائل اساسی نیالایند، به خود ما یاد آوری می کند که از همان حقه بازان پیروی کنیم، از قافله ی آنان عقب نمانیم و تحولات شتابان علمی و فرهنگی جهان را دریابیم! برای من دشوار است که باور کنم  آجرلو نمی داند که تحولات بنیانی در شناخت درست تاریخ شرق میانه، از ایران و با تالیف مجموعه ی تاملی در بنیان تاریخ ایران آغاز شده، پس حق دارم که جوانان را نسبت به تلاش ها و تلقینات این ادامه ی شجره ی دست آموزان پیشین هشدار دهم، که اخیرا از سفره ی گسترده ی موزه ی بریتانیا بازگشته است!!! (ادامه دارد)

     

+ نوشته شده در  يکشنبه چهارم دي 1384ساعت 17:35  توسط ناصر پورپیرار  |  12 نظر

به نعل و به میخ (۱) !!!

«معرفی دو مقاله ی متفاوت از ماه نامه ی دیلماج شماره ی ۱۵، یکی به عنوان عالی ترین روش آموزش خزیدن در زیر آب، به ترین راه مصادره اقوال دیگران به سود خویش و یاد دادن اسلوب رعایت آبروی کلاشان مشهور به ایران شناس، برای رد شدن از گلوگاه دریافت مدرک دکترا و دیگری به عنوان نمونه ای از تحقیقات عالمانه ی ملی» !!!

مدتی است ایران شناسی درمانده در برابر داده های نوین مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران»، به عنوان چاره اندیشی نوع یهودی، درصدد است تا با توسل به نمایشات «ضرورت باز اندیشی در تاریخ نگاری هخامنشیان»، مهار از دست داده را بار دیگر  به دست گیرد و بدون یاد آوری این نکته که این به اصطلاح ضرورت بازاندیشی از چه زمان و با مراجعه به کدام اسناد نو یافته و یا بررسی کدام مباحث و تحلیل های تاریخی الزامی شده، پس از ۵ سال سکوت ناگزیر در برابر مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران» و درست زمانی که آخرین ستون های تاریخ ایران باستان بر سر سازندگان یهودی آن فرو می ریزد، ناگهان و با معلقی بوزینه وار، درصددند با حفظ حرمت پیشین خویش، چنین وانمود کنند که نیاز به بازنگری در تاریخ ایران باستان و به ویژه تاریخ هخامنشیان نیز در زمره ی اکتشافات نبوغ آمیز همان ایران شناسانی است که پیش از این و در قرن گذشته، قریب ده ها هزار برگ دروغ مفتضح واضح را درباره ی ایران پیش از اسلام و تماما با هدف پنهان نگه داشتن قصابی سراسری پوریم و تدارک مقدمات ستیز فرهنگی با اسلام، سیاه کرده اند. آن ها، چنین که ظواهر موضوع حکایت می کند، این بار نیز در جست و جوی همکاران بومی و بوق های نوخاسته و تازه ساز تری، به جای بهار و خانلری و شهبازی و شعبانی و سامی و رجبی، به از راه رسیدگان در انتظار مدرک دکترایی چون بهرام آجرلو رو آورده اند تا مانع آبرو ریزی بیش تر این دغل کاران ظاهرا ایران شناس شوند و بر بنای در حال فروریزی تاریخ ایران باستان شمعکی بزنند، که نمایشی از این تلاش در ماه نامه ی شماره ی ۱۵ «دیلماج» مندرج است. 

«کنگره ی بین المللی دنیای ایران هخامنشی در موزه ی بریتانیا در لندن از ۲۹ سپتامبر تا اول اکتبر ۲۰۰۵ برگزار شد. هدف اصلی کنگره باز نگری در مطالعات هخامنشی و ایجاد روزنه های نو در عرصه ی تحقیقات بود به گونه ای که مطالب عرضه شده در کنگره با مطالبی که در پنجاه سال گذشته در کتب مدارس و دانشگاه ها عرضه شده، بسیار متفاوت بود. کنگره تلاش داشت هخامنشیان را در آستانه ی قرن بیست و یکم از نو بشناسد و از نو و با چهره ای نو معرفی کند. این کنگره را می توان یکی از روی داد های مهم علمی و فرهنگی در عرصه ی پژوهش های دوره ی هخامنشی دانست. روی دادی که به نظر می رسد نقطه ی آغازی برای پالایش مطالعات تاریخی ایران از آلودگی های پان آریانیسم و نظام تاریخ نگاری دوره ی پهلوی باشد». (ماه نامه ی دیلماج، شماره ی ۱۵، ص ۶۶)

باور کردنی نیست که پنج سال پس از انتشار مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران» گردانندگان ماه نامه ی دیلماج نشست باسمه ای لندن را نقطه ی آغازی در پالایش مطالعات هخامنشی بشناسند! آن چه از میان این جملات، تلالوء جیره خوارانه دارد، این تلقین است که گویی ما باز هم ناگزیریم به ستایش کسانی بپردازیم و به آستان بوسی گروهی ادامه دهیم که در صد سال گذشته مردم منطقه ی ما را با جعلیات همه جانبه ی تاریخی خود تمسخر کرده اند و حالا معلوم نیست بر اساس چه تحولی ناگهان هوس کرده اند که بر جعلیات قدیم خود رنگ و لعاب تازه ای بپاشند، احمقان تازه ای را به دنبال خویش بکشانند و مزد بگیران ارزان بها تری را به استخدام در آورند. مسئولین ماه نامه ی «دیلماج» پس از هشت کتاب که هر یک دروازه ی بلند نوگشوده ای در تحقیقات تاریخ ایران باستان و بازنگری رسوا ساز ملی و خودی و همه جانبه در مسائل هخامنشی شمرده می شود و پنج سال از عمر آغازین آن می گذرد، اینک نشست پر از مسخرگی لندن را، گشودن «روزنه ای نو» در شناخت مسائل هخامنشیان معرفی می کنند!!! دیلماج به جای خروش و شورش کارشناسانه در این باب که تمام اشیاء عرضه شده در بخش نمایشگاه آن نشست فاقد گزارش کشف و انتساب آن ها به هخامنشیان بازار گرمی مکارانه است، چنان که خواهد آمد، به ستایش زائرانه ی کلاشانی پرداخته است که هر یک از آن ها به علت جنایات و جعلیات بی شمار فرهنگی، مستحق محاکمه و مجازات در دادگاه های فردای فرزانگان شرق میانه اند.

«حدود پنجاه نفر متخصص بین المللی دوره هخامنشی از معتبر ترین مراکز ایران شناسی و دانشگاهی جهان در کنگره شرکت داشتند ، از آن جمله ریچارد نلسون فرای از دانشگاه هاروارد، بیوار از موسسه ی تحقیقات شرقی و آفریقایی دانشگاه لندن، کروینبروک از دانشگاه گوتینگن... پیر برایان از کالژ دوفرانس، مایکل روف و دیو.ید آستروناخ از دانشگاه برکلی... جان کرتیس و وستا کرتیس از موزه ی بریتانیا، نیکولاس سکوندا از دانشکاه سیدنی، دنیز کاپیتان از دانشگاه آریزونا، دی یونگ از لیدن، کریستوفر توپلین و پیتر مک گی رییس هیئت باستان شناسی چارسادا و اروجعلی بصیراوف از موسسه ی تحقیقات شرقی و آفریقایی دانشگاه لندن». (همان، ص۶۷).

این پاراگراف بدون شرح ماموریت «دیلماج» را در بزرگ داشت همان جاعلین گزارش می دهد. دیلماج در این جا بر زخم های پیکر این خدمه ی کنیسه و کلیسا، که تیغ تحقیقات جدید تاریخی وارد آورده، مرهم می گذارد و در حد اکثر بی منطقی می کوشد همان القاب و عناوین سنتی و پوسیده را بر عناصری ببندد که با تالیفات سراپا بی سند خود هستی و هویت مردم ما را بازیچه گرفته و بر باد داده اند و همان دانشگاه ها و مراکز ایران شناسی را «معتبر» معرفی کند که تا حد حک کتیبه ی جعلی ساسانی دست به خراب کاری تاریخی زده اند! اگر دیلماج به جای حساب کشی از آستروناخ برای ساخت ناشیانه ی پاسارگاد و تخریب بقایای ابنیه ی اسلامی دوران اتابکان در آن محوطه، حضور او را در نشست لندن ارزشی برای آن کارناوال ضد تاریخی می شناسد، به گمان من نه فقط ناتوانی خود را در درک مطالب نویافته در تاریخ ایران باستان علنی می کند، بل با ستایش از آن نشست و حاضران در آن معلوم می کند که چندان هم از مسئولیت خود بی خبر نیست و یادداشت مقدماتی آن ها بر مصاحبه ی با بهرام آجرلو جز بزک و آرایشی برای صحنه ی تجدید حیات جاعلین محافل ایران شناسی شمرده نمی شود. و سرانجام به دنبال این شروه خوانی و پا منبری مقدماتی و آماده ساز است که مصاحبه ی دیلماج با بهرام آجرلو آغاز می شود:

دیلماج: چه نتایجی در این کنگره حاصل گردید؟

بهرام آجرلو: نتایج این کنگره پربار تر از آن است که بشود در چند صفحه از یک مجله ی غیرتخصصی گنجاند. بنا بر این این جانب تنها به چند نکته ی اصلی و محوری به صورت فهرست وار اشاره می کنم تا خوانندگان ارجمند دیلماج با آن ها آشنا شوند:

ـ دیدگاه ها و نگرش های شرق شناسان درباره ی هخامنشیان تاکنون بسیار یونان زده و غرب زده و به تر است بگوییم هرودت زده بوده است و اکنون وقت آن است به تحقیقات میدانی بهای بیش تر داده شود و از روزنه ی تنگ پارسه و پاسارگاد بیرون آمده و به افق این دوره نگاه وسیع تری داشت. به ویژه لازم است در نحوه ی نگرش خود به منابعی چون تواریخ هرودت تغییرات اساسی بدهیم زیرا بسیاری از اطلاعات آن اثبات پذیر نبوده و یا قصه است...

ـ هر اندازه که نقش تاریخی داریوش و خشایارشا در تاریخ و باستان شناسی برجسته تر و پر رنگ تر می شود، به همان میزان چهره ی تاریخی کورش و کمبوجیه محو شده و رنگ می بازد. دیگر نمی توان از کورش زردشتی سخن گفت زیرا اسناد محکم و مدلل برای اثبات آن نداریم. چهره ی تاریخی کورش در تورات پر رنگ تر است تا در پاسارگاد. دانسته های باستان شناختی ما درباره ی کورش کم تر از آن است که قبلا تبلیغ و تلقین می شد، به ویژه تاکید بر اهمیت لایه نگاری و ارتباط آن با یافته ها، که از سوی دکتر کامیار عبدی طرح و بحث شد، ضرورت بازنگری در بسیاری از اشیاء و آثار مادی و هخامنشی انباشته در موزه ها را ضروری، جدی و اجتناب ناپذیر می کند . به نظر می رسد که راه بردها و مسیرهای مطالعاتی درباره ی ماد و هخامنشی نیازمند تصحیح و بازنگری اساسی است»...

ـ زمان آن رسیده است که نگاهی فراخ تر به خارج از مرزهای امروزی ایران داشته باشیم و دریابیم وضعیت فرهنگی و اجتماعی هخامنشیان نیازمند بازنگری است. مطالعات انتقادی اخیر آن جام بلورین هخامنشیان آریا مهری را چنان شکسته و خرد کرده است که دیگر وصله بردار نیست. شاید بتوان ادعا کرد که مطالعات هخامنشی وارد یک مرحله ی واشکنی و دکانسترکسیون شده است». (همان، ص ۶۹)

آیا متوجه شدید؟ آجرلو درس هایی را که از مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران»، آن هم به صورت ناقص و سر و پا شکسته آموخته است، در این جا به عنوان نتایج نشست لندن پس می دهد!!! من شاهدانی دارم که گواهی دهند آجرلو به روشنی این جا و آن جا شعار داده است که باید پورپیرار و نوشته های اش را فراموش و ماجرا را از نو و به نام خویش باز سازی کنیم. این همان هدف اصلی نشست لندن و با متنی که خواندید، آجرلو  یکی از مشخص ترین مجریان این برنامه ی مضحک بی آبرو است. به گمان آجرلو  بحث درباره ی ساختگی و نوساز بودن اشیاء منتسب به هخامنشیان و ساسانیان را ظاهرا کامیار عبدی گشوده است نه مجموعه ی تاملی در بنیان تاریخ ایران و از نظر او «مطالعات انتقادی اخیر که جام بلورین هخامنشی را تکه پاره و خرد کرده» صاحب ندارد! آقایان خوش خیالانه می خواهند فراموش کنند که بدون تالیفات و توضیحات جدید کتاب های من، هنوز مشغول از بر کردن همان مهملات دست پخت اشمیت و گیرشمن و سامی و فرای و آستروناخ و کریستن سن و از این قبیل، درباره ی هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان بودند که در ۵۰ سال گذشته محتوای صد در صد رساله های دانشگاهی در موضوع تاریخ ایران را در مقاطع مختلف و در دانشگاه های سراسر جهان تشکیل می داده است. (ادامه دارد)               

+ نوشته شده در  يکشنبه چهارم دي 1384ساعت 2:50  توسط ناصر پورپیرار  |  11 نظر

این نوشته را پس از چاپ مقاله ی آقای شریعتمداری در کیهان دو هفته پیش، درباره ی هالوکاست، برای کیهان فرستادم و تعجب نمی کنم که آن را چاپ نکرده اند! مقاله یکپارچه کردن پاره هایی درباره ی ماجرای پلید پوریم است که  پیش تر و به صورت های مختلف در این وبلاگ آمده بود.

 

نخستین و وسیع ترین هالوکاست تاریخ!؟

جناب آقای شریعتمداری. من پیوسته شما را به سبب کاربرد شجاعانه ی قلم در طرح مطالبی که بسیاری از سردم داران به اصطلاح روشن فکری بی ریشه ی ایران عرضه ی آن را خوش نداشته اند، ستوده ام و از پس خواندن یادداشت روز شما، در کیهان شماره ۱۸۴۰۴، با عنوان «هالوکاست افسانه نیست»، که در واقع ضمیمه ای توضیحی بر سخنان رسوا کننده ی صهیونیت و سردم داران گوش به فرمان یهودیان در جهان غرب بود، که چند روزی پیش، بر زبان آگاه مرد عرصه ی سیاست و ریاست تاریخ معاصر ایران، جناب آقای دکتر احمدی نژاد گذشت، اینک خود را موظف و مسئول می بینم که اعلام کنم یهودیان، نخستین و بزرگ ترین هالوکاست جهان را، در ۲۴۸۰ سال پیش، در شرق میانه ی کهن برپا کرده اند و چنان نسل کشی و قتل عامی را مرتکب شده اند که چرخه ی تجمع و تمدن و تولید برای ۱۲۰۰ سال، تا طلوع اسلام در منطقه ی ما متوقف مانده ، و بد تر از آن، با تاریخ نگاری های جاعلانه و برنامه ریزی شده ی دو سده ی اخیر، این رخ داد پلید را، به گونه ای از دید مسلمین و مردم منطقه و جهانیان پنهان نگه داشته اند که هیچ مورخی از توین بی و ویل دورانت و حتی مححققان ضد صهیونیست معاصر، از قبیل فوریسون و گارودی و ادوارد سعید و گیدیون آرون و نورمن فینکلشتاین و اسراییل شاهاک و خود شما و ده ها نام آور تاریخ پژوه دیگر، هرگز کم ترین اشاره ای به این فاجعه ی بشری نکرده اند و حادثه ای را که قرن ها موجب توقف رشد در پروسه ی تمدن آدمی شد، علی رغم اعتراف صریح تورات به ارتکاب آن توسط یهودیان، به کلی از نگاه مورخین پنهان مانده و هرگز در هیچ تالیف تاریخی به رخ داد آن، کم ترین اشاره ای نشده است!

«یهودیان در تمام ولایت های پادشاه جمع شدند تا بر کسانی که قصد آزار آنان را داشتند غلبه کنند و کسی با ایشان مقاومت ننمود زیرا ترس از ایشان بر تمام اقوام مستولی شده بود و تمام روسای ولایت ها و امیران و والیان و عاملان پادشاه به یهودیان کمک کردند... پس یهودیان جمیع دشمنان خود را به دم شمشیر زده کشتند و هلاک کردند و با آنان هرچه خواستند انجام دادند... تمام یهودیانی که در ولایت های پادشاه بودند ، جمع شده و برای جان های خود مقاومت نمودند و چون هفتاد و هفت هزار نفر از دشمنان خویش را کشته بودند ، از آنان آرامی یافتند ولی دست خود را به تاراج نگشودند... چون در این روز یهودیان از دشمنان خویش آرامی یافتند و غم ایشان به شادی و ماتم ایشان به خوشی مبدل شد، آن روز را پوریم نامیدند و این روز را در تمام طبقات و قبایل و ولایت ها و شهرها به یاد بیاورند و نگاه دارند و این روز پوریم از میان یهود منسوخ نشود و از ذریت آن ها نابود نگردد». (عهد عتیق، استر، ۹)

تورات نفوس قتل عام شده برای بقای قوم يهود را، ۷۷۰۰۰ نفر می‌شمارد، که لااقل جمعیت ۷۷ شهر بزرگ دوران کهن را شامل می شود، ولی تعيين وسعت و شمول اين نخستين نسل کشی کامل در زندگی بشری، که هرگز نظير آن تکرار نشد، با کاوشگران و نوانديشان نخبه‌ی مسلمان و غيرمسلمان است که نيرو و دانش خود را وقف پرده برچينی از اين ماجرای هولناک تاريخی کنند که ۲۰۰ سال صحنه آرايی‌های اخير مورخين يهود، جز پرکردن خلاء کامل تجمع و تمدن و توليد در خطه‌ی ما، که حاصل پوريم بود، با هدف پنهان کردن رد‌پا و عوارض تاريخی آن آدم کشی وسيع نبوده است. آن چه را من به مدد اسناد و قرائن و اشارات و امارات گمانه می‌زنم، امحاء کامل قريب ۳۰ ملتی است که در فهرست مقبره ی داریوش نام برده شده است.

اینک و علی رغم کوشش ۲۰۰ ساله ی مورخان و مراکز یهودی، برای پنهان نگهداشتن اجرای قتل عام سراسری در میان ملت های کهن ایران و بین النهرین در ماجرای پلید پوریم و آن زمان که دفاع همگانی و متحدانه‌ی اقوام شرق ميانه، متجاوزين هخامنشی را به آستانه‌ی شکست کامل کشانده بود و به تصريح تورات، مردم ممتاز منطقه‌ی ما، پيش شرط اين شکست را، قتل عام همزمان يهوديان خزيده در ميان اقوام اين خطه تشخيص داده بودند، يهوديان به عنوان مقابله، با سود بردن از شبکه‌ی اطلاعاتی پنهان خويش و پس از آگاهی از اين نيت جمعی، تصميم به پيش دستی می‌گيرند و با کمک عوامل نظامی هخامنشی، در يک يورش و شبيخون برنامه ريزی شده‌ی منظم و کودتا‌گونه‌ی پر از سبعيت، چنان که الگوی تمام کودتاهای پس از پوريم شده است، نخست سازمان‌های رهبری و برجستگان و هدايت کنندگان اقوام و سپس در آشفتگی و هراس به وجود آمده‌ی بعدی، فرد فرد زندگان ساکن سراسر شرق ميانه را، قتل عام می‌کنند. اينک با ادله‌ی کافی و در هر عرصه و سطحی از تحقیقات آکادمیک می‌توان عرضه و اثبات کرد که اقدام پلید پوریم موجب شد تا غلغله ی تمدن و تولید و صنعت و هنر شرق میانه، که خاستگاه و گهواره ی تمدن بشری است، قرن های دراز، تا طلوع تمدن اسلامی، که تجدید حیات اندیشه و عقل گرایی در جهان است، خاموش بماند. تا آن جا که به سهولت اثبات می شود که تمام يافته های باستان شناختی مکشوفه در سراسر شرق ميانه، جز دو تاريخ توليد ندارند: يا متعلق به پيش از رخ داد پوريم‌اند و يا از قرن دوم هجری به بعد ساخته شده اند. باستان شناسی جهان در حال حاضر قادر نيست به قدر نعل اسبی شاهدی مغاير با اين ادعا ارائه کند.

برای استحکام اين نظر کافی است به نخستين دست ساخته‌های اسلامی در شرق ميانه و از جمله به نمونه‌ی سفال‌هايی توجه کنيم که در قرن دوم هجری در نيشابور، بغداد و سامره توليد شده اند. اين ظروف مصرفی سفالين گواهی می‌دهند که سازندگان آن از هيچ ميراث فنی و فرهنگی بهره نبرده اند و ساخته‌های آنان چندان خام دستانه و از نظر اسلوب و آرايه‌های هنری ناشيانه و ناباب‌اند که بدون هيچ مجامله و تعارف می‌توان گفت که حاصل دست سفالگر مسلمان از نمونه توليدات سفالگر ۵۰۰۰ سال مقدم بر اسلام عقب مانده‌تر است. همين بيان و نشان ساده‌ی قابل تعقيب به صدای بلند اعلام می‌کند که آدم کشی يهوديان در اقدام پوريم تا به آن حد وسيع و عميق و فراگير بوده است که تا ظهور اسلام کم‌ترين نشانه‌ی تحرک و تجمع و تمدن و توليد در سراسر شرق ميانه قابل شناسايی نيست و ساده‌ترين ابزار حيات جمعی، يعنی يک پياله‌ی سفال آب‌خوری در منطقه‌ای نيافته‌ايم که مظاهر مختصری از توليدات انبوه و متعدد و متنوع پيش از پوريم مردم آن، در موزه‌های جهان، از نخستين و عالی‌ترين فرآورده‌های صنعتی و هنری بشر معرفی می شود! آيا متوقف کردن کامل حيات طبيعی و رشد اجتماعی در خطه‌ی پرآوازه‌ی شرق ميانه با چه ميزان آدم کشی ميسر شده و با چه مقياس و معياری می‌توان وسعت و شدت آن را محاسبه کرد؟ 

مورخ حتی می‌تواند نسل کشی کامل پوريم را حاصل وسعت وحشت يهوديان از بازگشت به اسارتگاه های بابل، در اثر شکست هخامنشيان بداند و آن را برآيند ناگزير چاره انديشی برای بقا از سوی رابی‌های يهود در دورانی سخت و سرنوشت ساز بشناسد. اما برای تاليفات مورخين و اقدامات جاعلانه ی باستان شناسان يهودی در دوران معاصر، تا حد حک کتيبه‌های ساسانی و ساخت دروغين پاسارگاد، تغيير هويت تخت جمشيد، تدارک صد‌ها تاليف قلابی در موضوع تاريخ ايران باستان و صدر اسلام و نيز اختراع ادیان و پیامبران متعدد غیر قابل اثبات و سلسله ها و امپراتوری های دروغين برای مردم منطقه ی ما در پیش از طلوع اسلام، که تماما برای سرپوش نهادن بر رخ داد پلید پوريم آماده کرده‌اند، هيچ محمل و بهانه‌ای جز دشمنی فطری يهوديان با فرهنگ و تمدن غير‌يهود نمی‌بيند که نشان می‌دهد سردم‌داران و رابی‌ها و سران صهيونيستی اين قوم، دشمن فرهنگ و آگاهی تمام بشر و مقدم بر همه مسلمين‌اند، کم‌ترين اهميت و احترامی برای هستی و هويت و جان و مال و دانش و فرهنگ اقوام ديگر قائل نيستند و جای دادن آن ها در خانواده‌ی بشری خطای محض است. من به حال آن گروه يهوديان خردمند و صاحب فرهنگ و ضد صهيونيست افسوس می‌خورم که ناگزيرند مارک قومی را بر پيشانی خود نگهدارند، که تاريخ بشری را با اعمال زشت خويش آلوده‌اند، چنان که با همت مشتی روشنفکر و صاحب منصب سياسی ارزان بهای داخلی، تمام هويت و ديرينه‌ی اين سرزمين و  سرگذشت مردم آن را با افسانه‌های نجس کودک فریب به تمسخر گرفته‌اند.

اينک که سعی ۲۰۰ ساله‌ی مورخين دروغ‌پرداز يهود و همدستان خودی آن ها باطل و پرده از پی آمد‌های پوريم در منطقه ی ما برداشته شده است، بر خردمندان و عاقبت انديشان است که پرچم حساب رسی کامل پوريم را برافرازند و در همه جا از آثار منفی آن کشتار موحش بر تمامی روند تاريخ و تمدن بشری سخن بگويند. کم ترين حاصل و درآمد اين اقدام جمعی نه فقط نزديک کردن دوباره‌ی‌ فرزندان اقوام پراکنده شده‌ شرق ميانه است، که ۲۵ قرن پيش درخت تمدن و هستی پدران و پيشيان‌شان در تبرکشی پوريم از ريشه درآمد، بل بر همگی به سادگی اثبات می‌کند که تجديد هستی وحيات و تجمع و تمدن و توليد در شرق ميانه، به چراغ اسلام فروغی دوباره گرفته و به همت مسلمین نخستین سازمان داده شده و بالاخره در عین حال که ردای بد نمای مظلومیت تاریخی را از تن یهودیان بیرون می کشد، ما را نسبت به تدارکات تازه‌ی يهوديان برای اقدام به يک پوريم معاصر، و اين بار به مدد سربازان اروپايی و آمريکايی، هشيار می کند.  

باید برای نواختن در شیپور بيداری و بازساخت وحدت منطقه ای، پرچم بررسی و حساب‌کشی نتايج ضد تاريخی و ضد تمدنی پوريم در شرق ميانه و در تمدن بشری را برافرازيم. دشمن دروغ پرداز و جاعل و تاريخ ساز از اين نقطه سخت آسيب پذير است. کوشش جمعی ما ماهيت خون ريز و بی فرهنگ راهبران يهود را در سراسر تاريخ برملا می‌کند و برای اين همه مراکز دانشگاهی غربی، که با ادعای دانش و تحقيق عالمانه به ما فخر می‌فروشند، اما تا سرحد حک جاعلانه‌ی کتيبه‌ی ساسانی، اوباشی و بی دانشی کرده اند، آبرويی باقی نخواهد گذارد. اينک زمان يورش فرهنگی به دشمنان دين و آگاهی و تفرقه افکنان ميان مسلمين است و مسئوليت دانشگاهيان و حوزه ها و دستگاه های تبليغاتی و فرهنگی و آموزشی جمهوری اسلامی، به ويژه در دولت آقای احمدی نژاد، از همه بيش‌تر و سنگين‌تر است. حربه‌ی ما در اين مدخل، حساب کشی فرهنگی است که بلبل زبانی معمول آن ها را در موضوع تروريسم اسلامی بی‌اثر  و ناکارآمد و بی‌کاربرد می‌کند. امروز همه ی ما در مقابل سوگند به قلم در قرآن عظیم، در برابر مردم مظلوم فلسطین و در برابر دستور صریح اسلام که خواهان بیان حقیقت به هر بها و دفاع از آن است، مسئولیم. برای برقراری دوباره‌ی پيوند کهن ميان ملت های شرق ميانه، که اينک تمامی آن‌ها نظر به پرچم اسلام دارند، راهی مستقيم‌تر و نزديک‌تر از يادآوری سرنوشت مشترکی نيست که يهوديان در ماجرای پوريم برای آنان رقم زده‌اند. از طريق شناخت عوارض تاريخی پوريم، نه فقط مقابله با آسيب آثار مورخين يهود، که اينک همگی به آن مبتلاييم، ميسر و سهل می‌شود، بل پرده ی پنهان مانده ای از شقاوت تاریخی یهودیان را در برابر دیدگان آزاد اندیشان جهان می گشاییم تا نسبت به اقدام جمعی علیه آتش افروزی های جدید یهودیان در جهان بیدارتر عمل کنند. 

اینک و بر مبنای يافته‌های باستان شناسی و رجوع به مدارک متعدد و محکم و قابل دفاع موجود، ادعا‌نامه‌ی زير از سوی اين مورخ برای بررسی به پيشگاه خردمندان و پژوهندگان مسير تاريخ و تمدن بشری و آگاهانی تقديم می‌شود که به طور مطلق خود را از تعلقات تلقينی و تعصبات کنونی، در موضوعات قومی و ملی و دينی و مذهبی و نژادی رها شده می‌بينند، بشری می‌انديشند و به وحدت و خلوص و يکپارچگی و سلامت در وجود و وجدان کارگزاران گسترش فرهنگ انسانی و جويندگان راهی برای برقراری عدالت و رعايت و همزيستی جهانی باور دارند. این ادعا نامه از تمامی مراکز تحقیقات تاریخی ایران و جهان می طلبد که حادثه ی پوریم را به محاسبات تاثیر گذار در سرنوشت بشری به عنوان یک رخ داد تاریخی وارد کنند و از این راه به روند توسعه و تفاهم در میان جوامع انسانی مدد رسانند.

اين ادعا‌نامه در‌عين‌حال هشداری است برای جلوگيری از تکرار توطئه‌ای کهن عليه کوشش دشوار چند هزار ساله‌ی بشر، در غلبه بر ناتوانی‌های فردی و جمعی، و انتشار آگاهی‌نامه‌ای است بر امکان وقوع مجدد فاجعه‌ای که ممکن است بار ديگر حاصل دشوار به دست آمده‌ی تمدن و تفاهم نسبی کنونی را در معرض تهديد مطامع يک قوم انحصار طلب و جدا سر قراردهد که برگزيدگان رسمی آن ها اندک علاقه‌ای به‌ادامه‌ی هستی و هويت و حيات آدميانی ندارند که بيرون از معتقدات و متعلقات و مطامع محدود و فرقه‌ای آن‌ها زيست می‌کنند.

اين ادعا‌نامه از سوی يک ساکن شرق ميانه تنظيم می‌شود که اينک می‌تواند در هر جايگاه آزاد انديشی و ناوابستگی و در هر مرکز ارائه‌ی عرض‌حال آکادميک اثبات کند که يهوديان هستی و دست مايه‌های درخشان اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی ده‌ها ملت کهن ساکن خطه‌ی او را در‌يک نسل‌کشی گسترده و کامل، با نام اقدام انتقام‌جويانه‌ی «پوريم»، چنان در خون خفه کرده‌اند که پس از ۲۵۰۰ سال، هنوز نه فقط بازيافت امين و مطمئن‌ هستی و هويت پيشين و شناسايی پيوند قومی و بومی و منطقه‌ای ديرين، برای ساکنان اين خطه ناممکن و آگاهی‌های کنونی آن‌ها درباره‌ی سرنوشت تاريخی مشترکی که از سر گذرانده اند در اندازه ی هيچ است، بل بر اثر محصولات جاعلانه‌ی فرهنگی فراهم آمده به‌وسيله‌ی قاتلان پيشينيان خويش، در دوران اخير، اينک در تعفن تفرقه و تفرد و کينه و طلب‌کاری و دشمن انگاری يکديگر به سر می‌برند.

صادر کننده‌ی اين ادعا‌نامه‌ی تاريخی، از صاحبان خرد و مدعيان علاقه‌مندی به حقايق هشدار دهنده و بيدارگر فرهنگی، مصرا می خواهد که با بررسی انبوه اسناد و اشارات معتبر تاريخی و باستان شناسی منضم به بندهای اين ادعا‌نامه، نظر خود را درباره ی وظيفه‌ی عمومی انسان نسبت به مرکز تدارک تفرق و تهديد و توطئه در ميان جهانيان، يعنی مجموعه‌های يهودی خزيده در ميان تمام ملل، که اینک سرزمین فلسطین را به عنوان مرکز پشتیبانی خود غصب کرده اند، اعلام کنند.

۱. فرهنگ و تمدن و دانش و هنر و صنايع و  توليد در جهان، وام‌دار مطلق ساکنان کهن شرق ميانه‌است که دست‌آوردهای بی‌نظير تفکر و فن‌آوری آنان، هنوز هم موجب حيرت هنرشناسان و صنعتگران و نوآوران تکنولوژی در جهان است. آن چه را که آدمی امروز می‌داند، در تمام زمينه‌های زيستی و تدارکات اجتماعی و فنی و قانون‌گذاری و مراکز تجمع همانديشانه‌ی عمومی، برای نخستين بار در عمق تاريخ شرق ميانه، و در ميان ملت هايی کليد خورده، که از جمله نام‌های شناخته شده و پرآوازه‌ی بابل و آشور و ايلام وآراميان برای جهانيان شناخته شده است. علاوه براين نام‌های پر‌نور بين‌النهرينی، از مجموعه‌های زيستی تواناي ديگری در سراسر ايران باخبريم، که کتيبه‌های داريوش اول در مراتب مختلف و از جمله در سنگ نگاره‌ی مقبره‌اش در نقش رستم، از آنان با اين اسامی ياد می‌کند: پارس، مد، اووج، پرثو، هرتی‌و، باختریش، سوگود، اووارزم‌يش، زرک، هرووتيش، ثتگوش، گدار، هيوش، سکا، هوم‌ورگا، تيگرخ‌ودا، بابيروش، آثورا، اربای، مودرای، ارمين، کت‌پتوک، سپرد، ی‌وون، سکا‌تی‌نئی پردری، اسکودر، ی‌وونا تک برا پوتای‌آ، کوشی‌يا، مچيا، کرکا، ثاتيی‌د. 

تقريبا شناسايی کامل و مطمئن غالب اين اسامی ناممکن است و حدس‌های جاری کنونی در اين‌باره که مثلا منظور از «مودراي» در متن اين کتيبه‌ها مصر است و يا «ی‌وون» اشاره به يونان دارد، ذره‌ای قابل اعتنا نيست و جست‌و‌جو‌گران نوين در شرق ميانه موظف و ملزم‌اند که از اين پس برای شناسايی محيط جغرافيايی و توانايی‌های بومی و قومی اين ملت‌ها کوشش تازه‌ای را آغاز کنند. آن چه را که اينک و در‌کنکاش‌های تصادفی و غالبا غيررسمی اعلام می‌شود، بر‌مبنای موقعيت جغرافيايی کنونی است و تجمع‌هايی را با ‌نام‌هاي جيرفت و حسنلو و سيلک و مارليک و سيستان و زيويه و غيره می‌شناسيم که نمی‌دانيم در روزگار داريوش چه ناميده می‌شدند و کدام خطاب کتيبه‌ی مقبره‌ی داريوش متوجه و مصدر آنان است. چنان که نام‌گذاری‌های قومی کنونی، مانند بلوچ و کرد و لر و گيلک و املشی و سيستانی و ترک و غيره، نام‌گذاری پس از اسلام است و هنوز نمی‌دانيم که تجمع های موجود اقليمی و قومی کنونی، در دوران پيش از پوريم چه نام داشته‌اند چنان که مطمئنيم مراکز تجمع کنونی و صورت اسامی شهرهای تبريز و اصفهان و يزد و رشت و مشهد و پاوه و مهاباد وکاشان و کرمان، و نیز اسامی اشخاص و امکنه ی جغرافیایی و لوازم مصرفی و نام گذاری بر حیوانات و عناصر طبیعی، همگی پس از اسلام پايه ريزی و عنوان گذاری شده‌اند. 

۲. مورخ خلاء و بی‌خبری مطلق موجود در موضوع پيشينه و متعلقات اقوام ايرانی را، تا آن‌جا که ناگزيرند متن شاه‌نامه را شناسنامه‌ی خود بپندارند، سند انهدام کامل اين اقوام در ماجرای پليد پوريم شناسايی می‌کند و‌‌ می‌تواند با قراردادن اين اشاره، در‌کنار‌‌ فقدان‌ کامل دست‌ساخته‌ها و‌ نمونه ‌يافته‌های باستان‌شناسی، اثبات‌کند ‌که ابعاد خون‌ريزی سراسری در ماجرای انتقام‌جويانه‌ی پوريم تا آن‌جاست که حيات و هستی مردم شرق ميانه به يکباره متوقف مانده و باستان‌شناسی جهان هنوز آثاری از تجمع و حضور متمدنانه و يا حتی متفرق انسانی به صورت شهر، ابنيه، لوازم مصرفی فلزی يا سفالين، قطعات زينتی، آلات و ابزار جنگ و شکار، معبد و بازار و  گور و مقبره و سنجاق سر و دکمه و يا حتی اسکلت برهنه‌ی انسانی را در سراسر شرق ميانه نيافته است که با اطمينان بتواند تعلق آن را به دوران دوازده قرنه‌ی ميان پوريم تا ظهور اسلام اثبات‌کند. چنان‌که پس ازآخرين يادآوری داريوش درکتيبه‌ی نهايی مقبره‌اش، ديگر به‌هيچ صورت و در هيچ سندی، از آن سی مجموعه و مرکز تجمع و تمدن و توليد در شرق ميانه ياد و نامی نمی آید.

۳. اين ادعا‌نامه صاحبان آراء را به‌انديشه درباره‌ی آثار‌تخريبی ماجرای پوريم در‌مجموعه‌ی تمدن بشری دعوت می کند و تذکر می‌دهد که توقف پويايی در شرق ميانه به ايستايی مطلق رشد در سرنوشت تمام بشر و انحراف در مفاهيم و تعاريف تمدن منتهی شد و از آن‌ که يهوديان پس از تخريب کامل تمدن شرق ميانه با تحريک و تطميع امپراتوران روم، دومين مرکز تجمع و آگاهی کهن و مادر شهر آزاد انديشی باستان پس از شرق ميانه، يعنی يونان و آتن را نيز به درازای شش قرن به مخروبه بدل کردند، تا مطابق لاف‌زنی‌های تلمودی، و مکمل کليسايی آن، خود را تنها سخن‌گو و سابقه‌دار در معرفت بشری معرفی‌ کنند، موجب شدند تا دو هزار سال پس از پوريم و در اروپای قرون وسطا نيز سطح آگاهی‌های عمومی، در تمام زمينه‌ها، از توانايی‌های کهن مردم شرق ميانه و يونان عقب تر بماند که معنای صريح آن درجا زدن دو هزار ساله‌ی تمدن انسانی، پس از تمهيدات يهودی برای ايجاد امنيت و سروری قومی مورد تقاضای آنان بوده است، چنان‌که هنوز و در دوران معاصر هم از آسيب‌های بنيانی حادثه‌ی پوريم نياسوده‌ايم و تقريبا تمام توطئه‌چينی‌های سياسی و اقتصادی و فرهنگی جهان و کليه‌ی اقدامات کودتايی قرن اخير، بازساخت در مقياس کوچک‌تر پوريم است که از پس حضور مجدد يهوديان در‌عرصه‌ی سياست و اقتصاد و فرهنگ جهان ديکته و تدارک می‌شود. چنان که اقدام لابی‌های يهود، در تمرين يک پوريم جديد، به صورت نسل‌کشی عيان و آشکار کنونی، در ماجراجويی‌های فلسطين و عراق و افغانستان و منتقل کردن مسئوليت اين کينه‌توزی و زياده طلبی بر دوش مسلمين ظاهرا تروريست، عمل‌کردن دوباره‌ی همان شيوه‌ای است که محصولات فرهنگی اخير يهوديان، به صورت تاليفات تاريخی، کوشيده است پس از محو آثار و رد پای اقدام پوريم، مسئوليت سکوت تمدن و توليد در شرق ميانه را به دوش سرباز ظاهرا خون‌ريز شمشير به دست عرب مسلمان منتقل و مسلمین را عامل توقف رشد در شرق میانه معرفی کند!

اينک اين ادعا نامه خواهان رسيدگی جمعی فرهنگ مداران سراسر جهان و به ویژه مسئولان فرهنگی و کرسی های دانشگاهی و مراکز رسانه ای خودی، به ماجرای به عمد در فراموشی قرار داده شده ی پوريم و ارزيابی تاثيرات مخرب آن در متوقف کردن پروسه‌ی رشد بشری است، تا از اين طريق وجدان آدميان نسبت به توطئه‌ی تازه برای درگيرکردن هستی کنونی انسان در يک ماجرای بنيان برافکنانه‌ی پوريم جديد، که يهوديان مشغول تدارک مقدمات آنند، آگاه و هوشيار شود و پيش هنگام به افشای آن و مدافعه‌ی جمعی مشغول شويم. واضح است که مسئوليت کشورهای مسلمان شرق ميانه و اقوام ترک و فارس و عرب و لر و کرد و بلوچ و گيلک و غيره، که يهوديان در آن ماجرای پليد پوريم پيوند‌شان با پيشينيان‌شان را بريده‌اند، بيش‌تر است، چنان که پی‌گيری خردمندانه و بدون تعصب پوريم، مردم منطقه‌ی ما را به يک وحدت در تجديد حيات و حتی وحدت قومی نوينی می‌رساند که نور آن بر اثر ظهور آفتاب اسلام، بر هر ساکن کنونی شرق ميانه، پس از ۱۲ قرن اقامت در سکوت و تاريکی، تابيده ‌است.

                                                                                                              با سلام های برادرانه

+ نوشته شده در  شنبه سوم دي 1384ساعت 13:54  توسط ناصر پورپیرار  |  4 نظر