پسر ميرزا ابراهيم خان معتمدالسلطنه, در ايام جوانى جزو پيشخدمتهاى ناصرالدين شاه و بعد منشى امين الدوله ميرزا على اصغرخان امين الدوله و در حدود 1315 به منشى حضورى صدراعظم معرفى شد و مدتى گذشت كه بواسطة حسن خط و نيكوئى انشا به منشى حضورى مظفرالدين شاه و از لقب ¨دبير حضورى¨كه داشت به لقب ¨وزيرحضورى¨ مفتخر شد
در دوره دوم مجلس شوراىملى او را به معاونت وزارت منصوب كردند بطوريكه بهيچ وجه انتظار نمى رفت, و در حدود سال 1329 كه رياست كابينه با ميرزا حسن خان مستوفى الممالك بود او بسمت وزارت جنگ منتخب گرديد و در همين اوقات بود كه مسئله خلع سلاح مجاهدين و تحصن مجاهدين به پارك اتابك  و اقدلمات قوام السلطنه براى اجراى قانون خلع سلاح مصوبة مجلس بظهور پيوست
در زمان كودتاى رضاخان و سيد ضيا طباطبايى(فوريه 1921) وى كه حاكم خراسان بود به جرم همكارى با انگليسيها توسط كلنل محمد تقى خان پسيان دستگير و به تهران فرستاده شد. بعد از سقوط دولت سيد ضيا وى صدراعظم شد.در اين زمان به علت زدوبندهايى كه با آمريكاييها داشت و براى دريافت قرضه با آنها وارد مذاكره شده و هيئتى را از آمريكا دعوت كرده بود, موجب دلخورى انگليسيها شد, از طرف ديگر رقابت بر سر قدرت با رضا خان وزير جنگ منتهى به سقوط دولت وى گرديد, اما دولت جديد مشيرالدوله بعلت اختلافش با رضاخان ديرى نپائيد و قوام دوباره برسر كار آمد. در اين دوره وى راه مستشاران كمپانى هاى نفتى آمريكايى به ايران را باز كرد و هيئتى ازمستشاران آمريكايى به سرپرستى آ.ميلسپو را به ايران دعوت كرد
قوام السلطنه اوايل 1946 ميلادى در زمان محمد رضا شاه باز هم به نخست وزيرى رسيد, اين بار به علت رشد اتحاديه هاى كارگرى و احزاب چپ و دمكراتيك و فشار از پائين وى در آغاز با پُز دمكرات و آزاديخواه وارد ميدان شد و ازروزنامه ها رفع توقيف كرده, ميتينگها را آزاد گذاشت و بعضى از عناصر به شدت ارتجاعى چون سرلشكر ارفع را از كار بركنار نمود
اما قوام بزودى چهره واقعى خود را نشان داد و با كمك دستياران انگليسي و آمريكائي و دربار يورش دوباره به اتحاديه ها و سازمانهاى مترقى و دمكرات را كه مخل چپاولگرى منابع كشور(بويژه نفت)بودند را آغاز نمود, از طرفى فشار بر آنها را افزود و از طرف ديگر خود دست به تشكيل حزب ارتجاعى دمكرات كه كار عمده اش حمله به تجمعات اعتراضى مردم بود زد. عليرغم اين اقدامات , در تابستان 1946 كارگران تمام تاسيسات جنوب دست به اعتصاب عمومى زدند. انگليسيها با تحريك اعراب خوزستان و مسلح كردن آنها به اعتصابيون حمله كرده و 46 نفر را كشتند. قوام در خوزستان حكومت نظامى اعلام كرد
سياست نزديكى به آمريكا, انگليسيها را به شدت نگران كرده بود, بويژه اينكه قوام در نظر داشت در امتيازنامه كمپانى نفت ايران و انگليس به نفع آمريكاييها تجديد نظر كند. از طرف ديگر دربار از تمركز قدرت در دست قوام بشدت نگران بود, نمايندگان مجلس طرفدار دربار و انگليس عليه وى در مجلس سخنرانى مىكردند.بالاخره در دسامبر 1947 مجلس به او راى اعتماد داده و وى بركنار شد

Roshangari


قوام السلطنه و نامه همسرش


در زمان كودتاى رضاشاه در فوريه 1921(1320 خورشيدی) قوام السلطنه كه حاكم خراسان بود به جرم همكارى با انگليسيها توسط كلنل محمد تقى خان پسيان دستگير و به تهران فرستاده شد و سپس همه دارايي او ضبط و همسرش را با یک درشکه و بدون خدمه راهی تهران کرد.
همسر قوام وقتی به شاهرود رسيد به سید ضیاء الدین طباطبایی که به رئیس الوزرایی رسیده بود تلگراف زد که: اعمال همسرم به من مربوط نبوده و شايسته نيست من را که از خانواده بزرگی هستم بدون محافظ و مانند اسرا روانه کنند. سيد ضياء که درآن هنگام نخست وزیر بود در پاسخ تلگرافی به حاکم شاهرود زده و دستور می دهد: ” خانم قوام را با احترام لازم به همراه نوکر و پرستار با دویست تومان مخارج به تهران گسيل داريد.” همسر قوام به دنبال اين مساعدت تلگراف دیگری خطاب به رئيس الوزرای وقت مخابره کرده و ضمن تشکربه دلیل اینکه خانه ایشان به وزارتخانه اختصاص داده شده بود، می پرسد: ” وقتی وارد تهران شوم، کجا منزل خواهم کرد؟ ” وبه سفر خود به سمت تهران ادامه می دهد. وقتی به سمنان می رسد تلگرافی به اين مضمون دريافت می کند: “وقتی وارد تهران شديد، در خانه خود منزل خواهيد کرد. رئيس الوزرا، احمد قوام.”
معلوم می شود که در فاصله دو تلگراف سید ضیاء از رئیس الوزرایی خلع و قوام السلطنه از زندان آزاد و به رئيس الوزرايی منصوب شده است. و جالب اینکه اولين نامه ای هم که به عنوان رئیس الوزرا به دستش رسيد، نامه همسرش بود.

http://azemrooz.com/?p=146


خاطرات "تاج الملوك آيراملو" همسر اول رضا شاه و مادر محمد رضاشاه

سواد فارسی نداشت و من نوشتن را يادش دادم
رضا می‌خواست
ناپلئون و يا هيتلر شود

سيد ضياء مغز و عقل رضا بود و او را با ژنرال آيرونسايد، ديكسن و سرهنگ اسمايس انگليسی آشنا كرد و ترتيب ملاقات‌ها را داد. بعد هم او را انداخت جلو كه عليه احمد شاه كودتا كند. رضا هم وقتی شاه شد سيد ضياء را بيرون كرد. سيد ضياء دشمن قوام السلطنه و مصدق بود.
من خودم هم شعر می‌گفتم و هم تار می‌زدم و هم يك دانگ صدا داشتم. شهريار، رهی معيری و ابراهيم صهبا برای من شعر می‌خواندند و ابوالحسن صبا ساز می‌زد. مرضيه، ملوك ضرابی، كورس سرهنگ زاده و بعدها از نسل بعدی ستار و‌هايده و مهستی می‌آمدند در محفل من و می‌خواندند.

 

مرحوم آقای محمد علی فروغی خيلی با سواد بود و علاوه بر آنكه طرف مشورت رضا قرار می‌گرفت، ساعت‌ها می‌نشست و برای رضا از تاريخ ايران تعريف می‌كرد و حتی او را تعليم خط می‌داد و سواد می‌آموخت. چنان قشنگ حرف می‌زد كه ما صدای چكاچاك شمشير نادرشاه را می‌شنيديم. كار به جائی رسيده بود كه رضا می‌گفت شب‌ها خواب كورش هخامنشی و داريوش را می‌بيند.

يك ملای جوان كه خط بسيار خوبی داشت، رضا او را از چالوس آورده به تهران و در دفتر به كار گماشته بود. اين ملای جوان هم لباس آخوندی را درآورده و كت و شلواری شده بود و رضا هم اسم او را گذاشت "هيراد". اين آقای هيراد بعدها ترقی كرد و رئيس دفتر مخصوص شاهنشاهی شد و بعضی اوقات هم به رضا سواد می‌آموخت. اسم اصلی اش بود "رحيمعلی فقيه يعسويی».

رضا در اوائل آدم كم سوادی بود. چون در ديويزيون قزاق با روس‌ها خدمت كرده بود زبان روسی را عين فارسی صحبت می‌كرد. تركی را هم خيلی عالی حرف می‌زد. چون مدت كمی در نزد وزيرمختار انگليس به عنوان رئيس محافظين سفارت انگليس خدمت كرده بود مقداری هم انگليسی می‌دانست. رو خوانی فارسی را هم بلد بود اما دستخط نداشت. بعد كه به تهران قوا كشيد معلم خصوصی گرفت و نوشتن ياد گرفت. من هم شب‌ها با او كار می‌كردم و كنار دستش می‌نشستم تا شعرهائی را كه می‌گويم بنويسد و تمرين خط كند. اين ضعف رضا نبود كه سواد نداشته، بلكه قوت او بوده كه عليرغم‌بی‌سوادی به آن مقام رفيع رسيد و فرمانده كل قشون (سردار سپه) شد. بعد كه سواد پيدا كرد كتاب‌های مورد علاقه اش مربوط به ناپلئون بود و خيلی در مورد ناپلئون كنجكاوی می‌كرد و به او علاقمند شده بود.( در فصل ديگری از اين خاطرات كه در شماره گذشته پيك هفته منتشر شد، می‌آيد كه بعد از روی كار آمدن هيتلر، اين علاقه به ناپلئون تبديل شده به علاقه به هيتلر!)

سيد ضياء طباطبائي

سيد ضيا پسر سيد علی آقا يزدی بود كه آخوند و فقيه دربار مظفرالدين شاه بود. من خودم پدر سيد ضياء را كه در ايام عزاداری در تكيه دولت روضه می‌خواند ديده بودم. يك محرك خوب برای رضا بود و بهتر بگويم مغز و عقل رضا درتصرف تهران بود. فكر كودتا عليه احمد شاه قاچار را سيد ضياء در مغز رضا انداخت. سيد ضياء زبان انگليسی می‌دانست و متصل به انگلستان مسافرت می‌كرد يا به دهلی می‌رفت و روابط صميمی با نايب السلطنه هندوستان و وزير مختار انگليس در ايران داشت. با ژنرال آيرونسايد مثل برادر بود وچند بار ژنرال آيرونسايد را به خانه ما در چهار راه حسن آباد آورد.

سيد ضياء شب‌ها می‌آمد و رضا را آموزش می‌داد و تشويق به كودتا عليه احمد شاه می‌كرد. از پادشاه انگلستان مدال و منصب شواليه گری داشت و انگليسی‌ها خيلی از او حمايت می‌كردند. سيد ضياء از دو نفر به معنای واقعی تنفر داشت. يكی مرحوم قوام السلطنه و يكی هم دكتر محمد مصدق. علت هم اين بود كه انگليسی‌ها قوام السلطنته را هميشه بر او ترجيح می‌دادند. با دكتر مصدق هم بد بود چون در سال 1330 كه انگليسی‌ها فشار آوردند سيد ضياء را نخست وزير كنند دكتر مصدق با مانورهای سياسی كه كرد راه رسيدن او به كاخ ابيض را سد كرد و نگذاشت مامور تشكيل كابينه شود.

رضا دو نفر رفيق انگليسی معتبر داشت كه يكی از آنها ژنرال آيرونسايد بود و ديگری سرهنگ "اسمايس" كه من اين دو نفر را هم قبل از سلطنت رضا در منزل خودم پذيرايی كردم وهم بعد از سلطنت رضا برای تجديد ديدار به ايران آمدند و دركاخ سعد آباد با رضا و من ملاقات كردند. حالا يك عده پيدا نشوند و اين حرف مرا مدرك قرار بدهند و بگويند رضا آدم انگليسی‌ها بوده و چه و چه و چه.

سيد ضيا ترتيباتی برای ملاقات رضا با امرای انگليسی مثل آيرونسايد و ديكسن و الباقی داد. البته او زياد در مورد ملاقات‌های خودش با انگليسی‌ها به من معلومات نمی داد.

رضا بعد از آنكه حكم سردار سپه‌ای خود را گرفت امر به بگير و ببند داد. بعد از اين دستگيری‌ها احمد شاه حكم نخست وزير سيد ضياء را هم صادر كرد و كابينه معروف به "سياه" خود را تشكيل داد، كه البته چند ماه بيشتر دوام نيآورد و متلاشی شد و رضا جانشين او و رئيس الوزراء هم شد.

دردسرتان ندهم. رضا از روزی كه وارد تهران شد و حكم سردار سپهی گرفت تا حدود 5 سال تمام مجاهدت كرد و همه ياغی‌ها را در گيلان(جنبش جنگل و جمهوری گيلان)، كردستان (اسماعيل خان سميتقو)، خراسان(كلنل تقی خان پسيان) و خلاصه سبيل همه اين افراد را دود داد. عده‌ای را مقتول ساخت و عده‌ای مانند شيخ خزئل را از اهواز به تهران آورد و تحت الحفظ در بازداشت خانگی قرارداد.

بعد از رفتن احمد شاه، كم كم علما از در مخالفت با رضا درآمدند. می‌گفتند رضا می‌خواهد مقام مصطفی كمال پاشا(آتاتورك) را احراز كند و كوشش دارد به رياست جمهوری انتخاب گردد و جمهوری مخالف كيان اسلام است و از اين قبيل توطئه‌ها می‌كردند.

ويرانی انگشت شمار ساختمان‌های تاريخی دوران قاجاريه

من گاهی اوقات با رضا دعوا می‌كردم كه اين ساختمان‌های نفيس را خراب نكند. رضا می‌گفت هر چه كه مردم را به ياد دودمان قاجاريه بياندازد بايد خراب شود تا جلوی چشم مردم نباشد!( نگاه كنيد به همين سياست در جمهوری اسلامی و آثار تاريخ ايران. هر كس به قدرت می‌رسد تصور می‌كند حكومتش ابدی است و گذشته را ويران می‌كند تا مردم به ياد گذشته نيفتند. درحاليكه حكومت‌ها می‌آيند و می‌روند و گذشته تاريخی بايد بماند- پيك هفته)

 

شعر و ادبيات

 به موسيقی خيلی عشق می‌ورزيد و دوستان صميمی ويكدل من كه اغلب ساعات شبانه روزی شان را با من می‌گذرانيدند چند خوانند زن كشور بودند.

يكی ازآنها خانم ملوك ضرابی بود كه ما دونفراز زمانيكه رضا فرمانده كل قوا ) سردارسپه(  شده بود با هم آشنا شديم و سابقه دوستی ما به سال 1299می رسيد.

بعد هم خانم مرضيه خواننده خوش صدا بود كه خيلی ازخواندن اولذت می‌بردم. ازمردها هم بعضی خوانندگان مثل كورس سرهنگ زاده را خيلی می‌پسنديدم وازنوازندها هم بديعی وياحقی وخرم. كه اين خرم‌ها دونفربودند كه با هم نسبت هم نداشتند.

البته خواننده‌های جوان هم بودند كه پيش من می‌آمدند ومی خواندند.(اين صداهای جوان‌هايده و مهستی و از مردها ستار بودند.)

من خودم هم سنتوروتارمی نواختم واگرتعريف از خود نباشد نيم دانگ صدا هم داشتم ) كه البته حاليه نای صحبت كردن هم ندارم! ( علاقه ديگرمن به شعربود، خيلی شعردوست داشتم. نه اينكه شعر را درروزنامه ومجله و كتاب وديوان بخوانم. خيلی دوست داشتم كه شعررا اززبان خود شاعربشنوم.

 به همين خاطردرمحل اقامت من مجلس شعرخوانی بطورمرتب برگزار می‌شد وشعرای طرازاول مملكت می‌آمدند واشعارخود را می‌خواندند. گاهی هم ابوالحسن خان صبا می‌آمد وبا سازخود ما را مشعوف می‌كرد...

ازشعرای مورد علاقه زياد من يك " رهی معيری" بود كه به من تعليم هم می‌داد واشعارمرا تصحيح می‌نمود.

ديگران هم بودند مثل " ابراهيم صهبا" كه آدم جالبی بود ودرجا ) فی البداهه(  شعرمی گفت.

چون بعد ازمطلب قوام السطنه اين سئوال را مطرح كرديد بايد بگويم كه قوام هم شاعرچيره دستی بود واشعارقوی می‌گفت. نمی دانم ازاو ديوانی چاپ شده يا نه؟!

 بيشتراشعارمن به زبان تركی است. موقعی كه شهرياردرتهران ساكن بود او را چند باردعوت كردم. آمد به كاخ وشعرهای مرا شنيد و راهنمايی‌هايی كرد وحرف‌هايی زد كه باعث تشويق من شد.

 من شعرشهريار و بخصوص نحوه شعرخوانی او را خيلی دوست داشتم. بخصوص وقتی او شعرمی خواند وابوالحسن خان صبا هم سازمی زد! « سوزی نداشت شعردل انگيزشهريار- گرهمره ترانه، سازصبا نبود!»

آدم وقتی مادرشاه مملكت است محدوديت‌هايی دارد. ازجمله محمدرضا اجازه نمی داد ديوان اشعارمن چاپ شود ومی گفت مردم نظرشان درمورد من عوض می‌شود! خوبيت ندارد ملكه مادرشعربگويد وازاين قبيل حرف‌ها.

البته سطح فرهنگ وادراك مردم درآن سالها با امروز زمين تا آسمان فرق می‌كرد و مردم نظرخوشی به امورهنری نداشتند. شايد هم حق با محمد رضا بود.

من درهمه اوزان وسبك‌های شعری طبع آزمايی می‌كردم ومضمون بيشتراشعارم مشتمل برنصايح ويا تهييج علائق ملی و ميهنی بود.

" شمس" چند نمونه ازاشعارقديمی مرا دراختيار دارد. من از زمان ازدواج با رضا شعرمی گفتم كه البته دراوايل شعرهايم ازنظرصنعت شعری اشكال داشت و بقول معروف ضعيف بود، اما بعدها به قوت كارهايم افزوده شد.

 بفرمائيد! اين دوبيتی را همين ديشب گفته ام .

 با اينكه همه عالم وصاحب نظريم

با اينكه مفسريم وتحليل گريم

ما ملت هشت هزاروپانصد ساله

ازساعت بعد عمرخود‌بی‌خبريم!

 اين هم چند بيت از قوام:

 عقل می‌گفت كه دل منزل و ماوای من است

عشق خنديد كه يا جای تو يا جای من است

نكنم رنجه ز شرح غم خود خاطر دوست

كه گواه دل محنت زده سيمای من است

آنكه در باغ تمتع گل مقصود نچيد

كی خبر دارد از اين خار كه در پای من است.

 

 


زندگي و زمانه علي دشتي

قسمت هفتم

دشتي و قوام‌السلطنه

در 10 مرداد 1321، در پي استعفاي دولت علي سهيلي، مجلس سيزدهم به احمد قوام (قوام‌السلطنه) ابراز تمايل کرد و در 12 مرداد محمدرضا شاه حکم نخست‌وزيري قوام را صادر نمود.

 

احمد قوام سياستمداري توانا و دولتمردي باتجربه و زيرک بود که در سال‌هاي پس از کودتاي 3 اسفند 1299 به عنوان مهم‌ترين رقيب رضا خان سردار سپه شناخته مي‌شد. مدرس، که در دوران مجلس چهارم سرسخت‌ترين حامي قوام‌السلطنه به‌شمار مي‌رفت و او را تنها مانع جدّي در راه تحقق نقشه‌هاي رضا خان سردار سپه مي‌شناخت، درباره قوام، و تفاوتش با مستوفي‌الممالک، گفته بود: مستوفي مانند شمشير مرصعي است که بايد در اعياد و جشن‌ها از او استفاده شود، «ولي قوام‌السلطنه شمشير تيز و برائي است که براي روزهاي نبرد و رزم به کار مي‌آيد.»[88] به همين دليل، سرانجام رضا خان و حاميان دسيسه‌گرش، با ايراد اتهام جعلي نقشه ترور سردار سپه به قوام‌، در روز سه‌شنبه 16 مهر 1302 او را دستگير و اندکي بعد از ايران اخراج کردند و به اين ترتيب راه را براي استيلاي نهايي ديکتاتوري نظامي هموار ساختند.[89]

قوام‌السلطنه از تبار ديوان‌سالاران سنتي ايراني، حامل ميراث دولتمردي و حکومتگري ايشان و آخرين بازمانده اين سنت، با تمامي محاسن و معايب آن، بود. قوام، به‌رغم اين‌که در صف‌آرايي دنياي پس از ظهور اتحاد شوروي، ايران را در جبهه بلوک غرب (ايالات متحده آمريکا و بريتانيا) مي‌خواست، رويه وابستگي و سرسپردگي را، که دولتمردان پهلوي نماد آن بودند، برنمي‌تافت و از اين نظر با بسياري از رجال سياسي زمانه خود تفاوت داشت. محمدرضا شاه جوان، به تأسي از پدر، از بدو سلطنت تمايل باطني قوي به رجال نوکرمنش و مطيع داشت و پذيرش دولتمردي مستقل چون قوام برايش دشوار بود. به اين دليل، چند سال بعد، آن لمبتون، ديپلمات مطلع و صاحب‌نظر انگليسي، شاه را «آدم بيهوده‌اي» توصيف کرد که «نه خود قادر به حکومت کردن است و نه مي‌گذارد ديگران حکومت کنند.»

قوام شخصيتي نيرومند و نافذ داشت و با تحکم، ولي ادب، با محمدرضا پهلوي سخن مي‌گفت؛ و اين امر شاه جوان بي‌ريشه و خودخواه را آزار مي‌داد و او را به دسيسه عليه قوام ترغيب مي‌کرد. رجالي که در برکشيدن حکومت پهلوي و تداوم آن سهمي داشتند نيز قوام را خوب مي‌شناختند و مي‌دانستند که اگر اقتدار وي طولاني و باثبات شود و حکومت او ريشه بگستراند طومار سلطنت پهلوي را برخواهد چيد؛ و لذا از صعود قوام به قدرت ناراضي بودند. ولي صعود قوام در آن زمان، به‌رغم اکراه شاه و هوادارانش، گريزناپذير بود.

به‌رغم طفره و تأخيرهاي متداول بين نمايندگان، نخست‌وزيري قوام مدت‌ها پيش از اعلام تأييد رسمي مجلس تقريباً اجتناب‌ناپذير شده بود. پس از استعفاي رضا شاه، قوام فعاليت‌هاي سياسي خود را بي‌درنگ از سر گرفت. مطرود بودن او از صحنه سياست در دوران رضا شاه وي را از بسياري از رقيبانش متمايز مي‌ساخت. اين وجه تمايز، معرفي نامبرده را به عنوان فردي که همواره مدافع قدرت و اختيارات نظام پارلماني بوده است، آسان نموده به ادعاي او مبني بر اين‌که وي بيش از کساني که در خدمت نظام پيشين بوده‌اند صلاحيت رهبري حکومت مشروطه را دارد مشروعيت مي‌بخشيد. قوام، با داشتن اطرافيان و پيرواني فعال و نيز آسيب‌پذيري کمتر در قبال تهمت‌ها و ناسزاگويي‌ها، در موقعيتي قرار داشت که مي‌توانست پشتيباني شمار کافي از نمايندگان مجلس را براي نامزدي مقام نخست‌وزيري به دست آورد...

قوام در جلب حمايت ديپلمات‌هاي شوروي، بريتانيا و آمريکا مهارت در خور توجهي نشان داده بود چون بدون متابعت و همراهي بي‌جا و بي‌حد توانسته بود همه را راضي نگاه داشته، هيچ يک را از خود نرنجاند...

در آغاز شاه و شماري از نمايندگان مجلس از زمامداري قوام جانبداري کرده يا به آن تن در دادند چون تجربه دولت سهيلي آشکارا نياز به شخصيت شايسته‌تري را نشان داده بود...

بر اين اساس آشکار بود که دير يا زود شاه و بسياري از نمايندگان مجلس، که امتيازات پارلماني زياده از حدشان مورد تأييد قوام نبود، يا آن‌که وي را به اندازه کافي تسليم و فرمانبردار نمي‌ديدند، با او به مخالفت برخواهند خاست. بالاخره، امتناع قوام از اين‌که سر به زير و بدون هياهو به حکومت بپردازد... مي‌توانست وي را در برابر حسادت‌هاي شديد، دسيسه‌هاي پايان‌ناپذير و خصومت آسيب‌پذير نمايد.[90]

بدينسان، در نيمه دوّم سال 1321 کانوني متنفذ از مخالفان قوام شکل گرفت که بر فضاي سياسي سال‌هاي پسين تأثيرات عميق بر جاي نهاد و تحرکات و دسيسه‌هاي آن در ساقط کردن نخست‌وزيراني که مطلوب شاه نبودند (قوام، رزم‌آرا، مصدق، زاهدي و اميني) و اعاده تدريجي و گام به گام ديکتاتوري پهلوي دوّم مؤثر بود. اين کانون فضايي را آفريد که سرانجام محمدرضا پهلوي را در شنل آبي پدرش به ساختار سياسي ايران تحميل کرد. ولي اين "تکرار تاريخ"، اگر تعبير ويکتور هوگو را به کار بريم، "رضا شاه صغير" را به ارمغان آورد و، اگر با کلام مارکس سخن گوئيم، ديکتاتوري رضا شاهي را در هيئت "کمدي مسخره" تجديد کرد.[91]

قوام پنجاه روز پس از تصدي دولت در جلسه علني دوّم مهر 1321 مجلس شورا حضور يافت. در اين جلسه دشتي نطق تندي عليه قوام ايراد کرد و گفت:

مجلس شوراي ملي نماينده افکار مردم است. ([نمايندگان:] صحيح است.) مجلس شوراي ملّي هر چه مي‌خواهد باشد، امروز وکلاي ملت‌اند و نماينده ملت‌اند. سلطنت و حکومت با مجلس شوراي ملي است.   ([نمايندگان:] صحيح است.)... يک نفر رئيس‌الوزرايي هيچ معني ندارد که بگويد يا اين‌طور تصويب کنيد يا اگر تصويب نکنيد پس مي‌گيريم. اين شکل گفتن، اين شايسته مجلس شوراي ملّي نيست. اين معني ندارد. ([نمايندگان:] صحيح است.)...

اين در هيچ يک از پارلمان‌هاي دنيا سابقه ندارد. در پارلمان جهنم درّه هم سابقه ندارد. در حبشه هم سابقه ندارد. اين معني ندارد. آقا ما تازه از زير استبداد رضا شاه بيرون رفته‌ايم حالا مي‌افتيم زير استبداد قوام‌السلطنه؟ ([نمايندگان:] صحيح است.).[92]

روزنامه‌هاي هوادار قوام اين سخنان دشتي را بي‌پاسخ نگذاشتند؛ از روز بعد حمله به او را آغاز کردند و از رد اعتبارنامه دشتي در مجلس پنجم به اتهام گرفتن پول از سفارت انگليس سخن گفتند.

يکي از روزنامه‌ها هم تحت عنوان "بيله ديگ بيله چغندر" مقاله‌اي راجع به مجلس سيزدهم و وکلاي آن دوره و طرز انتخابات‌شان به دست شهرباني مختاري و دادوفرياد مردم پس از شهريور 20 و تقاضاي ابطال انتخابات و التماس‌هاي فروغي به مردم ايران براي قبولاندن دوره سيزدهم انتشار داد و اظهار داشت: قوام‌السلطنه مي‌داند که با وکلاي مردم سروکار ندارد، از اينرو به آن‌ها اعتنايي نکرده و با آنان مانند نوکر رفتار مي‌کند. قوام‌السلطنه، رئيس دولت، مي‌گويد: شما ديروز از ترس مختاري نفس نکشيده و هر رطب و يابسي را احسنت‌گويان تصويب مي‌کرديد، امروز طاووس عليين شديد؟ شما همان شغال‌هايي هستيد که رفتن رضا شاه رنگتان را عوض کرده والا در زير پوست همان هستيد که بوديد و همان خواهيد بود.[93]

قوام در 5 مهر 1321 در مجلس حضور يافت و با خونسردي به بيانات علي دشتي پاسخ داد. او تلويحاً به پيشينه علي دشتي و دوستانش در حزب عدالت اشاره‌اي کرد و گفت:

با اندک توجهي به گذشته همه مي‌دانند که اگر کساني عامل و مبلغ حکومت ديکتاتوري و مخالف حکومت مشروطه بوده‌اند، مسلماً اينجانب و همکارانم در زمره آن اشخاص نبوده‌ايم ([نمايندگان:] صحيح است.) و هميشه اوقات به قدرت ملّي ايمان داشته و در پناه حکومت مشروطه فکر و عمل خود را پرورش داده‌ايم  ([نمايندگان:] صحيح است.) و اکنون نيز دوام ملک و قوام ملت و نيروي دولت را در سايه مشروطيت و احترام به افکار عامه مي‌دانيم. ([نمايندگان:] صحيح است.) و احترام مجلس شوراي ملي را بر خود واجب مي‌شماريم.[94]

قسمت هشتم


 

88.  اسفنديار بزرگمهر، کاروان عمر: سرگذشت خودنوشت، تهران: انتشارات سخن، چاپ اوّل، 1382، ص 170.

کتاب فوق قبلاً در خارج از کشور منتشر شده بود: لندن، انتشارات ساتراپ، فروردين 1372.

89.  در روز 16 مهر 1302 سرهنگ محمد درگاهي، رئيس قلعه‌بيگي مرکز، با چند نظامي به در خانه قوام‌السلطنه (موزه آبگينه کنوني) مراجعه کرد و از او خواست که به همراه آنان براي اداي پاره‌اي توضيحات به وزارت جنگ برو&