در صفحه ی ۱۱۴ شماره ی سوم «مجموعه مقالات مطالعات ایرانی» مطلبی می خواندم از سید منصور سید سجادی با عنوان «دهانه ی غلامان: شهری هخامنشی در سیستان». که نویسنده می کوشید هخامنشی بودن مجموعه ی دهانه ی غلامان را با ارائه ی ادله ی آبکی و بی ربط زیر اثبات کند:

«یکی از دلایل قابل توجه اهمیت این شهر، کمبود و یا در حقیقت نبود آثار باستانی باقی مانده از شهرهای دوران هخامنشی است... دهانه ی غلامان شاید تنها شهری از دورانی باشد که در آن به وضوح می توان انواع خانه های شخصی و خصوصی مردم را در کنار ساختمان های «دولتی» و اجتماعی و مذهبی دید».

چنین دلایل درخور تمسخری، گرچه مطلقا به کار هخامنشی شناختن بقایای ایلامی و یکپارچه خشت و گل دهانه ی غلامان نمی آید، اما جویندگان حقایق تاریخ ایران را به این کشف می رساند که حقارت یادگارهای دوران هخامنشی، در مطابقه با ادعاهای به بوق سپرده ی آن ها، راهی جز این گونه توسلات برای ایران شناسی باسمه ای کنونی باقی نگذارده است. در واقع اوضاع موجود چنان است که هر یافته به ظاهر بی صاحبی، ناگزیر باید به هخامنشیان بخشیده شود، زیرا اغلب عنوان داران مرتبط با تاریخ ایران و مرخص شده از آموزشگاه های تدریس تاریخ و باستان شناسی در ایران و جهان، اصولا از هیچ مطلبی جز ایران هخامنشی اطلاع ندارند، به موضوع دیگری علاقه نشان نمی دهند و چیزی نمانده است که حتی محتویات جیب خود را نیز به آن سلسله ناچیز صدقه دهند!!! همین هویت سازی دوره گردانه، موجب شده تا صاحب نظران رسمی، صورت لازم برای باز سازی تاریخ ایران در تمام دوران ها را، نه از مکاشفات محتوایی و میدانی، بل از چنین بذل و بخشش های بی ضابطه ی خام اندیشانه و یا مراجعه به چند سطر از کتابی فاقد شناس نامه استخراج می کنند.

«پیش از آن که به تشریح اوضاع معماری و وضعیت ساختمان های شهر بپردازیم، لازم است مختصری در مورد نام اصلی این شهر و موقعیت آن در دوران شاهنشاهی هخامنشی بگوییم. اگر نخواهیم تنها به مدارک و شواهد کتبی در مورد درانجانا و یا زرنگای نام برده در کتیبه های هخامنشی بسنده کنیم، و یا این مدارک را کافی ندانیم، نمی توانیم این موضوع را نیز انکار کنیم که دهانه ی غلامان، لااقل برای مدتی، مرکز سیاسی و اداری و اجتماعی، یا به سخن دیگر و در یک کلمه، پایتخت درانجانای هخامنشی بوده است. بنا بر این باید این شهر را با زرنکای هخامنشی و زرین مورخانی چون کتزیاس و ایزودور خاراکسی یکی بدانیم... تیت در مورد تطابق ناد علی با زرنج باستانی به روایات محلی استناد می کند و می نویسد: اطلاعاتی که ما از منابع آزاد راجع به وضعیت زرنج به دست آورده ایم، موید آن است که در قرن دهم میلادی زرنج دارالحکومه ی سیستان بوده است. حتی این اطلاعات روایت های محلی را تایید می کند که ویرانه های ناد علی آثار باقی مانده از شهری است که خسرو بنا کرده و عرب ها آن را زرنج می گفتند». (مجموعه مقالات مطالعات ایرانی، همان مقاله، ص ۱۲۰)

پس زرنج هخامنشی همان شهری است که خسروی ساسانی ساخته و تا قرن سوم هجری که اعراب آن را زرنج نام داده اند، پایتخت بوده است!!! حالا چرا اعراب این همه دیر و زمانی به سیستان رسیده اند که می گویند یعقوب لیث صفاری بر آن حاکم بوده، پرده ی کوچکی از پرت نویسی های متداول در اسناد ایران شناسی موجود است. اینک سلسله مراتب استدلال در این مطالعات چنین صورت عجیب و در واقع قبیحی به خود گرفته است: اگر مدارکی برای ادعایی کفایت نمی کند، پس باید کنجکاوی بیش تر را کنار گذارد و برای دفع شر ادعا را پذیرفت، زیرا ظاهرا همین که کتزیاس و ایزودور خاراکسی ناشناس که نمی دانیم چرا و چه گونه از اوضاع سیستان با خبر بوده اند، چیزی در باب مکانی به نام زرنگای نوشته باشند برای درک تمامی مدخل کفایت می کند!!! در این گونه موارد چنین تردید اساسی اصولا طرح نمی شود که حمله ی فرضی اعراب به ایران فاقد بقایای تاریخی و تجمع های انسانی چه محرک و موجبی داشته است؟ این عیوب و بیماری مزمن شده ی پایه، در موضوع پیشینه و سرگذشت مردم ممتاز شرق میانه، که توسل لاعلاج به روایات محلی و اطلاعات آزاد و برگ نوشته های جاعلانه را نیز موجه می کند، تنها از آن سبب است که مطالعات تاریخی در باب رخ دادهای منطقه ما و حتی جهان باستان، با هدایت یهودیان، بدون مراجعه به ماجرای پوریم و عوارض ناشی از آن صورت گرفته و تنظیم و تحریر شده است. زیرا بدون شک حتی گشودن مدخل های معاصر تا مقطع انقلاب اسلامی ایران نیز با منظور کردن حادثه پوریم و عوارض و عواقب آن، صورتی جدا از آن برداشتی به خود می گیرد که رخ داد پوریم را در منطقه ما شناسایی نکرده باشد!

             

        

            نزد آن کسان که این بقایای خشت و گلی و آشکارا ایلامی دهانه ی غلامان در سیستان را، هخامنشی شناسایی

             می کنند، ذره ای اعتبار علمی و وجدان ملی برای حرمت به پیشینه ی بومیان اصلی این سرزمین نخواهید یافت. 

   

با چنین دیدگاهی است که پس از گذر از اباطیل تاریخی نوشته شده به نام سلسله های ایران باستان و ده قرن نخست ظهور اسلام، در ورود به دوران اصطلاحا صفویه، تمام زوایا و حواشی ادعاهای صفویه بنیان را، از مناظر مختلف بررسی کردم و گذشته از آن اشاره کلی که نبود مختصر نمایه ای از تجمع قومی و بومی در ایران پس از پوریم را اثبات می کرد و نشان می داد از پس آن رخ داد، تا ۵۰۰ سال پیش، نمونه ای از مستحدثات عمومی مورد نیاز هر جامعه ای، از قبیل پل و سد و کاروان سرا و بازار و حمام و آسیاب و آب انبار و مقبره و خانه و قبر حکومتی در سراسر ایران نیافته ایم؛ از آثار قلابی و گم راه کننده سیاحان آن عصر نوشتم؛ صنایع دستی منتسب به آن دوران را بررسی کردم که از اثر انگشت مداخله کنندگان و ظاهر سازان تمدن ایران نوین، یعنی نقش های بی پایان ستاره ی داود پر بود؛ از باسمه هایی گفتم که در اروپا برای صورت شاهان صفویه ساخته اند؛ به معماری امام زاده ها رسیدگی کردم و به روشن ترین وجهی معلوم شد که معماری مانده های پراکنده از آن دوران، غالبا کنیسه و کلیسایی است؛ معتبرترین منبع صفویه شناسی، یعنی کتاب احمق فریب «عالم آرای عباسی» را به دکه ی لبو فروشی سپردم؛ به نمایشی و بی کاربرد بودن ابنیه ی کاروان سرایی، از طریق اثبات نبود شهرهای بزرگ در زمان صفویه پرداختم، که می توانست به تنهایی علاجی برای عوام زدگی تاریخی موجود شناخته شود؛ غیر تاریخی و تازه ساز بودن شهر شیراز را با ارائه ی تصاویر و ترسیم هایی اثبات کردم که اندک بهانه و فرصتی برای نادیده گرفتن آن ها باقی نمی گذارد؛ به عکس ها و رسامی های رسوا کننده ای رجوع دادم که دانسته های کنونی در باب بقایای معماری مانده ازدوران صفویه را به تمسخر می گرفت؛ و سرانجام آن ضربه نهایی را فرود آوردم و با مراجعه به آمار و جمعیت شناسی تاریخی اثبات کردم که بر اساس عقب گشت رشد طبیعی و منطقی نفوس، در آغاز دوران صفویه و باز هم به سبب وسعت کشتار پوریم، سرزمین ایران فاقد کثرت انسانی مورد نیاز برای بازسازی های ملی بوده است و از این مسیر بار دیگر یادآور شدم که سازندگان نمایشگاه ایران در دوران صفویه، کم ترین ارتباط و پیوندی با توانایی های محلی و بومی ایران نداشته اند.

 

با این همه هنوز کسانی در برابر پذیرش آن قتل عام، که موجب انهدام مطلق تجمع انسانی و توقف کامل رشد تمدن، در قدیم ترین خطه ی زیست و فرهنگ آدمی، یعنی شرق میانه شد، تا به حدی مقاومت می کنند که مطالب مستند بی بدیل و روشنگر تختگاه هیچ کس را هم نادیده می گیرند و تایید نمی کنند. این منکران به راه نیامدنی از اعضاء چند لایه ی مشخص اجتماع اند: نخست یهودیان و نان خوران پنهان و آشکارشان که سرمایه گذاری دراز مدت و کلان، در پنهان نگهداشتن آن آدم کشی پر دامنه را، بر باد رفته می بینند و در سال های اخیر لحظه ای بوق معرفی ایران باستان و افتخارات ادبی و ملی ایران پیش و پس از اسلام را در مجامع بین المللی و در رسانه های خودی بر زمین نگذارده اند و نو سرمایه گذاری آنان در باز پروری و تغذیه همه جانبه پادوهای قدیم و تازه از راه رسیده شان، ابعاد حیرت آوری گرفته است. سپس بسیاری از دارندگان مدارک و مقامات دانشگاهی در این حوزه و عمده مولفان کتب تاریخی و ادبی قرار دارند، که گنجینه اراجیف بر هم انباشته خود را نزدیک به ابطال کامل می بینند و سرانجام قوم گرایان متعصب و پان اندیش که محکم ترین ابزار رسوخ آرمان های نامعلوم خود را در تمسک به دیرینگی های چند هزار ساله فرض کرده اند. اینک تا آن ورود فقط چند یادداشت دیگر فاصله دارم، که اثبات می کند غالب داشته های ملی کنونی، در حوزه هایی معین، که متعصبانه از صحت و اصالت آن دفاع می کنیم، در زمره محتویات سرنگی است که ارامنه و مسیحیان و یهود، به تدریج و در طول چهار قرن گذشته، اندک اندک در رگ باورهای عمومی ما تزریق کرده اند و چنان خون مردم ما به تبعات آن آلوده است که اینک چون عضوی از پیکر قومی و ملی خویش می پنداریم، تا سرانججام و در پایان این مدخل مفصل،با خواست خداوند، به نتیجه گیری حیرت آور نهایی از تحولات پنج قرن اخیر در حوزه ی شرق میانه بپردازم.     

«موسیقی: یکی دیگر از رشته هایی که یهودیان به آن پرداختند موسیقی بود. آری موسس و مبتکر هنر ظریف و روح پرور موسیقی، یهودیان بوده اند. این دیگر مسلم و زبانزد عموم است که حضرت داود پیغمبر و سلطان یهود ـ سرودها و نغمه های قدسی و روحانی خود را با موسیقی اجرا می فرموده و موسیقی را تقدیس می کرده و برای اولین بار هم در کلیسای مسیحی نواختن ارگ و خواندن سرود با آلات موسیقی و به طور دسته جمعی کر شروع و معمول شد به وسیله یک نفر یهودی معمول گردید. در این رشته هم کار را به جایی رساندند که بیش از هفتاد درصد از استادان و مشاهیر موسیقی دنیا را یهودیان تشکیل می دهند.

اغلب ارکسترها و برنامه های بزرگ کنسرتی که امروز در اپراها و مراکز مهم موسیقی دنیا اجرا می شود اثر استادان یهودی این فن امثال: بتهوان - شوپن - موزار و منوحیم یهودی و غیره است.

در این جا ناچارم توجه خوانندگان محترم را به این نکته جلب کنم که در همین ایران خودمان غنا از نظر بعضی از آقایان ممنوع بود و خلاف شمرده می شد ـ و مسلمانان حق نواختن بل که حتی حق استماع آن را هم نداشتند و این یهودی ها بودند که با هزار خون دل و تحمل ضرب و شتم و هر گونه تحقیر و توبیخ و غیره موسیقی ایرانی را از صدها سال قبل به این طرف حفظ نموده و زنده نگاه داشتند.

مخصوصا این آهنگ دلنشین یار مبارک بادا که امروز این همه مورد توجه واقع شده و صفحه ها از آن پر کرده اند ابتکار و ساخته و آرم و سرود مخصوص عروسی های یهودی ها بود.

این هنر هم چنان که سایر افتخارات ملی در دوران درخشان و هوشیاری پهلوی آزاد شده و رونق و اوج گرفت. اینک یک گوشه از تحمل بدبختی و صدمه و خسارت یهودیان را برای حفظ موسیقی در این جا ذکر می نماید». (عبدالله امین زاده ناسی، صبح امید، ص ۶۱)

مورخ اصرار دارد توجه را به دو برداشت از نقل فوق جلب کند، که یادگاری از یک محقق و مولف یهودی ایرانی است که کتاب صبح امید را در آرزوی پیوند و در واقع یکسان شمردن ایرانیان مسلمان با اجداد یهودی خویش نگاشته است. نخست این که اگر هر دو داود تورات و قرآن را یکی بیانگاریم، داود پیامبر در قرآن کریم، اشتهاری به لحن خوش و استادی در ترنم و نغمه پردازی و مزقون نوازی ندارد و این بهانه را یهودیان برای تقدیس غنا ساخته اند، به خصوص که تورات او را جنگاوری خون ریز و شجاع نیز می شناساند که جمع هنرمندی او در نواختن ساز و نغمه سرایی، همراه سود بردن استادانه از ابزار جنگ، شخصیت او را بسیار به نرون رومی شبیه می کند و دیگر این که چون تا همین یک دو قرن پیش، مکتب و محفل و مطلبی با نام موسیقی ایرانی شناخته نبود و نیز اشتغال به غنا در قرآن مبارک نهی مسلّم و آشکاری ندارد، پس دستور اجتناب از غنا و حتی اصرار در حرمت آن، از سوی حوزه های دینی و مذهبی ایران را، باید شاهکار شگفتی از نمونه های دور اندیشی و تیز هوشی در میان سالم ترین و عاقبت اندیش ترین لایه ی روحانیت ایران شناخت، که با نهی نزدیکی به غنا، در برابر گسترش کامل و بی مانع این توطئه ی یهودی و ایجاد کسادی و کندی در این ابزار خوش دست رسوخ کنیسه، که مکملی بر خوش باشی های شاعرانه و لاابالیگری های منضم به آن بود، سد شرعی بستند!

«موسیقی در مکتب شیعی ایرانی، جایگاهی دو وجهی دارد: در سنت تصوف، شعر و موسیقی وجهه ای متعالی، الهام بخش و عاطفی دارد، اما به نظر شیعیان امامی، موسیقی الزاما با بی قیدی اخلاقی و میگساری عجین است و به همین دلیل با ابعاد تاثیر گذار، خوش بینانه، و شادی بخش موسیقی، آن طور که ملای روم مبلّغ آن است، مخالفت می کردند... از نشانه های این نفوذ حرام اعلام شدن موسیقی غیر عبادی بود. با این حال موسیقی جایگاه خود را از دست نداد. گرچه روحانیون نتوانستند موسیقی را از صحنه ی اجتماع حذف کنند، اما تاثیرات منفی آن بر وضعیت نوازندگان و موسیقی دانان حرفه ای آشکار شد که گویی از حرفه ای نجس نان می خوردند و با رقاصان و میگساران دمخور بودند. به همین دلیل در یک دوره سیصد ساله، موسیقی ایرانی توسط اهل ذمه: ارمنی ها، زردشتیان و بیش از همه یهودیان، حفظ و اجرا می شد. روی آوری یهودیان به موسیقی طبیعی بود، زیرا آن ها اقلیت پر جمعیت ولی پراکنده ای بودند و در اثر محدودیت های ارتباطی و قوانین تضعیف کننده ی اقتصادی و شغلی، ناگزیر بودند که با آهنگ سازی و نوازندگی، زمینه ی کسب درآمد خانواده را فراهم کنند و بدین ترتیب، نوازندگان یهودی، حافظان موسیقی سنتی ایران نیز محسوب می شوند». (گروهی از نویسندگان یهود، فرزندان استر، صفحه ی ۱۵۶)

از میان همین چند سطر تکلیف متصوفه و بسیاری از متون و دواوین و در راس آن ها مولانا تعیین می شود و می توان به جدید بودن این نام ها و اطوارها پی برد، زیرا اینک می دانیم هر تصور موسیقیایی، در سرزمینی که در آغاز صفویه هنوز از نفوس خالی مانده بود، ادعایی سر به هوا و ناشیانه است. چنان که دخالت یهودیان در تنظیم آن چه امروز موسیقی ایرانی می شناسیم، نه حاصل ناگزیری نان آوران آن قوم، که نتیجه برنامه ریزی مدون کنیسای جهانی بوده است. این مطلبی است که به آسانی از رجوع به اسامی نام آورترین موسیقی دانان ایران، از عهد قاجار تاکنون به سهولت کسب می شود:

«ملا العازار از بزرگ ترین رهبران دین یهود در زمان خود بود. تقریبا در همان زمان، عبدالله خرمیان نزد حسین قلی خان و درویش خان، دو تن از برترین استادان نوازنده ی موسیقی ایران، نواختن تار را آموخت. دوستی وی با مرتضی خان نهورای و یحیی زرین پنجه، که بعدها از استادان موسیقی کلاسیک ایران، در اواسط قرن بیستم محسوب شدند، پایه ریزی شد. عبدالله در ۱۹۲۴ میلادی، در کنیسه ی عزرا یعقوب محله تهران، که عبری، موسیقی عبادی و آواز تدریس می کرد، گروه موسیقی مردان جوان را پایه ریخت. به زودی، گروه به اجرای بخش هایی از سبت و نماز و دعای عصر پرداختند. وقتی به تعداد اعضای گروه افزوده شد، یک محل سازمانی را برای کنیسه خریداری کردند. گروه توسط عبدالله خرمیان و سه پسرش، امیر، روح الله و شکرالله هدایت می شد». (گروهی از نویسندگان یهود، فرزندان استر، صفحه ی ۱۵۷)

این نه فقط موسیقی، که غالب توانایی های حرفه ای ملی، به خصوص در صنایع دستی، که امروز شناسنامه شناخت هنر ایرانیان در جهان است، در زمره ی حرفه هایی است که یهودیان در زمان درهم ریختگی نوسازانه ی ایران، معروف به عهد صفویه، به ایران وارد کرده اند.      

«منوچهر کوهن: جناب حاخام لطفا باز از خاطراتی که از پدران و نیاکان خود دارید بگویید؟ 

حاخام یدیدیا شوفط: مرحوم پدر من ۸۵سال عمر کرد. او هم مشغول کار ابریشم بود و هم مشغول تدریس. تا آخرین لحظه ی عمرش هم انگشت اش لای کتاب تورات بود که چان تسلیم کرد. شب یک شبات بود که ما را برای همیشه تنها گذاشت. متاسفانه در آن زمان بعضی اوقات در جامعه پیش آمدهایی می شد که از به زبان آوردن آن ها خجالت می کشم. ایسرائل های کاشان در خانه هایشان که بعضی بزرگ بودند، موقعی که فروردین و اردیبهشت می شد، کارگاه ابریشم کشی درست می کردند. این ابریشم کش ها هم بیش تر یا بیدگلی بودند یا اهل آران که البته اجداد همه شان ایسرائل بودند و این فن را هم از پدران خود یاد گرفته بودند. دستگاه های ابریشم کشی خود را می آوردند به خانه ایسرائل ها، سه یا چهار خانه هم بیش تر به این کار نمی پرداختند. خانه ی ما هم یکی از آن ها بود. ما پیله ابریشم می خریدیم. آن ها هم می آمدند پیله های ابریشم را برای ما با دستگاه های مفصل، به کمک آب جوشان به ابریشم مبدل می کردند». (منوچهر کوهن، خاطرات حاخام یدیدیا شوفط، ص ۲۴)

مقام حاخام یدیدیا شوفط در نزد یهودیان ایران به راو نزدیک می شود و به اقوالی، از آن نیز در می گذرد. او کهن ترین منبع اطلاعات زنده در باب یهودیان ایران است. از میان سخنان او به مبداء یهودی ابریشم کشی در کاشان که بعدها موجد و مولد قالیچه های معروف کاشان شد، پی می بریم.

«منوچهر کوهن: جناب حاخام، از کاشان بفرمایید و یهودی های کاشان. در ایام جوانی شما جمعیت یهودیان کاشان چه قدر بود؟

 حاخام یدیدیا شوفط: می گفتند در اوایل بسیار زیاد بوده است. اکنون نمی توانم آمار دقیقی از گذشته بدهم. اما شنیده ام در کاشان و اطراف آن، یعنی دهات دور و نزدیک اش در زمان قبل از صفویه تقریبا نود هزار نفر یهودی ساکن بوده اند. این رقم را تا صد هزار هم گفته اند، ولی بعد از به قدرت رسیدن صفویه، فشار و تهدید و ارعاب و کشتار یهودیان برای تغییر مذهب شدت گرفت و به سرعت تعداد یهودیان کاهش یافت. به طوری که عده ای را در شهر و بسیاری را در دهات به زور و تهدید جان مسلمان کردند که در مسلمانی باقی ماندند. در اوائل به یهودیان برای ورود به کاشان اجازه نمی دادند و یهودیان نمی توانستند در این شهر و حوالی اش سکونت کنند. بعدها عده زیادی از یهودی های اطراف شهر و به خصوص دهات یهودی نشین وارد کاشان شدند. زندگی مالی در کاشان به علت ابریشم کاری خیلی خوب بود. در آن روزگار قدیم، تهران جمعیت یهودی زیادی نداشت. اما تمام دهات کاشان مانند آران، بیدگل، نوش آباد و حتی بعضی از دهات دور کاشان یهودی نشین بودند. در این دهات ترمه می بافتند و یکی از کارهایی که یهودیان کاشان و حوالی اش انجام می دادند، ترمه بافی بود، که خیلی هم گران بود. یک تکه حدود یک متر در یک متر و نیم را گاهی هزار تومان آن روزها می فروختند». (منوچهر کوهن، خاطرات حاخام یدیدیا شوفط، ص ۵۲)

اما این حاخام که قصد بیان تاریخ شهر کاشان در دوران مقدم بر صفویه را دارد، خود مهاجری به ایران در آغاز دوران صفویه است.

منوچهر کوهن: جناب حاخام، یکی از هدف های ما فعلا ضبط همان «فضل پدران» از زبان شماست که به عنوان میراث یهودیان ایران ارزش فرهنگی دارد. شما حتما شنیده اید که در دانشگاه اورشلیم بخشی مربوط به تاریخ یهودیان دنیاست. هر چند به نظر من بزرگ ترین میراث یهودیان جهان بعد از سرزمین ایسرائل، در ایران وجود دارد. ولی متاسفانه آن طور که شنیده ام فقط حدود کم تر از یک ساعت نوار صدا در آن مرکز وجود دارد. بنا بر این در طول این ۲۵۰۰ یا ۲۷۰۰ سالی که از اقامت یهودیان در ایران می گذرد، متاسفانه یهودیان ایران کم تر اثر و یا رد پایی از خود در تاریخ به یادگار گذاشته اند. حالا به دلیل مشکلات اجتماعی بوده است یا فشارهای سیاسی و یا به هر دلیل دیگر بماند. به همین سبب خواهش می کنم تمام مطالب مربوط به «فضل پدران» را تا آن جا که به خاطر دارید، چه امروز، چه روزهای دیگر بیان بفرمایید؟

حاخام یدیدیا شوفط: به طوری که شنیده ام اجداد اولیه ما صدها سال قبل از دوره مرحوم ملا «مشه هلوی» که امروز مقبره اش بعد از قرن ها هنوز در کاشان پابرجا و مورد احترام یهودی ها و مسلمانان این شهر است، در کاشان زندگی می کردند. ملا مشه هلوی مورد احترام نه تنها ایسرائیل ها، بل که بسیاری از مسلمانان هم هست. البته ایشان جزو اجداد من نیستند، ما جزو کسانی هستیم که می گویند در زمان ورود مرحوم ملا مشه هلوی به ایران، حدود ۵۰۰ سال قبل که سیصد هزار نفر از ایسرائیل ها را بدون هیچ آذوقه و پوشاک، با منتهای بدبختی از اسپانیا اخراج کردند، به ایران مهاجرت کرده ایم. در حالی که بزرگ ترین دانشمندان در بین ایسرائیل های اسپانیا وجود داشت، مانند «هارامبام» و یا رمبان، «ربنو مشه برنحمان» و همچنین بسیاری دیگر از دانشمندان ایسرائیل که تفاسیر مفصلی از تورات دارند که تا به امروز مورد مطالعه و استفاده همه دوستداران تفاسیر تورات قرار دارد. یا مانند «ابربانل» (دون اسحق) که نه تنها در علم تورات دانشمند بسیار بزرگ و خوبی بود، بل که فیلسوف و سیاستمدار عالی مقامی هم بود، و بسیاری دیگر یهودیان در عالم پراکنده شدند و به تدریج حرکت کردند و بعضی از این آوارگان به ایران و عده ای به کاشان رسیدند. کاشان در سابق به خاطر موقعیت کسبی که داشت، زن و مرد ایسرائیل به کار ابریشم مشغول بودند و حتی بچه های پنج سال به بالا، چه پسر و چه دختر به انواع و اقسام کارهای ابریشم و قالی بافی مشغول بودند و اوضاع و احوال کسبی آن ها در سابق از دیگر یهودیان ایران به تر بود. یعنی همه بی نیاز بودند و بسیاری از آن ها از علمای عالی مقام شدند که طی چند واقعه با زور مسلمان شدند و بعضی با دانش عربی مجددا به یهودیت برگشتند. به هر حال، به سبب مظالم و مصائب فراوان، «هاراو مشه هلوی» با خانواده اش و به اتفاق چند خانواده دیگر وارد کاشان شدند. باید به شما بگویم در خانواده ما نه تنها مرحوم پدرم که یکی از اجله علما و راو بزرگ کاشان بود، بل که پدر بزرگ و پدر بزرگم و همه این ها علاوه بر این که مشغول کارهای ربانی بودند، مشغول کارهای کسبی هم بودند. یعنی به کار ابریشم مشغول بودند. برای این که از نظر مالی به کسی احتیاج و نیازی پیدا نکنند. حتی کارخانه ابریشم کشی که با پیله فراهم می شد وجود داشت. در دوره ای که بنده به خوبی یاد دارم هر سال از دهات آران یا بیدگل یا نوش آباد که سابق همه یهودی بودند و در این شغل استاد بودند با همان زبان یهودی کاشان حرف می زدند، می آمدند در کاشان در خانه های یهودیان با برپا کردن دستگاه ابریشم کشی چند هفته مشغول بودند مجددا به دهکده های خود با همان کیش مسلمانی که قرن ها عادت کرده بودند مراجعت می کردند و خود آن ها به خوبی می دانستند که با چه وضع ناهنجاری مسلمان شده اند. در شهر کاشان بسیاری از یهودیان مسلمان شده مردان عالم و شاعر و معلم بودند که با یهودیان کاشان رفاقت صمیمانه و معاشرت داشتند و بنده چند نفر از آن ها را می شناختم و با آن ها ملاقات می کردم». (منوچهر کوهن، خاطرات حاخام یدیدیا شوفط، ص ۱۴)

اعتراف حاخام یدیدیا شوفط به مهاجرت بدون مانع سیصد هزار یهودی از اسپانیا به ایران در ۵۰۰ سال پیش، از سویی به ترین دلیل آگاهی سران کنیسه از خالی بودن این سرزمین، پس از قتل عام پوریم است و از دیگر سو تاریخ صفویه سازی او را ابطال می کند. زیرا اگر سران صفویه بنا بر اقوال موجود، یهود آزار بوده اند، چه گونه اجازه داده اند ۳۰۰ هزار مهاجر یهودی به ایران وارد شوند، نیشاپور و کاشان و این جا و آن جا را بسازند و این همه مقبره ی یهودی و مکان زیارتی مقدس برپا کنند؟!! این تصویر روشن آن ماجرایی است که در ایران عهد به اصطلاح صفویه می گذرد: مردمانی عمدتا از یهودیان و ارامنه، با سرمایه گذاری و هدایت و مدیریت کنیسه، به بهانه های مختلف، از جمله بهانه فشار دولت های کلیسایی اروپا، در گروه های بزرگ، راهی این سرزمین شده اند تا آثار پوریم را به تدریج از برابر چشمان کنجکاو جهانیانی بزدایند که اندک اندک و به دنبال باز شدن و شناخت مسیر اوقیانوس ها، به دیدار جهان می شتافتند، داستانی که هنوز دراز سر است. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در شنبه یازدهم خرداد 1387 و ساعت 1:0 | 49 نظر

 آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

 

                         مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۱۵۱

 

کتابی را «موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی» با نام «قحطی بزرگ»، کار آقای محمد قلی مجد، پس از شبه رونمایی های مد شده جدید، منتشر کرده است، که این جا و آن جا، کسانی با زبانی غیر معمول و مشکوک، آن را ستوده اند.

«مقایسه جمعیت ایران در ۱۹۱۴ و ۱۹۱۹ (۱۲۹۳ و ۱۲۹۹ هجری شمسی) نشان می دهد که حدود ده میلیون نفر در اثر قحطی و بیماری از بین رفته اند. در این فصل، نخست شواهد مربوط به جمعیت ایران در ۱۹۱۴ بررسی می شود، و نشان داده خواهد شد که بر خلاف ادعاهای برخی نویسندگان روس در قبل از جنگ جهانی اول و نیز برخی آثار انگلیسی در دهه های ۱۹۶۰و ۱۹۷۰ مبنی بر این که جمعیت ایران ، پیش از جنگ جهانی اول، تنها ۱۰ میلیون نفر بوده، جمعیت واقعی ایران در ۱۹۱۴ دست کم ۲۰ میلیون نفر بوده است، اما تا ۱۹۱۹ به ۱۱ میلیون نفر کاهش یافته است. چهل سال طول کشید تا ایران بتواند به جمعیت خود در ۱۹۱۴ برسد، و تا ۱۹۵۶ جمعیت ایران به ۲۰ میلیون نفر نرسید. با اطمینان می توان گفت، قحطی ۱۹۱۹-۱۹۱۹، بزرگ ترین فاجعه تاریخ ایران و شاید بدترین قتل عام قرن بیستم محسوب می شود». (محمد قلی مجد، قحطی بزرگ، ص ۸۵)

سخن اصلی کتاب و مولف آن، بیان وقوع قتل عامی بزرگ، بر اثر کمبود خوار و بار، در وسعتی است که گویا به فاصله دو سال، ۱۹۱۷- ۱۹۱۹میلادی، نیمی از جمعیت ایران، یعنی ده میلیون نفر را تلف کرده است! مجد ادعای اش را بر پایه این فرض قرار می دهد که جمعیت بیست میلیونی ایران در سال ۱۹۱۴، به ده میلیون در سال ۱۹۱۹میلادی تقلیل یافته است! آمار و قرائن و گفته ها و نوشته های متفرقه، تعداد نفوس در سال ۱۹۱۹، یعنی ده میلیون نفر را تایید می کند، ولی ببینیم مدارک و مستندات مجد، علی رغم اطلاعات منکر دیگر، از چه قماشی است و چه گونه جمعیت بیست میلیونی ایران، در سال ۱۹۱۴ میلادی را ثابت می کند؟!

«جمعیت ایران در سال ۱۹۱۴: پیش از جنگ جهانی اول، برای مقام های آمریکایی در ایران روشن بود که روس ها و انگلیسی ها آشکارا تلاش می کردند تا جمعیت ایران را خلاف واقع کم تر از آن چه بود ارائه کنند. دبلیو مورگان شوستر مدیر کل مالیه ایران، درباره جمعیت ایران در آغاز قرن بیستم چنین اظهار نظر می کند: «درباره جمعیت ایران به شکلی منحصر به فرد، خلاف واقع اظهار نظر شده است، به نظر می رسد این به اصطلاح سرشماری شصت سال پیش اساس آماری است که در برخی کتب ارائه شده و عموما هم از سوی خارجیان پذیرفته شده است. واقع آن است که از آن موقع تا کنون هیچ سرشماری دیگری انجام نشده است. اما اروپاییانی که با اوضاع آشنایی دارند تخمین می زنند کل جمعیت حدود ۱۳.۰۰۰.۰۰۰تا ۱۵.۰۰۰.۰۰۰ نفر باشد. جمعیت تهران طی چهل سال گذشته از ۱۰۰.۰۰۰ به ۳۵۰.۰۰۰ نفر افزایش یافته است. از روی نتایج انتخابات تهران در پاییز ۱۹۱۷می توان نشان داد، اعداد ارائه شده شوشتر درباره جمعیت تهران درست است. در انتخابات دوره چهارم مجلس در تهران در ۱۹۱۷، ۷۵.۰۰۰ رای در تهران و روستاهای اطراف اخذ شده است. آن گونه که روزنامه ایران گزارش کرده، دوازده نماینده انتخاب شده ۵۵.۱۳۱ رای به دست آورده اند. با توجه به این که تنها مردان بالای ۲۱ سال می توانستند رای بدهند و نظر به این که نفرات یک خانواده به طور متوسط شش نفر بوده، جمعیت تهران و حومه آن در ۱۹۱۷ به آسانی می توانسته به ۵۰۰.۰۰۰ رسیده باشد که منطبق با نظر شوشتر است. علاوه بر این، برآورد شوستر از جمعیت ایران، یعنی ۱۳.۰۰۰.۰۰۰ تا ۱۵.۰۰۰.۰۰۰ نفر در سال ۱۹۰۰، موید نظر راسل، وزیر مختار بریتانیا در ایران، در چند جای مختلف است که جمعیت ایران را در ۱۹۱۴، ۲۰.۰۰۰.۰۰۰ نفر آورده است. برای مثال راسل در گزارشی درباره روابط ایران و روسیه، ۱۱ مارس ۱۹۱۴، چنین می نویسد: «ایران به وسعت اتریش، آلمان و فرانسه و جمعیت آن، ۲۰.۰۰۰.۰۰۰ نفر است». راسل در گزارشی به تاریخ ۱۴ ژوئن ۱۹۱۴درباره نتایج چشم گیر آرای انتخابات مجلس به «اهمیت مبارزه انقلابی کنونی ۲۰.۰۰۰.۰۰۰ آریایی ایران» اشاره می کند. همان طور که در ادامه آمده، عدد ۲۰.۰۰۰.۰۰۰ راسل با توجه به کل جمعیت شهری ایران و نسبت کم جمعیت شهری ایران تایید می شود». (محمد قلی مجد، قحطی بزرگ، ص ۸۶)

کسب هرگونه معرفت مایه دار از مندرجات درهم بالا ناممکن است و نمی دانیم هفتاد و پنج هزار رای در انتخابات تهران و متوسط ۶ نفری جمعیت خانواده چه ارتباطی با بیست میلیون جمعیت کشور در سال ۱۹۱۴ دارد و چه گونه آن را اثبات می کند؟ چنان که می دانیم سال ۱۹۱۷با دوران فترت مجلس سوم و نه چهارم موافق است. بدین ترتیب داشته های مجد در اثبات جمعیت بیست میلیونی ایران در سال ۱۹۱۴میلادی، منحصر به همین گفته های بی ترتیب و در اصطلاح اهل تحقیق تربیت ناشده است، متکی بر تخمین «اروپاییانی که با اوضاع آشنایی دارند» و خیال های شوستر و راسل!!! بی تردید چنین روزن بسته ای برای ورود به مدخل کلانی چون قتل عام ده میلیون نفر، بر اثر گرسنگی، فقط در فاصله ی دو سال، تنها با فرو بردن سر انگشتی درون آن، مسدود می شود.  

«در این برهه، انگلیسی ها کشور را اشغال کردند، و درست در همین زمان بود که ایران به بزرگ ترین فاجعه تاریخ خود یعنی قحطی ۱۹۱۹- ۱۹۱۷ دچار شد. همان طور که خواهیم دید، حدود ۸ تا ۱۰ میلیون نفر ـ حدود نیمی از جمعیت کشور در آن زمان ـ در این قحطی تلف شدند. ایران، هنگامی بزرگ ترین فاجعه را تحمل می کرد که در اشغال نظامی انگلیسی بود». (محمد قلی مجد، قحطی بزرگ، ص ۱۷)

مجد صریحا و یا به اشاره، مصرّ است دولت انگلستان را مسئول این قتل عام بگوید و همانند نقل فوق، پیاپی و مکرر مدعی می شود که در آن سال ها سراسر ایران در اشغال نظامی انگلیس بوده است؟! در ایام مورد ادعای او، که با جنگ جهانی اول و اواخر سلطنت احمد شاه قاجار مقارن است، ایران از سویی در استقلال کامل، دارای دربار، نخست وزیر و هیئت دولت مستقر و مجلس بوده و از دیگر سو کانون های مقاومت انقلابی عدالت خواه و استقلال طلب قدرتمند، در نقاط حساس آن، چون کردستان و آذربایجان و گیلان و خراسان و خطه ی جنوب می جوشیده است.

«در واقع به نظر می رسد، عدد ۲۰.۰۰۰.۰۰۰ با احتیاط بسیار و دست کم در نظر گرفته شده است. با یک برآورد سرانگشتی می توان گفت، جمعیت شهر نشین ایران در ۱۹۱۴ دست کم ۲.۵ میلیون نفر بوده است. بر اساس یک پژوهش تازه، حداکثر ۱۲٪ جمعیت در مناطق شهری می زیسته اند. در نتیجه جمعیت ایران در ۱۹۱۴ دست کم ۲۱.۰۰۰.۰۰۰ نفر بوده که موید نظر راسل در چند جای مختلف است. بنا بر این نظر راسل مبنی بر این که جمعیت ایران در ۱۹۱۴، ۲۰ میلیون نفر بوده درست به نظر می رسد.... سوبوتسینسکی می نویسد: در ۱۹۱۰ یکصد شهر کوچک و مرکز شهری در ایران وجود داشته که بزرگ ترین آن ها تهران و تبریز بوده اند. وی جمعیت بیست شهر بزرگ را ۱.۲۸ میلیون نفر اعلام می کند. او می نویسد: نسبت جمعیت شهری حداکثر ۱۲ درصد بوده و چندین دلیل برای این نسبت کم ارایه می دهد: «در ایران کارخانه ای وجود ندارد که باعث تمرکز شهرها شود و برای جمعیت شهری ایجاد درآمد کند و موجب تجمع ساکنان در شهرها گردد. به علاوه، شهرهای ایران دارای خدمات و جذابیت یا هرگونه امتیازی نسبت به روستاها نیستند. همچنین در ایران عامل قدرتمند رشد در شهرهای اروپا، یعنی بانک ها و وام های شان در عرصه املاک شهری، وجود ندارد. دست آخر آن که: برای ایران هنوز وقت آن فرا نرسیده که در روستاها، به لطف استفاده از پیشرفت های صنعتی گوناگون، نیروی کار کم تری برای تولید غذا مورد نیاز باشد. بنابراین، زمانی که در چندین کشور یک چهارم جمعیت در شهرها متمرکز شده، در ایران جمعیت شهر نشین به ۱۲ درصد کل جمعیت نمی رسد». با این همه، او با سقوط در ورطه بی منطقی، نتیجه می گیرد که جمعیت ایران در ۱۹۱۰، ده میلیون نفر بوده است». (محمد قلی مجد، قحطی بزرگ، ص ۸۷)

مجد قحطی بزرگ ایران را ناشی از قهر طبیعت و نباریدن باران نمی داند و نمی نویسد که خشک سالی سراسری و نایابی قوت و غله، بر اثر سوختن مزارع از بی آبی، موجب کشتار کلان در میان گرسنگان شهر و روستا شده است، هرچند که هفت سال بی آبی محض نیز نتایج و قرائن مورد ادعای او را به بار نمی آورد، زیرا آدمی زاده عاقبت اندیش است و روش های زیستن و رعایت بقا در هر شرایطی را می داند. او خرید های کلان ارتش انگلستان از انبارهای غله بازاریان را موجب کمبود مواد غذایی و بروز قحطی می گوید که ظاهرا و سرانجام نیمی از جمعیت کشور را، در فاصله اندک دو سال، به ورطه ی مرگ از گرسنگی روانه کرده است!!! 

«مهم ترین سند درباره خرید غله توسط انگلیس ها، گزارش ادیسون ئی. ساوثرد ـ کنسول ویژه آمریکا در ایران ـ است. در این گزارش، ساوثرد افشا می کند که ماموریت خرید مواد غذایی در غرب ایران به «اداره منابع محلی بین النهرین» واگذار شده بود. این اداره ستادهایی در بغداد داشت که شمار کارکنان آن کم تر از دو هزار تن نبود. زمانی که ژنرال دیکسون، رئیس اداره منابع محلی بین النهرین، به ایران آمده بود، ساوثرد در گفت و گو با او دریافت که خرید غله ایران توسط انگلیسی ها در آن روزها بالغ بر پانصد هزار تن بوده است. ایران در آن زمان دچار قطحی بود». (محمد قلی مجد، قحطی بزرگ، ص ۲۴)

مهم ترین سند مجد در این قسمت هم، فقط گزارش کنسول آمریکا در ایران است که صحت آن قابل اثبات نیست و می تواند کاملا بی اساس فرض شود. مسلّما در سرزمینی که بازار آن درخواست خرید پانصد هزار تن غله ی ارتش انگلیس را تامین می کند، گفت و گو از قحط سالی شبیه مسخرگی است، زیرا بدون شک بازاریان ایران پیوسته چنان حسابگر بوده اند که بدانند بیش ترین درآمد فروش، آن هم در شرایط ویژه را، از خرده فروشی های حریص داخلی به دست خواهند آورد و اگر فرض را بر صحت فروش چنین رقمی به ارتش انگلستان بگذاریم، پس طبیعی است که باید چند برابر آن را برای سود بیش تر به خریداران انگلیسی عرضه نکرده باشند. به طور معمول در اوضاع و احوال جنگ، به خصوص جنگ های جهانی، که پای ارتش های بزرگ را به کشورهای دیگر باز می کند، پیوسته تغذیه ی نیروی بیگانه به بومیان تحمیل شده است، اما از این که نفرات این گونه ارتش ها نسبت به ساکنان محلی بسیار ناچیز است، سبب بروز قحطی عمومی نمی شود. چنان که در جنگ جهانی دوم نیز چنین کمبود آذوقه ای در ایران پدیدار شد و نان و قند و شکر کم یاب بود. در آن زمان نیز دولت آرد را با سبوس مخلوط کرد و در شهرها با نام «نان سیلو» فروخت و برای قند و شکر کوپن سهمیه بندی مخصوص تهیه کرد، هرچند در همان زمان نان سفید برشته سنگگ و کله قندهای بلژیکی در دکان ها برای خریداران صاحب مکنت فراوان بود و کسی هم برای آن موقعیت ارزاق ایران، در جنگ جهانی دوم، آمار کشتار ده میلیونی ناشی از قحطی نساخت، چنان که کوچک ترین اثری از قتل عام مورد ادعای مجد، به زمان جنگ جهانی اول، در هیچ سند ملی و بین المللی منعکس نیست. 

«متاسفانه رنج مردم در بسیاری از نقاط در اثر احتکار غله از سوی تجار ثروتمند که می خواستند آن را با سود کلان به نیروهای انگلیسی بفروشند، شدت یافته است. حضور نیروهای انگلیسی تبدیل به بهانه ای برای دشمنان آن ها شده است تا با تمسک به آن، قیمت بالای غله را برای مردم توجیه کنند، مردمی که می شنوند این گرانی و کمبود به خاطر خرید غله برای تغذیه نیروهای انگلیسی به وجود آمده است. خوش بختانه برداشت امسال نه تنها در ایران که در بین النهرین نیز که مساحت بسیار زیادی با نظارت مقامات انگلیسی زیر کشت رفته، بسیار خوب بوده است. انتظار می رود محصول آن جا برای تغذیه کل نیروهای بین النهرین ـ که شمار آن ها چهار صد هزار نفر است ـ کافی باشد و مازاد آن هم صادر شود و بخشی هم برای امداد و کمک رسانی در غرب ایران به کار رود». (محمد قلی مجد، قحطی بزرگ، ص ۱۳۱)

بر این اساس شمار تمام سربازان انگلیس در منطقه ی بین النهرین و ایران، فقط چهارصد هزار نفر بوده است، که تغذیه ی آن ها از مازاد تولید بومی منطقه مشکلی نمی آفریده و شاید فقط موجب بالا رفتن قیمت ها می شده است. دقت در مطالب مندرج در نقل زیر، به طور کامل تصورات مجد درباره ی این قتل عام ناشی از قحطی را ابطال می کند:  

«در ۱۶ ژوییه ۱۹۱۸، ساوثرد درباره گسترش نیروهای انگلیسی در ایران تلگراف می زند: شمار نیروهایی که خواهند آمد، به خاطر ترابری ناکافی برای حمل غذا از بغداد محدود شده است. به سبب قحطی در ایران در طول سال گذشته، بدون ایجاد محرومیت برای مردم منطقه، نمی توان در محل غذا تهیه کرد و این کاری است که دولت انگلستان به طور خاص علاقمند به جلوگیری از آن است. محصول سال جاری خوب است اما پیش بینی نمی شود که برای برآوردن نیازهای ایرانیان کافی باشد». پیرو تلگرام ۵ بعد از ظهر ۱۶ ژوئیه، نظر انگلیسی ها با توجه به محصول خوب از برنامه اولیه تغییر کرده و در حال عقد قرارداد برای تامین غله نیروهای نظامی هستند. این کار باعث بالا رفتن قیمت ها می شود، اما انتظار نمی رود تاثیر قابل توجهی بر تامین غذای محلی داشته باشد». (محمد قلی مجد، قحطی بزرگ، ص ۱۳۴)

بنا بر این، اگر کتاب مجد بر این گونه نقل های آدم های دست چندم استوار است، پس چنان که می خوانیم، نه فقط دولت انگلستان علاقه نداشته است که خرید مایحتاج عمومی موجب ایجاد محرومیت برای مردم منطقه شود، بل آن میزان خرید نیز به طور اصولی تاثیر چندانی بر تامین غذای محلی نداشته و موجب بروز چنان قحطی نمی شده که ده میلیون نفر را روانه ی قبرستان کند! 

«واکنش دولت ایران به بحران مواد غذایی، تفتیش ارزاق بود. این اقدام نه تنها بی تاثیر، بل که بی شک مضر بود. یک جنبه ی بسیار جالب این اقدام تغییر جهت انگشت اتهام به سوی تولید کنندگان ارزاق داخلی و در نتیجه برداشته شدن انگشت اتهام از دوش انگلیسی ها بود. در ۱۳ سپتامبر سال ۱۹۱۸، کالدول در تلگرامی چنین می نویسد: « از سوی مامور بلژیکی گمرکات تفتیش ارزاق در ایران برقرار شده است. او همچنین می افزاید : «صادرات غله، گاو، گوسفند و غیره از ایران ممنوع است». بدین ترتیب روشن می شود که «تفتیش ارزاق» در ایران تنها منحصر به ولایت تهران بوده است. کالدول این گونه گزارش می کند: «مفتخرا به پیوست یک نسخه از ترجمه یادداشت شماره ۳۹،۲۲۳ وزارت خارجه را به تاریخ بیست و سوم که دربردارنده ی مقررات منتشر شده از سوی آقای مولیتور، مفتش ارزاق درباره ی نحوه ی خرید و جا به جایی غله در ولایت تهران است، ارسال می دارم». این اعلامیه که به امضای لامبرت مولیتور، مفتش ارزاق و بازرس ذخایر سلطنتی رسیده است و تاریخ ۶ اکتبر ۱۹۱۸ (۱۳ میزان ۱۳۳۶) را بر خود دارد، شامل مقررات زیر است:
در اجرای تصمیم هیات وزیران، در چهاردهم ذی الحجه ۱۳۳۶ (۲۱ سپتامبر ۱۹۱۸) به شماره ۱۱۲۷ که در روزنامه «ایران» به چاپ رسید، مفتش ارزاق موارد زیر را اعلام می کند:
۱. دولت تمام محصول گندم ولایت تهران، به استثناء بذر و ذخیره سالانه زارعان و مالکان را برای استفاده در پایتخت در اختیار می گیرد.
۲. حمل گندم از تهران و حوالی آن شدیدا ممنوع است.
۳. خرید و فروش تجاری گندم مجاز نیست.
۴. فقط دولت می تواند گندم بخرد.
۵. کسانی که مانع اجرای اقدامات مفتش ارزاق گردند و از مقررات مربوط به ارزاق تبعیت نکنند، بنا به احکام جداگانه ای که از سوی کابینه صادر می شود، مجازات خواهند شد... همان طور که در اعلامیه قبلی ذکر شده است، اگر کسی سعی کند از ولایت تهران گندم و جو خارج کند، در صورتی که آن گندم و جو مربوط به ولایت تهران باشد، ضبط خواهد شد. به این منظور نیروی مخصوصی برای جلوگیری از خروج گندم و جو از ولایت تهران تدارک شده است». (محمد قلی مجد، قحطی بزرگ، ص ۱۶۰)

چند مطلب از این اعلامیه ی دولت ایران در سال ۱۹۱۸ میلادی قابل برداشت است: نخست در کشوری به قول مجد کاملا اشغال شده، دولت برای اتخاذ چنین تصمیمات و صدور این گونه بیانیه ها، استقلال و اختیار ندارد. دوم تمام این محدودیت ها فقط شامل شهر بزرگ تهران بوده و سوم این که اگر خرید اجباری گندم از زارعین و زمین داران، قید تفکیک سهم خوراک خانواده و میزان مورد نیاز برای بذر سال بعد را، برقرار و موجه دانسته و به طور سنتی هم هیچ زارعی به هیچ بهایی، خوراک سال خانواده و ذخیره ی بذر کشت سال بعد خود را به کسی نمی فروشد، و اگر بنا بر آمارهای مورد تایید مجد، در زمان مورد ادعای او ۸۸ درصد نفوس ایران ساکن دهات و در زمره ی زارعان بوده اند، حتی اگر کثرت نفوس مردم ایران در سال ۱۹۱۴ را، تنها به میل و اراده ی مجد، بیست میلیون نفر بیانگاریم، پس هفده میلیون و ششصد هزار نفر آنان، یعنی خانوارهای زارع، گندم و نان سالانه را در کنار شیر و گوشت و ماست و پنیر و تخم مرغ، ذخیره داشته اند و هیچ گونه قحطی قادر به کشتار در میان آنان نبوده است و ناگفته پیداست که انواع دیگری از قحطی نیز نمی توانسته است در میان دو میلیون و چهارصد هزار نفوس شهری باقی مانده، جان ده میلیون نفر را بگیرد!!!

مورخ معتقد است بهانه تراشی برای علت کمبود جمعیت در ایران، پیوسته گره کوری باز نشدنی برای سازندگان و جاعلان تاریخ ایران بوده و چنین که پیداست کتاب به راستی غیر مستند و بل کودکانه ی قحطی بزرگ، پس از اتهام های وارد شده بر اسکندر و عرب و مغول، در کار برپا کردن چهارمین کشتاری است که برای توجیه بی جمعیتی ایران، پس از قتل عام واقعی پوریم، تدارک دیده اند!!! (ادامه دارد) 

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در شنبه چهارم خرداد 1387 و ساعت 16:0 | 50 نظر

پاسخ ها،۳۱، فروردین ۸۷

با تشکر بی شمار از آقای عابدی

جمعه 2 فروردین1387 ساعت: 10:20 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای م. ستاره. تا آن جا که می دانم مستند تختگاه هیچ کس در میان آن گروه هایی از اجتماع توزیع شده، که از نظر فرهنگی پایه شمرده می شوند. مثلا در خانواده ای پنج نفری اگر پدر، مادر و یا حتی یکی از نوجوانان از دروغ های گذشته بریده باشد، بر رفتار و کردار و اجرای مناسک و تدارکات و تصمیمات تمام خانواده اثر می گذارد و رفتارهای جمعی تصحیح خواهد شد. این مطلب در بیرون از خانواده، در محیط های آموزشی و ورزشی و محیط های کار و نشست های فامیلی نیز مصداق دارد. به گمان من آن لایه ی نازک ولی تاثیر گذار اجتماعی زمینه های نوعی تحول را پدید آورده اند. باید منتظر بود و نظر نهایی را پس از پایان تعطیلات و در ارزیابی اقبال عمومی از مراکز مهمان پذیر و یا در سیزده بدر ارائه داد. ولی همین قدر نمایان است که اوضاع مثل همیشه نیست و امیدوارانه وادار می شویم که بیش تر و علنی تر و شجاع تر وارد گود شویم.

جمعه 2 فروردین1387 ساعت: 17:48 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای رحمانی. اثبات قطعی آغاز مجدد شهر نشینی در ایران پس از پوریم، در زمان مشهور به صفویه و با کمک شهر سازانی وارداتی و غیر بومی، بسیار آسان است. با این برداشت اصفهان و کاشان و قزوین، به ترتیب قدیم ترین شهرهای پس از پوریم شمرده می شوند و دیگر اجتماعات ایران پیش از صفویه، از مبدا' طلوع اسلام، به صورت غیر متمدن و در قلاع فراز کوه ها زیسته اند.

آقای مسعود. با تشکر از لینک ارسالی، در متن یادداشت نصب کردم.

شنبه 3 فروردین1387 ساعت: 3:26 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای سهند. غرض از معرفی و برداشت آن مقاله، نمایش اهمیت ماجرای پوریم در نزد یهودیان و اشاره به این مطلب بود که یهودیان در دوران ما و در تمام تنگناها، هنوز به راه حل پوریمی می اندیشند. اگر بخواهیم دیوید دوک را با ایرانیان منکر پوریم مقایسه کنیم، مقاله ی دوک به متنی مقدس تبدیل می شود.

شنبه 3 فروردین1387 ساعت: 23:0 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای رضا. 142 یادداشت در این وبلاگ با نام «ایران شناسی بدون دروغ» نصب است. فرصت بگذارید و به تدریج بخوانید. پاسخ مشروح و مستدل تمام سئوالات تان را در آن یادداشت ها خواهید یافت.

آقای باقر. ای میل من در بالای صفحه موجود است. pirna44@yahoo.com

آقای صمیمی. هرچه سریع تر با آقای عابدی تماس بگیرید.

آقای مهدی-مهدی. از ارسال لینک بسیار سپاس گزارم. اندک اندک غوغا در خواهد گرفت.

یکشنبه 4 فروردین1387 ساعت: 8:11 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای عابدی. دومین نارینا دات آی آر به وبلاگ وصل است. ولی ظاهرا فعال نیست.

آقای مسعود. باید منتظر فارسی آن بود. ممنون از دقت و زحمتی که قبول فرموده اید.

یکشنبه 4 فروردین1387 ساعت: 19:48 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای عابدی. بی نهایت ممنونم.

آقای آرمان . فرض را بر این بگیرید که سازمان دهندگان و سازندگان مستند تختگاه هیچ کس اصلا ایرانی نیستند، آیا خللی در حقیقتی پدید می آید که آن مستند به شما نشان می دهد؟!! برای این که با وسعت نادرستی ها آشنا شوید، یادداشت های ایران شناسی بدون دروغ را از ابتدا تا انتها بخوانید.

آقای علی دما. رعایت هایی را که توصیه می کنید در مواجهه با عناصری که حتی از مستند تختگاه هیچ کس هم مطلب تازه ای نمی آموزند بی هوده و بی اثر است. باید با هر وسیله و به هر صورتی با آن ها نبرد کرد. زیرا ما هنوز با صاحب نظران مواجه نشده ایم آن ها که خود می دانند دست های شان تهی است و مایه ی مباحثه را ندارند، ما را با بوزینگان دست آموز و بی سواد خود درگیر کرده اند. پس تنها می ماند که بر سرشان بکوبیم و تمسخرشان کنیم.

دوشنبه 5 فروردین1387 ساعت: 4:20 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای اتفاق. هجوم عوام به مقبره ی آن شاعر شیرازی که شهرش را سیصد سال پس از وجود او ساخته اند و شهرت اش مدیون لشکری از بنگ کشان دویست سال اخیر در لباس های مختلف بوده، حاصل تناسب دیگ و چغندر است. واقعیت دیگر، که حافظ پرستان نیز با درد و رنج تذکر داده اند، این که یک سوم از خواهندگان و خریداران دیوان و فال حافظ کسر شده و کتاب های امثال زرین کوب روی دست ناشران آن باد کرده است. تاثیر تلاش امثال شما در این مدار دیگر است که سرعت گردش خود را نشان می دهد نه در جمعیتی که نشاط ماشین تازه خریده را در زیارت های مختلف یافته، که یکی هم از بخت خوش آنان دیدار از گور حافظ است که با زیارت شاه چراغ و سنگ چین کورش و تختگاه هیچ کس توام می شود. اگر بخواهم مثال پیروزی غیر منتظره ی حقیقت را بیاورم که در آن تردیدی نباشد، پس به احوال خودتان و آن محفلی نگاه کنید که با از خود گذشتگی در میان این خیل و سیل مومنین به دروغ، دعوت به قبول حق می کنند. و بالاخره این که آیا تمام سی دی ها را از پست خانه تحویل گرفته اید؟

دوشنبه 5 فروردین1387 ساعت: 11:21 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای اتفاق. به زودی در باب نگرانی های تان مطلبی خواهم گذارد. ضمن این که ما آخرین محموله ی از سیصد شماره سی دی را در 25 اسفند به پست داده ایم. بدین ترتیب بسته ها ظاهرا دو هفته در راه مانده است. که در شلوغی نوروز چندان هم غیر طبیعی نیست.

سه شنبه 6 فروردین1387 ساعت: 16:2 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای R134a. لینک ازسالی شما را دیدم. ممنون. امیدوار و بل مطمئنم که این سیر جهانی است. در باب سفر هم باید منتظر فرصت مناسب بمانم.

پنجشنبه 8 فروردین1387 ساعت: 0:38 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای مسعود. با تشکر از لینکی که ارسال کرده بودید، آن آرم فقط یک سر بریده کم داشت.

پنجشنبه 8 فروردین1387 ساعت: 17:30 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای فتح. ما با کار چند قرنه برای تخریب ذهن مسلمین اعم از ترک و فارس و عرب رو به روییم. سخنانی که می شنوید میزان و وسعت این تخریب را نشان می دهد. به اضافه ی این که اورشلیم پایگاه های محکمی در میان عناصر سیاسی و فرهنگی کشورهای مسلمان بر پا کرده است. آن مسلمان عربی را که هنوز نمی داند در قرآن و در سوره ی روم سخنی از فرس نیامده و معنای مجوس را نمی داند، باید عوام دانست. مباحثی که اینک در جریان است، در اندازه ی این اشخاص نیست هرچند که وظیفه داریم دایره ی استدلال خود را هرچه ممکن است وسیع تر بگیریم. گمان می کنم که بحث را باید حول محور داده های غیر قابل انکار فیلم گسترش دهیم و سپس به سراغ شناسایی آن مرکزی برویم که قضایا را به ما وارونه نشان داده است. کم کم چهره ی دشمن برای همه آشکار خواهد شد. بی شک ترجمه و تبلیغ تزهای ارائه شده از عهده ی من ساقط است. من فقط ارائه می دهم که نصب هر یک از یادداشت ها دشوارتر از صعود به قله ی دماوند در سنین کهولت است. باقی قضایا را دوستان و یا زمانه ترتیب خواهد داد.

آقای فرهاد. نمی دانم چرا مقدمه یادداشت 143 این همه یهودیان را آزرده است؟!! هضم بدون ترش کردن برخی حقایق معده ی دایناسور را می طلبد!!!

جمعه 9 فروردین1387 ساعت: 19:11 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای ثاقب. با تشکر از ارسال لینک های با ارزش شما، من از زمین و زمین داری چیزی نمی دانم و گور احتمالی را که نصیب خواهم برد، تنها حصه ای از کره زمین است که به تصرفم در می آید. اما برای اثبات نادانی این بابا در باب تاریخ ایران و اسلام و به خصوص پیشینه ی زادگاه اش، کافی است الدرم های خنده دار او در باره ی فارس را در زیر بخوانید، که می توان نخستین جوک تاریخی در سال جدید شناخت:
«من از وضع کنونی فارس احساس شرم می‌کنم؛ هم از عقب‌ماندگی فرهنگی آن و هم از میزان غیرقابل باور فساد مالی لگام گسیخته‌ای که دیده‌ام. این همان سرزمینی است که پیش از اسلام مهد تمدن کهن ایرانی بود و پس از اسلام شیرازیان و فارسیان اسلام را به تانزانیا و سودان در غرب و مالزی و اندونزی در شرق بردند. ابن‌بطوطه از قاضی کازرونی در بنادر چین نام می‌برد. در اندونزی سنگ قبرهای فارسی با اشعار سعدی و حافظ از خاک برون می‌آید. امروزه من شرمگینم که سرزمین خود را چنین عقب‌مانده و ویران می‌بینم».
تمام ادعاهای تاریخی او از کتاب های یهود ساخته ای چون سفرنامه ی ابن بطوطه و ناصر خسرو و از این گونه اشباح سرچشمه می گیرد.

در مورد ساعت هم تغییر دادن زمان طبیعت به عنوان راه کاری برای کم کردن مشکلات، عملی به اصطلاح ملا نصرالدینی است. ظاهرا جماعتی چنان خود را در برابر حل کمبودها ناکام می بینند که تقصیر را به گردن خورشید و گردش فلکی می اندازند. پیشنهاد به تر این است که برای رفع کامل کمبودها، نه ساعت، که زمانه را چند قرنی به عقب بکشند.

شنبه 10 فروردین1387 ساعت: 0:3 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای ثاقب. با حرف های حاجی زاده موافقم. شرایط اجتماعی و اقلیمی و غیره، ضرورت هایی را ایجاب می کند که فقط از نطر کسانی که در آن شرایط قرار ندارند اعجاب انگیز است. این که در کشور ما و یا هر نقطه ی دیگر زنان در راندن آزادند، حجتی بر این نیست که در عربستان سعودی نیز همین شرایط و روابط اجرا شود. نگاه ما بر عربستان و هر نقطه ی دیگر، نباید نگاهی بوش مسلکانه باشد. یعنی خودمان و باورهای مان را بدون ارزیابی شرایط ویژه، الگوی قبول و یا رد دیگران بیانگاریم. به قول قرآن: وانظر کیف کان....

دوشنبه 12 فروردین1387 ساعت: 6:57 نویسنده: ناصر پورپیرار
fariba khanom. az nazare internet dar mazygheh hastam, en shaallah be zody dobareh dar khedmat khaham bood.

دوشنبه 12 فروردین1387 ساعت: 17:58 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای مسعود. ممنونم.

خانم فریبا. خدا را شکر، مشکلات حتی از نوعی که شما گرقتارش بودید دوام ندارد.

آقای بی نام. باید جای آن فروشنده را با آن نقال تاریخ عوض کرد.

سه شنبه 13 فروردین1387 ساعت: 6:21 نویسنده: ناصر پورپیرار
از دوستان به این علت که تا چند روز دیگر امکان پاسح نویسی طولانی را ندارم، معذرت می خواهم.

آقای اتفاق. پنجاه سری دیگر در راه است.

چهارشنبه 14 فروردین1387 ساعت: 5:6 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای منوچ. کاش جای من هم دو جرعه می خوردی!!!

جمعه 16 فروردین1387 ساعت: 5:38 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای مریمی و آقای احمد. اگر تمام یادداشت ها را با دقت بخوانید پاسخ های خود را خواهید گرفت.

شنبه 17 فروردین1387 ساعت: 18:30 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای عابدی. تا هفنه ی دیگر در سفری تحقیقاتی و انشاء الله پر ثمر و یا دسترسی محدود به اینترنت هستم. قبول زحمت شما در استخراج پاسخ ها مانند همیشه موجب تشکر است.

آقای محمد رضا. از لینک ارسالی شما ممنونم. اگر می توانید بسته ای از تختگاه هیچ کس را به او برسانید.

قریبا خانم. اگر اندکی دیگر قرصت فراهم شود به خواست خدا بحث مبسوطی در این باره و نظایر آن را آغاز خواهم کرد.

یکشنبه 25 فروردین1387 ساعت: 21:28 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای ثاقب. چند نوبت تشکر بابت زحمت انتخاب لینک های به درد بخور به شما بدهکارم که بدین وسیله ادا شد. آن چه را در باب خرید کتاب در وزارت ارشاد لینک داده اید تنها سایه زار کوچکی از این گنداب است.

آقای عابدی. از زحمتی که برای تدوین بخش پاسخ ها کشیده اید، بسیار سپاس گذارم. ضمنا بدانید که در عالی ترین سطوح ایران شناسی بین المللی درهم ریختگی بی سابقه ای در اثر این تحقیقات به وجود آمده که خود اذعان کرده اند راه چاره ای برای آن نمی شناسند. اگر خدا خواست و نصب دنباله ی یادداشت ها میسر شد، جزای این همه دروغ بافی و توطئه چینی علیه دین مبارک اسلام را خواهند دید.

آقای صادق و آقای روشن. از مراحم شما ممنونم. به حقیقت که دست آورد این سفر شتاب زده و جانکاه حتی به جان فشانی نیز می ارزید.

خانم فریبا. امیدوارم از تنگی محیط اطراف شما کاسته شده باشد. با باریک بینی که در شما دیده می شود، به تدریج راهی برای نفوذ و اقناع هر متعصبی خواهید یافت به ویژه آن که به سلامت نفس شخص مورد نظر نیز اذعان دارید. باید خود را برای این ستیز همه جانبه با تحمیقات فرهنگی ساخت دست یهود آماده کنید که اینک در آغاز راه آنیم و بی شک تا سال های دراز و در حیات یکی دو نسل آتی نیز ادامه خواهد داشت. خداوند مددکار شما باشد.

دوشنبه 26 فروردین1387 ساعت: 6:2 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای آتامان. امیدوارم گزارش این سفر ارزش تعارفات شما را داشته باشد.

آقای رهگذر. اگر منظورتان عکس آن کتیبه هاست بلی دریافت کردم که یک سند سازی مضحک ارمنی است. به زودی و ان شا, الله توضیح بیش تری خواهم نوشت. اگر چیز دیگری هم فرستاده اید هنوز دریافت نشده است.

آقای اتفاق. هم امروز مطلب را دنبال خواهم کرد. ممکن است مثل موارد بسیار دیگر به علتی برگشت خورده باشد که قابل تعقیب است. بد نبود اگر گزارشی مختصر و تاثیر زحمات خود را برای خوانندگان وبلاگ ارسال می کردید.

دوشنبه 26 فروردین1387 ساعت: 14:2 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای اتفاق. همگی انتظار گزارش شما را می کشیم که انشا' الله مثبت است. سیصد نسخه ای که ارسال شده و ظاهرا هنوز 50 نسخه ی آن را دریافت نکرده اید، اهدایی نشر کارنگ است، اما دوستی که اینک نام شان را به یاد نمی آورم مبلغی در حدود بهای یکصد نسخه به حساب ما واریز کرده اند که جداگانه از ایشان تشکر شده است.

آقای محمد شمس. با تشکر فراوان، امروز پاکت شما صحیح و سالم از طریق پست دریافت شد. ارزیابی شما از انتقادات بسیار مغتنم است.

دوشنبه 26 فروردین1387 ساعت: 22:34 نویسنده: ناصر پورپیرار
فریبا خانم و آقای بی نام. به راستی حقایقی که از مطالعه ی جامعه ی اسلامی بزرگ اندونزی کسب می شود، چندان راه نمای مسلمین به صراط مستقیم است، که بی تردید آگاهی از آن، می تواند هر مومن واقعی به دین برگزیده ی خداوند را به مبارزی از همه چیز گذشته، در راه بازگشت به قرآن و دوری از تفرقه ی موجود تبدیل کند. اینک که در فراغت نسبی یکی دو روز گذشته بار دیگر به دست آوردهای این سفر مبارک می اندیشم، خداوند راه گشا و راه نما را می ستایم و از او بقا برای بیان امر را درخواست می کنم که انشا' الله جهادی اکبر است. امیدوارم زندگی و وجود فریبا خانم عزیز و نازنین ما نیز از برکت تشرف والدین شان به خانه ی خدا غرق و قرین شادمانی و خوش اقبالی و نیک فرجامی شود.

آقای عابدی. این نوجوان مشهدی شبه آنوسی ما سر پر شور و جان ناآرامی دارد و چندان خیالات بعضا ناپخته ای در سر می پروراند، که جمجمه اش به جالیزی از انواع صیفی های فصلی و غیر فصلی شبیه شده است. از این شوخی گذشته آدم مخلصی است و اگر بازی گوشی ها را کنار بگذارد ذخیره ای به درد خور برای آینده حساب می شود. تذکرات شما را به او منتقل کردم تا کی از عهده ی انجام آن برآید؟!!

با عرض معذرت. دوستانی که در دو هفته ی گذشته سئوال بدون پاسخ مانده ای برای این وبلاگ فرستاده اند، اگر ممکن است بار دیگر ارسال کنند.
ضمنا دوستی آدرس زیز را ارسال کرده که گویا از وبلاگی متعلق به حوزه ی قم برداشته است. در آن مطالب جالبی از نوشته های کنونی در باب زردشتیگری قلابی جمع آوری شده که در عین حال مخرب است، زیرا به جای رد اصالت این به اصطلاح دین ساختگی مشغول به ظاهر تمسخر آداب زردشتی است که گاه شباهت هایی هم به باورهای مذهبی کنونی دارد. تصویر ردیف سریازان هخامنشی در نمای وبلاگ باز هم به تردید در صحت مقصد سازندگان وبلاگ دامن می زند. به گمانم آن ها در پوشش تمسخر قصد اثبات وجود دین کهنی برای ایران پوریم زده را داشته اند. به هر حال دوستان ببینند و در باب آن قضاوت کنند.
http://rahezartosht.blogfa.com

چهارشنبه 28 فروردین1387 ساعت: 14:11 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای اسماعیل زاده. سی دی برای شما به موقع ارسال شده. اگر تا یکی دو روز دیگر نرسید خبر دهید تا پیگیری کنیم.

چهارشنبه 28 فروردین1387 ساعت: 20:33 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای ثافب. از زحمتی که می کشید متشکرم. من فقط یکی از مشهدی ها را شبه آنوسی گفتم که اعتراض داشت و اعتراف کرد که آنوسی کاملی است. آن لینک مربوط به سفیر کومور خیلی به درد می خورد. اگر در آن جزیره می توان با هزار دلار خانه خرید، با قیمت کنونی مسکن در ایران حتی صرف می کند که آپارتمانی در کومور بخرم، شب ها به آن جزیره بروم و صبح سر کار خود در خیابان انقلاب برگردم. ظاهرا خالی بندی یک هنر بین المللی است که سفیر و غیر سفیر نمی شناسد. ضمنا آقای مشایی زمانی شبیه به این مضمون را گفته بود: من کوه دماوندم و کسی نمی تواند مرا از جای خود تکان دهد، حتی اگر تظاهر کنندگان مشهدی باشند! با تحولات و مبارک بادهای اخیر، معلوم می شود آینده نگر خوبی بوده و بی جهت ادعا نکرده است.

پنجشنبه 29 فروردین1387 ساعت: 4:48 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای صمیمی. ذبیح الله منصوری خود نشانه ی معاصر قدرت ابداع جعلیات نزد یهودیان است. در زمان ما و در مقابل چشم این همه مدعی از قول مولفانی در زبان های مختلف، که هرگز وجود خارجی نداشته اند، جوالی از کتاب و از جمله همان ماجرای سعدیه شاعر یهودی مصر را ساخت، با چنان قدرتی که هنوز هم جعلیات او از پر فروش ترین کتاب های زبان فارسی حتی نزد به ظاهر روشن فکران است.

آقای به سوی حقیقت بازگشته. سر و صدای اخیر و به حوزه ی اوپوزسیون خزیدن آن قلم زن و به قول شما مورخ، از آن است که بوی کباب تازه شنیده و بنا به سنت خود فرصت طلبی می کند. شاید هم از اقوالی تصور تغییرات در سمت وزش جریان باد را دارد. از این روی زمینه می چیند تا برای احتمالات فردا راه گریزی هموار کرده باشد. اگر چنان که می گویید در محفل اویید یادآوری کنید که خر داغ می زنند.

دوشنبه 26 فروردین1387 ساعت: 22:13 نویسنده: ناصر پورپیرار
فریبا خانم و آقای بی نام. به راستی حقایقی که از مطالعه ی جامعه ی اسلامی بزرگ اندونزی کسب می شود، چندان راه نمای مسلمین به صراط مستقیم است، که بی تردید آگاهی از آن، می تواند هر مومن واقعی به دین برگزیده ی خداوند را به مبارزی از همه چیز گذشته، در راه بازگشت به قرآن و دوری از تفرقه ی موجود تبدیل کند. اینک که در فراغت نسبی یکی دو روز گذشته بار دیگر به دست آوردهای این سفر مبارک می اندیشم، خداوند راه گشا و راه نما را می ستایم و از او بقا برای بیان امر را درخواست می کنم که انشا' الله جهادی اکبر است. امیدوارم زندگی و وجود فریبا خانم عزیز و نازنین ما نیز از برکت تشرف والدین شان به خانه ی خدا غرق و قرین شادمانی و خوش اقبالی و نیک فرجامی شود.

چهارشنبه 28 فروردین1387 ساعت: 8:56 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای سهند. سیاست نصب دوباره و بدون تغییر این پاسخ ها از این نظر کمک کننده است که خواننده ی تازه از راه رسیده ی این وبلاگ به استقرار نظر در داده های تازه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران» مطمئن شود، به گونه ای که پاسخ به خواننده ای در 30 ماه پیش از همان روندی تبعیت می کند که امروز.

پنجشنبه 29 فروردین1387 ساعت: 22:31 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای azerbaycanli. هنوز نقد معینی جز چند صفحه ای ناسزا، بر مجموعه نوشته های خود ندیده ام تا در برابر آن موضع لازم را بگیرم. ضمنا پیشنهاد می کنم که مجموعه یادداشت های «اسلام و شمشیر» را مطالعه کنید.

آقای یولداش. انشاء الله در راه است.

آقای یک نهاوندی. نقل از افواه که معمولا برای هر کپه خاک و درخت کهن و سنگ غیر عادی افسانه های خود را دارند، ملاک تعیین تکلیف با تصویر این قصر اربابی نیست که عناصر معماری آن کاملا اروپایی است. تاکنون آخرین ویرانگر ابنیه ی دیگران را، بنا بر تبلیغات موجود، تیمور و هلاکو می گفتند وارد کردن ناصرالدین شاه هم به این فهرست به وسیله ی معمرین نهاوند مبارک است.

آقای بی نام. ممنون.

آقای رحمانی. استفاده کردیم.

جمعه 30 فروردین1387 ساعت: 1:31 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای اتفاق. چه طور آن سی دی شکن صاحب تحقیق در کاخ تچر، گفته است که استادش شاپور شهبازی درباره ی تختگاه هیچ کس قضاوتی داشته؟!! شاپور شهبازی از پرویز ورجاوند زرنگ تر بود و پیش از انتشار مستند تختگاه هیچ کس مرد!!!

آقای منوچهر. اگر لازم است با چند قوطی کمپوت بیاییم ملاقاتی؟!

آقای روشن. آن مقاله همین اواخر و در یادداشت شماره ی 130 و 131 در وبلاگ نصب شد و کتاب آقای مجد منتظر اجازه ی ارشاد است. مبحث مربوط به بناهای بی هویت که از آن ها به عنوان سند هستی پیش از ورود گروه کار بین المللی، که صفویه نام داده اند، سو' استفاده می شود، یکی دو یادداشت دیگر ادامه خواهد داشت و سپس با اذن خداوند به شگفت انگیزترین بخش ظهور به اصطلاح صفویه وارد می شوم.

جمعه 30 فروردین1387 ساعت: 16:35 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای منوچهر. از قدیم گفته اند که خوردن دود چراغ کرامت است. آن عکس های بر دیوار و در، تماما حقه بازی ناشیانه ی کامپوتری بود. در مورد فتواها هم بر سبیل راه اندازی کار نیازمند بگیرید. باز کردن سومی هم ممکن نشد. معلوم می شود تصاویر احتمالی آن با اطلاعات رسمی مطابقت نداشته که این همه سخت گرفته اند.

آقای اتفاق. در کتاب عیب به قدر یک فندق نمایش داده نشده و اتفاقا در فیلم است که زائده تراشیده نشده ای به قدر یک فندق را بر دیوار غربی بنای سه دروازه نشان داده ام تا معلوم شود که حجار بی چاره برای گردن زده شدن حتی چند ثانیه نیز فرصت نداشته است. به راستی اگر زمانی بتوان ماجرای پوریم را، از مذاکره رابی های یهود با کورش برای حرکت به سوی بابل تا خروج یهودیان و هخامنشیان از ایران پس از پوریم، حتی بر اساس داده های تورات، به صورت فیلم تاریخی عظیمی درآورد، فرهنگ بشر با فجیع ترین صحنه های آدم کشی در تاریخ عمومی انسان آشنا خواهد شد و اگر صدای کسانی درآید که تورات را نمی توان سناریوی سینما قرار داد پس باید نسخه های فیلم های چندی از جمله ده فرمان را دور بریزند.

آقای مسعود. اگر مجموعه ی نظرات آن ها در باب اسلام را یکجا جمع کنیم، عجزشان در فهم پیام اسلام و پهنای سرگیجه شان معلوم خواهد شد.

آقای چنلی. به دلیل وقوع پوریم، زمان ساخت تمام قلاع ایران، بدون استثنا، پس از اسلام است و منقولات افواهی در این باب فاقد ارزش تاریخی است.

شنبه 31 فروردین1387 ساعت: 3:12 نویسنده: ناصر پورپیرار
جناب استاد دهقانی. از دیدن پیام شما شادمان شدم. امیدوارم بر دشواری اداره ی آن مرکز آموزشی غلبه کرده باشید که کار کردن با جوانان امروز آسان نیست.

آقای علی. با تشکر آن لینک را دیروز دوست دیگری فرستاده بود و برایش اشاره ی زیر را نوشتم:
آقای صمیمی. ذبیح الله منصوری خود نشانه ی معاصر قدرت ابداع جعلیات نزد یهودیان است. در زمان ما و در مقابل چشم این همه مدعی از قول مولفانی در زبان های مختلف، که هرگز وجود خارجی نداشته اند، جوالی از کتاب و از جمله همان ماجرای سعدیه شاعر یهودی مصر را ساخت، با چنان قدرتی که هنوز هم جعلیات او از پر فروش ترین کتاب های زبان فارسی حتی نزد به ظاهر روشن فکران است. این اعجوبه فقط یکی از معجزات کنیسه در تحمیق آدمیان است.

آقای پویا. منظور شما چندان روشن نبود.

آقای منوچهر. آن مطلب را دیدم. هنوز بی اعتنایی به یاوه گویان بی سواد را به ترین عکس العمل می دانم و بارها نوشته ام کسانی که قادر به جذب محتوای مستند تختگاه هیچ کس استاد غفوری نیستند، به مبادله ی نظر نمی ارزند زیرا یا از عقل و اندیشه ی معمول آدمیان بی بهره اند و یا صم و بکم به انجام ماموریت اورشلیمی خود مشغول اند. در هر دو صورت استدلال های با ارزش شما چیزی را در آن ها تغییر نخواهد داد. به دلایل متعدد هیچ کس برای آن گونه نوشته ها به قدر برگ چغندری ارزش قائل نیست. به کارهای جدی تر خود رسیدگی کنید و برنامه ای بریزید تا مستند استاد غفوری را هرچه وسیع تر به میان مردم ببریم که در بیداری عمومی کار یوم ینفخ فی الصور را می کند! این توصیه ی من به شما و به دیگر دوستان است.

شنبه 31 فروردین1387 ساعت: 11:42 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای علی. به سایت ناریا دات آی آر رجوع کنید.

آقای روشن. باید این را هم می پرسید چرا سنگ های مقبره ی کورش با حروف یونانی علامت گذاری شده است؟!!!!

یکشنبه 1 اردیبهشت1387 ساعت: 0:1 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای ثاقب. ممنون از زحمات شما. خبر فرود آمدن آن اختر باستان شناس از کهکشان و تبدیل شدن او به تخته نرد باستان شناس موجب شادمانی اهالی میراث شد. ضمن این که به نظر می رسد داغ ترین خبر منطقه نه اوضاع بصره که کم یابی و گرانی گوجه فرنگی در ایران آن هم در این فصل عروسی ها بوده است.

یکشنبه 1 اردیبهشت1387 ساعت: 20:29 نویسنده: ناصر پورپیرار
فریبا خانم. از دریافت پیام سلامتی شما به راستی شادمان شدم. این یادداشت ها به سوی عمده ترین بخش خود، به خواست خدا، پیش می رود. پسند شما موجب سربلندی است.

آقای رستمی و آقای اروین. برای دریافت کتاب و سی دی لطفا با تلفن 66492049 تماس بگیرید و یا به سایت www.naria.ir رجوع کنید.

استاد دهقانی. بی شک شما قادر خواهید بود دانشگاه تان را به ارزش واقعی نام آن نزدیک کنید. دیدار شما و دیگر دوستان و حتی دشمنان در شیراز، که در حول و حوش شما فراوان اند، غنیمت است!؟ در پیام خصوصی آدرس بفرستید تا نسخه ی دیگری از سفرنامه ی رابی بنیامین تودولایی ارسال کنم. ادعای وجود سیاح و سفرنامه مقدم بر 400 سال پیش، به علت نبود امکان اجرای آن، بدون تردید حقه بازی است چنان که پیش تر در باب ناصرخسرو و ابن بطوطه اثبات شد.

دوشنبه 2 اردیبهشت1387 ساعت: 19:17 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای فتح. یادداشت تاثیر گذار شما از طریق دیگر مورد استفاده قرار گرفت. امیدوارم اجازه ی آن را صادر کنید. جنگ است دیگر!!!

آقای ثاقب. خسته نباشید و مبارک است.

آقای اتفاق. به اطصلاح وسط خال زده اید. حالا چهره ی حقیقت، با درخشش کامل دیده می شود. یک پاراگراف 15 سطری است و پنجاه دروغ هدفمند از جمله اثبات وجود شیراز قرن ششم هجری. حتی اگر نوع کاملا یهودی آن باشد. شخصا شک دارم که شیراز در پایان دوران رضا شاه هم ده هزار خانواده اعم از مسلمان و یهودی داشته است.

آقای مسعود. بعید است که مفهوم قرون را در تاریخ اسلام به هم ریخته باشند. از جمله در بحث از پاپیروس ها اعتراف نامه ای را از قرن دوم هجری خواندیم. موضوع خط و نگارش عرب، بحث در باب توانایی های منطقه ای و نه محلی و بومی آن است.

آقای سهند. اگر به طور خصوصی آدرس بفرستید، سفرنامه را ارسال خواهم کرد.

آقای همشهری. هنوز سرما در راه است. باید که باستان پرستان و اسلام ستیزان همراه کوله بار دروغ شان از این سرزمین کوچ کنند.

آقای فتوحی. همگی مدیون آقای مجتبی غفوری استاد و هنرمند بزرگ هستیم. زمانه دست او را خواهد بوسید و سختی های او را حکایت و جبران خواهد کرد. درود بر آن سرپرست و مادر و پدری که او را پروراندند.

دوشنبه 2 اردیبهشت1387 ساعت: 22:55 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای بی نام. با تشکر از مراحم شما. قرار بر این شد که به مدد الهی یک سی دی دیگر بر سه سی دی قبلی در باب تخت جمشید اضافه کنیم و بکوشیم برای اشکانیان و ساسانیان نیز به طور جداگانه بر مبنای اسناد و تصاویر موجود مستند های مستقل آماده کنیم. البته کمک دوستان و مستقیما به آقای غفوری به سرعت کار خواهد افزود.

آقای منوچهر. متن را برداشتم، کمی فرصت بگذارید به خواست خدا تمام کارها رو به راه خواهد شد.

سه شنبه 3 اردیبهشت1387 ساعت: 11:38 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای قشقایی. همان زندیه صحیح است.

چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 ساعت: 5:40 نویسنده: ناصر پورپیرار
آقای فتح. پیام های خصوصی شما سند بی خدشه ای است که چه گونه مراکز فرهنگی در سرزمین های اروپایی مدعی دموکراسی، موافقان تزهای تازه ی تاریخی را مورد آزار قرار می دهند. آن ها از افشای این حقایق از آن روی وحشت کرده اند و زبان یک کتاب دار را با اخراج از آن مرکز فرهنگی می برند که می دانند وسعت جعلیاتی که در باب شرق میانه و تاریخ اسلام ساخته اند در صورت افشای جهانی تمام تلاش های منحرف کننده ی آن ها در حوزه ی علوم انسانی را به باد می دهد و عالی ترین القاب مدعی در این گونه امور را بی آبرو می کند. سلام و پیام مرا به آن خانم برسانید که حقیقت پیوسته از مقاومت سالم ترین انسان ها در برابر دروغ و غلط و ارتجاع جان گرفته و سرانجام جوامع را پوشش داده است.

پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 ساعت: 3:39 نویسنده: ناصر پورپیرار، 1
جناب آقای م. ستاره. شما با زحمات و دل سوزی های تان چندان مرا مدیون خود می کنید که راه جبران آن را جز با دعای خیر نمی دانم. اما در آن باب که چاره جویی می کردید، توجه شما و دوستان را به نکته ی زیر جلب می کنم.

دامنه مطالب نوین تاریخی کار مباحثه درباره آن را دشوار و طرفداران و مخالفان را دچار سرگیجه کرده است، به ویژه آن که کسان زیادی فقط گرده ای از مباحث را برداشته و کاملا با تزهای عرضه شده در کتاب ها و وبلاگ و مقالات پراکنده آشنا نیستند. بنا بر این حاصل گفت و گو با مردم دوست دار دریافت حقیقت و متعصبی که عمدا عناد نشان می دهد، معمولا یا کم رنگ می شود و یا بی اثر می ماند.
خدا را شکر در حال حاضر و به سعی استاد غفوری فرزانه، در دست خواستاران اخراج دروغ از عرصه ی آگاهی های ملی، حربه ی بسیار کارآمدی چون فیلم مستند "تختگاه هیچ کس" قرار دارد که تجربه ی قریب یک ساله، برایی بی چون و چرا و قدرت نفوذ آن را چنان اثبات کرده که می توان به عنوان محک شناخت و تفکیک متعصب از بی غرضی مشتاق آگاهی به کار برد. در عین حال این مستند برای جذب و جلب توجه بی طرفان ناآشنا با مباحث جدید نیز کاربرد موثری دارد. مثلا اگر دوستان پیوسته چند نسخه ای از آن را به همراه داشته، در رفتارها و مراودات معمول، هنگام برخورد با مردم فرهیخته ای که ظرفیت و اشتیاق نواندیشی دارند، بدون موضع گیری موافق یا مخالف، ارائه خواستار دیدار از آن شوند، آن گاه خود به خود نظر نیروی تازه ای را به اهمیت مطالب عرضه شده در مستند جلب کرده، بسته به عکس العمل او می توانند به عرضه ی آگاهی های دیگر بپردازند. اگر او مطالب مستند را تایید کرد، پس گام نخست همراهی با شما را برداشته، می توانید از کنجکاوی در باره ی علت نیمه تمام بودن تخت جمشید و از ناممکن بودن برگزاری مراسم رسمی در آن مجموعه ی نیمه تمام، از افسانه بودن قصه ی آتش زدن آن به دست اسکندر کبیر و از تمدن هفت هزار ساله ی ایران بگویید و این که چه گونه اجرای پوریم موجب نابودی هستی مردم شرق میانه تا حد نیمه کاره ماندن ادامه ی پروژه ی ساخت مرکز تجمع گروه موسوم به هخامنشی شد.

پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 ساعت: 4:3 نویسنده: ناصر پورپیرار، 2
به قلابی بودن اسناد اشکانیان و از جعلیات دیگری که به نام ساسانیان تا حد نوکندن بودن کتیبه های به خط پهلوی، اشاره کنید و اندک اندک و نسبت به پیشرفت مباحث به میدان باز مسائل نو و از جمله نادرست بودن اطلاعات موجود در باب فرهنگ و تمدن ایران باستان و تاریخ اسلام و ادبیات و کتب ساختگی و غیره و غیره و جزییاتی وارد شوید که در یادداشت های وبلاگ مندرج است و می توان علاقمند به آگاهی های بیش تر را، به خواندن آن ها دعوت کرد. این روش ساده از آن روی موثر است که دشمنان مردم ایران و مسلمانان، یعنی یهودیان، پایه و تکیه گاه اصلی جعلیات خود درباره ی شرق میانه را بر قدرت امپراتوری هخامنشیان و عظمت تخت جمشید قرار داده اند و به همین دلیل با ایجاد مختصر لرزشی در این بنا و آن سلسله، تمام ساخته هایی که در دویست سال گذشته بر روی آن پایه بالا برده اند، خراب خواهد شد.
صورت دیگر این اقدام آن است که دریافت و دیدار کننده ی مستند آماده ی اظهار نظر آگانه درباره ی آن از مثبت و منفی نشود، آن را نبیند مسترد و یا نابود کند و یا به تمسخر دلقکانه ی آن بپردازد. در این صورت او خود را نمایان کرده، متعصب، بی علاقه، نادان و در نهایت حتی مزدور و موظفی است، که هرگونه صرف وقت و توضیح و ادله ای در باب او بی هوده و بی اثر است، چنان که نمونه های بسیاری از آن ها را می شناسیم. مسلم است که باید دور چنین مورد و آدمی را خط کشید و در زمره ی معاندی دشمن حقایق ملموس قرار داد.

به همین دلیل و به قصد ایجاد مانع و فیلتر در مسیر اتلاف وقت و انرژی در مباحثات پلیمیکی بی نتیجه، با متعصبان غالبا مزدور و موظف، از دوستان درخواست می شود از هرگونه گفت و گوی بی حاصل رویارو و اینترنتی با کسانی پرهیز کنند که مثلا چون آقای کارگر، به بهانه ی پوچ خراب بودن صدا، رای و عقیده صریح خود را، در مورد مستند تختگاه هیچ کس ابراز نمی کنند که دریافت از آن نیازی به تخصص و دانش و آموزش آکادمیک ندارد و مثل هر مستند دیگر، تنها متکی به عمل کرد سالم بینایی و قسمت آنالیز مغز در اندیشه ای بی غرض است. امیدوارم دوستان این توصیه را جدی بگیرند و به مرحله ی تازه ای از ستیزه با دروغ وارد شوند، زیرا به راحتی می توان آن پر حرفی را که حتی جرات اظهار نظر درباره ی یک مستند را ندارد، با تمسخر از دایره ی مباحثات بی حاصل بیرون راند.

پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 ساعت: 4:14 نویسنده: ناصر پورپیرار، 3
و سرانجام کسانی که مستند را ندارند، می توانند از سایت www.naria.ir دانلود و یا درخواست کنند. با این تذکر که توزیع هرچه گسترده تر مستند تختگاه هیچ کس آسان ترین راه برای مقابله با دروغ هایی است که مردم ممتاز شرق میانه را نسبت به هم بیگانه کرده و به دشمنی بی دلیل واداشته است. دوستانی که به هر دلیل قادر به تهیه ی مستند نیستند می توانند با ارسال خصوصی آدرس به این وبلاگ، ارسال آن را بخواهند و بدانند تکثیر و انتقال همین پیام در وبلاگ ها و ارتباطات خود نیز ایجاد تسهیل در کار پاک کردن دروغ از صفحات هستی و هویت مردم ماست. موفق باشید.

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 4:0 | 27 نظر
                             

 

به درخواست دوستان و برای ثبت مستقل، مباحث مقدماتی این یادداشت را، برای سهولت مراجعه، به ابتدای این نوشته منتقل کردم:

آقای اتفاق در یادداشت روز چهارشنبه ۲۴ اردیبهشت نوشته بودند:

در ادامۀ این بحث و در تأئید قلیل السکنه و نوظهور بودن مدنیت در ایران ، بجاست نظر دوستان را به آمارهای آمده در صفحۀ 8 کتاب « عشایر فارس » ، تألیف ژ . دومورینی ، ترجمۀ دکتر جلال الدین رفیع فر ، از انتشارات دانشگاه تهران جلب کنم که خود حدیث مفصل خواندنی است از این مجمل ؛ تا همگان دریابند جمعیت ایران به سال 1291 ه . ق طبق سالنامۀ رسمی دولت علیۀ ایران ، شامل 000 316 2 نفر شهرنشین ، 000 000 5 نفر روستانشین و 000 684 4 نفر عشایر و قبائل و در مجموع کلاً 000 000 12 نفر بوده است ؟!

که به ایشان تذکر دادم:

 

آقای اتفاق. با تشکر، عکس های خوبی بود. تمام آن ویرانه ها و ویرانی ها، حتی 400 سال پس از صفویه، از وسعت قتل عام و تخریب ترمیم ناشدنی در ماجرای پوریم خبر می دهد. در ضمن جمعیت ایران در سال 1291 هجری، یعنی اواسط سلطنت ناصر الدین شاه نمی تواند دوازده میلیون نفر باشد. ظاهرا 12 کرور یعنی نصف این تعداد صحیح است، زیرا در اولین سرشماری عمومی و رسمی در سال 1335 شمسی، یعنی قریب هشتاد سال بعد، که کوشیده اند با رعایت اصول مربوطه انجام شود، جمعیت ایران فقط 18،954،704 نفر تعیین شده که در زمان انقلاب به سی و دو میلیون نفر رسیده بود. اگر روند دو برابر شدن جمعیت را 35 سال، با رشد کند سالانه دو در صد هم منظور کنیم، با توجه به جمعیت هفتاد میلیونی کنونی، عدد منطقی جمعیت ایران، در سال 1291 هجری قمری، بر مبنای محاسبه ی زیر، از 5 میلیون نفر هم کم تر می شود.
1291هجری قمری=پنج میلیون نفر
1326 هجری قمری= ده میلیون نفر
1361 هجری قمری= بیست میلیون نفر
1396 هجری قمری= چهل میلیون نفر
1431 هجری قمری= هشتاد میلیون نفر
روشن است اگر رقم اولیه را 12 میلیون بگیریم، حالا باید جمعیت ایران 200 میلیون نفر شده باشد. اعداد بالا با نتایج سرشماری های انجام شده در پنجاه سال اخیر منطبق است و هر تخمین دیگری را نادرست می شمارد.
ضمنا موعظه های موثر در یادداشت های اخیرتان نکته ای را در نظر نداشت: این که ما به واقع گروه معینی را از خودمان نمی دانیم و غریبه و حتی دشمن می پنداریم که متاسفانه غالبا در لباس روشن فکری اند. دلیل بی ارزشی و بیگانگی آن ها، تاییدیه های فراوانی است که هنوز هم غرض ورزانه برای دروغ های تاریخی یهود بافته صادر می کنند و عکس العمل ابلهانه ای که در برابر مباحث تاملی در بنیان تاریخ ایران نشان می دهند. آن ها بدون نیاز به تعارف، از حقیقت گریزان، مزد بگیر یهود و مخالف آگاه شدن مردم اند.

در این جا آقای علی تهرانی وارد گفت و گو شدند و پرسیدند:

استاد عزیز
با عرض پوزش مجدد آیا امکان دارد بفرمائید با این روش محاسبه شما، در 1400 سال پیش شبه جزیره عربستان و شهرهایی چون مکه و مدینه چه تعداد جمعیت داشته اند. ( با فرض اینکه رشد جمعیت این شهرها یک سیر کاملا طبیعی را طی کرده است).

به ایشان جواب دادم:

اقای علی تهرانی. اعراب مدعی نیستند که خشایارشای شان لشکر پنج میلیون نفری به یونان برده، نمی گویند مغول چند میلیون نفر را در شهرهای خراسان شان سر بریده، مدعی نمی شوند که سلطان محمود قلابی شان که از او فقط شهرت ایازبازی به جای مانده، 19 بار به هندوستان لشکر کشیده و از شیراز یک وجبی شان سی هزار سپاهی آل مظفر به اصفهان و تبریز نفرستاده اند. سرزمین عرب صحراست و جز در یکی دو شهر عمده اجتماعات و امکاناتی، آن هم به طور نسبی ندارد. در صحاری و میان قبایل هم به علت قلت امکانات و قوانین سخت گیرانه ی سنتی، که شرح آن را در مدخل کتاب هخامنشیان آورده ام، جمعیت قبیله ثابت می ماند و یا در فواصل بسیار طولانی تکثیر می شود. بدین ترتیب فرضا جمعیت اندک شهرهای مکه و مدینه مانع بروز و ظهور و طلوع اسلام در میان آنان شمرده نمی شود، فقط از این جا می فهمیم که داستان لشکرکشی های عرب شمشیر به دست برای مسلمان کردن ایرانیان و نقاط دیگر تا چه میزان احمقانه است. زیرا بر اساس منطق رشد جمعیت، نه در صحرا جماعاتی برای هجوم بوده و نه در ایران به سبب پوریم جنبنده ای برای دعوت به اسلام پیدا می شده است. به همین ترتیب است ماجرای اروپا و غیره، که شامل همین محاسبات می شود. اگر کمی وقت صرف کنید و خود به دنبال پاسخ سئوال های تان بگردید، آن گاه متوجه خواهید شد که مورخان یهود چه گونه تاریخ تمدن بشر را به تمسخر گرفته و به انواع افسانه آلوده اند.

آقای علی تهرانی دوباره نوشتند:

سلامی دوباره بر استاد
از جنابعالی به خاطر پاسخ بسیار مستدلی که در ارتباط با محدودیت منابع طبیعی شبه جزیره عرب برای افزایش جمعیت ارائه فرمودید تشکر می کنم. قطعاَ همانگونه که فرمودید چنین جمعیت محدودی امکان آن را نداشته اند که سرزمین گسترده ای همچون فلات ایران را به فرض آنکه گرفتار بلای پوریم نشده بودند تصرف نمایند. از سوی دیگر اگر نظر مخالفین را بپذیریم که چنین فاجعه ای و با ابعاد مورد تاکید شما در این فلات رخ نداده باشد، نیز چیرگی چندهزار عرب بر یک امپراتوری غیر ممکن بوده و لذا ادعاهای آنان سالبه به انتفاء موضوع است.
همچنين تعبير آقاي مسعود از محاسبه شما را بهترين نتيجه گيري از اين روش محاسبه دانسته و بر اين باورم كه در صورت صحت روش شما، پايه اي براي اين و آن ادعاي قوميت گرايي باقي نمانده و همگي ميهمانان تازه وارد بر يك سفره تلقي مي گردند. نه اين بر آن تقدم دارد و نه آن بر اين امتياز. هويتها دروغين است و هويت طلبي از نوع مرسوم آن، چيزي نيست مگر غرق شدن بيشتر در دروغ و دسيسه.

با این حال این سوال برایم همچنان باقی است که آیا روش محاسبه شما دقیق است و یا در مورد رشد طبیعی جمعیت ایران و جهان عوامل دیگری از سوی شما سهواَ و یا به دلیل عدم احاطه به این موضوع نادیده گرفته شده است؟ قصد جسارت ندارم ولی مسئله این است که با این روش محاسبه، جمعیت اروپای مرکزی، غربی و شمالی در 500 سال پیش نباید در مجموع چیزی بیشتر از 100هزار نفر باشد.
اما اشغال قاره های عظیم آمریکا، آفریقا و همچنین سرزمین های هند و استرالیا یک واقعیت تاریخی است. خواه این اشغالگری با توسل به زور صورت گرفته باشد و خواه تحت پوشش تجارت و بازرگانی وارد این سرزمین ها گردیده باشند. اما در این موضوع آنچه که اهمیت می یابد این است که چنین جمعیت محدود و کوچکی در اروپا به چه میزان از پیشرفت در مناسبات اجتماعی، اقتصادی و صنعتی نائل شده بودند و چه ضرورتهایی پای آنان را به دیگر سرزمین ها باز کرده بود؟ موضوع این نیست که بخواهم زحمت محاسبه جمعیت اروپا در 500 سال پیش را به گردن شما بیاندازم. بلکه نگاه من به این موضع و سوالات مطروحه، سلبی است. بدان معنا که معتقدم جمعیتی چنان اندک نه تنها توان بلکه ضرورتی برای جدایی از سرزمین خود و ورود به سرزمینهای ناشناخته و بس دور را ندارد. مضافاَ آنکه اروپایی که 500 سال پیش حدوداَ 100 هزار نفر جمعیت داشته ( و یا هر میزان تفریبی به صحت نزدیکتری که شما محاسبه کنید ) در 2000 پیش و یا پیشتر از آن چه تعداد انسانهایی را در خود جای می داده که توانسته باشند از زندگی روستایی و کشاورزی فاصله گرفته و با ایجاد مراکز تجمع شهری هرچند به تعداد محدود به سازوکارهای متناسب آن همچون ایجاد ابنیه ای چنان عظیم که مانده های آنان پس از گذشت هزاره ها هنوز غرورانگیز اند ضرورت یابند.
اميدوارم دقت بفرمائيد كه اشاره اي به وجود جنگهايي در اروپا نمي كنم. بلكه براي مثال مي پرسم آيا منطقي است كه كلوسئوم روم را كه امكان نشستن چند هزار تماشا گر دارد براي اروپاي مثلا 20هزاز نفري ساخته باشند در حالي كه در صدها مايلي آن تنها شايد 2000 نفر هم نمي ريسته است؟
قصد من مخالفت با ايده كلان شما درخصوص خالي از سكنه بودن منطقه نيست. بلكه ترديد من در مرد درستي روش محاسبه شماست.

به ایشان یادآوری کردم:

آقای علی تهرانی. جمعیت کنونی اروپا واقعی نیست و از چند مولفه ی غیر طبیعی در دوران اخیر تاثیر گرفته است. در قرن گذشته اروپا دو جنگ جهانی را تجربه کرد که به طور رسمی منجر به کشته شدن صد میلیون و مجروح و ناکارآمد شدن دویست میلیون نفر دیگر شد. در عین حال بدانید که رشد جمعیت در اروپا، به سبب نگرانی های عمومی در تامین زندگی و اندیشه های اگزیستانسیالیستی، در پنجاه سال گذشته، قریب به منفی و یا ثابت بوده است، که به معنای توقف تکثیر و بر هم خوردن توازن زاد و ولد در چند دوره ی 35 ساله و عقب گرد جمعیتی در نسبتی پلکانی می شود. بنا بر این، بررسی تناسبات جمعیت شناسی در اروپا احکام دیگری دارد که علاوه بر مقوله ی حساس فوق، از جمله به مراکز و شهرهای محدود آن در پایانه های تاریخ مربوط می شود. مشکل عمومی این تاملات در این است که وفور افسانه ها و جعلیات تاریخی در آن محدوده که با سرشت و سرنوشت یهود مرتبط بوده، کار بررسی بنیان شناسانه در این گونه موارد را دشوار و انتقال آن به دیگران را، اغلب با گذر از سد ناباوری مواجهه می کند. در عین حال نگاه جمعیت شناسانه به تاریخ، بسیار آسان و در عین تنوع، مستند است. مثلا می توان تورم جمعیت در شرق آسیا، از هند تا چین و ژاپن را، که در مسیر پوریم نبوده اند، با تخلیه ی غیر طبیعی آن در شرق میانه، حتی در شرایط مطلوب جغرافیایی، مقایسه کرد و از آن به سود تئوری رخ داد پوریم بهره گرفت. چنان که نمی توان شرایط جغرافیایی در صحاری و جنگل ها و مناطق قطبی و پر باران را در نظر نداشت و عدم رشد طبیعی جمعیت در دهات را، به سبب عوارض ناشی از تغذیه ی بد و ناکافی، نبود بهداشت و درمان و درصد بالای مرگ و میر نادیده گرفت.

ایشان اضافه کردند:

استاد ارجمند
سلام
بار ديگر پاسخ تان را در باب دلايل كندي رشد جمعيت در اروپا مستدل يافتم. قطعا نه تنها جنگهاي ويرانگر اول و دوم در كاهش رشد جمعيت موثر بوده است بلكه بايد به پديده مهاجرت اروپائيان به ديگر نقاط جهان همچون قاره هاي آمريكا و اقيانوسيه نيز به عنوان علت مهم ديگر آن نگريست. در حال حاضر جمعيت قاره آمريكا بالغ بر 900 ميليون نفر است. اگرچه اين جمعيت متشكل از مهاجرين اروپايي، آسيايي و بوميان است اما به جرائت مي توان گفت سهم اروپائيان دست كم 500 ميليون نفر است و اگر آميزشي و ادغام نژادي و جمعيتي نبود مي بايست به همين تعداد اروپايي در قاره آمريكا ساكن مي بودند. اگر اين آمار فرضي را بر تعداد 750 ميليون نفر موجود در اروپا بيافزاييم تعداد اروپائيان واقعي در جهان از يك ميليارد و دويست ميليون نفر نيز بيشتر خواهد بود.

اما همانگونه كه شما نيز فرموديد عوامل ديگري نيز در رشد جمعيت و يا كندي آن مي توانند موثر و دخيل باشند. از جمله آنها مي توان به بلاياي طبيعي همچون سيل، طوفان زلزله، آتش فشان و همچنين تغييرات زيست محيطي اشاره كرد كه در حافظه و تاريخ بشر ضبط است و يا با اكتشافات باستانشناسي و زمين شناسي آشكار مي گردند. براي مثال زماني شمال آفريقا سر سبز و پوشيده از جنگل بود اما با تغييرات جوي، انسانهاي ساكن در آن ناگيز به مهاجرت به مناطق جنوبي تر گرديده اند.
ما و شما به خاطر داريم و يا مي دانيم كه در پنج دهه اخير زلزله هاي مهيب و ويرانگري در قير و كازرين، طبس، بوئين زهرا، رودبار و زنجان، اردبيل و طبس به وقوع پيوسته كه هركدام آنها ده ها هزار نفر تلفات برجا گذاشته است. همچنين بلاياي ديگري همچون سيلاب ( البته با تلفات كمتر) و بيماري هاي فراگيري همچون وبا و طاعون جان انسانهاي زيادي را گرفته اند. از جمله انها مي توان به شيوع همزمان وبا و طاعون در گيلان در 150 سال پيش اشاره كرد كه نيمي از جمعيت آن را نابود نمود. حوادثي همچون جنگ با روسها در قفقاز و نيز اشغال ايران در دو جنگ جهاني كه با ايجاد قحطي و شيوع بيماري هاي مهلك جان تعداد زيادي را گرفت مي توانند از ديگر عوامل باشند. قطعاً تلفات ناشي از اين جنگها با تلفات انساني در جنگهاي اول و دوم در اروپا قابل قياس نيستند اما به هر حال براي كاهش جمعيت اين منطقه مي توانند موثر باشند.

در ارتباط با تغييرات زيست محيطي نيز مسئله زابل و آب هيرمند مثالي روشن است. اين منطقه كه زماني سرسبز و از مراكز تمدن به شمار مي رفته است طي دهه هاي اخير و با خشكسالي هاي پي در پي عملاً نمي تواند پاسخگوي نيازهاي طبيعي براي ادامه بقاي بشر باشد. طي سالهاي 1380 تا 84 ميزان گرد وغبار برخاسته از بستر خشك هامون و چاه نيمه ها به 400 برابر حد استاندارد رسيده بود و در صورتي كه سيلابهاي ابتداي سال 84 نبود مي بايست همانند دوران پهلوي، جمعيت ساكن آن به ديگر نقاط انتقال يابند. طبعا اين جابجايي ها با امكانات عصر جديد هم داراي مشكلات خاص خود است. مي توان تصور نمود در گذشته اي كه چنين امكان و اهتمامي از سوي حكومتها وجود نداشت مردم مناطقي كه دچار اين بلايا مي گرديدند بايد تسليم طبيعت مي شدند.
موضوع ديگري نيز كه نمي توان از كنار آن گذشت حوزه جغرافيايي مورد مطالعه شماست. طبعاً رخداد پوريم به زعم شما محدود به مرزهاي سياسي كنوني ايران نبوده است. بنا به برداشت من، اين منطقه تمام بين النهرين، آسياي صغير، قفقاز، ايران كنوني، افغانستان و بخشهايي از آسياي ميانه و پاكستان را نيز در بر مي گرفته است. منطقه مورد نظر در حال حاضر بيش از 250 مييليون نفر را در خود جاي مي دهد.
همانگونه كه اذعان فرموديد توانمندي محيط در تامين مايحتاج و ارزاق مردم از جمله عوامل موثر در ميزان جمعيت يك منطقه مفروض است. بخش اعظم فلات ايران و به ويژه سرزمين كنوني ايران منطقه اي خشك و غير حاصل خيز است. توليدات كشاورزي موجود پاسخگوي نياز جمعيت آن نيست. بخش زيادي از توليدات كشاورزي مرهون پيشرفت در تكنولوي است. استخراج نفت در واقع يارانه اي براي ازدياد جمعيت در ايران و بسياري از كشورهاي عربي است. اگر اين عامل نبود امكان نداشت در اين مناطق همين جمعيت نيز وجود داشته باشد. در واقع درآمد حاصل از نفت نه تنها امكان تامين مواد غذايي لازم از بيرون منطقه را فراهم مي كند بلكه امكان تامين تسهيلات بهداشتي، پزشكي و درماني براي جلوگيري از مرگ و مير را نيز به دست مي دهد.

مي دانم وقت شما گرانبها تر از آن است كه محدود به پاسخگويي به يك نفر و روشنگري در يك موضوع گردد. من از حلقه شاگردان، بيرون نيستم. اما براي اينكه بهانه اي به برخي از آقايان ندهم ترجيح دادم با اسم ديگري وارد گفتگو شوم تا فورا به آنوسي بودن متهم نگردم.

مجددا برای ایشان نوشتم:

آقای علی تهرانی. به گمان من اگر جریان زاد و ولد در اروپا با پدیده ی جنگ و مهاجرت پانصد ساله به دیگر قاره ها، مواجه نمی شد، بنا به محاسبه ای قانع کننده اینک جمعیت آن از دو و نیم میلیارد هم افزون شده بود. آن گاه منظقه ی پوریم زده ی جهان به خوبی چون جزیره ای غیرمسکون میان دو نفوس میلیاردی اروپا و آسیای شرقی خود نمایی می کرد. آن چه را باید بر نوشتار شما بیافزایم، جغرافیای شمال آفریقا است که هرگز و در هیچ زمانی امکان کشت و زرع و جذب انسان و نباتات و حیوانات چرنده را نداشته است. زیرا سراسر سرزمین شمال آفریقا ریگزار و مثل دیگر صحاری جهان فاقد خاکی است که پذیرای دانه ای باشد. این نبود خاک این گونه محیط ها را سترون و خشک و فاقد رطوبت می کند، نه موقعیت جغرافیایی. این که چرا صحاری جهان ریگزار و فاقد خاک است، علت ناگفته ی بسیار شیرین و تعیین کننده ای دارد که به خواست خدا روزی ماجرای آن را بیان خواهم کرد. چنان که در همین صحرای شمال آفریقا و هر صحرای دیگر، اگر رودی چون نیل جاری باشد که اطراف خود را با لایه ای از رسوبات بپوشاند، به حاصل خیزترین خطه ی زمین تبدیل می شود. ضمنا جغرافیای پوریم به قفقاز و خراسان بزرگ و پاکستان نمی رسد.

در این جا آقای بی نام با مطلب زیر وارد گفت و گو شدند:

1-رابطه دیفراتسیل لیزه ارائه شده به نام اصل مالتوس یک رابطه غیرمنطبق بر منطق ریاضی هر چند از بیان دو رابطه ریاضی رشد جمعیت به طریق تصاعدهندسی ورشدمنابع و مواد حیاتی به طریق تصاعد عددی باشد .کاربری اصل مالتوس در محدوده ومنطقه گزینشی وخاص بسیار غیر علمی است ونمایان گر حا لتی تجریدی از مسئله ازدیا جمعیت وبالعکس است . به تابیری اصل مالتوس بیان کننده یک سرریزجهانی جمعیتی نسبت به منابع ومواد حیاتی وهشداری است در راستای اثبات عقاید ونظریه های اقتصادی نه بیان صرف نظریه جمعیتی
وجه بیان عقاید مالتوس کلیت ظروف مرتبطه ای را می ماند که از انباشتگی موردی ومنطقه ای در این کلیت واحد نه فقط نظری ندارد بل ان را رد می کند .
واما مطلب دیگر اینکه در مورد اصل مالتوس شایدجمله عقاید مالتوس صحیح تر می نمایدچرا که بیان رشد جمعیت همچون یک تابع ریاضی حامل بر حد اکثر سه متغییر قابل بیان در سیستم ریاضی نیست زیراعلوم نظری در مسائل اجتماعی وتاریخی و... حامل های(متغییر ها والمانهای ناثابت) عدیده داردو به این اسباب عدم تناسب در حامل ها استنتاج متکی بر منطق ریاضی را شدیدا" ناقض است.

هرچند که در ازمایش چند موش ازمایشگاهی ودر وضعیت دو حاملی(دو متغییر) غذا وجمعیت ارتباط منطقی مطبق بر ریاضی نقض ناپذر ومسئله ایجابی است. ولی باید در نظر داشت که درمسئله جمعیتی پارامترها وحامل های عدیده مانند جغرافیای ارضی و اقلیمی پارامتر های عقیدتی .پارامترهای اجتماعی وهمجواری وحتی پارامترهای نزادی و.... با تغییرات وشدت وضعف های محسوس تاثیر گذار می باشند .
غرض از ارائه این بحر طویل این که تظریه مالتوس یک اصل ثابت وقابل استناد در محاسبات جمعیتی نیست هرچند که در حاشیه وجهت نشان دادن یک الگوریتم موضعی بکار گرفته می شود .اصولا"نظریه مالتوس چیزی بیش از این اصل موضوعه ازدیاد جمعیت و وکمبودمنابع و مواد حیاتی ویک دل نگرانی برای بنای هیکلی اقتصاد نئوکلاسیک نیست.

2-رشد جمعیت بر اساس نظریه مضاعف شدن در هر 35 تا 40 سال نیز یک رابطه تجربی است که به نظر بنده منظور نظر استاد از بیان ان فقط دادن یک اسکیل ومقیاس تقریبی قریب به یقین در شرایط عادی وغیر خاص تغییر جمعیتی یک جامعه است .
3-این سئوال پیش می اید چگونه باید به مسئله جمعیتی در ادوار پرداخت؟
یک محقق تاریخ یا دقیق تر بگویم یک جمعیت شناس تاریخی به همان طریق تحلیل استنادی استدلال می کند که مثلا" در محدوده وجود جمعیت کدامین مستندات اجتماعی وزیر ساخت های اقتصادی واجتماعی مانند بازار وحمام واب انبار و.... وجود داشته واین استنادات با کدامین تناسب جمعیتی همخوانی داشته مراودات فرهنگی ورفاه اجتماعی از کدامین فاز تطورریشه ای ومدنیت و تنعم مادی ومعنوی واصالت تاریخی سخن می گوید.بروز خلق الساعه ومبهم مظاهر تمدن از قبیل برج و بارو وارامگاه وشاعرو اندیشمند وکتاب و....حکایت از کدامین کاستی ها ست و...... می بینیم که این نوع نگرش تحلیل استدلالی مستندات برای شناخت جمعیتی علاوه بر شامل بودن جنبه منطقی حل مسئله موجب پویایست وشاگرد تیز هوش دیگری (گفتار اقای اتفاق در پست کامنت مطلب 148) از سر دیگر مسئله جمعیتی وارد می شود که باز هم به همان نتیجه موضوعه که یک قضیه وقتی صحیح است که عکس ان نیز صحیح باشد می رسد.(اصل درایتی که در اثبات پوریم از قبل وتعمدا" وهوشمندانه نهفته بودکه هر چه به پایان بحث نزدیکترمی شویم ذکاوت نوع استدلال اشکار تر می گردد)
بدین لحاظ به نظر بنده روش استخراج ادله جمعیتی از شواهد موجود تاریخی مطمئن ترین وشایسته ترین راه رسیدن به امار حقیقی جمعیتی است وعقاید مالتوس یا نظریه تجربی 35 تا 40 سال تضاعف جمعیت اقناعی حاشیه ای برای ایجاد ذهنیتی تجسمی در حیطه اثبات تجریدی مسئله است هرچند که در بر اورد انچنان جدایی سلبی و تقابلی ایجاد نمی کند.

به ایشان نوشتم:

اقای بی نام. کاملا درست می گویید. ورودی و خروجی های مرتبط با رشد جمعیت چندان متنوع و متعدد است، که استخراج قانون واحد برای آن ناممکن می نماید. مسئله رشد جمعیت نیز در درجه ی نخست تابع همان شرایط جغرافیایی است که در مدخل کتاب هخامنشیان ارائه داده ام و سپس باید در هر مولفه و موردی به دنبال علل تغییرات غیر عادی بود. انتخاب 35 سال برای متوسط تجربی دو برابر شدن جمعیت در ایران، متکی به آمارهایی است که تغییرات را از سال 1313 به 1335 تا1355 و بالاخره 1385 نشان می دهد. داده های این آمارها ایران را در رپرتوار رشد هر قرن سه برابر قرار می دهد و چنین است که در مبدا صفویه جز وارد شوندگان به ایران جمعیت پویا نداریم و چون این نفرات پس از انجام ماموریت خود عمدتا به سرزمین های شان باز می گشته اند. آن گاه ....

پس از این گفت و گوهای مقدماتی، یادداشت ۱۵۰ نصب شد، که متن آن را در زیر می خوانید:

                       آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

 

                         مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۱۵۰

دوستانی که ظاهرا قادر به ارتباط با قسمت کامنت ها نیستند و گویا از مجرای دیگری ارائه ی چند نظر در باب جمعیت شناسی تاریخی در این قسمت را شنیده اند، و احتمالا گفت و گو از معماری عهد صفوی حوصله شان را تمام کرده، اصرار به نصب سریع تر این مدخل و مبحث تازه را دارند. حقیقت این که در حال حاضر به آمارهای رسمی لازم دست رسی ندارم، ولی از آن که چنین اطلاعاتی با جست و جو در سایت های مربوطه به سادگی قابل وصول است، اینک با اشاره هایی نسبتا مختصر، مدخل اثبات اجرای قتل عام پوریم را، از کانال بررسی های جمعیت شناسی، با زبانی اقناعی می گشایم و دوستان را دعوت می کنم با استفاده از استدلال و آمارهای خدشه ناپذیر عرضه شده در این یادداشت و با احاطه کامل تر، مدخل اجرای قتل عام مردم شرق میانه در ماجرای پوریم و عوارض و عواقب بعدی آن را، هرچه بیش تر به میان مردم برند.

بر مبنای اطلاعات مستخرج از نتایج آماری صدور شناس نامه، که در سال۱۳۱۳شمسی به دست آمده و آمارهایی که از سال ۱۳۳۵ شمسی، به صورت ادواری، به عنوان نتایج سرشماری های فنی و رسمی و سراسری نفوس کشور انتشار یافته، دیاگرام رشد جمعیت در ایران مابین ۵/۲ تا ۵/۳درصد متفاوت بوده است. اگر به خاطر مسائل حاشیه ای مربوط به سوء استفاده از کوپن ارزاق در پس از انقلاب، آمارهای اعلام شده را با نسبت مختصری غیر واقعی بدانیم، بدون شک از قبول تغییرات در افزایش جمعیت با دیاگرامی میان ۲ تا ۵/۲ درصد در سال ناگزیریم، زیرا وجود چنین رشدی، حتی بدون مراجعه به آمارها و فقط با دیدار از جمعیت کوچه و خیابان و گذرگاه دهکده ها نیز قابل درک است. 

 

No.

A

B

C

D

1

1000

1020

1000

1025

2

1020

1040.4

1025

1050.625

3

1040.4

1061.208

1050.625

1076.891

4

1061.208

1082.432

1076.891

1103.813

5

1082.432

1104.081

1103.813

1131.408

6

1104.081

1126.163

1131.408

1159.693

7

1126.163

1148.686

1159.693

1188.685

8

1148.686

1171.66

1188.685

1218.402

9

1171.66

1195.093

1218.402

1248.862

10

1195.093

1218.995

1248.862

1280.084

11

1218.995

1243.375

1280.084

1312.086

12

1243.375

1268.243

1312.086

1344.888

13

1268.243

1293.608

1344.888

1378.51

14

1293.608

1319.48

1378.51

1412.973

15

1319.48

1345.87

1412.973

1448.297

16

1345.87

1372.787

1448.297

1484.504

17

1372.787

1400.243

1484.504

1521.617

18

1400.243

1428.248

1521.617

1559.657

19

1428.248

1456.813

1559.657

1598.648

20

1456.813

1485.949

1598.648

1638.614

21

1458.949

1488.128

1638.614

1679.579

22

1488.128

1517.891

1679.579

1721.568

23

1517.891

1548.249

1721.568

1764.607

24

1548.249

1579.214

1764.607

1808.722

25

1579.214

1610.798

1808.722

1853.94

26

1610.798

1643.014

1853.94

1900.289

27

1643.014

1675.874

1900.289

1947.796

28

1675.874

1709.391

1947.796

1996.491

29

1709.391

1743.579

1996.491

2046.403

30

1743.579

1778.451

 

 

31

1778.451

1814.02

 

 

32

1814.02

1850.3

 

 

33

1850.3

1887.306

 

 

34

1887.306

1925.052

 

 

35

1925.052

1963.553

 

 

36

1963.553

2002.824

 

 

بر اساس جداول فوق، که در جدول A و B ازدیاد جمعیت از یک هزار به دو هزار نفر، با محاسبه رشد ۲ درصد و در جدول C و D با محاسبه ی ۵/۲ درصد در سال محاسبه شده، معلوم می شود که دو برابر شدن نفوس در یکی به گذشت ۳۶ و در دیگری به ۲۸ سال نیازمند است. اگر رشد جمعیت را، همانند چین با تمهیدات گوناگون و به کار بردن اجبار و با دشواری های فراوان، تا میزان ۱درصد در سال کاهش دهیم، آن گاه زمان انتظار برای دو برابر شدن جمعیت به ۵۹ سال افزایش می یابد و اگر بخواهیم به میانگین تسهیل کننده و واقعی تری تسلیم شویم، پس باید هر ۳۳ سال را مبنای دو برابر شدن جمعیت، لااقل در ایران بدانیم. با این محاسبه نخست باید بپرسیم اگر خشایارشا در ۲۵۰۰ سال پیش پنج میلیون نفر را برای جنگ با یونانیان تجهیز کرده، پس سرزمین ایران در آن زمان، لااقل بیست و پنج میلیون جمعیت داشته است. آن گاه اگر این نفوس را با رشدی برابر محاسبه بالا افزایش دهیم، تنها در پایان حکومت ادعا شده ی هخامنشیان، جمعیت ایران به یک میلیارد نفر می رسیده است. ولی اگر جمعیت  ۲۵میلیون را برای زمان خشایارشا گزافه بدانیم، پس گزافه ی اصلی به آمار سربازان خشایارشا از زبان هردوت منتقل می شود و اگر با انکار چنین جنگی، جمعیت ایران در آغاز دوران هخامنشیان را فقط یک میلیون نفر بپذیریم، در این صورت هم، این جمعیت در زمان حمله فرضی اسکندر به ۱۲۸ میلیون نفر رسیده بود، که تصور استیلای لشکر چند ده هزار نفره اسکندر بر آنان خام خیالی است. اما اگر به نحوی پیروزی اسکندر بر ایرانیان را قبول کنیم و مدعی شویم لشکریان اسکندر تمام مردم این سرزمین را از دم تیغ گذراندند، پس ظهور سلسله ی اشکانیان و طبیعتا ساسانیان و غیره را ناممکن کرده ایم و اگر حتی ده درصد آن ها را زنده فرض کنیم جمعیت ایران در ظلوع اسلام، در مطابقه با جداول فوق، افزون بر سه میلیارد نفر می شود که این بار امکان سلطه ی چند نیزه دار عرب بر آن ها را زیر سئوال برده ایم و باز هم اگر فرض را بر غلبه ی عرب و کشتار کامل آن سه میلیارد نفر بگیریم، پس بار دیگر ظهور طاهریان و صفاریان و غیره را بر باد داده ایم و چون چنین تسلسل سرگیجه آوری در ظهور چنگیز و تیمور و هلاکو نیز تکرار می شود، پس این محاسبات و مداخلات را کنار می گذاریم و فرض را بر بررسی جمعیت شناسی تاریخ ایران، از آغاز عهد به اصطلاح صفویه، یعنی سال ۹۰۵ هجری قمری قرار می دهیم، که اسکندر و عرب و مغول را پشت سر گذارده و گویا به استقرار ملی و دوران زاد و ولد فارغ از ضایعات عظیم جنگ ها و آرامش اجتماعی و اقتصادی و سیاسی وارد شده ایم.

اینک به سرشماری جمعیت ایران در آغاز دوران صفویه می رویم و برای سهولت انتقال و عینی کردن این بررسی، از واقعیت غیر قابل انکار موجود، یعنی جمعیت هفتاد وچهار میلیونی کنونی، با پرش های ۳۳ ساله، به عقب بر می گردیم، تا میزان جمعیت در ابتدای دوران صفویه را با محاسبه رشد اندکی بیش از ۲ درصد به دست آوریم.

سال ۱۴۲۹هجری قمری = ۰۰۰،۰۰۰، ۷۴ نفر (زمان حال)
سال ۱۳۹۶هجری قمری = ۰۰۰،۰۰۰، ۳۷ نفر (آستانه ی انقلاب ۱۳۵۷ شمسی)
سال ۱۳۶۳هجری قمری = ۵۰۰،۰۰۰، ۱۸ نفر
سال ۱۳۳۰هجری قمری = ۲۵۰،۰۰۰، ۹ نفر
سال ۱۲۹۷هجری قمری = ۶۲۵،۰۰۰، ۴ نفر
سال ۱۲۶۴هجری قمری = ۳۱۲،۵۰۰، ۲ نفر (آغاز سلطنت ناصر الدین شاه)
سال ۱۲۳۱هجری قمری = ۱۵۶،۲۵۰، ۱ نفر
سال ۱۱۹۸هجری قمری = ۵۷۸،۱۲۵ نفر
سال ۱۱۶۵هجری قمری = ۲۸۹،۰۶۲ نفر (ابتدای حکومت کریم خان زند)
سال ۱۱۳۲هجری قمری = ۱۴۴،۵۳۱ نفر 
سال ۱۰۹۹هجری قمری = ۷۲،۷۶۵ نفر
سال ۱۰۶۶هجری قمری = ۳۶،۳۸۲ نفر
سال ۱۰۳۳هجری قمری = ۱۸،۱۹۱ نفر
سال ۱۰۰۰هجری قمری = ۹،۰۹۵ نفر (اوائل حکومت شاه عباس بنا بر اقوال موجود)
سال ۹۶۷هجری قمری = ۴،۵۴۷ نفر
سال ۹۳۴هجری قمری = ۲،۲۷۴نفر
سال ۹۰۱هجری قمری = ۱،۱۳۷ نفر (اغاز عهد به اصطلاح صفویه)

هرگونه تغییری در نتیجه ی آماری بالا، حتی اگر جمعیت ایران در آغاز صفویه را، مثلا برابر ادعای بارتولد در صفحه ی ۱۹۲ کتاب جغرافیای تاریخی ایران، تنها در اصفهان تا نیم میلیون نفر افزایش دهیم، منجر به صعود نفوس کنونی، تا رقم میلیارد می شود!

«جمعیت اصفهان در زمان صفویه از روی حد اقل تخمین، به یک کرور (نیم میلیون نفر) می رسید. در این ایام فقط آثار قلیلی از عظمت پیش از صفویه باقی مانده بود و فقط قسمت کمی از مساحت شهر قدیم مسکون بود».

اینک دلیل کافی برای تمسخر از ته دل نسبت به چنین متون و این گونه محققین بیگانه، ذخیره داریم، زیرا نمایه ی آماری بالا، که با نتایج چند سرشماری دوران اخیر نیز تطبیق می کند، حکایت دارد که در آغاز ظهور صفویه، بدون امکان هرگونه چانه زنی و به فرمان منطق، جمعیت سراسر ایران فقط ۱۱۳۷ نفر بوده و ظاهرا از میان همین نفوس اندک، شاه اسماعیل صفوی علمای مخالف تشیع را گردن زده و دیگر قضایای مربوط به او، که نوشته اند، رخ داده است!!؟ و چون چنین رویاهایی در سرزمینی با آن تعداد سکنه مطلقا قابل تعبیر نیست، اگر حتی از پیشینه ی ۷۰۰۰ ساله ی ایرانیان نیز صرف نظر کنیم و همان مبداء ۲۵۰۰ ساله ی مورد علاقه ی باستان پرستان را ملاک بگیریم، آن گاه باید بپرسیم چه عاملی در آغاز دوران صفویه، ایران را چنین خالی از جمعیت گذارده و امروز پس از ۲۵ قرن حیات پر ماجرای ثبت شده در کارتون های سینمایی موجود، در باب تاریخ ایران، به چه دلیل هنوز فقط هفتاد میلیون نفریم؟!!! آیا این تصویر کامل پوریم و عوارض جانبی آن نیست؟!!! در عین حال اگر فقط یکی دو پله ی ۳۳ ساله ی دیگر از آغاز قرن دهم و ابتدای دوران صفویه عقب تر برویم، آن گاه جمعیت ایران به صفر نسبی می رسد که یافتن حافظ و سعدی و ابن سینا و فردوسی و مولانا در آن میان تعبیر یافتن سوزن طلایین در انبار کاه می شود. اینک خردمندان این سرزمین از ترک و فارس و گیلک و لر و کرد و غیره را می خوانم، به هر شیوه که می دانند و از باب و به قصد آن چه علما «تنویر افکار عمومی» گفته اند، یا مشغول رد داده های این مدخل شوند، یا ادعاهای کنونی در موضوع فرهنگ و پیشینه ی قوم و فرقه سیاسی و مذهبی خود را با این رقم ۱۱۳۷ نفر تطبیق دهند و یا شاید هم به نیاز بازنگری در همه چیزمان، پیش از کوفتن به سر و کله یکدیگر، در مقیاس ملی و منطقه ای، راضی شوند!!! (ادامه دارد)

پس از نصب یادداشت بالا نیز گفت و گوهای دیگری در حاشیه ی آن آغاز شد: آقای علی تهرانی مجددا نوشتند:

 

سلام استاد
پاسخ شما در مورد گستره جغرافيايي وقوع پوريم سوالاتي را برايم ايجاد كرده است. شما فرموده ايد:

"ضمنا جغرافیای پوریم به قفقاز و خراسان بزرگ و پاکستان نمی رسد."

سوالاتي كه در اين رابطه ايجاد مي شود آن است كه:

1_ آيا صرفاً كشتار پوريم به خراسان بزرگ تسري نيافت و يا تاريخ سازي و جعلياتي همچون ايجاد ابنيه نيز در منطقه صورت نگرفته است؟
2_ منطقه خراسان بزرگ از نظر شما دقيقاً به كدام جغرافياي شناخته شده امروزي اطلاق مي شود؟
3_ آيا عبارت خراسان بزرگ اصولا جايگاهي در تاريخ داشته است؟ آيا اين لفظ به يك جغرافياي طبيعي اطلاق مي گردد و يا جغرافياي سياسي؟
3_ همانگونه كه مي دانيد عبارت " خراسان بزرگ" تنها در تاريخ ادبيات ايران و تاريخ ايران معنا مي يابد و در ارتباط تنگاتنگ با اين تاريخ است. در صورتي كه مفهوم خراسان بزرگ در گذشته نيز وجود داشته است چگونه آن را از تاريخ جعلي تفكيك مي كنيد؟
3_ آثاري مربوط به دوره هاي مختلف در منطقه اي كه به عنوان خراسان بزرگ شناخته مي شود هم اكنون نيز بر جاست. از نويسندگان و شعرا ، حكمرانان و كتب سخن نمي گويم بلكه منظورم آثار ابنيه اي است كه در منطقه وجود دارد. از جمله بقاياي شهر لشكرگاه در هلمند، مجسمه هاي باميان، شهرغلغله معروف به شهر ضحاك در باميان و همچنين ابنيه شهرهاي سمرقند و بخارا. آيا اين آثار نيز مشمول تاريخ سازي هستند يا در يك سير طبيعي تمدني ايجاد شده اند. در صورتي كه كشتار پوريم به اين منطقه تسري نيافته باشد آيا آنها مي توانسته اند براي اين منطقه نيز تاريخ سازي كنند؟ فراموش نكنيم كه همين منطقه هم اكنون نيز مهد زبان فارسي به شمار مي رود و فارس زبانان زيادي را در خود جاي داده است. بخشي از اين فارس زبانان آشكارا از نژاد زرد هستند( ازجمله هزاره ها) اما اكثريت اينگونه نيستند. اين درهم تنيدگي ايران و خراسان بزرگ چگونه مي تواند توجيه كننده عدم وقوع پوريم در آن منطقه باشد. آيا عدم تسري پوريم به آن به دليل عدم وجود تمدن بوده است؟ با اين حال نمي توان اين درهم تنيدگي تاريخي را ناديده گرفت. مگر اينكه ادعا كنيم اصولاً جمعيتي در اين نواحي تا دوران صفويه نيز وجود نداشته و اين اثار نيز از جعليات هستند.( مي دانيد كه اثار زيادي از تمدنهاي محلي كه تعلق به پيش از دوران هخامنشان دارند در مناطقي همچون تخار به دست آمده است).

در پاسخ ایشان و یکی دو سئوال کننده ی دیگر نوشتم:

آقای علی و آقای منصور. مطلبی که عنوان می کنید باید با ادله ی لازم همراه باشد. مثلا معلوم کنید تحت دخالت چه عاملی الگوی تکثیر در ماقبل صد سال پیش تغییر کرده و به صفر رسیده است. زیرا دولت چین پس از سخت گیری های فراوان به زحمت توانسته است رشد جمعیت را به 1،1 در سال برساند. به همین ترتیب اگر می دانیم ایران در آغاز دوران ناصرالدین شاه دو میلیون نفر سکنه داشته، اولا برای سرزمینی با عمق زیستی 7000 سال جمعیت دو میلیونی مسخره است و اگر توقف رشد را از قول شما بپذیریم، نهایت این که بگوییم ایران از زمان صفویه تا قاجار به طور ثابت دو میلیون جمعیت داشته است که تنها سئوال را دو برابر می کند. اول این که چرا جمعیت ایران در زمان صفویه چنین اندک بوده و دوم چرا رشد جمعیت تا زمان قاجار متوقف شده است! ضمنا توقف رشد در اروپای کنونی یک پدیده ی کاملا جدید با دلایل مربوط به خود است که می تواند و باید موقتی باشد و هنوز آثار تاریخی خود را نشان نداده است. راه دیگر این است که گمان کنیم ایران زمان صفویه دارای پانزده میلیون نفوس بوده که در اثر تحلیل رفتن در عهد ناصرالدین شاه به دو میلیون رسیده است. در این جا نیز ناچارید با ادله و قرائن لازم عامل این تحلیل را معرفی کنید که نخواهید توانست.

آقای رضا. عراق و ترکیه و پاکستان و عربستان سعودی کشورهای تازه تاسیس با شرایط اقلیمی متفاوت اند و عمدتا در دوران جدید با موجی از مهاجرت های طبیعی و مصنوعی شکل گرفته اند. مثلا تعداد ترک ها در ترکیه ی امروز تا چند قرن پیش، که آسیای صغیر در اختیار دولت مقتدر بیزانس بود، از عدد صفر بیش تر نبود. نیمی از آسیا تقریبا غیر مسکون و یا کم سکنه است و بخش اعظم آن در اختیار دولت روسیه قرار دارد که نسبت به مساحت، جمعیت بسیار اندکی دارد. نمی توانید آسیا را به عنوان یک واحد مثال بیاورید. سرزمین ها را تفکیک و هر یک را بسته به شرایط جغرافیایی آن بررسی کنید. نتیجه همان می شود که یادآوری کرده ام.

آقای علی تهرانی. عنوان خراسان بزرگ از قمپزهای ایرانیگری رایج است. هیچ ساکن ماورا’ النهر، که شخصا سراسر آن را دیده ام، خود را خراسانی نمی داند. آن ها غالبا ازبک اند و اهل خیوه و مرو و بخارا و سمرقند و غیره خطاب می شوند. اما از این که اشاره به خراسان بزرگ از نظر جغرافیایی و برای خواننده ی ایرانی راهنمایی کننده تر از ماورا’ النهر است، در گفتارها و نوشتارهای درون اقلیمی کاربرد عنوان قلابی خراسان بزرگ بسیار مصطلح و دل چسب می نماید. در ماورا’ النهر عمدتا رد مستمر عبور زندگی تاریخی به تمام اشکال خویش دیده می شود و به خصوص از آن که نام خوارزم قید شده در کتیبه ی بیستون، خلاف نام دیگر اقوام آن سنگ نبشته، گم شده نیست، پس می تواند نشان معاف شدن ماورا’ النهر و البته به دلیلی که شرح آن مفصل است، از قتل عام پوریم باشد. طبیعی است که سخن از پاکستان در زمان پوریم نیز مطایبه است و چون قفقاز گذرگاه و بخشی از سرزمین خزران اجیر یهود بوده، که با داریوش مقابله ای نکرده اند، پس تخریب آن در پوریم فاقد معنا و محرک است.

در این میان آقای آذربایجانلی پرسیدند:

با سلام
استاد گرامی بحث آماری فوق العاده ای بود.لطفا اگه ممکنه در کنار آمار ارایه شده،آماری هم ازیکی از جمعیت های پوریم نزده ارایه بفرمایید که موید بیشتر بحث فوق باشد.بی نهایت از روشنگری های شما متشکرم.ضمنا آیا امکان ترجمه کامل قران و نشر آن توسط شخص شما وجود دارد؟

به ایشان نوشتم:

آقای azerbaycanl. به ترین نمونه هندوستان است که اگر تغییرات سیاسی چند دهه اخیر را نادیده بگیریم، کثرت ساکنان شبه جزیره، شامل پاکستان و بنگلادش و هندوستان، یعنی قریب یک و نیم میلیارد نفر می شود. ضمنا بخشب بزرگی از سرزمین های جنوب هندوستان پوشیده از جنگل های نامکشوف و خالی از سکنه است. چنان که قسمت پهناوری نیز در شمال و در حوزه ی آبریزگاه های هیمالیا فقط قبایل پراکنده ی کوهستانی زندگی می کنند.

در این جا آقای تلمیذ و کسانی دیگر به گفت و گو وارد شدند:

با سلام خدمت استاد و سایر دوستان
1-من فکر می کنم که اولا" بحث خونخواهی پوریم یک مهم منطقه ایی و بین المللی هم دارد ولی در بعد کشوری حرف من خطاب به برادران ترکم این است که نه ما و نه هیچکدام از ملتهای دیگر موجود در این کشور،تا زمانی که تفکرات محمد رضای پهلوی ملعون و احمدی نژاد و دیگرانی که با همین وهم و خیالات باطل خواهند آمد،نخواهیم توانست حقوق خود را به صورت مسالمت امیز و منطقی و بدون ریختن خون بیگناهان بگیریم،چنانچه تا به حال خونهای بسیاری از ترکها و کردها و بلوچها و ...برای گرفتن بدیهی ترین حقوق انسانی ریخته شده و فرهنگها و اعتقادات بیآزار زیادی از این ملل به خاطر توهمات قدرتمداران از بین رفته است(نمی توانم بفهمم این چه افتخاری دارد؟!!!).پس این است که اولین قدم ما کمک به استاد پورپیرار برای اثبات حقانیت وجود پوریم است تا بتوانیم مغز مردمان کشور و منطقه و بالطبع حاکمان آینده را به جای ویروسهای مخرب با برنامه های درست و منطقی فرمت کنیم.آنوقت همه چیز به راحتی آب خوردن امکانپذیر خواهد بود.

2-اخیرا" کتابی از پایلو کوئیلو خواندم.فهمیدم که نام زن او "استر" است که نامی توراتی است.او یک روزنامه نگار بوده که توانسته است خود را به حریم پایول کویلو برساند.حدث من این است که یهودیان برای منحرف کردن تلاشهای انسانهای موثر عوامل نفوذی خود را به بارگاه آنها می فرستند و خانم استر هم احتمالا" یک یهودی است.
بنابراین این نگرانی را دارم که امثال آقای میثم که اینقدر به کلمه ترک حساسیت دارند شاید از قماش همان خانم استر است که خود را به بارگاه استاد رسانده است؟!!!اینها تصور می کنند که در هر زمینه ایی باید آقا بالسر باشند و برای دیگران تصمیم بگیرند.خوب است که این آقا ادعا می کند پوریم را قبول دارد.پس شما که خود یک تازه واردید برای تازه واردان دیگر تصمیم نگیرید.لطفا".به دیگر برادران ترک هم اکیدا" توصیه می کنم با امثال این آقا بحث وجدل نکنید که به اصطلاح آب در هاون کوبیدن است.

3-استاد بنده همین نوروز امثال در یکی از مناطق قشلاقی ایل قشقایی قبرستانی را دیدم که متعلق به قبایل قشقایی بوده و تاریخ 1112 هجری قمری بر روی سنگ قبر یکی از آن قبرها حک شده بود.درعین حالی که قبرستانهای دیگری هم در منطقه هست که آشکارا بسیار قدیمی تر از اینها هست و مسلما" مسلمان بوده اند چون تمامی قبرها رو به قبله مسلمین هستند.ولی آنها هیچگونه نشانه و تاریخ مشخصی ندارند.
4-در رابطه با ازدیاد جمعیت هم:اولا" در گذشته بیماری های واگیر در شهرها و روستاها به دلیل تراکم جمعیت بالا بسیار بیشتر از عشایر(که کوچ فصلی داشته اند و همیشه از آب و هوای معتدلتر استفاده می کرده اند) تلفات می گرفته است.ثانیا" در گذشته بیماریهای واگیر دوره ای ظهور می کرده اند و نه مرتبا" در هر سال(چنانچه امروز هم همینطور است.شیوع وبای تهران در دو سال پیش قابل توجه است!).این شیوع پریودیک بیماریهای کشنده به جوامع در دوره های ترسالی و وفور نعمت امکان ازدیاد جهشی را می داده است.بنابراین رشد جمعیت ها در گذشته را همانگونه که خود به خوبی اشاره کرده اید باید در دوره های زمانی بازتری مطالعه کرد و نه مانند امروز سالانه!حرف من این است که برخلاف نظر بعضی دوستان رشد جوامع انسانی هرگز در گذشته صفر نبوده است،بلکه هر چند سال یک بار بسته به شیوع دوره ایی بیماریهای واگیر و خشکسالی ها و قحطی های کشنده توقفهایی نیز داشته است ولی عملا" رو به جلو حرکت کرده است.

 به ایشان پاسخ دادم:

آقای رضا و آقای سلام. در هیچ زمان و در هیچ نقطه ای جمعیت آدمی به صفر مطلق نمی رسد، زیرا به محض بروز چنین تصوری، دیگر گفت و گو از رشد نفوس بی معنا است. چه ورود نوع آدم به زمین را هبوط از آسمان بگیریم و چه حاصل موتاسیون و تکامل، سرانجام باید بپذیریم که زمانی تنها دو انسان، یکی نر و دیگری ماده ساکن زمین شده اند. این حقیقت را به هر کجای عالم و در هر زمان که انتقال دهید، تغییری نمی کند. بنا بر این اگر سرزمینی، حتی چین را در مرحله ای، جز دو نفر، خالی از سکنه بپنداریم، نه فقط جرم طبیعی صورت نگرفته، بل حقیقتی محتوم بیان شده است. بنا بر این محاسبه ی رشد جمعیت هرگز اشتباه نیست و همیشه از تجمعی دو نفره آغاز می شود. مطلب این است که آن دو نفر اولیه را در چه زمان و شرایط و اقلیمی به تکثیر وادار کنید و در مسیر تکثیر با چه عوامل بازدارنده و مصائب حساب نشده مواجه شوند یا نشوند. گفت و گوی جاری بر سر این است که چرا همان دو نفر اولیه، با محاسبه ای واحد، در ایران به عهد صفویه و مثلا در هندوستان در 1500 سال پیش وارد شده اند، آن هم در حالی که ظاهرا تجمع در کشور ما از هندی ها بسیار کهن تر بوده است؟!! از این راه به نفع اثبات تز پوریم، نتیجه می گیریم که حادثه ای جریان طبیعی تکثیر نفوس در ایران را منقطع کرده و تجمع دوران صفویه تجربه ی دوم حضور آدمی در ایران است، زیرا حاصل تجربه ی نخست را یهودیان در حادثه ی پوریم روبیده و نابود کرده اند.

سپس آقای توحید به بحث وارد شدند و نوشتند:

با سلام
استاد ارجمند
در اینکه آن قتل عام شامل حال تمام اقوام فلات ایران شده شک ندارم و آنقدر دلیل روشن و قانع کننده و محکم و استادانه در این زمینه در کتابها و وبلاگتان خوانده ام كه به آن ايمان آورده ام . ولي گويا علت سوال مرا متوجه نشده ايد . سوال من نه به علت شك و ترديد در وقوع اين واقعه ، بلكه به جهت آشنايي با نظر شخصي و عالمانه شما ، تنها و تنها در مورد اين رقم 75000 نفر ادعا شده در تورات است . و از اين رو اين سوال را پرسيدم كه بتوانم در بحثها و مناظرات پيش رو كه دارم ، جواب مناسبي به تازه آشنايان اين مباحث داده باشم .

استاد احساس مي كنم كمي كم حوصله و خسته شده ايد . اين موضوع را مي توان به راحتي در داخل متن پاسخهايتان حس كرد . البته قبول دارم كه دست و پنجه نرم كردن انفرادي با تمام دروغ ها ي تاريخ ساخته يهودي و نماياندن چهره روشن حقيقت ، خيلي طاقت فرسا و دشوار است . ولي با تمام وجود اعلام مي كنم كه دعاي خير ما را پشت سرتان داريد و از خداوند مي خواهم كه تمام خستگيهاي روحي و جسمي را بر شما هموار كند .استاد پورپيرار ، ضمن اينكه با تمام وجود تصديق مي كنم كه دلايل پيشين شما در باب پوريم بسيار مستدل و خدشه ناپذير و غني است و اقناع كننده كه حتي بدون اين بحث جمعيت شناسانه هم قادر به اثبات آن قتل عام مي باشد ، در كمال خضوع نظر شخصي من در باره مطلب اخير اين است كه كمي عجولانه و ناقص است و اگر فكر مي كنيد و اعتقاد داريد كه نگاه كردن از اين دريچه نو اهميت خاصي دارد ، پيشنهاد مي كنم كمي با حوصله تر به آن بپردازيد و چند روزي وقت بيشتر صرف كنيد و به دوستان ديگر هم پيشنهاد مي كنم در اين چند روزه مطالعه بيشتري در رابطه با «علم جمعيت شناسي» داشته باشند وكمي اين بحث را گسترده تر كنيم و به بحث و گفتگو و همفكري بيشتري بپردازيم . چرا كه استاد ، همانطور كه خود هم اشاره كرده ايد پارامترهاي بسياري در نحوه رشد جمعيت دخيل هستند و صدها كتاب با ارزشي كه توسط دانشمندان بر اساس سالها تحقيق و بررسي آمار تاليف شده ف مي تواند در اين بحث كمك كننده باشد . مثلا مانند خيلي از دوستان ديگرمعتقدم كه نمي توان با يك فرمول ثابت به بررسي تمام ادوار رشد جمعيت يك اقليم پرداخت و مواردي چون رشد بهداشت فردي و اجتماعي و اكتشافات درماني و ساخت داروها و واكسنهاي ضد بيماريهاي همه گير و مهلك و . . . بر خلاف عقيده شما نقش تعيين كننده اي در رشد جمعيت دارد . و اينكه نمي توان تمام دستاورد دانشمندان در اين زمينه را با فرض اينكه تمام اين نظريات توطئه اي بعلت اختفاي پوريم است ، به انها اهميت نداد چون دانشمندان حتي فكرش را هم نمي كردند كه شما از اين دريچه به پوريم نگاه كنيد . در ثاني من هم هر چه به جمعيت تمام كشورهاي جهان نگاه مي كنم كه نه در جغرافياي پوريم بوده اند و نه مانند اروپا تحت تاثير عوامل غير طبيعي بو ده اند ، و حتي داراي قدمت تمدن زيادي هستند مانند مصر نيز با فرمول شما همخواني نمي كنند . مثلا كشور مصر با وجود بر خورداري از آب و هواي مطلوب و جغرافياي مناسب و از آنجا كه به گفته شما در مدار 30 درجه تمدن نيز قرار دارد كه داراي بهترين شرايط رشد و توسعه است و همچنين عدم جنگهاي بزرگ ويرانگر و ... و با مساحتي تا حدودي كمتر از ايران = ( 1000000 متر مربع ) ايران = (يك ميليون و 640 هزار متر مربع) در سال 1981 داراي 41 ميليون نفرجمعيت بوده است و در همان زمان ايران حدود 35 ميليون جمعيت بوده است .

در پاسخ ایشان نوشتم:

آقای توحید. سئوال قبلی شما، به قول خودتان پس از این همه ادله و اسناد، سئوال پخته ای نبود، زیرا عدد واقعی مردم شرق میانه در 2500 سال پیش را نداریم تا بر اساس آن نسبت به صحت و یا نادرستی رقم تورات اظهار نظر کنیم، بنا بر این پاسخ همان است که نوشتم: با دلایل متعدد قابل اثبات است که یهودیان در ماجرای نکبت آفرین پوریم مردم شرق میانه را تا آخرین نفر، چه عدد ارائه شده در تورات را صحیح و یا کم تر و بیش تر بدانیم، قتل عام کرده اند.
موضوع جمعیت هم بر همین اساس است. سئوال اصلی و پایه این است که چرا جمعیت حوزه ی ایران پس از هفت هزار سال اینک فقط هفتاد میلیون و صد سال پیش در آغاز سلطنت ناصر الدین شاه فقط دو میلیون نفر بوده و توجه می دهد که نقطه ی صفر این جمعیت اندک، برابر روند طبیعی رشد و الگوی تغییرات در صد سال اخیر، در ابتدای صفویه قرار می گیرد. هدف از ارائه ی این مدخل اثبات مجدد و از مسیر جدید این مطلب است که تجمع در ایران دو آغاز دارد، یکی در هفت هزار سال پیش که حاصل 4500 ساله ی آن را یهودیان در پوریم به باد دادند و دیگری 2200 سال پس از پوریم، که نیروی کار وارده دست به ساخت و ساز کشوری به نام ایران زده اند. اگر شما پدیده ی تاثیر گذار دیگری بر رشد جمعیت پانصد سال اخیر ایران می شناسید و می توانید بروز آن را اثبات کنید، پس ارائه دهید. با تعجب کردن و ناباوری از سر حیرت، مطلب دگرگون نمی شود. برخوردهای جاری با مدخل جمعیت، درست مانند انکار مادر و پدری است که مرگ ناگهانی و بی دلیل فرزند را نمی پذیرند و مدام منتظرند تا به خانه برگردد. ضمنا بدانید که مصر از زمان فراعنه تاکنون، خلاف تصور شما، باریکه سرزمین آبادی در حاشیه ی رود نیل، بدون معادن و ثروت های طبیعی  است، محاط در ریگزار که تنها دو شهر بزرگ دارد و امورات امروز خود را از توریسم و آب راه سوئز و کمک کشورهای ثروتمند عرب و آمریکا و اروپا می گذراند و استعداد و امکانات و حتی مساحت قابل زیست لازم برای پرورش نفوس فراوان را ندارد. بحث و برآورد ما تنها برای حوزه ی ایران است که تردیدی در صحت آن نیست. برای انطباق این مدخل با هر اقلیم و کشور و جمعیت دیگر باید به بررسی های دیگری وارد شد که نتیجه آن هرچه باشد با مورد ایران ارتباطی پیدا نمی کند و منطق آن را برهم نمی زند.

 

 

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:15 | 78 نظر

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم      

                         مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۱۴۹ 

 

 

در عین حال بر همین داده های پراکنده و بی سامان، که اساتید عظیم الشان بیگانه و خودی، در موضوعات مختلف ایران شناسی، به خورد ما داده اند، ذره ای اعتبار مترتب نیست و نقل های من از کتاب سازی و کارهای آنان از روی ناگزیری و به قصد رسوا کردن آن ها است. چنین که معلوم است، مصیبت بی پایگی، که بدون استثنا گریبان مندرجات و مدارک کنونی در باب تاریخ و فرهنگ و هویت ایرانیان را گرفته، گاه چندان توام با بلاهت است که پوشیده ماندن نادانی مظبوط در مطالب آن، اسباب حیرتی ناباورانه و در زمره محکماتی است که نشان می دهد مدعیان صحت فرهنگ تلقینی موجود، غالبا مطالب مورد تایید خود را روخوانی هم نکرده اند. 

«معمولا هر کاروان سرایی دارای کتیبه ای در ایوان ورودی کاروان سرا بود. این کتیبه ها دربرگیرنده نام بانی و سازنده ی کاروان سرا، یا اشخاصی که این کاروان سرا را جهت استفاده ی عموم وقف کرده و بالاخره کتیبه هایی است که بعد از احداث کاروان سراها، شخص یا اشخاصی به تعمیر آن همت گماشته اند. این کتیبه ها به خطوط مختلف چون کوفی، نسخ، ثلث و نستعلیق بر روی سنگ، چوب و یا آجر نقش شده است. گرچه در طول زمان بسیاری از این کتیبه ها از بین رفته ولی کتیبه های ذیل یادگار با ارزشی از نظر هنری دوره های گذشته و به ویژه عهد صفوی است». (محمد یوسف کیانی، ولفرام کلایس، کاروان سراهای ایران، ص ۱۸)

به دنبال این مقدمه، مولفین کتاب کاروان سراهای ایران، که تحقیقی جدید شمرده می شود، متن ۱۲ کتیبه را از مظاهر کاروان سراهای ایران نقل می کنند که تمام گنجینه مکتوب بر در و دیوار بیش از پانصد کاروان سرای معرفی شده در آن کتاب است. اگر ضرورت تعجیل در بستن مبحث اصلی این مجموعه یادداشت ها در پیش نبود، به آسانی نشان می دادم که تقریبا هیچ یک از این ۱۲ کتیبه اصیل نیست و هر یک را با قصد به تاریخ کشاندن ارزان و آسان سلطان و سلسله ای فاقد امکان وجود توشیح کرده اند. اما اینک تنها به یک نمونه می پردازم، که ماهیت بی ارزش چنین مکتوباتی را عریان می کند.

«کاروان سرای سین: جند والله یضاعف لمن یشاء والله واسع علیم الدین ینفعون اموالهم باللیل و النهار سرا و علانیه. .. و کامرانی اعلی حضرت پادشاه جم جاه ظل السلطان بن السلطان و الخاقان بن الخاقان بن الخاقان مروج مذهب ائمه...توفیق اتمام این بنای کثیر الخیر یافت. حاج الحرمین الشزیفین حاجی سعید الدوله مرحمت... حاجی معین الدین محمد اصفهانی فی سنة خمس و سبعین والالف». (محمد یوسف کیانی، ولفرام کلایس، کاروان سراهای ایران، ص ۲۲)

این شرحی است که بر بالای تصویر کتیبه ی کاروان سرای سین در آن کتاب آمده است. بر مبنای تاریخ کتیبه، ۱۰۷۵ هجری، این کاروان سرا را باید بنایی از دوران شاه عباس صفوی بدانیم. مولفان کتاب کاروان سراهای ایران، بی شک معنای جملات فوق را می دانند، که معتقدند بر مظاهر کاروان سرای سین یافته و برای آن تصویری ارائه می دهند که در زیر دیده می شود.

 

                                                

                                                

هر بنّای تازه کاری که ساعتی تیشه به دست گرفته و دو آجری را نیمه کرده باشد، با یک نگاه سرسری، الحاقی و مجعول بودن این کتیبه را، با مراجعه به محل و شیوه ی نصب آن در می یابد، که منطق معماری ندارد. قطعه سنگ نوشته ای است که به زحمت و با تراش ناشیانه ی نیمی از آجر چینی اصلی در سمت راست قاب زینتی جرز بنا، جا زده و با مشتی گچ به دیوار چسبانده اند. استقرار زمخت و نازیبای این کتیبه، کم ترین همخوانی اجرایی با ظریف کاری قاب های فراز و اطراف آن ندارد و آب حقه بازی از هر سوراخ آن بیرون می زند. در عین حال باور این که تمام متن بالا را، بر این مربع سنگی کوچک نوشته باشند، ساده لوحی است، اما این بررسی هنوز قصد انتقال توجه خواننده به مبداء دیگری را دارد. 

«کاروان سرای سین. موقعیت جغرافیایی: ۲۱ کیلومتری شمال اصفهان. نوع پلان چهار ایوانی. قدمت: ایلخانی، سال ۷۳۰ هجری». (محمد یوسف کیانی، ولفرام کلایس، کاروان سراهای ایران، ص ۹۷)

پس کاروان سرایی را که در متن کتیبه به شاه عباس می رسید، در شرح، به ایلخانیان بخشیده اند، زیرا اعطای نشان حضور به ایلغاران ایلخانی در ایران، بدون چنین ریخت و پاش هایی میسر نیست. اگر کسی پرسه با حوصله ای در کتاب کاروان سراهای ایران بزند، بی تعارف با نمونه های کافی دیگری از این بی دقتی های آگاه و ناآگاهانه، به خصوص در تقسیم بندی بی معنای اسلوب معماری کاروان سراها، به ۲ و ۴ ایوانی و با کمال تعجب، سبکی به نام «متفرقه» مواجه می شود که به تنهایی سرگردانی و نادیده انگاری ها در بررسی مانده های معماری ایران را عیان می کند، زیرا در موارد متعدد از هیچ طریقی تطبیق نقشه و اجرای کاروان سراها، با مفهوم ۲ و ۴ ایوانی ممکن نیست.

«گرد آوری تاریخ طهران بر این روش که از نظر خوانندگان گرامی می گذرد، از شاه کارهای فرهنگی بی سابقه و پر زحمت است که کم تر از تدوین دو کتاب تاریخ کتاب خانه های ایران یا مجلد نخست از دائرة المعارف اسلامی ایران، که در سال ۱۳۱۱ و ۱۳۲۲ به چاپ رسیده اند به شمار نمی رود. در سال ۱۳۲۵ دو مجلد تاریخ ری و تاریخ طهران از نظر فقید علامه قزوینی گذرانده که پیش از چاپ، بیش تر مورد آزمایش و کنجکاوی واقع شوند. فقید نامی پس از مطالعه ی هر دو مجلد شرحی مبسوط از تقریظ و تمجید که ابدا مطلوب این جانب نبود بر آن ها نگاشتند». (عبد العزیر جواهر کلام، تاریخ طهران، ص ۲)

اجازه می طلبم با نقل بالا به پرده دیگری از این شهر فرنگ ابله شاد کن و کودک فریب در منابع و مدارک تاریخی و ادبی ایران رجوع دهم. ماجرا چنین است که در سال ۱۳۲۵ شمسی مولفی به نام عبدالعزیز جواهر کلام، که خود را نویسنده ی کتاب تاریخ ری و دائرة المعارف اسلامی و دو رساله در باب تاریخ کتاب خانه های ایران و مترجم مثنوی به زبان عرب معرفی می کند کتابی هم در باب تاریخ تهران تدارک می بیند که برای اطمینان از استحکام مطالب آن، پیش از انتشار، نسخه ای را برای اظهار نظر نزد علامه قزوینی می فرستد و چنین تاییدیه ی دل گرم کننده ای را از او دریافت می کند.

«دانشمند محترم اقای عبدالعزیز جواهر کلام دامت افاضاته. دو مجلد از تالیفات سرکار عالی یکی تاریخ ری و دیگری تاریخ طهران تا اوائل دوره ناصر الدین شاه را که مرحمت فرموده، برای مطالعه این جانب فرستاده بودید، بدوا آن ها را مرور و مطالعه کردم. همان روش و اسلوبی که در سایر تالیفات سابقه سرکار عالی در صحت و اتقان عمل و احاله به مدارک و تتبع و استقراء تام سراغ داشتم، در این دو مجلد نفیس نیز مشاهده نمودم. الحق تالیفی بسیار مفید و جالب و دلکش است ...». (عبد العزیر جواهر کلام، تاریخ طهران، مطلب بدون شماره در ابتدای کتاب)  

اکنون به کتاب تاریخ تهران جواهر کلام نگاهی بیاندازیم و ببینیم علامه قزوینی بر چه چیزی تقریظ و تایید نوشته است. کاری به متن دل آشوب کن این کتاب ندارم، که گرچه تسخیر تهران را به سرداری با اصطلاح او تازی، به نام عمر بن زید الخیل الطایی در سال ۱۹ هجری می چسباند و از نازک اندیشی نخبه ای در بی مایه سرایی برخوردار است، اما دیگر تالیفات درباره ی تهران پس از این کتاب هم، تا زمان ما، یکسره وام دار و کپی کشیده از همین کتاب شایسته ی تمسخر جواهر کلام است. در این جا فقط می خواهم شما را با چند سند تصویری ارائه شده در کتاب وی آشنا کنم که خود معرف متن است.

                                                                         

         

  

مینیاتور بی صاحب سمت راست، با محتویات معمول این گونه باسمه های رنگ کرده جدید ساز، مستند جواهر کلام در کتاب تاریخ تهران، برای اثبات حمله ی مغول به این شهر است، که صد البته نسبت به سند سمت چپ، که شبیه مادر ارسلان سلجوقی را در دولاب تهران به صحنه می آورد، هنوز یک شاه کار تحقیقاتی مسلّم است. مورخ و از آن که جواهر کلام تصویر سه زن را به عنوان شبیه مادر ارسلان سلجوقی ارائه داده، نخست آن که به راستی نمی داند جواهر کلام شمایل اصلی مادر ارسلان سلجوقی را در کجا یافته که این عکس زنان دربار قاجار را با او شبیه دیده است و دیگر این که با خبر نیست چه گونه ارسلان سلجوقی از سه مادر زاده شده است؟!!  

 

         

 

حالا دو تابلوی مینیاتور دیگر را با همان توصیفات قبل تماشا کنید که جواهر کلام یکی را مستند حضور شاه طهماسب در شاه عبدالعظیم و دیگری را دلیل دیدار شاه سلطان حسین با سفیر عثمانی در چهار باغ تهران گرفته است. جواهر کلام در متن کتاب آدرس این چهار باغ تهران را ارائه نداده و به تر آن است که در گیر و دار و گرفتاری های موجود، کار پی گیری مطلب را به شهرداری تهران محول کنیم تا این چهار باغ تهران را، چنان که این روزها باب است، اگر محل آن را یافتند، از چنگ زمین خواران درآورند.

 

 

           

 

جواهر کلام در ذیل رسامی سمت راست آورده است: «بستر بیماری شاه عباس کبیر و پزشک خاص او در تهران»، و در سمت چپ، چنان که می خوانید، شاه عباس کبیر را پس از بهبودی و برخاستن از بستر بیماری در تهران نمایش می دهد. تاکنون هیچ محققی در جهان نتوانسته است برای ادعاهای خود به میزان جواهر کلام اسناد مطمئن ارائه دهد. ذکر مکرر نام تهران در این مستندات، حقه ای انحرافی در فهم این حقیقت است که تا دویست سال قبل، حتی دهی به نام تهران هم نبوده است.

 

                                                                        

           

این هم شاه طهماسب اول با ملتزمین رکاب اش در تهران، چنان که نقاشی سمت راست ادعا می کند. در سمت چپ باز هم تصویر سه زن کاملا روبسته را می بینید که گویا یکی و شاید هم سر سه نفر، به خواهر شاه طهماسب صفوی شبیه اند که گویا بانی بنای تکیه و حمامی به نام خانم در تهران بوده است. چه گونه و با تطبیق چه چیز این زنان کاملا پوشیده رو، جواهر کلام به کشف شباهت یکی از آنان با شمایل خواهر شاه طهماسب رسیده و اصولا این مولف پرآوازه ی مورد تایید قزوینی از چه راه با شمایل خواهر شاه طهماسب آشنا بوده، پرده ای از مبهمات فراوان در تاریخ نوشته های یهود فرموده متداول در باره ی همه چیز ایران است.

                                                                                 

          

        

اسناد زبده و انحصاری جواهر کلام، در اثبات اهمیت وجود شهر تهران، در تمام ادوار تاریخ، اینک گامی به دوران معاصر نزدیک تر شده و در سمت راست عکس یادگاری قشون کریم خان زند در اطراف تهران و سمت چپ عکس دیگری از نیروی توپخانه ی آقا محمد خان قاجار را می بینید!!! اگر گمان می کنید که سمت راست تصویر گروهی از مجاهدان در انقلاب مشروطه و سمت چپ گروهی از قزاقان لیاخوف اند، پس شما از تاریخ تهران جواهر کلام مطلب چندانی در نیافته اید.

 

                                                                 

                                           

 

و این هم پرده ی آخر در نمایشی که جواهر کلام در باب تاریخ تهران به صحنه برده و در ذیل این نقاشی کودکانه نوشته است: «مردمان وحشی و غارتگر تهران در قرن هشتم هجری که از دادن باج و خراج به دولت وقت امتناع داشتند و اگر نیروی دولت آن ها را تعقیب می کرد، به خانه های سرداب مانند خود که زیر زمین می ساختند، پناه می بردند و به جای زر و نقره ی مسکوک مرغ و خروس به دولت می دادند». تمام این مراتب بی خردانه تنها از آن روست که اقرار به این که تا دو قرن پیش هنوز شهر تهران برپا نبوده، پایه های این تاریخ باسمه ای ایران را بر باد هوا قرار خواهد داد. اگر تاریخ کتاب خانه های همین جواهر کلام را بخوانید، به شما میلیون جلد کتاب تحویل می دهد که اسکندر و عرب و مغول در حمله به ایران سوزانده اند!!! بدین ترتیب اگر هنوز با تاریخ تهران آشنا نشده اید پس ساعتی به رسامی فوق خیره شوید تا دریابید چه گونه، با چه ابزار و چه کسانی هر یک از ما را به گمان های گمراه کننده ای چون شاه نامه خواهی و حافظ خوانی و باور به تاریخ بیهقی و اشعار شاه اسماعیل و «قارا مجموعه» سرگرم کرده اند تا ماموران خود را با تبلیغ این دل خوشی های عوام فریبانه ی فاقد ارزش، به مردم نزدیک کنند و در میان مسلمین تخم نادانی و نفاق و تفرقه ی تاریخی بپاشند. کتاب تاریخ تهران، قامت کوتاه اندیشه ورزی و خیال پروری اغلب مزورانه و مزدورانه، نزد روشن فکری ایران را نمایش می دهد و نمونه ای از اسناد مضحک ایران شناسی را رو می کند. بنا بر این آقایان و خانم ها، سراپای هستی و هویت و دیرینه ای را که در بساط پیاده روی اندیشه ها چیده و هر یک از ما را در راسته ای به دست فروشی پر اطوار و هیاهوی توهم وادار کرده اند، جدی نپندارید. تنها حقیقت درخشان و زنده و کارآی موجود، دین کبیر و مترقی اسلام است، که بی دغدغه باید به احکام آن چنگ زنیم و با برافراختن پرچم پوریم، عازم نبرد فرهنگی نهایی با یهودیان توطئه گر و جاعل شویم و مشت قرن ها بسته مانده آن ها را در اجرای آن قتل عام وحشیانه بگشاییم. (ادامه دارد)                 

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:0 | 88 نظر

http://www.narina.ir/