رضا داغستانی

از گفتگوی تمدنها تا تمسخر تمدنها

شاید اکنون بتوان معنای گفتگوی تمدنهای آقای خاتمی را فهمید و دانست که کرامت انسانی از نظر آقای خاتمی که هشت سال مهمترین مقام اجرایی کشور را در اختیار داشته چیست، شاید اکنون بتوان فهمید که چرا در دوران هشت ساله اقتدار ایشان اصول 15 و 19 قانون اساسی همچنان در بین ورقهای قانون اساسی ایران خاک خوردند و هیچ مجوز حزب، تشکل و جمعیتی از سوی وزرای کشور جنجالی کابینه وی به آذربایجان داده نشد.


زمانیکه ستارخان و یارانش مظلومانه خلع سلاح شدند و مشروطه ایی که از تبریز توسط آزادی خواهان غیور آذربایجانی شروع شده بود در تهران توسط مشتی چاپلوس قدرت طلب و چهره های ضد مردمی با شکست مواجه شد و نیز قانون اساسی ثقه السلام به فراموشی سپرده شد و قیام شیخ محمد خیابانی سرکوب شد، اندیشه هایی در ایران سربرآوردند که همگی در سرکوب "کرامت انسانی"، "حقوق شهروندی"، "اصل احترام به ذات انسان" کوتاهی نکردند و همانند چرخ و فلک در کار شدند تا پایه ها و ریشه های تورک زبانان در ایران را سست نمایند و برعکس جامعه جهانی که بسوی "حقوق بشر" و جوامع دموکراتیک مبتنی بر اصل احترام پیش می رفت در ایران عده ایی نژادپرست آریایی با اندیشه های افراطی و جنون آنتی تورکی سیاستهای شووینیستی و پان فارسیستی را تکوین دادند و هرچه در توان داشتند در راه انواع تبیعض ها، مبارزه با حقوق ذاتی و انسانی ملتهای غیر فارس ایران و سیاست آسیمیلاسیون فرهنگی همت گماردند و یکی از جنایتهای بشری و نسل کشی فرهنگی و اتنیکی در طول قرن معاصر را در ایران پدید آوردند که تاریخ از بازگویی آنها شرمسار است.

 

 

 

پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، امیدهایی در بین ملتهای غیرفارس ایران برای استیفای حقوق ملی و نیز جبران جفاهایی که کشیده بودند بوجود آمد، هرچند که بسیاری از مظاهر شووینیسم فارس از بین رفتند اما متاسفانه بدلایل مختلفی آنگونه که در شان حکومت اسلامی است تا کنون اقدامات جدی و دامنه دار و منسجم برای شکستن دیوهای نژادپرستی و شووینیسم فارسی در ایران صورت نگرفته است که از جمله مهمترین دلایل آن نیز سواستفاده از رافت اسلامی دولت جمهوری اسلامی توسط برخی افراد و نفوذ افراد سالوس (انقلابیون پس از انقلاب) در بدنه نهادهای فرهنگی، سیاسی و تصمیم گیری کشور بود که نتایج آن اکنون در ایران کاملا روشن و مبرهن است. پس از حوادث اوایل انقلاب و برخی انتظارات نامعقول بخشی از ملتهای غیرفارس ایران از حاکمیت اسلامی، اولین اعتراضات عمومی در ایران که دامنه بسیار وسیعی یافت مجموعه اعتراضات ملت آذربایجان در خرداد 1385 بود که ریشه آن نه فقط به توهین یک روزنامه بلکه فریاد و اعتراضی بود به سالها ستم ملی که بر آذربایجان روا داشته بودند و علیرغم صبر و تحمل این ملت شریف متاسفانه دامنه های آن روزبروز بیشتر میشد و کار از توهینهای تلوزیونی به توهین های برخی مسئولان به تورک زبانان و نفوذ اندیشه های شووینیستی فارسی به مطبوعات دولتی کشیده شده بود و نیز پس از 8سال حاکمیت پرزرق و برق و وعده های مردم فریب به اصطلاح "اصلاح طلبان" مردم خسته، راههای دیگری برای اعاده حقوق خود جستجو میکردند.

 

 

 

در آنزمان که "محمد خاتمی" هر روز در یک کوی و برزن انواع شعارهای دهن پرکن را بزبان می آورد و دم از مشروطیت و آزادی و کرامت انسانی و نهایتا گفتگوی تمدنها سخن می گفت در طول هشت سال اقتدار وی و یارانش هیچ اقدام عملی در راستای وعده هایی که به مردم داده بودند انجام نشد. خاتمی حتی در جریانات تیرماه 1378 نیز به مهمترین پایگاه اجتماعی و سیاسی خود بی اعتنایی کرد و موجب سرشکستگی بسیاری از ملت ایران شد که با هزاران امید رئیس جمهوری "آزادی خواه" با شعارهای بین المللی پسند را انتخاب کرده بودند.

 

 

 

اکنون با نگاهی به متن سخنرانی های خاتمی و شعارهای دولت هشت ساله وی که جذابترین و دل انگیزترین سخنان زمان را بیان میکردند بررسی کنیم و از سوی دیگر به نقد واقع بینانه عملکرد ایشان و مجموعه دولت وی بیاندازیم میبینیم که اظهارات اخیر آقای سید محمد خاتمی در مجلسی خصوصی که گویا برای تمسخر ملت آذربایجان تشکیل شده است، آقای خاتمی همانند دوران 8ساله اقتدارشان با صمیمیت و بشاشی خاصی اینبار نه از گفتگوی تمدنها و کرامت انسانی ملت بزرگ و تمدن آفرین آذربایجان را مورد تمسخر و توهین قرار میدهند و حاضرین نیز وی را در این راه همراهی میکنند.

 

 

 

شاید اکنون بتوان معنای "گفتگوی تمدنهای" آقای خاتمی را فهمید و دانست که "کرامت انسانی" از نظر آقای خاتمی که هشت سال مهمترین مقام اجرایی کشور را در اختیار داشته چیست، شاید اکنون بتوان فهمید که چرا در دوران هشت ساله اقتدار ایشان اصول 15 و 19 قانون اساسی همچنان در بین ورقهای قانون اساسی ایران خاک خوردند و هیچ مجوز حزب، تشکل و جمعیتی از سوی وزرای کشور جنجالی کابینه وی به آذربایجان داده نشد.

 

 

 

"مصلح واقعی کسی است که در درجه اول اصلاح را از خودش آغاز کند"، تا زمانیکه دل انسان با گفته هایش در یک مسیر نباشند میتوان موفقیتها و محبوبیتهای مقطعی را کسب کرد اما برای ماندگاری خواه مثبت یا منفی باید هماهنگی بین گفته های دل و زبان برقرار باشد.

 

 

 

بنده بعنوان یک روزنامه نگار آذربایجانی از شنیدن سخنان آقای خاتمی بسیار متاسف شدم، این سخنان از زبان یک روزنامه نگار یا کاریکاتوریست بیان نشده است، از زبان شخصی جاری است که 8سال رئیس جمهور یک کشور بوده است. اگر این سخنان را توجیه کنند میگویند که این صرفا یک مزاح بوده است اما حتما نیک میدادند که اگر انسان جلوی اشتباهات خود را نگیرد، آنها جلوی انسان را خواهند گرفت.

 

 

 

"ابتدا تو را نادیده می گیرند. سپس مسخره ات می کنند و بعد با تو می جنگند. ولی در نهایت پیروزی از آن توست". (گاندی)

 

 

 

رضا داغستانی – اورمیه – 29/2/1388

 

 

 

عضو شورای مرکزی کانون نشریات دانشجویی آذربایجان

 

 

انتشار از: بهمن آزادگر


بیانیه شماره 2 دانشجویان آذربایجانی دانشگاه تهران وعلوم پزشکی تهران

سه‌شنبه  ۲۹ ارديبهشت ۱٣٨٨ -  ۱۹ می ۲۰۰۹

ملت مظلوم آذربایجان

جبهه مقاومت ملی در برابر هتاکی به حریم مقدس ملت آذربایجان با قدرت در حال شکل گیریست. اخبار رسیده از دانشگاههای آذربایجان حاکی از تلاش غیرتمندانه دانشجویان وفعالان حرکت ملی برای اطلاع رسانی هر چه سریعتر بر علیه فحاشان به حریم مقدس ملت آذربایجان را می دهد.

باری در روزگاری که مدعیان دورغین حقوق بشر آزادی نقاب از  چهره بر کشیده اند ودیوانه وار بر علیه ارزشهای انسانی ومنافع ملی ملت مظلوممان طبل جنگ میکوبند فرزندان شما در دانشگاهها بدون کمتریت امکانات تبلیغی ورسانه ای  وظیفه ملی اطلاع رسانی سالم وسریع را شرافتمدانه به عهده گرفته اند .

در این میان عدهای در صدداند این توهین کریه را در چارچوب رقابتهای انتخاباتی به نفع یا له افرادی  مورد سوء استفاده قرار دهند .جنبش دانشجوی آذربایجان به عنوان چشمان همیشه بیدار حرکت ملی با شناخت بن مایه های اندیشه راسیستی در ایران اعلام میدارد

جریان اصول گرا ومحافظه کار که دیروز ملت آذربایجان را سوسک نجاست خوار خود میخواند وطیف به ظاهر دمکرات اصلاح طلب که ملتمان را بی شعور وزنان پاک دامن مان را زنا کار مینامد  دو سر اژدهای راسیسم ونژاد پرستی در ایرانند !

ما دانشجویان آذربایجانی دانشگاه تهران وعلوم پزشکی تهران با قاطعیت اعلام میداریم  جبهه مقاومت ملی در برابر هتاکی به حریم مقدس ملت آذربایجان با قدرت در حال شکل گیریست .جنبش دانشجویی آذربایجان  به عنوان خط مقدم این جبهه بدون ذره ای عقب نشینی تا عذر خواهی رسمی عامل وحامیان این عمل ننگین جان فشانانه به وظیفه ملی خود عمل خواهد کرد .

در پایان از همه احزاب گزوهها ی خبری تلویزیون ملی وفعالان حرکت ملی  مسرانه میخواهیم با حساسیت کافی و وافی ضمن عمل به وظیفه ملی در اطلاع رسانی یک بار برای همیشه با حرکت گسترده ومدنی خود پاسخ دندان شکنی به نژاد پرستان فارس دهند.

29/2/88

دانشجویان آذربایجانی دانشگاه تهران وعلوم پزشکی تهران

http://www.oyrenci.com/News.aspx?newsId=6713

در سوگ فضیلت و اخلاق دروغین- سید حیدر بیات  

باشگون(دوشنبه) ۲٨ ارديبهشت ۱٣٨٨ - ۱٨ می ۲۰۰۹

امروز خاتمی به پایان می‌رسد، اما فضیلت همچنان بر سر جای خویش ایستاده است. آن فضیلت نیست که فرو می‌ریزد این چشمان ماست که فریب خورده بود.

 

شروع کردن مقاله‌ای با این عنوان بسیار سخت است. در زمانی که سر در پیله خود داری و به همه چیز می‌اندیشی، جز سیاست. به ناگاه چه هولناک خود را در گرداب می‌یابی. کسانی که به باد شرطه پیک صبا می‌فرستادند تا کشتی این ملت را به ساحل امنی برسانند و پاسدار حرمت آنان باشند خود باغبان شریک دزد و یار قافله‌ای بیش نبوده‌اند و

هر چه بگندد نمکش می‌زنند

وای به روزی که…

از خاتمی چه چیزها که نیاموخته‌ بودیم: حرمت انسانها، عزت، کرامت و چندین مشت کلمه دیگر که استاد قدرت به این طوطی خوش نام و نشان یاد داده بود تا «به زیر دلق مرقع» چه‌ها نهان دارد و به نام شریف‌ترین اصول انسانی از قبیل فضیلت و اخلاق، کرامت، حرمت، حریت و دموکراسی، پایه‌های نژادپرستی را در این مرز و بوم استوار گرداند و با یارانی چند از استانهای کویری خویش …

حال که دلق مرقع را باد تکنولوژی آنی به کناری می‌زند و سیمای واقعی این سمبل اخلاق لحظه‌ای نمایان می‌شود چه جویها که از اشک دیده و خون دل که نه از تهوع ساده اندیشان و قدیس‌پرستان پرنمی‌شود.

تمام جویهای این شهرها پر است. مدینه فاضله دموکراسی و گفتگوی تمدنها امروز بوی عفن استفراغ شهروندان را می‌دهد. امروز طاعون نژادپرستی بر شهرهای ما چیره شده است.

امروز خاتمی به پایان می‌رسد، اما فضیلت همچنان بر سر جای خویش ایستاده است. آن فضیلت نیست که فرو می‌ریزد این چشمان ماست که فریب خورده بود. کذابان و منافقان اما، باید مجازات شوند. میرحسین موسوی، کروبی، ابطحی حتی اعلمی باید عذرخواهی کنند. همه آنان که روزی نقد فضیلت را بی عیار زدنی به بازار مسلمین فرستاده بودند، گناهکارند.

*

بسا که یاران دولت نهم در بر افتادن این پرده نقشی داشته باشند. نرد باختن با تاس ملل غیر فارس زبان بخصوص ترکها هنوز پررونق است، اما هیچ کس حتی اگر لیلاج هم زنده شود این بازی را نخواهد برد. این بازی سراسر شکست و فضیحت است. و تنها راه آن قبول حرف و حساب.

و حساب حساب است و کاکا برادر.

نرادان محترم! آقایان!

تا شکست نخورده‌اید لختی اندیشه کنید. ممکن است فردا کوزه‌ای منتظر شما باشد. بازگشت از آن کوزه که همان مرگ سیاسی - اجتماعی است برای هیچ کس میسر نخواهد بود.

 


یادداشت اویرنجی: آذربایجان نیازمند اتحاد فعالان ملی

 ائلگون(شنبه) ٢٦ ارديبهشت ۱٣٨٨ - ١٦ می ۲۰۰۹

www.oyrenci.com

بدون شک دفاع از حقوق یک ملت و مبارزه در راه سعادت آن بعنوان یک هدف عاليهاست که فعالان این مسیر را هر چه بیشتر به ادامه راه ترغیب می کند. آذربایجان در طول تاریخ رویدادهای مختلفی را به خود دیده است که در هر یک از آنها پیشگامان حرکتهای آزادی طلبانه از این خطه برخاسته اند. اگر تاریخ را اندکی ورق بزنیم متوجه رشادتهای بزرگمردانی خواهیم شد که با تکیه بر افکار پیشرفته و متجدد خویش و همچنین با آموزه هایی از فرهنگ این سرزمین توانسته اند در رویدادهای مهم سیاسی ایران تأثیرات بسزایی به جای بگذارند. در اینکه این تأثیرات ناشی از روح جمعی روشنفکران و مبارزین راه آزادی بوده است، شکی نیست. مهمترین این اتحاد ها در «مرکز غیبی تبریز» در عصر مشروطیت متجلی گشته بود که در آن قشرهای مختلف مردم حضور داشته و باعث ظهور  تصمیمات کلیدی برای سعادت ملت شد. این تصمیمات کلیه سرزمینهای محروسه داخل ایران و حتی جوامع کشورهای دیگر را نیز تحت تأثیر قرار داده و باعث نهادینه شدن روحیه آزادیخواهانه و ضد استبدادی در میان اقشار مختلف مردم شده است.

از اینرو زمانی می توان به نتیجه تلاشهای فعالان یک ملت امید داشت که در عین اختلاف نظر و داشتن دیدگاههای متفاوت بتوانند در یک جمع نظرات خود را مطرح کرده و برای منافع ملی تصمیم منطقی و عقلانى بگیرند. لزوم هماهنگی بین نیروهای ملی آذربایجان در وضعیت فعلی بیش از پیش احساس گردیده و لازم است بدون در نظر گرفتن اختلاف سلیقه ها و تعدد دیدگاهها با محوریت منافع ملی وارد عرصه اتحادها گردید.

با توجه به اینکه در حال حاضر بحث انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری بعنوان یک رویداد سیاسی در داخل کشور در حال جریان است، لزوم توجه فعالان به این واقعه از اهمیت زیادی برخوردار است. گرچه در منظر اول با توجه به کاستی های فراوان برگزاری این انتخابات که بهیچ عنوان با معیارهای دموکراتیک و آزاد سازگار نیست، شرکت یا تأثیرگذاری در آن ممکن است سرانجام موفقیت آمیزی نداشته باشد، ولی با در نظر گرفتن اندک فضای نسبتا مناسب انتخابات در جهت پیگیری خواسته ها و مطالبات ملت می تواند بعنوان یک فرصت مدنظر قرار گیرد. فرصتی که حاکمیت توتالیتر و استبدادی جمهوری اسلامی مجبور است در اختیار اقشار مختلف جامعه من جمله کاندیداها قرار دهد. در این بین کاندیداهای ریاست جمهوری نیز با توجه به انباشت مطالبات اقوام و ملل ایران در دوره های قبلی و عدم اجرای اصول اولیه قانون اساسی در جهت تحقق هر چند اندک این خواسته ها، توجه ویزه ای به حقوق اقوام خصوصا در دوره جدید داشته اند. در نتیجه استفاده از این فرصت نه به معنای شرکت و رای دادن بلکه به معنای تأثیرگذاری در آن با توجه به پشتوانه عظیم ملت آذربایجان می تواند نقش بسزایی در روند سیاسی ایران و همچنین جامعه جهانی داشته باشد.

بدون متحد شدن و هماهنگی بین فعالان در جهت استفاده از فضای بدست آمده ممکن است سرانجام خوبی برای خواسته های آذربایجان نداشته باشد. گرچه با توجه به اتمسفر امنیتی موجود در فضای حرکت ملی نتوان بصورت کاملا دموکراتیک هماهنگی ها و اتحاد لازم را ایجاد کرد ولی با استفاده از حداقل های موجود میان فعالان امکان ایجاد شورایی جهت تأثیرگذاری در انتخابات در حال حاضر وجود دارد که این امر در روزهای اخیر توسط عده ای از فعالان بوقوع پیوسته و شورایی جهت هماهنگی بیشتر فعالان برای انتخابات آتی ایجاد شده است که در آن از گروههای مختلف فکری و شخصیتهای مختلف آذربایجان حضور داشته و در چند روز گذشته عده ای نیز به حمایت از این شورا اقدام ورزیده اند. سوای دموکراتیک بودن یا نبودن چنین جمعی وجود آن برای حرکت ملی به سان فال نیکی است که آینده حرکت ملی را جهت متشکل شدن هر چه بیشتر فعالان بیمه خواهد کرد. گرچه این روند می بایستی به صورت دموکراتیک تا حد ممکن طی شده و اکثریت فعالان بتوانند در آن دیدگاههای مختلفی را مطرح کنند ولی وجود این جمع با اشتراک حداقل ها در وضعیت فعلی برای تأثیرگذاری در انتخابات مفید خواهد بود. 

از اینرو حمایت از تشکیل چنین شورایی ضروری بوده و می بایستی هر چه بیشتر فعالان را به ایجاد این جمع ها ترغیب نمود. گرچه انتقادهای سازنده در پیشبرد مناسب این شورا مفید خواهد بود ولی تخریب آن و یا اتهام زنی به این جمع باعث تضعیف آن در حال حاضر و کاهش فعالیت  جمعی از طرف فعالان در آینده خواهد بود که بهیچ عنوان با منافع ملی و سعادت ملت سازگار نمی باشد.

اويرنجي

 گله جک بیزیمدیر

بیانیه دانشجویان تورک دانشگاه علم و صنعت در خصوص سخنان اهانت آمیز آقای خاتمی

سه‌شنبه  ۲۹ ارديبهشت ۱٣٨٨ -  ۱۹ می ۲۰۰۹

 ملت آذربایجان به عنوان تاثیر گذارترین ملت در تاریخ معاصر ایران همواره شاهد توجه محفلهای سیاسی ایران بوده است ایده اصلاح طلبی که با نام آقای خاتمی مطرح شد در نزد برخی از فعالان حرکت ملی آذربایجان، شور و شوق رسیدن به حقوق پایمال شده آذربایجان را در قالب اصلاح طلبی ایجاد کرد

آقای خاتمی با تئوری گفتگوی تمدنها که مسلتزم آن پذیرش تمدنها از طرف هم و احترام متقابل است، وجهه جهانی کسب کرده بودند با انتشار ویدئوی چهره واقعی خود و همراهانشان را به دنیا و ملت آذربایجان نشان دادند. ایشان و جمع همراه با احمق خواندن سی و پنج ملیون ملت تورک آذربایجان، میزان التزام و ایمان خود را به تئوری گفتگوی تمدنها، دموکراسی، آزادی و برابری انسانها فارغ از نژاد و قوم و رنگ را به طور عملی نشان دادند

ما دانشجویان تورک دانشگاه علم و صنعت خواستار عذر خواهی رسمی ایشان از ملت شریف آذربایجان در رسانه های جمعی به خصوص صدا و سیما هستیم و اعلام می داریم در صورت عدم عذر خواهی ایشان از پای نخواهیم نشست

 


بیانیه دانشجویان آذربایجانی دانشگاه تهران و علوم پزشکی در محکومیت توهین رئیس جمهور سابق ایران محمد خاتمی به ملت  آذربایجان

باشگون(دوشنبه) ۲٨ ارديبهشت ۱٣٨٨ - ۱٨ می ۲۰۰۹

 

 

سه سال قبل در چنین روزهایی جنبش دانشجویی ملی پیشرو وملت آذربایجان با مقاومت قهرمانانه بدون داشتن کمترین امکانات رسانه ای و تبلیغاتی توانستند دیو راسیسم فارس را برای اولین بار مجبور به عقب نشینی از مواضع غیر انسانی و ضد حقوق بشری خود کنند قدیم دهها شهید وجانباز، زندانی شدن بسیاری  از فعالان حرکت ملی و ملت مظلوم آذربایجان ، اخراج و تعلیق یسیاری از همرزمان مان در دانشگاههای آذربایجان ، هزینۀ یک جمله بیش نبود: هارای هارای من تورکم

 

غم از دست دادن شریف ترین جوانان ملت آذربایجان اگر چه دل هر آذربایجانی را به درد آورد اما نوید رسای صدایی بود که نشان از رشد آگاهی ملی را در میان ملت کبیرمان میداد.

این حادثه دیو راسیسم را چنان وحشت زده کرد که فشارها و سرکوبها را بر علیه فعالان آذربایجانی افزود.

سه سال بعد از این حادثه بار دیگر شاهد توهین کریه دیگری از طرف بالاترین مقام اجرایی در سالهایی اخیر رییس جمهور دموکرات!! و اصلاح طلب!! جمهوری اسلامی ایران سید محمد خاتمی هستیم. اهانت کریه این سید مصلح خندان یک پیام بیش ندارد:

 توهین وتحقیر بر علیه ملت مظلوم آذربایجان حد و مرز ، چپ و راست، معمم و غیر معمم، روشنفکر وعوام ، پوزیسیون و اپوزیسیون ، حکومتی و غیر حکومتی ، اصلاح طلب و اوصولگرا و ... ندارد. این یک پروژه  سیستماتیک ، مدون و دنباله دار است.

ما جمعی از دانشجویان آذربایجانی دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران ضمن محکوم کردن این عمل غیر انسانی و ابراز انزجار از عامل راسیست این توهین وجریانات حامی وی همۀ دانشجویان و ملت آذربایجان را به برخورد هوشیارانه با این توطئۀ جدید دعوت میکنیم.

ایمان راسخ داریم آگاهی منبعث از حماسۀ بک خرداد آذربایجان و آگاهی ملی فعالان حرکت در دانشگاهها و عموم ملت آذربایجان بار دیگر  عامل و حامیان این اقدام راسیستی و غیر انسانی را مجبور به کرنش در مقابل ارادۀ ملت کبیر تورک آذربایجان خواهد کرد.

                                                             

دانشجویان آذربایجانی دانشگاه تهران وعلوم پزشکی تهران

 

 

توهین علیه ملت آذربایجان در بالاترین سطح حکومتی رژیم ایران همچنان ادامه دارد...متن اهانتهای خاتمی و حضار آن جلسه کذایی

 

خاتمی:...اینا بود و این تخصصش در خواندن روضه یعنی، داستان عروسی حضرت زهرا بود. و خصوصیتش هم این بودکه این جور میگفت، خیلی هم میپسندیدن اردبیلیها ... می خواست نبوغ اردبیلی ها را برساند...

 

یکی از حضار با لحن تمسخر آمیز: ترک بودند... (صدای بلند خنده حضار)

 

 گفت شبی که حضرت را عروس کردند و میبردند به خانه، حضرت پیامبر جلو جلوی حضرت زهرا حرکت میکرد. در طرف راستش امام حسن،... (صدای بلند خنده حضار) در طرف چپش امام حسین و حضرت خدیجه به سینه میزد که قربان مظلومی تو دخترامیرالمومنین بروم. ... (صدای بلند خنده حضار)

 

 بالاخره اردبیل اینه... حالا به من همه میگن چرا واقعا تو سفره هی عقد آفتابه (؟)...(نامفهوم)

 

 

 

روحانی دیگر: حالا یه داستانی هم من دارم اگه اجازه میدین از ترک (؟) نقل کنم. ...(نامفهوم). ایشون داستان اون زنی که زنا داده بود و بعد میخواست خودش [رو] تطهیر کنه. یه بار رفت خدمت حضرت امیرالمؤمنین، حضرت فرمودند چون حامله هستی نمیشه. رفت و بعد دوباره اومد. گفت منو اعدام کنین که تطهیر بشم. حضرت فرمودن باز هم هنوز بچه باید شیر بخوره و اینا. رفت و باز پیغام اومد، حضرت فرمودند هنوز هم نمیشه. (نامفهموم) یا ترک بود یا رشتی...(قهقهه آقای خاتمی و خنده ی بلند حضار)

 

سابقه خبر: آنچه که اکنون تقدیم خوانندگان گرامی سایت میللی حرکت می شود فیلم مستند شرام آور و نفرت انگیزی از اهانت تهوع آور سید محمد خاتمی رییس جمهوری سابق به اهالی اردبیل، ملت تورک آذربایجان و همچنین قوم گیلک و بخصوص اهالی شریف و غیور رشت در حضور یک جمع خصوصی از چهره های شناخته شده رژیم جمهوری اسلامی ایران اعم از وزرا، وکلا و روحانیت مرتجع فارس زبان است که توسط گوشی موبایل ثبت و ضبط شده است.

این فیلم پرده از چهره کریه کسانی برمی دارد که در محافل خصوصی خود ملت فهیم و تاریخ ساز تورک را در کمال بی ادبی نادان و نفهم و قوم غیور گیلک را در نهایت بی شرمی، بی غیرت و زنازاده معرفی می کنند!!! 

آنچه که در این فیلم مستند مخفیانه به تصور کشیده شده است حکایت اندرون رژیم هتاکی است که یکبار در روزنامه ایران، ملت آذربایجان را سوسک خطاب می کند و یازده روش برای امحای آن پیشنهاد می دهد وبار دیگر زبان تورکی را زبان عمرابن عبدود و شمر می داند و توسط افراد بی ادب، اقدام به لجن پراکنی علیه این زبان غنی وقوی، در قالب "جوکفارسیهای" رکیک و متعفن می نماید.

این فیلم برهان قاطعی برای نشان دادن فاشیزم کریه و سیاهی است که در ایران از سوی جمعی از شوونیستهای فارس زبان حاکم علیه دیگر اقوام بخصوص تورکها و گیلکها اعمال می گردد.

بی تردید نسل امروزین آذربایجان و گیلان هرگز در برابر این اهانتها سکوت و سکون اختیار نخواهند کرد که اهانت به یک ملت هرگز و هرگز، قابل بخشایش نیست.

این فیلم مستند را ضمن عذر خواهی مکرر جهت آگاهی افکار عمومی منتشر می کنیم.

 

 برروی لینک ذیل کلیک فرمایید:

 

 http://www.milliharakat.com/video/xatemi.mpg

 


 

عمادالدين باقی

فعال حقوق بشر

 

قوميت ها؛ معضل امنيتی يا حقوق بشری؟

ايران از جمله سرزمين هايی است که از ديرباز متشکل از اقوام گوناگون بوده و بر خلاف توهم توطئه انگار، همواره اين اقوام بوده اند که وحدت سرزمينی را حفظ کرده اند. درعين حال به همان اندازه که پديده اقوام سودمند بوده اند ستم های قومی می تواند آن را خطرساز نمايد


درآمد

 

ملتی با يک زبان کمتر به ياد آرد زمان (شهريار)

اقليت بيشتر يک مفهوم جامعه شناختی است سپس حقوقی. منظور از آن نيز هر اقليتی نيست بلکه گروههايی از يک جامعه هستند که پيوندهای زبانی و نژادی يا فرهنگی خاص دارند و مورد تبعيض واقع می شوند.برخی از مقولات،همچون اقليت ها و حکمرانی محلی در کشورهايی که بحران خيز هستند و بر آتشفشان نشسته اند دارای ابعاد امنيتی و سياسی شده و راه تحليل و چاره گشايی مسئله را می بندد در حالی که هم برخی مراکز قدرت می پسندند که يک مسئله اجتماعی را امنيتی کنند و هم برخی از نيروهای اپوزيسيون تمايل دارند از آن به مثابه پتانسيلی برای اهداف و دگرگونی های سياسی سود جويند. افزون بر اين، قدرت های خارجی هم برای برنامه های برون مرزی خود روی اين پارامترها حساب بازمی کنند چنانکه در مذاکرات منتشر شده شورای امنيت ملی امريکا، درباره قوميت ها مشاهده می شود. در اين ميان آنچه قربانی می شود، جوامع اقليت و قوميت ها هستند.ازسوی ديگر نيز به قول گيدنز«تعقيب و آزار اقليت ها در تاريخ بشر کاملا معمول بوده است»(گيدنز.۲۷۷)و او به بيان نمونه ها و مصاديق آن پرداخته است. در ايران ما گرچه به مناسبت های گوناگون به پديده قوميت ها آزمندانه نگريسته شده است اما خوشبختانه ، انتخابات فرصتی برای توجه به اين موضوع را فراهم آورده و در شعارهای نامزدهای رياست جمهوری جايگاهی به خود اختصاص داده است.

 

مناقشات حقوق بشری در باب حقوق قوميت ها

از چشم انداز حقوق بشری مناقشاتی در باره قوميت ها وجود دارد به ويژه که از ابتدا در نظريه دموکراسی برای اقليت ها برنامه ريزی نشده بود و بحث اصلی درباره اکثريت شهروندان در برابر اقليت شهروندان بود نه اقليت های قومی. از سوی ديگر همواره اين نگرانی وجود داشته که مسئله قوميت در تنور ناسيوناليسم قومی می دمد وبا رشد پديده "قوم مداری" بنيان فجايعی مانند جنگ جهانی اول و دوم و کشتار ميليون ها انسان را پی می ريزد.

"اغلب تصور می شود که حقوق اقليت به حوزه حقوق بشر تعلق دارداما اعلاميه جهانی عمدا تصميم به کنار گذاشتن حقوق اقليت می گيرد چرا که آلمان نازی از اين مفهوم برای اعمال خشونت و تجاوز استفاده کردو اعلاميه جهانی ،منع تبعيض و حق عمل بر اساس فرهنگ خودی را برای حمايت از اقليت ها کافی می داند. مهم ترين تعهد قانونی درباره اقليت ها ماده ۲۶ ميثاق بين المللی مدنی و سياسی است که می گويد در کشورهايی که دارای اقليت های زبانی ،قومی يا دينی هستند نبايد از حق بهره مندی از فرهنگ خود محروم شوند. اين ماده چند مشکل دارد.فقط برای کشورهايی کاربرد دارد که اقليت هايی در آنها وجود دارند لذا کشورها را در انکار وجود اقليت ها در حوزه قانونی خود تشويق می کند. فقط حقوق اشخاص اقليت را به رسميت شناخته نه حقوق خود اقليت ها را به عنوان اقليت. تکليفی هم برعهده دولت ها نمی گذارد و فقط می خواهد مانع تراشی نکنند. دولت ها نيز بخاطر تشويق دخالت های بيگانه و اينکه حقوق اقليت ها ،همبستگی کشورها را تهديد می کند از جدی گرفتن آن اکراه دارند. با اين وجود در۱۹۹۲ سازمان ملل اعلاميه حقوق اقليت های قومی،دينی و زبانی را تصويب کرد:ماده۱:دولت ها بايد از وجود و هويت زبانی ،فرهنگی و قومی و ملی اقليت ها در داخل قلمرو خود حفاظت کنند" (نک: فريمن. ۱۵۴-۱۵۵)

رويکرد معتدل تر نسبت به قوميت ها در اواخر قرن بيستم از آنجا ناشی می شود که نظريه پردازان حقوق بشر کم کم بدين باور رسيده اند که سياسی کردن اختلافات زبانی و نژادی و قومی و استفاده ابزاری از آن غير از قوميت به عنوان يک پديده کهن است.برخی از جامعه شناسان نيز با توجه به ديدگاههای ضد قومی«الگوی غالب سياست جهان معاصر را فرايند "ملت پاشی" تلقی کردند تا"ملت سازی" و مفهوم ملت را با قوميت مرتبط دانستند.»(احمدی.۱۴۵)

 

حقوق بشر جهانی و محلی

مناقشه ديگر به مبانی نظری بازمی گردد. از يکسو در ماده نخست اعلاميه جهانی حقوق بشرمی گويد تمام افراد بشر با حقوق مساوی به دنيا می آيند و از سوی ديگربرخی از حقوقی که در اعلاميه جهانی و ميثاق ها آمده اند فقط متعلق به گروه خاصی از انسان هاست مانند آنچه درخصوص زنان يا اقليت ها و بوميان آمده است. افزون بر اين اعتقاد به نسبی بودن حقوق بشر به دليل تفاوت های فرهنگی و تنوعات قومی، چالشی را در برابر مطلق بودن و جهانشمولی آن برانگيخته است. حقوق بشر از سوی جريانات راديکال چپ و نيز ذينفع های اقتدارگرايی، متهم به "امپرياليسم فرهنگی" است. آنجا که منتقدان جهانشمولی حقوق بشر آن را مبتنی بر ليبراليسم غربی می دانند که می خواهد ارزش های خود را جهانی کند و از اين طريق بر جهان سلطه پيدا کند. کما اينکه نسبی گرايی فرهنگی نيز بهانه اقتدارگرايان برای گريز از سيطره حقوق بشر و توجيه اعمال خودکامانه است و به عنوان نسبی بودن حقوق بشر بر آن قيد و استثناء می زنند. در هر دو نحله" جهانی گرايی" و "نسبی گرايی" حقوق بشر، هم نشانه هايی از سياست و تزوير وجود دارد و هم حقيقت. شايد در پس دفاع از جهانی گرايی حقوق بشر توسط برخی مدعيان، اغراض سياسی هم نهفته باشد اما تعميم اين ديدگاه بسيار توطئه انديشانه است زيرا به احتمال بيشتر می توان گفت که جهانی گرايی( که برخی آن را امپرياليسم فرهنگی متهم کرده اند) بيشتر ريشه در ايده آليسم دارد و آرزو و آرمان اينکه جهان، دهکده کوچکی همچون يک خانواده بشری می گردد که در آن بايد تمايزات قومی را ناچيز گرفت رؤيايی است که با واقعيت منطبق نمی شودودر برابر جهانی گرايی ، نوعی نسبی گرايی ومحلی گرايی هم وجود دارد که به رويکرد فلسفی وحدت در عين کثرت نزديک می شود.

راه برون رفت از مشکل اين است که از مقوله "جهانی گرايی يا مطلق گرايی افراطی" در برابر "نسبی گرايی افراطی" سخن بگوييم و اينکه اين دو رويکرد در تضاد با يکديگرند در حالی که ميان جهانی گرايی و نسبی گرايی حداقلی( در برابر حداکثری و افراطی) نبايد تعارض لاينحلی وجود داشته باشد زيرا جهانی گرايی نه تنها می تواند تنوع را نيز در درون خود پذيرا بوده و با آن در مسالمت و آشتی باشد، بلکه اين تنوع را ضروری جهانی گرايی و امری واقعگرايانه و موجب غنی سازی جهانی گرايی و جهانی شدن خود بداند و جذابيتی بيآفريند. "نهادهای بين المللی حقوق بشر نيز به طور کلی پذيرفته اند که معيارهای حقوق بشربايد جهانی باشداما می تواند در بافت های فرهنگی متفاوت تفسيرهای متفاوتی به خود بگيرد" و" بر قرائتی همدلانه از سنت های محلی نيز استوار باشد"(فريمن.۱۴۱،۱۴۲)

کشمکش پايان ناپذيری ميان مسئله "جهانشمولی و تنوع قومی و فرهنگی" و نيز" جهانی بودن حقوق بشر و محلی بودن تفسير آن" يا محلی بودن روش های اجرای آن وجود دارد. از يکسو تفسير و اجرای حقوق بشر در چارچوب های محلی و يا مختص يک فر هنگ خاص ديدن آن ، نگرانی نسبت به تضعيف کاربرد جهانی آن را بر می انگيزد و از سوی ديگر ، ناديده گرفتن واقعيت سترونی به نام " تنوع اقوام و فرهنگ" ها ، پيشبرد حقوق بشر را ناکام می گذارد و به شکست می کشاند. گمان می رود اين کشمکش ها به زودی پايان نمی پذيرد به ويزه که علاوه بر طبيعت مشکل ساز بودن خود موضوع جهانی بودن حقوق بشر و واقعی بودن قوميت ها، عوامل مصنوعی ديگری مانند بهره برداری دولت ها يا مخالفان دولت نيز دست اندکار آن می شوند و بر پيچيدگی موضوع می افزايند.

 

قوميت ها در رويکرد جامعه شناختی

در مسئله قوميت ها همنوايی ميان رويکرد جامعه شناختی و حقوق بشر ديده می شود. درآغاز انقلاب انفورماتيک برای برخی نظريه پردازان مانند آلوين تافلر اين پندار وپيش بينی شکل گرفته بود که حرکت جهان به سوی تبديل شدن به دهکده کوچک ، موجب منحل شدن فرهنگ ها و اقوام و پديد آمدن فرهنگی جهانی که آميزه ی است از فرهنگ های مختلف موجود در جهان خواهد شد اما گذر زمان نشان داد که انحلال خرده فرهنگ ها نه ممکن است نه مفيد. ممکن نيست چون پديده قوميت ها يک پديده اکتسابی نيست و نقشی انتسابی است و مبانی طبيعی دارد و مفيد نيست زيرا وجود تنوع قومی و فرهنگی و زبانی سبب پويايی و جذابيت می شود چنانکه در جوامع چند مليتی مانند امريکا در سطع عالی و هند در سطحی نازل تر مشاهده می شود. به همين روست که امروزه خرده فرهنگ ها و اقوام را يک سرمايه اجتماعی پنداشته وحرکتی در جهت تقويت آنها و حتی حفظ زبان هايی که رو به منسوخ شدن هستند آغاز گرديده است.

 

نتيجه گيری

ايران از جمله سرزمين هايی است که از ديرباز متشکل از اقوام گوناگون بوده و برخلاف توهم توطئه انگار، همواره اين اقوام بوده اند که "وحدت سرزمينی" را حفظ کرده اند. درعين حال به همان اندازه که پديده اقوام سودمند بوده اند ستم های قومی می تواند آن را خطرساز نمايد. آنچه که اکنون نامزدهای انتخاباتی و به ويژه مهدی کروبی در باره حقوق اقوام تعهد کرده اند مانند استفاده از ظرفيت نيروهای شايسته و مجرب اقوام و مذاهب در رده های مختلف مديريتی، جبران محروميتها و عقب افتادگی های مناطق محروم و مرزی، حذف موانع محروميت از تحصيل آنان و...گامی است در جهت بهبود وضعيت حقوق بشر در ايران و ارتقای همگرايی و امنيت ملی.

برگرفته از : اعتماد ملی


انتشار از: قویدل


دكتر عبدالستار دوشوكي

تحلیل گر مسایل سیاسی

 

رسوائي پارلمان بريتانيا و حمايت بيدريغ بي بي سي از رژيم

دهها سال است كه انگليس ادعا مي كند پارلمان بريتانيا مادر همه پارلمان هاي دنيا و مظهـر دمكراسي و شفافيت است. بي بي سي و بخصوص سرويس جهاني بي بي سي و بخش فارسي راديو و تلويزيون آن نيز ادعا مي كند كه يك رسانه مسئول، بيطرف و پايبند به اصول و مقررات ژورناليستي مي باشد. افشاء تكاندهنده كلاهبرداري، تقلب و دروغگويي ها ي سيستماتيك و نهادينه نمايندگان پارلمان بريتانيا توسط روزنامه ديلي تلگراف، ثابت كرد


ارتباط رسوائي پارلمان بريتانيا و حمايت بيدريغ بي بي سي فارسي از رژيم جمهوري اسلامي

 

 

دهها سال است كه انگليس ادعا مي كند پارلمان بريتانيا مادر همه پارلمان هاي دنيا و مظهـر دمكراسي و شفافيت است. بي بي سي و بخصوص سرويس جهاني بي بي سي و بخش فارسي راديو و تلويزيون آن نيز ادعا مي كند كه يك رسانه مسئول، بيطرف و پايبند به اصول و مقررات ژورناليستي مي باشد. افشاء تكاندهنده كلاهبرداري، تقلب و دروغگويي ها ي سيستماتيك و نهادينه نمايندگان پارلمان بريتانيا توسط روزنامه ديلي تلگراف، ثابت كرد كه همه آن ادعا ها دروغي بيش نبوده است. معاون آقاي جك استرو وزير عدالت (دادگستري)كه معرف حضور هموطنان است، بدليل كلاهبرداري از كار بر كنار شد. براي اولين بار در طي سيصد سال اخير سخنگو (رئيس اجرايي) پارلمان بريتانيا نيز مجبور به استعفاء شد. آنچه كه روزنامه ديلي تلگراف افشاء نمود محدود به چند سال اخير مي باشد. اما در حقيقت اين رشته سر دراز دارد. طبق قوانين بريتانيا افشاگري ديلي تلگراف يك عمل غير قانوني است. زيرا "كلاهبرداري" و ريخت و پاش نمايندگان پارلمان جزو اسرار محرمانه مملكتي مي باشد. اين افشا گري جسورانه كوس رسوائي و تزوير و دوروئي سيستم سياسي و پارلمان بريتانيا را بر سر هر كوي و برزني در سراسر گيتي به صدا درآورد. عملكرد استعماري و چند معياري بخش فارسي راديو و تلويزيون بي بي سي نيز منبعث از همان فرهنگ متقلب دو روئي و استاندارد دوگانه است. در اين مقاله ارتباط ريشه اي عملكرد دوگانه و منافقانه بخش فارسي راديو و تلويزيون بي بي سي و عملكرد مزورانه و متقلبانه پارلمان بريتانيا مورد كالبد شكافي قرار مي گيرد. اينان حتي از چپاول اموال مردم خودشان ابائي ندارند، چه برسد به منابع و منافع ملت ايران.

 

بر خلاف بسياري از كشورهاي جهان كه قوه مقننه و مجريه از يكديگر مجزا و مستقل هستند، در بريتانيا قوه مجريه (دولت) از بطن پارلمان بر مي خيزد و عملاء از آن مستقل نيست. بر خلاف كانال هاي راديو و تلويزيوني انگليسي و داخلي بريتانيا كه نسبتاء مستقل هستند؛ سرويسي جهاني بي بي سي كه بخش فارسي راديو و تلويزيون بي بي سي جزوء آن است، متعلق به وزارت خارجه بريتانيا مي باشد. از آنجايي كه رسانه ها و مردم بريتانيا از نقش و عملكرد سرويس جهاني بي بي سي اطلاع ندارند، اين سرويس خبرپراكني بعنوان يك آلت تبليغاتي و ابزار سياسي مورد استفاده سياستگزاران وزارت خارجه بريتانيا قرار مي گيرد. يعني در حقيقت همان كساني كه در پارلمان مشغول "چپاول خودي" هستند، از طريق سرويس جهاني و بخش فارسي راديو و تلويزيون بي بي سي سياست "چپاول ديگران" را نيز دنبال مي كنند. بي بي سي كه در سال 57 تبديل به صداي مخالفان شاه شده بود و همواره اعترضات مخالفان را پخش مي كرد، اينكه محجبه خبري شده است و ادعا مي كند كه نمي تواند صداي مخالفان رژيم جمهوري اسلامي را منعكس كند و مجاز است كه تنها از كبريت هاي بيخطر و تائيد شده اصلاح طلب حكومتي و هوادارن آنها در خارج براي پيشبرد مقاصد خود استفاده كند. مجريان برنامه بي بي سي مخالفان خود را ، كه همان مخالفان رژيم نيز هستند، متهم به ناتواني از درك سياست بيطرفي بي بي سي مي كنند. سياستي كه توسط مسئولين گماشته شده از طرف وزارت خارجه بريتانيا تبيين و تدوين مي شود. اخيرا بي بي سي بي پروا از مورگان چنگراي و ديگر مخالفان رابرت موگابه رئيس جمهور زيمبابوه حمايت مي كرد و صداي اعتراضات آنها را همواره منعكس مي كرد. چرا؟ چون دولت بريتانيا مخالف رابرت موگابه بود و است. ديروز نيز آقاي مارك كانينگ سفير كبير بريتانيا در برمه (ميانمار) علنا و بي پروا حكومت نظامي برمه را محكوم كرد و خواهان آزادي خانم آنگ سن سوچي (رهبر مخالفان رژيم برمه) شد. بي بي سي نيز شديدا ازخانم آنگ سن سوچي دفاع كرده و صداي مخالفان رژيم برمه را بطور وسيعي منعكس كرده است. چرا؟ چون دولت بريتانيا مخالف رژيم برمه است. اين رفتار دوگانه سرويس جهاني بي بي سي مختص به اين دو كشور نيست. هر رژيمي كه ذاتا و در عمل (نه در حرف و شعار) با دولت فخيمه بريتانيا مخالف باشد، مورد لطف و عنايات ناخواسته بي بي سي قرار خواهد گرفت.

 

شايد بسياري از هموطنان به اين حقيقت آگاه نباشند كه بخش فارسي راديو و تلويزيون بي بي سي از داخل كشور استخدام مي كند. بي بي سي تنها موسسه خبرپراكني بين المللي و خارجي است كه اجازه دارد بدينصورت آگهي استخدام بدهد و مصاحبه هاي استخدامي خود را در ايران، تركيه، دبي و قبرس انجام بدهد. تا چه اندازه مسئولين كشوري و امنيتي و اطلاعاتي جمهوري اسلامي از اين موضوع مطلع و يا هماهنگ و دخيل هستند، به دليل نبود مدرك و سند مستدل نمي توان با قاطعيت اظهار نظر كرد. چرا و چگونه در حاليكه وبلاگ نويس هاي جوان ايراني بخاطر نوشتن مطالب ساده، زنداني؛ شكنجه و حتي اعدام مي شوند؛ اما بي بي سي آزاد است كه از ايران گزارش هاي مختلف تهيه و پخش كند، سوالي است كه جواب آن را مسئولين بخش فارسي راديو و تلويزيون بي بي سي بايد بدهند. وانگهي محمد حسين صفار هرندي وزير ارشاد رژيم اعلام كرده بود كه فعاليت شبكه فارسي زبان بي بي سي در ايران غير قانوني است و همكاري با اين شبكه جرم محسوب مي شود. مسئولين اطلاعاتي و همچنين حسين سبحاني نايب رئيس دوم كميسيون امنيت ملي مجلس نيز اعلام نمودند كه "عناصر كليدي شبكه فارسي زبان بي بي سي" دستگير شده اند و اعتراف كرده اند كه "در پوشش رسانه اي در راستاي پيشبرد سياست براندازي نرم حركت مي كرده اند". علت اين جنگ به ظاهر تبيلغاتي و عوامفريبانه و جلوه هاي تهديدآميز اما زاهدانه در محراب و منبر طرفين براي چيست؟ آيا بقول حافظ براي سرپوش گذاشتن "آن كار ديگر در خلوت" مي باشد؟ چگونه مي شود كه عليرغم همه اين ظاهرسازي هاي عوامفريبانه، شخصيت هاي جناح اصولگرا و جناح به اصطلاح اصلاح طلب درون رژيم آزادانه همواره نظرات خود را براي تحميق تود هاي مذهبي و تطهير رژيم "مقدس" جمهوري اسلامي از طريق بي بي سي ابراز مي كنند. و به ادعاي بعضي، شبكه فارسي زبان بي بي سي به شبكه و يا شاخه خارجي صدا و سيماي جمهوري اسلامي تبديل شده است. ارتباط و تشابه ماهيتي و عملكرد مزورانه سياستمداران بريتانياني و ابزار تبليغاتي آنها نظير بي بي سي نبايد بر كسي پوشيده باشد. رسوائي پارلمان بريتانيا دو رويي و منافق بودن سياستمداران بريتانيا را بر ملاء ساخت. همانگونه كه اشاره كردم، اين تزوير و رياكاري سيستماتيك و نهادينه شده است. شبكه فارسي بي بي سي كه بعنوان يك آلت ابزاري توسط همان سياستمداران مورد استفاده قرار مي گيرد، بمثابه "آن روي سكه" نمي تواند تافته جدا بافته اي از كل سيستم استحماري و رياكاري باشد

 ایمیل نویسنده: doahoki@gmail.com


برگرفته از : ایران گلوبال


انتشار از: قویدل


  ارسال به شبکه های اجتماعی

  بالاترین Balatarin دنباله donbaleh Facebook donbaleh Delicious donbaleh  
 

نظرات :

  2009-05-19   تاریخ
  مهران   نام
    ایمیل

  استعمار پير انگلستان دشمني ديرينه اي با ملت ايران دارد. خصومت و دريدگي اين كفتار و لاشخور پير هرگز پايان يافتني نيست. اما متاسفانه مردم ايران مردمي بسيار ضعيف و با حافظه كم تاريخي هستند. اكنون اكثر مردم در داخل ايران (خارج را نمي دانم) عاشق برنامه هاي شبكه فارسي تلويزيون بي بي سي هستند. بي بي سي نيز با پنبه سر مي بُرد و بصورت زيركانه سياست هاي استعمار پير را به پيش مي برد. بايد اين مردم ساده لوح و پاك دل را آگاه كرد. مطمئن هستم كه بعد از سي سال رابطه سخيفانه بي بي سي و رژيم آخوندي فاش خواهد شد. ظاهرا چاره اي جز صبر كردن تا آن زمان نيست. اين ملت بيش از سي سال است كه بازيچه دست بي بي سي و آخوند هاي انگليسي هستند.


مريم زماني
 

جامعه روحانیت دو پاره شد

همزمان با انشقاق در جامعه روحانیت مبارز و اعلام حمایت شاخه تبریز این تشکل محافظه‌کار از میرحسین موسوی، دو عضو سرشناس حزب موتلفه نیز به شدت به هاشمی رفسنجانی حمله کردند و با انتقاد از تقابل او با احمدی‌نژاد، رئیس مجلس خبرگان را متهم کردند که مبتلا به استبداد رای است و نمی‌گذارد روحانیت به تصمیمی شفاف در زمینه انتخابات برسد.


برخلاف جامعه مدرسین قم که به هر شکل ممکن، ولو بر خلاف ضوابط اساسنامه، حمایتش پشت سر احمدی‌نژاد قرار گرفت، جامعه روحانیت پس از برگزاری چند جلسه انتخاباتی، از تصمیم‌گیری انتخاباتی ناتوان ماند و به سکوت درباره نامزد مورد حمایت خود ادامه داد.

این سکوت که در روزهای قبل به دعوای علنی اعضای شورای مرکزی این تشکل محافظه‌کار منجر شده و کار را به اتهام‌پراکنی در رسانه‌ها کشانده بود، دیروز با اعلام حمایت جامعه روحانیت مبارز تبریز از میرحسین موسوی وارد فاز جدیدی شد.

حمایت شاخه تبریز جامعه روحانیت از نامزد اصلاح‌طلبان که با آغاز فعالیت اصولگرایان حامی موسوی همزمان شد، شکاف را به درون تشکل سنتی روحانیان جناح محافظه‌کار برده و این تشکل را در آستانه انشعاب قرار داده است.

 

انشعاب

جامعه روحانیت مبارز تبریز در بیانیه انتخاباتی خود که در خبرگزاری ایلنا منتشر شد، حضور موسوی در این دوره از انتخابات را از "الطاف خفیه الهی" دانسته و تصریح کرده که موسوی به عنوان کاندیدای "اصلح"، "میان سیاستمداری و انقلابی بودن و رعایت مصلحت و حكمت و عزت نظام جمهوری اسلامی و مردم ایران را با محوریت تكالیف دینی جمع نموده است و ضرورت زمان و‌منافع ملی را همواره سر‌خط برنامه های خود قرار داده و می‌دهد و اقتدار حكومت را پیروی از امام راحل و سیر و سلوك عملی آن بزرگوار و فرامین مطاع ولایت فقیه می‌داند."

این در حالی است که جامعه روحانیت مبارز تهران پس از برگزاری پنج جلسه ویژه انتخابات، هنوز نتوانسته برای اعلام موضع درباره انتخابات به جمع‌بندی برسد و اختلاف نظر بین اعضای مرکزیت این گروه همچنان ادامه دارد.

با این حال حسین ابراهیمی، از اعضای شورای مرکزی جامعه روحانیت، دیروز از احتمال حمایت جامعه روحانیت از احمدی‌نژاد خبر داد و گفت: "همانطور که جامعه مدرسین با رای اکثریت اعضای خود از نامزدی احمدی‌نژاد حمایت کرد، ممکن است که جامعه روحانیت نیز همین اقدام را انجام دهد، از این رو شکست سکوت جامعه روحانیت در آینده نزدیک منتفی نیست."

اما همزمان حسن روحانی که از چهره‌های مخالف احمدی‌نژاد در جامعه روحانیت است، در گفت‌وگو با خبرنگاران تصریح کرد که این تشکل هیچ مصوبه‌ای برای حمایت قطعی از یک کاندیدا ندارد و از این رو "به ناچار دعوت به حضور می‌كند و شاید هم معیارهایی را عنوان كند."

در روزهای قبل هم شجونی و دعاگو، دو عضو حامی و مخالف احمدی‌نژاد در شورای مرکزی جامعه روحانیت، به شدت علیه یکدیگر سخن گفته بودند؛ به گونه ای که شجونی، دعاگو را جاسوس هاشمی نامیده بود و دعاگو هم پاسخ داده بود که حرفهای شجونی بی‌اهمیت است و ارزش پاسخگویی ندارد.

 

حمله موتلفه به هاشمی

در روزهای اخیر رسانه‌های جناح دولتی دو شایعه مکمل را منتشر کردند؛ یکی اینکه مهدوی کنی، دبیرکل جامعه روحانیت، حامل پیام رهبر برای اعضای جامعه روحانیت بوده و از آنها خواسته که از احمدی‌نژاد حمایت کنند، و دومی اینکه هاشمی رفسنجانی با وجود تمایل مهدوی کنی مانع از حمایت روحانیت از احمدی‌نژاد شده و تهدید کرده که در صورت اعلام رسمی چنین حمایتی، از جامعه روحانیت استعفا خواهد داد.

این دو خبر در روزهای گذشته از سوی هیچ منبع رسمی تایید نشد و برخی چهره‌ها هم به تکذیب آن پرداختند. اما دیروز دو عضو سرشناس حزب موتلفه به طور تلویحی این شایعات را تایید کردند.

حمیدرضا ترقی، عضو ارشد موتلفه، دیروز در گفت‌وگو با روزنامه "اعتماد ملی" در خصوص علت عدم حمایت جامعه روحانیت از احمدی‌نژاد، بدون اشاره مستقیم به نام هاشمی، گفت: "تصور می‌كنیم كه متاسفانه برخی از عناصر قدرت روحانی در كشور مبتلا به استبداد رای هستند و نمی‌خواهند بگذارند روحانیت به تصمیم شفاف در این زمینه برسد."

وی در ادامه در پاسخ به این پرسش خبرنگار اعتماد ملی که "منظورتان آقای‌هاشمی رفسنجانی است؟" گفت: "منظوری نداشتم."

در همین روز حبیب‌الله عسگراولادی، دبیرکل سابق موتلفه نیز در یک نشست خبری از هاشمی خواست فراجناحی باشد و خود را در مقابل رئیس‌جمهور قرار ندهد و از احمدی‌نژاد هم خواست در برابر هاشمی، موضع داغی اتخاذ نکند.

سایت خبری وابسته به روزنامه دولتی ایران هم در تحلیل سخنان عسگراولادی، سخنان او را واکنشی به تلاش هاشمی برای شکل دادن یک جبهه انتخاباتی در برابر احمدی‌نژاد ارزیابی و تصریح کرد که: "هاشمی در تلاش است که همزمان با جلوگیری از انتشار اخبار برنامه‌ها و دیدارهای انتخاباتی‌اش، جبهه‌ای را آرایش کند که شانس پیروزی را برای احمدی‌نژاد به حداقل برساند."

تحلیلگران سیاسی معتقدند ناکامی جامعه روحانیت از رسیدن به تصمیم، سران جناح راست را سردرگم کرده و آنها در تلاش‌اند تا با متهم کردن هاشمی، مخالفت دیگر چهره‌های شاخص محافظه‌کار از جمله مراجع تقلید و برخی روحانیان بلندپایه نظام با احمدی‌نژاد را پنهان کنند.

یادداشت روز شنبه فاطمه رجبی در سایت "انصارنیوز" نیز در همین راستا بود. او در این یادداشت با تاکید بر اینکه "روحانیت باید به داد روحانیت برسد"، از اعضای جامعه مدرسین و جامعه روحانیت، به ویژه مهدوی کنی خواست این موضوع را پیگیری کند که چرا اصلاح‌طلبان از هاشمی انتقاد نمی‌کنند و رهنمودهای او مبنی بر "تغییر وضع موجود" و "نبود احمدی‌نژاد" یا "هر کسی غیر از احمدی‌نژاد" را پیگیری می‌کنند.

همسر سخنگوی دولت نهم همچنین با انتقاد شدید از هاشمی، نوشت: "هر پوشنده لباس دین، روحانی نیست، بلکه با تشکیل صفوف، مشخص می‌شود که پیشگامان صف خدا و شیطان چه کسانی هستند. واقعیت است که «قدرت فاسد است و فاسدکننده» و بدتر از آن «مافیای قدرت و ثروت» است. در این شرایط روحانیت باید به داد روحانیت برسد و در صف‌‌بندی خدا و شیطان مردم را از بلاتکلیفی نجات دهد که: حساب روحانیت اصیل از قدرتمداران سیاسی‌کار جداست."

برگرفته از : rooz


انتشار از: بهمن آزادگر


دکتر یزدی در مصاحبه با روزنامه های الشرق كويت و الدار قطر:

رابطه ای میان منافع ایران و رد هولوکوست وجود ندارد

 

يکشنبه ۲۷ ارديبهشت ۱۳۸۸ - ۱۷ مه ۲۰۰۹

 
دبیرکل نهضت آزادی ایران درباره احتمال از سرگیری روابط ایران و امریکا می­گوید؛ برای این منظور باید اراده واقعی برای عادی سازی روابط وجود داشته باشد. به عقیده وی در دوران جورج بوش رئیس جمهور سابق امریکا چنین اراده­­ای برای بهبود رابطه با ایران دیده نمی­شد. علی رغم اینکه دولت ایران برای ساقط ساختن طالبان کمک شایانی به امریکا کرد و در جاهای دیگر چون دعوت گروه­های طرفدار خود به مشارکت در کنفرانس برلین و سپس حمایت از حامد کرزای مساعدت­های خود را ارائه داد اما امریکا گامی به سوی ایران برنداشت.
وزیر خارجه اسبق ایران: رابطه ای میان منافع ایران و رد هولوکوست وجود ندارد
ابراهیم یزدی وزیر خارجه اسبق ایران و دبیرکل نهضت آزادی ایران و رئیس شورای مرکزی این تشکل لیبرال ایرانی ، در گفتگو با روزنامه الشرق کویت به تحلیل سیاست خارجی فعلی ایران پرداخت و تأکید کرد که سیاست هر کشوری برخاسته از سیاست داخلی آن است و هر کشوری یک برنامه توسعه همه جانبه برای خود طراحی می کند که سیاست خارجی جزئی از آن به حساب می­آید. از اینرو سیاست خارجی امروز ایران هیچ رابطه­ای با منافع ملی کشور ندارد و بعنوان مثال رابطه­ای میان منافع ایران و رد هولوکوست وجود ندارد. از سوی دیگر در دیدگاه اسلام توجهی به کم یا زیاد بودن عدد یهودیانی که به دست نازی­های آلمانی کشته شدند، نشده است بلکه آنطور که قرآن می­فرماید: "... من قتل نفسا بغير نفس أو فساد في الأرض فكأنما قتل الناس جميعا ومن أحياها فقد أحيا الناس جميعا " در اینجا قرآن نگفته که «هرکس یک یهودی را بکشد» یا «هرکس یک مسلمان را بکشد» بلکه تصریح کرده است که «هرکس جانی را بگیرد» و بنابراین رئیس جمهور اگر می­خواهد درباره یک واقعه تاریخی حرف بزند بهتر است آنرا از دیدگاه قرآن نگاه کند. از این رو سخنان احمدی­نژاد درباره هولوکوست مناسبتی با تعالیم اسلامی و منافع ملی ایران ندارد.
در ارتباط با سیاست هسته­ ای ایران، دکتر ابراهیم یزدی می­گوید؛ این سیاست توسط رئیس جمهور تعیین نمی­شود بلکه در شورای عالی امنیت ملی چارچوب آن مشخص شده سپس به تأیید رهبر می­رسد. ما با این سیاست هسته­ای مخالف هستیم زیرا که در حال حاضر نیروگاه اتمی فعال نداریم تا برای آن اورانیوم غنی­سازی کنیم. لازم است در ابتدا نیروگاه ساخته شود سپس برای آن دست به غنی­سازی اورانیوم بزنیم. علاوه بر این انرژی اتمی نمی­تواند اولویت اول ایران باشد زیرا ایران با وجود اینکه یک کشور نفتی به حساب می­آید و از مهمترین کشورهای صادره کننده این ماده است اما در حال حاضر بیش از 50درصد فرآورده­های مصرفی نفت را از خارج وارد می­کند. بنابراین اولویت اول ایران می­تواند توسعه پالایشگاه­های نفت باشد امری که برای توسعه آن عملیات پیچیده نیاز نیست و اعتراض کسی را هم در سطح بین­المللی برنمی­انگیزد.
یزدی می­پرسد: در شرایط فعلی که منافع ملی ایران به خطر افتاده است تا چه حد غنی­ سازی اورانیوم برای ایران حیاتی به نظر می رسد؟ او در این زمینه تأکید می­کند؛ در حال حاضر ایران عضو معاهده ان.پی. تی است و از حقوق بدیهی ایران است که بتواند صاحب انرژی اتمی شود و آنرا به کار برد و هیچکس حق ندارد به آن اعتراض کند.سیاست اتمی ایران را فقط ملت ایران می­تواند تعیین کند و حکومت وظیفه دارد سیاست تعیین شده ملی را به کار برد. دکتر یزدی آرزو دارد که در ایران شرایطی پیش بیاید که احزاب مختلف سیاسی بتوانند دیدگاه خود را درباره برنامه هسته­ای ایران آزادانه اعلام کنند و دیدگاه وی بعنوان رهبر یک حزب ریشه­دار در ایران ،مخالفت با سیاست هسته­ای دولت فعلی است.
وزیر خارجه اسبق ایران در پاسخ به این پرسش که سیاست اتمی ایران در دوره دولت موقت چگونه بود، می­گوید؛ حکومت شاه سه گام در راستای موضوع انرژی اتمی برداشته بود. نخست در یک معدن اورانیوم در کشور افریقای جنوبی سرمایه­گذاری کرد. دوم ، 10 درصد سهام شرکت «یورودیف» فرانسه که در کار غنی­سازی اورانیوم بود را خریداری کرد و در گام سوم، قراردادی با کشور آلمان برای ساخت نیروگاه بوشهر بست و به دنبال آن برنامه­ای برای ساخت 20 نیروگاه دیگر در مناطق مختلف کشور طراحی کرد.طبیعتا ساخت این همه نیروگاه بر پایه سه گام قبلی استوار بود. بعد از انقلاب دولت موقت ساخت نیروگاه بوشهر را رد کرد و آن را از نظر اقتصادی مقرون به صرفه ندانست. اما به دلایل سیاسی و اقتصادی سرمایه­گذاری در یک معدن اورانیوم در افریقای جنوبی و همچنین محافظت از 10درصد سهام خود در شرکت یورودیف فرانسه را ادامه داد. دولت موقت در برابر رد ساخت نیروگاه بوشهر،برنامه گسترش شبکه گازرسانی در اقصی نقاط کشور را دنبال کرد.
دکتر ابراهیم یزدی معتقد است اگر تهران بخواهد روابط خود را با امریکا و اروپا بهبود بخشد باید قبل از آن با آژانس بین­المللی انرژی اتمی به توافق برسد.همچنین وی انتظار دارد دولت ایران بسته مشوق­ها که از سوی مجموعه 1+5 پیشنهاد شده است را با اندکی تغیرات بپذیرد.
دبیرکل نهضت آزادی ایران درباره احتمال از سرگیری روابط ایران و امریکا می­گوید؛ برای این منظور باید اراده واقعی برای عادی سازی روابط وجود داشته باشد. به عقیده وی در دوران جورج بوش رئیس جمهور سابق امریکا چنین اراده­­ای برای بهبود رابطه با ایران دیده نمی­شد. علی رغم اینکه دولت ایران برای ساقط ساختن طالبان کمک شایانی به امریکا کرد و در جاهای دیگر چون دعوت گروه­های طرفدار خود به مشارکت در کنفرانس برلین و سپس حمایت از حامد کرزای مساعدت­های خود را ارائه داد اما امریکا گامی به سوی ایران برنداشت.
از دید دکتر یزدی باراک اوباما رئیس جمهور فعلی امریکا واقعا می­خواهد روابط خود را با ایران بهبود دهد و در مقابل ایران نیز تمایلی به این کار دارد اما راه میان ایران و امریکا زیاد هموار نیست زیرا که گروه­های فشار موجود در هر دو کشور تلاش­های خود را به کار می­گیرند تا روابط میان این دو از سر گرفته نشود. اما این بدان معنا نیست که در میان دو کشور تمایلی برای از سرگیری روابط وجود ندارد بلکه تماس­ها ادامه دارد و بهبود رابطه با امریکا به منافع ملی ایران کمک می­کند و نهضت آزادی ایران از این کار استقبال می­کند خواه این بهبود روابط توسط دولت احمدی­نژاد صورت گیرد یا هر دولت دیگر.
به اعتقاد دکترابراهیم یزدی از سرگیری روابط ایران با امریکا پیامدهای داخلی، منطقه­ای و بین­المللی بر سیاست ایران دارد و اگر روابط بهبود یابد از نظر داخلی دیگر حکومت ایران نمی­تواند مخالفان خود را به بهانه ارتباط با امریکا سرکوب کند و در سطح منطقه بهبود روابط ایران و امریکا کمک می­کند که ایران بتوان عضو شورای همکاری خلیج فارس شود زیرا این شورا بدون ایران و عراق ناقص است و بدون این دو کشور امنیت و ثبات در منطقه کامل نمی­شود. عراق و در دوره صدام حسین مشکل بود که بتواند وارد این شورا شود ولی بعد از سقوط صدام اکنون راه برای عضویت عراق در این شورا هموار شده است. همچنین از سرگیری روابط ایران و امریکا اثر مثبتی بر روابط ایران و کشورهای عربی خواهد داشت و موضوع پیوستن ایران و عراق به شورای همکاری خلیج فارس بطور جدی پی­گیری خواهد شد زیرا آثار مثبتی بر امنیت منطقه خواهد گذاشت و منافع کشورهای منطقه را تأمین خواهد کرد.
وزیر خارجه اسبق ایران کشورهای عربی را دعوت کرد از نزدیکی روابط ایران و امریکا استقبال کنند و نگرانی­های خود را در این زمینه به دور بریزند و در امر بهبود روابط ایران و امریکا مشارکت کنند. زیرا این موضوع به منافع آنها خدمت می­کند و کشورهای منطقه دارای منافع مرتبط به هم هستند.
در پاسخ به این سؤال که در انتخابات ریاست جمهوری آینده کدامیک از نامزدها شانس بیشتری برای پیروزی دارد، دکتر یزدی می­گوید؛فضای سیاسی کشور اکنون بسته است و نمی­توان یک نظرسنجی واقعی در سطح کشور اجرا کرد. بنابراین نمی­توان پایگاه مردمی هر یک از کاندیداها و شانس آنها برای پیروزی را به درستی برآورد کرد. در چنین شرایطی هر یک از نامزدها تلاش می­کنند عدد و ارقامی که به نفع آنهاست ، ارائه دهند.
دبیرکل نهضت آزادی از پاسخ دادن به این سؤال که کدامیک از دو نامزد اصلاح طلب یعنی کروبی و موسوی پایگاه مردمی بیشتری دارد، اجتناب کرد و تنها به این موضوع بسنده کرد که اگر اصلاح­طلبان بر سر یک کاندیدا در رقابت انتخابات ریاست جمهوری به توافق برسند، امکان آن را می­یابند که در انتخابات پیروز میدان باشند. از نظر یزدی جنبش اصلاحات موضوعی است که نمی­توان از آن چشم پوشید یا کنار گذاشت بلکه باید بوسیله آن انحرافات صورت گرفته از قانون اساسی را تصحیح کرد و تنها راه رسیدن به این مبارزه سیاسی در چاچوب قانون است. محمد خاتمی رئیس جمهور سابق که پیشاهنگی جنبش اصلاحات را به عهده داشت ، علی رغم اینکه اصلاح­طلبان بر دو قوه مجریه و مقننه چیره شدند، نتوانست به تعهدات خود در برابر ملت ایران عمل کند و در نتیجه ناراحتی و خشم مردم را به ارمغان آورد. علت این مسأله را نیز می­توان در این جستجو کرد که جنبش اصلاحات فاقد رهبری بود و خاتمی رئیس جمهور اصلاح­طلب بود و نه رهبر اصلاحات.
از نظر یزدی هیچ فرد و حزبی نمی­تواند به تنهائی اصلاحات را رهبری کند ،بلکه لازم است تمام تشکل­های اصلاح­طلبی در یک خیمه واحد گردهم آیند و برای این منظور تلاش­های گسترده­ای صورت گرفت تا همه نیروهای اصلاح­طلب را در یک صف واحد جمع کند اما هیچکدام از این تلاش­ها به نتیجه نرسید. دکتر یزدی امیدوار است که انتخابات ریاست جمهوری پیش­رو همه گروه­ها و احزاب اصلاح­طلب را متحد کند.او همچنین معتقد است که دلیل پراکندگی اصلاح­طلبان عدم التزام آنها به قواعد بازی دموکراتیک است. از نظر وی دموکراسی درسی نیست که بتوان آن را در مدارس یاد گرفت و نمی­توان آن را از طریق نظامی­گری و کاربرد زور پیاده کرد. همچنین دموکراسی کالائی نیست که بتوان آن را به جائی صادر کرد بلکه دموکراسی رفتاری است که باید آن را نهادینه کرد. دموکراسی بر سه پایه ساخته می­شود؛ نخست اینکه افراد بشر با یکدیگر اختلاف نظر داشته باشند، دوم اینکه علی رغم وجود این اختلاف نظرها همدیگر را تحمل کنند و سوم آن است که با یکدیگر و به منظور ایجاد همبستگی به تعاون و همکاری روی بیاورند.
به اعتقاد دکتر ابراهیم یزدی کشوری همانند ایران که استبداد برای سال­های متمادی در آن حاکم بوده است ،یک شبه نمی­توان دموکراسی در آن ایجاد کرد زیرا که فرهنگ استبداد مطلق­نگر است و همه چیز را به شکل سیاه و سفید می­بیند که این با قواعد دموکراسی همخوانی ندارد. در طی ده سال گذشته جنبش اصلاحات راه دور و درازی را در زمینه دموکراسی پیمود و بعنوان مثال اصلاح­طلبان در ابتدای کار خود نیروهای سیاسی جامعه را به هوادار و غیر هوادار خود تقسیم می­کردند و در این میان نهضت آزادی ایران را در بخش غیر خودی طبقه­بندی می­کردند.اما امروزه می­بینیم که جنبش اصلاحات چنین تقسیم­بندی را قبول ندارد. همچنین جنبش اصلاحات یاد گرفت که چگونه نیروهای دیگر اصلاح­طلبی را تحمل کند اما متأسفانه هنوز یاد نگرفته است که چگونه با نیروهای دیگر همکاری کند موضوعی که در انتخابات گذشته موجب شکست آنها شد. من نسبت به آینده خیلی خوش­بین هستم و معتقدم که بعد از انتخابات آینده خواهیم دید که اصلاح­طلبان برای همکاری با یکدیگر آمادگی بیشتری نشان خواهند داد.
دکتر ابراهیم یزدی در ارتباط با مشکل نهضت آزادی ایران با حاکمیت فعلی که به آنها اجازه نمی­دهند فعالیت سیاسی علنی داشته باشند و برای انتخابات آینده ریاست جمهوری نامزد معرفی کنند، می­گوید:همه ما قبل از انقلاب و بعد از پیروزی آن با هم همکاری می­کردیم اما بعد از آن حذف نیروهای سیاسی آغاز شد و نهضت آزادی ایران از نخستین نیروهای سیاسی بود که حذف شد و امروز حتی تلاش می­شود هاشمی رفسنجانی را حذف کنند. این در حالی است که امام خمینی در پاریس و قبل از بازگشت وی به ایران اعلام کرد که حتی کمونیست­ها حق دارند در ایران بعد از انقلاب فعالیت حزبی خود را داشته باشند.
ابراهیم یزدی می­گوید اختلاف نهضت آزادی با حاکمیت فعلی بر سر یک سری اصول مشخص است. یکی از بارزترین این اصول اینکه حاکمیت موجود به اصول قانون اساسی که اکثریت قاطع ملت ایران به آن رأی داد عمل نمی­کند و این برخلاف آیه شریفه قرآنی است که می­فرماید«.. ای کسانی که ایمان آورده­ اید به پیمانی که با مردم بستید وفا کنید». قانون اساسی پیمانی است که به امضای اکثریت مردم ایران رسیده است و بر همه واجب است به آن متعهد باشند و دولت حق ندارد برخی از اصول قانون اساسی که با خواسته های آن همخوانی ندارد را معطل سازد.البته قانون اساسی فعلی کاستی­هائی دارد ولی این دلیل نمی­شود که بقیه اصول آن را نادیده بگیریم بلکه باید تلاش کنیم کاستی­های آن را ترمیم کرده به رأی مردم بگذاریم.

فرح پهلوی از من چپ تر است

گفت وگوی شهروند با ناهید سروستانی (برسون) کارگردان ملکه و من

جمعه ۲۵ ارديبهشت ۱۳۸۸ - ۱۵ مه ۲۰۰۹

ناهید سروستانی (برسون) در کارنامه اش چند فیلم دارد، از جمله فیلم های "فحشا زیر چادر" و "چهار زن و یک مرد". در واقع نمایش این دو فیلم، اول در سوئد و بعد در جشنواره ها و تلویزیونهای سراسر جهان، برای او شهرتی جهانی در پی داشت، او اما اخیرا فیلمی ساخته است که به دلیل موضوع آن و بحث هایی که حول موضوع و کارگردان شده است، برای فیلم شهرتی زودرس رقم زده است. فیلم "ملکه و من" در چندین جشنواره حضور پیدا کرده است و از آنجا که این اولین فیلم ساخته شده توسط یک فیلمساز مستقل در ارتباط با زندگی فرح پهلوی ملکه سابق ایران است هم توجه مخالفان حکومت سابق و هم موافقان آن دوران را به خود جلب کرده است. نمایش فیلم "ملکه و من" در تورنتو، صرف نظر از همه ی این داوریها و پیش داوریها و پس داوریهای کسانی که احتمالا پس از دیدن فیلم درباره آن انجام خواهند داد ـ که چندان در سرنوشت فیلمی که ساخته شده و خود از حضورش به دفاع برخواهد خاست تاثیر ندارد ـ بهانه ای شد برای دیدار و گفت وگوی کوتاهی با ناهید سروستانی که برای گشایش نمایش فیلمش به تورنتو آمده بود، و متاسفانه به دلیل تغییر تاریخ نمایش، پیش از 15 ماه می روز آغازین نمایش فیلم، به سوئد بازگشت.

ناهید سروستانی (برسون) نگاهش به فرح پهلوی ملکه ی سابق ایران و حکومتی که او شخص دوم آن بود پس از پایان فیلم با پیش از دیدار و آشنایی با او دچار چه تفاوتی شده است؟
ـ در طول فیلم متوجه شدم که فرح پهلوی از جهاتی از من با سابقه ی فعالیت چپی چپ تر است.

اما این جنبه ی زندگی او در فیلم نیست؟

ـ برای اینکه اطرافیان او اجازه نمی دادند آنطور که دلش می خواهد و هست حرفش را بزند.

چه شد که علاقمند به ساخت فیلمی از فرح پهلوی شدید، کسی که در جوانی تان کوشیده بودید رژیمی را که او ملکه اش بود سرنگون کنید؟

ـ پس از ساختن فیلم های "فحشا زیر چادر" و "چهار زن و یک مرد" در ایران مورد بازجویی و اهانت های بسیار قرار گرفتم، و وقتی آنها از من می خواستند که اعتراف کنم چپ و یا آمریکایی هستم و پاسخ می دادم هیچکدام نیستم، آنها با لحن توهین آمیز می گفتند پس از سلطنت طلبهای کثیف هستی، این شیوه ی اهانت بار برخورد ماموران رژیم مرا که زمانی خود از مخالفان شاه سابق و حکومت او بودم به این اندیشه فرو برد که بروم درباره حکومتی که مخالفش بودم و در سرنگونی اش به دوران نوجوانی فعالیت کردم تحقیق کنم و برای همین هم بود که به ملکه ی سابق ایران فرح پهلوی رسیدم. و ماهها تماس گرفتم تا سرانجام او رضایت داد با من قراری برای شروع این فیلم بگذارد.

به نظر می آید به دلیل خودداریهای بسیار فرح پهلوی از پاسخ به پرسشهای شما و ملاحظه کاریهایی که زندگی پیش از ملکه بودن او و حتی کوششهای فرهنگی پس از ملکه شدنش را در سایه نگاه داشته است، شما مجبور شده اید مدام توضیح بدهید، تا توجیه کنید رفتار ملاحظه کارانه ی او را و یا بکوشید به بیننده فیلم بگویید که مجبور هستید در پیوند با باورهای خود و یا سوابق سیاسی تان راست نگویید تا مانع در برابر ادامه ی فیلم ایجاد نشود، اینها باعث شده است که فیلم بیشتر محور حرف و حضور و حدیث نفس شما دور بزند تا زندگی و روزگار ملکه بودن و یا تبعید فرح پهلوی، نظر خودتان چیست؟

ـ اینطور نیست، درست است که فیلم من است، اما فرح پهلوی هم پس از فراز و نشیب های بسیاری که ساخت این فیلم طی کرد، حرفهای مهم و ناگفته های بسیاری زد و با من رابطه ی صمیمانه ای ایجاد کرد. حال اگر بخش هایی از این حدیث نفس ها در فیلم نیست به دلیل مزاحمتی ست که نزدیکان ملکه برای او ایجاد می کنند و مانع می شوند که او حرف دلش را چنان که هست بزند. ولی با همه ی این اوصاف او در فیلم به خوبی ظاهر شده است و البته بستگی به بیننده فیلم دارد، اگر شما از سلطنت طلب ها باشید بیشتر فرح پهلوی را در فیلم می بینید و اگر از دوستان و همفکران من لابد مرا پررنگ تر خواهید دید، اما انصافا زوایای زیادی از زندگی ملکه پیشین ایران در فیلم آمده است.

دو ایرانی، دو زن، دو تبعیدی، و دو جوان و عزیز از دست داده، که هر دو هم مخالف حکومت کنونی هستند در طول فیلم "ملکه و من" ره به کجا می برند، آیا به نزدیکی و همدلی و همدردی که انتظار می رود دست می یابند؟

ـ ما در پایان فیلم خیلی به هم نزدیک شده بودیم، البته خوب این نزدیک به دو سال طول کشید تا به اینجا رسیدیم، اما دیگر وقتی فیلم داشت تمام می شد به هم اعتماد داشتیم، یعنی ایشان به من اعتماد کرده بود، وگرنه من از اول با اعتماد به ملکه برای ساختن فیلم رفته بودم، منظورم از اعتماد این است که با قصد مثلا افشاگری و یا تظاهر به طرفداری از او نرفته بودم تا به مقصد خویش برسم، ایشان هم کمابیش می دانست من کیستم، اما خوب هیچکدام اینها مانع از این نشد که در طول فیلم بارها فضای بی اعتمادی دیوار بلندش را میان ما نکشد، در نتیجه ساخت این فیلم و داستان ساخت آن هم خودش ماجرایی است. هر چند هرگاه دوربین خاموش بود من و ملکه رابطه ی بسیار صمیمانه ای را تجربه می کردیم، اما تا دوربین روشن می شد فضا عوض می شد و ایشان به گونه ی دیگری رفتار می کردند که برای من حالا دیگر قابل فهم بود. می دانستم مجبور است با ملاحظه مسائل و کسان بسیاری در برابر دوربین ظاهر شود، در نتیجه دیگر حرص و جوش های اولیه را نداشتم، بلکه می کوشیدم هر جور هست فیلم را با همه ی این ملاحظات پیش ببرم و انصافا ایشان هم همکاری می کردند.

در فیلم از زندگی دوران دانشجویی فرح پهلوی که در هاله ای از روایات ضد و نقیض گرفتار است خبری نیست، اینکه گفته می شود او چپ و رادیکال بوده، و حتی از مخالفان شاه و حکومت او به هنگام جوانی، شما چیزی به بیننده نمی دهید، حتی از کوشش های فرهنگی او که پس از ملکه شدن هم ادامه یافت و به تاسیس مرکزی مانند کانون پرورش فکری کودکان و تلاشهای فرهنگی و اجتماعی دیگر هم انجامید، اشاره نمی شود. تنها در پایان فیلم است که ملکه ی سابق ایران به نقل از آمریکایی ها می گوید، اگر آدم به هنگام جوانی کمونیست نباشد و در میان سالی لیبرال انگار زندگی اش از مسیر طبیعی نمی گذرد (نقل به معنی)، چرا به این جنبه های مهم از زندگی ملکه نپرداختید؟

ـ اولا به نقل از یک گزارش خبری اشاراتی به تلاشهای ایشان در ایران در فیلم هست، از سوی دیگر او به هیچوجه حاضر نبود از خودش حرف بزند، می گفت اگر هم کاری کرده وظیفه بوده و بازگو کردن ندارد. چپ و رادیکال بودن در دوران دانشجویی را هم اگر واقعیت داشته به همین دلیل حاضر نبود شرح دهد، اما حس من این است که او انسان بسیار مهربان، رادیکال و عاشق ایرانی ست که مجبور است به دلایل مختلف در این باره سکوت اختیار کند. در فیلم این جنبه های زندگی او دیده می شود که شاید در حرفها نباشد اما در حس ها و سکوت ها و اندوه و یا خنده ها، حتما هست.

خانم سروستانی با سپاس از این که در این گفت وگو شرکت کردید و با آرزوهای موفقیت های بیشتر برای شما.


نسخه مناسب چاپ     بازگشت به صفحه اول


نظرات خوانندگان:


علاقمند
2009-05-16 10:29:37
من هنوز این فیلم را ندیده ام و غیراصولی است که درباره اش حرفی بزنم. ولی از لابلای صحبت های خانم سروستانی، میتوان به انگیزه ملکه سابق ایران از شرکتش در چنین برنامه هائی پی برد.
به نقل قول زیر از متن مصاحبه توجه کنید:
هر چند هرگاه دوربین خاموش بود من و ملکه رابطه ی بسیار صمیمانه ای را تجربه می کردیم، اما تا دوربین روشن می شد فضا عوض می شد و ایشان به گونه ی دیگری رفتار می کردند که برای من حالا دیگر قابل فهم بود.

این نوع برخورد نوعی بزک کردن شخصیت خانم فرح پهلوی است. مگر همیشه نمس گفتند و حتی هم اکنون نمی گویند که شاه و ملکه خوب بودند، اما اطرافیان نمی گذاشتند.گاهی اضافه میکردند که ایشان از مسائل پشت پرده نظیر شکنجه های ساواک و نظایر آن اطلاعی نداشتند.
همین که بپذیریم، خانم فرح تحت تاثیر اطرافیان قرار می گیرد، خود نشان دهنده ناپختگی و عدم صداقت ایشان است. امیر اسداله علم نیز در خاطرات 6 جلدی اش بر آن تاکید می کند.
در مورد فعالیت ها یا تمایلات ایشان در دوران دانشجوئی در پاریس، شنیده ها و گفته ها نشانی از مخالفت ایشان با حکومت وقت ندارد. اگر خانم کارگردان کمی بیشتر تفحص می کرد میتوانست اطلاعات بیشترری در این زمینه بدست آورد.
مثلا با مراجعه با هم دوره ای ها و همسایه های ایشان در پاریس.
فرح دیبا (پهلوی بعدی) در دوران دانشجوئی ساکن «خانه هلند» در کوی دانشگاه پاریس (سیته اونیورسیتر)بود و مثل هر دختر جوان و زیبائی زندگی دانشجوئی اش نیز با امیال و آرزویهای یک دختر جوان خوانائی داشت. خانم سروستانی با کمی تحقیق می توانستند با یم آرشیتکت هلندی که در ان زمان همسایه خانم فرح در همان خانه هلند بود و ادعا می کند که دانسته های زیادی دارد، مصاحبه کند.
به هر حال، اشتباه نگیریم و آدرس اشتباهی نیز به دیگران ندهیم. «چپ» خواندن فرح توهین به هزاران تنی است که به عنوان مبارز چپ با رژیم پهلوی مبارزه کرده اند.

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۲۱۴  

 

درگیری با مقدمات و مقصدی که این یادداشت ها می پیماید، در تار و پود عضلات هر بازو نیست و آن اندیشه که بتواند دل خواه را در آستان گفتار نو به مذبح برد، در مخزنی ذخیره نمی شود که در آن توتم های جهل به صورت جزمیاتی لایتغیر انبار شده است. از این روی گرچه صفحات آن شناس نامه که برای زبان فارسی در چند نوشته ی اخیر ارائه دادم، به میزان کافی مهرهای موید بر اوراق خود داشت، اما کسانی با واهمه ای آشکار، حساسیت هایی بروز دادند که از جهات مختلف چنان شگفت انگیز می نمود، که بر من اثبات شد راه درست می روم و دل هایی را به لرزه درآورده ام که از صدور المثنای نظیر، برای زبان رایج خود، دچار هراس بسته شدن دکان های قوم پرستی شده اند. چنین است که به عمق بیش تر می روم، چند گوهر نو از میان لجن ته نشست شده در این دریای دروغ، که یهودیان هویت کهن شرق میانه را در آن غرقه کرده اند، بیرون می کشم، تا احتمالا تشخیص درست بر نزدیک بینان نیز میسر شده باشد. 

«آشنایی دوملت ایران و یهود در حدود دو هزار و پانصد سال پیش آغاز گردیده و در کتاب مقدس، خصوصاٌ اسفار عرزا، نحمیا، استر، دانیال و تواریخ ایام. شواهد تاریخی و لغوی در تایید این آشنایی یافت می شود. نام شاهان ایران کورش، داریوش خشاریارشا، و اردشیر و نیز القاب ایرانی چون ساتراپ و احشدرپان و کلماتی چون دات (قانون، مذهب)، گنز (گنج) و پردس (باغ، فردوس) و بسیاری از القاب و کلمات دیگر که ریشه ی ایرانی دارد در کتاب مقدس به چشم می خورد. دامنه ی این آشنایی به مرور زمان به دائره برخوردها و آثار متقابل مذهبی و فرهنگی کشیده شده به حدی که امروزه شناسائی کامل فرهنگ ایران و فرهنگ یهود بدون تحقیق و تتبع در آثار مذهبی و فرهنگی هر دو ملت ممکن نمی گردد». (آمنون نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران، مقدمه، ص ۹)

کتاب آمنون نتصر که بر پایه ی یافته های قرن اخیر از مندرجات متون و دیوان های فارسی - یهودی تدوین شده، در عین صراحت و سادگی حاوی مطالبی دوپهلو است، که با اندک مرمتی در نگاه، مخفیگاه آنان را می توان شناخت. در این جا او نیز آغاز مراوده و مزاوجت بین دو ملت را با حضور کورش آزاد کننده اسیران و ثروت بلوکه شده ی یهود در بابل آغاز می کند، از مبنای ورود کهن یهودیان به ایران می گوید و از تاثیری که این حضور در ارکان هستی مادی و معنوی ایرانیان باقی گذارده است. با این همه سعی او در این باب که برخی لغات مندرج در تورات را برداشته ای از زبان فارسی بگوید، از آن که تحریر تورات یهودیان قرن ها بر اقدام کورش مقدم است، مورخ را وا می دارد تا بی اعتنا از روی ادعای او عبور کند.

«ادبیات یهودیان ایران و ماوراءالنهر که به زبان فارسی و خط عبری نوشته شده و ادبیات فارسی یهودیان نامیده می شود شاخه ای از ادبیات فارسی است. این ادبیات که اغلب در محور موضوعات مربوط به تاریخ و مذهب یهود دور می زند از لحاظ ادبی، زبان شناسی ایرانی، جامعه شناسی یهود ایران و تاثیر متقابل دو ملتی که یکدیگر را دو هزار و پانصد سال پیش در شاهراه کلده و آشور ملاقات کرده اند با ارزش است. تار و پود ادبیات فارسی یهودی نموداری از رشته ی الفت به ادبیات و فرهنگ ایران زمین از یک سو، و رویای آخر زمان ظهور مسیح و رستگاری بشر از سوی دیگر است. بزرگ داشت فرهنگ ایران، غزلیات و اشعار عرفانی عطار، سعدی، مولوی، حافظ، ابن یمین و دیگران دوشادوش سخنان پیامبران اسرائیل در مجموعه ها و کتب مقدس یهود ایران به چشم  می خورد. شعر فارسی یهودی گرچه در زیبایی الفاظ، استواری فکر و قدرت تخیل با به ترین اشعار برابری نمی کند، ولی ارزش و ماهیت آن را باید در کنار دورنمای تاریخی و سنتی ملت یهود جست وجو کرد». (آمنون نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران، ص۷۰، ۷۱)

کوشش این یادداشت های هنوز مقدماتی درست در همین جهت است که بدانیم آیا زبان جاری ما میراث بذل و بخشش های یهودیان در انتقال زبان یدیش شرقی خود به فارسیان است، تا سکوی پرشی برای سقوط در منجلاب آن افتخارات قلابی بگیرند که در ماهیت خود پرده ای بر محو عواقب قتل عام پوریم بوده است، یا این که یهودیان ساکن این منطقه، معلوم نیست چه گونه به میزانی فارسی می دانسته اند تا چند هزار کتاب با زبان فارسی و به خط عبری بنویسند که ماهیتا برای هیچ یک از طرفین کاربرد و نیاز منطقی ندارد، اما به هر حال اینک با انبوهی از این تولیدات آشنا شده ایم. 

«اعتقاد یهود بر وجود مقابر انبیا و بزرگان مقدس آنان در خاک ایران چون آرامگاه دانیال در شوش، استر و مردخای در همدان، حبقوق در تویسرکان و دیدارگاه سارح بت آشر در نزدیکی اصفهان نمودار قدمت سکونت یهودیان در ایران است. اما درباره ی آغاز اسکان دسته جمعی خانواده های یهودی و احداث دیه ها و محلات در شهرهای ایران جز در مورد اصفهان و مشهد متاسفانه مدارک کتبی در دست نیست». (آمنون نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران، مقدمه، ص ۱۰)

بنا به شواهد کافی، تعداد معینی از رابی های صاحب مقام مذهبی و دینی یهود و حتی چند نبی صاحب کتاب آن ها، به صورت آشکار و پنهان، در گوشه های پراکنده و دور از هم ایران دفن اند. چنین شواهدی برای مورخ به معاینه می گوید، که ماجرای حضور کهن یهودیان در ایران را نمی توان یک گذر حادثی و کوتاه مدت در مسیر تاریخ این سرزمین گرفت و اگر تعداد این بزرگان صاحب امتیاز در دین یهود، که مدفن شان را در ایران می گویند، از مجموع سران دین یهود در اورشلیم و دیگر نقاط جهان بیش ترند، پس باید پذیرفت در دوران معینی یهودیان با سرپرستی بزرگان دین و قوم خود، دستگاه مدیریت ایران را در اختیار داشته اند، این جا را سرزمین خویش می شناخته اند و دفن در ایران را حتی از به خاک رفتن در اورشلیم و حوالی هیاکل سلیمان نیز برتر می شمرده اند!

«دکتر آدلر در سفر خود به ایران و بخارا (۷-۱۸۹۶) تعدادی سیدور (کتاب دعا و نماز) فارسی- یهودی با خود به لندن آورد. یکی از این کتاب ها که مبنایش سیدور سعد یا گائون است در سال ۱۵۶۴ در شیراز نوشته شده است. کتب دیگر این مبحث عبارت است از سروده ها، سلیحوت (بخشایش)، هوشعانا (نجات) که گویا آن ها را افرائیم بن رحیم به فارسی- یهودی ترجمه کرده است. ویدوییم و تنحومیم (اعترافات و تسلیات) را الیشع بن شموئیل ملقب به راغب به عبری و هم به فارسی- یهودی نوشته است. نسخه های فارسی- یهودی اگادت پسح (روایت عید فسح درباره ی خروج یهودیان از اسارت مصر) فراوان یافت می شود. هفت میهمان کتاب دیگری است درباره ی بزرگ داشت هفت شب عید سوکوت (سایه بندان به یاد چادرنشینی یهود در بیابان سینا پس از خروج از مصر) که اساس آن بر افسانه های عارفانه ی اسحق لوریا (۱۵۷۲-۱۵۳۴) یکی از رهبران قبالای شهر صفاد (صفد) واقع در شمال اسرائیل قرار دارد. قرائت هر رساله با آهنگ مخصوصی ادا می شده است. گاهی کاتبان نام آهنگ را که روی هم رفته همان دستگاه ها و گوشه های موسیقی ایرانی است در کنار عنوان رساله قید می کرده اند». (آمنون نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران، مقدمه، ص ۳۱)

به زودی، به خواست خداوند و پس از گذر از این مبحث کوتاه، به مدخل کوه آسایی وارد می شوم تا اثبات شود که یهودیان با خط و زبان عبری آشنایی چندانی ندارند، با آن به علت نواقص فراوان کاربردی، جز ادعیه و افسانه های دینی و مذهبی و تورات ننوشته اند که خواندن کامل آن در انحصار لایه ی نازکی از خاخام هاست و آن چه را که یهود به عنوان میراث حکیمانه و مکتوب تاریخ قوم خود عرضه می کند و ارائه می دهد، بی استثنا با استفاده از خطوط و زبان مردمی است که بر آن ها وارد می شده اند و هرگاه در خطه ای چون ایران و ترکیه، به دلیلی که می دانیم، با فقدان تجمع انسانی و فرهنگ و فن نگارش و خط و ادبیات مواجه می شده اند، برای رفع نیاز، با استفاده از الگوی عمومی زبان های مهاجران یهود، که در تمام جهان شیوه ی یدیش شناخته می شود، قسمتی از گنجینه ی فرهنگ جایگزین عبری خود را به عنوان زبان محلی و گاه منطقه ای به کار زده اند، چنان که در مورد زبان فارسی و ترکی، کاربران آن را از خراسان بزرگ تا جنوب ایران و تماما در حوزه های زیستی کلنی های قدیم و جدید یهودیان می یابیم، بی این که بخش اعظمی از این کاربران، پیش از هیاهوهای تبلیغاتی اخیر، واقعا بدانند که فارسی و یا ترکی صحبت می کنند، زیرا تمامی آن ها مشغول سخن گفتن به زبان مادری و یدیش خویش، با نام های گوناگون بوده اند. امری که هنوز هم خالی از مصادیق مراجعه نیست.

«شاهین

موسی نامه
یوسف و زلیخا
اردشیر نامه

عمرانی
گنج نامه
فتح نامه
قصه ی هفت برادران
واجبات و ارکان سیزده گانه ایمان اسرائیل
انتخاب نخلستان
ساقی نامه
مناجات نامه
حکایت ده مقتول (نثر)
قربانی اسحاق (نثر)
تفسیر مسخت آبوت (رساله ی اندرز پدران به نثر)
حنوکا نامه

خواجه ی بخارایی
دانیال نامه

بابائی بن لطف
کتاب انوسی
یا الیا

الیشع بن شموئیل (راغب)

شاهز اده و صوفی
حنوکا نامه

یوسف بن اسحاق

آنطیوکوس نامه
مخمسات

بنیامین بن میشال

قربانی اسحق
مناجات نامه
احتراز نامه
پوریم (تفسیر منظوم کتاب استر)
غزل دوازده اسباط
سرگذشت امینا با همسرش
 دلسرد شدن از زنان
قصیده قاضی
قصیده آجرپاره
چهل سئوال

سیمان طوب ملمد
حیات الروح

یهود ابن داوید

مخزن الپند

یهودا (یحیی)
تمثال نامه هفت وزیران

شهاب یزدی
 ای قادرت نما».
(آمنون نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران، متن اصلی، ص ۵)

این اسامی و آثار تنها بخش بسیار کوچکی از مانده های شعرا و صاحب قلمان یهودی است که به زبان فارسی و با خط عبری یافته ایم و متن آن ها در کتاب آمنون نتصر آمده است. کار جمع آوری این مکتوبات لو دهنده نزدیک به ۱۲۰ سال است که همت اصلی مراکز و مهره های یهود در ایران و ماوراء النهر است که به گمانه ای تاکنون نزدیک به دو هزار جلد می رسد و بی فوت وقت از دسترس خواننده ی ایرانی بیرون برده می شود. اگر یهودیان فارسی را در قالب منظوم نیز چنان به آسانی درک می کرده اند، که انبوهی شاعر و نغمه سرا از میان خود بیرون دهند، پس چنین حجم غریبی از گفتار فارسی-یهودی تنها برای استفاده ی اقلیتی فارسی دان نبوده است! از طریق مطالعه فقط چند سطر و برگ از این آثار، چنان که در ذیل می آورم، بر آن کسان که رگ های برافراخته ی تعصب به گردن دارند، احتمالا معلوم خواهد کرد که تا چه میزان در منجلاب خیالات پریشان و ناممکن فرو رفته ایم.

«داستان یوسف و زلیخا که «احسن القصص» نامیده شده و تعدادی از شعرای زبردست پارسی گوی در ایران و هندوستان آن را به نظم کشیده اند محبوب ترین داستان یهودیان ایران و ماوراءالنهر است. گرچه ماخذ این داستان سفر پیدایش کتاب مقدس است، با وجود این یهودیان ممالک دیگر تا امروز نتواسته اند از نکات شیرین آن استفاده کنند. آن چه شاهین به یهودیان ایران هدیه داده است بدون شک نتیجه ی تخیلات لطیف و ذوق داستان پردازی شعرا و داستان سرایان ایرانی است. یوسف و زلیخای شاهین برخلاف یوسف و زلیخای شعرای دیگر فقط یک داستان افسانه ای نیست، بل چنان که ابتدای این مبحث تاکید شد، این داستان نیز در محور انگیزه های مذهبی تاریخی دور می زند. بدین سبب ابتدا و انتهای این داستان مغایر با داستان های یوسف و زلیخای شعرای دیگر است. یوسف و زلیخای شاهین در واقع از آفرینش آسمان و زمین، آدم و حوا، طیور و وحوش، نوح و ابراهیم و اسحاق و یعقوب شروع و به اندرز یعقوب به دوازده پسران و حمل جنازه یوسف از مصر به سرزمین کنعان ختم می شود. شاهین کوشیده است چهره سنتی این داستان را تا آن جایی که مقدور بوده حفظ کند. در این جا نیز پاره ای از اسامی مانند زلیخا به جای زن پوتیفار (فوطیفرع عزیز مصر) و مالک از ادبیات فارسی اقتباس شده است. یوسف و زلیخا در سال ۱۳۵۸ میلادی نوشته شده و شامل ۸۷۰۰ بیت است. وزن این داستان مانند موسی نامه است». (آمنون نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران، مقدمه، ص۳۹)

در زیر، با زندگی نامه و نمونه ی شعر شاهین آشنا خواهیم شد، که سراینده نخستین داستان یوسف و زلیخا و نیز موسی نامه و اردشیر نامه به زبان فارسی و خط عبری است. اگر کسی فرصت کند تا داستان کامل یوسف زلیخای شاهین را با دقت سطر به سطر بخواند، آن گاه پایه ی اولیه و اصلی سریال یوسف صدا و سیما را خواهد یافت، که این همه به دنبال آن می گشته ایم.

«مولانا شاهین شیرازی بزرگ ترین شاعر یهودی پارسی گوی است که در اواسط قرن چهاردهم میلادی در شیراز می زیسته است. وی نیز نخستین یهودی ایرانی است که در صحنه ی ادبیات یهود ایران درخشان گردیده و شعر سروده است. شاهین از نظر وسعت معلومات و کیفیت و کمیت شعری سر آمد و ره گشای همه شعرای یهود ایران بوده است. شعرای یهود در اشعار خود اغلب او را ستوده اند و عموماٌ از سبک او پیروی کرده اند. کما این که خواجه بخارائی شاعر یهودی قرن هفدهم (۱۶۰۶ میلادی) درباره ی او به خود می گوید:
به شاهین همرهی کی می توانی، تو گنجشک ضعیفی، باز مانی».
(آمنون نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران، متن اصلی، ص ۹)

برابر معمول، همین چند سطر زندگی نامه ی شاهین را فرصت و شاهدی برای وجود شیراز قرن چهاردهم میلادی گرفته اند. حالا و در این مرحله مقصود من این نیست که شاهین را در تاریخ جدید حضور یهود در ایران بیابم و درستی و نادرستی موجودیت او را اثبات کنم. اینک فقط می کوشم تا تمام حواس خواننده ی این مدخل را به حجت های مندرج در چند سطر زیر جلب کنم.  

«آغاز سخن بنا نهادم، برنام احد زبان گشادم
برنام کریم و قادر پاک، سازنده ی عرش و لوح و افلاک
خلاق نبود و بود دوران، علام و علیم نطق مرغان
بخشنده ی تاج و تخت شاهی، روزی ده مور و مرغ و ماهی
داننده رازهای پنهان، معبود مکان نوک ارکان
غنام و رحیم کل اشیا، هستی ده کوه و دشت و دریا
دانای رقوم تخمه ی پاک، شمع دل عاشقان غمناک
گنجور عطا و کان اومید، دارنده ی ماه و مهر و ناهید»
(آمنون نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران، متن اصلی، ص ۱۰۷)

برگی از متن اردشیر نامه ی شاهین. کتاب خانه ی حوزه ی علمیه ی یهود

این ابیات آغازین اردشیر نامه ی شاعری یهودی وشاهین نام به زبان فارسی و با خط عبری است. آیا این سروده ی کلاسیک و آب دار بر زبان فارسی آموخته ای گذشته و یا اثر شاعری است که با تسلط کامل، به زبان مادری خویش، شعر می گفته است؟! و نیز اگر به دنبال بخشش این زبان به فارسیان، کنیسه برای تکمیل لوازم ملت سازی خود، چنین شاعری را مامور کند تا دیوانی نیز با نام یک فارس، مثلا حافظ و یا مولانا بسراید، از عهده بر نمی آید؟! و نیز درخواست کنندگان کسب حقیقت را به این سئوال هدایت کنم که: چرا یهودیان پس از بخشیدن زبان محلی خود به فارسیان، دیگر دیوان و کتاب فارسی- یهودی ننوشته و همه چیز را به فارسیان واگذارده اند تا تکثیر همان متون پیشین را این بار به خط عرب و به نام خود ادامه دهند؟!!! (ادامه دارد)  

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 3:0 | 29 نظر
ایران شناسی بدون دروغ 213، مقدماتی بر نتیجه، 21

 آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۲۱۳  

 

بر اساس یک بررسی ساده  و با مراجعه به مجموعه هایی از مهم ترین لغت نامه های به ظاهر کهن فارسی و توشیحات و  آراء و اقوال صاحب نظران حرفه ای در باب آن ها، معلوم شد که فارسی اسناد اثباتی کهن و دستگاه تولید واژگان ندارد، که همراه زمانه روان شود، به وقت خود بزاید و یا پوست بیاندازد. بدین قرار شاهد تدوین اوراق گریم کرده ای شدیم که با نصب ماسک کلماتی قاطعانه ساختگی و من درآوردی، چون نمتک و زغرور و چکوک و بلکنجک و پژول و گلفهشنگ و ونجنک و لیولنگ و هبولنگ و مچاچنگ و شتالنگ و پجول و پژول و اسپغول و قنبره و غیره، نمایش زبان کهنه ی دنیا دیده ای را  به صحنه برده اند و گرچه آن تصویر مسجد شیخ لطف الله در حال ساخت، به زمان ناصر الدین شاه، هرگونه یقین تاریخی و فرهنگی، نسبت به این سرزمین، از پس ماجرای پلید پوریم، تا زمان فتح علی شاه قاجار را برهم می زند و به راستی زمان شناسی هر پدیده ی مادی در این عرصه را بسیار دشوار و حتی ناممکن می کند، اما می خواهم با مراجعه به مندرجات آن اندک مستندات موجود، در پایان این بررسی های زبان فارسی، از مطلب نیم پنهانی پرده بردارم که هرچند دیدار از آن بسیار ناخوش آیند است، لیکن ریشه مکافات موجود در سطح منطقه را از خاک بیرون خواهد کشید و در منظر ملل شرق میانه قرار خواهد داد.

«سال هاست که ترکیب فارسی-یهودی در میان تحقیقات پژوهشگران ایرانی و یهودی، کاربرد و نشانه های فراوان دارد. در حالی که متخصصان و عامه ی خوانندگان این کلمه را برای دو وجه فرهنگی و ادبی زندگانی یهودیان ایران به کار می برند، این کلمه زمینه ی قانونمند تحقیقی است که تمام جوانب زندگی یهودیان ایران، شامل تمام مرزهای فرهنگی ایران را دربر می گیرد. به علاوه تحقیقاتی با عنوان فارسی- یهودی می کوشد تمام مواد ادبی کتبی و موضوعات و دست نویس های باستان شناسانه هنری و غیره را جمع آوری و مطالعه کند تا میراث تاریخی و فرهنگی یهودیان ایران را روشن تر کند». (هومن سرشار، فرزندان استر، ص ۸۱)

بدین ترتیب برخورد با نمونه های متعددی از مکتوبات یهودی، که متون فارسی در زمینه های گوناگون را با خط عبری ارائه می دهد، حیرانی ویژه ای را در میان جست و جو گران فرهنگ و ادب شرق میانه موجب شده است، که ظاهرا و به علتی که با خواست خداوند در دنبال خواهم آورد، می کوشند به زیر ذره بین سئوالات بنیادی برده نشود.

«کثرت نگارشات فارسی-یهودی که به صورت دست نویس باقی مانده و بعضی ویرایش و منتشر شده اند، گواه فعالیت مستمر ادبی یهودیان ایرانی در دوران پیش مدرن ایران است. لیست کامل موضوعات و انواع دست نوشته های فارسی-یهودی که توسط یک دانشمند و کتاب دوست اروپایی در قرن نوزدهم از جوامع یهودی ایران و آسیای مرکزی خریداری شد، نشانه ی موضوعات مورد علاقه ی جوامع یهودی است. علاوه بر متون فارسی-یهودی، فهرست زیر نشانه ی تنوع ذائقه و دیدگاه های فرهنگی یهودیان ایرانی قرن بیستم است. این فهرست در ۱۸۹۸ تهیه و منتشر شد». (هومن سرشار، فرزندان استر، ص ۸۱)

آن گاه فهرستی از هرگونه مکتوبات، به خط فارسی-یهودی ارائه می شود که پیوستگی و اعلام حضور مستمر فرهنگ معینی را بدون چانه زنی اعلام می کند. شاید هنوز به طور کامل منظور از متون فارسی-یهودی را توضیح نداده باشم. برای آشنایی با این گونه اسناد به ترین مثال مواردی در وب است که کلمات فارسی را با الفبای انگلیسی می نویسند. اینک مجموعه های فراوانی از کتبی در اختیار مراکز و موزه های یهودی است که از میان خطه های معینی از جغرافیای ایران و آسیای میانه جمع آوری کرده اند. در این کتاب ها، درست همانند همان وب نوشته های به اصطلاح فینگلیش و چنان که در چند نمونه ی زیر می بینید، تلفظ مجموعه ای از منابع فارسی کنونی را با حروف عبری نوشته اند. بی گمان این انبوه تدارکات کتبی با متون حکمی و فلسفی و ادبی و غیره را فقط برای جمعی می توان نوشت که بر لغت فارسی به کمال مسلط باشند و آن را زبان اصلی خود بدانند.   

 

سمت راست تصویر صفحه ۹۲ از کتاب فارسی - یهودی  «خسرو و شیرین» نظامی. کتاب خانه ی حوزه علمیه یهود و سمت چپ تصویر صفحه ی ۶ از کتاب «یوسف و زلیخا»ی جامی در کتاب خانه ی دانشگاه الهیات یهودی در موضوع معراج پیامبر، با براقی به سیما و کلاه و آرایش شاه زادگان قاجاری!!!

سمت راست تصویر صفحه ۱۵۴ از کتاب فارسی - یهودی  «اردشیر نامه» شاهین. کتاب خانه ی حوزه ی علمیه ی یهود، با عنوان استر کورش کبیر فرزند شاه اردشیر را می زاید و سمت چپ تصویر صفحه ۱۰۷ از کتاب «موسی نامه»ی شاهین در موزه ی اسراییل اورشلیم با موضوع سوزاندن گوساله ی زرین به وسیله ی موسای پیامبر.

«اما موضوع مقاله حاضر گویش نیست، بل زبان فارسی-یهودی است، یعنی زبان مشترک ایران، بدان گونه که دست کم به مدت دوازده قرن نزد یهودیان کاربرد داشته است. امروزه همه ی یهودیان ایرانی در سخن گفتن، فارسی را به عنوان زبان اول و یا در جایی که با گویشی دیگر مقارن شود، همچون زبان دوم به کار می برند، همچنین فارسی ابزار انحصاری ادبیات است، چون گویش هایی که به آن ها اشاره کردیم صرفا کاربرد شفاهی دارند. پس از آن که ادبیات فارسی-یهودی در قرن گذشته کشف شد، نسخه شناسان مختلف به ویژه و. باخر، در بین سال های ۱۸۸۰ و ۱۹۱۴ با جدیت در باره ی آن بررسی و تحقیق کردند. برخی از قطعات آن به چاپ رسید که با توجه به وسعت آن چه هنوز انتشار نیافته اندک است، اما برای آن که تصوری از شیوه ی فارسی نویسی یهودیان در ذهن ما به وجود آورد کافی است». (ژیلبر لازار، شکل گیری زبان فارسی، ص ۳۲)

بنا بر این و بی توجه به تاریخ گذاری های لازار و تنها با مراجعه به گنجینه ای از این گونه کتاب های فارسی-یهودی و بنا بر استدلال های در دنبال، این سئوال عمده و تعیین کننده را پیش می کشم که این گونه فارسی نویسی با الفبای عبری از بابت کدام نیاز یهودیان پدید آمده است؟ اگر کسانی از میان عالمان یهود، که از جمله فارسی می دانسته اند، با این قصد که متون و میراث ادب فارسی را به میان عامه ی یهودیانی برند، که فارسی نمی دانسته اند، پس باید آن کتب را به زبان و لغت عبری ترجمه کنند، نه این که همان کلمات فارسی را با حروف عبری به نمایش گذارند. بنا بر این و منطقا چنین کتاب های فارسی-یهودی در حقیقت چیزی جز این شناخته نمی شوند که مردمی با زبان و خط خویش کتاب نوشته اند، زیرا برای این همه تجدید نگارش و تولید این همه کتاب، نمی توان توضیح و توجیه و توجه دیگری ساخت. به یقین صاحبان خرد و عالمان اشاره شناس، بر مبنا و به فرمان خرد و اندیشه، با همین یک سئوال قانع شده اند که اصطلاح کنون فارسی- یهودی، با برداشت های جاری، یک شیادی دیگر برای گم کردن رد پای حقیقت است که یهودیان کهنه کار اختراع کرده اند، زیرا مجموعه ای که اینک فارسی-یهودی خوانده می شود، در نهاد خود کتاب هایی است که یهودیان با زبان رایج و تنها خطی که از آنان می شناسیم، در حوزه ای از تجمع خود، از خراسان بزرگ تا جنوب ایران می نوشته اند، پیش از این که بخواهند همان زبان را با جانشین کردن خط عرب، به جای خط عبری، به صورت ابزاری برای نو ملت سازی های هدفمند درآورند و بار تبلیغ فرق مذهبی را به دوش مردم آن بگذارند. در حقیقت گنجینه موجود در ادب ایران راهی مخالف آن پیموده است، که اینک جار می رنند و در واقع وادار شده ایم، با فیس و افاده، متن کتاب های به زبان و خط یهودیان را، تنها با تغییر نوع خط، از عبری به عربی، در دو سه صد ساله اخیر، به خود نسبت دهیم. با این سئوال دیگر که اگر مجموع میراث ادبی و فرهنگی یهودیان ایران، انحصارا به زبان فارسی و با خط عبری مدون است و آن را نشانه ی گسترش زبان فارسی کهن در میان یهودیان ایران می گویند، آن گاه این سئوال سر بر می آورد که این فارسی دانان یهودی که در چنین گستره ی وسیعی بر زبان فارسی مسلط بوده اند، چرا مستقیما از کتب فارسی استفاده نکرده و از بابت رفع چه نیازی مجبور به تجدید نگارش آن ها به خط عبری شده اند؟! چنین سئوالی باز هم پاسخی جز این ندارد که یهودیان متون زبان منطقه ای خود را با خط کهن و قومی خویش نوشته اند! حالا به جای پریدن به آسمان و پرخاش به این و آن، اگر کسی از میان مدعیان، توضیح و حتی توجیه دیگری برای وجود این همه متون متنوع فارسی-یهودی می شناسد، به شرط این که ماهیت مدخل را درک کرده باشد، بسم الله.   

«فخرالدین گرگانی در سرودن ویس و رامین از چه منبعی استفاده کرده است؟ خود شاعر در مقدمه اطلاعات نسبتا مشروحی به دست داده ولی برای بیان مقصود الفاظی به کار برده که موجب بروز تعبیر و تفسیرهای گوناگونی شده است. در این بخش از منظومه که بارها نقل شده، گرگانی می گوید که به پرسش سرور و بزرگ خود درباره داستان ویس و رامین چنین پاسخ داده است: داستانی سخت زیباست که شش دانشمند آن را نوشته اند، اما به زبان پهلوی است. و خواننده آن چه را گفته شده درنمی یاید. همه کس نمی تواند این زبان را به خوبی بخواند و اگر هم آن را بخواند معنایش را درک نمی کند. در این حکایت وصف هر چیزی با شرح و بسط فراوان آمده است اما هنگامی که آن را بخوانی چندان معنایی ندارد... بنا بر این سخن دانان کهن داستان ویس و رامین را روایت کردند. آنان در سخن فارسی مهارت نشان دادند زیرا استاد این زبان بودند. پس داستانی پرداختند که در آن واژه هایی غریب از هر هر نوع زبانی به چشم می خورد». (ژیلبر لازار، شکل گیری زبان فارسی، ص ۱۱۲)

چنین توضیحاتی با فرض بی خردی خواننده برابر است. الفاظی است مشحون از بی عاری فرهنگی که با آن، وجه عقل ملت و حتی مردم منطقه ای را به بازی گرفته اند. اگر هزار بار بخوانید، سرانجام به دانه ارزنی از دانایی در آن برنخواهید خورد. تصویر مضحک آن شش دانشمندی که جمعا داستان ویس و رامین به زبان پهلوی می نوشته اند، حال ان که با همین الفبای دروغین کنونی، که به نام زبان پهلوی مارک زده اند، حتی نمی توان به نوعی نام شاپور را نوشت که به سی شکل خوانده نشود!؟ آیا بزرگان ویس و رامین چاپ زن ما هرگز گریبان فخرالدین اسعد گرگانی خیالی را گرفته اند تا مسخرگی را بس کند و قصه ای را نسراید که با قید و اعتراف شخص خود، واژه های غریبی از هر نوع زبان در آن به کار رفته است. این ها تمام می رساند که یافتن منبع و مدرکی که آغاز پیدایش زبان فارسی کنونی را اعلام کند، در اختیار کسی جز همین وجیزه هایی که می خوانید نیست و این مقوله چنان دلقکانه است که ظاهرا باید بدون حیرت عقلانی و به سادگی بپذیریم که نیم قرن پس از تدوین شاه نامه، فخرالدین اسعد گرگانی تعریفی برای زبان و لغت مکتوبات خود ندارد!!! 

«زبان کتاب های فارسی-یهودی را باید از گویش های یهودیان ایران جدا دانست. یهودیان اصفهان، همدان، کاشان و پاره ای دیگر از نقاط مختلف ایران، نزدیکی قابل توجهی به زبان های پارسی میانه نشان می دهند. این گویش ها چه از نظر آوا شناسی صرف و چه از لحاظ کمک به مبحث زبان شناسی ایرانی نیازمند تحقیق و تتبع است، آثار کتبی یهودیان ایران و ماوراء النهر همه به خط عبری، اما به زبان فارسی نوشته شده است. لذا محققین این آثار را فارسی-یهودی می نامند. زبان این نوشته ها روی هم رفته همان فارسی کلاسیک است و جز در چند مورد استثنایی گویش یهودیان در آن به کار نرفته است». (آمنون نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران، ص ۱۳).

اینک تردیدها در این که یهودیان زبان خود را در کتاب های اصطلاحا فارسی-یهودی می نگاشته اند، بر طرف و آن گره گشوده می شود که تعیین حوزه ی گسترش زبان به اصطلاح فارسی را دشوار می کرد: بدین ترتیب فارسی زبانان منطقه ی ما، از خراسان تا اصفهان و کاشان و یزد و کرمان و افغانستان، در همان حوزه ی تجمع دیرین یهودیان جمع اند، با این قید که حتی اگر به طور کامل بر صحت یافته های این مدخل جدید صحه گذاریم، باز هم  نمی توان و نباید حیات و کاربرد و حتی ارزش یابی مناسب برای فارسی کنونی را که عصای دست ارتباطات اجتماعی و فرهنگی جماعات متعددی است، معطل گذاریم و در اعتلای آن نکوشیم، زیرا به محض ورود در حوزه ی شناخت، آدمی به دریافت حقایق مسئول و موظف می شود تا از طغیان و یا تمکین بی خردانه باز ماند. چنان که آشنایی با ماهیت یهودی زبان فارسی نام موجود شاید کسانی را برانگیزد تا پرچم فارس ستایی معهود و متعارف را پایین تر از این نصب کنند. 

«ادبیات یهود ایران در حقیقت شاخه ی مهمی از ادبیات فارسی است که تاکنون به علت عدم معرفی لازم و نا آشنایی مردم به خصوصیات آن از دامان مادر به دور مانده است. تا آن جا که نگارنده اطلاع دارد، تذکره نویسان ایرانی به آثار ادبی یهود ایران اشاره نکرده اند و گویا سبب اصلی عدم آشنایی آن ها به خط عبری بوده است». (آمنون نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران، ص ۱۷).

آیا فصیح تر از این می خواهید؟ نتصر می گوید که برای آشنایی با ادبیات ایرانی یهود، نیاز به دانستن زبان عبری نیست، کافی است بتوانید خط یهودیان را بخوانید! با این قید که نباید ادبیات فارسی را شاخه ای از ادبیات یهود گرفت، بل درست تر آن که بگوییم که  با تغییر خط، از عبری به عربی، بر مجموعه ی ادبیات یهود عنوان فارسی بخشیده ایم. وسعت این گونه ادبیات یهود که اینک از آن نمونه های فراوان یافته اند، از نثر و شعر، تا به حدی است که بی تردید از وجود یک فرهنگ همه جانبه خبر می دهد و چنان متنوع است که نمی توان آن را حاصل تفنن و تقلید گرفت. اگر حوصله کنید و کتاب آمنون نتصر را بیابید و بخوانید آن گاه در میان نمونه های شعری یهودیان و شاعران و نثر نویسان یهودی، که آثارشان را به شیوه اصطلاحا فارسی-یهودی نوشته اند، به قدر کافی فردوسی و حافظ و گنجوی و مولانا و نثر نویسان به نام خواهید یافت، تا پاسخی برای آنان شمرده شوند، که از چپ و راست می پرسند: پس این همه شعر و کتاب را چه کسانی سروده و نوشته اند؟!!!

«یهودیان ایران، علاقه ی فراوانی به خواندن اشعار شعرای بزرگ ایران داشته و دارند. پاره ای از این شعرا مانند فردوسی، سعدی، شمس تبریزی، حافظ و غیره نام شان به احترام یاد شده است. به طوری که از نسخه های خطی روشن می گردد، آثار این شعرا را از دیرباز به خط عبری درآورده و آثار شعرای زیر تاکنون به خط عبری دیده شده است: ابن یمین، اهلی شیرازی، بابا طاهر عریان، جامی، حافظ، خاقانی، خواجوی کرمانی، خیام، سعدی، سلمان ساوجی، شاه نعمت الله ولی، صائب تبریزی، عبید زاکانی، عرفی، عطار، فردوسی، فغانی، مغربی، مولوی، نظامی، وحشی بافقی...».  (آمنون نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران، ص ۶۵).

حیرت انگیز است!!! یهودیان ایران که علاقه ی وافری به خواندن اشعار شعرای بزرگ ایران داشته اند، به جای خواندن دیوان این شاعران با خط فارسی، معلوم نیست به کدام علت همان متون فارسی را به خط عبری نوشته اند. حالا می توان دریافت چرا ادبیات منظوم ما این همه فرمان خوش باشی و ناباوری به روز جزا را، در خود نگه داشته است؟! (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 10:0 | 91 نظر
ایران شناسی بدون دروغ 212، مقدماتی بر نتیجه، 20

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۲۱۲  

 

اینک، آفت دروغ سراپای گفتارهای فرهنگی در باب زبان و ادب ایرانیان را فرا گرفته و توهمات در این زمینه چنان دامن گیر خلایق است، که با کمال تعجب، هرچه درجات و مقامات صاحب نظران را بالاتر می بینیم، خیالات کودکانه و حتی کریه و مافوق نژاد پرستانه ی آنان نیز به همان میزان اوج و ارتفاع می گیرد.

«وقتی کتاب رجال اسلامی را تصفح کنند، مثل این است که در کتاب، تنها رجال ایرانی است و به طور شاذ و نادر یک اسم حرانی یا اندلسی نیز گاهی دیده می شود. و دیگر خواستم یک بار به نحو اجمال نشان بدهم که اگر علماء ایران را از صفحه ی تاریخ دنیا برداریم نه تنها عالم اسلام بل که جامعه بشریت هیچ چیز ندارد یا در نهایت فقر و بی چارگی علمی و ادبی و صفتی (صنعتی) و اخلاقی است و این نه غلوی است که می کنم و نه حب وطن است که مرا بدین گفته می دارد، مثل من و با من پنجاه سال در رجال و کتب فحص کنید، به همان جا می رسید که من رسیده ام». (علی اکبر دهخدا، لغت نامه، مقدمه، ص ۵۰۲)

به عیان ببینید اثرات مخرب کتب ضاله ای را که به نام میراث مکتوب ملی و اسلامی به طور جاعلانه فراهم شده و نه فقط بر ماجرای پوریم پرده کشیده، بل در اندیشه ی آزاد و بی انحراف کسانی در اندازه دهخدا نیز این گونه ویرانگری کرده است! چنین گنده گویی هایی جز از قلم و خیال و زبان مبتلایان به مالیخولیای فرهنگی و آسیب دیده از شوونیسم ملی و قومی خارج نمی شود و این قبیل گمانه ها جز علامت مزمن شدن بیماری خود برتر انگاری نیست. حضراتی در نظایر این مواضع، البته که گوش شنوایی برای درک و هضم دریافت های نو را ندارند و چنین است که انتقال داده های جدید، به مردم معمول، که ضرری در قبول حقایق نمی بینند، دشواری ندارد، مشکل درآن سطوح بروز می کند که صاحب نقش و سطر و فیلم و مجسمه ای، پیش تر، دست مایه و احساسی در باب تخت جمشید بروز و بیرون داده باشد. چنین کسی در مواجهه با مستند با شکوه تختگاه، بی درنگ به هیستری فحاشی دچار می شود، زیرا قبول داده های مستقیم و مشخص مستند، با دور انداختن آن نقش و سطر و فیلم و مجسمه و گم نامی و بی کاری اش برابر می شود! بر این قرار قیاس کنید که دهخدا با چنین چشم انداز مافوق نژاد پرستانه، چه گونه فرهنگی می تواند برای زبان فارسی تدوین کرده باشد؟ او که پنجاه سال را در کار تورق کتاب رجال و تذکره ها گذرانده، آیا ممکن است با قبول ساختگی بودن زبان فارسی و مجعول بودن آن کتاب ها، پنجاه سال عمر خود را فنا شده بداند؟!

«علوم و معارف عرب: بلاد عرب خالی از مدارس به معنای خاص بوده است و در دوران بسیار قدیم و قبل از اسلام اصولا توجهی به این قسمت ها نمی شده است و مجموعه ی هنر آن ها تفاخر به ملیت و سرودن اشعار ملی بوده است که حاکی از برتری نژادی و قومی می باشد. و به جز برخی از نواحی آن که از پرتو معارف ایرانی مستفیض بوده اند خود دارای مدارس قابل توجه نبودند. پس از ظهور اسلام و تحریص و تحریک بر علم و معرفت، به این قسمت ها نیز توجه شد و به وسیله ی ملت های دیگر، به ویژه ایرانیان، اقدام به تاسیس مدارس و مساحد گردید». (دهخدا، لغت نامه، ذیل لغت عرب، ص ۱۵۷۹۴)

این کلیشه ی ثابت توصیف فرهنگ عرب، از زبان اغلب مدعیان حضور در محافل دانشگاهی ایران است، که بدترین و متعصب ترین نوع آن را، نزد مولفان و محققانی ذخیره داریم، که چون شیخ ابراهیم زنجانی در کسوت روحانیت ظهور کرده اند! مورخ درمی ماند چه طور سرکرده ای چون دهخدا، نخستین مدون فرهنگ لغت فرس، که کلام فارسی آن به زحمت سر به ۱۲۰۰ نمونه می زند، با نگاهی به اطراف، از خود نپرسیده است ایرانیان سازنده مسجد و مدرسه برای عربان، چرا تا قرن دهم هجری، در سرزمین خود، یک اتاقک آموزشی و یا محراب عبادت نساخته اند؟!!!  

«...لکن لغت نویسان ما، از اسدی تا رشیدی، به ضبط نوادر و شواذ بسنده کرده اند و جمعی که در هند و ترکیه قدیم به نوشتن لغت نامه فارسی پرداخته اند، متتبع بصیر داند که آن ها لغت نامه فارسی نباشد، بل که معجونی است از استعارات بارد و کنایات دور از طباع سلیمه مخصوص مردمی به هندوستان و شواهد از شعرای گم نام و کج طبع و عامی و نیز عده بسیاری از لغات دیستان المذاهب و روزه و دساتیر و آیین هوشنگ که برساخته جمعی بی ایمان است، و نیز مبالغی خطیر از لغات محلی السنه ی مختلفه ی هند و بیش از همه مجعولات که فرهنگ نویسان برای پر حجم تر کردن کتاب خویش کرده اند تا ممدوح نادان را بفریبند و عجب این که انگلیسیان نیز بی هیچ تتبع و تصرفی در لغت نامه های مترجم انگلیسی به فارسی و بالعکس همان اغلاط را عینا نقل کرده اند. ریچارد سن در اواخر قرن  هجدهم میلادی بوده و سایرین تقلید او کرده اند و فرانسویان نیز از قبیل دمزن و جز آن، به تقلید انگلیسیان نیز بار دیگر این گناهان را مرتکب شده اند و یکی دو نفر دیگر که در عصر ما به تالیف لغت نامه فارسی به فارسی پرداخته اند، از متکی بودن به حس تحری و جودت نقد اروپاییان در علم، به همین پایدام گرفتار شده و عین کتاب های انگلیسی و فارسی را با همه ناروایی های بی پایان آن، عینا بار دیگر به صورت لغت نامه ی فارسی به فارسی نوشته و طبع کرده اند و این لغزشگاهی بزرگ و منزلی بس خطیر است که جوانان و طبقه حامیان لغت را گم راه تر کند و چاره تنها این است که امروز آن چه شواهد ادبی دارد و آن چه را که در تداول عامه ی ایرانیان است گرفت، و کتاب های هند و مقلدین آن ها را نابود انگاشت». (دهخدا، لغت نامه، مقدمه، ص ۵۰۴)

دهخدا در حکم انتهایی یادداشت بالا، صراحت دارد که آن چه را به نام فرهنگ لغت فارسی به هر زبان و هر عنوان و از هر مولفی، تا زمان او بیرون داده اند، شایسته دور انداختن و نابود انگاشتن است و تالیف لغت نامه ای را، بر مبنای نمونه های شعری غیر مجعول و واقعا موجود و نیز لسان عام توصیه دارد، کاری که خود دست به ساخت آن زد و توجه نداشت که انتشار لغات فارسی در لسان عام، رسن سست بافته ای با دوک دیوان های قلابی و مجعول شعر، و سعی دویست ساله مراکزی برای رسمیت دادن به آن ها بوده است. آیا زبانی را که تا چند دهه پیش جز دفترچه ی لغات قلابی دشمن ساخته ندارد، با چه معیاری زبانی کهن و شیرین بدانیم و اگر آن را دیرینه بشماریم، چه گونه قبول کنیم هزار سال پس از رونمایی نخستین هم، دایه و ناظم و آرایشگری نداشته است؟! اینک هضم این غذای ثقیل و ناسالم دشوار می نماید که ارباب سخنی همانند دهخدا، هم مردم دیگر را در برابر علماء ایران فقیر و بی سرمایه بگوید و هم در باب زبان قوم خود، که تنها ابزار ابراز جلالت فرهنگی است، به اعتقاد بالا رسیده باشد!!! گفتار دهخدا در میانه ی نقل فوق، برنامه ای از شبکه دوم سیمای جمهوری را به یادم آورد که دو روز پیش، مجری آن چند صاحب منصب دولتی در امورات فرهنگی را، به یقه درانی در باب خلیج فارس تشویق و تحریک می کرد. کسی از دعوت شدگان می گفت اختلافاتی چون ماجرای تصاحب نام خلیج را، دولت و سیاستمداران توطئه گر انگلستان بنیان گذارده و تا قرن پیش نشانی از آن نبوده و هم او، چند جمله بعد، در دفاع از شناس نامه و شجره ی فارس مبنا، برای خلیج، به نقشه هایی اشاره می کرد که انگلیسیان از قرن هفده و هجده میلادی چاپ کرده اند و آن ها را مدرک اثبات قدمت نام خلیج فارس می شمرد!!!!؟ این جا نیز دهخدا تعجب می کند که مراجع و مکتوبات انگلیس، بر مفاد و محتوای لغت نامه های بی ارج و نسب تولید هندوستان صحه گذارده اند و به احتمال زیاد نمی داند که هجوم این فضولات فرهنگی، در شمایل لغت نامه نویسی فارسی، در دوران اخیر، از اقدامات کمپانی هند شرقی است که با مجموعه و بسته ای حجیم از موهومات و از جمله دین زردشت و کتاب او، همراه چند خانواده، برای ایجاد اغتشاش هویت شناسانه و بالا بردن سد جدایی میان مسلمین منطقه، روانه ی ایران کرده اند. دهخدا گمان دارد آن «عده ی بسیار از لغات دیستان المذاهب و روزه و دساتیر و آیین هوشنگ» را، کسانی برای رفع بی حوصلگی و پر کردن اوقات فراغت و سرگرمی تدوین کرده اند، حال آن که بنیان اندیشان مجموعه این اقدامات فرهنگی و سیاسی و ادبی را، بخش های جداگانه و در عمل پیوسته ای از روندی می دانند که کسانی برای بهره ای، که از آن خواهم گفت، از دو سرزمین تاریک و خالی از گذشته و بی تاریخ ایران و ترکیه، در چند قرن اخیر، دو ملت فارس و ترک ساخته اند تا پایه و پایگاهی برای بالا بردن بنای فرقه های اسلامی و موجد عظیم ترین انشعابات و جدا سری در دین اسلام شوند.  

باری، این ها که گفتم هنوز تمام استدلال، برای اثبات نوساز و غیر تاریخی بودن زبان فارسی نیست و می خواهم به بحث فنی هولناک و شگفتی وارد شوم که در انتهای آن نزد صاحب خرد بی تعصبی، در کمین دریافت حقیقت نشسته، بی تردید معلوم خواهد شد که زبان نازای فارسی را نمی توان صاحب دستگاه منضبطی شناخت که صیقل روزگار خورده باشد. از جمله بیان کردم که دفتر لغت فرس اسدی طوسی، به تصحیح دبیر سیاقی در ۱۳۳۶شمسی و چاپ همان کتاب به تصحیح مجتبایی و صادقی به سال ۱۳۶۵ شمسی انجام شده است. تصحیح دبیر سیاقی ۴۸۰ و از آن مجتبایی و صادقی ۷۸۰ لغت را به شرح رسانده است. هیچ کس تاکنون نپرسیده این اضافات را از کجا برداشته اند و یا به فرض اگر اسدی طوسی نوشته باشد: «بشکول: مرد قوی بود». بشکول تلفظ چه مردمی در کدام جغرافیا و مرد قوی تلفظ چه کسانی از کدام خطه است، تا بتوانیم هر دو مجموعه را از فارسیان بدانیم. اینک می خواهم چند لغتی را به قصدی معین از کتاب مجتبایی و صادقی، که ویراسته تر است، بردارم و به بحثی وارد شوم که در انتهای آن هر صاحب فرهنگی که به عنوان و عقل خویش ارزش گذارد، به سادگی درک خواهد کرد که زبان فارسی را در قرون اخیر و در کارگاه های مخصوص، با سود بردن از گنجینه لغات مهاجران داخلی و همسایگان بیرونی و غالبا با مبتدای عبری از خراسان تا هندوستان در ابعاد مختصر ساخته و همراه اوهام دیگری با نسبت و سال شمار غلط، چون دولت صفویه و میدان نقش جهان و پل های اصفهان و مسجد شیخ لطف الله، همراه مجلدات شعر و شاه نامه و چند خانوار، برای نمایش سامانی برنامه ریزی شده، به این ملک فارغ از جوشش متمدنانه ی حیات، روانه کرده اند. 

بر سبیل ذکر مقدمه عنوان کنم که دو منبع و مغازه ی فروش افاده برای فارس پرستان و فارسی ستایان، شاه نامه ی فردوسی و دیوان حافظ نامی است، یکی در ابتدای ظهور این زبان و دیگری در میانه آن، به شرح و نقلی که بارها خوانده و شنیده ایم. برای شاه نامه، فریتس ولف آلمانی فرهنگی دارد که لغات و ضمایر و موصولات و حروف اضافه و مشتقات و مصادر آن دیوان را فهرست کرده و از طریق کتاب او می توان با دقت کافی دریافت که در شاه نامه ی فردوسی که و با و یا و را و از و چند و چون و اگر و مگر و یا رستم و رخش و ضحاک و دماوند و رزم و بزم و غیره، چند نوبت و در کدام ابیات به کار رفته است. چنان که در سال های اخیر فرهنگ دیگری را، خانم مهین دخت صدیقیان، به همان روال و سیاق، برای دیوان حافظ فراهم آورده، که خواهان را با فهرست کاربرد لغات فارسی و ضمائم و حواشی آن، در دیوان حافظ آشنا می کند. ملتمس و خاضع دانایی و درستی، با قیاسی کنجکاوانه در این دو منبع، به سهولت از اسرار جلای زبان فارسی موجود آگاه می شود: فرهنگ ولف کم تر از ۱۲۰۰ لغت فارسی آشنا را عرضه می کند و فرهنگ خانم صدیقیان بیش از ۴۰۰۰ واژه را!! این دو کتاب را ورق بزنید و اگر حوصله دارید الفاظ ناب و لغتواره آن را شماره کنید تا به سادگی دریابید این تفاوت ۳۰۰۰ واژه را، از ریشه و مشتقات کلام و زبان عرب برداشته و به فارسی سرد و بی نمک شاه نامه افزوده اند و معلوم تان شود که قند موجود در اشعار حافظ از کجا رسیده و آبخور گسترش کاربرد زبان فارسیان، از چه چشمه ای جوشیده است!؟

خلم: آب بینی سطبر. ۱۸۶، در شاه نامه نیامده است.
ژم: بج بود. ۱۸۷، در شاه نامه نیامده است.
بچکم: اوربانه و جعفری بود. ۱۸۳، در شاه نامه به معنای ییلاق آمده است.
خلالوش: غل غل بود. ۱۳۰، در شاه نامه نیامده است.
کپوس: خوهل باشد. ۱۲۴، در شاه نامه نیامده است.
لچ: بر غرور باشد و بسل آب کویژ خوانند. ۶۳، در شاه نامه نیامده است.
خنور: آلت خانه باشد چون جنبره. ۱۰۰، در شاه نامه نیامده است.
نماذ: نموذ باشد. ۶۲، در شاه نامه نیامده است.
وسناذ: بسیار باشد. ۷۹، در شاه نامه نیامده است.
داشاذ: عطا باشد. ۷۹ ، در شاه نامه نیامده است.
نغنغ: همچون قفیز بود یعنی کول. ۱۳۸، در شاه نامه نیامده است.
پلاچ: پلاه باشد که دوخ و دخ نیز خوانند. ۶۳، در شاه نامه نیامده است.
بتکوب: ریچال است. ۳۶، در شاه نامه نیامده است.
غتفره: جاهل و ابله باشد. ۲۲۰، در شاه نامه نیامده است.
پالوایه:
مرغکی است سیاه و سفید که بر درخت نشیند. ۲۲۰، در شاه نامه نیامده است.
کاژ: کلیک بود. ۱۱۶ ، در شاه نامه نیامده است.
نشک: درخت نوژ باشد. در شاه نامه نیامده است.
آهون: نقب باشد و سمجه نیز گویند. ۱۹۴، در شاه نامه نیامده است. 
پروز: جامه ی پوشیدنی یا گستردنی. ۱۱۲، در شاه نامه نیامده است.
خربیواز: شبیازه گویندش. ۱۱۵، در شاه نامه نیامده است.
دوخ: گیاهی باشد که در مسجدها افکنند. ۶۶
اسغول: بزر قطونا بود. ۱۷۵، در شاه نامه نیامده است.
ثرنگ: هم دام و هم تله یعنی فخ. ۱۷۰، در شاه نامه نیامده است.
استرنگ: یبروح باشد. ۱۶۵، در شاه نامه نیامده است.
بشک: طل باشد و آن چه در زمستان بر زمین نشیند. ۱۵۸، در شاه نامه نیامده است.

این ها نمونه هایی به تصادف گزیده، از فرهنگ فرس اسدی، به تصحیح مجتبایی و اشرف است، به توصیف دهخدا، مملو از ناروایی های بی پایان. در مقابل هر یک عددی است که به صفحه کتاب مرجع اشاره دارد. آیا عجیب نیست که دو همشهری، که در طوس زاده شده و هر دو مقاماتی در فهم زبان و لغت فارسی به هم زده اند، با واژگانی جداگانه سخن گویند و لغاتی به کار برند که برای آن دیگری ناآشنا و یا به مفهوم و معنای دیگر باشد؟!!! 

ارزیز: فلز روی، در لغت فرس پیدا نمی شود.
ارز: قیمت، در لغت فرس پیدا نمی شود.
ارغنده: خشمگین، در لغت فرس پیدا نمی شود.
ارمنده: آرام، در لغت فرس پیدا نمی شود.
ازار: نوار زینتی، در لغت فرس پیدا نمی شود.
ازغ: شاخه، در لغت فرس پیدا نمی شود.
ازدر: شایستگی، در لغت فرس پیدا نمی شود.
استام: سررشته دار، دهانه ی اسب، در لغت فرس پیدا نمی شود.
استوه: خسته، در لغت فرس پیدا نمی شود.
اشتاب: عجله داشتن، در لغت فرس پیدا نمی شود.
اشنان: نوعی سبزی، در لغت فرس پیدا نمی شود.
الچخت: خسیس، در لغت فرس پیدا نمی شود.
الفنجیدن: برنده شدن، در لغت فرس به معنای جمع کردن مال آمده است.
اورند: جلال و منزلت، لغت فرس به معنای زیبایی آمده است.
اوستام: ستون، تکیه گاه، در لغت فرس به معنای معتمد آمده است.
ایرمان: مهمان، همسفره، در لغت فرس پیدا نمی شود.    

و این هم روی دیگر سکه. در میان دریای لغات فاقد معنای معین در مکتوبات کهن فارسیان، یعنی همان که دهخدا «برساخته ی مشتی بی ایمان» خوانده و در دیوان شاه نامه موج می زند، این چند نمونه را فقط از مبتدای حرف الف برداشته ام که این بار برای کتاب لغت فرس غریبه اند و ادراک اسدی با برداشت فردوسی از آن ها نمی خواند و منطبق نمی شود!!! آیا معنا و مفهوم به بازی گرفتن فرهنگ و زبان ملتی، در فارسی سازی های اخیر، به هندوستان و ترکیه و ایران، از این نمایه های به جای مانده از جاعلان، به خوبی معلوم نیست؟!! (ادامه دارد) 

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 2:0 | 68 نظر
ایران شناسی بدون دروغ 211، مقدماتی بر نتیجه، 19

  آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۲۱۱

هنگامی که به ماجرای تولید این لغت نامه های فارسی در هند موشکافانه می نگرم، صورتی از مسخره بازی و سیاه کاری فرهنگی به خود می گیرد و چارت مدعیان فارسی دانی وطنی را برای اجرای سهمی از این نمایش به میان صحنه می برد. مثلا از خویشتن می پرسم اگر جهانگیری در برابر لغت بتک می نویسد: «خط و کتابت و نامه را می گویند»، نخست خود او این لغت بتک و معنای تفسیری آن را از کجا برداشته و هندیان همین واژه را، بدون آگاهی از معنای آن، کجا و در چه روابطی آموخته، برای رفع چه نیازی نگهداشته، در کدام نوشتار هندی مصرف کرده، اصولا چه دلیلی برای اثبات آشنایی مردم هند با زبان فارسی به دست است و سرانجام صاحبان چنین آشنایی احتمالی و ناچیزی با زبان فارسی، چه گونه از عهده ی مراجعه به فرهنگ جهانگیری برآمده و فرضا از ترکیب «اول مفتوح به ثانی زده و ثالث مضموم و واو معروف» چه درک می کرده اند؟! زیرا استفاده از فرهنگ جهانگیری و دیگر نمونه های تدوین شده در هند، بیش از واژگان فارسی، نیازمند فهم معنای لغت عرب است!

«لغات فارسی کتاب التلخیص به دلیل آن که ابوهلال اهل خوزستان بوده و نیز به این سبب که بسیاری از آن ها مربوط به ابزارها و پدیده های روزمره و گیاهان و جانوران است به احتمال قوی به فارسی خوزستانی است. این حدس از این جا نیز تایید می شود که تعدادی از این لغات اصلا در فرهنگ ها و متون فارسی نیامده است و در مقابل اصل عربی تعداد دیگری از آن ها در فرهنگ های عربی به فارسی و متون دیگر، که در خراسان و مرکز ایران نوشته شده اند، واژه های دیگری به کار رفته است». (علی اشرف صادقی، مسائل تاریخی زبان فارسی، ص ۱۶۸)

تمام مطالب این سطور، بی سرانجام، غیر قابل برداشت و آشکارا نامفهوم است، ادله ی آن به خود فریبی می ماند و از طریق چنین نگارش های بی ضابطه است که حالا فارسی خوزستانی، فارسی کردی، فارسی لری، فارسی آذربایجانی، فارسی گیلکی و مازندرانی، فارسی خراسانی و حتی فارسی یزدی و شیرازی و کرمانی و بندری داریم، که از سر بزرگواری آن ها را خرده فرهنگ نامیده اند، بی این که نخست معلوم کنیم فارسی بدون درز و شکاف و خرد نشده فارس ها، از کجا به ما رسیده است؟!! پیش از این به تفصیل معلوم کرده بودم که از درون هیچ زبان مستقل و معینی لهجه زاده نمی شود مگر در صورت برخورد دو زبان و فرهنگ بیگانه با یکدیگر، که در این صورت نام گذاری هر یک، جز با رعایت استقلال، خود ستایی واضحی است: زبان خوزستانی، زبان کردی، زبان گیلکی و غیره. اگر کسانی دخول واژه های فارسی در این زبان های محلی را، که عارضه ای است حاصل دویست سال مرکزیت اجباری برای زبان فارسی، علت چسباندن و ضمیمه کردن پسوند فارسی به این زبان ها می دانند، پس باید حالت کنونی فارسی را هم، فارسی عربی و یا لهجه و خرده فرهنگی از زبان عرب بگوییم!

«اسطوره ی قند پارسی: بی تردید برای کسانی که با زبان فارسی آشنایند، این زبان دل چسب و شیرین است، خواه راهی به «بنگاله» یافته باشد یا خیر. سخن ما در این جا بر چند نکته مبتنی است. یکی این که اگر فارسی قند است و شکر است و شیرین است، به تکرار می گوییم که حدود ۶۰ درصد آن از کلمات و مفاهیم عربی و اسلامی تشکیل یافته و خط آن عربی است. علاوه بر آن کلمات و مفاهیم ترکی و مغولی در این زبان کم نیست. به عبارت دیگر این همان زبان فارسی «ناسره» است که قند است و نه فارسی سره ی «شاه نامه ی فردوسی» که تخیلی و مملو از عبارات و مفاهیم نژاد پرستانه است». (علی الطایی، بحران هویت قومی در ایران، ص ۱۹۰)

چنین مباحثی در اندازه خود و بی این که جست و جوی والدین زبان فارسی را قصد کرده باشد، اشاراتی است بر لزوم بازنگری بی تعصب و اندازه گیری توان کاربردی زبان فارسی موجود، در جهان رو به گسترش امروز. اما مقدم بر این باید خاستگاه و دستگاه این زبان را بیابیم و نقطه و نحوه رویش آن را نشان دهیم، زیرا طرح ایراد و ابهام های بالا تعیین تکلیف فرهنگی با زبان فارسی است، اما معلوم کردن زمان و نحوه پیدایش آن، گشودن مدخل تاریخی و سیاسی روشنگری است که با سرنوشت و سرگذشت و هویت و هستی مردم سراسر شرق میانه مربوط می شود.       

«یکی دیگر از این نوع فرهنگ ها غیاث اللغات محمد غیاث الدین تکمیل به سال ۱۲۴۲ هجری است. علاوه بر این ها در هند فرهنگ های دیگری هم تالیف یافت که موید الفضلا تالیف محمد لاد دهلوی، بهار عجم و چراغ هدایت از جمله آن ها بودند... یکی از ایرادات اصلی این فرهنگ نامه ها این است که در آن ها لغت ها و واژگان با یک نظم و روال دقیق علمی تنظیم نشده، از این رو به کار تحقیقات کم تر می آیند و ارزش علمی ندارند. و گاهی نیز اتفاق افتاده که به سبب غلط خوانی لغات عربی، ترکی و فارسی، کلمات جدید به اشتباه وارد شده است. مطلب دیگر آن که در دوره امپراتور اکبر دسته ای از پارسیان هند به مقصودهای خاصی چند کتاب به نام دساتیر، شارستان و آئین هوشنگ جعل کردند و در آن ها لغت های برساخته ی بسیار به عنوان لغت های ناب فارسی و مطلب های برساخته درباره تاریخ ایران باستان وارد نمودند. این کتاب مجعول واژه هایی بی بنیاد پدید آورد مانند پرخیده، اپرخیده، فرنود سار، سفرنگ، سمراد و جزء آن ها. از این رو این لغت ها به عنوان لغت های خالص فارسی در فرهنگ ها راه جست و در دوران قاجاری و حتی بعد از آن محل استفاده کسانی قرار گرفت که به گمان خود خواستند پارسی ناب بنویسند. مطلب های برساخته تاریخی هم از کتاب های یاد شده در اثرهای دوره قاجاری که درباره ایران قدیم نوشته اند، راه جست». (یعقوب آژند، تاریخ ایران دوره ی صفویان، ص ۵۴۸)

پس فرهنگ های فارسی متعددی داریم که در هند نوشته اند، سرشار از لغات من درآوردی دساتیر و شارستان که ارزش علمی ندارند و به کار تحقیق نمی آیند. حالا کسی تعیین کند ریشه های لغت و زبان فارسی را، اگر در این فرهنگ ها نمی یابیم، به کجا رجوع کنیم و اصولا چنین فرهنگ هایی با چه هدفی چاپ و تبلیغ می شود، آن گاه که هرکدام را ناقض آن دیگری می بینیم. مگر کلام و زبان شلیته است که هر شلخته ای به دل خواه خود بدوزد و بپوشد؟ آیا نباید چنین فرهنگ نویسی فارسی متولد شده در هند را، درست همانند دیگر جعلیات از هند رسیده، چون دین زردشت و دیوان حافظ، دست پخت همان کسان بدانیم که تخت جمشید از آغاز نیمه ساخت و خرابه را، گوهر معماری جهان تبلیغ کرده اند؟!  

«فرهنگ نظام تالیف سید محمد علی داعی الاسلام استاد «ناظم کالج» در حیدر آباد دکن که به نام نظام دکن در پنج مجلد تالیف شده. مولف در مقدمه ی جلد اول گوید:
«و بعد چنین گوید احقرالانام سید محمد علی (داعی الاسلام) که ترقی هر ملت و ملک به ترقی زبان ترتیب کتب لغت جامع آن است که دارای هر سه شعبه ی زبان یعنی تکلم و نثر و نظم باشد. ما ایرانیان تا کنون در غفلت مانده لغت زبان خود را مرتب نکرده ایم و عجب این که لغت جامع عربی را ما نوشته ایم. از ابتدای قرن پنجم هجری تا حال مسلمانان هند فارسی را به طور زبان علمی می آموزند و زودتر از ایرانیان حاجت به لغت جامع فارسی را احساس کرده اند.
سلطنت اسلامیه ی دکن مرا برای ترتیب لغت جامع زبان فارسی مامور نموده مدت سه سال در ایران بودم و تفحصات و تحقیقات ممکنه در باب زبان عام مقرر ایران و السنه ی ولایتی آن نمودم و با ادبای آن مملکت مشورت های لازمه نموده از ایشان و وزارت معارف ملک استفاده و استمداد کرده با مواد مراجعت به حیدرآباد نمودم و اکنون جلد اول فرهنگ را به عالم علم و ادب ارائه می دهم». (دهخدا، مقدمه، فرهنگ نظام، ص ۲۲۷)

این نخبه ترین نوشتار فاقد ارزش در موضوع فرهنگ نویسی زبان فارسی است که هنوز قرنی از قلمی شدن آن نمی گذرد، با این اعتراف که تا زمان او هم فارسی زبانان لغت خود را مرتب نکرده و از ۹۰۰ سال پیش، همان هنگام که هندیان مشغول آموختن زبان عالمانه ی فارسی بوده اند، فقط فرهنگ لغت عرب می نوشته اند و گذشتگان در گورهای خود حوصله کرده اند تا به زمان ما داعی الاسلام فرهنگ جامع زبان فارسی بنویسد تا معلوم شود که هندیان احتمالا از طریق رجوع به مرتاضان و پیش گویان، بدون نیاز به فرهنگ نظام داعی الاسلام، فارسی علمی آموخته اند! آیا ضرورت است چنین بافته های یاوه ای را که هر عقل سلیم بدون فوت وقت از بی بنیانی آن خبردار می شود، به عنوان افاضات عالمانه ی این و آن به خورد عموم دهیم و نپرسیم این چه معرکه ای است که شامورتی بازان آن چنین ناتوان و ناشی اند؟!   

«عجالة قدیمی ترین کتابی که در این زمینه (لغت فارسی) هست «لغت نامه» تالیف ابومنصور علی بن احمد اسدی طوسی است که به نام فرهنگ یا لغت فرس اسدی معروف است و آن را پس از نظم گرشاسب نامه یعنی پس از ۴۵۸ تالیف کرده است و آن هم در صورتی است که اشعار گرشاسب نامه را که در نسخه های کنونی این لغت نامه است، اسدی خود در آن جا داده باشد. بیش تر بدان می ماند کسانی که در این کتاب دست برده اند این اشعار را پس از اسدی در آن داخل کرده باشند و بعید می نماید که اسدی برای لغاتی که معنی کرده شاهد از شعر خود آورده باشد». (دهخدا، مقدمه، سعید نفیسی، لغت فرس اسدی، ص ۱۸۷)

گرچه داعی الاسلام با وجود چنین فرهنگ های به ظاهر ۹۰۰ ساله، همین اواخر از بی ترتیبی زبان فارسی نالیده، اما ضرورت می دانم همین قدیم ترین کتاب لغت زبان فارسی را میخ تابوت تصور کسانی کنم که برای ورود این زبان ساختگی، به جغرافیای ما، عمر بیش از سه یا چهار قرن قائل اند. گفته شده که تدوین لغت فرس اسدی طوسی به تقریب با تدوین دیوان شاه نامه همزمان است، هر دو کتاب را در حوزه جغرافیای طوس تالیف کرده اند و در منطق مطلب کاملا قابل قبول است که آثار این همشهریگری و همسایگی را در هر یک از این دو تالیف شاهد شویم. ضرورت نمی بینم یادآوری کنم که در زمان سرودن شاه نامه و لغت فرس هنوز خط عرب به بلوغ نحوی لازم نرسیده و تا تعیین تکلیف با مکان نصب نقطه و اعراب فاصله بسیار دارد و فرض را بر این قرار می دهم که فارسی زبانان ایران و هند با مدد اسطرلاب های مخصوص و رجوع به جوکیان و مرتاضان و کارگشایان غیب دان هند، چند قرنی مقدم بر عربان، برای یا و با و تا و جیم و خ و نون نقطه ساخته و پیشرفت فرهنگ و کتابت و نظم کلام خود را معطل اعراب نکرده اند!!! اینک ابتدا کافی است به کیفیت و کمیت لغت فرس اسدی طوسی بپردازم که موجب شرمندگی صاحبان ادعاهای ریز و درشت در باب زبان فارسی کهن خواهد شد.   

«عجیب است که در فرهنگ اسدی از ناصر خسرو شعری نقل نشده. و اما این که در کتاب حاضر از حماسه ی فخرالدین (ویس و رامین) و اشعار حکیم قطران که غالبا مورد استفاده ی فرهنگ نویسان بعدی قرار گرفته است جیزی دیده نمی شود می توان تصور کرد که اسدی دو شاعر اخیر را نمی شناخته است. در آن زمان روابط مغرب و جنوب ایران آن قدر بسیار نبود که آثار ادبی آن نواحی به سرعت به مشرق مملکت نفوذ کند. ولی به هیچ وجه قصد ندارم از این بیانات در این جا نتایج دیگری بگیرم». (محمد دبیر سیاقی، لغت فرس اسدی، ص شصت و دو)

زایمان شگفتی ها در لغت فرس اسدی طوسی سر به صد قلو می زند و آن چه را که دبیر سیاقی در شکوه نامه ی بالا سروده، فقط شیون یکی از این نوزادان است، زیرا در درون فرهنگ اسدی طوسی هیاهوی عظیمی از دست به سر کردن زبان فارسی بر پاست.

 «گردنا ـ مرغی بود که با پر بریان کنند.
آشنا ـ شناگر باشد در آب.
نغوشا ـ از مذهب گبر کان است.
کبیتا ـ ناطف باشد.
استا و زند ـ صحف ابراهیم است.
شاداب ـ سیراب بود.
پرگست ـ چنان بود که کسی گوید معاذ الله.
هملخت ـ چرم موزه و کفش باشد.
انگشت ـ فحم باشد.
غوشت ـ چیزی باشد که بر تن او هیچ موی نباشد». (محمد دبیر سیاقی، لغت فرس اسدی، گزیده هایی از صفحات ۳ تا ۱۳)

بدین ترتیب قدیم ترین فرهنگ نویس ما از مرغانی که احتمالا برای حفظ مزه ی مخصوص آن، با پر بریان می کرده اند، از شناگرانی با عنوان آشنا، از شاخه ای زردشتیگری نغوشا نام و از اوستایی خبر دارد که بر ابراهیم نازل شده، تا معلوم شود او نه کباب پرنده خورده است، نه معنای آشنا را می داند، نه دین ابراهیم را می شناسد و نه از گبران خبر دارد. چنان که ۷۰ در صد لغات این فرهنگ کهن کاملا بی معنا، ساختگی و حتی مضحک است.

«گریغ ـ گریز باشد.
ورغ ـ بند آب باشد.
ستاغ ـ اسپ زین ناکرده بود.
قحاف و نفاغ ـ قحف باشد.
کناغ ـ تار ابریشم و آن ریسمان بود.
ماغ ـ مرغی باشد سیاه گون بیش تر در آبگیرها باشد.
آمرغ - قدر و قیمت باشد.
یالغ ـ ظن چنان است که از نام ترکی است.
فغ ـ بت باشد به عبارت فرغانیان.
شغ ـ سر وی گاو بود.
بندروغ ـ سه پای بود که اندر میان آب نهد تا از گذرگاه به جایی دیگر روند.
توغ ـ هیزم کوهی سخت بود.
لوغ و لوغیدن ـ دوشیدن بود به عبارت ماوراء النهر.
سماروغ ـ گیاهی باشد که در دوغ کنند.
کاغه ـ تن زده باشد.
سپریغ ـ خوشه ی انگور بود که هنوز دانه ها نکرده بود.
زیغ ـ بساطی باشد که از دخ بافته باشند.
نغنغ ـ همچون قفیز باشد.
کیغ ـ سپیدی باشد که از پس خواب پیرامن چشم باشد و نیز بیماران را.
شوغ ـ آماسی باشد عظیم بر پای.». (محمد دبیر سیاقی، لغت فرس اسدی، ص ۷۸)

ترتیب الفبایی لغت فرس اسدی طوسی در زمره ی ابداعات فرح انگیز است. مثلا لغات بالا را از باب غین برداشته ام که منظور واژگانی منتهی به حرف غین و نه با مبتدای آن است. مجموع لغات حرف غین در لغت فرس دبیر سیاقی سی نمونه است که بیست نوع آن به کلی غیر قابل برداشت و من درآوردی است و مجموع واژگان ثبت شده در لغت فرس اسدی طوسی به تصحیح دبیر سیاقی تنها ۴۸۰ لغت است که ۳۵۰ نمونه ی آن مشمول همین حکم می شود، با این معنای واضح که مجموع لغات کاربردی در فرهنگ لغت اسدی طوسی، از زبان شیرین فارسی، حد اکثر ۲۰۰ کلمه است و البته کشف این بغرنجی که الفاظ در دو طرف تساوی در این فرهنگ را، از دارائی و دولت کدام قوم برداشته شده و مثلا اگر اسدی طوسی خبر می دهد که: نغنغ: قفیز باشد، آیا نغنغ لفظ فارسی است و یا قفیز؟ چرا که معنای قفیز هم چون نغنغ نامعلوم است.  

«چون از لغت فرس اسدی فقط یک نسخه ی خطی بنا بر اوضاع ایران نسبتا کهن به جای مانده است ناچار باید چنین پنداشت که این کتاب بسی استنساخ نشده است. اسدی همواره در ادب فارسی دارای مقامی بلند بوده است مع ذالک در بعضی فرهنگ های متاخر به اشعار وی استناد شده، در حالی که مصنفان این فرهنگ ها لغت نامه ی او را خود ندیده اند، ولی حلیمی و حسین وفایی این کتاب را در برابر خویش داشته اند. برای تحقیق بیش تر در این موضوع منابع کافی در اختیاد من نیست. فرهنگ نویسان بعدی یک شعر را به شاهد چند لغت آورده اند چنان که اسدی نیز چنین کرده است و همچنین اغلب معنای لغات را به عینه از اسدی نقل کرده اند». (محمد دبیر سیاقی، لغت فرس اسدی، صفحه ی شصت و سه، مقدمه ی پاول هرن)

حالا به اوج تراژدی در این کهنه ترین شناس نامه ی زبان فارسی می رسیم. پاول هرن، که کاشف این فرهنگ در زیر زمین واتیکان بوده است، قریب ۱۲۰ سال پیش فقط از وجود یک نسخه از این فرهنگ لغت خبر می دهد که سخت موجب حیرت است، اما نباید نگران بود، زیرا که این آمار هم به وقت خود زایمان خواهد کرد.

«از لغت فرس اسدی تا آن جا که نگارنده اطلاع دارد پنج نسخه ی کهن موجود است و چهار نسخه از این پنج نسخه همان است که مورد استفاده و مقابله ی مرحوم اقبال در چاپ لغت فرس سال ۱۳۱۹ قرار گرفته و نسخه ی پنجم ظاهرا قسمتی از نسختی است از لغت فرس اسدی متعلق به کتاب خانه ی ملی ملک که کوشش و تجسس آقای دکتر صادق کیا استاد دانشمند دانشگاه تهران آن را از پس پرده ی فراموشی بیرون آورده است. مشخصات این نسخه در شماره سوم سال سوم مجله ی دانشکده ی ادبیات تهران به قلم ایشان تشریح گردیده و آن از روی قرائن ظاهرا در ۷۲۲ تحریر یافته و قدیمی ترین نسخه ی موجود است و گویا قریبا نیز طبع و در دسترس ارباب دانش نهاده خواهد شد.
این چهار یا پنج نسخه هیچ یک چنان که باید منطبق بر یکدیگر نیستند بدان حد که اختلافات کلی تعداد لغات و نوع و میزان شواهد و دگرگونی عبارات و تعریف لغات را نمی توان حمل بر تسامح نساخ در استنساخ از روی نسخه ی اصل کرد و به عبارت به تر نام اختلاف نسخه بر آن نمی توان نهاد و همین امر است که موجب تردید انتساب قطعی نسخه های موجود به اسدی شده است. شرح این افزونی و کمی و مبنای متفن این تردید را مرحوم اقبال در مقدمه ی چاپ خود بس روشن و استوار آورده اند «و به حق در صحت انتساب جمیع نسخ معروف این کتاب به اسدی تا وقتی که نسخه ای خطی از فرهنگ اسدی که قدمت زمان آن محرز باشد به دست نیاید» تردید کرده اند تا نسخه ی اصلی که ریخته ی قلم و نتیجه ی کوشش آن شاعر لغوی قرن پنجم باشد از روی اطمینان احیا شود» (محمد دبیر سیاقی، لغت فرس اسدی، ص چهار و پنج)

بدین ترتیب ناگهان و در فاصله ی پنجاه سال تعداد نسخه های لغت فرس اسدی طوسی پنج برابر می شود، زیرا پیدا شدن فقط یک تک نسخه از فرهنگی که می باید از لوازم تاقچه ی اتاق مطالعه ی هر صاحب قلمی بوده و به شماره ی کافی تکثیر شده باشد، اعتبار و اقبال از آن را زیر سئوال می برد و گرچه این پنج نسخه، چنان که اعتراف کرده اند، بی نهایت با یکدیگر غریبه اند، اما وقتی که این بزرگان اندیشه و علم و ادب تکلیف می کنند که تمام آن ها را لغت فرس اسدی طوسی بدانیم، جای تحاشی نمی ماند. این که در طول زمان و به مرور از کتابی نسخ جدیدی یافت شود، جای تذکر ندارد، نا به سامانی در آن است که هر نسخه نویافته، از فرط استقلال متن، از وجود اسدی طوسی دیگری باخبرمان می کند!!!؟ 

«نسخه های لغت فرس: از لغت فرس اسدی، یا به تعبیر دیگر از تحریرهای آن، تاکنون یازده نسخه مختلف شناخته شده است، که بعضی از آن ها مختصر و تلخیص شده به نظر می رسند، و بعضی دیگر مفصل ترند... نسخه های موجود لغت فرس، چنان که گفته شد، به اندازه ای متفاوت و ناهمسانند که نمی توان همگی را بر نوشته از روی یک اصل دانست. چنین به نظر می رسد که بعد از اسدی کسان دیگری گرد آورده های او را اساس قرار داده، و هر یک با افزودن لغات و شواهد دیگر و آوردن مطالب مختلف، تحریرهای جدید از آن ساخته اند. مقابله و بررسی نسخه ها نشان می دهد که در طول زمان بعضی از کاتبان نیز به سهم خود از این روش پیروی کرده و به قصد به تر کردن و کامل تر کردن این واژه نامه، و به ذوق و تشخیص خود، در نسخه ها تصرف می کرده و با داخل کردن ضبط ها و عبارات و اشعار نسخه های پیشین در نسخه های خود، یا با حذف اشعار و تلخیص تعاریف، مجموعه هایی می ساخته اند که امروز چند نمونه از آن ها در دست است». (ابومنصور احمد بن علی اسدی طوسی، لغت فرس، به تصحیح فتح الله مجتبایی و علی اشرف صادقی، ص ۱۵-۱۴)

این روند مبارکی است که این بار در کم تر از سی سال باز هم تعداد نسخ لغت فرس اسدی طوسی را دو برابر کرده اند و انتظار می رود به زودی از این فرهنگ یکصد نسخه ذخیره کنیم که البته نمی دانیم لغت فرس چه کسی خواهد شد. فقط اشاره کنم تعداد واژگان در لغت فرس اسدی طوسی به تصحیح مجتبایی و صادقی، نسبت به الفاظ و لغات همان کتاب، به تصحیح دبیر سیاقی، قریب دو برابر است!!! آقایان و خانم ها از راه این گونه شیوه های شیره مالی، که زیبنده عالمان نیست و به کار متعصبان می آید، نمی توان حیات کهن زبان فارسی و یا دیرینگی نام خلیج فارس را اثبات کرد، به تر آن که اکرام و اعزاز این دکان های گردگرفته و بی کالا و رونق را قطع کنیم، بی جهت علم فارسی را مقابل زبان قرآن با کج سلیقگی و خیره سری بالا نگیریم، حق نمکی را ادا کنیم که لغت و قواعد زبان عرب، از لفظ و فرهنگ و زبان ما مطالبه دارد و به حقایقی رو کنیم که برای مردم و زبان ما اعتبار بالاتری می زاید. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت 17:0 | 30 نظر
ایران شناسی بدون دروغ، 210، مقدماتی بر نتیجه، 18

 آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۲۱۰

به زودی و اگر خدا بخواهد به بنیان مطالبی در سرزمین هند وارد خواهم شد تا صاحبان خرد دریابند چه گونه با تولید شمایل و شخصیت دروغین و مضحکی چون چنگیز خان مغول و تیره و دنباله ی او، مانند تیمور و هلاکو، دوران معینی از تاریخ آدمی را در سیاه چال عمیق و بی فروغی به بند کشیده اند و آن هنگام که سرانجام بنیان گزاران کرسی های علوم انسانی غرب به عنوان جنایت کاران فرهنگی عالم محاکمه شدند، معلوم می شود با تبعیت از مطالبات کنیسه و کلیسا، تا چه میزان شالوده انسان شناسی جهان را بر شیادی نهاده و از تاریخ و فرهنگ و ادب مردم شرق و تمدن های کهن، لعبتک مسخره ای ساخته اند که به هدایت عروسک بازان کنیسه و کلیسا می جنبند و چنان صفویه و عثمانی، تیموریان هند نیز امکان و آثار حضوری ندارند تا احتمالا و معلوم نیست چرا به فرهنگ لغت زبان فارسی، آن هم با کلماتی نیازمند شوند که هرگز به گوش فارسی گویان نرسیده است!

«مجمع الفرس سروری کاشانی درست در همان زمان که فرهنگ جهانگیری در هند به نام جهانگیر تالیف می شده این کتاب را هم در ایران به امر شاه عباس اول می نوشته اند. تاریخ تالیف جهانگیری سال ۱۰۰۵ و تاریخ تالیف مجمع الفرس سال ۱۰۰۸ هجری است.
مولف این کتاب محمد قاسم بن حاج محمد کاشانی متخلص به سروری است که شرح حال او در تذکره تقی الدین کاشانی و سفینه ی خوشگو و ریاض الشعرا مسطور است. خلاصه این که وی از اصفهان در حدود سال ۱۰۳۲ به هندوستان رفته و دربار شاه جهان را دریافته و بعد در راه مکه درگذشته است. از تذکره ی نصر آبادی چنین برمی آید که وی در هندوستان پس از اطلاع بر فرهنگ جهانگیری فرهنگ خود را بسط و تفصیل داده است و عجب این است که صاحب فرهنگ جهانگیری کتاب سروری کاشانی را نیز در عداد مآخذ خود ذکر کرده است». (دهخدا، مقدمه، ص ۱۹۹، مقاله ی علی اصغر حکمت، مجمع الفرس سروری کاشانی)

برای آگاهی از مراتب خیانت های فرهنگی اعمال شده در حق مردم ممتاز شرق میانه، تنها خواندن چند جمله ی بالا کفایت می کند. جهانگیری فرهنگ دور انداختنی خود را در سال ۱۰۰۵ هجری و سروری، در سال ۱۰۰۸ هجری، یعنی سه سال پس از جهانگیری تالیف کرده و با این همه جهانگیری در زمره منابع مورد استفاده ی خویش، نام فرهنگ سروری را نیز آورده است؟!!!

«از فرهنگنامه های دیگر که در هند تالیف یافت یکی هم فرهنگ رشیدی تالیف عبدالرشید حسینی، معاصر اورنگ زیب بود. این اثر یکی از ارجمندترین آثار لغت نامه فارسی است که در سال ۱۰۶۴ هجری قمری خاتمه یافت». (یعقوب آژند، تاریخ ایران دوره ی صفویان، ص ۵۴۸)

حالا همین فرهنگ رشیدی را بگشاییم، که از مبانی و مواهب و محکمات لغت فرس گفته اند. در باب این فرهنگ ساده انگار، که به میزان نیاز نگارش نامه ای، لغت واضح و شناسای فارسی ندارد و چنان که بازخوانم در ساخت و پاخت با کلمات کتف های جهانگیری را از پشت بسته است، ادعاها تا به حدی است که شخص مولف را هم به ستایش از خویش واداشته است. 

«چنین گوید معترف به عجز و قصور و مغترف از مشرب اهل هوش و ارباب شعور، عبدالرشید بن عبدالغفور الحسینی المدنی التتوی که چون فرهنگ جهانگیری و سروری مطالعه افتاد جامع ترین فرهنگ ها دید اما مشتمل بودند بر امری چند که احتراز و اجتناب از آن لازم و متحتم گردید.
اول آن که مولفان آن دو فرهنگ در حل لغات اطناب کرده اند به ایراد عبارات مکرره ی بی حاصل و اشعار متکثره ی لاطائل.
دوم آن که در بعضی لغات تصحیح لفظ و توضیح اعراب و تنقیح معانی چنان که باید نکرده اند.
سوم آن که بعضی لغات عربی و ترکی در میان فرس درج کرده اند و تنبیه ننموده اند که فرس نیست.
چهارم آن که بعضی لغات به تصحیفات خوانده و لغات متعدد پنداشته چند جا ذکر کرده اند مثلا بعضی کلمات به بای تازی و فارسی و به تا و نون خوانده چهار جا ذکر کرده اند و بعضی را به کاف تازی و فارسی و بعضی را به سین و شین و بعضی را به زای تازی و فارسی و رای مهمله خوانده و این در نسخه ی سروری بیش تر است و در جهانگیری کم تر. و سوای این نیز سهو و غلط هست که در بیان لغات معلوم می شود و عجب تر آن که در بعضی لغات میان کاف و لام و میان واو و را و مانند آن حروف که اشتباه در آن بعدی دارد، اشتباه نموده اند». (فرهنگ رشیدی، مقدمه، ص ۲)

بدین ترتیب رشیدی مشغول دور ریختن حاصل کار جهانگیری است. اگر حوصله می کنید، خود به تطبیق لغات این چند سطرمقدمه ی به شدت معرّب، با کلمات مندرج در آن فرهنگ نامه بپردازید، تا دریابید که در حوزه ی لغت، هیچ یک از افاضات جملات بالا، مثلا عجز و قصر و مشرب و مشتمل و مطالعه و تنبیه و تصحیف و غیره، در اصل فرهنگ رشیدی ثبت نیست و نمی دانیم صادر کننده این نقد نامه بر فرهنگ جهانگیری، چرا از لغات پیشنهادی در فرهنگ خود سود نبرده و کدام یک را فارسی می دانسته، لغات مندرج در سطور این مقدمه و یا آن چه را به طور نمونه در زیر می خوانید؟!

 زبغروز بگر: به فتح و سکون با و فتح آن و ضم کاف فارسی و ضم غین، همان زابگر مرقوم باشد. (فرهنگ رشیدی، ص ۵۴۵)

پاسخ به سادگی معلوم است، زیرا کاربرد این گونه واژگان پیشنهادی فرهنگ رشیدی، که از عدد و شماره بیرون و از مصادیق بی ضابطگی فرهنگی است، به گمان ادای ناسزا، موجب دست به گریبان شدن با دیگران خواهد شد. به راستی که هندیان برای آموختن زبان فارسی، بی فوت وقت، به فرهنگی نیاز داشته اند تا محتملا معنای زبغروز بگر را به آن ها بفهماند که در اساس جایگزین کردن حرف مفتی در جای مهمل نویسی دیگری است. اگر خنده ی پر خشم شما فروخفت و دریافتید ما را در تمام زمینه ها، از تخت جمشید تا کتاب لغت، تمسخر کرده و اسباب تفریح خویش قرار داده اند، پس برای تسکین بیش تر، با گزینه هایی باز هم به تصادف، از این فرهنگ ممتاز زبان فارسی آشنای تان کنم:

سکاچه: کابوس که در خراسان عبدالجنه گویند.
سگال: بالضم، انگشت افروخته، مرادف زگال و کاف فارسی باید در جمیع کلمات مرکب از آن.
سکالیو: بالشم و لام ساکن و یای مضموم، آن چه بر انگشت افروخته پخته باشند از نان و جز آن.
سکاروا و سکارو: بالضم نانی که بر روی انگشت افروخته افکنند تا بریان شود.
سکاشه: در شین معجمه بیاید.
سکافره: در شین معجمه بیاید، چه صحیح شکافه است نه سکافره. (!!!)
سکج: به فتح سین و کسر کاف و جیم تازی در آخر، مویز باشد.
سکز: به فتح سین و کسر کاف، مصطکی.
سکسک: به ضم هر دو سین، اسبی که راه نداشته باشد و ناهموار رود.
سکرکه: به ضمتین و فتح کاف دوم، شرابی که از جواری سازند ظاهرا عربی باشد، زیرا که در قاموس آورده.
سکره: به ضمتین و فتح رای مشدد و مخفف، کاسه باشد.
سکنجبیدن: به فتحتین و سکون نون و کسر جیم تازی، تراشیدن و گزیدن و سرقیدن و آواز به گلو کردن...» (فرهنگ رشیدی، ص ۶۱۴)

اینک که با این نم آبه ها آشنا شدید که سرچشمه ی لغت فارس گفته اند، جای دارد بپرسیم اگر گنجینه لغات فارسی این است که در هند، یعنی تنها مرکز صدور فرهنگ لغات فارسی آمده است، پس سعدی و حافظ و فردوسی، زبان دواوین خود را قرن ها مقدم بر این فرهنگ نویسی ها از کجا برداشته اند و مثلا چرا واژه ی دوش به معنای شب گذشته و نظایر دیگری که دائما بر زبان این شاعران می گذرد، در فرهنگ نامه ی جهانگیری و رشیدی و برهان و آنندراج دیده نمی شود؟!!

«مولف کتاب محمد حسین بن خلف التبریزی متخلص به برهان است، و از ترجمه ی احوال و تاریخ زندگانی او نظر به قلت منابع تاریخی موجود اطلاع جامعی در دست نیست. نویسندگان فهرست ها و «کاتالگ ها» نیز شرح احوال او را به تفصیل ننوشته اند و این بنده در این مدت کوتاه به منابعی که در دسترس داشتم مراجعه نموده به قدر مقدور تجسس کردم، اما اطلاعاتی مفصل تحصیل نشد. باید در موقع فرصت کتاب هایی را مانند: تاریخ مآثر قطب شاهیه ی محمودی تالیف محمود بن عبدالله النیشابوری، حدیقة السلاطین تالیف عبدالله الشیرازی الصعیدی (در شرح احوال عبدالله قطب شاه معاصر مولف)، تاریخ قادری تالیف میرزا قادر خان منشی، تاریخ هاله ی قطبیه یا تاریخ سوانح دکن، و دیگر کتب که در باب رجال علم و ادب دکن نوشته شده است مطالعه نمود و تفحص و تجسس کرد، شاید بتوان اشاراتی در ترجمه احوال مولف به دست آورد ولی متاسفانه دسترس به این کتب برای بنده فعلا میسر نیست». (دهخدا، مقدمه، ص ۲۰۱، مقاله ی علی اصغر حکمت، به نام برهان قاطع)

با این نقل از حکمت، صاحب فرهنگ فارسی دیگری در هند می شویم که مولف معین و زمان تالیف مشخصی ندارد. فرهنگی است که به وضوح تمام از نمونه های دیگر کپی شده، در هیچ زمینه ای کار مستقل شمرده نمی شود و شاید به سبب بی تاثیری، هنوز هم بدون صاحب باقی گذارده اند.

«صاحب برهان کتاب خود را با مراجعه به کتاب های لغت و فرهنگ های متعددی نوشته است. خود او چهار کتاب را نام می برد و می گوید: «چون کم ترین بندگان ابن خلف التبریزی، محمد حسین المتخلص به برهان می خواست که جمیع لغات فارسی و پهلوی و دری و یونانی و سریانی و رومی و بعضی از لغات عربی و لغات زند و پازند و لغات مشترکه و لغات غریبه و متفرقه و اصطلاحات فارسی و استعارات و کنایات به عربی آمیخته و جمیع فوائد فرهنگ جهانگیری و مجمع الفرس سروری و سرمه ی سلیمانی و صحاح الادویه ی حسین الانصاری راکه هر یک حاوی چندین کتاب لغت اند به حالت ایجاز بنویسد و آن به هیچ وجه صورت نمی بست مگر به اسقاط شواهد و زوائد»... (برهان قاطع، دیباچه ی مولف، ص دال)

بیش ترین کاربرد این مضامین و مکتوبات کهنه در تبلیغ نام شهرهایی است که در زمان مولفان آن، هنوز نطفه نبسته بودند و غالبا به اصفهان و شیراز و کاشان و قزوین و قم و همدان و نیشابور و غیره اشاره دارند، که تماما از مراکز تجمع مجدد یهودیان در دوران اخیر است. با این همه دو شرح مختصر در باب افاضات مولف برهان قاطع را بخوانید که ارزیابی بی ارزشی و نابابی آن است.

«اولین کتابی که محل مراجعه ی صاحب برهان بوده است فرهنگ جهانگیری است و می توان گفت که نه تنها از لغات فرهنگ جهانگیری استفاده نموده بل که در غالب مطالب و سبک و حتی عبارات همان مقالات صاحب فرهنگ جهانگیری را به عینه نقل و انتحال نموده است». (دهخدا، مقدمه، ص ۲۰۲، مقاله ی علی اصغر حکمت، به نام برهان قاطع)

حتی اگر این فرهنگ نویسان و شاهان تیموری محتاج آنان شده در هند را جدی بگیریم، با این قضاوت حکمت، منظور از پی نویسی های مکرر بر فرهنگ های فارسی در هند را، باید پایه گذاری و عادی سازی ظهور یک زبان دانست که برنامه ریزان معینی در همین قرون اخیر، آماده کرده و همراه چند گروه مهاجر به ایران خالی از سکنه فرستاده اند تا اینک صاحب قوم و زبان ممتاز و شیرین فارسی شویم که از همان زبغروز بگر آغاز شده و در حال حاضر هم به زحمت دارای اندکی بیش از یک هزار واژه ی مستقل و غیر اثرگذار و بدون قاعده و گرامر است.

«در این چند ساله که پی زنده کردن زبان افتاده اند و می خواهند به جای واژه های بیگانه، فارسی بنشانند، برخی دست غارت به خوان ناچیز دساتیر برده، مشت مشت از لغت های نا به هنجار آن برداشته، مانند استخوان و کلوخ به این جا و آن جا پرتاب می کنند. در میان واژگانی که به فرهنگستان پیشنهاد می شود بسیاری از لغت های دساتیر هم دیده می شود و پیداست که کارمندان فرهنگستان که همه از دانشمندان اند، فریب نخورده آن ها را نمی پذیرند. از سال ۱۰۶۲ هجری قمری که سال تالیف برهان قاطع است و صدها لغت دساتیر در آن یاد گردیده، دساتیر یکی از آسیب های زبان ما شده است». (برهان قاطع، مقدمه، ص پنجاه و دو، مقاله ی ابراهیم پور داود، به نام دساتیر)

با این که نمی دانیم پورداود تاریخ تالیف برهان را در چه ماخذی یافته و از کجا برداشته است، اما می بینیم که شوری آش فرهنگ نویسی فارسی در هند و واژه سازی های اخیر، تا به حدی است که خانی مانند پورداوود نیز فهمیده است و می داند که لغات زبان فارسی کنونی لحیم کردن اجزاء گوناگون حروف به یکدیگر و بیرون کشیدن اجباری معنایی از آن است بی این که بتوان برای آن اسلوب و منطق و مبنایی تصور کرد، جز آن که به امکانات زبان عرب، آن هم با طلب کاری وقیحانه، ناخنک بزنیم.    

«توسعه ی ادب فارسی در هندوستان و انتشار عظیم کتب شعر و دیوان های اساتید نظم در دربار اکبر و شاه جهان و جهانگیر به کمال رونق و رواج رسیده و مردم هند را بیش از پیش متوجه معانی بسیاری از لغات و اصطلاحات مشکله نمود و حاجت خود را به کتاب لغتی که فارسی به فارسی باشد و ابیات مشکل را معنی نماید زیادتر از قرون سابقه احساس می کرده اند و هر چند در زمان جلال الدین اکبر شاهنشاه شعر دوست و ادب پرور هند یک چنین کتاب لغتی مورد علاقه شخص پادشاه واقع گردید و جمال الدین حسین انجوی شیرازی در اوایل آن قرن چنان که گفتیم کتاب فرهنگ خود را در زمان او شروع به تالیف کرد ولی باید گفت که نوشتن کتب لغت فارسی از آغاز قرن هفتم هجری از عهد سلاطین غور که در هندوستان سلطنت های اسلامی فارسی زبان تاسیس شد تا زمان سلاطین مغول گورکانی و بعدها تا قرن سیزدهم هجری پیوسته اهل فضل و دانش در آن دیار به کتاب لغت فارسی عنایت مخصوص ارزانی داشته اند و فرهنگ های متعددی که از قرن نهم به بعد نگاشته اند همه برهان صدق و گواه محکم این دعوی است». (دهخدا، مقدمه، ص ۲۰۲، مقاله ی علی اصغر حکمت، به نام برهان قاطع)

عجیب است! همین علی اصغر حکمت که چنین کباده ی فرهنگ های فارسی تدوین هندوستان و از جمله برهان قاطع را بر سر چنگ می کشد، در دنباله ی مقاله ی خود قریب یک هزار لغت مندرج در همان فرهنگ نامه را، به عنوان مهجورات محلی و از جمله پانصد نمونه را با قید هزوارش های بی معنا، که فهرست آن برای انتقال به این وبلاگ بسیار مطول است و از آتین و آسیم و آموتیا و آیشم و ابرونتن و ایبر شروع و به هجنم و هجید و هرنیز و هوبسپا و هوپمن و هیب و یدمن و یربهانتن ختم می شود، از دارایی های آن کتاب بیرون ریخته است. کاری که در کنکاش من در آن به اصطلاح فرهنگ نامه ی زبان فارسی، به اخراج نیم بیش تر واژگان آن مجموعه سر می زند!!!

«بتاره: بر وزن شراره، لیف جولاهگان باشد و آن جاروب مانندی است که با آن آش و آهار بر نار مالند.
بتاوار: بر وزن سزاوار، عاقبت و انجام و آخر کار باشد.
بتاییدن: به کسر اول و یای حطی بر وزن گراییدن به معنای بگذاشتن باشد.
بتخال: به ضم اول و سکون آخر که لام باشد، نام بت خانه ای است که آن را بتخاله بر وزن بزغاله نیز می گویند.
بترجا: به فتح اول و ثانی و سکون رای قرشت و جیم به الف کشیده، کنایه از سوی عورتین است که مقعد مردان و فرج زنان باشد. و فرجه ی مابین ناخن و گوشت را هم گفته اند که چرک در آن جمع می شود.
بتع: به کسر اول و سکون ثانی و عین بی نقطه، به لغت بربر شرابی است مست کننده.
بتفوز: به فتح اول و سکون ثانی و فای به واو رسیده و به زای نقطه دار زده، پیرامون دهان را گویند مطلقا خواه از انسان و خواه از حیوان دیگر و منقار مرغان را نیز گفته اند و گرداگرد کلاه را هم می گویند و به جای فا، غین نقطه دار هم به نظر آمده است». (برهان قاطع، ص۲۳۳)

ملاحظه می کنید که با هیچ دانشی جز مسخره بازی ناب مواجه نیستیم. مشتی کلام و لغت بی اساس است که هر دو سوی آن ها من درآوردی و از مصادیق کلاه برداری فرهنگی است با قصد کهنه وانمودن زبان و لغت فارسی که اگر تمام زاویه های دهات را بگردید با صرف صد لغت از ذخیره ی این گونه فرهنگ ها هم قادر به اعلام تقاضای لقمه و جرعه ای نان و آب نخواهید شد. به راستی باز هم بپرسیم این همه فرهنگ نگار و چنین مجموعه ای از لغات چه گونه و به چه کار هندیان می آمده، که هنوز هم به جای نه می گویند نهی؟!! آن چه اندیشمند را به زمان این گونه جعلیات هدایت می کند آن است که گرچه مثلا می خوانیم: بتاره بر وزن شراره، اما در اصل فرهنگ واژه ی شراره و غالب دیگر هموزن های کلمات را نمی یابیم و این خود به تنهایی اثبات می کند که زبان و واژگان در اختیار سازندگان این فرهنگ نامه ها، جدا از نمایشات درونی تالیفات آن ها و نزدیک به زمان ماست.

 «ابتدای قرن چهاردهم لغت بزرگ حجم مسمی به فرهنگ آنندراج در جنوب هند نوشته شد که لغت زبان عربی و فارس هر دو است. مولف محمد پادشاه متخلص به شاد ولد غلام محی الدین معروف به نسیم میرمنشی مهاراجه آنندراج راجه ی ولایت ویجی نگر بوده، شاعر و ادیب فارسی بوده، خواست چند کتاب لغت عربی و فارسی را یک جا جمع کند تا برای علما و طلاب زبان عربی و فارسی یک کتاب کافی باشد. پس برای الفاظ عربی منتهی الارب و منتخب اللغه و صراح و غیاث اللغات و فرهنگ فرنگ را انتخاب کرده و در ذیل هر لفظی که از آن ها گرفته عین عبارت آن ها را نقل کرده و در آخر نام آن کتاب را نوشته و مقصودش از فرهنگ فرنگ درست معلوم نشد گویا کتاب لغت جانسن یا استینگس است که هر دو لغت عربی و فارسی به انگلیسی است». (دهخدا، مقدمه، ص ۲۲۱، مقاله ی سید محمد علی داعی الاسلام، به نام فرهنگ آنندراج)

این فرهنگ متورم و هفت جلدی که عمر اندک ۱۳۰ ساله دارد، شاه کاری است در پریشان نویسی که ظاهرا شاهراجه ای در هندوستان به تالیف آن محتاج شده است! در این مجموعه به مقتضای نوپدید بودن، اندک لغات جدید فارسی و انبوهی عرب نویسی معیوب دیده می شود، به انضمام ترکیبات و معانی شگفت آور و بی مایه ای که در دکان هیچ عطاری نخواهید یافت. چنان که آوردن شرح دیگری بر آن را، جز انعکاس چند لغت و معنا از آن میان ضرور نمی دانم، که مجعولات و مخلوقاتی به ابواب زبان عرب برده است.

استفراخ: به کسر اول و ثالث و خای معجمه. جهت چوزه جا گرفتن کبوتر و جز آن و جهت چوزه بیرون آوردن داشتن.
استقلا. به کسر اول و ثالث. شپش جستن در سر خواستن. و شپش کرمی است معروف که در موی سر پیدا می شود.
استعراب: به کسر اول و ثالث. فحش گفتن و سخن زشت آوردن و گشن خواه شدن و گاو ماده.
استعکاد: به کسر اول و ثالث. فربه گردیدن سوسمار و شتر و به چیزی درآمدن و چسبیدن شکار به خوف صیاد.
استعناد: به کسر اول و ثالث، حرف پنجم نون است و دال ابجد در آخر. غالب گردیدن قی و چیره شدن شتر و اسب بر مهار و رسن و عصا زدن مردم را و سر مشک را بیرون نور دیده آب خوردن.
استغشاء: به کسر اول و ثالث و شین معجمه که حرف پنجم است. به طوری پوشیدن جامه را که چیزی نشنوی و نبینی.
استیزار: به کسر اول و ثالث و زای هوز به الف کشیده و رای مهمله در آخر. وزیر گردانیدن و وزارت خواستن و وزارت کردن و گرد کردن و بردن....

و از این قبیل لغت سازی مضحک و ابلهانه و بی اصل و امانت، برای زبان عرب، که سر به چند هزار می زند. از این روی فهرست کردن آنندراج در فرهنگ نامه های فارسی از اساس معیوب است و جای آن دارد که صاحب نظری در زبان عرب به تفسیر و تمسخر آن فرهنگ لغات بنشیند و تکلیف اش را یکسره کند. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در جمعه چهارم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:0 | 48 نظر
ایران شناسی بدون دروغ 209، مقدماتی بر نتیجه، 17

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم

مدخلی بر ایران شناسی بدون دروغ و بی نقاب، ۲۰۹

آنان که پس از فرود سیلی آن تصویر، که نوساز بودن مسجد شیخ لطف الله و میدان نقش جهان را اثبات می کرد، هنوز هم خفته اند و چشمان خود را از دیدن صحنه های مستند تختگاه و طوفان نوح محروم کرده اند، باید بدانند دوران دلقکی های قوم گرایانه و باستان پرستانه به پایان رسیده، مشتاقان حقیقت اشارات ضرور را گرفته اند و با صبر و متانت به دیگران منتقل می کنند. هنگامی که روشن فکری ملتی دچار کرختی و بی غیرتی فرهنگی می شود، جربزه و جرات تحقیق و انتقاد را از دست می دهد، بر خیال و اعمال و اندیشه های مستقل خود چوب حراج می زند، پس لاجرم عقل را از ورود به این گونه مطالب می هراساند و با بهانه جویی و لج بازی، برای تسکین خاطر، به مبالغه های بیمار گونه کنونی در باب صفویه و عثمانی و غیره می افزاید و باز هم از شاه عباس و اشرف افغان و سلطان سلیم و اکبر شاه هندی می گوید!!!

«برای برخی زبان ها به علت ساختمان مخصوص آن ها جبران کمبود واژه های علم، کاری بس دشوار و شاید نشدنی است، مانند زبان های سامی که اشاره ای به ساختمان آن خواهیم کرد. باید خاطر نشان کرد که شمار واژگان در زبان های خارجی، در هر کدام از رشته های علمی خیلی زیاد است و گاهی در حدود میلیون است. پیدا کردن واژه هایی در برابر آن ها کاری نیست که بتوان بدون داشتن یک روش علمی مطمئن به انجام رسانید و نمی شود از روی تشابه و استعاره و تقریب و تمین در این کار پر دامنه به جایی رسید و این کار باید از روی اصول علمی معینی انجام گیرد تا ضمن عمل به بن بست برنخورد. برای این که بتوان در یک زبان به آسانی واژه هایی در برابر واژه های بی شمار علمی پیدا کرد باید امکان وجود یک چنین اصول علمی در آن زبان باشد. می خواهیم نشان دهیم که چنین اصلی در زبان فارسی وجود دارد و از این جهت زبان فارسی زبانی است توانا، در صورتی که برخی زبان ها، گو این که از جهات دیگر سابقه ی درخشان ادبی دارند، ولی در مورد واژه های علمی ناتوان اند.». (محمود حسابی، ماهنامه ی طلایه، مهر و آبان ۱۳۷۴)

تمام زوایای معیوب سیمای آنان، در هر سطری از میراث قلم، که روشن فکری بی مایه ی کنونی از خود به جای گذارده، قابل دیدار است: داریوش آشوری یک عمر در یافتن جانشین پسوندی غریبه برای زبان فارسی ناکام است و این یکی که نخبه باستان گرا و اسلام ستیز بی کنترلی است، زبان فارسی را در ساخت جانشین برای میلیون ها معادل علمی، که پنجاه نمونه ی آن را نمی یابیم، بی نظیر می داند و برای تکمیل ماموریت خود زبان های سامی و از جمله عربی را که امکانات تمام ناشدنی ابواب را در اختیار دارد، در این مقوله الکن می شمارد. آیا خود و جایگاه شان را تمسخر نمی کنند؟!!

«می دانیم که در میان اقوام عرب عصر جاهلی هیچ گونه اطلاعی از قواعد نحو و اصول اشتقاق وجود نداشته و برای مردمی که در شرایط قومی و اجتماعی آن عصر به زبان بومی و مادری خود تکلم می کردند نیازی به طرح این گونه مسائل نبوده است. این نیاز پس از ظهور اسلام و طبعا در میان مردم غیرعربی پدید آمد که در نواحی مختلف زیر فرمان حاکمان عرب قرار گرفته بودند و آموختن زبان قوم غالب را، که زبان دین و دولت شده بود، برای زندگانی اجتماعی خود واجب می دیدند. چه گونگی این احوال را می توان در سخنی که زجاجی از خلیل بن احمد نقل کرده است ملاحظه کرد. از خلیل پرسیدند که علل و قواعد نحو را از اعراب اخذ کردی یا خود آن ها را دریافتی؟ وی در جواب گفت که اعراب بر حسب طبیعت و فطرت خود سخن می گویند و علل و قواعد در کلام آنان واقع و مندرج است، هر چند که استخراج و نقل نشده باشد. او سپس زبان عربی را به خانه ای بزرگ و استوار و شکوهمند تشبیه می کند، که مردی حکیم در آن داخل شود و به براهین عقلی دریابد که بنای هر یک از اجزاء این خانه علتی داشته و اساس آن بر قاعده ای و برای غایتی بوده است، و او خود را از کسانی می داند که به کشف و استخراج علل و اسبابی که اساس این خانه بر آن هاست پرداخته است.  از این روی باید پذیرفت که نخستین کسانی که در آغاز عصر اسلامی به استنباط و استخراج قواعد نحوی و لغوی زبان تازی و تدوین و تنظیم آن ها همت گماشتند نومسلمانان غیرعرب، و خصوصا کسانی بودند که خود از مواریث علمی و فرهنگی کهن بهره داشتند و مباحث و موضوعات مربوط به قواعد زبان را به نوعی می شناختند». (فتح الله مجتبایی، نحو هندی و نحو عربی، ص ۱۸)

آن چه زجاجی نامعلوم از خلیل بن احمد ناپیدا می آورد، هرچند به ظاهر ترفیعی است بر زبان عرب، اما در بطن خود قصد می کند تا لغت و قوانین زبان عرب را برای مردمی که در حوزه ی آن زیست کرده اند، غیر قابل درک و ورد گونه بداند، تا مثلا ایرانیان از راه بیایند و به آنان قواعدی را بیاموزند که گویا در مواریث علمی و فرهنگی آنان ذخیره بوده است. مورخ به راستی هرچه جست، از چنین میراث ایرانی که مجتبایی می گوید، اثری در هیچ زمانی نیافت الا همان هزوارش معروف که خود مبتدا و منتهای بی فرهنگی ناب است. گفت و گو در مضمون زبان و لغت عرب، ورود به دریای بی پایانی است که ساحل مقابل ندارد. برای ختم سخن در این باب کافی است آن زبان را انتخاب خداوند برای ارسال متن شکوهمند قرآن بدانیم. مجتبایی کوشیده است نیاز به دریافت قانون ورود به پهنه آن را، دنباله ای بر لوازم گذران عمومی در شرایط تسلط عرب بر غیر عرب و نه اشتیاق نو مسلمین برای آشنایی با قواعد بیان و ارتباط با قرآن بداند! در عین حال اشاره او به بی تفاوتی عرب زبانان به تنظیمات دستوری و آرایه های ظاهری در خط، چون اعراب و نقطه گذاری و غیره، حتی اگر تنها به نمونه زیر رجوع دهم، حامل پیام آگاه کننده ی دیگری است.

پاپیروس نوشته ی بالا رسید وجه و لت نوشته ای به جای مانده و تاریخ دار از الگوی نگارشی خط عرب در قرن سوم و به سال ۲۸۵ هجری است: فی جمادی الاولی سنه خمس و ثمانین و ماتین. امضای پیچیده ی انتهای سند از کاربرد زیرکانه ی ریزه کاری های فرهنگی صاحب آن خبر می دهد و به تنهایی بسیاری از هیاهوهای کنونی در باب زبان و خط فارسی و از جمله قدمت و دیرینه آن را، چندان که فردوسی کسی و ده ها نظیر او، با این خط و زبان در قرون نخست اسلامی شعری سروده باشند، خاموش می کند. زیرا اگر عرب هنوز در قرن سوم هجری هم، برابر نمونه ی بالا و ده و صدها نظیر دیگر، که تا قرن ششم هجری تاریخ خورده اند، تکلیف علامت و نقطه گذاری بر حروف خود را روشن نکرده، پس آن شاعران فارسی گوی در هفت سده ی نخستین هجری، چه گونه به اسرار کاربرد خط فارسی، که وام دارخط عرب است، پی برده و با چه مقیاس و ملاک و از روی کدام الگو حرف ی و ت و ن و ب می نوشته و با کدام علم و از روی چه سرمشق بر آن ها نقطه می گذارده اند؟!! برای ختم کلام در باب ابطال دیرینگی زبان فارسی یک نکته بگویم و برداشت را به خواهان آن واگذارم: به کم چند هزار لت نوشته قرآنی و غیر قرآنی بدون اعراب و نقطه از قرن نخست تا قرن هفتم هجری در اختیار مراکز فرهنگی مسلمان و غیر مسلمان جهان است که مدارج رشد تدریجی نشانه های نحوی در خط عرب را نمایش می دهد، اما فارسی زبانان ناگهان و معجزه وار، بی این که یک نمونه متن فارسی بدون نقطه از هیچ دورانی نشان دهند، دواوین شعر از شاعران گوناگون و کتب پایه به این زبان و البته با الفبای بالغ شده و علامت خورده عرب، از قرون نخستین هجری عرضه می کنند!!!

«... اما به این نکته باید متوجه باشیم،که زبان عربی پیش از اسلام به هیچ وجه دارای کتاب قواعد صرف و نحو نبوده، سهل است، که اصلا مردم با سواد که از عهده ی خواندن و نوشتن ساده برآیند در سراسر جزیره ی عربستان انگشت شمار بود. کتبی که بعد اسلام برای زبان عربی نوشته شد به هیچ وجه در زبان عرب سابقه نداشت. مثلا، در صرف و نحو عربی تا پیش از اسلام حتی یک سطر نوشته، و یک قاعده هم مطرح نبود، چه جای این که مدون شده باشد... بعد از اسلام در مدت قلیلی کم تر از یک قرن، که هنوز علوم و فنون یونانی و هندی و ایرانی به زبان عربی نقل و ترجمه نشده و در دست مسلمین نیفتاده، و هنوز دولت دانش پرور و فرهنگ گستری مثل دولت هارون و مامون و برامکه روی کار نیامده بود، چه شد که زبان عربی دارای صرف و نحو و قواعد مدونی شد که هنوز هم اساس اش ثابت و پایدار است، من در این باره بسیار فکر کردم و احتمالاتی به خاطرم آمده است، از جمله این که ایرانیان از زبان فارسی قدیم نمونه ها و سرمشق هایی برای قواعد در دست داشته و از روی این سرمشق ها صرف و نحو عربی را ساخته اند. این سرمشق ها یا به صورت کتاب مدون بوده، که از میان رفته، یا سینه به سینه و زبان به زبان بدان ها رسیده بوده است. درست است که سیبویه واقعا یکی از نوابع ایرانی بود و نبوغ او را به هیچ وجه انکار نتوان کرد،اما ترتیب کتاب و قواعد طوری نیست که از روی حدس و احتمال بتوان انجام داد. اگر سرمشقی در دست نبود. ممکن نبود که صرف و نحو، بدان تفصیل و اتقان که در الکتاب سیبویه دیده می شود، برای زبان عربی که نسبت به ایرانیان کاملا اجنبی و بیگانه بود نوشته شود. ملاحظه کنید که امروز اگر یک نفر ایرانی بخواهد بی سابقه و بدون هیچ گونه سرمشقی برای زبان فرانسه صرف و نحو بنویسد، چه خواهد نوشت؟! بالجمله، بنده در این باره حدس می زنم که ایرانیان از روی سرمشق هایی که برای زبان خود داشته صرف و نحو عربی را تدوین و تکمیل کرده اند... آن چه عرض کردم هیچ منافات ندارد با این که واضع نحو عربی حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام بود، زیرا آن چه مسلم است آن حضرت مفتاحی به دست ابوالاسود دوئلی دادند، اما تکمیل و تدوین نحو و صرف به دست ایرانیان انجام گرفت». (فتح الله مجتبایی، نحو هندی و نحو عربی، ص ۶۴)

این هم ادامه ی همان حکایت است: ایرانیانی که هنوز الف با ندارند، از روی سرمشق هایی بدون نمونه، برای زبان عرب دستور نوشته اند و بر خط آن ها نقطه و اعراب گذارده اند! کاری که ظاهرا به دست دوئلی ناشناس و امام علی، از قرن اول هجری آغاز شده است! اگر به تماشای این معرکه ی فرهنگی دل آشوب کن بنشینیم، که علامت و نقطه گذاری بر حروف و لغت عرب را از دهه های آغازین قرن اول هجری می داند، ناگزیریم برای توضیح این همه نمونه های نگارشی بر پوست و پاپیروس، که تا قرن ششم هجری، بدون علامت نحوی مانده و به سهولت قادر به خواندن آن ها نیستیم، به بساط معرکه گیر دیگری رجوع کنیم. مجتبایی این حرف دل خود را بر زبان جلال الدین همایی گذارده، از شماره دوم نامه ی فرهنگستان سال ۱۳۲۲ برداشته و توجه نکرده است که تایید این سخن همایی تا چه اندازه بر بی ارزشی کتاب او می افزاید، زیرا به ضرب و زور کلماتی حماسی و بی اساس در تدارک القای این اندیشه است که ایرانیان با سود بردن از سابقه ی تسلط عمومی بر صرف و نحو، برای عرب ها نیز الگوی گفتاری و حتی نوشتاری تراشیده اند!!؟ آیا چه گونه قادریم این هذیان مطلق را با آن توصیف های پیشین وصلت دهیم که اصولا عرب را از توسل به قواعد صرف و نحو و نصب علائم آوایی بی نیاز می دانست؟! تمام این گونه افاضات بی ضابطه در حالی است که هنوز در عرضه نمونه ای از نگارش به زبان فارسی در عمقی دورتر از سه قرن پیش، به نحوی که بوی جعل از آن متصاعد نباشد و به میزانی که سرقلمی را سیاه کند، ناکام مانده اند. مورخ به دنبال این ستیز عصبی با حقیقت، در کتاب مجتبایی، که آسمان و ریسمان را برای یافتن اندک جای پایی برای استقرار دروغ های فرهنگی موجود، به هم بافته و گنجینه ای است از لاف و گزاف های ناسیونالیستی در موضوع خط و زبان و گرامر فارسی، آن هم بر مبنای کتاب های بی هویتی که از ماهیت و محتوای فریب کارانه ی آن ها با خبریم، سرانجام به تقدیم نامه ی کتاب او رسید:

To the memory of my teacher
Daniel H. Ingalls

حالا خط دهنده اصلی این حرکات و سکنات پدیدار می شود که برابر معمول یهودی صاحب مسند تدریس در دانشگاه کنیسه ای دیگری است. آن ها در آلودن آگاهی های ما، در تاریخ و دین و ادب، چنان همآهنگ عمل کرده اند که هر یک از کارگزاران و بار برداران آن، کارد به دست دیگری در سلاخ خانه ای است که اسلام را  پاره پاره می کنند، مثله کردنی که تیزترین ابزار آن را تا بخواهید به صورت صفحات مکتوبات مجعول می یابیم.

«شاخه دیگری از ادبیات دوره صفوی فرهنگ نامه نویسی است. در کنار نیاز مبرم در هند به آثاری از این دست، ابوالفضل وزیر اکبر، در فصاحت فارسی سرآمد بود و بازگشت به استادان کهن سبک هندی و مطالعه آثار آن ها را تشویق می کرد. لازمه پیشبرد این علاقه شناخت عمیق از کاربرد و چم و خم مفاهیم و معانی واژگان فارسی بود. از این رو تالیف فرهنگ نامه ها مورد تشویق قرار گرفت. بدیهی است که قبل از دوره ابوالفضل تالیف لغت نامه گاهی مد نظر قرار داشت ولی فقط معدودی از آن ها تالیف یافته بودند. از میان فرهنگ نامه های معتبری که پس از دوره ابوالفضل در هند تالیف یافت و بایسته ی توجهی خاص است اول از همه فرهنگ جهانگیری نوشته جمال الدین حسین اینجو است که در دربار اکبر و فرزند او جهانگیر می زیست و فرهنگ خود را در سال ۱۰۱۴هجری قمری به پایان برد و به جهانگیر تقدیم کرد و عنوان فرهنگ را نیز از نام او گرفت». (پژوهش دانشگاه کمبریج، تاریخ ایران دوره ی صفویان، ص ۵۴۷)

حضور تیموریان در هند را از سال ۹۳۲ هجری قمری، درست مصادف با ظهور صفویه و عثمانیان در ایران و ترکیه اعلام کرده اند، بابر را به عنوان نخستین سلطان آن سلسله و سپس همایون و اکبر و جهانگیر و شاه جهان و اورنگ زیب را در ۹۳۷ و ۹۶۳ و ۱۰۱۴ و ۱۰۳۷ و ۱۰۶۸ هجری قمری به تخت نشانده اند، تا مثلث تولید و تبلیغ زبان فارسی در هند و ایران و ترکیه تکمیل شود و پیش از آن که معلوم کنند این مغولان در کدام تغییر مدار و رعد و برق تاریخی، از آسمان به زمین هند باریده اند، آن ها را مشغول ساخت کاخ و مقبره و مسجد می بینیم تا مجموعه ای فراهم شود مناسب هاج و واج کردن توریست از همه جا بی خبر و رونق کاسبی سازمان میراث فرهنگی هند. نکته و مطلبی که به خواست خدا، شناس نامه ی آن را ورق خواهم زد تا معلوم شود بر سر مردم منطقه ی ما از چین و هند و ایران و بین النهرین و ترکیه و مصر چه آورده اند! باری با نقل فوق به بخش تفریحی این نمایش مضحک تیموریان هند وارد می شویم با دلقکانی که همگی مشغول نوشتن فرهنگ های فارسی در سرزمین هندند!!! با این همه هنوز کسی سئوالی نداده است که این نهضت فرهنگ فارسی نویسی در هند اصولا چه صیغه ای است و این شاهان و شاه زادگان تیموری بر اساس چه حکمت و حکمی این همه  به زبان فارسی نیازمند بوده اند، هنگامی که در اطراف شان هندوان می جوشیدند و زبان درون درباری آن ها نیز بر سبیل منطق و سنت باید که ترکی مغولی بوده باشد. به بدین ترتیب یا باید بر تمام این قصه های همزمان و همریشه ی تیموریان هند و صفویان ایران و عثمانیان ترکیه خط بطلان کشید و یا اگر تیموریان هند را، چون عثمانیان ترک و صفویان چنین خدمت گزار گسترش زبان فارسی بپنداریم که در دهلی و استانبول و تبریز سفارش تدوین لغت نامه ی فارسی می داده اند، پس تمام آن نهضت هویت طلبانه ی کنونی در آذربایجان، که فارسی را پس می زند و خواستار حقوق فرهنگی زبان مادری و اجدادی خویش است، باید به خود آید، زیرا اوضاع کنونی میراثی از کوشش پدران خود آن ها در هند و آذربایجان و ترکیه می شود، نه دست ساخت رضا شاه بی سواد!!!

«این فرهنگ نفیس و ذی قیمت تالیف میر جمال الدین حسین بن فخرالدین حسن انجوی شیرازی از رجال معروف هندوستان و ملقب به عضدالدوله است و شرح حال او در آیین اکبری و مآثرالامراء مسطور است. این کتاب را در زمان شاهنشاهی اکبر در سال ۱۰۰۵ ه. ق. شروع و در زمان فرزند او جهانگیر به سال ۱۰۱۷ ه. ق. به پایان رسانید و این مصراع ماده ی تاریخ او شد «زهی فرهنگ نورالدین جهانگیر» و پس از آن باز در آن تالیف تجدید نظر کرد و چنان که جهانگیر در (تزک) خود تصریح می کند در سال ۱۰۳۲ ه. ق. مجددا نسخه ی نوینی از آن به پادشاه هند عرضه داشته است. این کتاب که صرفا محتوی لغات فارسی الاصل است و برای هر لغت شواهدی شعری ایراد کرده که به ترین و جامع ترین و دقیق ترین فرهنگ های زبان فارسی می باشد و به طوری که در مقدمه ی آن می گوید چهل و چهار فرهنگ و رساله ی لغت در اختیار مولف آن بوده و از روی آن ها کتاب خود را تالیف و تدوین کرده است». (لغت نامه ی دهخدا، مقدمه، ص ۱۹۷)

این هم فرصت دیگری تا نسب کسی را در پانصد سال پیش به شهر شیرازی بچسبانند که سیصد سال قبل به دست کریم خان زند ساخته شده است! تا بدانید غارتگران دانایی های مردم این منطقه ی اسلامی هیچ فرصتی را برای وصل پاره ی دیگری به این لحاف چهل تکه و ناهمآهنگ ادب فارسی از دست نداده اند. بر سبیل این قصه های کودکانه و غیر ممکن یک فرهنگ نویس اهل شیراز برای ارائه ی اسلوب سخن فارسی، بی این که سطری از خود در همان شیراز به جای گذارده باشد، عازم هندوستان می شود تا به تیموریان و مردم هند لغت فارسی بیاموزاند!!!   

«تراهی با اول مفتوح، نوباوه باشد. شیخ سعدی شیرازی نظم نموده: برد بوستانبان به ایوان شاه، تراهی ولی هم ز بستان شاه
ترایمان با اول مفتوح، نام مرض اسهال است.
تراییدن به معنی تراویدن بود.
ترب با اول مفتوح بثانی زده، به معنی مکر و حیله و گزاف و تزویر آمده [و آن را تبند نیز گویند].
تربالی با اول مفتوح بثانی زده، نام عمارتی است بس عالی از ابنیه ی اردشیر بابک که در شرق شهر گور که از شهرهای پارس است واقع شده و معرب آن جور است گویند که بر سر این بنا آتشکده ای بود و در برابر شهر کوهی است که آبی از آن می آید و بر سر تربالی می گذرد.
تربره با اول مفتوح بثانی زده و با و را هر دو مفتوح، و تربک با اول مضموم و ثانی زده و بای مفتوح، نام نوعی از انگور باشد.
تربز و تربزه با اول مفتوح بثانی زده و بای مضموم به زای منقوطه زده، دو معنی دارد. اول هندوانه را گویند. دوم خیار بادرنگ بود. با اول مضموم بثانی زده و یای تحتانی مضموم ترب را نامند، و آن را به تازی فجل خوانند. ضیاء بخشی گفته:
آن چه نبینند نمودن که چه
تربزه بیمزه بودن که چه
تربه با اول مفتوح بثانی زده و با و سین هر دو مفتوح و های مختفی، قوس و قزح باشد.
تربن با اول مفتوح بثانی زده و بای مضموم، زمین سخت را گویند.
تربو با اول مفتوح بثانی زده و بای مضموم و واو معروف، جامه ی باریک سفته را خوانند.
ترپ و ترپک و ترپه با اول مفتوح بثانی زده، در هر سه لغت و بای عجمی موقوف در لغت اول مفتوح در لغت ثانی و ثالث، کشک سیاه باشد و آن را ترف نیز خوانند، و معرب آن طریق است و به ترکی قراقروت نامند.
ترترک با اول مفتوح بثانی زده و تای فوقانی و رای مفتوح به کاف زده، نام جانوریست که آن را در ماوراءالنهر دختر صوفی گویند. و با اول مضموم بثانی زده و تای فوقانی و رای مفتوح در کوه بابا کوهی شیراز جایی ساخته اند که در روزهای سیر، مردم به جا بروند، و سنگی در زیر خود نهاده از بالا لغزیده به پایین آیند. و با اول مکسور بثانی زده و تای فوقانی مکسور و رای مفتوح، مردم سبک و بی تمکین را نامند.
ترتک با هر دو تای مضموم، کبک را نامند و آن را مرغ آتش خواره نیز نامند». (میرجمال الدین حسین بن فخرالدین حسن انجوی شیرازی، فرهنگ جهانگیری، جلد اول، ص ۹۰۵ تا ۹۰۷)

خداوند را گواه می گیرم که متن فوق گزینشی اختیار نشده، مجلد اول فرهنگ جهانگیری را، چنان دفتر فالی، به تصادف گشوده ام و متن صفحات مسلسلی را بی اندک تصرفی به وبلاگ آورده ام. این همان فارسی است که بر همین پایه و پندار، در ۲۰۰۰ صفحه کتاب فرهنگ جهانگیری آمده، بر زبان تیموریان هند می گذشته و بومیان آن سرزمین را به آموزش آن دعوت می کرده اند!!! این که صاحب فرهنگ جهانگیری این لغات را در کجا یافته، از چه متنی برداشته و در گویش کدام مردم یافته، که امروز هم در سراسر سرزمین فارسی زبانان به کلی غریبه و ساختگی و ناآشنا می نماید، جاعلین او و کتاب اش نه در برابر سئوال آن قرار گرفته اند و نه مسئول پاسخ نویسی برآنند. فرهنگی است که باید خواند و خندید و بر سراینده ی اشعار بند تنبانی و من درآوردی آن که چون مثال تراهی در بالا، حتی از زبان سعدی گذرانده اند، آفرین گفت که چه استعداد شگرفی در مسخره کردن ما بروز داده است. بی شک آن خاخام ها را که کنیسه مامور تدوین فرهنگ جهانگیری کرده است، از زبده ترین استادان و تدارک چیان جعل های کلان بوده اند و بالاخره اگر نمونه ی بالا کفاف اقناع را نمی دهد، صفحه ی دیگری را باز هم به تصادف بگشایم.

«شجام و شجد و شجن با اول و ثانی مفتوح، سرمای سخت باشد. استاد دقیقی گفته: سپاهی که نوروز گرد آورید، همه نیست کردش به ناگه شجام. و شجانیده کس و چیزی را گویند که به سبب سرمای سخت از حال خود گشته باشد، دقیقی گوید: صورت خشم ات ار ز هیبت خویش، ذره ای را به دهر بماید، خاک دریا شود بسوزد آب، بفسرد نار و برق بشجاید. و بعضی از فرهنگ ها به سین نیز مرقوم داشته اند.
شجلیز با اول مفتوح به ثانی زده و لام مکسور و یای معروف، به معنای شجد است که مرقوم شد.
فج با اول مضموم فروهشته لب را گویند. (همان، ص ۷۱۲)

چنین است فرهنگ جهانگیری، آواری از کلمات نوساخته و غریب، منتسب به شاعرانی که در دیوان شان سایه ای از این تعلقات دیده نمی شود و در می مانید که مردم هند به یادگیری این واژه های شاذ و نامتعارف چه نیازی داشته اند که برای تسهیل امر گفت و شنود آنان چنین فرهنگ متورمی ساخته شود و سرانجام آن زبان فارسی که در فرهنگ جهانگیری محبوس است، اینک در کجا رواج دارد؟!  

«در کم تر صفحه ای است که نام فردوسی، اسدی، ناصر خسرو، دقیقی، فرخی، منوچهری، خاقانی، نظامی، سنایی، مولوی و دیگر بزرگان شعر و ادب فارسی دیده نشود. واژه هایی که در فرهنگ جهانگیری آمده، شامل واژه های ادبی، پزشکی، گیاهی، خوراکی، پوشاکی، ابزارآلات، نام های تاریخی و پهلوانی، شهرها و دهات، نام پرندگان، جانوران، اصطلاحات خاص موسیقی و نجومی، مراسم و غیره می باشد». (فرهنگ جهانگیری، پیش گفتار، صفحه سیزده)

آیا روشن نیست؟ با تدارک یک کتاب برای کوهی از جعلیات در زمینه های گوناگون شاهد تراشیده اند که در قله ی آن ادعای قدمت و گستردگی زبان فارسی نشسته است، هرچند لازم افتد گمان کنیم زمانی و در جای نامعینی فارسی زبانان به هندوانه تربزه می گفته اند و از طریق واژه بی معنای تربالی صاحب اردشیر بابکان شویم!!! (ادامه دارد)      

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 22:30 | 65 نظر

http://naria5.blogfa.com/


فعالین حرکت ملی مرند: بترسید از روزی که خرداد 85 دیگری تکرار شود

باشگون(دوشنبه) ۲٨ ارديبهشت ۱٣٨٨ - ۱٨ می ۲۰۰۹

ملت قهرمان آذربایجان

بار دیگر زبان توهین و کلام تحقیر به دست ناجوانمرد شوونیسم فارس اینبار از سوی سید ناسپاس اصلاحات ایرانی، نسبت به ملت آذربایجان شنیده شد. این سید ناسپاس که بخش اعظمی از آراء خود را در سالهای 76 و 80 مدیون ملت آذربایجان است، در کنار یاران وافور و منقل خود، به لگد پراکنی پرداخته و درک وشعور ملت آذربایجان را به سخره و استهزاء گرفته است. او که روزی در مقابل دوربین خبرنگاران با ریش وپشم بزک کرده خویش خنده کنان ، افکار عمومی فریب خورده را ریشخند می کرد، و از این طریق به سیدخندان مشهور گردیده بود، اینبار در پشت پرده با همان خنده های زجرآور و دردناکش هویت ملت آذربایجان را هدف قرار داد.

وای بر ما ملت آذربایجان که هر سال شدیدتر از سال قبل این هتاکی های شوم را می شنویم و سکوت اختیار می کنیم. و وای بر شما ، شوونیسم فارس و سردمداران جنایت پیشه آن که از سکوت ما سوء استفاده نموده و سال به سال بیشتر از پارسال به تحقیرمان می پردازید.

شما را انذار میدهیم که بترسید از روزی که خرداد 85 دیگری تکرار شود وشما اینبار دیگر نتوانید در مقابل خشم پایان ناپذیر ملت اذربایجان تاب بیاورید.

جمعی از فعالین سیاسی حرکت ملی آذربایجان مرند


تبریز بیلی یوردو اویرنجی لرینین خاتمیه قارشی بیانیه سی

 

باشگون(دوشنبه) ۲٨ ارديبهشت ۱٣٨٨ - ۱٨ می ۲۰۰۹

 

شوونیزمین چیرکین اوزو بیر داهادا آذربایجانا ییرتیجی دیشلرین گوستردی. فارس فاشیستی بو کره، دیموکراسی و آزادلیقدان دانیشان، ایران اسلام جومهوریتنین کئچمیش باش باخانی، سید محمد خاتمی نین دیلی ایله بیلدیردی کی: آذربایجان ایرانا نه قدرده قوللوق ائدیب شهیدلر وئرسه ده، کیملیگین دانمایاکیمین توپراقینا، ملتینه، آتا بابالارینا و وارلیقینا اهانت اولماغا و اسکیلمه گه لاییقدیرلار.

فارس راسیسمی کی بوندان اونجه تورک میللتینی آشغالچی، گئری قالمیش، دیلسیز، وحشی، ائششک، سوسری و ... آدلاندیرمیشدی یئنیدن خاتمی پالتاریلا تورک قادینین فاحشه و آذربایجان میللتین قانماز آدلاندیردی.

85 خرداد آیینین 3-جو ایل دونومونه یاخین یاییلان بیر فیلیمده خاتمی و یولداشلاری بیر مجلیسده تورک قادینینا اهانت ائدرکن آذربایجان میللتینی شعورسوز ساییب و قاه قاه چکیب گولورلر.

بیز تبریز بیلی یوردونون اویرنجی لری بو مسئله نی قیناییب محکوم ائدرکن اینانیریق کی آذربایجان میللتی اوز سیاسی ، فرهنگی و اقتیصادی حاققینی آلمایانا دک بئله راسیستی سیاستلری گونو گوندن آرتاجاقدیر.

تبریز بیلیم یوردو بو مسئله یه گوره سوسماییب و درین اعتیراضین بشر سئون و بشر حاقلاری تشکیلاتلارینا یتیرمه یه چالیشاجاق، عینی زاماندا آذربایجان اویرنجی لرینی بو اهانته قارشی اعتراضا دعوت ائدیر.

 

محو اولسون فارس راسیسمی

یاشاسین آذربایجان

27/2/88 تبریز بیلیم یوردو اویرنجی لری

 


شهرداري و شوراي شهر خواستار تغيير نام شهر تاريخي از آغكند به كاغذ كنان شدند

باشگون(دوشنبه) ۲٨ ارديبهشت ۱٣٨٨ - ۱٨ می ۲۰۰۹

 

مييانا خبر:بر اساس اخبار ارسالي از شهر آغكند مركز بخش تاريخي كاغذ كنان (يكي از بخشهاي شهرستان ميانه) شهرداري و شوراي شهر اين شهر در يك اقدام عجيب با ارسال نامه اي به وزارت كشور خواستار تغيير نام اين شهر تاريخي از آغكند به كاغذ كنان شدند. اين اقدام در حالي صورت ميگيرد  كه  اعضاي شوراهاي روستايي روستاهاي بخش كاغذ كنان و جمعي  از فعالان فرهنگي و سياسي شهرستان ميانه با ارمضاي طوماري  اعتراض خود را به اين اقدام  نابخردانه اعلام كرده اند .
در گذشته نام آغکند آنچنان گسترده بوده است که گاهی بجای کاغذکنان می گفتند: آغجاکند که نام اصلی آغکند  بوده است. آیا صحیح است این نام کهن به نفع واژه نامأنوس و جعلی کاغذکنان حذف شود؟
تحریف اسامی ترکی منطقه آذربایجان از فعالیتهای نژادپرستانه حکومت پهلوی بوده و مسئولین نظام اسلامی به قومیتها، گویشها و زبانها احترام می گذارند. این کار اهانت به خاکی است که صدها نابغه را در آغوش خود پرورده است. نام بلند آغکند حتی درصورت تحریف همیشه در تاریخ خواهد ماند. دیدید که چگونه بعد از هفتصد سال نام خونج زنده شد.
«کند» در ترکی به معنای شهر است و در سده های گذشته به معنای روستا درآمده است و در میان شهرهای ترکها، شهرهای بزرگی با این نام وجود دارند که شهرت جهانی دارند، مانند تاشکند (داش کند) و سمرقند(سمرکند). لذا تصور نکنید آغکند به معنای روستای سفید! است.
http://www.kaghazkonan.ir/new/ detail.aspx?mc=2&sc=1&pc=1& ctg=1&c=52&lang=Fa


شکنجه در دوبی و نژادپرستی کور ما ایرانیان- جواد طالعی

  چهارشنبه  ۱۶ ارديبهشت ۱٣٨٨ -  ۶ می ۲۰۰۹

 

 

 

 

جواد طالعی ـ دفتر اروپائی شهروند   

دوشنبه, 07 ارديبهشت 1388

صفحه 1 از 2

شهروند 1227  پنجشنبه  30 اپریل  2009

 

شبکه خبری "ای بی سی" آمریکا اخیرا فیلمی را پخش کرد که شیخ عیسی بن زاید آل نهیان برادر شیخ محمد ( امیر دوبی) را در حال شکنجه وحشیانه یک شهروند افغانی به نام محمد شاپور نشان می داد. این فیلم بعدا چند روزی  در شبکه های اینترنتی متعدد، از جمله یوتیوب، گویا و "ایرانیان بریتانیا" نیز بازپخش شد و هزاران نفر با دیدن آن به شدت متاثر و خشمگین شدند. از روز یکشنبه (26 اپریل) دیدن این فیلم دیگر در بیشتر شبکه های اینترنتی ممکن نبود. احتمالا شیوخ امارات متحده عربی با استفاده از نفوذ مالی و سیاسی خود در جهان غرب توانسته بودند پخش آن را متوقف کنند.

 

اما کامنت هائی که تعداد زیادی از ایرانیان روی پایگاه اینترنتی ایرانیان بریتانیا (www.iranianuk.com) گذاشته بودند، هنوز موجود است. به استثنای یکی دو مورد، همه، به جای آن که به نفس شکنجه بپردازند و صرفنظر از محل وقوع، خواستار تعقیب و مجازات آمران و عاملان آن شوند، عمل غیرانسانی برادر شیخ دوبی را بهانه ای برای حمله به قوم عرب قرار داده اند تا نشان بدهند که 1400 سال پس از حمله اعراب به ایران، هنوز گناه این کشتار پیشینیان خود را به گردن نسل امروز عرب می اندازند و این نسل را، در پیشداوری یی کور و عام محکوم می کنند. نمونه هائی از کامنت ها چنین بود:

 

- واقعا از این عرب ها همه چیز بر می آید.

- این قوم سوسمار خور باید نسلشون برچیده بشه.

- این عرب ها این وحشیگری ها را نشان می دهند.

- عرب الحمار، عرب الحشام ( یعنی عرب الاغ و عرب حیوان)

 

یک قوم متهم

 

در هیچیک از این کامنت ها، حمله توهین آمیز و متکی بر گرایش های نژادپرستانه سخیف و به دور از منطق، متوجه برادر شیخ دوبی نیست، بلکه همه اعراب را، یکپارچه هدف میگیرد و نشان می دهد که سطح فرهنگ سیاسی در ایران امروز تا چه پایه تنزل کرده است و نژادپرستی در میان ایرانیانی که اغلب سایر ملت ها را برپایه احساسات سطحی و باورهای نادرست خود به نژادپرستی متهم می کنند تا چه حد گسترش یافته است. بیشترین رهبران سیاسی کشورهای عربی و غیرعربی منطقه ما ستمکار و خودکامه اند. آن ها همواره می کوشند ضمن سرکوب گرایش های ترقیخواهانه بخش های آگاه اجتماعات خود، توده ها را در ناآگاهی نگه دارند و به غارت آنان ادامه دهند. در این نکته تردیدی نیست. این هم که هر کسی را در هر مقامی باید به خاطر اعمال شکنجه و زیرپا نهادن حقوق بشر محکوم کرد، روشن است، اما این که گروهی بکوشند خلاف یک نفر را به پای میلیون ها انسان بی گناه بگذارند و این موضوع را بهانه اهانت و تجاوز به حرمت انسانی آن ها قرار دهند، خود عملی است نه تنها غیر انسانی، بلکه غیرقانونی و قابل تعقیب.

 

من، بیست و پنج سال است در آلمان زندگی می کنم. نام آلمان، به خاطر کشتار یهودیان، سندیکالیست ها، کمونیست ها و کولی ها در جنگ جهانی دوم، همچنان در حافظه جمعی جهانیان به عنوان شناخته شده ترین مرکز رشد گرایش های زیانبار نژادپرستانه و فاشیستی نقش بسته است، اما اگر یکی از این فحاشی هائی که ایرانیان به اعراب می کنند، حتی به صورت شفاهی از سوی یک آلمانی خطاب به یک خارجی مورد استفاده قرار گیرد، اقدام کننده مجرم محسوب می شود و می توان او را به دادگاه کشاند و مجازات کرد. نه تنها در آلمان، که در همه کشورهای پیشرفته امروز جهان، توهین به انسان ها به خاطر رنگ پوست، نژاد، جنسیت و ملیت آن ها، جرم محسوب می شود و قابل پی گیری و مجازات است، اما پایگاه اینترنتی ایرانیان بریتانیا، که در سایر بخش های خود می کوشد خود را مدافع حقوق بشر نشان بدهد، به راحتی به گروهی ناآگاه و کینه توز، که احتمالا حتی زحمت مطالعه تاریخ را نیز به خودشان نداده اند، امکان می دهد که چنین بی شرمانه به روی میلیون ها انسان صرفا به خاطر این که عرب تبار هستند، شمشیر بکشند و آن ها را چنین مورد تحقیر و اهانت قرار دهند. متاسفانه هیچ نهادی هم نیست که مسئولان چنین تارنمائی را مورد خطاب قرار دهد و به آنان بگوید چنین عملی دقیقا مخالف همه آن چیزهائی است که در بخش های دیگر به عنوان دفاع از حرمت انسانی و حقوق بشر ادعا می کنند.

 

برتری طلبی و نژادپرستی ایرانی

 

در کامنت های پایگاه ایرانیان بریتانیا، موارد دیگری هست که نشان می دهد گروهی از ما ایرانیان، در مورد برتری خودمان به شدت درگیر توهم هستیم. سی سال است که یکی از ستمگرترین رژیم های شکنجه گر تاریخ جهان بر ما حکومت می کند، ما را هر چهارسال یکبار به پای صندوق های رای می کشاند تا کسانی را که اغلب بدترین نمونه های شکنجه گری و ستم هستند به عنوان رئیس جمهور و نماینده مجلس برگزینیم. آنوقت به راحتی فراموش می کنیم که مثلا عراقی ها صد سال برای بیرون راندن سلطه گران خارجی جنگیدند یا فلسطینی ها حدود 60 سال است برای بازپس گرفتن سرزمین خود از اشغالگران اسرائیلی و اعاده حیثیت انسانی مورد تجاوز قرار گرفته خود قربانی می دهند.

 

یک هموطن تا آنجا اسیر توهمات خود است که چون قربانی شکنجه برادر امیر دوبی یک افغانی است می نویسد: " قابل توجه افغانی های عزیز که بعد از سی سال میهمان نوازی ایرانی ها دو قورت و نیمشان هم باقی است". نویسنده این سطور یا ظرف سی سال گذشته اصولا در ایران زندگی نکرده و یا حتی شاهد یک مورد از برخوردهای نژادپرستانه برخی از هم میهنان خود با افغان های مهاجر نبوده است. او، حتی آنقدر انصاف ندارد تا خبرهای مربوط به اخراج های گروهی افغان ها را در سال های اخیر به خاطر بیاورد و فراموش نکند که حتی همه سیاست ها در ایران اعمال می شود تا فرزندان این مردم امکان تحصیل در مدارس را نداشته باشند. او، فراموش می کند که بسیاری از جنایاتی را که در سال های اخیر به وسیله ایرانیان اعمال شده است، به گردن افغان های بی گناه انداخته اند  تا آن را بهانه طرد و اخراج آنها کنند.

 

عرب ستیزی همراه با یهودی ستیزی

 

یک ایرانی دیگر پا را از این هم فراتر می گذارد و نشان می دهد که نه تنها ضد عرب، بلکه مثل رئیس جمهور خود ضد یهود هم هست. او می نویسد: "این شیخ نشینان از یهود هم بدترند و کشتنشان واجب". نویسنده این جمله، هم حکم قتل صادر می کند، هم این حکم قتل را برای همه شیخ نشینان صادر می کند و هم همه یهودیان جهان را مشمول چنین حکمی می داند. او نشان می دهد که تا اعماق وجود خود انباشته از کینه ای کور و ضد انسانی است و به شدت آلوده آن خشونت بی حد و مرزی است که سی سال است رهبران کشور خودش برای دامن گستردن آن می کوشند.

 

چندتنی از نویسندگان اظهارنظرها، ایرانیانی را که در دوبی سرمایه گذاری کرده اند مورد سرزنش قرار می دهند و از آن ها می خواهند که سرمایه هاشان را از این کشور خارج کنند. آن ها فراموش می کنند که بیشتر ایرانیان رواج دهنده معاملات  قولنامه ای در بازار مستغلات دوبی بوده اند و یکی از فاسدترین روش های کسب و کار را، که دهها سال در ایران رواج داشته، وارد امارات متحده عربی کرده اند. آن ها، در دوران رونق مستغلات دوبی، با پرداخت ده تا بیست درصد بها، آپارتمان ها را قولنامه می کردند و چند ماه بعد آن را می فروختند تا به چندین برابر پولی که پرداخته بودند برسند. این ایرانی متوهم، یا نمی داند و یا نمی خواهد بداند که مثلا هموطنان مقیم اروپا و آمریکای او، که بیش از نود درصدشان هنوز هم از مزایای پناهندگی سیاسی در کشورهای غربی بهره می برند و هرکدام داستانی باورنکردنی از مبارزات خیالی خود با استبداد حاکم بر ایران تحویل کشورهای میزبان داده اند تا پناهنده بشوند، هر سال بین هفت تا  ده میلیارد دلار پول وارد ایران می کنند تا زمینه ساز تحکیم سلطه حکومتی شود که ادعا می کردند آن ها را از خانه و کاشانه رانده است.

 

 

قاتل دختران ایرانی: اعراب یا ایرانیان؟

 

دیگری می نویسد: "این عرب ها کم دختران ما را به شکنجه و قتل نرساندند". باز هم می بینیم که یک قوم جمع بسته شده اند و مورد اتهامی بزرگ قرار گرفته اند که حتی یک موردش نیز در یک دادگاه صالحه اثبات نشده است. این ایرانی بی انصاف، فراموش می کند که همین چند سال پیش یک شبکه درون حکومت ایران کشف شد که دختران جوان ایرانی را به امارات متحده عربی می برد و در آنجا نه تنها به شیوخ عرب که حتی به ایرانیان پولدار می فروخت. هیچیک از اعضای این شبکه نیز به مجازات قانونی نرسیدند. اما حالا باید قوم عرب، یکپارچه متهم به شکنجه و قتل دختران ایرانی شود.

 

ایرانی خوش باوری می نویسد: "ایران اخیرا روابطش را با این کشورک امیرنشین نجس کم کرده، خدا رو شکر"! هم وطن ما در درجه نخست نمی خواهد بداند که بهبود و تیرگی روابط ایران با کشورهای دیگر تصمیمی سیاسی است و ربطی به این ندارد که رهبران دوبی کسی را شکنجه می کنند یا نمی کنند، زیرا که یکی از پهناورترین و مخوف ترین بساط های شکنجه هم اکنون در جمهوری اسلامی ایران برپا است و همانطور که نویسنده کامنت دیگری با روشن بینی می نویسد: " این که چیزی نیست. در ایران هزاران مخالف رژیم شکنجه و اعدام می شوند".

 

نویسنده، امیرنشین دوبی را در عین حال "نجس" می خواند و نشان می دهد که تا اعماق روح و روان خود اسیر فرهنگ مذهبی رایج است که نه تنها اشیاء بلکه انسان ها را نیز پاک و نجس می کند. فرهنگ منحطی که روز به روز از سوی مبلغان شیعیگری افراطی در ایران بیشتر ریشه می دواند و همان ها که اسیر این فرهنگ منحط و عقب مانده شده اند، خود را برتر و عرب ها را عقب مانده می خوانند.

 

محرومیت از خرد و انصاف

 

مطالعه مجموعه اظهارنظرها، این واقعیت تاسف بار را ثابت می کند که نویسندگان آن ها، به عنوان ایرانیانی خودباور، خودپسند، نژادپرست و کینه توز، از خرد و انصاف محرومند و تنها بر پایه احساساتی سطحی و تحریک شده قضاوت می کنند. مطالعه این مجموعه، همچنین نشان می دهد که بخشی از مردم ایران، چه در داخل و چه در خارج، اصولا مفهوم حقوق بشر را درک نمی کنند و در موقعیتی قرار نگرفته اند که بفهمند ایراد اتهام و توهین و تحقیر اقوام دیگر، نقض آشکار حقوق بشر است و اگر نظامی کارآمد درکار باشد باید مورد تعقیب قانونی قرار گیرد.

 

بی مسئولیتی شبکه های اینترنتی

 

اما دردناک تر از همه بی مسئولیتی کسانی است که برخی از شبکه های اینترنتی را اداره می کنند. آن ها انگار حتی یک لحظه به این نکته نیاندیشیده اند که نشر چنین دیدگاه های بیمارگونه و ضد انسانی یی کاشتن بذر کین توزی و فاشیسم است و اگر محدود نشود، می تواند در درازمدت همان بلائی را بیافریند که توهمات بیمارگونه هیتلر و دار و دسته اش در جنگ جهانی دوم آفرید. آلمان هیتلری نیز، یکشبه به کشتار وسیع یهودیان و دگراندیشان نرسید. در این کشور، سال ها علیه یهودیان و همه کسانی که برتری نژادی آلمانی ها را رد می کردند تبلیغ شد و سرانجام کار به جائی رسید که اکثریت بزرگ مردم این کشور چشم بر حرکت قطارهای حامل انبوه قربانیان و دود کوره های آدم سوزی بستند.

 

آیا قرار است حالا ما همانطور که نویسنده یکی از کامنت ها می نویسد، "عرب ها را بدتر از یهودیان" بشناسیم و نسل این دو قوم را با هم برچینیم؟ ایران به راستی چند میلیون احمدی نژاد دارد؟

 

کاشتن بذر نفرت، زمینه سازی برای تنش های قومی است. دست اندرکاران شبکه هائی که کامنت های انباشته از کینه را منتشر می کنند، بذر نفرت قومی می پراکنند و حتی اگر خودشان آگاه نباشند، زمینه جنگ های قومی آینده را فراهم می کنند. به بهانه آزادی دادن به نویسندگان کامنت ها نمی توان حقوق بشر را زیر پا نهاد. آزادی تنها یک مرز دارد و آن رعایت آزادی و حرمت دیگران است. هرکه این مرز را زیر پا می نهد، مفهوم حقوق بشر و آزادی را درک نکرده و آگاهانه یا ناآگاهانه دشمن آن است.


صدایی روغن‌کاری شده با ویسکی
شصت و پنجمین سالگرد تولد جو کاکر، کهنه‌کار پاپ و راک

 
جو کاکر در طول ۴۵ سال فعالیت خود ۲۲ آلبوم به انتشار رسانده

۲۰ ماه مه مصادف است با شصت و پنجمین سالگرد تولد جو کاکر، چهره پرسابقه عالم پاپ و راک، که در طول ۴۵ سال فعالیت هنری خود فراز و نشیب‌های زیادی را پشت سر گذاشته و بیش از بیست آلبوم منتشر کرده است.

 

 

 

نخستین موفقیت بزرگ هنری جو کاکر ((Joe Cocker به سال ۱۹۶۹ برمی‌گردد و ترانه معروف  With a little help from my friends  از گروه پرآوازه بیتیلز که او با اجرایی تازه‌ای آن را بار دیگر سر زبان‌ها انداخت. این ترانه بلافاصله بعد از انتشارش در سال ۱۹۶۹، در صدر رده‌بندی آهنگ‌های پرفروش روز بریتانیا قرار گرفت و مدتی بعد هم سایر کشورهای اروپای غربی را فتح کرد.

 

جو کاکر که در روز بیستم ماه مه سال ۱۹۴۴ در شهر شفیلد به دنیا آمده، در سن ۱۷ سالگی شیفته موسیقی شد و تصمیم گرفت که کارش را به عنوان تعمیرکار رها کند و در کلوب‌های مخلتف به عنوان خواننده به روی صحنه برود. او در این هدف هم، با توجه به موفقیت ترانه ای که از آن یاد شد، نسبتا سریع به نتیجه رسید. حضور کاکر در فستیوال اسطوره‌ای وودستاک سبب شد که این خواننده بریتانیایی در صحنه موسیقی پاپ و راک آمریکا نیز مطرح شود و به شهرت برسد.

 

دوران تلخی‌ها و شیرینی‌ها

 

دهه هفتاد میلادی در مجموع دوران خوشایندی برای جو کاکر نبود؛ اعتیاد به الکل و مصرف مواد مخدر تاثیری منفی بر فعالیت‌های او گذاشته بود.

 

جو کاکر در فستیوال اسطوره‌ای وودستاک در سال ۱۹۶۹Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift:  جو کاکر در فستیوال اسطوره‌ای وودستاک در سال ۱۹۶۹در اوایل دهه هشتاد میلادی جو کاکر با انتشار آلبوم Sheffield Steel بازگشت موفقیت‌آمیزش را به صحنه جشن گرفت، آلبومی که شماری ترانه‌های قدیمی با اجرایی تازه و با صدای بی‌نظیر و خش‌دار او را دربرمی‌گرفت، از جمله آهنگ Seven days که یکی از ترانه‌های معروف باب دیلان است.

 

استعداد فوق‌العاده جو کاکر در اجرای تازه‌ی ترانه‌های قدیمی نهفته است. او با صدای بی‌نظیرش می‌تواند به ترانه‌های سبک‌های مختلف، از راک گرفته تا پاپ، بلوز و سول روحی تازه، یا به عبارتی، بعدی جدید ببخشد، به‌طوری که شنونده تصور می‌کند این ترانه ها در اصل هم از خود کاکر هستند. برای نمونه می‌توان به ترانه Unchain my heart اشاره کرد که در گذشته با صدای ری چارلز هم اجرا شده بود، اما با صدای کاکر جاودانه شد.

 

از دهه هشتاد میلادی تاکنون سیر موفقیت‌های جو کاکر ادامه داشته و می‌توان گفت که تمام آلبوم‌ها و سی‌دی‌های تک‌آهنگی‌ای که این خواننده ۶۵ ساله‌ی بریتانیایی به بازار داده، فروش قابل‌توجهی داشته و موفق به دریافت جوایز صفحه طلایی و پلاتین شده‌اند. به ویژه سی‌دی‌های تک‌آهنگی جو کاکر معمولا بعد از انتشار، جزو بیست ترانه پرفروش روز قرار داشته‌اند.

 

عشق و علاقه به بازخوانی

 

باید اذعان داشت که هیج هنرمندی به اندازه جو کاکر در بازخوانی و اجرای تازه ترانه‌های قدیمی موفق نبوده و در این کار از خودش تبحر و مهارت نشان نداده است. ناگفته نماند که بسیاری از ترانه‌هایی که با صدای جو کاکر مشهور شده‌اند، ساخته‌ی رندی نیومن هستند.

 

جو کاکر به همراه جنیفر وارنز در هنگام مراسم اهدای جوایز گرمی در سال ۱۹۸۳Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift:  جو کاکر به همراه جنیفر وارنز در هنگام مراسم اهدای جوایز گرمی در سال ۱۹۸۳جو کاکر بزرگ‌ترین موفقیت‌اش را در اواخر سال ۱۹۸۲ با انتشار سی‌دی تک‌آهنگی Up where we belong  کسب کرد. این ترانه که دو صدایی و با همراهی جنیفر وارنز اجرا شده، ترانه متن فیلم «یک افسر و یک جنتلمن» بود و به عنوان بهترین ترانه متن فیلم، جوایز اسکار و گرمی را از آن خود کرد.

 

جو کاکر از سال ۱۹۶۹ تاکنون مجموعا ۲۲ آلبوم منتشر كرده است. آخرین آلبوم او به نام Hymn of My Soul که در بهار ۲۰۰۷ منتشر شد، مانند بسیاری از آلبوم‌های پیشین او، بیش از همه دربرگیرنده ترانه‌هایی است که در گذشته با صدای خوانندگان دیگر هم اجرا شده‌اند.

 

او خود درباره بازخوانی ترانه‌های قدیمی می‌گوید: «من فقط زمانی سراغ كار هنرمندان دیگر رفته‌ام و می‌روم، كه بدانم می‌توانم چیزی دیگر از درونم به آنها اضافه كنم. مسئله بر سر این نیست كه كار آنها را تصحیح كنم و یا بهبود ببخشم، موضوع اینجاست كه بتوانم در این ترانه ها روح خودم را بدمم.»

 

شماری از مهم‌ترین آلبوم‌های جو کاکر

 

Hymn fo My Soul 2007

Heart & Soul  2004

Respect Yourself 2002

No Ordinary World 1999

Greatest Hits 1998

Across From Midnight 1997

Organic 1996

Have A Little Faith 1994

Night Calls 1992

One Night Of Sin 1989

Unchain My Heart 1987

Cocker 1986

Civilized Man 1984

Sheffield Steel 1982

Luxury You Can Afford 1978

Stingray 1976

Jamaica Say You Will 1975

 

نویسنده: شهرام احدی

تحریریه: بهنام باوندپور

 

http://www.dw-world.de/dw/article/0,,4263170,00.html


چه‌گوارا، «شاه‌چهره‌ای جاودانی»

 
بنیچیو دل تورو، هنرپیشه‌ی مشهور پورتوریکایی در نقش

استون سودربرگ، فیلمی دو بخشی درباره‌ی زندگی و مبارزات ارنستو چه‌گوارا، این پزشک آرژانتینی که با فیدل کاسترو انقلاب کوبا را به ثمر رساند، ساخته است:‌"چه ـ انقلاب" و "چه ـ پارتیزان"، به‌زودی در اروپا به نمایش در می‌‌آید.

 

 

 

 

 

سیگار برگ، صورتی تکیده ‌با ریشی انبوه و کلاه کپی‌ که ستاره‌ای سرخ بر پیشانیش می‌درخشد؛ با این نمای بزرگ سیاه و سفید، جدیدترین فیلم کارگردان مشهور آمریکایی، استون سودربرگ (Steven Soderbergh) که چهار ساعت‌ونیم طول می‌کشد و به دو بخش تقسیم شده، آغاز می‌شود: "چه ـ انقلاب" و "چه ـ پارتیزان". صحنه‌ی اول بخش نخست، نمایی آشناست که اولین بار در ماه مه سال ۱۹۶۴ به سراسر جهان مخابره شد. در این صحنه، چه‌گوارا با روزنگار معروف کانادایی، لیزا هوارد (Lisa Howard)، برای اولین بار درباره‌ی اصول انقلاب کوبا، رابطه‌ی او با فیدل کاسترو و نقشش به عنوان سمبل انقلاب این کشور، گفت‌وگو می‌کند.

 

"چه"، زیر دست گریمور

 

یک نمای تاریخی دیگر: در نوامبر سال ۱۹۶۴ چه‌گوارا به عنوان وزیر صنایع و بازرگانی وقت کوبا در رأس هیئتی از این کشور، جلوی ساختمان سازمان ملل پیاده می‌شود تا در مجمع عمومی آن، درباره‌ی اهداف انقلاب کوبا سخنرانی کند. فریادهای تظاهر‌کنندگان کوبایی ‌ضد رژیم کمونیستی این کشور، ورود این شخصیت افسانه‌ای را به مقر سازمان ملل همراهی می‌کنند. "چه"، پس از ایراد یک سخنرانی ‌آتشین، با خبرنگار تلویزیون دولتی آمریکا نیز قرار مصاحبه می‌گذارد. کشف دنیای رسانه‌ها برای کسی که سال‌ها در جنگل‌های انبوه کوبا با مرگ و بیماری و خطر دستگیری از سوی نیروهای باتیستا در مبارزه با دولت دیکتاتورمنش آن به سربرده است‌، سرشار از شگفتی و تازگی‌ است. "چه" ولی با خونسردی یک سیاستمدار کارآمد، در اتاق گریم، خود را بی‌اعتنا نشان می‌دهد و با بی‌حوصلگی به ورق‌زدن مجله‌ای مشغول می‌شود. وقتی گریمور از او می‌پرسد، آیا مایل است، برای "روی آنتن رفتن آرایش شود"، سر تکان می‌دهد و با تأکید سه بار می‌گوید: "نه". ولی وقتی می‌بیند، گوینده‌ی برنامه با علاقه زیر دست گریمور نشسته و او با پنبه، برق بینی‌اش را با پودر می‌پوشاند، وسوسه ‌می‌شود و به همراهش اشاره می‌کند که گریمور را صدا بزند: وقتی همراه با شگفتی‌ای از سر ناباوری به او می‌نگرد، "چه" می‌گوید: «آره، چرا نه؟» و در مشتش، پنهانی سرفه می‌کند.

 

نمادهای فیلم

 

Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift:  "چه" و فیدل کاسترو در نمایی از بخش اول فیلم "چه ـ انقلاب". نقش کاسترو را هنرپیشه‌ی مکزیکی تبار، دمیان بیشیر، بازی می‌کند این دو نما‌ی تاریخی، عشق چه‌گوارا به زیبایی و زیبا جلوه کردن و بیماری آسم، مختصر نمادهایی هستند که استون سودربرگ برای نشان دادن شخصیت و نقش "چه" در انقلاب و تاریخ کوبا از آن‌ها بهره می‌گیرد.‌این‌ها، هم‌چنین نشانه‌هایی هستند که چه‌گوارا را تا آخرین لحظه‌ی زندگی سراسر مبارزه‌ی خود همراهی می‌کنند؛ زندگی‌ای که در شبی تابستانی در ماه ژوئن سال ۱۹۵۵ در آپارتمانی مجلل در شهر مکزیکوسیتی آغاز می‌شود. در این شب، ارنستو، ‌پزشک آرژانتینی، در خانه‌ی دوستی، فرصت آشنایی با فیدل کاسترو و برادرش رامون را می‌یابد. فیدل کاسترو در تمام شب، گویی وظیفه‌ی بازی کردن نقش یک "متکلم‌الوحده" را به‌‌عهده گرفته است. "سخنرانی"‌ کاسترو در آن شب، چیزی جز تفسیر و بررسی اعداد و آمار بی‌انتها نیست: تولید خالص ملی کوبا چقدر است، در سال چند هزار کودک در اثر بیماری و فقر می‌میرند، چند درصد از جمعیت کشور بی‌سوادند و...

 

هسته‌ی اصلی انقلاب

 

حاضران در مجلس شام، سراپا گوشند. این گروه، هسته‌ی مرکزی ۸۲ نفری انقلابیونی را می‌‌سازند که سال‌ها، با رویای سرنگونی باتیستا خود را برای مبارزه آماده کرده‌اند و سرانجام در سال ۱۹۵۶، به‌منظور تحقق بخشیدن به رویای خود، با قایقی موتوری به نام "گران‌ما" راهی کوبا می‌شوند. از این لحظه تا زمانی که چه‌گوارا، در میان جنگلی انبوه هفت‌تیر می‌کشد و دو تن از همراهان گروه را به دلیل سو‌ء‌استفاده از موقعیت خود و تجاوز به زن و دختر یک دهقان کوبایی با گلوله می‌کشد، همواره در حال مبارزه با سه دشمن "شکست‌ناپذیر" خود بوده است: بیماری آسم، نفس زیباپرست خود و سربازان رژیم دیکتاتوری باتیستا. وقتی "چه" پس از ماه‌ها، کیف و گوشی پزشکی‌اش را به یک دکتر تازه‌وارد به گروه تحویل می‌دهد، هنوز بر هیچ یک از این دشمنان، غلبه نکرده است. دلیل آن‌که از انجام وظایف پزشکی خود سرباز می‌زند، نیز همین است: «از حالا به‌بعد می‌خواهم مثل یک پارتیزان بجنگم»!

Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift:  "چه"، هنگام سخنرانی در مجمع عمومی سازمان ملل در نوامبر سال ۱۹۶۴

پیروزی در نبردی نابرابر

 

استون سودربرگ، با وسواسی موشکافانه، آهنگی آرام و نمایش بخشی از جزئیات تعیین‌کننده‌ی تاریخ کوبا، این "جنگ" بی‌پایان را به تصویر می‌کشد. در بخش اول فیلم، این نبرد نابرابر به پیروزی "انقلاب" در کوبا منجر می‌شود. بخش دوم به زندگی و مبارزه‌ی "چه" در بولیوی می‌پردازد؛ به ماجراهای "پارتیزانی این مبارز سرسخت تا دم مرگ"، هنگامی که می‌پذیرد، حداقل دو دشمن دیرینه‌‌اش، بر او پیروز شده‌اند: بیماری آسم و سربازان رژیم دیکتاتوری پرزیدنت بارینتوس (Barrientos). این پرزیدنت هوشیار، در مبارزه با گروه "‌آشوب‌گر یک خارجی که از حمایت دهقانان بولیوی هم برخوردار نیست"، از امکانات و توصیه‌های CIA هم بهره می‌گیرد. چه‌گوارا نیز در این نبرد مرگ و زندگی تنها نیست. نویسنده و روزنامه‌نگار فرانسوی، رژی دبره که افکار عمومی جهان را با افکار و مبارزات "چه" آشنا می‌سازد، همراه اوست. او در آخرین مأموریتی که به عهده می‌گیرد، در صدد بر می‌آید پشتیبانی روشنفکران اروپایی، از جمله ژان پل ـ سارتر و برتراند راسل را که به تازگی جایزه‌ی نوبل را دریافت کرده، به سود "چه" جلب کند.

 

پشتیبانی یک زن آلمانی

 

"چه"، در جنگل‌های بولیوی از حمایت یک زن آلمانی‌تبار نیز که به "چریک تانیا" معروف بوده، برخوردار است. تانیا تنها رابط "چه" و گروهش با "دنیای خارج"، در طول ماه‌‌های مبارزه با رژیم بارینتوس، بوده است. فرانکا پوتنته (Franka Potente)، هنرپیشه‌‌ی پرآوازه‌ی آلمانی که با فیلم "لولا می‌دود" شهرت جهانی یافت، نقش "چریک تانیا" را بازی می‌کند. او دو ماه پیش از چه‌گوارا، به دست نیروهای رژیم، محاصره و کشته می‌شود. موافق پژوهش‌های ۷ ساله‌ی فیلم‌نامه‌نویس آلمانی این فیلم، پتر بوخمن (Peter Buchmann)، مرگ تانیا، در ادامه‌ی مبارزه‌ی چریکی و شکست "چه"، نقش تعیین‌کننده داشته است.‌‌ زبان تصویری فیلم نیز در این مرحله، هماهنگ با مضمون آن، رنگ‌هایی درهم‌برهم به خود می‌گیرند. بافت زبر صحنه‌ها، به فاجعه‌ای که در حال شرف است، اشاره دارد. نماهای درشت و نزدیک از زخمی‌ها که با درد و زجر دست‌به‌گریبانند، و با وجود تلاش چه‌گوارا، محکوم به مرگند، به القای این معنا کمک می‌کنند. سودربرگ، به این منظور از دوربین RED سود جسته است که امکانات فوق‌العاده‌ی دوربین‌های دیجیتال را با کیفیت فیلم‌های سی و پنج میلیمتری دارد.

 

فیلمی جانبدار؟

 

Bildunterschrift: Großansicht des Bildes mit der Bildunterschrift:  "چه" و هم‌رزمانش در نمایی از بخش دوم فیلم: "چه ـ پارتیزان". "چریک تانیا" که نقش او را هنرپیشه‌ی آلمانی، فرانکا پوتنته بازی می‌کند، هم در عکس دیده می‌شود با وجود تلاشی که سودربرگ به‌کار برده تا فیلمی عینی و برپایه‌ی رویدادهای تاریخی بسازد، وجه جانبدارانه و سوبژکتیو دو فیلم "چه ـ انقلاب" و "چه ـ پارتیزان"، چشم‌گیر است. نه تنها به این دلیل که اغلب ماجراهای این فیلم‌ها بر پایه‌ی یادداشت‌های روزانه‌ی چه‌گوارا و خاطرات شاهدانی ‌که هنوز زندگی می‌کنند و او را در این نبرد همراهی کرده‌اند، ساخته شده‌اند، بلکه بافت روایتی و نشانه‌های تصویری این دو فیلم‌اند که، بیشترین بار ارزش‌گذارانه‌ی آن‌ها را یدک می‌کشند: حرکت دوربین با دقت و وسواس در نماهای نزدیک، مثلاً بیننده را در تحمل رنج و عذاب بی‌پایان تک تک افراد گروه "چه" ‌شریک می‌کند، در حالی‌که افراد نیروهای بولیویایی، بی‌چهره و بی‌نام ونشان، تنها از میان دایره‌ی گلوله‌‌های در حال شلیک به این "پیشتازان انقلاب" حضور دارند. همین بافت روایتی ملهم از دید چه‌گوارا، رفتار و برخورد‌های دهقانان بولیوی را که با پارتیزان‌ها کمتر همکاری می‌کنند، به مثابه "خیانت" بازتابانده است؛ دهقانانی که معنای "انقلاب کمونیستی" را درنیافتند یا نخواستند دریابند. با این ترفند‌ها سودربرگ، بر تصویر سیاه و سفید "چه کسی دوست است و چه کسی دشمن" تأکید می‌کند. این مجموعه و نمونه‌های مشابه، با نقش افسری که در پایان فیلم با عینک دودی، بدون رقت قلب، فرمان مرگ "چه" را صادر می‌کند، کامل می‌‌شود: آتش!

 

سودربرگ، در فیلم‌‌دوگانه‌ی خود در پی کنکاش نقش "چه" در تاریخ نیست، بلکه آن را به عنوان "شهید" و "شاه‌چهره‌ای جاودانی"، در تاریخ ثبت می‌کند.

 

نویسنده: فهیمه فرسایی
تحریریه: مصطفی ملکان


مصر- ترکیه- اندونزی
اوباما، کدامیک را میخواهد
 مرکز جهان اسلام  کند؟
وجاهت علی - روزنامه ی Counter Punch12- می 2009
ترجمه پیک نت

 
 
 
 
 

 

سخنان اوباما که قاهره را همچون نماد عمومی مسلمانان جهان معرفی کرده نشان می دهد که او تمایل دارد به یک دیکتاتوری باثبات تکیه کند در کشوری که جنگ های مذهبی و قومی و آشفتگی سیاسی در آن موج می زند.

در کشوری که زمانی نماد ناسیونالیسم ملی بود، 30 سال است که با عملکرد حکومت مطلقه و خشونت آمیز حسنی مبارک مردم چیزی جز اعمال خشونت و سرکوب ندیده اند. مردم مصر اکنون حکومت را سگ نگهبان سیاست های ضد دموکراتیک و پساساختارگرایی دول غربی می دانند.

احتمالا ترکیه که اوباما نیز ماه گذشته از آن دیدار کرد محل ایده آل تر و پویاتری می توانست باشد. چون این کشور محل توافق دموکراسی سکولار و اسلام است. اوباما به غیر از ترکیه می توانست اندونزی را انتخاب کند که پر جمعیت ترین ملت مسلمان در دنیاست و اخیرا نیز سه انتخابات داشته که شهروندان آن احزاب دست راستی اسلامی و محافظه کار را طرد کرده اند.

با سخنرانی اوباما در قاهره در ماه ژوئن این سومین باری بود که او مصر را نماد مسلمانان جهان قرار داد و خواستار توافق و صلح با مسلمانان جهان شد، در حالیکه در گذشته و با سیاست های خشن جورج بوش تحت عنوان "جنگ علیه تروریسم" که بیشتر متوجه جامعه ی مسلمان می شد این همگرایی و توافق از نگاه قشر معمول جامعه رو به سردی می گذاشت. اوباما در اولین مصاحبه اش با تلویزیون العربیه گفت: "مسئولیت من در قبال دنیای مسلمان مراوده است و اثبات اینکه آمریکایی ها دشمن شما نیستند."

بلی، انتخاب مصر از طرف اوباما نوعی تایید و اعتباردهی غیرمستقیم به دیکتاتوری حسنی مبارک است. این عمل آن نکته ای را که بارها در مطبوعات و اذهان دنیای مسلمان تکرار شده تقویت می بخشد، یعنی اینکه ایالات متحده به جای ترویج دموکراسی و دیگر عباراتی که روزانه در مطبوعات دنیا تکرار می شوند، صرفا با منافع سیاسی خودخواهانه در منطقه وارد می شود.

رابرات گیتس در خلال بازدیدی که هفته ی گذشته از مصر داشت تایید کرد که آمریکا 2 میلیارد دلار به مصر کمک کرده است که در نتیجه ی آن مصر به عنوان نقطه ی امن به عنوان یکی از نزدیک ترین متحدان ایالات متحده باقی بماند.

این کمک های مالی در حالی اتفاق می افتند که خشونت جنون آمیز دولت مصر روی اپوزیسیون سیاسی یا مطبوعات آزاد یا حتی وبلاگ نویسان منتقد موجب رسوایی شده است. برای مثال ناظر عزیز (یک وبلاگ نویس مسیحی) پس از اینکه مقامات امنیتی مصر دو تن از برادران او را به گروگان گرفتند مجبور به تسلیم شد.

مصر از یک آرایش سودمند برون مرزی نیز با آمریکا بهره می برد. دولت مصر همچون سوریه به جای سرمایه گذاری در مخابرات و توسعه‌ی تکنولوژی های اینترنتی فقط در امور شکنجه تخصص دارد، لذا ایالات متحده نیز می تواند براحتی قوانین حقوق بشر را نقض کند.

ممدوح حبیب که سرانجام در زندان کوانتانامو حبس شد از ایالات متحده به مصر منتقل شده بود و در مصاحبه با واشنگتن پست از ضربات شدید به بازوها، شک های شدید الکتریکی و شکنجه ی جنجالی غرقه سازی مصنوعی در آب خبر داد.

حسنی مبارک اخیرا قانونی را تصویب کرده که به واسطه ی درگیری بین احزاب دینی و نظارت قضایی او بر انتخابات بی شرمانه ی آتی بتواند دیکتاتوری را تداوم بخشیده و نهایتا پسر خود جمال را نیز در جانشینی خود قرار دهد.

عربستان سعودی، پاکستان و اردن از این نمایش برای قبضه ی حکومت و نابودی دموکراسی پیروی می کنند. همه ی این کشورها متحدان نزدیک و دیرینه ی ایالات متحده هستند که ایالات متحده برای به قدرت رسیدن یا در قدرت ماندن آنها تلاش کرده است تا نهایتا بواسطه ی این دیکتاتورها بتوانند روابط دو جانبه ی مفید و دو طرفه ای را به دور از ملت های این کشورها برقرار سازند و منافع خود را به پیش برند. به نظر می رسد که ایالات متحده در پی حمایت از دیکتاتورها بر آمده تا اینکه از احزاب دموکراتیک که خواستگاه نیازها و مطلوبات مردم است پشتیبانی کند.

اگر اوباما در رفتار با مسلمانان به عنوان شرکا و دوستان ایالات متحده بی طرف و صادق است، سخنان پر شور و زیبای او باید گام اولیه ای در جهت رفرم سیاسی در مواجهه با این کشورها باشد. ابتدا او باید با محکوم کردن جنایات هولناک و ناراحت کننده ی دیکتاتورهای منفوری همچون مبارک یا خانواده ی سلطنتی سعودی تاکیدی بر خواست ها و دقدقه های مردم بگذارد.

سپس در دومین قدم باید سیاست طولانی مدتی را در قبال کشورهای خاورمیانه در پیش گیرد که از احزاب دموکراتیک حمایت معنوی انجام دهد. این حرکت مخصوصا باید در مصر انجام شود که در خلال دهه ها به خاطر اقتصادی جهانی و دیکتاتوری بی امان فلج شده است.

البته سکوت اوباما در قبال حملات اسرائیل در جنگ غزه و حملاتی که اخیرا به دستور او با هواپیماهای بی سرنشین در پاکستان انجام می شود عملا بسیاری از مسلمانان را از او نا امید کرده است، اما شاید بتوان با تغییر رویه و عملکرد نسبت به خواست مردم در کشورهای مسلمان این ذهنیت را در ذهن آنها تغییر داد که روابط ایالات متحده در خاورمیانه صرفا مبتنی بر دیکتاتوری و درماندگی مردمانش نیست.

----------------------------------------

درباره ی نویسنده: وجاهت علی یک مسلمان پاکستانی آمریکایی تبار است. او یک نمایشنامه نویس، نویسنده، طنز نویس و وکیل حقوقی است. نمایش "The Domestic Crusaders" اولین نمایش عمده ی او است که در رابطه با وضع زندگی مسلمانان آمریکایی تبار بعد از 11 سپتامبر است.

http://www.peiknet.com/1388/11ordibehesht/29/PAGE/38OBAMA.htm


فشار اوباما بر نتانیاهو در ارتباط با تشکیل کشور فلسطینی

اوباما و نتانیاهو در کاخ سفید

این اولین دیدار دو مقام از زمان به قدرت رسیدن آنها بود

رئیس جمهوری آمریکا بنیامین نتانیاهو نخست وزیر اسرائیل را که سرگرم دیدار از واشنگتن است ترغیب کرده تشکیل یک کشور فلسطینی را بپذیرد.

پس از اولین دیدار این دو رهبر از زمان به عهده گرفتن زمام امور در کشورهایشان، باراک اوباما بار دیگر بر حمایت خود از راه حل مناقشه خاور میانه مبتنی بر ایجاد کشور فلسطینی در کنار اسرائیل تاکید کرد و گفت که او "در این فرآیند مشارکت خواهد داشت."

وی همچنین گفت که اسرائیل براساس "نقشه راه" 2003 متعهد است استقرار یهودیان در کرانه باختری را متوقف کند.

آقای نتانیاهو گفت که او آماده شروع "فوری" مذاکرات صلح است اما از تایید طرح تشکیل یک کشور فلسطینی خودداری کرد.

آقای اوباما پس از ملاقات با نخست وزیر اسرائیل در واشنگتن گفت او عقیده دارد که رهبر اسرائیل دارای "یک فرصت تاریخی برای بخشیدن تحرکی جدی" در زمینه ایجاد کشور فلسطینی است.

آقای نتانیاهو گفت اسرائیل آماده است در کنار فلسطینی ها زندگی کند و او می تواند گفتگوها را فورا از سر گیرد، اما افزود هرگونه توافقی به پذیرش حق موجودیت اسرائیل "به عنوان یک کشور یهودی" از سوی فلسطینی ها بستگی خواهد داشت.

صائب عریقات مذاکره کننده فلسطینی با تمسخر به اظهارات آقای نتانیاهو واکنش نشان داد.

وی گفت: "چطور می توانم به عنوان یک فلسطینی خود بر خود حکومت کنم درحالی که اشغال او ساعت به ساعت بیخ گلویم را می فشارد؟ درحالی که موانع جاده ای او شهرها و روستاها و اردوگاه های آوارگان ما را از هم جدا می کند؟"

موشر المصری از مقام های حماس که کنترل نوار غزه را به عهده دارد گفت که آمریکایی ها هنوز برخوردی برابر با اسرائیلی ها و فلسطینی ها ندارند.

در داخل اسرائیل نیز دست راستی ها ابراز نگرانی کردند که آمریکایی ها درحال دور شدن از تعهد خود نسبت به امنیت اسرائیل هستند، و همزمان سیاستمداران حزب مخالف کادیما گفتند که آقای نتانیاهو یک فرصت خوب را برای ایجاد اعتماد واقعی با رئیس جمهوری آمریکا از دست داده است.

مساله ایران

کودکان فلسطینی در برابر شهرک یهودی نشین معاله آدومیم بازی می کنند

کیم غطاس خبرنگار بی بی سی در واشنگتن می گوید که آقای اوباما آشکارا این بار را بر دوش آقای نتانیاهو گذاشت تا تشکیل یک کشور فلسطینی را بپذیرد.

وی می گوید که اختلاف میان این دو رهبر همچنان باقی است و اینکه این دیدار به اوباما فرصت داد بزرگی این شکاف را ارزیابی کرده و گام هایش پیش از ملاقات با رهبران مصر و فلسطینی در هفته آینده را طراحی کند.

خبرنگار بی بی سی می گوید آقای نتانیاهو با فهرستی از اولویت های خود که برنامه اتمی ایران در صدر آنها بود به واشنگتن آمد.

نخست وزیر اسرائیل گفت: "هرگز نشده بود که اعراب و اسرائیلی ها شاهد یک تهدید مشترک به شکلی که امروز می بینیم بوده باشند."

آقای اوباما نیز گفت که توسعه سلاح های اتمی "به نفع ایران نیست" و اینکه آمریکا گزینه هایش را باز می گذارد.

رئیس جمهور آمریکا گفت که "باید تا پایان سال درک کرده باشیم" که آیا گفتگوها با ایران ثمربخش است یا نه.

در خلال گزارش هایی دایر بر اینکه مقام های اسرائیلی قصد اجرای طرح های گسترش یک شهرک یهودی نشین در کرانه باختری که تحت اشغال است را دارند، آقای اوباما گفت که اسرائیل موظف است فعالیت شهرک سازی برای یهودیان را متوقف کند.

مقام های دولتی اسرائیل اسناد مناقصه برای ساخت بیست واحد مسکونی در شهرک نشین مسکیوت را صادر کرده اند. این منطقه قبلا یک پایگاه نظامی ارتش اسرائیل بود که برای اسکان شهرک نشینان تخلیه شده از غزه در سال 2005 در نظر گرفته شده بود.

جنبش اسرائیلی "اینک صلح" می گوید صدور اسناد مناقصه، این پیام روشن و آشکار را به آمریکا ارسال می کند که دولت اسرائیل درصدد گسترش شهرک هایی است که طبق قوانین بین المللی غیر قانونی است.

http://www.bbc.co.uk/persian/world/2009/05/090518_si_obama_israelis.shtml


نتانیاهو: جولان را به سوریه پس نمی‌دهیم

 

 

مقام های ارشد اسرائیل به نقل از بنیامین نتانیاهو، نخست وزیر این کشور گفته اند که اسرائیل با خروج از بلندی های جولان موافقت نخواهد کرد.

آقای نتانیاهو گفته است که اسرائیل در چارچوب مذاکرات صلح با سوریه، حاضر نیست بلندی های جولان را به سوریه باز پس دهد.

اسرائیل و سوریه به صورت رسمی در حال جنگ به سر می برند و اسرائیل از سال ۱۹۶۷ بلندی های جولان را که متعلق به سوریه است در اشغال خود دارد.

از قول آقای نتانیاهو گفته شده که باقی ماندن جولان در تملک اسرائیل، باعث می شود که این کشور نسبت به سوریه دارای برتری استراتژیک باشد.

نخست وزیر اسرائیل هفته گذشته نیز اظهارات مشابهی در باره بلندی های جولان در مصاحبه با خبرنگاران روسیه کرده بود.

انتشار این خبر در حالی صورت می گیرد که برخی گزارش ها حاکی از اختلاف میان وزرای دولت اسرائیل بر سر نحوه رفتار با سوریه است.

برخی وزرا خواهان از سر گیری مذاکرات غیر مستقیم با سوریه هستند اما گروهی نیز با چنین رویکردی مخالفند. ایده بازگرداندن بلندی های جولان در اسرائیل مخالفان فراوانی دارد.

آویگدور لیبرمن، وزیر امور خارجه جنجالی اسرائیل از مخالفان مذاکره با سوریه است و می گوید تا زمانی که این کشور از حزب الله لبنان و حماس در مناطق فلسطینی حمایت کند، این مذاکرات بی معنا خواهد بود.

اهود باراک، وزیر دفاع اسرائیل خواهان مذاکره با طرف سوری در کنار مذاکرات صلح با فلسطینی هاست.

سوریه می گوید برای برقراری صلح کامل با اسرائیل، این کشور باید بلندی های جولان را به سوریه باز گرداند.

آخرین مذاکرات صلح دو کشور از دسامبر ۱۹۹۹ تا ژانویه ۲۰۰۰ برگزار شد. این مذاکرات در سال ۲۰۰۰ به دنبال عدم حل مساله بلندی های جولان، با بن بست مواجه شد.

اسرائیل در سال ۱۹۸۱ بلندی های جولان را به خاک خود ضمیمه کرد، امری که از سوی جامعه جهانی به رسمیت شناخته نشده است.

دو کشور سال گذشته با میانجیگری ترکیه چند دور گفتگوهای غیر رسمی برگزار کردند.

http://www.bbc.co.uk/persian/world/2009/05/090510_an_israel_syria_golan.shtml