
پسر ميرزا
ابراهيم خان
معتمدالسلطنه,
در ايام جوانى
جزو
پيشخدمتهاى
ناصرالدين
شاه و بعد منشى
امين الدوله
ميرزا على
اصغرخان امين
الدوله و در
حدود 1315 به منشى
حضورى
صدراعظم
معرفى شد و
مدتى گذشت كه
بواسطة حسن خط
و نيكوئى انشا
به منشى حضورى
مظفرالدين
شاه و از لقب ¨دبير
حضورى¨كه داشت
به لقب ¨وزيرحضورى¨
مفتخر شد
در دوره دوم
مجلس
شوراىملى او
را به معاونت
وزارت منصوب
كردند
بطوريكه بهيچ
وجه انتظار
نمى رفت, و در
حدود سال 1329 كه
رياست كابينه
با ميرزا حسن
خان مستوفى
الممالك بود
او بسمت وزارت
جنگ منتخب
گرديد و در
همين اوقات
بود كه مسئله
خلع سلاح
مجاهدين و
تحصن مجاهدين
به پارك اتابك
و اقدلمات
قوام السلطنه
براى اجراى
قانون خلع
سلاح مصوبة
مجلس بظهور
پيوست
در زمان
كودتاى
رضاخان و سيد
ضيا طباطبايى(فوريه
1921) وى كه حاكم
خراسان بود به
جرم همكارى با
انگليسيها
توسط كلنل
محمد تقى خان
پسيان دستگير
و به تهران
فرستاده شد.
بعد از سقوط
دولت سيد ضيا
وى صدراعظم شد.در
اين زمان به
علت
زدوبندهايى
كه با
آمريكاييها
داشت و براى
دريافت قرضه
با آنها وارد
مذاكره شده و
هيئتى را از
آمريكا دعوت
كرده بود, موجب
دلخورى
انگليسيها شد,
از طرف ديگر
رقابت بر سر
قدرت با رضا
خان وزير جنگ
منتهى به سقوط
دولت وى گرديد,
اما دولت جديد
مشيرالدوله
بعلت اختلافش
با رضاخان
ديرى نپائيد و
قوام دوباره
برسر كار آمد.
در اين دوره وى
راه مستشاران
كمپانى هاى
نفتى
آمريكايى به
ايران را باز
كرد و هيئتى
ازمستشاران
آمريكايى به
سرپرستى آ.ميلسپو
را به ايران
دعوت كرد
قوام السلطنه
اوايل 1946
ميلادى در
زمان محمد رضا
شاه باز هم به
نخست وزيرى
رسيد, اين بار
به علت رشد
اتحاديه هاى
كارگرى و
احزاب چپ و
دمكراتيك و
فشار از پائين
وى در آغاز با
پُز دمكرات و
آزاديخواه
وارد ميدان شد
و ازروزنامه
ها رفع توقيف
كرده,
ميتينگها را
آزاد گذاشت و
بعضى از عناصر
به شدت
ارتجاعى چون
سرلشكر ارفع
را از كار
بركنار نمود
اما قوام
بزودى چهره
واقعى خود را
نشان داد و با
كمك دستياران
انگليسي و
آمريكائي و
دربار يورش
دوباره به
اتحاديه ها و
سازمانهاى
مترقى و
دمكرات را كه
مخل چپاولگرى
منابع كشور(بويژه
نفت)بودند را
آغاز نمود, از
طرفى فشار بر
آنها را افزود
و از طرف ديگر
خود دست به
تشكيل حزب
ارتجاعى
دمكرات كه كار
عمده اش حمله
به تجمعات
اعتراضى مردم
بود زد. عليرغم
اين اقدامات ,
در تابستان 1946
كارگران تمام
تاسيسات جنوب
دست به اعتصاب
عمومى زدند.
انگليسيها با
تحريك اعراب
خوزستان و
مسلح كردن
آنها به
اعتصابيون
حمله كرده و 46
نفر را كشتند.
قوام در
خوزستان
حكومت نظامى
اعلام كرد
سياست نزديكى
به آمريكا,
انگليسيها را
به شدت نگران
كرده بود,
بويژه اينكه
قوام در نظر
داشت در
امتيازنامه
كمپانى نفت
ايران و
انگليس به نفع
آمريكاييها
تجديد نظر كند.
از طرف ديگر
دربار از
تمركز قدرت در
دست قوام بشدت
نگران بود,
نمايندگان
مجلس طرفدار
دربار و
انگليس عليه
وى در مجلس
سخنرانى
مىكردند.بالاخره
در دسامبر 1947
مجلس به او راى
اعتماد داده و
وى بركنار شد
Roshangari
در زمان
كودتاى
رضاشاه در
فوريه 1921(1320
خورشيدی)
قوام السلطنه
كه حاكم
خراسان بود
به جرم
همكارى با
انگليسيها
توسط كلنل
محمد تقى خان
پسيان دستگير
و به تهران
فرستاده شد و
سپس همه
دارايي او
ضبط و همسرش
را با یک
درشکه و بدون
خدمه راهی
تهران کرد.
همسر قوام
وقتی به
شاهرود رسيد
به سید ضیاء
الدین
طباطبایی که
به رئیس
الوزرایی
رسیده بود
تلگراف زد که:
اعمال همسرم
به من مربوط
نبوده و
شايسته نيست
من را که از
خانواده
بزرگی هستم
بدون محافظ و
مانند اسرا
روانه کنند.
سيد ضياء که
درآن هنگام
نخست وزیر
بود در پاسخ
تلگرافی به
حاکم شاهرود
زده و دستور
می دهد: ” خانم
قوام را با
احترام لازم
به همراه
نوکر و
پرستار با
دویست تومان
مخارج به
تهران گسيل
داريد.” همسر
قوام به
دنبال اين
مساعدت
تلگراف دیگری
خطاب به رئيس
الوزرای وقت
مخابره کرده
و ضمن تشکربه
دلیل اینکه
خانه ایشان
به وزارتخانه
اختصاص داده
شده بود، می
پرسد: ” وقتی
وارد تهران
شوم، کجا
منزل خواهم
کرد؟ ” وبه سفر
خود به سمت
تهران ادامه
می دهد. وقتی
به سمنان می
رسد تلگرافی
به اين مضمون
دريافت می
کند: “وقتی
وارد تهران
شديد، در
خانه خود
منزل خواهيد
کرد. رئيس
الوزرا، احمد
قوام.”
معلوم می شود
که در فاصله
دو تلگراف
سید ضیاء از
رئیس
الوزرایی خلع
و قوام
السلطنه از
زندان آزاد و
به رئيس
الوزرايی
منصوب شده
است. و جالب
اینکه اولين
نامه ای هم که
به عنوان
رئیس الوزرا
به دستش
رسيد، نامه
همسرش بود.
http://azemrooz.com/?p=146
خاطرات
"تاج الملوك
آيراملو"
همسر اول رضا
شاه و مادر
محمد رضاشاه
سواد
فارسی نداشت و
من نوشتن را
يادش دادم
رضا
میخواست
ناپلئون و يا
هيتلر شود
|
سيد
ضياء مغز و
عقل رضا بود
و او را با
ژنرال
آيرونسايد،
ديكسن و
سرهنگ
اسمايس
انگليسی
آشنا كرد و
ترتيب
ملاقاتها
را داد. بعد
هم او را
انداخت جلو
كه عليه
احمد شاه
كودتا كند.
رضا هم وقتی
شاه شد سيد
ضياء را
بيرون كرد.
سيد ضياء
دشمن قوام
السلطنه و
مصدق بود.
من خودم هم
شعر میگفتم
و هم تار میزدم
و هم يك دانگ
صدا داشتم.
شهريار،
رهی معيری و
ابراهيم
صهبا برای
من شعر میخواندند
و ابوالحسن
صبا ساز میزد.
مرضيه،
ملوك
ضرابی،
كورس سرهنگ
زاده و
بعدها از
نسل بعدی
ستار وهايده
و مهستی میآمدند
در محفل من و
میخواندند.
|
|
مرحوم
آقای محمد
علی فروغی خيلی
با سواد بود
و علاوه بر
آنكه طرف
مشورت رضا
قرار میگرفت،
ساعتها مینشست
و برای رضا
از تاريخ
ايران
تعريف میكرد
و حتی او را
تعليم خط میداد
و سواد میآموخت.
چنان قشنگ
حرف میزد
كه ما صدای
چكاچاك
شمشير
نادرشاه را
میشنيديم.
كار به جائی
رسيده بود
كه رضا میگفت
شبها خواب
كورش
هخامنشی و
داريوش را
میبيند.
يك
ملای جوان
كه خط بسيار
خوبی داشت،
رضا او را از
چالوس
آورده به
تهران و در
دفتر به كار
گماشته بود.
اين ملای
جوان هم
لباس
آخوندی را
درآورده و
كت و شلواری
شده بود و
رضا هم اسم
او را گذاشت
"هيراد". اين
آقای هيراد
بعدها ترقی
كرد و رئيس
دفتر مخصوص
شاهنشاهی
شد و بعضی
اوقات هم به
رضا سواد میآموخت.
اسم اصلی اش
بود "رحيمعلی
فقيه
يعسويی».
رضا
در اوائل
آدم كم
سوادی بود.
چون در
ديويزيون
قزاق با روسها
خدمت كرده
بود زبان
روسی را عين
فارسی صحبت
میكرد.
تركی را هم
خيلی عالی
حرف میزد.
چون مدت كمی
در نزد
وزيرمختار
انگليس به
عنوان رئيس
محافظين
سفارت
انگليس
خدمت كرده
بود مقداری
هم انگليسی
میدانست.
رو خوانی
فارسی را هم
بلد بود اما
دستخط
نداشت. بعد
كه به تهران
قوا كشيد
معلم خصوصی
گرفت و
نوشتن ياد
گرفت. من هم
شبها با او
كار میكردم
و كنار دستش
مینشستم
تا شعرهائی
را كه میگويم
بنويسد و
تمرين خط
كند. اين ضعف
رضا نبود كه
سواد
نداشته،
بلكه قوت او
بوده كه
عليرغمبیسوادی
به آن مقام
رفيع رسيد و
فرمانده كل
قشون (سردار
سپه) شد. بعد
كه سواد
پيدا كرد
كتابهای
مورد علاقه
اش مربوط به
ناپلئون
بود و خيلی
در مورد
ناپلئون
كنجكاوی میكرد
و به او
علاقمند
شده بود.( در
فصل ديگری
از اين
خاطرات كه
در شماره
گذشته پيك
هفته منتشر
شد، میآيد
كه بعد از
روی كار
آمدن
هيتلر، اين
علاقه به
ناپلئون
تبديل شده
به علاقه به هيتلر!)
سيد
ضياء
طباطبائي
سيد
ضيا پسر سيد
علی آقا
يزدی بود كه
آخوند و
فقيه دربار
مظفرالدين
شاه بود. من
خودم پدر
سيد ضياء را
كه در ايام
عزاداری در
تكيه دولت
روضه میخواند
ديده بودم.
يك محرك خوب
برای رضا
بود و بهتر
بگويم مغز
و عقل رضا
درتصرف
تهران بود.
فكر كودتا
عليه احمد
شاه قاچار
را سيد ضياء
در مغز رضا
انداخت. سيد
ضياء زبان
انگليسی میدانست
و متصل به
انگلستان
مسافرت میكرد
يا به دهلی
میرفت و
روابط
صميمی با
نايب
السلطنه
هندوستان و
وزير مختار
انگليس در
ايران داشت.
با ژنرال آيرونسايد
مثل برادر
بود وچند
بار ژنرال
آيرونسايد
را به خانه
ما در چهار
راه حسن
آباد آورد.
سيد
ضياء شبها
میآمد و
رضا را
آموزش میداد
و تشويق به
كودتا عليه
احمد شاه میكرد.
از پادشاه
انگلستان
مدال و منصب
شواليه گری
داشت و
انگليسیها
خيلی از او
حمايت میكردند.
سيد
ضياء از دو
نفر به
معنای
واقعی تنفر
داشت. يكی
مرحوم قوام
السلطنه و
يكی هم دكتر محمد
مصدق. علت
هم اين بود
كه انگليسیها
قوام
السلطنته
را هميشه بر
او ترجيح میدادند.
با دكتر
مصدق هم بد
بود چون در
سال 1330 كه
انگليسیها
فشار
آوردند سيد
ضياء را
نخست وزير
كنند دكتر
مصدق با
مانورهای
سياسی كه
كرد راه
رسيدن او به
كاخ ابيض را
سد كرد و
نگذاشت
مامور
تشكيل
كابينه شود.
رضا
دو نفر رفيق
انگليسی
معتبر داشت
كه يكی از
آنها ژنرال آيرونسايد
بود و ديگری
سرهنگ "اسمايس"
كه من اين دو
نفر را هم
قبل از
سلطنت رضا
در منزل
خودم
پذيرايی
كردم وهم
بعد از
سلطنت رضا
برای تجديد
ديدار به
ايران
آمدند و
دركاخ سعد
آباد با رضا
و من ملاقات
كردند. حالا
يك عده پيدا
نشوند و اين
حرف مرا
مدرك قرار
بدهند و
بگويند رضا
آدم
انگليسیها
بوده و چه و
چه و چه.
سيد
ضيا
ترتيباتی
برای
ملاقات رضا
با امرای
انگليسی
مثل
آيرونسايد
و ديكسن و
الباقی داد.
البته او
زياد در
مورد
ملاقاتهای
خودش با
انگليسیها
به من
معلومات
نمی داد.
رضا
بعد از آنكه
حكم سردار
سپهای خود
را گرفت امر
به بگير و
ببند داد.
بعد از اين
دستگيریها
احمد شاه
حكم نخست
وزير سيد
ضياء را هم
صادر كرد و
كابينه
معروف به "سياه"
خود را
تشكيل داد،
كه البته
چند ماه
بيشتر دوام
نيآورد و
متلاشی شد و
رضا جانشين
او و رئيس
الوزراء هم
شد.
دردسرتان
ندهم. رضا از
روزی كه
وارد تهران
شد و حكم
سردار سپهی
گرفت تا
حدود 5 سال
تمام
مجاهدت كرد
و همه ياغیها
را در گيلان(جنبش
جنگل و
جمهوری
گيلان)،
كردستان (اسماعيل
خان سميتقو)،
خراسان(كلنل
تقی خان
پسيان) و
خلاصه سبيل
همه اين
افراد را
دود داد. عدهای
را مقتول
ساخت و عدهای
مانند شيخ
خزئل را از
اهواز به
تهران آورد
و تحت الحفظ
در بازداشت
خانگی
قرارداد.
بعد
از رفتن
احمد شاه،
كم كم علما
از در
مخالفت با
رضا
درآمدند. میگفتند
رضا میخواهد
مقام مصطفی
كمال پاشا(آتاتورك)
را احراز
كند و كوشش
دارد به
رياست
جمهوری
انتخاب
گردد و جمهوری
مخالف كيان
اسلام است
و از اين
قبيل توطئهها
میكردند.
ويرانی
انگشت شمار
ساختمانهای
تاريخی
دوران
قاجاريه
من
گاهی اوقات
با رضا دعوا
میكردم كه
اين
ساختمانهای
نفيس را
خراب نكند.
رضا میگفت
هر چه كه
مردم را به
ياد دودمان
قاجاريه
بياندازد
بايد خراب
شود تا جلوی
چشم مردم
نباشد!( نگاه
كنيد به
همين سياست
در جمهوری
اسلامی و
آثار تاريخ
ايران. هر كس
به قدرت میرسد
تصور میكند
حكومتش
ابدی است و
گذشته را
ويران میكند
تا مردم به
ياد گذشته
نيفتند.
درحاليكه
حكومتها
میآيند و
میروند و
گذشته
تاريخی
بايد بماند-
پيك هفته)
شعر
و ادبيات
به
موسيقی
خيلی عشق میورزيد
و دوستان
صميمی
ويكدل من كه
اغلب ساعات
شبانه روزی
شان را با من
میگذرانيدند
چند خوانند
زن كشور
بودند.
يكی
ازآنها
خانم ملوك
ضرابی بود
كه ما
دونفراز
زمانيكه
رضا
فرمانده كل
قوا )
سردارسپه(
شده بود با
هم آشنا
شديم و
سابقه
دوستی ما به
سال 1299می رسيد.
بعد
هم خانم مرضيه
خواننده
خوش صدا بود
كه خيلی
ازخواندن
اولذت میبردم.
ازمردها هم
بعضی
خوانندگان
مثل كورس
سرهنگ زاده
را خيلی میپسنديدم
وازنوازندها
هم بديعی
وياحقی
وخرم. كه اين
خرمها
دونفربودند
كه با هم
نسبت هم
نداشتند.
البته
خوانندههای
جوان هم
بودند كه
پيش من میآمدند
ومی
خواندند.(اين
صداهای
جوانهايده
و مهستی و
از مردها ستار
بودند.)
من
خودم هم
سنتوروتارمی
نواختم
واگرتعريف
از خود
نباشد نيم
دانگ صدا هم
داشتم )
كه
البته
حاليه نای
صحبت كردن
هم ندارم!
(
علاقه
ديگرمن به
شعربود،
خيلی
شعردوست
داشتم. نه
اينكه شعر
را
درروزنامه
ومجله و
كتاب
وديوان
بخوانم.
خيلی دوست
داشتم كه
شعررا
اززبان خود
شاعربشنوم.
به
همين
خاطردرمحل
اقامت من
مجلس
شعرخوانی
بطورمرتب
برگزار میشد
وشعرای
طرازاول
مملكت میآمدند
واشعارخود
را میخواندند.
گاهی هم ابوالحسن
خان صبا میآمد
وبا سازخود
ما را مشعوف
میكرد...
ازشعرای
مورد علاقه
زياد من يك " رهی
معيری" بود
كه به من
تعليم هم میداد
واشعارمرا
تصحيح مینمود.
ديگران
هم بودند
مثل " ابراهيم
صهبا" كه
آدم جالبی
بود ودرجا )
فی البداهه(
شعرمی گفت.
چون
بعد ازمطلب
قوام
السطنه اين
سئوال را
مطرح كرديد
بايد بگويم
كه قوام هم
شاعرچيره
دستی بود
واشعارقوی
میگفت. نمی
دانم ازاو
ديوانی چاپ
شده يا نه؟!
بيشتراشعارمن
به زبان
تركی است.
موقعی كه شهرياردرتهران
ساكن بود او
را چند
باردعوت
كردم. آمد به
كاخ
وشعرهای
مرا شنيد و
راهنمايیهايی
كرد وحرفهايی
زد كه باعث
تشويق من شد.
من
شعرشهريار
و بخصوص
نحوه
شعرخوانی
او را خيلی
دوست داشتم.
بخصوص وقتی
او شعرمی
خواند
وابوالحسن
خان صبا هم
سازمی زد!
« سوزی
نداشت
شعردل
انگيزشهريار-
گرهمره
ترانه،
سازصبا
نبود!»
آدم
وقتی
مادرشاه
مملكت است
محدوديتهايی
دارد.
ازجمله
محمدرضا
اجازه نمی
داد ديوان
اشعارمن
چاپ شود ومی
گفت مردم
نظرشان
درمورد من
عوض میشود!
خوبيت
ندارد ملكه
مادرشعربگويد
وازاين
قبيل حرفها.
البته
سطح فرهنگ
وادراك
مردم درآن
سالها با
امروز زمين
تا آسمان
فرق میكرد
و مردم
نظرخوشی به
امورهنری
نداشتند.
شايد هم حق
با محمد رضا
بود.
من
درهمه
اوزان وسبكهای
شعری طبع
آزمايی میكردم
ومضمون
بيشتراشعارم
مشتمل
برنصايح
ويا تهييج
علائق ملی و
ميهنی بود.
"
شمس" چند
نمونه
ازاشعارقديمی
مرا
دراختيار
دارد. من از
زمان
ازدواج با
رضا شعرمی
گفتم كه
البته
دراوايل
شعرهايم
ازنظرصنعت
شعری اشكال
داشت و بقول
معروف ضعيف
بود، اما
بعدها به
قوت
كارهايم
افزوده شد.
بفرمائيد!
اين دوبيتی
را همين
ديشب گفته
ام .
با
اينكه همه
عالم وصاحب
نظريم
با
اينكه
مفسريم
وتحليل
گريم
ما
ملت هشت
هزاروپانصد
ساله
ازساعت
بعد عمرخودبیخبريم!
اين
هم چند بيت
از قوام:
عقل
میگفت كه
دل منزل و
ماوای من
است
عشق
خنديد كه يا
جای تو يا
جای من است
نكنم
رنجه ز شرح
غم خود خاطر
دوست
كه
گواه دل
محنت زده
سيمای من
است
آنكه
در باغ تمتع
گل مقصود
نچيد
كی
خبر دارد از
اين خار كه
در پای من
است.
|
زندگي
و زمانه علي
دشتي
قسمت
هفتم
در
10 مرداد 1321، در
پي استعفاي
دولت علي
سهيلي، مجلس
سيزدهم به
احمد قوام (قوامالسلطنه)
ابراز تمايل
کرد و در 12
مرداد
محمدرضا شاه
حکم نخستوزيري
قوام را صادر
نمود.
احمد
قوام
سياستمداري
توانا و
دولتمردي
باتجربه و
زيرک بود که
در سالهاي
پس از کودتاي 3
اسفند 1299 به
عنوان مهمترين
رقيب رضا خان
سردار سپه
شناخته ميشد.
مدرس، که در
دوران مجلس
چهارم سرسختترين
حامي قوامالسلطنه
بهشمار ميرفت
و او را تنها
مانع جدّي در
راه تحقق
نقشههاي رضا
خان سردار
سپه ميشناخت،
درباره قوام،
و تفاوتش با
مستوفيالممالک،
گفته بود:
مستوفي مانند
شمشير مرصعي
است که بايد
در اعياد و
جشنها از او
استفاده شود،
«ولي قوامالسلطنه
شمشير تيز و
برائي است که
براي روزهاي
نبرد و رزم به
کار ميآيد.»[88]
به همين
دليل،
سرانجام رضا
خان و حاميان
دسيسهگرش،
با ايراد
اتهام جعلي
نقشه ترور
سردار سپه به
قوام، در
روز سهشنبه 16
مهر 1302 او را
دستگير و
اندکي بعد از
ايران اخراج
کردند و به
اين ترتيب
راه را براي
استيلاي
نهايي
ديکتاتوري
نظامي هموار
ساختند.[89]
قوامالسلطنه
از تبار
ديوانسالاران
سنتي ايراني،
حامل ميراث
دولتمردي و
حکومتگري
ايشان و
آخرين
بازمانده اين
سنت، با
تمامي محاسن
و معايب آن،
بود. قوام، بهرغم
اينکه در صفآرايي
دنياي پس از
ظهور اتحاد
شوروي، ايران
را در جبهه
بلوک غرب (ايالات
متحده آمريکا
و بريتانيا)
ميخواست،
رويه وابستگي
و سرسپردگي
را، که
دولتمردان
پهلوي نماد
آن بودند،
برنميتافت و
از اين نظر با
بسياري از
رجال سياسي
زمانه خود
تفاوت داشت.
محمدرضا شاه
جوان، به
تأسي از پدر،
از بدو سلطنت
تمايل باطني
قوي به رجال
نوکرمنش و
مطيع داشت و
پذيرش
دولتمردي
مستقل چون
قوام برايش
دشوار بود. به
اين دليل،
چند سال بعد،
آن لمبتون،
ديپلمات مطلع
و صاحبنظر
انگليسي، شاه
را «آدم
بيهودهاي»
توصيف کرد که «نه
خود قادر به
حکومت کردن
است و نه ميگذارد
ديگران حکومت
کنند.»
قوام
شخصيتي
نيرومند و
نافذ داشت و
با تحکم، ولي
ادب، با
محمدرضا
پهلوي سخن ميگفت؛
و اين امر شاه
جوان بيريشه
و خودخواه را
آزار ميداد
و او را به
دسيسه عليه
قوام ترغيب
ميکرد.
رجالي که در
برکشيدن
حکومت پهلوي
و تداوم آن
سهمي داشتند
نيز قوام را
خوب ميشناختند
و ميدانستند
که اگر
اقتدار وي
طولاني و
باثبات شود و
حکومت او
ريشه
بگستراند
طومار سلطنت
پهلوي را
برخواهد چيد؛
و لذا از صعود
قوام به قدرت
ناراضي بودند.
ولي صعود
قوام در آن
زمان، بهرغم
اکراه شاه و
هوادارانش،
گريزناپذير
بود.
بهرغم
طفره و
تأخيرهاي
متداول بين
نمايندگان،
نخستوزيري
قوام مدتها
پيش از اعلام
تأييد رسمي
مجلس
تقريباً
اجتنابناپذير
شده بود. پس از
استعفاي رضا
شاه، قوام
فعاليتهاي
سياسي خود را
بيدرنگ از
سر گرفت.
مطرود بودن
او از صحنه
سياست در
دوران رضا
شاه وي را از
بسياري از
رقيبانش
متمايز ميساخت.
اين وجه
تمايز،
معرفي
نامبرده را
به عنوان
فردي که
همواره
مدافع قدرت و
اختيارات
نظام
پارلماني
بوده است،
آسان نموده
به ادعاي او
مبني بر اينکه
وي بيش از
کساني که در
خدمت نظام
پيشين بودهاند
صلاحيت
رهبري حکومت
مشروطه را
دارد
مشروعيت ميبخشيد.
قوام، با
داشتن
اطرافيان و
پيرواني
فعال و نيز
آسيبپذيري
کمتر در قبال
تهمتها و
ناسزاگوييها،
در موقعيتي
قرار داشت که
ميتوانست
پشتيباني
شمار کافي از
نمايندگان
مجلس را براي
نامزدي مقام
نخستوزيري
به دست آورد...
قوام
در جلب حمايت
ديپلماتهاي
شوروي،
بريتانيا و
آمريکا
مهارت در خور
توجهي نشان
داده بود چون
بدون متابعت
و همراهي بيجا
و بيحد
توانسته بود
همه را راضي
نگاه داشته،
هيچ يک را از
خود نرنجاند...
در
آغاز شاه و
شماري از
نمايندگان
مجلس از
زمامداري
قوام
جانبداري
کرده يا به آن
تن در دادند
چون تجربه
دولت سهيلي
آشکارا نياز
به شخصيت
شايستهتري
را نشان داده
بود...
بر
اين اساس
آشکار بود که
دير يا زود
شاه و بسياري
از
نمايندگان
مجلس، که
امتيازات
پارلماني
زياده از
حدشان مورد
تأييد قوام
نبود، يا آنکه
وي را به
اندازه کافي
تسليم و
فرمانبردار
نميديدند،
با او به
مخالفت
برخواهند
خاست.
بالاخره،
امتناع قوام
از اينکه سر
به زير و بدون
هياهو به
حکومت
بپردازد... ميتوانست
وي را در
برابر حسادتهاي
شديد، دسيسههاي
پايانناپذير
و خصومت آسيبپذير
نمايد.[90]
بدينسان،
در نيمه دوّم
سال 1321 کانوني
متنفذ از
مخالفان قوام
شکل گرفت که
بر فضاي
سياسي سالهاي
پسين تأثيرات
عميق بر جاي
نهاد و
تحرکات و
دسيسههاي آن
در ساقط کردن
نخستوزيراني
که مطلوب شاه
نبودند (قوام،
رزمآرا،
مصدق، زاهدي
و اميني) و
اعاده تدريجي
و گام به گام
ديکتاتوري
پهلوي دوّم
مؤثر بود. اين
کانون فضايي
را آفريد که
سرانجام
محمدرضا
پهلوي را در
شنل آبي پدرش
به ساختار
سياسي ايران
تحميل کرد.
ولي اين "تکرار
تاريخ"، اگر
تعبير ويکتور
هوگو را به
کار بريم، "رضا
شاه صغير" را
به ارمغان
آورد و، اگر
با کلام
مارکس سخن
گوئيم،
ديکتاتوري
رضا شاهي را
در هيئت "کمدي
مسخره" تجديد
کرد.[91]
قوام
پنجاه روز پس
از تصدي دولت
در جلسه علني
دوّم مهر 1321
مجلس شورا
حضور يافت. در
اين جلسه
دشتي نطق
تندي عليه
قوام ايراد
کرد و گفت:
مجلس
شوراي ملي
نماينده
افکار مردم
است. ([نمايندگان:]
صحيح است.)
مجلس شوراي
ملّي هر چه ميخواهد
باشد، امروز
وکلاي ملتاند
و نماينده
ملتاند.
سلطنت و
حکومت با
مجلس شوراي
ملي است. ([نمايندگان:]
صحيح است.)... يک
نفر رئيسالوزرايي
هيچ معني
ندارد که
بگويد يا اينطور
تصويب کنيد
يا اگر تصويب
نکنيد پس ميگيريم.
اين شکل
گفتن، اين
شايسته مجلس
شوراي ملّي
نيست. اين
معني ندارد. ([نمايندگان:]
صحيح است.)...
اين
در هيچ يک از
پارلمانهاي
دنيا سابقه
ندارد. در
پارلمان
جهنم درّه هم
سابقه ندارد.
در حبشه هم
سابقه ندارد.
اين معني
ندارد. آقا ما
تازه از زير
استبداد رضا
شاه بيرون
رفتهايم
حالا ميافتيم
زير استبداد
قوامالسلطنه؟
([نمايندگان:]
صحيح است.).[92]
روزنامههاي
هوادار قوام
اين سخنان
دشتي را بيپاسخ
نگذاشتند؛ از
روز بعد حمله
به او را آغاز
کردند و از رد
اعتبارنامه
دشتي در مجلس
پنجم به
اتهام گرفتن
پول از سفارت
انگليس سخن
گفتند.
يکي
از روزنامهها
هم تحت عنوان
"بيله ديگ
بيله چغندر"
مقالهاي
راجع به مجلس
سيزدهم و
وکلاي آن
دوره و طرز
انتخاباتشان
به دست
شهرباني
مختاري و
دادوفرياد
مردم پس از
شهريور 20 و
تقاضاي
ابطال
انتخابات و
التماسهاي
فروغي به
مردم ايران
براي
قبولاندن
دوره سيزدهم
انتشار داد و
اظهار داشت:
قوامالسلطنه
ميداند که
با وکلاي
مردم سروکار
ندارد، از
اينرو به آنها
اعتنايي
نکرده و با
آنان مانند
نوکر رفتار
ميکند. قوامالسلطنه،
رئيس دولت،
ميگويد: شما
ديروز از ترس
مختاري نفس
نکشيده و هر
رطب و يابسي
را احسنتگويان
تصويب ميکرديد،
امروز طاووس
عليين شديد؟
شما همان
شغالهايي
هستيد که
رفتن رضا شاه
رنگتان را
عوض کرده
والا در زير
پوست همان
هستيد که
بوديد و همان
خواهيد بود.[93]
قوام
در 5 مهر 1321 در
مجلس حضور
يافت و با
خونسردي به
بيانات علي
دشتي پاسخ
داد. او
تلويحاً به
پيشينه علي
دشتي و
دوستانش در
حزب عدالت
اشارهاي کرد
و گفت:
با
اندک توجهي
به گذشته همه
ميدانند که
اگر کساني
عامل و مبلغ
حکومت
ديکتاتوري و
مخالف حکومت
مشروطه بودهاند،
مسلماً
اينجانب و
همکارانم در
زمره آن
اشخاص نبودهايم
([نمايندگان:]
صحيح است.) و
هميشه اوقات
به قدرت ملّي
ايمان داشته
و در پناه
حکومت
مشروطه فکر و
عمل خود را
پرورش دادهايم
([نمايندگان:]
صحيح است.) و
اکنون نيز
دوام ملک و
قوام ملت و
نيروي دولت
را در سايه
مشروطيت و
احترام به
افکار عامه
ميدانيم. ([نمايندگان:]
صحيح است.) و
احترام مجلس
شوراي ملي را
بر خود واجب
ميشماريم.[94]
قسمت
هشتم
88.
اسفنديار
بزرگمهر،
کاروان عمر:
سرگذشت
خودنوشت،
تهران:
انتشارات
سخن، چاپ
اوّل، 1382، ص 170.
کتاب
فوق قبلاً در
خارج از کشور
منتشر شده
بود: لندن،
انتشارات
ساتراپ،
فروردين 1372.
89.
در روز 16 مهر 1302
سرهنگ محمد
درگاهي،
رئيس قلعهبيگي
مرکز، با چند
نظامي به در
خانه قوامالسلطنه
(موزه آبگينه
کنوني)
مراجعه کرد و
از او خواست
که به همراه
آنان براي
اداي پارهاي
توضيحات به
وزارت جنگ
برود. قوام
گفت که شما
تشريف بيريد
من با
اتومبيل خود
خواهم آمد.
نپذيرفتند و
گفتند از اين
لحظه حق تماس
با کسي را
نداريد. قوام
خواست تلفني
با احمد شاه
صحبت کند ولي
درگاهي مانع
شد. سرانجام
قوامالسلطنه
را با خود به
وزارت جنگ
بردند و او را
در يکي از
اتاقها
زنداني
کردند. از
همان دقايق
اوّليه
بازجويي
آغاز شد. قوامالسلطنه
متهم به
مشارکت در
توطئه قتل
سردار سپه
بود. طبعاً
توقيف رجلي
چون قوامالسلطنه
انعکاس
گسترده مييافت.
خانواده
قوامالسلطنه
ماجرا را
پيگيري
کردند و
مشيرالدوله،
رئيسالوزراي
وقت، مراتب
را به شاه
اطلاع داد.
رضا خان
سردار سپه،
وزير جنگ، در
توضيحات خود
مسئله را
بسيار واقعي
و جدّي نشان
داد. سرانجام
پس از کشاکش
زياد سردار
سپه موافقت
کرد که به
آزادي قوامالسلطنه
اقدام کند
مشروط بر اينکه
از کشور
اخراج شود.
چنين شد و
نظاميان
قوامالسلطنه
را از مرز
خانقين
اخراج کردند.
اتهام قوامالسلطنه
مبتني بر
ادعاي کشف يک
شبکه
تروريستي
بود. در اين
رابطه سردار
انتصار
ظاهراً
دستگير شد و
اعترافاتي
کرد دال بر
اينکه در
رأس اين شبکه
تروريستي،
که گويا قصد
جان وزير جنگ
را داشته،
قوامالسلطنه
بوده است.
سردار
انتصار (مظفر
اعلم) از عمال
رضا خان بود و
در دوره
سلطنت او به
مناصب عالي
استانداري
رسيد و يک
دوره وزير
امور خارجه
شد. او عموي
جمشيد و مجيد
اعلم،
دوستان
صميمي
محمدرضا
پهلوي، است.
مجيد اعلم از
پيمانکاران
بزرگ دوران
پهلوي دوّم
بود.
رضا
شاه در سال 1309
به قوامالسلطنه
اجازه
بازگشت به
ايران را داد
مشروط بر اينکه
در لاهيجان
به کشاورزي
بپردازد.
قوام به
ايران
بازگشت و تا
سقوط رضا شاه
در املاک خود
در لاهيجان
به کشت چاي و
برنج مشغول
بود. او در اين
دوره چنان با
متانت و
آرامش و
تدبير سلوک
کرد که سوءظن
يا حسادت
ديکتاتور
عليه او
برانگيخته
نشد.
90.
فخرالدين
عظيمي،
بحران
دمکراسي در
ايران: 1320-1332،
ترجمه
عبدالرضا
هوشنگ مهدوي
و بيژن
نوذري،
تهران: نشر
البرز، چاپ
اوّل، 1372، صص 86-90.
91.
ويکتور
هوگو در اوج
اقتدار لويي
بناپارت (ناپلئون
سوّم) به
تحقير او را "ناپلئون
صغير" (Napoleon le Petit)
خواند و
کتابي به
همين نام
عليه "امپراتور"
نوشت. کارل
مارکس نيز
لويي
بناپارت را
کاريکاتوري
از ناپلئون
بناپارت
خواند و در
سرآغاز کتاب هيجدهم
برومر لويي
بناپارت
چنين مقايسهاي
ميان
ناپلئون
اوّل و سوّم
بهدست داد: «
تاريخ دوبار
تکرار ميشود؛
بار اوّل بهصورت
تراژدي و بار
دوّم بهصورت
کمدي مسخره.»
92.
مذاکرات
مجلس، دوره
سيزدهم،
جلسه 90،
پنجشنبه
دوّم مهرماه 1321،
صص 16-17.
93.
نصرالله
سيفپور
فاطمي، گزند
روزگار،
تهران:
شيرازه، چاپ
اوّل 1379، ص 204.
94.
مذاکرات
مجلس، دوره
سيزدهم،
جلسه 91،
يکشنبه 5 مهر 1321،
ص 2.
http://www.shahbazi.org/pages/Dashti7.htm
بیست
و یک آذر روز
کشتار ملت
آذربایجان
http://www.turkiran.com/21%20azer%201945.htm
احمد
قوام
از ویکیپدیا،
دانشنامهٔ
آزاد.
(تغییر
مسیر از قوامالسلطنه)
میرزا
احمد خان
قوام (ملقب به قوامالسلطنه)،
فرزند میرزا
ابراهیم
معتمدالسلطنه،
متولد ۱۲۵۲ ه.ش.
(۱۲۹۰ ه.ق.)،
وفات ۲۸
تیر ۱۳۳۴
در تهران،
سیاستمدار
ایرانیِ
پایان دوران قاجار
و روزگار پهلوی
بود که پنج
بار نخستوزیر
شد (سه بار در
پایان دوران
قاجار و دو
بار در زمان
حکومت محمدرضاشاه
پهلوی). او
برادر کوچکتر
وثوقالدوله
بود.
قیام کلنل محمد
تقی خان
پسیان در خراسان
و غائلهٔ
آذربایجان
در دوران
نخست وزیری
قوام رخ داد.
او در زمان
قاجار لقب قوامالسلطنه
یافت و
محمدرضاشاه
به او لقب حضرت
اشرف را داد (که
بعداً پس
گرفت). القاب
قدیمیتر او
عبارتاند از
منشی حضور (۱۳۱۵
ه.ق.)، دبیر
حضور (حدود
۱۳۲۲ ه.ق.)، و وزیر
حضور (۱۳۳۴ ه.ق.).
فرمان
مشروطیت
ایران که به
امضای مظفرالدین
شاه قاجار
رسید به قلم
قوام است.
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%82%D9%88%D8%A7%D9%85%E2%80%8C%D8%A7%D9%84%D8%B3%D9%84%D8%B7%D9%86%D9%87
|
|
|
|
|
رويدادهاي
زمستان
۱۳۲۰
 |
|
دكترجلال
عبده
دادستان
ديوان
كيفر
|
بازديد
جوانترين
وزيركابينه
چرچيل
از
ايران
تهران ـ
بيست و
سوم
بهمن
۱۳۲۰
«سر
اوليور
تيلتون»
جوانترين
وزير
كابينه
انگلستان
كه يك
سياستمدار
۴۸ ساله
است
امروز
از
بغداد
وارد
تهران
شد.
وزير
كابينه
انگلستان
در يك
مصاحبه
مطبوعاتي
با حضور
خبرنگاران
خارجي و
نمايندگان
مطبوعات
ايران
شركت
كرد و به
پرسشهاي
خبرنگاران
پاسخ
داد.
«تيلتون»
در پاسخ
اين
سؤال كه
دليل
مسافرت
شما به
تهران
چيست
اظهار
داشت:«به
ايران
آمده ام
تا
درباب
مسائل
جنگي و
اقتصادي
با
وزيران
و
مقامات
مربوطه
ايران
گفت وگو
كنم. من
معتقدم
كه هر كس
بايد
بداند
كه
مشكلات
اقتصادي
ايران
نتيجه
امضاي
پيمان
سه گانه
نيست
مشكلات
اقتصادي
ايران
نتيجه
جنگ است
و همه مي دانند
كه جنگ
را چه
كسي
شروع
كرده
است.
خيلي
ميل
دارم كه
شما
وضعيت
كشورهايي
را كه
آلمانها
اشغال
كرده اند
با وضع
كشورهايي
كه
متفقين
اشغال
كرده اند،
مقايسه
كنيد ـ
مثلاً
وضع
يونان
را كه
آلمانها
و
ايتاليايي ها
به آنجا
حمله
كردند
در نظر
بگيريد
كه پس از
حمله
تمام
اجناس و
خواربار
يونان
را غارت
كردند و
اكنون
در
يونان
هزاران
نفراز
اهالي
از
گرسنگي
مي ميرند
ولي
دولت
انگليس
و
آمريكا
مقدار
زيادي
اجناس
مختلف و
خواربار
و گندم و
قند به
ايران
وارد مي كنند.
از وزير
كابينه
انگلستان
سؤال شد:
آيا
تصور مي كنيد
ايران
ميدان
جنگ
بشود؟ «سر
تيلتون»
گفت: «من
كارشناس
امور
سياسي
هستم
ولي
ازعلم
پيشگويي
اطلاعي
ندارم
ولي اين
احتمال
را خيلي
بعيد مي دانم»
 |
|
مورخ
الدوله
سپهر:
هيچ
نخست وزيري
از
دسايس
قوام السلطنه
در
امان
نبود،
به
خاطرد
ارم
سهيلي
با
حالت
عجز و
لابه
مي گفت:
اين
مرد (قوام)
از هيچ
اقدامي
رويگردان
نيست و
خداوند
در
وجودش
ترس و
ملاحظه
نيافريده
است.
|
سرلشگر
محمود
امين در
جنگ با
اشرار
كشته شد
جمعه ۲۴
بهمن
۱۳۲۰
سرلشگر
امين
فرمانده
لشگر
كردستان
در جنگ
با
اشرار
كشته شد
ـ اين
امير
ارتش كه
از
افسران
تحصيلكرده
ارتش
جديد
ايران
بود به
زبان هاي
آلماني،
روسي و
تركي
آشنايي
داشت و
داراي
عالي ترين
نشان هاي
جنگي
بود ـ
مطبوعات
پايتخت
نوشتند: «كه
اين
فاجعه
بر اثر
توطئه
اشرار
پيش
آمده
است».«به
طور كلي
وضع
ايالات
كشور
آشفته
است و در
هر گوشه
از ميهن
اشغال
شده،
دزدان و
سركشان
مسلح
شده و با
قواي
ارتش و
ژاندارم
در
زدوخورد
هستند و
دولت كه
تمام
وقتش
صرف حل
مسائل
سياسي
با
متفقين
مي شود
از
مسأله
امنيت
كشور
غافل
مانده
است ـ
متفقين
نيز در
پاره اي
از
موارد
بنابر
مصالح
سياسي
خود در
تحريك اشرار
دست
دارند.
 |
|
سرپاس
ركن
الدين
مختار
درنهم
شهريور
۱۳۲۰
شاه را
تا در
اتومبيل
مخفي
او
همراهي
كرد و
شاه كه
از ترس
اسارت
به دست
ارتش
سرخ
راهي
اصفهان
بود
روبه
رئيس
شهرباني
خود
كرد و
گفت: «شما
هم
مرخص ايد»
ـ
مختار
پس از
شاه به
سوي
كرمان
حركت
كرد،
تا اين
كه
رضاشاه
در ۲۵
شهريور
مجبور
به
استعفا
شد. از
تهران
دستور
رسيد
كه به
مركز
برگرديد،
ولي با
تغيير
دولت و
سقوط
شاه او
جرأت
بازگشت
نداشت،
او از
كرمان
به
كرمانشاه
رفت و
قصد
فرار
به
عراق
را
داشت.
دكتر
عبده
دادستان
ديوان
كيفر
با
اطلاع
از
موضوع
دستور
جلب او
را
صادر
كرد و
بدين
ترتيب
مقتدرترين
رئيس
شهرباني
دوره
سلطنت
رضاخان
تحت
الحفظ
به
تهران
آورده
شد تا
بازجويي
و
محاكمه
شود...
|
سقوط
سنگاپور
و شادي
مردم
ايران
تهران ـ
۲۷ بهمن
۱۳۲۰
اين
روزها
در همه
جا صحبت
از سقوط
سنگاپور
است و در
تهران
مردم
كوچه و
بازار
به ويژه
نوجوانان،
افسران
و
سربازان
هندي و
انگليسي
را
مسخره
مي كنند.
ساعت ۱۱/۳۰
ديشب
چرچيل
در يك
پيام
راديويي
سقوط
سنگاپور
را
اعلام
كرد.
خبرگزاري ها
سقوط
سنگاپور
را به
اين شرح
مخابره
كردند:
در حدود
ساعت ۱۴/۳۰
(مطابق
با ۹
بامداد
تهران)
چهار
افسر
انگليسي
با پرچم هاي
سفيد به
خطوط
نيروهاي
ژاپني
رفته و
تقاضاي
تسليم
كردند ـ
شرايط
تسليم
بلافاصله
از طرف
فرماندهي
متفقين
پذيرفته
شد و
بدين
ترتيب
سنگاپور
به تصرف
نيروهاي
ژاپن
درآمد.
بدين
ترتيب
در
شرايطي
كه
تقريباً
در
تمامي
جبهه هاي
جنگ
آلمانها
و
متحدين
آنهابرنده اند
و در
خاور
دور
ژاپن به
فتوحات
تازه اي
دست مي يابد،
مسأله
پيوستن
ايران
به
متفقين
و عقد
قرارداد
سه جانبه
موجب
نگراني
مقامات
ايراني
شده و از
انتقاد
و
بدگويي
خودداري
نمي كنند.
 |
|
علي
سهيلي
|
نامه
قوام
شايعات
پشت
پرده
سياست
را
برملا
كرد
تهران ـ
۲۸ بهمن
۱۳۲۰
با
انتشار
اطلاعيه
قوام السلطنه
كه
امروز
در صفحه
اول
روزنامه
اطلاعات
به چاپ
رسيد،
صحبت هاي
درگوشي
در مورد
جريانات
پشت
پرده
سياست
برملا
گرديد و
معلوم
شد كه
قوام
اين
سياستمدار
كهنه كار،
بار
ديگر
وارد
عرصه
سياست
شده است.
آنها كه
وارد به
سياست
هستند
ادعاي
قوام السلطنه
داير بر
عدم
تمايل
او براي
تشكيل
دولت را
دليل بر
ورود
جدي او
به صحنه
سياست
دانستند.
قوام السلطنه
در
اطلاعيه
خود مي نويسد:
«روزنامه
اطلاعات
ـ
خواهشمندم
شرح ذيل
را در
اول
شماره
روزنامه
اطلاعات
لطفاً
درج
فرماييد:
از
قراري
كه
شنيده
مي شود
در اغلب
محافل
تصور
شده است
كه اين
جانب
مايل و
داوطلب
تشكيل
دولت
هستم.
چون اين
شهرت
برخلاف
حقيقت
است،
لزوماً
به
اطلاع
عموم مي رسانم
كه
مكرر،
اين
جانب به
دوستان
خود
خلاف
اين
شايعه
را
گوشزد
نموده و
تكذيب
آن را
درخواست
كرده ام
و
اخيراً
نيز به
اغلب
نمايندگان
محترم
كه نسبت
به
اينجانب
اظهارعقيده
مي نمايند
تذكر
داده ام
كه نظر
به
مصالح
كشور
سعي شود
در مجلس
اكثريت
ثابتي
تشكيل
گردد كه
پشتيبان
دولت
حاضر يا
هر دولت
جديد
باشد و
اگر در
اين
زمينه
نمايندگان
محترم
اقدامي
نموده اند
دليل بر
اين
نيست كه
اينجانب
مخالف
وضع
حاضر يا
مايل به
قبول
كار و
مسؤوليت
بوده
ام،
بلكه
فقط در
مقام
صلاح انديشي
بوده
است كه
وجود
اكثريت
ثابت را
براي
تكيه گاه
دولت و
پيشرفت
كار
توصيه
نمودم.
بنابر
مراتب
فوق
شهرت
داوطلب
بودن
خود را
براي
تشكيل
دولت
قوياً
تكذيب
مي كنم
و
صراحتاً
اظهار
مي دارم
كه حال
مزاجي
اين
جانب به
هيچ وجه
با قبول
كار و
مسؤوليت
مساعد
نيست و
نبايد
هم از
راه
كوتاه
نظري
تصور
شود كه
در
نتيجه
پاره اي
مشكلات
است كه
اين
جانب از
قبول
مسؤوليت
امتناع
مي كنم
بلكه
فقط
نامساعد
بودن
حال
مزاجي
است كه
اين
جانب را
از قبول
هر نوع
مداخله
در امور
كشور
بازمي دارد
ـ احمد
قوام»
اين بود
اطلاعيه
مهم
قوام السلطنه
كه در
محافل
سياسي
آن روز
ايران
مهمترين
حادثه
تلقي شد.
اما
حقيقت
قضايا و
مسائل
پشت
پرده
سياست
چيزهاي
ديگري
بود كه
يكي از
شخصيت هاي
مهم
سياسي
در
سالهاي
بعد در
خاطرات
خود
بدان
اشاره
كرد.
مورخ الدوله
سپهر در
مورد
بازگشت
قوام السلطنه
به صحنه
سياست
ايران
مي
نويسد :
«روابط
نگارنده
با
مرحوم
قوام از
جنگ بين الملل
اول
آغاز و
چندين
نشيب و
فراز را
طي كرد
بدين وسيله
با
اطلاع
كامل از
مكنونات
دروني
وي شايد
قادر
باشم
راجع به
افكار و
اعمال
سياسي
او بي طرفانه
قضاوت
نمايم.
قوام السلطنه
داراي
صفات
خوب و بد
به حد
افراط
بود. هوش
و شجاعت
و
فعاليت
و لياقت
و قدرت
كار را
با نيم
قرن
خدمات
دولتي
توأم
ساخته
شخصيت و
استخواني
پيدا
كرده
بود كه
نقائص
اخلاقي
او را مي پوشانيد.
بعد از
شهريور
پاي به
ميدان
مبارزه
گذاشت و
چون
مدتي از
صحنه
سياست
دور
مانده
بود از
بعضي از
دوستان
منجمله
از اين
بنده
استمداد
فكري
نمود. من
رجال
قديم از
قبيل
مستشارالدوله
و حكيم الملك
و بهاء
الملك
را به او
پيشنهاد
كردم و
بي درنگ
پذيرفت.
بزرگترين
مانع وي
براي
كسب
مقام
رياست
دولت
سوء ظن
شديد
دولتين
روس و
انگليس
بود كه
يقين
داشتند
او فتح السلطنه
قراگزلورا
محرمانه
به برلن
فرستاده
تا به
اولياء
دولت
آلمان
اطمينان
دهد كه
به محض
ورود
سربازان
آلماني
به
بادكوبه
قوام السلطنه
در
تهران
در رأس
مليون
ايران
قدرت
رسمي را
به دست
خواهد
گرفت و
طرفداران
دولتين
را اسير
و پاي در
زنجير
خواهد
كرد. رفع
اين
بدگماني
از دو
سفارت،
كه متكي
به ارتش
اشغالي
بودند
كار
آساني
نبود
خاصه
چون
پايه
اطلاع
آنها
روي
مدارك
غيرقابل
انكار
قرار
گرفته و
نامه
پنهان
شده در
يك مدال
طلا از
طرف
بعضي
ايرانيان
مقيمين
آلمان
به
عنوان
قوام السلطنه
در ضمن
چمدان
سفر فتح السلطنه
به دست
آمده
بود (فتح السلطنه
قراگزلو
معاون
سابق
وزارت
جنگ يكي
از
آزاديخواهان
مشهور
بود و با
قوام السلطنه
صميمانه
دوستي
داشت) در
حيني كه
قوام
گرم
فعاليت
به منظور
زمين زدن
كابينه
و گرفتن
زمام
امور در
دست خود
بود،
سرريدربولار
سفير
انگليس
صورتي
متضمن
اسامي
ژرمانوفيل
ها
تسليم
مرحوم
سهيلي
نخست وزير
وقت
نمود و
توقيف
آنان را
درخواست
كرد.
نام
قوام السلطنه
در رديف
اول آن
صورت
ذكر شده
و احدي
حدس نمي زد
قوام
بتواند
چنين
سنگ
بزرگي
را از
جلو
خويش
بردارد.
به
علاوه
او در
دربار
شاهنشاهي
سابقه
مطلوبي
نداشت و
بدون
موافقت
دربار
هم نيل
به مقام
رياست
حكومت
ممتنع
به نظر
مي رسيد.
قوام
ثابت
نمود كه
در
ايران
با
پشتكار
و تدبير
و شهامت
در هر
امري مي توان
توفيق
يافت.
باري بر
كليه
مشكلات
داخلي و
خارجي
فائق
آمد و
مقدمات
تشكيل
دولت را
در سال
۱۳۲۱
فراهم
آورد،
راجع به
افراد
كابينه
با من
مشورت
كرد.
ضمناً
گفت چون
متفقين
هنوز
عضويت
شما را
در
سفارت
آلمان
از ياد
نبرده اند،
من
مشغول
هستم
زمينه
را
آماده
سازم و
بعد از
چندي
شما را
دعوت
نمايم.
ميل و
اشتياق
بسيار
داشت كه
مرحوم
مؤتمن الملك
وزارت
مشاور
را
بپذيرد.
گفتم
محال
است با
وجود
قشون
اجنبي
در خاك
ايران
مؤتمن الملك
زير بار
وزارت
يا
رياست
وزرايي
برود.
چنانكه
بعدها
صدق
نظريه
من
معلوم
گرديد.
يكي از
افرادي
كه من به
او
تحميل
نمودم و
هنوز از «ذنب
لايغفر»
خويش
استغفار
مي كنم
عبدالحسين
هژير
بود.
قوام السلطنه
او را
نمي شناخت
و من در
منزل
مهندس
ناطق كه
مركز
فعاليت
قوام
بود
هژير را
با خود
برده
معرفي
كردم و
تاكنون
از اين
اقدام
نابهنگام
نزد
وجدان
خويش
شرمسارم.
معذالك
تشكيل
كابينه
قوام السلطنه
به
واسطه
عضويت
چند نفر
از رجال
آزاديخواه
در
افكار
عمومي
حسن
تأثير
بخشيد و
قوام السلطنه
با
مهارت و
نرمش
خاصي
موفق شد
سفراء
هر سه
كشور
آمريكا
و شوروي
و
انگلستان
را رام
سازد و
موانع
موجود
در راه
اقتدار
خود را
يكي پس
از
ديگري
از ميان
بردارد،
دست
متنفذين
را
كوتاه
كرده
مطبوعات
را
منكوب
ساخت
نسبت به
وكلاي
مجلس
لحن
آمرانه
و
ديكتاتور
مآبانه
به كار
برد،
تصميم
به
انفصال
پارلمان
گرفت و
با آنكه
هر سه
دولت از
او
پشتيباني
كردند.كشمكش
او
بادربار
حادثه
۱۷ آذر
را به
وجود
آورد.
خانه
قوام
دچار
حريق شد
اثاث البيتش
به
تاراج
رفت
معذالك
آن مرد
لجوج و
بي باك
يكه و
تنها شب
و روز در
كاخ
گلستان
اقامت
گزيده
از همان
جا
انتريك هاي
سياسي
را
اداره
مي كرد .
بالاخره
مورد
عدم
اعتماد
مجلس
شوراي
ملي
قرارگرفت
و از كار
بركنار
شد.
ظاهراً
آرام
نشست
اما طبع
سركش و
ماجرا
جو و حرص
مقام او
را راحت
نمي گذاشت
و جمله «الاماره
ولوعلي الجماره»
يعني من
امير
باشم
اگرچه
بر تخته
سنگي
قرارگيرم
شعارش
بود و
طعم داس
تيززمانه
را
نچشيده
بود.
خاطر
هيچ
نخست وزيري
از
دسائس
او
آسوده
نبود چه
در
تهران و
چه از
لاهيجان
در كار
دولت
وقت
اخلال
مي كرد.
بخاطر
دارم كه
مرحوم
سهيلي
با حالت
عجز و
بيچارگي
مي گفت: «اين
مرد از
هيچ
اقدامي
روگردان
نيست و
خداوند
در
وجودش
ترس و
ملاحظه
نيافريده
است.»
 |
|
كاريكاتور
از:اطلاعات
هفتگي
|
بحران
در
كابينه
فروغي
تهران ـ
چهارشنبه
ششم
اسفند
۱۳۲۰
مجلس با
كابينه
فروغي
سرناسازگاري
دارد،
در
محافل
خصوصي و
در پشت
پرده
سياست
صحبت از
سقوط
كابينه
و
زمامداري
قوام السلطنه
است
قوام السلطنه
با آنكه
اعلاميه
داده
است كه
داوطلب
تشكيل
كابينه
نيست
هوادارانش
به شدت
در مجلس
و بيرون
مجلس
مشغول
توطئه اند
تا
كابينه
فروغي
را ساقط
كنند.
وكلا هم
با سوء
استفاده
از
اوضاع
آشفته
مملكت
دولت
فروغي
را زير
فشار
گذاشته اند
كه
اشخاص
مورد
نظر خود
را
متصدي
مشاغل
مهم
مملكتي
كنند در
اين
ميان
فروغي
پير
،بيمار
وخسته
از كار
نمي داند
به
مسائل
ناشي از
اشغال
ايران
وخواست هاي
بجا و
نابجاي
متفقين
بپردازد
يا
توقعات
جوراجور
وكلا.
نخست
وزير
پير
امروز
در جلسه
خصوصي
مجلس
ناگفته ها
را به
زبان
آورد و
از
كارشكني هاي
پيرامون
خود به
شدت گله
كرد،
فروغي
گفت: «من
به مجلس
نيآمده ام
كه
وضعيت
خود و يا
كابينه
را
تثبيت
نمايم
انتشاراتي
كه از
داخل و
خارج
مجلس و
در
جرايد
ديده شد
و اوضاع
و
احوالي
كه خودم
مشاهده
كردم،
مجموع
اين
شايعات
و گفت و
گوها
ابتدا
مرا بر
آن داشت
كه از
كار
كناره گيري
كنم و
استعفا
بدهم
لكن كه
اين عمل
ممكن
است
مسؤوليتي
از لحاظ
مصالح
عمومي
كشور
برايم
ايجاد
كند. اين
بود كه
امروز
مصمم
شدم
خدمت
آقايان
نمايندگان
بيايم و
حقيقت
را در
ميان
بگذارم.
به شما
بگويم
كه
آقايان!
من براي
تثبيت
خود و يا
تثبيت
دولت
نيآمده ام
براي
ماندن
خود در
اين
خدمت نه
فقط هيچ
گونه
اصرار و
علاقه
ندارم
بلكه
بسيار
خوشوقت
و راحت
مي شوم.
از لحاظ
وضعيت
مزاجي
مرا
معاف
فرماييد.
بنابراين
براي
شكوه يا
دفاع از
خود و
كابينه
نيآمده ام،
آمده ام
كه
آقايان
تكليف
دولت را
معين
كنند و
به طور
صريح
عقايد و
نظريات
خودشان
را
بفرمايند
كه
برويم
يا
بمانيم!»
با آنكه
فروغي
مجلس را
تلويحاً
تهديد
به
استعفا
كرد،
حرف
نمايندگان
اين است
كه مي گويند: «هيأت
دولت
كنوني
قادر به
انجام
مشكلات
مملكت
نيست و
آقاي
فروغي
بايد در
فكر
ترميم
كابينه
خويش
باشد».
 |
|
قوام
السلطنه
|
بحران
ادامه
دارد
تهران ـ
شنبه
نهم
اسفند
۱۳۲۰
اين
روزها
همه جا
صحبت
ماندن
يا
نرفتن
كابينه
است ـ
حرف
نمايندگان
مجلس
اين است
كه
كابينه
فروغي
كابينه
يي نيست
كه
بتواندمشكلات
مملكت
را به
سامان
برساند
ولي اين
حرف ها
بهانه
است مي خواهند
فروغي
را ساقط
كنند و
با
تأمين
نظرات
خود در
مورد
تعيين
وزرا
وكابينه
جديدي
را
سركار
بيآورند
ظاهراً
فروغي
اهل
معامله
نيست .
لذا به
نظر نمي
رسد كه
بحران
به اين
زودي ها
به
سرانجام
مطلوبي
برسد.
افزايش
بهاي
سيگار
تهران ـ
شنبه ۹
اسفند
۱۳۲۰
بر اثر
انتشار
خبر
افزايش
عوارض
سيگار
فروشندگان
بهاي
سيگار
را بالا
برده و
حتي از
فروش آن
خودداري
مي كنند
با
وجودي
كه
شهرداري
اعلام
كرده
است كه
سيگار
بايد به
بهاي
قيمت
سابق
فروخته
شود،
سيگار
پيدا
نمي شود
و مردم
به
ناچار
به
قليان و
چپق روي
آورده اند.
بازجويي
از رئيس
سابق
شهرباني
كل
تهران ـ
شنبه ۹
اسفند
۱۳۲۰
امروز
اعلام
شد كه
سرپاس
مختاري
رئيس
پيشين
شهرباني
كل كشور
كه بعد
از شاه
مقتدرترين
فرد
كشور
بود پس
از
پايان
عمل
جراحي
از
بيمارستان
زندان
براي
ادامه
بازجويي
به
ديوان
كيفر
احضار
گرديد.
از آنجا
كه
مختاري
به
بهانه
كسالت
قلبي و
دردپا
از حضور
در
جلسات
بازپرسي
خودداري
كرد
امروزبه
دستور
دكتر
جلال
عبده
دادستان
ديوان
كيفر يك
مجلس
مشاوره
پزشكي
با حضور
چند
دكتر
معروف ؛
دكتر
محمدعلامه
ـ دكتر
رفيع
امين ـ
دكتر
محمدحسابي
ـ دكتر
غلامرضا
شيخ ـ
دكتر
شريف
امامي
پزشك
قانوني
تشكيل
شد واين
پزشكان
پس از
معاينه
سرپاس
مختاري
تأكيد
كردند
كه وضع
مزاجي
مختاري
به هيچ
وجه
مانع
بازجويي
و حضور
در مجلس
بازپرسي
نيست.
 |
|
فروغي
و هيأت
دولت
او در
مجلس
شوراي
ملي
|
فروغي
كناره گيري
كرد
تهران ـ
دوشنبه
۱۱
اسفند
۱۳۲۰
امروز
با
كناره
گيري
فروغي
از نخست
وزيري
بحران
في مابين
دولت و
مجلس به
اوج خود
رسيد.
امروز
همين كه
جلسه
رسمي
مجلس
پايان
يافت،
نخست
وزير و
هيأت
دولت در
يكي از
اتاق هاي
مجلس
جلسه اي
تشكيل
دادند و
چون رأي
اعتماد
با ۶۵
رأي
حاصل
شده بود
و دولت
احتياج
به
پشتيباني
كامل
مجلس
داشت،
هيأت
دولت
تصميم
به
كناره گيري
از كار
گرفت.
آقاي
محمدعلي
فروغي
استعفاي
كابينه
را
درهمان
اتاق
تنظيم
كرد
واين
استعفا
بعدازظهر
همين
روز به
دربار
فرستاده
شد.بدين
ترتيب
كشمكش هاي
داخلي
مجلس
كار خود
را كرد و
فروغي
وادار
به
كناره
گيري شد.
اطلاعات
در
سرمقاله
امروز
خود
نوشت :
«همه مي
دانند
كه در
يكي از
جلسات
خصوصي
آقاي
فروغي
براي
تعيين
تكليف و
اين كه
دولت
بماند
يا برود
نظريه
نمايندگان
را
خواستند،
همه
نسبت به
ايشان
از روي
خلوص
نيت
اظهار
اعتماد
كردند،
امروز
معلوم
شد در
مجلس
شوراي
ملي
ميان
حرف و
عمل
اختلاف
زيادي
وجود
دارد،
معلوم
مي شود
در زير
اين
قيافه
مجلس
افكار
ديگري
پنهان
بوده
است.
آقايان
مي خواهند
وزير
بشوند،
مي خواهند
دوستان
خود
رادر
سركار
داشته
باشند،
مي خواهند
رفقايشان
وارد
كابينه
بشوند و
بالاخره
چيز ي كه
مورد
نظر
نيست
مصالح
كشور و
مردم
فلك زده
است.
مغرضين
ماسك به
روي خود
زده اند
و اسرار
خود را
مخفي مي كنند
ـ چرا
صريح و
روشن
قصد خود
را بيان
نكرديد
ـ ما مي دانيم
فقط چند
نفراند
كه اين
وضع
نامطلوب
را پيش
كشيده
اند و
شخص
فروغي
را گول
زدند
والا
اين
تغيير
عقيده
براي چه
بود؟»
تحريكات
قوام
السلطنه
برملا
شد
تهران ـ
چهارشنبه
۱۳
اسفند
۱۳۲۰
امروز
روزنامه
اطلاعات
براي
نخستين
بار ،
قوام
السلطنه
راعامل
بحران
اخير و
استعفاي
فروغي
قلمداد
كرد.
اطلاعات
در
شماره
امروز
خود دو
ستون از
صفحه
اول خود
را به
سرمقاله
روزنامه
اختصاص
داده در
مورد
تحريكات
قوام
السلطنه
نوشت: «ديشب
مجلس
باطن
خود را
نشان
داد و
همين
موضوع
بود كه
همه را
گيج و
مبهوت
كرد. جاي
تأسف
است كه
طرفداران
آقاي
قوام
السلطنه
چرا
صراحت
لهجه
ندارند.
چرا
منظور و
مقصود
خود را
از روز
اول كه
بحران
توليد
شد
اظهار
نكردند.
مگر
اظهار
عقيده
گناه
است كه
آقايان
معتمدين
به آقاي
قوام آن
را در
هزار لا
پيچيده،
مردم و
مجلس و
كشور را
معطل
سازند
تا
زماني
كه رأي
مخفي
گرفته
مي شود
آن وقت
با دادن
رأي
ناشناس
سي و نه
نفر
طرفداري
خود را
نسبت به
زمامداري
آقاي
قوام
السلطنه
ابراز
دارند ـ
آيا اگر
رأي
علني هم
گرفته
شود و
باز نظر
خود را
مخفي مي دارند
يا ظاهر
مي سازند،
كدام
يك؟ با
اين
اصول نه
آقاي
فروغي
خواهند
آمد ونه
آقاي
قوام السلطنه
و نه
نامزدهاي
ديگر و
نه هيچ
كس حاضر
است با
اين طرز
فكر
مجلس،
خودش را
دچار
سرنوشت
پريروز
آقاي
فروغي
كند».
بدين
ترتيب
ظرف شش
ماه
چهاربار
كابينه
وزراء
عوض شد
ولي
كوچك ترين
قدمي در
جهت
اصلاحات
كه مورد
توجه
مردم
بود
برداشته
نشد » در
رأي گيري
ديروز
مجلس،
فروغي
۴۷ رأي
آورد،
قوام السلطنه
۲۹ رأي و
بقيه
كانديدها
كم تر
از شمار
انگشتان.
با اين
وضع نه
فروغي
با اين
اكثريت
ضعيف
حاضر به
تشكيل
دادن
دولت
است ونه
قوام با
۲۹ رأي
از ۹۸
رأي ،
بدين
ترتيب
بحران
همچنان
ادامه
دارد.
 |
|
سرلشگر
امين
|
جلسه
محرمانه
دربار
تهران ـ
چهاردهم
اسفند
۱۳۲۰
امروز
پيش از
ظهر،
محمدعلي
فروغي
نخست
وزير
مستعفي
به
دربار
رفت و
جلسه
خصوصي تا
سه
بعدازظهر
ادامه
داشت،
هنوز
معلوم
نيست كه
فروغي
قبول
مسؤوليت
خواهد
كرد يا
خير؟
در جلسه
خصوصي
مجلس
شوراي
ملي
تهران ـ
چهاردهم
اسفند
۱۳۲۰
امشب
جلسه
خصوصي
مجلس
تشكيل
شد ـ
وكلا
هنوز
اميدوار
بودند
كه
فروغي
تحت
شرايطي
تشكيل
دولت
جديد را
بپذيردـ
يك راه
حل هم كه
كليد حل
بحران
به نظر
مي رسيد
اين بود
كه قوام السلطنه
ورود به
كابينه
را
بپذيرد.
تلاش هايي
هم
دراين
زمينه
انجام
گرفت
ولي بي نتيجه
بود.
زيرا
قوام
السلطنه
اظهار
داشت «چون
بعضي از
دوستان
مصلحت
نديدند
قبول
مسؤوليت
نمي كنم».
پس از
گفت وگوهاي
زياد
قرار
است به
قيد
قرعه
تعدادي
از
نمايندگان
مأمور
مذاكره
با
فروغي
شوند ـ
به هر
تقدير
امروز
صبح به
محض
اينكه
چهارده
نفر از
نمايندگان
از سوي
مجلس به
ديدار
فروغي
رفتند
فروغي
انصراف
خود را
اعلام
داشت. وي
در نامه يي
كه براي
شاه
فرستاد
متذكر
شد كه: «چون
خود را
قادر به
رفع اين
بحران
نمي
بينم
استعفا
مي دهم
و از شهر
خارج
شدم تا
بحران
متوجه
من
نباشد».
|
|
|
|
http://www.iraninstitute.com/1381/810624/html/history.htm
اخطار
سفير كبير
اخراجى آلمان
نازى به دولت
ايران
مقاومت
شوروى به
زودى درهم
خواهد شكست
ايران بى طرف
بماند شاه از
تهران خارج
نشود
|

|
|
|
محسن
ميرزايى
در تابستان
۱۳۲۱ تحريكات
پنهان و
آشكار قوام السلطنه
به ثمر رسيد و
دولت سهيلى
بركنار شد.
قوام كه به دنبال
اظهار تمايل
نمايندگان
مجلس شوراى
ملى به دربار
احضار شده
بود تا مأمور
تشكيل كابينه
شود، از شاه
سه روز وقت
خواست تا اين
پيشنهاد را
بررسى كند و
جواب بدهد.
اين ظاهر
قضيه بود،
اما در پشت
پرده قضاياى
بسيار پيچيده اى
وجود داشت.
اولاً اينكه
دست اندركاران
سياست از اين
قضيه حيرت
كردند، زيرا
تا چند ماه
پيش طبق
صورتى كه به
سهيلى نخست
وزير وقت
داده شده
بود، تقاضاى
وزيرمختار
دولت
انگلستان
دستگيرى و
زندانى كردن
قوام السلطنه
بود. اينكه
دولت
انگلستان چه
خرده حسابى
با قوام
داشت، برمى گردد
به زد و بندهاى
پنهانى او با
آلمان نازى.
بهتر است
رشته سخن را
به مورخ الدوله
سپهر بسپاريم
و افشاگريهاى
او را در اين
مورد از نظر
خوانندگان
بگذرانيم.
توضيح اينكه
مورخ الدوله
سپهر در جنگ
جهانى اول
منشى سفارت
آلمان بود و
در نظر
متفقين «آلمانوفيل»
محسوب مى شد.
مورخ الدوله
سپهر مى نويسد:
روابط
نگارنده با
مرحوم قوام
از جنگ بين الملل
اول آغاز و
چندين نشيب و
فراز را طى
كرد، يعنى
كراراً از
دوستى به
دشمنى و از
دشمنى به
دوستى گراييد.
بدين واسطه
با اطلاع
كامل از
مكنونات
درونى وى
شايد قادر
باشم راجع به
افكار و
اعمال سياسى
او بى طرفانه
قضاوت نمايم.
قوام السلطنه
داراى صفات
خوب و بد به حد
افراط بود.
هوش و شجاعت و
فعاليت و
لياقت و قدرت
كار را با
تجربه نيم قرن
خدمات دولتى
توأم ساخته،
شخصيت و
استخوانى
پيدا كرده
بود كه نقايص
اخلاقى او را
مى پوشانيد.
بعد از
شهريور همين كه
حريف قوى پنجه اى
مانند رضاشاه
را ديگر در مقابل
خود نديد،
پاى به ميدان
مبارزه گذاشت
و چون مدتى از
صحنه سياست
دور مانده
بود، از بعضى
از دوستان،
منجمله از
اين بنده
استمداد فكرى
نمود. من رجال
قديم از قبيل
مستشارالدوله
و حكيم الملك
و بهاء الملك
را به او
پيشنهاد كردم
و بى درنگ
پذيرفت.
بزرگترين
مانع وى براى
كسب مقام
رياست دولت
سوء ظن شديد
دولتين روس و
انگليس بود
كه يقين
داشتند او «فتح السلطنه»
قراگزلو را
محرمانه به
برلن فرستاده
بود تا به
اولياى دولت
آلمان
اطمينان دهد
كه به محض
ورود سربازان
آلمانى به
بادكوبه،
قوام السلطنه
در تهران در
رأس مليون
ايران قدرت
رسمى را به دست
خواهد گرفت و
طرفداران
دولتين را
اسير و پاى در
زنجير خواهد
كرد. رفع اين
بدگمانى از
دو سفارت كه
متكى به ارتش
اشغالى خود
بودند، كار
آسانى نبود،
خاصه چون
پايه اطلاع
آنها روى
مدارك غير قابل
انكار قرار
گرفته و نامه
پنهان شده در
يك مدال طلا
از طرف بعضى
ايرانيان
مقيمين آلمان
به عنوان
قوام السلطنه
در ضمن چمدان
سفر فتح السلطنه
به دست آمده
بود (معاون
سابق وزارت
جنگ كه يكى از
آزاديخواهان
مشهور بود و
با قوام السلطنه
صميمانه
دوستى داشت) در
حينى كه قوام
گرم فعاليت
به منظور
زمين زدن
كابينه و
گرفتن زمام
امور در دست
خود بود،
سرريدربولار
سفير انگليس
صورتى متضمن
اسامى «ژرمانوفيل»
ها تسليم
مرحوم سهيلى
نخست وزير
وقت نمود و
توقيف آنان
را درخواست
كرد نام قوام السلطنه
در رديف اول
آن صورت ذكر
شده و احدى
حدس نمى زد
قوام بتواند
چنين سنگ
بزرگى را از
جلوى خويش
بردارد، به علاوه
او در دربار
شاهنشاهى
سابقه مطلوبى
نداشت و بدون
موافقت دربار
هم نيل به
مقام رياست
حكومت ممتنع
به نظر مى رسيد.
قوام ثابت
نمود كه در
ايران با
پشتكار و
تدبير و
شهامت در هر
امرى مى توان
توفيق يافت.
بارى بر كليه
مشكلات داخلى
و خارجى فايق
آمد و مقدمات
تشكيل دولت
را در سال
۱۳۲۱ فراهم
آورد. راجع به
افراد كابينه
با من مشورت
كرد، ضمناً
گفت چون
متفقين هنوز
عضويت شما را
در سفارت
آلمان از ياد
نبرده اند،
من مشغول
هستم زمينه
را آماده
سازم و بعد از
چندى شما را
دعوت نمايم.
ميل و اشتياق
بسيار داشت
كه مرحوم
مؤتمن الملك
وزارت مشاور
را بپذيرد.
گفتم محال
است با وجود
قشون اجنبى
در خاك
ايران، مؤتمن الملك
زير بار
وزارت يا
رياست وزرايى
برود، چنانكه
بعدها صدق
نظريه من
معلوم گرديد.
يكى از
افرادى كه من
به او تحميل
نمودم و هنوز
از ذنب
لايغفر خويش
استغفار مى كنم،
عبدالحسين
هژير بود.
قوام السلطنه
او را نمى شناخت
و من در منزل
مهندس ناطق
كه مركز
فعاليت قوام
بود، هژير را
با خود برده،
معرفى كردم و
تاكنون از
اين اقدام
نابهنگام نزد
وجدان خويش
شرمسارم، مع ذلك
تشكيل كابينه
قوام السلطنه
به واسطه
عضويت چند نفر
از رجال
آزاديخواه در
افكار عمومى
حسن تأثير
بخشيد و قوام السلطنه
با مهارت و
نرمش خاصى
موفق شد
سفراى هر سه
كشور آمريكا
و شوروى و
انگلستان را
رام سازد و
موانع موجود
در راه
اقتدار خود
را يكى پس از
ديگرى از ميان
بردارد. دست
متنفذين را
كوتاه كرد،
مطبوعات را
منكوب ساخت،
نسبت به
وكلاى مجلس
لحن آمرانه و
ديكتاتورمآبانه
به كار برد و
حتى به دربار
دندان نشان
داد.»
از زمامدارى
قوام السلطنه
چند هفته اى
نگذشته بود
كه ناگهان
بگير و ببند
شروع شد و عده اى
از افراد
سرشناس به همراه
تعدادى افراد
ناشناس به
جرم فعاليت
پنهانى براى
آلمان نازى
بازداشت شدند.
اين كار در
مجلس شوراى
ملى سر و صدايى
برپا كرد و در
مطبوعات با
عكس العمل
شديدترى
مواجه شد.
محمد مسعود
روزنامه نگار
جنجالى و
مدير روزنامه
معروف «مرد
امروز» در
مرد امروز،
پنجشنبه ۲۹
مردادماه
۱۳۲۱نوشت:
اول پياله و
درد!
كنسرت آقاى
قوام السلطنه
با بدآهنگى
شروع شده است!
به طورى كه
همه مى دانيد،
در ده،
پانزده روز
اخير عده
زيادى اشخاص
از طرف اداره
شهربانى
توقيف و بدون
قرار قانونى
بازداشت شده اند!
مى گويند
اينها آلمان فيل
هستند، تا
سال گذشته هم
مردم را
توقيف مى كردند
و مى گفتند
روس فيل
هستند، سال
بعد هم شايد
مردم را
توقيف كنند و
بگويند انگلو فيل اند
و بعداً هم به
اقتضاى زمان «حبشى فيل»
و «مكزيكو فيل» ها
را توقيف
كنند و همين طور
توقيف و
توقيف تا روز
قيامت ادامه
يابد!
من به اين
موجودات ضعيف
و بدبختى كه
به اسم «فيل»
توقيف مى شوند،
كارى ندارم.
من درخصوص
روس و انگليس
و آلمان و
آمريكا بحث
نمى كنم، حرف
من بر سر اين
رويه عجيب و
غريب است! بحث
من در موضوع
اين اصل دور
از تمدن و
انسانيت است!
قصد من
اعتراض بر
معامله دور
از انصاف و
عدالتى است
كه هميشه
نسبت به
مردمان
بينواى ايران
مجرا بوده و
هر حكومت و هر
اوضاعى كه
پيش آمد
كرده، در آن
تغييرى نداده
است.
غرض من، اين
بگير و ببند
بى قاعده است
كه از زمان
مرحوم
خشايارشا
معمول بوده و
هنوز هم
بدبختانه و
متأسفانه
ادامه دارد.
البته اين
اعتراض در نظر
آنهايى كه «همه فيل»
هستند و در
كيف بغلشان
هم نشانه داس
و چكش و هم
صليب شكسته
موجود بوده و
به اقتضاى
وقت هر كدام
را لازم
باشد، به
سينه سنجاق
مى كنند، به
هيچ وجه
منطقى و
معقول نيست،
آنها مى گويند
بايد
خاكشيرمزاج
بوده و نان را
به نرخ روز
خورد، آنها
مى گويند هر طرف
باد مى آيد،
بايد باد
داد، آنها مى گويند
چنان با نيك و
بد سر كن كه
بعد از مردنت
عرفى ـ
مسلمانت به
زمزم شويد و
هندو بسوزاند!
آنها مى گويند
چه مانع دارد!
انسان هم
مسلمان باشد
و هم كافر؟ هم
كمونيست باشد
و هم
كاپيتاليست؟
هم روس فيل
باشد هم
آلمان فيل؟
هم پهلوى
خواه باشد و
هم
آزاديخواه؟
اينها به
زبان حال مى گويند،
ما به اين
رويه عمل
كرده ايم و
بحمدالله در
اثر اين روش
هم وزير عصر
ديكتاتورى
بوديم و هم
وزير دوره
مشروطه؟ هم
وكيل پهلوى
بوديم و هم
نماينده ملت!
هم روزنامه نگار
دربار بوديم
و هم همزبان
ملت نجيب! هم
سوگلى دربار
مظفرالدين شاه
بوديم و هم
وزير پهلوى،
هم پارك
داريم و هم
اتومبيل، هم
پول داريم و
هم احترام،
هم آسايش
داريم و هم
مصونيت و
اينها همه در
اثر روش
عاقلانه اى
است كه ما پيش
گرفته و چنين
با نيك و بد
سركرده ايم
كه همه ما را
از خود
دانسته و به
بازيمان
گرفته اند!
البته درنظر
اين آقايان
همه فيل ها!
رويه و
اعتراض ما
دور از حزم و
نشانه خامى و
ناپختگى است،
ولى اين
مسأله يقين
است اگر تمام
افراد جامعه اى
از يك چنين
عناصرى تشكيل
شود فنا و
اضمحلال آنها
قطعى است! مرگ
و انهدام
آنها مسلم
است. اين
عناصر طفيلى
تا وقتى مى توانند
داراى حيات و
مسائل زندگى
باشند كه
لااقل مردمان
با ايمان و
شرافتمندى
نيز در جامعه
وجود داشته
باشند.
|

|
|
|
ميكروب
هميشه در بدن
زنده ها
جايگزين شده
و نشو نما مى كند،
ولى وقتى
سلولهاى بدن
همگى به
ميكروب تبديل
شدند، آن بدن
و هيكل قطعاً
و مسلماً فنا
شده و حيات
طفيلى ها
خاتمه
خواهديافت!
در جامعه
مردمان با
ايمان و با
عقيده لازم
است. ايمان و
عقيده چيز
تحصيلى و
سفارشى نيست.
شما تا صد سال
ديگر مرا
تبليغ كرده
و، به من امر
كنيد كه
رضاشاه پهلوى
را آدم
مشروطه خواهى
بدانم شما صد
سال ديگر به
من القاء
كنيد كه چماق
بهتر از
حلواست، شما
تا صد سال
ديگر به گوش
من بخوانيد
كه مختارى بى
گناه است! من
براى شما قسم
مى خورم كه
گفته هاى شما
را باور
نخواهم كرد و
تغيير عقيده
نخواهم داد.
البته لازم
نيست كه تمام
مردم دنيا
داراى يك
عقيده و يك
مسلك باشند و
اگر هم لازم
باشد ، اين
امر از نظر
علمى
امكانپذير
نيست، فقط مى گوييم
كه انسان حق
ندارد به هيچ
وجه عقيده و
فكر خود را به
ديگران تحميل
نموده و
اشخاصى را
صرفاً به جرم
داشتن فلان
عقيده شكنجه
و آزار نمايد.
مى گويند
اينهايى كه
توقيف شده اند
طرفدار
محوراند و
دليلش اين
است كه زن
آلمانى دارند
و زبان
آلمانى بلد
هستند.
خوب مى خواهيم
بدانيم در
خود انگلستان
يا روسيه مگر
اشخاصى كه زن
آلمانى داشته
و زبان
آلمانى
بدانند وجود
ندارند، يا
در آلمان
طرفدارهاى
متفقين و
اشخاصى كه
زبان روسى و
انگليسى مى دانند
كم اند؟
حالا بر فرض
اينكه در
ميان چندين
ميليون جمعيت
ايران كه
طرفدار
متفقين هستند
دويست
سيصدنفر هم
طرفدار محور
باشند تازه
به كجاى دنيا
برمى خورد؟
تازه چه
تغييرى در
اوضاع گيتى
حاصل مى شود؟
تازه در عظمت
تشكيلات
متفقين چه
عيب و نقصى
ايجاد مى گردد؟
البته هيچ.
پس چه لزومى
دارد اين همه
هو و جنجال
برپا كرده و
آن همه وحشت و
اضطراب در
ميان مردم
توليد نموده
و اينقدر در
مجلس و
مطبوعات شور
و غوغا برپا
نمايند؟
تازه عذر
بدتر از گناه
اينكه مى گويند
دولت ما در
اين كار
دخالتى
نداشته است،
اين ديگر از
همه مضحك تر
است.
من نمى فهمم
دولت ما چطور
دخالت نداشته
است؟
دولت ما
دخالت در كار
نداشته است
يعنى اينكه
يا روسها و
انگليسى ها و
يا هردو اين
افراد ناآگاه
يا بى گناه را
توقيف كرده اند!
بسيار خوب ما
به سابقه امر
نگاه مى كنيم.
اگر بگوييم
دولت شوروى
سبب توقيف و
بازداشت اين
اشخاص شده
است مى بينيم
هنگام حمله
به خاك ايران
براى دستگيرى
چندتن از
اتباع آلمانى
كه دشمن آنها
و مشغول كشت و
كشتار هم
بودند،
اعلاميه ها
منتشر كرد و
به وسيله
طيارات اسامى
آنها را با
ذكر سمت و علت
سوءظن و جهات
تعقيب همه را
شرح دادند. در
اين صورت از
يك چنين
دولتى بعيد
است كه اتباع
كشور دوست و
متفق خود را
به صرف سوءظن
مثل گربه
غافلگير
نموده و
شبانه آنها
را از
رختخوابشان
بيرون كشيده
و به
توقيفگاه
بفرستد.
اما انگليسى ها
آقايان
انگليسى به
خوبى مى دانند
كه علت رنجش
توده ايران
از اين
امپراتورى
عظيم الشأن
كه همسايه
جنوبى و متفق
كنونى ما است
فقط و فقط
فشار و ظلم
دوره بيست
ساله سلطه
پهلوى است و
كاملاً
آگاهند كه
ايرانى به حد
كافى زور
ديده و شنيده
و توقيف
غيرقانونى و
عذاب و عقاب و
بازداشتگاهها
و زندان را
چشيده و تحمل
نموده است. در
اين موقع قلب
شكسته ايرانى
به ملاطفت و
مهربانى
بيشتر احتياج
دارد تا زور و
خشونت و به
منطق و دليل
زيادتر تسليم
مى شود تا
فشار و بى اعتنايى.
گذشته از
اينها در
صورتى كه اين
اقدام از طرف
دولت ما
نبوده چه
لزومى داشت
مأمورين ما
در اين كار
دخالت نموده
و آنها را در
شهربانى ما
توقيف
نمايند؟
البته در
صورتى كه
دولت ما
واقعاً تحت
فشار بود
بهتر بود،
ريش وقيچى را
به دست
دوستان متفق
ما داده مى گفت
بفرماييد اين
ته مانده
جوانان و
مردان شريف و
با ايمان
ايرانى كه بر
حسب اعجاز از
زير پنجه
پهلوى و
چنگال مختارى
در رفته و مى خواستند
چشمان وحشت زده
خود را در افق
روشن ترى
بازنمايند ما
آنها را
كوركورانه و
دست بسته
تسليم شما مى كنيم
بفرماييد اين
برادران ما و
آن هم انصاف
شما!
به هرحال من
تصور نمى كنم
كه دولت در
اين قضيه
كاملاً بى تقصير
باشد و لااقل
اين قدر قدرت
نداشته باشد
كه اتباع خود
را كه به دست
مأمورين خود
توقيف نموده،
از علت
بازداشتشان
بى خبر باشد،
و اگر واقعاً
اين قدر دولت
در مسائل
حياتى ما ضعف
نشان مى دهد و
توانايى حل
اين مسأله را
ندارد با
كمال تأسف
بايد گفت:
كنسرت آقاى
قوام السلطنه
با بدآهنگى
شروع شده است.
مسعود
اينكه محمد
مسعود
مديرروزنامه
مرد امروز
بازداشت
آلمانو فيل را
توسط شهربانى
دولت ايران
نكوهش كرده
است، ضمن
درستى اين
استدلال، بر
اين نكته بى توجه
بوده است كه
دستگيرى اين
عده در واقع
اعلام
وفادارى قوام
به متفقين
است و اين
اقدام جهت
شستن گناهان
گذشته بوده
است.
قوام كه بعد
از مشروطيت
مروج فكر به
كارگيرى
سياست آمريكا
در ايران در
برابر روس و
انگليس بود
در اين مرحله
با ظرافت
خاصى روسيه
را توسط
آمريكا با
خود همراه
ساخت. توضيح
آنكه در آن
روزها روابط
سياسى مسكو ـ
واشنگتن به
دليل دوستى
صميمانه
استالين و
روزولت بسيار
محكم بود.
قوام با
گرايش
آمريكايى خود
در حقيقت
دوست دوست
اتحاد جماهير
شوروى محسوب
مى شد.
بعد از گذشت
بيش از نيم
قرن تاريخ
نويسان و
گزارشگران
تاريخ درگير
اين بحث اند
كه آيا آلمان ها
اصلاً در
ايران ستون
پنجمى داشتند
يا اينكه
تمامى اين
حرف ها بهانه اى
بود براى
حمله به
ايران و
متفقين در
هرحال ايران
را اشغال مى كردند.
به نظر
نگارنده اين
گزارش،
متفقين
احتمال دارد
كه در مورد
ستون پنجم
آلمان
درايران
بزرگنمايى
كرده باشند
اما خاطرات
رجال دست اندركار
سياست، حاكى
از آن است كه
آلمانى هاى
مقيم ايران
پيش از
شهريور ۲۰ و
حتى بعد از
اخراج از
ايران،
شديداً
فعاليت داشته اند
و در انتظار
آن بوده اند
كه كار روسيه
يكطرفه شود.
مارشال رمل
نيز با فتح
مصر خود را به
خاورميانه
برساند و
آلمانى هاى
اخراج شده به
ايران
برگردند و
كار خود را از
سر بگيرند. در
گزارش هاى
پيش جريان
تشكيل حكومت
ايران آزاد و
تأسيس حزب
نازى ايران
را هم نوشتيم
و تكرار آن
مطالب را
لازم نمى دانيم.
از ديپلمات هاى
ايرانى مرحوم
عبدالله
انتظام مأمور
اخراج آلمانى ها
بود. گزارش هاى
قبلى ما را در
اين مورد به
خاطر داريد
كه سفير
آلمان چقدر
تهديد كرد و
چقدر مقامات
ايران را از
انتقام پيشوا
ترساند و با
چه زحمتى
مقامات وزارت
امور خارجه
اسراى آلمانى ها
را در كاميون
ريخته به مرز
تركيه بردند
و ...
خاطرات
عبدالله
انتظام كه از
طرف وزارت
امور خارجه
مأمور اخراج
آلمانى ها و
ايتاليايى ها
و ژاپنى ها
بود حاكى از
آن است كه
سفير آلمان
بعد از اخراج
از ايران در
تركيه مانده
بود و در
انتظار حوادث
آينده
روزشمارى مى كرد.
عبدالله
انتظام مى نويسد:
« بعد از اخراج
پردردسر
آلمانى ها از
ايران و بعد
از آن بيرون
كردن تمامى
اتباع
ايتاليايى و
ژاپنى دچار
ناراحتى عصبى
شدم و ادامه
كار برايم
مشكل شده بود
و خيلى ميل
داشتم كه
بتوانم هم
براى معالجه
و هم براى دور
بودن از محيط
پرتشنج به
خارج بروم تا
اينكه مرحوم
سهيلى موافقت
نمود كه براى
چند ماهى به
تركيه براى
معالجه بروم.
بدين ترتيب
در اوايل سال
۱۳۲۱ به
تركيه رفتم .
از همان
روزهاى اول
كه من در
آنكارا بودم
و به واسطه
دوستى قديمى
با آقاى
انوشيروان
سپهبدى سفير
كبير ايران
در تركيه در
محل سفارت
منزل داشتم
حس كردم كه
اين سفر من
موجب سوءظن
مقامات
انگليسى و
شوروى شده
بود و انواع و
اقسام نشانه هايى
از اين مطلب
به دست مى آوردم.
اين پيشامد
كه هيچ
انتظار آن را
نداشتم فكر
مرا در رفتن
به سوئيس
تقويت نمود و
درخواستى
براى رواديد
به سفارت
سوئيس دادم ـ
زيرا من با
كمال وظيفه شناسى
وظايف سنگين
دلخراشى را
تا آنجا كه به
عقلم مى رسيد
به نفع كشور
خودم بدون
اينكه با
كشور ديگرى
حب و بغضى
داشته باشم
انجام داده
بودم ديگر
انتظار
نداشتم كه
مورد سوءظن
بعضى ها واقع
شوم. خلاصه
چندى در
آنكارا به
استراحت و
معالجه
پرداختم و
چون تابستان
شد و هواى
آنكارا خيلى
گرم مى شود با
آقاى سپهبدى
به جزيره
بيوك ادا كه
در درياى
مرمره و
نزديك
اسلامبول است
رفتيم، اين
جزيره در
دوره هاى قبل
كه ثروتمندان
يونانى در
تركيه زياد
بودند جاى
بسيار مجلل و
فرح انگيزى
بوده كه
تابستان ها
محل اجتماع
اغنياى
اسلامبول مى بوده
است ولى در آن
موقع كه ما
آنجا بوديم
به واسطه جنگ
و مهاجرت
يونانى هاى
متمول به
حالت نيم مخروبه اى
درآمده بود
ولى با وجود
اين محل با
صفاى زيبايى
بود.
در مدت توقف
در اين جزيره
اغلب روزها
با كشتى به
اسلامبول مى رفتيم
و با عده اى
از ايرانى ها
هم كه آنجا
بودند و اغلب
از تجار بوده اند
و بعضى از
آنها هم در
جزيره بيوك
ادا ويلا
داشتند رفت و
آمد داشتيم.
در بيوك ادا
آقاى سپهبدى
و خانواده شان
در باشگاه
دريايى آنجا
كه عمارت و
باغ قشنگى
داشت منزل
داشتند و من
هم در هتلى كه
نزديك باشگاه
بودم منزل
كردم. يكى از
روزها صبح
زود تلفنى به
من رسيد كه
معلوم شد يكى
از تجار
ايرانى است
كه من يك بار
او را ملاقات
كرده بودم.
پرسيد شما
امروز به
اسلامبول مى آييد؟
گفتم: ممكن
است مگر كارى
داشتيد. گفت:
من خيلى ميل
داشتم كه شما
سرى به حجره
ما مى زديد.
من بى خيال
گفتم مانعى
ندارد. گفت:
شما اگر با
فلان كشتى
بياييد من در
اسكله منتظر
شما خواهم شد
من هم قبول
كردم. چون به
اسلامبول
رسيدم منتظر
من بود و با
درشكه اى مرا
به حجره خود
كه در قسمت
تجارى شهر
بود برد. اين
شخص تجارت
قالى مى كرد و
انبار و حجره
بزرگى داشت.
وقتى كه وارد
حجره او شديم
گفت: آقاى اتل
وزير مختار
سابق آلمان
در ايران به
اسلامبول
آمده اند و
چون شنيده اند
شما در اين جا
هستيد و با من
هم سابقه
آشنايى داريد
اظهار ميل
كردند كه با
شما ملاقات
كنند و من
قرار گذاردم
كه امروز در
حجره من اين
ملاقات صورت
گيرد. گفتم:
شما بسيار
كار بدى
كرديد كه قبل
از اينكه
موافقت مرا
جلب كنيد
چنين قرارى
گذارده ايد
مگر شما نمى دانيد
كه اسلامبول
مركز جاسوسى
تمام كشورها
است و هر كدام
از دول در
اينجا دستگاه هاى
جاسوسى و
ضدجاسوسى
دارند؟ گفت:
اينجا محل
امنى است و
كسى مطلع نمى شود.
ديدم ديگر
كارى نمى شد
كرد و بعد هم
معلوم شد كه
همين ايرانى
كه زن آلمانى
داشت و براى
اداره
اطلاعات
آلمان ها در
اسلامبول كار
مى كرد بعد از
صرف قهوه
تاجر ايرانى
گفت:
بفرماييد در
انبار كنار
حجره فرش هاى
ديدنى دارم
تماشا كنيد.
همين كه به
انبار كه
اتاق بسيار
بزرگى بود
رفتم ديدم
اتل با يك نفر
ديگر مشغول
تماشاى فرش
هستند. اتل با
تعجب ساختگى
گفت. عجب
تصادف غريبى
است من چند
روزى است به
اسلامبول
آمده ام
امروز آمدم
اينجا فرش
تماشا كنم
شما را
ملاقات كردم.
بعد از اينكه
مستخدمى كه
قهوه آورده
بود و يك نفر
ديگر كه
مشغول جابه جا
كردن فرش ها
بود از آنجا
بيرون رفتند
به من شخصى
ديگر را كه با
او بود به
عنوان معاون
وابسته نظامى
آلمان در
تركيه معرفى
كرد و گفت من
در مقر
فرماندهى
هيتلر هستم و
در آنجا به
عنوان مشاور
مسائل خاور
نزديك خدمت
مى كنم و اغلب
هم به
اسلامبول مى آيم
خيلى ميل
داشتم كه با
بعضى از
نمايندگان
ايران تماس
بگيرم و چون
شنيدم شما
اينجا هستيد
و با هم
آشنايى داريم
گفتم چه بهتر
كه شما را
ببينم و رفيق
ايرانى ما
وسيله را
فراهم ساخت.
بعد معاون
وابسته نظامى
از من پرسيد
از كدام راه
به تركيه
آمديد؟ گفتم:
تهران خرمشهر
بصره بغداد
آنكارا. آن
وقت شروع كرد
به طور
غيرمستقيم
تحقيقاتى
راجع به قواى
انگليس در
ايران و عراق
بنمايد من هم
به عنوان
اينكه از
مسائل نظامى
بى اطلاعم از
جواب طفره
رفتم. بعد از
آن «اتل» گفت من
مطالبى دارم
كه ميل داشتم
به اطلاع
مقامات عاليه
كشور شما
برسد.
قبل از اينكه
به ذكر مطالب «اتل»
بپردازم بايد
ذهن خواننده
را روشن كنم
كه در آن
تابستان قواى
فاتح آلمان
به سر حدات
قفقاز رسيده
بود و قواى «رمل»
هم در
آفريقاى
شمالى به طرف
قاهره پيش مى رفت
و اين حركت
گازانبرى روز
به روز صورت
جدى تر به خود
مى گرفت،
قواى ژاپن هم
در جنوب آسيا
به پيشرفت هاى
مهمى نائل
شده و صحبت از
دست اندازى
احتمالى آنها
به خليج فارس
در پيش بود.
|

|
|
|
به «اتل»
گفتم:
بفرماييد
مطلب چيست
ولى من وسيله
ابلاغ مطالب
شما را ندارم.
گفت: قواى ما
به سوى قفقاز
پيش مى رود و
مقاومت شوروى
به زودى در هم
خواهد شكست.
ارتش ما وارد
ايران خواهد
شد و طولى
نخواهيد كشيد
كه قواى ژاپن
و ايتاليا هم
در جنوب
ايران به ما
ملحق خواهند
شد. ما به
دوستى ايران
علاقه منديم
تنها توقعى
كه از شما
داريم اين
است كه دولت
شما بى طرفى
خود را حفظ
نمايد و شاه
هم از پايتخت
خارج نشوند
كه عنوان
دشمنى و
مقاومت با ما
پيش بيايد و
كار ما را
مشكل كند.
گفتم از
قرارى كه
شنيده مى شود
هيتلر موافقت
نموده كه در
صورت فتح
آلمان به
ايتاليا
مزاياى خاصى
در جنوب
ايران بدهد؟
گفت: اينها
تمام ساختگى
است و خود
ايتاليايى ها
اين شهرت ها
را مى دهند
دولت آلمان
كه قطعاً
فاتح خواهد
بود كارى
نخواهد كرد
كه به ضرر
ايران تمام
شود، گفتم:
مطالب شما
ممكن است
توسط سفارت
به اطلاع
آقاى سهيلى
كه نخست وزير
است رسانده
شود؟ گفت: نه
ما به سهيلى
اطمينان
نداريم ميل
داريم كه
موضوع به شخص
اعليحضرت
اطلاع داده
شود. گفتم: من
بر حسب وظيفه
تمام مطالب
شما را به
اطلاع آقاى
سپهبدى سفير
كبير ايران
در تركيه مى رسانم
ايشان هر طور
صلاح بدانند
اقدام خواهند
كرد. قبل از
اينكه از هم
جدا شويم باز
اصرار كرد كه
كارى نشود كه
دولت ايران
رسماً با ما
مخاصم شود.
شب كه به
جزيره برگشتم
مطالب را
مفصلاً به
اطلاع آقاى
سپهبدى
رساندم. گفت:
عجب كار بى احتياطى
كردى. گفتم: در
حقيقت من در
تله افتادم و
ديگر چاره اى
نبود. نمى دانم
جاسوس هاى
شوروى و
انگليس از
ملاقات من با«
اتل» مطلع
شدند يا نه و
اگر شدند چه
فرضياتى در
اطراف آن
نمودند. بر من
معلوم نيست
كه آيا آقاى
سپهبدى در
اين باب
گزارشى به
وزارت امور
خارجه داده اند
يا نه؟ در
همين ايام از
سفارت سوئيس
خبر رسيد كه
ويزاى من
حاضر است و به
علاوه از
دولت آلمان
هم اجازه
عبور به دست
آورده اند. پس
از چند روز
تركيه را به
سوى سوئيس
ترك گفتم و
سفر در موقع
جنگ از چندين
كشور كار
ساده اى نبود.
اين قسمت
آخرين
فعاليتى بود
كه پس از
قضاياى
شهريور ۱۳۲۰
من انجام
داده ام.
اطمينان به
فتح قطعى و
مذاكرات
نمايندگان آن
دولت با
كشورهاى بى طرف
تنها با
ايران نبود و
در همه جا مى خواستند
زمينه را
براى خود
حاضر و مساعد
سازند ولى
گردش چرخ و
تقدير تمام
پيش بينى ها
را دگرگون
ساخت.
|
|
در
همراهي با
انتشار كتاب:
«در تيررس
حادثه - زندگي
سياسي قوام
السلطنه» از
حميد شوكت
قوام
السلطنه و
مشروطيت در
ايران
در
شرايطي كه
براي بدست
آوردن كتابي
محققانه
بايد چندين و
چند
كتابفروشي
را زير ذره
بين بگذاري،
تا كتابي
بدون سانسور
و ارزشمند را
انتخاب كني،
تا عطش وجودي
آموختن و
فهميدن را تا
روزهايي
نامعلوم
تأمين كني،
ظهور كتاب «در
تيررس حادثه
– زندگي
سياسي قوام
السلطنه» را
بايد قدر
شناخت و
انتشارش را
پاس داشت؛
كتابي كه بر
زواياي
پنهان
نگهداشته
شده اي از
تاريخ سياسي
و فرهنگي
معاصر
كشورمان،
پرتوي مي
افكند و
خواننده را
در تأملي
انديشه ساز
فرو مي برد؛
قوام
السلطنه يكي
از نادر
نخبگان
سياسي ايران
زمين است كه
نامش با
رويدادهاي
حساس و
سرنوشت ساز
چندين دهه
گذشته گره
خورده است؛
پيش از هر
رخدادي، تا
امروز فرمان
مشروطيت را
به خط زيباي
او در دست
داريم،
چونان
ميثاقي براي
عزت و احترام
ايراني؛ از
آن پس نقش
ديپلماتيك و
مدبرانه اي
كه از خود در
ماجراي
خانمان
برانداز
جنگلي ها را
تاريخ به ثبت
رسانده است و
سپس در حادثه
اي تجزيه
طلبانه،
قوام با
هوشياري
سياسي و
روحيه وطن
خواهانه بود
كه توانست
آذربايجان
اين خطه
حياتي را
براي
كشورمان حفظ
كند. در دوره
اي ديگر،
قوام
السلطنه به
دفاع از
آرمانهاي
مشروطيت در
جايگاه
كنشگري
متجدد نامه
هايي را به
پادشاه وقت
مي نويسد و
او را از
عواقب دست
اندازي در
اصول قانون
اساسي هشدار
مي دهد. اين
همه و ناگفته
هايي كه بخشي
از آنها را
حميد شوكت در
كتابش بازگو
كرده،
خواننده
علاقه مند به
تاريخ ايران
زمين را به
مسائلي آگاه
مي كند كه چه
بسا برخي از
آنها همين
امروز هم كه
كشور گرفتار
مشكلات
داخلي و
معضلات
خارجي است به
كار مي آيند.
از اين منظر،
كتاب شوكت به
واقع متني به
هنگام در
فرهنگ و
سياست ايران
بشمار مي رود
و شايسته
تدقيق در متن
آن و كاوش از
محتواي آن
است.
حميد
شوكت با
استفاده از
روش تاريخ
نگاري مدرن،
در سبك تك
نگاري و
تاريخ سياسي
ايران، به
بازخواني
نقش قوام
السلطنه
پرداخته و با
آگاهي از
ديگر نوشته
هايي كه راجع
به قوام با
بغض و
جانبداري
غير عالمانه
نوشته شده
اند، تحقيقي
عقلاني را
عرضه مي كند
كه به درستي
در شناخت دهه
هايي از
تاريخ
كشورمان،
روشنايي
دهنده است؛
شوكت كتاب را
با اشاره اي
به ضرورت
پرسش از فراز
و نشيب
تحولات
اجتماعي
ايران و
عوامل شكست و
ناكامي آنها
در ارتباط با
نقش قوام
السلطنه
پيوند مي زند
و با استفاده
از منابع دست
اول، بيش از
هر ايده اي
آفات
ايدئولوژيك
و مرامي را
كه سياست
ايران را
آلوده كرده و
قوام با تكيه
بر
عملگرايي،
فارغ از
مباني حزبي و
دستوري آن
بوده،
برجسته مي
كند. به
روايت شوكت،
بنيان سياست
ورزي قوام
السلطنه بر
مصلحت ملي
ايران
استوار بود و
اين روحيه را
شوكت با به
كارگيري
اسناد و
كنشهاي او در
عملش نمايان
مي سازد. با
حميد شوكت مي
توان از
جواني قوام
به دوران
بعدي گذار
كرده و شيوه
هاي او را در
حكمراني
خراسان و
مقابله
هوشمندانه
اش با
اقدامات
احساساتي
پسيان و بعد
از آن تدبيري
كه در نخست
وزيري دوران
پاياني و ضعف
ساختاري
قاجاريه به
نظاره گذاشت.
با شهريور
بيست و دست
اندازي
روسيه شوروي
به «انبار
غله ايران –
آذربايجان»،
قوام
السلطنه
براي حراست
از كيان
ايران و
ايراني دست
به كار مي
شود و با ذهن
ديپلماتيكي
كه از
دگرگوني
جهان فراهم
ساخته بود،
چنان
ماهرانه هم
آذربايجان
را نحات مي
دهد و هم
ثروت ملي نفت
شمال را از
چنگال شوروي
حامي خلقهاي
جهان رها مي
كند. شوكت با
گزارشاتي
واقعي از سير
تاريخ
اجتماعي و
سياسي ايران
در دوران ملي
شدن نفت و
ماجراي بيست
و هشت مرداد 1332
از قوام سخن
مي گويد و
افسانه سي
تير 1331 را بر
باد مي كند
كه اسطوره
سازان سياسي
و فرهنگيان
ناآگاه و يا
شايد هم غرض
ورز، از آن
قيام ملي
ساخته اند؛
شوكت با
مراجعه به
اسناد آن
دوران روشن
مي گرداند كه
آن حادثه
معلول اتحاد
نانوشته چپ
وابسته و
سنتگرايي رو
به اضمحلال
در ايران بود
و قوام همچون
رويدادهاي
ديگر، تنها
مرد ميداني
بود كه
بدنامي
ساختگي آن را
بر خود خريد،
تا تاريخ با
فاصله اي كه
لازم بود،
پرده از
حقيقت آن
بردازد و بر
پايمردي و
تدبير قوام
اداي احترام
كند. شوكت در
بخشي اگرچه
كوتاه به
ماجراي
تجديد نظر در
موادي از
قانون اساسي
به سال 1328
خورشيدي
اشاره مي كند
كه اختيارات
نالازمي را
براي پادشاه
تفويض مي كرد
و به جاي
سينه چاكان
مشروطه طلب،
قوام
السلطنه
بيمار در
اروپا بود كه
از تخت
بيمارستان،
پادشاه را بر
اصول انساني
قانون اساسي
مشروطيت
آگاه مي ساخت
و از كج راهه
اي كه بنيان
مي گذاشت،
مطلع مي ساخت.
شم سياسي
قوام و
اعتقاد راسخ
او به وطن
پرستي، چند
دهه اي بعد
حقانيت
سخنان او را
عيان ساخت و
آنچه او پيش
بيني كرده
بود، در شكلي
فاجعه بار و
استحاله
يافته به
واقعيت
پيوست.
آن دو
نامه قوام
السلطنه جزو
مدارك و
اسنادي است
كه براي
شناخت
واقعيات
سياسي و
اجتماعي
ايران معاصر
كمتر خوانده
شده و كمتر
متني را مي
توان يافت كه
به اصل نامه
ها پرداخته و
آنها را در
معرض آزمون و
تجربه و
تحقيق قرار
دهند؛ حميد
شوكت فقط به
يك منبع براي
آن نامه ها
اشاره مي كند
(قلم و
سياست، محمد
علي سفري) و
با سبكي كه
در نگارش
كتابش ارائه
داده، از
تحليل آنها
با اشاره اي
مي گذرد؛ به
مناسبت
انتشار كتاب
«در تيررس
حادثه –
زندگي سياسي
قوام
السلطنه»،
متن آن نامه
ها را كه
دكتر فريدون
آدميت چندي
پيش در
اختيار من
گذاشتند در
اين جا به
همراه دستخط
قوام
السلطنه
منتشر مي
كنم، تا
محققاني را
كه در تاريخ
انديشه
سياسي و
مشروطيت
ايران به
تحقيق
مشغولند، به
كار آيد. اين
نامه ها را
دكتر آدميت
از كتاب «تفنن
و تاريخ» علي
وثوق تهيه
كرده اند كه
در سال 1361
خورشيدي در
تهران منتشر
شده است و
وثوق در آخر
نامه ها،
خوانندگان
خود را براي
مطالعه جواب
حكيم الملك (ابراهيم
حكيمي) به
كتاب «وقايع 31
تير» تأليف
حسين مكي
منتشره 1360
خورشيدي در
تهران ارجاع
داده است.
نامه اول:
با كمال
تأسف فدوي
مجبور است به
عرض حضور
مبارك
برساند كه
جريان فعلي
امور مملكت و
تزلزلي كه كه
اخيرا به علت
عدم اعتناي
به عواقب
امور در
قانون اساسي
پديدار
گشته، خطرات
عظيمي را
فراهم ساخته
است كه نه
تنها بر
اركان كشور،
بلكه بر اساس
سلطنت ملي
نيز لطمه كلي
وارد نموده
است.
فدوي
بواسطه
عارضه كسالت
و لزوم
معالجه در
اروپا بودم
كه اطلاع
حاصل كردم
تصميم به
انعقاد مجلس
مؤسسان
گرفته شده
است. حاجت به
توضيح نيست
كه در حاضر
كردن اشخاص
به نام
مؤسسان و
تحصيل آرائي
از ايشان به
هيچ وجه
رعايت لازمه
حقوق ملت
ايران و پايه
و اساس حكومت
ملي منظور
نشده و حز
متزلزل
ساختن قانون
اساسي كشور
كه ضامن بقاي
حكومت ملي و
مشروطيت است
و فرد فرد
وزراي دولت
ذمه دار و
مسوؤل حفظ و
وقايه آن
بوده و هستند
و بخصوص
مراعات كامل
آن از نظر
جغرافيايي و
سياسي، براي
ملت ايران از
اهم امور
است، نتيجه
ديگري حاصل
نگرديده و
حيرت بر حيرت
افزوده شده
است كه در
افتتاح
مجلسين،
اعليحضرت
همايوني
تاكيد
فرموده اند
در پاره اي
از اصول
قانون اساسي
نيز تجديد
نظر شود و
مخصوصا اصل 49
قانون اساسي
را تغيير
دهند.
بنده از
نظر پنجاه
سال تجربه و
سابقه
خدمتگزاري،
صريحا به عرض
مي رسانم كه
براي مملكت
هيچ خطري
بزرگتر و
لطمه اي عظيم
تر از اين
نيست كه تنها
وثيقه بقاي
ايران يعني
قانون
اساسي،
وسيله
بازيچه و
دستخوش
تغيير و
تبديل گردد و
متأسفم كه در
طي عرايض
مكرر، چه
بواسطه و چه
بلاواسطه
نتوانسته ام
توجه
اعليحضرت را
به طرف خود
معطوف
نمايم، تا
بتوانم
حقايقي را در
خير مملكت و
صلاح شخص
اعليحضرت به
عرض برسانم.
بايد
اعليحضرت
قبول
فرمايند كه
ماحصل قانون
اساسي كه
حاوي حقوق
ملت ايران
است، در اين
اصل 49 مندرج
شده و در
زماني كه
سلاطين
استبداد و
حكومت مطلقه
مملكت را تحت
استيلاي
قادرانه خود
داشتند و
هيچگونه حقي
براي مردم
نمي شناختند
و خود را
بالوراثه
داراي هر نوع
حقي مي
دانستند،
بالاخره حق
خداداد مردم
را طبق اين
قانون اساسي
تصديق نموده
و خود را
نماينده ملت
ايران و
سلطنت را
وديعه اي از
طرف ملت براي
خود تشخيص
دادند و
اعليحضرت
پادشاه فقيد
نيز در طي
بيست سال
سلطنت با
قدرت مطلقه،
به هيچ وجه
تغيير مواد
مربوط به
حقوق ملت
ايران را در
مجله خود راه
ندادند.
اينك با
صدور منشور
ملل متفق و
اعلاميه
عمومي حقوق
بشر، كه از
طرف ممالك
معظمه منتشر
گرديده و
دنيا حقوق
بيشتري براي
مردم گيتي
شناخته است،
اعليحضرت
همايوني كه
حفظ و صيانت
قانون اساسي
را برعهده
گرفته و
سوگند ياد
فرموده اند،
چگونه امر مي
فرمايند اين
وثيقه محكم
را كه در دست
مردم ايران
است، از ريشه
و بنيان برهم
زنند و
قوانين
مصوبه مجلس
شوراي ملي را
كه از دربند
مجلس سنا هم
با اشكالات
متصوره
بگذرد، قابل
تعويق يا
تعليق يا
توقيف
گردانند و
توجه
نفرمايند كه
وقوع چنين
فكر در جكم
تعطيل
قوانين و محو
و الغاي
مشروطيت است
و بالفرض اگر
امروز به
سكوت بگذرد و
معدودي براي
خوش آيند
اعليحضرت يا
در نتيجه
تهديد و
تطميع، در
پيشرفت آن
موافقت
نمايند، واي
بر حال امروز
و آتيه آنها
كه سكوت و
موافقت كرده
و اعليحضرت
را به
مخاطرات
عظيم آن
متوجه
ننموده اند.
بايد بي
پرده عرض شود
كه اگر مي
گويند در
تمام مدت
مشروطيت
ايران
قوانيني بر
خلاف مطالح
كشور از مجلس
گذشته است كه
اكنون تغيير
اصل 49 را
ايجاب
نموده،
توضيح دهند
كدام قانون
كه به حريان
طبيعي گذشته
و فشار حكومت
در آن راه
نداشته،
مخالف مصلحت
بوده است تا
در آن قانون
تجديدنظر
شود. نه
اينكه به
بهاه موهوم
حق مسلم و
معلوم ملت را
طوري از پايه
و ريشه قطع
كنند كه از
حكومت ملي و
مشروطيت،
نام و نشاني
نماند و در
موارد معلوم
كه حاجت به
توضيح نيست،
جز ندامت و
افسوس اثري
باقي نگذارد.
پر واضح
است كه با
بودن همين
قانون اساسي
بر كسي
پوشيده نيست
كه متصديان
امور از قدرت
خود سوء
استفاده
نموده و
مقامات
نظامي و
شهرباني ها
در موارد
مختلف، مردم
را در تنگنا
و زحمت
گذارده و بر
بدبختي و
بيچارگي
مردم افزوده
اند، چه رسد
به آنكه در
مملكت
قانوني عرض
وجود
ننمايد، يا
دستخوش هوا و
هوس جمعي
مغرض و متملق
واقع شود.
بر اين
بنده فرض است
به حكم
تجربيات
گذشته و
خدمتگزاري
طولاني، در
اين موقع كه
چنين اراده
اي فرموده
اند، علنا و
بالصراحه به
عرض برساند
كه اين تصميم
از هر جهت
مضر و خطرناك
و برخلاف
مصالح عاليه
كشور است و
اشكالات
بسيار و
عواقب
ناگواري را
نه فقط براي
ملك و ملت،
بلكه براي
شخص اول
مملكت ايجاد
خواهد كرد و
از نظر سياست
بين الملل
نيز براي
كشوري ضعيف
مانند
ايران، در
حكم سمي مهلك
است و به
همين نظر
بوده است كه
در قانون
اساسي
ايران طبق
اصل 44 شخص
پادشاه را از
مسوؤليت
مبري دانسته
اند و در
نتيجه همين
عدم مسوؤليت
است كه تمام
موادي كه
مربوط به
فرماندهي كل
قوا و عزل و
نصب وزراء و
سفرا و اعلان
جنگ و صحه و
امضاي
فرامين و
آنچه از اين
قبيل است،
عموما داراي
جنبه
تشريفاتي مي
گردد و اين
حقوق فقط و
فقط ناشي از
ملت ايران
است كه بودجه
عمومي مملكت
را از نظام و
غير نظام، از
دست رنج
محرومت هاي
خود پرداخته
و تمامي اين
حقوق را در
حيطه اختيار
و اقتدار
نمايندگان
خود گذارده
است، كه از
طرف
نمايندگان
ملت يعني
مجلس شوراي
ملي و سنا به
وسيله رأي
تمايل و
اعتماد به
وزراء تفويض
مي شود و
بديهي است در
غير اين
صورت،
مشروطيت
يعني حكومت
ملي و
مسوؤليت
وزراء مفهوم
خارجي
نخواهد داشت.
چخ اگر شخص
پادشاه
مداخله در
امور مملكت و
حكومت
فرمايند،
طبعا مورد
مسوؤليت
واقع مي شود
و طرف بغض و
عناد عامه
واقع مي گردد
و چنين نتيجه
اي نقض منظور
قانون گذار
را مي نمايد
و سنجش
اختيارات
رئيس جمهور
امريكا يا
سوئيس با
پادشاه
ايران غير
وارد است.
زيرا آنها
اگر از حدود
خود تجاوز
كنند، در
آينده از
انتخاب مجدد
محروم و
محاكمه مي
شوند، در
صورتي كه طبق
قانون اساسي
سلطنت ايران
مقامي ثابت و
از تغيير و
تبديل مصون و
محفوظ است؛
چنانكه در
كشور بزرگ
انگلستان و
سوئد و بلژيك
كه نمونه
بارز اين نوع
سلطنت
هستند، هيچ
گونه حقي از
اين قبيل
براي شخص
پادشاه
منظور نشده
است.
با
توضيحات
معروضه
استدعا دارد
به گفته هاي
مغرضين و
متملقين
توجه نشود و
از چنين
تصميم
خطرناك تا
زود است،
انصراف فوري
حاصل
فرمايند.
زيرا
قوانيني كه
از مجلس
شوراي ملي
بگذرد، به
مجلس سنا
خواهد رفت و
در سنا هم كه
اعضاي آن از
اشخاص مجرب و
بصير و به
وظايف ملي و
مصالح حال و
مآل كشور
آشنا و آگاه
هستند و نيمي
از اعضاي آن
از طرف
اعليحضرت
تعيين مي
شود، مراقبت
لازم را نسبت
به حدود
مسوؤليت خود
خواهند نمود.
فدوي ملكف ست
به عرض
برساند و
خاطر مبارك
را متوجه كند
كه تغيير اصل
49 قانون
اساسي كه
عملا انشاء
قانونگذاري
را موقوف و
به دست قوه
مجريه مي
سپارد، كار
ساده و آساني
نيست و يك
چنين خطاي
ملي و گناه
سياسي را
منتخبين سنا
و نمايندگان
مجلس شوراي
ملي مرتكب
نخواهند شد.
زيرا اين فكر
در حكم
بازگشت
حكومت مطلقه
در ايران است
كه در زمان
محمد علي
ميرزا نيز
جرأت
پيشنهاد و
تفوه آن را
نداشته و اين
تعطيل
مشروطيت
هنگام بسط و
توسعه آزادي
دنيا،
نتايجي در
برخواهد
داشت كه از
مشاهده
دورنماي
وحستزاي آن،
لرزه بر
اندام
دوستداران
مقام سلطنت
مي افتد.
در موقع
تشكيل مجلس
مؤسسان بنده
در ايران
نبودم، والا
در توضيح
كامل و اقدام
به انصراف
كامل
اعليحضرت
همت مي
گماشتم و در
ايام اخير هم
به نيت اينكه
توضيحات
لازمي را به
عرض برسانم،
با شدت مرض
به طهران
آمدم. ولي
مسافرت
اعليحضرت
مانع انجام
وظيفه شد. از
طرف ديگر
ناخوشي به
بنده مجال
نداد در
طهران توقف
نمايم. ناچار
اكنون وظيفه
خود را نسبت
به ملك و ملت
و شخص
اعليحضرت
بدين وسيله
انجام مي دهم
و در صورتي
كه به عرايض
صادقانه
فدوي ترتيب
اثر ندهند و
باز مجد و
مصر بر چنين
اقدام
باشند، ديري
نخواهد گذشت
كه ملاحظه
خواهند
فرمود اين
عمل موقتي و
زودگذر و
نتايج آن
بسيار وخيم و
بي شبهه به
خشم و غضب
ملي و مقاومت
شديد عامه
منتهي خواهد
گرديد و آن
روز است كه
زور سرنيزه و
حبس و زجر
مدافعين
حقوق ملت
علاج
پريشاني ها و
پشيماني ها
را نخواهد
نمود.
معروضه 26
اسفند 1328،
احمد قوام
نامه دوم
در جواب
عريضه
سرگشاده كه
چندي قبل به
حضور
همايوني عرض
كرده بودم،
نامه اي به
امضاي جناب
آقاي حكيم
الملك به اين
جانب رسيد كه
تاريخ آن 19
فروردين بود
و در روزهاي
آخر فروردين
كه به دستور
طبيب در جنوب
فرانسه
بودم، به اين
جانب ابلاغ
گرديد. در آن
موقع به
شهادت جمعي
از آقايان
قريب بيست
روز بيمار و
بستري بودم و
بعد هم بر
حسب وقتي كه
از جراح
متخصص لندن
گرفته بودم،
بايستي روز 27
مه ( 16
ارديبهشت)
براي عمل
جراحي به
لندن مي رفتم.
اين بود كه
پس از رفع
كسالت براي
ويزاي
گذرنامه به
پاريس آمدم و
روز 16
ارديبهشت
وارد لندن
شدم. بديهي
است در جريان
عمل جراحي
امكان
خواندن و
نوشتن و فرصت
ايراد جواب
غير مقدور
بود.
اكنون كه
از
بيمارستان
بيرون آمده،
با حال ضعف و
نقاهت تحت
نظر طبيب و
جراح در لندن
اقامت دارم و
فرصت محدودي
براي مطالعه
جرايد طهران
حاصل است؛ با
كمال تعجب
ضمن شايعات
جرايد در
روزنامه
اطلاعات
ملاحظه شد كه
اين جانب
نامه اي به
علياحضرت
ملكه مادر به
طهران
فرستاده و
تقاضا كرده
ام اجازه
داده شود به
طهران
مراجعت
نمايم و نيز
به وسيله
مقربين
بارگاه
همايوني
خواسته ام
تقاضاي عفو
اغماض كرده
باشم. اين
نوع
انتشارات
سبب شد كه با
حال كسالت،
اولا شايعات
مزبور را
تكذيب كنم.
زيرا در خود
گناه و خطايي
نمي بينم كه
مورد عفو و
اغماض
ملوكانه
واقع گردم و
بنابرين هر
وقت طبيب
اجازه دهد،
به وطن عزيز
مراجعت
خواهم كرد.
ثانيا
چنانكه نامه
جناب آقاي
ابراهيم
حكيمي را بي
جواب مي
گذاشتم، مثل
اين بود كه
مندرجات آن
را تصديق
كرده باشم و
از مدلول
جواب واضح
بود كه آنچه
را شرح داده
اند، بر حسب
ابتكار شخص
ايشان نبوده.
چه عمري است
با ايشان
رفاقت و
خصوصيت
داشته ام و
در تمام اين
مدت كلمه اي
بر خلاف
نزاكت و
احترام از
ايشان نسبت
به خود
نشنيده ام.
پس مسلم است
كه آنچه را
ايشان امضا
نموده اند
ابلاغ
فرمايشات
همايوني
بوده و
بنابراين
روي سخن و
عرض جواب به
پيشگاه
ملوكانه
است، نه جناب
آقاي
ابراهيم
حكيمي و چون
در خاتمه
نامه ابلاغ
نموده اند كه
حسب الامر در
آتيه از عرض
عرايض به
حضور
همايوني
خودداري
شود، ناچار
جواب مقررات
را به وسيله
رجال
خيرخواه و
جرايد به عرض
مي رسانم تا
بر خلاف
اراده مبارك
عمل و اقدامي
نكرده باشم.
آنچه را
در عريضه
سرگشاده به
عرض رسانده
ام، تنها
عقيده فدوي
نبوده، بلكه
نظر علماي
اعلام و
متفكرين
عالي مقام و
وطن پرستان
ايران بوده
است كه جز
خير و سعادت
مملكت و صلاح
شخص شخيص
سلطنت، نظري
نداشته اند و
جاي بسي تأسف
است كه عرايض
خيرخواهانه
به جاي حسن
قبول توليد
ملال و كدورت
نمود، تا حدي
كه قسمت اعظم
مشكلات
موجود را
نتيجه دوران
زمامداري
فدوي دانسته
اند.
اعليحضرت
همايوني اگر
اندكي صرف
وقت فرموده
به تاريخ قرن
اخير ايران
مراجعه
فرمايند،
توجه خواهند
فرمود كه
دورن
زمامداري
فدي از جهاتي
مشكل ترين و
هولناكترين
ازمنه تاريخ
ايران بوده و
اگر فدوي به
وظيفه وطن
پرستي جرأت
نموده قبول
مسئوليت
كرده ام و
مصدر خدمت
بوده يا
مرتكب خيانت
گرديده ام،
تاريخ ايران
و بلكه تاريخ
دنيا قضاوت
آن را كرده و
خواهد كرد و
جاي تعجب و
تأسف است كه
اعليحضرت كه
حامي و
نگهبان مقام
و احترام
خدمتگزاران
كشور هستند،
به جاي تشويق
و تقدير مي
فرمايند
بقيه
زندگاني
پليد خود را
بايد در گوشه
زندان سپري
نمايم، در
صورتي كه اگر
جسارتي كرده
ام، از اين
نظر بوده است
كه چون مملكت
را مشروطه و
اعليحضرت را
متجدد و
شاهنشاه
دموكرات مي
دانستم،
لازم ديدم
نظريات عموم
را در كمال
سادگي و
صراحت بري
خير مملكت و
صلاح شخص
اعليحضرت به
عرض برسانم.
لكن از جوابي
كه امر به
صدور فرموده
اند جا دارد
تصور شود كه
اوضاع امروز
ايران با
هفتصد سال
قبل فرقي
نكرده است؛
چنانكه شيخ
سعدي مي گويد:«از
تلون طبع
پادشاهان
برحذر بايد
بود كه وقتي
به سلامي
برنجند و
ديگر وقت به
دشنامي خلعت
دهند.»
مي
فرمايند اگر
فدوي فراموش
كرده يا
تظاهر به
فراموش مي
نمايم،
عواقب سوء
سياست و
خيانت ورزي
قدي به اين
كيفيت تجلي
نمود كه اگر
تفضل خداوند
و غيرت ملي
افراد
آذربايجاني
همراهي نمي
كرد و
فداكاريهاي
ارتش دلير
اين كشور تحت
فرماندهي
مستقيم
اعليحضرت
نبود، حال
نام
آذربايجان
از تاريخ
كشور زدوده
شده بود.
اگر چه
عرض هنر پيش
يار بي ادبي
است
زبان
خموش و ليكن
دهان پر از
عربيست
پري
نهفته رخ و
ديو در كرشمه
حسن
بسوخت
عقل زحيرت كه
اين چه
بلعجبيست
هزار عقل
و ادب داشتم
من اي خواجه
كنون كه
مست و خرابم
صلاح بي
ادبيست
افسوس و
هزار افسوس
كه نتيجه
جانبازيها و
فداكاريهاي
فدوي را با
كمال بي رحمي
و بي انصافي
تلقي فرموده
اند. پس
ناچارم بر
خلاف مسلك و
رويه خود كه
هيچوقت دعوي
حسن خدمت
نكرده ام و
هر خدمتي را
وظيفه ملي و
وطن پرستي
خود دانسته
ام، در اين
مورد با كمال
جسارت و با
رقت قلب و
سوز دل به
عرض برسانم
كه به خداي
لايزال قسم،
روزي كه
تقديرنامه
اعليحضرت به
خط مبارك به
افتخار فدوي
رسيد كه ضمن
تحسين و
ستايش
فرموده
افتخار ضبط و
قبول آن را
حايز شوم،
زيرا غير از
خود براي
احدي در
انجام امور
آذربايجان
سهم و حقي
قائل نبودم و
فقط نتيجه
تدبير و
سياست اين
فدوي بود كه
بحمدالله
مشكل
آذربايجان
حل شد و
اهالي رشيد و
غيرتمند
آذربايجان
با سياست
فدوي ياري و
همكاري
نمودند و بعد
كه بحمدالله
اعليحضرت با
جاه و جلال
تشريف فرماي
آذربايجان
شدند و بر
خلاف انتظار
اعليحضرت در
بعضي نقاط
استفاده
جويي و
غارتگري
شروع شد، با
تلگراف رمز
عرض كردم اگر
نتيجه زحمات
و اقدامات
اين است، از
اين تاريخ
فدوي مسئول
امور
آذربايجان
نيستم و اي
كاش به جاي
اين تهمتها و
بي انصافي ها
كه بر خود
اهالي
آذربايجان
معلوم است،
در آبادي و
عمران و رفع
خرابيها و
خسارتها
توجه بيشتري
مبذول شده
بود كه اهالي
رنجديده و
فلك زده آنجا
به اطراف و
اكناف
پراكنده نمي
شدند و مال و
حشم خود را
براي معاش
يوميه به ثمن
بخس نمي
فروختند و
امروز بعد از
چهار سال،
آذربايجان
به صورت بهتر
و
آبرومندتري
عرض اندام مي
نمود.
جناب
آقاي
ابراهيم
حكيمي به
اطاعت امر
مطاع
ملوكانه
انواع تهمت و
افترا را
نسبت به اين
فدايي ملت و
مملكت ابلاغ
نموده اند،
پس چرا تكميل
و تصريح
ننموده اند
كه تعهدات
شوم اين جانب
در مسافرت
مسكو چه بوده
و با اينكه
گزارش
مسافرت خود
را به تفصيل
در مجلس
شوراي ملي
قرائت كردم،
نقشه تجزيه
آذربايجان
چگونه طرح
شده و كي و چه
وقت در مجلس
شوراي ملي
لزوم تغيير
قانون اساسي
را پيشنهاد
كرده ام. و
اگر هم وقتي
اشارتي كرده
باشم راجع به
تفسير بعضي
از مواد
قانون اساسي
بوده است نه
تغيير آن. آن
هم به اين
نظر بوده است
كه حدود
مسئوليت
وزراء
دستخوش پاره
اي مداخلات
غير قانوني
نشود و امور
حكومت من
جميع الجهات
به وسيله
وزراء و تحت
نظارت دقيق
مجلس اداره
شود و اينكه
مي فرمايند
دو نفر از
وزراي
كابينه را
براي تغيير
قانون اساسي
مأمور نموده
ام، بر حسب
امر و فرمايش
همايوني
بوده است كه
خواستم به
عرض برسانند
راهي براي
تغيير قانون
اساسي پيش
بيني نشده
است. آيا
تمام اين
مقدمات دليل
مي شود كه به
ترتيبي كه بر
همه معلوم
است، جمعي را
به نام مجلس
مؤسسان دعوت
نموده قانون
اساسي را
تغيير دهند،
يعني همان
قانون اساسي
كه اعليحضرت
موقع قبول
سلطنت حفظ و
حمايت آن را
تعهد نموده و
سوگند ياد
فرموده و
كلام الله
مجيد را شاهد
و ناظر قرار
داده اند و
مرحوم فروغي
رئيس دولت
وقت تصريح
نموده كه
اعليحضرت
همايوني طبق
قانون اساسي
موجود سلطنت
خواهند
فرمود. و اما
اينكه مي
فرمايند در
كابينه اول
خود از مقام
سلطنت
انحلال مجلس
را درخواست
نموده ام،
اولا در آن
موقع اكثريت
مجلس طرفدار
فدوي بوده
است. ثانيا
البته در نظر
مبارك هست كه
يك روز
فرمودند
فلان
نماينده
خارجي عرض
كرده است
فدوي دعوي
انحلال مجلس
را كرده ام و
فرمودند اگر
اينطور
باشد، پس من
چه كاره هستم.
فدوي عرض آن
شخص را تكذيب
كردم و به
عرض رساندم
نه اعليحضرت
همايوني و نه
رئيس دولت،
هيچكدام حق
انحلال مجلس
را ندارند و
با اصرار
تمام استدعا
نمودم آن شخص
را بخواهند و
با حضور فدوي
مواجهه
فرمايند تا
صحت و سقم
مطلب معلوم
شود و با
اينكه دو
مرتبه عرض
خود را تجديد
كردم،
اقدامي
نفرمودند و
استدعاي
فدوي به دفع
الوقت گذشت.
در نامه
مزبور نوشته
شده است،
اصلاح و
تكميل قانون
اساسي با
توجه به سنت
طبيعي يعني
اصل تكامل و
ارتقا صورت
گرفته. فدوي
با هوش و
ذكاوت فوق
العاده
اعليحضرت
چطور قبول
كنم كه
اعليحضرت
همايوني
چنين
فرمايشي را
فرموده
باشند. زيرا
قانون تكامل
و ارتقا را
نمي توان به
اين طريق
تاويل نمود
كه حقوقي را
كه بيش از
چهل سال قبل
ملت ايران
دارا بوده،
اكنون كه
افكار عموم
ملل روشنتر و
مباني آزادي
در همه جا
محكمتر و
كاملتر شده و
براي مردم
دنيا در تمام
ممالك جقوق
بيشتري
شناخته شده
است، حقوق
مردم ايران
را به عنوان
اصل تكامل و
ارتقا يعني
بطور معكوس
لغو كرد و
قانون اساسي
كشور را به
نفع قوه
مجريه تغيير
داد و ملت
ايران را از
حق مشروع و
مسلم خود
محروم نمود.
امر
فرموده اند
در عريضه
سرگشاده
حقوق و حدود
سلطنت را بي
پايه و مايه
و بي ادبانه
و جسورانه
تلقي نموده و
اگر اين حقوق
تشريفاتي مي
بود، اكنون
بنيان نظام
كشور از بيخ
و بن بركنده
شده بود.
فدوي آنچه را
به عرض
رسانده ام،
معمول ممالك
مشروطه دنيا
و مدلول
قانون اساسي
ايران بوده
است و چنانچه
عده اي از
قضات محترم و
عالي مقام
كشور و
متخصصين
خارجي را
مأمور مي
فرمودند كه
عرايض فدوي
را با قانون
اساسي موجود
تطبيق
نمايند، صحت
و سقم عرايض
فدوي معلوم
مي شد و نظري
جز اين
نداشته ام كه
اعليحضرت
سالهاي
فراوان با
كمال
محبوبيت بر
اريكه سلطنت
برقرار
باشند و مقام
شامخ سلطنت
را آلوده
امور حكومت
نفرمايند و
به معمول
سلاطين
مشروطه و
قانون اساسي
ايران از
مسئوليت و
طرفيت با
مردم مصون و
محفوظ مانند.
مي
فرمايند
ضرورت پاره
اي اصلاحات
از قبيل
تمديد مدت
مجلس براي
جلوگيري از
تشنجات
انتخاباتي
كه هر دو سال
گريبانگير
كشور مي شود
و با افزايش
عده
نمانيدگان
مجلس براي
تقويت بنيان
حكومت ملي به
حدي روشن است
كه محتاج به
توضيح نيست.
خاطر مبارك
مستحضر است
كه در قانون
اساسي موجود
عده
نمايندگان
تا دويست نفر
پيش بيني شده
است و براي
تمديد مدت
مجلس نيز هر
وقت از طرف
ملت تقاضاي
تمديد شد و
آزاديخواهان
و صلحاي قوم
تقاضاي مجلس
مؤسسان
نمودند و
مجلس مؤسسان
در كمال
آزادي و بي
مداخله
مأمورين
دولت تشكيل
يافت، راجع
به تمديد
مجلس نيز
تصميم ملت
معلوم خواهد
شد.
مي
فرمايند كه
در دوره
زمامداري
فدوي، حبس و
زجر عناصر
آزاديخواه
به حدي بود
كه عده اي از
آنان در
توقيفگاه
درگذشتند و
پاره اي ديگر
نزديك به اين
خطر گرديده
بودند. خوب
بود يكي از
آنان را كه
در توقيفگاه
درگذشته
بودند،
معلوم
فرموده
بودند.
بعلاوه ايام
زمامداري
فدوي به حدي
با
پيشامدهاي
هولناك
مصادف بود كه
ناچار از
بعضي از
دوستان عزيز
و حتي از
منسوبين خود
با كمال
احترام در
عمارت
شهرباني
پذيرايي
نمودم. لكن
بر خاطر
مبارك
پوشيده نيست
كه بعد از
فدوي هر امري
واقع شد،
اشخاص محترم
و آزاديخواه
را به حبس و
زجر محكوم و
در محبس
شهرباني
زنداني
نمودند و
روحاني
بزرگواري را
مانند آيت
الله كاشاني
كه چندي در
قزوين با
كمال احترام
و آزادي
مهمان فدوي
بودند و با
اينكه
خودشان ميل
به توقف
فرمودند تا
زنده ام از
وجود
محترمشان
خجل و شرمنده
ام، شبانه به
آن طرز فجيع
گرفتار و از
هيچ نوع بي
احترامي و
اسائه ادب به
شخص ايشان و
مقام
روحانيت
فروگذار
نكردند و
ايشان را
بدون هيچ
دليل و مدرك،
گرفتار و
تبعيد و در
قلعه فلك
الافلاك
زنداني
نمودند و
بطرزي شرم
آور از وطن
مألوف اخراج
و تبعيد
كردند و چنين
فاجعه بي
سابقه اي را
به جامعه
روحانيت
وارد ساختند.
فدوي عرض نمي
كنم اين
جنايت به امر
و دستور
اعليحضرت
همايوني
واقع شده،
بلكه يقين
دارم خاطر
مبارك از
وقوع آن مكدر
و متأثر است،
لكن عرض مي
كنم بعد از
اطلاع چرا
مجرم و مسبب
را تنبيه و
تعزير
نفرموده و از
خدمت اخراج
ننموده اند.
مي
فرمايند
مردم به خوبي
واقف هستند
چه كساني در
مدت حكومت
خود
ميليونها
اندوخته و
ذخيره كرده و
چه اشخاصي
نيز
ميليونها در
راه رفاه
عموم صرف
نموده اند و
در جاي ديگر
نيز اشاره به
جواز فروشي و
رشوه خواري
فرموده اند.
اولا اگر
اعليحضرت در
تمام اوقات
حكومت فدوي
چه قبل از
سلطنت
اعليحضرت و
جه بعد معلوم
فرمودند كه
فدوي اهل
رشوه و
استفاده
بوده ام يا
اندوخته و
ذخيره اي در
بانكهاي
داخله يا
خارجه دارم،
تمام دارايي
خود را به
دولت تقديم
مي كنم.
ثانيا راجع
به موضوع
جواز،
چنانكه مكرر
به عرض
رسانده ام و
در محافل
عمومي اظهار
داشته و در
مجلس شوراي
ملي به دفعات
تصريح كرده
ام، فدوي
چيزي از كسي
نخواسته ام.
مقداري برنج
و غيره اضافه
بر احتياجات
كشور بود كه
اگر خارج نمي
شد مي پوسيد
و ضرر آن بر
رعيت و ملاك
مي رسيد و از
طرفي براي
آسايش مردم
رفع
نگرانيها
حزب دموكرات
ايران تشكيل
شده بود و
لازم بود با
عجله و شتاب
پيشرفت كند،
اين بود كه
خود مردم
براي سرعت
جريان و
پيشرفت حزب
دموكرات
ايران و هم
براي صرفه
دولت و صرفه
رعيت و ملاك
و پيشرفت
امور
آذربايجان
براي مقداري
برنج و جو با
تصويب هيئت
وزراء اجازه
صدور گرفتند
و ارز آن را
به دولت
پرداختند و
هدايايي نيز
به حزب
دموكرات
ايران دادند
و اينكه مي
فرمايند چه
اشخاصي
ميليونها در
راه رفاه
عمومي صرف
نموده اند،
اين قسمت را
هم مردم خود
مي دانند كه
اين
ميليونها را
خود دارا
بوده اند يا
از اموال و
املاك مردم
فقير و غني
اين مملكت
اندوخته و
بعد كه حفظ
آن اموال
غيرمقدور
شد، مقداري
از آن را به
چه مصارفي
رسانده اند.
در خاتمه
عرض مي كنم
كه اعليحضرت
همايوني
البته عرايض
مكرر فدوي را
فراموش
نفرموده اند
كه فدوي با
وضع حاضر
داوطلب هيچ
نوع منصب و
مقامي نبوده
ام و آنچه را
با كمال وضوح
و خلوص به
عرض رسانده
ام، در راه
خير مملكت و
صلاح شخص
اعليحضرت
بوده و باز
هم عرض مي
كنم كه دوام
و بقاي سلطنت
ها و موفقيت
ها در حفظ و
حراست حقوق
ملت و احترام
به افكار
عامه است و
در اين موقع
انتظار عموم
از پيشگاه
مبارك اين
است كه حقوق
ملت ايران
طبق قانون
اساسي
موجود،
محفوظ بماند
و امور كشور
به مبعوثين
ملت و وزراي
مسئول
واگذار شود و
دولتها
مانند هميشه
با رأي تمايل
مجلس انتخاب
شوند و
اعليحضرت
همايوني طبق
روح قانون
اساسي سلطنت
فرمايند و
آنچه بر خلاف
اين منظور در
بيست سال
سلطنت
شاهنشاه
فقيد معمول
بوده، از
جزيي و كلي
منسوخ و
متروك گردد و
از آنچه موهم
خلف وعده و
نقض عهد است
اجتناب شود.
بديهي
است با پيروي
مراتب فوق،
عموم افراد
ملت را به
وفاداري و
فداكاري
تشويق و
ترغيب
فرموده و
قلوب مردم را
به مهر و
محبت وجود
مبارك تسخير
خواهند
فرمود. برعكس
چنانچه حقوق
مردم گرفته
شود و دلها
شكسته و
مجروح گردد،
جز يأس كلي و
نااميدي
عمومي كه
موجب بغض و
عناد و مقدمه
مقاومت و
طغيان است،
نتيجه اي نمي
توان انتظار
داشت.
ما نصيحت
به جاي خود
كرديم
چند وقتي
در اين بسر
برديم
گر نيايد
به گوش رغبت
كس
بر
رسولان پيام
باشد و بس
25 خرداد از
لندن، احمد
قوام
|
http://www.haghdar.com/article.aspx?id=57
بهار
ايراني -
پنجشنبه 24
خرداد 1386 [2007.06.14]
کتاب "در
تيررس حادثه-
زندگي سياسي
قوام
السلطنه" را
دلسوخته اي
از نسل بزرگ
آرماني
ايران به من
داد تا راه را
با آن کو تاه
کنم. از غربتي
به غربت ديگر
مي آمدم.
باسوت قطار
که از فر
انکفورت راه
افتاد، کتاب
راگشودم و 6
ساعت بعد آن
را با فرياد
قطار که در
پاريس مي
ايستاد،
بستم. همه
کتاب را
بلعيده بودم.

کشش نام
قوام
السلطنه که
تاريخ معاصر
ميهن زخمي من
با آن آميخته
است و نثر
کتاب که گاه
به شعر پهلو
مي زند؛ حتي
برايم فرع
اين بينش بود
که در سراسر
کتاب موج مي
خورد: "چنين
به نظر مي رسد
که در نگاه ما
به گذشته،
آنجا که سخن
از شخصيت هاي
تاريخي مان
در ميان است،
تصويري از
سرشت دو نوع
سياستمدار
نقش بسته
باشد. شماري
عاري از خطا،
با تقدس و
معصوميتي
پيامبرگونه
و شماري
آلوده بر
گناه، با ذات
و غريزه اي
شيطاني. گويي
در طلسم
ناگشوده ي
نابخردي،
اين نگاه يک
سويه ي ماست
که جوهر
واقعي خود را
در خدمت
خادماني پاک
باخته يا
خيانت
خائناني
بالفطره باز
مي يابد."
به
روزگاري که
کوتوله هاي
فرهنگي
وسياسي
سرنوشت بشر
رابدست مي
گيرند و
ششلول بند
هاي ديروز
مدعيان هنر و
فرهنگ امروز
شده اند،
ديدگاهي
چنين د
رکتابي
تاريخي گوهر
يگانه اي است.
يادداشت
هايم در باره
اين کتاب
مرتب شود،
انتشار مقد
مه کتاب را
ضرورتي ديدم
فوري. با اين
توضيح که
تيتر نوشته
را من به
دلايل حرفه
اي برگزيده
ام و در اصل
کتاب عنواني
جز "اشاره "
نداشت
؛خواننده را
به خواندن آن
دعوت مي کنم.
کتاب توسط
نشر اختران
در تهران و در408
صفحه منتشر
شده و در خارج
از کشور از
طريق
انتشارت
فروغ در شهر
کلن آلمان و
با اين شماره
تلفن قابل
دريافت است
00442219235707
قوام
السلطنه: نه
فرشته، نه
شيطان

حميد شوکت
hamid@shokat.com
از منظر
ارزيابي هاي
تاريخي، هر
نسلي مي
بايست زندگي
و زمانه ي خود
را از نو
بازشناسد و
پنداشته هاي
پذيرفته شده
را در پرتو
وسواسي
نقادانه،
مورد قضاوتي
مجدد قرار مي
دهد. نگاه
نقادانه بر
گذشته نمي
تواند
بنيادش را بر
ستايشي
سرشار از
غرور يا
افسوسي
استوار بر
شمارش مکرر
خطاها و فرصت
هاي از دست
رفته بنا
سازد. نقد
تاريخي مي
بايست فارغ
از ارزيابي
هاي شتابزده
و پيشداوري
هاي معمول و
يک سويه،
توجه اش را به
شناخت و
بازنگري بي
پرواي گذشته
معطوف نمايد.
در فراز و
نشيب تحولات
اجتماعي،
شکست،
ناکامي و
نابخردي
تاريخي
اجتناب
ناپذير است.
اما بنا بر
گفته ي
کاپوشينسکي،
نويسنده
لهستاني، "اگر
جهان همواره
تنها با خرد
اداره مي شد،
آيا اصولاَ
تاريخي وجود
مي داشت؟"1 پس
در اين عرصه،
آنچه بيش از
هر چيز،
شکست،
ناکامي و
نابخردي،
آنچه فرصت
هاي از دست
رفته تاريخي
را به تراژدي
بدل مي سازد،
خودداري از
نقد نقادانه
ي زندگي و
زمانه ي سپري
شده،
خودداري از
بازبيني
موشکافانه ي
دفتر و
کارنامه ي
مختوم گذشته
است.
چنين به
نظر مي رسد که
در نگاه ما به
گذشته، آنجا
که سخن از
شخصيت هاي
تاريخي مان
در ميان است،
تصويري از
سرشت دو نوع
سياستمدار
نقش بسته
باشد. شماري
عاري از خطا،
با تقدس و
معصوميتي
پيامبرگونه
و شماري
آلوده بر
گناه، با ذات
و غريزه اي
شيطاني. گويي
در طلسم
ناگشوده ي
نابخردي،
اين نگاه يک
سويه ي ماست
که جوهر
واقعي خود را
در خدمت
خادماني پاک
باخته يا
خيانت
خائناني
بالفطره باز
مي يابد. در
چنين نگاهي،
تاريخ و
سياست، در
دوري باطل،
به چرخشي تند
و پرشتاب مي
رسند؛ چرخشي
که در دفتر و
زندگي زمانه
ي ما،
کارنامه ي
ارزيابي هاي
يک سويه،
کارنامه ي دل
سپردن به
حقيقت و
حقانيتي
خدشه ناپذير
و آغشته به
ملاحظات
ايدئولوژيک
است. حال آن
که، وظيفه ي
نقد تاريخي،
ملاحظه اي
تواَم با
شکاکيتي
شفاف و کاوشي
بي پروا و
مبتني بر
شواهدي
تازه، براي
بازگشايي و
مرور پرونده
هاي مختوم
گذشته است. از
همين منظر،
بررسيدن
کارنامه ي
قوامالسلطنه
و بازبيني
زندگي سياسي
اش به عنوان
شخصيتي مهم و
درخور توجه،
ضرورتي
غيرقابل
انکار دارد؛
ضرورتي که مي
تواند زمينه
ي درک همه
جانبه اي از
تاريخ
معاصرمان را
فراهم سازد.
نقش او در
به امضاء
رساندن
فرمان
مشروطيت و
نظامنامه ي
انتخابات؛
دخالت اش در
خلع سلاح
مجاهدان در
ماجراي پارک
اتابک؛
مقابله اش با
ناآرامي هاي
خراسان و
گيلان؛
نگاهش به نقش
و اهميت
روزافزون
آمريکا؛
چگونگي
رويارويي اش
با شوروي و
کارزاري که
بر سر
آذربايجان
برپا شده
بود؛ و
سرانجام،
تلاش
نافرجام اش
در تيرماه 1331
که از راه و
چاره اي ديگر
به مسئله ي
نفت و نجات
ايران مي
انديشيد؛
همه و همه،
نشان از نقش
او در
تحولاتي
دارد که بر
زندگي و
زمانه ي ما،
تاثيري
ماندگار
برجاي نهاده
اند.
بي هيچ
شبهه اي،
سرانجام او
با سرنوشت
تاريخي ما
گره خورده
است. شکست
قوامالسلطنه
در تيرماه 1331،
فرصت تاريخي
از دست رفته
اي بود که
بازگشت مصدق
به قدرت و
پيامد
هولناکي چون
کودتا را به
دنبال داشت.
مي توان گمان
کرد که در
صورت موفقيت
او، نه تنها
کودتايي در
ميان نمي
بود، بلکه
آنچه سرنوشت
مان را در سال
هاي دور و
نزديک رقم
زده است، در
مسيري ديگر و
چه بسا به
گونه اي بس
متفاوت صورت
گرفته و در
وجدان
تاريخي مان،
نقشي جز آنچه
هست بر جاي مي
نهاد.
درباره
قوامالسلطنه
مطالب
بيشماري
نوشته شده
است. اما
ويژگي بارز
کتاب هايي که
ظاهرا زندگي
او را
بررسيده اند
و ادعاي
ارائه ي نوعي
بيوگرافي را
دارند،
آشفتگي در
منطق و کلام و
انباشتن ذهن
خواننده با
احکام و داده
هاي بي نام و
نشان است.
احکام و داده
هايي که گاه
بر افسانه
پهلو مي زنند. 2
در مقابل، در
تک نگاري ها،
مقاله ها و
کتاب هاي
شماري از
محققان که به
مسايل مربوط
به دوره هايي
از نخستوزيري
قوامالسلطنه
پرداخته
اند، به نکات
و ارزيابي
هاي با ارزشي
بر مي خوريم.
همچنين در
آرشيو وزارت
خارجه
انگليس و
آمريکا،
انبوهي از
اسناد و
گزارش هايي
موجود است که
به سياست
دوره هاي
زمامداري
قوام مربوط
مي شود. اسناد
و گزارش هايي
حاوي
ارزيابي
کارگزاران و
سفراي مقيم
ايران به
وزارت خارجه
ي دولت هاي
متبوع خود و
دستوراتي که
دريافت کرده
اند. مطالعه ي
اين اسناد،
تصوير دقيقي
از نظرات
آنان را بدست
مي دهد که
براي شناخت
دوره ي مهمي
از تاريخ
معاصر ما
اهميتي
فراوان دارد.
اما به گمان
من، توجه به
اين امر منوط
به رعايت
نکته اي بس
مهم است که
گاه از نظر
دور مي ماند.
شماري از
محققان با
آگاهي به
اهميت اين
اسناد، اغلب
هر آنچه را که
بدان بر مي
خورند
پذيرفته و
مبناي
ارزيابي و
شناخت قرار
مي دهند. حال
آنکه دليلي
وجود ندارد
تا هر سند و
گزارشي، به
صرف آنکه از
دقت و نظم، و
منطقي دروني
برخوردار
است، ملاک
سنجشي مستند
و متکي بر
واقعيات
باشد. مي توان
گمان کرد که
وزيرمختار
يا سفير
کشوري
بيگانه، در
ارزيابي خود
از شخصيت يا
واقعه اي به
خطا رفته و يا
براي پيشبرد
برنامه و هدف
معيني،
گزارشي را
جانبدار و چه
بسا واژگونه
به دولت
متبوع خود
مخابره کرده
باشد. از اين
رو، تکيه بر
اين گزارش ها
و توجه به اين
گونه اسناد
که ضرورتي
غيرقابل
انکار
دارند، مي
بايست
محتاطانه
صورت گرفته و
پيش از اظهار
نظري قطعي،
مورد
مقايسه،
بازبيني و
وسواسي
هوشيارانه
قرار گيرد.
منابع اين
کتاب، علاوه
بر اسناد،
روزنامه ها،
مقاله ها و
کتابهاي
فارسي و
خارجي، با
مراجعه به
آرشيو وزارت
خارجه ي
ايران،
انگليس و
آمريکا و نيز
آلمان جمع
آوري شده است.
چنين به نظر
مي رسد که
آرشيو وزارت
خارجه
آلمان،
تاکنون کمتر
مورد توجه
محققان
ايراني قرار
گرفته باشد.
از اين رو،
توجه به آن
براي شناخت
همه جانبه ي
دوره ي مهمي
از تاريخ
معاصرمان
اهميت زيادي
دارد. در کنار
آن، مي بايست
آرشيوهاي
باکو و مسکو
را نيز مورد
توجه قرار
داد.
متاسفانه
دسترسي به
آنها هنوز با
موانعي جدي
روبروست. با
اين همه، تني
چند از
محققان موفق
شده اند با
مطاله ي بخشي
از اسناد
آرشيوهاي
باکو و مسکو،
نکات
ناروشني را
پيرامون
مساله ي نفت،
آذربايجان و
نقش قوام،
بازگو کنند.
بررسي اين
تحقيقات و
دسترسي به
اين اسناد
نويافته،
تصوير دقيق
تري از سياست
شوروي و
مسايل پشت
پرده بدست مي
دهد که از
آنها بر اي
نوشتن اين
کتاب بهره
برده ام.
بايد
اضافه کرد که
اصولا در
عرصه ي شناخت
از مسايل اين
دوره، چه در
آرشيوها و چه
در آثار
محققان، با
انبوهي از
اطلاعات
روبرو هستيم.
اطلاعاتي که
اگرچه بنا بر
دامنه ي وسعت
خود، زمينه ي
ارزيابي همه
جانبه ي ما از
سياست قوام
در مقابل
شوروي و
مساله ي نفت و
آذربايجان
را فراهم مي
سازد، اما
مقابله ي
آنها با
يکديگر نيز
خود بر
مشکلات کار
مي افزايد. به
ويژه،
هنگامي که مي
بايست خلاصه
اي از آن را در
قالبي در خور
تامل به
خواننده
ارائه داد. از
سوي ديگر، در
مواردي نيز
با کمبود و
گاه فقدان
اطلاعات
روبرو بوده
ام. مشکلي که
به ويژه، به
دوران کودکي
او مربوط مي
شود و آگاهي
چنداني از آن
در دست نيست. 3
ناگفته
پيداست که
بدون آگاهي
از آن، نمي
توان به
ارائه
تصويري همه
جانبه، از
شخصيت و
ويژگي هاي او
دست يافت.
نکته ي
ديگر آنکه،
قوامالسلطنه
در پي رشد
روزافزون
قدرت
رضاخان، در
سال 1302 شمسي به
اروپا تبعيد
شد. او چند سال
بعد اجازه
يافت به
ايران
بازگردد. سال
هايي که تا
سقوط رضاشاه
در شهريور 1320،
در لاهيجان
سپري شدند. مي
توان گمان
کرد که شرط
بازگشت وي به
ايران، عدم
دخالت در
سياست بوده
باشد؛ چرا که
رضاشاه شرکت
کسي چون او در
سياست را
مجاز نمي
دانست. اگر
بپذيريم که
با توجه به
جّو
ديکتاتوري و
اختناقي که
بر ايران
حاکم بود،
فعاليت
مخالفان، به
ويژه کسي چون
قوام از چشم
ماموران
امنيتي
پنهان نمي
ماند، مي
توان دريافت
که
سياستمدار
کارکشته اي
چون او که
امکاني براي
فعاليت
سياسي نمي
ديد، سال ها
در املاک
خود، به
انتظار
فرصتي
مناسب،
روزگار
گذرانده
باشد. قوام در
فواصل ميان
زمامداري اش
نيز که آگاهي
چنداني از
چگونگي آن در
دست نيست،
روزگارش را
اغلب در
لاهيجان يا
ژنو، لندن،
پاريس، نيس و
مونت کارلو
مي گذراند و
هنگامي که
شرايط را
براي دخالت
در سياست
فراهم مي ديد
به ايران باز
مي گشت. چنين
به نظر مي رسد
که اين
روزگار براي
او، بيشتر
فارغ از
حضوري فعال
در عرصه
سياست، اغلب
در گذران
زندگي خصوصي
و مراجعه به
پزشک و نشستن
بر سر ميز
قمار سپري
شده باشد. هر
چند که اين
اقدام، مانع
از کوشش او
براي تاثير
در سياست و
مخالفت با
دولت هاي وقت
ايران نبود.
به هر
تقدير،
درباره ي اين
دوره از
زندگي او،
نکته اي
درخور توجه،
جز آنچه
عنوان خواهم
کرد، نيافتم.
نکته ي که
بازگو کننده
ي روزگاري
بشمار آيد که
چون حلقه اي
مفقوده در
زندگي وي
محسوب مي شود.
از ميان
همکاران و
اقوام نزديک
اش نيز، کسي
را نيافتم،
تا ناگفته
هايي را
بازگو کرده و
حقايقي را
آشکار سازد.
از همسر دومش
که تا چند سال
پيش در تهران
زندگي مي کرد
نيز نشاني
بدست
نياوردم. همه
اين ها باعث
شدند تا سال
هايي از
زندگي او،
برايم در
هاله اي از
راز و رمز، پر
ابهام باقي
بماند.
واقعيتي که
شايد خود،
نمادي بارز
از پيامدهاي
استبداد
باشد که هيچ
شفافيتي را
بر نمي تابد.
شماري از
دولتمردانمان،
علي رغم
وظيفه اي که
قانون اساسي
به آنان محول
ساخته بود،
از خود راَي و
نظري
نداشتند؛
بلکه به
عنوان
گماشتگان
استبداد،
پيشاپيش از
ايفاي نقشي
سياسي دست
شسته و زندگي
شان بيشتر در
حوزه ي مسايل
خصوصي معنا
يافت. در
نهايت نيز،
تنها به اين
اعتبار،
محلي از
اعتنا قرار
گرفتند.
شماري نيز،
به اعتبار
شخصيت و
پشتوانه ي
نقشي که در
عرصه سياست
ايفا کردند،
نام و نشاني
ماندگار از
خود بر جاي
نهادند و
حضورشان
معنا و
مفهومي
يافت؛ هر چند
که به رغم اين
واقعيت،
آگاهي
چنداني از
جهان فارغ از
سياست شان در
دست نداريم.
جهاني که
چگونگي نگرش
بدان، خود
بازگو کننده
ي ارزش ها،
بازگو کننده
ي سياست و
کردار
اجتماعي
ماست. پس ورطه
ي ميان جهان
خلوت و جلوت
در وجدان
اجتماعي و
تاريخي مان،
بيش از آنکه
نشانه ي
احترام به
حريم خصوصي و
حوزه زندگي و
مسايل فردي
مان باشد،
بازتاب
واقعيت
ديگري است.
واقعيتي که
ريشه در سنن و
قلمرو فرهنگ
مان دارد.
واقعيتي که
هر گشايشي در
اين عرصه، هر
شفافيتي در
حوزه ي فارغ
از سياست
محض، در
نهايت، جز
وسوسه و
ارضاي
ذهنيتي
کنجکاو راه
به جايي
نبرده و گويي
در خود و براي
خود غايتي
مسلم است.
غايتي مسلم
که برملا
ساختن راز و
رمزي از حوزه
خصوصي را،
ضربه اي کاري
بر وجهه و
اعتباري
سياسي تلقي
مي کند. گويي
در اين عرصه،
به منطقه ي
مين گذاري
شده اي گام مي
نهيم که ورود
بدان با
مخاطراتي
خطير همراه
است. بيهوده
نيست که در «حوزه
خصوصي» که
آيينه ي نگاه
مان به «حوزه
عمومي» و
سياست در وجه
گسترده آن
است، چون عصر
بي خبري،
همچنان در
برزخ
اندروني و
بيروني سير
کرده و چيز
چنداني از
زندگي خصوصي
شخصيت هايي
که سرنوشت
مان را در
عرصه ي سياست
رقم زده اند
نمي دانيم. يا
آنچه مي
دانيم،
آشکار و
رسوا، بر
شايعه، بر
افترا و
اتهام
استوار بوده
و يا پوشيده و
پنهان، در
هاله اي از
تقدس، بر
معصوميتي پر
راز و رمز
تکيه دارد.
زندگي خصوصي
قوام نيز بر
چنين عرصه اي
سير مي کند.
در اين
عرصه، گفتني
هايي بس
فراوان در
ميان است.
گفتني هايي
که يا چون
اتهاماتي
سخت، تلخ و
کوبنده و يا
ستايش
برنگيزند.
گفتني هايي
که در مرز
واقعيات و
تخيل، گاه بر
بنياد شايعه
استوار بوده
و پذيرش يا
نفي آن، تنها
در پرتو
پرواز
انديشه و يا
وسوسه ي
ذهنيتي
کنجکاو ميسر
خواهد بود.
قوام با
زندگي پر راز
و رمز خود به
عنوان
شخصيتي
مرموز، نقشي
قابل تامل در
ارائه ي چنين
تصويري از
خويش ايفا
کرده است.
شماري او
را به عنوان
سياستمداري
که در
دستيابي به
هدف، از هيچ
وسيله اي روي
گردان نبود؛
به عنوان
سياستمداري
که خميرمايه
دروني اش بر
دورويي و
تزوير
استوار بود
مي شناسند.
شماري ديگر
از استقامت و
شجاعت اش ياد
کرده و درايت
و تدبيرش را
ستوده اند.
سياستمداري
که آگاهي
طبقاتي اش
خدشه
ناپذير،
ميهن پرستي
اش نمونه وار
و شگرد
ديپلماتيک
اش، چون
گوهري ناب،
بي همانند
تلقي شده است.
گوهري که
دستمايه ي
پيروزي ملتي
ضعيف و تحقير
شده، در
نبردي
نابرابر با
خصمي ديرين
گرديد. او در
پيشبرد اين
نبرد،
همواره
نگاهي نخبه
گرايانه به
سياست داشت.
نگاهي که در
آن، جاي
چنداني براي
بسيج مردم در
ميان نمي بود.
او غوغاي
عوام و کرنش
در برابر
تمايلات
خفته ي توده
را برنمي
تابيد.
قوام در
طرح هدفمند
خود، استاد
مسلم سياست
فارغ از
ايدئولوژي،
استاد مسلم
سياست فارغ
از
قراردادهاي
از پيش
ساخته و
پرداخته
بود. اما اگر
او را به حد
تاکتيک ها،
به حد شم و
شگرد يا فوت و
فن هاي سياسي
اش تقليل
دهيم، به خطا
رفته ايم.
هرچند که در
جهان سياست
اش، مرام و
آرزو جاي
نداشتند. اين
همين، مرام
او بود؛ و چه
بسا با چنين
مرامي، به
اجبار در
شمار
سياستمداراني
قرار گرفت
كه در باور
عمومي،
فاقد اصول و
ارزشهاي
متعارف
بشمار آمدند.
غرور
ويژگي بارزش
بود. غروري که
بر جاه طلبي،
بر نخوت و
تفرعن پهلو
مي زد.
محمدرضا شاه
را به هيچ مي
انگاشت و در
پاسخ به
اظهارنظري
از الهيار
صالح، وزير
دادگستري
کابينه
ائتلافي اش
گفته بود: «مگر
شما هم بايد
نظري داشته
باشيد!» گفته
مي شد در دفتر
کارش صندلي
وجود نداشت
تا همه به
احترام اش
بايستند. او
با همه ي تجدد
خواهي،
سياستمداري
پاي بند راه و
روشي سنتي
بود.
اکبرخان،
نوکر
وفادارش،
همه کاره اش
محسوب مي شد و
به گفته ي تقي
زاده، هنگام
حکمراني بر
خراسان «هفتاد
نفر سر سفره
اش مي نشستند.»
و هم اوست که
مي گويد،
قوام «رشوه
خواري را بد
نمي دانست.»
پيرامون
دامنه ي
ثروتش
افسانه
ساخته اند که
بر حقيقت
پهلو مي زند.
از قول
رضاخان گفته
اند، اميد بر
آن داشته
است، اگر
بتواند از سر
دارايي شيخ
خزعل و قوام «يک
فرسخ» راه آهن
براي ايران
بکشد، خدمتي
به ملت کرده
است. از علي
سهيلي نيز
نقل مي کردند
که گفته بود:
خداوند در
وجود قوام «ترس
و ملاحظه
نيافريده
است.» و به واقع
نيز چنين بود.
او سال 1296 شمسي
نسبت به
تهديدات
کميته
مجازات که
ظاهراَ قصد
جانش را
داشت، بي
اعتنا مانده
و نماينده اي
را که براي
اخاذي به
سراغش
فرستاده
بودند، با
تندي از خود
رانده بود.
اين اقدام
خالي از خطر
نبود. کميته
مجازات در
دوران صدارت
وثوق
الدوله،
برادر
بزرگتر قوام
وحشت آفريده
و پيش از
تهديد او،
رئيس انبار
غله، مدير
روزنامه عصر
جديد، داماد
آيتالله
بهبهاني و
خزانه دار کل
را به اتهام
اينکه «در
اجراي
اصلاحات، سد
راه وطن
خواهان
بودند»، به
مرگ محکوم
ساخته و از
ميان
برداشته بود. 4
قوام با
تمام پاي
بندي به سنن
کهن، دل در
گرو تجدد و
ديدني هاي
فرنگ داشت.
نگاه اش به
ضرورت تشکيل
دولت
ائتلافي و
اهميت وجود
احزاب، آنجا
که گفته بود «کشور
بدون حزب،
چون ساختمان
بدون سقف است»
را مي توان
نشانه ي تجدد
خواهي او در
اين عرصه
بشمار آورد.
مخبرالسطنه
ي هدايت،
پيرامون
سفرش به
اروپا در
جريان
انقلاب
مشروطيت مي
نويسد: «...در
پاريس تا صبح
چراغ مي سوزد
و اهل بخيه،
جامه تفريح
مي دوزند...
قوامالسلطنه
مردي سرشار
است. معلوم مي
شود ديشب
گرفتار
حريفي بوده،
کيفش را
ربوده اند.» او
سال هاي
تبعيد به
اروپا، در
پاريس براي
خود منزلي در
خيابان
راسپاي
تدارک ديد و
اغلب در
فواصل
زمامداري،
هنگام سفر به
پاريس، در
هتل اشرافي
رافائل
اقامت مي کرد.
قوام در
تهران نيز
عمارت به
غايت زيبايي
داشت که در
سالهاي آخر
عمر به سفارت
مصر فروخت و
اکنون موزه ي
آبگينه است.
عمارتي که مي
توان آن را از
نمونه هاي
زيباي
معماري
بشمار آورد.
او با تمام
نعمت و مکنتي
که داشت،
شايد بنا بر
زندگي
اشرافي اي که
بدان خو
گرفته بود،
گاه در اروپا
با دشواري
هاي مالي
روبرو گرديد.
تا آنجا که از
سردار اسعد
بختياري
خواست،
املاک و
عمارت اش را
به گرو
گذاشته و
برايش پول
حواله کند. 5
قوام
هميشه در صدر
مي نشست و
گفته مي شد: «محال
است يک دست
لباس را دو
روز متوالي
بپوشد. به
همين جهت، [خانه
اش] در خيابان
کاخ شمالي به
صورت خياط
خانه درآمده
است و لباس
هاي رنگارنگ
که از
عاليترين
پارچه هاي
منچستر مي
باشد، از پشت
ويترين
خودنمايي مي
کند.» 6 و اين
همه، در کلام
کين توزانه ي
حزب توده،
سليقه ي نخستوزير
را با کنايه
اي که حکايت
از وابستگي
به سياست
بريتانيا
داشت، چاشني
استدلال خود
در تحريک
غريزه هاي
خفته عوام مي
ساخت؛ هر چند
که بدون آن
نيز، شيفتگي
قوام به
آراستگي،
شهره ي خاص و
عام بود. تا
آنجا که از
ميانه سالي،
ميل و وسواسي
غريب به رنگ
موي خويش
داشت؛ مبادا
رازي از پرده
برون افتد.
قوام با آن
کلکسيون هاي
تسبيح، ساعت
هاي گران
قيمت، ميل بر
جمع آوري
عتيقه؛ با آن
ظاهر آراسته
و عينک پنسي و
عصاي مرصع
اش، بر وقار و
متانتي
برخاسته از
اعتماد به
نفسي اشرافي
و
تسخيرناپذير
تکيه مي زد.
وقار و
متانتي که در
آميزه اي با
کلامي نافذ و
گفتاري
دلنشين،
ممتاز و بي
همانند بود.
شماري نيز او
را با همه ي آن
تکبر، در
دوستي
پابرجا،
باگذشت و
باسخاوت و در
برابر دليلي
متقن،
انعطاف پذير
و نرم خوي مي
دانستند و
طبع لطيف و
شکننده اش را
آويزه ي
برهان و
استدلال
خويش مي
ساختند.
برهان و
استدلالي که
گاه تا اشاره
بر گرايش «نامتعارف»
جنسي اش پيش
مي رفت. 7
قوام اهل
شعر و ادب و
خطاطي چيره
دست بود و در
روزگار
صدارتش در
سال 1325، هنگامي
که علي اکبر
دهخدا با
تنگدستي
روبرو بود،
از کمک به او
دريغ نکرد. 8
اقدامي که
نشان از
علاقه و توجه
اش به فرهنگ و
ادب فارسي
بشمار مي آمد.
قوام به
روايتي سيصد
بيت شعر داشت.
خود مي گفت: «نثر
از من و شعر از
برادرم.»
برادري که در
عرصه ي شعر و
ادب و عرفان؛
تاريخ و
ادبيات،
نامي پر
آوازه داشت و
با آثار کانت
آشنا بود و
حکمت و فلسفه
ي غرب را نيک
مي شناخت. اما
در سياست،
سياستي که با
همه ي نبوغ در
آن، به خاطر
قرارداد 1919 که
در باور
عمومي، نشان
از تسليم
ايران به
امپراتوري
بريتانيا
داشت، با
شکست روبرو
گرديد و نامش
با منافع
استعمار گره
خورده، به
زشتي آلوده
شد. مي گفتند
ميان دو
برادر رابطه
ي گرمي وجود
ندارد. 9
ادعايي که
بعيد مي
نمايد. اما مي
توان گفت که
قوام به
برادرزاده
اش بتول
خانم، دختر
وثوق الدوله
و همسر علي
اميني که او
نيز روزگاري
بر کرسي
صدارت تکيه
مي زد، سخت
علاقه داشت.
قوام پس از
سال ها زندگي
مشترک با
همسر اولش،
اشرف الملوک
دولو، در
واپسين سال
هاي عمر با
زني روستايي
ازدواج کرد و
صاحب فرزندي
بنام حسين شد.
گفته مي شد که
مِهرش به
حسين از
اندازه فزون
بود. در نامه
اي از مونت
کارلو به
قاسم غني مي
نويسد: «... خانم
و حسين در
تهران هستند.
حسين وقت
آمدن من خيلي
گريه و زاري
کرد همراه من
بيايد، ولي
خانم از جهت
انُس و علاقه
او را نگاه
داشتند.
تابستان که
در سويس
بودم، خانم
از حال مزاجي
او نگران شده
بودند. گفتم
با اکبرخان،
نزد من
فرستادند.
حالش خيلي
خوب شده و به
دو نفر طبيب
متخصص هم
نشان داديم،
نقض و ضعفي در
او نديدند.
فقط گفتند
بايد از هواي
آزاد
استفاده کند.
آن را هم خانم
در سرماي
زمستان،
البته راضي
نشده اند.» 10
حسين، تنها
فرزندش، در
جواني براثر
اعتياد به
مواد مخدر
درگذشت.
روزگاري که
نام و آوازه ي
نخستوزير
چيره دست
ايران،
درمحاق
فراموشي
قرار داشت.
قوام در
سال هاي آخر
عمر، مدرسه و
درمانگاهي
در لاهيجان
ساخت و بخشي
از اموالش را
صرف امور
خيريه،
ايجاد
بيمارستان و
ساختن
دبيرستاني
دخترانه در
چهارصد
دستگاه
تهران کرد.
مرمت مقبره ي
کاشف
السلطنه در
لاهيجان که
چاي را به
ايران آورده
بود نيز از
خدماتش
بشمار مي آمد. 11
لاهيجاني که
روزگاري از
ماجراي
زندگي پر
فراز و نشيب
خود را در
آنجا سپري
ساخته بود.
رفع کاستي
هاي زندگي
سياسي قوامالسلطنه
را مديون
نکته سنجي
هاي برادرم
پرويز شوکت و
دوستانم
تورج
اتابکي،
محسن
رمضاني،
سعيد
ميرهادي و
امانوئل
يوسفي هستم.
هرچند که
مسئوليت
آنچه عنوان
مي شود تنها
بر عهده ي من
است.
ويراستاري
کتاب را
دوستم ناصر
مهاجر، با
همدلي بي
دريغ و دقتي
ستودني بر
عهده گرفت؛
از او
سپاسگزارم.
دوستانم
حميد ذکايي،
هرمز حکمت،
کيومرث حکيم
و فرهاد
فروتن نيز هر
يک فصلي از
کتاب را
خواندند و به
نکات با
اهميتي
اشاره کردند
که در
بازبيني
نهايي مورد
نظر قرار
دادم. فصل
هايي را نيز
براي سارا
شيدا خواندم
و خواند. بي
گمان اين
کتاب بدون
او، جز اين مي
بود که هست.
پانويس
1- 1- Ryszard Kapuscinski. Meine Reisen mit Herodot. Seite
124
2ـ نگاه کنيد
به: مهدي فرخ،
زندگي سياسي
قوامالسلطنه.
ابوالفضل
قاسمي. تاريخ
سياه يا
حکومت
خانواده ها
در ايران،
خانواده
قوامالسلطنه.
جعفر مهدي
نيا. زندگي
سياسي قوامالسلطنه.
باقر عاقلي.
ميرزا
احمدخان
قوامالسلطنه
در دوران
قاجاريه و
پهلوي.
3ـ باقر عاقلي
پيرامون
دوران کودکي
قوام نويسد: «احمد
تا شش سالگي
سرگرم بازي
و شيطنت بود»
همان، ص 48. اين
ادعا را نه
ميتوان به
جدّ پذيرفت
و نه به
جرئت رد
كرد؛ ادعايي
كه چهبسا
براي خالي
نبودن
عريضه
عنوان شده
و نشان از
پريشاني در
كار تحقيق
داشته باشد.
4ـ احمدعلي
سپهر،
خاطرات
سياسي مورخ
الدوله سپهر،
صص 259. مقالات
سياسي (به
کوشش
احمدعلي
سپهر) ص 21. علي
اميني (ويراستار)
حبيب
لاجوردي، صص
199/142/70. ناصرخان
قشقايي اين
نکته را که در
اتاق قوام
صندلي نبود،
رد مي کند. در
اين زمينه
نگاه کنيد به:
مصاحبه حبيب
لاجوردي با
ناصرخان
قشقايي.
تاريخ شفاهي
مرکز
مطالعات
خاورميانه
دانشگاه
هاروارد.
فوريه 1982. نوار
ششم. سيدحسن
تقي زاده.
زندگي
طوفاني، صص 387-386.
يادداشتهاي
رضا هروي
بصيرالدوله.
دو سال روابط
محرمانه
احمد شاه با
سفارت
شوروي، ص 129.
جواد تبريزي.
اسرار کميته
مجازات، صص 119-118/13.
5ـ
مخبرالسلطنه
هدايت،
خاطرات و
خطرات، ص 120.
سردار اسعد
بختياري،
خاطرات، ص 160.
سيفپور
فاطمي. آيينه
عبرت، ص 211.
باقر عاقلي،
ذکاءالملک
فروغي و
شهريور 1320، ص 33.
ابراهيم
صفايي،
رهبران
مشروطه، ص 676
6ـ خاطرات
ادبي، سياسي
و جواني به
روايت سعيد
نفيسي (به
کوشش علي رضا
اعتصام) ص 39.
نشريه دژ. دوم
مرداد 1331
7ـ ابوالحسن
ابتهاج،
خاطرات ص 100.
ابوالفضل
قاسمي. تاريخ
سياه يا
حکومت
خانواده ها
در ايران،
خانواده
قوامالسلطنه،
صص 168-167. مهدي فرخ.
زندگي سياسي
قوامالسلطنه،
صص 73/36. قهرمان
ميرزا سالور.
روزنامه
خاطرات عينالسلطنه.
ج 5، صص 3734ـ3733
8ـ ايرج
افشار،
آينده. سال
هجدهم. شماره
6-1. فروردين،
شهريور 1371، صص
179-178.
9ـ حبيب
يغمايي،
وثوق الدوله
و قوامالسلطنه
در خاطرات
مدير مجله
يغما. آينده.
سال دهم.
شماره 12. اسفند
1363، صص 824/820، محمد
مصدق. خاطرات
و تالمات، ص 96
10ـ يادداشت
هاي دکتر
قاسم غني،
جلد دهم، ص 543.
11ـ ابراهيم
صفايي،
رهبران
مشروطه، ص...
|
|
|
|
|
حاشيهای
بر کتاب "ايران،
جدال نفت و
نقش قوام
السلطنه"
|
|
|
مدتها
پيش عنوان
کتاب "قوام
السلطنه"
نوشته مهدی
داودی توجهم
را جلب کرد.
گمانم بر اين
بود که کتاب
بايد نوعی
زندگی قوامالسلطنه
باشد. عنوان
آن چنين
تصوری را
تداعی میکرد
و چون در
تدارک کتابی
درباره
زندگی قوامالسطنه
هستم، در صدد
برآمدم کتاب
را به دست
آورم. تاريخ
انتشار کتاب
به اسفند 1326
يعنی نزديک
به پنجاه سال
پيش باز میگشت
و پيدا کردن
آن به سادگی
ميسر نبود.
دوستی که در
ايران زحمت
اين کار را
بر عهده
گرفته بود
راه به جايی
نبرد و جستجو
در آرشيو و
منابع فارسی
چند دانشگاه
آمريکايی
نيز حاصلی به
بار نياورد.
سرانجام
چندی پيش
کتاب مورد
نظرم را در
دانشگاه
استانفورد
پيدا کردم و
بر خلاف
انتظارم پی
بردم علیرغم
آنچه عنوان
کتاب تداعی
میکرد
زندگی قوامالسلطنه
نيست؛ هرچند
که فصل با
اهميتی از آن
را در بر میگيرد.
فصلی که به
نخست وزيری
قوام در بهمن
1324، روند طرح
شکايت ايران
در شورای
امنيت
سازمان ملل
متحد و خروج
نيروهای
شوروی از
آذربايجان و
سرکوب فرقه
دمکرات
مربوط میشود.
مهدی داودی
در پرداختن
به اين
مسايل، از
بازيگران
ديگر صحنه،
از آمريکا و
انگليس، از
حزب توده، از
علاء، تقیزاده
و کسان ديگری
که در
رخدادهای آن
روزگار نقشی
کم و بيش
حساس داشتند
نيز ياد میکند.
کتاب
مهدی داودی
را نمیتوان
اثر محققانه
يا تحليلی از
حوادث آن
روزگار به
شمار آورد.
کتاب در واقع
بيشتر
حالتی گزارشگونه
دارد و مبتنی
بر اسناد و
مدارکی است
که فضای حاکم
بر رويارويی
سياسی و
ديپلماتيک
ايران با
شوروی را
ترسيم میکند.
با اين همه
میتوان
گمان کرد که
در روزگار
خود مورد
توجه قرار
گرفته باشد،
چرا که اندکی
پس از خروج
نيروهای
شوروی از
ايران و فرقه
دمکرات
انتشار
يافته و به
برخی از پرسشها
پاسخ داده
است.
کتاب
مهدی داودی
را تازه در
دست گرفته
بودم که
کتابی از
ايران رسيد:
فضلاله
منوچهری ، "ايران،
جدال نفت و
نقش قوامالسطنه"
نشر آبی،
تهران 1382.
تورقی سريع
در اين کتاب
جای شک و
ترديدی باقی
نمیگذاشت
که کتاب "ايران،
نفت و نقش
قوامالسطنه"
همان کتاب
مهدی داودی
است که اين
بار در شکل و
شمايل جديد
به نام آقای
فضلاله
منوچهری به
بازار راه
يافته است.
ناباورانه
هر دو اثر را
با يکديگر
مقايسه کردم
و در اين
سرقت ادبی به
"ظرافت"هايی
برخوردم. "ظرافت"هايی
که با زيرکی
خاصی برای
ايز گم کردن
انجام گرفته
است. گمان من
بر اين است
که نويسنده و
ناشر اثر، در
هراس از آنکه
مبادا طشت
رسوايیشان
از بام بيفتد
و رازشان
برملا شود،
ماجرا و
ماهيت کتاب
را در هالهای
از ناروشنی و
ابهام عرضه
کرده و با
اميد به
گمراه ساختن
خواننده،
پيشاپيش به
ايجاد
مصونيتی در
مقابل هر نوع
خطر احتمالی
رفتهاند.
اين "ظرافت"ها
را با يکديگر
مرور میکنيم.
عنوان
کتاب چنانکه
گفته شد "ايران،
جدال نفت و
نقش قوامالسطنه"
است. روی جلد
که با زيبايی
طراحی شده و
نام ناشر و
عنوان کتاب و
اندکی پايينتر
نام فضلاله
منوچهری به
چشم میخورد.
بر جلد کتاب
تصويری از
قوام، مصدق و
رزمآرا بر
زمينهای از
پالايشگاه
نفت نقش بسته
است؛ هرچند
که کتاب نه
ارتباطی به
مصدق دارد و
نه رزمآرا و
بيش از هرچيز
ماجرای
شکايت ايران
به شورای
امنيت
سازمان ملل
به حضور
نيروهای
شوروی در
آذربايجان
است.
در
اولين صفحه
کتاب که
تکرار روی
جلد است، پس
از عنوان آن
نوشته شده: "به
کوشش فضلاله
منوچهری". و
در صفحه
شناسنامه
کتاب آمده
است: "کتاب
حاضر بر اساس
جزوهای به
نام "قوامالسلطنه"
نوشته مهدی
داودی تاليف
شده است."
خواننده
از خود میپرسد
کدام يک از
اين ادعاها
را بايد
پذيرفت؟ آيا
اين اثر
چنانچه از
عنوان روی
جلد برمیآيد
نوشته آقای
فضلاله
منوچهری است
يا به "کوشش"
ايشان تهيه
شده و اگر
چنين است چرا
عبارت به "کوشش"
روی جلد ذکر
نشده است؟ يا
آنکه اصولا
بر اساس جزوهای
که مولف
ديگری دارد
تنظيم يافته
است؟ اگر
چنين است
کدام يک از
بخشهای آن "جزوه"،
"اساس" کار
ايشان را
تشکيل داده
و دامنه "کوشش"ی
که انجام
گرفته تا چه
اندازه و بر
چه اساسی
استوار است؟
بالاتر از
همه، محرک "نويسنده"
يا ناشر در
اين ابهام و
تناقض از کجا
سرچشمه
گرفته است؟
آقای
فضلاله
منوچهری در
پيشگفتار
کتاب،
پيرامون عقد
قرارداد نفت
ميان قوام و
سادچيکوف که
به تخليه
نيروهای
شوری از خاک
ايران
انجاميد
چنين مینويسد:
«اين
مقطع حساس و
مورد توجه در
تاريخ
کشورمان در
سال 1324 شمسی طی
جزوهای به
نام "قوامالسلطنه"
توسط آقای
مهدی داودی
به رشته
تحرير درآمد
و در سال 1326 در
شمارگانی
محدود
انتشار يافت.
اين کتاب در
حدود پنجاه
سال پيش به
دست اينجانب
رسيد و اکنون
به اضافات و
شرح حواشی و
اسناد جديد
حاوی شرح
مذاکرات و
اتفاقات و
حوادث مرتبط
با اشغال و
تخليه بخشی
از خاک ايران
از قوای
شوروی و
مسايل مربوط
به آن به همت
آقای محمد
حسن
طباطبايی
مدير نشر آبی
برای آگاهی
خوانندگان
علاقمند و پیگير
جريانات
تاريخ معاصر
منتشر میشود.
در
کجای جهان
رسم است
کتابی را به
صرف آنکه
پنجاه سال
پيش در "شمارگانی
بسيار محدود"
انتشار
يافته به نام
ديگری جز نام
نويسنده آن
مجدداً به
چاپ رسانند؟
آنچه حدود
پنجاه سال
پيش به نام
مهدی داودی
انتشار يافت
و آقای
منوچهری
از آن با "ظرافت"
هم به عنوان
جزوه و هم به
عنوان کتاب
ياد میکند،
نه يک "جزوه"
که کتابی
کامل است.
کتابی که
ايشان آن را
به نام خود
به چاپ سپردهاند.
قصه افزودن "اضافات
و شرح حواشی
و اسناد جديد"
ادعايی
ايشان نيز
اگرچه
پرطمطراق،
اما بر مبنای
محکمی
استوار نمیباشد،
چرا که در
نهايت بر چاپ
چند سند خارج
از متن و
افزودن "نمايه
اشخاص" به
کتاب مهدی
داودی خلاصه
میشود.
ايشان از
صفحه 273 تا 291
کتاب را
پيرامون
نخستوزيری
رزمآرا در
سال 1329، ترور
وی در اسفند
ماه همان سال
و ملی شدن
صنعت نفت و
نامهای از
آيتاله
کاشانی به
مصدق در
آستانه
کودتای 28
مرداد 1332
اختصاص دادهاند.
آخرين برگ از
"اضافات و
شرح حواشی و
اسناد جديد"
مورد ادعای
ايشان،
تفسيری از
راديو مسکو
پيرامون
انقلاب
اسلامی
ايران است که
در کيهان
مورخ چهار
ارديبهشت 1358
انتشار
يافته است.
خواننده در
عجب میماند
از آنکه
چگونه کتابی
که موضوعش "ايران،
جدال نفت و
نقش قوامالسلطنه"
است به
مسايلی میپردازد
که ربطی به
موضوع کتاب
ندارد و
مسايلی که
سالها پس از
نخستين
انتشار آن رخ
دادهاند؟
آن هم نه در
پايان و به
عنوان
اضافات،
بلکه
بلافاصله پس
از درج مصوبه
مجلس شورای
ملی "داير به
بیاثر بودن
موافقتنامه
مورخ 15
فروردين 1325
راجع به
ايجاد شرکت
مختلط نفت
ايران و
شوروی"!
افزون
بر اين، همه "ظرافت"
کار آقای
منوچهری را
شايد بتوان
در جسارتی
جستجو کرد که
در حذف مقدمه
مولف واقعی
کتاب، يعنی
مهدی داودی
به خرج دادهاند.
علاوه بر
اين، مطلبی
که محمود
محمود،
تاريخ نگار
شناخته شده
آن روزگار با
عنوان "مقدمه،
نظری بر
گذشته" بر
کتاب داودی
نوشته نيز در
راستای "کوششی"
که آقای
منوچهری به
خرج دادهاند
حذف شده است.
انگيزه
ايشان در دست
زدن به چنين
اقدامی
نيازی به
موشکافی
ندارد. روشن
است اگر
مقدمه داودی
بر کتاب خود
يا آنچه
محمود محمود
بر آن نوشته
است چاپ می
شد، امکانی
برای آقای
منوچهری
باقی نمیماند
تا کتاب را
به نام خود
به ثبت
برساند.
ايشان در
مواردی نيز
هر کجا صلاح
ديدهاند
کلماتی از
متن کتاب را
حذف و
یاعبارات
تازهای را
به جای آن
نشانده اند
که چون از
شمارش بيرون
است به اجبار
از آن میگذرم.
با اين توضيح
که فهرست
واقعی کتاب
نيز در چاپ
جديد مطابق
سليقه و "ظرافت"
آقای
منوچهری
جابهجا و
مخدوش شده
است.
آخرين
نکته آنکه
شماری از عکسهای
کتاب نيز حذف
و عکسهای
جديدی
جايگزين آن
شدهاند. در
اين زمينه
تفاوت ميان
نسخه اصلی و
بدل اين دو
کتاب قابل
توجه است.
اگر در نسخه
اصلی برخی از
عکسها چون
عکس "دوشيزگان
و زنان در
ارتش فرقه
دمکرات
آذربايجان"
به کتاب رنگ
و بويی واقعی
میبخشد و
فضای آن
دوران را
ترسيم میکند،
نسخه بدلی
فاقد اين
ارزش و تزيين
يافته به عکسهای
تکراری است.
با شباهتی
تام به
تصاوير برخی
از کتابهای
تاريخ که با
شتاب و
شلختگی سرهم
بندی و خارج
از متن کتاب
روانه بازار
شدهاند.
اينجا نيز
اين پرسش به
ميان میآيد
که محرک آقای
منوچهری
برای حذف چند
عکس درخور
توجه و
جايگزين
ساختن آن با
عکسهای
تکراری چه
بوده است؟
کسی که حاضر
نيست از کتاب
کس ديگری
بگذرد،
چگونه از عکسهای
آن گذشته
است؟ گمان من
بر اين است
که محرک
ايشان در اين
اقدام،
کيفيت نازل
نسخه اصلی
عکسهای
کتاب داودی
است که با
گذشت پنجاه
سال کپیبرداری
از آنها
ميسر نبوده
است. آقای
منوچهری حتا
اين زحمت را
نيز بر خود
هموار
نکردند که با
صرف وقت آن
عکسهای
قديمی را در
آرشيو
نشريات آن
روزگار يا
کتابخانهای
پيدا کرده و
با استفاده
از آنها،
فضايی را که
داودی در پی
ترسيم آن
بوده است،
زنده کند.
وقتی
اين مطالب را
مینوشتم
افسوس خوردم.
افسوس بر
مهدی داودی
که حق و
زحمتش اين
چنين پايمال
شده است.
افسوس بر فضلاله
منوچهری که
در هفتاد ونه
سالگی هنوز
خام و جويای
نام آمده است.
غافل از
آنکه، اگر
کتابی را که
به ادعای خود
حدود پنجاه
سال پيش "در
شمارگانی
بسيار محدود"
انتشار يافت
از بوته
فراموشی
بيرون آورده
و به نام
صاحب واقعی
آن به چاپ میسپرد،
ارجش پايدار
و عزتش
برقرار میبود.
و سرانجام
افسوس خوردم
بر نشر آبی
که حرمت
کتابی را به
سياهی آلوده
است.
از
خود میپرسم
آيا ممکن است
نمونههای
ديگری از اين
دست در ميان
باشد که از
آن بیخبريم
يا لب گزيده
و دم فرو
بستهايم؟ *
با
این همه، میبايست
به آينده و
سرنوشت کتاب
در ايران
اميدوار بود.
گواه اين
اميدواری
آثار باارزش
بیشماری
است که در
سالهای
اخير به همت
نويسندگان و
ناشرانی که
دل در گرو
حفظ و گسترش
تاريخ و
فرهنگ دارند
انتشار
يافته است.
حميد
شوکت
برکلی،
ارديبهشت 1384
|
|
|
|
*تا
جايی که میدانم
برخی از
نويسندگان
به علت عدم
وجود حق کپیرايت
در ايران در
معرض چنين حقکشیهايی
قرار داشتهاند.
من نيز حقوقم
در اين عرصه
پايمال شده
است. نشر
عطايی نه
تنها کتاب
جنبش
دانشجويی
مرا که در
آلمان به ثبت
رسيده بود
بدون اجازه
به چاپ
رساند، بلکه
برای محکمکاری
در اين
اقدام، برای
آن شماره ثبت
جديد و مجوز
رسمی انتشار
گرفت.
اعتراضم بینتيجه
ماند، چون
ايران قانون
کپیرايت را
امضا نکرده
است. آقای
بهروز
عطايی، مدير
نشر عطايی
مدتی مرا
سردواند تا
سرانجام دست
از پا کوتاهتر
کنار کشيدم.
نکته ديگر آنکه
به قول بهمن
بيگی "اهل
تقليد بيکار
ننشستند" .
شماری سبک و
سياق کتاب "نگاهی
از درون به
جنبش چپ
ايران" مرا
ناشيانه به
عاريت
گرفتند و
آثارشان را
دستکم در يک
مورد، کم و
بيش با همان
عنوان به
بازار کتاب
عرضه کردند.
|
http://www.shokat.com/articles_pdf/naft22.htm
|
احمد
قوام
السلطنه
احمد
قوام ملقب
به قوام
السلطنه در
سال 1249 هجري
شمسي در
تهران
متولد شد. او
در دربار
مظفرالدين
شاه در سمت
نويسندگي
فعاليت
داشت اما
زمانيكه
رضاخان
پهلوي,
نخست
وزير شد او
را از كار
بركنار كرد.
پس از
شهريور 1320
همزمان با
حكومت
محمدرضا
شاه, دوباره
فعاليتهاي
سياسي خود
را آغاز
نمود و
چندين
مرتبه به
نخست وزيري
رسيد. در سال
1321 هجري شمسي
كه نواب
صفوي در
مدرسه
آلمانيها
مشغول
تحصيل بود,
زمانيكه
جنگ جهاني
دوم به اوج
خود رسيد و
ايران نيز
از تهاجم
فكري و مالي
در امان
نبود, به علت
اينكه مردم
ايران در
قحطي شديد
به سر ميبردند,
سيد مجتبي
كه نوجواني
بيش نبود, در
مدرسه عليه
رژيم
سخنراني
كرد و دانشآموزان
بر اثر
سخنان نواب
به خيابان
ريختند.
مردم كوچه و
بازار نيز
كه از هدف
آنان
آگاه شدند,
با آنها به
طرف
بهارستان
رفتند. به
علت كشتار
مردم بيدفاع
در اين
تظاهرات
پرشكوه چند
روز بعد
قوام
السلطنه
استعفا داد.
احمد
قوام معروف
به قوام
السلطنه
سرانجام در
سال 1334 هجري
شمسي بر اثر
بيماري
قلبي
درگذشت.
منبع:
كتاب شبنم
سرخ
|
http://www.navabsafavi.com/Shahid-Navvab-Moaserin/Ghavamossaltaneh.htm
دوشنبه
۰۵ مرداد
۱۳۸۳
فرصتسازي و
فرصتسوزي
۱۳۸۳.۰۴.۲۶
كيهان لندن
احمد احرار
بيل كلينتون
در كتاب پر سر
و صداي خود «My Life»
اشارهاي
دارد به
ديداري كه
قرار بود در
حاشية اجلاس
عمومي سازمان
ملل متحد با
محمد خاتمي
داشته باشد و
انجام نشد.
خبرش همان
زمان انعكاس
يافت و خلاصهاش
همين است كه
كلينتون مينويسد:
«من در جريان
سفر خاتمي به
نيويورك و
سخنراني او
در مجمع
عمومي سازمان
ملل قرار بود
با او گفتگو
كنم و به همين
منظور در
جلسه نشستم و
به سخنراني
وي گوش كردم و
حتي برايش
دست زدم اما
در لحظه آخر
همه چيز بههم
خورد...»
ميدانيم كه
محمد خاتمي
از بيم آن كه
مبادا با
كلينتون سينه
به سينه شود و
دست او را
بفشارد و در
اين حال از
آنها عكس
بگيرند، پس
از آنكه
سخنانش به
آخر رسيد و از
تريبون پائين
آمد راهش را
كج كرد و با
عجله از
تالار جلسه
بيرون رفت.
كلينتون در
پي اين خاطره
يادآور ميشود
كه «ما ميدانيم
سياست خارجي،
سياست اتمي و
رهبري
تروريسم در
خارج در قبضة
اقتدار خامنهاي
است و خاتمي
كارهاي نيست»!
قضاوت تاريخ
درباره مردي
كه تا چند ماه
ديگر مسند
رياست جمهوري
را بهخواري
ترك خواهد
گفت در همين
چند كلمه
خلاصه ميشود:
او سكة قلبي
بيش نبود. خوش
درخشيد و خود
را زر ناب
جلوه داد اما
چون عيارش
زدند مس از
كار درآمد.
آنكه چون
پسته ديدمش
همه مغز
پوست در پوست
بود همچو
پياز
اولين شاخصة
فرهمندي در
عالم سياست
قدرت درك
فرصت و بهرهگيري
از آن است.
قدر وقت ار
نشناسد دل و
كاري نكند
بس خجالت كه
ازين حاصل
اوقات بريم
تاريخ را
كساني ساختهاند
و به بركت آن
نامور شدهاند
كه در وقت
مناسب وارد
ميدان شده و
با جرأت و
جلادت گوي
زدهاند و
الا كم نبودهاند
اشخاصي كه دو
روزي در صحنه
بودهاند و
فرصتي هم
براي گوي زدن
داشتهاند
اما به دليل
بي جوهري و بي
جرأتي، هم
فرصت را ضايع
كردهاند و
هم آبرو و
اعتبار خويش
را.
بهاحتمال
زياد، قرار
ملاقات با
كلينتون را
كه زمينة آن
قبلا فراهم
شده بود
خاتمي از بيم
گرفتار شدن
به سرنوشت
مهندس
بازرگان بههم
زد حال آنكه
وضع اين زمان
با آن زمان
قابل قياس
نبود. بهفرض
آن كه همان
حادثه تكرار
ميشد و با او
نيز همان ميكردند
كه با مهندس
بازرگان به
گناه ملاقاتش
با برژينسكي
كردند، باز
چيزي از دست
نداده بود و
لااقل اين
امتياز برايش
باقي ميماند
كه شجاعانه
بايستد و
بگويد من
رئيس جمهوري
بودم و بهاعتبار
بيست ميليون
رأي مردم
ايران، با
رئيس جمهوري
آمريكا
ملاقات كردم
چون مصلحت
مملكت را
چنين تشخيص
دادم. قضاوت
تاريخ آنگاه
درباره او
غير از اين
بود كه هست.
در ملاقات با
كلينتون قرار
نبود آقاي
خاتمي قبالة
تسليم ايران
را امضا كند
يا تعهدي
خارج از عرف و
اصول بسپارد.
به بركت اين
ديدار حتي بر
شأن او و
حيثيت كشوري
كه نمايندگي
آن را داشت
افزوده ميشد
زيرا اين
رئيس جمهوري
آمريكا بود
كه براي
ملاقات با
رئيس جمهوري
ايران پيشقدم
شده بود و
زبانآقاي
خاتمي را هم
كسي نبسته
بود. ميتوانست
چشم در چشم
كلينتون
بدوزد و هرچه
دلش خواست
بگويد و اگر
لازم ميآمد
برخيزد و
بدون
خداحافظي
راهش را
بگيرد و پي
كارش برود.
در آن صورت
آقاي خامنهاي
هم مجبور ميشد
با علم و كتل
در تهران از
ايشان
استقبال كند
و كلينتون
نتيجه نميگرفت
كه خاتمي
هيچكاره است.
در بهمن ماه 1324
مجلس چهاردهم
كه آخرين
روزهاي عمرش
را ميگذراند
به نخست
وزيري احمد
قوام «قوامالسلطنه»
رأي تمايل
داد. ايران
ضعيف و
مفلوك، كشوري
كه ورود
نيروهاي
اشغالگر
خارجي اوضاع
زندگيش را بههم
ريخته بود،
در برابر
آزمندي
همسايه
مقتدري قرار
داشت كه ميخواست
آذربايجان را
ببلعد.
جنگ دوم
جهاني تمام
شده و آلمان
شكست خورده و
وقت آن رسيده
بود كه
متفقين، طبق
قرارداد سهجانبه،
نيروهاي خود
را از ايران
بيرون ببرند
اما ارتش
شوروي خيال
رفتن نداشت.
قبل از روي
كار آمدن
قوامالسلطنه
دولتهاي وقت
با توسل به
وسايل مختلف،
ازجمله
مراجعه به
سازمان
جديدالتأسيس
ملل متحد،
كوشيده بودند
راهي براي حل
بحران پيدا
كنند لكن سعيشان
به جايي
نرسيده بود.
قوام چاره
كار را در
ملاقات و
مذاكره
مستقيم با
استالين
تشخيص داد. در
فاصله چند
روز پيغامي
فرستاد و
جوابي دريافت
داشت و پس از
تعيين وزيران
خود، در
سرماي سخت
زمستان عازم
مسكو شد.
كيفيت برخورد
و ديدار قوامالسلطنه
با استالين
خود داستاني
است شنيدني.
نخست وزير يك
كشور اشغال
شده و از پاي
درآمده،
جنگزده،
فقير،
عقبمانده ميرفت
كه با رئيس
قدرتمند كشور
فاتح به
مذاكره
بنشيند و
راهي براي حل
بحران پيدا
كند. استالين
مغرورانه در
آن سوي ميز
نشست و پايش
را روي پا
انداخت و
پيپش را چاق
كرد و زير لب
گذاشت به
انتظار آنكه
طرف،
متضرعانه طرح
مطلب كند.
قوام نيز
سيگاري زير
لب گذاشت و
بعد، به
كيفيتي كه
گويا دنبال
فندكش ميگردد
و پيدا نميكند،
به كاوش در
اين جيب و آن
جيب پرداخت.
آنچنان
ماهرانه عمل
كرد و آنقدر
كش داد تا
استالين
مجبور شد نيم
خيز شود و با
فندك خود
سيگار مخاطبش
را روشن كند.
وقتي قوام
عازم مسكو
بود پيشهوري
سراسيمه خود
را به باقروف
رئيس جمهوري
آذربايجان
شوروي و بهروايتي
طراح و ادارهكنندة
طرح تجزية
آذربايجان
ايران رساند
و گفت به
استالين بگو
اين روباه
پير را دست كم
نگيرد و فريب
او را نخورد
كه اگر غفلت
كند يك كلاه
پاپاخ به چه
بزرگي بر سرش
خواهد گذاشت.
باقروف
اطمينان ميدهد
كه استالين
كلاه سرش
نخواهد رفت و
ديديم كه رفت.
در اين بازي
زيركانه،
قوامالسلطنه
موفق شد
بساطي را كه
پيشهوري با
حمايت بيگانه
برپا كرده
بود با
كمترين
هزينه، با
كمك همان
بيگانه،
برچيند و
آذربايجان را
از حلقوم
استالين
بيرون بكشد.
آن روز هم در
ايران اوضاع
چنان نبود كه
قوامالسلطنه،
يا هر نخست
وزير ديگري
يكهتاز و
قَدَر قدرت
باشد. قوامالسلطنه
مخالفان و
معارضان قوي
داشت.
مخالفان و
معارضان او
سنگرهاي
زيادي در
اختيارداشتند
و قوام هنوز
پايگاهي
نداشت. در
خلال مذاكرات
مسكو،
استالين به
او گفت قول و
قرار با شما
چه فايده
دارد؟ قدرت
در دست
دشمنان شماست
و شما با آنكه
نخست وزير
شدهايد عملا
هيچكارهايد.
استالين حتي
فهرستي از
مخالفان قويپنجه
و متنفذ قوامالسلطنه
را جلو او
گذاشت و گفت
قدرت دست
اينهاست.
قوامالسلطنه
در پاسخ گفت
وقتي به
تهران
بازگشتم نشان
ميدهم كه
قدرت در دست
كيست. در
بازگشت، همه
كساني را كه
استالين گفته
بود قدرت در
دست آنهاست
گرفت و به
زندان انداخت:
سيد
ضياءالدين،
دشتي، دكتر
طاهري، جمال
امامي،
رشيديان و
تعدادي ديگر.
بازداشت اين
اشخاص شوخي
نبود اما
چنان كاري
بايد صورت ميگرفت
تا همگان
بدانند نخست
وزير از قدرت
كافي براي
تصميم گيري و
اداره مملكت
برخوردار است.
دنبالة
داستان كه
چگونه وعدة
سر خرمن
مذاكرات مسكو
داير به دادن
امتياز نفت
شمال در قبال
باز پس گرفتن
آذربايجان،
با كارگرداني
و در عين حال
فداكاري قوامالسلطنه
نكول شد و
استالين
آذربايجان را
داد بي آنكه
چيزي بهدست
آورد از بحث
ما خارج است.
غرض اين كه
گوي زدن در
عرصة تاريخ
مستلزم فرصتسازيست
نه فرصتسوزي.
چنين درايتي
را رضاخان
سردار سپه
نيز در فاصلة
كودتا تا
سلطنت از خود
نشان داد با
آنكه نه درس
سياست خوانده
بود نه مثل
قوامالسلطنه
در خاندان
اشرافي تولد
يافته و از
نوجواني به
كارهاي
ديواني
پرداخته و
تجربة سياسي
حاصل كرده
بود. تاريخ
اين دوره را
اگر مرور
كنيد مي
بينيد رضاخان
مشكلات عديده
داخلي و
خارجي را با
چه ظرافت و
مهارتي، يكان
يكان از ميان
برداشته و
قدم به قدم
جلو آمده تا
به تاج سلطنت
دست يافته
است. جز اين
اگر بود بهعنوان
يك صاحبمنصب
قزاق كه
مأموريتي را
به انجام
رسانده و
قواي تحت
فرمان خود را
از قزوين به
تهران آورده
بود حد اكثر
يك درجه
ترفيع ميگرفت
و يك نشان به
سينهاش ميزدند
و بهجاي
آنكه رضاخان
ميرپنچ نخست
وزير كودتا
را اردنگ كند
سيد
ضياءالدين
چكمههاي او
را جلو در
قزاقخانه جفت
ميكرد.
بسا دولت كه
آيد در
گذرگاه
چو مرد آگه
نباشد گم كند
راه
15/07/04
یکشنبه
اول مرداد 1385- 27
جمادي الثاني
1427- 23 جولاي 2006- سال
شصت و چهارم-شماره
18573
«
سی تیر، نبرد
قانونی،
حماسه
خیابانی و
قیام همگانی »
دکتر
فرهنگ قاسمی
"
مقدمه "
جبهه
ملی ایران که
اندیشه و اصول
فکری خود را از
پاکترین و
عمیقترین
نحلههای
عدالتخواهی
و ملیگرایی و
آزادیخواهی
جامعه ایران
به نشأت گرفته
است، توانست
در مواقع حساس
تاریخ ایران
هرگاه که
منافع ملت و
اصول عدالتخواهی
به مخاطره می
افتاد قد راست
کرده دشمنان
داخلی و خارجی
ایران را از
صحنه سیاست
میهن بیرون
کند.
سازمان
نهضت ملی
ایران که جبهه
ملی نامیده شد
در طول تاریخ
فعالیت خود
همواره
نیروهای چپ
مستقل، چپ
میانه و میانه
را در خود تشکل
داد و در طول
تاریخ
مبارزات خود
مثل هر جریان
اجتماعی دچار
بلندیها و
پستیهایی شد
ولی هرگز اصول
خود را فدای
منافع عادی
نکرد. قریب به
اتفاق
نیروهای چپ
مستقل و چپ
میانه و میانه
که لائیک
باشند یا
مذهبی ریشه و
جوهر فکری خود
را از اصول این
نهضت بزرگ
یافتهاند.
به
علت حوادث
ناشی از
دیکتاتوری
شاه و انقلاب و
برقراری
جمهوری
اسلامی
جریانات و
سازمانهای
سیاسی
گوناگونی از
آن جدا شدند و
کیمیای سعادت
جامعه ایرانی
را به اشکال
دیگر جستجو
کردند. این
تحول فکری،
تشکیلاتی و
سیاسی امری
طبیعی و لازم
بود.
اما
در این مرحله
از موقعیت
جامعه جای آن
دارد که همه
افراد،
نیروها،
احزاب،
دستجات،
انجمنها،
سندیکاها،
اصناف و
روشنفکرانی
که خواستار
رهائی مردم
ایران هستند و
هنوز خود را در
راستای خطمشی
و اصول سیاسی
نهضت ملی
ایران
میدانند، خود
را از گم
گشتگی
رها سازند، در
صفوف جبهه ملی
ایران به هم
بپیوندند و با
ایجاد
همبستگی و
حرکت نوینی،
بینی جمهوری
اسلامی را به
خاک مالند و یک
جمهوری لائیک
و مترقی و ملی
را بنیان
گذارند.
در
ذیل نوشته ای
را که تحت
عنوان " حماسه
قیام ملی سی
تیر " توسط یکی
از اعضای حزب
ایران که یکی
از احزاب
تشکیلدهنده
جبهه ملی و
دارای مرام
سوسیالدموکراتیک
بوده است و در
مراحل مختلف
عمر خود در
سالهای ١٣٢٠
به این سو
خدمات شایانی
به نهضت ملی
ایران کرده
است و رهبران
آن همواره
مورد تعقیب و
ضرب و شتم و
زندان و تبعید
رژیم شاه و
خمینی قرار
گرفتهاند،
تهیه شده بود –
بنده آنرا در
تیرماه سال ١٣٥٧
در پاریس
تجدید چاپ
کردم - به علت
اهمیتی که از
نظر سندیت
تاریخی و
تحقیقاتی
دارد با اندک
تغییراتی،
انتشار می دهم.
مقالات
متعددی
درباره قیام
سی تیر ١٣٣١
نوشته شده است
که هریک از
اهمیت ویژه ای
برخوردار می
باشد.
اما
نوشته حاضر که
تقریباً ٧ ماه
قبل از انقلاب
تهیه شده است
از دو اهمیت
ویژه
برخوردار است.
1
– واقعهنگاری
تاریخی است که
سعی کرده
حوادث و
اتفاقات
سیاسی و
اجتماعی و جهتگیریهای
نیروهای
داخلی و خارجی
را در چند روز
قبل از قیام و
بعداز آن با
ذکر منافع و
مأخذ بیان کند.
2
– حرکتهای
سیاسی نهضت
ملی را از یکسو
و هماهنگی
آنرا با
اعتصاب بزرگ
مردمی و حضور
فعالین سیاسی
و رهبران نهضت
ملی را در میان
توده نشان
داده و به این
نتیجه برسد که
در اثر
هماهنگی این
دو بود که قیام
ملی سی تیر
موفق شد.
با
گشایش دوره
هفدهم مجلس
شورایملی
دربار پیروان
امپریالیسم،
مقدمات سقوط
حکومت مصدق را
روبراه می
کردند.
روزنامه دیلی
نیوز نوشت که:"
در ایران
بزودی تحولات
غیرمنتظرهای
روی خواهد داد.
" و تاریخی نیز
برای سقوط
دولت دکتر
مصدق تعیین
کرد. (١)
روزنامه
فرانسوی پاریپرس
نوشت:" ... به
عقیده
دیپلماتهای
انگلیسی و
آمریکایی پس
از سقوط دکتر
مصدق فقط یک
مرد قوی مانند
قوامالسلطنه
می تواند آتش
احساسات ملت
ایران را
فروستاند و با
غرب سازش کند."
(٢)
همزمان،
مخالفین نهضت
ملی و
وابستگان به
سیاستهای
خارجی با شدت
بیسابقهای
شروع به
مخالفت با
دکتر مصدق می
کردند. ولی در
میدان توازن
قدرت سیاسی،
مصدق و نهضت
ملی خود را به
شاه تحمیل کرد.
دکتر مصدق به
مناسبت آمادهکارشدن
دورۀ هفدهم طی
نطق مشروحی
چنین گفت:" ...
این مبارزات
ملی و مجاهدت
در راه حق و
حقیقت،
خفتگان را از
خواب غفلت
بیدار کرده و
در کالبد
افسردگان،
روحی تازه
دمیده است.
کسانی که در
برابر حوادث
جز تسلیم و رضا
چارهای نمی
دیدند خوب
میدانستند که
در سایۀ عزم و
اراده، هر
مشکلی را
میتوان آسان
کرد و از بین
برداشت.
بیهوده نبود
که جنبش مردم
مبارز ایران
در سراسر جهان
شهرتی بسزا
یافت... چنانکه
همه می دانید
در آغاز کار
حتی عوامل و
ایادی شناختهشده
شرکت سابق نفت
نیز چارهای
جز آن ندیدند
که به پیروی از
افکار عمومی
خود را با این
نهضت ملی همآهنگ
نشان دهند. اما
یقین بود که
این عده که همه
چیز خود را از
برکت اوضاع
سابق به دست
آوردهبودند
از پای
نخواهند نشست
و در پنهان و
بتدریج چنانکه
اکنون با کمال
وضوح می بینید
زمینه را برای
بازگشت اوضاع
سابق فراهم
خواهند ساخت..."
باری،
نخست برای
گمراهی افکار
تودۀ مردم،
شاه دکتر مصدق
را بدین شرح
مأمور کابینه
کرد.
"
جناب آقای
دکتر مصدق
نخستوزیر،
نظر به
اعتمادی که به
مراتب کفایت و
کاردانی شما
داریم به موجب
این دستخط
سمت نخستوزیری
را به شما محول
و مقرر می
داریم که در
تعیین هیئت
وزیران اقدام
نموده نتیجه
را زودتر به
اطلاع ما
برسانید. کاخ
سعد آباد ١٩/٤/١٣٣١
"
دکتر
مصدق در
شرفیابی خود،
قبول
زمامداری خود
را مشروط به دو
شرط می کند.
اول گرفتن
اختیاراتی به
مدت شش ماه
برای انجام
اصلاحات و
تغییر و اصلاح
قوانین امور
مالی،
اقتصادی،
بانکی،
قماشی،
استخدامی و
ایجاد سازمانهای
مستقل ملی و
غیره. دوم،
تفویض پست
وزارت جنگ. اما
چون شاه با
دادن پست
وزارت جنگ
مخالفت کرد و
به نمایندگان
مجلس هم با
دادن
اختیارات
مخالف بود از
اینروی دکتر
مصدق در روز ٢٥/تیر/١٣٣١
پس از سه ساعت
مذاکره با
شاه، استعفاء
خود را بدین
شرح تقدیم
داشت، که ما
عیناً نقل می
کنیم:
"
پیشگاه مبارک
اعلیحضرت
همایون
شاهنشاهی،
چون در نتیجه
تجربیاتی که
در دولت سابق
به دست آمده،
پیشرفت کار در
این موقع حساس
ایجاب می کند
که پست وزارت
جنگ را فدوی
شخصاً عهدهدار
شود و این کار
مورد تصویب
شاهانه واقع
نشده. البته
بهتر آن است که
دولت آینده را
کسی تشکیل دهد
که کاملاً
مورد اعتماد
باشد و بتواند
منویّات
شاهانه را
اجراء کند. با
وضع فعلی ممکن
نیست مبارزهای
را که ملت
ایران شروع
کرده است،
پیروزمندانه
خاتمه دهد.
فدوی، دکتر
محمد مصدق. "
دکتر
مصدق می گفت:"
من نخستوزیر
هستم و برطبق
قانون اساسی،
وزراء
مسئولیت
مشترکی در
برابر مجلس
دارند. پس باید
وزیر جنگ را
نیز خود
برگزینم و در
کارهایش
نظارت مستقیم
و کامل داشته
باشم."
تا
این زمان وزیر
جنگ را شاه
تعیین میکرد و
وزیر جنگ تنها
پیرو فرمان
شاه و مجری
نظریات ایشان
بود تا آنجا که
دولت حتی به
دستورات و
کارهای انجام
شده در وزارت
جنگ آگاهی
نداشت و در
کارهای رئیس
ستاد ارتش و
سایر
فرماندهان
لشگری کوچکترین
نظارتی نمی
کرد.
پس
از استعفای
دکتر مصدق،
حسین علاء (
وزیر دربار )
به اشاره شاه
متن استعفاءنامه
دکتر مصدق را
به رئیس مجلس
داد و قبولی آن
را از جانب
اعلیحضرت
اعلام داشت.
سپس
با اشاره شاه
نمایندگان
فئودال و
مرتجع مجلس (
که اعلیحضرت
بعدها اقرار
کرد اینها در
خدمت بیگانه
بودند ) بدون
حضور
نمایندگان
فراکسیون
نهضت ملی (
جبهه ملی ) به
زمامداری
احمد قوام (
قوامالسلطنه
) رأی تمایل
داده و فرمان
نخستوزیری
با دادن لقب
مجدد جناب
اشرف برای
ایشان صادر شد.
ساعت
یک بعدازظهر
روز ٢٦/تیر/١٣٣١
سرلشکر کوپال
رئیس کل
شهربانی در
کاخ سفید به
حضور شاه رسید
و گزارشات
مملکتی را ( که
قانوناً می
بایست به نظر
نخستوزیر
برساند ) به
عرض رسانید و
فرمانداری
نظامی نیز
برای جلوگیری
از هرگونه
اجتماع و
تظاهراتی که
بنا بود به نفع
دکتر مصدق
صورت گیرد،
تجهیز شد و
شهربانی و
ژاندارمری و
ارتش به حال
آمادهباش
درآمدند.
دکتر
مصدق که با این
سیاست مخالف
بود در جلسه
علنی مجلس گفت:"
من در انتخاب
رئیس شهربانی
دخالت نداشتم
و اعلیحضرت
همایونی او را
انتخاب کردند."
(٣)
در
اینجا خلاصهای
از جریان
نخستین جلسه
مجلس شورای
ملی مورخه ١٧/٤/١٣٣١
را که به ریاست
امامجمعه
تهران تشکیل
شده بود، ذکر
میکنیم.
شمس
قناتآبادی:"
مردی که
طوماری به
پشتیبانی
دکتر مصدق
آوردهاند تا
به مجلس بدهند
جلوی در مجلس
سربازها مانع
شدهاند..."
رئیس
مجلس:" اجازه
بدهید. بنده
بیم داشتم
تشنج ایجاد
شود و ..."
گنجهای
با صدای بلند:"
آقا اینطور
نیست. امروز یک
نفر می خواست
مرا ببیند و
حتی معاون
بازرسی مجلس
هم رفت ولی
سربازها مانع
شدند. آقای
رئیس مگر
طومار به
اندازه یه
عریضه ارزش
ندارد که مانع
می شوید؟"
رئیس:"
اجازه
بفرمایید."
شمس
قناتآبادی
فریاد زد:" این
سرهنگ مأمور
مجلس به من
توهین کرده
است و باید
تعقیب شود."
مهندس
حسیبی:" آقای
رئیس، صبح به
چشم خودم دیدم
که سربازان هر
کس را که در
محوطه مجلس
طوماری به دست
داشت، از او می
گرفتند و
بیرونش می
کردند. این کار
اهانت به مجلس
است..."
مکی:"
پس بفرمایید
اینجا
سربازخانه
است تا
نمایندگان هم
تکلیف خود را
بدانند و به
آقای سرلشکر
گرزن ( رئیس
ستاد ارتش )
بگویید بیاید
اینجا را
اداره کند..."
پارسا:"
اکنون دیگر
موقع آن گذشته
که سه چهارنفر
به اسم متولی
در اطاقی
بنشینند و
سرنوشت کشور
را به میل خود
تعیین کنند.
زیرا مردم
دیگر بیدار و
به حقوق خود
آشنا شدهاند...
"
به
هرحال برای
تسکین افکار
عمومی حسین
علاء وزیر
دربار نیز در
برخورد با
خبرنگاران
چنین گفت:"
مشکلی که پیدا
شده است، پست
وزارت جنگ است.
آقای دکتر
مصدق خودشان
می خواهند
عهدهدار
شوند و
اعلیحضرت
گفتهاند
بلحاظ
فرماندهی کل
قوا که بر عهده
دارم باید شخص
دیگری ...
انتخاب گردد...
و آقای دکتر
مصدق قبول
نکردهاند.
ضمناً
اعلیحضرت
همایونی نسبت
به خدمات دکتر
مصدق ابراز
قدردانی
نموده و
معتقدند که در
آینده باید خط
مشی سیاسی
ایشان تعقیب
شود." (٤
)
انعکاس
استعفای دکتر
مصدق و جریان
مجلس باعث شد
که از ساعت یک
بعدازظهر روز
٢٦/٤/١٣٣١ کسبه
بازار به کلی
دکانهای خود
را تعطیل کنند.
... و در این موقع
نیز اعلامیه
شدیداللحن
فرماندار
نظامی منتشر
شد که خلاصه آن
چنین است:
"
طبق اطلاع و
گزارشات
واصله عدهای
آشوبطلب در
نظر دارند که
برخلاف
مقررات
قانونی دست به
تظاهرات دستجمعی
زده و در نتیجه
آشوب و بینظمی
ایجاد کنند. ..." (٥)
سرلشگر
علوی
و
به دنبال آن
مأموران
نظامی و
انتظامی با
تانک و زرهپوش
و کامیونهای
مسلح برای
جلوگیری از
بروز حوادث
ناگهانی،
تهران و مراکز
مهم مانند
بازار،
دانشگاه ... به
ویژه میدان
بهارستان را
به محاصره
گرفتند و شهر
یک حالت نظامی
و اشغالی به
خود گرفت.
بنا
به نوشته حسن
ارسنجانی که
تحت عنوان
یادداشتهای
سیاسی سیام
تیرماه
١٣٣١منتشر
شده است. ساعت
٧ بعدازظهر
روز پنجشنبه
٢٥/٤/١٣٣١ در
منزل قوامالسلطنه
می روند.
آقایان لسان،
سپهر و
آشتیانیزاده
جمع بودند. بعد
هم آقایان نیکپور
سناتور و سپس
عامری (
نماینده مجلس )
می آیند و قرار
می شود
مقاومتی را در
مجلس شورای
ملی به کمک
عامری و در سنا
به یاری نیکپور
بر علیه دکتر
مصدق فوراً
شروع کنند و
نیکپور قول
میدهد که از
طریق اصناف
نیز بر علیه
دکتر مصدق
اقداماتی
بکند. و وقتی
ارسنجانی
درباره پول
سخن به میان می
آورد، نیکپور
می گوید:" من
حرفی ندارم که
پولی به عنوان
مساعده بدهم،
اما باید دید
که پشتبند
قوامالسلطنه
محکم هست یا نه!!
... والا بیخود
نمی شود پول را
به خطر انداخت
و ضمناً گفته
است که قوامالسلطنه
روز پیش خدمت
والاحضرت
اشرف پهلوی
بوده است چون
روز ١٥/تیر/١٣٣١
شاهدخت اشرف
که از مخالفان
جدی دکتر مصدق
بود برای سقوط
ایشان با عجله
به تهران
مراجعت کرده
بودند. (٦)
بعدها
روزنامه
خواندنیها در
این باره می
نویسد:
والاحضرت
اشرف چندروز
قبل از حوادث
خونین سیام
تیر وارد
تهران شد و با
قوامالسلطنه
تماس گرفت و با
نمایندگان
مجلس برای
زمینهسازی و
تحمیل حکومت
انگلیسی وارد
گفتگو گردید...
و بدون تردید
او یکی از
مسئولین روی
کار آوردن
قوام و حوادث
سیام تیر می
باشد." (٧)
معرفی
احمد قوام از
بحث کنونی ما
بیرون است، (٨)
زیرا نمی
خواهیم مطلب
به درازا بکشد.
اما
فرمان شاه در
این مورد:
"
جناب اشرف
آقای احمد
قوام نخستوزیر،
نظر به
اعتمادی که به
مراتب
شایستگی و
کاردانی شما
داریم به موجب
این دستخط
نخستوزیری
را به شما محول
و مقرر می
داریم که در
تشکیل هیئت
وزیران اقدام
نموده نتیجه
را زودتر به
اطلاع ما
برسانید.
کاخ
سعد آباد ، ٢٧/٤/١٣٣١
محمدرضا
پهلوی.
پس
از اینکه قوامالسلطنه
از مجلس رأی
اعتماد می
گیرد، مبادرت
به صدور
اعلامیه
کذائی خود می
کند که فشردهای
از آن
بدینگونه است:
"
ملت ایران،
بدون اندک
تردید و درنگ
دعوت شاهنشاه
مبتوع و مفخم
خود را به مقام
ریاست دولت
پذیرفته و با
وجود کبر سن
این بار سنگین
را بر دوش
گرفتم... باید
ملت همکاری بی
دریغ خویش را
از من مضایقه
ندارد تا
بتوانیم به
این بیماری،
علاج قطعی دهم.
مخصوصاً در یک
سال اخیر
موضوع نفت
کشور را به آتش
کشیده است...
این همان
موضوعی است که
ابتداء من
عنوان کردم...
بعضیها تصور
می کردند
اشاره در این
مورد باعث
سقوط حکومت من
شده ... اما من
از اقدام خود
نادم نیستم
زیرا آینده من
جناب آقای
مصدقالسلطنه
آن فکر را با سرسختی
بیمانندی
دنبال نمود و
در مقابل هیچ
فشاری از پای
ننشست... من می
خواهم که تمام
اهالی کشور
غنی و ثروتمند
باشند ... من از
چشمتنگی
بعضی از رجال ...
تنفر دارم.... من
میزان عواید
عموم را بالا
خواهم برد ... من
در عین احترام
به تعالیم
اسلام دیانت
را از سیاست
دور خواهم کرد...
وای به حال کسی
که در اقدامات
مصلحانه من
اخلال نماید و
در راهی که من
در پیش دارم
مانع بتراشد...
آشوبگران با
شدیدترین عکسالعمل
من روبرو
خواهند شد... به
عموم اخطار می
کنم که دورۀ
عصیان سپری
شده و روز
اطاعت از
اوامر و نواهی
حکومت فرا
رسیده است.
کشتیبان را
سیاستی دگر
آمد ..."
تهران،
٢٧/٤/١٣٣١ رئیسالوزرا
قوامالسلطنه.
آقای
ارسنجانی نیز
در یادداشتهای
خود اقرار
کرده است که
سفارتخانههای
انگلیس و
آمریکا توسط (
جوانکی ) با
قوامالسلطنه
رابطه برقرار
کرده بودند و
افزوده است که
این آقایان
واسطه آدمهای (
جکسن ) بودهاند
خود نوشته است
که آقای مقتدر
شفیعا گفت:"
سفارت انگلیس
از مفاد
بیانات قوام
در مورد نفت و
مصدق ناراضی
است و می گوید
باید در رادیو
حملات سختی به
ملیشدن نفت و
گردانندگان
آن شود. در
همین روز هم
سخنگوی سفارت
انگلیس به حل
مسئله نفت
ابراز
امیدواری کرد.
و بعداً معلوم
شد که وزارت
امور خارجه
آمریکا به عدهای
از کارشناسان
و ... دستور داده
بود که وقتی
کابینه قوام
روی کار آمد
آماده حرکت
بسوی آبادان
باشند." (٩)
اعلامیه
جبهه ملی
صبح
روز پنجشنبه
٢٦تیرماه که
خبر استعفای
دکتر مصدق
قطعی شد،
اعلامیه جبهه
ملی بدین شرح
منتشر شد:" ... ما
امضاءکنندگان
ذیل
نمایندگان
مجلس شورای
ملی در تأئید
سوگندی که
برای حفظ
مبانی
مشروطیت در
مجلس شورای
ملی یاد کردهایم
و بعلت این که
در شرائط فعلی
ادامه نهضت
ملی جز با
زمامداری
دکتر مصدق
میسر نیست،
متعهد می شویم
با تمام قوای
خود و وسائل
موجود از دکتر
مصدق
پشتیبانی
نمائیم.
پارسا،
صفائی، زیرکزاده،
دکتر معظمی،
دکتر شایگان،
دکتر بقائی،
قناتآبادی،
حسین مکی،
خلخالی، حاج
سیدجوادی،
زهری، محمود
نریمان،
حائری زاده،
مدرس، کریمی،
آیتاله
شبستری،
اخگر، آیتاله
انگجی، آیتاله
میلانی،
فرزانه،
مهندس حسیبی،
ناصر قشقائی،
خسرو قشقائی،
جلالی موسوی،
شاپوری،
مهندس رضوی،
یوسف مشار،
راشد، دکتر
ملکی،
ناظرزاده
کرمانی." (١٠)
باید
دانست که نخست
خبرگزاریهای
معروف و
وابسته خارجی
همه
خبرهایشان در
مورد آرامش در
ایران و
امیدواری به
حل مسئله نفت (
آنطور که
دلخواه
بیگانگان بود )
دور می زد. اما
تظاهرات مردم
ایران که
تقریباً از
همان روز
استعفای دکتر
مصدق شروع شده
بود از روز ٢٨/تیر/٣١
با شدت بیسابقه
و بیمانندی
گسترش یافت.
تظاهرات و
اعتراض مردم
منحصر به شهر
تهران نبود.
موج اعتراض و
قیام از سراسر
کشور برخاسته
بود و بنا به
گزارش
آسوشیتدپرس
پیش از سی تیر
بزرگترین
تظاهرات از
طریق مردم
آبادان انجام
شد." (١١)
آقای
حسن ارسنجانی
در یادداشتهای
خود می نویسد:"
... از وضع شهر و
تحریکاتی که
می شد
اطلاعاتی
دادند و معلوم
شد که حزب توده
مایل به
همکاری با
جبهه ملی نیست
و چند نفر را
فرستادهاند
که با عباس
اسکندری
مذاکره کنند
تا تحت شرائطی
به دولت قوام
کمک کنند... و
گویا شمشیری و
چند نفر دیگر
از بازاریها
مأمور شدهاند
که بازار را
تحریک به
اعتصاب کنند..."
(١٢)
حزب
توده نیز در
پلنوم چهارم
خود تحلیل
کوتاهی در این
زمینه دارد:
"
... حزب ما مرتکب
اشتباهات
سیاسی مهمی
گردید... و در
این دوران
عملاً ابتکار
سیاسی در
مبارزه ضد
استعماری را
از دست داد.
سمتگیری غلط
درباره ملیشدن
صنایع نفت (
ابتدای جنبش )
و خطمشی چپروانه
و نادرست در
قبال سالهای
قبل از کودتای
٢٨ مرداد
بشمار می آمد...
شعارهای حزب
ما درباره نفت
مبتنی بر این
تحلیل بود که
گویا فقط تضاد
بین دو
امپریالیسم
آمریکا و
انگلیس موجب
پیدایش جریان
ملیشدن نفت
شده است...
روش
حزب ما در مورد
قرضه ملی و عدم
استفاده از
جهات مثبت
قانون دکتر
مصدق درباره
ازدیاد سهم
دهقانان و
تشکیل شورای
ده از جمله
اشتباهات
تاکتیکی مهمی
است ... و نیز در
حادثه سی تیر
١٣٣١ و روی کار
آمدن قوام و
کودتای ٢٥
مرداد نیز روش
رهبری علیرغم
شکست این
ماجرا قابل
انتظار است.
زیرا در حادثه
سی تیر ما
دیرتر از
بورژوازی ملی
و تازه آن هم
پس از اینکه
بخشی از توده
حزبی به
ابتکار خود
جنبید، وارد
صحنه شدیم... " (١٣)
در
آن هنگام
کمیته مرکزی
حزب توده
ایران دکتر
مصدق را
زمامدار ملی و
ضداستعمار
نمی شناخت و می
گفت که هدف
دکتر مصدق
تحکیم نفوذ
امپریالیسم
آمریکا است و
وی را مانند
دیگر نخستوزیران
ایران می
دانست. مثلاً
روزنامه نوید
آزادی نوشت:"
اردوی
غارتگران یکی
است فقط نقابها
فرق می کند و
با بیاعتنائی
به روی کار
آمدن قوام
نگریست." (١٤)
روزنامه
دژ پس از
چهارده ماه
حکومت، دکتر
مصدق را
هوادار
امپریالیسم
خواند حتی
جمعیت ملی
مبارزه با
استعمار در
دعوتنامه
خود برای
تشکیل جبهه
واحد ضد
استعمار در
تاریخ ٢٩/٤/١٣٣١
ناجوانمردانه
نهضت ملی را
متهم به تسلیم
و پیروی از
جانب
امپریالیسم
کرد. (١٥)
علت
اینکه حزب
توده خود را
نسبت به دعوت
فراکسیون
نهضت ملی تا ٢٩/٤/١٣٣١
بیتفاوت
نشان می داد و
در نشریات
مخفی و علنی
خود هیچگونه
دستوری مبنی
بر مشارکت در
تعطیل عمومی
نداد، این بود
که در آن روز
دکتر مصدق
مظهر مبارزه
ضداستعماری
ملت ایران و
قوام
نمایانگر
ارتجاع و
استعمار بود،
لکن چون حزب
توده کراراً
دکتر مصدق را
متهم به سازش
با غرب کرده
بود و جبهه ملی
و نهضت ملیشدن
نفت را کوبیده
بود دیگر نمی
توانست از
دکتر مصدق
پشتیبانی
کند، چون سقوط
دولت قوام
الزاماً به
زمامداری
دوباره دکتر
مصدق منجر می
شد.
اما
پیش از اینکه
در روز ٣٠/تیر/١٣٣١
رهبران حزب
توده پس از
مشاهده موجهای
فزاینده مردم
در این مورد
چارهای
بیاندیشند و
نظریهای
ابراز دارند
افراد ساده و
فداکار و
پائین حزب به
صفوف مبارزان
در تظاهرات
خیابانی
پیوسته بودند
و تلاش پیگیری
می کردند. و از
اینروی بود که
خبرگزاری
فرانسه نیز
گزارش داده
بود که در
نتیجه حوادث
اخیر عده
زیادی از
عوامل حزب
توده به جبهه
ملی گرویدند. (٦١)
بالاخره
روزنامههای
شناخته شده
عصر اطلاعات،
کیهان ناچار
خبر دادند که
طبق تلفن
خبرنگاران در
خرمشهر و
آبادان بر اثر
رسیدن خبر
کنارهگیری
دکتر مصدق از
نخستوزیری
از عصر پنجشنبه
مردم دکانهای
خود را بسته و
شروع به
تظاهرات کردهاند
و در بخش
پالایشگاه و
دیگر بخشهای
وابسته همه
کارگران دست
از کار کشیده و
اعتصاب کردهاند.
(١٧)
و
از اصفهان نیز
تلگراف رسیده
حکایت دارد که
جمعیت کثیری
در تلگرافخانه
اجتماع کرده و
با نمایندگان
جبهه ملی
مشغول مخابره
حضوری شده و از
دکتر مصدق
پشتیبانی
کردهاند و در
قزوین نیز
دکاکین تعطیل
شده و مردم به
تلگرافخانه
روی کردهاند
و بنا به نوشته
خواندنیها
شماره ٨١:" سیل
تلگراف و نامههای
مبتنی بر
اعتراض به
قوامالسلطنه
و پشتیبانی از
دکتر مصدق از
سراسر کشور به
سوی تهران
جریان داشت تا
جائی که
برخلاف قانون
اساسی و
مقررات وزارت
پست و تلگراف
از مخابره و
توزیع تلگرافها
خودداری کرد." (١٨)
آقای
دکتر شایگان
به مخبرین
گفته بود که در
شرفیابی
بحضور شاه،
ایشان
فرمودند:" ...
پیوسته سعی من
این است که از
موازین قانون
اساسی پا
فراتر ننهاده
و یک پادشاه
مشروطه و
دموکرات
واقعی باشم!"
اما در همین
حال روزنامههای
عصر گزارش
دادند ( ٣١/٤/١٣٣١
) که:" قوامالسلطنه
از شاه تقاضای
صدور فرمان
انحلال مجلس
را کرد و شاه
قول داد که در
صورت وخامت
اوضاع فرمان
انحلال
مجلسین را
صادر خواهد
کرد."
به
محض انتخاب
قوام به نخستوزیری
در حدود سینفر
از نمایندگان
طرفدار نهضت
ملی ایران طی
اعلامیهای
مردم را دعوت
به مقاومت
کردند.
اعلامیه
جبهه ملی
ایران
ملت
رشید ایران،
چون در تمام
نقاط کشور
بوسیله
تلگراف و تلفن
و نامه و
فرستادههای
مخصوص نسبت به
جریانات
نامطلوب و
غیرقانونی
چندروز اخیر
سوال شده است،
امضاءکنندگان
امروز صبح در
مجلس تجمع و پس
از بررسی
اوضاع حاضر
چنین اظهار
نظر می نمائیم:
"
برای اعلام
این نکته
اساسی به
جهانیان که
نهضت ملی
ایران به هیچ
دسیسه و نیرنگ
خاموششدنی
نیست و ملت
قهرمان ایران
هرگز مقهور
دخالتهای
استقلالشکنانه
بیگانگان
نخواهد شد و تا
حصول نتیجه
قطعی و احقاق
حق و رهائی
کشور از چنگال
سیاستهای
استعماری
استقامت
خواهد کرد،
روز دوشنبه ٣٠/تیر/١٣٣١
در سراسر
کشور تعطیل
عمومی اعلام
می شود و
امیدواریم
هموطنان عزیز
که همگی
طرفدار قیام
حقیقی ملت و
ادامه مبارزه
در راه نجات
کشور می باشند
با نهایت
آرامش و متانت
در این جنبش
ملی شرکت
نمایند. بدیهی
است
نمایندگان
شما در ادای
وظیفه خطیر
نمایندگی
غفلت نخواهند
داشت. جریان
امر بعداً به
استحضار ملت
بیدار ایران
خواهد رسید.
امضاء ٣١ نفر
از نمایندگان
مجلس.
اعتصاب
کامل برای یک
نبرد ملی و
کشوری
اعتصاب
شرکت
اتوبوسرانی
تهران
روز
٢٩/تیر/١٣٣١
شهر تعطیل بود
و کارگران
کارخانهها
اعتصاب کرده
بودند و سرویسهای
سیگانه
اتوبوسرانی (
که در آن زمان
تنها وسیله
نقلیه عمومی
بودند ) دست از
کار کشیده
بودند، یکی از
علل ازکار
افتادن وسائل
نقلیه تعطیل
پمپ بنزین از
فروش خودداری
کرده و اظهار
می داشتند که
نفت مال ملت
ایران است و
ملت نیز
خواهان دکتر
مصدق است.
رویهمرفته
هیچ کارگاه و
کارخانهای
در این روز باز
نبود.
نخست،
اعتراض و
اعتصاب و زدو
خورد مردم
بطور پراکنده
روی می داد و
مأموران
انتظامی
پیاده و سوار
با باتوم و
سرنیزه و
تاختن اسب در
میان
تظاهرکنندگان،
آنان را به شدت
متفرق می
ساختند و
بتدریج حتی از
طریق هوا نیز
نیروی
انتظامی به
فعالیت
پرداخت. شدت
تظاهرات در
اطراف شهر
پراکنده بود و
هرچه که به
مرکز شهر (
سبزهمیدان،
میدان سپه،
مخبرالدوله،
میدان
بهارستان )
نزدیکتر می
شد، تظاهرات و
قیام و
زدوخورد
ابتدا با پلیس
و سپس با نظامیها
گسترش بیشتری
می یافت.
مقاومتکنندگان
با مشت، سنگ و
آجر و پلیس و
نظامیان با
اسلحه گرم و
آتشزا به
میدان آمده
بودند و به
یکدیگر حمله
می کردند.
صبح
روز ٢٩/تیر/١٣٣١
نخست بین
اعضاء احزاب
ایران،
زحمتکشان و
دیگر دستجات
طرفدار دکتر
مصدق با پلیس
زدوخورد
شدیدی در
اطراف مجلس در
گرفت.
فریادهای مرگ
بر قوام و زنده
باد دکتر مصدق
طنین افکنده
بود. تقریباً
اکثر تظاهرات
و زدوخوردها
به سبب وجود
احزاب طرفدار
دکتر مصدق در
غرب میدان
بهارستان
ابتداء از
همین جا شروع
می شد.
از
ساعت نه صبح
زدوخورد
نسبتاً شدیدی
در اول شاهآباد
نزدیکیهای
خیابان صفیعلیشاه
شروع شد و مردم
با پلیس و
نظامیها
درگیر می شدند.
بطور کلی بیش
از ٢٠ تا ٣٠
تانک در میدان
بهارستان در
برابر
تظاهرکنندگان
قرار داشت و
هرلحظه یکی از
این تانکها
به سمت یکی از
خیابانها و
یا کوچههای
فرعی حمله می
کرد و مردم با
وسائل
ابتدائی شروع
به مقاومت و
تعرض می کردند
و حتی در
جاهائی که عدهای
از مردم
تعلیمات
نظامی بلد
بودند، راههای
جلوگیری از
ورود تانکها
را به دیگر
مردم یاد می
دادند. مردم با
لولههای
آهنی که برای
لولهکشی آب
تهران آورده
بودند و وسائل
دیگر مانع
حرکت تانکها
و یا سایر
وسائل نقلیه
نظامی می شدند
و در نتیجه
حملات نظامیها
کند می شد و
مردم ( خرد و
کلان ) به
آسانی به تعرض
دست می زدند.
در خیابانهای
سعدی،
اسلامبول،
لالهزار،
سرچشمه،
ژاله، نادری،
فردوسی و ...
بوسیله گروه
بسیاری سرباز
جلوی مردم را
گرفته بودند ...
در بازار و
سبزهمیدان
زدوخورد
شدیدتر بود و
حضور حضرت حجتالاسلام
آقا ضیاء حاج
سیدجوادی
نماینده
قزوین در آن
حوالی سبب شده
بود که
تظاهرات مردم
توأم با
شعارهای
مذهبی باشد. در
بازار
بزازها،
بازار
آهنگران،
نوروزخان،
مقابل مسجد
شاه زدوخورد و
تظاهرات
بسیار شدید
بود. در آن روز
و روزهای دیگر
تعداد زخمیها
و کشتهشدگان
معلوم نبود.
صدای " از جان
خود گذشتیم با
خون خود
نوشتیم یا مرگ
یا مصدق "، در
خیابان های
تهران طنین
افکنده بود.
همین
روزنامهها
می نویسند که
صبح مطابق
معمول
کارگران
کارخانهها
سرکار حاضر
شدند اما ضمن
زمزمه و
گفتگوهای
چندی پس از نیم
ساعت کارگران (
کارخانجات
دخانیات، چیتسازی،
سیمان، راهآهن،
سیلو، ونکف
دپوی تهران و
دیگر
کارخانجات ) را
ترک کردند.
مخبرین
خارجی که صبح
برای مخابره
گزارشهای
مربوط به
اغتشاشات و
تعطیل و قیام
عمومی به
تلگرافخانه
رفتند با وضع
غیرعادی
مواجه شدند و
متصدیان از
قبول تلگرافهایشان
خودداری
کردند. سپس
مخبرین
خبرگزاریهای
آسوشیتدپرس،
یونایتدپرس،
فرانسپرس،
رویتر به تلفنخانه
هجوم بردند
ولی کارکنان
آنجا نیز
اعتصاب کرده
بودند.
رویهمرفته
تمام
کارخانجات
تعطیل شده بود
و تظاهرات
کارگران نیز
توأم با
شعارهای تندی
بر له دکتر
مصدق و بر علیه
دیگران .... بود.
آسوشیتدپرس
گزارش داده
بود:" مردم
مکرر روزنامههای
مخالف دکتر
مصدق را مورد
حمله قرار
دادند و
سربازان با
سرنیزه به
مردم حمله
کردند و گزارشهای
سایر
خبرگزاریها
هم در همین
زمینه بود.
روزنامه
زیر سانسور
دولتی زخمیشدگان
را صبح روز ٢٩/تیر/١٣٣١
( روز پیش از
قیام سی تیر )
تنها ٢٠نفر در
بیمارستان
سینا و چهل نفر
در بیمارستان
شهربانی و
دوازده نفر در
بیمارستان
شیروخورشید
بنا به اظهار
منابع دولتی
ذکر کردند که
بر اثر برخورد
با قنداق تفنگ
نظامیها و
فرورفتن
سرنیز به
شکمشان بوده
است!!
بنا
به نوشته همان
روزنامهها
روز ٢٩/تیر/١٣٣١
سراسر آبادان
تعطیل بوده
است و مردم در
خیابانها
دست به اعتراض
زده بودند و
عدهای نیز با
پوشیدن کفن در
تظاهرات
خرمشهر و
آبادان شرکت
داشتند.
در
تظاهرات
آبادان نیز
تانکها به
مردم حمله می
کردند و زنی
زیر تانک کشته
شد. در جریان
اعتصاب
آبادان و
خرمشهر کلیه
دستجات و
احزاب با
یکدیگر
همکاری
داشتند.
در
کرمانشاه
اعضای حزب
ایران پس از
استعفای دکتر
مصدق برای
تظاهرات بطرف
سبزه میدان می
رفتند که با
شلیک نظامیان
روبرو شدند و
چون حکومت
نظامی اعلام
شده بود،
مأمورین بشدت
از تظاهرات
توده مردم
جلوگیری
میکردند و
مردم هم به
عنوان اعتراض
در تلگرافخانه
متحصن شده
بودند و بیش از
سیصد نفر نیز
که کفن پوشیده
بودند برای
حرکت به تهران
آماده می شدند
که روز بعد در
کاروانسراسنگی
جلویشان را
گرفتند.
در
رشت که از روز
جمعه ٢٧/تیر/١٣٣١
مغازهها
تعطیل شده
بود، عصر ٢٩/تیر/١٣٣١
میتینگی از
طرف حزب ایران
و زحمتکشان و
مجاهدین
اسلام و کمیته
مقاومت ملی
تشکیل شده بود.
پس از میتینگ
مردم در حال
پراکندهشدن
بودند که
ناگهان نیروی
انتظامی به
سوی آنان حملهور
شد و
تیراندازی
کرد و پس از آن
مراکز احزاب و
جمعیتهای
مزبور را
اشغال کردند و
تا سپیدهدم
روز سی تیر
آنها را در
اختیار
داشتند.
در
تبریز اهالی
قیام کرده
بودند و در
قزوین شهر
تعطیل شده بود.
شهرستانهای
مسجد سلیمان،
شیراز،
تبریز، فومن،
کازرون، کرج،
ساوه، اراک،
آباده،
قزوین،
کرمانشاه،
مشهد،
رضائیه،
اصفهان، رشت،
زنجان،
کاشان،
کرمان، ... که
زدوخورد در
آنجاها بسیار
شدید بوده است.
روز
٢٩/تیر/١٣٣١
شهربانی کل
کشور طی
اعلامیهای
به سرویسهای
اتوبوسرانی
شهر ( به ویژه
جنوب شهر ) ضربالاجل
داد که فوراً
مشغول به کار
شوند والا،
اجازه آنها از
درجه اعتبار
ساقط می شود.
ضمناً
فرمانداری
نظامی اطلاع
داد که کارتهای
عبور و مرور
نیز از درجه
اعتبار ساقط
است.
نمایندگان
جبهه ملی که از
این پس به نام
فراکسیون
نهضت ملی
نامیده شدند،
جلسهای به
ریاست مهندس
احمد رضوی
تشکیل داده
بودند تا عدهای
را برای
مذاکره با
دکتر مصدق و
سایر مقامات
تعیین کنند. ...
نزدیکیهای
ظهر نیز
رونوشت
تلگرافی را که
برای مخابره
به شاه و
همچنین پیشنویس
اعلامیهای
را که خطاب به
افسران تهیه
شده بود در
اختیار
خبرنگاران
گذاردند.
متن
تلگراف به شاه
چنین بود:"
اعلیحضرتا،
مردم ایران را
به جرم وطنپرستی
و نهضت ضد
بیگانه عدهای
از افراد ارتش
و مأمورین
پاره پاره می
کنند. در سراسر
کشور عده
زیادی مردان
شرافتمند و
غیور به زندان
تسلیم شدند.
چندین نفر
مردان ملی را
در معابر شهید
کردهاند. تا
این ساعت این
جریان قانونشکنانه
و ناگوار
ادامه دارد.
مسلم است که
این اعمال
ناهنجار
عواقب وخیم در
بر خواهد داشت.
ما نمایندگان
ملت با توکل به
خداوند و
استفاده کامل
از حقوق خود
برای دفاع از
مردم قیام
کردهایم و
لازم دانستیم
مراتب را به
استحضار مقام
سلطنت
برسانیم.
(
اعلامیه خطاب
به مأمورین
نظامی )
افسران
و افراد
شرافتمند
ارتش و
مأموران
انتظامی،
متأسفانه در
این چند روزه
که ملت ایران و
ما به منظور
ابراز
احساسات برای
حفظ حقوق حقه
خود و
ایستادگی در
مقابل
بیگانگان دست
به تظاهراتی
زدهایم،
مشاهده می شود
با وجودی که
مردم صرفاً
احساسات
درونی خود را
ابراز می
دارند، بعضی
از مأمورین
انتظامی و
افسران و
افرادی که همه
چیز خود را از
این آب و خاک
دارند ... این
قوه و قدرت را
که باید برای
برادران خود
که یقین داریم
با آنان جدائی
ندارند به کار
ببرند درراه
سرکوبی آنان
به کار می برند.
در
این موقع
تاریخی مواظب
باشید که خدای
ناکرده
عملیات شما به
نفع مسلم
بیگانگان
تمام نشود و ما
اطمینان
داریم که
اکثریت قریب
به اتفاق شما
جز سعادت و حفظ
شرافت ملت
چیزی در سر
ندارید. ما
وظیفه وجدانی
خود دانستیم
که در این لحظه
تاریخی این
مطالب را به
شما گوشزد
کنیم. حال شما
خود دانید و
شرافت سربازی
خودتان.
آیتاله
کاشانی هم در
مصاحبه تند و
مفصل ٣٠/تیر/١٣٣١
خود چند نکته
را یادآوری
کرد.
١-
اگر پای یک
انگلیسی به
تأسیسات نفت
آبادان برسد
پالایشگاه را
نابود خواهیم
کرد.
٢-
برای تضمین
صحت انتخابات
لازم است
وزارت جنگ تحت
نظر دکتر مصدق
باشد.
٣-
محال است آقای
قوام در همان
راهی که آقای
دکتر مصدق قدم
گذاشت طی طریق
کند.
٤-
انگلیسها
تمام تلاششان
برانداختن
کابینه دکتر
مصدق و آوردن
دیگری است.
٥-
ما بدین جهت به
مصدق علاقهمندیم
چون یقین
داریم او تخطی
از وطنخواهی
و تمایلات ملت
نمی کند.
٦-
آقای دکتر
مصدق هرچه
اعلامیه به
ارتشیها
صادر می
کردند، ابداً
کوچکترین
توجهی نمی شد.
٧-
پس از تحقیقات
معلوم شد در
کابینه قوام
حتی یک نفر آدم
با شرف و با
وجدان شرکت
نمی کند.
میدان
بهارستان
سپیدهدم
روز دوشنبه ٣٠/تیر/١٣٣١
هنوز ستارهها
در آسمان
نمایان بود و
هوا روشن نشده
بود که صدای
زنجیر تانکها
و غرش
موتورهای زرهپوشها
در فضای آرام و
ساکت میدان
بهارستان
پیچید و مردم
آنجا را از
خواب بیدار
کرد. نزدیک
ساعت ٧ صبح
کامیونهای
نظامی از
پادگانهای
مختلف و اطراف
شهر وارد
بهارستان
شدند و پاسبانها
و سربازان را
پیاده کردند.
از دو روز پیش
که احتمال
وقوع حوادثی
می رفت مرتباً
به نیروی
نظامی در شهر
به ویژه اطراف
مجلس افزوده
می شد. نظامیان
در سپیدهدم
روز سی تیر همه
جای شهر را
اشغال کرده
بودند و روی
پشتبامها
سنگربندی شده
بود و سربازان
دورادور
میدان را در
محاصره
داشتند.
امام
جمعه تهران (
رئیس مجلس ) که
طرز انتخابش
از مهاباد
داستان
شنیدنی دارد!
در حالیکه
آثار ناراحتی
خیال و
پریشانی حواس
از وجناتش
کاملاً پیدا
بود صبح زود به
مجلس آمد و
رئیس گارد
مجلس را که
بعدها جزء
قاتلین
افشارطوس از
آب درآمد به
نزد خود خواند
و دستورات
لازم و کافی را
صادر کرد.
اکثر
نمایندگان
نهضت ملی نیز
شب را در مجلس
مانده بودند و
آنهائی هم که
نبودند، صبح
زود آمدند. اما
از آن ٤١ نفری
که به قوامالسلطنه
رأی دادند
هیچکدام در
مجلس نبودند.
در
میان مردم سخن
از حوادث و
رویدادهای
قریبالوقوع
بود و احتمال
کشت و کشتار را
می دادند. هرکس
که وارد مجلس
می شد خبر از
زدوخورد مردم
با مأموران در
یکی از نقاط
شهر می داد.
خبرهای وحشتآور
پشت سر هم به
مجلس می رسید.
در نخستین
ساعات روز سیل
جمعیت شروع به
آمدن کرد. آنان
نخست در اطراف
و سپس داخل
میدان
بهارستان جای
می گرفتند. همه
در وحشت و
اضطراب بودند
که ناگهان
فریادهائی از
گوشه جنوب
غربی میدان
بهارستان به
هواخواهی
دکتر مصدق
برخاست و
بلافاصله
پلیس با جیب
بدان سوی حمله
برد و زدوخورد
شروع شد. حدود
ساعت ٩ سیل
جمعیت دیگری
از سوی خیابان
شاهآباد
نمایان شد.
هرچه مردم
جلوتر می
آمدند فریاد
آنها شدیدتر
می شد. نعش
نخستین شهید
راه وطن ساعت ٥/٩
وارد میدان
بهارستان شد.
مردم جنازه
جوانی را که در
بازارچه مروی
نزدیک شمسالعماره
کشته شده بود
روی تخته چوبی
گذارده و
پیشاپیش
جمعیت حرکت می
دادند. ورود
چنین جمعیتی
با این ترتیب
بر شور و هیجان
دیگران افزود
پلیس و
سربازان به
مردم حمله
بردند اما
مردم نیز با
مقاومت درخور
تحسین و
ستایشی
سربازان را از
روی اسبها
پیاده می
کردند و جیپهای
شهربانی و
ارتشی را آتش
می زدند.
حملات
مردم سینهچاک
و از جان گذشته
به مأموران
مسلح هیجان را
در درون مجلس
به منتها درجه
رسانید. عدهای
به طرف اطاق
رئیس مجلس و
جمعی بطرف
دفتر گارد
مجلس دویدند.
آثار ترس و
وحشت از قیافه
همه کاملاً
مشهود بود. در
این اثناء یکی
از افسران
بدنام گارد
مجلس برای
حمله به
طرفداران
نهضت ملی خود
را به باغ مجلس
رسانید و با
فریاد گفت:"
افراد آماده
به خط ... "
سربازها مثل
مور و ملخ از
پاسدارخانه
بیرون ریختند
و پشت نردهها
و دیوار مجلس و
بالای
شیروانیها
سنگربندی
کردند. از این
طرف نیز جمعیت
همه خیابانها
و میدان مجلس
را پر کرده
بسوی نردهها
به جلو می
آمدند. به گفته
روزنامههای
اطلاعات و
کیهان فریاد
مرده باد قوام
و زنده باد
دکتر مصدق
رهبر ملت،
میدان
بهارستان را
به لرزه
درآورده بود.
عدهای
از درب آهنی
مجلس بالا
رفتند تا خود
را به داخل
برسانند که
صدای گلوله
بلند شد و به
دنبال آن صدای
رگبار مسلسلها
از تانکها و
زرهپوشها
برخاست. سیل
جمعیت ناچار
فریادکنان به
اطراف سرچشمه
و سهراه ژاله
و شاهآباد
عقب نشست و
قوای نظامی به
جلو آمد و شروع
به حمله کرد و
پلیس سوار نیز
برای پسراندن
جمعیت بطرف
اکباتان و صفیعلیشاه
وارد کار شد.
صدای انفجار
نارنجکها و
ترکیدن
گازهای اشکآور
و صدای رگبار
مسلسل و شلیک
تفنگ و
فریادهای پی
در پی وضع جنگی
کاملاً عیاری
را به وجود
آورده بود.
صدای مهیب چرخ
تانکها و سوت
زرهپوشها و
صدای سهمگین
انفجار نارنجها
و رگبار مسلسلها
میدان
بهارستان را
به میدان جنگ
تمام عیاری
تبدیل کرده
بود. دیگر بار
جوانان از جان
گذشته میهن ما
دست به یورش
زدند و به سرعت
حمله کردند.
این بار
تانکها در
محاصره مردم
قرار گرفت و
برخی نیز از
کار افتاد و
مبارزان راه
آزادی در
تیررس
نظامیانی که
سنگربندی
کرده بودند
قرارگرفتند.
آنها می کشتند
و اینها پیش می
رفتند.
تمام
کارکنان و
کسانی که در
داخل باغ مجلس
بودند خود را
از آن طرف به
پای نرده
رسانیده و
شروع به
همدردی با
مردم می کردند.
داخل و خارج
مجلس یک پارچه
احساسات شده
بود. همه فریاد
می زدند و زنده
باد و مرده باد
می گفتند. رئیس
مجلس وحشتزده
کنار پنجره
ایستاده و
ناظر کردار
شرمآور و
خیانتآمیز
خود و ... بود. یک
طرف نیروی
اصیل توده
مردم و طرف
دیگر قدرت یک
مشت جنایتکار
که می رفت به
مدت سی سال
دیگر سلطه ضد
انسانی خود را
به یاری
بیگانگان
تحکیم بخشند.
مردم در حال
جنگ و گریز و
گروهی فداکار
نیز در حال جان
دادن و
شهیدشدن و عده
انگشتشماری
هم در حال کشتن
و ایجاد وحشت
کردن.
عدهای
از نمایندگان
نهضت ملی به
طرف اطاق رئیس
مجلس هجوم
بردند و فریاد
زدند این چه
وضعی است؟ چرا
مردم را به
گلوله می
بندید؟ چرا
ساکت نشستهاید؟
در این هنگام
مردم مجدداً
به یورش بعدی
دست زدند و از
سوی شاهآباد،
صفیعلیشاه،
خیابان ملت،
سرچشمه، ژاله
و دیگر کوچهها
حمله کردند و
خود را برقآسا
به تانکها و
زرهپوشها
رساندند و با
فریاد جلو
آمدند. در یک
سو مردم بیاطلاع
از تاکتیکهای
نظامی اما با
ایمان و اخلاص
و عشق به وطن و
در سوی دیگر
مشتی اوباش
خود فروخته و
سر تا پا مسلح
به عنوان
فرماندهان یا
آتشبیار
معرکه قرار
داشتند. مردم
در وضعی از
هیجان روحی و
احساسی قرار
گرفته بودند
که دیگر ارزش
جان برایشان
مطرح نبود با
یک یورش تند و
سریع خود را به
مجلس می
رساندند و
آنگاه که با
رگبار
نظامیان ( ارتش
شاهنشاهی )
مواجه می شدند
با دادن کشته
عقب می نشستند
و باردیگر از
خستگی
نظامیان
استفاده کرده
مجدداً حمله
می بردند.
هیچ
وسیله دفاعی
به جز چوب،
سنگ، آجر
نداشتند. چیز
عجیبی که آن
روز تا شب
هنگام بکرات
دیده می شد و
هرگز فراموش
نمی شود این
بود که
بهیچوجه
هیچکدام از
مردم حاضر
نبودند،
شهیدان را
تحویل
نیروهای
نظامی بدهند.
بلکه برادران
کشته یا زخمی
خود را چون جان
شیرین در آغوش
می فشردند و با
خود به کناری
می کشیدند.
برای توده
مردم دیگر
ارتش ایران با
نیروی بیگانه
فرقی نداشت. در
گرماگرم
مبارزه و کشت و
کشتار مردم بیدفاع
و دست از جان
شسته و هنگامی
که به جز صدای
گلوله و رگبار
مسلسل و
ترکیدن
نارنجک صدائی
دیگر بر نمی
خاست و زمانی
که مردم به جنگ
و گریز
پرداخته
بودند و از هر
سو کشتهها
چون برگ خزان
به زمین می
ریخت، ناگهان
یک تاکسی که با
زحمت بسیار
زیاد خود را به
درب مجلس
رسانیده بود،
آقای مهندس
حسیبی با چهره
برافروخته و
خشمگین و دهان
کفکرده
فریادزنان
پیاده شد و
سراسیمه بسوی
اطاق رئیس
مجلس دوید.
در
اطاق رئیس
مجلس محشری
برپا شده بود.
نمایندگانی
که وارد می
شدند با تعرض و
فریاد از
حوادث خونینی
که خود شاهد آن
بودند سخن می
گفتند و
دیگران را
بیشتر ناراحت
و وحشتزده می
کردند.
نزدیک
به ساعت ١١ که
در میدان
بهارستان جز
سرباز و تانک
چیز دیگری
نبود، گروهی
از مردم
فداکار و از
جان گذشته از
سوی غرب به شدت
هجوم آوردند.
اقدام این
گروه آنقدر
شجاعانه بود
که باعث شگفتی
و تحسین
حاضرین در باغ
مجلس شد. این
عده در زیر
باران گلوله و
انفجارهای پی
در پی خود را
به پشت نردههای
مجلس رساندند
و فریاد می
زدند که ما
انتقام خون
شهدای خود را
خواهیم گرفت. ...
و به دنبال آن
گروهی از زنان
که فرزندان
خود را از دست
داده بودند،
شیونکنان و
سروسینهزنان
به مجلس
رسیدند و
منظرهای
تأثرانگیز به
وجود آوردند
به حدی که همه
گریستند و
جوانان آتشی
با احساسات
تندتری به
حمله مبادرت
می ورزیدند.
یکی از زنان
خود را به رئیس
مجلس رساند و
به شدت وی را
مخاطب قرار
داده و شروع به
دشنامدادن
کرد. رئیس مجلس
( امام جمعه
تهران ) بتندی
تصمیم گرفت که
به سعدآباد
برود و با
اتوموبیل خود
حرکت کرد، اما
چند قدمی
نرفته بود که
مورد حمله
مردم قرار
گرفت و شیشههای
اتوموبیلش با
سنگ و چوب خرد
شد و ناچار
برگشت.
بتدریج
مردم در اثر
دیدن کشتهها
و جنازهها
جریتر شده و
با هیجان
شدیدتری جلو
می آمدند. کمکم
حمله مردم
جسورانهتر و
بیباکانهتر
می شد. دیگر
مردم سینهباز
خود را جلو
تانکها می
دادند. از ساعت
٥/١١ به بعد بر
تعداد کشتهشدگان
لحظه به لحظه
افزوده می شد و
مردم که نعشها
را به مأموران
نمی دادند
آنها را در
خیابان
اکباتان جمع
کرده بودند.
این نعشها بر
تهییج مردم می
افزود. مردم
پیراهن خونی
کشتهشدگان
را بر سر چوبها
کرده و فریاد
می زدند: اینها
شهدای وطن
هستند. جوانان
از جان گذشته
در لحظات
واپسین حیات
نیز دست از
آرمان خود بر
نمی داشتند و
با خون خود
پیام آزادی بر
در و دیوار می
نوشتند. جوانی
با خون گرم خود
به کف خیابان
داغ چنین
نوشته بود: این
خون زحمتکشان
ملت ایران است.
زنده باد مصدق.
مرگ بر قوامها
...
مشارکت
زنان
زنی
پنجاهساله
با دختر ١٦
ساله خود جلوی
سربازان
ایستاده بود و
بهیچوجه از
برابر آنان
کنار نمی رفت.
بچهها و
نوجوانان با
سنگ و آجر از
حرکت و کار
کردن هر نوع
وسیلهای
جلوگیری می
کردند و
گوششان به حرف
احدی بدهکار
نبود.
روزنامه
کیهان می
نویسد:" در
میدان
بهارستان یک
زن چهلساله
طی نطق خود
تودوه مردم را
سخت تهییج کرد
و چون لحظه به
لحظه به تعداد
مردم افزوده
می شد،
مأمورین به
سرعت یورش
بردند و در
نتیجه یک پسر
بچه ده،
دوازده ساله
گلوله خورد و
به قتل رسید."
زنها
در سایر نقاط
شهر مخصوصا
بعدازظهر در
میدان
بهارستان سخت
ابراز
احساسات می
کردند و این
امر تا آن زمان
بیسابقه است.
مأموران
برای گرفتن
نعشها از
مردم تلاش
بسیار می
کردند ولی
موفق نمی شدند.
مردم نعشها
را در خیابانها
می گرداندند و
به همه کامیونهای
نظامی حمله می
کردند.
تا
آنجا که به یاد
مانده است در
آن روز افراد
فرومایه و تبهکاری
چون سرهنگ
قربانی،
سرهنگ
برخوردار،
سرهنگ
گیلانشاه،
سرگرد صیرفی،
سرگرد
شهرستانی،
ستوان فاطمی
در بیرون مجلس
در کشتن مردم
پیشقدم بودند
و ترس و هراسی
از کشتن افراد
بیدفاع و
هموطنان
شرافتمند به
خود راه نمی
دادند و با
اینگونه
درندگیها
نفرین ابدی را
برای خود و
سرافکندگی را
برای خانواده
خود می خریدند.
در باغ مجلس
نیز اشخاص تبهکاری
چون سرهنگ
زاهدی و ...
مشغول خوشخدمتی
بودند تا آنجا
که عدهای از
نمایندگان در
داخل مجلس به
روی سرهنگ
قربانی
ریختند و با
مشت و لگد او
را زدند.
از
ساعت سه
بعدازظهر
رفته رفته
ازدیاد جمعیت
به اندازهای
شد که دیگر
هیچگونه
وسیلهای
قادر به حرکت
نبود. شعارهای
زنده باد دکتر
مصدق، مرگ بر
قوام خائن و ...
مرتباً شنیده
می شد. مرحوم
کریمپور
شیرازی مدیر
روزنامه شورش
می گفت:"
برادران و
قهرمانان
عزیز، این
نهضتی را که
امروز شما
برای آزادی و
استقلال
ایران شروع
کردهاید، در
تاریخ
مشروطیت
ایران و
کشورهای
خاورمیانه بیمانند
است." هیجان و
ابراز
احساسات توده
مردم به
اندازهای
بود که ما
توانائی وصف
آن را نداریم.
یکی
از نخستین
مراکزی که
تظاهرات را
شروع کرد،
دانشگاه
تهران بود.
اندکی پس از
شروع تظاهرات
عدهای
پاسبان و
سرباز مغولوار
به آنجا
رسیدند تا از
تظاهرات
جلوگیری کنند.
اما کاری از
پیش نبردند.
دانشجویان
موج به موج جلو
می رفتند و
سبکبال با "
فرار " و " قرار
" نیروی نظامی
را این سو و آن
سو می کشیدند و
بینشان فاصله
می انداختند و
با جنگ و گریز
توده مردم را
به شیوه درست و
آگاهانه
مبارزه
خیابانی آشنا
می ساختند.
بنا
به نوشته
روزنامه
کیهان ( ٣٠/تیر/١٣٣١
) عناصر چپی از
لحاظ " فرار " و
" قرار " از
سایر دستجات
با تجربهتر
بودند و به
همین جهت در
بسیاری از
خیابانها
ابتکار
عملیات ( در
برابر
مأموران
نظامی ) در دست
آنها بود،
زیرا وقتی که
مأموران برای
تفرقه
تظاهرات دست
به حمله می
زدند، اینان
مردم را تشویق
به مقاومت و
رفتن به کوچهها
می کردند."
افراد ورزیده
احزاب ملی در
آن روز در
مقاومت در
برابر
مأموران
نظامی و مسلح
پشت سر هم به
معابر
گوناگون می
گریختند و سپس
باز می گشتند و
حملات خود را
از نقطه
نخستین شروع
می کردند.
از
سایر نقاط شهر
نیز مردم دسته
دسته به طرف
خیابانهای
اصلی شهر
مخصوصاً
بهارستان
هجوم می بردند
و همه برای
برخورد با یک
رویداد
غیرمنتظره
خود را آماده
می کردند.
مردمی که از
سمت بازار به
سوی سرچشمه و
مجلس به راه
افتاده
بودند،
شهیدان بازار
را روی دست می
بردند.
روزنامههای
عصر زیر عنوان
قتل و خونریزی
اشاره به
فشردهای از
کشت و کشتارها
در خیابانهای
شهر کردهاند.
در ناصرخسرو و
بازار شدت
تیراندازی و
حمله به مردم
خیلی شدید بود
و چندین نفر
کشته شدند که
مردم جنازهها
را روی تخته می
گذاشتند و
بسوی پزشک
قانونی به راه
می افتادند. در
برابر زندان
دادگستری و
روبروی
روزنامه
اطلاعات
نظامیها بیرحمانه
به مردم بیسلاح
حمله می کردند.
حتی روی ستونهای
پارک شهر و باغ
ملی زدوخورد
شدیدی میان
نظامیها و
مردم درگرفته
بود. در خیابانهایی
که به کاخ
اعلیحضرت
منتهی می شد،
مقاومت نظامیها
بیشتر و
تعدادشان هم
فزونی داشت. در
برابر منزل
قوام نیز زد و
خورد شدیدی در
گرفته بود و
فریاد مصدق را
می خواهیم، به
آسمان بلند
بود. در اینجا
سرهنگ
گیلانشاه در
اثر حمله مردم
با پاره آجر
مجروح شد. ( و
بعداً هم برای
این شجاعت و
رشادت در
میدان جنگ!
مدال گرفت. ) با
همه کشت و
کشتار و رگبار
مسلسلها و
انفجارات
گوناگون از
احساسات و
مقاومت و
سرسختی توده
مردم چیزی
کاسته نمی شد،
بلکه هر آن به
نیروی
پایداریشان
افزوده می شد.
در
خیابان
اکباتان
مقاومت و
ایستادگی بیمانندی
از طرف مردم می
شد. انتشار
روزنامههای
شاهد ( ارگان
حزب زحمتکشان )
پرچمدار (
ارگان پانایرانیستها
) جوانان
دموکرات و
بسوی آینده (
حزب توده ) و
پخش فوقالعادههای
حزب ایران و
سایر دستجات
یک اتحاد بیمانندی
در مقاومت
توده مردم به
وجود آورده
بود. در حوالی
شمسالعماره
مردم به
کامیونهای
ارتشی حمله می
کردند و حتی
هنگام تصرف یک
اتوموبیل از
میکروفون
داخل آن
استفاده کرده
و دیگران را به
مبارزه تشویق
می کردند.
نزدیکیهای
ظهر اوضاع
چهارراه
مخبرالدوله
بسیار وخیم
گزارش شده بود
و مردم خشمگین
حالت حمله به
خود گرفته
بودند و در
نخستین یورش
خود سرگرد
صیرفی مسئول
انتظامات این
ناحیه را
مجروح ساختند.
او در ساعت ١٢
و ٢٠ دقیقه با
بیسیم خود به
فرماندار
نظامی چنین می
گوید:" چنین به
نظر می رسد که
مردم تصمیم
دارند مجتمع
شده ضمن
استفاده از
خستگی افراد
حمله شدیدی را
شروع کنند. به
نظر اینجانب
نیروی تازهنفس
لازم است. ...
ضمناً خود
اینجانب
بطوری مجروح
شدهام که نیمساعت
دیگر قادر به
ایستادن
نیستم، ولی
اینجانب از
مرگ باک ندارم
و ذرهای
فروگذار یا
سستی نخواهم
کرد."
در
ساعت یازده و
نیم از طرف یک
جیپ خودکار با
بیسیم به
شهربانی
اطلاع داده شد
که در خیابان
ژاله یکی از
اتوموبیلهای
بی نمره دربار
که متعلق به
شاهپور
علیرضا بود
مورد هجوم
مردم قرار
گرفته است.
فوراً
بشتابید. به
مجرد وصول این
خبر چند
کامیون سرباز
و چند تانک از
مخبرالدوله
بطرف خیابان
ژاله حرکت کرد
و لحظهای بعد
اتوموبیل بینمره
دربار با این
طرز و تفصیل و
پیروزمندانه
بطرف شمیران
حرکت کرد. بنا
به نوشته
روزنامه (
اطلاعات،
کیهان،
شهباز، ... )
قبلاً برای
حرکتدادن و
کمک به این
ماشین بینمره
دربار که حامل
شاهپور
علیرضا بوده
است ( و ظاهراً !!
معلوم نبود که
از کجا و برای
چه کار آنجا
آمده است ) از
سرگرد صیرفی
کمک خواسته
بودند و وی
گفته بود که
اگر سربازان
را جهت مشایعت
شاهپور
علیرضا جمع
کنیم، مردم به
ما حمله
خواهند کرد و
بالاخره از
میدان شاهآباد
کمک فرستادند.
یک جیپ
شهربانی در
جلو بود و
چندین پاسبان
نیز با هفتسرهای
لخت به دنبال و
اتوموبیل
شخصی سرهنگ
برخوردار نیز
پشت سر آنها و
در حالیکه
مرتباً شلیک
می کردند و چند
کامیون سرباز
نیز از پشت سر
و دو طرف آن را
احاطه کرده
بودند،
شاهپور
علیرضا را پس
از تیراندازیهای
زیاد به سوی
مردم از میدان
بدر بردند.
لحظهای
پس از عزیمت
شاهپور
علیرضا
مشاهده شد که
عدهای از سمت
خیابان و سهراه
ژاله اجساد
چند جوان را که
به روی تخته
گذارده بودند
به میدان
بهارستان
آوردند.
سربازان نخست
می خواستند
مانع شوند اما
از اتفاق نادر
و استثنائی
این که هنگامی
که افسران
برای جلوگیری
پیش رفتند در
اثر مشاهده
وضع اجساد و
زخمیها و
لاشه جوانان
تکه و پاره شده
و نیز مشاهده
مردمی که به
شدت تهییج شده
بودند و گریه
می کردند، بیاختیار
روی
برگرداندند.
بتدریج
آثار
نافرمانی از
دستورهای
فرماندهان
نظامی مبنی بر
کشتن توده
مردم در میان
نظامیان
آشکار می شد.
آسوشیتدپرس
در این باره
گزارش داده
بود که:" نزدیک
میدان
توپخانه سه
هزار نفر از
مردم به طرف یک
تانک حملهور
شدند، ولی
سربازان و
مردم به جای
حمله، یکدیگر
را در آغوش
کشیدند و
بوسیدند.
باری
همه نیرنگها
و تدبیرها
کارگر نیفتاد
و با وجودی که
امراء و
فرماندهان
جنگ لحظه به
لحظه همه
دستورات و
فرامین صادره
را مو به مو
اجراء کردند،
معالوصف به
جز کشتن و زخمیکردن
بیش از صدها
نفر از مردم
تهران کاری از
پیش نبردند و
ناچار مانند
دیگر موارد
پنجاهساله
آهنگ عزیمت و
عقبنشینی
اختیار کردند.
بیاغراق
تاکنون
ماجزئی از
حوادث سیتیر
را ننوشتهایم
و همهاش از
رویداد چندین
ساعته برابر
مجلس سخن گفتهایم.
مانند این
حوادث و
شدیدتر از آن
در سبزهمیدان
تهران، میدان
شاه، میدان
سپه، شاهآباد،
سعدی، فردوسی
و ... بگونهای
دیگر در همه
شهر جریان
داشت که امکان
نشر همه اینها
نیست و از همه
اینها مهمتر
حوادثی بود که
در شهرستانها
می گذشت و
متأسفانه
مانند تهران
هیچگاه منعکس
نشده است و
جوانان و
شهیدان حماسهآفرین
نهضت ملی
ایران که به
خاک رفتهاند،
در گمنامی
باقی ماندهاند.
در
قیام سیتیر
تمام مردم از
هر حزب، دسته،
جمعیت و از هر
صنف و طبقه با
همآهنگی و
یگانگی کامل و
قابل ستایشی
شرکت داشتند و
شعار اصلی
آنها، " مرگ بر
حکومت ننگین
قوام " و " زنده
باد دکتر مصدق
" بود.
در
سیتیر بدون
تردید حتی یک
خبرنگار
داخلی یا
خارجی به زشتی
از قیام حماسهآفرین
ملت ایران یاد
نکرد. بنا به
گزارش همه
خبرگزاریهای
خارجی مردم
دنیا با شگفتی
و علاقه و
احساس خاص و
استثنائی
قیام ملت
ایران را پیگیری
می کردند.
روزنامه
اطلاعات ١/مرداد/١٣٣١
نوشت: ... حوادث
خونینی که در
برابر مجلس
روی داد و
منتهی به
پیروزی ملت و
ابراز تمایل
به دکتر مصدق
شد در تاریخ
معاصر ایران
حائز اهمیت می
باشد.
قیام
سی تیر که
تظاهر درخشان
و پر شکوه
اراده و
ایستادگی
مردم در برابر
اهریمن و
بیگانه بود
دکتر مصدق را
دوباره به
نخستوزیری
رساند و شکست و
سکوت موقت
دربار و عوامل
استعمار و
ارتجاع و
بیگانهپرستان
را باعث شد و
ما در برابر
این همه شجاعت
و ازجانگذشتگی
سر تعظیم فرود
می آوریم.
بنا
به گفته
ارسنجانی،
آقای قوام روز
سی تر که مانند
برگ خزان
جوانان ما را
به زمین می
ریختند، در
باغ سفارت
آلمان
استراحت می
کرده است و
پادوها و
دلالان معتبر
بیگانه و
نمایندگان
دربار و
فئودالها
نیز مرتباً به
آنجا رفت و آمد
داشتهاند که
اسامیشان
موجود است.
مثلاً ناصر
ذوالفقاری (
برادر محمد
ذوالفقاری که
هر دو به قوام
رأی تمایل
داده بودند )
عرقریزان می
رسد و می گوید،
شهر شلوغ شده
است ولی
مأمورین مثل
اینکه میل
ندارند
جلوگیری کنند (
با آنهمه کشت و
کشتار ) اینکه
کار نمی شود ما
با همه چیز
خودمان بازی
کردهایم. اگر
قرار باشد با
سهلانگاری
کار صورت
دیگری پیدا
کند وضع ما به
خطر خواهد
افتاد. ... دیگری
خبر آورده بود
که در میدان
سپه یک سرهنگ
از تانک بیرون
آمد و پاگون
خود را کند و
نعره زد که من
بطرف مردم
شلیک نمی کنم و
خود را تسلیم
مردم می کنم. ... و
باز خبر می رسد
که مردم در شهر
شعارهای ضد
شاه و ضد قوام
می دهند ...
آقای
ارسنجانی می
نویسد: در این
اثناء آقایان
علاء و سپهبد
یزدانپناه
آنجا آمدند...
علاء به قوام
می گوید: جناب
اشرف لابد از
اوضاع شهر
استحضار
دارید. قوام
میگوید:
تظاهرات
مختصری شده و
چند نفر مجروح
شدهاند. علاء
می گوید: خیر
قربان، نزدیک
پانصدنفر
کشته شدهاند
وضع خیلی
خطرناک است.
قوام می پرسد:
شما از کجا می
دانید؟ علاء
می گوید:
فرماندار
نظامی اطلاع
داده است. قوام
با قیافه
برافروخته می
گوید:
فرماندار
نظامی چرا به
من که رئیس
دولت هستم
اطلاع نمی
دهد؟ این چه
ترتیبی است؟
یعنی چه؟ ... پس
معلوم می شود
که آقایان هر
چه خواستهاند
کردهاند و به
حساب من
گذاردهاند. ...
علاء میگوید:
در هرحال
مسلماً در
تهران جوی خون
جاری شده است.
آقای
ارسنجانی می
افزاید: نزدیک
ساعت چهار
بعدازظهر از
شهر
خبرآوردند که
نیروهای
انتظامی شهر
را ترک کردهاند
و مردم
کلانتریهایی
را اشغال کردهاند
و برای اشغال
ادارات دولتی
تلاش می کنند.
ساعت پنج
بعدازظهر
قوامالسلطنه
به دربار رفت و
استعفاء داد
در حالیکه در
آن موقع اداره
رادیو در
اشغال اعضای
حزب ایران،
زحمتکشان،
جبهه ملی بود.
در
حدود ساعت پنج
و نیم حسین
علاء وزیر
دربار تلفنی
به آقای مهندس
احمد رضوی
رئیس
فراکسیون
نهضت ملی
اطلاع می دهد
که قوام
استعفاء داده
است و ضمناً (
از طرف دربار )
دستور اکید
داده شده که
نظامیها
فوراً به
سربازخانهها
برگردند. پس
لازم است که
آقایان
فراکسیون
نهضت ملی
خودشان امنیت
شهر را مورد
توجه قرار
دهند.
فراکسیون
نهضت ملی برای
حفظ نظم و
امنیت شهر و
انتشار
استعفای قوام
فوراً طی جلسهای
ترتیباتی
اتخاذ کرد.
آقایان حسین
مکی، مهندس
حسیبی، پارسا
خبر استعفای
قوام را به
اطلاع مردم
رساندند....
آقای
ارسنجانی در
دنباله
اعترافات خود
می افزاید:" در
قیافه جوانها،
پیران، غرور و
افتخار فوقالعادهای
می دیدم و از
این نیروی
زندهکنندهای
که مردم را به
حرکت در آورده
بود لذت می
بردم ... آیا
اینها همه
مایه غرور و
افتخار نمی
تواند باشد؟
مسلماً چرا ...
ساعت
٧ بعدازظهر سی
تیر مردم به
سوی خانه دکتر
مصدق رهسپار
شدند ... دکتر
مصدق در
حالیکه به شدت
می گریست، گفت:"
ای کاش من مرده
بودم و ملت
ایران را
اینطور
عزادار نمی
دیدم. ... و سپس
افزود: ای مردم
من به جرأت
میگویم
استقلال
ایران از دست
رفته بود ولی
شما با رشادت
خود آن را
گرفتید ...
روز
٣١/تیر/١٣٣١
دیگر از افراد
پلیس و سرباز
در خیابانهای
تهران خبری
نبود. زیرا
نیروهای پلیس
و نظامی جرأت
آشکارشدن را
نداشتند.
حفظ
نظم شهر به
عهده یک عده از
جوانانی بود
که به سینه خود
نوار سیاهرنگی
نصب کرده
بودند. با وجود
اجتماعات بیش
از اندازهای
که در این روز
در گوشه و کنار
تهران تشکیل
شد و سخنان
تندی که ایراد
گردید، کوچکترین
بینظمی دیده
نمی شد. حتی
ترتیب عبور و
مرور وسائل
نقلیه نیز به
صورت منظم و
توسط جوانان
انجام می گرفت.
ساعت
سه صبح جلسه
سری مجلس
تشکیل شد و از
٦٤ نفر عده
حاضر در جلسه
٦١ نفر به دکتر
مصدق رأی
اعتماد دادند.
جالب
است که
روزنامه
اطلاعات
مانند همه
بیگانهپرستان
در روز ٢٩/تیر/١٣٣١
که مردم به
مؤسسهاش
حمله بردند،
آنان را
آشوبگران و
عناصر
ماجراجو که به
دنبال اغراض
شخصی هستند،
نامید و روز
قیام ٣٠/تیر/١٣٣١
خاموش شد و روز
١/مرداد/١٣٣١
در سرمقاله
خود تحت عنوان
ماتم عمومی
آنان را
جوانان پرشور
و مردمانی که
شوری وطنپرستانه
در سر داشتند،
خواند و نوشت
که افتخار
جاویدان برای
خود و خانواده
خود ذخیره
ساختند.
در
این باره در
تسلیتی که به
امضاء وزیر
دربار ( نه
اعلیحضرت
همایونی ) صادر
شد از قیام
درخشان سی تیر
به نام وقایع
تأسفبار یاد
شده است.
بالاخره
در سیام
تیرماه ١٣٣١
پیروزی دیگری
برای ملت
ایران به دست
آمد و اوایل شب
خبر اعلام رأی
دیوان
دادگستری
لاهه مبنی بر
عدم صلاحیت آن
دادگاه در
رسیدگی به
مسئله نفت به
تهران رسید.
این رأی که
حقانیت ملت
ایران را در
مبارزه با
استعمار
انگلیس ثابت
کرد، پیروزی
سی تیر را کامل
کرد تا آنجا که
اعلیحضرت
همایونی هم
شخصاً زبان به
ستایش گشودند.
"
موفقیت ایران
را در دادگاه
لاهه به عموم
هموطنان
عزیز از صمیم
قلب تبریک می
گویم و
بدینوسیله از
اهتمام جناب
آقای دکتر
مصدق نخستوزیر
و تمام ملت
ایران که در
این راه همصدا
بودهاند
قدردانی و
تشکر می نمایم.
این پیروزی
قدم مهمی است
در راه توفیق
نهائی و رسیدن
ایران به آمال
و آرزوهای ملی.
محمدرضا
پهلوی ١/٥/١٣٣١
رویتر
بلافاصله پس
از این دو
حادثه گزارش
داد که
انگلستان
مأیوس است و در
لندن بطور کلی
نظر بر این است
که با صدور این
رأی موقعیت
دولت دکتر
مصدق برای
مذاکره و
معامله
محکمتر شده
است.
روزنامه
نیو استیسمن (١/مرداد/٣١
) ضمن اشاره به
قیام سی تیر
نوشت: حوادثی
که اخیراً در
ایران روی
داده است
مراجعت شرکت
نفت انگلیس را
به ایران
غیرممکن می
سازد.
روزنامه
بنیصباح چاپ
ترکیه ( ٤/مرداد/١٣٣١
) پس از این
حادثه نوشت: ...
خوب بود رادیو
آنکارا که از
آغاز ملی شدن
نفت در ایران
پیوسته علیه
ایران و به نفع
انگلیس تبلیغ
و تفسیر می
کرد، از قاضی
انگلیسی ( که
در دادگاه
لاهه به زیان
دولت خود رأی
داد ) درس عبرت
می گرفت.
و
روزنامه
سوسیالیستی
شنولک نیز
نوشت که
سیاستمداران
قدیمی ایران
هر یک به نوبه
خود امتحان
خویش را دادهاند
و تاکنون
نتوانستهاند
بر قلوب مردم
حکومت کنند،
قوام هم یک
عامل استعمار
انگلیس بود.
خبرگزاری
فرانسه در
تاریخ ١٥/مرداد/١٣٣١
گزارش داد که:
عوامل
سوسیالیست
جبهه ملی با
تمام قوا تلاش
می کنند که
اوضاع را به
نفع طبقه
بینوا تغییر
داده و از
فشاری که بر
دوش توده
مستمند وارد
می شود بکاهند.
تحت
تأثیر قیام سی
تیر ملکه مادر
و شاهدخت اشرف
بعلت تحریکا و
کارشکنیهایی
که در راه
پیشرفت نهضت
ملی مقدس
ایران می
کردند و به
دلیل دخالت
مستقیم در این
ماجرا از
ایران تبعید
شدند.
دفاتر
مخصوص شاهدختها
و شاهپورها
بسته شد و
اجازه تماس
مستقیم با
ادارات دولتی
از آنان گرفته
شد.
بنا
به گزارش
رویتر شاهدخت
اشرف پهلوی که
برای فراهم
کردن مقدمات
سقوط دکتر
مصدق در تاریخ
١٥/٤/١٣٣١ به
تهران آمده
بود روز ٩/مرداد/١٣٣١
وارد رم شد.
این خبرگزاری
به نقل از
روزنامه
باختر امروز
می افزاید
اثاثیه
شاهدخت اشرف
بیست جامهدان
بود که برای
نخستین بار
بوسیله
مأموران
ایرانی گمرک
بازرسی شده
است. ...
آقای
دکتر عبدالله
معظمی در جلسه
فوقالعاده ٢/مرداد/٣١
مجلس شورای
ملی که پس از
قیام سی تیر
تشکیل شد چنین
گفت: با کمال
خضوع و فروتنی
به روان پاک
شهیدان راه
آزادی و حریت و
استقلال و
شرافت ایران
درود می فرستم
و از درگاه
خداوند متعال
مسئلت می کنم
که به ملت
ایران در این
مصیبت صبر و
اجر کرامت و
عنایت رماید. و
این جنبش و
قیام ملی ثابت
کرد که در
مقابل اراده
ملی هیچ قوه و
قدرتی را تاب
مقاومت و
پایداری نیست
و این نیروی
عظیم هر مانع و
رادعی را از
میان برخواهد
داشت... روز سی
تیر ماه
سرزمین ایران
عرصه این
آزمایش بود.
ملت ایران در
این روز با خون
خود و خون
عزیزان خود به
روی زمین
ایران چند
جمله نوشت که
برای همیشه
باید سرمشق
فداکاران و
وطنپرستان
باشد.
اولنوشت
در مقابل
اراده ملت هیچ
نیروئی تاب
مقاومت و
پایداری
نخواهد داشت.
پسازآننوشت
تسلیم و تمکین
و رضا در برابر
شدائد و حوادث
شیوه مردان
غیرتمند
نیست و
بازنوشت، ما
با قطرات خون
گرم خود درخت
آزادی و عظمت
ایران را که از
شادابی و
سرسبزی
افتاده بود
آبیاری کردیم
و تا تازگی و
طراوت از سر
گیرد و بارور و
سایهگستر
شود.... آخرین
جملهای که
شهیدان راه
آزادی با خون
خود نوشتند
این بود که همت
کنید تا این
شعله مقدس را
که ما
برافروختهایم
خاموش نشود.
در
جلسه علنی ٥/مرداد/١٣٣١
نیز آقای
مهندس حسیبی
در حالیکه به
شدت می گریست و
فریاد می زد
چنین گفت:
آقایان ملت
ایران بیدار
است و حق خود
را می گیرد ولو
به هر قیمتی که
باشد. روز سی
تیر این مردم
حتی چوب در دست
نداشتند و با
دست خالی جلوی
گلوله و توپ می
رفتند...
آقای
حسیبی به حال
گریه گفت: روز
سی تیر واقعهای
اتفاق افتاد
که دلم را ریش
کرد و آن این
بود که مردی
لخت را که فقط
یک پیراهن
پاره پاره به
تن داشت هدف
گلوله قرار
دادند و وقتی
به زمین خورد و
جان سپرد بدن
او را وارسی
کردند و دیدند
که فقط یک تکه
نان خشک در لای
آستین پیراهن
پاره خود دارد
و او با این
تکه نان که
نهارش بود
برای حفظ
حیثیت و
استقلال کشور
آمده بود تا
سینه خود را
هدف گلوله
قرار دهد. ( در
این موقع عده
زیاد از
نمایندگان و
تماشاچیان به
صدای بلند به
گریه درآمدند.)
حسیبی فریاد
می زد: آقایانی
که اینجا
نشستهاید او
با یک تکه نان
خشک برای آن
آمده بود که
استقلال میهن
خود را حفظ کند
و هم او بود که
برای شما
شرافت خرید و
آبروی شما را
حفظ کرد تا
بتوانید
امروز اینجا
بنشینید. ما که
همه چیز
داشتیم لیاقت
این شهامت را
نداشتیم.
مهندس
حسیبی که
کاملاً تحتتأثیر
احساسات بود
مشت روی
تریبون می
کوبید و می گفت:
... لااقل این
پنبه را از گوش
بیرون بکشید و
بفهمید که
دیگر ملت
ایران خواب
نیست...
سرانجام مجلس
شورای ملی در
جلسه فوقالعاده
٢/مرداد/١٣٣١
طی ماده واحدهای
قیام سی تیر را
که در سراسر
کشور برای
پشتیبانی از
نهضت ملی
ایران انجام
پذیرفته بود
قیام ملی و
شهدای آن روز
را شهدای راه
آزادی و نیز
قانون
اختیارات
دکتر مصدق را
تصویب کرد.
(
قانون قیام سی
تیر و قانون
اعطاء
اختیارات )
با
تأیید خداوند
متعال، ما،
پهلوی
شاهنشاه
ایران، محل
امضاء، نظر به
اصل بیست هفتم
متمم قانون
اساسی مقرر می
داریم:
ماده
اول – قانون
مربوط به
شناسائی قیام
روز سیام تیر
ماه ١٣٣١ به
نام قیام مقدس
ملی که در جلسه
١٦/٥/١٣٣١ به
تصویب مجلسین
سنا و شورای
ملی رسیده و
منضم به این
دستخط است به
موقع اجراء
گذارده شود.
ماده
دوم – هئیت
دولت مأمور
اجرای این
قانون هستند.
بتاریخ
٢١/٥/١٣٣١
با
تأیید خداوند
متعال، ما،
پهلوی
شاهنشاه
ایران، محل
امضاء
نظر
به اصل بیست و
هفتم متمم
قانون اساسی
مقرر می داریم:
ماده
اول – قانون
مربوط به
اعطای
اختیارات
برای مدت شش
ماه به شخص
جناب دکتر
مصدق نخستوزیر
که در جلسه
بیستم امرداد
١٣٣١ به تصویب
ملجسین سنا و
شورای ملی
رسیده و منظم
به این دستخط
است به موقع
اجرا گذاشته
می شود.
ماده
دوم – هیئت
دولت مأمور
اجرای این
قانون هستند.
بتاریخ
٢١/٥/١٣٣١
(
جاوید باد
ایران )
( پیروز باد
ملت )
منابع
و مآخذ
١.
دیلینیوز ٥/خرداد/١٣٣١
٢.
.
Pari’s pres
٢٦/تیر/١٣٣١
٣.
مذاکرات
مجلس، جلسه
علنی ٩/٨/١٣٣١
٤.
جلسه علنی
مجلس شورای
ملی مورخه: ١٧/٤/١٣٣١
٥.
اعلامیه
فرماندار
نظامی شماره ٦١،
٢٧/تیرماه/
١٣٣١
٦.
روزنامه
بامشاد،
پیرایه، حسن
ارسنجانی، ١٣٣٢
٧.
خواندنیها
شماره نهم/ ٨١
٨.
برای اطلاع
بیشتر در مورد
قوام السلطنه
به الیگارشی
حکومت
خانواده ها در
ایران نوشته
ابوالفضل
قاسمی جلد
سوم، خاندان
قوام مراجعه
کنید.
٩.
صفحه ٥١
یادداشت های
حسن ارسنجانی.
یادآور
میشویم حسن
ارسنجانی از
دشمنان جبهه
ملی می باشد.
١٠.
اعلامیه جبهه
ملی ٢٦/تیرماه/١٣٣١
١١.
آسوشیتدپرس ٢٩/تیرماه/١٣٣١
١٢.
یادداشت های
حسن ارسنجانی
١٣.
پلنوم چهارم
حزب توده
١٤.
نوید آزادی
روزنامه
وابسته به حزب
توده شماره ٢٥/تیرماه/١٣٣١
١٥.
روزنامه دژ که
بجای بسوی
آینده منتشر
میشد، ٢٧/تیرماه/١٣٣١
٦١.
ATP ٢/مرداد/١٣٣١
١٧.
کیهان و
اطلاعات ٢٨/تیرماه/١٣٣١
١٨.
خواندنیها
شماره ٨١
http://www.iraniannationalfront.org/htdocs/Historical&Social/2006/Ghasemi_30Tir.htm
توطئه
برکناری مصدق
و درسهای
قیام سی تیر
دکتر
پرویز
داورپناه
رفتی
و . . . / روز بد
آمد / بدچندان
چندان / صد به
صد آمد /
باز
ایران بلا
دیده زندان
شد / ما درون
خود زندانی
سیاوش
کسرائی
بیش
از نیم قرن از
حماسهء قیام
ملی سی ام
تیرمی گذرد.
یادآوری
وقایع و
حوادثی که در
این روز و
روزهای پیش
از آن روی داد
و گزارشی از
دلاوری و
جانگذشتگی
های مردم
زحمتکشی که
پیکره قیام
را تشکیل می
دادند و
بالاخره
درسهای پر
ارزش این
قیام برای
پیروزی
مبارزات
آزادیخواهان
ایران علیه
استبداد و
استعمار لازم
ومفید است.
دکتر
محمّد مصدّق
می دانست که
در دورهء دوم
زمامداری با
مشکلات زیادی
روبرو خواهد
شد و
نمایندگان
وابسته به
دربار و شرکت
سابق نفت و
آنهائی که
مایل به کنار
آمدن با دولت
استعماری
انگلستان
هستند، برای
تضعیف و سقوط
دولت او، از
پای نخواهند
نشست.
مصدق
پیکار در
جبهه داخلی
را به مراتب
دشوار تر از
مبارزه با
استعمار گران
خارجی می
دانست. او با
تجارب چهارده
ماهه
زمامداری
بدین نتیجه
رسیده بود،
مادام که به
مداخلات غیر
قانونی شاه و
بستگان او و
درباریان، در
امور مملکت
پایان داده
نشود، هیچ
دولتی قادر
به اداره
امور کشور و
استیفای حقوق
ایران، بخصوص
پس از خلع ید
از شرکت نفت
نخواهد بود.
محمد
رضا شاه،
گذشته از
اختیاراتی که
پس از تغییر
قانون اساسی
در سال 1328 بدست
آورده بود،
با عنوان
تشریفاتی
فرمانده کل
قوا، نیروهای
مسلح کشور
را، که عامل
قدرتمندی
برای اجرای
توطئه های ضد
ملی بشمار می
رفت،
زیرفرمان
داشت. وزرای
جنگ، از زمان
به قدرت
رسیدن رضا
شاه به بعد،
از طرف شاه
تعیین می
شدند. رئیس
ستاد ارتش
زیر فرمان
شاه بود و
روًسای
نیروهای
انتظامی نصب
و عزل می
گشتند.1
تنها
محمد رضا شاه
نبود که بی
اعتنا به
قانون اساسی
در همهء امور
مملکت مداخله
می کرد،
بستگان و
نزدیکان او
هر کدام،
دربار
جداگانه
داشتند و
فرمانفرمائی
می کردند.
اشرف
پهلوی، خواهر
شاه،
متنفذترین
فرد خانواه
پهلوی بود. او
نیز نه تنها
در عزل و نصب
مقامات مملکت
دست داشت
بلکه یکی از
مهره های
موًثر
بیگانگان در
ایجاد دسیسه
و توطئه چینی
علیه نهضت
مردم ایران
بشمار می رفت.
اشرف
در کتابی که
سال 1980 منتشر
ساخت، به
مداخلات خود
در امور
مملکت، حتی
عزل و نصب
نخست وزیران
احمد قوام
السطنه و
عبدالحسین
هژیر اشاره
کرده است (
نگاه کنید
بکتاب چهره
هائی در
آینه، خاطرات
در تبعید،
صفحه 89 ـ 110
ترجمه از متن
انگلیسی)3
دکتر
مصدق در
کابینه جدید
تصمیم گرفت
مسئولیت
اداره وزارت
جنگ را بر طبق
قانون اساسی،
دولت به عهده
بگیرد و برای
مقابله با
بحران سیاسی
و اقتصادی
ناشی از
محاصره
اقتصادی،
اختیاراتی از
مجلس درخواست
کند.
روز
بیست و پنج
تیرماه 1331 دکتر
مصدق پس از سه
ساعت مذاکره
با شاه، بر سر
معرفی اعضای
کابینه خود،
بخصوص پست
وزارت جنگ،
از نخست
وزیری استعفا
کرد.1
دکتر
مصدق ميگفت:
من نخست
وزيرم و طبق
قانون اساسی،
وزراء
مسئوليت
مشترکی در
برابرمجلس
دارند، پس
وزير جنگ را
نيز بايد
خودم تعيين
کنم و در
اعمال او
مستقيما
نظارت داشته
باشم.
متن
این استعفا
نامه که از
رادیو و
روزنامه ها
انتشار یافت،
بدین شرح بود:
«
پیشگاه مبارک
اعلیحضرت
همایون
شاهنشاهی،
چون در نتیجه
تجربیاتی که
در دولت سابق
بدست آمده،
پیشرفت کار
در این موقع
حساس ایجاب
می کند که پست
وزارت جنگ را
فدوی شخصا"
عهده دار شود
و این کار
مورد تصویب
شاهانه واقع
نشد، البته
بهتر آن است
که دولت
آینده را کسی
تشکیل دهد که
کاملا" مورد
اعتماد باشد
و بتواند
منویات
شاهانه را
اجراء کند. با
وضع فعلی
ممکن نیست
مبارزه ای را
که ملت ایران
شروع کرده
است
پیروزمندانه
خاتمه دهد.
فدوی ـ دکتر
محمد مصدق 25
تیرماه 1331 »2
روز
بیست و ششم
تیرماه بنا
به اصرار
محمد رضا شاه
مجلس شوری
ملی بدون
حضور
نماینگان
طرفدار دکتر
مصدق به
زمامداری
احمد قوام (
قوام السلطنه
) راًی تمایل
داد و روز بعد
شاه فرمان
نخست وزیری
بنام او صادر
کرد و لقب "
جناب اشرف "را
که پس از
حوادث
آذربایجان از
او پس گرفته
بود، بی سر و
صدا به وی
مسترد داشت.
قوام این پیر
غلام استعمار
که با رسوائی
و فضاحت از
ایران رفته
بود، با
اشارهء دربار
به ایران
بازگشت. و
زمینه نخست
وزیری اش با
توافق مشترک
آمریکا و
انگلیس در
خارج از کشور
ترتیب داده
شد.
بازیگر
پشت پردهء
این حادثه
نیز اشرف
پهلوی بود.
راجع به این
موضوع علی
اصغر امیرانی
مدیر
خواندنیها می
نویسد: " . . .
والاحضرت
اشرف چند روز
قبل از حوادث
خونین سی ام
تیر وارد
تهران شد و با
قوام السلطنه
تماس گرفت و
با نمایندگان
مجلس برای
زمینه سازی و
تحمیل حکومت
انگلیسی منشی
عین الدوله
وارد گفتگو
گردید، به
تکاپو پرداخت
و بدون تردید
او یکی از
مسئولین روی
کار آوردن
قوام و حوادث
سی ام تیر
میباشد."3
درست
در همان روزی
که مجلس
شورایملی
مشغول انتخاب
قوام
السلطنه،
نخست وزیر
جدید بود،
فرمانداری
نظامی که
مستقیما" به
دستور محمد
رضا شاه عمل
می کرد
اعلامیهء
شدیداللحنی "
برای حفظ
انتظامات"
صادر و سپس
ماًمورین
انتظامی با
تانک و
زرهپوش به
خیابانها
ریختند و
مجلس را
محاصره کردند.4
قوام
السلطنه بعد
از دریافت
فرمان نخست
وزیری
اعلامیهء
غلاظ و شدادی
منتشر ساخته
به مردم
کشورما کشتارهای
دسته جمعی و
تیره روزی
وعده کرد. وی
چنین نوشت :
"
. . . ایران دچار
دردی عمیق
شده و با
داروهای مخدر
درمان پذیر
نیست . . . من به
همان اندازه
که از
عوامفریبی در
امور سیاسی
بیزارم
درمسائل
مذهبی نیز از
ریا و سالوس
منزجرم.
کسانیکه به
بهانهء
مبارزه با
افراطیون
سرخ، ارتجاع
سیاه را
تقویت نموده
اند لطمهء
شدیدی به
آزادی وارد
ساخته زحمات
بانیان
مشروطیت را
از نیم قرن به
این طرف بهدر
داده اند.
وای
بحال کسانی
که در
اقدامات
مصلحانهء من
اخلال نمایند
و در راهی که
در پیش دارم
مانع بتراشند
یا نظم عمومی
را برهم
بزنند.اینگونه
آشوبگران با
شدید ترین
عکس العمل از
طرف من روبرو
خواهند شد و
چنانکه در
گذشته نشان
داده ام بدون
ملاحظه از
احدی و بدون
توجه به مقام
و موقعیت
مخالفین کیفر
اعمالشان را
در کنارشان
میگذارم.
حتی
ممکن است تا
جائی بروم که
با تصویب
اکثریت
پارلمان دست
به تشکیل
محاکم
انقلابی زده
روزی صد ها
تبهکار را از
هر طبقه
بموجب حکم
خشک و بی شفقت
قانون قرین
تیره روزی
سازم.
بعموم
اعلام میکنم
که دورهء
عصیان سپری
شده و روز
اطاعت از
اوامر و
نواهی حکومت
فرا رسیده
است.کشتیبان
را سیاستی
دگر آمد ــ
تهران 27تیر1331
رئیس الوزراء
قوام السلطنه3
احمد
قوام با
زمینه سازی
قبلی و توافق
مشترک
انگلستان و
آمریکا روی
کار آمده بود
تا بعنوان یک
نخست وزیر
قوی و « مطلوب »
با غرب سازش
کند و جنبش
مردم ایران
را خاموش
سازد.قوام با
اختیارات
وسیعی نخست
وزیر شده
بود، و به
گفته حسن
ارسنجانی که
از نزدیکان و
محرم راز او
بود، شاه با
تقاضای او
برای مجلس
هفدهم موافقت
کرده بود.
(
پیرایه
بامشاد، حسن
ارسنجانی 1339 )
قوام
السلطنه با
همهء
کارکشتگی و
تجربه ای که
در امور
سیاسی داشت،
در شناسائی
اصالت نهضت
مردم ایران،
اشتباه کرده
بود و همچنین
قدرت مقاومت
مردم را در
پاسداری از
دست آوردهای
مبارزه ضد
استعماری،
دست کم گرفته
بود.
بررسی
اوضاع و
فعالیت های
پشت پرده در
آن زمان
حکایت می کند
که قوام
السلطنه آلت
دست دربار،
اشرف پهلوی و
چند تن از
تعزیه
گردانهای
سیاسی شده
بود.( مجله
خواندنیها
شماره 89 )
برخی
از «
روشنفکران »
که به چپ می
زنند و راست
می شوند
امروز طرفدار
پر و پا قرص «
حضرت اشرف »
احمد قوام
شده اند و
فراموش کرده
اند که قوام
همیشه منافع
شخصی را بر
منافع ملی
مردم ایران
ترجیح داده و
از عوامل
قدرت های
بیگانه بود.12
مقاومت
مردم ایران
در برابر
توطئه
برکناری مصدق
از روز بیست و
شش تیرماه با
انتشاراعلامیهء
سی نفر از
نمایندگان
مجلس
شورایملی که
خود را "نمایندگان
نهضت ملی
ایران" می
نامیدند شروع
شد:
"
ملت رشید
ایران! . . .
برای اعلام
این نکتهء
اساسی به
جهانیان که
نهضت ملی
ایران هر گز
مقهور
دخالتهای
استقلال
شکنانهءبیگانگان
نخواهد شد و
تا حصول
نتیجهء قطعی
در احقاق حق و
رهائی کشور
از چنگال
سیاستهای
استعماری
استقامت
خواهد کرد
روز دو شنبه
سی ام تیر ماه1331
در سراسر
کشور تعطیل
عمومی اعلام
میشود..."
آیت
الله کاشانی
هم در پاسخ
اعلامیهء
قوام السلطنه
طی یک
مصاحبهء
مطبوعاتی
اظهار داشت:
"
. . . سیاستی که
قرون متمادی
دولت های
مزدور را بر
سر کار
میآورد
بالاخره
حکومت مصدق
را که
بزرگترین سد
راه خیانت
خود میدانست
بر کنار و در
صدد برآمد
عنصری را که
در دامان
دیکتاتوری و
استبداد
پرورش یافته
و تاریخ حیات
سیاسی او پر
از خیانت و
ظلم و جور است
و بارها
امتحان خود
را داده و
دادگاه ملی
حکم مرگ و قطع
حیات سیاسی
او را صادر
کرده است
برای چندمین
بار بر مسند
خدمتگزاران
واقعی گمارد."
"
. . . احمد قوام
باید بداند
در سرزمینی
که مردم
رنجدیدهء آن
پس از سالها
رنج و تعب،
شانه از زیر
دیکتاتوری
بیرون کشیده
اند نباید
رسما" اختناق
افکار و
عقاید را
اعلام و مردم
را به اعدام
دسته جمعی
تهدید نماید.
من صریحا"
میگویم که بر
عموم برادران
مسلمان
لازمست که در
راه این جهاد
اکبر کمر همت
محکم بر بسته
و برای آخرین
مرتبه به
صاحبان سیاست
استعمار ثابت
کنند که تلاش
آنها در بدست
آوردن قدرت و
سیطرهء گذشته
محال است و
ملت مسلمان
ایران به هیچ
یک از
بیگانگان
اجازه نخواهد
دادکه بدست
مزدوران
آزمایش شده،
استقلال آنها
پایمال و نام
پرعظمت و
افتخاری را
که ملت ایران
در اثر
مبارزهء مقدس
خود بدست
آورده است
مبدل به ذلت و
سرشکستگی شود.
. ."(کیهان، 26 تیر
)
مردم
به محض اطلاع
از استعفای
دکتر مصدق از
همان اولین
روزها در حال
اعتراض و
اعتصاب بودند.
بیشتر مغازه
ها و قسمت
اعظم بازار
تعطیل بود و
بین مردم و
قوای انتظامی
پیاده و
سواره با
باتون و سر
نیزه و تاختن
اسب در میان
جمعیت تظاهر
کنندگان را
متفرق می
ساختند.6
تظاهرات
و اعتراض
مردم منحصر
به شهر تهران
نبود. موج
اعتراض در
سراسر کشور
برخاسته بود
و بنا به
گزارش
آسوشیتد پرس
قبل از سی تیر
بزرگترین
تظاهرات از
طرف مردم در
آبادان رخ
داد.
سیل
تلگرافها و
نامه ها،
مبنی بر
اعتراض به
زمامداری
قوام السلطنه
و پشتیبانی
از دکتر مصدق
از اقصی نقاط
کشور بسوی
پایتخت
سرازیر شده
بود.
در
خرمشهر و
آبادان، کسبه
دست از کار
کشیدند و به
تظاهر
کنندگان
پیوستند. در
تاًسیسات
پالایشگاه و
دیگر بخش های
وابسته به
آن،کارگران
اعتصاب کردند.2
در
جریان
تظاهرات و
زدو خورد با
ماًمورین
انتظامی در
تهران و
شهرستانها
عده زیادی
مجروح شدند.
روز
بیست و نه
تیرماه شهر
تهران به حال
نیمه تعطیل
در آمده بود.
کارگران
کارخانه ها،
سیلو، راه
آهن و سرویس
های اتوبوس
رانی دست از
کار کشیدند.
ماًمورین
انتظامی
پیاده و
سواره تظاهر
کنندگان را
مضروب و
متفرق ساختند.
عصر روز بیست
و نه تیرماه
زدو خورد بین
مردم و
ماًمورین
انتظامی نسبت
به روزهای
پیش شدید تر
شد و کشته ها و
زخمی های
بیشتری برجای
ماند.6
حزب
توده هم در
اعلامیه ای
که جمعیت
مبارزهء با
ضد استعمار
این حزب در
روز بیست و
نهم تیر پخش و
نشر کرده بود
اعضاء حزب را
دعوت به
پیوستن به صف
نهضت مردم در
مبارزه علیه
قوام کردند.
بدین
ترتیب مبارزه
خونین مردم
ایران علیه
امپریالیسم و
عمال آنها
یعنی دربار ... و
قوام ادامه
پیدا کرد.5
صبح
روز سی تیر
شهر تهران
یکپارچه
تعطیل بود. از
ساعت شش صبح
مردم دسته
دسته از گوشه
و کنار شهر
بطرف
خیابانهای
مرکز شهر و
میدان
بهارستان در
حرکت بودند.
در
تظاهرات،
مقاومت وقیام
مردم در این
روز همهء
طبقات مردم،
کارگر، پیشه
ور، کارمند،
دانشجو،
روشنفکر،
بازاری، پیر
و جوان و زن و
مرد، در کنار
هم بودند.
اولین
برخورد در
ساعت هفت صبح
در بازار
صورت می گیرد
تیری به
بازوی جوانی
اصابت میکند
و قیام شدت
میگیرد.و
لحظه به لحظه
گسترش می
یابد. (
روزنامه
کیهان، مورخ
سی تیرماه 1331
سرمقاله )
مقارن
همین زمان در
مقابل
دانشگاه ،
انبوه
دانشجویان
مورد حمله و
تیراندازی
قرار می
گیرند، پس از
این برخورد
با شعار" مصدق
پیروز است "
خود را به
بهارستان
میرسانند.
سایر
گروهها و
اقشار نیز با
فریاد های « یا
مرگ یا مصدق » «
مصدق پیروز
است » « مرگ بر
قوام » با
نظامیان و
پاسبانان که
بسوی آنها
تیراندازی می
کردند، درگیر
شدند و در
نبرد تن به
تن، عده ای
مجروح گشتند
و با شکستن صف
نظامیان خود
را به میدان
بهارستان
رساندند.
دسته
های کفن پوش
از بعضی محله
های اطراف
شهر بسوی
مرکز
شهر،عازم
بهارستان می
شوند،
بهارستان،
ناصرخسرو،
تمام
خیابانهای
مرکز تهران
میعادگاه
شهادت است.
سرنیزه
داران ارتش،
تانکها، زره
پوشها،
خودروها،
نیروی پلیس
همه جا
گسترده به
خیل مردم جان
بر کف به سینه
های باز یورش
میبرند و
خونهای
پاکشان را بر
زمین میریزند
صدای غرش
تفنگها و
مسلسل ها همه
جا گسترده و
با فریاد
مصدق پیروز
است آمیخته
شده بود.2
در
خیابان
اکباتان
جوانی که
گلوله خورده
بود و در خون
خود می
غلطید، به
دشواری
برخاست و با
انگشتان
رنگین شده از
خون خود بر
دیوار کنارش
نوشت « این خون
زحمتکشان ملت
ایران است.
زنده باد
مصدق» و بعد
جان سپرد. این
مرد شجاع،
دانشجوی
دانشکده
افسری بود که
به قیام
پیوسته بود.6
با
اوج گیری
قیام به
تدریج آثار
نافرمانی در
صفوف نظامیان
ظاهر شد، و
خطر پیوستن
افسران و
سربازان به
قیام کنندگان
و ایستادگی
مردم در
برابر
نیروهای
انتظامی، شاه
را سخت نگران
ساخت.
قریب
هشتصد تن از
مردم تهران
زخمی یا کشته
شده بودند...مقارن
ساعت چهار
بعد از ظهر به
دستور شاه
نیروهای ارتش
و انتظامی
عقب نشستند.3
متعاقب
بازگشت
نظامیان به
سربازخانه
قوام السلطنه
مجبور به
استعفا گردید
و مخفی شد.
خبر
کناره گیری
اجباری قوام
را حسین علاء
وزیر دربار
به فراکسیون
نهضت ملی
اطلاع داد.
نمایندگان
فراکسیون
نهضت نیز بی
درنگ خبر
مزبور را به
اطلاع عامه
رساندند و
مسئولیت
امنیت شهر را
به مردم
واگذار کردند.
ساعت
هفت بعد از
ظهر، هزاران
تن از مردم
تهران، عازم
خانه دکتر
مصدق شدند.
رهبر جبهه
ملی در حالی
که به شدت می
گریست گفت :
«
ایکاش مرده
بودم و ملت
ایران را
اینطور
عزادار نمی
دیدم . . . سپس
افزود؛ ای
مردم، من به
جرئت میگویم
استقلال
ایران از دست
رفته بود ولی
شما با رشادت
خود آن را
گرفتید (روزنامه
کیهان سی و یک
تیر31 )
در
شامگاه روز
سی ام تیر،
پیروزی بزرگ
دیگری نصیب
ملت ایران شد
و آن خبر
اعلام راًی
دیوان
دادگستری بین
اللملی، مبنی
بر عدم
صلاحیت
دادگاه در
رسیدگی به
شکایت
انگلستان در
مورد نفت
ایران بود.
این راًی که
حقانیت ملت
ایران را در
مبارزه علیه
استعمار
انگلستان
ثابت کرد،
پیروزی سی ام
تیر را کامل
ساخت. و
انعکاس وسیعی
در محافل
سیاسی و
قضائی جهان
بوجود آورد.10
پیروزی
قیام سی ام
تیر، دکتر
مصدق را بار
دیگر به
زمامداری
رسانید.و
برای نخستین
بار در دوره
پهلوی، وزارت
جنگ در
اختیار دولت
قرار گرفت.
شاه عقب
نشینی کرد.
اشرف پهلوی و
مادر شاه
بعنوان توطئه
گران ضدّ ملی
از ایران
تبعید شدند.
دفاتر
خواهران و
برادران شاه
که بصورت
دربارهای
کوچکی بودند،
بسته شدند.
مجلس
شورای ملی در
جلسه فوق
العاده روز
دوم مرداد،
قیام سی ام
تیر را، بنام
" قیام مقدس
ملی" شناخت و
شهدای آن روز
را "شهدای
ملی" نامید.3
پیروزی
سی تیر، حاصل
قیام واقعی
یک ملت رشید و
زنده بود. این
قیام فصل
تازه ای را در
مبارزه ملل
ستمدیده جهان
علیه
امپریالیسم
گشود و نشان
داد که اگر
نیروی ملت در
راه آمال و
خواسته های
مشروع خلق
متشکل و متحد
شود و بدرستی
رهبری گردد،
پیروزی از آن
ملت خواهد
بود.
در
تاريخ معاصر
ايران روز سی
ام تير اهميت
شايان توجهی
دارد.
در
اين روز که
ارتش و دربار
بعنوان مراکز
اصلی توطئه
استعماری به
مردم
شناسانده شده
و سرکوب
گرديدند،
حاوی درسهائی
از پيروزی
است.
این
قیام ملی بر
هیچ قرار و
مدار قبلی
نبود و هیچ
سازمان و
حزبی آنرا
رهبری نمی
کرد. تنها و
تنها متکی به
احساس و
نیروی لایزال
میلیونها
مردمی بود که
در سراسر
کشور برای
پاسداری نهضت
ملی بپا
خاستند.
مردمی
که وقتی مطلع
شدند حکومت
ملی در خطر
اضمحلال است
بصورتی خود
جوش بمیدان
آمدند و از
ایثار مال و
هستی و خون
دریغ نکردند،
تنها بشوق
آنکه عزت و
استقلال و
آزادی خود را
دوام بخشند.
از
سی تیر می
آموزیم که
بهنگام قیام
یک ملت
گرسنه، هیچ
عامل خارجی
تاب مقاومت
دراز مدت
ندارد.
از
سی تیر می
آموزیم که
قیم انتصابی
ملت ایران
نشویم. مردم
بیسواد منافع
مادی و حیاتی
خود را بسیار
آسان تر و
درست تر و
زودتر از ما
می فهمند.
آنها خود
کوههای
استوار را از
جا خواهند
کرد.
نگاه
کنیم به لوح
افتخارتعدادی
ازجان
باختگان سی
ام تیرماه یک
هزار و سیصد و
سی و یک
خورشیدی که
درگورستان
ابن بابویه
به خاک سپرده
شدند.3
لوح
افتخارجان
باختگان سی
تیر در تهران (ابن
بابویه)
رضا
ایوبی ارغند (دوره
گر) ـ حسن نیکو
سخن (آهنگر) ـ
عباس
لـًولـًو (زرگر)
ـ محمود
عموئی (آجیل
فروش)
ـ نوروز
کفائی (یخ
فروش) ـ مرتضی
دستخوش نیکو (شاگرد
دوچرخه ساز) ـ
صفر حنیفه
رحفانی(ریخته
گر) ـ قدرت
سلیمی ـ
اسمعیل عینک
چی ـ هوشنگ
رضیان(عطار) ـ
غلامحسین
صادقی(بلورفروش)
ـ محرم رستمی(خیاط)
ـ اسمعیل
وزیری(توتون
فروش) ـ امیر
بیجار(محصل
کلاس پنجم) ـ
جبار رشیدی(کارگر
جوراب باف) ـ
حبیب شوقی
رضوانی (راننده)
ـ سعدی
اسکندری ـ
پرویز رجائی(آرایشگر)
ـ چهار نفر
گمنام.
مصدق
در وصيت نامه
اش خواسته
بود که در
گورستان ابن
بابويه در
تهران، در
کنار گور
کسانی که
درسی ام
تيرماه ۱۳۳۱
از حکومت او
دفاع کرده و
کشته شده
بودند، دفن
شود.6
محمد
رضا شاه از
ترس آنکه گور
مصدق مرکز
تجمع مخالفان
گردد، اين
اجازه را
نداد.
حکومت
فعلی نیز بنا
به ملاحظاتی
که کسی از آن
آگاه نیست به
این وصیت
وقعی نگذاشت
خويشاوندان
مصدق تصميم
گرفتند موقتا"
جسد او را در
احمد آباد
دفن کنند.
مصدق
از آنها
خواسته بود
که مراسمی
برپا نگردد.
حتی سنگ قبر
هم نمی خواست.
تقاضا يش
اجابت شد.
اکنون
او در کف
اتاقی به خاک
سپرده شده
است که زمانی
اطاق
غذاخوريش بود.11
افتخار
به دهها
دلاور گمنام
دیگر که در
راه پیروزی
نهضت ملی
ایران در روز
سی تیر در
تهران و
شهرستانها
جان باختند.
قيام شکوهمند
و پيروز سی
تير درس
استقامت و
مبارزه در
برابر
استبداد بود.
درس استقلال
و مبارزه در
برابر
استعمار
خارجی بود.
درس
فداکاری
آگاهانه و
هدف دار بود،
هدفی که
آزادی،
استقلال و
حاکميت ملی و
عدالت
اجتماعی و
سربلندی
ايران را در
حکومت ملی و
قانونی دکتر
محمد مصدق
برای مدت
کوتاهی در پی
داشت.
در
سی ام تير،
ملتی که
بگفته دکتر
مصدق:
"
اقتصاد و
سياست و
اجتماع او
ملعبه اغراض
و اميال
نوکران اجنبی
بود و هر روز
جيره خواران
کمپانی سابق
او را به درد و
رنج تازه ای
می انداختند...
قدرت و نفوذ
خود را تحصيل
کرد... به
کارخانه
حکومت تراشی
سفارت انگليس
داغ باطله زد
و سرنوشت خود
را بدست گرفت."
10
و
باز مصدق است
که می گوید :
"
من آدمی هستم
که با این
حالت کسالت و
با تمام
ناتوانی خودم
تا نفس دارم
برای آزادی و
استقلال این
مملکت مبارزه
می کنم و من از
این کار
صرفنظر نمی
کنم. آن ملتی
را که بندهء
یک کمپانی
بشود، آنرا
یک ملت
جلورفته نمی
گویند."10
بگفته
هوشنگ کشاورز
صدر:
"
معنی «وطن»
برای او
آمیزه ای بود
از «مردم» و «سرزمینشان»
و معنی
استقلال،
جایگاه
شایسته
کشورشان در
جهان و شک
نیست که هیچ
کشور تحت
سلطه، از این
امتیاز
برخوردار
نیست."7
و
به گفته منیر
طه:
"مصدق
، اين معلم
راست گفتار و
درست كردار
تاريخ ، به
ملت ايران
آموخت كه حق
را ميتوان
گرفت و بايد
گرفت . آموخت
كه تا ايران
از بند جيره
بندي
بيگانگان رها
نشود استقلال
نخواهد داشت
و هرگاه
استقلال
نداشته باشد
آزادي هم
نخواهد داشت
و اين
استقلال و
آزادي را با
استقامت و
پايمردي مي
توان به دست
آورد هرچند
دير به دست
آيد."8
و
محمد علی
موحد می گوید:
"
داستان مصدق
در خاطرهء
نسل ما به «
شاهنامهء
آزادی » تبدیل
شده است.
این
ماجرا برای
مردم ما نه
صرفا" یک حدیث
تاریخی که یک
سرود آزادی
است و سرود
آزادی سر از
قیدِ زمان بر
می کشد. چیزی
را می سراید و
چیزی را می
ستاید که
هنوز اتفاق
نیفتاده، یا
به تمام و
کمال اتفاق
نیفتاده است
و آرزو می شود
که در آینده
اتفاق بیفتد...وجدان
جامعه در
گذشته چیزی
را می بیند
و
نشانی از
گمشدهء خود
در آن می جوید.
قصهء گذشته
به بن بست
رسیده که
امید فرجی را
برای آینده
رقم می زند
و
بازگو کردن
آن بهانه ای
می شود
برای
بیان اشتیاقی
شورانگیز که
تحقق چیزی
بسیار عزیز
را در امروز و
فردا آرزومند
است."9
چنین
باد.
دکتر
پرویز
داورپناه
منابع
و مآخذ:
1
ـ خاطرات و
تاًلمات
مصّدق / بقلم
دکتر محمّد
مصّدق ـ
انتشارات
علمی تهران
2
ـ مصّدق /
باهتمام علی
جان زاده ـ
انتشارات
همگام تهران
3
ـ جنبش ملی
شدن صنعت نفت
ايران و
کودتای 28
مرداد1332/ سرهنگ
غلامرضا
نجاتی ـ شرکت
انتشارتهران
4
ـ در کنار
پدرم، مصّدق /
خاطرات دکتر
غلامحسين
مصّدق ـ نشر
فرهنگی رسا
تهران
5
ـ من خاک پای
اين ملتم / به
کوشش پرويز
داورپناه ـ
نيمروز لندن،
بهار 1375
6
ـ مصّدق،
برنامه مستند
تلويزيونی در
سه قسمت / آلما
قوانلو ـ 1385 تصوير
ايران لس
آنجلس
7
ـ تجربه
مصّدق درچشم
انداز آینده
ایران / به
کوشش هوشنگ
کشاورزصدر و
حمید اکبری ـ
چاپ پاژن
8
ـ مصّدق به
ملت و تاریخ
ایران
اعـتبار داد /
منیر طه ـ 1386
سایت عصر نو
9
ـ خواب
آشفتهء نفت،
دکتر مصّدق و
نهضت ملی
ايران / محمد
علی موحد ـ
نشر کارنامه
تهران
10
ـ تقـريرات
مصّدق در
زندان / به
کوشش عبدالله
برهان با نام
رنجهای سياسی
دکتر مصّدق ـ
انتشارتهران
11
ـ هـمهء
آدمهای شاه /
استیون
کینزرـ ترجمه
منیژه شیخ
جوادی (بهزاد)
ـ نشر پیکان
تهران 1382
12
ـ کسی که هم از
توبره می
خورد و هم از
آخور/ منوچهر
صالحی ـ 1386 سایت
ایران لیبرال
حسن
سیدرئیسی ـ
ونکوور
هفته
نامه شهرگان
تاريخ
درج Oct 19,2006
بخش 61
آقایان رشاد
و عظیما در
جواب عباس
مسعودی که پس
از نجات از
مهلکه، باز
پرسان را در
روزنامهی
اطلاعات مورد
حمله قرار
داده بود
توضیحاتی در
روزنامهها
منتشر کردند
که خود به
روشن شدن
موضوع کمک مینماید
[1]: «در
جواب آقای
مسعودی مدیر
روزنامه
اطلاعات که
در ضمن
سرمقالههای
اخیر خود از
شمارهی 5331 به
بعد به این
جانب و همکار
ارجمندم آقای
غلامعلی
عظیما حملاتی
کرده و
اسنادات خلاف
واقعی داده
است . . . من یک
قاضی بیطرف
بودم که میخواستم
در یک چنین
مملکتی که
قوانینش
همیشه محکوم
ارادهی
اشخاص است به
معنی واقعی
اجرای وظیفه
کنم یعنی آن
وظیفهای را
که از طرف
قانون بر
عهدهی من
محول شده بود
با کمال
صداقت و بدون
عنایت به
قدرتهای
شخصی اجرا
نموده و آن
تبهکاران بی
حیثیتی را که
باعث تباهی
مشتی مردم
فقیر این شهر
شدهاند در
هر لباسی و هر
طبقه بوده یا
باشند گرفته
به دست
مجازات تسلیم
کنم. ولی معالتأسف
در یک محیطی
که قضات آن
مقهور ارادهی
وزارتخانهها
بوده و
علیرغم قانون
اساسی همواره
در معرض
تغییر و
تبدیل بوده
باشند اجرای
چنین تصمیمات
خطیر غیرممکن
و نقش برآب میباشد
و همین طور هم
شد! تفصیل این
اجمال را از
آقای حکمت که
آن روز در رأس
تشکیلات
وزارت
دادگستری
بودند باید
پرسید. به
محض سقوط
کابینهی
قوامالسلطنه
و روی کار
آمدن دولت
جدید ادارهی
سیاسی
شهربانی که
تا آن روز با
تمام حرارت
مشغول تعقیب
پروندههای 17
آذر بود
متوقف گردید
و به فعالیتهای
خود خاتمه
داد. پس از
چندی به آقای
غلامعلی
عظیما که با
من همکاری میکردند
از طرف
دادستان
نظامی اخطار
شد که چون
دیگر کاری در
شهربانی
ندارید به
دادسرای
نظامی مراجعت
کنید. ولی
تغییر این
کابینه در
جریان پروندههایی
که به تصدی
شخص من تنظیم
یافته بود
کوچکترین
تأثیری
نبخشید. و
برخلاف گفته
مسعودی تا دم
آخر که از کار
برکنار شدم
موضوع را
تعقیب کردم.
قوامالسلطنه
در 25 بهمن ماه
استعفا کرد و
من تا بیستم
اسفند
لاینقطع
مشغول تحقیق
و جمعآوری
دلایل بودم.
آن حادثه
جانگداز
تاریخی که
تودهی
انبوهی از
مفلوکترین
افراد این
کشور را در
میان لهیب
آتش خود
سوزانیده بود
از خاطرهها
فراموش گردید.
حتی خود آقای
مسعودی هم با
تمام حرارتی
که داشتند
ناگهان خاموش
شدند و در
شماره 5230
نوشتند: «یکی
از شرایط
ائتلاف
موافقین این
بود که این
بنده (یعنی
مسعودی) در
حضور آقایان
قول بدهم که
از تعقیب
قوامالسلطنه
دست بکشم. من
قول دادم و
قوامالسلطنه
هم استعفا
داد.» ـ و بدین
ترتیب خون
صدها نفر
بیگناه را
وجهالمصالحه
و جزو شرایط
ائتلاف خود
قرار دادند.
محمد
رشاد (روزنامه
دماوند،
شماره 13 مورخه
13/5/22)
این هم نامهی
غلامعلی
عظیما بازپرس
دیگر پرونده: «مکرر
دیده شده است
اشخاصی که به
جنایت و قتل
نفس دست زدهاند
و یا در آن
شریک بودهاند
اگر قضیه
مسکوت مانده
باشد باز در
نتیجهی
واهمه و
وحشتی که از
عواقب عمل
خود دارند
نمیتوانند
آرام نشسته و
پرده از روی
کارها
برندارند و
اغلب جار و
جنجال و
رفتار خود آنها
بالاخره
جنایت را
روشن و جانی
را معرفی
کرده است . . . در
این چند روزهی
اخیر آقای
عباس مسعودی
طی مقالات
خود، وقایع 17
آذر را مورد
بحث قرار
داده و جدا
معرفی
مسئولین امر
را خواستار
شدهاند . . .
تنظیم پرونده
17 آذر به من و
همکار محترم
من آقای رشاد
محول شد و
پرونده داشت
سر و صورتی به
خود میگرفت
و حقایق
آشکار میشد.
اعمال
نفوذهایی
نمودند که به
کلی موجب
کندی جریان
عمل و بلکه سد
آن گردید تا
بالاخره چون
من و آقای
رشاد را از
هرجهت مخالف
قانونشکنی
دیدند وسایل
کار را فراهم
آورده و
برخلاف نص
صریح قانون
ما را از کار
بازداشته و
به مأمورین
شهربانی نیز
دستور دادند
که قضیه را
تعقیب ننموده
و پرونده را
راکد بگذارند.
جریان پروندهی
17 آذر تا آن جا
که به دست
آقای رشاد و
من تنظیم شده
طوری است که
با مراجعه به
آن مطالب به
کلی روشن و
حقایق مشهود
میشود. با
مختصر توجهی
به جریان امر
بزهکاران را
به خوبی میتوان
شناخت و
همدستان آنان
نیز معلومند.
منتها چون
هنوز تحقیقات
به پایان
نرسیده من
نمیتوانم
دربارهی آن
اطلاعات
فراوانی دهم
ولی با نهایت
صراحت میتوانم
بگویم که
آقایان (مسعودیها)
در واقعهی 17
آذر مداخله
داشته و
امروز با
مغلطهکاری و
هو و جنجال به
عقیدهی خویش
میخواهند
خود را معصوم
جلوه دهند در
حالی که من
این بیتابی
آنان را از
همان نظری که
در مقدمه این
سطور نوشتم
میبینم و
امیدوارم که
روزی قضات
پاکدامن با
داشتن آزادی
عمل پرده از
روی کارها
برداشته و
مسئولین
حقیقی را به
جامعه معرفی
نمایند. [2]
(دماوند،
شمارهی 14،
مورخهی 16/5/22)
نامههای باز
پرسان محمد
رشاد و
غلامعلی
عظیما نشان
داد که دربار
محمدرضا
پهلوی با
سوءاستفاده
از نارضایی و
مشکلات زندگی
مردم برای
بازگشت
استبداد
دربار، دسیسهای
به دست
مسعودیها و
ارازل و
اوباش برپا
ساخته و روز 17
آذر مردم
گرسنه را به
خون کشیده
است.
ولی چون هر دو
طرف از افشای
حقایق و
آگاهی مردم
بیم داشتند،
در همان
روزها
محمدرضا
پهلوی و
مسعودیها از
طرفی و قوامالسلطنه
و طرفدارانش
از سوی دیگر
با تردستی و
حقهبازی
کنار آمده
قرار گذاشتند
که هر دو از
افشای حقایق
خودداری
نمایند تا
حادثه به دست
فراموشی
سپرده شود.
در عوض قوام
در نخستوزیری
تثبیت شود و
برادران
مسعودی از
زندان آزاد
شوند و خود
عباس مسعودی
نیز از تعقیب
مصون بماند. [3]
گذشته از
توطئهگران
اصلی، خود
قوام نیز به
عنوان نخستوزیر
وقت ـ حتی اگر
در پیش آمدن
حادثه دخالتی
نیز نداشته
باشد ـ
مسئولیت
بزرگی به
گردن دارد.
مخصوصا به
علت سیاست
استتار و
پردهپوشی و
خفقان
مطبوعاتی که
بعد از حادثه
پیش گرفت.
حال آن که حقش
این بود که وی
در همان جلسه
اول مجلس به
جای تعارف به
شاه جهت حفظ
کابینه خود
اطلاعاتش را
روی دایره میریخت
و خائنین و
قاتلین حقیقی
را به ملت
معرفی میکرد.
ولی ماهیت
ضدملی و جاهطلبی
وی، به
خائنین فرصت
داد تا
جنایات خود
را پردهپوشی
نمایند و از
مجازات
بگریزند. اما
پروندههای 17
آذر بعد از
این که از
بازپرسان
تحویل گرفته
شد به دکتر
معظمی
دادستان
دادسرای
نظامی تسلیم
گردید و «چون
به آقای دکتر
معظمی تکلیف
کردند که
شخصا تحت نظر
خود پروندهها
را نگاهداشته
با مشورت و
مطالعه نظر
اشخاص غیر
صلاحیتدار (منظور
دربار
محمدرضا
پهلوی است)
رسیدگی ادامه
یابد. بدین
نظر آقای
معظمی مخالفت
خود را با این
تصمیم اعلام
و بالنتیجه
ابلاغ تغییر
سمت ایشان
نیز صادر شد.»
(داد،
شمارهی 133،
مورخهی 11/4/22)
چون ادامهی
بحث در
مطبوعات منجر
به روشن شدن
حقیقت حادثهی
17 آذر میشد
لذا وزیر
دادگستری (صدرالاشراف)
برای جلوگیری
از افشای
حقایق لایحه
قانونی با
قید یک فوریت
به مجلس برد
که به موجب آن
جراید از
نوشتن دربارهی
جرایم تا
تعیین تکلیف
قطعی در
محاکم ممنوع
باشند.» (ستاره
شماره 1591،
مورخهی 24/5/22
ارسلان
خلعتبری)
در مقدمهی
این لایحه
گفته میشد
که اظهار
عقیده از طرف
اشخاص ثالث
موجبات
اختلال
بازجویی را
فراهم آورده
و غالبا مانع
کشف جرایم میگردد.
حال آن که
نظرات مردم و
اظهار عقیدهها
میتواند
موجب
راهنمایی
قضات و
بازپرسان شود.
بدین ترتیب
در این
مبارزه بر سر
قدرت، قیافه
حقیقی محمد
رضا پهلوی از
پشت پردهی
معصومیتی که،
ریاکارانه به
صورت زده بود
پدیدار گردید
و سران ارتش
که پس از سوم
شهریور 1320
حیثیت و
اعتبار خود
را از دست
داده بودند
ضرب شستی به
مردم نشان
دادند و
بلافاصله
وزارت جنگ و
شهربانی به
دست نظامیها
سپرده شد.
(ستاره،
شمارهی 1594،
مورخهی 28/5/22،
از مقالهی
رئیس شهربانی
باید کشوری
باشد، ارسلان
خلعتبری)
ولی برای
حفظ ظاهر و
اغفال بیشتر
مردم، دربار
دخالت علنی
خود را در
امور وزارت
جنگ انکار
نمود و
سهیلی، نخستوزیری
که پس از
استعفای قوام
بر سر کار آمد
در جلسهی
سری مجلس
رسما به نام
دولت به
نمایندگان
اطمینان داد
که: [4]
«1ـ در آینده
هیچ مقام و
مرکزی جز
وزیر جنگ و
دولت طبق نص
صریح قانون
اساسی در
کارهای وزارت
جنگ جزئیترین
مداخلهای
نخواهد نمود.
2ـ ستاد ارتش
فقط با وزارت
جنگ سروکار
خواهد داشت و
شخص وزیر جنگ
خواهد بود . . .»
(رزم،
شمارهی 14 به
تاریخ 16/5/22)
پانوشتهها:
[1] ـ غائله
17 آذر توطئهای
بود از جانب
دربار علیه
نخستوزیری
مانند قوامالسلطنه
که به هر حال،
مانند اسلاف
خود مطیع
دربار نبود.
نقاط ضعف
دولت که
اکنون از آن
بهرهبرداری
میشد، ریشه
در دولتهای
پیشین داشت
که آنها
مطیع و منقاد
دربار بودند.
اما اکنون
دربار به این
فکر افتاده
بود که بر
همین نقاط
ضعف که برای
دولتهای
پیشین نقاط
قوت محسوب میشد
انگشت بگذارد
و تا سقوط
دولت قوام از
پای ننشیند.
اختلاف قوامالسلطنه
با دودمان
پهلوی به
دوران کودتا
سوم اسفند و
حبس قوام به
وسیله دولت
کودتا و
آنگاه نخستوزیری
قوام با
وزارت جنگ
رضاخان برمیگردد.
این اختلاف
وقتی سرباز
میکند که
وزیر جنگ،
جدا از نخستوزیر
میخواهد. تا
سرتیپ
امیراحمدی را
به ریاست
نظمیه بگمارد
(نامه مورخ
سیزدهم جدی 1300
نمره 8727، وزیر
جنگ رضاخان
به نخستوزیر)
رضاخان در
پایان نامه
مینویسد:
این پیشنهاد
را مخصوصا و
با قید تمنا
دارم. قوام
که رضاخان را
نکره مینامید،
در زمان نخستوزیری
مشیرالدوله
که رضاخان
وزیر جنگ
بود، در روز
شانزدهم
میزان 1302 به
وزارت جنگ
احضار میگردد
و بلافاصله
به وسیله
رضاخان
دستگیر و به
محبس میافتد.
بهانه این
توقیف، یک
گزارش ماژور
عبدالله رئیس
نظمیه قزوین
بود که در آن
قوامالسلطنه،
قصد ترور
رضاخان را
داشته است.
وقتی در 14
خرداد 1326 قوام
در یک حرکت
نمادین،
حکومت نظامی 6
ساله را لغو
میکند،
روزنامههای
درباری آن
چنان
کاریکاتورهای
زنندهای از
قوام ارائه
میدهند که
او مجبور به
بازگردانیدن
حکومت نظامی
میگردد. در
این وقت،
دربار گربهرقصانی
را از سوی
دیگر به
وسیله
امیراحمدی
وزیر جنگ،
آغاز میکند.
خلاصه تمام
حرکات قوام
با عکسالعمل
ایذائی دربار
مواجه میشد.
امیراحمدی از
دستور قوام
مبنی بر
تسلیم
استعفاء
امتناع میورزد.
تا جائی که
قوام به او میگوید
دیگر دوران
قلدری سپری
شده است.
سرلشکر آقا
اولی، وزیر
کشور نیز
استعفای خود
را به جای
تسلیم به
نخستوزیر،
تقدیم شاه میکند.
افتتاح مجلس 15
نیز با
کارشکنی
دربار مواجه
میشود و شاه
شخصاً لیست
نمایندگان
موردنظر قوام
را خط میزند
و اسامی
سردار فاخر
حکمت و حائریزاده
و شیخالملک
اورنگ و ملکالشعرای
بهار و بقائی
و مهندس رضوی
و فرامرزی و
ارسنجانی را
که قوام آنها
را اعتبار
مجلس مینامید،
را حذف مینماید.
بالاخره
دربار موفق
میشود که
کابینه قوام
بیش از 16 ماه
دوام نیاورد
اما تمام
عناد دربار
با قوام نمیتوانست
موجب گردد که
شاه، قوام را
برمصدق ترجیح
ندهد و
اتفاقا این
تنها لطف
دربار نسبت
به قوامالسلطنه،
موجب شد که پس
از واقعه 30 تیر
1331، نامبرده
برای همیشه
از صحنه
سیاست کنار
گذاشته شود.
[2] ـ آن چه
را که قاضی
عظیما، از
سردرد میگوید
و مسعودیها
را در جنایت
روز 17 آذر وارد
میکند و
آنان را به
مغلطهکاری
معرفی مینماید،
حقیقتی است
که از محتوی
پرونده، بر
وی آشکار شده
است. برای
براه انداختن
این کشتار،
از طرف دربار
چکهائی برای
اشخاص صادر
شده بود که در
پرونده
انعکاس داشت
و درشتترین
آن متعلق به
عباس مسعودی
بود.
[3] ـ دامن
قوام نیز
چندان که
باید، عاری
از فساد نبود.
او همواره به
دنبال مجاری
موازی با
روند توزیع
مایحتاج
عمومی بود و
از این طریق
نیز به ثروت
قابل توجهی
دست یافت
زیرا از مال
پدر نصیبی
نداشت. بعدا
ناظر امتیاز
فروشی و
پروانه فروشی
او هم میباشیم.
این نقطه ضعف
قوام، علت
عمده کوتاه
آمدن او در
این زمینه
بود.
[4] ـ بدین
ترتیب، دربار
با هر ترفند
ممکن، توانست
نخستوزیر سر
به فرمانی را
به جای قوامالسلطنه
که او را دشمن
خونی دربار
میدانست
بنشاند.
توطئه دربار
علیه معدود
نخستوزیران
مستقل، مانند
مصدق، قوامالسلطنه،
و تا حدی علی
امینی تداوم
یافت. کشتار 23
تیر به دست
سرلشکر بقائی
برای تضعیف
دولت مصدق
بود. کشتار 17
آذر برای
ضایع کردن
قوامالسلطنه
و حتی کشتار 30
تیر 1331، همه و
همه در جهت
تضعیف دولتهائی
بود که از نظر
دربار دارای
استقلال
بودند. دربار
حتی برای
تضعیف دولت
امینی، دستور
پیاده کردن
چترباز به
دانشگاه و لت
و پار کردن
دانشجویان را
صادر کرد.
در واقعه 17
آذر، بخت با
شاه همراه
بود زیر عنصر
مترتجعی در
رأس دادگستری
قرار داشت که
سابقه خونین
او در باغ
شاه، هنوز در
پیش چشم
آزادیخواهان
دوران
مشروطیت قرار
داشت.
تنها عنصری
چون
صدالاشراف میتوانست
در مقام
وزارت
دادگستری،
برای سرپوش
نهادن بر این
کشتار، لایحهای
را با قید
فوریت از
مجلس شورای
ملی بگذراند.
«ادامه
دارد»
http://shahrgone.com/index.php?news=2756
زندگي
و زمانه علي
دشتي
قسمت
هشتم
مخالفت
دشتي و
فراکسيون او
با قوام
طليعه آشوبي
بزرگ بود که
در روزهاي 17-19
آذر 1321 تهران
را به خون
کشيد؛ حادثهاي
که با نام "بلواي
نان" در
تاريخنگاري
معاصر ايران
به ثبت رسيد و
حزب عدالت
دشتي به
عنوان يکي از
عاملان اصلي
در
برانگيختن
آن شناخته شد.
شورش
تهران از
بامداد روز 17
آذر با
راهپيمايي
سازمانيافته
و منظم دانشآموزان
مدارس
دارالفنون و
ايرانشهر به
طرف ميدان
بهارستان
آغاز شد. شعار
دانشآموزان
اين بود: «ما
نان ميخواهيم.»
خبر اجتماع
دانشآموزان
در ميدان و
صحن
بهارستان در
دانشگاه و
ساير مدارس
انتشار يافت
و دانشجويان
و ساير
محصلين کلاسهاي
درس را ترک
کردند و با
حضور در
بهارستان
مشغول
مذاکره با
نمايندگان
مجلس شدند.
سخنرانان از
کمي نان و تلف
شدن عدهاي
در اثر قحطي
سخن ميگفتند.
بهتدريج،
دستههاي
ديگر، از
جمله اعضاي
حزب عدالت و
اوباش
سازمانيافته،
به اين جمع
افزوده شدند.
نظم و ترتيب
از بين رفت و
راهروها و
تالار مجلس
اشغال شد.
گروهي با
هياهو و
ناسزا به
جلسه خصوصي
مجلس وارد
شدند.
نمايندگان
تالار جلسه
را ترک کرده و
داخل جمعيت
شدند ولي عدهاي
از آنها
مورد بياحترامي
و ضرب و شتم
قرار گرفتند.
تظاهرات به
خشونت و آشوب
کشيده شد. از
ساعت دو بعد
از ظهر کليه
مغازههاي
ميدان
بهارستان،
خيابان شاهآباد،
خيابان
استانبول و
لالهزار و
نادري غارت
شد. عدهاي
عازم خانه
قوامالسلطنه
شدند تا آنجا
را به آتش
کشند. شعار
اوباش
سازمانيافته
اين بود: «نان و
پنير و پونه،
قوام
گشنمونه»، «قوام
فراري شده،
سوار گاري
شده.» بلواي
نان اوّلين
حادثهاي
بود که اوباش
سازمانيافته
را به يکي از
عناصر مؤثر
در حيات
سياسي ايران
تبديل کرد.
نقش سياسي
اين اوباش در
کودتاي 28
مرداد 1332 به
اوج خود رسيد.
قوام
با خونسردي و
قاطعيت
اداره بحران
را به دست
گرفت. بهنوشته
سيد مهدي فرخ (معتصمالسلطنه)،
وزير
خواروبار
دولت قوامالسلطنه
که در زمان
بلوا در نزد
قوام بود،
وقتي خبر
غارت و به آتش
کشيدن خانهاش
را تلفني به
قوام گفتند،
که در محل
کارش در يکي
از سالنهاي
وزارت خارجه
بود، قوام با
خونسردي گفت: «به
جهنم، بگذار
بسوزد.»[95]
ظهر 17 آذر به
دستور قوام
تمام
روزنامههاي
موافق و
مخالف دولت
توقيف شدند.
سرپاس
رادسر، رئيس
شهرباني، و
سرتيپ
غلامعلي
قدر،
فرماندار
نظامي
تهران،
برکنار و
سپهبد احمد
اميراحمدي
فرماندار
نظامي تهران
و فرمانده
پادگان
تهران و
سرتيپ
عبدالعلي
اعتمادمقدم
رئيس
شهرباني
شدند.
اميراحمدي
پس از چند
اخطار به
اسلحه متوسل
شد و
تيراندازي
تا نيمه شب
ادامه يافت.
فرداي آن روز
نيز کم و بيش
برخورد
مسلحانه با
مردم ادامه
يافت. از
بامداد 18 آذر
دستگيريها
آغاز شد و
بسياري از
مديران
جرايد به
زندان
افتادند. عدهاي
از
تظاهرکنندگان
نيز دستگير
شدند. تعداد
کشتهشدگان 60-
70 نفر گزارش
شده است.[96]
بعدها محمد
تدين در جلسه 2
خرداد 1329 مجلس
سنا تعداد
کشتهشدگان
در بلواي 17 آذر
تهران را 54 نفر
ذکر کرد.
در
روز اوّل
بلوا (17 آذر) شش
تن از
نمايندگان (صدرالاشراف،
سيد احمد
بهبهاني،
عباس
مسعودي،
محمدرضا
تهرانچي،
يمينالممالک
اسفندياري و
يک نفر ديگر)
از طرف مجلس
به ديدن شاه
رفتند. چهار
تن از اين جمع
مخالف قوام
بوده و
خواستار
استعفاي
قوام شدند.
صدرالاشراف
بعدها از
قوام شنيد که
شاه از اتاق
ديگر تلفني
به قوام
تکليف
استعفا کرده
و قوام
نپذيرفته
است.[97]
"بلواي
نان" به
بهانه کمبود
و گراني نان
صورت گرفت و
علت آن لايحه
جديد انتشار
اسکناس دولت
قوام شناخته
شد زيرا پس از
تقديم آن به
مجلس بهناگاه
قيمت
کالاهاي
اساسي و
ضرور، از
جمله نان، تا
هشتاد در صد
افزايش يافت.
در
بررسي "بلواي
نان" بايد به
نکات زير
توجه کرد:
1-
کمبود نان در
سالهاي
اوّليه پس از
شهريور 1320 به
دليل حضور
ارتشهاي
متفقين در
ايران نبود.
بهعکس،
متفقين پس از
حضور در
ايران از
طريق وارد
کردن گندم از
هند، کانادا
و ايالات
متحده
آمريکا
کوشيدند تا
اين کمبود را
مرتفع کنند.
بهعلاوه،
حضور ارتشهاي
متفقين بر
ذخيره گندم
ايران تأثير
نداشت زيرا
آنان از
ذخاير خود
استفاده ميکردند.
سر ريدر
بولارد،
سفيرکبير
بريتانيا در
تهران، مينويسد:
«ما واحدهاي
خودمان را با
غلاتي که از
هند و ساير
جاهاي خارج
از ايران ميآوريم
تغذيه ميکنيم.»[98]
او سپس به کمکهاي
دولت
بريتانيا
براي تأمين
کمبود
نيازهاي
گندم ايران و
وارد کردن
گندم از هند و
کانادا و
آمريکا
اشاره ميکند.
بولارد در 20
مهر 1321 نوشت:
دولت
ايران
اخيراً بدون
اجازه گرفتن
از کسي،
پانصد تن
گندمي را که
ما براي
لهستانيها
وارد کرده
بوديم مصرف
کرده است. آنها
گندم را پس
خواهند داد
اما کي،
معلوم نيست.[99]
بولارد
در جاي ديگر
مينويسد که
در سال زراعي
قبل (1320-1321) دولت
بريتانيا
هفتاد هزار
تن گندم به
دولت ايران
کمک کرد و پس
از بلواي نان
نيز 1500 تن آرد و
مقداري جو به
ايران داد
ولي افکار
عمومي باور
نميکند که
انگليسيها
به ايران
گندم داده
باشند.[100]
2-
علت اصلي
کمبود گندم
اقدامات
آزمندانه
رضا شاه بود
که در سالهاي
پاياني
حکومت او
ايران را از
نظر ذخيره
مواد غذايي
در وضعي وخيم
قرار داد. رضا
شاه به
صادرات
مقادير
معتنابهي
گندم، و نيز
گوشت، از
املاک غصبي
خود به آلمان
و شوروي (دو
قدرت متخاصم)
مشغول بود.
پول ناشي از
اين صادرات
به حسابهاي
شخصي رضا شاه
در بانکهاي
خارج واريز
ميشد. اين
پديده يکي از
عواملي بود
که متفقين را
به خلع رضا
شاه مصمم کرد.
گزارشهاي
دقيقي که
ديپلماتهاي
غربي از
ايران ارسال
ميکردند،
اين يقين را
پديد آورد که
تداوم حضور
رضا شاه در
قدرت ميتواند
با شورش
همگاني
خاتمه يابد و
آشوب و
ناامني در
ايران
پيامدهاي
وخيمي براي
جبهههاي
جنگ در بر
خواهد داشت.
از
قريب به هشت
ماه پيش از
برکناري رضا
شاه،
دريفوس،[101]
وزير مختار
ايالات
متحده
آمريکا در
ايران، در
گزارشهاي
خود به
واشنگتن
هشدار در
زمينه قحطي
قريبالوقوع
در ايران را
آغاز کرد. او
در تلگراف 30
ژانويه 1941/
اوّل بهمن 1319
به وزارت
خارجه
آمريکا نوشت:
کمبود
شديد گندم
را، که از
پائيز 1940 در
ايران پديد
آمده، از
طريق واردات
گندم از
هندوستان تا
حدودي ميتوان
تخفيف داد و
از يک بحران
جدّي
جلوگيري کرد.
تنها اخيراً
ميتوان
متوجه شد که
اوضاع ناشي
از کمبود
گندم وخيم
است ولي دولت
ايران تا
بدان حد
متوجه اين
وخامت نشده
که به واردات
گندم از هند
اقدام کند و
لذا اين امر
ميتواند به
بحراني با
ابعاد بزرگتر
بدل شود...
ايران از نظر
گندم
خودکفاست و
تنها در زمان
قحطي به
واردات گندم
اقدام ميکند...
دريفوس
در گزارش خود
وضع بد نان در
تهران را
چنين توصيف
کرد:
در
ماههاي
اخير وضع نان
تهران از نظر
کيفيت خيلي
نازل شده... من
خود از يک
آسياب در چند
مايلي تهران
ديدن کردم.
آسيابان به
من گفت که در
چهل روز اخير
آسياب او
تقريباً
تعطيل بوده و
تنها مقادير
ناچيزي گندم
زارعين خردهپا
را آرد کرده
است. کمياب
شدن اين
کالاي بسيار
مهم در رژيم
غذايي
ايرانيان... به
دو دليل است:
اوّل، صدور
گندم به
آلمان قبل از
شروع جنگ [جهاني]
که ذخيره
گندم
انبارهاي
ايران را
کاهش داد؛ و
دوّم، وضع
بسيار بد
محصول غله
ايران در سال
1940.
يکي
دو ماه بعد،
مقامات
سفارت
آمريکا در
تهران متوجه
شدند، بهرغم
اينکه
ايران در
آستانه قحطي
يا وارد کردن
گندم از هند
قرار دارد،
صادرات گندم
از اين کشور
همچنان
ادامه مييابد.
جيمز موس،[102]
کنسول
آمريکا، در
اواخر
ارديبهشت و
اوائل خرداد 1320
به بجنورد
سفر کرد،
منطقهاي که
اراضي
کشاورزي آن
در تملک رضا
شاه قرار
گرفته بود، و
با حيرت ديد
که مقامات
دولتي در حال
صادر کردن
غلات شمال
ايران به
اتحاد شوروي
هستند.
به
اين ترتيب،
ماهها پيش
از ورود ارتش
متفقين به
ايران، و در
زماني که
اقتدار
ديکتاتور
تزلزلناپذير
بهنظر ميرسيد،
نه تنها
مقامات
سفارت
آمريکا در
تهران بلکه
حتي برخي از
اروپائياني
که براي
مأموريتهاي
خصوصي در
ايران بودند
سقوط قريبالوقوع
حکومت رضا
شاه را پيشبيني
ميکردند.
براي مثال،
آلبرت
امبرشتز[103]
بلژيکي، که
نماينده
کمپاني بينالمللي
تلفن و
تلگراف
نيويورک[104]
در تهران
بود، گزارشي
براي فرانک
پيج،[105]
نايبرئيس
کمپاني،
فرستاد.
گزارش
امبرشتز کمي
زودتر از
گزارش
دريفوس، در 12
ژانويه 1941/ 22 دي 1319،
به آمريکا
ارسال شد.
پيج، که خود
بهتازگي از
ايران ديدن
کرده بود،
اهميت گزارش
را دريافت و
آن را براي
کوردل هال،[106]
وزير امور
خارجه،
ارسال کرد.
امبرشتز
نوشت که وي
تاکنون چند
گزارش از
اوضاع ايران
تهيه کرده
ولي به دليل
فضاي پليسي
حاکم بر
ايران و
تشديد
سانسور همه
را از ميان
برده؛ ولي
اينک کانال
مطمئني
يافته تا از
طريق آن
آخرين گزارش
خود را ارسال
دارد. گزارش
امبرشتز
تصويري
بسيار تيره و
هولناک از
وضع جامعه
ايراني به
دست ميدهد.
او از کمبود
شديد مواد
غذايي و نان و
گوشت سخن ميگويد
و اين امر را
بهطور عمده
ناشي از
صادرات
مقادير
عظيمي غله و
گوشت از
ايران به
آلمان و
اتحاد شوروي
ميداند.
امبرشتز مينويسد
که در ماههاي
اخير دولت
ايران با
روسيه
قراردادي
امضا کرده که 400
هزار
گوسفند، 200
هزار خوک (گراز)
و 200 هزار رأس
گاو به شوروي
بفروشد.[107]
دکتر
محمدقلي
مجد، محقق
ايراني مقيم
ايالات
متحده
آمريکا،
درباره اين
اقدامات رضا
شاه، که
برکناري او
را به ارمغان
آورد، چنين
ميگويد:
رضا
شاه شش الي
هفت هزار
روستا را در
ايران به زور
تملک کرد. اين
املاک از
فريمان در
استان
خراسان شروع
ميشد و تا
لاهيجان در
استان گيلان
امتداد داشت
و عملاً بيشتر
اراضي
لرستان،
شمال
خوزستان و
بيشتر
کرمانشاهان،
بخش مهمي از
کرمان و
تمامي مناطق
جنوبي
تهران، بهويژه
ورامين، جزو
املاک شاه
بود. تمامي
هتلهاي
شمال ايران
به رضا شاه
تعلق داشت.
مناطق
پهناوري در
تهران و
شميران از
مالکين بيدفاع
آنها به زور
گرفته شد و در
مالکيت شخصي
شاه قرار
گرفت. به اين
ترتيب، رضا
شاه نه تنها
بزرگترين
زميندار
قاره آسيا
بلکه بزرگترين
زميندار در
سراسر جهان
بود.
رضا
شاه تعدادي
کارخانههاي
قند و شکر،
ابريشم و
نساجي احداث
کرد. اين
کارخانهها
به دولت
ايران تعلق
نداشتند
بلکه ملک
شخصي شاه
بودند ولي
هزينه احداث
آنها بهوسيله
دولت ايران
پرداخت شد. ما
بر اساس
منابع
متعدد، از
جمله گزارشهاي
آمريکائيان،
ميدانيم که
در سال 1941 رضا
شاه 750 ميليون
ريال در بانک
ملّي تهران
پول نقد داشت.
اين رقم
برابر است با
50 ميليون دلار
زمان خود. من
بر اساس
اسناد وزارت
خارجه و
وزارت خزانهداري
آمريکا نشان
دادهام که
رضا شاه حدود
200 ميليون
دلار در حسابهاي
بانکي خود در
خارج از کشور
پول نقد داشت.
اين
پول از کجا بهدست
آمد؟ مهمترين
منبع ثروت
رضا شاه
درآمدهاي
نفتي ايران
بود که طي
ساليان سال
به حسابهاي
بانکي او در
لندن،
نيويورک،
سويس و حتي
تورنتو
واريز ميشد.
اسناد
آمريکايي
مکانيسم
انتقال اين
پول را بهروشني
نشان ميدهند.
اين مکانيسم
ساده بود.
سهمي که
کمپاني نفت
انگليس و
ايران[108]
به دولت
ايران ميداد
هيچگاه وارد
ايران نميشد.
اين پول در
بانکهاي
لندن ذخيره
ميشد و هر
سال مجلس بهاصطلاح
تصويب ميکرد
که درآمدهاي
نفتي خرج
خريد
تسليحات شود.
از اين به بعد
اتفاق عجيبي
ميافتاد و
پول نفت
ناپديد ميشد.
طبق گزارش
وزارت خزانهداري
آمريکا و
بانک جهاني،
طي سالهاي 1921-1941
کمپاني نفت
انگليس و
ايران 185
ميليون دلار
به ايران
پرداخت کرده
است. اين پول
چه شده است؟
طبق گزارش
وزارت خارجه
آمريکا در
سال 1941، رضا
شاه در اين
زمان 100
ميليون دلار
در حسابهاي
بانکي خارج
پول داشت.
گزارشهاي
تکميلي نشان
ميدهد که او
فقط در بانک
لندن 150
ميليون دلار
پول داشت. طبق
گزارش وزارت
خزانهداري
آمريکا در
همين سال،
رضا شاه در
نيويورک 18
ميليون و 400
هزار دلار
پول داشت که 14
ميليون دلار
آن بهصورت
پول نقد و طلا
و 4/4 ميليون
دلار آن بهصورت
سهام و اوراق
بود. اين
گزارشها
نشان ميدهد
که رضا شاه
مبالغ
هنگفتي در
بانکهاي
سويس
اندوخته
شخصي داشت و
همينطور در
تورنتوي
کانادا. طبق
اين گزارشهاي
کاملاً رسمي
و معتبر، در
سال 1941 مجموع
ثروت رضا شاه
در بانکهاي
خارج به رقم 200
ميليون دلار
رسيده بود.
يعني در عمل
تمامي
درآمدهاي
نفتي ايران
طي سالهاي 1921-1941
به سرقت رفته
بود.
غارت
ايران بهوسيله
رضا شاه
واقعاً عظيم
بود. طبق
اسناد
آمريکايي،
محصول زراعت
روستاهايي
که رضا شاه
غصب کرده بود
هر ساله به
روسيه و
آلمان صادر
ميشد و پول
آن به حسابهاي
بانکي شاه در
لندن، سويس و
نيويورک
واريز ميشد.
درآمد
صادرات
ترياک ايران
به هنگکنگ و
چين هم در
حسابهاي
بانکي شاه در
لندن و
نيويورک
ذخيره ميشد.
حتي گلههاي
گوسفند و چوبهاي
منطقه درياي
خزر هم به
روسيه صادر و
به دلار
تبديل شده و
در بانکهاي
خارج ذخيره
ميشدند.
توجه کنيد که
در سال 1941 کل
گردش پول
بانک صادرات
و واردات
آمريکا[109]
صد
ميليون دلار
بود. در اين
زمان رضا شاه
دويست
ميليون دلار
پول نقد داشت.
من تصوّر نميکنم
که راکفلر هم
در آن زمان
چنين پول
نقدي در
اختيار داشت.
ما همچنين بهطور
مستند ميدانيم
که رضا شاه
بهترين
قطعات
جواهرات
سلطنتي
ايران را
خارج کرد و
فروخت. به اين
ارقام اضافه
کنيد هفت
هزار روستا،
هتلها و
کارخانهها
و غيره را.[110]
3-
عامل ديگري
که کمبود نان
را در سالهاي
اوّليه پس از
شهريور 1320 سبب
شد، احتکار
سودجويان
متنفذ و فساد
دستگاه
اداري بود. در
آن زمان
سفارت
بريتانيا
ادعا کرد که «گندم
کافي به صورت
احتکار شده
براي تأمين
نيازهاي
ايران در
داخل کشور»
وجود دارد.[111]
در واقع، در
سال زراعي 1320-1321،
که سالي
پرباران بهشمار
ميرفت،
گندم کافي
براي تأمين
مايحتاج
مردم ايران
به دست آمد
ولي به دليل
فقدان ذخيره
گندم در
سيلوها و
احتکار بار
ديگر ايران
را در وضعي
وخيم قرار
داد. افزايش
ناگهاني
قيمت نان نه
به دليل
لايحه نشر
اسکناس دولت
قوام بلکه به
دليل
سناريويي
بود که
محتکران
اجرا کردند؛
و در رأس اين
محتکران
خانواده
پهلوي بود که
همچنان
املاک
پهناور غصب
شده توسط رضا
شاه را در
تملک داشت. سر
ريدر بولارد
در گزارش 2 اوت
1942/ 11 مرداد 1321 به
وزارت خارجه
نوشت:
شاه
نادان، که
سال قبل
کنارهگيري
کرد، اجازه
داد تمام
ذخاير گندم
مصرف شود.
بنابراين،
مدت دو سال
است که مردم
ايران دست به
دهان زندگي
ميکنند. در
زمستان 1940-1941 ما
گندم هند را
به ايران
فروختيم و
بعداً
مقادير
عظيمي گندم
از کانادا و
آمريکا
آورديم. با
دادن اين
امکان،
مملکت ميبايست
مجدداً
خودکفا ميشد...
امسال محصول
نسبتاً خوب
است و در بعضي
نقاط خيلي
خوب. ولي مثل
هميشه در
مواقع
بحراني ميل
به احتکار
وجود دارد. در
همه جا زمينداران
و مأموران [دولتي]
ميزان واقعي
محصول را
پنهان ميکنند...
ضمناً گندم
به جاهايي در
خارج از
کشور، که
قيمتها
بالاتر است،
قاچاق ميشود.[112]
بولارد
در گزارشهاي
سال 1321 به
لندن، مکرر
به مسئله نان
و بيمسئوليتي
دولت سهيلي
در قبال آن
پرداخته است.
او به
تحقيقات
شريدان،[113]
مستشار
آمريکايي
خواروبار،
اشاره ميکند
که منجر به
کشف يک شبکه
بزرگ احتکار
گندم شد.[114]
بولارد در
گزارش 9
نوامبر 1942/ 18
آبان 1321 به نقش
ملکه مادر (تاجالملوک)
در احتکار
گندم اشاره
کرد:
چند
روز پيش در
روزنامهها
اعلام رقتانگيزي
ملاحظه شد
حاکي از آنکه
چون ملکه
مادر به
واسطه کمبود
نان غمگين
شده، از
املاک خود
براي خيرات
عمومي گندم
اهدا نموده
است. واقع امر
اين بود که
مستشار
آمريکايي
کشف کرده بود
ملکه مادر،
مثل ساير
زمينداران،
با نگهداري
گندم بيش از
نياز مصرف
خود و بذر سال
بعد، قانون
ضد احتکار را
نقض ميکند.[115]
4-
"بلواي
نان" را بايد
يکي از مهمترين
حوادث در
سلسله دسيسههايي
شناخت که در
سالهاي پس
از شهريور 1320
شاه جوان و
کانونهاي
هوادار او
براي خارج
کردن احمد
قوام از صحنه
سياست ايران
اجرا کردند.
به عبارت
ديگر، "بلواي
نان" نخستين
حلقه در
زنجيره
توطئههايي
بود که به
استقرار
ديکتاتوري
محمدرضا
پهلوي در دهههاي
پسين
انجاميد.
در
اين ماجرا
عباس
مسعودي،
مالک
روزنامه اطلاعات،
نقش مهمي
ايفا کرد.
مسعودي پس از
سقوط رضا
شاه، به
تأثير از
افکار
عمومي، رويهاي
تند و منفي در
قبال
خانواده
پهلوي و
حکومت سابق
در پيش گرفت.
مسعودي از 25
شهريور 1320
سخنان علي
دشتي درباره
جواهرات
سلطنتي و
املاک پهلوي
را با آب و تاب
منعکس ميکرد.
او از جمله در
روزنامه خود
مقالهاي
منتشر کرد با
عنوان «نگذاريد
شاه جواهرات
را ببرد.» اينک
مسعودي ميخواست
تا از طريق
کمک به
تحريکات
دربار عليه
قوام رابطه
حسنهاي با
محمدرضا شاه
جوان، ملکه
مادر و اشرف
پهلوي
برقرار کند.
اسفنديار
بزرگمهر، که
در آن زمان در
روزنامه اطلاعات
کار ميکرد و
از نزديکان
عباس مسعودي
بود، مينويسد:
در
سياست
مسعودي سعي
داشت که با
تمام دولتهاي
وقت موافق
باشد. فقط يک
بار به تحريک
محمدعلي
مسعودي و
احمد دهقان و
با حمايت
دربار با
حکومت قوامالسلطنه
در آذر 1321
درافتاد که
به دنبال آن
جريان 17 آذر و
غارت مغازهها
و آشوب و بلوا
راه افتاد.
قوام هم که ميدانست
قضايا از کجا
آب ميخورد،
تمام اقوام
مسعودي و عدهاي
از کارکنان اطلاعات
را که در اين
قضيه سهمي
داشتند
توقيف کرد و
روزنامه اطلاعات
هم توقيف شد.
فقط عباس
مسعودي، که
سنگر مجلس را
به هر شکلي
بود حفظ ميکرد،
از مصونيت
پارلماني
استفاده کرد...
يک
روز مسعودي
مقالهاي
نوشت راجع به
بدي نان در
تهران...
مسعودي به
تشويق شخص
شاه سابق [محمدرضا
پهلوي] و
مقامات
انگليسي که
با قوام
هماهنگي
نداشتند،
اين مقاله را
نوشت و اين
خود
غيرمستقيم
وسيله تحريک
مردمي که نان
سيلو را با
هزار آشغال
ميخوردند
شد و آن وقتها
که بازار
تجمع و تحصن
خيلي گرم و
خريدار
داشت،
اجتماع در
جلوي مجلس،
که تنها اميد
مردم بود،
تمام اصناف
را تحريک مينمود
که عليه دولت
که آنها او
را مسبب اين
اوضاع ميدانستند
قيام کنند. من
شاهد بودم که
يک هفته پيش
از 17 آذر جنب و
جوش زيادي در
روزنامه اطلاعات
بود. رفتوآمد
کسبه و مردم
زياد شده بود
و مشغول تهيه
مقدمات شورش
بودند که
معلوم نبود
عاقبتش چه
خواهد شد...
صندوقدار
روزنامه اطلاعات
مردي بود بهنام
اميني... بعد
از اين واقعه
از او شنيدم
که در جريان
پيش و پس از 17
آذر از صندوق
روزنامه اطلاعات
مقادير
زيادي پول
نقد بين مردم
پخش شده بود و
همان روزي که
قوام دستور
توقيف اعضاي اطلاعات
را داد، اين
اوراق مربوط
به آنها را
اميني از
ميان برد.
دادياران
وزارت
دادگستري که
بعداً مأمور
رسيدگي به
اين پرونده
شدند، ضمني
اعتراف
کردند که چکهاي
دربار را در
اين ماجرا
ديدهاند.
ولي
صدرالاشراف
در خاطرات
خود نوشته
است اين چکها
وجود خارجي
نداشت. من
همان شب 17 آذر
شاهد بودم که
مردم به تمام
مغازههاي
خيابان شاهآباد،
چهارراه
مخبرالدوله
و اسلامبول
حمله کرده،
بطريهاي
مشروب را
شکسته و همه
را غارت
کردند و شرکت
کالاي ايران
را در خيابان
اسلامبول
طوري
چاپيدند که
بهکلي خالي
شده بود و چند
نفر که يک توپ
پارچه غارت
کرده بودند
آن را به در
سينما
ماياک، نبش
لالهزار و
اسلامبول،
آورده و آن را
پاره و تقسيم
کردند و سهم
هر يک که چهل
يا پنج متر
پارچه ميشد.
و اين غارت
زير نظر
فرمانداري
نظامي و
مأمورين
شهرباني
انجام ميگرفت
که از دربار
دستور ميگرفتند.[116]
آن
بخش از نوشته
بزرگمهر که «مقامات
انگليسي» را
متهم ميکند
صحيح بهنظر
نميرسد يا
حداقل ميتوان
گفت که
بولارد،
سفير
بريتانيا در
تهران، در
ايجاد اين
بلوا نقش
نداشت.
بولارد در
گزارشهاي
خود شاه را
عامل اين
بلوا ميداند.
او در گزارش 8
دسامبر 1942/ 17 آذر
1321 به وزارت
خارجه نوشت:
تظاهرات
امروز صبح
جلوي مجلس به
خاطر وضعيت
ارزاق به يک
غارت و بلواي
نسبتاً جدّي
منجر شد. خانه
نخستوزير
غارت و به آتش
کشيده شده
است... من نميتوانم
شاه را از
سهمي که در
اين ماجرا
داشته است
تبرئه کنم.
شاه ديروز به
بعضي از
نمايندگان
مجلس، که
فراخوانده
بود، گفت: اگر
کاري انجام
نشود
انقلابي از
پائين صورت
خواهد
پذيرفت. شاه
سپس اشاره ميکند
که انقلابي
از بالا بهتر
خواهد بود.
عدم مداخله
شهرباني و
ارتش به
دستور بعضي
مقامات
بلندپايه
ظاهراً
محتاج توضيح
است.[117]
و
در گزارش 18
دسامبر 1942/ 27 آذر
1321 افزود: «من
دلايل اين
کار [بلواي
نان] را ميدانم
اما مانند
هرودوت از
افشاي آن
معذورم.»[118]
حزب
توده نيز
بعدها بلواي 17
آذر را توطئه
دربار و «اوّلين
يورش ارتجاع»
دانست و
روزنامه رهبر
در شماره 5 مرداد
1322 نوشت:
يک
مشت رجاله
مزدور به
عنوان
آزاديخواه
سرو سينه
زنان در
ميدان
بهارستان
جمع شدند و يک
مشت از مردم
سادهلوح را
گرد خود جمع
نموده، به
هواي
دادخواهي و
آزاديطلبي
به تحريک
مردم
پرداختند و
بالاخره به
کوچه و بازار
ريخته به
غارت مشغول
شدند... هيچکس
در مجلس شورا
از اين واقعه
پرسشي نکرد...
واقعه 17 آذر
اوّلين يورش
ارتجاع بود.[119]
فخرالدين
عظيمي مينويسد:
اين
اغتشاشات به
تحريک و با
صحنهسازي
عوامل دربار
و افراد
وابستهاي
که بين
نمايندگان
مجلس و
روزنامهنگاران
داشتند بهوجود
آمد و هدف آن
تضعيف
روحيه، به
ستوه آوردن و
سرانجام
سرنگون کردن
نخستوزير
بود.[120]
قسمت
نهم
95.
سيد مهدي
فرخ (معتصمالسلطنه)،
خاطرات
سياسي فرخ، [نگارش
پرويز
لوشاني،]
تهران:
جاويدان-
علمي، بي تا،
ص 616.
96.
باقر
عاقلي، ميرزا
احمد خان
قوامالسلطنه
در دوران
قاجار و
پهلوي،
تهران:
انتشارات
جاويدان،
چاپ اوّل، 1376،
صص 291-295.
97.
خاطرات
صدرالاشراف،
تهران:
انتشارات
وحيد، 1364، صص 306-308.
98.
خاطرات سر
ريدر بولارد
سفيرکبير
انگلستان در
ايران،
ترجمه
غلامحسين
ميرزاصالح،
تهران: طرح
نو، چاپ
دوّم، 1378، صص 201-202.
99.
همان مأخذ،
صص 211-212.
100.
همان مأخذ،
صص 231-232.
101.
Louis Goethe Dreyfus, Jr. (1889-1973)
دريفوس
اهل
سانتاباربارا
(ايالت
کاليفرنيا)
بود. در سالهاي
1939-1944 وزير مختار
ايالات
متحده
آمريکا در
ايران بود و
در سالهاي 1940-1942
همزمان همين
سمت را در
افغانستان
داشت. در سالهاي
بعد وزير
مختار
آمريکا در
ايسلند و
سوئد بود و در
سالهاي 1949-1951
سفيرکبير
ايالات
متحده در
افغانستان.
103.
Albert Casimir Corneille Embrechts
104.
International Telephone and Telegraph Corporation of New York
(IT&T)
107.
Mohammad Gholi Majd, Great Britain and Reza Shah: The Plunder of
Iran, 1921- 1941, Gainesville: University Press of Florida, 2001. pp.
367-369.
108.
Anglo-Persian Oil Company
109.
American Export-Import Bank
110.
گفتگوي
عبدالله
شهبازي با
محمدقلي
مجد، تاريخ
معاصر ايران،
سال ششم،
شماره 25، بهار
1382، صص 193-195.
111.
عظيمي،
همان مأخذ، ص
97.
112.
بولارد،
همان مأخذ، ص
201.
115.
همان مأخذ،
صص 217-218.
116.
بزرگمهر،
همان مأخذ،
صص 44-45.
117.
بولارد،
همان مأخذ، ص
224.
119.
عظيمي،
همان مأخذ، ص
99.
http://www.shahbazi.org/pages/Dashti8.htm
توطئه
برکناری
مصدق و
درسهای
قیام سی تیر
|
رفتی
و . . . / روز
بد آمد /
بدچندان
چندان / صد به
صد آمد /
باز
ایران بلا
دیده زندان
شد / ما درون
خود زندانی
سیاوش
کسرائی
بیش
از نیم قرن
از حماسهء
قیام ملی سی
ام تیرمی
گذرد.
یادآوری
وقایع و
حوادثی که
در این روز و
روزهای پیش
از آن روی
داد و
گزارشی از
دلاوری و
جانگذشتگی
های مردم
زحمتکشی که
پیکره قیام
را تشکیل می
دادند و
بالاخره
درسهای پر
ارزش این
قیام برای
پیروزی
مبارزات
آزادیخواهان
ایران علیه
استبداد و
استعمار
لازم ومفید
است.
دکتر
محمّد
مصدّق می
دانست که در
دورهء دوم
زمامداری
با مشکلات
زیادی
روبرو
خواهد شد و
نمایندگان
وابسته به
دربار و
شرکت سابق
نفت و
آنهائی که
مایل به
کنار آمدن
با دولت
استعماری
انگلستان
هستند،
برای تضعیف
و سقوط دولت
او، از پای
نخواهند
نشست.
مصدق
پیکار در
جبهه داخلی
را به مراتب
دشوار تر از
مبارزه
با
استعمار
گران خارجی
می دانست. او
با تجارب
چهارده
ماهه
زمامداری
بدین نتیجه
رسیده بود،
مادام که به
مداخلات
غیر قانونی
شاه و
بستگان او و
درباریان،
در امور
مملکت
پایان داده
نشود، هیچ
دولتی قادر
به اداره
امور کشور و
استیفای
حقوق
ایران،
بخصوص پس از
خلع ید از
شرکت نفت
نخواهد بود.
محمد
رضا شاه،
گذشته از
اختیاراتی
که پس از
تغییر
قانون
اساسی در
سال 1328 بدست
آورده بود،
با عنوان
تشریفاتی
فرمانده کل
قوا،
نیروهای
مسلح کشور
را، که عامل
قدرتمندی
برای اجرای
توطئه های
ضد ملی
بشمار می
رفت،
زیرفرمان
داشت. وزرای
جنگ، از
زمان به
قدرت رسیدن
رضا شاه به
بعد، از طرف
شاه تعیین
می شدند.
رئیس ستاد
ارتش زیر
فرمان شاه
بود و
روًسای
نیروهای
انتظامی
نصب و عزل می
گشتند.1
تنها
محمد رضا
شاه نبود که
بی اعتنا به
قانون
اساسی در
همهء امور
مملکت
مداخله می
کرد،
بستگان و
نزدیکان او
هر کدام،
دربار
جداگانه
داشتند و
فرمانفرمائی
می کردند.
اشرف
پهلوی،
خواهر شاه،
متنفذترین
فرد خانواه
پهلوی بود.
او نیز نه
تنها در عزل
و نصب
مقامات
مملکت دست
داشت بلکه
یکی از مهره
های موًثر
بیگانگان
در ایجاد
دسیسه و
توطئه چینی
علیه نهضت
مردم ایران
بشمار می
رفت.
اشرف
در کتابی که
سال 1980 منتشر
ساخت، به
مداخلات
خود در امور
مملکت، حتی
عزل و نصب
نخست
وزیران
احمد قوام
السطنه و
عبدالحسین
هژیر اشاره
کرده است (
نگاه کنید
بکتاب
چهره هائی
در آینه،
خاطرات در
تبعید،
صفحه 89 ـ 110
ترجمه از
متن
انگلیسی)3
دکتر
مصدق در
کابینه
جدید تصمیم
گرفت
مسئولیت
اداره
وزارت جنگ
را بر طبق
قانون
اساسی،
دولت به
عهده بگیرد
و برای
مقابله با
بحران
سیاسی و
اقتصادی
ناشی از
محاصره
اقتصادی،
اختیاراتی
از مجلس
درخواست
کند.
روز
بیست و پنج
تیرماه 1331
دکتر مصدق
پس از سه
ساعت
مذاکره با
شاه، بر سر
معرفی
اعضای
کابینه
خود، بخصوص
پست وزارت
جنگ، از
نخست وزیری
استعفا کرد.1
دکتر
مصدق ميگفت:
من نخست
وزيرم و طبق
قانون
اساسی،
وزراء
مسئوليت
مشترکی در
برابرمجلس
دارند، پس
وزير جنگ را
نيز بايد
خودم تعيين
کنم و در
اعمال او
مستقيما
نظارت
داشته باشم.
متن
این استعفا
نامه که از
رادیو و
روزنامه ها
انتشار
یافت، بدین
شرح بود:
«
پیشگاه
مبارک
اعلیحضرت
همایون
شاهنشاهی،
چون در
نتیجه
تجربیاتی
که در دولت
سابق بدست
آمده،
پیشرفت کار
در این موقع
حساس ایجاب
می کند که
پست وزارت
جنگ را فدوی
شخصا" عهده
دار شود و
این کار
مورد تصویب
شاهانه
واقع نشد،
البته بهتر
آن است که
دولت آینده
را کسی
تشکیل دهد
که کاملا"
مورد
اعتماد
باشد و
بتواند
منویات
شاهانه را
اجراء کند.
با وضع فعلی
ممکن نیست
مبارزه ای
را که ملت
ایران شروع
کرده است
پیروزمندانه
خاتمه دهد.
فدوی ـ دکتر
محمد مصدق 25
تیرماه 1331 »2
روز
بیست و ششم
تیرماه بنا
به اصرار
محمد رضا
شاه مجلس
شوری ملی
بدون حضور
نماینگان
طرفدار
دکتر مصدق
به
زمامداری
احمد قوام (
قوام
السلطنه )
راًی تمایل
داد و روز
بعد شاه
فرمان نخست
وزیری بنام
او صادر کرد
و لقب " جناب
اشرف "را که
پس از حوادث
آذربایجان
از او پس
گرفته بود،
بی سر و صدا
به وی مسترد
داشت. قوام
این پیر
غلام
استعمار که
با رسوائی و
فضاحت از
ایران رفته
بود، با
اشارهء
دربار به
ایران
بازگشت. و
زمینه نخست
وزیری اش با
توافق
مشترک
آمریکا و
انگلیس در
خارج از
کشور ترتیب
داده شد.
بازیگر
پشت پردهء
این حادثه
نیز اشرف
پهلوی بود.
راجع به این
موضوع علی
اصغر
امیرانی
مدیر
خواندنیها
می نویسد:
" . . . والاحضرت
اشرف چند
روز قبل از
حوادث
خونین سی ام
تیر وارد
تهران شد و
با قوام
السلطنه
تماس گرفت و
با
نمایندگان
مجلس برای
زمینه سازی
و تحمیل
حکومت
انگلیسی
منشی عین
الدوله
وارد گفتگو
گردید، به
تکاپو
پرداخت و
بدون تردید
او یکی از
مسئولین
روی کار
آوردن قوام
و حوادث سی
ام تیر
میباشد."3
درست
در همان
روزی که
مجلس
شورایملی
مشغول
انتخاب
قوام
السلطنه،
نخست وزیر
جدید بود،
فرمانداری
نظامی که
مستقیما" به
دستور محمد
رضا شاه عمل
می کرد
اعلامیهء
شدیداللحنی
" برای حفظ
انتظامات"
صادر و سپس
ماًمورین
انتظامی با
تانک و
زرهپوش به
خیابانها
ریختند و
مجلس را
محاصره
کردند.4
قوام
السلطنه
بعد از
دریافت
فرمان نخست
وزیری
اعلامیهء
غلاظ و
شدادی
منتشر
ساخته به
مردم
کشورما
کشتارهای
دسته جمعی و
تیره روزی
وعده کرد. وی
چنین نوشت :
"
. . . ایران دچار
دردی عمیق
شده و
با داروهای
مخدر درمان
پذیر نیست . . .
من به همان
اندازه که
از
عوامفریبی
در امور
سیاسی
بیزارم
درمسائل
مذهبی نیز
از ریا و
سالوس
منزجرم.
کسانیکه به
بهانهء
مبارزه با
افراطیون
سرخ، ارتجاع
سیاه را
تقویت
نموده اند
لطمهء
شدیدی به
آزادی وارد
ساخته
زحمات
بانیان
مشروطیت را
از نیم قرن
به این طرف
بهدر داده
اند.
وای
بحال کسانی
که در
اقدامات
مصلحانهء
من اخلال
نمایند و در
راهی که در
پیش دارم
مانع
بتراشند یا
نظم عمومی
را برهم
بزنند.اینگونه
آشوبگران
با شدید
ترین عکس
العمل از
طرف من
روبرو
خواهند شد و
چنانکه در
گذشته نشان
داده ام
بدون
ملاحظه از
احدی و بدون
توجه به
مقام و
موقعیت
مخالفین
کیفر
اعمالشان
را در
کنارشان
میگذارم.
حتی
ممکن است تا
جائی بروم
که با تصویب
اکثریت
پارلمان
دست به
تشکیل
محاکم
انقلابی
زده روزی صد
ها تبهکار
را از هر
طبقه بموجب
حکم خشک و بی
شفقت قانون
قرین تیره
روزی سازم.
بعموم
اعلام
میکنم که
دورهء
عصیان سپری
شده و
روز اطاعت
از اوامر و
نواهی
حکومت فرا
رسیده است.کشتیبان
را سیاستی
دگر آمد ــ
تهران 27تیر1331
رئیس
الوزراء
قوام
السلطنه3
احمد
قوام با
زمینه سازی
قبلی و
توافق
مشترک
انگلستان و
آمریکا روی
کار آمده
بود تا
بعنوان یک
نخست وزیر
قوی و « مطلوب
» با غرب سازش
کند و جنبش
مردم ایران
را خاموش
سازد.قوام
با
اختیارات
وسیعی نخست
وزیر شده
بود، و به
گفته حسن
ارسنجانی
که از
نزدیکان و
محرم راز او
بود، شاه با
تقاضای او
برای مجلس
هفدهم
موافقت
کرده بود.
(
پیرایه
بامشاد،
حسن
ارسنجانی 1339 )
قوام
السلطنه با
همهء
کارکشتگی و
تجربه ای که
در امور
سیاسی
داشت، در
شناسائی
اصالت نهضت
مردم
ایران،
اشتباه
کرده بود و
همچنین
قدرت
مقاومت
مردم را در
پاسداری از
دست
آوردهای
مبارزه ضد
استعماری،
دست کم
گرفته بود.
بررسی
اوضاع و
فعالیت های
پشت پرده در
آن زمان
حکایت می
کند که قوام
السلطنه
آلت دست
دربار،
اشرف پهلوی
و چند تن از
تعزیه
گردانهای
سیاسی شده
بود.( مجله
خواندنیها
شماره
89 )
برخی
از «
روشنفکران »
که به چپ می
زنند و راست
می شوند
امروز
طرفدار پر و
پا قرص « حضرت
اشرف » احمد
قوام شده
اند و
فراموش
کرده اند که
قوام همیشه
منافع شخصی
را بر منافع
ملی مردم
ایران
ترجیح داده
و از عوامل
قدرت های
بیگانه بود.12
مقاومت
مردم ایران
در برابر
توطئه
برکناری
مصدق از روز
بیست و شش
تیرماه با
انتشاراعلامیهء
سی نفر از
نمایندگان
مجلس
شورایملی
که خود را "نمایندگان
نهضت ملی
ایران" می
نامیدند
شروع شد:
"
ملت رشید
ایران!
. . . برای
اعلام این
نکتهء
اساسی به
جهانیان که
نهضت ملی
ایران هر گز
مقهور
دخالتهای
استقلال
شکنانهءبیگانگان
نخواهد شد و
تا حصول
نتیجهء
قطعی در
احقاق حق و
رهائی کشور
از چنگال
سیاستهای
استعماری
استقامت
خواهد کرد
روز دو شنبه
سی ام تیر
ماه1331 در
سراسر کشور
تعطیل
عمومی
اعلام
میشود..."
آیت
الله
کاشانی هم
در پاسخ
اعلامیهء
قوام
السلطنه طی
یک مصاحبهء
مطبوعاتی
اظهار داشت:
"
. . . سیاستی
که قرون
متمادی
دولت های
مزدور را بر
سر کار
میآورد
بالاخره
حکومت مصدق
را که
بزرگترین
سد راه
خیانت خود
میدانست بر
کنار و در
صدد برآمد
عنصری را که
در دامان
دیکتاتوری
و استبداد
پرورش
یافته و
تاریخ حیات
سیاسی او پر
از خیانت و
ظلم و جور
است و بارها
امتحان خود
را داده و
دادگاه ملی
حکم مرگ و
قطع حیات
سیاسی او را
صادر کرده
است برای
چندمین بار
بر مسند
خدمتگزاران
واقعی
گمارد."
"
. . . احمد
قوام باید
بداند در
سرزمینی که
مردم
رنجدیدهء
آن پس از
سالها رنج و
تعب، شانه
از زیر
دیکتاتوری
بیرون
کشیده اند
نباید رسما"
اختناق
افکار و
عقاید را
اعلام و
مردم را به
اعدام دسته
جمعی تهدید
نماید. من
صریحا"
میگویم که
بر عموم
برادران
مسلمان
لازمست که
در راه این
جهاد اکبر
کمر همت
محکم بر
بسته و برای
آخرین
مرتبه به
صاحبان
سیاست
استعمار
ثابت کنند
که تلاش
آنها در
بدست آوردن
قدرت و
سیطرهء
گذشته محال
است و ملت
مسلمان
ایران به
هیچ یک از
بیگانگان
اجازه
نخواهد
دادکه بدست
مزدوران
آزمایش
شده،
استقلال
آنها
پایمال و
نام پرعظمت
و افتخاری
را که ملت
ایران در
اثر
مبارزهء
مقدس خود
بدست آورده
است مبدل به
ذلت و
سرشکستگی
شود. . ."(کیهان،
26 تیر )
مردم
به محض
اطلاع از
استعفای
دکتر مصدق
از همان
اولین
روزها در
حال اعتراض
و اعتصاب
بودند.
بیشتر
مغازه ها و
قسمت اعظم
بازار
تعطیل بود و
بین مردم و
قوای
انتظامی
پیاده و
سواره با
باتون و سر
نیزه و
تاختن اسب
در میان
جمعیت
تظاهر
کنندگان را
متفرق می
ساختند.6
تظاهرات
و اعتراض
مردم منحصر
به شهر
تهران نبود.
موج اعتراض
در سراسر
کشور
برخاسته
بود و بنا به
گزارش
آسوشیتد
پرس قبل از
سی تیر
بزرگترین
تظاهرات از
طرف مردم در
آبادان رخ
داد.
سیل
تلگرافها و
نامه ها،
مبنی بر
اعتراض به
زمامداری
قوام
السلطنه و
پشتیبانی
از دکتر
مصدق از
اقصی نقاط
کشور بسوی
پایتخت
سرازیر شده
بود.
در
خرمشهر و
آبادان،
کسبه دست از
کار کشیدند
و به تظاهر
کنندگان
پیوستند. در
تاًسیسات
پالایشگاه
و دیگر بخش
های وابسته
به
آن،کارگران
اعتصاب
کردند.2
در
جریان
تظاهرات و
زدو خورد با
ماًمورین
انتظامی در
تهران و
شهرستانها
عده زیادی
مجروح شدند.
روز
بیست و نه
تیرماه شهر
تهران به
حال نیمه
تعطیل در
آمده بود.
کارگران
کارخانه
ها، سیلو،
راه آهن و
سرویس های
اتوبوس
رانی دست از
کار کشیدند.
ماًمورین
انتظامی
پیاده و
سواره
تظاهر
کنندگان را
مضروب و
متفرق
ساختند. عصر
روز بیست و
نه تیرماه
زدو خورد
بین مردم و
ماًمورین
انتظامی
نسبت به
روزهای پیش
شدید تر شد و
کشته ها و
زخمی های
بیشتری
برجای ماند.6
حزب
توده هم در
اعلامیه ای
که جمعیت
مبارزهء با
ضد استعمار
این حزب در
روز بیست و
نهم تیر پخش
و نشر کرده
بود اعضاء
حزب را دعوت
به پیوستن
به صف نهضت
مردم در
مبارزه
علیه قوام
کردند.
بدین
ترتیب
مبارزه
خونین مردم
ایران علیه
امپریالیسم
و عمال آنها
یعنی دربار ...
و قوام
ادامه پیدا
کرد.5
صبح
روز سی تیر
شهر تهران
یکپارچه
تعطیل بود.
از ساعت شش
صبح مردم
دسته دسته
از گوشه و
کنار شهر
بطرف
خیابانهای
مرکز شهر و
میدان
بهارستان
در حرکت
بودند.
در
تظاهرات،
مقاومت
وقیام مردم
در این روز
همهء طبقات
مردم،
کارگر،
پیشه ور،
کارمند،
دانشجو،
روشنفکر،
بازاری،
پیر و جوان و
زن و مرد، در
کنار هم
بودند.
اولین
برخورد در
ساعت هفت
صبح در
بازار صورت
می گیرد
تیری به
بازوی
جوانی
اصابت
میکند و
قیام شدت
میگیرد.و
لحظه به
لحظه گسترش
می یابد. (
روزنامه
کیهان،
مورخ سی
تیرماه 1331
سرمقاله )
مقارن
همین زمان
در مقابل
دانشگاه ،
انبوه
دانشجویان
مورد حمله و
تیراندازی
قرار می
گیرند، پس
از این
برخورد با
شعار" مصدق
پیروز است "
خود را به
بهارستان
میرسانند.
سایر
گروهها و
اقشار نیز
با فریاد
های « یا مرگ
یا مصدق »
« مصدق
پیروز است »
« مرگ بر
قوام » با
نظامیان و
پاسبانان
که بسوی
آنها
تیراندازی
می کردند،
درگیر شدند
و در نبرد تن
به تن، عده
ای مجروح
گشتند و با
شکستن صف
نظامیان
خود را به
میدان
بهارستان
رساندند.
دسته
های کفن پوش
از بعضی
محله های
اطراف شهر
بسوی مرکز
شهر،عازم
بهارستان
می شوند،
بهارستان،
ناصرخسرو،
تمام
خیابانهای
مرکز تهران
میعادگاه
شهادت است.
سرنیزه
داران
ارتش،
تانکها،
زره پوشها،
خودروها،
نیروی پلیس
همه جا
گسترده به
خیل مردم
جان بر کف به
سینه های
باز یورش
میبرند و
خونهای
پاکشان را
بر زمین
میریزند
صدای غرش
تفنگها و
مسلسل ها
همه جا
گسترده و با
فریاد مصدق
پیروز است
آمیخته شده
بود.2
در
خیابان
اکباتان
جوانی که
گلوله
خورده بود و
در خون خود
می غلطید،
به دشواری
برخاست و با
انگشتان
رنگین شده
از خون خود
بر دیوار
کنارش نوشت «
این خون
زحمتکشان
ملت ایران
است. زنده
باد مصدق» و
بعد جان
سپرد. این
مرد شجاع،
دانشجوی
دانشکده
افسری بود
که به قیام
پیوسته بود.6
با
اوج گیری
قیام به
تدریج آثار
نافرمانی
در صفوف
نظامیان
ظاهر شد، و
خطر پیوستن
افسران و
سربازان به
قیام
کنندگان و
ایستادگی
مردم در
برابر
نیروهای
انتظامی،
شاه را سخت
نگران ساخت.
قریب
هشتصد تن از
مردم تهران
زخمی یا
کشته شده
بودند...مقارن
ساعت چهار
بعد از ظهر
به دستور
شاه
نیروهای
ارتش و
انتظامی
عقب نشستند.3
متعاقب
بازگشت
نظامیان به
سربازخانه
قوام
السلطنه
مجبور به
استعفا
گردید و
مخفی شد.
خبر
کناره گیری
اجباری
قوام را
حسین علاء
وزیر دربار
به
فراکسیون
نهضت ملی
اطلاع داد.
نمایندگان
فراکسیون
نهضت نیز بی
درنگ خبر
مزبور را به
اطلاع عامه
رساندند و
مسئولیت
امنیت شهر
را به مردم
واگذار
کردند.
ساعت
هفت بعد از
ظهر،
هزاران تن
از مردم
تهران،
عازم خانه
دکتر مصدق
شدند. رهبر
جبهه ملی در
حالی که به
شدت می
گریست
گفت :
«
ایکاش
مرده بودم و
ملت ایران
را اینطور
عزادار نمی
دیدم . . . سپس
افزود؛ ای
مردم، من به
جرئت
میگویم
استقلال
ایران از
دست رفته
بود ولی شما
با رشادت
خود آن را
گرفتید (روزنامه
کیهان سی و
یک تیر31 )
در
شامگاه روز
سی ام تیر،
پیروزی
بزرگ دیگری
نصیب ملت
ایران شد و
آن خبر
اعلام راًی
دیوان
دادگستری
بین
اللملی،
مبنی بر عدم
صلاحیت
دادگاه در
رسیدگی به
شکایت
انگلستان
در مورد نفت
ایران بود.
این راًی که
حقانیت ملت
ایران را در
مبارزه
علیه
استعمار
انگلستان
ثابت کرد،
پیروزی سی
ام تیر را
کامل ساخت. و
انعکاس
وسیعی در
محافل
سیاسی و
قضائی جهان
بوجود آورد.10
پیروزی
قیام سی ام
تیر، دکتر
مصدق را بار
دیگر به
زمامداری
رسانید.و
برای
نخستین بار
در دوره
پهلوی،
وزارت جنگ
در اختیار
دولت قرار
گرفت. شاه
عقب نشینی
کرد. اشرف
پهلوی و
مادر شاه
بعنوان
توطئه گران
ضدّ ملی از
ایران
تبعید شدند.
دفاتر
خواهران و
برادران
شاه که
بصورت
دربارهای
کوچکی
بودند،
بسته شدند.
مجلس
شورای ملی
در جلسه فوق
العاده روز
دوم مرداد،
قیام سی ام
تیر را،
بنام "
قیام مقدس
ملی" شناخت
و شهدای آن
روز را
"شهدای ملی"
نامید.3
پیروزی
سی تیر،
حاصل قیام
واقعی یک
ملت رشید و
زنده بود.
این قیام
فصل تازه ای
را در
مبارزه ملل
ستمدیده
جهان علیه
امپریالیسم
گشود و نشان
داد که اگر
نیروی ملت
در راه آمال
و خواسته
های مشروع
خلق متشکل و
متحد شود و
بدرستی
رهبری
گردد،
پیروزی از
آن ملت
خواهد بود.
در
تاريخ
معاصر
ايران روز
سی ام تير
اهميت
شايان
توجهی دارد.
در
اين روز که
ارتش و
دربار
بعنوان
مراکز اصلی
توطئه
استعماری
به مردم
شناسانده
شده و سرکوب
گرديدند،
حاوی
درسهائی از
پيروزی است.
این
قیام ملی بر
هیچ قرار و
مدار قبلی
نبود و هیچ
سازمان و
حزبی آنرا
رهبری نمی
کرد. تنها و
تنها متکی
به احساس و
نیروی
لایزال
میلیونها
مردمی بود
که در سراسر
کشور برای
پاسداری
نهضت ملی
بپا خاستند.
مردمی
که وقتی
مطلع شدند
حکومت ملی
در خطر
اضمحلال
است بصورتی
خود جوش
بمیدان
آمدند و از
ایثار مال و
هستی و خون
دریغ
نکردند،
تنها بشوق
آنکه عزت و
استقلال و
آزادی خود
را دوام
بخشند.
از
سی تیر می
آموزیم که
بهنگام
قیام یک ملت
گرسنه، هیچ
عامل خارجی
تاب مقاومت
دراز مدت
ندارد.
از
سی تیر می
آموزیم که
قیم
انتصابی
ملت ایران
نشویم. مردم
بیسواد
منافع مادی
و حیاتی خود
را بسیار
آسان تر و
درست تر و
زودتر از ما
می فهمند.
آنها خود
کوههای
استوار را
از جا
خواهند کرد.
نگاه
کنیم به لوح
افتخارتعدادی
ازجان
باختگان سی
ام تیرماه
یک هزار و
سیصد و سی و
یک خورشیدی
که
درگورستان
ابن بابویه
به خاک
سپرده شدند.3
لوح
افتخارجان
باختگان سی
تیر در
تهران (ابن
بابویه)
رضا
ایوبی
ارغند (دوره
گر) ـ حسن
نیکو سخن (آهنگر)
ـ عباس
لـًولـًو (زرگر)
ـ محمود
عموئی (آجیل
فروش)
ـ نوروز
کفائی (یخ
فروش) ـ
مرتضی
دستخوش
نیکو (شاگرد
دوچرخه ساز)
ـ صفر حنیفه
رحفانی(ریخته
گر) ـ قدرت
سلیمی ـ
اسمعیل
عینک چی ـ
هوشنگ
رضیان(عطار)
ـ غلامحسین
صادقی(بلورفروش)
ـ محرم
رستمی(خیاط)
ـ اسمعیل
وزیری(توتون
فروش) ـ امیر
بیجار(محصل
کلاس پنجم) ـ
جبار رشیدی(کارگر
جوراب باف) ـ
حبیب شوقی
رضوانی (راننده)
ـ سعدی
اسکندری ـ
پرویز
رجائی(آرایشگر)
ـ چهار نفر
گمنام.
مصدق
در وصيت
نامه اش
خواسته بود
که در
گورستان
ابن بابويه
در تهران،
در کنار گور
کسانی که
درسی ام
تيرماه
۱۳۳۱ از
حکومت او
دفاع کرده و
کشته شده
بودند، دفن
شود.6
محمد
رضا شاه از
ترس آنکه
گور مصدق
مرکز تجمع
مخالفان
گردد، اين
اجازه را
نداد.
حکومت
فعلی نیز
بنا به
ملاحظاتی
که کسی از آن
آگاه نیست
به این وصیت
وقعی
نگذاشت
خويشاوندان
مصدق تصميم
گرفتند
موقتا" جسد
او را در
احمد آباد
دفن کنند.
مصدق
از آنها
خواسته بود
که مراسمی
برپا نگردد.
حتی سنگ قبر
هم نمی
خواست.
تقاضا يش
اجابت شد.
اکنون
او در کف
اتاقی به
خاک سپرده
شده است که
زمانی اطاق
غذاخوريش
بود.11
افتخار
به دهها
دلاور
گمنام دیگر
که در راه
پیروزی
نهضت ملی
ایران در
روز سی تیر
در تهران و
شهرستانها
جان باختند.
قيام
شکوهمند و
پيروز سی
تير درس
استقامت و
مبارزه در
برابر
استبداد
بود. درس
استقلال و
مبارزه در
برابر
استعمار
خارجی بود.
درس
فداکاری
آگاهانه و
هدف دار
بود، هدفی
که آزادی،
استقلال و
حاکميت ملی
و عدالت
اجتماعی و
سربلندی
ايران را در
حکومت ملی و
قانونی
دکتر محمد
مصدق برای
مدت کوتاهی
در پی داشت.
در
سی ام تير،
ملتی که
بگفته دکتر
مصدق:
"
اقتصاد و
سياست و
اجتماع او
ملعبه
اغراض و
اميال
نوکران
اجنبی بود و
هر روز جيره
خواران
کمپانی
سابق او را
به درد و رنج
تازه ای می
انداختند...
قدرت و نفوذ
خود را
تحصيل کرد...
به کارخانه
حکومت
تراشی
سفارت
انگليس داغ
باطله زد و
سرنوشت خود
را بدست
گرفت." 10
و
باز مصدق
است که می
گوید :
"
من آدمی
هستم که با
این حالت
کسالت و با
تمام
ناتوانی
خودم تا نفس
دارم برای
آزادی و
استقلال
این مملکت
مبارزه
می کنم و من
از این کار
صرفنظر نمی
کنم. آن ملتی
را که بندهء
یک کمپانی
بشود، آنرا
یک ملت
جلورفته
نمی گویند."10
بگفته
هوشنگ
کشاورز صدر:
"
معنی «وطن»
برای او
آمیزه ای
بود از «مردم»
و «سرزمینشان»
و معنی
استقلال،
جایگاه
شایسته
کشورشان در
جهان و شک
نیست که هیچ
کشور تحت
سلطه، از
این امتیاز
برخوردار
نیست."7
و
به گفته
منیر طه:
"مصدق
، اين معلم
راست گفتار
و درست
كردار
تاريخ ، به
ملت ايران
آموخت كه حق
را ميتوان
گرفت و بايد
گرفت . آموخت
كه تا ايران
از بند جيره
بندي
بيگانگان
رها نشود
استقلال
نخواهد
داشت و
هرگاه
استقلال
نداشته
باشد آزادي
هم نخواهد
داشت و اين
استقلال و
آزادي را با
استقامت و
پايمردي مي
توان به دست
آورد هرچند
دير به دست
آيد."8
و
محمد علی
موحد می
گوید:
"
داستان
مصدق در
خاطرهء نسل
ما به «
شاهنامهء
آزادی »
تبدیل شده
است.
این
ماجرا برای
مردم ما نه
صرفا" یک
حدیث
تاریخی که
یک سرود
آزادی است و
سرود آزادی
سر از قیدِ
زمان بر می
کشد. چیزی را
می سراید و
چیزی را می
ستاید که
هنوز اتفاق
نیفتاده،
یا به تمام و
کمال اتفاق
نیفتاده
است و آرزو
می شود که در
آینده
اتفاق
بیفتد...وجدان
جامعه در
گذشته چیزی
را می بیند
و
نشانی از
گمشدهء خود
در آن می
جوید. قصهء
گذشته به بن
بست رسیده
که امید
فرجی را
برای آینده
رقم می زند
و
بازگو کردن
آن بهانه ای
می شود
برای
بیان
اشتیاقی
شورانگیز
که تحقق
چیزی بسیار
عزیز را در
امروز و
فردا
آرزومند
است."9
چنین
باد.
دکتر
پرویز
داورپناه
منابع
و مآخذ:
1
ـ خاطرات و
تاًلمات
مصّدق / بقلم
دکتر محمّد
مصّدق ـ
انتشارات
علمی تهران
2
ـ مصّدق /
باهتمام
علی جان
زاده ـ
انتشارات
همگام
تهران
3
ـ جنبش ملی
شدن صنعت
نفت ايران و
کودتای 28
مرداد1332/
سرهنگ
غلامرضا
نجاتی ـ
شرکت
انتشارتهران
4
ـ در کنار
پدرم،
مصّدق /
خاطرات
دکتر
غلامحسين
مصّدق ـ نشر
فرهنگی رسا
تهران
5
ـ من خاک پای
اين ملتم / به
کوشش پرويز
داورپناه ـ
نيمروز
لندن، بهار 1375
6
ـ مصّدق،
برنامه
مستند
تلويزيونی
در سه قسمت /
آلما
قوانلو ـ 1385 تصوير
ايران لس
آنجلس
7
ـ تجربه
مصّدق
درچشم
انداز
آینده
ایران / به
کوشش هوشنگ
کشاورزصدر
و حمید
اکبری ـ چاپ
پاژن
8
ـ مصّدق به
ملت و تاریخ
ایران
اعـتبار
داد / منیر طه
ـ 1386 سایت
عصر نو
9
ـ خواب
آشفتهء
نفت، دکتر
مصّدق و
نهضت ملی
ايران / محمد
علی موحد ـ
نشر
کارنامه
تهران
10
ـ تقـريرات
مصّدق در
زندان / به
کوشش
عبدالله
برهان با
نام رنجهای
سياسی دکتر
مصّدق ـ
انتشارتهران
11
ـ هـمهء
آدمهای شاه /
استیون
کینزرـ
ترجمه
منیژه شیخ
جوادی (بهزاد)
ـ نشر پیکان
تهران 1382
12
ـ کسی که هم
از توبره می
خورد و هم از
آخور/ منوچهر
صالحی ـ 1386
سایت ایران
لیبرال
|
|
[تاریخ
ارسال: 19 Jul 2007] [ارسالکننده: عبود] [ zedejang5@yahoo.com ]
جناح
هاى مختلف
بورزوازى
ايران كه
از هيج
تاريخجه
مبارزاتي
در راستاي
كسترش
حقوق
دمكراتيك
مردم
برخوردار
نيستند در
جستجوي
جلب سياسي
توده هاي
كاركر و
زحمتكش
هستند .
بورزوازي
ايران زير
لواي نهضت
ملي براي
خود تاريخ
و بيشينه
دمكراتيك
ساخته و
افتخار
قهرماني
اين سنن
ساختكي را
به دكتر
مصدق
بخشيده
است . حافظه
اين ميراث
خوران
مصدق با
مبارزات
كاركران و
ز حمتكشان
بيكانه
است و
تاريخ شان
از روي كار
آمدن جبهه
ملي آ غاز
شده و با
كودتاي
خونين
استعمار
جهاني
بايان
كرفته است .
سران جبهه
ملي از
فرداي
روزي كه به
دست
كودتاي آ
مريكايي
از قدرت
حكومتي
رانده
شدند
بيكيرانه
به مجيز
كويي مقام
سلطنت
مشغول
بودند
ياران
مصدق
بارها
براي
شراكت در
قدرت
حكومتي ,
همان
ديكتاتور
كودتاكر ,
به دربارش
شتافتند .
سياستي كه
تا تا مقطع
انقلاب 57
ادامه
داشت . آ نها
با وجود دو
دستكي تا
آخرين
لحظات
براي نجات
رزيم شا
هنشاهي
تلاش
كردند .
بجرات
ميتوان
كفت كه اين
راديكاليزم
ناشي از
اعتصاب
عمومي
كاركران و
زحمتكشان
و روند غير
قابل مهار
انقلاب
بهمن بود
كه باعث دو
شقه شدن
رهبران
جبهه ملي
شد ملي
كرايان
براي بل
زدن ميان
خلافت و
سلطنت به
هر كاري تن
در دادند و
براي بيعت
با خميني و
دستكاه
آخونديش
با شتاب به
باريس
رهسبار
شدند . هر دو
نخست وزيز
بر كزيده
شاه به تخت
نشسته و
ملاي به
كمين نشته
از جمله
رهبران
نهضت ملي
ايران
بودند و
ايا امروز
ه روشن
نيست كه در
بس و بشت
سياست هاي
هر دو دسته
ملي كرا
دولت آ
مريكا
نهفته بود
؟.
|
|
http://www.didgah.net/maghalehMatnKamel.php?id=17724
| محمد
مصدق و ملي
شدن صنعت نفت |
| نويسنده
: مرتضي
هادوي |
آغاز
زندگی
وجوانی
محمد مصدق در
سال ۱۲۶۱
هجری شمسی در
تهران، در یک
خانواده
اشرافی
بدنیا آمد.
پدرش میرزا
هدایتالله
معروف به «وزیر
دفتر» از
بزرگمردان
دوره ناصری
و مادرش ملک
تاج خانم (نجم
السلطنه)
فرزند
عبدالمجید
میرزا
فرمانفرما و
نوه عباس
میرزا
ولیعهد
قاجار و نایبالسلطنه
ایران بود.
هنگام مرگ
میرزا هدایتالله
در سال ۱۲۷۱
شمسی محمد ده
ساله بود، و
ناصرالدین
شاه علاوه بر
اعطای شغل و
لقب میرزا
هدایتالله
به پسر ارشد
او میرزا
حسین خان،
محمد را «مصدقالسلطنه»
نامید.
محمد خان
مصدقالسلطنه
پس از
تحصیلات
مقدماتی در
تبریز به
تهران آمد،
به مستوفیگری
خراسان
گمارده شد و
با وجود سن
کم در کار
خود مسلط شد
و توجه و
علاقه عموم
را جلب نمود.
مصدقالسلطنه
در اولین
انتخابات
دوره مجلس
مشروطیت به
نمایندگی از
طبقه اعیان و
اشراف
اصفهان
انتخاب شد
ولی
اعتبارنامه
او بهدلیل
سن او که به
سی سال تمام
نرسیده بود
رد شد. مصدقالسلطنه
در سال ۱۲۸۷
شمسی برای
ادامه
تحصیلات خود
به فرانسه
رفت و پس از
خاتمه تحصیل
در مدرسه
علوم سیاسی
پاریس به
سویس رفت و
به اخذ درجه
دکترای حقوق
نائل آمد.
والیگری و
وزارت
مراجعت مصدق
به ایران با
آغاز جنگ
جهانی اول
مصادف بود.
مصدقالسلطنه
با سوابقی که
در امور
مالیه و
مستوفیگری
خراسان داشت
به خدمت در
وزارت مالیه
دعوت شد.
قریب چهارده
ماه در
کابینههای
مختلف این
سمت را حفظ
کرد. در
حکومت صمصام
السلطنه به
علت اختلاف
با وزیر وقت
مالیه (مشار
الملک) از
معاونت
وزارت مالیه
استعفا داد و
هنگام تشکیل
کابینه دوم
وثوق الدوله
عازم اروپا
شد. در این
دوران
قرارداد
۱۹۱۹ به
امضای وثوقالدوله
رسید و
مخالفت
گسترده
آزادیخواهان
ایرانی با آن
شروع شد.
دکتر مصدق
نیز در اروپا
به انتشار
نامههاو
مقالههائی
در مخالفت با
این قرارداد
اقدام کرد.
اندکی بعد
مشیرالدوله
که به جای
وثوق الدوله
به نخست
وزیری
انتخاب شد،
او را برای
تصدی وزارت
عدلیه به
ایران دعوت
کرد.
در مراجعت به
ایران از
طریق بندر
بوشهر، پس از
ورود به
شیراز بر حسب
تقاضای
محترمین
فارس به
والیگری (استانداری)
فارس منصوب
شد و تا
کودتای سوم
اسفند ۱۲۹۹
در این مقام
ماند. پس از
کودتای سید
ضیاء و
رضاخان،
دکتر مصدق
دولت کودتا
را به رسمیت
نشناخت و از
مقام خود
مستعفی گشت.
پس از استعفا
از فارس عازم
تهران شد ولی
به دعوت سران
بختیاری به
آن دیار رفت.
با سقوط
کابینه سید
ضیاء، قوام
السلطنه به
نخست وزیری
رسید و دکتر
مصدق را به
وزارت مالیه
(دارائی)
انتخاب کرد.
با سقوط دولت
قوام
السلطنه و
روی کار آمدن
مجدد
مشیرالدوله
از مصدق
خواسته شد که
والی
آذربایجان
شود. بخاطر
سرپیچی
فرمانده
قشون
آذربایجان
از اوامرش
بدستور
رضاخان
سردار سپه،
وزیر جنگ
وقت، از این
سمت مستعفی
گشت و به
تهران
مراجعت کرد.
در خرداد ماه
۱۳۰۲ دکتر
مصدق در
کابینه
مشیرالدوله
به سمت وزیر
خارجه
انتخاب شد و
با خواسته
انگلیسیها
برای دو
ملیون لیره
که مدعی
بودند برای
ایجاد پلیس
جنوب خرج
کردهاند
بشدت مخالفت
نمود.
پس از
استعفای
مشیرالدوله،
سردار سپه به
نخست وزیری
رسید و دکتر
مصدق از
همکاری با او
خودداری کرد.
دوره رضاشاه
دکتر مصدق در
دوره پنجم و
ششم مجلس
شورای ملی به
وکالت مردم
تهران
انتخاب شد.
در همین زمان
که با صحنه
سازی سلطنت
خاندان
قاجار منقرض
شد و رضا خان
سردار سپه
نخست وزیر
وقت به شاهی
رسید، او با
این انتخاب
به مخالفت
برخاست. با
پایان مجلس
ششم و آغاز
دیکتاتوری
رضاشاه دکتر
مصدق خانه
نشین شد و در
اواخر سلطنت
رضاشاه
پهلوی به
زندان افتاد
ولی پس از
چند ماه آزاد
شد و تحت نظر
در ملک خود
در احمد آباد
مجبور به
سکوت شد. در
سال ۱۳۲۰ پس
از اشغال
ایران
بوسیله
نیروهای
شوروی و
بریتانیا،
رضا شاه از
سلطنت
برکنار و به
افریقای
جنوبی تبعید
شد و دکتر
مصدق به
تهران برگشت.
نهضت ملیشدن
صنعت نفت
ایران دکتر
مصدق پس از
شهریور ۲۰ و
سقوط رضاشاه
در انتخابات
دوره ۱۴ مجلس
بار دیگر در
مقام وکیل
اول تهران به
نمایندگی
مجلس انتخاب
شد. در این
مجلس برای
مقابله با
فشار شوروی
برای گرفتن
امتیاز نفت
شمال ایران،
او طرحی
قانونی را به
تصویب رساند
که دولت از
مذاکره در
مورد امتیاز
نفت تا زمانی
که نیروهای
خارجی در
ایران هستند
منع میشد.
در انتخابات
دوره ۱۵ مجلس
با مداخلات
قوامالسلطنه
(نخست وزیر) و
شاه و ارتش،
دکتر مصدق
نتوانست قدم
بمجلس
بگذارد. در
این دوره هدف
عوامل
وابسته به
بریتانیا
این بود که
قرارداد سال
۱۹۳۳ دوره
رضاشاه را به
دست دولت
ساعد مراغهای
و با تصویب
مجلس تنفیذ
کنند. بر اثر
فشار افکار
عمومی مقصود
انگلیسیها
تأمین نشد و
عمر مجلس
پانزدهم بهسر
رسید. در
۱۳۲۸ دکتر
مصدق و
همراهان وی
اقدام به
پایه گذاری
جبهه ملی
ایران کردند.
گسترش
فعالیتهای
سیاسی پس از
شهریور ۱۳۲۰
سبب گسترش
مبارزات
مردم و به
ویژه توجه
آنان به وضع
قرارداد نفت
شده بود.
دکتر مصدق در
مجلس و بیرون
از آن این
جنبش را که
به «نهضت ملی
شدن نفت»
معروف شد،
هدایت میکرد.
ملی شدن نفت
و نخست وزیری
در انتخابات
مجلس
شانزدهم با
همه تقلبات و
مداخلات شاه
و دربار،
صندوقهای
ساختگی آراء
تهران باطل
شد.
عبدالحسین
هژیر وزیر
دربار بقتل
رسید و در
نوبت دوم
انتخابات،
دکتر مصدق به
مجلس راه
یافت. پس از
کشته شدن
نخستوزیر
وقت سپهبد
حاجیعلی رزمآرا،
طرح ملی شدن
صنایع نفت به
رهبری دکتر
مصدق در مجلس
تصویب شد. پس
از استعفای
حسین علاء که
بعد از رزمآرا
نخست وزیر
شده بود، در
شور و اشتیاق
عمومی دکتر
مصدق به نخست
وزیری رسید و
برنامه خود
را اصلاح
قانون
انتخابات و
اجرای قانون
ملی شدن صنعت
نفت اعلام
کرد. پس از
شکایت دولت
انگلیس از
دولت ایران و
طرح این
شکایت در
شورای امنیت
سازمان ملل،
دکتر مصدق
عازم
نیویورک شد و
به دفاع از
حقوق ایران
پرداخت. سپس
به دادگاه
لاهه رفت و
با توضیحاتی
که در مورد
قرارداد نفت
و شیوه
انعقاد و
تمدید آن
داد، دادگاه
بینالمللی
خود را صالح
به رسیدگی به
شکایت
بریتانیا
ندانست و
مصدق در
احقاق حق ملت
ایران به
پیروزی دست
یافت. در راه
بازگشت به
ایران به مصر
رفت و مورد
استقبال پر
شکوه ملت مصر
قرار گرفت.
کشمکش با
دربار و
مخالفان
انتخابات
دوره هفدهم
مجلس بخاطر
دخالتهای
ارتشیان و
دربار به
تشنج کشید و
کار بجایی
رسید که پس
از انتخاب ۸۰
نماینده،
دکتر مصدق
دستور توقف
انتخابات
حوزههای
باقی مانده
را صادر کرد.
دکتر مصدق
برا ی
جلوگیری از
کارشکنیهای
ارتش و دربار
درخواست
انتقال
وزارت جنگ به
دولت را از
شاه نمود.
این درخواست
از طرف شاه
رد شد. به
همین دلیل
دکتر مصدق در
۲۵ تیرماه
۱۳۳۱ از مقام
نخستوزیری
استعفا کرد.
مجلس قوام
السلطنه را
به نخستوزیری
انتخاب کرد و
او با صدور
بیانیه شدید
الحنی نخست
وزیری خود را
اعلام نمود.
مردم ایران
که از
برکناری
دکتر مصدق
خشمگین
بودند، در پی
چهار روز
تظاهرات در
حمایت از
دکتر مصدق،
که به کشته
شدن چندین
نفر
انجامید،
موفق به ساقط
کردن دولت
قوام
گردیدند. در
۳۰ تیر ۱۳۳۱
دکتر مصدق
بار دیگر به
نخستوزیری
ایران رسید.
در ۹ اسفند
ماه ۱۳۳۱
دربار با کمک
عدهای از
روحانیون،
افسران
اخراجی و
اراذل و
اوباش توطئهای
علیه مصدق
کردند تا او
را از بین
ببرند. نقشه
این بود که
شاه در آن
روز به عنوان
سفر به اروپا
از پایتخت
خارج شود و
اعلام دارد
که این
خواسته دکتر
مصدق است.
مصدق از نقشه
اطلاع یافت و
توانست جان
بدر برد و
توطئه شکست
خورد.چند روز
بعد عمال
دربار و چند
تن از افسران
اخراجی
سرتیپ
افشارطوس
رئیس
شهربانی
دکتر مصدق را
ربودند و پس
از شکنجه
کشتند.
بدنبال
استعفای
بسیاری از
نمایندگان
طرفدار
مصدق، دولت
اقدام به همهپرسی
(رفراندم) در
کشور کرد تا
مردم به
انحلال یا
عدم انحلال
مجلس رای
دهند. در این
همهپرسی (که
به خاطر
همزمان
نبودن رایگیری
در تهران و
شهرستانها
و جدا بودن
صندوقهای
مخالفان و
موافقان
مورد انتقاد
بسیاری قرار
گرفت) در
حدود دو
میلیون
ایرانی به
انحلال مجلس
رای دادند و
مجلس در روز
۲۳ مرداد
۱۳۳۲ منحل شد.
کودتا علیه
دولت مصدق
در روز ۲۵
مرداد ۱۳۳۲
طبق نقشه
سازمانهای
جاسوسی
امریکا و
انگلیس برای
براندازی
دولت مصدق،
شاه فرمان
عزل دکتر
مصدق را امضا
کرد و رئیس
گارد
سلطنتی،
سرهنگ نصیری
را موظف نمود
تا با محاصره
خانه نخست
وزیر فرمان
را به وی
ابلاغ کند.
همچنین
نیروهایی از
گارد سلطنتی
مامور
بازداشت عدهای
از وزرای
دکتر مصدق
گشتند. ولی
نیروهای
محافظ نخستوزیری
رئیس گارد
سلطنتی و
نیروهایش را
خلع سلاح و
بازداشت
نمودند.
در روز ۲۸
مرداد ماه
۱۳۳۲ دولتهای
امریکا و
بریتانیا
دست به
کودتای
دیگری زدند
که اینبار
باعث سقوط
دولت مصدق
گشت. در این
روز سازمان
سیا با خریدن
فتوای برخی
از روحانیون
و همچنین
دادن پول به
ارتشیان،
اراذل و
اوباش تهران
آنها را به
خیابانها
کشانید.
کودتاچیان
توانستند به
آسانی خود را
به خانه دکتر
مصدق
برسانند و پس
از چندین
ساعت نبرد
خونین گارد
محافظ نخست
وزیری را
نابود کنند و
خانه وی را
پس از غارت
کردن به آتش
بکشانند. در
روز 29 مرداد
دکتر مصدق و
یارانش خود
را به حکومت
کودتا به
رهبری
سرلشکر
زاهدی تسلیم
کردند. بدین
ترتیب در
کودتای ۲۸
مرداد ۱۳۳۲ (۱۹
اوت ۱۹۵۳)
سازمانهای
جاسوسی
بریتانیا و
ایالات
متحده
امریکا با
کودتا دکتر
مصدق را
برکنار کرده
و محمدرضا
شاه پهلوی را
که پس از
شکست کودتای
25 مرداد به رم
رفته بود
بازگرداندند
و به قدرت
رساندند.
محاکمه و
زندان و خانه
نشینی
مصدق پس از
کودتای ۲۸
مرداد در
دادگاه
نظامی
محاکمه شد.
او در دادگاه
از کارها و
نظرات خود
دفاع کرد.
دادگاه وی را
به سه سال
زندان محکوم
کرد. پس از
گذراندن سه
سال زندان،
دکتر مصدق به
ملک خود در
احمد آباد
تبعید شد و
تا آخر عمر
تحت نظارت
شدید بود.
در سال ۱۳۴۲
همسر دکتر
مصدق، خانم
ضیاالسلطنه،
در سن ۸۴
سالگی
درگذشت. حاصل
ازدواج وی و
دکتر مصدق دو
پسر و سه
دختر بود. در
۱۴ اسفند ماه
۱۳۴۵ دکتر
محمد مصدق
بدلیل
بیماری
سرطان، در سن
۸۴ سالگی
درگذشت. مصدق
وصیت کرده
بود او را
کنار شهدای
۳۰ تیر در
ابن بابویه
دفن کنند،
ولی با
مخالفت شاه
چنبن نشد و
او در یکی از
اتاقهای
خانهاش در
احمد آباد به
خاک سپرده شد.
قانون ملی
شدن صنعت نفت
در واقع
پیشنهادی
بود که به
امضای همه
اعضای
کمیسیون
مخصوص نفت در
مجلس شورای
ملی ایران در
17 اسفند 1329 به
مجلس ارائه
شد و تصویب
گردید. متن
پیشنهاد
تصویب شده:
بهنام
سعادت ملت
ایران و بهمنظور
کمک به تأمین
صلح جهانی،
امضاکنندگان
ذیل پیشنهاد
مینمائیم
که صنعت نفت
ایران در
تمام مناطق
کشور بدون
استثنا ملی
اعلام شود
یعنی تمام
عملیات
اکتشاف،
استخراج و
بهرهبرداری
در دست دولت
قرارگیرد.
مجلس سنا نیز
این پیشنهاد
را در 29 اسفند
1329 تصویب کرد و
پیشنهاد
قانونی شد
کمیسیون
مخصوص نفت یا
کمیسیون خاص
نفت یا
کمیسیون
نفت،
کمیسیونی
بود که در
اول تیر 1329 در
دوره
شانزدهم
مجلس شورای
ملی ایران
برای رسیدگی
به لایحه نفت
(معروف به
لایحه گس-گلشائیان)تشکیل
شد.
همین
کمیسیون
پیشنهاد ملی
شدن صنعت نفت
را در اسفند 1329
به مجلس
ارائه داد که
به تصویب
رسید.
اعضای
کمیسیون
عبارت بودند
از:
1.دکتر مصدق
2.دکتر علوی
3.ناصر
ذوالفقاری
4.جواد گنجهای
5.فقیهزاده
6.اللهیار
صالح
7.حسین مکی
8.خسرو
قشقائی
9.سرتیپزاده
10.جمال امامی
11.جواد عامری
12.دکتر نصرتالله
کاسمی
13.حائریزاده
14.عبدالرحمن
فرامرزی
15.دکتر
محمدعلی
هدایتی
16.دکتر
شایگان
17.میرسیدعلی
بهبهانی
18.پالیزی
(( منابع ))
•مصدق،
محمد،
خاطرات و
تألمات
•مصاحب،
غلامحسین،
دائرةالمعارف
فارسی
•موحد،
محمدعلی،
خواب آشفته
نفت |
| |
http://www.assaluyeh.com/articles.php?190-fa
دكتر
هوشنگ طـالـع
روز
چهاردهم آبان
1325 ، فرمان
انتخابات از
سوي دولت ،
صادر شد. اين
در حالي بود
كه هنوز
آذربايجان در
چنگ فرقهي
دموكرات و
بخشهايي از
كردستان ،
زير سيطرهي
كومله قرار
داشت.
قوام
براي اميدوار
كردن شورويها
به نتيجهي
انتخابات ،
شوراي عالي
انتخابات
تشكيل داد و
اللهيار
صالح ، رهبر
حزب ايران و
موتلف حزب
توده و فرقهي
دموكرات را
نيز به عضويت
شوراي مزبور
منصوب كرد.
آمريكاييها
كه فكر ميكردند،
قوام در جهت
خواستههاي
شوروي گام
برميدارد،
از اعلام
انتخابات از
سوي دولت،
سخت نگران
شدند. آنها
گمان ميكردند
كه در صورت
برگزاري
انتخابات،
كرسيهاي
زيادي نصيب
فرقهي
دموكرات،
كومله و همپيمانان
آن ]حزب
توده و حزب
ايران و ...[
، خواهد شد.
اعلام
انتخابات از
سوي دولت،
محافل
آمريكايي را
مشوش و
پريشان ساخت.
چنين شايع شد
كه آمريكاييها،
حاضراند شاه
را در برنامهي
سرنگوني قوامالسلطنه،
ياري دهند.1
نگراني
آمريكاييها
در اين باره،
در حدي بود كه
حتا وزارت
امور خارجهي
آمريكا، به
صورت آشكار،
در اين مساله
دخالت كرد :2
چند
روز بعد ]از
اعلام
انتخابات[،
وزارت امور
خارجهي
آمريكا طي
صدور بيانيهاي،
از قوامالسلطنه
خواست تا
انتخابات را
به تعويق
افكند.
در
اين لحظات
سخت و دلهرهآور
تاريخ،
محمدرضا شاه
به جاي آنكه
با حمايت
كامل از نخستوزير،
وي را در راه
دشوارِ رهايي
آذربايجان
ياري دهد، در
پي آن بود كه
با كمك
آمريكاييها،
عليه قوام
كودتا كند :3
شاه
اميد داشت كه
آمريكايي ها،
از اين ]صدور
اعلاميهي
رسمي و فشار
بر قوام
دربارهي لغو
انتخابات[
نيز فراتر
روند و از آنها
خواست، تا از
برنامهاي
جهت سرنگوني
قوامالسلطنه
و استقرار
دولتي كه از
نفوذ شورويها
آزاد باشد،
حمايت كنند.
در
حاليكه،
معلوم بود كه
برگزاري
انتخابات در
آذربايجان ،
رابطهي
مستقيم با
حضور نيروهاي
دولت مركزي
داشت و بدون
تحقق اين امر
، انتخابات
نميتوانست
انجام شود و
در صورت عدم
برگزاري
انتخابات
سرتاسري و
عدم گشايش
مجلس پانزدهم
، روسها نميتوانستند
امتياز نفت
را به دست
آورند.
به
دنبال صدور
فرمان
انتخابات ،
نخستوزير
روز 30 آبان ضمن
بخشنامهاي
، بر گسيل
نيروهاي
انتظامي بدون
استثنا بر
سرتاسر كشور
، تاكيد كرد.
به دنبال
صدور اين بخشنامه
، دكتر سلامالله
جاويد استاندار
آذربايجان ،
تلگرافي از
نخستوزير
پرسيده بود
كه آيا اين
امر ،
آذربايجان را
نيز دربرميگيرد
؟ احمد قوام
در پاسخ
تلگراف سلامالله
جاويد ،
اعلام كرد :4
جناب
آقاي جاويد
استاندار
آذربايجان
بهطوري
كه ضمن
تلگراف شماره
1018 مشروحاً و با
كمال صراحت
اظهار شده
است ، هيچگونه
نظر و مقصودي
، جز رعايت
مواد قانون
انتخابات و
آزادي كامل
براي انتخابكنندگان
در تمام نقاط
كشور نبوده و
نيست و چون
مسئوليت دولت
در مقابل
قانون و
اهالي كشور
بر طبقهي
روشنفكر و
مخصوصا بر
افراد
دموكرات ]؟![
محرز و مسلم و
محتاج به
توضيح و
اظهار نيست ،
ناچار جريان
انتخابات
بايد از هر
نوع فشار و
تهديد منزه و
در معرض
ايراد و
اعتراض واقع
نشود ... بديهي
است اهالي
آذربايجان
نيز كه هميشه
در رويهي
آزادي و
دموكراسي ،
پيشقدم بودهاند
، تصميم دولت
را به حسن
قبولي تلقي
نموده ،
انجام اين
وظيفهي ملي
را استقبال
خواهند كرد...
براي
اينكه ،
انجام اين
امر مهم از هر
نوع شائبهي
تخلف و سوء
جريان مصون
بماند ، به
تمام استانها
و شهرستانها
، قواي
تامينيه از
تهران
فرستاده ميشود
تا انتخابات
، جريان
قانوني خود
را طي نمايد...
نخستوزير
ـ احمد قوام
از
روز 27 آبان ماه
، به طور مرتب
هواپيماهاي
نيروي هوايي
، اطلاعيهي
دولت را
دربارهي
گسيل نيرو به
آذربايجان و
كردستان را
براي تامين
امنيت و آغاز
انتخابات
دورهي
پانزدهم ، بر
فراز شهرهاي
آذربايجان و
كردستان ،
فرو ميريختند.
از
سوي ديگر
برپايهي گفتوگوهايي
كه به مدت دو
ماه ، ميان
دولت و هيات
چهارنفرهي
فرقه دموكرات
(شبستري ،
دكتر جاويد ،
پادگان و
ژنرال
پناهيان) در
تهران به عمل
آمد ، قرار
شده بود كه
فرقه روز
بيست و سوم
آبان ماه 1325 ،
شهر زنجان و
مناطق اطراف
آن را از
عناصر مسلح
خود تخليه
كند. اما فرقهي
دموكرات ، از
انجام اين
عمل كه
سرآغاز
فروپاشي كامل
آن بود،
خودداري كرد.
همين مساله،
سرآغازي بود
براي گسيل
نيرو به آن
منطقه و به
دنبال آن، به
آذربايجان .
از
اينرو، احمد
قوام روز اول
آذر 1325، دستورِ
حركتِ ستونهاي
نظامي به
زنجان را
صادر كرد.
نخستوزير
روز دوم آذر 1325،
در اعلاميهاي
گسيل نيرو به
زنجان را به
آگاهي همگان
رسانيد :5
از
بدو عهدهداري
حكومت و قبول
خدمات به ملت
تا امروز،
سعي نمودم
كليهي
اشكالات
موجود،
مخصوصا
جريانات
آذربايجان،
با حسن تفاهم
كامل حل و سوء
تفاهمات
موجود، با
رويهي
مطلوبي مرتفع
شود. جهت نيل
به اين
مقصود، از
هيچ فداكاري
و موافقتي تا
حدي كه
قوانين اساسي
اجازه ميداد،
كوتاهي
ننموده، ضمن
مذاكراتي كه
با نمايندگان
آذربايجان
شد، مقرر
گرديد منطقهي
خمسه و زنجان
را به كلي
تخليه و
افراد فدايي
و قواي مسلح
خود را از آنجا
خارج كنند...
با
آنكه قرار
بود از شش ماه
قبل اين
منطقه به كلي
تخليه شود،
بالاخره طبق
مـذاكراتي كه
بـا هيات
اعزامي
آذربايجان در
تهران به عمل
آمد، قرار شد
در تاريخ 23/8/25
منطقهي
زنجان تخليه
و به اين عمل
خاتمه داده
شود. طبق
قرار، هياتي
از افسران
مطلع و طرف
اعتماد به
زنجان اعزام
شد كه اين
موضوع را حل
نمايند ...
اين
جانب به جناب
آقاي دكتر
جاويد ،
تاكيد كرده
بودم كه چنانچه
از روز
مراجعهي
ايشان ، ظرف
ده روز تخليه
و تحويل
زنجان عملي
نشود ، ناچار
قواي اعزامي
از مركز ،
زنجان را
اشغال ]آزاد[
خواهد كرد. و
چون روز 23 آبان
، آخرين روز
وعدهي مقرر
بوده و نه فقط
تخليهي
زنجان عملي
نشد بلكه
وقايع خلاف
انتظاري به
ظهور رسيد ،
ناچار قواي
كافي به
زنجان
فرستاده شد ،
تا موجبات
نظم و امنيت
را برقرار
نموده و ...
دوم آذر ماه 1325
نخستوزير
ـ احمد قوام
در
اين ميان ،
همه چيز براي
گسيل نيرو به
آذربايجان ،
آماده شده
بود. با وجودي
كه روسها،
فرقهي
دموكرات و
كومله را با
شركت مختلط
نفت ايران و
شوروي ،
معاوضه كرده
بودند اما
هنوز ، در پي
آن بودند كه
شايد بتوانند
بدون متحمل
شدن هزينه ،
چيز بيشتري
به دست
آوردند. با
آشكار شدن
خبر اعزام
نيرو به
آذربايجان ،
روز پنجشنبه
هفتم آذر
ماه 1325 (28
نوامبر 1946) ،
سادچيكف سفير
شوروي به
ديدار قوام
رفت. وي از
طرف دولت
شوروي به
عنوان نصيحت
دوستانه به
قوام اظهار
داشت كه
اعزام قوا
از
تهران
، چه در
داخلهي
آذربايجان و
چه در
سرحدات
مجاور با
روسيه... ،
ممكن است
توليد
اشكالات
نمايد.6
اما
احمد قوام ،
به عنوان يك
سياستمدار
پخته كه
توانسته بود
، سياست
اتحاد شوروي
را در ايران
به انفعال
بكشاند ، خوب
ميدانست كه
دولت مزبور ،
چشم به
امتياز نفت
دارد و
آذربايجان را
رها كرده است.
اما تلاش ميكند
كه شايد
بتواند ،
چيزي بيشتر
از امتياز
نفت ، به دست
آورد.
[شوروي]
، تصميم گرفت
آذربايجان را
رها كند... قوام
هم كه از دست
همكاران
تودهاياش
خلاص شده بود
، نقاب
طرفداري از
شوروي را از
چهره برداشت.7
بدين
سان ، با وجود «
نصيحت
دوستانه» ي
سفير اتحاد
شوروي در
تهران ، مبني
بر عدم گسيل
نيروهاي
نظامي به
آذربايجان ،
قوام اعلام
كرد :8
دولت
در تصميم
خود مبني بر
اعزام قوا
تغيير نداده
و قريبا قواي
كافي به
تبريز
فرستاده
خواهد شد و
چون متصديان
امور
آذربايجان
با اين
تصميم جداً
مخالف اند ،
ناچار مبارزه
و زد و خورد
پيش خواهد
آمد. بديهي
است تا قواي
مورد اطمينان
به
آذربايجان
نرسد ،
انتخابات آن
جا ، به صورت
قانوني
انجام
نخواهد
شد و دولت
براي
برقراري
اقتدار خود
در آذربايجان
، در اجراي
اين تصميم
مقاومت
خواهد كرد و
چنان چه از
طرف
سفيركبير
شوروي ،
نصيحت
دوستانه به
تهديد و فشار
نيز تبديل
شود ، دولت
تصميم خود
را اجرا
خواهد كرد.
به
دنبال ديدار
نافرجام
سادچيكف با
نخستوزير،
همانروز
دكازنوف
معاون وزير
امور خارجهي
شوروي،
تلگراف رمزي
به باكو
فرستاد. همانروز،
به دستور
باقراوف،
تلگراف مزبور
به فرقهي
دموكرات در
تبريز ابلاغ
شد.
در
اين تلگراف
توصيه شده
بود كه جاويد
استاندار
آذربايجان
دربارهي
اعزام قوا به
آذربايجان،
به قوام
اعتراض كند و
آن را مغاير
موافقتنامهي
دولت و
نمايندگان
آذربايجان
اعلام كند و
به قوام
يادآور شود :9
در
آذربايجان،
واحدهاي ارتش
و ژاندارمري
وجود دارند
كه فرماندهان
آنها را
تهران تعيين
كرده است.
به
قوام پيشنهاد
كنيد كه براي
نظارت بر
انتخابات
آذربايجان،
ميتواند
كميسيون ويژهاي
را اعزام كند.
]توصيه
شده بود[
راديو
تبريز و
مطبوعات،
تبليغات عليه
دولت ايران
را در مورد
اعزام نيرو
به
آذربايجان،
تشديد كنند.
سپس
قوام به
علا دستور
داد كه
تصميم دولت
در اعزام
قوا به
آذربايجان ،
به
آگاهي
دبير كل
سازمان متحد
رسانيده شود.
وي از علا
خواست ، كه
مقدمات كار
را آماده
كند
تا در صورت
بروز مشكلاتي
در امر گسيل
نيرو به
آذربايجان ،
مساله در
شوراي
امنيت
مطرح گردد.
قوام در
تلگراف بعدي
به علا
دستور داد
كه در نامهاي
كه تسليم
دبير كل
سازمان ملل
متحد ميكند
، به گفتههاي
سفير شوروي
كه مفهوم
آن ، نحوي
از
مداخله
بوده كه
خواسته مانع
آزادي عمل
دولت شود ،
اشاره گردد.
زيرا همين
امر بود كه «
مرا وادار
كرد تا در
ارجاء امر به
شوراي امنيت
اقدام كنم...»10
دولت
شوروي ، از
اقدام قوام
كه نتيجهي
نهايي آن
فروپاشي
حكومت فرقهدموكرات
و فرار سران
آن بود ،
هراسناك شده
بود. از اين
رو ، سفير
شوروي كوشيد
تا شايد با
تكرار تهديد
، قوام را
منصرف كند.
اما قوام در
پاسخ
سادچيكوف
سفير شوروي
كه قيافهي
« عبوس
بلشويكي» به
خود گرفته
بود و با لحن «
مكدر» سخنان
خود را ادا ميكرد
، يادآور شد :11
سياست
ايران در
دوستي با
دولت شوروي
تغيير نكرده
ليكن وضع
فعلي
آذربايجان و
نافرماني
متصديان آن
جا قابل
تحمل نيست
، نهايت حلم
و بردباري
را تاكنون
كردهام و
همين تحمل
من سبب شده
است كه از
ساير نقاط
كشور
، نغمه هاي
شبيه آن
آغاز و اهل
مملكت را
بامن طرف
كرده است و
بيش
از
اين بردباري
و تحمل
نخواهم كرد.
[قوام
در ادامه
گفت:] ... تنها راه
حلي كه
براي اسكات
و اقناع
مردم و رفع
اين مسئوليت
سنگين داشتهام
، موضوع
آزادي
انتخابات
است كه
تكليف
مملكت
را مجلس و
آراي عمومي
تعيين كنند
و به اين
جهت است كه
به همه جا ،
قواي
انتظامي و
مامورين ميفرستم
كه ناظر
انتخابات
باشند. نسبت
به
آذربايجان
هم قصد
مبارزو
مصادمه
ندارم ، مگر
اين كه
تعرض و
مزاحمت از
طرف آنها
شروع شود...
در
پايان ،
قوام برابر
سرسختي
سادچيكوف و
تكرار گفتههاي
پيشين وي
با لحني قاطع
و آمرانه ، ميگويد
:12
جواب
اين است. هر
تصميمي كه
گرفتهام ،
دليل بر
سوءنيت نسبت
به دولت
شوروي نيست
و در دوستي و
حسن تفاهم
كاملا معتقد
و پايدار
هستم. لكن
از تصميم
خود در
فرستادن قوا
به
آذربايجـان
نميتوانم
صرفنظـر كنم.
زيـرا
امـروز
[ سه شنبه 19
آذر 10/1325 دسامبر
1946]
دستور
حركت قوا را
دادهايم و
متصديان
آذربايجان
عدم اطاعت
و مخالفت
خود را ظاهر
كرده ، پلها
را خراب و در
راهها مينگذاري
كردهاند...
در
پايان اين
گفتوگو ،
سادچيكوف با
« قيافهي
رنجور»13 از
قوام جدا شد.
دولت
شوروي
و سفير آن
دولت در
تهران ، نيك
ميدانستند
كه فرقهي
دموكرات يا
مولود ناقصالخلقهي
آنان ،
پايگاهي در
ميان مردم
ندارد و با
خروج
نيروهاي
شوروي از
ايران ، به
خودي خود سر
نگون ميگردد.14
شايد بتوان
گفت مهمترين
عامل در
سقوط حكومت
پيشه وري ،
عامل عدم
حضور نيروهاي
ارتش سرخ
در آذربايجان
بود.15 روسها
، به اميد به
دست آوردن
نفت شمال ،
فرقهي
دموكرات را
رها كردند .
روز
دهم آذر ماه،
سران فرقه (پيشهوري،
شبستري،
جاويد و
پادگان) ، ضمن
نامهاي به
باقراوف، از
وي درخواست
ميكنند كه
به آنها
ياري كرده و
نگذارد كه
نابود شوند و
از وي ميخواهند
كه اين نامه
را به
استالين
برساند. آنها
در اين نامه
عنوان ميكنند
:16
چگونه
ممكن است كه
برادران آن
سوي ارس،
براي ما جنگافزار
نفرستند و از
ما پشتيباني
نكنند؟ چگونه
ممكن است كه
در برابر
چشمان دولت
بزرگ شوروي،
قوامِ خونخوار،
چونان درندهاي،
ما را نابود
كند.
اما
ديگر ،
رهبران
شوروي، گوشي
براي شنيدن
نالههاي
سران فرقهي
دموكرات،
نداشتند.
سرنوشت آنها،
از پيش رقم
خورده بود.
سران
فرقه كه همه
چيز را از دست
رفته ميديدند،
به اين خيال
خام افتادند
كه با يك حملهي
غافلگيرانه،
ارتش را تار و
مار كنند. آنها،
اين مساله را
با باقراوف
در ميان
گذاردند.
باقراوف، با
توجه به
اختلافهاي
زياد ميان
رهبران فرقه،
روحيهي ضعيف
آنها و نيز
قدرت پوشالي
ارتش فرقه كه
حتا در پناه
ارتش سرخ،
توان سركوب
مردم را بهطور
كامل نداشت،
نيمهشب 13 آذر
، به پيشهوري
اطلاع داد :17
من
با نظرات شما
كاملا موافقم
و روحيه بد و
ناراحت تو
را، درك ميكنم.
اما بار ديگر
خاطرنشان ميكنم
كه شما در فكر
حمله به ارتش
ايران نباشيد.
مرتجعين
تهران و
ارتجاع بينالمللي
و فرماندهان
نظامي ايران،
منتظر چنين
كاري هستند.
بهانه به دست
دشمنان خود
ندهيد.
در
موقعيت
كنوني، همهي
نيروهاي
مترقي ايران
و دموكرات
دنيا، با شما
همعقيدهاند.
در نظر داشته
باشيد كه
براي دفاع از
امرِ بر حقِ
شما، از جانب
ما كليهي
اقدامات لازم
به عمل ميآيد
و خواهد آمد...
بدينسان
باقراوف با
دلداريهاي
بيهوده به
سران فرقه و
اينكه در
دفاع از شما،
ما همهي
اقدامهاي
لازم را به
كار خواهيم
گرفت، فرقه
را به سوي
سرنوشت محتوم
آن راند.
با
استقرار
نيروهاي ارتش
در زنجان كه
بدون هرگونه
پايداري از
سوي عناصر
مسلح فرقه
انجام گرفت ،
لحن پيشهوري
نسبت به احمد
قوام نخستوزير
تغيير كرد و
در مقالههايي
كه در
روزنامه
آذربايجان (ارگان
فرقهي
دموكرات) به
امضاي خود مينوشت
، وي را مكار ،
روبه صفت،
عهدشكن ،
جاني، قدرتطلب
و عامل
امپرياليسم
ميخواند. وي
در سخناني ،
پس از واپسنشيني
از زنجان گفت :18
سليمان
ميرزا ]اسكندري[19
هميشه ميگفت
، ما هر كسي
را بر سر كار
آورديم ، بعد
از اينكه به
صندلي قدرت
رسيد ، اول
خود ما را از
بين برد تا
ديگري ،
نتواند از
وجود ما
استفاده كند.
حالا
آقاي قوام!
اين ما بوديم
كه نردبان
ترقي شما
شديم. حالا به
فكر شكستن
نردبان
افتادهاي؟
روز
هفدهم آذر،
در حالي كه زد
و خوردهاي
پراكنده در
محور زنجان ـ
ميانه، ادامه
داشت، سران
فرقهي
دموكرات (پيشهوري،
شبستري،
پادگان،
جاويد و غلام
يحيي) كه هنوز
هم نميتوانستند
حقايق را آنگونه
كه هست
دريابند، با
لحن ملتمسانهاي
از رهبران
شوروي،
درخواست
كردند :20
اگر
قوام در جنگ
عليه ما، دست
به خونريزي
بزند، ما ميتوانيم
در مناطق
مناسبي،
عمليات جنگي
را آغاز كنيم
و با سرنگون
كردن حكومت
ارتجاعي
تهران، به
متشكل كردن
نيروهاي
آزاديخواه
ايران كه
قادر به
برقراري يك
حكومت
دموكراتيك
باشند،
بپردازيم.
اميدواريم
در اين كار،
مانع ما
نشويد. اگر
اين كار را
صلاح نميدانيد،
به ما اجازه
دهيد تا تمام
مناسبات خود
را با دولت
ايران، قطع
كنيم و بار
ديگر حكومت
ملي خود را
برپا كنيم.
]در
پايان نامه
آمده بود[:
خلق ما، حزب
ما و رهبران
آن، همه و
همه، تنها به
جنگافزار،
اميد بستهاند
و رهايي خود
را در مسلح
شدن ميبينند.
موفقيت در
اين كار،
بستگي به
ياري شما
دارد.
در
اولين ساعتهاي
بامداد روز
نوزدهم آذر
ماه 1325 ، احمد
قوام نخستوزير
، فرمان حركت
نيروهاي
نظامي به سوي
آذربايجان را
صادر كرد. در
همان روز ،
ستاد ارتش
ضمن اطلاعيهاي
، اعلام داشت :21
19
آذر 1329
امروز
سحرگان ، به
موجب امريهي
آقاي نخستوزير
، نيروهاي
انتظامي به
طرف
آذربايجان
حركت نمود. از
ناحيهي
زنجان ، سه
ستون با ساز و
برگ كامل و
مركب از صنوف
مختلف با
آرايش جنگي
به طرف
قانلان كوه ،
حركت كرد ...
در
همان روز ،
نخستوزير
نسبت به تجمع
قواي فرقهي
دموكرات در
قانلان كوه ،
به دكتر سلامالله
جاويد استان
دار
آذربايجان ،
هشدار داد.
قوام در اين
تلگراف نيز
بر روي « رگ
خواب» شوروي
دست گذاشت و
مقاومت برابر
نيروهاي
اعزامي به
آذربايجان را
باعث به عقب
افتادن
انتخابات و
گشايش دورهي
پانزدهم مجلس
شوراي ملي
اعلام نمود.
البته اين
چيزي بود كه
دلخواه روسها
نبود. وي همچنين
بر لايتجرا
بودن
آذربايجان
تاكيد كرد :22
جناب
آقاي دكتر
جاويد استاندار
آذربايجان
پيرو
تلگرافهاي
قبل راجعبه
اعزام قواي
تامينيه به
آذربايجان
براي حسن
جريان
انتخابات ،
از قراري كه
از زنجان
اطلاع ميدهند
، در حدود
قانلان كوه ،
براي جلوگيري
از قواي
اعزامي،
سنگربندي شده
و مانع از
رسيدن قوا به
تبريز و ساير
نقاط
آذربايجان
هستند. چون
اين اخبار در
صورت صدق،
خلاف مصلحت و
منافي
مسئوليت دولت
و موجب وقفهي
انتخابات است...
ثانيا
، تاخير امر
انتخاب و
دوام فترت ،
اشكالاتي را
توليد خواهد
كرد كه ... ]مانع[
تسريع افتتاح
مجلس ... است.
ثالثا
، مسلم است كه
نه اين جانب و
نه جناب عالي
و نه ساير
خيرخواهان و
وطنپرستان ،
نميتوانند
قبول كنند كه
آذربايجان از
ايران مجزا
بوده و آنچه
در ساير
ايالات مجري
ميشود ، در
آذربايجان
موقوف و
ممنوع باشد ...
انتظار
من اين است كه
با اطمينان
كامل ، قواي
اعزامي ،
يعني برادران
ايراني خود
را پذيرفته و
توصيهي اكيد
نمايند ، از
هر نوع اشكال
جلوگيري شود
تا هرچه
زودتر، امر
انتخابات
شروع و خاتمه
يافته و در
اصلاح امور ،
به واسطهي
نگرانيهاي
بياساس ،
تاخير و
تعطيل حاصل
نگردد.
نخستوزير
احمد قوام
درست
يك روز پس از
صدور فرمان
حركت نيروهاي
ارتش به سوي
آذربايجان،
قلياوف
معاون كنسول
شوروي در
تبريز، نامهي
استالين رهبر
شوروي را به
آگاهي پيشهوري،
پادگان و
جاويد رساند.
در اين نامه،
استالين با
روشني به
آنان گوشزد
كرده بود :23
قوام
در مقام نخستوزير،
از حق
فرستادن نيرو
به هر نطقهي
ايران و از آن
جمله
آذربايجان،
برخوردار است.
از اينرو،
مقاومت
مسلحانه، نه
صلاح است، نه
ضروري و مفيد.
اعلام
كنيد كه شما
براي تامين
آرامش
انتخابات،
مخالفت ورود
نيروهاي
دولتي به
آذربايجان
نيستيد. شما
اين اقدام را
با همبستگي
خلقهاي
ايران، آزادي
و استقلال آن
ارتباط دهيد.
تمام
اينها را،
در پاسخ
جاويد به
آخرين تلگرام
قوام
بگنجانيد و
با امضاي
جاويد ،
استاندار و
شبستري صدر
انجمن
ايالتي، هرچه
زودتر براي
شاه و قوام
بفرستيد.
پيشهوري،
پيش از آن كه
تلگراف
استالين به
وي ابلاغ
شود، در
سرمقالهي
روزنامه
آذربايجان كه
روز بيستم
آذر ماه ،
منتشر شد
نوشت : « او
لمكوار ، دو
نمك يوخدور» (مرگ
هست ، بازگشت
نيست) . اما
فرداي آن روز
، همه ديدند
كه مرگ هست ،
بازگشت و
فرار هم هست.
مردم
تبريز ، با
آگاه شدن از
حركت نيروهاي
ارتش به سوي
آذربايجان ،
يكپارچه به
پا خواستند.
مردان و زنان
، دختران و
پسران تبريز
، همه « ستارخان»
و « باقرخان»
شده بودند و
در سنگر « خيابان»
درفش آزادي و
آزادگي را
برافراشته
بودند. برابر
خيزش يك
پارچهي مردم
، تنها راه
گريز به روي
سركردگان
فرقهي
دموكرات باز
بود.
نيروهاي
ارتش از
قافلان كوه
گذشته بود و
به سوي تبريز
پيش ميآمد.
مردم « ميهنپرور»
تبريز با
شنيدن خبر
نزديك شدن
نيروهاي ارتش
كه از « بيگانهپرستان
و اوضاع به
تنگ آمده
بودند ، به پا
خاستند» .24
در
اين هنگام ،
آقاي سرهنگ
قلي اوف [كنسول
دولت شوروي
در تبريز] ، به
دستور « باكو»
، چنين مصلحت
ديد كه آقاي
محمد بيريا25
كه با دار و
دستههاي [سلامالله]
جاويد و
ميرزاعلي [شبستري]
، هواخواه حل
مسالمتآميز
و دريافت
امتياز نفت
براي روسها
بود ، صدر
فرقهي
دموكرات
آذربايجان
بگذارد و
آقاي پيشهوري
، پادگان و
مرا [دكتر
جهانشاهلو]
، به اين
عنوان كه
مخالف حسن
نيت آقاي
قوامالسلطنه
هستيم ، به
باكو تبعيد
كند.26
[به
دستور سرهنگ
قلي اوف] ، ما
اعضاي كميتهي
مركزي فرقهي
دموكرات ، به
ايوان مشرف
به خيابان
پهلوي [تبريز]
رفتيم...
آقاي
پيشهوري ،
با سخني
كوتاه ، آقاي
محمد بيريا
را رهبر فرقه
خواند. آقاي
بيريا كه از [
سر] ناداني
گمان ميكرد
، به جايگاه
بلندي رسيده
است ، داد سخن
داد و مردم
تبريز و
آذربايجان را
به آرامش
فراخواند و
به حسن نيت
آقاي قوامالسلطنه
و انتخابات
آزاد پس از
رسيدن ارتش
به تبريز ،
نويد داد.27
به
دنبال معرفي
رسمي محمد بيريا
به عنوان
رهبر فرقه
دموكرات ،
آقايان پيشهوري
و دكتر جهان
شاهلو ، از
در پشتي
ساختمان فرقهي
دموكرات
بيرون رفته و
بر پايهي
قرار قبلي ،
به كنسولگري
شوروي ميروند
. در آنجا :28
در
اتاق كوچكي
در خاور حياط [كنسولگري]
، آقاي قلياوف
[كنسول شوروي
در تبريز] ، ما
را پذيرفت.
آقاي
پيشهوري كه
از روش
ناجوان
مردانهي روسها
، سخت
برآشفته بود
، از آغاز به
سرهنگ قلياوف
پرخاش كرد و
گفت: شما ما را
آورديد ميان
ميدان و
اكنون كه
سودتان اقتضا
نميكند ،
ناجوانمردانه
[ما را] رها
كرديد. از ما
گذشته است
اما مردمي ،
به گفتههاي
ما سامان
يافتند و
فداكاري
كردند ، همه
را زير تيغ
دادهيد. به
من بگوييد ،
پاسخگوي اين
همه
نابسامانيها
كيست؟
آقاي
سرهنگ قلياوف
كه از جسارت
آقـاي پيشهوري
سخت برآشفتـه
بود ، زبـانش «تپق
زد» و يك جمله
بيش نگفت :
سني
گيترن ، سنه
ديير ، گت [كسي
كه تو را آورد
، به تو ميگويد
، برو ]
با
ابلاغ فرمان
استالين،
همان روز (20 آذر
1324) ، شبستري به
عنوان رييس
انجمن ايالتي
آذربايجان،
با ارسال
تلگرامهاي
جداگانه به
شاه و نخست
وزير، اعلام
كرد كه از سوي
فرقهي
دموكرات، هيچگونه
پايداري
برابر
نيروهاي
ارتش، به عمل
نخواهد آورد.
اين مساله در
ساعت 16 همان
روز، به
آگاهي مير
جعفر
باقراوف،
رسانيده شد.29 شبستري
در تلگرام به
شاه، با لحن
فروتنانهاي
اعلام داشت :30
پيشگاه
مبارك اعليحضرت
همايون
شاهنشاهي
در
اين موقع كه
قواي تامينيهي
براي اجراي
مراسم
انتخابات به
آذربايجان
حركت نموده ،
از نظر علاقهمندي
خاص اين جانب
و جناب آقاي
دكتر جاويد
استاندار
آذربايجان ،
جلسهي فوقالعاده
در انجمن
تشكيل و بر
اثر جديت و
وطنخواهي
شخص اين جانب
و آقاي دكتر
جاويد و بعضي
خيرخواهان
ديگر ، تصميم
گرفته شد،
استانداري
به سازمانهاي
مربوط دستور
دهد از
هرگونه
سوءتفاهم و
يا عدم
تمايلي كه به
ورود قواي
تامينيه رخ
دهد ، جدا
جلوگيري تا
وحدت و
استقلال
تمامي ايران
، از هرگونه
خلل محفوظ و
مصون بماند.
بديهي است ،
اين خدمت
برجستهي
انجمن ايالتي
آذربايجان و
ساير وطنخواهان
، منظورنظر
شخص اعليحضرت
همايوني واقع
و در تحكيم آن
، هرگونه
اوامر
ملوكانه ،
صادر خواهند
فرمود.
رييس
انجمن ايالتي
آذربايجان -
شبستري
چنـد
ماه پيش،
پيشهوري به
باقراوف،
دربارهي گفتوگو
و سازش با
دولت قوام،
پيغام داده
بود :31
من
چطور در
برابر قوامالسلطنه
و ارتجاع
كوتاه بيايم ...
يك بار ديگر
تكرار ميكنم،
من نميتوانم
اين كار را
بكنم.
بگذاريد، هر
كس، هر كجا،
ميخواهد
برود. من در
اينجا خواهم
ماند و با
سلاح از
سرنوشت و
منافع
آذربايجان
دفاع خواهم
كرد و در
ميدان نبرد
كشته خواهم
شد.
اما
ديگر جاي
درنگ نبود و
ميبايست
گريخت.
پيشاپيش همه،
ميرجعفر پيشهوري،
راه گريز را
در پيش گرفت.
ديروز بود كه
وي در
سرمقالهي
روزنامه
آذربايجان
نوشته بود: «
اولمك وار،
دونمك يوخدور»
. اما فرداي
روز اعلام
اين موضع،
پيشهوري راه
گريز را پيش
گرفت :32
همين
كه از كنسولگري
شوروي بيرون
آمديم، آقاي
پيشهوري به
من ]جهان
شاهلو[
گفت:
نيازمندي
هرچه در خانهداري،
با خود بردار.
چون ساعت 8 ]شب[
با راننده در
بيرون شهر،
منتظر يكديگر
خواهيم بود.
بيرون
شهر مرند ،
افسران فرقه
كه از جريان
آگاه شده
بودند ،
همراه
خانوادههايشان...
اجتماع كرده
بودند. در
حالي كه :33
[ما
دستور داشتيم]
كه به هيچرو
، ديگران را
در جريان
كارها
نگذاريم و
واژگونه ،
همه را
اميدوار كنيم
تا در جاي خود
باقي بمانند.
اين هم يكي
ديگر از زيانهاي
وابستگي به
بيگانگان است
كه آدم با
دوستان و همميهنان
خود هم ،
اجازهي درد
دل ، رايزني
و بازگويي
واقعيات را
ندارد.
[
اما برخلاف
دستور] ، من [دكتر
جهانشاهلو]
، به آقايان
افسراني كه
ديدار كردم ،
گفتم كه جاي
درنگ نيست و
هر چه زودتر
با تيمسار [ژنرال]
آذر مشورت
كنيد. تيمسار
آذر كه ميدانست
چه سرنوشت
شومي در پيش
است ، با
سرهنگ قلي
اوف گفتوگو
كرد و از او
خواست كه
تكليف افسران
را ... روشن كند...34.
سرانجام
، آخر وقت
همان روز ،
قلي اوف
موافقت مقامهاي
شوروي را
براي حركت
افسران و
خانوادههايشان
به شوروي را
به آگاهي
ژنرال آذر
رساند :35
آذر
، همهي
افسران و
خانوادههاي
آنان را تا
جايي كه دسترسي
داشت ،
گردآوري و
روانه كرد و
سپس خود نيز
رهسپار شد.
افسراني كه
در مراغه و
مياندوآب و
تكاپ در
پيكار بودند
، نتوانستند
خود را
برهانند.
در
واپسين
ساعاتي كه
بنا بود به
شوروي برويم
، آقاي پيشهوري
، پولي را كه
از حق عضويت
اعضاي فرقه
در آن يك سال ،
پس از در رفت ،
مانند پسانداز
گرد آمده بود
و اندازهي [ميزان]
آن را درست به
ياد ندارم و
شايد نزديك 700
يا 800 هزار
تومان بود (اين
پول به حساب
آن روز ، پول
زيادي بود) ،
به آقاي تقي
شاهين سپرد
تا به آقاي
دكتر صمد اوف
در بيمارستان
شوروي ، به
امانت بدهد.
او آن پول را
به او رساند و
آقاي دكتر
صمداوف ، آن
را به سازمان
امنيت
آذربايجان
شوروي داد ،
چون دريافت
آن را در باكو
، مقامان آن
جا يادآور
شدند. اما آن
پول را هيچگاه
به « فرقه» پس
ندادند.36
سرانجام
فراريان ،
سحرگان روز
سرد 21 آذر 1325 ،
درست يك سال
پس از اعلام
فرقه در 21 آذر 1324
، به مرز
رسيدند.
باقراوف،
همان روز (21 آذر /
12 دسامبر)،
رسيدن
فراريان به
مرز را به
آگاهي
استالين
رسانيد و از
وي كسب تكليف
كرد :37
طبق
اطلاعات
رسيده، اكنون
چند صد نفر كه
زن و كودك نيز
در ميانشان
ديده ميشوند،
در جلفا
اجتماع كردهاند.
مشكل بتوان
گفت كه فردا
در نقاط مرزي
ديگري مانند
خداآفرين و
پيلهسوار،
وضع چگونه
خواهد بود.
فعلا
به استثناي
افراد گروه
مشخص،
خانوادهي آنها
و محافظانشان
كه كمابيش 170
نفرند، مانع
عبور ديگران
ميشويم. وضع
مشكلي پيش
آمده است. يا
بايد اين
اشخاص را به
زور اسلحه،
به عقب
برانيم و يا
آنها را
بپذيريم. در
انتظار دستور
شما هستم.
مسكو،
همان روز با
تقاضاي
باقراوف
موافقت كرد و
دستور داد تا
گذرگاههاي
مرزي جلفا،
خداآفرين،
پيلهسوار و
آستارا، به
روي فراريان
گشوده شود .38
در مرز جلفا
كه سران فرقه
در آنجا گرد
آمده بودند : 39
تشريفات
ساعتي به
درازا كشيد ...
سپس با ماشين
، رهسپار
نخجوان شديم.
در آنجا ،
ژنرال
آتاكيشي اوف
وزير سازمان
امنيت و حسن
حسن اوف ،
دبير سوم حزب
آذربايجان و
ميرزا
ابراهيم اوف
، وزير فرهنگ
كه
فرستادگانِ
ميرجعفر باقر
اوف بودند ،
از ما پيشواز
كردند.
ساعت
هفده روز
بيست و هشتم
آذر، مرزها
بسته شد.
برپايهي
آمار مرزباني
شوروي، در
اين مدت (28-21 آذر 1325)،
5784 نفر از مرز
گذشتند.40
پينوشتهاي
بخش دوازدهم
1
ـ ايران و جنگ
سرد ـ ص 237
2
ـ همان ـ ص 39-238
3
ـ همان ـ ص 239
4
ـ 28 هزار روز
تاريخ ايران
و جهان ـ ص 699
5
ـ همان ـ ص 697
6
ـ تلگراف رمز
به سفارت
كبراي
شاهنشاهي در
واشنگتن ـ
تاريخ تحرير
12/9/25 ـ مركز
اسناد وزارت
امور خارجه
7
ـ جنگ جهاني
در ايران ـ ص 393
8
ـ تلگراف رمز
به سفارت
شاهنشاهي در
واشنگتن ـ
تاريخ تحرير
12/9/25 ـ مركز
اسناد وزارت
امور خارجه
9-
AR SPIHMDA, f.1, S.89, i,117, V.129-130
11
ـ تلگراف رمز
به سفارت
كبرا در
واشنگتن ـ
نمره 1090 ـ به
تاريخ 20/9/25 ـ
مركز اسناد
وزارت امور
خارجه
12
ـ همان
13
ـ همان
14
ـ چيزي كه پس
از فروپاشي
شوروي و عقبنشيني
ارتش سرخ ، در
اروپاي شرقي
، قفقاز ،
آسياي ميانه
و ... نيز به وقوع
پيوست
15-
THE IRANIAN CASE 1946, P84
16-
AR SPIHMDA, f.1, S.89, i.114, V.212-215
17
ـ همان ـ
پرونده 112، صص 131-117
18
ـ خاطرات در
خاطرات ـ ص 325
19
ـ وي از
شاهزادگان
قاجار بود و
حزب توده در
خانهي وي
بنيانگذاري
شد
20-
AR SPIHMDA, f.1, S.89, i.114, V.218-230
21
ـ خاطرات در
خاطرات ـ ص 700
22
ـ همان ـ ص 698
23-
AR SPIHMDA, f.1, S.89, i.112, V.154
24
ـ سرنوشت ما و
بيگانگان ـ
چاپ دوم ـ ص 358
25
ـ محمد بيريا
، پس از
انقلاب
اسلامي به
ايران آمد و
در سال 1364
درگذشت
26
ـ سرنوشت ما و
بيگانگان ـ
چاپ دوم ـ ص 358
27
ـ همان ـ ص 359
28
ـ همان
29-
AR SPIHMDA, f.1, S.89, i.157, V.105
30
ـ خاطرات در
خاطرات ـ ص 335
31-
AR SPIHMDA, f.1, S.89, i.117, V.45-53
32
ـ سرنوشت ما
و بيگانگان ـ
ص 372
33
ـ همان ـ صص 75-374
34
ـ همان ـ ص 375
35
ـ همان
36
ـ همان ـ ص 378
37-
AR SPIHMDA, f.1, S.89,i.112, V.156
38-
Ibid, i. 116, v. 11, 12, 34
39
ـ سرنوشت ما و
بيگانگان ـ
صص 80-379
40-
AR SPIHMDA, f.1, S.89, i. 156, V.2
با
وجود ممنوعيت
اعلام شده،
باز هم عدهاي
از دموكراتها،
از مرز
گذشتند. به
طوري كه در
سال 1954، تعداد
مهاجرين به 9022
نفر رسيد. از
كساني كه به
شوروي
پناهنده شده
بودند، از
آغاز سال 1947 (اواخر
1325) ، 1097 نفر وسيلهي
سازمان امنيت
جمهوري
آذربايجان
شوروي، به
زندان افكنده
شدند.
استقرار
مجدد
واحدهاي
ارتش در
سراسر
آذربايجان و
مجازات
تجزيه طلبان
ابراهيم
حكيمي (حكيم
الملك)
14
دسامبر سال 1946 (23
آذر 1325 خورشيدي
) ، دو روز پس از
فرو پاشي
دستگاهي كه
به اراده و
حمايت
استالين در
آذربايجان
به وجود آمده
بود واحدهاي
ارتش در
سراسر اين
سرزمين
هميشه
ايراني
مستقر شدند.
اين واحدها
دو روز پيش
وارد تبريز
شده بودند. يك
روز پيش از
ورود واحد
هاي ارتش به
تبريز ، پيشه
وري و جمعي از
همدستانش به
خاك شوروي
فرار كرده
بودند . بقيه
اطرافيان
پيشه وري
بازداشت
گرديده
بودند.
دولت شوروي
كه متعهد شده
بود در پايان
جنگ جهاني
دوم نيروهاي
خود را بدون
چون وچرا از
ايران خارج
سازد با وجود
اين كه به
رعايت
تماميت ارضي
و حاكميت ملي
ايران متعهد
شده بود حاضر
به تخليه خاك
وطن ما نبود .
زماني دولت
وقت ايران به
رياست
ابراهيم
حكيمي به سوء
نيت استالين
پي برد كه
پيشه وري در
آذرماه سال 1324
دست به
اقداماتي زد
و قاضي محمد
هم در
كردستان
اقدام
مشابهي
انجام داد و
فرمانده
نيروهاي
شوروي مستقر
در ايران ، در
شريف آباد
قزوين مانع
ادامه حركت
واحدهاي
اعزامي ارتش
براي تقويت
پادگانهاي
آدربايجان
شد.
دولت حكيمي
به دولت مسكو
اعتراض كرد و
جاي خود را به
قوام
السلطنه داد .
انگلستان
براي اين كه
استالين
بهانه
نداشته باشد
واحدهاي
نطامي خود را
از ايران
خارج ساخت و
دولت آمريكا
استالين را
تهديد كرد كه
اگر
نيروهايش را
بيرون نبرد
آن دولت هم به
ايران سرباز
خواهد
فرستاد.
احمد
قوام ( قوام
السلطنه)
اين
تهديدها
موثر واقع
نشد . قوام به
مسكو رفت و با
استالين
مذاكره كرد و
چون اقدامي
صورت نگرفت ،
دولت ايران
به شوراي
امنيت
سازمان ملل
متوسل شد كه
شورا ترجيح
داد؛ نخست
مسئله در
مذاكرات دو
كشور حل شود .
قوام (طبق
برخي منابع
،به توصيه
پنهاني
انگلستان و
با هدف اغفال
استالين )
وعده ها يي به
شوروي داد و
قرار شد كه
چند ماه بعد
قرار داد نفت
شمال به مجلس
داده شود و
سرانجام
استالين از
پياده كردن
طرحهايي كه
در اروپاي
شرقي انجام
داده بود ، در
آن زمان در
ايران
خودداري كرد
و واحدهاي
ارتش در آذر
ماه به سمت
زنجان به
حركت در
آمدند و بدون
برخورد با
مانع قابل
ملاحظه اي به
تبريز وارد
شدند .
قاضي محمد
كه دستگير
شده بود
اعدام و
شماري هم كه
برضد وطن به
تجزيه طلبان
پيوسته
بودند
مجازات شدند.
سران وقت
كرملين از
دهه 1930 كه بر
منطقه قفقاز
اشغالي از
ايران در
جنگهاي نيمه
اول قرن 19
ايران و
روسيه نام
جمهوري
شوروي
آذربايجان
گذاشتند
چنين سوء
نيتي را
داشتند. اينك
بايد مقايسه
كرد و ديد كه
آيا مردم
جمهوري
آذربايجان
وضعيت بهتري
دارند و راضي
هستند ؟ .
به
نقل از
سامانه
روزنامک -
دکتر
نوشیروان
کیهانی زاده http://www.iranianshistoryonthisday.com/farsi.asp
بسمالحق
با
نامِ آزادي،
آگاهي و
عدالت
تقديم
به عزيزاني
كه با اعتصاب
غذاي سههفتهاي
خود
در
زندان اوين
حماسة مقاومت
را دگربار
تكرار كردند
مرداد،
ماهِ حوادثِ
ماندگار
دکترمحمد
ملکی
doctormaleki@yahoo.com
تير
از چلة زمان
رها شد با همة
زخمهايي كه
بر تن داشت.
زخم شهادت
آنها كه در
قيام مردمي 30
تير سالِ 1331 تا
آخرين نفس در
راه مبارزه
با استبداد «نظام
شاهي»
ايستادند تا
ملت را به
پيروزي و
قوامالسلطنه
و اربابش شاه
را به ذلت و
زبوني كشانند.
زخم پذيرش
خفتبار
قطعنامة ۵98
شوراي امنيت
از سوي
ايران، تا
آنجا كه اين
كار را تشبيه
به نوشيدنِ
جام زهر
كردند (27 تير 13۶7)
و بالاخره
زخمِ حملة
وحشيانه به
كوي دانشگاه
تهران (18 تير 1378) و
چه درسها و
عبرتهايي كه
ميتوان از
اين حوادث
گرفت.
در اين نوشته
بهمنظور
آگاهي نسل
جوان و
آشنايي بيشتر
آنها با
حوادث مهمي
كه در تيرماه
اتفاق افتاده
اشارهگونه
به بعضي از
آنها ميپردازم
تا درسي باشد
و زمينهاي
براي مطالعه
و تحقيقِ
برخي وقايعِ
سدة اخير و
هموارسازي
راه آينده. در
مورد وقايع
تيرماه بيمناسبت
نميبينم به
يكي دو نكته
اشاره كنم.
دكتر مصدق
وقتي ميبيند
قدرتِ مطلقة
شاه مانع
اجراي
گامهايي است
كه او بايد در
راه استقلال
و آزادي
ايران بردارد
2۵ تيرماه 1331 طي
نامهاي خطاب
به شاه از
سمتِ نخستوزيري
استعفا ميدهد.
متن نامة
دكتر مصدق به
شرح زير است:
پيشگاه
مبارك
اعليحضرت
همايون
شاهنشاهي؛
چون
در نتيجة
تجربياتي كه
در دولتِ
سابق بهدست
آمده پيشرفتِ
كار در اين
موقعِ حساس
ايجاب ميكند
كه پست وزارت
جنگ را فدوي
شخصاً عهدهدار
شود و اين كار
مورد تصويب
شاهانه واقع
نشد البته
بهتر آنست كه
دولت آينده
را كسي تشكيل
دهد كه
كاملاً مورد
اعتماد باشد
و بتواند
منويات
شاهانه را
اجرا كند و با
وضع فعلي
ممكن نيست
مبارزهاي را
كه ملت ايران
شروع كرده
است
پيروزمندانه
خاتمه دهد.
فدوي دكتر
محمد مصدق.
كتاب
قيام ملي سيام
تير، محمد
تركمان، ص 10۵
پس
از استعفاي
دكتر مصدق و
نصب قوامالسلطنه
به نخستوزيري
روز 30 تيرماه
مردم بهنفع
دكتر مصدق و
عليه شاه و
نخستوزير
منصوب او
قيام كردند.
چند ساعت پس
از اين قيامِ
ملي و درگيري
مردم با ارتش
و نيروهاي
نظامي و
انتظامي و
شهادت