کتاب «دانش نامه آثار تاریخی فارس» را، از آن جهت که یک فرآورده ی فارسیان درباره ی فارس است، نمی توانند منکر مطالب آن شوند و از اعتبار ساقط بدانند، به آسانی نخواهم بست و بر زمین نخواهم گذارد، زیرا این مستندی است معرف بی تاریخی، بی ریشگی و نوپدیدی مظاهر تجمع و تظاهرات در روابط اجتماعی فارسیان، چندان که بر آن مبنا می توان مدعی شد که پیش از صفویه، جز در کلنی های پراکنده ی عشیره نشین ریشه داری از اعراب و آفریقاییان مهاجر، آن هم در نواری نزدیک به سواحل جنوب، به طور کلی در خطه ی فارس یادگاری از دیرینه ی اسلامی و از مردم ساکن آن اقلیم نمی یابیم!!! این مطلب البته اختصاص به سرزمین فارس ندارد و به یقین جست و جوی یک ملت و مملکت معین، با روابط مشخص تولیدی و تمدنی، در زمینه های اقتصادی و سیاسی و نیز تظاهرات فرهنگی بومی، منطقه ای یا ملی، در جغرافیای کنونی ایران، از پس رخ داد پلید پوریم تا ظهور دولت صفویه، بی حاصل است.

«کاروان سرا: کاروان سرا که نام آن مشتق از کاروان، به معنای گروه مسافران است، استراحتگاه و یا پناهگاه بین راه است که از روزگار باستان با ویژگی های گوناگون در شهر و روستاها و جاده های حاشیه ی کویر و معابر کوهستانی احداث شده است. کاروان سراها با توجه به وضعیت اجتماعی، اقتصادی و مذهبی در دوران های مختلف ویژگی های معماری خاصی داشته اند. کاروان سراهای دوران پیش از اسلام عمدتا بناهایی چهارگوش مربع یا مستطیل شکل اند که با مصالحی چون خشت و آجر بنا شده و دارای اتاق و اصطبل هایی چون خشت و آجر بنا شده اند و دارای اتاق و اصطبل هایی در اطراف اند. پس از اسلام به جهت رونق تجارت و اقتصاد، امنیت راه ها و کاروان ها از اهمیت بیش تری برخوردار شد. بنا بر این علاوه بر افزایش تعداد کاروان سراها، ویژگی معماری آن نیز تغییر یافت». (دانش نامه ی آثار تاریخی فارس، ص ۳۰۶)

باید معلوم شود این حضرات دانش نامه ساز و مدخل نویس به مطالبی که خود تدارک دیده اند، تا چه حد پای بندی عقلی و اسنادی دارند و از بیان آن چه منظوری را قصد کرده اند؟ آیا این فرمایشات فقط جمله سازی و انشاء نویسی است و یا برای نشانی های ارائه داده ی خویش، اعتباری قائل اند؟ این جا افاده فرموده اند که در دوران اسلامی، به علت رونق تجارت و امنیت راه ها، کاروان های بیش تری به راه افتاده و لاجرم کاروان سراهای بیش تری نیز ساخته شده است. اینک به درون دانش نامه می رویم تا ببینیم از آن رونق اقتصادی و امنیت اجتماعی که از پس طلوع اسلام در جوامع اسلامی جاری شده، تا آن جا که به نمایه ی کاروان سراها مربوط می شود، چه سهمی به اقلیم فارس رسیده، چه تاثیری بر رشد اقتصادی آن گذارده، چه بقایایی از کاروان سراهای اسلامی و ماقبل اسلام موجود دارد و قدیم ترین کاروان سراهای آن خطه به چه دورانی مربوط می شود؟!

 

«کاروان سرا و حمام نیریز: این کاروان سرا و حمام قدیمی در مرکز شهر نیریز قرار دارد. در گذشته کاروان های تجاری استان های کرمان، یزد، بندر عباس و فارس که از مسیر نیریز عبور می کردند، در این کاروان سرا که از مراکز مهم تجاری شهر نیریز بوده، اطراق می کردند... این کاروان سرا و حمام هم اکنون پا برجاست و به کاروان سرای سروی و حمام محمد حسین معروف است. این کاروان سرا و حمام احتمالا از موقوفات مدرسه ی غیاثیه بوده که در سال ۱۰۹۶ هجری قمری و در زمان سلطنت شاه سلیمان صفوی ساخته شده است.

کاروان سرای آب گرم کوار: از آثار دوران صفویه است که در شمال شرق روستای آب گرم کوار و در دامنه ی کوه قرار گرفته است.

کاروان سرای آسمان جرد. از آثار تاریخی دوران صفویه است که در شهرستان جهرم، بخش خفر، روستای برایجان واقع شده است.

کاروان سرای احمدی. از کاروان سراهای شیراز است که در محله درب شاه زاده قرار گرفته است... کاشی کاری لچکی های سر در حجره ها مربوط به دوران اختلاط با طرح های گلدانی و پرنده مربوط به سال ۱۳۲۸ هجری قمری است.

کاروان سرای بابا نجم: از آثار دوران صفوی است که در شهرستان فیروز آباد، بخش قیر و کارزین قراردارد.

کاروان سرای باجگاه: از آثار تاریخی دوران قاجاریه است که در کیلومتر ۱۸ جاده شیراز- اصفهان واقع شده است.

کاروان سرای برمیر: از آثار تاریخی دوران قاجاریه است که در غرب شهر گراش واقع شده است. 

کاروان سرای بزرگ بریز: از آثار دوران قاجاریه است که در شمال بخش مرکزی لار واقع شده است.

کاروان سرای بنارویه: از کاروان سراهای شهرستان لار است... این کاروان سرا در تاریخ ۱۰۸۵ ساخته شده است. 

کاروان سرای بید زرد: از آثار تاریخی دوران قاجاریه است ک در بید زرد واقع شده است.

کاروان سرای تنگاب: از آثار تاریخی دوران ساسانی است که در جاده فیروز آباد به تنگاب واقع شده است... حیاط مرکزی این کاروان سرا به ابعاد ۶×۶ متر است که هر ضلع آن دارای دو اتاق به ابعاد ۲۰/۲×۲۰×۲ متر است.

کاروان سرای چنار راهدار: از آثار تاریخی دوران صفویه است که در مجاورت پاسگاه چنار راهدار واقع شده است.

کاروان سرای خان خوزه: از بناهای ساخته شده در دوره صفوی است که در مسیر جاده آباده به شیراز قرار دارد.

کاروان سرای خان زنیان: از آثار دروان قاجاریه است که در خان زنیان واقع شده است. 

کاروان سرای ده بید: از آثار تاریخی اواخر قاجاریه است که در شخهرستان خرم بید واقع شده است.

کاروان سرای دیودان: از آثار تاریخی دوران قاجاریه است که در ۱۰۰ کیلومتری جنوب شرقی شیراز قرار دارد.

کاروان سرای روغنی: از کاروان سراهای شیراز در محله ی درب شاه زاده قرار گرفته است. این کاروان سرا از بناهای کریم خان زند است.

کاروان سرای شورجستان: کاروان سرای شاه عباسی است در شمال غربی شهرستان آباده واقع شده است.

کاروان سرای صفوی ایزد خواست: از بناهای دوره ی صفوی است که در کناره ی شرقی رود خانه ی ایزد خواست واقع شده است.

کاروان سرای علی آباد: از آثار تاریخی دوران قاجاریه است که در مجاورت روستای برایجان واقع شده است.

کاروان سرای فیل: از کاروان سراهای شیراز است که در محله درب شاه زاده قرار دارد. این کاروان سرا از بناهای کریم خان زند است.

کاروان سرای قوام آباد: از آثار تاریخی قاجاریه است که در شهرستان مرودشت واقع شدده است.

کاروان سرای گلشن: از کاروان سراهای دوران صفویه است که در میدان مقابل بازار قیصریه لار واقع شده است.

کاروان سرای گمرک: از کاروان سراهای شیراز است که در محله درب شاه زاده قرار گرفته است. این کاروان سرا از بناهای کریم خان زند است.

کاروان سرای مخک: از آثار تاریخی دوران قاجاریه است که در کیلومتر ۳۰ جاده جهرم به شیراز در سمت جاده واقع شده است.

کاروان سرای منوچهر خان موصلو: از آثار تاریخی متعلق به قرن چهارم - پنجم هجری است که در کیلو متر ۳۵ جاده فیروز آباد واقع شده است. ابعاد کل کاروان سرای ۱۸×۱۸متر است.

کاروان سرای میان کتل: از آثار تاریخی دوران قاجاریه است که بر سر راه جاده قدیم شیراز به کازرون واقع شده است». (دانش نامه ی آثار تاریخی فارس، ذیل مدخل کاروان سرا)

بفرمایید این هم فهرست کاروان سراهای خطه ی فارس بنا بر اعتراف زعمای دانایی فارس. دانش نامه ی آثار تاریخی فارس مثل اغلب موارد دیگر، درباره ی نحوه تاریخ گذاری بر این کاروان سراها در هیچ دوره ای چیزی نمی گوید و توضیح نمی دهد که از چه راه آن یکی را صفوی، این یکی را زندی و دیگری را قاجاری تشخیص داده است، اما با اندازه دقت فراهم کنندگان چنین دانش نامه ای، آن گاه آشنا می شویم که اتاقک تنگاب، یعنی حیاطی ۳۶ متری و چند اتاق دو متری راکاروان سرای ساسانی معرفی می کنند تا معلوم زمانه شود که به دوران ساسانیان کاروان ها با یک بچه شتر و ساربانی بسیار لاغر اندام با باری به قدر هیزم سوخت نیم ساعت یک آتشکده ی زردشتی، آن هم به نوبت، جا به جا می شده اند!!! واقعا که سازندگان و مدخل نویسان چنین دانش نامه هایی را باید بر سر کلاسی نشاند و ابتدا برای آنان معنا و منظور و مفهوم کاروان سرا را باز گفت. این مطلبی است که عینا در مورد کاروان سرای ۳۰۰ متری منوچهر خان موصلو نیز تکرار می شود، که نمی دانیم با چه نشانه هایی بنای آن را تا قرن پنجم هجری به عقب کشیده اند!!! با این همه و در مجموع و با گذشت از این شیرین زبانی های فاضلانه، از فحوای اطلاعات فوق در می یابیم که احداث کاروان سراها نیز در سراسر خطه ی فارس به دورتر از زندیه نمی رود و با اعتبار بیش تری مدعی می شویم که پایه ی بنای شهری به نام شیراز را در عهد زندیه ریخته اند!!! در این صورت باید به دنبال آن شیراز با وضع «بی مثالی» گشت که حافظ وصف می کند و برای بی زوالی آن دست به دعا می برد!!! اما اینک و با التجا به آن بیان پیشین دانش نامه سازان شیراز، تا همین جا معلوم شد که اثرات و نتایج آن فرصت رونق تجارت و فضای امنیت مستقر شده در سرزمین های اسلامی، به دلیل ساده ی نبود کاروان سراها، تا زمان زندیه، هنوز به شیراز وارد نشده بود!!! 

 

بار دیگر از این زنگ تفریح هم خارج می شوم و به تخت جمشید باز می گردم که مجموعه ای از حقه بازی های سرهم بندی شده است که پس از تخریب عمدی هویت اصلی و ایلامی آن، به دست باستان شناسان مبرز غرب و با وصله پینه ی قطعات پراکنده ی محدودی از سنگ و نقش، درست همانند جور چینی پاسارگاد، تخت جمشید ساخته اند. می خواستم بلافاصله و پس از این که به طور قطع معلوم شد در همه جای تخت جمشید تنها و تنها کتیبه هایی با نام و از زبان خشایارشا جواب گو و مدعی آن ساخت و سازهاست، به دو سنگ نوشته ی مانده از داریوش در تخت جمشید بپردازم و جعلی بودن آن ها را اثبات کنم، اما لازم آمد که به مناسبت احوال و برای استحکام مقال، چند کلامی در باب یک سفر نامه بیاورم که مانند نزدیک به تمامی سفرنامه های دیگر، ضمیمه هایی قلابی به قصد جا اندازی و اثبات و شاهد تراشی قدمت این و آن اثر به اصطلاح تاریخی است، که باسمه سازان کنیسه پیشاپیش تدارک آن را دیده اند، بحثی که در جزییات کامل به زمان خود عرضه خواهم کرد.

«بنا بر این مطالعات نیبور شکاف میان تاریخ پیش و پس از اسلام را پر کرد و یا به عبارت دیگر، روی این شکاف پل زد و با خوانده شدن خطوط میخی و روشن شدن تاریخ پیش از اسلام ایران، شکاف های موجود در میان قسمت های مختلف خاور نزدیک هم پر شد. علاوه بر این، طرح های بسیار جالبی که نیبور از آثار مختلف تخت جمشید تهیه کرده بود، زمینه ی کاری شد برای باستان شناسانی که پس از نیبور به ایران آمدند و به کاوش پر داختند. بنا بر این نیبور در میان تمام سیاحانی که از ایران دیدن کرده اند، جای ویژه ای را به خود اختصاص داده است و ما به خاطر این ویژگی جای او، برای او احترام خاصی قائلیم و اثرش را ارجمند می داریم». (کارلستون نیبور، سفرنامه، ص ۱۲، مقدمه ی مترجم)

چنین اظهار عبودیتی از جانب پرویز رجبی، که کار او ماله کشی ناشیانه بر سوراخ سنبه های دیوار بدنمای تاریخ ایران باستان بوده است، هنوز نسبت به سودی که اختراع یک سیاح مجعول به نام نیبور نصیب کنیسه کرده، چنان که در بحث بعد بیاورم، بسیار الکن و اندک می نماید و از آن که به زمان خود تسمه از گرده ی سیاحان قلابی و ناموجود ارسالی از مغرب به ایران خواهم گذراند، که قریب صد در صد آن ها ساختگی اند، اما اینک به این بسنده می کنم که بگویم نیبور نام همان سیاح نخبه ای است که گویا قریب ۲۵۰ سال پیش و در اواخر دوران تسلط کریم خان برای کپی برداری از نقوش و خطوط موجود در تخت جمشید از مسیر بوشهر، به چهل منار رفته و بازگشته است. او در این ماموریت موهوم ظاهرا موظف بوده است کتیبه و نقوش معینی را به عنوان موجودیت تاریخی و فرهنگی تخت جمشید ثبت کند که حجاران ارسالی از اورشلیم قرار داشته اند بعد ها در آن عرصه بیافرینند!!! نقوش و کتیبه هایی که هرچند از حک بخشی از آن ها، به علت نیافتن سطوح مورد نیاز صرف نظر کرده اند، اما نقش آن ها در سفرنامه نیبور پیدا می شود؟!!!! اینک برای آشنا کردن اهل خرد با گوشه دیگری از گستره شیادی های انجام شده در موضوع تاریخ ایران باستان و از آن که نیبور را کریستف کلمب افتخارات هخامنشی شناخته اند، می خواهم شما را به تماشای صحنه ی کوچکی بکشانم که ببینید مسئولین هوشیاری در برابر این تجاوزات آشکار تاریخی و فرهنگی، چه گونه در مواجهه با علنی ترین توهین به شعور اجتماعی مردم ما، چشم و گوش و دست و پا بسته، خود را به نادانی زده اند!!!

«چون در ایران لباس من لباس اروپایی بود، در شیراز نتوانستم مانند دیگر کشورهای مشرق زمین آزادانه به گردش بپردازم و به این خاطر نتوانستم نقشه ی دقیقی از شیراز تهیه کنم... در شکل بیست و سه که در آرامگاه حافظ تهیه شده است، مسجدها به طور مشخص تری به چشم می خورند. در شکل بیست و سه، شماره ی یک: شاه میر حمزه است، شماره ی ۲ شاه چراغ، شماره ی ۳: مدرسه، شماره ی ۴: سیدالحسین، شماره ی ۵، خاتون جامع، شماره ی ۶، بی بی دختر است. این ها مسجد هایی هستند که از غارت های پی در پی شهر جان سالم به در برده اند. هیچ کدام از این مسجد ها مناره نداشتند و مردم می گفتند که ساختن مناره در ایران معمول نیست و مؤذن اذان را یا جلو مسجد و یا روی بام مسجد می گوید... ساعت هشت صبح روز بیست و سوم آوریل ۱۷۶۵ در شیراز زلزله ی آن چنان شدیدیآمد و خانه ی کهنه ای که من در آن زندگی می کردم، چنان تکان خورد که فکر کردیم خانه فرو خواهد ریخت». (کارلستون نیبور، سفرنامه، ص ۱۵۴)

نیبور که با همان لباس اروپایی از سراسر فارس عبور کرده، به دهات رفته، همه جا سرکشیده، خدمت گزار به مزد گرفته، حتی در رواق های زورخانه های شیراز نشسته و ورزش باستانی تماشا کرده،  این جا برای پوشاندن نادانی های ارائه داده در موضوع شهر شیراز، بهانه ی لباس را می آورد که نمی دانیم چرا تعویض نمی کرده است؟!!

«در ایران خانه هایی وجود دارد به اسم زورخانه و هرکس می تواند به زورخانه برود و زور خود را به معرض تماشا بگذارد. وقتی من برای اولین بار به دیدن یکی از این زورخانه ها رفتم، هوای زورخانه چنان آلوده بود که به تر دیدم فورا این محل را ترک کنم. در عین حال یک بار دیگر به دیدن زورخانه رفتم و این بار آن قدر در این محل ماندم، که بتوانم تصوری از یک زورخانه و ورزشی که در زورخانه می شود، به خوانندگان ام بدهم». (کارلستون نیبور، سفرنامه، ص ۱۵۸) 

باید بپرسیم که نیبور با چه لباسی به زورخانه رفته است؟ اگر لباس اروپایی، پس رفت و آمد او در شیراز با لباس غیر محلی تولید اشکال نمی کرده است، پس چه گونه علت نا آشنایی خود با شیراز و تهیه ی آن نقشه ی نادرست را به گردن لباس اروپایی اش می اندازد و اگر زمان حضور در زورخانه لباس محلی پوشیده بود، پس می توانست با همان لباس به سرکشی شیراز رود و از آن نقشه ی دقیق بسازد. اما اصل مطلب، به دلایلی که خواهم گفت این است که زورخانه هم مانند کتیبه های داریوشی در تخت جمشید، از عناصری بوده، که می باید به نام و قلم نیبور در ۲۵۰ سال پیش تایید شود!!! برای آشنا شدن با عمق و اهمیت تخدیر کننده ی دروغ های آشکاری که ماموران یهود در سطوح مختلف و از جوانب گوناگون درباره ی تاریخ ایران و به طور کلی شرق میانه به کار زده اند، کافی است به همین چند سطر از نوشته های مثلا نیبور در سفرنامه اش نگاهی پرسشگرانه بیاندازیم و نقاشی او را در زیر ببینیم که بنا بر ادعای خود او، حاصل نظری است که از چشم انداز مقبره ی حافظ به وسعت شهر شیراز انداخته است.

      

      

 

 

 

آیا متوجه شدید؟ ظاهرا و چنان که از متن بالا بر می آید، باید که آن بارگاه بلند بالا و آن گنبد آسمان آرای گوشه سمت راست این نقاشی، که از صفحه ی ۲۵۷ ترجمه ی فارسی سفرنامه ی نیبور برداشته ام را، بنا بر ادعای او، آرامگاه حافظ بپنداریم وگرنه قید او که تصویر را از کنار مقبره ی حافظ برداشته، بی معنا می شود که اثر دیگری جز این بنا در عرصه ی خارج از شهر و در چشم انداز استقرار نقاش نمی بینیم!!! آیا همین قید و ذکر مقبره ی حافظ به نام و از زبان نیبور، خود شگردی نیست تا یادبود حافظ از این راه به عمق ۲۵۰ سال دورتر برود؟ و گرنه می پرسم اگر به زمان نیبور مقبره و اثر و بارگاهی از حافظ در شیراز برقرار بوده، چرا گوشه ای از آن را در این باسمه نمی بینیم تا سند قرار دهیم؟!!! بقیه ی باسمه نیز شمای همان شهری است که در زمان کریم خان هم امورات طهارت مردم اش تنها با یک حمام می گذشته و آن گاه که اطلاعات نیبور در باب مساجد شیراز در عهد زندیه را نیز بررسی کردم و در کنار نقاشی این مقبره ی ناشناس قرار دادید، که از طراحی های شخص نیبور معرفی می کنند، آن گاه شاید که از قبیل دانش نامه سازان و باستان پرستان ما اندکی به خود آیند، دستی به پیشانی و گوش های خود بکشند و از هضم زورکی هر آن چه به خوردشان داده اند، سرانجام احساس کسالت کنند و دریابند آن کسان که چنین بارگاه و بنایی را به جای مقبره حافظ در قرن هجدهم میلادی جا زده اند، جایگاه متعصبان زود باور ما را، از بز اخفش معروف نیز پست تر گرفته اند!!!

«۶۵ سال پس از وفات حافظ، یعنی در سال ۸۵۶ هجری قمری، شمس الدین محمد یغمایی، وزیر میرزا ابوالقاسم بابر گورکانی، حاکم فارس، برای اولین بار عمارتی گنبدی شکل را بر فراز مقبره ی حافظ بنا کرد و در جلو این عمارت حوض بزرگی ساخت که از آب رکن آباد پر می شد. این بنا یک بار در زمان حکومت شاه عباس کبیر و دیگر بار، ۳۵۰ سال پس از وفات حافظ، به دستور نادر شاه افشار مرمت شد. در سال ۱۱۸۷ هجری کریم خان زند بر مقبره ی حافظ، بارگاهی به سبک بناهای خود ساخت و بر تربت اش سنگی مرمرین نهاد که امروز نیز باقی است. همچنین تالاری با چهار ستون سنگی یکپارچه ی بلند ساخت که از طرف شمال و جنوب گشاده بود و در دو سوی آن، دو اتاق بنا کرد به گونه ای که مقبره ی حافظ در پشت این بنا قرار می گرفت؟!!!! پس از کریم خان زند در سال ۱۲۷۳ هجری قمری طهماسب میرزا موید الدوله حکم ران فارس آرامگاه حافظ را بار دیگر تعمیر و مرمت کرد و در سال ۱۲۹۵ هجری قمری معتمد الدوله فرهاد میرزا فرمان روای فارس در گرداگرد مقبره ی حافظ معجری چوبی ساخت». (دانش نامه ی آثار تاریخی فارس، ص ۲۱۱)    

 

اگر سئوال کنم آن شمس الدین محمد یغمایی و میرزا ابوالقاسم بابر که به فکر ساخت بنای گنبد دار بر مقبره ی حافظ بوده اند، چرا خانه ای برای خود در شیراز نساخته اند، نمی دانم آن ها که حتی از منبع آب حوض مقابل قبر حافظ نیز خبر داده اند، چه خواهند گفت و باز اگر بپرسم از آن بنای دائما مرمت شده و گنبد دار چرا در نقاشی نیبور اثری نیست، شاید که پاسخ دهند بنای بلند سمت راست نقاشی، همان بارگاه ساخته شده به وسیله ی یغمایی است تا باز بپرسم که بر سر آن عمارت چه آمد که کار مقبره ی حافظ را به بنای این معجرها کشاند؟!!! بدین ترتیب و بر اساس همین داده های مثلا دانش نامه ای، صاحب حافظی می شویم که خود می نویسند سنگ قبرش را کریم خان زند نوشته است!!! اگر بپرسم بر سنگ قبر اصلی حافظ چه گذشت، یقین بدانید کسی پاسخی نخواهد داد و گرچه معلوم نیست مدخل نویسان دانش نامه ی آثار تاریخی فارس، همین توصیفات ساخت و ساز بر قبر حافظ از دیر زمان تا عهد قاجاریه را از کجا برداشته و به کدام بقایا و یا لااقل نقاشی رجوع کرده اند، اما اگر بزک قبر حافظ به خواست کریم خان را هم جدی بگیریم، که مستندی ندارد، برابر تاریخی که می دهند سالیانی پس از خروج نیبور از ایران انجام شده و آن چه را که اینک از سابقه ی مقبره حافظ می گویند این که به دنبال دو سه دوره ساخت و ساز و مرمت نامعلوم و در خیال، که اثری از آن ها هویدا نیست، صد سال پس از زندیه نیز، این قبر نو سر برآورده در بیابان های اطراف شیراز، از شکل غریبانه ی تصویر بالا، با معجری چوبی در زیر آسمان باز، معمورتر نبوده است. به زبان دیگر و در واقع امر و اگر بخواهیم بر اساس یادگارهای موجود، حرفی زده باشیم، به تر است همین معجرهای چوبی را نخستین سعی معاصر در ساخت گوری برای شاعری به نام حافظ در محلی به تصادف انتخاب شده بدانیم!!! آیا شرح زیر نمی رساند که نیبوری در کار نبوده و مانند ده ها نمونه ی دیگر کسانی به نام این و آن مطلب نوشته و از تصور خود تصویر ساخته اند، تا فقط عناصر و عوامل ناموجود، اما مورد نیاز خویش را به ثبت رسانده باشند؟!! با این همه، به دلیلی دیگر به باستان پرستان توصیه می کنم که اصالت و صحت آن نقاشی نیبور را نپذیرند، زیرا در غیر این صورت ناگزیر قبول کرده اند که شیراز عهد نیبور و اواخر دوران کریم خان هم نو قصبه ای بی امتداد و با وسعت و ساخت و سازی بوده که شاید برخی از سران سپاه توصیف شده ی خان زند در آن می گنجیده اند و قضیه هنگامی صورت فانتزی به خود می گیرد که به فهرستی رجوع دهم که نیبور از مساجد شیراز در عهد زندیه می آورد، بی این که تشخیص دقیق محل استقرار همگی آن ها در نقشه ی کتاب، به سادگی میسر باشد. 

 

۱. مسجد شاه میر حمزه: در شیراز مسجدی به این نام نیست، در نزدیک دروازه ی اصفهان امام زاده نوبنایی با نام امام زاده علی بن حمزه است که مانند بسیاری دیگر به زمان قاجار و این یکی در عهد ناصر الدین شاه دارای بقعه و بارگاه شده و بی تردید نیبور نمی توانسته است از آن با خبر بوده باشد. از متن و شرح نیبور در کتاب سفرنامه می توان به طور ضمنی استنباط کرد که بنای خارج از شهری را که در نقاشی شماره ی بیست و سه آمده، تصویری از امام زاده میرحمزه است، اما تاکید نیبور بر این که نقاشی را از چشم انداز قبر حافظ کشیده، درک مسئله را دشوار می کند.  

۲. شاه چراغ: معلوم است که شاه چراغ را هم نمی توان مسجد نامید به خصوص که بنای این امام زاده نیز، همچون امام زاده علی بن میر حمزه، دارای گلدسته است و نیبور نه فقط این دو امام زاده را مسجد گرفته، بل تمام مساجد شیراز را بدون گل دسته گفته است!!! پس یا باید گل دسته های موجود در این دو ابنیه را، افزوده های پس از نیبور بدانیم، که موضوع و محملی ندارد و یا این که نیبور فرضی، مهمل نوشته است!!!

۳. مدرسه: جاعلان این قبیل امور که از دور برای ایرانیان همه چیز ساخته اند حتی در تصور خود نامی برای این مدرسه نساخته اند تا پی گیری مطلب آن میسر باشد.

۴. سید الحسین: در شیراز مسجدی به این نام ثبت نیست و ظاهرا در کازرون امام زاده ای به نام سید حسین شناخته شده است.

۵. خاتون جامع: بی شک تا امروز هیچ مؤمنی سمت محراب و قبله ی این مسجد با نام من درآوردی را به شیراز ندیده است!!!

۶. بی بی دختر. معلوم نیست سازنده ی این نام برای مسجدی در عهد زندیه به شیراز، نام چه چیز را با چه چیز دیگر در ذهن خود مخلوط کرده است؟ احتمالا بی بی زبیده و قلعه دختر را!!!

 

می بینید که نیبور مورد احترام رجبی نه مساجد شیراز عهد کریم خان را می شناخته، نه تصور درستی از مقبره ی حافظ داشته و نقاشی سرهم شده ی او از شیراز و اطلاعاتی که از این شهر می دهد آشکار می کند که از مسجد و بازار و ارک کریم خانی و به خصوص دروازه ی قرآن که باید لااقل دو بار از زیر آن گذشته باشد و می نویسند در زمان کریم خان دایر و معمور بوده، چیزی ندیده و نمی دانسته است!!!

«دروازه ی قرآن: در ورودی جاده ی اصفهان به شیراز، در نزدیکی تنگ الله اکبر و در میان کوه های بابا کوهی و چهل مقام واقع شده است. وجه تسمیه ی این دروازه وجود قرآنی بر فراز طاقی مرتفع است. این طاق در زمان عضد الدوله دیلمی در فارس ساخته شد. قرآنی نیز در آن جای داده شد تا مسافران به برکت عبور از زیر آن سفر را به سلامت به پایان برند... در دوره ی حکومت زندیه، کریم خان زند مجددا آن را باز سازی نمود». (دانش نامه ی آثار تاریخی فارس، ص ۲۵۱) 

آیا عجیب نیست که یک دیلمی به قرن چهارم هجری، در شیراز هنوز فاقد مسجد و حمام و بازار و آب انبار و کاروان سرا، فقط طاق و دروازه و اتاقکی برای قرآنی بسازد تا مسافرانی را از خطر حفاظت کند که هرگز به شیراز وارد و خارج نمی شده اند؟!!! اینک در این مبحث گشوده یاد آوری کنم که از عهد کریم خان هم به شیراز فقط چهار مسجد می شناسیم، که به زمان خود با دلایل واضح بیان خواهم کرد که تمامی آن ها را در همان دوران زندیه ساخته اند: مسجد عتیق، مسجد میرزا کریم، مسجد نو و مسجد وکیل. اگر معلوم شود که تا عهد کریم خان به شیراز مسجدی نبوده، آیا راه دیگری جز این می ماند که قبول کنیم بنای شهر شیراز در عهد زندیه و به تدریج تا زمان قاجار از زمین برآمده است، آیا از چنین شهر نوساز قرن دوازدهمی، می تواند سعدی و حافظی، در قرن ششم و هفتم هجری، بیرون آمده باشد؟!!!

 

حضرات بیدار شوید، جشن حفاظت از جعلیات نگیرید و به سلامتی دروغ، از کیسه ی خلق الناس، دود به پا نکنید و جوجه کباب!! بالا نیاندازید. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:0 | 6 نظر
ایران شناسی بدون دروغ، 58

 دوستان و دشمنانی که فیلتر شکن دارند مقالات جدید را در همین وبلاگ و اگر ندارند، در آدرس naria7.blogfa.com مطالعه کنند.

 

 آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

 

مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۵۸

امورات هیچ شهر و ده اسلامی بدون حمام نگذشته است. تاکید بر نظافت عمومی و وجوب انجام شست و شوی سراسری، به دنبال انجام یک سلسله از مراتب معمول و روزمره، حمام را به نخستین مکان عام المنفعه ی مورد نیاز در مراکز تجمع اسلامی تبدیل کرده است. در عین حال، معماری مخصوص حمام و کاربرد مصالح بسیار مقاوم در آن، حمام را از ماندگارترین نمونه های ابنیه ی اسلامی، در ردیف بازار و مسجد و آب انبار و کاروان سرا قرار داده است. 

«بنای حمام های قدیمی به جهت سهولت دسترسی به سیستم آب رسانی، گرم شدن فضای داخلی در زمستان و استحکام بنا، پایین تر از سطح معابر اطراف ساخته می شدند. این حمام ها دارای سه بخش مجزای ورودی و بخش های مرتبط با آن، بینه و فضاهای مرتبط با آن و گرم خانه با فضاهای جانبی مرتبط با آن هستند. طراحی حمام های قدیمی به گونه ای است که هر فضا به وسیله ی هشتی مانندی از فضای دیگر جدا می شود تا دما و رطوبت هر فضا نسبت به فضای مجاور تنظیم گردد». ( دانش نامه ی آثار تاریخی فارس، ص۱۸)

معمولا دسترسی به فضای داخلی حمام های قدیمی، پس از فرود از چند ده پله به زیر زمین میسر بود. این شگرد حفاظتی ممتاز، در برابر جریان و کوران هوا، حفظ گرمای داخلی بنا، محافظت بیش تر در مقابل زمین لرزه ها و نیز فراهم آوردن فرصتی برای ایجاد هم هوایی میان محیط مرطوب و گرم حمام با فضای باز گذرگاه، برای مشتریانی که از حمام خارج می شدند و نیز به کاربری مصالح ساختمانی بسیار مقاوم در برابر رطوبت، حمام های عمومی قدیم را از ماندگارترین نمایه های مورد نیاز اجتماع معرفی و عمر و دوام دراز آن ها را تضمین می کرده است، چندان که انهدام و محو کامل نشانه های هیچ حمامی را، به دلیل قرار گرفتن آن در زیر سطح زمین، نمی توان پذیرفت و بی شک اگر در حوزه ای، حمامی در دو هزاره قبل هم بنا شده باشد، بقایای آن قابل بازیابی است، چنان که بازمانده حمام های رومی در سراسر اروپا تا انگلستان را می توان رد یابی کرد. با این مقدمات اینک به جست و جوی بقایا و بنای حمام های مانده در فارس رویم و معلوم کنیم کهنه ترین حمام ساخته شده در اقلیم فارس متعلق به چه دورانی بوده است؟

 

«حمام بیدکرز: حمام بیدکرز یا بیژن، هرمان و یا ارسلان باباخانی از آثار قاجاریه است که در شهرستان نورآباد ممسنی، بخش ماهور میلاتی و در غرب روستای بیدکرز واقع شده است.

حمام پهلوانی: از آثار تاریخی دوران قاجاریه است که در شهرستان اقلید، روستای آسپاس و در روستای پهلوانی واقع شده است.

حمام تاریخی میمند: از آثار تاریخی دوران قاجاریه است که در شهرستان فیروز آباد، بخش میمند، جنب مسجد جامع میمند واقع شده است.

حمام توکلی: از آثار دوران پهلوی در شیراز است که بین فلکه احمدی و خیابان لطفعلی خان زند واقع شده است.

حمام حکیم: از آثار دوران قاجاریه در شیراز است که در خیابان احمدی در بازارچه ی حاج زینل واقع شده است.

حمام خواجه: حمام خواجه از ابنیه ی دوران قاجاریه است که در کنار بازار قدیمی شهرستان داراب قرار دارد.

حمام قلعه ی باستانی ایزد خواست: از آثار دوره ی صفوی است که در ضلع غربی خیابان اصلی قلعه ی ایزد خواست نزدیک به روستای ایزد خواست و در مسیر آباده - اصفهان بنا شده است.

حمام کهنه خرامه: حمام کهنه خرامه یا حمام گلستان از آثار تاریخی دوران صفوی است که در میان بافت قدیم خرامه در کنار تپه ی باستانی بهرام گور در میدان طالقانی پشت مسجد جامع خرزامه واقع شده است.

حمام گودی: از آثار تاریخی دوران قاجاریه است که در میان بافت قدیم شیراز، فلکه آستانه جنب امام زاده سید علاء الدین حسین واقع شده است.

حمام وراوی: از آثار تاریخی اواخر دوران قاجاریه  و اوایل دوران پهلوی است که در فاصله ی ۲۰ کیلومتری ضلع شرقی شهر مهر قرار دارد.

حمام وکیل: از بناهای دوران کریم خان زند است که در شیراز، در محله ی میدان شاه، جنب مسجد وکیل قرار گرفته است. (دانش نامه ی آثار تاریخی فارس، ذیل مدخل حمام)

بدین ترتیب تنها به ۱۱حمام قدیمی، مانده از هزاره نخست اسلامی، در اقلیم پهناور پارس برمی خوریم، سهم شیراز فقط سه حمام است که کهنه ترین آن ها را باز هم ساخته هایی از دوران زندیه تشخیص داده اند!!! مگر زبان بیان بی تاریخ بودن خطه فارس، سلیس تر از نمایش فقدان عناصر اصلی مورد نیاز در شکل گیری مناسبات و ملزومات اجتماعی، از جمله نبود خانه و بازار و حمام و آب انبار و حمام نیز ممکن است؟!! اگر شیراز در زمان زندیه نیز تنها با یک حمام نیازهای جمعیت خود را برطرف می کرده، پس این پایتخت فرهنگی ایرانیان، در این زمان نه چندان دور هم، جز قصبه ای بزرگ نبوده، جز یک راسته و محله و حد اکثر بیش از پنج هزار جمعیت نداشته است. در این صورت آیا پذیرش این مطلب دشوار می شود که ۳۵۰ سال پیش از زندیه، یعنی به دوران حافظ، در جای شیراز کنونی، تنها خشکه بیابانی پهن بوده است؟!! اگر کسی روش دیگری می شناسد و قرائن دیگری دارد که از طریق آن اثبات مرکز تجمعی به نام شیراز و یا هر نام دیگر، در محیط کنونی این شهر، به قرن هفتم هجری را ممکن می کند، پس بسم الله، بیاورد تا بشنویم!!! به راستی اگر فارسیان و فارس سازان حتی نتوانند حافظ خود را به صحنه تاریخ و تولید ادب فارسی برانند، پس بار گران مسئولیت آن قوم پرستی دروغین و قلابی را بر دوش می برند که صد سال است، به اشاره ی سر انگشت یهودیان، دشمنی و دوری از یکدیگر را، برای مردم این سرزمین سوقات آورده است!!! 

 

بدین ترتیب از این فرصت تفریحی هم بیرون می زنم، به تخت جمشید نیمه تمام در جست و جوی داریوش باز می گردم و به تچر یعنی خانه ی اختصاصی داریوش وارد می شوم. آیا او را در آن جا خواهیم یافت و نشانی از این صاحب خانه در تچر پیدا می شود؟!!

 

 

این تصویر یکی از کتیبه های خشایارشا، در سه زبان است که بر دیواره ی جنوبی آپارتمان کوچک داریوش در تخت جمشید نصب است. کپی دیگری از همین متن بر دیوار شرقی حیات تچر و نسخه ای هم بر جرز غربی آن دو جرز پیش تر نمایش داده شده ی ایوان خانه ی داریوش نصب است، که با قلابی بودن کتیبه ی سمت شرق آن آشنا شده ایم.

«Xpc، کتیبه ی سه زبانه در سه نسخه، دیواره های غربی، جنوب و شرق تچره. مضمون آن ساختن بنا توسط داریوش است.

اهوره مزدا ایزد بزرگ است، که این زمین را در این جا آفرید، که آسمان را در بالا آفرید، که مردم را آفرید، که شادی را برای مردم آفرید، که خشایارشا را شاه کرد، یگانه شاه از بسیار، یگانه فرمان روااز بسیار، من خشایارشا هستم، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه مردمان با تبارهای بسیار، شاه این سرزمین بزرگ تا دور دست، پسر داریوش شاه هخامنشی. خشایارشا، شاه بزرگ می گوید: به خواست اهوره مزدا، پدرم داریوش شاه این کاخ را ساخت. اهوره مزدا مرا بپاید با ایزدان، همچنین آن چه من ساختم و آن چه پدرم داریوش شاه ساخت. اهوره مزدا این ها را بپاید با ایزدان». (لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۳۰۳). 

لوکوک آن متن تازه کنده شده بر جرز شرقی ایوان کاخ داریوش را، که کپی جرز غربی آن است، به حساب کتیبه های تچر نیاورده است. یا در زمان تدوین کتاب اش هنوز آن جرز شکسته با کتیبه ی تازه نوشته را بالا نبرده بوده اند، که با توجه به تاریخ تالیف آن بعید می نماید، یا لوکوک به آن میزان درایت داشته است که کتیبه ی نوشته بر یک ستون تازه ساخت را رسمی نپندارد! برای طبیعی شمردن متن این کتیبه، آن جا که خشایارشا می نویسد: «پدرم داریوش شاه این کاخ را ساخت»، باید این قید را اضافه کرد: «که اهورا مزدا رحمت اش کند»! زیرا اگر صاحب اصلی کاخ در زمان سلطنت و زندگی خود ادعای ساخت بنا را نکرده و فرزندش، آن هم با عنوان سلطان، پدرش را سازنده ی آن معرفی می کند، پس بدون شک جایی از این لابیرنت کتیبه های هخامنشی در تخت جمشید معیوب است، مگر این که گمان کنیم خشایارشا در فقدان پدر و زمانی که بر جای او نشسته، کتیبه های دیواره های تچر را نقر کرده است. در این صورت هم باید فورا بپذیریم که بنای تچر به زمان سلطنت خشایارشا هنوز تمام نبوده است و آن گاه بلافاصله این سئوال دیگر پدیدار می شود که: در این حال داریوش شب را در کجای تخت جمشید صبح می کرده است؟!! وانگهی اگر به متن کتیبه های خشایارشا در دروازه ی ورودی، سکوی آپادانا و دیواره های تچر رجوع کنید، از یکسانی تذکرات در آن یکه می خورید. بیننده از خود می پرسد خشایارشا چه ضرورتی در این تکرار می دیده است که در محیطی بسیار محدود، بر کنار یک کاخ کوچک، با همان متنی که برای دروازه ی ورودی و آپادانا به کار برده، ضمن معرفی چند بارهع ی خود به تاریخ، سه بار دیگر هم یاد آوری کند که پدرش کاخ ساخته است؟!!! آیا دلیل این کار را محدودیت واژگان کاربردی در زبان میخی داریوشی بدانیم که به محدودیت بیان و تجدید و تکرار یک متن واحد در این زبان بی هویت و تازه ساز و فرمایشی منجر شده، یا این گونه بازی های فرهنگی را به حساب تمسخر منشیان ایلامی و بابلی نسبت به زمام داران هخامنشی بپنداریم، که به اعتراف خودشان خواندن نمی دانسته اند؟!!!

 

 

«Xpd، کتیبه ی سه زبانه در چهار نسخه، که روی دالان و پلکان هدیش ( بنای معروف به کاخ اختصاصی خشایارشا در تخت جمشید) حکاکی شده است.

اهوره مزدا ایزد بزرگ است، که این زمین را در این جا آفرید، که آسمان را در بالا آفرید، که مردم را آ فرید، که شادی را برای مردم آفرید، که خشایارشا را شاه کرد، یگانه شاه از بسیار، یگانه فرمان روااز بسیار، من خشایارشا هستم، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه مردمان با تبارهای بسیار، شاه این سرزمین بزرگ تا دور دست، پسر داریوش شاه هخامنشی. خشایارشا، شاه بزرگ می گوید: به خواست اهوره مزدا، من این کاخ را ساختم. اهوره مزدا مرا بپاید با ایزدان، و نیز شهریاری مرا و آن چه را من کردم». (لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۳۰۳).  

بفرمایید، این هم نمونه ای دیگر و این بار در هدیش، که خشایارشا متن واحدی را چهار بار بر در و دیوار تکرار کرده است. تنها تفاوت متن این کتیبه با آن چه سه بار در تچر تکرار شده، این است که به جای «پدرم داریوش این کاخ را ساخت»، می نویسد: «من این کاخ را ساختم»!!! در مجموع و تا همین جا و با مراجعه به کتیبه های خشایارشا در تخت جمشید، با چهار پز مختلف از طرح ادعا از زبان خشایارشا رو به رو می شویم: نخست می نویسد که دروازه ملل را به اشتراک پدرش داریوش ساخته است، آن گاه کار ساخت بنای آپادانا را به اراده انفرادی خود مربوط می کند، سپس بالا بردن بنای تچر را اختصاصا به پدرش وامی گذارد و سرانجام بار دیگر در بنای هدیش حضور پدر را ندیده می گیرد و بنای آن را به خود نسبت می دهد!!! اگر داریوش را پدر خشایارشا شمرده اند و تاریخ تسلط او را قریب چهل سال بر خشایارشا مقدم گرفته اند، ولی در همه جا سخن گوی ساخت تخت جمشید را خشایارشا می بینیم، پس طبیعی است که داریوش در تدارک مجموعه ی تخت جمشید غایب شناخته شود. بدین ترتیب، در یک بررسی عاقلانه و با برداشت از متن این کتیبه ها زمان شناسی دوران حیات و حضور و سلطنت داریوش نا ممکن می شود. اگر بنا بر قبول های کنونی، فرض را بر این بگیریم که داریوش بنیان بناهای تخت جمشید را با ساخت تچر آغاز کرده، اما کتیبه های اطراف آن را خشایارشا و در زمان سلطنت اش نوشته، پس بدون شک باید که داریوش در حین بالا بردن بنای تچر مرده باشد، آن گاه با کتیبه ی دروازه چه باید کرد که خشایارشا داریوش را در بنای آن سهیم می گوید؟ اگر گمان کنیم که پدر و پسر کار ساخت ابنیه ی تخت جمشید را به اشتراک و همزمان از دروازه ی ورودی و تچر آغاز کرده اند، پس چرا فقط از اشتراک ساخت بنا در دروازه ی ملل صحبت می شود و از آن که کتیبه ی فراز دروازه به نام خشایارشا و به زمان سلطنت اوست، پس باز هم باید که داریوش را در ابتدای بنای دروازه ی ورودی مرده تصور کرد و گرنه طبیعی بود که مضمون کتیبه ی دروازه از زبان داریوش نوشته شده باشد، که به همکاری فرزندش در بنای آن اشاره ای کند. این که در همه جای تخت جمشید خشایارشا راوی فنی و رسمی ساخت و ساز ابنیه هاست، خود به خود حضور داریوش را از تخت جمشید حذف و کار خانم کخ را دشوار می کند که مجبور است نام کتاب اش را به «از زبان خشایارشا» تغییر دهد!!! مطمئن باشیم که ایران شناسی پر از حقه بازی و مخلوق ناخلف و حرام زاده ی دانشگاه های کنیسه و کلیسایی غرب، تا ابد هم قادر نخواهند بود که رمز کتیبه های تخت جمشید را در ارتباط با کرونولوژی و دوران شناسی سلسله ی هخامنشی بگشایند، مگر این که از شیادی های به کار زده ی خویش در این گونه موارد پرده بردارند!!! در عین حال آن یکی دو سنگ نبشته ی مختصر که در تچر و در دیواره ی جنوبی صفه متعلق به داریوش می گویند، به دلایلی که در یادداشت بعد می آورم، نیازمند به بازبینی و تعیین محدوده ی صحت آن هاست و این نمایش نامه ی بررسی مخروبه های تخت جمشید آن گاه به اوج شکوه خود در فانتزی بافی و گمان پروری و دروغ سازی می رسد که اینک می دانیم هیچ قسمتی از ابنیه ی آن مجموعه، به نیمه ساخت نیز نرسیده و در ابتدای اجرا متوقف مانده است!!! (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 6:30 | 36 نظر
ایران شناسی بدون دروغ، ، 57

 

دوستان و دشمنانی که فیلتر شکن دارند مقالات جدید را در همین وبلاگ و اگر ندارند در آدرس naria7.blogfa.com مطالعه کنند.

 

 آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۵۷

بدین ترتیب تا همین جا و از قول و قلم نخبه کاوشگران فارس، جمع آمده در کتاب «دانش نامه آثار تاریخی فارس» با اوضاع اجتماعی سرزمین مشهور به فارس، چنین آشنا شدیم که تا زمان زندیه، خانه ی مسکونی و آب انبار نداشته است!!! از منظر بررسی های دوران شناسی و استنتاج های عاقلانه و مفروضات معین و مسلّم، از آن که خطه ی فارس عمدتا خشک و بیابانی و به ذخیره ی آب برای مصارف مختلف محتاج است، پس بدون آن، فاقد قدمت تاریخی و آثار حیات عمومی می شود و ابزار و امور عرض اندام و ادعای حضور را دارا نیست و از آن که کتاب «دانش نامه آثار تاریخی فارس» مدخل «کارگاه های کهن» را ندارد و نمی تواند داشته باشد، چرا که می دانیم در فارس و نیز سراسر ایران، هیچ مرکز تولید باستانی و کوچک ترین نمونه ی تولید، از مبدا پوریم تا مخرج صفویه نیافته ایم، پس به مدخل «بازار» در آن دانش نامه سرکشی می کنم تا معلوم شود که انتظار بازیافت و برخورد با بازاری قدیمی تر از دوران زندیه نیز، در سرزمین مشهور به پارس، بی هوده و عبث است.  

«بازار: بازار که محل داد و ستد و اجتماع است، به مجموعه های مختلفی اطلاق می شود که علی رغم دارا بودن ویژگی های زمانی، مکانی و ساختاری متفاوت، در همگی آن ها داد و ستد جریان دارد و به سبب مرکزیت اقتصادی و مالی نقش ویژه ای در جامعه دارد. بازار سابقه چند هزار ساله در تمدن ایران و جهان دارد. از همان هنگام که انسان موفق به تولید محصول بیش تر از نیاز خود گردید و به فکر مبادله آن با دیگر محصولات و تولیدات مورد نیاز خود افتاد، مراحل شکل گیری بازار آغاز شد. برای این منظور ابتدا فضاهای بازی در مجاورت روستاهای بزرگ به این کار اختصاص دادند که در فصولی از سال و به تدریج در روزهایی از هفته، محل اجتماع، داد و ستد و مبادله منطقه می شد. سپس با گسترش جوامع و مبادلات، زمان، مکان، شکل و ساختار آن نیز دچار تغییرات و تحولات تکاملی گردید و به تدریج از حالت موقت به دایمی و از وضعیت فاقد سرپناه و معماری به ساختارهای معماری متشکل و دایمی تبدیل گردید. در برپآیی بازارها، سنت برآمده از تاریخ در بهره گیری از فضا و هم چنین میراث مبتنی بر ساختارهای شهری کهن نقشی مهم بر عهده داشته است». (دانش نامه ی آثار تاریخی فارس، ص ۶۹)

بدین ترتیب و با این تعریف، که در کتاب دانش نامه ی مورد نظر می خوانیم، بازار یک پدیده ی اجتماعی - اقتصادی کهن است که با پیدایش شهر، از صورت تدارک موقت در هوای آزاد، به سازه و مرکزی پایدار و دایمی و مسقف مبدل می شود، که بنای آن با دیگر سنت های هر شهر و مرکز تجمعی منطبق است. با این داشته ها حالا باید معلوم کنیم که شناسه ی بازارهای موجود در خطه ی فارس، شهر نشینی و ایجاد مراکز داد و ستد ثابت در آن اقلیم را از چه زمانی مسجّل و معرفی می کند.  

بازار جهرم: از بناهای تاریخی مربوط به اواخر دوره زندیه و اوایل دوره قاجاریه است که در مرکز شهر قدیمی جهرم و در نزدیکی مسجد جامع واقع شده است. این بازار که به وسیله حاج محمد حسین خان جهرمی حاکم جهرم (م ۱۲۵۶ هـ. ق) ساخته شده، از دو رشته شمالی ـ جنوبی و شرقی ـ غربی تشکیل گردیده است.
بازار کازرون: مجموعه بازار کازرون که به بازار نو نیز مشهور است، در دوره قاجاریه به جای بازاری ساخته شده که مربوط به دوران صفویه بوده و در حد فاصل میدان مدرسه تا میدان خیرات قرار داشته است. این بازار ساخته شده از سنگ و گچ می باشد و با احداث خیابان «بواسحق» به دو بخش تقسیم شده است.
بازار مرغ: از بازارهای شیراز است که در محله درب شاهزاده در نزدیکی بازار وکیل و پس از اردو بازار واقع در جنوب مسجد وکیل، قرار گرفته است. امداد این بازار به سه راه احمدی می رسد. سقف این بازار L شکل، خرپای فلزی با روکش ایرانیت است و کف آن آسفالت شده است. در انتهای خیابان لطفعلی خان زند، بخشی از بازار، بدون سقف است. در بخش باقی مانده بازار مرغ یا بازار روح الله در سمت غربی بازار لوازم مسی، پوشاک، ظروف آشپزخانه و منسوجات یافت می شود. بازار مرغ و اردو بازار به وسیله بازار مسگرها به یکدیگر متصل می شوند.
بازار مسگرها: از بازارهای شیراز است که در محله درب شاهزاده قرار گرفته است. این بازار که از آجر و گچ ساخته شده است، بازار مرغ و اردو بازار را به یکدیگر متصل می نماید به گونه ای که اردوبازار در جنوب بازار وکیل و در مقابل بازار مرغ قرار می گیرد و در امتداد شرق و غرب نیز بازار مسگرها قرار می گیرد.
بازار مشیر: از بازارهای شیراز در دوره قاجاریه است. این بازار در محله درب شاهزاده و در ضلع شرقی سرای مشیر قرار گرفته است و معماری آن مانند بازار وکیل است. این بازار دارای یک هشتی است که بازار را به دو بخش تقسیم کرده به گونه ای که از سمت غرب به سرای مشیر و از سمت جنوب به اردو بازار منتقل می گردد.
بازار نو: از بازارهای شیراز است که در محله درب شاهزاده، در شمالی ترین راسته شمالی بازار وکیل و در ادامه آن به سمت شمال واقع شده است و تا دروازه اصفهان نیز امتداد دارد. معماری این بازار که در زمان قاجاریه ساخته شده، مانند بازار وکیل است.
بازار وکیل: بازار وکیل مهم ترین بازار شیراز است که در زمان کریم خان زند در محله درب شاهزاده، در کنار مسجد وکیل و در شرق میدان شهدای کنونی (شهرداری) احداث شده است. (دانش نامه ی آثار تاریخی فارس، صفحات ۷۰ تا ۷۶)

این آمار بازارها در سراسر سرزمین معروف شده به فارس است، که می خوانیم قدیم ترین آن ها را در زمان زندیه ساخته اند تا بدون چانه زدن های ریش و چشم سفیدانه، معلوم شود که ظهور بازار هم، در پهنه اقلیم فارس، با پیدایی خانه و آب انبار همزمان است و از آن که ادعای بقای یکی دو آب انبار از زمان صفویه نیز فاقد مستندات و ملزومات و از جمله کتیبه سنگ بنا بود، تا این جا در این نکته تردید نمی کنیم که حتی در مرکز استان کنونی فارس، یعنی شهر شیراز هم، محل تجمع خانوادگی و مظاهر زندگی عمومی، تا زمان زندیه وجود ندارد. آیا چه گونه در این شهر بدون نشانه ی زندگی معمول، حافظ و سعدی ظهور کرده و و اگر تا قرن دوازده هجری، شهر شیراز هم هنوز بازار و خانه و آب انبار ندارد، پس آن راسته بازارها، می خانه ها و مجمع رندان و پستو و خرابات موبدان ادعا شده در دفتر و دیوان ها، کجای شیراز قرون میانی قرار داشته است؟!!! آقایان دندان قروچه نروید، کنج سبیل تغییر کاربردی داده شده ی نازنین تان را نخائید، به این و آن متوسل نشوید و توطئه ی بی حاصل تدارک نبینید؛ زیرا تا زمانی که آثار همزمان حضوری دیرتر از زندیه به اقلیم تان نیابید، هویت و موجودیتی که ادعا می کنید، تنها موجب تفریح خردمندان و تحقیر خودتان خواهد بود. پیشنهاد می دهم که خود را مضحکه ی آیندگان نکنید، ادای کشیشان لجوج قرون وسطی را درنیاورید و گردش زمین به دور خورشید را بپذیرید!!! 

«بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر داشت و چهل بنده ی خدمت کار. شبی در جزیره ی کیش مرا به حجره ی خویش درآورد. همه شب نیارمید از سخن های پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قباله ی فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین. گاه گفتی که خاطر اسکندریه دارم که هوایی خوش است، باز گفتی نه که دریای مغرب مشوش است. سعدیا سفری دیگرم در پیش است اگر آن کرده شود، بقیت عمر خویش به گوشه ای بنشینم. گفتم آن کدام سفر است؟ گفت گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و کاسه ی چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و از آن پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم...». (سعدی، کلیات، باب سوم)

گرفتم که بازرگان سعدی صد و پنجاه شترش را با لنج به کیش برده باشد، ولی بپرسم چرا برای سفر به اسکندریه نگران تشویش دریای مغرب بوده، مگر به زمان سعدی از کیش به اسکندریه راه دریایی گشوده و به کار بوده است؟ هرچند گروهی معتقدند که در عهد دقیانوس هم از خلیج همیشه فارس شان به میهمانی اهالی پرو می رفته اند!!! وانگهی فراوانی همه چیز را به فارس شنیده بودیم، جز گوگرد را!!! به راستی که سازنده ی این داستان منتسب به سعدی نیز، در معرفی کالای مشهوری از فارس فاقد مظاهر شهری تا زمان زندیه، سرگردان بوده است و سئوال آخر را نیز بپرسم که برد یمانی آن بازرگان را در کدام بازار پارس به زمان شیخ اجل می فروخته اند؟!!! آن چه را که اینک به یقین می دانم چنین حکم می کند که شعر فارسی متولد شده در دوران صفویه، بیش از شیرین زبانی ادبی، در کار تلقین و تدارک مدارج اقتصادی و سیاسی و فرهنگی یافت نشدنی، در ایران پیش از صفویه بوده است!!!

«در ستایش عطا ملک جوینی، در ستایش اتابک مظفرالدین سلجوق شاه، در ستایش اتابک محمد، در مدح ابش بنت سعد، در ستایش قاضی رکن الدین، در ستایش شمس الدین حسین علکانی، در ستایش اتابک سعد بن ابوبکر، در ستایش شمس الدین محمد جوینی، در مدح امیر انکیانو، در دح امیر سیف الدین، در انتقال دولت از سلغریان به قومی دیگر، در ستایش ملکه ترکان خاتون، در زوال خلافت بنی عباس...». (تیترهایی از بخش قصائد کلیات سعدی)

آیا نباید از این عالی مقامان بالا، جز در مسطوره های نظم و نثر، اثری مادی و قابل لمس و ماندگار نیز به دست آمده باشد؟ بدین ترتیب دیوان های شعر فارسی هم، متمم و مویدی آهنگین بر آن دسته کتب قلابی تاریخ می شود که برای عوام از مراتب اقتصادی و سیاسی و سلسله و شخصیت های حکومتی در ایران هزاره ی نخست اسلامی داستان های قافیه داری می بافد که همان به کار آوازه خوانی و زورخانه گردانی می آید. ظاهرا بخشی از این بزرگان، که در قصائد سعدی هویت تاریخی و رفتاری و اخلاقی گرفته اند، در شیرازی می زیسته اند که گرچه یک خانه و آب انبار و بازار پیش از عهد کریم خان ندارد، اما از زمان بنی امیه در ضراب خانه های اش، به هر نامی که بخواهید، سکه ضرب می کرده اند!!! لایزال بنیانهم الذی بنواریبة فی قلوبهم الا ان تقطع قلوبهم و الله علیم حکیم. 

اینک از زنگ تفریح بیرون شوم و به تخت جمشید سرکشی کنم که غریب و مهیب داستانی از جعل و دروغ در باب آن پراکنده اند. در این مقوله، چنان که از پیش وعده بود، قصد آن دارم تا به ماجرای زمان شناسی دوران تسلط نیزه داران هخامنشی در ایران، تا زمان رخ داد پوریم، رسیدگی کنم که به نظر می رسد دورانی بسیار کوتاه و بدون آثار ماندگار بوده است. بدون شک و برابر اقدامات پیش چشم، آن دارایی عمده را که تبلیغات کنونی به عنوان ادله ی حضور و قدرت هخامنشی به زمان ما معرفی می کند، جز مخروبه های تخت جمشید و چند کاسه و پیاله ی طلای نوساز نیست و اگر یافتن رد پای سلطه و اقتدار امپراتوری روم، در سراسر اروپا، با مظاهر پل و جاده های سنگ فرش و حمام و ورزشگاه و معابد و قصور متعدد از انگلستان تا مصر و ترکیه و بین النهرین میسر است، نشان محقر و مختصر حضور هخامنشیان از تخت جمشید و بیستون آن سو تر نمی رود و کسی توضیحی بر این نکته ندارد که آن ۱۲۷ ایالت، با چه علائمی خود را هخامنشی معرفی می کنند؟!!! بدین ترتیب مباحثی که در چند یادداشت بعد در این باره عرضه می شود از عمده و جدی ترین مدخل های شناخت مسائل ایران باستان است که در عین حال ارتباط کامل با آن، صرف توجهی ویژه را طلب می کند.

بیرون از باور تبلیغاتی موجود، در تخت جمشید اثری از حضور داریوش دیده نمی شود و در حالی که از خشایارشا در نقاط مختلف تخت جمشید، قریب پانزده کتیبه ی قابل تایید می شناسیم، از داریوش اول هخامنشی هیچ کتیبه مسلّم و قابل اثباتی، که ظن جعل بر آن نرود، نمی بینیم!!! این مطلبی است که برای ورود به آن عبور از مقدماتی ضروری است. نخست این که بدانیم نوشته های مانده بر آن گروه از ابنیه ی تخت جمشید که بر خود کتیبه ای دارند، یعنی دروازه ی ورودی، آپادانا، سه دروازه، تچر و هدیش، عمدتا و یا کاملا متعلق به خشایارشا است، تا آن جا که جز بنای صد ستون، که فاقد کتیبه است، دیگر ابنیه سنگی تخت جمشید را بر مبنای سنگ نوشته های آن، بی تردید و انحصارا باید بنای خشایارشایی شناخت. اما از داریوش، آن هم به اشتراک، فقط در تچر کتیبه ی کوچکی باقی است، که با نمونه ی حکاکی جدید که بر آن جرز شکسته دیدید، و به دلایل دیگر، به هیچ روی نمی توان نقر آن به زمان داریوش را مسلم گرفت. آن گاه باید توجه کرد که به استثنای کتیبه ی بی تردید تازه حک شده ای از اردشیر سوم، هیچ شاه دیگر هخامنشی، جز خشایارشا، در تخت جمشید کتیبه ندارد و داریوش دوم و سوم و اردشیرهای اول و دوم، با وجود ادعای سال های دراز حکومت، کم ترین رد پایی، اعم از نوشته و ابنیه، در تخت جمشید باقی نگذارده اند!!! پس ابتدا به بررسی کتیبه های خشایارشا در تخت جمشید و سپس  آن چند سنگ نوشته ی منتسب به داریوش بپردازم، که تمامی آن ها را با قصد وارد کردن او به تخت جمشید و اختراع زورکی سلسله و امپراتوری قلابی هخامنشی، در دوران اخیر فراهم کرده اند. سلسله ای که از پس پوریم، یعنی در دوران سلطه خشایارشا، دیگر نشانه ی تاریخی ندارند و یاد آوری کنم که این مورخ به کتیبه های ثابت و نصب شده بر دیوار تخت جمشید اعتبار تاریخی می دهد و آن خرده ریزهای دیگر از ظرف و مهر و وزنه و سجاف نوشته را، که معلوم نیست با مدد چه معجزه ای بر برخی از آن ها فقط نام داریوش باقی مانده، غیرمعتبر و قلابی می داند:

این کتیبه خشایارشا در دروازه ی ورودی و نخستین علامت حضور او در ابنیه ی تخت جمشید است. اندک تردیدی در قدمت و کهنگی آن نداریم و متن آن به روشنی گواهی می دهد که خشایارشا به هنگام بنای دروازه ی ورودی تخت جمشید، سلطان سلسله بوده است:

«Xpa، کتیبه ی سه زبانه، در چهار نسخه، روی دیواره های درونی دو گذرگاه در با شکوه، در خشایارشا یا در ملل، که به صفه راه دارد. موضوع اصلی مسلما ساختن رواق است:
اهوره مزدا ایزد بزرگ است، که این زمین را در این جا آفرید، که آسمان را در آن بالا آفرید، که مردم را آفرید، که شادی را برای مردم آفرید، که خشایارشا را شاه کرد، یگانه شاه از بسیار، یگانه فرمان روا از بسیار، من خشایارشا هستم، شاه شاهان، شاه مردمان با تبارهای بسیار، شاه روی این زمین بزرگ تا دور دست، پسر داریوش شاه هخامنشی، خشایارشا شاه می گوید: من این دروازه ی تمام مردم را ساختم، (بناهای) خوب بسیاری نیز وجود دارد که ساخته شد در این پارس که خود من ساختم و پدرم ساخت. هّر آن چه افزون بر این ساخته شد که خوب به نظر می آید، همه ی این ها را ما به خواست اهوره مزدا ساختیم. خشایارشا  شاه می گوید: اهوره مزدا مرا و شهریاری مرا بپاید و آن چه را من کردم و آن چه را پدرم کرد، اهوراه مزدا این ها را نیز بپاید». (پیرلوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۳۰۱)

لغت بناها در متن بالا فرض کتیبه خوانان است و در اصل سنگ دیده نمی شود و لوکوک در ذیل نقل آن، به عنوان شرح، دو تذکر را اضافه می کند: نخست این که صفت خوب برای ساختمان در متون هخامنشی نوپدید است و به جای زیبا نشسته است، پس نمی توان آن فرض «بناها» را با یقین کامل قبول کرد و دیگر این که «خشایارشا اغلب داریوش را در کارهای مختص به خود سهیم می کند»!!! آیا این را شگردی برای مخفی کردن مرگ سریع داریوش بدانیم؟!! زیرا بنا بر روال، منطقی تر این که داریوش خشایارشا را در انجام کارها سهیم و همراه بداند و نه برعکس؟!! اگر خشایارشا در این کتیبه ی ورودی خود را فرزند داریوش اول و شاه می خواند و از اهورا مزدا حفاظت سلطنت خود را درخواست می کند، پس مسلم است که به زمان ساخت این دروازه داریوش زنده نبوده تا در بنای آن با او شریک شود!!! ادعای دیگر خشایارشا که می گوید بناهای خوب بسیاری در پارس به وسیله ی او و پدرش ساخته شده، لااقل با بقایای کنونی که از هخامنشیان در سراسر این سرزمین می شناسیم، مصداقی جز همین تخت جمشید ندارد، آیا او تخت جمشید را پارس خوانده است؟ در این صورت آن چند شورش رخ داده به وسیله پارسیان را، که داریوش در کتیبه ی بیستون بر می شمرد، شورش هایی برخاسته از تخت جمشید بدانیم و اگر پارس را تخت جمشید فرض نکنیم، پس آن ابنیه ی دیگر که خشایارشا ادعای ساخت آن را در پارس دارد، جز تخت جمشید در کجا بیابیم؟!!! ابهام های فرعی و مجهول و مشکوک در متون کتیبه های هخامنشی، چندان فراوان است که گشودن راز دقیق آن موکول به باز خوانی کامل و ملی کتیبه ها و از جمله تعیین تکلیف با واژه ی فارس در این نوشته ها می شود که امری در حال انجام  است، اما به هر حال این نکته برای مورخ مسلّم است که بنای هیچ بخشی از پانل های ساختمانی تخت جمشید، به پایان نرسیده و به طور عام این گفتار خشایارشا در این کتیبه که کارها را تمام شده پنداشته، مصداق خارجی و عملی و عینی ندارد.

این هم نمونه ی تصویری کتیبه ی خشایارشا در بدنه ی سکوی شمالی و شرقی آپادانا، که به زبان های میخی داریوشی و بابلی و ایلامی نصب شده است. در این جا نیز با مضمونی کهن و واقعی رو به روییم و متنی را می خوانیم که با زبان معمول خشایارشا در دیگر کتیبه های اش همخوان است.

«Xpb، کتیبه ی سه زبانه در دو نسخه، یکی در سمت راست پلکان شمالی و دیگری در سمت چپ پلکان شرقی آپادانا، موضوع فعالیت ساختمان سازی شاه است.
اهوره مزدا ایزد بزرگ است که این زمین را در این جا آفرید، که آسمان را در آن بالا آفرید، که مردم را آفرید، که شادی را برای مردم آفرید، که خشایارشا را شاه کرد، یگانه شاه از بسیار، یگانه فرمان روا از بسیار، من خشایارشا هستم، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه مردمان با تبارهای بسیار، شاه روی این زمین بزرگ تا دور دست، پسر داریوش شاه هخامنشی، خشیارشا، شاه بزرگ می گوید: آن چه من در این جا کردم و آن چه من در جای دیگر کردم، همه ی این ها را به خواست اهوره مزدا کردم، اهوره مزدا مرا بپاید، با ایزدان، و نیز شهریاری مرا و آن چه را من کردم». (پیرلوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۳۰۲)

این متن هم تقریبا و در نقاط عمده تکرار همانی است که بر سر دروازه ی ورودی نوشته اند. در این جا نیز خشایارشا خود را شاه بزرگ می خواند و گویا از سر بی وفایی و یا حواس پرتی فراوش می کند که پدرش داریوش را در بنای آپادانا سهیم کند و درست به همین علت است که در زمان ما و چنان که بررسی خواهم کرد، کسانی صلاح دیده اند این نسیان خشایارشا را جبران کنند و تاکنون نمی دانیم از کجای تالار آپادانا چند لوح طلا و نقره از قول داریوش خارج کرده اند مبین این که داریوش در بنای آپادانا سهیم بوده است!!! شرح و سرنوشت این لوحه های طلا و نقره داریوشی، که ادعا می کنند به زمان رضا شاه، در تالار آپادانا یافته اند، به میزانی مضحک است که به تنهایی برای هو کردن ایران شناسی بی سر و سامان کنونی کفایت و دست تنگی و توسل به هرگونه حقه بازی نزد متولیان و متصدیان آن را اعلام می کند. امروزه افتضاح کشف این لوحه های طلا و نقره ی داریوشی در تالار آپادانا چندان اوج گرفته و اسباب تمسخر شده که اصل آن را مفقود کرده اند تا امکان بررسی متن و اثبات مجعول بودن آن میسر نباشد. کتیبه هایی که متن آن کلام به کلام و مو به مو کپی کشیده ای از کتیبه قلابی همدان است و کم ترین اشاره ای به امور ساختمانی در آن نمی بینیم!

«Dph، سنگ نوشته ی سه زبانه در چهار نسخه، دو تا روی الواح طلایی و دو تا روی الواح نقزره ای. متن مشابه کتیبه ی یافت شده در همدان است.
«داریوش شاه بزرگ است، شاه شاهان، شاه مردمان، پسر ویشتاسپه هخامنشی،. داریوش شاه می گوید: این شهریاری است که من دارم از سکاها که آن سوی سغدیانه هستند تا حبشه، از هند تا لیدیا، همان که اهوره مزدا بزرگ ترین ایزدان مرا داد». (پیرلوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۷۵)   

 

احتمالا یا داریوش نمی دانسته برای سنگ احداث بنا باید چه متنی را بنویساند و یا جاعلان این کتیبه های فلزی سنگ بنا نمی دانسته اند متن مناسب را از کجا بردارند!!! و شگفت آور تر این که داریوش در حالی کتیبه ی خود را، برابر ادعاهای موجود، در زمین دفن کرده است که بر بدنه دیواره های شرقی و غربی آپادانا دست کم شش پانل نوشتاری خالی مانده از قماش نمونه ی بالا، قرون متمادی منتظر کسی است که شرحی بر آن بنگارد. (ادامه دارد)   

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 5:0 | 18 نظر
ایران شناسی بدون دروغ، 56

دوستان و دشمنانی که فیلتر شکن دارند مقالات جدید را در همین وبلاگ و اگر ندارند در آدرس naria7.blogfa.com مطالعه کنند.

 

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۵۶

مقدمه ای که به عنوان زنگ تفریح در ابتدای این یادداشت ها درج می شود، می تواند حساسیت های مثبتی را میان مشتاقانی برانگیزد که فهم و فرصت کافی برای پی گیری این مطالب دارند و در حوزه های معینی علاقمند به تحقیق می شوند. مثلا چند شب پیش برای چندمین بار در قریب یکی دو ماه گذشته شبکه ی اول سیما، در ساعات پس از نیمه شب، مستندی درباره ی مسجد جامع اصفهان نمایش می داد. فرصت مناسبی بود تا معلوم شود هر منبع و مدرک و مانده ی معماری معمّری در ایران، ابزار دست جاعلانی بی رحم برای ایجاد انحراف در ذهن تاریخی مردم ما شده است. گوینده ی معروف فیلم که کارش از باستان پرستی و این گونه تعصبات درگذشته و به قول کسی مهر نمازش، اگر بخواند، قطعه ای از سنگ های اطراف قبر کورش است، اصرار عجیبی داشت تا به همه بقبولاند که مسجد جامع اصفهان سیر تکاملی را، که شاید از نظر کسانی سیر سقوط نیز بنماید، از آتشکده به مسجد، در زمانی قریب به دو هزار سال طی کرده است!!! من این مسجد و چند مسجد کهن دیگر از جمله مسجد جمعه ی یزد و مسجد کبود تبریز و چند بنای دیگر را، به عنوان نمونه، در سال هایی نه چندان نزدیک و یا دور، با حوصله ی کامل دیده ام و می دانم که بر دیوار هیچ یک از این مکان های کهن، هرگز دیوار و یادگار نوشته ای از زایر و رهگذر و نماز گذار و پرسه زنی، به فارسی و یا عربی، پیش از دوران صفویه و یا حتی ماقبل قرن دهم هجری، تاریخ نخورده است!!!!! حالا مخالفان حقیقت برای تولید یادگارهای جعلی به سراغ دیوارهای بقایای معماری های عهد صفویه نروند و با ماژیک یادگاری قرن دومی ننویسند و لااقل این قدر بدانند که در قرون گذشته ماژیک نبوده است و با خود قلم نی و مرکب کهنه نما فراهم کنند که نزد دوستان جهودشان فراوان یافت می شود!!! حالا از کسانی که خود را علاقه مند می بینند دعوت می کنم در محیطی که بزرگ شده و زیست می کنند، در سراسر ایران، دیوارهای ابنیه ی قدیمی را بکاوند و ببینند آیا یادگار نوشته ای با تاریخ پیش از صفویه، با حروف فارسی و یا عربی و یهودی و غیره بر آن ها می یابند؟!! و اگر نبود، که نیست، از خود بپرسند چه پیش آمده است که در قرن دهم هجری ناگهان رفتار آدمیان به این سو متمایل شده است که نام خود را بردیوارهای سالم و یا شکسته ی ابنیه ی قدیم برای یاد آوری به تاریخ و تکمیل اطلاعات گذرندگان آتی به جلوه در آورند؟!!! شاید مردم پیش از صفویه، سلامت میراث فرهنگی را رعایت می کرده اند، یا خطی برای نگارش نداشته اند و محتمل تر از همه این که از میان ابنیه ای که اینک کهن وانمود می شوند، کم تر نمونه ای، واقعا تاریخ ساخت ماقبل صفویه داشته است، تا کسانی بر آن یادگار ماقبل صفویه بگذارند. خصوصا که موضوع جعل و حک و دست کاری در کتیبه های سردر و تعویض کاشی و گچ بری، مبحث دیگری است که اندک اندک زمان ورود به آن ها نزدیک می شود. فمال هؤلاء القوم لایکادون یفقهون حدیثا.

پس زنگ تفریح قبلی خود را پی بگیرم که بازبینی «دانش نامه ی آثار تاریخی فارس» از منظر تطبیق آن با داده های تازه ی تاریخی در این وبلاگ است. این درست است که پیش از این، کلیات مطلب را در سطح تمامی این سرزمین به صورت مستند بیان کرده ام، اما از آن که پیوسته و بیش و پیش از همه صاحب نظران فارس در برابر این مدخل ها رو ترش کرده اند، اینک مناسب می دانم مدارکی را در برابرشان بگذارم که به کوشش خودشان و در طول سال ها فراهم کرده اند. می خواهم بدانم اگر این داده های بومی خود را می پذیرند، پس از چه باب برتری و بالندگی نسبت به دیگر اقوام این ملک را ادعا می کنند و اگر نمی پذیرند پس بدانند که در سطح استان و سرزمین فارس، با این همه شیرین سخن که می گویند ذخیره دارند، در حال حاضر انجمن و مرکزی پیدا نمی شود که بتواند به هویت تاریخی و البته ادبی پارسیان سر و سامان دهد و به آنان دیرینه ای دورتر از دوران صفویان ببخشد!

«آب انبارها خود به گونه های مختلفی تقسیم می شوند. گونه هایی هم چون آب انبارهای خصوصی که عمدتا در زیر ساختمان یا در زیر سطح حیاط ساخته می شوند. آب انبارهای عمومی که عمدتا بناهای بزرگی هستند که توسط حکام و والیان و خیرین و برای استفاده ی عمومی در شهرها، روستاها، دژها، بیابان ها و میان راه ها ساخته شده اند. آب انبارهای شهری که در مراکز محله های شهر، در کنار اماکن مذهبی، آموزشی، رفاهی و تجاری ساخته شده اند. آب انبارهای روستایی که عموما در میدان مرکزی روستاها ساخته شده اند و دارای معماری ساده ای هستند. آب انبارهای قلعه ای که بسیار ساده و اغلب به صورت حوض های سرپوشیده اند. آب انبارهای میان راهی که غالبا در مسیر جاده های کاروان رو و در کنار کاروان سراها ساخته شده اند و مخازنی استوانه ای و پوششی گنبدی دارند. آب انبارهای بیابانی که عموما در میان بیابان های خشک به منظور سیراب کردن دام ها ساخته شده اند». (دانش نامه ی آثار تاریخی فارس، ص ۱۱)

دانش نامه ی به زیر ذره بین ما کوچیده، هفت نوع آب انبار را از یکدیگر تفکیک می کند و می نویسد یکی را مردم معمول در خانه ها می ساخته اند، دومی را که بناهای بزرگی است حکام و والیان و خیّرین برای استفاده ی عموم در شهر و روستا و میان راه فراهم می کرده اند، نوع سوم جنب مساجد و مدارس و مراکز تجاری ساخته می شده اند، نوع چهارم مخصوص روستاها بوده، نوع پنجم را در قلاع و به صورت رو باز می ساخته اند، نوع ششم در میان راه ها و کنار کاروان سراها تدارک می شده و بالاخره نوع بیابانی آن که احشام از برکت آن سیراب می شده اند. پس با این قبول و قرار، به شمارش و زمان و محل ساخت آب انبارهای استان فارس بنا بر فهرستی که «دانش نامه ی آثار تاریخی فارس» معرفی می کند برویم تا بر همه و ابتدا بر مدعیان زعامت در سرزمین فارس معلوم شود که بر مبنای تحقیقات دانش نامه ای که خود به عمل آورده اند، تا دوران صفویه، در سراسر فارس نه خانه ای بوده است که آب انباری خصوصی در آن بسازند، نه حاکم و والی و خیّری یافت می شده تا آب انبار عمومی بالا برند، نه دارای مراکز مذهبی و آموزشی و رفاهی و تجاری بوده اند که در کنارشان آب انباری بسازند و بالاخره نه در راه های فارس کاروان سرایی بوده است که در جایی از آن، آب انباری تدارک ببینند.

«آب انبار آقا: از اب انبارهای بزرگ لار است که در محله ی پیرغیب شهر قدیم لار و در جهت جنوب شرقی بقعه ی میر علی بن حسین شهریار قرار گرفته است. تاریخ ساخت این بنا مربوط به دوره ی صفوی است». (دانش نامه ی آثار تاریخی فارس، ص ۱۲)

این جا غمزه ی معنایی بس دل چسبی پدیدار می شود و آن این که اگر در کنار یک بنای مذهبی یا غیر مذهبی در دوران جدید، یعنی از صفویه به بعد، آب انبار ساخته اند؛ پس اصل آن بنا نیز با تاریخ ساخت آب انبارش همزمان می شود زیرا وجود چنین مراکزی را نمی توان یک روز هم بدون آب انبار آن تصور کرد و اگر بنا بر تحقیقات دانش نامه ی فارس، هیچ نوع آب انباری، تا زمان صفویه در فارس بنا نشده، پس نمی توان ساخت ابنیه ای ذاتا و ماهیتا نیازمند به آب انبار و از جمله مساجد و امام زاده های واجب الزیاره ی شیراز را به دوران ماقبل آب انبارهای آن منتسب کرد! 

«آب انبار دهن شیر: از آب انبارهای دوران صفویه در شهر لار است که در ضلع شرقی ورودی بازار قیصریه واقع شده است». (دانش نامه ی آثار تاریخی فارس، ص ۱۳)

هنگامی که دانش نامه می نویسد آب انبار دهان شیر در ورودی بازار قیصریه ی لار به زمان صفویه ساخته شده، محقق و به خصوص در این گونه مباحث متکی به شک، مشتاق می شود که بداند آیا ساخت آب انبار و بازار آن همزمان بوده است؟ و لاجرم به مدخل بازار در دانش نامه ی آثار تاریخی فارس مراجعه می کند تا با چنین دانش نخبه ای مواجه شود که سرهم بندی بودن و بازیچه پنداشتن همه چیز از نظرگاه گروه معین را آشکار می کند.

«بازار قیصریه ی لار: در شهر لار، در مرکز شهر و در محلی به نام قیصریه ساخته شده است. این بازار که از بازارهای قدیمی شهر لار است، به گفته ی نخبه ی لاری در سال ۸۱ هجری قمری، توسط یکی از حکام لار ساخته شده است. این بازار بر اثر زلزله ای در اوایل هزاره ی دوم هجری قمری ویران شده و تنها بخش مرکزی آن باقی مانده و پس از تسخیر لار در زمان شاه عباس صفوی و به دستور وی توسط حاج قنبر بیک ذوالقدر جهرمی باز سازی شده است. سبک معماری به کار رفته در این بازار همانند بازارچه بزرگ اصفهان و بازار وکیل شیراز است». (دانش نامه ی آثار تاریخی فارس، ص ۷۲)

به راستی که تمام خصوصیات یک دانش نامه ی رسیدگی نشده را در این کتاب جمع کرده اند. بازاری در قرن اول هجری، تا زمان شاه عباس صفوی تشنگی کشیده، تا سرانجام مردی از جهرم، پس از تسخیر لار به وسیله ی شاه عباس!!! به دستور سلطان فاتح صفوی، در مدخل آن بازار، آب انباری به سبک زندیه بسازد و تجار محترم را از تشنگی برهاند!!! این هم یک حکایت خسن و خسین دیگر در موضوع مسائل تاریخ ایران. امان از این زلزله های پاک برانداز، که پس از اسکندر و عرب و مغول، که پیوسته مدد کار و جانشین کمبود اسناد برای جاعلان تاریخ ایران بوده است!!! 

«آب انبار های سید جعفر: از آب انبارهای قدیمی لارند که در مسیر غربی شهر قدیم لار و در محله ی کورچون قرار دارند. تاریخ ساخت این دو آب انبار که به فاصله ی کمی از یکدیگر قرار دارند، مربوط به دوره ی صفویه است». (دانش نامه ی آثار تاریخی فارس، ص ۱۴)

دانش نامه ی آثار تاریخی فارس، به همین نحو قریب پانزده آب انبار و برکه را در سراسر آن منطقه بر می شمارد که هیچ یک هویت پیش از صفویه ندارند. این اوضاع سرزمین تشنه ای است که جز به مدد ذخایر پلکانی آب، در کاروان سراهای میان راه، عبور از هیچ شهر به شهر دیگر آن در قدیم میسر نبوده است. پس بر اساس آن چه خود قبول دارند، فارسیان، مقدم بر صفویه، آب انبار و تا زمان زندیه خانه ی شهری نداشته اند و این هنوز به آن شرط است که برای آب انبارهایی که صفوی می خوانند، از تدوین کنندگان دانش نامه مستند معتبری طلب نکنیم!!!

 

 

با نمایش عکس بالا که به عنوان لوحه ی شماره ی پنج در کتاب تخت جمشید اشمیت چاپ کرده اند، بار دیگر و برای اثبات این نکته که بنای تخت جمشید پس از مرگ داریوش آغاز شده و اثری از او در آن مجموعه دیده نمی شود، به تخت جمشید باز می گردم و توجه می دهم که در عکس بالا، که در آغاز خاک برداری ها از منظر هوایی تخت جمشید برداشته اند، بنای محقر داریوش معروف به تچر را می بینیم که در قسمت شمال آن و جایی که با سه فلش پوشیده شده، چیزی جز محوطه ای تراس مانند و خالی از هر گونه عوارض ساختمانی قابل دیدار نیست. این ایوان بزرگ بدون بقایا و آرایه و ستون و درگاه و نقش و غیره، به ترین نشانه بر نیمه کاره ماندن به اصطلاح خانه ی داریوش است.

«ایوان کاخ داریوش: سقف ایوان بر فراز هشت ستون استوار می شده لکن نه در ایوان و نه در قسمت های دیگر کاخ داریوش اثری از بدنه و سرستون باقی نمانده است. ممکن است تصور کرد که بدنه و سرستون ها از سنگ نبوده بل که از چوب بوده است ولی مشاهدات ما وادارمان می کند که در این گونه موارد جانب احتیاط را از دست ندهیم. فقط یک پایه ستون سنگی چهارگوش دو پله ای در قسمت شرقی ایوان مشاهده شد که ممکن است این سنگ را از قسمت دیگر تخت جمشید و فی المثل از بنایی که از طرف پرفسور هرتسفلد در قسمت جنوبی صفه حفاری شده و پایه ستون های مشابه دارد به این محل آورده باشند». (اشمیت، تخت جمشید، ص ۲۲۱)

این هم اعتراف اشمیت دال بر این که در ایوان شمالی کاخ داریوش هیچ اثری از بقایای ساختمانی بر جای نمانده است و می خواهم آن حدس او را دنبال کنم که آن چه در حال حاضر در آن ایوان دیده می شود، حاصل نقل و انتقال هایی است که برای فریب بازدید کنندگان از این جا و آن جا جمع کرده اند.

 

این تصویری نزدیک از جبهه ی شمالی تچر است که در آغاز خاک برداری ها و از زاویه ی زمینی گرفته اند و پس از بلوک های کرسی چینی و عبور از فضای خالی تراس، به دو سنگ دروازه ی افقی و یک قاب پنجره  بزرگ، که همگی فلش خورده اند، در جهت غربی - شرقی بر می خوریم که نخستین عوارض بنای تچر از سمت شمال است.

 

 

در این نمای نزدیک تر، که پس از خاک برداری از جبهه ی شمالی تچر گرفته اند، باز هم جز بلوک های بزرگ کرسی چینی، فضای خالی تراس و سرانجام همان دو دروازه ی ورودی و تک قاب پنجره ی شرقی - غربی را نمی بینیم که در یک ردیف قرار دارند و هیچ عارضه ی ساختمانی دیگری، مقدم بر آن ها، میان بلوک های کرسی و این دروازه ها و قاب پنجره قرار ندارد.

 

 

اما در این عکس و درست در همان محوطه ی خالی تراس مانند، در حال حاضر و از زمان جشن های شاهنشاهی، ظهور ناگهانی سه ارک و طاق نمای سنگی و یک ستون و جرز مجرد فلش خورده با استقرار شمالی - جنوبی را شاهدیم، که گویی از آسمان تخت جمشید بر تراس قبلا خالی خانه ی داریوش باریده اند!!! شگردی که تنها باستان شناسان معزز غربی از نحوه ی اجرای آن باخبرند و تنها امثال تلیا می توانند بر این گونه حقه بازی های رسوا، نام مرمت بگذارند و تنها کودکان پیش دبستانی مجتمع فرهنگی اورشلیم می توانند برای این گونه حقه بازی ها هورا بکشند!!! آیا این حضرات شعبده باز چنین خرگوشان بزرگی را از کدام گوشه ی کلاه شامورتی بازی شان بیرون آورده اند؟!!!  

 

این یکی از آن سه ارک نسبتا کوچک است که ناگهان از میان تراس کاخ تچر سبز شده اند. این ارک ها را از میان ابنیه ی معروف به معبد فراته دار برداشته اند، که در آن کتیبه هایی به خط یونانی در ستایش زئوس در سمت جنوب غربی خارج از سکوی تخت جمشید و نزدیک به دیوار جنوبی آن یافته اند. در حال حاضر کم ترین اثر و یادگاری از آن معابد فراته دار بر جای نمانده و مجموعه ی یافته های آن را یا همانند این ارگ ها به تراس خانه ی داریوش و یا مانند سنگ ها و زیر ستون ها به پاسارگاد منتقل کرده اند.

«محوطه ی جنوبی خارج صفه تخت جمشید مشتمل بر ویرانه های ابنیه ی عهد هخامنشی است و این امر از بقایای ساختمانی همنوع بناهای تخت جمشید که از آن جمله تا اوایل قرن نوزدهم میلادی یک ستون نیز سرپا مانده بود هویداست. تا آن جا که می دانیم وصف ساختمانی این ابنیه در هیچ کجا ذکر نشده است ولی ما می توانیم لااقل نقشه ی آن ها و بلندی دیوار کنگره دار حیاط و پلکان را نمودار سازیم». (اشمیت، تخت جمشید، ص ۵۵)

نتوانستم بر وسوسه ی نصب مجدد این نقل قول هرتسفلد در باب معبد یونانی بیرون صفه ی تخت جمشید، غلبه کنم که هر خردمند دور اندیشی از طریق خواندن آن به سادگی در می یابد که چه بی مایگان پلید طینتی را، با القاب دروغین و مضحک پروفسوران عالی مقام، به عنوان باستان شناس و مفسر تاریخ ایران به ما قالب زده اند!!!

«در پای صفه تخت جمشید معبدی بنا شد. معبد یونانی نبود. در آن ایزدان کهن ایرانی پرستش می شد. با این همه در کتیبه ی نذورات معبد، که به زبان یونانی نوشته اند و نه فارسی باستان و یا فارسی میانه، به جای اهورامزدا نوشته اند زئوس مجیتوس و به جای میترا نوشته اند آپولن و هلیوس و به جای آناهیتا، آرتمیس و آتنه». (هرتسفلد، ایران در شرق باستان، صفحه ی ۲۸۱»

آیا این سخنان لایق دریافت عالی ترین نشان شیادی نیست و آیا اسباب شرمندگی روشن فکری ایران در قرن اخیر نمی شود که چنین مهملاتی را بدون اندک تغیّر و پرخاشی پذیرفته اند؟!! باری، مقصود از چنین بررسی های مقدماتی این است که یاد آور شوم در پس بخشی از آن چه در ظاهر تخت جمشید دیده می شود، از کتیبه و حجاری و ستون شیار دار و ارک های سنگی و غیره، چنان که بررسی خواهم کرد، یک حقه بازی و جعل آشکار پنهان است که با نمونه های بسیار اندک آن آشنا شدید. در حقیقت تخت جمشید واقعی، که می توانست موجب غرور دل بستگان به تمدن ایران کهن پیش از هخامنشی باشد، همان یکصد و پنجاه هزار متر مربع بنای خشتی و زیگوراتی مانده از ایلامیان بود، که شیادان غربی، درآمده به لباس باستان شناس، از بیخ و بن برچیده اند و آن چه را که اینک با صرف هزینه های بسیار، به گونه ای آراسته اند که بر بیننده اثر گذار باشد، جز یک طراحی تازه اجرا شده در مجموعه مخروبه هایی نیمه کاره و به خود رها شده نیست. (ادامه دارد) 

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:0 | 37 نظر
ایران شناسی بدون دروغ، 55

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۵۵

مصمم بودم در بخش دوم زنگ تفریح این یادداشت ها، «دانش نامه ی آثار تاریخی فارس» را از حرف آ و از مدخل «آب انبار» بررسی کنم تا معلوم شود که این شناس نامه ی دشوار صادر شده برای سرزمین عریض و طویل فارس، چه گونه تمام داده ها و ادعاهای مرا در این باب تایید می کند که از مبدا پوریم تا ظهور صفویه، به علت برش عمیق ضد تمدنی ناشی از نسل کشی بی منتهای پوریم، آثاری از تجمع و تمدن و تولید و توزیع در سراسر ایران و از جمله فارس به دست نیامده و ایمان دارم که فراهم آورندگان این ظاهرا دانش نامه، در شرایط داشته های امروز، یعنی پس از ارائه ی مدخل های جدید «ایران شناسی بدون دروغ»، هرگز چنین کتابی را به بازار عرضه نمی کردند، تا مطالب ارائه شده در مقالات این وبلاگ، از زبان و قلم خودشان، مستند نشده باشد. آیا شگفت آور نیست که نویسندگان و فراهم آوران همین دانش نامه، در عین حال که معترف اند در شیراز ماقبل زندیه حتی یک خانه مسکونی سراغ ندارند، اما قادرند برای خود نمایی و سور چرانی درباره حافظ و سعدی سخنرانی کنند و بر سر و روی یکدیگر و بر پیشانی و چشم و گوش ملتی شیره بمالند؟!!!

«آرامگاه شاه شجاع: شاه شجاع فرزند مبارزالدین محمد بن امیر مظفر بود و سلسله وی (آل مظفر) جانشین اتابکان فارس گردید. وی در سال ۷۸۶ ه. درگذشت. آرامگاه اش در شیراز و در شمال غربی حافظیه و در بلوار هفت تن قرار دارد. شاه شجاع قبل از مرگ وصیت کرده بود که جسد وی را در زمین های مصلی و در جوار قبر شیخ محمود قطب الدین به امانت دفن کنند تا توسط امیر اختیار الدین کرمانی جنازه را به مدینه برده، در آن جا به خاک سپارند. پس از مرگ وی به دلیل اختلافاتی که بین جانشیان او به وجود آمد، وصیت او عملی نشد و در همان جا باقی ماند. بعدها در زمان کریم خان زند و در سال ۱۱۹۲ ه.ق یکی از درباریان به نام میرزا محمد کرمانی متخلص به ظفر که از نوادگان شاه شجاع محسوب می شد، در صدد ساختن بقعه ای بر روی قبر و تجدید بنای آرامگاه برآمد، ولی فرصت و زمینه لازم برای تحقق این امر فراهم نشد و چون سنگ قبر شاه شجاع را برده بودند، به دستور کریم خان، سنگ تراشیده شده و مرغوبی بر روی قبر نصب شد و بر روی آن با خط نستعلیق عالی این عبارات در ۲۱ سطر نوشته شد: «هو الحی الذی لایموت. هذا مدفن السلطان العادل الباذل المرحوم المغفور شاه شجاع المظفری و وفاته فی سنه ست و ثمانین و سبعمائه من الهجریه کما قال العارف السالک شمس الدین محمد حافظ علیه الرحمه حیف از شاه شجاع! و تجدید مزاره فی شهر ربیع الثانی ۱۱۹۲».
در سال ۱۳۳۸ توسط انجمن آثار ملی، گنبدی از کاشی های فیروزه ای بر روی قبر وی ساخته شد. این گنبد بر ۴ ستون استوار است و فضای داخلی آن کاشی کاری و معرق کاری شده است. بنای آرامگاه بر روی یک صفحه که سه پله از سطح زمین اختلاف ارتفاع دارد، تأسیس شده است و از چهار گوشه آن چهار ستون مایل با سنگ های سفید، به گنبد آبی رنگ آن متصل می شود. گنبد به وسیله کادر بندی ها به ستون ها متصل شده است. ۴ کتیبه شامل تاریخ بنا و اشعاری از شاه شجاع و حافظ نیز در درون گنبد و چهار کتیبه از اشعار حافظ که در مدح شاه شجاع سروده بود، در قسمت بیرونی گنبد و به خط نستعلیق بر روی کاشی نوشته شده است». (دانش نامه آثار تاریخی فارس، ص ۳۵)

ولی برخورد با مطلب بالا، در بخش آرامگاه های آن دانش نامه، وادارم کرد که ابتدا این حاشیه ی مرتبط با یادداشت تفریحی قبلی را، که تجمع آدمی و مرکز سیاسی در شیراز را تنها از زمان زندیه اثبات می کرد، مقدم بگیرم و از مدخل آرامگاه شاه شجاع در دانش نامه ی موصوف به عنوان سندی همه جانبه سود برم که پهنای بی کران مصیبت هایی را مسّاحی می کند که به صورت بیابانی از دروغ و توطئه، مردم ما را در آن سرگردان کرده اند. نخست این که از فرط حیرت، تعادل معمول خویش از دست دهیم و بپرسیم این چه حکایتی است که یک سلطان مقتدر آل مظفر را که به شیراز منزلگاه و سر پناهی ندارد، صاحب گوری بدانیم که سنگ نام آن را به زمان زندیه و گنبد آن را در عهد رضا شاه بنا کرده اند!!! آیا گورها صلاحیت و استحکام بیش تری برای ماندگاری دارند، یا دربارها؟!!! احتمالا دفن کنندگان شاه شجاع از آن که به همت انفاس قدسیه حافظ با خبر بوده اند که به عهد ما از حوالی قبر آن سلطان بلوار هفت تنان خواهد گذشت و شاه شجاع و حافظ در مکان آخرت همسایه خواهند شد، صلاح را در دفن آن سلطان! میان بیابان های اطراف شیراز دیده اند و نه فی المثل در صحن شاه چراغ که می نویسند از قرن سوم هجری آماده ی چنین پذیرایی هایی بوده است و اگر پاسخ این سئوال را بخواهیم که بزرگان عزادار شیراز، پس از دفن آن شاه مورد خطاب و عنایت حافظ، ولیمه ی پس از دفن میت را در کدام خانه صرف می کرده اند، جز زیر آسمان پاک جایی برای نشان دادن ندارند! معلوم است در چنین دست تنگی مفرطی، گرد آورندگان این دانش نامه و نه دائرة المعارف، ناگزیرند به نام شاه شجاع و بدون ارائه ی اصل، وصیت نامه ای بسازند و به بهانه ی ارادت به یک مجهول دیگر، بنویسند که او خود مایل بوده است تا موقتا در بیغوله های خارج شهر دفن شود!!! و چون اثبات مدفن، دست کم به ارائه سنگ قبری همزمان نیازمند است، آن گاه سارق قهاری اختراع می کنند تا پیش از کریم خان، سنگ قبر شاه شجاع به دوش، عازم محله ی یهودیان برای فروش آن باشد و بدین شگرد پلاک تازه تراش قبر شاه شجاع، در زمان زندیه، رسمیت بیابد و برآن متنی را بخوانیم که نه فقط آن شاه که حافظ و دیوان اش نیز بدون نیاز به خانه و دربار و طویله و مدرسه و انبار، صاحب حضور تاریخی و ادبی شوند!!! از دیدگاه این محقق ساخت چنین مقبره ای برای شاه شجاع پیش و بیش از این که کوششی برای ثبت حضور فیزیکی و هستی سیاسی آن شاه مفقود الاثر و حاضر در ابیات و غزلیات باشد، ساخت سندی برای اثبات موجودیت حافظ است!!! بی چاره این مردم بازیچه پنداشته شده که ...

مقبره ی سوپر مدرن و حسرت برانگیز شاه شجاع در شیراز 

نگاهی به این قبر ملوس و مدرن و سفینه شکل شاه شجاع بیاندازید که برای سازندگان آن جای افسوس باقی گذارده که کاش می توانستند سند آپارتمان نوسازی از برج های تازه سر برآورده ی شیراز را هم، که به این قبر بیاید، به نام آن سلطان غازی و غیور صادر کنند تا زندگی و مرگ او به شیراز مسجل شده باشد!!! اما خانه گور نیست که هر از راه رسیده ای دستی بر رخسار آن برد و سنگ تاریخ و قبه ای به دل خواه بر آن بگذارد، چنان که هر زمان بر پیرایه های گور حافظ می افزایند و مقرر است میدان اش را بسی فراخ تر بگیرند تا خرافات و مشغولیات عوامانه در اعماق بیش تری نفوذ کند و علافان بیش تری را به خود بخواند!!! در وضعیت فعلی پاسخ به این سئوال که چرا از این شاه شجاع که حتی روزی را بدون جنگ با پدر و برادر و حاکم اصفهان و آذربایجان و غیره نگذرانده، خنجر و شمشیر و کارد آشپزخانه و قاشق غذا خوری و نعل و تازیانه ی اسب و سیخونک الاغی به دست نیامده، بسیار آسان می نماید، زیرا منصفانه است قبول کنیم از سلطان بی خانه و سر پناه، که چون کارتن خواب های کنونی پیوسته در هوای بهشتی شیراز، زیر آسمان گذران می کرده، نمی تواند لوازم منزل به جای مانده باشد!!! این است گوشه ای از آن ستیز متعفن و مضحک که در دو سه قرن گذشته با عقل و منطق و آگاهی ملتی به راه انداخته اند و مدعیان آگاهی و علم امروز هم، همان اراجیف مجعول و تازه ساز را در دانش نامه ها، بدون اندک تاملی در این گونه تولیدات بی صاحب و بها، تجدید تولید می کنند؟!!! اگر در شرایط و با عوامل کنونی نمی توان حضور تاریخی - سیاسی شاه شجاع را واقعی کرد، پس کسی از میان شیراز و غیر شیرازیان قد علم کند و برای زمانه بنویسد آن تاریخ نویسان آل مظفر و آن شاعرانی که از دست سلاطین آن سلسله جام طلا می گرفته اند، مطلب خود را در زیر کدام سقف می نوشته و از روزگارشان جز اوراق کاغذی، که در هر زمان می توان نوشت، چه مانده است؟ وگرنه بدانید که تمام این حضور اقتصادی و سیاسی و فرهنگی مرکبی شده، که تا مدخل صفویه برنوشته اند، با باد نادرستی خواهد رفت. اینک ماجرای این فاجعه ی عظیمه ی فرهنگی و تاریخی و هویت شناسانه را که به عنوان رخ دادهای هزاره ی نخست پس از طلوع اسلام، برای مردم ما نویسانده اند، چنین خلاصه کنم: تا آن جا که به مواد و عوارض مادی و قرینه های باستان شناختی، برای اثبات نوسانات اقتصادی و سیاسی تاریخ این سرزمین، از مبدا پوریم تا صفویه مربوط می شود، دست همگان خالی است و چیزی به چشم نمی خورد، ولی برای هر قرن چند مصلح اجتماعی و دانشمند و مورخ و شاعر و کتاب نویس و حکیم به ما بخشیده اند تا در جای کاروان سرا و بازار و حمام و آب انبار و دیگر مظاهر مادی تاریخ به کار بریم!!! این همان قرار دادن لرزان و بی دوام هرم حیات ایرانیان، بر تیزی راس آن است و نشان می دهد که ظاهرا گردش امور تاریخ، در اقلیم ما، خلاف قواعد دوران، معجزه وار و برای عبرت صاحب نظران، از رشد فرهنگی آغاز شده است!!!

دوستانی مرا وادار کردند که من باب حاشیه ای بر زنگ تفریح، در باب دو سنگ نگاره ی بالا، یعنی کتیبه های سر پل ذهاب، که بی هیچ مایه و مدرکی به نقوش آنوبانی در دوران تمدن لولوبئی مشهور شده، توضیح بیش تری بیاورم. نوشته های نقش سمت راست در تصویر بالا قابل خواندن نیست و متن و نوع خط کتیبه ی سمت چپ نیز منتشر نشده و پذیرش های کنونی، در زمره ی شایعات افواهی، مبتنی بر گمان و باز هم برای گم کردن رد پای پوریم است. هیچ یک از این دو نقش برجسته علائم و اعتبار رسمی و خصوصیات کتیبه های کهن را ندارند و در هر دو حجاری، مهاجمان رفتار و شمایل و آرایش و البسه گزیدگان را بر خود نبسته اند. شرح کتیبه ی سمت راست را در ایران شناسی بدون دروغ شماره ی ۱۷ آورده ام و در باب شرح کتیبه ی سمت چپ نیز می توان گفت  با کار خام و آماتوری رو به روییم که رخ داد ایلغاری خشن را ثبت کرده است. در تصاویر سمت چپ مرد مهاجم فاقد ژست ها و وقار معمول سرداران و حاکمین حاضر در نقوش کهن است. کمانی را ناشیانه بر دوش دارد و با دستی چماق و با دست دیگر تبری برداشته است. زن مقابل او، که حلقه ی اتحاد به مرد عرضه می کند، بر کتف خود مقداری وسایل نظامی می برد که در ظاهر تبر و تخماق هایی کوچک اند. آن چه جای تامل دارد، نقش ستاره ی چهار پری است که برفراز سر مرد در کتیبه ی سمت چپ و همان نقش بر گردن آویز مهاجم کتیبه ی سمت راست قرار دارد. متعلق کردن نقش این ستاره به نمایه های شناخته شده ی بین النهرین آسان نیست و نظیر دیگری ندارد، مگر این که آن را نمایه ی نخستین و قدیمی ستاره ی داوود بگیریم، به خصوص که زن و مرد کتیبه ی سمت چپ را نیز می توان الگوی استر و مرد خای برپا کننده ی پوریم گرفت. در این کتیبه نیز نکته ی مهم، پوشش سر تمامی اسیران با نوعی کلاه است که در مورد نخستین اسیر، سقف مسطح و تاج گونه ای دارد. شاید حکاک به این ترتیب مقام او را در میان دیگر اسیران متمایز و ممتاز کرده است. به گمان من هر دو نقش سر پل ذهاب، گزارشی شتاب زده و آماتور از ماجرای پوریم است که محل حکاکی دور از دید و غیر قابل دست رس آن، نشانه ای است که مردمی در کوه پناه گرفته و سرانجام جان به در نبرده، کوشیده اند تا اجرای سفاکی ویژه ای را برای آیندگان ثبت کنند. اگر کتیبه ی بیستون را گزارش رسمی و با شکوه از تجاوز داریوش به بومیان منطقه بدانیم، کتیبه های سر پل زهاب گزارش غیر رسمی و مردمی و با صراحت بیش تر و نمایشی عریان تر از اوباشگری های همان متجاوزین و در سطح پوریم است.

حالا به موقعیت جغرافیایی کتیبه به اصطلاح آنوبانی در بالا و به آن مغاره هایی توجه کنید که معمولا از داخل به هم مرتبط اند و قابل پذیرش است که مامن موقت فراریانی بوده باشد، فراریانی که به ظاهر در میان آن ها هنرمندانی صاحب مسئولیت نیز بوده اند. کسانی که در حال گریز و در آن شرایط دشوار محیط، که استقرار ساده بر آن تیغه ی سنگی را نیز هولناک می کرده است و بی شک با حد اقل لوازم، وظیفه ی گزارش و ثبت اوضاع عمومی سرزمین شان را فراموش نکرده اند. هر صاحب خرد معمول نیز در می یابد که این کتیبه و نیز نوع حجاری و موقعیت بسیار دور از دست رس آن، تنها برای اعلام به آینده و از سوی یک نیروی کم توان آماده شده و از هیچ سمت و با هیچ دلیل نمی تواند وسیله ی ابراز قدرت از سوی حاکمی در بین النهرین معرفی شود که مجموعه ی حجاری های آن ها، چون تابلوهای کلاسیک زمان ما با شکوه و ارزشمندند! 

 

اما هنوز نکته ای باقی است: در ۸ تصویری که این جا و آن جا از کتیبه ی به اصطلاح آنوبنی در پل زهاب دیده ام، علی رغم برخی بد ذوقی ها در گرته برداری، همه جا نقش فراز سر مرد، ستاره ای ۴ پر است، که امروز در آرم اتحادیه ی نظامی اروپا، ناتو، نیز منعکس می بینیم. با اشاره هایی از جمله از زبان «کوستلر»، شاید بتوان مدعی شد که این ستاره چهار پر نخستین نما و الگوی ستاره ی داود نزد یهودیان بوده است. اما در تصویر سمت چپ، همین کتیبه را می بینیم که کودکان نان خور کنیسه، به خیال خودشان برای محو رد پای تعویض ستاره ی فراز سر اهورا مزدا در کتیبه ی بیستون و ایجاد اغتشاش، به جای ستاره ی چهار پر، جاعلانه و احمقانه، ستاره هشت پر شمش را قرار داده اند!!!! آن ها و اربابان شان ظاهرا به دشواری و پس از بی آبرویی کامل بین المللی در خواهند یافت که آن دوران سروری ایران و اسلام و شرق شناسی، بدون بازگشت سپری شده و امروز کم ترین تحرک آن ها زیر نظر جوانان هوشیار و مردم هوشیار و بد بین شده ی منطقه می گذرد. 

پس اینک به بررسی خویش از تخت جمشید بازگردم. بار دیگر بنویسم که تعیین تکلیف با تخت جمشید نخستین مایه ی دانایی درباره ی تاریخ ایران است. زیرا تمام دروغ و حقه بازی و شالتاق و شارلاتانی و شیادی ها در موضوع تاریخ ایران، از این مخروبه ها آغاز می شود و ویران کردن اطلاعات موجود درباره ی این مجموعه، چنان که پیش تر هم اشاره آوردم، تلنگر به آجر نخستین است تا جور چینی ناشیانه ی کنونی درباره ی تاریخ ایران را یکی یکی بر هم خراب کند، منظری نو از هستی و هویت عمومی این خطه بسازد و پرده از قتل عام پوریم و عواقب ضد تمدنی آن بردارد، که تحقق آرزوهای بشری را، لااقل یک هزاره به تعویق انداخت. شناسایی بی تعصب و دقیق تخت جمشید، در عین حال به معنای آشنایی درست با آن مجموعه هخامنشی نام است که بنیان گذاران تمدن و توانایی وسازمان دهندگان موجودیت ملی ما معرفی شده اند و بر مبنای آن چه تاکنون شنیده ایم، پایه گذار تخت جمشید را باید که داریوش بشناسیم. مطلبی که در یادداشت های بعد بطلان مطلق آن را اثبات خواهم کرد. (ادامه دارد)              

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:0 | 58 نظر